stDate~>">چرا فروشنده نمي‌تواند مشتري راغب را جذب نمايد ؟
لوله فروش Sales Funnel
عضویت
نام کاربری :
پسورد :
تکرار پسورد:
ایمیل :
نام اصلی :
آمار
امروز : 3313
دیروز : 1950
افراد آنلاین : 8
همه : 5159702

آشنايي با قالب ها و گونه هاي بيان (7)


(50) فن تلخيص كتاب  عادل يغما

(51) همان ص 10.

(52)  <arge; "> ص 206.

(63) همان  204.

(64) زبان و نگارش فارسي  دكتر احمدي گيوي ، دكتر حاكمي ، دكتر شكري و دكتر طباطبايي اردكاني  71.

(65) فارسي و آيين نگارش  سال دوم دبيرستان ص 204 .

(66) همان.

(67)  برخي از مثلها و تعبيرات فارسي (ادبي و عاميانه )  دكتر هاشم رجب زاده  مقدّ مه ي كتاب .

(68) انواع ادبي و آثار آن در زبان فارسي  دكتر حسين رزمجو  ص 185.

(69) همان  ص 190.

(70)  همان صص 212-211.

(71)  زبان و نگارش فارسي  احمدي گيوي ، حاكمي ، شكري و طباطبايي اردكاني  ص194.

(72)  هفته نامه ي وحدت  سال چهارم ش 127 ص 13 (75)  همان ص 22.

(76)  همان ص 26.

(77)  همان-ص 32.

(78)  همان- ص 33.

(79)  همان  ص36.

(80)  همان- ص 38.

(81) همان- ص39.

(82) همان  ص 40.

(83) همان- ص 41.

(84) همان ص 43.


منبع :


http://www.faratarazmarzha.org/Islami/OshnaibaQalb.htm


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۵۵:۲۶ ] [ مشاوره مديريت ]

 

آشنايي با قالب ها و گونه هاي بيان (6)


 پا نوشت ها :

(1)  روش فن خطابه  درس دوم  از سلسله درسهاي واحد فنّ خطابه  دفتر تبليغات اسلامي حوزه ي علميه ي قم  شعبه خراسان .

(2)  بر سمند سخن  دكتر نادر وزين پور  ش 24  بهار 1370 « گفتار ي در باب هنر » از دكتر عبدالحسين فرزاد .

(6)   زبان و نگارش فارسي  مؤلفان : دكتر حسن احمدي گيوي ، دكتر اسماعيل حاكمي ، دكتر يدالله شكري و دكتر سيد محمود طباطبايي اردكاني _ ص 145.

(7) فرهنگ عميد  حسن عميد .

(8)  زبان و نگارش فارسي  مؤلفان : احمدي گيوي ، اسماعيل حاكمي يدالله شكري و طباطبايي اردكاني.   ص 69.

(9)  پيك قصّه نويسي  1  قصّه چيست ؟ - نوشته ي مهدي حجواني  حوزه ي هنري سازمان تبليغات اسلامي  تهران  صص 20-19 .

(10) انواع ادبي و آثار آن در زبان فارسي- دكتر حسين رزمجو  ص 222 .

(11)  فارسي و آيين نگارش  سوم دبيرستان  ص 180 .

(12)  همان .

(13)  همان.

(14)  همان.

(15)  همان.

(16)  زبان و نگارش فارسي  احمدي گيوي ، حاكمي ، شكري و طباطبايي ص 94.

(17)  پيك قصّه نويسي 1 قصّه چيست ؟ ص  مهدي حجواني ص 17.

(18) فارسي وآيين نگارش  سوم دبيرستان ص 158 .

(19)  همان .

(20)  زبان و نگارش فارسي احمدي گيوي ، حاكمي ، شكري، و طباطبايي اردكاني صص 63-62.

(21)  بهشت سخن يا آيين نويسندگي  محمد مصري  ص 11 .

(22)  پيك قصّه نويسي  1 قصّه چيست؟  - مهدي حجواني  ص 22 .

(23) همان ص 27.

(24)  همان.

Times New Roman">(36) همان ص 225 .

(37) همان ص 227.

(38) همان ص 228.

(39) همان-ص229.

(40)  فرهنگ عميد  حسن عميد .

(41) انواع ادبي و آثار آن در زبان فارسي  دكتر حسين رزمجو  ص 194 .

   « مسمط اسم مفعول از مصدر تسميط است ودر لغت به معني به رشته كشيدن مرواريد و مرواريد به رشته كشيده شده است ، به گفته ي صاحب المعجم : « اين شعررا از بهر آن مسمط خوانند كه چند بيت را در سلك يك قافيه كشند » ودر اصطلاح شاعران مسمط شعري است شامل چند بخش كه هر بخش از چند مصراع متحدالوزن ومتفق القافيه اي ساخته مي شود كه در پايان مصراع آ خر هر بخش قافيه ي اصلي راكه بناي شعر بر آن است تكرار كنند. هر بخش از مسمط را يك لخت يا يك رشته يايك خانه گويند كه معمولا از سه تا شش مصرع و ندرتا تا ده مصراع تشكيل مي شود و بسته به آن كه سه تاده مصراع داشته باشد ، آن را به تر تيب ،مسمط مثلث ( سه مصراعي ) مربّع (چهار مصراعي )مخمس ( پنج مصراعي ) مسدّس ( شش مصراعي ) مسبّع ( هفت مصراعي ) مثمّن ( هشت مصراعي ) متّسع ( نه مصراعي ) ومعشّر ( ده مصراعي ) خوانند » (78) 

      مستزاد :  

      « مستزاد در لغت به معني زياد كرده و افزوده شده است ودر اصطلاح ادب فارسي به شعري گفته مي شود كه در آخر هر مصراع رباعي يا غزل و قطعه وا مثال آن ، جمله اي كوتاه ( پاره مصراع ) از نوع نثر موزون مسجّع بيفزايند ، كه در معني باآن مصراع مربوط است ، اما بيرون از مصراع اصلي قرار دارد وبه همين مناسبت آن را مستزاد ناميده اند ...» (79)  

     ترجيع بند :

   ترجيع در لغت به معني « نغمه گردانيدن ، باز گردانيدن آواز در حلق و رجعت و بازگشت » است و ترجيع بند در اصطلاح ادب نام شعري است كه در بند هاي هم وزن وبه قوافي مختلف سروده مي شود ودر فواصل بند ها يك بيت تكرار مي گردد ، اين بيت مكرّر را « واسطت العقد» يا « برگردان » تا « ترجيع » وهركدام از بخشها را نظير آنچه در مسمط گفتيم « خانه» يا «رشته» نام نهاده اند

  ترجيع بند قالبي است كه بيشتر براي بيان موضوع هاي عشقي و عرفاني يا آنچه در غزل مورد توجّه است به كار مي رود .

  به عبارت ديگرمي توان آن را چند غزل ياچند قصيده ي ساده ي پي در پي دانست كه بواسطه ي واسطت العقد از هم جدا مي شود » (80)

  تر كيب بند :

      تر كيب بند از همه جهت مانند ترجيع بند است ، جز آن كه بيت برگردان يا« واسطت العقد » آن در هر بند تغيير مي كند وبا قافيه ي تازه ي مي آيد .

      از ميان ترجيع بندها و تركيب بند ها ي باقي مانده از شعراي فارسي زبان كه جمعا به نام ترجيعات موسوم است ، نوعي تر كيب بند وجود دارد كه بندها و خانه هاي آن كوچك و كوتاه است يعني مجموع مصراع ها ي هربند ، غالبا با ستثناي بيت برگردان _ چهار تا شش مصراع هم قافيه است . در اين صورت به آن تركيب مربّع ، مخمسّ ومسدّس گويند .» ( 81)

    رباعي :

     « رباعي يا چهار تايي ، شعري است كه شامل چهار مصراع كه مصراع ها ي اوّل و دوم و چهارم آن هم قافيه وبروزن « مفعول مفاعيل مفاعلين فاع » يا « لاحول ولا قوّ ه الا بالله » است ، در ساختن رباعي اگر شاعر قافيه ي مصراع سوم را همانند مصراع هاي ديگر بياورد ، مناسب تر است ، رباعي بيشتر براي بيان انديشه هاي فلسفي ، عرفاني ، عشقي به كار مي رود .»( 82)

  10  دو بيتي :

       دو بيتي همان رباعي است با اين تفاوت كه غالبا بروزن « مفاعلين مفاعلين مفاعلين » سروده مي شود ، دو بيتي معمولا براي بيان احساسات بي شائبه وعشقهاي ساده وبي ريا با كلمات شكسته و محاوره اي مناسب است .

   دو بيتي را گاه افراد معمولي وغير شاعر هم به اقتضاي احساسات و هيجانات دروني خويش سروده اند ، كه از نظر فرهنگ و ادبيات عاميانه ارزش فراواني دارد . دو بيتي را ترانه نيز گويند ...»( 83)

   11  شعر نو :

    « ...اشعاري است كه وزن دارند اما مصراع ها ي شان مساوي نيست . بلكه كوتاه و بلند است و قافيه در آنها نظم خاصي ندارد ، اينگونه قالب هارا قالب هاي نيمايي هم مي گويند وبا اين قالب ها در زمان ما گاهي اشعار خوبي سروده شده است ،  علي اسفند ياري معروف به نيما يوشيج ( 1274-1338 ه-ش ) كه اورا پدر بنيانگذار شعر نو نام داده اند ، با حفظ مايه ي اصلي شعر و صرف نظر كردن از زوايد ي كه به اضطرار وارد اشعار مي شود ، به مقتضاي بيان ، گاهي مصراع ها ي كوتاه وگاه بلند را اختيار كرد ، بنا براين شعر نيما و برخي از پيروان او برخلاف آنچه بعضي مي پندارند ، موزون است و اوزان آن ها از متفرعات اوزان قديم شعر فارسي است .» (84)

     مهمترين قالب هاي منظوم همين هايي بود كه تعاريف شان را به طور خلاصه از كتاب « انواع ادبي و آثار آن در زبان فارسي » تأليف دكتر حسين رزمجو ، نقل كرديم  . طالبين با مراجعه به كتاب مزبور به تعاريف مفصل آن و انواع و اقسام و شواهد و نمونه هاي آن دست يابند.

   ايشان انواع و اقسام شعر فارسي را از لحاظ محتوا و موضوع به اشعار :  حماسي ، غنائي ، مدحي ، تعليمي ، ديني ، انتقادي، مرثيه ، تهنيت ، بثّ شكوي ، وصفي ، قصصي ، مناظره و عاميانه و محلي ، تقسيم نموده  وهركدام را تعريف كرده و براي شان نمونه و شواهد آورده است و اطلاعاتي نسبتا جامعي را براي خوانندگان كتابش داده است . پس بخوانيد آن كتاب را .



امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۵۵:۲۴ ] [ مشاوره مديريت ]

آشنايي با قالب ها و گونه هاي بيان (4)


19  ( 74)

    قصيده يا چكامه :

       « قصيده به معني قصد شده ومقصود است ( لفظ قصيده ، در زبان عربي فعيل به معني مفعول است وتا ي آ خر آن علامت وحدت است )  و بدين جهت آن را قصيده ناميده اند كه در سرودن آن قصد معيّني مورد نظر شاعر است ، از لحاظ صورت و قالب ، قصيده اشعاري است بر يك وزن و قافيه با مطلع مصرّع و مربوط به يكديگر كه در باره ي موضوع ومقصود معيّني از قبيل مدح و تهنيت يا شكر و شكايت و فخر و مرثيه وتعزيت و مسايل اخلاقي و اجتماعي و عرفاني و امثال آن سروده شود ، نام ديگر قصيده «چكامه » است .

     شماره ي ابيات قصيده ، حد متوسط بين بيست تا هفتاد و هشتاد بيت است ، اما بيشتر از آن يعني تا حدود 150 بيت و زيادتر از آن را هم ساخته اند .  و بعضي از شاعران  ، قصايدي كمتر از بيست بيت (تا حدود 15 بيت ) نيز سروده اند » ( 75)

     غزل :

   « غزل ، در لغت سخن گفتن بازنان و عشق بازي است ودر اصطلاح ادب : اشعاري است بر يك وزن وقافيت با مطلع مصرّع كه حد معمول و متوسط آن مابين پنج تا دوازده بيت مي باشد وگاهي بيشتر از آن تا حدود هيجده بيت نيز گفته اند ، بيت اوّل غزل را مطلع و بيت آخر آن را كه معمولا نام شعري شاعر يا تخلّص در آن آورده مي شود ، مقطع گويند ، اصطلاح غزل ابتدا مخصوص اشعار غنايي و سروده هاي آ هنگين عاشقانه بوده است كه الحان موسيقي تطبيق مي شده وآن را غالبا با ساز و آواز مي خوانده اند ...

     و بدين لحاظ غزل را « چامه » نيز گفته اند ، زيرا چامه به معني : سرود نغمه است وچامه سراي كسي است كه غزلي را مطابق با موسيقي  آ واز بخواند ، بعدا آن را مرادف نسيب به كار برده و تغزلات پيش آهنگ قصايد را به اسم غزل ناميده اندو تدريجا همان تغزلاتي كه تشبيب ونسيب قصايد بود به صورت غزل مفرد نظير غزليات ، مولوي و عراقي و سعدي و حافظ در آمد و نوعي ممتاز و قسمي مخصوص از شعر گرديد ، بطور كلي ، غزل نوعي شعر است كه از قديمي ترين از منه همراه وبه موازات تغزل ، توسط گويندگان فارسي سروده مي شده است » ( 76)

   


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۵۵:۲۳ ] [ مشاوره مديريت ]

آشنائي با قالب ها و گونه هاي بيان (3)


ح- توقيع :

  « دستخط و فرمان پادشاهي كه از سر قهر نوشته شده باشد » (42)

 ط- بيانيه :

  نوشته ي است كه در آن احزاب ، گروهها ، سازمانها ،ويا شخصيتهاي مهم ديني ، مذهبي و سياسي و... در موضوعات مورد نظر اعلام موضع مي كنند .

ي-اعلاميه و اطلاعيه :

 اعلاميه و اطلاعيه ، كلمه هاي عربي است از نظر لغت به معني ورقه اي است كه از طرف دولت يا حزبي و جمعيتي منتشر مي شود و مطلبي را به اطلاع عموم مردم مي رساند ، معمولا توسط اعلاميه از مردم دعوت مي گرددتادر مجلس سخنراني كه به مناسبت خاصي بر گزار مي شود ،  يا در مراسم استقبال از شخص يا هيئت مهمي و... شركت نمايند.

  از جمله نامه هايي كه صورت دوستانه وا خواني دارد ، مي توان از نامه هاي خانوادگي ، تبريك نامه ها ، تسليت نامه ها ، دعوت نامه ها ، نامه هاي سرگشاده ، نامه هاي گويا و...نام برد ، كه تعريف بعضي از اين دست نامه ها را براي خوانندگان عزيز مي آورم .  

الف- تبريك نامه :

  « كلمه ي «تبريك » به معني« مباركباد» و آرزوي خجستگي و مباركي است ، اما در اصطلاح ، به نامه ي كوتاه گفته مي شود كه شادماني نويسنده ي آن را در مورد رويداد شادي بخش كه براي گيرنده ي نامه پيش آ مده باشد بيان ونيز آرزوي نويسنده را براي آن شادماني و تندرستي ونيك بختي گيرنده ي تبريك در بر داشته باشد » (43)

 ب- تسليت نامه :

 « نامه ي تسليت براي نشان دادن همدرد ي ونيز كاستن از اندوه كسي نوشته مي شود كه به مصيبتي گرفتار شده باشد ، عنوان نامه ي تسليت با انواع ديگر نامه ها تفاوتي ندارد ، متن نامه شكل معيني ندارد ، وبه سليقه ي نويسنده ي آن بستگي دارد »  ( 44)

 ج- دعوتنامه :

  « دعوتنامه ، نامه ي كوتاهي است كه بدان وسيله شخص يا كسي را محترمانه به جشن يا مراسم خاص دعوت مي كنند » (45)

 د- نامه هاي گويا :

  « نامه ي گويا ، نامه اي است كه معمولا براي شخص معين نوشته مي شود ، به عبارت ديگر : قالب  نامه  بهانه است كه نويسند ه بدين وسيله نظريات خويش را باز مي گويد ، اين نوع نامه ها با عنوان شبيه نامه هاي دوستانه يا خانوادگي آ غاز مي شود ، آنگاه نويسنده پس از يك يا چند كلمه گفت و گوي خصوصي سخن را به موضوعي كه در نظر دارد مي كشاند وتا پايان نامه مسير را ادامه مي دهد ، ممكن است كه  نويسنده به يك يا چند جمله از آخر نوشته ي خو رنگ و بوي خصوصي ببخشد وآن را به صورت نامه به پايان ببرد ، در هر حال ، اگر هم نويسنده با يك نفر گفت وگو كند منظورش گفت وگو باهمه ي مردم اجتماع است ، نظير « آري اين چنين بود برادر ) نوشته ي مرحوم دكتر علي شريعتي و « نگاهي به تاريخ جهان » مجموعه ي نامه هاي جواهر لعل نهرو به دخترش اندراگاندي » ( 46)

10-   ترجمه:

  « ترجمه ، در لغت بيان كلامي است از زباني به زبان ديگر ، ونيز به معني سر گذشت ، كار نامه و شرح حال كسي است و البته در اين جا معناي نخست مورد نظر است كه عبارت است از برگرداندن معني سخني از زبانهاي خارجي به زبان فارسي .

  اين فنّ در علم بديع نيز بيان شده و عبارت است از گرداندن معناي عبارتي از زبان ديگر به نظم پارسي ....

  ترجمه يكي از فنون مهم است كه در دنياي امروز ، به گمان بسياري از محققان ، در اهميت مانند تصنيف و تأليف است ، بطوري كه هر گاه كتاب يا مقاله اي طبق اصولي كه در اين فن معتبر است تر جمه شود در قدر و منزلت كم از تصنيف و تأليف نيست ، زيرا حاوي علوم و فنون و مطالبي است كه به زبان ديگر بر گردانده مي شود و مورد استفاده ي يك جامعه قرار مي گيرد ، وازاين رو ، در حقيقت به منزله ي تأليفي است كه به زبان آن ملت انجام گرفته است » ( 47)

  بنابراين « در ترجمه ، هم بهره گيري از فرهنگ جهاني و انديشه هاي ديگر ملل در كار است ، هم بهره رساني و ابلاغ پيام خودي به ديگران ، از اين رو مي تواند يكي از شيوه هاي مؤثر تبليغ باشد » (48)

   گونه هاي ترجمه :

   الف – ترجمه ي شفاهي و زنده :  « ترجمه ي شفاهي آن است كه مترجم ، سخنان يك گوينده را به صورت زنده وفي المجلس به زبان ديگري برگرداند،اين گونه ترجمه در جلسات ، كنفرانسها ، سمينارها ، ملاقاتهاي رسمي ، مجامع بين المللي ، مصاحبه ها وديداربا توريستها انجام مي گيرد .

  ترجمه ي شفاهي به يكي از سه صورت زير است :

1-   فراز به فراز .

2-   جمله به جمله .

3-   كلمه به كلمه .

 ب- ترجمه ي كتبي و نوشتاري :

   در ترجمه ي كتبي ، از آنجا كه «متن» در اختيار مترجم است ، با دقت و حوصله ي بيشتري به بر گرداندن آن و يافتن معادل ها و اصطلاحات و تنظيم جمله بندي مي پردازد به همين دليل ، در حدّ ترجمه ي شفاهي نياز به حافظه و سرعت انتقال نيست ، چون مي تواند با مراجعه به فرهنگها و كتب لغت ، معادل يابي كند ، حتّي فرصت تجديد نظر يا تغيير عبارات و اصطلاحات لفظي هم وجود دارد » (49)

11-  تلخيص :

«تلخيص يعني خلاصه كردن ، و منظور از تلخيص يك كتاب يا نوشته ، بيان اصل مطلب در كوتاه ترين شكل خود مي باشد ، به عبارت ديگر : تلخيص ، تهيه و تنظيم نوشته اي است كه از طريق پيراستن نكات و قسمتهاي غير ضروري يك كتاب يا مقاله اي بدست مي آيد ، به گونه اي كه به اصل مطالب ، هدف و پيام خدشه اي وارد نشود ، بنا براين تلخيص ، خود يك نوع فنّ است و داراي روش و ترتيب خاصّي است ، از آنجا كه هر فنّي شامل مهارتهايي است ، پس با كسب مهارتهاي تلخيص مي توان آن را به خوبي فرا گرفت » ( 50)

  گونه هاي تلخيص :

 الف - « تلخيص تفصيلي : تهيه ي خلاصه ي كتب مهم و پرحجم ، به منظور ايجاد امكان مطالعه براي عموم . با خواندن اين نوع تلخيص ، خواننده ديگر نياز ندارد به كتاب اصلي مراجعه كند ».

 ب- « تلخيص ارجاعي يا انگيزه اي : تهيه ي خلاصه ي كتب كم حجم و مقالات مفيد ، به منظور ايجاد انگيزه در خواننده جهت مراجعه به كتاب اصلي و مطالعه ي آن »

  ج- « تلخيص آزاد : تهيه ي خلاصه ي نكات مهم كتاب بدون توجّه به رعايت انسجام و وحدت مطالب ، به منظور معرّفي كتاب و نكات مهم آن به خوانندگان »

 د – تلخيص فهرستي : تهيه ي خلاصه ي مطالب كتاب به شكل فهرست تفصيلي ، به منظور معرّفي كتاب و كليه ي موضوعاتي كه در آن مورد بحث قرار گرفته است »

  ه- « تلخيص موضوعي : تهيه ي فهرست كلّي كتاب بدون ذكر اجزاء موضوعات بحث شده در آن ، به منظور آشنايي و آگاهي از موضوعات كلّي كتاب »

  و- « تلخيص علمي : تهيه ي خلاصه ي كتاب به صورت بيان نتيجه و مقصود نويسنده ، به منظور استخراج پيام ، اصول، قواعد و مفاهيم خاص »

  ز- « تلخيص نموداري : تلخيص محتواي كتب علمي و غير علمي و گزارشات تحقيقي و غيره به صورت نمودار ، طرح ، نقشه ، يا تصوير ، به منظور نشان دادن حقايق علمي ، فنّي ، اطلاعات آماري ويا ارايه ي وضع موجود جهت مقايسه ، بررسي كمبودها ، پيشرفتها و غيره ... » (51)  

« نقاط اشتراك همه ي قالب هاي كه تا كنون معرفي شدند [ عبارتند از :]

1-واقعه نگار هستند و بنابراين از خيال و احساس نويسنده مايه نمي گيرند .

2قصد شان بيشتر تأثير گذاري بر انديشه ي مخاطب است تا خيال و احساس او .

3 نگارش دراين قالب ها تقريبا راه و رسم و قاعده ي مشخص دارد ، به عبارت روشن تر تدوين آنها بستگي به سفارش ناشر ويا كوشش ارادي و آگاهانه اح نويسندگي امروز داستان با قصّه و افسانه مترادف نيست وفرق شان در اين است كه «قصّه» روايت ساده و بدون طرحي است كه خواننده و شنونده هنگامي كه آن را مي خواند يا بدان گوش مي دهد به پيچيدگي خاص و غافلگيري و اوج و فرود شخصي قهرمانان بر نمي خورد ،

نمونه ي بارز اين گونه كار كه در ادبيات فارسي فراوان مي باشد « چهل طوطي » است به عبارت ديگر داستان، براساس تقليدي نزديك به واقعيت از آدمي و عادات بشري نوشته مي شود وبه نحوي از انحاء شالوده ي جامعه ي نويسنده را در خود منعكس مي كند در حالي كه اين ويژگيها در قصّه و افسانه نيست »(54)    

  گونه هاي داستان :

  الف – رمّان :  «رمّان، داستاني است بلند كه نويسنده مبتني بر اطلاعات واقعي و عيني خود از شخصيتهاي كه در ماجراي تاريخي ، ديني ، عشقي ، پليسي و غيره نقشي را به عهده دارند ، يا به مدد تخيل و قدرت هنري خويش ، به آفرينش اثري ادبي مي پردازد و ضمن آن ، روحيات ، رفتار و گفتار و پندار شخصيتهاي مورد نظر را توصيف و تحليل مي كند » ( 55)

 ب- داستان كوتاه : « داستان كوتاه به نوشته اي كوتاه در بيان رخدادي واقعي يا تخيّلي گفته مي شود ، كه نويسنده ، به ياري طرحي منظم شخصيّتي اصلي را در يك واقعه به گونه اي نشان مي دهد كه در مجموع تأثير واحدي را در خواننده القاء مي كند .

  به عبارت ديگر : در داستان كوتاه ، نويسنده يكي از جنبه ها يا نمودهاي زندگاني قهرمان يا شخصيت مورد نظر خو درا تحليل مي كند و اعمال و گفتار اورا كه به انگيزه ي در خلال حادثه اي به منصّه ي ظهور رسيده است ، در نظر خواننده مجسم مي نمايد ....

  برخي از منتقدان هنري ، به داستاني كه كمتر از دوهزار و پانصد كلمه باشد ،داستان كوتاه وبه داستاني كه بيش از دو هزار و پانصد كلمه وبين ده تا پانزده هزار واژه دارد داستان بلند واز پانزده هزار كلمه بيشتر ، رمان كوتاه، واز پنجاه هزار كلمه به بالا رمّان گفته اند » (56)   

  14-3-حكايت: 

«حكايت، معناي لغوي آن نقل،حديث،روايت،سرگذشت و بازگفتن چيزي است. از لحاظ ادبي نوعي داستان  ساده غالباً مختصر، واقعي يا ساختگي گفته مي شود كه در ميان مردم شهرت يافته نويسندگان و شاعران از آن براي ايضاح مطالب و مقاصد خود يا به منظور زيبايي و قوّت بخشيدن به كلام شان سود مي جويند .

چون پايه ي سخن در حكايات بر بيان حكمت و پند واندرزبه نحوي موجزومختصرمبتني است ، بدين جهت در توجيه مسايلي ديني اخلاقي ، عرفاني و...از حكايات آموزنده استفاده مي شود.»(57)

 15-4- لطيفه:

« درآثارادبي فارسي، در برخي موارد، بجاي حكايات نغز و شيرين ،اصطلاح«لطائف»به كار برده شده است .«لطيفه»خود به كلامي مختصر وپرمغزگفته مي شود كه با رعايت حسن و ظرافت بيان گردد ،چنان كه سعدي گفته است :

                    به يكي لطيفه گفتي ببرم هزار دل را

                                                نه چنان لطيف باشد كه دلي نگاهداري

همچنين ، لطيفه به معني بزله و سخن باريك نمكين و نكته ي دقيق و شيرين نيز استعمال شده است . 

وبه تعبير تهانوي صاحب كشاف اصطلاحات الفنون والعلوم ،لطيفه «نكته اي است كه مر آن را درنفوس تاثير باشد بطوريكه موجب انشراح صدرو انبساط قلب گردد .»

بنابراين لطيفه رامي توان  داستان مفرح و كوتاهي دانست كه درباره ي شخص يا حادثه ي واقعي نگاشته مي شود .(58)

 16-5-افسانه:

«افسانه ، كه در كتب لغت ، مترادف واژه هاي: قصّه و اسطوره به كار رفته است از لحاظ ادبي به سرگذشت يا رويداد خيالي از زندگي انسانها،حيوانات، پرندگان يا موجودات  وهمي چون ديو و پري و غول و اژدها اطلاق مي شود كه با رمز وراز ها و مقصد اخلاقي ، آموزشي توأم است و نگارش آن بيشتر به قصد سر گرمي و تفريح خاطر خوانندگان انجام مي گيرد » (59)

   دكتر عبد الحسين فرزاد ، افسانه را از نظر شخصيت چنين تعريف مي كند :  « افسانه ، معمولا قصّه ي كوتاهي است كه متضمن نكته هاي اخلاقي كه در آن حيوانات وگاهي جمادات چون انسان رفتار مي كنند و حرف مي زنند » (60)

  دكتر خسرو فرشيد ورد ، در باره ي افسانه مي گويد : « قصّه ي حيوانات (افسانه ) يعني حكاياتي كه از زبان جمادات و نباتات و حيوانات است و حاوي اندرز هاي اخلاقي يا سياسي است نظير قصّه هاي ، لافونتين در فرانسه ، بعضي از حكايت « بوستان » « كليله ودمنه» » (61) 

17  6   -  طنز :

« طنز ، معمولا به صورت يك نامه ، خاطره يا داستان گفته مي شود ، اين گونه داستان ها ، خاطره ها يا نامه ها معمولا وا قعيت ندارد و متناسب با موضوع مورد نظر نويسنده طرّاحي مي شود ، اما ممكن است كه رويداد ي واقعاً رخ داده باشد و نويسنده با ايجاد تعبير ها و افزودن شاخ و برگ هاي لازم آن را به صورت قالبي مناسب براي موضوع مورد نظر خويش در آورد ، اگر طنز به صورت نقل خاطره باشد ، راوي اصلي داستان ، گاهي خود نويسنده است وگاهي هم شخصيت خيالي ، كه نويسنده اورا به عنوان يك شخص واقعي معرفي مي كند ، در طنز هاي كه  به صورت داستان بيان مي شود دو يا چند شخصيت خيالي با نامهاي مخصوص نقشهاي اصلي را بازي مي كنند ، خود نويسنده نيز نامهاي طنز گونه براي خود انتخاب مي كند ، ممكن است نامي كه براي يك شخص در طنز انتخاب مي شود از جهاتي با نام شخصي كه مورد نظر نويسند ه است شباهت داشته باشد تا خواننده بي درنگ آن شخص را بخاطر بياورد ، نظير « چرند و پرند » علامه دهخدا » (62) 

  بنا براين « طنز نوعي نوشته اي است كه مانند آيينه هر نكته  اي را بزرگتر از اندازه نشان مي دهد ، اما با خنده آميخته است ، خنده ي كه براي مسخرگي باشاد ماني نيست بلكه خنده اي است تلخ وجدّي ودرد ناك همراه با سرزنش و سركوفت » (63)

   در كتاب « زبان و نگارش فارسي » در باره ي طنز آ مده است :  « در نوشته هاي طنز ، هدف اصلي ، انتقاد است ،ولي اين انتقاد آميخته با شوخي و ريشخند و مسخره است و لحن گفتار ، صورت فكاهي و دلپذير وخوشايندي دارد وگاهي مسا ئل بطور معكوس طرح و بيان مي شود ، مثلا رذايل اخلاقي ، نيكو و قابل تقليد و شايان تحسين شمرده مي شود و بر عكس ، فضائل اخلاقي ، مذموم ونكوهيده قلمداد مي گردد .

   در نگاه نخست چنين مي نمايد كه طنز ، براي شوخي و خنده است ، ولي بعد روشن مي شود كه طنز نويس از نا رسايي ها و ناروايي ها ي جامعه رنج مي برد وبه جاي آنكه رنج خويش را به زبان شكوه يا پند و اندرز ظاهر سازد ، در قالب مزاح و تمسخر مي ريزد و عرضه مي كند وبد كاران و خيره سران را با تازيانه ي ريشخند مي نوازد ، و نيش مي زند و بدين سان ، طنز را گيرا ترين و كوبنده ترين اثر انتقادي مي توان شمرد .

   از قد ماء در آثار عبيد زا كاني و سعدي واز متأخر ين در قطعات علامه دهخدا نمونه هاي دل انگيزي از نثرو نظم طنز تواند خواند » (64)

  ممكن است طنز با هجو و هزل ، اشتباه شود ، براي رفع اشتباه لازم است تعريفهاي هجو و هزل را بيا وريم : 

    « هجو ( برعكس طنز ) براي اصلاح زشتيها نيست و تنها براي تباه كردن شخصيت كسي نوشته مي شود ، در هجو عيب ها با كلام هاي نيش دار و همراه با ناسزاn: rtl; unicode-bidi: embed; font-size: 12pt; font-family: 'Times New Roman', serif; line-height: 32px; ">   3- انشاء :     

     « انشاء در لغت به معاني آفريدن ، آغاز كردن ، به وجود آوردن واز خود چيزي گفتن است ، ودر اصطلاح ادب عبارت است از بيان فكر و عقيده و اظهار مقصود و انديشه به صورت نوشتن كلمات و جملات بشر طي كه آن كلمه ها و عبارات در عين مطابقت با قواعد زبان ، كلا مربوط بهم بوده ودر پيرامون موضوع معيّن و مشخص نوشته شده باشد » (21)

4-تاريخ :

 « تاريخ متني تحقيقي ، تخصصي و مستقيم گو ست كه بدور از خيال و احساس تاريخ نگار به ثبت و شرح كلّي وقايع بزرگ و دور مثل ظهور و سقوط شاهان ، حكومت ها ، تمدن ها و بروز جنگها ، شورش ها و انقلابها مي پردازد ، تاريخ در يك كلام بيان فشرده ي سير فرهنگ و تمدن بشر است ، مخاطبان تاريخ نسبتا قشر باسواد مردمند و البته تاريخ تحليلي مخاطبان محدودتر وبا سواد تري دارد ، عمر يك متن تاريخي معمولا بيشتر از عمر گزارش و مقاله است » (22) 

5-خاطره :

«  خاطره ثبت وقايع جزئي وكلي زندگي يك فرد به قلم خودش است كه بدون بهره گيري از خيال نويسنده ونيز شگردهاي ادبي اما به ياري عواطف و احساسات او با بيان راحت و صميمي شكل مي گيرد ، كار برد خاطره بجز در موارد استثنايي ( خاطرات مهم ويا خاطرات اشخاص مهم ) شخصي است » (23)

 6- سفرنامه :

« سفرنامه در حقيقت در دل خاطره قرار مي گيرد ، سفر نامه آن دسته از خاطرات شخصي توست كه به واسطه ي سفر در ذهن ودلت حك شده است ، البته سفر نامه با اينكه نوعي خاطره است و تقريبا تمام ويژگيهاي آنرا دارا است با اين همه پسته ي ( شخصي بودن)را مي درّد و كاربرد عمومي پيدا مي كند ، علّت اين است كه خاصيت سفر وارد شدن به فضاي تازه است كه نويسنده گفتني هاي زيادي در باره ي فرهنگ و رسوم ، روحيات و خلقيات و اعتقادات مردم ، اقتصاد و كسب و كار آن ها شرايط محيطي و طبيعي كه آن منطقه دارد ، ثبت همين موارد مي تواند براي ديگران هم جالب باشد ،همين تفاوت كافي است كه سفر نامه رابا اينكه خصوصيات خاطره را دارد ، قالبي جدا از آن شماره كنيم » (24)

  در تعريف ديگري ، سفرنامه را نوعي گزارش به حساب آورده است .

      « زندگينامه ، شرح واقعي زندگي كامل يك شخصيت بر جسته ي علمي ، اعتقادي ، سياسي يا اقتصادي بدور از دخالت تخيل و احساس نويسنده براي ارايه ي يك اسوه ي علمي است » (29)

   دكتر حسين رزمجو ، زندگينامه را اين گونه تعريف نموده است : « زندگينامه يا بيوگرافي كه بدان شرح حال ، حسب حال خود ، سرگذشت ، گزارش و ترجمه ي احوال ، تذكره ي حال ، نيز گفته اند ، شامل نوشته هاي است كه در آن ها رويداد هاي زندگي شخصيتهاي از مشاهير دين و دانش و بزرگان ادب و سياست شرح داده شده است ، سر گذشتهاي نظير سر گذشت پيامبران كه برخي از آنان بنام قصص انبياء شهرت دارد يا شرح وقايع زندگي پيامبر اكرم (ص) كه در فن تاريخ نويسي زبان تازي به آن سيره گويند » ( 30)

8- اتو بيوگرافي :

   « اتو بيوگرافي ، به آثاري اطلاق مي گردد كه شرح حال افراد و رخداد هاي زند گي آنان ضمن تحليل و توصيف جريانهاي فكري ، سياسي و اجتماعي زمان شان به قلم خود آن اشخاص نوشته مي شود ، در نگارش اين آثار اگر نويسنده هوشمند و نكته بين و خوب قلم باشد خاطراتي را برشته ي تحرير خواهد كشيد كه لطف و مزه ي خاص تواند داشت ، بعلاوه گاه مطالبي را در بردارد كه در جاي ديگر نمي توان يافت ، حالت صميمي وبي تكلّفي نيز ممكن است در آنها احساس شودكه امتياز و جاذبه ي است ديگر » (31)  

9-  نامه :

   « نامه يا رقعه كه بدان رساله و مكتوب نيز گفته اند ،نوشته هاي است كه كسي خطاب به ديگري نويسد وياگفت و گويي است مكتوب ميان دو يا چند تن كه ضمن آن غير از مبادله ي پيام ويا اظهار دوستي و محبت ، گاه مسايل مختلف مذهبي ، سياسي ، ادبي ، علمي و غيره نيز مطرح و بحث مي شود ...

  نامه كلا به دو دسته ي « اداري و رسمي » و دوستانه منقسم مي گردد ، مقصود از نامه هاي اداري و رسمي مراسلاتي است كه بين امرا و حكام رد و بدل مي شود ، همچنين شامل نوشته هايي است كه عاملين حكومت و سياست يك كشور ويا طبقات مردم درباره ي نياز هاي شغلي و اداري ويا امور كلّي مملكت به ايشان مي نويسند ، و نامه هاي دوستانه به مكتوباتي ساده و آكنده از احساسات و عواطف صميمانه اطلاق مي شود كه قاطبه ي مردم براي يكديگر مي فرستند » (32)

  نوشته هاي كه جنبه ي اداري دارند چنين تعريف و تقسيم شده اند :

1- اسناد رسمي :

    « اسناد رسمي نوشته هايي است كه در اداره ي ثبت اسناد و املاك يا دفاتر اسناد رسمي ويا نزد ساير مأموران رسمي در حدود صلاحيت آنان و مطابق مقرّرات قانوني تنظيم شده باشد ، بنا براين كليه ي اسناد خريد و فروش ، اجاره ، صلح ، وكالت ، ضمانت ، شركت ، وقف ، وصيّت ، ازدواج ، طلاق، وا مثال آنها در صورتي كه در دفاتر اسناد رسمي نوشته شود وبه ثبت برسد ، جزو نوشته هاي رسمي ، حقوقي به شمار مي آيد كه (در صورت دعوا و نزاع ) در داد گاه اين گونه اسناد قابل انكار و تكذيب نيستند » (33) 

2-  اسناد غير رسمي ويا عادي :

  « اسناد غير رسمي آن است كه در دفتر اسناد رسمي نوشته نشده باشد ، بلكه به وسيله ي خريدار و فروشنده نوشته و امضاء شود اين اسناد نسبت به اسناد رسمي از اعتبار كمتري برخوردارست ودر داد گاه مي شود انكار يا تكذيب نمود ....» (34)

 وكالت نامه ، قول نامه، اجاره نامه ، استشهاد نامه ، عهد نامه ، وصيت نامه ، صورت جلسه وجز اينها مي تواند هم صورت رسمي داشته باشد وهم صورت عادي وغير رسمي ، اينك به معرفي برخي از اين اسناد مي پردازيم.

   الف- وكالتنامه : 

  « وكالت نامه ، نوشته اي است كه وكالت دهنده (موكّل ) در آن اختيارات مورد نظر خود را به پذيرنده ي وكالت ( وكيل ) دهد » (35)  وكالت نامه معمولا صورت رسمي دارد .

ب- قولنامه:

  « قولنامه نوشته اي است كه امضاء كنند گان آن انجام معامله اي را در آينده با سند رسمي به يكديگر قول مي دهند ( توجه ، وعده ي انجام معامله است نه خود معامله ) و معمولا براي ضمانت اجرايي قول شان مبلغ معيني را به عنوان وجه التزام تعيين مي كنند تا هريك از طرفين كه قول كتبي خو درا محترم نشمارد ، آن مبلغ را به ديگري بدهد ، نكته ي مهم اين است كه طرز نوشتن قولنامه بايد به گونه اي باشد كه مفهوم معامله ي قطعي از آن بدست نيايد و گرنه ديگر قول نامه محسوب نمي شود . » (36)

 ج- اجاره نامه :

  « اجاره نامه ، معمولا براي اجاره ي خانه ، مغازه ، زمين زراعي ، انبارادر او، سقاي كربلا حضرت عباس بن علي(ع) و نشاني از عَلَم اين علم‌دار دانسته‌اند (يادداشتها...). اطلاق نام جريده به «عَلَم حضرت عباس(ع)» ظاهراً به سبب شباهتِ شكل آن به شاخۀ درخت خرما (جريدة النخل) و انتساب آن به حضرت ابوالفضل، عباس بن علي(ع) به جهت بلند و كشيده بودن شاخ و برگهاي هلاليِ ماهْ‌مانندِ جريده و همانندي آن با قامت بلند حضرت ابوالفضل(ع)، قمر بنـي هاشم بـوده است (نك‍ : معتمدي، 1/557-559).
جريده گرداني: درگذشته، هر محله از محله‌هاي كاشان چند علم و علامت و جريده داشت. جريده مانند توغ (ه‍ م) و نخل نماد و نشانه‌اي از محله نيز بود و دسته‌هاي عزادار هر محله را به نام اين علامتها مي‌خواندند. به هنگام عزاداري جريده را بنابر سنت كهن برپا مي‌داشتند و مردم هر محله در پاي جريدۀ محلۀ خود گرد مي‌آمدند و آن را بلند مي‌كردند و براي عزاداري حركت مي‌دادند (همو، 1/556). به هنگام گرداندن جريده چند تن با سنجهاي كوچك چوبي در پاي آن سنج مي‌زدند و نوحه‌خوانان اشعار مخصوص مي‌خواندند (براي نمونۀ يكي از نوحه‌ها، نك‍ : همو، 1/572-573). در مراسم سنج‌زني در پاي جريده در مراحلي مختلف سنج‌زنها به شور و هيجان‌ مي‌آيند و پياپي با همۀ تاب و توان به هوا بر مي‌جهند و سنجهاي خود را بر بالاي سرشان به يكديگر مي‌كوبند. اين حالت را «شور» مي‌نامند وبا خواندن اشعاري ويژه شور را تشديد مي‌كنند (ابوالفضلي، 160).
در پيشاپيش دسته‌هاي عزا، دسته‌اي سقّا نيز حركت مي‌كرد كه هر يك از افراد آن كشكولي در يك دست و جامي در دست ديگر داشت و مشك آبي هم از شانه آويخته بود و به مردم آب مي‌نوشاند. در هر يك از اين دسته‌ها خواننده‌اي به نام «سخنور» بود كه در برابر علائم و جريده‌هاي دسته‌هاي عزادار مي‌ايستاد و اشعاري به نام «سخن» خطاب به آنها مي‌خواند (پرتو بيضايي، 23-24).
نمونه‌اي از اين اشعار كه در مجموعۀ خطي اشعار سخنوري آمده، به اين گونه است: «اين جريده ز مالِ اهل عزا ست/ ليك وقت است بشنو اين گفتار// خواه چاووش و خواه درويشان/كلّ كسوت بود زخُرد و كبار// چو عزاي حسين شود برپا/گو بيا اين جريده را بردار!» (افشاري، 264، نيز حاشيۀ 2).
در سردمهايي كه در گذشته سخنوران در تكيه‌ها و قهوه‌خانه‌ها مي‌بستند، همراه با آويختن و تزيين كردن سردم با 17 فقره اسباب و ابزار منسوب به 17 صنف از سلسلۀ فقرا، عَلَم و جريده و حتى نخلي كوچك مخصوص عزاداريها را هم مي‌گذاشتند (پرتو بيضايي، 25).
در كاشان جريده را در 3 روز هفتم و هشتم و نهم محرم، به ويژه شب و روز تاسوعا كه آن را مرتبط با حضرت عباس(ع) مي‌دانند و به نام او مي‌خوانند، برمي‌دارند و مي‌گردانند (معتمدي، 1/562). 
باباي جريده: در فرهنگ ايران، به ويژه نزد صوفيان، لفظ «بابا» را بر پيران كامل مي‌گذاشتند، مانند باباافضل كاشي و باباطاهر همداني (عريان). سركرده و ريش سفيد طايفۀ قلندران را هم «بابا» مي‌ناميدند (برهان، لغت‌نامه)، هر كسي را هم كه در كاري بزرگ بود، براي بزرگداشت او بابا مي‌خواندند ( آنندراج، هدايت).
فرقۀ عجمْ مشايخ، و پيروان بكتاشيه (ه‍ م) پيران خود را «بابا» مي‌ناميدند (افشاري، 266، نيز حاشيۀ 5). در دورۀ صفوي شيوخ فرقۀ درويشانِ حيدري را «بابا» و منصب شيخوخيت تكيۀ حيدري را «بابايي» مي‌گفته‌اند (نصرآبادي، 1/402؛ نيز نك‍ : دانشنامه...). در ميان مردم، مؤسسان و متوليان هر يك از جريده‌ها، همچنين متوليان نخلها، بابا ناميده مي‌شدند. نگهداري از جريده و آراستن و راه انداختن آن با دسته‌هاي عزادار برعهدۀ بابا بود. پس از مرگ هر بابا، يكي از اعضاي خانوادۀ او اين مسئوليت را برعهده مي‌گرفت. گاهي مردم دسته‌هاي عزا و جريده‌ها را به نام باباي آن مي‌ناميدند، مانند «جريدۀ بابا قرباني» در كاشان (معتمدي، 1/566).
هر يك از جريده‌ها موقوفاتي داشت كه مردم براي تأمين هزينۀ عزاداري، وقف آن مي‌كردند (همو، 1/556-557، براي صورت موقوفات مربوط به جريدۀ باباقربانـي، نك‍ : 1/567-569: وقف‌نامۀ بابا زينل و حاجي علي‌اكبر).
جريده‌ها نذورات مخصوصي داشتند كه معروف‌ترين آنها نان نذري معروف به «نان عباس علي» و «آب قند» است. اين نان و آب قند در عصر تاسوعا ميان مردم پخش مي‌شود و آنها را معمولاً با هم مي‌خورند (ابوالفضلي، 161؛ براي نذورات، نك‍ : معتمدي، 1/562-563). يكي از وظايف باباهاي جريده جمع كردن نذورات عمومي و خصوصي پاي جريده، غبارروبي سالانه و معرفي كساني براي حمل جريده است (ابوالفضلي، 158).
درگذشته هر كس مي‌خواست جريده‌اي براي عزاداري بسازد و يا يك هيئت عزاداري داراي جريده پايه‌گذاري كند، موظف بود كه از باباها و صاحبان جريده‌هاي قديمي رخصت بطلبد. درصورت شايسته بودن داوطلب و صلاحيت او در داشتن جريده و عزاداري كردن با جريده، به او اجازۀ كتبي مي‌دادند و جاي جريدۀ او را در مسير حركت دسته‌ها و پشت سر جريده‌هاي باباهاي قديمي معين مي‌كردند (معتمدي، 1/563؛ براي متن اجازه نامه، نك‍ : همو، 1/564-565).
خاستگاه: براساس اسناد و شواهد تاريخي كه پيش‌تر به برخي از آنها اشاره شد، به احتمال بسيار جريده نخست نشان و علامت ويژۀ قلندران صوفي بوده است كه آن را به مفهوم نمادين «عَلَم استقامت» به كار مي‌برده‌اند (نك‍ : برهان؛ فتوت‌نامه‌ها، 264).
سخنوران سلسلۀ عجم نيز در بستن سردم سخنوري، تنديس كوچكي از جريده را به عنوان نماد و نشاني از صوفيان و دراويش، به سردم مي‌آويختند (نك‍ : پرتو بيضايي همانجا). بعدها اين علامت از حوزۀ تصوف به حوزۀ مراسم عزاداري و شتر قرباني راه يافت و چون نمادي از قدرت و استقامت و پايداري بود، آن را مظهري از قامت، قدرت و پايداري حضرت عباس علم‌دار (ع) گرفتند و به نام او خواندند.
كلمۀ «بابا» هم كه اصطلاحي عرفاني و صوفيانه، و به معناي پير، بزرگ و شيخ بود، به حوزۀ مذهبي درآمد و به صاحب و نگهدارندۀ جريده تفويض شد. از آن‌گاه متوليان برخي علامتهاي مذهبي مانند نخل و جريده نيز بابا خوانده شدند و شأن و منزلت پير را يافتند.
عامۀ مردم كاشان با نقل داستاني خاستگاه صوفيانۀ جريده و به شكل و شمايل امروزي در آمدن آن‌را در دسته‌هاي عزا، چنين بيان مي‌دارند: در كربلا درويشي از واقعۀ عاشورا آگاه مي‌شود. از تأثر و تألم بسيار عصاي خود را در زمين فرو مي‌‌كند. آن‌گاه كشكول و تسبيح 100 بندش را بر آن مي‌آويزد و دو تكه سنگ از زمين برمي‌دارد و آنها را به هم و بر سرش مي‌كوبد و مي‌گريد. از اين‌رو، مردم جريدۀ كنوني را مظهري از عصا و كشكول و سبحۀ درويش، و سنج‌زني پاي جريده را نشانه‌اي از سنگ بر هم زدن و بر سر كوبيدن درويش دانسته‌اند (ابوالفضلي، 160).

مآخذ: آنندراج، محمدپادشاه، به كوشش محمد دبيرسياقي، تهران، 1363ش؛ ابوالفضلي، محمد، «مراسم و نشانه‌هاي عزاداري ماه محرم دركاشان»، مجموعۀ مقالات اولين گردهمايي مردم‌شناسي، تهران، 1369ش؛ افشاري، مهران، تعليقات بر فتوت‌نامه‌ها... (هم‍‌ )؛ برهان قاطع، محمدحسين بن خلف تبريزي، به كوشش محمد معين، تهران، 1361ش؛ بلعمي، محمد، تاريخ‌نامۀ طبري، به كوشش محمد روشن، تهران، 1366ش؛ بلوكباشي، علي، نخل گرداني، تهران، 1380ش؛ بهار عجم، لاله تيك چند بهار، به كوشش كاظم دزفوليان، تهران، 1380ش؛ بيهقي، ابوالفضل، تاريخ، به كوشش علي‌اكبر فياض، مشهد، 1350ش؛ پرتو بيضايي، حسين، تاريخ ورزش باستاني ايران: زورخانه، تهران، 1337ش؛ تاريخ سيستان، به كوشش محمدتقي بهار، تهران، 1314ش؛ تحويلدار، حسين‌، جغرافياي اصفهان، به كوشش منوچهر ستوده، تهران، 1342ش؛ داعي‌الاسلام، محمدعلي، فرهنگ نظام، تهران، 1362ش؛ دانشنامۀ جهان اسلام، تهران، 1375ش؛ راوندي، محمد، راحة الصدور، به كوشش محمداقبال لاهوري، تهران، 1333ش؛ فتوت‌نامه‌ها و رسايل خاكساريه، به كوشش مهران افشاري، تهران، 1382ش؛ لغت‌نامۀ دهخدا؛ معتمدي، حسين، عزاداري سنتي شيعيان، تهران، 1378ش؛ معين، محمد، فرهنگ فارسي، تهران، 1371ش؛ نصرآبادي، محمدطاهر، تذكره، به كوشش محسن ناجي نصرآبادي، تهران، 1378ش؛ نفيسي، علي‌اكبر، فرهنگ، تهران، 1343ش؛ هدايت، رضاقلي‌، فرهنگ انجمن آراي ناصري، تهران، 1288ق؛ يادداشتهاي مؤلف.
علي بلوكباشي

منبع :

http://cgie.org.ir/shavad.asp?id=123&avaid=6512


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۵۵:۱۹ ] [ مشاوره مديريت ]

قلمرو داستان فارسي 

كشش ما ايرانيان به خودرايي و بي ميلي ما به هم رايي و هماهنگي حكايت ناگفته اي نيست. شكوه من اما در اينجا تنها به يك گوشه بسيار كوچك آن برمي گردد: ناهماهنگي برخاسته از بي اعتنايي به قاعده ها ي زباني در برساخت و كاربرد ترم هاي ادبي . اين ناهماهنگي در زمان توليد انبوه متن و نبود كنترل كيفيت، با رواج بي رويه ندانم كاري هاي زباني و ادبي هم به زبان و ادبيات آسيب مي رساند و هم خوانش خواننده را در دست انداز مي اندازد. در روزگاري كه حرف از درست نويسي و دقت در كاربرد زبان و تيشه به ريشه بينواي زبان فارسي نزدن راه به جايي نمي برد، عقل سليم شايد حكم به خاموشي مي دهد. با اين همه خواننده حرفه اي و هميشگي چه كند اگر كه به اميد خوانش روان از اين بلبشو شكوه نكند!

يادم مي آيد كه در سال هاي نخست داستان خواني در دهه چهل كه بيشتر ترجمه و سپس هدايت و جمالزاده و چوبك و علوي مي خواندم، از نبرد ميان داستان و قصه بي خبر بودم؛ يعني قصه برايم قصه مادربزرگ و صبحي و آن چيزي بود كه در انگليسي به آن tale مي گفتند و داستان هم بي حرف و شكي داستان مدرن يا story. با از راه رسيدن دهه پنجاه و گذر من از نوجواني به جواني، بر من روشن شد كه كاربرد قصه يا داستان اگر در يك سطح گزينش ساده ميان دو واژه مي نمايد، در سطحي ديگر نشانه تعلق يا گرايش داشتن به برخي از اندك شمار صحنه گردانان ادبيات ماست. گلشيري تا بود بر داستان پا فشرد و در برابر براهني هم قصه را علم كرد. پرسشي كه آن زمان به ذهن من خواننده .

منبع :

http://www.sharghnewspaper.com 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۵۵:۱۷ ] [ مشاوره مديريت ]

گزافه گوئي

اغراق همانند دروغ پديده‌اي معمولي‌تر از آن است كه بسياري حاضر به پذيرش آن هستند. ما همگي در جهان پيرامون خود كساني را مي‌شناسيم كه چه به طور معمول و چه برخي اوقات در رابطه با مسائلي خاص دست به اغراق مي‌زنند. اين ويژگي را نزد سياستمداران و خوش‌سخنان بيشتر از بقيه مي‌توان يافت. سرشناس‌ترين متخصص كنش نمايشي، گوفمن، به ما مي‌گويد كه اصلاً انسانها، همه، خود را تا حدي بهتر، تيزهوش‌تر، توانمندتر و زيباتر يا بنا به موقعيت بدتر، تنبلتر، ناتوانتر و رنجورتر از آنچه هستند به نمايش مي‌گذارند. مهم براي افراد ارائه تصويري مطلوب از خود است.
 
افراد از يكديگر انتظار دارند كه تصويري بهتر از واقعيت وجودي خود ارائه دهد و در اين زمينه به يكديگر كمك مي‌كنند و دروغ‌ها و جعل‌هاي يكديگر را پوشش مي‌دهند. . اغراق، گزافه‌گويي ِ ناب است، اما نمايش‌هاي زندگي روزمره آميخته با كاربرد حد محدودي از اغراق است. ولي همزمان نبايد اين نكته را ناديده گرفت كه تفاوت بين گزافه‌گويي  و اغراق نمايش‌هاي زندگي روزمره بيش از آنكه امري كيفي باشد امري كمي است.
 
اغراق نوعي خاصي از دروغ است. دروغ براي فريب ديگران گفته مي‌شود. قرار است حقيقت جلوه كند و قابل باور باشد. ولي اغراق از همان آغاز مشكوك جلوه مي‌كند. اغراق اغلب اوقات بيش از آن نابهنجار و غير واقعي جلوه مي‌كند كه كسي را بفريبد.
 
اغراق بيشتر وجهي داستاني دارد. انسانها نه براي تبيين و تعيين ماهيت يا ويژگي پديده‌اي بلكه براي طرح نكاتي جالب به اغراق روي مي‌آورند. به اين دليل در حالي كه اكثر افراد واكنشي تند به دروغ (يا در واقع كشف دروغگوئي كسي) نشان مي‌دهند به اغراق همچون پديده‌اي نيمه جدي مي‌نگرند.
 
بدون شك اغراق كننده نيز منظور خاصي دارد و صرفاً به دنبال داستان‌سرايي نيست ولي او اين كار را در بستر داستان‌سرائي انجام مي‌دهد. منظور از اغراق يافتن نوعي جايگاه ويژه است. به وسيلۀ آن كسي خود را شجاع و متفاوت با ديگران معرفي كرده، بر اين امر پاي مي‌فشارد كه او مي‌تواند نكته‌اي را طرح كند كه ديگران همه آنرا نابهنجار و نيمه جدي مي‌دانند. اغراق كننده تمايز خود را در وجه منفي آن به كرسي مي‌نشاند.
 
من در اين نوشته مي‌خواهم ويژگي‌ها و كاربرد كلي پديدۀ گزافه را بررسي كنم. به جاي مفهوم اغراق نيز از مفهوم گزافه‌گويي استفاده مي‌كنم، تا از يكسو بر ابعاد قوي يا گزاف اغراق تأكيد داشته باشم و از سوي ديگر جنبۀ كلامي-بياني اغراق مشخص و شفاف باشد. بررسي، بيشتر معطوف به عرصۀ سياست خواهد بود، ولي كوشش خواهم كرد به كاربرد گسترده‌تر گزافه‌گويي در گسترۀ وسيع‌ گفت‌وگو‌هاي معمولي و پيش پا افتادۀ روزمره هم نگاه داشته باشم. براي من مهم اين است كه ببينم نزديكي‌ها و تفاوت‌هاي پديدۀ گزافه‌گويي با سه مقولۀ شناخته شدۀ گفت‌و‌گو و تبادل افكار − كنش رسانشي، ايدئولوژي و گفتمان − چيستند. 
 
گزافه چيست؟
 
گزافه‌گويي نوعي دروغ‌گويي است و دروغ در شكل كلي خود به معناي ابراز گزاره‌اي نادرست و ناهمخوان با واقعيت است. دروغ با گزارۀ اشتباه يا غلط داراي اين تفاوت است كه گويندۀ آن از نادرستي آن اطلاع دارد، ولي آن را آگاهانه به قصد فريب ديگران ابراز مي‌كند. دروغ كتمان، تكذيب يا دستكاري حقيقت بقصد فريب ديگري است. (حقيقت اينجا آن چيزي است كه گوينده آنرا حقيقت مي‌داند.)
 
از آنجا كه هميشه بين تجربيات، احساسات و آگاهي انسان و آنچه انسان براي ديگران بيان مي‌كند فاصله وجود دارد، دروغ حضوري مداوم در زندگي انسانها دارد. نه در نمايش‌هاي مورد نظر گوفمن كه هر آنگاه كه حادثه يا وضعيتي را براي كسي تعريف مي‌كنيم، دروغ مي‌گوييم، بدان معنا كه ناآگاهي‌ها و نكات فراموش شده را مي‌پوشانيم و جزئياتي ضروري براي داستان‌سرايي ولي تجربه نشده را به كل ماجرا مي‌افزائيم. گزافه به نوبت خود با دروغ داراي اين تفاوت اساسي است كه دروغ فقط به قصد فريب گفته نمي‌شود، بلكه آن گونه نيز گفته مي‌شود كه ديگران را فريب دهد، اما گزافه دروغي است كه در همان وهلۀ اول بسان دروغ بازشناسي مي‌شود.
 
گزافه همچنين دروغي است كه ناساز جلوه مي‌كند. دروغ در خود ناساز است. تركيب حقيقت و جعل گزاره يا مجموع گزاره‌هايي ناساز را مي‌آفريند ولي در دروغ تركيب دو عنصر كليتي قابل باور را مي‌سازد. در مقايسه در گزافه، ناسازي چنان آشكار است كه شنونده را متوجه نا بهنجاري مي‌سازد. چون قصد گوينده كاملاً مشخص است گزاره بيشتر مسخره (يا گروتسك) جلوه مي‌كند تا دهشتناك. گزافه به دو گونه شبيه هنر يا ادبيات گروتسك است: يك آنكه مسخره جلوه مي‌كند و دوم آنكه در آن يك جزء يا نكته ابعادي بس بزرگ و هيولايي پيدا مي‌كند.
 
آيا گزافه‌گو خود مي‌داند كه ديگران سخنانش را گزافه مي‌دانند؟ به عبارت ديگر آيا گزافه‌گو دروغگو است يا چيزي در وراي آن؟ دروغگو در پي آن است كه سخنانش عين حقيقت دانسته شوند. ولي آيا گزافه‌گو نيز در پي آن است؟ بدون شك گزافه‌گو نيز مي‌خواهد سخنانش حقيقت بشمار آيند ولي او چون آگاه است كه بياناتش به طور عادي دروغ و گروتسك دانسته مي‌شوند، خواهان يك جهش باوري نزد شنوندگانش است. اين را او با لحن سخنانش و تقابلي كه بين اجزاء سخنانش برقرار مي‌كند، مشخص مي‌سازد. گزافه در جديت كامل ابراز مي‌شود و گويندۀ آن به طور معمول نشان مي‌دهد كه مي‌داند باور به سخنان او امري ساده نيست، ولي تحولاتي در شرايط و جهان پيرامون رخ داده‌اند كه به كلام او اعتبار و مشروعيت مي‌بخشند. از ديد او سخنانش براي كساني مسخره-ناساز جلوه مي‌كنند كه شرايط يا جهان جديد را نشناخته‌اند و نتوانسته‌اند به جهشي باوري دست يابند.
 
گزافه‌گو همچنين در پي آن است كه خود را متمايز از ديگران و داراي شجاعت و اقتداري استثنائي معرفي كند. او مي‌خواهد بسان كسي ديده شود كه به طرح مسائلي مي‌پردازد كه ديگران جرأت طرحش را ندارند. شجاعت در اينجا نبايد به معني متعارف كلمه تعبير شود. گزافه‌گو ادعا ندارد كه مسائلي را طرح مي‌كند كه به خاطر آن انسانها ممكن است جان خود را از دست بدهند يا مجبور شوند هزينۀ زيادي بپردازند، بلكه ادعا دارد كه مسائلي را طرح مي‌كند كه ديگران به خاطر آن مسخره مي‌شوند و آبروي خود را از دست مي‌دهند. او در واقع با حيثيت اخلاقي خود بازي مي‌كند.
 
آنچه گزافه‌گو از دست مي‌دهد اعتبار اخلاقي است و آنچه به دست مي‌آورد قرار گرفتن در كانون توجه است. گزافه او را مشهور عام و خاص مي‌سازد. اين شهرت اما ناسازنما (متناقض نما) است. شهرت به تمايز و شجاعت در زمينه‌‌اي كه ديگران در آن عرصه شهرت و اعتبار خود را از دست مي‌دهند. شايد از اين رو كساني به گزافه‌گويي در مورد يك موضوع روي مي‌آورند كه خود تصميم گيرندۀ نهايي عرصۀ فعاليت مربوط به آن موضوع به شمار نمي‌آيند و سر سپرده كساني ديگر يا نهادهايي معين هستند. آنها اعتبار خود را تا حد زيادي از آن نهادها اخذ مي‌كنند. براي چنين افرادي گزافه‌گويي حركتي محدود براي اعلام استقلال بدون دست زدن به اقدامي عملي در آن زمينه است.
 
گزافه اعلام تمايز بدون حركتي خاص در جهت ايجاد تمايز است. فراموش نكنيم كه گزافه‌گو مي‌خواهد ديگران با جهش باوري سخنان او را بپذيرند و تمايز او را با خود از بين ببرند.
 
موقعيت‌ها و محدوديت‌ها
 
به هر رو در هر مورد و به هر گونه نمي‌توان گزافه‌گويي كرد. گزافه‌گويي داراي سرحدات معيني است. در مورد همه چيز مي‌توان به گزافه‌گويي پرداخت و از هر گونه واژه و مفهومي مي‌توان در آن رابطه بهره جست، ولي از اندازه و رقم كمتر مي‌توان استفاده كرد. آنگاه كه قرار است از پيشرفت، عظمت و قدرت سخن گفته ‌شود ديگر نمي‌توان از اندازه و رقم بهره جست. اين تا حدي بدان خاطر است كه دستكاري صِرف اندازه و عدد حساسيتي بر نمي‌انگيزد. عدد در خود پيام خاصي در بر ندارد مگر آنكه مورد تأويل قرار گيرد. پوزيتويست‌ها شايد در اين مورد ادعا كنند كه برتري دادۀ كمي بر دادۀ كيفي در آن است كه آنرا كمتر مي‌توان مورد دستكاري قرار داد ولي اينجا عامل ديگري از اهميت برخوردار است. اندازۀ معين مشخص شده در يك عدد قابل دستكاري است و عددي را مي‌توان به جاي عددي ديگر قرار دارد. حتي مي‌توان به عدد ابهام بخشيد و با جابجائي مبناي شمارش رد را گم كرد. در اين مورد از پديدۀ دستكاري آمار (بطور نمونه آمار بيكاري در كشورهايي مانند انگلستان) بسيار گفته شده است. ولي مسئله آن است كه عدد هر چند اندازه‌اي را بگونه‌اي دقيق مشخص مي‌سازد ولي چيزي را در وراي آن مشخص نمي‌كند. گزافه‌گويي كيفي اما مي‌تواند هم نا مشخص باشد و هم با كاربرد مفاهيم پر طمطراق كوله باري از معنا را به مخاطب انتقال دهد.
 
در مورد مسائل بنيادين و انضمامي زندگي نيز كمتر گزافه‌ گفته مي‌شود. گزافه‌گويي امري بيشتر مربوط به مسائل كلي و مجرد است. در مورد مسائل بنيادين و انضمامي نمي‌توان گزافه‌گويي كرد چون مردم و در نتيجه مخاطبين رابطه‌اي تنگاتنگ با آنها دارند. در مورد امور زندگي روزمره، آنچه مردم نه فقط از آن اطلاع دقيق دارند، بلكه نسبت به آنها داراي حساسيت كامل هستند، نمي‌توان به قصد فريب سخن گفت. در اين باره خطر آن وجود دارد كه مردم سخنان گوينده را نه فقط قبول نكنند (خطري كه هميشه وجود دارد)، بلكه در مقابل آن واكنش انجام دهند.
 
از سوي ديگر در مورد مسائل بنيادين و انضمامي زندگي نمي‌توان به گزافه‌گويي چنداني پرداخت. چنين مسائلي ديرپا، چند جانبه و ريشه‌دار هستند و به سادگي نمي‌توان در مورد آنها ادعايي داشت. در اين باره بايد ادعاهايي مشخص با توضيح كافي در مورد جنبه‌هاي گوناگون آن داشت و اين كم و بيش امري غير ممكن است. مي‌توان وعدۀ حل يكسرۀ مشكل بيكاري در آينده‌اي مبهم و گاه حتي آينده‌اي نزديك ولي باز هم تا حدي مبهم داد. اين از يكسو وعده‌اي كلي است و از سوي ديگر به زماني كم و بيش نا معين و قابل جابجا اشاره دارد. در مقايسه سخن گفتن از اينكه در اين يا منطقه و بين اين يا آن گروه اجتماعي مشكل بيكاري ريشه كن شده است امري كاملاً متفاوت است. در اين مورد ادعايي دقيق و مشخص در مورد يكي از بنيادي‌ترين مسائل زندگي مردم مطرح شده و خطر آن وجود دارد كه نه تنها شنوندگان درجۀ اعتبار و صدق گزارۀ ابراز شده را به پرسش گيرند بلكه بصورت تودۀ بيكار آن ادعا را توهين به وضعيت خود انگاشته واكنش تند حسي-عاطفي نشان دهند.
 
گزافه‌گويي بيشتر امري كلامي و متعلق به گسترۀ شبه تك‌گويي (مونولوگ) است. رهبران و فعالين سياسي بيشتر در سخنراني، كه چيزي جز تك گويي براي ديگران نيست، دست به گزافه‌گويي مي‌زنند. در زندگي روزمره نيز انسانها در موقعيتي شِبهِ سخنراني، آنگاه كه بيش از آنكه بخواهند در يك گفت‌وگوي صميمي با ديگران حرف‌هاي خود را بزنند، دست به گزافه‌گويي مي‌زنند. در تك‌گويي و سخنراني شايد افراد به خاطر شور و هيجان سخنوري دست به گزافه‌گويي مي‌زنند، ولي بسياري از اوقات به نظر مي‌رسد افراد آگاهانه سخنراني را به عنوان عرصۀ بيان گزافه‌هايشان انتخاب مي‌كنند.
 
سخنراني يا كلام شبهِ تك‌گويي از آنرو عرصۀ مناسبي براي گزافه‌گويي است كه سنديت نوشته را ندارد و هميشه مي‌توان مخاطب را در مورد دريافت نادرست آن مقصر شمرد. اين احساس نيز وجود دارد كه گفتار در زمينۀ تأثيرگذاري بر مخاطب كارآتر و سريعتر عمل مي‌كند و بهتر است از گفتار به جاي نوشتار براي برانگيختن مخاطبين بهره جست. استنباط عمومي آن است كه كلام فوري تأثير مي‌گذارد و بعد از آن ديگر هيچ لازم نيست مسئوليتي و در نتيجه دغدغه‌اي در قبال كلام خود و ميزان درستي و اعتبار آن داشت.
اين نكته اكنون بايد مشخص شده باشد كه هر كسي نمي‌تواند گزافه بگويد. براي گزافه‌گويي انسان بايد از موقعيتي خاص در جمع برخوردار باشد. از يكسو مقام و قدرت قرار گرفتن در موقعيت شبهِ تك‌گويي را داشته باشد و از سوي ديگر بتواند مدعي برخورداري از اطلاعات و دانش كافي در زمينۀ طرح ادعا باشد.
يك رئيس حكومت به سادگي مي‌تواند از چنين موقعيتي برخوردار باشد. او به سادگي مي‌تواند سخنراني‌هاي نمايشي برگزار كند و خود را برخوردار از آخرين اطلاعات در مورد اقتصاد و سياست معرفي كند. ولي ديگران نيز بايد داراي موقيعتي مشابه باشند تا بتوانند دست به گزافه‌گويي بزنند. صنعتگري كه در مورد مهارت و توليدات كارش اغراق مي‌كند بايد از تجربه، سن و سيماي لازم در اين مورد برخوردار بوده و به واژه‌نامۀ حوزۀ كارش اشراف داشته باشد. او همچنين بايد از موقعيت ويژه‌اي در جمع برخوردار باشد تا بتواند در مورد كارش سخن (گزافه) بگويد.
 
در جمعي دوستانه كه براي گپ و گفت، خوش‌خوري و خوش‌نوشي جمع شده‌اند، به سختي مي‌توان چنين سخناني گفت، مگر آنكه فرد بتواند موقعيتي ويژه براي خود فراهم آورد. بدون شك او خواهد توانست در جمعي متشكل از همكاران خود يا افراد علاقمند به صنعت و مهارت كاري راحت‌تر سخن بگويد. ولي آنجا ديگر نخواهد توانست دست به گزافه‌گويي زند. به اين خاطر، گزافه‌گويي فقط در جمعي نا متوازن ممكن است.
 
سخنور بايد فاصله‌اي معين با مخاطبين داشته باشد تا بتواند گزافه‌گويي كند. همزمان موقعيت سخنور بايد شكننده يا در معرض تهيدي باشد تا گزافه‌گويي كند. اگر شرايط اقتصادي خوب است و رئيس حكومت نقش مهمي در شكل‌گيري آن دارد، ديگر لازم نيست او در مورد آن سخنوري و گزافه‌گويي كند. براي او كافي است كه آمارها منتشر شوند و مقامات كشور تحولات رويداده را به بحث بگذارند.
 
به همانگونه، صنعتگر ماهر هيچ لازم ندارد از مهارت خود سخن بگويد. او خود بخود بسان انساني ماهر شناخته خواهد شد و چه بسا افراد ديگر در گفت‌وگو بدان اشاره كنند (براي معرفي وي يا تأكيد بر بازشناسي وي). به طور كلي فقط در موقعيتي نامتوازن و فقط در شرايطي كه قدرت يا دستاورد بطور مستقيم مورد بازشناسي قرار نمي‌گيرد گزافه‌گويي در دستور كار انسانهاي برخوردار از موقعيت بالاتر قرار مي‌گيرد.
 
در مجموع، در تعريفي اوليه، گزافه دروغي است كه دروغ بودن آن وجهي آشكار دارد و گويندۀ آن باور بدان را در گرو يك جهش باوري مي‌داند. در فقدان چنين جهشي، از منظر ذهنيت داده شدۀ مخاطبين، گزافه مسخره-ناساز (يا گروتسك) جلوه مي‌كند، هر چند كه گويندۀ آن با جديت تمام آن را ابراز كند. گزافه را همه جا مي‌توان بكار گرفت ولي اين بيشتر در قلمرو كلام شبه تك گويي است كه كاربرد اصلي خود را دارد و بيشتر بكار ادعاهاي كلي ميخورد تا ادعاهاي دقيق. گزافه بيشتر با مفاهيم و مسائل كلي و مجرد سر و كار دارد تا مسائل بنيادين و انضمامي زندگي و عدد و رقم.

منبع :

 http://radiozamaaneh.net/conten