مشاوره مديريت - آموزش مديريت - آموزش فروشندگي حرفه‌اي
 
نويسندگان
عضویت
نام کاربری :
پسورد :
تکرار پسورد:
ایمیل :
نام اصلی :
آمار
امروز : 11641
دیروز : 33302
افراد آنلاین : 41
همه : 4340123
 « صنايع بديعي ؛ سخنوري يا معاني بيان »   

صنايع بديعي يا سخنوري  Rhetoric كه از كلمه يوناني  ρήτωρ  به معني " سخنور" گرفته شده است هنر يا تكنيك باور- برانگيزي به كمك زبان است .  در فرهنگ غربي صنايع بديعي يا سخنوري  يكي از سه منشا  هنرهاي غير- سنتي يا دروس سه گانه Trivium است ( ديگر آنها ، دستور زبان Grammarو منطق Dialectic است ) . در دوره هاي باستاني و ميانه ، گرامر در رابطه با استفاده ي درست از زبان ، از راه  مطالعه و نقد مدل هاي ادبي ، و منطق در رابطه با آزمون و ابداع دانش جديد از راه فرايند پرسش و پاسخ بوده است . اما  صنايع بديعي يا سخنوري در رابطه با باور - برانگيزي در جامعه ، محافل سياسي  مثل نشست ها و جلسات دادگاه بوده است . به اين ترتيب است كه گفته مي شود سخنوري در جوامع آزاد و دمكراتيك با حقوق آزادي گفتار ، آزادي گرد همآيي  و حق راي سياسي  براي بيشتر جامعه شكوفا شد .

 

مفهوم سخنوري به شكل گسترده اي در گذر تاريخ 2500 ساله اش دگرگون شد . امروزه سخنوري با گستره اي وسيع تر به عنوان هنر يا شيوه ي باور - انگيزي از راه سيستم هاي نمادين و به طور ويژه زبان است يا اين كه مي توان سخنوري را عملكرد باور- بر انگيز تمامي كاركرد هاي انسان ، شامل عملكرد هاي نمادين مثل استفاده ي زبان دانست .

 

هر دو عبارت سخنوري و سفسطه امروزه به وجه بد- نام شده و يا  تحقير آميز استفاده مي شوند يا بين مفهوم درست و صحيح اطلاعات و كژ- -فهمي  ، تبليغات يا پيچاندن حرف ، يا براي بد نام كردن اشكال خاصي از استدلال هاي كلامي  به صورت دروغ . با اين حال صنايع بديعي به عنوان هنر باور - بر انگيزي به نقش خود در زندگي مردم امروز ادامه مي دهد .

منبع :

http://zinatnoor.persianblog.ir/page/pipqarmiz2


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۵۵:۱۴ ] [ مشاوره مديريت ]
سخنوري و روابط عمومي
سخنوري فن يا هنري است كه به وسيله آن مي‌توان شنونده را اقناع و بر منظور خويش آشنا و ترغيب كرد و اين فن كاربرد فراواني در روابط عمومي دارد.

از اين فن مي‌توان در بازديدها، سمينارها، گردهمايي‌ها‚ جلسات مختلف، ارتباطات درون سازماني و برون سازماني و ديگر موارد بهره گرفت.


پندهايي در سخنوري


1. سخنوري هنري است كه همه كس به آن نيازمند است. كساني كه با مردم سرو كار دارند تقريباً همه محتاج به سخنوري مي‌شوند. مخصوصاً ارباب علوم و فنون.

2. سخنوري به خودي خود شغل و پيشه نيست، فقط وسيله‌اي براي پيشرفت مقصود است.

3. سخنور اگر درست به شرايط سخنور عمل كند براي عامه بهترين مربي تهذيب كنندة نفوس است.

4. براي سخنور شدن هم علم سخنوري لازم است.، هم عمل و هم مشق و ورزش.

5. سخنور بايد محفوظات بسيار داشته باشد.

6. چون بسياري از اوقات سخنور بايد گفتار خود را كتباً تهيه كند، علم ادب و مشق نويسندگي لازم است.

7. سخنور بايد بر موضوعي كه در آن سخنوري مي‌كند مسلط باشد و آنچه دانستي است در آن باب بداند و از خود مطمئن باشد.

8. سخنور گذشته از احاطه بر موضوع و زيردستي در سخنوري بايد مردم را بشناسد و علم نفس داشته باشد. نكته سنج و دقايق شناس باشد. منطق و فلسفه و سياست مدن و اخلاق و تاريخ خوب بداند.

9. سخنور بايد همواره در امور و احوال مردم به مشاهده پردازد و متنبه و متذكر باشد.

10. قواعد و اصولي كه در سخنوري مي‌آموزيد بايد بلكه ذهن شما شود نه اينكه در موقع سخنوري بخواهيد آن را به ياد بياوريد و سخن خود را بر آنها منطبق سازيد.

11. نبايد تصور كرد كه سخنوري حتما به آب و تاب دادن سخن است. مواردي هست كه بايد چنين باشد اما هر قسم سخن نيكو گفتن اگر چه بسيارساده و بي پيرايه باشد . سخنوري است.

12. در سخنوري از كسي تقليد مكنيد و به طبيعت خود باشيد.

13. بهترين سخنور آنست كه در سخن گفتن قصد سخنوري نكند. يعني نيتش جلوه كردن در سخنوري نباشد و حواس خود را همه مصروف انجام وظيفه كند.

14. هر وقت سخنوري در پيش داريد، قبل از آن تن يا روح خود را خسته مكنيد.

15. وقتي كه در حضور جماعت براي سخنوري حاضرمي‌شويد، هيأت خود را درست و به قاعده بسازيد.

16. هنگام سخنوري اگر حواستان پريشان باشد، اندكي تأمل كنيد تا حواس بجا بيايد شتاب مكنيد نفس بكشيد آرام پيش برويد.

17. بدون اينكه تذلل كنيد، نسبت به شنوندگان مؤدب و متواضع باشيد چيزي مگوييد دليل بر اين كه آنان را نادان مي‌پنداريد .اصرار نداشته باشيد كه ايشان را در خبط و خطا قلم بدهيد و اثبات تقصير براي ايشان بكنيد غرور و خودپسندي منماييد.

18. در سخنوري ظرفيت شخصي بخرج مدهيد. كليات بگوييد و اگر ناچار با كسي طرف شديد در عين محكم و استوار بودن ملايم، متين و عاقل باشيد.

19. تا مي‌توانيد از خود سخن مگوييد و ادعاي راستگويي و بي‌غرضي مكنيد كاري كنيد كه از سخن و احوال شما به اين صفات در شماپي ببرند .

20. در مجالس مشاوره و محاوره سخن فراوان و مكرر مگوييد و به ديگران نيز مجال بدهيد خود را به شهوت كلام معرف كنيد.

21. فرياد مكشيد و به سرعت سخن مگوييد شمرده حرف بزنيد لحن ، صوت، اشارات، حركات و نگاه خود را مراقبت كنيد . ماشين مباشيد.

22. تا مي‌توانيد از روي نوشته سخنوري مكنيد. در سخنوري علمي، تشريفاتي و گاهي در سخنوري قضايي از روي نوشته خواندن جايز است. در سخنوري سياسي كمتر و در سخنوري منبري هيچ وقت جايز نيست.

23. در هر حال از شنوندگان نگاه بر مداريد و به همه طرف متوجه باشيد . تنها به يك سو منگريد گوينده و شنونده بايد به هم مربوط باشند مثل اينكه با هم صحبت مي‌كنند.

24. سخنوري آن است كه سخن، تعليم دهنده، دلپسند و مهيج باشد. هم مغز را راضي كند، هم گوش را خوش آيد و هم دل را ببرد.

25. سخنور بايد معاني لطيف پسنديده را به ترتيبت صحيح در لفظ و عبارت فصيح ، ساده، روان و خوش آهنگ در آورد.

26. از عبارات دراز و عالمانه و فضل فروشي بپرهيزد.

27. معاني فراواني خوب است اما از سخن‌هاي سست و نابجا و بيهوده بايد پرهيز كرد چنانكه در زراعت علف هرزه و زوايد را بايد بر انداخت.

28. بلندي سخن از بزرگي روح بر مي‌آيد. استحكام سخن از متانت خلق، دلپذيري سخن از طبيعي بودن، مهيج و مؤثر بودن سخن از دل است . رنگ و روغن سخن از قوت تخيل گوينده و درستي سخن از مطالعه بسيار.

29. سخن، طبيعي بايد گفت و متناسب و موزون بايد حرف زد.

30. سخنوري كه افكار و معاني بديع ندارد، به آرايش لفظ و عبارت مي‌پردازد.

31. سخن بايد از جهت معني و لفظ و لحن و اشارات با مقتضاي زمان و مكان و احوال اشخاص موافق باشد و همچنين با موضوع تناسب داشته باشد.

32. مواضع حاضر و آماده اشعار و امثال مبتذل و عبارات معروف رابه كار بردن ( جز در مواردي كه خيلي بجا، مناسب، پخته و احوال مستعد باشد آنهم غالباً به اشاره) ركيك است و بي‌مزه مانند غذاي سردي كه دوباره گرم كنند و بخورند يا لباس كهنه‌اي كه زيرو روي كنند و بپوشند مخصوصاً از وصله ناهمرنگ بايد پرهيز كرد.

33. زبان بازي و لفاظي كردن در سخنوري چنان است كه طبيب بر بالين بيمار بجاي معالجه ادبيات ببافد و وكيل در محضر قاضي بجاي دفاع از جان و مال موكل شاعري كند.

34. تا مي‌‌توانيد قوه تفهيم خود را افزايش دهيد و مطلب را روشن ادا كنيد.

35. اگر مي‌خواهيد در اقناع به درستي پيشرفت كنيد. بكوشيد كه استدلال خود را با آنچه شنوندگان شما به تجربه دريافتند‌اند و به آن معتقدند موافقت دهيد تا مجهول را قياس به معلوم كنند. معرفت نفس در اين امر دستياري به سزا تواند بود.

36. دلايل را جمع كردن و فراوان و دنبال يكديگر آوردن و شواهد، امثال، قضايا و مواد بسيار ضميمه كردن اگر به قدر حاجت و از روي سليقه و ترتيب و مطابق فهم و ذوق شنوندگان باشد، موجب اقناع تأثير كلام است.

37. دلنشين شدن سخن آنست كه گفتار با آنچه شنوندگان به آن دلبستگي دارند متناسب باشد. اموري كه مردم به آن دلبستگي دارند ثروت است و شهرت، نام نيك و شرافت، تمتعات و لذايذ، امور ذوقي و عواطف و مانند آنها.

38. سخن كه موافق ذوق و سليقه عقيده شنونده باشد براي او دلنشين است.

39. سخن گفتن از جاندار و جنبنده دلنشين‌تر از گفت وگو از چيزهاي بي‌‌جان و بي‌حركت است.

40. نقل وقايع و قضايايي كه متضمن كوشش و كشمكش با عناصر طبيعي يا با مخالفين انساني باشد، دلنشين است.

41. از محسوسات و امور نزديك به فهم سخن گفتن، براي عامه دلنشين‌تر است تا گفت و گو از معقولات و مجردات.

42. استان سرايي و مثل‌آوردن از موجبات دلنشيني سخن است.

43. رافت و مخصوصاً دست انداختن مخالفين و كساني كه مردم آنان را دوست ندارند، دلنشين است.

44. سخن هر چه متنوع ترباشد، دلنشين‌تر است.

45. فكر ( آنچه در شعر مضمون مي‌‌گويند) اگر با شهامت ، از روي بلندي طبع، پر معني، دقيق و نازك و شديدالتأثير باشد، هم دلنشين است و هم تهييج و ترغيب مي‌كند.

46. تهييج و ترغيب دست مي‌‌دهدهرگاه عدالت خواهي، شرافت، جوانمردي يا خودپسندي و هم چشمي، حسن رقابت و طبع تقليد مردم را تحريك كند.  

47. هر چه احوال رابيشتر و بهتر مجسم كنيد، ( مانند شاعران و نقاشان) ترغيب و تهييج بهتر صورت مي‌گيرد و سخن بيشتر تأثير مي‌كند.

48. در موقع تهييج و تحريك عواطف، تصنيع كردن و مخصوصاً صنايع لفظي به كار بردن بسيار بي‌جاست. آيا كسي كه دردمنداست، در ناله خود ترصيح و تجنيس به كار مي‌برد؟ يا مادري كه بر فرزند خود زاري مي‌كند سجع و قافيه مي‌بافد؟

49. در سخن گفتن، حرارت دروغي بسيار خنك مي‌شود.

50. تحريك عواطف در جمعيت فراوان، آسانتراست تا در جماعت اندك چنانكه در يك فرد بسيار دشوارتر است تا در يك گروه.

51. سخنور بايد نيك نفس، خيرخواه و خوش نيت باشد. عواطف نيكو داشته باشد. به هر نيكي عاشق و از هر بدي بيزار باشد.

52. سخنور بايد با شرافت، امين، بزرگوار، راستگو، صميمي و متخلق به فضايل باشد.

53. سخنور بايد از طبيب مجتا‌ط‌تر، دلسوزتر و با وجدان تر باشد. چون طبيت تن مردم را در ديست دارد و سخنور روح را.

54. سخنوربايد فكور، خردمند و با ذوق و سليقه باشد.

55. سخنور بايد دلير و با شهامت و خونسرد باشد و خود را نبازد. عصبانيت به خود راه ندهد. خود داري داشته باشد . حاضرالذهن و حاضر جواب باشد.

56. سخنوري اگر با حسن نيت و خردمندي باشد، براي جامعه سودمند ترين كارهاست اما اگر براي اغراض نفساني و نيت بد به كار برده شود، مضرترين چيزهاست و همچنانكه سخنور خوب ارجمندترين مردم است سخنور بد پست ترين اشخاص است و از اين رو حقيقت آن داستان دانسته مي‌شود كه حكيم گفت: زبان هم شريف‌ترين و هم خبيث ترين اعضاي انسان است.

57. سخنور بايد بي‌غرض باشد و از سخنوري جز اداي وظيفه، منظوري نداشته باشد.

58. بهترين حسن خاتمه براي اين كتاب شعر خواجه حافظ است كه خود يكي از بزرگترين سخنوران جهانست و مي‌فرمايد:

در بساط نكته دانان خودفروشي شرط نيست
يا سخن دانسته گوي مرد عاقل يا خموش

منبع :

iranpr.org


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۵۵:۱۳ ] [ مشاوره مديريت ]
سه كاركِرد بنيادي زبان

 

زبان ابزاري آن‌چنان ظريف و پيچيده‌است كه ممكن‌است چندگونگي كاربرد آن‌ از نظر پوشيده بماند. ما بطور طبيعي ميل به ساده‌سازي داشته، اما عدم توجه به بستر كارگيري زبان و اغراض متنوعي كه زبان به خدمت آنها درمي‌آيد، ممكن‌است مارا در كج‌راهي ناشي از واژه‌ها و گفتار قراردهد. واژه‌ها هميشه به‌انجام وظيفه ‌آنچه در ظاهر نموده ‌مي‌شوند نيستند.

 

        منطقدان بطور عمده به زبان از آن جهت كه بگونه آگاهمندانه بكار برده شود علاقمند است— يعني، در تاييد يا انكار گزاره‌ها، پيكربندي استدلالها، ارزيابي استدلال، و نظاير آنها. كاربرد آگاهمندانه زبان آنگاه كه با كاربردهاي ديگر آن همراه گردد، ميتواند بهتر فهميده شود.

يكي از تاثيرگزارترين فيلسوفان قرن ‌بيستم لودويك ويتگنشتاين، [بررسي‌هاي فلسفي (1953)]، براستي پاي ميفشارد كه ”كاربرد‌هاي بيشماري براي آنچه آنها را ‌«نشانه»، «واژه»، «جمله»‌ مي‌ناميم وجود‌دارد.“ ازجمله نمونه‌هايي كه ويتگنشتاين اشاره ‌ميكند: فرمان‌دادن، وصف ظاهر اشياء يا ارايه اندازه‌هاي آنها، گزارش رويدادها، گمانه‌زني در باره يك رويداد، ساخت و آزمون فرضيه‌ها، نمايش نتايج يك آزمون بصورت جداول و نمودار، ساخت يك داستان، رفتار نمايشي، آواز‌ خواندن، طرح چيستان، ترجمه از زباني به زبان ‌ديگر، ساخت لطيفه، حل يك مساله بشيوه رياضي، انديشيدن، دشنام دادن، نفرين كردن، احوال‌پرسي، و نماز و عبادت.

در مقابل اين‌همه گونا‌گونيِ شگفت‌آورِ كاربرد‌هاي زبان، مي‌توان نوعي طبقه‌‌بندي سه‌گانه را برآن تحميل‌كرد: آگاهمندانه، سخنورانه، و خواستاري. سودمندي فراوان اين تقسيم سه‌گانه توسط بسياري از نويسندگان متون منطق و زبان‌ آزموده ‌شده ‌است.

 

1.    نخستين اين سه كاربرد زبان عبارت ‌است از برقراري ارتباط براي انتقال آگاهي‌ها( اطلاعات). بطور معمول اين كار با تاييد(يا انكار) وقالب‌ريزي آن در گزاه‌ها انجام مي‌پذيرد. زبان جهت تاييد يا انكار گزاره‌ها، و يا ارائه استدلال به‌كار‌ گرفته‌مي‌شود. اين موارد كاركِرد زبان را آگاهمندانه ناميده. مراد ما در اينجا از واژه آگاهي مشمول آگاهي نادرست نيز هست: گزاره‌هاي‌ درست و نادرست، و همينطور استدلالهاي صحيح و استدلالهاي ناصحيح. كاربرد گفتار آگاهمند، توصيف جهان و استدلال براي آن[[توصيف]] ‌است، فارغ ار آنكه واقعيات انتسابي مهم است يا نه، كلي است يا جزئي. ثبت برسيهاي نجومي، حوادث تاريخي، جغرافيايي از نمونه كاربردهاي آگاهمند زبان هستند.

 

2.    همانگونه كه سرراست‌‌ترين نمونه سخن آگاهمند را درگزارشات دادگاهي يا آزمايشگاهي مي‌توان يافت، بهترين نمونه‌ها را نيز وقتي زبان به‌خدمت سخنوري است را ميتوان در اشعار غنايي و [[وصف‌حال]] پيدا نمود. [[خاقاني هنگام گذر از ويرانه‌هاي تاق كسري در بيتي از قصيده معروف خود مي‌گويد:

 

يـك ره ز لب دجـله منــزل بــه مدايـن كـن                 وز ديـده دوم دجـله برخـاك مداين ران

خود‌دجله‌ چنان‌ گريد، صددجله‌ خون‌ گويي‌    كز گرمي‌ خونابش‌ آتش‌ چكد ازمژگان{+}]]                                               
وي برآن نيست كه نظريه‌اي تاريخي را به آگاهي ‌ما رسانده، او حسرت آميخته به ‌تحسين خود را از عظمت ويران‌شده 
بازنمون مي‌كند. آنچه ميگويد در باره صحنه‌ مقابل خود است، و درست نيز هست، اما غرض اصلي او گزارشي آگاهمندانه از منظره مقابل نيست. شور و حالي است كه به ‌او حاصل شده و مي‌خواهد اين شور حال را در ما بيانگيزاند. وظيفه زبان در كاركرد سخنورانه بروزدهنده ياانگيزاننده احساس است.

 مراد ما از واژه ”سخن“ در دراينجا بسي باريك‌تر از كاربرد همگاني آن است، كه در وسيع‌ترين كاربرد گاه مراد از از اين واژه، مفهومي نزديك به خود زبان است. منظور ما از سخنوري همان است كه در انتهاي پاراگراف قبل آمد بوده. بنابراين كاركِرد سخنورانه زبان عبارت‌ است از بيان و  انتقال احساسات، انگيزه‌ها و گرايشها.

كاركِرد سخنورانه زبان هميشه بگونه شعر نيست. ما تاسف‌ و پشيماني خود را با عباراتي نظير “چه بدشد،“ يا “چه حيف،“ و يا احساس ذوق، تشويق و تعجب را با عباراتي نظير “چه عالي!“، “آفرين“، “ يا “عجب!“ بروز ميدهيم. عواطف شديد را عشاق همراه با زمزمه‌هاي تنهاييِ خود و با گله و ستايس از معشوق نشان مي‌دهند. احساس يك پرستشگر از هيبت وحيرت گستردگي جهان رازآلود ميتواند با نواي موزون نماز نمود‌ يابد. اين نوع دوم كاربرد زبان به قصد ارتباط براي انتقال آگاهي‌ها نيست بلكه بيان انگيزه، احساسات و گرايش‌ها است. گفتار سخنورانه از آن جهت كه سخنورانه هست نه درست‌ است و نه نادرست. بكارگيري و قضاوت درستي و نادرستي، صحت و ناصحتي، براي غزلي عاشقانه از دست‌دادن آن و باختن ارزشهاي گرانبهاي آن‌ است. البته بعضي اشعار ممكن است جنبه آگاهمند نيز داشته كه در خور اهميت نيز باشند. اشعاري كه به نوعي در بردارنده انتقاد از زمانه و پيشنهاد براي گزيدن روشي از زندگي است در دنياي ادبيات كم‌ نيستند. اما اين‌گونه اشعار جنبه‌اي بيش از صرف سخنوري دارند. ميتوان گفت آنها  "كاربرد ممزوج" يا كاركِرد چند‌گانه‌اي را عهده‌دار هستند. اين نكته در بخش بعد بيشتر مورد بحث واقع قرار ‌خواهد گرفت. از جمله ميتوان اين بيت از حافظ را شاهد مثال آورد:

 

[[بنشين بر لب جوي و گذر عمر ببين    كايـن اشــارت ز جـهـان گــذران  مارا بس

  نــقـد بازار جهـان بنـگـر و آزار جهـان     گر شمارا نه بس اين سودوزيان مارا بس{++}]]

 

 سخن‌(به معناي گفته شده) را مي‌توان به دو مؤلفه تجزيه و تحليل كرد. وقتي فردي در تنهايي به نفرين و دشنام ميپردازد، شعري مي‌سرايد كه بناندارد به كسي نشان‌دهد، يا در خلوت خود به پرستش مي‌پردازد، كاركرد زبان در بيان احساسات فرد به‌كار گرفته شده‌است، اما هيچ قصدي نيست تا احساس مشابه‌اي را در فرد ديگري برانگيزاند. از طرف‌ديگر، خطيبان بدنبال ورود به ديگران هستند، عاشقي كه تمنيات خود از معشوق را به‌زباني عاشقانه بيان‌ميكند، وقتي انبوه جمعيت به تشويق قهرمانان تيم مورد علاقه خود مي‌پردازند، زبان نه تنها براي بروز احساس بكار ‌رفته بلكه ميخواهد وظيفه سرايت و انتقال اين احساس مشابه را به ديگران نيز عهده‌دار گردد. گفتار‌ سخنورانه ازاين قرار به بازنموني احساسات گوينده يا انگيزش احساسات معيني در مخاطب ميپردازد. و البته مي‌تواند هردو نيز باشد.

 

3.     زبان وظيفه سومي نيز دارد، كاركرد خواستاري براي هنگامي كه غرض آن درخواست براي انجام يا جلوگيري از انجام عمل آشكاري است. روشن‌ترين نمونه‌ اين كاربرد زبان، فرمان يا درخواست است. وقتي مادري از فرزند كوچك خود مي‌خواهد كه دستهايش را قبل از شام بشويد، غرضي جهت انتقال آگاهي( اطلاعات) يا سخنوري يا انگيزاندن شور و احساسي هرگز در ميان نيست. زبان به‌خاطر آنكه موجب نتيجه‌اي شود بكار‌گرفته شده‌ است. همينطور وقتي قصد خريد بليط سينما را داريم و به فروشنده بليط گفته: "لطفاً دوتا"، زبان خواستاري بكار ‌رفته‌ تا موجد عملي شود. بين فرمان و درخواست ممكن است تفاوتي هشيارانه موجود ‌باشد-- اكثر فرامين را با تغيير آهنگ كلام ويا فقط با افزودن عبارت "لطفاً" يا "خواهش مي‌كنم“ در ابتدا ميتوان به درخواست تبديل‌كرد. پرسش را نيز هنگامي ‌كه، غرض از بيان آن درخواست جواب است ميتوان در رده خواستاري جاي‌ داد. در صورتهاي آشكارا امري، گفتار خواستاري نه درست‌ هست ونه نادرست. ممكن‌است نسبت به انجام يك فرمان ناموافق بود، اما هرگز نمي‌توان با راستي يا ناراستي فرمان ناموافق ‌بود(فصل1، گزاره)، زيرا اين عبارات كاربردي در اين موارد ندارند. اما بهرحال فرمان و درخواست ويژگي‌هاي ديگري‌دارند-- مسئولانه و غيرمسئولانه، حق و ناحق- كه به شكلي شباهت به درستي و نادرستي گفتار‌ آگاهانه دارند. در فصل يكم ديديم كه، ميتوان براي عملي كه انجام يافته استدلال كرد، و هنگامي‌كه گزاره‌هاي اين استدلال توام با فرمان است، كل آن مي‌تواند به‌عنوان يك استدلال در نظر گرفته‌شود. براي نمونه:با احتياط رانندگي كنيد. بياد آوريد درسرزمينِ قبرها چه بسيار مشتاقانه چشم‌براه آنانند كه حق‌تقدم دارند.{2} براي استدلالي گرفتن اين‌گونه گفتار‌هاي تهديد‌آميز مي‌توان انگاشت كه گيرنده دستور بايد يا مي‌تواند فرمان ‌را اجرا ‌نمايد. جهت كاوش در اين‌نوع مسائل، بعضي محققان باب توسعه “منطق الزامات“ را گشوده‌اند كه بحث آن خارج از حوصله اين كتاب بوده{3}.

 

 

 

پانوشت ها

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۲-Ann Landers, “You Could Be Dead!” ,  syndicated column, 26 August 1988.

3-خوانند‌گان‌علاقمند مي‌توانند به Logic of commands از Nicholas Rescher (London: Rutledge & Kegan Paul,1966)مراجعه نمايند.

+و ++- در متن اصلي اشعار زير آمد اند،

                   + شعر زير توسط John W. Burgon در باره آثار باقيمانده شهر باستاني Petra در حوالي بحرالميت واقع در اردن امروز، سروده شده:

 

Match me such marvel, save in Eastern—

A rose-red city—“half as old as time”     

 

++   از Robert Browning:

                                                !Grow old along with me

                                                The best is yet to be,

                                The last of life, for which the first was made.

 

منبع :
http://borhanname.blogfa.com/page/ch3sec1.aspx

امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۵۵:۱۲ ] [ مشاوره مديريت ]

فلسفه به عنوان بهترين راه براي گفت‌وگو

اي بسا معني كه از نامحرمي‌هاي زبان‌/‌ با همه شوخي مقيم پرده‌هاي راز ماند. موضوع بحث همين بيت بيدل دهلوي است. زبان گويي با بعضي از اسرار انسان بيگانه و نامحرم است. شايد مهم‌ترين خصلت آدمي زبانش باشد. اما با همه اهميت زبان كه در زبان و با زبان زندگي مي‌كند گاهي زبان نامحرمي مي‌كند و راز را پوشيده مي‌دارد. شاهد نامحرمي زبان اختلافي است كه بين افراد بشر در عالم است و در همين جلسه كه فيلسوفان جهان جمعند شايد 2 نفر با هم موافق نباشند و ساير مردم هم نيز. زبان به اندازه هدايت‌كنندگي، گمراه‌كننده نيز هست به همين علت است كه گفت‌وگو سخت است و اگر نامحرمي‌هاي زبان نبود شايد جنگ و خونريزي نيز نبود. چه بايد كرد و بهترين راه گفت‌وگو چيست؟ آيا اديان مي‌توانند با هم به گفت‌وگو بپردازند؟ از جهتي آري و از يك جهت خير زيرا همه پيشداوري دارند و متكلمان يكديگر را محكوم مي‌كنند و اين به جدال مي‌كشد. به نظر مي‌آيد بهترين راه گفت‌وگو فلسفه باشد. 

فيلسوفان به اين دليل كه بايد پيشداورري كمتري داشته باشند بهتر مي‌توانند گفت‌وگو كنند. آن‌كه با پيشداوري وارد فلسفه مي‌شود فيلسوف نيست، متفلسف است و خود را به فلسفه مي‌زند. فيلسوف مي‌تواند معتقد وارد فلسفه شود اما بايد اعتقاداتش را در پرانتز بگذارد و فيلسوفي كه براي اثبات عقايدش فلسفه مي‌بافد فيلسوف نيست. اما هنگامي كه آدمي با خود فاصله مي‌گيرد و اعتقادش را حفظ مي‌كند مي‌تواند وارد فلسفه شود. 2 خصلت براي فلسفه حياتي است كه بهترين و ذاتي‌ترين آن پرسش است. آن‌كه پرسش ندارد فيلسوف نيست گرچه تمام كتب فلسفه را در حافظه داشته باشد و پرسش نيز بايد واقعي بوده و درباره بنيادي‌ترين مسائل هستي باشد. آن‌كه مي‌پرسد خود به خود وارد فلسفه مي‌گردد زيرا پرسش، جواب مي‌طلبد. بنابراين پرسش آغاز گفت‌وگوست. جواب يا با گفت‌وگو با غير به دست مي‌آيد و يا با گفت‌وگو با خود و اين گونه است كه مونولوگ هم مي‌تواند ديالوگ باشد. آنجا كه پرسش نيست، فلسفه نيست. خصلت دوم جهاني‌بودن فلسفه است. با اين‌كه ممكن است سرزميني آمادگي بيشتري براي فلسفه داشته باشد اما فلسفه جغرافيا نمي‌شناسد. يونان را مهد فلسفه مي‌دانند اما ما مدعي هستيم كه زادگاه فلسفه ايران نيز هست و من با دلايل قطعي از خود غربيان اثبات مي‌كنم كه افلاطون تحت تاثير فلسفه ايران‌باستان بوده است و ايران و يونان 2 تمدن بوده‌اند كه با وجود جنگ، روابط فكري و فلسفي زيادي داشته‌اند و بسياري از فيلسوفان يونان در دربار انوشيروان و ايرانيان بسياري در درس افلاطون حاضر بوده‌اند. 

غرب در حفظ سابقه خود كوشيده و ما با اين‌كه حتي پيش از اسلام ، صاحب حكمت بوده‌ايم در حفظ آن نكوشيده‌ايم. بنابراين 2500 سال پيش بين ايران و يونان گفت‌وگو برقرار بوده است. بيداران جهان، هم عالمند و در خواب‌ماندگان عالمشان خوابي است كه مي‌بينند و فلسفه يك عالم دارد زيرا از حقيقتي مي‌پرسد كه يكي است و جلوه‌هاي لايتناهي دارد. فلسفه منتظر نيست كه به او دستور داده شده و راه‌نمايانده شود و فلسفه مطيع، فلسفه نخواهد بود. اين فلسفه است كه راه خود را خواهد رفت. فيلسوفان جهان بايد نشسته و راه گفت‌وگو را با جهانيان بنمايانند و راه سعادت گفت‌وگوي فلسفي است.

دكتر غلامحسين ابراهيمي ديناني

منبع :

http://www.jamejamonline.ir/newstext.aspx?newsnum=100892407282


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۵۵:۱۱ ] [ مشاوره مديريت ]
مروري بر اقتضاي حال

     يونان عصر باستان خاستگاه بسياري از علوم و دانش‏هاي مختلف بوده است. در اين سرزمين از ديرباز به اقتضاي زمان در كنار رواج و رونق فلسفه ، منطق وهندسه، آيين سخنوري و خطابه نيز بسرعت سير كمالي خود را پيمود، و جايگاهي شايسته درميان علوم و فنون عصر براي خود كسب كرده بود. در دادگاه‏ها براي غلبه جستن بر قاضي و حريف و اقناع طرف مقابل متوسل به خطابه و سخنوري مي‏شدند و همين رونق سبب گرديد تا دانشمندان بزرگي چون افلاطون و ارسطو به فكر تدوين مباني و اصول اين فن درآيند.
 افلاطون در كتاب « گرگياس » از زبان سقراط، تعريف، هدف و مباني فن سخنوري را ارائه مي‏كند و ارسطو با نوشتن كتاب « ريطوريقا » به شيوه‏اي مبسوط ، مدون ، منظم و علمي ، هدف ، اهميت ، موضوع و انواع خطابه و سخنوري را عرضه مي‏دارد.
 افلاطون در كتاب گرگياس مهترين نكته‏اي كه در فن خطابه ذكر مي‏كند، توجه سخنور و خطيب به روحيات و حالات شنونده است (1) و ارسطو نيز در ريطوريقا  برهمين نكته مهم تأكيد مي‏كند و مي‏گويد كه خطيب بايد از تمام ابزار و وسايل ترغيب مخاطب به اقتضاي مورد سود جويد. (2) نكته مهمي كه از اين دو رساله به دست مي‏آيد اين است كه اساس خطابه و سخنوري ، اقناع ، ترغيب و سخن مؤثر گفتن است كه مي‏توان از آن « به اقتضاي حال سخن گفتن » تعبير كرد. ارسطو در اين خصوص در كتاب ريطوريقا چنين مي‏گويد : « بايد هنگام ايراد خطابه ستايشي ، طبيعت شنوندگان خاص خود را به حساب آوريم، زيرا همان طور كه سقراط هميشه اظهار مي‏داشت ، تحسين يك آتني درمقابل شنوندگان آتني كار مشكلي است. آنچه را كه مخاطب ما ارج مي‏نهد ما نيز بايد بگوييم كه قهرمانمان واجد آن كيفيت است.» (3) 
 در تعريف سخنوري گفته شده است : « سخنوري فن اقناع و ترغيب است به وسيلة سخن و غرض از آن به دست آمدن اين دو نتيجه است. پس بايد گفت موضوع علم سخنوري چيزي است كه به وسيلة آن غرض از سخنوري حاصل مي‏شود؛ يعني شنوندة سخن گوينده را باور مي‏كند و بر منظور او برانگيخته مي‏شود و آن بلاغت است.» (4)
 اقناع مخاطب بر دو گونه است : منطقي يا علمي و خطابي. اقناع علمي در همة زمانها و مكانها و حالات با برهان و استدلال ثابت مي‏شود و براي عقل شك و ترديدي در آن باب باقي نمي‏ماند. امّا اقناع علمي هميشه منتج به نتيجه و سودمند نيست و گاه بناچار بايد از اقناع ديگر كه آن را اقناع خطابي خوانند ، مدد جُست ؛ مادري كه قصد خوراندن داروي تلخ به كودك خويش دارد، به هيچ ترفند علمي و منطقي نمي‏تواند او را مجاب و وادار به مصرف دارو كند بلكه از بابي ديگر او را قانع مي‏كند تا داروي لازم را بخورد.
موضوع فن خطابه بلاغت يا رسايي سخن است كه وسيله اقناع و ترغيب مخاطب مي‏باشد و بلاغت عبارت است سخن گفتن به اقتضاي حال، به تعبيري ديگر سخن بليغ سخن رساست و سخن رسا سخن مؤثر است و اين تأثير وقتي دركلام ايجاد مي‏شود كه به اقتضاي حال مخاطب و شنونده باشد تا بتواند گُردة جان مخاطب را به چنبر اقناع برد. سخن بليغ سخني است كه فراخور طبيعت، سرشت، فهم و درك شنونده باشد. حال خواص اقتضاي نوعي سخن دارد و حال عوام نوعي ديگر، به قول مولانا جلال الدين محمد بلخي « نرم نرمك گفت شهر تو كجاست      كه علاج اهل هر شهري جداست » (5) همين طور براي طبقه‏اي خاص در شرايط و احوال مختلف، نوع سخن و طريق ارائه آن متفاوت مي‏شود. حالت اندوه وحزن طريقي از سخنوري مي‏طلبد وشادي و شادماني شيوه‏اي ديگر. يعني وقتي اقتضاي حال تفاوت مي‏كند، به تبع و فراخور آن طريق و طرز ارائه سخن متفاوت مي‏گردد.
 بانظر به آنچه گذشت شرط تأثير سخن و اقناع مخاطب آن است كه گوينده حال و موضع مخاطب را بشناسد. شناخت درست وقتي حاصل مي‏شود كه مخاطب نزد گوينده حاضر و عالم درون او  براي گوينده محسوس و ملموس باشد. شناخت حال و موضع و عالم درون مخاطب به سخن گوينده سامان مي‏بخشد و اين توفيق و توان را به او مي‏بخشد كه چه وقت به اطناب ، دركجا به ايجاز و يا موكد سخن گويد.
 نگاهي به روابط فرهنگي اقوام و ملل مختلف جهان نشانگر آن است كه بسياري از علوم و فنون درميان اقوام درتحول وانتقال است. با پيروزي اسلام و در قرون اوليه حكومت اسلامي ، بخصوص درعصر ترجمه مسلمانان علوم وفنون متعددي را از اقوام و ملل جهان اخذ و اقتباس كردند و براي مثال نجوم ، سياست و حساب را از هندي و پهلوي وهندسه ، طب وفلسفه را از يونان اخذ كردند.
 دوشادوش اخذ فلسفه يونان، آيين سخنوري و خطابه نيز به جهان اسلام راه جست و بي‏ترديد علم معاني كه دراسلام علم مستقلي به حساب مي‏آيد متأثر از ، قوانين و اصول خطابه و آيين سخنوري يونان دارد و مسلمانان در تدوين علم معاني ازآن بهره‏ها جستند و به احتمال قريب به يقين « به اقتضاي حال سخن گفتن » كه از مباحث مهم علم معاني است دگرگون شده يا تعبيري از « سخن مؤثر گفتن » خطابه يونان است. (6) 
 متأسفانه علماي پيشين مسلمان در اين اخذ و اقتباس ـ شايد به دليل تعجيل در تدوين علوم بلاغي ـ كمتر تأمل ورزيدند و همين سبب بروز مشكلات متعددي در علم معاني شد. آنان بدون توجه به اين كه اقتضاي حال صرفاً خاص سخنوري است و براي كاربرد اصول آن در ادبيات ترفندها و تغييراتي خاص لازم است، اين اصول را به عرصه ادب كشاندند و شايد براي جبران بعضي عدم تطابق‏هاي اصول آيين سخنوري با ادب باشد كه اقتضاي حال گوينده و اقتضاي موضوع را بدان افزودند.
 ارسطو خود به اختلاف ادب (شعر) و خطابت آگاه است و مقركه مي‏گويد : « در ادبيات (شعر) عواطف و احساسات و به طوركلي كلمات مخيّل بيان مي‏شوند حال آنكه درخطابه حقايق و واقعيات به نحو مؤثر عرضه مي‏گردند.» (7)   
 علماي بلاغت ايران نيز مباحث علوم بلاغي بخصوص علم معاني را همچون ديگر موارد مشابه در هاله‏اي از تقدس اخذ و اقتباس كردند وهمين اخذ بي چون وچرا مطالعه درعلم معاني يا قوانين مؤثر گفتن را در ادب فارسي به فراموشي سپرد و گذشتگان ما دراين علم به زبان عربي كتابها نوشتند ـ حتّي اولين مدوّن و موسس علم معاني عبدالقاهر جرجاني متوفي به 471 هجري ايراني بوده است ـ و كوچكترين اعتنايي به ساخت زبان فارسي كه ساختي كاملاً متفاوت با ساخت زبان عربي دارد، نداشتند. و گاه بي‏خبر از اين كه هرگونه تقديم و تأخيري دركلام نمي‏تواند معنا و مفهومي بلاغي داشته باشد.
 درنيمه قرن اخير كساني چون استادفقيد علامه همايي كه به گواهي خود اولين كسي است كه براي دانشگاه‏ها ومدارس كشور كتب بلاغي تدوين مي‏كند، بناي كارش در تأليف آثار بلاغي ، كتب عربي است و حتّي عمدة شواهد و امثله مندرج در كتب وي عربي است. درحالي كه امكانات زباني زبان فارسي واقعاً بازبان عربي متفاوت است. براي مثال وقتي ناصرخسرو تمام اجزاء و اركان كلام خودرا برهم مي‏ريزد و به قول معروف اجزايي را مقدم بر ديگر اجزاء مي‏كند، نيت وقصدي صرفاً بلاغي ندارد كه مي‏گويد :
 اسيرم نكرد اين ستمكار گيتي  چو اين آرزو جوي تن گشت اسيرم (8) 
 پس سهم وزن، قافيه و ساخت زبان فارسي و خاصيت همنشيني كلمات در اين ميان چه خواهد بود، و به قطع وزن و قافيه و ساخت كه شكل فوق را به شعر ناصرخسرو داده است، سهم بيشتري بر تقديم خبر يا مسند بر مسنداليه دارد.
 البته خود استاد همايي بر تفاوت زبان فارسي و عربي واقف و معترف است. (9)  خاصيت علوم و فنون و دانشها تحول، تغيير و دگرگوني آنهاست. با پيشرفت تكنيك، افزايش دانش، تغيير شيوه‏هاي تحقيق علوم و فنون نيز تغيير مي‏كنند و واقعاً درعرصه علوم بلاغي بخصوص علم معاني نياز مبرم به بازنگري و نونگري و پژوهشهاي دقيق و تأمل ورزانه حس مي‏شود. نگارنده جهت اثبات ضرورت بازنگري درعلم معاني يكي از مباحث آن را مورد نقد وتحليل قرار مي‏دهد و آن اقتضاي حال در حصر و قصر است. اقتضاي حالي كه درخطابه مطرح است با اقتضاي حالي كه در ادب و علم معاني معروف و آشناست كمي تفاوت دارد. 
 درخطابه وسخنراني مخاطب وحال وموضع او تقريباً براي خطيب و سخنران آشناست واگرهم نباشد درطي سخن به كمك حالات، سؤالات وحتي نگاه‏هاي مخاطبان براي سخنور وخطيب شناخته و آشنا مي‏گردد و بلاغت و طريقه سخن گفتن وي را سامان مي‏دهد. امّا اقتضاي حال مخاطب يك شاعري كه غزلي غنايي يا عرفاني مي‏سرايد چگونه شناخته مي‏شود. آيا مخاطب او خاص است و او براي طبقه‏اي ويژه شعر مي‏گويد يا اين كه مخاطب شاعر مخاطبي فرضي و ايده ئالي وذهني است حتي ممكن است شاعر براي مخاطب خود شعر نگويد بلكه نفثه المصدور گويد وتنها درپي بيان انديشه و دريافت شاعرانه خود باشد. مثلاً بيدل وقتي مي‏گويد :
«درخيال آباد راحـت آگهـي نامحـرم اســت   جلوه ننمايد بهشت آن جا كه جنس آدم است»(10)
 مورد خطاب او كيست . البته براي برخي از اشعار شاعران مي‏توان مخاطب خاصي يافت دراين صورت حال مخاطب نيز براي شاعر مشخص وآشنا خواهدبود همچون بسياري از قصايد مدحي واندرزنامه‏ها و هجويات و . . . امّا عمدة اشعار جوشيده از احساسات و عواطف شاعر كه عرصه جولان لگام گسيخته خيال و احساس و عواطف اوست ، مخاطبي ندارد و قصد شاعر اقناع مخاطب نيست. اقتضاي حال مخاطب اين اشعار چگونه توجيه مي‏شود و مخاطبشان چه كس يا كساني هستند درحالي كه بليغترين و رساترين اشعار ادب فارسي اختصاص به اين اشعار دارد.
 حال به بحث اصلي خود حصر وقصر مي‏پردازم. حصر وقصر يكي از مباحث وابواب علم معاني است و آن منحصر كردن مسنداليه است درحكمي. به كسي يا چيزي كه حصر يا قصر بر آن صورت گرفته‏است « مقصور» و به اسم، ظرف، صفت، فعل يا به طوركلي حالتي كه مقصور بدان اختصاص يافته است، مقصورعليه گويند. قصر يا حصر را در كتب بلاغي از جنبه‏هاي مختلف دسته‏بندي كرده‏اند كه يكي از آن تقسيمات كه موردبحث وبررسي اين مقاله است، قصر يا حصر به اعتقاد مخاطب است. ازاين منظر قصر را به سه نوع تقسيم مي‏كنند : قصر افراد ، قصر قلب و قصر تعيين.
 اگر اعتقاد مخاطب براين باشد كه دريك موصوف خاص دو صفت وجود دارد وگوينده جهت وضوح يا تأكيد به اثبات يك صفت در موصوف اقدام كند آن را قصر افراد گويند. واگر مخاطب معتقد به وجود يك صفت در موصوف باشد صفت ديگر را كه در اصل ، موصوف دارندة آن است، معتقد نباشد وگوينده برخلاف نظر مخاطب به اثبات يا تأكيد عكس نظر مخاطب بپردازد، آن را قصر قلب خوانند و هرگاه مخاطب درشك وترديد براي اثبات دو صفت براي يك موصوف باشد وگوينده با اثبات يكي ازآن دو صفت در موصوف شك مخاطب را مرتفع سازد آن را قصر تعيين خوانند.
 درتمامي تعاريف فوق تأكيد بر وجود مخاطبي خاص شده است. باتوجه به آنچه درباره مخاطبان شعر گفته شد بتحقيق اين نوع تقسيم بندي قصريا حصر منتفي است. زيرا نه مخاطبي خاص براي اغلب اشعار مي‏توان يافت و نه موضع و جايگاه و حالت وي را مي‏توان شناخت. جهت اثبات ادعا مثالي ذكر مي‏كنم : حافظ مي‏گويد :
       « نامم زكارخانه عشاق محو باد                  گر جز محبت تو بود شغل ديگرم » (11)
 درتعيين نوع قصر آن گفته‏اند قصرتعيين است و حافظ براي اين كه به مخاطب خود اطمينان دهد كه فقط مادح و دوستار اوست و با علم به اين كه ممدوح يا معشوق دراين پندار است كه حافظ فقط مدح او مي‏گويد نه ديگري چنين سروده است . اگر بتوان بر وجودچنين قصري معتقد شد لازمه‏اش شناخت شأن ومقام سرايش بيت فوق است وآيا براي طالب علم يا شنونده و خواننده اين نوع ابيات و اشعار ميسّر است كه موضع و حال و انديشه مخاطب حافظ را بشناسد تا نوع قصر آن را مشخص كند. يا آن جا كه حافظ مي‏گويد :
    شاهد آن نيست كه مويي و مياني دارد  بنـده طلعـت آن بـاش كه آنـي دارد
 براستي مخاطب حافظ شرط دلبري را موي وميان داشتن مي‏داند و به لطيفة «آن» كه شرط اصلي و اساسي دلبري است معتقد نيست كه حافظ برخلاف باور او شرط دلبري را آن مي‏داند و ما در تعيين نوع حصر يا قصر آن ، قصر قلبش مي‏خوانيم، يا اين كه واقعاً مقصود حافظ بدون توجه به حال و موضع مخاطب صرفاً بيان برداشت و دريافت شاعرانه خود اوست. آيا موضع و حال مخاطب رودكي سبب شده كه در وصف دندانهاي خويش مي‏گويد : 
   « مرا بسود و فروريخت هرچه دندان بود                  نبود دندان لابل چراغ تابان بود » (12) 
 آيا مخاطب رودكي براين باور بوده است كه رودكي درجواني دنداني درخشان وزيبا نداشته است كه چنين سروده است يا اين كه رودكي از بخت بد و نامساعد شكايت مي‏كند و برعمر رفته وتحليل و فرسودگي داشته‏هاي جواني تأسف مي‏خورد.
 برخي از علماي متأخر بلاغت بر وجود اين نوع قصر وحصر و براين قسم تقسيم‏بندي ترديد دارند و مي‏گويند : « ممكن است يك مثال با اختلاف احوال مخاطب براي هر سه نوع قصر [ تعيين و افراد و قلب ] شايسته باشد.» (13) 
 نكته مهم ديگراين كه نگارنده جهت تكميل سخن خود و پروردگي مقاله حاضر درخصوص حصر وقصر به امهات كتب بلاغي عربي رجوع كرد ولي شاهد ومثالي ادبي براي انواع قصر يادشده نيافت زيرا شواهد و امثله ذكر شده شواهدي غير ادبي بودند آيا بهتر نيست كه در اين خصوص تأمل بيشتري كرد و پژوهش‏هاي دقيقتري انجام داد. بدون اغراق اغلب ابياتي كه دركتب معاني  ذيل انواع قصر براساس حال مخاطب ذكر شده‏اند، مي‏توانند هريك به تنهايي مصداق انواع سه گانه قصر باشند و اين نشان از آن دارد كه بحث فوق در حوزه حصر و قصر چندان جايگاه معتبري ندارد و مهمتر اين كه تشخيص و تمييز حال مخاطب در آثار ادبي به آساني ميسّر نيست، زيرا هميشه آثار ادبي مخاطب يا مخاطباني خاص ندارند . ابيات زير نيز دركتب بلاغي ذيل انواع قصر براساس حال مخاطب آمده‏اند. كمي تأمل نشان مي‏دهد كه هريك از ابيات مي‏توانند مصداق انواع سه گانه قصر باشند.
عبــادت بجــز خــدمت خلـق نيست                به تسبيــح و سجـاده و دلــق نيست         سعدي
در مسـلخ عشـق جـز نكـو را نكشـند              رو بــه صفتــان زشـت خــو را نكشـند          سرمد
منم كه شهره شهرم به عشـق ورزيدن            منـم كه ديـده نيالــوده‏ام به بـد ديـدن          حافظ
بجزآن‏ نرگس‏مستانه‏كه‏چشمش‏مرساد            زيراين گنبدفيروزه كسي خوش ننشست     حافظ
زمانه افسر رنـدي نـداد جز به كسـي                كه سرفرازي عالـم دراين كله دانسـت         حافظ
نبينـي بـر درخــت ايـن جهـان بـار                    مگــر هشيـــار مــرد اي مـرد هشيــار   ناصرخسرو
 به اعتقاد نگارنده تمامي اين ابيات در درجه نخست بازتاب انديشه، جهان بيني و دريافت سرايندگان آنان است نه پاسخ به فكر، موضع مخاطب و حالات او . مقصود نگارنده در اين چند سطر ناچيز آن است كه علم معاني نياز به بازنگري دارد و بايد تحقيقات دقيقتري دراين علم صورت گيرد بخصوص كتبي كه درعلم معاني و ارائه اصول و قواعد اين علم در زبان فارسي تدوين مي‏گردند، بر اساس زبان فارسي و متناسب با ساخت آن باشند. 
ارج كار گذشتگان دراين است كه اصول اين علم را مدون ساختند و زحمات خود را درعرصه اين علم دركتب گرانبهايي براي ما آيندگان به وديعه نهادند و تقريباً راه دشوار و ناهموار تحقيق دراين علم را برما هموار ساختند حداقل كاري كه برما تكليف است آن است كه خرده‏ها و نقص‏هاي سهوي موجود در آثار آنان را بيابيم و آثاري دقيقتر در اختيار دانش پژوهان و دانشجويان عصر حاضر قرار دهيم.
 

 


                                                    پي‏نوشــت‏ها


1ـ گرگياس
2ـ ريطوريقا ، ص 25
3ـ ريطوريقا ، ص 65
4ـ آيين سخنوري ، ص 8
5 ـ مثنوي معنوي ، دفتر اول ، ص 11
6 ـ معاني ، ص 20
7ـ ريطوريقا ، ص 18
8 ـ ديوان ناصرخسرو ، ص 445
9ـ معاني و بيان ، صص 15-16
10- كليات بيدل ، ص 622
11- معاني ، ص 102
12- معاني ، ص 101
13- معاني و بيان ، ص 125
 

 

                                                            منــابع


1ـ ارسطو : ريطوريقا (فن خطابه) ، ترجمه پرخيده ملكي ، چاپ اول ، نشر اقبال ، 1371.
2ـ افلاطون : گرگياس ، ترجمه كاوياني و لطفي ، چاپ اول ، كتابفروشي ابن سينا ، 1334.
3ـ بيدل : كليات اشعار بيدل ، تصحيح اكبر بهداروند و پرويز عباسي ، چاپ اول ، نشر الهام ، 1376.
4ـ شميسا : سيروس ، معاني ، چاپ دوم ، نشر ميترا ، 1373.
5 ـ فروغي ، محمدعلي : آيين سخنوري ، چاپ دوم ، انتشارات زوار ، 1368.
6 ـ مولانا جلال الدين محمّد بلخي : مثنوي معنوي ، چاپ دوم ، انتشارات ققنوس ، 1377.
7ـ ناصرخسرو قبادياني : ديوان اشعار، تصحيح مجتبي مينوي و مهدي محقق ، چاپ اول ، انتشارات دانشگاه تهران ، 1370.
8ـ همايي ، جلال الدين : معاني و بيان ، چاپ اول ، نشر هما ، 1370.

منبع :

http://hamidtaheri.blogfa.com/post-12.aspx


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۵۵:۱۰ ] [ مشاوره مديريت ]

بلاغت

بلاغت ، از فنون ادبي ، و در زبان فارسي به مفهوم شيوايي و رسايي سخن . اين فن در مشرق زمين بيشتر در حيطة دانشهاي ديني بوده ؛ اما در سرزمينهاي غربي ، مانند يونان و رومِ باستان ، به دانش يا هنري مستقلّ از حوزة علوم ديني اطلاق مي شده ، همچنانكه در تمدن قرون وسطايي اينگونه كشورها، بلاغت سومين هنر از هنرهاي هفتگانه به شمار مي رفته است ( رجوع كنيد به روبر، ذيل "Art" ).

پيشينه . از حدود قرن پنجم ق م كه در سرزمينهاي يونان و روم نوعي خاص از جمهوريّت حاكم بود، داوطلبان وصول به مقامات عالي سياسي براي رسيدن به مقصود با يكديگر مناظره و مشاجره مي كردند و هر كس مي كوشيد كه با سخنوري بر رقيب خود غلبه كند، و ازينرو فن خطابت و بلاغت در اين دوسرزمين اهميتي خاص يافت . در اواخر قرن ششم و اوايل قرن پنجم ق م ، سوفسطاييان * ، از جمله زنون و پروتاگوراس ، فن جدل و مناظره را به شاگردان خود مي آموختند و آنان را در فراگرفتن شيوه هاي اقناع و الزام شنوندگان ماهر مي ساختند. اما سقراط (470ـ399ق م ) و شاگردانش ، افلاطون (427ـ348ق م ) و ارسطو (384ـ326ق م )، بلاغت سوفسطاييان را مردود شناختند و پيروان و شاگردان خود را از آموختن آن منع كردند. آنان مباني و قواعدي ديگر براي بلاغت پي ريزي كردند؛ از جمله ارسطو دو رسالة مشهور ريطوريقا (بلاغت ) و بوئطيقا (شعر) را تأليف كرد و بلاغت را از فن جدل ممتاز ساخت ؛ اگرچه حكيمان مسلمان اين دو رساله را به ضميمة رسالات برهان و جدل و سفسطه جزو مباحث منطق شمرده و به آنها عنوان «صناعات خمس » داده اند.

در قرن اول و دوم ق م نيز در روم به بلاغت ، كه لازمة فن خطابت بود، توجه مي شد و خطيباني مانند سيسرون (مقتول در 43 ق م ) اصول و موازيني خاص براي آن تدوين كرده بودند. فيلسوف و سياستمدار رومي ، سنكا (متوفي 65ق م ) اصول سيسرون را تخطئه كرد، اما فيلسوف واديبي ديگر به نام ماركوس كوئنتيلي از اصول سيسرون دفاع ، و گفته هاي سنكا را رد كرد و رساله اي هم به نام > در چگونگي تربيت خطيب < نوشت . اين رساله پس ازمرگ او متروك ماند، اما در دوران رنسانس از مآخذ و مراجع مهم فن بلاغت و خطابت به شمار مي رفت ( بريتانيكا ، ذيل "Quintilian", "Rhetoric" ).

در ايران پيش از اسلام ، مباني بلاغت عمدتاً از بعض متون دين زرتشتي سرچشمه مي گرفت . از آن جمله يشتها از بلاغت مطلوبي برخوردار است . امروزه بسياري از آن متون از بين رفته است و آثار به جا مانده از متون پهلوي كه بسياري از آنها پس از اسلام تأليف شده و در واقع تفسيرات و تعليمات موبدان زرتشتي است ، ارزش بلاغي چنداني ندارد. متون پهلوي غيرمذهبيِ به جاي مانده ، مانند درخت آسوريك ، را نيزنمي توان نمونه اي براي بلاغت زبان پهلوي به شمار آورد.

اما اينهمه بدين معني نيست كه در ايران پيش از اسلام ،خاصّه در دوران ساساني ، به بلاغت اهميت داده نمي شده است . جاحظ (متوفي 255) پس از آنكه سخنان شعوبيه رادر ستايش از شيوايي زبان پهلوي نقل مي كند، چنين نتيجه مي گيرد كه سخنوري و سخنراني شايستة كسي جز ايراني و عرب نيست (ج 3، ص 20) و از قول شعوبيه مي گويد كه هر كس مي خواهد در بلاغت به كمال رسد و واژگان نامأنوسِ دور از ذهن را بشناسد و در دانش لغت پرمايه گردد، بايدكتاب كاروند را بخواند (همان ، ص 10). البته امروزه ا

اين كتاب نشاني نيست ، اما جاحظ كه خود از پيشوايان بلاغتو سخنداني است ، در جاي جاي البيان و التّبيين مهارتايرانيان را در خطابت و سخنوري و گزيده گويي ستوده است (براي نمونه رجوع كنيد به ج 3، ص 11)؛ و اين ادّعايي گزاف نيست ، چنانكه در بيشتر كتابهاي بلاغت و آداب نويسندگي به علاقه مندان اين فنون سفارش شده است كه به آموختن فرهنگ و چيره زباني فُرس همّت گمارند (براي مثال رجوع كنيد به ابراهيم بن مُدبِّر، ص 7).

ظاهراً در نزد مردم عرب جاهلي ، بلاغت به همين معني بوده است كه امروزه به كار مي رود، چنانكه شارحان حديث در شرح واژة «ابلغ » از حديث پيامبر كه فرمود: «اِنَّما اَنَا بشرٌ و اِنَّهُ يأتيني الخَصمُ فَلعلَّ بعضَكُم اَنْ يكونَ ابلغَ مِنْ بعضٍ» (من بشرم ، شاكيان نزد من مي آيند؛ چه بسا كه يكي از شما بليغتر از ديگري باشد) گفته اند: اَيْ احسنُ ايراداً للكلام (يعني آنكه بهتر سخن مي گويد؛ قَسطَلاني ، ج 4، ص 262). به نظر عده اي ، تحدّي (مبارزطلبي ) قرآن مجيد نيز به بلاغت آن بوده است ؛ زيرا مردم عرب در بلاغت و سخنداني چنان چيره دست بودند كه هيچ پديدة بشري ديگري نمي توانست با سخن رساي آنان برابري كند و قرآن كه بر بلاغت آنان برتري يافت ، معجزة الهي است . ازينرو بود كه كفّار قريش شاعري را در بالاترين درجة آن به پيامبر اكرم نسبت مي دادند. مباني اصلي بلاغت عرب در نزد مسلمانان و پيشوايان بلاغت در جهان اسلام ، از اسلوب و شيوة بيان قرآن سرچشمه گرفته است و اثبات اعجاز قرآن از مهمترين اهداف علم بلاغت عرب بوده است و مقصد اصلي مؤلّفان نخستين كتابهاي بلاغي در جامعة مسلمانان ، در واقع همان اثبات اعجاز قرآن بوده است .

تعريف بلاغت . از دير باز، در كتابهاي ادبي ، از بلاغت تعريفهاي مختصر و مفصّلي شده است كه جاحظ در البيان و التّبيين بسياري از آنها را نقل كرده است . تعريف امام فخررازي (ص 62) تعريفي جامع و مانع است : «بلاغت آن است كه آدمي آنچه را كه در تهِ دل دارد، با سخني كه از ايجازِ مخلّ و اطناب مملّ در آن پرهيز شده باشد، بر زبان آرد. عبدالقاهر جرجاني نيز بلاغت را نتيجة تطبيق كلام بر مقتضي ' و مناسب حال مي شناسد و نام آن را «نظم » مي گذارد، و مكرّراً در دلائل الاعجاز (مثلاً ص 44ـ45، 276، 283، 403) مي گويد: نظم ، جستن و يافتن بهترين روابط نحوي در ميان كلماتي است كه براي اداي مقصود گفته مي شود. او براي لفظ ، معني و مزيّت ديگري قائل است كه به چگونگي كاربرد و استقرارش در كلام و موقعيت تركيبي آن در جمله بستگي دارد. 

اقسام بلاغت . بلاغت ماهيّت واحدي دارد، اما مظاهر و مصاديق آن گوناگون است ؛ چنانكه مشهور است : «لِكلِّ مقامٍ مقالٌ.» ابوحيّان توحيدي (متوفي پس از 40) بلاغت را هفت قسم دانسته است : بلاغتِ شعر، خطابه ، نثر، مَثَل ، عقل ، بديهه گويي و بلاغت در ايراد سخنان تأويل پذير (ج 2، ص 140ـ141). همچنين برخي از نويسندگان كتب بلاغت گفته اند كه بلاغت سه گونه است : 1)سخن موجز يا كم و گزيده ، چنانكه با اشاره اي وافي به مقصود گفته شود؛ 2)مساوات كه لفظ و معني برابر باشد و بيش و كم گفته نشود؛ 3)اطناب و اسهاب كه مقام ، مقتضي اطالة سخن است . بنابراين ، رعايت تناسب ميان حال و مقال در اداي سخن ، به ايجاز يا مساوات يا اطناب ، از اصول مسلّم بلاغت است ( رجوع كنيد به جاحظ ، ج 1، ص 127). به نوشتة خوارزمي (متوفي 383)، بلاغت سه گونه است : 1)مساوات ، يعني الفاظ بي كم و كاست همان معاني را داشته باشد كه براي آن وضع شده است ؛ 2)اشاره ، يعني با الفاظ اندك بتوان معاني فراوان را رساند؛ 3)اشباع ، يعني براي رساندن يك معني ، الفاظ مترادف گفته شود (ص 78). رُمّاني (متوفي 384؛ ص 76) بلاغت را به ده قسم تقسيم كرده است : ايجاز، تشبيه ، استعاره ، تلاؤم ، فواصل ، تجانس ، تصريف ، تضمين ، مبالغه و حسن بيان . چنانكه ملاحظه مي شود قدما قائل به تفصيل ميان آنچه كه بعدها به نام «معاني »، «بيان » و «بديع » ناميده شد، نگرديده اند و همة ابواب را زير يك عنوان قرار داده اند.

بايد يادآوري كرد كه مباني بلاغي حكما، با مباني بلاغيِ ادباي مسلمان ، در همة مسائل و موضوعات يكسان نيست ، و حتي همچنانكه اديبان و علماي بلاغت در بعض موارد با يكديگر اختلاف نظر دارند، آراي بلاغي خود فيلسوفان نيز در پاره اي از موارد متفاوت است ؛ چنانكه فارابي (متوفي 339) دربارة آراي ارسطو در بابِ خطابه و شعر مطالبي مطرح كرده است (ج 1، ص 456ـ506) و جرجاني و ابن باجّة اندلسي (متوفي 525 يا553) نيز بر مطالب وي تعليقاتي نگاشته اند ( رجوع كنيد به فارابي ، ج 3، ديباچة دانش پژوه ، ص دوازده ـ پانزده ). اين نكته هم شايان توجه است كه بلاغت با قواعد و قوانيني معيّن ، مدوّن شده ، اما تسلّط بر آن جز به ياري ذوق خداداد و طبيعي ميسّر نيست .

تدوين قواعد بلاغت و تحول آن در دوران اسلامي . از اوايل قرن دوم ، هم به سبب توجه خاصّ مسلمانان به قرآن مجيد و توجيه تحدّي آن به بلاغت و اثبات اعجاز آن ، و هم به سبب نفوذ آثار و آراي پارسي و رومي و يوناني و هندي در فرهنگ اسلامي و ادب عرب ، دانشمندان سخن سنج عرب بتدريج به تعريف و تدوين قواعد بلاغت پرداختند. صاحب نظران در اينكه آراي بلاغي غيرعرب تا چه اندازه در بلاغت عرب مؤثر بوده ، اختلاف دارند. يكي از دلايل تأثير بلاغت يوناني بر بيان عربي اين است كه بيشتر متكلّمان نامدار معتزله كه با علم و فلسفة يونان خاصّه آثار ارسطوآشنا بودند، از بلغاي عاليقدر به شمار مي روند كه از آن جمله اند: واصل بن عطا (متوفي 131)، بشربن معتمر (متوفي 210) و جاحظ . دليل بارز منكران تأثير بلاغت غيرعرب بر بلاغت عرب اين است كه همة شواهد ابواب معاني وبيان عرب از قرآن و سخنان پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله وسلم و يا عرهاي شاعران جاهلي و مخضرم اخذشده است . اما به هر حال ، پس از قرن چهارم كه تأليف كتب بلاغت در جهان اسلام رواج يافت ، تأثير فلسفه ومنطق يوناني در آن كتب مشهود است . ازينرو برخي ازادباي معاصر عرب (مطلوب ، ص 33ـ113) مؤلفان كتب بلاغت عرب را در دو گروه با عنوانهاي «مكتب ادبي »و «مكتب كلامي »تقسيم كرده و مؤلفان عرب نژاد عرب زبان را پيرو مكتب ادبي و مؤلفان غيرعرب نژاد كتب بلاغت 

را از قرن ششم تا نهم مانند امام فخررازي ، ابويعقوب سكّاكي و برخي شارحان باب سوم مفتاح العلوم او، نظير تفتازاني و خطيب قزويني و ميرسيدشريف جرجاني ،پيروان مكتب كلامي معرّفي كرده اند. نخستين تأليفات 

بلاغي مسلمانان كتابهايي است كه براي اثبات بلاغت قرآن كريم و تبيين دلايل اعجاز آن فراهم آمده است ، و تأليف چنين كتابهايي از اواسط قرن دوم تا اواسط قرن پنجم رواج فراواني داشته است ؛ از جمله : اعجاز القرآنِ ابي عبيده مَعمَّربن المثنّي '؛ اعجاز القرآنِ واسطي معتزلي ؛ اعجاز القرآنِ قاضي باقلاّني ؛ رسائل رمّاني ، فرّاء، خطّابي ؛ نظم القرآنِ ابن الاخشيدو كتابهايي متعدّد با عنوان «مجاز القرآن » كه اگرچه مطلوب اصلي آنها توضيح و تبيين تحدّي بلاغي قرآن است (دربارة اينگونه آثار قرآني رجوع كنيد به ابن نديم ، ص 41)، طبعاً در آنها به 

مباني فن معاني و بيان و بعضي از مصطلحات آن مانندمَجاز، كنايه ، تشبيه ، استعاره ، حذف ، التفات ، قصر، وصل و فصل هم توجه شده است . از اوايل قرن سوم ، اديبان و دانشمندان در صدد تدوين و تعيين قواعد و قوانين بلاغت برآمدند و رسائل مختصري در اين باره نوشتند و از ديرباز، اين مسئله كه از لفظ و معني كدام يك دخالت و تأثيرش در بلاغت بيشتر است ، مورد اختلاف علماي بلاغت بود. تا پيش از عبدالقاهر جرجاني ، برخي از ائمة بلاغت ، مانند جاحظ و قدامة بن جعفر (متوفي 337) و قاضي عبدالعزيز جرجاني ، بيشتر به لفظ ارج مي نهادند و برخي ديگر مانند ابوعمر و شيباني (متوفي 206) و ابوالقاسم حسن بن بشرآمدي (متوفي 371) به معني . اما بيشتر بلغا چون بشربن معتمر و ابن قتيبه (متوفي 276) و ابوهلال عسكري (متوفي 395) به تساوي اثر لفظ و معني در بلاغت قائل بودند. نخستين كسي كه در مباني بلاغت به تفصيل پرداخت ، جاحظ بود كه مسائل علم بلاغت را در كتاب مشهور البيان و التّبيين گرد آورد و پيوند ميان لفظ و معني را تشريح كرد. عبدالقاهر جرجاني (متوفي 471) با گردآوري متفرّقات فنون بلاغت و رفع نقايص آن ، دو كتاب مهم دلائل الاعجاز و اسرارالبلاغه را تأليف كرد. او در اين دو كتاب ، هم مباحث علماي قرنهاي دوم و سوم هجري را دربارة اعجاز بلاغي قرآن جمع آورد و هم به طور مستوفي ' دربارة قواعد معاني و بيان ، نقدالشّعر و سرقات شعري سخن راند، هر چند كه وضع اصطلاح معاني و بيان و تقسيم علم بلاغت به اين دو فن ،ابتكار سكّاكي (متوفي 626) است . سكّاكي آنچه را كه تازمان جرجاني و سالها پس از او معاني نحو يا نظم و تلاؤم خوانده مي شد، اصطلاحاً معاني ناميد و عنوان بيان را بر تشبيه و كنايه و استعاره و انواع مجاز اطلاق كرد. اما ظاهراً نخستين بار بدرالدّين بن مالك (متوفي 686) محسّنات شعري را بديع خواند. به هر حال ، پايه گذار بلاغت عبدالقاهر جرجاني است كه با ديدي صرفاً ادبي و بر مبناي ذوق ، قواعد كلي و قوانين اساسي و نهايي اين علم را در دو كتاب خود پي ريزي ، و نظرية اصلي خود را ـكه بلاغت عبارت است از استواري نظم و تركيب كلام ـ ابراز كرد و همين نظريه را مبناي اثبات اعجاز قرآن مجيد قرار داد.

منابع : ابن مدبّر، الرّسالة العذراء ، چاپ زكي مبارك ، قاهره 1931؛ ابن نديم ، كتاب الفهرست ، چاپ محمدرضا تجدد، تهران 1350ش ؛ علي بن محمد ابوحيّان توحيدي ، كتاب الا  متاع و المؤانسة ، چاپ احمدامين و احمدزين ، بيروت ] بي تا. [ ؛ عمروبن بحر جاحظ ، البيان و التبيين ، چاپ حسن سندوبي ، قاهره 1351/1932؛ عبدالقاهربن عبدالرحمان جرجاني ، اسرار البلاغة ، چاپ هلموت ريتر، استانبول 1954؛ همو، دلائل الاعجاز ، چاپ محمد عبده ، قاهره 1331؛ محمدبن احمد خوارزمي ، مفاتيح العلوم ، چاپ فان فلوتن ، ليدن 1968؛ علي بن عيسي رمّاني ، النّكت في اعجاز القرآن ، چاپ محمد خلف الله و محمد زغلول سلام ، قاهره 1387؛ محمدبن محمد فارابي ، المنطقيّاتِ لِلفارابي ، چاپ محمدتقي دانش پژوه ، قم 1408ـ1410؛ محمدبن عمر فخررازي ، نَهايةُ الا  يجاز في دِراية الا  عجاز ، چاپ احمد حجازي سقّا، بيروت 1412/1992؛ احمدبن محمد قسطلاني ، اِرشاد السّاري لِشرح صحيح البخاري ، بيروت ] بي تا. [ ؛ احمد مطلوب : البلاغة عند السّكّاكي ، بغداد 1384؛

The New Encyclopaedia Britanica , chicago 1985, Micropaedia , s. v. "Quintilian", Macropaedia , s.v. "Rhetoric"; Paul Robert, Le petit Robert: dictionnaire alphabإtique et analogique de la langue Franµise , rإdaction dirigإe par A. Rey et J. Rey-Debove, Paris 1983.

/ احمد مهدوي دامغاني /

http://www.encyclopaediaislamica.com/madkhal2.php?sid=1647


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۵۵:۰۹ ] [ مشاوره مديريت ]

كتابشناسي فن بيان : روش تبليغ، اصول، مباني و قالب ها

يادداشت: رسالت ها، پيام تبليغي و محتواي آن، ‌مبلغ موفق، مباني تبليغ،‌ انواع تبليغ،‌ اقسام محتوايي تبليغ، روش هاي تأثير گذاري، فعاليت مؤثر و تبليغات شيطاني از مطالب ارائه شده در اين كتاب است./ تاريخچه، مباني و مفاهيم سخنوري، انواع و مراحل سخنوري، مراحل سخنراني، عوامل مؤثر در خطابه، موانع تبليغ، تبليغ از طريق ابزارها و مناظره از ديگر بخش ها و درس هاي اين كتاب است.

كتاب «روش تبليغ، اصول، مباني و قالب ها »، نوشته حجت الاسلام رضاعلي كرمي، كتابي مناسب براي آشنايي مبلغان با اصول، مباني و قالب هاي تبليغ است. 

به گزارش رسا، كتاب «روش تبليغ، اصول، مباني و قالب ها »، نوشته حجت الاسلام رضا علي كرمي، كتابي مناسب براي آشنايي مبلغان با اصول، مباني و قالب هاي تبليغ است.

بر اساس اين گزارش، كتاب روش تبليغ، در بردارنده دو بخش، هفت فصل و 27 درس است، در بخش اول به مفاهيم، كليات، ماهيت، تاريخچه، اهميت و اركان تبليغ پرداخته شده است.

همچنين، رسالت ها، پيام تبليغي و محتواي آن، ‌مبلغ موفق، مباني تبليغ،‌ انواع تبليغ،‌ اقسام محتوايي تبليغ، روش هاي تأثير گذاري، فعاليت مؤثر و تبليغات شيطاني از ديگر مطالب ارائه شده در اين كتاب است.

تاريخچه، مباني و مفاهيم سخنوري، انواع و مراحل سخنوري، مراحل سخنراني، عوامل مؤثر در خطابه، موانع تبليغ، تبليغ از طريق ابزارها و مناظره از ديگر بخش ها و درس هاي اين كتاب است.

در بخشي از اين كتاب مي خوانيم:«ناطق به هر مقدار كه بتواند توجه مخاطبان خود را جلب كند، قدرت تأثير گزاري بيشتري خواهد داشت. خطيب با در نظر گرفتن رعايت ويژگي هاي شخص توجه كننده جلب توجه كند. اين ويژگي ها عبارتند از: نيازها، نگرش ها، انتظارات، انگيزه ها و تجربه هاي افراد».

گفتني است، كتاب «كتاب روش تبليغ، اصول، مباني و قالب ها »، يكي از كتاب هاي درسي رشته تخصصي تبليغ است.
 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۵۵:۰۸ ] [ مشاوره مديريت ]

اگر مي خواهيد سخنور شويد


 

همه ما مي دانيم كه يكي از مهمترين و اساسي ترين وظايف طلاب، تبليغ است. اما بحث از چگونگي تبليغ و شيوه ها و راهكارهاي آن فعلا مورد نظر ما نيست.

در اين مقاله درباره راهكارها و آداب و شيوه هاي سخنوري سخن خواهيم گفت. بدون شك، وعظ و خطابه و منبر يكي از مهمترين شيوه‌هاي تبليغي است. اگر چه گستره اطلاعات و جذابيت‌هاي تكنولوژي جديد، راهكارهاي ديگري را نيز پيشنهاد مي‌كند ولي به جرات مي توان گفت، وعظ و خطابه از جايگاه ويژه اي برخوردار است.

لذا براي كسب موفقيت در اين زمينه لازم است با شيوه ها و آداب و روش‌هاي سخنوري آشنا شده و از آنها استفاده كنيم:

 

در بحث ابزارهاي تبليغ و تركيب آن ها با هم به تفصيل خواهيم آورد كه «تبليغ گفتاري» منحصر به خطابه و سخنراني نيست بلكه ممكن است در قالب هاي مختلفي صورت بگيرد كه مشهورترين و رايج ترين آن، در جامعه ما نوع سنتي آن، يعني خطابه و سخنراني است. عده اي مي خواهند كاربرد اين نوع تبليغ را ناديده بگيرند يا ضعيف بشمرند. اگر منصفانه به موضوع بنگريم در مي يابيم كه هر يك از قالب هاي تبليغي كاركرد خاصّ خود را دارد و به تناسب موقعيت خاصّي كه در آن قرار مي گيريم، كارآمد است. و هيچ كدام جاي ديگري را نخواهد گرفت.

 

البته نبايد از نظر دور داشت كه بُرد اين نوع تبليغ، به ويژه با رخ نمودن ابزارها و قالب هاي جذاب و متنوع تبليغي، محدودتر شده است. به عنوان مثال، وقتي يك موضوع ديني يا قصه اي از قصه هاي قرآن، در قالب فيلم در مي آيد مانند سريال «مردان آنجلس» گذشته از جاذبه هاي ديگر، مخاطبان بسياري را با خود همراه مي كند. طبعا ميزان تأثيرگذاري آن نيز بيشتر است ليكن اين امر به معناي آن نيست كه از خطابه و تبليغ رو در رو كه داراي تأثير غيرقابل انكاري است، غافل بمانيم. بنابراين خوب است درباره ي خطابه و سخنراني كه هنوز در ميان جامعه ي ما جايگاهي قابل توجّه دارد، مطالبي را بيان كنيم.

خطابه صرف سخن گفتن در يك جمع نيست بلكه «برانگيختن» افراد است، چه نسبت به انجام يك كار، چه نسبت به بازداشتن از يك عمل.

«خطابه» كه تنها نوعي از «تبليغ گفتاري» به شمار مي آيد، از دير هنگام مورد توجّه رهبران معصوم عليهم السلام بوده است. آنان كه خود اميران كشور سخن بوده اند،(1) با خطابه هاي خود در مسير تبليغ معارف الهي گام هاي بلندي برداشته اند كه خطبه هاي نهج البلاغه نمونه اي از آن هاست.

در پيروي از اين خاندان پاك است كه دانشمندان رباني و مبلّغان پاكباخته نيز در كار تبليغ به اين فن نگرشي ديني دارند و فنون آن را فرا مي گيرند و از اين «هنر» در سنگر تبليغ بهره مي برند.

 

ماهيت خطابه:

«خطابه صرف سخن گفتن در يك جمع نيست بلكه «برانگيختن» افراد است، چه نسبت به انجام يك كار، چه نسبت به بازداشتن از يك عمل. از اين رو، در خطابه چنان بايد سخن گفت كه مستمعان برانگيخته شوند و داراي انگيزه «عمل» يا «ترك عمل» شوند به همين دليل است كه خطابه يك هنر است و ويژگي هاي خاصي مي طلبد؛ مثلا، بايد چنان سخن گفت كه شنوندگان براي جهاد، انفاق، كار، تحصيل، خدمتگزاري، ايثار و ... برانگيخته >


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۵۵:۰۷ ] [ مشاوره مديريت ]
«فن بيان» راهي براي پيشرفت در مشاغلجهان، زندگي و حيات آدمي عرصه ارتباط و رابطه‌هاي اجتماعي است و در عرصه ارتباطات انساني، گفتار و سخن، از متداول ترين عملكرد انسان است كه آدمي را از ديگر موجودات زنده متمايز مي‌كند.

ارتباط گفتاري، مهمترين رفتار انسان و تاثير متقابل اجتماعي است. اگر خوب بنگريم مي‌بينيم كه تفاوت حيات انسان باديگر موجودات زنده و حيوانات در اين است كه او ارتباط خود را از طريق گفتار و سخن محقق مي‌سازد.

«گوش دادن، سخن گفتن، خواندن و نوشتن» از عناصر اصلي ارتباط انساني به شمار مي‌رود و بر اساس نتايج يك تحقيق علمي، گوش دادن 42درصد، سخن گفتن 32 درصد، خواندن و مطالعه 15 درصد و نوشتن يازده درصد اين مهارت‌ها را در برمي‌گيرند. آن گونه كه نتيجه اين پژوهش نشان مي‌دهد 74  درصد اين مهارت‌ها به گفتن و شنيدن اختصاص مي‌يابد و خواندن و نوشتن با وجود بار علمي، تنها 26 درصد را به خود اختصاص داده است.

كلام موهبتي آسماني است كه ازطرف خداوند به انسان عطاشده و همين موهبت سبب برتري آدمي از حيوان است؛ به گونه‌اي كه انسان را حيوان ناطق ناميده‌اند.

جنس صدا و تُناليته و ويژگي آن يك امر غريزي و ژنتيك و خدادادي است اما چگونه سخن گفتن، آشنايي با فن بيان و آيين سخنوري؛ ژنتيك و غريزي نيست بلكه مهارت و توانايي است كه در جريان آموزش، تمرين و كسب تجربه حاصل مي‌شود.اين آموزش بهتر است مانند ديگر علوم از همان دوران نوجواني و جواني آغاز شود و در صورت استعداد و بهره‌وري ذاتي و نيز برخورداري از عشق و علاقه در حوزه سخن و فن گفتار و بيان، سخنور و گوينده‌اي توانا تربيت شود.

بررسي تاريخ تمدن بشر اين نكته را روشن مي‌سازد كه بشر از ديرباز با فن سخنوري آشنا بوده و براي پيشبرد مقاصد خود و اقناع ديگران از اين موهبت ويژه استفاده مي‌كرده، اما به درستي معلوم نيست اولين بار چه كسي قواعد آن را تنظيم و به عنوان يك فن و هنر در ميان مردم رايج كرده است.

آنچه كه بدان مقاصد خود را بيان كنند، علم كلام يا سخنوري است، سخنگويي فن و هنر والاي اقناع و ترغيب است، يعني چيزي كه به وسيله آن غرضِ سخنور حاصل  مي‌شود، شنونده، سخنِ گوينده و صاحب سخن را مي‌پذيرد و باور مي‌كند و بر منظور او برانگيخته مي‌شود.

اهميت بي‌مانند اين هنر تا بدان جاست كه حضرت موسي عليه السلام چون سخنور چندان خوبي نبود و فن بيان را نمي‌دانست و آوايي خوش نداشت سخنگويي را براي خويش برگزيد تا پيام‌هاي الهي و‌ دعوت‌هاي او را با مهارت و زيبايي بيان كند.

شايد كساني كه از لحاظ حرفه‌اي و شغلي، سروكار چنداني بافن بيان و شيوه سخنوري ندارند بر اين باور باشند كه اين هنر به چه كارشان مي‌آيد و آيا در سير زندگي و حركت روبه جلو براي كاروحرفه آنها مي‌تواند موثر و مفيد باشد يا نه؟ تجربه نشان داده كه درهر حرفه و پيشه‌اي اگر هنر درست سخن گفتن و فن بيان مناسب و زيبا را بدانيم، مي‌توانيم از آن در جهت بهبود كيفيت كار خود بهره گيريم.

به دور و اطراف خود نگاهي بياندازيم؛ مي‌بينيم كه اگر يك كاسب و فروشنده، كارمند و يا مدير  شركت، راننده تاكسي، معلم و استاد دانشگاه و به طور كلي همه صاحبان مشاغل، آيين سخنوري، فن بيان و چگونه حرف زدن را حتي در سطح اوليه آن بدانند و بياموزند، تا چه اندازه در كار و حرفه آنها و جذب مشتري و كسب سود بيشتر  برايشان موثر و كارساز واقع مي‌شود و بي جهت نيست كه در دنياي امروز كه عصر ارتباطات ناميده شده آيين سخنوري و فن بيان از اصول اوليه و محوري مديريت و بازاريابي است.

منبع :

وبلاگ  محمد رضا حياتي


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۵۵:۰۶ ] [ مشاوره مديريت ]

آيين سخنوري در دستور سخن (5)

10. تضمين 

ابن هشام انصاري صاحب مغني البيب چنين مي گويد:
قديشربون لفظاً معني لفظ فيعطونه حكمه و يسمي ذلك تضميناً؛(112)
گاه مي شود كه عرب معناي واژه اي را در واژه اي مي ريزند، و حكم آن لفظ غير مذكور را به مذكور مي دهند، و آن را تضمين مي نامند.(113)
ابن هشام آن را بسيار مي داند و در قرآن بيشتر، تا آنجا كه مي گويد:
اگر قرار باشد مصاديق تضمين را گردآوريم از صدها برگ تجاوز خواهد كرد.(114)
نهج البلاغه نيز از اين نمونه كم ندارد. شارح در شرح قول اميرالمؤمنين عليه السلام :«ومن أبصر بها بصرته و من أبصر إليها أعمته»، در دفاع از كاربرد واژگاني حضرت مي گويد: اگر اشكال كني و بگويي: تنها شنيده شده است:«أبصرت زيداً»، و مسموع نيست:«أبصرا إلي زيد»، خواهم گفت.
يجوز أن يكون قوله (ع): «و من أبصر إليها»، أي أبصر متوجهاً «اليها، كقوله: «في تسع آيات الي فرعون» و لم يقل «مرسلاً» و يجوز أن يكون أقام ذلك مقام قوله «نظر إليها» لما كان مثله كما قالوا في «دخلت البيت» و «دخلت إلي البيت» أجروه مجري«ولجت إلي البيت» لما كان نظيره.(115)
دو واژه در يك واژه قرار گنجانه شده است، و از ذكر واژه دوم خودداري شده است، با جزالت تمام و ايجاز سخن، معناي دو يا چند واژه رسانده مي شود. مي بينيم أبصر - كه متعدي بنفسه است - در يك جمله حضرت، باري با «إلي» و بار ديگر، با «بـ » آمده است. شارح بار دوم را متذكر نشده است و دليل آن اين است كه «باء» را در «أبصر بها» به درستي باء استعانت گرفته است، و وجه «أبصر إليها» را از باب تضمين مي آورد، و معناي «متوجهاً» را در آن پنهان مي داند، يا اين كه معناي آن را «نظرإليها» مي گيرد.
نمونه زيباي ديگر در كلام مولا مربوط به تعديه فعل لازم است كه بسيار نيكو صورت گرفته، مي فرمايند:«وسارعناهم إلي ما طلبوا». و غواص درياي پرگهر سخنان امير چنين مي گويد:
قوله:...، كلمة فصيحة، و هي تعدية الفعل اللازم، كأنها لما كانت في معني المسابقة، و المسابقة متعدية، عدي المسارعة.(116)
از ديگر نمونه هاي تضمين نحوي در نهج البلاغه، اين كلام است:« فنكلوا من تناول منهم ظلماً عن ظلمهم». شارح متعلق حرف «عن» را فعل«نكل» مي شمرد و دليل آن را معناي ديگري مي داند در نكل وجود دارد، وي مي گويد:
و عن في قوله: عن ظلمهم، يتعلق بنكلوا، لأنها في معني «اردعوا»، لأن النكال يوجب الردع.(117)
و اين همان تضمين است.

11. ائتلاف لفظ با معنا
 

از موارد بلاغت كلام، همسازي لفظ با معناي مراد است. اگر مقصود مدح است و تعظيم، الفاظ متناسب معنا باشد، و برعكس آن هم صادق است. نيز در حماسه و غزل صلابت لفظ و نرمي آن متناسب معنا لازم است.(118) اين امر در جاي جاي نهج البلاغه چشم نواز است؛ از آن جمله است، عبارت حضرت خطاب به ابوموسي اشعري به قصد خوار شمردن او:« و اخرج من جحرك.» شارح در بيان آن مي گويد:
امر له بالخروج من منزله للحاق به، و هي كناية فيها غض من أبي موسي، و استهانة به لأنه لو أراد إعظامه لقال: و اخرج من خيسك، أو من غيللك، كما يقال للأسد، و لكنه جعله ثعلباً او ضباً.(119)

12. عطف شيء بر خودش (مخالفت بين دو لفظ مترادف)
 

يك ديگر از مواردي كه شارح آن را از قواعد خطابت و كتابت و از شيوه هاي معمول نزد عرب در سخنوري مي شمرد، عطف شيء بر خودش است. شارح در شرح كلام امام:« و ما كان من مراحها وسائمها»(120) مي گويد:
و المراح بضم الميم النعم ترد إلي المراح بالضم أيضا، و هوالموضع الذي تأوي إليه النعم، وليس المراح ضد السائم علي ما يظنه بعضهم، و يقول إن عطف أحد هما علي الآخر، عطف علي المختلف و المتضاد، بل أحد هما هو الآخر و ضدهما المعلوقة، و إنما عطف أحد هما علي الآخر، علي طريقة العرب في الخطابة، و مثله في القرآن نحو قوله سبحانه : «لا يمسنا فيها نصب و لا يمسنا فيها لغوب».(121)
از جمله مواردي كه كمي موضع شارح نسبت به فروق اللغه قرآن كريم و نهج البلاغه را مي رساند، همين بحث است. بسياري بر اين عقيده اند كه مترادف در قرآن نيست كه به عطف تكرار شود. اما عطف شيء بر خودش - كه شارح به عنوان يكي از طرق خطابه نزد عرب مي خواند و بر آن از قرآن شاهد مي آورد كه :«و مثله في القرآن كثير»؛ در حالي كه مفسراني چون زمخشري و ابوحيان اندلسي در اين آيه متعرض فرق ميان دو قسم آيه شده اند.(122)
ابن ابي الحديد در اين جا «مراح» و «سائم» را يكي دانسته،(123) عطف ميان آن دو را عطف شيء بر خودش گرفته، نه عطف شيء بر ضد يا مخالف خود و اين از ويژگي هاي شرح ابن ابي الحديد در چنين موادي است كه در سبك شناخت شرح وي بسيار قابل پي گيري است.
همچنين در اين عبارت امام (ع):«فإنه حبل الله المتين و سببه الأمين» شارح مي گويد:
سببه الأمين مثل حبله المتين، و انما خالف بين اللفظين علي قاعدة الخطابة.(124)
نمونه ديگر در اين باب، بيان او در شرح قول امام (ع) : «و اجتنبوا كل أمر كسر فقرتهم و أوهن منتهم، من تضاغن القلوب و تشاحن الصدور»(125) است. وي مي گويد:
تضاغن القلوب و تشاحنها واحد.(126)
از اين دست است، قول او در بيان اين كلام:«أنشاً الخلق إنشاءأ، و ابتداه ابتداءأ».(127) وي مي گويد:
أما قوله (ع):...، فكلمتان مترادفان علي طريقة الفصاء و البلغاء.(128)
و در پي آن آيه پيش گفته و نيز آيه:« لكل جعلنا منكم شرعة و منهاجا» را شاهد خود مي آورد.(129)

13. اضافه صفت به موصوف
 

اضافه صفت به موصوف به جاي شكل تركيب وصفي يكي ديگر از آيين ها و موازين كاربرد الفاظ نزد خطيب است. در نهج البلاغه فراون از اين نمونه قابل مشاهده است. ابن ابي الحديد در شرح اين فراز: «بعاجل قارعة و جوامع الأقدار»، مي گويد:
من باب إضافة الصفة إلي الموصوف للتأكيد، كقوله تعالي:«و إنه لحق اليقين»(130)و(131)
كه در حقيقت، به معناي «القارعة العاجلة و الأقدار الجامعة» است، اما به صورت تركيب اضافي آمده است. امروز نيز معمول است كه صفت و موصوف به صورت اضافه صفت به موصوف مي آيد؛ مثل «مختلف العصور»، به معناي «العصور المختلفة».

14. نهادن ضد در جايگاه ضد
 

از ديگر مصاديق تصرف خطيب در لفظ به تعبير شارح نهج البلاغه، ضد را در جايگاه ضد آوردن است. و آن طور كه از تطبيق كلام شارح بر كلام امام دست مي دهد، برابر نهادن دو ضد در كلام، مثل اين كه دو ضد مسند و مسند اليه قرار داده شود، و گويي اين نوع صناعت بديعي نزد شارح خاص باشد، و او از ديگران در اين امر پيشي گرفته باشد، ما در كتب علوم بيان نيافتيم. اما مي فرمايند:«هل زودتهم الا السعب، ... أو نورت لهم الا الظلمة...» شارح در شرح آن مي گويد:
معني قوله: أو نورت لهم إلا الظلمة أي بالظلمة، و هذا كقوله هل زودتهم إلا السغب، و هو من باب إقامة الضد مقام الضد، أي لم تسمح لهم بالنور بل بالظلمة.(132)
مي بينيم مسند در عبارت امام تزويد است و فراهم آوردن وتأمين كردن و از سوي ديگر مسنداليه سغب است و گرسنگي، و اين دو ضدند. همچنين تنوير و روشن كردن را با ظلمت و تاريكي كه ضد اوست همبر ساخته است؛ حال آن كه در ظاهر بايد مسند و مسنداليه هماهنگ باشند تا اسناد صحيح باشد، اما اين اقامه ضد در مقام ضد، مبالغه وضع بد موصوف كلام امام را جلوه گر مي سازد. و چه زيباست دريافت اين زيبايي سخن افصح الناس بعد الخالق و نبيه!

15. اطلاق صيغه جمع بر مثني
 

ابن ابي الحديد در بيان اين كلام:« قمصت بأرجلها، و قنصت بأحبلها.» ضمن اين كه مرجع «ها» را «دابه» معرفي مي كند، از دلايل جمع آوردن «ارجل و احبل» را در حالي كه شايسته افراد بودند، سخني انطباق با شيوه سخنوري عرب مي خواند، و مي گويد:
جمع فقال بأرجلها و إنما للدابة رجلان، إما لأن المثني قد يطلق عليه صيغة الجمع، كما في قولهم امرأة ذات أوراك و مآكم و هما وركان، وإما لأنه أجري اليدين و الرجلين مجري واحد، فسماها كلها أرجلا... .(133)
و دليل ديگر را ، يكي حساب كردن دست و پا و همه را باهم «ارجل» (پاها) ناميدن، گفته است.

16. عدم ذكر الشيء إذا علم به، وإتيانها بالضمير
 

ابن ابي الحديد در شرح سخن امام: «لقد تقمصها فلان» از خطبه شقشقيه، ضمن تفسير ضمير «ها» به خلافت، دليل عدم تصريح علي (ع) به اسم به جاي ضمير، آن را از انواع علم بيان مي داند و چنين مي گويد:
قوله: لقد تقمصها، أي جعلها كالقميص مشتملة عليه، و الضمير للخلاقة، ولم يذكرها للعلم بها كقوله سبحانه : « حتي تورات بالحجاب»، و... .(134)
همچنين در شرح قول حضرت: «أصاب خيرها» مي خوانيم:
أي خير الولاية، و جاء بضميرها ولم يجر ذكرها لعادة العرب في مثال ذلك...(135)
و سپس آيه پيش گفته را شاهد مي آورد.
و آن، اين است كه خطيب وقتي چيزي مشخص باشد به جاي آوردن آن به اسم، ابتداءاً ضمير مي آورد، بي آن كه پيشينه اي براي آوردن نامش باشد.

17. اخبار در ظاهر و امر در معنا
 

از ديگر تصرفات هنرمندانه خطيب در لفظ، آوردن اخبار در جايگاه امر است، و سخن بنيان گذار فصاحت قريش افصح العرب، خالي از اين امرنيست، در شرح قول امام: «و إنما ينظر المؤمن...» مي خوانيم:
قوله: ...، إخبار في الصورة و أمر في المعني، أي لينظر المؤمن إلي الدنيا بعين الاعتبار... .(136)
نمونه هايي از آيين بلاغت و سخنداني امير بيان از زبان شارح نهج البلاغه ذكر شد، و البته موارد بي شمار ديگري چون تقسيم(137)، و اقتباس از كلام خدا و رسول در كلام امام(138)، و حسن ابتداء و تخلص و انتهاء، و حسن تعليل، و... ؛ كه در نهج البلاغه و ديگر منابع كلام علي (ع) مي توان يافت، خواه بر لسان شارح معتزلي جاري شده باشد يانه.
پس از اين اندك، در باره آيين سخنداني از دستور سخن نهج البلاغه و امام و پيشواي ارباب صنعت بديع علي (ع) گذشت، به قسم دوم از آن كه سخن گفتن مطابق عرف و عادت عرب باشد، مي رسيم.

عادات عرب(در سخن و جز آن)، و تأثير آن بر كلام امام
 

از نكاتي كه با نگاه به هرمتن ادبي اصيل مي توان دريافت، اثرپذيري سخنور از محيط اطراف خود است، اين تأثر در واژگان نمود فراوان دارد. عادات عرب، چه بخشي كه به عادات سخن گفتن تازيان مربوط است، و چه آن قسمت كه عادات و تقاليد آنان را نشانه مي رود، در چينش واژگاني و شكل دهي سخن خطيب اديبي چون امير المؤمنين (ع) نيز بي شك مؤثر بوده است؛ بلكه اين اقتضاي سخنوري و بلاغت است. اگر تورقي در نهج البلاغه داشته باشيم و واژگان حصرت را نگاهي بيندازيم، رد پاي عادات عرب و محيط عربي در آن هويداست و طبيعي و زيبا و تصويرگر پيام كلام. امام در مواردي خاص از حيواني چون «ضبع» در كلام براي تشبيه كنايه و ... استفاده مي كنند، و خاستگاه اين كاربرد جز محيط عربي نيست. كلمه اي چون «إصحار» - كه از صحرا گرفته شده - مخاطب عربي مأنوس با صحرا را كاملاً به عمق پيام كلام مي رساند. اسامي مختلف شتر - كه در مواضع مختلف نهج البلاغه آمده - هر يك انسان عربي را متوجه طبيعت خاصي از آن حيوان مي كند؛ اللبون، البكار، البعير، الابل، الجزور، الحماق، الحانة، السقب، الضروس، العجال، العوذ، الفحول، الفصيل، الفنيق، اللقاح، الناقة، الهيم، الناب - كه نام هاي مختلف اطلاق شده بر شتر در كلام علي (ع) هستند- هريك، معنايي خاص از آن حيوان را براي مخاطب عرب جلوه گر مي سازد. «كم أداريكم كما تدار البكار العمدة» را در توبيخ ياران گفته است كه به ياري بر نمي خيزند: «تا كي و تا چند با شما آن چنان ملاطفت و مدارا كنم كه با كره شتر كوهان ساييده ... مدارا مي شود.»(139) واژه «الضبة» (:سوسمار)، و جمع آن «ضباب»، چهار بار در كلام امام به كار رفته است. گياهان آشنا براي عرب در باديه و حاضره نيز سخن علي (ع) را مجسم و ملموس ارائه مي دهد؛ مثل «حسك السعدان» (:خار مغيلان).
ابن ابي الحديد، در مواردي، به اين بعد از كلام امام دقت كرده، و آن را متذكر شده است، كه بخش اندكي به عادات عرب در زندگي اشاره دارد، و بخشي ديگر، به عادات عرب در سخن گفتن مي پردازد؛ از آن جمله است:
الف. شارح در بيان خطبه حضرت و دعاي ايشان در استسفاء - كه با اين عبارت آغاز مي شود:« الهم ارحم أنين الانة و حنين الحانة!» نكته ظريفي را استخراج مي كند، و به بيان علت ابتدا كردن امام در دعا به حيوانات «لانة» (:شتر) و «الحانة» (:گوسفند) مي پردازد و مي گويد:
إنما ابتدأ (ع) بذكر الأنعام و ماأصابها من الجدب، اقتضاءاًبستة رسول الله(ص) و لعادة العرب. 
وي پس از ذكر سنت پيامبر عادت عرب را اين گونه بيان مي كند:
وأما عادة العرب فإنهم كانوا إذا أصابهم المحل استسقوا بالبهائم، و دعوا الله بها و استرحموه لها... .(140)
ب. ابن ابي الحديد اين كلام امير (ع) را - كه در وصف دهر فرمود: «متظاهر أعلامه» - بر سبيل عادت عرب مي داند و پس از بيان معنا مي گويد:
وهذا الكلام جار منه (ع) عي عادة العرب في ذكر الدهر، و إنما الفاعل علي الحقيقة رب الدهر.(141)
ج . نمونه ديگر در كلام امام: «تأملوا أمرهم... ليالي كانت الأكاسرة و القياصرة أرباباً لهم...» است. شارح مي گويد:
أي ملوكاً، و كانت العرب تسمي الاكاسرة أرباباً، و لما عظم أمر حذيقة بن بدر عندهم سموه رب معد.(142)
د. امام در ذم خوارج مي فرمايد: «أصابكم حاصب»، و شارح در شرح آن مي گويد:
هذا من دعاء العرب، قال تيم بن أبي مقبل:

فإذا خلت من أهلها و قطينها
فأصابها الحصباء و السفان.(143)

هـ. نمونه آخر در اين باب، به كنيه اي بر مي گردد كه گويي امام به حجاج دادند: «أبووذحة». شارح چندي از اقوال ديگران را مي آورد و سپس نظر خود را با توجه به عادت عرب بيان مي كند كه:
عرب عادت داشت انسان را كنيه دهد، اگر قصد بزرگداشت او را داشت، كنيه اي عظيمش مي بخشيد، و چنانچه حقيرش مي دانست، او را با كنيه زشت و تحقير آميز مي خواند، و امام، طبق عادت عرب، حجاج را به منظور تحقير به بدترين چيزها نهاده است؛ حال يا به خاطر زشتي خوي و خيانت درونش، و يا به دليل پستي ظاهر و منظرش.(144)
 

نتيجه
 

نهج البلاغه و مهم ترين الگوي سخنداني پس از قرآن و كلام رسول است و شرح ابن ابي الحديد از مهم ترين منابعي است كه با توجه به پايه شارح در سبك كلام علوي، ما را به جلوه هاي بلاغي اين كتاب عظيم رهنمون است. خود حضرت نيز در سخنان خود به ويژگي هاي متن ادبي تا حدودي اشاره دارند، و ابن ابي الحديد موارد گوناگوني از جلوه هاي بلاغي و بديهي نهج البلاغه را استخراج كرده است و در برخي موارد، به طور گسترده، استطرادات و فصل هايي را به بسط برخي اصول و فنون بلاغت و قواعد خطابه اختصاص داده است. علاوه بر موارد بديعي، چون مقابله، ازدواج الفاظ، استعاره، كنايه، تضمين، تجنيس، موازنه، سجع، لزوم ما لا يلزم و...، عادات و رسوم عرب و عادات تازيان در سخن گفتن و استخدام الفاظ نيز از موارد آيين سخنوري مستفاد از نهج البلاغه است كه در شرح ابن ابي الحديد مي توان يافت.

پي نوشت ها :
 

1. فوات الوفيات، ج1، ص246.
2. شرح نهج البلاغة، ج1، مقدمة التحقيق، ص12.
3. فوات الوفيات، ج1، ص246.
4. دائرة المعارف الاسلامية الكبري، ج2، ص301.
5. شرح نهج البلاغة، ج1، مقدمة التحقيق، ص13.
6. البداية و النهاية، ص235.
7. مصادر نهج البلاغة و أسانيدة، ج1، ص217.
8. همان، ص218-220.
9. دائرة المعارف الاسلامية الكبري، ج1، ص300.
10. المثل السائر في ادب الكاتب و الشاعر، ج4، ص15.
11. شرح نهج الباغة، ص314؛ موسوعة علوم اللغة العربية، ج9، ص43.
84. شرح نهج البلاغه، ج2، خ28، ص83.
85. عبارت پيش گفته يكي از تفاوت هاي مقابله با مطابقه (طباق) است، زيرا در طباق بايد لفظ مقابل، ضد لفظ گذشته باشد، و اين لزوم در مقابله وجود ندارد، گرچه ضديت لفظ مقابل اوج بلاغت مقابله است؛ ضمن اين كه مطابقه، بين دو لفظ ضد است؛ ولي مقابله ، غالباً بين چهار ضد است(ر.ك: موسوعة علوم اللغة، ج9، ص44)، البته از مطالب شارع معتزلي در باب مقابله اين گونه بر مي آيد كه آنچه گذشت، نزد شارح چندان مقبول نيست و مطابقه نيز تنها قسمي از مقابله است؛ چنان كه آيه (فليضحكوا قليلا و ليبكوا كثيرا). طبق تفاوت گذشته از مصاديق مطابقه (طباق) است. ولي ابن ابي الحديد آن را از انواع مقابله ذكر مي كند؛ ضمن اين كه اوج بلاغت مقابله نيز ضديت الفاظ است. علاوه بر اينها همه - چنان كه در بالا آمد - عدم ضديت نزد شارح مردود است(ر. ك: شرح نهج البلاغه، ج2، خ28، ص83-89).
86. شرح نهج البلاغه، ج2، خ28، ص87. وي در ادامه، «ما يجري مجراها» را توضيح مي دهد، كه مقابله مخالفي را در بر ميگيرد اين كه آن دو دور از هم باشند و تناسبي نداشته باشند كه چندان نيكو نيست.
87. شرح نهج البلاغه، ج2، خ28، ص84.
88. نهج البلاغه، خ28.
89. همان، حكمت 376.
90. همان، خ40 و حكمت 198.
91. همان، نامه 17.
92. همان، نامه 31.
93. شرح نهج البلاغه، ج16، نامه 31، ص50.
94. نهج البلاغه، خ233.
95. شرح نهج البلاغه، ج13، خ233، ص74.
96. نهج البلاغه، خ90.
97. «الحكمة» آن بخش از لجام را گويند كه فك حيوان را در بر مي گيرد(شرح نهج البلاغه، ج6، خ90، ص340).
98. همان، همچنين ر.ك: همان، ج8، خ133، ص208. كلمه «أزمتها» و «سجود»: و همان ، ج9، خ167، ص216. كلمه «الأداحي»؛ همان، ج18، حكمت18، ص99، كلمه «نطاق»، و تعبير «ضرب بجرانه». و...
99. ر. ك: همان، ج1، ص206.
100. جواهر البلاغه، ص297.
101. ر. ك: شرح نهج البلاغه، ج5، خ59، ص50.
102. همان، ج5، خ59، ص14.
103. همان، ج9، خ148، ص85.
104. جواهر البلاغه، ص304.
105. شرح نهج البلاغه، ج7، خ106، ص140.
106. همان.
107. جواهر البلاغه، ص343.
108. شرح نهج البلاغه، ج8، خ133، ص210.
109. همان، ص211.
110. همان، ج6، خ82، ص213.
111. همان، ص214؛ همچنين ر. ك: شرح نهج البلاغه، ج9، خ166، ص205، واژه «المغموس».
112. مغني البيب عن كتب الأعاريب، ص642.
113. شايان ذكر است كه اين تضمين، تضمين نحوي ناميده مي شود، و با تضمين بلاغي متفاوت است.
114. مغني اللبيب، ص643.
115. شرح نهج البلاغه، ج6، خ82، ص190.
116. همان، ج17، نامه 58، ص108.
117. همان، نامه 60، ص113.
118. ر. ك: جواهر البلاغه، ص332.
119. شرح نهج البلاغه، ج17، نامه 63، ص187.
120. نهج البلاغه، 232.
121. سوره فاطر، آيه 35.
122. الكشاف عن حقائق غوامض التنزيل، ج3، ص 664؛ البحر المحيط في التفسير، ج9، ص34.
123. بل أحدهما هو الآخر.
124. شرح نهج البلاغه، ج10، خ177، ص28.
125. نهج البلاغه، خ238.
126. شرح نهج البلاغه، ج13، خ238، ص127.
127. نهج البلاغه، خ1.
128. شرح نهج البلاغه، ج1، خ1، ص98.
129. همچنين ر.ك: همان، خ2، ص142.
130. سوره حاقه، آيه 51.
131. شرح نهج البلاغه، ج17، نامه55، ص104.
132. همان، ج7، خ11، ص182.
133. همان، ج6، خ82، ص195 و6.
134. همان، ج1، خ3، ص154.
135. همان، ج12، خ223، ص7.
136. همان، ج19، حكمت 373، ص237.
137. ر. ك: همان، ج1، خ1، ص84. ذيل شرح فراز: «فطر الخلائق...».
138. نمونه هاي زيادي از اقتباس در نهج البلاغه قابل مشاهده است؛ براي نمونه ر. ك: همان، ج5، خ65، ص142. ضمن كلام امام: «صمدا صمدا، حتي ينجلي لكم عمود الحق، و أنتم الأعلون، و الله معكم ولن يتركم أعمالكم» (اقتباس از قرآن) و نيز ر. ك: همان، ج6، خ85، ص276. ضمن شرح: «عياد الله... و السعيد من وعظ بغيره». شارح مي گويد:«(قوله: و السعيد من وعظ بغيره مثل من الأمثال النبوية». (اقتباس از كلام نبوي).
139.نهج البلاغه، ترجمه دكتر سيد محمد مهدي جعفري، خ68، ص85.
140. شرح نهج البلاغه، ج7، خ114، ص207.
141. همان، ج9، خ158، ص162.
142. همان، ج13، خ238، ص130.
143. همان، ج4، خ57، ص99.
144. همان، ج7، خ115، ص219؛ همچنين ر. ك؛ «جستاري در كنيه و فرهنگ عربي اسلامي».
 

كتابنامه
- نهج البلاغة، محمد بن حسين رضي، تحقيق : د. صبحي الصالح، قم: مؤسسه دارلهجرة، اول، 1407ق.
- نهج البلاغة، محمد بن حسين رضي، ترجمه: دكتر سيد محمد مهدي جعفري، تهران: مؤسسه نشر و تحقيقات ذكر، اول، 1386 ش.
- شرح نهج البلاغة، عزالدين أبي حامد عبدالحميد بن هبة الله ابن أبي الحديد معتزلي، تحقيق: محمد أبي الفضل ابراهيم، بغداد: دارالكتاب العربي، اول، 1426ق.
- بديع القرآن، ابن ابي الاصبع، المصري، ترجمه: دكتر سيد مير لوحي، مشهد: آستان قدس رضوي، 1368ش.
- المثل السائر في أدب الكتاب و الشاعر، نصرالله بن محمد ابن الأثير، تحقيق: احمد الحوفي و بدوي طبانه، قاهرة: دار نهضة مصر، ج4، كتاب الفلك دائر علي المثل السائر لابن أبي الحديد.
- البداية و النهاية، أبو الفداء إسماعيل ابن كثير قرشي دمشقي، بيروت: دارالمعرفة، ششم، 1422ق.
- البديع، عبدالله ابن المعتز، شرح: محمد عبدالمنعم الخفاجي، مصر: مصطفي البابي الحلبي، 1365ق.
- مغني اللبيب عن كتب الأعاريب، ابن هشام انصاري، تحقيق: مازن المبارك؛ محمد علي حمد الله، مراجعة: سعيد الأفغاني، بيروت: دارالفكر.
- البحر المحيط في التفسير، محمد بن يوسف ابوحيان اندلسي، بيروت: دالفكر، 1420ق.
- دلائل الاعجاز، عبد القاهر جرجاني، تحقيق: محمد رشيد رضا، بيروت: دارالمعرفه، 1987م.
- مصادر نهج البلاغة و أسانيده، السيد عبدالزهراء الحسيني الخطيب، بيروت: دارالأضواء، سوم، 1405ق.
- چشمه خورشيد: آشنايي با نهج البلاغه، مصطفي دلشاد تهراني، تهران: خانه انديشه جوان، 1377ش.
- النكت في اعجاز القرآن، الرماني، تحقيق: خلف الله و سلام، مصر: دارالمعارف، 1976م.
- الأعلام قاموس تراجم لأشهر الرجال و النساء من العرب و المستعربين و المستشرقين، خيرالدين زركلي، بيروت: دارالعلم للملايين، چهاردهم، 1999م.
- الكشاف عن حقائق عوامض التنزيل، محمود زمخشري، بيروت: دارالكتاب العربي، 1407ق.
- اعجاز القرآن و اثره في تطور النقد الادبي، علي مهدي زيتون، بيروت، دارالمشرق، اول، 1992م.
- «جستاري در كنيه و فرهنگ عربي اسلامي»، علي اكبر فراتي و محمد حسن فؤاديان، مجله دانشكده ادبيات و علوم انساني دانشگاه تهران.
- فوات الوفيات و الذيل عليها، محمد بن شاكر الكتبي، تحقيق: د: إحسان عباس، بيروت، دارصادر.
- عبقرية الشريف الرضيع، زكي مبارك، بيروت: المكتبة العصرية، اول، 1427ق.
- دائرة المعارف الاسلامية الكبري، كاظم موسوي بجنوردي، ايران: مركز دائرة المعارف الإسلامية الكبري، اول، 1416ق، محمدآصف فكرت، ج2.
- جواهر البلاغة في المعاني و البيان و البديع، سيد احمد هاشمي، بيروت: دارالفكر، 1994م.
- المغني في أبواب التوحيد و العدل، عبدالجبار همداني، تحقيق: امين الخولي، وزارة الارشاد القومي، مصر: دارالكتب، 1960 م.
- موسوعة علوم اللغة العربية، إميل بديع يعقوب، بيروت: دارالكتب العلمية، اول، 1427ق.
منبع:كتاب علوم حديث شماره 49-50


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۵۵:۰۵ ] [ مشاوره مديريت ]

آيين سخنوري در دستور سخن (4)

5. لزوم ما لا يلزم

لزوم ما لا يلزم - كه در دو بيت شعر يا بيشتر، و دو فاصله نثر يا بيشتر از آن اجرا مي شود - آن است كه حرف پيش از حرف روي در شعر يا پيش از آخرين حرف فاصله در نثر، در هر دو مساوي باشد؛ به گونه اي كه قواعد علم قافيه آن را نمي طلبد.(76) از نام هاي ديگر آن «التزام» و «اعنات» است؛ از آن جمله است سخن خداي متعال: «فاما اليتيم فلا تقهر * و اما السائل فلا تنهر».(77) راء در اين دو آيه شريفه به منزله روي است و آمدن هاء لازم نبوده است، و آوردن آن از باب لزوم ما لا يلزم است.
سخندان اين باب از بديع را در كلامش به كار مي برد تا تأثير موسيقيايي كلامش افزون گردد، و بر مهارت زباني اش دلالت كند.(78) از جمله كساني كه بسيار در اين امر مهارت داشت، ابوالعلاء، المعري است كه ديوان بزرگي به نام لزوم ما لا يلزم يا لزوميات دارد، نيكو و با كفيت.(79) ابن ابي الحديد بابي را تحت عنوان «با لزوم ما لا يلزم و ايراد أمثلة منه» باز مي كند، و توضيحات جامعي در آن مي آورد.
نمونه اين قاعده خطابه در نهج البلاغه در سخن امير المؤمنين (ع) است كه فرمود: فإنه ارجح ما وزن و افضل ما خزن»(80) شارح مي گويد:
و قوله (ع):«وزن» و «خزن» بلزوم الزاي، من الباب المسمي لزوم ما لا يلزم، و هوأحد انواع البديع، و ذلك أن تكون الحروف التي قبل الفاصلة حرفاً وحداً، هذا في المنثور، وأما في المنظوم فأن تتساوي الحروف التي قبل الروي، مع كونها ليست بواجبة التساوي.(81)
چنان كه مي بينيم، از باب التزام، قبل از فاصله، يعني حرف نون، حرف زاي آمده است و «زن» در هر دو كلمه پيش گفته مشترك است.

6. مقابله 
 

مقابله يكي ديگر از موارد بديع است كه در كلام علوي مي توان ديد، و ابن ابي الحديد در شرح خود، به بهانه سخن امام: «السبقة الجنة و الغاية النار»، بابي خاص را تحت عنوان «استطراد بلاغي في الكلام علي المقابله» به اين صناعت ادبي اختصاص داده است.(82) مقابله از محسنات معنوي بديع، آن است كه دو يا چند معناي موافق و هماهنگ ذكر شود، سپس معاني مقابل آن به ترتيب آورده شود.(83) در مقابله ممكن است الفاظ مقابل ضد خود قرار گيرند، و يا لفظ مقابل ضد نباشد.(84)،(85) اما شارح معتزلي در اين كه مقابله در ضد و غير ضد هر دو باشد، اشكال مي كند، و اعتقاد دارد تقسيم مقابله به مقابله شيء به ضد و غير ضد - كه ابن اثير مي گويد- صحيح نيست، بلكه حتماً بايد ضد باشد و يا آنچه بر سبيل آن جاري است. ابن ابي الحديد، پس از رد قول صاحب مثل السائر، مي گويد:
وقد بان الان أن التقسيم الأول فاسد، و أنه لا مقابلة إلا بين الاضداد و ما يجري مجراها.(86)
از نمونه هاي مقابله در كلام پيامبر است كه فرمود:
«خير المال عين ساهرة لعين نائمة».(87)
ساهرة ضد نائمة است.
از كلام امير است كه :«السبقة الجنة و الغاية النار» شريف رضي به اين نكته اشاره مي كند كه ميان «السبقة و الغاية»، مخالفت بين دو لفظ به خاطر اختلاف معنايشان به كار رفته است.(88) ابن ابي الحديد مقابله مذكور در اين فراز را ميان دو لفظ السبقة و الغاية از زبان رضي مي آورد، كه به نظر سهو قلم اوست، زيرا مقابله در اين فراز ميان دو واژه الجنة و النار است.
از ديگر موارد مقابله در كلام علوي - كه شارح به عنوان نمونه مي آورد - سخن امام به عثمان است: «أن الحق ثقيل مريء وأن الباطل خفيف وبيء، و أنت رجل إن صدقت سخطت، و إن كذبت رضيت».(89)
كه ميان كلمات «الحق» و «الباطل» و «ثقيل» و «خفيف» و «صدقت» و «كذبت» و «سخطت» و «رضيت»، دو به دو مقابله بر قرار است.
از ديگر نمونه هاي اين صناعت كلام علي (ع) در واكنش به سخن خوارج است:« لا حكم الا لله»، كه فرمودند: «كلمة حق أريد بها الباطل».(90) و نيز ميان الفاظ اين عبارت حضرت: «ألا و من اكله الحق فالي الجنة و من اكله الباطل فإني النار».(91)
مثال ديگر چنين است: «أحي قلبك بالموعظة وأمته بالزهادة»(92) شارح در بيان اين فراز مي گويد: 
أتي بلفظتين متقابلتين و ذلك من لطيف الصنعة.(93)
إحياء و إماتة دو لفظ متقابل اند.

7. استعاره
 

از جمله بديعيات معمول در سخن خطيبان و كاتبان، استعاره است، و در اين ميان، سخن بديع امام اديبان و سخنوران نيز به وفور شاهد اين قسم از علم بيان است، و نزد اصحاب بيان آشناتر از آن است كه نياز به تعريف داشته باشد. يكي از نمونه هاي فراوان آن در نهج البلاغه - كه بر لسان قلم شارح جاري شده است - چنين است:
وي در شرح سخن امام: «عوا و احضبروا اذان قلوبكم تفهموا».(94) مي گويد:
و آذان قلوبكم، كلمة مستعارة، جعل للقلب آذاناً كما جعل الشاعر للقلوب أبصاراً، فقال:
يدق علي النواظر ما أتاه فتبصره بأبصار القلوب.(95)
در جايي ديگر ضمن تفسير اين قول امام: «فأصبح في حكمة الدل منقاداً أسيرا».(96) مي گويد:
استعار الحكمة(97) هاهنا، فجعل للذل حكمة يفقاد الماء بها و يذل إليها.(98)
شارح در شرح استطرادي در ذكر چندي از استعارات دارد.(99)

8. كنايه
 

به كنايه و پوشيده سخن گفتن از ويژگي هاي هر اديبي است. كنايه در اصطلاح، لفظي است كه غير معنايي كه براي آن وضح شده است از آن اراده شده، و اراده معناي اصلي از آن هم جايز است، چون قرينه بازدارنده از اراده معناي اصلي وجود ندارد،(100) و آن با تعريض تفاوتي دارد،(101)
از جمله كنايات نهج البلاغه - كه در شرح به آن اشاره شده است- لفظ «قرارات النساء» است. در اين فراز«كلاو الله انهم نطف ف

1. عدم تكلف و تصنع
 

بهتر است پيش از همه، نمونه اي براي عدم تكلف و تصنع در نهج البلاغه بياوريم، شارح در شرح اين حكمت امام: «اتقوا الله تقاه من شمر تجريداً، و جد تشميراً»، نكته اي بلاغي مي آورد، و از پس آن، عدم تكلف و تصنع متن ادبي را مهم تر از دارا بودن انواع بديعي و بلكه پيش نياز آن مي خواند. وي مي گويد:
لوقال: و جرد تشميراً، لكان قد أتي بنوع من أنواع البديع، لكنه لم يحف بذلك، و جري علي مقتضي طبعه من البلاغة الخالية من التكلف و التصنع، علي أن ذلك قد روي و المشهور ارواية، الأولي.(45)
و بدين ترتيب، بلاغت تصنعي با تكلف را مردود مي داند، و اين در هنگامي كه شارح به مقايسه و مفاضله ميان خطب حضرت و خطب خطباي بزرگ عرب مي نشيند، آشكار مي شود.

2. موازنه بين واژگان و سجع كلام
 

موازنه آرايش لفظي سخن است، و در علم بديع آن است كه دو فاصله (46) در وزن و نه در قافيه مساوي باشند؛ (47) مثل آيه كريمه «و نمارق مصفوفة* وزرابي مبثوثه».(48)و(49) موازنه در سخن فصيح جايگاه مهمي دارد به خاطر اين كه اعتدال در همه چيز مطلوب طبع و سرشت آدمي است و موازنه اعتدال در كلام است، موازنه در كلام عربي فصيح بسيار است و در كتاب خدا، بيشتر.(50)و(51)يكي از بيشترين موارد بلاغي كه كلام نهج را صلابت و زيبايي بخشيده است، موازنه است كه در بيشتر جملات و عبارات آن مي توان ديد؛ از نمونه هاي موازنه است:
الف. در خطبه 45 مي خوانيم:
الحمد الله غير مقنوط من رحمة، و لا محلو من نعمتة، و لامأيوس من مغفرته، و لا مستنكف عن عبادته، الذي لا تبرح منه رحمة، و لا تفقد له نعمة... .(52)
شارح پس از كلام كوتاهي در بيان مفاهيم عبارات امام، فصلي بلاغي در موازنه و سجع باز مي كند، و مي گويد:
امام «غير مقنوط» را با «ولا مخلو» در فقره دوم موازنه كرده و هم وزن قرار داده است. آيا توجه نمي كني كه هر دو آنها بر وزن مفعول اند. سپس در فقره سوم نيز «ولا مأيوس» را بر وزن مفعول آوردند. اما در فقره چهارم، امكان نداشته است و بر وزن مفعول اند. سپس در فقره سوم نيز «و لا مأيوس» را بر وزن مفعول آوردند. اما در فقره چهارم، امكان نداشته است بر وزن مفعول بيايد، لذا امام فرمود: «ولامستنكف»، و آن را بر وزن مستفعل ذكر كردند. و گرچه مستنكف از وزن لفظي «مفعول» خارج است، ولي از مفعوليت خارج نيست؛ زيرا «مستفعل» نيز در حقيقت مفعول است ... . سپس امام ميان «لا تبرح» و «لا تفقد»، و نيز بن «رحمة» و «نعمة» موازنه برقرار كرده است. اين موازنه به كلام طراوت و شادابي خاصي بخشيده است كه اگر مي فرمود:« الحمد الله غير مخلو من من نعمته و لا مبعد و لا مبعد من رحمة» اين گونه صنعت ادبي در آن نمي يافتي.(53)

تفاوت موازنه و سجع
 

سجع و موازنه در آرايش لفظي كلام بودن مشترك اند، ولي اين دو نزد بلاغيان با هم يكي نيستند. نسبت اين دو عموم و خصوص مطلق است. شارح معتزلي در فصلي پيرامون موازنه و سجع، تفاوت اين دو را چنين بيان مي كند؛ موازنه اعم از سجع است، زيرا سجع يك وزن بودن كلمات فواصل است، به شرط يكسان بودن حرف آخر؛ مثل «قريب» و «غريب» و «نسيب» و مانند آن، اما در موازنه مثل «قريب» و «شديد» و «جليل» و ديگر كلمات هم وزن، گرچه در حرف آخر مشترك نباشند. هر سجعي موازنه است. ولي هر موازنه اي سجع نباشد.(54)،(55)
فرق ديگر اين دو اين است كه موازنه در نثر و نظم هر دو وجود دارد، ولي سجع خاص نثر است، گرچه به ندرت در شعر هم مي آيد.(56) سجع در كلام بيان به حدي است كه چنانچه آمد برخي مغرضان را مجال اشكال تراشي فراهم آورد و ابن ابي الحديد را به دفاع از بنيان گذار فصاحت در قريش واداشت، و صفحاتي را در باب جواز گفتن كلام مسجوع اختصاص داد.(57) وي در جايي كه واژه مورد استخدام امام را با آن ضبط نمي شناسد، با زيركي دليل آن استعمال خاص را در سجع كلام مي يابد؛ به عنوان مثال، در سخن حضرت :« ولحظوا الخرز و العنوا الشزر». ضمن بيان معناي واژگان در باره «الخزر» و شكل آن مي گويد:
والذي أعرفه «الخزر» بالتحريك،... فإن كان قد جاء مسكنا فتسكينه جائز للسجعة الثانية، و هي قوله: «و اطعنوا الشزر».(58)

2. ازدواج بين دو لفظ
 

ازدواج در علم بديع تجانس و تناسب دو واژه كنار هم، در وزن و روي است؛(59) مثل آيه «وجئتك من سبا بنبا يقين»(60). برخي آن را همان مزاوجه دانسته اند، و آن هم شكل ساختن دو لفظ به وسيله ابدال يكي از حروف است؛ مثل اين گفتار: «ليرجعن مأزورات غير مأجورات»(61) و چنان كه خواهد آمد، گويي ابن ابي الحديد نيز ازدواج و مزاوجه را يكي گرفته است، البته بدون اين كه نياز باشد لزوماًٌ حرفي در اين ميان تغيير يابد؛ اما نمونه هاي اين باب از علم بلاغت در نهج البلاغه:
الف. در شرح قول علي (ع) «... في معادن الكرامه و مماهد السلامة...»(62) شارح چنين مي گويد:
و لما قال:«في معادن»، و هي جمع معدن، قال بحكم القرينة و الازدواج: «و مماهد»، و إن لم يكن الواحد منها ممهداً، كما قالوا الغدايا و العشايا، و مأجورات و مأزوات و نحو ذلك.(63)و(64)
در اينجا تغييري در جمع مهد صورت گرفته و به طريق ممهد جمع بسته شده تا ازدواج و قرينه حفظ شود.
ب. ابوالحسن الرضي در تعليقه اش بر اين فراز خطبه شقشقيه:« فصاحبها كراكب الصعبة، إن أشنق لها خرم، و ان أسلس لها تقحم...»(65) به همين مسأله اشاره دارد:
امام به جاي «أشنقها» به اين دليل فرمود: «أشنق لها» كه آن را مقابل «أسلس لها» قرار داد، و اين نيكو و پسنديده است؛ چه تازيان، آن گاه كه قصد ازدواج در خطابه كنند، اين چنين مي كنند.(66)
ج. حضرت در آغاز نامه 31 خطاب به فرزند خويش مي فرمايند: «من الوالد الفان». ابن ابي الحديد حذف ياء در الفان را - كه «الفاني» بوده است- چنين توضيح مي دهد: «حذف الياء ها هنا للازدواج بين «لفان و الزمان» سپس بلافاصله مي گويد:
چون امام بر «لفان» وقف كرده است، و در وقف بر اسم منقوص جايز است لام - كه ياء است - حذف شود يا نه، و اثبات ياء بهتراست، و اگر لام ياء نباشد، هر دو وجه جايز است، اما اسقاط ياء افضل است.(67)

3. ائتلاف مع الاختلاف
 

يكي ديگر از صناعات بديعي كه در كتب بلاغت هم كمتر ديده مي شود، آن است كه ائتلاف در عين اختلافش خوانند، و آن دو قسم است: قسمي كه مؤتلف داخل در مختلف ذكر شود، و قسمتي كه مؤتلف جداي از مختلف آيد.(68) نمونه اي كه ما از نهج البلاغه خواهيم آورد، از قسم اول است:
امام در وصف مردگان چنين مي فرمايند:« و عاث في كل جارحة منهم جديد بلي سمجها»،(69) و شارح در بيان اين قسمت مي گويد:
قوله جديد بلي من فن البديع، لأن الجدة ضد البلي.(70)
مي بينيم كه عالم معتزلي هم نامي براي اين فن بديع نمي آورد، و آن ائتلاف الفاظ در عين اختلاف است، با هم يك جا جمع آمده اند.

4. التفات (صرف خطاب)
 

التفات در حقيقت، انتقال و رويكرد گوينده از اسلوبي به اسلوب ديگر است، و فايده آن اين است كه سخن او بيشتر به دل ها مي نشيند، و براي شور و حال شنونده بهتر است و انگيزه استماع او مي گردد.(71) لذا گاه در آن گفته اند اين است كه متكلم مطالبي را آغاز كند، پس به دليلي پيش از پايان مطلب باز گردد و به توضيحي يا رفع شكي در مخاطب يا ... بپردازد،(72) گاه، نيز چنان كه ابن المعتز در تعريف التفات مي آورد(73)،همان مقصود است كه شارح معتزلي به درستي آن را صرف خطاب نام كرد، و آن انصراف متكلم از سخن درباره غايب به سخن درباره مخاطب يا گونه اي ديگر اين انصراف است؛ اما نمونه صرف خطاب در نهج البلاغه: شارح در شرح اين فراز از خطبه امام: «ما هي إلا الكوفة اقبضها و ابسطها، إن يكن إلا لم تكن الا انت تهب اعاصيرك الله قبحك الله»(74) مي گويد:
قال علي طريق صرف الخطاب:«فإن لم تكوني إلا أنت»، خرج من الغيبة إلي خطاب الحاضر، كقوله تعالي: «الحمد لله رب العالمين* الرحمن الرحيم * مالك يوم الدين* اياك نعبد و اياك نستعين»، يقول: إن لم يكن لي من الدنيا ملك، إلا ملك الكوفة ذات الفتن، و الا راء المختلفة فأبعدها الله.(75)


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۵۵:۰۳ ] [ مشاوره مديريت ]
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۲۸ ][ ۲۹ ][ ۳۰ ][ ۳۱ ][ ۳۲ ][ ۳۳ ][ ۳۴ ][ ۳۵ ][ ۳۶ ][ ۳۷ ][ ۳۸ ][ ۳۹ ][ ۴۰ ][ ۴۱ ][ ۴۲ ][ ۴۳ ][ ۴۴ ][ ۴۵ ][ ۴۶ ][ ۴۷ ][ ۴۸ ][ ۴۹ ][ ۵۰ ][ ۵۱ ][ ۵۲ ][ ۵۳ ][ ۵۴ ][ ۵۵ ][ ۵۶ ][ ۵۷ ][ ۵۸ ][ ۵۹ ][ ۶۰ ][ ۶۱ ][ ۶۲ ][ ۶۳ ][ ۶۴ ][ ۶۵ ][ ۶۶ ][ ۶۷ ][ ۶۸ ][ ۶۹ ][ ۷۰ ][ ۷۱ ][ ۷۲ ][ ۷۳ ][ ۷۴ ][ ۷۵ ][ ۷۶ ][ ۷۷ ][ ۷۸ ][ ۷۹ ][ ۸۰ ][ ۸۱ ][ ۸۲ ][ ۸۳ ][ ۸۴ ][ ۸۵ ][ ۸۶ ][ ۸۷ ][ ۸۸ ][ ۸۹ ][ ۹۰ ][ ۹۱ ][ ۹۲ ][ ۹۳ ][ ۹۴ ][ ۹۵ ][ ۹۶ ][ ۹۷ ][ ۹۸ ][ ۹۹ ][ ۱۰۰ ][ ۱۰۱ ][ ۱۰۲ ][ ۱۰۳ ][ ۱۰۴ ][ ۱۰۵ ][ ۱۰۶ ][ ۱۰۷ ][ ۱۰۸ ][ ۱۰۹ ][ ۱۱۰ ][ ۱۱۱ ][ ۱۱۲ ][ ۱۱۳ ][ ۱۱۴ ][ ۱۱۵ ][ ۱۱۶ ][ ۱۱۷ ][ ۱۱۸ ][ ۱۱۹ ][ ۱۲۰ ][ ۱۲۱ ][ ۱۲۲ ][ ۱۲۳ ][ ۱۲۴ ][ ۱۲۵ ][ ۱۲۶ ][ ۱۲۷ ][ ۱۲۸ ][ ۱۲۹ ][ ۱۳۰ ][ ۱۳۱ ][ ۱۳۲ ][ ۱۳۳ ][ ۱۳۴ ][ ۱۳۵ ][ ۱۳۶ ][ ۱۳۷ ][ ۱۳۸ ][ ۱۳۹ ][ ۱۴۰ ][ ۱۴۱ ][ ۱۴۲ ][ ۱۴۳ ][ ۱۴۴ ][ ۱۴۵ ][ ۱۴۶ ][ ۱۴۷ ][ ۱۴۸ ][ ۱۴۹ ][ ۱۵۰ ][ ۱۵۱ ][ ۱۵۲ ][ ۱۵۳ ][ ۱۵۴ ][ ۱۵۵ ][ ۱۵۶ ][ ۱۵۷ ][ ۱۵۸ ][ ۱۵۹ ][ ۱۶۰ ][ ۱۶۱ ][ ۱۶۲ ][ ۱۶۳ ][ ۱۶۴ ][ ۱۶۵ ][ ۱۶۶ ][ ۱۶۷ ][ ۱۶۸ ][ ۱۶۹ ][ ۱۷۰ ][ ۱۷۱ ][ ۱۷۲ ][ ۱۷۳ ][ ۱۷۴ ][ ۱۷۵ ][ ۱۷۶ ][ ۱۷۷ ][ ۱۷۸ ][ ۱۷۹ ][ ۱۸۰ ][ ۱۸۱ ][ ۱۸۲ ][ ۱۸۳ ][ ۱۸۴ ][ ۱۸۵ ][ ۱۸۶ ][ ۱۸۷ ][ ۱۸۸ ][ ۱۸۹ ][ ۱۹۰ ][ ۱۹۱ ][ ۱۹۲ ][ ۱۹۳ ][ ۱۹۴ ][ ۱۹۵ ][ ۱۹۶ ][ ۱۹۷ ][ ۱۹۸ ][ ۱۹۹ ][ ۲۰۰ ][ ۲۰۱ ][ ۲۰۲ ][ ۲۰۳ ][ ۲۰۴ ][ ۲۰۵ ][ ۲۰۶ ][ ۲۰۷ ][ ۲۰۸ ][ ۲۰۹ ][ ۲۱۰ ][ ۲۱۱ ][ ۲۱۲ ][ ۲۱۳ ][ ۲۱۴ ][ ۲۱۵ ][ ۲۱۶ ][ ۲۱۷ ][ ۲۱۸ ][ ۲۱۹ ][ ۲۲۰ ][ ۲۲۱ ][ ۲۲۲ ][ ۲۲۳ ][ ۲۲۴ ][ ۲۲۵ ][ ۲۲۶ ][ ۲۲۷ ][ ۲۲۸ ][ ۲۲۹ ][ ۲۳۰ ][ ۲۳۱ ][ ۲۳۲ ][ ۲۳۳ ][ ۲۳۴ ][ ۲۳۵ ][ ۲۳۶ ][ ۲۳۷ ][ ۲۳۸ ][ ۲۳۹ ][ ۲۴۰ ][ ۲۴۱ ][ ۲۴۲ ][ ۲۴۳ ][ ۲۴۴ ][ ۲۴۵ ][ ۲۴۶ ][ ۲۴۷ ][ ۲۴۸ ][ ۲۴۹ ][ ۲۵۰ ][ ۲۵۱ ][ ۲۵۲ ][ ۲۵۳ ][ ۲۵۴ ][ ۲۵۵ ][ ۲۵۶ ][ ۲۵۷ ][ ۲۵۸ ][ ۲۵۹ ][ ۲۶۰ ][ ۲۶۱ ][ ۲۶۲ ][ ۲۶۳ ][ ۲۶۴ ][ ۲۶۵ ][ ۲۶۶ ][ ۲۶۷ ][ ۲۶۸ ][ ۲۶۹ ][ ۲۷۰ ][ ۲۷۱ ][ ۲۷۲ ][ ۲۷۳ ][ ۲۷۴ ][ ۲۷۵ ][ ۲۷۶ ][ ۲۷۷ ][ ۲۷۸ ][ ۲۷۹ ][ ۲۸۰ ][ ۲۸۱ ][ ۲۸۲ ][ ۲۸۳ ][ ۲۸۴ ][ ۲۸۵ ][ ۲۸۶ ][ ۲۸۷ ][ ۲۸۸ ][ ۲۸۹ ][ ۲۹۰ ][ ۲۹۱ ][ ۲۹۲ ][ ۲۹۳ ][ ۲۹۴ ][ ۲۹۵ ][ ۲۹۶ ][ ۲۹۷ ][ ۲۹۸ ][ ۲۹۹ ][ ۳۰۰ ][ ۳۰۱ ][ ۳۰۲ ][ ۳۰۳ ][ ۳۰۴ ][ ۳۰۵ ][ ۳۰۶ ][ ۳۰۷ ][ ۳۰۸ ][ ۳۰۹ ][ ۳۱۰ ][ ۳۱۱ ][ ۳۱۲ ][ ۳۱۳ ][ ۳۱۴ ][ ۳۱۵ ][ ۳۱۶ ][ ۳۱۷ ][ ۳۱۸ ][ ۳۱۹ ][ ۳۲۰ ][ ۳۲۱ ][ ۳۲۲ ][ ۳۲۳ ][ ۳۲۴ ][ ۳۲۵ ][ ۳۲۶ ][ ۳۲۷ ][ ۳۲۸ ][ ۳۲۹ ][ ۳۳۰ ][ ۳۳۱ ][ ۳۳۲ ][ ۳۳۳ ][ ۳۳۴ ][ ۳۳۵ ][ ۳۳۶ ][ ۳۳۷ ][ ۳۳۸ ][ ۳۳۹ ][ ۳۴۰ ][ ۳۴۱ ][ ۳۴۲ ][ ۳۴۳ ][ ۳۴۴ ][ ۳۴۵ ][ ۳۴۶ ][ ۳۴۷ ][ ۳۴۸ ][ ۳۴۹ ][ ۳۵۰ ][ ۳۵۱ ][ ۳۵۲ ][ ۳۵۳ ][ ۳۵۴ ][ ۳۵۵ ][ ۳۵۶ ][ ۳۵۷ ][ ۳۵۸ ][ ۳۵۹ ][ ۳۶۰ ][ ۳۶۱ ][ ۳۶۲ ][ ۳۶۳ ][ ۳۶۴ ][ ۳۶۵ ][ ۳۶۶ ][ ۳۶۷ ][ ۳۶۸ ][ ۳۶۹ ][ ۳۷۰ ][ ۳۷۱ ][ ۳۷۲ ][ ۳۷۳ ][ ۳۷۴ ][ ۳۷۵ ][ ۳۷۶ ][ ۳۷۷ ][ ۳۷۸ ][ ۳۷۹ ][ ۳۸۰ ][ ۳۸۱ ][ ۳۸۲ ][ ۳۸۳ ][ ۳۸۴ ][ ۳۸۵ ][ ۳۸۶ ][ ۳۸۷ ][ ۳۸۸ ][ ۳۸۹ ][ ۳۹۰ ][ ۳۹۱ ][ ۳۹۲ ][ ۳۹۳ ][ ۳۹۴ ][ ۳۹۵ ][ ۳۹۶ ][ ۳۹۷ ][ ۳۹۸ ][ ۳۹۹ ][ ۴۰۰ ][ ۴۰۱ ][ ۴۰۲ ][ ۴۰۳ ][ ۴۰۴ ][ ۴۰۵ ][ ۴۰۶ ][ ۴۰۷ ][ ۴۰۸ ][ ۴۰۹ ][ ۴۱۰ ][ ۴۱۱ ][ ۴۱۲ ][ ۴۱۳ ][ ۴۱۴ ][ ۴۱۵ ][ ۴۱۶ ][ ۴۱۷ ][ ۴۱۸ ][ ۴۱۹ ][ ۴۲۰ ][ ۴۲۱ ][ ۴۲۲ ][ ۴۲۳ ][ ۴۲۴ ][ ۴۲۵ ][ ۴۲۶ ][ ۴۲۷ ][ ۴۲۸ ][ ۴۲۹ ][ ۴۳۰ ][ ۴۳۱ ][ ۴۳۲ ][ ۴۳۳ ][ ۴۳۴ ][ ۴۳۵ ][ ۴۳۶ ][ ۴۳۷ ][ ۴۳۸ ][ ۴۳۹ ][ ۴۴۰ ][ ۴۴۱ ][ ۴۴۲ ][ ۴۴۳ ][ ۴۴۴ ][ ۴۴۵ ][ ۴۴۶ ][ ۴۴۷ ][ ۴۴۸ ][ ۴۴۹ ][ ۴۵۰ ][ ۴۵۱ ][ ۴۵۲ ][ ۴۵۳ ][ ۴۵۴ ][ ۴۵۵ ][ ۴۵۶ ][ ۴۵۷ ][ ۴۵۸ ][ ۴۵۹ ][ ۴۶۰ ][ ۴۶۱ ][ ۴۶۲ ][ ۴۶۳ ][ ۴۶۴ ][ ۴۶۵ ][ ۴۶۶ ][ ۴۶۷ ][ ۴۶۸ ][ ۴۶۹ ][ ۴۷۰ ][ ۴۷۱ ][ ۴۷۲ ][ ۴۷۳ ][ ۴۷۴ ][ ۴۷۵ ][ ۴۷۶ ][ ۴۷۷ ][ ۴۷۸ ][ ۴۷۹ ][ ۴۸۰ ][ ۴۸۱ ][ ۴۸۲ ][ ۴۸۳ ][ ۴۸۴ ][ ۴۸۵ ][ ۴۸۶ ][ ۴۸۷ ][ ۴۸۸ ][ ۴۸۹ ][ ۴۹۰ ][ ۴۹۱ ][ ۴۹۲ ][ ۴۹۳ ][ ۴۹۴ ][ ۴۹۵ ][ ۴۹۶ ][ ۴۹۷ ][ ۴۹۸ ][ ۴۹۹ ][ ۵۰۰ ][ ۵۰۱ ][ ۵۰۲ ][ ۵۰۳ ][ ۵۰۴ ][ ۵۰۵ ][ ۵۰۶ ][ ۵۰۷ ][ ۵۰۸ ][ ۵۰۹ ][ ۵۱۰ ][ ۵۱۱ ][ ۵۱۲ ][ ۵۱۳ ][ ۵۱۴ ][ ۵۱۵ ][ ۵۱۶ ][ ۵۱۷ ][ ۵۱۸ ][ ۵۱۹ ][ ۵۲۰ ][ ۵۲۱ ][ ۵۲۲ ][ ۵۲۳ ][ ۵۲۴ ][ ۵۲۵ ][ ۵۲۶ ][ ۵۲۷ ][ ۵۲۸ ][ ۵۲۹ ][ ۵۳۰ ][ ۵۳۱ ][ ۵۳۲ ][ ۵۳۳ ][ ۵۳۴ ][ ۵۳۵ ][ ۵۳۶ ][ ۵۳۷ ][ ۵۳۸ ][ ۵۳۹ ][ ۵۴۰ ][ ۵۴۱ ][ ۵۴۲ ][ ۵۴۳ ][ ۵۴۴ ][ ۵۴۵ ][ ۵۴۶ ][ ۵۴۷ ][ ۵۴۸ ][ ۵۴۹ ][ ۵۵۰ ][ ۵۵۱ ][ ۵۵۲ ][ ۵۵۳ ][ ۵۵۴ ][ ۵۵۵ ][ ۵۵۶ ][ ۵۵۷ ][ ۵۵۸ ][ ۵۵۹ ][ ۵۶۰ ][ ۵۶۱ ][ ۵۶۲ ][ ۵۶۳ ][ ۵۶۴ ][ ۵۶۵ ][ ۵۶۶ ][ ۵۶۷ ][ ۵۶۸ ][ ۵۶۹ ][ ۵۷۰ ][ ۵۷۱ ][ ۵۷۲ ][ ۵۷۳ ][ ۵۷۴ ][ ۵۷۵ ][ ۵۷۶ ][ ۵۷۷ ][ ۵۷۸ ][ ۵۷۹ ][ ۵۸۰ ][ ۵۸۱ ][ ۵۸۲ ][ ۵۸۳ ][ ۵۸۴ ][ ۵۸۵ ][ ۵۸۶ ][ ۵۸۷ ][ ۵۸۸ ][ ۵۸۹ ][ ۵۹۰ ][ ۵۹۱ ][ ۵۹۲ ][ ۵۹۳ ][ ۵۹۴ ][ ۵۹۵ ][ ۵۹۶ ][ ۵۹۷ ][ ۵۹۸ ][ ۵۹۹ ][ ۶۰۰ ][ ۶۰۱ ][ ۶۰۲ ][ ۶۰۳ ][ ۶۰۴ ][ ۶۰۵ ][ ۶۰۶ ][ ۶۰۷ ][ ۶۰۸ ][ ۶۰۹ ][ ۶۱۰ ][ ۶۱۱ ][ ۶۱۲ ][ ۶۱۳ ][ ۶۱۴ ][ ۶۱۵ ][ ۶۱۶ ][ ۶۱۷ ][ ۶۱۸ ][ ۶۱۹ ][ ۶۲۰ ][ ۶۲۱ ][ ۶۲۲ ][ ۶۲۳ ][ ۶۲۴ ][ ۶۲۵ ][ ۶۲۶ ][ ۶۲۷ ][ ۶۲۸ ][ ۶۲۹ ][ ۶۳۰ ][ ۶۳۱ ][ ۶۳۲ ][ ۶۳۳ ][ ۶۳۴ ][ ۶۳۵ ][ ۶۳۶ ][ ۶۳۷ ][ ۶۳۸ ][ ۶۳۹ ][ ۶۴۰ ][ ۶۴۱ ][ ۶۴۲ ][ ۶۴۳ ][ ۶۴۴ ][ ۶۴۵ ][ ۶۴۶ ][ ۶۴۷ ][ ۶۴۸ ][ ۶۴۹ ][ ۶۵۰ ][ ۶۵۱ ][ ۶۵۲ ][ ۶۵۳ ][ ۶۵۴ ][ ۶۵۵ ][ ۶۵۶ ][ ۶۵۷ ][ ۶۵۸ ][ ۶۵۹ ][ ۶۶۰ ][ ۶۶۱ ][ ۶۶۲ ][ ۶۶۳ ][ ۶۶۴ ][ ۶۶۵ ][ ۶۶۶ ][ ۶۶۷ ][ ۶۶۸ ][ ۶۶۹ ][ ۶۷۰ ][ ۶۷۱ ][ ۶۷۲ ][ ۶۷۳ ][ ۶۷۴ ][ ۶۷۵ ][ ۶۷۶ ][ ۶۷۷ ][ ۶۷۸ ][ ۶۷۹ ][ ۶۸۰ ][ ۶۸۱ ][ ۶۸۲ ][ ۶۸۳ ][ ۶۸۴ ][ ۶۸۵ ][ ۶۸۶ ][ ۶۸۷ ][ ۶۸۸ ][ ۶۸۹ ][ ۶۹۰ ][ ۶۹۱ ][ ۶۹۲ ][ ۶۹۳ ][ ۶۹۴ ][ ۶۹۵ ][ ۶۹۶ ][ ۶۹۷ ][ ۶۹۸ ][ ۶۹۹ ][ ۷۰۰ ][ ۷۰۱ ][ ۷۰۲ ][ ۷۰۳ ][ ۷۰۴ ][ ۷۰۵ ][ ۷۰۶ ][ ۷۰۷ ][ ۷۰۸ ][ ۷۰۹ ][ ۷۱۰ ][ ۷۱۱ ][ ۷۱۲ ][ ۷۱۳ ][ ۷۱۴ ][ ۷۱۵ ][ ۷۱۶ ][ ۷۱۷ ][ ۷۱۸ ][ ۷۱۹ ][ ۷۲۰ ][ ۷۲۱ ][ ۷۲۲ ][ ۷۲۳ ][ ۷۲۴ ][ ۷۲۵ ][ ۷۲۶ ][ ۷۲۷ ][ ۷۲۸ ][ ۷۲۹ ][ ۷۳۰ ][ ۷۳۱ ][ ۷۳۲ ][ ۷۳۳ ][ ۷۳۴ ][ ۷۳۵ ][ ۷۳۶ ][ ۷۳۷ ][ ۷۳۸ ][ ۷۳۹ ][ ۷۴۰ ][ ۷۴۱ ][ ۷۴۲ ][ ۷۴۳ ][ ۷۴۴ ][ ۷۴۵ ][ ۷۴۶ ][ ۷۴۷ ][ ۷۴۸ ][ ۷۴۹ ][ ۷۵۰ ][ ۷۵۱ ][ ۷۵۲ ][ ۷۵۳ ][ ۷۵۴ ][ ۷۵۵ ][ ۷۵۶ ][ ۷۵۷ ][ ۷۵۸ ][ ۷۵۹ ][ ۷۶۰ ][ ۷۶۱ ][ ۷۶۲ ][ ۷۶۳ ][ ۷۶۴ ][ ۷۶۵ ][ ۷۶۶ ][ ۷۶۷ ][ ۷۶۸ ][ ۷۶۹ ][ ۷۷۰ ][ ۷۷۱ ][ ۷۷۲ ][ ۷۷۳ ][ ۷۷۴ ][ ۷۷۵ ][ ۷۷۶ ][ ۷۷۷ ][ ۷۷۸ ][ ۷۷۹ ][ ۷۸۰ ][ ۷۸۱ ][ ۷۸۲ ][ ۷۸۳ ][ ۷۸۴ ][ ۷۸۵ ][ ۷۸۶ ][ ۷۸۷ ][ ۷۸۸ ][ ۷۸۹ ][ ۷۹۰ ][ ۷۹۱ ][ ۷۹۲ ][ ۷۹۳ ][ ۷۹۴ ][ ۷۹۵ ][ ۷۹۶ ][ ۷۹۷ ][ ۷۹۸ ][ ۷۹۹ ][ ۸۰۰ ][ ۸۰۱ ][ ۸۰۲ ][ ۸۰۳ ][ ۸۰۴ ][ ۸۰۵ ][ ۸۰۶ ][ ۸۰۷ ][ ۸۰۸ ][ ۸۰۹ ][ ۸۱۰ ][ ۸۱۱ ][ ۸۱۲ ][ ۸۱۳ ][ ۸۱۴ ][ ۸۱۵ ][ ۸۱۶ ][ ۸۱۷ ][ ۸۱۸ ][ ۸۱۹ ][ ۸۲۰ ][ ۸۲۱ ][ ۸۲۲ ][ ۸۲۳ ][ ۸۲۴ ][ ۸۲۵ ][ ۸۲۶ ][ ۸۲۷ ][ ۸۲۸ ][ ۸۲۹ ][ ۸۳۰ ][ ۸۳۱ ][ ۸۳۲ ][ ۸۳۳ ][ ۸۳۴ ][ ۸۳۵ ][ ۸۳۶ ][ ۸۳۷ ][ ۸۳۸ ][ ۸۳۹ ][ ۸۴۰ ][ ۸۴۱ ][ ۸۴۲ ][ ۸۴۳ ][ ۸۴۴ ][ ۸۴۵ ][ ۸۴۶ ][ ۸۴۷ ][ ۸۴۸ ][ ۸۴۹ ][ ۸۵۰ ][ ۸۵۱ ][ ۸۵۲ ][ ۸۵۳ ][ ۸۵۴ ][ ۸۵۵ ][ ۸۵۶ ][ ۸۵۷ ][ ۸۵۸ ][ ۸۵۹ ][ ۸۶۰ ][ ۸۶۱ ][ ۸۶۲ ][ ۸۶۳ ][ ۸۶۴ ][ ۸۶۵ ][ ۸۶۶ ][ ۸۶۷ ][ ۸۶۸ ][ ۸۶۹ ][ ۸۷۰ ][ ۸۷۱ ][ ۸۷۲ ][ ۸۷۳ ][ ۸۷۴ ][ ۸۷۵ ][ ۸۷۶ ][ ۸۷۷ ][ ۸۷۸ ][ ۸۷۹ ][ ۸۸۰ ][ ۸۸۱ ][ ۸۸۲ ][ ۸۸۳ ][ ۸۸۴ ][ ۸۸۵ ][ ۸۸۶ ][ ۸۸۷ ][ ۸۸۸ ][ ۸۸۹ ][ ۸۹۰ ][ ۸۹۱ ][ ۸۹۲ ][ ۸۹۳ ][ ۸۹۴ ][ ۸۹۵ ][ ۸۹۶ ][ ۸۹۷ ][ ۸۹۸ ][ ۸۹۹ ][ ۹۰۰ ][ ۹۰۱ ][ ۹۰۲ ][ ۹۰۳ ][ ۹۰۴ ][ ۹۰۵ ][ ۹۰۶ ][ ۹۰۷ ][ ۹۰۸ ][ ۹۰۹ ][ ۹۱۰ ][ ۹۱۱ ][ ۹۱۲ ][ ۹۱۳ ][ ۹۱۴ ][ ۹۱۵ ][ ۹۱۶ ][ ۹۱۷ ][ ۹۱۸ ][ ۹۱۹ ][ ۹۲۰ ][ ۹۲۱ ][ ۹۲۲ ][ ۹۲۳ ][ ۹۲۴ ][ ۹۲۵ ][ ۹۲۶ ][ ۹۲۷ ][ ۹۲۸ ][ ۹۲۹ ][ ۹۳۰ ][ ۹۳۱ ][ ۹۳۲ ][ ۹۳۳ ][ ۹۳۴ ][ ۹۳۵ ][ ۹۳۶ ][ ۹۳۷ ][ ۹۳۸ ][ ۹۳۹ ][ ۹۴۰ ][ ۹۴۱ ][ ۹۴۲ ][ ۹۴۳ ][ ۹۴۴ ][ ۹۴۵ ][ ۹۴۶ ][ ۹۴۷ ][ ۹۴۸ ][ ۹۴۹ ][ ۹۵۰ ][ ۹۵۱ ][ ۹۵۲ ][ ۹۵۳ ][ ۹۵۴ ][ ۹۵۵ ][ ۹۵۶ ][ ۹۵۷ ][ ۹۵۸ ][ ۹۵۹ ][ ۹۶۰ ][ ۹۶۱ ][ ۹۶۲ ][ ۹۶۳ ][ ۹۶۴ ][ ۹۶۵ ][ ۹۶۶ ][ ۹۶۷ ][ ۹۶۸ ][ ۹۶۹ ][ ۹۷۰ ][ ۹۷۱ ][ ۹۷۲ ][ ۹۷۳ ][ ۹۷۴ ][ ۹۷۵ ][ ۹۷۶ ][ ۹۷۷ ][ ۹۷۸ ][ ۹۷۹ ][ ۹۸۰ ][ ۹۸۱ ][ ۹۸۲ ][ ۹۸۳ ][ ۹۸۴ ][ ۹۸۵ ][ ۹۸۶ ][ ۹۸۷ ][ ۹۸۸ ][ ۹۸۹ ][ ۹۹۰ ][ ۹۹۱ ][ ۹۹۲ ][ ۹۹۳ ][ ۹۹۴ ][ ۹۹۵ ][ ۹۹۶ ][ ۹۹۷ ][ ۹۹۸ ][ ۹۹۹ ][ ۱۰۰۰ ][ ۱۰۰۱ ][ ۱۰۰۲ ][ ۱۰۰۳ ][ ۱۰۰۴ ][ ۱۰۰۵ ][ ۱۰۰۶ ][ ۱۰۰۷ ][ ۱۰۰۸ ][ ۱۰۰۹ ][ ۱۰۱۰ ][ ۱۰۱۱ ][ ۱۰۱۲ ][ ۱۰۱۳ ][ ۱۰۱۴ ][ ۱۰۱۵ ][ ۱۰۱۶ ][ ۱۰۱۷ ][ ۱۰۱۸ ][ ۱۰۱۹ ][ ۱۰۲۰ ][ ۱۰۲۱ ][ ۱۰۲۲ ][ ۱۰۲۳ ][ ۱۰۲۴ ][ ۱۰۲۵ ][ ۱۰۲۶ ][ ۱۰۲۷ ][ ۱۰۲۸ ][ ۱۰۲۹ ][ ۱۰۳۰ ][ ۱۰۳۱ ][ ۱۰۳۲ ][ ۱۰۳۳ ][ ۱۰۳۴ ][ ۱۰۳۵ ][ ۱۰۳۶ ][ ۱۰۳۷ ][ ۱۰۳۸ ][ ۱۰۳۹ ][ ۱۰۴۰ ][ ۱۰۴۱ ][ ۱۰۴۲ ][ ۱۰۴۳ ][ ۱۰۴۴ ][ ۱۰۴۵ ][ ۱۰۴۶ ][ ۱۰۴۷ ][ ۱۰۴۸ ][ ۱۰۴۹ ][ ۱۰۵۰ ][ ۱۰۵۱ ][ ۱۰۵۲ ][ ۱۰۵۳ ][ ۱۰۵۴ ][ ۱۰۵۵ ][ ۱۰۵۶ ][ ۱۰۵۷ ][ ۱۰۵۸ ][ ۱۰۵۹ ][ ۱۰۶۰ ][ ۱۰۶۱ ][ ۱۰۶۲ ][ ۱۰۶۳ ][ ۱۰۶۴ ][ ۱۰۶۵ ][ ۱۰۶۶ ][ ۱۰۶۷ ][ ۱۰۶۸ ][ ۱۰۶۹ ][ ۱۰۷۰ ][ ۱۰۷۱ ][ ۱۰۷۲ ][ ۱۰۷۳ ][ ۱۰۷۴ ][ ۱۰۷۵ ][ ۱۰۷۶ ][ ۱۰۷۷ ][ ۱۰۷۸ ][ ۱۰۷۹ ][ ۱۰۸۰ ][ ۱۰۸۱ ][ ۱۰۸۲ ][ ۱۰۸۳ ][ ۱۰۸۴ ][ ۱۰۸۵ ][ ۱۰۸۶ ][ ۱۰۸۷ ][ ۱۰۸۸ ][ ۱۰۸۹ ][ ۱۰۹۰ ][ ۱۰۹۱ ][ ۱۰۹۲ ][ ۱۰۹۳ ][ ۱۰۹۴ ][ ۱۰۹۵ ][ ۱۰۹۶ ][ ۱۰۹۷ ]
.: Weblog Themes By iranblag :.

درباره وبلاگ

تيم مشاوران مديريت ايران IranMCT ----------------- http://iranmct.com ---------------- Iran Management Consultants Team
پنل کاربری
نام کاربری :
پسورد :
لینک های تبادلی
فاقد لینک
تبادل لینک اتوماتیک
لینک :
خبرنامه
عضویت   لغو عضویت
امکانات وب
شمارنده
شرکت مشاوره مدیریتبازارسازی مدیریت بازاریابی. بازدید تحقیقات بازاریابیآموزش مدیریت MBAدلایل ترک تحقیقات بازاریابی تحقیقات مدیریت شرایط سخت بازارکارت امتیازی متوازنارزیابی عملکرد . نمونه مطالعات موردی.برند برندینگانواع برند معرفی 21 نوع متفاوت از برندبرندسازی branding marketing . برندسازی.تحقیقات بازاریابی انگیزه بخش http://marketingbranding.ir سبک مدیریت است مدیریت بازاربازاریابیتحقیقات بازاریابی ویژگی های .حرفه ای مشاوره اموزش مدیریت.شناسایی مشتریان .تحقیقات بازاریابی استفاده از تحقیقات بازار و بازاریابی http://marketingsales.irmarketing مدیریت برندینگ . Business Management ConsultantIran Business Management ConsultantManagement . بازاریابیانواع بازاریابی 127 نوع بازاریابیبازاریابی. بازاریابی MarketingMix آمیختهآمیزه بازاريابیمدیریت بازاریابی. اخبار مدیریت و تجارتمدیریت.مشاوره بازاریابی مدیریت آموزش تکنیک‌های فروشندگی حرفه‌ای فروشندگی. اخبار مدیریت و تجارتبازاریابی برندینگ. http://iranmct.com/news/page/12مدیریت. مدیریت مشاوره بازاریابیآموزش. بیزینس پلن طرح توجیهی طرح business plan. برنامه بازاریابی Marketing Planبازاریابی. مشاوره تبلیغات مشاور تبلیغات مشاور مدیریت management مشاوره مدیریت انواع بازاریابی بازاریابی. Business Planبیرینس پلن طرح توجیهیمدیریت. کلینیک کاشت موی طبیعی آسمان