مشاوره مديريت - آموزش مديريت - آموزش فروشندگي حرفه‌اي
 
نويسندگان
عضویت
نام کاربری :
پسورد :
تکرار پسورد:
ایمیل :
نام اصلی :
آمار
امروز : 5517
دیروز : 40915
افراد آنلاین : 44
همه : 4415266


مناقب خواني در دوره آل بويه


دكتر حسين ايزدي
مهدي زيركي


دوره آل بويه از مهم‌ترين دوره‌هاي رشد و شكوفايي تشيع است. در اين دوره شيعيان اقدام به مدح و رثاي امامان و ذكر مناقب آ‌نان در اماكن عمومي مي‌كردند كه از آن به عنوان مناقب خواني ياد شده است. اين كار فرهنگي كه با مقابله به مثل و واكنش‌هاي اهل سنت مواجه شد، كم و بيش قبل از اين دوره نيز مرسوم بود و در دوره سلجوقيان نيز به حيات خود ادامه داد. منظور از مناقب خواني معناي عام آن كه شامل سرايش شعر و نثر در مدح امامان شيعه و مثالب برخي از صحابه و نقل آن در محافل و اماكن عمومي است، مي باشد.

كليد واژه ها: آل بويه، شيعيان، اهل سنت، فرهنگ و ادب، مراسم و آيين‌هاي مذهبي، مناقب خواني، مدح و مرثيه.
 
مقدمه
قرن چهارم هجري آغاز شكوفايي و گسترش وسيع شعر و ادب بود و بازار شعر و شاعري رونق زيادي داشت. بزرگان، علما و صاحب منصبان با سرودن شعر، اين هنر ذوقي را در افواه مردم رايج و شايع كرده بودند و شاعران از جايگاه برجسته‌اي نزد حاكمان و مردم برخوردار بودند. علوم لغت و بلاغت نضج گرفته بود. شاعران فراوان گشته بودند و شعر از مفاهيم صحرا به مفاهيم تمدن گراييده بود. صاحبان قدرت با دست و دلبازي انديشمندان و شاعران را گرامي مي‌داشتند. به قول يميني، روز بازار فضل و فضايل بود و غوّاصان ادب و هنر در درياي مروّت و فتوّت ايشان درّهاي ثمين و جواهر نفيس مي‌يافتند.  در اين عصر، بزرگان، شاعران و فعالان فرهنگي هوشيار و زمان‌شناس شيعي از اين ابزار فرهنگي كه در جذب مخاطب و دلنشيني كلام تاثير فوق‌العاده‌اي دارد، بهره جستند. مورخان بارها از مناقب خواناني ياد كرده‌اند كه با نقل مديحه و مرثيه در اماكن عمومي بسياري از شهرها به خصوص بغداد، فعاليت داشتند.
بيت زير از كسائي مروزي (م 391 ﻫ)، كه اولين شاعر مذهبي پارسي‌اش مي‌دانند، مشخص مي كند كه در قرن چهارم، اصطلاح مناقب‌گويي و مناقب خواني رايج و با واكنش‌هاي شديد اهل سنت مواجه بوده است.
اي كسايي هيچ مينديش از نواصب و از عدو       تا چنين گويي مناقب، دل چرا داري حزين؟
واژه مناقب جمع منقبت، به معناي خصال نيك، سجاياي پسنديده، صفات و هنرهايي است كه موجب ستودگي و مايه مباحات و ستايش است و نقطه مقابل آن مثالب است. برخي اين واژه را به معناي معجزه نيز دانسته‌اند.  در نظر صاحب لسان العرب «نقيبه» شخص مبارك النفسي است كه در تمامي امور موفّق و چيره است. به اعتقاد او لفظ مناقب در مواقعي كه با صفتي چون جميل آورده شود به معناي اخلاق خواهد بود.
بر اين اساس مناقب خواني به معناي عام آن كه شامل انشاد و خواندن شعر و نثر است، بيان مقام عبوديت، اخلاق والا، افعال كريمانه، و نيك خواهي‌هاي امامان شيعه: است كه براي هيچ يك از مسلمانان پوشيده نبوده است. «مناقب خوان ستايشگر ائمه شيعه است كه محامد آنان را بر مي‌شمرد».
مناقب خواني به معناي عام از اقسام حماسه ديني است. حماسه نوعي از اشعار وصفي است كه مبتني بر توصيف اعمال پهلواني و مردانگي‌ها و افتخارات و بزرگي‌هاي قومي يا فردي باشد،‌ به نحوي كه شامل مظاهر مختلف زندگي آنان گردد. منظومه‌هاي حماسي به انواع مختلفي تقسيم شده است:
1. منظومه‌هاي حماسي اساطيري و پهلواني؛
2. منظومه‌هاي حماسي ـ تاريخي؛
3. منظومه‌هاي حماسي ـ ديني؛
4. منظومه‌هاي حماسي مصنوع.
حماسه ديني و مذهبي به توصيف قهرماني‌هاي بزرگان و اولياي ديني اختصاص دارد. اين نوع حماسه به بيان اوصاف پسنديده و جان‌فشاني قهرمانان و بزرگان مذهبي‌اي مي‌پردازد. كه كردار و فداكاري آنها و نيز رنج‌ها و مصايب آنان نقشي بسزا در تكوين و ريشه‌دار شدن دين و مذهب يك قوم ايفا كرده است. همين نوع حماسه يا مفاخره مذهبي است كه زمينه ساز پديد آمدن مناقب خوانان شد كه در كوچه و بازار و ميادين شهرها با صداي خوش و بلند، ابياتي در منقبت و مدح و مرثيه اهل بيت و ائمه: مي‌خواندند. اشكال عمده مناقب خواني، به مثابه حركتي فرهنگي ـ ادبي؛ عبارت بود از:
الف) مدح و مرثيه سرايي، ستايش مذهب و ائمه:؛
ب) مراسم جشن، تعزيه گرداني و عزاداري؛
ج) طعن و هجو خصم.
شيعيان در اوايل قرن چهارم و پيش از تسلط بويهيان برخلافت عباسي، در بغداد از موقعيت و نفوذ بالايي در ميان بزرگان برخوردار بودند كه در سايه آن مي‌توانستند براي شهيدان كربلا محفل ماتم و نوحه‌خواني برپا كنند. اما رونق اين محافل، حنبلي‌ها را به خشم مي‌آورد؛ لذا به مقابله با آن مي‌پرداختند. هر چه قدرت و جمعيت شيعيان بيشتر مي‌شد، اين نزاع‌ها افزايش مي‌يافت. در اين زمان كه تسلط دستگاه خلافت عباسي به امور قلمرو خويش به نهايت ضعف رسيده بود، بارها محله شيعه نشين كرخ به آتش كشيده شد. اين فتنه انگيزي‌ها چنان فضاي رعبي به وجود آورده بود، كه طبق نقل تنوخي، از ترس فتنه حنابله نوحه بر حسين كه بدون تعريض بر خلفا هم نبود، بايد در خفا انجام مي‌گرفت يا در حمايت يك سلطان بر پا مي‌شد.
در اين زمان كه ابومحمد حسن بن علي بربهاري رياست حنبليان بغداد را در دست داشت، عليه شيعيان با خشونت رفتار مي‌كرد. او نوحه‌گري و مرثيه‌خواني بر امام حسين و زيارت قبر ايشان را منع كرد و دستور آزار و غارت اموال زايران و كشتن نوحه‌گران را مي‌داد. به دستور وي زني نوحه‌گر به نام خلب به قتل رسيد.  در سال 313 ﻫ بر اثر فعاليت و اصرار آنان خليفه دستور داد تا مسجد براثا را كه مركز شيعه بود تخريب كردند.  فتنه انگيزي‌هاي وي و پيروانش چنان گسترش يافت كه موجب نگراني خلافت گرديد؛ از اين رو القاهر عباسي در سال 321 ﻫ، دستور دستگيري آنها را داد. بربهاري متواري شد و يارانش به بصره تبعيد شدند. بار ديگر كه بربهاري و يارانش به بغداد برگشتند در سال 323 ﻫ. به دستور خليفه الراضي برخي از يارانش دستگير و او باز هم فراري گشت و اجتماع بيش از دو نفر از حنابله در شهر ممنوع اعلام شد. خليفه در بيانيه‌اي خطاب به حنبلي‌ها نوشت:
امير مؤمنان كارهاي گروه شما را بررسي نمود... يكي از كارهاي بد شما... نسبت دادن شيعيان اهل بيت پيامبر6 به كفر و گمراهي، در كمين نشستن براي شكنجه و آزار ايشان در هر كوي و برزن... ديگر، بدگويي شما از زيارت كردن گور پيشوايان و سرزنش كردن زائران و بدعت‌گذار ناميدن ايشان است، و باآن همه انكار كه شما از زيارت داريد، خودتان به زيارت يك مرد عامي گرد هم مي‌آييد كه نه شرافت نسبي و نه سببي با پيامبر دارد و به زيارت كردن قبر او سفارش مي‌كنيد، خاك او را گرامي مي‌داريد، به گور او احترام مي‌گذاريد. خدا لعنت كناد آن آموزگار را كه اين ناشايست‌ها به شما آموخت كه چقدر پست بوده است، و آن شيطان فريبكار كه اينها را براي شما آرايش داد كه چقدر دغل بوده است. امير مؤمنان سوگند ياد كرده است، سوگندي كه اجرايش واجب است، كه اگر از اين بد مذهبي و كج رفتاري دست برنداريد، كار پيگرد و كوفتن و پراكندن و كشتن شما را گسترش خواهد داد. شمشير را بر گردن شما به كار خواهد برد؛ خانه و آشيانه‌هاي شما را به آتش خواهد كشيد.
آنچه در اين گزارش ارزشمند جالب توجه است تصريح خليفه عباسي به «شيعه اهل بيت پيامبر» و اطلاق آن به شيعيان است كه در همه جا رافضي خوانده مي‌شدند. او همچنين با احترام و بزرگي از امامان شيعه ياد كرده و احمد حنبل را تحقير كرده است.
جالب‌تر اين است كه مسجدي كه محل تجمع آنان بود به مسجد ضرار معروف شده بود. تنوخي مي‌نويسد:
گروهي از بغداديان مرا گفتند كه حنبليان مسجدي به نام ضرار ساختند و آن را وسيله فتنه قرار دادند.
در اين زمان شيعيان برخي از صحابه را سبّ مي‌كردند. در سال 313 ﻫ. مردي شيعه به نام كعكي كه ابن جوزي وي را رئيس روافض مي‌خواند، دستگير شد كه شيخين را سبّ مي‌كرد و در خانه وي عده‌اي را يافتند كه از وي آموزش مي‌ديدند.
ابن عقده، فقيه مبرّز شيعي، نيز از جمله مدرساني بود كه در مسجد براثا مناقب امامان مي‌گفت و به صراحت در مثالب شيخين املاي روايت مي‌كرد؛  از اين روست كه ابن جوزي مي‌گويد: در سال 331 ﻫ . كه جمعيت روافض در بغداد زياد شده بود، به سبب تهديد آنان و شايد جسارت يافتن اهل سنت و در سركوب شيعيان، خليفه المتقي اخطار داده بود كه خليفه ذمّة خود را از هر كه صحابه را به بدي ياد كند برداشته است.


گسترش مناقب خواني در دوره بويهي
با روي كارآمدن آل بويه و تسلط آنان بر بغداد به سال 333 ﻫ . آداب و آيين‌هاي شيعي گسترش چشمگيري يافت. برگزار كردن مجالس سوگواري و عزاداري و جشن عيد غدير ـ كه به طور مفصل بدانها خواهيم پرداخت ـ در اين زمان آغاز گشت، به طوري كه بعد از آنها نيز از اين رسوم در بين شيعيان ماندگار شد و در قرون بعد نيز استمرار يافت. مشاهد متبركه توسعه يافت و سنّت زيارت احيا شد. در سال 336 ﻫ. به فرمان معزّالدوله بر مزار امام كاظم و امام جواد8 ضريح جداگانه‌اي ساختند و در كنار ضريح، كاخي باشكوه بنا كردند.  عضدالدوله نيز بر مرقد امام حسين در كربلا و حضرت علي در نجف بناي باشكوهي ساخت.  وي در هر منزلگاه براي زايران آبشخور ساخت. چاه‌ها و چشمه‌ها‌ي متعددي ايجاد كرد  و خواروبار ايشان را از راه دريا و خشكي تأمين نمود.  آل بويه از همان ابتدا اعتقاد خود را در ارادت به امامان و انزجار از دشمنان اماميه بروز دادند. آنان چون بر كرمان تسلط يافتند لعن بر معاويه را بر منبرها رايج كردند.  شروع كار  شيعي معزّالدوله در بغداد در سال 351 ﻫ. با لعن نامه‌اي بود كه در همه مساجد نصب كردند:
خداوند معاويه را لعنت كند و لعنت كند كسي كه فدك را كه حق فاطمه بود غضب كرد و لعنت كند كسي كه مانع از دفن امام حسن در كنار قبر جدش شد و كسي كه ابوذر را تبعيد كرد و كسي كه عباس را داخل در شورا نكرد.
مناقب خواني به اشكال مختلفش از مدح و مرثيه در مراسم‌ها و مناسبت‌ها رونق بيشتري گرفت. سبّ صحابه و انتساب برخي امور به آنها بسيار شايع گشت. به ادعاي ابن حجر، اين حكايت‌ها و افتراها كه در قرن‌هاي دوم و سوم هجري نبود.  موجب خروج برخي علماي سنّي از بغداد گرديد. همان گونه كه عمر بن الحسين خرقي (م 334 ﻫ) فقيه حنبلي به دمشق رفت.
بهترين و غني‌ترين منبعي كه از مناقب خوانان و اخبار آنها به طور جدي گزارش نقل كرده كتاب النقض عبدالجليل قزويني رازي است كه در قرن ششم مي‌زيست. اما از غالب گزارش‌هاي نفيس وي بر مي‌آيد كه ناظر بر زمان حيات خود او هستند و تنها در برخي موارد با اشاره به زمان و قدمت مسئله‌اي معلوم كرده است كه در قرون قبل نيز جريان داشته است؛ از اين رو از وضعيت مناقب خوانان در دوره بويهي كم‌تر اطلاعي در دست داريم و آنچه هست بيشتر از حوادث تاريخي قابل استخراج است.
مناقب خوانان كه اغلب دوره گرد بودند، در كوچه‌ها، خيابان‌ها، بازار و مراكز پرجمعيت و محافل ديني و مساجد به نقل مناقب پيشوايان معصوم: مي‌پرداختند. همچنان كه از سخن عبدالجليل رازي نيز بر مي‌آيد، مناقبيان بدون واهمه  و مانعي در مراكزي شهري مناقب آل رسول6 مي‌گفتند:
پنداري نديده است و نشنيده است كه مناقب خوانان در قطب روده و برشته نرصه و سر بليسان و مسجد عتيق همان خوانند كه به دَرِ زادمهران و مصلحگاه،  و بحمدالله هيچ مسلمان، منقبت و مدح آل رسول را منكر و جاحد نباشد.
در اين زمان از نوحه‌گران و مناقبياني چون ابن اصدق و احمد المزوق و زني به نام سكينة نائحة  گزارش نقل شده است. از شخصي به نام اَشناسي (م 439 ﻫ) نيز ياد شده است كه در خانه خود در محله كرخ مجلس به پا مي‌كرد و طعن بر صحابة مي‌نمود. خطيب بغدادي درباره‌ وي گفته است: روايت او صحيح است، اما رافضي بد مذهبي است».  آنچه در اين گزارش‌ها جالب است نوحه‌گري زنان در ملأ عام است؛ چنان كه از نوحه‌گري سكينه در موارد متعددي گزارش نقل شده است.  تنوخي نيز با نقل اشعاري كه خلب نائحه در مجالس مي‌خواند، مي‌گويد ما اين اشعار را در خانه بعضي از رؤسا شنيديم.
براساس برخي از گزارش‌ها عده‌اي از اين گويندگان شيعي حتي در مراكز و مساجدي كه عمدتاً محل تجمع اهل سنّت بوده است به نقل مناقب اهل بيت مي‌پرداختند. چنان كه مهيار ديلمي (م 428 ﻫ) روزهاي جمعه در مسجد جامع منصوري بغداد و در حضور بزرگان ادب، سروده‌هايي خود را درباره اهل بيت انشاد مي‌كرد. نيز علي بن احمد القادسي (م 447 ﻫ) در همان جا سخن مي‌گفت؛ اما وي را از آنجا باز داشتند. پس به مسجد براثا مي‌رفت و مردم به دورش حلقه مي‌زدند. ذهبي و سمعاني به نقل از خطيب بغدادي گويند: علت اين كه مانع از خطابه او در جامع منصور شدند نقل روايات ضعيف و بدون سند بوده است.
گروهي ديگر از شيعيان نيز خود را به ديوانگي مي‌زدند؛ لباس‌هاي مندرس به تن مي‌كردند و ريش مي‌تراشيدند كه در آن زمان معمول نبوده است و در كوچه و بازار هر چه مي‌توانستند در مناقب اهل بيت و مثالب مخالفان مي‌گفتند و اهل سنت، به حساب ديوانگي آنها، كمتر متعرضشان مي‌شدند.
همچنين مناقب خوانان اين دوره كه از آزادي عمل بيشتري برخوردار بودند، به مسافرت در شهرهاي مختلف مي‌پرداختند و در اجتماعات منقبت‌گويي مي‌كردند. ناشي صغير (م 365 ﻫ) از جمله اين شعرا بود. وي ساكن مصر بود و به عراق مي‌آمد و در مسجد جامع كوفه شعرهايي را كه در مداح اهل بيت انشاد كرده بود مي‌خواند و بسياري از شيعيان آنها را مي‌نگاشتند.  محمود كشاجم (م 360 يا 350 ﻫ) نيز در حلب اقامت داشت و بين حلب و قدس و دمشق و بغداد رفت و آمد مي‌كرد و منقبت مي‌گفت.
منقبتيان هر از گاهي در ايجاد موجي تازه و جنبشي سياسي نيز موثر بودند. به سال 420 ﻫ در مسجد براثا شخصي از شيعيان به منقبت گويي از حضرت علي پرداخت. ابن اثير با لحني آكنده از تحقير چنين گفته است:
انساني در سخنان خود گفت: پس از صلوات بر پيامبر و برادرش علي، امير مؤمنان كه با جمجمه سخن گفت و زنده‌اش كرد؛ انساني الهي كه با جوانان كهف سخن گفت.
و ديگر غلوّهاي بدعت آميز.
با رسيدن خبر اين سخنان به خليفه، وي خطيبي را بر آن مسجد گماشت. اما شيعيان كه جسارت يافته بودند او را آماج سنگ قرار دادند و نماز جمعه را قطع كردند. با اين اتفاق، خليفه تا مدتي مانع برگزاري نماز جمعه در آن مسجد شد تا اين كه بزرگان محله و شريف مرتضي با بيان اين كه اغتشاش را سفهاء به راه انداختند از خليفه عذر خواهي كردند و مسئله فيصله يافت.  گزارش فوق حاكي از اين است كه با وجود تسلط امراي بويهي، خليفه همچنان از آن قدرت و نفوذي برخوردار بود كه خطيب جمعه نصب مي‌كرد و در مواقع لزوم وارد عمل مي‌گرديد و به نفع اعتقادات خود فرمان مي‌راند.

مراسم و آيين‌ها
1. نوحه‌گري و عزاداري، جشن و سرور
غالب‌ترين شكل مناقب‌خواني، مرثيه‌سرايي در ايام محرم و جشن و سرور در عيد غدير بود. كامل شيبي معتقد است دسته‌هاي عزاداري نخستين بار در سال 352 ﻫ به وجود آمدند.  معزّالدوله در عاشوراي اين سال عزاي عمومي اعلام كرد، مغازه‌ها بسته شد و خريد و فروش ممنوع گرديد، قصّابان چهارپايي ذبح نكردند، آشپزها غذا نپختند و سقّاها از كار بازداشته شدند. از مردم خواسته شد كه با پوشيدن جامه سياه، اندوه خود را در شهادت سالار شهيدان نشان دهند. زنان با حالتي پريشان و چهره‌اي سياه كرده از خانه‌هايشان خارج شدند و بر سر و صورت مي‌كوفتند و جامعه بر تن مي‌دريدند و در عزاي امام حسين مي‌گريستند.  مجالس نوحه‌خواني و ماتم برگزار گرديد. شيعيان به صورت دسته جمعي به سر و روي خويش كاه و خاكستر مي‌پاشيدند و به سر و سينه مي‌زدند و در حالي كه اشعاري در عزاي امام حسين مي‌خواندند در خيابان‌ها مي‌گشتند.
شيعيان در اين روزها با آويختن پلاس (پارچه‌هاي كهنه و سياه) اعلام عزا مي‌كردند. در عاشورا مردم و حتي برخي علماي حنفي، چون خواجه علي غزنوي، آشكارا معاويه و سفيانيان را لعن مي‌كردند. علما دستار از سر باز كردند و نوحه مي‌خواندند و خاك بر سر مي‌افشاندند؛ چنان كه امام نجم الدين بلعماني حنفي چنين مي‌كرده است.
عزاداري در غير از ماه محرم نيز صورت مي‌گرفت. مردم در مساجد و منازل اجتماع مي‌كردند و شخصي به نوحه‌گري مي‌پرداخت. آورده‌اند كه احمد المزوق نوحه‌گر در مسجد بغداد مرثيه‌سرايي مي‌كرد. روزي مردي وارد مجلس او شد و سراغش را گرفت. چون او را كه در بالاي جمعيت نشسته بود به وي نشان دادند، بدو گفت: ديشب در عالم رويا حضرت فاطمه زهرا3 به من فرمود تا به تو بگويم در رثاي فرزندم شعر ناشي صغير را نوحه كن كه گفته است:
بني احمد قلبي لكم يتقطّع  بمثل مصابي فيكم ليس يُسمع
فما بقعة في الأرض شرقا و مغرباً و ليس لكن فيها قتيل و متصرّع
ظلمتم و قتلتم و قُسّم فيئكم مغرباً و ضاقت بكم أرض فلم يحم موضع
جسوم علي البوغاء ترمي و أرؤس علي أرؤس اللدن الذوابل تُرفع
ناشي كه در آن مجلس حضور داشت، سيلي محكمي بر صورت خود نواخت و به دنبال او احمد مزوق و ديگران همه لطمه بر صورت نواختند و گريه را سر دادند. پس حاضران با اين قصيده نوحه‌سرايي كردند تا ظهر شد و مجلس از هم پاشيد.  قضيه مفصل ديگري شبيه اين جريان را تنوخي درباره ابن اصدق نوحه‌گر آورده است.
برپا داشتن مراسم جشن غدير نيز از سال 352 ﻫ . مرسوم شد و در سال‌هاي بعد ادامه يافت.  گرديزي كه در قرن پنجم مي‌زيست اين روز را جزو روزهاي بزرگ اسلامي و اعياد شيعيان شمرده است.  در اين زمان در شب‌هاي عيد غدير شهرها و محلات آنچنان به زيبايي آذين بسته مي‌شد و اماكن چهره عوض مي‌كرد و سرور و شادي آنسان مردم را فرا مي‌گرفت كه زيبايي و ايام خوش در مغازلات شاعرانه به آن تشبيه شده است. تميم بن معزّ (م 374 ﻫ .) در قصيده‌اي چنين سروده است:
تروح علينا بأحدقها   حسان حكتهنّ من نشرهّنه
...............................  .......................................
...............................  .......................................
به گردش مي‌آورند پياله‌هاي شراب را براي ما زيبا روياني كه بوي خوش آنان مانند پياله‌هاست.
زيبا هستند مانند زيبايي شب‌هاي غدير و هنگام آمدن، زيبايي و خوشي ايام غدير را با خود مي‌آورند.
برپا داشتن جشن در عيد غدير در اشعار منقبت سرايان نيز بازتاب يافته است. ابونجيب جزري (م 401 ﻫ) گفته است:
عَيّدَ في يومِ الغديرِ المسلمُ  و أنكرَ العيدَ عليه المجرمُ
ابن حماد عبدي بصري (م قرن چهارم هجري) نيز براي سرور و جشن در روز غدير چنين به وجد مي‌آيد:
يا عيدَ يومِ الغديرِ    عُد بالهنا و السرور
معزّالدوله در سال 352 ﻫ به مردم فرمان داد كه در اين روز شهر را آذين بندي كنند و به جشن و شادماني بپردازند. مغازه‌ها تا صبح باز بودند. شهر با پارچه‌هاي نفيس و رنگ‌هاي شاد آزين‌بندي شد و چادرها برافراشته گشت. مردم با زينت بيرون آمدند و طبل و شيپور به نشانه شادي نواخته شد. شبانگاه در مجلس شرطه (پليس) جشن آتش افروزي برپا گشت و مردم به آتش بازي و سرور پرداختند. صبحگاهان به زيارت مشاهد ائمه رفتند و در آنجا نماز عيد به جا آوردند.  به سال 389 ﻫ . بعد از زيارت، شتري قرباني كردند.  برخي روشن كردن آتش را بيانگر نفوذ آداب و رسوم كهن ايراني در مراسم و مواسم شيعه اماميه در عهد آل بويه دانسته‌اند.
در اين دوره، گسترش برگزاري اين مراسم موجب برانگيخته شدن حساسيت و مقابله اهل سنّت گرديد كه وقوع درگيري‌هاي متعددي را در طي سال‌ها باعث شد. هر چه حكومت آل بويه به پايان عمر خود نزديك مي‌شد و ضعف و فتور در آن راه مي‌يافت، به تبع نزاع ميان شيعه و سني نيز افزون‌تر مي‌شد. سلاطين آل بويه نيز مي‌كوشيدند براي جلوگيري از اين درگيريها، از برگزاري اين مراسم جلوگيري كنند؛ اما پافشاري شيعيان براي برگزاري ادامه يافت.

2. نمايش‌هاي مذهبي
با رواج هر چه بيشتر مراسم و گسترش آن در شهرهاي ديگر، شيعيان به تدريج شكل‌هاي جديد و ابزار متنوعي براي پرورش دادن و افزايش تأثير عزا و جشن به كار مي‌گرفتند. در دسته‌هاي عزاداري از آلت موسيقيايي چون طبل و در جشن‌هاي غدير از طبل و شيپور استفاده شد. نيز برپا كردن خيمه كه به احتمال زياد براي شبيه‌سازي دشت كربلا و خيمه‌هاي سپاه امام حسين در روز عاشورا بود، از جمله اين موارد بود. ابن كثير در اين باره مي‌گويد:
رافضيان در دولت بويهي در سال 400 و قبل و بعد آن در عزاداري حسين اسراف و زياده روي مي‌كردند. در بغداد و ساير شهرها در روز عاشورا در بازارها و خيابان‌ها طبل مي‌زدند و در كوچه‌ها و خيابان‌ها كاه و خاكستر مي‌پاشيدند و بر سكوها كرباس مي‌آويختند و مي‌گريستند و بسياري از آنها به چهت همدردي با حسين آب نمي‌نوشيدند. زنان  صورت‌هايشان را باز مي‌كردند و مي‌گريستند و به صورت و سينه خود مي‌زدند و پابرهنه در بازار مي‌رفتند.
 ذهبي نيز گفته است: «در عاشورا شيعيان در خيابان‌ها خيمه‌ها مي‌افراشتند و بر آنها پلاس‌هاي پاره آويزان مي‌كردند».  استفاده از اين خيمه‌ها كه قاعدتاً به همراه نمادهاي ديگري نيز بود، آغازين گام‌هاي هنر  شبيه خواني و تعزيه گرداني است. جالب‌تر از همه، گزارش ابن‌جوزي از به كار بردن موكبي است كه از آن به نام منجنيق ياد شده است. طبق اين نقل شيعيان محله كرخ، منجنيق‌هايي را هنگام رفتن به زيارت كربلا در نيمه شعبان با خود حركت مي‌دادند. همچنين در سال 449 ﻫ . هنگام حمله به خانه ابوجعفر شيخ طوسي سه عدد از اين منجيق‌ها كه سفيد رنگ بودند سوزانده شد.  به احتمال قوي اين منجنيق‌ها تختي‌هايي محمل مانند بوده‌اند كه آنها را با تشريفات خاصي حركت مي‌داده‌اند.  شايد اين محمل‌ها همان كجاوه يا سريرهايي باشند كه در بعضي از شهرها در مناسبت‌هاي مذهبي به كار مي‌رود و درون آنها افرادي مي‌نشينند و نقش شبيه شخصيت‌هاي بزرگ را ايفا مي‌كنند؛ همانند مراسم ديرينه سالروز ورود حضرت فاطمه معصومه سلام الله عليها در قم.  همان طور از سخن عبدالجيل «خوانندگان را بر مربّعات اسواق مُمَكَّن كردند».  بر مي‌آيد آنان بر سكوهايي كه مخصوص اين كار بوده است قرار مي‌گرفتند تا مردم به راحتي بتوانند آنان را ببينند و خود بر جمعيت احاطه داشته باشند.

واكنش‌هاي اهل سنّت
غالب فرقه‌هاي اهل سنّت با برگزاري مراسم مذهبي به خصوص عزاي امام حسين مخالفتي نداشتند. بلكه عمدتاً حنابله افراطي بودند كه از ديرباز با ديگر مسلمانان اختلاف و درگيري داشتند. آنها در اين دوره هم كم و بيش به مخالفت با عزاداري و جشن شيعيان ادامه دادند؛ امّا با توجه به كثرت شافعيان و حنفيان، به خصوص در ايران ـ كه با اين مراسم مخالفتي نداشتند ـ مخالفت حنابله نمي‌توانست مانعي براي برگزاري مراسم عاشورا يا غدير باشد.
در هر صورت، مخالفت‌ها و واكنش‌هاي اهل سنّت، با تكفير، تفسيق و بدعت و «شعار جاهلي»  خواندن اعمال و آيين‌هاي شيعيان شروع مي‌شود و با اقداماتي كه غالباً به صورت مقابله به مثل و نوعي تقليد از فعاليت‌هاي شيعيان بود، ادامه پيدا مي‌كند. آنها در مقابله به مثل، رواياتي را از پيامبر اكرم6 در نهي سب صحابه ذكر مي‌كردند خطيب بغدادي (م 467 ﻫ) حديثي را از آن حضرت چنين نقل مي‌كند:
قال رسول الله6:
إنّ الناس يكثرون و أصحابي يقلون، و لا تسبّوا أصحابي، لعن الله من سبِّ أصحابي؛ پيامبر خدا6 فرمود: همانا مردم زياد شوند و اصحاب من كم گردند. اصحاب مرا سبّ نكنيد؛ لعنت كند خداوند هر كسي را كه اصحاب مرا سبّ كند.
همو در سندي تعجب برانگيز به نقل از علي بن احمد مقري آورده است:
حدثنا محمد بن الحسن بن حنيفة، حدثنا الفقيه جعفر بن محمد عن أبيه عن جده عن الحسين بن علي بن علي رضي الله عنه قال: قال رسول الله6 من سبّ نبياً فاقتلوه، و من سبِّ صحابيّا فاضربوه؛ محمد بن حسن بن حنيفة از جعفر بن محمد فقيه [امام صادق] از پدرش و او از جدش حسين بن علي حديث كرده است كه رسول خدا فرمود: هر كس پيامبري را دشنام داد بكشيدش و هر كه صحابي را دشنام داد بزنيدش.
نكته‌اي كه اشاره بدان حايز اهميت است و دليل خاصي نمي‌توان بر آن جست، برپا نشدن عزا براي ديگر ائمه شيعه به خصوص حضرت علي در اين دوره است و گزارش‌هاي مختلف تاريخي مراسم عزايي غير از عزاي امام حسين را نشان نمي‌دهد؛ از اين رو برخي از مورخان اهل سنّت بر اين نكته انگشت گذاشته و به وسيله آن به انتقاد از عزاداري شيعيان براي امام حسين پرداخته‌اند. ابن كثير كه در جاي جاي تاريخ خود اين مراسم را شنيع و بدعت مي‌خواند، در حالي كه عزاداري شيعيان بر امام حسين را به قصد طعنه بر امويان مي‌داند مي‌نويسد:
بر هر مسلماني است كه قتل حسين (رضي الله عنه) او را محزون كند... اما آنچه كه شيعه انجام مي‌دهد كه شايد تصنّّعي و براي رياست صحيح نيست؛ چرا كه پدر حسين كه افضل از اوست كشته شده است، اما آنان روز قتل وي را روز ماتم و عزا نمي‌شمارند، در حالي كه او در روز جمعه و در نماز صبح به قتل رسيده است... .
ديگر اقدامات اهل سنت را در موارد زير مي‌توان دسته‌بندي كرد:

الف: فضايل خواني
فضايل خواني كه به تقليد از مناقب خواني شيعيان صورت مي‌گرفت عبارت بود از ذكر فضايل براي خلفاي سه گانه. از فعاليت رسمي اين گروه عبدالجليل رازي در النقض سخن رانده است؛ لذا احتمال دارد رواج اطلاق اين اسم بر آنان در همان زمان بوده باشد و قبل از آن گرچه اهل سنّت در مقام معارضه با شيعيان رد مي‌آمدند اما بدين نام خوانده نمي‌شده‌اند.
در اين زمان شعراي اهل سنّت نيز به مقابله با شاعران شيعه پرداختند. علي بن عيسي فارسي (م 413 ﻫ) در مدح صحابه اشعار زيادي داشت و با شعراي شيعه مناقضه مي‌كرد؛ لذا به «شاعر السُّنة» ملقب گشت.  همچنان كه بديع الزمان همداني چكامه‌اي در مدح صحابه دارد و در جواب، خوارزمي شعري در طعن بر آنان سروده است.  از فعاليت اين گروه در دوره آل بويه گزارشي نقل نشده است.

ب) نماد سازي تقليدي
از آنجا كه شيعيان در مراسم مختلف و نيز گرامي‌داشت برخي روزهاي خاص، شعايري را برپا مي‌كردند، اهل سنّت نيز به تقليد از آنان، تلاش كردند دست به چنين نماد سازي‌هايي بزنند. اين نمادها عبارت بود از:
1. يوم الغار: اهل سنّت در برابر جشن‌هاي روز غدير، روزي را روز غار ناميدند و در آن روز به جشن و شادماني پرداختند.  مراد آنان اشاره به روزي بود كه در جريان هجرت به مدينه، ابوبكر بن ابي قحافه همراه پيامبر6 به غار ثور رفت؛ لذا از وي با عنوان «يار غار» ياد مي‌كردند. ابن اثير مي‌نويسد:
مردم باب البصره در برابر آن اعمال، هشت روز بعد از روز غدير را مانند شيعيان جشن برپا داشتند و گفتند: اين روزي است كه پيامبر6 و ابوبكر (رضي الله عنه) وارد غار شدند.
اما اين مقابله و انتخاب چنين روزي نشان از انفعال و سراسيمگي اهل سنت داشت، چرا كه:
اين سخن از روي ناداني بوده است، زيرا رفتن پيغمبر6 و ابوبكر در غار ثور در اوايل ماه ربيع الاول بود.
ناصر خسرو قبادياني (394 ـ 481 ﻫ) نيز در مقام معارضه با ادعاي چنين فضيلتي و اين كه اهل سنّت مسنّ بودن ابوبكر را دليل بر شايستگي او برخلافت نسبت به علي شمرده‌اند، در ضمن قصيده‌اي بلند مي‌گويد:
شرف مرد به هنگام پديد آيد از او چون پديد آمد تشريف علي روز غدير
اي كه بر خيره همي دعوي بيهوده كني  كه فلان بودت از ياران، ديرينه و پير
از سخن نويري كه عمل هر دو گروه را بدعت مي‌شمارد، بر مي‌آيد كه اين مراسم اهل سنّت تا زمان وي يعني قرن هشتم هنوز داير بوده است.
2. عزاي مصعب بن زبير: اهل سنّت براي مقابله با عزاداري روز عاشورا، در سالروز كشته شدن مصعب بن زبير (م 72 ﻫ)  به دست عبدالملك بن مروان به زيارت قبر وي در مسكن مي‌رفتند و به عزاداري و سوگواري مي‌پرداختند. ابن كثير تصريح كرده كه اين عمل به تقليد از شيعيان بوده است.  ابن اثير هم مي‌گويد:
و هشت روز بعد از روز عاشورا را به ماتم نشسته گفتند: مصعب بن زبير در آن روز كشته شد.
اين در حالي بود كه مصعب در پانزده جمادي الاولي سال 72 كشته شده بود.
3. نمايش مذهبي: در عاشوراي سال 363 ﻫ عده‌اي از اهل سنِّت بغداد دست به يك صحنه سازي از جنگ جمل زدند. آنان زني را سوار شتر كردند و او را عايشه ناميدند و دو كس را به عنوان صلحه و زبير به همراه داشتند پس در خيابان‌ها راه افتادند و فرياد برآوردند كه به جنگ علي و يارانش مي‌رويم. در پي اين عمل، درگيري بزرگي با شيعيان پيدا كردند كه منجر به كشته شدن تعداد زيادي از طرفين شد. ابن كثير هر دو گروه را «كم عقل يا بي‌عقل و دور از راستي»  خوانده است.
اين گزارش نشان مي‌دهد كه از آنجا كه اقدامات سنّيان در مقام مقابله به مثل و تقليد از شيعيان بود، مي‌توان دريافت كه قبل از آن، شيعيان درباره امامان چنين شبيه سازي و به اصطلاح تعزيه گرداني كرده بودند كه الهام بخش عمل سنّيان گشته بود.
ج) قتل، اغتشاش و درگيري
آخرين ابزار براي مقابله با شيعيان، ايجاد درگيري و بر هم زدن مراسم مذهبي و حمله به خانه‌هاي شيعيان و كشتار آنان بود. گويي اين اقدام علاوه بر مناقبيان، عليه شاعران نيز صورت مي‌گرفته است. داود كردي بشنوي (م حدود 380 ﻫ) مي‌گويد:
واليتُهم و برِئتُ من أعدائهِمْ  فاقللْ ملامك لا أبا لك أو زِد
ـ خود را بدانها بستم و از دشمنان‌شان بريدم. تو بي‌پدر هر چه خواهي ملامت كن: كم يا زياد.
اين درگيري‌ها طي سال‌هاي متمادي و حتي قبل از دوره آل بويه، منجر به كشته شدن بسياري از مردم بغداد از دو فرقه شد. در سال 353 ﻫ . اهل سنّت،كه بيشتر از محله باب البصره بودند، به دسته‌هاي عزادار حمله و محله كرخ را غارت كردند.  با مرگ معزالدوله در سال 356 ﻫ . و به قدرت رسيدن فرزندش، عزالدوله، اين نزاع‌ها گسترش يافت. اين نزاع‌ها متعدد و در بيشتر سال‌ها به وقوع پيوست و گاه آنچنان دامنه آن گسترش مي‌يافت كه منجر به مرگ ده‌ها نفر و آتش سوزي در بازار و مغازه‌هاي مردم مي‌گشت و در اين ميان عيّاران  با استفاده از اين فرصت به غارت اموال مردم مي‌پرداختند.
از سال 381 ﻫ . به بعد كه اندك اندك قدرت آل بويه رو به ضعف نهاد، القادر تلاش خود را براي احياي مذهب تسنن در بغداد آغاز كرد و در اين سوي قلمرو نيز، محمود غزنوي كه در سال 387 ﻫ . قدرت را به دست گرفت همانند سامانيان به كوبيدن معتزله و شيعه پرداختند. اين هر سه عاملي بودند كه به اهل سنت جسارت بيشتر داد و شيعيان را دوباره گرفتار محدوديت و تقيه كرد.
با گسترش درگيري‌هاي فرقه‌اي، سلاطين بويه بايد براي ادامه حكومت خود و ثبات و آرامش قلمروشان چاره‌اي مي‌انديشيدند؛ به خصوص كه در سپاه آنان عناصر سنّي نيز كم نبود از اين رو در صدد جلوگيري از برگزاري مراسم بر آمدند. يك بار در سال 382 ﻫ . موقعي كه ابوالحسن كوكبي بر امور كشور مسلط گرديد، اهالي محله كرخ را از برگزاري مراسم و برافراشتن پرچم سياه و بستن بازارها منع كرد كه تا سه سال اين ممنوعيت ادامه داشت.  در سال 393 ﻫ . بار ديگر شيعيان از انجام مراسم عاشورا و نيز اهل سنّت از برگزاري مراسم روز مصعب بن زبير منع شدند.
در همين زمان در نزد شيعيان قرآني بود كه مي‌گفتند نسخه ابن مسعود است. با دخالت قضات و فقهاي سنّي آن نسخه سوزانده شد و آشوبي در شب نيمه شعبان را دامن زد. شيعيان با شعار «يا حاكم يا منصور» كه بيانگر جانبداري و حمايتشان از خليفه فاطمي مصر بود به خيابان آمدند و به منازل فقهاي سنّي يورش بردند. در اين ميان هواداران خليفه القادر به تحريك وي بسياري از منازل شيعيان را آتش زدند و خليفه خود با محكوم شمردن نسخه مذكور دستور اخراج شيخ مفيد از بغداد و اعدام يك شيعي را كه مسببان نابودي آن قرآن را لعن كرده بود، صادر كرد.  وي سپس با اظهار برتري سه خليفه نخستين، مذهب حنبلي را مذهب رسمي حكومت اعلام كرد.  بدينسان  جرأت سنّيان در ايجاد نزاع عليه شيعه بالا رفت و عده‌اي شبانه به مسجد براثا هجوم آوردند و اموال آن را غارت كردند.
در سال 402 ﻫ. فخرالملك، وزير سلطان بهاءالدوله، براي رعايت حال شيعيان، دوباره برگزاري مراسم عاشورا را آزاد اعلام كرد؛  ولي در سال 406 ﻫ . بار ديگر به دليل وقوع درگيري، سيد رضي نقيب، شيعيان را از برگزاري مراسم عاشورا و جشن غدير منع كرد كه اصرار شيعيان به برگزاري آن باعث نزاع آنها با ساكنان محله باب الشعير شد و تعداد زيادي در اين نزاع كشته شدند.  اما ديگر تقريباً از اين زمان سيطره فرهنگي ـ سياسي شيعه كاهش يافت و آنان به عقب گام بر مي‌داشتند.
در ربيع‌الاول سال 422 در دوره جلال الدوله كه تسلط آل بويه بر اوضاع خلافت كم‌رنگ شده بود، شخصي ملقّب به «مذكور» عزم جهاد كرد و خليفه، القائم، نيز منشور و پرچمي به وي داد. گروه بسياري گرد او جمع شدند و فرياد ابي‌بكر و عمر برآوردند و گفتند: اين روز، روز معاويه است، بدين سان ميان آنان و مردم كرخ فتنه به پا خاست و كوي يهوديان، كه مي‌گفتند اهالي كرخ را ياري كرده بودند، غارت شد. فرداي همان روز نيز همراه با تركان، كرخ را به آتش كشيدند و چون اوضاع وخيم گشت و در نقاط ديگر شهر نيز درگيري به وجود آمد، خليفه رخصت دادن خود به مذكور را انكار كرد و سوزانيدن علامت خود را كه با جنگ‌جويان همراه كرده بود به آنها نسبت داد. در اين جريان گروهي از مردم كرخ و نيز كلالكي، عالم سنّي، كشته شد. كوبيدن طبل و كوس در اوقات نماز متوقف گرديد. اين  وضع تا عيد فطر دوام پيدا كرد، و در اين مدت،نه سرنايي نواخته و نه طبلي به هنگام اذان زده شد.  در همين سال ساكنان باب البصره گروهي از زائران قم را كه مي‌خواستند به زيارت كربلا و نجف بروند مانع شدند و سه تن از آنان را كشتند و از زيارت مشهد امام كاظم نيز جلوگيري كردند.
ابن حماد عدوي عبدي گويد:
نزوركم سعياً و قلَّ لحقّكمْ  لوَ انّا علي أحداقنا لكم زُرنا
و لو بُضَّعت أجسادُنا في هواكُم   إذن لم نحلْ عنه بحال ولا زلنا
از دل و جان سوي مزارتان روانيم، و اگر با سر و چشم به زيارت آييم، حق شما را ادا نكرده‌ايم.
اگر در راه شما پاره پاره شويم، دل از مهر شما باز نگيريم.
آنچه در اين سال‌ها باعث تعجب و شادي همگان گرديد اين بود كه به گزارش‌ ذهبي به سال 442 ﻫ. بين شيعه و سنّي به دليل اتفاقشان بر خروج ابن نسوي  از بغداد صلح برقرار شد و به دنبال آن كرخيان در محلة باب القلائين سنّيان نماز گزاردند و همگي باهم در حالي كه پرچم‌هاي خود را پيشاپيش جمعيت حركت مي‌دادند و به زيارت مشاهد رفتند و كرخيان در جماعات خود بر صحابه رحمت فرستادند. در ذي حجه همان سال طرفين با سرور و زينت به زيارت مشهد امام حسين رفتند. اهل سنّت در مساجد خود «الصلاه خير من النوم» گفتند و شيعيان «حي علي خيرالعمل».  اما اين دوستي ديري نپاييد و سال بعد يكي از سخت‌ترين درگيري‌ها در بغداد پيش آمد. در اين سال مردم كرخ بر برج‌هايي نوشتند: « محمد و علي خير البشر»؛ اما سنّيان ادعا كردند نوشته شده است؛ «فمن رضي فقد شكر و من ابي فقد كفر». با دخالت خليفه القائم و تفحص نقيب و وزير گفته كرخيان  تصديق شد لكن سنّيان كوتاه نيامدند و درگيري ادامه پيدا كرد. ابن المذهب قاضي و زهيري از اصحاب عبدالصمد حنبلي، سنّيان را بر گسترش فتنه برانگيختند. آب بر روي كرخيان بسته شد. آنان مجبور گشتند جمله «خير البشر» را پاك كنند و به جاي آن جمله «عليهما السلام» نوشتند. باز سنّيان خواستند تا در اذان از گفتن «حي علي خيرالعمل» ممانعت شود. پس جنگ و ستيز تا سه روز ميانشان دوام يافت و عده‌اي تلف شدند. اهل سنّت به غارت مشهد مطهر امامين كاظمين8 و سپس آتش زدن رواق‌ها و ضريح دو امام اقدام كردند. مدافن پادشاهان بني بويه، معزالدوله و جلال الدوله، و قبور وزيران و رؤسا و قبر جعفر بن ابي جعفر منصور و تعدادي از علما و شعرا كه در اطراف حرم بودند سوزانده شدند.  اين حادثه هولناك كه زخمي عميق بر پيكر تشيّع شمرده مي‌شد در اشعار شاعران بازتاب پيدا كرد. شاعر اسماعيلي مذهب، المؤيد في الدين (م 470 ﻫ)، اين واقعه را اين چنين به تظلم نشسته است:
ليومٍ ببغدادَ ملا مثلُهُ   عبوسّ يراه امرؤٌ قمطريرُ
و قد قام دجّالُها أعورٌ   يحفُّ به من بني الزورِ عورُ
فلا حَدبٌ منه لاينسلون   ولا بقعةٌ ليس فيها نفيرُ
يرومون آلَ نبي الهدي  ليردي الصغير و يفني الكبيرُ
لِتُنهبَ أنفسُ أحيائِهمْ    و تُنبشَ للميّتين القبورُ
و من نجلِ صادقِ آل العبا  ينالُ الذي لم ينلهُ الكفورُ
فموسي يُشقُّ له قبرُهُ   و لمّا أتي حشرُهُ و النشورُ
و يُسعر بالنارِِ منه حريمٌ   حرامٌ علي زائريه السعيرُ
و تُقتل شيعةُ آلِ الرسولِ   عتوّا و تُهتَكُ منهم سترُ
فوا حسرتا لنفوسٍ تسيلُ   و يا غمّتا لرؤوس تطير
آن روز كريه و شوم كه در بغداد گذشت. روزي بدان شومي و نحوست در جهان چهره نگشود.
دجال خويي يك چشم به پا خاست، كوران ديگر بر گرد او حمله آوردند.
يأجوج صفت از در و بام فرو ريختند، به هر كوي و بر زن نفيري برانگيختند.
تا رهبران هدايت را پي سپر سازند، كودك و پيرشان را در خاك نهان سازند.
جان زندگان به يغما برند، مردگان را از گور برآرند.
بر زاده صادق آل محمد آن روا دارند كه كافران روا ندارند.
تربت «موسي» درهم شكافتند. محشر كبرا به پا كردند.
در حريم طورش آتش كين برافروختند، آنجا كه آتش دوزخ بر زايرانش حرام گردد.
شيعه آل پيامبر كشته شدند و حريمشان هتك گرديد.
وا حسرت بر خون‌هايي كه ريخته شد واندوه بر سرهايي كه بريده گشت.
اين نزاع در سال 445 ﻫ. دوباره در بغداد در گرفت. طوايفي از ترك‌ها نيز در آن شركت كردند؛ چنانكه كار به دخالت مقام خلافت كشيد. در اين احوال تركان آتش در كرخ زدند.
نزاع‌هايي شيعه و سني در عراق محدود به بغداد نبود، بلكه در برخي از شهرهاي ايران نيز كمابيش درگيري رخ مي‌داد. در سال 345 ﻫ. ميان سنّيان اصفهان و شيعيان قمي حاضر در آن شهر به دليل اين كه مردمي قمي برخي از صحابه را دشنام داده بود درگيري بزرگي رخ داد. مردم اصفهان، اموال تاجران قمي را غارت كردند. ركن الدوله بويهي بر ضد سنّيان مداخله كرد و بر آنان جريمه بست.  در شهر واسط عراق نيز همين درگيري‌ها جريان داشت. در سال 407 ﻫ. درگيري سختي در اين شهر رخ داد كه سنّيان بر شيعيان غلبه كردند و رهبران شيعه به علي بن مزيد اسدي پناه بردند.  اين درگيري‌ها براي سال‌هاي بعد نيز ادامه داشت.

نتيجه
1. مناقب خواني به معناي عام، در وهله اول ابزار تبليغ و ترويج مذهب بود تا به وسيله آن فضايل و مناقب اهل بيت نبوت كه گاه در اثر جهالت و عوام زدگي مردم و در بسياري از موارد از روي عمد يا در پي دسيسه‌هاي سفياني و مرواني و عباسي به فراموشي سپرده شد بود بار ديگر به گوش مردمان رسانده شود سپس جفاهايي كه در حق آنان روا گشته بود به تظلم وا گويه گردد تا آشكار شود كه در اثر اين نسيان و ظلم چه سيه‌روزي‌هايي گريبانگير مسلمانان و عالم اسلام شده است.
2. مناقب خواني در وهله دوم به عنوان سلاحي قدرتمند در مبارزه‌اي بي‌امان ـ كه همه تاريخ اسلام را فرا مي‌گرفت ـ براي بقا و گسترش فرهنگ تشيّع شكل گرفت و توسعه يافت. آنان تلاش كردند با ذكر نام و ياد و فضايل اهل بيت و برتري آنان در تمامي شئون ديني و انساني بر ديگران، آشكار سازند كه آنان تنها افراد شايسته براي امارت بر جهان اسلام هستند.
3. گرچه در دوره آل بويه با رويكرد شيعي سلاطين، مجال وسيعي براي فعاليت شيعيان پيدا شد، اما اين سلاطين نيز براساس مصالح خود گاه از اجراي آيين‌هاي شيعي جلوگيري مي‌كردند اين دليل محكمي است كه مذهب تشيّع در رشد و سازمان دادن به مكتب و پيروان خود و نيز چذب پيروان جديد، بر حكومت و حمايت شمشير و قلم دولتمردان متكي نبوده است.
4. توجه به موقعيت‌ براي انتخاب روش و ابزار تبليغ و نيز بهره بردن از وضعيت محيط و فضاي فرهنگي حاكم در برگزيدن ابزار فعاليت بسيار مهم و نقش آفرين است.
5. پايه‌هاي اوليه تعزيه خواني و شبيه گرداني در اين دوره بنا نهاده شد. نيز مراسم «كين سياوشان» كه در ايران باستان برپا مي‌شد نه زمينه‌اي براي پيدايش عزا و مرثيه براي ائمه بود و نه مرثيه بر ائمه جايگزيني براي آن در دوره ايران اسلامي؛ بلكه هر يك از آن دو، جايگاه خاصّ خود را در جامعه ايران داشته‌اند.
6. ادامه فعاليت‌ مناقبيان كه به تدريج گسترده‌تر و پيشرفته گشت و تا كنون كه در اشكال مختلف از قبيل مداّحي و نوحه‌گري، پرده‌خواني، حمله خواني و شبيه خواني، منقبت خواني و تعزيه گرداني برگزار مي‌گردد، گوياي خاستگاه و جايگاه مطلوب مردمي اين نهاد مذهبي است. اگر چه هم در قرون چهارم و پنجم و هم در زمان حاضر از آسيب‌هاي جدي، هم در محتوا و هم در روش، مصون نبوده است.

منبع :

http://www.bou.ac.ir/


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۰۶:۵۳ ] [ مشاوره مديريت ]

با هوشنگ جاويد ، درباره موسيقي مذهبي مردم ايران‌
شادي هاي فراموش شده رمضان‌
جام جم آنلاين: هفته گذشته، شبانگاه يكي از روزهاي ماه مبارك رمضان اين فرصت دست داد تا پاي صحبت‌هاي هوشنگ جاويد، پژوهشگر موسيقي ايراني بنشينيم. مقصد، شهرك فرهنگيان منطقه طرقبه مشهد بود كه از چند سال پيش، سكونتگاه اين محقق و نويسنده پركار است.

هوشنگ جاويد در هياتي سفيد به استقبالمان آمد. موي سر و ريش او در ابتداي دهه ششم زندگي‌اش كمتر از رنگ سياه نشاني داشت كه با پوشاك سفيدي كه بر تن كرده بود، كاملا هماهنگ شده بود.
قصد اصلي از گفتگو با او موسيقي رمضان و پيشينه فرهنگي مردم اين زاد و بوم در استقبال از اين ماه پر بركت و اين ضيافت الهي بود. بحث از تعريف موسيقي مذهبي و ديني آغاز شد و با موسيقي رمضان و ويژگي‌هاي آن ادامه يافت. پايان‌بخش گفتگوي ما موسيقي محرم و سنت مرثيه‌خواني و نوحه‌خواني بود كه اگر چه بحث گسترد‌ه‌اي است، اما به دليل تنگناي فضاي صفحه، به صورت خلاصه و مختصر به آن پرداخته‌ايم.
با هوشنگ جاويد از هر دري سخن گفتيم كه هر بخش از آن مي‌تواند موضوع گفتگوي مستقلي شود؛ اما در حال حاضر آنچه پيش روي شماست، خلاصه‌اي است از آنچه او درباره موسيقي مذهبي و بويژه آواها و نواهاي ماه رمضان گفت.
گفتگو را با تعريف شما از موسيقي ديني و مذهبي شروع كنيم. چندي پيش در مقاله‌اي بين اين 2 نوع موسيقي تفاوت قائل شديد. در اين باره بگوييد.
وقتي كه مي‌گوييم موسيقي ديني، هدف و منظورمان مجموعه نغمه‌هايي است كه كلام خداوند را به شكلي زيبا در روان و جان مخاطب رسوخ مي‌دهد. از اين منظر، موسيقي مذهبي، حدود گسترده‌تري نسبت به موسيقي ديني مي‌يابد، چون در آن گونه‌هاي بيشتري را مي‌توان يافت كه شايد در نگاه اول كاربرد مستقيمي در تبليغ اصول و احكام دين ندارد، اگر چه هيچگاه از اين ركن اصلي نيز دور نمي‌شود.
گونه‌هاي موسيقي مذهبي را به چه دسته‌هايي تقسيم مي‌كنيد؟
شايد بتوان در 16 گروه دسته‌بندي كرد؛ موسيقي ذكر و نيايش، شرح قهرمانان پيرو دين، روايات زندگاني جانشينان پيامبران الهي، ذكرهاي موسيقي درباره ائمه، نوحه‌گري بر معصومين، مرثيه‌خواني بر منسوبين پيامبران، بشارت‌خواني و مولودي‌خواني، شادخواني به مناسبت اعياد قربان، فطر و غدير، سوگ‌خواني، موسيقي آيين‌هاي مذهبي مثل سينه‌زني و زنجيرزني، نمايش‌واره‌هاي موسيقايي مذهبي كه از آن با عنوان تعزيه ياد مي‌كنيم، ترانه‌هاي مذهبي مثل مناقب علوي و فاطمي، موسيقي بي‌كلام سوگواري مثل طبل عزا زدن، سوگ‌هاي قومي، چاووش‌‌خواني‌ها و در انتها روضه‌خواني كه كلامي آهنگين دارد.
براساس اين دسته‌بندي، موسيقي مذهبي هم سوگ و هم سور را دربر مي‌گيرد؛ در حالي كه بيشتر وقتي از موسيقي مذهبي ياد مي‌شود، موسيقي عزاداري به ذهن متبادر مي‌شود.
خب اين نتيجه همان نشناختن و معرفي درست نشدن موسيقي مذهبي است. در واقع اين موسيقي وجوه و شاخه‌هاي گوناگوني دارد كه سوگ و سور و حماسه را در برمي‌گيرد و در نقاط مختلف ايران از تنوع برخوردار بوده و باورهاي مذهبي هر منطقه به آن شكل ويژه‌اي بخشيده است.
ريشه‌هاي تاريخي اين موسيقي و سابقه آن در ايران هم چندان شناخته شده نيست.
اين موسيقي قدمتي چند هزار ساله در ايران دارد. آيين‌هاي مربوط به سوگ، سور و حماسه در ايران كهن، پس از اسلام نيز به حيات خود ادامه دادند و كامل شدند كه تكامل سنت ستايشگري از قرن دوم هجري به بعد نمونه‌اي از اين آيين‌هاست. مداحي و نوحه‌خواني تنها بخش كوچكي از اين ميراث كهن است كه به ما رسيده.

و موسيقي ايراني گويا خيلي وامدار اين پيشينه و سابقه مذهبي است.
در همه جاي دنيا اگر اين رابطه وجود دارد، در ايران بسيار پررنگ‌تر است. در واقع پايگاه موسيقي ايران، آوازهاي مذهبي است. مثلا در جنوب خراسان، شيوه‌هاي منقبت‌خواني در موسيقي ما تاثير فراواني گذاشته است. در مازندران هم همين ارتباط ديده مي‌شود. در موسيقي تهران هم نوحه‌ها تاثير زيادي در رديف و دستگاه‌هاي موسيقي ايراني داشته‌اند.
ريشه‌هاي اين پيوستگي در چيست؟
هنر، يك هسته دروني دارد كه با فطرت انسان‌ها در ارتباط  است. به علت ماهيت هنر، آنچه در دل انسان ارائه مي‌شود، از بافت هنر خواهد بود. حالا اين قالب هر چيز مي‌تواند باشد. نيايش، اذان يا هر چيز ديگر. هنر با فطرت بشر پيوستگي شديدي دارد و هنرمند يك الهام خاص مي‌گيرد و آن را پرورش مي‌دهد. قبلا در رسالات مختلفي درباره موسيقي به اين موضوع پرداخته‌اند، از جمله رساله شيخ آذري كه به همين مساله توجه كرده است.
آوازهاي مذهبي و ديني، پاك‌ترين گونه موسيقي هستند كه در جهان به وجود آمدند. همين نوع موسيقي كه ريشه در ستايشگري دارد، بعدها گسترش يافت و انواع گوناگون پيدا كرد.
اين فقط موسيقي آوازي را در بر مي‌گيرد؟
نه. بعدا اين سازها بودند كه به كمك‌ آوازها آمدند. در واقع، پيدايش سازها به خاطر آوازها بوده است. تركمن‌ها براي ستايش پيامبر و خاندانش، دوتار و تار مي‌زنند. در خراسان، كرمانشاه، كردستان و ديگر نقاط ايران هم ترانه‌ها و تصنيف‌هاي زيادي داريم كه همراه با ساز در رثاي امام معصوم، حضرت علي(ع) و پيامبر عظيم‌الشان اسلام خوانده مي‌شوند.
موسيقي گوراني در كردستان، يك سري ترانه‌هاي تغزلي، ابيات و داستان‌گونه‌ها را دربرمي‌گيرد كه به موسيقي مذهبي نزديك است. هوره هم يك نوع موسيقي مذهبي است كه در مراسم ترحيم و سوگ و فراق به كار مي‌رود. همين امروز اگر در سيستان و بلوچستان دست به پژوهش بزنيم، مي‌توانيم 50روايت موسيقايي درباره پيامبر )ص) ‌ثبت كنيم.
در ايران 60 تا 70 درصد موسيقي از جنس آواز و 30 تا 40درصد مربوط به سازهاست. بايد گفت اين معنويت نهفته در موسيقي است كه اهميت دارد. مطمئن باشيد يك اثر موسيقايي بدون درونمايه معنوي دچار ضعف مي‌شود و از نظر هنري هم قابل قبول نيست. از همين‌رو من وقتي چيزي به عنوان تركيب موسيقي عرفاني مي‌شنوم، خنده‌ام مي‌گيرد. هر موسيقي‌اي كه با معنويت درآميخته باشد و بايد اصولا اين‌طور باشد، يك اثر عرفاني و معنوي است.
گفتگو را از تعريف موسيقي مذهبي شروع كرديم و به دليل آن‌كه در ماه مبارك رمضان قرار داريم، مي‌خواهم بحث را به اين حوزه بكشانم. وقتي از موسيقي مذهبي ياد مي‌شود، همه بي‌اختيار به ياد ايام محرم و صفر مي‌افتادند و كمتر به ديگر مناسبت‌هاي مذهبي توجه مي‌شود. چرا اين‌گونه است؟

ما تا 50 سال پيش در گوشه و كنار كشور، موسيقي ويژه ماه رمضان داشته‌ايم. صلوات‌خواني، ذكرخواني، بسم‌الله خواني، منقبت خواني و نمونه‌هايي از اين موسيقي بوده‌اند كه همه آنها به دليل يك جريان ناخواسته در قرن اخير فراموش شده‌اند. امروزه، ضرورت احياي اين موسيقي‌ها احساس مي‌شود، اما مسوولان به دليل عدم شناخت و ناآگاهي، به شناسايي و رواج دوباره اين هنرها اقدام نكرده‌اند.
اين‌گونه‌هاي موسيقي فراموش‌شده يا از ميان رفته‌اند؟
بخش عمده‌اي از آن متاسفانه گم و از دسترس ما خارج و باقي هم فراموش شده‌اند. در ايران، بيش از 90نوع صلوات‌خواني به صورت جمعي و گروهي داشته‌ايم كه متاسفانه در حال حاضر فقط 2 نوع آن را مي‌شناسيم. شناسايي اين هنرها، وظيفه محققان و حمايت براي همگاني‌ شدن آنها به عهده مسوولان فرهنگي است؛ اما در اين سال‌ها ديده‌نشده كه حمايتي در اين زمينه صورت بگيرد.
منظور شما چگونه حمايتي است؟
همان‌گونه كه براي عرصه‌هايي چون كتاب، سينما، هنرهاي جديد و... بودجه‌هايي اختصاص مي‌يابد، بايد براي موسيقي مذهبي هم كه در معرض فراموشي است، برنامه‌هاي جدي و بودجه خاص انديشيده و تعيين شود.

آيا اين پيشينه موسيقايي در ماه رمضان مي‌تواند منبع الهام موسيقي امروز ما هم باشد و از آن بهره‌هاي نو گرفت؟
موسيقي رمضان مي‌تواند بندگان را در اين ماه پربركت به معنويت نزديك كند. متاسفانه در عرصه موسيقي امروز كشور ما، هيچ اثر مخصوص سرسحر و افطار تاكنون ساخته نشده است. در حالي كه با رجوع به فرهنگ گذشته خودمان، مي‌توانيم كارهاي بزرگي در اين زمينه انجام دهيم. در گذشته عده‌اي به عنوان چاوش راه مي‌افتادند و مراسم ماه رمضان را در قالب موسيقي اجرا مي‌كردند. آنان با نقاره‌زني، طبل و شيپور هلال ماه را به مردم خبر مي‌دادند و با ذكر و مناجات آهنگين به رمضان خوشامد مي‌گفتند، اما امروز رسانه‌هاي ما هيچ آهنگ و آواز مخصوصي را براي اين اوقات و ايام پخش نمي‌كنند. در واقع هنرمندان ما به دليل ناآشنايي با موسيقي رمضان و البته عدم پشتيباني از سوي نهادها و سازمان‌هاي فرهنگي، در اين حوزه وارد نشده‌اند و اثري متناسب و شايسته اوقات افطار، سحر يا شروع و پايان ماه رمضان نساخته‌اند.

شما اولين كسي بوديد كه در قالب يك‌پژوهش مفصل به موسيقي رمضان پرداختيد. چه عواملي باعث شد براي موسيقي اين ماه با گونه‌هاي ديگر موسيقي مذهبي، تفاوت قائل شويد و به‌طور مستقل به آن بپردازيد؟
نغمه‌هايي مخصوص اين ماه اجرا مي‌شده‌اند كه در ديگر ماه‌ها و مناسبت‌ها كاربرد نداشته‌اند. حتي ادوات و سازهايي در رمضان به كار گرفته مي‌شده‌اند كه خاص اين ماه بوده‌اند، بنابراين موسيقي رمضان هويت مستقلي از موسيقي مذهبي داشته تا من بتوانم با گردآوري ويژگي‌هاي آن، كتابي با عنوان موسيقي رمضان بنويسم.
در مورد اين ويژگي‌ها بيشتر توضيح دهيد.
مهم‌ترين ويژگي موسيقي رمضان، پررنگ بودن ذكرخواني در آن است. ذكرخواني در ماه رمضان، نوع و شكل اجراهاي متفاوتي داشته كه البته هدف همه آنها تقويت نيروي نهفته معنوي و سوق دادن آن به سمت نيكي و نيكويي بوده است.
نياكان ما با نغمه‌هاي آهنگين و ادوات موسيقي، ذكرهاي مخصوص ماه رمضان را براي جوانان اجرا مي‌كردند تا آنها را با واژگان و جملات مقدس و روحاني به سمت صلاح و پاكي سوق دهند.
چه سازهايي اين ذكرخواني‌ها را همراهي مي‌كرده است؟
در مناطق مختلف كشور، از سازهاي متفاوت و گوناگون استفاده مي‌شده است. براي مثال آيين ذكرخواني در جنوب خراسان و همچنين در ميان تركمن‌ها با دوتار و در كرمانشاه با تنبور اجرا مي‌شده، ولي در خانقاه‌ها با دف همراه بوده است. در مجموع اگرچه ذكرخواني در همه اديان سفارش شده، اما ايرانيان آن را به بهترين شكل به كار مي‌گرفته‌اند كه متاسفانه امروزه اين آيين كمرنگ شده و در بسياري از شهرها از بين رفته است.
چرا ديگر مردم، اين گونه ذكر نمي‌گويند؟
اين را بايد مسوولان فرهنگي كشور جواب دهند كه چرا اهميتي براي اين دعاها و ذكرهاي زيبا قائل نيستند. در گذشته‌هاي نه چندان دور، همان اندازه كه ذكرخواني اهميت داشته، ذاكران هم مورد احترام بوده‌اند.

متاسفانه امروزه از10 يا 11 ذكرخواني كه در مناطق مختلف ايران باقي مانده‌اند، ياد نمي‌شود و ما با از دست دادن آنان، بخش مهمي از گنجينه غني موسيقي ايران را از دست مي‌دهيم. حمايت از اين هنر و هنرمندان، به عهده مديران فرهنگي كشور است.
از ذكرخواني در رمضان گفتيد. آيا مناقب‌خواني ويژه اين ماه هم داشته‌ايم؟
بله و بسيار هم بوده‌اند. در ماه رمضان 2 مناسبت ويژه داريم. ابتدا تولد امام حسن (ع)‌ است و در شب‌هاي 19 تا 21 هم عزاداري‌هاي ضربت خوردن و شهادت حضرت علي (ع)‌ برقرار مي‌شود. براي هر دوي اين مناسبت‌ها، در رثاي اين دو امام معصوم، آوازها و ذكرهاي خاصي اجرا مي‌شده است.
موسيقي ويژه اوقات افطار و سحر به چه شكل بوده است.
در اول ماه رمضان، نقاره‌زن‌ها رويت هلال ماه را خبر مي‌دادند و در سحر و افطار هم نقاره‌زن‌ها اشعار سروده شده در وصف رمضان را اجرا مي‌كردند. اين اشعار را رمضانيه مي‌گفتند كه با آواز بلند اجرا مي‌شد.

آيا موسيقي رمضان حزين و غمگنانه بوده است؟
بجز بخشي از آن، موسيقي رمضان را بايد شادي‌آور به شمار آورد.
از ماه رمضان بهتر چه ماهي است؟ رمضان ماهي است كه همه به مهماني خدا مي‌روند. آيا كسي دوست دارد كه مهمانش غمگين باشد. قديمي‌ها با آوازهاي شاد و نواختن نقاره به رمضان خوشامد مي‌گفتند و به استقبال آن مي‌رفتند. هفته آخر رمضان هم، مردم با وداع‌خواني‌هاي خود با اين ماه خداحافظي مي‌كردند كه البته با توجه به محتواي آن، كمي حزين بوده است.
البته در ايام ضربت خوردن و شهادت حضرت امير، آوازهايي كه خوانده مي‌شدند كاملا سوگوارانه بوده‌اند و در غم از دست دادن آن امام بزرگوار اجرا مي‌شده‌اند.
از كم‌كاري فرهنگي در حوزه موسيقي رمضان گفتيد. چگونه مي‌توان اين غفلت را جبران كرد.

سازمان‌ها و نهادهاي فرهنگي مي‌توانند با گردآوري رمضانيه‌ها و ملودي‌هاي موسيقي ويژه اين ماه، آنها را به موسيقيدان‌ها و آهنگسازها ارائه كنند تا قطعات فاخر جديدي براساس آنها ساخته شوند.
همچنين مديران فرهنگي بايد با حمايت ازاندك افراد باقيمانده كه در عرصه موسيقي رمضان فعال بوده و اينك‌
 پا به سن گذاشته‌اند، اطلاعات و تجربه‌هاي آنان را اخذ كنند و به جوان‌ترها انتقال دهند.
از سوي ديگر بايد به پژوهش در اين عرصه همت گماشت و نغمه‌ها، اشعار و ملودي‌هاي به جا مانده از  موسيقي رمضان را ضبط و منتشر كرد. از همين رو بود كه من بر خود لازم دانستم انواع موسيقي رمضان مثل سحرخواني، گلدسته‌خواني، شعرهاي پندآموز، حكمت‌ها و مرثيه‌خواني‌ها را جمع‌آوري كنم و در كتاب موسيقي رمضان در قالب پژوهشي ميداني و كتابخانه‌اي در اختيار علاقه‌مندان قرار دهم.
البته چندي پيش، پيشنهاد برپايي يك جشنواره را هم با عنوان عيدفطر در همين ارتباط داديد.

البته پيشنهاد من درباره برپايي جشنواره ادبي عيد فطر بود كه حالا چون شما اشاره كرديد به آن مي‌پردازم. پيشنهادم اين بود كه جشنواره ادبي با نام عيد فطر برگزار شود تا شاعران و نويسندگان در آن آثار خود را در توصيف رمضان، سحر و افطار ارائه كنند. ادبيات رمضان در زمان معاصر كمرنگ‌تر از گذشته شده است. دستگاه‌هاي فرهنگي با يك برنامه‌ريزي مدون و هماهنگ مي‌توانند شاعران و نويسندگان را در اين مسير هدايت و حمايت كنند.
در چند سال گذشته، شما هم همراه با بسياري ديگر از كارشناسان مذهبي و هنري، نسبت به بيراهه رفتن موسيقي مذهبي در ايام محرم و صفر هشدار داده‌ايد. بيشتر انتقادها هم متوجه شيوه‌هاي جديد مرثيه‌خواني و نوحه‌خواني است. در اين باره بگوييد.
متاسفانه در حال حاضر تنها در برخي شهرستان‌ها از الحان موسيقي اصيل در نوحه‌خواني بهره گرفته مي‌شود و تعداد اندكي از مرثيه‌خوانان در شهرهاي بزرگ بر شيوه درست قدما مانده‌اند. مابقي نوحه‌خوان‌ها با كمال تاسف از موسيقي هندي، تركي و غربي تقليد مي‌كنند كه بسيار مخرب است.
اين در حالي است كه پيش از اين گفتيد موسيقي ما درواقع وامدار پيشينه مذهبي خود است. با اين وضع، علاوه بر منظر ديني و مذهبي، از دريچه هنر هم بايد اين بيراهه ‌رفتن را نقد كرد.

در گذشته، مرثيه خوانان و نوحه‌خوانان ما سعي مي‌كردند از هنرهاي آوازي كشورمان براي رساندن پيام عاشورا به مردم به بهترين شكل بهره ببرند. در اين راه، كار به جايي مي‌رسد كه در موسيقي كشور برخي دسته‌بندي‌ها پديد مي‌آيد كه در رسالات مختلف موسيقي به آن اشاره شده است.
اما متاسفانه در حال حاضر، هر كسي با اين عنوان كه صداي خوبي دارد، اسمش را نوحه‌خوان مي‌گذارد و هرچه دلش مي‌خواهد مي‌خواند. با اين‌كه براي اشخاص فرهنگي و روحانيون هم مشخص شده كه اين شكل نوحه‌خواني و مرثيه‌خواني، آسيب‌زننده است، باز هم اين جريان غلط ادامه پيدا مي‌كند.
چگونه مي‌شود اين جريان را دوباره در مسير درست قرار داد و آن را اصلاح كرد.
باز هم تكرار مي‌كنم اينجا هم، حركت و كار پژوهشي و آموزشي بسيار مورد نياز است. علاوه بر آن، سازمان ميراث فرهنگي و البته مراكز مذهبي بايد نسبت به حفظ پيشينه غني مرثيه‌خواني و نوحه‌خواني در ايران همت گمارند. زماني كه همه نسبت به حفظ ميراث معنوي ما در حوزه موسيقي مذهبي اينقدر حساسيت دارند، تمام نهادها و ارگان‌هاي مرتبط بايد خود را موظف بدانند تا آن را پاس دارند.
در مداحي آيا دغدغه‌هاي شما محدود به موسيقي اين آثار است؟
اين‌كه گفتم، تنها دغدغه‌هاي من نيست، بلكه همه نسبت به آن حساس هستند. در زمينه و حوزه مداحي و مرثيه‌خواني، البته تنها موسيقي مطرح نيست، بلكه بار كلامي آن هم اهميت دارد و هردو را بايد در نظر گرفت. قديم‌ترها، كساني اشعار نوحه‌ها و مرثيه‌ها را مي‌سرودند كه شاعر بودند. شما براي نمونه به ترجيع‌بند محتشم كاشاني توجه كنيد. حال اگر هركسي فكر كند كه شاعر است و حتي تنها از سر ارادت شعري بگويد كه ضعيف باشد، خواندن آن نتيجه منفي خواهد داشت. اگر به اين شكل باشد، خود كلام هم به سمت انحراف مي‌رود و بدتر مي‌شود.
براي آن‌كه موسيقي پربار مذهبي ما همچون گذشته در كمال پاكي از نظر محتوايي و اجرايي و غني از نظر هنري به زندگي خود ادامه دهد، چه بايد بكنيم؟
ما كه در اندازه توانمان داريم تلاش مي‌كنيم. محققان و پژوهشگران بدون آن‌كه بخوبي حمايت شوند در اين زمينه كارهايي انجام داده‌اند؛ اما بايد اين كارها و فعاليت‌ها گسترش يابد و عمق بيشتري پيدا كند. پيش از هر چيز فكر مي‌كنم موسيقي مذهبي بايد متولي داشته باشد. در اين زمينه‌ نهادهاي مذهبي و فرهنگي مي‌توانند كنار هم دست به سياستگذاري و مديريت بزنند. نبايد بگذاريم موسيقي مذهبي ما به حال خودش رها و خداي‌ناكرده در طول زمان دچار انحراف شود. اول از همه بايد سيماي اين موسيقي را از بدعت‌ها و كژي‌ها زدود و نگذاريم آنچه به عنوان مدرنيسم به خورد ما مي‌دهند، باعث انحراف اين موسيقي شود. اگر بگذاريم به اسم موسيقي پاپ، هر نوا و آواي بيگانه و بي‌ريشه وارد مداحي و مرثيه‌خواني ما شود، چند وقت ديگر شنونده آن الحان و دستگاه‌هاي معنوي ايراني نخواهيم بود.
پژوهشگر فرهنگ موسيقي مردم ايران‌
مي‌گويد متولد سال 1336 در خراسان است، ولي 2 سال ديرتر برايش شناسنامه‌ گرفته‌اند. ديپلمش را در مشهد گرفته و دانش آموخته فيلمسازي از دانشكده صدا و سيماست. هوشنگ جاويد كه 51 سال دارد، 27 سال از عمرش را در تهران ساكن بوده و اينك در منطقه طرقبه مشهد اقامت دارد.
آشنايي جاويد با استاد انجوي شيرازي باعث شد او در زندگي‌اش راه پژوهش و مطالعه را در فرهنگ مردم برگزيند. انجوي شيرازي كه بنيانگذار مركز مردم‌شناسي صداوسيما بود، به شاگرد جوان خود آموخت تا در هر عرصه‌اي كه پاي مي‌گذارد، حرف تازه‌اي براي گفتن داشته باشد. همين نكته استاد باعث شد هوشنگ جاويد بعدها به عنوان پايه‌گذار پژوهش در عرصه فرهنگ موسيقي سنتي، محلي و مذهبي شناخته شود.

كتاب‌هاي آشنايي با موسيقي نواحي ايران، موسيقي  رسانه، موسيقي قدسي، مذهبي و آييني ايران، آواهاي روح‌نواز، هنر صلوات‌خواني در ايران، موسيقي آييني تركمن و موسيقي رمضان از جمله آثار اين پژوهشگر در حوزه موسيقي ايراني است.
هوشنگ جاويد علاوه بر چاپ كتاب، با ساخت فيلم و انتشار مجموعه‌هاي صوتي نيز در راه حفظ و اشاعه موسيقي ايراني حركت كرد.
همچنين او مبدع و پايه‌گذار جشنواره‌هاي متعدد فرهنگي در حوزه موسيقي است؛ جشنواره پژوهشي ني‌نوازان، جشنواره موسيقي آييني كشور، جشنواره موسيقي زنان مناطق و نواحي ايران و همايش منقبت‌خواني از جمله اين فعاليت‌هاست. پس از اقامت دوباره اين پژوهشگر در مشهد، چند سالي است كه او جشنواره نعت‌خواني حضرت رسول را در اين شهر راه‌اندازي كرده و توانسته اين سنت ديرپاي موسيقايي را به جامعه فرهنگي كشور معرفي كند.

منبع :

 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۰۶:۵۱ ] [ مشاوره مديريت ]

قصه‌گويي، سنت فراموش‌شده يلدا


برخي براين باورند كه امروز با وجود ماهواره و اينترنت و بازي‌هاي رايانه‌اي، ديگر كسي حوصله شنيدن قصه ندارد اين در حالي است كه قصه‌ها، همواره جايگاه خاص خود را دارند. از اين رو متوليان فرهنگي بايد به جاذبه قصه پي برده و از ابزارهاي مدرن براي به‌روز كردن آن بهره جويند نه اين‌كه به اشتباه تصور كنند، روزگار قصه‌گويي به‌سر آمده است.
 
يلدا
خبرگزاري ميراث فرهنگي- گروه فرهنگ و هنر- آدمي، قصه را دوست دارد. با قصه زيسته و همچنان با آن زندگي مي‌كند. قصه، همچون خواب ديدن است؛ با زندگي، پيوستگي و شباهت دارد اما خود زندگي نيست. تلخي‌ها و ناملايمات آن را هم ندارد. قصه را جاذبه‌اي است كه در همه دوره‌هاي عمر از كودكي تا پيري، آدمي را به‌سوي خود مي‌كشد.
 
بشر، پيوسته با قصه سروكار دارد و آن را كليد گنجينه رازها و رمزهاي كهن مي‌داند. آدميزاد، همان‌طور كه نمي‌تواند از سايه خود جدا شود، از شنيدن قصه هم نمي‌تواند چشم بپوشد. انساني كه مي‌خواهد از سرگذشت تلخ و شيرين نياكان و همنوعانش باخبر شود.
 
مژگان شيخي، كه مجموعه «365 قصه، 365 شب» را گردآوري و منتشر كرده، «قصه را نوشته‌اي تخيلي و سرگرم‌كننده مي‌داند كه روان، آموزش‌دهنده، جذاب و هيجان‌انگيز است و تخيل انسان را تقويت مي‌كند.چراكه در قالب تمثيل به بيان ارزوها مي‌پردازد و اين مساله موجب مي‌شود خواننده يا شنونده قصه به پديده‌ها و مسايل گوناگون فكر كند و همين فكر كردن، تخيل او را برمي‌انگيزد.»
 
اما به گفته محمد ميركياني، «در متون كهن ما قصه، حكايت، افسانه، رويداد، واقعه، داستان و... با يكديگر مترادف و به معني مجموعه حوادثي هستند كه از پي هم مي آيند.به همين خاطر وقتي مي خواستند سرگذشت كسي را بپرسند به او مي گفتند: « قصه آنچه بر تو گذشته را بگو.»
 
نويسنده و گردآورنده مجموعه«قصه ما مثل شد»، قصه و داستان را هم معني با يكديگر مي داند و به تفاوت اين دو اعتقادي ندارد و براين باور است كه « پس از مشروطه ،بعضي صاحب‌نظران به تقسيم‌بندي غلطي دست زدند و گفتند هر آنچه پيش از مشروطه بوده قصه و آن چيزي كه پس از اين تاريخ شكل گرفته، داستان نام دارد و اين مرزبندي به باور من از پايه و اساس اشتباه است چون ملا احمدنراقي در بيتي گفته:«بشنويد اي دوستان اين داستان / تا بگويم داستان راستان» پس در آن روزگار هم،داستان وجود داشته و براي مثال نظامي گنجوي از بزرگ‌ترين شاعران داستان‌پرداز است.»
 
اما مژگان شيخي، قصه و داستان را متفاوت با يكديگر مي‌داند و براين باور است كه « قصه از فرم قديمي‌تري پيروي مي‌كند و قهرمانان آن، تيپ هستند تا افراد انساني؛ تيپ‌هايي كه تغيير و تحول پيدا نمي‌كنند و يا خوب‌اند يا بد. در حالي‌كه يكي از عناصر مهم داستان‌نويسي، شخصيت‌پردازي است؛ شخصيت‌هايي كه دچار دگرگوني مي‌شوند. از سوي ديگر ماجراها در قصه، پشت سر هم مي‌آيند در صورتي‌كه در داستان، حوادث علي و معلولي است.»
 
ميركياني در ارتباط با قهزمانان قصه، به‌گونه‌اي ديگر فكر مي‌كند، «خوانندگان قصه دوست دارند اين گونه باشد. يعني قهرمانان قصه يا سپيدند يا سياه و حد وسطي هم وجود ندارد چراكه آدم‌ها علاقه‌مند به پيروزي خوبي بر بدي هستند.دلشان مي‌خواهد روشني بر تاريكي چيره شود.اين يك نياز فطري و طبيعي است و قصه‌گويان به دنبال پاسخ دادن به نياز فطري و طبيعي انسان‌ها بوده‌اند.»
 
برخي براين باورند كه امروز با وجود ماهواره و اينترنت و بازي‌هاي رايانه‌اي، ديگر كسي حوصله شنيدن قصه ندارد. اما به باور مژگان شيخي، «همواره قصه، جايگاه خاص خود را دارد به شرط اين‌كه خوب و پركشش باشد. امروز قصه گفتن و قصه نوشتن، مشكل‌تر شده و كساني موفق‌اند كه طرح نو داشته باشند و به نوشتن داستان‌هايي جذاب بپردازند.»
 
به گفته شيخي،« قصه نوشتن، متفاوت با قصه گفتن است. وقتي قصه مي‌گويي بايد بتواني همه حالات و احساسات خود را از راه كلام و حالات صورت به شنونده خود منتقل كني و هيچ رسانه‌اي نمي‌تواند اين ارتباط زنده و حسي را با مخاطب خود برقرار كند از اين‌روست كه قصه، هميشه مي‌ماند و كهنه نمي‌شود.»
 
اما قصه‌هاي امروز بايد بازنويسي و بازآفريني شوند و  بازنويسي و بازآفريني، آن‌گونه كه ميركياني مي‌گويد به امروز و ديروز برنمي‌گردد.بسياري از قصه‌هاي مثنوي، حكايت كساني بوده كه پيش از او زندگي مي‌كرده‌اند و يا فردوسي در شاهنامه به روايت كردن داستان‌هايي پرداخته كه دهقان‌هاي پيش از او روايت مي‌كرده‌اند. اما در دنياي امروز بايد از ابزار مدرن براي بازنويسي و بازآفريني قصه‌ها استفاده كرد.»

منبع :

http://www.chn.ir/news/?section=2&id=52005


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۰۶:۴۹ ] [ مشاوره مديريت ]


فرهنگ شفاهي نقش گذشته را ندارد
 
اگر چه نقش فرهنگي شفاهي در مقايسه با گذشته كمتر شده، اما اين فرهنگ از بين نرفته است: «تنها به دليل پررنگ تر شدن فرهنگ مكتوب است كه افرادي عنوان نابودي بر اين روند مي گذارند»
 
از نظر بسياري از علاقه منداني كه به همه مظاهر سنت وابسته و علاقه‌مند هستند، فرهنگ شفاهي نيز همچون بسياري از نمودهاي سنت رو به نابودي است.
 
همه گير شدن رسانه‌هاي مكتوب، از بين رفتن آيين هايي مثل تعزيه و نقالي، فراموش شدن لالايي ها و قصه گويي و حتي كم شدن ارتباط كلامي اعضاي خانواده ها را از مستندات اين ادعا عنوان مي‌كنند.
 
اگرچه رسانه‌ها و به ويژه از نوع مكتوب، نخستين مقصر براي كمرنگ شدن نقش فرهنگ شفاهي به نظر مي‌آيند، اما حتي اگر به از بين رفتن فرهنگ شفاهي نيز معتقد باشيم، باز هم نمي‌توان شيفته تكنولوژي ماند و تاثير رسانه ها را آنچنان قوي پنداشت كه فرهنگ شفاهي را از بين ببرد؛ فرهنگي كه براي قرن هاي متمادي دوام داشته است، نقش هايي همچون جامعه پذيري گرفته تا انتقال ميراث فرهنگي .
 
به اعتقاد مردم شناساني مثل"علي بلوك باشي"، بايد كمرنگ شدن نقش فرهنگ شفاهي را در كاركردهايي جستجو كرد كه ديگر توسط اين فرهنگي برآورده نمي‌شود و فرهنگ مكتوب برآورده كردن اين نيازها را بر عهده گرفته است.
 
در زمينه فرهنگي شفاهي با بلوك باشي كه مدير گروه مردم شناسي دايره المعارف بزرگ اسلامي نيز هست گفت و گو كرده ايم.
 

چه تعريفي از فرهنگ شفاهي مي‌توان ارائه داد؟
فرهنگ شفاهي يا گفتاري در برابر فرهنگ مكتوب يا نوشتاري قرار مي‌گيرد. اين فرهنگ مجموعه اندوخته‌هاي ذهني و الگوهاي رفتاري را شامل مي‌شود كه به صورت نانوشته انتقال مي يابد.
 
زماني در جامعه‌هايي با فرهنگ شفاهي زندگي مي‌كردند، زماني كه انسان هنوز به خط دست پيدا نكرده بود، همه داشته‌هاي خود را به صورت شفاهي منتقل مي‌كرد. يعني آموزش دانش ها و تجربيات به صورت كلام، گفتار و ايما و اشاره منتقل مي‌شد تا اينكه خط اختراع شد. اين دستيابي موجب شد بسياري از وظايف گفتار به نوشتار واگذار شد.
پس ما پيش از اين يك جامعه شفاهي داشتيم. نه ديوار نوشته‌ وجود نداشت، نه سفال نگاره و نه علامتي. البته اين به آن معنا نيست كه آن زمان مردم فرهنگ نداشتند، بلكه فرهنگ تقليدي و شفاهي بود . با رواج فرهنگ مكتوب، فرهنگ شفاهي از بين نرفت و همچنان راه خود را ادامه داد.
از طرف ديگر مي‌توان فرهنگ را به دو بخش مجزا تقسيم كرد. يكي فرهنگ رسمي و مَدرسي كه داراي صورتي مكتوب است و ديگري فرهنگ غيررسمي يا فرهنگ عامه كه شكل شفاهي دارد. در جوامعي كه سنتي‌تر هستند بيشتر فرهنگ شفاهي نقش و تأثير دارد و در اين جوامع انتقال ميراث معنوي، بسيار پررنگ است .
 
گفتيد كه فرهنگ مكتوب با اختراع خط رواج پيدا كرد. نمي‌توان رواج فرهنگ مكتوب را كمي نزديك تر ديد،يعني زماني كه استفاده از كتاب و بعد روزنامه‌ها رواج يافت و همه گيرتر شد ؟
منظورم از اين گفته‌ها ذكر پيدايي و فرهنگ مكتوب است ،فرهنگي كه با پديده خط نوشته آغاز شد. اما در زمان هايي نزديك تر به ما و به خصوص از زماني كه بده وبستان هاي اجتماعي رواج پيدا كرد، فرهنگ مكتوب نيز فراگيرتر شد.
 
پس شما با اظهارنظرهايي كه در خصوص نابودي فرهنگ شفاهي، تحت تاثير فرهنگ مكتوب عنوان مي‌شود، موافق نيستيد؟
نه. نقش فرهنگي شفاهي در مقايسه با گذشته كمتر شده، اما از بين نرفته است. به دليل پررنگ تر شدن فرهنگ مكتوب است، افرادي عنوان نابودي بر اين روند مي‌گذراند. در زمان هاي گذشته جامعه الگوهاي رفتاري شايسته و ناشايست را به شيوه شفاهي انتقال مي داد و امروز بيشتر فرهنگ مكتوب اين كار را انجام مي دهد. درست است كه رسانه‌هاي گفتاري مثل تلويزيون از روي نوشتار مطالب خود را مي‌خوانند، اما از طريق گفتار ارتباط برقرار مي‌كنند.
 
پس نبايد نگران از بين رفتن فرهنگ شفاهي بود؟
نه نبايد نگران بود.اينها هردو، منظورم فرهنگ شفاهي و فرهنگ كتبي است، وجود دارند، اما فرهنگ شفاهي نمي‌تواند نقش گذشته را داشته باشد و امروز حرف اساسي را فرهنگ مكتوب مي‌زند. در دنياي شفاهي تاريخ حيات اجتماعي مردم به صورت گفتاري منتقل مي‌شد، در حالي كه امروز تاريخ به صورت كتبي منتقل مي‌شود . مردم ما كه در گذشته سواد نداشتند، نمي توانستند مثلا با تاريخ تشيع و فاجعه كربلا از طريق كتاب آشنا شوند؛ به همين دليل از تعزيه استقبال مي كردند. تعزيه گردان ها و تعزيه خوان ها تمام وقايع كربلا و تاريخ تشيع را به صورت نمايش بيان مي كردند. به اين ترتيب عامه مردم آگاهي و اطلاعات خود را از اين قبيل برنامه‌ها مي‌گرفتند. به همين دليل تعزيه نقش زيادي در ميان مردم داشت و در هر محله‌اي تكيه‌هايي براي تعزيه خواني وجود داشت، اما امروز تعداد آنها كم شده .چون كاركرد آن هم كمتر شده. برخي رسانه هاي شفاهي از بين رفته است. مثلا قهوه‌خانه كه يك نهاد اجتماعي_فرهنگي بود و در زمان گذشته نمايش‌ها و آثار فرهنگي در آنجا اجرا مي شد، امروز چندان اثري از آنها باقي نمانده . يا مثلا نقالي كه نقالان حماسه‌هاي ملي و مذهبي ما را نقل مي كرد، يكي از جلوه‌هاي فرهنگ شفاهي و سخنوري بود كه امروز ديگر رواج ندارد و چون نيازي هم به آن نيست.
 
احساس من اين است كه همان طور كه شما گفتيد فرهنگ مكتوب و مدرسي رواج دارد، اما اين فرهنگ يك جوري از بالا به پايين است و ميان عامه مردم چندان رواج ندارد. بيشتر مردم دوست دارند كه از طريق فرهنگ شفاهي ارتباط برقرار كنند.
البته اين بستگي به گروه هاي اجتماعي دارد. گروه‌هايي كه كمتر با فرهنگ مكتوب سر و كار دارند، احتمالاً مراجعه شان به وسايل ارتباطي كه هنوز براساس فرهنگ شفاهي كار مي كنند بيشتر است . گروه‌هايي كه به فرهنگ شفاهي بيشتر توجه دارند، بيشتر از گروه‌هاي سنتي‌تر جامعه هستند. درروستاها و شهرهاي كوچك‌ اقبال از فرهنگ شفاهي بيشتر از فرهنگ كتبي است. يك موضوع ديگري كه بايد به آن توجه كرد اين است كه در گذشته تولد و ازدواج و مرگ كه از نهادهاي اوليه و ازمهم ترين موضوعات زندگي بشر هستند، به دليل اهميتي كه داشتند با مجموعه اي فرهنگ خاص و مراسم و آيين‌هاي خاص خود همراه بودند . مثلا براي آبستني،‌ زايمان و تولد در جامعه سنتي مراسم ويژه اي برگزار مي شد. اما امروزه چنين آيين هايي كمتري وجود دارد. زيرا طبيعت و اقتضاي زمان ايجاب نمي كند و موضوعات ديگري ضرورت يافته است. ما بايد با ضرورت هاي زندگي امروز خودمان را وفق دهيم.
 
اين مراسم علاوه بر آنكه كاركرد انتقال فرهنگ را داشتند، كاركرد سرگرم كنندگي هم داشتند؟
بله همين طور است. اينها نقش‌هاي مهم آموزشي ، تربيتي و كاركرد روان اجتماعي داشتند. تمام الگوهاي رفتاري ما كه امروز به صورت كتبي است در آن زمان به صورت شفاهي بود.
 
گفتند كه اين فرهنگ شفاهي در آن دوران كاركرد انتقال دهنده داشت، فكر مي كنيد امروز فرهنگ مكتوب توانسته است اين نقش را به خوبي ايفا كند؟
تا حدودي. مثلا ببينند ما در برابر پزشكي نوين ، پزشكي عامه و سنتي را هم داريم. پزشكي سنتي، پزشكي علمي دوران قديم است . البته در كنار آن پزشكي عامه هم وجود داشت كه مردم براي بيماري هايي مثل دل درد ، سرماخوردگي، مشكلات پوستي و مانند اينها كارهايي را انجام مي دادند. تمام دستورالعمل ها و مداواها شفاهي بود و سينه به سينه به مردم رسيده بود كه هنوز هم تا حدودي رواج دارد . در واقع در اين روزگار پزشكي نوين توانسته است، كاركرده هاي پزشكي سنتي و عامه را تا حد زيادي برعهده بگيرد.
 
منظورم اين است كه فرهنگ مكتوب توانسته‌ است به خوبي نقش فرهنگ شفاهي را در انتقال ميراث فرهنگي را برعهده بگيرد؟
در بعضي جاها خير. ببينيد باز هم مي‌روم به سراغ علم پزشكي. مثلا يك بيمار زماني كه از معالجات پزشكي نوين نااميد مي‌شود، متوسل به شكل‌هاي سنتي‌ درمان مي شد، مثل نذر و نياز يا داروهاي سنتي، سفره و نذري انداختن، متوسل شدن به امامزاده ها. اينها كه در فرهنگ شفاهي ما بسيار كارساز است و بسيار رواج داشته .
 
اشاره كرديد به تاريخ، آداب و ميراثي فرهنگي كه در محل هايي مثل قهوه خانه ها يا مراسمي مثل تعزيه به نسل هاي بعدي منتقل مي شد، بيشتر روايان اين فرهنگ مرد بودند، بنابراين فرهنگ شفاهي بيشتر مردسالار نبود؟
اتفاقا ناقلان بخشي از فرهنگ شفاهي زنان بودند. زنان تربيت وآموزش كودكان را برعهده داشتند. آنها بودند كه فرهنگ را از راه قصه ها، ترانه ها، لالايي ها و چيستان ها و مانند آن به كودكان و نوجوانان منتقل مي كردند.
 
آن بخش كه در بيرون و در محل هايي مثل تعزيه خوانه و قهوه خانه‌ها منتقل مي شد، چطور؟
بله. آنچه از فرهنگ كه در بيرون از خانواده منتقل مي شد بيشتر مردانه بود، اما در آن دوران زندگي ما بيشتردر درون خانواده ها مي گذشت. از اين‌ها گذشته قهوه‌خانه يك پديده شهري است و در ميان جامعه هاي عشاير و روستا اين چيزها نبود. آنها يا در مزرعه بودند يا به دنبال دام و بعد هم در خانه جمع مي‌شدند و تمام مسايل اساسي در خانه‌ها رخ مي داد. به طور كلي نقش زنان در اين فرهنگ شفاهي زياد و قدرتمند بود .
 
به نظر مي‌آيد در خارج از كشور يك نوع بازگشت به فرهنگ شفاهي در شيوه‌هاي آموزشي رخ داده. مثل تاكيد بر برقراري ارتباط چهره به چهره كه يكي از ملزومات فرهنگ شفاهي است، شما اين طور احساس نمي‌كنيد؟
همين طور است. در جوامع شفاهي و سنتي فرهنگ بيشتر از راه ارتباطات چهره به چهره انتقال مي يافته است امروز هم در جامعه ما اين نوع ارتباط اهميت دارد. به هرحال نمي توان به فرهنگ شفاهي و نتايج مثبت آن در جامعه امروز بي اعتنا بود. مطلبي بگويم. قبل از انقلاب درباره عشاير و روستائيان تحقيق ميداني مي كردم. آن زمان سپاهيان دانش و ترويج به روستاها مي‌رفتند. يك روز درزمستان در روستايي كه تحقيق مي كردم ديدم، يكي از همين سپاهيان ترويج كه كارش آموزش مردم روستايي بود در آفتاب نشسته و مشغول خواندن رمان است. از او پرسيدم كه چرا به دنبال انجام كارهايش نيست؟ گفت در اينجا نيازي به من ندارند، چون اين‌ مردم نيازها و روش‌هاي رفع نيازهاي كشاورزي خودشان را بهتر از ما مي دانند. الگوهاي آموزش فنون كشاورزي ما همه كتابي است و براي اين شيوه زندگي تجربي كاربرد ندارد.
 
منظورم اين است كه در غرب به نظر مي‌رسد كه يك نوع بازگشت به فرهنگ شفاهي و آگاهي نسبت به نكات مثبت آن رخ داده بدون اينكه فرهنگ مكتوب كنار گذاشته شود، اما هنوز در كشور ما آگاهي نسبت به فرهنگ شفاهي و كاركردهاي مثبت آن وجود ندارد.
درست است كه غربي ها رجعتي به فرهنگ شفاهي داشته اند و دريافته اند كه مي توان از آن و عناصر سازنده آن در سر و سامان دادن به جامعه امروزشان بهره بگيرند. در ايران نيز برخي از كارگزاران دولتي و مردم به ارزش و اعتبار فرهنگ شفاهي و نقش سودمند آن پي برده اند و در تلاشند تا عناصر كارآمد آن را احيا كنند. اين را هم بگويم كه در هر جامعه‌اي برخي از عناصر فرهنگي سودمند برخي هم غيرسودمند هستند كه خود جامعه متوجه مي‌شود و زماني كه عنصري غيرسودمند باشد و كاركرد اجتماعي نداشته باشد خود به خود كنار مي گذارد. در مقابل عنصر فرهنگي مفيد را حفظ و دوباره رواج مي دهد. بسياري از عناصر فرهنگ شفاهي را كه كارآمد نبودند خود مردم گذاشتند. كنار و برخي را كه سودمند بود را به كار گرفتند.
 
 
طاهره رحيمي
منبع: خبرگزاري ميراث فرهنگي
 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۰۶:۴۹ ] [ مشاوره مديريت ]


هدف سره‎گويي و سره نويسي

دكترجلال‎الدين كزازي*
از هدف‎هاي سره‎گويي و سره‎نويسي اين است كه از زيان‎هايي كه واژگان بيگانه به ساختار آوايي و گوش‏نواز زبان و هم‎چنين رسايي، پختگي و استواري آن وارد مي‎كنند، جلوگيري مي‎كنند، جلوگيري كنيم. اين كه زبان پارسي نمي‎‎بايد «وام‎واژه‎ها» را راه دهد، ديدگاهي دانش‎ورانه و بر پايهٌٌ‏ي‎ برهان‎هاي زبان شناختي است. زبان پارسي بسيار پيشرفته است. زباني است بسيار پويا. از ديد زبان شناسي تاريخي، پيش‏رفته‎ترين زبان كنوني است. اين از آن‏جاست كه زبان، آينه‏ي فرهنگ است. فرهنگي كه پوياست، زباني هم سنگ و هم ساز با خويش را پديد مي‎آورد. فرهنگ ايراني چون فرهنگي پويا و پيشتاز است، زبان پارسي هماهنگ با آن بسيار دگرگون شده و پيش‏رفت كرده است. زبان پارسي امروز، ساختاري دارد كه با بسياري از ديگر زبان‎هاي جهان، هم روزگار نيست. به سخن ديگر، آن زبان‎ها از ديد كاربرد‎هاي سرشتين و بنيادين، در روزگاران و ساختارهايي مانده‎اند كه ديري است، زبان پارسي از آن‌ها گذشته است. ديگر زبان‎هاي جهان با پارسي دري يا همان پارسي نو، هم روزگار نيستند. براي نمونه با پارسي ميانه سنجيدني‎اند، حتي با پارسي‎باستان.
 
 اگر زبان پارسي كه بسيار پيش‎رفته است، از زبان‎ها كه در سنجش با آن، هنوز كهن مانده‎اند، واژه بستاند، برخود زيان زده است. اين واژه‎ها با ساختار، هنجار‎ها و رفتار‎هاي زبان پارسي سازگار نيستند. از اين روي آن‌ها، گزند مي‎رسانند و برمي‎آشوبند. بدان ماند كه شما پاره‎اي از پلاس يا بورياي ستبر درشت را بر پرنياني نغز و رخشان بپيونديد و بدوزيد. پيداست كه اين دو با يكديگر، سخت ناسازند.
 
نخستين و آشكارترين زيان و گزندي كه زبان‎هاي بيگانه به زبان پارسي مي‎زنند آن است كه به رفتار آهنگين ‌وخنيايي و هموار و گوش نواز اين زبان لطمه مي‏زند. واژه‎هاي ايراني هنگامي كه از روزگاران باستان ميانه به روزگار نو رسيده‎اند، واژه‎هاي پارسي شده‎اند (پارسي دري)، از ديد ساختار آوايي، سوده و ساده و نرم و هموار گرديده‎اند. براي نمونه، يك واژه درشتناك گران اوستايي مانند خُورْنَه در پارسي شده است فَر. از ديد آوايي به فرجام خود رسيده‎ است؛ يعني واژه‎اي مانند «فر» بيش از اين سوده و كوتاه نمي‎تواند بشود.
 
اما واژه‎هايي را كه از زبان‎هاي ديگر مي‎ستانيم، مي‎توانند واژه‎هاي درشت و گران و ناهموار باشند كه آن ساختار دلاويز آوايي را از ميان مي‏برد. اما خواست سره‎نويسان بازگشت به زبان زمان روزگار فردوسي نيست؛ اگر نوشته‎ها و سروده‎هاي پارسي گرايانه امروز، به زبان فردوسي مي‎ماند، از آن روي نيست كه آن نويسنده يا سراينده، آن زبان را به كار مي‎گيرد يا مي‎خواهد به شيوه‎ فردوسي بسرايد. از آن‏جاست كه زبان پارسي بدان سان كه استاد توس يا سعدي به كار گرفته است، از ديدي ديگر، نزديك‎ترين زبان، به زبان سرشتين پارسي است. هنگامي كه ما مي‎كوشيم به اين زبان برسيم، خواه ناخواه، آن چه به دست  مي‎آوريم، نزديك فردوسي خواهد بود.
 
بي‎نيازي زبان پارسي از واژه‎هاي بيگانه
 
زبان فارسي، زباني است توانمند و بي‎نياز، اگر گاهي به « وام واژه‎ها» نياز دارد، اين نياز در همان مرز و اندازه‎اي است كه هر زبان مي‏تواند داشته باشد. و حتي بسيار كمتر از بسياري از ديگر زبان‎ها، نيازمند «وام‎واژه‎ها»ست.
 
اين توانمندي در زبان پارسي برمي‎گردد به سامانه و دستگاه واژه‎سازي در اين زبان كه بسيار نيرومند و كارآمد و آفرينش گرانه است و حتي بي‎كرانه است و به مي‎توانيم، بي شماره در پارسي واژه بسازيم. زبان پارسي مانند بسياري از زبان‎هاي جهان، كالبدينه نيست؛ بدين‎سان كه پيمانه‎ها و ريخت‎هاي از پيش نهاده‎اي براي واژه‎سازي در اين زبان نمي‎بينيم. زبان پارسي بسيار نرمش‎پذير است و به موم مي‎ماند ] از اين رو [، خود را با توان زباني كاربر خويش دمساز مي‎گرداند.
 
هر چه مايه و توان و دانش شما در زبان پارسي بيشٌ‏تر باشد، اين زبان را آسان‎تر و «مايه‎ورتر» مي‎توانيد به كار بگيريد. براي همين است كه اين زبان در جهان، سخن سرود شعر شده است. براي آن كه سخنور مي‎تواند آن چه را در درون او مي‎گذرد، به ياري اين زبان روشن‎تر و رساتر  باز گويد. او زبان پارسي را بيش از هر زبان ديگر مي‎تواند از آن خود كندو مي‎تواند زباني ويژه و شيوه شناختي در پارسي خود بيابيد.
 
براي نمونه، يكي از واژه‎هاي بسيار آشنا در زبان پارسي، واژه «دست» است. با اين واژه مي‎توان ده‎ها واژه  ساخت. گذشته از آن واژه‎ها كه ديگران پيش از اين، از اين واژه‎ ساخته‎اند. بسنده است كه اين واژه‎ را با واژه ديگر بپيونديد تا واژه‎اي نو، به دست آيد : فرادست، فرودست، زبردست، بالادست، پايين‎دست، دستاويز، دستبند، دستگيره و ... حتي مي‎توانيم فرهنگي خرد از واژگاني را كه تا كنون با اين واژه ساخته شده است فراهم  بياوريم.
 
از اين روي، اين زبان در سرشت و ساختار، زباني تنك مايه نيست كه از برآوردن نياز‎هاي روز ناتوان باشد و بخواهد از « وام واژه‎ها» بهره برد. ناتواني، كم بود و بي‎توشي، از زبان پارسي نيست از كساني است كه اين زبان را به كار مي‎گيرند.
 
از اين روي مي‎توان از واژگان بيگانه پرهيز كرد. براي واژگاني كه به هر انگيزه‎اي در اين زبان راه جسته است، برابر‎هاي پارسي بيابيم؛ اندك اندك اين واژه‎ها را هم از زبان برانيم؛ و آن واژگان ديگر را، به جاي آن‌ها بنشانيم. ما اگر گاهي اندك نياز داشتيم كه واژه‎اي را از زبان ديگر بستانيم، برآنم كه مي‎توانيم چنين كرد.
 
(بخشي از يك سخن‎راني دكتر ميرجلال‎الدين كزازي)
 

منبع :

http://www.iranboom.ir/shekar-shekan/zaban-pajohi/703-hadaf-serenevisi.html


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۰۶:۴۶ ] [ مشاوره مديريت ]
۱۴شعر فرانو از اكبر اكسير

• پدر خوانده
۷صبح ، من خوابيده ام ، پسرم به اداره رفته است
۲/۵بعد از ظهر ، پسرم به خانه آمده ، من خوابيده ام
۵عصر ، پسرم خوابيده است من از خانه مي روم
۸شب ، من به خانه آمده ام پسرم رفته است
۱۱شب ، پسرم به خانه آمده ، من خوابيده ام
با مليحه هم عقيده ام :
پسر هاي امروز ، يتيم به دنيا مي آيند !


• هيچ
مادر اضافه وزن داشت
به كمك ماماي محل
در عرض 5 دقيقه ، 5 كيلو كم كرد
فكر كردم 5 كيلو به وزن كره زمين اضافه كرده ام
دانشمندان گفتند
وزن زمين اصلا تغييري نكرده است
آقاي دكارت !
من فكر مي كنم ، اما نيستم !


• تحقير
وزارت دفاع ، جلوي دشمن را گرفت
وزارت نيرو ، جلوي خشكسالي را
صدا و سيما هم ، فعلا با دروغ درگير است
خدايا خداوندا
وصيت داريوش ماريوش را ولش
مرا از آزادي بيان ديگران
محافظت بفرما !


• گيشه
وسط خيابان دوربين كاشته اند
تا از چراغ قرمز خجالت بكشيم
و خلاف نكنيم
ما هر روز در چهار راه ها اكران مي شويم
و خوشحاليم كه در گسترش سينماي مستند سهمي داريم
ما بدون آنكه بدانيم
خوب مي فروشيم !


• بيمارستان شعرا
شعر در اتاق عمل
شعر در C.C.U
شعر در اغما
يداله ، روياي هفتاد لوح قبر
احمد رضا ، پشت جلد مجله اورژانس
محمد علي ، در استراحت مطلق

آقاي دكتر مي آيد و پس از ويزيت مي خواند :
(( ما از تبار رستم و فرهاد و آرشيم ))
و معلم از شاعري استعفا مي دهد !


• سرقت ادبي
در اين كتاب
چند شعر خوب هم بود
آدم خوش سليقه اي در بررسي
آنها را براي خود برداشت
تا لذت متن
در انحصار او باشد
گور پدر مخاطب شريف شعر امروز !



• تيراژ

محبوبيت احمد شاملو
كفرم را در مي آورد
او با اين كه مرده است
هم كتابهايش تجديد چاپ مي شود
هم سنگ قبرش!


خواهش

شير مادر، بوي ادكلن مي‌داد
دست پدر، بوي عرق
(گفتم بچه‌ام نمي‌فهمم)
نان، بوي نفت مي‌داد
زندگي، بوي گند
(گفتم جوانم نمي‌فهمم)
حالا كه بازنشسته‌ شده‌ام
هر چيز، بوي هر چيز مي‌دهد، بدهد
فقط پارك، بوي گورستان
و شانه تخم مرغ، بوي كتاب ندهد!


ظرفيت

پدر كه رفت
حياط خانه ورم كرد
درخت توت پريد
حوض، عكس يادگاري شد
و ما، يك پرايد خريديم
و مجبور شديم
ششمين عضو خانواده خود را
به خانة سالمندان ببريم!

قلعه حيوانات

در كوچه، گوسفندم
در مدرسه، طوطي
در اداره، گاو
به خانه كه مي‌رسم سگ مي‌شوم
چوپاني از برنامه كودك داد مي‌زند:
گرگ آمد! گرگ آمد!
و من كنار بخاري
شعر تازه‌ام را پارس مي‌كنم!

جاذبه

نيروي جاذبه
شاعران را سر به زير كرده است
بر خلاف منج‍ّم ها كه هنوز سر به هوايند
تمام سيب ها افتاده‌اند
و نيوتن، پشت وانت
سيب‌زميني مي‌فروشد
آهاي، آقاي تلسكوپ!
گشتم نبود، نگرد نيست!

اين پارك ، پاركينگ مي شود

اين درخت ، تير برق

اين زمين چمن ، آسفالت

و من كه امروز به اصطلاح شاعرم

روزي يك تكه سنگ مي شوم

با لوح يادبودي بر سينه

درست ، وسط همين ميدان !

«بفرماييد بنشينيد

صندلي ِ عزيز!

لطفا ً ورق بزنيد بخوانيد

كتاب محترم!

صادق باشيد تا بگويم

تنها اين عينك

اين عصا

بوف كور را هدايت نكرده است!»

«كتاب شعرم را كسي نخريد

كتاب‌هاي ارسالي هم برگشت خورد

با شرمندگي ِ تمام

به جنگل رفتم

به درخت‌هاي بريده گفتم:

ببخشيد، خيلي معذرت مي‌خواهم

نمي‌دانستم اين روزها مردم

به درخت بيش‌تر از شعر

احتياج دارند!


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۰۶:۴۵ ] [ مشاوره مديريت ]

پنج شعر از دكتر محمد رضا شفيعي كدكني

سرود ستاره

ستاره مي گويد
دلم نمي خواهد غريبه اي باشم
ميان آبي ها
ستاره مي گويد
دلم نمي خواهد صدا كنم اما هجاي آوازم
به شب
درآميزد كنار تنهايي
و بي خطابي ها
ستاره مي گويد
تنم درين آبي
دگر نمي گنجد كجاست آلاله
كه لحظه اي امشب رداي سرخش را به عاريت گيرم
رها كنم خود را
ازين سحابي ها
ستاره مي گويد
دلم ازين بالا گرفته مي خواهم بيايم آن پايين
كزين كبودينه ملول و
دلگيرم خوشا سرودن ها و آفتابي ها


مزمور بهار

بزرگا گيتي آرا نقش بند روزگارا
اي بهار ژرف
به ديگر روز وديگر سال
تو مي آيي و
باران در ركابت
مژده ي ديدار و
بيداري
تو مي آيي و همراهت
شميم و شرم شبگيران
و لبخند جوانه ها
كه مي رويند از تنواره ي پيران
تو مي آيي و در باران رگباران
صداي گام نرمانرم تو بر خاك
سپيداران عريان را
به اسفندارمذ تبريك خواهد گفت
تو مي خندي و
در شرم شميمت شب
بخور مجمري
خواهد شدن
در مقدم خورشيد
نثاران رهت از باغ بيداران
شقايق ها و عاشق ها
چه غم كاين ارغوان تشنه را
در رهگذر خود
نخواهي ديد

باطل السحر

ديگر اين داس خموشي تان زنگار گرفت
به عبث هر چه درو كرديد آواز مرا
باز هم سبزتر از پيش
مي بالد آوازم
هر چه در جعبه ي جادو
داريد
به در آريد كه من
باطل السحر شما را همگش مي دانم
سخنم
باطل السحر شماست


ديباچه

خنياگر غرناطه را
باري بگوييد
با من هماوازي كند
از آن دياران
كاينجا دلم
در اين شبان شوكراني
بر خويش مي لرزد
چو
برگ از باد و باران
اينجا و آنجا
لجه اي از يك شب است آه
نيلينه اي
تلخابه ي زهر سياهي ست
با من هماوازي كن از آنجا
كه آواز
در تيره ي تنها تاري شب
جان پناهي ست
در كودكي
وقتي كه شب از كوچه تنها
بهر خريد نان و سبزي مي گذشتم
آواز مي خواندم
كه يعني نيست باكم
از هر چه آيد پيش و باشد سرنوشتم
امروز هم
در اين شبان شوكراني
وقتي شرنگ شب گزندش مي گزايد
تنها پناهم چيست ؟
آوازم
كه آن هم
در ژرفناي شب
به خاموشي گرايد
خنياگر غرطانه را امشب بگوييد
با من
هماوازي كند از آن دياران
كاينجا دلم
در اين شبان شوكراني
بر خويش مي لرزد
چو برگ از باد و باران


دير است و دور نيست

جشن هزاره ي خواب
جشن بزرگ مرداب
غوكان لوش خوار لجن زي
آن سوي اين هميشه هنوزان
مردابك حقير شما را
خواهد
خشكاند
خورشيد آن حقيقت سوزان
اين سان كه در سراسر اين ساحت و سپهر
تنها طنين تار وترانه
غوغاي بويناك شماهاست
جشن هزار ساله ي مرداب
جشن بزرگ خواب
ارزاني شما باد
هر چند
كاين هاي هوي بيهده تان نيز
در ديده ي حقيقت
سوگ است و سور نيست
پادفره شما را
روزان آفتابي
دير است و دور نيست


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۰۶:۴۴ ] [ مشاوره مديريت ]
 

ايران

شعري از كورش كياني


كنعان به خواب رفتم و در مصر ديدمت
از كاروان برده‌فروشان خريدمت
شب‌هاي بيشماري از اين دست در دمشق
منجر شدي به خوابم و هر شب پريدمت
از دهلي گناه لبت تا عراق شرم
برگونه‌هاي قرمز جيحون چكيدمت
يونان كه حمله كرد به چشمان ميشي‌ات
براسب زاگرس به سپاهان دويدمت
وقتي بريد موي ترا خنجر عرب
در تار و پود قالي كاشان كشيدمت
باد افاغنه كه شبي ريشه تو كند
همچون گياه مهر به دندان جويدمت
قوم مغول كه ميل به چشمان گل كشيد
در شيون تغزل حافظ خزيدمت
بانوي روز مادر و شب مهربان، وطن
در پرچمي سه رنگ به آتش كشيدمت

جهان هميشه مسافتي نارساست!

شعري از : م . مويد

( محمد حسين مهدوي )


نرگسِ هنوز


در هنوز ماند و/ كس خبرنكرد


***


گاه/ نسترن/ در انتظار/ پر كشيد


گاه/ كوچه خيال/ دردمي گريزپاي


ياس فام شد


گاه/ خشكناي يك چكاوك غريب سايه را فشرد


گاه سنگ خاره هم/ نهان گريست/


گر چه گونه تر نكرد


هر چه بود


هيچ بوده اي


به كام سر نكرد و


روزگار


خيرگي ز سر به در نكرد


***


معني نگاه بود و پيش چشم ما


كاج را/ به مه سپرد و/ سيمبر نكرد و


پشت چشم


مخمل نوازشش


شب مرا/ سحر نكرد


***


هم/ سفر نكرد


نرفت/ هم


هم/ نبود


هم/ نماند


و هم/ نيامد و مرا در اين گدار يك هزار سال و


بيشتر/ نشاند


هم/ گذر نكرد


***


با تمام اين كه/ دانش فرا


به سان مهرباني غريزه


در تمام تارتار روشني/ پديد بود


با تمام اين كه/ نخل و


سايه هاي نخل/


بخش هاي ايستاده هميشه اي شهيد بود


وجد سبز اين زبرجد رواق گفت وگوي سرخ


در محاق او/ اثر نكرد


***


راهوار را/ نخواند


يا/ نظرنكرد


***


آي/ اي عزيز من/ نگاه مي كني


چگونه انتظار


زخم پشت پلك خواب گشت؟


آي/ اي عزيز من


از گذار تو نبود/ اين كه خاك


توتياي چشم آفتاب گشت؟


***


تو ـ كجاست؟


بي تو/ پاك/ راه/ كيش/ واژه هاي ناب


گفت هاي بي نشانه اي است


روز را نگاه مي كني؟


ادامه شبانه اي است


خانه هم/ سياه پوش خانه اي است


***


تو ـ كجاست؟


هيچ كس/ دواي زخم كهنه را


مگر/ به نيشتر نكرد


***


جاي پاي تلخ/ روي گونه ماند


مادرم


چقدر اشك ريخت


گستر ستم/ فراخ بود


انتهاي شاخه تكيده/ سيب


واژگونه ماند


پاسخ كشش/ نداشت


مويه/ واكنش نداشت


سرخ هم/ تپش نداشت


راه/ سنگلاخ بود


***


گاهِ پرتويي نسيم


رازِ مويه پگاه روز هفتم مرا


به ذي طوا «رساند»


تو ـ كجاست؟


دل/ گدازه بود و/ دل گداز


آذر گدازه بيشترنكرد


***


اين همه/ شب و شبانه و شبانگي


قضا نخواست


اين همه


شب و


شبانه و شبانگي قدر نكرد


***


لخت خون و/ بخت سرنگون


سزاست


هركه را كه از كنام شرزه ها

حذر نكرد و


... نرگس هنوز


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۰۶:۴۱ ] [ مشاوره مديريت ]
دو شعر از احمد شاملو

مه
بيابان را، سراسر، مه فرا گرفته است
چراغ قريه پنهان است
موجي گرم در خون بيابان است
بيابان، خسته
لب بسته
نفس بشكسته
در هذيان گرم عرق مي ريزدش آهسته
از هر بند


بيابان را سراسر مه گرفته است مي گويد به خود عابر
سگان قريه خاموشند
در شولاي مه پنهان، به خانه مي رسم گل كو نمي داند مرا ناگاه
در درگاه مي بيند به چشمش قطره
اشكي بر لبش لبخند، خواهد گفت:
بيابان را سراسر مه گرفته است... با خود فكر مي كردم كه مه، گر
همچنان تا صبح مي پائيد مردان جسور از
خفيه گاه خود به ديدار عزيزان باز مي گشتند


بيابان را
سراسر
مه گرفته است
چراغ قريه پنهانست، موجي گرم در خون بيابان است
بيابان، خسته لب بسته نفس بشكسته در هذيان گرم مه عرق مي ريزدش
آهسته از هر بند...

مرغ باران


در تلاش شب كه ابر تيره مي بارد
روي درياي هراس انگيز
و ز فراز برج باراند از خلوت، مرغ باران مي كشد فرياد خشم آميز
و سرود سرد و پر توفان درياي حماسه خوان گرفته اوج
مي زند بالاي هر بام و سرائي موج
و عبوس ظلمت خيس شب مغموم
ثقل ناهنجار خود را بر سكوت بندر خاموش مي ريزد، -
مي كشد ديوانه واري
در چنين هنگامه
روي گام هاي كند و سنگينش
پيكري افسرده را خاموش.
مرغ باران مي كشد فرياد دائم:
- عابر! اي عابر!
جامه ات خيس آمد از باران.
نيستت آهنگ خفتن
يا نشستن در بر ياران؟ ...
ابر مي گريد
باد مي گردد
و به زير لب چنين مي گويد عابر:
- آه!
رفته اند از من همه بيگانه خو بامن...
من به هذيان تب رؤياي خود دارم
گفت و گو با يار ديگر سان
كاين عطش جز با تلاش بوسه خونين او درمان نمي گيرد.

اندر آن هنگامه كاندر بندر مغلوب
باد مي غلتد درون بستر ظلمت
ابر مي غرد و ز او هر چيز مي ماند به ره منكوب،
مرغ باران مي زند فرياد:
- عابر!
درشبي اين گونه توفاني
گوشه گرمي نمي جوئي؟
يا بدين پرسنده دلسوز
پاسخ سردي نمي گوئي؟
ابر مي گريد
باد مي گردد
و به خود اين گونه در نجواي خاموش است عار:
- خانه ام، افسوس!
بي چراغ و آتشي آنسان كه من خواهم، خموش و سرد و تاريك است.

رعد مي تركد به خنده از پس نجواي آرامي كه دارد با شب چركين.
وپس نجواي آرامش
سرد خندي غمزده، دزدانه از او بر لب شب مي گريزد
مي زند شب با غمش لبخند...
مرغ باران مي دهد آواز:
- اي شبگرد!
از چنين بي نقشه رفتن تن نفرسودت؟
ابر مي گريد
باد مي گردد
و به خود اين گونه نجوا مي كند عابر:
- با چنين هر در زدن، هر گوشه گرديدن،
در شبي كه وهم از پستان چونان قير نوشد زهر
رهگذار مقصد فرداي خويشم من...
ورنه در اين گونه شب اين گونه باران اينچنين توفان
كه تواند داشت منظوري كه سودي در نظر با آن نبندد نقش؟
مرغ مسكين! زندگي زيباست
خورد و خفتي نيست بي مقصود.
مي توان هر گونه كشتي راند بر دريا:
مي توان مستانه در مهتاب با ياري بلم بر خلوت آرام دريا راند
مي توان زير نگاه ماه، با آواز قايقران سه تاري زد لبي بوسيد.
ليكن آن شبخيز تن پولاد ماهيگير
كه به زير چشم توفان بر مي افرازد شراع كشتي خود را
در نشيب پرتگاه مظلم خيزاب هاي هايل دريا
تا بگيرد زاد و رود زندگي را از دهان مرگ،
مانده با دندانش آيا طعم ديگر سان
از تلاش بوسه ئي خونين
كه به گرما گرم وصلي كوته و پر درد
بر لبان زندگي داده ست؟
مرغ مسكين! زندگي زيباست ...
من درين گود سياه و سرد و توفاني نظر باجست و جوي گوهري دارم
تارك زيباي صبح روشن فرداي خود را تا بدان گوهر بيارايم.
مرغ مسكين! زندگي، بي گوهري اين گونه، نازيباست!

اندر سرماي تاريكي
كه چراغ مرد قايقچي به پشت پنجره افسرده مي ماند
و سياهي مي مكد هر نور را در بطن هر فانوس
و زملالي گنگ
دريا
در تب هذيانيش
با خويش مي پيچد،
وز هراسي كور
پنهان مي شود
در بستر شب
باد،
و ز نشاطي مست
رعد
از خنده مي تركد
و ز نهيبي سخت
ابر خسته
مي گريد،-
در پناه قايقي وارون پي تعمير بر ساحل،
بين جمعي گفت و گوشان گرم،
شمع خردي شعله اش بر فرق مي لرزد.
ابر مي گريد
باد مي گردد
وندر اين هنگام
روي گام هاي كند و سنگينش
باز مي استد ز راهش مرد،
و ز گلو مي خواند آوازي كه
ماهيخوار مي خواند
شباهنگام
آن آواز
بر دريا
پس به زير قايق وارون
با تلاشش از پي بهزيستن، اميد مي تابد به چشمش رنگ.

مي زند باران به انگشت بلورين
ضرب
با وارون شده قايق
مي كشد دريا غريو خشم
مي كشد دريا غريو خشم
مي خورد شب
بر تن
از توفان
به تسليمي كه دارد
مشت
مي گزد بندر
با غمي انگشت.
تا دل شب از اميد انگيز يك اختر تهي گردد.
ابر مي گريد
باد مي گردد...


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۰۶:۴۰ ] [ مشاوره مديريت ]
تا نبض صبح

آه، در ايثار سطح ها چه شكوهي است!
اي سرطان شريف عزلت!
سطح من ارزاني تو باد!
***
يك نفر آمد
تا عضلات بهشت
دست مرا امتداد داد.
يك نفر آمد كه نور صبح مذاهب
در وسط دگمه هاي پيراهنش بود.
از علف خشك آيه هاي قديمي
پنجره مي بافت.
مثل پريروزهاي فكر، جوان بود.
حنجره اش از صفات آبي سط ها
پر شده بود.
يك نفر آمد كتاب هاي مرا برد.
روي سرم سقفي از تناسب گل ها كشيد.
عصر مرا با دريچه هاي مكرر وسيع كرد.
ميز مرا زير معنويت باران نهاد.
بعد، نشستيم.
حرف زديم از دقيقه هاي مشجر،
از كلماتي كه زندگاني شان، در وسط آب مي گذشت.
فرصت ما زير ابرهاي مناسب
مثل تن گيج يك كبوتر ناگاه
حجم خوشي داشت.
***
نصفه شب بود، از تلاطم ميوه
طرح درختان عجيب شد.
رشته مرطوب خواب ما به هدر رفت.
بعد
دست در آغاز جسم آب تني كرد.
بعد، در احشاي خيس نارون باغ
صبح شد.


سهراب سپهري


زنده وار

چه غريب ماندي اي دل ! نه غمي ، نه غمگساري
نه به انتظار ياري ، نه ز يار انتظاري
غم اگر به كوه گويم بگريزد و بريزد
كه دگر بدين گراني نتوان كشيد باري
چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان
كه به هفت آسمانش نه ستاره اي ست باري
دل من ! چه حيف بودي كه چنين ز كار ماندي
چه هنر به كار بندم كه نماند وقت كاري
نرسيد آن ماهي كه به تو پرتوي رساند
دل آبگينه بشكن كه نماند جز غباري
همه عمر چشم بودم كه مگر گلي بخندد
دگر اي اميد خون شو كه فرو خليد خاري
سحرم كشيده خنجر كه ، چرا شبت نكشته ست
تو بكش كه تا نيفتد دگرم به شب گذاري
به سرشك همچو باران ز برت چه برخورم من ؟
كه چو سنگ تيره ماندي همه عمر بر مزاري
چو به زندگان نبخشي تو گناه زندگاني
بگذار تا بميرد به بر تو زنده واري
نه چنان شكست پشتم كه دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پيري كه نداشت برگ و باري
سر بي پناه پيري به كنار گير و بگذر
كه به غير مرگ دير نگشايدت كناري
به غروب اين بيابان بنشين غريب و تنها
بنگر وفاي ياران كه رها كنند ياري

هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سايه)

 

آن ها

دين راهگشا بود و تو گمگشته‌ي ديني

ترديد كن اي زاهد اگر اهل يقيني

آهو نگران است ، بزن تير خطا را

صياد دل از كف شده ! تا كي به كميني ؟

اينقدر ميانديش به دريا شدن اي رود

هرجا بروي باز گرفتار زميني

مهتاب به خورشيد نظر كرد و درخشيد

هر وقت شدي آينه ، كافيست ببيني

اي عقل بپرهيز و مگو عشق چنان است

اي عشق كجايي كه ببينند چنيني

هم هيزم سنگين‌ سري دوزخياني

هم باغ سبك‌ مايه‌ي فردوس بريني

اي عشق ، چه در شرح تو جز «عشق» بگوييم ؟

در ساده‌ترين شكلي و پيچيده‌تريني


فاضل نظري


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۰۶:۳۹ ] [ مشاوره مديريت ]

پنج شعر از آزاده حسيني

1

پراكنده شدم

در سيم خاردار

در خار

در دار

در سيم هاي نازك سه تار

انگشت هايم وتر شدند

كه اضطراب هاي دايره

در مراسم انزوا و برهنگي

خود را بروز دهند.

پراكنده شدم در دليل لحظه هاي منقرض آفتاب

و در سه در صد از

هواي نجيب زمين

در روزهاي بين المللي تقويم

و قهوه

كه درختان را در آغوش مي گيرند

و شنبه –دوشنبه هاي معمولي

وحي كلاغ را

تقليد مي كنند.

پراكنده در انقباض دخترانه ي سنگ

در معدن

پرندگاني كه ماده نيستند

آواز مي خوانند

و سنگ

مائده اي ست

كه آفتاب را

خرسند مي كند. .



2

هنوز ميوه ي ممنوعه مي خوريم

و هر روز به زميني ديگر تبعيد مي شويم

همه از عشيره ي نور و گياه بوديم

يك روز آينه هامان شكست

و ما هزار چهره شديم.

هيزم شكن !

آن چوب ها كه خانه ي تو را گرم كرده است

درختِ اِعتمادِ من بود.

چگونه دندانِ نگاهِ ماهيگير

گلويِ عشق ِمرا مي جويد

وقتي در آب هايِ گِل آلود

احساسِ من غرق مي شد؟!

و عشق

كه به شرطِ چاقو نجيب بود

اكنون كنارِ خيابان نشسته است

و انگشت هاي كشيده اش را

جذام مي جود.

 

3

پله ها را آفريد كه روي آن

سلام كنيم ،

لبخند بزنيم ، و بعد بگوييم : « خداحافظ»

نيافريد كه رويِ آن عاشق شوي

و تصميم هاي جدّي بگيري

نگاه كن

كه از شقيقه ي سنگ ، پرنده مي اُفتد

و هيچكدام از اين مجنون ها

به سرنوشتِ ليلي بازنگشت. . .

ستاره ها در منظومه مي سوزند

و آسمان پشت پنجره

درخت پيري است كه با مهرباني

به خانه ي هيزم شكن

تشييع مي شود. . .

و در آستانه ي پله ها جوانه مي زند.



4

آمده ام با چتر و آفتابگردان

و ظرف آب معدني.

در رودخانه ها فرو ريخته ام و بر درياها

كه در دوردست برهوت موج مي زنند

و در ليوان هاي پايه بلند ظريف

وقتي سلامتي پادشاهان را سرود مي خواندند

و در پايان شاهنامه هاي شفاهي دنيا.

فرو ريخته ام

چنان فرو ريختني كه اسب ها را در باد رقصانده است.

و باد را در دستمال سفيد كوچكي

زير درخت آلبالو

آويزان كرده ام.

فرو ريخته ام مانند ماه در ميگرن

ابر در عناصر

و مثل روحِ زمين كه در آرزوي آفتاب

در دست هاي نقره اي عطارد

فرود مي آيد.



5

آيا تو آن شفاي بعد از عيسايي

كه چشمانت به زيبايي

به ديدن عاطفه ي سهمگين ِ

اين روزهاي آبستن

خوشوقت است ؟

من طول طولاني ترين رودخانه هاي جهان را

به ليوان هاي خالي

و به دست هايي كه به سمت خواهش ليوان

همچنان كه دراز مي شوند

در امتداد خميدگي شانه ها مي افتند

قسمت كرده ام.

گاهي حاصل تقسيم رودخانه ها

اندازه ي تنهايي « عاطفه» تلخ است

و تصورش

آسمان عقيم را دوباره بار دار مي كند.


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۰۶:۳۹ ] [ مشاوره مديريت ]
1)
نه زني زيبا
و نه حتي گوسفندي رام
براي درددل نداشتم
آنقدر با اين گندم هاي لاغر و احمق حرف زدم كه زد به سرم
و هيچ قاضي عادلي
يك ديوانه را به جرم قتل برادر اعدام نمي كند
هنوز نه كاغذي اختراع شده نه قلمي
وگرنه نامه اي برايت مي نوشتم :
« ما پشيمان نيستيم پدر !
نه من
و نه حتي اين كلاغ زيبايي كه تازگي ها با هم دوست شده ايم »


2)
- پدر عزيز !
پارگي آن بادبان را دوختم
شكستگي سكان را تعمير كردم
قفس ميمون ها را تميز
كار ديگري هست ؟
...
...
...
( عجب توفان بي پاياني !
چه اقيانوس بيكراني !
اما هر توفاني بالاخره تمام مي شود
و هر اقيانوسي به ساحل مي رسد
آن وقت من مي دانم و تو
با اين قوم مؤمنت
پدر عزيز !! )

3)
نمي خواهم پدر جان !
نمي آيم
من هنوز جوانم
آرزوها دارم
كنكور نزديك است
دختر همسايه هنوز جواب قطعي نداده
بيايم كه چه ؟
آمديم گوسفندي از آسمان
نيفتاد !
چاقوي تو كه شوخي سرش نمي شود
اصلاً هزار بار نگفتم با دل پر نخواب ؟!



4)
باز برايم نامه نوشته است :
( برگرد پسرم !
آنقدر گريه كرده ام كه كور شده ام ... )
اما من كه زيبا نيستم
برادري ندارم
تا به حال رنگ چاه را نديده ام
هيچ زليخايي دنبالم ندويده است
سر از هيچ خوابي درنمي آورم
و تا ابد به حكومت نخواهم رسيد
فقط در حال پوسيدن در اين زندانم
اين كه دليل نمي شود پسرت باشم
آقا يعقوب !

حميدرضا شكارسري

امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۰۶:۳۸ ] [ مشاوره مديريت ]
پنج شعر از روجا چمنكار



۱


لولي !

اين جهان جهان من نبود

اين صدا صداي من نبود

ساز تو را لال كردند و گوش مرا پر

بيرون از اين اتاق همه چيز خريدارند

قلب كهنه عشق كهنه حرف هاي تكراري

بيهودگي آلات خون ضايعات اثاث زندگي خريدارند

لولي !

مثل ريواسي ازلي بر من بپيچ

ابديت باشد براي آنان كه مي ترسند

و لبخندشان تزريقي ست

و زيبايي شان و خونشان تزريقي ست

بزن بر سيم هاي مسي رنگ رگهايم

كه اشك هاي تو شور بود و

راه درياي من دور

كه اصابت مي كنم روزي

به روزگاري سخت تر

وهلاك مي شوم لولي

ميان عذاب مردمي دردناك

و پراكنده مي شوم در خاك

و نارنج و خرما و انواع ديگري در من ميوه مي دهند

و اينطور است لولي سياه من !

كه گاهي خبر مي دهم تو را

به صبحي روشن

به درختي سرشار

و خورشيدي حاصلخيز

و خدايي زيبا

بعد از من

تو بر اين لحظه ي موميايي شده مهرباني كن

و راز اتاق را دور بدار

از نگاه خريداران .



۲

در يك قاب بسته اتفاق مي‌افتد
با بوي سير و سبزي و پياز
و مخلفات اتفاق در آشپزخانه
چشم كه مي‌بندم
از انكار اولين كلمات مي‌آيي
از انكار آب و آتش و درختان بلوط
و ميوه‌هاي سوخته در پيراهنم
كمي آرد همه‌چيز را به‌هم مي‌چسباند
در يك قاب بسته اتفاق مي‌افتد
در بخار آب
فلفل و ادويه بر لب‌هام
تمر هندي
صداي خلخال‌ها
نوك تيز چاقو بر بدن ليز ماهي
و غل‌غل دو سايه بر كابينت‌هاي بي‌دوام



۳
با خودم حرف مي زنم
با تكه هاي خودم حرف مي زنم
با تكه تكه هاي خودم حرف مي زنم
رابطه مجهول و
دستم دور بازوي تو حلقه
اين رقص اما ، به انتهاي خود نمي رسد
من ، كم رنگ
تو ، نامرئي
رابطه مجهول و
نفسهات روي نفسهايم بُر كه مي خورد
دردي قلقلكم مي دهد .
تكه ها را تكرار مي كنم
تكه تكه ها را تكرار مي كنم
غربت ، نه عطر تند ادويه داشت
نه طعم به هم فشرده خرما ، در بسته هاي غير طبيعي
غربت ، فقط مرا به شب
شب ، وارد معركه رگ مي زند
و رد خون
پاك نمي شود از اين همه آسمان و تيرگي .
تكه حرف مي زنم
تكه تكه حرف مي زنم
خوابِ اين همه كارتن
گوشه ي خيابان هاي سرد تهران ، پاره كه شد
ماه افتاد توي دامنم و
آب از سرم گذشت

امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۰۶:۳۷ ] [ مشاوره مديريت ]
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۲۸ ][ ۲۹ ][ ۳۰ ][ ۳۱ ][ ۳۲ ][ ۳۳ ][ ۳۴ ][ ۳۵ ][ ۳۶ ][ ۳۷ ][ ۳۸ ][ ۳۹ ][ ۴۰ ][ ۴۱ ][ ۴۲ ][ ۴۳ ][ ۴۴ ][ ۴۵ ][ ۴۶ ][ ۴۷ ][ ۴۸ ][ ۴۹ ][ ۵۰ ][ ۵۱ ][ ۵۲ ][ ۵۳ ][ ۵۴ ][ ۵۵ ][ ۵۶ ][ ۵۷ ][ ۵۸ ][ ۵۹ ][ ۶۰ ][ ۶۱ ][ ۶۲ ][ ۶۳ ][ ۶۴ ][ ۶۵ ][ ۶۶ ][ ۶۷ ][ ۶۸ ][ ۶۹ ][ ۷۰ ][ ۷۱ ][ ۷۲ ][ ۷۳ ][ ۷۴ ][ ۷۵ ][ ۷۶ ][ ۷۷ ][ ۷۸ ][ ۷۹ ][ ۸۰ ][ ۸۱ ][ ۸۲ ][ ۸۳ ][ ۸۴ ][ ۸۵ ][ ۸۶ ][ ۸۷ ][ ۸۸ ][ ۸۹ ][ ۹۰ ][ ۹۱ ][ ۹۲ ][ ۹۳ ][ ۹۴ ][ ۹۵ ][ ۹۶ ][ ۹۷ ][ ۹۸ ][ ۹۹ ][ ۱۰۰ ][ ۱۰۱ ][ ۱۰۲ ][ ۱۰۳ ][ ۱۰۴ ][ ۱۰۵ ][ ۱۰۶ ][ ۱۰۷ ][ ۱۰۸ ][ ۱۰۹ ][ ۱۱۰ ][ ۱۱۱ ][ ۱۱۲ ][ ۱۱۳ ][ ۱۱۴ ][ ۱۱۵ ][ ۱۱۶ ][ ۱۱۷ ][ ۱۱۸ ][ ۱۱۹ ][ ۱۲۰ ][ ۱۲۱ ][ ۱۲۲ ][ ۱۲۳ ][ ۱۲۴ ][ ۱۲۵ ][ ۱۲۶ ][ ۱۲۷ ][ ۱۲۸ ][ ۱۲۹ ][ ۱۳۰ ][ ۱۳۱ ][ ۱۳۲ ][ ۱۳۳ ][ ۱۳۴ ][ ۱۳۵ ][ ۱۳۶ ][ ۱۳۷ ][ ۱۳۸ ][ ۱۳۹ ][ ۱۴۰ ][ ۱۴۱ ][ ۱۴۲ ][ ۱۴۳ ][ ۱۴۴ ][ ۱۴۵ ][ ۱۴۶ ][ ۱۴۷ ][ ۱۴۸ ][ ۱۴۹ ][ ۱۵۰ ][ ۱۵۱ ][ ۱۵۲ ][ ۱۵۳ ][ ۱۵۴ ][ ۱۵۵ ][ ۱۵۶ ][ ۱۵۷ ][ ۱۵۸ ][ ۱۵۹ ][ ۱۶۰ ][ ۱۶۱ ][ ۱۶۲ ][ ۱۶۳ ][ ۱۶۴ ][ ۱۶۵ ][ ۱۶۶ ][ ۱۶۷ ][ ۱۶۸ ][ ۱۶۹ ][ ۱۷۰ ][ ۱۷۱ ][ ۱۷۲ ][ ۱۷۳ ][ ۱۷۴ ][ ۱۷۵ ][ ۱۷۶ ][ ۱۷۷ ][ ۱۷۸ ][ ۱۷۹ ][ ۱۸۰ ][ ۱۸۱ ][ ۱۸۲ ][ ۱۸۳ ][ ۱۸۴ ][ ۱۸۵ ][ ۱۸۶ ][ ۱۸۷ ][ ۱۸۸ ][ ۱۸۹ ][ ۱۹۰ ][ ۱۹۱ ][ ۱۹۲ ][ ۱۹۳ ][ ۱۹۴ ][ ۱۹۵ ][ ۱۹۶ ][ ۱۹۷ ][ ۱۹۸ ][ ۱۹۹ ][ ۲۰۰ ][ ۲۰۱ ][ ۲۰۲ ][ ۲۰۳ ][ ۲۰۴ ][ ۲۰۵ ][ ۲۰۶ ][ ۲۰۷ ][ ۲۰۸ ][ ۲۰۹ ][ ۲۱۰ ][ ۲۱۱ ][ ۲۱۲ ][ ۲۱۳ ][ ۲۱۴ ][ ۲۱۵ ][ ۲۱۶ ][ ۲۱۷ ][ ۲۱۸ ][ ۲۱۹ ][ ۲۲۰ ][ ۲۲۱ ][ ۲۲۲ ][ ۲۲۳ ][ ۲۲۴ ][ ۲۲۵ ][ ۲۲۶ ][ ۲۲۷ ][ ۲۲۸ ][ ۲۲۹ ][ ۲۳۰ ][ ۲۳۱ ][ ۲۳۲ ][ ۲۳۳ ][ ۲۳۴ ][ ۲۳۵ ][ ۲۳۶ ][ ۲۳۷ ][ ۲۳۸ ][ ۲۳۹ ][ ۲۴۰ ][ ۲۴۱ ][ ۲۴۲ ][ ۲۴۳ ][ ۲۴۴ ][ ۲۴۵ ][ ۲۴۶ ][ ۲۴۷ ][ ۲۴۸ ][ ۲۴۹ ][ ۲۵۰ ][ ۲۵۱ ][ ۲۵۲ ][ ۲۵۳ ][ ۲۵۴ ][ ۲۵۵ ][ ۲۵۶ ][ ۲۵۷ ][ ۲۵۸ ][ ۲۵۹ ][ ۲۶۰ ][ ۲۶۱ ][ ۲۶۲ ][ ۲۶۳ ][ ۲۶۴ ][ ۲۶۵ ][ ۲۶۶ ][ ۲۶۷ ][ ۲۶۸ ][ ۲۶۹ ][ ۲۷۰ ][ ۲۷۱ ][ ۲۷۲ ][ ۲۷۳ ][ ۲۷۴ ][ ۲۷۵ ][ ۲۷۶ ][ ۲۷۷ ][ ۲۷۸ ][ ۲۷۹ ][ ۲۸۰ ][ ۲۸۱ ][ ۲۸۲ ][ ۲۸۳ ][ ۲۸۴ ][ ۲۸۵ ][ ۲۸۶ ][ ۲۸۷ ][ ۲۸۸ ][ ۲۸۹ ][ ۲۹۰ ][ ۲۹۱ ][ ۲۹۲ ][ ۲۹۳ ][ ۲۹۴ ][ ۲۹۵ ][ ۲۹۶ ][ ۲۹۷ ][ ۲۹۸ ][ ۲۹۹ ][ ۳۰۰ ][ ۳۰۱ ][ ۳۰۲ ][ ۳۰۳ ][ ۳۰۴ ][ ۳۰۵ ][ ۳۰۶ ][ ۳۰۷ ][ ۳۰۸ ][ ۳۰۹ ][ ۳۱۰ ][ ۳۱۱ ][ ۳۱۲ ][ ۳۱۳ ][ ۳۱۴ ][ ۳۱۵ ][ ۳۱۶ ][ ۳۱۷ ][ ۳۱۸ ][ ۳۱۹ ][ ۳۲۰ ][ ۳۲۱ ][ ۳۲۲ ][ ۳۲۳ ][ ۳۲۴ ][ ۳۲۵ ][ ۳۲۶ ][ ۳۲۷ ][ ۳۲۸ ][ ۳۲۹ ][ ۳۳۰ ][ ۳۳۱ ][ ۳۳۲ ][ ۳۳۳ ][ ۳۳۴ ][ ۳۳۵ ][ ۳۳۶ ][ ۳۳۷ ][ ۳۳۸ ][ ۳۳۹ ][ ۳۴۰ ][ ۳۴۱ ][ ۳۴۲ ][ ۳۴۳ ][ ۳۴۴ ][ ۳۴۵ ][ ۳۴۶ ][ ۳۴۷ ][ ۳۴۸ ][ ۳۴۹ ][ ۳۵۰ ][ ۳۵۱ ][ ۳۵۲ ][ ۳۵۳ ][ ۳۵۴ ][ ۳۵۵ ][ ۳۵۶ ][ ۳۵۷ ][ ۳۵۸ ][ ۳۵۹ ][ ۳۶۰ ][ ۳۶۱ ][ ۳۶۲ ][ ۳۶۳ ][ ۳۶۴ ][ ۳۶۵ ][ ۳۶۶ ][ ۳۶۷ ][ ۳۶۸ ][ ۳۶۹ ][ ۳۷۰ ][ ۳۷۱ ][ ۳۷۲ ][ ۳۷۳ ][ ۳۷۴ ][ ۳۷۵ ][ ۳۷۶ ][ ۳۷۷ ][ ۳۷۸ ][ ۳۷۹ ][ ۳۸۰ ][ ۳۸۱ ][ ۳۸۲ ][ ۳۸۳ ][ ۳۸۴ ][ ۳۸۵ ][ ۳۸۶ ][ ۳۸۷ ][ ۳۸۸ ][ ۳۸۹ ][ ۳۹۰ ][ ۳۹۱ ][ ۳۹۲ ][ ۳۹۳ ][ ۳۹۴ ][ ۳۹۵ ][ ۳۹۶ ][ ۳۹۷ ][ ۳۹۸ ][ ۳۹۹ ][ ۴۰۰ ][ ۴۰۱ ][ ۴۰۲ ][ ۴۰۳ ][ ۴۰۴ ][ ۴۰۵ ][ ۴۰۶ ][ ۴۰۷ ][ ۴۰۸ ][ ۴۰۹ ][ ۴۱۰ ][ ۴۱۱ ][ ۴۱۲ ][ ۴۱۳ ][ ۴۱۴ ][ ۴۱۵ ][ ۴۱۶ ][ ۴۱۷ ][ ۴۱۸ ][ ۴۱۹ ][ ۴۲۰ ][ ۴۲۱ ][ ۴۲۲ ][ ۴۲۳ ][ ۴۲۴ ][ ۴۲۵ ][ ۴۲۶ ][ ۴۲۷ ][ ۴۲۸ ][ ۴۲۹ ][ ۴۳۰ ][ ۴۳۱ ][ ۴۳۲ ][ ۴۳۳ ][ ۴۳۴ ][ ۴۳۵ ][ ۴۳۶ ][ ۴۳۷ ][ ۴۳۸ ][ ۴۳۹ ][ ۴۴۰ ][ ۴۴۱ ][ ۴۴۲ ][ ۴۴۳ ][ ۴۴۴ ][ ۴۴۵ ][ ۴۴۶ ][ ۴۴۷ ][ ۴۴۸ ][ ۴۴۹ ][ ۴۵۰ ][ ۴۵۱ ][ ۴۵۲ ][ ۴۵۳ ][ ۴۵۴ ][ ۴۵۵ ][ ۴۵۶ ][ ۴۵۷ ][ ۴۵۸ ][ ۴۵۹ ][ ۴۶۰ ][ ۴۶۱ ][ ۴۶۲ ][ ۴۶۳ ][ ۴۶۴ ][ ۴۶۵ ][ ۴۶۶ ][ ۴۶۷ ][ ۴۶۸ ][ ۴۶۹ ][ ۴۷۰ ][ ۴۷۱ ][ ۴۷۲ ][ ۴۷۳ ][ ۴۷۴ ][ ۴۷۵ ][ ۴۷۶ ][ ۴۷۷ ][ ۴۷۸ ][ ۴۷۹ ][ ۴۸۰ ][ ۴۸۱ ][ ۴۸۲ ][ ۴۸۳ ][ ۴۸۴ ][ ۴۸۵ ][ ۴۸۶ ][ ۴۸۷ ][ ۴۸۸ ][ ۴۸۹ ][ ۴۹۰ ][ ۴۹۱ ][ ۴۹۲ ][ ۴۹۳ ][ ۴۹۴ ][ ۴۹۵ ][ ۴۹۶ ][ ۴۹۷ ][ ۴۹۸ ][ ۴۹۹ ][ ۵۰۰ ][ ۵۰۱ ][ ۵۰۲ ][ ۵۰۳ ][ ۵۰۴ ][ ۵۰۵ ][ ۵۰۶ ][ ۵۰۷ ][ ۵۰۸ ][ ۵۰۹ ][ ۵۱۰ ][ ۵۱۱ ][ ۵۱۲ ][ ۵۱۳ ][ ۵۱۴ ][ ۵۱۵ ][ ۵۱۶ ][ ۵۱۷ ][ ۵۱۸ ][ ۵۱۹ ][ ۵۲۰ ][ ۵۲۱ ][ ۵۲۲ ][ ۵۲۳ ][ ۵۲۴ ][ ۵۲۵ ][ ۵۲۶ ][ ۵۲۷ ][ ۵۲۸ ][ ۵۲۹ ][ ۵۳۰ ][ ۵۳۱ ][ ۵۳۲ ][ ۵۳۳ ][ ۵۳۴ ][ ۵۳۵ ][ ۵۳۶ ][ ۵۳۷ ][ ۵۳۸ ][ ۵۳۹ ][ ۵۴۰ ][ ۵۴۱ ][ ۵۴۲ ][ ۵۴۳ ][ ۵۴۴ ][ ۵۴۵ ][ ۵۴۶ ][ ۵۴۷ ][ ۵۴۸ ][ ۵۴۹ ][ ۵۵۰ ][ ۵۵۱ ][ ۵۵۲ ][ ۵۵۳ ][ ۵۵۴ ][ ۵۵۵ ][ ۵۵۶ ][ ۵۵۷ ][ ۵۵۸ ][ ۵۵۹ ][ ۵۶۰ ][ ۵۶۱ ][ ۵۶۲ ][ ۵۶۳ ][ ۵۶۴ ][ ۵۶۵ ][ ۵۶۶ ][ ۵۶۷ ][ ۵۶۸ ][ ۵۶۹ ][ ۵۷۰ ][ ۵۷۱ ][ ۵۷۲ ][ ۵۷۳ ][ ۵۷۴ ][ ۵۷۵ ][ ۵۷۶ ][ ۵۷۷ ][ ۵۷۸ ][ ۵۷۹ ][ ۵۸۰ ][ ۵۸۱ ][ ۵۸۲ ][ ۵۸۳ ][ ۵۸۴ ][ ۵۸۵ ][ ۵۸۶ ][ ۵۸۷ ][ ۵۸۸ ][ ۵۸۹ ][ ۵۹۰ ][ ۵۹۱ ][ ۵۹۲ ][ ۵۹۳ ][ ۵۹۴ ][ ۵۹۵ ][ ۵۹۶ ][ ۵۹۷ ][ ۵۹۸ ][ ۵۹۹ ][ ۶۰۰ ][ ۶۰۱ ][ ۶۰۲ ][ ۶۰۳ ][ ۶۰۴ ][ ۶۰۵ ][ ۶۰۶ ][ ۶۰۷ ][ ۶۰۸ ][ ۶۰۹ ][ ۶۱۰ ][ ۶۱۱ ][ ۶۱۲ ][ ۶۱۳ ][ ۶۱۴ ][ ۶۱۵ ][ ۶۱۶ ][ ۶۱۷ ][ ۶۱۸ ][ ۶۱۹ ][ ۶۲۰ ][ ۶۲۱ ][ ۶۲۲ ][ ۶۲۳ ][ ۶۲۴ ][ ۶۲۵ ][ ۶۲۶ ][ ۶۲۷ ][ ۶۲۸ ][ ۶۲۹ ][ ۶۳۰ ][ ۶۳۱ ][ ۶۳۲ ][ ۶۳۳ ][ ۶۳۴ ][ ۶۳۵ ][ ۶۳۶ ][ ۶۳۷ ][ ۶۳۸ ][ ۶۳۹ ][ ۶۴۰ ][ ۶۴۱ ][ ۶۴۲ ][ ۶۴۳ ][ ۶۴۴ ][ ۶۴۵ ][ ۶۴۶ ][ ۶۴۷ ][ ۶۴۸ ][ ۶۴۹ ][ ۶۵۰ ][ ۶۵۱ ][ ۶۵۲ ][ ۶۵۳ ][ ۶۵۴ ][ ۶۵۵ ][ ۶۵۶ ][ ۶۵۷ ][ ۶۵۸ ][ ۶۵۹ ][ ۶۶۰ ][ ۶۶۱ ][ ۶۶۲ ][ ۶۶۳ ][ ۶۶۴ ][ ۶۶۵ ][ ۶۶۶ ][ ۶۶۷ ][ ۶۶۸ ][ ۶۶۹ ][ ۶۷۰ ][ ۶۷۱ ][ ۶۷۲ ][ ۶۷۳ ][ ۶۷۴ ][ ۶۷۵ ][ ۶۷۶ ][ ۶۷۷ ][ ۶۷۸ ][ ۶۷۹ ][ ۶۸۰ ][ ۶۸۱ ][ ۶۸۲ ][ ۶۸۳ ][ ۶۸۴ ][ ۶۸۵ ][ ۶۸۶ ][ ۶۸۷ ][ ۶۸۸ ][ ۶۸۹ ][ ۶۹۰ ][ ۶۹۱ ][ ۶۹۲ ][ ۶۹۳ ][ ۶۹۴ ][ ۶۹۵ ][ ۶۹۶ ][ ۶۹۷ ][ ۶۹۸ ][ ۶۹۹ ][ ۷۰۰ ][ ۷۰۱ ][ ۷۰۲ ][ ۷۰۳ ][ ۷۰۴ ][ ۷۰۵ ][ ۷۰۶ ][ ۷۰۷ ][ ۷۰۸ ][ ۷۰۹ ][ ۷۱۰ ][ ۷۱۱ ][ ۷۱۲ ][ ۷۱۳ ][ ۷۱۴ ][ ۷۱۵ ][ ۷۱۶ ][ ۷۱۷ ][ ۷۱۸ ][ ۷۱۹ ][ ۷۲۰ ][ ۷۲۱ ][ ۷۲۲ ][ ۷۲۳ ][ ۷۲۴ ][ ۷۲۵ ][ ۷۲۶ ][ ۷۲۷ ][ ۷۲۸ ][ ۷۲۹ ][ ۷۳۰ ][ ۷۳۱ ][ ۷۳۲ ][ ۷۳۳ ][ ۷۳۴ ][ ۷۳۵ ][ ۷۳۶ ][ ۷۳۷ ][ ۷۳۸ ][ ۷۳۹ ][ ۷۴۰ ][ ۷۴۱ ][ ۷۴۲ ][ ۷۴۳ ][ ۷۴۴ ][ ۷۴۵ ][ ۷۴۶ ][ ۷۴۷ ][ ۷۴۸ ][ ۷۴۹ ][ ۷۵۰ ][ ۷۵۱ ][ ۷۵۲ ][ ۷۵۳ ][ ۷۵۴ ][ ۷۵۵ ][ ۷۵۶ ][ ۷۵۷ ][ ۷۵۸ ][ ۷۵۹ ][ ۷۶۰ ][ ۷۶۱ ][ ۷۶۲ ][ ۷۶۳ ][ ۷۶۴ ][ ۷۶۵ ][ ۷۶۶ ][ ۷۶۷ ][ ۷۶۸ ][ ۷۶۹ ][ ۷۷۰ ][ ۷۷۱ ][ ۷۷۲ ][ ۷۷۳ ][ ۷۷۴ ][ ۷۷۵ ][ ۷۷۶ ][ ۷۷۷ ][ ۷۷۸ ][ ۷۷۹ ][ ۷۸۰ ][ ۷۸۱ ][ ۷۸۲ ][ ۷۸۳ ][ ۷۸۴ ][ ۷۸۵ ][ ۷۸۶ ][ ۷۸۷ ][ ۷۸۸ ][ ۷۸۹ ][ ۷۹۰ ][ ۷۹۱ ][ ۷۹۲ ][ ۷۹۳ ][ ۷۹۴ ][ ۷۹۵ ][ ۷۹۶ ][ ۷۹۷ ][ ۷۹۸ ][ ۷۹۹ ][ ۸۰۰ ][ ۸۰۱ ][ ۸۰۲ ][ ۸۰۳ ][ ۸۰۴ ][ ۸۰۵ ][ ۸۰۶ ][ ۸۰۷ ][ ۸۰۸ ][ ۸۰۹ ][ ۸۱۰ ][ ۸۱۱ ][ ۸۱۲ ][ ۸۱۳ ][ ۸۱۴ ][ ۸۱۵ ][ ۸۱۶ ][ ۸۱۷ ][ ۸۱۸ ][ ۸۱۹ ][ ۸۲۰ ][ ۸۲۱ ][ ۸۲۲ ][ ۸۲۳ ][ ۸۲۴ ][ ۸۲۵ ][ ۸۲۶ ][ ۸۲۷ ][ ۸۲۸ ][ ۸۲۹ ][ ۸۳۰ ][ ۸۳۱ ][ ۸۳۲ ][ ۸۳۳ ][ ۸۳۴ ][ ۸۳۵ ][ ۸۳۶ ][ ۸۳۷ ][ ۸۳۸ ][ ۸۳۹ ][ ۸۴۰ ][ ۸۴۱ ][ ۸۴۲ ][ ۸۴۳ ][ ۸۴۴ ][ ۸۴۵ ][ ۸۴۶ ][ ۸۴۷ ][ ۸۴۸ ][ ۸۴۹ ][ ۸۵۰ ][ ۸۵۱ ][ ۸۵۲ ][ ۸۵۳ ][ ۸۵۴ ][ ۸۵۵ ][ ۸۵۶ ][ ۸۵۷ ][ ۸۵۸ ][ ۸۵۹ ][ ۸۶۰ ][ ۸۶۱ ][ ۸۶۲ ][ ۸۶۳ ][ ۸۶۴ ][ ۸۶۵ ][ ۸۶۶ ][ ۸۶۷ ][ ۸۶۸ ][ ۸۶۹ ][ ۸۷۰ ][ ۸۷۱ ][ ۸۷۲ ][ ۸۷۳ ][ ۸۷۴ ][ ۸۷۵ ][ ۸۷۶ ][ ۸۷۷ ][ ۸۷۸ ][ ۸۷۹ ][ ۸۸۰ ][ ۸۸۱ ][ ۸۸۲ ][ ۸۸۳ ][ ۸۸۴ ][ ۸۸۵ ][ ۸۸۶ ][ ۸۸۷ ][ ۸۸۸ ][ ۸۸۹ ][ ۸۹۰ ][ ۸۹۱ ][ ۸۹۲ ][ ۸۹۳ ][ ۸۹۴ ][ ۸۹۵ ][ ۸۹۶ ][ ۸۹۷ ][ ۸۹۸ ][ ۸۹۹ ][ ۹۰۰ ][ ۹۰۱ ][ ۹۰۲ ][ ۹۰۳ ][ ۹۰۴ ][ ۹۰۵ ][ ۹۰۶ ][ ۹۰۷ ][ ۹۰۸ ][ ۹۰۹ ][ ۹۱۰ ][ ۹۱۱ ][ ۹۱۲ ][ ۹۱۳ ][ ۹۱۴ ][ ۹۱۵ ][ ۹۱۶ ][ ۹۱۷ ][ ۹۱۸ ][ ۹۱۹ ][ ۹۲۰ ][ ۹۲۱ ][ ۹۲۲ ][ ۹۲۳ ][ ۹۲۴ ][ ۹۲۵ ][ ۹۲۶ ][ ۹۲۷ ][ ۹۲۸ ][ ۹۲۹ ][ ۹۳۰ ][ ۹۳۱ ][ ۹۳۲ ][ ۹۳۳ ][ ۹۳۴ ][ ۹۳۵ ][ ۹۳۶ ][ ۹۳۷ ][ ۹۳۸ ][ ۹۳۹ ][ ۹۴۰ ][ ۹۴۱ ][ ۹۴۲ ][ ۹۴۳ ][ ۹۴۴ ][ ۹۴۵ ][ ۹۴۶ ][ ۹۴۷ ][ ۹۴۸ ][ ۹۴۹ ][ ۹۵۰ ][ ۹۵۱ ][ ۹۵۲ ][ ۹۵۳ ][ ۹۵۴ ][ ۹۵۵ ][ ۹۵۶ ][ ۹۵۷ ][ ۹۵۸ ][ ۹۵۹ ][ ۹۶۰ ][ ۹۶۱ ][ ۹۶۲ ][ ۹۶۳ ][ ۹۶۴ ][ ۹۶۵ ][ ۹۶۶ ][ ۹۶۷ ][ ۹۶۸ ][ ۹۶۹ ][ ۹۷۰ ][ ۹۷۱ ][ ۹۷۲ ][ ۹۷۳ ][ ۹۷۴ ][ ۹۷۵ ][ ۹۷۶ ][ ۹۷۷ ][ ۹۷۸ ][ ۹۷۹ ][ ۹۸۰ ][ ۹۸۱ ][ ۹۸۲ ][ ۹۸۳ ][ ۹۸۴ ][ ۹۸۵ ][ ۹۸۶ ][ ۹۸۷ ][ ۹۸۸ ][ ۹۸۹ ][ ۹۹۰ ][ ۹۹۱ ][ ۹۹۲ ][ ۹۹۳ ][ ۹۹۴ ][ ۹۹۵ ][ ۹۹۶ ][ ۹۹۷ ][ ۹۹۸ ][ ۹۹۹ ][ ۱۰۰۰ ][ ۱۰۰۱ ][ ۱۰۰۲ ][ ۱۰۰۳ ][ ۱۰۰۴ ][ ۱۰۰۵ ][ ۱۰۰۶ ][ ۱۰۰۷ ][ ۱۰۰۸ ][ ۱۰۰۹ ][ ۱۰۱۰ ][ ۱۰۱۱ ][ ۱۰۱۲ ][ ۱۰۱۳ ][ ۱۰۱۴ ][ ۱۰۱۵ ][ ۱۰۱۶ ][ ۱۰۱۷ ][ ۱۰۱۸ ][ ۱۰۱۹ ][ ۱۰۲۰ ][ ۱۰۲۱ ][ ۱۰۲۲ ][ ۱۰۲۳ ][ ۱۰۲۴ ][ ۱۰۲۵ ][ ۱۰۲۶ ][ ۱۰۲۷ ][ ۱۰۲۸ ][ ۱۰۲۹ ][ ۱۰۳۰ ][ ۱۰۳۱ ][ ۱۰۳۲ ][ ۱۰۳۳ ][ ۱۰۳۴ ][ ۱۰۳۵ ][ ۱۰۳۶ ][ ۱۰۳۷ ][ ۱۰۳۸ ][ ۱۰۳۹ ][ ۱۰۴۰ ][ ۱۰۴۱ ][ ۱۰۴۲ ][ ۱۰۴۳ ][ ۱۰۴۴ ][ ۱۰۴۵ ][ ۱۰۴۶ ][ ۱۰۴۷ ][ ۱۰۴۸ ][ ۱۰۴۹ ][ ۱۰۵۰ ][ ۱۰۵۱ ][ ۱۰۵۲ ][ ۱۰۵۳ ][ ۱۰۵۴ ][ ۱۰۵۵ ][ ۱۰۵۶ ][ ۱۰۵۷ ][ ۱۰۵۸ ][ ۱۰۵۹ ][ ۱۰۶۰ ][ ۱۰۶۱ ][ ۱۰۶۲ ][ ۱۰۶۳ ][ ۱۰۶۴ ][ ۱۰۶۵ ][ ۱۰۶۶ ][ ۱۰۶۷ ][ ۱۰۶۸ ][ ۱۰۶۹ ][ ۱۰۷۰ ][ ۱۰۷۱ ][ ۱۰۷۲ ][ ۱۰۷۳ ][ ۱۰۷۴ ][ ۱۰۷۵ ][ ۱۰۷۶ ][ ۱۰۷۷ ][ ۱۰۷۸ ][ ۱۰۷۹ ][ ۱۰۸۰ ][ ۱۰۸۱ ][ ۱۰۸۲ ][ ۱۰۸۳ ][ ۱۰۸۴ ][ ۱۰۸۵ ][ ۱۰۸۶ ][ ۱۰۸۷ ][ ۱۰۸۸ ][ ۱۰۸۹ ][ ۱۰۹۰ ][ ۱۰۹۱ ][ ۱۰۹۲ ][ ۱۰۹۳ ][ ۱۰۹۴ ][ ۱۰۹۵ ][ ۱۰۹۶ ][ ۱۰۹۷ ]
.: Weblog Themes By iranblag :.

درباره وبلاگ

تيم مشاوران مديريت ايران IranMCT ----------------- http://iranmct.com ---------------- Iran Management Consultants Team
پنل کاربری
نام کاربری :
پسورد :
لینک های تبادلی
فاقد لینک
تبادل لینک اتوماتیک
لینک :
خبرنامه
عضویت   لغو عضویت
امکانات وب
شمارنده
شرکت مشاوره مدیریتبازارسازی مدیریت بازاریابی. بازدید تحقیقات بازاریابیآموزش مدیریت MBAدلایل ترک تحقیقات بازاریابی تحقیقات مدیریت شرایط سخت بازارکارت امتیازی متوازنارزیابی عملکرد . نمونه مطالعات موردی.برند برندینگانواع برند معرفی 21 نوع متفاوت از برندبرندسازی branding marketing . برندسازی.تحقیقات بازاریابی انگیزه بخش http://marketingbranding.ir سبک مدیریت است مدیریت بازاربازاریابیتحقیقات بازاریابی ویژگی های .حرفه ای مشاوره اموزش مدیریت.شناسایی مشتریان .تحقیقات بازاریابی استفاده از تحقیقات بازار و بازاریابی http://marketingsales.irmarketing مدیریت برندینگ . Business Management ConsultantIran Business Management ConsultantManagement . بازاریابیانواع بازاریابی 127 نوع بازاریابیبازاریابی. بازاریابی MarketingMix آمیختهآمیزه بازاريابیمدیریت بازاریابی. اخبار مدیریت و تجارتمدیریت.مشاوره بازاریابی مدیریت آموزش تکنیک‌های فروشندگی حرفه‌ای فروشندگی. اخبار مدیریت و تجارتبازاریابی برندینگ. http://iranmct.com/news/page/12مدیریت. مدیریت مشاوره بازاریابیآموزش. بیزینس پلن طرح توجیهی طرح business plan. برنامه بازاریابی Marketing Planبازاریابی. مشاوره تبلیغات مشاور تبلیغات مشاور مدیریت management مشاوره مدیریت انواع بازاریابی بازاریابی. Business Planبیرینس پلن طرح توجیهیمدیریت. کلینیک کاشت موی طبیعی آسمان