مشاوره مديريت - آموزش مديريت - آموزش فروشندگي حرفه‌اي
 
نويسندگان
عضویت
نام کاربری :
پسورد :
تکرار پسورد:
ایمیل :
نام اصلی :
آمار
امروز : 13343
دیروز : 42500
افراد آنلاین : 41
همه : 4540307

انواع صدا

انواع صدا عبارتند از :  1- صداي سينه    ۲- صداي سر   3- صداي گلو

گلو، عنصر اصلي باروري صدا است. گلو، اسم انگليسي اش( larynx ) است؛ و بي بي سي به آن جعبه صدا ( voice box) مي گويد. پس اين مساله براي گوينده بسيار حياتي است.

تارهاي صوتي كه خداي متعال به انسان داده است؛ به حدي گردانند. كه برخي از گوينده ها، مثلا اگر صدتا تار صوتي داشته باشند از 20-30 تاي آن استفاده مي كنند.  پس يكي از راههاي تقويت تارهاي صوتي استفاده از گلو است.

ظرفيت گلو و محتواي گلو؛  براي اداي كلمات است.  مثلا كلمه من آن نيم، را از بيني بگوييد؛ و بعد از گلو بگوييد. وقتي از گلو مي گوييد، بهتر و شفاف تر شنيده مي شود. و همين داستان در ميكروفون راديو هم اتفاق مي افتد، يعني صدايي كه تار صوتي تقويت اش كند شفاف تر ادا مي شود.

حالا چگونه مي توان تارهاي صوتي را بيدار كرد؛ مي نشينيم جلوي آينه، دست را روي گلو مي گذاريم، بطوري كه صداي قزقز تارهاي صوتي گلو را موقع اداي حروف، و حتي وقتي كه متني را مي خوانيد اين صداي قزقز بيايد. پس تارهاي صوتي بر اثر تنبلي است، كه باعث مي شود صدا اينقدرخفه باشد. وصدا بردار هم، دچار تشنج مي شود؛ صدا را تنظيم مي كند، مي بيند يك صداي خوب از گوينده بيرون نمي آيد.

برخي از صداها؛  نافذ، قشنگ، دوست داشتني و ماندني هستند. مثلا صداي خانم نشيبا و خانم بهروان.

صداي خانم بهروان، تقريبا 8 ويژگي جهاني صدا را دارد. وخانم نشيبا هم، 6-7 ويژگي صدا را دارد.

در ميان سخنوران امروز؛ از آيت الله حسن زاده عاملي مي شود، نام برد. ايشان به حدي قشنگ حرف مي زند؛ كه اگر شما گويندگان سخنراني هاي ايشان را گوش دهيد موجب مي شود كه، بسياري از گوهر هاي صدا در شما ايجاد شود. چون ايشان هر چه مي گويد راست است؛ و به هر چه مي گويد معتقد است وقبول دارد. و اصلا يكي از رازهاي نفوذ كلام اين است كه؛  به هر چه كه مي گوييد، خودتان آن را قبول داشته باشيد.

جنس صدا در هر انساني ذاتي است اما تربيت صدا ذاتي نيست. يعني اگر صداي كسي صداي سر باشد ذاتي است؛ ولي اگر بخواهيم صداي سر را تبديل به صداي سينه كنيم، نمي توانيم. اما هر دوي آن را مي توانيم در گلو تقويت، شفاف تر، نافذ تر و قشنگ تر كنيم.

اينكه مي گويند به دشت و كوه برويد و بايستيد، و شفاف گويي كنيد و بلند بلند حرف بزنيد و متن بخوانيد تا مرز سوزش گلو، و تااينكه، سوختن شروع شد رها كنيد؛ و يك ربع ، نيم ساعت استراحت، ودوباره شروع كنيد. اين مساله است كه باعث مي شود؛ بعداز مدتي ببينيد صدايتان ، يك صداي ديگري است و آن صداي ملال آور، خسته كننده، ضعيف، خفه و گرفته ديگر نيست. و در صدا سازي يك صداي نوعي است .

منبع :

http://mojri3.blogfa.com/


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۵۶:۰۷ ] [ مشاوره مديريت ]

ميزگرد گويندگي در خبر

News casting

مصطفي ملكي

در مقاله اي تحت عنوان «گوينده خبر يا روانشناس»، عملكرد گويندگان خبر  CCN بعد از حادثه يازده سپتامبر در بخش برون مرزي بررسي شده بود. در قالب اين مقاله يك سري ويژگي ها يا معيارهاي گويندة خوب عنوان مي شد. من فقط طرح مسئله مي كنم تا دراين باره بيشتر صحبت كنيم. در مقاله آمده بود گويندگان CCN ، طوري خبر حادثه       يازده سپتامبر را مي گفتند، انگار كه دنيا با اين حادثه تمام شده است و ما به پايان عصر تمدن رسيده ايم يا نوع دوستي تمام شده است. اينها آنقدر در زبان شناسي مسلط بودند كه انگار حقيقت محض را اعلام مي كنند و مخاطبان بايد بپذيرند.

در مقاله سرعت و ميزان گفتار نيز بررسي شده بود. به اين صورت كه اينان وقتي مي خواستند خبر مصيبت باري را بگويند و يك هيجان ايجاد كنند، معمولاً در هر دقيقه 120 كلمه را به مخاطب مي گفتند ولي اگر قرار بود متن تسليت را بگويند در هر دقيقه 90 كلمه مي گفتند. منظورم اين ريزه كاري ها و متغير هايي است كه يك گوينده را شاخص يا از ويژگي خودش سلب مي كند.

نويسنده مقاله مي گويد نوع و تُن صداي گوينده ها به قدري جالب بود كه مثلاً در خبر دستگيري اولين گروه القاعده طوري القاء مي كردند انگار مجرم هاي دستگير شده به طور مادرزادي جنايت مي كردند. در حالي كه ممكن است خيلي از افراد القاعده واقعاً چنين ويژگي هايي نداشته باشند. گوينده هاي  CCNموقعي كه مي خواستند خبر مصيبت باري را بگويند، از لباس هايي استفاده مي كردند كه رنگ روشني دارد چون رنگ روشن از بار گناه مي كاهد.

از نظر نگارنده، گوينده خبر بايد آنقدر به اصول روانشناسي و گويندگي مسلط باشد كه بتواند خيلي راحت با اعصاب مخاطب بازي كند. نويسنده مي پرسد «انتظار شما در قرن 21 از يك گوينده خوب چيست؟» 

آقاي دكتر عالمي با اين مقدمه بفرماييد ويژگيها يا معيارهاي يك گوينده خوب چيست؟

اكبر عالمي

به نظر من اجرا در تلويزيون چه براي خبر و چه براي برنامه هاي ديگر يعني بازيگري.        يك شاخة اختصاصي و تخصصي از تئاتر است. به گونه اي كه وقتي كسي روي صفحه تلويزيون ظاهر مي شود بايد بازي كند بدون اينكه احساس شود كه او بازي مي كند. همه بايد باور كنند كه او زندگي مي كند. به همين دليل مشخصات يك گوينده تلويزيون بويژه گوينده خبر از جهات مختلف بايد بررسي شود كه در جاي خودش پارامترها و عناصر آن را اشاره مي كنم.

نه فقط نوع تُن صدا، نه فقط رنگ لباس يا طرح لباس، حتي طرز نشستن و زبان بدن، پانتوميم و ميمك يعني حركات چشم به عنوان دقيق ترين عنصر صورت مهم است.

اكبر عالمي: ابر و باد و مه و خورشيد و فلك همه پشت صحنه فعالند تا يك مجري روي پردة تلويزيون، مسابقه، برنامة گفت وگو يا يك برنامه رسمي خبر را اجرا كند.

در روانشناسي مي گويند زبان مي تواند دروغ بگويد ولي چشم نمي تواند. به همين دليل عنصر بسيار مهمي به نام تماس نگاه يا تماس از طريق چشم وجود دارد. او چگونه با صورت خودش در تصوير درشت برنامه هاي خبري كار كند كه مصنوعي به نظر نرسد؟ تماشاگر نبايد تصور كند كه او جلوي تلويزيون ژست مي گيرد. گوينده نبايد كلمات را با اطوار ادا كند.

بعضي از گويندگان مي خواهند كلمات را با اطوار بيان كنند چون اصطلاحاً خودشان تصور مي كنند شيك و قشنگ و امروزي، والا و باارزش حرف مي زنند؛ در حالي كه به نظر من منزلت خودشان را پايين مي آورند.

زبان خبر زبان فاخر است. زبان كوچه و بازار نيست. زبان كتابت هم نيست. (مانند زباني كه استادان ادبيات در دانشگاههاي ادبيات تدريس مي كنند.) زبان خبر رسمي ترين زبان يك كشور است. پس گوينده با يك زبان رسمي حرف مي زند و حق ندارد بگويد مجلس شوُراي اسلامي چون ما وارد شوُر (shoor)نمي شويم؛ بلكه وارد شُور(shor) مي شويم يا اينكه نَشاط نگويد. سوييس را سوعيس تلفظ نكند.

ما بايد يك مدير هنري و يك معلم زبان كه به فن بيان در تلويزيون هم تسلط داشته باشد، بكار بگيريم.

در حقيقت مجريان تلويزيون در تمام شبكه هاي تلويزيوني، خط اول تماس هستند. ويترين سليقة مديران يك تشكيلات به حساب مي آيند. بعد از مدتي نماد و نشانة آن شبكه مي شوند و باورپذيري از زبان آنها اتفاق مي افتد.

مردم به آنها اعتماد مي كنند. در حالي كه مي دانيم ابر و باد و مه و خورشيد و فلك همه پشت صحنه فعالند تا يك مجري روي پردة تلويزيون، مسابقه، برنامة گفتگو و يا يك برنامة رسمي خبر را اجرا كند. وقتي گوينده ظاهر مي شود بايد لباس كلاسيكي داشته باشد.

محمد حسين سروش

چند ويژگي براي گويندة خبر قائل هستيم كه سليقه اي نيست؛ بلكه برگرفته از ويژگي هاي گوينده هاي برتر رسانه هاي خبري جهان است.

اولين ويژگي مهارت ارتباطي است. BBC در خصوص اين ويژگي مي گويد: « ميل و رغبت و آرزوي ايجاد ارتباط» نمي گويد داشتن مهارت ارتباطي تنها».

گوينده بايد اين مهارت را دروني كرده، پذيرفته باشد و به نوعي رغبت انساني تبديل كند. گوينده براي ايجاد ارتباط بايد شوق داشته باشد.

عالي ترين شكل ارتباط اين است كه كسي در جستجوي فرصت براي ايجاد ارتباط با انسان باشد. اين موضوع از ويژگي هاي مشترك هر فردي است كه در رسانه سخن مي گويد. افرادي كه اين ويژگي را ندارند، مناسب رسانه نيستند و سرماية رسانه كه همان اعتبار و اعتماد مردم است را به دست نخواهند آورد.

به اعتراف اغلب كارشناسان جهاني، گوينده و اعتبار رسانه دو روي يك سكه هستند. عملكرد گوينده يعني اعتبار يك رسانه. اعتبار رسانه يعني اعتماد به رسانه.

از ويژگيهاي ديگر براي گوينده خبر اطلاعات عمومي بالا است. شناخت خبر لازم است.  رسانه شناسي لازم است. زبان معيار خبر لازم است. گوينده بايد سواد و مدرك مناسب داشته باشد. بيان و گفتار خوب داشته باشد. بيان خوب يعني داشتن اندام گفتاري سالم. بايد همة اندام گفتاري گوينده خبر سالم باشد.

بعد از آن گفتار خوب مهم است. يعني داشتن يك سكوي مطمئن علمي و زباني. گاهي لازم مي شود گوينده از متن خارج شود و چيزي بگويد. گاهي گويندگان ما در تلة چنين فرصتي قرار مي گيرند و خودشان بايد جملاتي بگويند. اگر گوينده سكوي علمي و زباني نداشته باشد، غافلگير مي شود و اعتبارش را از دست مي دهد.

مصطفي ملكي

خانم شيرازي علاوه بر مطالبي كه گفته شد، اگر معيارهاي ديگري مدنظر داريد بفرماييد. همچنين توضيح دهيد گوينده و مجري خبر چه تفاوتهايي دارند؟

مهناز شيرازي

من به عنوان كسي كه در اين كار، شرايط اجرايي را پشت سر مي گذارد صحبت مي كنم. آقايان دربارة شرايط علمي و استاندارد صحبت كردند كه اجراي آن نيز مهم است.منظورم اين است كه بعد عملياتي قضيه هم مورد توجه باشد. مثلاً شبكه هاي بزرگ خبري براي استخدام گوينده تمام شرايط را مي سنجند. گوينده اي مي آورند كه متبحر باشد و آموزش مي دهند. آموزش خيلي شرط است. امكاناتي براي او فراهم مي كنند. اين موجب توانمندي علمي و عملي گويندگان مي شود كه ضرورت دارد به صورت جدي در رسانه صداوسيما رعايت شود.

مصطفي ملكي

معيارهاي يك گوينده خوب را هم بفرماييد.

مهناز شيرازي

معيارهاي گوينده خوب تلفيق و تركيبي است از نكته هايي كه آقايان عالمي و سروش گفتند. اينها در كتابها هست. در مقالات هست. در سنجش هايي كه انجام شده هست.

مصطفي ملكي

آقاي دكتر عالمي ظاهراً جنابعالي پيوستي به صحبتهاي خانم شيرازي داريد. لطفاً بفرماييد.

اكبر عالمي

گويندگي يك هنر است وكسي كه در تلويزيون مدتهاي مديد ظاهر مي شود، بعد از مدتي به شخصيت تلويزيوني تبديل مي شود. مردم با آنها اُنس مي گيرند. بعضي از مردم از آنها متنفر هستند.

گوينده خبر قبل از همه اينها يك هنرمند است. هر شغلي كه در حوزه رسانه داريم نيازمند وجود يك مديرت هنري است. بايد درون هنرمند ايجاد انگيزه كرد كه وقتي به منزل مي رود، دلش در محيط كار باشد. عاشق كارش باشد.

مصطفي ملكي

مديرت هنري كه شما فرموديد خلائي است كه احساس مي شود سردبير خبر بايد اين نقش را ايفا كند چون اين مدير هنري مي تواند ايجاد انگيزه كند، گوينده اي را كه مي تواند گوينده شاخص باشد ستاره كند و آن كه شرايط اوليه را ندارد از سيستم طرد كند.

اكبر عالمي

اجازه بدهيد يك جمله در ادامه حرفهاي آقاي دكتر ملكي اضافه كنم، حرفي كه از دهان گوينده ستاره شده در مي آيد بيشتر از زبان رئيس جمهور آن كشور باورپذير است.

مهناز شيرازي

به مديريت هنري اشاره كرديد. واقعاً ضرورت دارد كه چنين موقعيت و جايگاهي پيش بيني شود اما به گوينده نيز آموزش «مديريت هنري» بدهيد. مطمئن هستم كه شاهد تأثير زيادي روي آنتن خواهيم بود.

مصطفي ملكي

آقاي سروش، متغير ديگري كه براي گوينده برمي شمارند اين است كه بايد صداي مناسبي داشته باشد. مثلاً گوينده سياسي بايد صداي جدي داشته باشد. لطفاً در خصوص اين     شاخص ها توضيح دهيد.

محمدحسين سروش

ما در تفكيك علمي سه نوع صدا داريم. صداي سينه، صداي سر و صداي ساخته شده و تربيت شده در گلو. صدا از گلو خلق مي شود. BBC مي گويد جعبة صدا. برخي گوينده هاي فعلي ما صداي مطلوب دارند. يعني ويژگي هاي صدا را در اينها حس مي كنيم. برخي صداي سينه دارند و بلد نيستند استفاده كنند و به ظرفيت صدايشان آگاه نيستند. به جاي صدايشان آگاه نيستند. چند گويندة خبر هم داريم كه صدايشان غنّه اي است. صداي سر است. توي بيني است. اين صدا براي مخاطب مزاحم است. مخاطب نمي پسندد.

اولاً بين صداي سر وسينه، صداي سينه صداي مطلوبي دارد كه در گلو ساخته مي شود. تارهاي صوتيِ برخي از گوينده هاي ما سالهاست كه خاموش است و استفاده نمي شود. بلد نيستند. يعني حجم صداي خودشان را بكار نبرده اند.

اولين ويژگي صدا پيچ ( (pitchصدا است. يعني مهارت فراز و نشيب در صدا. استفاده از آن بُعد صدا كه بتواند صدا را بالا و پايين ببرد.

جايي، كلمه اي، عبارتي، مفهومي، بايد با صداي بلند باشد.

دومين ويژگي صدا سرعت است. يعني بتواند از صدا براي راه بردن كلمات برروي متن استفاده بكند. ويژگي ديگر صدا كه ما آن را حجم صدا مي ناميم، صدا را عرض و وسعت    مي دهد.

 محمد حسين سروش: به اعتراف اغلب كارشناسان جهاني، گوينده و اعتبار رسانه دو روي يك سكه هستند. عملكرد گوينده يعني اعتبار يك رسانه.

اعتبار رسانه يعني اعتماد به رسانه.

گوينده هايي داريم كه صدايشان حجم دارد ولي باز چون به ويژگيهاي ديگر صدا آگاه نيستند، بلد نيستند از آن استفاده كنند. در خبر بايد چند ويژگي صداي گوينده كنار هم قرار بگيرد تا نافذ باشد.

يكي ديگر از ويژگي هاي صدا، گرمي صدا است. به طوري كه بتواند صدا را به گونه اي دلچسب و نافذ به دل و جان مخاطب برساند. گاهي برخي از مفاهيم نرم و ملايمند. نمي شود آن مفهوم را با هيبت و قاطعيت به مخاطب برسانيم. برخي از بخشهاي خبري ما خبر نرم هستند كه صداي ويژه اي مي خواهد.

بُعد ديگر صدا تنفس در صدا است. نبايد صداي نفس كشيدن گويندة مبرز بيايد. مخاطب اگر صداي نفس كشيدن گوينده را بشنود، متوجه اضطراب و ترس و حالت رواني گوينده         مي شود.

گوينده بايد بداند كجا نفسش تمام مي شود؟ كجا بايد نفس گيري كند؟ يك دم كامل را درك كند. يك بازدم را درك كند و بداند در يك دم بايد چند جمله بگويد.

مصطفي ملكي

آقاي دكتر عالمي، با مقدمه اي كه دوستان فرمودند به بحث زبان بدن مي رسيم. كارشناسان معتقدند هر گوينده يا هر انسان 70 هزار حركت بدن دارد. بفرماييد كه جايگاه زبان بدن  (Body Language) در گويندگي خبر كجاست؟

اكبر عالمي

وقتي ما تصميم بگيريم كه زبان بدن داشته باشيم، كار را خراب مي كنيم. وقتي جلوي دوربين حاضر مي شويم و تصميم مي گيريم كه با دست، سر، چشم و ابرويمان بازي كنيم، خراب   مي كنيم.

اگر خيلي شرايط براي گوينده خبر بگذاريم، اينقدر موضوع را بزرگ مي كنيم كه ديگر به نظر من هيچكس جرأت نمي كند به طرف اين شغل برود. شما بايد از روي همة اينها رد بشويد.

بگوييم اينها هست ولي نبايد به گوينده بگوييم كه بايد اينگونه باشيد. من معتقد هستم كه اين ماجرا مانند سخن گفتن است. يعني وقتي الان فارسي صحبت مي كنيم، به گرامر فكر         نمي كنيم. گرامر در وجودتان خانه كرده است. زبان بدن عين اين ماجرا است. اگر ما خيلي روي زبان بدن تأكيد كنيم، چيز قناسي از آب در مي آيد كه بعداً مضحكه و به نظر من باعث تعجب تماشاگر ايراني مي شود كه عادت به زبان بدن به معناي غربي اش ندارد. ولي اينكه نگاه، صورت، نشستن، راه رفتن كجا شكل مي گيرد؟ به اين بر مي گردد كه آن آدم كجا شكل مي گيرد. چقدر سفر كرده است؟ چقدر ديده است؟ چقدر خوانده است؟ از كجا آمده است؟ ريشه او در چيست؟ دانايي او در چيست؟

نمي توانيم به گوينده اي كه استعداد زبان بدن ندارد، زبان بدن ياد بدهيم. از اول هم مي گوييم ذاتش براي اين كار ساخته نشده است. بلافاصله بعد از 6ماه معلوم مي شود كه ذاتش براي اين كار ساخته نشده است.

شما نيز بايد هيئتي از داوران پخته، معلم، دلسوز و بي طرف بياوريد تا وقتي مي خواهند گوينده انتخاب كنند، وَجَنات او را از زواياي گوناگون، مورد تجزيه و تحليل قرار دهند.

مديريت هنري بايد بستري از زايندگي و زايش و ايجاد انگيزه را فراهم بياورد.

مصطفي ملكي

آقاي سروش، توضيحات تكميلي دراين خصوص داريد بفرماييد؟

محمد حسين سروش

ارتباط كلامي بخش عمده و اساسي گويندگي است. ارتباط كلامي براي انتقال اطلاعات جلوي دوربين است. ارتباط غيركلامي براي انتقال حالات است. گوينده اي در كاربرد حالات غيركلامي اش، در رفتار غيركلامي يا زبان بدن، بسيار خوب عمل مي كند. يعني 15عنصر چهره را براي تفهيم يك مفهوم هماهنگ مي كند. چشمش سكون و آرامش دارد. اضطراب ندارد. گردش نابجا ندارد. ابرويش تعجب و هيجان نابجا و كاذب ندارد. دندانهايش در دست و پاي بيننده نيست. لبش به اندازة كافي تنظيم مي شود. صورتش، رنگ، چهره اش،       حركت سرش، طراحي موي، جام چهره اش را خوب استفاده مي كند. اما اولاً بايد بدانيم وي به اين حركت آگاه است؟ خودش مي داند؟

دوم بايد ارزيابي شوند. بقيه گويندگاني كه زبان بدن بلد نيستند، راز موفقيت دو سه گويندة موفق اين است. دست اين گويندة موفق را نگاه كنيد، چطور هماهنگ با كلماتي است كه     به كار مي برد؟ ابروي اين گوينده را نگاه كنيد. من به گوينده اي گفتم اين خبري كه شما پريشب خوانديد 30درصد هيجان داشت ولي چهره شما 70درصد هيجان داشت. اين يعني ناهماهنگي.

بايد تذكر بدهيم. به گويندة ديگري گفتم چهرة شما دو ويژگي دارد. اولين ويژگي چهره مبهم غيركلام است. تذكري بود كه بعد از كمي مقاومت پذيرفتند. ديگر اينكه گفتم غروري در چهره تان هست كه بايد بماند. گوينده خبر در تفهيم برخي مطالب خبري به غرور نياز دارد. اين شخص مي تواند در موقع خواندن خبر از غرور ملي هم دفاع كند. يعني اگر با يك وارفتگي چهره، پيروزي دانش آموزان المپياد را مطرح كند، به غرور ملي لطمه مي خورد. پس ما به زبان بدن و با حالت چهره كار داريم و بايد اين كار آگاهانه باشد. اين كه فلاني خبر را اجرا مي كند و خوب خبر مي خواند و از زبان بدن خوب استفاده مي كند، تمام نيست. بايد هم به ايشان يادآوري كرد كه اين كار تو خوب است و هم به ديگران راز موفقيت چنين گويندگاني را گفت.

زبان بدن يا ارتباط غيركلامي براي انتقال حالت بسيار مهم است. شخصي كه در عين خواندن خبر چشمش در حدقه مي چرخد و مهارتش دست خودش نيست يا گويندة خبر دستش       در هم فرو رفته و سخن مي گويد، نشان از اضطراب پنهان دارد. به خودش پناه مي برد.     الان ريزترين حركات دست، چهره و سر گواه از درون است. خود صداي نفس هم از جنس رفتارهاي غيركلامي است. اگر سر يا دست گوينده و مجري، موقع حرف زدن، اجرا يا مصاحبه، بيش از حد تكان بخورد، حكايت از احاطه نداشتن بر آن بخش خبري دارد. تعداد كلمات نيز همين طور است. متوسط كلمات فارسي براي گويندة خبر با متوسط كلمات انگليسي متفاوت است. در انگليسي براي گويندگي خبر 150 يا 170 كلمه در دقيقه بايد گفت. چند مجري خوب جهاني داريم كه رعايت مي كنند. 100 تا 120 كلمه در دقيقه بايد به طور شفاف گفته شود.

شفاف گويي بسيار مهم است. يعني حروف را در كلمات و كلمات را در جمله بايد درست ادا كرد. هيچ گوينده اي نبايد هيچ حرفي را بخورد. من به شكسته گويي كاري ندارم. گاهي لازم است در بداهه گويي، شكسته گويي كنيم و اين كار را مي كنند.

ممكن است در يك گفتگوي تلفني لازم باشد گوينده از متن جدا شود. در همين لحظه است كه ارزيابي مي شوند. گوينده بايد هيچوقت كلمة دقيقه را ديقه نگويد. عزيزان را عيزان نگويد. حقيقت را حيقت نگويد. هيچوقت را هيشوقت نگويد. گوينده ورزشي اسب سواري را  اس سواري نگويد. واليبال را واليوال نگويد. انها نمادهاي كم سوادي است.

مصطفي ملكي

خانم شيرازي، لطفاً در خصوص نوع صدا صحبت كنيد. تُن صدا چقدر در نحوة اطلاع رساني و جذب مخاطب مؤثر است؟ 

مصطفي ملكي: مديريت هنري خلائي است كه احساس مي شود سردبير خبربايد اين نقش را ايفا كند.

مهناز شيرازي

در سؤالي كه آقاي سروش پرسيديد ايشان به نكات جالبي اشاره كردند و گفتند كه صداي يك گوينده بايد داراي چه شرايطي باشد تا به دل بيننده و شنونده اش بنشيند. صداي گرم و دلنشيني داشته باشد. بتواند با صدايش بازي كند. براي خبر شاد يك مقدار شادي در كلامش بدهد. نه اينكه موضع گيري كند. ما هميشه با اين اصل موافق بوديم كه در خبر نبايد       موضع گيري كرد. ما فقط مطالب را درست مي رسانيم. مردم خودشان بايد موضع بگيرند.

صدا از نظر من بايد گرم باشد. من مي شنوم. شما مي شنويد. بايد خوشتان بيايد. مي بينيد بعضي صداها يك زنگ ناراحت كننده اي دارد و آدم را مي زند. بعضي صداها فرياد مي زنند. به قول آقاي سروش گوينده اي مي خواهد بگويد من روي اين صدا مي توانم حجم صداي خوبي به كار ببرم، داد مي زند. اين نمي تواند يك صداي خوب براي كار خبري باشد.

سرعت مهم است. سرعت در خبر هميشه خيلي شرط است. ما مي بينيم بعضي از گوينده ها به اندازه اي خبر را آرام مي خوانند كه ديگر خبر نيست. خبر به زنده بودن آن است. خبر به هيجان مناسب با خود خبر است كه اينها در سرعت بيان كلمات و سرعت گفتن يك جمله خلاصه مي شود.

نكته ديگر همان تنفس است. اگر بحث نفس گيري را رعايت نكنيم و اضطرابي در خبر پيش بيايد، اگر يك خبري را نخوانده بدهند، آن را با همان تنگي نفس و همان اضطرابي كه روي نفس كشيدن مي افتد، مي خوانيم.

من معتقدم حتي اگر سنگين ترين چيز را به شما دادند، نبايد به بيننده منتقل شود. بيننده آنجا ننشسته است كه كسالت من را ببيند، ترس من را ببيند، عبوسي من را ببيند. او مقصر نيست

مصطفي ملكي

آقاي دكتر عالمي، لطفاً كمي هم درباره نوع لباس و رنگ معيار بيشتر توضيح دهيد. فرهنگ جامعه و مناسبتها چه مقدار در نوع يا رنگ لباس گوينده مؤثر هستند؟

اكبر عالمي

تلويزيون به طور كلي با شيوة لامپ تصويري خودش رنگهاي تيره را به رنگهاي سياه تبديل مي كند و رنگهاي روشن را مانند صورتي روشن، آبي روشن، سبز روشن، قرمز روشن به سمت رنگ سفيد مي برد. به خصوص بعد از اينكه چند ايستگاه رله مي كند. بنابراين بهترين رنگي كه مي توانيم انتخاب كنيم، رنگهاي مياني هستند. براي مرد رنگهاي كلاسيك، رنگهاي خاكستري، سرمه اي و قهوه اي است. ما در مورد برنامه خبري مي گوييم بايد لباسشان كلاسيك باشد. به نظر من لباس را نبايد ما به گوينده ديكته كنيم. چون ما هر وقت لباسي نو مي پوشيم تا چند روز به آن عادت نداريم. پس يكسره نمي شود به گوينده گفت كتت را عوض كن. لباست را عوض كن. ابتكار عمل براي پوشيدن لباس تا حدودي بايد دست گوينده باشد.

نكته اي كه در رابطه با لباس مردها مي توانم بگويم اين است كه اگر پيراهن راه راه يا شطرنجي باشد، در فاصله كانوني عدسي هاي مختلف، ممكن است موجب رنجه شود. يعني تداخل فركانس كند و كساني كه چشمهايشان آستيگمات است روي صفحه تلويزيون اذيت مي شوند. در زندگي عادي كه در تلويزيون هم صدق مي كند، آقايان بايد به يك نكته توجه داشته باشند كه اگر پيراهن آنها طرحي دارد مثلاً راه راه يا چهارخانه است، كت آنها بايد هيچ طرحي نداشته باشد. اين قانون لباس پوشيدن است. اگر پيراهن و كت هردو چهارخانه باشد، اصطلاح عوامانه و بسيارشيرين آن اين است كه مي گوييم اين آدم عجق وجق يا شنبه يكشنبه لباس پوشيده است. مي تواند هردوتايش ساده باشد و بايد كمي با هم كنتراست داشته باشد. يعني در تضاد باشد تا تفكيك اتفاق بيافتد. من نمي توانم يك پيراهن و كت سرمه اي را بپوشم چون دوربين تلويزيوني نمي تواند اين را تفكيك كند و زشت مي شود.

اگر خيلي تيره لباس بپوشم ديافراگم باز مي كند و در نورپردازي، صورت مجري بي اندازه سفيد و شبيه به گچ ديوار مي شود. اگر لباس سفيد بپوشم، در اتاق كنترل فني ديافراگم را    مي بند و يك مقدار پايين بيايد؟

محمد حسين سروش

حق گوينده اين است كه يك ساعت زودتر خبر را در اختيارش بگذارند تا مرور كند. اما باز گوينده بايد خودش را آماده كند و به اين مهارت برسد كه اگر در حين خواندن خبر، خبر ديگري دادند، بداند چكار كند.

مصطفي ملكي

در كنفرانسي سخنرانان معتقد بودند در خصوص اداي كلمات، برخي حروف الفبا هستند كه ادانكردن آنها به مطلب لطمه وارد مي كند. آنها مي گفتند مجريان خبر و گويندگانشان در تلفظ «ذ» (TH) مشكل دارند. به عبارت ديگر يك سري حروف كليدي داريم و يك سري حروفي هستند كه اگر به آن دقت نشود، مشكلي در خبر خواندن ايجاد نمي كند. آقاي دكتر عالمي نظر شما چيست؟

اكبر عالمي

در خبر همان طور كه آقاي سروش گفتند، نبايد كلمات را قرباني كنيم. يعني بايد تلفظ كلمات را كامل ادا كنيم. اما در عين حال نبايد اينقدر روي كلمات فشار بياوريم كه از آن طرف خيلي اغراق آميز باشد. مثلاً در گفتار خبر ما نمي توانيم بگوييم «انظر بسياري از كارشناسان» بايد بگوييم «ازنظر بسياري از كارشناسان». گوش بايد اين «ز» را بشنود. فونتيك يا آوا يا اصوات هر كلمه در فن بيان از ابتدايي ترين اصولي است كه همه بايد با شعور و درك خداداد از آن تبعيت كنند. اين چيزي كه من مي گويم توضيح واضحات است. اما بعضي از وقتها مثلاً براي شنبه جايز است كه تلفظ نون متمايل به ميم بشود. شنبه را غليظ نگوييم. يعني بين نون و ميم بماند. كمتر گوش را آزار مي دهد و كمتر توجه و حواس يك آدم را پرت مي كند كه او با خودش فكر كند اين گوينده زور مي زند كه مصنوعي حرف بزند. در زبان هاي ديگر هم اين هست كه بين مثلاً «ت» و «ف» يا بين صداي «ث» و «ت» تلفظ كنيم.

محمد حسين سروش

گوينده يا مجري بايد بتواند همة حروف را ادا كند. اگر يك شكاف ظريف پشت لثه باشد، حروف سين و شين را هدر مي دهد. اگر شكاف روي لب باشد، اندام گفتاري لطمه خورده است و نهايتاً نمي تواند حروف انسدادي و انفجاري را خوب ادا كند. كاملاً مشخص است كه بسته شدن يكي از حفره هاي بيني در موقع سرماخوردگي چقدر به اداي درست و كامل و نافذ و گرم برخي از حروف در برخي از كلمات لطمه مي زند.

براي آزمون افرادي كه به گويندگي مي آيند، ملزمشان مي كنيم كلماتي را بگويند. اشعاري را بخوانند. مثلاً مي خواهيم بگويند «شب است و شاهد و شمع و شراب و شيريني» يا «گر تضرع كني و گر زاري، دزد زر باز پس نخواهد داد.» ما با واداركردن داوطلب براي اداي آن حروف و كلمات پي مي بريم كه اندام گفتاريشان چطور است. اگر ضعيف باشد، تمرين مي دهيم. اگر ناقص باشد، بايد به سراغ طبيب برود. تنظيم دهان و اندام گفتاري از وظايف كلاسهاي فن بيان است.

گاهي هر كلمه اي را بايد به گونه اي بگوييم مثلاً مي توانيم كلمة درخت را به گونه اي بگوييم كه دهانمان هر طرفي پرت شود. اما گوينده را ملزم مي كنيم كه هندسة دهانش شبيه كلمة گل باشد. در آموزشِ آواز سنتي هم اينچنين است. حروف از آغاز تا پايان بايد در كلام و گفتار و بيان داوطلب و گوينده امتحان شود.

مصطفي ملكي

آقاي دكتر عالمي، چه توصيه اي براي برون رفت از مشكلات موجود در گويندگي خبر داريد؟

اكبر عالمي

انتخاب. ما در يك شوره زار نمي توانيم چيزي بكاريم و منتظر باشيم محصول بدهد. بنابراين انتخاب اوليه خيلي مهم است براي اينكه اين انتخاب بايد 30 سال؛ بلكه 40 سال به عنوان سرمايه اي در عرصة هنر گويندگي در كشور دوام بياورد.

آموزش چيزي است كه ژاپن را به اين منزلت رساند. از آموزش نبايد غافل بشويم. آموزش بايد مستمر باشد. حتي بازآموزي باشد. گوينده هاي باسابقة 10سال در يك كلاس باشند. گوينده هاي با سابقة 15سال در كلاسي ديگر باشند. اينقدر آموزش مهم است كه ما با هر مقدار درآمد در اقتصاد خانة خودمان بخش اعظم آن را خرج بهداشت، آموزش و تغذيه      مي كنيم. اين سه تا هستند كه پا به پاي هم جامعه را سالم نگاه مي دارند.

آموزش بايد حالت تهاجمي نداشته باشد. حالت تحقير نداشته باشد. آموزش بايد به موازات افزايش اعتماد به نفس در نطفه شكل بگيرد

مصطفي ملكي

آقاي سروش، براي جمع بندي اگر توضيحاتي داريد بفرماييد.   

محمد حسين سروش

من فقط در قالب چند مثال مطالب خودم را دسته بندي مي كنم. الان گوينده اي در بين گويندگان پخش خبر ما هست كه در رفتار غيركلامي اش اشتباه فاحش داشت. به وي گفتم كه اين مشكل را داريد. گفت ندارم. جلسة بعد گفتم از تستي كه از ايشان مي گيرم، فيلم بگيريد. به نقصش پي برد و گفت يعني من 9 سال اين ايراد را داشته ام و متوجه نبودم؟ كسي هم به من نگفته است؟

از اين رو گروهي بايد تشكيل شود كه اينها را درست انتخاب كنند. معيارها توافق شود.      چه چيزهايي مي خواهيم؟ چه معيارهاي جهاني را نياز داريم؟ بعد اينها كه انتخاب شدند، آموزش داده شود. بعد از آموزش وقتي مشغول به كار شدند، تدريجي يعني بدون نقص پايه جلوي دوربين بروند. نگوييم اگر آقا لكنت زبان دارد، برود جلوي دوربين درست مي شود.  آقا كفش نيست كه پا كنيم و بعد از چند روز جا بيافتد. در خطاي اول سرماية بخش خبري را از دست داده ايم. خلبان تا به كفايت كامل نرسيده است نبايد 700 مسافر را سوار كند و برود. ارزيابي در حين كار بسيار مهم است. اگر ارزيابي نشود و اگر به همه ملاكها رسيديم كه اين گويندة خوبي است، جلوي دوربين برود. بايد رشد در كارش باشد. ارزيابي كمال مي بخشد. ما گوينده داريم كه باسابقه است. گوينده داريم كه به تجربه زياد مشهور است. گوينده نه مشهور و نه باسابقه؛ بلكه بايد محبوب باشد. محبوبيت نقطة پاياني كار يك گوينده است. يعني بتواند در دل و جان مخاطبش نفوذ كند.

مهناز شيرازي

وقتي در استوديو خبر مي خواندم، سردبير تا آخرين جملة خبر و خداحافظي من مي ايستاد و اولين كاري كه مي كرد، تشكر بود. «خيلي ممنون، عالي بود، ارتباط تلفني ات اين طوري بود و... بعد اگر يك جايي ايراد داشتم مي گفت «ولي خانم شيرازي آنجا اگر اينكار را مي كردي بهتر نبود؟» واقعاً كاركردن با اين سردبير براي من افتخار و آموزش بود. اول مي ايستادخوبي هاي كار من را مي گفت و بعد با علم و تخصص مي گفت اينجا را اشتباه كردي.

منبع :

http://mojri3.blogfa.com/


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۵۶:۰۶ ] [ مشاوره مديريت ]

مهارت تند خواني

با بكار بستن نكات زير مهارت تند خواني را در خود تقويت كنيد:

۱- مكثــها و توقف هاي چشمان خود را حين مطالعه سطور كــاهش دهيد. اين همان تمركزهاي لحظه اي بروي حروف و واژه ها اسـت. مـا  هنگام خواندن هر يك از سطرهاي يك مـتـن چشمان خود را بصورت جهشي بسمت جلو حركت مي دهيم اكنون هر ميزان كه ما اين  كثـها و جهشــها را كـاهش دهيـم سـرعـت خـوانــدنمان نيز افزايش مي يابد.
تـــعداد اين توقفها معمولا در افراد كندخوان به ۷ بار در هر سطر ميرسد اما شما ميتوانيد اين تعداد مكث را به ۳ بار در هر سطر كاهش دهيد.
نكته:هنگام مطالعه چشمان خود را در طول سطور حركت دهيد و نه سر خود را.
نكته: براي كاهش مكث ها و توقفها ميبايست حوزه ديد خود را افزايش دهيد. براي اين منظور شما بايد سعي كنيد تا تصاوير واقع در گوشه چشمان خود را بدون اينكه بطور مستقيم به آنها نگاه كنيد،ببينيد.
نكته:اجازه ندهيد حين مطالعه ديدتان دچار سرگرداني گردد.

۲- واژه ها را گروه بندي كنيد. ما ديگر آموخته ايم كه چگونه حروف را با يكديگر تركيب كرده و كلمات را خوانده و درك كنيم. اكنون بايد بياموزيم كه دسته اي از كلمات را با يكديگر تركيب كرده و يك جمله  را در آن واحد بخوانيم. و در قدم بعدي بايد بياموزيم كه چگونه جملات را دسته بندي كرده و مفهوم كلي يك پاراگراف را استخراج كنيم.
نكته: ثابت شده كه دسته بندي واژه ها قوه ادراك و فهم را افزايش ميدهد. بطور كلي مفهوم را آسانتر ميتوان از يك دسته واژه استخراج كرد تا از كلمات منفرد و حتي حروف تك.

۳- هيچگاه به عقب باز نگرديد. اغلب افراد عادت كرده اند هنگام مطالعه به عقب بازگشته و واژه ها و يا قسمتهايي از متن را كه بدرستي متوجه نشده اند را بازخواني كنند. اين كار فقط از سرعت خواندن شما ميكاهد. شما ميتوانيد با مطالعه تكميلي قسمتهايي كه بدرستي متوجه نشده ايد را  درك كنيد. شايد با خودتان بگوييد كه اين بازخواني مجدد هم زمانبر است. اما بازگشت  مكرر به عقب براي بازخواني قسمتهاي درك نشده به مراتب وقت گيرتر از مطالعه مجدد يك مطلب به روش تند خواني ست.

۴- هدفمند مطالعه كنيد. هدف خود را از مطالعه هر مطلبي از پيش تعيين كنيد. كه چه نوع اطلاعاتي را ميخواهيد كسب كنيد. اين كار سبب ميگردد تا شما اطلاعات غير ضروري و حاشيه اي را  در فرايند مطالعه حذف كنيد.

۵- فقط كلمات و مفاهيم كليدي را مطالعه كنيد. ما براي نگاشتن مطالب ناگزيريم پاره اي دستورات نوشتاري و ساختار صحيح جملات را  رعايت كنيم. اما هنگام خواندن نه.۴۰ تا ۶۰ درصد كل يك متن از واژه ها و حروف بي اهميت و غير ضروري (البته براي درك آن) تشكيل يافته است. مانند حروف ربط مانند”و” و  “يا”. بياموزيد تنها اسمها و افعال را بخوانيد. نكات و مفاهيم اصلي يك پاراگراف را يافته و آن را در ذهن بسپاريد و جزئيات خارج از موضوع اصلي را حذف كنيد.

۶- با صداي بلند مطالعه نكنيد. سرعت ادا كردن و صحبت كردن بسيار كمتر از ظرفيت يادگيري و مطالعه شماست. در فرايند مطالعه ميبايست فقط چشمها و مغز درگير باشند. سرعت قوه بينايي شما بسيار بيشتر از سرعت تكلم شماست. بنابراين از تلفظ حروف و واژه ها حين مطالعه خودداري كنيد. اما مسئله اصوات به همين جا ختم نيمشود. ما حين خواندن  در ذهن خود نيز اصوات مرتبط با حروف و واژه ها را بيان ميكنيم. اين همان نداي درون شماست زماني كه به اصطلاح در دلتان مطلبي را ميخوانيد. يعني ما پس از ديدن يك كلمه صبر ميكنيم تا صداي مرتبط با آن كلمه (تلفظ) در ذهنمان كامل شود سپس به سراغ  كلمه بعدي ميرويم. اين عادت نيز سرعت مطالعه شما را كاهش ميدهد. به ياد داشته باشيد كه حذف  كامل اين صداها در مغز و ذهن غير ممكن است اما ميتوان آنها را به حداقل رساند.

۷- در محيط مطالعه خود هر عاملي كه موجب پرت شدن حواس شما ميگردد را حذف كنيد.

۸- هر ميزان كه شما با واژگان و اصطلاحات يك زبان آشنا تر  و مانوس تر باشيد درك بهتري نيز از متون نگاشته شده به آن زبان خواهيد داشت. بنابراين تا ميتوانيد واژه و اصطلاح جديد بياموزيد.

۹- تمرين كنيد، تمرين كنيد. تا ميتوانيد تند خواني را تمرين كنيد. تند خواني نيز همچون ساير مهارتها نياز به ممارست دارد.

۱۰- تمركز خود را حين مطالعه حفظ كنيد. بدين مفهوم كه در حين خواندن مطلبي در آن واحد به چيز ديگري فكر نكنيد.


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۵۶:۰۵ ] [ مشاوره مديريت ]
 
 بيان، هنر متقاعد كردن مخاطب است   نوشته: اومبرتو اكو
ترجمه: احمد پرهيزي
اومبرتو اكوUmberto Eco (متولد 1932)، معني شناس، نويسنده و مقاله نويس ايتاليايي، شهرت وي بخصوص پس از انتشار «نام گل سرخ» در سال 1980 عالمگير شد. اين متن از فرانسه ترجمه شده است. 

نمي‌دانم آيا آن چه مي‌خواهم در اين جا بنويسم ارزش نوشتن دارد يا نه، چون مثل روز برايم روشن است كه مخاطبانم عده‌اي آدم احمق هستند كه كله‌شان خوب كار نمي‌كند، و مطمئنم كه هيچ‌كدام سر از حرف‌هاي من در نخواهند آورد.
آيا شما از اين شروع خوش‌تان آمد؟ اين جمله چيزي كم دارد كه به آن در زبان ايتاليايي captatio malevolentiae گفته مي‌شود، گوينده اين جمله مستمعان را در وضعيت بدي قرار مي‌دهد، گويا مي‌خواهد آنان را با خود دشمن كند. اين نكته نيز بگويم كه من فكر مي‌كردم خودم چند سال پيش captatio malevolentiae را براي تبيين رفتار يكي از دوستانم ابداع كرده‌ام، اما كمي بعد هنگامي كه در شبكه جهاني مي‌چرخيدم متوجه شدم كه اكنون پايگاه‌هاي اينترنتي بسياري موجود است كه در آن‌ها captatio malevolentia نقل شده است.
اگر من نوشته‌ام را اين گونه شروع مي‌كردم وضع يكسره متفاوت بود: «نمي‌دانم آيا آن چه مي‌خواهم در اين‌جا بنويسم ارزش نوشتن دارد يا نه، چون مثل روز برايم روشن است كه مخاطبانم عده اي آدم احمق هستند كه كله‌شان خوب كار نمي‌كند، اما من به احترام آن دو سه نفري از اين جمع سخن مي‌گويم كه جزء اين اكثريت احمق نيستند»؛ اين نوعي captatio malevolentiae است، چون هر يك از شنوندگان پيش خود يقين دارد كه يكي از آن دو يا سه نفر است و باقي جمع را با تحقير نگاه مي‌كند و صميمانه حرف‌هاي مرا پي مي‌گيرد.
همان‌طور كه شما هم به خوبي متوجه شده‌ايد، captatio malevolentiae يك تدبير بياني است براي كسب همدلي مخاطب. به عنوان مثال يكي از صور مشترك captatio اين سرآغاز است: «براي من مايه افتخار است كه در برابر مستمعاني چنين شايسته سخن بگويم»؛ از جمله صور كلاسيك (كلاسيك تا حدي كه به مسخرگي پهلو مي زند) اين است: «شما خودتان در اين زمينه استاد هستيد و ما بايد از شما ياد بگيريم»، اين عبارت را وقتي به كار مي‌برند كه بخواهند چيزي را به ياد كسي بياورند كه يا آن را نمي‌دانسته يا فراموش كرده است، بنابراين پيشاپيش اعلام مي‌كنند كه از تكرار آن شرمسارند، چون روشن است كه مخاطب نخستين فردي بوده كه اين نكته را مي‌دانسته است. 
چرا در نظريه بيان (ريتوريقا)، captatio malevolentiae را مي آموزند؟ همچنان كه همه مي‌دانند بيان چيز ناشايسته‌اي نيست كه باعث شود ما جملاتي بي‌استفاده را به كار بنديم يا با هيجان فراوان حرافي آغاز كنيم؛ به علاوه با هنر سفسطه‌بافان نيز متفاوت است – دست كم آن سفسطه‌بافان اهل يونان قديم كه ما مي‌شناسيم با اين جماعت بدخواه كه معرّف فرهنگي تصنعي هستند يكي نيستند. از سوي ديگر استادان بزرگ هنر بيان همانا ارسطو و افلاطون بودند، منظورم در آن گفت و گوهايي است كه بين اين دو در مي‌گيرد و در آن از فنون بياني ظريفي بهره مي گيرند تا از قضا با سفسطه‌بافان جدال كنند. 
بيان، هنر متقاعد كردن مخاطب است ضمن آن كه متقاعد كردن چيز بدي نيست، حتا اگر بتوان با روش‌هاي ناپسند مخاطب را متقاع كرد كه كاري به خلاف ميل خود انجام دهد. هنر متقاعد كردن را ياد مي‌داده‌اند، چون برهان‌هايي كه بتوان به ياري آن‌ها مخاطب را از طريق دليل‌آوري قانع كرد فراوان نيست. كافي است يك بار مفاهيمي نظير زاويه، سطح، ضلع و نظاير آن را برسازيم تا ديگر احدي قادر نباشد صحت قضيه فيثاغورس را زير سؤال ببرد. اما مردم در غالب مباحث زندگي روزمره، در باب


بيان، هنر متقاعد كردن مخاطب است ضمن آن كه متقاعد كردن چيز بدي نيست، حتا اگر بتوان با روش‌هاي ناپسند مخاطب را متقاع كرد كه كاري به خلاف ميل خود انجام دهد.

 اموري نزاع مي‌كنند كه ممكن است هر كس درباره آن‌ها نظري داشته باشد. در نظريات بياني كهن، بيان حقوقي را (در دادگاه مي‌توان بحث كرد كه آيا فلان مدرك قاطع است يا خير) از بيان مشورتي (آن چه در مجلس يا انجمن شاهديم كه في‌المثل آيا به فلان رأي بدهيم بهتر است يا بهمان) و بيان اثباتي (مثل اين كه چيزي را بستاييم يا نكوهش كنيم) و همه ما مي‌پذيريم كه هيچ قاعده رياضي وجود ندارد كه ثابت كند گري كوپر جذاب‌تر است يا همفري بوگارت.
در بسياري از بحث‌هاي موجود در جهان، موضوع بحث مسائلي است كه محل نزاع است، نظريه بيان يادمان مي‌دهد كه باورهايي بيابيم كه اكثريت شنوندگان در آن‌ها اتفاق نظر داشته باشند، و استدلال‌هايي به كار بنديم كه كمتر مورد اعتراض قرار بگيرد، و زباني استفاده كنيم كه مناسب متقاعد كردن مخاطب در موضوع بحث باشد و حس همدلي مخاطب را برانگيزد تا استدلال ما غلبه كند، باري، captatio malevolentiae از جمله اين فنون است.
طبيعي است كه گفتارهاي متقاعد كننده‌اي وجود دارد كه ممكن است به راحتي مغلوب گفتار متقاعد كننده‌تري بشود، اين نكته نشان از محدوديت استدلال فرد دارد. شايد شما جملگي اين نوع تبليغ را شنيده باشيد (اين هم captatio است): «گُه بخوريد، يك ميليون مگس امكان ندارد اشتباه كنند»، اين گفته را گاه به تمسخر استفاده مي‌كنند تا به آن كساني كه مي گويند اكثريت همواره حق دارد اعتراض كنند. 

منبع: روزنامه لوموند 7 اوت 2006

http://www.mandegar.info/1385/shahrivar/a-parhizi.asp


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۵۶:۰۴ ] [ مشاوره مديريت ]

هنر بيان نبوي

بزرگ ترين ويژگى هنر بيان نبوى آن است كه در عين روانى و سادگى، مايه بهبود و كمال و صلاح انسانيت گشته است ؛ و بهترين عامل براى راهنماى افراد به جمال و كمال مطلوب و رها ساختن بى خبران از بند هواهاى نفسانى در همه دوران هاست

چكيده

هنر بيان زيبا و كلام شيوا آن است كه در دل انسان نفوذ كند و روح را از تاريكى و زشتى و پليدى برهاند و در افقى وسيع و با صفا كه به نور ايمان روشن است سر دهد. سخن از فصاحت و بلاغت و هنر بيان مؤمن ترين انسان جهان، حضرت محمّد(صلى الله عليه وآله) است; همان كس كه در فصاحت ممتاز و در بلاغت بى همتا بود; چرا كه قلب وى مهبط الهام پاك بود و گفتار الهى بر زبانش جارى. يكى از اعراب كه در دانش احوال و اخبار عرب تبحّرى بسزا داشت به آن حضرت(صلى الله عليه وآله) عرض كرد: من در ميان عرب گشته ام و گفتار فصحاى عرب بسيار شنيده ام ولى از تو فصيح تر نديده ام، چه كسى تو را اين هنر و ادب آموخت؟ پيامبر سخن(صلى الله عليه وآله) فرمود: «خدايم آموخت و نيك آموخت.»

بزرگ ترين ويژگى هنر بيان نبوى آن است كه در عين روانى و سادگى، مايه بهبود و كمال و صلاح انسانيت گشته است ؛ و بهترين عامل براى راهنماى افراد به جمال و كمال مطلوب و رها ساختن بى خبران از بند هواهاى نفسانى در همه دوران هاست.

مقدّمه

در ظلمت‌كده جهان كه حقيقت با اوهام آميخته و راه از چاه هويدا نيست و از تصادم اميال و وظايف و قيود در هر قدم هزاران پيچ و خم و پرتگاه در پيش است، براى فرار از حيرت و گمراهى دليل راهى بايد جست و به پرتو او اين راه سخت و پر خطر را آسان پيمود. دليل راه بودن از همه كس ساخته نيست. اگر پيمودن راه مشكل و پرخطر باشد، بى ترديد رهبرى هزار بار مشكل تر است. طينتى پاك بايد و گوهرى اصيل و روحى همچون كوه استوار، و همتى همچون آسمان بلند و حوصله اى چون دريا وسيع، و از همه مهم تر، دلى بايد از شوق لبريز و سرى از عشق پرشور و روحى از پرتو روشن، تا به نيروى شوق و راهنمايى عشق و پرتو غيب راه از چاه باز شناسد و از تاريكى نجات يابد و آنگاه گمشدگان مسالك را از مهالك برهاند و به سرمنزل مقصود برساند. اين مقام عالى اوج كمال انسانى است و بى ترديد، حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)كسى است كه به اين مقام رسيده است؛ چرا كه رفتارش براى همگان سرمشق كمال و گفتارش دستور فضيلت و اخلاق است. سخنانى كه از روح بزرگ آن حضرت(صلى الله عليه وآله)تراوش مى كند براى جان هاى سرگشته و حيرت زده كه در كار خويش فرو مانده و در ظلمات وهم و ترديد فرو رفته اند همانند آب حيات است كه آنها را در جهان معانى، زندگى جاودانه مى بخشد; و اين يعنى: هنر بيان نبوى.

حضرت محمّد(صلى الله عليه وآله) از خاك تا افلاك

در سرزمينى به دور از تمدن، در ميان دره اى خشك و بى حاصل، طفلى يتيم كه از نعمت پدر و محبت مادر محروم گشته بود در سايه سرپرستى جد و عمويش پرورش يافت.

در دوران جوانى در عين اينكه امين و درستكار بود و به همراه عمويش با فقر دسته و پنجه نرم مى كرد، روح وى در معبر زندگانى از آلايش زشتى و پستى بر كنار ماند. در سن چهل سالگى بر ضد بت پرستى و جاهليّت و بيدادگرى، كه در آن روزگار در ميان مردمش سخت رواج داشت، قد برافراشت و با اتكا به خداوند مردم را به يگانگى فراخواند و دلسوزانه و مصرّانه مى خواست كه از پرستش بتان چشم بپوشند و خداى يگانه بى همتا را خالصانه عبادت كنند و با يكديگر برادر و برابر باشند و هيچ كس را جز به وسيله پرهيزگارى امتيازى ندهند.

قريش چون او را در گفتار و كار خويش استوار يافتند براى ريختن خونش نقشه كشيدند. آن حضرت(صلى الله عليه وآله) به ناچار از ديار خود چشم پوشيد و در مدينه مقيم شد و كار صورت ديگرى گرفت. در جنگ هاى زياد با دشمنان خدا مبارزه كرد و به نيروى ايمان و پشتيبانى خدا و هنر بيان پاك از هيچ كس باك نداشت. چيزى نگذشت كه سراسر جزيرة العرب و پس از مدتى قسمت اعظم دنياى آن زمان پيرو تعليمات او شد.

در همه مدت دعوت، كار حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) ابلاغ بود و مهم ترين وسيله ابلاغ الهى آن حضرت(صلى الله عليه وآله) جز «سخن» چيز ديگرى نبود. پيامبراعظم(صلى الله عليه وآله) جان هاى قابل را كه استعداد هدايت داشتند به نيروى بيان و سخن پاك صيقل مى داد. به راستى، اين ولى اللّه اعظم(صلى الله عليه وآله) به تأييد خدا و به نيروى سخن پاك حكومت بر دل ها داشت. و به اعجاز قرآن و قدرت بيان چنان جان ها را مسخّر كرد كه پس از قرن ها هنوز آن دولت پاينده خلل نيافته است.

فصاحت و بلاغت نبوى

بى ترديد، حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) در هنر فصاحت و بلاغت از همه گوى سبقت ربوده و به گفته خود، فصيح ترين عرب بود: «ادبى و انا افصح العرب.»1

فصاحت نبوى هم اكتسابى بود و هم آميخته به عطاى الهى. اكتسابى بودن از آن روى كه در طايفه بنى سعد پرورش يافته بود. لهجه اصيل و دلاويز بنى سعديان در سراسر جزيرة العرب، زبانزد عام و خاص گشته بود. به همين خاطر، جد پيامبر(صلى الله عليه وآله) او را براى لهجه آموزى به آنان سپرد و اثر آن چنان بود كه حضرت(صلى الله عليه وآله) خود مى فرمود:«هر چه از فصاحت و بلاغت آموخته ام مربوط به دوران چهار ساله اى است كه نزد قبيله بنى سعد بودم.»2

و اگر گفته مى شود: فصاحت نبوى آميخته به عطاى الهى است، به خاطر آن است كه قرآن، اين مجموعه عظيم هنر بيانى خدا و معجزه جاودانه نبوى، با كلمات فصيح عربى كه نظم و اسلوب آن چون الماس تراشيده شده و زيبا و يكدست گشته، توسط روح القدس، فرشته امين به قلب آن حضرت(صلى الله عليه وآله) القا مى شد و مسلّم است پيامبر(صلى الله عليه وآله) در سايه قرآن، مافوق بلاغت عادى لب به سخن مى گشود.

با آنكه گفته اند: فصاحت در كلمه و كلام است3 ولى هنوز فصاحت نبوى بيانگر جمال جان است و قدرت بيان آن حضرت(صلى الله عليه وآله)برخاسته از ضمير مصفايش، و همچون حفّار معادن الماس از زواياى درون توانمند خويش آن معانى باريك را، كه به روزگاران از تجربه ها و حادثه ها و موهبت ها تكوين شده، كشف مى كند و در قالب سخن و كلمات طيّبه ظهور مى دهد. بنابراين، بايد گفت: حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)، سرآمد همه پيامبران، يكى از معجزاتش جلوه شخصيت او بود: هنر بيان معجزه آسايش كه مورد اعتراف دوست و دشمن بود.

فصاحت و بلاغت نبوى از نگاه ديگران

در وصف هنر بيان نبوى، سخنان جاحظ كه بحق يكى از معروف ترين، تواناترين و آگاه ترين نويسندگان عرب در همه قرون به حساب مى آيد، بهترين گواه است. وى حق سخن را درباره هنر فصاحت و انسجام و شيرينى كلام نبوى ادا كرده است:

»كلام حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) سخنى است كه شمار حروفش اندك و شمار معانى اش بسيار، از تصنّع برى و از تكلّف بر كنار است. آنجا كه تفصيل بايد مفصّل و آنجا كه اختصار شايد مختصر است. از كلمات نامأنوس فرارى و از سخنان مبتذل و بازارى مبّراست. كلماتش با حكمت همدوش و با عصمت هماغوش و با تأييد الهى قرين و با توفيق همنشين بود. خداوند گفتار او را با محبت و قبول توأم ساخته است. مهابت و حلاوت و افهام و اختصار را با هم دارد. از تكرار سخن بى نياز و شنونده را به كار نياز نمى افتد. آنگاه كه لب به سخن مى گشود هيچ سخنرانى بر او فايق نمى شد و او را مجاب نمى كرد. سخنان مفصّل را با كلمه مختصر، رد مى كرد. گوشه و طعنه نمى زد. در سخن نه كند بود و نه تند. گفتارش نه طولانى بود و نه مبهم. سخنى سودمندتر و شيواتر و رساتر و مؤثرتر و روان تر و فصيح تر و واضح تر از سخن وى نشنيدند.»4 جاحظ پس از ذكر اين سخن، از بيم آنكه مبادا گفتار وى در نظر كوته نظران و بى خبران گزاف جلوه كند چنين مى گويد: «شايد آنها كه از دانش بهره كافى ندارند و از رموز سخن و سخندانى بى خبرند گمان برند كه ما در ستايش هنر سخن محمدى راه تكلّف پيموديم و درباره اهميت آن گزاف گفتيم. چنين نيست. قسم به آن خدايى كه گزافه گويى را بر دانشمندان حرام كرده و تكلّف را در نگاه صاحب نظران قبيح ساخته و دروغگويان را در پيش خردمندان بى قدر نموده، اين گمان را كسانى مى كنند كه از راه حقيقت منحرف شده اند.»5

ابن ابى قحافه كه در علم احوال و اخبار عرب تبحّرى بسزا داشت، يكبار به آن حضرت(صلى الله عليه وآله)گفت: من در ميان عرب گشته ام وگفتار فصحاى عرب را بسيار شنيده ام اما از تو اى پيامبر فصيح تر نديده ام، چه كسى تو را اين هنر و ادب بياموخت؟ آن حضرت در پاسخ فرمود: «خدايم چنين آموخت و نيك آموخت.»6

كيفيت و كميّت هنر بيان نبوى

سخن پيامبر(صلى الله عليه وآله)، پيامبر سخن است و فضل آن بر ديگر سخنان همان است كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) را بر ديگران افضل است; چرا كه سخن، صداى ضمير سخنور است و فضل حاكى از فضيلت سخنگو. عبارت پيامبر(صلى الله عليه وآله) در عين سادگى چنان پرشور و هيجان است كه گويى حيات و قوت در آن موج مى زند و عقل نورانى از خلال كلمات پرتو افشانى مى كند.

سخن گفتن حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) آداب خاصى داشت. جز به موقع سخن نمى گفت و بيش از حاجت كلامى بر زبان جارى نمى ساخت. پيوسته در انديشه بود و آنگاه كه خاموشى وى دراز مى شد مى فرمود: «ما پيامبران كم سخنيم.»7 و يا مى فرمود: «خدا پرگويى را دوست ندارد، هر كس سخن به قدر حاجت گويد خدايش سرسبز دارد.»8

پيامبر(صلى الله عليه وآله) صدايى رسا داشت و با اين همه، سخن آهسته مى گفت و مى فرمود: «خدا بلند [سخن] گفتن را دوست ندارد.»9

ميراث بزرگ هنر بيان نبوى كه به صورت مضبوط پس از طى قرن ها از دستبرد روزگار مصون مانده و در قالب حديث نبوى به دست ما رسيده، يادگار ايام مدينه است; ميراثى كه شعله اى جهان افروز است و براى روشن كردن جان ها و رهانيدن جهان، از اين افراط هاى خطرناك و تفريط هاى هول انگيز مايه اى رسا دارد.

با مقيم شدن پيامبر(صلى الله عليه وآله) و مسلمانان در مدينه، مجال بحث و توضيح دين بيشتر گشت و مستمعان به نقل سخنان وى رغبتى فوق العاده داشتند.

پيامبر(صلى الله عليه وآله) معمولا پس از نماز سخن مى گفت و در مناسبات خاص و حوادث بزرگ سخنان وى بيشتر مى شد. آن حضرت ضمن گفتار، به سؤال افراد پاسخ مى داد. اما فرو رفتن در سؤال را خوش نداشت و مى فرمود: «مادام كه چيزى نگفتم مرا واگذاريد. اسلاف شما از كثرت سؤال به ضلال افتادند. وقتى دستورى به شما دادم هر چه توانيد بدان كار كنيد و چون از كار منعتان كردم بس كنيد كه راه صلاح اين است.»10

تجلّى هنر بيان نبوى

در اين بخش با ذكر نمونه هايى ارزنده از سخنان گهربار آن حضرت(صلى الله عليه وآله)، از اين خرمن درافشان به انداره وسع خود خوشه برمى چينيم:

ـ «ينبغى ان يكون للمؤمن ثمانية خصال: وقار عند الهزائر صبر عند البلاء و شكر الرخاء و قنوع بما رزقه اللّه عزوجل، لا يظلم الاعداء ولا يتحامل على الصداقاء بدنه فى تعب و الناس منه فى راحة»;11 سزاوار است كه مؤمن هشت صفت داشته باشد: با بزرگ منشى و وقار در حوادث سخت قرين باشد، به هنگام بلاها و امتحانات صبر و شكيبايى داشته باشد، به هنگام گشايش شكر و سپاسگذارى خدا كند، به رزقى كه خداى عزيز و بلند مرتبه به وى روزى كرده است قناعت كند، به دشمنان ستم نكند، مزاحم دوستان نشود، تنش در رنج باشد و مردم از او در آسايش باشند.

ـ «نوم العالم افضل من عبادة العابد»;12 خواب دانشمند از عبادت عابد و پرهيزگار ارزشمندتر است.

ـ «نعمِ العطيةُ كلمةُ حق تَسمِعُها ثُمَّ تَحمِلُها الى اخ لك مسلم»;13 چه نيكو هديه و عطايى است سخن حقى كه نيك بشنوى و به برادر مؤمن خويش برسانى.

ـ «من سلك طريقاً يلتمس فيه علماً سهل اللّه له طريقة الى الجنة»;14 هر كه در جستوجوى علم راهى را طى كند خدا براى وى راهى سوى بهشت بگشايد.

ـ «من اقتصد اغناه اللّه و من بذر أفقره اللّه و من تواضع رفعه اللّه و من تجبر قصمه اللّه»;15 آن كس كه ميانه روى كند خدا بى نيازش سازد و هر كه اسراف نمايد خدا فقير و نيازمندش كند. هر كه فروتنى كند خدايش او را بالا برد و هر كه فخر و بزرگى فروشد خدايش او را در هم شكند.

ـ «ما من ساعه تمر بابن آدم لم يذكر اللّه فيها الاحسر عليها يوم القيامة»;16 ساعتى در دنيا بى ذكر خداى بر آدمى نگذرد، مگر روز قيامت بر آن حسرت خورد.

ـ «لكلّ شىء آفة تفسده و آفة هذا الدين ولاة السوء»;17 هر چيزى آفتى دارد كه مايه فساد و تباهى آن مى شود و آفت اين دين زمامداران بدند.

ـ «اقرءوا القرآن فان اللّه تعالى لايعذب قلباً وعى القرآن»;18 قرآن بخوانيد و با آن مأنوس شويد. به راستى خداوند آن دلى كه قرآن را دريافته باشد معذب نمى كند.

ـ «افضل العبادة انتظار الفرج»;19 بهترين عبادت انتظار گشايش و فرج است.

ـ «اقبل الحق ممن اتاك به من صغيراً و كبير و ان كان بغيضاً بعيداً و اردد الباطل على من جاءك به من صغيراً و كبير و ان كان حبيباً قريباً»;20 حق را از هر كه آن را ارائه دهد بپذير، خواه خردسال باشد، خواه پير، خواه دشمن باشد، خواه بيگانه. و باطل و ناحق را طرد كن و نپذير، اگرچه از جانب دوست نزديكت باشد.

چه زيباست كه راز و نياز همه ما به اقتداى پيامبر سخن، همان دعاى پاك او باشد كه خدا را اين گونه مى خواند: «اللهم اقسم لنا من خشيتك ما تحول بيننا و بين معاصيك و من طاعتك ما تبلغنا به رضوانك و من اليقين ما يهون علينا مصيبات الدنيا و متعنا باسماعنا و ابصارنا و قوتنا ما احييتنا و اجعله الوارث منا و اجعل ثارنا على من ظلمنا انصرنا على من عادانا ولا تجعل مصيبتنا فى ديننا ولا تجعل الدنيا اكبر همنا و لا مبلغ علمنا و لا تسلط علينا من لايرحمنا»;21 پروردگارا! از خشيت خود جرعه اى نصيبم ساز كه ميان ما و نافرمانيت حايل شود، و از اطاعت خود آنقدر توفيقمان ده كه ما را به بهشت رساند، و از يقين آن اندازه كه مصيبت هاى جهان را بر ما آسان كند و ما را تا هنگامى كه زنده مى دارى از چشم و گوش و نيرويمان بهرهور ساز و اين بهرهورى را برايمان نگه دار و انتقام ما را از كسانى كه به ما ستم روا داشتند بگير و ما را بر كسانى كه نسبت به ما عداوت و دشمنى مى كنند پيروز گردان. مصيبت ما را در دينمان قرار مده و كار دنيا را بزرگ ترين غم ما و نهايت علم و دانش ما مساز، و كسى را كه به ما رحم نمى كند بر ما مسلط مگردان.

نتيجه

در اين جهان، برگزيدگان خدا كسانى هستند كه اعمال بزرگ و حيرت انگيزشان، و خوبى هاى كردارى و رفتارى آنان مايه بهبود و كمال و صلاح انسانيت شده است. رفتار و گفتار آنان براى راهنمايى مردم در راه رسيدن به كمال مطلوب انسانيت و رها ساختن بى خبران از بند هوا و شهوت بهترين وسيله است.

حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) خاتم پيامبران، با كلام پاك و شيوا و رسايش از محرومان و بدويان، مردمى مورد احترام جهانيان ساخت. هنر بيان نبوى بهترين و ارزنده ترين عامل براى گذر جامعه بدوى از فرهنگ جاهلى به جامعه دادگر دينى مورد رضايت خداوندى بود.

مهم ترين اصول گفتار پيامبر(صلى الله عليه وآله) را سادگى و روانى، آگاهى و بينايى و عرفان و حكمت و صداقت تشكيل مى دهد. سخنان آن حضرت تراوش روحى نيرومند و فطرتى پارسا و مهربان و برخاسته از روانى پاك و ايمانى استوار بود.بر سراپرده انديشه اش پرتو «لااله الااللّه» تجلّى داشت و در تمام گفتارش كاركرد اين انديشه نمايان بود. هدفش از آن همه شيوايى و هنر بيانى، فلاح و رستگارى همه انسان ها بود.

--------------------------------------------------------------------------------

پى نوشت ها

1ـ محمّدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 16، روايت 2، باب 18، ص 158.

2ـ جاراللّه محمود زمخشرى، ربيع الابرار، چ سوم، بيروت، 1401 ق، ص 72.

3ـ سعدالدين تفتازانى، مختصرالمعانى، 1398 ق، ص 23.

4 و 5ـ ابوعمرو عثمان جاحظ، البيان و التبيين، چ دوم، 1409 ق، ص 112 / ص 113.

6ـ كمال الدين عراقى، كمال النصيحة و الادب، 1407 ق، ص 97 / محمّدباقر مجلسى، پيشين، ج 16، باب 99، ص 210.

7ـ مصطفى صادق رافعى، اعجازالقرآن و بلاغة النبويه، 1411 ق، ج سوم، ص 80.

8 و 9ـ شيخ حرّ عاملى، وسائل الشيعه، چ سوم، بيروت، 1412 ق، ج 1، ص 17 / ص 18.

10ـ شيخ محمّد خضرى، نوراليقين، نجف، 1398ق، ص 75.

11ـ ابوالقاسم پاينده، نهج الفصاحه، چ پنجم، جاويدان، 1382، ح 3220.

12ـ همان، ح 3138.

13ـ همان، ح 3127.

14ـ همان، ح 3026.

15ـ همان، ح 2939.

16ـ همان، 2677.

17ـ همان، 2255.

18ـ همان، ح 426.

19ـ همان، ح 409.

20ـ همان، ح 428.

21ـ همان، ح 503. درباره عظمت اين دعاى پيامبر(صلى الله عليه وآله) و محتواى والا و كامل و جامع آن همين بس كه مرحوم شيخ عبّاس قمى در كتاب ارزشمند مفاتيح الجنان در شرح اعمال ماه پرفضيلت شعبان اين دعا را ذكر كرده و گفته است: اين دعاى جامع و كاملى است كه سزاوار است مؤمن خود را پيوسته ملازم با اين دعا نمايد و در همه موقع نافع مى باشد.

منبع:ماهنامه معرفت ، شماره 110


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۵۶:۰۳ ] [ مشاوره مديريت ]

 

پايه ها و پويه هاي يك سخنراني خوب 

 هنر ترغيب مخاطبان (2)

تعديل شهوت كلام

شهوت كلام يا ميل به سخن گفتن ، مانند شهوت خوردن و نوشيدن ، شهوت برتربودن از ديگران ، شهوت برخورداري از قدرت بيشتر ، شهوت ثروت اندوزي ، شهوت گرايش به جنس مخالف ، شهوت شهرت و محبوبيت بيشتر ، شهوت مرگ گريزي وطول عمر بسيار و ساير شهوت ها ، ميل طبيعي و غريزي انسان است و جانداران ديگر هم در بسياري از شهوات ، با انسان ، همسان و مشتركند .

آن چه كه انسان دارد و ساير جانداران محروم از آن هستند و آن چه كه موجب تمايز انسان با جانداران ديگر است  ، عقل و نطق اوست و استفاده درست يا نادرست از همين دونعمت و كاهش يا افزايش بهره وري آن ها ست كه مي تواند انسان را فراتر از فرشته پرواز دهد يا مصداق " كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِيلًا " باشد .

سخنران با توجه به  طبيعت و اقتضاي حرفه اش كه مستقيما به زبان و بيان وابسته و پيوسته است ، بيش از ديگران ، نياز به تلاش و دقت بيشتر براي تعديل شهوت خود درناحيه كلام دارد چرا كه اولا : اطاله كلام و افراط در گفتار ، فقط براي سخنران و گوينده پرحرف و زياده گو لذت بخش است وبراي شنوندگان ، نه فقط لذت بخش نيست ، رنج آور نيز هست . حس شنوائي و حوصله عموم مخاطبان عام ، از ظرفيت و توان بالا براي شنيدن سخنراني هاي طولاني ، خالي از نوآوري ، كليشه اي مكرر و ملال انگيز ،  برخوردارنيست و قطعا شهوتراني كلامي سخنران ، شنوندگان را خسته ، كلام گوينده را بي اثر ونهايتا ترغيب مخاطبان را غير ممكن خواهد كرد .ثانيا : به موازات زياده روي در استفاده از اين شهوت ، شتاب روند فرسايش و ناتواني عقل نيز بيشتر ؛ و بيان و سخن ، از محور خرد دورتر مي شود و كلام خارج از حوزه حاكميت عقل سليم و پويا ، طبعا فاقد هرگونه وجاهت و اعتبار است  و هيچ مخاطبي ، رغبت به ترغيب شدن با چنين كلام زيان بخش و آسيب رساني را ندارد . ثالثا : شهوت كلام اگر تعديل و مهار نشود ، سخنران در معرض هجوم آفت هائي بدخيم و پر خطر قرار خواهد گرفت كه به حيثيت و سابقه و اعتبار اجتماعي و حرفه اي ؛ وعزت واثر گذاري كلامش  ؛ آسيب هاي جبران نا پذير بسيار خواهند زد .

نا سنجيده گوئي ، بي وقت و نا به جا گوئي ، تناقض گوئي ، مغلطه گوئي ، گزافه گوئي ، خرافه گوئي ، زور گوئي ، زشت گوئي ، بد گوئي  ، هذيان و پريشان و پراكنده و بيهوده و ياوه گوئي ، محال گوئي ، هجو و هزل گوئي ، ناروا و دشنام و ناسزا گوئي ، دروغگوئي و وارونه گوئي ، درشت و بلند گوئي ، مبهم گوئي ، خودستائي و از خود گوئي ، رك گوئي بي جا ، تند گوئي و كند گوئي بي جا ، قصه گوئي بي جا و بسيار ، خاطره گوئي بي جا ، كليّ گوئي بي جا ، مجمل گوئي بي جا، سنگين گوئي بي جا ، ساده گوئي بي جا ، بذله و لطيفه گوئي بي جا و بسيار ، اخترگوئي و پيشگوئي هاي بي پايه ، تكرار سخنان بي نتيجه ، استفاده از ترفندهاي مختلف گفتاري براي سرگرمي مخاطبان و پركردن زمان سخنراني ، چرب گوئي واستفاده از لطايف الحيل براي شهرت طلبي و ثروت اندوزي ، شايعه پراكني ، شبهه افكني ، تفرقه افكني ، چاپلوسي ، ستايشگري و ثناگوئي بي مورد ، غيبت و افتراء و ايراد اتهام ، عيبجوئي ، سخن چيني ، تخريب شخصيت همكاران و حسادت به آن ها ، توسل به جدال باطل و مراء و ... و آفت هاي ديگر ، همه و همه ، پيامدهاي ناهنجار و ناگوار شهوت كلام مهار نشده است كه سخنران را مبتلا به استفاده نادرست از زبان ؛ و گرفتارعادت نا پسند پرگوئي و نهايتا آلوده به گويش هاي ناگوار و چالش انگيز و منفي و به دور از اخلاق انساني ، ادب و آئين سخنوري مي كند .

از تعديل شهوت كلام ، علاوه بر استفاده پراثر به عنوان يكي از اهرم هاي پرتوان براي ترغيب مخاطبان ، نيز به عنوان يكي از سازوكارهاي معتبر براي بالا بردن بيش از پيش مقام و شأن خطابه ؛ و توان افزائي به شخصيت حقيقي و حرفه اي سخنرانان نوپا و پيشگيري از عدم اقبال مخاطبان جوان از نظام سخنوري ،  مي توان بهره برداري كرد .

چند حديث :

امام على عليه السلام :

الكلامُ بَينَ خَلَّتَي سَوءٍ ، هُما : الإكثارُ والإقلالُ ، فالإكثارُ هَذَرٌ ، والإقلالُ عِيٌّ وحَصَرٌ . 

سخن ، ميان دو خصلت زشت قرار گرفته است : پرگويى و كم گويى ؛ زيرا پرگويى 
به ياوه‏گويى مى‏انجامد و كم گويى ، نشانگر درماندگى و عجز در سخن گفتن است . 

غررالحكم : 1854

 

امام على عليه السلام :

إيّاكَ وكَثرَةَ الكَلامِ ؛ فإنّهُ يُكثِرُالزَّلَلَ ويُورِثُ المَلَلَ . 

زنهار از پرگويى؛ زيرا كه لغزش ها را زياد مى‏كند و ملال مى‏آورد . 

غررالحكم : 2680

 

خضر عليه السلام - در سفارش هايش به موسى عليه السلام - :

لا تكونَنَّ مِكثاراً بالنُطقِ مِهذاراً ، فإنّ كَثرَةَ النُّطقِ تَشينُ العُلَماءَ ،
وتُبدي مَساويَ السُّخَفاءِ . 

هرگز پرگو و ياوه‏‌گو مباش ؛ زيرا پرگويى ، دانايان را لكّه‌‏دار مى‏كند 
و بدي هاى سبك مغزان را آشكار مى‏سازد . 

كنزالعمال : 44176

 

امام على عليه السلام :

إيّاكَ وفضولَ الكلامِ ؛ فإنّهُ يُظهِرُ مِن عُيوبِكَ ما بَطَنَ ، 
ويُحَرِّكُ علَيكَ مِن أعدائكَ ما سَكَنَ . 

از زياده‏گويى بپرهيز ، كه آن عيبهاى پنهان تو را آشكار مى‏سازد
و كينه‏هاى آرام گرفته دشمنانت را بر ضدّ تو تحريك مى‏كند . 

غررالحكم : 2720

 

امام حسين عليه السلام - خطاب به ابن عباس - :

لا تَتَكَلَّمَنَّ فيما لا يَعنيكَ فإنّي أخافُ علَيكَ الوِزرَ ، ولا تَتكَلَّمَنَّ
فيما يَعنيكَ حتّى‏ تَرى‏ لِلكلامِ مَوضِعاً . 

هرگز سخن بيهوده مگوى ؛ زيرا بيم گناه براى تو دارم و سخن سودمند
نيز هرگز مگوى ، مگر اين كه براى آن سخن اثرى ببينى . 

بحارالانوار : 78 / 127 / 10

 

امام صادق عليه السلام :

العالِمُ لا يَتَكلَّمُ بالفُضولِ . 

دانا ، زياده‌‏گويى نمى‏كند . 

مستدرك الوسائل : 9 / 33 / 10127

 

امام على عليه السلام :

خَيرُ الكلامِ ما لا يُمِلُّ ولا يَقِلُّ . 

بهترين سخن آن است كه نه (طولانى باشد و) ملال آورَد و نه اندك باشد (و ابهام فزايد) . 

غررالحكم : 4969


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۵۶:۰۲ ] [ مشاوره مديريت ]

پايه ها و پويه هاي يك سخنراني خوب

هنر ترغيب مخاطبان (1)

در مرحله اقناع ، سخنران انديشه ساز ، باور آفرين ، هدفمند ، تجربه اندوخته ،  هوشمند و ماهر ، كارآگاهانه مي كوشد تا علاوه بر تفسيروگزارش اصولي دقائق و لطائف و ظرائف پيام و پي آمدسخنراني ؛ و آگاهي بخشي و اطلاع رساني مستقيم ، شفاف و منطقي نسبت به جزئيات يك "حقيقت عقلي "  ، يك " حقيقت ايماني " ، يك " حقيقت علمي " ، يك " حقيقت اجتماعي "  و يا هر حقيقت ديگر كه براي موضوع بحث و سخنراني خود انتخاب  كرده ؛ با ظرافتي خاص ، ارزش ها،ظرفيت ها و كارائي هاي سازمان عقل و هوش مخاطبان ( همچون :مديريت ،منطق گرائي ، تدبير ،  ذوق ، نوآوري ،  تجربه ، دانش ، كارآفريني و ... ) و توانائي هاي قلبي و روحي ( همچون : ايمان ، عزت نفس ،علوّ طبع ، وقار ، متانت ، محبت ، عشق ورزي ، عاطفه ، صبر ، سعه صدر ، ايثار ، بلند همتي ، سخاوت،شجاعت ، فروتني و ... )  آنان را نيز با بياني رسا و شيوا ؛ وخطابي پرجذبه ، مستقيم و غير مستقيم ،براي باور انگيزي و شوق آفريني در مخاطبان و سرعت بخشي به  روند رويكرد عميق آنان به آن حقيقت و نتيجه كه پيام سخنراني است ، تبيين كند .

سخنران توانا ، پس از عبور موفق از مرحله حساس باور انگيزي و اقناع ، يعني مرحله پرتنش و دشواري كه هم زمان ، قلب مخاطبان را تسخير و معتقد كرده و عقل آنان را تسليم و متقاعد ؛  به گذرگاه  خطير ترغيب مي رسد .

هنر ترغيب ، يعني : توان تمام كردن آنچه نا تمام مانده است .

ترغيب ، يعني : هنر آفرينش شوق پايدار و طبيعي در مخاطبان براي عمل به باورهاي القاء شده و رهنمودهاي تبيين شده اي كه نسبت به آن ها قانع و متقاعد شده اند .

ترغيب ، يعني : توان به وجد و نشاط آوردن مخاطبان براي حركت در مسيري كه سخنران ،  ترسيم و تعريف كرده است .

ترغيب ، يعني : توان تغيير قوّه به فعل و تبديل ذهنيت مخاطبان به عينيّت .

ترغيب ، از سوئي ، يعني  : هنرمندانه ، مانع توقف مخاطبان در دنياي ذهن شدن براي هميشه يا دراز مدت؛ و كمك به آن ها براي خروج آگاهانه و مشتاقانه ؛ و از سوي ديگر ، يعني : توان شتاب دادن به سير مخاطبان در مسير منتهي به هدف سخنراني ،  ضمن همراهي سخنران با آن ها . همراه با اميد داشتن و اميد دادن . 

ترغيب ، يعني : توان ابلاغ درست و كامل رسالت سنگين هدايتگري  ؛ و درهمين مرحله ترغيب است كه سخنران ، با دشوارترين لحظه ها و پيچيده ترين موقعيت ها و شرائط حرفه خود در هر سخنراني روبروست چرا كه ضمن هشياري و مراقبت توأم با مهارت براي بي اثر نشدن تلاش هاي موفق در مرحله اقناع ، هنرمندانه  نيز بايد بكوشد تا به نهائي ترين وظيفه خود و مهم ترين اصل يك سخنراني خوب و اثرگذار ، عمل كند . جز اين باشد ، توانمندي و حرفه اي بودن سخنران ، براي مخاطبان حرفه اي و آگاه  ؛ و ناظران صاحب نظر ، محل تأمل خواهد بود .

در پست بعد ، اشاره خواهد شد كه سخنران ، با برخورداري از چه ويژگي ها و به كمك كدام ابزار ، توان ترغيب مخاطبان را خواهد داشت .


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۵۶:۰۱ ] [ مشاوره مديريت ]

البيان و التبيين

البيان و التبيين: اين كتاب كه يكي از آخرين آثار جاحظ است، گنجينه‌اي گرانبها ست، از نكته، داستان، روايت و شعر و نثر عربي كه بدون هيچ نظمي در جلدهاي چهارگانۀ كتاب نهاده شده است. رشته‌ها و موضوعهاي اصلي كتاب، يعني دانشهاي بلاغت و بيان، حتى اگر از نو جمع‌آوري شوند، باز به هيچ نظامي در نمي‌گنجد. 
كوشش برخي نويسندگان، چون طه حاجري ( الجاحظ...، 423 بب‍ ‌) در كشف تئوري بلاغي و بياني قانع‌كننده نيست. عبدالسلام هارون در پايان كتاب (3/105-110) خواسته است فهرستي موضوعي، دربارۀ بيان و بلاغت تدارك ببيند و دامن پراكندگي موضوعهاي مربوط به آن دو دانش را فراهم آورد. سر فصلهاي اين فهرست محتواي كتاب را تا حدي نمايش مي‌دهد: ادب، ازدواج، اطناب، الفاظ، ايجاز، بديع، بلاغت، بيان، خطابه، رسائل، سجع، شعر و شعرا، سكوت، گنگي (العيّ)، فصاحت، قصه، كلام، زبان گرفتگي (لثغة)، لغزش نحوي (لحن)، معما، لكنت و جز آن. اين فهرست و فهرستهاي ديگر (مثلاً نك‍ : جبر، 40-52؛ نجم، 88-96) بي‌گمان انديشه‌هايي بسيار كلي دربارۀ محور‌هاي اصلي كتاب به خواننده مي‌دهند. اما اين عيب را هم دارند كه «واقعيت جاحظي» را از ذهن او مي‌زدايند. به گمان ما، همۀ اهميت جاحظ بيشتر در آن روايتهاي كوتاه و بي‌شمارِ ظريف و نكته‌آميز است كه كتابهايش ــ و به خصوص البيان ــ را آكنده‌اند. 
بي‌گمان او نخستين نويسنده‌اي است كه توانسته است درون جامعۀ پويا و پر هياهوي خود، به پديده‌هاي بسيار گوناگون زندگي بنگرد و با ديد شكافندۀ نقّاد، جنبه‌هايي را كه معمولاً از چشم ديگران پنهان مي‌ماند، بيابد و به زباني سخت شيرين و خالي از پرگوييهاي معمول، براي آيندگان باقي گذارد. آگاهيهايي كه او به دست مي‌هد، به يك حوزه منحصر نمي‌گردد: شاعر، نويسنده، اديب، مردم‌شناس، جامعه‌شناس و حتى تاريخ‌دان، متكلم و در يك كلام، همگان مي‌توانند از اين خوان رنگارنگ بهره‌مند شوند. 
پراكندگي اطلاعات در البيان، موجب مي‌شود كه نتوانيم انگيزۀ يگانه‌اي براي تأليف بيابيم؛ از اين رو، دشمني با شعوبيه و اصولاً فارسي ستيزي را كه برخي (مثلاً نك‍ : نجم، 88-89) تنها انگيزۀ جاحظ پنداشته‌اند، در حقيقت انگيزه‌اي در ميان دهها انگيزۀ خرد و كلان ديگر بوده است. 
بي‌نظمي كتاب البيان كه همۀ تحليلگران امروزي را به خود مشغول داشته، از نظر گذشتگان نيز پنهان نبوده است. مثلاً ابوهلال عسكري كه البيان را بهترين كتاب در بلاغت مي‌پنداشته، چنين گفته است (ص 13): «... فن بلاغت و بيان در كتاب پراكنده‌اند»؛ اما ابن قدامه (نك‍ : جبر، 49) معتقد است كه جاحظ، بيان و فنون را در كتاب خود نياورده، و اساساً اين كتاب شايستۀ آن نام (= بيان) نيست. 
با اين همه، كتاب البيان، زود به اوج شهرت رسيد، چندان كه ابن خلدون در سدۀ 9ق/ 15م آن را همراه با الكامل مبرد، ادب الكاتب ابن قتيبه، و النوادر اسماعيل قالي بغدادي، 4 پايۀ فن ادب خوانده است (1/553). 
اينك بايد ديد كه آيا خود جاحظ بر پراكندگي اين «فيشهاي» درهم ريخته مشعر بوده است؟ چند روايت بر روشن‌بيني او دلالت آشكار دارد. مثلاً پس از گفت‌و‌گوهاي مفصل، هنگامي كه مبحث «بيان» را باز مي‌كند، چنين اظهار مي‌دارد: «حق آن بود كه اين باب، در آغاز كتاب بيايد، ولي ما آن رابنابر تدبيري عقب انداختيم» ( البيان، 1/76). 
اما در روايتي ديگر مي‌بينيم كه «اين تدبير»، چيزي جز ناتواني او از نظام بخشيدن به روايات نبوده است: «حق آن بود كه دربارۀ نام خطيبان...، نخست نام جاهليان را برحسب مرتبت بياوريم و سپس خطيبان عصر اسلام را... و امور را باب باب و جدا جدا بخش‌بندي كنيم، و هر كه را خدا و پيامبر‌(ص) پيش انداخته‌اند، در آغاز آوريم...، اما چون از سامان بخشيدن و چيدن روايات عاجز شدم، همه را يكجا آوردم» (همان، 1/306). 
جاحظ براي پراكنده‌گويي خود، بهانۀ فريبندۀ ديگري هم دارد كه برخي از محققان هم كم و بيش باور كرده‌اند (مثلاً نك‍ : فاخوري، 29). وي مي‌گويد: «من اين كتاب را به شعرها و نثرهاي بسيار مي‌آرايم تا خواننده پيوسته از موضوعي به موضوعي ديگر رود و خستگي بر او چيره نگردد، زيرا حتى زيباترين ترانه ها هم اگر به درازا كشد و يك‌نواخت باشد، شنونده را خسته مي‌كند» (براي تفصيل اين روايت، نك‍ : فاخوري، همانجا؛ نيز نك‍ : جاحظ، الحيوان، 7/162). 

منبع :

http://www.cgie.org.ir/shavad.asp?id=123&avaid=6342


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۵۶:۰۰ ] [ مشاوره مديريت ]

بديهه‌ سرايى‌ و بديهه‌ گويى‌

بَديهه‌سُرايى‌ وَ بَديهه‌گويى‌، سرايش‌ و نگارش‌ شعر و سخن‌ به‌ مقتضاي‌ مقام‌ و بى‌درنگ‌ و انديشة پيشين‌. بديهه‌ يا بداهه‌ (به‌ ضم‌ يا فتح‌ باء) از مصدر بَدْه‌ و بُدْه‌ (هاء بدل‌ از همزه‌: بدء)، در لغت‌ يعنى‌ آغاز هر چيز و آنچه‌ به‌ ناگاه‌ آيد؛ و در اصطلاح‌ ادب‌ كلامى‌ است‌ كه‌ بى‌رَويّت‌ و انديشه‌ بر زبان‌ و قلم‌ گوينده‌ و نويسنده‌ جاري‌ شود (ابن‌ منظور، مادة بده‌؛ قاموس‌، 1604؛ صفى‌پوري‌، نفيسى‌، نيز آنندراج‌، مادة بده‌). 
در تعريف‌ منطقى‌ بديهه‌، بى‌گمان‌ صفت‌ «ناگهانى‌ بودن‌» يا «به‌ ناگاه‌ روي‌ دادن‌» فصل‌ يا عرض‌ خاص‌ به‌ شمار مى‌آيد؛ پس‌ اين‌ صفت‌ هم‌ صفت‌ قول‌ (سخن‌، كلام‌) تواند بود و هم‌ صفت‌ فعل‌؛ ولى‌ آنچه‌ در اينجا موردنظر است‌، بديهه‌ در قول‌ يا كلام‌ است‌ كه‌ ممكن‌ است‌ مطلق‌ يا مقيد باشد. در قول‌ يا كلام‌ مطلق‌، بديهه‌ يعنى‌ «بى‌انديشه‌ آمدن‌ِ سخن‌، ناگاه‌ آمدن‌ سخن‌ و بى‌تأمل‌ چيزي‌ گفتن‌» (تهانوي‌، 1/158؛ غياث‌...، ذيل‌ بديهه‌)؛ و در قول‌ يا كلام‌ مقيد (انشاء، شعر، خطابه‌)، نوشتن‌ و سرودن‌ و سخنوري‌ بى‌انديشه‌ و بى‌مقدمه‌ را بديهه‌ گويند (رشيد، 87؛ نيز نك: هدايت‌، 8)، بدين‌معنى‌ كه‌ «منشى‌ يا شاعر كلام‌ را بى‌ رويت‌ و فكر انشا كند» (تهانوي‌، نيز غياث‌، همانجاها). در زبان‌ فارسى‌ از بديهه‌ به‌ «زود شعري‌» و «چُست‌گويى‌» نيز تعبير شده‌ است‌ (نظامى‌عروضى‌، 48؛ لغت‌نامه‌...، ذيل‌ بديهه‌). 
از بديهه‌ به‌ «ارتجال‌» نيز تعبير مى‌شود. ارتجال‌ در اصطلاح‌ «سخن‌ گفتن‌ بدون‌ آمادگى‌ قبلى‌» است‌ ( قاموس‌، 1297؛ ابوالبقاء، 1/111؛ صفى‌پوري‌، مادة ر ج‌ ل‌). رشيد وطواط و تهانوي‌ (همانجاها) به‌ صراحت‌ بديهه‌ را همان‌ ارتجال‌ خوانده‌اند. پس‌ شعرسرايى‌ و انشاپردازي‌ و سخنوري‌ بدون‌ ساختن‌ و آماده‌ كردن‌ قبلى‌، مصداق‌ِ ارتجال‌ يا بديهه‌ به‌ شمار مى‌روند (همايى‌، 1/402). اما رويت‌، در برابر ارتجال‌ و بديهه‌، در اصطلاح‌ ادب‌ سخنى‌ است‌ كه‌ در پى‌ تأمل‌ و تفكر و با انديشه‌ پديد آيد (رشيد، همانجا؛ هدايت‌، 9؛ همايى‌، همانجا). در اين‌ باره‌ بايد گفت‌: از آنجا كه‌ فكر، به‌ تعبير اهل‌ منطق‌ ذاتى‌ انسان‌ است‌ (علامة حلى‌، 15)، پس‌ انسان‌ چه‌ در حال‌ بديهه‌گويى‌ و چه‌ در حال‌ رويه‌گويى‌ مى‌انديشد؛ بنابراين‌، مراد از «بى‌انديشه‌ سخن‌ گفتن‌» در بديهه‌، چيزي‌ جز «بى‌انديشة پيشين‌ و شتاب‌آلود سخن‌ گفتن‌» نيست‌ (رشيد، هدايت‌، همايى‌، همانجاها)؛ پس‌ دو گونه‌ مى‌توان‌ گفت‌ و نوشت‌: بى‌تأمل‌ و شتاب‌آلود؛ با تأمل‌ و درنگ‌ و دور از شتاب‌. از گونة اول‌ به‌ بديهه‌، و از گونة دوم‌ به‌ رويه‌ تعبير مى‌شود. گونة دوم‌ كه‌ در پى‌ تأمل‌ و درنگ‌ و غور به‌ بار مى‌آيد، شيوة طبيعى‌ سخن‌ گفتن‌ و نوشتن‌ و سرودن‌ است‌. پس‌ قاعده‌ در سخنوري‌ و نويسندگى‌ و شاعري‌، رويت‌ است‌ و تأمل‌؛ و بديهه‌ از مقولة استثنا به‌ شمار مى‌آيد كه‌ خود، دست‌ كم‌ در اين‌ موارد، نشانة استادي‌ و كارآزمودگى‌ است‌؛ چنانكه‌ نظامى‌ عروضى‌ با عبارت‌ِ «بديهة من‌ چون‌ رويت‌ گشته‌ بود» (ص‌ 85)، از استادي‌ خويش‌ سخن‌ مى‌گويد. همو بديهه‌سرايى‌ را ركن‌ اعلاي‌ شاعري‌ شمرده‌، و آورده‌ كه‌ بر شاعر واجب‌ است‌ تا به‌ مدد تكرار و ممارست‌، طبع‌ خود را چنان‌ در بديهه‌سرايى‌ توانا سازد كه‌ بتواند «معانى‌ انگيزد» (ص‌ 57). طبع‌ روان‌ خصلتى‌ است‌ كه‌ يكى‌ از جلوه‌هاي‌ آن‌ بديهه‌سرايى‌ است‌ و شاعر بديهه‌سرا داراي‌ طبعى‌ به‌ تعبير حافظ «چون‌ آب‌» است‌ (غزل‌، 268). 
از ديگر شرايط دست‌يابى‌ به‌ پايگاه‌ بديهه‌سرايى‌ تكرار و ممارست‌ و حفظ شعر، و آنگاه‌ سرودن‌ و بسيار سرودن‌ شعر است‌ تا در نفس‌ شاعر «ملكة شاعري‌» پرورش‌ يابد و در بديهه‌گويى‌ توانا گردد (نظامى‌ عروضى‌، 47- 48؛ نيز نك: ابن‌ خلدون‌، 3/1306). پس‌ پيوند شاعري‌ و بديهه‌سرايى‌، دست‌ كم‌ به‌ عنوان‌ جلوه‌اي‌ از طبع‌ روان‌، امري‌ است‌ نه‌ فقط پذيرفته‌، كه‌ مطلوب‌ نيز هست‌؛ اما در برابر، كسانى‌ بر رويه‌گويى‌ تأكيد مى‌كنند و بديهه‌گويى‌ را گونه‌اي‌ هرزه‌درايى‌ و ياوه‌گويى‌ مى‌شمارند (نك: حميدي‌، 113). 
بديهه‌سرايى‌ سابقه‌اي‌ ديرينه‌ دارد و در تمام‌ ادوار شعر فارسى‌ كم‌ و بيش‌ رواج‌ داشته‌ است‌. نظامى‌ عروضى‌ گزارشها و حكايتهايى‌ از بديهه‌سراييهاي‌ شاعرانى‌ چون‌ رودكى‌، عنصري‌، معزّي‌ و ازرقى‌ به‌ دست‌ مى‌دهد (ص‌ 52، 54، 57، 70-71). خاقانى‌ شروانى‌ نيز در بيتى‌ از قصيده‌اي‌ به‌ بديهه‌گويى‌ خويش‌ افتخار كرده‌ است‌ (ص‌ 132). نظامى‌ گنجوي‌ در ليلى‌ و مجنون‌ از بديهه‌گويى‌ شاعرانه‌ سخن‌ رانده‌ (ص‌ 95، 105، 217)، و جامى‌ هم‌ از بديهه‌گويى‌ فردوسى‌ در مجلس‌ سلطان‌ محمود ياد كرده‌ است‌ (ص‌ 94). از بديهه‌گوييهاي‌ صائب‌ نيز چند جا سخن‌ به‌ ميان‌ آمده‌ است‌ (نشاط، 285)، و حكاياتى‌ از قدرت‌ طبع‌ قاآنى‌ و بديهه‌سراييهاي‌ او آورده‌اند (نك: حميدي‌، 112). در دورة معاصر نيز بديهه‌سرايى‌ موردتوجه‌ برخى‌ از شاعران‌ سنت‌گرا قرار دارد. 
بديهه‌سرايى‌ بنابر طبيعت‌ خود كه‌ از سر شتاب‌ و تحت‌ تأثير رويدادهاي‌ خاص‌ شكل‌ مى‌گيرد و به‌ كوتاهى‌ بيان‌ مى‌شود، معمولاً قالبهايى‌ كوتاه‌ مى‌طلبد؛ به‌ علاوه‌، شاعر با همة مهارتى‌ كه‌ دارد، كمتر مجال‌ انتخاب‌ قوالب‌ بلند مى‌يابد. در حقيقت‌ جلوگاه‌ بديهه‌، نخست‌ رباعى‌ و دو بيتى‌ است‌ و سپس‌ مفردات‌ (نشاط، 281) و سرانجام‌ قطعه‌هايى‌ كه‌ از دو يا چند بيت‌ فراتر نمى‌رود؛ چنانكه‌ بديهه‌سراييهاي‌ رودكى‌ و عنصري‌ و معزي‌ و ازرقى‌ و مهستى‌ همه‌ قطعه‌ يا رباعى‌ است‌ (نك: آذر، 360). 
مآخذ: آذربيگدلى‌، لطفعلى‌، آتشكده‌، به‌ كوشش‌ جعفر شهيدي‌، تهران‌، 1337ش‌؛ آنندراج‌، محمد پادشاه‌، به‌ كوشش‌ محمد دبيرسياقى‌، تهران‌، 1335ش‌؛ ابن‌ خلدون‌، مقدمة، به‌ كوشش‌ على‌ عبدالواحد وافى‌، قاهره‌، 1376-1382ق‌؛ ابن‌ منظور، لسان‌؛ ابوالبقاء كفوي‌، ايوب‌، الكليات‌، دمشق‌، 1981م‌؛ تهانوي‌، محمد اعلى‌، كشاف‌ اصطلاحات‌ الفنون‌، به‌ كوشش‌ اشپرنگر، كلكته‌، 1862م‌؛ جامى‌، عبدالرحمان‌، بهارستان‌، به‌ كوشش‌ اسماعيل‌ حاكمى‌، تهران‌، 1367ش‌؛ حافظ شيرازي‌، ديوان‌، به‌ كوشش‌ محمد قزوينى‌ و قاسم‌ غنى‌، تهران‌، زوار؛ حميدي‌، مهدي‌، شعردر عصر قاجار، تهران‌، 1364ش‌؛ خاقانى‌ شروانى‌، ديوان‌، به‌ كوشش‌ ضياءالدين‌ سجادي‌، تهران‌، 1357ش‌؛ رشيد وطواط، محمد، حدائق‌ السحر فى‌ دقائق‌ الشعر، به‌ كوشش‌ عباس‌ اقبال‌ آشتيانى‌، تهران‌، 1362ش‌؛ صفى‌پوري‌، عبدالرحيم‌، منتهى‌ الارب‌، تهران‌، سنايى‌؛ علامة حلى‌، حسن‌، الجوهر النضيد، قم‌، 1413ق‌/1371ش‌؛ غياث‌ اللغات‌، غياث‌الدين‌ محمد رامپوري‌، به‌ كوشش‌ محمد دبيرسياقى‌، تهران‌، معرفت‌؛ قاموس‌؛ لغت‌نامة دهخدا؛ نشاط، محمود، زيب‌ سخن‌، تهران‌، 1342ش‌؛ نظامى‌عروضى‌، احمد، چهار مقاله‌، به‌ كوشش‌ محمد قزوينى‌، تهران‌، 1341ش‌؛ نظامى‌گنجوي‌، ليلى‌ و مجنون‌، به‌ كوشش‌ وحيد دستگردي‌، تهران‌، 1333ش‌؛ نفيسى‌، على‌اكبر، فرهنگ‌، تهران‌، 1343ش‌؛ هدايت‌، رضاقلى‌، مدارج‌ البلاغه‌، شيراز، 1355ش‌؛ همايى‌، جلال‌الدين‌، فنون‌ بلاغت‌ و صناعات‌ ادبى‌، تهران‌، 1363ش‌. هيأت‌ ويراستاران‌ 

منبع :

http://www.cgie.org.ir/shavad.asp?id=123&avaid=4668


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۵۶:۰۰ ] [ مشاوره مديريت ]

ابن غانم

اِبْن‌ِ غانِم‌، عنوان‌ چند تن‌ از افراد خاندانى‌ كه‌ در سده‌هاي‌ 7 و 8ق‌/ 13 و 14م‌ در عصر مماليك‌ مصر و شام‌ مى‌زيستند و بيشتر اديب‌، شاعر، كاتب‌ و يا عهده‌دار مناصب‌ ديوانى‌ بودند. نسب‌ آنان‌ به‌ غانم‌ بن‌ على‌ مقدسى‌ كه‌ از عارفان‌ و صوفيان‌ بيت‌المقدس‌ بود، مى‌رسد. اگر چه‌ وي‌ نياي‌ مادري‌ برخى‌ از آنان‌ بوده‌ است‌، اما همه‌ به‌ ابن‌ غانم‌ شهرت‌ يافته‌اند. برخى‌ از افراد اين‌ خاندان‌ بعدها از بيت‌المقدس‌ به‌ مصر و شام‌ كوچيدند. افراد شناخته‌ شده‌ و بنام‌ اين‌ خاندان‌ بدين‌ قرار است‌: 
1. ابو محمد عزّالدين‌ عبدالسلام‌ بن‌ احمد بن‌ غانم‌ (د شوال‌ 678/ فورية 1280). از ميان‌ منابع‌ كهن‌ تنها يونينى‌ (4/13-27) دربارة او به‌ تفصيل‌ سخن‌ رانده‌ و منابع‌ بعدي‌ چيزي‌ برگفته‌هاي‌ او نيفزوده‌اند. از اين‌ رو آگاهى‌ ما از زندگى‌ او اندك‌ است‌. وي‌ در بيت‌المقدس‌ زاده‌ شد. از آنجا كه‌ وفات‌ او را قبل‌ از 50 سالگى‌ گزارش‌ كرده‌اند (همو، 4/25)، بى‌شك‌ ولادتش‌ را بايد پس‌ از 628ق‌ دانست‌. وي‌ در آغاز جوانى‌ به‌ آموختن‌ قرآن‌ روي‌ آورد و سپس‌ علوم‌ متداول‌ زمان‌ خود را فراگرفت‌ و آنگاه‌ به‌ آثار و انديشه‌هاي‌ صوفيانة جدش‌ غانم‌ بن‌ على‌ (د 632ق‌) كه‌ از مشايخ‌ خانقاه‌ صلاحيه‌ و از صوفيان‌ بنام‌ بود، انس‌ و الفت‌ گرفت‌ و گرايش‌ به‌ تصوف‌، وي‌ را براي‌ ورود به‌ ميدان‌ وعظ و خطابه‌ آماده‌ ساخت‌. نخستين‌ مجالس‌ وعظ او به‌ درخواست‌ پسر عمّش‌ و در خلوت‌ انجام‌ گرفت‌. از آن‌ پس‌ مجالس‌ وي‌ با حضور برخى‌ از خواص‌ ادامه‌ يافت‌ تا اينكه‌ كم‌كم‌ آوازه‌اش‌ بالا گرفت‌ و به‌رغم‌ ميل‌ خود، مردم‌ براي‌ شنيدن‌ سخنان‌ او شتافتند. پس‌ از مدتى‌ بيت‌المقدس‌ را به‌ قصد مصر ترك‌ كرد و در قاهره‌ رحل‌ اقامت‌ افكند. در آنجا نيز مجالسى‌ ترتيب‌ داد و سخنانش‌ چنان‌ مورد پسند مردم‌ قرار گرفت‌ كه‌ در قاهره‌ براي‌ وي‌ زاويه‌اي‌ برپا كردند و از هيچ‌ لطف‌ و محبتى‌ به‌ او دريغ‌ نورزيدند و او زندگى‌ را تا پايان‌ در آنجا سپري‌ كرد، اما اقامت‌ در قاهره‌ را به‌ سبب‌ دوري‌ از پدر و خويشانش‌ خوش‌ نداشت‌ و پيوسته‌ به‌ قدس‌ و دمشق‌ سفر مى‌كرد. وي‌ در اثناي‌ اين‌ سفرها، در جامع‌ اموي‌ دمشق‌ مجالس‌ وعظ تشكيل‌ مى‌داد كه‌ جمعى‌ از عالمان‌ و زاهدان‌ در آن‌ شركت‌ مى‌جستند. درسخنوري‌ چنان‌ مهارت‌داشت‌ كه‌ خطبه‌هاي‌ مراسم‌عيد را فى‌البداهه‌ ايراد مى‌كرد، يونينى‌ نمونه‌هايى‌ از خطبه‌هاي‌ او را كه‌ در دمشق‌ (ح‌ 670ق‌) و نيز در مراسم‌ حج‌ (675ق‌) ايراد نموده‌، گزارش‌ كرده‌ است‌ (4/14-17، 19-22). ابن‌ كثير (13/289) و ابن‌ تغري‌ بردي‌ (4/128) سبك‌ وي‌ را در سخنوري‌ همچون‌ عبدالرحمان‌ ابن‌ جوزي‌ و امثال‌ او دانسته‌اند. 
ابن‌ غانم‌ در آثار خود همواره‌ در تبيين‌ مبانى‌ تصوف‌ كوشيده‌ و به‌ بررسى‌ شرح‌ حال‌ سرآمدان‌ اين‌ مسلك‌ پرداخته‌ است‌. شايد بتوان‌ او را از صوفيانى‌ دانست‌ كه‌ شيوة اعتدال‌ برگزيدند. وي‌ سعى‌ داشت‌ با تأويلات‌ بجا ميان‌ شريعت‌ و طريقت‌ كه‌ از ديدگاه‌ او ظاهر و باطن‌ دين‌ است‌، سازش‌ برقرار كند. به‌ همين‌ جهت‌ بر حلاج‌ خرده‌ مى‌گرفت‌ كه‌ چرا راز نگه‌ نداشت‌ و جان‌ بر سر آن‌ نهاد (نك: صلاحيه‌، 35؛ موسى‌ پاشا، 468-469). وي‌ انديشه‌هاي‌ صوفيانة خود را نزديك‌ به‌ فهم‌ مردم‌ عادي‌ بيان‌ مى‌كرد و مجالس‌ خود را به‌ دور از جاه‌ و جلال‌ كاخهاي‌ سلاطين‌ و حتى‌ مساجد و مدارس‌ تشكيل‌ مى‌داد و از همين‌رو پيوسته‌ مورد توجه‌ عموم‌ قرار مى‌گرفت‌ (همو، 472). چارچوب‌ كلى‌ اشعار وي‌ نيز همان‌ سبك‌ و قالب‌ سنتى‌ قصيده‌ است‌ و مدايحش‌ كه‌ همانند اشعار ديگر شعراي‌ صوفى‌ اساساً به‌ مضمون‌ عشق‌ تعلق‌ دارد، همه‌ آكنده‌ از اشارات‌ و تعبيرات‌ صوفيانه‌ و باورها و معتقدات‌ مذهبى‌ است‌ و در عين‌ حال‌ روان‌، ساده‌ و دلنشين‌ است‌ و از ظرافتهاي‌ صنايع‌ بديعى‌ و آرايشهاي‌ لفظى‌ چون‌ جناس‌، تضمين‌ و اقتباس‌ از آيات‌ قرآن‌ و روايات‌ نبوي‌ بهرة فراوان‌ دارد (صلاحيه‌، 31؛ موسى‌ پاشا، 458). وي‌ علاوه‌ بر قصيده‌، مخمسات‌ و موشحاتى‌ نيز دارد كه‌ در لابه‌لاي‌ نوشته‌هاي‌ او پراكنده‌ است‌. صفدي‌ با نقل‌ مديحه‌ و موشحى‌ از او شعرش‌ را متوسط ارزيابى‌ كرده‌ است‌ ( الوافى‌، 18/415-416). نثر ابن‌ غانم‌ آهنگين‌، مسجع‌ و پرتصنع‌ است‌ (نك: يونينى‌، 4/23) و گاه‌ اشارات‌ و رموز عرفانى‌ در آن‌ و قالب‌ تمثيل‌ عرضه‌ شده‌ است‌. ابن‌ غانم‌ درپى‌ سقوط از پرتگاهى‌ جان‌ سپرد و در مقبرة باب‌ النصر در قاهره‌ به‌ خاك‌ سپرده‌ شد (همو، 4/23-24، 25). 
آثار: 
الف‌ - چاپى‌: 1. القول‌ النفيس‌ فى‌ تفليس‌ ابليس‌ (= تفليس‌ ابليس‌)، حاوي‌ مناظرات‌ خيالى‌ و رو در رو با شيطان‌ كه‌ به‌ شيوة جدل‌ بر او چيره‌ گشته‌ است‌. همان‌ گونه‌ كه‌ از نام‌ اين‌ اثر برمى‌آيد، ظاهراً مؤلف‌، اين‌ رسالة كوچك‌ را در رد كتاب‌ تلبيس‌ ابليس‌ ابن‌ جوزي‌ نوشته‌ تا نشان‌ دهد، شيطان‌ را بر دل‌ اوليا راهى‌ نيست‌. اين‌ اثر در بمبئى‌ (1874م‌) و در قاهره‌ بارها به‌ چاپ‌ رسيده‌ است‌ و برخى‌ آن‌ را اشتباهاً به‌ ابن‌ عربى‌ نسبت‌ داده‌اند (نك: صلاحيه‌، 32-34؛ موسى‌ پاشا، 456، 465-467)؛ 2. حل‌ّ الرموز و مفاتيح‌ الكنوز. مؤلف‌ در اين‌ كتاب‌ به‌ تأوي‌ و شرح‌ برخى‌ از مفاهيم‌ اساسى‌ تصوف‌ پرداخته‌ و ضمن‌ آن‌ مصايب‌ حلاج‌ را به‌ روش‌ داستانى‌ و رمزگونه‌ عرضه‌ كرده‌ است‌. اين‌ اثر در 1317ق‌/1899م‌ در قاهره‌ به‌ نام‌ زبدة خلاصة التصوف‌ به‌ طبع‌ رسيده‌ است‌ و به‌ اشتباه‌ به‌ عزالدين‌ بن‌ عبدالسلام‌ سُلمى‌ (د 660ق‌) نسبت‌ داده‌ شده‌ است‌ (نك: همو، 457، 467، 472؛ صلاحيه‌، 34-36)؛ 3. كشف‌ الاسرار عن‌ حِكم‌ الطيور و الازهار، مشهورترين‌ اثر ابن‌ غانم‌ است‌ كه‌ در آن‌ اشارات‌ و تعابير صوفيانه‌ را در قالب‌ داستانهايى‌ از زبان‌ پرندگان‌ و گلها و حيوانات‌ بيان‌ كرده‌ و در پايان‌ هر داستان‌ به‌ مقتضاي‌ حال‌، ابياتى‌ سروده‌ است‌ (نك: موسى‌ پاشا، 456، 458- 465؛ صلاحيه‌، 69 -80). ترجمة اين‌ كتاب‌ به‌ فرانسه‌ توسط گارسن‌ دوتاسى‌1 در 1821 و 1876م‌ و به‌ آلمانى‌ به‌ كوشش‌ يايپر2 در 1850م‌ به‌ چاپ‌ رسيده‌ است‌. غير از چاپهاي‌ متعدد اين‌ كتاب‌ در مصر (سنگى‌ 1275، 1280ق‌، بولاق‌، 1290، 1307ق‌)، اخيراً در دمشق‌ نيز در 1988م‌ به‌ كوشش‌ احمد عبدالقادر صلاحيه‌ و صبحى‌ حبّاب‌، چاپى‌ محققانه‌ از آن‌ به‌ عمل‌ آمده‌ است‌. 
ب‌ - خطى‌: 1. الا´جوبة القاطعة لحجج‌ الخصوم‌ الواقعة فى‌ كل‌ العلوم‌. در اين‌ اثر مؤلف‌ به‌ مشكلاتى‌ از مسائل‌ دينى‌ و علم‌ نحو و اصول‌ فقه‌ پاسخ‌ گفته‌ است‌ (دارالكتب‌، 6/201)؛ 2. اصطلاحات‌ الصوفية. نسخه‌اي‌ از آن‌ در كتابخانة ظاهريه‌ موجود است‌ (ظاهريه‌، تصوف‌، 1/88). شيوة نگارش‌ اين‌ اثر با سبك‌ ابن‌ غانم‌ سازگار نيست‌، از اين‌ رو در انتساب‌ آن‌ به‌ وي‌ جاي‌ ترديد است‌ (نك: صلاحيه‌، 43)؛ 3. اِفراد الا´حد عن‌ اَفراد العدد. اين‌ اثر در مجموعة خطى‌ مينكانا (گوتشالك‌، و مكتبة الا´سد (صلاحيه‌، 51؛ قس‌: زركلى‌، 3/355) موجود است‌؛ 4. ديوان‌ شعر. در كتابخانة احمديه‌ در حلب‌ نسخه‌ 60 برگى‌ و منحصر به‌ فرد آن‌ نگهداري‌ مى‌شود كه‌ در واقع‌ بخشى‌ از ديوان‌ دو جلدي‌ او را تشكيل‌ مى‌دهد و شايد دو قصيدة بلند صوفيانه‌ كه‌ در برلين‌ ( آلوارت‌، شم موجود است‌، پاره‌اي‌ از ديوان‌ او باشد (يونينى‌، 4/26؛ صلاحيه‌، 30)؛ 5. خُطَب‌ (طلس‌، 156)؛ 6. ذكر اهل‌ الحقية و مشايخ‌ الطريقة ( آلوارت‌، شم 8786 )؛ 7. رسالة تشبيه‌ (جسم‌) الانسان‌ بمملكة كاملة البنيان‌. در كتابخانة ظاهريه‌ (نك: ظاهريه‌، همان‌، 1/631، مجاميع‌، 1/388) نسخه‌اي‌ از آن‌ موجود است‌ و در واقع‌ فصلى‌ از كتاب‌ حل‌ الرموز و مفاتيح‌ الكنوز هموست‌ (نك: صلاحيه‌، 36-39)؛ 8. رسالة فى‌ شرح‌ حديث‌ السبعة الذين‌ يظهرهم‌ الله‌ فى‌ ظهوره‌ )، GAL,S,I/809) احتمالاً اين‌ رساله‌ اشاره‌ به‌ حديث‌ نبوي‌ «سبعة يظلّهم‌ الله‌ بظلّه‌...» دارد كه‌ مؤلف‌ در ابتداي‌ كتاب‌ نزهة اللواحظ فى‌ التصوف‌ و المواعظ، پس‌ از ذكر آن‌ به‌ شرح‌ 7 گروه‌ مزبور پرداخته‌ است‌ (نك: صلاحيه‌، 48-50)؛ 9. رسالة فى‌ القضاء و القدر و الارادة ( آلوارت‌، شم 2480 )؛ 10. الروض‌ الانيق‌ و الوعظ الرشيق‌، مجموعه‌اي‌ از پند و اندرزهاي‌ عارفانه‌ كه‌ گويا توسط يكى‌ از شاگردان‌ او گردآوري‌ شده‌ (ظاهريه‌، تصوف‌، 1/753-754؛ آلوارت‌، شم 8789 II/51ا , 2 ESC)؛ 11. شجرة الايمان‌، كه‌ موسى‌ پاشا (ص‌ 458) و صلاحيه‌ (ص‌ 45- 48) دربارة آن‌ گزارش‌ داده‌اند. بروكلمان‌ ، GAL,S) همانجا) نسخه‌اي‌ با عنوان‌ الشجرة فى‌ التصوف‌ معرفى‌ كرده‌ است‌ كه‌ يكى‌ بودن‌ اين‌ دو بعيد نيست‌؛ 12. شرح‌ حال‌ الاولياء و مناقب‌ الاتقياء (همانجا)؛ 13. طرق‌ الوسائل‌ و تملّق‌ السائل‌. نسخه‌هايى‌ از آن‌ در كتابخانة اسكوريال‌ II/27-28) , 2 ESC)، دارالكتب‌ (نك: ، GAL,S همانجا) و هامبورگ‌ (بروكلمان‌ موجود است‌؛ 14. الفتوحات‌ الغيبية فى‌ الاسرار القلبية. در اين‌ كتاب‌، مؤلف‌ با تكيه‌ بر 3 عنصر عقل‌، قلب‌ و نفس‌، چگونگى‌ تسلط و آگاهى‌ عقل‌ بر اسرار قلب‌ را در صحنة وجود خويش‌ به‌ شيوة محاوره‌ نوشته‌ است‌ (نك: صلاحيه‌، 39-40؛ موسى‌ پاشا، 457). نسخه‌هاي‌ اين‌ اثر در قاهره‌ (سيد، 2/175)، دمشق‌ (ظاهريه‌، همان‌، 2/365-367) و برلين‌ يافت‌ مى‌شود؛ 15. كشف‌ الاسرار و مناقب‌ الابرار و محاسن‌ الاخيار. نسخه‌هايى‌ از آن‌ در برلين‌ ( آلوارت‌، شم و مونيخ‌ (اومر، موجود است‌. 
در مورد ديگر نسخه‌هايى‌ خطى‌ به‌ بروكلمان‌ مراجعه‌ شود (نك: GAL,S ، GAL, همانجاها). از برخى‌ آثار او نيز از جمله‌ تفسير القرآن‌ العظيم‌، مختصر الشفاء قاضى‌ عياض‌، شرح‌ احاديث‌ المصطفى‌ (ص‌ ) و اعتذارات‌، جز نامى‌ برجاي‌ نمانده‌ است‌ (نك: يونينى‌، 4/26-27). 
2. شهاب‌الدين‌ احمدبن‌ محمدبن‌ سلمان‌بن‌ حمائل‌ (650 -737ق‌/ 1252-1337م‌)، كاتب‌ و شاعر. كنية او را به‌ اختلاف‌ ابوجعفر (ابن‌ فضل‌الله‌، 16/218) و ابوالعباس‌ (ابن‌ شاكر، عيون‌، 534؛ ابن‌ رافع‌، 1/171) آورده‌اند. جد مادري‌ وي‌ غانم‌ بن‌ على‌ مقدسى‌ بوده‌ و ابن‌ حجر نسب‌ وي‌ را از سوي‌ پدر به‌ جعفر بن‌ ابى‌ طالب‌ رسانده‌ است‌ (1/314). وي‌ در مكه‌ زاده‌ شد (صفدي‌، همان‌، 8/20؛ ابن‌ شاكر، فوات‌، 1/128) و احتمالاً دوران‌ كودكى‌ و نوجوانى‌ را در دمشق‌ گذراند، آگاهى‌ ما دربارة زندگى‌ او و به‌ ويژه‌ تحصيلاتش‌ اندك‌ است‌. تنها مى‌دانيم‌ كه‌ پيش‌ از 14 سالگى‌ درپى‌ اختلاف‌ با پدر، به‌ باب‌ الصغير (در دمشق‌) رفت‌ و با مسافرانى‌ از اعراب‌ خفاجه‌، راه‌ سماوه‌ - ميان‌ كوفه‌ و بصره‌ - را پيش‌ گرفت‌ (صفدي‌، همان‌، 8/23-24؛ ابن‌ شاكر، عيون‌، 535؛ ابن‌ حجر، 1/315). به‌ گزارش‌ ابن‌ شاكر از آنجا به‌ بحرين‌ و نجد رفت‌ (همانجا) و به‌ گفته‌اي‌ بر اميرحسين‌ بن‌ خفاجه‌ وارد شد و چندي‌ ملازم‌ او گشت‌ و در همين‌ مدت‌ كوتاه‌، گويش‌ مردم‌ آنجا را آموخت‌ (نك: ابن‌ فضل‌الله‌، 16/219؛ صفدي‌، همان‌، 8/24؛ ابن‌ حجر، همانجا). در آن‌ هنگام‌ فرزند خليفه‌ مستعصم‌ در اثناي‌ حملة مغولان‌ به‌ بغداد، ناپديد شده‌ بود. مردم‌ سماوه‌ وي‌ را كه‌ تنها به‌ آن‌ ديار رفته‌ بود و ظاهراً نام‌ و نشان‌ خويش‌ را بر كسى‌ آشكار نمى‌ساخت‌، پسر خليفه‌ پنداشتند و عزيزش‌ داشتند و به‌ نام‌ خليفه‌ به‌ او سلام‌ گفتند. اين‌ خبر، ملك‌ ظاهر بَيْبَرس‌ را در مصر نگران‌ كرد. از اين‌ رو از عيسى‌ بن‌ مهنّا خواست‌ كه‌ او را به‌ مصر بفرستد. شهاب‌الدين‌ در قاهره‌ هويت‌ خويش‌ را بر خليفه‌ آشكار كرد و گروهى‌ نيز به‌ صدق‌ گفتار او شهادت‌ دادند. آنگاه‌ خليفه‌، پدر او را از دمشق‌ احضار كرد تا فرزند نوجوان‌ را به‌ دستش‌ سپارد (ابن‌ فضل‌الله‌، همانجا). 
گويا وي‌ پس‌ از اين‌ واقعه‌ بود كه‌ به‌ فراگيري‌ علم‌ و ادب‌ همت‌ گماشت‌ و نزد برخى‌ از علما از جمله‌: ابن‌ عبدالدائم‌، زين‌ (زين‌ الدين‌) خالد، ايوب‌ حمامى‌، محمد بن‌ نشبى‌، يحيى‌ بن‌ ناصح‌، ابن‌ بانياسى‌، ابن‌ ابى‌ اليُسر و ابن‌ مالك‌ شاگردي‌ كرد (صفدي‌، همان‌، 8/20؛ ابن‌ حجر، 1/314- 315). وي‌ كتاب‌ عمدة الحافظ و عدة اللافظ را از مؤلفش‌ ابن‌ مالك‌ فرا گرفت‌. پس‌ از ابن‌ مالك‌، چندي‌ نزد فرزند او بدرالدين‌ محمد و نيز مجدبن‌ ظهير اربلى‌ دانش‌ آموخت‌ (همانجاها؛ ابن‌ رافع‌، 1/173). ابن‌ غانم‌ به‌ حفظ شعر و لغت‌ كه‌ لازمة مشاغل‌ ديوانى‌ بود، عنايت‌ خاصى‌ داشت‌، چندانكه‌ زهديات‌ و لزوميات‌ ابوالعلاء معرّي‌ را از بر مى‌دانست‌ (صفدي‌، همان‌، 8/19). مدتى‌ نيز در مصر، دمشق‌، صفد، غزّه‌ و قلعة الروم‌، منشى‌ ديوان‌ انشا و گاه‌ منشى‌ مخصوص‌ (كاتب‌ السر) بود (ابن‌ فضل‌الله‌، 16/219، 221؛ صفدي‌، همانجا). فراز و نشيبهاي‌ زندگى‌ او كه‌ بيشتر به‌ ماجراجويى‌ شباهت‌ دارد و نيز وقايعى‌ كه‌ او را از اين‌ دربار به‌ آن‌ دربار و از دياري‌ به‌ ديار ديگر مى‌كشاند، مربوط به‌ همين‌ دوران‌ است‌. وي‌ مدتى‌ در دمشق‌ كاتب‌ شمس‌الدين‌ غبريال‌ بود، اما به‌ سبب‌ اختلافى‌ كه‌ منشأ آن‌ خرده‌گيري‌ غبريال‌ بر نوشته‌هاي‌ او بود، وي‌ را فروگذاشت‌ و به‌ يمن‌ گريخت‌. در جنوب‌ يمن‌ بر ملك‌ مؤيّد (د 696ق‌) وارد شد و مورد احترام‌ و اكرام‌ بسيار قرار گرفت‌. چندي‌ بعد به‌ سبب‌ بيماري‌ فرزندانش‌ و پاره‌اي‌ گرفتاريها، به‌ صنعا رفت‌ و مورد توجه‌ امام‌ زيديان‌ قرار گرفت‌، سپس‌ آهنگ‌ مكه‌ كرد. در اواخر شعبان‌ 732 همراه‌ ابن‌ فضل‌الله‌ عمري‌ به‌ شام‌ رفت‌، ولى‌ سال‌ بعد، از فرط پيري‌ و ناتوانى‌ نتوانست‌ همراه‌ او به‌ مصر بازگردد (ابن‌ فضل‌الله‌، همانجا). وي‌ در اواخر عمر مفوج‌ و گرفتار اختلال‌ حواس‌ شد و سرانجام‌ در دمشق‌ درگذشت‌ و در دامنة كوه‌ قاسيون‌ به‌ خاك‌ سپرده‌ شد (ابن‌ شاكر، عيون‌، همانجا؛ ابن‌ رافع‌، 1/172). 
ابن‌ غانم‌ مردي‌ ظريف‌، طنزپرداز و حاضر جواب‌ بود و در اين‌ باب‌، داستانهايى‌ نيز نقل‌ كرده‌اند (نك: ابن‌ فضل‌الله‌، 16/221-222؛ صفدي‌، همان‌، 8/22، 23، 24؛ ابن‌ شاكر، فوات‌، 1/130، 132)، اما شعر و نثر او، با آنكه‌ ديرزمانى‌ منشى‌ ديوان‌ بود، سخت‌ مورد انتقاد معاصرانش‌ قرار گرفته‌ است‌، تا آنجا كه‌ او را نويسنده‌اي‌ ناتوان‌ خوانده‌اند كه‌ براي‌ نگارش‌ قطعه‌اي‌، رنج‌ بسيار مى‌كشد و وقت‌ بسيار مى‌نهد و شايستگى‌ منشيگري‌ ديوان‌ را ندارد (ابن‌ فضل‌الله‌، 16/224- 225؛ صفدي‌، همان‌، 8/20)؛ هر چند كه‌ برخى‌ ديگر وي‌ را فصيح‌ و توانا وصف‌ كرده‌اند (ابن‌ شاكر، عيون‌، همانجا؛ ابن‌ رافع‌، 1/173). شعر او نيز خوش‌ اقبال‌تر از نثرش‌ نبود. ابن‌ فضل‌الله‌ (16/221) آن‌ را نيز سست‌ وملال‌آور و پرتكلف‌ خوانده‌ است‌. 
اگرچه‌ صفدي‌ (همان‌، 8/19) و ابن‌ عماد (6/114) او را شافعى‌ مذهب‌ دانسته‌اند، اما پيوند او بازيديان‌ يمن‌ و دوستى‌ وي‌ با افرادي‌ با گرايش‌ شيعى‌ مانند نورالدين‌ بن‌ هلال‌الدوله‌ و نيز سخنان‌ گزنده‌ و نيشدار وي‌ در تعريض‌ به‌ ابوبكر و معاويه‌ را نبايد از نظر دور داشت‌ (نك: ابن‌ فضل‌ الله‌، 16/221-222). 
3. علاءالدين‌ ابوالحسن‌ على‌ بن‌ محمد (651 - محرم‌ 737ق‌/ 1253- اوت‌ 1336م‌)، اديب‌، كاتب‌ و شاعر (برادر كوچك‌تر شهاب‌الدين‌ احمد كه‌ اندكى‌ قبل‌ از او درگذشت‌). زادگاه‌ علاءالدين‌ به‌ درستى‌ روشن‌ نيست‌، ولى‌ چنين‌ به‌ نظر مى‌رسد كه‌ در دمشق‌ (محل‌ اقامت‌ پدرش‌) به‌ دنيا آمد و در همانجا نيز به‌ تحصيل‌ علوم‌ پرداخت‌. ابتدا قرآن‌ را حفظ كرد و سپس‌ به‌ فراگيري‌ حديث‌ و فقه‌ مشغول‌ شد و كتاب‌ التنبيه‌ در فقه‌ را از بر كرد، آنگاه‌ به‌ ادبيات‌ و نحو روي‌ آورد. گروهى‌ از مشايخ‌ وي‌ از اين‌ قرارند: ابن‌ عبدالدائم‌، ابن‌ ابى‌ اليسر، زين‌ خالد، على‌ بن‌ عبدالواحد، ابن‌ ناصح‌، ابن‌ ابى‌ عمر مقدسى‌ (ذهبى‌، ذيول‌، 4/106، معجم‌، 2/41؛ ابن‌ شاكر، عيون‌، 525؛ ابن‌ رافع‌، 1/129). از برخى‌ قراين‌ چنين‌ برمى‌آيد كه‌ وي‌ با برادر خود شهاب‌الدين‌ روابط صميمانه‌اي‌ نداشت‌ و همواره‌ برادر را رقيب‌ و مزاحم‌ خويش‌ مى‌پنداشت‌ (صفدي‌، همان‌، 8/20). علاءالدين‌ در روايت‌ و حديث‌ دستى‌ داشت‌ و راوي‌ صحيح‌ مسلم‌ و بخاري‌ بود (ذهبى‌، همان‌، 2/42، ذيول‌، 4//107). برجسته‌ترين‌ راويان‌ او در حديث‌، ذهبى‌ و برزالى‌ (ذهبى‌، معجم‌، 2/41؛ ابن‌ رافع‌، 1/130) و در نقل‌ متون‌ و آثار ادبى‌، صفدي‌، و وادي‌ آشى‌ بوده‌اند (صفدي‌، الوافى‌، 22/34، 35، اعيان‌، 7/39؛ وادي‌ آشى‌، 91). 
او بيش‌ از 60 سال‌ از عمر خود را در مناصب‌ ديوانى‌ گذراند و برخلاف‌ برادرش‌، توانگر بود (وادي‌ آشى‌، همانجا). گاه‌ از پذيرش‌ مشاغل‌ دولتى‌ در شهرهاي‌ ديگر طفره‌ مى‌رفت‌ و ترجيح‌ مى‌داد در دمشق‌ بماند (صفدي‌، همان‌، 7 Catalogue of the Mingana Collection of Manuscripts, ed. D. Hopwood, Birmingham, 1963, 
احمد بادكوبه‌ هزاوه‌ 

منبع :

http://cgie.org.ir/shavad.asp?id=123&avaid=1564


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۵۵:۵۹ ] [ مشاوره مديريت ]

پليني

پِليني، گايوس پلينيوس سكوندوس1(23-79م)، نظامي، مورخ و طبيعي‌دان رومي كه براي متمايز شدن از خواهرزاده و پسرخوانده و وارث و زندگي‌نامه‌نويس او، گايوس پلينيوس كائكيليوس سكوندوس2 معروف به پليني كهين3، پليني مهين4 خوانده مي‌شود(بريتانيكا، XIV/572).

وي در كوموم5(كوموي امروزي) واقع در شمال ايتاليا، در خانواده‌اي نه چندان برجسته، اما توانگر زاده شد. در آن روزگار در زادگاه پليني معلم كارآمدي نبود و توانگران، كودكان خود را براي درس خواندن به شهرهاي ديگر مي‌فرستادند و از يگانه اثر به جا مانده از پليني نيز آشكار مي‌شود كه وي در دهۀ 30 و اوايل دهۀ 40م در رم به سر مي‌برده است(پليني مهين، VII/36, VIII/20-22, X/228؛ پليني كهين، I/279؛ پاولي، XXI(1)/272, 445).
پليني در رم، پس از آموزشهاي نخستين به فراگيري ادبيات و فنون نظامي پرداخت. وي همچنين با بزرگان شهر آشنا شد چنان‌كه در «تاريخ طبيعي6»(كتاب بيست و پنجم)آمده است، همواره به سراغ آنتونيوس كاستور7، بزرگ‌ترين گياه‌شناس آن دوران مي‌رفت و از باغ بزرگ او ديدن مي‌كرد. پژوهشگران محتمل مي‌شمارند كه در اين ديدارها از آموزشهاي عملي كاستور نيز برخوردار مي‌شده است(پليني مهين، VII/142؛ پاولي، XXI(1)/273؛ سارتن، III/224).
پليني پس از پايان آموزشهاي رسمي، به خدمت سواره‌نظام روم درآمد و در جنگهاي روميان در سرزمينهاي آلمان شركت جست(پليني مهين، V/32؛ پليني كهين، I/173؛ پاولي، XXI(1)/273-274). در 52م به رم بازگشت و به آموزش حقوق پرداخت. در سالهاي بعد، و سراسر دوران حكومت نرون(54-68م) تنها به مطالعه، تأليف و وكالت حقوقي در رم و شهرهاي ديگر اشتغال داشت و شايد از آن‌رو كه شيوۀ حكومت نرون را نمي‌پسنديد، به هيچ شغل رسمي دولتي نپرداخت و به طوري كه از اشارات وي برمي‌آيد، تنها در57م، مدت‌كوتاهي در ارتش‌راين به خدمات مشغول بوده‌است(نك‍:II/534-536, VIII/286-288, IX/50, 106, 162؛ پاولي، XXI(1)/275).
پليني در روزگار امپراتوري و سپازيان به خدمات دولتي بازگشت و در سالهاي 70-74م در ايالتهاي ناريون، بلژيك، افريقا(تونس) و اسپانيا، والي يا نايب والي بود و برپايۀ برخي قرائن، مدتي نيز والي سوريه بوده، و يكي دو سال نيز با عنوان مستشار و سپازيان و تيتوس در رم به سر برده است(پليني مهين، V/304, 442؛ پليني كهين، I/179؛ پاولي، XXI(1)/276-280؛ بريتانيكا، همانجا). پليني در آخرين سال زندگي‌اش به فرماندهي ناوگان رومي مستقر در ميسنوم8 منصوب شد و در اين مقام بود كه در 24اوت، كوه وزو آغاز به آتشفشاني كرد. پليني نخست تصميم گرفت براي بررسي اين پديده به مركز آتشفشان نزديك شود؛ اما هنگامي كه فريادهاي ياري‌طلبي ساكنان آن منطقه را شنيد، با قايقهاي ناوگان خود به ياري آنان شتافت و سرانجام در ميان دود و باران خاكستر گرفتار شد و او كه پيش از آن دچار بيماري دستگاه تنفس بود، در آن فاجعه جان باخت(پليني كهين، I/426-434 ؛ پاولي، XXI(1)/282-284؛ «زندگي‌نامه...9»، XI/38).
پليني مردي پركار بود، بسيار كم مي‌خوابيد و ساعتهاي خواب را در شمار اوقات زندگاني به حساب نمي‌آورد. به گفتۀ خود او، زندگي به معني بيدار بودن است(I/13). همچنين هر ساعتي را كه به كاري غير از آموزش صرف شود، از دست رفته مي‌شمرد. در پايان زندگاني، 160 دفتر يادداشت از خود به جاي گذارد(پليني كهين، I/174-176؛ پاولي، XXI(1)/280).
آثار: 7 اثر به نام پليني ثبت شده است: 1. «رساله دربارۀ فن پرتاب زوبين از روي اسب»(1 جلد)؛ 2. «زندگي‌نامۀ پومپونيوس10»(2 جلد)؛ 3. «تاريخچۀ جنگهاي روم در آلمان»(20 جلد)؛ 4. «دربارۀ فن خطابه»، شامل 6 جزء در 3 مجلد؛ 5. «مسائل دستور زبان»(8 جلد)؛ 6. «دنبالۀ تاريخ آوفيديوس باسوس11»(31 جلد)؛ 7. «تاريخ طبيعي»(پليني كهين، I/172-174).
از ميان اين آثار، تنها آخرين اثر ياد شده كه پليني آن را به تيتوس، امپراتور روم تقديم كرده بود، به جا مانده است و ديگر آثار او احتمالاً در همان روزگار باستان از ميان رفته، و نقشي در شهرت پليني نداشته‌اند. البته از برخي از آنها، قطعات كوتاهي در آثار ديگران نقل شده است. شايان ذكر است كه نام اصلي يگانه اثر به جا مانده از پليني، «دانش طبيعي» است و عنوان «تاريخ طبيعي» به رغم تداول آن در همۀ منابع، حاصل خطاي ترجمه است و چنين عنواني در روزگار زندگي پليني متداول نبوده است(پاولي، XXI(1)/299؛ بريتانيكا، همانجا).
پليني در كتاب اول، پس از مقدمه، فهرست مطالب 36 كتاب ديگر را مي‌آورد. كتاب دوم دربارۀ كيهان‌شناسي، كتابهاي سوم تا ششم مربوط به جغرافيا و كتاب هفتم دربارۀ انسان‌شناسي است. وي در كتابهاي هشتم تا يازدهم به جانورشناسي(ماهيان، پرندگان، خزندگان، پستانداران و حشرات) مي‌پردازد. كتابهاي دوازدهم تا نوزدهم در زمينۀ گياه‌شناسي است و در كتابهاي بيستم نت بيست و هفتم از آثار درماني گياهان سخن مي‌رود. كتابهاي بيست و هشتم تا سي و دوم دربارۀ داروهايي است كه منشاء حيواني دارد و كتابهاي سي و سوم تا سي و هفتم دربارۀ كاني‌شناسي است.
پليني كهين در اثر پدرخواندۀ خويش را با عبارات «عالمانه، فراگير و سرشار از تنوع مانند خود زندگي» مي‌ستايد(I/175) و پليني مهين نيز در مقدمۀ اثر خويش مي‌آورد كه هدف او «بررسي جهان طبيعي، يعني زندگي است» و مي‌افزايد كه نوشتۀ او كار بديعي است و تا روزگار او هيچ يوناني به تنهايي، و هيچ رومي، نه يك تنه و نه به ياري ديگران، دانشهاي پراكندۀ دوران باستان را كه به «دايرة فرهنگ12» تعلق دارد، در يك مجموعه گرد نياورده است(I/8-10). ملاحظه مي‌شود كه آنچه او دايرۀ فرهنگ مي‌خواند، همان واژۀ مركبي است كه بعدها به صورت انسيكلوپديا (= دائرةالمعارف)درآمد(بريتانيكا، همانجا؛ «زندگي‌نامه»، XI/39).
نكتۀ جالب‌توجه در شيوۀ كار پليني اين است كه وي از مآخذ اثر خود به تفصيل ياد كرده است و اين ويژگي براي روزگار وي كم‌مانند است. وي متذكر مي‌شود كه براي تأليف اين كتاب، از آثار بيش از 100 مؤلف برجسته كه 20هزار دانستني مهم را عرضه كرده‌اند، بهره برده است(I/13). بررسي متن اثر نشان مي‌دهد كه شمار مؤلفاني كه وي به شكل مستقيم يا غيرمستقيم از آثار آنان بهره گرفته، و نيز شمار دانستنيهاي عرضه شده بسيار بيش از ارقام ياد شده است(پاولي، XXI(1)/421؛ «زندگي‌نامه»، نيز بريتانيكا، همانجاها). وي همچنين در مقدمۀ كتاب به كساني كه نوشته‌هاي ديگران را كلمه به كلمه، اما بدون ذكر مأخذ نقل مي‌كنند، حمله مي‌كند(I/15). از اين سخن نبايد نتيجه گرفت كه وي در همۀ موارد، به درستي از مآخذ تأليف خود ياد كرده است؛ در حقيقت، ذكر مآخذ بيشتر در فهرست مطالب اثر، يعني در كتاب نخست صورت گرفته است. وي در بسياري مواضع نيز از مآخذ دست دوم بهره گرفته، از جمله، در كتاب هفتم آورده است كه 50 كتاب ارسطو در جانورشناسي را تلخيص كرده، و خود نيز مطالبي به آنها افزوده است(III/35).
بررسي نوشته‌هاي پليني نشان مي‌دهد كه وي آثار جانورشناسي ارسطو را به احتمال بسيار، در اختيار نداشته است(پاولي، XXI(1)/302, 427). خطاهاي اين اثر نيز بسيار است. پليني از دانش رياضي لازم براي توجيه حركات اجرام آسماني برخوردار نبود، از اين‌رو در زمينۀ حركات خورشيد و سيارات سخنان متناقض گفته است(نك‍: I/206-214, 222). به گزارش وي پس از قتل سزار و نيز در دوران جنگ ميان آنتونيوس و آوگوست، گرفتگي خورشيد تقريباً يك سال طول كشيده است(I/242).
پليني گاه نيز سخنان منجمان بابلي و كلداني را تكرار مي‌كند. به گفتۀ او، سيارات و ستارگان دنباله‌دار كه كلدانيان آنها را نيز از سيارات مي‌شمردند، آذرخش پديد مي‌آوردند. همچنين شمار 72 صورت فلكي در اثر وي، با نظريات كلدانيان هماهنگ است(I/222-226, 274-276). بدين‌سان، چنين مي‌نمايد كه پليني در حفظ بخشي از ميراث كهن كلدانيان سهم دارد. به دشواري مي‌توان دريافت كه وي اين نظريات را از كدام منبع برگرفته است. پژوهشگران احتمال مي‌دهند كه در اين زمينه از آثار بوسيدونيوس13 و شايد هم تيمايوس بهره برده باشد(پاولي، XXI(1)/302-303).
در بخشهايي كه به جغرافيا اختصاص يافته است، گاه چنين مي‌نمايد كه پليني از ساده‌ترين آگاهيهاي مربوط به جغرافياي طبيعي نيز برخوردار نيست. آنچه او دربارۀ برخي سرزمينها، از جمله اتيوپي، و نيز ساحل شرقي شبه جزيرۀ عربستان و «درياي فارس» آورده، مجموعۀ آشفته‌اي از مطالب نادرست است(نك‍: II/390, 448-450؛ پاولي، XXI(1)/303-304).
كتابهاي 8-11 كه پليني در آن به جانوران مي‌پردازد نيز سرشار از آشفتگي است. در اين كتابها، وي به ترتيب از جانوران خشكي و دريا، پرندگان و حشرات سخن مي‌گويد، اما در كتاب هشتم، در بخشي كه به پستانداران اختصاص يافته است، به انواع مارها نيز مي‌پردازد(III/28-30, 62). وي بيشتر مايل است در هر بخش، از جانوران بزرگ‌تر آغاز كند، اما به اين نظم نيز همواره وفادار نمي‌ماند. مطالب اين كتابها بيشتر سرگرم‌كننده و كمتر علمي است و گاه نيز به مطالبي مي‌پردازد كه ربطي به جانورشناسي ندارند؛ مثلاً در كتاب نهم از علاقۀ مردم رم به غذاهاي گرانبها و از جمله خوراك صدف و رواج تجمل‌پرستي در اين شهر سخن مي‌گويد(III/276-280؛ پاولي، XXI(1)/309).
در بخش گياه‌شناسي(كتابهاي 12-19)پليني به‌طور عمده از تئوفراست14 و تا حدودي نيز از ديوسكوريدس15، و البته از منابع ديگر بهره گرفته، و مجموعۀ يادداشتهاي گردآمده از اين منابع را، ماهرانه درهم آميخته است. در اينجا نيز از گياه‌شناسي واقعاً علمي، چيزي به چشم نمي‌خورد(همان، XXI(1)/319-322).
در بخش گياه‌شناسي كتابهاي 20-31 كه در آنها از داروهاي گياهي و حيواني سخن مي‌رود، پر از مطالب مربوط به پزشكي عاميانه و خرافات است: دربارۀ تأثير جادويي خربق، و زهرآگين بودن خون گاو نر(III/572, VI/58, VII/170-132, VIII/104)؛ مهردارو و نيز داروي رهايي از عشق(VII/154, VIII/548)؛ اثر چرك گوش در درمان يرقان(VIII/337)؛ كنه‌اي كه از گوش چپ سگ سياهي گرفته شده باشد، طلسمي است كه همۀ دردها را برطرف مي‌كند(VIII/330-332).
گذشته از اين شيوه‌هاي خرافي در زمينۀ درمانهاي پزشكي، انديشه‌هاي خرافي در سراسر اثر فراوان است. پليني گرايش شديدي به نقل شگفتيها دارد و البته گاه ناباوري خود را نسبت به اين شگفتيها ابراز مي‌كند، اما در بيشتر موارد چنين مي‌نمايد كه خود نيز به آنچه نقل مي‌كند، اعتقاد دارد: در اتيوپي سگي شاه قبيله‌اي بوده است و مردم قبيله، فرمانهاي او را از حركات او در مي‌يافته‌اند(II/480). هياهوي جنگي كه حدود سال 510ق‌م در شهر سوباريس16 روي داده، و به ويراني كامل شهر انجاميده، در اولمپيا شنيده مي‌شده است(II/562).
در كتاب دهم نقل مي‌كند كه برخي پرندگان از توان آموزش فلسفه برخوردارند، و آن‌گاه حكايت غازي را مي‌آورد كه براي آموختن حكمت در پي لاكيدس17 حكيم به راه افتاده بود و هرگز او را ترك نمي‌كرد(III/324)؛ زردشت يگانه انساني بود كه در نخستين روز زندگي‌اش خنديد(II/552)؛ مهرداد بزرگ 22 زبان مي‌دانسته، و با همۀ رعاياي خود بي‌ياري مترجم سخن مي‌گفته است(VII/138-140) و اين سخني است كه برخي مورخان روزگار ما نيز آن را جدي گرفته‌اند. «تاريخ طبيعي» از اشتباهات خرد و كلان ديگري نيز انباشته است كه به گفتۀ پژوهشگران از ضعف آشنايي وي با زبان يوناني و درك نادرست او از متون اين زبان سرچشمه گرفته‌اند و البته مي‌توان محتمل شمرد كه برخي از اين خطاها، حاصل ناآگاهي نسخه‌نويسان بوده باشد(پاولي، XXI(1)/428-429).
در اين اثر به سخنان اخلاقي و انسان‌دوستانه نيز برمي‌خوريم كه بي‌گمان براي مردمان كتاب‌خوان، از روزگار وي تاكنون، جاذبۀ بسيار داشته است. شكوه‌هاي او از تضاد دهشتناك ميان فقر و ثروت در جامعۀ روم، آموزه‌هاي مصلحان اجتماعي را در يادها زنده مي‌كند. در كتاب هجدهم از توانگري ياد مي‌كند كه در جنگ داخلي بخش بزرگي از ثروت خود را از دست داده و بينوا شده است و با اين همه، هنوز 116‘4 برده، 600‘3 جفت گاو و 257 هزار حيوان ديگر، و نيز 60 ميليون سسترس18 پول نقد دارد(IX/102). به اعتقاد او، پول مايۀ بدبختي بشر شده است. زيرا به وسيلۀ آن، عده‌اي توانسته‌اند مال بيندوزند و به تن‌آسايي پردازند، درحالي‌كه اكثريت مردم ناگزيرند بيش از توان خود كار كنند. افسوس مي‌خورد كه چه بسيار دستها كه از كار مي‌افتد تا زيوري ظريف روي مفصلي لطيف ساخته شود. از تجمل‌پرستي و وارد كردن زر و زيور از كشورهاي ديگر، به ويژه از خاور زمين، و چپاول كالاهاي گرانبهاي ساكنان سرزمينهاي اشغال شده، شكوه‌ها دارد. آرزو مي‌كند كه كاش آهن هرگز كشف نشده بود تا جنگ ميان مردمان اين‌قدر وحشتناك نشود و مرگ اين‌گونه با شتاب بر سر انسانها فرود نيايد. اين سخنان از يك فرمانده سپاه روم كه در كشورگشاييهاي يك ابرقدرت آن روزگار شركت داشته است، دلكش مي‌نمايد(III/242-254, 378, IV/4-6, VI/168-170, IX/4-50, 228-236, X/184-186).
برخي از مورخان با استناد بر خطاها و خرافات و سخنان عاميانه در «تاريخ طبيعي»، برآن‌اند كه اگر اين اثر، مانند ديگر آثار پليني از ميان رفته بود، اكنون مي‌توانستيم دربارۀ دانش روم باستاني داوري مثبت‌تري داشته باشيم. به حقيقت، اين اثر در مقايسه با آثار دانشمندان يونان باستان كه روميان برآن تسلط يافته بودند، پس رفت علمي غم‌انگيزي را نشان مي‌دهد؛ آغاز انحطاط فرهنگي مغرب زمين در اين كتاب به خوبي جلوه‌گر مي‌شود.
به‌رغم اين ضعف‌ها و خطاها، «تاريخ طبيعي» براي آشنايي با دانشها و آثار روزگار باستان، منبع بسيار مهمي است، به ويژه آنكه در آن، از كتابهايي ياد شده كه اكنون هيچ نشاني از آنها به‌جا نمانده است. اين اثر در سراسر سده‌هاي ميانه، از منابع عمدۀ دانش طبيعي به شمار مي‌رفت. در سده‌هاي بعد از روزگار پليني، تلخيصهاي بسياري از «تاريخ طبيعي»، به ويژه از بخشهاي پزشكي و جغرافيايي آن فراهم آمد(پاولي، XXI(1)/430-431). از سدۀ 9ق/15م به بعد، چندين بار در ايتاليا، فرانسه، هلند و آلمان ترجمه شد و انتشار يافت(همان، XXI(1)/435-436). تا اواخر سدۀ 15م، كسي به نقد اين اثر نپرداخت، در 1492م، پس از انتشار اثري با عنوان «اشتباهات پليني19»، از اعتبار «تاريخ طبيعي» كاسته شد، با اين همه، تا سدۀ 19م دانشمندان بر اهميت تاريخي آن تأكيد مي‌ورزيدند، و گاه نيز آن را مهم‌ترين اثر علمي در تاريخ طبيعات مي‌شمردند(«زندگي‌نامه»، XIV/572؛ بريتانيكا، XIV/572-573).
مآخذ:
Britannica, 1978; Dictionary of Scientific Biography, New York, 1975; Pauly; Pliny (the Elder), Natural History, tr. H. Rackham, Cambridge/Massachusetts, 1947-1975; Pliny (the Younger), Letters and Panegyricus, tr. B. Radice, Cambridge/Massachusetts, 1969; Sarton, G., Introduction to the History of Science, Baltimore, 1947. 
محمدعلي مولوي


منبع :


http://www.cgie.org.ir/shavad.asp?id=123&avaid=5543


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۵۵:۵۸ ] [ مشاوره مديريت ]

ابن نقاش


اِبْنِ نَقّاش، ابواُمامه شمس‌الدين محمدبن علي بن عبدالواحد دَكّالي (15 رجب 720-13 ربيع‌الاول 763ق/21 اوت 1320-10 ژانويۀ 1362م)، مفتي شافعي، واعظ، محدث و مفسر مصري. 
گويا اصل خاندان او از شهر دكالۀ مغرب بود (ابن قاضي شهبه، 3/131) و نسبت دكالي به همين جهت به وي داده شده است (نك‍ : ياقوت، 2/581). تولد او را در منابع 723 و 725ق نيز گفته‌اند (ابن رافع، 1/375؛ ابن حجر، 5/326). 
وي نزد جمعي از مشايخ وقت در مصر به تحصيل پرداخت كه از آن جمله به نامهاي تقي‌الدين سبكي، ابوحيان نحوي، برهان‌الدين رشيدي، شهاب‌الدين انصاري و محب‌الدين ابن صائغ اشاره كرده‌اند (ابن قاضي شبهه، همانجا؛ ابن حجر، 5/325). ابن نقاش با اينكه بسيار جوان بود، در مدارس و جوامع مصر چون جامع الازهر، مسجد ابن طولون و مسجد اصلم (در مورد مسجد اخير، نك‍ : مقريزي، 2/309) به تدريس و وعظ و خطابه پرداخت (ابن قاضي، شهبه، 3/132؛ ابن حجر، همانجا؛ ابن تغري بردي، 11/13؛ بلن، 417-418). 
او در مجالس درس وعظ خود تقليد صرف از نويسندگان پيشين را در تفسير و فقه مورد انتقاد قرار مي‌داد؛ مثلاً گفته شده است در مجلس تفسيري و فقه مورد انتقاد قرار مي‌داد؛ مثلاً گفته شده است در مجلس تفسيري كه در جامع الازهر داشت به شيوه‌اي نو تفسير مي‌گفت و از تفاسير گذشتگان استفاده نمي‌كرد. وي همين دروس را به صورت كتابي تدوين كرده است (ابن حجر، همانجا). همچنين در انتقاد از شيوۀ متداول مردم عصر خود در جملۀ معروفي آنان را نه پيرو پيامبر(ص) و شافعي بلكه پيرو نووي و رافعي شمرده است. شايد اين افكار ابن نقاش كه آن را تبليغ مي‌كرد، چندان خوشايند ديگر فقيهان شافعي مصر نبود و آنان را بر ضد او تحريك مي‌كرد، تا آنجا كه چون ابن نقاش در پاسخ سؤال يك قطبي ــ دربارۀ مسائل اهل ذمه ــ جوابي ظاهراً مخالف نظر شافعي داد، اين فتوا دستاويزي براي مخالفان گرديد تا او را به اتهاماتي چون گرايش به مكتب ظاهري ابن حزم متهم نمايند (بلن، 418). گرچه ابن نقاش با برخي اميران مملوكي رابطه‌اي نيكو داشت، با وجود اين، مخالفت چندان بالا گرفت كه قطب‌الدين هرماس يكي از فقهاي متنفذ شافعي در دربار مصر (نك‍ : ابن حجر، 5/151) ابن نقاش را نه محكمه كشانيد و در محاكمه‌اي كه به رياست قاضي القضاه شافعي عزالدين ابن جماعه ترتيب يافت، از دادن فتوا ممنوع گرديد (همو، 5/326) و حتي گفته شده است كه مدتي نيز به زندان انداخته شد (بلن، همانجا). ابن نقاش در 755ق به دمشق رفت و در آنجا مورد عنايت استاد قديمش تقي‌الدين سبكي (ابن حجر، همانجا) كه در آن هنگام قضاي دمشق را بر عهده داشت، قرار گرفت (سبكي، 6/162، 166). او با نائب سلطان در دمشق (اميرعلي مارديني، نك‍ : ابن تغري بردي، 10/303، 317) نيز آشنايي داشت و مورد اكرام وي واقع شد (ابن حجر، همانجا). همچنين ابن نقاش از پيش با صلاح‌الدين صفدي عالِم شامي معاصرش مكاتبات بسيار دوستانه‌اي داشته است (ابن حجر، 5/327). از اين‌رو مجالس وعظ و خطابۀ ابن نقاش در جامع اموي دمشق با استقبال زيادي مواجه شد (ابن رافع، 1/375). ابن نقاش براي وعظ سفري نيز به قدس كرده (ابن تغري بردي، 11/13) و احتمالاً به همين منظور سفر ديگري به حماه داشته و مورد عنايت حاكم آنجا واقع شده است (ابن حجر، 5/326). محتمل است ابن نقاش پيش از 759ق به مصر بازگشته باشد، زيرا سياق رساله او در مورد اهل ذمه كه در آن سال نوشته شده (نك‍ : ص 422)، دلالت بر آن دارد كه در مصر تأليف شده است. او در مصر نفوذ و رياستي به هم رسانيد و نزد حكمران وقت، ملك ناصر حسن بن محمد بن قلاوون منزلت ويژه‌اي يافت (14/292؛ ابن رافع، همانجا؛ ابن قاضي شهبه، 3/131). 
زماني كه ميان او و يكي از علماي بزرگ مصر، به نام قطب‌الدين محمد بن المقدسي معروف به هرماس كه عمرش تقريباً دو برابر وي بود، اختلاف افتاد، ابن نقاش توانست حسن نظر ملك ناصر را نسبت به او به كلي زائل سازد (ابن حجر، 5/151-152، 326). نقل شده است كه در 761ق سلطان به همراه ابن نقاش به طرف عمارت هرماس رفته، آن را ويران ساخت و هرماس را تازيانه زد و به مصياف تبعيد كرد (مقريزي، 2/76-77؛ ابن تغري بردي، 11/13-14). اين موفقيت براي ابن نقاش ديري نپاييد، زيرا ملك ناصر در 762ق كشته شد و پس از قتل او هرماس به قاهره بازگشت (ابن حجر، 5/152)، جايگاه ابن نقاش متزلزل گرديد و سال بعد در حالي كه در آن روزگاردر مصر بر ضد قيطيان مسيحي وجود داشت (در اين مورد، نك‍ : مقريزي، 2/498-500)، مهم جلوه مي‌كند. به دنبال دستور ملك صالح در 755ق براي محدود كردن شديد اهل ذمه (ابن نقاش، 490-491)، ابن نقاش در 759ق ضمن رساله‌اي كه درواقع فتوايي با تمسك به آيات قرآن، سنت پيامبر(ص) و سيرۀ برخي از خلفا بود، با لحني شديد خواستار محدود كردن اهل ذمه شد. با مقايسه‌اي بين اين رساله و فصل مربوط به اهل ذمه (ص 92-100) از كتاب معالم القربۀ ابن اخوه (ﻫ م)، فقيه شافعي مصري كه حدود نيم قرن پيش‌تر تأليف شده بود، در برخي مواضع اين دو رابطۀ نزديكي احساس مي‌شود. اين رساله كه المذمه في استعمال اهل الذمه نام دارد (زركلي، 6/286؛ GAL, S, II/96)، تماماً تئسط بلن به فرانسه برگردانده شده و اين ترجمه همراه بخشِ دوم از متن عربي كتاب در «مجلۀ آسيايي » (نك‍ : مآخذ همين مقاله) با عنوان «فتوايي دربارۀ وضع ذميان... » به چاپ رسيده است. اين كتاب ا نظر اطلاعات تاريخي و وقايع عصر مماليك نيز حائز اهميت است. 
ديگر اثر چاپي او احكام الأحكام الصادره من بين شفتي سيدالانام(ص) است كه در 1989م به كوشش رفعت فوزي عبدالمطلب در قاهره منتشر شده است. اين كتاب استدراك و تكلمه‌اي است بر عمده الاحكام عبدالغني مقدسي كه در آن به خصوص از آثار (مسانيد، سنن و صحاح) احمدبن حنبل، شافعي، دارقطني، ابن ابي شيبه، اثرم، ابن حبان و حميدي استفاده شده است. اثر ديگر ابن نقاش كه داراي ارزش تاريخي است كتاب العبر في اخبار من مضي و غبر است كه مورد استفادۀ مقريزي قرار گرفته است (مثلاً نك‍ : 2/279)، ولي در حال حاضر نشاني از آن در دست نيست (براي ديگر آثار يافت نشده در زمينۀ تفسير، نحو و غير آن، نك‍ : ابن قاضي شهبه، 3/132؛ ابن حجر، 5/325؛ ابن عماد، 6/198). 
در منابع به تبحر او در شعر و نثر نيز اشاره شده (ابن كثير، همانجا؛ ابن قاضي شهبه، 3/131) و پاره‌اي از اشعار او را ابن حجر (5/327-328) آورده است. 
مآخذ: ابن اخوه، محمدبن محمد، معالم القريه، به كوشش محمد محمود شعبان و صديق احمد عيسي مطيعي، قاهره، 1976م؛ ابن تغري بردي، النجوم؛ ابن حجر، احمدبن علي، الدرر الكامنه، حيدرآباد دكن، 1396ق/1976م؛ ابن رافع، محمد، الوفيات، به كوشش عبدالجبار زكار، دمشق، 1406ق/1985م؛ ابن عماد، عبدالحي، شذرات الذهب، قاهره، 1351ق؛ ابن قاضي شهبه، ابوبكر بن احمد، طبقات الشافعيه، حيدرآباد دكن، 1399ق/1979مم؛ ابن كثير، البدايه؛ حسيني دمشقي، محمدبن علي، «الذيل الثاثي»، ذيول العبر، به كوشش محمد رشاد عبدالمطلب، كويت، وزاره الارشاد و النباء؛ زركلي، اعلام؛ سبكي، عبدالوهاب بن علي، طبقات الشافعيه الكبري، قاهره، 1324ق؛ مقريزي، احمدبن علي، الخطط، قاهره، 1270ق/1854م؛ ياقوت، بلدان، نيز: 
Belin, M., introd. »Fetoua…« (vide: Ibn Naqqâch); GAL, S; Ibn Naqqâch, »Fetoua relative à la condition des Zimmis…«, JA, Novembre-Décembre, 1851, XVIII/417-516, Février-Mars 1852, XIX/97-140. 
بخش فقه، علوم قرآني و حديث

منبع :

http://www.cgie.org.ir/shavad.asp?id=130&avaid=1867



امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۵۵:۵۷ ] [ مشاوره مديريت ]

ثعلبي، ابواسحاق

ثَعْلَبي، ابواسحاق احمد بن محمد نيشابوري (د 427ق/ 1036م)، مفسر برجستۀ خراساني و صاحب دو تأليف ماندگار در تفسير و قصص قرآني كه هركدام به نوبۀ خود در تاريخ فرهنگ اسلامي آثار ژرفي بر جاي نهاده‌اند. خاستگاه ثعلبي شهر نيشابور بود و عبدالغافر فارسي در السياق خود از او ياد كرده است (نك‍ : صريفيني، 109). نسبت يا به قولي لقب او را گاه به خطا 
به صورت ثعالبي نيز آورده‌اند (نك‍ : ابن اثير، 1/194؛ قفطي، 1/119؛ ابن خلكان، 1/80). تاريخ وفات او را نيز برخي 437ق ياد كرده‌اند (همانجا؛ ابن كثير، البداية…، 11/43). 
ثعلبي نزد بزرگاني همچون حاكم نيشابوري و ابن خزيمه از محدثان، ابن مهران نيشابوري و ابوبكر طرازي از مقربان، ابوعبدالرحمان سُلَّمي از بزرگان صوفيه، و ابن حبيب نيشابوري صاحب مكتبي در تفسير، دانش آموخت. اما شمار مشايخ او بيش از اينها ست و مي‌توان نام كساني چون ابن فنجويه، ابومحمد مَخلَدي، ابوالحسين خَفّاف، ابوزكريا حربي و ابوالحسن همداني وصي را افزود (صريفيني، همانجا؛ ابن جزري، 1/100). به هر روي در آثار نويسندگان مختلف در يادكرد از ثعلبي آمده است كه او داراي مشايخ و استادان فراواني بوده است. 
ثعلبي در دانشهاي زمان خود همچون تفسير، قرائت، حديث، ادبيات عرب و لغت توانا بود. اين تواناييها موجب آن شده بود تا دانش‌اندوزان از نقاط گوناگون جهان اسلام براي آموزش نزد او حضور يابند. اگرچه در منابع به انبوهيِ شاگردان و راويان ثعلبي اشاره شده، اما درواقع تنها از واحدي، مفسر مشهور، نام برده شده است. عبدالغافر فارسي به عنوان مؤلف يكي از كهن‌ترين منابع شرح حال ثعلبي هم تعاليم او را با واسطۀ واحدي فرا گرفته است (صريفيني، همانجا؛ نيز نك‍ : واحدي، سراسر كتاب). در اسانيد، نام برخي از كسان همچون ابوسعيد محمد بن سعد فرخزادي، ابوسعيد احمد بن ابراهيم شريحي و ابومعشر طبري (د 478ق) به عنوان راوي و شاگرد ثعلبي ياد شده است (سمعاني، 1/116؛ سبكي، 5/125). 
در يادكرد دانشها و تواناييهاي ابواسحاق ثعلبي در زمينۀ حديث، ذهبي در تذكرةالحفاظ ــ كه به معرفي بزرگان حديث اختصاص دارد ــ از او ياد كرده، اما در مقام توضيح، با تعابير علامه و مفسر به برتري جنبۀ تفسيري در شخصيت علمي وي بر جنبۀ حديث توجه داده است (3/1090). در اين ميدان به نظر مي‌رسد ثعلبي به «مصطلح الحديث» نيز عنايت كامل داشته است و چگونگي برخورد او با نكات ريز حديثي از اين توانايي خبر مي‌دهد. در واقع در اين زمان مصطلح الحديث به عنوان يكي از دانشهاي داراي هويتي مجزا از علوم حديث جايگاه يافته بود و در شرق و غرب سرزمينهاي اسلامي بدان توجهي ويژه مي‌شد؛ در همين عصر بود كه خطيب بغدادي در بغداد و حاكم نيشابوري، استاد ثعلبي در شرق به تأليفاتي در اين زمينه دست زدند. در اين ميدان، ثعلبي با رعايت آموخته‌ها در اين زمينه از شيخ خود، با رعايت كامل امانت در روايات و دقت عمل، با تفكيك شيوه‌هاي مختلف آموزشي در سماع و استماع و نيز جداسازي آموزه‌هاي روايي و تفسيري، اصطلاحات را چنان كه بايد به كار برده است. براي نمونه در تفسير الكشف وي با به كارگيري تعبيرات «أخبرني (نا)»، «أنبأني (نا)» و نيز «حدثني (ثنا)» و عملاً قرار دادن آنها در كنار «سمعت»، گونه‌هاي «تحمل حديث» خود را مشخص و متمايز كرده است. او در كاربري اين تعبيرات محتاط است و به عنوان نمونه در عموم موارد نقل خود از ابن فنجويه كه به نظر مي‌رسد متكي بر اجازه بوده باشد، از تعبير «اخبرنا/ ني» تجاوز نكرده است؛ در حالي كه وي در بيشترين روايات خود از ابوالقاسم ابن حبيب، سند را با تعبير «سمعت» آغاز كرده است ( الكشف...، سراسر اثر). بدين ترتيب او آشكارا مرويات از استادان خود را از شنيده‌هاي تفسيري مشخص و منفك ساخته، و در نقل از منابع مكتوب تفسيري، نيازي به ارائۀ سلسله سند نمي‌ديده است. از ديگر نكات ظريف در به كارگيري اين دست تعابير محدثان استفاده از «واو حيلوله» است كه دقت نظر او در اسناد را مي‌رساند (نك‍ : همان، 1/94، 100، 97، 110، جم‍‌ ). 
دربارۀ جايگاه ثعلبي در علم قرائت بايد گفت كه وي قرائات مشهور را نزد كساني چون ابن مهران فرا گرفت (صريفيني، همانجا)، اما جاي داشتن نام او در اسانيد الكامل هذلي از آنجا‌ست كه وي به قرائات شاذ نيز توجه داشته است (ابن جزري، همانجا). در غاية النهاية بر اساس اسانيد هذلي به سلسله‌اي قرائي اشاره شده است كه نام ثعلبي در آن جاي دارد و بر پايۀ آن وي قرائتي خاص را از طريق استادش علي بن محمد طرازي فرا گرفته بوده است. واقعيت اين است كه ثعلبي از طريق طرازي و او از ابوطاهر محمد بن محمد بن ابراهيم مقري، اختيار يحيي بن صبيح را روايت مي‌كرده است كه اتفاقاً اين اختيار در نيشابور رواج داشته است (نك‍ : همو، 1/580، 100، 2/236). اساساً مي‌توان ادعا كرد كه ثعلبي در انتشار اختيار يحيي بن صبيح در نيشابور آن 
هم در كنار ابوطاهر مقري و طرازي سهم بسزايي داشته است. 
وجود نام ثعلبي در برخي از آثار مربوط به شرح حال اديبان، چون اِنباه الرواة قفطي (1/119-120) و طبقات النحاة سيوطي (نك‍ : سيوطي، بغية...، 1/356)، از مهارت او در اين علوم نشان دارد و سُبكي نيز ابياتي از سروده‌هاي خود ثعلبي را ياد كرده است (4/58) كه بيانگر دانش او در ادب عرب، نحو و لغت تواند بود (نك‍ : ذهبي، سير...، 17/437). ثعلبي به علم فقه نيز آشنا بود و برخي چون ابن صلاح و نَوَوي نام او را در شمار فقيهان شافعي آورده‌اند و سبكي برخي فتاوي خاص او را ياد كرده است (4/59؛ نيز نك‍ : ابن قاضي شهبه، 1/202-203؛ اسنوي، 1/329). 
از ميان دانشهاي ثعلبي، علم تفسير به‌ويژه با تأليف تفسير الكشف و البيان در واقع اصلي‌ترين اسباب اشتهار او را فراهم آورده است. بر همين مبنا برخي او را «شيخ التفسير» دانسته، و از اشتهار تفسيرش نزد همگان سخن رانده‌اند (ابن خلكان، 1/79؛ ابن تغري بردي، 4/283؛ ذهبي، سير، 17/435). فارغ از شيوۀ برخورد سنتي ثعلبي در امر تفسير، تلاش براي گونه‌شناسي روايات و آراء تفاسيري از سوي او قابل تقدير است (نك‍ : دنبالۀ مقاله، بحث الكشف). به نظر مي‌رسد كه اصلي‌ترين جنبۀ علمي ثعلبي را بايد در دو اثر تفسير الكشف و البيان و عرائس المجالس ( قصص الانبياء) او جست‌وجو كرد: 
الكشف و البيان: اين اثر تفسيري مأثور داراي شاخصه‌هايي است كه آن را از تفاسير عصر خود قدري متمايز مي‌نمايد. از نخستين شاخصه‌هاي توجه‌برانگيز اين تفسير بايد به عنوان آن اشاره كرد كه به نظر مي‌رسد مؤلف با عطف دو واژۀ «كشف» و «بيان» به مثابۀ مفاهيم و مقوله‌هايي جدا از يكديگر، تلاش كرده است تا دو رويكرد خود در روش تفسيري را عنوان كند. در آن بخش از تفسير كه مربوط به «بيان» است، مفسر به گردآوري روايات از خلال اسانيد و آراء تفسيري پيشين از كتابهاي تفسير متقدم اهتمام دارد. در بخشي كه بتوان نام «كشف» را بر آن نهاد، ثعلبي با روشهايي عرفي ــ به‌ويژه استفاده از اصول ادب و لغت عربي ــ بر آن است تا خود به معنايي از آيات الٰهي دست يابد و پرده از آن معاني بردارد. به تعبير ديگر، مقصود وي از كشف و بيان، همان درايت و روايت در تفسير است كه در تعابير پسينيان ديده مي‌شود. 
آن‌گونه كه ثعلبي خود در مقدمۀ كتاب آورده، چون در كتابهاي پيشين، تفسيري جامع و كامل و مانع نيافته، پس به خواست برخي از نزديكان به اين تأليف دست زده است. مؤلف در بيان گسترۀ تفسير خود از موضوعاتي همچون قرائت، اسباب نزول، قصص، تفسير و تأويل، معارف و احكام و جز آن سخن به ميان آورده، و تفسير خود را جامع، مهذَّب، ملخَّص، منظم و منسجم دانسته، و آن را مستخرج از حدود 100 اثر پيشين و نيز شنيده‌هاي خود ياد كرده است. در همين بخش شنيده‌ها ست كه وي خود را ملزم به ذكر اسانيد مي‌بيند. در تأليف الكشف و البيان از شمار فراواني اثر در زمينه‌هاي گوناگون تفسيري، قرائي، حديثي، تاريخي و جز آن استفاده شده، و بدانها تمسك شده است. آثار متقدم و تأليفات هم‌عصران وي هر دو به وفور در اين تفسير آمده است. مؤلف در مقدمۀ كتاب سلسلۀ روايي خود را به دست داده، و منابع آن را فهرست كرده است كه در شمار آنها عنوان كتابهايي در طيفهاي مختلف ديده مي‌شود. 
در تحليلي بر منابع الكشف و البيان مي‌توان آثار مورد استفادۀ ثعلبي را از دو جنبۀ مهم بررسي نمود: نخست آنكه از همين مقدمه و بهره‌گيريهاي متني در خلال تفسير، نام يا بخشهايي از بسياري آثاري كه در زمان ثعلبي وجود داشته است، از طريق منقولات وي در اختيار خواننده قرار مي‌گيرد. در اين ميان آثاري همچون تفسير ابوفورك يادكردني است 
(GAS, I/611). به عنوان دومين جنبه بايد گفت كه با توجه به اختلاف حدود يك سده ميان زمان زيست او و مفسر رأس سدۀ 4ق، يعني طبري، به عنوان شخصيتي ممتاز و داراي شيوه و سبك در موضوع تفسير آن دوره، مي‌توان منابع مستفاد او و طبري را مقايسه كرد. به نظر مي‌رسد ضوابط و شروطي را كه مي‌توان در گزينش منابع ثعلبي براي استفاده در الكشف مشاهده نمود، به طور جدي با ضوابط و شروط طبري در جامع البيان متفاوت است. براي مثال بسياري از آثار مانند تفسير مقاتل بن سليمان، كلبي و ابوحمزۀ ثمالي را كه طبري كاملاً آگاهانه از آنها استفاده نكرده، ثعلبي جزو منابع خود آورده است. طبري اين آثار را به سبب ضعفي كه در شخص مفسر يا در طرق روايت تفسير مي‌ديده، استثنا كرده است؛ در حالي كه ثعلبي چنين سخت‌گيري در اسانيد تفاسير متقدم روا نداشته است. به نظر مي‌رسد از مهم‌ترين دلايل اين شيوه عملكرد ثعلبي، تعلقات مكتبي او در تفسير است (نك‍ : دنبالۀ مقاله). 
در بررسي منابع ثعلبي، بهره‌گيريهاي او از آثار و روايات شيعي تا حد بسياري موجب آن شده است تا تفسير وي مورد عنايت شيعيان قرار گيرد. انبوهيِ روايات ثعلبي از امامان شيعي ــ نه تنها از حضرت علي(ع)، كه از امامان پسين از جمله امام جعفر صادق(ع) ــ باعث شده است تا به همان ميزان كه شيعيان بدو التفاتي ويژه نمايند، مخالفان به انتقاد او پردازند ( الكشف، 1/89، 143، جم‍‌ ). از سوي ديگر همين امر در طول زمان در ميزان سودبري ديگر منابع از آن اثر گذارد. بدين صورت كه به‌مَثَل در آثار امامي استفاده از تفسير ثعلبي به وفور ديده مي‌شود. 
واقعيت اين است كه فارغ از آثار پيشين كه ثعلبي از آنها سود برده، منبع بسياري از آموخته‌هاي او هم‌عصرانش بوده‌اند. 
اين آموخته‌ها در قالبهاي آموزشي گوناگون صورت گرفته است كه مفسر با رعايت امانت و دقت آنها را در خلال متن آورده است. از مهم‌ترين يافته‌هاي او در بخش اخير آموخته‌هايش از ابن فنجويه، حاكم نيشابوري و ابن حبيب را مي‌توان نام برد. مؤلف با علم و رعايت اصطلاحات، تقريباً مشخص كرده است كه نزد كدام شيخ چه آموخته و چگونه فرا گرفته است (براي توضيح، نك‍ : سطور پيشين). قابل توجه آن است كه در كل اين تفسير، ميزان شنيده‌هاي مفسر از آراء معاصران و استادانش در حد قابل ملاحظه‌اي بيش از احاديث مروي از آنها ست (مثلاً نك‍ : 1/94، 97، 100، 110، جم‍‌ ). 
تفسير الكشف و البيان اثري است كه در آن، تواناييهاي مؤلف را در علوم گوناگون به عيان مي‌توان مشاهده كرد. پرداختن به مباحث نحوي، مفردات آيات، يافتن ريشۀ كلمات و معاني آنها كه به‌ويژه از شعر عرب در اين‌باره بهره برده، از شاخصه‌هاي يادكردني اين تفسير است. درواقع انبوهي از شعر عرب را مي‌توان به استشهاد كاربرد واژه‌ها در اين اثر بازجست (1/110، 159، جم‍‌ ). بازخورد آموخته‌هاي ثعلبي در علم قرائت نزد بزرگاني همچون ابن مهران و ابوبكر طرازي (نك‍ : ابن جزري، 1/100؛ ياقوت، 5/38) را مخصوصاً در بررسيهاي قرائات قراء بزرگ و بيان ريز اختلافات آنها مي‌توان دريافت (ثعلبي، همان، 1/101، 190 جم‍‌ ). همچنين است توجه ويژۀ او به آيات الاحكام و مباحث فقهي كه حتى برخي برآن‌اند كه گاه اين تبيين مفاهيم فقهي از اعتدال خارج گشته، و راه تطويل پيموده است. به اين فهرست از علوم و دانشهاي متفاوت مي‌توان يادكردهاي كلامي را نيز افزود (نك‍ : 1/181، جم‍‌ ). 
گفتني است كه ثعلبي به قصص توجه فراوان داشته، و همين امر اسباب گرايش و بهره‌وري فزايندۀ او از اسرائيليات را فراهم آورده است. فارغ از چرايي اين نوع گشاده‌دستي ثعلبي در بهره‌گيري از روايات گوناگون (نك‍ : دنبالۀ مقاله)، اساساً دو گونۀ نگاه روايي قصص در كنار يادكردهاي كلامي، فقهي و قرائي او بيانگر دو ساحت مجزاي مؤلف است. انتقاد برخي از كسان به تفسير او نيز در بسياري از مواضع مربوط به همين امر است كه به مَثَل به سبب بهره‌گيري او از احاديث ضعيف و نيز شنيده‌هاي فراوان آن اثر را پر از عجايب و غرايب دانسته‌اند (ابن كثير، البداية، 11/43؛ ابن تغري بردي، 4/283). 
از نكات بسيار حائز اهميت در تفسير الكشف و البيان، گونه‌شناسي تفسير و ديدگاههاي گوناگون در امر تفسير است كه مي‌توان براي آن ارزش ابتكار قائل شد. در توضيح بايد گفت ثعلبي با قرار دادن اصطلاح «اهل التفسير»، در عرض «اهل الاشاره» و «اهل المعاني» عملاً به جداسازي صنف مفسران از عارفان و اديبان علاقه‌مند به تفسير توجه كرده است. به اينها مي‌توان تركيبهاي «اهل التأويل» (2/14، 46)، «اهل الحقائق» (1/95، 7/12) و «اهل الظاهر» (2/78) را نيز افزود كه باز به تنوع گونه‌هاي تفسير اشاره دارند. تعمد مفسر در به كارگيري اين دست تركيبها آنگاه آشكار مي‌گردد كه وي به جاي اصطلاحات آشناي فقيهان، متكلمان، مورخان و نمونه‌هاي مشابه، به ترتيب از تركيبهاي «اهل الفتاوي»، «اهل الكلام» و «اهل التـواريخ» استفاده كـرده است (2/182، 306، 3/80، جم‍‌ ). ثعلبي مربوط به دوره‌اي است كه طبقه‌بندي علوم مرتبط با تفسير از صورت اوليۀ خود ناظر به صنوف علما خارج شده، و به تدريج صورت تفكيك علوم را به خود گرفته است (نك‍ : ه‍ د، 15/686-689). 
در بررسي تفسير الكشف و البيان، فارغ از نگاه دروني به آن، بايد اين اثر را در مجموعۀ بزرگ‌تري كه مي‌توان آن را وابسته به مكتب تفسير واعظانۀ خراسان دانست، جاي داد. درواقع پس از شكل‌گيري گونه‌هاي مختلف تفاسير روايي و درايي، در شرق ايران به‌ويژه از سدۀ 4ق به بعد گونه‌اي از تفاسير درايي ـ روايي روي نمود كه با سبكي مشحون از تسامح حديثي، ساده‌سازي در آموزه‌هاي كلامي و پرهيز از پيچيدگيهاي علمي، با گردآوري اقوال سلف و حذف سلسله اسانيد به تفسير مي‌پرداختند. در اين سبك كه تفسير ابوليث سمرقندي 
(د 373ق) در شمار كهن‌ترين نمونه‌هاي آن است، با شيوه‌اي قابل درك و فهم براي عموم و دوستداران به آشنايي با معارف ديني و با روشي واعظانه، تلاش مي‌شد تا به دور از روشهاي سخت‌گيرانه، انبوهي از مطالب دربارۀ قرآن كريم گرد هم آيد. اين سبك تفسيري كه احمد پاكتچي با نام تفاسير مجرد مأثور از آن ياد مي‌كند (نك‍ : ه‍ د، تفسير)، با دوري گزيني از بحثهاي ريز تخصصي، و البته گستردگي پرداخت به قصص قرآني به عنوان دو شاخصۀ مهم اين سبك، با تأليف آثاري از كساني چون ابوالقاسم ابن حبيب نيشابوري (د 406ق) و ابوسعد واعظ خرگوشي نيشابوري (د 407ق) آغاز گشت. ثعلبي ادامه‌دهندۀ اين سبك ضمن بهره‌گيريهاي فراوان از مشايخ خويش در قالب پيشينيان اين شيوه همچون ابوالقاسم ابن حبيب نيشابوري(نك‍ : الكشف، 1/94، 97، 100، جم‍‌ ) و ابوعبدالله حسين بن محمد ابن فنجويه دينوري (د 414ق)، تقريباً بر تمامي شاخصه‌هاي اين سبك تفسيري پايبند بوده، و آنها را به كار بسته است. حذف اسانيد تمامي احاديث و روايات، گشاده‌دستي در گزينش و بهره‌گيري از تفاسير و آثار پيشين، استفاده از شيوۀ خطابه و رويكرد واعظانه از ويژگيهاي الكشف و البيان است. 
رويكرد واعظانۀ او در تفسير كه آشكارا يادآور نمونه‌هاي آن در آثار واعظانۀ غيرتفسيري چون تنبيه الغافلين و بستان العارفين ابوليث سمرقندي و شرف المصطفى اثر ابوسعد خرگوشي است، قدري اين اثر را به نمونه‌هاي حِكَمي و زهدگرايانه نزديك نموده، گاه مجالي براي بروز بارقه‌هايي صوفيانه را در ذهن مهيا مي‌سازد؛ حال اگر به برخي از روايات مانند آنچه از رؤياي ابوالقاسم قشيري دربارۀ ثعلبي در منابع ياد شده است (نك‍ : قفطي، 1/120)، عنايت كنيم، اين ويژگيِ گرايش صوفيانه نزد او بيشتر نمود مي‌يابد. اما به هر حال بهره‌گيريهاي فراوان ثعلبي از برخي بزرگان صوفيه همچون استادش، ابوعبدالرحمان سلمـي (مثلاً نك‍ : 3/44، 274، جم‍‌ ) و تبيين آراء ديگر صوفيه (1/142، 143، جم‍‌ )، اگر چه در اين اثر فراوان ديده مي‌شود، نبايد با سبك واعظانۀ آشنا در خراسان و ماوراء‌النهر خلط شود. دربارۀ اين سبك تفسيري بايد گفت كه شاگرد ثعلبي، واحدي نيشابوري (د 468ق) نيز ادامه‌دهندۀ آن بود و تفاسير سه‌گانۀ البسيط، الوسيط و الوجيز به همين سبك تأليف شده‌اند (نك‍ : سيوطي، طبقات...، 78-79). 
بازتاب تفسير الكشف در محافل اهل سنت و شيعيان قابل توجه است و بايد به آن از دو جنبۀ مثبت و منفي توجه كرد. جنبۀ مثبت، فارغ از رواج آن در محافل گوناگون علمي و روايت و تدريس آن و تأثير مستقيم بر آثار واحدي (نك‍ : سمعاني، 1/116، 603-604، 4/369؛ ابن خير، 51؛ سبكي، 6/107-108؛ روداني، 175)، سدۀ 5 و 6 ق را بايد اوج رواج و اثرگذاريهاي مستقيم اين اثر دانست. در نيمۀ دوم سدۀ 5 ق، ابن ابي رندقه، عالم و فقيه اندلسي الكشف را به اختصار درآورده بود، چنان‌كه قاضي ابوبكر ابن عربي در 487ق در بيت‌المقدس آن را نزد او قرائت كرده است (ابن خير، همانجا). در زماني 
نه چندان دورتر بايد به معالم التنزيل بغوي (د 516 ق) اشاره كرد كه مختصر گونه‌اي از الكشف است با حذف آنچه روايات ضعيف و اسرائيليات شمرده است (نك‍ : 1/10). حدود 2 سدۀ بعد ابوالحسن خازن (د 741ق) نيز منتخبي از آن را با عنوان لباب التأويل گرد آورد (1/3؛ نيز نك‍ : ابن جـوزي، 2/62، 3/224، جم‍ ؛ قرطبي، 1/295، 451، جم‍‌ ). در سدۀ 6 ق، ابوالصمصام مروزي، شاگرد و راوي مهم شيخ طوسي الكشف را در قزوين برمي‌خواند و آموزش مي‌داد (نك‍ : رافعي، 1/307، 327، 3/164؛ نيز نك‍ : ه‍ د، ابوالصمصام). ابوالسعادات ابن اثير (د 606 ق) ضمن مقابلۀ تفاسير ثعلبي و زمخشري، كتاب الانصاف في الجمع بين الكشف و الكشاف را تأليف نمود (نك‍ : يافعي، 4/12؛ داك، 2/360؛ نيز نك‍ : صالح، 209-214). 
تفسير ثعلبي در ميان شيعيان به‌ويژه به سبب پرداختهاي روايي آن از امامان بزرگوار بسيار مورد توجه بوده است. انبوهي روايات در مجمع البيان طبرسي نشان از اين دست بهره‌گيريها دارد (1/75، 423، 2/14، 127، جم‍‌ ). اما در سدۀ 6 ق ابن بطريق در مهم‌ترين آثار خود همچون العمدة (ص 20) و خصائص الوحي المبين (ص 58) نه تنها از الكشف به فراواني استفاده كرده، بلكه ضمن در اختيار گذاشتن سند روايي خود از الكشف، با بيان تقدم و تأخر نوع استفاده و بهره گرفتن از منابع خود، ثعلبي را پس از مسند احمد، صحيح بخاري و صحيح مسلم، در ردۀ چهارم و پيش از آثار حميدي، ابن مغازلي و رزين عبدري آورده است ( العمدة، 11). او همچنين شمار احاديثي را كه از تفسير ثعلبي بهره برده ــ كه البته كم هم نيست ــ آورده است (همان، 2، 6، 7، 11، 12، 15، 16، جم‍‌ )، و نيز ميان صحاح سته، الكشف و مناقب ابن مغازلـي ــ در موضوع خـاص خود ــ جمع كرده است (براي خصـائص، نك‍ : ص 78، 87، جم‍‌ ). پس از ابن بطريق، كساني چون ابن شهرآشوب نيز در مناقب خود، تفسير ثعلبي را بسيار مورد توجه قرار داد (1/290، 291، 299، جم‍‌‌ ) و در سدۀ بعد ابن طاووس در سعد السعود از مختصر آن كه توسط بغوي تهيه گشته بود، سود برد (ص 216، 217؛ براي تداوم، مثلاً نك‍ : مجلسي، 1/25؛ آقابزرگ، 18/68؛ طباطبايي، 2/100). 
در ادامۀ سخن از ديدگاه منفي بايد گفت كه اين اثر در طول تاريخ از سوي بسياري كسان نقد شده است؛ چنان‌كه برخي همچون يافعي با ملاحت و شيريني آن را نقد مي‌كند (3/46) و برخي چون ابن تيميه به تندي (7/310-312). همان‌گونه كه پيش‌تر بيان شد، تسامح در استفاده از روايات و احاديث، به‌ويژه در آيات مربوط به قصص، پيكان انتقاد بسياري كسان را به سمت الكشف روانه ساخته است. از سوي ديگر وارد ساختن مباحث مربوط به فضايل سور در متن تفسير، ثعلبي را بيشتر در معرض نقد قرار داده است (نك‍ : ابن جوزي، 1/240). اما در ادامۀ آنچه دربارۀ وارد كردن روايات امامان شيعي و نيز بيان مناقب و فضايل آن امامان بزرگوار در تفسير الكشف بيان شد 
( نك‍ : 3/125-126)، نكتۀ قابل بررسي آن است كه اين بهره‌وري موجب آن شد تا نه تنها بسياري از شيعيان در تأليف آثار خود، الكشف را در شمار منابع خود آورند، بلكه خود ثعلبي را هم بر مذهب شيعه ياد كنند. اين تا بدانجا ست كه آقابزرگ به عنوان ختم سخن گويد: اگر نگوييم كه او شيعه است، دست كم با شيعيان عناد نداشته است (18/67). اما اين امر (براي نمونه‌هاي ديگر، نك‍ : ابن طاووس، الطرائف، 18-20، جم‍ ؛ اربلي، 1/86، 120، جم‍‌ )، مخصوصاً هنگامي كه علامۀ حلي با استنادهاي فراوان به آورده‌هاي ثعلبي، كتاب منهاج الكرامة في معرفة الامامة را تأليف نمود (ص 116، 122، جم‍‌ )، با رديۀ ابن تيميه بر آن با عنوان منهاج السنة النبوية (نك‍ : 1/21، 58، 7/12، 34، جم‍‌ ) مفهوم و بروزي ديگر يافت. در اينجا ثعلبي عملاً موضوع محاجۀ ايشان را فراهم آورده بود و ابن تيميه با تخطئۀ ثعلبي و نظريات او، آراء وارده در اين دست كتابهاي شيعيان را مورد حمله قرار داد. پس از ابن تيميه كساني مانند سيوطي در الاتقان (4/239، 243) نيز چنين اعتراضات و انتقاداتي را بر ثعلبي وارد كرده‌اند. 
عرائس المجالس: ديگر اثر مهم ثعلبي عرائس المجالس در قصص انبيا ست كه افزون بر نام خاص، به عنوان كلي قصص الانبياء نيز شهره بوده است. از عنوان اين اثر دست كم دو مطلب قابل برداشت است: نخست آنكه كتاب در موضوع قصه‌هاي قرآني و جز آن دربارۀ پيامبران است (اگرچه گاه از آن عدول كرده، و كار را گسترش داده است) و ديگر آنكه، مي‌توان دريافت كه اين كتاب براي مجالس ــ و طبيعتاً مجالس وعظ و پندآموزي ــ آماده شده بود. با توجه به همين امر مي‌توان بسياري از چراها دربارۀ اين كتاب را پاسخ داده تلقي نمود. نخست آنكه بسياري مطالب آمده در عرائس، تكرار يادكردهاي الكشف است، با اين تفاوت كه در اينجا مؤلف ديگر خود را چندان در نگاه قرآني ـ تفسيري محصور نمي‌دانسته است؛ اين تكرار، عملاً تكرار در شيوه نيز هست. طبيعي است كه روايت از مشايخ و استادان همچون الكشف با همان فراواني به چشم مي‌خورد و باز هم شمار روايت از ابن فنجويه و ابوالقاسم ابن حبيب بسيار فراوان است (عرائس...، سراسر كتاب). 
بايد دانست كه عرائس همچون الكشف يك دست و داراي مباحثي با چشم‌اندازي مشخص است: وعظ و مجالس پندآموز براي عموم با بياني قابل فهم كه مردم را هرچه بيشتر با قصه‌هاي قرآني آشنا سازد. به عنوان سبكي در چارچوب مكتب خاص تفسيري، چندان دور از ذهن نيست كه ثعلبي در اين كتاب نيز همچون كتاب تفسيرش در بسياري از موارد اسانيد خود را حذف نموده، و اسرائيليات را ــ به‌ويژه از سوي برخي كسان چون كعب الاحبار، وهب بن منبه و عبدالله بن سلّام ــ وارد ساخته است. با توجه به نوع كار و اينكه ثعلبي قصص پيامبران را به معني عام مد نظر داشته و موضوعاتي مانند قصص بني اسرائيل را نيز بيان كرده، بي‌شك برخي نگاههاي تاريخي در كار او لازم بوده كه با استفاده از روايات تاريخي از عهدۀ اين مهم برآمده است. در واقع عرائس تلفيقي از روايات قصصي ـ تاريخي است كه همين امر هم سبب شده است تا در منابع ثعلبي به برخي موارد مانند يادكردهاي او با عنوانهاي كلي «قال بعض المؤرخين»، «قال اصحاب الاخبار» و «قالت العلماء باخبار الماضين و امور الامم السالفة» مواجه باشيم؛ بر همين اساس ميان اين اثر و آثار تاريخي همچون تاريخ طبري بسياري مشابهتها يافت مي‌شود. در عرائس افزون بر قصص انبيا، برخي قصه‌ها كه به نظر نمي‌رسد چندان جايي در اين مجموعه را داشته باشد، ديده مي‌شود كه شايد اصلي‌ترين مصداق آن مجلس مربوط به آفرينش باشد (نك‍ : ص 3 بب‍‌ ). برخي موارد را نيز بايد از شگردهاي خاص ثعلبي در گونه‌هاي ورود و خروج وي به مباحث دانست كه مثلاً مجلس مربوط به چگونگي خلق حوا از آن دست است؛ در واقع مؤلف با تصريح در به كارگيري نام حوا و نه «زوجۀ آدم» قصد خود براي تفكيك نگاه قرآني از نگاه واعظانه و قصصيِ عرائس را ابراز نموده است. از ديگر انواع عملكردهاي خاص او مي‌توان به نمونۀ مجالس دوگانۀ مربوط به ذوالكفل اشاره كرد كه به سبب دو نوع روايت مربوط به ذوالكفل در بيان ارتباط موضوعي با قصص اليسع نبي و نيز روايتي كه او را فرزند ايوب نبي ياد كرده، نام او در هر دو جا، با روايات مجزاي خود آمده است (ص 144-145، 231-232). 
با نگاهي به تاريخچۀ تأليف كتابهايي از نوع قصص الانبياء، پس از آثاري از سده‌هاي نخست همچون قصص الانبياء وهب بن منبّه كه عملاً دست‌مايۀ بخشهاي بسياري از آثار پسين، به‌ويژه در رويكردهاي اسرائيلي بود، مهم‌ترين اين تأليفات قصص كسايي و ثعلبي است. واقعيت اين است كه در مقايسه‌اي ميان اين دو اثر، اگر قصص كسايي را بيشتر داراي جنبه‌هاي عامه‌پسند بدانيم، عرائس المجالس اثري دوسويه است. عرائس هم با رعايت جوانب علمي، قابل استفاده براي خواص، و هم با به كار بردن شيوۀ قصه‌گويي درخور استفاده براي عوام است. سبك ثعلبي در بيان روايتي و داستاني قصص انبيا چنان است كه كتاب با جذابيت تمام خواننده را در پي داستانها با خود همراه كند. مؤلف براي حفظ شاكلۀ اصلي در اين سبكِ داستاني، حتى گاه از بيان قرآني قصه نيز عدول كرده، و در پيكربندي روايت و قصه به روايات اتكا نموده است. 
اغراق نيست اگر اين اثر را در نوع خود از پراهميت‌ترين كتابها در قصص انبيا بدانيم كه هميشه مورد توجه نويسندگان پسين بوده است. فارغ از توجه ويژۀ كسي چون محمد بن يوسف شامي (د 942ق) و تأليف كتاب الجواهر النفائس در بازپرداخت كتاب عرائس، در طول تاريخ بسياري از نويسندگان بدان توجه نموده‌اند. افزون بر آثاري چون قصص الانبياء ابن كثير (ص 344، جم‍‌ )، محمد بن بسطام خوشابي معروف به واني افندي (نك‍ : حاجي خليفه، 2/1131) و نعمت‌الله جزايري (ص 210، 259، جم‍‌ )، ديگر نويسندگان هم از آن بهره برده‌اند (نك‍ : ابن طاووس، سعد، 21، 240، فرج...، 21، 27، 28، اقبـال...، 2/248، 251، جم‍‌ ). همچنين پژوهشگرانِ زمينۀ دين‌شناسي تطبيقي آن را با نگاهي متفاوت بررسي كرده، و تلاش نموده‌اند تا قصه‌هاي آن را با نمونه‌هاي مشابه در ديگر اديان مقايسه نمايند. 
چاپهاي مختلفي از اين اثر با تفاوتهايي در عنوان صورت گرفته است كه مي‌توان به انتشار آن در بمبئي (1295ق) اشاره كرد (نيز نك‍ : مآخذ)؛ به جز اين، برخي مستخرجات از آن همچون قصة سيدنا موسي الصديق و نيز قصة سمسون النبي به طور مجزا در قاهره (1299 و 1312ق) چاپ شده است. ترجمۀ تركي كتـاب توسط محمـد بن چركس در استـانبول (1282ق)، و ترجمۀ
تاتاري آن به وسيلۀ محمد امين بن عبدالله يعقوبي در قازان (1903م) منتشر شده است (نك‍ : GAL, S, I/592). 
از ديگر آثار منتشر شدۀ ثعلبي مي‌توان به قَتلي القرآن ( اَلَّذينَ سمعوا القُرآنَ و ماتوا بِسماعه) اشاره كرد؛ اين اثر دربارۀ كساني است كه با شنيدن آيات الٰهي قرآن كريم جان به جان آفرين تسليم نموده‌اند (سهمي، 561؛ سخاوي، 214؛ ابن قدامه، 199-200، جم‍ ؛ روداني، 337؛ صالح، 52, 59-64). اين اثر توسط ويسمولر در كلن (1996م) تصحيح، و متن آن به آلماني ترجمه شده است (نك‍ : همو، 52). 
در منابع به برخي از آثار منسوب به ثعلبي اشاره شده كه از آن جمله است: ربيع المذَكِّرين كه ابن شهرآشوب از آن سود برده (2/300)، و كسان ديگري نيز از آن ياد كرده‌اند (نك‍ : ياقوت، 5/38؛ سيوطي، طبقات، 28؛ داوودي، 1/65). همچنين از نوشته‌اي از او با عنوان الكامل في علم القرآن ياد شده (نك‍ : ياقوت، 4/1663) كه اثري از آن يافت نشده است. 
مآخذ: آقابزرگ، الذريعة؛ ابن اثير، علي، اللباب، قاهره، 1357ق؛ ابن بطريق، يحيى، خصائص الوحي المبين، به كوشش مالك محمودي، قم، 1417ق؛ همو، العمدة، قم، 1407ق؛ ابن تغري بردي، النجوم؛ ابن تيميه، احمد، منهاج السنة النبوية، به كوشش محمد رشاد سالم، رياض، 1406ق؛ ابن جزري، محمد، غاية النهاية، به كوشش برگشترسر، قاهره، 1352ق/1933م؛ ابن جوزي، عبدالرحمان، زادالمسير، به كوشش محمد بن عبدالرحمان، بيروت، 1407ق؛ ابن خلكان، وفيات؛ ابن خير، محمد، فهرسة، به كوشش ف. كودرا، بغداد، 1963م؛ ابن شهرآشوب، محمد، مناقب آل ابي‌طالب، نجف، 1376ق؛ ابن طاووس، علي، اقبال الاعمال، به كوشش جواد قيومي اصفهاني، قم، 1414ق؛ همو، سعدالسعود، قم، 1363ش؛ همو، الطرائف، قم، 1371ق؛ همو، فرج المهموم، نجف، 1368ق؛ ابن قاضي شهبه، ابوبكر، طبقات الشافعية، حيدرآباد دكن، 1398ق/1978م؛ ابن قدامه، عبدالله، كتاب التوابين، به كوشش جورج مقدسي، دمشق، 1916م؛ ابن كثير، البداية و النهاية، به كوشش احمد ابوملحم و ديگران، بيروت، 1407ق/1987م؛ همو، قصص الانبياء، به كوشش عبدالقادر احمد عطا، بيروت، مكتبة الاسلاميه؛ اربلي، علي، كشف الغمة، به كوشش هاشم رسولي محلاتي، بيروت، 1401ق/1981م؛ اسنوي، عبدالرحيم، طبقات الشافعية، به كوشش عبدالله جبوري، بغداد، 1970م؛ بغوي، حسين، معالم التنزيل، به كوشش خالد عبدالرحمان عك و مروان سوار، بيروت، 1415ق/1995م؛ ثعلبي، احمد، عرائس المجالس، بيروت، مكتبة الثقافه؛ همو، الكشف و البيان، بيروت، 1422ق؛ جزايري، نعمت‌الله، النور المبين في قصص الانبياء و المرسلين، قم، 1398ق/1978م؛ حاجي خليفه، كشف؛ خازن، علي، تفسير، قاهره، 1357ق؛ داك؛ داوودي، محمد، طبقات المفسرين، به كوشش علي محمد عمر، قاهره، 1392ق/1972م؛ ذهبي، محمد، تذكرة الحفاظ، حيدرآباد دكن، 1377ق؛ همو، سير اعلام النبلاء، به كوشش شعيب ارنؤوط و محمدنعيم عرقسوسي، بيروت، 1403ق/1983م؛ رافعي، عبدالكريم، التدوين في تاريخ قزوين، به كوشش عزيزالله عطاردي، بيروت، 1408ق/1987م؛ روداني، محمد، صلة الخلف، بيروت، 1408ق/1988م؛ سبكي، عبدالوهاب، طبقات الشافعية الكبرى، به كوشش عبدالفتاح محمد حلو و محمودمحمد طناحي، قاهره، 1964-1976م؛ سخاوي، محمد، الاعلان بالتوبيخ، به كوشش روزنتال، بغداد، 1382ق/ 1963م؛ سمعاني، عبدالكريم، الانساب، به كوشش عبدالله عمر بارودي، بيروت، 1408ق/1988م؛ سهمي، حمزه، تاريخ جرجان، به كوشش محمد عبدالمعيد، بيروت، 1407ق/1987م؛ سيوطي، الاتقان، به كوشش محمد ابوالفضل ابراهيم، قاهره، 1967م؛ همو، بغية الوعاة، به كوشش محمدابوالفضل ابراهيم، بيروت، 1399ق/1979م؛ همـو، طبقـات المفسـرين، به كـوشش علي محمـد عمـر، قاهـره، 
1396ق/1976م؛ صريفيني، ابراهيم، تاريخ نيسابور (منتخب السياق عبدالغافر فارسي)، به كوشش محمدكاظم محمودي، قم، 1402ق/1362ش؛ طباطبايي، محمدحسين، الميزان، بيروت، 1417ق/1997م؛ طبرسي، فضل، مجمع البيان، بيروت، 1415ق؛ علامۀ حلي، حسن، منهاج الكرامة، به كوشش عبدالرحيم مبارك، مشهد، 1379ش؛ قرطبي، محمد، الجامع لاحكام القرآن، به كوشش احمد عبدالعليم بردوني، قاهره، 1972م؛ قفطي، علي، انباه الرواة، به كوشش محمد ابوالفضل ابراهيم، قاهره، 1369ق/1950م؛ مجلسي، محمدباقر، بحار الانوار، بيروت، 1403ق/1983م؛ واحدي، علي، اسباب النزول، به كوشش سيدجميلي، بيروت، 1414ق/1994م؛ يافعي، عبدالله، مرآة الجنان، حيدرآباد دكن، 1337ق؛ ياقوت، ادبا، نيز: 

GAL, S; GAS; Saleh, W. A., The Formation of the Classical Tafsīr Tradition: The Qurºān Commentary of al-Thaªlabī, Leiden, 2004. 
فرامرز حاج‌منوچهري

منبع :

http://cgie.org.ir/shavad.asp?id=123&avaid=6295


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۵۵:۵۶ ] [ مشاوره مديريت ]
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۲۸ ][ ۲۹ ][ ۳۰ ][ ۳۱ ][ ۳۲ ][ ۳۳ ][ ۳۴ ][ ۳۵ ][ ۳۶ ][ ۳۷ ][ ۳۸ ][ ۳۹ ][ ۴۰ ][ ۴۱ ][ ۴۲ ][ ۴۳ ][ ۴۴ ][ ۴۵ ][ ۴۶ ][ ۴۷ ][ ۴۸ ][ ۴۹ ][ ۵۰ ][ ۵۱ ][ ۵۲ ][ ۵۳ ][ ۵۴ ][ ۵۵ ][ ۵۶ ][ ۵۷ ][ ۵۸ ][ ۵۹ ][ ۶۰ ][ ۶۱ ][ ۶۲ ][ ۶۳ ][ ۶۴ ][ ۶۵ ][ ۶۶ ][ ۶۷ ][ ۶۸ ][ ۶۹ ][ ۷۰ ][ ۷۱ ][ ۷۲ ][ ۷۳ ][ ۷۴ ][ ۷۵ ][ ۷۶ ][ ۷۷ ][ ۷۸ ][ ۷۹ ][ ۸۰ ][ ۸۱ ][ ۸۲ ][ ۸۳ ][ ۸۴ ][ ۸۵ ][ ۸۶ ][ ۸۷ ][ ۸۸ ][ ۸۹ ][ ۹۰ ][ ۹۱ ][ ۹۲ ][ ۹۳ ][ ۹۴ ][ ۹۵ ][ ۹۶ ][ ۹۷ ][ ۹۸ ][ ۹۹ ][ ۱۰۰ ][ ۱۰۱ ][ ۱۰۲ ][ ۱۰۳ ][ ۱۰۴ ][ ۱۰۵ ][ ۱۰۶ ][ ۱۰۷ ][ ۱۰۸ ][ ۱۰۹ ][ ۱۱۰ ][ ۱۱۱ ][ ۱۱۲ ][ ۱۱۳ ][ ۱۱۴ ][ ۱۱۵ ][ ۱۱۶ ][ ۱۱۷ ][ ۱۱۸ ][ ۱۱۹ ][ ۱۲۰ ][ ۱۲۱ ][ ۱۲۲ ][ ۱۲۳ ][ ۱۲۴ ][ ۱۲۵ ][ ۱۲۶ ][ ۱۲۷ ][ ۱۲۸ ][ ۱۲۹ ][ ۱۳۰ ][ ۱۳۱ ][ ۱۳۲ ][ ۱۳۳ ][ ۱۳۴ ][ ۱۳۵ ][ ۱۳۶ ][ ۱۳۷ ][ ۱۳۸ ][ ۱۳۹ ][ ۱۴۰ ][ ۱۴۱ ][ ۱۴۲ ][ ۱۴۳ ][ ۱۴۴ ][ ۱۴۵ ][ ۱۴۶ ][ ۱۴۷ ][ ۱۴۸ ][ ۱۴۹ ][ ۱۵۰ ][ ۱۵۱ ][ ۱۵۲ ][ ۱۵۳ ][ ۱۵۴ ][ ۱۵۵ ][ ۱۵۶ ][ ۱۵۷ ][ ۱۵۸ ][ ۱۵۹ ][ ۱۶۰ ][ ۱۶۱ ][ ۱۶۲ ][ ۱۶۳ ][ ۱۶۴ ][ ۱۶۵ ][ ۱۶۶ ][ ۱۶۷ ][ ۱۶۸ ][ ۱۶۹ ][ ۱۷۰ ][ ۱۷۱ ][ ۱۷۲ ][ ۱۷۳ ][ ۱۷۴ ][ ۱۷۵ ][ ۱۷۶ ][ ۱۷۷ ][ ۱۷۸ ][ ۱۷۹ ][ ۱۸۰ ][ ۱۸۱ ][ ۱۸۲ ][ ۱۸۳ ][ ۱۸۴ ][ ۱۸۵ ][ ۱۸۶ ][ ۱۸۷ ][ ۱۸۸ ][ ۱۸۹ ][ ۱۹۰ ][ ۱۹۱ ][ ۱۹۲ ][ ۱۹۳ ][ ۱۹۴ ][ ۱۹۵ ][ ۱۹۶ ][ ۱۹۷ ][ ۱۹۸ ][ ۱۹۹ ][ ۲۰۰ ][ ۲۰۱ ][ ۲۰۲ ][ ۲۰۳ ][ ۲۰۴ ][ ۲۰۵ ][ ۲۰۶ ][ ۲۰۷ ][ ۲۰۸ ][ ۲۰۹ ][ ۲۱۰ ][ ۲۱۱ ][ ۲۱۲ ][ ۲۱۳ ][ ۲۱۴ ][ ۲۱۵ ][ ۲۱۶ ][ ۲۱۷ ][ ۲۱۸ ][ ۲۱۹ ][ ۲۲۰ ][ ۲۲۱ ][ ۲۲۲ ][ ۲۲۳ ][ ۲۲۴ ][ ۲۲۵ ][ ۲۲۶ ][ ۲۲۷ ][ ۲۲۸ ][ ۲۲۹ ][ ۲۳۰ ][ ۲۳۱ ][ ۲۳۲ ][ ۲۳۳ ][ ۲۳۴ ][ ۲۳۵ ][ ۲۳۶ ][ ۲۳۷ ][ ۲۳۸ ][ ۲۳۹ ][ ۲۴۰ ][ ۲۴۱ ][ ۲۴۲ ][ ۲۴۳ ][ ۲۴۴ ][ ۲۴۵ ][ ۲۴۶ ][ ۲۴۷ ][ ۲۴۸ ][ ۲۴۹ ][ ۲۵۰ ][ ۲۵۱ ][ ۲۵۲ ][ ۲۵۳ ][ ۲۵۴ ][ ۲۵۵ ][ ۲۵۶ ][ ۲۵۷ ][ ۲۵۸ ][ ۲۵۹ ][ ۲۶۰ ][ ۲۶۱ ][ ۲۶۲ ][ ۲۶۳ ][ ۲۶۴ ][ ۲۶۵ ][ ۲۶۶ ][ ۲۶۷ ][ ۲۶۸ ][ ۲۶۹ ][ ۲۷۰ ][ ۲۷۱ ][ ۲۷۲ ][ ۲۷۳ ][ ۲۷۴ ][ ۲۷۵ ][ ۲۷۶ ][ ۲۷۷ ][ ۲۷۸ ][ ۲۷۹ ][ ۲۸۰ ][ ۲۸۱ ][ ۲۸۲ ][ ۲۸۳ ][ ۲۸۴ ][ ۲۸۵ ][ ۲۸۶ ][ ۲۸۷ ][ ۲۸۸ ][ ۲۸۹ ][ ۲۹۰ ][ ۲۹۱ ][ ۲۹۲ ][ ۲۹۳ ][ ۲۹۴ ][ ۲۹۵ ][ ۲۹۶ ][ ۲۹۷ ][ ۲۹۸ ][ ۲۹۹ ][ ۳۰۰ ][ ۳۰۱ ][ ۳۰۲ ][ ۳۰۳ ][ ۳۰۴ ][ ۳۰۵ ][ ۳۰۶ ][ ۳۰۷ ][ ۳۰۸ ][ ۳۰۹ ][ ۳۱۰ ][ ۳۱۱ ][ ۳۱۲ ][ ۳۱۳ ][ ۳۱۴ ][ ۳۱۵ ][ ۳۱۶ ][ ۳۱۷ ][ ۳۱۸ ][ ۳۱۹ ][ ۳۲۰ ][ ۳۲۱ ][ ۳۲۲ ][ ۳۲۳ ][ ۳۲۴ ][ ۳۲۵ ][ ۳۲۶ ][ ۳۲۷ ][ ۳۲۸ ][ ۳۲۹ ][ ۳۳۰ ][ ۳۳۱ ][ ۳۳۲ ][ ۳۳۳ ][ ۳۳۴ ][ ۳۳۵ ][ ۳۳۶ ][ ۳۳۷ ][ ۳۳۸ ][ ۳۳۹ ][ ۳۴۰ ][ ۳۴۱ ][ ۳۴۲ ][ ۳۴۳ ][ ۳۴۴ ][ ۳۴۵ ][ ۳۴۶ ][ ۳۴۷ ][ ۳۴۸ ][ ۳۴۹ ][ ۳۵۰ ][ ۳۵۱ ][ ۳۵۲ ][ ۳۵۳ ][ ۳۵۴ ][ ۳۵۵ ][ ۳۵۶ ][ ۳۵۷ ][ ۳۵۸ ][ ۳۵۹ ][ ۳۶۰ ][ ۳۶۱ ][ ۳۶۲ ][ ۳۶۳ ][ ۳۶۴ ][ ۳۶۵ ][ ۳۶۶ ][ ۳۶۷ ][ ۳۶۸ ][ ۳۶۹ ][ ۳۷۰ ][ ۳۷۱ ][ ۳۷۲ ][ ۳۷۳ ][ ۳۷۴ ][ ۳۷۵ ][ ۳۷۶ ][ ۳۷۷ ][ ۳۷۸ ][ ۳۷۹ ][ ۳۸۰ ][ ۳۸۱ ][ ۳۸۲ ][ ۳۸۳ ][ ۳۸۴ ][ ۳۸۵ ][ ۳۸۶ ][ ۳۸۷ ][ ۳۸۸ ][ ۳۸۹ ][ ۳۹۰ ][ ۳۹۱ ][ ۳۹۲ ][ ۳۹۳ ][ ۳۹۴ ][ ۳۹۵ ][ ۳۹۶ ][ ۳۹۷ ][ ۳۹۸ ][ ۳۹۹ ][ ۴۰۰ ][ ۴۰۱ ][ ۴۰۲ ][ ۴۰۳ ][ ۴۰۴ ][ ۴۰۵ ][ ۴۰۶ ][ ۴۰۷ ][ ۴۰۸ ][ ۴۰۹ ][ ۴۱۰ ][ ۴۱۱ ][ ۴۱۲ ][ ۴۱۳ ][ ۴۱۴ ][ ۴۱۵ ][ ۴۱۶ ][ ۴۱۷ ][ ۴۱۸ ][ ۴۱۹ ][ ۴۲۰ ][ ۴۲۱ ][ ۴۲۲ ][ ۴۲۳ ][ ۴۲۴ ][ ۴۲۵ ][ ۴۲۶ ][ ۴۲۷ ][ ۴۲۸ ][ ۴۲۹ ][ ۴۳۰ ][ ۴۳۱ ][ ۴۳۲ ][ ۴۳۳ ][ ۴۳۴ ][ ۴۳۵ ][ ۴۳۶ ][ ۴۳۷ ][ ۴۳۸ ][ ۴۳۹ ][ ۴۴۰ ][ ۴۴۱ ][ ۴۴۲ ][ ۴۴۳ ][ ۴۴۴ ][ ۴۴۵ ][ ۴۴۶ ][ ۴۴۷ ][ ۴۴۸ ][ ۴۴۹ ][ ۴۵۰ ][ ۴۵۱ ][ ۴۵۲ ][ ۴۵۳ ][ ۴۵۴ ][ ۴۵۵ ][ ۴۵۶ ][ ۴۵۷ ][ ۴۵۸ ][ ۴۵۹ ][ ۴۶۰ ][ ۴۶۱ ][ ۴۶۲ ][ ۴۶۳ ][ ۴۶۴ ][ ۴۶۵ ][ ۴۶۶ ][ ۴۶۷ ][ ۴۶۸ ][ ۴۶۹ ][ ۴۷۰ ][ ۴۷۱ ][ ۴۷۲ ][ ۴۷۳ ][ ۴۷۴ ][ ۴۷۵ ][ ۴۷۶ ][ ۴۷۷ ][ ۴۷۸ ][ ۴۷۹ ][ ۴۸۰ ][ ۴۸۱ ][ ۴۸۲ ][ ۴۸۳ ][ ۴۸۴ ][ ۴۸۵ ][ ۴۸۶ ][ ۴۸۷ ][ ۴۸۸ ][ ۴۸۹ ][ ۴۹۰ ][ ۴۹۱ ][ ۴۹۲ ][ ۴۹۳ ][ ۴۹۴ ][ ۴۹۵ ][ ۴۹۶ ][ ۴۹۷ ][ ۴۹۸ ][ ۴۹۹ ][ ۵۰۰ ][ ۵۰۱ ][ ۵۰۲ ][ ۵۰۳ ][ ۵۰۴ ][ ۵۰۵ ][ ۵۰۶ ][ ۵۰۷ ][ ۵۰۸ ][ ۵۰۹ ][ ۵۱۰ ][ ۵۱۱ ][ ۵۱۲ ][ ۵۱۳ ][ ۵۱۴ ][ ۵۱۵ ][ ۵۱۶ ][ ۵۱۷ ][ ۵۱۸ ][ ۵۱۹ ][ ۵۲۰ ][ ۵۲۱ ][ ۵۲۲ ][ ۵۲۳ ][ ۵۲۴ ][ ۵۲۵ ][ ۵۲۶ ][ ۵۲۷ ][ ۵۲۸ ][ ۵۲۹ ][ ۵۳۰ ][ ۵۳۱ ][ ۵۳۲ ][ ۵۳۳ ][ ۵۳۴ ][ ۵۳۵ ][ ۵۳۶ ][ ۵۳۷ ][ ۵۳۸ ][ ۵۳۹ ][ ۵۴۰ ][ ۵۴۱ ][ ۵۴۲ ][ ۵۴۳ ][ ۵۴۴ ][ ۵۴۵ ][ ۵۴۶ ][ ۵۴۷ ][ ۵۴۸ ][ ۵۴۹ ][ ۵۵۰ ][ ۵۵۱ ][ ۵۵۲ ][ ۵۵۳ ][ ۵۵۴ ][ ۵۵۵ ][ ۵۵۶ ][ ۵۵۷ ][ ۵۵۸ ][ ۵۵۹ ][ ۵۶۰ ][ ۵۶۱ ][ ۵۶۲ ][ ۵۶۳ ][ ۵۶۴ ][ ۵۶۵ ][ ۵۶۶ ][ ۵۶۷ ][ ۵۶۸ ][ ۵۶۹ ][ ۵۷۰ ][ ۵۷۱ ][ ۵۷۲ ][ ۵۷۳ ][ ۵۷۴ ][ ۵۷۵ ][ ۵۷۶ ][ ۵۷۷ ][ ۵۷۸ ][ ۵۷۹ ][ ۵۸۰ ][ ۵۸۱ ][ ۵۸۲ ][ ۵۸۳ ][ ۵۸۴ ][ ۵۸۵ ][ ۵۸۶ ][ ۵۸۷ ][ ۵۸۸ ][ ۵۸۹ ][ ۵۹۰ ][ ۵۹۱ ][ ۵۹۲ ][ ۵۹۳ ][ ۵۹۴ ][ ۵۹۵ ][ ۵۹۶ ][ ۵۹۷ ][ ۵۹۸ ][ ۵۹۹ ][ ۶۰۰ ][ ۶۰۱ ][ ۶۰۲ ][ ۶۰۳ ][ ۶۰۴ ][ ۶۰۵ ][ ۶۰۶ ][ ۶۰۷ ][ ۶۰۸ ][ ۶۰۹ ][ ۶۱۰ ][ ۶۱۱ ][ ۶۱۲ ][ ۶۱۳ ][ ۶۱۴ ][ ۶۱۵ ][ ۶۱۶ ][ ۶۱۷ ][ ۶۱۸ ][ ۶۱۹ ][ ۶۲۰ ][ ۶۲۱ ][ ۶۲۲ ][ ۶۲۳ ][ ۶۲۴ ][ ۶۲۵ ][ ۶۲۶ ][ ۶۲۷ ][ ۶۲۸ ][ ۶۲۹ ][ ۶۳۰ ][ ۶۳۱ ][ ۶۳۲ ][ ۶۳۳ ][ ۶۳۴ ][ ۶۳۵ ][ ۶۳۶ ][ ۶۳۷ ][ ۶۳۸ ][ ۶۳۹ ][ ۶۴۰ ][ ۶۴۱ ][ ۶۴۲ ][ ۶۴۳ ][ ۶۴۴ ][ ۶۴۵ ][ ۶۴۶ ][ ۶۴۷ ][ ۶۴۸ ][ ۶۴۹ ][ ۶۵۰ ][ ۶۵۱ ][ ۶۵۲ ][ ۶۵۳ ][ ۶۵۴ ][ ۶۵۵ ][ ۶۵۶ ][ ۶۵۷ ][ ۶۵۸ ][ ۶۵۹ ][ ۶۶۰ ][ ۶۶۱ ][ ۶۶۲ ][ ۶۶۳ ][ ۶۶۴ ][ ۶۶۵ ][ ۶۶۶ ][ ۶۶۷ ][ ۶۶۸ ][ ۶۶۹ ][ ۶۷۰ ][ ۶۷۱ ][ ۶۷۲ ][ ۶۷۳ ][ ۶۷۴ ][ ۶۷۵ ][ ۶۷۶ ][ ۶۷۷ ][ ۶۷۸ ][ ۶۷۹ ][ ۶۸۰ ][ ۶۸۱ ][ ۶۸۲ ][ ۶۸۳ ][ ۶۸۴ ][ ۶۸۵ ][ ۶۸۶ ][ ۶۸۷ ][ ۶۸۸ ][ ۶۸۹ ][ ۶۹۰ ][ ۶۹۱ ][ ۶۹۲ ][ ۶۹۳ ][ ۶۹۴ ][ ۶۹۵ ][ ۶۹۶ ][ ۶۹۷ ][ ۶۹۸ ][ ۶۹۹ ][ ۷۰۰ ][ ۷۰۱ ][ ۷۰۲ ][ ۷۰۳ ][ ۷۰۴ ][ ۷۰۵ ][ ۷۰۶ ][ ۷۰۷ ][ ۷۰۸ ][ ۷۰۹ ][ ۷۱۰ ][ ۷۱۱ ][ ۷۱۲ ][ ۷۱۳ ][ ۷۱۴ ][ ۷۱۵ ][ ۷۱۶ ][ ۷۱۷ ][ ۷۱۸ ][ ۷۱۹ ][ ۷۲۰ ][ ۷۲۱ ][ ۷۲۲ ][ ۷۲۳ ][ ۷۲۴ ][ ۷۲۵ ][ ۷۲۶ ][ ۷۲۷ ][ ۷۲۸ ][ ۷۲۹ ][ ۷۳۰ ][ ۷۳۱ ][ ۷۳۲ ][ ۷۳۳ ][ ۷۳۴ ][ ۷۳۵ ][ ۷۳۶ ][ ۷۳۷ ][ ۷۳۸ ][ ۷۳۹ ][ ۷۴۰ ][ ۷۴۱ ][ ۷۴۲ ][ ۷۴۳ ][ ۷۴۴ ][ ۷۴۵ ][ ۷۴۶ ][ ۷۴۷ ][ ۷۴۸ ][ ۷۴۹ ][ ۷۵۰ ][ ۷۵۱ ][ ۷۵۲ ][ ۷۵۳ ][ ۷۵۴ ][ ۷۵۵ ][ ۷۵۶ ][ ۷۵۷ ][ ۷۵۸ ][ ۷۵۹ ][ ۷۶۰ ][ ۷۶۱ ][ ۷۶۲ ][ ۷۶۳ ][ ۷۶۴ ][ ۷۶۵ ][ ۷۶۶ ][ ۷۶۷ ][ ۷۶۸ ][ ۷۶۹ ][ ۷۷۰ ][ ۷۷۱ ][ ۷۷۲ ][ ۷۷۳ ][ ۷۷۴ ][ ۷۷۵ ][ ۷۷۶ ][ ۷۷۷ ][ ۷۷۸ ][ ۷۷۹ ][ ۷۸۰ ][ ۷۸۱ ][ ۷۸۲ ][ ۷۸۳ ][ ۷۸۴ ][ ۷۸۵ ][ ۷۸۶ ][ ۷۸۷ ][ ۷۸۸ ][ ۷۸۹ ][ ۷۹۰ ][ ۷۹۱ ][ ۷۹۲ ][ ۷۹۳ ][ ۷۹۴ ][ ۷۹۵ ][ ۷۹۶ ][ ۷۹۷ ][ ۷۹۸ ][ ۷۹۹ ][ ۸۰۰ ][ ۸۰۱ ][ ۸۰۲ ][ ۸۰۳ ][ ۸۰۴ ][ ۸۰۵ ][ ۸۰۶ ][ ۸۰۷ ][ ۸۰۸ ][ ۸۰۹ ][ ۸۱۰ ][ ۸۱۱ ][ ۸۱۲ ][ ۸۱۳ ][ ۸۱۴ ][ ۸۱۵ ][ ۸۱۶ ][ ۸۱۷ ][ ۸۱۸ ][ ۸۱۹ ][ ۸۲۰ ][ ۸۲۱ ][ ۸۲۲ ][ ۸۲۳ ][ ۸۲۴ ][ ۸۲۵ ][ ۸۲۶ ][ ۸۲۷ ][ ۸۲۸ ][ ۸۲۹ ][ ۸۳۰ ][ ۸۳۱ ][ ۸۳۲ ][ ۸۳۳ ][ ۸۳۴ ][ ۸۳۵ ][ ۸۳۶ ][ ۸۳۷ ][ ۸۳۸ ][ ۸۳۹ ][ ۸۴۰ ][ ۸۴۱ ][ ۸۴۲ ][ ۸۴۳ ][ ۸۴۴ ][ ۸۴۵ ][ ۸۴۶ ][ ۸۴۷ ][ ۸۴۸ ][ ۸۴۹ ][ ۸۵۰ ][ ۸۵۱ ][ ۸۵۲ ][ ۸۵۳ ][ ۸۵۴ ][ ۸۵۵ ][ ۸۵۶ ][ ۸۵۷ ][ ۸۵۸ ][ ۸۵۹ ][ ۸۶۰ ][ ۸۶۱ ][ ۸۶۲ ][ ۸۶۳ ][ ۸۶۴ ][ ۸۶۵ ][ ۸۶۶ ][ ۸۶۷ ][ ۸۶۸ ][ ۸۶۹ ][ ۸۷۰ ][ ۸۷۱ ][ ۸۷۲ ][ ۸۷۳ ][ ۸۷۴ ][ ۸۷۵ ][ ۸۷۶ ][ ۸۷۷ ][ ۸۷۸ ][ ۸۷۹ ][ ۸۸۰ ][ ۸۸۱ ][ ۸۸۲ ][ ۸۸۳ ][ ۸۸۴ ][ ۸۸۵ ][ ۸۸۶ ][ ۸۸۷ ][ ۸۸۸ ][ ۸۸۹ ][ ۸۹۰ ][ ۸۹۱ ][ ۸۹۲ ][ ۸۹۳ ][ ۸۹۴ ][ ۸۹۵ ][ ۸۹۶ ][ ۸۹۷ ][ ۸۹۸ ][ ۸۹۹ ][ ۹۰۰ ][ ۹۰۱ ][ ۹۰۲ ][ ۹۰۳ ][ ۹۰۴ ][ ۹۰۵ ][ ۹۰۶ ][ ۹۰۷ ][ ۹۰۸ ][ ۹۰۹ ][ ۹۱۰ ][ ۹۱۱ ][ ۹۱۲ ][ ۹۱۳ ][ ۹۱۴ ][ ۹۱۵ ][ ۹۱۶ ][ ۹۱۷ ][ ۹۱۸ ][ ۹۱۹ ][ ۹۲۰ ][ ۹۲۱ ][ ۹۲۲ ][ ۹۲۳ ][ ۹۲۴ ][ ۹۲۵ ][ ۹۲۶ ][ ۹۲۷ ][ ۹۲۸ ][ ۹۲۹ ][ ۹۳۰ ][ ۹۳۱ ][ ۹۳۲ ][ ۹۳۳ ][ ۹۳۴ ][ ۹۳۵ ][ ۹۳۶ ][ ۹۳۷ ][ ۹۳۸ ][ ۹۳۹ ][ ۹۴۰ ][ ۹۴۱ ][ ۹۴۲ ][ ۹۴۳ ][ ۹۴۴ ][ ۹۴۵ ][ ۹۴۶ ][ ۹۴۷ ][ ۹۴۸ ][ ۹۴۹ ][ ۹۵۰ ][ ۹۵۱ ][ ۹۵۲ ][ ۹۵۳ ][ ۹۵۴ ][ ۹۵۵ ][ ۹۵۶ ][ ۹۵۷ ][ ۹۵۸ ][ ۹۵۹ ][ ۹۶۰ ][ ۹۶۱ ][ ۹۶۲ ][ ۹۶۳ ][ ۹۶۴ ][ ۹۶۵ ][ ۹۶۶ ][ ۹۶۷ ][ ۹۶۸ ][ ۹۶۹ ][ ۹۷۰ ][ ۹۷۱ ][ ۹۷۲ ][ ۹۷۳ ][ ۹۷۴ ][ ۹۷۵ ][ ۹۷۶ ][ ۹۷۷ ][ ۹۷۸ ][ ۹۷۹ ][ ۹۸۰ ][ ۹۸۱ ][ ۹۸۲ ][ ۹۸۳ ][ ۹۸۴ ][ ۹۸۵ ][ ۹۸۶ ][ ۹۸۷ ][ ۹۸۸ ][ ۹۸۹ ][ ۹۹۰ ][ ۹۹۱ ][ ۹۹۲ ][ ۹۹۳ ][ ۹۹۴ ][ ۹۹۵ ][ ۹۹۶ ][ ۹۹۷ ][ ۹۹۸ ][ ۹۹۹ ][ ۱۰۰۰ ][ ۱۰۰۱ ][ ۱۰۰۲ ][ ۱۰۰۳ ][ ۱۰۰۴ ][ ۱۰۰۵ ][ ۱۰۰۶ ][ ۱۰۰۷ ][ ۱۰۰۸ ][ ۱۰۰۹ ][ ۱۰۱۰ ][ ۱۰۱۱ ][ ۱۰۱۲ ][ ۱۰۱۳ ][ ۱۰۱۴ ][ ۱۰۱۵ ][ ۱۰۱۶ ][ ۱۰۱۷ ][ ۱۰۱۸ ][ ۱۰۱۹ ][ ۱۰۲۰ ][ ۱۰۲۱ ][ ۱۰۲۲ ][ ۱۰۲۳ ][ ۱۰۲۴ ][ ۱۰۲۵ ][ ۱۰۲۶ ][ ۱۰۲۷ ][ ۱۰۲۸ ][ ۱۰۲۹ ][ ۱۰۳۰ ][ ۱۰۳۱ ][ ۱۰۳۲ ][ ۱۰۳۳ ][ ۱۰۳۴ ][ ۱۰۳۵ ][ ۱۰۳۶ ][ ۱۰۳۷ ][ ۱۰۳۸ ][ ۱۰۳۹ ][ ۱۰۴۰ ][ ۱۰۴۱ ][ ۱۰۴۲ ][ ۱۰۴۳ ][ ۱۰۴۴ ][ ۱۰۴۵ ][ ۱۰۴۶ ][ ۱۰۴۷ ][ ۱۰۴۸ ][ ۱۰۴۹ ][ ۱۰۵۰ ][ ۱۰۵۱ ][ ۱۰۵۲ ][ ۱۰۵۳ ][ ۱۰۵۴ ][ ۱۰۵۵ ][ ۱۰۵۶ ][ ۱۰۵۷ ][ ۱۰۵۸ ][ ۱۰۵۹ ][ ۱۰۶۰ ][ ۱۰۶۱ ][ ۱۰۶۲ ][ ۱۰۶۳ ][ ۱۰۶۴ ][ ۱۰۶۵ ][ ۱۰۶۶ ][ ۱۰۶۷ ][ ۱۰۶۸ ][ ۱۰۶۹ ][ ۱۰۷۰ ][ ۱۰۷۱ ][ ۱۰۷۲ ][ ۱۰۷۳ ][ ۱۰۷۴ ][ ۱۰۷۵ ][ ۱۰۷۶ ][ ۱۰۷۷ ][ ۱۰۷۸ ][ ۱۰۷۹ ][ ۱۰۸۰ ][ ۱۰۸۱ ][ ۱۰۸۲ ][ ۱۰۸۳ ][ ۱۰۸۴ ][ ۱۰۸۵ ][ ۱۰۸۶ ][ ۱۰۸۷ ][ ۱۰۸۸ ][ ۱۰۸۹ ][ ۱۰۹۰ ][ ۱۰۹۱ ][ ۱۰۹۲ ][ ۱۰۹۳ ][ ۱۰۹۴ ][ ۱۰۹۵ ][ ۱۰۹۶ ][ ۱۰۹۷ ]
.: Weblog Themes By iranblag :.

درباره وبلاگ

تيم مشاوران مديريت ايران IranMCT ----------------- http://iranmct.com ---------------- Iran Management Consultants Team
پنل کاربری
نام کاربری :
پسورد :
لینک های تبادلی
فاقد لینک
تبادل لینک اتوماتیک
لینک :
خبرنامه
عضویت   لغو عضویت
امکانات وب
شمارنده
شرکت مشاوره مدیریتبازارسازی مدیریت بازاریابی. بازدید تحقیقات بازاریابیآموزش مدیریت MBAدلایل ترک تحقیقات بازاریابی تحقیقات مدیریت شرایط سخت بازارکارت امتیازی متوازنارزیابی عملکرد . نمونه مطالعات موردی.برند برندینگانواع برند معرفی 21 نوع متفاوت از برندبرندسازی branding marketing . برندسازی.تحقیقات بازاریابی انگیزه بخش http://marketingbranding.ir سبک مدیریت است مدیریت بازاربازاریابیتحقیقات بازاریابی ویژگی های .حرفه ای مشاوره اموزش مدیریت.شناسایی مشتریان .تحقیقات بازاریابی استفاده از تحقیقات بازار و بازاریابی http://marketingsales.irmarketing مدیریت برندینگ . Business Management ConsultantIran Business Management ConsultantManagement . بازاریابیانواع بازاریابی 127 نوع بازاریابیبازاریابی. بازاریابی MarketingMix آمیختهآمیزه بازاريابیمدیریت بازاریابی. اخبار مدیریت و تجارتمدیریت.مشاوره بازاریابی مدیریت آموزش تکنیک‌های فروشندگی حرفه‌ای فروشندگی. اخبار مدیریت و تجارتبازاریابی برندینگ. http://iranmct.com/news/page/12مدیریت. مدیریت مشاوره بازاریابیآموزش. بیزینس پلن طرح توجیهی طرح business plan. برنامه بازاریابی Marketing Planبازاریابی. مشاوره تبلیغات مشاور تبلیغات مشاور مدیریت management مشاوره مدیریت انواع بازاریابی بازاریابی. Business Planبیرینس پلن طرح توجیهیمدیریت. کلینیک کاشت موی طبیعی آسمان