مشاوره مديريت - آموزش مديريت - آموزش فروشندگي حرفه‌اي
 
نويسندگان
لینک دوستان
باسيدن» نداشته باشد، همواره در ذلت جهل، باقي مي‌ماند.
نحوة سؤال، در كيفيت جواب هم تأثير دارد؛ زيرا پاسخ، متناسب با پرسش و پرسش‌گر است.
انگيزة پرسيدن نيز بي‌اثر در دريافت پاسخ نيست و گاهي حكمت در آن است كه سؤالي را بي‌جواب بگذارند.
از اين رو، پيشوايان توصيه كرده‌اند كه براي «فهميدن» بپرسيد؛ نه براي آزمودن طرف و محك زدن ميزان علم او!
متواضعانه، دسته كليدي از سؤال‌هاي خوب برداريم و گنجينه علوم و معارف را بگشاييم و از «سؤال» نگريزيم.
حيف است كه دانش فرزانگان در نهان‌خانة سينه‌هايشان مكتوم بماند و تشنگان، محروم بمانند! اين كه از قديم گفته‌اند: «پرسيدن، عيب نيست؛ نداشتن عيب است»، يك كلام حكيمانه و ژرف است و دستاوردهاي خوبي دارد؛ به شرط آن كه پاي خود را روي غرور و نفسانيات خويش بگذاريم و مؤدبانه، از محضر دانا، دانايي بجوييم و از حضور عالم، علم بطلبيم.
بارى... ميان گفتن تا شنيدن، فاصله‌اي است كه بايد آن را با قدم «صبر» و «وقار»، پيمود و بر طغيان نفس بي‌مهار، غلبه يافت.
برخي «شهوت گفتار» دارند و بعضي هم «هنر گوش دادن».
آن كجا و اين كجا؟
 با تور سكوت و استماع، گوهر دانش صيد كنيم و با «خوب گوش دادن»، شكارچي حكمت‌هايي باشيم كه در دل و جان فرزانگان نهفته است.
باز هم تكرار اين كه... يكي گفتن و دو تا شنيدن!

پي‌نوشتها:

1. المحاسن، ج 1، ص 364.
 2. حرافى، تحف‌العقول، ص 51 (كلمات حضرت رسولصلي‌الله‌عليه‌وآله).
 
منبع :

http://noorportal.net/951/1340/1377/34178.aspx


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۰۴:۵۴ ] [ مشاوره مديريت ]

دروغ بيماري فرهنگي و اجتماعي
 
دروغگويي به عنوان يك نابهنجاري اجتماعي هرچند كه از سوي دين، گناه بزرگ دانسته شده است و دروغگويان به عنوان دشمنان خدا شناخته شده اند، با اين همه، دروغگويي به عنوان رفتار اجتماعي، بخشي از رفتارهاي روزمره و زندگي اجتماعي ما را تشكيل مي دهد. شگفت آن كه همه ما مي دانيم دروغ مي گوييم، همه مي دانيم، مردم دروغ مي گويند، همه مي دانند، ما دروغ مي گوييم و بالاخره همه مي دانند همه دروغ مي گويند.
مي گويند كه كورش كبير هزاران سال پيش از خداوند خواست كه ايران زمين را از دو مصيبت بزرگ ايمن بدارد، يكي خشكسالي بود و ديگري دروغ.
دروغگويي به عنوان يك رفتار ناسالم و نابه هنجار، از سوي همه انسان ها در طول تاريخ بشريت ناپسند شمرده مي شود (غافر، آيه 28) ولي در عمل اجتماعي، وفاق اجتماعي بر اين قرار گرفته است كه بي دروغ نمي توان زندگي را پيش برد. دروغ، رفتاري است كه در فرايند كلي رفتار انسان ها ثبت شده، جاافتاده و در شرايط مختلف، با اشخاص مختلف به كار برده مي شود. عمل دروغ را نه تنها در گفتار و نوشتار كه در رفتار و كردار و در فكر و نگاه و سكوت هم مي توان بازشناخت. آنچه درپي مي آيد بازخواني و تحليل اين رفتار زشت اجتماعي است كه با هم آن را ازنظر مي گذرانيم.

توصيف پديده دروغ
 علامه دهخدا در لغت نامه خود دروغ را «سخن ناراست، قول ناحق، خلاف حقيقت، مقابل راست، مقابل صدق» و درنهايت معادل «كذب» مي داند و از صاحب آنندراج مثال «گريه دروغ، اشك دروغ، آه دروغ، وعده دروغ، صبح دروغ» را مي آورد و واژه دروغ را با فعل «گفتن، بستن، پرداختن، زدن، آوردن، يافتن وبركسي فروكوفتن» مي آميزد.
دروغ يك پديده رواني- اجتماعي تازه نيست و با آن كه هيچ گاه از نظر زماني و مكاني داراي كم و كيف يكساني نبوده است، عمر آن شايد به بلنداي عمر زبان و چه بسا به درازاي تاريخ تفكر باشد، به طوري كه مي توان فرض كرد هميشه با انسان اجتماعي، همراه بوده است. (غافر، آيه 28)
در آيات قرآني بيان شده كه نخستين دروغ را ابليس به انسان گفت. ابليس كه خواهان خلافت الهي بر زمين بود، افزون بر اين كه حقيقت را به گونه اي ديگر توصيف كرد تا انگيزه اي براي خوردن آدم از درخت ممنوع شود، با سوگندهاي دروغين خويش، وي را به انجام اين عمل واداشت. خداوند در آيه 20سوره اعراف مي فرمايد: فوسوس لهما الشيطان ليبدي لهما ماو وري عنهما من سوآتهما و قال ما نهاكما ربكما عن هذه الشجره الا ان تكونا ملكين او تكونا من الخالدين؛ پس شيطان آن دو را وسوسه كرد، تا شرمگاهشان را كه از آنها پوشيده بود درنظرشان آشكار كند و گفت: پروردگارتان شما را از اين درخت منع كرد تا مبادا از فرشتگان يا جاودانگان شويد.
همين معنا را خداوند در آيه 120 سوره طه نيز يادآور مي شود كه چگونه ابليس براي رسيدن به مقاصد خويش از دروغ بهره برد و آدم و حوا را فريفت و در دام نقشه شيطاني خويش افكند.

رابطه دروغ با قدرت
 قرآن در تعليل گرايش مردم به اين پديده علل و عوامل چندي را معرفي مي كند. ازجمله عواملي كه قرآن براي دروغگويي بيان مي كند، مسئله ضعف و قدرت است. به اين معنا كه هرگاه رابطه ميان دوطرف، قدرت يكي و ضعف ديگري باشد، شخص ضعيف مي كوشد ضعف و سستي خويش را از راه دروغگويي بپوشاند.
هرچند كه در جامعه اسلامي و نظام ولايي، ميان ولي الامر و امت، رابطه دوسويه تولي وجود دارد و هريك نسبت به ديگري از نوعي ولايت برخوردار مي باشند؛ به گونه اي كه نمي توان مفهوم رابطه قدرت ميان امام و امت را در نظام سياسي اسلام يافت؛ زيرا نظام اسلامي براساس رابطه عزت و ولايت شكل گرفته است كه همواره دوسويه است؛ ولي در همين جامعه، شهرونداني زندگي مي كنند كه به سبب ترس از قدرت، ايمان ظاهري آورده و شرك و كفر خويش را نهان داشته اند. در اين زمان است كه برخي از شهروندان، از ترس آشكار شدن مخالفت هاي سياسي وفرهنگي با نظام ولايي، از ابزار دروغ بهره مي برند.
به سخن ديگر حتي اگر رابطه ميان امت و امام را در نظام اسلامي، براساس نظام تولي بدانيم كه شهروندان به سادگي و آساني سخن حق را مي گويند و مخالفت خويش را در شورا و مشاركت هاي سياسي اعلام مي كنند، ولي در همين جامعه ميان برخي از شهروندان با نظام نوعي اعمال قدرت ملاحظه مي شود كه هرچند از سوي دولت و امام اعمال نمي شود ولي از سوي شهرونداني خاص احساس مي شود. اين شهروندان خاص همان منافقان هستند كه اعمال قدرت را احساس مي كنند و مي كوشند تا به نوعي از آن رهايي يابند.
خداوند درآيه 41 سوره مجادله به اين علت توجه مي دهد و مي فرمايد: الم تر الي الذين تولوا قوماً غضب الله عليهم ما هم منكم ولا منهم ويحلفون علي الكذب و هم يعلمون؛ آيا نديده اي آن كسان را كه با مردمي كه خدا بر آنها خشم گرفته بود، دوستي ورزيدند؟ اينان نه از شمايند و نه از ايشان و خود مي دانند كه بر دروغ سوگند مي خوردند.
در اين آيه ريشه و خاستگاه دروغگويي شماري از شهروندان به نام منافقان تحليل مي شود. اين دسته از شهروندان بر اين باورند كه حقوق ايشان رعايت نمي شود و از اين رو، نمي توانند صادقانه رفتاري را درپيش گيرند كه ارتباط آشكار با دشمنان كشور و دولت اسلامي است. از اين رو، به شيوه نفاق و دروغ رو آورده و براي رهايي از فشار قدرت، به دروغ متوسل مي شوند.
حال در كشورهايي كه استبداد بر آنها حاكم است و همه شهروندان از بيان آشكار حق و درخواست حقوق خويش عاجز و ناتوان هستند و مفهوم دولت به معناي اعمال قدرت مطلق است، به سادگي مي توان دريافت كه چرا شهروندان به سوي دروغ كشيده مي شوند.
بنابراين دروغ و يا صورت هاي تابع آن مي تواند به عنوان عامل گمراه كننده شخصي برضد شخص ديگر وارد عمل شود و حربه اي در دست ظالم (كاسب، توانگر، شوهر نامطمئن، رئيس سختگير) و سلاحي در دست مظلوم (مشتري، مستمند، زن انتقامجو، كارمند، كارمند متقلب) باشد.
بديهي است كه در اين حركت رفت و آمدي، مظلوم با پيشه كردن روش هاي خدعه آميز دفاعي به نوبه خود به موجودي ظالم تبديل خواهد شد
(آل عمران، آيه 49 و انعام ، آيه 12 و 39) كه قرآن از آن به ظلم به نفس نيز ياد كرده و دروغ را از اين لحاظ مذموم و رفتاري ضداخلاقي و هنجاري و گناهي بزرگ شمرده است كه زيانش نخست به خود فرد بازمي گردد. (غافر، آيه 82)
ازنظر قرآن استمرار دروغگويي، آدمي را نه تنها از حالت تعادل بيرون مي برد و شخصيت اجتماعي وي را خدشه دار و اعتماد عمومي را نسبت به وي سلب مي كند، بلكه در بلندمدت موجب مي شود تا شخص به كفر گرايش يافته و از درك حقيقت (جاثيه آيات 7 و 8)، هدايت واقعي (زمر آيه 3)، رستگاري (يونس آيه 96) محروم گردد وگرفتار نفاق در دين شود (توبه آيه 77)
گرفتار شدن در نفاق ديني به معناي آن است كه شخص در يك فرآيند، ماهيت ايماني خويش را از دست مي دهد و نفاق، ماهيت و چهره واقعي وي مي شود. تكرار دروغ و استمرار آن، شخصيت وي را دگرگون مي سازد و توانايي جداسازي حق از باطل را ازدست مي دهد. بسيار ديده شده كه شخص دروغي را چنان تكرار كرده كه خودش آن را باور مي كند. چنين حالتي موجب مي شود كه نسبت به ايمان و احتمال واقعي و حقيقي بودن آن شك و ترديد پيدا كند و باطل را حق بپندارد.
در حوزه عمل سياسي، نفاق ايراني در طول تاريخ به سبب فشار جامعه استبدادي شكل گرفت و به صورت فرهنگ درآمد. يكي از جامعه شناسان در اين باره مي نويسند: «در جامعه سنتي ايران، دولت از جامعه جدا بوده ونه فقط در رأس بلكه در فوق آن قرار داشته؛ درنتيجه- در تحليل نهايي- دولت پايگاه و نقطه اتكاي محكم و مداومي در درون اجتماع نداشته و به همين دليل نيز از نظر طبقات مردم مشروعيت سياسي نداشته و منافع آنان را نمايندگي نمي كرده است. به اين ترتيب، همه حقوق اجتماعي مآلاً در انحصار دولت بود و «حقوقي» كه هر فرد، گروه و طبقه اجتماعي (و حتي كل جامعه) از آن برخوردار بود، اساساً برمبناي اجازه و اراده دولت قرار داشت، يعني در حيطه «امتيازي» بود كه دولت در هر لحظه مي توانسته آن را ملغي كند. يعني قدرت دولت به هيچ سنت، عرف، قرارداد يا قانون مداومي منوط و مشروط نبوده و اين درست معناي عادي واژه استبداد- يعني خودرأيي و خودسري- است» (همايون كاتوزيان، 1372، ص4).

اهداف و انگيزه هاي دروغگويان
 دروغگويان با اهداف و انگيزه هاي چندي، از اين ابزار بهره مي گيرند، برخي براي فريب ديگري از آن استفاده مي كنند كه در آيات 02 سوره اعراف و 120سوره طه بدان اشاره شده است.
برخي ديگر، براي رهايي از فشار قدرت و يا احساس فشار قدرت ظالمانه (گماني كه منافقان درباره دولت ولايي اسلام دارند) به سمت دروغگويي گرايش مي يابند و براين باورند كه مي توانند با دروغگويي، خود را از آسيب هاي احتماشود آگاه شود و بداند كه سود دروغگويي بسيار كم تر و ناپايدارتر است، مي توان اميد داشت كه از اين بيماري رهايي يابد.
توجه دادن به فوايد راستگويي و تقويت آن به شكل آموزش هاي علمي و عيني مي تواند جامعه را به سمت و سويي ببرد كه از دروغ بيزاري جويد.

معارف قرآن
 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۰۴:۵۳ ] [ مشاوره مديريت ]

مخاطب شناسي ، نياز پنجم فن بيان

فرايند پيام رساني و انديشه گستري ، بر سه پايه استوار است : پيام ، گيرنده ، ابزار (رسانه) . هر يك از
اين سه عضو ، در وجود و ماهيت دو عضو ديگر ، نقش تعيين كننده دارد ؛ اما نقش
اصلي و كانوني بر عهده مؤلفه دوم ، يعني گيرنده ( مخاطب ) است .


شناخت پيشينه فرهنگي ، اجتماعي و سياسي ، شناخت كمبودها و نيازها ، شناخت آداب و رسوم ملي و محلي ، آگاهي ازمجرد
يا متأهل بودن ، شناخت محيط و مكان زندگي ، شناخت وضعيت اقتصادي و طبقه اجتماعي ، شناخت جنسيت يعني مرد يا زن بودن ،
شناخت گروه سني مانند كودك ، نوجوان ، جوان ، ميانسال و كهنسال ، آشنائي با زبان مخاطبان ، شناخت گرايش ها ، نگرش ها ،
باورها ، وابستگي ها و دلبستگي ها ، شناخت ميزان توانائي فكري و روحي و اندازه دانش و بينش مخاطبان و بسيار شناخت هاي
ديگر و هم چنين شراط روحي ، نوع حساسيت ها و حضور يا عدم حضور عيني مخاطب ، تعيين مي كند كه پيام خودرا در چه سطح
و اندازه اي ، و با چه ابزاري به او انتقال دهيم .


به سخن ديگر ، نخست بايد دانست كه مخاطب كيست ، آنگاه در باره نوع پيام و ابزار كارامد انديشيد و تصميم گرفت . نا آگاهي
از دنياي دروني و پيراموني مخاطب ، سخنرانان را در انتخاب پيام و شيوه هاي پيام رساني به خطا مي اندازد . بنابراين گام نخست ،
شناخت مخاطب است ، يعني آگاهي از نيازها ، علايق ، گرايش ها و نگرش هاي فردي و اجتماعي او .


براي دسترسي به چنين شناخت دشواري ، از يك سو به روانشناسي رشد با رويكرد ديني نيازمنديم ، و از سوي ديگر ، به مطالعات
اجتماعي و پيمايشي ؛ زيرا كنش ها وواكنش هاي گروه هاي انساني ، در روياروئي با پيام ها و آموزه هاي نظري ، به تناسب نظام تعليم
و تربيت و زيستگاه ها و محيط هاي خانوادگي و اجتماعي در اقوام و جوامع مختلف ، متفاوت است .


پديده مخاطب شناسي ، اگر چه بيشتر صبغه جامعه شناختي و گاه روان شناسانه دارد ، اكنون از ضرورت هاي هرگونه فعاليت علمي ،
فرهنگي ، هنري و به ويژه تبليغي است . اهميت و جايگاه مخاطب پژوهي ، چنان است كه همه كارگاه هاي توليدي در همه عرصه هاي
علم و فرهنگ ، هزينه ها و كارافزايي آن را پذيرفته اند . از مراكز مهم نشر گرفته تا سينما گران حرفه اي ، مخاطب محوري و حتي
مخاطب سالاري را ضامن بقاي خود مي شناسند و بدون آن، دست به هيچ كاري نمي زنند .

 


شايد بتوان گفت كه تنها محيط و عرصه اي كه هنوز برنامه مخاطب شناسي را به جدّ دردستور كار خود نگنجانده
و بدان اهتمام در خوري نورزيده است ، حوزه سخنوري ديني است كه اثر گذارترين عرصه براي توليد پيام هائي
با سمت و سوي ديني را در اختياردارد . شگفت آن كه سخنوران ديني ، بيش از هر صنف و گروه و سازمان ديگري ،
نياز به مسئله شناسي و مخاطب پژوهي و نياز سنجي دارند ، زيرا دانش ها و فعاليت هاي ديني به شدت مخاطب
محورند و هر گز قادر به ادامه حيات در خلأ نيستند .


علوم پايه ، مانند فيزيك يا علوم مشابه ، ناظر به مخاطب نيستند و جز كشف و اختراع ، رسالت ديگري براي خود
تعريف نكرده اند ؛ اما دانش ها و معارف ديني ، گستره و شادابي خودرا وامدار مخاطبان اند . هم بدين رواست
كه متون و نصوص ديني ، سرشار از " حروف و ضماير خطاب اند " اعم از خطاب هاي خاص و عام . عباراتي همچون
" يا ايها الذين امنوا " و " يا ايها الناس " عموم مردم را هدف مي گيرند و آماج خطاباتي مانند " يا ايها النبي " ،
" يا موسي " ، افراد خاصي است .


بر سخنوران است كه به درستي بدانند براي كه سخن مي گويند ؟ و روي سخن آنان با چگونه موجودي است ؟
و براي تأثيرگذاري بيشتر ، چه راه هائي را پيش رو دارند ؟ . كم ترين زيان بي ميالاتي در مخاطب شناسي ، ناكامي
در نيل به اهداف است . اما گاه افزون برناكامي و نامرادي ، زيان هاي ديگري را نيز به بار مي آورد كه " نقض غرض "
ازآن جمله است . اگر آن گونه كه بايد سخن بگوئيم ، سخن نگوئيم ، درواقع مخاطب خودرا به گويندگان ديگر – كه
نمي دانيم چه خواهند گفت – حوالت داده ايم .


يافتن موضوعات ابتكاري و جستجوي قالب هاي نو و يافتن زبان هاي منعطف كه قادر به خلق مفاهيم زنده و غير تكراري
باشند ، اكنون ضرورتي گريزناپذيراست . گام نخست آن است كه بپذيريم فرم ها و اشكال ارائه پيام در چند دهه اخير
– به ويژه در محيط هاي عمومي – نيازمند بازنگري هاي عالمانه و نقدهاي بي رحمانه است . وقت آن رسيده است كه
به جد در باره اثرمندي فراورده هاي فرهنگي خود از مسير ايراد نطق و خطابه بينديشيم و توفيقات محدود و منطقه اي
را شاخص ارزيابي هاي كلان نكنيم

 


مقتضاي حال و صناعات خمس


مخاطب شناسي در علوم سنتي ما ، ريشه هاي تنومندي دارد . دور از واقع نيست اگر بگوئيم بخش عمده اي از مباحث
علم " معاني " به اين مهم مي پردازد ؛ آن چنان كه بزرگان و مولفان علوم بلاغي ، گفتن و نوشتن به مقتضاي حال را ،
نيمي از بلاغت دانسته اند :
" علم معاني ، فني است كه به واسطه آن احوال لفظ معلوم مي شود ، از جهت مطابقت با مقتضاي حال . و به عبارت اخري ،
علم معاني عبارت است از شناختن خواص تركيبات انواع كلام از اين جهت كه هر نوع تركيبي مناسب چه مقامي از مقامات
سخن است ، اعم از نظم و نثر و خطابه و سخنراني ... موضوع علم معاني لفظ است از نظر مطابقت با مقتضاي حال و مقام ...
و بالجمله : هر سخن جائي و هر نكته مقامي دارد "
( رجوع كنيد به كتاب معاني و بيان اثر مرحوم جلال الدين همائي ، موسسه نشرهما / 1370 / تهران / ص 87 و 88 و هم چنين
نگاه كنيد كتاب هائي را كه در علم معاني تاليف كرده اند ازجمله مختصرالمعاني ملا سعد تفتازاني و نگاه كنيد مبحث
كتاب شناسي فن بيان در همين تالار را )


دراين علم كهن و سنتي مي آموزيم كه سخن خودرا چگونه پذيرفتني و دلنشين تر كرده ، بر تاثيرآن بيفزائيم . اين فن شريف ،
مي آموزد كه در چه مواقعي به تاكيد سخن گوئيم و چرا گاهي بايد چنان بگوئيم كه شائبه جزم انديشي در كلام ما هويدا نگردد .


راز بسياري از تأكيدات قران ، به كمك قواعد وآموزه هاي اين علم گشوده مي شود و همگي مربوط و متناسب با وضع مخاطب است .
چنين است كه حضرت حافظ ، " معاني " يعني سخن گفتن به مقتضاي حال را مقدمه واجب براي هرگونه بياني مي شمارد :


عشق و شباب و رندي ، مجموعه مراد است
چون جمع شد " معاني " گوي " بيان " توان زد


علامه اقبال لاهوري ( 1937 – 1877 ميلادي ) متفكر بزرگ و نامدار اسلامي نيز سنجش نيكوي عصرحافظ را – كه از پايه هاي مخاطب شناسي
هوشيارانه است – بسي مهم شمرده است :


من فداي آن كه خودرا ديده است
عصرحاضررا نكو سنجيده است


روزگار خودرا نسنجيدن و مخاطب خويش را نشناختن ، قوي ترين حجت عقلي و شرعي و انساني ، براي نگفتن است . آن كه نسنجيده
و نشناخته سخن مي پراكند ، جارا برديگراني كه مردان اين ميدان اند ، تنگ مي كند . چنين كساني ، اگر چه نيات خيردارند و سخن حق
نيز مي گويند ، اما چون نمي دانند كه مقابل آنان چگونه انسان هائي نشسته است ، نه طاعت كه معصيت مي كنند :


خواجه پندارد كه طاعت مي كند
بي خبر ، از معصيت جان مي كند
(مثنوي معنوي ، تصحيح كلاله خاور " رمضاني " ، ص 67 ، س 13 )


مولوي اين گروه را كه رجما بالغيب سخن مي گويند و تير در تاريكي مي اندازند ، به نابيناياني تشبيه مي كند كه با عصاي خود ، چراغ هاي
حبابي را مي شكنند :


ما چو كورانه عصاها مي زنيم
لاجرم قنديل هارا بشكنيم
( مثنوي معنوي ، تصحيح نيكلسون ، دفتر دوم ، بيت 434 )

 


غير از علم معاني كه بخشي از مباحث مخاطب شناسي را بر عهده دارد ، از صناعات خمس در منطق نيز بايد ياد كرد
كه از چشم اندازي ديگر به همين مسئله مي نگرد . فنون پنجگانه منطق صوري از حيث مواد قياس عبارتند از : برهان ،
جدل ، خطابه ، سفسطه و شعر . آنچه متكلم را وادار به توسل به يكي از راه هاي بالا مي كند ، بيش از هر چيز احوال
مخاطب است . اين كه مخاطب ، درچه حال و هوائي است ، تكليف خطيب و متكلم را روشن مي كند ؛ مثلا منكران عنود
و مغرض را نمي توان ازراه برهان تسليم كرد ، و ساده دلان حقيقت جورا از راه خطابه و گاه از مسيرجدل ، آسان تر
مي توان به راه آورد ...
در واقع آنچه منطقيون يونان و در اقتفاي آنان فلاسفه مسلمان ، در ذيل صناعات خمس و مواد قياس گفته اند ، راه هاي
گفت و گو با خصم ( مخالف) است ، و تنوع راه ها و روش هائي كه پيش نهاده اند ، به دليل تنوع مخاطبان و طرف هاي
گفت و گو است .
( رجوع كنيد : محمد خوانساري ، منطق صوري ، ج2 )


مرحوم شهيد مطهري ، به خوبي ارتباط صناعات خمس را با انواع مخاطب نشان داده است :
" ... گاهي هدف ، اقناع ذهن مخاطب است ؛ براي اين كه به كاري وادارشود يا از كاري بازداشته شود . در اين صورت
كافي است كه از امور مظنون و غير قطعي دليل آورده شود ... گاهي هدف استدلال كننده صرفا اين است كه چهره
مطلوب را در آئينه خيال مخاطب ، زيبا يا زشت كند . دراين صورت با پوشاندن جامه هاي زيبا يا زشت خيالي به مطلوب ،
استدلال خودرا زينت مي دهد . و گاهي هدف ، صرفا اشتباه كاري و گمراه كردن مخاطب است . دراين صورت يك امر
غير يقيني را به جاي يقيني ، و يا امر غير مقبول ، و يا يك امر غير ظني را به جاي يك امر ظني به كار مي برد و اشتباه كاري
مي نمايد "
( آشنائي با علوم اسلامي ، مرتضي مطهري ، انتشارات صدرا ، 1366 ، ج 1 ، منطق – فلسفه )

 


مواد قياس در استدلال هاي منطقي ، بايد با نظر به حال مخاطب گزينش شود ؛ چنان كه قران گرامي نيز با گروه كافران
به همان زبان و روش سخن نمي گويد كه با اهل كتاب محاجّه مي كند . آنگاه كه روي سخن با منافقان دارد ، زباني درشتناك
و سرشار از تهديد وعلمي و ترويجي
در سخنراني ها ، نمونه هاي خاصي از مخاطبان را درنظرگيريم ، در ورطه خام انديشي هاي مزمن گرفتار آمده ايم .


بسياري از مؤلفان و گويندگان ، همسوترين مخاطبان را پيش ديد خود مي آورند ، و اين احتمال را از ياد مي برند كه شمار
كثيري از خوانندگان يا شنوندگان يا بينندگانشان ، چندان مايل به همدلي و همسوئي با آنان نيستند . نويسنده يا خطيب و ناطق
هوشمند ، هماره خودرا در مواجهه با كساني مي بيند كه بنا بر مخالفت و نپذيرفتن دارند . آنگاه كه خودرا رودرروي مخالف
يا موافق نا مطمئن ببينيم ، دقت بيشتري در نحوه بيان و نوع استدلال هاي خود مي كنيم .
( شهيد مرتضي مطهري در كتاب " پيرامون انقلاب اسلامي " ، درباره توجه به انديشه ها و گرايش هاي مخالفان ، بسيار عالمانه
و دلسوزانه سخن گفته است .)


به لحاظ روانشناسي سخن ، نهج البلاغه نمونه بسيار موفق و هوشمندانه گفت و گو با مردمي است كه موافق مي نمايند ، اما به واقع
همدل نيستند . اميرالمومنين عليه السلام در خطبه هاي شريفش بيش از نامه ها ، نظر به اينگونه مخاطبان دارد . بيان جذاب و استفاده
از بسياري مقبولات انساني همراه با استناد به قواعد شرعي و اجتماعي آن روز نومسلمانان ، سخن اورا براي هر مخالفي ، تبديل به
حجت هاي قاطع مي كرد . اما همو (ع) آنگاه كه قلم بر مي داشت و نامه مي نوشت ، اندكي درروش خود تغيير مي داد ؛ زيرا مخاطبان
نامه هاي آن مرد بزرگ تاريخ بشر ، بيشتر كساني بودند كه موضعي روشن و قاطع ( در موافقت يا مخالفت ) درباره او داشتند .
بدين رو در نامه ها ، بيش از خطبه ها ، فرمان مي دهد و حكم مي كند و به مسائل جزئي تر مي پردازد . وقتي مخاطب ، همدلي و
همسوئي بيشتري داشته باشد ، نياز كمتري به استدلال هاي دقيق و پي درپي است .


هوشمندي و اصول اوليه روانشناسي ، اقتضا مي كند مخاطب را نه موافق كامل و نه مخالف مغرض فرض كنيم . همه بار محتوائي پيام
و سمت و سوي آن را نبايد بر اساس توقعات و گرايش هاي مخاطب برگزيد ( مخاطب سالاري ) ؛ و نيز نبايد چنان بود كه گوئي براي
خود و چند تن از نزديكان و همدلان خود سخن مي گوئيم يا قلم مي زنيم ( مخاطب ناشناسي ) . مخاطب سالاران ، آن چنان سخن مي گويند
كه گوئي جز پسند و ارضاي تمنيات مخاطب ، دغدغه و رسالتي ديگر براي خود نمي شناسند .


در برابر آنان ، مخاطب گريزان قرار دارند كه كمترين توجه و عنايتي به روحيات و ميزان انعطاف گيرنده پيام ندارند . اينان ، مصداق
كساني هستند كه شاعر تمسخرشان كرده است : خودگوئي و خود خندي ! عجب مرد هنرمندي !


برخي نيز جز جلب شنونده ، به هيچ چيز ديگر دلمشغول نيستند . سخنراني هائي با موضوعات ومحتواهاي عامه پسند و سرشار از
جذابيت هاي بي محتوا ، دست پخت اين گروه سود جو است . در سال هاي اخير بازار سخن ، آكنده از سخنراني هائي شده است كه
جز سوء استفاده از رگ خواب شنوندگان ، نام ديگري نمي توان براي آن ها يافت ؛ مانند آنچه در باره خوشبختي و سلامت و خوابگزاري
و توفيقات شغلي از راه هاي ميانبر و غير علمي بيان مي شود .


آري ، ميزان مخاطب بيني ، در همه سخنراني ها نمي تواند به يك اندازه باشد . هرچه غلظت تبليغي وترويجي
سخنراني ها بالاتر باشد ، لازم است كه توجه بيشتري به مخاطب مبذول گردد .

 


2 . مخاطب ، معجوني است از عقل و قلب


سخنراني هاي ديني ، افزون بر جنبه توصيفي ، بالطبع ارزش گرائي نيز مي كنند ؛ بدين رو علاوه بر مغزها ، قلب هارا
نيز نشانه گرفته اند .
قلب ها ، قواعد خودرا دارند و بر خلاف مغزها چندان پيش بيني پذير و قابل يكسان سازي نيستند . آن ها كمتر تن به
بخشنامه هاي دستوري يا حتي منطقي مي دهند . هر مغزي را با چند استدلال مي توان تسليم كرد ؛ اما لشكر براهين را
به قلعه قلب ها راهي نيست . روح آدميان ، آماده گره خوردن (اعتقاد) با هر باوري است كه به نوعي با حقيقت آميخته است ؛
اگر چه به نظر استدلال پذير يا خرد آلود نيايد .


فرق است ميان معتقد شدن و متقاعد گشتن . اولي ، نصيب قلب است و دومي ، بهره عقل . به سخن ديگر ، مغز را بايد متقاعد
كرد و قلب را معتقد .
بنابراين ، بر سخنوران فرض است كه مخاطب خودرا معجوني از گرايش هاي قلبي و كنش هاي مغزي بدانند و يكي را فداي ديگري
نكنند . اقتضاي مغز ، غير از تقاضاي قلب است و هردو بخش هائي از وجود انسان را تسخير كرده اند . قلب ، كانون عواطف و
مركز گرايش هاي ناخود آگاه است ؛ اما مغز ، قرارگاه انديشه ها و كنش هاي خودآگاه .


پاره اي از خطابه ها و نوشته ها و برنامه هاي سمعي و بصري ، يكي از اين دورا مي بينند و ديگري را از ياد مي برند . گاه چنان
احساس گرائي مي كنند كه گوئي مخاطب آنان سراپا قلب است . گاه نيز چندان بر طبل استلال هاي ريز و درشت مي كوبد كه
گويا عقل محض را خطاب مي كنند ! سخنوراني توفيق مندند كه سخنان آنان سهم همه وجوه و شئون آدمي را مي پردازد .


گوشم شنيد قصه ايمان و مست شد
كو سهم چشم ؟ صورت ايمانم آرزوست
( ديوان شمس )


قران گرامي ، خبر مي دهد كه با " ذكرالله " قلب ها به لرزه در مي آيند و از خود واكنش نشان مي دهند : انما المومنون الذين
اذا ذكرالله وجلت قلوبهم و اذا تليت عليهم آياته زادتهم ايمانا و علي ربهم يتوكلون
(سوره انفال ، آيه 2 و نيز ر.ك : حج ، آيه 32 )
" مومنان همان كساني هستند كه چون ياد خدا به ميان آيد ، دل هايشان ترسان شود و چون آيات اورا برايشان بخوانند برايمانشان ،
بيفزايد و برپرورگارشان توكل كنند "


بنابراين هنگام فرود آيات و يادكرد خدا ، واكنش نخست را قلب ها از خود نشان مي دهند ؛ اما همين قران كه برقلب ها فرود
آمده است ، درآيات بسياري مخاطب خودرا عقل و مغز مي انگارد .


آري ، در سخنراني هاي علمي محض ، نمي توان عاطفه گرائي كرد و قلب مخاطب را در كانون خطابات قرار داد ، همچنان كه در
بيانات احساسي و شاعرانه ، نبايد ميدان را به براهين عقلي و استدلال هاي خشك سپرد . در عين حال نبايد از ياد برد كه درعين
خردورزي نيز مي توان از چاشني هاي قلب پسند استفاده كرد ؛ چنان كه در حين گفت و گو با قلب ها نيز نبايد از ياد برد كه
مغز و عقل مخاطب نيز حضور دارد و نظارت مي كند .

 


3 . روش مخاطب شناسان


غيرازتوجه به همه وجوه انسان (قلب ، مغز ...) و پرهيز از مخاطب سالاري ، روش ها و توجهات ديگري را نيز درآثار
كساني كه مخاطبان خودرا مي شناسند ، ديده مي شود . برخي از اين توجهات ظريف و مهم را درزير به اجمال نام مي بريم :


3 – 1 . پرهيختن از تكرار :


دوباره گوئي هاي غير ضرور ، از متانت و تآثير گذاري مي كاهد . تكرار و دوباره گوئي ، دست كم دو معنا دارد : سخنران يا
نويسنده ، گاهي حرف خودرا تكرار مي كند و گاهي حرف ديگران را .
سوگمندانه بايد پذيرفت كه مكررگوئي ، طبيعت ما شده است ؛ و چون خودرا موظف به گفتن و نوشتن مي دانيم ، دائما مي گوئيم
و مي نويسيم ، بدون اين كه بينديشيم متاع ما چقدر تازگي و بكارت دارد . حتي گاه در شيوه ارائه نيز نوآوري نداريم ؛ يعني هم در فرم
و قالب و هم محتوا ، مكررات را تكرار مي كنيم . از قديم گفته اند كه " نو" ، كهنه را دل آزار مي كند .


فسانه گشت و كهن شد حديث اسكندر
سخن ، نو آر كه نورا حلاوتي است دگر


نوآوري مي تواند در محتوا باشد ( نظريه پردازي ) و يا در فرم و قالب ؛ و يا درهردو . اما خالي بودن هردو از تازگي و نو آوري ،
معنائي جز تكرار و بيهودگي ندارد . اگر در معنا نوآوري نيست ، به حتم و به ضرورت ، بايد در " طرز " باشد :


گر متاع سخن امروز كساد است كليم
تازه كن " طرز" كه در چشم خريدار آيد
( ديوان كليم كاشاني ، انتشارات زرين ، 1362 ، ص 210 )


برخي قاعده " كوشش بيهوده به از خفتگي " را بهانه كرده ، هر مكرري را در تكراري ترين قالب ها ارائه مي كنند ؛ غافل از اين
كه گاهي خفتگي ، بسيار مفيد تر از كوشش هاي بيهوده است .


بزرگان و پيشينيان ما ، تكرار سخنان ديگران را از انواع قبايح مي دانستند و تا آن جا كه در توان و امكان داشتند ، مي كوشيدند يا
سخني نگويند و يا با هر گفته و نوشته ، كاروان علم و معرفت را گامي به جلو برند .


پرگوئي و پرنويسي ، نه فضيلت است و نه كسي را سزاوار تكريم مي كند ؛ بلكه موجب نشنيدن و نخواندن مي شود . هرچه را
كه بسيار بگوئيم و بنويسيم ، ديگر شنيده و خوانده نمي شود .
مخاطب شناسان فرهيخته ، نه تنها مي دانند كه چه بگويند ، نيز مي دانند كه چگونه و چقدر و چرا بگويند . ازآن مهم تر اين كه
مي دانند چه را نگويند . بدين رو است كه " سارتر" گفته است ادبيات ، هنر كنار گذاشتن است
( ر.ك : بابك احمدي ، سارتر كه مي نوشت ، نشرمركز )

 


3 – 2 . تفكيك خواننده از شنونده :


يكي از نكات مهم در مخاطب شناسي ، فرق گذاشتن بين شنونده و خواننده است . از آن جا كه بسياري از نويسندگان ،
اهل خطابه و سخنراني و تدريس نيز هستند ، گاه خواننده را مانند شنونده يا برعكس ، تلقي مي كنند .
در واقع تفاوت شنونده با خواننده است كه وظيفه خطيب را غير از تعهد نويسنده مي كند . يك مخاطب ، ازآن جهت كه
شنونده است ، توقعاتي دارد و همو اگر در مقام مطالعه باشد ، مطالبات ديگري دارد .


نويسنده نمي تواند از خطيب تقليد كند ؛ زيرا خواننده غير از شنونده است . خواننده بيشتر دوست دارد كه مجاب شود
و كمتر در پي آن است كه از طريق نوشته اي ، بر اقناع خود بيفزايد مگر آن كه نويسنده كار خطيب را كرده باشد و خواننده
در واقع شنونده اي باشد كه كلمات را اگرچه مي خواند ، ولي مي شنود .
خواننده ، فرصت بيشتري براي تمركز ووارسي جملات و تآمل در عبارات دارد . از اين رو نويسندگان مي توانند با خيال راحت از پي هم
آوردن جملات كاملا مترادف و هم مفهوم ، پرهيز كنند .


جمله ( كار پيامبرصلي الله عليه وآله حيرت آور و شگفت انگيز بود ) اگر نوشته هم شود ، بيشتر شنيداري است تا نوشتاري ؛ زيرا در او
دو كلمه كاملا هم معنا ، به هم عطف شده اند . شنونده به اين گونه عطف ها احتياج دارد ، چون دراين فرصت كه دو كلمه كاملا
مترادف كنار هم آمده اند ، مي تواند خودرا با گوينده هماهنگ كند ولي آيا براي خواننده يكي از آن دو ( حيرت آور و شگفت انگيز )
كافي نيست ؟ نويسنده اي كه مي نويسد : " كار پيامبر(ص) حيرت آور و بي نقص بود ) دو مفهوم را القا كرده است و خواننده اين
فرصت را دارد كه در باره هريك ، جداگانه بينديشد و يا اثر بپذيرد . زيرا سرعت پيشروي در نوشته ، به اراده خواننده است .
اما در خطابه ، اين شتاب را گوينده تعيين مي كند و او نيز از پي هم آوردن كلمات گزيري ندارد . پس اگر جائي چند كلمه كاملا
مترادف را كنارهم بنشانند ، در واقع به شنونده خود فرصت داده اند كه اندكي بياسايد و براي انديشيدن ، مجال كافي داشته باشد .
اين تفاوت در عطف جملات هم معنا نيز گفتني است . بدين ترتيب ، نويسنده اي كه از يك لفظ به لفظي با همان بار معنائي مي غلتد ،
خواننده را شنونده يافته و خودرا گوينده .


شنوندگان ، غير از گوينده و سخن هاي او ، از توجه به امور ديگر ناگزيرند : فضا ، افراد ، حاضران ، دروديوار ، حوادث
حين سخنراني و ... توجه و تمركز شنونده را بين خود تقسيم مي كنند . اما نويسنده بايد بنارا برآن بگذارد كه با مخاطبي
شش دانگ روبه رواست . به همين دليل ، در استفاده از كلمات و جملات بايد دقت ووسواس بيشتري داشته باشد .
بداند نوشته او در ترازوهاي دقيق تر و حساس تري سنجيده مي شود و هجوم نكته ها و خرده گيري ها به سوي او بيشتر است .


نويسندگان اين امتياز و امكان را دارند كه مخاطبان يكدست تري داشته باشند . كتاب يا مقاله آنان ، تنها دردستاني قرار مي گيرد
كه از پيش مي دانند درپي چه موضوعي و در چه سطحي هستند . اما مستمعان ، اين يكدستي را ندارند .


كساني هستند كه براي ثواب پاي منبري مي نشينند و كساني هم هستند كه جز ثواب به امور ديگري نيز مي انديشند . مستمعان ،
گوناگوني بيشتري دارند و اين وظيفه گوينده را دشوار مي كند . اما نويسنده با خيال آسوده ازپيش خوانندگان خودرا تعيين
كرده است و براي همانان مي نويسد . از اين رو ، غثّ و سميني كه در سخن پذيرفته است ، چندان در نوشته توجيه ندارد .


هم چنين شنونده نياز بيشتري به چاشني هاي رنگارنگ و با طعم هاي مختلف دارد . اين نياز در خواننده نيز وجوددارد اما نويسنده را
ملزم نمي كند كه آن قدر بر چاشني بيفزايد كه اصل سخن او ميان آن ها گم شود . بسياري از شنوندگان را همان چاشني ها به پاي
خطابه اي مي كشاند ، اما سطح توقع خواننده – ازآن جهت كه خواننده است – در فرازي است كه مواد اصلي را بيش از چاشني هاي
آن طالب است .


ازاين رو ، هنر سخنوري در بسياري از شاخه ها با هنر نويسندگي متفاوت مي شود . غدائي كه در مطبخ گفتار پرورده مي شود ،
بايد آكنده از ادويه و افزودني هاي مجاز باشد ، اما در نوشته علي القاعده به اين مقدار افزودن ها نياز نيست . نويسنده مي تواند
و بلكه وظيفه دارد گاه گاهي تغييري در ذائقه خواننده خود بدهد ولي اين تغييرذائقه ها نبايد آنقدر باشد كه خواننده را به شنونده
و نويسنده را به گوينده تبديل كند .


3 – 3 . سادگي و بي پيرايگي


قران مجيد درآيات بسياري بر " مبين " و " عربي " بودن خود تأكيد فرموده است ( ر. ك : سوره نحل ، آيه 103 و سوره يوسف ،
آيه 2 و سوره فصلت ، آيه 3 و ... ) مبين يعني آشكار كننده و عربي يعني روشن و روان . مي سزد كه پيروان اين كتاب الهي نيز
از هرگونه گنگي و ابهام در خطابات گفتاري يا نوشتاري خويش بپرهيزند . مفاهيم به اندازه اي كه در ذهن گوينده آن ها روشن
و بي گير و گره است ، براي شنونده آن ها نيز روشني و آشكارائي دارد .


آن چه را كه خواننده يا شنونده ، قادر به فهم آسان آن نيست ، به حتم براي نويسنده يا گوينده آن نيز گنگ و پيچيده بوده است .
سادگي در گفتار و نوشتار ، فضيلتي است كه هيچ آرايه ديگري ، قادر به جانشيني آن نيست .


3 – 4 . روز آمدي در زبان و نگاه :


سخنوران عرصه هاي علمي ، بايد به زباني سخن گويند كه نه ازآن بوي كهنگي و اندراس به مشام مخاطب برسد و نه بيش از
اندازه شيك و رسمي باشد . مناسب ترين زبان براي گفتارها و نوشتارهاي تعليمي ، زبان معيار است كه در متون مربوط به تفصيل
در باره آن نظريه پردازي شده است
( ر.ك : مجله حوزه و پژوهش ، > ، شماره 23 و 24 )


زبان معيار اعم از گفتاري و نوشتاري ، فاصله ميان فرستنده پيام را با گيرنده آن كم مي كند . هرگونه انحراف ازاين زبان ، كناره گيري
از مخاطبان عام است . زبان معيار ، زبان عمومي فرهيختگان و تحصيل كردگان و متون آموزشي در مراكز سراسري است و مهم ترين
ويژگي هاي آن عبارتند از : ساده گرائي ، اعتدال ، جمع گرائي ، ادبيات گريزي ، زبان محوري ، محتوا مداري و مخاطب بيني .
درباره هريك ازاين شاخصه ها بسيار سخن گفته اند و در جاي خود نوشته اند
( ر. ك : يحيي مدرسي ، درآمدي بر جامعه شناسي زبان ، تهران ، موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي ، 1368 )
اما آنچه بيش از همه بايد در نظر باشد ، رعايت استانداردهاي واژگاني و مهندسي جملات است . اين دو ، بيش از همه در معيار بودن
يا نبودن زبان ، تأثير دارد .


براي دستيابي به چنين استانداردهائي لازم است همه آنان كه دستي در آفرينش هاي قلمي و گفتاري دارند ، آثار معاصران و فرزانگان
عصر خودرا بخوانند . به ويژه با شعر نو و آفرينش هاي ادبي آشنائي داشته باشند . بيگانگي از اين گونه آثار ، زبان گويندگان و نويسندگان
را كهنه و بالطبع ، عاري از جذابيت مي كند .


درپايان ، داستاني را از مثنوي مولوي نقل مي كنيم تا آشكار شود كه مخاطب ناشناسي چگونه آفتي است و چرا بايد ازآن هراسيد .
مولوي در دفتر نخست مثنوي ، داستان مرد ناشنوائي را نقل مي كند كه به عيادت همسايه رنجور و بيمار خود رفته بود . او چون
خود مي دانست كه نمي شنود و نيز مي دانست كه بيماران قادر به سخن گفتن با صداي بلند نيستند ، نخست از عيادت همسايه
منصرف شد ؛ اما سپس ترفندي انديشيد و عزم خودرا به رفتن جزم كرد . در تخيل خود مكالمه اي را تصور كرد و با خود گفت :
وقتي حالش را مي پرسم ، به حتم او خواهد گفت بهترم . دراينجا من مي گويم الهي شكر . سپس خواهم پرسيد غذا چه مي خوري ؟
او خواهد گفت آش يا چيزي ماند آن . من در جوابش مي گويم نوش جان . در پايان مي پرسم كدامين طبيب بربالين تو مي آيد ؟
بي شك نام پزشك حاذقي را خواهد آورد و من بي درنگ مي گويم : قدمش نيكو است و بربالين هركس آمده است كارخودرا
نيكو انجام داده است .


مرد كر با اين جوابات قياسي ، راهي خانه همسايه شد و شروع به احوال پرسي كرد ؛ اما گويا پاسخ ها نه آن بودند كه او قياس
كرده بود .


گفت چوني ؟ گفت مُردم ، گفت شكر !
شد ازين رنجور ، پرآزار و نُِِكر
بعد ازآن گفتش چه خوردي ؟ گفت زهر !
گفت نوشت ! صحه افزون گشت قهر !
بعد از آن گفت از طبيبان كيست او
كو همي آيد به چاره پيش تو ؟
گفت عزرائيل مي آيد ، برو
گفت پايش بس مبارك ، شاد شو !
(مثنوي معنوي ، نيكلسون ، دفتر اول ، ابيات 3370 – 3374 )


اين چنين بود كه مراسم عيادت ، تبديل به كارزاري ميان آن دو همسايه شد .
بپذيريم كه بسياري از توليدات فرهنگي و علمي ما چه در گفتار و چه در نوشتار در جامعه كنوني ما برهمين منوال است ؛
زيرا برخي سخنوران و نويسندگان ، به درستي از واكنش ها و رفتار مخاطبان خود خبر ندارند و آن هارا منطور نمي كنند . بدين رو
دلمشغولي ها و پاسخگوئي آنان بر تصورات و قياسات خام استوار است . گفتار يا نوشتار مخاطب ناشناسان ، فرجامي نيكوتر
از عيادت ناشنوايان ندارد .


چون عيادت ، بهر دل آرامي است
اين عيادت نيست ، دشمن كامي است


بنابراين و خلاصه : استعداد جبلي ، تجربه ، آگاهي هاي عمومي ، تخصص در موضوع سخنراني و آشنائي روان شناختي با مخاطب ،
شروط لازم براي ايراد خطابه هاي برتر و شنيدني است . فقدان هريك از اين پايه ها ، سخنراني را به آسيب هاي جدي و چاره
نا پذير دچار مي كند . ذوق را مي توان افزود ، تجربه مولود تمرين هاي بسيار خطابه و تأمل در سخنراني هاي ديگران است ،
آگاهي هاي متنوع علمي ، از رهگذر كتاب خواني و تنوع مطالعاتي حاصل مي آيد ، تخصص را بايد از درس و كلاس و استاد و تحصيلات
منظم فراگرفت و مخاطب شناسي از رهگذر قابليت هاي فكر و هوشمندي هاي اجتماعي دست يافتني است .

با استفاده از نوشته هاي استاد رضا بابائي

با تصرف


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۰۴:۵۲ ] [ مشاوره مديريت ]
دروغ
 

تعريف دروغ
دروغ و واژه هاى معادل آن در زبان عربى، از قبيل «كذب» «افتراء)
[1] و «افك)
[2]، به معناى خبر مخالف با واقع به كار مى‏روند. دروغ در اصطلاح دانشمندان اخلاق و فقيهان و نزد عرف نيز به همين معنا است. راستى و صدق نيز كه نقطه‏اى مقابل دروغ است به خبر مطابق با واقع تعريف شده است.
توجه به اين نكته اهميت دارد كه «صدق و كذب» در اصل، صفات خبر هستند؛ از همين رو، گوينده خبر به اعتبار خبرهايش، به صفت دروغگويى يا راستگويى متصف مى‏شود. آن گاه كه فردى خبر مى‏دهد، چنانچه خبرش مطابق با واقع باشد، صادق، و اگر خبرش با واقع مخالف باشد، كاذب و دروغگو خوانده مى‏شود؛ بنابراين، راست و دروغ صفاتى هستند كه،
اولا: ً و بالذات
[3] به خبر مربوطند،
ثانياً: و بالعرض
[4] با توجه به خبر، به گوينده خبر نسبت داده مى‏شوند.

اقسام دروغ:
دانشمندان اخلاق و فقيهان با ديد خاص دانش مربوط به خود، دروغ را به اقسامى تقسيم كرده‏اند. فقيهان به ظاهر رفتار نظر داشته، در تكاپو براى يافتن احكام رفتار گوناگون بشر هستند؛ در حالى كه دانشمندان اخلاق به باطن عمل نظر داشته و به زواياى درونى عمل پرداخته‏اند.

اقسام دروغ از ديد فقيهان
پيش از بيان اقسام و انواع دروغ از ديد دانشمندان اخلاق، بايد دانست كه اسباب و وسايل انسان براى خبر دادن، متفاوت است؛ از اين رو دروغ‏ها نيز گوناگون مى‏شوند.
خارج كردن امواج و اصوات از دهان، يگانه راه خبر دادن نيست؛ پس دروغ گفتن نيز فقط به لفظ و گفتارى كه از دهان بيرون مى‏آيد، محدود نمى‏شود؛ بلكه ممكن است به شيوه‏هاى ديگرى همانند اشاره كردن با سر و دست و چشم يا نوشتن و نقش كردن مطالب غير واقعى، صورت پذيرد كه بنابر نظر فقيهان هر سه مورد حرام است.
اقسام دروغ از ديد دانشمندان اخلاق
آن چه نزد فقيهان از آن بحث شده، دروغ هاى گفتارى، اشاره‏اى و نوشتارى است؛ اما از نظر دانشمندان اخلاق دروغ بر شش قسم است:
1. دروغ در گفتار
2. دروغ در نيّت
3. دروغ در عزم
4. دروغ در وفا به عزم
5. دروغ در اعمال
6. دروغ در مقامات دين كه بحثى معرفتى و عرفانى است.

1. دروغ در گفتار:
درباره دروغ در گفتار همانگونه كه پيش از اين بيان شد بايد گفت: هر زمان انسان خبرى مخالف با واقع را ابراز كند، به «دروغ در گفتار» دچار شده است؛ البته گاه انسان فقط در موقعيتى ويژه به دروغ روى مى‏آورد و در مواقع ديگر، مطابق واقع سخن مى‏گويد، و گاهلكذب شر من الشراب.
[17]
خداوند عزوجل براى بدى‏ها قفل‏هايى قرار داد كه كليد بازگشايى اين قفل‏ها همانا شراب است، و دروغ از شراب بدتر است.
امير مومنان على (ع) نيز فرموده است:
اوصانى رسول الله (ص) حين زوجنى فاطمه (س) فقال اياك و الكذب فانه يسود الوجه و عليك بالصدق فانه مبارك و الكذب شوم.
[18]
پيامبر اكرم (ص) هنگام ازدواج من با فاطمه (س) فرمود: از دروغ بپرهيز كه چهره را سياه مى‏كند، و بر تو باد راستى كه مبارك است، و دروغ، شرمندگى است.
از رسول اكرم (ص) نيز نقل شده است:
اجتنبوا الكذب و ان رايتم فيه النجاه فان فيه الهلكه.
[19]
از دروغ بپرهيزيد؛ اگر چه در آن راه نجات خود ببينيد؛ پس همانا در آن چيزى جز نابودى نيست.
آيات و روايات به خوبى نشان مى‏دهد دروغ همان گونه كه از سوى عقل مورد نكوهش قرار گرفته از نظر شرع نيز فعلى حرام و سرزنش شده است.
بنابر عقيده و نظر فقيهان، دروغ، هم از ديد عقل و هم از ديد شرع، عملى زشت و ناشايست است و دليل‏هاى چهارگانه، يعنى «قرآن» «سنت معصومان (ع)» «اجماع و اتفاق نظر فقيهان» و «عقل»، حرمت آن را ثابت مى‏كند.
بيشتر فقيهان معتقدند كه حرمت دروغ به اندازه‏اى آشكار است كه از جمله «ضروريات)
[20] به شمار آمده و به دليل نياز ندارد.
همان گونه كه وجود نماز و روزه از ضروريات دين است، حرمت دروغ نيز از ضروريات دين به شمار مى‏رود و هيچ شك و شبهه‏اى در آن نيست؛ البته حكم حرمت، فقط به برخى از اقسام دروغ در تقسيم دانشمندان اخلاق مربوط مى‏شود و برخى ديگر از آنها حرام نيستند؛ اگرچه تمام اقسام دروغ از ديد دانش اخلاق، ناپسند و نازيبايند؛ چنان كه تمام اقسام دروغ در تقسيم فقيهان، حرامند.
از آنجا كه محور اصلى اين گفتار، مباحث اخلاقى است، توجه به برخى نكات اهميت دارد كه از جمله مى‏توان به موارد ذيل اشاره كرد:
الف: دروغگويى بدون شنونده
همان طور كه پيش از اين اشاره شده، دروغ به معناى دادن خبر مخالف با واقع است. حال چنانچه شخصى در تنهايى و پنهانى و بدون داشتن مخاطب يا با وجود مخاطبى ناشنوا و گنگ كه حرف‏هاى او را نمى‏شنود يا زبانش را متوجه نمى‏شود، دروغ بگويد، مرتكب عمل دروغ شده است؛ اما چون «خبر دادن»، قيد حرمت دروغ است، و در وضعيت موجود، به دليل نبودن شنونده، هيچ جنبه اخبارى وجود ندارد، از ديد فقيهان، عمل حرامى انجام نشده؛ ولى از بعد اخلاقى رفتارى انجام گرفته است كه باعث تنزل روحيات والاى انسانى مى‏شود.
ب: خبر دادن از امور غير قطعى
يكى از مهمترين مسائل اين گفتار، به خبر دادن از امور مشكوك مربوط مى‏شود. هرگاه انسان از چيزى كه به آن آگاهى ندارد، خبر دهد، از ديد شرع و عقل مرتكب رفتارى نادرست شده است؛ زيرا چنانچه خبر او با واقعيت وطابقت كند مشكلى پديد نمى‏آيد؛
[21] اما اگر با واقعيت مطابقت نكند، مرتكب عملى حرام بداند، به حكم «لزوم دفع ضرر محتمل)
[22]، آن را جايز نمى‏شمارد؛ به طور مثال اگر دو كاسه وجود داشته باشد كه در يكى سمى مهلك، و در ديگرى آب گوارا باشد، اما انسان نداند كدام زهر و كدام آب گوارا است، به حكم عقل خويش، از هر دو پرهيز مى‏كند.
از بعد شرعى، روايات بسيارى وجود دارد كه به برخى از آنها اشاره مى‏شود.
حضرت موسى بن جعفر (ع) مى‏فرمايد:
ليس لك ان تتكلم بما شئت لان الله يقول «و لا تقف ما ليس لك به علم».
[23]
حق ندارى هر چه را بخواهى، بگويى؛ زيرا خداوند با عزت و شكوه مى‏فرمايد «از آنچه آگاهى ندارى، پيروى نكن».
هشام‏بن سالم مى‏گويد: به امام صادق (ع) عرض كردم: حق خداوند بر بندگانش چيست؟
امام (ع) فرمود:
ان يقولوا ما يعلمون و يكفوا عما لا يعلمون فاذا فعلوا ذلك فقد ادوا الى الله حقه.
[24]
آن چه را كه مى‏دانند بگويند و [زبان را] از آن چه نمى‏دانند، نگاه دارند؛ پس اگر اين كار را كردند، حق خدا را به جاى آورده‏اند.
حضرت با بيانى ديگر فرمود:
اذا سئل رجل منكم عما لا يعلم فليقل: «لا ادرى» و لا يقل: «الله اعلم» فيئقع فى قلب صاحبه شكاً.
[25] زمانى كه از كسى درباره چيزى كه نمى‏داند پرسش شود، بايد بگويد «نمى‏دانم» و نگويد «خدا داناتر است» تا سوال كننده را به شك و شبهه بياندازد.
روايات بسيار ديگرى نيز در اين باره وجود دارد كه از مجال اين گفتار خارج است.
امور مشكوكى كه انسان از آنها خبر مى‏دهد، به دو گروه تقسيم مى‏شود: دسته اول قضايايى هستند كه انسان حالت و موفعيت پيشين آنها را مى‏داند؛ مانند اين كه شخصى به سفر رفته است و از دوستش مى‏پرسند: آيا او باز گشته يا نه؟ آن شخص مى‏داند كه او به سفر رفته؛ ولى نمى‏داند كه بازگشته يا نه؛ با اين حال، پاسخ مى‏دهد: نه. دسته دوم، قضايايى هستند كه انسان از موقعيت گذشته آنها هم آگاهى ندارد؛ مانند آنكه شخص از سفر رفتن دوستش آگاه نيست و فقط براى پاسخ دادن به پرسش، نظر خود را مى‏گويد. در هر دو مورد، جواب شخص، غير مجاز و غير اخلاقى است.
برخى از فقيهان در اين جا بسيار دقيق مى‏نگرند و معتقدند كه انسان تا به راست بودن خبرى يقين نيافته، به بيان آن مجاز نيست، و فقط آن هنگام كه به راستى آن يقين كرد مى‏تواند آن را بيان كند. آنها اعتقاد دارند كه راست گفتن واجب است؛ البته اين بدان معنا نيست كه انسان موظف باشد هر مطلب راستى را بگويد؛ بلكه اگر بخواهد چيزى بگويد، بايد راست بگويد.
آيا دروغ از گناهان بزرگ است؟
درباره كوچك بودن يا بزرگ بودن گناه دروغ، روايات فراوانى وجود دارد، در برخى از آنها، به ويژه در بخش شمارش گناهان بزرگ، دروغ گناه بزره خواست و توانست دروغ بگويد؛ زيرإ؛ه‏ه ضرورت‏ها جواز عبور براى پا گذاشتن به وادى فساد نيستند؛ بنابراين به بهانه هر ضررى نمى‏توان دروغ گفت.
امير مومنان علي (ع) مى‏فرمايد:
علامه الايمان ان توتر الصدق حيث يضرك على الكذب حيث ينفعك.
[37]
نشانه ايمان آن است كه راستى زيان رساننده به تو را بر دروغى كه به تو نفع مى‏رساند مقدم دارى.
بنابراين دروغ هنگامى كه اضطرارى وجود داشته باشد و راهى براى «توريه» نباشد فقط به اندازه دفع ضرر جايز است.
حضرت رضا (ع) مى‏فرمايد:
ام الرجل ليصدق على اخيه فيناله عنت من صدقه فيكون كذابا عندالله و ان الرجل ليكذب على اخيه يريد به نفعه فيكون عندالله صادقا.
[38]
همانا شخصى در حق برادر مسلمانش سخن راستى مى‏گويد كه با اين گفتار، او را گرفتار مى كند؛ پس نزد خدا از دروغگويان است و همانا شخصى در حق برادر مسلمانش دروغى مى‏گويد كه با آن دروغ، از او دفع ضرر مى‏كند؛ پس نزد خدا از راستگويان است.
در حال نبرد مسلمانان با كافران، گرچه فتواى صريحى وجود ندارد، از ظاهر برخى روايات چنين به دست مى‏آيد كه دروغ گفتن با وجود اضطرار و البته فقط به اندازه نياز، بى‏اشكال است. اگر هنگام جنگ، دروغى بتواند مسلمانان را از تنگنا برهاند و مايه پيروزى آنها شود، اشكال ندارد.
از حضرت صادق (ع) روايت شده است:
كل كذب مسوول عنه صاحبه يوما الا كذبا فى‏ثلاثه: رجل كائذ فى‏حربه و هو موضوع عنه.
[39]
در روز قيامت، گوينده هر دروغى بازخواست مى‏شود، جز از سه مورد:
يكى اينكه شخصى كه در حال جنگ، ] دشمن را [ فريب دهد، اين دروغ از او برداشته مى‏شود.
توجه به اين نكته ضرورت دارد كه منظور از جنگ در اين روايت، همان جنگ گرم و نبرد روياروى است، نه آن چه امروزه با عنوان جنگ‏هاى سرد و تبليغاتى معروف شده است. از ظاهر حديث برمى‏آيد كه «كيد» به معناى فريب دادن دشمن به صورت عملى است، نه به معناى فريب گفتارى؛ اما همان گونه كه پيش از اين گفته شد، دروغ هم به صورت گفتارى انجام مى‏شود و هم به صورت عملى. دروغ گفتارى همان خبر كردن مخالف با واقع است و دروغ عملى آن است كه انسان، رفتارى را انجام دهد كه مفهوم برداشت شده از آن، غير واقعى باشد.
پيامبر اكرم (ص) به حضرت على(ع) فرمود:
ثلاثه يحسن فيهن الكذب: المكيده فى‏الحرب.
[40]
اى على! سه چيز است كه دروغ گفتن در آن عملى نيك به شمار مى‏رود:

1- نيرنگ زدن در جنگ و...:
از آنجا كه بنابر روايات، جنگ، نوعى حيله براى از بين بردن دشمن است، اعمالى كه بر محور فريب باشد، در جنگ نيك و پسنديده است؛ البته حسن و قبح اعمال ذاتى است، به اين معنا كه ذات و حقيقت هر عملى يا خوب يا بد است، زشت يا زيبا است؛ اما گاه همان عمل كه ذاتى قبيح و ناپسند دارد، به سبب اتصاف به اوصاف و حالاتى خاص نيكو و پسنديده مى‏شود؛ ولى اين به آن معنا نيست كه ذات عمل تغيير يابد؛ بلكه عمل به صورت «عرضى)
[41] پسنديده مى‏شود؛ همانند كه ذاتى ناپسند و زشت دارد؛ ولى در مواقع اضطرارى به صورت عرضى، عملى نيك شمرده مى‏شود؛ براى نمونه، آنگاه كه انسان در برابر دو عمل زشت قرار گرفته، از ميان آن دو، عملى را برگزيند كه زشتى كمترى دارد، وقتى از او پرسيده شود: چرا اين عمل را برگزيدى؟ پاسخ مى‏دهد: زيرا اين، بهتر از آن ديگرى بود. در اينجا است كه بايد گفته شود: اين عمل، ذاتى ناپسند داشته است؛ اما در وضعيت موجود، به صورت نسبى و بالعرض نيك شمرده مى‏شود.
با توجه به اين مطلب روشن مى‏شود كه وقتى مى‏گويند: دروغ در سه مورد نيكو است، به آن معنا نيست كه قبح ذاتى‏اش از بين رفته؛ بلكه فقط به اين معنا است كه حسن عرضى يافته است.
اين مطلب را در اعمال نيك و پسنديده نيز مى‏توان مشاهده كرد. اعمالى كه ذاتى پسنديده و نيك دارند، گاه به سبب وضعى خاص، زشت و ناپسند مى‏شوند؛ همانند راستگويى كه گاه در موقعيتى خاص و ويژه، فتنه‏اى پديد مى‏آورد كه البته در اين حالت، به صورت عرضى قبيح شمرده مى‏شود و به اصطلاح، قبح عرضى مى‏يابد.
رسول اكرم (ص) به حضرت على (ع) فرمود:
ثلاثه يقبح فيهن الصدق النميمه...
[42]
سه چيز است كه راست گفتن در آنها زشت و ناپسند است. يكى از آنها سخن چينى است...
سخن چينى، بيان كردن سخنان شخصى نزد شخص ديگر است به شكلى كه باعث فتنه و آشوب شود كه در اين رفتار، اگر چه گفتار سخن چين راست و صادقانه است، از آنجا كه اين راست مايه فتنه مى‏شود، ناپسند به شمار مى‏رود.

2. اصلاح بين مسلمانان:
 دومين موردي كه دروغ گفتن در آن، بازخواستى را در قيامت براى گوينده به دنبال نخواهد داشت و از موارد جواز دروغ به شمار مى‏آيد، مساله «اصلاح ذات البين» است. هنگامى كه دروغ باعث حل اختلاف و ايجاد صلح و آشتى بين دو مسلمان حل شود، از نظر شرعى جايز بوده، حرام نيست. در سخنان حضرت صادق (ع) آمده است:
الكلام ثلاثه صدق و كذب و اصلاح بين الناس.
[43]
كلام سه قسم است: «راست» و «دروغ» و «كلامى كه باعث حل اختلاف بين مردم مى‏شود».
البته منظور از قسم سوم آن است كه «دروغى» گفته شود تا اختلاف بين دو مسلمان حل شود؛ ولى از آنجا كه اين «دروغ»، حسنى عرضى يافته است و حرام شمرده نمى‏شود، در عرض قسم دوم قرار داده شده و با عنوان كذب ناميده نشده است.
در اين جا هيچ اضطرارى وجود ندارد؛ اما رابطه برادرى اسلامى اقتضا مى‏كند كه انسان در برخورد با اختلاف‏هاى مسلمانان بى‏تفاوت نباشد. در اينجا سبب جواز دروغ، صلاح جامعه اسلامى است.
پيامبر اكرم (ص) به حضرت على(ع) وصيهيز؛ چه كوچك باشد، چه بزرگ. در هر حالى باشد؛ چه جدى، و چه شوخى.
انسان با گفتن دروغ كوچك، بر گفتن دروغ بزرگ جرات مي يابد و با گفتن دروغ به شوخى، آماده راه‏يابى به دروغ هاي جدى مى‏شود.
امير مومنان على (ع) مى‏فرمايد:
لا يجد عبد طعم الايمان حتى يترك الكذب هزله و جده.
[48]
هيچ بنده‏اى، مزه ايمان را نخواهد چشيد، مگر اين كه دروغ را چه به صورت شوخى و چه جدى ترك كند.
اين حديث گوياى حرمت دروغ به شوخى نيست: بلكه فقط پيامد زشت دروغ بر روح و روان انسان را بيان مى‏كند.
لا يصلح من الكذب جد و لاهزل أ ان الكذب يهدى الى الفجور و الفجور يهدى الى النار.
[49]
هيچ دروغى چه جدى و چه شوخى، خوب نيست. همانا ] دروغ انسان را [ به سوى گناهان رهنمون مى‏شود و گناهان هم به سوى آتش مى‏كشاند.
پيامبر اكرم (ص) مى‏فرمايد:
يا اباذر ويل للذى يحدث فيكذب ليضحك به القوم ويل له ويل له ويل له.
[50]
اى ابوذر! واى بر كسى كه براى خنداندن مردم دروغ مى گويد. واى بر او، واى بر او، واى بر او.
انا زعيم ببيت فى ربض الجنه و بيت فى وسط الجنه و بيت فى اعلى الجنه لمن ترك المراء و ان كان محقا و لمن ترك الكذب و ان كان هازلا و لمن حسن خلقه.
[51]
من دادن خانه‏اى در پايين بهشت و خانه‏اى در وسط بهشت و خانه‏اى در بالاى بهشت را تعهد مى‏كنم براى كسى كه جدال در گفتار را با آن كه حق با او است، ترك كند و دروغ را با آن كه شوخى است وانهد و كسى كه خلق خويش را نيكو سازد.
بر پايه اين گونه احاديث روشن مى‏شود كه اگر چه دروغ به شوخى از نظر شرعى حرام نيست، تاثير آن بر روح و روان انسان، قطعى و حتمى است؛
پيامبر اكرم (ص) در بسياري از موارد شوخى مى‏كرد؛ ولى هرگز در اين حال دروغ نمى‏گفت. روزى پيرزنى از حضرت پرسيد: آيا من به بهشت مى‏روم. حضرت فرمود: پيرزن‏ها به بهشت نمى‏روند. پيرزن شروع به گريه كرد و حضرت به سرعت فرمود: در قيامت هيچ كس پير نيست. همه جوان وارد بهشت مى‏شوند.)

د. دروغ در دعوت‏ها و تعارف‏ها:
انسان در دعوت‏ها و تعارف‏هاى عادى هم بايد مراقب گفتار و رفتار خود باشد. گاهى فردى را به چيزى تعارف مى‏كنند كه به دليلى، خواهان پذيرش آن نيست كه بايد مراقب باشد تا به دروغگويى آلوده نشود؛ مانند روزه دارى كه نمى‏خواهد كسى از روزه بودنش آگاه شود و در پاسخ تعارف ديگران، براى جلوگيرى از ريا دروغ مى‏گويد يا كسى كه درباره حرام يا حلال بودن مال تعارف كننده شك دارد و چون نمى‏خواهد مرتكب خوردن مال حرام يا مشكوك شود، به دروغ مى‏گويد: ميل ندارم؛ در حالى كه بسيار گرسنه بوده، ميل وافرى هم به خوردن دارد. در اين جا شخص براى ترك عملى حرام، مرتكب عمل حرام ديگرى، يعنى دروغگويى، شده است؛ بنابراين در تعارف ها، نگه داري و مراقبت از زبان، بسيار لازم و ضرور است و در اين موارد نبايد پاسخى داد كه جنبه اخبارى داشته باشد.
در مواردى كه انسان خود تعارف مى‏كند نيز اين قبيل مراقبت‏ها بسيار لازم است؛ مانند اين كه تعارف كند؛ در حالى كه از آن ناراضى و ناخشنود است.
اساس بسيارى از روايات، بيش‏تر افراد از راه زبان وارد جهنم خواهند شد و اين به آن معنا است كه گناهان انسان از راه زبان بسيار بيشتر از گناهان ديگر است.

ه. دروغ در نقل گفتار و رفتار ديگران:
گاه دروغ در نقل گفتار و رفتار ديگران نيز راه مى‏يابد كه از آن به «بهتان» تعبير مى‏كنند. دروغ بستن به ديگران، به اين معنا است كه كسى چيزى را نگفته يا عملى را مرتكب نشده است؛ ولى آن گفتار و عمل را به او نسبت دهند كه اين كار فعلى حرام و از گناهان بزرگ است.
دروغ بستن به خدا، پيامبر (ص) و امامان (ع) همان گونه كه گذشت، از مصاديق اين نوع دروغ است.
حضرت صادق (ع) مى‏فرمايد:
الكذب على الله و على رسوله (ص) من الكبائر.
[52]
دروغ بستن به خدا و رسولش از گناهان بزرگ است.
رسول اكرم (ص) نيز فرمود:
من قال على مالم اقل فليتبوا مقعده من النار.
[53]
اگر كسى جيزى را كه من نگفته‏ام به من نسبت دهد، جايگاهش در آتش است.
امام صادق (ع) به مردى از اهالى شام فرمود:
يا اخا اهل الشام اسمع حديثنا و لا تكذب علينا فانه من كذب علينا فى شى‏ء فقد كذب على رسول الله (ص) و من كذب على رسول الله (ص) فقد كذب على الله.
[54]
اى برادر شامى! گفتار ما را بشنو و به ما دروغ نبند. همانا هركس به ما دروغ ببندد، به پيامبر دروغ بسته و هركس كه به پيامبر دروغ بست، به خدا دروغ بسته است.
از امام باقر (ع) نيز نقل شده است:
يا ابا النعمان لا تكذب علينا كذبه فتسلب الحنيفيه.
[55]
اى ابو نعمان! به ما دروغ نبند كه از صراط مستقيم دور خواهى شد.
ترجمه آيات و نقل قول از امامان بى آن كه به سند آن اطمينانى باشد، از مصاديق بارز اين گفتار است كه انسان به مراقبت بيشتر در برابر آن وظيفه دارد؛ البته زمانى كه انسان از مستند بودن گفتارى مطمئن نيست و آن را به يكى از امامان و يا پيامبر خدا نسبت مى‏دهد، وزه‏اش باطل نمى‏شود؛ بلكه ابطال روزه در آن جا است كه از خلاف واقع بودن مطلب آگاهى كامل دارد؛ سپس آن را نسبت مى‏دهد. انسان بايد مراقب باشد كه مسائل مشكوك و مسائلى را كه از سند آن آگاهى كامل ندارد، بيان نكند.
و. سوگند دروغ:
گاهى انسان از دروغ بودن گفتار خود آگاهى كامل دارد و براى آن، خدا را نيز گواه مى‏آورد كه مرتكب سوگند دروغ، كه گناهى بزرگ مى‏باشد، شده است.
حضرت عيسى‏بن مريم (ع) فرمود:
من اعظم الذنوب عند الله ان يقول العبد ان الله يعلم لما لا يعلم.
[56]
از بزرگ‏ترين گناهان نزد خداوند آن است كه بنده‏اى بگويد خدا مى‏داند در آن چه خدا نمى‏داند.
يعنى خدا را بر مطلب دروغ خود شاهد بگيرد.
انسان گاهى دروغ مى‏گويد و با زبان خبرى، خدا را گواه مى‏آورد كه اين عمل از گناهان بزرگ و بسيار زشت است و گاهى اين گواه آوردن جنبه انشايى مى‏يابد كه به صورت سوگند دروغ ظهور مى‏كند، كه اين هم از گناهان بزرگ به شمار مى‏رود.
امام صادق (ع) مى‏فرمايد:
من قال علم الله ما لم يعلم اهتز العرش اعظاما له.
[57]
كسى كه بگويد خدا مى‏داند؛ ولى خداوند خلاف آن را مى‏داند، عرش الهى به سبب عظمت خداوند به لرزه در مى‏آيد.
در روايتى ديگر آمده است:
اذا قال العبد علم الله و كان كاذبا قال الله عزوجل اما وجدت احدا تكذب عليه غيري.
[58]
اگر بنده بگويد: خدا مى‏داند و دروغ بگويد، خداوند مى‏فرمايد: آيا تو كسى را غير از من نيافتى تا به او دروغ ببندى؟
در اين جا سوگند، از سنخ امور انشايى است، نه اخبارى.
هنگامى كه شخص سوگند مى‏خورد، در حقيقت، تاكيد را براى يك جمله خبرى انشا مى‏كند؛ بنابراين، سوگند به خودى خود به راست و دروغ متصف نمى‏شود؛ بلكه به اعتبار خبرى كه سوگند، آن را تاكيد مى‏كند، به راست يا دروغ متصف مى‏شود به اين معنا كه اگر سوگند براى تاكيد خبرى راست باشد، آن سوگند، به تبع خبرش به صدق و راستى متصف مى‏شود و اگر آن خبر دروغ باشد، سوگند خورده شده نيز قسم دروغ مى‏شود.

اقسام سوگند در علم فقه:
1. «سوگند عقد» يا «يمين عقد»:
آن گاه كه انسان معتقد مى‏شود عملى را در آينده انجام دهد يا آن را ترك كند، سپس براى تاكيد تعهدش، قسم ياد مى‏كند، اگر شرايط وفا به عهد فراهم آيد، قسم منعقد شده و سرپيچى از آن حرام است و كفاره ار واجب مى‏كند.

2. «سوگند مناشده)
 [59] يا «يمين مناشده»: هنگامى كه انسان كارى را از ديگرى مى‏خواهد و براى تاكيد بر انجام آن، شخص را قسم مى‏دهد، در اين حالت چنان چه شخص به آن درخواست عمل نكند، حرامى انجام نداده است؛ زيرا ملتزم به آن عمل نيست و كفاره نيز بر او واجب مى‏شود.

3. «سوگند تاكيد» يا «يمين تاكيد»:
اين شكل از قسم كه مورد گفت و گوى اين نوشتار و مورد نظر دانشمندان اخلاق است، آن است كه انسان از وقوع چيزى خبر دهد و براى تاكيد بر خبرش قسم بخورد؛ البته تفاوتى ندارد كه خبر او، وقوع در زمان گذشته، حال يا آينده باشد. به هر صورت در اين حالت قسم به راست و دروغ متصف مى‏شود.
از آن جا كه قسم، امرى انشايى است و به خودى خود، به راست و دروغ متصف نيست، بلكه به اعتبار خبرى كه به آن مربوط مى‏شود به راست و دروغ اتصاف مى‏يابد، اگر خبر دروغ باشد، قسم نيز دروغ و حرام است.
اگر دقت شود كه در كليه موارد جواز دروغ، مانند مواقع اضطرار، قسم دروغ نيز جايز است؛ البته چنان چه بتوان فقط با دروغ گفتن، اضطرار را برطرف كرد و به قسم دروغ نيازي نباشد، نبايد قسم دروغ خورد؛ اما اگر براي رفع اضطرار، به قسم دروغ نيز نياز باشد، ا

امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۰۴:۵۱ ] [ مشاوره مديريت ]
پيامدهاى زشت دروغ


1. نابودى ايمان
 دروغ با ايمان ناسازگار است و ضعف و نابودى آن را در پى‏دارد.
حسن ابن محبوب مى‏گويد: از حضرت صادق (ع) پرسيدم:
يكون المومن بخيلا؟ قال: نعم، قلت: فيكون جبانا؟ قال: نعم، قلت: فيكون كذابا؟ قال: لا و لا خائنا، ثم قال: يجبل المومن على كل طبيعه الا الخيانه و الكذب. [1]
آيا مومن ممكن است بخيل باشد؟ فرمود: بله. آيا ممكن است ترسو باشد؟ فرمود بله. آيا ممكن است دروغگو باشد؟ فرمود: نه، مومن داراى هر سرشتى مى‏شود، جز دروغ و خيانت.
دروغ و خيانت هرگز در دل مومن يافت نمى‏شود.
پيامبر اكرم (ص) مى‏فرمايد:
يطبع المومن على كل خصله و لا يطبع على الكذب و لا على الخيانه. [2]
مومن هر سرشتى را مى‏پذيرد، جز دروغ و خيانت.
پس سرشت دروغگويى با ايمان ناسازگار است و ايمان را از قلب خارج مى‏كند.
در بيان امام باقر (ع) چنين آمده است:
ان الكذب هو خراب الايمان. [3]
همانا دروغ، نابودى و خرابى ايمان است.
امير مومنان على (ع) فرمود:
جانبوا الكذب فانه يجانب الايمان. [4]
از دروغ بپرهيزيد؛ چرا كه ايمان را دور مى‏كند.

2. محروميت از هدايت الهى
 دروغ، انسان را از هدايت الهى محروم مى‏سازد.
پروردگار عز و جل در قرآن كريم مى‏فرمايد:
ان الله لايهدى من هو كاذب كفار. [5]
همانا خداوند دروغگوى ناسپاس را هدايت نمى‏كند.
ان الله لا يهدى من هو مسرف كذاب. [6]
همانا خداوند كسى كه اسراف كننده دروغگو است را هدايت نمى‏كند.

3. زمينه سازى كفر و نفاق
دروغ گاه زمينه كفر يا نفاق را در انسان فراهم مى‏سازد. زمانى كه دل دروغگو از ايمان خالى شد، كفر يا نفاق به آن راه خواهد يافت؛ چنان كه روايت شده: مردى خدمت رسول اكرم (ص) رسيد و عرض كرد:
يا رسول الل