مشاوره مديريت - آموزش مديريت - آموزش فروشندگي حرفه‌اي
 
نويسندگان
عضویت
نام کاربری :
پسورد :
تکرار پسورد:
ایمیل :
نام اصلی :
آمار
امروز : 3919
دیروز : 4574
افراد آنلاین : 18
همه : 5164882

تاثيرات راستگويي در زندگي

رهايي در راستگويي است ، اين جمله را همه آدم‌هايي كه با ديگران مراوده مي‌كنند قبول دارند . وقتي انسان راست مي‌گويد خيالش از همه بابت راحت است چون شب‌ها سرش را با آسودگي روي بالش مي‌گذارد و صبح‌ها راحت چشم به روي دنيا باز مي‌كند. كسي كه راستگوست دوست‌داشتني هم هست چون تكليف اطرافيان با او روشن است و همه مي‌دانند چگونه با او رفتار كنند. حالا اگر اين راستگويي را زير يك سقف ببريم شيرين‌تر هم مي‌شود. وقتي زن و شوهري با هم يكدل و يك زبان مي‌شوند زندگي آنقدر دوست‌داشتني مي‌شود كه در سايه امن آن مي‌شود با خيال راحت گذران عمر كرد.
راستگويان را چگونه بشناسيم؟
اگر بخواهيم خود را بيازماييم و بدانيم كه راستگو هستيم و بر منش و روش راستگويان هستيم يا راستگويي را در ديگران بجوييم مي‌توان از نشانه‌هايي كه قرآن بيان داشته بهره بريم. اين نشانه‌ها به ما كمك مي‌كند تا راستگويان راستين را از دروغگويان دغلكار شناسايي كنيم و در دام حيله‌هاي آنها نيفتيم.نخستين نشانه راستگويي تطابق قول و عمل شخص است. اگر گفتار شخص با رفتار وي مطابقت نداشت وي را مي‌بايست از دروغگويان يا دست كم كساني دانست كه راستگو نيستند بنابراين نمي‌توان در برابر ايشان متواضع بود و آنان را الگو قرار داد و خود را مريد ايشان دانست.
اين مساله را مي‌توان با نگاهي به اعمال آنان به دست آورد. اصولا كساني كه اهل راستگويي هستند براي مردم دل مي‌سوزانند و براي رهايي مردم تلاش مي‌كنند و آنان را از اسارت و بندگي و بردگي رهايي مي‌بخشند.
از اين‌روست كه اهل انفاق هستند و مي‌كوشند تا با كمك‌هاي مالي خويش ديگران را از بند بردگي برهانند.
بنابراين اگر موردي ديده شد كه شخص مي‌كوشد تا مردم را برده و بنده خود كند در حقيقت او فريبكار است؛ زيرا كسي كه حاضر نيست كه شخصي در بند بردگي ديگري باشد چگونه اجازه مي‌دهد كه به شكل ديگر برده و بنده او شود؟
از اين رو راستگويان اهل انفاق و كمك به ديگران و انسان‌هاي نوعدوستي هستند كه دستگير هر در راه مانده‌اي هستند و به حاجتمندان و فقيران كمك مي‌كنند. يتيمان و ناتوانان را دستگير مي‌باشند و به آخرت ايمان داشته و نماز به پا مي‌دارند و زكات مال خويش را مي‌پردازند و اهل وفاي به عهد هستند. (سوره بقره)‌
افراد راستگو خويشان را دوست داشته و به هر شكلي به آنان كمك مي‌كنند. اصولا راستگويان اهل اخلاص هستند و در انجام وظايف عبادي و اجتماعي و اخلاقي خويش كوتاهي نمي‌كنند و با تحمل مشكلات و رنج‌ها آن را انجام مي‌دهند.
آنها در انديشه و اعتقاد خويش با برهان و دليل هستند و اين مساله خود مهم‌ترين دليل بر راستگويي ايشان افزون بر صدق در عمل آنان است.
با توجه به اين نشانه‌ها، انسان به سادگي و آساني مي‌تواند راستگوي واقعي و راستين را از راستگويان مدعي و دروغين باز شناسد. بنابراين نمي‌بايست برخي از اعمال و رفتار گروهي فريبكار موجب شود تا در دام آنان افتاد. برخي با گريه و ساير شواهد ظاهري مي‌كوشند تا مردم را فريب دهند كه اصولا نبايد برخي از رفتارهاي ظاهري و تظاهري مبنا و ملاك داوري قرار گيرد. بسيار ديده‌ايد كه دروغگويان به گريه متوسل مي‌شوند.
از اين‌روست كه قرآن گريه را حربه دروغگويان مي‌شمارد و مي‌گويد كه آنان با گريه مي‌كوشند تا حقيقت را بپوشانند و مردمان را گمراه كنند. بنابراين نمي‌بايست گريه و ديگر تظاهرات ظاهري مردمان را ملاك داوري قرار داد. اينان در ظاهر رفتاري را انجام مي‌دهند كه با باطن ايشان مطابقت ندارد و حتي گرفتاري‌هاي ايشان زيبا و دل پسندتر و شگفت انگيزتر است.
راستگويي در روايات
راستگويي واقعا معجزه مي‌كند چون كسي كه راستگوست نگاه‌ها را به سمت خود مي‌چرخاند و اعتماد ديگران را به خود جلب مي‌كند. در اين ميان اساس زندگي انسان كار گروهي است و هنگامي كار گروهي امكان‌پذير است كه افراد گروه نسبت به يكديگر اطمينان داشته باشند و اطمينان در صورتي حاصل مي‌شود كه صداقت و امانت در ميان افراد گروه حاكم باشد. در روايات آمده است يكي از ياران پيامبر(ص) از اين كه گرفتار گناه مي‌شود به پيامبر(ص) گلايه برد و خواستار راهنمايي آن حضرت شد. پيامبر(ص) به وي مي‌فرمايد: دروغ نگو! آن شخص گفت: همين. پيامبر(ص:) فرمود: همين و بس. مرد رفت و در برابر امري قرار گرفت كه گناه بود و چون خواست آن را مرتكب شود گفت اگر پيش پيامبر رفتم و گفت اين كار را كردي چه بگويم؟ دروغ بگويم. من كه وعده داده‌ام دروغ نگويم. چند مساله ديگري نيز رخ داد و او براي اين كه به پيامبر دروغ نگويد از ارتكاب آن خودداري كرد. اين گونه است كه رفتار خود را اصلاح كرد.
راستگويي در قرآن
قرآن در آيات 70 و 71 سوره احزاب به تأثير و كاركرد راستگويي مومنان در گفتارشان اشاره كرده و آن را سبب اصلاح اعمال آنان مي‌داند. از اين رو فرمان مي‌دهد براي اين كه اعمال آنها به اصلاح گرايد همواره گفتار خالي از هرگونه شائبه دروغ و لغو بگويند و سخني را بر زبان آورند كه ظاهر آن با باطن آن موافق باشد. در آيه 20 و 21 اين سوره صداقت و راستگويي موجب تسليم شدن شخص در برابر دستورهاي خداوند و آموزه‌هاي وحياني آن به شمار مي‌رود . بنابراين كساني كه اهل صداقت و راستي هستند كساني هستند كه در برابر آموزه‌هاي وحياني تسليم اند و هرگز بر خلاف آن عمل نمي‌كنند و رفتارشان همواره در چارچوب آموزه‌هاي ديني است و گامي‌برخلاف آن برنمي‌دارند.
اصولا رستگاري جز با راستگويي امكان‌پذير نيست و كسي كه دروغ مي‌گويد و ظاهر كلامش با باطن آن موافقت ندارد و بر خلاف واقع سخني را بر زبان مي‌راند نمي‌تواند اميد به رستگاري داشته باشد. خداوند در آيه 119 سوره مائده مي‌فرمايد: روز قيامت تنها كساني رستگار مي‌شوند و از آتش دوزخ رهايي مي‌يابند كه راستگو باشند. امروز روزي است كه تنها صدق و راستي راستگويان است كه به فرياد ايشان مي‌رسد و سربلند و پيروز از آزمون دنيا بيرون مي‌آيند.
در حقيقت كساني كه راستگويي را منش و روش خويش قرار داده‌اند و در هر حال و مقامي ‌راستگويي مي‌‌كنند و سخني به دروغ بر زبان نمي‌رانند در قيامت از راستگويي خويش بهره‌مند مي‌شوند.
وقتي خدا راستگويان را دوست دارد
از ديگر آثار راستگويي كه در آيات 35 و نيز 70 و 71 سوره احزاب بدان اشاره شده است بهره‌مندي از مغفرت الهي است. به اين معنا كه راستگويان در پوشش خالص الهي قرار مي‌گيرند و خداوند آنان را از شر و آسيب اموري زيانبار حفظ مي‌كند. چون اهل راستگويي و صداقت هستند در دام گناه نمي‌افتند و خداوند در اطراف ايشان حفاظي را پديد مي‌آورد تا گرفتار گناه نشوند.
در حقيقت با بهره‌گيري از منش و روش راستگويي براي خود ديوار حفاظتي مي‌سازند كه خداوند آن را خود برپا مي‌دارد و در حفاظ و پوشش اوست كه از گناه ايمن مي‌شوند و غفران و غفاريت الهي آنان را در بر مي‌گيرد. اين گونه است كه زمينه‌هاي رشد و ترقي انسان براي دستيابي به مقامات معنوي فراهم مي‌آيد. اين همان چيزي است كه هر كسي خواهان آن است و مي‌خواهد تا به قدرت و توانايي ذاتي خويش دست يابد.
خداوند در آيات 56 و 57 سوره مريم گام نخست دست يابي به مقامات معنوي و استعدادهاي نهفته و سرشته در ذات آدمي ‌را بهره‌گيري از سلوك راستگويي مي‌داند.
در آيه 57 سوره مريم دستيابي به مقام عالي و مكانت رفيع را جز در راستگويي به عنوان منش و خصلت شخص نمي‌داند. اصولا گام اول و بلند براي دستيابي به مقام انسان كامل آن است كه شخص خود را از دام دروغ برهاند و راستگويي جزو منش وي شود. آن گاه است كه به مقام انبياء و نبوت مي‌رسد. مقام انبياء و نبوت نوعي ارتباط ميان خدا و انسان است كه شخص مي‌تواند از آموزه‌هاي خاص خداوند بي‌واسطه حتي در امور جزيي زندگي خويش بهره برد. خداوند در آيه 41 سوره مريم صدق و راستگويي به معناي منش و خصلت فعليت يافته شخص را زمينه دستيابي به مقام نبوت مي‌شمارد و در آيه 56 همين سوره بر آن تاكيد مي‌كند.
براساس اين كاركردها و آثار راستگويي است كه خداوند در آيه 119 سوره توبه راستگويي و راستي را داراي ارزشي والاتر از ايمان و تقوا مي‌شمارد؛ زيرا نمود تقوا و ايمان در راستگويي به مفهوم پيش گفته ظاهر مي‌شود. كسي كه منش وي راستگويي مي‌شود ميان باورها و اعمالش تطابق است و اين مطابقت براساس اعمال صالح و راستي است كه در حوزه اطاعت امر الهي قرار مي‌گيرد. از اين روست كه برتر از ايمان بي‌عمل و يا تقواي بي‌راستي و درستي قرار مي‌گيرد. شخص راستگو و صديق كسي است كه در اوج ايمان علمي‌و تقواي راستي است .

مريم خباز--روزنامه جام جم


تاثيرات راستگويي در زندگي
 


رهايي در راستگويي است ، اين جمله را همه آدم‌هايي كه با ديگران مراوده مي‌كنند قبول دارند . وقتي انسان راست مي‌گويد خيالش از همه بابت راحت است چون شب‌ها سرش را با آسودگي روي بالش مي‌گذارد و صبح‌ها راحت چشم به روي دنيا باز مي‌كند. كسي كه راستگوست دوست‌داشتني هم هست چون تكليف اطرافيان با او روشن است و همه مي‌دانند چگونه با او رفتار كنند. حالا اگر اين راستگويي را زير يك سقف ببريم شيرين‌تر هم مي‌شود. وقتي زن و شوهري با هم يكدل و يك زبان مي‌شوند زندگي آنقدر دوست‌داشتني مي‌شود كه در سايه امن آن مي‌شود با خيال راحت گذران عمر كرد.
 

 

راستگويان را چگونه بشناسيم؟
اگر بخواهيم خود را بيازماييم و بدانيم كه راستگو هستيم و بر منش و روش راستگويان هستيم يا راستگويي را در ديگران بجوييم مي‌توان از نشانه‌هايي كه قرآن بيان داشته بهره بريم. اين نشانه‌ها به ما كمك مي‌كند تا راستگويان راستين را از دروغگويان دغلكار شناسايي كنيم و در دام حيله‌هاي آنها نيفتيم.نخستين نشانه راستگويي تطابق قول و عمل شخص است. اگر گفتار شخص با رفتار وي مطابقت نداشت وي را مي‌بايست از دروغگويان يا دست كم كساني دانست كه راستگو نيستند بنابراين نمي‌توان در برابر ايشان متواضع بود و آنان را الگو قرار داد و خود را مريد ايشان دانست.
اين مساله را مي‌توان با نگاهي به اعمال آنان به دست آورد. اصولا كساني كه اهل راستگويي هستند براي مردم دل مي‌سوزانند و براي رهايي مردم تلاش مي‌كنند و آنان را از اسارت و بندگي و بردگي رهايي مي‌بخشند.
از اين‌روست كه اهل انفاق هستند و مي‌كوشند تا با كمك‌هاي مالي خويش ديگران را از بند بردگي برهانند.
بنابراين اگر موردي ديده شد كه شخص مي‌كوشد تا مردم را برده و بنده خود كند در حقيقت او فريبكار است؛ زيرا كسي كه حاضر نيست كه شخصي در بند بردگي ديگري باشد چگونه اجازه مي‌دهد كه به شكل ديگر برده و بنده او شود؟
از اين رو راستگويان اهل انفاق و كمك به ديگران و انسان‌هاي نوعدوستي هستند كه دستگير هر در راه مانده‌اي هستند و به حاجتمندان و فقيران كمك مي‌كنند. يتيمان و ناتوانان را دستگير مي‌باشند و به آخرت ايمان داشته و نماز به پا مي‌دارند و زكات مال خويش را مي‌پردازند و اهل وفاي به عهد هستند. (سوره بقره)‌
افراد راستگو خويشان را دوست داشته و به هر شكلي به آنان كمك مي‌كنند. اصولا راستگويان اهل اخلاص هستند و در انجام وظايف عبادي و اجتماعي و اخلاقي خويش كوتاهي نمي‌كنند و با تحمل مشكلات و رنج‌ها آن را انجام مي‌دهند.
آنها در انديشه و اعتقاد خويش با برهان و دليل هستند و اين مساله خود مهم‌ترين دليل بر راستگويي ايشان افزون بر صدق در عمل آنان است.
با توجه به اين نشانه‌ها، انسان به سادگي و آساني مي‌تواند راستگوي واقعي و راستين را از راستگويان مدعي و دروغين باز شناسد. بنابراين نمي‌بايست برخي از اعمال و رفتار گروهي فريبكار موجب شود تا در دام آنان افتاد. برخي با گريه و ساير شواهد ظاهري مي‌كوشند تا مردم را فريب دهند كه اصولا نبايد برخي از رفتارهاي ظاهري و تظاهري مبنا و ملاك داوري قرار گيرد. بسيار ديده‌ايد كه دروغگويان به گريه متوسل مي‌شوند.
از اين‌روست كه قرآن گريه را حربه دروغگويان مي‌شمارد و مي‌گويد كه آنان با گريه مي‌كوشند تا حقيقت را بپوشانند و مردمان را گمراه كنند. بنابراين نمي‌بايست گريه و ديگر تظاهرات ظاهري مردمان را ملاك داوري قرار داد. اينان در ظاهر رفتاري را انجام مي‌دهند كه با باطن ايشان مطابقت ندارد و حتي گرفتاري‌هاي ايشان زيبا و دل پسندتر و شگفت انگيزتر است.
راستگويي در روايات
راستگويي واقعا معجزه مي‌كند چون كسي كه راستگوست نگاه‌ها را به سمت خود مي‌چرخاند و اعتماد ديگران را به خود جلب مي‌كند. در اين ميان اساس زندگي انسان كار گروهي است و هنگامي كار گروهي امكان‌پذير است كه افراد گروه نسبت به يكديگر اطمينان داشته باشند و اطمينان در صورتي حاصل مي‌شود كه صداقت و امانت در ميان افراد گروه حاكم باشد. در روايات آمده است يكي از ياران پيامبر(ص) از اين كه گرفتار گناه مي‌شود به پيامبر(ص) گلايه برد و خواستار راهنمايي آن حضرت شد. پيامبر(ص) به وي مي‌فرمايد: دروغ نگو! آن شخص گفت: همين. پيامبر(ص:) فرمود: همين و بس. مرد رفت و در برابر امري قرار گرفت كه گناه بود و چون خواست آن را مرتكب شود گفت اگر پيش پيامبر رفتم و گفت اين كار را كردي چه بگويم؟ دروغ بگويم. من كه وعده داده‌ام دروغ نگويم. چند مساله ديگري نيز رخ داد و او براي اين كه به پيامبر دروغ نگويد از ارتكاب آن خودداري كرد. اين گونه است كه رفتار خود را اصلاح كرد.
راستگويي در قرآن
قرآن در آيات 70 و 71 سوره احزاب به تأثير و كاركرد راستگويي مومنان در گفتارشان اشاره كرده و آن را سبب اصلاح اعمال آنان مي‌داند. از اين رو فرمان مي‌دهد براي اين كه اعمال آنها به اصلاح گرايد همواره گفتار خالي از هرگونه شائبه دروغ و لغو بگويند و سخني را بر زبان آورند كه ظاهر آن با باطن آن موافق باشد. در آيه 20 و 21 اين سوره صداقت و راستگويي موجب تسليم شدن شخص در برابر دستورهاي خداوند و آموزه‌هاي وحياني آن به شمار مي‌رود . بنابراين كساني كه اهل صداقت و راستي هستند كساني هستند كه در برابر آموزه‌هاي وحياني تسليم اند و هرگز بر خلاف آن عمل نمي‌كنند و رفتارشان همواره در چارچوب آموزه‌هاي ديني است و گامي‌برخلاف آن برنمي‌دارند.
اصولا رستگاري جز با راستگويي امكان‌پذير نيست و كسي كه دروغ مي‌گويد و ظاهر كلامش با باطن آن موافقت ندارد و بر خلاف واقع سخني را بر زبان مي‌راند نمي‌تواند اميد به رستگاري داشته باشد. خداوند در آيه 119 سوره مائده مي‌فرمايد: روز قيامت تنها كساني رستگار مي‌شوند و از آتش دوزخ رهايي مي‌يابند كه راستگو باشند. امروز روزي است كه تنها صدق و راستي راستگويان است كه به فرياد ايشان مي‌رسد و سربلند و پيروز از آزمون دنيا بيرون مي‌آيند.
در حقيقت كساني كه راستگويي را منش و روش خويش قرار داده‌اند و در هر حال و مقامي ‌راستگويي مي‌‌كنند و سخني به دروغ بر زبان نمي‌رانند در قيامت از راستگويي خويش بهره‌مند مي‌شوند.
وقتي خدا راستگويان را دوست دارد
از ديگر آثار راستگويي كه در آيات 35 و نيز 70 و 71 سوره احزاب بدان اشاره شده است بهره‌مندي از مغفرت الهي است. به اين معنا كه راستگويان در پوشش خالص الهي قرار مي‌گيرند و خداوند آنان را از شر و آسيب اموري زيانبار حفظ مي‌كند. چون اهل راستگويي و صداقت هستند در دام گناه نمي‌افتند و خداوند در اطراف ايشان حفاظي را پديد مي‌آورد تا گرفتار گناه نشوند.
در حقيقت با بهره‌گيري از منش و روش راستگويي براي خود ديوار حفاظتي مي‌سازند كه خداوند آن را خود برپا مي‌دارد و در حفاظ و پوشش اوست كه از گناه ايمن مي‌شوند و غفران و غفاريت الهي آنان را در بر مي‌گيرد. اين گونه است كه زمينه‌هاي رشد و ترقي انسان براي دستيابي به مقامات معنوي فراهم مي‌آيد. اين همان چيزي است كه هر كسي خواهان آن است و مي‌خواهد تا به قدرت و توانايي ذاتي خويش دست يابد.
خداوند در آيات 56 و 57 سوره مريم گام نخست دست يابي به مقامات معنوي و استعدادهاي نهفته و سرشته در ذات آدمي ‌را بهره‌گيري از سلوك راستگويي مي‌داند.
در آيه 57 سوره مريم دستيابي به مقام عالي و مكانت رفيع را جز در راستگويي به عنوان منش و خصلت شخص نمي‌داند. اصولا گام اول و بلند براي دستيابي به مقام انسان كامل آن است كه شخص خود را از دام دروغ برهاند و راستگويي جزو منش وي شود. آن گاه است كه به مقام انبياء و نبوت مي‌رسد. مقام انبياء و نبوت نوعي ارتباط ميان خدا و انسان است كه شخص مي‌تواند از آموزه‌هاي خاص خداوند بي‌واسطه حتي در امور جزيي زندگي خويش بهره برد. خداوند در آيه 41 سوره مريم صدق و راستگويي به معناي منش و خصلت فعليت يافته شخص را زمينه دستيابي به مقام نبوت مي‌شمارد و در آيه 56 همين سوره بر آن تاكيد مي‌كند.
براساس اين كاركردها و آثار راستگويي است كه خداوند در آيه 119 سوره توبه راستگويي و راستي را داراي ارزشي والاتر از ايمان و تقوا مي‌شمارد؛ زيرا نمود تقوا و ايمان در راستگويي به مفهوم پيش گفته ظاهر مي‌شود. كسي كه منش وي راستگويي مي‌شود ميان باورها و اعمالش تطابق است و اين مطابقت براساس اعمال صالح و راستي است كه در حوزه اطاعت امر الهي قرار مي‌گيرد. از اين روست كه برتر از ايمان بي‌عمل و يا تقواي بي‌راستي و درستي قرار مي‌گيرد. شخص راستگو و صديق كسي است كه در اوج ايمان علمي‌و تقواي راستي است .

مريم خباز--روزنامه جام جم
 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۰۵:۰۶ ] [ مشاوره مديريت ]


ثمره تلخ بهتان
 


بهتان، ثمره تلخ و مولود ناميمون صفات زشت درونى انسان است. اين رفتار ناپسند در برخى از رذايل اخلاقى ريشه دارد كه عبارتند از:

1. دشمنى
گاه انسان براى فرو نشاندن آتش دشمنى و كينه خويش، به ديگرى دروغ بسته، نسبت‏هاى ناپسند مى‏دهد.

2. حسد
گاهى انسان به رتبه، شان و كمالات ديگرى حسادت كرده، براى از بين بردن وجهه‏اش به او بهتان مى‏زند.

3. ترس و فرار از مجازات
گاه انسان از ترس مجازات خطايى كه مرتكب شده يا برطرف كردن نسبت ناروايى كه ممكن است به او داده شود، به ديگرى بهتان زده، دروغ مى‏بندد.
شجره خبيثه اين رذايل در مساله بهتان، ميوه‏اى به مراتب تلخ‏تر از غيبت مى‏دهد؛ چرا كه در غيبت، عيب و نقص واقعى و موجود در شخص، به او نسبت داده مى‏شود؛ در حالى كه در بهتان، آن چه را در او نيست، به او مى‏بندند.

پيامدهاى زشت بهتان
بهتان، آثار و عواقب زشت و شومى را هم در دنيا و هم در سراى آخرت به بار مى‏آورد كه دامن‏گير بهتان زننده مى‏شود.

الف. پيامدهاى زشت بهتان در دنيا
آثار و عواقب زشت بهتان در اين دنيا، هم فرد و هم اجتماع را در برمى‏گيرد.
1. پيامد فردى بهتان: كسى كه به ديگرى بهتان مى‏زند، از مكر الهى مصون و سالم نمى‏ماند و سرانجام رسوا مى‏شود؛ چرا كه خداوند آبروى مومن را حفظ مى‏كند و او را
از آسيب بهتان ديگران مى‏رهاند. در روايات هم آمده است: خداوند، كسى را كه به دنبال عيب‏هاى مسلمانان باشد حتى در داخل خانه‏اش رسوا مى‏كند. [1]
اين فرد در اجتماع نيز به سرعت شناسايى، و از ارزش و اعتبارش كاسته مى‏شود.
2. پيامد اجتماعى بهتان: بهتان بذر دشمنى را در جامعه بشرى پاشيده، دوستى‏ها را به دشمنى تبديل مى‏كند. بهتان، حس اعتمادى را كه محو تشكيل دهنده واحدهاى
كوچك و بزرگ اجتماعى است. [2] از بين مى‏برد و مايه متلاشى شدن آنها مى‏شود. اين صفت ناپسند مى‏تواند همه روابط را تحت تاثير قرار دهد. ازدواج‏ها را تبديل به طلاق، روابط پدر و فرزند را تيره، و در موارد حاد و شديد، موجب وقوع جناياتى چون قتل شود.

ب. پيامدهاى آخرتى بهتان
در مورد آثار بهتان در سراى آخرت، روايات بسيارى وجود دارد كه از جمله مى‏توان به آن چه حضرت رضا (ع) از پيامبر اكرم(ص) نقل فرموده است اشاره كرد:
من بهت مومنا او مومنه او قال فيه ما ليس فيه اقامه الله يوم القيامه على تل من نار حتى يخرج مما قال فيه. [3]
هركس به مرد يا زن با ايمانى بهتان زند يا چيزى را به او نسبت دهد كه در او نيست، خداوند او را روز قيامت بر تلى از آتش به پا مى‏دارد تا از آنچه (درباره برادر يا خواهر مومنش) گفته است خارج شود.
امام صادق (ع) نيز در اين زمينه مى‏فرمايد:
البهتان على البرى اثقل من الجبال الراسيات. [4]
بهتان زدن به شخصى كه از آن (بهتان) برى است، از كوه‏هاى محكم و استوار هم سنگين‏تر است.
با توجه به اين روايت، بهتان و تهمت براى شخصى كه از آن برى است، بسيار سنگين است؛ اما براى كسى كه بهتان زده، عذاب و گناهى سنگين‏تر است؛ ولى او اين سنگينى را احساس نمى‏كند.
من بهت مومنا او مومنه بما ليس فيه بعثه الله فى طينه خبال حتى يخرج مما قال. [5]
كسى كه به برادر يا خواهر مومنش به چيزى كه در او نيست، بهتان زند، خداوند روز قيامت او را در گلى كه آب آن چرك است، محشور مى‏كند تا از چيزى كه گفته است، خارج شود (و از عهده‏اش بيرون بيايد).
از حضرت پرسيده شد: گل خبال يعنى چه؟ فرمود:
چركى است كه در قيامت از عورت زناكاران خارج مى‏شود.

پي نوشتها :

[1]. رسول خدا (ص) مى فرمايد:
يا معشر من اسلم بلسانه و لم يخلص الايمان الى قلبه لا تذموا المسلمين و لا تتبعوا عوراتهم، فانه من تتبع عوراتهم تتبع الله عورته و من تتبع الله تعالى عورته يفضحه فى‏بيته. (كلينى: كافى، ج 2، ص 354، ح 2)
اى كسانى كه به زبان اسلام آورده‏ايد و ايمان در دل‏هاى شما خالص نشده است، مسلمانان را سرزنش نكنيد و اسرار آنها را پى نگيريد. همانا كسى كه عيوب مردم را (چه راست، چه دروغ) بجويد، خداوند عيوب او را دنبال مى‏كند و هركس كه خدا دنبال عيوبش باشد، او را در خانه خودش رسوا مى‏كند.
[2]. جامعه از واحدهاى كوچكى تشكيل شده كه كوچك‏ترين آن خانواده است؛ سپس روابط خويشاوندى سببى و نسبى خانواده‏ها و بعد از آن هم معاشرت‏هاى دوستانه و ارتباطهاى شغلى وجود دارد كه جامعه بزرگ بشرى را تشكيل مى‏دهد.
[3]. حر عاملى: وسائل الشيعه، ج 12، ص 287، ح 16323.
[4]. علامه مجلسى: بحارالانوار، ج 72، ص 194، ح 3.
[5]. كلينى: كافى، ج 2، ص 357، ح 5.

نويسنده: آيت الله مجتبى تهرانى
منبع: اخلاق الهى (آفات زبان ) ج4 ص136
 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۰۵:۰۵ ] [ مشاوره مديريت ]


رعايت ادب و انضباط در صدا
 

 

اعتدال و انضباط در صدا و صوت
در قرآن، دهمين و آخرين نصيحت لقمان به فرزندش چنين بيان شده:
«واقصد فى مشيك واغضض من صوتك ان انكر الاصوات لصوت الحمير؛ پسرم! در راه رفتن، اعتدال را رعايت كن، از صداى خود بكاه (و هرگز فرياد مزن) كه زشت‏ترين صداها صداى خران است». [1]
اسلام دين اعتدال است، اعتدال و ميانه روى، و به عبارت روشن‏تر پرهيز از افراط و تفريط، در همه امور و شؤون زندگى، يك ركن ركين و اصل خلل‏ناپذير در همه ابعاد اسلام مطرح مى‏باشد، از اين رو امت اسلام در قرآن به عنوان امت وسط، و از اين جهت‏به عنوان الگوى جهانيان معرفى شده، آنجا كه مى‏خوانيم: «وكذلك جعلناكم امة وسطا لتكونوا شهداء على الناس؛ همان گونه (كه قبله شما يك قبله ميانه بين شرق و غرب است) شما را نيز امت ميانه‏اى قرار داديم (در حد اعتدال بين تندروى و كندروى) تا براى مردم، گواه و الگو باشيد». [2]
در روايات متعددى از امامان معصوم (عليه السلام) نقل شده كه فرمودند:
«نحن الامة الوسطى، و نحن شهداء الله على خلقه و حججه فى ارضه... نحن الشهداء على الناس... الينا يرجع الغالى و بنا يرجع المقصر؛ امت ميانه ما هستيم، و ماييم گواهان خدا بر خلق و حجت‏هاى او در زمين، ماييم گواهان بر مردم، غلو كنندگان و افراط گران بايد به سوى ما باز گردند، و مقصران و كندروان بايد به ما بپيوندند، و روش ما را الگو قرار دهند». [3]
يكى از شاخه‏هاى اعتدال، اعتدال در راه رفتن است، به طورى كه راه رفتن انسان مغرورانه و دور از ادب و انضباط نباشد، و نيز سست و بى‏حال كه نشان دهنده تنبلى و خستگى است نباشد، در بحث قبل، در مورد راه رفتن صحيح و مؤدبانه، سخن به ميان آورديم و در اين جا به همان بسنده مى‏شود. شاخه ديگر اعتدال، در صدا و صوت است، كه از آداب مهم معاشرت اسلامى به حساب مى‏آيد، كه در اين گفتار، به عنوان آخرين و دهمين نصيحت لقمان به پسرش (كه در قرآن آمده) به شرح آن مى‏پردازيم.

معنى اعتدال در صدا و صوت
اعتدال در صدا و صوت، يعنى رعايت ادب و انضباط در صدا و صوت كه به گونه‏اى بلند و ناهنجار و نا به هنگام نباشد تا باعث آزردگى ديگران شود. با توجه به اين كه صداها داراى انواع و اقسام است، مانند: صداى وسائل نقليه، صداى ماشين آلات، صداى بلندگوها بر فراز مساجد و حسينيه‏ها و تالارها، صداى عادى انسان‏ها در گفت و گوهاى رودررو و يا در تلفن، صداهايى كه از سرفه و عطسه و دهان دره و سكسكه توليد مى‏شود، كه اگر غير طبيعى باشد و انسان بر فشار آن با اختيار خود بيفزايد، نيز يك نوع صداى ناهنجارى است كه بايد از آن پرهيز كرد، و هم چنين صداهاى مختلف رسانه‏هاى صوتى از قبيل راديو، تلويزيون، ويدئو، صداى بوق‏هاى مختلف از اتومبيل‏ها، ترن‏ها و كارخانه‏ها و موتورسيكلت‏ها... و به طور كلى يكى از مشكلات، به ويژه در عصر حاضر كه عصر ماشين و فضا و ارتباطات است، آلودگى صوتى است كه موجب سلب آسايش و آرامش انسان‏ها مى‏شود و به عقيده كارشناسان، آلودگى صوتى علاوه بر آسيب‏رسانى به نيروى شنوايى موجب آسيب رسانى به قلب و اعصاب، و باعث بى‏خوابى و ضعف خواهد شد، و اين آلودگى به ويژه يكى از آزارهاى جانكاه براى بيماران اعصاب و بيماران ديگر به شمار مى‏آيد، و اين نوع صداها گاهى به عنوان عروسى، و زمانى به اسم عزادارى، و موقعى در زمين ورزش، و وقتى به نام سيزده بدر، و آتش بازى و ترقه بازى، كه از بدترين و خطرناك‏ترين نوع ايجاد صدا است، و يا فريادهايى هنگام خريد و فروش، و نزاع‏ها پديدار مى‏گردد، و احيانا اين فريادها موجب فتنه و كشمكش و ناهنجارى‏ها شده است، بسيار ديده وشنيده شده، همسرى نزد همسرش، فرزندى نزد پدر و مادر و به عكس، و يا همسايگان و برادران و همسفران به خاطر اين كه درشت و خشن سخن مى‏گويند، و انضباط در صدا را رعايت نمى‏كنند، آتش عداوت بين خود را پديدار آورده و شعله‏ور مى‏سازند، به طورى كه اين موضوع هم چون يك مثل شده، كه يكى به ديگرى مى‏گويد: «صدايت را بلند نكن، خفه شو، اين قدر داد و فرياد نكش، آرام حرف بزن وگرنه من هم فرياد مى‏زنم!» و همين سخنان كه هر روز شاهد آن در بين مردم هستيم، مقدمه جنگ و جدال، و هيزم آتش كينه و عداوت خواهد شد. و مى‏توان گفت: كه فريادها و صداهاى ناهنجار يا بلند كه موجب آزار ديگران مى‏شود، و حتى باعث تنفر و انزجار مى‏گردد، يكى از گناهانى است كه موجب حق الناس است، يعنى توبه از آن گناه، مشروط به جلب رضايت آنهايى است كه بر اثر سر و صداى او آزرده شده‏اند. به خصوص رانندگان بايد بيشتر رعايت كنند، بسيار ديده شده كه در خيابان‏هاى شلوغ، و پس از ورزش‏هاى عمومى، و يا امورى كه باعث راه بندان شده، بعضى از رانندگان با بوق‏هاى ممتد، اعصاب مردم را خرد مى‏كنند، و در اين ميان افراد بيمار و يا سالخرده‏اى وجود دارند، كه به طور جدى آزرده شده و روح و روانشان كوفته خواهد شد، بر همين اساس در كشورهاى متمدن، براى جلوگيرى از آلودگى صوتى، قوانين و برنامه‏هاى مبسوطى قرار داده‏اند، و جريمه هايى وضع نموده‏اند تا آسايش و آرامش محيط را حفظ كرده، و مردم را از اين آلودگى زيانبخش حفظ كنند، آمار نشان دهنده افراد بيمار بسيارى است، كه جان خود را فداى همين آلودگى صوتى نموده‏اند، به عنوان مثال، شخصى به بيمارى قلبى مبتلا است، وبى خبر از همه جا از راهى عبور مى‏كند، ناگهان نوجوان بى‏ادبى در كنار او ترقه‏اى با صداى مهيب ايجاد مى‏كند، و همين باعث مرگ آن بيمار، و يا آسيب شديد به او مى‏شود، هر انسان باوجدانى از اين گونه حركات نابخردانه، اظهار تنفر كرده و در مورد عامل آن نفرين مى‏نمايد.
نيز بايد توجه داشت كه مزاحمت‏هاى تلفنى، و تلفن‏هاى بى‏وقت، و يا در زدن و فشار دادن دكمه اف اف منازل در هنگام استراحت صاحب خانه، و فرياد زدن فروشندگان با بلندگو در كوچه‏ها، به خصوص در وقت‏هاى استراحت را، مى‏توان به عنوان آلودگى صوتى و مزاحمت‏هايى كه داراى حق الناس است‏شمرد، و هم چنين جار و جنجال شاگردان در كلاس در حضور معلم و استاد، از مصاديق روشن بلند حرف زدن است.
بنابراين در همه جا و همه انواع صداها، بايد رعايت اعتدال نموده و موجب مزاحمت ديگران نشد، چرا كه آرامش از حقوق طبيعى مردم است، و ناديده گرفتن آن، تجاوز به حريم حق الناس بوده و جرم سنگين مى‏باشد.

كنترل صوت از نظر قرآن
در قرآن در سه مورد سخن از انضباط صوتى در سخن گفتن به ميان آمده‏ [4] كه دو مورد آن مربوط به سخن گفتن با پيامبر (صلي الله عليه وآله) است، و يك مورد آن به عنوان يكى از نصايح حضرت لقمان به پسرش، كه يك اندرز عمومى است مى‏باشد، در مورد نصيحت لقمان چنان كه در آغاز ذكر شد، متن آن چنين است:
«واغضض من صوتك ان انكر الاصوات لصوت الحمير» [5]
در اين آيه به دو مطلب تصريح شده:
نخست: اين كه وقتى كسى را صدا مى‏زنى يا با كسى سخن مى‏گويى، از صداى خود بكاه، وبه تعبير ديگر صداى خود را فروگير، و آن را بلند نكن.
واژه «غض» در اصل به معنى فرو خواباندن و از بالا به پايين آوردن و كاستن است، كنايه از اين كه صداى خود را نرم و ملايم كن و از فرياد و نعره زدن برحذر باش.
دوم: اين كه: در نصيحت لقمان صداهاى ناهنجار و بلند به صداى الاغ تشبيه شده، با اين كه صداهاى گوش خراش‏تر و ناراحت كننده‏تر از آن در محيطهاى ما وجود دارد، اين تشبيه از اين رو است كه جنبه عمومى دارد، و در هر جا و همه زمان‏ها يك مثال روشن و همگانى است.
و ديگر اين كه علاوه بر ناراحت كننده بودن، زشت‏تر از صداهاى ديگر است، و گاهى بدون جهت، و بدون هيچ گونه نياز و هيچ گونه مقدمه رخ مى‏دهد، هم چون نعره‏ها و فريادهاى مغروران و ابلهان، و يا صداهاى ناهنجار ديگر آنها، كه بدون مقدمه و هدف و نياز، رخ مى‏دهد.
بر همين اساس امام صادق (عليه السلام) در تفسير اين آيه فرمود:
«هى العطيسة المرتفعة القبيحة...؛ اين صدا عطسه بلند و زشت، و صداى زشت در سخن گفتن است.» [6] يعنى عطسه‏هاى خشن و اختيارى از شاخه‏هاى صداهاى زشت است.
و از بعضى از مفسران نقل شده منظور از «انكر الاصوات» زشت‏ترين صداها است، و صداى الاغ در ميان صداهاى حيوانات زشت‏ترين صداها مى‏باشد، چرا كه در آغاز آن با نفس عميق و زشت شروع مى‏شود، سپس بلند و ناهنجار مى‏گردد. [7] بعضى از انسان‏ها نيز يك نواخت سخن نمى‏گويند، بلكه سخن گفتنشان با نفس‏هاى عميق و نعره و فرياد گوش خراش آميخته است.
دو مورد ديگر از آيات قرآن در راستاى رعايت ادب و انضباط در صدا، در سوره حجرات مطرح شده است، آنجا كه مى‏خوانيم:
«يا ايها الذين آمنوا لا ترفعوا اصواتكم فوق صوت النبى ولا تجهروا له بالقول كجهر بعضكم لبعض ان تحبط اعمالكم وانتم لا تشعرون؛ اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد صداهايتان را بالاتر از صداى پيامبر (صلي الله عليه وآله) نبريد، همان گونه كه بعضى از شما نسبت‏به ديگرى، بلند گفت و گو مى‏كنيد، با پيامبر (صلي الله عليه وآله) اين گونه سخن نگوييد، مبادا (به خاطر اين صداى بلند كه برخاسته از بى‏ادبى شما است، اعمال شما نادانسته، پوچ و نابود شود». [8] و در دو آيه بعد مى‏فرمايد:
«آنان كه صداى خود را نزد رسول خدا كوتاه و موزون مى‏كنند، همان كسانى هستند كه خداوند دلهايشان را براى تقوا خالص نموده، و براى آنان آمرزش و پاداش عظيمى است - ولى كسانى كه تو را (اى پيامبر) از پشت حجره‏ها بلند صدا مى‏زنند، بيشترشان نمى‏فهمند».
اين آيات بيانگر آن است كه بايد در حضور پيامبر (صلي الله عليه وآله) و امامان معصوم (عليه السلام) بلكه بزرگان دين، كمال ادب را حتى در سخن گفتن رعايت كرد، بلند و ناهنجار سخن نگفت، و حريم مقدس آن‏ها را حفظ نمود، و از جار و جنجال و سخن پراكنى‏هاى ناموزون در حضور آن‏ها پرهيز نمود، چنان كه امام سجاد (عليه السلام) در ضمن شمردن حق استاد و معلم مى‏فرمايد:
«از جمله حق او بر تو اين است كه صدايت را از صداى او بالاتر نبرى». [9]
نتيجه اين كه: اين آيات بيانگر يكى از ابعاد آداب معاشرت اسلامى است، و آن رعايت اعتدال و انضباط در صدا و سخن گفتن در حضور همه مردم به ويژه پيامبران، امامان و اولياء خدا كه بيشتر تاكيد شده است.

رعايت انضباط صوتى در كلام بزرگان
رسول اكرم (صلي الله عليه وآله) فرمود:
«ان الله يحب الصوت الخفيض، و يبغض الصوت الرفيع؛ خداوند صداى كوتاه و ملايم را دوست دارد، و صداى بلند را ناپسند مى‏داند». [10]
اميرمؤمنان على (عليه السلام) در رابطه با جهاد مى‏فرمايد: «و اميتوا الاصوات فانه اطرد للفشل؛ از صداها و جار و جنجال‏ها در صحنه جنگ بكاهيد كه بهتر موجب دور كردن سستى و كاهلى مى‏شود». [11]
و در سخن ديگر مى‏فرمايد:
«پايين آوردن صدا، و فروآوردن چشم، و اعتدال در راه رفتن از نشانه‏هاى ايمان، و نيكى دين دارى است». [12]

استثناها
البته ناگفته نماند كه در بعضى از موارد به عنوان استثناء، بلند كردن صداى خوب، پسنديده و مطلوب است، مانند جاهايى كه به عنوان دفع ظلم ظالم، و دفاع از حق و در مواردى كه تلاوت آيات قرآن و همايشى دينى و علمى برقرار است، و بلند نمودن صدا موجب رسايى سخن و آثار مثبت ديگرى باشد، بر همين اساس در قرآن مى‏خوانيم:
«لا يحب الله الجهر بالسوء من القول الا من ظلم؛ خداوند دوست ندارد كسى با سخنان خود بدى‏ها (ى ديگران) را اظهار كند، مگر آن كس كه مورد ستم واقع شده باشد». [13]
واژه جهر، به معنى آشكارا سخن گفتن است كه گاهى انجام آن بستگى به بلند سخن گفتن دارد، مى‏توان گفت فرياد مظلوميت عاشورائيان و اسيران كربلا، بر همين اساس بوده است.
و در روايت آمده: يكى از ياران پيامبر (صلي الله عليه وآله) به نام ثابت‏بن قيس (خطيب مسلمين) بلند سخن گفت، وقتى كه شنيد طبق نزول آيه 2 سوره حجرات بلند سخن گفتن موجب حبط و نابودى اعمال نيك مى‏شود، بسيار ناراحت‏شد، رسول خدا (صلي الله عليه وآله) به او فرمود: «صداى بلند تو براى خطابه و سخنرانى بوده است، و حساب تو از ديگران جداست». [14]
از جمله ديگر استثناها، اذان را بلند گفتن در وقت‏هاى نماز، و بلند گفتن لبيك گروهى در مراسم حج است، پيامبر (صلي الله عليه وآله) فرمود: «يغفر للمؤذن مد صوته و بصره؛ به هر اندازه كه صداى (بلند) مؤذن به آنجا مى‏رسد، و چشمش تا آن جا را مى‏بيند، آمرزيده مى‏شود». [15]
اين سخن بيانگر آن است كه صداى خود را در اذان بلند كنيد، تا موج آن به مكان‏هاى بيشتر و دورتر برسد، تا پاداش بيشتر ببريد.
شعارهاى بلندى كه در راه پيمايى‏ها بر ضد طاغوت‏ها بلند گفته مى‏شود، نيز به عنوان دفاع از حق، و سركوب طاغوتيان است، و از استثناءها است و هرچه بلندتر باشد، رساتر خواهد بود. ولى در غير اين موارد نادر، ما حق بلند حرف زدن نداريم، تا چه رسد به اين كه فرياد و بلند سخن گفتن، جنبه تهديد نسبت به مؤمنين داشته باشد، كه قطعا روا نيست، زيرا موجب ترس و تحقير مؤمن مى‏شود.

سفارش امام خمينى (ره) در بلند نكردن صداها در بلندگوها
حضرت امام خمينى (رحمت الله عليه) در مورد پرهيز از صداهاى بى‏رويه، و مزاحمت‏هاى صوتى - گرچه به عنوان عبادت باشد - به طور مكرر نصيحت نموده و هشدار مى‏دادند، و در اين خصوص، بسيار حساس بود.
در اين جا به عنوان نمونه، نظر شما را به دو فراز از نصايح او جلب مى‏كنيم:
1- «و يك كلمه كه اين نصيحتى است‏به اينهايى كه در روضه خوانى‏ها و مجالسى كه دارند در تكيه‏ها در اين طور چيزهايى كه دارند، توجه به ضعفاى مردم بكنند، در بين مردم، مريض هست، در بين مردم ضعيف هست، در بين مردم اشخاصى هستند پيرمرد، اشخاصى هستند پيرزن، و ضعيف، صداها زياد نباشد، كه مردم را منزجر كند، بلندگوها را بيرون نگذاريد كه فريادش همه مردم را منزجر كند، بلندگوها را در داخل مسجد بگذاريد، و اين طور نباشد كه بخواهيد با معصيت، اطاعت خدا را بكنيد، خداى نخواسته معصيت‏خدا بشود، و از آداب ماه مبارك رمضان همين است كه مردم را آرامش بدهيد...». [16]
2- «گاهى مى‏شود كه كارهاى به ظاهر اسلامى، لكن با بى‏توجهى و خلاف اسلام، واقع مى‏شود، فى المثل اشخاصى مى‏خواهند خدمت‏بكنند... و قصدشان هم خدمت است، لكن گاهى در كيفيت عمل، طورى مى‏شود كه معصيت مى‏شود... مثلا مى‏خواهند در كميته‏ها، در جاهايى كه براى بسيج مهيا هستند خدمت كنند، لكن گاهى همين‏هايى كه مى‏خواهند خدمت بكنند يك كارهايى انجام مى‏دهند كه با موازين اسلامى جور در نمى‏آيد، مثلا اين كه نصف شب‏ها شروع مى‏كنند به فرياد و شعار دادن و دعا خواندن و تكبير گفتن، در صورتى كه همسايه‏ها هستند و ناراحت مى‏شوند، مريض‏ها هستند، معلولين هستند، بيمارستان‏ها هست، و اينها رنج مى‏برند، و شما يك چيزى را كه مى‏خواهيد عبادت باشد، معصيت كبيره مى‏شود، اگر در سحر فرض كنيد يك عده‏اى بخواهند دعاى وحدت بخوانند، خوب! مى‏شود در داخل منزل خودشان بخوانند، اگر بلندگو دارند، بلندگو را در داخل بگذارند كه صداها بيرون نيايد... شما مى‏خواهيد يك كار عبادى كنيد... فرضا بخواهيد يك كار اجتماعى باشد كه در آن اجتماع، دعا خوانده شود، اينجا نبايد بلندگوهاى بزرگ را بيرون بگذارند، و تمام افرادى كه در اين محله يا محله‏هاى دور هستند، رنج‏ببرند، اينها معصيت كبيره است، اذيت مسلم و آزار مؤمنين از بزرگترين گناهان كبيره است...». [17]

پي‏نوشتها:

[1]. سوره لقمان، آيه 19.
[2]. بقره 143.
[3]. تفسير نورالثقلين، ج 1، ص 134.
[4]. حجرات آيات 3- 2؛ لقمان 19.
[5]. لقمان 19.
[6]. تفسير مجمع البيان، ج 8، ص 320 (ذيل آيه).
[7]. همان.
[8]. حجرات 2، نظير اين مطلب در آيه 63 سوره نور آمده است.
[9]. المحجة البيضاء، ج 3، ص 450.
[10]. بحارالانوار، ج 2، 62.
[11]. نهج البلاغه، خطبه 124، و نامه 16.
[12]. غرر الحكم، ترجمه محمد على انصارى، ج 1، ص 97.
[13]. نساء 148.
[14]. اقتباس از تفسير مجمع البيان، ج 9، ص 130.
[15]. وسائل الشيعه، ج 4، ص 619.
[16]. صحيفه نور، ج 18، ص 21.
[17]. همان، ج 16، ص 243.

نويسنده:حجت الاسلام والمسلمين محمد محمدى اشتهاردى


منبع:www.balagh.net
 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۰۵:۰۴ ] [ مشاوره مديريت ]

 

 

شيوه‏ى برخورد صحيح با نقدديگران

 

صلاح و اصلاح فرد و جامعه، در سايه‏ى «شناختن عيوب» و تلاش براى «زدودن عيوب» است.
اين شناخت، هم در خود ما و نسبت به انديشه‏ها و عملهاى خودمان است، هم نسبت به ديگران. زمينه‏ساز اين عيب‏زدايى هم «تذكر» از سويى و «تنبه» و «اقدام» از سوى ديگر است.
مسأله‏ى تذكر و نقد و يادآورى، همچنين «پندپذيرى» و قبول نصيحت و موعظه و توجه به تذكرات ديگران از همين رهگذر، در مقوله‏ى مسايل معاشرتى و شيوه‏ى برخورد صحيح با ديگران قرار مى‏گيرد. به اين خاطر، در اين بخش از مباحث اخلاق معاشرت، به خصلت «نقدپذيرى» به عنوان يك روحيه‏ى بالا و رشد يابنده و خلق و خوى نيك مى‏پردازيم.

نقد و تذكر
پرده‏پوشى بر واقعيات، يا خود را به بى‏خبرى زدن، واقعيتها را عوض نمى‏كند. وقتى در كسى يا جايى يا رفتار و برخوردى اشكال وجود داشته باشد، فرزانگان عاقل، از هر تذكر اصلاحى استقبال مى‏كنند، تا آن را برطرف سازند. اما جاهلان و خودخواهان، دوست دارند كه در همان موارد نيز، مدح و تملق و ثنا بشنوند و بر عيوب و كاستيها و زشتيها سرپوش بگذارند.
به قول سعدى: «احمق را ستايش خوش آيد، چون لاشه كه در كعبش دمى، فربه نمايد». (1) عجب و خودپسندى و خود برتربينى، پيامد همين گونه مدحها و تعريفهاست كه از عيوب، غافل مى‏سازد.
حضرت على عليه‏السلام مى‏فرمايد:
«اجهل الناس المغتر بقول مادح متملق يحسن له القبيح و يبغض اليه النصيح»؛ (2).
نادان‏ترين مردم كسى است كه فريب ستايشگر چاپلوس را بخورد، ثناگرى كه زشت را در نظر او زيبا جلوه مى‏دهد و خوبى را در نظر او منفور مى‏سازد.
از صحبت دوستى برنجم‏
كاخلاق بدم حسن نمايد
كو دشمن شوخ‏چشم دانا
تا عيب مرا به من نمايد؟
از اين رو، به جاى آراستن عيوب و كتمان زشتيها و پرده‏پوشى بر نارساييها، بايد آنها را گفت و شنيد و در برطرف ساختنش كوشيد. «تذكر و نقد» از همين جاست كه قيمت و قداست مى‏يابد و براى بعضيها «يادآورى» يك وظيفه مى‏شود و براى بعضى توجه به تذكرها و نقدها يك «فضيلت اخلاقى» به شمار مى‏آيد. انسانهاى كمال‏جو، بايد از اين گونه تذكرها استقبال كنند، چون مقدمه تكامل آنان است، وگرنه براى هميشه در «جهل مركب» مى‏مانند.
به اين سخن حكيمانه‏ى سعدى دقت كنيد: «متكلم را تا كسى عيب نگيرد، سخنش صلاح نپذيرد.» (3).

شيوه‏ى صحيح نقد
به همان اندازه كه تذكر كاستيها و نقد عملها مفيد و لازم است، توجه به شيوه‏ى يادآورى و نكات و آداب پند و اندرز و تذكر، مهم و سرنوشت‏ساز است.
آيا هر كس حق دارد تذكر دهد؟ آيا موعظه از هر كس پذيرفته است؟ آيا همه‏ى نقدها سازنده و مثبت است؟ صفات و شرايط ناقد و واعظ چيست؟
اگر كسى ديگران را پند دهد، اما خودش اهل عمل به نصايح خويش نباشد، سخنش بى‏اثر است. انبوهى از روايات، شاهد اين مدعاست. اگر پند دهنده، خودش اهل عمل باشد، تذكر او چراغى روشن و روشنگر در دل و جان ديگران مى‏شود و تا ژرفاى قلبشان نفوذ مى‏كند. به اين سخن حضرت على عليه‏السلام دقت كنيد:
«استصبحوا من شعلة واعظ متعظ و اقبلوا نصيحة ناصح متيقظ»؛ (4).
از فروغ واعظ و پند دهنده‏اى كه خود، پندپذير است، روشنايى برگيريد و نصيحت نصيحتگر بيدار را پذيرا باشيد.
در اين سخن، هم به پندپذيرى اشاره دارد، هم به شيوه‏ى مؤثر وعظ و نصيحت و تذكر.
نقد و تذكر، هر چه صميمى‏تر، خودمانى‏تر، در خلوت و بدون آبروريزى و هتك حيثيت باشد، هم مؤثرتر است، هم از كينه‏توزى و كينه‏افروزى و لجاجت، دورتر است. گاهى نقادى آشكار و پند و تذكر در ملأ عام، اثر منفى دارد و طرف را به عكس‏العمل وامى‏دارد و شخصيت او را هم خورد مى‏كند.
حضرت امير عليه‏السلام فرمود:
«نصحك بين الملأ تقريع»؛ (5).
نصيحت و پند دادن تو در ميان مردم و حضور ديگران، كوبيدن و خورد كردن است.
نقد از روى خيرخواهى و به قصد اصلاح و كمك به اشخاص مورد نقد كجا، و نقد به قصد خراب كردن وجهه و موقعيت و كوبيدن و تخريب كجا! البته هشياران، انگيزه‏هاى نهفته در وراى نقدها را خوب مى‏فهمند و مى‏شناسند.
نقد، نبايد برخاسته از حسد و غرض‏ورزى و تسويه حساب باشد. تذكرهاى حسودانه و كين‏توزانه، وضع را بدتر مى‏كند. اصلا مگر از يك حسود، نصيحت و خيرخواهى و تذكر به قصد اصلاح برمى‏آيد؟
امام صادق عليه‏السلام فرمود:
«النصيحة من الحاسد محال»؛ (6).
نصيحت و خيرخواهى از حسود، محال است.

نقدپذيرى
تكبر و خودخواهى، جلوه‏هاى گوناگون دارد. يكى هم غرور در مقابل «نقد» است. وقتى نقد، مايه‏ى كمال انديشه و كار ماست، نقدپذيرى كمك به اين كمال و رشد است. از آن طرف، «نقدناپذيرى»، نشانه‏ى نوعى غرور و تكبر و عامل در جا زدن در ورطه‏ى بديها و كاستيهاست. گاهى ناب‏ترين موعظه‏ها و تذكرها هم، وقتى به دلهاى داراى كبر مى‏رسد، با «عدم پذيرش» مواجه مى‏گردد و انسان را محروم مى‏سازد. به تعبير زيباى اميرالمؤمنين عليه‏السلام:
«بينكم و بين الموعظة حجاب من الغرة»؛ (7).
ميان شما و پند، حجاب و پرده‏اى از غرور افكنده شده است.
آيا شما مطمئن‏ايد كه همه‏ى انديشه‏ها و افكارتان درست و بى‏اشكال است؟
آيا همه‏ى خصلتها و رفتارهاى فردى و اجتماعى خود را بى‏عيب مى‏دانيد؟
آيا فكر نمى‏كنيد در عملكردهاى مختلف شما، نقطه ضعفهايى هم ممكن است باشد كه از چشم خودتان پنهان است ولى ديگرى متوجه مى‏شود؟
انسان گاهى به خاطر «حب نفس»، يا عيوب خود را نمى‏بيند و نمى‏فهمد، يا حاضر نيست خود را داراى عيب و نقص بداند، از اين رو، نقد و تذكر ديگران را هم بر غرض‏ورزى و دشمنى حمل مى‏كند.
آينه چون عيب تو بنمود راست‏
خود شكن، آيينه شكستن خطاست‏
در يك خانواده، ممكن است رفتار هر يك از زن و شوهر نسبت به هم، ايرادهايى داشته باشد، يا برخورد پدر و مادر با فرزند كوچك يا جوانشان، غلط باشد. اگر كسى متذكر شد، بايد مشفقانه بپذيرند و در اصلاح خويش بكوشند.
اگر هر يك تلاش كنند تا عيب و اشكال را متوجه طرف مقابل سازند و خود را بى‏گناه قلمداد كنند، نارساييها و عيوب و خطاها هرگز اصلاح نخواهد شد. انصاف در پذيرش خطا و عيب نشانه‏ى رشد عقلى است.
گاهى ممكن است در حسن نيت و خيرخواهى و نظر دوستانه‏ى كسى شك و ترديد داشته باشيم و در نتيجه به آنچه كه نقد مى‏كند، توجهى نكنيم، ولى اگر حسن نظر و نيت دوستانه‏ى كسى براى ما ثابت بود، در پذيرفتن نقد و تذكر و پند او ترديد نكنيم.
به فرموده‏ى حضرت امير عليه‏السلام:
«ليكن احب الناس اليك المشفق الناصح»؛ (8).
محبوب‏ترين مردم در نظر تو، نصيحت كننده‏ى مشفق و خيرخواه باشد.
گر چه ممكن است تذكر و انتقاد ديگرى، در ذائقه‏ى ما تلخ آيد، ولى تلخى نقد و تذكر، به مراتب سودمندتر از شيرينى چاپلوسى و نيرنگ و فريب است.
از امام باقر عليه‏السلام روايت است:
«اتبع من يبكيك و هو لك ناصح و لا تتبع من يضحكك و هو لك غاش»؛ (9).
از كسى پيروى كن كه از روى خيرخواهى و نصيحت، تو را مى‏گرياند، ولى پيرو كسى مباش كه تو را مى‏خنداند، در حالى كه نسبت به تو فريبكارى مى‏كند!
پذيرش نقد و ديدگاههاى اصلاحى ديگران، تنها به انديشه و فكر، يا به عملكرد خارجى و معاشرتهاى ما منحصر نمى‏شود.
در آثار ادبى و توليدات شعر و قصه و اثر هنرى نيز، توجه به نقد ديگران، عامل رشد و بالندگى هنرمند و نويسنده و شاعر است، برعكس، بى‏توجهى به نقاديهاى منتقدان كار انسان را پيوسته ضعيف و معيوب نگه مى‏دارد.
هنرمندان نقدپذير، سريعتر رشد مى‏كنند. شاعران و نويسندگانى كه به نقد آثارشان توسط ديگران بها مى‏دهند و از آن استقبال مى‏كنند، علاقه‏ى خود را به كمال يافتن خلاقيتهاى ادبى خويش نشان مى‏دهند.
به اين چند جمله دقت كنيد، تا جايگاه نقد و ارزش نقدپذيرى روشن‏تر گردد:
«... نقد در هنر، مثل آينه‏ى جلوى اتومبيل است. راننده - هنرمند - بايد به كمك آن مواظب پشت سرش باشد، ولى يكسره در آن نگاه نكند، چرا كه در اين صورت، انحراف از جاده و خطر تصادف، در كمين است.»
«هنر، هواپيماست. هنرمند، خلبان آن و منتقدين، خدمه‏ى پرواز.»
«غرور، مثل سوراخ پنهان در بدنه‏ى كشتى، مأمور غرق كردن تدريجى هنرمند است.»
«شاعرى كه از منتقدين آثارش قهر كرده است، مثل هواپيمايى است كه ارتباطش با برج مراقبت قطع شده است.»
«وقتى لياقت و جربزه‏ى شهيد شدن در تو نباشد، شروع مى‏كنى به نقد و ارزيابى انگيزه‏ى شهدا!» (10).
بارى، «نقدپذيرى»، در مسايل اخلاقى، فرهنگى، اجتماعى و مديريتى، ضامن سلامت رابطه‏ها و رشد افكار و اعمال است. اين مسأله در متون دينى با عناوينى همچون: نصيحت و موعظه مورد توجه قرار گرفته است.
پايان اين بحث را حديثى از امام سجاد عليه‏السلام قرار مى‏دهيم كه در ضمن بيان حقوق متقابلى كه افراد در جامعه نسبت به هم دارند(در رسالة الحقوق) از جمله به «حق نصيحتگر» بر گردن «نصيحت شنو» و وظيفه‏ى ناصح و متنصح اشاره فرموده است:
«و حق الناصح ان تلين له جناحك و تصغى اليه بسمعك، فان اتى بالصواب حمدت الله عزوجل و ان لم يوافق، رجمته...»؛ (11).
حق نصيحت كننده(و ناقد و پند دهنده) آن است كه نسبت به او نرمش و انعطاف نشان دهى و به سخنش گوش فرادهى، اگر حرفش بجا و درست بود، خداى متعال را سپاس بگويى و اگر تذكرش موافق با حق نبود، نپذيرى.

پي نوشتها :

1). گلستان سعدى، باب هشتم
(2). غررالحكم، ج 2، ص 825
(3). گلستان سعدى، باب هشتم
(4). ميزان الحكمه، ج 10، ص 585
(5). همان، ص 580
(6). بحارالانوار، ج 75، ص 194
(7). نهج‏البلاغه، صبحى صالح، حكمت 282
(8). غررالحكم، ج 5، ص 51
(9). محاسن برقى، ج 2، ص 440
(10). براده‏ها، حسن حسينى، ص 44،18،16،9 و 74
(11). ميزان الحكمه، ج 10، ص 57

منبع :

http://noorportal.net/951/1340/1368/30993.aspx


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۰۵:۰۳ ] [ مشاوره مديريت ]


دل وزبانمان يكي باشد

 

«اى جان فداى آن كه دلش با زبان يكى است»
و اين همان «گوهر صداقت» است كه هر جا يافت شود و در هر كس تجلى يابد، نفيس و ارزشمند است.
بسيارى از ناهنجاريهاى رفتارى و اختلافات خانوادگى و مشاجرات ميان دوستان و فاميلها، و حتى تنشها و نزاعهاى سياسى، پديده‏اى است كه از «بى‏صداقتى» و «ناخالصى» به وجود مى‏آيد. و مگر «نفاق» هم نوعى عدم صداقت نيست؟ «فريب» نيز، جلوه‏ى ديگرى از ناراستى در گفتار و رفتار است و... كم نيست «طلاق» هايى كه ريشه در عدم صداقت در مراحل اوليه‏ى ازدواج در اظهارات، ادعاها، وانمود كردنها و پاسخهاست. با اين حساب، صداقت، استوارترين بنيانى است كه دوستيها، مشاركتها، ازدواجها، مبارزات سياسى و... بر آن استوار مى‏گردد و بدون آن، همه‏ى اين بنيانها در معرض فروپاشى و گسيختگى است.

جلوه‏هاى صداقت
كسى كه در «گفتار»، صادق و راست باشد، از «دروغ» پرهيز مى‏كند، چه به شوخى چه جدى. كسى كه در «دوستى» صادق باشد، به مقتضيات دوستى پاى‏بند است و ايثار و فداكارى، گذشت نسبت به خطاها، تحمل تنديها و جفاها، همكارى در گرفتاريها و نيازمنديها، همدردى در مشكلات و غمها خواهد داشت.
كسى كه در روابط خانوادگى، با همسرش صداقت داشته باشد، دچار نزاع‏ها و اختلافات و قهر و طلاق نمى‏شود.
كسى كه در «ايمان» صادق باشد، از نفاق و دو رنگى و ريا دورى مى‏كند.
آن كه در «زهد»، صادق باشد، رياكارانه و از روى مردم فريبى، تظاهر به زهد و ساده زيستى و ترك دنيا نمى‏كند. به قول سعدى:
ترك دنيا به مردم آموزند
خويشتن سيم و غله اندوزند
آن كه در پند و موعظه و تبليغ و ارشاد صداقت داشته باشد، عملش آينه‏ى حرفش و رفتارش شاهد گفتارش خواهد بود وگرنه به قول حافظ: «توبه فرمايان چرا خود، توبه كمتر مى‏كنند؟»
و «صدق در عهد»، وفاى به قولها و قرارها و تعهدات است. (1).
اينگونه صداقتها، معيار و ملاك مسلمانى و نشانه‏ى نزديكى فكرى و عملى به صاحب شريعت، حضرت رسول صلى الله عليه و آله است، كه فرمود:
«اقربكم منى غدا فى الموقف اصدقكم فى الحديث و اداكم للأمانة و اوفاكم بالعهد...»؛ (2).
نزديكترين شما به من در موقف قيامت، كسى است كه راستگوتر، امانت‏دارتر و باوفاتر به پيمان باشد.
به فرموده‏ى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: راستى در گفتار، تعهد نسبت به امانت مردم و وفا به پيمان، نشانه‏ى «صداقت» و معيار قرب به آن حضرت است و هر كه دروغگو، خائن و بى‏وفا باشد، از آن رسول صدق و امانت و وفا فرسنگها فاصله دارد.

در صحنه‏ى اجتماع
قوام هر جامعه، به اعتماد انسانها به يكديگر است. آنچه اين بنيان را استوار و مستحكم مى‏سازد، صداقت انسانها نسبت به هم است و اگر صدق و راستى از جامعه‏اى رخت بربندد، زندگيها هم دشوار، ناامن، تلخ و نكبت‏بار خواهد بود.
آيا شما همانطور كه مى‏نماييد، هستيد؟
آيا آنچه به ديگران نسبت به افكار و روحيات و زندگى خويش «وانمود» مى‏كنيد، «بود» زندگى شما هم همان گونه است؟
بايزيد بسطامى گفته است: «يا چنان نماى كه هستى، يا چنان باش كه مى‏نمايى!»
و اين، يعنى «صداقت». سعدى چه زيبا گفته است(باب دوم گلستان):
اى درونت برهنه از تقوا
وز برون جامه‏ى ريا دارى‏
پرده‏ى هفت رنگ را بگذار
تو كه در خانه، بوريا دارى‏
دو چهره‏ها نيز فاقد صداقت‏اند. آنان كه ظاهر و باطنشان يكى نيست و گفتار و رفتارشان به هم نمى‏خورد و رودررو و پشت سر، با ديگران برخوردى متفاوت دارند. در ظاهر و پيش رو، اظهار ارادت و دوستى و اخلاص دارند، اما پشت سر، از غيبت و سخن‏چينى و تهمت و افشاى عيوب و تحقير و توهين، پروا ندارند. اين گر نفاق نيست، پس چيست؟
امام باقر عليه‏السلام فرمود:
«بئس العبد عبد يكون ذا وجهين و ذا لسانين، يطرى اخاه شاهدا و يأكله غائبا»؛ (3).
بد بنده‏اى است آن كه دو چهره و دو زبانه باشد، هنگامى كه برادر دينى‏اش را مى‏بيند، در حضورش تعريف و تمجيدش مى‏كند، ولى پشت سر(با غيبت كردن) او را مى‏خورد!
دو رويان، هم در دنيا بى‏آبرويند، هم در آخرت، گرفتار عذاب الهى.
زهد دروغى، طاعت ريايى، توبه‏ى غيرواقعى، انفاق و خرج كردنهاى رياكارانه، چرب زبانيها و تملقهاى مردم فريبانه، گندم‏نمايى و جوفروشى و...
همه نشانه‏هايى از فقدان «گوهر صداقت» در زندگى اجتماعى است.
ادبيات غنى فارسى، پر است از شكايتها و ناليدنها از دست رياكاران و سالوس بازان و عوام فريبان و دورنگى‏ها. صورت زيبا به كار نمى‏آيد، سيرت زيبا مطلوب انسانهاى كمال طلب است. حتى آنان كه چهره‏اى به ظاهر باايمان و مذهبى دارند، اما در رفتار اجتماعى، از هيچ نيرنگ و تقلب و تخلف و دروغى پرهيز نمى‏كنند، آن طاعت و عبادت هم به كارشان نخواهد آمد. به گفته‏ى سعدى:
طاعت آن نيست كه بر خاك نهى پيشانى‏
«صدق» پيش آر، كه اخلاص به پيشانى نيست‏
و اين مضمون حديث است كه: به ركوع و سجود طولانى اشخاص نگاه نكنيد، چون به آن عادت كرده است. بنگريد به راستگويى و امانت‏دارى‏اش. (4).

با صادقان
قرآن كريم، فرمان مى‏دهد كه «با صادقان باشيد» (كونوا مع الصادقين). (5) از سوى ديگر از برخى بزرگان و انبياء، با عنوان «صديق» و «صادق الوعد» ياد مى‏كند. لقب حضرت زهرا عليه‏السلام نيز «صديقه» بود. نعمت صداقت نيز، موهبتى است كه از سوى خداوند به برخى داده مى‏شود و «صديقين»، همتراز با شهدا و انبياء و صالحان به شمار آمده‏اند.
به فرموده‏ى امام صادق عليه‏السلام، سرلوحه‏ى دعوت همه‏ى پيامبران در مسايل معاشرتى و اخلاقى، «راستگويى» و «امانت‏دارى» بوده است: «ان الله عزوجل لم يبعث الأنبياء الا بصدق الحديث و اداء الأمانة الى البر و الفاجر.» (6).
باز از كلام آن حضرت است كه: به حضرت اسماعيل، از آن رو «صادق الوعد» گفتند كه با كسى در جايى قرار گذاشت و تا مدتى(يكسال هم گفته‏اند) همانجا منتظر ماند. از اين رو خداوند او را صادق الوعد ناميد. (7).

صداقت سياسى
صدق، تنها به عنوان يك خصلت فردى، يا احيانا در معاشرتهاى خانوادگى و دوستانه نيست. در صحنه‏ى اجتماع و فعاليتهاى سياسى و عملكرد شخصيتهاى مشهور هم مصداق و مورد پيدا مى‏كند.
گاهى كسانى براى خودنمايى و شهرت‏طلبى به مبارزه مى‏پردازند، تا خود را به عنوان چهره‏اى انقلابى بشناسانند. برخى هم از روى تعهد و تكليف و سوز دينى و شعور انسانى مبارزه مى‏كنند.
بعضى فريبكارانه شعار مردم دوستى و حمايت از خلق و دفاع از مظلومين و محرومين مى‏دهند. برخى هم به راستى قلبشان براى مردم مى‏تپد و صادقانه به مردم عشق مى‏ورزند و براى نجات و رستگارى و بهروزى آنان مى‏كوشند.
برخى براى جلب حمايت مردم و جذب «آراء» به وعده دادن مى‏پردازند و مردم را جذب مى‏كنند، برخى هم صادقانه براى اداى وظيفه و خدمت به جامعه در عرصه‏ى «انتخابات» شركت مى‏كنند.
چه بسيار از جوانانى كه فريب «شعارهاى سياسى» و «حرفهاى داغ و انقلابى» را خورده و مى‏خورند و جذب كسانى مى‏شوند كه فاقد صداقت‏اند. فعاليتهاى گروهكها در اول انقلاب در جذب جوانان و چهره‏ى به ظاهر انقلابى برخى سران احزاب و سازمانهاى فلسطينى نيز شاهدى از همين نيرنگ بازيهاست.
«صداقت سياسى»، آن است كه عملكردها، شعارها، اهداف و جهت‏گيرى فعالان سياسى، برخاسته از ايمان و الهام گرفته از تعهد و براى كسب رضاى الهى باشد و از هر گونه «سياسى كارى» و دروغ و جعل و تهمت و كتمان حقايق پرهيز شود و استقامت بر سر مواضع حق، دستخوش كشاكش منفعت طلبى و خودمحورى نگردد.
كسى كه اهداف اصلى خود را در يك عمل سياسى از ديد مردم پنهان مى‏كند و با «مرحله‏اى عمل كردن»، از جو صداقت عمومى سوء استفاده مى‏كند و موقعيت موجهين را وجه المصالحه‏ى اميال و اهداف خويش مى‏سازد و در نهايت، به «خود» بيش از «حق» مى‏انديشد، «صادق» نيست. صداقت سياسى آن است كه كسى از شعار و منطق «هدف، وسيله را توجيه مى‏كند» بهره نگيرد و در عملكرد سياسى خود به چارچوب شرع و حق و معيارها و ارزشها پايبند باشد.
تفاوتى كه ميان «سياست علوى» و شيوه‏ى معاويه بود، ريشه در همين مسأله داشت. معاويه براى رسيدن به مقاصد خود از هيچ خلاف شرع و دروغ و تزوير و خيانتى ابا نداشت. اما آنچه دست حضرت على عليه‏السلام را بسته بود كه نمى‏توانست همچون امويان رفتار كند، «تقيد و تعهد به شرع و حق» و «صداقت سياسى» بود و آنچه سبب شد آن امام راستين، حتى يك روز هم بر سر كار بودن معاويه را تحمل نكند و على‏رغم مصلحت انديشيهاى برخى، او را كنار بگذارد، همان صداقت سياسى بود، وگرنه مى‏توانست تا محكمتر شدن پايه‏هاى حكومتش با معاويه «معامله‏ى سياسى» كند، سپس او را بركنار كند.
داشتن «مواضع شفاف»، البته در عمل نه فقط در شعار، و پنهانى زد و بند نداشتن، از نمودهاى ديگر صداقت سياسى است. على عليه‏السلام به نيروهاى نظامى خويش نامه مى‏نويسد كه: وظيفه‏ى من در مقابل شما آن است كه(جز در مسايل نظامى و اسرار جنگ) رازى را از شما پنهان نكنم و شما را بى‏بهره نگذارم و حقى را از جاى خودش تأخير نيندازم. شما هم تكليف اطاعت و فرمانبردارى داريد. (8).
صدق در گفتار و صداقت در كردار، انسان را محبوب دلها و مورد اعتماد مردم مى‏گرداند. برعكس، تصنع و تظاهر و ريا و نفاق و دروغ، هم فرد را در جامعه بى‏اعتبار و نزد خداوند، مطرود مى‏سازد، هم پيوندهاى اجتماعى را مى‏گسلاند و جو بى‏اعتمادى پديد مى‏آورد. گذشته از آنكه خود انسانهاى دور از صداقت، دچار شخصيت دوگانه و تضاد شخصيت مى‏شوند و هنگام برملا شدن دروغ و نفاق و رياكارى آنان، گرفتار رنج و عذاب ابدى وجدان مى‏شوند. اما افراد صادق، درستكار، بااخلاص، هم آرامش وجدان دارند و هم مطمئن‏اند كه چيزى جز آنچه «مى‏نمايند» نيست، تا از فاش شدن آن «چهره‏ى پنهان» و «خبث درون»، نگران باشند.
آن را كه حساب پاك است، از محاسبه چه باك است!...

پي نوشتها :

(1). هزاران زندانى چك و سفته، به خاطر بى‏صداقتى در قول و قرار است
(2). لئالى الأخبار، ج 5، حديث 253
(3). بحارالانوار، ج 73، ص 203
(4). اصول كافى، ج 2، ص 105
(5). توبه (9) آيه‏ى 120
(6). اصول كافى، ج 2، ص 104
(7). همان، ص 105
(8). نهج‏البلاغه، صبحى صالح، نامه‏ى 50

منبع :

http://noorportal.net/951/1340/1341/30995.aspx


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۰۵:۰۲ ] [ مشاوره مديريت ]


از راز خود نگهداري كنيم


حرمت راز
«راز»، به اقتضاى حرمتش بايد پنهان و پوشيده بماند وگرنه راز نمى‏شد. در اين هيچ ترديدى نيست.
گفته‏اند: غلامى طبق سرپوشيده‏اى بر سر داشت و خاموش و بى‏صدا در راهى مى‏رفت. يكى از افراد، در راه به او برخورد و پرسيد: در اين طبق چيست؟ غلام چيزى نگفت. آن شخص به اصرار پرسيد تا بداند زير آن سرپوش كه روى طبق كشيده‏اند چيست؟ غلام گفت: فلانى! اگر قرار بود كه همه‏ى افراد بدانند در طبق چيست، ديگر سرپوش روى آن نمى‏كشيدند!
رازهاى درونى افراد نيز همين گونه است. اگر آن را به اين و آن بگوييد، از «راز» بودن، مى‏افتد.
با مردم بيگانه مگو راز دل خويش‏
بيگانه، دل راز نگهدار ندارد
راز فاش شده، مثل يك زندانى گريخته از محبس است كه بازگرداندنش به بازداشتگاه بسيار دشوار است.
تيرى كه از كمان رها گشت و گلوله‏اى كه از سلاح شليك شد، ديگر به كمان و سلاح برنمى‏گردد. «راز»، همان زندانى است، همان تير و گلوله است و دهان، و سينه‏ى تو، همچون زندان. مانند چله‏ى كمان و مانند خشاب اسلحه، تا وقتى كه رها نشده، مصون و پنهان است. همين كه از چنگت گريخت و از تفنگت شليك گشت، ديگر از اختيار تو بيرون رفته است. اگر تا آن لحظه، راز در گروگان تو بود، اينك تو در گرو آنى.
به تعبير زيباى اميرالمؤمنين عليه‏السلام:
«سرك اسيرك، فان افشيته صرت اسيره»؛ (1).
راز تو اسير توست، اگر آشكارش ساختى، تو اسير آن شده‏اى.
به قول سعدى:
خامشى به كه ضمير دل خويش‏
به كسى گويى و گويى كه: مگوى‏
اى سليم! آب ز سرچشمه ببند
كه چو پر شد، نتوان بستن جوى (2).
پس آنچه زمينه‏ى برخى كدورتها و گله‏ها ميان افراد مى‏شود، گاهى زمينه‏اش دست خود «صاحب سر» است كه نمى‏تواند رازدار خويش باشد. راز را حتى به دوستان هم نبايد گفت، اگر واقعا «راز» است و پنهان بودنش حتمى! چرا كه همان دوستان صميمى تو هم دوستان صميمى ديگرى دارند. همان افراد مورد اعتماد هم به كسان ديگرى «اعتماد» دارند، آنان هم به «همه كس» نمى‏گويند، ولى به «بعضى» چطور؟ شايد!
باز هم به قول شاعر شيراز، سعدى حكيم:
«رازى كه پنهان خواهى، با كسى در ميان منه، اگر چه دوست مخلص باشد، كه مر آن دوست را دوستان مخلص باشد!» (3).
نگهبانان راز، هر چه كمتر باشند، محفوظتر است. برخلاف نگهدارى از چيزهاى ديگر كه زيادى نگهبانان، آن را سالمتر نگاه مى‏دارد. اسرار، هر چه صندوقهاى متعددتر داشته باشد، ناامن‏تر و در معرض فاش شدن است. «كل سر جاوز الأثنين شاع»؛
هر رازى كه از دو نفر فراتر رفت پخش خواهد شد.

كدام راز
علاوه بر رازهاى خودتان، اسرار مردم نيز همان حكم را دارد. همان طور كه بايد ظرفيت نگهدارى از راز خودت را داشته باشى و آن را پيش ديگران نگويى، رازى را هم كه كسى با تو در ميان گذاشته، يا از اسرارى به نحوى آگاه شده‏اى، بايد نگهبان و امين باشى. قدرت رازدارى و ظرفيت حفظ اسرار را هم بايد نسبت به آنچه به خود و زندگيت مربوط است داشته باشى، هم نسبت به ديگران و اسرارشان.
افشاى اسرار، نشانه‏ى ضعف نفس و سستى اراده است. به عكس، «كتمان راز» دليل قوت روح و كرامت نفس است و ظرفيت شايسته و بايسته‏ى يك انسان را مى‏رساند. نگهبانى از «راز مردم» و «راز نظام» هم از تكاليف اجتماعى است.
«حفظ لسان» و «كنترل زبان» در مباحث اخلاقى و روايات، جايگاه مهمى دارد و به موضوعاتى چون: دروغ، غيبت، افتراء، لغو و بهتان و در بخشى هم به «رازدارى» مربوط مى‏شود. كسى كه نتواند رازدار مردم باشد، گرفتار يك رذيله‏ى اخلاقى و معاشرتى است و بايد در رفع آن بكوشد. تقوا و تمرين مى‏تواند راهى مناسب به شمار آيد.

اسرار مردم
چه بسا انسان از بعضى اسرار ديگران آگاه شود، اما بايد امين مردم بود و آبرويشان را نريخت و برايشان مشكل پديد نياورد.
حفظ اسرار را بايد از خدا آموخت. خداوند بيش و پيش از هر كس، از اعمال و حالات و رفتار و عيوب و گناهان بندگانش باخبر است، اما... حلم و بردبارى و پرده‏پوشى و رازدارى او بيش از همه است. اگر خداوند، كارهاى پشت پرده و پنهانى بندگانش را افشا كند، آيا كسى با كسى دوست مى‏شود؟ اگر خداوند، «آن كارهاى ديگر» مردم را رو كند، براى چه كسى آبرو و حيثيتى باقى مى‏ماند؟ خداوند، كريم است و آبرودارى و خطاپوشى مى‏كند و زشتكاريهاى پنهانى مردم را فاش نمى‏سازد، وگرنه كيست كه در برابر افشاگريهايش بتواند تاب آورد؟ اين همان است كه در دعاى كميل مى‏خوانيم: «و لا تفضحنى بخفى ما اطلعت عليه من سرى....»
بارى... «امانت»، تنها در باز پس دادن فرش همسايه يا مراقبت از گلدانهاى او نيست. «آبرو» از هر سرمايه‏اى بالاتر است و با رازدارى مى‏توان «آبرودارى» كرد. كسى كه از عيب پنهان و راز مخفى كسى مطلع مى‏شود و آن را در بوق و كرنا مى‏كند، گناهكار است و مديون حق مردم. تعجب است كه گاهى رازهاى خصوصى بعضى خانواده‏ها زبان به زبان نقل مى‏شود و صغير و كبير از آن آگاهند!
حضرت رضا عليه‏السلام در حديثى فرموده است: مؤمن، هرگز مؤمن راستين نخواهد بود مگر آنكه سه خصلت داشته باشد: سنتى از پروردگار، سنتى از پيامبر و سنتى از ولى خدا. آنگاه سنت و روشى را كه مؤمن بايد از خدا آموخته و به كار بندد، «رازدارى» معرفى مى‏كند: «و اما السنة من ربه كتمان سره.» (4).
اگر حرفى را از كسى شنيدى كه راضى به نقل آن براى ديگرى نبود، نقل آن گناه است. اگر بيان يك راز، آبروى خانواده‏اى را به خطر اندازد، فرداى قيامت مسؤوليت دارد و پاسخ گفتن به آن بسيار دشوار است.
چرا غيبت حرام است و زشت‏ترين معصيت؟ چون خمير مايه‏اش همان افشاى اسرار و بديها و معايب ديگران است. مگر آبروى رفته را مى‏توان دوباره بازگرداند و مگر آب ريخته را مى‏توان جمع كرد؟
اگر از اختلافات خانوادگى زن و مردى خبر دارى، چه نيازى و لزومى به طرح و افشاى آن؟
اگر در كسى نقطه‏ى ضعفى سراغ دارى، با كدام حجت شرعى و مستمسك دينى آن را فاش و پخش و بازگو مى‏كنى؟
مگر مى‏توان هر چه را دانست، گفت؟
مگر گفتن هر راستى واجب است؟

اسرار نظام
برخى از اسرار، به يك نظام و حكومت يا تشكيلات مربوط مى‏شود كه بايد محفوظ و مكتوم بماند. اسرارى كه مهمتر و حياتى‏تر از رازهاى شخصى يك فرد است و فاش شدنش براى دشمن، ضررهاى جبران ناپذيرى براى خودى در پى دارد.
همان طور كه خراب بودن قفل در خانه‏تان را نبايد ديگران بدانند، و همان سان كه نابسامانى اوضاع داخلى زندگى شما، نبايد به ملأ عام و بر سر زبان مردم كشيده شود، اوضاع درونى يك نظام نيز جنبه‏ى «راز محرمانه» پيدا مى‏كند و برخى اطلاعات مربوط به امور نظامى و سياسى و اقتصادى و حتى فرهنگى، جزء اسرارى مى‏شود كه از چشم و گوش دشمنان بايد پوشيده بماند.
عمليات موفق در جبهه، مديون رازدارى در حد اعلاست. رسول خدا صلى الله عليه و آله در جنگها از اين شيوه بهره مى‏گرفت و نقشه‏ى جنگ و برنامه‏ى عمليات و گاهى هدف حركت نظامى و اعزام نيرو و نفرات را پنهان مى‏داشت. در تاريخ اسلام، چه ضربه‏هايى كه به «جناح حق»، از طريق سهل‏انگارى حق‏پرستان خورده است! در نهضت مسلم بن عقيل در كوفه، مگر جاسوس ابن‏زياد به نام «معقل» نبود كه با شيوه‏اى مزورانه اعتماد «مسلم بن عوسجه» را جلب كرد و از مخفيگاه مسلم آگاه شد و كار به دستگيرى و شهادت «هانى» و سپس «مسلم» انجاميد؟ مگر مى‏توان به هر كس كه چهره‏اى انقلابى و خودى از خود ارايه داد، به اين زودى اعتماد كرد و سفره‏ى دل را پيش او گسترد؟ يا مگر از پشت تلفن رواست كه انسان هر چه را بگويد؟ شنود دشمنان و مغرضان چه مى‏شود؟ و خويشتن‏دارى و «كف نفس» و حفظ زبان به كجا مى‏رود؟
چه حكيمانه است اين سخن امام صادق عليه‏السلام:
«لا تطلع صديقك من سرك الا على ما لو اطلعت عيله عدوك لم يضرك فان الصديق قد يكون عدوا يوما ما»؛ (5).
دوست خود را از اسرار خود، به اندازه و حدى مطلع ساز كه اگر آن اندازه را به دشمن بگويى نتواند به تو زيان برساند، چرا كه گاهى دوست، ممكن است روزى دشمن شود!
اين كلام اما معصوم، چه زيبا در كلام سعدى انعكاس يافته است كه:
«... هر آن سرى كه دارى، با دوست در ميان منه، چه دانى؟ كه وقتى دشمن گردد!» (6).

انگيزه‏ى فاش ساختن راز
در حكمتهاى بلند بزرگان آمده است: «صدور الاحرار، قبور الاسرار». سينه‏هاى آزاد مردان، گور رازهاست. بايد دلى پاك و ايمانى محكم و اراده‏اى استوار داشت، تا به افشاى راز اين و آن نپرداخت. اگر انسان بتواند هر چه كمتر از اسرار مردم مطلع باشد، بهتر است و احتمال فاش كردن آن هم كمتر.
راهها و مسيرهايى كه انسان را در جريان «اطلاعات» و «اسرار» قرار مى‏دهد، اينهاست:
1. «پرحرفى». از لابه‏لاى پرحرفيهاى انسان، بسيارى از «اسرار مگو» از زبان مى‏پرد. درمانش نيز كم‏حرفى است.
2. «خودنمايى». اين خصيصه، بيشترين ضربه‏ها را مى‏زند. يعنى وانمود كردن اينكه انسان در جريان است و با «بالا» ها ارتباط دارد و اخبار دست اول را مى‏داند يا آدم مهمى است، سبب مى‏شود خيلى از اسرار را(چه شخصى و چه مربوط به نظام) باز بگويد.
3. «دوستى». آنان كه روى رفاقت و صميميت، اسرار محرمانه را مى‏گويند و به عواقب آن بى‏توجهند، گاهى دوستانه دشمنى مى‏كنند!
4. «وسايل ارتباط جمعى». گاهى آنچه از طريق رسانه‏ها، بى‏سيم، تلفن، جرايد، عكس و فيلم، نامه، حرفهاى عادى مردم كوچه و بازار و در مجالس و محافل مطرح مى‏شود، رازها را فاش مى‏سازد. و... برخى علتها و راههاى ديگر.
ولى بايد توجه داشت كه راز، همچون شريان حياتى تو و جامعه و انقلاب تو است. پاسدارى از آن هم بر عهده‏ى تو است. چه ژرف و زيباست اين كلام حضرت صادق عليه‏السلام:
«سرك من دمك فلا يجرين من غير اوداجك»؛ (7).
راز تو از خون تو است، پس نبايد جز در رگهاى خودت جارى شود!
و مگر «خون»، عامل بقاى انسان نيست؟ و اگر خون از بدن برود، جان هم پر مى‏كشد. اسرار هم همين حكم را دارد.
گفتن هر سخنى در هر جا
نبود شيوه‏ى مردان خدا
هر سخن، جا و مقامى دارد
مرد حق، حفظ كلامى دارد
حاصل كار دهد باد فنا
گفتن هر سخنى در هر جا
بارى... بايد زبان را در حفظ راز، يارى كرد. راز، امانت است. در حفظ آن بايد كوشيد. چه بسا اختلافها و كدورتهايى كه ريشه در افشاى اسرار اين و آن دارد.

پي نوشتها :

(1). غررالحكم، آمدى، ج 1، ص 437
(2). گلستان، سعدى، باب هشتم، آداب صحبت
(3). همان
(4). ميزان الحكمه، ج 4، ص 426
(5). همان، ص 428 به نقل از بحارالانوار
(6). گلستان سعدى، باب هشتم
(7). بحارالانوار، ج 72، ص 71

منبع :

http://noorportal.net/951/1340/1362/31315.aspx


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۰۵:۰۱ ] [ مشاوره مديريت ]


زبان تشكر داشته باشيم

 

در برخوردهاى اجتماعى، يكى از عوامل محبت‏آفرين و تحكيم روابط، داشتن حالت و روحيه‏ى «سپاسگزارى» و «قدردانى» و «حق‏شناسى» نسبت به مردم است.
همواره سپاس و تشكر، در مقابل «نعمت» است. نعمت و احسان هم يا مستقيما از سوى خدا به ما مى‏رسد، يا بندگان خدا واسطه‏ى خيرند و نيكى بر دست آنها جارى مى‏شود و ما از نيكوكاريها و ياريها و مساعدتهاى مردم بهره‏مند مى‏شويم و «نعمت الهى» از اين طريق شامل ما مى‏گردد.
تصور نشود كه «شكر خدا» با «سپاس از مردم» منافات دارد، بلكه گاهى شكر الهى در سايه‏ى تقدير و تشكر و حق‏شناسى از مردم تحقق مى‏پذيرد و خداوند به اين گونه سپاسگزاريها راضى است، بلكه به آن دستور مى‏دهد.
پس، بحث شكر، اختصاص به زبان ذاكر و قلب شاكر و سجده‏ى شكر در برابر نعمتهاى الهى و در پيشگاه خداوند متعال ندارد، بلكه جلوه‏اى از شكر هم در ارتباط با نعمتها و نيكيهايى است كه از مردم به ما مى‏رسد و نسبت به آنان هم بايد شاكر باشيم.

جلوه‏هاى نعمت
در «شكر»، گام اول شناختن «نعمت» است، و گام دوم شناخت «ولى نعمت». از اين دو شناخت، حالتى در قلب انسان نسبت به نعمت و دهنده‏ى نعمت پديد مى‏آيد كه او را نسبت به نعمت و صاحب آن، قدردان و ستايشگر و سپاسگزار مى‏سازد. براى اينكه بنده‏هاى شكورى باشيم، ابتدا بايد نعمتهاى خدا را كه از آن برخورداريم، چه نعمتهاى آشكار و روشن، چه نعمتهاى پنهان و ناشناخته بشناسيم، تا حق نعمتها را ادا كنيم.
در سپاسگزارى نسبت به مردم نيز توجه به نعمتهاى مادى و معنوى كه از ديگران به ما مى‏رسد، گام نخست پيدايش حالت سپاس نسبت به آنان است.

برخى از اين نمونه‏ها از اين قرار است:
پدر و مادرى كه در تربيت و رشد ما سهم عمده‏اى داشته‏اند،
معلمان و مربيانى كه در تعليم و تربيت ما كوشيده‏اند،
هدايتگرانى كه ما را با دين و خدا و قرآن و معارف اسلامى آشنا ساخته‏اند، آنان كه در «خوب شدن» ما سهمى داشته‏اند،
كسانى كه در موفقيت علمى، شغلى، ادارى، اقتصادى و رفاه و آسايش ما بهره‏اى داشته‏اند،
آنان كه امنيت اجتماعى ما را تأمين مى‏كنند،
آنان كه در گرفتاريها به كمكمان مى‏شتابند و در مشكلات، با ما همدردى مى‏كنند،
كارگران، كشاورزان، دامداران، باغبانان، توليدكنندگان، صنعتگران، مخترعان و... كه وسايل زندگى و رفاه انسانها را فراهم مى‏سازند،
دوستى كه با نظر مشورتى‏اش ما را در كارمان كمك مى‏كند،
همكلاسى كه در درسها به ما يارى مى‏رساند،
همسايه‏اى كه هنگام نياز، از مساعدت دريغ نمى‏كند،
رسانه‏هاى گروهى و مراكز اطلاع رسانى و چاپ و نشر، كه در ارتقاى سطح فكر و دانش و شناخت ما مى‏كوشند و... دهها و صدها شخص و گروه و صنف و نهاد و مركزى كه به نحوى از سوى آنها متنعم و برخوردار مى‏شويم.
قدردانى از زحمات و خدمات تلاشگران و خادمان، آنان را در كارشان با انگيزه‏تر و مصمم مى‏سازد و ناسپاسى از آنان، سست و مأيوس و دلسردشان مى‏سازد.
فرهنگ تقدير و تشكر و زبان سپاس و حق‏شناسى از نيكيها و نيكوكاران، از تعاليم اسلام و برنامه‏هاى دينى است و هر چه اين فرهنگ در بين مردم رواج يابد، كمكى به توسعه‏ى خيرات و افزايش و تداوم نيكوكارى و احسان در جامعه است.
در روايات اسلامى، هم به سپاس از مردم و خوبيهايشان سفارش شده و هم از ناسپاسى و قدرنشناسى نكوهش شده است و ناسپاسان به عنوان «رهزنان خير» قلمداد شده‏اند.

سپاس از مردم
در مقابل نيكيهايى كه از ديگران به ما مى‏رسد، سه حالت مى‏توانيم داشته باشيم:
1. مكافات و جبران(كه عالى‏ترين برخورد است)
2. شكر و سپاس، با زبان و قلم
3. ناسپاسى و قدرنشناسى(كه بدترين برخورد است).
از حضرت على عليه‏السلام روايت است كه فرمود: بر عهده‏ى كسى است كه به او انعام و احسانى شده، اينكه به خوبى و به نحو شايسته، بر نعمت دهنده نيكى كند و نعمت و احسان او را جبران نمايد. اگر از جبران عملى و «مكافات» ناتوان بود، با ستايشى شايسته و ثناى نيك برخورد كند، اگر از ستايش زبانى هم ناتوان بود، حداقل نعمت را بشناسد و به نعمت دهنده محبت داشته باشد. اگر اين را هم ندارد و نتواند، پس شايسته‏ى آن نعمت نيست! (1).
در روايتى هم از امام باقر عليه‏السلام روايت شده كه: هر كس، آن گونه كه به او نيكى شده، رفتار كند، مكافات و جبران كرده است و اگر ناتوان باشد، شاكر است و اگر شاكر باشد، بزرگوار است. (2).
از حضرت رضا عليه‏السلام روايت است:
«من لم يشكر المنعم من الخلوقين لم يشكر الله عزوجل»؛ (3).
هر كس مخلوقهاى نعمت دهنده را سپاس نگويد، خدا را سپاس نگفته است.
اين حقيقت، به تعبيرهاى گوناگون و به صور مكرر در روايات اسلامى آمده است.
از امام سجاد عليه‏السلام نقل شده است:
«اشكركم لله اشكركم للناس»؛ (4).
شكرگزارترين شما نسبت به خدا، كسى است كه نسبت به مردم سپاسگزارتر باشد.
و از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده كه فرمود: «من لا يشكر الناس لا يشكر الله»؛ (5).
كسى كه مردم را سپاس نگويد، شكر خدا را هم انجام نمى‏دهد.
و به فرموده‏ى امام كاظم عليه‏السلام: خداوند، بنده‏ى سپاسگزار را دوست مى‏دارد. در قيامت، خداوند به برخى از بندگانش خطاب مى‏كند: آيا نسبت به فلانى سپاس و تشكر كردى؟ مى‏گويد: پروردگارا! من تو را شكر كردم. خداوند مى‏فرمايد: اگر او را تشكر نكرده‏اى، پس مرا هم تشكر نكرده‏اى! (6).
امام سجاد عليه‏السلام در «رسالة الحقوق»، در مورد حق كسى كه بر شما نيكى كرده و وظيفه‏اى كه در برابر او داريد، چنين فرموده است:
«و اما حق ذى المعروف عليك فان تشكره و تذكر معروفه...»؛ (7).
حق كسى كه صاحب نيكى بر توست، اين است كه سپاسگزار او باشى و كار نيك او را ياد كنى و خالصانه بين خود و خدايت در حق او دعا كنى و گفتار نيك درباره‏ى او داشته باشى، اگر چنين كنى در نهان و آشكار او را سپاس گفته‏اى و اگر هم روزى قدرت بر جبران داشته باشى، نيكى او را جبران كنى.

تشكر از والدين
از ميان همه‏ى صاحب نعمتها، خداى متعال از خدمتى كه والدين، بخصوص مادر در حق فرزند انجام مى‏دهد و زحمتى كه مى‏كشد، ياد كرده و «شكر از والدين» را در كنار شكر خدا آورده است. در وصيتهاى حكيمانه‏ى حضرت حق به انسان، يكى هم همين نكته است. در قرآن كريم مى‏خوانيم، ضمن آنكه پروردگار، انسان را وصيت و سفارش نسبت به پدر و مادر كرده و ياد اينكه مادر، او را در مدت دو سال دوران باردارى و زايمان و شير دادن و جدا كردن از شير، با همه‏ى سختيها و ضعفها او را حمل كرده است، مى‏فرمايد:(... أن اشكر لى و لوالديك)؛ (8) نسبت به من و پدر و مادرت شاكر باش!
اين قدردانى خدا از زحمات مادر و توصيه‏ى حضرت او است كه انسان هم قدرشناس و شاكر مادر و پدر باشد. در همين مورد نيز، امام زين‏العابدين عليه‏السلام مى‏فرمايد:
«حق مادرت بر تو آن است كه بدانى او تو را در جايى حمل و نگهدارى كرده كه هيچ كس به نگهدارى ديگرى در آنجا اقدام نمى‏كند، او از ميوه‏ى دلش و شيره‏ى جانش به تو داده است، با همه‏ى اعضا و جوارحش تو را نگهدارى و حمايت كرده است و باكى از اين نداشته كه گرسنه بماند و تو را سير كند، تشنه باشد و تو را سيراب گرداند، عريان باشد ولى تو را پوشيده دارد، خود در برابر آفتاب بماند ولى سايه‏بان تو شود، به خاطر تو بى‏خوابى بكشد و تو را از گزند سرما و گرما نگه دارد تا تو از آن او باشى. و بايد بدانى كه تو هرگز قدرت و توان سپاس او را ندارى، مگر با يارى و توفيق خداوند.» (9).
آيا با اين همه حقى كه والدين، مخصوصا مادر بر گردن ما دارد، ما نعمت وجود مادر را قدر مى‏دانيم و از زحماتش تشكر مى‏كنيم و به يادمان مى‏ماند كه درباره‏ى ما چه رنجها كشيده و چه فداكاريها كرده است؟ آيا سپاس از مادر، تنها با يك كارت تبريك يا لوح تقدير يا قاب عكس يا جشن عادى، انجام شدنى است؟ و آيا فرمان الهى كه «سپاسگزار پدر و مادرتان باشيد»، از سوى ما انجام و امتثال مى‏شود؟ در سخنى از حضرت رضا عليه‏السلام آمده است كه طبق همين آيه، هر كس كه از والدين خود سپاسگزارى نكند، خدا را هم سپاس نگفته است. (10).

رهزنان خير
پيشتر اشاره شد كه ناسپاسى از مردم، موجب دلسردى و سلب انگيزه از آنان مى‏شود. البته وظيفه‏ى كسى كه احسان و نيكى به مردم مى‏كند، آن است كه به خاطر خدا خدمت كند و انتظار پاداش هم از خدا داشته باشد و قدرنشناسى مردم او را سرد نكند. در نهج‏البلاغه است كه: «لا يزهدنك فى المعروف من لا يشكره لك»؛ (11).
كسى كه سپاسگزار نيكيهاى تو نيست، تو را در انجام كار معروف و شايسته، بى‏رغبت نسازد. اين، يك سوى قضيه است، اما در سوى ديگر وظيفه‏ى مردمى قرار دارد كه از خدمات و احسانها برخوردار مى‏شوند. مردم اگر با سپاس و تقدير، اهليت و شايستگى خود را نشان ندهند، موجب سلب نعمت و موجب منصرف شدن نيكوكاران از عمل خير مى‏گردند. و اين نوعى «رهزنى» در كار خير است كه در روايات نيز آمده است.
از امام صادق عليه‏السلام روايت است:
«لعن الله قاطعى سبيل المعروف، و هو الرجل يصنع اليه المعروف فتكفره، فيمنع صاحبه من ان يصنع ذلك الى غيره»؛ (12).
خدا لعن كند رهزنان راه معروف و نيكى را، رهزن خير كسى است كه به او خوبى مى‏شود و او ناسپاسى و كفران مى‏كند، در نتيجه آن نيكوكار را مانع از آن مى‏شود كه به ديگرى نيكى كند.
وقتى ببينند نيكى‏هايشان مورد توجه و تقدير نيست و گاهى هم بدتر از بى‏توجهى مى‏شود، يعنى خوبى را با بدى مقابله مى‏كنند، مى‏گويد: بخشكد اين دست كه نمك ندارد. و آنگاه تصميم مى‏گيرد كه ديگر به كسى خوبى نكند، چون قدر نمى‏شناسند.
تباه شدن عمل صالح و ضايع شدن احسان و نيكى گاهى هم از همين رهگذر است. در حديثى حضرت امير عليه‏السلام پنج چيز را تباه شده و ضايع مى‏شمارد، از جمله بارش باران به شوره‏زار و افروختن چراغ در روز روشن و تقديم غذا به انسان سير و يكى هم نيكى كردن به كسى كه سپاسگزارى از آن نمى‏كند «و معروف تصطنعه الى من لا يشكره.» (13).

آثار و نتايج سپاس
در كنار آثار سوء و پيامدهاى منفى ناسپاسى، نتايج درخشان و ثمربخش قدرشناسى و سپاس قابل طرح است. همچنان كه گفته شد، تقدير و سپاس، هم ايجاد الفت و محبت و محبوبيت مى‏كند، هم فرهنگ نيكوكارى را ترويج مى‏كند، هم موجب رضايت الهى است. در توصيه‏هاى دينى هم سفارش به سپاس از صاحبان خير و نيكى شده است. هم به نيكوكاران توصيه شده كه بر شاكران، احسان و نيكى بيشترى كنند.
وقتى سپاس از نيكوكار، و نيكى بيشتر به سپاسگزار، در كنار هم و با هم مورد عمل قرار گيرد، جامعه رو به نيكوكارى و خدمات بيشتر و ايثارهاى بزرگتر مى‏رود.
به روايت امام صادق عليه‏السلام، در تورات چنين نوشته است:
«اشكر من انعم عليك، و انعم على من شكرك، فانه لا زوال للنعماء اذا شكرت و لا بقاء لها اذا كفرت و الشكر زيادة فى النعم و امان من الغير»؛ (14).
نسبت به كسى كه بر تو نعمتى داده، سپاسگزارى كن، و نسبت به كسى كه از تو سپاسگزارى كرده، احسان و انعام كن، چرا كه اگر نعمتها سپاس شود، زوال نمى‏پذيرد و اگر ناسپاسى شود، دوام نمى‏يابد. شكر و سپاس، موجب افزايش نعمتها و ايمنى از تغيير و دگرگونى است. داشتن زبان تقدير و تشكر، نرم كننده‏ى دلها، افزاينده‏ى عواطف و زداينده‏ى كدورتها و دشمنى‏هاست.
مهم، داشتن چنين تربيت و ترويج چنين فرهنگ در جامعه است. مقدارى حال و حوصله و مجال، و مقدارى هم هزينه و مخارج لازم دارد كه به صورت شفاهى، كتبى، تلفنى، با ارسال هديه، با ارتقاء رتبه، دادن جايزه و ابراز محبت و نشان دادن عنايت و توجه، قدردانى خود را از كارهاى خوب كه عمل مى‏شود و از خوبان و شايستگان جامعه، نشان دهيم.
امام على عليه‏السلام مى‏فرمايد:
سپاسگزارى تو از كسى كه از تو راضى است، رضايت و وفاى او را مى‏افزايد، و سپاسگزارى تو از كسى كه بر تو خشمگين است، موجب صلاح و تمايل و عاطفه از سوى او نسبت به تو مى‏گردد:
«شكرك للراضى عنك يزيده رضا و وفاء، شكرك للساخط عليك يوجب لك منه صلاحا و تعطفا.» (15).
مقوله‏ى «سپاس از مردم»، بى‏ارتباط با «فرهنگ تشويق» نيست كه در مباحث پيشين در آن مورد بحث شد.
چه خوب كه هميشه گله و انتقاد از بديها و نارساييها و عيوب نكنيم، بلكه چشم «نيك بين» هم داشته باشيم و از خوبيها و خوشرفتاريها و محاسن اخلاقى و عملهاى شايسته‏ى فرزندانمان، همسرانمان، دوستان و همكارانمان، خدمتگزاران جامعه، تلاشگران زحمت‏كش و فداكاران گمنام، به هر نحو و با هر زبانى كه مى‏توانيم، تقدير و تشكر كنيم، كه... سپاس از خوبى‏ها و خوبان، «تكثير خوبى‏ها» ست!

پي نوشتها:

(1). بحارالانوار، ج 68، ص 50
(2). همان
(3). ميزان الحكمه، ج 5، ص 153
(4). همان، ص 148
(5). نهج الفصاحه، حديث 1202
(6). اصول كافى، ج 2، ص 99
(7). مكارم الاخلاق، ص 422
(8). لقمان (31) آيه‏ى 14
(9). مكارم الاخلاق، ص 421
(10). ميزان الحكمه، ج 5، ص 154، حديث 9639.(من لم يشكر والديه لم يشكر الله)
(11). نهج‏البلاغه، فيض الاسلام، حكمت 195
(12). وسائل الشيعه، ج 11، ص 539
(13). بحارالانوار، ج 68، ص 47
(14). همان، ص 55
(15). غررالحكم،(به نقل از ميزان الحكمه، ج 5، ص 152)

منبع :

http://noorportal.net/951/1340/1362/31317.aspx


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۰۵:۰۱ ] [ مشاوره مديريت ]


زبان آن كس تواند زد، كه اول گوش گردد او


هنر خوب گوش دادن


«گفتن و شنيدن»، دو خط ارتباطى با مردم است. به تعبير ديگر، دو نعمت بزرگ الهى، قدرت گويايى و شنوايى است كه سهم مهمى در ايجاد ارتباطهاى انسانى دارد و براى داشتن روابطى سالم و سودمند، نيازمند آنيم كه شيوه‏ى صحيح استفاده از «زبان» و «گوش» را مورد توجه قرار دهيم.
وقتى ديگرى سخن مى‏گويد، ما گوش فرامى‏دهيم و از اين رهگذر، نكاتى مى‏آموزيم يا باخبر مى‏شويم. «هنر گوش دادن» در ارتباط ميان فرزندان و اولياء، شاگردان و معلمان، شنوندگان برنامه‏هاى راديويى و مجريان، مستمعان و خطيبان، به كار مى‏آيد. حتى در مسأله‏ى يادگيرى كه بخش عمده‏اى از عمر ما را فرامى‏گيرد، خوب گوش دادن و رعايت ادب و آداب آن، مهم و حياتى است. نحوه‏ى بهره‏ورى از اين «نعمت خدايى» نيز بستگى به ميزان درايت و آداب دانى و مراعات حقوق و حدود دارد. در يكى از دعاها آمده است:
«اللهم متعنا باسماعنا و ابصارنا و قوتنا»؛ (1).
خدايا ما را از گوشها و چشمها و نيرويمان برخوردار و بهره‏مند بگردان.
اگر خواهى سخن گويى، سخن بشنو، سخن بشنو
زبان آن كس تواند زد، كه اول گوش گردد او

در قلمرو آداب اجتماعى
در مباحث معاشرتى، نحوه‏ى استفاده از قدرت شنوايى و به تعبير ديگر خوب شنيدن و درست گوش دادن، نقش مهمى دارد. بى‏اعتنايى به حرفهاى گوينده، نشان بى‏ادبى است. برعكس، حسن توجه و ابراز علاقه، علامت ادب و تربيت اجتماعى و بها دادن به موقعيت انسانى مخاطب و گوينده به شمار مى‏آيد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله به حرفهاى ديگران گوش مى‏داد، حتى به سخن آنان كه بيماردل بودند و روى اغراض شوم، حرفهايى مى‏زدند. پيامبر صلى الله عليه و آله، دو گوش شنوا براى آنان بود؛ تا حدى كه آنان به ستوه مى‏آمدند و از روى طنز مى‏گفتند: «او گوش است». خداوند دستور مى‏دهد كه به آنان بگو اگر گوش هم هست، براى شما گوش خوبى است، به خدا ايمان دارد و به حرفهاى مؤمنين نيز باور دارد:
(يقولون هو أذن قل أذن خير لكم يؤمن بالله و يؤمن للمؤمنين). (2).
آنان از روى آزار، لقب «گوش» به پيامبر صلى الله عليه و آله مى‏دادند، تا او را خوش‏باور، ساده‏لوح و سطحى قلمداد كنند. ولى پيامبر صلى الله عليه و آله، اين شيوه را براى جلوگيرى از فتنه‏انگيزى آنان و دستيابى به سوژه‏هاى تبليغاتى براى معارضه و مبارزه اتخاذ كرده بود. شايد اينگونه سكوت كردن و گوش دادن، بهترين شيوه‏ى خنثى كردن توطئه‏هايى باشد كه مى‏خواهند حرف بكشند و سوژه درست كنند.
به قول صائب تبريزى:
نيست درمان مردم كج بحث را جز خامشى‏
ماهى لب بسته، خون در دل كند قلاب را
آيه‏ى قرآن، ضمن اينكه از اخلاق خوش پيامبر اسلام ستايش مى‏كند، اعتماد او را تنها نسبت به حرفهاى مؤمنان بيان مى‏دارد.
حسن سلوك و رفتار، ايجاب مى‏كند كه انسان در ظاهر، حالت پذيرش و قبول از خودش نشان دهد، هر چند در دل، نپذيرفته باشد. يا اگر كسى خبر، داستان يا مطلبى را باز مى‏گويد، بايد چنان با علاقه گوش فراداد كه تصور شود نمى‏دانيم و از زبان او براى اولين بار است كه مى‏شنويم؛ نه اينكه با بى‏اعتنايى، نشان دهيم كه آن را شنيده و خوانده‏ايم و از آن مطلعيم! استاد هم اگر درس را توضيح مى‏دهد، يا پاسخ سؤالمان را مى‏گويد، بايد اين «شوق شنيدن» را ابراز داريم، تا او با علاقه پاسخ دهد... «مستمع، صاحب سخن را بر سر ذوق آورد.»
اينك به چند نمونه از اين موارد اشاره مى‏كنيم؛ كه در روايات ما هم از اين مقوله با عنوان «حسن الاستماع» - خوب گوش دادن - ياد شده است.

1. با گوينده
نسبت به سخنان هر گوينده بايد تحمل و صبورى نشان داد و به آن گوش داد، تا كلامش به پايان برسد. بريدن حرف ديگرى شيوه‏اى ناپسند و دليل كم‏ظرفيتى و بى‏ادبى است.
در سيره‏ى اخلاقى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و مجلس آن حضرت، آمده است كه:
«من تكلم، انصتوا له حتى يفرغ»؛ (3).
كسى كه سخن مى‏گفت، به او گوش مى‏دادند، تا سخنش به پايان برسد.
البته اين تعليمى بود كه از مجالست با اسوه‏ى ادب و اخلاق، حضرت رسول صلى الله عليه و آله، آموخته بودند و خود آن حضرت عملا چنين بود و با رفتار به آنان اينگونه درس آموخته بود.
درباره‏ى حضرت رضا عليه‏السلام نيز، از ابراهيم بن عباس روايت است كه:
«و ما رأيت قطع على احد كلامه حتى يفرغ منه»؛ (4).
آن حضرت را هرگز نديدم كه سخن كسى را قطع كند، مگر آنكه آن شخص از سخن خويش فارغ شود.

2. با استاد
امام سجاد عليه‏السلام در رسالة الحقوق، مى‏فرمايد:
«و حق سائسك بالعلم، التعظيم له و التوقير لمجلسه و حسن الاستماع اليه»؛ (5).
حق آن كس كه عهده‏دار آموزش تو است، آن است كه احترامش كنى، مجلس او را بزرگ و گرامى بدارى و به او خوب گوش دهى.
شنونده نبايد خود را داناتر از گوينده و استادش فرض كند و به گفته‏هاى او گوش ندهد، يا بى‏اعتنايى كند، يا تصور كند هر چيز را مى‏فهمد و نيازى به شنيدن و گوش دادن ندارد.
«شهيد ثانى»، نسبت به تمركز حواس و استماع دقيق سخنان استاد و ارج نهادن به توضيحات او چنين مى‏نويسد:
«شاگرد، نبايد در ادامه‏ى هر نوع سخن و گفتگوى استاد، وقفه‏اى ايجاد كند و پيوستگى كلام او را[با حرف زدن خود]از هم بگسلد. او نبايد در بيان مطلب بر استاد سبقت بگيرد و در خط مشى گفتار او خويشتن را در مسير گفتار او آورده و با وى هماوردى كند، بلكه بايد درنگ نمايد كه سخن استاد به پايان برسد و سپس سخن خود را به ميان آورد. آنگاه كه استاد با او گفتگو مى‏كند و يا در جمع حاضران جلسه‏ى درس، سرگرم بحث و مذاكره است، نبايد با شاگردان ديگر صحبت كند، بلكه موظف است سراپا گوش گردد و درس استاد را كاملا استماع نموده و تمام حواس و قواى خود را به منظور درك و فهم بيان او متمركز سازد. اگر استاد، ضم بيان مطلب، حكمتها و نكات دقيقى را بازگو نمايد و يا در توضيح مسأله‏اى به داستان يا شعرى تمثل جويد و شاگرد نيز از اين حكمتها و نكات و داستان و شعر، آشنايى قبلى داشته باشد[نبايد خود را از اين گونه شواهد بى‏نياز جلوه داده و از استاد، روى برگرداند، بلكه]بايد به عنوان يك فرد ناآگاه و خالى الذهن، با تمام دقت به گفتار استاد گوش فرادهد و چنين وانمود كند كه با عطش شديد و علاقه‏ى وافرى خواهان چنان مطالبى است...». (6).

3. با نصيحتگر
هر كس به موعظه و پند و راهنمايى ديگرى مى‏پردازد، دوست دارد شاهد حسن توجه و گوش دادن او باشد و علايم پذيرش و تأثير و قبول را در او ببيند.
امام سجاد عليه‏السلام درباره‏ى حق نصيحتگر بر نصيحت شونده مى‏فرمايد:
«و حق الناصح ان تلين له جناحك و تصغى اليه بسمعك»؛ (7).
حق ناصح(بر تو) آن است كه بال تواضع خويش را براى او نرم سازى و با گوش خود به سخن او گوش فرادهى. اين شيوه، جامعه و مردم را بهتر به سمت برخوردارى از راهنماييهاى دلسوزانه و انتقادهاى سالم و سازنده پيش مى‏برد. حضرت على عليه‏السلام در بيان اوصاف متقين، هنگام شنيدن آياتى از قرآن كه مشتمل بر بيم دادن الهى و موعظه و اندرز است، مى‏فرمايد:
«اصغوا اليها بمسامع قلوبهم»؛ (8).
با گوشهاى جانشان به آن هشدارهاى الهى گوش مى‏سپارند.
از علل بى‏اثر بودن بسيارى از هشدارها، تذكرها، انتقادها و نهى از منكرها، آن است كه شنونده‏ى اين مواعظ و ارشادها، بنا بر بى‏توجهى گذاشته يا خود را به ندانستن و نفهميدن مى‏زند، يا چندان اهميتى براى آنها قائل نيست. نتيجه‏ى قهرى چنين برخوردى نيز روشن است: دلسردى هشدار دهنده از تذكر و يأس از تأثيرگذارى انتقاد سالم! زيان اين نيز به مجموعه‏ى جامعه برمى‏گردد كه از نعمت ارشادهاى دلسوزانه و امر به معروف و نهى از منكر محروم مى‏ماند و ملت بى‏تفاوت نسبت به هشدارها و موعظه‏ها، گرفتار غفلت و غرور، يا سنگدلى و قساوت مى‏شود.

4. با درد دل كننده
خيلى‏ها دلهاى آكنده از غم و خاطرات تلخ و مشكلات و نابسامانيهايى دارند كه آنان را در فشار روحى قرار مى‏دهد. در پى دو گوش شنوايند كه با آنها درد دل كنند و با بازگويى دردمنديهايشان سبك شوند. آنكه عاطفه نشان مى‏دهد و به شكوه‏ها و غمنامه‏هاى يك دردمند گوش مى‏سپارد و خود را علاقه‏مند به شنيدن نشان مى‏دهد، با او نوعى همدردى كرده است. اين روحيه‏ى خوب و بزرگ، ستودنى است.
على عليه‏السلام فرموده است:
«من السؤدد الصبر لاستماع شكوى الملهوف»؛ (9).
از بزرگوارى و آقايى است كه انسان براى گوش سپردن به شكوى و ناله‏ى دردمند، تحمل و صبر داشته باشد.
روحيه‏ى گرم و مردم‏دوستى و داشتن عواطف بشردوستانه، زندگيها را گرمتر و بار سنگين غمهاى گرفتاران را سبكتر مى‏سازد.

5. پرهيز از پرحرفى
گر چه اين نكته به آداب گوش فرادادن مرتبط نيست و بيشتر به گوينده اختصاص دارد، ولى چون در رابطه‏ى متقابل با گوينده و شنونده است، قابل طرح و يادآورى است.
اغلب، تصور مى‏شود كه در مجالس، گوينده است كه چون نيرو مصرف مى‏كند، خسته مى‏شود. شنونده كه كارى نمى‏كند، جز شنيدن! در صورتى كه اگر آمادگى براى شنيدن نداشته باشد، يا حرفها برايش تكرارى، غيرمفيد و غيرجذاب باشد، زودتر و بيشتر از گوينده خسته مى‏شود. از اين رو، گوينده خودش بايد حال شنونده و اقتضاى جلسه را مراعات كرده، از پرحرفى و «اطاله‏ى كلام» بپرهيزد. هر چند سخنورى و نطق، براى خود سخنران و گوينده، شيرين و خوشايند باشد.
در وصاياى حضرت خضر، چنين آمده است:
«اى جوياى دانش! گوينده كمتر از شنونده خسته و ملول مى‏شود. پس هيچ يك از همنشينانت را(با پرحرفى) خسته مكن.» (10).

6. بى‏اجازه گوش ندادن
از آداب اجتماعى مربوط به گوش دادن، رعايت اذن واجازه است. اگر كسانى با هم صحبت مى‏كنند و مايل نيستند ديگرى سخنانشان را بشنود، نبايد به صورت فضولى گوش دهد. يا بايد از محل سخن آنان بيرون رفت، يا خود را به كارى ديگر مشغول ساخت كه حرفهايشان به گوش نرسد. حداقل آنكه بى‏تفاوت باشد، به حساس براى گوش دادن و پى بردن به محتواى مكالمات آنان، فرقى نمى‏كند كه صحبتهايشان حضورى باشد، يا تلفنى. بويژه اگر انسان بفهمد كه آنان علاقه‏مندند كه ديگرى حرفها را نشنود؛ چون گاهى حرفها خصوصى است و راضى نيستند ديگران آگاه شوند.
در اين باره نهى‏هايى شده است. از جمله در اين سخن امام صادق عليه‏السلام:
«من استمع الى حديث قوم و هم له كارهون، يصب فى اذنيه الآنك يوم القيامة»؛ (11).
كسى كه به سخن گروهى گوش دهد، در حالى كه آنان، آن را خوش نداشته باشند(و تمايلى به شنيدن او نداشته باشند) روز قيامت، در گوشهايشان سرب گداخته ريخته مى‏شود.
گوش نشستن و «استراق سمع»، از آداب ناپسند اجتماعى است كه گاهى مفاسد و پيامدهاى تلخ به دنبال دارد.
پس، كار ساده و معمولى «شنيدن» و «گوش دادن»، اين همه آداب و رسوم، تأثير و تأثر زمينه‏ها و عواقب و حد و حدود و حق و حقوق دارد.
بهره‏مندى از مراعات اين حقوق و حدود و شرايط هم «هنر» است، «هنر خوب گوش كردن!»

پي نوشتها :

(1). بحارالانوار، ج 2، ص 63
(2). توبه (9) آيه‏ى 61
(3). مكارم الاخلاق، طبرسى، ص 15؛ سنن النبى، علامه طباطبايى، ص 18
(4). بحارالانوار، ج 49، ص 90
(5). همان، ج 2، ص 42؛ من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 620
(6). آداب تعليم و تعلم در اسلام، ص 348
(7). من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 625
(8). نهج‏البلاغه، صبحى صالح، خطبه 193
(9). غررالحكم، ح 9443
(10). بحارالانوار، ج 1، ص 227
(11). همان، ج 73، ص 340

منبع :

http://noorportal.net/951/1340/1368/31319.aspx


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۰۵:۰۰ ] [ مشاوره مديريت ]

 

راستى و راستگويى
 

صداقت، عامل پيشرفت و تعالى شخص و جامعه
 يكى از فضيلت‏هاى اخلاقى كه نقش بسزايى در سازندگى انسان دارد، صداقت در گفتار، رفتار و پندار است. پيشرفت و تعالى بشر، در گرو پاى‏بندى آنان، به راستى در كردار و گفتارشان است. از آن‏جا كه انسان‏ها بر اثر نيازمندى‏هاى فراوان روحى و جسمى ناگزيرند، به صورت اجتماعى زندگى كنند، آنچه بقاى چنين حياتى را تضمين مى‏كند، درستكارى و راستى ميان افراد جامعه است.
بنابراين، اگر همه كارهاى انسان بر صدق و راستى بنا نهاده شود و از هرگونه ناراستى پيراسته باشد، زمينه‏هاى نيك‏بختى و گران‏قدرى او فراهم مى‏آيد، چنان كه گشوده شدن دريچه‏هاى كمال و بهروزى به روى جامعه بشرى، تنها با استوار كردن پايه صداقت فراهم مى‏شود. به همين جهت، حق تعالى مؤمنان را در كنار فراخوانى به تقوا، به همراهى با صادقان فرمان مى‏دهد و مى‏فرمايد:
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّه‏َ وَكُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ. (توبه: 119)
اى مؤمنان، از خدا بترسيد و همگام با راستان باشيد.

پيام متن:
راستى و راستگويى، بسان گوهرى بسيار ارزشمند است كه همه بايد در به دست آوردن و حفظ هميشگى آن همواره بكوشيم.

صداقت و راستى، در قرآن و روايت
 خداوند متعال در قرآن كريم مى‏فرمايد:
وَالَّذِي جَاءَ بِالصِّدْقِ وَصَدَّقَ بِهِ أُوْلَئِكَ هُمْ الْمُتَّقُونَ. (زمر: 33)
كسى كه حقيقت و صداقت را با خود آورد و كسى كه حقيقت و صداقت را باور كرد، آنان پرهيزكاران [واقعى] هستند.
امام صادق عليه‏السلام ، سرلوحه دعوت همه پيامبران را «راستگويى» و «امانت‏دارى» مى‏داند و مى‏فرمايد:
اِنَّ اللّه‏َ عَزَّوَجَلَّ لَمْ يَبْعَثِ الاَْنْبياءَ اِلاّ بِصِدْقِ الْحَديثِ وَ اَداءِ الاَْمانَةِ اِلَى الْبِرِّ والفاجِرِ.
همانا خداى عزوجل بر نينگيخت پيامبران را، مگر به راستگويى و اداى امانت به نيكوكار و بدكار.
باز از كلام آن حضرت است كه:
به حضرت اسماعيل از آن رو «صادق الوعد» گفتند كه با كسى در جايى قرار گذاشتن بر آخرت، به حال دنياى انسان نيز مفيد است.

منبع :

http://noorportal.net/951/1340/1341/31800.aspx


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۰۴:۵۹ ] [ مشاوره مديريت ]
 

زبان رادر بند كش
 

درس اخلاق حضرت آيت الله العظمي مكارم شيرازي(دامت بركاته)

متن حديث:
عَنْ نافِعِ عَنْ ابْن عُمَرَ، قالَ، قَال رَسُولُ الله(ص): رَحِمَ عَبْداً تَكَلَّمَ فَغَنِمَ، اَوْ سَكَتَ فَسَلِمَ. اِنَّ اللِّسانَ اَمْلَكُ شَىْء لِلاِْنْسانَ، اَلا وَ اِنَّ كَلامَ الْعَبْدِ كُلَّهُ عَلَيْهِ، اِلاّ ذِكْرُ اللهِ تَعالى، اَوْ اَمْرٌ بِمَعْرُوف، اَوْ نَهْىٌ عَنْ مُنْكَر، اَوْ اِصْلاحٌ بَيْنَ الْمُؤْمِنينَ. فَقال لَهُ مُعاذُ بْنُ جَبَل: يا رَسُولَ اللهِ، اَنُؤاخَذُ بِما نَتَكَلَّمُ؟ فَقالَ: وَ هَلْ يَكُبُّ النّاسَ عَلى مَناخِرِهِمْ فِى النّارِ، اِلاّ حَصائِدُ اَلْسِنَتِهِمْ، فَمَنْ اَرادَ السَّلامَةَ، فَلْيَحْفَظْ ما جَرى بِه لِسانُهُ... .(1)

ترجمه حديث:
نافع از ابن عمر روايت مى كند كه پيامبر(ص) فرمود: خدا بيامرزد بنده اى را كه از گفتارش سود ببرد و يا سكوت كند تا سالم بماند. زبان بيش از هر چيز ديگرى بر انسان حاكميت دارد. آگاه باشيد تمام سخنانى كه از انسان صادر مى شود به ضررش است، مگر ياد و ذكر خدا، امر به معروف، نهى از منكر و اصلاح بين مؤمنان.
 (يكى از اصحاب به نام) معاذ بن جبل گفت: اى رسول خدا! سخن گفتن هم چيزى است كه انسان براى آن مجازات مى شود؟!
فرمود: آيا چيزى به جز درويده (محصول هاى) زبان، انسان را با صورت به جهنم مى افكند؟ پس هركس مى خواهد سالم بماند (و در امان باشد); بايد مراقب زبان و گفته هايش باشد.

 شرح حديث:
در اينجا پيامبر(ص)، به مسأله زبان اشاره مى كند(2) و مى فرمايد: «خدا رحمت كند عبدى را كه از گفتارش بهره ببرد، و يا سكوت كند تا سالم بماند.» در اين حديث دو مطلب مهم وجود دارد:
1- زبان انسان بيش از هر چيز ديگر بر او حاكميّت دارد. خصوصيّات منحصر به فردى كه زبان دارد در هيچ يك از اعضاى بدن و موجودات ديگر نيست.
الف- زبان هميشه در اختيار انسان است و گاهى براى تشبيه مى گويند: سخن گفتن براى او «مثل آب خوردن» است; باز آب خوردن نياز به مقدماتى دارد، اما سخنگويى، مقدّماتى را نمى طلبد.
ب- خطرات زبان، قابل مقايسه با هيچ يك از اعضاى ديگر نيست. گناهان كبيره اى كه با زبان انجام مى شود به بيست يا سى گناه مى رسد.(3)
ج- قبح گناهان زبان، نزد مردم كم است، وقتى چنين بود، خطرات و آلودگى به آن نيز بيشر مى شود. اگر - نعوذ بالله - كسى مرتكب عمل شنيع زنا شود در نظر مردم كار زشتى كرده است، ولى غيبت - كه در روايات داريم از زنا و شرب خمر بدتر و عقوبتش سخت تر است - معمولا در نظر آنان قبح اندكى دارد و يا اصلا قبحى ندارد.
سپس رسول خدا(ص) مى فرمايد: تمام سخنانى كه از انسان صادر مى شود، به ضرر او است، مگر چهار سخن - حصر در اينجا حصر حقيقى است و مبالغه اى در كار نيست.
ذكر الله تعالى; امر به معروف; نهى از منكر; اصلاح بين مؤمنين.
بايد كارى كنيم كه همه سخنان زندگى ما منحصر به همين چهار موضوع باشد و اگر از اين دايره بيرون رفت، انسان ضرر مى كند.
در ذيل حديث، تعبير جالب و تكان دهنده اى آمده و آن اينكه بعد از سخنان پيامبر(ص) معاذ بن جبل گفت: «اى رسول خدا! سخن گفتن هم چيزى است كه انسان براى آن مؤاخذه شود!؟»
پيامبر(ص) فرمود: «اصلا آيا چيزى جز ثمرات زبان، انسان را با صورت به جهنّم وارد مى كند؟»
معلوم مى شود گناهانى كه به سبب آنها انسان با صورت، به جهنّم مى رود، سينه يا پا و يا دست نيست، بكله دست آوردهاى زبان است ، شايد چنين عقوبتى براى اين باشد كه وقتى كسى را به سبب گناهى به آتش جهنّم مى افكنند با آن عضوى كه گناه كرده مى اندازند و لذا چون با زبان گناه كرده، با صورت او را به جهنّم، مى افكنند، تا اين كه اوّل زبانش با آتش بسوزد، چون همين زبان، آتش ها بر افروخته، و توهين و اذيّت ها كرده است. بايد هر روز صبح كه از خواب بيدار مى شويم از خدا بخواهيم ما را از شرّ زبان حفظ كند و شب هم وقتى به بستر مى رويم استغفار كنيم از گناهانى كه ممكن است با زبان انجام شده باشد، زيرا واقعاً انسان به سبب زبان در خطر عظيمى قرار دارد.(4)

پي نوشتها :

1. بحار، ج 74، ص 178.
 2. زبان مهمترين وسيله ارتباط انسان ها با يكديگر و نقل و مبادله اطلاعات و معلومات از قومى به قوم ديگر، و از نسلى به نسل ديگر است; و اگر اين وسيله ارتباطى نبود هرگز انسان نمى توانست تا اين حد در علم و دانش و تمدن مادّى و مسائل معنوى ترقى كند.
زبان به نوبه خود از اعضاى بسيار شگفت انگيز بدن انسان است، كه وظايف سنگينى بر عهده دارد، علاوه بر اين كه كمك مؤثرى به بلعيدن غذا مى كند، در جويدن نيز نقش مهمّى دارد، مرتباً لقمه غذا را به زير چكش دندان ها هل مى دهد. و اين كار را به قدرى ماهرانه انجام مى دهد كه خود را از ضربات دندان دور نگه مى دارد، در حالى كه دايم كنار آن و چسبيده به آن است.
گاه ندرتاً هنگام جويدن غذا زبان خود را جويده ايم، و فرياد ما بلند شده و فهميده ايم كه اگر آن مهارت در زبان نبود چه بر سر ما مى آمد. در ضمن زبان بعد از خوردن غذا فضاى دهان و دندان ها را رفت و روب و تميز مى كند.
از همه مهمتر، سخن گفتن است كه با حركات سريع و منظم و پى در پى و حركت كردن زبان در جهات ششگانه انجام مى گيرد.
جالب اين كه خداوند براى حرف زدن و تكلم وسيله اى در اختيار انسان ها قرار داده كه بسيار سهل و آسان و در دسترس همه است، نه خستگى مى آورد، و نه از آن ملالى حاصل مى شود، و نه هزينه اى دارد.
از آن عجيب تر مسأله استعداد تكلم در انسان است كه در روح آدمى به وديعه گذارده، و انسان مى تواند جمله بندى هاى زيادى را در بى نهايت شكل مختلف براى تعبير از مقاصد فوق العاده متنوع خود انجام دهد.
و باز از آن مهمتر استعداد وضع لغات مختلفى است كه با مطالعه هزاران زبان كه در دنيا موجود است اهميت آن آشكار مى شود. راستى «اَلْعَظَمَةُ للهِ الْواحِدِ الْقَهّارِ». (تفسير نمونه، ج 27، ص 17).
 3. آية العظمى مكارم در كتاب زندگى در پرتو اخلاق، ص 87 - 90 مى نويسد: «مرحوم فيض كاشانى در كتاب «محجة البيضاء» و غزالى در «احياء العلوم» بحث بسيار مشروحى تحت عنوان «گناهان زبان» ذكر كرده اند، از جمله غزالى بيست نوع انحراف و گناه براى زبان نقل نموده است، بدين ترتيب:
1- گفتگو در امورى كه به انسان مربوط نيست;
2- سخنان زياد و بيهوده گويى;
3- گفتگو در امور باطل، مانند: وصف مجالس شراب و قمار و زنان آلوده;
4- جدال و مِراء (خرده گيرى و اعتراض بر ديگران به منظورهاى غلط، مانند: تحقير ديگران يا اظهار فضل خود);
5- خصومت و نزاع و لجاج در كلام;
6- تصنع در سخن و تكلّف در سجع و مانند آن;
7- بدزبانى و دشنام;
8- لعن كردن;
9- غنا و اشعار غلط;
10- افراط در مزاح;
11- سخريه و استهزاء;
12- افشاى اسرار ديگران;
13- وعده دروغى;
14- دروغ در گفتار;
15- غيبت;
16- سخن چينى;
17- نفاق در سخن (زبان دو گانه داشتن);
18- مدح بيجا;
19- غفلت از دقايق و لوازم سخن و خطاهايى كه از اين رهگذر دامن گير انسان شود;
20- سؤالات عوام از مسائل پيچيده مربوط به عقايد كه در ك آنها از عهده او خارج است. ناگفته پيداست كه آفات و انحرافات زبان منحصر به آنچه «غزالى» شماره كرده، نيست; و آنچه در كلام او ذكر شده تنها قسمت مهمّى از آن است، و شايد نظر او هم غير از اين نبوده، مثلا، امور زير نيز از انحرافات زبان است كه در گفتار او نيامده است:
1- تهمت زدن;
2- شهادت به باطل;
3- خودستايى;
4- اشاعه فحشا و نشر شايعات بى اساس و اكاذيب - اگر چه به عنوان احتمال باشد;
5- خشونت در سخن;
6- اصرار بى جا (مانند كار بنى اسرائيل و امثال آن);
7- ايذاى ديگران با گفتار خود;
8- مذمّت كسى كه سزاوار نكوهش نيست;
9- كفران نعمت با زبان;
10- تبليغ باطل و تشويق به گناه.
تازه باز ]گناهان زبان[ منحصر به اينها نيز نمى باشد و از اينجا اهميّت زبان روشن مى شود».
4. به قول مولوى:
اين زبان چون سنگ وفم آهن وش است *** آنچه بجهد از زبان، چون آتش است
 سنگ و آهن را مزن بر هم گزاف *** گه ز روى نَقل و گه از روى لاف
 زانكه تاريك است و از هر سو پنبه زار *** در ميان پنبه چون باشد شرار
 ظالم آن قومى كه چشمان دوختند *** وز سخن ها عالمى را سوختند
 عالمى را يك سخن ويران كند *** روبهان مرده را شيران كند.

 منبع:پايگاه حضرت آيت الله العظمي مكارم شيرازي(دامت بركاته)
 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۰۴:۵۸ ] [ مشاوره مديريت ]

 

 

هزار و يك علت براي غيبت كردن
 


آيا كسي از ميان شما دوست دارد كه گوشت مردار برادرش را بخورد؟/ سوره حجرات، آيه 12
باورش دشوار است، اما امي شانون روان شناس مي گويد: «بيشتر تحقيقاتي كه روان شناسان در زمينه ي غيبت انجام داده اند، نشان مي دهد كه رايج ترين علت غيبت، بيكاري، سر رفتن حوصله و تلاش براي رفع خستگي ناشي از آن است.» يعني خيلي از ما غيبت مي كنيم فقط به اين دليل ساده كه حوصله مان سر رفته است. امي شانون البته بر اين نكته تأكيد مي كند كه آدم هاي اهل غيبت، دو دسته اند: يك دسته، آن هايي كه ندانسته غيبت مي كنند و دسته ي ديگر، آن هايي كه دانسته و هدفمند به غيبت كردن مشغول مي شوند.
آدم هاي دسته ي اول، معمولاً همان هايي هستند كه غيبت مي كنند چون حوصله شان سررفته و... اما آدم هاي دسته دوم، بنا به تعبير امي شانون، روان شناسي پيچيده اي دارند: «وقتي از دست خودمان و آن چه هستيم، رضايت نداريم، گاهي سعي مي كنيم اشخاص ديگري را هم پيدا كنيم كه بدتر از ماجلوه كنند.اين طوري، ديگر ما ته جدول نيستيم و حداقل يكي مانده به آخريم. غيبت، اين فرصت را به ما مي دهد كه شخص مورد نظر را در ذهن ديگران، تا مي شود به ته جدول بفرستيم.»
اما دكتر فرانك مك آندرو معتقد است براي غيبت كردن، هزار و يك علت وجود دارد و بعضي از اين علت ها اصلاً بيمارگونه نيستند: «مثلاً وقتي در جمعي نشسته ايم و كسي شروع به غيبت از ديگران مي كند، ما هم ممكن است به حكم اين كه «خواهي نشوي رسوا همرنگ جماعت شو» وارد بحث شويم. اساساً آدميزاد دوست دارد كه بخشي از يك جمع و عضوي از يك تيم به حساب بيايد. خيلي از آدم ها همين طوري، احساس مهم بودن مي كنند. به علاوه، وقتي اعضاي يك جمع، اطلاعات وسوسه كننده اي را با هم به اشتراك مي گذارند، احساس صميميت در بين اعضاي گروه، افزايش مي يابد. غيبت كردن از ديگران، اين فرصت را به ما مي دهد كه براي دقايقي هم كه شده، خودمان را به كانون توجهات تبديل كنيم. اين احساس «قرار داشتن در كانون توجهات» براي اكثر آدم ها لذت بخش است.» البته دكتر فرانك مك آندروهم در نتيجه گيري نهايي اش تأكيد مي كند كه: هيچ كدام از اين حرفها دليل موجهي براي غيبت كردن نيستند و غيبت، بدون ترديد، نشانه ي بارزي از ضعف شخصيتي محسوب مي شود. اين خصلت از آن خصلت هايي است كه همه ي نظام هاي اخلاقي، چه ديني و چه غيرديني، آن را نكوهش مي كنند.» اما استيون را برتز، نويسنده و روان شناس، اعتقاد دارد كه حسادت، شايع ترين علتي است كه باعث مي شود آدم ها به غيبت كردن (والبته غيبت هاي دانسته)بپردازند:«اگر به خاطر محبوبيت، قيافه ي ظاهري، موقعيت مالي، پرستيژ اجتماعي و امثال اين ها به كسي حسادت بورزيم، غيبت، وسيله ي خوبي براي مخدوش كردن چهره ي آن شخص خواهد بود. يا اگر كسي بر حقمان بدي كرده باشد، مثلاً پولمان را خورده باشد يا در جمع، ضايعمان كرده باشد و... مي شود از غيبت به عنوان سلاحي براي تخريب شخصيت او و انتقام گيري شخصي استفاده كنيم. متأسفانه خيلي از ما اين كار را مي كنيم.»
روان شناسان از غيبت به عنوان يك «خشونت ارتباطي» ياد مي كنند و آن را نوعي قلدري و زور گيري كلامي مي دانند. فرانك آندرو مي گويد: «ما با غيبت كردن سعي مي كنيم احترام، آبرو، محبوبيت و يا روابط اجتماعي افراد را از آن ها سلب كنيم. به علاوه، غيبت نوعي سعي در جهت حذف فرد غيبت شونده از جمع آشنا است.» امي شانون نيز اعتقاد دارد كه: «وقتي ما غيبت مي كنيم، در حقيقت، داريم از اعتمادي كه شخص غيبت شونده به ما داشته است، سوءاستفاده مي كنيم. مثلاً ما را به حريم زندگي خصوصي اش وارد كرده و يك حرف خصوصي را با ما در ميان گذاشته، اما ما داريم در غياب او بخش هايي منفي از اين رابطه ي خصوصي را براي ديگران بازگو مي كنيم. واضح ترين تفسير غيبت، اين است كه غيبت كننده، شايسته ي اعتماد نيست. اين را هرفرد شنونده اي، اگر عاقل باشد، خيلي زود مي فهمد.» به نظر امي شانون، حتي اگر گفتن يك چيز خصوصي از زندگي ديگران، از نظر خودمان، بار منفي نداشته باشد، باز هم حق نداريم بخشي از زندگي خصوصي شخص را در حضور ديگران و در غياب خودش مطرح كنيم. او مي گويد: «خصوصي، خصوصي است. چه به نظر شما مهم باشد، چه نباشد.»
استيون رابرتز نيز بر اين باور است كه شنونده ي غيبت در واقع به شخصيت خودش توهين مي كند: «اگر اجازه بدهيد شخصي در حضور شما از شخص ديگري بد گويي بكند، در حقيقت، اجازه داده ايد كه او براي شما تصميم بگيرد. چرا كه به هرحال، وقتي حرف هاي او تمام شود، ذهنيت شما تا حدي نسبت به فرد غيبت شونده تغيير پيدا مي كند. اين يعني، شخص غيبت كننده در برقراري رابطه و تنظيم سطح رابطه تان با شخص غيبت شونده، به جاي شما تصميم گرفته است. اگر او اشتباه كرده باشد - كه شخصيتاً همين انتظار مي رود - شما هم به اشتباه مي افتيد.»
دكتر فرانك مك آندرومي مي گويد: «وقتي پشت سر شخصي بدگويي مي كنيم، در حقيقت، داريم آبرويش را مي بريم. از بين بردن آبروي افراد، آن هم در شرايطي كه خودشان حضور ندارند تا از آبرويشان دفاع كنند، درست مثل اين است كه آن ها را بكشيم. البته غيبت، تيشه به ريشه ي سه نفر مي زند. گوينده ي غيبت كه به غيبت شونده اجازه نمي دهد تا از خودش دفاع كند، در واقع، دست به ترور شخصيت خودش مي زند. شنونده ي غيبت هم كه خيلي راحت مي تواند بگويد: نه، من نمي خواهم چنين حرف هايي را بشنوم و... و نمي گويد. پس او هم ضعف شخصيت اش را آشكار مي كند. پس گوينده و شنونده ي غيبت، پيش از غيبت شونده مي ميرند.»
در حديثي از امام صادق عليه السلام درباره ي تعريف غيبت مي خوانيم:«غيبت، آن است كه درباره ي برادر مسلمان ات چيزي بگويي كه خداوند، آن را بر او مستور داشته است. اما فاسقي كه تظاهر به فسق كند، نه حرمتي دارد و نه غيبتي.» روايات متعدد به خوبي نشان مي دهد كه اگر شخصي گناه كند و مستور باشد، غيبت او جايز نيست و غيبت شخص متظاهر به فسق نيز فقط در خصوص آن عملي كه تظاهر به آن كند، جايز است، نه نسبت به تمام اعمالش. آموزه هاي ديني توصيه مي كنند كسي كه مي خواهد از غيبت توبه كند، بايد از هر دو جهت، تسويه حساب نمايد. اول، براي اداي حق الله، طبق قاعده ي عمومي ساير گناهان، توبه كند و دوم، براي اداي حق الناس، از غيبت شونده حلاليت بطلبد. اگر هم دسترسي به غيبت شونده برايش ميسر نباشد، بايد براي او و گناهانش استغفار كند.

تكنيك هايي براي دوري از غيبت
استيون رابرتز براي پرهيز از غيبت، پيشنهادهاي جالبي مي دهد كه البته به قول خودش، تمام اين پيشنهادها به يك پيش فرض احتياج دارند: بايد با خودمان رو راست باشيم.
1-صادقانه از خودمان بپرسيم چرا مي خواهيم چنين حرف هايي را بشنويم؟ واقعاً خوشمان مي آيد چنين حرف هايي را پشت سر خودمان بگويند؟ اگر خود شخص غيبت شونده از اين صحبت ها خبر دار بشود، چه احساسي پيدا خواهد كرد؟ آيا اين حرف ها آبروي شخص غيبت شونده را به خطر نمي اندازد؟ آيا او را در جمع دوست و فاميل، منزوي نمي كند؟پاسخ به اين سؤالات ،كمكتان مي كند تصميم درستي بگيريد.
2-سخت است، اما سعي كنيد وقتي در مقابل تان غيبت مي كنند، شنونده نباشيد. با يكي دوبار استقامت، بارهاي بعدي برايتان آسان تر مي شود. مي توانيد خيلي مؤدبانه به شخص غيبت كننده بگوييد: «ببخشيد. من نمي خواهم اين حرف ها را بشنوم. اين كار به نظرم درست نمي آيد.»
3-سعي كنيد ديگراني را كه در آن جمع يا در بين دوست و فاميل هستند و مثل شما فكر مي كنند، به صحبت و واكنش وادار كنيد. كاري كنيد كه پيدا كردن دو گوش شنوا، براي شخص غيبت كننده هر روز سخت تر و سخت تر شود.
4-اشتباه ترين كار، اين است كه وقتي مقابل تان غيبت مي كنند، كناري بنشينيد و بگوييد: من فقط يك گوشه نشسته بودم. اين، بي گناهي تان را ثابت نمي كند.برعكس، به اين معناست كه شما هم به همان اندازه مسؤول و مقصريد كه شخص غيبت كننده. اگر شما نگذاريد كه شخص غيبت كننده توجهي را كه مي خواهد، به دست بياورد، ممكن است او از ادامه ي حرف هايش منصرف شود.
5-براي اين كه حرفتان به غيبت كننده بر نخورد، بهتر است از غيبت كننده هم در خواست كنيد كه به شما براي اجراي تصميم و محقق شدن قول و قرار شخصي تان مبني بر پرهيز از غيبت، كمك كند. سعي كنيد لحنتان طوري باشد كه به او برنخورد. بهتر است فقط در مورد خودتان صحبت كنيد و اصلاً در مقام نصيحت بر نياييد.
6-اگر در حضورتان غيبت شخص ديگري را كردند، مي توانيد زيركانه و به تدريج-والبته محترمانه-مسير بحث و موضوع صحبت را عوض كنيد.
7-به ريشه ها و علل غيبت فكر كنيد. روي آن ها تأمل كنيد. شما به كدام يك از آن دلايل، داريد غيبت مي كنيد؟ به كدام يك از آن دلايل داريد به غيبت گوش مي دهيد؟ هر وقت خواستيد شروع به غيبت كنيد، درباره ي دليل ريشه اي اش با خودتان صادقانه فكر كنيد.
8-روان شناسان، سرسختانه اعتقاد دارند كه بسياري از غيبت ها به دليل ضعف شخصيتي در غيبت كننده و غيبت شونده اتفاق مي افتد و ادامه مي يابد. آيا شما واقعاً با چنين مشكلاتي در شخصيت تان دست به گريبان ايد؟ از روان پزشكان و روان شناسان براي حل مشكل شخصيتي تان كمك بخواهيد.
9-وقتي مي بينيد داريد دوباره غيبت را از سر مي گيريد، بلافاصله توجه خودتان را به سمت چيزهاي مقدس و روحاني و كلام شخصيت هاي ارزشمند سوق بدهيد. سرشناسان اديان مختلف درباره ي غيبت ، حرف هاي تكان دهنده اي زده اند. بهتر است يكي دو تا از اين حرف ها را از حفظ كنيد و هميشه موقع غيبت، آن ها را به خاطر بياوريد. نام خدا را به زبان بياوريد و از او كمك بخواهيد.

منبع: مجله همشهري جوان شماره 43
نويسنده: محمد كياسالار
 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۰۴:۵۷ ] [ مشاوره مديريت ]


تاثير زبان در رستگاري انسان
 


در دين اسلام به سكوت توجه فراواني شده است و تمامي بزرگان دين سكوت پسنديده را بهترين عامل نجات دانسته اند. و اين سكوت را با تعابيري همچون صمت ، تفكر محاسبه . نفس و ... همراه داشته اند . اينك به بررسي روايي سكوت از ديدگاه پيامبر صلي الله عليه و آله و ائمه معصومين عليهم السلام مي پردازيم .
« پيامبر اكرم » ( صلي الله عليه و آله ) فرمودند :
« آنكس كه ساكت شد ، نجات پيدا كرد » . (1)
و نيز فرمودند :
« سكوت ، حكمت است و عمل كنندگان به آن بسيار اندكند . ». (2)
و نيز فرمودند :
«هر كس در نزد من به حفظ زبان و عورت خويش ، قول دهد ، من براي او بهشت را ضامن مي شوم .» (3)
و نيز فرمودند :
«آنكس كه خود را از شكم و عورت و زبان خويش در امان بدارد ، نجات يافته است .» (4)
و فرمودند:
«آيا چيزي جز محصول زبان ، مردم را به رو در آتش مي افكند ؟» (5)
و فرمودند :
« آنكس كه به خدا و روز قيامت ايمان دارد ، يا سخني نيكو و اندك بگويد و يا سكوت كند . » (6)
و فرمودند:
« زبان مؤمن در پشت قلب اوست و هرگاه خواست كه سخني بگويد ، با قلب خويش آنرا بررسي مي نمايد و سپس بر زبان خود جاري مي سازد . اما زبان منافق در جلوي قلب او قرار گرفته است و اگر تصميمي گرفت ، آن را بر زبان خويش جاري مي سازد و پيشتر آنرا با قلب خود نمي سنجد » (7)
و فرمودند :
« هر كس سخنش زياد شد ، لغزش وي نيز زياد مي گردد و هر كس كه لغزشش زياده گشت ، گناهانش افزون مي شود و آنكه گناهش افزون شد ، آتش بر او سزاواتر است . » (8)
و فرمودند :
« زبان خويش را از زياده گفتن بازدار ، زيرا كه آن صدقه ايست كه بر نفس خود تصدق مي نمائي . »
سپس فرمود :
« بنده حقيقت ايمان را نمي شناسد تا آنكه زبان خويش را نگهدارد . » (9)
« اميرالمؤمنين » ( عليه السلام ) بر مردي مي گذشتند كه به سخن بيهوده مشغول بود . حضرت ايستاده و فرمودند :
« اي مرد ، بدانكه تو مشغول املاء كردن نامه اي هستي كه بوسيله ي فرشتگان مأمور تو به جهت مقام ربوبي نوشته مي شود . پس آنچه را كه براي تو مهم است بگو و آنچه را كه اهميتي براي تو ندارد ترك كن .» (10)
و از « حضرت سجاد » ( عليه السلام ) است كه فرمود :
«هر بامداد زبان آدمي بر سر تمامي عضاء و جوارح وي آمده ، مي پرسد چگونه صبح نموديد ؟ مي گويند : به خوبي ، اما اگر تو ما را رها كني ، به خاطر خدا ما را به رنج ميفكن ؟ آنگاه با وي سخن گفته مي گويند : همانا پاداش و عذاب ما بخاطر اعمال تو است . » (11)
« امام باقر » ( عليه السلام ) فرمودند:
«شيعيان ما بي زبانها هستند.» (12)
«امام صادق: (عليه السلام) فرمودند:
«خواب، راحت جسم است و سخن گفتن، باعث آرامش روح است و سكوت، مايه ي آرامش عقل مي باشد.» (13)
آن حضرت به نقل از حكمتهاي «آل داود» فرمودند:
«بر عاقل فرض و واجب است كه به زمان خويش آگاه باشد و به شأن و ارزش خود روي آورد، و زبان خويشتن را نگاه دارد.» (14)
و فرمودند:
«لقمان به فرزند خويش گفت: اي فرزند، اگر تصور مي كني كه سخن گفتن نقره است، بدان كه سكوت، طلاست.» (15)
«امير المؤمنين» (عليه السلام) فرمودند:
«آدمي به زير زبان خويش پنهان است. پس كلام خود را بسنج و آن را بر عقل و دانش خود عرضه كن، اگر آن كلام، براي خدا و در راه خدا بود، آن را بگو و اگر غير از اين بود، سكوت از سخن گفتن بهتر است.» (16)
از «حضرت سجاد» (عليه السلام) سؤال شد كه: «سخن گفتن بهتر است يا سكوت كردن؟»
فرمودند:
«براي هر يك از آن دو (سخن و سكوت) آفاتي است كه اگر از آفات، در امان ماندند، سخن گفتن برتر از سكوت است.»
سؤال شد: اي فرزند رسول خدا، چگونه اينطور مي شود؟
 فرمودند:
«براي اينكه خداوند عز و جل، انبياء و اولياء را مأمور به سكوت كردن در ميان قوم ننموده است و آنها به سخن گفتن (تبليغ) مأمور بودند. و نيز كسي با سكوت كردن، شايسته ي بهشت و مقام دوستي حق نمي گردد. و نجات و حفظ از آتش و خشم خدا هم با سكوت ميسر نيست. همه ي اينها با كلام سخن گفتن انجام مي شود.»
سپس فرمودند:
«در اين سخن، نمي خواستم كه ماه را با خورشيد برابر كنم، زيرا كه تو، فضيلت سكوت را با سخن گفتن توصيف مي نمائي، ولي برتري كلام را با سكوت كردن نمي توان وصف كرد.» (17)
در زمينه تأثير سكوت در تعميق تفكر و استواري عقل، از رسول خدا صلي الله عليه و آله نقل شده كه فرمود: «اذا رايتم المؤمن صموتا فادنوا منه فانه يلقي الحكمه و المؤمن قليل الكلام كثير العمل و المنافق كثير الكلام قليل العمل؛ هنگامي كه مؤمن را خاموش ببينيد به او نزديك شويد كه دانش و حكمت به شما القا مي كند، و مؤمن كمتر سخن مي گويد و بسيار عمل مي كند، و منافق بسيار سخن مي گويد و كمتر عمل مي كند.» (18)
امام صادق عليه السلام فرمود: «دليل العاقل التفكر و دليل التفكر الصمت؛ نشانه عاقل فكر كردن و نشانه فكر كردن، سكوت نمودن است.» (19)
در حديث ديگري از امام امير المؤمنين عليه السلام آمده است: «اكثر صمتك يتوفر فكرك و يستنر قلبك و يسلم الناس من يدك؛ بسيار خاموشي برگزين تا فكرت زياد شود، و عقلت نوراني گردد، و مردم از دست (و زبان) تو سالم بمانند!» (20)
از اين روايات بخوبي استفاده مي شود كه رابطه دقيق ميان بارور شدن فكر و انديشه، با سكوت وجود دارد. دليل آن هم روشن است، زيرا قسمت مهمي از نيروهاي فكري انسان در فضول كلام و سخنان بيهوده از ميان مي رود؛ هنگامي كه انسان سكوت را پيشه مي كند، اين نيروها متمركز مي گردد، و فكر و انديشه را به كار مي اندازد، و ابواب حكمت را به روي انسان مي گشايد؛ به همين دليل، مردم سخن گفتن بسيار را دليل كم عقلي مي شمرند و افراد كم عقل سخنان بيهوده بسيار مي گويند.
از بعضي روايات استفاده مي شود كه يكي از مهمترين عبادت سكوت است؛ از جمله، در مواعظ پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله به ابوذر مي خوانيم: «اربع لايصيبهن الا مؤمن، الصمت و هو اول العباده ... چهار چيز است كه تنها نصيب مؤمن مي شود، نخست سكوت است كه سرآغاز عبادت مي باشد...» (21)
از بعضي از احاديث استفاده مي شود كه پر گويي مايه قساوت و سنگدلي است، در حديثي از امام صادق عليه السلام مي خوانيم: «كان المسيح عليه السلام يقول لا تكثر الكلام في غير ذكر الله فان الذين يكثرون الكلام في غير ذكر الله قاسيه قلوبهم و لكن لا يعلمون؛ حضرت مسيح عليه السلام مي فرمود؛ جز به ذكر خدا سخن زياد مي گوييد، زيرا كساني كه در غير ذكر خدا سخن بسيار مي گويند دلهايي پر قساوت دارند ولي نمي دانند!» (22)
در حديث ديگري از امام علي بن موسي الرضا عليهما السلام مي خوانيم: سكوت نه تنها از اسباب علم و دانش است، بلكه راهنما به سوي هر خير و نيكي است؛ فرمود: «ان الصمت باب من ابواب الحكمه، ان المصت يكسب المحبه انه دليل علي كل خير؛ سكوت دري از درهاي دانش است، سكوت محبت مي آورد، و دليل و راهنماي همه خيرات است.» (23)
سكوت سبب نجات از بسياري از گناهان مي شود و در نتيجه كليد ورود در بهشت است. چنان كه در حديثي از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله مي خوانيم: كه مردي نزد آن حضرت آمد (و طالب سعادت و نجات بود) پيغمبر صلي الله عليه و اله فرمود: آيا تو را به چيزي راهنمايي كنم كه خدا به وسيله آن تو را وارد بهشت مي سازد، عرض كرد آري اي رسول خدا! سپس دستور به انفاق و ياري مظلوم و كمك از طريق مشورت فرمود، و بعد دستور به سكوت داد و فرمود: «فاصمت لسانك الا من خير؛ سكوت اختيار كن جز از نيكيها» و در پايان افزود: «هر گاه يكي از اين صفات در تو باشد، تو را به سوي بهشت مي برد.» (24)
بي شك يكي از آثار مثبت سكوت، آراسته شدن به زيور و قار است. همان گونه كه در حديثي از امير المؤمنان علي عليه السلام مي خوانيم: «الصمت يكسيك الوقار، و يكفيك مئونه الاعتذار؛ سكوت لباس وقار بر تو مي پوشاند و مشكل عذر خواهي را از تو برمي دارد!» (25)
همين معني به شكل گوياتري در حديث ديگري از همان حضرت آمده است، فرمود: «ان كان في الكلام بلاغه ففي الصمت السلامه من العثار؛ اگر در سخن گفتن، بلاغت بوده باشد، در سكوت سلامت از لغزشهاست!» (26)
از اين حديث استفاده مي شود كه سكوت حتي بر سخنان بليغ گاهي برتري دارد!
امام حسن عليه السلام فرمود: «نعم العون الصمت في مواطن كثيره و ان كنت فصيحا؛ سكوت ياور خوبي است در بسياري از موارد، هر چند سخن گويي فصيح باشي!» (27)
بي شك «سكوت» و «سخن گفتن» هر كدام جائي و مقامي دارد و هر يك از آنها داراي جنبه هاي مثبت و جنبه هاي منفي است، بي شك جنبه هاي مثبت سخن گفتن فزونتر از جنبه هاي منفي آن است؛ ولي از آنجا كه جنبه هاي مثبت سخن گفتن هنگامي آشكار مي شود كه انسان در مراحل تهذيب نفس توفيق كافي يافته باشد؛ به همين دليل كساني را كه در آغاز راهند بيشتر توصيه به سكوت مي كنند، و بعد از كسب سلطه بر هواي نفس به اصطلاح مالك زبان شدن، مامور به سخن گفتن و هدايت مردم مي شوند.
اين نكته نيز شايان توجه است كه «صمت» و «سكوت» هر چند در منابع اصلي لغت تقريبا به يك معني تفسير شده است، ولي در كلمات بعضي از علماي اخلاق تفاوتي در ميان آن دو ديده مي شود؛ به اين معني كه، سكوت ترك كلام بطور مطلق است، ولي «صمت» به معني ترك سخن گفتن در اموري است كه هدف صحيحي را تعقيب نمي كند (ترك ما لا يعنيه) و آنچه براي سالكان الي الله و راهيان راه خدا و علاقه مندان به تهذيب نفس ضرورت دارد، بيشتر «صمت» است نه «سكوت».
در حديث معروفي كه در لابه لاي كلمات قصار مولا امير مؤمنان علي عليه السلام آمده اين حقيقت منعكس شده است؛ آنجا كه مي فرمايد: «تكلموا تعرفوا فان المرء مخبوء تحت لسانه؛ سخن بگوييد تا شناخته شويد، چرا كه شخصيت انسان در زير زبان او نهفته شده است.» (28)
در انسان ده خصلت است كه آنها را با زبان ظاهر مي كند:
شاهدي است كه از درون خبر مي دهد.
و داوري است كه حق و باطل را از هم جدا مي سازد.
و سخنگويي است كه به سؤالات پاسخ مي گويد.
و شفاعت كننده اي است كه سبب وصول به نيازها است.
و توصيف كننده اي است كه اشياء را معرفي مي كند.
و اميري است كه به نيكيها دعوت مي نمايد.
و واعظي است كه از قبيح بازمي دارد.
و تسلي دهنده اي است كه غمها با او فرومي نشيند.
و ستايشگري است كه زنگار كينه ها را از دلها پاك مي كند.
و هنرمندي است كه گوشها به سبب او لذت مي برند.» (29)
حديثي از امير مؤمنان علي عليه السلام مي خوانيم:
من كثر كلامه كثر خطؤه، و من كثر خطؤه قل حياؤه، و من قل حياؤه ورعه، و من قل ورعه مات قلبه، و من مات قلبه دخل النار؛ كسي كه سخن بسيار گويد خطا و لغزش او فراون مي شود؛ و كسي كه خطا و لغزشش فراوان گردد، حياء او كم مي شود؛ و كسي كه حيائش كم شود، پرهيزگاري اش كم مي شود؛ و كسي كه ورعش كم شود، قلبش مي ميرد؛ و كسي كه قلبش بميرد، داخل آتش دوزخ مي شود!» (30)
در حديث ديگري از همان امام بزرگوار مي خوانيم: «الكلام كالدواء قليله ينفع و كثيره قاتل؛ سخن مانند دارو است، اندكش مفيد و كثيرش قاتل است!» (31)
اگر انسان پيش از آن كه شروع به سخن گفتن كند در محتوا و انگيزه و نتيجه سخنان خود كمي بينديشد، بسياري از لغزشهاي زبان و گناهان، از او دور مي شود.
در حديث معروفي از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله آمده است: «ان لسان المؤمن وراء قلبه، فاذا اراد ان يتكلم بشيء تدبره بقلبه، ثم امضاه بلسانه، و ان لسان المنافق امام قلبه، فاذا هم بشيء امضاه بلسانه و لم يتدبره بقلبه زبان انسان با ايمان در پشت قلب او قرار دارد، هنگامي كه اراده سخن گفتن كند، نخست در آن مي انديشد، سپس با زبانش آن را امضا مي كند؛ ولي زبان منافق در جلو قلب اوست، هنگامي كه تصميم به گفتن چيزي بگيرد نخست آن را با زبانش امضا مي كند و در آن نمي انديشد!» (32)
همين مضمون با كمي تفاوت در خطبه 176 نهج البلاغه در كلام امير مؤمنان علي عليه السلام آمده است.
و در تعبير ديگري از امام حسن عسكري عليه السلام چنين مي خوانيم: قلب نادان در دهان اوست، و دهان دانا در دل او!» (33)
بديهي است مراد از قلب در اينجا همان عقل و فكر است، و بودن زبان در جلو قلب، يا در عقب آن، كنايه از تفكر و انديشه درباره محتواي سخن يا عدم آن است.
اين سخن را با حديثي از امير المؤمنان علي عليه السلام كه جامع همه مباحث بالا است و بر دل انسان نور و صفا مي پاشد پايان مي دهيم، فرمود: «ان احببت سلامه نفسك و ستر معايبك فاقلل كلامك و اكثر صمتك، يتوفر فكرك و يستنر قلبك؛ اگر دوست داري از سلامت نفس برخوردار شوي و عيوب و كاستيهايت پوشيده بماند، كمتر سخن بگوي و بيشتر خاموش باش تا فكرت قوي، و قلبت نوراني گردد!» (34)
اين بود خلاصه نقش زبان در تهذيب نفس و پاكي اخلاق و اصول كلي مربوط به حفظ زبان؛

 پي نوشتها:

1- محجه البيضاء، جلد 5، صفحه 192:
عن الرسول (صلي الله عليه و آله): «من صمت نجي.»
2- مدرك پيشين:
قال رسول الله (صلي الله عليه و آله): «الصمت حكم، و قليل فاعله.»
3- المحجه البيضاء، جلد 5، صفحه 192:
قال رسول الله(صلي الله عليه و آله): «من يتكفل لي بما بين لحييه و رجليه اتكفل له بالجنه.»
4- محجه البيضاء، جلد 5، صفحه 192:
قال رسول الله (صلي الله عليه و آله): «من وقي شر قبقبه و دبدبه و لقلقه فقدوفي.»
5- محجه البيضاء، جلد 5، صفحه 193:
قال رسول الله (صلي الله عليه و آله): «و هل يكب الناس علي مناخرهم الا حصائد السنتهم؟»
6- محجه البيضاء، جلد 5، صفحه 194:
قال رسول الله (صلي الله عليه و آله): «من كان يؤمن بالله و اليوم الآخر فليقل خيرا او ليصمت.»
7- محجه البيضاء، جلد 5، صفحه 195:
قال النبي (صلي الله عليه و آله): «ان لسان المؤمن وراء قلبه، فاذا اراد ان يتكلم بشيء تدبره بقلبه ثم امضاه بليسانه، و ان لسان المنافق امام قلبه فاذاهم بشيء امضاه بلسانه و لم يتدبره بقلبه.»
8- محجه البيضاء، جلد 5، صفحه 196:
قال النبي (صلي الله عليه و آله): «من كثر كلامه كثر سقطه، و من كثر سقطه كثرت ذنوبه، و من كثرت ذنوبه كانت النار اولي به.»
9- بحار الانوار، جلد 71، صفحه 298:
قال النبي (صلي الله عليه و آله): «امسك لسانك فانها صدقه تصدق بها علي نفسك.» ثم قال: «و لا يعرف عبد حقيقه الايمان حتي يخزن من لسانه.»
10- بحار الانوار، جلد 71، صفحه 276:
مر أمير المؤمنين (عليه السلام) علي بن ابيطالب برجل يتكلم بفضول الكلام، فوقف عليه ثم قال: «يا هذا انك تملي علي حافضك كتابا الي ربك فتكلم بما يعنيك ودع ما لا يعنيك.»
11- بحار الانوار، جلد 71، صفحه 302:
قال علي بن الحسين (عليه السلام): «ان لسان ابن ادم يشرف علي جميع جوارحه كل صباح فيقول: كيف اصبحتم؟ فيقولون: بخير ان تركتنا، و يقولون: الله الله فينا و يناشدونه و يقولون: انما تشاب و تعاقب بك.»
12- بحار الانوار، جلد 71، صفحه 295:
عن ابي جعفر (عليه السلام): «ان شيعتنا الخرس.»
13- بحار الانوار، جلد 71، صفحه 276:
عن الصادق (عليه السلام): «النوم راحه للجسد، و النطق راحه للروح، و السكوت راحه للعقل.»
14- بحار الانوار، جلد 71، صفحه 307 - كافي، جلد 2، صفحه 116:
عن أبي عبدالله (عليه السلام) قال: «في حكم ال داود: علي العاقل ان يكون عارفا بزمانه مقبلا علي سأله، حافظا للسانه.»
15- بحار الانوار، جلد 71، صفحه 297:
عن ابي عبدالله (عليه السلام) قال: قال لقمان لابنه: «يا بني ان كنت زعمت ان الكلام من فضه، فان السكوت من ذهب.»
16- بحار الانوار، جلد 71، صفحه 285.
قال اميرالمؤمنين (عليه السلام): «المرء مخبوء تحت لسانه، فزن كلامك و اعرضه علي العقل و المعرفه، فان كان لله و في الله فتكلم به و ان كان غير ذالك فالسكوت خير منه.»
17- بحار الانوار، جلد 71، صفحه 274:
سئل السجاد (عليه السلام) عن الكلام و السكوت ايهما افضل؟ فقال (عليه السلام): «لكل واجد منهما افات فاذا سلما من الافات فالكلام افضل من السكوت؛ قيل: كيف ذالك يا ابن رسول الله؟ قال: لإن الله عزوجل ما بعث الأنبياء و الأوصياء بالسكوت، انما بعثهم بالكلام، و لا استحقت الجنه بالسكوت، و لا استوجبت ولايه الله بالسكوت، و لا توقيت النار بالسكوت، انما ذلك كله بالكلام ما كنت لاعدل ..............»
18- بحار الانوار، جلد 75، صفحه 312.
 19- همان مدرك، صفحه 300.
 20- ميزان الحكمه، جلد 2، صفحه 1667، شماره 10825.
 21- ميزان الحكمه، ماده صمت، حديث 10805.
 22- اصول كافي، جلد 2، صفحه 114، (باب الصمت و حفظ اللسان، حديث 11).
 23- و 24- اصول كافي، جلد 2، صفحه 113.
 25- غرر الحكم، شماره 1827.
 26- غرر الحكم، شماره 3714.
 27- ميزان الحكمه، ماده صمت، حديث 10826.
 28- نهج البلاغه، كلمات قصار، كلمه 392.
 29- كافي، جلد 8 ، صفحه 20، حديث 4.
 30- نهج البلاغه، كلمات قصار، كلمه 349.
 31- غرر الحكم، شماره 2182.
 32- المحجه البيضاء، جلد 5، صفحه 195.
 33- بحار الانوار، جلد 75، صفحه 374.
 34- تصنيف غرر الحكم، صفحه 216، شماره 4252.

منبع :

http://noorportal.net/951/1340/1362/32984.aspx
 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۰۴:۵۶ ] [ مشاوره مديريت ]

 

حفظ زبان
 
در برشمارى سربازان عقل به «صمت» كه همان سكوت است برمى‏خوانيم و سرباز جهل، «هذر» است. پيداست آنچه مى‏تواند سرباز عقل به شمار رود سكوت مطلق نيست چرا كه سخن گفتن بجا برتر از سكوت است و «به كلام، نشر معارف و حقايق دينيه و بسط معالم و آداب شريعت شود و خداى تعالى متّصف به تكلم است، و از اوصاف جميله او «متكلم» است.» «هذر» همان «هذيان» گفتن و بيهوده‏بافى است و سكوتى نيكوست كه آدمى را از «هذر» و «هذيان» نگه دارد. و پيداست چنان كه پير سالك ما نوشته است «اين سكوت و حفظ زبان از لغو و باطل، از فضايل و كمالات انسانى است، بلكه اختيار زبان را داشتن و اين مار سركش را در تحت اختيار درآوردن از بزرگ‏ترين هنرمندى‏ها است كه كمتر كسى مى‏تواند به آن موفق شود و اگر كسى داراى چنين قدرتى شد، از آفات و خطرات بسيارى محفوظ ماند؛ زيرا كه زبان داراى آفات و خطرات بسيارى است.»
پس كلام با آن كه از كمالات وجود آدمى است و منشأ كمالات بسيارى مى‏باشد تا جايى كه در قرآن كريم آموزش بيان (تعليم بيان) مقدم بر ديگر نعمت‏ها آمده است اما چون به راحتى نمى‏توان از سلامت از آفت‏هاى زبان اطمينان يافت، سكوت بر آن رجحان دارد.
«و اهل رياضت سكوت را بر خود حتم مى‏داشتند؛ چنان چه خلوت را نيز اهميت مى‏دادند براى همين نكته. با آنكه در معاشرات با اهل معرفت و دانشمندان و اهل حال و رياضت، فوائد بى شمار و عوائد بسيار است و در اعتزال، حرمان از معارف و علوم، بسيار است، و خدمت به خلق ـ كه از افضل طاعات و قربات است ـ نوعا با معاشرات و آميزش دست دهد؛ لكن چون آفات معاشرت بسيار است و انسان نمى‏تواند نوعا خود را از آن حفظ كند، مشايخ اهل رياضت، اعتزال را ترجيح دهند بر عشرت.»
اين رهنمودى است كه اساتيد جهاد نفس بر آن تأكيد جسته‏اند اما امام عارف ما پس از نقل اين رهنمود، خود بر آن تأكيد مى‏ورزد و سالكان كوى دوست را به آن فرا مى‏خواند مرحله‏بندى رياضت و سلوك در اين خصوص است. آغاز و ميانه و انجام، حكم يكسان ندارد. در وقت خودسازى حكمى دارد و در وقت هدايت خلق كه پس از بار يافتن به آرامش نفس و ايمن شدن از وسوسه‏هاى شيطانى نوبت آن مى‏رسد حكمى ديگر دارد؛ هم در باب معاشرت و همنشينى و آميزش با ديگران و هم در صمت و سكوت. مهم آن است كه سالك بداند كجاست و كدام كار حدّ اوست:
«حق آن است كه انسان در اوائل امر كه اشتغال به تعلم و استفاده دارد، بايد معاشرت با دانشمندان و فضلا كند، ولى با شرايط عشرت و مطالعه در احوال و اخلاق معاشرين. و در بدايات سير و سلوك و اواسط و اوائل نهايات نيز از خدمت مشايخ و بزرگان اهل حال بايد استفادت كند، پس ناچار به عشرت است.
و چون به نهايات رسيد، بايد مدتى به حال خود پردازد، و اشتغال به حق و ذكر حق پيدا كند. اگر در اين اوقات، «خلوت با حق» با «عشرت» جمع نشود، بايد اعتزال كند تا كمال لايق از ملكوت اعلا بر او افاضه شود. و چون حال طمأنينه و استقرار و استقامت در خود ديد، و از حالات نفسانيه و وساوس ابليسيه مطمئن شد، براى ارشاد خلق و تعليم و تربيت بندگان خدا و خدمت به نوع، به آميزش و خلطه پردازد، و خود را مهيا و آماده كند كه تا مى‏تواند از خدمت به بندگان خدا باز ننشيند.»
در اين باب معاشرت و همنشينى با مردمان؛ در باب سكوت نيز دستور چنين است:
«و همين طور اين دستور كلى است براى صحت و سكوت و تكلم و ارشاد، كه در اوايل امر كه خود متعلم است، بايد به بحث و درس و تعلّم اشتغال پيدا كند، و فقط از كلمات و اقوال لغو و باطل خوددارى كند، و چون كامل شد، به تفكر و تدبر اشتغال پيدا كند و زبان از كلام به غير ذكر خدا و آنچه مربوط به اوست بربندد تا افاضات ملكوتى بر قلب او سرشار شود. و چون وجود او حقانى شد، و از گفتار و اقوال خود مطمئن شد، به سخن آيد و به تربيت و تعليم و دستگيرى مردمان برخيزد و لحظه‏اى از خدمت آنان ننشيند تا خداى تعالى از او راضى شود و در شمار بندگان مربى، او را قرار دهد و خلعت معلمى و مرشدى را به قامت او راست كند و اگر نقصى در اين ميان داشته باشد، به واسطه اين خدمت، خداوند تعالى جبران كند.»
پس دعوت به گوشه‏گيرى و اعتزال دعوتى مطلق و براى هميشه و همه حالات نيست؛ براى توشه برگرفتن است، براى دستيابى به كمالاتى است كه در جمع نگاهبان او در ميان خلق است. نگهبانى از زبانى كه گشايش آن به سخنان ناروا بسى به حال سالك مضر است. چنان‏كه آن امام سالك مى‏نويسد:
«اما در خصوص سخنان لغو بيهوده و كلمات زشت ناشايسته نيز بايد دانست كه آنها بسيار مضر به حال روح است و نفس را از صفا و صلاح و سلامت و وقار و طمأنينه و سكونت ساقط مى‏كند و جلافت و كدورت و قساوت و غفلت و ادبار مى‏آورد و ذكر خدا را از نظر بيندازد و حلاوت عبادت و ذكر اللّه‏ را از ذائقه روح ببرد، و ايمان را ضعيف و ناچيز كند و دل را بميراند و لغزش و خطا از آن زياد شود و پشيمانى بسيار بار آورد، و كدورت بين دوستان و دشمنى بين مردم ايجاد كند و مردم را به انسان بدبين كند و او را از نظر آنان بيندازد و اطمينان و وثوق از او ساقط شود، و او را در نظر مردم بى‏مقدار و بى‏وزن كند. و اينها در صورتى است كه بر كلام او مترتب نشود معصيت‏هاى گوناگون لسانى. و خيلى كم اتفاق افتد كه انسان كه به لغو و باطل اشتغال پيدا كرد و زبان را در تحت ميزان صحيح در نياورد، از معاصى و گناهان محفوظ ماند و به همان لغو و بيهوده تا آخر به سر برد. از اين جهت در باره سكوت و صمت سفارش بسيار شده است.»
مى‏دانيم كه در قرآن مجيد و رهنمودهاى اولياى دين ـ صلوات اللّه‏ عليهم - بسى فراوان به امر زبان و آفت‏هاى بسيار آن پرداخته شده و از آن پرهيز داده شده است. حضرت امام نيز پاره‏اى را بازگو كرده است، از جمله در وصاياى پيامبر اكرم(ص) به جناب ابوذر:
«پيغمبر خدا ـ صلى‏اللّه‏ عليه و آله ـ در جمله وصيت‏هاى به او فرمود:
«اى ابوذر! گفتار خوب بهتر است از سكوت، و سكوت بهتر است از گفتار شرّ. اى اباذر! واگذار كلام زيادى را؛ و بس است تو را از سخن، آنچه تو را به حاجتت برساند. اى اباذر! كفايت مى‏كند در دروغگويى مرد، اينكه هر چه شنيد نقل كند. اى اباذر! همانا هيچ چيز بيشتر از زبان، استحقاق زندان طولانى ندارد. اى اباذر! خداوند نزد زبان هر گوينده است، پس از خدا بايد بترسد انسان، و بايد بداند چه مى‏گويد.»

 «شرح حديث جنود عقل و جهل 392ـ 385»
 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۰۴:۵۵ ] [ مشاوره مديريت ]
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۲۸ ][ ۲۹ ][ ۳۰ ][ ۳۱ ][ ۳۲ ][ ۳۳ ][ ۳۴ ][ ۳۵ ][ ۳۶ ][ ۳۷ ][ ۳۸ ][ ۳۹ ][ ۴۰ ][ ۴۱ ][ ۴۲ ][ ۴۳ ][ ۴۴ ][ ۴۵ ][ ۴۶ ][ ۴۷ ][ ۴۸ ][ ۴۹ ][ ۵۰ ][ ۵۱ ][ ۵۲ ][ ۵۳ ][ ۵۴ ][ ۵۵ ][ ۵۶ ][ ۵۷ ][ ۵۸ ][ ۵۹ ][ ۶۰ ][ ۶۱ ][ ۶۲ ][ ۶۳ ][ ۶۴ ][ ۶۵ ][ ۶۶ ][ ۶۷ ][ ۶۸ ][ ۶۹ ][ ۷۰ ][ ۷۱ ][ ۷۲ ][ ۷۳ ][ ۷۴ ][ ۷۵ ][ ۷۶ ][ ۷۷ ][ ۷۸ ][ ۷۹ ][ ۸۰ ][ ۸۱ ][ ۸۲ ][ ۸۳ ][ ۸۴ ][ ۸۵ ][ ۸۶ ][ ۸۷ ][ ۸۸ ][ ۸۹ ][ ۹۰ ][ ۹۱ ][ ۹۲ ][ ۹۳ ][ ۹۴ ][ ۹۵ ][ ۹۶ ][ ۹۷ ][ ۹۸ ][ ۹۹ ][ ۱۰۰ ][ ۱۰۱ ][ ۱۰۲ ][ ۱۰۳ ][ ۱۰۴ ][ ۱۰۵ ][ ۱۰۶ ][ ۱۰۷ ][ ۱۰۸ ][ ۱۰۹ ][ ۱۱۰ ][ ۱۱۱ ][ ۱۱۲ ][ ۱۱۳ ][ ۱۱۴ ][ ۱۱۵ ][ ۱۱۶ ][ ۱۱۷ ][ ۱۱۸ ][ ۱۱۹ ][ ۱۲۰ ][ ۱۲۱ ][ ۱۲۲ ][ ۱۲۳ ][ ۱۲۴ ][ ۱۲۵ ][ ۱۲۶ ][ ۱۲۷ ][ ۱۲۸ ][ ۱۲۹ ][ ۱۳۰ ][ ۱۳۱ ][ ۱۳۲ ][ ۱۳۳ ][ ۱۳۴ ][ ۱۳۵ ][ ۱۳۶ ][ ۱۳۷ ][ ۱۳۸ ][ ۱۳۹ ][ ۱۴۰ ][ ۱۴۱ ][ ۱۴۲ ][ ۱۴۳ ][ ۱۴۴ ][ ۱۴۵ ][ ۱۴۶ ][ ۱۴۷ ][ ۱۴۸ ][ ۱۴۹ ][ ۱۵۰ ][ ۱۵۱ ][ ۱۵۲ ][ ۱۵۳ ][ ۱۵۴ ][ ۱۵۵ ][ ۱۵۶ ][ ۱۵۷ ][ ۱۵۸ ][ ۱۵۹ ][ ۱۶۰ ][ ۱۶۱ ][ ۱۶۲ ][ ۱۶۳ ][ ۱۶۴ ][ ۱۶۵ ][ ۱۶۶ ][ ۱۶۷ ][ ۱۶۸ ][ ۱۶۹ ][ ۱۷۰ ][ ۱۷۱ ][ ۱۷۲ ][ ۱۷۳ ][ ۱۷۴ ][ ۱۷۵ ][ ۱۷۶ ][ ۱۷۷ ][ ۱۷۸ ][ ۱۷۹ ][ ۱۸۰ ][ ۱۸۱ ][ ۱۸۲ ][ ۱۸۳ ][ ۱۸۴ ][ ۱۸۵ ][ ۱۸۶ ][ ۱۸۷ ][ ۱۸۸ ][ ۱۸۹ ][ ۱۹۰ ][ ۱۹۱ ][ ۱۹۲ ][ ۱۹۳ ][ ۱۹۴ ][ ۱۹۵ ][ ۱۹۶ ][ ۱۹۷ ][ ۱۹۸ ][ ۱۹۹ ][ ۲۰۰ ][ ۲۰۱ ][ ۲۰۲ ][ ۲۰۳ ][ ۲۰۴ ][ ۲۰۵ ][ ۲۰۶ ][ ۲۰۷ ][ ۲۰۸ ][ ۲۰۹ ][ ۲۱۰ ][ ۲۱۱ ][ ۲۱۲ ][ ۲۱۳ ][ ۲۱۴ ][ ۲۱۵ ][ ۲۱۶ ][ ۲۱۷ ][ ۲۱۸ ][ ۲۱۹ ][ ۲۲۰ ][ ۲۲۱ ][ ۲۲۲ ][ ۲۲۳ ][ ۲۲۴ ][ ۲۲۵ ][ ۲۲۶ ][ ۲۲۷ ][ ۲۲۸ ][ ۲۲۹ ][ ۲۳۰ ][ ۲۳۱ ][ ۲۳۲ ][ ۲۳۳ ][ ۲۳۴ ][ ۲۳۵ ][ ۲۳۶ ][ ۲۳۷ ][ ۲۳۸ ][ ۲۳۹ ][ ۲۴۰ ][ ۲۴۱ ][ ۲۴۲ ][ ۲۴۳ ][ ۲۴۴ ][ ۲۴۵ ][ ۲۴۶ ][ ۲۴۷ ][ ۲۴۸ ][ ۲۴۹ ][ ۲۵۰ ][ ۲۵۱ ][ ۲۵۲ ][ ۲۵۳ ][ ۲۵۴ ][ ۲۵۵ ][ ۲۵۶ ][ ۲۵۷ ][ ۲۵۸ ][ ۲۵۹ ][ ۲۶۰ ][ ۲۶۱ ][ ۲۶۲ ][ ۲۶۳ ][ ۲۶۴ ][ ۲۶۵ ][ ۲۶۶ ][ ۲۶۷ ][ ۲۶۸ ][ ۲۶۹ ][ ۲۷۰ ][ ۲۷۱ ][ ۲۷۲ ][ ۲۷۳ ][ ۲۷۴ ][ ۲۷۵ ][ ۲۷۶ ][ ۲۷۷ ][ ۲۷۸ ][ ۲۷۹ ][ ۲۸۰ ][ ۲۸۱ ][ ۲۸۲ ][ ۲۸۳ ][ ۲۸۴ ][ ۲۸۵ ][ ۲۸۶ ][ ۲۸۷ ][ ۲۸۸ ][ ۲۸۹ ][ ۲۹۰ ][ ۲۹۱ ][ ۲۹۲ ][ ۲۹۳ ][ ۲۹۴ ][ ۲۹۵ ][ ۲۹۶ ][ ۲۹۷ ][ ۲۹۸ ][ ۲۹۹ ][ ۳۰۰ ][ ۳۰۱ ][ ۳۰۲ ][ ۳۰۳ ][ ۳۰۴ ][ ۳۰۵ ][ ۳۰۶ ][ ۳۰۷ ][ ۳۰۸ ][ ۳۰۹ ][ ۳۱۰ ][ ۳۱۱ ][ ۳۱۲ ][ ۳۱۳ ][ ۳۱۴ ][ ۳۱۵ ][ ۳۱۶ ][ ۳۱۷ ][ ۳۱۸ ][ ۳۱۹ ][ ۳۲۰ ][ ۳۲۱ ][ ۳۲۲ ][ ۳۲۳ ][ ۳۲۴ ][ ۳۲۵ ][ ۳۲۶ ][ ۳۲۷ ][ ۳۲۸ ][ ۳۲۹ ][ ۳۳۰ ][ ۳۳۱ ][ ۳۳۲ ][ ۳۳۳ ][ ۳۳۴ ][ ۳۳۵ ][ ۳۳۶ ][ ۳۳۷ ][ ۳۳۸ ][ ۳۳۹ ][ ۳۴۰ ][ ۳۴۱ ][ ۳۴۲ ][ ۳۴۳ ][ ۳۴۴ ][ ۳۴۵ ][ ۳۴۶ ][ ۳۴۷ ][ ۳۴۸ ][ ۳۴۹ ][ ۳۵۰ ][ ۳۵۱ ][ ۳۵۲ ][ ۳۵۳ ][ ۳۵۴ ][ ۳۵۵ ][ ۳۵۶ ][ ۳۵۷ ][ ۳۵۸ ][ ۳۵۹ ][ ۳۶۰ ][ ۳۶۱ ][ ۳۶۲ ][ ۳۶۳ ][ ۳۶۴ ][ ۳۶۵ ][ ۳۶۶ ][ ۳۶۷ ][ ۳۶۸ ][ ۳۶۹ ][ ۳۷۰ ][ ۳۷۱ ][ ۳۷۲ ][ ۳۷۳ ][ ۳۷۴ ][ ۳۷۵ ][ ۳۷۶ ][ ۳۷۷ ][ ۳۷۸ ][ ۳۷۹ ][ ۳۸۰ ][ ۳۸۱ ][ ۳۸۲ ][ ۳۸۳ ][ ۳۸۴ ][ ۳۸۵ ][ ۳۸۶ ][ ۳۸۷ ][ ۳۸۸ ][ ۳۸۹ ][ ۳۹۰ ][ ۳۹۱ ][ ۳۹۲ ][ ۳۹۳ ][ ۳۹۴ ][ ۳۹۵ ][ ۳۹۶ ][ ۳۹۷ ][ ۳۹۸ ][ ۳۹۹ ][ ۴۰۰ ][ ۴۰۱ ][ ۴۰۲ ][ ۴۰۳ ][ ۴۰۴ ][ ۴۰۵ ][ ۴۰۶ ][ ۴۰۷ ][ ۴۰۸ ][ ۴۰۹ ][ ۴۱۰ ][ ۴۱۱ ][ ۴۱۲ ][ ۴۱۳ ][ ۴۱۴ ][ ۴۱۵ ][ ۴۱۶ ][ ۴۱۷ ][ ۴۱۸ ][ ۴۱۹ ][ ۴۲۰ ][ ۴۲۱ ][ ۴۲۲ ][ ۴۲۳ ][ ۴۲۴ ][ ۴۲۵ ][ ۴۲۶ ][ ۴۲۷ ][ ۴۲۸ ][ ۴۲۹ ][ ۴۳۰ ][ ۴۳۱ ][ ۴۳۲ ][ ۴۳۳ ][ ۴۳۴ ][ ۴۳۵ ][ ۴۳۶ ][ ۴۳۷ ][ ۴۳۸ ][ ۴۳۹ ][ ۴۴۰ ][ ۴۴۱ ][ ۴۴۲ ][ ۴۴۳ ][ ۴۴۴ ][ ۴۴۵ ][ ۴۴۶ ][ ۴۴۷ ][ ۴۴۸ ][ ۴۴۹ ][ ۴۵۰ ][ ۴۵۱ ][ ۴۵۲ ][ ۴۵۳ ][ ۴۵۴ ][ ۴۵۵ ][ ۴۵۶ ][ ۴۵۷ ][ ۴۵۸ ][ ۴۵۹ ][ ۴۶۰ ][ ۴۶۱ ][ ۴۶۲ ][ ۴۶۳ ][ ۴۶۴ ][ ۴۶۵ ][ ۴۶۶ ][ ۴۶۷ ][ ۴۶۸ ][ ۴۶۹ ][ ۴۷۰ ][ ۴۷۱ ][ ۴۷۲ ][ ۴۷۳ ][ ۴۷۴ ][ ۴۷۵ ][ ۴۷۶ ][ ۴۷۷ ][ ۴۷۸ ][ ۴۷۹ ][ ۴۸۰ ][ ۴۸۱ ][ ۴۸۲ ][ ۴۸۳ ][ ۴۸۴ ][ ۴۸۵ ][ ۴۸۶ ][ ۴۸۷ ][ ۴۸۸ ][ ۴۸۹ ][ ۴۹۰ ][ ۴۹۱ ][ ۴۹۲ ][ ۴۹۳ ][ ۴۹۴ ][ ۴۹۵ ][ ۴۹۶ ][ ۴۹۷ ][ ۴۹۸ ][ ۴۹۹ ][ ۵۰۰ ][ ۵۰۱ ][ ۵۰۲ ][ ۵۰۳ ][ ۵۰۴ ][ ۵۰۵ ][ ۵۰۶ ][ ۵۰۷ ][ ۵۰۸ ][ ۵۰۹ ][ ۵۱۰ ][ ۵۱۱ ][ ۵۱۲ ][ ۵۱۳ ][ ۵۱۴ ][ ۵۱۵ ][ ۵۱۶ ][ ۵۱۷ ][ ۵۱۸ ][ ۵۱۹ ][ ۵۲۰ ][ ۵۲۱ ][ ۵۲۲ ][ ۵۲۳ ][ ۵۲۴ ][ ۵۲۵ ][ ۵۲۶ ][ ۵۲۷ ][ ۵۲۸ ][ ۵۲۹ ][ ۵۳۰ ][ ۵۳۱ ][ ۵۳۲ ][ ۵۳۳ ][ ۵۳۴ ][ ۵۳۵ ][ ۵۳۶ ][ ۵۳۷ ][ ۵۳۸ ][ ۵۳۹ ][ ۵۴۰ ][ ۵۴۱ ][ ۵۴۲ ][ ۵۴۳ ][ ۵۴۴ ][ ۵۴۵ ][ ۵۴۶ ][ ۵۴۷ ][ ۵۴۸ ][ ۵۴۹ ][ ۵۵۰ ][ ۵۵۱ ][ ۵۵۲ ][ ۵۵۳ ][ ۵۵۴ ][ ۵۵۵ ][ ۵۵۶ ][ ۵۵۷ ][ ۵۵۸ ][ ۵۵۹ ][ ۵۶۰ ][ ۵۶۱ ][ ۵۶۲ ][ ۵۶۳ ][ ۵۶۴ ][ ۵۶۵ ][ ۵۶۶ ][ ۵۶۷ ][ ۵۶۸ ][ ۵۶۹ ][ ۵۷۰ ][ ۵۷۱ ][ ۵۷۲ ][ ۵۷۳ ][ ۵۷۴ ][ ۵۷۵ ][ ۵۷۶ ][ ۵۷۷ ][ ۵۷۸ ][ ۵۷۹ ][ ۵۸۰ ][ ۵۸۱ ][ ۵۸۲ ][ ۵۸۳ ][ ۵۸۴ ][ ۵۸۵ ][ ۵۸۶ ][ ۵۸۷ ][ ۵۸۸ ][ ۵۸۹ ][ ۵۹۰ ][ ۵۹۱ ][ ۵۹۲ ][ ۵۹۳ ][ ۵۹۴ ][ ۵۹۵ ][ ۵۹۶ ][ ۵۹۷ ][ ۵۹۸ ][ ۵۹۹ ][ ۶۰۰ ][ ۶۰۱ ][ ۶۰۲ ][ ۶۰۳ ][ ۶۰۴ ][ ۶۰۵ ][ ۶۰۶ ][ ۶۰۷ ][ ۶۰۸ ][ ۶۰۹ ][ ۶۱۰ ][ ۶۱۱ ][ ۶۱۲ ][ ۶۱۳ ][ ۶۱۴ ][ ۶۱۵ ][ ۶۱۶ ][ ۶۱۷ ][ ۶۱۸ ][ ۶۱۹ ][ ۶۲۰ ][ ۶۲۱ ][ ۶۲۲ ][ ۶۲۳ ][ ۶۲۴ ][ ۶۲۵ ][ ۶۲۶ ][ ۶۲۷ ][ ۶۲۸ ][ ۶۲۹ ][ ۶۳۰ ][ ۶۳۱ ][ ۶۳۲ ][ ۶۳۳ ][ ۶۳۴ ][ ۶۳۵ ][ ۶۳۶ ][ ۶۳۷ ][ ۶۳۸ ][ ۶۳۹ ][ ۶۴۰ ][ ۶۴۱ ][ ۶۴۲ ][ ۶۴۳ ][ ۶۴۴ ][ ۶۴۵ ][ ۶۴۶ ][ ۶۴۷ ][ ۶۴۸ ][ ۶۴۹ ][ ۶۵۰ ][ ۶۵۱ ][ ۶۵۲ ][ ۶۵۳ ][ ۶۵۴ ][ ۶۵۵ ][ ۶۵۶ ][ ۶۵۷ ][ ۶۵۸ ][ ۶۵۹ ][ ۶۶۰ ][ ۶۶۱ ][ ۶۶۲ ][ ۶۶۳ ][ ۶۶۴ ][ ۶۶۵ ][ ۶۶۶ ][ ۶۶۷ ][ ۶۶۸ ][ ۶۶۹ ][ ۶۷۰ ][ ۶۷۱ ][ ۶۷۲ ][ ۶۷۳ ][ ۶۷۴ ][ ۶۷۵ ][ ۶۷۶ ][ ۶۷۷ ][ ۶۷۸ ][ ۶۷۹ ][ ۶۸۰ ][ ۶۸۱ ][ ۶۸۲ ][ ۶۸۳ ][ ۶۸۴ ][ ۶۸۵ ][ ۶۸۶ ][ ۶۸۷ ][ ۶۸۸ ][ ۶۸۹ ][ ۶۹۰ ][ ۶۹۱ ][ ۶۹۲ ][ ۶۹۳ ][ ۶۹۴ ][ ۶۹۵ ][ ۶۹۶ ][ ۶۹۷ ][ ۶۹۸ ][ ۶۹۹ ][ ۷۰۰ ][ ۷۰۱ ][ ۷۰۲ ][ ۷۰۳ ][ ۷۰۴ ][ ۷۰۵ ][ ۷۰۶ ][ ۷۰۷ ][ ۷۰۸ ][ ۷۰۹ ][ ۷۱۰ ][ ۷۱۱ ][ ۷۱۲ ][ ۷۱۳ ][ ۷۱۴ ][ ۷۱۵ ][ ۷۱۶ ][ ۷۱۷ ][ ۷۱۸ ][ ۷۱۹ ][ ۷۲۰ ][ ۷۲۱ ][ ۷۲۲ ][ ۷۲۳ ][ ۷۲۴ ][ ۷۲۵ ][ ۷۲۶ ][ ۷۲۷ ][ ۷۲۸ ][ ۷۲۹ ][ ۷۳۰ ][ ۷۳۱ ][ ۷۳۲ ][ ۷۳۳ ][ ۷۳۴ ][ ۷۳۵ ][ ۷۳۶ ][ ۷۳۷ ][ ۷۳۸ ][ ۷۳۹ ][ ۷۴۰ ][ ۷۴۱ ][ ۷۴۲ ][ ۷۴۳ ][ ۷۴۴ ][ ۷۴۵ ][ ۷۴۶ ][ ۷۴۷ ][ ۷۴۸ ][ ۷۴۹ ][ ۷۵۰ ][ ۷۵۱ ][ ۷۵۲ ][ ۷۵۳ ][ ۷۵۴ ][ ۷۵۵ ][ ۷۵۶ ][ ۷۵۷ ][ ۷۵۸ ][ ۷۵۹ ][ ۷۶۰ ][ ۷۶۱ ][ ۷۶۲ ][ ۷۶۳ ][ ۷۶۴ ][ ۷۶۵ ][ ۷۶۶ ][ ۷۶۷ ][ ۷۶۸ ][ ۷۶۹ ][ ۷۷۰ ][ ۷۷۱ ][ ۷۷۲ ][ ۷۷۳ ][ ۷۷۴ ][ ۷۷۵ ][ ۷۷۶ ][ ۷۷۷ ][ ۷۷۸ ][ ۷۷۹ ][ ۷۸۰ ][ ۷۸۱ ][ ۷۸۲ ][ ۷۸۳ ][ ۷۸۴ ][ ۷۸۵ ][ ۷۸۶ ][ ۷۸۷ ][ ۷۸۸ ][ ۷۸۹ ][ ۷۹۰ ][ ۷۹۱ ][ ۷۹۲ ][ ۷۹۳ ][ ۷۹۴ ][ ۷۹۵ ][ ۷۹۶ ][ ۷۹۷ ][ ۷۹۸ ][ ۷۹۹ ][ ۸۰۰ ][ ۸۰۱ ][ ۸۰۲ ][ ۸۰۳ ][ ۸۰۴ ][ ۸۰۵ ][ ۸۰۶ ][ ۸۰۷ ][ ۸۰۸ ][ ۸۰۹ ][ ۸۱۰ ][ ۸۱۱ ][ ۸۱۲ ][ ۸۱۳ ][ ۸۱۴ ][ ۸۱۵ ][ ۸۱۶ ][ ۸۱۷ ][ ۸۱۸ ][ ۸۱۹ ][ ۸۲۰ ][ ۸۲۱ ][ ۸۲۲ ][ ۸۲۳ ][ ۸۲۴ ][ ۸۲۵ ][ ۸۲۶ ][ ۸۲۷ ][ ۸۲۸ ][ ۸۲۹ ][ ۸۳۰ ][ ۸۳۱ ][ ۸۳۲ ][ ۸۳۳ ][ ۸۳۴ ][ ۸۳۵ ][ ۸۳۶ ][ ۸۳۷ ][ ۸۳۸ ][ ۸۳۹ ][ ۸۴۰ ][ ۸۴۱ ][ ۸۴۲ ][ ۸۴۳ ][ ۸۴۴ ][ ۸۴۵ ][ ۸۴۶ ][ ۸۴۷ ][ ۸۴۸ ][ ۸۴۹ ][ ۸۵۰ ][ ۸۵۱ ][ ۸۵۲ ][ ۸۵۳ ][ ۸۵۴ ][ ۸۵۵ ][ ۸۵۶ ][ ۸۵۷ ][ ۸۵۸ ][ ۸۵۹ ][ ۸۶۰ ][ ۸۶۱ ][ ۸۶۲ ][ ۸۶۳ ][ ۸۶۴ ][ ۸۶۵ ][ ۸۶۶ ][ ۸۶۷ ][ ۸۶۸ ][ ۸۶۹ ][ ۸۷۰ ][ ۸۷۱ ][ ۸۷۲ ][ ۸۷۳ ][ ۸۷۴ ][ ۸۷۵ ][ ۸۷۶ ][ ۸۷۷ ][ ۸۷۸ ][ ۸۷۹ ][ ۸۸۰ ][ ۸۸۱ ][ ۸۸۲ ][ ۸۸۳ ][ ۸۸۴ ][ ۸۸۵ ][ ۸۸۶ ][ ۸۸۷ ][ ۸۸۸ ][ ۸۸۹ ][ ۸۹۰ ][ ۸۹۱ ][ ۸۹۲ ][ ۸۹۳ ][ ۸۹۴ ][ ۸۹۵ ][ ۸۹۶ ][ ۸۹۷ ][ ۸۹۸ ][ ۸۹۹ ][ ۹۰۰ ][ ۹۰۱ ][ ۹۰۲ ][ ۹۰۳ ][ ۹۰۴ ][ ۹۰۵ ][ ۹۰۶ ][ ۹۰۷ ][ ۹۰۸ ][ ۹۰۹ ][ ۹۱۰ ][ ۹۱۱ ][ ۹۱۲ ][ ۹۱۳ ][ ۹۱۴ ][ ۹۱۵ ][ ۹۱۶ ][ ۹۱۷ ][ ۹۱۸ ][ ۹۱۹ ][ ۹۲۰ ][ ۹۲۱ ][ ۹۲۲ ][ ۹۲۳ ][ ۹۲۴ ][ ۹۲۵ ][ ۹۲۶ ][ ۹۲۷ ][ ۹۲۸ ][ ۹۲۹ ][ ۹۳۰ ][ ۹۳۱ ][ ۹۳۲ ][ ۹۳۳ ][ ۹۳۴ ][ ۹۳۵ ][ ۹۳۶ ][ ۹۳۷ ][ ۹۳۸ ][ ۹۳۹ ][ ۹۴۰ ][ ۹۴۱ ][ ۹۴۲ ][ ۹۴۳ ][ ۹۴۴ ][ ۹۴۵ ][ ۹۴۶ ][ ۹۴۷ ][ ۹۴۸ ][ ۹۴۹ ][ ۹۵۰ ][ ۹۵۱ ][ ۹۵۲ ][ ۹۵۳ ][ ۹۵۴ ][ ۹۵۵ ][ ۹۵۶ ][ ۹۵۷ ][ ۹۵۸ ][ ۹۵۹ ][ ۹۶۰ ][ ۹۶۱ ][ ۹۶۲ ][ ۹۶۳ ][ ۹۶۴ ][ ۹۶۵ ][ ۹۶۶ ][ ۹۶۷ ][ ۹۶۸ ][ ۹۶۹ ][ ۹۷۰ ][ ۹۷۱ ][ ۹۷۲ ][ ۹۷۳ ][ ۹۷۴ ][ ۹۷۵ ][ ۹۷۶ ][ ۹۷۷ ][ ۹۷۸ ][ ۹۷۹ ][ ۹۸۰ ][ ۹۸۱ ][ ۹۸۲ ][ ۹۸۳ ][ ۹۸۴ ][ ۹۸۵ ][ ۹۸۶ ][ ۹۸۷ ][ ۹۸۸ ][ ۹۸۹ ][ ۹۹۰ ][ ۹۹۱ ][ ۹۹۲ ][ ۹۹۳ ][ ۹۹۴ ][ ۹۹۵ ][ ۹۹۶ ][ ۹۹۷ ][ ۹۹۸ ][ ۹۹۹ ][ ۱۰۰۰ ][ ۱۰۰۱ ][ ۱۰۰۲ ][ ۱۰۰۳ ][ ۱۰۰۴ ][ ۱۰۰۵ ][ ۱۰۰۶ ][ ۱۰۰۷ ][ ۱۰۰۸ ][ ۱۰۰۹ ][ ۱۰۱۰ ][ ۱۰۱۱ ][ ۱۰۱۲ ][ ۱۰۱۳ ][ ۱۰۱۴ ][ ۱۰۱۵ ][ ۱۰۱۶ ][ ۱۰۱۷ ][ ۱۰۱۸ ][ ۱۰۱۹ ][ ۱۰۲۰ ][ ۱۰۲۱ ][ ۱۰۲۲ ][ ۱۰۲۳ ][ ۱۰۲۴ ][ ۱۰۲۵ ][ ۱۰۲۶ ][ ۱۰۲۷ ][ ۱۰۲۸ ][ ۱۰۲۹ ][ ۱۰۳۰ ][ ۱۰۳۱ ][ ۱۰۳۲ ][ ۱۰۳۳ ][ ۱۰۳۴ ][ ۱۰۳۵ ][ ۱۰۳۶ ][ ۱۰۳۷ ][ ۱۰۳۸ ][ ۱۰۳۹ ][ ۱۰۴۰ ][ ۱۰۴۱ ][ ۱۰۴۲ ][ ۱۰۴۳ ][ ۱۰۴۴ ][ ۱۰۴۵ ][ ۱۰۴۶ ][ ۱۰۴۷ ][ ۱۰۴۸ ][ ۱۰۴۹ ][ ۱۰۵۰ ][ ۱۰۵۱ ][ ۱۰۵۲ ][ ۱۰۵۳ ][ ۱۰۵۴ ][ ۱۰۵۵ ][ ۱۰۵۶ ][ ۱۰۵۷ ][ ۱۰۵۸ ][ ۱۰۵۹ ][ ۱۰۶۰ ][ ۱۰۶۱ ][ ۱۰۶۲ ][ ۱۰۶۳ ][ ۱۰۶۴ ][ ۱۰۶۵ ][ ۱۰۶۶ ][ ۱۰۶۷ ][ ۱۰۶۸ ][ ۱۰۶۹ ][ ۱۰۷۰ ][ ۱۰۷۱ ][ ۱۰۷۲ ][ ۱۰۷۳ ][ ۱۰۷۴ ][ ۱۰۷۵ ][ ۱۰۷۶ ][ ۱۰۷۷ ][ ۱۰۷۸ ][ ۱۰۷۹ ][ ۱۰۸۰ ][ ۱۰۸۱ ][ ۱۰۸۲ ][ ۱۰۸۳ ][ ۱۰۸۴ ][ ۱۰۸۵ ][ ۱۰۸۶ ][ ۱۰۸۷ ][ ۱۰۸۸ ][ ۱۰۸۹ ][ ۱۰۹۰ ][ ۱۰۹۱ ][ ۱۰۹۲ ][ ۱۰۹۳ ][ ۱۰۹۴ ][ ۱۰۹۵ ][ ۱۰۹۶ ][ ۱۰۹۷ ][ ۱۰۹۸ ]
درباره وبلاگ

تيم مشاوران مديريت ايران IranMCT ----------------- http://iranmct.com ---------------- Iran Management Consultants Team
پنل کاربری
نام کاربری :
پسورد :
لینک های تبادلی
فاقد لینک
تبادل لینک اتوماتیک
لینک :
خبرنامه
عضویت   لغو عضویت
امکانات وب
شمارنده
شرکت مشاوره مدیریتبازارسازی مدیریت بازاریابی. بازدید تحقیقات بازاریابیآموزش مدیریت MBAدلایل ترک تحقیقات بازاریابی تحقیقات مدیریت شرایط سخت بازارکارت امتیازی متوازنارزیابی عملکرد . نمونه مطالعات موردی.برند برندینگانواع برند معرفی 21 نوع متفاوت از برندبرندسازی branding marketing . برندسازی.تحقیقات بازاریابی انگیزه بخش http://marketingbranding.ir سبک مدیریت است مدیریت بازاربازاریابیتحقیقات بازاریابی ویژگی های .حرفه ای مشاوره اموزش مدیریت.شناسایی مشتریان .تحقیقات بازاریابی استفاده از تحقیقات بازار و بازاریابی http://marketingsales.irmarketing مدیریت برندینگ . Business Management ConsultantIran Business Management ConsultantManagement . بازاریابیانواع بازاریابی 127 نوع بازاریابیبازاریابی. بازاریابی MarketingMix آمیختهآمیزه بازاريابیمدیریت بازاریابی. اخبار مدیریت و تجارتمدیریت.مشاوره بازاریابی مدیریت آموزش تکنیک‌های فروشندگی حرفه‌ای فروشندگی. اخبار مدیریت و تجارتبازاریابی برندینگ. مدیریت مشاوره بازاریابیآموزش. بیزینس پلن طرح توجیهی طرح business plan. برنامه بازاریابی Marketing Planبازاریابی. مشاوره تبلیغات مشاور تبلیغات مشاور مدیریت management مشاوره مدیریت انواع بازاریابی بازاریابی. طرح توجیهیمدیریت.