مشاوره مديريت - آموزش مديريت - آموزش فروشندگي حرفه‌اي
 
نويسندگان
لینک دوستان
باگوئيم . . . . (۴)

شيوائي ( فصاحت ) واژه ها

بومي سازي واژه ها

نهفته / خفته به جاي بالقوه . هنگامه به جاي بحبوحه . گفتمان به جاي بحث و تبادل نظر . تنگ چشم به جاي بخيل . بد نهاد به جاي بد جنس . بي درنگ به جاي بدون فوت وقت . بي گمان به جاي بدون شك . همتا به جاي بديل . برپايه به جاي براساس / برمبنا . گاهي به جاي برخي مواقع . وارونه به جاي برعكس . بردوش به جاي برعهده . گسترش به جاي بسط . مژده به جاي بشارت . بينش به جاي بصيرت . پس به جاي بعد . درآينده به جاي بعدها . گاهي به جاي بعضا . هراز چند گاهي به جاي بعضي اوقات . گاهي به جاي بعضي مواقع . دور به جاي بعيد . بي برنامه به جاي بلاتكليف . رسائي به جاي بلاغت . بي درنگ به جاي بلافاصله . گزارش نامه به جاي بولتن . همراه به جاي به اتفاق . بدين سان به جاي به اين ترتيب . پافشاري به جاي تأكيد . درنگ به جاي تأمل . چيرگي به جاي تبحر . پي آمدها به جاي تبعات . همگني به جاي تجانس . دست درازي به جاي تجاوز . بازنگري به جاي تجديد نظر . آزمودن به جاي تجربه كردن . جدائي خواه به جاي تجزيه طلب . موشكافي به جاي تجزيه و تحليل . گردهمائي به جاي تجمع . گردآمدگان به جاي تجمع كنندگان . ساز و برگ به جاي تجهيزات . واژه به واژه به جاي تحت الفظي . جنبش به جاي تحرك . برانگيزاننده به جاي تحريك كننده . بست به جاي تحصن . خوار داشت به جاي تحقير . پژوهش به جاي تحقيق . بردباري به جاي تحمل . تاب آورد به جاي تحمل كرد . برنمي تابد به جاي تحمل نمي كند . دگرگوني ها به جاي تحولات . ويراني به جاي تخريب . تهي سازي به جاي تخليه . برآورد به جاي تخمين . راهكار به جاي تدبير .


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۰۷:۵۰ ] [ مشاوره مديريت ]
 

در سخنراني ها ، نگوئيم . . . . بهتر است بگوئيم . . . . (۳)

شيوائي ( فصاحت ) واژه ها

بومي سازي واژه ها

خود باوري به جاي اعتماد به نفس . هم باوري به جاي اعتماد متقابل . تازيان به جاي اَعراب . گسيل به جاي اعزام . آگهي به جاي اعلان . آشفتگي به جاي اغتشاش . بيشتر به جاي اغلب . گشايش به جاي افتتاح . سربلندي به جاي افتخار . رسوائي به جاي افتضاح . زياده روي به جاي افراط . دريغا به جاي افسوس . برگرفته از ... به جاي اقتباس از ... . سرتاسر به جاي اقصي نقاط . نمونه ها به جاي اقلام . كمتري به جاي اقليت . بسنده به جاي اكتفا . بيشتر به جاي اكثرا . بيشتري به جاي اكثريت . اكنون به جاي الان . پيش نماز به جاي امام جماعت . آزمودن / آزمايش به جاي امتحان . گذران زندگي به جاي امرار معاش . شدني به جاي امكان پذير . گزينش به جاي انتخاب . پيش بيني مي شود به جاي انتظار مي رود . خرده گيري / خرده گرفتن به جاي انتقاد كردن . به گستردگي به جاي به تفصيل . به باور به جاي به زعم . افزون بر آن به جاي به علاوه . جدا از اين كه به جاي به غير از اين كه . به گفته به جاي به قول . بارها به جاي به كرّات . از ديد به جاي به لحاظ . به مانند به جاي به مثابه . براي به جاي به منظور . به گونه اي به جاي به نحوي . به راستي به جاي به واقع . پديد آوردن به جاي به وجود آوردن . رخ داد به جاي به وقوع پيوست . به هر روي به جاي به هرحال . به هيچ روي به جاي به هيچ عنوان . به آساني به جاي به سهولت . بي اندازه به جاي بي حد و حصر . نا بساماني به جاي بي نظمي . بي همتا / بي مانند به جاي بي نظير . بي ارزش به جاي بي اعتبار . ناباوري به جاي بي اعتقادي . روي گردان به جاي بي اعتنا . بازگو كردن به جاي بيان كردن . تهي دست به جاي بي بضاعت . بي درنگ به جاي بي تأمل . نابخرد به جاي بي تدبير . بي گمان به جاي بي ترديد .


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۰۷:۴۹ ] [ مشاوره مديريت ]

مرغِ دريا

شعري از احمد شاملو

خوابيد آفتاب و جهان خوابيد

از برج ِ فار، مرغك ِ دريا، باز

چون مادري به مرگ ِ پسر، ناليد.

گريد به زير ِ چادر ِ شب، خسته

دريا به مرگ ِ بخت ِ من، آهسته.

سر كرده باد ِ سرد، شب آرام است.

از تيره آب ـ در افق ِ تاريك ـ

با قارقار ِ وحشي ِ اردك ها

آهنگ ِ شب به گوش ِ من آيد; ليك

در ظلمت ِ عبوس ِ لطيف ِ شب

من در پي ِ نواي گُمي هستم.

زين رو، به ساحلي كه غم افزاي است

از نغمه هاي ديگر سرمست ام.

ميگيرَدَم ز زمزمه ي تو، دل.

دريا! خموش باش دگر!

دريا،

با نوحه هاي زير ِ لبي، امشب

خون ميكني مرا به جگر...

دريا!

خاموش باش! من ز تو بيزارم

وز آه هاي سرد ِ شبانگاه ات

وز حمله هاي موج ِ كف آلودت

وز موج هاي تيره ي جانكاه ات...

اي ديده ي دريده ي سبز ِ سرد!

شب هاي مه گرفته ي دم كرده،

ارواح ِ دورمانده ي مغروقين

با جثه ي ِ كبود ِ ورم كرده

بر سطح ِ موجدار ِ تو ميرقصند...

با ناله هاي مرغ ِ حزين ِ شب

اين رقص ِ مرگ، وحشي و جان فرساست

از لرزه هاي خسته ي اين ارواح

عصيان و سركشي و غضب پيداست.

ناشادمان به شادي محكوم اند.

بيزار و بي اراده و رُخ درهم

يك ريز مي كشند ز دل فرياد

يك ريز مي زنند دو كف بر هم :

ليكن ز چشم، نفرت ِشان پيداست

از نغمه هاي ِشان غم و كين ريزد

رقص و نشاط ِشان همه در خاطر

جاي طرب عذاب برانگيزد.

با چهره هاي گريان مي خندند،

وين خنده هاي شكلك نابينا

بر چهره هاي ماتم ِشان نقش است

چون چهره ي جذامي، وحشتزا.

خندند مسخ گشته و گيج و منگ،

مانند ِ مادري كه به امر ِ خان

بر نعش ِ چاك چاك ِ پسر خندد

سايد ولي به دندان ها، دندان!

خاموش باش، مرغك ِ دريايي!

بگذار در سكوت بماند شب

بگذار در سكوت بميرد شب

بگذار در سكوت سرآيد شب.

بگذار در سكوت به گوش آيد

در نور ِ رنگرفته و سرد ِ ماه

فريادهاي ذلّه ي محبوسان

از محبس ِ سياه...

خاموش باش، مرغ! دمي بگذار

امواج ِ سرگران شده بر آب،

كاين خفته گان ِ مُرده، مگر روزي

فرياد ِشان برآورد از خواب.

خاموش باش، مرغك ِ دريايي!

بگذار در سكوت بماند شب

بگذار در سكوت بجنبد موج

شايد كه در سكوت سرآيد تب!

خاموش شو، خموش! كه در ظلمت

اجساد رفته رفته به جان آيند

ون در سكوت ِ مدهش ِ زشت ِ شوم

كم كم ز رنج ها به زبان آيند.

بگذار تا ز نور ِ سياه ِ شب

شمشيرهاي آخته ندرخشد.

خاموش شو! كه در دل ِ خاموشي

آواز ِشان سرور به دل بخشد.

خاموش باش، مرغك ِ دريايي!

بگذار در سكوت بجنبد مرگ...

۲۱ شهريور ِ ۱۳۲۷


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۰۷:۴۷ ] [ مشاوره مديريت ]

در سخنراني ها ، نگوئيم . . . . بهتر است بگوئيم . . . . (۲)

شيوائي ( فصاحت ) واژه ها

بومي سازي واژه ها

از ميان بردن به جاي از بين بردن . از سوي به جاي از جانب . از آن گونه به جاي از جمله . از ديد به جاي از حيث . از سوي ديگر به جاي از طرف ديگر . از راه به جاي از طريق . زناشوئي به جاي ازدواج . بنياد به جاي اساس . بنيادين / بنيادي به جاي اساسي . پيشين به جاي اسبق . تك سالاري / خودكامگي به جاي استبداد . آگاهي به جاي استحضار . شايستگي / سزاواري به جاي استحقاق . خواهش / درخواست به جاي استدعا . راهبرد به جاي استراتژي . آسودگي به جاي استراحت . شنود به جاي استراق سمع . گواهي به جاي استشهاد . كناره گيري به جاي استعفا . كاربرد به جاي استعمال . پيشباز به جاي استقبال . پيوستگي به جاي استمرار . گواهمندي به جاي استناد . برداشت به جاي استنباط . ريشخند به جاي استهزاء . فرسايش به جاي استهلاك . بازخواست به جاي استيضاح . تلافي / كين خواهي به جاي انتقام . روش ها به جاي انحاء . گوشه گيري به جاي انزوا . هماهنگي به جاي انسجام . نرمش به جاي انعطاف . بازتاب به جاي انعكاس . تنهائي به جاي انفرادي . جدائي به جاي انفصال . گونه ها به جاي انواع . ميانه ها به جاي اواسط . نخست به جاي اول / اولا . فرزندان به جاي اولاد . كوشش به جاي اهتمام . پيشكش به جاي اهداء . رفت و آمد به جاي اياب و ذهاب . كارآفريني به جاي ايجاد اشتغال . آرمان گرائي به جاي ايده آليسم . ايراني تبار به جاي ايراني الاصل . اين گونه به جاي اين طور . نمايه به جاي ايندكس . با همه به جاي با تمام . آشكار / پديدار به جاي بارز . نادرست / تباه به جاي باطل . مايه به جاي باعث . مايه پند به جاي باعث عبرت . سرانجام به جاي بالاخره . به ويژه به جاي بالاخص .


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۰۷:۴۶ ] [ مشاوره مديريت ]

پنج شعر از دكتر محمد رضا شفيعي كدكني

فصل پنجم

وقتي كه فصل پنجم اين سال

با آذرخش و تندر و طوفان

و انفجار صاعقه

سيلاب سرفراز

آغاز شد

باران

استوايي بي رحم

شست از تمام كوچه و بازار

رنگ درنگ كهنگي خواب و خاك را

و خيمه ي قبايل تاتار

تا قله ي بلند الاچيق شب

آتش گرفت و سوخت

وقتي كه فصل پنجم اين سال

آغاز شد

و روح سرخ بيشه

از آب رودخانه گذر كرد

فصلي كه در فضايش

هر ارغوان شكفت

نخواهد پژمرد

عشق من و تو

زمزمه ي كوچه باغ ها

خواهد بود

عشق من و تو

آنچه نهاني

گاهي نگاه و محتسبي را

چون جويبار نرمي

از بودن و نبودن

خاموشي و سرودن

در خويش مي برد

وقتي كه فصل پنجم اين سال

آغاز شد

ديوارهاي واهمه

خواهد ريخت

و كوچه باغ هاي نشابور

سرشار از ترنم مجنون خواهد شد

مجنون بي قلاده و زنجير

وقتي كه فصل پنجم اين سال

آغاز شد

پاسخ

هيچ مي داني چرا چون موج

در گريز از خويشتن پيوسته مي كاهم ؟

زان كه بر اين پرده ي تاريك اين خاموشي نزديك

آنچه مي خواهم

نمي بينم

و آنچه مي بينم نمي خواهم

پيمانه اي دوباره

اينجا نه شادي است نه غم نه عزا

نه سرور

دستارك سپيدش را

در جويبار باد پلشتي

مي شويد

دزدان رستگاري

پاييز هاي روح

سبزينه و طراوت هر باغ و بوته را

در غارت شبانه ي خود

پاك مي برند

اكنون

كاين محتسب

كجال تماشا نيم دهد

ميخانه ي كدام حريفي

پيمانه اي دوباره

از آن باده ي زلال

اين جمع تشنگان و خماران را

خواهد بخشيد ؟

زين باده اي كه محتسب شهر

در كوچه مي فروشد و ارزان

غير از خمار هيچ نخواهي ديد

من تشنه كام ساغر آن باده ام

كز جرعه اي

ويران كند

دوباره بسازد

آن مرغ فرياد و آتش

يك بال فرياد و يك
بال آتش
مرغي از اين گونه
سر تا سر شب
بر گرد آن شهر پرواز مي كرد
گفتند
اين مرغ
جادوست
ابليس مرغ را بال و پرواز داده ست
گفتند و آنگاه خفتند
وان مرغ سرتاسر شب
يك بال فرياد و يك بال آتش
از غارت خيل تاتارشان برحذر داشت
فردا كه آن شهر خاموش
در حلقه ي شهر بندان دشمن
از خواب دوشنبه برخاست
ديدند
زان مرغ فرياد و آتش
خاكستري سرد برجاست

آيا تو را پاسخي هست ؟

ابر است و باران

و باران

پايان خواب زمستاني باغ

آغاز بيداري جويباران

سالي چه دشوار سالي

بر

تو گذشت و توخاموش

از هيچ آواز و از هيچ شوري

بر خود نلرزيدي و شور و شعري

در چنگ فرياد تو پنجه نفكند

آن لحظه هايي كه چون موج

مي بردت از خويش بي خويش

در كوچه هاي نگارين تاريخ

وقتي كه بر چوبه ي دار

مردي

به لبخند خود

صبح را فتح مي كرد

و شحنه ي پير با تازيانه

مي راند خيل تماشاگران را

شعري كه آهسته از گوشه ي راه

لبخند مي زد به رويت

اما تو آن لحظه ها را

به خميازه خويشتن مي سپردي

وان خشم و فرياد

گردابي از عقده ها در گلويت

آن لحظه ي نغز كز ساحلش دور گشتي

آن لحظه يك

لحظه ي آشنا بود

آه بيگانگي با خود است اين

يا

بيگانگي با خدا بود ؟

وقتي گل سرخ پر پر شد از باد

ديدي و خامش نشستي

وقتي كه صد كوكب از دور دستان اين شب

در خيمه ي آسمان ريخت

تو روزن خانع را بر تماشاي آن لحظه بستي

آن مايه باران و آن مايه گل ها

ديدار هاي تو را از غباران شب ها و شك ها

شستند

با اين همه هيچ هرگز نگفتي

ديدار هاي تو با آينه روزها

آها

در لحظه هايي كه ديدار

در كوچه ي پار و پيرار

از دور مي شد پديدار

ديگر تو آن شعله ي سبز

وان شور پارينه را كشته بودي

قلبت نمي زد

كه آنك

آن خنده ي آشكارا

وان گريه هاي نهانك

آن لحظه ها

مثل انبوه مرغابيان

و صفير گلوله

از تو گريزان گذشتند

تا هيچ رفتند و درهيچ خفتند

شايد غباري

در آيينه ي يادهايت

نهفتند

بشكن طلسم سكون را

به آواز گه گاه

تا باز آن نغمه ي عاشقانه

اين پهنه را پر كند جاودانه

خاموشي ومرگ آيينه ي يك سرودند

نشنيدي اين راز را از لب مرغ مرده

كه در قفس جان سپرده

بودن

يعني هميشه سرودن

بودن : سرودن ‚ سرودن

زنگ سكون را زدودن

تو نغمه ي خويش را

در

بيابان رها كن

گوش از كران تر كرانها

آن نغمه را مي ربايد

باران كه باريد هر جويباري

چندان كه گنجاي دارد

پر مي كند ذوق پيمانه اش را

و با سرود خوش آب ها مي سرايد

وقتي كه آن زورق بذگ

برگ گل سرخ

در آب غرقه مي شد

صد واژه منقلب

بر لبانت

جوشيد و شعري نگفتي

مبهوت و حيران نشستي

يا گر سرودي سرودي

از هيبت محتسب واژگان را

در دل به هفت آ ب شستي

صد كاروان شوق

صد دجله نفرت

در سينه ات بود ام نهفتي

اي شاعر روستايي

كه رگبار آوازهايت

در خشم ابري شبانه

مي شست

از چهره ي شب

خواب در و دار و ديوار

نام گل سرخ را باز

تكرار كن باز تكرار


به شهرهاي همين طور ، نمي داني تا چه وقت

بزرگ مي روند

و اين دنيا ، هميشه به دست هاي ما چسبيده است

نگاه كن

دوباره ابرها آمدند

هيوا مسيح

ديرهنگام است.

در تماشاخانه‌ي تقدير

پرده افتاده‌ست.

صحنه تاريك است

و تالار از حضور مدعوين خالي.

ديگر اكنون

چهره‌ها را از گريم سرخگون

پاك بايد كرد

صورتك‌ها را به آب تلخ عرياني

غسل بايد داد

لاشه‌هاي شخصيت‌هاي دروغين را

به زير خاك بايد كرد.

ديگر اكنون

بايد از انگيزه‌هاي راستين روييد

گرد و خاك خام بازي‌هاي ديرين را

عقده بايد پيش روي آينه بگشود

تا ببيند آشكارا

در نهفت سينه قلب شمع‌آجين را.

ديرهنگام است.

ديرهنگام است و من از بازي بيهوده‌ي تكرار

خسته و دلگير و بيزارم.

اين نمايشنامه، نه

اين پرده‌بازي‌هاي پي در پي

مي‌دهد هر لحظه آزارم.

اين زمان بر صحنه‌ي فرسوده‌ي تاريخ

طرح نوبنياد ديگر بايد آغازيد.

بايد از آذين يك‌لا رويه‌ي اشياي قلابي

به روي صحنه پرهيزيد.

عصر

عصر ديگرگوني انديشه‌هاي خفته در مرداب‌هاست

عصر تسخير فضا، عصر تكاپو، جستجو

عصر خطر كردن به روي گرده‌ي خيزاب‌هاست

عصر در زهدان شيشه كشتن بذر نبوغ ناب‌هاست.

واقعيت را، فضيلت را

جانشين قصه‌ي اوهام بايد كرد.

آرمان سرنشينان برادرگون اين سياره‌ي خردينه را

الهام بايد كرد.

اين زمان خود بايد، آري

تا خداوند نمايشنامه‌‌ي تقدير انسان بود.

خويش ِ خود در زير نور راستين

بازيگر نقش خدايان بود.

ديرهنگام است ياران!

وين زمان باري

صحنه‌آرايي به‌جز آيينه لازم نيست.

نقد خود

خود بايدت امروز ورزيدن.

بي‌بزك‌هاي فريب آلوده

آري

سيرت خود را

لااقل خود بايدت ديدن.

جهانگير صداقت فر

· اينجا هنوز....

اينجا هنوز مساله نان است

و بوي كهنه اي

كه از حواشي اين شهر مي وزد

فرياد مبهمي است

كه در عروق بسته ي خود پيوسته

يك نام را

مانند رمزهاي كهن

تكرار مي كند

و در هواي آن خيال اساطيري

وجدان آشيانه هاي خشونت را

بيدار مي كند

باور كنيد

آن سوي ما دهان بزرگي

دارد براي خوردن ميدان

آماده مي شود

و هيچكس

اين اضطراب سرد مقدس را

در كوچه هاي تنگ نمي فهمد

باور كنيد

در ذهن خانه هاي قديمي

بادي عجيب در هيجان است

كه از شليته ي مادر بزرگ دامن كوتاهي مي دوزد

و حس از هميشه گذشتن را

تبليغ مي كند

بادي كه ريشه هاي خودش را

از زير چادر مادر بزرگ مي دزدد

و از مهيب خود

تا آن سوي نديدن و نشنيدن

مي پيچد

و ناگهان

در گودي دهان زمان زوزه مي كشد

اينجا هنوز مساله نان است

و خوشه اي نجيب

كه خواب ابرهاي جوان مي بيند

بنشين

از قهوه جوش تازه ي ما

چيزي بنوش

از آن نترس

كه خواب هاي قهوه اي ات را

اين ابرهاي تيره نمي فهمند

از آن نترس

كه با شراب و قهوه ي اينجا

عرفان تو شكوه خودش را

از دست مي دهد.

اينجا

در ابتداي درك زمان است

دانايي بزرگ تو در اين شهر

از دست مي رود

زيرا كه تو به حادثه اي زيبا

در بُعدهاي تازه مي انديشي

و عصر تو معاصر تجريد است

و انفراد روح

اما

آنان كه در هواي خيابان اند

با چشم هاي بسته مي انديشند

اينجا هنوز مساله نان است

مفهوم زندگي

در حوزه هاي كوچكي از عشق و احتياج

تفسير مي شود

پروانه ي بصيرت

آن سوي واقعيت گل ها را

باور نمي كند

چيزي مدام

مانند يك شبح

در آسمان گمشده مي چرخد

و باحضور دائمي اش

تكرار مي كند

اينجا هنوز مساله نان است

· عذاب وجدان

سرباز،

احساس مي كند كه قاتل بغداد است

نه، نه

آسوده باش

تو يك مسلسلي.

سركار استوار،

احساس مي كند كه قاتل بغداد است

نه ، نه

آسوده باش

تو ،

يك دست بيش نيستي اي دوست

دستي كه مي چكاند

سرهنگ

احساس مي كند كه قاتل بغداد است

نه ،نه

آسوده باش

</FONT>

جهانگير صداقت فر

· اينجا هنوز....

اينجا هنوز مساله نان است

و بوي كهنه اي

كه از حواشي اين شهر مي وزد

فرياد مبهمي است

كه در عروق بسته ي خود پيوسته

يك نام را

مانند رمزهاي كهن

تكرار مي كند

و در هواي آن خيال اساطيري

وجدان آشيانه هاي خشونت را

بيدار مي كند

باور كنيد

آن سوي ما دهان بزرگي

دارد براي خوردن ميدان

آماده مي شود

و هيچكس

اين اضطراب سرد مقدس را

در كوچه هاي تنگ نمي فهمد

باور كنيد

در ذهن خانه هاي قديمي

بادي عجيب در هيجان است

كه از شليته ي مادر بزرگ دامن كوتاهي مي دوزد

و حس از هميشه گذشتن را

تبليغ مي كند

بادي كه ريشه هاي خودش را

از زير چادر مادر بزرگ مي دزدد

و از مهيب خود

تا آن سوي نديدن و نشنيدن

مي پيچد

و ناگهان

در گودي دهان زمان زوزه مي كشد

اينجا هنوز مساله نان است

و خوشه اي نجيب

كه خواب ابرهاي جوان مي بيند

بنشين

از قهوه جوش تازه ي ما

چيزي بنوش

از آن نترس

كه خواب هاي قهوه اي ات را

اين ابرهاي تيره نمي فهمند

از آن نترس

كه با شراب و قهوه ي اينجا

عرفان تو شكوه خودش را

از دست مي دهد.

اينجا

در ابتداي درك زمان است

دانايي بزرگ تو در اين شهر

از دست مي رود

زيرا كه تو به حادثه اي زيبا

در بُعدهاي تازه مي انديشي

و عصر تو معاصر تجريد است

و انفراد روح

اما

آنان كه در هواي خيابان اند

با چشم هاي بسته مي انديشند

اينجا هنوز مساله نان است

مفهوم زندگي

در حوزه هاي كوچكي از عشق و احتياج

تفسير مي شود

پروانه ي بصيرت

آن سوي واقعيت گل ها را

باور نمي كند

چيزي مدام

مانند يك شبح

در آسمان گمشده مي چرخد

و باحضور دائمي اش

تكرار مي كند

اينجا هنوز مساله نان است

· عذاب وجدان

سرباز،

احساس مي كند كه قاتل بغداد است

ir=rtl>مي‌بينم اسفند را عصازنان

به سوي بهار مي‌رود.

تو مثل مني برف

آتش را روشن مي‌كني

تا در هرمش بميري

ياس‌هاي تابستاني اداي تو را در مي‌آورند

پروانه‌ها كه تو را نديدند

عاشق او مي‌شوند

نكند سرنوشت مرا جائي ديده‌ئي برف.

ببين زمين به چه روزي درآمد

تو كرك بال ملائكي

طوري بنشين كه زمين چند روزي به شكل اول خود در آيد.

كاش مي‌توانستي تابستان‌ها بباري

تا با تن‌پوشي از برف

برابر خورشيد عشوه‌ها مي‌كرديم.

حس مي‌كنم كه لشكري از بهشتيد

مي‌آئيد آدم و حوا را به خانه‌ي اول عودت دهيد

لشكري از آب

بر ما كه نواده‌ي آتشيم

حاشا حاشا

من كه نديده‌ام بشود كاري كرد.

به شادي مردم اعتماد مكن برف

تا مي‌باري نعمتي

چون بنشيني به لعنت‌شان دچاري.

چيزي در سكوت مي‌نويسي

همه‌مان را گرفتار حكمت خود مي‌كني

ما كه سفيد‌خواني‌هاي تو را خوب مي‌شناسيم.

تو چقدر ساده‌ئي كه بر همه يكسان مي‌باري

تو چقدر ساده‌ئي كه سرنوشت بهار را روي درخت‌ها

مي‌نويسي

كه شتك‌ها هم مي‌خوانند.

آخر ببين چه جهان بدي شد

آفتاب را

داور تو قرار داده‌اند

و تو با پائي لرزان به زمين مي‌نشيني

پيداست كه مي‌شكني برف.

تا قَدرت را بدانند

با سنگريزه و خرده شيشه فرود آ

فكر مي‌كنم سرنوشت مرا جائي ديده‌ئي برف.

آب شو

آب شو! موسيقي منجمد!‌

و بيا و ببين

رنج را تو كشيدي

به نام بهار

تمام مي‌شود.

3

اين بره شيرين

اين بره شيرين
كه فروردين نام اوست
ديدم چگونه دو ماهي او را حمل مي كنند
و بيرون خانه ما مي گذارند
اين بره شيرين
كه دور دهانش نور رسته است
و مثل چراغ هاي دريائي
بع بع در گلويش برق مي زند.

راه مي رود
و فصل ها صف كشيده به دنبالش مي دوند
اين بره
كه چشمانش سبز
كفلش سفيد
كف پايش قرمز است.

شيرهاي دريائي
زمستان را دور مي زنند
بر سر راهش مي نشينند
و به رهگذران فندك مي فروشند
يعد خانه هامان را مي بينيم كه چقدر روشن مي شوند
با دسته گلي كه هوا در جيب كتش مي گذارد.

چقدر زخم بر زخم مي نهاديم و ثمري نداشت
شب بايد مي گذشت
انگار هيچ چراغي قادر به پايان بردن شب نيست
شب بايد مي گذشت.

ما فقر را ديده ايم
سوار اتوبوسي مخفي
در خيابان ها مي گشت
سم به صورت بچه ها مي پاشيد
و النگوئي دستش بود
كه برق مي زد
و سر آدم ها را مي ربود.

دلداري مان بده سال نو!
ما فقر را ديده ايم
يخ در كف گرفته بر صورت ما مي كشيد.

زرافه آفتاب!
كه تاريكي نامت را از يادت برده است
و گمان مي كني كه اسمت سنجاب است
و ميان علف دنبال غذا مي گردي
خورشيدي تو!

با جوراب ناب طلائي كه دست خدائي بافته است
خورشيدي تو
و هزاران سال طول مي كشد تا برگردي و صورت سنجابي را ببيني.

دلداري مان بده اد و اميّد كمك دارد
آي آدمها كه روي ساحل آرام در كار تماشائيد!
موج مي كوبد به روي ساحل خاموش
پخش مي گردد چنان مستي به جاي افتاده. پس مد هوش.
مي رود نعره زنان. وين بانگ باز از دور مي آيد:
آي آدمها…
در صداي باد بانگ او رها تر
از ميان آب هاي دور و نزديك
باز در گوش اين نداها:
آي آدمها…

نيما يوشيج

فعل مجهول !

بچه ها ! صبحتان بخير ، سلام
درس امروز " فعل مجهول " است
" فعل مجهول " چيست ، ميدانيد؟
نسبت " فعل " ما به " مفعول " است

در دهانم زبان ، چو آويزي
در تهيگاه زنگ مي لغزيد
صوت ناسازم آنچنان كه مگر
شيشه بر روي سنگ ، مي لغزيد

ساعتي دادِ آن سخن دادم
حق گفتار را ادا كردم
تا ز اعجاز خود شوم آگاه
" ژاله " را ز آن ميان صدا كردم

ژاله ! از درس من چه فهميدي؟
پاسخ من سكوت بود و سكوت
دِ ! جوابم بده ، كجا بودي؟
رفته بودي به عالم هپروت؟

خنده ي دختران و غرّش من
ريخت بر فرق ژاله چو باران
ليك او بود غرق حيرت خويش
غافل از اوستاد و از ياران

خشمگين ، انتقام جو ، گفتم :
بچه ها ! گوش ژاله سنگين است
دختري طعنه زد كه نه ، خانم !
درس ، در گوش ژاله ياسين است !

باز هم خنده ها و همهمه ها
تند و پيگير ميرسيد به گوش
زير آتش فشان ديده ي من
ژاله ، آرام بود و سرد و خموش

رفته تا عمق چشم حيرانم
آن دو ميخ نگاه خيره ي او
موج زن در دو چشم بي گنهش
رازي از روزگار تيره ي او

آنچه در آن نگاه مي خواندم
قصه ي غصه بود و حرمان بود
ناله اي كرد و در سخن آمد
با صدايي كه سخت لرزان بود :

" فعل مجهول " فعل آن پدريست
كه دلم را ز درد پر خون كرد
خواهرم را به مشت و سيلي كوفت
مادرم را ز خانه بيرون كرد

شب دوش از گرسنگي تا صبح
خواهر شيرخوار من ناليد
سوخت از تاب ِتب ، برادر من
تا سحر در كنار من ناليد

از غم آن دو تن ، دو ديده ي من
اين يكي اشك بود و آن خون بود
مادرم را دگر نميدانم
كه كجا رفت و حال او چون بود

گفت و ناليد و آنچه باقي ماند -
هق هق گريه بود و ناله ي او
شسته مي شد به قطره هاي سرشك
چهره ي همچو برگ لاله ي او

ناله ي من به ناله اش آميخت
كه غلط بود آنچه من گفتم
درس امروز ، قصه ي غم توست
تو بگو ، من چرا سخن گفتم ؟

" فعل مجهول " فعل آن پدريست
كه ترا بي گناه مي سوزد
آن حريق هوس بود كه در او
مادري بي پناه مي سوزد!


سيمين بهبهاني


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۰۷:۲۸ ] [ مشاوره مديريت ]

اي واي مادرم !

شعري از استاد شهريار

آهسته ، باز از بغل پله ها گذشت
در فكر آش و سبزي بيمار خويش بود
اما گرفته دور و برش هاله اي سياه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگي ما همه جا وول ميخورد
هر كنج خانه صحنه ئي از داستان اوست
در ختم خويش هم به سر كار خويش بود
بيچاره مادرم !

هر روز ميگذشت از اين زير پله ها
آهسته ،تا بهم نزند خواب ناز من
امروز هم گذشت
در ، باز و بسته شد
با پشت خم از اين بغل كوچه ميرود
چادر نماز فلفلي انداخته بسر
كفش چروك خورده و جوراب وصله دار
او فكر بچه هاست
هرجا شده هويج هم امروز ميخرد
بيچاره پيرزن .... همه برف است كوچه ها !

يقين دارم كه در وصف شكرخندت فرو ماند

سخن ها برلب «سعدي» قلم ها در كف «ماني»

نظر بازي نزيبد از تو با هر كس كه مي بيني

اميد من ! چرا قدر نگاهت را نمي داني؟

۳

آيا چه ديدي آن شب در قتلگاه ياران؟

چشم درشت خونين،اي ماه سوگواران!

از خاك بر جبينت خورشيدها شَتك زد

آندم كه داد ظلمت فرمان تير باران

رعنا و ايستاده،جان ها به كف نهاده،

رفتند و مانده بر جا ما خيل شرمساران

اي يار،اي نگارين! پا تا سر تو خونين!

اي خوش ترين طليعه از صبح شب شماران!

داغ تو ماندگار است،چندانكه يادگار است،

از خون هزار لاله بر بيرق بهاران

يادت اگرچه خاموش،كي مي شود فراموش؟

نامت كتيبه اي شد بر سنگ روزگاران

هر عاشقي كه جان داد،در باغ سروي افتاد،

برخاك و سرخ تر شد خوناب جوي باران

سهلش مگير چونين،اين سيب هاي خونين

هر يك سري بريده است بر دار شاخساران

باران فرو نشسته است اما هنوز در باغ

خون چكه چكه ريزد ازپنچه ي چناران

باران خون و خنجر،گفتي و شد مكرر

شاعر خموش ديگر! (باران مگو،بباران!)

۴

من نيستم اين كه اينجاست، اين «من» كه تنهاست

من بي تو هيچم، تو هرجا كه باشي «من» انجاست

اين جا سراغ تو را، از كه بايد بگيرم؟

اين جا كه بيگانگي، عادت آشناهاست

وقتي كه برگردم از فصل تنهايي خود

ديدار تو برگ زرين فصل تماشاست

روزي كه «ما» مي شويم از تفاهم، «من» و «تو»

آن روز زيباترين روز روزان دنياست

ما مي توانيم از خاك باران بسازيم

تا معجز برتر عشق در چنته ي ماست

حس مي كنم زندگي با همه زشتي خود

وقتي تو هستي كنار من اي دوست ! زيباست

ناپاكي خاك با پاكي ات بر نتابد

تا اب ابي ست پاكيزگي اصل درياست

شعر من ارزاني ات باد امشب كه يادت

پيشاني دفترم را به نام تو آراست

۵

در انتظار تو تا كي سحر شماره كنم؟
ورق ورق شب تقويم كهنه پاره كنم؟
نشانه هاي تو بر چوب خط هفته زنم
كه جمعه بگذرد و شنبه را شماره كنم
براي خواستن خير مطلقي كه تويي
به هر كتاب ز هر باب استخاره كنم

شب و خيال و سراغ تو،باز مي آيم
كه بهت خانه ي در بسته را نظاره كنم

تو كي ز راه ميايي كه شهر شبزده را
به روشنايي چشمم چراغواره كنم؟
ز ياس هاي تو مشتي بپاشم از سر شوق
به روي آب و قدح را پر از ستاره كنم
هزار بوسه ي از انتظار لك زده را
نثار آن لب خوشخند خوشقواره كنم

هنوز هم غزلم شوكراني است الا
كه از لب تو شكرخندي استعاره كنم

پنج شعر از محمد علي سپانلو

هديه

و گل همان گل است

خميازه اي كوتاه

كه از دهان جنگجويانم كشيده ميشود

و روي پرچمي سفيد

آرام...آرام.../ خوابم گرفته است./

بيدار مي شوم

پشت سنگري كه از ياد برده ام

فرصتي كوچك براي بوسيدن:

- پلاكت را به من بده

بيا جايمان عوض شود

من ، مي ميرم

تو، "تا"ي ِ كاغذهاي سفيد را درست رعايت كن

موشكي كه هوا را كنار مي زد، كنار مي زند

گريه نكن جانم!

صلح

هميشه از دور مي آيد

و تكان دادن دستش ،

با لبخند من هماهنگ است -

جرياني سيال

قيامتي از همين لحظه آغاز ميشود

بمبهاي ريز و درشت

كه دستم را روي گوش فشار ميدادند

اين روزها زمين چقدر معطل است!

نكند من مفقود شده ام؟! ها؟ مفقود شده ام؟ / خوابم گرفته است./

پلكهايم سنگين...

جهاني نيمه باز...

با حافظه ام كه از متن بيرون زده است

كمي را از ياد برده ام

كمي ديگر را نمي شناسم

وقتي در محاصره از پا افتاده بودم

پلكهايم بي جان...

جهاني تاريك...

و خاك،

سرزميني كه در من حمل مي شود.

نكند من مفقود شده ام؟

۲

در من دستي

در من چشمي

در من صورتي هست كه خندانگي اش را با فصل ها گم مي كند

از ما از ما

تولدي جشني

كوبنده تا اتفاق ِ صبح

بخند پا برهنه ي غمگين!

كسي كه در پله جا مانده بود صداي پاي ِ من است

اين سلول ِ خاكستري كه فكر فكر مي خورد مي خورد،چند؟

اين سطل كه زباله زباله كاغذ-نوشته است، چند؟

ما دستها را با بدهكاري به جيبمان برديم

مادر را

پدر را

خانواده اي در اندوهم قضاوت كرده است

و من ، تنها به قدر زهدانم از جهان رنج مي برم

و نوزادم كه حافظه ي يك عدالت است مي آيد مي آيد

و صورتش كه در روال سالانه مي خندد، مي خندد

- چند؟

دستم همين

چشمم همين

صورتي هستم كه در كه در اندوهتان شريك شده است.

۳

آهسته

آهسته تر

به خزندگي فكر نمي كنم

به حيوان بودن يا انسان نبودن

كه برابرش رنج آور است

ما خانه را در بيرون حمل مي كنيم

ديوانه با انگشت هاي بسيار

ديوانه وار با انگشتر هاي بسيار

هيچ تعهدي در خانه حمل نمي شود

ما اتاق را به جمعيت تسليت گفتيم

به نزديكي

و قدمتي كه بين آب و خشكي مردد است

آهسته

آهسته تر

جز اينكه راه ميروم

دستها و سرم

از هميشه نزديك ترند

از ترس

و تجربه ي اينكه تاريكي ،

هميشه در كمين ِهمين لحظه است

براي ِ

لاك پشت

۴ شعر از : شبنم سميعي

۱

دوباره رسيده ام به خانه ي اول

به سلول هايي كه حالِ مرا مي پرسند

ومن آنقدر سست و بي جانم

كه تمامِ سلام ها را يكجا لقمه مي كنم !

از پيچِ كوچه مي رسي

و من از پشتِ شال گردنت

به آنروزها ديد مي زنم

بايد مطمئن شوم

بايد مطمئن شوم

چراغِ اين خانه روشن وُ

واين خانه هنوز هم خانه است...

خودت ميداني !

آنقدر خوبي

كه درخت ها از قدكشيدن مي افتند

تا من دنبالِ قرص هاي زيرزباني بگردم

گفته بودي

دوچرخه ات را برايم زين ميكني

ومن هنوز منتظرم

گيج و منگ وقتي برشانه مي برند تو را ...

۲

برشال سياهم
ركود ميپاشي..
وقتي شنل قرمزي را
باد ميبرد از روي طناب
وهاي هاي مسكوت اين كافه را ميخندي
پشت هر فنجان..
چكمه هايم زودتر از زمستان بپا ميروند
تا افسردگي ات مشق شود
روي بوسه بوسه ي برف..
عزيزم!
يادت باشد روزهاي مانده را برتنم "ها" كني
زمستان از رگ گردن نزديكتر است!!!!

۳

((تن سپرده))

نه!
من نمي ترسم
ازتعفن هزارساله ي
اين گورستان..
از ادامه ي گيسوانم
هنگام مزمزه در دهان كلاغها...
ترس من
ازمستي بيگاه تو بود..
هنگام كه خون قي كردي
درسينك زنگ زده ي دنيا..!
ميداني؟!
ديگر قرصها هم اثر ندارند..
تو از يك چرت نيم روزه
به هماغوشي مرگ بازميگردي..
ودرد مرا
تنها
سرانگشتان كرم خورده ات
مي فهمند..

حالا تو بگو!
من بايد بترسم از زوزه ي
بيگاه گرگهاي هار؟
ازهوهوي باد و رقص
شاخه ي درختان؟
خرخره اي جويده دارم و يك هوار درد..
جمجمه اي چنان كوچك؛
كه فضا كم دارد
حتي براي گم شدن..!
ميخوانم..
برايت
نت به نت هق هق شبانه را..
"آخرين رنج"
فرياد شكسته درگلو
ازتو
براي تو ميخوانم
اي تنِ پيوسته به خاك...

۴

به پايان ميرسد
ميان انگشتانت..
وموجهاي راديو
كه كلاغها را به خانه ميرسانند..!
آبي ميشوي
آبي تراز رگهايي كه فاتحانه پوزخند ميزنند...
ومن خواب جامانده در چشمانم را
درنگاهت پنهان ميكنم..
ق..ا..ي..م
ب..ا..ش..ك!
خاكستر ميشود
سرم پيچ و تاب ميخورد..
تو پّك ميزني..!
به پايان ميرسد
ميان انگشتانت..

شعر امروز :

سه شعر از علامه اقبال لاهوري ، عراقي و سنائي

پس چه بايد كرد اي اقوام شرق
باز روشن مي شود ايام شرق

پس چه بايد كرد اي اقوام شرق
باز روشن مي شود ايام شرق
در ضميرش انقلاب آمد پديد
شب گذشت و آفتاب آمد پديد
يورپ از شمشير خود بسمل فتاد
زير گردون رسم لاديني نهاد
گرگي اندر پوستين بره ئي
هر زمان اندر كمين بره ئي
مشكلات حضرت انسان ازوست
آدميت را غم پنهان ازوست
در نگاهش آدمي آب و گل است
كاروان زندگي بي منزل است
هر چه مي بيني ز انوار حق است
حكمت اشيا ز اسرار حق است
هر كه آيات خدا بيند ، حر است
اصل اين حكمت ز حكم «انظر» است
بندهٔ مومن ازو بهروز تر
هم بحال ديگران دلسوز تر
علم چون روشن كند آب و گلش
از خدا ترسنده تر گردد دلش
علم اشيا خاك ما را كيمياست
آه در افرنگ تأثيرش جداست
عقل و فكرش بي عيار خوب و زشت
چشم او بي نم ، دل او سنگ و خشت
علم ازو رسواست اندر شهر و دشت
جبرئيل از صحبتش ابليس گشت
دانش افرنگيان تيغي بدوش
در هلاك نوع انسان سخت كوش
با خسان اندر جهان خير و شر
در نسازد مستي علم و هنر
آه از افرنگ و از آئين او
آه از انديشهٔ لا دين او
علم حق را ساحري آموختند
ساحري ني كافري آموختند
هر طرف صد فتنه مي آرد نفير
تيغ را از پنجهٔ رهزن بگير

ايكه جان را باز ميداني ز تن
سحر اين تهذيب لا ديني شكن
روح شرق اندر تنش بايد دميد
تا بگردد قفل معني را كليد
عقل اندر حكم دل يزداني است
چون ز دل آزاد شد شيطاني است
زندگاني هر زمان در كشمكش
عبرت آموز است احوال حبش
شرع يورپ بي نزاع قيل و قال
بره را كرد است بر گرگان حلال
نقش نو اندر جهان بايد نهاد
از كفن دزدان چه اميد گشاد
در جنيوا چيست غير از مكر و فن؟
صيد تو اين ميش و آن نخچير من
نكته ها كو مي نگنجد در سخن
يك جهان آشوب و يك گيتي فتن
اي اسير رنگ ، پاك از رنگ شو
مؤمن خود ، كافر افرنگ شو
رشتهٔ سود و زيان در دست تست
آبروي خاوران در دست تست
اين كهن اقوام را شيرازه بند
رايت صدق و صفا را كن بلند
اهل حق را زندگي از قوت است
قوت هر ملت از جمعيت است
راي بي قوت همه مكر و فسون
قوت بي راي جهل است و جنون
سوز و ساز و درد و داغ از آسياست
هم شراب و هم اياغ از آسياست
عشق را ما دلبري آموختيم
شيوهٔ آدم گري آموختيم
هم هنر ، هم دين ز خاك خاور است
رشك گردون خاك پاك خاور است
وانموديم آنچه بود اندر حجاب
آفتاب از ما و ما از آفتاب
هر صدف را گوهر از نيسان ماست
شوكت هر بحر از طوفان ماست
روح خود در سوز بلبل ديده ايم
خون آدم در رگ گل ديده ايم
فكر ما جوياي اسرار وجود
زد نخستين زخمه بر تار وجود
داشتيم اندر ميان سينه داغ
بر سر راهي نهاديم اين چراغ
اي امين دولت تهذيب و دين
آن يد بيضا برآر از آستين
خيز و از كار امم بگشا گره
نشهٔ افرنگ را از سر بنه
نقشي از جمعيت خاور فكن
واستان خود را ز دست اهرمن
داني از افرنگ و از كار فرنگ
تا كجا در قيد زنار فرنگ
زخم ازو ، نشتر ازو ، سوزن ازو
ما و جوي خون و اميد رفو
خود بداني پادشاهي ، قاهري است
قاهري در عصر ما سوداگري است
تختهٔ دكان شريك تخت و تاج
از تجارت نفع و از شاهي خراج
آن جهانباني كه هم سوداگر است
بر زبانش خير و اندر دل شر است
گر تو ميداني حسابش را درست
از حريرش نرم تر كرپاس تست
بي نياز از كارگاه او گذر
در زمستان پوستين او مخر
كشتن بي حرب و ضرب آئين اوست
مرگها در گردش ماشين اوست
بورياي خود به قالينش مده
بيذق خود را به فرزينش مده
گوهرش تف دار و در لعلش رگ است
مشك اين سوداگر از ناف سگ است
رهزن چشم تو خواب مخملش
رهزن تو رنگ و آب مخملش
صد گره افكنده ئي در كار خويش
از قماش او مكن دستار خويش
هوشمندي از خم او مي نخورد
هر كه خورد اندر همين ميخانه مرد
وقت سودا خندخند و كم خروش
ما چو طفلانيم و او شكر فروش
محرم از قلب و نگاه مشتري است
يارب اين سحر است يا سوداگري است
تاجران رنگ و بو بردند سود
ما خريداران همه كور و كبود
آنچه از خاك تو رست اي مرد حر
آن فروش و آن بپوش و آن بخور
آن نكوبينان كه خود را ديده اند
خود گليم خويش را بافيده اند
اي ز كار عصر حاضر بي خبر
چرب دستيهاي يورپ را نگر
قالي از ابريشم تو ساختند
باز او را پيش تو انداختند
چشم تو از ظاهرش افسون خورد
رنگ و آب او ترا از جا برد
واي آن دريا كه موجش كم تپيد
گوهر خود را ز غواصان خريد

علامه اقبال لاهوري

نخستين باده كاندر جام كردند
ز چشم مست ساقي وام كردند
چو با خود يافتند اهل طرب را
شراب بيخودي در جام كردند
لب ميگون جانان جام در داد
شراب عاشقانش نام كردند
ز بهر صيد دل‌هاي جهاني
كمند زلف خوبان دام كردند
به گيتي هركجا درد دلي بود
بهم كردند و عشقش نام كردند
سر زلف بتان آرام نگرفت
ز بس دل‌ها كه بي‌آرام كردند
چو گوي حسن در ميدان فكندند
به يك جولان دو عالم رام كردند
ز بهر نقل مستان از لب و چشم
مهيا پسته و بادام كردند
از آن لب، كز درصد آفرين است
نصيب بي‌دلان دشنام كردند
به مجلس نيك و بد را جاي دادند
به جامي كار خاص و عام كردند
به غمزه صد سخن با جان بگفتند
به دل ز ابرو دو صد پيغام كردند
جمال خويشتن را جلوه دادند
به يك جلوه دو عالم رام كردند
دلي را تا به دست آرند ، هر دم
سر زلفين خود را دام كردند
نهان با محرمي رازي بگفتند
جهاني را از آن اعلام كردند
چو خود كردند راز خويشتن فاش
عراقي را چرا بدنام كردند؟

عراقي


گر تو پنداري كه جز تو غمگسارم نيست هست
ور چنان داني كه جز تو خواستگارم نيست هست
يا بجز عشق تو از تو يادگارم هست نيست
يا قدم در عشق تو سخت استوارم نيست هست
يا بجز بيدادي تو كارزارم هست نيست
يا به بيداد تو با تو كارزارم نيست هست
يا سپيد و روشن از تو كار و بارم هست نيست
يا سياه و تيره بي تو روزگارم نيست هست
يا بر اميد وصالت شب قرارم هست نيست
يا در اندوه فراقت دل فگارم نيست هست
يا فراقت را بجز ناله شعارم هست نيست
يا وصالت را شب و روز انتظارم نيست هست
گر دگر همچون سنايي صيد زارم هست نيست
يا اگر شيريست او آنگه شكارم نيست هست

سنائي


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۰۷:۲۰ ] [ مشاوره مديريت ]

 

ديگر اينكه از هنرهاي نمايشي، كه تأثير تشيّع بر آن‏ها محرز است، مي‏توان از «معركه‏گيري و ميدان‏آرايي» براي نماياندن سير جدالي كلام و ارائه نوعي نمايش جدلي نام برد كه مرشد به قدرت كلام و بسياري حركت و رفتار، مي‏تواند كلام پندآميز بازگويد و با مخاطبان ارتباط مستقيمي از نظر تبليغ پيام‏هاي عالم تشيّع برقرار نمايد. از ياد نبريم كه گل‏واژه‏هاي كلامي و گل‏چرخ‏هاي رفتاري ورزش‏كاران و پهلوانان در «گود مقدّس زورخانه» نيز هميشه ايّام مديون فتوّتِ فتي‏فتيان و سركرده جوان‏مردان مولا علي عليه‏السلام است. بارها و بارها در حركات زورخانه‏اي و در گفتار و كردار اهل فتوّت و به هنگام سنگ گرفتن و ساير فنون، مرشد در سر دَمْ، ياد از علي و اولاد علي عليهم‏السلام مي‏كند و از يزدان پاك مدد مي‏جويد تا به ذكر شهامت و شجاعت بهترين بندگان خدا بپردازد و از سيّد كاينات و پنج تن آل عبا عليهم‏السلام ، قبر شش‏گوشه امام حسين عليه‏السلام ، غريب ارض توس، و از جمال جميل حجت قائم(عج) يادآوري مي‏نمايد و صلوات مي‏فرستد. و فرياد مي‏زند: «يا اميرالمومنين! بر منكرت لعنت.» دهان مرشد زورخانه به يمن نظر مولا علي عليه‏السلام عطرآگين مي‏گردد و با خود زمزمه مي‏كند: «بي‏حبّ علي عليه‏السلام ، بهشت و رضوان مطلب.»

«منقبت‏خواني» در شأن حيدر كرّار، اسداللّه الغالب، آزين‏بخش حركات زورخانه‏اي است و شاعران بسيار در اين باب ذوق‏آزمايي كرده‏اند:

مانند علي هر كه امامي دارد در جنت و فردوس، مقامي دارد

فردا كه شود وعده جنّات و نعيم همره ببرد هر كه غلامي دارد.

از نور نبي واقفِ اين راه شديم از مهر علي عارف اللّه شديم

چون پيروي عليّ و آلش كرديم ز اسرار حقايق، همه آگاه شديم.

در مذهب ما، كلام حق «ناد علي» است طاعت كه قبول حق فتد، ياد علي است

كز جمله آفرينش كون و مكان مقصود خدا، علي و اولاد علي است.

حلاّل جميع مشكلات است علي عليه‏السلام سرچشمه زمزم و حيات است علي

صد بار بگفتم و دو صد بار دگر نُقل است محمّد و نبات است علي.

خلاّق زمين و آسمان ياور ماست چشم همه انبيا به پيغمبر ماست

از گرمي آفتاب محشر غم نيست تا سايه مرتضي علي بر سر ماست.

http://www.artqazvin.ir/Default.aspx?page=7983§ion=litem&mid=20935&id=57047


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۰۷:۱۸ ] [ مشاوره مديريت ]
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۲۸ ][ ۲۹ ][ ۳۰ ][ ۳۱ ][ ۳۲ ][ ۳۳ ][ ۳۴ ][ ۳۵ ][ ۳۶ ][ ۳۷ ][ ۳۸ ][ ۳۹ ][ ۴۰ ][ ۴۱ ][ ۴۲ ][ ۴۳ ][ ۴۴ ][ ۴۵ ][ ۴۶ ][ ۴۷ ][ ۴۸ ][ ۴۹ ][ ۵۰ ][ ۵۱ ][ ۵۲ ][ ۵۳ ][ ۵۴ ][ ۵۱۲ ][ ۵۱۳ ][ ۵۱۴ ][ ۵۱۵ ][ ۵۱۶ ][ ۵۱۷ ][ ۵۱۸ ][ ۵۱۹ ][ ۵۲۰ ][ ۵۲۱ ][ ۵۲۲ ][ ۵۲۳ ][ ۵۲۴ ][ ۵۲۵ ][ ۵۲۶ ][ ۵۲۷ ][ ۵۲۸ ][ ۵۲۹ ][ ۵۳۰ ][ ۵۳۱ ][ ۵۳۲ ][ ۵۳۳ ][ ۵۳۴ ][ ۵۳۵ ][ ۵۳۶ ][ ۵۳۷ ][ ۵۳۸ ][ ۵۳۹ ][ ۵۴۰ ][ ۵۴۱ ][ ۵۴۲ ][ ۵۴۳ ][ ۵۴۴ ][ ۵۴۵ ][ ۵۴۶ ][ ۵۴۷ ][ ۵۴۸ ][ ۵۴۹ ][ ۵۵۰ ][ ۵۵۱ ][ ۵۵۲ ][ ۵۵۳ ][ ۵۵۴ ][ ۵۵۵ ][ ۵۵۶ ][ ۵۵۷ ][ ۵۵۸ ][ ۵۵۹ ][ ۵۶۰ ][ ۵۶۱ ][ ۵۶۲ ][ ۵۶۳ ][ ۵۶۴ ][ ۵۶۵ ][ ۵۶۶ ][ ۵۶۷ ][ ۵۶۸ ][ ۵۶۹ ][ ۵۷۰ ][ ۵۷۱ ][ ۵۷۲ ][ ۵۷۳ ][ ۵۷۴ ][ ۵۷۵ ][ ۵۷۶ ][ ۵۷۷ ][ ۵۷۸ ][ ۵۷۹ ][ ۵۸۰ ][ ۵۸۱ ][ ۵۸۲ ][ ۵۸۳ ][ ۵۸۴ ][ ۵۸۵ ][ ۵۸۶ ][ ۵۸۷ ][ ۵۸۸ ][ ۵۸۹ ][ ۵۹۰ ][ ۵۹۱ ][ ۵۹۲ ][ ۵۹۳ ][ ۵۹۴ ][ ۵۹۵ ][ ۵۹۶ ][ ۵۹۷ ][ ۵۹۸ ][ ۵۹۹ ][ ۶۰۰ ][ ۶۰۱ ][ ۶۰۲ ][ ۶۰۳ ][ ۶۰۴ ][ ۶۰۵ ][ ۶۰۶ ][ ۶۰۷ ][ ۶۰۸ ][ ۶۰۹ ][ ۶۱۰ ][ ۶۱۱ ][ ۶۱۲ ][ ۶۱۳ ][ ۶۱۴ ][ ۶۱۵ ][ ۶۱۶ ][ ۶۱۷ ][ ۶۱۸ ][ ۶۱۹ ][ ۶۲۰ ][ ۶۲۱ ][ ۶۲۲ ][ ۶۲۳ ][ ۶۲۴ ][ ۶۲۵ ][ ۶۲۶ ][ ۶۲۷ ][ ۶۲۸ ][ ۶۲۹ ][ ۶۳۰ ][ ۶۳۱ ][ ۶۳۲ ][ ۶۳۳ ][ ۶۳۴ ][ ۶۳۵ ][ ۶۳۶ ][ ۶۳۷ ][ ۶۳۸ ][ ۶۳۹ ][ ۶۴۰ ][ ۶۴۱ ][ ۶۴۲ ][ ۶۴۳ ][ ۶۴۴ ][ ۶۴۵ ][ ۶۴۶ ][ ۶۴۷ ][ ۶۴۸ ][ ۶۴۹ ][ ۶۵۰ ][ ۶۵۱ ][ ۶۵۲ ][ ۶۵۳ ][ ۶۵۴ ][ ۶۵۵ ][ ۶۵۶ ][ ۶۵۷ ][ ۶۵۸ ][ ۶۵۹ ][ ۶۶۰ ][ ۶۶۱ ][ ۶۶۲ ][ ۶۶۳ ][ ۶۶۴ ][ ۶۶۵ ][ ۶۶۶ ][ ۶۶۷ ][ ۶۶۸ ][ ۶۶۹ ][ ۶۷۰ ][ ۶۷۱ ][ ۶۷۲ ][ ۶۷۳ ][ ۶۷۴ ][ ۶۷۵ ][ ۶۷۶ ][ ۶۷۷ ][ ۶۷۸ ][ ۶۷۹ ][ ۶۸۰ ][ ۶۸۱ ][ ۶۸۲ ][ ۶۸۳ ][ ۶۸۴ ][ ۶۸۵ ][ ۶۸۶ ][ ۶۸۷ ][ ۶۸۸ ][ ۶۸۹ ][ ۶۹۰ ][ ۶۹۱ ][ ۶۹۲ ][ ۶۹۳ ][ ۶۹۴ ][ ۶۹۵ ][ ۶۹۶ ][ ۶۹۷ ][ ۶۹۸ ][ ۶۹۹ ][ ۷۰۰ ][ ۷۰۱ ][ ۷۰۲ ][ ۷۰۳ ][ ۷۰۴ ][ ۷۰۵ ][ ۷۰۶ ][ ۷۰۷ ][ ۷۰۸ ][ ۷۰۹ ][ ۷۱۰ ][ ۷۱۱ ][ ۷۱۲ ][ ۷۱۳ ][ ۷۱۴ ][ ۷۱۵ ][ ۷۱۶ ][ ۷۱۷ ][ ۷۱۸ ][ ۷۱۹ ][ ۷۲۰ ][ ۷۲۱ ][ ۷۲۲ ][ ۷۲۳ ][ ۷۲۴ ][ ۷۲۵ ][ ۷۲۶ ][ ۷۲۷ ][ ۷۲۸ ][ ۷۲۹ ][ ۷۳۰ ][ ۷۳۱ ][ ۷۳۲ ][ ۷۳۳ ][ ۷۳۴ ][ ۷۳۵ ][ ۷۳۶ ][ ۷۳۷ ][ ۷۳۸ ][ ۷۳۹ ][ ۷۴۰ ][ ۷۴۱ ][ ۷۴۲ ][ ۷۴۳ ][ ۷۴۴ ][ ۷۴۵ ][ ۷۴۶ ][ ۷۴۷ ][ ۷۴۸ ][ ۷۴۹ ][ ۷۵۰ ][ ۷۵۱ ][ ۷۵۲ ][ ۷۵۳ ][ ۷۵۴ ][ ۷۵۵ ][ ۷۵۶ ][ ۷۵۷ ][ ۷۵۸ ][ ۷۵۹ ][ ۷۶۰ ][ ۷۶۱ ][ ۷۶۲ ][ ۷۶۳ ][ ۷۶۴ ][ ۷۶۵ ][ ۷۶۶ ][ ۷۶۷ ][ ۷۶۸ ][ ۷۶۹ ][ ۷۷۰ ][ ۷۷۱ ][ ۷۷۲ ][ ۷۷۳ ][ ۷۷۴ ][ ۷۷۵ ][ ۷۷۶ ][ ۷۷۷ ][ ۷۷۸ ][ ۷۷۹ ][ ۷۸۰ ][ ۷۸۱ ][ ۷۸۲ ][ ۷۸۳ ][ ۷۸۴ ][ ۷۸۵ ][ ۷۸۶ ][ ۷۸۷ ][ ۷۸۸ ][ ۷۸۹ ][ ۷۹۰ ][ ۷۹۱ ][ ۷۹۲ ][ ۷۹۳ ][ ۷۹۴ ][ ۷۹۵ ][ ۷۹۶ ][ ۷۹۷ ][ ۷۹۸ ][ ۷۹۹ ][ ۸۰۰ ][ ۸۰۱ ][ ۸۰۲ ][ ۸۰۳ ][ ۸۰۴ ][ ۸۰۵ ][ ۸۰۶ ][ ۸۰۷ ][ ۸۰۸ ][ ۸۰۹ ][ ۸۱۰ ][ ۸۱۱ ][ ۸۱۲ ][ ۸۱۳ ][ ۸۱۴ ][ ۸۱۵ ][ مديريت استراتژيك
پنل کاربری
نام کاربری :
پسورد :
لینک های تبادلی
فاقد لینک
تبادل لینک اتوماتیک
لینک :
خبرنامه
عضویت   لغو عضویت
امکانات وب
شمارنده
شرکت مشاوره مدیریتبازارسازی مدیریت بازاریابی. بازدید تحقیقات بازاریابیآموزش مدیریت MBAدلایل ترک تحقیقات بازاریابی تحقیقات مدیریت شرایط سخت بازارکارت امتیازی متوازنارزیابی عملکرد . نمونه مطالعات موردی.برند برندینگانواع برند معرفی 21 نوع متفاوت از برندبرندسازی branding marketing . برندسازی.تحقیقات بازاریابی انگیزه بخش http://marketingbranding.ir سبک مدیریت است مدیریت بازاربازاریابیتحقیقات بازاریابی ویژگی های .حرفه ای مشاوره اموزش مدیریت.شناسایی مشتریان .تحقیقات بازاریابی استفاده از تحقیقات بازار و بازاریابی http://marketingsales.irmarketing مدیریت برندینگ . Business Management ConsultantIran Business Management ConsultantManagement . بازاریابیانواع بازاریابی 127 نوع بازاریابیبازاریابی. بازاریابی MarketingMix آمیختهآمیزه بازاريابیمدیریت بازاریابی. اخبار مدیریت و تجارتمدیریت.مشاوره بازاریابی مدیریت آموزش تکنیک‌های فروشندگی حرفه‌ای فروشندگی. اخبار مدیریت و تجارتبازاریابی برندینگ. مدیریت مشاوره بازاریابیآموزش. بیزینس پلن طرح توجیهی طرح business plan. برنامه بازاریابی Marketing Planبازاریابی. مشاوره تبلیغات مشاور تبلیغات مشاور مدیریت management مشاوره مدیریت انواع بازاریابی بازاریابی. طرح توجیهیمدیریت.