مشاوره مديريت - آموزش مديريت - آموزش فروشندگي حرفه‌اي
 
نويسندگان
عضویت
نام کاربری :
پسورد :
تکرار پسورد:
ایمیل :
نام اصلی :
آمار
امروز : 3138
دیروز : 4574
افراد آنلاین : 21
همه : 5164101


فرهنگ شفاهي نقش گذشته را ندارد
 
اگر چه نقش فرهنگي شفاهي در مقايسه با گذشته كمتر شده، اما اين فرهنگ از بين نرفته است: «تنها به دليل پررنگ تر شدن فرهنگ مكتوب است كه افرادي عنوان نابودي بر اين روند مي گذارند»
 
از نظر بسياري از علاقه منداني كه به همه مظاهر سنت وابسته و علاقه‌مند هستند، فرهنگ شفاهي نيز همچون بسياري از نمودهاي سنت رو به نابودي است.
 
همه گير شدن رسانه‌هاي مكتوب، از بين رفتن آيين هايي مثل تعزيه و نقالي، فراموش شدن لالايي ها و قصه گويي و حتي كم شدن ارتباط كلامي اعضاي خانواده ها را از مستندات اين ادعا عنوان مي‌كنند.
 
اگرچه رسانه‌ها و به ويژه از نوع مكتوب، نخستين مقصر براي كمرنگ شدن نقش فرهنگ شفاهي به نظر مي‌آيند، اما حتي اگر به از بين رفتن فرهنگ شفاهي نيز معتقد باشيم، باز هم نمي‌توان شيفته تكنولوژي ماند و تاثير رسانه ها را آنچنان قوي پنداشت كه فرهنگ شفاهي را از بين ببرد؛ فرهنگي كه براي قرن هاي متمادي دوام داشته است، نقش هايي همچون جامعه پذيري گرفته تا انتقال ميراث فرهنگي .
 
به اعتقاد مردم شناساني مثل"علي بلوك باشي"، بايد كمرنگ شدن نقش فرهنگ شفاهي را در كاركردهايي جستجو كرد كه ديگر توسط اين فرهنگي برآورده نمي‌شود و فرهنگ مكتوب برآورده كردن اين نيازها را بر عهده گرفته است.
 
در زمينه فرهنگي شفاهي با بلوك باشي كه مدير گروه مردم شناسي دايره المعارف بزرگ اسلامي نيز هست گفت و گو كرده ايم.
 

چه تعريفي از فرهنگ شفاهي مي‌توان ارائه داد؟
فرهنگ شفاهي يا گفتاري در برابر فرهنگ مكتوب يا نوشتاري قرار مي‌گيرد. اين فرهنگ مجموعه اندوخته‌هاي ذهني و الگوهاي رفتاري را شامل مي‌شود كه به صورت نانوشته انتقال مي يابد.
 
زماني در جامعه‌هايي با فرهنگ شفاهي زندگي مي‌كردند، زماني كه انسان هنوز به خط دست پيدا نكرده بود، همه داشته‌هاي خود را به صورت شفاهي منتقل مي‌كرد. يعني آموزش دانش ها و تجربيات به صورت كلام، گفتار و ايما و اشاره منتقل مي‌شد تا اينكه خط اختراع شد. اين دستيابي موجب شد بسياري از وظايف گفتار به نوشتار واگذار شد.
پس ما پيش از اين يك جامعه شفاهي داشتيم. نه ديوار نوشته‌ وجود نداشت، نه سفال نگاره و نه علامتي. البته اين به آن معنا نيست كه آن زمان مردم فرهنگ نداشتند، بلكه فرهنگ تقليدي و شفاهي بود . با رواج فرهنگ مكتوب، فرهنگ شفاهي از بين نرفت و همچنان راه خود را ادامه داد.
از طرف ديگر مي‌توان فرهنگ را به دو بخش مجزا تقسيم كرد. يكي فرهنگ رسمي و مَدرسي كه داراي صورتي مكتوب است و ديگري فرهنگ غيررسمي يا فرهنگ عامه كه شكل شفاهي دارد. در جوامعي كه سنتي‌تر هستند بيشتر فرهنگ شفاهي نقش و تأثير دارد و در اين جوامع انتقال ميراث معنوي، بسيار پررنگ است .
 
گفتيد كه فرهنگ مكتوب با اختراع خط رواج پيدا كرد. نمي‌توان رواج فرهنگ مكتوب را كمي نزديك تر ديد،يعني زماني كه استفاده از كتاب و بعد روزنامه‌ها رواج يافت و همه گيرتر شد ؟
منظورم از اين گفته‌ها ذكر پيدايي و فرهنگ مكتوب است ،فرهنگي كه با پديده خط نوشته آغاز شد. اما در زمان هايي نزديك تر به ما و به خصوص از زماني كه بده وبستان هاي اجتماعي رواج پيدا كرد، فرهنگ مكتوب نيز فراگيرتر شد.
 
پس شما با اظهارنظرهايي كه در خصوص نابودي فرهنگ شفاهي، تحت تاثير فرهنگ مكتوب عنوان مي‌شود، موافق نيستيد؟
نه. نقش فرهنگي شفاهي در مقايسه با گذشته كمتر شده، اما از بين نرفته است. به دليل پررنگ تر شدن فرهنگ مكتوب است، افرادي عنوان نابودي بر اين روند مي‌گذراند. در زمان هاي گذشته جامعه الگوهاي رفتاري شايسته و ناشايست را به شيوه شفاهي انتقال مي داد و امروز بيشتر فرهنگ مكتوب اين كار را انجام مي دهد. درست است كه رسانه‌هاي گفتاري مثل تلويزيون از روي نوشتار مطالب خود را مي‌خوانند، اما از طريق گفتار ارتباط برقرار مي‌كنند.
 
پس نبايد نگران از بين رفتن فرهنگ شفاهي بود؟
نه نبايد نگران بود.اينها هردو، منظورم فرهنگ شفاهي و فرهنگ كتبي است، وجود دارند، اما فرهنگ شفاهي نمي‌تواند نقش گذشته را داشته باشد و امروز حرف اساسي را فرهنگ مكتوب مي‌زند. در دنياي شفاهي تاريخ حيات اجتماعي مردم به صورت گفتاري منتقل مي‌شد، در حالي كه امروز تاريخ به صورت كتبي منتقل مي‌شود . مردم ما كه در گذشته سواد نداشتند، نمي توانستند مثلا با تاريخ تشيع و فاجعه كربلا از طريق كتاب آشنا شوند؛ به همين دليل از تعزيه استقبال مي كردند. تعزيه گردان ها و تعزيه خوان ها تمام وقايع كربلا و تاريخ تشيع را به صورت نمايش بيان مي كردند. به اين ترتيب عامه مردم آگاهي و اطلاعات خود را از اين قبيل برنامه‌ها مي‌گرفتند. به همين دليل تعزيه نقش زيادي در ميان مردم داشت و در هر محله‌اي تكيه‌هايي براي تعزيه خواني وجود داشت، اما امروز تعداد آنها كم شده .چون كاركرد آن هم كمتر شده. برخي رسانه هاي شفاهي از بين رفته است. مثلا قهوه‌خانه كه يك نهاد اجتماعي_فرهنگي بود و در زمان گذشته نمايش‌ها و آثار فرهنگي در آنجا اجرا مي شد، امروز چندان اثري از آنها باقي نمانده . يا مثلا نقالي كه نقالان حماسه‌هاي ملي و مذهبي ما را نقل مي كرد، يكي از جلوه‌هاي فرهنگ شفاهي و سخنوري بود كه امروز ديگر رواج ندارد و چون نيازي هم به آن نيست.
 
احساس من اين است كه همان طور كه شما گفتيد فرهنگ مكتوب و مدرسي رواج دارد، اما اين فرهنگ يك جوري از بالا به پايين است و ميان عامه مردم چندان رواج ندارد. بيشتر مردم دوست دارند كه از طريق فرهنگ شفاهي ارتباط برقرار كنند.
البته اين بستگي به گروه هاي اجتماعي دارد. گروه‌هايي كه كمتر با فرهنگ مكتوب سر و كار دارند، احتمالاً مراجعه شان به وسايل ارتباطي كه هنوز براساس فرهنگ شفاهي كار مي كنند بيشتر است . گروه‌هايي كه به فرهنگ شفاهي بيشتر توجه دارند، بيشتر از گروه‌هاي سنتي‌تر جامعه هستند. درروستاها و شهرهاي كوچك‌ اقبال از فرهنگ شفاهي بيشتر از فرهنگ كتبي است. يك موضوع ديگري كه بايد به آن توجه كرد اين است كه در گذشته تولد و ازدواج و مرگ كه از نهادهاي اوليه و ازمهم ترين موضوعات زندگي بشر هستند، به دليل اهميتي كه داشتند با مجموعه اي فرهنگ خاص و مراسم و آيين‌هاي خاص خود همراه بودند . مثلا براي آبستني،‌ زايمان و تولد در جامعه سنتي مراسم ويژه اي برگزار مي شد. اما امروزه چنين آيين هايي كمتري وجود دارد. زيرا طبيعت و اقتضاي زمان ايجاب نمي كند و موضوعات ديگري ضرورت يافته است. ما بايد با ضرورت هاي زندگي امروز خودمان را وفق دهيم.
 
اين مراسم علاوه بر آنكه كاركرد انتقال فرهنگ را داشتند، كاركرد سرگرم كنندگي هم داشتند؟
بله همين طور است. اينها نقش‌هاي مهم آموزشي ، تربيتي و كاركرد روان اجتماعي داشتند. تمام الگوهاي رفتاري ما كه امروز به صورت كتبي است در آن زمان به صورت شفاهي بود.
 
گفتند كه اين فرهنگ شفاهي در آن دوران كاركرد انتقال دهنده داشت، فكر مي كنيد امروز فرهنگ مكتوب توانسته است اين نقش را به خوبي ايفا كند؟
تا حدودي. مثلا ببينند ما در برابر پزشكي نوين ، پزشكي عامه و سنتي را هم داريم. پزشكي سنتي، پزشكي علمي دوران قديم است . البته در كنار آن پزشكي عامه هم وجود داشت كه مردم براي بيماري هايي مثل دل درد ، سرماخوردگي، مشكلات پوستي و مانند اينها كارهايي را انجام مي دادند. تمام دستورالعمل ها و مداواها شفاهي بود و سينه به سينه به مردم رسيده بود كه هنوز هم تا حدودي رواج دارد . در واقع در اين روزگار پزشكي نوين توانسته است، كاركرده هاي پزشكي سنتي و عامه را تا حد زيادي برعهده بگيرد.
 
منظورم اين است كه فرهنگ مكتوب توانسته‌ است به خوبي نقش فرهنگ شفاهي را در انتقال ميراث فرهنگي را برعهده بگيرد؟
در بعضي جاها خير. ببينيد باز هم مي‌روم به سراغ علم پزشكي. مثلا يك بيمار زماني كه از معالجات پزشكي نوين نااميد مي‌شود، متوسل به شكل‌هاي سنتي‌ درمان مي شد، مثل نذر و نياز يا داروهاي سنتي، سفره و نذري انداختن، متوسل شدن به امامزاده ها. اينها كه در فرهنگ شفاهي ما بسيار كارساز است و بسيار رواج داشته .
 
اشاره كرديد به تاريخ، آداب و ميراثي فرهنگي كه در محل هايي مثل قهوه خانه ها يا مراسمي مثل تعزيه به نسل هاي بعدي منتقل مي شد، بيشتر روايان اين فرهنگ مرد بودند، بنابراين فرهنگ شفاهي بيشتر مردسالار نبود؟
اتفاقا ناقلان بخشي از فرهنگ شفاهي زنان بودند. زنان تربيت وآموزش كودكان را برعهده داشتند. آنها بودند كه فرهنگ را از راه قصه ها، ترانه ها، لالايي ها و چيستان ها و مانند آن به كودكان و نوجوانان منتقل مي كردند.
 
آن بخش كه در بيرون و در محل هايي مثل تعزيه خوانه و قهوه خانه‌ها منتقل مي شد، چطور؟
بله. آنچه از فرهنگ كه در بيرون از خانواده منتقل مي شد بيشتر مردانه بود، اما در آن دوران زندگي ما بيشتردر درون خانواده ها مي گذشت. از اين‌ها گذشته قهوه‌خانه يك پديده شهري است و در ميان جامعه هاي عشاير و روستا اين چيزها نبود. آنها يا در مزرعه بودند يا به دنبال دام و بعد هم در خانه جمع مي‌شدند و تمام مسايل اساسي در خانه‌ها رخ مي داد. به طور كلي نقش زنان در اين فرهنگ شفاهي زياد و قدرتمند بود .
 
به نظر مي‌آيد در خارج از كشور يك نوع بازگشت به فرهنگ شفاهي در شيوه‌هاي آموزشي رخ داده. مثل تاكيد بر برقراري ارتباط چهره به چهره كه يكي از ملزومات فرهنگ شفاهي است، شما اين طور احساس نمي‌كنيد؟
همين طور است. در جوامع شفاهي و سنتي فرهنگ بيشتر از راه ارتباطات چهره به چهره انتقال مي يافته است امروز هم در جامعه ما اين نوع ارتباط اهميت دارد. به هرحال نمي توان به فرهنگ شفاهي و نتايج مثبت آن در جامعه امروز بي اعتنا بود. مطلبي بگويم. قبل از انقلاب درباره عشاير و روستائيان تحقيق ميداني مي كردم. آن زمان سپاهيان دانش و ترويج به روستاها مي‌رفتند. يك روز درزمستان در روستايي كه تحقيق مي كردم ديدم، يكي از همين سپاهيان ترويج كه كارش آموزش مردم روستايي بود در آفتاب نشسته و مشغول خواندن رمان است. از او پرسيدم كه چرا به دنبال انجام كارهايش نيست؟ گفت در اينجا نيازي به من ندارند، چون اين‌ مردم نيازها و روش‌هاي رفع نيازهاي كشاورزي خودشان را بهتر از ما مي دانند. الگوهاي آموزش فنون كشاورزي ما همه كتابي است و براي اين شيوه زندگي تجربي كاربرد ندارد.
 
منظورم اين است كه در غرب به نظر مي‌رسد كه يك نوع بازگشت به فرهنگ شفاهي و آگاهي نسبت به نكات مثبت آن رخ داده بدون اينكه فرهنگ مكتوب كنار گذاشته شود، اما هنوز در كشور ما آگاهي نسبت به فرهنگ شفاهي و كاركردهاي مثبت آن وجود ندارد.
درست است كه غربي ها رجعتي به فرهنگ شفاهي داشته اند و دريافته اند كه مي توان از آن و عناصر سازنده آن در سر و سامان دادن به جامعه امروزشان بهره بگيرند. در ايران نيز برخي از كارگزاران دولتي و مردم به ارزش و اعتبار فرهنگ شفاهي و نقش سودمند آن پي برده اند و در تلاشند تا عناصر كارآمد آن را احيا كنند. اين را هم بگويم كه در هر جامعه‌اي برخي از عناصر فرهنگي سودمند برخي هم غيرسودمند هستند كه خود جامعه متوجه مي‌شود و زماني كه عنصري غيرسودمند باشد و كاركرد اجتماعي نداشته باشد خود به خود كنار مي گذارد. در مقابل عنصر فرهنگي مفيد را حفظ و دوباره رواج مي دهد. بسياري از عناصر فرهنگ شفاهي را كه كارآمد نبودند خود مردم گذاشتند. كنار و برخي را كه سودمند بود را به كار گرفتند.
 
 
طاهره رحيمي
منبع: خبرگزاري ميراث فرهنگي
 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۰۶:۴۹ ] [ مشاوره مديريت ]


هدف سره‎گويي و سره نويسي

دكترجلال‎الدين كزازي*
از هدف‎هاي سره‎گويي و سره‎نويسي اين است كه از زيان‎هايي كه واژگان بيگانه به ساختار آوايي و گوش‏نواز زبان و هم‎چنين رسايي، پختگي و استواري آن وارد مي‎كنند، جلوگيري مي‎كنند، جلوگيري كنيم. اين كه زبان پارسي نمي‎‎بايد «وام‎واژه‎ها» را راه دهد، ديدگاهي دانش‎ورانه و بر پايهٌٌ‏ي‎ برهان‎هاي زبان شناختي است. زبان پارسي بسيار پيشرفته است. زباني است بسيار پويا. از ديد زبان شناسي تاريخي، پيش‏رفته‎ترين زبان كنوني است. اين از آن‏جاست كه زبان، آينه‏ي فرهنگ است. فرهنگي كه پوياست، زباني هم سنگ و هم ساز با خويش را پديد مي‎آورد. فرهنگ ايراني چون فرهنگي پويا و پيشتاز است، زبان پارسي هماهنگ با آن بسيار دگرگون شده و پيش‏رفت كرده است. زبان پارسي امروز، ساختاري دارد كه با بسياري از ديگر زبان‎هاي جهان، هم روزگار نيست. به سخن ديگر، آن زبان‎ها از ديد كاربرد‎هاي سرشتين و بنيادين، در روزگاران و ساختارهايي مانده‎اند كه ديري است، زبان پارسي از آن‌ها گذشته است. ديگر زبان‎هاي جهان با پارسي دري يا همان پارسي نو، هم روزگار نيستند. براي نمونه با پارسي ميانه سنجيدني‎اند، حتي با پارسي‎باستان.
 
 اگر زبان پارسي كه بسيار پيش‎رفته است، از زبان‎ها كه در سنجش با آن، هنوز كهن مانده‎اند، واژه بستاند، برخود زيان زده است. اين واژه‎ها با ساختار، هنجار‎ها و رفتار‎هاي زبان پارسي سازگار نيستند. از اين روي آن‌ها، گزند مي‎رسانند و برمي‎آشوبند. بدان ماند كه شما پاره‎اي از پلاس يا بورياي ستبر درشت را بر پرنياني نغز و رخشان بپيونديد و بدوزيد. پيداست كه اين دو با يكديگر، سخت ناسازند.
 
نخستين و آشكارترين زيان و گزندي كه زبان‎هاي بيگانه به زبان پارسي مي‎زنند آن است كه به رفتار آهنگين ‌وخنيايي و هموار و گوش نواز اين زبان لطمه مي‏زند. واژه‎هاي ايراني هنگامي كه از روزگاران باستان ميانه به روزگار نو رسيده‎اند، واژه‎هاي پارسي شده‎اند (پارسي دري)، از ديد ساختار آوايي، سوده و ساده و نرم و هموار گرديده‎اند. براي نمونه، يك واژه درشتناك گران اوستايي مانند خُورْنَه در پارسي شده است فَر. از ديد آوايي به فرجام خود رسيده‎ است؛ يعني واژه‎اي مانند «فر» بيش از اين سوده و كوتاه نمي‎تواند بشود.
 
اما واژه‎هايي را كه از زبان‎هاي ديگر مي‎ستانيم، مي‎توانند واژه‎هاي درشت و گران و ناهموار باشند كه آن ساختار دلاويز آوايي را از ميان مي‏برد. اما خواست سره‎نويسان بازگشت به زبان زمان روزگار فردوسي نيست؛ اگر نوشته‎ها و سروده‎هاي پارسي گرايانه امروز، به زبان فردوسي مي‎ماند، از آن روي نيست كه آن نويسنده يا سراينده، آن زبان را به كار مي‎گيرد يا مي‎خواهد به شيوه‎ فردوسي بسرايد. از آن‏جاست كه زبان پارسي بدان سان كه استاد توس يا سعدي به كار گرفته است، از ديدي ديگر، نزديك‎ترين زبان، به زبان سرشتين پارسي است. هنگامي كه ما مي‎كوشيم به اين زبان برسيم، خواه ناخواه، آن چه به دست  مي‎آوريم، نزديك فردوسي خواهد بود.
 
بي‎نيازي زبان پارسي از واژه‎هاي بيگانه
 
زبان فارسي، زباني است توانمند و بي‎نياز، اگر گاهي به « وام واژه‎ها» نياز دارد، اين نياز در همان مرز و اندازه‎اي است كه هر زبان مي‏تواند داشته باشد. و حتي بسيار كمتر از بسياري از ديگر زبان‎ها، نيازمند «وام‎واژه‎ها»ست.
 
اين توانمندي در زبان پارسي برمي‎گردد به سامانه و دستگاه واژه‎سازي در اين زبان كه بسيار نيرومند و كارآمد و آفرينش گرانه است و حتي بي‎كرانه است و به مي‎توانيم، بي شماره در پارسي واژه بسازيم. زبان پارسي مانند بسياري از زبان‎هاي جهان، كالبدينه نيست؛ بدين‎سان كه پيمانه‎ها و ريخت‎هاي از پيش نهاده‎اي براي واژه‎سازي در اين زبان نمي‎بينيم. زبان پارسي بسيار نرمش‎پذير است و به موم مي‎ماند ] از اين رو [، خود را با توان زباني كاربر خويش دمساز مي‎گرداند.
 
هر چه مايه و توان و دانش شما در زبان پارسي بيشٌ‏تر باشد، اين زبان را آسان‎تر و «مايه‎ورتر» مي‎توانيد به كار بگيريد. براي همين است كه اين زبان در جهان، سخن سرود شعر شده است. براي آن كه سخنور مي‎تواند آن چه را در درون او مي‎گذرد، به ياري اين زبان روشن‎تر و رساتر  باز گويد. او زبان پارسي را بيش از هر زبان ديگر مي‎تواند از آن خود كندو مي‎تواند زباني ويژه و شيوه شناختي در پارسي خود بيابيد.
 
براي نمونه، يكي از واژه‎هاي بسيار آشنا در زبان پارسي، واژه «دست» است. با اين واژه مي‎توان ده‎ها واژه  ساخت. گذشته از آن واژه‎ها كه ديگران پيش از اين، از اين واژه‎ ساخته‎اند. بسنده است كه اين واژه‎ را با واژه ديگر بپيونديد تا واژه‎اي نو، به دست آيد : فرادست، فرودست، زبردست، بالادست، پايين‎دست، دستاويز، دستبند، دستگيره و ... حتي مي‎توانيم فرهنگي خرد از واژگاني را كه تا كنون با اين واژه ساخته شده است فراهم  بياوريم.
 
از اين روي، اين زبان در سرشت و ساختار، زباني تنك مايه نيست كه از برآوردن نياز‎هاي روز ناتوان باشد و بخواهد از « وام واژه‎ها» بهره برد. ناتواني، كم بود و بي‎توشي، از زبان پارسي نيست از كساني است كه اين زبان را به كار مي‎گيرند.
 
از اين روي مي‎توان از واژگان بيگانه پرهيز كرد. براي واژگاني كه به هر انگيزه‎اي در اين زبان راه جسته است، برابر‎هاي پارسي بيابيم؛ اندك اندك اين واژه‎ها را هم از زبان برانيم؛ و آن واژگان ديگر را، به جاي آن‌ها بنشانيم. ما اگر گاهي اندك نياز داشتيم كه واژه‎اي را از زبان ديگر بستانيم، برآنم كه مي‎توانيم چنين كرد.
 
(بخشي از يك سخن‎راني دكتر ميرجلال‎الدين كزازي)
 

منبع :

http://www.iranboom.ir/shekar-shekan/zaban-pajohi/703-hadaf-serenevisi.html


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۰۶:۴۶ ] [ مشاوره مديريت ]
۱۴شعر فرانو از اكبر اكسير

• پدر خوانده
۷صبح ، من خوابيده ام ، پسرم به اداره رفته است
۲/۵بعد از ظهر ، پسرم به خانه آمده ، من خوابيده ام
۵عصر ، پسرم خوابيده است من از خانه مي روم
۸شب ، من به خانه آمده ام پسرم رفته است
۱۱شب ، پسرم به خانه آمده ، من خوابيده ام
با مليحه هم عقيده ام :
پسر هاي امروز ، يتيم به دنيا مي آيند !


• هيچ
مادر اضافه وزن داشت
به كمك ماماي محل
در عرض 5 دقيقه ، 5 كيلو كم كرد
فكر كردم 5 كيلو به وزن كره زمين اضافه كرده ام
دانشمندان گفتند
وزن زمين اصلا تغييري نكرده است
آقاي دكارت !
من فكر مي كنم ، اما نيستم !


• تحقير
وزارت دفاع ، جلوي دشمن را گرفت
وزارت نيرو ، جلوي خشكسالي را
صدا و سيما هم ، فعلا با دروغ درگير است
خدايا خداوندا
وصيت داريوش ماريوش را ولش
مرا از آزادي بيان ديگران
محافظت بفرما !


• گيشه
وسط خيابان دوربين كاشته اند
تا از چراغ قرمز خجالت بكشيم
و خلاف نكنيم
ما هر روز در چهار راه ها اكران مي شويم
و خوشحاليم كه در گسترش سينماي مستند سهمي داريم
ما بدون آنكه بدانيم
خوب مي فروشيم !


• بيمارستان شعرا
شعر در اتاق عمل
شعر در C.C.U
شعر در اغما
يداله ، روياي هفتاد لوح قبر
احمد رضا ، پشت جلد مجله اورژانس
محمد علي ، در استراحت مطلق

آقاي دكتر مي آيد و پس از ويزيت مي خواند :
(( ما از تبار رستم و فرهاد و آرشيم ))
و معلم از شاعري استعفا مي دهد !


• سرقت ادبي
در اين كتاب
چند شعر خوب هم بود
آدم خوش سليقه اي در بررسي
آنها را براي خود برداشت
تا لذت متن
در انحصار او باشد
گور پدر مخاطب شريف شعر امروز !



• تيراژ

محبوبيت احمد شاملو
كفرم را در مي آورد
او با اين كه مرده است
هم كتابهايش تجديد چاپ مي شود
هم سنگ قبرش!


خواهش

شير مادر، بوي ادكلن مي‌داد
دست پدر، بوي عرق
(گفتم بچه‌ام نمي‌فهمم)
نان، بوي نفت مي‌داد
زندگي، بوي گند
(گفتم جوانم نمي‌فهمم)
حالا كه بازنشسته‌ شده‌ام
هر چيز، بوي هر چيز مي‌دهد، بدهد
فقط پارك، بوي گورستان
و شانه تخم مرغ، بوي كتاب ندهد!


ظرفيت

پدر كه رفت
حياط خانه ورم كرد
درخت توت پريد
حوض، عكس يادگاري شد
و ما، يك پرايد خريديم
و مجبور شديم
ششمين عضو خانواده خود را
به خانة سالمندان ببريم!

قلعه حيوانات

در كوچه، گوسفندم
در مدرسه، طوطي
در اداره، گاو
به خانه كه مي‌رسم سگ مي‌شوم
چوپاني از برنامه كودك داد مي‌زند:
گرگ آمد! گرگ آمد!
و من كنار بخاري
شعر تازه‌ام را پارس مي‌كنم!

جاذبه

نيروي جاذبه
شاعران را سر به زير كرده است
بر خلاف منج‍ّم ها كه هنوز سر به هوايند
تمام سيب ها افتاده‌اند
و نيوتن، پشت وانت
سيب‌زميني مي‌فروشد
آهاي، آقاي تلسكوپ!
گشتم نبود، نگرد نيست!

اين پارك ، پاركينگ مي شود

اين درخت ، تير برق

اين زمين چمن ، آسفالت

و من كه امروز به اصطلاح شاعرم

روزي يك تكه سنگ مي شوم

با لوح يادبودي بر سينه

درست ، وسط همين ميدان !

«بفرماييد بنشينيد

صندلي ِ عزيز!

لطفا ً ورق بزنيد بخوانيد

كتاب محترم!

صادق باشيد تا بگويم

تنها اين عينك

اين عصا

بوف كور را هدايت نكرده است!»

«كتاب شعرم را كسي نخريد

كتاب‌هاي ارسالي هم برگشت خورد

با شرمندگي ِ تمام

به جنگل رفتم

به درخت‌هاي بريده گفتم:

ببخشيد، خيلي معذرت مي‌خواهم

نمي‌دانستم اين روزها مردم

به درخت بيش‌تر از شعر

احتياج دارند!


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۰۶:۴۵ ] [ مشاوره مديريت ]

پنج شعر از دكتر محمد رضا شفيعي كدكني

سرود ستاره

ستاره مي گويد
دلم نمي خواهد غريبه اي باشم
ميان آبي ها
ستاره مي گويد
دلم نمي خواهد صدا كنم اما هجاي آوازم
به شب
درآميزد كنار تنهايي
و بي خطابي ها
ستاره مي گويد
تنم درين آبي
دگر نمي گنجد كجاست آلاله
كه لحظه اي امشب رداي سرخش را به عاريت گيرم
رها كنم خود را
ازين سحابي ها
ستاره مي گويد
دلم ازين بالا گرفته مي خواهم بيايم آن پايين
كزين كبودينه ملول و
دلگيرم خوشا سرودن ها و آفتابي ها


مزمور بهار

بزرگا گيتي آرا نقش بند روزگارا
اي بهار ژرف
به ديگر روز وديگر سال
تو مي آيي و
باران در ركابت
مژده ي ديدار و
بيداري
تو مي آيي و همراهت
شميم و شرم شبگيران
و لبخند جوانه ها
كه مي رويند از تنواره ي پيران
تو مي آيي و در باران رگباران
صداي گام نرمانرم تو بر خاك
سپيداران عريان را
به اسفندارمذ تبريك خواهد گفت
تو مي خندي و
در شرم شميمت شب
بخور مجمري
خواهد شدن
در مقدم خورشيد
نثاران رهت از باغ بيداران
شقايق ها و عاشق ها
چه غم كاين ارغوان تشنه را
در رهگذر خود
نخواهي ديد

باطل السحر

ديگر اين داس خموشي تان زنگار گرفت
به عبث هر چه درو كرديد آواز مرا
باز هم سبزتر از پيش
مي بالد آوازم
هر چه در جعبه ي جادو
داريد
به در آريد كه من
باطل السحر شما را همگش مي دانم
سخنم
باطل السحر شماست


ديباچه

خنياگر غرناطه را
باري بگوييد
با من هماوازي كند
از آن دياران
كاينجا دلم
در اين شبان شوكراني
بر خويش مي لرزد
چو
برگ از باد و باران
اينجا و آنجا
لجه اي از يك شب است آه
نيلينه اي
تلخابه ي زهر سياهي ست
با من هماوازي كن از آنجا
كه آواز
در تيره ي تنها تاري شب
جان پناهي ست
در كودكي
وقتي كه شب از كوچه تنها
بهر خريد نان و سبزي مي گذشتم
آواز مي خواندم
كه يعني نيست باكم
از هر چه آيد پيش و باشد سرنوشتم
امروز هم
در اين شبان شوكراني
وقتي شرنگ شب گزندش مي گزايد
تنها پناهم چيست ؟
آوازم
كه آن هم
در ژرفناي شب
به خاموشي گرايد
خنياگر غرطانه را امشب بگوييد
با من
هماوازي كند از آن دياران
كاينجا دلم
در اين شبان شوكراني
بر خويش مي لرزد
چو برگ از باد و باران


دير است و دور نيست

جشن هزاره ي خواب
جشن بزرگ مرداب
غوكان لوش خوار لجن زي
آن سوي اين هميشه هنوزان
مردابك حقير شما را
خواهد
خشكاند
خورشيد آن حقيقت سوزان
اين سان كه در سراسر اين ساحت و سپهر
تنها طنين تار وترانه
غوغاي بويناك شماهاست
جشن هزار ساله ي مرداب
جشن بزرگ خواب
ارزاني شما باد
هر چند
كاين هاي هوي بيهده تان نيز
در ديده ي حقيقت
سوگ است و سور نيست
پادفره شما را
روزان آفتابي
دير است و دور نيست


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۰۶:۴۴ ] [ مشاوره مديريت ]
 

ايران

شعري از كورش كياني


كنعان به خواب رفتم و در مصر ديدمت
از كاروان برده‌فروشان خريدمت
شب‌هاي بيشماري از اين دست در دمشق
منجر شدي به خوابم و هر شب پريدمت
از دهلي گناه لبت تا عراق شرم
برگونه‌هاي قرمز جيحون چكيدمت
يونان كه حمله كرد به چشمان ميشي‌ات
براسب زاگرس به سپاهان دويدمت
وقتي بريد موي ترا خنجر عرب
در تار و پود قالي كاشان كشيدمت
باد افاغنه كه شبي ريشه تو كند
همچون گياه مهر به دندان جويدمت
قوم مغول كه ميل به چشمان گل كشيد
در شيون تغزل حافظ خزيدمت
بانوي روز مادر و شب مهربان، وطن
در پرچمي سه رنگ به آتش كشيدمت

جهان هميشه مسافتي نارساست!

شعري از : م . مويد

( محمد حسين مهدوي )


نرگسِ هنوز


در هنوز ماند و/ كس خبرنكرد


***


گاه/ نسترن/ در انتظار/ پر كشيد


گاه/ كوچه خيال/ دردمي گريزپاي


ياس فام شد


گاه/ خشكناي يك چكاوك غريب سايه را فشرد


گاه سنگ خاره هم/ نهان گريست/


گر چه گونه تر نكرد


هر چه بود


هيچ بوده اي


به كام سر نكرد و


روزگار


خيرگي ز سر به در نكرد


***


معني نگاه بود و پيش چشم ما


كاج را/ به مه سپرد و/ سيمبر نكرد و


پشت چشم


مخمل نوازشش


شب مرا/ سحر نكرد


***


هم/ سفر نكرد


نرفت/ هم


هم/ نبود


هم/ نماند


و هم/ نيامد و مرا در اين گدار يك هزار سال و


بيشتر/ نشاند


هم/ گذر نكرد


***


با تمام اين كه/ دانش فرا


به سان مهرباني غريزه


در تمام تارتار روشني/ پديد بود


با تمام اين كه/ نخل و


سايه هاي نخل/


بخش هاي ايستاده هميشه اي شهيد بود


وجد سبز اين زبرجد رواق گفت وگوي سرخ


در محاق او/ اثر نكرد


***


راهوار را/ نخواند


يا/ نظرنكرد


***


آي/ اي عزيز من/ نگاه مي كني


چگونه انتظار


زخم پشت پلك خواب گشت؟


آي/ اي عزيز من


از گذار تو نبود/ اين كه خاك


توتياي چشم آفتاب گشت؟


***


تو ـ كجاست؟


بي تو/ پاك/ راه/ كيش/ واژه هاي ناب


گفت هاي بي نشانه اي است


روز را نگاه مي كني؟


ادامه شبانه اي است


خانه هم/ سياه پوش خانه اي است


***


تو ـ كجاست؟


هيچ كس/ دواي زخم كهنه را


مگر/ به نيشتر نكرد


***


جاي پاي تلخ/ روي گونه ماند


مادرم


چقدر اشك ريخت


گستر ستم/ فراخ بود


انتهاي شاخه تكيده/ سيب


واژگونه ماند


پاسخ كشش/ نداشت


مويه/ واكنش نداشت


سرخ هم/ تپش نداشت


راه/ سنگلاخ بود


***


گاهِ پرتويي نسيم


رازِ مويه پگاه روز هفتم مرا


به ذي طوا «رساند»


تو ـ كجاست؟


دل/ گدازه بود و/ دل گداز


آذر گدازه بيشترنكرد


***


اين همه/ شب و شبانه و شبانگي


قضا نخواست


اين همه


شب و


شبانه و شبانگي قدر نكرد


***


لخت خون و/ بخت سرنگون


سزاست


هركه را كه از كنام شرزه ها

حذر نكرد و


... نرگس هنوز


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۰۶:۴۱ ] [ مشاوره مديريت ]
دو شعر از احمد شاملو

مه
بيابان را، سراسر، مه فرا گرفته است
چراغ قريه پنهان است
موجي گرم در خون بيابان است
بيابان، خسته
لب بسته
نفس بشكسته
در هذيان گرم عرق مي ريزدش آهسته
از هر بند


بيابان را سراسر مه گرفته است مي گويد به خود عابر
سگان قريه خاموشند
در شولاي مه پنهان، به خانه مي رسم گل كو نمي داند مرا ناگاه
در درگاه مي بيند به چشمش قطره
اشكي بر لبش لبخند، خواهد گفت:
بيابان را سراسر مه گرفته است... با خود فكر مي كردم كه مه، گر
همچنان تا صبح مي پائيد مردان جسور از
خفيه گاه خود به ديدار عزيزان باز مي گشتند


بيابان را
سراسر
مه گرفته است
چراغ قريه پنهانست، موجي گرم در خون بيابان است
بيابان، خسته لب بسته نفس بشكسته در هذيان گرم مه عرق مي ريزدش
آهسته از هر بند...

مرغ باران


در تلاش شب كه ابر تيره مي بارد
روي درياي هراس انگيز
و ز فراز برج باراند از خلوت، مرغ باران مي كشد فرياد خشم آميز
و سرود سرد و پر توفان درياي حماسه خوان گرفته اوج
مي زند بالاي هر بام و سرائي موج
و عبوس ظلمت خيس شب مغموم
ثقل ناهنجار خود را بر سكوت بندر خاموش مي ريزد، -
مي كشد ديوانه واري
در چنين هنگامه
روي گام هاي كند و سنگينش
پيكري افسرده را خاموش.
مرغ باران مي كشد فرياد دائم:
- عابر! اي عابر!
جامه ات خيس آمد از باران.
نيستت آهنگ خفتن
يا نشستن در بر ياران؟ ...
ابر مي گريد
باد مي گردد
و به زير لب چنين مي گويد عابر:
- آه!
رفته اند از من همه بيگانه خو بامن...
من به هذيان تب رؤياي خود دارم
گفت و گو با يار ديگر سان
كاين عطش جز با تلاش بوسه خونين او درمان نمي گيرد.

اندر آن هنگامه كاندر بندر مغلوب
باد مي غلتد درون بستر ظلمت
ابر مي غرد و ز او هر چيز مي ماند به ره منكوب،
مرغ باران مي زند فرياد:
- عابر!
درشبي اين گونه توفاني
گوشه گرمي نمي جوئي؟
يا بدين پرسنده دلسوز
پاسخ سردي نمي گوئي؟
ابر مي گريد
باد مي گردد
و به خود اين گونه در نجواي خاموش است عار:
- خانه ام، افسpx;"> امتیاز:

 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۰۶:۴۰ ] [ مشاوره مديريت ]
تا نبض صبح

آه، در ايثار سطح ها چه شكوهي است!
اي سرطان شريف عزلت!
سطح من ارزاني تو باد!
***
يك نفر آمد
تا عضلات بهشت
دست مرا امتداد داد.
يك نفر آمد كه نور صبح مذاهب
در وسط دگمه هاي پيراهنش بود.
از علف خشك آيه هاي قديمي
پنجره مي بافت.
مثل پريروزهاي فكر، جوان بود.
حنجره اش از صفات آبي سط ها
پر شده بود.
يك نفر آمد كتاب هاي مرا برد.
روي سرم سقفي از تناسب گل ها كشيد.
عصر مرا با دريچه هاي مكرر وسيع كرد.
ميز مرا زير معنويت باران نهاد.
بعد، نشستيم.
حرف زديم از دقيقه هاي مشجر،
از كلماتي كه زندگاني شان، در وسط آب مي گذشت.
فرصت ما زير ابرهاي مناسب
مثل تن گيج يك كبوتر ناگاه
حجم خوشي داشت.
***
نصفه شب بود، از تلاطم ميوه
طرح درختان عجيب شد.
رشته مرطوب خواب ما به هدر رفت.
بعد
دست در آغاز جسم آب تني كرد.
بعد، در احشاي خيس نارون باغ
صبح شد.


سهراب سپهري


زنده وار

چه غريب ماندي اي دل ! نه غمي ، نه غمگساري
نه به انتظار ياري ، نه ز يار انتظاري
غم اگر به كوه گويم بگريزد و بريزد
كه دگر بدين گراني نتوان كشيد باري
چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان
كه به هفت آسمانش نه ستاره اي ست باري
دل من ! چه حيف بودي كه چنين ز كار ماندي
چه هنر به كار بندم كه نماند وقت كاري
نرسيد آن ماهي كه به تو پرتوي رساند
دل آبگينه بشكن كه نماند جز غباري
همه عمر چشم بودم كه مگر گلي بخندد
دگر اي اميد خون شو كه فرو خليد خاري
سحرم كشيده خنجر كه ، چرا شبت نكشته ست
تو بكش كه تا نيفتد دگرم به شب گذاري
به سرشك همچو باران ز برت چه برخورم من ؟
كه چو سنگ تيره ماندي همه عمر بر مزاري
چو به زندگان نبخشي تو گناه زندگاني
بگذار تا بميرد به بر تو زنده واري
نه چنان شكست پشتم كه دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پيري كه نداشت برگ و باري
سر بي پناه پيري به كنار گير و بگذر
كه به غير مرگ دير نگشايدت كناري
به غروب اين بيابان بنشين غريب و تنها
بنگر وفاي ياران كه رها كنند ياري

هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سايه)

 

آن ها

دين راهگشا بود و تو گمگشته‌ي ديني

ترديد كن اي زاهد اگر اهل يقيني

آهو نگران است ، بزن تير خطا را

صياد دل از كف شده ! تا كي به كميني ؟

اينقدر ميانديش به دريا شدن اي رود

هرجا بروي باز گرفتار زميني

مهتاب به خورشيد نظر كرد و درخشيد

هر وقت شدي آينه ، كافيست ببيني

اي عقل بپرهيز و مگو عشق چنان است

اي عشق كجايي كه ببينند چنيني

هم هيزم سنگين‌ سري دوزخياني

هم باغ سبك‌ مايه‌ي فردوس بريني

اي عشق ، چه در شرح تو جز «عشق» بگوييم ؟

در ساده‌ترين شكلي و پيچيده‌تريني


فاضل نظري


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۰۶:۳۹ ] [ مشاوره مديريت ]

پنج شعر از آزاده حسيني

1

پراكنده شدم

در سيم خاردار

در خار

در دار

در سيم هاي نازك سه تار

انگشت هايم وتر شدند

كه اضطراب هاي دايره

در مراسم انزوا و برهنگي

خود را بروز دهند.

پراكنده شدم در دليل لحظه هاي منقرض آفتاب

و در سه در صد از

هواي نجيب زمين

در روزهاي بين المللي تقويم

و قهوه

كه درختان را در آغوش مي گيرند

و شنبه –دوشنبه هاي معمولي

وحي كلاغ را

تقليد مي كنند.

پراكنده در انقباض دخترانه ي سنگ

در معدن

پرندگاني كه ماده نيستند

آواز مي خوانند

و سنگ

مائده اي ست

كه آفتاب را

خرسند مي كند. .



2

هنوز ميوه ي ممنوعه مي خوريم

و هر روز به زميني ديگر تبعيد مي شويم

همه از عشيره ي نور و گياه بوديم

يك روز آينه هامان شكست

و ما هزار چهره شديم.

هيزم شكن !

آن چوب ها كه خانه ي تو را گرم كرده است

درختِ اِعتمادِ من بود.

چگونه دندانِ نگاهِ ماهيگير

گلويِ عشق ِمرا مي جويد

وقتي در آب هايِ گِل آلود

احساسِ من غرق مي شد؟!

و عشق

كه به شرطِ چاقو نجيب بود

اكنون كنارِ خيابان نشسته است

و انگشت هاي كشيده اش را

جذام مي جود.

 

3

پله ها را آفريد كه روي آن

سلام كنيم ،

لبخند بزنيم ، و بعد بگوييم : « خداحافظ»

نيافريد كه رويِ آن عاشق شوي

و تصميم هاي جدّي بگيري

نگاه كن

كه از شقيقه ي سنگ ، پرنده مي اُفتد

و هيچكدام از اين مجنون ها

به سرنوشتِ ليلي بازنگشت. . .

ستاره ها در منظومه مي سوزند

و آسمان پشت پنجره

درخت پيري است كه با مهرباني

به خانه ي هيزم شكن

تشييع مي شود. . .

و در آستانه ي پله ها جوانه مي زند.



4

آمده ام با چتر و آفتابگردان

و ظرف آب معدني.

در رودخانه ها فرو ريخته ام و بر درياها

كه در دوردست برهوت موج مي زنند

و در ليوان هاي پايه بلند ظريف

وقتي سلامتي پادشاهان را سرود مي خواندند

و در پايان شاهنامه هاي شفاهي دنيا.

فرو ريخته ام

چنان فرو ريختني كه اسب ها را در باد رقصانده است.

و باد را در دستمال سفيد كوچكي

زير درخت آلبالو

آويزان كرده ام.

فرو ريخته ام مانند ماه در ميگرن

ابر در عناصر

و مثل روحِ زمين كه در آرزوي آفتاب

در دست هاي نقره اي عطارد

فرود مي آيد.



5

آيا تو آن شفاي بعد از عيسايي

كه چشمانت به زيبايي

به ديدن عاطفه ي سهمگين ِ

اين روزهاي آبستن

خوشوقت است ؟

من طول طولاني ترين رودخانه هاي جهان را

به ليوان هاي خالي

و به دست هايي كه به سمت خواهش ليوان

همچنان كه دراز مي شوند

در امتداد خميدگي شانه ها مي افتند

قسمت كرده ام.

گاهي حاصل تقسيم رودخانه ها

اندازه ي تنهايي « عاطفه» تلخ است

و تصورش

آسمان عقيم را دوباره بار دار مي كند.


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۰۶:۳۹ ] [ مشاوره مديريت ]
1)
نه زني زيبا
و نه حتي گوسفندي رام
براي درددل نداشتم
آنقدر با اين گندم هاي لاغر و احمق حرف زدم كه زد به سرم
و هيچ قاضي عادلي
يك ديوانه را به جرم قتل برادر اعدام نمي كند
هنوز نه كاغذي اختراع شده نه قلمي
وگرنه نامه اي برايت مي نوشتم :
« ما پشيمان نيستيم پدر !
نه من
و نه حتي اين كلاغ زيبايي كه تازگي ها با هم دوست شده ايم »


2)
- پدر عزيز !
پارگي آن بادبان را دوختم
شكستگي سكان را تعمير كردم
قفس ميمون ها را تميز
كار ديگري هست ؟
...
...
...
( عجب توفان بي پاياني !
چه اقيانوس بيكراني !
اما هر توفاني بالاخره تمام مي شود
و هر اقيانوسي به ساحل مي رسد
آن وقت من مي دانم و تو
با اين قوم مؤمنت
پدر عزيز !! )

3)
نمي خواهم پدر جان !
نمي آيم
من هنوز جوانم
آرزوها دارم
كنكور نزديك است
دختر همسايه هنوز جواب قطعي نداده
بيايم كه چه ؟
آمديم گوسفندي از آسمان
نيفتاد !
چاقوي تو كه شوخي سرش نمي شود
اصلاً هزار بار نگفتم با دل پر نخواب ؟!



4)
باز برايم نامه نوشته است :
( برگرد پسرم !
آنقدر گريه كرده ام كه كور شده ام ... )
اما من كه زيبا نيستم
برادري ندارم
تا به حال رنگ چاه را نديده ام
هيچ زليخايي دنبالم ندويده است
سر از هيچ خوابي درنمي آورم
و تا ابد به حكومت نخواهم رسيد
فقط در حال پوسيدن در اين زندانم
اين كه دليل نمي شود پسرت باشم
آقا يعقوب !

حميدرضا شكارسري

امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۰۶:۳۸ ] [ مشاوره مديريت ]
پنج شعر از روجا چمنكار



۱


لولي !

اين جهان جهان من نبود

اين صدا صداي من نبود

ساز تو را لال كردند و گوش مرا پر

بيرون از اين اتاق همه چيز خريدارند

قلب كهنه عشق كهنه حرف هاي تكراري

بيهودگي آلات خون ضايعات اثاث زندگي خريدارند

لولي !

مثل ريواسي ازلي بر من بپيچ

ابديت باشد براي آنان كه مي ترسند

و لبخندشان تزريقي ست

و زيبايي شان و خونشان تزريقي ست

بزن بر سيم هاي مسي رنگ رگهايم

كه اشك هاي تو شور بود و

راه درياي من دور

كه اصابت مي كنم روزي

به روزگاري سخت تر

وهلاك مي شوم لولي

ميان عذاب مردمي دردناك

و پراكنده مي شوم در خاك

و نارنج و خرما و انواع ديگري در من ميوه مي دهند

و اينطور است لولي سياه من !

كه گاهي خبر مي دهم تو را

به صبحي روشن

به درختي سرشار

و خورشيدي حاصلخيز

و خدايي زيبا

بعد از من

تو بر اين لحظه ي موميايي شده مهرباني كن

و راز اتاق را دور بدار

از نگاه خريداران .



۲

در يك قاب بسته اتفاق مي‌افتد
با بوي سير و سبزي و پياز
و مخلفات اتفاق در آشپزخانه
چشم كه مي‌بندم
از انكار اولين كلمات مي‌آيي
از انكار آب و آتش و درختان بلوط
و ميوه‌هاي سوخته در پيراهنم
كمي آرد همه‌چيز را به‌هم مي‌چسباند
در يك قاب بسته اتفاق مي‌افتد
در بخار آب
فلفل و ادويه بر لب‌هام
تمر هندي
صداي خلخال‌ها
نوك تيز چاقو بر بدن ليز ماهي
و غل‌غل دو سايه بر كابينت‌هاي بي‌دوام



۳
با خودم حرف مي زنم
با تكه هاي خودم حرف مي زنم
با تكه تكه هاي خودم حرف مي زنم
رابطه مجهول و
دستم دور بازوي تو حلقه
اين رقص اما ، به انتهاي خود نمي رسد
من ، كم رنگ
تو ، نامرئي
رابطه مجهول و
نفسهات روي نفسهايم بُر كه مي خورد
دردي قلقلكم مي دهد .
تكه ها را تكرار مي كنم
تكه تكه ها را تكرار مي كنم
غربت ، نه عطر تند ادويه داشت
نه طعم به هم فشرده خرما ، در بسته هاي غير طبيعي
غربت ، فقط مرا به شب
شب ، وارد معركه رگ مي زند
و رد خون
پاك نمي شود از اين همه آسمان و تيرگي .
تكه حرف مي زنم
تكه تكه حرف مي زنم
خوابِ اين همه كارتن
گوشه ي خيابان هاي سرد تهران ، پاره كه شد
ماه افتاد توي دامنم و
آب از سرم گذشت

امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۰۶:۳۷ ] [ مشاوره مديريت ]
چهار شعر از رؤيا زرين

۱

دوستش مي دارم و


دوستش مي دارم .
لبخندش را
فريبي نه كه هديهاي زين كه هست

گرچه سيب تازه اي نريخت با تكان باد

نعش كودكان شيرخواره بر زمين كه هست

راه آسمان اگرچه بسته تر شده ست باز

روي زخم هاي ميهنم ، هنوز مين كه هست

شهر ، ناز شعرهاي تلخ را نمي خرد

شعر را شهيد كن عزيز ، نقطه چين كه هست

هر چه دارم و ندارم ، اين دل شكسته است

خواستي براي تو ، نخواستي همين كه هست

عبدالحسين انصاري

 

حس مي كنم
مسكن كم كم دارد تاثيرش را...


از موج هايي كه مرا مي گيرند شروع مي شود
تمام شدن بي تفاوت تفاوت ها
مثل جمله هايي كه گوشه گوشه اش
با قيدهاي سرگرم كننده تر
خالي مي شود
مثل جمله اي كه : انگار يك نفر قبلا اينجا بوده
... و ديگر نيست
انگار پسري عادت داشته
يك گوشه مغزم فكر كند
عميق تر
در ارتفاعي كه به تمام قيدها پشت پا زديم
پسرم را پشت گوش انداختم
خودم را روي سيم خاردار

از انفجارهاي صدا شروع مي شود
از حرارتي كه سرم را گرم مي كند
در فاصله اي آسماني
بين تزريق دو مسكن خواب آور
حقيقتي متفاوت لا به لاي واقعيت ها ست
دعايش را به جان دكتري بايد كرد
كه عقلم را از دست داده
پسرم از دست رفته !

دارم دوباره حس مي كنم
فشار پشتم را زير پوتين ها
فشار شكمم را بالاي تيغ ها
حس مي كنم
صداي زميني را كه به خمپاره مي خورد
صداي زميني كه پاره مي شود
مثل پرده يك گوش
حس مي كنم
عظمت فريادي را كه فرياد مي زند
اسم هايي را كه من نيستم
من نيستم
من...
دارم فرار مي كنندم
از انفجار مكرر صداها
و از موج هايي كه ...

بيدار مي شوم
دكتر بالاي سرم ايستاده
مي گويد :
وقتي خواب بودي پسرت اينجا بود
نگاه مي كنم
به دسته گلي كه كنار قرص هاست
انگار واقعا يكنفر اينجا بوده

محمد حسيني مقدم

 

كتيبه
فتاده تخته سنگ آنسوي تر ، انگار كوهي بود
و ما اينسو نشسته ، خسته انبوهي
زن و مرد و جوان و پير
همه با يكديگر پيوسته ، ليك از پاي
و با زنجير
اگر دل مي كشيدت سوي دلخواهي
به سويش مي توانستي خزيدن ، ليك تا آنجا كه رخصت بود
تا زنجير
ندانستيم
ندايي بود در روياي خوف و خستگيهامان
و يا آوايي از جايي ، كجا ؟ هرگز نپرسيديم
چنين مي گفت
فتاده تخته سنگ آنسوي ، وز پيشينيان پيري
بر او رازي نوشته است ، هركس طاق هر كس جفت
چنين مي گفت چندين بار
صدا ، و آنگاه چون موجي كه بگريزد ز خود در خامشي مي خفت
و ما چيزي نمي گفتيم
و ما تا مدتي چيزي نمي گفتيم
پس از آن نيز تنها در نگه مان بود اگر گاهي
گروهي شك و پرسش ايستاده بود
و ديگر سيل و خستگي بود و فراموشي
و حتي در نگه مان نيز خاموشي
و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود
شبي كه لعنت از مهتاب مي باريد
و پاهامان ورم مي كرد و مي خاريد
يكي از ما كه زنجيرش كمي سنگينتر از ما بود ، لعنت كرد گوشش را
و نالان گفت :‌ بايد رفت
و ما با خستگي گفتيم : لعنت بيش بادا گوشمان را چشممان را نيز
بايد رفت
و رفتيم و خزان رفتيم تا جايي كه تخته سنگ آنجا بود
يكي از ما كه زنجيرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند
كسي راز مرا داند
كه از اينرو به آنرويم بگرداند
و ما با لذتي اين راز غبارآلود را مثل دعايي زير لب تكرار مي كرديم
و شب شط جليلي بود پر مهتاب
هلا ، يك ... دو ... سه .... ديگر پار
هلا ، يك ... دو ... سه .... ديگر پار

عرقريزان ، عزا ، دشنام ، گاهي گريه هم كرديم
هلا ، يك ، دو ، سه ، زينسان بارها بسيار
چه سنگين بود اما سخت شيرين بود پيروزي
و ما با آشناتر لذتي ، هم خسته هم خوشحال
ز شوق و شور مالامال
يكي از ما كه زنجيرش سبكتر بود
به جهد ما درودي گفت و بالا رفت
خط پوشيده را از خاك و گل بسترد و با خود خواند
و ما بي تاب
لبش را با زبان تر كرد ما نيز آنچنان كرديم
و ساكت ماند
نگاهي كرد سوي ما و ساكت ماند
دوباره خواند ، خيره ماند ، پنداري زبانش مرد
نگاهش را ربوده بود ناپيداي دوري ، ما خروشيديم
بخوان !‌ او همچنان خاموش
براي ما بخوان ! خيره به ما ساكت نگا مي كرد
پس از لختي
در اثنايي كه زنجيرش صدا مي كرد
فرود آمد ، گرفتيمش كه پنداري كه مي افتاد
نشانديمش
بدست ما و دست خويش لعنت كرد
چه خواندي ، هان ؟
مكيد آب دهانش را و گفت آرام
نوشته بود
همان
كسي راز مرا داند
كه از اينرو به آن رويم بگرداند
نشستيم
و به مهتاب و شب روشن نگه كرديم
و شب شط عليلي بود

تهران _ خرداد 1340

مهدي اخوان ثالث

 

پاييز رخنه كرده به ذوق بهار‌ي ام
آواز مرده در قفس بي قناري ام
سرگشته پا گذاشته ام بر سر خودم
سيلم ، كه از وجود خودم هم فراري ام
جانم به لب رسيده از اين روزهاي تلخ
لبريز شو‌كران شده جام خماري ام
باران شدم ولي در باغي كه غنچه هاش
لبخند مي زنند به اين سوگواري ام
بيدم كه پا به خاك سپرده ست و سر به باد
پا بند يك سكون ، صد سر بي قراري ام
بي تو فرار مي كند از من غرور من
بغضي شكسته مي ماند يادگاري ام
دنياي بي‌ تو ، حيثيتم را ربوده است
در معرض تهاجم بي اعتباري ام
بايد دگر به اين من خسته كمك كني
هرگز كسي به جز تو نيامد به ياري ام
امير اكبرزاده


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۰۶:۳۵ ] [ مشاوره مديريت ]
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۲۸ ][ ۲۹ ][ ۳۰ ][ ۳۱ ][ ۳۲ ][ ۳۳ ][ ۳۴ ][ ۳۵ ][ ۳۶ ][ ۳۷ ][ ۳۸ ][ ۳۹ ][ ۴۰ ][ ۴۱ ][ ۴۲ ][ ۴۳ ][ ۴۴ ][ ۴۵ ][ ۴۶ ][ ۴۷ ][ ۴۸ ][ ۴۹ ][ ۵۰ ][ ۵۱ ][ ۵۲ ][ ۵۳ ][ ۵۴ ][ ۵۵ ][ ۵۶ ][ ۵۷ ][ ۵۸ ][ ۵۹ ][ ۶۰ ][ ۶۱ ][ ۶۲ ][ ۶۳ ][ ۶۴ ][ ۶۵ ][ ۶۶ ][ ۶۷ ][ ۶۸ ][ ۶۹ ][ ۷۰ ][ ۷۱ ][ ۷۲ ][ ۷۳ ][ ۷۴ ][ ۷۵ ][ ۷۶ ][ ۷۷ ][ ۷۸ ][ ۷۹ ][ ۸۰ ][ ۸۱ ][ ۸۲ ][ ۸۳ ][ ۸۴ ][ ۸۵ ][ ۸۶ ][ ۸۷ ][ ۸۸ ][ ۸۹ ][ ۹۰ ][ ۹۱ ][ ۹۲ ][ ۹۳ ][ ۹۴ ][ ۹۵ ][ ۹۶ ][ ۹۷ ][ ۹۸ ][ ۹۹ ][ ۱۰۰ ][ ۱۰۱ ][ ۱۰۲ ][ ۱۰۳ ][ ۱۰۴ ][ ۱۰۵ ][ ۱۰۶ ][ ۱۰۷ ][ ۱۰۸ ][ ۱۰۹ ][ ۱۱۰ ][ ۱۱۱ ][ ۱۱۲ ][ ۱۱۳ ][ ۱۱۴ ][ ۱۱۵ ][ ۱۱۶ ][ ۱۱۷ ][ ۱۱۸ ][ ۱۱۹ ][ ۱۲۰ ][ ۱۲۱ ][ ۱۲۲ ][ ۱۲۳ ][ ۱۲۴ ][ ۱۲۵ ][ ۱۲۶ ][ ۱۲۷ ][ ۱۲۸ ][ ۱۲۹ ][ ۱۳۰ ][ ۱۳۱ ][ ۱۳۲ ][ ۱۳۳ ][ ۱۳۴ ][ ۱۳۵ ][ ۱۳۶ ][ ۱۳۷ ][ ۱۳۸ ][ ۱۳۹ ][ ۱۴۰ ][ ۱۴۱ ][ ۱۴۲ ][ ۱۴۳ ][ ۱۴۴ ][ ۱۴۵ ][ ۱۴۶ ][ ۱۴۷ ][ ۱۴۸ ][ ۱۴۹ ][ ۱۵۰ ][ ۱۵۱ ][ ۱۵۲ ][ ۱۵۳ ][ ۱۵۴ ][ ۱۵۵ ][ ۱۵۶ ][ ۱۵۷ ][ ۱۵۸ ][ ۱۵۹ ][ ۱۶۰ ][ ۱۶۱ ][ ۱۶۲ ][ ۱۶۳ ][ ۱۶۴ ][ ۱۶۵ ][ ۱۶۶ ][ ۱۶۷ ][ ۱۶۸ ][ ۱۶۹ ][ ۱۷۰ ][ ۱۷۱ ][ ۱۷۲ ][ ۱۷۳ ][ ۱۷۴ ][ ۱۷۵ ][ ۱۷۶ ][ ۱۷۷ ][ ۱۷۸ ][ ۱۷۹ ][ ۱۸۰ ][ ۱۸۱ ][ ۱۸۲ ][ ۱۸۳ ][ ۱۸۴ ][ ۱۸۵ ][ ۱۸۶ ][ ۱۸۷ ][ ۱۸۸ ][ ۱۸۹ ][ ۱۹۰ ][ ۱۹۱ ][ ۱۹۲ ][ ۱۹۳ ][ ۱۹۴ ][ ۱۹۵ ][ ۱۹۶ ][ ۱۹۷ ][ ۱۹۸ ][ ۱۹۹ ][ ۲۰۰ ][ ۲۰۱ ][ ۲۰۲ ][ ۲۰۳ ][ ۲۰۴ ][ ۲۰۵ ][ ۲۰۶ ][ ۲۰۷ ][ ۲۰۸ ][ ۲۰۹ ][ ۲۱۰ ][ ۲۱۱ ][ ۲۱۲ ][ ۲۱۳ ][ ۲۱۴ ][ ۲۱۵ ][ ۲۱۶ ][ ۲۱۷ ][ ۲۱۸ ][ ۲۱۹ ][ ۲۲۰ ][ ۲۲۱ ][ ۲۲۲ ][ ۲۲۳ ][ ۲۲۴ ][ ۲۲۵ ][ ۲۲۶ ][ ۲۲۷ ][ ۲۲۸ ][ ۲۲۹ ][ ۲۳۰ ][ ۲۳۱ ][ ۲۳۲ ][ ۲۳۳ ][ ۲۳۴ ][ ۲۳۵ ][ ۲۳۶ ][ ۲۳۷ ][ ۲۳۸ ][ ۲۳۹ ][ ۲۴۰ ][ ۲۴۱ ][ ۲۴۲ ][ ۲۴۳ ][ ۲۴۴ ][ ۲۴۵ ][ ۲۴۶ ][ ۲۴۷ ][ ۲۴۸ ][ ۲۴۹ ][ ۲۵۰ ][ ۲۵۱ ][ ۲۵۲ ][ ۲۵۳ ][ ۲۵۴ ][ ۲۵۵ ][ ۲۵۶ ][ ۲۵۷ ][ ۲۵۸ ][ ۲۵۹ ][ ۲۶۰ ][ ۲۶۱ ][ ۲۶۲ ][ ۲۶۳ ][ ۲۶۴ ][ ۲۶۵ ][ ۲۶۶ ][ ۲۶۷ ][ ۲۶۸ ][ ۲۶۹ ][ ۲۷۰ ][ ۲۷۱ ][ ۲۷۲ ][ ۲۷۳ ][ ۲۷۴ ][ ۲۷۵ ][ ۲۷۶ ][ ۲۷۷ ][ ۲۷۸ ][ ۲۷۹ ][ ۲۸۰ ][ ۲۸۱ ][ ۲۸۲ ][ ۲۸۳ ][ ۲۸۴ ][ ۲۸۵ ][ ۲۸۶ ][ ۲۸۷ ][ ۲۸۸ ][ ۲۸۹ ][ ۲۹۰ ][ ۲۹۱ ][ ۲۹۲ ][ ۲۹۳ ][ ۲۹۴ ][ ۲۹۵ ][ ۲۹۶ ][ ۲۹۷ ][ ۲۹۸ ][ ۲۹۹ ][ ۳۰۰ ][ ۳۰۱ ][ ۳۰۲ ][ ۳۰۳ ][ ۳۰۴ ][ ۳۰۵ ][ ۳۰۶ ][ ۳۰۷ ][ ۳۰۸ ][ ۳۰۹ ][ ۳۱۰ ][ ۳۱۱ ][ ۳۱۲ ][ ۳۱۳ ][ ۳۱۴ ][ ۳۱۵ ][ ۳۱۶ ][ ۳۱۷ ][ ۳۱۸ ][ ۳۱۹ ][ ۳۲۰ ][ ۳۲۱ ][ ۳۲۲ ][ ۳۲۳ ][ ۳۲۴ ][ ۳۲۵ ][ ۳۲۶ ][ ۳۲۷ ][ ۳۲۸ ][ ۳۲۹ ][ ۳۳۰ ][ ۳۳۱ ][ ۳۳۲ ][ ۳۳۳ ][ ۳۳۴ ][ ۳۳۵ ][ ۳۳۶ ][ ۳۳۷ ][ ۳۳۸ ][ ۳۳۹ ][ ۳۴۰ ][ ۳۴۱ ][ ۳۴۲ ][ ۳۴۳ ][ ۳۴۴ ][ ۳۴۵ ][ ۳۴۶ ][ ۳۴۷ ][ ۳۴۸ ][ ۳۴۹ ][ ۳۵۰ ][ ۳۵۱ ][ ۳۵۲ ][ ۳۵۳ ][ ۳۵۴ ][ ۳۵۵ ][ ۳۵۶ ][ ۳۵۷ ][ ۳۵۸ ][ ۳۵۹ ][ ۳۶۰ ][ ۳۶۱ ][ ۳۶۲ ][ ۳۶۳ ][ ۳۶۴ ][ ۳۶۵ ][ ۳۶۶ ][ ۳۶۷ ][ ۳۶۸ ][ ۳۶۹ ][ ۳۷۰ ][ ۳۷۱ ][ ۳۷۲ ][ ۳۷۳ ][ ۳۷۴ ][ ۳۷۵ ][ ۳۷۶ ][ ۳۷۷ ][ ۳۷۸ ][ ۳۷۹ ][ ۳۸۰ ][ ۳۸۱ ][ ۳۸۲ ][ ۳۸۳ ][ ۳۸۴ ][ ۳۸۵ ][ ۳۸۶ ][ ۳۸۷ ][ ۳۸۸ ][ ۳۸۹ ][ ۳۹۰ ][ ۳۹۱ ][ ۳۹۲ ][ ۳۹۳ ][ ۳۹۴ ][ ۳۹۵ ][ ۳۹۶ ][ ۳۹۷ ][ ۳۹۸ ][ ۳۹۹ ][ ۴۰۰ ][ ۴۰۱ ][ ۴۰۲ ][ ۴۰۳ ][ ۴۰۴ ][ ۴۰۵ ][ ۴۰۶ ][ ۴۰۷ ][ ۴۰۸ ][ ۴۰۹ ][ ۴۱۰ ][ ۴۱۱ ][ ۴۱۲ ][ ۴۱۳ ][ ۴۱۴ ][ ۴۱۵ ][ ۴۱۶ ][ ۴۱۷ ][ ۴۱۸ ][ ۴۱۹ ][ ۴۲۰ ][ ۴۲۱ ][ ۴۲۲ ][ ۴۲۳ ][ ۴۲۴ ][ ۴۲۵ ][ ۴۲۶ ][ ۴۲۷ ][ ۴۲۸ ][ ۴۲۹ ][ ۴۳۰ ][ ۴۳۱ ][ ۴۳۲ ][ ۴۳۳ ][ ۴۳۴ ][ ۴۳۵ ][ ۴۳۶ ][ ۴۳۷ ][ ۴۳۸ ][ ۴۳۹ ][ ۴۴۰ ][ ۴۴۱ ][ ۴۴۲ ][ ۴۴۳ ][ ۴۴۴ ][ ۴۴۵ ][ ۴۴۶ ][ ۴۴۷ ][ ۴۴۸ ][ ۴۴۹ ][ ۴۵۰ ][ ۴۵۱ ][ ۴۵۲ ][ ۴۵۳ ][ ۴۵۴ ][ ۴۵۵ ][ ۴۵۶ ][ ۴۵۷ ][ ۴۵۸ ][ ۴۵۹ ][ ۴۶۰ ][ ۴۶۱ ][ ۴۶۲ ][ ۴۶۳ ][ ۴۶۴ ][ ۴۶۵ ][ ۴۶۶ ][ ۴۶۷ ][ ۴۶۸ ][ ۴۶۹ ][ ۴۷۰ ][ ۴۷۱ ][ ۴۷۲ ][ ۴۷۳ ][ ۴۷۴ ][ ۴۷۵ ][ ۴۷۶ ][ ۴۷۷ ][ ۴۷۸ ][ ۴۷۹ ][ ۴۸۰ ][ ۴۸۱ ][ ۴۸۲ ][ ۴۸۳ ][ ۴۸۴ ][ ۴۸۵ ][ ۴۸۶ ][ ۴۸۷ ][ ۴۸۸ ][ ۴۸۹ ][ ۴۹۰ ][ ۴۹۱ ][ ۴۹۲ ][ ۴۹۳ ][ ۴۹۴ ][ ۴۹۵ ][ ۴۹۶ ][ ۴۹۷ ][ ۴۹۸ ][ ۴۹۹ ][ ۵۰۰ ][ ۵۰۱ ][ ۵۰۲ ][ ۵۰۳ ][ ۵۰۴ ][ ۵۰۵ ][ ۵۰۶ ][ ۵۰۷ ][ ۵۰۸ ][ ۵۰۹ ][ ۵۱۰ ][ ۵۱۱ ][ ۵۱۲ ][ ۵۱۳ ][ ۵۱۴ ][ ۵۱۵ ][ ۵۱۶ ][ ۵۱۷ ][ ۵۱۸ ][ ۵۱۹ ][ ۵۲۰ ][ ۵۲۱ ][ ۵۲۲ ][ ۵۲۳ ][ ۵۲۴ ][ ۵۲۵ ][ ۵۲۶ ][ ۵۲۷ ][ ۵۲۸ ][ ۵۲۹ ][ ۵۳۰ ][ ۵۳۱ ][ ۵۳۲ ][ ۵۳۳ ][ ۵۳۴ ][ ۵۳۵ ][ ۵۳۶ ][ ۵۳۷ ][ ۵۳۸ ][ ۵۳۹ ][ ۵۴۰ ][ ۵۴۱ ][ ۵۴۲ ][ ۵۴۳ ][ ۵۴۴ ][ ۵۴۵ ][ ۵۴۶ ][ ۵۴۷ ][ ۵۴۸ ][ ۵۴۹ ][ ۵۵۰ ][ ۵۵۱ ][ ۵۵۲ ][ ۵۵۳ ][ ۵۵۴ ][ ۵۵۵ ][ ۵۵۶ ][ ۵۵۷ ][ ۵۵۸ ][ ۵۵۹ ][ ۵۶۰ ][ ۵۶۱ ][ ۵۶۲ ][ ۵۶۳ ][ ۵۶۴ ][ ۵۶۵ ][ ۵۶۶ ][ ۵۶۷ ][ ۵۶۸ ][ ۵۶۹ ][ ۵۷۰ ][ ۵۷۱ ][ ۵۷۲ ][ ۵۷۳ ][ ۵۷۴ ][ ۵۷۵ ][ ۵۷۶ ][ ۵۷۷ ][ ۵۷۸ ][ ۵۷۹ ][ ۵۸۰ ][ ۵۸۱ ][ ۵۸۲ ][ ۵۸۳ ][ ۵۸۴ ][ ۵۸۵ ][ ۵۸۶ ][ ۵۸۷ ][ ۵۸۸ ][ ۵۸۹ ][ ۵۹۰ ][ ۵۹۱ ][ ۵۹۲ ][ ۵۹۳ ][ ۵۹۴ ][ ۵۹۵ ][ ۸۹۹ ][ ۹۰۰ ][ ۹۰۱ ][ ۹۰۲ ][ ۹۰۳ ][ ۹۰۴ ][ ۹۰۵ ][ ۹۰۶ ][ ۹۰۷ ][ ۹۰۸ ][ ۹۰۹ ][ ۹۱۰ ][ ۹۱۱ ][ ۹۱۲ ][ ۹۱۳ ][ ۹۱۴ ][ ۹۱۵ ][ ۹۱۶ ][ ۹۱۷ ][ ۹۱۸ ][ ۹۱۹ ][ ۹۲۰ ][ ۹۲۱ ][ ۹۲۲ ][ ۹۲۳ ][ ۹۲۴ ][ ۹۲۵ ][ ۹۲۶ ][ ۹۲۷ ][ ۹۲۸ ][ ۹۲۹ ][ ۹۳۰ ][ ۹۳۱ ][ ۹۳۲ ][ ۹۳۳ ][ ۹۳۴ ][ ۹۳۵ ][ ۹۳۶ ][ ۹۳۷ ][ ۹۳۸ ][ ۹۳۹ ][ ۹۴۰ ][ ۹۴۱ ][ ۹۴۲ ][ ۹۴۳ ][ ۹۴۴ ][ ۹۴۵ ][ ۹۴۶ ][ ۹۴۷ ][ ۹۴۸ ][ ۹۴۹ ][ ۹۵۰ ][ ۹۵۱ ][ ۹۵۲ ][ ۹۵۳ ][ ۹۵۴ ][ ۹۵۵ ][ ۹۵۶ ][ ۹۵۷ ][ ۹۵۸ ][ ۹۵۹ ][ ۹۶۰ ][ ۹۶۱ ][ ۹۶۲ ][ ۹۶۳ ][ ۹۶۴ ][ ۹۶۵ ][ ۹۶۶ ][ ۹۶۷ ][ ۹۶۸ ][ ۹۶۹ ][ ۹۷۰ ][ ۹۷۱ ][ ۹۷۲ ][ ۹۷۳ ][ ۹۷۴ ][ ۹۷۵ ][ ۹۷۶ ][ ۹۷۷ ][ ۹۷۸ ][ ۹۷۹ ][ ۹۸۰ ][ ۹۸۱ ][ ۹۸۲ ][ ۹۸۳ ][ ۹۸۴ ][ ۹۸۵ ][ ۹۸۶ ][ ۹۸۷ ][ ۹۸۸ ][ ۹۸۹ ][ ۹۹۰ ][ ۹۹۱ ][ ۹۹۲ ][ ۹۹۳ ][ ۹۹۴ ][ ۹۹۵ ][ ۹۹۶ ][ ۹۹۷ ][ ۹۹۸ ][ ۹۹۹ ][ ۱۰۰۰ ][ ۱۰۰۱ ][ ۱۰۰۲ ][ ۱۰۰۳ ][ ۱۰۰۴ ][ ۱۰۰۵ ][ ۱۰۰۶ ][ ۱۰۰۷ ][ ۱۰۰۸ ][ ۱۰۰۹ ][ ۱۰۱۰ ][ ۱۰۱۱ ][ ۱۰۱۲ ][ ۱۰۱۳ ][ ۱۰۱۴ ][ ۱۰۱۵ ][ ۱۰۱۶ ][ ۱۰۱۷ ][ ۱۰۱۸ ][ ۱۰۱۹ ][ ۱۰۲۰ ][ ۱۰۲۱ ][ ۱۰۲۲ ][ ۱۰۲۳ ][ ۱۰۲۴ ][ ۱۰۲۵ ][ ۱۰۲۶ ][ ۱۰۲۷ ][ ۱۰۲۸ ][ ۱۰۲۹ ][ ۱۰۳۰ ][ ۱۰۳۱ ][ ۱۰۳۲ ][ ۱۰۳۳ ][ ۱۰۳۴ ][ ۱۰۳۵ ][ ۱۰۳۶ ][ ۱۰۳۷ ][ ۱۰۳۸ ][ ۱۰۳۹ ][ ۱۰۴۰ ][ ۱۰۴۱ ][ ۱۰۴۲ ][ ۱۰۴۳ ][ ۱۰۴۴ ][ ۱۰۴۵ ][ ۱۰۴۶ ][ ۱۰۴۷ ][ ۱۰۴۸ ][ ۱۰۴۹ ][ ۱۰۵۰ ][ ۱۰۵۱ ][ ۱۰۵۲ ][ ۱۰۵۳ ][ ۱۰۵۴ ][ ۱۰۵۵ ][ ۱۰۵۶ ][ ۱۰۵۷ ][ ۱۰۵۸ ][ ۱۰۵۹ ][ ۱۰۶۰ ][ ۱۰۶۱ ][ ۱۰۶۲ ][ ۱۰۶۳ ][ ۱۰۶۴ ][ ۱۰۶۵ ][ ۱۰۶۶ ][ ۱۰۶۷ ][ ۱۰۶۸ ][ ۱۰۶۹ ][ ۱۰۷۰ ][ ۱۰۷۱ ][ ۱۰۷۲ ][ ۱۰۷۳ ][ ۱۰۷۴ ][ ۱۰۷۵ ][ ۱۰۷۶ ][ ۱۰۷۷ ][ ۱۰۷۸ ][ ۱۰۷۹ ][ ۱۰۸۰ ][ ۱۰۸۱ ][ ۱۰۸۲ ][ ۱۰۸۳ ][ ۱۰۸۴ ][ ۱۰۸۵ ][ ۱۰۸۶ ][ ۱۰۸۷ ][ ۱۰۸۸ ][ ۱۰۸۹ ][ ۱۰۹۰ ][ ۱۰۹۱ ][ ۱۰۹۲ ][ ۱۰۹۳ ][ ۱۰۹۴ ][ ۱۰۹۵ ][ ۱۰۹۶ ][ ۱۰۹۷ ][ ۱۰۹۸ ]
درباره وبلاگ

تيم مشاوران مديريت ايران IranMCT ----------------- http://iranmct.com ---------------- Iran Management Consultants Team
پنل کاربری
نام کاربری :
پسورد :
لینک های تبادلی
فاقد لینک
تبادل لینک اتوماتیک