مشاوره مديريت - آموزش مديريت - آموزش فروشندگي حرفه‌اي
 
نويسندگان
عضویت
نام کاربری :
پسورد :
تکرار پسورد:
ایمیل :
نام اصلی :
آمار
امروز : 3461
دیروز : 16617
افراد آنلاین : 15
همه : 4258997


يكي گفتن و دو تا شنيدن!
 


گوش، پنجرة دانايي است و شنيدن و گوش سپردن، كليد دانش است و راز بينش.
اگر ورودي‌هاي دل و جانمان را بشناسيم و براي هر يك از آنها به اندازة نقش و تأثيري كه دارند، سهمي قائل شويم، «استماع» را بايد مهم بدانيم و آنچه را از اين پنجره به رواق دلمان وارد مي‌شود، هدايت و جهت‌دهي كنيم.
گاهي «حرف زدن»، انسان را از بركات «گوش دادن»، محروم مي‌كند. كسي كه عادت كرده هر جا مي‌نشيند، حرف بزند و «متكلم وحده» باشد، مجالي نمي‌يابد كه از سخن ديگران، بهره ببرد و اصلاً اجازه نمي‌دهد ديگران هم سخني بگويند.
بي‌جهت نيست كه برخي از پيشگامان عرفان و سلوك، به رهپويان تازه پاي اين راه، دستور و برنامة «سكوت» و كم حرفي و كفّ لسان و حفظ زبان مي‌دهند؛ تا هم از عوارض و پيامدهاي سخنان بيهوده يا خطا مصون بمانند و هم فرصتي براي شنيدن حكمت و موعظه از ديگران پيدا كنند.

 از رهنمودهاي امام علي‌عليه‌السلام در اين مورد، يكي اين حديث است:
«هر گاه در خدمت عالمي نشستى، براي شنيدن، بيش از گفتن حريص باش»1!
پرحرفي در محضر دانشمند، او را از گفتن و شخص را از آموختن، باز مي‌دارد؛ زيرا فرد پرحرف، به او فرصت گفتار نمي‌دهد و براي حرّافان پرچانه نيز از دست دادن زمينه‌اي است كه مي‌تواند بهره‌آور و مغتنم باشد؛ اما آنان زمينة بهره‌وري را از بين مي‌برند.
اين كه دو گوش داريم و يك زبان، يعني دو تا بشنويم و يكي بگوييم و بر شنيدن، بيش از گفتن، مشتاق باشيم. اين، خود يك حكمت ناب است؛ به ويژه آن گاه كه در حضور عالمي فرهيخته و استادي دانا و پرمايه باشيم كه لحظه لحظه آن حضور، مي‌تواند پربار و سودمند باشد و اگر به غفلت سپري كنيم، زيان‌بار و ماية خسارت و حسرت خواهد بود.
در سيرة امام علي‌عليه‌السلام آمده است كه وي هر گاه به محضر رسول خداصلي‌الله‌عليه‌وآله مي‌رسيد، اگر آن پيامبر حكيم و رسول حق‌صلي‌الله‌عليه‌وآله، آغاز به سخن مي‌فرمود و كلامي مي‌گفت، امام علي‌عليه‌السلام گوش بود و شنوا و اگر رسول خاتم سكوت مي‌كرد و حرفي نمي‌گفت، امام از او مي‌پرسيد؛ تا از فيضي كه از لبان شيرين پيامبرصلي‌الله‌عليه‌وآله جاري مي‌شد، بهره‌مند شود و از ميوه‌هايي كه از درخت پربار علم نبوي فرو مي‌ريخت، سود جويد.
اين عنايت و توجه، درسي بود كه از محضر پيامبرصلي‌الله‌عليه‌وآله آموخته بود.
رسول خدا‌صلي‌الله‌عليه‌وآله در سخني فرموده است:
«العلم خزائن و مفتاحها السوال2؛
 دانش، گنجينه‌هايي است كه كليد آن پرسش است».
مگر نه اين كه گنج را بايد استخراج كرد و گنجينه را گشود؟
 در مسير آموختن، اصل سؤال و چگونگي سؤال و انگيزه سؤال، نقش مهمي دارد. آن كه نمي‌پرسد، يا از خاصيت معجزه‌گر «پرسيدن» بي‌خبر است يا غرور و تكبر مانع آن مي‌شود و هر كدام كه باشد، نتيجه يكي است و آن هم محروميت. اگر كسي «تواضع پرسيدن» نداشته باشد، همواره در ذلت جهل، باقي مي‌ماند.
نحوة سؤال، در كيفيت جواب هم تأثير دارد؛ زيرا پاسخ، متناسب با پرسش و پرسش‌گر است.
انگيزة پرسيدن نيز بي‌اثر در دريافت پاسخ نيست و گاهي حكمت در آن است كه سؤالي را بي‌جواب بگذارند.
از اين رو، پيشوايان توصيه كرده‌اند كه براي «فهميدن» بپرسيد؛ نه براي آزمودن طرف و محك زدن ميزان علم او!
متواضعانه، دسته كليدي از سؤال‌هاي خوب برداريم و گنجينه علوم و معارف را بگشاييم و از «سؤال» نگريزيم.
حيف است كه دانش فرزانگان در نهان‌خانة سينه‌هايشان مكتوم بماند و تشنگان، محروم بمانند! اين كه از قديم گفته‌اند: «پرسيدن، عيب نيست؛ نداشتن عيب است»، يك كلام حكيمانه و ژرف است و دستاوردهاي خوبي دارد؛ به شرط آن كه پاي خود را روي غرور و نفسانيات خويش بگذاريم و مؤدبانه، از محضر دانا، دانايي بجوييم و از حضور عالم، علم بطلبيم.
بارى... ميان گفتن تا شنيدن، فاصله‌اي است كه بايد آن را با قدم «صبر» و «وقار»، پيمود و بر طغيان نفس بي‌مهار، غلبه يافت.
برخي «شهوت گفتار» دارند و بعضي هم «هنر گوش دادن».
آن كجا و اين كجا؟
 با تور سكوت و استماع، گوهر دانش صيد كنيم و با «خوب گوش دادن»، شكارچي حكمت‌هايي باشيم كه در دل و جان فرزانگان نهفته است.
باز هم تكرار اين كه... يكي گفتن و دو تا شنيدن!

پي‌نوشتها:

1. المحاسن، ج 1، ص 364.
 2. حرافى، تحف‌العقول، ص 51 (كلمات حضرت رسولصلي‌الله‌عليه‌وآله).
 
منبع :

http://noorportal.net/951/1340/1377/34178.aspx


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۰۴:۵۴ ] [ مشاوره مديريت ]

دروغ بيماري فرهنگي و اجتماعي
 
دروغگويي به عنوان يك نابهنجاري اجتماعي هرچند كه از سوي دين، گناه بزرگ دانسته شده است و دروغگويان به عنوان دشمنان خدا شناخته شده اند، با اين همه، دروغگويي به عنوان رفتار اجتماعي، بخشي از رفتارهاي روزمره و زندگي اجتماعي ما را تشكيل مي دهد. شگفت آن كه همه ما مي دانيم دروغ مي گوييم، همه مي دانيم، مردم دروغ مي گويند، همه مي دانند، ما دروغ مي گوييم و بالاخره همه مي دانند همه دروغ مي گويند.
مي گويند كه كورش كبير هزاران سال پيش از خداوند خواست كه ايران زمين را از دو مصيبت بزرگ ايمن بدارد، يكي خشكسالي بود و ديگري دروغ.
دروغگويي به عنوان يك رفتار ناسالم و نابه هنجار، از سوي همه انسان ها در طول تاريخ بشريت ناپسند شمرده مي شود (غافر، آيه 28) ولي در عمل اجتماعي، وفاق اجتماعي بر اين قرار گرفته است كه بي دروغ نمي توان زندگي را پيش برد. دروغ، رفتاري است كه در فرايند كلي رفتار انسان ها ثبت شده، جاافتاده و در شرايط مختلف، با اشخاص مختلف به كار برده مي شود. عمل دروغ را نه تنها در گفتار و نوشتار كه در رفتار و كردار و در فكر و نگاه و سكوت هم مي توان بازشناخت. آنچه درپي مي آيد بازخواني و تحليل اين رفتار زشت اجتماعي است كه با هم آن را ازنظر مي گذرانيم.

توصيف پديده دروغ
 علامه دهخدا در لغت نامه خود دروغ را «سخن ناراست، قول ناحق، خلاف حقيقت، مقابل راست، مقابل صدق» و درنهايت معادل «كذب» مي داند و از صاحب آنندراج مثال «گريه دروغ، اشك دروغ، آه دروغ، وعده دروغ، صبح دروغ» را مي آورد و واژه دروغ را با فعل «گفتن، بستن، پرداختن، زدن، آوردن، يافتن وبركسي فروكوفتن» مي آميزد.
دروغ يك پديده رواني- اجتماعي تازه نيست و با آن كه هيچ گاه از نظر زماني و مكاني داراي كم و كيف يكساني نبوده است، عمر آن شايد به بلنداي عمر زبان و چه بسا به درازاي تاريخ تفكر باشد، به طوري كه مي توان فرض كرد هميشه با انسان اجتماعي، همراه بوده است. (غافر، آيه 28)
در آيات قرآني بيان شده كه نخستين دروغ را ابليس به انسان گفت. ابليس كه خواهان خلافت الهي بر زمين بود، افزون بر اين كه حقيقت را به گونه اي ديگر توصيف كرد تا انگيزه اي براي خوردن آدم از درخت ممنوع شود، با سوگندهاي دروغين خويش، وي را به انجام اين عمل واداشت. خداوند در آيه 20سوره اعراف مي فرمايد: فوسوس لهما الشيطان ليبدي لهما ماو وري عنهما من سوآتهما و قال ما نهاكما ربكما عن هذه الشجره الا ان تكونا ملكين او تكونا من الخالدين؛ پس شيطان آن دو را وسوسه كرد، تا شرمگاهشان را كه از آنها پوشيده بود درنظرشان آشكار كند و گفت: پروردگارتان شما را از اين درخت منع كرد تا مبادا از فرشتگان يا جاودانگان شويد.
همين معنا را خداوند در آيه 120 سوره طه نيز يادآور مي شود كه چگونه ابليس براي رسيدن به مقاصد خويش از دروغ بهره برد و آدم و حوا را فريفت و در دام نقشه شيطاني خويش افكند.

رابطه دروغ با قدرت
 قرآن در تعليل گرايش مردم به اين پديده علل و عوامل چندي را معرفي مي كند. ازجمله عواملي كه قرآن براي دروغگويي بيان مي كند، مسئله ضعف و قدرت است. به اين معنا كه هرگاه رابطه ميان دوطرف، قدرت يكي و ضعف ديگري باشد، شخص ضعيف مي كوشد ضعف و سستي خويش را از راه دروغگويي بپوشاند.
هرچند كه در جامعه اسلامي و نظام ولايي، ميان ولي الامر و امت، رابطه دوسويه تولي وجود دارد و هريك نسبت به ديگري از نوعي ولايت برخوردار مي باشند؛ به گونه اي كه نمي توان مفهوم رابطه قدرت ميان امام و امت را در نظام سياسي اسلام يافت؛ زيرا نظام اسلامي براساس رابطه عزت و ولايت شكل گرفته است كه همواره دوسويه است؛ ولي در همين جامعه، شهرونداني زندگي مي كنند كه به سبب ترس از قدرت، ايمان ظاهري آورده و شرك و كفر خويش را نهان داشته اند. در اين زمان است كه برخي از شهروندان، از ترس آشكار شدن مخالفت هاي سياسي وفرهنگي با نظام ولايي، از ابزار دروغ بهره مي برند.
به سخن ديگر حتي اگر رابطه ميان امت و امام را در نظام اسلامي، براساس نظام تولي بدانيم كه شهروندان به سادگي و آساني سخن حق را مي گويند و مخالفت خويش را در شورا و مشاركت هاي سياسي اعلام مي كنند، ولي در همين جامعه ميان برخي از شهروندان با نظام نوعي اعمال قدرت ملاحظه مي شود كه هرچند از سوي دولت و امام اعمال نمي شود ولي از سوي شهرونداني خاص احساس مي شود. اين شهروندان خاص همان منافقان هستند كه اعمال قدرت را احساس مي كنند و مي كوشند تا به نوعي از آن رهايي يابند.
خداوند درآيه 41 سوره مجادله به اين علت توجه مي دهد و مي فرمايد: الم تر الي الذين تولوا قوماً غضب الله عليهم ما هم منكم ولا منهم ويحلفون علي الكذب و هم يعلمون؛ آيا نديده اي آن كسان را كه با مردمي كه خدا بر آنها خشم گرفته بود، دوستي ورزيدند؟ اينان نه از شمايند و نه از ايشان و خود مي دانند كه بر دروغ سوگند مي خوردند.
در اين آيه ريشه و خاستگاه دروغگويي شماري از شهروندان به نام منافقان تحليل مي شود. اين دسته از شهروندان بر اين باورند كه حقوق ايشان رعايت نمي شود و از اين رو، نمي توانند صادقانه رفتاري را درپيش گيرند كه ارتباط آشكار با دشمنان كشور و دولت اسلامي است. از اين رو، به شيوه نفاق و دروغ رو آورده و براي رهايي از فشار قدرت، به دروغ متوسل مي شوند.
حال در كشورهايي كه استبداد بر آنها حاكم است و همه شهروندان از بيان آشكار حق و درخواست حقوق خويش عاجز و ناتوان هستند و مفهوم دولت به معناي اعمال قدرت مطلق است، به سادگي مي توان دريافت كه چرا شهروندان به سوي دروغ كشيده مي شوند.
بنابراين دروغ و يا صورت هاي تابع آن مي تواند به عنوان عامل گمراه كننده شخصي برضد شخص ديگر وارد عمل شود و حربه اي در دست ظالم (كاسب، توانگر، شوهر نامطمئن، رئيس سختگير) و سلاحي در دست مظلوم (مشتري، مستمند، زن انتقامجو، كارمند، كارمند متقلب) باشد.
بديهي است كه در اين حركت رفت و آمدي، مظلوم با پيشه كردن روش هاي خدعه آميز دفاعي به نوبه خود به موجودي ظالم تبديل خواهد شد
(آل عمران، آيه 49 و انعام ، آيه 12 و 39) كه قرآن از آن به ظلم به نفس نيز ياد كرده و دروغ را از اين لحاظ مذموم و رفتاري ضداخلاقي و هنجاري و گناهي بزرگ شمرده است كه زيانش نخست به خود فرد بازمي گردد. (غافر، آيه 82)
ازنظر قرآن استمرار دروغگويي، آدمي را نه تنها از حالت تعادل بيرون مي برد و شخصيت اجتماعي وي را خدشه دار و اعتماد عمومي را نسبت به وي سلب مي كند، بلكه در بلندمدت موجب مي شود تا شخص به كفر گرايش يافته و از درك حقيقت (جاثيه آيات 7 و 8)، هدايت واقعي (زمر آيه 3)، رستگاري (يونس آيه 96) محروم گردد وگرفتار نفاق در دين شود (توبه آيه 77)
گرفتار شدن در نفاق ديني به معناي آن است كه شخص در يك فرآيند، ماهيت ايماني خويش را از دست مي دهد و نفاق، ماهيت و چهره واقعي وي مي شود. تكرار دروغ و استمرار آن، شخصيت وي را دگرگون مي سازد و توانايي جداسازي حق از باطل را ازدست مي دهد. بسيار ديده شده كه شخص دروغي را چنان تكرار كرده كه خودش آن را باور مي كند. چنين حالتي موجب مي شود كه نسبت به ايمان و احتمال واقعي و حقيقي بودن آن شك و ترديد پيدا كند و باطل را حق بپندارد.
در حوزه عمل سياسي، نفاق ايراني در طول تاريخ به سبب فشار جامعه استبدادي شكل گرفت و به صورت فرهنگ درآمد. يكي از جامعه شناسان در اين باره مي نويسند: «در جامعه سنتي ايران، دولت از جامعه جدا بوده ونه فقط در رأس بلكه در فوق آن قرار داشته؛ درنتيجه- در تحليل نهايي- دولت پايگاه و نقطه اتكاي محكم و مداومي در درون اجتماع نداشته و به همين دليل نيز از نظر طبقات مردم مشروعيت سياسي نداشته و منافع آنان را نمايندگي نمي كرده است. به اين ترتيب، همه حقوق اجتماعي مآلاً در انحصار دولت بود و «حقوقي» كه هر فرد، گروه و طبقه اجتماعي (و حتي كل جامعه) از آن برخوردار بود، اساساً برمبناي اجازه و اراده دولت قرار داشت، يعني در حيطه «امتيازي» بود كه دولت در هر لحظه مي توانسته آن را ملغي كند. يعني قدرت دولت به هيچ سنت، عرف، قرارداد يا قانون مداومي منوط و مشروط نبوده و اين درست معناي عادي واژه استبداد- يعني خودرأيي و خودسري- است» (همايون كاتوزيان، 1372، ص4).

اهداف و انگيزه هاي دروغگويان
 دروغگويان با اهداف و انگيزه هاي چندي، از اين ابزار بهره مي گيرند، برخي براي فريب ديگري از آن استفاده مي كنند كه در آيات 02 سوره اعراف و 120سوره طه بدان اشاره شده است.
برخي ديگر، براي رهايي از فشار قدرت و يا احساس فشار قدرت ظالمانه (گماني كه منافقان درباره دولت ولايي اسلام دارند) به سمت دروغگويي گرايش مي يابند و براين باورند كه مي توانند با دروغگويي، خود را از آسيب هاي احتمالي قدرت و اعمال آن دور نگه دارند. (مجادله آيه 41)
از ديگر اهدافي كه قرآن براي دروغگويي برمي شمارد، پنهان كردن جرم و جنايت است، زيرا شخص از اعمال قانون مي ترسد و مي كوشد تا با نهان كردن جرم خويش از راه دروغگويي از زيربار مجازات، شانه خالي كند. (يوسف آيات 71و 81)
هرچند كه جامعه ايراني براي دروغ، سطوح و درجاتي مشخص مي كند و براساس درصد آسيب ها و زيان هاي فردي و اجتماعي، سطوح چندي براي تحمل آن مي پذيرد ولي بايد گفت از نظر قرآن، دروغ، گناه بزرگ و غيرقابل گذشتي است كه انسان ها بايد از آن دوري كنند. بنياد هر گمراهي بر دروغ است كه آدمي را به سوي همه نابهنجاري ها مي كشاند و در ورطه تباهي و سقوط مي افكند و دوزخ را جايگاه انسان مي سازد.

دروغ، نابودكننده اعتماد اجتماعي
 مهمترين سرمايه حيات فردي و اجتماعي انسان كه موجبات آرامش و آسايش او را فراهم مي آورد، «حس اطمينان و اعتماد» به يكديگر است و در جامعه اي كه چنين احساسي موجود نباشد، هرگز زندگي، گوارا و دلنشين نخواهد بود و دروغ عامل مهمي در ازبين بردن اين سرمايه ارزشمند است. زيرا هنگامي كه آدمي از اطرافيان خود رفتار و سخن توأم با دروغ و ناراستي مي بيند و مي شنود و دروغ آنها برايش برملا مي گردد، ديگر خود را درامنيت و آسايش نمي يابد وهر لحظه و هرآن، انتظار حادثه ناگواري را دارد كه در اثر دروغگويي ديگران روي خواهد داد.
طاهره شيخ الاسلام دراين باره مي نويسد: وقتي دروغ فراوان گفتيم و شنيديم، اعتماد از ميان ما رخت برمي بندد كه به قول سعدي «دروغ گفتن به ضربت ماند كه اگر نيز جراحت درست شود نشان بماند.
يكي را كه عادت بود راستي
 خطايي رود در گذارند از و
 وگر نامور شد به قول دروغ
 دگر راست باور ندارند ازو
 اين عدم اعتما ما را مجبور مي كند كه براي باوراندن حرف هايمان به يكديگر به مبالغه روي آوريم و به اصطلاح از كاه كوه بسازيم و در بسياري از اوقات قسم را پشتوانه آن كنيم؛ قسم هايي چون به جدم، به روح پدرم، به مرگ مادرم، به دوازده امام و چهارده معصوم و...؟
 با نگاهي به زندگي هرروزه خودمان مي توانيم دريابيم كه بيشتر مكالمات روزمره ما به مبالغه
(و در نتيجه نوعي دروغ و يا شبه دروغ) آميخته است. اصطلاحاتي چون «به مرگ بگير تا به تب راضي شود» و يا «از كاه كوه ساختن» و «يك كلاغ و چهل كلاغ» همه به نوعي به ويژگي مبالغه كردن در ميان ما اشاره دارند. خصوصيتي كه تقريباً بر تمامي وجوه زندگي ما از دوستي و مهر تا خشم و نفرتمان سايه افكنده است.
مبالغه در ابراز محبت در جملاتي چون «فدايت شوم، قربانت بروم، قدم بر روي چشم ما بگذاريد و...»، خود را نشان مي دهد درحاليكه مي دانيم كمتر كسي به راستي حاضر است جان خويش را فداي ديگري نمايد. مبالغه در اظهار كوچكي در كلماتي چون: «نوكرم، چاكرم و خاك پايم» خود را نشان مي دهد و مبالغه در نفرت را در عباراتي چون «چشم ديدنت را ندارم، بروي و برنگردي، خفه شوي، به زمين گرم بخوري و بميري» مي توان مشاهده نمود، درحالي كه كمتر كسي حاضر به مرگ شخصي است كه از او كدورتي به دل دارد.
مبالغه در تهديداتمان نسبت به فرزندانمان با عباراتي چون «اگر چنين كني مي كشمت» و يا «اگر پدرت بفهمد مي كشدت» خود را مي نماياند. و مبالغه در واكنش هامان به حوادث بسيار جزئي مانند ريختن كمي آب بر روي فرش يا شكستن يك گلدان سفالي در گفتن «خدا مرگم بدهد» تجلي مي كند و بالاخره عبارت «صدبار گفتم» را نيز زماني استفاده مي كنيم كه حرفي را بيش از يك يا دو بار به كسي زده ايم.
ما آنچنان به گفتن و شنيدن اين مبالغه گوئي ها عادت كرده ايم كه تا حرفها، خواسته ها و حوادث را چند ده يا چند صد برابر نكنيم اموراتمان نمي گذرد. به عنوان مثال اگر سرمان درد مي كند و مي خواهيم در خانه كمي سكوت برقرار باشد، بايد اطرافيان را متقاعد نمائيم كه مغزمان از شدت درد در حال متلاشي شدن است وگرنه كسي به حرف ما توجهي نمي كند.
ريشه اين تكرارها و سوگندها و مبالغه ها را مي بايست در سلب اعتماد اجتماعي و اطميناني جست كه به سبب گسترش فرهنگ دروغ و دروغگويي در جامعه ايراني پديد آمده است. گمان مي كنيم بااين گونه مبالغه ها مي توانيم اطمينان از دست رفته را باز يابيم، در حالي كه خود اين گونه مبالغه به حكم دروغ بودن، بي اعتمادي را تقويت مي كند. (منافقون، آيه 1 و مجادله، آيه 41)

راهكارهاي رهايي از دروغ
 قرآن براي رهايي از اين بيماري نفساني و نابهنجاري اجتماعي، راهكارهايي را بيان داشته كه در اين جا به آن اشاره مي شود.
از آن جايي كه علل و عوامل گرايش به دروغ، وسوسه هاي شيطاني (شعراء آيات 221 و 222) و چيرگي او بر انسان (مجادله آيه 41 و 91)، گناه پيشگي (جاثيه آيات 6 و 7)، مكر زنانه (يوسف آيات 52 و 82)، حسادت (يوسف آيات 9 و 21) ضعف قدرت و نفاق (مجادله آيه 41) مي باشد، بهترين راهكار آن است كه با بازگشت به خدا و ترس از خشم و غضب او، دروغ را به عنوان گناه بزرگ شمرده و از آن پرهيز كنيم.
هشدارهاي خداوند و آگاهي بخشي به عذاب دوزخ (بقره آيات 8 و 01) و افزايش ايمان به خدا (نحل آيه 105) مي تواند زمينه فرهنگي و روحي رهايي از اين بيماري اجتماعي را فراهم آورد.
در حقيقت توجه به زيان هاي بي شمار دروغ در دنيا و آخرت، گامي است كه بايد در وهله نخست برداشت. آدمي به طور فطري، موجودي منفعت طلب است و از ضرر و زيان، گريزان است، به همين دليل اگر در مواردي «دروغ» هم مي گويد، هدفش جلب منفعت و دفع خسران و زيان است. بنابراين اگر شخص به زيان ها و ضررهايي كه از راه دروغگويي وارد مي شود آگاه شود و بداند كه سود دروغگويي بسيار كم تر و ناپايدارتر است، مي توان اميد داشت كه از اين بيماري رهايي يابد.
توجه دادن به فوايد راستگويي و تقويت آن به شكل آموزش هاي علمي و عيني مي تواند جامعه را به سمت و سويي ببرد كه از دروغ بيزاري جويد.

معارف قرآن
 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۰۴:۵۳ ] [ مشاوره مديريت ]

مخاطب شناسي ، نياز پنجم فن بيان

فرايند پيام رساني و انديشه گستري ، بر سه پايه استوار است : پيام ، گيرنده ، ابزار (رسانه) . هر يك از
اين سه عضو ، در وجود و ماهيت دو عضو ديگر ، نقش تعيين كننده دارد ؛ اما نقش
اصلي و كانوني بر عهده مؤلفه دوم ، يعني گيرنده ( مخاطب ) است .


شناخت پيشينه فرهنگي ، اجتماعي و سياسي ، شناخت كمبودها و نيازها ، شناخت آداب و رسوم ملي و محلي ، آگاهي ازمجرد
يا متأهل بودن ، شناخت محيط و مكان زندگي ، شناخت وضعيت اقتصادي و طبقه اجتماعي ، شناخت جنسيت يعني مرد يا زن بودن ،
شناخت گروه سني مانند كودك ، نوجوان ، جوان ، ميانسال و كهنسال ، آشنائي با زبان مخاطبان ، شناخت گرايش ها ، نگرش ها ،
باورها ، وابستگي ها و دلبستگي ها ، شناخت ميزان توانائي فكري و روحي و اندازه دانش و بينش مخاطبان و بسيار شناخت هاي
ديگر و هم چنين شراط روحي ، نوع حساسيت ها و حضور يا عدم حضور عيني مخاطب ، تعيين مي كند كه پيام خودرا در چه سطح
و اندازه اي ، و با چه ابزاري به او انتقال دهيم .


به سخن ديگر ، نخست بايد دانست كه مخاطب كيست ، آنگاه در باره نوع پيام و ابزار كارامد انديشيد و تصميم گرفت . نا آگاهي
از دنياي دروني و پيراموني مخاطب ، سخنرانان را در انتخاب پيام و شيوه هاي پيام رساني به خطا مي اندازد . بنابراين گام نخست ،
شناخت مخاطب است ، يعني آگاهي از نيازها ، علايق ، گرايش ها و نگرش هاي فردي و اجتماعي او .


براي دسترسي به چنين شناخت دشواري ، از يك سو به روانشناسي رشد با رويكرد ديني نيازمنديم ، و از سوي ديگر ، به مطالعات
اجتماعي و پيمايشي ؛ زيرا كنش ها وواكنش هاي گروه هاي انساني ، در روياروئي با پيام ها و آموزه هاي نظري ، به تناسب نظام تعليم
و تربيت و زيستگاه ها و محيط هاي خانوادگي و اجتماعي در اقوام و جوامع مختلف ، متفاوت است .


پديده مخاطب شناسي ، اگر چه بيشتر صبغه جامعه شناختي و گاه روان شناسانه دارد ، اكنون از ضرورت هاي هرگونه فعاليت علمي ،
فرهنگي ، هنري و به ويژه تبليغي است . اهميت و جايگاه مخاطب پژوهي ، چنان است كه همه كارگاه هاي توليدي در همه عرصه هاي
علم و فرهنگ ، هزينه ها و كارافزايي آن را پذيرفته اند . از مراكز مهم نشر گرفته تا سينما گران حرفه اي ، مخاطب محوري و حتي
مخاطب سالاري را ضامن بقاي خود مي شناسند و بدون آن، دست به هيچ كاري نمي زنند .

 


شايد بتوان گفت كه تنها محيط و عرصه اي كه هنوز برنامه مخاطب شناسي را به جدّ دردستور كار خود نگنجانده
و بدان اهتمام در خوري نورزيده است ، حوزه سخنوري ديني است كه اثر گذارترين عرصه براي توليد پيام هائي
با سمت و سوي ديني را در اختياردارد . شگفت آن كه سخنوران ديني ، بيش از هر صنف و گروه و سازمان ديگري ،
نياز به مسئله شناسي و مخاطب پژوهي و نياز سنجي دارند ، زيرا دانش ها و فعاليت هاي ديني به شدت مخاطب
محورند و هر گز قادر به ادامه حيات در خلأ نيستند .


علوم پايه ، مانند فيزيك يا علوم مشابه ، ناظر به مخاطب نيستند و جز كشف و اختراع ، رسالت ديگري براي خود
تعريف نكرده اند ؛ اما دانش ها و معارف ديني ، گستره و شادابي خودرا وامدار مخاطبان اند . هم بدين رواست
كه متون و نصوص ديني ، سرشار از " حروف و ضماير خطاب اند " اعم از خطاب هاي خاص و عام . عباراتي همچون
" يا ايها الذين امنوا " و " يا ايها الناس " عموم مردم را هدف مي گيرند و آماج خطاباتي مانند " يا ايها النبي " ،
" يا موسي " ، افراد خاصي است .


بر سخنوران است كه به درستي بدانند براي كه سخن مي گويند ؟ و روي سخن آنان با چگونه موجودي است ؟
و براي تأثيرگذاري بيشتر ، چه راه هائي را پيش رو دارند ؟ . كم ترين زيان بي ميالاتي در مخاطب شناسي ، ناكامي
در نيل به اهداف است . اما گاه افزون برناكامي و نامرادي ، زيان هاي ديگري را نيز به بار مي آورد كه " نقض غرض "
ازآن جمله است . اگر آن گونه كه بايد سخن بگوئيم ، سخن نگوئيم ، درواقع مخاطب خودرا به گويندگان ديگر – كه
نمي دانيم چه خواهند گفت – حوالت داده ايم .


يافتن موضوعات ابتكاري و جستجوي قالب هاي نو و يافتن زبان هاي منعطف كه قادر به خلق مفاهيم زنده و غير تكراري
باشند ، اكنون ضرورتي گريزناپذيراست . گام نخست آن است كه بپذيريم فرم ها و اشكال ارائه پيام در چند دهه اخير
– به ويژه در محيط هاي عمومي – نيازمند بازنگري هاي عالمانه و نقدهاي بي رحمانه است . وقت آن رسيده است كه
به جد در باره اثرمندي فراورده هاي فرهنگي خود از مسير ايراد نطق و خطابه بينديشيم و توفيقات محدود و منطقه اي
را شاخص ارزيابي هاي كلان نكنيم

 


مقتضاي حال و صناعات خمس


مخاطب شناسي در علوم سنتي ما ، ريشه هاي تنومندي دارد . دور از واقع نيست اگر بگوئيم بخش عمده اي از مباحث
علم " معاني " به اين مهم مي پردازد ؛ آن چنان كه بزرگان و مولفان علوم بلاغي ، گفتن و نوشتن به مقتضاي حال را ،
نيمي از بلاغت دانسته اند :
" علم معاني ، فني است كه به واسطه آن احوال لفظ معلوم مي شود ، از جهت مطابقت با مقتضاي حال . و به عبارت اخري ،
علم معاني عبارت است از شناختن خواص تركيبات انواع كلام از اين جهت كه هر نوع تركيبي مناسب چه مقامي از مقامات
سخن است ، اعم از نظم و نثر و خطابه و سخنراني ... موضوع علم معاني لفظ است از نظر مطابقت با مقتضاي حال و مقام ...
و بالجمله : هر سخن جائي و هر نكته مقامي دارد "
( رجوع كنيد به كتاب معاني و بيان اثر مرحوم جلال الدين همائي ، موسسه نشرهما / 1370 / تهران / ص 87 و 88 و هم چنين
نگاه كنيد كتاب هائي را كه در علم معاني تاليف كرده اند ازجمله مختصرالمعاني ملا سعد تفتازاني و نگاه كنيد مبحث
كتاب شناسي فن بيان در همين تالار را )


دراين علم كهن و سنتي مي آموزيم كه سخن خودرا چگونه پذيرفتني و دلنشين تر كرده ، بر تاثيرآن بيفزائيم . اين فن شريف ،
مي آموزد كه در چه مواقعي به تاكيد سخن گوئيم و چرا گاهي بايد چنان بگوئيم كه شائبه جزم انديشي در كلام ما هويدا نگردد .


راز بسياري از تأكيدات قران ، به كمك قواعد وآموزه هاي اين علم گشوده مي شود و همگي مربوط و متناسب با وضع مخاطب است .
چنين است كه حضرت حافظ ، " معاني " يعني سخن گفتن به مقتضاي حال را مقدمه واجب براي هرگونه بياني مي شمارد :


عشق و شباب و رندي ، مجموعه مراد است
چون جمع شد " معاني " گوي " بيان " توان زد


علامه اقبال لاهوري ( 1937 – 1877 ميلادي ) متفكر بزرگ و نامدار اسلامي نيز سنجش نيكوي عصرحافظ را – كه از پايه هاي مخاطب شناسي
هوشيارانه است – بسي مهم شمرده است :


من فداي آن كه خودرا ديده است
عصرحاضررا نكو سنجيده است


روزگار خودرا نسنجيدن و مخاطب خويش را نشناختن ، قوي ترين حجت عقلي و شرعي و انساني ، براي نگفتن است . آن كه نسنجيده
و نشناخته سخن مي پراكند ، جارا برديگراني كه مردان اين ميدان اند ، تنگ مي كند . چنين كساني ، اگر چه نيات خيردارند و سخن حق
نيز مي گويند ، اما چون نمي دانند كه مقابل آنان چگونه انسان هائي نشسته است ، نه طاعت كه معصيت مي كنند :


خواجه پندارد كه طاعت مي كند
بي خبر ، از معصيت جان مي كند
(مثنوي معنوي ، تصحيح كلاله خاور " رمضاني " ، ص 67 ، س 13 )


مولوي اين گروه را كه رجما بالغيب سخن مي گويند و تير در تاريكي مي اندازند ، به نابيناياني تشبيه مي كند كه با عصاي خود ، چراغ هاي
حبابي را مي شكنند :


ما چو كورانه عصاها مي زنيم
لاجرم قنديل هارا بشكنيم
( مثنوي معنوي ، تصحيح نيكلسون ، دفتر دوم ، بيت 434 )

 


غير از علم معاني كه بخشي از مباحث مخاطب شناسي را بر عهده دارد ، از صناعات خمس در منطق نيز بايد ياد كرد
كه از چشم اندازي ديگر به همين مسئله مي نگرد . فنون پنجگانه منطق صوري از حيث مواد قياس عبارتند از : برهان ،
جدل ، خطابه ، سفسطه و شعر . آنچه متكلم را وادار به توسل به يكي از راه هاي بالا مي كند ، بيش از هر چيز احوال
مخاطب است . اين كه مخاطب ، درچه حال و هوائي است ، تكليف خطيب و متكلم را روشن مي كند ؛ مثلا منكران عنود
و مغرض را نمي توان ازراه برهان تسليم كرد ، و ساده دلان حقيقت جورا از راه خطابه و گاه از مسيرجدل ، آسان تر
مي توان به راه آورد ...
در واقع آنچه منطقيون يونان و در اقتفاي آنان فلاسفه مسلمان ، در ذيل صناعات خمس و مواد قياس گفته اند ، راه هاي
گفت و گو با خصم ( مخالف) است ، و تنوع راه ها و روش هائي كه پيش نهاده اند ، به دليل تنوع مخاطبان و طرف هاي
گفت و گو است .
( رجوع كنيد : محمد خوانساري ، منطق صوري ، ج2 )


مرحوم شهيد مطهري ، به خوبي ارتباط صناعات خمس را با انواع مخاطب نشان داده است :
" ... گاهي هدف ، اقناع ذهن مخاطب است ؛ براي اين كه به كاري وادارشود يا از كاري بازداشته شود . در اين صورت
كافي است كه از امور مظنون و غير قطعي دليل آورده شود ... گاهي هدف استدلال كننده صرفا اين است كه چهره
مطلوب را در آئينه خيال مخاطب ، زيبا يا زشت كند . دراين صورت با پوشاندن جامه هاي زيبا يا زشت خيالي به مطلوب ،
استدلال خودرا زينت مي دهد . و گاهي هدف ، صرفا اشتباه كاري و گمراه كردن مخاطب است . دراين صورت يك امر
غير يقيني را به جاي يقيني ، و يا امر غير مقبول ، و يا يك امر غير ظني را به جاي يك امر ظني به كار مي برد و اشتباه كاري
مي نمايد "
( آشنائي با علوم اسلامي ، مرتضي مطهري ، انتشارات صدرا ، 1366 ، ج 1 ، منطق – فلسفه )

 


مواد قياس در استدلال هاي منطقي ، بايد با نظر به حال مخاطب گزينش شود ؛ چنان كه قران گرامي نيز با گروه كافران
به همان زبان و روش سخن نمي گويد كه با اهل كتاب محاجّه مي كند . آنگاه كه روي سخن با منافقان دارد ، زباني درشتناك
و سرشار از تهديد و ارعاب را به كار مي گيرد ؛ اما وقتي از بهشتيان مي گويد ، حرير كلماتش روح را مي نوازد . آيا جز وضع
روحي و ميزان رسوخ باورهاي الهي در دل مخاطبان ، مي توان دليلي ديگر بر تفاوت زبان سوره هاي مكي و مدني به ميان آورد ؟
تفاوت لحن و زبان و طول جملات در سوره هاي مكي با آن چه در آيات مدني به چشم مي آيد ، كاملا با نوع و مقدار و وضعيت
روحي مخاطبان ، تناسب دارد . بدين رو است كه يكي از راه هاي تميز آيات مكي از نزولات مدني ، توجه به زبان آن ها است .
زبان اين دو گروه از آيات ، حاكي از حضور دو نوع مخاطب در دو مرحله از حيات اجتماعي اسلام است .


تعدد و تنوع روش در مواجهه با مخاطب ، قران را كتابي جامع و نافذ كرده است . توجه به روش تدريجي تحريم شراب و ربا
در قران ، قدرت مخاطب شناسي و مخاطب آفريني اين كتاب آسماني را به خوبي نشان مي دهد .
اين كتاب بزرگ ، از پيروان خود نيز خواسته است كه در گفت و گو با ديگران ، به يك راه و روش ، بسنده نكنند . در سوره نحل ،
سه گونه فهم يكديگر و گفت و گورا پيش مي نهد :
ادع الي سبيل ربك بالحكمة والموعظة و جادلهم بالتي هي احسن انّ ربك اعلم بمن ضلّ عن سبيله و هو اعلم بالمهتدين
( سوره نحل ، آيه 125 )
به راه پروردگارت با حكمت و پندهاي پسنديده فراخوان ، و با آنان به شيوه اي كه بهتر است ، مجادله ( و مقابله ) كن ؛ چرا كه
پروردگارت داناتر است كه چه كساني از راه او به در افتاده اند و هم او به رهيافتگان داناتر است 


افزون بر اين ، قران كريم در قالب " قول " هاي فراواني با مومنان سخن گفته است . برخي از " قول " هائي كه در قران
از آن ها نام برده شده است ، عبارتند از :
1 – قول معروف 2 – قول ميسور 3 – قول بليغ 4 – قول سديد 5 - قول حسن 6 – قول لين 7 – قول كريم


گونه شناسي مخاطب


بلوك بندي و تفكيك مخاطبان بر اساس گرايش ها ، رسوبات فرهنگي و ميزان باورمندي آنان به آنچه موضوع گفتار
ما است ، بسيار ضروري است . چنين تقسيماتي اين امكان را فراهم مي كند كه خطيب از راه هاي نزديك تر و مقبول تري
به مقصد خود برسد . اگر تنوع انسان ها در قد و رنگ و وزن ، پوشش هاي مختلفي را براي آنان تقاضا مي كند ، تكثر خواسته
يا ناخواسته در ميان مخاطبان ، مقتضي گويش هاي مربوط تري است .


همه مي دانيم كه هركه را سروكار با كودكان است ، بايد زبان كودكي بگشايد ؛ اما آيا فقط كودكان را زبان ويژه است ؟
سخن گفتن با هر يك از طبقات اجتماعي را آدابي است كه بايد بدان آشنا بود . عامه را زباني است و فرزانگان را زباني ديگر .
انكار نبايد كرد كه جامعه دچار كثرت است ؛ و آن كه نبيند اين كثرت را درس وحدت نيز نمي تواند داد . اگر شهرونداني را كه
در سال هاي اخير ، جذب گروه هاي " ذن " ، " مدي تيشن " ، " يوگا " و مشابه آن ها شده اند با كساني كه در مناطق سنتي تر
هم چنان آرامش خودرا در توسل به امام زاده هاي مقدس مي جويند ، بسنجيم ، طيفي فوق العاده نا همگون و ناموزوني را خواهيم
ديد كه فرايند تبليغ و عرضه فراورده هاي فرهنگي را گرفتار پيچيدگي هاي خاص خود مي كند . امروز انتقال انديشه به اندازه
– بلكه بيش تر از آن – توليد ، نيازمند فراست و هوشمندي است و رعايت تناسب هاي سنجيده را ضروري مي كند .
" رجوع كنيد : محمد رضا رضائي بايندر ، مخاطب مفهومي پيچيده و در عين حال ساده ، مجله سروش ، ش 990 و علي اصغر محكي ،
مخاطب شناسي ، مجله پژوهش و سنجش ، شماره 26 "


يكي از پيران طريقت ، برخي گونه هاي مخاطب را چنين مي شناساند :


" هر نوشته اي مخاطبي دارد . اين مخاطب ، ممكن است بالفعل و حاضر و موجود و معين ، يا بالقوه و غايب و فرضي و نا معين باشد .
مخاطب گاهي يك تن است (نامه دوستانه) گاهي چند تن ( گزارش) گاهي گروه يا جماعتي ( رساله ، سخنراني علمي) يا انبوهي از
خلق ( رمان ، نمايشنامه ) و حتي همه افراد يك نسل ( اعلاميه حقوق بشر) . و هرقدر شمار مخاطبان و پراكندگي آنان از جهت
خصلت ها و علايق فردي و اجتماعي بيشتر باشد ، ابلاغ پيام فراخور حال ، دشوارتر است .


اگر نويسنده براي فرد يا افرادي مي نويسد كه به سطح و زمينه فرهنگي و ذهنيت آنان آشنائي دارد ، از پيش مي داند چه بگويد
و چه نگويد يا نيازي نيست كه بگويد . اما اگر مخاطب ، گروهي نا متجانس باشد ، نويسنده ناگزير بايد نيازها و توقعات افراد
آن را حدس بزند و حدي اختيار كند كه هم جوابگو و هم اززياده گوئي پاك باشد .


اگر روي سخن با جمعي از متخصصان است ، مي توان زبان حرفه اي به كار برد ؛ و اگر با طايفه اي از متفننان است بايد الفاظ فني را
تا مي توان به نوشته راه نداد و اگر از كاربرد اصطلاحات گريزي نباشد ، به روشني آن هارا شناساند . باري نويسنده همواره بايد
مخاطبي حقيقي يا فرضي در مد نظر گيرد و به مقتضاي احوال او مواد و مطالب و ساخت و زبان و واژگان نوشته خودرا اختيار كند . "
( احمد سميعي گيلاني ، آئين نگارش ، مركز نشردانشگاهي ، چاپ ششم ، 1374 ، ص 12 و 13 )

 


آنان كه در پي بهترين آئين براي پيام خود هستند ، گريزي از مخاطب شناسي ندارند و در اين شناسائي ، توجه به نكات
زير خالي از لطف و فايده نخواهد بود :


1 – مخاطب سالاري يا مخاطب مداري ؟


دوگونه افراط ، مخاطب محوري را تهديد مي كند : نخست ايده آل انديشي بي پشتوانه است كه به مخاطب گريزي
مي انجامد . و ديگري ، تأكيد بيش از حد نياز و ضرورت بر واقعيت هاي موقت . چنانچه در خلق آثار علمي و ترويجي
در سخنراني ها ، نمونه هاي خاصي از مخاطبان را درنظرگيريم ، در ورطه خام انديشي هاي مزمن گرفتار آمده ايم .


بسياري از مؤلفان و گويندگان ، همسوترين مخاطبان را پيش ديد خود مي آورند ، و اين احتمال را از ياد مي برند كه شمار
كثيري از خوانندگان يا شنوندگان يا بينندگانشان ، چندان مايل به همدلي و همسوئي با آنان نيستند . نويسنده يا خطيب و ناطق
هوشمند ، هماره خودرا در مواجهه با كساني مي بيند كه بنا بر مخالفت و نپذيرفتن دارند . آنگاه كه خودرا رودرروي مخالف
يا موافق نا مطمئن ببينيم ، دقت بيشتري در نحوه بيان و نوع استدلال هاي خود مي كنيم .
( شهيد مرتضي مطهري در كتاب " پيرامون انقلاب اسلامي " ، درباره توجه به انديشه ها و گرايش هاي مخالفان ، بسيار عالمانه
و دلسوزانه سخن گفته است .)


به لحاظ روانشناسي سخن ، نهج البلاغه نمونه بسيار موفق و هوشمندانه گفت و گو با مردمي است كه موافق مي نمايند ، اما به واقع
همدل نيستند . اميرالمومنين عليه السلام در خطبه هاي شريفش بيش از نامه ها ، نظر به اينگونه مخاطبان دارد . بيان جذاب و استفاده
از بسياري مقبولات انساني همراه با استناد به قواعد شرعي و اجتماعي آن روز نومسلمانان ، سخن اورا براي هر مخالفي ، تبديل به
حجت هاي قاطع مي كرد . اما همو (ع) آنگاه كه قلم بر مي داشت و نامه مي نوشت ، اندكي درروش خود تغيير مي داد ؛ زيرا مخاطبان
نامه هاي آن مرد بزرگ تاريخ بشر ، بيشتر كساني بودند كه موضعي روشن و قاطع ( در موافقت يا مخالفت ) درباره او داشتند .
بدين رو در نامه ها ، بيش از خطبه ها ، فرمان مي دهد و حكم مي كند و به مسائل جزئي تر مي پردازد . وقتي مخاطب ، همدلي و
همسوئي بيشتري داشته باشد ، نياز كمتري به استدلال هاي دقيق و پي درپي است .


هوشمندي و اصول اوليه روانشناسي ، اقتضا مي كند مخاطب را نه موافق كامل و نه مخالف مغرض فرض كنيم . همه بار محتوائي پيام
و سمت و سوي آن را نبايد بر اساس توقعات و گرايش هاي مخاطب برگزيد ( مخاطب سالاري ) ؛ و نيز نبايد چنان بود كه گوئي براي
خود و چند تن از نزديكان و همدلان خود سخن مي گوئيم يا قلم مي زنيم ( مخاطب ناشناسي ) . مخاطب سالاران ، آن چنان سخن مي گويند
كه گوئي جز پسند و ارضاي تمنيات مخاطب ، دغدغه و رسالتي ديگر براي خود نمي شناسند .


در برابر آنان ، مخاطب گريزان قرار دارند كه كمترين توجه و عنايتي به روحيات و ميزان انعطاف گيرنده پيام ندارند . اينان ، مصداق
كساني هستند كه شاعر تمسخرشان كرده است : خودگوئي و خود خندي ! عجب مرد هنرمندي !


برخي نيز جز جلب شنونده ، به هيچ چيز ديگر دلمشغول نيستند . سخنراني هائي با موضوعات ومحتواهاي عامه پسند و سرشار از
جذابيت هاي بي محتوا ، دست پخت اين گروه سود جو است . در سال هاي اخير بازار سخن ، آكنده از سخنراني هائي شده است كه
جز سوء استفاده از رگ خواب شنوندگان ، نام ديگري نمي توان براي آن ها يافت ؛ مانند آنچه در باره خوشبختي و سلامت و خوابگزاري
و توفيقات شغلي از راه هاي ميانبر و غير علمي بيان مي شود .


آري ، ميزان مخاطب بيني ، در همه سخنراني ها نمي تواند به يك اندازه باشد . هرچه غلظت تبليغي وترويجي
سخنراني ها بالاتر باشد ، لازم است كه توجه بيشتري به مخاطب مبذول گردد .

 


2 . مخاطب ، معجوني است از عقل و قلب


سخنراني هاي ديني ، افزون بر جنبه توصيفي ، بالطبع ارزش گرائي نيز مي كنند ؛ بدين رو علاوه بر مغزها ، قلب هارا
نيز نشانه گرفته اند .
قلب ها ، قواعد خودرا دارند و بر خلاف مغزها چندان پيش بيني پذير و قابل يكسان سازي نيستند . آن ها كمتر تن به
بخشنامه هاي دستوري يا حتي منطقي مي دهند . هر مغزي را با چند استدلال مي توان تسليم كرد ؛ اما لشكر براهين را
به قلعه قلب ها راهي نيست . روح آدميان ، آماده گره خوردن (اعتقاد) با هر باوري است كه به نوعي با حقيقت آميخته است ؛
اگر چه به نظر استدلال پذير يا خرد آلود نيايد .


فرق است ميان معتقد شدن و متقاعد گشتن . اولي ، نصيب قلب است و دومي ، بهره عقل . به سخن ديگر ، مغز را بايد متقاعد
كرد و قلب را معتقد .
بنابراين ، بر سخنوران فرض است كه مخاطب خودرا معجوني از گرايش هاي قلبي و كنش هاي مغزي بدانند و يكي را فداي ديگري
نكنند . اقتضاي مغز ، غير از تقاضاي قلب است و هردو بخش هائي از وجود انسان را تسخير كرده اند . قلب ، كانون عواطف و
مركز گرايش هاي ناخود آگاه است ؛ اما مغز ، قرارگاه انديشه ها و كنش هاي خودآگاه .


پاره اي از خطابه ها و نوشته ها و برنامه هاي سمعي و بصري ، يكي از اين دورا مي بينند و ديگري را از ياد مي برند . گاه چنان
احساس گرائي مي كنند كه گوئي مخاطب آنان سراپا قلب است . گاه نيز چندان بر طبل استلال هاي ريز و درشت مي كوبد كه
گويا عقل محض را خطاب مي كنند ! سخنوراني توفيق مندند كه سخنان آنان سهم همه وجوه و شئون آدمي را مي پردازد .


گوشم شنيد قصه ايمان و مست شد
كو سهم چشم ؟ صورت ايمانم آرزوست
( ديوان شمس )


قران گرامي ، خبر مي دهد كه با " ذكرالله " قلب ها به لرزه در مي آيند و از خود واكنش نشان مي دهند : انما المومنون الذين
اذا ذكرالله وجلت قلوبهم و اذا تليت عليهم آياته زادتهم ايمانا و علي ربهم يتوكلون
(سوره انفال ، آيه 2 و نيز ر.ك : حج ، آيه 32 )
" مومنان همان كساني هستند كه چون ياد خدا به ميان آيد ، دل هايشان ترسان شود و چون آيات اورا برايشان بخوانند برايمانشان ،
بيفزايد و برپرورگارشان توكل كنند "


بنابراين هنگام فرود آيات و يادكرد خدا ، واكنش نخست را قلب ها از خود نشان مي دهند ؛ اما همين قران كه برقلب ها فرود
آمده است ، درآيات بسياري مخاطب خودرا عقل و مغز مي انگارد .


آري ، در سخنراني هاي علمي محض ، نمي توان عاطفه گرائي كرد و قلب مخاطب را در كانون خطابات قرار داد ، همچنان كه در
بيانات احساسي و شاعرانه ، نبايد ميدان را به براهين عقلي و استدلال هاي خشك سپرد . در عين حال نبايد از ياد برد كه درعين
خردورزي نيز مي توان از چاشني هاي قلب پسند استفاده كرد ؛ چنان كه در حين گفت و گو با قلب ها نيز نبايد از ياد برد كه
مغز و عقل مخاطب نيز حضور دارد و نظارت مي كند .

 


3 . روش مخاطب شناسان


غيرازتوجه به همه وجوه انسان (قلب ، مغز ...) و پرهيز از مخاطب سالاري ، روش ها و توجهات ديگري را نيز درآثار
كساني كه مخاطبان خودرا مي شناسند ، ديده مي شود . برخي از اين توجهات ظريف و مهم را درزير به اجمال نام مي بريم :


3 – 1 . پرهيختن از تكرار :


دوباره گوئي هاي غير ضرور ، از متانت و تآثير گذاري مي كاهد . تكرار و دوباره گوئي ، دست كم دو معنا دارد : سخنران يا
نويسنده ، گاهي حرف خودرا تكرار مي كند و گاهي حرف ديگران را .
سوگمندانه بايد پذيرفت كه مكررگوئي ، طبيعت ما شده است ؛ و چون خودرا موظف به گفتن و نوشتن مي دانيم ، دائما مي گوئيم
و مي نويسيم ، بدون اين كه بينديشيم متاع ما چقدر تازگي و بكارت دارد . حتي گاه در شيوه ارائه نيز نوآوري نداريم ؛ يعني هم در فرم
و قالب و هم محتوا ، مكررات را تكرار مي كنيم . از قديم گفته اند كه " نو" ، كهنه را دل آزار مي كند .


فسانه گشت و كهن شد حديث اسكندر
سخن ، نو آر كه نورا حلاوتي است دگر


نوآوري مي تواند در محتوا باشد ( نظريه پردازي ) و يا در فرم و قالب ؛ و يا درهردو . اما خالي بودن هردو از تازگي و نو آوري ،
معنائي جز تكرار و بيهودگي ندارد . اگر در معنا نوآوري نيست ، به حتم و به ضرورت ، بايد در " طرز " باشد :


گر متاع سخن امروز كساد است كليم
تازه كن " طرز" كه در چشم خريدار آيد
( ديوان كليم كاشاني ، انتشارات زرين ، 1362 ، ص 210 )


برخي قاعده " كوشش بيهوده به از خفتگي " را بهانه كرده ، هر مكرري را در تكراري ترين قالب ها ارائه مي كنند ؛ غافل از اين
كه گاهي خفتگي ، بسيار مفيد تر از كوشش هاي بيهوده است .


بزرگان و پيشينيان ما ، تكرار سخنان ديگران را از انواع قبايح مي دانستند و تا آن جا كه در توان و امكان داشتند ، مي كوشيدند يا
سخني نگويند و يا با هر گفته و نوشته ، كاروان علم و معرفت را گامي به جلو برند .


پرگوئي و پرنويسي ، نه فضيلت است و نه كسي را سزاوار تكريم مي كند ؛ بلكه موجب نشنيدن و نخواندن مي شود . هرچه را
كه بسيار بگوئيم و بنويسيم ، ديگر شنيده و خوانده نمي شود .
مخاطب شناسان فرهيخته ، نه تنها مي دانند كه چه بگويند ، نيز مي دانند كه چگونه و چقدر و چرا بگويند . ازآن مهم تر اين كه
مي دانند چه را نگويند . بدين رو است كه " سارتر" گفته است ادبيات ، هنر كنار گذاشتن است
( ر.ك : بابك احمدي ، سارتر كه مي نوشت ، نشرمركز )

 


3 – 2 . تفكيك خواننده از شنونده :


يكي از نكات مهم در مخاطب شناسي ، فرق گذاشتن بين شنونده و خواننده است . از آن جا كه بسياري از نويسندگان ،
اهل خطابه و سخنراني و تدريس نيز هستند ، گاه خواننده را مانند شنونده يا برعكس ، تلقي مي كنند .
در واقع تفاوت شنونده با خواننده است كه وظيفه خطيب را غير از تعهد نويسنده مي كند . يك مخاطب ، ازآن جهت كه
شنونده است ، توقعاتي دارد و همو اگر در مقام مطالعه باشد ، مطالبات ديگري دارد .


نويسنده نمي تواند از خطيب تقليد كند ؛ زيرا خواننده غير از شنونده است . خواننده بيشتر دوست دارد كه مجاب شود
و كمتر در پي آن است كه از طريق نوشته اي ، بر اقناع خود بيفزايد مگر آن كه نويسنده كار خطيب را كرده باشد و خواننده
در واقع شنونده اي باشد كه كلمات را اگرچه مي خواند ، ولي مي شنود .
خواننده ، فرصت بيشتري براي تمركز ووارسي جملات و تآمل در عبارات دارد . از اين رو نويسندگان مي توانند با خيال راحت از پي هم
آوردن جملات كاملا مترادف و هم مفهوم ، پرهيز كنند .


جمله ( كار پيامبرصلي الله عليه وآله حيرت آور و شگفت انگيز بود ) اگر نوشته هم شود ، بيشتر شنيداري است تا نوشتاري ؛ زيرا در او
دو كلمه كاملا هم معنا ، به هم عطف شده اند . شنونده به اين گونه عطف ها احتياج دارد ، چون دراين فرصت كه دو كلمه كاملا
مترادف كنار هم آمده اند ، مي تواند خودرا با گوينده هماهنگ كند ولي آيا براي خواننده يكي از آن دو ( حيرت آور و شگفت انگيز )
كافي نيست ؟ نويسنده اي كه مي نويسد : " كار پيامبر(ص) حيرت آور و بي نقص بود ) دو مفهوم را القا كرده است و خواننده اين
فرصت را دارد كه در باره هريك ، جداگانه بينديشد و يا اثر بپذيرد . زيرا سرعت پيشروي در نوشته ، به اراده خواننده است .
اما در خطابه ، اين شتاب را گوينده تعيين مي كند و او نيز از پي هم آوردن كلمات گزيري ندارد . پس اگر جائي چند كلمه كاملا
مترادف را كنارهم بنشانند ، در واقع به شنونده خود فرصت داده اند كه اندكي بياسايد و براي انديشيدن ، مجال كافي داشته باشد .
اين تفاوت در عطف جملات هم معنا نيز گفتني است . بدين ترتيب ، نويسنده اي كه از يك لفظ به لفظي با همان بار معنائي مي غلتد ،
خواننده را شنونده يافته و خودرا گوينده .


شنوندگان ، غير از گوينده و سخن هاي او ، از توجه به امور ديگر ناگزيرند : فضا ، افراد ، حاضران ، دروديوار ، حوادث
حين سخنراني و ... توجه و تمركز شنونده را بين خود تقسيم مي كنند . اما نويسنده بايد بنارا برآن بگذارد كه با مخاطبي
شش دانگ روبه رواست . به همين دليل ، در استفاده از كلمات و جملات بايد دقت ووسواس بيشتري داشته باشد .
بداند نوشته او در ترازوهاي دقيق تر و حساس تري سنجيده مي شود و هجوم نكته ها و خرده گيري ها به سوي او بيشتر است .


نويسندگان اين امتياز و امكان را دارند كه مخاطبان يكدست تري داشته باشند . كتاب يا مقاله آنان ، تنها دردستاني قرار مي گيرد
كه از پيش مي دانند درپي چه موضوعي و در چه سطحي هستند . اما مستمعان ، اين يكدستي را ندارند .


كساني هستند كه براي ثواب پاي منبري مي نشينند و كساني هم هستند كه جز ثواب به امور ديگري نيز مي انديشند . مستمعان ،
گوناگوني بيشتري دارند و اين وظيفه گوينده را دشوار مي كند . اما نويسنده با خيال آسوده ازپيش خوانندگان خودرا تعيين
كرده است و براي همانان مي نويسد . از اين رو ، غثّ و سميني كه در سخن پذيرفته است ، چندان در نوشته توجيه ندارد .


هم چنين شنونده نياز بيشتري به چاشني هاي رنگارنگ و با طعم هاي مختلف دارد . اين نياز در خواننده نيز وجوددارد اما نويسنده را
ملزم نمي كند كه آن قدر بر چاشني بيفزايد كه اصل سخن او ميان آن ها گم شود . بسياري از شنوندگان را همان چاشني ها به پاي
خطابه اي مي كشاند ، اما سطح توقع خواننده – ازآن جهت كه خواننده است – در فرازي است كه مواد اصلي را بيش از چاشني هاي
آن طالب است .


ازاين رو ، هنر سخنوري در بسياري از شاخه ها با هنر نويسندگي متفاوت مي شود . غدائي كه در مطبخ گفتار پرورده مي شود ،
بايد آكنده از ادويه و افزودني هاي مجاز باشد ، اما در نوشته علي القاعده به اين مقدار افزودن ها نياز نيست . نويسنده مي تواند
و بلكه وظيفه دارد گاه گاهي تغييري در ذائقه خواننده خود بدهد ولي اين تغييرذائقه ها نبايد آنقدر باشد كه خواننده را به شنونده
و نويسنده را به گوينده تبديل كند .


3 – 3 . سادگي و بي پيرايگي


قران مجيد درآيات بسياري بر " مبين " و " عربي " بودن خود تأكيد فرموده است ( ر. ك : سوره نحل ، آيه 103 و سوره يوسف ،
آيه 2 و سوره فصلت ، آيه 3 و ... ) مبين يعني آشكار كننده و عربي يعني روشن و روان . مي سزد كه پيروان اين كتاب الهي نيز
از هرگونه گنگي و ابهام در خطابات گفتاري يا نوشتاري خويش بپرهيزند . مفاهيم به اندازه اي كه در ذهن گوينده آن ها روشن
و بي گير و گره است ، براي شنونده آن ها نيز روشني و آشكارائي دارد .


آن چه را كه خواننده يا شنونده ، قادر به فهم آسان آن نيست ، به حتم براي نويسنده يا گوينده آن نيز گنگ و پيچيده بوده است .
سادگي در گفتار و نوشتار ، فضيلتي است كه هيچ آرايه ديگري ، قادر به جانشيني آن نيست .


3 – 4 . روز آمدي در زبان و نگاه :


سخنوران عرصه هاي علمي ، بايد به زباني سخن گويند كه نه ازآن بوي كهنگي و اندراس به مشام مخاطب برسد و نه بيش از
اندازه شيك و رسمي باشد . مناسب ترين زبان براي گفتارها و نوشتارهاي تعليمي ، زبان معيار است كه در متون مربوط به تفصيل
در باره آن نظريه پردازي شده است
( ر.ك : مجله حوزه و پژوهش ، > ، شماره 23 و 24 )


زبان معيار اعم از گفتاري و نوشتاري ، فاصله ميان فرستنده پيام را با گيرنده آن كم مي كند . هرگونه انحراف ازاين زبان ، كناره گيري
از مخاطبان عام است . زبان معيار ، زبان عمومي فرهيختگان و تحصيل كردگان و متون آموزشي در مراكز سراسري است و مهم ترين
ويژگي هاي آن عبارتند از : ساده گرائي ، اعتدال ، جمع گرائي ، ادبيات گريزي ، زبان محوري ، محتوا مداري و مخاطب بيني .
درباره هريك ازاين شاخصه ها بسيار سخن گفته اند و در جاي خود نوشته اند
( ر. ك : يحيي مدرسي ، درآمدي بر جامعه شناسي زبان ، تهران ، موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي ، 1368 )
اما آنچه بيش از همه بايد در نظر باشد ، رعايت استانداردهاي واژگاني و مهندسي جملات است . اين دو ، بيش از همه در معيار بودن
يا نبودن زبان ، تأثير دارد .


براي دستيابي به چنين استانداردهائي لازم است همه آنان كه دستي در آفرينش هاي قلمي و گفتاري دارند ، آثار معاصران و فرزانگان
عصر خودرا بخوانند . به ويژه با شعر نو و آفرينش هاي ادبي آشنائي داشته باشند . بيگانگي از اين گونه آثار ، زبان گويندگان و نويسندگان
را كهنه و بالطبع ، عاري از جذابيت مي كند .


درپايان ، داستاني را از مثنوي مولوي نقل مي كنيم تا آشكار شود كه مخاطب ناشناسي چگونه آفتي است و چرا بايد ازآن هراسيد .
مولوي در دفتر نخست مثنوي ، داستان مرد ناشنوائي را نقل مي كند كه به عيادت همسايه رنجور و بيمار خود رفته بود . او چون
خود مي دانست كه نمي شنود و نيز مي دانست كه بيماران قادر به سخن گفتن با صداي بلند نيستند ، نخست از عيادت همسايه
منصرف شد ؛ اما سپس ترفندي انديشيد و عزم خودرا به رفتن جزم كرد . در تخيل خود مكالمه اي را تصور كرد و با خود گفت :
وقتي حالش را مي پرسم ، به حتم او خواهد گفت بهترم . دراينجا من مي گويم الهي شكر . سپس خواهم پرسيد غذا چه مي خوري ؟
او خواهد گفت آش يا چيزي ماند آن . من در جوابش مي گويم نوش جان . در پايان مي پرسم كدامين طبيب بربالين تو مي آيد ؟
بي شك نام پزشك حاذقي را خواهد آورد و من بي درنگ مي گويم : قدمش نيكو است و بربالين هركس آمده است كارخودرا
نيكو انجام داده است .


مرد كر با اين جوابات قياسي ، راهي خانه همسايه شد و شروع به احوال پرسي كرد ؛ اما گويا پاسخ ها نه آن بودند كه او قياس
كرده بود .


گفت چوني ؟ گفت مُردم ، گفت شكر !
شد ازين رنجور ، پرآزار و نُِِكر
بعد ازآن گفتش چه خوردي ؟ گفت زهر !
گفت نوشت ! صحه افزون گشت قهر !
بعد از آن گفت از طبيبان كيست او
كو همي آيد به چاره پيش تو ؟
گفت عزرائيل مي آيد ، برو
گفت پايش بس مبارك ، شاد شو !
(مثنوي معنوي ، نيكلسون ، دفتر اول ، ابيات 3370 – 3374 )


اين چنين بود كه مراسم عيادت ، تبديل به كارزاري ميان آن دو همسايه شد .
بپذيريم كه بسياري از توليدات فرهنگي و علمي ما چه در گفتار و چه در نوشتار در جامعه كنوني ما برهمين منوال است ؛
زيرا برخي سخنوران و نويسندگان ، به درستي از واكنش ها و رفتار مخاطبان خود خبر ندارند و آن هارا منطور نمي كنند . بدين رو
دلمشغولي ها و پاسخگوئي آنان بر تصورات و قياسات خام استوار است . گفتار يا نوشتار مخاطب ناشناسان ، فرجامي نيكوتر
از عيادت ناشنوايان ندارد .


چون عيادت ، بهر دل آرامي است
اين عيادت نيست ، دشمن كامي است


بنابراين و خلاصه : استعداد جبلي ، تجربه ، آگاهي هاي عمومي ، تخصص در موضوع سخنراني و آشنائي روان شناختي با مخاطب ،
شروط لازم براي ايراد خطابه هاي برتر و شنيدني است . فقدان هريك از اين پايه ها ، سخنراني را به آسيب هاي جدي و چاره
نا پذير دچار مي كند . ذوق را مي توان افزود ، تجربه مولود تمرين هاي بسيار خطابه و تأمل در سخنراني هاي ديگران است ،
آگاهي هاي متنوع علمي ، از رهگذر كتاب خواني و تنوع مطالعاتي حاصل مي آيد ، تخصص را بايد از درس و كلاس و استاد و تحصيلات
منظم فراگرفت و مخاطب شناسي از رهگذر قابليت هاي فكر و هوشمندي هاي اجتماعي دست يافتني است .

با استفاده از نوشته هاي استاد رضا بابائي

با تصرف


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۰۴:۵۲ ] [ مشاوره مديريت ]
دروغ
 

تعريف دروغ
دروغ و واژه هاى معادل آن در زبان عربى، از قبيل «كذب» «افتراء)
[1] و «افك)
[2]، به معناى خبر مخالف با واقع به كار مى‏روند. دروغ در اصطلاح دانشمندان اخلاق و فقيهان و نزد عرف نيز به همين معنا است. راستى و صدق نيز كه نقطه‏اى مقابل دروغ است به خبر مطابق با واقع تعريف شده است.
توجه به اين نكته اهميت دارد كه «صدق و كذب» در اصل، صفات خبر هستند؛ از همين رو، گوينده خبر به اعتبار خبرهايش، به صفت دروغگويى يا راستگويى متصف مى‏شود. آن گاه كه فردى خبر مى‏دهد، چنانچه خبرش مطابق با واقع باشد، صادق، و اگر خبرش با واقع مخالف باشد، كاذب و دروغگو خوانده مى‏شود؛ بنابراين، راست و دروغ صفاتى هستند كه،
اولا: ً و بالذات
[3] به خبر مربوطند،
ثانياً: و بالعرض
[4] با توجه به خبر، به گوينده خبر نسبت داده مى‏شوند.

اقسام دروغ:
دانشمندان اخلاق و فقيهان با ديد خاص دانش مربوط به خود، دروغ را به اقسامى تقسيم كرده‏اند. فقيهان به ظاهر رفتار نظر داشته، در تكاپو براى يافتن احكام رفتار گوناگون بشر هستند؛ در حالى كه دانشمندان اخلاق به باطن عمل نظر داشته و به زواياى درونى عمل پرداخته‏اند.

اقسام دروغ از ديد فقيهان
پيش از بيان اقسام و انواع دروغ از ديد دانشمندان اخلاق، بايد دانست كه اسباب و وسايل انسان براى خبر دادن، متفاوت است؛ از اين رو دروغ‏ها نيز گوناگون مى‏شوند.
خارج كردن امواج و اصوات از دهان، يگانه راه خبر دادن نيست؛ پس دروغ گفتن نيز فقط به لفظ و گفتارى كه از دهان بيرون مى‏آيد، محدود نمى‏شود؛ بلكه ممكن است به شيوه‏هاى ديگرى همانند اشاره كردن با سر و دست و چشم يا نوشتن و نقش كردن مطالب غير واقعى، صورت پذيرد كه بنابر نظر فقيهان هر سه مورد حرام است.
اقسام دروغ از ديد دانشمندان اخلاق
آن چه نزد فقيهان از آن بحث شده، دروغ هاى گفتارى، اشاره‏اى و نوشتارى است؛ اما از نظر دانشمندان اخلاق دروغ بر شش قسم است:
1. دروغ در گفتار
2. دروغ در نيّت
3. دروغ در عزم
4. دروغ در وفا به عزم
5. دروغ در اعمال
6. دروغ در مقامات دين كه بحثى معرفتى و عرفانى است.

1. دروغ در گفتار:
درباره دروغ در گفتار همانگونه كه پيش از اين بيان شد بايد گفت: هر زمان انسان خبرى مخالف با واقع را ابراز كند، به «دروغ در گفتار» دچار شده است؛ البته گاه انسان فقط در موقعيتى ويژه به دروغ روى مى‏آورد و در مواقع ديگر، مطابق واقع سخن مى‏گويد، و گاه خبرهاى مخالف واقع آنقدر از انسان به صورت گفتارى و نوشتارى و عملى سر مى‏زند كه دروغگويى به شكل يك ويژگى و «ملكه)
[5] در او ظاهر مى‏شود. در اين حالت، فرد به خلق و خوى دروغگويى مبتلا شده است. در اين زمان، دروغ گفتن و خبرهاى خلاف واقع دادن، رفتارى آسان مى‏شود؛ به گونه‏اى كه شخص، از رفتار زشت خود احساس نمى‏كند.
شخصى به خوى دروغگويى مبتلا مى‏شود، قلم، زبان و رفتارش گرد محور دروغ مى‏چرخد؛ اما افرادى كه به صفت دروغگويى هنوز در وجودشان، ملكه نشده است، بلكه فقط بر اثر اضطرار و موقعيتى خاص، دروغ گفته‏اند، اگر چه ريشه اين دروغ يكى از رذايل نفسانى است، مايه ناراحتى در وجودشان شده و خوشبختانه هنوز به خوى دروغگويى دچار نشده‏اند؛ البته در روايات هر دو صورت آن نكوهش شده است.
امير مومنان على (ع) فرمود:
لا شيمه اقبح من الكذب.
[6]
هيچ عادت و خلقى زشت‏تر از دروغ نيست.
شر الاخلاق الكذب و شر الشيم الكذب و اقبح الخلائق الكذب.
[7]
دروغ، بدترين خوى‏ها است.
ليس الكذب من خلائق الاسلام.
[8]
دروغ از خلق و خوى‏هاى اسلامى نيست.
كسى كه با دين پيوند معنوى، و ادعاى مسلمانى دارد، هيچگاه به صفت زشت دروغگويى دچار نمى‏شود. ميان روح معنويت و خلق و خوى دروغگويى ناسازگارى وجود دارد.
الكذب مجانب الايمان.
[9]
دروغ ايمان را دور مى‏كند.
اين روايت از دروغ به صورت رفتار سخن مى‏گويد؛ ولى در روايت پيشين، خلق و خوى دروغگويى مدنظر است؛ بنابراين، عمل دروغ اگر چه با يكى از رذايل نفسانى ارتباط دارد، آن گاه كه به خوى و عادت طبيعى شخص تبديل شود، زشت‏ترين ويژگى در وجود او مى‏شود و همين خصلت با بعد معنوى انسان ناسازگار است.

2. دروغ در نيت:
گاه انسان تصميم مى‏گيرد كار نيكويى از طاعات، عبادات يا هر امر خير ديگرى انجام دهد؛ اما نيت او بر انجام آن كار، فقط خداوند تبارك و تعالى نيست؛ بلكه تصميم او در خواسته‏هاى نفسانى و غير خدايى ريشه دارد. به عبارت ديگر، در نيت و قصدش، غير از خداوند امر ديگرى دخالت دارد كه به اين حالت «دروغ در نيت» گفته مى‏شود. شايان ذكر است كه بحث «ريا» نيز در همين جهت و مرتبط با همين موضوع مطرح مى‏شود.
در مقوله ريا نيز دخالت غير خدا در نيت و قصد شخص، براى انجام كار خير مورد توجه قرار مى‏گيرد كه اين نقطه مقابل خلوص نيت است؛ از اين رو «ريا» از شاخه‏هاى «دروغ در نيت» به شمار مى‏رود؛ البته ريا داخل كردن انسانى ديگر در نيت و قصد عبادت است به اين معنا كه انسان عمل خويش را براى جلب توجه هم نوعش انجام دهد؛ در حالى كه «دروغ در نيت»، داخل كردن هر چيز غير از خدا در نيت عبادت است؛ مانند آنكه كسى براى كاهش وزن روزه بگيرد و گمان كند كه هم عبادت كرده و هم به خواسته ديگرش دست يافته است؛ پس «دروغ در نيت» معنايى گسترده‏تر از ريا دارد.
وقتى انسان به حالتى مبتلا شد كه در نيت و قصدش براى عمل خير، خواهش‏هاى نفسانى را دخالت داد، گرفتار «دروغ در نيت» شده است.

3. دروغ در تصميم و عزم:
گاه انسان تصميم مى‏گيرد كار خيرى از طاعات و عبادات را براى تقرب به پروردگار انجام دهد؛ اما در همين تصميم به دليل وجود خللى، سستى مى‏كند؛ از اين رو صادق نيست؛ البته سرچشمه اين تزلزل و ترديد چيزى جز خواهش‏هاى نفسانى نيست. در اين حالت او به «دروغ در عزم» دچار شده است.
اين سستى و ضعف پيش آمده، با ادعاى او در تصميم‏گيرى‏اش منافى بوده است؛ از اين رو او در تصميم و عزمش صادق نيست. به هر اندازه كه اين سستى و تزلزل وجود دارد، به همان اندازه شخص دروغگو است. همان گونه كه در قسم پيشين، نيت صادقانه نبود، در اين جا نيز عزم صادقانه نيست.

4. دروغ در وفا به عزم:
برخى از اعمال خير بايد در زمانى خاص و با حصول شرايطى ويژه انجام شود؛ مثل رفتن به حج كه از واجبات است و بايد در زمانى مشخص و پس از تحقق شرايطى خاص، مثل استطاعت مالى انجام شود يا روزه واجب كه از عبادت‏ها و زمان آن ماه رمضان است و همين طور اداى حقوق واجب الهى كه با پيدا شدن شرايط خاص، بايد به جا آورده شود. حال گاهى شخص، پيش از حصول شرايط، بر انجام آن كار خير مصمم شده، در تصميم خويش، بسيار جدى و استوار است به اين معنا كه در نيت و عزمش دروغ راه ندارد؛ ولى به محض حصول آن شرايط، مانند پديد آمدن استطاعت و فرا رسيدن زمان انجام تعهدات، خواهش‏هاى نفسانى از هر سو به او هجوم مى‏آورد و بر او غلبه مى‏كند تا آنجا كه بر تمام تصميم‏ها و پيمان‏ها، پشت كرده، آنها را زير پا مى‏گذارد. در اين حالت او به «دروغ در وفا به عزم» مبتلا شده است و در آن صادق نيست.

5. دروغ در عمل:
كذب در عمل به آن معنا است كه انسان در ظاهر حالتى به خود بگيرد كه گوياى وجود صفتى در باطن او است؛ حال آنكه از چنان صفتى برخوردار نيست؛ پس عدم هماهنگى حالت ظاهر با صفت باطنى را «كذب در عمل» مى‏گويند؛ براى مثال، صفت «وقار و سكينه» از ملكات زيباى درونى و از صفات بسيار نيكوى انسانى است. حال، چنان چه فردى، بدون آنكه از اين صفت برخوردار باشد، نماى انسانى سنگين و با وقار را به خود بگيرد، به دروغ در عمل گرفتار شده است؛ زيرا رفتار او با آنچه در درونش يافت مى‏شود، هماهنگى ندارد.
نمونه ديگر، انسانى است كه در حال نماز، به ظاهر، چنان حالت خضوع و خشوعى به خود گرفته كه گويا در عظمت پروردگار غرق است؛ حال آنكه در باطن، از خدا غافل است. اين، نشانه ابتلايش به دروغ در عمل است؛ البته بايد دقت داشت كه بدون شك، «دروغ در عمل» با «ريا» كه همان «دروغ در نيت» است، تفاوت دارد. «ريا» هنگامى كه انسان، غير خدا را در نيت عمل نيكويش شركت دهد، پديد مى‏آيد، يعنى زمانى كه براى نشان دادن رفتار نيكوى خود به ديگران، آن عمل را انجام دهد؛ حال آنكه دروغ در عمل فقط به سبب عدم هماهنگى ميان عمل و درون حاصل مى‏شود؛ خواه هدف، نشان دادن به ديگران باشد، يا چنين انگيزه‏اى در ميان نباشد. چه بسا هنگامى كه انسان تنها است نيز به صفتى تظاهر كند كه در باطن و ضمير او وجود ندارد. چنان نمازى با ظاهر خاضعانه مى‏خواند كه با باطنش هيچ گونه هماهنگى ندارد، خضوع در عمل، هميشه در رابطه‏اى مستقيم با خضوع درونى است؛ از اين رو چون اعمال او با باطنش مطابق نيست، به دروغ در عمل مبتلا شده است؛ البته اگر در همين حال، انگيزه نشان دادن عمل به ديگران را نيز داشته باشد، به دروغ در نيت نيز دچار شده است.

6. دروغ در مقامات دين و سلوك:
انسان درباره مراحل حركت به سوى خدا و مراتب معنوى و مقامات دين از قبيل ايمان، تقوا، توكل، رضا، تسليم، خوف و رجاء، چه بسا بر اين تصور باشد كه به اين مقامات دست يافته است؛ در حالى كه اين گونه نيست؛ زيرا هر يك از اين مقامات پايه ها، حقيقت، پيامدها و سرانجامى دارد كه دسترسى به آنها بسيار مشكل است؛ اما برخى از افراد خود را در آن مقامات تصور مى كنند؛
[10] مانند آنكه حقيقت مقام «خوف» در انسان وجود ندارد و لوازم و آثار آن در او ديده نمى‏شود؛ اما او خود را «خائف» مى‏پندارد؛ بنابراين او نيز به دروغ مبتلا است.
مبدأ و خاستگاه خوف و بيم در انسان، همان ايمان است. تا ايمان نباشد، بيم و خوف نيز نخواهد بود. همچنين حقيقت بيم و خوف نوعى درد درونى و روحى است كه انسان را از درون مى‏سوزاند. هنگامي كه اين حقيقت در درون انسان پديد آيد، پيامدهاى آن بر روح، و چه بسا بر پيكره ظاهري انسان نيز آشكار مى‏شود. پريدگى رنگ و عوض شدن چهره و بر هم ريختگى سلسله افكار هنگام پديد آمدن خوف را مى‏توان بخشى از اين آثار دانست و سرانجام آن، وارد شدن به مرحله عمل است. لرزش اندام اولياءالله هنگام برپايى نماز، و پريدگى رنگ چهره امام حسن مجتبى (ع) هنگام وضو ساختن، از آثار همين خوف و بيم است كه سرانجام، فرمان بردارى و اطاعت، و پرهيز از گناهان و تباهى‏ها را در پى دارد.
مولاى متقيان، امير مومنان على (ع) بارها مى‏فرمود:
اياكم و الكذب فان كل راج طالب و كل خائف هارب.
[11]
از دروغ بپرهيزيد.به درستى كه هر اميدوارى خواهان [پاداش الهى‏] است و هر بيمناكى فرارى [از عذاب الهى‏].
چنانچه در دل انسان بيم و خوف باشد، از گناهان پرهيز خواهد كرد. انسان چه بسا در «رجاء» كه يكي ديگر از مقامات معنوي است، نيز به دروغ مبتلا شود.
سرور پرهيزكاران على (ع) مى‏فرمايد:
يدعى برعمه انه يرجو الله كذب و العظيم ما باله لا يتبين رجاوه فى‏عمله.
به گمان خويش ادعا مى‏كند كه به خداوند اميدوار است. سوگند به خداى بزرگ! دروغ مى‏گويد. چگونه است حال او كه اميدش به خدا در كردارش نمايان نيست.
اين همان دروغ در مقام «رجاء» است؛ سپس مى‏فرمايد:
فكل من رجا عرف رجاءه في عمله.
پس هركه اميدوار است، اميد او، از كردارش پيدا است و در اعمالش شناسايى مى‏شود.
كسى كه اهل «رجاء» است، هيچگاه واجباتش را ترك نمى‏كند و به ديگران دل نمى‏بندد؛ اما به راحتى مى‏توان شاهد بود كه بيم از خدا و اميدوارى به خدا در انسان ها محكم و پابرجا نيست؛ در حالي كه بيم‏هاى مادى و بشرى، قوى و محكم در جاى خود قرار دارند. حضرت در ادامه مى‏فرمايد:
يرجو الله فى‏الكبير و يرجو العباد فى‏الصغير.
[12]
در چيزهاى بزرگ، به خدا اميد دارد؛ اما در چيزهاى كوچك به بندگان خدا اميدوار است.
اين، همان مرتبه دروغ در مقامات دين است كه گريبان گير شخص شده است.
نكوهش دروغ از ديد شرع و عقل
هر انسانى از اين كه به او دروغ گفته شود، ناخشنود مى‏شود و احساس بيزارى مى‏كند و اين بهترين گواه بر آن است كه سرشت پاك بشرى از اين عمل تنفر داشته، از آن مى‏پرهيزد. طبيعت و فطرت انساني با دروغ ناسازگار بوده، در برابر اين عمل نوعى مقاومت و بازدارندگى از خود نشان مى‏دهد كه از آن به عنوان «قبح عقلى» ياد مى‏شود.
حضرت موسى‏بن جعفر (ع) در همين باره به هشام خطاب مى‏كند:
يا هشام العاقل لا يكذب و ان كان فيه هواه.
[13]
اى هشام! شخص عاقل هيچ گاه دروغ نمى‏گويد؛ اگر چه هواى نفسش در آن دروغ باشد.
شخصى كه هنوز سلامت سرشت و پاكى نهاد دارد و عقلش در بند اوهام و خواسته‏هاى نفسانى نيست، از دروغگويى بيزار است.
دروغ، پيامدهايى را نيز در پى خواهد داشت كه عقل آنها را زشت و ناپسند مى‏شمرد. از اين ميان مى‏توان به «اغراء به جهل» كه همان «قرار دادن شخص در راهى خلاف واقع» است، اشاره كرد. اين پيامد، نوعى خيانت است؛ به همين سبب عقل از آن بيزارى مى‏جويد.
امير مومنان على(ع) در همين زمينه مى‏فرمايد:
الكذب مهانه و خيانه.
[14]
دروغ، پستى و خيانت است.
زشتى دروغ در آيات قرآني نيز نكوهش شده است؛ آنجا كه خداوند مى‏فرمايد:
انما يفترى الكذب الذين لا يومنون ب‏آيات الله.
[15]
همانا آنها كه به آيات خداوند ايمان نياورده‏اند، نسبت دروغ مى‏دهند.
ان الله لا يهدي من هو كاذب كفار.
[16]
به درستى كه خداوند دروغگوى كفران كننده را هدايت نمى‏كند.
حضرت باقر (ع) در بيان زشتى دروغ، ضمن مقايسه آن با ديگر پليدى‏ها فرمود:
ان الله عزوجل جعل للشر اقفالاً و جعل مفاتيح تلك الاقفال غ گناه بزرگ دانسته شده است؛ چنان كه فضل‏بن شاذان از حضرت رضا (ع) نقل مى‏كند كه حضرت در نامه‏اى به مامون گناهان بزرگ را بر شمرده، دروغ را نيز يكى از آنها معرفى كرد.
[26]
فقيهان همه اقسام دروغ را جزو گناهان بزرگ نمى شمرند؛ بلكه برخى از اقسام دروغ، مانند دروغ بستن به خدا و پيامبر (ص) و پيشوايان معصوم (ع)، گواهى و شهادت دروغ، قسم دروغ و تهمت زدن را به صورت مسلم، از گناهان بزرگ به شمار آورده‏اند.
امام صادق (ع) مى‏فرمايد:
الكذب على الله و على رسوله و على الاوصياء (ع) من الكبائر.
[27]
دروغ بستن به خدا، پيامبر و امامان از گناهان بزرگ است.
فقيهان در باب «مبطلات روزه)
[28] مى‏گويند: دروغ بستن به خدا، پيامبر و امامان (ع) نه تنها روزه را باطل مى‏كند، بلكه «كفاره جمع)
[29] نيز دارد.
نكته‏اى كه بايد بدان توجه شود، اين است كه بزرگ يا كوچك بودن گناه دروغ، به ميزان پيامدهاى آن ارتباط ندارد. چه بسا از يك دروغ مفسده‏اى بزرگ پديد آيد؛ اما از گناهان بزرگ به شمار نرود و برعكس، يك دروغ، مفسده‏اى كوچك به بار آورد، اما از گناهان بزرگ شمرده شود.
ميزان غير واقعى بودن دروغ نيز در بزرگ يا كوچك بودن گناه آن، نقشى ندارد؛ البته اصرار ورزيدن بر گناهان كوچك آنها را به گناهاني بزرگ تبديل مى‏كند. فقيه بزرگ شيعى، شيخ انصارى (ره)، توبه نكردن از گناه را هر چند تكرارى در آن نباشد، اصرار بر گناه به شمار آورده، آن را موجب بزرگ شدن گناه مى‏داند.
[30]
عبدالله بن حجاج مى‏گويد: از حضرت صادق (ع) پرسيدم: آيا «كذاب» كسى است كه درباره چيزى دروغ مى‏گويد؟
حضرت در پاسخ فرمود:
لا، ما من احد الا يكون ذلك منه و لكن المطبوع على‏الكذب.
[31]
نه، هيچ كس ] جز معصومان [ وجود ندارد كه خلافى نگويد. كذاب كسى است كه سرشتش دروغگويي شده است.
ابى بصير مى‏گويد: از حضرت صادق (ع) شنيدم كه مى‏فرمود:
ان العبد ليكذب حتى يكتب من الكذابين فاذا كذب قال الله عزوجل كذب و فجر.
[32]
همانا بنده دروغ مى‏گويد تا جايى كه در شمار دروغگويان نوشته مى‏شود؛ پس هنگامى كه دروغ مى‏گويد، خداوند عزوجل مى‏فرمايد: دروغ گفت و ستمكار شد.
از امير مومنان على(ع) چنين نقل شده است:
ما يزال احد كم يكذب حتي يقال كذب و فجر.
[33]
برخى از شما آنقدر دروغ مى‏گويد تا اين كه گفته مى‏شود: دروغ گفت و فاجر شد.
با توجه به اين كه هر گناهى موجب «فسق»، و از بين برنده «عدالت» نيست چرا كه گناهان كوچك به عدالت زيان نمى‏رساند از اين احاديث چنين برداشت مى‏شود كه اگر شخصى طبع دروغگويى بيابد، «فاجر و فاسق» مى‏شود.
اصرار بر دروغ‏هايى كه از گناهان كوچك به شمار مى‏روند، و تكرار آنها، بيمارى درونى به شمار مى‏رود كه به تدريج بر صفحه روح و نفس انسان اثر گذاشته، آرام آرام به «ملكه»اى
[34] در وجود شخص تبديل مى‏شود تا به آنجا كه به سختى مى‏تواند راست بگويد.
پيدا شدن چنين «طبيعت ثانويه‏اى)
[35] در انسان، بعد معنوى او را ضعيف، و ايمانش را نابود مى‏كند. در چنين حالى، فسق و فجور، جايگزين ايمان و معنويت مى‏شود.

موارد جواز دروغ
آيا دروغ در هر زمان و با هر وضعيتى حرام است و از گناهان به شمار مى‏رود يا در برخى موارد حرام نبوده، مجاز است؟
اين بخش از گفتار، به بحث از جايز بودن برخى اقسام دروغ اختصاص دارد؛ البته گفت و گو درباره اين كه چه دروغ هايى جايز است، يا گفتن دروغ در چه مواردى اشكال ندارد، بحثى است كه هم فقيهان و هم دانشمندان اخلاق به آن توجه ويژه‏اى دارند. اين موارد عبارتند از:
1- وجود ضرورت: ناچارى و ضرورت، از موارد مهمى است كه از ديد فقيهان، دروغ گفتن را جايز مى‏كند؛ البته مجاز شدن رفتار ممنوع به سبب ضرورت، فقط به دروغ اختصاص ندارد؛ براى نمونه آنجا كه راه مداواى بيمار به استفاده از خوردنى‏ها يا آشاميدن‏هاى حرام منحصر مى‏شود، استفاده به ميزان ضرورت جايز است. همچنين اگر خوردن گوشت حيوان مرده كه ذبح شرعى نشده باشد، حرام است، در حال ضرورت، و ترس از مردن به علت شدت گرسنگى و نبودن هيچ خوردنى ديگر، به مقدار لازم جايز شمرده شده است.
فقيهان مى‏گويند: ضرورت‏ها امور ممنوع را مجاز مى‏سازد؛
[36] البته بايد توجه داشت كه اگر چه اضطرار، دروغ را مجاز، و حرمت آن را برطرف مى‏كند، به معناى تغيير حقيقت ناپسند دروغ نيست؛ بلكه «قبح عقلى» دروغ همچنان پا بر جا است و برطرف نخواهد شد؛ اما آنجا كه شرع و عقل، انسان را به يكى از دو رفتار «ناپسند» و «ناپسندتر» ناگزير ببيند، بر لزوم به جاي آوردن رفتار «ناپسند» حكم مى‏كنند.
همچنين زمانى كه انسان بين دو امر ممنوع يا بين انتخاب «بد» و «بدتر» قرار گيرد، شرع و عقل، به انتخاب «بد»، خوب مى‏شود؛ بلكه عقل انسان، «بد» را هميشه «بد» مى‏داند و از اين رو به انجام آن حكم مى‏كند، كه چاره مناسب‏ترى جز انجام آن ندارد؛ اما اگر راهى براى گريز از هر دو امر «ناپسند» و «ناپسندتر» يافت مى‏شود، شرع و عقل، به پيمودن آن راه، و دورى از «ناپسند» و «ناپسندتر» حكم مى‏كنند؛ به همين دليل، اگر چه دروغ گفتن از ديد شرع براى دفع ضرر جايز است، چنانچه راهى وجود داشته باشد كه هم دفع ضرر كند و هم انسان را از دروغگويى باز دارد، بايد انجام گيرد و در اين جا است كه مساله «توريه» مطرح مى‏شود.
نكته ديگر آن كه جواز دروغ تا زمان بقاى اضطرار باقى است و به محض رفع ضرورت، از بين مي رود. همچنين حكم جواز، به اندازه برطرف كردن ضرورت است به اين معنا كه شخص با وجود ضرورت نمى‏تواند به هر ميزان كه خواست و توانست دروغ بگويد؛ زيرإ؛ه‏ه ضرورت‏ها جواز عبور براى پا گذاشتن به وادى فساد نيستند؛ بنابراين به بهانه هر ضررى نمى‏توان دروغ گفت.
امير مومنان علي (ع) مى‏فرمايد:
علامه الايمان ان توتر الصدق حيث يضرك على الكذب حيث ينفعك.
[37]
نشانه ايمان آن است كه راستى زيان رساننده به تو را بر دروغى كه به تو نفع مى‏رساند مقدم دارى.
بنابراين دروغ هنگامى كه اضطرارى وجود داشته باشد و راهى براى «توريه» نباشد فقط به اندازه دفع ضرر جايز است.
حضرت رضا (ع) مى‏فرمايد:
ام الرجل ليصدق على اخيه فيناله عنت من صدقه فيكون كذابا عندالله و ان الرجل ليكذب على اخيه يريد به نفعه فيكون عندالله صادقا.
[38]
همانا شخصى در حق برادر مسلمانش سخن راستى مى‏گويد كه با اين گفتار، او را گرفتار مى كند؛ پس نزد خدا از دروغگويان است و همانا شخصى در حق برادر مسلمانش دروغى مى‏گويد كه با آن دروغ، از او دفع ضرر مى‏كند؛ پس نزد خدا از راستگويان است.
در حال نبرد مسلمانان با كافران، گرچه فتواى صريحى وجود ندارد، از ظاهر برخى روايات چنين به دست مى‏آيد كه دروغ گفتن با وجود اضطرار و البته فقط به اندازه نياز، بى‏اشكال است. اگر هنگام جنگ، دروغى بتواند مسلمانان را از تنگنا برهاند و مايه پيروزى آنها شود، اشكال ندارد.
از حضرت صادق (ع) روايت شده است:
كل كذب مسوول عنه صاحبه يوما الا كذبا فى‏ثلاثه: رجل كائذ فى‏حربه و هو موضوع عنه.
[39]
در روز قيامت، گوينده هر دروغى بازخواست مى‏شود، جز از سه مورد:
يكى اينكه شخصى كه در حال جنگ، ] دشمن را [ فريب دهد، اين دروغ از او برداشته مى‏شود.
توجه به اين نكته ضرورت دارد كه منظور از جنگ در اين روايت، همان جنگ گرم و نبرد روياروى است، نه آن چه امروزه با عنوان جنگ‏هاى سرد و تبليغاتى معروف شده است. از ظاهر حديث برمى‏آيد كه «كيد» به معناى فريب دادن دشمن به صورت عملى است، نه به معناى فريب گفتارى؛ اما همان گونه كه پيش از اين گفته شد، دروغ هم به صورت گفتارى انجام مى‏شود و هم به صورت عملى. دروغ گفتارى همان خبر كردن مخالف با واقع است و دروغ عملى آن است كه انسان، رفتارى را انجام دهد كه مفهوم برداشت شده از آن، غير واقعى باشد.
پيامبر اكرم (ص) به حضرت على(ع) فرمود:
ثلاثه يحسن فيهن الكذب: المكيده فى‏الحرب.
[40]
اى على! سه چيز است كه دروغ گفتن در آن عملى نيك به شمار مى‏رود:

1- نيرنگ زدن در جنگ و...:
از آنجا كه بنابر روايات، جنگ، نوعى حيله براى از بين بردن دشمن است، اعمالى كه بر محور فريب باشد، در جنگ نيك و پسنديده است؛ البته حسن و قبح اعمال ذاتى است، به اين معنا كه ذات و حقيقت هر عملى يا خوب يا بد است، زشت يا زيبا است؛ اما گاه همان عمل كه ذاتى قبيح و ناپسند دارد، به سبب اتصاف به اوصاف و حالاتى خاص نيكو و پسنديده مى‏شود؛ ولى اين به آن معنا نيست كه ذات عمل تغيير يابد؛ بلكه عمل به صورت «عرضى)
[41] پسنديده مى‏شود؛ همانند كه ذاتى ناپسند و زشت دارد؛ ولى در مواقع اضطرارى به صورت عرضى، عملى نيك شمرده مى‏شود؛ براى نمونه، آنگاه كه انسان در برابر دو عمل زشت قرار گرفته، از ميان آن دو، عملى را برگزيند كه زشتى كمترى دارد، وقتى از او پرسيده شود: چرا اين عمل را برگزيدى؟ پاسخ مى‏دهد: زيرا اين، بهتر از آن ديگرى بود. در اينجا است كه بايد گفته شود: اين عمل، ذاتى ناپسند داشته است؛ اما در وضعيت موجود، به صورت نسبى و بالعرض نيك شمرده مى‏شود.
با توجه به اين مطلب روشن مى‏شود كه وقتى مى‏گويند: دروغ در سه مورد نيكو است، به آن معنا نيست كه قبح ذاتى‏اش از بين رفته؛ بلكه فقط به اين معنا است كه حسن عرضى يافته است.
اين مطلب را در اعمال نيك و پسنديده نيز مى‏توان مشاهده كرد. اعمالى كه ذاتى پسنديده و نيك دارند، گاه به سبب وضعى خاص، زشت و ناپسند مى‏شوند؛ همانند راستگويى كه گاه در موقعيتى خاص و ويژه، فتنه‏اى پديد مى‏آورد كه البته در اين حالت، به صورت عرضى قبيح شمرده مى‏شود و به اصطلاح، قبح عرضى مى‏يابد.
رسول اكرم (ص) به حضرت على (ع) فرمود:
ثلاثه يقبح فيهن الصدق النميمه...
[42]
سه چيز است كه راست گفتن در آنها زشت و ناپسند است. يكى از آنها سخن چينى است...
سخن چينى، بيان كردن سخنان شخصى نزد شخص ديگر است به شكلى كه باعث فتنه و آشوب شود كه در اين رفتار، اگر چه گفتار سخن چين راست و صادقانه است، از آنجا كه اين راست مايه فتنه مى‏شود، ناپسند به شمار مى‏رود.

2. اصلاح بين مسلمانان:
 دومين موردي كه دروغ گفتن در آن، بازخواستى را در قيامت براى گوينده به دنبال نخواهد داشت و از موارد جواز دروغ به شمار مى‏آيد، مساله «اصلاح ذات البين» است. هنگامى كه دروغ باعث حل اختلاف و ايجاد صلح و آشتى بين دو مسلمان حل شود، از نظر شرعى جايز بوده، حرام نيست. در سخنان حضرت صادق (ع) آمده است:
الكلام ثلاثه صدق و كذب و اصلاح بين الناس.
[43]
كلام سه قسم است: «راست» و «دروغ» و «كلامى كه باعث حل اختلاف بين مردم مى‏شود».
البته منظور از قسم سوم آن است كه «دروغى» گفته شود تا اختلاف بين دو مسلمان حل شود؛ ولى از آنجا كه اين «دروغ»، حسنى عرضى يافته است و حرام شمرده نمى‏شود، در عرض قسم دوم قرار داده شده و با عنوان كذب ناميده نشده است.
در اين جا هيچ اضطرارى وجود ندارد؛ اما رابطه برادرى اسلامى اقتضا مى‏كند كه انسان در برخورد با اختلاف‏هاى مسلمانان بى‏تفاوت نباشد. در اينجا سبب جواز دروغ، صلاح جامعه اسلامى است.
پيامبر اكرم (ص) به حضرت على(ع) وصيت فرمود:
ان الله احب الكذب في الصلاح و ابغض الصدق فى‏الفساد.
[44]
همانا خداوند دروغ به مصلحت و خير را دوست دارد و از راستى كه فساد در پى‏داشته باشد، متنفر است؛ البته رعايت مقدار و ميزان لازم براى ايجاد صلاح، ضرورت است و نبايد از حد لازم تجاوز كرد؛ چرا كه تجاوز از حد لازم، انسان را به خوى دروغگويى مبتلا مى‏كند.
حضرت صادق (ع) مى‏فرمايد:
المصلح ليس بكذاب.
[45]
اصلاحگر سرشت دروغگويى ندارد.
آنچه از روايت پيشين مى‏توان فهميد اين است كه انسان به بهانه اصلاح جامعه، و ايجاد صلح و آشتى بين دو مسلمان، مجاز به دروغگويى بى‏جا و بى‏اندازه نيست؛ بلكه بايد ميزان لازم را رعايت كند.

3. وعده دادن: سومين مورد از موارد سه‏گانه جواز دروغ، مساله «وعده دادن» است.
وعده دادن انسان به آنچه نمى‏تواند وفا كند، يا در اصل دروغ نيست يا چنانچه دروغ باشد، در حالت اضطرار، حرام نيست.
برخى از فقيهان معتقدند كه وعده دادن، فقط تعهد و پيمان است و هيچ خبرى در آن وجود ندارد؛ بنابراين از آنجا كه دروغ، خبر مخالف با واقع است، اين قبيل تعهدها، دروغ به شمار نمى‏روند؛ اما چنانچه «تعهد»، نوعى از خبر به شمار رود، به اين معنا كه «وعده كردن»، خبر از انجام كارى در آينده تلقى شود كه پيش از رسيدن زمان موعود، به انجام آن تعهد شده است، در اين صورت، استثنايى وجود نداشته، اگر اين وعده با واقع مخالف باشد، دروغ و حرام است، مگر آنكه ضرورتى در ميان باشد.
چنان چه شخصى وعده‏اى بدهد، ولى از همان ابتدا خود را متعهد و ملتزم بر انجام آن نكند و فقط در موقعيت خاصي آن وعده را انجام دهد عمل و گفتارش دروغ شمرده نمى شود.

اشكال دروغ
مخالف با واقع به شكل هاى گوناگون قابل ارائه است كه در ذيل به آنها پرداخته مى‏شود:

الف. توريه:
«توريه» سخن دو پهلو گفتن است. كلامى كه از آن دو معنا فهميده شود: يكى معناى ظاهر و آشكار كه ذهن شنونده به سرعت به آن منتقل مى‏شود، و ديگرى معناى نهايى و ناپيدا كه مقصود اصلى گوينده است و ذهن شنونده به آن منتقل نمى‏شود.
برخى فقيهان «توريه» را دروغ نمى‏دانند، و برخى ديگر معتقدند نوعى دروغ است؛ ولى حكم «حرمت دروغ» را ندارد. مطلب مسلم و قطعى اين است كه اگر انسان براى برطرف كردن زيان از خود يا مسلمانى ديگر ناچار به توريه يا دروغ شود، «توريه» بهتر و شايسته تر است و چنان چه توريه نكند و دروغ بگويد، رفتارش از ديد فقيهان اشكال دارد.

ب. مبالغه،
كنايه، مثل و حكايت: در مبالغه از واقعه‏اى، مانند آنكه گفته شود: «صد بار گفتم»؛ در حالى كه بسيار كمتر از صد بار گفته است، و نيز در كنايه‏ها، اگر مقصود گوينده، خبر كردن از همان چيزى كه مى‏گويد باشد، صفات «راست و دروغ» در آن راه مى‏يابد؛ اما چنان چه مرادش از مبالغه يا كنايه، خبر كردن نبوده؛ بلكه فقط بيان كثرت، تكرار، مدح يا ذم كسى باشد، آن مبالغه يا كنايه دروغ شمرده نمي شود؛ افزون بر اين، گاه زيبايى كلام، ارتباطى مستقيم با كنايه ها دارد؛ همان گونه كه در قرآن مجيد نيز كنايه به كار گرفته شده است آن جا كه مى‏فرمايد:
و اسئل القريه.
[46]
از شهر بپرس.
البته بايد توجه داشت كه ستايش و سرزنش بيجا از شخصى كه مستحق آن نيست، بحثى جدا از بحث راست و دروغ داشته، در اين گفتار قرار ندارد. مثل‏ها و حكايت ها نيز همين حكم را دارند؛ يعنى اگر مقصود گوينده از بيان مثل يا حكايت، واقع شده است؛ دروغ و راست در آن جود خواهد داشت؛ ولى چنان چه مراد گوينده تفهيم مطلبى ديگر غير از مفاد خود حكايت است، مانند اين كه حكايتى از گفت و گوى جمادات و حيوانات با يكديگر، براى القاى معانى اخلاقى بسازد، دروغ به شمار نمى‏رود و حرام نيست.

ج. دروغ به شوخى:
در شوخى نيز موضوع به همين شكل است؛ اما توجه به اين نكته مهم است كه وقتى انسان از گفتارش، قصد خبر دادن از واقع را ندارد و از همان ابتدا در مقام شوخى است، در اين حال، يا قرينه و نشانه اي بر شوخي بودن گفتارش وجود دارد يا هيچ نشانه‏اى بر آن نيست.
آن جا كه بر شوخى بودن گفتارش نشانه‏اى وجود دارد، مانند زمانى كه مجلس و موقعيت، غير جدى است و با توجه به آن مجلس مى‏توان به شوخى بودن كلام گوينده پى‏برد يا اين كه رفتار شخص بر شوخى بودن گفتارش دلالت مى‏كند، در اين حالات شوخى از ديد فقيهان بدون اشكال است؛ اما اگر مقصود انسان از خبر دادن، شوخى كردن باشد، ولى هيچ قرينه و نشانه‏اى بر شوخى بودن گفتارش در كار نباشد، مانند آن كه مطلبى را بگويد، اما شنوندگان هيچ نشانى از شوخى در گوينده نيابند، در اين حال، گفتارش از نظر فقهى اشكال دارد، مگر اين كه خبر شخص به قدرى با واقعيت مخالف باشد كه هر شنونده اي به شوخى بودن مطلب پى ببرد؛ مانند آن كه آتش را به سردى، و برف را به گرمى وصف كند.
اگر انسان بخواهد خبر غير واقعى خود را واقعى نشان دهد، هرچند سياق و قالب گفتارش شوخى باشد، كار حرام انجام داده است؛ البته روايات بسيار وجود دارد كه انسان را از دروغ به شوخى نيز منع مى‏كند آن چه از مفاد اين روايات، و تمام روايات موجود در زمينه دروغ برداشت مى‏شود، بيانگر نكته‏اى اخلاقى درباره اين رفتار ناپسند است و آن اين كه دروغگويي حتى به صورت مجازش نيز بر روان انسان تاثير سوء و نامطلوبى بر جاى مى‏نهد و راه فساد و انحطاط را پيش روى انسان همواره مى‏سازد.
حضرت باقر (ع) بارها مى‏فرمود:
اتقوا الكذب، الصغير منه و الكبير فى‏كل جد و هزل.
[47]
از دروغ بپرهيز؛ چه كوچك باشد، چه بزرگ. در هر حالى باشد؛ چه جدى، و چه شوخى.
انسان با گفتن دروغ كوچك، بر گفتن دروغ بزرگ جرات مي يابد و با گفتن دروغ به شوخى، آماده راه‏يابى به دروغ هاي جدى مى‏شود.
امير مومنان على (ع) مى‏فرمايد:
لا يجد عبد طعم الايمان حتى يترك الكذب هزله و جده.
[48]
هيچ بنده‏اى، مزه ايمان را نخواهد چشيد، مگر اين كه دروغ را چه به صورت شوخى و چه جدى ترك كند.
اين حديث گوياى حرمت دروغ به شوخى نيست: بلكه فقط پيامد زشت دروغ بر روح و روان انسان را بيان مى‏كند.
لا يصلح من الكذب جد و لاهزل أ ان الكذب يهدى الى الفجور و الفجور يهدى الى النار.
[49]
هيچ دروغى چه جدى و چه شوخى، خوب نيست. همانا ] دروغ انسان را [ به سوى گناهان رهنمون مى‏شود و گناهان هم به سوى آتش مى‏كشاند.
پيامبر اكرم (ص) مى‏فرمايد:
يا اباذر ويل للذى يحدث فيكذب ليضحك به القوم ويل له ويل له ويل له.
[50]
اى ابوذر! واى بر كسى كه براى خنداندن مردم دروغ مى گويد. واى بر او، واى بر او، واى بر او.
انا زعيم ببيت فى ربض الجنه و بيت فى وسط الجنه و بيت فى اعلى الجنه لمن ترك المراء و ان كان محقا و لمن ترك الكذب و ان كان هازلا و لمن حسن خلقه.
[51]
من دادن خانه‏اى در پايين بهشت و خانه‏اى در وسط بهشت و خانه‏اى در بالاى بهشت را تعهد مى‏كنم براى كسى كه جدال در گفتار را با آن كه حق با او است، ترك كند و دروغ را با آن كه شوخى است وانهد و كسى كه خلق خويش را نيكو سازد.
بر پايه اين گونه احاديث روشن مى‏شود كه اگر چه دروغ به شوخى از نظر شرعى حرام نيست، تاثير آن بر روح و روان انسان، قطعى و حتمى است؛
پيامبر اكرم (ص) در بسياري از موارد شوخى مى‏كرد؛ ولى هرگز در اين حال دروغ نمى‏گفت. روزى پيرزنى از حضرت پرسيد: آيا من به بهشت مى‏روم. حضرت فرمود: پيرزن‏ها به بهشت نمى‏روند. پيرزن شروع به گريه كرد و حضرت به سرعت فرمود: در قيامت هيچ كس پير نيست. همه جوان وارد بهشت مى‏شوند.)

د. دروغ در دعوت‏ها و تعارف‏ها:
انسان در دعوت‏ها و تعارف‏هاى عادى هم بايد مراقب گفتار و رفتار خود باشد. گاهى فردى را به چيزى تعارف مى‏كنند كه به دليلى، خواهان پذيرش آن نيست كه بايد مراقب باشد تا به دروغگويى آلوده نشود؛ مانند روزه دارى كه نمى‏خواهد كسى از روزه بودنش آگاه شود و در پاسخ تعارف ديگران، براى جلوگيرى از ريا دروغ مى‏گويد يا كسى كه درباره حرام يا حلال بودن مال تعارف كننده شك دارد و چون نمى‏خواهد مرتكب خوردن مال حرام يا مشكوك شود، به دروغ مى‏گويد: ميل ندارم؛ در حالى كه بسيار گرسنه بوده، ميل وافرى هم به خوردن دارد. در اين جا شخص براى ترك عملى حرام، مرتكب عمل حرام ديگرى، يعنى دروغگويى، شده است؛ بنابراين در تعارف ها، نگه داري و مراقبت از زبان، بسيار لازم و ضرور است و در اين موارد نبايد پاسخى داد كه جنبه اخبارى داشته باشد.
در مواردى كه انسان خود تعارف مى‏كند نيز اين قبيل مراقبت‏ها بسيار لازم است؛ مانند اين كه تعارف كند؛ در حالى كه از آن ناراضى و ناخشنود است.
اساس بسيارى از روايات، بيش‏تر افراد از راه زبان وارد جهنم خواهند شد و اين به آن معنا است كه گناهان انسان از راه زبان بسيار بيشتر از گناهان ديگر است.

ه. دروغ در نقل گفتار و رفتار ديگران:
گاه دروغ در نقل گفتار و رفتار ديگران نيز راه مى‏يابد كه از آن به «بهتان» تعبير مى‏كنند. دروغ بستن به ديگران، به اين معنا است كه كسى چيزى را نگفته يا عملى را مرتكب نشده است؛ ولى آن گفتار و عمل را به او نسبت دهند كه اين كار فعلى حرام و از گناهان بزرگ است.
دروغ بستن به خدا، پيامبر (ص) و امامان (ع) همان گونه كه گذشت، از مصاديق اين نوع دروغ است.
حضرت صادق (ع) مى‏فرمايد:
الكذب على الله و على رسوله (ص) من الكبائر.
[52]
دروغ بستن به خدا و رسولش از گناهان بزرگ است.
رسول اكرم (ص) نيز فرمود:
من قال على مالم اقل فليتبوا مقعده من النار.
[53]
اگر كسى جيزى را كه من نگفته‏ام به من نسبت دهد، جايگاهش در آتش است.
امام صادق (ع) به مردى از اهالى شام فرمود:
يا اخا اهل الشام اسمع حديثنا و لا تكذب علينا فانه من كذب علينا فى شى‏ء فقد كذب على رسول الله (ص) و من كذب على رسول الله (ص) فقد كذب على الله.
[54]
اى برادر شامى! گفتار ما را بشنو و به ما دروغ نبند. همانا هركس به ما دروغ ببندد، به پيامبر دروغ بسته و هركس كه به پيامبر دروغ بست، به خدا دروغ بسته است.
از امام باقر (ع) نيز نقل شده است:
يا ابا النعمان لا تكذب علينا كذبه فتسلب الحنيفيه.
[55]
اى ابو نعمان! به ما دروغ نبند كه از صراط مستقيم دور خواهى شد.
ترجمه آيات و نقل قول از امامان بى آن كه به سند آن اطمينانى باشد، از مصاديق بارز اين گفتار است كه انسان به مراقبت بيشتر در برابر آن وظيفه دارد؛ البته زمانى كه انسان از مستند بودن گفتارى مطمئن نيست و آن را به يكى از امامان و يا پيامبر خدا نسبت مى‏دهد، وزه‏اش باطل نمى‏شود؛ بلكه ابطال روزه در آن جا است كه از خلاف واقع بودن مطلب آگاهى كامل دارد؛ سپس آن را نسبت مى‏دهد. انسان بايد مراقب باشد كه مسائل مشكوك و مسائلى را كه از سند آن آگاهى كامل ندارد، بيان نكند.
و. سوگند دروغ:
گاهى انسان از دروغ بودن گفتار خود آگاهى كامل دارد و براى آن، خدا را نيز گواه مى‏آورد كه مرتكب سوگند دروغ، كه گناهى بزرگ مى‏باشد، شده است.
حضرت عيسى‏بن مريم (ع) فرمود:
من اعظم الذنوب عند الله ان يقول العبد ان الله يعلم لما لا يعلم.
[56]
از بزرگ‏ترين گناهان نزد خداوند آن است كه بنده‏اى بگويد خدا مى‏داند در آن چه خدا نمى‏داند.
يعنى خدا را بر مطلب دروغ خود شاهد بگيرد.
انسان گاهى دروغ مى‏گويد و با زبان خبرى، خدا را گواه مى‏آورد كه اين عمل از گناهان بزرگ و بسيار زشت است و گاهى اين گواه آوردن جنبه انشايى مى‏يابد كه به صورت سوگند دروغ ظهور مى‏كند، كه اين هم از گناهان بزرگ به شمار مى‏رود.
امام صادق (ع) مى‏فرمايد:
من قال علم الله ما لم يعلم اهتز العرش اعظاما له.
[57]
كسى كه بگويد خدا مى‏داند؛ ولى خداوند خلاف آن را مى‏داند، عرش الهى به سبب عظمت خداوند به لرزه در مى‏آيد.
در روايتى ديگر آمده است:
اذا قال العبد علم الله و كان كاذبا قال الله عزوجل اما وجدت احدا تكذب عليه غيري.
[58]
اگر بنده بگويد: خدا مى‏داند و دروغ بگويد، خداوند مى‏فرمايد: آيا تو كسى را غير از من نيافتى تا به او دروغ ببندى؟
در اين جا سوگند، از سنخ امور انشايى است، نه اخبارى.
هنگامى كه شخص سوگند مى‏خورد، در حقيقت، تاكيد را براى يك جمله خبرى انشا مى‏كند؛ بنابراين، سوگند به خودى خود به راست و دروغ متصف نمى‏شود؛ بلكه به اعتبار خبرى كه سوگند، آن را تاكيد مى‏كند، به راست يا دروغ متصف مى‏شود به اين معنا كه اگر سوگند براى تاكيد خبرى راست باشد، آن سوگند، به تبع خبرش به صدق و راستى متصف مى‏شود و اگر آن خبر دروغ باشد، سوگند خورده شده نيز قسم دروغ مى‏شود.

اقسام سوگند در علم فقه:
1. «سوگند عقد» يا «يمين عقد»:
آن گاه كه انسان معتقد مى‏شود عملى را در آينده انجام دهد يا آن را ترك كند، سپس براى تاكيد تعهدش، قسم ياد مى‏كند، اگر شرايط وفا به عهد فراهم آيد، قسم منعقد شده و سرپيچى از آن حرام است و كفاره ار واجب مى‏كند.

2. «سوگند مناشده)
 [59] يا «يمين مناشده»: هنگامى كه انسان كارى را از ديگرى مى‏خواهد و براى تاكيد بر انجام آن، شخص را قسم مى‏دهد، در اين حالت چنان چه شخص به آن درخواست عمل نكند، حرامى انجام نداده است؛ زيرا ملتزم به آن عمل نيست و كفاره نيز بر او واجب مى‏شود.

3. «سوگند تاكيد» يا «يمين تاكيد»:
اين شكل از قسم كه مورد گفت و گوى اين نوشتار و مورد نظر دانشمندان اخلاق است، آن است كه انسان از وقوع چيزى خبر دهد و براى تاكيد بر خبرش قسم بخورد؛ البته تفاوتى ندارد كه خبر او، وقوع در زمان گذشته، حال يا آينده باشد. به هر صورت در اين حالت قسم به راست و دروغ متصف مى‏شود.
از آن جا كه قسم، امرى انشايى است و به خودى خود، به راست و دروغ متصف نيست، بلكه به اعتبار خبرى كه به آن مربوط مى‏شود به راست و دروغ اتصاف مى‏يابد، اگر خبر دروغ باشد، قسم نيز دروغ و حرام است.
اگر دقت شود كه در كليه موارد جواز دروغ، مانند مواقع اضطرار، قسم دروغ نيز جايز است؛ البته چنان چه بتوان فقط با دروغ گفتن، اضطرار را برطرف كرد و به قسم دروغ نيازي نباشد، نبايد قسم دروغ خورد؛ اما اگر براي رفع اضطرار، به قسم دروغ نيز نياز باشد، ا

امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۰۴:۵۱ ] [ مشاوره مديريت ]
پيامدهاى زشت دروغ


1. نابودى ايمان
 دروغ با ايمان ناسازگار است و ضعف و نابودى آن را در پى‏دارد.
حسن ابن محبوب مى‏گويد: از حضرت صادق (ع) پرسيدم:
يكون المومن بخيلا؟ قال: نعم، قلت: فيكون جبانا؟ قال: نعم، قلت: فيكون كذابا؟ قال: لا و لا خائنا، ثم قال: يجبل المومن على كل طبيعه الا الخيانه و الكذب. [1]
آيا مومن ممكن است بخيل باشد؟ فرمود: بله. آيا ممكن است ترسو باشد؟ فرمود بله. آيا ممكن است دروغگو باشد؟ فرمود: نه، مومن داراى هر سرشتى مى‏شود، جز دروغ و خيانت.
دروغ و خيانت هرگز در دل مومن يافت نمى‏شود.
پيامبر اكرم (ص) مى‏فرمايد:
يطبع المومن على كل خصله و لا يطبع على الكذب و لا على الخيانه. [2]
مومن هر سرشتى را مى‏پذيرد، جز دروغ و خيانت.
پس سرشت دروغگويى با ايمان ناسازگار است و ايمان را از قلب خارج مى‏كند.
در بيان امام باقر (ع) چنين آمده است:
ان الكذب هو خراب الايمان. [3]
همانا دروغ، نابودى و خرابى ايمان است.
امير مومنان على (ع) فرمود:
جانبوا الكذب فانه يجانب الايمان. [4]
از دروغ بپرهيزيد؛ چرا كه ايمان را دور مى‏كند.

2. محروميت از هدايت الهى
 دروغ، انسان را از هدايت الهى محروم مى‏سازد.
پروردگار عز و جل در قرآن كريم مى‏فرمايد:
ان الله لايهدى من هو كاذب كفار. [5]
همانا خداوند دروغگوى ناسپاس را هدايت نمى‏كند.
ان الله لا يهدى من هو مسرف كذاب. [6]
همانا خداوند كسى كه اسراف كننده دروغگو است را هدايت نمى‏كند.

3. زمينه سازى كفر و نفاق
دروغ گاه زمينه كفر يا نفاق را در انسان فراهم مى‏سازد. زمانى كه دل دروغگو از ايمان خالى شد، كفر يا نفاق به آن راه خواهد يافت؛ چنان كه روايت شده: مردى خدمت رسول اكرم (ص) رسيد و عرض كرد:
يا رسول الله ما عمل اهل النار؟ قال النبى (ص): الكذب، اذا كذب العبد فجر و اذا فجر كفر و اذا كفر دخل النار. [7]
اى رسول خدا! كار اهل آتش چيست؟ پيامبر فرمود: دروغ. هرگاه دروغ گويد، فاسق مى‏شود و هرگاه فاسق شود، كافر مى‏شود و هرگاه كافر شد، در آتش قرار مى‏گيرد؛
بنابراين، دروغ افزون بر دور ساختن ايمان از قلب انسان، زمينه كفر عملى او را نيز فراهم مى‏كند.
دوگانگى ميان واقعيت و خبر شخص دروغگو، مايه پيدايش و رشد صفت پليد نفاق در دل او مى‏شود امير مومنان على(ع) مى‏فرمايد:
الكذب يودى الى النفاق. [8]
دروغ انسان را به نفاق مى‏كشاند.
طبق نقل حضرت صادق (ع)، پيامبر اكرم (ص) فرمود:
ثلاث من كن فيه كان منافقا و ان صام و صلى و زعم انه مسلم،
1. من اذا ائتمن خان
2. و اذا حدث كذب
3. و اذا وعدا خلف. [9]
سه چيز است كه در هر كس باشد، منافق است؛ اگر چه روزه بگيرد و نماز بخواند و گمان كند كه مسلمان است:
1. آن گاه كه او را امين به شمار آورند، خيانت كند.
2. آن گاه كه سخن براند دروغ گويد.
3. آن گاه كه پيمان بندد، پيمان شكند.
دل نيارامد ز گفتار دروغ آب و روغن هيچ نفروزد فروغ
[10]

4. ضعيف ساختن مروت و جوانمردى
پيامبر گرامى (ص) فرمود:
اقل الناس مروه من كان كاذبا. [11]
جوانمردى در شخص دروغگو از همه كمتر است.
آن گاه كه دروغ، عادت فرد شود، چه بسا جوانمردى، يكسره از وجود او رخت بربندد؛ چنان كه در سخنان گهربار حضرت على(ع) آمده است:
من كذب افسد مروته. [12]
هركس دروغ گويد، جوانمردى خويش را تباه سازد.
گوهر جوانمردى، جز با راستى و درستى سازگار نيست، و روح جوانمردى، از كژى و ناراستى گريزان است. حضرت در جاى ديگر مى‏فرمايد:
لا يجتمع الكذب و المروءه. [13]
دروغ و جوانمردى جمع نمى‏شوند.

5. فراموشى
از آنجا كه خبرهاى انسان دروغگو، با واقع مخالف است و مخالفت با واقع، حد و مرز و معيار واحدى ندارد، چه بسا خبرهاى او از يك واقعه، با هم سازگار و يكسان نباشد.
امام صادق (ع) فرمود:
ان مما اعان الله به على الكذابين، النسيان. [14]
همانا از كمك‏هايى كه خداوند بر ضد دروغگويان مى‏كند، فراموشى ] آنها [ است.

6. سلب توفيق از رسيدن به برخى مقام‏ها و انجام برخى اعمال صالح
حضرت رسول (ص) فرمود:
الكذاب لا يكون صديقا و لا شهيدا. [15]
دروغگو، نه در زمره صديقان درآيد و نه در زمره شهيدان.
امام صادق (ع) فرمود:
ان الرجل ليكذب الكذبه فيحرم بها صلاه الليل فاذا حرم بها الرزق. [16]
همانا انسان دروغ مى‏گويد؛ پس، از نماز شب محروم مى‏شود؛ پس آنگاه كه از نماز شب محروم شد، از روزى [گسترده كه اثر نماز شب است‏] محروم خواهد شد.

7. كاهش ارزش اجتماعى
 دروغگو قابل اطمينان نيست و مردم به او اعتماد نمى‏كنند؛ از اين رو نزد مردم ارزش ندارد. ارزش انسان در جامعه بشرى، به اطمينان و اعتماد مردم به او است. آنگاه كه شخصى وجهه و آبروى خاصى دارد، ارزشمند است و از بين رفتن اعتبار و آبرو، نابود كننده ارزش اجتماعى او است و دروغگويى، رفتار ناشايستى به شمار مى‏رود كه اعتبار انسان را از بين مى‏برد. امير مومنان على(ع) مى‏فرمايد:
الكذاب و الميت سواء فان فضيله الحى على الميت الثقه به فاذا لم يوثق بكلامه بطلت حياته. [17]
دروغگو و مرده يكسان هستند؛ زيرا همانا برترى زنده بر مرده، در اطمينان ] مردم [ به او است؛ پس وقتى مردم به سخن دروغگو اعتماد نكنند، زنده بودنش باطل است.
امام صادق (ع) از عيسى ابن مريم (ع) نقل فرمود:
من كثر كذبه، ذهب بهاءه. [18]
كسى كه بسيار دروغ گويد، ارزشش نزد خدا و نزد خلق او از بين مى‏رود.
امير مومنان على (ع) مى‏فرمايد:
ينبغى للرجل المسلم ان يجتنب مواخاه الكذاب فانه يكذب حتى يجى بالصدق فلا يصدق. [19]
شايسته است كه مسلمان از دوستى و برادرى با دروغگو بپرهيزد؛ زيرا او آنقدر دروغ مى‏گويد كه اگر سخن راستى هم بر زبان آورد، ديگر باور نخواهد شد.
اين ناباورى تا آنجا گسترش خواهد يافت كه مردم شخص دروغگو را طرف مشورت خويش نيز قرار نخواهند داد؛ چنان كه امير مومنان على (ع) مى‏فرمايد:
أ لا راى لكذوب. [20]
[دروغگو در مقام مشورت‏] هيچ رايى ندارد [رايش بى‏ارزش است‏].

8 . موجب لعن خدا و فرشتگان
دروغگويى به اندازه‏اى ناپسند است كه موجب لعن خدا و فرشتگان شده، دروغگو را در شمار لعنت شدگان درگاه الهى قرار مى‏دهد. رسول خدا (ص) مى‏فرمايد:
فلعنه الله على الكاذب و ان كان مازحا. [21]
خداوند دروغگو را لعنت كند؛ اگر چه شوخى كرده باشد.
المومن اذا كذب بغير عذر لعنه سبعون الف ملك و خرج من قلبه نتن حتى يبلغ العرش فيلعنه حمله العرش. [22]
آن گاه كه شخص مومن، بدون عذر دروغ گويد، هفتاد هزار فرشته او را لعنت مى‏كنند و از قلب او بوى گندى بيرون مى‏آيد كه به عرش مى‏رسد؛ آن گاه حاملان عرش الهى نيز او را لعن مى‏كنند.

9. فقر و تنگدستى
 زمانى كه دروغ گفتن، رفتارى ثابت و عادى شود، فقر و تنگدستى را به بار مى‏آورد و بركت را از زندگى مى‏برد. امير مومنان على(ع) در شمارش سبب‏هاى فقر مى‏فرمايد:
... و اعتياد الكذب يورث الفقر. [23]
و عادت به دروغ، تنگدستى را به جاى مى‏نهد.

10. سرزنش و پشيمانى
 سرانجام دروغگويى، سرزنش شدن و پشيمانى از كرده خويش است؛ زيرا مردم دير يا زود، به رفتار ناشايست و گفتار خلاف واقع دروغگو پى برده، او را خواهند شناخت. از حضرت على(ع) نقل شده است:
عاقبه الكذب ملامه و ندامه. [24]
سرانجام دروغ، سرزنش و پشيمانى است.

11. نابودى شرم و حيا
كسى كه عادت كند بدون توجه به ارزش و منزلت انسانى ديگران، به آنها دروغ بگويد، پرده حيا ميان خود و ايشان را دريده، بى‏شرم مى‏شود، چنان كه سرور پرهيزكاران حضرت على(ع) فرموده است:
لا حياء لكذاب. [25]
دروغگو بى‏حيا است.
دروغ پيامدهاى زشت ديگرى نيز دارد كه سرانجام همه آنها دوزخ و عذاب الهى است.
از پيامبر خدا (ص) نقل شده است:
اياكم و الكذب فانه من الفجور و انهما فى‏النار. [26]
از دروغ بپرهيزيد. همانا دروغ از فجور و ستمكارى است و همانا دروغ و فجور در آتش جاى دارند.
امير مومنان على(ع) هم مى‏فرمايد:
ثمره الكذب المهانه فى‏الدنيا و العذاب فى‏الآخره. [27]
ميوه دروغ، پستى در دنيا، و عذاب در آخرت است.

پى‏نوشت‏ها:

1) [1]. محدث نورى: مستدرك الوسائل، ج 14، ص 13، ح 15966.
[2]. علامه مجلسى: بحار الانوار ج 74 ص 160، ح 150.
[3]. كلينى: كافى، ج 2، ص 339، ح 4.
[4]. حر عاملى: وسائل الشيعه، ج 12، ص 246، ح 16216.
[5]. زمر (39): 3.
[6]. غافر (40): 28.
[7]. محدث نورى: مستدرك الوسائل، ج 9، ص 89، ح 10305.
[8]. . آمدى: غرر الحكم، ص 220، ح 4408.
[9]. كلينى: كافي، ج 2، ص 290، ح 8.
[10]. مولوى: مثنوى معنوى، دفتر سوم، قصه خورندگان پيل بچه.
[11]. محدث نورى: مستدرك الوسائل، ج 9، ص 87، ح 10295.
[12]. همان، ص 221، ح 4415.
[13]. همان، ح 4417.
[14]. كلينى: كافي، ج 2، ص 341، ح 15.
[15]. محدث نورى: مستدرك الوسائل، ج 9، ص 84، ح 10280.
[16]. حر عاملى: وسائل الشيعه، ج 8، ص 160، ح 10305.
[17]. آمدى: غرر الحكم، ص 220، ح 4386.
[18]. كلينى: كافي، ج 2، ص 341، ح 13.
[19]. همان، ح 14.
[20]. محدث نورى: مستدرك الوسائل، ج 9، ص 88، ح 10300.
[21]. همان، ج 11، ص 372، ح 13294.
[22]. همان، ج 9، ص 86، ح 10291.
[23]. حر عاملى: وسائل الشيعه، ج 15، ص 347، ح 20704.
[24]. آمدى: غرر الحكم، ص 221، ح 4413.
[25]. همان، ح 4416.
[26]. محدث نورى: مستدرك الوسائل، ج 9، ص 88، ح 10302.
[27]. آمدى: غرر الحكم، ص 220، ح 4400.
 
منبع :

http://noorportal.net/951/1340/1349/35788.aspx


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۰۴:۴۹ ] [ مشاوره مديريت ]

بهتان

اقسام بهتان
بهتان بر دو قسم است.
1. گاه در غياب كسى به او دروغى مى بندند و رفتار ناپسندى را مرتكب آن نشده است، به او نسبت مي دهند. در اين قسم از بهتان، دو گناه بزرگ نهفته است: يكى دروغ و ديگرى غيبت؛ زيرا مطلب نسبت داده شده غير واقعي است و در غياب شخص هم ابراز شده است. [1]
2. گاه رفتار يا صفتى از صفات زشت نفسانى را كه در شخص وجود ندارد، پيش رويش به او نسبت مى‏دهند كه در اين قسم از بهتان فقط گناه دروغ نهفته است؛ ولى از نظر درجات دروغ، شديدترين نوع دروغ به شمار مى‏رود.

زشت ترين قسم بهتان
گاه بهتان زننده، آن چه را به دروغ نسبت داده، خود مرتكب نشده است؛ اما گاهى رفتار ناشايستى را كه از خودش سر زده، به ديگري نسبت مي دهد كه اين زشت‏ترين و ناپسندترين نوع بهتان به شمار مى‏رود. خداوند متعالى همان طور كه گذشت، در قرآن كريم به همين قسم اشاره دارد؛ آن جا كه مى‏فرمايد:
و من يكسب خطيئه او اثما ثم به بريئا فقد احتمل بهتانا و اثما مبينا. [2]
كسى كه «خطا» يا «گناهى» مرتكب شود، سپس بى‏گناهى را متهم سازد، بار «بهتان» و گناه آشكاري را بر دوش گرفته است.

«حال و ملكه) بهتان [3]
بهتان نيز مانند رفتارهاى زشت ديگر، گاه به صورت رفتارى اتفاقى و ناپايدار از انسان سر مى‏زند كه با هوشيارى اندك مى‏تواند به رفع آن پرداخت و به آسانى از تكرار آن جلوگيرى كرد؛ اما اين رفتار بر اثر غفلت، تكرار شده، به صورت عادت و رفتارى ريشه دار در مى‏آيد تا آن جا كه مايه خشنودى بهتان زننده و وسيله‏اى براى خارج كردن رقيبان از صحنه‏هاى اجتماعى مى‏شود، و به صورت ابزارى تبليغاتى مورد بهره بردارى قرار مى‏گيرد. اين‏جا است كه شخص از ولايت الاهى خارج، و در ولايت و سرپرستى ابليس داخل مى‏شود؛ همان گونه كه امام صادق (ع) فرمود:
من روى على مومن روايه يريد بها شينه و هدم مروءته ليسقط من اعين الناس اخرجه الله من ولايته الى ولايه الشيطان فلا يقبله الشيطان. [4]
هر كس بر ضد مومنى سخنى نقل كند و قصدش از آن، زشت كردن چهره او و از بين بردن وجهه ] اجتماعى [ اش باشد و بخواهد او را از چشم مردم بيندازد، خداوند او را از ولايت خويش خارج مى‏كند، و تحت سرپرستى شيطان قرار مى‏دهد، و شيطان هم او را نمى‏پذيرد.

پى‏نوشت‏ها:

1) [1]. علامه مجلسى قدس سره اجتماع دو گناه در بهتان غير حضورى را بعيد دانسته، مى‏نويسد: و قد يقال فى‏البهتان انها غيبه و بهتان و تجتمع عليه العقوبتان و هو بعيد. (علامه مجلسى: بحارالانوار، ج 72، ص 246).
[2]. نساء (4): 112.
[3]. حال به صفات ناپايدار درونى و ملكه به صفات پايدار درونى گفته مى‏شود.
[4]. كلينى: كافي، ج 2، ص 358، ح 1.

اخلاق الاهى (أفات زبان ) ج4 ص 132
بلاغ


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۰۴:۴۹ ] [ مشاوره مديريت ]
تهمت

اقسام تهمت
شكار كردن گمان نادرست و اظهار آن، به دو صورت ممكن است:

1. اظهار حضورى
 گاه تهمت زننده، رفتار يا ويژگى زشتى را در حضور خود متهم، به او نسبت مى‏دهد و مدارك و اسناد اين نسبت را مى‏تواند شامل عمل، سخن يا حالتى از او باشد را نيز ارائه مى‏كند.

2. اظهار غيابى
گاه تهمت زننده در حضور فرد چيزى بيان نمى‏كند؛ بلكه در غيابش به او رفتار يا صفت ناپسندى را نسبت مى‏دهد كه اين امر دو حالت دارد:
الف: تهمت زننده فقط نتيجه برداشت خود را از رفتار شخص در غيابش به او نسبت مى‏دهد و از خود رفتار، سخنى به ميان نمي آورد به اين معنا كه تهمت زننده نمى‏گويد به دليل ديدن چه رفتارى از متهم، چنين برداشتى از او داشته است؛ البته تفاوتى نيست بين آن كه برداشت او از رفتار متهم در برخورد با خود او باشد يا ديگران؛ زيرا در هر دو صورت، اظهار بدگمانى شده و حقيقت تهمت پديد آمده است.
ب: خود آن رفتار، گفتار يا صفات را نقل مى‏كند؛ سپس برداشت خود از آن را به ديگران ارائه مى‏دهد.

زشت ترين مصداق تهمت
تهمت، ابراز كردن گمان بد به ديگرى است كه از زشت‏ترين مصاديق آن، اين است كه انسان در آغاز كار، شخصى را امين و معتمد خود كند و كارى را به او واگذارد؛ سپس به او سوءظن يافته، اين بدگمانى را به شخص بگويد.
امام جعفر صادق (ع) از قول پيامبر اكرم (ص) روايت كرده است:
ليس لك ان تتهم من ائتمنته. [1]
حق ندارى به كسى كه او را امين خويش ساخته‏اى، تهمت بزنى.

«حال و ملكه» زشت تهمت
تهمت از رذايل نفسانى چون دشمنى، حسد، شهوت يا غضب سرچشمه مى‏گيرد و در آغاز، رفتارى است كه اتفاقى از انسان سر مى‏زند؛ ولى تكرار آن موجب مى‏شود كه به صورت ملكه در نهاد شخص درآيد و انجام آن برايش آسان شود.
كسى كه اين صفت براى او ملكه نشده است، شايد در اثر انجام اين رفتار، تحت فشار مسائل اعتقادى و وجدانى خود قرار گرفته، متاثر و متالم شود؛ ولى اگر اين عمل تكرار شده، به صورت صفت پايدار نفساني درآيد، آن رفتار زشت را به آسانى انجام مى‏دهد و نه تنها برايش ناراحت كننده نيست؛ بلكه سرور و شادمانى هم به همراه خواهد آورد و با رسيدن به اين گمان باطل كه با تهمت، رقيبى از صحنه خارج شده است، خشنود مى‏شود؛ بنابراين بايد از تكرار اين گناهان خوددارى كرد تا به ملكه‏اى زشت و ناپسند در روح انسان تبديل نشوند.

پى‏نوشت‏ها:

1) [1]. كلينى: كافى، ج 5، ص 298، ح 1.

اخلاق الاهى (أفات زبان ) ج4 ص 144
بلاغ
 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۰۴:۴۸ ] [ مشاوره مديريت ]

غيبت
 

اقسام غيبت
غيبت بر چند قسم است:
1. گفتارى
غيبت گفتارى مشهورترين نوع غيبت است، يعنى انسان، نقص برادر مؤمنش را به ديگران بگويد.

2. نوشتارى
شخص، عيبى را كه مى‏خواهد بگويد، بنويسد؛ در اين صورت به جاى شنونده، خواننده وجود دارد.

3. كردارى
فرد عيب ديگرى را با نمايش به ديگران بفهماند.

4. كنايى
كسى با استفاده از جمله‏هايى كنايى، عيوب ديگرى را در غياب او به ديگران بفهماند؛ جمله‏هايى مثل «خدا را شكر كه به ما رياست نداد» يا «از بى‏حيايى به خدا پناه مى‏برم» كه كنايه از بى‏لياقتى و بى‏حيايى شخص غايب هستند.

5. اشاره‏اى
يعنى با اشاره‏اى دست و ساير اعضا، عيب ديگرى را بازگويد كه اشاره مى‏تواند لفظى يا عملى باشد.
روايت شده كه زنى وارد خانه پيامبر (ص) شد و ميهمان عايشه بود. وقتى برخاست و رفت، عايشه با دستش اشاره كرد و با اين اشاره مى‏خواست بگويد كه او كوتاه قد بود. حضرت فرمود:
قد اغتبتها.
تو از آن زن غيبت كردي. [1]

انواع عيب و نقص
در مباحث پيشين آورده شد: غيبت آن است كه انسان پشت سر برادر يا خواهر مؤمنش عيب يا نقصى را كه نزد مردم معروف نبوده يا شنونده نمى‏داند، باز گويد.
حال بايد به بحث از انواع و چگونگى اين عيب و نقص پرداخته شود.

عيب ونقص اقسامى دارد كه عبارتند از:
1. نقص روانى و نفسانى: مانند آن كه شخص به رذيله‏اى مانند حسد يا تكبر مبتلا باشد و پشت سر او يه اين رذايل اشاره شود.
2. نقص بدنى: مانند آن كه شخص بيمارى يا نقص عضوى دارد كه كسى از آن آگاه نيست.
3. نقص دينى: مثل آن كه شخص در نماز سستى كند و در جايى كه او حضور ندارد، اين عيب را مطرح كنند.
4. نقص مالى: مانند آن كه پشت سر مؤمن آبرومندى كه توانايى مالى ندارد، سخنانى دال بر فقر و ناتوانى مالى او به زبان آورده شود يا به طريقى ديگر فهمانده شود. اين عمل اگر از روى دلسوزى هم باشد، غيبت به شمار مى‏آيد.
5. نقص نسبى: مانند آن كه بگويد پدر يا اجداد فلان شخص، خسيس يا فاسق يا... بوده‏اند.
برخى بزرگان، بيان نقص‏هاى موجود در لباس، خانه و ساير متعلقات شخص را نيز غيبت به شمار آورده‏اند. [2]

پى‏نوشت‏ها:

1) [1]. قالت عايشه دخلت علينا امراه فلما ولت او مأت بيدى أنها قصيره. فقال النبى (ص) قد اغتبتها. ورام بن ابى فراس: مجموعه ورام، ج 1، ص 118.)
[2]. فيض كاشانى: المحجه البيضاء، ج 5، ص‏255.

اخلاق الاهى (أفات زبان ) ج4 ص 33


بلاغ
 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۰۴:۴۷ ] [ مشاوره مديريت ]

 

 

ادب: خود نگه‌دارى از نكوهيده‌ها و پاى‌بندى به نيكى‌هاى كردارى و گفتارى

اَدَب، مصدر ثلاثى مجرّد از باب فَعُلَ يَفعُلُ و جمع آن، آداب است.[1] اصل اين واژه (أ‌د‌ب) به‌معناى دعا (فرا خواندن) بوده[2] و اَدْب به‌معناى دعوت، و جمع كردن مردم بر سر سفره خود[3] نيز از همين ريشه است. مفهوم متعارف اَدَب نيز با معناى لغوى آن ارتباط دارد. گويا، ادب سفره‌اى از نيكى‌ها است كه مردم بر گرد آن جمع مى‌شوند و همگان آن را نيكو مى‌شمارند.[4] اين واژه در فارسى، با كلمات متعدّد ديگرى مانند فرهنگ، هنر، خم و چم، حُسن معاشرت، حُسن محضر، طور پسنديده، حرمت، پاس و‌...‌، پيوند معنايى دارد.[5]
تعاريف متعدّدى ازاينواژه درفرهنگ‌نامه‌هاى فارسى ارائه شده كه در عمده آن‌ها، به عناصرى مانند: نيكى احوال و رفتار[6] پسنديده و شايسته‌بودن[7] و حُسن معاشرت و رعايت حرمت اشخاص[8] توجّه شده است.
واژه اَدَب در قرآن به‌كار نرفته; ولى در آيات فراوانى، به مفهوم آن كه مجموعه گسترده‌اى از روابط فردى و اجتماعى را دربرمى‌گيرد، اشاره شده‌است.
در اين مقاله، از پرداختن به حوزه‌هاى خاص مانند آداب عبادت، آداب توبه، آداب جنگ، آداب تجارت و‌... پرهيز، و به بحث از آداب عمومى بسنده مى‌شود; مانند: آداب حضور در مكان‌هاى مقدّس (احزاب/33،‌53)، برخورد با پيامبر(صلى الله عليه وآله)(حجرات/49،‌2‌ـ‌4)، برخورد با پدر و مادر (اسراء/17،‌23‌ـ‌24)، برخورد پدر با فرزند (صافات/37،‌102)، ورود به خانه ديگران (نور/24،27‌ـ‌28)، مهمانى (ذاريات/51،24‌ـ‌26 و احزاب/33، 53)، جاى دادن به ديگران در مجالس (مجادله/58، 11)، برخورد با نادانان (فرقان/25، 63 و 72 و نساء/4،5)، انفاق (بقره/2،‌262; فرقان/25، 67 و‌...)، سلام كردن (نور/24، 27 و 61 و ذاريات/51،24‌ـ‌25 و‌...)، برخورد با مخالفان عقيدتى (انعام/6‌، 108; نحل/16، 125 و‌...)، به‌كار بردن الفاظ كنايى در مسائل جنسى (بقره/2، 187 و‌...)، ورود به خلوت زن و شوهر (نور/24، 58‌ـ‌59)، نامه‌نگارى (نمل/27، 30‌ـ‌31)، برخورد با ماليات‌دهندگان (توبه/9،‌103)، راه رفتن (لقمان/31، 18‌ـ‌19)، برخورد با خطاكاران (يوسف/12، 92، 98 و 100)، ادب شاگرد در برابر استاد (كهف/18،66‌ـ‌69) و ادب برخورد با مرد نامحرم (احزاب/33، 32).

ادب حضور در مكان‌هاى مقدّس:
يكى از آداب مورد توجّه قرآن، ادب حضور در مكان‌هايى است كه نوعى تقدّس دارند. اين مكان‌ها يا همانند مساجد و معابد از آغاز، مكانى مقدّس در نظر گرفته شده‌اند; چنان‌كه خداوند به موسى(عليه السلام)فرمان مى‌دهد هنگام حضور در سرزمين مقدّس «طُوى» كفش‌ها را درآورده، پاى برهنه باشد: «فَاخلَع نَعلَيكَ اِنَّكَ بِالوادِ المُقَدَّسِ طُوًى» (طه/20،12) يا به واسطه حضور اولياى خاصّ الهى مانند پيامبران، قداست يافته‌اند; چنان‌كه افراد با ايمان موظّف‌اند هنگام حضور درخانه‌هاى پيامبر(صلى الله عليه وآله) ادب را رعايت كرده، با اجازه وارد شوند: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لاتَدخُلوا بُيوتَ النَّبىِّ اِلاّ اَن يُؤذَنَ لَكُم‌...». (احزاب/33،53)
رعايت اين ادب پس از رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله) نيز نيكو شمرده شده است; چنان‌كه در جوامع حديثى شيعه، خواندن اذن دخول از آداب زيارت حضرت به‌شمار مى‌رود[9] و رعايت اين ادب هنگام حضور در مرقدهاى مطهر امامان(عليهم السلام) نيز سفارش شده است.[10]

ادب برخورد با اولياى الهى:
خداوند در قرآن به مؤمنان فرمان مى‌دهد هنگام سخن گفتن با پيامبر(صلى الله عليه وآله)، صداى خود را بلند نكنند:«يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لاتَرفَعوا اَصوتَكُم فَوقَ صَوتِ النَّبىِّ ولا تَجهَروا لَهُ بِالقَولِ‌...». (حجرات/49،2) افزون بر اين سخن گفتن آرام و مؤدّبانه با حضرت، نشانه پرهيزكارى دانسته شده:«اِنَّ الَّذينَ يَغُضّونَ اَصوتَهُم عِندَ رَسولِ اللّهِ اُولـئِكَ الَّذينَ امتَحَنَ اللّهُ قُلوبَهُم لِلتَّقوى‌...» (حجرات/49،3) و كسانى‌كه بدون رعايت حرمت پيامبر، وى را از فراسوى حجره‌ها (از‌درون خانه‌هاى خود) صدا مى‌زنند، افرادى نابخرد و نادان شمرده شده‌اند: «اِنَّ الَّذينَ يُنادونَكَ مِن وراءِ الحُجُرتِ اَكثَرُهُم لايَعقِلون» (حجرات/49،4)، «لاتَجعَلوا دُعاءَ الرَّسولِ بَينَكُم كَدُعاءِ بَعضِكُم بَعضـًا». (نور/24، 63) [‌بنابراين‌كه اضافه «دعا» به «رسول»، اضافه مصدر به مفعول باشد ]لزوم رعايت ادب و نگه‌دارى حرمت حضرت هنگام صدا زدن او را بيان مى‌كند.[11] در قرآن كريم، رعايت اين ادب در برابر ديگران نيز سفارش شده است: «...واغضُض مِن صَوتِكَ‌...». (لقمان/31، 19)

ادب برخورد با پدر و مادر:
يكى از مهم‌ترين آدابى كه اسلام بر آن تأكيد فراوان دارد، ادب برخورد با پدر و مادر است. در آياتى از قرآن كريم به اين مسأله اشاره شده; از‌جمله سفارش خداوند به گفتار كريمانه با والدين و لزوم پرهيز از تندخويى با آنان است: «وقَضى رَبُّكَ اَلاّ تَعبُدوا اِلاّ اِيّاهُ وبِالولِدَينِ اِحسـنـًا اِمّا يَبلُغَنَّ عِندَكَ الكِبَرَ اَحَدُهُما اَو كِلاهُما فَلاتَقُل لَهُما اُفّ و لاتَنهَرهُما وقُل لَهُما قَولاً كَريمـا * واخفِض لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحمَةِ‌...». (اسراء/17، 23‌ـ‌24) برخى مفسّران، مقصود از گفتار كريمانه را نخواندن آن‌ها به اسم دانسته‌اند.[12]نمونه‌اى از اين ادب، برخورد مؤدّبانه يوسف(عليه السلام)با پدر و مادرش، هنگام ديدار در مصر است. يوسف به استقبال آنان شتافت و آن دو را بر روى تخت خود نشاند: «رَفَعَ اَبَوَيهِ عَلَى العَرشِ‌...» (يوسف/12، 100) برخورد مؤدّبانه اسماعيل(عليه السلام)با پدرش ابراهيم(عليه السلام) در مواجهه با پيشنهاد ذبح وى، نمونه ديگرى از ادب برخورد با والدين است.[13] او در برابر پيش‌نهاد ذبح، بدون بهانه‌آورى به پدر گفت: آن‌چه پروردگارت به تو فرمان داده، همان را انجام بده كه مرا از بردباران خواهى يافت: «قالَ يـبُنَىَّ اِنّى اَرى فِى المَنامِ اَنّى اَذبَحُكَ فَانظُر ماذا تَرى قالَ يـاَبَتِ افعَل ما تُؤمَرُ سَتَجِدُنى اِن شاءَ اللّهُ مِنَ الصّـبِرين» (صافات/37،102). پدر و مادر بى‌ايمان نيز از نگاه قرآن داراى ارج ويژه‌اى هستند و رعايت ادب و ملاطفت با آن‌ها نيز لازم شمرده شده است: «واِن جـهَداكَ عَلى اَن تُشرِكَ بى ما لَيسَ لَكَ بِهِ عِلمٌ فَلا تُطِعهُما وصاحِبهُما فِى الدُّنيا مَعروفـًا‌...» (لقمان/31،15).

ادب پدر در برابر فرزند:
همان‌طور كه رعايت احترام والدين و مراعات ادب در محضر آنان براى فرزندان لازم شمرده شده، در برابر، مراعات ادب در برخورد پدر و مادر با فرزندان نيز لازم و پسنديده است. برخى مفسّران، نظرخواهى ابراهيم(عليه السلام) از فرزندش اسماعيل درباره فرمان الهى مبنى بر ذبح او را ادبى از ناحيه پدر در برابر فرزند برشمرده‌اند:[14] «قالَ يـبُنَىَّ اِنّى اَرى فِى المَنامِ اَنّى اَذبَحُكَ فَانظُر ماذا تَرى‌...» (صافات/37، 102).

ادب شاگرد در برابر استاد:
براساس آيات قرآن، شكيبا بودن و اطاعت از استاد، ادب و شرط تعلّم است;[15] چنان‌كه موسى(عليه السلام)بر اطاعت كامل خود از خضر(عليه السلام) و سرپيچى نكردن از فرمان‌هاى او تأكيد كرد. به گفته برخى مفسّران[16] موارد فراوانى از ادب و متانت در كلام موسى(عليه السلام) ديده مى‌شود: 1.‌درخواست خود را جهت يادگيرى با استفهام آغاز كرد: «قالَ لَهُ موسى هَل اَتَّبِعُكَ عَلى اَن تُعَلِّمَنِ‌...» (كهف/18، 66); 2. مبدأ علم خضر را به جهت تكريم ذكر نكرد و با صيغه مجهول آورد; 3. علم او را رشدآفرين دانست: «مِمّا عُلِّمتَ رُشدا» (كهف/18، 66); 4. فقط بخشى از علم او را طلبيد (ممّا علّمت); 5. وعده صريح به صبر نداد; بلكه به‌صورت «قالَ سَتَجِدُنى اِن شاءَ اللّهُ صابِرًا» (كهف/18،69) ذكر كرد; 6. سفارش‌هاى او را امر تلقّى كرد و متعهّد شد كه با او در هيچ زمانى مخالفت نكند: «و‌لا اَعصى لَكَ اَمرا». (كهف/18،69)

ادب ورود به خانه ديگران:
مؤمنان بايد هنگام ورود به خانه ديگران اجازه بگيرند و چنان‌چه به عللى به آن‌ها اجازه ورود داده‌نشد، برگردند: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لاتَدخُلوا بُيوتـًا غَيرَ بُيوتِكُم حَتّى تَستَأنِسوا ... فَلاتَدخُلوها حَتّى يُؤذَنَ لَكُم واِن قيلَ لَكُمُ ارجِعوا فَارجِعوا هُوَ اَزكى‌...» (نور/24، 27‌ـ‌28).

ادب سلام:
تحيّت ويژه مسلمانان به استناد آيات و روايات بسيار، سلام كردن است.[17] سلام كردن، خود، رفتارى مستحب، ولى پاسخ به آن، واجب است.[18] در آيات قرآن در موارد ذيل از تحيت «سلام» ياد‌شده است: سلام كردن هنگام ورود به خانه: «فَاِذا دَخَلتُم بُيوتـًا فَسَلِّموا عَلى اَنفُسِكُم تَحِيَّةً مِن عِندِ اللّهِ مُبـرَكَةً طَيِّبَةً» (نور/24،61)، اظهار ادب فرشتگان مهمان حضرت ابراهيم(عليه السلام) با سلام كردن بر ابراهيم و پاسخ حضرت: «هَل‌اَتـكَ حَديثُ ضَيفِ اِبرهيمَ المُكرَمين * اِذ دَخَلوا عَلَيهِ فَقالوا سَلـمـًا قالَ سَلـمٌ‌...» (ذاريات/51،24‌ـ‌25)، پاسخ سلام با عبارتى بهتر و نيكوتر: «واِذَا حُيّيتُم بِتَحِيَّة فَحَيّوا بِاَحسَنَ مِنها‌...» (نساء/4، 86)، سفارش خداوند به پيامبر مبنى بر سلام به مؤمنان «واِذا جاءَكَ الَّذينَ يُؤمِنونَ بِـايـتِنا فَقُل سَلـمٌ عَلَيكُم‌...» (انعام/6،54)، اظهار ادب فرشتگان در برابر مؤمنان، هنگام مرگ با سلام كردن: «اَلَّذينَ تَتَوَفـّـهُمُ المَلـئِكَةُ طَيِّبينَ يَقولونَ سَلـمٌ عَلَيكُمُ‌...» (نحل/16، 32)، تحيّت و اظهار ادب بهشتيان به يك‌ديگر با سلام كردن: «...و تَحِيَّتُهُم فِيها سَلـمٌ‌...» (يونس/10،10)، «لايَسمَعونَ فيها لَغوًا و لا تَأثيما* اِلاّ قيلاً سَلـمـًا سَلـمـا» (واقعه/56، 25‌ـ‌26)، اظهار ادب فرشتگان در برابر بهشتيان با سلام كردن بر آنان: «...والمَلـئِكَةُ يَدخُلونَ عَلَيهِم مِن كُلِّ باب * سَلـمٌ عَلَيكُم بِما‌صَبَرتُم فَنِعمَ عُقبَى الدّار» (رعد/13، 23 و‌24)، «وسيقَ الَّذينَ اتَّقَوا رَبَّهُم اِلَى الجَنَّةِ زُمَرًا حَتّى اِذا جاءوها وفُتِحَت اَبوبُها وقالَ لَهُم خَزَنَتُها سَلـمٌ عَلَيكُم طِبتُم‌...» (زمر/39،73)، اظهار ادب اصحاب اعراف در برابر بهشتيان با سلام به آنان: «...‌و‌عَلَى الاَعرافِ رِجالٌ يَعرِفونَ كُلاًّ بِسيمَـهُم و نادَوا اَصحـبَ الجَنَّةِ اَن سَلـمٌ عَلَيكُم». (اعراف/7،46)

ادب ضيافت:
برخى مفسّران، از آيات قرآن كريم، آدابى را براى مهمان دارى استفاده كرده‌اند: پس از ورود مهمان، بى‌درنگ به پذيرايى او مبادرت شود و مهمان كم‌تر در انتظار پذيرايى بماند و ميزبان، پنهانى و دور از چشم مهمان براى فراهم ساختن غذا اقدام كند تا او، وى را از اين كار باز‌ندارد:[19] «هَل اَتـكَ حَديثُ ضَيفِ اِبرهيمَ المُكرَمين... فَراغَ اِلى اَهلِهِ فَجاءَ بِعِجل سَمين» (ذاريات/51،24‌ـ‌26). مهمان نيز نبايد بدون دعوت به خانه كسى برود و پس از پذيرايى و تناول غذا نيز بيش از حد معمول در خانه ميزبان نماند تا مزاحم او و خانواده‌اش نشود: «اِذا دُعيتُم فَادخُلوا فَاِذا طَعِمتُم فَانتَشِروا‌...». (احزاب/33،53)

ادب نشستن درمجالس‌عمومى:
از آداب اجتماعى مورد توجّه قرآن، جا دادن به تازهواردان در مجالس عمومى است: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اِذا قيلَ لَكُم تَفَسَّحوا فِى المَجــلِسِ فَافسَحوا يَفسَحِ اللّهُ لَكُم ... يَرفَعِ اللّهُ الَّذينَ ءامَنوا مِنكُم والَّذينَ اوتُوا العِلمَ دَرَجـت‌...». (مجادله/58،11) شأن نزول آيه، درباره گروهى از شركت كنندگان در جنگ بدر است كه در «صفّه» بر پيامبر و يارانش وارد شدند. پيامبر دستور داد كه حاضران به آنان جاى دهند.[20] برخى، اين عمل پيامبر(صلى الله عليه وآله) را نوعى ادب آموزى و درس احترام گذاشتن به پيش‌گامان جهاد و ايمان دانسته‌اند.[21] برخى نيز با توجّه به ذيل آيه، احتمال داده‌اند كه آيه به رعايت ادب در برابر عالمان و دانشمندان ناظر باشد.[22]

ادب برخورد با سفيهان و نادانان:
رعايت ادب در برخورد با جاهلان و نادانان از ويژگى‌هاى بندگان ممتاز خداوند است: «و‌عِبادُ الرَّحمـنِ الَّذينَ يَمشونَ عَلَى الاَرضِ هَونـًا و اِذا خاطَبَهُمُ الجـهِلونَ قالوا سَلـمـا» (فرقان/25،63)، و اين ادب چيزى جز برخورد و رفتارى كريمانه با آنان نيست: «...‌و‌اِذا مَرّوا بِاللَّغوِ مَرّوا كِرامـا» (فرقان/25،72); چنان‌كه در آياتى ديگر به حسن گفتار با سفيهان و نادانان سفارش شده است: «...‌و‌قولوا لَهُم قَولاً مَعروفا». (نساء/4،5)

ادب انفاق و برخورد با فقيران:
قرآن كريم ضمن سفارش‌هاى فراوانى كه درباره انفاق اموال در راه خدا و رسيدگى به مستمندان و فقيران مى‌فرمايد، رعايت آدابى را در اين زمينه لازم شمرده است: برخورد با فقير و مسكين بدون هرگونه منّت و ايذاء: «اَلَّذينَ يُنفِقونَ اَمولَهُم فى سَبيلِ اللّهِ ثُمَّ لايُتبِعونَ ما اَنفَقوا مَنًّا ولاَ اَذًى لَهُم اَجرُهُم عِندَ رَبِّهِم» (بقره/2،262)، و لزوم گفتار پسنديده با فقيران: «واِذا حَضَرَ القِسمَةَ ... والمَسـكينُ فَارزُقوهُم مِنهُ وقولوا لَهُم قَولاً مَعروفا» (نساء/4،8)، انفاق از بهترين و محبوب‌ترين اموال خود: «اَنفِقوا مِن طَيِّبـتِ ما‌كَسَبتُم‌...» (بقره/2، 267)، و «لَن تَنالوا البِرَّ حَتّى تُنفِقوا مِمّا تُحِبّونَ». (آل‌عمران/3، 92) از ديگر آداب انفاق، رعايت حدّ اعتدال و عدم اسراف و تبذير در آن است: «وءاتِ ذَاالقُربى حَقَّهُ والمِسكينَ وابنَ السَّبيلِ و لاتُبَذِّر تَبذيرا» (اسراء/17،26)، و اين نكته، از ويژگى‌هاى بندگان خالص الهى شمرده شده است: «و‌عِبادُ الرَّحمـنِ...* والَّذينَ اِذا اَنفَقوا لَم يُسرِفوا و لَم يَقتُروا و كانَ بَينَ ذلِكَ قَوامـا» (فرقان/25،63 و 67); چنان‌كه برخى مفسران، ذيل آيه «و‌لاتَجعَل يَدَكَ مَغلولَةً اِلى عُنُقِكَ و لاتَبسُطها كُلَّ البَسطِ فَتَقعُدَ مَلومـًا مَحسورا» (اسراء/17،29)، رعايت حدّ اعتدال در انفاق را از آداب انفاق دانسته‌اند كه خداوند به پيامبرش آموخته است.[23]

ادب برخورد با مخالفان عقيدتى:
اسلام، افزون بر آن‌كه مسلمانان را به رعايت اخلاق و آداب، با يك‌ديگر مى‌خواند، به مسلمانان سفارش مى‌كند كه در برخورد با مخالفان عقيدتى هم آداب را رعايت كنند:
1. رعايت ادب در گفتار و پرهيز از سبّ و ناسزاگويى: «و‌لاتَسُبُّوا الَّذينَ يَدعونَ مِن دونِ اللّهِ فَيَسُبُّوا اللّهَ عَدوًا بِغَيرِ عِلم‌...». (انعام/6،108)
2. سخن گفتن با آنان با نرمى و مدارا: «اِذهَبا اِلى فِرعَونَ اِنَّهُ طَغى * فَقولا لَهُ قَولاً لَيِّنـًا لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ اَو يَخشى». (طه/20، 43‌ـ‌44)
3. سخن گفتن با مخالفان و دعوت آنان با بيانى حكيمانه و متقن: «اُدعُ اِلى سَبيلِ رَبِّكَ بِالحِكمَةِ‌...». (نحل/16،125)
4. سخن گفتن با آنان با دليل و منطق: «قالَ يـقَومِ اَرَءَيتُم اِن كُنتُ عَلى بَيِّنَة مِن رَبّى ورَزَقَنى مِنهُ رِزقـًا حَسَنـًا و ما اُريدُ اَن اُخالِفَكُم اِلى ما اَنهـكُم عَنهُ». (هود/11،88)
5. رعايت انصاف و ادب در گفت و گو با آنان و واداشتن آنان به تفكّر و انديشه:[24] «...‌و‌اِنّا اَو اِيّاكُم لَعَلى هُدًى اَو فى ضَلـل مُبين». (سبأ/34،24)
6‌. دعوت آنان همراه با پند نيكو: «اُدعُ اِلى سَبيلِ رَبِّكَ بِالحِكمَةِ والمَوعِظَةِ الحَسَنَةِ». (نحل/16،125)
7. مجادله با مخالف، به‌صورت جدال احسن: «...وجـدِلهُم بِالَّتى هِىَ اَحسَنُ». (نحل/16،125) احتمال دارد در اين آيه، هنگام برخورد با مخالفان عقيدتى، ابتدا به گفتار حكيمانه و پند و اندرز و در‌صورت عدم تأثير به مباحثه با آن‌ها توجّه شده باشد. برخى مفسّران بر آنند كه قيد «احسن»، اين نكته را بيان مى‌كند كه در جدال با مخالفان عقيدتى بايد نكاتى را رعايت كرد; از‌جمله، پرهيز از سخنانى كه موجب تهييج و واداشتن او به دشمنى و لجبازى شود، به‌كار نبردن مقدّمات كاذب هرچند در نظر او راست پنداشته شود، پرهيز از به‌كار بردن تعبيرات سوء و توهين به او و آن‌چه در نظر او مقدّس است.[25]
8‌. داشتن بردبارى و عدم مقابله به مثل در برابر توهين‌ها و تهمت‌هاى آنان: گفتار مؤدّبانه نوح(عليه السلام)در برابر سخنان بى ادبانه كافران، نمونه‌اى از اين ادب است، هنگامى كه آنان با عبارت «اِنّا لَنَركَ فى ضَلـل مُبين» (اعراف/7،60) به آن حضرت توهين كردند، او در كمال متانت و ادب فقط به اين پاسخ بسنده كرد: «يـقَومِ لَيسَ بى ضَلــلَةٌ ولـكِنّى رَسولٌ مِن رَبِّ العــلَمين * اُبَلِّغُكُم رِســلـتِ رَبّى واَنصَحُ لَكُم». (اعراف/7، 61‌ـ‌62) نمونه ديگر آن، واكنش مؤدّبانه هود در برابر تهمت‌ها و گفتار ناشايست قومش بود كه با لسانى نرم و محبّت‌آميز به آنان فرمود: تهمت‌هايى كه به من نسبت مى‌دهيد، در من نيست و بدانيد كه من براى شما نصيحت‌كننده‌اى امين هستم. «قالَ المَلاَُ الَّذينَ كَفَروا مِن قَومِهِ اِنّا لَنَركَ فى سَفاهَة واِنّا لَنَظُنُّكَ مِنَ الكـذِبين * قالَ يـقَومِ لَيسَ بى سَفاهَةٌ ولـكِنّى رَسولٌ مِن رَبِّ العــلَمين * اُبَلِّغُكُم رِســلـتِ رَبّى واَنَا لَكُم ناصِحٌ اَمين». (اعراف/7، 66‌ـ‌68) علاّمه طباطبايى با ذكر نمونه‌هاى بسيارى از تحمّل و بردبارى پيامبران الهى در برابر انواع توهين‌ها و ناسزا گويى‌هاى مخالفان، و عدم مقابله به مثل با آنان، اين رفتار را از آموزه‌هاى الهى و ادب جميلى ناشى مى‌داند كه خداوند پيامبرانش را به آن مؤدّب ساخته است.[26]
9. پناه دادن به مخالفان عقيدتى و فراهم ساختن محيطى امن براى آنان به منظور تحقيق درباره مسائل دينى: «واِن اَحَدٌ مِنَ المُشرِكينَ استَجارَكَ فَاَجِرهُ حَتّى يَسمَعَ كَلـمَ اللّهِ ثُمَّ اَبلِغهُ مَأمَنَهُ». (توبه/9،6)

ادب برخورد با خطاكار:
يكى از نكات مهمّ تربيتى كه تأثير فراوانى در تربيت افراد دارد، اين است كه خطاها و لغزش‌هاى افراد گنه‌كار به رخ آنان كشيده نشود. نمونه‌اى از اين‌گونه برخورد در مواجهه يوسف(عليه السلام) با برادران خطاكارش ديده مى‌شود. هنگامى كه برادران، پس از آن همه ظلم و بدى كه در حقّ يوسف روا داشتند، به ديدار او آمدند، يوسف(عليه السلام) از جفاهايى كه آنان در حقّ وى كرده بودند، اصلا سخنى نگفت و از آنان به بدى ياد نكرد، بلكه فقط با تعبير «نَزَغَ الشَّيطـنُ بَينى وبَينَ اِخوَتى‌...» (يوسف/12،100) به آن اشاره كرد و آنان را به آمرزش و بخشش الهى بشارت داد. (يوسف/12، 92) برخى مفسّران، اين سخن يوسف را از لطيف‌ترين ادب‌ها دانسته‌اند.[27]

ادب نامه‌نگارى:
از ديگر آداب مورد تأكيد قرآن، اين است كه نامه‌ها با نام مبارك خداوند و ذكر شريف «بِسمِ اللّهِ الرَّحمـنِ الرَّحيم» آغاز شود; چنان‌كه نامه حضرت سليمان(عليه السلام)به مردم سرزمين سبأ با اين ذكر شريف آغاز مى‌شود (نمل/27،30‌ـ‌31)، و سيره رسول گرامى اسلام نيز در نامه نگارى‌ها چنين بوده است.[28]

ادب برخورد زنان با مردانِ نامحرم:
قرآن كريم، زنان پيامبر را از سخن گفتن با مردان نامحرم به‌گونه‌اى نرم و هوس‌انگيز كه سبب طمع بيماردلان مى‌شود، نهى فرموده، و به آنان سفارش كرده است به طرزى شايسته سخن بگويند: «فَلا تَخضَعنَ بِالقَولِ فَيَطمَعَ الَّذى فى قَلبِهِ مَرَضٌ وقُلنَ قَولاً مَعروفـا». (احزاب/33، 32)
برخى مفسّران رعايت اين ادب را براى تمام زنان مسلمان، لازم دانسته‌اند.[29]

ادب در امور جنسى:
يكى از آداب مورد تأكيد قرآن، عدم تصريح به عناوين جنسى است;[30] براى مثال از عمل آميزش همواره با الفاظ كنايى مانند «رفث» (بقره/2،187)، «لمس» (مائده/5،6)، «مسّ» (آل‌عمران/3، 47; مريم/19، 16‌و‌20)، «اتيان» (بقره/2،222)، «مباشره» (بقره/2،187)، «دخول» (نساء/4،23) و «قرب» (بقره/2،222) استفاده كرده است.
يكى ديگر از آداب امور جنسى، عدم حضور در خلوتِ زن و شوهر است. بر اساس آيات قرآن، خدمت‌گزاران و كودكان بالغ موظّفند هنگام ورود به اتاقى كه پدر و مادر در آن قرار دارند، اجازه بگيرند (نور/24، 58‌ـ‌59); حتّى كودكان نابالغ كه پيوسته نزد پدر و مادر هستند، لازم است اين‌گونه تأديب شوند كه دست كم در سه زمان (پيش از نماز صبح، پس از نماز عشاء و هنگام ظهر) كه به‌طور معمول پدر و مادر به استراحت مى‌پردازند، بدون اجازه به اتاق آنان وارد نشوند. (نور/24،58). برخى از مفسّران اين دستور قرآنى را نوعى ادب اسلامى دانسته‌اند.[31]
ادب برخورد باماليات‌دهندگان:
قرآن كريم ضمن آن‌كه پرداخت زكات را سبب پاكى و طهارت معنوى و بركت در مال زكات‌دهندگان[32]مى‌داند، به پيامبر(صلى الله عليه وآله)سفارش مى‌فرمايد كه با آنان، برخوردى شايسته داشته باشد و با دعا و تحيّت براى آنان، به‌گونه‌اى از آنان سپاس و تشكر شود: «خُذ مِن اَمولِهِم صَدَقَةً تُطَهِّرُهُم وتُزَكّيهِم بِها وصَلِّ عَلَيهِم‌...». (توبه/9،103) عبارت «وصَلِّ عَلَيهِم» در ذيل آيه مى‌تواند ادب برخورد با پرداخت‌كنندگان ماليات، و دستورالعملى براى متصدّيان اخذ ماليات باشد تا ضمن برخورد مؤدّبانه با ماليات دهندگان، باعث تشكّر از آن‌ها و تشويق ايشان شود.

ادب راه رفتن:
يكى از ويژگى‌هاى بندگان ممتاز خداوند در قرآن، راه رفتن بدون تكبّر و با تواضع شمرده شده است: «وعِبادُ الرَّحمـنِ الَّذينَ يَمشونَ عَلَى الاَرضِ هَونـًا‌...». (فرقان/25،63) از آن‌جا كه رفتار ظاهرى انسان، به تدريج حالتى درونى متناسب با آن رفتار پديد‌مى‌آورد، شايسته است هر حركت و رفتارى كه نشان دهنده نوعى غرور و تكبّر در انسان است، كنترل شود تا به صفتى درونى تبديل نشود; از‌جمله راه رفتن همراه با تكبّر; به همين مناسبت، يكى از آدابى كه لقمان به فرزندش سفارش مى‌كند، آن است كه با غرور و بى‌خبرى راه مرو; بلكه همواره در راه رفتن معتدل و ميانه‌رو باش: «و‌لا تَمشِ فِى الاَرضِ مَرَحـًا اِنَّ اللّهَ لايُحِبُّ كُلَّ مُختال فَخور * واقصِد فى مَشيِكَ‌...». (لقمان/31،18‌ـ‌19)

پي نوشتها :

[1]. لسان‌العرب، ج‌1، ص‌93; المصباح، ص‌9.
[2]. لسان‌العرب، ج‌1، ص‌93.
[3]. مقاييس‌اللغه، ج‌1، ص‌74.
[4]. مقاييس‌اللغه، ج‌1، ص‌74.
[5]. لغت‌نامه، ج‌1، ص‌1313.
[6]. لغت‌نامه، ج‌1، ص‌1313.
[7]. لغت‌نامه، ج‌1، ص‌1313.
[8]. فرهنگ فارسى، ص‌178.
[9]. بحارالانوار، ج‌97، ص‌160.
[10]. همان، ص‌211.
[11]. راهنما، ج‌12، ص‌355.
[12]. الدرالمنثور، ج‌5، ص‌259.
[13]. الميزان، ج‌6‌، ص‌273.
[14]. الميزان، ج‌6‌، ص‌273.
[15]. راهنما، ج‌10، ص‌462.
[16]. الميزان، ج‌13، ص‌343.
[17]. كنزالعمال، ج‌9، ص‌114.
[18]. الكافى، ج‌2، ص‌644‌ـ‌647; بحارالانوار، ج‌76، ص‌10.
[19]. مجمع‌البيان، ج‌9، ص‌237; الصافى، ج‌5، ص‌71.
[20]. روح‌المعانى، ج‌28، ص‌39‌ـ‌40.
[21]. نمونه، ج‌23، ص‌439.
[22]. احسن‌الحديث، ج‌11، ص‌69‌.
[23]. التفسير الكبير، ج‌20، ص‌195.
[24]. نمونه، ج‌18، ص‌82‌.
[25]. الميزان، ج‌12، ص‌371‌ـ‌372.
[26]. الميزان، ج‌6‌، ص‌297‌ـ‌298.
[27]. همان، ص‌277.
[28]. مكاتيب الرسول، ج‌1، ص‌65‌.
[29]. تفسير ابن‌كثير، ج‌3، ص‌490.
[30]. الميزان، ج‌2، ص‌44.
[31]. تفسيرثعالبى، ج4، ص196; نمونه، ج‌14، ص‌545.
[32]. الكشّاف، ج‌2، ص‌307.

محمد ابوطالبى
منابع
بحارالانوار; تفسير احسن‌الحديث; تفسير راهنما; تفسير الصافى; التفسير الكبير; تفسير القرآن العظيم، ابن‌كثير; تفسير نمونه; الجواهر الحسان فى تفسير القرآن، ثعالبى; الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور; روح‌المعانى فى تفسير القرآن العظيم; فرهنگ فارسى; الكافى; الكشاف; كنزالعمال فى سنن الاقوال و الافعال; لسان‌العرب; لغت‌نامه; مجمع‌البيان فى تفسيرالقرآن; المصباح المنير; معجم مقاييس‌اللغه; مكاتيب الرسول; الميزان فى تفسير‌القرآن.

منبع :

http://noorportal.net/951/1340/1341/36489.aspx


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۰۴:۴۶ ] [ مشاوره مديريت ]

ريشه هاي دروني غيبت

در اين بخش، به بررسي ريشه هاي دروني و اموري كه سرمنشأ غيبت هستند، پرداخته مي شود. اين امور عبارتند از:

1. فرونشاندن خشم :
براي فردي كه از برادر مؤمنش خشمگين مي شود و آتش غضب در درونش شراره مي كشد، امكان پديد آمدن دو حالت وجود دارد: نخست آن كه پشت سرش عيوب او را برشمرد و از اين راه خشم خود را فرو نشاند و ديگر اين كه خشم خود را به صورت خشم و كينه و عقده فرو نشاند؛ ولي ريشه كن نكرده، هر جا مناسبتي پيش آيد، عيوبش را به طور مستمر عنوان كند كه هر دو حالت از رذايل است.

2. همراهي با همنشينان و دوستان :
گاه انسان براي گرم كردن مجلس دوستانه و به گمان عقب نماندن از ديگران، زبان به غيبت مي گشايد؛ مثل آن كه در مجلسي دوستانه، يكي از دوستان غيبت مي كند و در اين بين، فردي كه قصد غيبت نداشته، از ترس اين كه مبادا جمع او را نپذيرد، بحث را پي مي گيرد و زبان خود را به غيبت مي آلايد.

3. خنثي كردن اثر :
گاهي شخصي براي پيشگيري يا خنثي كردن اثر حرفي كه درباره او زده شده است، به غيبت آلوده مي شود.
هرگاه انسان براي خنثي كردن اثر سخن كسي كه مي خواهد آبروي او را ببرد، يا بر ضد او شهادتي بدهد، پيش دستي كرده، نقايص و عيوب او را در غيابش عنوان كند، حتي اگر آن عيوب درست هم باشد، اين فرد غيبت كرده است و اگر براي نفوذ كلامش به دروغ نيز توسل جويد، به افتراء نيز دچار شده است.
روشن است كه اين مسأله نيز به كوچكي نفس انسان يا به ترس او باز مي گردد.

4. توجيه يا رفع اتهام :
گاه فرد، عمل زشتي انجام داده يا به آن متهم شده است و براي توجيه يا رفع اتهام، از برادر مؤمن خود غيبت مي كند و او را به شركت در اين عمل زشت متهم مي سازد يا حتي ارتكاب را فقط به او نسبت مي دهد؛ به اين ترتيب، عيبي ديگر بر عيب هاي خود مي افزايد كه اين هم در ضعف نفس انسان ريشه دارد.

5. كبر :
گاهي شخص براي اين كه فضيلت خود را در مسأله اي اثبات كند، عيب برادر ايماني اش را ذكر مي كند.
او نقص هاي شخص ديگري را مي گويد تا به صورت غير مستقيم برتري خود را به رخ بكشد. اين فرد به رذيله نفساني كبر يا خود بزرگ بيني دچار است.

6. حسد :
كسي كه به بيماري نفساني حسد مبتلا است، از ستايش برادر مؤمنش ناراحت مي شود؛ به همين دليل عيوب او را منتشر مي كند.
بي هنران، هنرمند را نتوانند كه بينند همچنان كه سگان بازاري، سگ صيد را. مشغله برآرند و پيش آمدن نيارند؛ يعني سفله چون به هنر با كسي برنيايد به خبثش در پوستين افتد.
كند هر آينه غيبت ، حسود كوته دست كه در مقابله گنگش بود زبان مقال (1)

7. مزاح و شوخي :
گاهي غيبت جنبه شهواني و لهوي دارد؛ مانند آن كه شخصي در جمع دوستان، براي شوخي و خنده؛ نقايص برادر يا خواهر ايماني خود را يادآور مي شود. اين از جمله رفتارهاي ناپسندي است كه در نيروي دروني شهوت ريشه دارد و در باب شوخي و مزاح مورد گفت و گو است.

8 . تمسخر :
گاه انسان براي استهزاي ديگري به غيبت كردن او پرداخته، عيب هايش را فاش مي سازد.

9. دلسوزي بدون توجه :
شخص غيبت كننده هنوز به آداب الهي مؤدب نشده است؛ او دوست دارد در راه خدا قرار گيرد؛ ولي مسير آن را نمي داند و به بيراهه مي رود.
او با ديدن عيب مؤمني، از روي دلسوزي به باز گفتن آن مي پردازد؛ مانند آن كه فردي خطاي برادر مؤمنش را ديده يا متوجه نقصي در او، در بعد ديني يا ابعاد ديگر شده است و از روي دلسوزي، بي اختيار پشت سرش عيب هاي او را برمي شمرد. دلسوزي و ناراحتي او واقعي است و چه بسا اگر آن عيب را فاش نمي ساخت، پاداشي هم نصيب او مي شد؛ ولي چون طرف صحبتش را معرفي كرده، ثوابش به عقاب تبديل مي شود؛ بنابراين در رحمت و شفقت و مهرباني هم بايد معيار شرعي در نظر گرفته شود تا رحمت شخص مايه عذاب او نشود.

10. خشم در راه حق :
گاه انسان در برابر رفتار زشتي كه از ديگري مشاهده مي كند، چنان خشمگين مي شود كه ضمن اظهار نفرت از آن رفتار زشت، نام فرد انجام دهنده را نيز مي آورد كه در اين جا هم او به غيبت دچار شده است؛ زيرا مي توانست بدون بردن نام فرد، فقط تنفر خويش را از آن رفتار زشت اظهار كند. اين خشم ستوده و پسنديده است، ولي غيبت نكوهيده و ناپسند است.
با اين تفاسير به خوبي روشن مي شود كه براي ايمن ماندن از عذاب الاهي بايد از زبان به خوبي مراقبت كرد، همان گونه كه امام صادق (ع) در ادامه سخن مي فرمايد:
فان اردت السلامه فاذكر الخالق لا المخلوق، فيصير لك مكان الغيبه عبره و مكان الاثم ثوابا. (2)
اگر مي خواهي سالم بماني، خدا را ياد كن، نه خلق خدا را. آن وقت به جاي اين كه غيبت كني، عبرت مي گيري و به جاي گناه، ثواب مي كني.
 پاورقي:

1. سعدي: گلستان، باب 8، حكايت 47
2. همان

مناجات
 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۰۴:۴۵ ] [ مشاوره مديريت ]

پيامدهاي زشت غيبت

غيبت، پيامد هاي زشت و آزاردهنده اي براي غيبت شونده و غيبت كننده به بار خواهد آورد كه آن ها را به دو دسته دنيايي و آخرتي تقسيم كرده اند.

الف. پيامدهاي زشت غيبت در دنيا :
1. ريختن آبرو و شكستن حريم:
غيبت كننده با رفتار ناروايش آبروي ديگران رابه خطر مي اندازد ، از اين رو خداوند هم آبروي او را در معرض خطر قرار مي دهد و او را در اين دنيا رسوا مي كند.
امام صادق (ع) فرمود: لاتَغتَب فَتغتَب وَلاتَحفَر لاَخيكَ حُفَره فَتَقَعَ فيها. (1)
غيبت نكن كه مورد غيبت واقع مي شوي و براي برادرت گودالي نكن كه خود در آن خواهي افتاد.
روايت به اين معنا است كه اگر از كسي غيبت كنند، از آن ها نيز غيبت خواهند كرد ، چون وقتي غيبت كنند كه عيب و نقص ديگران را آشكارا سازد ، ديگران نيز درصدد رسوا كردن او برخواهند آمد.
رسول گرامي اسلام ، حضرت محمد (ص) مي فرمايد :
اي كساني كه به زبان اسلام آورده ايد و ايمان در دل هاي شما خالص و بي شائبه نشده است ! مسلمانان را سرزنش ، واسرار آن ها را دنبال نكنيد ، همانا كسي كه عيب هاي مردم را بجويد ، خداوند عيب هاي او را دنبال مي كند و هر كس خدا دنبال اسرار و عيوبش باشد ، او را در خانه خودش رسوا مي كند. (2)2. ايجاد دشمني :
ازآن جا كه غيبت ، آبروي مؤمني را مي ريزد ، اورا دشمن غيبت كننده مي كند. همچنين دوستان كسي كه از او غيبت شده ، به غيبت كننده به ديده دشمني مي نگرند ؛ هر چند ديدشان درباره كسي كه نقصش بيان شده است نيز عوض شود ؛ پس غيبت كننده هم خشم پروردگار و هم خشم بندگان او را برمي انگيزد.
امير مؤمنان علي (ع) فرمود : اياك و الغيبه فانها تمقتك الي الله و الناس و تحبط اجرك. (3)
از غيبت بپرهيز ؛ چون موجب مي شود مورد خشم و دشمني خدا و مردم قرار گيري و پاداشت نابود شود.

3. سلب اعتماد :
اگر انسان عيب برادر مؤمنش را بگويد، اعتماد ديگران را از او و حتي از خودش سلب مي كند زيرا ديگران به اين باور مي رسند كه او شخص مطمئني نيست و اسرار اشخاص را فاش مي سازد.
هر آن كو برد نام مردم به عار تو خير خود از وي توقع مدار / كه اندر قفاي تو گويد همان كه پيش تو گفت از پس مردمان (4)
اگر حس اعتماد در افراد افزايش يابد ، جامعه منسجم و يكپارچه مي شود ، در حالي كه اگر غيبت در جامعه رشد كند ، انسجام جامعه در معرض خطر قرار مي گيرد.

4. تبليغ زشتي ها :
از آن جا كه غيبت ، بيان عيب ونقص شخص يا باز گفتن كار زشت او در غياب او است ، با اين رفتار زشتي آن عمل ناپسند از بين مي رود چنان كه اگر شنونده در مقابل غيبت كننده سكوت اختيار كرده عكس العملي نشان ندهد باعث مي شود او در انجام اين كار جسارت و جرأت بيش تري يابد و زشتي غيبت را درك نكند ، همچنين زشتي و قبحي كه عمل بازگو شده پيش از غيبت ، نزد شنونده داشته است شكسته يا دست كم ضعيف مي شود.
حضرت صادق (ع) مي فرمايد :
هر كس درباره مؤمني ، آن چه {از عيب و نقص او را} كه با چشم ديده يا با گوش شنيده است باز گويد ، از كساني است كه خداوند عز و جل درباره آنان مي فرمايد : همانا كساني كه دوست دارند زشتي ها در بين كساني كه ايمان آورده اند ، منتشر شود ، براي ايشان عذابي دردناك است. (5)پس غيبت با پيامدهاي زشتي چون سلب اعتماد و ايجاد دشمني و كينه و ريختن آبرو ، سلامت جامعه انساني را در معرض خطر قرار داده ، به نابودي مي كشاند.

ب. پيامدهاي آخرتي و معنوي غيبت
1. نابود كننده دين :
غيبت موجب نابودي دين است.
پيامبر اكرم (ص) درباره غيبت مي فرمايد :
الغيبه اسرع في دين الرجل المسلم من الاكله في جوفه (6)
اثر غيبت در دين شخص مسلمان سريع تر از بيماري خوره (7) است كه وارد بدن مي شود.
يعني غيبت ، دين انسان را به سرعت از بين مي برد.

2. مانع پذيرش اعمال نيك :
غيبت باعث مي شود عمل و رفتار شايسته انسان تا چهل روز مورد پذيرش درگاه احديت قرار نگيرد. در روايات مكرر اشاره شده كه وضو ، نماز و روزه شخص غيبت كننده باطل است ؛ البته مقصود از باطل بودن در اين جا ، بطلان فقهي نيست ، به اين معنا كه عبادت فرد ، انجام نشده است و به دليل انجام ندادن فريضه ، مورد توبيخ قرار گيرد بلكه منظور ، خالي بودن اين رفتار از اثري است كه اعمال صالح و رفتار شايسته بايد روي فرد بگذارد. اعمال صالح ، سازنده سعادت و بهشت و بازدارنده از دوزخ و عذاب الهي هستند ، اما درصورتي كه بر روح انسان اثر نگذارند ، مانع رفتن او به جهنم نمي شوند به اين معنا كه از ارتكاب گناهان جلوگيري نخواهند كرد وسازنده روح انسان نخواهند بود. رسول گرامي (ص) فرمود :
هر كس از مرد يا زن مسلماني غيبت كند خداوند متعال نماز و روزه او را تا چهل شبانه روز نمي پذيرد مگر آنكه شخص غيبت شده از آن فرد بگذرد. (8)
كسي كه در ماه رمضان از مسلماني غيبت كند ، پاداشي براي روزه اش به او داده نمي شود. (9)
در روايت آمده است كه روزي حضرت رسول دستور داد مسلمانان روزه بگيرند و بدون اجازه من افطار نكنند.
هنگام مغرب ، همه براي افطار كردن از حضرت اجازه گرفتند. شخصي خدمت پيامبر آمد و عرض كرد :
اي رسول خدا! دو تا از دختران من روزه گرفته اند ، براي افطاركردن آن ها اجازه بفرماييد. حضرت پاسخ نداد.
براي بار دوم درخواستش را تكرار كرد ، باز هم از پيامبر چيزي نشنيد.
بار سوم حضرت فرمود : آن ها روزه نبودند. چگونه روزه بوده كسي كه در اين روز گوشت هاي مردم را خورده است. به آن ها بگو اگر روزه بوده اند ، قي كنند. (10) آن ها شروع به قي كردند و از دهانشان لخته هاي گوشت بيرون آمد ، پس آن مرد نزد پيامبر بازگشت و ماجرا را گفت. پيامبر (ص) فرمود : سوگند به آن كسي كه جان محمد در دست او است ، اگر اين لخته ها در شكم ايشان باقي مي ماند ، آتش آن ها را دربر مي گرفت. (11)
هم چنين غيبت ، نورانيتي را كه از وضو حاصل مي شود ، از بين مي برد.

2. انتقال نيكي ها :
غيبت موجب انتقال نيكي هاي شخص غيبت كننده ، به نامه اعمال كسي كه از او غيبت شده است ، مي شود.
پيامبر اكرم (ص) فرمود :
شخصي را روز قيامت به پيشگاه الهي مي آورند و نامه عملش را به او مي دهند. متوجه مي شود از كارهاي خوب او در نامه عملش خبري نيست. مي گويد: خدايا! اين نامه عمل من نيست. من در آن عبادت هايم را نمي بينم به او گفته مي شود: خداوند هيچ گاه كار كسي را فراموش و عوض نمي كند. اعمال تو با غيبت كردن از بين رفته است، ديگري را مي آورند و نامه عملش را به او مي دهند. مي بيند كه خوبي هاي بسياري در آن وجود دارد. مي گويد: خدايا! من چنين طاعاتي را انجام نداده ام. به او گفته مي شود: فلاني از تو غيبت كرد، در نتيجه حسنات او به تو رسيد. (12)4. تأخير پاداش و تقديم مجازات :
حضرت صادق (ع) مي فرمايد : خداوند متعالي بر موسي بن عمران (ع) وحي كرد :
غيبت كننده اگر توبه كند {و حلاليت بطلبد} آخر كسي است كه وارد بهشت مي شود و اگر موفق به توبه نشود ، نخستين كسي است كه وارد جهنم مي شود. (13)

5. عذاب قبر (مجازات عالم برزخ):
مجازات غيبت كننده پس از اين دنيا ، با ورود او به عالم برزخ آغاز مي شود.
از ابن عباس روايت شده : عذاب القبر ثلاثه اثلاث، ثلث للغيبه و … (14)
عذاب قبر به سه بخش تقسيم مي شود : يك سوم آن مربوط به غيبت است و … 6. تجسم زشت در روز قيامت :
حضرت صادق (ع) از پدران معصومش (ع) چنين روايت مي فرمايد :
كسي كه از فرد مسلماني غيبت كند ، روز قيامت در حالي كه از دهانش بويي بدتر از بوي مردار به مشام مي رسد ، مي آيد كه اهل محشر از آن اذيت مي شوند. (15)
هان كه بوياي دهانتان خالق است كي برد جان غير آن كو صادق است
واي آن افسوسي اي كش بوي گير باشد اندر گور، منكر يا نكير
نه دهان دزديدن امكان زان مهان نه دهان خوش كردن از دارو دهان (16)

7. خروج از ولايت الهي :
پيشواي ششم (ع) ضمن گفتاري طولاني فرمود : كسي كه درباره آن چه در برادر مؤمنش هست ، غيبت كند ، از سرپرستي خدا خارج و به حكومت (سرپرستي) شيطان وارد مي شود. (17)
پس غيبت در بعد معنوي اش باعث مي شود كه به رشته دوستي ميان خالق و مخلوق ، ضربه وارد شود. انسان وقتي تحت حكومت پروردگار باشد ، همه اعمالش در محور خواسته هاي خدا قرار مي گيرد و رنگ الهي مي يابد ، اما وقتي تحت حكومت و سرپرستي شيطان باشد ، كارهايش رنگ شيطاني مي گيرد و از اوج عظمت به حضيض ذلت سقوط مي كند.

آثار زيباي ترك غيبت :
تا اين جا آثار و پيامدهاي زشت غيبت بررسي شد تا انسان زيان هاي آن را بداند و براي ترك آن آماده شود ، اما ترك اين عمل ، آثار زيبايي دارد كه در روايات متعدد به آن اشاره شده است.
حضرت صادق (ع) به هشام بن سالم فرمود: هيچ «ورعي» سودمندتر از دوري از حرام هاي الهي و بازداشتن نفس از «اذيت كردن مؤمنان و غيبت كردن از آن ها» نيست. (18)
«ورع» در معناي عامش با «تقوا» يكي است و در معناي خاصش «ترك مشتبهات» است. (19) در تفسير اين روايت مي توان گفت :
اگر ترك غيبت ، «ملكه» روح انسان شود ، يكي از سودمندترين ورع ها را به دست خواهد آورد.
در روايات ديگري هم به صورت مطلق آمده است : «اگر انسان از زبان خود مراقبت كند و آبروي ديگران را نريزد، خداوند هم در قيامت از لغزش هاي او چشم مي پوشد» كه غيبت نيز از مصاديق بارز اين روايت است.
حضرت زين العابدين (ع) مي فرمايد :
كسي كه زبانش را از {ريختن} آبروي مردم باز دارد ، خداوند در روز قيامت از گناهان او چشم مي پوشد. (20)
روايات ديگري هم نشان دهنده ارتباط مستقيم غيبت نكردن و ايمان هستند ، يعني اين مطلب را بيان مي كنند كه اگر كسي زبانش را از بدگويي باز دارد ، ايمانش پايدار مي ماند.
پيامبر اكرم (ص) فرمود : ايمان بنده پايدار و پابرجا نمي ماند ، مگر اين كه دلش پابرجا و پايدار بماند و دلش هم {در اين راه ايماني} پايدار نمي ماند ، مگر زبانش پايدار بماند پس كسي از شما كه مي تواند خدا را ملاقات كند در حالي كه دستش به خون و اموال برادران مسلمانش آلوده نباشد و زبانش متعرض آبروي برادران ايماني اش نشود ، اين كار را بكند. (21)
رواياتي ديگر در باب صدقه وجود دارند كه غيبت را هم دربر مي گيرند چرا كه هر عضوي از اعضاي بدن ما صدقه اي دارد و صدقه زبان ترك گفتار زشت است كه شامل خودداري از غيبت نيز مي شود. رسول خدا (ص) نيز مي فرمايد :
جلو زبانت را بگير {و غيبت نكن} كه همين {جلوگيري تو} صدقه اي است كه با زبانت بر خويش مي دهي. (22)
در برخي روايات ترك غيبت برتر از بسياري عبادت هاي مستحب شمرده شده است.
حضرت (ص) در بيان ديگري فرمود : ترك غيبت نزد خداوند عزيز و بزرگ از ده هزار ركعت نماز مستحبي محبوب تر است. (23)
كسي كه روزه مي گيرد در حال عبادت است اگر چه در بستر خويش خواب باشد به شرط اين كه از برادر ايماني اش غيبت نكند. (24)
در روايت ديگري از رسول خدا (ص) چنين نقل شده است :
نشستن داخل مسجد در انتظار نماز ، عبادت است به شرط اين كه فرد سخني نگويد {و سكوت كند} گفته شد :
اي رسول خدا ! منظور چه سخني است ؟ حضرت فرمود : «غيبت» (26)
گاه ترك اين رفتار ناپسند عامل ورود انسان به بهشت معرفي شده است :
شش خصلت است كه هيچ مسلماني با يكي از آن ها نمي ميرد ، مگر آن كه خداوند تعهد كند او را وارد بهشت كند ، فردي كه نيت او اين باشد از برادر ايماني اش غيبت نكند ؛ پس اگر بر اين نيت بميرد ، خداوند متعهد است او را وارد بهشت كند … (27)
ترك غيبت، خير و نيكي در دنيا و آخرت را در پي خواهد داشت :
حضرت باقر (ع) فرمود : ما در كتاب حضرت علي (ع) اين روايت را يافتيم كه پيامبر اكرم (ص) بر بالاي منبر فرمود : و الذي لا اله الا هو ما اعطي مومن قط خير الدنيا و الاخره الا بحسن ظنه بالله و رجائه له و حسن خلقه و الكف عن اغتياب المومنين. (28)
سوگند به خدايي كه جز او معبودي نيست ، هيچ گاه خيري در دنيا و آخرت نصيب مؤمني نشد ، مگر به سبب خوش گماني اش به خدا و اميدواري به او و خوش اخلاقي و ترك غيبت درباره برادران ايماني.
ازسوي ديگر مي فرمايد :
سوگند به خدايي كه جز او معبودي نيست ، خداوند هيچ مؤمني را پس از توبه و استغفار كيفر نمي كند مگر به سبب بدگماني اش به خدا و كوتاهي در اميد به او و بداخلاقي و غيبت كردن از برادران ايماني. (29)

پي نوشتها :

1. علامه مجلسي: بحارالانوار، ج 72، ص 247، ح 16
2. كليني: كافي، ج 2، ص 354، ح 2
3. آمدي: غررالحكم، ص 221، ح 4425
4. سعدي: بوستان
5. كليني: كافي، ج 2، ص 357، ح 2
6. همان، ص 356، ح 1
7. نوعي ستان و اطرافيان خود احساس كمبود مي كنند، ممكن است براي جبران كمبودها در زمينه هاي گوناگون نظير شغل والدين، محل سكونت، وضع تغذيه، دوستان و تفريحات و سفرها به دروغ متوسل شوند و درون آشفته ونگران خود را به آن وسيله به طور موقت تسكين دهند.
ترس نيز از ديگر عواملي است كه موجب دروغگويي مي شود. اگركودك به سبب راستگويي تنبيه شود، در آينده براي نجات و رهايي از مجازات به دروغگويي متوسل مي شود. بايد اذعان كرد كه سختگيريهاي افراطي و برخوردهاي خشن والدين و مربيان با كودك از علل مهم دروغگويي كودك محسوب مي شود. گاهي نحوه بيان و برخورد والدين و مربيان با كودك او را به دروغ گفتن وامي دارد و به او دروغگويي را مي آموزد. به عنوان مثال والدين به كودكي كه مرتكب عمل خلافي شده است اصرار مي ورزند كه او اين كار را انجام نداده است بلكه ديگري مثلاً همسايه يا دوست يا برخي موجودات خيالي سبب آن بوده اند. در اين حالت والدين علاوه بر آنكه كودك را دروغگو بار مي آورند او را به گريز از قبول مسئوليت رفتارش نيز وامي دارند.
انتظار و توقع بيش از حد از كودكان و مقايسه آنان با دوستان و همكلاسيها در زمينه هاي گوناگون از ديگر عوامل دروغگويي كودكان مي شود دراين صورت كودك از طريق دروغ مي تواند هم بر احساس حقارت خود به طور موقت غلبه يابد و هم والدين را راضي و خشنود سازد و نظر آنان را به سوي خود جلب كند.

درمـــــــــان دروغگويــــــي
براي پيشگيري و درمان دروغگويي، والدين و مربيان بايد واقعيات را بپذيرند و براي شنيدن موارد شيرين و تلخ از طرف كودكان آماده شوند و با رفتار خود به كودك بياموزند كه گفتن واقعيات به هر صورتي كه باشد مقبول است و موجبات تنبيه و آزار كودك را فراهم نخواهد كرد.اگر كودك پي ببرد كه والدين و مربيان او را براي دروغگويي تشويق و براي راستگويي تنبيه نمي كنند به تظاهر در رفتار و جعل واقعيت نخواهد پرداخت.
همچنين والدين و مربيان بايد از طرح پرسشهايي كه كودك به آنها به احتمال قوي پاسخ نادرست خواهد داد خودداري كنند. در صورت مشاهده دروغ، والدين و مربيان نبايد شتابزده عمل كنند و به تنبيه كودك مبادرت ورزند. براي بازداشتن كودك از دروغگويي و اصلاح رفتار آنان بايد روش برخورد باتوجه به موقعيت انتخاب شود كه برخي از روشها به اختصار عبارت است از:

_ نشــــــان دادن ارزش راســـــت گفتــــن :
در وهله اول كودك بايد دريابد كه دروغگويي كار نادرست و ناپسند و راستگويي عملي باارزش و پسنديده است. كودك بايد ارزش راست گفتن را درعمل تجربه كند. والدين و مربيان نبايد در برابر دروغهاي كودكان برآشفته شوند و او را كتك بزنند. بيان نتايج زشت و تلخ دروغگويي به صورت داستان براي آنها مي تواند در آموزش عواقب تلخ دروغگويي مفيد واقع شود. همچنين اگر والدين و مربيان، كودك را در خلوت ( نه در جمع ) در جوي محبت آميز و پرعطوفت با مضرات و نتايج دروغگويي آشنا سازند و به پند دادن او بپردازند، در جلوگيري و نيز درمان دروغگويي مي تواند مؤثر باشد.

_اجــــازه بيان احساســـات :
كودك بايد احساسات خود را آزادانه ابراز كند و در صورتي كه بيان احساسات، باعث آزار و اذيت اطرافيان شود بايد به كودك آموخت كه به تدريج اين احساسات را با احساسات خوشايند جابجا سازد و نبايد براي احساساتش تنبيه شود. براي نمونه اگر كودكي از برادر كوچكش خوشش نمي آيد، بايد به او اجازه داده شود كه احساساتش را بيان كند، پس از شنيدن نظر كودك، والدين بايد ضمن تحليل رفتار خود با كودك و يافتن علل پيدايش چنين احساسي به راهنمايي كودك و تغيير رفتار و احساسات او مبادرت ورزند. در مواردي كه كودك مرتكب كار خطايي شده ولي راست مي گويد، بايد به ملايمت و به طور صحيح به او تذكر داده شود كه رفتارش درست و پسنديده نيست و بايد آن را تغيير دهد. هشدار به كودك، همدردي با او در مواردي كه لازم است، ناديده گرفتن حرفهاي كودك و بي توجهي به آنها از روشهايي است كه در مواقع مشخص مي تواند براي پيشگيري و درمان دروغگويي كودكان استفاده شود.

_تعـــــــديل انتظارات از كــــــودكان :
والدين و مربيان بايد از هر كودك انتظاراتي داشته باشند كه با واقعيات و امكانات او منطبق است. در غير اين صورت، دروغگويي كودك تقويت و تشديد خواهد شد. چون كودك توان عملي ساختن خواسته هاي اطرافيان را ندارد به گفتن دروغ متوسل مي شود بنابراين از كودك بايد انتظارات در حد توانش داشته باشيم.

منبع: همدردي
 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۰۴:۴۳ ] [ مشاوره مديريت ]

چرا از انتقاد ناراحت مي شويد؟

اگر مي خواهيد از انتقاد بي جا نگران نشويد به خاطر داشته باشيد كه انتقاد بي جا و ظالمانه خود يك نوع تعريف و تحسين در لباس مبدل است.
هرگز انتظار نداشته باشيد از شما انتقاد نكنند و هرگز نخواهيد توانست همه را راضي نگهداريد اغلب مردم از انتقاد نسبت به ديگران در خود احساس بزرگي مي كنند. بنابراين وقتي شما مورد انتقاد قرار مي گيريد به خاطر بياوريد كه غالباً علتش اين است كه انتقاد كننده از اين كار احساس بزرگي مي كند و در اكثر اوقات نشانه اين است كه شما كار بزرگي انجام مي دهيد و مورد توجه هستيد. بسياري از مردم از تخطه كردن كساني كه معلومات و موقعيت آنها از خودشان بيشتر است حظ و لذت وحشيانه اي مي برند.
«يا علقمة ان رضا الناس لا يملك و السنتهم لا تضبط» مردم را راضي نمي توان نگاه داشت و دهانشان را نمي توان بست. (امام صادق (ع))
«به خاطر داشته باشيد كسي به سگ مرده لگد نمي زند».
«اشخاص پست و فرومايه از عيوب و خطاهاي اشخاص بزرگ لذت فراواني مي برند» «شوپهناور»
در سال 1929 واقعه اي به وقوع پيوست كه غوغايي در محافل فرهنگي بر پا كرد. مردان دانشمند و مطلع از تمام نقاط آمريكا به «شيكاگو» روي آوردند تا از نزديك ناظر جريان باشند.
جريان چه بود؟ چند سال پيش جواني كه زندگي خود را از طريق پيش خدمتي، چوب بري، معلمي خصوصي و فروش طناب رختشويي مي گذراند، توانست دوره دانشگاه «يل» را به پايان برساند و هم اكنون به سمت مديريت يكي از چهار دانشگاه معروف آمريكا يعني دانشگاه شيكاگو منصوب شده بود. سنش چقدر بود؟ سي سال، اينجا بود كه حس عيب جويي و انتقاد فرهنگيان سالمندتر از او گل كرد. سيل انتقاد بر اين بچه اعجوبه سرازير شد، يكي از سنش ايراد مي گرفت و ديگري از ناپختگي اش، حتي جرائد نيز در اين معني با مخالفانش هم صدا شدند.
روزي كه او را با تشريفات خاصي بر مسند رياست مستقر ساختند، دوستي به پدرش گفت: «امروز صبح از اينكه ديدم سر مقاله يكي از روزنامه ها پسر شما را به باد تهمت و انتقاد گرفته، سخت منقلب شدم»
پدرش گفت: «بلي حمله سختي بود ولي به خاطر داشته باشيد كسي به سگ مرده لگد نمي زند»
«ادوارد هشتم» كه پس از نشستن به تخت سلطنت انگستان اين لقب را به خود گرفت، هنگامي كه چهارده سال داشت و دورة دانشكده افسري نيروي دريايي انگستان را طي مي كرد، روزي يكي از افسران نيروي دريايي او را گريان ديد، علت را پرسيد معلوم شد دانشجويان به او لگد زده اند.
فرمانده دانشكده دانشجويان را احضار كرد و توضيح داد: شاهزاده شكايتي نكرده است ولي مي خواهد بفهمد در اين ميان چرا شاهزاده را براي چنين رفتار خشونت آميزي انتخاب كرده اند.
دانشجويان پس از من و من و پا به پا كردن اعتراف كردند: مي خواهند وقتي خودشان به درجة ناخدايي و فرماندهي نيروي دريايي سلطنتي رسيدند بتوانند بگويند ما به پادشاه اردنگي زده ايم.
من درباره شخصي سخنراني سراپا تمجيدي كردم، زني به من نوشته بود شخص مزبور 8 ميليون دلار از پولي كه براي كمك به بينوايان جمع آوري نموده سرقت كرده است.
البته اين تهمت،‌ پوچ و بي اساس بود ولي آن زن در پي حقيقت نمي گشت و مي خواست با شكستن قدر كسي كه به درجات بر او برتري دارد، يك نوع لذت پست فطرتانه اي ببرد. من نامة او را در سبد كاغذهاي باطله انداختم و خدا را شكر كردم كه با چنين زني ازدواج نكرده ام. اگرچه من كلمه اي از نامه اش استفاده نكردم ولي روحيه نويسنده نامه را به دست آوردم.
«شوپهتاور» سالها پيش گفته است: «مردم فرومايه از اشتباهات و لغزش هاي اشخاص بزرگ لذت فراواني مي برند» هنگامي كه «جفرسن» يعني نويسنده اعلاميه استقلال امريكا و حامي دموكراسي، كانديداي رياست جمهوري شده بود، رئيس دانشگاه «يال» اعلام كرد: «اگر اين شخص به رياست جمهوري انتخاب شود، همسران و دختران ما جزو فاحشگان رسمي، آلوده و عاري از ظرافت تقوا قرار خواهند گرفت. گويا اين تهمت را مي خواستند به «هيتلر» بزنن»
به نظر شما كدام كس بود كه او را «رياكار» «شياد» و «كمي بهتر از يك جاني» لقب دادند و هنگام عبور از خيابان سوت مي زده اند و مسخره اش مي كردند؟ آيا غير از «جرج واشنگتن» بود؟ خير!
ممكن است خيال كنيد از آن روز تا حال طبيعت بشر تغيير كرده باشد، بنابراين خوب است بدانيد كاشف معروفي كه خود را به قطب جنوب رسانيد و دنيا را متحير ساخت به او چه گفتند. او كاري انجام داد كه سال ها مردان شجاعي در راه رسيدن به آن از دست رفته بودند، ولي پس از آنكه او گرسنگي ها خورد و سرماهاي بسيار شديد متحمل شد، به طوري كه به سر حد مرگ رسيد و هشت انگشت پايش را چنان سرما زده بود كه مي بايست قطع شوند، افسران مافوق او از شهرت و محبوبيت او در آتش حسد مي سوختند، لذا او را متهم ساختند كه پول هايي براي مسافرت هاي علمي جمع آوري كرده و سپس وقت خود را در منطقه قطبي به استراحت و ولگردي گذرانيده است. تصميم آنها در خوار كردن اين شخص به قدري جدي بود كه اگر دستور مستقيم شخص رئيس جمهور وقت نبود او ديگر قادر به ادامه كارهايش در مناطق قطبي نبود.
به نظر شما اگر به پشت ميز خود مي نشست با اين تهمت ها روبرو مي شد؟
شما لابد «ژنرال گرانت» را كه اولين پيروزي را براي شمالي هاي آمريكا در سال 1862 در يك بعد از ظهر به دست آورد و يك شبه، معبود ملت شد و از «ماين» تا «مي سي سي پي» را غرق در جشن نموده و حتي ناقوس هاي كليسا به صدا درآمد مي شناسيد؟ او پس از 6 هفته از اين پيروزي بزرگ توقيف شد، آري قرمان بزرگ ارتش شمال توقيف شد و از فرماندهي معزول گرديد و با سرشكستگي راه خود را گرفت و رفت. مي دانيد چرا؟ علت عمده اش اين بود كه حس حسادت رؤساي از خود راضي و مغرور را تحريك كرده بود.
اگر مي خواهيد از انتقاد بي جا نگران نشويد به خاطر داشته باشيد كه انتقاد بي جا و ظالمانه خود يك نوع تعريف و تحسين در لباس مبدل است. فراموش نكنيد كه كسي به سگ مرده لگد نمي زند و نيز معتقديم كسي كه به اين نكات كه برايتان مي گوييم عمل كند انتقاد او را ناراحت نخواهد ساخت. در اينجا بد نيست داستان «بوتلر» فرمانده نيروي دريايي آمريكا يعني همان ژنرال سخت گير و خشني كه تا حال دهها نام روي او گذاشته اند نقل كنم.
او در مصاحبه به من گفت: من در جواني بي نهايت علاقمند بودم كه در همه كس اثر خوبي داشته باشم و كمترين انتقاد مرا ناراحت مي كرد ولي سي سال خدمت، پوستم را كلفت كرده و شايد نامي نبود كه روي من نگذاشته باشند. اما ناسزاهاي مردم مرا نگران نمي سازد و حتي اگر بشنوم سر بر نمي گردانم كه بدانم كيست؟
ممكن است افرادي باشند از انتقاد ناراحت نشوند ولي مسلم است كه اكثر ما از انتقاد ناراحت مي شويم و خيلي هم سخت گير هستيم.
سال ها پيش يكي از خبرنگاران روزنامه نيويورك در كلاس من شركت كرد و بعد در روزنامه به من سخت حمله كرد، من آن را يك اهانت شخصي تلقي كردم و از رئيس هيئت مديره روزنامه مزبور خواستم به عوض تمسخر و انقاد مقاله اي را درج و حقايق را تشريح كند تا مجازات با جرم متناسب شود.
اما امروز از آن كار خود پشيمانم، زيرا فهميدم نصف كساني كه روزنامه را خريدند هرگز آن مقاله را نديدند و نصف كساني كه خواندند آن را شوخي بي آزاري تلقي كردند و كساني كه آن را با حرص و ولع خواندند پس از چند روز فراموش كردند. بنابراين مردم به آنچه كه درباره من و شما مي خوانند فكر نمي كنند، آنها هزار مرتبه به سر درد جزيي خود بيشتر از خبر مرگ من و شما توجه و علاقه نشان مي دهند.
حتي اگر از شش دوست صميمي ما يكي نسبت دروغ به ما داد، مسخره كرد و خيانت نمود، گله و شكايت نكنيم، زيرا ما از عيسي مسيح (ع) بهتر نيستيم كه يكي از 12 شاگردان صميميش به او در برابر وجه كمي معادل 19 دلار خيانت كرد و يكي ديگر از همان صميمي ها هنگام گرفتاريش علناً او را ترك گفت و سه بار قسم ياد كرد كه نه او را ديده و او را مي شناسم. مسلماً ما نمي توانيم جلو زبان مردم را بگيريم ولي كار مهم تري مي توانيم انجام دهيم و آن اينكه ببينيم از انتقاد بي جا و غير عادلانه ناراحت مي شويم يا خير.
توجه داشته باشيد نمي خواهيم بگوييم همة انتقادات را بايد ناديده گرفت، بلكه مي خواهيم درباره اهميت ندادن به انتقادهاي بي جا صحبت كنيم.
در اينجا تذكر وضع خانم روزولت كه بيش از تمام زنان كاخ سفيد دوستان صميمي و دشمنان سرسخت داشته است به هدف ما كمك مي كند. او مي گفت اوائل خجول بودم و از انتقاد سخت مي هراسيدم .يك روز با عمه ام مشورت كردم كه «عمه مي خواهم چنين و چنان كنم اما مي ترسم مورد انتقاد واقع شوم» عمه در چشمانم خيره شد و گفت: «تا موقعي كه قلباً اطمينان داري حق با تو است و درست مي روي هرگز از گفته مردم ناراحت مشو» اين نصيحت و راهنمايي مرا چون كوهي در برابر انتقادات استوار ساخت.
بنابراين به نظر من تنها راه نجات از انتقاد اين است كه چون مجسمه اي ساكت و بي حركت در برابر آن بايستيم و «هر كاري كه قلباً يقين داريم درست و صحيح است انجام دهيم زيرا در هر حال مورد انتقاد واقع خواهيم شد»
از «م. ب» رئيس يكي از شركت هاي بزرگ پرسيدم: در برابر انتقادات، چه اندازه حساسيت به خرج مي دهي؟ گفت: «اوائل خيلي حساس بودم و سعي مي كردم كسي را كه برضد من حرف مي زند راضي سازم ولي ديدم كاري را كه براي جلب رضايت او انجام مي دهم سر و صداي ديگري را در مي آورد و تا مي خواهم با آن ديگري كنار بيايم داد دو سه نفر ديگر بلند مي شود سرانجام به اينجا رسيدم كه هر كاري را به بهترين وجه ممكن انجام دهم و سپس چتر كهنه اي روي سرم بگيرم كه باران انتقاد بر آن ببارد»
و بعضي پا را فراتر گذارده حتي چتر هم روي سر خود براي جلوگيري از انتقاد نمي گيرند، معتقدند بگذاريد ببارد و خيسشان كند تا همه ببينند و لذا مي بينيد نامه هاي انتقادي كه براي آنها مي نويسند علناً در پيش روي مردم مي خوانند. ما نمي توانيم از تحسين چنين مردي كه انتقاد را به اين نحو تلقي مي كند خودداري كنيم، ما آرامش و توازن تزلزل ناپذير چنين شخصي را تحسين مي نمائيم.
«چالز شوآب» ضمن سخنراني خود اعتراف كرد مهمترين درسي كه تاكنون فرا گرفته از يك پيرمرد آلماني بوده است. مي گفت او ضمن بحث با ديگر كارگران، او را به رودخانه انداختند. پس از آنكه با بدن خيس از لاي گل و لاي به اطاق من آمد، از او پرسيدم به آنها كه تو را به رودخانه انداختند چه گفتي؟ با لهجة مخصوص آلماني گفت: «به آن ها خنديدم».
من اين كلمه را سرمشق زندگي خود قرار دادم.
اين شعار مخصوصاً موقعي مفيد است كه مورد انتقاد بي جا قرار مي گيريد، زيرا مي شود پاسخ كسي كه جواب انسان را مي دهد گفت، ولي به مردي كه مي خندد چه مي شود گفت؟
«لينكلن» مي گفت: «اگر بخواهم نامه هاي انتقادي كه برايم مي آيد بخوانم وقت هيچ كاري را نخواهم داشت، من كار خود را به بهترين وجهي كه مي توانم انجام خواهم داد اگر خوب از آب در آمد انتقادها مهم نيست و اگر بد درآمد فرشتگان هم اگر قسم بخورند كه اين كار صحيح بوده تأثيري در حقيقت امر نخواهد داشت.
قرآن كريم نترسيدن و توجه نكردن به انتقادات بي جا را از صفات نيك كساني مي شمارد كه در راه خداوند تلاش و كوشش مي كنند. در سوره «مائده» آيه 54 مي خوانيم كه خداوند به مؤمنان دلداري مي دهد كه از بازگشت عده اي از اسلام نگران نباشند كه خداوند به زودي جمعيتي را خواهد آفريد و به اسلام خواهند پيوست كه از جمله صفات آنها اين است: «..، در راه خدا جهاد خواهند كرد و از ملامت و انتقادهاي بي جاي مردم وحشت نخواهند داشت و به آن اهميتي نخواهند داد»
در سخنان پيشوايان مذهبي نيز آمده است كه شما هرگز نمي توانيد جلوي زبان مردم را ببنديد. در اينجا خوب است به حديثي كه «علقمه» از امام صادق (ع) نقل مي كند استشهاد كنيم.
«علقمه» مي گويد: به امام صادق (ع) عرض كردم مردم به ما تهمت مي زنند و نسبت هاي بدي مي دهند، اين جريان ما را به شدت ناراحت كرده است. امام (ع) در پاسخ فرمود: «علقمه ! همة مردم را نمي توان راضي نگه داشت و جلو زبانشان را نمي توان گرفت، شما انتظاري داريد كه دربارة پيامبران خدا نيز انجام نشده. مگر يوسف (ع) را متهم نساختند كه قصد زنا داشته؟ و مگر نگفتند بيماري ايوب كيفر گناهانش مي باشد؟ و مگر به داوود (ع) اين تهمت را نزدند كه پرنده اي را تعقيب كرد تا چشمش به همسر «اوريا» افتاد و سپس شوهرش را به جنگ فرستاد تا كشته شد و او را به همسري گرفت؟ مگر به موسي (ع) اتهام ديگري را نبستند؟ تا اينكه خداوند او را تبرئه كرد؟ و بالاخره مگر تمام پيامبران را ساحر و طالب دنيا نخواندند؟ مگر نگفتند مريم (آن زن پاكدامن) از راه نامشروع باردار شده؟ و مگر محمد (ص) را شاعر و مجنون نخواندند؟ و مگر به علي (ع) چيزهايي كه با شانس هيچ تناسب نداشت نسبت ندادند؟ مگر نه اين است كه موسي (ع) از خداوند خواست دهان مردم را ببندد تا بد گوئيش نكنند و خداوند پاسخ داد من براي خود اين كار را نكرده ام؟[1]
با توجه به اين گفته ما چه انتظاري داريم كه مورد انتقاد واقع نشويم؟ آيا شما مي توانيد يكي از پيشوايان مذهبي و معلمان و دانشمندان را پيدا كنيد كه مردم آنها را مورد انتقاد قرار نداده باشند؟
پس اگر مي خواهيد از انتقاد بي جا نگران نشويد اين دستورات را به خاطر بسپاريد:
1- پيامبران و مصلحان و دانشمندان جهان از انتقاد بي جا مصونيت نداشته اند؟
2- كار خود را به بهترين وجهي كه ممكن است انجام دهيد و از باران انتقاد نهراسيد.
3- انتقاد بي جا و ظالمانه يك نوع تعريف و تحسين در لباس مبدل است و فراموش نكنيد «كسي به سگ مرده لگد نمي زند»

پي نوشت :

[1] سفينة البحار «لسن»

برگرفته شده ار كتاب غلبه بر نگرانيها و نااميديها
 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۰۴:۴۲ ] [ مشاوره مديريت ]
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۲۸ ][ ۲۹ ][ ۳۰ ][ ۳۱ ][ ۳۲ ][ ۳۳ ][ ۳۴ ][ ۳۵ ][ ۳۶ ][ ۳۷ ][ ۳۸ ][ ۳۹ ][ ۴۰ ][ ۴۱ ][ ۴۲ ][ ۴۳ ][ ۴۴ ][ ۴۵ ][ ۴۶ ][ ۴۷ ][ ۴۸ ][ ۴۹ ][ ۵۰ ][ ۵۱ ][ ۵۲ ][ ۵۳ ][ ۵۴ ][ ۵۵ ][ ۵۶ ][ ۵۷ ][ ۵۸ ][ ۵۹ ][ ۶۰ ][ ۶۱ ][ ۶۲ ][ ۶۳ ][ ۶۴ ][ ۶۵ ][ ۶۶ ][ ۶۷ ][ ۶۸ ][ ۶۹ ][ ۷۰ ][ ۷۱ ][ ۷۲ ][ ۷۳ ][ ۷۴ ][ ۷۵ ][ ۷۶ ][ ۷۷ ][ ۷۸ ][ ۷۹ ][ ۸۰ ][ ۸۱ ][ ۸۲ ][ ۸۳ ][ ۸۴ ][ ۸۵ ][ ۸۶ ][ ۸۷ ][ ۸۸ ][ ۸۹ ][ ۹۰ ][ ۹۱ ][ ۹۲ ][ ۹۳ ][ ۹۴ ][ ۹۵ ][ ۹۶ ][ ۹۷ ][ ۹۸ ][ ۹۹ ][ ۱۰۰ ][ ۱۰۱ ][ ۱۰۲ ][ ۱۰۳ ][ ۱۰۴ ][ ۱۰۵ ][ ۱۰۶ ][ ۱۰۷ ][ ۱۰۸ ][ ۱۰۹ ][ ۱۱۰ ][ ۱۱۱ ][ ۱۱۲ ][ ۱۱۳ ][ ۱۱۴ ][ ۱۱۵ ][ ۱۱۶ ][ ۱۱۷ ][ ۱۱۸ ][ ۱۱۹ ][ ۱۲۰ ][ ۱۲۱ ][ ۱۲۲ ][ ۱۲۳ ][ ۱۲۴ ][ ۱۲۵ ][ ۱۲۶ ][ ۱۲۷ ][ ۱۲۸ ][ ۱۲۹ ][ ۱۳۰ ][ ۱۳۱ ][ ۱۳۲ ][ ۱۳۳ ][ ۱۳۴ ][ ۱۳۵ ][ ۱۳۶ ][ ۱۳۷ ][ ۱۳۸ ][ ۱۳۹ ][ ۱۴۰ ][ ۱۴۱ ][ ۱۴۲ ][ ۱۴۳ ][ ۱۴۴ ][ ۱۴۵ ][ ۱۴۶ ][ ۱۴۷ ][ ۱۴۸ ][ ۱۴۹ ][ ۱۵۰ ][ ۱۵۱ ][ ۱۵۲ ][ ۱۵۳ ][ ۱۵۴ ][ ۱۵۵ ][ ۱۵۶ ][ ۱۵۷ ][ ۱۵۸ ][ ۱۵۹ ][ ۱۶۰ ][ ۱۶۱ ][ ۱۶۲ ][ ۱۶۳ ][ ۱۶۴ ][ ۱۶۵ ][ ۱۶۶ ][ ۱۶۷ ][ ۱۶۸ ][ ۱۶۹ ][ ۱۷۰ ][ ۱۷۱ ][ ۱۷۲ ][ ۱۷۳ ][ ۱۷۴ ][ ۱۷۵ ][ ۱۷۶ ][ ۱۷۷ ][ ۱۷۸ ][ ۱۷۹ ][ ۱۸۰ ][ ۱۸۱ ][ ۱۸۲ ][ ۱۸۳ ][ ۱۸۴ ][ ۱۸۵ ][ ۱۸۶ ][ ۱۸۷ ][ ۱۸۸ ][ ۱۸۹ ][ ۱۹۰ ][ ۱۹۱ ][ ۱۹۲ ][ ۱۹۳ ][ ۱۹۴ ][ ۱۹۵ ][ ۱۹۶ ][ ۱۹۷ ][ ۱۹۸ ][ ۱۹۹ ][ ۲۰۰ ][ ۲۰۱ ][ ۲۰۲ ][ ۲۰۳ ][ ۲۰۴ ][ ۲۰۵ ][ ۲۰۶ ][ ۲۰۷ ][ ۲۰۸ ][ ۲۰۹ ][ ۲۱۰ ][ ۲۱۱ ][ ۲۱۲ ][ ۲۱۳ ][ ۲۱۴ ][ ۲۱۵ ][ ۲۱۶ ][ ۲۱۷ ][ ۲۱۸ ][ ۲۱۹ ][ ۲۲۰ ][ ۲۲۱ ][ ۲۲۲ ][ ۲۲۳ ][ ۲۲۴ ][ ۲۲۵ ][ ۲۲۶ ][ ۲۲۷ ][ ۲۲۸ ][ ۲۲۹ ][ ۲۳۰ ][ ۲۳۱ ][ ۲۳۲ ][ ۲۳۳ ][ ۲۳۴ ][ ۲۳۵ ][ ۲۳۶ ][ ۲۳۷ ][ ۲۳۸ ][ ۲۳۹ ][ ۲۴۰ ][ ۲۴۱ ][ ۲۴۲ ][ ۲۴۳ ][ ۲۴۴ ][ ۲۴۵ ][ ۲۴۶ ][ ۲۴۷ ][ ۲۴۸ ][ ۲۴۹ ][ ۲۵۰ ][ ۲۵۱ ][ ۲۵۲ ][ ۲۵۳ ][ ۲۵۴ ][ ۲۵۵ ][ ۲۵۶ ][ ۲۵۷ ][ ۲۵۸ ][ ۲۵۹ ][ ۲۶۰ ][ ۲۶۱ ][ ۲۶۲ ][ ۲۶۳ ][ ۲۶۴ ][ ۲۶۵ ][ ۲۶۶ ][ ۲۶۷ ][ ۲۶۸ ][ ۲۶۹ ][ ۲۷۰ ][ ۲۷۱ ][ ۲۷۲ ][ ۲۷۳ ][ ۲۷۴ ][ ۲۷۵ ][ ۲۷۶ ][ ۲۷۷ ][ ۲۷۸ ][ ۲۷۹ ][ ۲۸۰ ][ ۲۸۱ ][ ۲۸۲ ][ ۲۸۳ ][ ۲۸۴ ][ ۲۸۵ ][ ۲۸۶ ][ ۲۸۷ ][ ۲۸۸ ][ ۲۸۹ ][ ۲۹۰ ][ ۲۹۱ ][ ۲۹۲ ][ ۲۹۳ ][ ۲۹۴ ][ ۲۹۵ ][ ۲۹۶ ][ ۲۹۷ ][ ۲۹۸ ][ ۲۹۹ ][ ۳۰۰ ][ ۳۰۱ ][ ۳۰۲ ][ ۳۰۳ ][ ۳۰۴ ][ ۳۰۵ ][ ۳۰۶ ][ ۳۰۷ ][ ۳۰۸ ][ ۳۰۹ ][ ۳۱۰ ][ ۳۱۱ ][ ۳۱۲ ][ ۳۱۳ ][ ۳۱۴ ][ ۳۱۵ ][ ۳۱۶ ][ ۳۱۷ ][ ۳۱۸ ][ ۳۱۹ ][ ۳۲۰ ][ ۳۲۱ ][ ۳۲۲ ][ ۳۲۳ ][ ۳۲۴ ][ ۳۲۵ ][ ۳۲۶ ][ ۳۲۷ ][ ۳۲۸ ][ ۳۲۹ ][ ۳۳۰ ][ ۳۳۱ ][ ۳۳۲ ][ ۳۳۳ ][ ۳۳۴ ][ ۳۳۵ ][ ۳۳۶ ][ ۳۳۷ ][ ۳۳۸ ][ ۳۳۹ ][ ۳۴۰ ][ ۳۴۱ ][ ۳۴۲ ][ ۳۴۳ ][ ۳۴۴ ][ ۳۴۵ ][ ۳۴۶ ][ ۳۴۷ ][ ۳۴۸ ][ ۳۴۹ ][ ۳۵۰ ][ ۳۵۱ ][ ۳۵۲ ][ ۳۵۳ ][ ۳۵۴ ][ ۳۵۵ ][ ۳۵۶ ][ ۳۵۷ ][ ۳۵۸ ][ ۳۵۹ ][ ۳۶۰ ][ ۳۶۱ ][ ۳۶۲ ][ ۳۶۳ ][ ۳۶۴ ][ ۳۶۵ ][ ۳۶۶ ][ ۳۶۷ ][ ۳۶۸ ][ ۳۶۹ ][ ۳۷۰ ][ ۳۷۱ ][ ۳۷۲ ][ ۳۷۳ ][ ۳۷۴ ][ ۳۷۵ ][ ۳۷۶ ][ ۳۷۷ ][ ۳۷۸ ][ ۳۷۹ ][ ۳۸۰ ][ ۳۸۱ ][ ۳۸۲ ][ ۳۸۳ ][ ۳۸۴ ][ ۳۸۵ ][ ۳۸۶ ][ ۳۸۷ ][ ۳۸۸ ][ ۳۸۹ ][ ۳۹۰ ][ ۳۹۱ ][ ۳۹۲ ][ ۳۹۳ ][ ۳۹۴ ][ ۳۹۵ ][ ۳۹۶ ][ ۳۹۷ ][ ۳۹۸ ][ ۳۹۹ ][ ۴۰۰ ][ ۴۰۱ ][ ۴۰۲ ][ ۴۰۳ ][ ۴۰۴ ][ ۴۰۵ ][ ۴۰۶ ][ ۴۰۷ ][ ۴۰۸ ][ ۴۰۹ ][ ۴۱۰ ][ ۴۱۱ ][ ۴۱۲ ][ ۴۱۳ ][ ۴۱۴ ][ ۴۱۵ ][ ۴۱۶ ][ ۴۱۷ ][ ۴۱۸ ][ ۴۱۹ ][ ۴۲۰ ][ ۴۲۱ ][ ۴۲۲ ][ ۴۲۳ ][ ۴۲۴ ][ ۴۲۵ ][ ۴۲۶ ][ ۴۲۷ ][ ۴۲۸ ][ ۴۲۹ ][ ۴۳۰ ][ ۴۳۱ ][ ۴۳۲ ][ ۴۳۳ ][ ۴۳۴ ][ ۴۳۵ ][ ۴۳۶ ][ ۴۳۷ ][ ۴۳۸ ][ ۴۳۹ ][ ۴۴۰ ][ ۴۴۱ ][ ۴۴۲ ][ ۴۴۳ ][ ۴۴۴ ][ ۴۴۵ ][ ۴۴۶ ][ ۴۴۷ ][ ۴۴۸ ][ ۴۴۹ ][ ۴۵۰ ][ ۴۵۱ ][ ۴۵۲ ][ ۴۵۳ ][ ۴۵۴ ][ ۴۵۵ ][ ۴۵۶ ][ ۴۵۷ ][ ۴۵۸ ][ ۴۵۹ ][ ۴۶۰ ][ ۴۶۱ ][ ۴۶۲ ][ ۴۶۳ ][ ۴۶۴ ][ ۴۶۵ ][ ۴۶۶ ][ ۴۶۷ ][ ۴۶۸ ][ ۴۶۹ ][ ۴۷۰ ][ ۴۷۱ ][ ۴۷۲ ][ ۴۷۳ ][ ۴۷۴ ][ ۴۷۵ ][ ۴۷۶ ][ ۴۷۷ ][ ۴۷۸ ][ ۴۷۹ ][ ۴۸۰ ][ ۴۸۱ ][ ۴۸۲ ][ ۴۸۳ ][ ۴۸۴ ][ ۴۸۵ ][ ۴۸۶ ][ ۴۸۷ ][ ۴۸۸ ][ ۴۸۹ ][ ۴۹۰ ][ ۴۹۱ ][ ۴۹۲ ][ ۴۹۳ ][ ۴۹۴ ][ ۴۹۵ ][ ۴۹۶ ][ ۴۹۷ ][ ۴۹۸ ][ ۴۹۹ ][ ۵۰۰ ][ ۵۰۱ ][ ۵۰۲ ][ ۵۰۳ ][ ۵۰۴ ][ ۵۰۵ ][ ۵۰۶ ][ ۵۰۷ ][ ۵۰۸ ][ ۵۰۹ ][ ۵۱۰ ][ ۵۱۱ ][ ۵۱۲ ][ ۵۱۳ ][ ۵۱۴ ][ ۵۱۵ ][ ۵۱۶ ][ ۵۱۷ ][ ۵۱۸ ][ ۵۱۹ ][ ۵۲۰ ][ ۵۲۱ ][ ۵۲۲ ][ ۵۲۳ ][ ۵۲۴ ][ ۵۲۵ ][ ۵۲۶ ][ ۵۲۷ ][ ۵۲۸ ][ ۵۲۹ ][ ۵۳۰ ][ ۵۳۱ ][ ۵۳۲ ][ ۵۳۳ ][ ۵۳۴ ][ ۵۳۵ ][ ۵۳۶ ][ ۵۳۷ ][ ۵۳۸ ][ ۵۳۹ ][ ۵۴۰ ][ ۵۴۱ ][ ۵۴۲ ][ ۵۴۳ ][ ۵۴۴ ][ ۵۴۵ ][ ۵۴۶ ][ ۵۴۷ ][ ۵۴۸ ][ ۵۴۹ ][ ۵۵۰ ][ ۵۵۱ ][ ۵۵۲ ][ ۵۵۳ ][ ۵۵۴ ][ ۵۵۵ ][ ۵۵۶ ][ ۵۵۷ ][ ۵۵۸ ][ ۵۵۹ ][ ۵۶۰ ][ ۵۶۱ ][ ۵۶۲ ][ ۵۶۳ ][ ۵۶۴ ][ ۵۶۵ ][ ۵۶۶ ][ ۵۶۷ ][ ۵۶۸ ][ ۵۶۹ ][ ۵۷۰ ][ ۵۷۱ ][ ۵۷۲ ][ ۵۷۳ ][ ۵۷۴ ][ ۵۷۵ ][ ۵۷۶ ][ ۵۷۷ ][ ۵۷۸ ][ ۵۷۹ ][ ۵۸۰ ][ ۵۸۱ ][ ۵۸۲ ][ ۵۸۳ ][ ۵۸۴ ][ ۵۸۵ ][ ۵۸۶ ][ ۵۸۷ ][ ۵۸۸ ][ ۵۸۹ ][ ۵۹۰ ][ ۵۹۱ ][ ۵۹۲ ][ ۵۹۳ ][ ۵۹۴ ][ ۵۹۵ ][ ۵۹۶ ][ ۵۹۷ ][ ۵۹۸ ][ ۵۹۹ ][ ۶۰۰ ][ ۶۰۱ ][ ۶۰۲ ][ ۶۰۳ ][ ۶۰۴ ][ ۶۰۵ ][ ۶۰۶ ][ ۶۰۷ ][ ۶۰۸ ][ ۶۰۹ ][ ۶۱۰ ][ ۶۱۱ ][ ۶۱۲ ][ ۶۱۳ ][ ۶۱۴ ][ ۶۱۵ ][ ۶۱۶ ][ ۶۱۷ ][ ۶۱۸ ][ ۶۱۹ ][ ۶۲۰ ][ ۶۲۱ ][ ۶۲۲ ][ ۶۲۳ ][ ۶۲۴ ][ ۶۲۵ ][ ۶۲۶ ][ ۶۲۷ ][ ۶۲۸ ][ ۶۲۹ ][ ۶۳۰ ][ ۶۳۱ ][ ۶۳۲ ][ ۶۳۳ ][ ۶۳۴ ][ ۶۳۵ ][ ۶۳۶ ][ ۶۳۷ ][ ۶۳۸ ][ ۶۳۹ ][ ۶۴۰ ][ ۶۴۱ ][ ۶۴۲ ][ ۶۴۳ ][ ۶۴۴ ][ ۶۴۵ ][ ۶۴۶ ][ ۶۴۷ ][ ۶۴۸ ][ ۶۴۹ ][ ۶۵۰ ][ ۶۵۱ ][ ۶۵۲ ][ ۶۵۳ ][ ۶۵۴ ][ ۶۵۵ ][ ۶۵۶ ][ ۶۵۷ ][ ۶۵۸ ][ ۶۵۹ ][ ۶۶۰ ][ ۶۶۱ ][ ۶۶۲ ][ ۶۶۳ ][ ۶۶۴ ][ ۶۶۵ ][ ۶۶۶ ][ ۶۶۷ ][ ۶۶۸ ][ ۶۶۹ ][ ۶۷۰ ][ ۶۷۱ ][ ۶۷۲ ][ ۶۷۳ ][ ۶۷۴ ][ ۶۷۵ ][ ۶۷۶ ][ ۶۷۷ ][ ۶۷۸ ][ ۶۷۹ ][ ۶۸۰ ][ ۶۸۱ ][ ۶۸۲ ][ ۶۸۳ ][ ۶۸۴ ][ ۶۸۵ ][ ۶۸۶ ][ ۶۸۷ ][ ۶۸۸ ][ ۶۸۹ ][ ۶۹۰ ][ ۶۹۱ ][ ۶۹۲ ][ ۶۹۳ ][ ۶۹۴ ][ ۶۹۵ ][ ۶۹۶ ][ ۶۹۷ ][ ۶۹۸ ][ ۶۹۹ ][ ۷۰۰ ][ ۷۰۱ ][ ۷۰۲ ][ ۷۰۳ ][ ۷۰۴ ][ ۷۰۵ ][ ۷۰۶ ][ ۷۰۷ ][ ۷۰۸ ][ ۷۰۹ ][ ۷۱۰ ][ ۷۱۱ ][ ۷۱۲ ][ ۷۱۳ ][ ۷۱۴ ][ ۷۱۵ ][ ۷۱۶ ][ ۷۱۷ ][ ۷۱۸ ][ ۷۱۹ ][ ۷۲۰ ][ ۷۲۱ ][ ۷۲۲ ][ ۷۲۳ ][ ۷۲۴ ][ ۷۲۵ ][ ۷۲۶ ][ ۷۲۷ ][ ۷۲۸ ][ ۷۲۹ ][ ۷۳۰ ][ ۷۳۱ ][ ۷۳۲ ][ ۷۳۳ ][ ۷۳۴ ][ ۷۳۵ ][ ۷۳۶ ][ ۷۳۷ ][ ۷۳۸ ][ ۷۳۹ ][ ۷۴۰ ][ ۷۴۱ ][ ۷۴۲ ][ ۷۴۳ ][ ۷۴۴ ][ ۷۴۵ ][ ۷۴۶ ][ ۷۴۷ ][ ۷۴۸ ][ ۷۴۹ ][ ۷۵۰ ][ ۷۵۱ ][ ۷۵۲ ][ ۷۵۳ ][ ۷۵۴ ][ ۷۵۵ ][ ۷۵۶ ][ ۷۵۷ ][ ۷۵۸ ][ ۷۵۹ ][ ۷۶۰ ][ ۷۶۱ ][ ۷۶۲ ][ ۷۶۳ ][ ۷۶۴ ][ ۷۶۵ ][ ۷۶۶ ][ ۷۶۷ ][ ۷۶۸ ][ ۷۶۹ ][ ۷۷۰ ][ ۷۷۱ ][ ۷۷۲ ][ ۷۷۳ ][ ۷۷۴ ][ ۷۷۵ ][ ۷۷۶ ][ ۷۷۷ ][ ۷۷۸ ][ ۷۷۹ ][ ۷۸۰ ][ ۷۸۱ ][ ۷۸۲ ][ ۷۸۳ ][ ۷۸۴ ][ ۷۸۵ ][ ۷۸۶ ][ ۷۸۷ ][ ۷۸۸ ][ ۷۸۹ ][ ۷۹۰ ][ ۷۹۱ ][ ۷۹۲ ][ ۷۹۳ ][ ۷۹۴ ][ ۷۹۵ ][ ۷۹۶ ][ ۷۹۷ ][ ۷۹۸ ][ ۷۹۹ ][ ۸۰۰ ][ ۸۰۱ ][ ۸۰۲ ][ ۸۰۳ ][ ۸۰۴ ][ ۸۰۵ ][ ۸۰۶ ][ ۸۰۷ ][ ۸۰۸ ][ ۸۰۹ ][ ۸۱۰ ][ ۸۱۱ ][ ۸۱۲ ][ ۸۱۳ ][ ۸۱۴ ][ ۸۱۵ ][ ۸۱۶ ][ ۸۱۷ ][ ۸۱۸ ][ ۸۱۹ ][ ۸۲۰ ][ ۸۲۱ ][ ۸۲۲ ][ ۸۲۳ ][ ۸۲۴ ][ ۸۲۵ ][ ۸۲۶ ][ ۸۲۷ ][ ۸۲۸ ][ ۸۲۹ ][ ۸۳۰ ][ ۸۳۱ ][ ۸۳۲ ][ ۸۳۳ ][ ۸۳۴ ][ ۸۳۵ ][ ۸۳۶ ][ ۸۳۷ ][ ۸۳۸ ][ ۸۳۹ ][ ۸۴۰ ][ ۸۴۱ ][ ۸۴۲ ][ ۸۴۳ ][ ۸۴۴ ][ ۸۴۵ ][ ۸۴۶ ][ ۸۴۷ ][ ۸۴۸ ][ ۸۴۹ ][ ۸۵۰ ][ ۸۵۱ ][ ۸۵۲ ][ ۸۵۳ ][ ۸۵۴ ][ ۸۵۵ ][ ۸۵۶ ][ ۸۵۷ ][ ۸۵۸ ][ ۸۵۹ ][ ۸۶۰ ][ ۸۶۱ ][ ۸۶۲ ][ ۸۶۳ ][ ۸۶۴ ][ ۸۶۵ ][ ۸۶۶ ][ ۸۶۷ ][ ۸۶۸ ][ ۸۶۹ ][ ۸۷۰ ][ ۸۷۱ ][ ۸۷۲ ][ ۸۷۳ ][ ۸۷۴ ][ ۸۷۵ ][ ۸۷۶ ][ ۸۷۷ ][ ۸۷۸ ][ ۸۷۹ ][ ۸۸۰ ][ ۸۸۱ ][ ۸۸۲ ][ ۸۸۳ ][ ۸۸۴ ][ ۸۸۵ ][ ۸۸۶ ][ ۸۸۷ ][ ۸۸۸ ][ ۸۸۹ ][ ۸۹۰ ][ ۸۹۱ ][ ۸۹۲ ][ ۸۹۳ ][ ۸۹۴ ][ ۸۹۵ ][ ۸۹۶ ][ ۸۹۷ ][ ۸۹۸ ][ ۸۹۹ ][ ۹۰۰ ][ ۹۰۱ ][ ۹۰۲ ][ ۹۰۳ ][ ۹۰۴ ][ ۹۰۵ ][ ۹۰۶ ][ ۹۰۷ ][ ۹۰۸ ][ ۹۰۹ ][ ۹۱۰ ][ ۹۱۱ ][ ۹۱۲ ][ ۹۱۳ ][ ۹۱۴ ][ ۹۱۵ ][ ۹۱۶ ][ ۹۱۷ ][ ۹۱۸ ][ ۹۱۹ ][ ۹۲۰ ][ ۹۲۱ ][ ۹۲۲ ][ ۹۲۳ ][ ۹۲۴ ][ ۹۲۵ ][ ۹۲۶ ][ ۹۲۷ ][ ۹۲۸ ][ ۹۲۹ ][ ۹۳۰ ][ ۹۳۱ ][ ۹۳۲ ][ ۹۳۳ ][ ۹۳۴ ][ ۹۳۵ ][ ۹۳۶ ][ ۹۳۷ ][ ۹۳۸ ][ ۹۳۹ ][ ۹۴۰ ][ ۹۴۱ ][ ۹۴۲ ][ ۹۴۳ ][ ۹۴۴ ][ ۹۴۵ ][ ۹۴۶ ][ ۹۴۷ ][ ۹۴۸ ][ ۹۴۹ ][ ۹۵۰ ][ ۹۵۱ ][ ۹۵۲ ][ ۹۵۳ ][ ۹۵۴ ][ ۹۵۵ ][ ۹۵۶ ][ ۹۵۷ ][ ۹۵۸ ][ ۹۵۹ ][ ۹۶۰ ][ ۹۶۱ ][ ۹۶۲ ][ ۹۶۳ ][ ۹۶۴ ][ ۹۶۵ ][ ۹۶۶ ][ ۹۶۷ ][ ۹۶۸ ][ ۹۶۹ ][ ۹۷۰ ][ ۹۷۱ ][ ۹۷۲ ][ ۹۷۳ ][ ۹۷۴ ][ ۹۷۵ ][ ۹۷۶ ][ ۹۷۷ ][ ۹۷۸ ][ ۹۷۹ ][ ۹۸۰ ][ ۹۸۱ ][ ۹۸۲ ][ ۹۸۳ ][ ۹۸۴ ][ ۹۸۵ ][ ۹۸۶ ][ ۹۸۷ ][ ۹۸۸ ][ ۹۸۹ ][ ۹۹۰ ][ ۹۹۱ ][ ۹۹۲ ][ ۹۹۳ ][ ۹۹۴ ][ ۹۹۵ ][ ۹۹۶ ][ ۹۹۷ ][ ۹۹۸ ][ ۹۹۹ ][ ۱۰۰۰ ][ ۱۰۰۱ ][ ۱۰۰۲ ][ ۱۰۰۳ ][ ۱۰۰۴ ][ ۱۰۰۵ ][ ۱۰۰۶ ][ ۱۰۰۷ ][ ۱۰۰۸ ][ ۱۰۰۹ ][ ۱۰۱۰ ][ ۱۰۱۱ ][ ۱۰۱۲ ][ ۱۰۱۳ ][ ۱۰۱۴ ][ ۱۰۱۵ ][ ۱۰۱۶ ][ ۱۰۱۷ ][ ۱۰۱۸ ][ ۱۰۱۹ ][ ۱۰۲۰ ][ ۱۰۲۱ ][ ۱۰۲۲ ][ ۱۰۲۳ ][ ۱۰۲۴ ][ ۱۰۲۵ ][ ۱۰۲۶ ][ ۱۰۲۷ ][ ۱۰۲۸ ][ ۱۰۲۹ ][ ۱۰۳۰ ][ ۱۰۳۱ ][ ۱۰۳۲ ][ ۱۰۳۳ ][ ۱۰۳۴ ][ ۱۰۳۵ ][ ۱۰۳۶ ][ ۱۰۳۷ ][ ۱۰۳۸ ][ ۱۰۳۹ ][ ۱۰۴۰ ][ ۱۰۴۱ ][ ۱۰۴۲ ][ ۱۰۴۳ ][ ۱۰۴۴ ][ ۱۰۴۵ ][ ۱۰۴۶ ][ ۱۰۴۷ ][ ۱۰۴۸ ][ ۱۰۴۹ ][ ۱۰۵۰ ][ ۱۰۵۱ ][ ۱۰۵۲ ][ ۱۰۵۳ ][ ۱۰۵۴ ][ ۱۰۵۵ ][ ۱۰۵۶ ][ ۱۰۵۷ ][ ۱۰۵۸ ][ ۱۰۵۹ ][ ۱۰۶۰ ][ ۱۰۶۱ ][ ۱۰۶۲ ][ ۱۰۶۳ ][ ۱۰۶۴ ][ ۱۰۶۵ ][ ۱۰۶۶ ][ ۱۰۶۷ ][ ۱۰۶۸ ][ ۱۰۶۹ ][ ۱۰۷۰ ][ ۱۰۷۱ ][ ۱۰۷۲ ][ ۱۰۷۳ ][ ۱۰۷۴ ][ ۱۰۷۵ ][ ۱۰۷۶ ][ ۱۰۷۷ ][ ۱۰۷۸ ][ ۱۰۷۹ ][ ۱۰۸۰ ][ ۱۰۸۱ ][ ۱۰۸۲ ][ ۱۰۸۳ ][ ۱۰۸۴ ][ ۱۰۸۵ ][ ۱۰۸۶ ][ ۱۰۸۷ ][ ۱۰۸۸ ][ ۱۰۸۹ ][ ۱۰۹۰ ][ ۱۰۹۱ ][ ۱۰۹۲ ][ ۱۰۹۳ ][ ۱۰۹۴ ][ ۱۰۹۵ ][ ۱۰۹۶ ][ ۱۰۹۷ ]
.: Weblog Themes By iranblag :.

درباره وبلاگ

تيم مشاوران مديريت ايران IranMCT ----------------- http://iranmct.com ---------------- Iran Management Consultants Team
پنل کاربری
نام کاربری :
پسورد :
لینک های تبادلی
فاقد لینک
تبادل لینک اتوماتیک
لینک :
خبرنامه
عضویت   لغو عضویت
امکانات وب
شمارنده
شرکت مشاوره مدیریتبازارسازی مدیریت بازاریابی. بازدید تحقیقات بازاریابیآموزش مدیریت MBAدلایل ترک تحقیقات بازاریابی تحقیقات مدیریت شرایط سخت بازارکارت امتیازی متوازنارزیابی عملکرد . نمونه مطالعات موردی.برند برندینگانواع برند معرفی 21 نوع متفاوت از برندبرندسازی branding marketing . برندسازی.تحقیقات بازاریابی انگیزه بخش http://marketingbranding.ir سبک مدیریت است مدیریت بازاربازاریابیتحقیقات بازاریابی ویژگی های .حرفه ای مشاوره اموزش مدیریت.شناسایی مشتریان .تحقیقات بازاریابی استفاده از تحقیقات بازار و بازاریابی http://marketingsales.irmarketing مدیریت برندینگ . Business Management ConsultantIran Business Management ConsultantManagement . بازاریابیانواع بازاریابی 127 نوع بازاریابیبازاریابی. بازاریابی MarketingMix آمیختهآمیزه بازاريابیمدیریت بازاریابی. اخبار مدیریت و تجارتمدیریت.مشاوره بازاریابی مدیریت آموزش تکنیک‌های فروشندگی حرفه‌ای فروشندگی. اخبار مدیریت و تجارتبازاریابی برندینگ. http://iranmct.com/news/page/12مدیریت. مدیریت مشاوره بازاریابیآموزش. بیزینس پلن طرح توجیهی طرح business plan. برنامه بازاریابی Marketing Planبازاریابی. مشاوره تبلیغات مشاور تبلیغات مشاور مدیریت management مشاوره مدیریت انواع بازاریابی بازاریابی. Business Planبیرینس پلن طرح توجیهیمدیریت. کلینیک کاشت موی طبیعی آسمان