مشاوره مديريت - آموزش مديريت - آموزش فروشندگي حرفه‌اي
 
نويسندگان
عضویت
نام کاربری :
پسورد :
تکرار پسورد:
ایمیل :
نام اصلی :
آمار
امروز : 3477
دیروز : 16617
افراد آنلاین : 15
همه : 4259013
كارآمدى تبليغ سنتى دينمقدمه

كشتى گيران براى توفيق در ميدان كشتى، ناگزير يكى از سه كار ذيل را انجام مى دهند: يا بى آن كه به كيستى رقيب بپردازند، به تقويت خودشان مشغول مى شوند (تمرين بيش تر، بالا بردن كيفيت رژيم غذايى، دوپينگ و.... يا بى آن كه به تقويت خود بپردازند، به رقيب مى انديشند (به تضعيف روحيه وى، شناسايى نقاط ضعف وى، جلوگيرى از حضور وى روى تشك و.... و يا هر دو كار را در دستورالعمل خود قرار مى دهند. اما اين روش ها، روش هايى نيست كه خاص كشتى گيران باشد، هر شخص يا گروهى كه بخواهد در كار خودش موفق باشد، بايد بتواند نقاط قوت و ضعف خود و رقيبانش را شناسايى كند.

روحانيت شيعه ذى نفوذترين گروه اجتماعى در عقبه تاريخى ما بوده است. بى شك، اطاعت مردم از روحانيت معلول ويژگى هاى مثبتى بوده كه در اين گروه وجود داشته است. با وارد شدن به عصر انقلاب اسلامى، انتظار مى رفت به دليل تشديد ارتباط مردم و روحانيت، اين اطاعت نيز تشديد شود. اين در حالى است كه نه تنها چنين نشده، بلكه در مواردى ميل به عدم اطاعت تشديد شده است. تحليل اين مسئله، دو سوى دارد؛ يك سوى آن مربوط به خود روحانيت و شرايط جديد آن و يك سوى آن مربوط به مردم و شرايط جديدشان مى شود. به عبارت ديگر؛ ممكن است كه اين ميل به عدم اطاعت مردم از روحانيت مربوط به عملكرد نادرست آنها باشد و ممكن است مربوط به جهل و عدم آگاهى مردم از برخى محظورات و شرايط جديد روحانيت باشد. در اين نوشتار در صدد هستيم تا كنكاشى در مهم ترين و شايع ترين شبهات و انتقادات مردم از روحانيت داشته باشيم.

يكى از شايع ترين و در عين حال سطحى ترين نقدهاى عمومى بر مسئله تبليغ دين توسط روحانيت، انتقاد به شكل و محتواى تبليغ سنتى (سخنرانى و روضه خوانى بر منبر. مى باشد.

از نظر منتقدان روحانيت، در عصر مدرن، اصرار بر تبليغ دين در قالب سخنرانى و روضه خوانى بر منبر، بى وجه به نظر مى رسد. تبليغ منبرى در اين عصر از جهات مختلف، از جمله به لحاظ وقتى، اقتصادى و... مقرون به صرفه نمى باشد. در نظر بگيريد در ايام ماه

محرم يا ماه رمضان صدها و بلكه هزاران نفر از روحانيون، از مركز قم و مشهد به ديگر نقاط كشور براى تبليغ دين اعزام مى شوند و آنها پس از يك دهه يا يك ماه تبليغ، دوباره به مراكز علمى شان برمى گردند. هزينه هاى صرف شده براى اين مأموريت به شرح ذيل است:

1. هزينه هاى مربوط به شخص مُبلّغ (سخنران) و مداح (روضه خوان):

هزينه رفت و برگشت سفر؛

هزينه اسكان و پذيرايى؛

هزينه حق الزحمه تبليغ؛

هزينه هاى ناشى از دورى مبلّغ از خانواده و...

2. هزينه هاى مربوط به هيأت عزادارى:

هزينه آماده سازى مكان عزادارى: امور عمرانى (ساختن بناى مناسب، برپايى خيمه و...)؛

هزينه لوازم عزادارى: تهيه سيستم صوتى مناسب، خريد طبل، سنج، زنجير و...؛

هزينه هاى مربوط به پذيرايى: قند، چاى، شربت و...؛

هزينه هاى مربوط به تزيين مجلس: پارچه هاى سياه و...

3. هزينه هاى مربوط به عزاداران (توده مردم):

هزينه هاى مربوط به لوازم عزادارى: لباس سياه، زنجير و...؛

هزينه هاى مربوط به نذر و نذورات: قند و چاى، گوسفند، شعله زرد و...

هزينه هاى مربوط به كمك هاى مردمى به مجالس عزادارى.

4. هزينه هاى مربوط به دولت: هزينه هاى ناشى از تعطيلى بازار و چرخه توليد در ايام خاص عزادارى مثل تاسوعا، عاشورا و...

تمامى اين هزينه ها به لحاظ اقتصادى در نظر گرفته شده است. اگر به اين هزينه ها، هزينه هاى ناشى از دست دادن زمان را اضافه كنيم، ناكارآمدى تبليغ سنتى در عصر مدرن بيش تر خودش را نشان مى دهد و ضرورى است كه جاى خود را به شكل ديگرى از تبليغ بدهد. به نظر مى رسد در عصر ارتباطات و اطلاعات، يكى از بهترين گزينه ها براى جايگزينى منبر، رسانه تلويزيون باشد. برخى امتيازات تبليغ دينى تلويزيونى بر تبليغ دينى منبرى عبارتند از:

1. حداقل تعدادى از مبلغانى كه براى تبليغ دين به مناطق مختلف اعزام مى شوند، از علم و سواد كافى، مناسب با پرسش هاى مخاطبان خاص خود برخوردار نيستند و كم ترين پيامد اين امر، تبليغ غلط و نادرست آن مى باشد كه به نوبه خود اثرات سوء فردى اجتماعى به دنبال خواهد داشت. اين در حالى است كه با استفاده از رسانه تلويزيون مى توان از شخصيت هاى متخصص و مناسب هر موضوعى استفاده كرد و بهترين بهره هاى علمى را برد. به عنوان مثال؛ در ايام ماه محرم مى توان از چند شخصيت برجسته حوزوى و دانشگاهى كه در حوزه تاريخ اسلام تخصص دارند، طى يك ميزگرد علمى استفاده كرد و حركت و قيام امام حسين از مدينه به مكه و از آنجا به كربلا و از آنجا به شام و بالعكس را به تحليل نشست. نيز مى توان اين قيام را از منظر سياسى، جامعه شناسى، مديريت نظامى و... طى ميزگردهايى با متخصصان اين حوزه ها به تحليل نشست.

2. در شكل سنتى تبليغ دين، بسيارى از مردم به دواعى مختلف نمى توانند در مجالس عزادارى شركت كنند؛ چه، برخى از آنها پير و فرتوت اند، برخى بيمار و مريض اند، برخى ميهمان دارند و ناگزير از پذيرايى اند، برخى كسل و خسته اند و... اين در حالى است كه در تبليغ دين از طريق رسانه تلويزيون، هيچ يك از شرايط و امور مذكور نمى توانند محظور باشند. امروزه به دليل توسعه و رشد تكنولوژى ارتباطات، رسانه تلويزيون در همه نقاط كشور اعم از شهرها و روستاها حتى دورترين نقاط آن وجود دارد. بيمارى، پيرى، ميزبانى، خستگى و ديگر امور از اين جنس، با استماع تلويزيون در منزل با كم ترين هزينه قابل جمع هستند.

3. گستردگى رسانه تلويزيون، باعث مى شود تا مخاطبان تبليغ دينى با آن نيز از كميت بيش ترى برخوردار شوند به گونه اى كه مى توان با يك برنامه تلويزيونى جذاب، ميليون ها مخاطب جذب كرد. نمونه برجسته و عينى اين گونه برنامه هاى تبليغى در تلويزيون تفسير قرآن حجت الاسلام و المسلمين قرائتى مى باشد كه به رغم تداوم آنها به مدت سه دهه همچنان هزاران و بلكه ميليون ها نفر مخاطب دارد.

4. در تبليغ دين با رسانه تلويزيون هم در هزينه هاى اقتصادى و هم در هزينه هاى زمانى، به ميزان بسيار زيادى صرفه جويى مى شود.

اين شبهه مبتنى بر پيش فرضى غلط است كه اندك تأمل درباره آن، نادرستى اش را عيان مى كند. اين پيش فرض عبارت از انحصار دواعى فعل انسانى به عقل و فهم است. به عبارت ديگر؛ اين پيش فرض، فهم يا تفسير غلطى از جمله «اى برادر تو همه انديشه اى» مى باشد كه به نوبه خود باعث شكل گيرى شبهه ديگرى درباره تبليغ دين به شكل سنتى مى شود. بر اساس اين شبهه جديد:

تبليغ دين به شكل سنتى (سخنرانى و روضه خوانى منبرى) مبتنى بر احساس صرف است. در اين شكل تبليغ، تلاش مى شود از كلمات احساساتى استفاده شود تا مردم بگريند و ثواب ببرند. روضه خوانى ها، سينه زدن ها، زنجير زدن ها، طبل زدن ها، شعله زرد دادن ها و... همه و همه امور احساساتى هستند كه در شكل تبليغ سنتى دين گنجانده شده اند. افراط در احساساتى شدن به ويژه از نوع گريه باعث مى شود كه روحيه عزاداران افسرده شود. از اين رو، كسانى كه زياد در مجالس روضه به سبك سنتى شركت مى كنند در درازمدت به لحاظ روحى افسردگى مى يابند. اساساً به نظر مى رسد هرچه به لحاظ تاريخى به جلوتر مى آييم، افراط در برگزارى مراسم سنتى عزادارى هم بيش تر مى شود. در گذشته، مسلمانان حداكثر تاسوعا و عاشورا و روز شهادت اهل بيت(ع) را عزادارى مى كردند، اما متأسفانه به ويژه از انقلاب اسلامى به اين سو، در برگزارى جلسات عزادارى افراط شده است تا جايى كه امروزه نه فقط تاسوعا و عاشورا، بلكه دهه محرم (و اخيراً دهه دوم و سوم محرم)، ماه رمضان، دهه فاطميه، دهه رضويه، دهه كاظميه و... عزادارى مى شود و اگر به جلوى اين انحراف و افراط گرفته نشود، شايد در سال هاى آتى همه روزهاى سال را مجبور باشيم به عزادارى بنشينيم. اين در حالى است كه جامعه اسلامى بيش تر از اين كه نيازمند به گريه باشد، نيازمند به شادى و سرور است. اگر از يك جامعه شادى و سرور رخت بربندد، نشاط كار و فعاليت و توليد گرفته مى شود و آن جامعه به جاى پيشرفت، عقب رفت خواهد داشت.

در پاسخ به اين شبهه توجه به نكات ذيل حايز اهميت است:

1. برخلاف آنچه پنداشته مى شود كه «اى برادر تو همه انديشه اى»، انسان قابل تقليل به ساحت انديشه صرف نيست. انسان ها آميزه اى از عقل و احساس هستند و دواعى فعل انسانى هم، نه عقل به تنهايى و نه احساس به تنهايى هست، بلكه هر دو هستند. كسى كه پيشنهاد مى دهد عزادارى ها بالكل از سبك سنتى به سبك مدرن انتقال يابد و منبر بايد جاى خود را به تلويزيون بدهد، گو اين كه در اين پيش فرض هست كه اگر در تلويزيون و طى يك برنامه ميزگرد علمى، فلسفه دين گفته شود و مردم هم آن را بشنوند و بفهمند، لابد از آن پس، همه آنها در مقام عمل هم، دين دار مى شوند. اين در حالى است كه:

الف) در بسيارى از امور، انسان ها به لحاظ عقلى (نظرى) به نتيجه و جواب قطعى رسيده اند، به رغم اين، در مقام عمل برخلاف آنچه به لحاظ نظرى درست مى پندارند عمل مى كنند. به عنوان مثال؛ بسيارى از مردم تا چه رسد به پزشكان به لحاظ نظرى يقين دارند كه كشيدن سيگار براى آنها ضرر دارد، به رغم اين، همچنان سيگار مى كشند. قرآن كريم نيز درباره فرعون و يارانش مى فرمايد: در حالى كه دل هاى آنها به آيات ما يقين داشت: (و استيقنتها أنفسهم)، به رغم اين، آنها را انكار كردند: (و جحدوا بها). اين مطلب مى رساند كه اين گونه نيست كه اگر انسان به يك مسئله به لحاظ نظرى يقين پيدا كرد، حتماً در مقام عمل هم مناسب همان نظر يقين شده عمل مى كند. به عبارت ديگر؛ علم، يكى از دواعى عمل انسان است. اعمال انسانى، دواعى مختلفى دارد، از جمله: علم، جاه، هوس، اراده، عشق و... البته اين دواعى در يك نظام طولى عمل مى كنند، اما هركدام آنها كه حاصل نشود، سلسله طولى دواعى قطع شده و عمل انجام نمى شود.

ب) اساساً مادام كه دل همراه ذهن نشود، عملى در عالم خارج صورت نمى گيرد. به عبارت ديگر؛ بايد عشق ضميمه عقل شود تا عملى صورت بگيرد. در طول تاريخ، محرك نهايى اعمال انسانى، عشق بوده نه عقل. بايد دل در گرو چيزى باشد تا براى به دست آوردن آن چيز، انسان حركت كند. در مسير حركت به طرف آن چيز، هرگاه انسان به مانع و رادعى برخورد كند، عقل و علم آن را برطرف مى كنند. به عنوان مثال؛ دل آن گاه كه در گرو ليلى رفت، انسان به طرف كويش حركت مى كند و در مسير خانه ليلى اگر به رودخانه يا كوه برسد، عقل و علم برايش پل و تونل مى زنند، اما پس از اين كه پل و تونل ساخته شدند، همچنان بايد دل در گرو ليلى باشد تا انسان، انگيزه رد شدن از آنها را داشته باشد وگرنه، اين همه پل و تونل وجود دارد، آيا همه انسان ها براى رد شدن از همه پل ها و تونل ها انگيزه دارند؟(1) به عبارت ديگر؛ كارويژه عقل و علم در حركت انسانى، اين است كه از سويى، سو و جهت عشق را كشف و تنظيم مى كنند و از سويى، در مسير حركت عشق، با رفع موانع آن، تلاش مى كنند تا آن را ناب و عميق كنند. با توجه به اين مطلب، سبكى از تبليغ دينى بايد اجرا شود كه بتواند هم عشق و دل انسان ها را به گرو در آورد و هم عقل و علم آنها را فعال كند. در بهترين شرايط، سبك تبليغ تلويزيونى، تنها مى تواند عقل و علم انسانى را بيدار كند و تقريباً مى توان گفت كه با عشق و احساس، بيگانه است.

ج) نه انسان سراسر شعور است و نه دين. هم سكه دين و هم سكه انسان، دو روى دارند: روى شور و روى شعور. دين، مكتب انسان سازى است و اگر انسان، نه عقل صرف و نه احساس صرف، بلكه آميزه اى از عقل و احساس است، پس دينى هم كه براى هدايت و تكامل اين انسان آمده بايد دو جنبه عقلانى و احساسى داشته باشد. به عبارت ديگر؛ دين بايد آميزه اى از شور و شعور باشد تا همه ابعاد انسانى را كه آميزه اى از عقل و احساس است، بتواند به سوى خود فراخواند. دين نه مى خواهد انسانِ عاقل و عالمى بسازد كه آن قدر بى احساس باشد كه در برابر ظلم ظالمان بر مظلومان، هيچ خشمى در او به وجود نيايد و هيچ گاه اعلاميه اى و فرياد و اعتراضى از او سر نزند و نه مى خواهد انسانِ با احساسى بسازد كه آن قدر بى عقل و علم است كه تنها كارى كه از او برمى آيد فرياد و اعتراض و آه و گريه باشد، بلكه دين مى خواهد انسانى بسازد كه داراى احساس معقول و عقل محسوس باشد. به عبارت ديگر؛ دين مى خواهد شور انسان را مبتنى بر شعور او گرداند و شعور او را به شور ختم كند. چنين دينى در مقام تبليغ خود نمى تواند بر سبك و روشى تكيه زند كه تنها بر عقل يا تنها بر احساس متكى باشد، بلكه بايد از سبكى استفاده كند كه جامع شور و شعور باشد. سبك عزادارى كنونى دقيقاً از اين پتانسيل برخوردار است؛ از همين روست كه در مجالس عزادارى هم انسان هايى كه شعور آنها بر شورشان غلبه دارد شركت مى كنند و هم آنهايى كه شورشان بر شعورشان غلبه دارد. در اين سبك عزادارى، با انسان هايى كه شعورشان بر شورشان غلبه دارد، از دريچه شعورشان ارتباط برقرار مى گردد و نهايتاً به تحريك و تقويت شورشان ختم مى شود و با انسان هايى كه شورشان بر شعورشان غلبه دارد، از دريچه شورشان ارتباط برقرار مى گردد و نهايتاً به شعورى مناسب ختم مى شود. در سبك عزادارى موجود، محتواى سخنرانى كه شامل تفسير، اخلاق، عقايد، تاريخ، احكام فقهى، مسايل سياسى و... مى باشد، پيام آور و بيانگر وجه شعورى دين و محتواى روضه خوانى كه شامل گريه كردن، سينه زنى، زنجيرزنى، طبل زنى، توزيع شربت و شعله زرد و... مى باشد، پيام آور و بيان گر وجه شورى دين مى باشد.

د) حتى اگر روح و اساس عزادارى هاى به سبك سنتى احساساتى هم باشد، باز نبايد به صرف اين دليل از آن دست كشيد؛ چرا كه تجربه تاريخى نشان داده است كه اين نوع احساسات در راستاى اهداف عقلانى كارآمدى دارد و اگر غير از اين بود، هرگز دشمنان شيعه از عزادارى هاى آنها هراسى به دل شان راه نمى دادند. اين در حالى است كه تاريخ اسلام پر از نمونه هايى است كه هرگاه دشمنان شيعه از آن احساس خطر كرده اند، اول چيزى را كه خواسته اند از شيعه بگيرند، پتانسيل مراسم عزادارى به همين سبك سنتى بوده است. بنى اميه، بنى مروان، بنى عباس و... هر كدام به نوعى از برگزارى مجالس عزادارى جلوگيرى كرده اند. حتى در تاريخ معاصر ما، خاندان پهلوى نيز آن گاه كه مى خواست كانون هاى اصلى تشيع را مهار كرده و در اختيار خودش بگيرد، متوجه مجالس عزادارى و تعزيه خوانى شد و دستور به تعطيلى آنها داد. در تاريخ اسلام، هرگاه تشيع از يك مرحله بحرانى به مرحله مناسبى وارد شده، به عبارت ديگر؛ هرگاه تشيع كمى فرصت كرده تا از حاشيه تاريخ اسلام سنى زده به هسته آن راه يابد، اولين اقدامش براى ابراز هويت خود، برپايى مجالس عزادارى بوده است. به عبارت ديگر؛ كربلا كانون هويت ساز تشيع در طول تاريخ اسلام بوده است و دشمنان تشيع از همين توان هويت سازى مجالس عزادارى به سبك هاى سنتى مى ترسيدند كه با آن مقابله مى كرده اند.

ه) در سطوح ظاهرى تر زندگى، در موارد مختلفى ميان عقل و احساس تعارض به وجود مى آيد؛ مواردى كه دل مى گويد برو، عقل مى گويد بمان. به عنوان مثال؛ در عصر رضاشاه و تحريم برگزارى مراسم تعزيه، عقل مى گفت نرو، اما عشق مى گفت برو و نهايتاً هم عاشقان حسينى رفت و تعزيه ها را به پا كردند. در موارد تعارض ميان عقل و احساس، غالباً برنده، احساس است نه عقل. از همين روست كه به جوان عاشق، هرچه هم نصيحت عقلانى كنيم، گوشش چندان شنوا نيست. اگر روش تبليغ دين به گونه اى باشد كه تنها عقلانى باشد و نه احساسى، بى شك به هنگام تعارض با يك مسئله احساسى، صحنه را به رقيب خود مى بازد. احساس و عشق از امور بوييدنى و چشيدنى و غيرقابل انتقال و تبيين توسط مباحث عقلى هستند. با «حلوا حلوا كردن دهان شيرين نمى شود»، اين بدين معنى است كه با صِرف تبيين عقلى، عشق ايجاد نمى شود، عشق را بايد تجربه كرد نه اين كه شنيد. تبليغ تلويزيونى نمى تواند عشق بيافريند، البته مى تواند عشق ايجاد شده را جهت دهد يا آن را ناب كرده و عمق بخشد، اما مسلماً نمى تواند آن را حداقل در سطح گسترده ايجاد كند.

و) اين گونه نيست كه همه موارد را بتوان با عقل درك كرد. بسيارى از موارد هستند كه ماهيت آنها توسط عقل درك نمى شود، اما احساس آنها را شهود مى كند. از طرف ديگر، ادراك عقل، حصولى است، اما ادراك عشق و احساس، حضورى است؛ از همين رو، عقل مى تواند اشتباه كند، اما احساس اشتباه نمى كند. تعبير قرآنى دل، «فوءاد» و «قلب» است؛ برخى قلب را همان فوءاد دانسته و برخى ميان شان تفاوت قائل شده اند و گفته اند مقام فوءاد از مقام قلب بالاتر است. بر اساس اين ديدگاه اخير، مقام فوءاد مقام روءيت و شهود و مقام قلب، مقام علم و آگاهى است و مادام كه روءيت و شهود به منصه ظهور نرسد، قلب از علوم و ادراك خود بهره مند نمى شود. پس نمى توان بدون اتكاء به دل و عشق، حتى اميدى به بهره مندى از ادراك عقلى داشت. به عبارت ديگر؛ اگر عقل نتواند در ارتباط با احساس و دل قرار بگيرد، هيچ گونه كارآمدى و بهره ورى نخواهد داشت.

ز) در برخى از مواردى كه هم احساس و هم عقل مى توانند ادراك كنند، تنبه احساس به آن موارد زودتر از عقل صورت مى گيرد (البته مواردى نيز وجود دارد كه تنبه عقل به آنها هم زودتر و هم عميق تر از احساس مى باشد). به عبارت ديگر؛ در بسيارى از موارد احساس بدون هرگونه زحمتى ادراك مى كند به خلاف عقل. به عنوان مثال؛ موارد زيادى پيش آمده كه احساس ما علاقه ما نسبت به چيزى را ادراك مى كند، اما عقل ما نمى تواند آن را به راحتى ادراك كند يا براى آن علاقه استدلال بياورد. ما به راحتى احساس مى كنيم كه الف را دوست داريم، اما به همان راحتى نمى توانيم اين دوستى را به شكل عقلانى مدلل كنيم. همچنان كه ممكن است به راحتى بويى را احساس كنيم، اما به راحتى در نيابيم كه اين بو، بوى چيست. حداقل كاستى انحصار تبليغ دين به روش هاى عقلانى (مثلاً تبليغ تلويزيونى دين) اين است كه امكان شناخت در برخى موارد را از انسان سلب مى كند يا اين كه به تأخير مى اندازد. اين در حالى است كه روشى از تبليغ دين كه جامع عقل و احساس است، ضمن اينكه امكان شناخت در ساحات مختلف را به انسان مى دهد، به شناخت انسان سرعت مى بخشد.

2. به نظر مى رسد، طراحان تبليغ مدرن دين، تنها با توجه به برخى از امتيازاتى كه البته تلويزيون به عنوان يك ابزار و وسيله ارتباطى تبليغى دارد، نظريه خود را طرح و از آن دفاع مى كنند، بدون آن كه به كاستى هاى تبليغ تلويزيونى دين هم توجه داشته باشند. برخى از ملاحظاتى كه به نظريه تبليغ تلويزيونى دين وارد، عبارتند از:

الف) انسان سه ساحت دارد: ساحت طبع، ساحت غريزه و ساحت فطرت. ساحت طبع، ساحت مشترك انسان و جمادات و حيوانات و نباتات هست. هم انسان طبيعت دارد و هم سنگ و درخت و حيوان. ساحت غريزه ساحت مشترك انسان و حيوان است. نباتات و جمادات غريزه ندارند. نهايتاً ساحت فطرت، ساحت خاص و ويژه انسان است. دين آمده تا انسان ها را از ساحت مشترك آنها و ديگر موجودات فراتر برده و در ساحت ويژه اش قرارش دهد. هر يك از ساحات سه گانه انسانى ويژگى ها و اقتضائات خودشان را دارند. يكى از ويژگى هاى ساحت طبع انسانى، راحت جويى آن است. انسان هاى طبيعتاً بى كارى را بركار و فعاليت ترجيح مى دهند (از همين رو، همه آرزو مى كنند روزى را كه بدون اين كه كار كرده و زحمت كشند، امور معاش آنها بچرخد!). در سبك سنتى تبليغ دين، مردم كار و فعاليت خود را رها كرده و انتخاب مى كنند كه در يك مكان مشخص به مدت چند ساعت حضور داشته باشند و با تمام وجود به برنامه هايى كه در آن مكان اجرا مى شود، گوش دهند. ظاهراً همين مسئله باعث شده يكى ديگر از پيش فرض هاى غلطى كه طراحان سبك مدرن تبليغ دين (تبليغ تلويزيونى)، داشته باشند، اين باشد كه بپندارند اگر در تلويزيون، ميزگردى در تحليل مسايل دينى برگزار شود، همه مردم كار و فعاليت خود را تعطيل كرده و سراپا به آن گوش مى سپارند. اين در حالى است كه همه ما مكرر تجربه كرده ايم كه حتى در ايام الله هاى خاص مثلاً شب شهادت يا ولادت يكى از امامان معصوم(ع) وقتى تلويزيون برنامه اى مذهبى پخش مى كند، در موارد معتنابهى كانال تلويزيون را تغيير داده و برنامه ديگرى را به تماشا مى نشينيم. اين نه به معنى تنافر و ضديت ما با دين هست و نه به معنى دشمنى ما يا شخص سخنران، بلكه به معنى راحت جويى طبع ماست.

ب) اگرچه مجالس عزادارى به شكل كاملاً مردمى اداره مى شود، اما اين بدين معنى نيست كه كسانى كه در مجالس عزادارى شركت مى كنند در هر لحظه كه بخواهند و اراده كنند بتوانند برنامه آنها را تغيير بدهند. مجالس عزادارى به لحاظ تاريخى به گونه اى شكل گرفته كه از سبك و روش خاصى برخوردار شده و قابل تعطيل شدن نيست. اين در حالى است كه كسانى كه در منزل و از طريق تلويزيون برنامه هاى مذهبى را گوش مى دهند، حتى اگر خودشان هم نخواهند كه كانال تلويزيون را تغيير بدهند، با ادعاهاى متعارض كودكان شان روبه رو خواهند شد و تجربه هم نشان مى دهد كه نهايتاً هم والدين تسليم فرزندان خود مى شوند. به عبارت ديگر؛ بسيار كم پيش مى آيد كه خانواده ها موفق به استماع كامل يك برنامه علمى مذهبى در منزل و از طريق تلويزيون بشوند.

ج) هم اينك، در تلويزيون برنامه هاى متعدد علمى منتشر مى شود، اما نظر به همين طبع راحت جوى انسانى، بسيار كم هستند كسانى كه به اين برنامه ها گوش مى كنند. اگر تبليغ دين منحصر به برنامه هاى تلويزيونى بشود يا حتى اگر منحصر هم نشود، بلكه غالب تبليغ دين از اين طريق باشد، هم به لحاظ كمّى تعداد دين داران به مراتب كم تر از اين مقدار كه هستند خواهد شد و هم به لحاظ كيفى سطح دين دارى دين داران بسيار تنزل خواهد يافت. از زاويه ديگرى نيز مى توان تنزل كمّى و كيفى سطح دين دارى با روش تبليغ تلويزيونى دين را نشان داد: امروزه اين از مسلمات علمى است كه اطلاعاتى كه از طريق تلويزيون كسب مى كنيم، اگرچه متنوع و گسترده مى باشد، در عين حال، سطحى و كم عمق مى باشد. در هر ثانيه، 24 فرم در يك تصوير تلويزيونى ظاهر مى شوند. به عبارت ديگر؛ يك تصوير كه در تلويزيون ثابت ديده مى شود، در هر ثانيه 24 بار عوض مى شود و معنى اين مطلب اين است كه فرصت تأمل در هر تصوير تلويزيونى، يك بيست وچهارم ثانيه مى باشد. اين در حالى است كه امروزه اين هم از مسلمات علمى است كه عميق ترين تأثيرگذارى در مكالمه چهره به چهره (شفاهى حضورى) مى باشد.

د) طراحان تبليغ تلويزيونى دين نظريه خود را بر «نفى اصرار بر تبليغ سنتى دين» استوار كرده اند. به عبارت ديگر؛ آنها نظريه خود را مطرح كرده اند تا انحصار تبليغ دين به شكل سنتى را بشكنند. اگر واقعاً تبليغ دين منحصراً به شكل سنتى (سخنرانى منبرى) صورت مى گرفت، طرح نظريه تبليغ تلويزيونى دين تا حدودى موجه بود، اما نكته اينجاست كه نه نظراً و نه عملاً طرفداران تبليغ سنتى دين اصرارى بر «انحصار» تبليغ دين به شكل سخنرانى بر منبر ندارند و در اين صورت، طرح اين نظريه، نوعى مصادره به مطلوب است. اساساً هم اينك، بسيارى از برنامه هاى تلويزيون از جمله سخنرانى هاى تلويزيونى، ميزگردهاى علمى تلويزيونى، فيلم هاى دينى تلويزيونى، مراسمات مذهبى تلويزيونى و... برنامه هاى تبليغى دينى است و اين بدين معنى است كه عملاً تبليغ دين منحصراً به شكل سنتى صورت نمى گيرد، اگرچه طرفداران تبليغ سنتى دين بر اين باورند كه به دليل كار ويژه هاى فوق العاده روش سنتى تبليغ دين، روش غالب در تبليغ دين بايد همان روش سنتى باشد، اما «غلبه» به معنى «انحصار» نيست.

ه) يكى از رمزهاى ماندگارى و تداوم مراسم عزادارى به سبك سنتى، مردمى بودن و استقلال آن از حكومت ها بوده است. طراحان نظريه تبليغ تلويزيونى دين از اين نكته غفلت كرده اند كه تلويزيون همواره دست خوش فكر و انديشه خاصى است. به عبارت ديگر؛ اساساً تلويزيون يك نهاد حكومتى است و انحصار تبليغ دين به برنامه هاى آن، بى شك در درازمدت، دين را حكومتى كرده و استقلال آن را از بين مى برد.

3. طراحان نظريه تبليغ تلويزيونى دين، با احساساتى خواندن تبليغ روش تبليغ سنتى دين، ضمن نقد آن به دنبال القاى اين مطلب هستند كه روش تبليغ تلويزيونى نه احساساتى، بلكه عقلانى است. در اين خصوص نيز توجه به ملاحظات ذيل ضرورى به نظر مى رسد:

الف) اين مطلب كه روش تبليغ سنتى بر احساسات استوار است، مطلب صائب و درسى نيست؛ چه اينكه، روش سنتى تبليغ دين تنها شامل احساسات نيست، بلكه دو بخش ناظر به بُعد احساسات و بخش ناظر به بُعد عقلانى بشر دارد كه در بخش ناظر به بُعد احساسات، روضه خوانى، تعزيه خوانى، سينه زنى و... انجام مى شود و در بخش ناظر به بُعد عقلانى، تاريخ، تفسير، احكام، عقايد، اخلاق و... گفته مى شود و در ميان اين بخش هم، عموماً بخش ناظر به بُعد عقلانى پررنگ تر بوده و هست.

ب) عقل و عشق دو چيز متفاوت هستند، اما تفاوت آنها از جنس تضاد نيست. عقل و عشق اگرچه دو چيزند، اما مى توانند در تعامل با يكديگر باشند و بلكه عقل اگر به واقع عقل باشد، امكان ندارد كه متضمن عشق و احساس نباشد، همچنان كه عشق هم اگر به واقع عشق باشد، محال است كه بنيانش بر بى عقلى استوار شده باشد. به تعبير يكى از صاحب نظران معاصر: «شيخ نجم الدين رازى و عارفان ديگرى كه مانند او مى انديشند، قبول عقل از نسبت به آنچه شعله آتش عشق ناميده مى شود پذيرفته اند. اين مسئله مسلم است كه ميان قابل و قبول همواره نوعى اتحاد و يگانگى تحقق دارد و پذيرنده نمى تواند نسبت به آنچه آن را مى پذيرد، بيگانه و مباين شناخته شود و از اينجا مى توان به اين نتيجه رسيد كه عقل با عشق در نهايت با يكديگر هماهنگ بوده و اختلافى در ميان آنها وجود ندارد. به عبارت ديگر؛ ميان عقل و عشق اگرچه در آغاز امر، نوعى اختلاف و تقابل ديده مى شود، ولى در پايان كار و نهايت امر، اين اختلاف و تقابل از ميان برداشته مى شود و اين دو امر اساسى با يكديگر هماهنگ مى شوند. كسانى كه از عشق به حق تبارك و تعالى سخن مى گويند در اين واقعيت ترديد ندارند كه حضرت ختمى مرتبت(ص) در عالى ترين مرتبه عشق به حق تبارك و تعالى قرار دارد. اين اشخاص به اين واقعيت نيز اعتراف مى كنند كه خاتم پيغمبران(ص) نه تنها از همه افراد بشر عاقل تر است، بلكه او صادر نخستين و ظهور كامل عقل كل شناخته مى شود».(2) به عبارت ديگر؛ در وجود پيامبر اسلام(ص) شاهد هماهنگى كامل عقل و عشق هستيم. با اين حساب، صرف اينكه يك روش تبليغى دين بر احساس استوار باشد، به اين دليل كه عقل و احساس در پنهانى ترين لايه هاى خود، هماهنگ بوده و يكى هستند، به معنى ناكارآمدى آن روش نيست.

4. اساساً احساسى كه در مراسم عزادارى برانگيخته مى شود از جهات مختلفى متفاوت از احساسات روزمره انسانى است. برخى از وجوه اين تفاوت، عبارتند از:

الف) احساسات بشر به گونه اى هستند كه هرچه بيش تر گرد زمان بخورند، كم رنگ تر مى شوند و نهايتاً كاملاً در كام زمان و زمانه فرو مى روند و محو مى شوند. زيباترين و اعجاب برانگيزترين گل، زن زيبا، منظر دل ربا و... براى شخصى كه فرصت چند بار نگاه كردن به آنها را دارد، خيلى زود قابليت تحريكى خود را از دست مى دهند. همچنان كه غم انگيزترين مشكل انسانى از قبيل بيمارى، مرگ عزيز و... نيز با گذر زمان تبديل به خاطره مى شود و ديگر احساسى از غم جز تأثرى اندك براى انسان نمى آفرينند. اين در حالى است كه احساس برانگيخته شده در مجالس عزادارى(احساس كربلايى ) هرگز خاموش شدنى نيست؛(3) حتى از دست گذر زمان نيز كارى ساخته نيست؛ بلكه برعكس، هرچه زمان بيش تر مى گذرد، اين عشق و احساس فزون تر مى شود. به عبارت ديگر؛ عشق كربلايى فزاينده و تكاملى است. قرن ها از واقعه كربلا مى گذرد و همچنان سايه غمش بر دل عاشقانش سنگينى مى كند و سال به سال سنگين تر مى شود. حتى «تكرار» نيز نمى تواند اين عشق را سرد كند. احساسات انسانى در برابر يك لطيفه خنده دار يا يك مطلب غم انگيز يك و نهايتاً دو تا سه بار تحريك مى شوند و پس از آن، ديگر هيچ احساسى نمى آفرينند. اين در حالى است كه قرن هاست كه ذكر و ياد حسين(ع) كه همواره با يك محتوا هم بازگو مى شود دل ها را غمگين مى كند و احساسات را برمى انگيزد. عجيب اين جاست كه همه كسانى كه در مجالس روضه خوانى شركت مى كنند از قبل همه محتواى مصيبت اعم از شهادت، اسارت و... را مى دانند، به رغم اين وقتى مطالب بازگو مى شود، قلب ها مى شكند.

ب) احساسات عادى انسانى هرچه غليان يابد، انسان را از واقعيت امر دور مى كند. به عبارت ديگر؛ غليان احساسات باعث كورى انسان مى شود، اما غليان احساسات كربلايى انسان را بيناتر مى كند. در ميان احساسات و عشق هاى عادى، عشق و احساس مجنون به ليلى مثال زدنى هست، اما هرچه عشق مجنون فزونى مى شد، از واقعيت ليلى دور مى شد تا جايى كه مجنون هرگز قادر به ديدن چشم كور و صورت كبود ليلى نبود. همچنان كه همسر لبنانى شهيد چمران تا مدت ها، متوجه كچل بودن شهيد چمران نشده بود! احساس كربلايى، به رغم غليان و رشد فزاينده اش، به انسان درك و شهود مى دهد. دليل اين امر اين است كه در احساس كربلايى جايى براى هوس نيست؛ از همين رو، نه سيال و موقتى هست و نه دارنده خويش را كور مى كند.

ج) احساس كربلايى فراتر از همه احساسات ديگر عمل مى كند. بسيار اتفاق مى افتد كه دو احساس در تعارض با يك ديگر قرار مى گيرند و انسان درمى ماند كه به نداى كدام يك پاسخ مثبت دهد. به عنوان مثال؛ شخصى كه مى خواهد با خانمى ازدواج كند، نسبت به او احساس عشق و عطوفت دارد. اگر والدين اين شخص با ازدواجش تا سرحدّ تضاد مخالفت كنند، وى بايد ميان اين دو، يكى را برگزيند و اين البته، انتخاب راحتى نيست. اين در حالى است كه احساس كربلايى آن قدر عميق و ناب هست كه هرگز در تعارض با ديگر احساسات بشر قرار نمى گيرد. احساسات عادى بشرى هر اندازه هم عميق باشد، باز در برخورد با احساساتى به همان اندازه عميق به تعارض مى افتد. شايد عالى ترين و پاك ترين احساسات عادى بشر به والدين و زن و فرزندش باشد، تا جايى كه بسيار كم پيش آمده شخصى بتواند از اين احساسات بگذرد. در تاريخ شنيده نشده است كه شخصى ، والدين خود را به عنوان كابين ليلى اش به مذبح و مقتل ببرد. در عصر ما، حتى بسيجى هايى كه با دادن جان هايشان ثابت كردند كه شعارى كه در محضر حضرت امام سرمى دادند و مى گفتند: «خونى كه در رگ ماست / هديه به رهبر ماست»، صادقانه و از سر اخلاص بوده، همان ها هم به رغم اين كه بارها به حضرت امام گفته بودند «بنفسى أنت: جانم به فدات»، هرگز نگفتند: «بأبى أنت و اُمى: پدر و مادرم به فدات». اين در حالى است كه در مراتب پايين احساس كربلايى، انسان از خود، والدين و اهل و عيالش مى گذرد و با طيب خاطر مى گويد: «بأبى أنت و اُمّى و نفسى و أهلى و اُسرتى». در واقعه كربلا، احساساتى به وجود آمد كه در پرتو آنها مادرانى چون زينب(س) به راحتى توانستند فرزندان شان را به مذبح عشق حسين(ع) بفرستند؛ يا مادرانى چون ام البنين(س) كه در بازگشت كاروان اهل بيت(ع) به مدينه، پرسش از حسين(ع) را مقدم بر پرسش از چهار فرزندش نمود و آن گاه كه شنيد كه فرزندانش در ركاب امام حسين(ع) به شهادت رسيده اند، فرمود: «أولادى و من تحت الثرى، كلهم فداء لأبى عبدالله».

ادامه دارد...

پى نوشت ها:

1. تأمل در مطالعات اسلام شناختى مستشرقين ما را به تأييد اين مطلب وامى دارد كه اگر پاى عشق به ميان نياييد، از صرف عقل و علم حركتى خلق نمى شود. در يك تقسيم بندى كلان از مستشرقين، آنها به دو گروه تقسيم مى شوند: برخى از آنها از ابتدا جاسوس بوده و خود نيز به اين مسئله واقف بوده اند و برخى ديگر هيچ گاه جاسوس نبوده اند، بلكه تنها محقق بوده و به تجسس علمى مشغول بوده اند، اگرچه كشورهاى استعمارى حتى از نتايج تحقيقات آنها نيز در مسير اهداف استعمارى خود استفاده كرده اند. مستشرقينى كه از سر تحقيق و نه جاسوسى به مسئله اسلام پرداخته اند، توانسته اند ارتباط علمى خوب و حتى دقيقى با اسلام برقرار كنند و بسيارى از آنها در مسير تحقيق شان شيفته اسلام شده اند. اما جاى اين سوءال هميشه باقى است كه پس چرا بجز اندكى از آنها اسلام نياورده اند؟ به عنوان مثال؛ جرجى جرداق مسيحى نويسنده كتاب پنج جلدى «على؛ صوت العداله الإنسانيه» در مقدمه جلد اول اين كتاب مى نويسد كه من 200 بار نهج البلاغه را مطالعه كرده ام و هر بار بيش از دفعه قبل از آن بهره برده ام. بسيارى از مسلمانان، حتى شيعيان موفق به يك بار مطالعه نهج البلاغه نشده اند، اما به على عشق مى ورزند و راه على را انتخاب كرده اند، چرا كسى كه از سر بهره گيرى علمى 200 بار نهج البلاغه را مطالعه كرده، راه على را برنگزيده است. دليل اين امر واضح است؛ جرجى جرداق فقط توانسته با امام على ارتباط علمى عقلى پيدا كند و هيچ گاه به آن حدّ از اشتياق به حضرت على نرسيده كه احساساتش آن را وادار به عمل و حركت به سوى آن حضرت بكند.

2. ابراهيمى دينانى، غلام حسين، دفتر عقل و آيت عشق، ج 1، (تهران: طرح نو، چ 2، 1382)، ص 19.

3. «إنّ لقتل الحسين(ع) حراره فى قلوب الموءمنين، لاتبرد أبداً».

مجله پگاه حوزه (ويژه حوزه هاي ديني) : 3 تير 1388 - شماره 59


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۵۱:۰۹ ] [ مشاوره مديريت ]

تجربه ها و توصيه هاي يك مبلغ

آنچه در ذيل آورده شده، تجربيات بيش از 24 سال تبليغ مي باشد. البته بسياري از روحانيون گرانقدر ممكن است تجربيات بيشتري را به دست آورده باشند كه مجموعه اين تجربيات مي تواند براي همه و خصوصاً كساني كه در ابتداي مسير تبليغ دين مي باشند سودمند باشد.

1. آن چه بايد براي مبلغ مهم باشد، تفسير و تبيين قرآن كريم و كلام عترت طاهره (مخصوصاً نهج البلاغه و صحيفه سجاديه) است. بنابراين بايد سعي كرد كه با آنها انس گرفت تا معلم انس ديگران گرديد.

2. اخلاص مهم ترين اصل براي يك مبلّغ ديني است و آن گوهري است كه خداي متعال به دوستداران خود عطا فرموده است. برترين رستگاري به واسطه اخلاص قابل دسترسي خواهد بود. از اين رو هر چه اخلاص بيشتر باشد، پاداش دنيوي و اخروي بيشتري را به دنبال خواهد داشت.

3. تبليغ دين از مهم ترين وظايف و تكاليفي است كه بر عهده مبلغان گذاشته شده است. همواره بايد همت كرد تا در اداي اين تكليف بزرگ الهي كوتاهي صورت نپذيرد و به بهترين صورت انجام شود.

4. مبلغ بايد خوف و خشيت الهي داشته باشد؛ زيرا در صورتي كه اين ترس و خشيت الهي براي او حاصل نشده باشد، به مقام مبلّغ از ديدگاه قرآن نائل نشده است.

5. مبلغ بايد مراقب باشد و بداند هر چه بر زبان مي آورد، علاوه بر اين كه در پيشگاه قادر متعال مورد بررسي قرار خواهد گرفت، خلق خدا هم براي آن حساب ويژه باز مي كنند. بنابراين بايد سعي كند آن چه را كه مي گويد، خود، عامل آن باشد.

6. مبلغ بايد حق بگويد؛ اگر چه تلخ و سنگين براي خود يا ديگران باشد؛ هر چند در بيان حق بايد با سليقه بود و به بهترين شيوه و در بهترين زمان آن را ارائه كرد.

7. مبلّغ بايد با اصطلاحات روز تا حد عمومي آشنائي لازم را داشته باشد تا در تبيين و توضيح مباحث بيشترين توفيق را داشته باشد. مانند: اصطلاحات جامعه شناسي، روانشناسي، اقتصاد، سياست و آنچه در حوزه دين پژوهي مطرح است.

8. از آيات و روايات استفاده فراوان صورت گيرد كه هم مردم با آنها انس بگيرند و هم اثر

وضعي و نورانيت آن بر دل ها بر جاي بماند.

9. طبيعي است كه يك مبلّغ هر چقدر هم توانا باشد، پاسخ همه سوءالات را نخواهد دانست. بنابراين بايد درباره آنچه نمي داند، از پرسشگر طلب فرصت نمايد تا پاسخ آن را با مطالعه و يا در ارتباط بامراكز مربوطه به دست آورد لذا به اين دو اصل مهم توجّه داشته باشيم: آنچه را كه نمي دانيم نگوئيم و نيز آنچه را كه بر آن آگاه نيستيم نفي ننمائيم.

10. سخنران سعي كند پيش از شروع هر منبر مطالب را آماده و دسته بندي نمايد. همچنين موضوع بحث را براي خود مشخص كرده و فيش برداري لازم را انجام دهد.

11. بر اين باور باشيم كه هنگام سخنراني، يكي از مستمعين حضرت ولي عصر(عج) است؛ لذا بايد مراقب آداب سخنوري و منبر باشيم در عين آن كه مطالب بايد از اتقان و استحكام لازم برخوردار باشد.

12. براي اين كه مطالب بر مستمعين اثر مطلوب داشته باشد، بايد مباحث براي خود گوينده كاملاً هضم شده باشد. در صورتي كه مباحث از مسائل معنوي و قلبي باشد، بايد آن را باور نمود تا تأثيرش را بر مستمعين بگذارد.

13. در صورتي كه با جمعي از مبلّغين به سفر تبليغي رفته ايد، مناسب است مباحث خود را براي ارزيابي ارائه دهيد كه اگر اشكال و ايرادي وارد باشد، توسط دوستان مرتفع گردد.

14. در ميهماني هايي كه گاهي حاضر مي شويم، خيلي بايد مراقب رفتار و حتّي نحوه خوردن و آشاميدن خود باشيم؛ زيرا اين نشست و برخاست ها براي مردم درس و آموزش خواهد بود و مردم خيلي از مسائل را در اين نوع جلسات مي آموزند.

15. مردم به واسطه حسن ظنّي كه به مبلغان دارند، به آنان علاقه مند مي شوند و به سخنان آنها با تمام وجود گوش فرا مي دهند. از اين رو سعي كنيم اين حسن ظن و احتمال صدقي را كه به سخنان ما مي دهند، بيشتر تقويت كنيم.

16. به قول يكي از اساتيد؛ اثر تبليغ، ابتدا بايد در خودمان ظهور و بروز نمايد در غير اين صورت ممكن است زمينه خسران را براي خود فراهم كرده باشيم. اگر ما از خدا و معاد و قرآن و پيامبر صلي الله عليه وآله وسلم و امامان معصوم عليهم السلام سخن مي گوئيم، بايد مفاد و محتوا و مضمون آن را در خود به باور بنشانيم.

17. با اصطلاحات سنگين و مغلق و غيرقابل دريافت و فهم با مردم سخن نگوئيم؛ بلكه سعي كنيم عموم مردم را در نظر بگيريم و مطالب را با مباني محكم و ادبيات عامّه بيان كنيم. اگر استعداد مردم منطقه در نظر گرفته شود در اين صورت تأثير سخن دلنشين تر و ماندگار خواهد بود.

«كَلِّمُوا النَّاسَ عَلي قَدْرِ عُقُولِهِمْ».

18. از دعاهاي مأثوره بيشتر استفاده كنيم؛ زيرا خواندن دعا و معناي آن تأثير عميقي را بر جان ها مي گذارد و روح را صيقل مي دهد و تلطيف مي نمايد.

19. موعظه، پند و مباحث اخلاقي، زبان فطرت است و در جلسات خصوصاً در ماه مبارك رمضان در جاي خود اثر و بازتاب وسيعي را بر جاي خواهد گذاشت.

«وَاَحْيِ قَلْبَكَ بَالْمَوعِظَةِ وَاَمِتْهُ بِالزَّهادَة و...»(1)

در قرآن كريم به بحث موعظه توجّه ويژه اي شده است؛ به گونه اي كه خدا در مقام موعظه كننده قرار مي گيرد، مي فرمايد:«قُلْ اِنَّما اَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ»(2)

و در جاي ديگر مي فرمايد: «يَعِظُكُم لَعَلَّكُم تَذَكَّرُون»

20. هيچ گاه بيان خوب و يا صداي خوب خود را عامل فخر فروشي بر ديگران قرار ندهيم؛ بلكه همواره اين دو نعمت وسيله اي براي رسيدن به مقاصد عاليه قرار داده شود.

21. همواره از بزرگان به بزرگي ياد شود تا براي ديگران درس باشد كه از بزرگانشان به عظمت و بزرگي ياد كنند.

22. به نظر مي رسد هر مبلّغي بايد يك دوره علم تجويد - كه حداكثر در 30 جلسه و بلكه كمتر مي تواند آن را بگذراند - جزو برنامه هاي اصلي خود قرار دهد. هنگام تبليغ گاهي امام جماعت مي شود و گاهي بايد در جلسات قرائت قرآن شركت كند و به هيچ وجه صلاح نيست كه اين فن را ندانسته، به قرائت و تلاوت اقدام نمايد. مهم ترين فايده علم قرائت و تجويد آن است كه كلام الهي را آن گونه كه شايسته است قرائت نمايد. لازم به يادآوري است، به كارگيري بخشي از مسائل علم تجويد به فتواي فقهاء واجب و لازم شمرده شده است.

23. هيچ گاه به تعريف و تمجيد ديگران دل نبنديم. اگر سخن حقّي گفته شده، سرزنش ديگران نبايد هيچ تأثيري بگذارد؛ زيرا عزّت از جانب حق تعالي است و آدمي بايد به آن عزّت ببالد چرا كه ذلت الهي را هيچ كس نمي تواند از بين ببرد.

«اِلهِي اِنْ نَصَرْتَنِي فَمَنْ ذَالَّذي يَخْذُلُنِي وَاِنْ خَذَلْتَني فَمَنْ ذَالَّذي يَنْصُرُني»(3)

24. مبلّغي كه با منطقه تبليغي خود ناآشنا است، سعي كند اعتماد مردم را به خود جلب نمايد تا مردم به اين باور برسند كه او براي اصلاح امور ديني آنها آمده است و هيچ گاه طمع به مال مردم را در دل خود نپرورانده و اغراض غيرالهي ندارد.

25. ذكر توسّل، آثار بسيار با بركتي دارد به شرط آن كه روضه هاي مستند و با شرائط مناسب مجلس خوانده شود. در صورتي كه حال روضه خواندن نداريد، به عرض يك سلام به ذوات مقدسه اكتفاء كنيد؛ زيرا روضه اي كه شرايط لازم را براي تأثيرگذاري از جانب مبلغ نداشته باشد اثر خوبي بر مبلغ و مستمع نخواهد گذاشت.

26. مبلّغ بايد سعي كند پيام الهي را كه سنگين است، «اِنَّا سَنُلْقي عَلَيْكَ قَولاً ثَقيلاً»(4)

چرا كه ما به زودي سخني سنگين به تو القا خواهيم كرد.

به دل و جان مستمع وارد نمايد و اين مهم ترين وظيفه مبلّغ ديني است: «وَما عَلَي الرَّسوُل ِاِلّا البَلاغ»(5).

27. هر مبلّغي در ايام تبليغ براي خود برنامه اي داشته باشد و از حالات و وضعيت روحي و معنوي خود غافل نباشد؛ زيرا همواره بايد از افراط و تفريط در همه چيز پرهيز نمود.

28. به روحانيون محلي كه وقت خود را به صورت كامل صرف مسائل منطقه مي كنند و در حقيقت با اين ايثار، جهاد مي كنند و برخي ممكن است تا حدي از مسائل دقيق حوزوي بعيدالعهد باشند، احترام بگذاريم و آنها را آزرده خاطر نكنيم.

29. در سخنراني ها سعي شود از اين كه همه مطالب به اسلام نسبت داده شود، پرهيز گردد و در غيرمحكمات از كلماتي چون «به نظر اسلام مطلب اين است» و يا «همه اين مطلب را مي گويند» و «كسي چنين چيزي نگفته است» و يا «اين اشتباه محض است كه كسي چنين سخني بگويد» و يا «هر كسي اين حرف را زده اشتباه كرده» احتراز شود؛ زيرا علوم الهي بسيار وسيع، عميق و دقيق است و نمي توان هر مطلبي را به اسلام نسبت داد. در منبر بايد از محكمات ديني سخن گفت و از متشابهات پرهيز كرد و در نظريات اعتدال را رعايت نمود.

30. سعي كنيد به شبهات روز در رابطه با مسائل ديني، تا حدي كه تخصص داريد، با ادبيات عمومي پاسخ لازم بدهيد.

31. بيان سيره معصومين عليهم السلام بايد جزو برنامه هاي اصلي در ايام تبليغ باشد. سعي كنيم سيره و سنت پيامبر اعظم صلي الله عليه وآله وسلم را در بخش هاي مختلف به مردم آموزش دهيم. فراموش نكنيم كه بخش مهمي از مشكلات چه در سطح جامعه و چه در سطح خانواده با الگو گرفتن از سيره آن بزرگواران به سادگي حل مي شود.

32. مبلّغ به مباحثي كه مسلّط نيست نپردازد. خصوصاً در مراكز علمي و دانشگاهي بايد با دقت فراوان سخن گفت و جوانب مطلب و موضوع بحث را به طور كامل مورد ارزيابي قرار داد و حتّي گزينش احاديث و روايات به مقتضاي زمان و مكان صورت گيرد.

33. در پاسخ به سوءالات، سهل انگاري و آسان انديشي نشود. بايد به پرسش هاي جوانان با دقت گوش داد و با دقت به آنها پاسخ داد. حتي براي پاسخ به سوءالات آنها جلسات اختصاصي قرار داده شود و از آنها دعوت به عمل آيد.

34. در صورتي كه در محل تبليغ، جوانان بيشتر حضور دارند، گروه هاي مطالعاتي و كتابخواني راه اندازي شود و خود مبلّغ هدايت آنها را عهده دار شود. گروه هاي مختلف را با مشخص كردن سرگروه مي توانيد راه اندازي كنيد كه بسيار موءثر و مفيد است. كتاب هاي شهيد مطهري قدس سره بهترين گزينه براي اين كار است؛ به شرط آن كه از كتاب هاي آسان شروع شود و براي رفع اشكالات و پاسخ به سوءالات زماني خاص در نظر گرفته شود.

35. بحث دشمن شناسي و مسائل بين المللي اسلام از مسائل مهمي است كه بايد در اين زمان بيشتر از همه به آن توجّه داشت و ديگران را به آن توجّه داد. بايد روش هاي مختلف ورود و نفوذ دشمن را شناخت و در مقابل آنها موضع گرفت.

36. مبلّغ بايد به مسائل فرهنگي توجّه عميق داشته باشد. تصحيح فرهنگِ خانه و خانواده در رأس امور فرهنگي است.

37. در صورتي كه توان لازم را در خود مي بينيد، در مدّتي كه در منطقه تبليغي حضور داريد به امر مشاوره بپردازيد. البته همه احتياط هاي لازم بايد مورد توجّه قرار گيرد.

38. هيچ گاه نبايد اظهار خستگي كرد و بايد دعوت مردم را براي حضور در مجالس مذهبي و عمومي اجابت كرد.

39. اين گونه نباشد كه مبلغ تنها وظيفه تبليغي خود را سخنراني بداند؛ بلكه بايد از هر ابزار درست و صحيح براي تبليغ دين استفاده كرده و البته بايد شرايط و موقعيت زماني و مكاني را به طور كامل مورد توجّه قرار داد.

40. رعايت حرمت بزرگان محلّي و خانواده هاي شهدا و ايثارگران و محترمين و ريش سفيدان از ضروريات است.

41. از عوام زدگي و تحت تأثير اشخاص با نفوذ و غيرصالح قرار گرفتن پرهيز گردد.

* نوشته حاضر از كتاب ره توشه راهيان نور، ويژه ماه رمضان سال 85 تهيه شده است.

پي نوشت:

1. نهج البلاغه، نامه 31.

2. سبا، 46.

3. دعاي عرفه امام حسين عليه السلام.

4. مزمل، 5.

5. مائده، 99.

منبع :

مجله پگاه حوزه (ويژه حوزه هاي ديني) : 3 تير 1388 - شماره 59


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۵۱:۰۸ ] [ مشاوره مديريت ]

راهكارهاى ترويج حديث در تبليغ

در راه ترويج حديث، زمينه ها و بهانه ها فراوان است، ولى چنان كه اميرالموءمنين على(ع) مى فرمايد: «زمينه هاى عبرت، فراوان و عبرت گرفتن، كم است».(1)

اگر هيچ نكته و بهانه مناسبى به ذهن نيامد مى توان نكته اى در ارزش علم، قرآن و حديث را بهانه و موضوع طرح سخن قرار داد. مايه حسرت بودن مجالس بى ذكر معصومان(ع)، موضوع خوب است.(2)

«دايم الحديث بودن» نظير دايم الذكر بودن، يك ارزش است و مايه بركت، مهارت، حضور ذهن و انگيزه عمل مبلّغ خواهد گشت؛ چون «كار نيكو كردن از پر كردن است».

عشق و اخلاص، سنگ زيربناى اين برنامه است كه قلب و زبان را از چشمه هاى حكمت سرشار مى گرداند. خمير مايه كارهاى سترگ و بزرگ جز عشق، چيزى نيست. الغدير، عبقات الانوار و بحارالانوار را عشق و اخلاص سامان داده است. «بيستون را عشق كند و شهرتش فرهاد برد».

امام على(ع) فرموده است: مَنْ اَحَبَّ شَيْئاً لَهِجَ بِذِكْرِهِ؛(3) هر كه چيزى را بخواهد، زبانش به ياد آن گويا گردد.

تبليغات چهره به چهره و نيز گفت وگوهاى صميمى مبلّغانى كه به جمع هاى دانشجويى مى روند، در دو دهه اخير، أثرگذارى شگفتى داشته است. آيت الله العظمى بهجت نيز در مورد بعضى جشن هايى كه تنها به شادمانى ها و فكاهيات مبتذل سپرى مى شد، توصيه مى فرمود: «به جاى اين كارها تلاش كنيد عوام شيعه در عقايدشان مجتهد گردند».

آثار فرعى و جانبى

1. ارشاد خويشاوندان و نزديكان اولويّت و اهميّت دارد؛ زيرا سفارش قرآن كريم است كه «قُوا أنفسَكم و أهْلِيكُم ناراً وَ قُودُها النّاسُ و الحِجارَةُ».(4)

2. وجهه نيكوى دوستان و خويشاوندان، آبروى مبلّغ و بدنامى اطرافيان و خويشاوندان روحانى سبب بى اعتبارى و تضعيف مبلّغ است. موضع معيّن معنوى ، سبب جذب نيكان و كناره گيرى ديگران خواهد شد.

3. به تدريج مردم احساس مى كنند از هم نشينى با اين روحانى استفاده مى برند. از اين

رو، هم نشينى اش را مغتنم مى شمارند.

4. پرورش پيوسته، گروهى هم فكر را براى روحانى پديد مى آورد و همراه داشتن جمعى هم فكر، بازوى اجرايى بسيار نيرومندى براى مبلّغ خواهد شد.

ويژگى هاى حديث خوانى1. رعايت حال مخاطبان

عبدالله بن مسعود از قول رسول خدا(ص) چنين نقل مى كند: إنّى لأُخبرُ بِجَماعتِكُمْ، فَيَمْنَعُنِى الخروجُ إليكمُ خشيةَ أنْ أمَّلَكُمْ، كانَ رسولُ الله( يَتَخَوّلُنا فِى الأيّامِ بِالمَوعِظَة خشية السامه عَلَينا(5)؛ من ازمجلس و اجتماع شما آگاه مى شوم، ولى نزد شما نمى آيم (و تبليغ نمى كنم) از ترس اين كه شما را خسته كنم.

آن حضرت به صورت طولانى موعظه نمى كرد، بلكه تدريجى، گاه و بى گاه و زمان بندى شده موعظه مى كرد.

گفته اند: «رهرو آن نيست كه گه تند و گهى خسته رود.» اين سنّت پيامبر اعظم( براى روحانيان ائمه جمعه و جماعت، الگوى مناسبى به شمار مى رود. در برنامه هاى تربيتى نيز تدريج مثل تزريق سرم، يك اصل مهم است. روايات هم تأكيد دارند: «قَليلٌ يَدُومُ، خَيرٌ مِن كَثيرٍ مَمْلُولٍ».(6)

همان گونه كه معده يك باره توان هضم مقدار زيادى غذاى چرب يا شيرين را ندارد، عقل و قلب نيز يك جا توان تحمل حجم فراوان علم يا موعظه را ندارد.

امام على(ع) مى فرمايد: كَثْره الكَلامِ تَبسُطُ حَواشِيَه و تَنقُصُ مَعانِيَه فَلا يُرى لَه أمَدٌ و لا يَنْتَفعُ بِه أحَدٌ(7)؛ زياد سخن گفتن، حاشيه اش را فراوان و معنايش را ناقص مى كند. از اين رو، نمى توان برايش پايانى منظور داشت و كسى هم از آن سودى نمى برد.

هم چنين آن حضرت مى فرمود: لا تَتَكَلِّمَنَّ إذا لَم تَجِد لِلْكلامِ مَوقِعاً(8)؛ هنگامى كه براى سخن گفتن، موقعيتى مناسب نيست، هرگز سخن مگو.

2. توجه به اولويت ها

لازم است برنامه هاى حديث گويى، حساب شده، جهت دار، با اولويت هاى مشخص و با آمادگى پيشين و منظم و با برنامه باشد، نه ارتجالى و بارى به هر جهت و از هر بابى، سخنى و از هر ديگى، نخودى. برخى از مبلّغان هيچ برنامه اى براى مجموعه ايام تبليغى يا حتى يك خطابه، تنظيم نمى كنند. از چنين افرادى بايد پرسيد آيا هيچ عمله يا بنّايى، بى طرح و نقشه، خانه سازى مى كند و هيچ بافنده اى بى نقشه قالى بافى مى كند؟

علاوه بر اين، برخى رخدادها در اولويت ها أثر مى گذارد و اولويت و ضرورت هاى تازه به وجود مى آورد، مثل تهاجم ويژه دشمن، رواج بى عفتى و بى حجابى، اعلام سال فلان و... .

روايت شده است: كانَ رسولُ اللهِ(ص) يَخطُبُ فى كُلِّ وقتٍ بِما يَقْتَضِيْهِ حاجةُ المُخاطَبينَ و مَصْلَحَتِهِمْ.(9)؛ حضرت رسول(ص) همواره به مقتضاى نياز و صلاح شنوندگانش خطبه مى خواند.

3. نوع توان و تخصص علمى گوينده

توانايى علمى مبلّغ، شرط اساسى ورود به حوزه هاى فرهنگى مورد نظر است. قطعاً ما جامع معقول و منقول نيستيم. از اين رو، نبايد پا را از گليم تخصص خويش درازتر كنيم. چه مانعى دارد اگر به فرض در مسائل اقتصادى، پولى، بانكى يا روان شناسى تربيتى و مشاوره يا مباحث عقيدتى و... تبحّرى نداريم، با كمال شجاعت تصريح كنيم: «تخصص حقير در زمينه ديگرى است» و نيازمندان و درخواست كنندگان را به اشخاص متخصص يا مراكز مربوطه ارجاع دهيم.(10) بايد دانست اگر چنين نكنيم، كارمان مصداق اين روايت خواهد شد: كانَ ما يُفْسِدُ أكثَرَ مِمّا يُصلِحُ(11)؛ فسادش بيش از اصلاح است.

4. هماهنگى با سطح درك مخاطبان

مخاطب ما چه عوام و چه خواص برخى، آشنا به معارف اسلامى، اهل كتاب و اهل شركت در مجالس علمى اند و بعضى، ناآگاه و برخى، متوسط. براى هر يك از اين سه گروه، سطح خاصى از احاديث را بايد بيان كرد.

سيره پيامبر اعظم(ص) و امامان(ع) نيز مراعات سطح درك و درايت شنوندگان بود. امام صادق(ع) مى فرمايد: ما كَلَّمَ رسولُ اللهِ(ص) العِبادَ بِكُنهِ عقْلِهِ قَطُّ؛ قال رسولُ اللهِ(ص): إنّا مَعاشِرَ الأنبياءِ أُمِرنا أنْ نُكَلِّمَ الناسَ علَى قدْرِ عُقُولِهِمْ(12)؛ هرگز با بندگان خدا از ژرفاى

عقلش سخن نگفت و فرمود: ما گروه پيامبران موظّفيم با مردم بر اساس عقل و فهمشان سخن بگوييم.

به نقل از انس بن مالك، پيامبر اعظم(ص) مى فرمود: لا تُحَدِّثُوا الناسَ بِما لا يَعْرِفُونَ، أتُحِبُّونَ أنْ يُكَذِّبَ اللهُ و رسُولُهُ؟ معارفى را كه مردم از شناخت آن ناتوانند، نگوييد. آيا مى خواهيد خدا و رسولش تكذيب شوند؟

هم چنين آن حضرت مى فرمايد: لا تُوءْتُوا الْحِكْمَةَ غَيرَ اَهْلِهَا فَتَظْلِمُوها، وَ لا تَمْنَعُوها أهلَها فَتَظْلِمُوهُمْ(13)؛ حكمت را به غير اهلش ندهيد؛ كه به آن ستم كرده ايد و از اهلش دريغ مداريد؛ كه به آنان ستم كرده ايد.

امام صادق(ع) به يونس بن عبدالرحمان كه بصريان عليه او شوريدند فرمود: يا يُونسُ، إِرْفِقْ بِهِمْ، فَإنَّ كَلامَكَ يَدُقُّ عَلَيْهِمْ...؛(14) با اينان مدارا كن، زيرا كلام تو دقيق تر از آن است كه اينان بفهمند... .

پيامبر اكرم(ص) مى فرمود: لا تُحَدِّثُوا اُمَّتِى مِن أحَادِيثِى إلاّ بِما تَحْمِلُهُ عُقُولُهُمْ(15)؛ از احاديثم، بيش از اندازه اى كه درك و عقلشان ظرفيت دارد، مگوييد.

بيشتر احاديث كلامى، دشواراند و قابل طرح در مجالس عمومى نيستند، ولى بيشتر احاديث اخلاقى و تاريخى، قصه اى روان و ساده دارند.

5. كاربردى و اجرايى بودن

پيام حديث نبايد مبهم يا خيلى كلّى باشد. اگر صد بار بگوييم: «اتقوا الله»، ولى جزئيات بيان نشود، اجرايى و كاربردى نخواهد بود. بايد مثال هايى از مصاديق تقوا، اسباب تقوا، راه هاى تقويت، موانع، آثار و بركات تقوا، مشخص شود تا شنونده آن را به كار گيرد.

6. دوره هاى متفاوت سنّى

مخاطبان حديث در سنين و سطوح گوناگونى قرار دارند. بهتر است شنوندگان، به سطوح كودك، نوجوان، جوان، ميان سال، موءنث و مذكر تقسيم و تفكيك شوند.

بديهى است گزينش و تبليغ حديث براى هر مقطعى بايد با همان دوره متناسب باشد.

براى جوانان، احاديثى گزينش مى شود كه كوتاه، روان و داراى پيام مناسب با سن آن ها باشد. احاديث غرر الحكم و كلمات قصار ائمه( و نهج الفصاحه اكثراً كوتاه هستند. از نظر مضمون، آموزش آداب اسلامى و آشنايى با مفاهيم ساده اخلاقى مثل معناى گناهان، خداترسى، احترام به والدين، توكل، اميد، اعتدال، فرصت شمارى، در كنار بهره گيرى از قصه هاى ساده و شيرين تناسب دارد.

مبلّغ براى موفقيت در بيان احاديث بايد سير مطالعاتى مشخصى را دنبال كند و احاديث را بر اساس گروه هاى سنى مخاطبان در موضوع هاى مختلف آماده سازد. به تازگى رساله هاى فقهى جداگانه اى بر اساس نياز اصنافى مانند پزشكان، بازرگانان، رانندگان و... تهيه شده كه كار بسيار مناسبى است. شايسته است همين كار براى دسته بندى احاديث نيز صورت گيرد. گذشته از محتوا، شيوه بيان احاديث نيز براى همه اصناف، يكسان نيست. مثلاً بيشتر ميانسالان، متأهّل و به شدّت با مشكلات كارى و معيشتى گوناگون درگيرند. از اين رو، اوقات فراغت و فرصت شان، كوتاه و گرفتارى هاى شان، متعدد است. از طرفى، به دليل ازدواج، زمينه انحراف اخلاقى آنان، نادر است. اينان نيازمند آشنايى با مفاهيم كارساز و كاربردى در اخلاق و زندگى هستند. در اخلاق، به باب هاى مربوط به تكامل معنوى، همسردارى، تربيت فرزند، كسب و افزايش روزى، موفقيت بيشتر، آداب معاشرت و... بيشتر علاقه و نياز دارند. از اين رو، لازم است احاديث بيشتر درباره موضوع هاى ياد شده انتخاب و تبيين شود.

كهن سالان در پى تاريخ و قصه و فضايل و مناقب و امثال آن هستند كه شيرين و سرگرم كننده اند. هم چنين به امورى كه مرتبط به آخرت است، بيشتر تمايل دارند. جوانان نيز به مسائل سياسى و انقلابى و ايجاد تحول يا بررسى مكاتب و فلسفه هاى سياسى بيشتر علاقه نشان مى دهند.

بيان احاديث و سخنرانى براى بزرگ سالان شيوه خاص خود را دارد. چنان كه مى دانيد، طبع انسان ها معمولاً نمى پذيرد كه كوچك ترها، آنان را نصيحت و موعظه كنند. از طرفى، در بيشتر محافل دينى، افراد بزرگ تر از گوينده، نيز حضور دارند و برايشان دشوار است شنواى درس اخلاق كوچك ترها باشند. در اين موارد، راه حل آن است كه برخى معارف و نصايح از مقام هاى عالى و زبان فحول مطرح و بيان شود. اگر شيوه نقل احاديث به صورت زير باشد، مناسب است. علامه مجلسى در بحارالانوار از مرحوم كلينى از حضرت امام على بن حسين(ع) نقل مى كند كه از على(ع) درخواست حديث شد. فرمود: شعيب(ع) تبليغ مى كرد تا آن گاه كه بزرگسال و فرتوت شد. سپس آن مدتى كه خدا مى خواست، از مردم غايب شد.

ثُمَّ عادَ إلَيهِم شابّاً، فَدَعاهُم إلى اللهِ عزَّ و جلَّ، فَقالُوا: ما صَدَّقْناكَ شيخاً فَكيْفَ نُصدّقُك شابّاً؟... ؛ آن گاه در سيماى جوانى به سوى مردم بازگشت و آنان را به سوى خداى عزّ و جلّ فراخواند. مردم گفتند: زمانى كه تو پير بودى، سخنت را نپذيرفتيم، چگونه اكنون كه جوانى، تصديق كننده ات باشيم؟

برنامه امام على(ع) چنين بود كه اين حديث را براى مردم زياد تكرار مى فرمود.(16)

7. توجه به جايگاه اشخاص و اصناف

نكته اساسى در موفقيّت مبلّغ، شناخت، توجه و اعتنا به شخصيّت افراد و اصناف است. هر كدام از مقاطع سنّى از كودكان تا بزرگسالان و هر صنف و قشرى، برخورد و احترام ويژه اى مى طلبد. آشنايى كامل با اين مسائل، در گرو آشنايى با روان شناسى و جامعه شناسى است.

در اين زمينه نبايد قايل به تساوى بود؛ چون مخاطبان ما آجرهاى يكسانى نيستند و روحانى نيز نقش بنّا را ندارد، بلكه طبيب وار بايد با هر بيمار، برخورد متناسب و ويژه اى داشته باشد. پيامبر اكرم(ص) مى فرمايد: «هرگاه بزرگ قومى نزد شما آمد، او را اكرام كنيد».(17)

پيامبر اكرم(ص) مُعاذ بن جبل را به يمن فرستاد. او سواره بود و حضرت، پياده وى را همراهى و راهنمايى مى فرمود. از جمله توصيه كرد: «و أنزِل الناسَ مَنازِلَهُم؛ هر فردى را در منزلت و جايگاه خويش قرار ده.)(18)

به روايت امام على(ع)، عدى بن حاتم براى تحقيق درباره اسلام به مدينه آمد و با رسول خدا(ص) ديدار كرد. حضرت او را بسيار احترام كرد و با امكانات اندكى كه در خانه اش فراهم بود، از او پذيرايى كرد. زيراندازش را به ميهمان داد و خود روى زمين بر شن ها نشست.(19)

8. آگاهى از نيازمندى ها و سطح علمى مخاطبان

هر اندازه گوينده، بهتر و بيشتر مخاطبانش را بشناسد و نيازها، مشكلات و روحيات آنان را بداند و به مقتضاى حال كار كند، موفق تر خواهد بود. براى آشنايى با مخاطب، راه هايى پيشنهاد مى شود:

الف) روى آوردن به گرايش هاى تخصصى

امروزه تنوع صنفى و گروهى در اجتماع فراوان است و تا انسان با جمعى كاملاً درنياميزد و «من أنفسهم» نگردد، آنان را به خوبى درك نمى كند. بديهى است يك نفر مبلّغ نمى تواند هم مربّى كودك، هم سخنران بازار، هم معاشر ورزش كار و هم مشاور دانشگاه باشد.

امروزه كه همه جا و همه كارها به شكل تخصصى انجام مى شود، روحانيّت نيز ناگزير از تخصصى شدن است. پس از تخصصى شدن، زمينه هاى آشنايى، خودبه خود فراهم مى شود. اگر اين ضرورت انجام نشد، مبلّغان حوزه دست كم بايد تلاش خود را به قشر خاص، منطقه خاص و موضوع هاى تبليغى ويژه محدود كنيد، وگرنه همه كاره، هيچ كاره است.

ب) توجه به تجربه پيشينيان

پيش از ما، مبلّغانى با محيط كارى ما سر و كار داشته اند. پس بايد از آگاهى ها و تجربه هاى آنان استفاده كرد. علاوه بر آن، از پرونده محل، كتاب و نوشته هايى كه درباره محل كار ما، ذخيره شده است، بايد بهره برد. براى نمونه، برخى مراكز تبليغى مثل نهاد نمايندگى ولى فقيه در دانشگاه ها مى توانند سابقه دانشگاه ها و خوابگاه ها را در زمينه تبليغى، در اختيار مبلّغ قرار دهند.

ج) تحقيق ميدانى

گفت و گو با مسئولان فرهنگى اجتماعى منطقه يا محيط خاص و نخبگان و خبرگان را بايد در نظر داشت.

د) نظرخواهى مستقيم و حضورى

در اولين برنامه ها به مخاطبان اعلام شود پيشنهادهايشان را درباره محتوا و موضوع براى بهسازى تبليغات اعلام كنند. هم چنين مى توان برنامه پرسش و پاسخ و مشاوره را برگزار كرد و از لابه لاى اظهارات مخاطبان، نيازها، به بررسى نقاط قوّت و ضعف و ارزيابى سطح تفكر مخاطبان پرداخت.

در بسيارى از مجالس عمومى مانند اعياد، وفات ها، مراسم فاتحه و ترحيم در مساجد، اقشار متنوع با سنّ هاى گوناگون حضور دارند. در اين مجالس، علاوه بر آداب فنّ خطابه، لازم است به برخى بايدها و نبايدها نيز توجه داشت كه اكنون بر مى شماريم:

بايدها1. رعايت حال مخاطبان ضعيف

حضرت امام صادق(ع) فرمود: ما كَلَّمَ رسولُ اللهِ(ص) العِبادَ بِكُنْهِ عَقْلِهِ قَطُّ و قال: قال رسولُ اللهِ(ص): إنّا مَعاشِرَ الأنبِياءِ اُمِرنا أنْ نُكَلِّمَ الناسَ علَى قَدْرِ عُقُولِهِم(20)؛ هرگز رسول خدا(ص) از عمق خرد خود با مردم سخن نگفت. رسول خدا(ص) مى فرمايد: ما گروه پيامبران دستور داريم كه با مردم در خور عقلشان سخن بگوييم.

هرچند افراد تحصيل كرده نيز در اين مجالس شركت دارند، ولى از جلسه عمومى چندان توقعى ندارند و مى دانند كه مطالب تخصصى را بايد از محافل تخصصى و ويژه، دريافت كنند.

از اين رو، بايد حال ضعيف ترين شركت كنندگان را رعايت كرد. در اين باره به باب درجات ايمان جلد دوم در اصول كافى مراجعه شود.(21) اگر به ياد داشته باشيد، مى بينيد كه حضرت امام خمينى(قدس سرّه) با مردم در نهايت روانى و سادگى سخن مى گفت.

2. بهره بردن بيشتر از عواطف و احساسات

اين شيوه در مجالس عوام يا مختلط، از آن جهت مهم است كه اين قشر در تجزيه و تحليل و فهم دليل و برهان، ضعيف ترند. در اين زمينه بايد به شيوه هدايتى امام سجاد(ع) دقت كرد.(22)

3. جلب اعتماد

محدّثى كه در پى تهذيب جان ها است، بايد اعتمادسازى كند. تا ثابت نشود كه اهل عمل و خيرخواه مردم است، كسى به او دل نمى دهد و تا اعتماد نكنند، سخنش را باور و پيروى نمى كنند. در جريان انقلاب اسلامى، ملت ايران پس از 60 سال تجربه، به توصيه ها و هشدارهاى شهداى محراب هم چون حضرات آيات شهيد قاضى طباطبايى، مدنى، صدوقى، اشرفى اصفهانى، دستغيب و ديگر بزرگان، اعتماد و سپس خودسازى، ايثار و نثار كردند.

پيامبران همواره خيرخواه، امين و دل سوز مردم بودند، نه فرمانده نظامى يا حاكم جامعه. حضرت هود(ع) مى فرمايد: اُبلِّغُكُم رِسالاتِ رَبِّى و أنَا لَكُم ناصِحٌ أمينٌ؛(23) پيام هاى پروردگارم را به شما مى رسانم و براى شما خيرخواهى امينم.

4. برخورد طبيبانه

با مردم مى توان دو گونه برخورد كرد. پزشك به نيازهاى بيمار و اولويّت ها مى نگرد. آشپز و خدمت كار رستوران نيز به اشتها و پول مشترى توجه مى كند و در پى خوش آمد او است. در اين ميان، روحانى بايد طبيب گونه، درد را شناسايى و راه درمان و نسخه دينى را ارائه كند، گرچه مخاطب نپسندد و دارو، تلخ يا تزريق و چاقوى جرّاحى، دردناك باشد.

حضرت امام صادق(ع) از عيسى(ع) نقل مى فرمايد: وَلْيَكُنْ أحدُكُم بِمَنْزِلَةِ الطَبِيبِ المداوى، إنْ رَأى مَوضِعَاً لِدَوائِهِ و إلّا أمْسَكَ؛(24) بايد هر كدام شما به منزله پزشك معالج باشد كه اگر د

بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۵۱:۰۷ ] [ مشاوره مديريت ]

مبلغان دينى و ملاك هاى رفتارى 

روحانيون در مقام مبلغان دينى الزامات رفتارى متعددى دارند. ملاك ها و شاخص هاى رفتارى اين قشر تعيين كننده و مرجع جامعه علاوه بر مطابقت بر عرف مقبول مى بايست با چارچوب هاى خاص اين طبقه كه اصطلاحا در واژه تركيبى «زى طلبگى» خلاصه مى شود، هماهنگ و منطبق بر آن باشد.

حفظ آبرو در دو قالب شخصى و صنفى، پرهيز از تشبه به نا اهلان و عدم مبادرت به اعمال تنفر برانگيز و رعايت انصاف در رفتار و كردار از جمله مهم ترين پارامترهاى چارچوب مورد نظر مى باشد كه اين مطلب موارد ياد شده را مورد كاوش و بررسى قرار مى دهد.

آبروى شخصى و آبروى صنفى

حفظ آبرو خصوصا براى روحانى دو مصداق دارد. آبروى شخصى و آبروى صنفى. يعنى طلبه هم بايد از شخصيت حقيقى خود در جامعه پاسدارى كند و هم شخصيت حقوقى و اعتبار صنفى خويش را نگاه دارد. كار زشتى كه طلبه مرتكب شود علاوه بر اينكه آبروى شخصى او را از ميان مى برد به تنزل جايگاه روحانيت در ميان مردم مى انجامد و ارزش و اعتبار حاصل از صدها سال مجاهدت و صداقت و خدمت عالمان ربانى را مخدوش مى كند. براى از بين بردن ارج و منزلت روحانيت هيچ راهى بهتر از بى قيدى و بى مبالاتى خود روحانيان وجود ندارد. ضربه اى كه از اين بى توجهى ها به روحانيت وارد مى شود بسيار كارآتر و از بين برنده تر از ضربه دشمنان آشكار است.

روحانيون كه نماينده رسول خدا و امام زمان هستند در بين مردم، اگر خداى نخواسته، از يكى شان يك چيزى صادر بشود كه برخلاف اسلام باشد، اين طور نيست كه فقط خودش را از بين برده، اين حيثيت روحانيت را لكه دار كرده. اين يك وظيفه بزرگى به عهده اش هست. روحانى همچو نيست كه اگر يك خلافى بكند، بگويند كه زيد اين خلاف را كرده. خلاف روحانى، به اندازه اى كه سعه شعاع نفوذش هست، خطايش خطاى بزرگ هست. خطايى است كه عفوش در درگاه خدا بسيار مشكل است. براى اينكه اين نماينده، يعنى مدعى نمايندگى از طرف امام زمان- سلام اللَّه عليه- و اسلام دارد. نماينده امام زمان اگر خداى نخواسته يك قدمى كج بگذارد اين اسباب اين مى شود كه مردم به روحانيت بدبين

بشوند. بدبين شدن به روحانيت و شكست روحانيت، شكست اسلام است. آن كه حفظ كرده است تا حالا اسلام را، اين طبقه بودند. و اگر در اين طبقه شخصى، اشخاصى پيدا بشوند كه برخلاف مصالح اسلام خداى نخواسته عمل بكند، جرمى است كه از آدمكشى بدتر است. جرمى است كه از همه معاصى بدتر. براى اينكه جرم صادر مى شود از كسى كه آبروى يك روحانيت را از بين مى برد. مردم را؛ آنهايى كه غافل هستند از اسلام، گاهى وقت ها برمى گرداند. اين طور نيست كه وارد شده است كه- چنانچه عالم فاسد بشود عالم فاسد مى شود. براى اينكه عالم- به حسب ظاهر- نماينده امام است و اگر خداى نخواسته يك فسادى در او پيدا بشود، فاسد بشود، قشرهاى ملت را فاسد مى كند. گاهى عالم را فاسد مى كند. و از آن طرف اگر صالح باشد، صالح مى كند قشرهاى ملت را. صالح مى كند عالم را.(1)

مبادا خداى نخواسته به واسطه بعضى از اعمالى كه از بعضى از اين روحانيون و معممين صادر مى شود، ... يك وقت يك سستى در روحانيت پيدا بشود. از آن زى روحانيت و زى طلبگى اگر ما خارج بشويم، اگر از آن زى كه مشايخ ما در طول تاريخ داشته اند و ائمه هدى- سلام اللَّه عليهم- داشته اند، ما اگر خارج بشويم خوف اين است كه يك شكستى به روحانيت بخورد، و شكست به روحانيت شكست به اسلام است. اسلام با استثناء روحانيت محال است كه به حركت خودش ادامه بدهد. اينهايند كه اسلام را معرفى مى كنند و به پيش مى برند و از اول هم همين طور بوده.

اگر ما از زى متعارف روحانيت خارج بشويم و خداى نخواسته، توجه به ماديات بكنيم، در صورتى كه خودمان را با اسم روحانى معرفى مى كنيم، اين ممكن است منتهى شود به اينكه روحانيت شكست بخورد.(2)

پرهيز از تشبه به نااهلان و تبليغ يا امضاى رفتار آنان

گروه هاى منحرف نشانه هايى دارند. اين نشانه ها گاهى در لباس، گاهى در آرايش سر و صورت، گاهى در كلمات و اصطلاحات و گاهى در رفتارهايشان نمودار مى گردد. پاره اى از اين نشانه ها با آگاهى و اختيار انتخاب شده و پاره اى ديگر بدون توجه و به صورت تدريجى به يك گروه يا جريان، اختصاص يافته است. به عبارت ديگر برخى از اين نشانه ها وضع تعيينى دارد و برخى ديگر وضع تعيّنى. اگر لباس، رفتار يا كلامى به گروهى اختصاص داشته باشد هر بار كه مشاهده شود، به صورت طبيعى آن گروه را به ياد خواهد آورد.

بدين ترتيب استفاده از نمادهايى كه متعلق به فرهنگ باطل است، تبليغ و تقويت آن فرهنگ و اعلام حيات و حضور آن در جامعه است. ما با استفاده از اين نمادها عضويت خود را در آن انديشه و وفادارى خود را نسبت به آن اعلام مى كنيم، سياهى لشكر آن محسوب مى شويم و از آنها به شمار مى رويم.

من تشبه بقوم فهو منهم.(3) هركس به گروهى شبيه گردد، از آنها است.

بهره گرفتن از يك نماد پذيرش آن و ابراز مهر به او است و نشان از تولى دارد:

و من يتولهم منكم فانه منهم؛(4) هركس از شما كه تحت ولايت آنها رود، از آنها است.

انسان موءمن موظف است از مشابهت با نااهلان و منحرفان بپرهيزد. پيامبر اكرم (ص) به امت خود سفارش مى فرمودند: ولا تشبّهوا باليهود(5)؛ ظاهر خود را مانند قوم يهود مگردانيد.

عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ(ع) أَنَّهُ كانَ يكرَهُ اللِّبَاسَ الصَّبِيغَ بِالْعُصْفُرِ وَ يقُولُ لَا تَلْبَسُوا الْحُمْرَةَ فَإِنَّهَا زيّ قَارُونَ وَ هِي صِبْغُ بَنِي أُمَيةَ(6)؛ امام صادق(ع) لباسى را كه با عصفر رنگ شده بود دوست نمى داشت و مى فرمود لباس سرخ نپوشيد كه آن زيّ قارون و رنگ بى اميه است.

يزِيدَ بْنِ خَلِيفَةَ قَالَ رَآنِى أَبُو عَبْدِ اللَّهِ (ع) أَطُوفُ حَوْلَ الْكعْبَةِ وَ عَلَيّ بُرْطُلَةٌ. فَقَالَ لِي بَعْدَ ذَلِك قَدْ رَأَيتُك تَطُوفُ حَوْلَ الْكعْبَةِ وَ عَلَيك بُرْطُلَةٌ! لَا تَلْبَسْهَا حَوْلَ الْكعْبَةِ فَإِنَّهَا مِنْ زيّ الْيهُودِ(7)؛ يزيد بن خليفه مى گويد امام صادق (ع) مرا در حالى كه پيرامون كعبه طواف مى كردم و كلاه كوچكى بر سر داشتم ديدند و فرمودند تو را اين گونه مى بينم! اطراف كعبه اين كلاه را نپوش كه از لباس يهود است.

مشابهت با گروه هاى منحرف موجب تبليغ آنها است و نوع زندگى شان را در نظر مردم موجه جلوه مى دهد. هرچه تصويرى نمايان تر باشد و بيشتر مشاهده شود عادى تر جلوه مى كند و زشتى و ناهنجارى اش كمتر ديده مى شود. كمترين موضعى كه درباره شعائر و نمادهاى فرهنگ بيگانه مى توان گرفت، عدم استفاده از آن است كه به مرور، به مرگ آن منجر خواهد شد. الباطل يموت بترك ذكره.

غالبا اين گونه است كه تشبه به نااهلان از نظر مردم زشت و ناهنجار ديده مى شود. زيرا معمولا با تداعى تصوير آنان همراه است و نفرت عمومى را از آنان به شخص سرايت مى دهد. با اين لحاظ پرهيز از تشبه به نااهلان مصداق قانون پيروى از عرف به شمار مى رود. همچنين مى توان آن را مصداق قانون پرهيز از مواضع تهمت نيز دانست. زيرا با تشبه به منحرفان، شخص در زمره آنان و در معرض اتهام قرار مى گيرد.

با اين همه مى توان موضوع پرهيز از تشبه به نااهلان را يك قانون مستقل و يك اصل ثابت در كنار اصول ديگر ديد. زيرا ملاك و حيثيت متفاوتى بر آن حاكم است. تشبه به نااهلان موجب تقويت جبهه باطل، تبليغ فرهنگ و تأييد روش آنان است. اين كار باعث مى شود فرد خود را موافق شيوه آنان نشان دهد، كار آنان را به رسميت شناسد، به آنان اظهار محبت و ارادتى نموده باشد، خيال آنان را از عدم پذيرش و احساس ناهنجارى آسوده ساخته باشد و روش آنان را عادى و بهنجار و طبيعى جلوه داده باشد.

نمادها علاوه بر اين كه با تبادل سريع پيام، روابط اجتماعى را آسان مى كنند، بر ذهن و جان انسان - هر چند در ميان جمع نباشد و قصد ارتباط با ديگران را نداشته باشد - اثر مى گذارند. نماد با يادآورى معنا و احضار آن در ذهن، توجّه ما را جهت مى دهد و غفلت را مى زدايد. اين توجّه در شكل دهى اراده ما بسيار موءثر است. شركت هاى بزرگ كه براى تبليغ فراورده هاى خود، مبالغ هنگفتى هزينه مى كنند با جلب توجّه و تداعى معانى مكرّر، در ناخودآگاه وجود ما باورهاى جديد ايجاد مى كنند و اراده ما را براى خريد آن كالاها تحت فشار قرار مى دهند.

نمادى كه هر كس استفاده مى كند به منزله پرچمى است كه بر سر در خانه وجود خود نصب كرده است و با آن اعلام مى كند كه از كدام فرهنگ تبعيت مى كند. همچنان كه هر ملتى با وفادارى و احترام به پرچم خود، اعتقاد خود را به هويت ملى و سياسى خود ابراز مى كند هر انسان نيز مادام كه به يك سلسله ارزش ها و بينش ها معتقد و دلبسته باشد لباس متناسب با آن ارزش ها و بينش ها را از تن به در نخواهد كرد.(8)

بر اين اساس، تغييرى كه در تيپ ظاهرى انسان ها رخ مى دهد، نشان از طوفانى درونى دارد كه بر زواياى افكار و اميال آنان اثر گذاشته است. لباس انسان در نگاه نخست شأنى از ظواهر اوست و جلوه بيرونى شخصيت او به شمار مى رود، اما در نگاه دقيق پيوندى ناگسستنى با باطن او دارد و پرده اى از واقعيات درون او را مى نمايد.

شايد بسيارى از خوانندگان اين مصراع را شنيده باشند كه رنگ رخساره خبر مى دهد از سرّ ضمير، مقصود شاعر اين بوده است كه تغيير رنگى كه به طور طبيعى در چهره انسان پيدا مى شود از تغيير وضع و حال درونى او خبر مى دهد. ما مى توانيم قدرى از مقصود شاعر فراتر رويم و بگوييم نه تنها رنگ طبيعى رخساره، بلكه آن رنگ هايى كه به طور مصنوعى به رخساره مى زنند نيز از سرّ ضمير خبر مى دهد. نوع آرايشى كه زنان بر چهره دارند، با احوال درونى و تمايلات روانى آنان ارتباط مستقيم دارد، و نه تنها آرايش چهره، بلكه آرايش همه بدن و شكل و اندازه لباسى كه براى خود انتخاب مى كنند، از سر ضمير آنان خبر مى دهد.

لباس نه تنها تحت تأثير فرهنگ جامعه است كه معرف شخصيت تك تك افراد نيز هست، و البته ميان شخصيت افراد و فرهنگ عمومى جامعه نيز ارتباطى قوى وجود دارد. در جامعه اى كه ارزش هاى والاى معنوى و انسانى، بى اعتبار باشد و عالم درون انسان، حيثيت و معنايى مستقل از نمايش ها و جلوه هاى بيرونى نداشته باشد، قهراً شخصيت انسان به كلى بر پايه توجه ديگران و اظهارنظر آنان درباره وى، شكل مى گيرد و پيداست كه افراد در چنين جامعه اى سعى مى كنند با هر وسيله و از جمله با لباسى كه به تن مى كنند، براى خود نوعى تشخّص و تعيّن ايجاد كنند. مد و تغييرات بى شمار و بى دليلى كه مرتباً در لباس رخ مى دهد، چنين زمينه اى در ضمير و روان افراد دارد. مخصوصاً در جامعه هاى غربى كه نظام ادارى محكم و جاافتاده، ماشينيسم، و تسلط نظام هاى اقتصادى و دولت ها بر آموزش و پرورش و وسايل ارتباط اجتماعى، افراد جامعه را روز به روز به هم شبيه تر مى كند و امكان هرگونه ابراز وجود فردى و ابتكار عمل را از آنان مى گيرد، اين نياز به ابراز وجود و خود را از ديگران متمايز كردن، بسيار ديده مى شود و فرد وقتى نتواند خود را از راه هاى منطقى و معقول ممتاز و مشخص كند، به هر اقدام ديگرى دست مى زند و بسا كه سعى مى كند با ايجاد هرگونه تغييرى در شكل لباس و نوع آرايش سر و صورت، توجه ديگران را به خود جلب كند و خود را از گم شدن در جامعه نجات دهد، چرا كه او كه به حقيقتى برتر از جامعه، مثلاً خدا، معتقد نيست، گم شدن در جامعه را فناى شخصيت و مرگ خود مى داند.

اكنون نوبت مدسازان است كه به اين عطش سيرى ناپذير پاسخ دهند و از اين ضعف اخلاقى كه ناشى از يك انحطاط معنوى است، بهره جويى كنند. اما مدپرستى دلايل اخلاقى و روانى ديگرى نيز دارد. در جامعه اى كه اختلاف طبقاتى شدت دارد، اين اختلاف طبعاً در نوع خانه، مدل اتومبيل، سبك زندگى و مخصوصاً در نوع لباس، منعكس مى شود و مخصوصاً اشراف و ثروتمندان سعى مى كنند ثروت خود را با نوع لباسى كه مى پوشند به ديگران اعلام كنند و لباس بهترين وسيله تفاخر است، چون هميشه همراه انسان است، اتومبيل و خانه همه جا همراه شخص نيست، اما لباس حتى در هنگام شنا نيز كه به حداقل مى رسد مى تواند به ديگران بفهماند كه با چه كسى طرفند!(9)

نماد علاوه بر اينكه معناى خود را مى نماياند، درجه حضور و حيات آن معنى را در جامعه بيان مى كند. مثلا التزام مسلمانان به احكام نمادين شرعى، اعلام حضور و حيات اسلام در جامعه است. صليب و صداى ناقوس كليسا نيز ابراز موجوديت فكر مسيحى است. مظاهر جبهه و جنگ نشان دهنده آن است كه اجتماع اسلامى پس از پايان جنگ نيز شهادت و جانبازى در راه خدا را ارزشمند مى داند. گردهمايى ساليانه حج، تظاهر به قدرت عظيم امت اسلامى و اتحاد آنها گرد محور بندگى است و نشانه بقاى اسلام. امام صادق (ع) مى فرمايد: لايزال الدين قائماً ما دامت الكعبه(10)؛ تا كعبه باقى است، دين پايدار است؛ يعنى بقاى يك نماد بقاى فرهنگ و ادامه حيات آن است.

از اين رو نمادها، توسعه دهنده فكر و ايده و فرهنگ تابع خود خصوصاً براى نسل هاى آينده هستند. پس ما با استفاده از «نمادها» چه بخواهيم و چه نخواهيم:

1. پيامى را انتقال مى دهيم و توجه فراوانى جلب مى كنيم؛

2. اثرى مى پذيريم؛

3. باطن خود را مى نمايانيم؛

4. حضور و حيات انديشه اى را پاس داشته، موجوديت آن را اعلام مى كنيم؛

5. فكرى را ترويج و فرهنگى را تبليغ مى كنيم.

انديشمندان و مصلحان بزرگ در طول تاريخ از نقش كارآمد نماد در برنامه هاى اصلاحى و تربيتى خويش بهره فراوان جسته اند. شياطين و منكِران نيز براى پيشبرد اهداف خويش اين اهرم توانا را فراموش نكرده اند. آنها براى انتشار فرهنگ و انديشه خود دو تلاش موازيّ انجام ميدهند:

1. نمادهاى خود را در سراسر جهان توزيع مى كنند. زبان، خط، لباس، آرايش ظاهرى، معمارى، رفتارهاى اجتماعى ، خوراكى ها و نوشيدنى ها و همه مظاهر فرهنگ خود را بين المللى مى كنند و با اين نشانه ها در صددند تا فرهنگ و باور و سليقه خود را برتر اعلام كنند و حضور دائم خود را به رخ جهانيان بكشند.

2. نمادهاى فرهنگ اصيل ما را تضعيف يا تحريف مى كنند. تلاش براى از بين بردن نمادهاى دين و ارزش هاى انسانى و يا قطع ارتباط آن نمادها با محتوايشان از مهم ترين برنامه هاى بيگانگان است.

با توجه به اهميت نماد و توانايى فراوان آن در انتقال فرهنگ، تلاش براى 1. اظهار و ابراز شعاير، 2. بزرگداشت آنها 3. محافظت از آنها

4. ايجاد و ابداع نمادهاى نوين يا تكميل نمادهاى موجود، يك ضرورت اجتماعى و فرهنگى است. «محافظت از نماد» نيز، هم به معنى باقى نگاه داشتن ظاهر نماد و حضور مستمر آن در صحنه اجتماعى است و هم به معنى جلوگيرى از تحريف آن و حفظ رابطه نماد با معنى اصيل آن.

و من يعظم شعائر الله فانها من تقوى القلوب(11)؛ بزرگ داشت شعائر الهى نشانه تقواى قلب است.

يا ايها الذين آمنوا لا تحلوا شعائر الله(12)؛ اى اهل ايمان، حرمت شعائر الهى را نگاه داريد.

بنابراين همان گونه كه تشبه به فاسقان و نااهلان بد است، تشبه ظاهرى به نيكان و پاكان هرچند انسان مبتلا به كاستى هاى باطنى باشد خوب است.

قَالَ على (ع): إِنْ لم تَكُنْ حَلِيماً فَتَحَلَّمْ فَإِنَّهُ قَلَّ مَنْ تَشَبَّهَ بِقَوْمٍ إِلَّا أَوْشَكَ أَنْ يكُونَ مِنْهُمْ(13)؛ اگر اهل بردبارى و حلم نيستى دست كم خود را به حلم و حوصله وانمود كن كه كمتر كسى خود را به گروهى شبيه گرداند و از آنها نشود

شايد به همين جهت بوده كه وجوب امر به معروف و نهى از منكر حتى در صورتى كه انسان خود بدان عامل نيست ساقط نمى شود. يعنى حتى اگر انسان در باطن اهل معروف و تارك منكر نيست بايد با ظاهر خود جبهه معروف را تقويت سازد و از حضور او بهره اى براى جبهه باطل فراهم نيايد.

اين موضوع در باره روحانيان و عالمان دين به مراتب مهم تر و حساس تر است. فعل طلبه به جهت نسبتى كه با دين دارد و آگاهى كه از دانش دين كسب كرده، معمولا حجت تلقى مى شود. غالبا كسى به خود جرأت نمى دهد رفتار طلبه را حمل بر معناى خلاف نمايد. اين جرأت نداشتن از سر ترس و احتشام نيست بلكه خضوع طبيعى انسان در مقابل مقام علم است. يعنى انسان به صورت طبيعى در مقابل دانشمندان و كارشناسان يك رشته خاص كرنش مى كند و اگر نظر مخالفى داشته باشد، ابتدا خود را تخطئه مى كند. به اين ترتيب نقش طلبه در تعاون بر برّ و تقوى يا اثم و عدوان بسيار بيشتر از ديگران است. حضور طلبه خصوصا با لباس روحانيت در يك محيط، به معناى تأييد آن محيط و سكوت او نشان رضا و تقرير ديده مى شود. به اين ترتيب طلبه با رفتار و سكوت خود در معرض بدعت گذارى قرار دارد. زيرا عمل او به پاى دين نوشته مى شود(14).

شايد به سبب همين گستره اختيار و نقش ويژه بوده كه امام على (ع) در باره روحانيان و عالمان دين فرموده اند: زلة العالم تفسد عوالم(15)؛ اشتباه عالمان، عوالم را تباه مى كند(16).

زلة العالم كانكسار السفينة تغرق و تغرق معها غيرها(17)؛ اشتباه عالمان، مانند شكسته شدن كشتى است كه هم خودش به آب فرو مى رود هم ديگران را با خود غرق مى كند.

پرهيز از عمل تنفرانگيز و چندش آور

هر كارى كه به صورت طبيعى موجب تنفر ديگران باشد و نوع مردم از آن احساس چندش و انزجار كنند بد است و بايد از آن اجتناب شود. انسان حق ندارد ديگران را با رفتار و ظاهر خود آزار دهد، كامشان را تلخ گرداند و به اصطلاح حالشان را برهم زند. گويا براى بيان اين موضوع دليلى نياز نباشد. زيرا همه دانشمندان منطق و اصول، گزاره «الظّلم قبيح» را بديهى و مستغنى از برهان برشمرده اند و بدون ترديد اين چنين عملى مصداق روشن ستم است.

ما در اين ملاك تنها با قضاوت و اظهار نظر ديگران روبرو نيستيم، بلكه تأثير مستقيم عمل بر ديگران و تصرف در احوال آنان را در نظر مى گيريم. از اين جهت اين قاعده با قاعده پيروى از عرف تمايز آشكارى دارد. از مهم ترين اهداف شارع ايجاد انس و الفت ميان مردم و نزديكى و اجتماع كلام آن ها است. و هر عملى كه باعث اشمئزاز و مذمت توده مردم شود، اين انس و الفت را مخدوش مى سازد و در معرض خطر قرار مى دهد.

رعايت انصاف و پرهيز از برآوردن آه حسرت ديگران

روشن است كه انسان اجازه ندارد در جان ديگران هرگونه تصرفى نمايد. همان گونه كه نبايد كارى كنيم كه در شناخت و انديشه ديگران تصرف نادرستى صورت گيرد، در اميال و احساسات آنها هم نبايد تصرف نابجا كنيم. ما همان طور كه حق نداريم ديگران را بيازاريم، حق نداريم احساس ناكامى و حسرت در آنان ايجاد كنيم. از اين رو بايد همواره مراقب تأثيراتى كه بر ديگران مى گذاريم باشيم و مسئوليت آن را بپذيريم. سوزاندن دل ديگران، و برآوردن آه حسرت و سوز ناكامى از نهادشان مصداق ظلم است.

انصاف عبارت است از اين كه در شرايطى كه ديگران در تأمين نيازهاى اوليه خود درمانده اند انسان به نيازهاى درجه دو و لذت هاى ثانوى خود نپردازد و نسبت به درد ديگران و نياز مبرمشان بى احساس و سرد و بى خيال نباشد. هر عملى كه نشان بى انصافى و بى مروتى باشد و نياز درجه دو ما را بر نياز درجه يك ديگران ترجيح دهد مذموم است. ممكن است كسى به لطف و نعمت خدا از نيازهاى اوليه عبور كرده و توان توسعه داشته باشد اما انصاف اقتضا مى كند كه توسعه خود را به نفع رفع نيازهاى اوليه مردم كنار بگذارد. از اين بالاتر اين است كه ايثار كند يعنى نيازهاى ضرورى خود را هم مقدم بر ديگران نكند. از طلبه انتظار مى رود كه اگر اهل ايثار نيست دست كم اهل انصاف و مواسات باشد و از همدردى با بى نوايان و تهى دستان دريغ نكند. همدردى نيز تنها در عبارات ملاطفت آميز و آه كشيدن خلاصه نمى شود. كسى كه صادقانه براى ديگران آرزوى آسايش دارد نمى تواند ناظر بى طرف درد آنان باشد و خود در رفاه بى كران به سر برد. بايد در مقابل نيازهاى ضرورى ديگران از خوشى هاى خود در گذرد. اگر رفتار ما، دارايى ما، مخارج ما و ظهور و بروز ما موجب دل آزردگى و تشويش ديگران گردد و آه و سوز آنان را برآورد، و بر روان آنان اثر نامناسب داشته باشد، مرتكب بى انصافى شده ايم.

درشرايطى كه اجتماع به دو نيمه برخوردار و محروم تقسيم مى شود، مرد خدا احساس مسئوليت مى كند، در درجه اول كوشش مى كند كه وضع موجود را دگرگون سازد كه اين پيمان خدا با دانايان امت است(18) و در درجه دوم با ايثار و تقسيم آنچه در اختيار دارد به ترميم و ضع نابسامان مستمندان مى كوشد، اما همين كه مى بيند عملا راه برخوردار كردن و رفع نياز مستمندان مسدود است با همدردى و همسطحى و شركت عملى در غم مستمندان بر زخم هاى دل آنان مرهم مى گذارد. همدردى و شركت در غم ديگران خصوصا براى پيشوايان امت كه چشم ها به آنان دوخته است اهميت به سزايى دارد، على (ع) در دوره خلافت بيش از هر وقت ديگر زاهدانه زندگى مى كرد و مى فرمود: ان الله فرض على ائمة العدل ان يقدروا انفسهم بضعفة الناس كيلا يتبيغ بالفقير فقره(19)؛ خدا بر پيشوايان دادگر فرض كرده كه زندگى خود را با طبقه ضعيف تطبيق دهند كه رنج فقر مستمندان را ناراحت نكند.

أ أقنع من نفسى بان يقال هذا اميرالموءمنين و لااشاركهم فى مكاره الدهر او اكون اسوة لهم فى جشوبة العيش(20)؛ آيا با عنوان و لقب امير موءمنان كه روى من نهاده و مرا با آن خطاب مى كنند خودم را قانع سازم و در سختى هاى روزگار با موءمنين شركت نداشته باشم و يا در فقيرانه زندگى كردن امام و پيشواى آنان نباشم؟

هنگامى كه امام خمينى در حومه پاريس به سر مى بردند، در ايران نفت كمياب شد و مردم از نظر گرم كردن خانه هاى خود در فشار بودند امام فرمودند: من براى همدردى با ملت ايران اتاق خود را سرد نگاه مى دارم(21). صاحب معالم فرزند شهيد ثانى (ره) فقط به خاطر همگون بودن با تنگدستان و مستمندان و تسلى آنان و عدم تشبه به ثروتمندان هرگز قوت بيش ازيك هفته يا يك ماه را نمى اندوخت(22).

وحيد بهبهانى دو پسر داشته است. يكى به نام آقا محمدعلى و ديگرى به نام آقا محمد اسماعيل. اين مرد بزرگ روزى عروسش (زن آقا محمداسماعيل) را ديد كه جامه هاى عالى و فاخر پوشيده است، به پسرش اعتراض كرد كه چرا براى زن ات اين جور لباس مى خرى؟ پسر جواب داد: قل من حرم زينه الله التى اخرج لعباده و الطيبات من الرزق؟

بگو چه كسى زينت ها و رزق ها و غذاهاى پاكيزه را كه خدا براى بندگانش آفريده حرام كرده است؟

مگر اينها حرام است؟ لباس فاخر و زيبا را چه كسى حرام كرده است؟ گفت پسرم! نمى گويم كه اينها حرام است. البته حلال است، من روى حساب ديگرى مى گويم. من مرجع تقليد و پيشواى اين مردم هستم. در ميان مردم، غنى و فقير و متمكن و غير متمكن هست، افرادى كه از اين لباس هاى فاخر و فاخرتر بپوشند، هستند؛ ولى طبقات زيادى هم هستند كه آنها نمى توانند اين جور لباس ها را بپوشند. لباس كرباس مى پوشند، ما كه نمى توانيم اين لباس را كه خودمان مى پوشيم براى مردم هم تهيه كنيم و نمى توانيم كه آنها را در اين سطح زندگى بياوريم، ولى يك كار ازما ساخته است و آن همدردى با آنها است، آنها چشمشان به ما است. يك مرد فقير وقتى زنش از او لباس فاخر مطالبه مى كند، يك مايه تسكين خاطر دارد. مى گويد گيرم ما مثل ثروتمندان نبوديم، ما مثل خانه آقاى وحيد زندگى مى كنيم. ببين زن يا عروس وحيد اين جور مى پوشند كه تو مى پوشى؟ واى به حال آن وقتى كه ما هم زندگى مان را مثل طبقه مرفه و ثروتمند كنيم، اين يگانه مايه تسلى خاطر و كمك روحى فقرا هم از دست مى رود، من به اين منظور مى گويم ما بايد زاهدانه زندگى كنيم كه زهد ما همدردى با فقرا باشد. (23)

پى نوشت ها:

1. صحيفه امام، ج11، ص250.

2. همان، ج18، ص13-12.

3. نهج البلاغه، حكمت 207؛ عوالى اللئالى، ج1، ص165؛ كنزالعمال، ج4، ص287.

4. مائده 5: آيه 51.

5. من لايحضره الفقيه، ج1، ص 130.

6. مستدرك الوسائل، ج3، ص 250.

7. تهذيب الأحكام، ج5، ص134.

8. فرهنگ برهنگى و برهنگى فرهنگى، ص 40 با اندكى تصرف.

9. همان، ص 43 تا 45.

10. كافى ج 4، ص271.

11. حج 22: آيه 36.

12. مائده 5: آيه 2.

13. نهج البلاغه، حكمت 207.

14. مرحوم شيخ هاشم قزوينى مى فرمودند كه ديدم مردم همه با پاى چپ وارد خزينه حمام مى شوند، علت را پرسيدم. گفتند ما نحوه ورود شما را به خزينه ديده ايم و الگو گرفته ايم. در حالى كه من چپ پا بودم و بدون توجه چنين مى كردم. اين نشان از توجه ويژه مردم به رفتار عالمان دين است. نحوه برگزارى مجالس ميهمانى، مهريه و جهيزيه فرزندان، سفره هاى رنگارنگ و ... همواره مورد توجه مردم و الگوگيرى آنان قرار دارد.

15. غررالحكم، حديث232.

16. اذا فسد العالم فسد العالم، هرگاه يك عالم فاسد شود جهان فاسد گردد؛ اين عبارت على رغم شهرت فراوان در كتب روايى يافت نشد. گرچه مضمون همين روايت است و به عنوان يك حقيقت ارزشمند مورد استناد بزرگان قرار گرفته است.

17. همان، حديث 233.

18. اخذ الله على العلماء ان لايقاروا على كظه ظالم و لا سغب مظلوم. خداوند از علماء عهد و پيمان گرفته كه در برابر شكم بارگى ستمگران، و گرسنگى مظلومان، سكوت نكنند (نهج البلاغه، خطبه 2)

19. نهج البلاغه، خطبه 207.

20. همان، نامه 45.

21. تفسير آفتاب، ص 406.

22. ريحانه الادب، ج 3، ص 391.

23. احياى تفكر اسلامى، شهيد مطهرى، ص 78. و نيز سيرى در نهج البلاغه، ص 228.

منبع :

مجله پگاه حوزه (ويژه حوزه هاي ديني) : 3 تير 1388 - شماره 59


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۵۱:۰۶ ] [ مشاوره مديريت ]

كيمياى تفكر ، خطابه و منبر در دنياى معاصر

خطابه و منبر از ظرفيت هاى عظيم حوزه و روحانيت است كه هنوز هم با وجود توسعه و گسترش انقلاب اطلاعاتى و عصر ديجيتال، مى تواند در پيشبرد رسالت تبليغ و تربيت موثر باشد. اما آنچه بايد مورد توجه قرار گيرد اين است كه خطابه و منبر سنتى چگونه با اقتضائات انسان مدرن و جهان متجدد جمع مى شود. براى يافتن پاسخ به اين پرسش، بهتر آن ديديم كه از زبان خطيبى زبردست كه در سيره خود توانسته بود نمونه روشنى از اين جمع باشد به اين مسئله بپردازيم. اين مقاله در واقع جمع بندى و بازنويسى سخنان و ياداشت هاى استادد شهيد مرتضى مطهرى (ره) در اطراف مقوله خطابه و منبر است.

چيستى خطابه و منبر

خطابه يكى از فنون پنجگانه سخن و كلام است. در علماى علم منطق پنج صناعت، يعنى پنج هنر سخنى قائل هستند كه به آنها صناعات خمس مى گويند و از ارسطو رسيده است، يعنى تبويب آنها از ارسطو است. يكى از آنها فن خطابه است. خطابه از آن جهت كه يك هنر و يك فن است و هنر و فن معمولا مى تواند اثر اجتماعى داشته باشد و عامل اجتماعى به شمار رود، يك فكر و يك عقيده را تقويت و يا تضعيف كند، از بزرگترين عوامل اجتماعى به شمار مى رود. هيچ هنرى به اندازه هنر خطابه نمى تواند اثر اجتماعى داشته باشد. موعظه با خطابه فرق دارد. خطابه صناعت است و جنبه فنى و هنرى دارد و به علاوه هدف خطابه تحريك احساسات و عواطف است به نحوى از انحاء، اما موعظه صرفا به منظور تسكين شهوات و هواهاى نفسانى است و بيشتر جنبه منع و ردع دارد. اگر هدف خطابه را مطلق اقناع بدانيم وعظ و موعظه هم قسمى از خطابه است و خطابه اعم از موعظه است. به هر حال موعظه در جائى گفته مى شود كه كلماتى و جمله هائى القاء شود به منظور ردع و منع و تسكين شهوت و غضب در مواردى كه لازم است تسكين داده شود. راغب اصفهانى مى گويد: «الوعظ زجر مقترن بالتخويف»؛ يعنى موعظه منعى است كه مقرون باشد به بيم دادن، يعنى به بيم دادن از عواقب كار.

اما خطابه اقسامى دارد، حماسى و جنگى، سياسى، قضائى، دينى و اخلاقى باشد، گاهى

به منظور تحريك حس سلحشورى و سربازى است كه در جنگ ها و ميدان هاى مبارزه ايراد مى شود، گاهى به منظور آشنا كردن مردم است به حقوق سياسى و اجتماعى شان، و گاهى به منظور برانگيختن حس ترحم است وگاهى هم به منظور تحريك و بيدار كردن شعور دينى و اخلاقى و وجدانى مردم است.

منبر يعنى سخنرانى دينى؛ بنابراين سخن ما در اطراف خطابه دينى است نه ساير اقسام خطابه.

قرآن و اهلبيت(ع) اولين خطباى اسلام

قرآن كريم خود نمونه اعجاز بيان و فصاحت و بلاغت است و بيان را يكى از بزرگترين نعمتهاى الهى مى شمارد: «الرحمن0 علم القرآن0 خلق الانسان0 علمه البيان» و وقتى كه در اولين آيات نازل بر پيغمبر از قرائت و كتابت نام ببرد: «اقرأ باسم ربك الذى خلق0 خلق الانسان من علق0 اقرأ و ربك الاكرم0 الذى علم بالقلم0 علم الانسان ما لم يعلم» از اين رو قرآن كريم خواه ناخواه در خطابه و بيان تحولى عميق به وجود آورد.

شخصيت رسول اكرم(ص) و همچنين على(عليه السلام) اول خطباى اسلام به شمار مى روند نهج البلاغه كه شامل قسمتى از خطابه هاى اميرالموءمنين است، انواع خطابه ها دارد، هم موعظه هاى بليغ دارد و هم خطابه هاى حماسى و اجتماعى. ابا عبدالله(عليه السلام) نمونه پدر بزرگوارش بود در هر جهت، از آن جمله در خطابه. خطابه و منبر كه الان در ميان ما شايع است مولود حادثه عاشورا و توصيه ائمه اطهار(عليه السلام) به اقامه عزاى سيدالشهداء است، از بركات عزادارى سيدالشهداء(عليه السلام) است.

خطيب، سخنگوى اسلام و هادى اجتماع

خطابه و سخنرانى جزء متن دين قرار گرفته است و اهميت آن در اسلام از نماز جمعه برخواسته است. به طورى كه خطابه به جاى دو ركعت نماز است. در وسائل الشيعه در ضمن احاديث مربوط به خطبه جمعه، راجع به وظايف خطيب حديثى از كتاب علل الشرايع و عيون اخبار الرضا نقل كرده. اين حديث را فضل بن شاذان نيشابورى از حضرت رضا عليه السلام نقل مى كند: «انما جعلت الخطبه يوم الجمعه لان الجمعة مشهد عام فاراد ان يكون للامير سبب الى موعظتهم و ترغيبهم فى الطاعة و ترهيبهم من المعصية و توقيفهم على ما اراد من مصلحة دينهم و دنياهم و يخبرهم بما يرد عليهم من الافاق من الاحوال التى فيها المضره و المنفعة». علت اينكه خطبه در روز جمعه قرار داده شده اين است كه روز جمعه از نظر اسلام روز اجتماع عمومى است و همه بايد در اجتماع روز جمعه جمع شوند خداوند با تشريع اين دستور خواسته است كه اين وسيله اى باشد براى رئيس و پيشواى جمعيت كه آنها را موعظه كند، به طاعت ترغيب كند و از معصيت و گناه، آنها را بترساند ديگر اينكه مردم را آگاه كند به مصلحت هاى دينى و مصلحت هاى دنيائى اشان، مصالح واقعى مردم را به آنها بگويد.

از اين روايت فهميده مى شود كه خطبا و اهل منبر سخنگوى اسلام وهادى اجتماع خود و بايد پيشرو قافله باشند. هر دولتى و مقامى سخنگويى دارد؛ دين اسلام هم بايد سخنگو داشته باشد. سخنگوى دين، خطبا و اهل منبرند خطبا كسانى هستند كه آنچه را از مصالح عاليه دينى و دنيائى مى فهمد همانها را به مردم بگويد.

يكى ديگر از وظائف خطابه و منبر، موعظه است موعظه همانطور كه گذشت كلامى است كه به دل نرمى و رقت مى دهد، قسوت را از دل مى برد، خشم و شهوت را فرو مى نشاند، هواهاى نفسانى را تسكين مى دهد، به دل صفا و جلا مى دهد. هيچكس نيست كه از موعظه بى نياز باشد و هيچ جامعه اى هم نيست كه احتياج به موعظه نداشته باشد. موعظه واقعى كه راستى در دل اثر كند جز به وسيله دين ممكن نيست. مواعظ دين است كه مى تواند بر روى دلها اثر بگذارد و به دلها خشوع بدهد. على(ع) به يكى از اصحابش مى فرمود: «عظنى»؛ مرا موعظه كن و مى فرمود: در شنيدن اثرى هست كه در دانستن نيست. بنابراين بايد هميشه گروهى شايسته مردم را موعظه كنند، به ياد خدا بياورند، از غفلتى كه از مرگ دارند بيرون بياورند، مردم متوجه آثار گناهانشان باشند و چند كلمه از مواعظ بداند مى تواند موعظه كند و موعظه اش تا همان حد مفيد باشد. البته گذشته از اينكه موعظه بايد از زبان دين گفته شود خود واعظ نيز بايد از سخنان خود متأثر باشد و از دل موعظه كند.

بايسته هاى خطابه و منبر

خطبا و اهل منبر از آن جهت كه سخنگوى اسلام و هاديان اجتماع و پيشروان قافله انسانيت هستند نقش قشر روشنفكر اسلامى را در دست دارند، از اين رو بايد داراى شرايطى باشند تا بتوانند وظيفه مهم و حياتى خود را ايفا كنند:

1. خطبا و رهبران دينى جامعه بايد از رشد اسلامى برخوردار باشند. رشد يعنى شناخت سرمايه ها و درك سود و زيان و قدرت بهره بردارى از امكانات و جلب سود و دفع زيان. خطيب رشيد كسى است كه امكانات و سرمايه هاى خود، دردها و كمبودهاى خود و موانع كار خود را تشخيص دهد و راه چاره آن دردها و رفع آن نيازها را بشناسد و نسبت به آنها دغدغه داشته باشد. مبلغين واقعى و مجامع واقعى آن مبلغين و مجامعى هستند كه مظهر رشد اسلامى باشند، بيدار كننده باشند، دردها و نيازها را درك كنند، راه چاره آن دردها و رفع آن نيازها را نشان دهند. رشد انواعى دارد از جمله: رشد مالى، رشد خانوادگى، رشد اخلاقى، رشد اجتماعى، رشد سياسى، رشد دينى و اسلامى. رشد اسلامى متضمن رشد اخلاقى و رشد اجتماعى و رشد سياسى هم هست، زيرا در اسلام هم اخلاق است و هم مسئوليت اجتماعى و هم مسئوليت سياسى و هم مسئوليت رهبرى حزبى و رهبرى معنوى، رشد دينى و اسلامى كه جامعه است و از آيه تفقه مى توان استنباط كرد، اين است كه اولاً در خود دين متفقه باشيم، اسلام شناس باشيم؛ مكتب اسلام را از نظر معارف الهى، از نظر اصول اخلاقى و تربيتى، از نظر احكام، از نظر فلسفه احكام و فلسفه اجتماعى اسلام را بشناسيم. هدف هاى اسلام و وسايلى كه براى وصول به هدف ها ارائه داده بشناسد. دخلها و تحريفات و بدعت ها را از سنت ها تشخيص دهد. درجه اهميت هدف ها و وسايل را باز شناسد سود و زيان هاى اسلامى را بشناسد (همانطور كه امام حسين(ع) به موقع شناخت و با خون خود آن را يارى كرد) بعلاوه لياقت نگهدارى و جلب مصالح و دفع مضار اسلام را داشته و ارزيابى هاى صحيحى از اسلام ارائه دهد. و مانند واعظ قمى كه به خاطر نمردن در دارالكفر از تبليغ هزارها بت پرست ژاپنى چشم پوشيد چون ممكن است در دارالكفر بميرم اين از بى رشدى و عدم ارزيابى صحيح است. حساسيت هاى خطبا و مبلغين بايد از درك بالاى دين و مردم برخوردار باشد و مسائل جزئى و فرعى فقهى و اختلافات مذهبى را محور قرار ندهد. اين حساسيت هاى كاذب ولى ماهرانه موجب ترك اصول و غفلت از مهمات دين مى شود.

2. داشتن علم و اطلاع كامل از خود دين، يعنى بايد علم و اطلاعش به مبانى دين كافى باشد، بايد اسلام را كاملا بشناسد، به روح تعليمات اسلامى آگاه باشد، ظاهر اسلام و باطن اسلام، پوسته اسلام و هسته اسلام، همه را در حد خود و جاى خود بشناسد تا بفهمد مصلحت دين يعنى چه؟ روحانيت ما خيال مى كند مسئوليتش فقط ابلاغ چند مسئله فرعى است، آن هم مسائلى كه هزارها بار زير و رو شده و فقط به شكل سنتى و تكرار مكرر است و حال آنكه مسئوليت اصلى اش ايجاد رشد و لياقت و اعطاى شناخت اسلام و فرهنگ اسلامى و سرمايه هاى اسلامى و تاريخ اسلام و معرفى مكتب اسلام به صورت يك مكتب و يك ايدئولوژى و جهانبينى اسلام است. از اين رو خطابه بايد معرّف فلسفه و راه و روش اسلام در مقابل مكتب ها و روش هاى اخلاقى و اقتصادى و سياسى جهان باشد. و بيش از هر زمان ديگرى منطق قوى داشته باشد بنابراين اين وظيفه خطير و بزرگ از طرفى استعداد عقلى و طبيعى مى خواهد و از طرفى سرمايه و ذخيره علمى.

3. ديگر كسب علم و اطلاع از اوضاع جهان و جريانهاى اجتماعى به عبارت ديگر تنها دانستن و شناختن دين براى مصلحت گويى كافى نيست، جامعه را بايد بشناسد، به اوضاع دنيا بايد آگاه باشد، بايد بفهمد كه در دنيا چه مى گذرد و امروز مصلحت جامعه اسلامى در برابر جريان هاى موجود دنيا چه اقتضا مى كند، و مردم را به آن جريان ها و مصالح واقعى آگاه بكند. جريانهايى در نقاط دوردست جامعه اسلامى واقع مى شود و مردم بيخبرند و نمى دانند چه گذشته است، خطيب بايد آنها را به مردم بگويد. خلاصه كلام، اوضاع خارجى و داخلى دوردست را به مردم بگويد.

4. خطيب از آن نظر كه واعظ است و مى خواهد مردم را متذكر كند و خضوع و خشوعى در قلب ها ايجاد كند و قساوت ها را از بين ببرد، لازم است كه خودش اهل عمل و تقوا، صدق و اخلاص باشد.

5. در باب اخلاص هم دو مطلب مورد احتياج روز ما است: يكى اينكه منبر، كرسى دلالى براى شخصيت ها قرار نگيرد، ديگر اينكه بايد با نقاط ضعف جامعه مبارزه كرد و نه آنكه از آن نقاط ضعف بهره بردارى و آن نقاط را تقويت نمايد. و يا هميشه نقاط ضعف كسانى را كه مخاطب او نيستند براى دلخوشى مستمعين بگويد. چقدر فرق است بين اينكه انسان حقيقت تلخ را به جامعه بگويد و يا اينكه هر چه دل جامعه مى خواهد به آنها بگويد.

6. بايد «شامّه تيز» داشته باشند، حوادث آينده را خوب پيش بينى كنند و از حال در فكر استقبال باشند.

7. به معنى واقعى روانشناس و جامعه شناس باشند و بدانند كه شناختن جامعه از هر عملى ديگر مهمتر است و آدمى با حفظ كردن جُنگ مرحوم والد و نوشتن چند منبر خطيب نمى شود.

8. خطيب بايد به هضم شدن و جذب شدن سخن توجه داشته باشد. اين شرط معنى اش اين است كه بيان هر مطلب بايد متناسب باشد با وضع حاضر و مخصوص جامعه، مانند غذايى باشد كه به مريض مى دهند. رسول اكرم مى فرمايد: «انا معاشر الانبياء امرنا ان نكلم الناس على قدر عقولهم».

9. خطيب گذشته از جنبه موعظه، بايد جنبه آگاه كننده و تحريك هم داشته باشد چنانكه خود قرآن در كنار وعظ از قيام نيز سخن مى گويد: «قل انما اعظكم بواحده ان تقوموا..» مثل خطابه هاى سيد جمال الدين اسدآبادى.

10. تبليغات دينى نبايد جنبه شخصى داشته باشد، يعنى به صورت دلالى براى اشخاص و يا اِعمال غرض براى اشخاص ديگر در آيد، و نبايد آنقدر كلى و دور از روح زمان باشد كه حتى تصور انطباق با وضع حاضر هم در اذهان پيدا نشود.

11. خطبا رابط ميان دستگاه روحانيت و مردم بايد باشند چون بيشتر با مردم سر وكار دارند و روبرو مى شوند و بيشتر به حوايج جامعه پى مى برند و بهتر مى توانند درك كنند.

12. معنى هادى قوم بودن اين نيست كه ما تنها حالت منع و توقف به خود گرفته ايم، به هر كارى كه مى رسيم مى گوئيم اين را نكن، آن را نكن، و مردم را گرفتار كرده ايم، يك جا هم بايد مردم را تشويق كرد و به حركت آورد. يكى از سرمايه هاى ما جوانان و كودكان ماست. اين سرمايه ها را بايد حفظ و نگهدارى كنيم. ولى برخى مبلغين، جوانان را به بهانه هاى مختلف طرد مى كنند و به دامن دشمن مى اندازند.

13. يكى از مهم ترين وظايف خطبا و رهبران مذهبى در اين عصر، رهبرى و هدايت نسل جوان است، اين رهبرى و هدايت از لحاظ تاكتيك و كيفيت عمل در زمانهاى متفاوت و در مورد اشخاص متفاوت، فرق مى كند و ما بايد اين خيال را از سر خود بيرون كنيم كه نسل جديد را با همان روش قديم رهبرى كنيم. نسل جوان ما مزايائى دارد و عيب هايى. زيرا اين نسل يك نوع ادراكات و احساساتى دارد كه درگذشته نبود و از اين جهت بايد به او حق داد. در عين حال يك انحرافات فكرى و اخلاقى دارد و بايد آنها را چاره كرد. چاره كردن اين انحرافات بدون در نظر گرفتن مزايا يعنى ادراكات و احساسات و آرمان هاى عالى كه دارد و بدون احترام گذاشتن به اين ادراكات و احساسات ميسر نيست. بايد به اين جهات احترام گذاشت. رو در بايستى ندارد. در نسل گذشته فكرها اين اندازه باز نبود، اين احساسات با اين آرمان هاى عالى نبود. بايد به اين آرمانها احترام گذاشت. اسلام به اين امور احترام گذاشته است. اگر ما بخواهيم به اين امور بى اعتنا باشيم محال است كه بتوانيم جلوى انحرافهاى فكرى و اخلاقى نسل آينده را بگيريم. فكر اساسى به اينست كه اول ما درد اين نسل را بشناسيم، درد عقلى و فكرى، دردى كه نشانه بيدارى است يعنى آن چيزى را كه احساس مى كند و نسل گذشته احساس نمى كرد اصل كلى است كه نسل جوان افكار و ادراكات و احساساتى دارد و انحراف هايى. تا به دردش يعنى به افكار و ادراكات و احساساتش رسيدگى نشود نمى شود جلو انحرافاتش را گرفت. بنابراين در رهبرى نسل جوان، بيش از هر چيز دو كار بايد انجام شود : يكى بايد درد اين نسل را شناخت و آنگاه در فكر درمان و چاره شد. بدون شناختن درد اين نسل هرگونه اقدامى بى مورد است. ديگر اينكه نسل كهن بايد اول خود را اصلاح كند. نسل كهن از بزرگترين گناه خود بايد توبه كند و آن مهجور قرار دادن قرآن است. همه بايد به قرآن بازگرديم و قرآن را پيشاپيش خود قرار دهيم و در زير سايه قرآن به سوى سعادت و كمال حركت كنيم.

منابع:

مرتضى مطهرى، ده گفتار، تهران، صدرا، 1385.

....................، ياداشت ها، ج3، ص324- 358.

....................، ياداشت ها، ج4، ص468- 482.

منبع :

مجله پگاه حوزه (ويژه حوزه هاي ديني) : 3 تير 1388 - شماره 59


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۵۱:۰۵ ] [ مشاوره مديريت ]

بايدهاى خطابه

خطابه همچون فنون و علوم بشرى، اصول و ضوابطى دارد كه هر كس بتواند با دقت كافى، اصول و قواعد فن خطابه را بكار بگيرد «خطيب» شمرده مى شود. بنابراين علم و آئين سخنورى مجموعه اى از مسائل و قواعدى است كه به وسيله آن انسان راه هاى تأثير و اقناع و طرق ترغيب و تحريك شنوندگان را مى آموزد.

از سويى ارزش و امتياز يك سخنرانى به قداست موضوع خطبه يا تقدس هدف و يا ثمرات و نتايج سودمند فردى و اجتماعى آن بستگى دارد. اگر برترى يك خطبه به موضوع آن بستگى داشته باشد، بى گمان مقدم تر از احكام الهى و دين خدا چيزى نيست و اگر ارزش سخنرانى به هدف منوط باشد، باز هم خطبه دينى از ديگر انواع خطبه ها پر ارزش تر است؛ زيرا هدف آن اعلاى كلمه حق و محو كفر، استوار ساختن گام ها بر صراط حق و نيل آدمى به سر منزل ابدى مى باشد.

از امتيازات خطابه دينى اين است كه اين نوع خطابه در محيط آكنده از نورانيت و روحانيت و پيراسته از اغراض خصوصا مادى ايراد مى گردد. فضايى عطر آگين كه از حب و بغض منزه و از مصالح و منافع شخصى به دور است. خطابه دينى اگر با اصول و قواعد فن خطابه همراه باشد، به يقين اثرات و اهداف آن بيشتر نمايان مى شود. ما در اين نوشتار به گوشه اى از قواعد خطابه تحت عنوان «مراحل سخنرانى» اشاره مى كنيم، اميد است كه مورد استفاده مخاطبين محترم قرار گيرد.

پژوهشگران در فن سخنورى، براى سخنورى سه مرحله اساسى را ضرورى مى دانند: مرحله اول: گردآورى مطالب و دلايل لازم، و به طور كلى آنچه دانستن آن درباره موضوع مورد نظر ضرورى است.

مرحله دوم: مرتب و منظم كردن آنها.

مرحله سوم: بيان مطلب و ايراد نطق.

بنابراين، كسى كه مى خواهد در برابر جمعى سخن بگويد با سه مرحله اساسى روبروست: نخست اينكه چه بگويد؟ دوم اينكه با چه نظم و ترتيبى بگويد؟ و سوم اينكه چگونه بگويد؟

1. چه بايد گفت؟

در اين مرحله، كار اساسى ناطق، خلق و ايجاد معانى است؛ يعنى نخست بايد درباره مطلبى كه مى خواهد بيان كند درست بينديشد و اطراف و جوانب مسئله را از نظر بگذراند و سپس با توجه به هدف اصلى و مقصود و منظورى كه دارد سخن آفرينى كند.

مطالب بايد بر اساس واقعيت ها تهيه شود. اين كار، نياز به مقدماتى دارد. مقدمات تهيه مطالب آن است كه سخنران پنج نكته قابل توجه را در نظر بگيرد:

1. نيازهاى فرهنگى شنوندگان را بشناسد.

2. مشكلات فرهنگى را به درستى بشناسد.

3. عوامل مشكلات فرهنگى را به خوبى تشخيص دهد.

4. زمان شناس باشد.

5. صنف و محدوده سن و معلومات مخاطبان را بشناسد.

سخنران با توجه به نكات ذكر شده، مطالب خود را تهيه مى كند. وقتى از نيازها و روحيات، طبقات مختلف نسبى و صنفى مردم آگاهى يافت و مشكلات و انحرافات واقعى را شناخت، خواهد توانست عوامل آن انحرافات را مطابق با وضعيت زمانه شناسايى كند و مى تواند مطالعات خود را براى جمع آورى مطالب در يك طرح جامع متمركز سازد.

براى اينكه محتوا و مطالب سخنرانى زيبا باشد، بايد تركيبى از آيات، احاديث، شعر، حكايات، تاريخ، مسائل روز و مثال فراهم گردد. سخنور بايد به موضوع مورد بحث كاملا مسلط باشد و آنچه در آن باب دانستنى است بداند تا بتواند با اطمينان خاطر بالاى منبر خطابه قرار گيرد تا مستمعان را اقناع كند، لذا در مورد موضوع مورد بحث اطلاعات و معلومات لازم را بايد گردآورى كند.

2. با چه ترتيبى بايد سخن گفت؟

بعد از آنكه سخنور به خلق معانى و آفرينش سخن پرداخت و اطلاعات لازم و دليل هاى مورد نياز را گردآورى كرد، نوبت آن مى رسد كه به مطالب خود نظم و ترتيب دهد. اهميت اين مرحله كمتر از نخستين مرحله نيست، زيرا هر اندازه مطالب جمع آورى شده يا موجود در ذهن، كامل و استدلال ها محكم باشد، تا موقعى كه شكل منظم و مرتبى نيافته است، نمى تواند براى شنونده سودمند و قابل استفاده باشد.

سخنرانى كه بدون تهيه طرح سخنرانى، پشت ميز خطابه قرار گيرد و با نگرانى و تشويش خاطر، مطالب خود را به صورت آشفته و در هم بيان كند، يا به حاشيه برود، يا از شاخه اى به شاخه ديگر بپرد، نه تنها زحمات خود را به هدر داده است، بلكه در ذهن شنوندگان خود نوعى بدبينى ايجاد مى كند كه ممكن است وى را از وصول به مقصود، فرسنگ ها دور سازد. از اين روست كه طرح سخنرانى را به بيمه نامه تشبيه كرده و گفته اند هر گاه سخنران، خود را قبلا آماده كرده و طرح سخنرانى را در دست داشته باشد يا مطالب خود را مرتب به ذهن بسپارد، مانند كسى مى ماند كه خود را بيمه كرده و از هر گونه نگرانى و اضطرابى بر كنار است.

طرح سخنرانى داراى سه جز است: مقدمه (در آمد گفتار)، متن سخنرانى و نتيجه گيرى.

الف - در آمد گفتار (مقدمه): بيان مقدمه در سخنورى كه مى توان آن را «درآمد گفتار» ناميد براى آن است كه ناطق ذهن شنوندگان را به مطلبى كه مى خواهد بگويد، متوجه سازد.

براى شروع سخنرانى بايد در آمدى پيدا كرد كه شنوندگان را از هر لحاظ به سوى خود جلب كند. به همين جهت است كه سخنوران براى مقدمه نطق، اهميت خاصى قايل هستند و معتقدند كه سخنور هر اندازه به كار خود مسلط باشد و نيازى به تهيه و نوشتن نطق خود احساس نكند، باز هم مقدمه را بايد قبلا بنويسد و به ذهن بسپارد. در آمد سخن نبايد طولانى باشد. چند كلمه كوتاه اما زيبا كافى است كه خاطر شنوندگان را براى استماع اصل موضوع آمده سازد.

مقدمه را مى توان با يك يا چند بيت شعر مناسب، نقل داستانى كوتاه كه مربوط به موضوع باشد، سخنان بزرگان و طرح سؤال يا سؤالاتى چند آغاز كرد.

ب متن سخنرانى: سخنور بعد از بيان مقدمه وارد متن مى شود و مطالب خود را بيان مى كند. براى اين قسمت از سخنرانى دستور معينى وجود ندارد، جز آنكه سخنور بايد سعى كند سخنانش با نظم و ترتيب خاصى ادا شود و از توالى منطقى برخوردار باشد. تقسيم بندى مطالب بايد به صورت ساده انجام پذيرد و هر يك از قسمت ها جداگانه گفته شود، به طورى كه مسائل مختلف با هم آميخته نگردد.

استادان فن در اين باره توصيه مى كنند كه ناطق، سخن خود را با مطالبى آسان و قابل درك شروع كند و تدريجا به مسائلى برسد كه دريافت آنها تا حدى دشوار است و به فهم موضوعات قبلى وابستگى دارد.

يكى از نكات مهم كه سخنران بايد همواره در نظر داشته باشد آن است كه كلام خود را با روح شنوندگان تطبيق دهد و مطالب را به صورتى ادا كند كه موجب خستگى و ملال خاطر آنان نگردد.

ج- نتيجه گيرى

سخنور بعد از آن كه مطالب خود را بيان داشت و آنچه گفتنى است، گفت و مدعاى خود را ثابت كرد، بايد به خوبى مطلوب، سخن خود را پايان دهد. اين قسمت از سخنرانى هم مانند آغاز و مقدمه نطق از اهميت ويژه اى برخوردار است. آن كه سخنرانى خود را با كلامى دلپسند و جملاتى خوشايند شروع مى كند، بايد با سخنى زيبا و نغز به گفتار خود پايان دهد. در حقيقت لازمه «حسن مطلع» آن است كه به «حسن ختام» هم توجه خاصى شود.

مى توان سخنرانى را با سپاس از شنوندگان، خواندن شعرى مناسب، آوردن سخنان بزرگان دين و دانش يا دادن شعارى در خور موضوع پايان داد. در اين مورد به سخنران توصيه شده است كه در پايان نطق، خلاصه اى از گفته هاى خود را باز گويد و خاطرنشان كند كه آنچه گفتنى بوده گفته و به نتيجه مطلوب رسيده است.

3. چگونه بايد سخن گفت؟

سومين مرحله از مراحل سخنورى، چگونگى بيان مطلب است و اهميت آن را نبايد كمتر از دو مرحله ديگر دانست. درست است كه انتخاب مطالب و مرتب و منظم كردن آنها كار دشوارى است و خلق و ايجاد معانى از مراحل حساس سخنورى شمرده مى شود و سخنران ناچار بايد به گردآورى مطالب و پيدا كردن دلايل بپردازد، اما به لفظ و عبارت در آوردن معانى نيز به ترتيبى كه منظور نظر است، كار چندان آسانى نيست و ورزيدگى ويژه اى مى طلبد. با اين حال، ناگفته نماند كه سخن پردازى نوعى هنر محسوب مى شود و به همين جهت نيز فرا گرفتن آن مانند هنرهاى ديگر ذوق و طبع و استعداد مى خواهد، و گاه با ممارست و اهتمام توأم باشد مى توان آن را آموخت.

براى فراگرفتن سخنرانى بايد به قواعد و اصول آن توجه كرد و سخنان فصحا را مورد مطالعه قرار داد و با شيوه كلام آنان مأنوس باشد و سپس به تمرين پرداخت. در بيان مطالب بايد دو مسئله اساسى را مد نظر قرار داد: نخست آنكه سخن با روانى ادا شود و دوم آنكه از دلپذيرى و آراستگى برخوردار باشد.

شكى نيست كه روانى سخن در درجه اول اهميت قرار دارد، زيرا غرض اصلى از بيان، اين است كه شنونده، مقصود گوينده را در يابد و در فهم آن به دشوارى نيفتد. بنابراين اول بايد به فكر كلامى افتاد كه معناى آن روشن و دور از هر گونه ابهام باشد و سپس درصد آرايش آن برآمد.

اگر از روشنى فكر و معنا - كه لازمه هر نوشته و گفته خوب است بگذريم، به اين مسئله مى رسيم كه روانى سخن به آن است كه از حيث لفظ و عبارت فصيح باشد؛ يعنى سخن به روشنى و وضوح ادا شود. براى وصول به اين مقصود بايد در استعمال كلمات چه در تك واژه ها (لفظ مفرد) و چه در عبارت مركب، به چند مسئله توجه كرد:

اول: كلمات طورى كنار هم قرار بگيرد كه تلفظ را دشوار نسازد؛ زيرا به كار بردن لفظ و عبارت خشن و ناهنجار كه به آسانى بر زبان جارى نشود و كلمات از هم گريزان باشد، مخل به فصاحت است و اين همان عيبى است كه اهل فن، آن را «تنافر در كلمات» نام نهاده اند.

دوم: در سخن كلمات نامأنوس استعمال نشود، خواه الفاظ عربى باشد، خواهد كلمات متروك فارسى. همچنين است به كار بردن لغات فرنگى كه معادل آنها در زبان فارسى وجود دارد.

سوم: كلمات برخلاف قياس و قاعده استعمال نگردد و در بيان الفاظ از همان روش پيروى شود كه در دستور زبان معمول و متداول است.

چهارم: از به كار بردن الفاظ و كلماتى كه در گوش شنونده ايجاد كراهت مى كند و براى او ناخوشايند است، خوددارى شود.

پنجم: كلمات متناسب با مضمون و محتواى موضوع و با توجه به معلومات و اطلاعات و ذوق مخاطبان انتخاب شود.

علاوه بر اينها، وظيفه حتى سخنورى است كه در كلام خود از به كار بردن تعبيرات و كنايات دور از ذهن، جملات طولانى و بلند، مخصوصا آوردن جمله هاى معترضه خوددارى

نمايد، و كوشش خود را بر آن مصروف دارد كه سخنش هر چه بيشتر طبيعى جلوه كند. يكى از راه هاى وصول بدين مقصودى آن است كه در سخن از نضع و تكلف پرهيز شود و لفظ متناسب با معنا بيايد، به ترتيبى كه نه لفظ آن چنان طولانى باشد كه خستگى و ملال ايجاد كند و نه آن چنان فشرده و مختصر كه معنا از آن استفاده نشود.

سخنور بعد از رعايت نكات ياد شده، مى تواند با استفاده از ذوق و سليقه خود، گفتارش را هر چه بيشتر دلپذير سازد و به صورتى كه صلاح مى داند به كلام تنوع بخشد و با در نظر گرفتن مقتضاى حال و تناسب مقال، مطالبى بگويد كه سخن از يكنواختى بيرون آيد و خوشايند شنونده باشد.

منابع:

فن خطابه، تأليف على پاشا صالح.

روش تبليغ، رضا على كرمى، قم چاپ پنجم، 1381.

منبع :

مجله پگاه حوزه (ويژه حوزه هاي ديني) : 3 تير 1388 - شماره 59


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۵۱:۰۴ ] [ مشاوره مديريت ]
بايدها و نبايدهاى خطابه (2)اشاره

در شماره پيشين، پس از نگاهى گذرا به كليات تبليغ و خطابه و انواع سخنرانى، عنصر اوّل سخنرانى مذهبى (پيام دهنده) را بيان كرديم.

در اين شماره توجه شما را به ادامه بحث جلب مى كنيم:

عنصر دوم: پيام و ساختار و ويژگيهاى آن

پيام، عبارت است از: اعتقاد، انديشه يا گرايشى كه پيام دهنده، قصد انتقال آن را به پيام گيرنده دارد. پيام در تعبير اسلامى همان «رسالت» است كه پيام آوران الهى آن را ابلاغ نموده و مردم را به پذيرش آن فرا خوانده اند.

بى شك هر مكتب يا جريان اجتماعى نيز پيامى دارد و هر نوع تبليغى خواه با زبان، نگارش، فيلم، سرود، نمايش، خطابه، نقاشى، هنر و هر ابزار و وسيله ديگرى صورت پذيرد، بدون پيام نيست. پيام «روح تبليغ» است و اگر اين روح نباشد، تبليغ مفهوم ندارد.

الف. وحدت موضوع سخن

از آسيبهاى مهم سخنرانى، يكى اين است كه گوينده از نظر موضوع، پراكنده و به صورت «اَلْكَلامُ يَجُرُّ الْكَلامَ» صحبت كند. اين گونه سخنرانى، فاقد تأثير و اقناع و ترغيب لازم خواهد بود. حتما بايد سخن بر يك محور باشد؛ فى المثل اگر درباره معاد يا وفاى به عهد يا نيكى به ايتام و يا نقش معلّم صحبت مى كند، از اوّل تا آخر پيرامون آن سخن بگويد و بخشهاى سه گانه سخنرانى (درآمد، هسته اصلى و فرود سخن) به آن اختصاص يابد و تمامى شواهد (آيات قرآن مجيد، احاديث، قضاياى تاريخى، شعر، انتقاد، ضرب المثل و...) را كه مطرح مى كند، مربوط به آن باشد.

سخنرانى از اين نظر قابل تشبيه به درخت است كه شامل ريشه، تنه، شاخ و برگ و ميوه است و هر يك از آنها در يك درخت، نشانگر نوع خاص آن درخت است همچون: درخت سيب، گلابى و ا نار. سخنرانى نيز بايد چنان باشد كه فرضا اگر شنونده اى بخشى از آن را شنيد، دريابد كه موضوع سخن چه بوده است.

ب. ساختار سخن

ساختار يك سخنرانى، به يك اعتبار، به سه بخش قابل تقسيم است: 1. درآمد (مقدمه)؛ 2. هسته اصلى سخن؛ 3. فرود و خاتمه سخن. سخنران، هنگام طراحى سخن (كه قبلاً از آن بحث كرديم)، اين سه بخش را در ذهن خود ترسيم و تنظيم مى كند و نه تنها ترتيب آنها را به شكلى كه ياد شد، در نظر مى گيرد، بلكه بر حسب وقت اختصاص يافته براى سخنرانى، سهم متناسب هر كدام از آنها از وقت را نيز مشخص مى كند. در اين زمينه، طبعا بيشترين وقت، سهم هسته اصلى و متن سخن خواهد بود. در اينجا درباره هر يك از بخشهاى سه گانه، قدرى توضيح مى دهيم:

1. درآمد سخن (مقدمه)

مقدمه براى سخن از دو ديدگاه، قابل بحث است: يكى از جهت لزوم و عدم لزوم آن، و ديگرى از جهت كمّيّت و كيفيّت آن كه بايد ملحوظ گردد.

لزوم يا عدم لزوم مقدمه

لزوم و عدم لزوم مقدمه، به اعتبار تفاوت محتواى سخن و همچنين با توجه به شرايطى كه سخنران در آن قرار دارد، به چهار قسم قابل تقسيم است:

1. آنجا كه ذكر مقدمه براى توضيح مطلب، لازم و ضرورى است؛

2. آنجا كه مقدمه، ضرورت ندارد، ولى ذكرش مفيد و ثمربخش است؛

3. آنجا كه مقدمه، لازم نيست و اگر گفته شود، زائد و خلاف بلاغت است؛

4. آنجا كه مقدمه، زيانبار و مضر است و بايد ترك شود.

نمونه اى از موارد لزوم مقدمه

مقدمه براى سخن در جايى لازم و ضرورى است كه مطلب مورد بحث بدون ذكر مقدمه، آن طور كه بايد روشن نمى شود و شنوندگان از هدف گوينده به خوبى آگاه نمى شوند؛ مثلاً خطيب مى خواهد در مجلسى راجع به تكامل اختيارى انسان سخن بگويد و حضّار مجلس از جهت درك و فهم، مردمى متوسط و پايين تر از متوسط اند. بنابراين، آيه ذيل را تلاوت مى نمايد:

«يَـآأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ اسْتَجِيبُواْ لِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ»؛

«اى كسانى كه ايمان آورده ايد! اجابت نماييد خدا و رسول را وقتى دعوت مى نمايند به چيزى كه شما را زنده مى كند.»

آن گاه براى توضيح آيه در مقدمه سخن مى گويد: آدمى داراى دو حيات است: يكى حيات حيوانى و آن ديگر حيات انسانى. حيات حيوانى ما، مثل حيات تمام حيوانات، به جبر آغاز مى شود و به جبر پايان مى يابد. هيچ حشره و حيوانى به اراده خودش زنده نمى شود و به اراده خودش نمى ميرد. حيات حيوانى ما هم مانند حيات ساير حيوانات، جبرى است.

اما حيات انسانى ما در اختيار ماست. اگر بخواهيم، مى توانيم انسان باشيم، انسان زندگى كنيم و انسان بميريم و اگر بخواهيم، مى توانيم حيوان باشيم، حيوان زندگى كنيم و حيوان بميريم.

برنامه حيات حيوانى ما مثل ساير حيوانات به قضاى الهى در نظام تكوين پايه گذارى شده و به جبر اجرا مى شود؛ اما برنامه حيات انسانى ما به مشيّت حضرت بارى تعالى در نظام تشريع پايه گذارى شده و اجرا و عدم اجراى آن در اختيار ماست. اين آيه مى گويد: اى اهل ايمان! دعوت خدا و رسول صلى الله عليه و آله را اجابت كنيد، وقتى برنامه انسانيّت را ارائه مى كند و شما را به زندگى انسانى دعوت مى نمايد.

لازم است سخنران با بيان اين مقدمه، مطلب آيه را توضيح دهد و معنى حيات انسانى را كه با اجابت دعوت خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله به دست مى آيد، به مستمعين بفهماند و آنان را به فراگرفتن تعاليم اسلام و به كار بستن آن ترغيب و تحريص نمايد.

نمونه اى از موارد عدم ضرورت مقدمه

سخنران مى خواهد در روز اوّل ماه رمضان درباره روزه بحث كند. ضرورت ندارد كه براى آن مقدمه اى ذكر نمايد، بلكه مى تواند بدون مقدمه، وارد بحث روزه شود و بعضى از رواياتى كه در فوايد دنيوى و اخروى روزه رسيده است، بخواند و مى تواند آيه مربوط به فريضه روزه را در آغاز سخن قرائت كند:

«يَـآأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيَامُ كَمَا كُتِبَ عَلَى الَّذِينَ مِن قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ »؛

«اى كسانى كه ايمان آورده ايد! روزه بر شما واجب شده، همچنان كه بر امتهاى قبل از شما واجب گرديد. شايد بدين وسيله پرهيزگار شويد.»

به استناد جمله آخر آيه، خطيب مى تواند مسئله تقوا را مقدمه سخن قرار بدهد و پاره اى از روايات تقوا را بخواند و نتيجه بگيرد كه تقوا، حسّ خويشتن دارى و تملّك نفس از گناه است و قرآن مجيد روزه را يكى از مجارى نيل به تقوا معرفى نموده است.

نمونه اى از موارد زائدبودن ذكر مقدمه

گاهى از سخنران مى خواهند كه خطبه اى ايرادنمايد. در اين گونه موارد، چون هدف مخصوصى مورد نظر نيست و سخنران نمى خواهد درباره مطلب معيّنى سخن بگويد، به مقدمه نياز ندارد و مطلبى را كه موافق ذوق خود و متناسب با فكر شنوندگان باشد، انتخاب مى كند و پيرامون آن سخن مى گويد. در اين سخنرانى نه فقط مقدمه لازم نيست، بلكه ذكر مقدمه، خلاف بلاغت است.

نمونه اى از موارد زيان بار بودن مقدمه

گاهى خطبا با فضاى ناآرام و پرجمعيّت رو به رو مى شوند، مانند پايان راهپيماييها در فضاى باز و هنگامى كه مردم خسته شده اند و آمادگى براى شنيدن سخنرانى طولانى ندارند و فرصتى براى طرح مقدمه نيست. در اين گونه موارد اگر بتوانند چند لحظه مردم را ساكت كنند، بايد حتما بدون مقدمه سخن بگويند و مطالب خود را با عباراتى كم و خلاصه بيان نمايند.

كيفيّت مقدّمه

در مواردى كه خطيب، ذكر مقدمه را براى تشريح و تبيين موضوع بحث، ضرورى و لازم بداند، بايد آن را به گونه اى طرح ريزى كند و مطالبى را در آن به كار برد كه راهگشاى شنوندگان در فهم ذى المقدمه باشد و بتواند آنان را در فراگرفتن هدف بحث و مطلب اصلى سخن يارى نمايد.

به عبارت ديگر، مقدمه سخن به منزله پلى است كه افكار شنوندگان را با اصل بحث مرتبط مى كند و موجب تقريب اذهان مى گردد. خطيب گويى از شنوندگان مى خواهد پل ارتباط را بپيمايند و مقدمه سخن را با دقّت استماع نمايند تا فكرشان آماده شود و چون بحث اصلى، طرح گردد، محتواى بحث را بهتر بفهمند و به خوبى فرا گيرند.

واضح است چنين مقدمه اى بايد از هر جهت متناسب با اصل بحث باشد. بنابراين، اگر سخنران به نام مقدمه مطلبى را بگويد كه روشنگر ذى المقدمه نباشد و شنوندگان در راه فهم موضوع اصلى بحث از آن بهره اى نبرند، نمى توان آن را مقدمه سخن تلقى نمود.

كميّت مقدّمه

به موازات رعايت كيفيّت مقدمه و چگونگى آن، لازم است كمّيّت مقدمه نيز مورد توجه خطيب باشد و مراقبت نمايد از حدّى كه متناسب است، تجاوز نكند و به زياده روى گرايش نيابد؛ زيرا هدف اصلى سخنران بيان موضوع مورد بحث است و نقش مقدمه، نزديك نمودن اذهان به هدف است. پس مقدمه، فرع است و ذى المقدمه، اصل.

سخنران بايد مواظبت كند كه مقدمه را به درازا نكشاند و كارى نكند كه بر اثر طول كلام، قسمت اعظم وقت مجلس را مقدمه اشغال كند و در نظر شنوندگان طورى وانمود شود كه سخنران، ذى المقدمه را بى ارزش تلقى نموده يا آن را از ياد برده است.

آيه اى كه به عنوان مثال در مورد لزوم مقدمه ذكر شد، ممكن است در مورد كيفيّت مقدمه نيز مورد استفاده قرار گيرد. مطلب آيه اين است كه حيات انسانى انسان در اختيار انسانهاست و براى دست يافتن به آن بايد دعوت خدا و رسول صلى الله عليه و آله را اجابت نمود؛ اما حيات حيوانى حيوان در اختيار حيوان نيست، بلكه اين چنين آفريده شده و با سرشتش آميخته است.

براى آنكه شنوندگان، مقدمه را بهتر درك كنند و اذهانشان براى فراگرفتن موضوع بحث مهيّا گردد، خطيب مى تواند يكى دو مثال از حيوان بياورد؛ مثلاً بگويد: گرگ، درنده آفريده شده و مار گزنده. نه گرگ مى تواند آفرينش خود را تغيير دهد و درندگى را از خويش زايل كند و نه مار قادر است خلقت خود را تعويض كند و خوى گزندگى را از خود بگرداند؛ اما انسان به اين تحول و تغيير، قادر است. اگر پيرو هوا و هوس و شهوات نفسانى خويش گردد، ممكن است طبعش از گرگ درنده تر شود و زبانش از مار گزنده تر و اگر دعوت خدا و رسول صلى الله عليه و آله را اجابت نمايد، به حيات انسانى زنده مى شود و به سجاياى انسانى متخلّق مى گردد. اگر سخنران در ذكر مثال به گرگ و مار، اكتفا كند و با مختصر توضيحى از آن بگذرد و وارد بحث اصلى شود، كميّت مقدمه را رعايت كرده و راه فراگيرى موضوع بحث را به روى مستمعين گشوده است؛ امّا اگر در مقام مثال، از حيوانات متعدد نام ببرد يا درباره گرگ و مار بيش از حد سخن بگويد، رعايت كميّت مقدمه را ننموده و از بلاغت خارج شده است.

خطيب در سخن مبسوط خود بايد به شنوندگان بفهماند كه اجابت دعوت خدا و رسول صلى الله عليه و آله از اين جهت انسان را به حيات انسانى زنده مى كند كه تعاليم الهى، خصايص انسانيّت را از قوّه به فعل مى آورد، معرفت فطرى را احيا مى كند، انسان را با ايمان مى سازد، عقل را به كار مى گيرد، آدمى را به تعقّل وامى دارد، وجدان اخلاقى را زنده مى كند، مردم را به سجاياى انسانى متخلّق مى سازد، تمايلات عالى انسانى را شكوفا مى كند و آدمى را به راه دگردوستى و تعاون سوق مى دهد. همچنين حيات انسانى به كار افتادن مزايا و خصايص انسانى در وجود آدمى است و اين محتواى دعوت خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله است.

2. محور و هسته اصلى سخن

چنان كه گفته شد، بخش دوم سخنرانى، متن اصلى سخنرانى است. محتوا و موضوع اصلى سخن، در واقع همين بخش است و سخنور سعى مى كند هدف اصلى خود را با طرح اين بخش تأمين كند و طبعا بيشترين وقت سخنرانى، صرف اين بخش مى شود. در اين بخش است كه سخنور، مخاطبان را در جهت هدف خويش، اقناع و ترغيب مى كند و با سخنان فصيح و بيان شيرين، سخن را به اوج مى رساند و شورانگيزى مى كند.

پيام روشن و كوتاه

در اين بخش، اگر خطيب بتواند از مجموع گفته هاى خود مطلب كوتاه و آموزنده اى را برگزيند و در پايان، آن را به شنوندگان خاطرنشان نمايد، سخنش حاوى پيام خاص و روشنى خواهد بود و اين خود براى سخنران امتياز ديگرى است و اگر بخواهد از گفته هاى خويش پيامى استخراج كند، مى تواند به تناسب بحث، از يك روايت يا يك مطلب تاريخى، جمله جالبى را انتخاب نمايد و به شنوندگان القا كند تا آنان به ذهنشان بسپارند و پيام سخن باشد.

مرحوم فلسفى به دنبال طرح اين نكته، نمونه اى در كتاب سخن و سخنورى آورده است تا الگويى براى خطيبان باشد؛ اما نگارنده اين سطور، نمونه اى به ياد ماندنى از چنين پيامى، در سخنرانى تاريخىِ خود مرحوم فلسفى به ياد دارم كه دريغم مى آيد آن را در اينجا نياورم و آن، اين است كه:

پس از رحلت حضرت آية اللّه بروجردى رحمه الله ، مرجع تقليد بزرگ شيعيان، مجالس ترحيم و بزرگداشت بسيار پرشكوه و پرجمعيّت و با عظمت در حوزه علميّه قم تشكيل مى شد كه آقاى فلسفى از تهران تشريف مى آورد و در آنها منبر مى رفت. در اين مجالس، هزاران نفر از قم و ساير مناطق كشور شركت مى كردند و شبستانها و صحن مسجد اعظم قم لبريز از جمعيّت مى شد و دامنه جمعيّت تا بيرون مسجد و خيابانها و محوطه اطراف كشيده مى شد. چنان مجالسى كه تا آن زمان بى سابقه بود.

بارى، در يكى از اين مجالس، آقاى فلسفى نقش روحانيّت را مطرح كرد و احترام و ارزش روحانيّت و مرجعيّت را در جامعه، محور سخن قرار داد و در اين زمينه، داد سخن داد و وقتى كه سخنانش به اوج رسيد، با اشاره به سالروز تولّد حضرت عيسى عليه السلام (كريسمس) ـ كه با آن روزها مصادف شده بود و همه ساله در اين روز در ايالات متحده امريكا و كشورهاى مسيحى اروپا جشنهاى بسيار پرشور برگزار مى شود و همه حوادث را تحت الشعاع قرار مى دهد ـ خطاب به حضار گفت: «اين عيساى مسيح عليه السلام كه در دنياى متمدّن غرب، در امريكا و اروپا به مناسبت سالروز تولّد او، اين همه شور و شادى و غلغله برپا مى شود و اين همه احترام دارد، مى دانيد چه كسى بود؟» آن گاه خود پاسخ داد: «او يك روحانى بود. او آقاى شيخ عيساى عمامه به سرِ عبا بر دوشِ نعلين به پا بود كه امروز دنياى غرب، اين همه براى او تعظيم مى كنند.»

مرحوم فلسفى با اين پيام روشن و كوتاه و زيبا كه به تناسب مجلس و سخن انتخاب كرده بود و با لحنى گرم و پرشور ادا كرد، جان شنوندگان را لبريز از احساسات كرد و لبخند شور و شوق و رضايت را بر لبهاى حاضران نشاند و اقناع را در روحيّه آنان به اوج رساند.

3. فرود و خاتمه سخن

هر خطبه، مرحله فرود و پايانى دارد؛ يعنى مرحله اى كه سخنور، سخنان خود را جمع بندى مى كند و مى كوشد كه آخرين تأثير را در شنوندگان به وجود آورد. چنان كه حُسن مَطْلع و مقدمه زيبا و مفيد، گام مؤثرى در توفيق يك سخنور است، حُسن خِتام نيز گام مهم ديگرى در توفيق اوست. غالبا روش مناسب اين است كه سخنور، مطالبى را كه گفته است، خلاصه كند و محورهاى مهم سخنش را يادآورى كند و آن گاه نتيجه بگيرد و شنونده را به آنچه مى خواهد، برانگيزد.

البته بايد مراقب بود كه فرود، مختصر و مفيد باشد و چنان نباشد كه مطلب از سر گرفته شده و تكرار بيهوده به نظر برسد؛ بلكه بايد علاوه بر ايجاز، از روش ديگرى استفاده كند و با بيان ديگرى ادا نمايد. در هر حال، بايد گفتار را چنان به پايان برساند كه در شنوندگان اثر نيكو داشته باشد و خاطر آنها را جلب كند و اقناع و ترغيب را به اوج برساند.

عنصر سوم: پيام گيرنده

سومين عنصر تبليغ، مخاطب و «پيام گيرنده» است؛ زيرا اگر مخاطبى نباشد كه پيام را دريافت كند، تبليغ و پيام رسانى معنى پيدا نخواهد كرد. از آن نظر، مبلّغ به كار تبليغاتى دست مى زند كه مى خواهد ديگران را شريك افكار و معتقدات خود سازد وگرنه، هيچ انگيزه و عاملى براى اظهار عقيده يا دعوت به مطلب مورد نظر وجود نخواهد داشت. بنابراين، بحث ازمخاطب و شناخت وى، از مسائل مهم باب تبليغ به شمار مى آيد.

مخاطب كيست؟ فرد است يا گروه؟ در چه شرايط جغرافيايى زندگى مى كند؟ در چه محيطى تربيت شده؟ خاستگاه خانوادگى اش چيست؟ در چه مرحله اى از رشد فكرى و فرهنگى است؟ چه اندازه ظرفيّت و زمينه دارد؟ شرايط اجتماعى و افكار عمومى محيط وى چگونه است؟ از نظر روانى به چه چيز گرايش و دلبستگى دارد؟ چگونه مى توان وى را به پيام توجه داد يا علاقه مند ساخت؟ و دهها نكته ديگر از اين قبيل در مورد پيام گيرنده قابل طرح است:

ـ گروههاى سنى مخاطبين: كودكان، نوجوانان، جوانان و بزرگسالان؛

ـ گروههاى جنسى: زن يا مرد؛

ـ گروههاى اعتقادى: مؤمن، جاهل، معاند و يا بى تعهد؛

ـ سطح فرهنگى: بى سواد و باسواد؛ پايين، متوسط، عالى و...؛

ـ وضع اقتصادى: مرفّه، متوسط يا فقير؛

ـ پايگاه اجتماعى: بالا، متوسط يا پايين؛

ـ مشخص بودن مخاطب يا نامشخص بودن آن.

مخاطب شناسى

مخاطب شناسى يك شرط اساسى در موفقيّت تبليغ و شاخه اى است از «حكمت»؛ همان گونه كه در برخى تفاسير، درباره آيه كريمه «اُدْعُ اِلى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ...» آمده كه شرط در دعوت به دين، حكمت است كه مقتضاى حال مخاطب را بشناسى و آن گاه آهنگ دعوت كنى. اگر حكمت را منحصر به اين جهت ندانيم، حداقل شامل آن بايد بدانيم؛ چرا كه ايراد سخن و عنوان ساختن دعوت حكيمانه، جداى از رعايت حال مخاطب نيست. از طرف ديگر، در تعريف بلاغت گفته اند: «ايراد سخن بر وفق مقتضاى حال» كه اگر اين تعريف از باب ذكر «لازم» به جاى «ملزوم» هم باشد، باز مقتضاى حال در پاره اى از فروع آن به مستمع و طرف خطاب مربوط مى گردد و در هر حال، يكى از شرايط حكمت و بلاغت، شناخت پيام گيرنده است و مبلّغ قبل از هر چيز به اهميّت اين مطلب بايد بينديشد و سپس وارد صحنه تبليغات شود كه در غير اين صورت، به مثابه تجويز دارو است نسبت به بيمارى كه وضع حال او مشخص نيست و يا تير به تاريكى و بدون هدف رها ساختن است.

قرآن مجيد آيات بسيارى را درباره اثرپذيرى و اثرناپذيرى مخاطبين ارائه مى كند و نيز زمينه هاى مختلف روحى و اجتماعى را نام مى برد كه مى تواند راهگشاى بحث از مخاطب در ديدگاه قرآنى باشد. براى مثال:

«وَالْبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَبَاتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَالَّذِى خَبُثَ لاَ يَخْرُجُ إِلاَّ نَكِدًا»؛ «و سرزمين پاكيزه، گياهش به فرمان پروردگارش مى رويد و سرزمين بدطينت [و شوره زار] جز گياه ناچيز و بى ارزش از آن نمى رويد.»

«إِنَّكَ لاَ تُسْمِعُ الْمَوْتَى وَلاَ تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعَآءَ إِذَا وَلَّوْاْ مُدْبِرِينَ »؛ «مسلّما تو نمى توانى [سخنت را] به گوش مردگان برسانى و نمى توانى كران را هنگامى كه روى برمى گردانند، فراخوانى.»

«وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْءَانِ مَا هُوَ شِفَآءٌ وَ رَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِينَ وَ لاَ يَزِيدُ الظَّــلِمِينَ إِلاَّ خَسَارًا »؛ «و از قرآن آنچه شفا و رحمت است براى مؤمنان نازل مى كنيم و ستمگران را جز خسارت نمى افزايد.»

«وَإِذَا سَمِعُواْ مَآ أُنزِلَ إِلَى الرَّسُولِ تَرَىآ أَعْيُنَهُمْ تَفِيضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمَّا عَرَفُواْ مِنَ الْحَقِّ»؛ «و هر زمان آياتى را كه بر پيامبر نازل شده، بشنوند، چشمهاى آنها را مى بينى كه [از شوق] اشك مى ريزد به خاطر حقيقتى كه دريافته اند.»

«فَبَشِّرْ عِبَادَ الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ»؛ «پس به بندگان بشارت بده؛ همان كسانى كه سخنان را مى شنوند و از نيكوترين آنها پيروى مى كنند.»

منبع :

مجله مبلغان : آذر و دي 1386، شماره 98


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۵۱:۰۳ ] [ مشاوره مديريت ]

بايدها و نبايدهاى خطابه (1)

تبليغات مذهبى از طريق خطابه و سخنرانى و گفتگوى چهره به چهره با مردم، از راههاى مؤثر در پيشرفت دين، ارشاد و راهنمايى مردم به راه راست و سعادت، ارتقاى سطح آگاهى دينى مردم و دورى آنان از گناهان و آلودگيهاست. اين نوع تبليغ به صورت سنّتى در جامعه ما رايج بوده و ريشه در عصر نبوّت و امامت دارد و مردم از قديم با آن آشنا بوده و هستند و دل به آن مى سپارند و از سخنرانيهاى شيوا و فصيح، استقبال مى كنند؛ اما در عين حال، امروز با رواج انواع رسانه هاى گروهى و ابزار پيشرفته تبليغى و اطلاع رسانى، با چالشهايى جدّى رو به رو گرديده است كه براى حفظ و تداوم آن توجه به يك سلسله بايدها و نبايدها ـ كه برخى از آنها از قديم نيز مطرح بوده ـ ضرورى است. در اين نوشتار، به صورت فشرده برخى از اين مباحث را مورد بررسى قرار مى دهيم.

تبليغ چيست؟

تبليغ در مفهوم كلى آن، عبارت است از: «رساندن پيام به ديگرى از طريق برقرارى ارتباط به منظور ايجاد دگرگونى در بينش و رفتار او، و بر سه عنصر اصلى: پيام دهنده، پيام گيرنده و محتواى پيام مبتنى است.»

برخى از تحليلگران اين رشته، «ابزار تبليغ» و برخى ديگر «هدف» را نيز جزء عناصر تبليغ دانسته اند و در يك جمع بندى مى توان عناصر تبليغ را بدين گونه فهرست بندى كرد:

1. پيام دهنده (مبدأ پيام)؛

2. پيام و محتواى آن؛

3. پيام گيرنده (مقصد پيام)؛

4. هدف از پيام رسانى؛

5. ابزار پيام.

نكته اى كه بايد بر آن تأكيد كرد، اين است كه در تبليغ، صرف رساندن يك انديشه و نظر، منظور نيست؛ بلكه «اقناع» يا «ترغيب» به منظور «تغيير رفتار»، در تبليغ نهفته است. اگر موارد مختلف تبليغات، خواه دينى و خواه سياسى و اقتصادى و غير آن را در نظر بگيريم، بدون ترديد بدين جا مى رسيم كه هدف پيام رسان، تنها اداى يك پيام نيست؛ بلكه مبلّغ مى كوشد مخاطب خويش را «قانع» سازد و به هدف مورد نظر مايل گرداند و احساس و گرايش او را برانگيزاند.

«هر بار كه راديو و تلويزيون را روشن مى كنيم، هر بار كه كتاب، مجله يا روزنامه اى را باز مى كنيم، كسى سعى مى كند به ما بياموزد، ما را براى خريد كالايى راضى كند يا براى رأى دادن به فلان كانديدا يا صحّه گذاشتن به فلان مسئله از اقدام صحيح، حقيقى يا زيبا ما را «اقناع» كند. اين هدف، در تبليغات كاملاً واضح است. سازندگان محصولات تقريبا مشابه همچون: آسپرين، خميردندان، پودر رختشويى يا كانديداهاى سياسى، مقادير بسيارى پول خرج مى كنند تا ما را براى خريد محصولى كه آنها بسته بندى كرده اند، «اقناع» كنند.»

از راههاى مختلفى مى توان موجبات تغيير رفتار افراد را فراهم كرد؛ مثلاً از راه تطميع يا تهديد يا شرم حضور و رودربايستى؛ اما اگر از راه تبليغ، تغيير رفتار را در فرد يا افرادى به وجود آورديم، معنايش اين است كه از راه ترغيب و اقناع، تغيير رفتارى داوطلبانه و از روى ميل و رغبت به وجود آورده ايم. در اين صورت، كارى تبليغى انجام داده ايم و به يك هدف تبليغى رسيده ايم.

خطابه

«خطابه» يكى از راههاى تبليغ است. خطيب با ايراد خطبه و سخنرانى، تلاش مى كند كه شنوندگان و مخاطبان خود را ترغيب و اقناع كند تا رفتار مورد نظر او را انجام دهند. خطابه، علم يا فنّى است كه سابقه ديرينه دارد و از قرنها پيش مورد توجه دانشمندان بوده و تاكنون كتابهاى متعددى درباره آن نوشته شده است. ارسطو (322 ق.م) حكيم نامدار يونانى در بين آثار علمى خود، كتابى درباره فنخطابه (ريطوريقا) داشته كه امروز ترجمه فارسى آن به قلم «پرخيده ملكى» موجود است. در عصر حاضر نيز كتابهاى فراوانى در ايران و كشورهاى ديگر در اين زمينه نوشته شده است كه چند نمونه از آنها را نام مى بريم:

1. آيين سخنورى، محمدعلى فروغى؛

2. سخن و سخنورى از نظر بيان و فن خطابه، گفتار فلسفى؛

3. آيين سخنورى و نگارش، عسكر حقوق؛

4. اصول و مبادى سخنورى، محمدباقر شريعتى سبزوارى؛

5. روشهاى تبليغ و سخنرانى، صادقى اردستانى؛

6. سخنران خوبى باشيد، ريچارد دنى، ترجمه حبيب اللّه آقا رمضان سنگتراش و نازنين نجفيان؛

7. چگونه زيبا سخن بگوييم، محمدرضا تقدّمى؛

8. فن خطابه، سيد صدرالدين صدربلاغى.

برهان خطابى

در اعتبار خطابه كافى است توجه داشته باشيم كه حكماى قديم، برهان خطابى را در كنار برهان منطقى، جزء برهانها و حجتها شمرده و آن را «برهان صناعى» ناميده اند كه بيشتر بر قياس و تمثيل و استقراء استوار است، در برابر برهان منطقى كه «برهان غير صناعى» ناميده مى شود.

در حجت و برهان منطقى، از دلايل موجود در خارج (مانند: نصوص قوانين عرفى يا شرعى و شهود و قسم و اقرار و اسناد) استفاده مى كنند و نيز در اين برهان از صغرى و كبرى و نتيجه استفاده مى شود و بر مقدمات يقينى (از قبيل امور بديهى يا مشهود و محسوس و يا تجربه شده) استوار است.

اما در برهان صناعى، دلايلى به كار مى رود كه سخنور آنها را با ذوق و نيروى تفكر خود ايجاد و انشاء مى كند و به آن وسيله، مدعاى خويش را اثبات مى كند. قياس خطابى، غالبا مقدماتش امور گمانى و اعتقادى است؛ يعنى سخنى است كه آن را همه مردم يا بيشتر آنها يا خواص مى دانند يا كلام خدا و يا پيامبر يا امام يا شاعر و يا حكيم است و يا بنابر شهرتى كه دارد، جملگى آن را باور دارند، مانند اينكه «عدل»، نيكو و «ظلم»، بد است.

سخنور گاهى موضوع بحث را با چيزهاى ديگر مى سنجد و مقايسه مى كند؛ مثلاً به جاى اينكه به شيوه اهل منطق بگويد: «فضيلت مايه ارجمندى است و هر چه مايه ارجمندى است، گرامى است؛ پس فضيلت گرامى است»، مقدمه كبرى را حذف كرده و از نتيجه، آغاز نموده و مقدمه را به آخر افكنده، مى گويد: «فضيلت گرامى است؛ چون مايه ارجمندى است.»

در خطابه، تمثيل بيش از استقراء به كار مى رود؛ يعنى به جاى آنكه احوال جزئيّات را در نظر گرفته، از آن حكم كلّى درآورند، امرى را با امرى ديگر مقايسه كرده، بر حسب شباهت، حكم مى كنند؛ چنان كه سقراط وقتى كه مى خواست بگويد: قضات و سياستمداران را نبايد با قرعه معيّن كرد، مى گفت: «اين عمل چنان است كه اگر بخواهيد پهلوان را براى كُشتى و ناخدا را براى كِشتى بيابيد، از ميان مردم قرعه بزنيد.»

نقش خطابه در جامعه

خطابه و سخنرانى، نقش مهمى در جامعه و تحولات اجتماعى دارد. نقش خطابه در پيروزى انقلابها و به ثمر رسيدن حركتهاى بزرگ اجتماعى در جهان، قابل انكار نيست. رهبران بزرگ در جهان كه هدفهاى بزرگى را تعقيب مى كردند، از ابزار سخنورى و بيان اهداف خود، به صورت رو در رو براى مردم استفاده مى كردند.

بى شك در پيروزى دعوت پيامبر بزرگوار اسلام صلى الله عليه و آله ، علاوه بر ابزارها و عوامل مهم ديگر (مانند: تأثير و نفوذ خارق العاده قرآن مجيد، اعجاز اين كتاب آسمانى، معجزه هاى خود آن حضرت، استقامت او در راه هدف، و امدادهاى غيبى خداوند)، خطبه هاى فصيح و بليغ آن حضرت، بسيار مؤثر بود. به عنوان نمونه مى توان از خطبه بسيار مهم و مفصل و تاريخى آن حضرت در حجّة الوداع در عرفات ـ يا در منى ـ ياد كرد.

خطبه هاى تاريخى و مهم امير مؤمنان عليه السلام در مدت خلافتش، به ويژه خطبه هايى مانند: خطبه جهاد و خطبه نظامى در ميدان جنگ صفّين كه منتهى به باز پس گيرى شريعه فرات از اشغال سپاه معاويه شد ـ و امروز آن را در نهج البلاغة مى خوانيم ـ در حوادث آن روز تأثيرگذار و نقش آفرين بود.

در جريان انقلاب كبير فرانسه رهبران و خطباى اين انقلاب (مانند: آبه مورى، كنت دوميرابو، و روبس پير) نقش مهمى داشتند. همچنين سخنرانيهاى رهبران كمونيستى در جريان انقلاب بلشويكى در روسيه، سخنرانيهاى شورانگيز هيتلر در شكل گيرى قدرت آلمان نازى، سخنرانيهاى رهبران و خطباى انقلاب مشروطه در ايران مانند: ملك المتكلّمين و سيد جمال الدين اصفهانى واعظ در تاريخ اين انقلابها و حركتهاى بزرگ تاريخ به ثبت رسيده و در پيروزى آنها نقش تعيين كننده داشته است.

در پيروزى انقلاب اسلامى در ايران نيز چه در دوران مبارزات خيابانى پيش از سقوط نظام شاهنشاهى و چه در سالهاى پس از پيروزى و نيز در دوران جنگ تحميلى، سخنرانيهاى مهم و تاريخى رهبر كبير انقلاب، امام خمينى قدس سره و ساير شخصيتهاى بزرگ انقلاب و ياران وفادار و برجسته او و عموم خطبا و ائمّه جمعه، در بسيج مردم، شكستن موانع، روشنگرى افكار عمومى، خنثى سازى توطئه ها و... نقش بسيار مهم و تعيين كننده اى داشته است كه هيچ كس نمى تواند منكر اين مطلب باشد.

در زمان ما كه وسايل ارتباط جمعى، گسترش يافته و از طرق مختلف و از كانالهاى گوناگون، حتى از راه دور مى توان با افراد و گروهها ارتباط برقرار كرد، باز هم سخنرانى و گفتگوى چهره به چهره با مخاطبان، اهمّيّت خود را حفظ كرده است. به همين جهت است كه مشاهده مى شود در انتخابات رياست جمهورى يا پارلمانى، در كشورهاى مختلف جهان، نامزدهاى انتخاباتى به ميان مردم مى روند و با بيانات رودررو با مردم و مخاطبان، اهداف و برنامه هاى خود را تشريح مى كنند و همين برنامه ها بسيار تعيين كننده است.

انواع سخنرانيها

سخنرانى را از لحاظ محتوا به چند نوع تقسيم كرده اند كه به آنها اشاره مى كنيم:

1. سخنرانى سياسى؛

2. سخنرانى قضايى؛

3. سخنرانى تشريفاتى؛

4. سخنرانى علمى؛

5. سخنرانى نظامى؛

6. سخنرانى منبرى (مذهبى).

در اين نوشتار، محور بحث ما سخنرانى نوع اخير است و هدف اين است كه برخى از بايدها و نبايدها را درباره اين نوع سخنرانى مطرح كنيم. چنان كه گفته شد، خطابه خود، يك «علم» يا يك «فن» است. بنابراين، فصول و مباحث بسيار گسترده اى دارد كه هرگز در يك بحث فشرده نمى گنجد. از اين رو، سعى مى كنيم تنها برخى از نكات مهم را درباره هر يك از عناصر تبليغ (پيام دهنده، محتواى پيام، پيام گيرنده، هدف و ابزار پيام) يادآورى كنيم؛ البته ممكن است با دقت نظر، بعضى از آنها با هم تداخل داشته باشند كه از لحاظ هدف اين نوشتار، مهم نمى باشد.

سخنرانى مذهبىعنصر اوّل: پيام دهنده (سخنران) و ويژگيهاى او

هر گوينده، پيش از هر چيز بايد دقت و تأمّل كند كه چه بگويد؟ چقدر بگويد؟ و چگونه بگويد؟ اگر او در پاسخ اين سه سؤال، تصميم مناسب بگيرد، تا حدّ زيادى موفق خواهد بود؛ اما در عين حال، چند اصل مهم ديگر نيز مطرح است كه رعايت آنها از عوامل اساسى توفيق يك سخنران به شمار مى رود. تعدادى از اين اصول معمولاً شناخته شده هستند و اهميّت آنها تا حدودى روشن است، مانند: فصاحت، حافظه، صوت و لحن دلپذير، سخن پردازى، روشنى فكر، و اطلاعات گسترده در موضوع سخن؛ اما تعدادى از آنها با وجود نقش و اهميّتى كه دارند، مورد توجه و عنايت قرار نمى گيرند و معمولاً مورد غفلت واقع مى شوند. ما اين اصول را به اختصار يادآورى مى كنيم:

الف. جلب اعتماد مخاطبان (گيرندگان پيام)

در فن خطابه و روش تبليغ، به اثبات رسيده است كه جلب اعتماد شنوندگان و كلاًّ دريافت كنندگان پيام تبليغى، شرط مهمى در توفيق تبليغ است. اگر شنوندگان به گوينده اعتماد نداشته باشند، با سخنان او اقناع نمى شوند و با تشويق او ترغيب نمى گردند. اگر پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله با وجود مخالفتها و كارشكنيهاى گسترده سران شرك و بت پرستى، در دعوت خود، به ويژه در سالهاى آغازين رسالتش در مكّه، توفيق به دست آورد، يك راز آن پشتوانه ارزنده اعتماد مردم به او بود كه چهل سال با پاكى و صداقت و امانت در ميان آنان زندگى كرده بود و به هوش و عقل و درايت معروف بود و مردم به صورت خودجوش به او لقب «امين» داده بودند و در كارنامه چهل ساله زندگى او نمى توانستند حتى يك نقطه ضعف پيدا كنند. از اين رو، تهمت جنون و شاعرى و امثال اينها به اعتراف خود سران شرك و بت پرستى مانند وليد بن مغيرة مخزومى به او نمى چسبيد.

بر اين اساس، گوينده و مبلّغ، پيش از آنكه در ميان مخاطبان، جايگاه و محبوبيّت پيدا كند و «حجّت» به شمار رود، نبايد انتظار داشته باشد كه مخاطبان، سخن او را «حجّت» بشمارند.

در مورد جلب اعتماد مخاطبان، حتى درباره آراستگى ظاهرى خطيب و لباس و سيماى او (به ويژه اگر براى مخاطبان، ناشناخته باشد) تأكيد مى كنند.

ب. تنظيم و طراحى سخن

گوينده، پس از آنكه به تناسب مقام و موقعيّت، موضوع سخن را مشخص كرد (كه چه بگويد؟) لازم است ترتيب اداى آن را تنظيم و طراحى كند و درآمد (مقدمه) و هسته اصلى و فرود سخن را (كه در بخش پيام، توضيح خواهيم داد) در ذهن خود، يا روى كاغذ سامان دهى كند و مشخص سازد كه چگونه بگويد تا در مقام اداى سخن، مباحث و مطالب، براساس همان ترتيب و چينش القاء شود.

گفتار، درست مانند خانه اى است كه معمار مى سازد. او نخست در نظر مى گيرد كه آن خانه براى مقصودى كه ساخته مى شود، چه اتاقها و مكانهاى اصلى و فرعى، روى زمينى و زيرزمينى لازم دارد. پس از آن براى خانه، طرح و نقشه مى كشد كه هر يك از اتاقها و مكانها را در كجا قرار دهد و به چه صورت درآورد و ساختمان را از كجا شروع كند و چگونه دنبال نمايد. معمارى كه چنين نكند، ساختمانش بى تناسب و ناهنجار خواهد شد.

گوينده نيز براى گفتار خود بايد طرح بريزد. اگر چنين كرد و پس از آماده كردن معانى، ترتيب پس و پيش آنها را هم در نظر گرفت و نقشه آن را كشيد، در مرحله سوم كه اداى سخن باشد، اشكالى براى او پيش نخواهد آمد.

در حدود سى سال پيش، نگارنده اين سطور، به يكى از هيئتهاى بزرگ مذهبى در يكى از شهرهاى بزرگ كشور، براى سخنرانى دعوت شده بود. در همان سالها مرحوم حجة الاسلام و المسلمين آقاى فلسفى، خطيب شهير نيم قرن اخير در ايران، چند دهه، در همان هيئت منبر رفته بود. ريش سفيدان هيئت مزبور نقل مى كردند كه آقاى فلسفى، هر شب، يك ساعت پيش از آغاز سخنرانى، درِ اتاق محل استراحت خود را مى بست و كسى را نمى پذيرفت و دفتر يادداشت خود را در دست مى گرفت و در اتاق قدم مى زد و خود را براى سخنرانى آماده مى كرد.

ج. تنوع صدا

از آنجا كه مقدارى از تأثيرگذارى و نفوذ گوينده در شنوندگان، از طريق صدا و آهنگ كلمات و نغمه ها و طنين خاص كلمات صورت مى گيرد، در فن سخنورى تأكيد مى شود كه صداى گوينده، به تناسب محتواى فرازهاى مختلف سخن، تنوع و تفاوت پيدا كند. به عنوان مثال، اگر فرياد اعتراضى را نقل مى كند، صدا را بلند كند و سخنان معترض را با شدت و قهرآميز بيان نمايد؛ اما اگر مناجاتى را نقل مى كند، آن را با آهنگ خاصّ دعا و مناجات و سوز و گداز ادا كند و اگر پند و اندرز پدر پير سالخورده به پسر جوانش را بازگو مى كند، مثل آن پدر سخن بگويد.

طبعا گوينده، هرقدر از هنر تقليد صدا برخوردار باشد، به همان نسبت در اين زمينه موفق خواهد شد.

در مجموع، سخنور بايد به تناسب و اقتضاى فقرات سخن، صدا را بالا و پايين ببرد و با تغيير صدا، تنوع و تفنن ايجاد كند تا شنوندگان از صداى يكنواخت او، ملول نشوند و با رغبت به سخنان او گوش فرا دهند. در هر صورت، اگر گوينده از اوّل تا آخر با يك آهنگ و يكنواخت صحبت كند، همانند راننده اى خواهد بود كه مسافران را از مبدأ سوار كرده، بى هيچ استراحت و تنفّسى در بين راه، آنان را يكسره راه برده و در مقصد پياده كرده است كه طبعا همه خسته و كوفته مى شوند و از راننده رنجيده خاطر خواهند شد.

د. هماهنگى حركات و اشارات با محتواى سخن

از آنجا كه مقدارى از تأثيرگذارى گوينده در شنوندگان به وسيله حركات و اشارات دست و از رهگذر نگاه و حركت بدن او صورت مى گيرد، نقش اشارت و حركات تن و سر و دست و چشم و ابرو در اين زمينه بسيار مهم و ظريف است. از اين رو، بايد حركات و اشارات او با محتواى سخنش هماهنگ و متناسب باشد؛ مثلاً اگر از آسمانها و كهكشانها سخن مى گويد، به بالا و سمت آسمان اشاره كند و اگر از توفيق دانشمندان در اكتشافات در عمق زمين و درياها و اقيانوسها بحث مى كند، به پايين اشاره كند و اگر تفاوت ديده ها و شنيده ها را از لحاظ اطمينان بخواهد بيان كند، دست به سمت گوش و چشم خود ببرد.

در هر حال، نبايد بدون هيچ گونه اشاره و حركت صحبت كرد و نبايد بى قاعده اشاره كرد و دستها را حركت داد. براساس تأثير اشارات و حركات گوينده است كه سخنرانيهاى راديويى يا آنچه از نوار صوتى شنيده مى شود، فاقد اين تأثير مضاعف مى باشد.

ادامه دارد... .

منبع :

مجله مبلغان : آبان و آذر 1386، شماره 97


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۵۱:۰۳ ] [ مشاوره مديريت ]

آفات خطابه

يكى از بهترين شيوه هاى انتقال پيام در تبليغ، بيان مطالب به صورت سخنرانى و خطابه است ليكن آسيبها و آفاتى نيز براى آن متصوّر مى باشد.

در اين سطور قصد داريم تا برخى از آفتهاى خطابه را مورد تحليل و بررسى قرار دهيم.

1. عدم آمادگى علمى

هر سخنران، بايد در مورد موضوع سخنرانى خويش اطلاعات كاملى داشته باشد تا مخاطبان براساس صلاحيت علمى و اطلاعاتى او، سخنانش را قبول كنند. خطيب بايد در حدّ خودش دين شناس باشد، موضوعاتى را كه براى مجلس خطابه آماده مى كند، به خوبى بفهمد تا مخاطبان را آن چنان كه شايسته است اقناع كند.

در دين اسلام، سخن گفتن از روى علم و بصيرت و لب فرو بستن از بيان نادانسته ها، يكى از حقوق خداوند بر بندگانش شمرده شده است؛ چنان كه امام باقر عليه السلام در پاسخ زراره كه پرسيد: «مَا حَقُّ اللّهِ عَلَى الْعِبادِ؛ حق خداوند بر بندگانش چيست؟» فرمودند: «أنْ يَقُولُوا مَا يَعْلَمُونَ وَيَقِفُوا عِنْدَ مَا لاَ يَعْلَمُونَ؛ آن است كه آنچه را كه مى دانند، بگويند و در چيزى كه نمى دانند، توقف نمايند.»

زبان در دهان اى خردمند چيستكليد در گنج صاحب هنر

چو در بسته باشد چه داند كسىكه گوهرفروش است يا پيله ور

بدون علم و آگاهى سخن گفتن، گاهى بدين صورت است كه خطيب موضوعى را مورد بحث قرار مى دهد كه در تخصص او نيست و از آن بى اطلاع است. ديگر آنكه در مطلبى بحث كند كه در تخصص او است؛ ولى براى مهيا شدن بايد وقت مطالعه و مراجعه داشته باشد و اگر بخواهد بدون مراجعه سخن بگويد، بدون علم سخن گفته است. خطيبى كه بدون علم و آگاهى، مطالب خود را در كرسىخطابه مورد بحث و بررسى قرار مى دهد، با اين كار:

الف. ارزش كلام و شخصيت خود را كاهش مى دهد.

ب. خود را نزد مخاطب متهم مى سازد. على عليه السلام فرمودند: «لاَ تَقُلْ مَا لاَ تَعْلَمُ فَتُتَّهَمَ بِإخْبَارِكَ بِمَا تَعْلَمُ؛ درباره چيزى كه از آن علم [و اطلاع] ندارى سخن مگوى، چه اين [كار موجب مى شود] كه در هنگام گفتن از روى علم نيز متهم شوى.»

ج. دچار لكنت زبان مى شود. از جمله عواملى كه موجب مى شود خطيب نامفهوم سخن بگويد و احيانا دچار لكنت زبان گردد، دو دلى و ترديد در صحت مطلبى است كه مى خواهد بيان نمايد. على عليه السلام فرمودند: «لاَ تُحَدِّثْ مَا تَخَافُ تَكْذِيبَهُ؛ سخنى كه مى ترسى مورد تكذيب واقع شود، نگو.»

اگر خطيب بخواهد يك سخنرانى خوب و قانع كننده براى مخاطبان ارايه كند، بايد چند برابر وقت سخنرانى، به جمع آورى مطالب بپردازد.

در سفرى كه به زيارت امام رضا عليه السلام داشتيم، در خدمت دوستان به محضر حضرت آية اللّه فلسفى، برادر مرحوم فلسفى، شرفياب شديم. از ايشان درباره خاطراتى كه از برادرشان داشتند، سؤال كرديم. فرمودند: «ايشان در اين اواخر براى هر سخنرانى شش ساعت مطالعه مى كردند.»

وقتى خطيب به اندازه كافى در خصوص موضوع سخنرانى خود مطالعه نكرد و مطالب را آماده ننمود، در هنگام سخنرانى دچار مشكلاتى مى شود كه از جمله آنها مى توان به عدم اعتماد به نفس اشاره كرد. «ديل كارنگى» مى گويد: تا آنجا كه مى توانيد مطلب جمع آورى كنيد. براى اين آنها را گرد آوريد كه اعتماد به نفس بيشترى در شما توليد شود.»

اشكال ديگرى كه خطيب در هنگام سخنرانى به آن مبتلا مى شود، آن است كه در حين خطابه، به جهت نبود مطلب كافى شروع به تكرار مطالب مى كند كه اين كار موجب خستگى مخاطب شده، او را نسبت به شنيدن ادامه سخنرانى بى رغبت مى كند. به علاوه، اين كار باعث مى شود خطيب از موضوعى به موضوع ديگر برود و به اصطلاح از اين شاخه به آن شاخه بپرد. با اين كار وى پيوندى بين موضوعات بيان شده برقرار نكرده، اعتماد به نفس خود را از دست مى دهد؛ در نتيجه ممكن است عصبانى شده و حتى با مشاهده مشكلى كوچك در مجلسى به مخاطبان اهانت كند و ادب خطابه را رعايت ننمايد؛ بنابراين، براى اينكه خطيب به اين آفت خطابه گرفتار نشود، لازم است براى موضوع سخنرانى به اندازه كافى مطالب مفيد جمع آورى كند و در هنگام ارائه آنها، نظم و ترتيب را مراعات كند.

2. عدم تناسب موضوع

گاه اتفاق مى افتد كه خطيب تناسب مطلب با مجلس را رعايت نمى كند و موضوعى را كه براى بحث انتخاب كرده، شايسته مجلس و متناسب با فهم مخاطبان نيست؛ در نتيجه به آنها ستم مى كند.

علم و آگاهى خطيب به موضوع بحث، بدان معنى نيست كه او مجاز باشد در هر مجلسى و براى هر مخاطبى، آنچه را كه در آن موضوع آماده كرده و آگاهى دارد، بگويد؛ چرا كه اين كار خلاف بلاغت و موقعيت شناسى است و آسيبى است كه خطيب و خطابه را تهديد مى كند.

مرحوم فلسفى رحمه الله مى گويد: مجلسى را به مناسبت سالگرد يكى از روحانيان بزرگ و عالى قدر تشكيل داده بودند. براى سخنرانى در آن مجلس از واعظ تحصيل كرده و لايقى كه مى توانست به خوبى و شايستگى عهده دار مجالس سنگين شود، دعوت شده بود. او موقعى كه منبر رفت، مشاهده كرد چند نفر از روحانيان كه در دل از روش اجتماعى و مشى سياسى آنان ناراحت و متأثر بود، در مجلس حضور دارند. ديدن آن چند نفر احساس واعظ را به شدت تحريك نمود و آن چنان تحت تأثير قرار گرفت كه از مجتهد بزرگوار و فقيه عالى قدرى كه مجلس به مناسبت سالگرد او تشكيل يافته بود، غافل شد و تمام توجه وى به عواطف درونى خودش معطوف گرديد و سخن را از مذمت علماى سوء آغاز نمود و در اين باره روايات متعددى خواند و تا پايان مجلس از بحث علماى سوء خارج نشد. نتيجه آن سخنرانى نامتناسب و غيربليغ آن شد كه علما و افراد محترمى كه در مجلس حضور داشتند، سخت رنجيده خاطر و متأثر شدند و گمان بردند كه خطيب مجلس اين سخنان را درباره عالم متوفى گفته است؛ از اينرو، وى را ملامت نمودند.

3. شتاب زدگى

يكى ديگر از آفتهاى خطابه، شتاب زدگى در سخنرانى است. عجله و شتاب در سخنرانى، موجب پيوستن كلمات به يكديگر مى شود كه در نتيجه موضوع مورد بحث براى شنوندگان نامفهوم مى ماند. همچنين جاذبه سخن خطيب در نزد مخاطب از بين مى رود؛ زيرا در اين حال، آهنگ سخن در كلمات رعايت نمى شود. در حالى كه در طى خطابه، كلمات بايد با صراحت به پايان برسند و موارد فصل و وصل مراعات گردد و كلماتى كه آخر آنها شدت ادا و يا نرمى در تلفظ لازم دارند، رعايت شوند؛ ولى عجله و شتاب، تمام كلمات را به هم متصل ساخته و لطافت كلام را از بين مى برد. از طرفى، شنونده نيز بايد مجال شنيدن و فكر كردن داشته باشد؛ از اينروى، خطيب بايد ايستگاهها را در نظر بگيرد و موارد تعجب و استفهام را هم مشخص سازد. و اگر شعر مى خواند، دكلمه وار باشد تا كلمات آهنگين تعبير گردد و در طى كلام، به شنونده مجال تفكر داده شود.

البته خطيب بايد متوجه باشد كه كلمات را هم خيلى با كندى و سنگينى بيان نكند. خود اين عمل موجب ملالت مخاطب مى شود و او را از شنيدن باز مى دارد.

از امورى كه سبب شتاب زدگى در ارائه مطالب مى شود عدم تنظيم آنهاست. خطيب با مرتب و منظم كردن مطالب و دانسته هاى خود، داراى قدرت ابتكار و متانت در سخنرانى خواهد شد كه خود موضوعى بسيار اساسى در خطابه است.

4. عدم مراعات هماهنگى

از نكات مهمى كه خطيب بايد در هنگام سخنرانى آن را مراعات كند تا كلامش هرچه بهتر و بيشتر در مخاطب اثر بگذارد و افراد بيشترى را به خود و سخنانش جذب كند، اصل طبيعى و فطرى هماهنگى است كه از فنون مهم سخنورى به شمار مى رود. سخنران بايد به گونه اى حرف بزند كه مطلب مورد بحث با كيفيت صوت، وضع قيافه، صداى خفيف يا شديد، حركات دست و زبان و اندام و... منطبق باشد.

آنجا كه مى خواهد براى اميدوارى پاكان و تشويق نيكوكاران از پاداش الهى و رحمت نامحدود خداوند مهربان سخن بگويد، يا آنكه مى خواهد به گناهكاران نادم و تائب، مژده مغفرت و بخشش دهد و آنان را به عفو الهى دلگرم سازد، حتما بايد با صداى پرمهر، كلمات دلنواز، آهنگى نرم و قيافه اى اميدبخش سخن بگويد. به عبارتى، سخن خطيب به گونه اى بايد باشد كه در مجلس، جوّ رحمت به وجود آيد تا شنوندگان با استماع سخنان او اشك شوق بريزند و با اميدوارى به فيض نامحدود الهى مجلس پايان پذيرد. آنجا كه مى خواهد گناهكاران جسور و بى باك را به خود آورد، پرده غفلتشان را بدرد و از روز قيامت و كيفر گناه آگاهشان سازد، با آهنگى نگران كننده اعلان خطر كند.

اگر خطيب هماهنگى را رعايت نكند و مثلاً بشارت رحمت و مژده مغفرت الهى را با آهنگى خشن و قيافه اى تلخ ادا كند، همچنين خشم خداوند و مجازات گناهكار را با آهنگى نرم و قيافه اى شاد القا كند، مخاطبين دچار تضاد روحى مى گردند. نه نيكوكاران و پاك دلان آن طور كه بايد از بشارت او اميدوار مى شوند و نه گناهكاران و آلودگان از هشدار وى آن طور كه بايد احساس خوف و خطر مى نمايند.

رسول اعظم صلى الله عليه و آله و ائمه طاهرين عليهم السلام كه مبلغان رسالات الهى و داعيان الى اللّه بودند، براى آنكه در مردم اثر شايسته بگذارند و تعاليم الهى را هرچه بهتر و بيشتر در آنها نفوذ دهند، اين اصل را در گفتار خويش رعايت مى نمودند. درباره پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله آمده است كه: «كَانَ رَسُولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله إذَا خَطَبَ قَالَ فِى خُطْبَتِهِ أمَّا بَعْدُ فَإذَا ذَكَرَ السَّاعَةَ اشْتَدَّ صَوْتُهُ وَاحْمَرَّتْ وَجَنَتَاهُ؛ رسول خدا صلى الله عليه و آله موقعى كه خطبه مى خواند، در خطبه اش مى فرمود: اما بعد، و وقتى از قيامت ياد مى كرد، آهنگ صدايش تشديد مى گرديد و چهره مباركش سرخ مى شد.»

على عليه السلام وقتى مردم را به جهاد دعوت مى كرد و آنها در جبهه جنگ حاضر نمى شدند، سخت ناراحت مى شد و خشم درونى خود را در قالب الفاظى تند و آتشين بر زبان مى آورد. در مورد سرپيچى مردم كوفه از جنگ با خوارج فرمودند: «الذَّلِيلُ وَاللّهِ مَنْ نَصَرْتُمُوهُ وَالْمَغْرُورُ مَنْ غَرَرْتُمُوهُ وَأصْبَحْتُ وَلاَ أطْمَعُ فِى نَصْرِكُمْ وَلاَ أُصَدِّقُ قَوْلَكُمْ فَرَّقَ اللّهُ بَيْنِى وَبَيْنَكُمْ وَأبْدَلَكُمْ بِى غَيْرِى وَأبْدَلَنِى بِكُمْ مَنْ هُوَ خَيْرٌ لِى مِنْكُمْ؛ به خدا قسم! ذليل آن كسى است كه شما يار و ناصرش باشيد و مغرور آن كسى است كه شما [با خدعه] اغفالش نماييد [و به راه باطلش سوق دهيد]. صبح نمودم در حالى كه نه به يارى شما طمع دارم و نه گفتار شما را تصديق مى نمايم. خداوند بين من و شماها جدايى افكند و به جاى من ديگرى را به شما بدهد و به جاى شماها كسانى را كه بهتر از شما هستند به من عنايت فرمايد.»

5. تضاد گفتار با عمل

مخاطبان يك خطيب قبل و بعد از سخنرانى، خاموش و آرام اما دقيق و زيركانه، رفتار او را مورد بررسى قرار مى دهند. اگر رفتار خطيب را با گفتارش همگون احساس كنند، از عمق جان سخنرانى و مواعظ او را دنبال مى كنند؛ ولى اگر كردار خطيب را خلاف اظهاراتش احساس كردند، به سخنان او با تمسخر مى نگرند؛ از اينرو، عامل بودن خطيب به گفته هاى خود، از اهميت بسيار زيادى برخوردار است.

در اوايل ظهور اسلام، از جمله عللى كه باعث پيشرفت دين الهى و گرايش مردم به اسلام شد، عمل رسول گرامى اسلام به گفتار خود بود. آن حضرت، هر آنچه از احكام دين را به مردم ابلاغ مى فرمود، خود پيش از ديگران به كار مى بست و به موقع آن را اجرا مى كرد. على عليه السلام كه خود تربيت يافته آن حضرت بود، مى فرمايد: «أيُّها النَّاس إنِّى وَاللّهِ مَا أحُثُّكُمْ عَلَى طَاعَةٍ إلاَّ وَأسْبِقُكُمْ إلَيْهَا وَلاَ أنْهَاكُمْ عَنْ مَعْصِيَةٍ إلاَّ وَأتَنَاهَى قَبْلَكُمْ عَنْهَا؛ اى مردم! به خدا قسم [هيچ وقت] شما را به طاعتى ترغيب ننمودم، مگر آنكه خود قبل از شما به آن سبقت جستم و [هيچ وقت] شما را از معصيتى نهى ننمودم، مگر آنكه خويشتن را پيش از شما از آن باز داشتم.»

اگر خطيب اهل عمل نباشد، تبليغ او كارساز نبوده، به هدف نمى رسد. در تعبيرات روايى، از رسول اكرم صلى الله عليه و آله چنين روايت شده است: «مَثَلُ الَّذِى يُعَلِّمُ الْخَيْرَ وَلاَ يَعْمَلُ بِهِ مَثَلُ السِّرَاجِ يُضِى ءُ لِلنَّاسِ وَيَحْرِقُ نَفْسَهُ؛ كسى كه [به مردم] نيكى بياموزد و خود عمل نكند، مانند چراغى است كه ديگران را روشن مى سازد و خود را مى سوزاند.» از امام صادق عليه السلام نيز نقل شده است كه فرمودند: «اَلدَّاعِى بِلاَ عَمَلٍ كَالرَّامِى بِلاَ وَتَرٍ؛ عالم بى عمل، همانند تيرانداز بدون كمان است.»

اگر خطيب اهل عمل نباشد، خداوند نفوذ كلام او را از بين مى برد و نمى تواند مردم را به سوى حق هدايت كرده، از زشتيها بازشان بدارد. امام صادق عليه السلام فرمودند: «اِنَّ الْعَالِمَ اِذَا لَمْ يَعْمَلْ بِعِلْمِهِ زَلَّتْ مَوْعِظَتُهُ عَنِ الْقُلُوبِ كَمَا يَزِلَّ الْمَطَرُ عَنِ الصَّفَا؛ همانا هنگامى كه عالم به علم خود عمل نكند، مواعظ او بر قلبها مى لغزد [و در آن نفوذ نمى كند]؛ همان گونه كه آب باران بر سنگ غيرقابل نفوذ مى لغزد.»

همچنين رفتار نامطلوب خطيب و ناهماهنگى رفتار و عمل او، موجب بى رغبتى مردم به فراگيرى علم دين مى شود و آنها را از اين فريضه الهى دور مى سازد. على عليه السلام فرمودند: «اِنَّمَا زَهِدَ النَّاسُ فِى طَلَبِ الْعِلْمِ كَثْرَةَ مَا يَرَوْنَ مِنْ قِلَّةِ مَنْ عَمِلَ بِمَا عَلِمَ؛ همانا مردم در طلب علم بى رغبت مى شوند، به دليل آنكه فراوان شاهد كمبود عالم با عمل هستند.»

مرحوم فلسفى رحمه الله در خصوص آفت تضاد حرف و عمل خطيب و اثرات زيانبار آن مى گويد: «واعظ تحصيل كرده و عالمى بود كه چند سال قبل از دنيا رفت. او را مى شناختم و به اخلاقش واقف بودم. او در منابر چيزهايى را به مردم سفارش مى نمود كه خودش به آنها عمل مى كرد. او در كار بعضى از زنان نادان بسيار حساس بود و سخت رنج مى برد و مكرر در منابر تذكر مى داد. مى گفت: در يكى از روزها كه به طرف مجلس مى رفتم، زنى را ديدم كه در نهر اميريه رخت مى شويد. از ديدن آن نارحت شدم. به مجلس آمدم و پس از چند دقيقه توقف، منبر رفتم. جمعيت زيادى بود. در اواخر منبر، احساس درونى ام مرا واداشت پيرامون شستن لباسها در نهر تذكرى بدهم. اوّل آن را كه بين راه ديده بودم، به اطلاع حضار رساندم. سپس گفتم: به اينان بگوييد انصاف داشته باشيد، آب مشروب را كثيف نكنيد، پليديها را به خورد مردم ندهيد، سلامتشان را به خطر نيندازيد و لباسهاى چركين را در نهرها نشوييد!

سخنم تمام شد. منبر را ترك گفتم. در راه، عده زيادى با من مصافحه كردند و دست دادند. خيابان فرعى را طى نموده، به اميريه خيابان اصلى رسيدم. عده زيادى از مردان و زنان مستمع نيز آن راه را پيمودند. در خيابان اميريه كنار نهر نشستم تا دستهايم را بشويم. در حالى كه مى شستم، يكى از حاضران مجلس بالاى سرم ايستاد و حرفهاى مرا مانند خود من تكرار كرد و با صداى بلند گفت: انصاف داشته باشيد، دستهاى آلوده خود را در نهر نشوييد، آب مشروب مردم را كثيف نكنيد، پليديها را به خوردشان ندهيد و سلامت آنان را به خطر نيندازيد!

واعظ محترم گفت: من پيش از سخنان گوينده، متوجه نبودم كه شستن دست در آب جارى، يك قسم آلوده كردن آب است و من ناآگاه مرتكب اين تخلف شدم. گفته هاى او مردم را متوجه من نمود و با تبسمى آميخته به استهزاء مرا نگاه مى كردند. آنقدر خجلت زده و شرمنده گرديدم كه برخاستن از كنار نهر و نگاه كردن به مردم، برايم بسى دشوار و سنگين بود. خلاصه برخاستم و رفتم و فردا ناآگاهى خود را براى شنوندگان توضيح دادم.»

6. وضعيت نامطلوب خطيب

داشتن وضعيت نامطلوب و ظاهرى نامرتب از سوى خطيب، از آفتهايى است كه از جذابيت سخنران مى كاهد. معمولاً برخوردهاى اوليه، اثراتى هميشگى در مخاطبان به جاى مى گذارند؛ بنابر اين، براى ارائه يك سخنرانى موفق، داشتن ظاهرى آراسته از ضروريات است.

چگونگى وضع ظاهر و پوشاك خطيب، گوياى شخصيت درون او است. بعيد به نظر مى رسد خطيبى كه با ظاهرى آشفته و نامرتب در برابر مخاطبين ظاهر مى شود، نظر آنها را به خود جلب كند. حضور شايسته در برابر شنوندگان، از مواردى است كه مى تواند در به وجود آوردن ديد و زمينه مثبت در شنوندگان مؤثر واقع شود.

شيوه لباس پوشيدن، سبك آراستن خود و همچنين محيطى كه خطيب براى خود برمى گزيند، بخشى از پيام است كه او به دنياى پيرامون خود ارسال مى كند. بى گمان، سبك زندگى خطيبى كه با ظاهرى مرتب در بين مردم ظاهر مى شود، با زندگى خطيبى كه با موهاى ژوليده، لباس و ظاهرى نامرتب در مقابل مردم ظاهر مى شود، متفاوت است.

اگر در اين باره يك قاعده طلايى وجود داشته باشد، آن قاعده اين است كه خطيب چيزى نپوشد كه باعث انحراف مخاطب از پيام يا كاهش تأثير آن باشد. علاوه بر آن، وضعيت مرتب خطيب باعث اعتماد به نفس او شده، وى را آدمى باتشخّص و باوقار نشان مى دهد. پس بهترين كيفيت را براى وضعيت خود انتخاب كنيد! اين مسئله ممكن است نقش بسيار كمى در عملكردها و تواناييهاى واقعى خطيب داشته باشد؛ اما به طور نمادين، ظاهر خطيب ارائه دهنده پيامى بسيار قوى است و بر تصور ديگران در مورد او اثر بسزايى خواهد گذاشت. به عبارت ديگر، وقتى يك سخنران با سر و وضعى نامرتب در مقابل شنوندگان حاضر شود، شنوندگان همان قدر براى سخنرانى او ارزش قائل مى شوند كه آن سخنران به لباس خود ارزش داده است.

7. طرح شبهه بدون پاسخ قوى

برخورد خطيب با شبهه اى كه عنوان كرده، به دو صورت است: يا براى آن جوابى قانع كننده و قوى دارد و مخاطب خود را قانع مى كند، يا اينكه آن را بدون پاسخ رها كرده، باعث تحكيم شبهه در ذهن شنونده مى شود.

به طور كلى، خطيب بايد در هنگام سخنرانى تا آنجا كه امكان دارد، از طرح شبهات خوددارى كند؛ چون سطح معلومات شنوندگان متفاوت است و ممكن است بعضى از صورتهاى ذيل اتفاق افتد:

1. بعضى از شنوندگان ممكن است اصل شبهه را به خوبى فرا گيرند و آن چنان تحت تأثير واقع شوند كه به جواب شبهه توجه ننمايند. يا آن طور كه بايد پاسخ شبهه را مورد دقت قرار ندهند و در نتيجه، شبهه در ضميرشان استقرار يابد و به آن معتقد شوند، يا تا آخر عمر در آن، دو دل و مردد بمانند.

2. ممكن است بعضى از مخاطبان اصل شبهه را به خوبى فرا گيرند؛ ولى به علت پايين بودن سطح فهم، جواب شبهه را به خوبى نفهمند و بر اثر آن، شبهه در ضميرشان جايگير شود.

3. بيان خطيب در مقام پاسخ گويى، وافى و رسا نباشد و نتواند شبهه را آن طور كه بايد، برطرف كند و در نتيجه، شنونده دچار تضاد درونى گردد و عمرش در كشمكش باطنى طى شود.

4. پاسخ خطيب، برهانى و مستدل نباشد و نتواند شنونده را قانع نمايد. در اين صورت، لكه شبهه از صفحه خاطر شنونده زدوده نمى شود و براى هميشه يا براى مدتى اسير گمراهى خواهد بود.

اگر در مواردى خطيب مجبور شود شبهه اى را در سخنان خود مطرح كند، بهتر است در آغاز سخن، پاسخ شبهه را به صورت يك بحث اساسى بيان كند و پيرامون آن به قدر كافى توضيح دهد و مطلب را به گونه اى براى مخاطبان روشن كند كه وقتى اصل شبهه طرح مى شود، جواب آن همه شنوندگان را قانع كند.

راه ديگر تقويت شنوندگان در نقطه آسيب پذيرى آنهاست. و بهترين راه رسيدن به اين منظور، حمله ضعيف به باورها و عقايد آنها است. در معرض نقد قرار گرفتن قبلى، به شكل حمله رقيق به باورهاى شنوندگان، پديده ماهرانه اى است كه توسط ويليام مك گواير و همكارانش كشف شده و به اسم «اثر تلقيحى» نامگذارى گرديده است. مك گواير مى گويد: اگر شخصى قبلاً در معرض پيامى مختصر قرار بگيرد كه بعد بتواند آن را رد كند، در قبال پيام كامل بعدى و مشابه، مصونيت پيدا مى كند. درست همان طور كه مقدار كمى ويروس تضعيف شده، شخص را در مقابل حمله كامل بعدى ويروس مصونيت مى بخشد.

در آزمايش «ويليام مك گواير» و «ديميترى پاپا جورجيس»، گروهى از مردم به اظهار عقايد خود مبادرت ورزيدند. آنگاه اين عقايد در معرض انتقادى خفيف قرار گرفت و سپس اين حمله رد شد. اين مردم آنگاه در معرض استدلالى محكم عليه عقايد اوليه خود قرار گرفتند. اعضاى اين گروه تمايل كم ترى براى تغيير عقايد خود نشان دادند تا اعضاى گروه گواه كه عقايدشان قبلاً در معرض حمله اى خفيف قرار نگرفته بود. در واقع، اينها عليه تغيير عقيده تلقيح شده، نسبتا مصونيت پيدا كرده بودند.

طرح شبهه در سخنرانى از طرف خطيب و عدم ارايه پاسخ قوى و مستدل، از جمله عواملى است كه جاذبه خطابه را كاهش مى دهد.

8. عوام فريبى

مراد از عوام فريبى استفاده خطيب از خواب غفلت، جهالت و نادانى مخاطب به نفع پيامى است كه مى خواهد براى او ارائه دهد.

اينكه خطيب در بيان سخنان و مطالب خود، از ايمان و اعتقادى كه شنوندگان از طريق جهالت و نادانى، و از يك سلسله خرافات به دست آورده اند، جهت جذب مخاطبان استفاده كرده، آن را تثبيت و يا امضا بكند، آفتى است كه به شدت از آن نهى شده است. شهيد مطهرى رحمه الله در خصوص استفاده نكردن از جهالت مردم مى گويد: در كلام امير المؤمنين على عليه السلام در خصوص پيامبر صلى الله عليه و آله نقل است كه آن حضرت «طَبِيبٌ دَوَّارٌ بِطِبِّهِ قَدْ اَحْكَمَ مَرَاهِمَهُ وَأحْمَى مَوَاسِمَهُ» بعد ذيلش مى فرمايد: «يَضَعُ ذَلِكَ حَيْثُ الْحَاجَةُ اِلَيْهِ مِنْ قُلُوبٍ عُمْىٍ وَآذَانٍ صُمٍّ وَاَلْسِنَةٍ بُكْمٍ.» پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله ابزار و وسايلى كه به كار مى برد، يك جا قدرت و يك جا مرهم به كار مى برد يك جا با خشونت و صلابت رفتار مى كرد، يك جا با نرمى؛ ولى مواردش را مى شناخت و بعد اين طور تعبير مى كند: در همه جا از اين وسايل كه استفاده مى كرد، در جهت بيدارى و وآگاهى مردم استفاده مى كرد. شمشير را جايى مى زد كه مردم را بيدار كند، نه به خواب كند. اخلاق را در جايى به كار مى ب>برخى از سخنوران، با اينكه اشخاصى تحصيل كرده و عالم هستند و مطالبشان صحيح و قابل استفاده است، متأسفانه با كم ترين مناسبت از موضوع بحث خارج مى شوند، هدف را گم مى كنند و با مطالب متفرق كلامشان به درازا مى كشد كه اين امر براى مخاطبين ملال آور است.

امام صادق عليه السلام فرمودند: «ثَلاثَةٌ فِيهِنَّ الْبَلاغَةُ التَّقَرُّبُ مِنْ مَعْنَى الْبُغْيَةِ وَالتَّبُعُّدُ مِنْ حَشْوِ الْكَلامِ وَالدَّلالَةُ بِالْقَلِيلِ عَلى الْكَثِيرِ؛ سه چيز است كه بلاغت [كلام [در آنهاست: [اوّل] نزديك بودن [سخن]. به هدف و [دوم] دور بودن [كلام گوينده] از حشو و زوايد و [سوم [دلالت [و راهنمايى] كردن شنونده با عبارتى كم، به معانى زياد.»

منبع :

مجله مبلغان : بهمن 1386، شماره 100


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۵۱:۰۲ ] [ مشاوره مديريت ]

 

آداب وعظ و خطابه

موضوع كتاب همان گونه كه از نامش «المراقبات في اعمال السنة» بر مي ايد، احوال و اعمالي است كه بندگان صالح و مؤمنان خالص در طول سال آنها را پاس مي دارند و به جا مي آورند و با دقت و مراقبتي كه در پاسداري آن احوال و انجام آن اعمال به كار مي برند، نفس خويش را هرچه پيراسته تر و جان خويش را هرچه آراسته تر مي سازند. در منازل و سلوك الي الله، هرچه بيشتر پيش مي روند و به پايگاه والاي قرب و وصال خدا نزديك تر مي شوند.

از اينان كه راهيان راه كمال و سالكان صراط وصالند، در جاي جاي كتاب با نام «سالك مراقب» ياد شده است. «سالك مراقب» يعني آنكه همّ و همّت خويش را در سلوك صراط سعادت به كار گيرد و براي آن كه اين راه را به راستي درنوردد و اين طريق را به طهارت طي كند، از هيچ كوشش و مراقبتي دريغ نمي كند. شب و روز كشيك نفس مي كشد كه مبادا نافرماني پيشه كند و به كژروي و بيراهي افتد و روز و شب پاسبان حريم دل مي شود، مبادا خواسته هاي ناروا و انديشه هاي نابجا در آن راه يابد و حريم حبيب، به غبار اغيار آلوده گردد.

در اين باره از ديرباز از سوي عارفان وارسته و عالمان فرزانه كتاب هايي نوشته شده و دفترهايي پرداخته گشته كه هر كدام به جاي خود راه گشا و سودبخش و خواندني و كاربستني است. در اين ميان، كتاب شريف «المراقبات في اعمال السنة» جايگاهي ويژه و سرآمد دارد. نخست از اين روي كه اعمال و عباداتي را كه مؤلّف بزرگوار آورده و انجام آنها را سفارش كرده و چگونه بجا آوردن آنها را ياد داده؛ همه اعمال و عباداتي هستند كه از سوي گزيده ترين و گرامي ترين بندگان خدا، كه هرگز گرد عصيان بر دامن عصمتشان ننشسته و هيچ گاه روي و ريا را بر آستان اخلاصشان راه نبوده، يعني پيشوايان معصوم – كه هماره درود خدا بر آنان باد – نقل و گزارش شده است. عزيزان معصومي كه خود، راه سلوك و مراقبه را تا پايان، بهتر از هركس ديگر پيموده اند و آداب و ايين آن را بيشتر از هر كس ديگر مي شناسند و مي دانند.

ديگر اينكه مؤلف بزرگوار – كه خود پرورده ي آموزه هاي همين بزرگواران است – سال هاي سال، راهي اين راه و سالك اين صراط بوده، در مكتب حقايق و پيش اديب عشق، زانوها زده، از محضر راهبران راهدان اين راه، نكته ها آموخته و توشه ها اندوخته، شيوه هاي گونه گون سلوك را آزموده، چم و خم ها و فراز و نشيب هاي آن را به خوبي شناخته، آنگاه حاصل اين همه آموخته و آزموده را به صورت اين كتاب به سالكان صراط عرفان و راهيان راه ايمان پيشكش كرده است.

درباره ي يكي از بزرگان علما شنيده ايم كه سي سال در صف نخست همراه امامي نماز گزارد، پس از سي سال، روزي پيشامدي او را در صف دوم جاي داد، چنين حس كرد كه گويا از اينكه امروز ديگران او را در صف دوم مي بينند، شرم دارد و از همين جا دريافت كه مراقبت و مواظبت سي ساله اي كه براي حضور در صف نخست داشته، از ريا و خودنمايي خالي نبوده است، به همين دليل همه ي آن نمازهاي سي ساله را قضا كرد و دوباره به جاي آورد.

تأمّل در حكايت اين عالم مجاهد كه مأموم بودن را بر امام شدن ترجيح داده و سي سال براي حضور در صف نخست جماعت كوشيده و سرانجام با پيش آمدن اندك ترديدي همه ي نمازهاي سي ساله ي خود را قضا و دوباره گذاري كرده، هم نشان مي دهد كه اخلاص و خلوص چه باريك و دقيق است و هم نشان مي دهد كه پيشينيان براي دستيابي بدان چه مايه همّت مي ورزيده اند.

آنچه درباره ي آزمون صدق و اخلاص امامت گفته آمد، درباره ي وعظ و واعظي – كه بسي آفت پذيرتر نيز هست – صادق است، مگر نه اينكه بيشتر آفات زبان و بيان، آفات وعظ و واعظي نيز هست و مگر نه اينكه آفات زبان و سخن آن چنان خطربار و پرهيز از آن، آن چنان دشوار است، كه برخي از بزرگان براي پرهيز از آنها، يكسره سكوت مي كردند و پاره اي از حكيمان از اين روي سكوت را از سخن برتر مي شمردند، با اينكه بي گمان سخن از سكوت برتر است، و بسي از خير و خوبيها از سخن سر مي زند و با سخن گسترده مي شود.


آداب وعظ و اعظى
باري بر واعظ سخنگوست كه براي دستيابي به صدق و اخلاصِ در وعظ، بكوشد تا آنچه را درباره ي امام جماعت گفتيم، پاس دارد و رعايت كند، افزون بر آنها بكوشد تا از آفات زبان ايمن ماند، نادانسته چيزي نگويد، به خدا و رسول دروغ نبندد، سخني كه بوي خودنمايي و رنگ خودبزرگ شماري دارد نگويد، از سخني كه خواسته يا ناخواسته فتنه انگيز و زيان رسان و گمراه كننده است بپرهيزد – حتي اگر گمراه كنندگي سخن او از اين باشد كه مثلاً شبهه هاي منكران و معاندان را بازگويد و پاسخ دهد، اما شنونده ي او آنها را درست درنيابد و نفهمد و از اين رو به شبهه و يا ضلالت افتد – به گونه اي سخن نگويد كه شنونده ي او يا از فرط خوف نوميد شود و يا از افزوني اميدواري به غرور و فريفتگي دچار ايد، درباره ي پيامبران و گزيدگان جوري سخن نگويد كه شنوندگان درباره ي آنها به غلو و گزافه گويي درافتند، يا به بداعتقادي دچار شوند و زبان به طعن و تعريض آنها گشايند، درباره ي احكام شريعت نيز مراقب باشد كه چيزي نگويد يا جوري نگويد كه مردم را به دين و ايين و شريعت و خدا و رسول و... بدبين و بداعتقاد سازد، با نقل برخي از حكايات دزدان و آدمكشان و هرزگان، راه هاي دزدى، هرزگي و آدمكشي و... را به شنوندگان نياموزد و با ياد كردن صريح هرزگي ها و فحاشي گري ها و... مردم را بدانها گستاخ و خواهان نسازد، از عشوه و ناز كردن بر سر منبر بويژه آنجا كه زنان نيز در مجلس او هستند، سخت بپرهيزد، مانند آن واعظي نباشد كه مي گويند بر سر منبر و از روي لباس عمداً آداب استبراء را با نمايش به شنوندگان ياد مي داد، يا مانند آن واعظ ديگر كه مي گويند از سر منبر – ولابد به قصد امر به معروف و نهي از منكر و جلوگيري از گناه – فحش هاي قبيح و ركيك نثار گناهكاران مي كرد!

افزون بر اينها بكوشد مبادا از آنان باشد كه خداوند درباره شان فرمود: «اتأمرون النّاس بالبر وتنسون انفسكم»(1) (= چرا مردم را به نيكي فرمان مي دهيد، اما خود را از ياد مي بريد؟) نخست و پيش از آنكه به عوظ مردم و تربيت و تهذيب آنان پردازد، به خودسازي و تهذيب و تربيت نفس خويش همّت ورزد و سپس با ملايمت و نرمى، با مدارا و مهربانى، حكيمانه و بخردانه به وعظ ديگران و تربيت و تهذيب آنان روي آرد و مبادا قولش با فعلش ناسازگار باشد و كردارش گفتارش را گواهي نكند، مبادا از آنان باشد كه جلوه ها در محراب و منبر مي كنند و چون به خلوت مي روند آن كار ديگر مي كنند، كه چنين شيوه اي هم شنوندگان را بر گناه گستاخ مي كند و هم آنها را به واعظان و عالمان و حتي پيامبران و امامان بدبين و كژ اعتقاد مي نمايد و چه بسا همين بدبيني و كژ اعتقادي آنان را از دين بيزار مي سازد.

اگر در ميان شنوندگان كسان بخصوص و ويژه اي نباشند كه بايد به شيوه ي ويژه اي با آنان برخورد كرد، بيشتر از شيوه ي انذار ياري جويد يعني با ياد كرد قهر و خشم خدا، و دوزخ و عذاب هاي سخت و طاقت سوز آن، مردم را از گناهكاري و كژ روي بترساند و پرهيز دهد. البته در اين شيوه، آن چنان زياده روي نكند كه مردم به نوميدي و در نتيجه به آلودگي بيشتر دچار ايند، و اگر در مجلس او كسان بخصوص و ويژه اي باشند كه اينگونه سخنان مناسب حال آنان نباشد، يا شيوه ي سخن را تغيير دهد يا آن كسان را از آن مجلس به مجلس ديگري فرستد يا در سخن گفتن مراقب حال آنان باشد و چيزي كه بر آنان اثر منفي گذارد نگويد.

مي گويند: حضرت زكريا (ع) هرگاه حضرت يحيي (ع) را در مجلس وعظ خويش حاضر مي ديد، از سخن گفتن درباره ي قهر و خشم خدا و دوزخ و عذاب پرهيز مي كرد، زيرا حضرت يحيي (ع) را حالي بود كه اينگونه سخنان را برنمي تافت، از شنيدن آنها دگرگون مي شد و سخت به اضطراب مي افتاد، فرياد مي كشيد، مدهوش مي گشت و...

در اينگونه مجالس بهتر است از شيوه ي «تبشير» ياري جويند و با يادكرد رحمت و مغرفت و مهرباني و فضل و كرم خدا، شنوندگان را به رحمت خدا اميدوار سازند، البته نه به گونه اي كه گناهكاران فريب خورند و به اميد رحمت و بخشايش خدا بر گناهكاري گستاختر شوند.

بارى، شيوه ي برخورد واعظ با شنوندگان خود بايد چونان شيوه ي پدري فرزانه با فرزندان خود باشد، به گونه اي با آنان برخورد كند و به شيوه اي با آنان سخن گويد كه مناسب حال آنان باشد، بهبود حال آنان را از پي بياورد، رشد و كمال آنان را نتيجه دهد، آنگاه كه ترس و تخويف مناسب حال آنان است، چنان كند و آنگاه كه مژده و اميد به مصلحت آنان است، چنين كند، و مبادا كه ناشايسته و نادانسته كاري كند و سخني گويد كه به مصلحت شنوندگان نباشد و به حال روحي و معنوي آنان زيان رساند و چه بسا به سيه روزي و بدفرجامي آنان بينجامد.

در نقل اخبار و روايات بارىك بين و هوشيار باشد، و از نقل رواياتي كه پذيرشش بر همگان آسان نيست يا به مصلحت همگان نيست و چه بسا دست آويز طنز و طعن در روايات و بلكه طنز و طعن در شريعت مي شود و يا سست ايماني و بد اعتقادي كساني را از پي مي آورد، بپرهيزد – بويژه در اين روز و روزگار كه دين ستيزي و شبهه افكنى، رونق و رواجي يافته و كساني نظام يافته و حساب شده در پي يافتن هرگونه دستاويزي برآمده اند تا ذهن و فكر مردم بويژه عوام را نسبت به دين بدبين سازند و آنان را به سست باوري و كژ اعتقادي و سرانجام، بي ديني بكشانند – در نقل اين گونه روايات مثلاً رواياتي كه براي عملي اندك، ثواب هاي فراوان و پاداش هاي كلان برشمرده اند، واعظ بايد سخت هوشيار باشد يا از نقل آن گونه روايات پرهيز كند و يا آنها را با دليل ها و توجيه هاي انديشه پسندي همراه كند و راه شبهه انگيزي و ناباوري و يا طنز و طعن در آنها را بربندد، مثلاً اگر در جايي اين روايت را براي مردم گزارش كرد كه: هركس فلان دو ركعت نماز را به جاي آورد، خداوند در برابر هر حرفي از قرائت و اذكار آن نماز، قصري آراسته به مرواريد و زبرجد در بهشت بدو مي دهد، چه بسا كساني آن را نامعقول و محال شمارند و به طعن بر آن بخندند، براي پيشگيري از محال شمردن و مقعول نمودن اينكه چگونه مي شود عملي اندك چون دو ركعت نماز آن همه پاداش از پي داشته باشد، مثلاً از اين راه درايد كه مگر نه خداوند به همه ي ما – آن هم نه از پي درخواست يا پاداش عمل – خيالي داده است، كه مي توانيم با ياري آن در يك آن، هزاران شهر آراساته به مرواريد و زبرجد در ذهن خويش برسازيم، خدايي كه چنين قدرتي به ما داده، اين قدرت را نيز دارد كه آنچه را ما در خيال مي آوريم و بدان مي انديشيم و براي رسيدن به آن عملي و عبادتي به جاي مي آوريم به موجودات خارجي و عيني بدل سازد، و آنگونه كه درباره ي بهشتيان روايت شده كه آنها هرچه بخواهند مي يابند، يعني هرچه را در ذهن و خيال آورند، در برابر خود مي بينند. به ديگر سخن قدرت و توانايي دارند كه صورت هاي ذهني و خيالي را به موجودات خارجي و عيني بدل سازند. خدايي كه اين نيروي تبديل تصور به اعيان را حتي در همين دنيا به برخي از بندگانش بخشيده، در قيامت هم مي تواند به همه ي بندگان بهشتي ببخشد. مگر در گزارش هاي معتبر تاريخي نيامده كه به خواست و اراده حضرت رضا (ع) تصوير شيري بر پرده به شيري واقعي و خارجي بدل شد و منكر خبيثي را بردريد و خورد؟ مگر نه اينكه خداوند به موسي اين توان را داد كه چوبي را اژدها سازد و به عيسي اين توان را داد كه با دمي مرده را زنده كند و به محمد اين توان را داد كه با اشارتي شق القمر نمايد؟ مردگاني را زنده نمايد، سنگريزه ها را به سخن درآورد، بيماراني را شفا بخشد و...

حتي پديده هاي فراوان و شگفتي را كه ما همگان در خيال خويش و در خواب خويش مي آفرينيم در بنياد و اساس با پديده هاي عيني و خارجي چندان تفاوتي ندارند، اينك، آنچه را ما در بيداري مي بينيم و مي شناسيم هميشگي و دائمي است و آنچه كه در خواب مي بينيم هميشگي مي بود و آنچه را در بيداري مي بينيم گاهگاهي مي بود، بي گمان خواب را واقعي و حقيقي مي پنداشتيم و بيداري را خيالي و غير واقعى؟

از آنچه گفته آمد مي توان نتيجه گرفت كه به دو ركعت نماز، هزاران قصر آراسته به درّ و مرواريد و پاداش دادن چيزي نامعقول و غير ممكن و بيرون از حوزه ي قدرت خدا نيست. حال اگر به اين قدرت و امكان، لطف و كرم و فضل و بخشش خدا را نيز بيفزاييم – لطف و كرمي كه در همين دنيا نيز گستردگي و بي كرانگي آن را حتي نسبت به دشمنان خدا نيز مي بينيم – جاي شگفتي نخواهد بود، كه خدا از روي كرم عمل اندك بنده اي را آن چنان فراوان پاداش دهد.

خلاصه، اگر واعظ بتواند چنان رواياتي را با توجيه و تحليل هاي انديشه پسند همراه سازد، و آنها را براي ذهن و فكر شنوندگان پذيرفتني نمايد، و راه طعن و طنز و بدبيني را بربندد، در نقل آنها باكي نيست وگرنه چه بهتر كه از آنها درگذرد، و روايات و احاديثي را بخواند كه زمينه ي شبهه انگيزي نداشته باشند و كسي را در آنها مجال طعن نباشد.

بارى همانگونه كه طبيب انسان دوست و وظيفه شناس، براي درمان بيماران خود – بويژه كه بيمارانش افزون باشند و بيماريهاي سختْ علاج داشته باشند – كمال كوشش و مراقبت خويش را به كار مي برد، مبادا در درمان خطا كند و زندگي بيماري را به خطر افكند، واعظ اندرزگو نيز بايد خود را طبيبي وظيفه شناس، شنوندگان و مستمعان را بيماراني نيازمند درمان، سخنان و مواعظ خويش را دارو و درمان بشمارد، و براي درمان بيماري هاي روحي و نفسي شنوندگان خويش، بسي بيش از يك طبيب جسماني دقّت و مراقبت و كوشش و همّت به كار برد، كه بيماريهاي نفساني بسي خطرخيزتر، كشنده تر، ديريابتر و سخت علاجتر از بيماري هاي جسماني است.

نيز بر واعظ اندرزگو كه هر شب و روز پيش از شروع به وعظ، نفس خويش و اعمال خويش را بر صاحبان معطوم روز عرضه و تسليم كند و براي بهبود كار خويش از آنان ياري جويد، سخن خويش را با نام خدا و حمد و سپاس او و درود بر برگزيدگان او بياغازد، از شرّ شيطان و نفس به خدا پناه برد، آنگاه با دقت و مراقبت به وعظ و اندرز و سخنراني پردازد كه اگر چنين كند، خداوند او را ياري مي كند و سخنش را در دل شنوندگان مي نشاند و وعظ و اندرزش را نور و حكمت و هدايت مي سازد.

قصد و غرضش، و همّ و همّتش نيز جز اين نباشد كه باور ديني مردم را قوت بخشد، اعتقادات مذهبي آنان را استوار دارد، آداب شريعت را بدانان بياموزد و ادب مراقبت با خدا و پيامبران و گزيدگان را بدانان ياد دهد، آنان را دوستدار خدا، پيامبران، امامان و خريدار خوبي ها، پاكي ها، درستي ها و نيكي ها سازد و از بدي ها، پلشتي ها، ناروايي ها و چركيني ها بيزارشان سازد و از فريفتگي به دنيا و لذّت هاي زودگذر و نافرجام آن، پرهيزشان دهد.

براي دستيابي آسانتر به اين اغراض و افزودن شور و شوق معنوي شنوندگان، بجاست كه از احوال و اعمال پاكان و عارفان و گزيدگان بسيار ياري جويد و حكايت ها و گزارش هايي را كه درباره ي عبادت و بندگى، پرهيز و پارسايى، خوف و رجاء، عشق و شوق، اخلاص و ايثار و... اين بزرگان و درباره ي لطف و عنايت ها و فضل و بخشش هاي خدا در حقّ آنان آمده، براي شنوندگان خود بازگويد و در هر حال لطف كلام، نرمي بيان، سخن آسان، عبارات روان و زبان مهربان را – كه شيوه ي پيامبران است – از ياد نبرد.

 

پي نوشت:
1- سوره ي بقره، ايه ي 44.

منبع :

مجله خيمه : مهر 1384 - شماره 21


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۵۱:۰۰ ] [ مشاوره مديريت ]

موسسه وعظ و خطابه

تبليغ در ايران اسلامي از ديرباز امري خودجوش بود كه در اين ميان وعاظ و خطبا با بيان مفاهيم مذهبي و مواضع ديني در قبال مسائل مستحدثه جامعه، بخصوص تاريخ معاصر و قرن اخير، نقش مهمي در تهييج افكار و احساسات مردم داشتند. خطابه و وعظ يك هنر بسيار ظريف و غني است. «خطابه‌ از آن جهت كه يك هنر و يك فن است و هر فن و هنر معمولاً مي‌تواند اثر اجتماعي داشته باشد و يك فكر و يك عقيده را تقويت يا تضعيف كند، از بزرگترين عوامل اجتماعي به شمار مي‌رود و هيچ هنري به اندازه هنر خطابه نمي‌تواند اثر اجتماعي داشته باشد.»1

لذا رژيم رضاخان با شناخت عوامل نفوذ كلام روحانيون در ميان مردم در صدد بهانه‌جويي جهت تعرض به اين حرفه برآمد و به بهانه اين كه وعاظ از معلومات كافي برخوردار نيستند و به جاي هدايت، مردم را گمراه مي‌كنند،2 دست به ايجاد مؤسسه وعظ و خطابه زد.

وعاظ و خطباي واقعي هرگز حاضر نبودند مدح رژيم را بگويند. از آنجا كه «هر دولتي و مقامي سخنگويي دارد، مي‌گويند امروز سخنگوي دولت چنين و چنان گفت، يا سخنگوي كاخ سفيد اين‌طور گفت، دين اسلام هم بايد سخنگو داشته باشد، سخنگوي دين، خطبا و اهل منبرند».3

رژيم گذشته دريافته بود كه سخنگوي دين، هرگز دين خود را به دنياي حاكمان نخواهد فروخت، لذا حكومت رضاخان جهت تربيت وعاظ مورد نظر كه از نظر توانايى، در جهت خواسته‌هاي رژيم قرار گيرند، دست به ايجاد چنين مؤسسه‌اي زد كه «گامي به سوي انهدام روحانيت»4 بود. هيأت دولت در 19 خرداد 1315 «براي تربيت اكابر و روشن ساختن اذهان عموم و هدايت افكار طبقه جوان و دانش‌آموزان كشور و آشنا ساختن عامه به اوضاع عصر جديد» مؤسسه وعظ و خطابه را به تصويب رساند.5

اساسنامه شامل سه فصل زير بود:

1. مجالس وعظ و خطابه

2. كنفرانس‌هاي عمومى

3. تعليم تاريخ معاصر.

روحانيون، وعاظ و اهل منبر از اين اقدام رژيم استقبالي نكردند و همچنان به كار خود ادامه مي‌دادند. رژيم رضاخاني به خاطر تحت‌فشار قرار دادن روحانيون، طي نامه‌اي از سوي سرپاس مختاري به شهرباني دستور داد جلوي وعاظي كه در مؤسسه جهت تحصيل شركت نكرده‌اند، گرفته شود. در اين نامه آمده است:

«... معروض مي‌دارد به كلانتري‌ها دستور داده شد به وعاظ اهل منبر اخطار نمايند در صورت خودداري از تحصيل در مؤسسه وعظ و خطابه، از پوشيدن لباس روحانيت ممنوع خواهند شد.»6

هدف اصلي رژيم از ايجاد اين مؤسسه، تربيت بزرگسالان (اكابر) و تربيت وعاظ و روحانيون دولتي بود كه بتوانند خدمات رژيم شاهنشاهي را با قدرت نفوذ كلام و بيان در ميان مردم تبليغ كنند و از دولت و خدمات شايان آن تعريف و تمجيد لازم را به عمل آورند. رژيم رضاخان در عمل، مانند بعضي از اقدامات ديگر، چون مي‌خواست امور ديني را دولتي سازد و در كنترل خود درآورد، نتوانست موفقيتي كسب كند. به دنبال آن دولت مجبور شد در سال 1317 «سازمان پرورش افكار» را تأسيس كند.

«دولت ذكاء‌الملك تقريباً شش ماه قبل از كشتار [گوهرشاد] اين طرح استعماري را به مورد اجرا گذارد و هنگامي كه مرحوم آيت‌الله حائري يزدي در باب اين قضيه با حضرت امام مذاكره مي‌كردند، به امام گفتند كه طرح بدي نيست، ديگر هر بي‌صلاحيتي عمامه سر نمي‌گذارد و حضرت امام فرموده بودند كه بلى، طرح خوبي است، لكن اينها مي‌خواهند خوب‌ها را بشناسند و بعد همه را نابود كنند و از بين ببرند».7

هدف اصلي رژيم رضاخان از ايجاد دانشكده معقول و منقول و مؤسسه‌ي وعظ و خطابه، تربيت روحانيون درباري بود. امام خميني در اين زمينه در كتاب كشف‌الاسرار مي‌نويسد:

تبليغات روحاني در آن بيست سال كه ممكن نبود انجام بگيرد، مجالس تبليغ آنها حكم ترياك قاچاق يا بدتر از آن را پيدا كرده بود. مدارس علمي را كه سرچشمه‌ي اين منظور بود، در تمام كشور از آنها گرفته يا بستند و يا مركز فحشاء مشتي جوان تازه‌رس قرار دادند. مدرسه مروي را در تهران كه از آن هزاران عالم روحاني بيرون آمده بود، جايگاه مشتي ارامنه كردند. مدرسه سپهسالار را به مشتي جوان‌ها كه با نام مدرسه موقوفات، براي پشت ميز نشستن تربيت مي‌شدند واگذار كردند و امروز هم به همان حال باقي است. گويندگاني به نام وعظ و خطابه از پيش خود انتخاب نمودند كه بعضي از آنها به جاي دعوت به دين، دعوت به مقاصد شوم رضاخان كه مقاصد اجانب بود، مي‌كردند». 8

به نقل از «سقوط»

مؤسسه مطالعات و پژوهش‌هاي سياسي ص 872 تا 874

پي‌نوشت:

1. مرتضي مطهرى، ده گفتار، تهران، انتشارات اسلامى، 1363، ص 152.

2. عبدالله رازى، تاريخ ايران از ارامنه باستان تا سال 1316، تهران، اقبال، 1317، ص 863.

3. سي خاطره از عصر فرخنده پهلوى، تهران، جعفرى، 1335، ص 386.

4. مسعود كوهستانى، مؤسسه وعظ و خطابه، گنجينه اسناد، سال اول، دفتر اول، بهار 1370.

5. همان

6. سند شماره 1

7. سينا واحد، قيام گوهرشاد، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، 1366.

8. امام خمينى، كشف‌الاسرار، ص 332 ـ 333

منبع :

مجله خيمه : مرداد 1387- شماره 43


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۵۱:۰۰ ] [ مشاوره مديريت ]
خطابه دفاعي سقراطاهميّت آموزگار

سقراط به فردي كه فرزندش را به سوفيستي سپرده تا او را دانش بياموزد، مي گويد:

اگر پسران تو كره اسب يا گوساله بودند و مي خواستي كسي پيدا كني كه با دريافت مُزد آنان را بپرورد و بزرگ كند، بي گمان براي اين منظور، مِهتر يا دهقاني بر مي گزيدي. اكنون كه فرزندانِ تو آدميزاده اند، كدام كس را براي آموزگاري آنان در نظر گرفته اي تا بتواند فضيلت انساني را به آ نان بياموزد؟

كلمات قصار

* هر بار كه ناداني كسي را آشكار مي كنم، حاضرانِ مجلس گمان مي برند كه آنچه او نمي داند، من مي دانم.

* [هاتف معبد دلفي مي گويد:] داناترين شما آدميان كسي است كه چون سقراط بداند كه هيچ نمي داند.

* ممكن است يكي از شما بگويد: سقراط! ابلهي نيست كه انسان كاري كند كه جانش به خطر بيفتد؟ در پاسخ خواهم گفت: دوست گرامي! اشتباه تو اين جاست كه گمان مي كني آدمي وقتي كه مي خواهد دست به كاري زند، بايد در اين انديشه باشد كه آن كار به مرگ مي انجامد يا به زندگي؟ نه به اين كه درست است يا نادرست.

* بزرگ ترين موهبت براي آدمي اين است كه هر روز درباره فضايل انساني بگويد و بشنود و درباره خود و ديگران پژوهش كند.

* گريز از مرگ دشوار نيست، گريز از بدي دشوار است؛ زيرا بدي تندتر از مرگ مي دود.

* روش من در زندگي همواره پيروي از عقيده اي بوده است كه پس از پژوهش كافي، برتري آن بر ديگر عقايد آشكار شود.

* زندگي خوب آن زندگي است كه با نيكي و زيبايي و عدالت قرين باشد.

* غذاي روح، دانش است.

* آهو بايد حذر كند از اين كه در برابر شير آيد وگرنه زود طعمه او خواهد شد.

* دو نوع معتقد ساختن هست كه يكي سبب مي شود ما باور كنيم بي آن كه دانا گرديم و ديگري به ما دانستن و شناسايي مي دهد.

* هم چنان كه در باربر پزشك تسليم مي شوي وتن خود را در اختيار او مي گذاري، در برابر استدلال نيز تسليم شو.

عشق

اصول مقدسي را كه راهنماي آدمي در زندگي توانند بود، نه خويشان مي توانند به ما ببخشند و نه به ياري مال و جاه به دست مي آيند، بلكه آدمي تنها در پرتو عشق با آن ها آشنا مي گردد. اگر بتوان جامعه يا سپاهي از عاشقان و معشوقان فراهم آورد، اداره آن بسي بهتر و آسان تر از هر جامعه يا سپاه ديگر خواهد بود؛ زيرا هركس در درست كاري و پرهيزگاري بر ديگران پيشي خواهد جُست.

نيمه گمشده

اگر ما روزي از عشق راستين بهره يابيم وهركس معشوقي را كه نيمه ديگر او و متعلق به اوست به دست آورد و به طبيعت نخستين خويش باز گردد، همه آدميان نيك بخت خواهند شد. ولي چون درحال كنوني بدان كمال نمي توانيم رسيد، لااقل بايد در پيِ معشوقي بگرديم كه فكر و روحش همانند فكر ور وح خود ما باشد...

عشق به زيبايي، منشأ همه خوبي ها در جهان آدميان گرديد.

فرق فيلسوف با ديگران

فرق فيلسوف با مردمان ديگر اين است كه مي كوشد تا روح خود را از گرفتاري تن رها سازد.

آدمي چيست؟

سقراط: آدمي چيست؟

الكيبيادس: در پاسخ اين سؤال نمي دانم چه بايد گفت.

سقراط: ولي اين قدر مي داني كه آدمي به كاربرنده تن است؟

الكيبيادس: آري.

سقراط: مگر به كاربرنده تن جز روح است؟ و روح فرمان رواي تن است؟

الكيبيادس: آري

سقراط: روحي هم كه مي خواهد خود را بشناسد، ناچار بايد در روحي بنگرد خصوصا در آن جزء روح كه مكان فضيلت راستين يعني دانايي و خردمندي است و لااقل در چيزي همانند آن.

الكيبيادس: آري سقراط، چنين مي نمايد.

سقراط: الهي ترين جزء روح، جزئي نيست كه دانايي و خردمندي در آن مكان دارد؟

الكيبيادس: بي گمان همان است.

سقراط: پس آن جزء روح همانند ذات الهي است و اگر كسي در آن بنگرد و خدا و دانايي خردمندانه و ديگر چيزهاي الهي را بشناسد و دريابد، مي توان گفت كه خود را شناخته است.

تن زندان روح است

واژه تن معاني گوناگون دارد: بعضي مي گويند به معناي گور است؛ زيرا تن گور روح است و روح مادام كه در تن است، چون مُرده اي است در گور. برخي ديگر آن را به معناي علامت مي دانند، زيرا روح هرچه بخواهد نشان دهد به وسيله تن پديدار مي سازد. به عقيده من، درست ترين معني همان است كه پيروان «اُرفئوس» براي آن واژه بيان مي كنند. آنان مي گويند: روح براي اين كه كيفر ببيند در زندان تن به بند كشيده شده است. از اين رو، تن به معناي زندان است و روح مادام كه دَيْن خود را نپرداخته، در آن زنداني است.

منبع :

مجله گنجينه :: خرداد 1382، شماره 27


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۵۰:۵۹ ] [ مشاوره مديريت ]

روش‌هاي آموزش در گروه‌هاي كوچك

با توجه به اينكه طيف وسيعي از روش‌هاي آموزش در گروه‌هاي كوچك وجود دارد، در اين نوشتار نمي‌توان به همه آن‌ها پرداخت. لذا در اينجا فقط به ذكر و توضيح برخي از آن‌ها مي‌پردازيم.

سخنراني

سخنراني در تمامي طول تدريس در گروه‌هاي كوچك، استفاده‌اي غيرمؤثر از زمان يادگيري و آموزش محسوب مي‌شود. همچنين گاه سخنراني‌ها نيمي از وقت كلاس درس را مي‌؛يرند. چنين روشي موجب كسالت و ملال دانشجويان مي‌شود. گاهي اوقات دانشجويان استاد را به سخنراني تشويق مي‌كنند تا از زير بار پرسش و حضور فعال در كلاس شانه خالي كنند. به هر حال، يك سخنراني مختصر و كوتاه دربارة موضوعي خاص مي‌تواند مفيد باشد. يك سخنراني كوتاه، در حدود بيست دقيقه، پس از آنكه دانشجويان در بحث و تبادل نظر و حل مسئله از خود حضوري فعال نشان دادند، مفيد خواهد بود، به ويژه اگر نكات اصلي مطرح شده در گروه كوچك، در سخنراني جمع‌بندي و تلخيص شود.

بحث گام به گام

ترتيب اين روش چنين است:

1ـ مقدمه‌اي مختصر و كوتاه 2ـ مسئله / فعاليت 3ـ سخن استاد 4ـ مسئله / فعاليت 5ـ سخن استاد. اين روش چندين مزيت دارد. چنين روشي ساختاري خوب و تعريف شده را ايجاد مي‌كند و همچنين به دانشجويان فرصتي براي بحث آزاد در چارچوب وظيفه‌اي فرعي مي‌دهد. در اين روش، فعاليت و توان فراگيري دانشجويان مد نظر قرار مي‌گيرد؛ به امنيت خاطر دانشجويان كمك مي‌كند و مهارت‌هاي بحث كردن و حل مسئله را در آنان بهبود مي‌بخشد. به هر حال، ضروري است كه دانشجويان هدف فعاليت / تكرار را بدانند. اين امر ممكن است براي دانشجويان بسيار آزاد دهنده باشد كه از آنان بخواهند به طور ناگهاني به مجموعه‌اي از مطالب مشكل پرداخته شود بدون آنكه علت اين كار را بيان دارند.

مقاله براي سمينار

از اين روش ممكن است با عنوان «دنبال كردن مقاله» نام برده شود. در مقام نظر، دانشجو از روي مقاله‌اي كه قبلاً نوشته قرائت مي‌كند. سپس اين مقاله از سوي گروه مورد بحث قرار مي‌گيرد و به نحوي جدي در باب مدارك و اسناد، روش‌ها، پيش فرض‌ها و ارزش واقعي مقاله پرسش مي‌شود. در مقام عمل، دانشجو مقاله را با دو سرعت قرائت مي‌كند: سريع براي مطالب معمولي، و بسيار سريع، براي مطالبي كه اطميناني در مورد درستي آن‌ها ندارد. غالباً استاد است كه درمي‌يابد چه گفته شده و اوست كه پرسش‌هاي معني داري را طرح مي‌كند. سمينار تدريجاً به صحنه گفتگوي استاد و دانشجو تبديل مي‌شود و در نهايت ممكن است ساير دانشجويان به حاشيه رانده شوند.

اين روش را مي‌توان با افكار بكر و الهامات فكري قبل از سخنراني و كار گروهي دو ـ سه نفره و بحث درباره سؤال‌ها پيش از بحث رسمي، درباره مقاله آغاز كرد. ممكن است از دانشجويان خواسته شود كه قبل از درس، پرسش‌هايي را دربارة موضوع عنوان شده آماده كنند. همچنين ممكن است از ارائه دهندة مقاله خواسته شود كه سؤالاتي را براي بحث تدارك بيند و هدايت دروس را نيز به عهده بگيرد.

سخنراني كوتاه

در اين روش به دانشجو گفته مي‌شود كه مطالب را از روي ورقه نخواند. در عوض، دانشجو بايد از ابزارهاي ديداري و شنيداري براي ايجاد چارچوبي جهت بحث استفاده كند، يا اگر مناسب باشد، بكوشد تا موضوع را آموزش دهد. ممكن است به ساير دانشجويان در گروه، وظايفي همچون پرسش كردن، خلاصه كردن مطالب مهم و كليدي، ارائه تفسيرهاي بديل و ارزيابي آن رويكرد واگذار شود.

اين روش نسبت به روش سميناري امتيازات مهمي دارد. اين روش مي‌تواند مهارت‌هاي شفاهي، توانايي اداره بحث و تفكر نقادانه را پرورش دهد. به هر حال ضروري است كه هم سخنران و هم شركت كنندگان به نحو روشني درباره وظايف خود توجيه شوند.

سمينار تخته پرش

در اين روش استاد انگيزه‌هايي را جهت بحث ايجاد مي‌كند. اين محرك ممكن است يك سخنراني خلاصه و بسيار كوتاه، يك فيلم ويدئوييي، شنيدن يك نوار، يا مشاهده چيزي باشد. چه بسا از دانشجويان درخواست شود كه هنگام گوش دادن به سخنراني يا تماشاي ويدئو، برخي برخي پرسش‌ها را نيز براي خود طرح نمايند. پس از ايجاد انگيزه، از دانشجويان انتظار مي‌رود كه آن پرسش‌ها را مطرح كنند و درباره نكات و مطالب بحث شده به گفتگو پردازند. اين گونه سمينارها عملاً مي‌توانند با افتي ناگهاني مواجه شوند. اگر انگيزه، قوي و وظيفه گروه مشخص باشد، مي‌توان از اين افت ناگهاني جلوگيري كرد. اين روش را مي‌توان با استفاده از الهام‌هاي فكري و بحث‌هاي گروهي، دادن سؤالاتي به دانشجويان پيش از بحث عمومي و در زماني كه به نوار گوش مي‌دهند يا فيلم ويدئوئي مي‌بينند تقويت نمود.

حل مسئله

حل مسئله در علوم مهندسي و تا حدي كمتر در علوم اجتماعي، فعاليتي مهم و اصلي محسوب مي‌شود. كمك كردن به دانشجويان در حل مسايل، چالش برانگيز و تحريك كننده ذهن دانشجويان و استاد است. اما اين روش اگر بخواهد با موفقيت همراه باشد بايد سه شرط را تأمين كند. نخست اينكه بايد بدانيد يك مسئله را چگونه مي‌توان حل كرد. دوم، بايد بدانيد كه راهبردهاي مرسوم حل آن مسئله چيست. سوم، بايد بدانيد كه گروه چگونه در حل آن مسئله مشاركت خواهد كرد. پس از تأمين اين شروط، بايد به مسئله‌هاي ويژه‌اي توجه نمود كه دانشجويان براي حل آن‌ها به همكاري دعوت شده‌اند. بديهي است كه استاد بايد بداندك ه يك مسئله را چگونه بايد حل كرد؛ احتمالاً چه خطاها و اشتباهاتي رخ مي‌دهد؛ چه راهنمايي‌ها و كمك‌هايي انجام شود؛ و چه پرسش‌هايي براي راه انداختن دانشجويان طرح گردد.

براي حل مسئله راه‌هاي متعددي وجود دارد. يك راه اين است كه مسايل را قبل از كلاس و يا در اوايل آن، در اختيار دانشجويان قرار دهيد. دانشجويان به طور انفرادي بر روي هر مسئله تأمل مي‌كنند و سپس راه حل‌هاي خود را در گروه‌هاي دو يا سه نفره با هم مقايسه مي‌نمايند. ممكن است كه از يك دانشجو، يا گروه كوچكي از دانشجويان، خواسته شود كه پاسخ خود را در كلاس ارائه كنند. از آنجايي كه اين امر مي‌تواند نشانگر عدم توانايي يا تهديدي براي دانشجويان باشد؛ بايد براي آن‌ها توضيح داد كه اشتباه كردن جزئي از يادگيري و مقدمه‌اي براي رسيدن به راه حل درست است. لازم به ذكر است كه نمره دادن يا اعلام اينكه پاسخ فلان دانشجو اشتباه است، ارزش اندكي دارد، مگر اينكه توضيح دهيد كه اشتباه وي در كجاست و راه درست كدام است. به هر حال، بازخورد، وجهي مهم از روش حل مسأله است. اگر چه چندان به اين بازخورد توجه نمي‌شود.

نمونه پژوهي

نمونه پژوهي (Case Study) بر اقدام عملي مبتني است و به همين دليل ممكن است پيچيده و ميان رشته‌اي باشد و فرصت‌هايي را براي درك مسايل و موضوعات مرتبط با نمونه پژوهش ايجاد كند. در نمونه پژوهي چهار مرحله وجود دارد. در مرحله اول، استاد به ايضاح حوزه موضوع مورد پژوهش و مسايل و موضوعات مرتبط با آن مي‌پردازد. در مرحله دوم مطالعه شخصي صورت مي‌گيرد. اين مطالعه فرصت كافي را جهت مطالعه موضوع و درك آن و يادداشت برداري از هر گونه موضوعي كه با آن مرتبط است در اختيار دانشجو مي‌گذارد. در مرحله سوم، دانشجويان در گروه‌هاي سه تا شش نفره مهارت‌ها، دانش و نگرش خود را عنوان مي‌كنند. آن‌ها ممكن است مجبور شوند صحت و سقم اطلاعات موجود را ارزيابي كنند، و سپس راه حل‌هاي مختلفي را ارائه دهند و بهترين گزينه را انتخاب نمايند.

مرحله چهارم نشستي اوليه است كه در آن، هر گروه فرعي ممكن است به ارائه بهترين راه حل خود مبادرت ورزد و استاد نيز به بيان كردن مسايل و اصول نهفته و پيش فرض‌هاي آنان بپردازد.

دعوت از هر دانشجو جهت آماده كردن و عرضه نمونه پژوهشي، بر اساس تجربه خود، و سپس بحث گروهي در باب آن، نمونه‌اي از اين روش است. اين رويكرد، به ويژه براي آموزش حرفه‌اي بسيار مفيد است. نمونه پژوهي‌ها مي‌توانند بسيار مؤثر و مفيد باشند و مشاركت فعالانه دانشجويان را فراهم كنند. به يادگيري تجربي اعتبار بخشند، و براي مسايل و موضوعات مهم به بحث‌هاي واقع بينانه‌اي دامن زنند. اما آماده كردن چنين پژوهشي و به پايان بردن آن، كه در ضمن آن، اصول مشخص مي‌شوند، در توفيق آن‌ها نقشي اساسي ايفا مي‌كند.

كار تيمي

در اين روش يك موضوع به بخش‌هايي تقسيم مي‌شود و گروه نيز به تيم‌هايي منقسم مي‌گردد. هر تيم در مورد يك بخش به تحقيق و مطالعه مي‌پردازد و ديدگاه‌هاي خود را ارائه مي‌دهد. استاد ممكن است به عنوان مرجعي براي هر تيم و همچنين هماهنگ كننده تيم‌ها، ايفاي نقش كند و به جمع‌بندي نتايج حاصل از جلسات عمومي بپردازد. به كمك اين روش مي‌توان به نتايج خوبي رسيد، اما براي اين كار به يك سازماندهي دقيق، و به ويژه تقسيم كار و موضوعات نياز است. اين كارها را استاد بايد انجام دهد. يك راه ديگر اين است كه مسئله عنوان شود و بعد، از دانشجويان خواسته شود كه تحليل خود را از عوامل مؤثر اظهار دارند و تيم‌ها موضوعات فرعي را انتخاب كنند.

منبع:

Browm, G.and Atkins, M. (1999) Effective: Teachng in Hisher Education.

مجله معارف : بهمن 1381، شماره 10


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۵۰:۵۸ ] [ مشاوره مديريت ]
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۲۸ ][ ۲۹ ][ ۳۰ ][ ۳۱ ][ ۳۲ ][ ۳۳ ][ ۳۴ ][ ۳۵ ][ ۳۶ ][ ۳۷ ][ ۳۸ ][ ۳۹ ][ ۴۰ ][ ۴۱ ][ ۴۲ ][ ۴۳ ][ ۴۴ ][ ۴۵ ][ ۴۶ ][ ۴۷ ][ ۴۸ ][ ۴۹ ][ ۵۰ ][ ۵۱ ][ ۵۲ ][ ۵۳ ][ ۵۴ ][ ۵۵ ][ ۵۶ ][ ۵۷ ][ ۵۸ ][ ۵۹ ][ ۶۰ ][ ۶۱ ][ ۶۲ ][ ۶۳ ][ ۶۴ ][ ۶۵ ][ ۶۶ ][ ۶۷ ][ ۶۸ ][ ۶۹ ][ ۷۰ ][ ۷۱ ][ ۷۲ ][ ۷۳ ][ ۷۴ ][ ۷۵ ][ ۷۶ ][ ۷۷ ][ ۷۸ ][ ۷۹ ][ ۸۰ ][ ۸۱ ][ ۸۲ ][ ۸۳ ][ ۸۴ ][ ۸۵ ][ ۸۶ ][ ۸۷ ][ ۸۸ ][ ۸۹ ][ ۹۰ ][ ۹۱ ][ ۹۲ ][ ۹۳ ][ ۹۴ ][ ۹۵ ][ ۹۶ ][ ۹۷ ][ ۹۸ ][ ۹۹ ][ ۱۰۰ ][ ۱۰۱ ][ ۲۵۴ ][ ۲۵۵ ][ ۲۵۶ ][ ۲۵۷ ][ ۲۵۸ ][ ۲۵۹ ][ ۲۶۰ ][ ۲۶۱ ][ ۲۶۲ ][ ۲۶۳ ][ ۲۶۴ ][ ۲۶۵ ][ ۲۶۶ ][ ۲۶۷ ][ ۲۶۸ ][ ۲۶۹ ][ ۲۷۰ ][ ۲۷۱ ][ ۲۷۲ ][ ۲۷۳ ][ ۲۷۴ ][ ۲۷۵ ][ ۲۷۶ ][ ۲۷۷ ][ ۲۷۸ ][ ۲۷۹ ][ ۲۸۰ ][ ۲۸۱ ][ ۲۸۲ ][ ۲۸۳ ][ ۲۸۴ ][ ۲۸۵ ][ ۲۸۶ ][ ۲۸۷ ][ ۲۸۸ ][ ۲۸۹ ][ ۲۹۰ ][ ۲۹۱ ][ ۲۹۲ ][ ۲۹۳ ][ ۲۹۴ ][ ۲۹۵ ][ ۲۹۶ ][ ۲۹۷ ][ ۲۹۸ ][ ۲۹۹ ][ ۳۰۰ ][ ۳۰۱ ][ ۳۰۲ ][ ۳۰۳ ][ ۳۰۴ ][ ۳۰۵ ][ ۳۰۶ ][ ۳۰۷ ][ ۳۰۸ ][ ۳۰۹ ][ ۳۱۰ ][ ۳۱۱ ][ ۳۱۲ ][ ۳۱۳ ][ ۳۱۴ ][ ۳۱۵ ][ ۳۱۶ ][ ۳۱۷ ][ ۳۱۸ ][ ۳۱۹ ][ ۳۲۰ ][ ۳۲۱ ][ ۳۲۲ ][ ۳۲۳ ][ ۳۲۴ ][ ۳۲۵ ][ ۳۲۶ ][ ۳۲۷ ][ ۳۲۸ ][ ۳۲۹ ][ ۳۳۰ ][ ۳۳۱ ][ ۳۳۲ ][ ۳۳۳ ][ ۳۳۴ ][ ۳۳۵ ][ ۳۳۶ ][ ۳۳۷ ][ ۳۳۸ ][ ۳۳۹ ][ ۳۴۰ ][ ۳۴۱ ][ ۳۴۲ ][ ۳۴۳ ][ ۳۴۴ ][ ۳۴۵ ][ ۳۴۶ ][ ۳۴۷ ][ ۳۴۸ ][ ۳۴۹ ][ ۳۵۰ ][ ۳۵۱ ][ ۳۵۲ ][ ۳۵۳ ][ ۳۵۴ ][ ۳۵۵ ][ ۳۵۶ ][ ۳۵۷ ][ ۳۵۸ ][ ۳۵۹ ][ ۳۶۰ ][ ۳۶۱ ][ ۳۶۲ ][ ۳۶۳ ][ ۳۶۴ ][ ۳۶۵ ][ ۳۶۶ ][ ۳۶۷ ][ ۳۶۸ ][ ۳۶۹ ][ ۳۷۰ ][ ۳۷۱ ][ ۳۷۲ ][ ۳۷۳ ][ ۳۷۴ ][ ۳۷۵ ][ ۳۷۶ ][ ۳۷۷ ][ ۳۷۸ ][ ۳۷۹ ][ ۳۸۰ ][ ۳۸۱ ][ ۳۸۲ ][ ۳۸۳ ][ ۳۸۴ ][ ۳۸۵ ][ ۳۸۶ ][ ۳۸۷ ][ ۳۸۸ ][ ۳۸۹ ][ ۳۹۰ ][ ۳۹۱ ][ ۳۹۲ ][ ۳۹۳ ][ ۳۹۴ ][ ۳۹۵ ][ ۳۹۶ ][ ۳۹۷ ][ ۳۹۸ ][ ۳۹۹ ][ ۴۰۰ ][ ۴۰۱ ][ ۴۰۲ ][ ۴۰۳ ][ ۴۰۴ ][ ۴۰۵ ][ ۴۰۶ ][ ۴۰۷ ][ ۴۰۸ ][ ۴۰۹ ][ ۴۱۰ ][ ۴۱۱ ][ ۴۱۲ ][ ۴۱۳ ][ ۴۱۴ ][ ۴۱۵ ][ ۴۱۶ ][ ۴۱۷ ][ ۴۱۸ ][ ۴۱۹ ][ ۴۲۰ ][ ۴۲۱ ][ ۴۲۲ ][ ۴۲۳ ][ ۴۲۴ ][ ۴۲۵ ][ ۴۲۶ ][ ۴۲۷ ][ ۴۲۸ ][ ۴۲۹ ][ ۴۳۰ ][ ۴۳۱ ][ ۴۳۲ ][ ۴۳۳ ][ ۴۳۴ ][ ۴۳۵ ][ ۴۳۶ ][ ۴۳۷ ][ ۴۳۸ ][ ۴۳۹ ][ ۴۴۰ ][ ۴۴۱ ][ ۴۴۲ ][ ۴۴۳ ][ ۴۴۴ ][ ۴۴۵ ][ ۴۴۶ ][ ۴۴۷ ][ ۴۴۸ ][ ۴۴۹ ][ ۴۵۰ ][ ۴۵۱ ][ ۴۵۲ ][ ۴۵۳ ][ ۴۵۴ ][ ۴۵۵ ][ ۴۵۶ ][ ۴۵۷ ][ ۴۵۸ ][ ۴۵۹ ][ ۴۶۰ ][ ۴۶۱ ][ ۴۶۲ ][ ۴۶۳ ][ ۴۶۴ ][ ۴۶۵ ][ ۴۶۶ ][ ۴۶۷ ][ ۴۶۸ ][ ۴۶۹ ][ ۴۷۰ ][ ۴۷۱ ][ ۴۷۲ ][ ۴۷۳ ][ ۴۷۴ ][ ۴۷۵ ][ ۴۷۶ ][ ۴۷۷ ][ ۴۷۸ ][ ۴۷۹ ][ ۴۸۰ ][ ۴۸۱ ][ ۴۸۲ ][ ۴۸۳ ][ ۴۸۴ ][ ۴۸۵ ][ ۴۸۶ ][ ۴۸۷ ][ ۴۸۸ ][ ۴۸۹ ][ ۴۹۰ ][ ۴۹۱ ][ ۴۹۲ ][ ۴۹۳ ][ ۴۹۴ ][ ۴۹۵ ][ ۴۹۶ ][ ۴۹۷ ][ ۴۹۸ ][ ۴۹۹ ][ ۵۰۰ ][ ۵۰۱ ][ ۵۰۲ ][ ۵۰۳ ][ ۵۰۴ ][ ۵۰۵ ][ ۵۰۶ ][ ۵۰۷ ][ ۵۰۸ ][ ۵۰۹ ][ ۵۱۰ ][ ۵۱۱ ][ ۵۱۲ ][ ۵۱۳ ][ ۵۱۴ ][ ۵۱۵ ][ ۵۱۶ ][ ۵۱۷ ][ ۵۱۸ ][ ۵۱۹ ][ ۵۲۰ ][ ۵۲۱ ][ ۵۲۲ ][ ۵۲۳ ][ ۵۲۴ ][ ۵۲۵ ][ ۵۲۶ ][ ۵۲۷ ][ ۵۲۸ ][ ۵۲۹ ][ ۵۳۰ ][ ۵۳۱ ][ ۵۳۲ ][ ۵۳۳ ][ ۵۳۴ ][ ۵۳۵ ][ ۵۳۶ ][ ۵۳۷ ][ ۵۳۸ ][ ۵۳۹ ][ ۵۴۰ ][ ۵۴۱ ][ ۵۴۲ ][ ۵۴۳ ][ ۵۴۴ ][ ۵۴۵ ][ ۵۴۶ ][ ۵۴۷ ][ ۵۴۸ ][ ۵۴۹ ][ ۵۵۰ ][ ۵۵۱ ][ ۵۵۲ ][ ۵۵۳ ][ ۵۵۴ ][ ۵۵۵ ][ ۵۵۶ ][ ۵۵۷ ][ ۵۵۸ ][ ۵۵۹ ][ ۵۶۰ ][ ۵۶۱ ][ ۵۶۲ ][ ۵۶۳ ][ ۵۶۴ ][ ۵۶۵ ][ ۵۶۶ ][ ۵۶۷ ][ ۵۶۸ ][ ۵۶۹ ][ ۵۷۰ ][ ۵۷۱ ][ ۵۷۲ ][ ۵۷۳ ][ ۵۷۴ ][ ۵۷۵ ][ ۵۷۶ ][ ۵۷۷ ][ ۵۷۸ ][ ۵۷۹ ][ ۵۸۰ ][ ۵۸۱ ][ ۵۸۲ ][ ۵۸۳ ][ ۵۸۴ ][ ۵۸۵ ][ ۵۸۶ ][ ۵۸۷ ][ ۵۸۸ ][ ۵۸۹ ][ ۵۹۰ ][ ۵۹۱ ][ ۵۹۲ ][ ۵۹۳ ][ ۵۹۴ ][ ۵۹۵ ][ ۵۹۶ ][ ۵۹۷ ][ ۵۹۸ ][ ۵۹۹ ][ ۶۰۰ ][ ۶۰۱ ][ ۶۰۲ ][ ۶۰۳ ][ ۶۰۴ ][ ۶۰۵ ][ ۶۰۶ ][ ۶۰۷ ][ ۶۰۸ ][ ۶۰۹ ][ ۶۱۰ ][ ۶۱۱ ][ ۶۱۲ ][ ۶۱۳ ][ ۶۱۴ ][ ۶۱۵ ][ ۶۱۶ ][ ۶۱۷ ][ ۶۱۸ ][ ۶۱۹ ][ ۶۲۰ ][ ۶۲۱ ][ ۶۲۲ ][ ۶۲۳ ][ ۶۲۴ ][ ۶۲۵ ][ ۶۲۶ ][ ۶۲۷ ][ ۶۲۸ ][ ۶۲۹ ][ ۶۳۰ ][ ۶۳۱ ][ ۶۳۲ ][ ۶۳۳ ][ ۶۳۴ ][ ۶۳۵ ][ ۶۳۶ ][ ۶۳۷ ][ ۶۳۸ ][ ۶۳۹ ][ ۶۴۰ ][ ۶۴۱ ][ ۶۴۲ ][ ۶۴۳ ][ ۶۴۴ ][ ۶۴۵ ][ ۶۴۶ ][ ۶۴۷ ][ ۶۴۸ ][ ۶۴۹ ][ ۶۵۰ ][ ۶۵۱ ][ ۶۵۲ ][ ۶۵۳ ][ ۶۵۴ ][ ۶۵۵ ][ ۶۵۶ ][ ۶۵۷ ][ ۶۵۸ ][ ۶۵۹ ][ ۶۶۰ ][ ۶۶۱ ][ ۶۶۲ ][ ۶۶۳ ][ ۶۶۴ ][ ۶۶۵ ][ ۶۶۶ ][ ۶۶۷ ][ ۶۶۸ ][ ۶۶۹ ][ ۶۷۰ ][ ۶۷۱ ][ ۶۷۲ ][ ۶۷۳ ][ ۶۷۴ ][ ۶۷۵ ][ ۶۷۶ ][ ۶۷۷ ][ ۶۷۸ ][ ۶۷۹ ][ ۶۸۰ ][ ۶۸۱ ][ ۶۸۲ ][ ۶۸۳ ][ ۶۸۴ ][ ۶۸۵ ][ ۶۸۶ ][ ۶۸۷ ][ ۶۸۸ ][ ۶۸۹ ][ ۶۹۰ ][ ۶۹۱ ][ ۶۹۲ ][ ۶۹۳ ][ ۶۹۴ ][ ۶۹۵ ][ ۶۹۶ ][ ۶۹۷ ][ ۶۹۸ ][ ۶۹۹ ][ ۷۰۰ ][ ۷۰۱ ][ ۷۰۲ ][ ۷۰۳ ][ ۷۰۴ ][ ۷۰۵ ][ ۷۰۶ ][ ۷۰۷ ][ ۷۰۸ ][ ۷۰۹ ][ ۷۱۰ ][ ۷۱۱ ][ ۷۱۲ ][ ۷۱۳ ][ ۷۱۴ ][ ۷۱۵ ][ ۷۱۶ ][ ۷۱۷ ][ ۷۱۸ ][ ۷۱۹ ][ ۷۲۰ ][ ۷۲۱ ][ ۷۲۲ ][ ۷۲۳ ][ ۷۲۴ ][ ۷۲۵ ][ ۷۲۶ ][ ۷۲۷ ][ ۷۲۸ ][ ۷۲۹ ][ ۷۳۰ ][ ۷۳۱ ][ ۷۳۲ ][ ۷۳۳ ][ ۷۳۴ ][ ۷۳۵ ][ ۷۳۶ ][ ۷۳۷ ][ ۷۳۸ ][ ۷۳۹ ][ ۷۴۰ ][ ۷۴۱ ][ ۷۴۲ ][ ۷۴۳ ][ ۷۴۴ ][ ۷۴۵ ][ ۷۴۶ ][ ۷۴۷ ][ ۷۴۸ ][ ۷۴۹ ][ ۷۵۰ ][ ۷۵۱ ][ ۷۵۲ ][ ۷۵۳ ][ ۷۵۴ ][ ۷۵۵ ][ ۷۵۶ ][ ۷۵۷ ][ ۷۵۸ ][ ۷۵۹ ][ ۷۶۰ ][ ۷۶۱ ][ ۷۶۲ ][ ۷۶۳ ][ ۷۶۴ ][ ۷۶۵ ][ ۷۶۶ ][ ۷۶۷ ][ ۷۶۸ ][ ۷۶۹ ][ ۷۷۰ ][ ۷۷۱ ][ ۷۷۲ ][ ۷۷۳ ][ ۷۷۴ ][ ۷۷۵ ][ ۷۷۶ ][ ۷۷۷ ][ ۷۷۸ ][ ۷۷۹ ][ ۷۸۰ ][ ۷۸۱ ][ ۷۸۲ ][ ۷۸۳ ][ ۷۸۴ ][ ۷۸۵ ][ ۷۸۶ ][ ۷۸۷ ][ ۷۸۸ ][ ۷۸۹ ][ ۷۹۰ ][ ۷۹۱ ][ ۷۹۲ ][ ۷۹۳ ][ ۷۹۴ ][ ۷۹۵ ][ ۷۹۶ ][ ۷۹۷ ][ ۷۹۸ ][ ۷۹۹ ][ ۸۰۰ ][ ۸۰۱ ][ ۸۰۲ ][ ۸۰۳ ][ ۸۰۴ ][ ۸۰۵ ][ ۸۰۶ ][ ۸۰۷ ][ ۸۰۸ ][ ۸۰۹ ][ ۸۱۰ ][ ۸۱۱ ][ ۸۱۲ ][ ۸۱۳ ][ ۸۱۴ ][ ۸۱۵ ][ ۸۱۶ ][ ۸۱۷ ][ ۸۱۸ ][ ۸۱۹ ][ ۸۲۰ ][ ۸۲۱ ][ ۸۲۲ ][ ۸۲۳ ][ ۸۲۴ ][ ۸۲۵ ][ ۸۲۶ ][ ۸۲۷ ][ ۸۲۸ ][ ۸۲۹ ][ ۸۳۰ ][ ۸۳۱ ][ ۸۳۲ ][ ۸۳۳ ][ ۸۳۴ ][ ۸۳۵ ][ ۸۳۶ ][ ۸۳۷ ][ ۸۳۸ ][ ۸۳۹ ][ ۸۴۰ ][ ۸۴۱ ][ ۸۴۲ ][ ۸۴۳ ][ ۸۴۴ ][ ۸۴۵ ][ ۸۴۶ ][ ۸۴۷ ][ ۸۴۸ ][ ۸۴۹ ][ ۸۵۰ ][ ۸۵۱ ][ ۸۵۲ ][ ۸۵۳ ][ ۸۵۴ ][ ۸۵۵ ][ ۸۵۶ ][ ۸۵۷ ][ ۸۵۸ ][ ۸۵۹ ][ ۸۶۰ ][ ۸۶۱ ][ ۸۶۲ ][ ۸۶۳ ][ ۸۶۴ ][ ۸۶۵ ][ ۸۶۶ ][ ۸۶۷ ][ ۸۶۸ ][ ۸۶۹ ][ ۸۷۰ ][ ۸۷۱ ][ ۸۷۲ ][ ۸۷۳ ][ ۸۷۴ ][ ۸۷۵ ][ ۸۷۶ ][ ۸۷۷ ][ ۸۷۸ ][ ۸۷۹ ][ ۸۸۰ ][ ۸۸۱ ][ ۸۸۲ ][ ۸۸۳ ][ ۸۸۴ ][ ۸۸۵ ][ ۸۸۶ ][ ۸۸۷ ][ ۸۸۸ ][ ۸۸۹ ][ ۸۹۰ ][ ۸۹۱ ][ ۸۹۲ ][ ۸۹۳ ][ ۸۹۴ ][ ۸۹۵ ][ ۸۹۶ ][ ۸۹۷ ][ ۸۹۸ ][ ۸۹۹ ][ ۹۰۰ ][ ۹۰۱ ][ ۹۰۲ ][ ۹۰۳ ][ ۹۰۴ ][ ۹۰۵ ][ ۹۰۶ ][ ۹۰۷ ][ ۹۰۸ ][ ۹۰۹ ][ ۹۱۰ ][ ۹۱۱ ][ ۹۱۲ ][ ۹۱۳ ][ ۹۱۴ ][ ۹۱۵ ][ ۹۱۶ ][ ۹۱۷ ][ ۹۱۸ ][ ۹۱۹ ][ ۹۲۰ ][ ۹۲۱ ][ ۹۲۲ ][ ۹۲۳ ][ ۹۲۴ ][ ۹۲۵ ][ ۹۲۶ ][ ۹۲۷ ][ ۹۲۸ ][ ۹۲۹ ][ ۹۳۰ ][ ۹۳۱ ][ ۹۳۲ ][ ۹۳۳ ][ ۹۳۴ ][ ۹۳۵ ][ ۹۳۶ ][ ۹۳۷ ][ ۹۳۸ ][ ۹۳۹ ][ ۹۴۰ ][ ۹۴۱ ][ ۹۴۲ ][ ۹۴۳ ][ ۹۴۴ ][ ۹۴۵ ][ ۹۴۶ ][ ۹۴۷ ][ ۹۴۸ ][ ۹۴۹ ][ ۹۵۰ ][ ۹۵۱ ][ ۹۵۲ ][ ۹۵۳ ][ ۹۵۴ ][ ۹۵۵ ][ ۹۵۶ ][ ۹۵۷ ][ ۹۵۸ ][ ۹۵۹ ][ ۹۶۰ ][ ۹۶۱ ][ ۹۶۲ ][ ۹۶۳ ][ ۹۶۴ ][ ۹۶۵ ][ ۹۶۶ ][ ۹۶۷ ][ ۹۶۸ ][ ۹۶۹ ][ ۹۷۰ ][ ۹۷۱ ][ ۹۷۲ ][ ۹۷۳ ][ ۹۷۴ ][ ۹۷۵ ][ ۹۷۶ ][ ۹۷۷ ][ ۹۷۸ ][ ۹۷۹ ][ ۹۸۰ ][ ۹۸۱ ][ ۹۸۲ ][ ۹۸۳ ][ ۹۸۴ ][ ۹۸۵ ][ ۹۸۶ ][ ۹۸۷ ][ ۹۸۸ ][ ۹۸۹ ][ ۹۹۰ ][ ۹۹۱ ][ ۹۹۲ ][ ۹۹۳ ][ ۹۹۴ ][ ۹۹۵ ][ ۹۹۶ ][ ۹۹۷ ][ ۹۹۸ ][ ۹۹۹ ][ ۱۰۰۰ ][ ۱۰۰۱ ][ ۱۰۰۲ ][ ۱۰۰۳ ][ ۱۰۰۴ ][ ۱۰۰۵ ][ ۱۰۰۶ ][ ۱۰۰۷ ][ ۱۰۰۸ ][ ۱۰۰۹ ][ ۱۰۱۰ ][ ۱۰۱۱ ][ ۱۰۱۲ ][ ۱۰۱۳ ][ ۱۰۱۴ ][ ۱۰۱۵ ][ ۱۰۱۶ ][ ۱۰۱۷ ][ ۱۰۱۸ ][ ۱۰۱۹ ][ ۱۰۲۰ ][ ۱۰۲۱ ][ ۱۰۲۲ ][ ۱۰۲۳ ][ ۱۰۲۴ ][ ۱۰۲۵ ][ ۱۰۲۶ ][ ۱۰۲۷ ][ ۱۰۲۸ ][ ۱۰۲۹ ][ ۱۰۳۰ ][ ۱۰۳۱ ][ ۱۰۳۲ ][ ۱۰۳۳ ][ ۱۰۳۴ ][ ۱۰۳۵ ][ ۱۰۳۶ ][ ۱۰۳۷ ][ ۱۰۳۸ ][ ۱۰۳۹ ][ ۱۰۴۰ ][ ۱۰۴۱ ][ ۱۰۴۲ ][ ۱۰۴۳ ][ ۱۰۴۴ ][ ۱۰۴۵ ][ ۱۰۴۶ ][ ۱۰۴۷ ][ ۱۰۴۸ ][ ۱۰۴۹ ][ ۱۰۵۰ ][ ۱۰۵۱ ][ ۱۰۵۲ ][ ۱۰۵۳ ][ ۱۰۵۴ ][ ۱۰۵۵ ][ ۱۰۵۶ ][ ۱۰۵۷ ][ ۱۰۵۸ ][ ۱۰۵۹ ][ ۱۰۶۰ ][ ۱۰۶۱ ][ ۱۰۶۲ ][ ۱۰۶۳ ][ ۱۰۶۴ ][ ۱۰۶۵ ][ ۱۰۶۶ ][ ۱۰۶۷ ][ ۱۰۶۸ ][ ۱۰۶۹ ][ ۱۰۷۰ ][ ۱۰۷۱ ][ ۱۰۷۲ ][ ۱۰۷۳ ][ ۱۰۷۴ ][ ۱۰۷۵ ][ ۱۰۷۶ ][ ۱۰۷۷ ][ ۱۰۷۸ ][ ۱۰۷۹ ][ ۱۰۸۰ ][ ۱۰۸۱ ][ ۱۰۸۲ ][ ۱۰۸۳ ][ ۱۰۸۴ ][ ۱۰۸۵ ][ ۱۰۸۶ ][ ۱۰۸۷ ][ ۱۰۸۸ ][ ۱۰۸۹ ][ ۱۰۹۰ ][ ۱۰۹۱ ][ ۱۰۹۲ ][ ۱۰۹۳ ][ ۱۰۹۴ ][ ۱۰۹۵ ][ ۱۰۹۶ ][ ۱۰۹۷ ]
.: Weblog Themes By iranblag :.

درباره وبلاگ

تيم مشاوران مديريت ايران IranMCT ----------------- http://iranmct.com ---------------- Iran Management Consultants Team
پنل کاربری
نام کاربری :
پسورد :
لینک های تبادلی
فاقد لینک
تبادل لینک اتوماتیک
لینک :
خبرنامه
عضویت   لغو عضویت
امکانات وب
شمارنده
شرکت مشاوره مدیریتبازارسازی مدیریت بازاریابی. بازدید تحقیقات بازاریابیآموزش مدیریت MBAدلایل ترک تحقیقات بازاریابی تحقیقات مدیریت شرایط سخت بازارکارت امتیازی متوازنارزیابی عملکرد . نمونه مطالعات موردی.برند برندینگانواع برند معرفی 21 نوع متفاوت از برندبرندسازی branding marketing . برندسازی.تحقیقات بازاریابی انگیزه بخش http://marketingbranding.ir سبک مدیریت است مدیریت بازاربازاریابیتحقیقات بازاریابی ویژگی های .حرفه ای مشاوره اموزش مدیریت.شناسایی مشتریان .تحقیقات بازاریابی استفاده از تحقیقات بازار و بازاریابی http://marketingsales.irmarketing مدیریت برندینگ . Business Management ConsultantIran Business Management ConsultantManagement . بازاریابیانواع بازاریابی 127 نوع بازاریابیبازاریابی. بازاریابی MarketingMix آمیختهآمیزه بازاريابیمدیریت بازاریابی. اخبار مدیریت و تجارتمدیریت.مشاوره بازاریابی مدیریت آموزش تکنیک‌های فروشندگی حرفه‌ای فروشندگی. اخبار مدیریت و تجارتبازاریابی برندینگ. http://iranmct.com/news/page/12مدیریت. مدیریت مشاوره بازاریابیآموزش. بیزینس پلن طرح توجیهی طرح business plan. برنامه بازاریابی Marketing Planبازاریابی. مشاوره تبلیغات مشاور تبلیغات مشاور مدیریت management مشاوره مدیریت انواع بازاریابی بازاریابی. Business Planبیرینس پلن طرح توجیهیمدیریت. کلینیک کاشت موی طبیعی آسمان