مشاوره مديريت - آموزش مديريت - آموزش فروشندگي حرفه‌اي
 
نويسندگان
عضویت
نام کاربری :
پسورد :
تکرار پسورد:
ایمیل :
نام اصلی :
آمار
امروز : 16449
دیروز : 40352
افراد آنلاین : 46
همه : 4385283


هنر گفتگو در خانواده

در واقع در ژرفاي دل هر خانواده، درد حقيقي، همان بدفهمي يا سوء تفاهم است. براي تصديق اين حقيقت، كافي است نگاهي به عناوين پرفروش ترين كتاب ها بيندازيد. كتاب دبورا تانن(1) با عنوان «مشكل تو اين است كه درك نمي كني» و كتاب «مردان مريخي، زنان ونوسي» از جان گري(2) در اين زمينه، از شهرت خاصي برخوردارند. دقت در برخي از جملات رايج بين خانواده ها نيز مي تواند مهر تأييدي بر گفتار بالا باشد.

او هرگز مرا درك نكرد؛ تو اصلاً نمي فهمي من چه مي گويم؛ منظورم چيز ديگري بود... .

اينها جملاتي است كه امروزه بيش از پيش، زبان بسياري از مردان و زنان (بويژه زوج هاي جوان)، با آنها آشناست. به راستي، چرا در بين انسان ها مشكل بدفهمي وجود دارد؟ چرا احزاب سياسي يك كشور، كمتر همديگر را درك مي كنند؟ به چه دليل، يك سخن براي دو نفر، دو معناي متفاوت به دست مي دهد؟ و سرانجام، چرا در بين زن و شوهر يا فرزندان و والدين تا اين اندازه، عدم درك متقابل وجود دارد و جملات هر كدام به گونه اي فهميده مي شود كه منظور گوينده نبوده است؟ آيا مشكل در گزاره هاست و الفاظ؟ يا در درون فرد است و در مقصود او؟

شايد در مرحله اوّل به نظر آيد كه مي تواند در هر دو باشد. ممكن است گاهي الفاظ و گزاره ها داراي معاني متعددي باشند و شنونده، معنايي را بفهمد كه منظور نويسنده نبوده است. بدين سان، احتمال دارد كه گوينده يك سخن، مراد جدي از سخن نداشته باشد؛ بلكه بيشتر به صورت گزنده، طنزگونه يا از روي شوخي سخن بگويد و شنونده از مراد وي ناآگاه باشد. امّا آنچه گروه ها و افراد مختلف اجتماعي، بويژه خانواده (به عنوان كوچك ترين واحد اجتماعي) را در اثر عدم فهم متقابل، همواره اسير تلخ كامي، اضطراب و ناآرامي مي سازد، نه از گزاره ناشي مي شود و نه به گردن فرد است؛ هرچند كه آنها نيز بي تأثير نيستند.

فرهنگ و مهم ترين نهاد آن

به نظر مي رسد دليل اصلي اين مشكل، ريشه در فرهنگ جامعه دارد. در ابتدا شايد كمي عجيب به نظر آيد كه مسئله گفتگو و فهم متقابل كه اغلب، امري روان شناختي قلمداد مي شود، با يكي از كلي ترين پديده هاي اجتماعي يعني «فرهنگ»، مرتبط باشد؛ اما احتمالاً حقيقت همين است. در اين نوشتار، سعي خواهم كرد تا اين سخن را به اندازه توان خويش، تبيين كنم.

از ديدگاه جامعه شناسان، زبان، مهم ترين و اساسي ترين نماد فرهنگي يك جامعه است.(3) كلماتي را كه اكنون شما مي خوانيد، نشانه هايي اند كه ما بر روي معاني آنها توافق داريم و از اين رو، هر كلمه اي يك نماد است. غير از زبان، نمونه هايي چون پرچم، صليب، مشت گره خورده، اخم صورت، برنامه كامپيوتري و مانند اينها همگي نماد و نشانه هايي هستند كه معاني توافق شده اي را در بر دارند. جامعه شناسان مجموعه اين نظام هاي نماد را در ميان مردم، عمدتا «فرهنگ» مي نامند.(4) البته تعاريف متعددي براي فرهنگ وجود دارد كه تعريف مذكور، يكي از آنهاست.

جهان ما از نمادها ساخته شده است و ما به وسيله اين نمادها با جهان، ارتباط برقرار مي كنيم. اساسا هر آنچه را كه ما تجربه مي كنيم، انجام مي دهيم، ميل داريم و مي بينيم، به نمادها بستگي دارد. هرچند كه اين نمادها ساخته خود ما هستند؛ ولي با قدرتي زياد، و البته نَه غير قابل مقاومت، بر ما حكم مي رانند، و دريافت ها و احساساتي خاص را بر ما القا و تحميل مي كنند.

ارتباط نمادي آدميان به سه شيوه اساسي صورت مي گيرد. شيوه نخست «زبان گفتاري» است كه عبارت از الگوهاي صوتي و معاني پيوسته آن است. زبان گفتاري، آموزش و ارتباط را آسان مي كند. دومين شيوه ارتباط، «زبان نوشتاري» است كه عبارت از ثبت تصاويري از گفتار است. سومين روش، «زبان جسماني» است كه از ادب عاميانه گرفته شده و به معناي ارتباط با حركت دست و صورت و به صورت كلي، با ايما و اشاره است.(5)

نكته مهم اين است كه نظام هاي نمادين يك جامعه در يكديگر، تأثير متقابل دارند. بنا بر اين، زبان به عنوان بزرگ ترين نماد فرهنگي و فرهنگ ساز جامعه، هم متأثر از ساير نمادهاي فرهنگي است و هم تأثيرگذار بر آنها . به ديگر سخن، برخي از واژگان و همچنين گزاره ها در يك زمينه فرهنگي مي توانند نماد و نشانگر معنايي باشند كه در زمينه فرهنگي ديگر نباشد؛ زيرا نمادهاي فرهنگي در جوامع مختلف، متفاوت است و به دليل همين تفاوت است كه تنوّع فرهنگي و خرده فرهنگ ها به وجود مي آيند.

بنا بر اين، آنچه افراد از جهان مي بينند، لزوما با برداشت ديگران از آن، يكسان نيست. در واقع، مردم به دنيا آن گونه كه هست نگاه نمي كنند؛ بلكه آن طور كه خودشان هستند يا آن گونه كه شرايط ايجاب مي كند به جهان مي نگرند.(6)

حال هر يك از افراد كه مي خواهند جهان مورد مشاهده خويش را با زبان، بيان كنند، «زبان»، در واقع به وسيله اي جهت ارتباط و نمادين ساختن باورها و يافته ها و در يك كلمه، به «فرهنگ» او تبديل مي شود و در نتيجه، گاهي واژگان و جملاتي كه از سوي افراد مختلف به كار برده مي شود، يكسان اند ولي از دو نوع ديدگاه و فرهنگ، حكايت مي كنند. در اين جاست كه اگر افراد، نسبت به محيط فرهنگي يكديگر ناآشنا باشند در گفتگو، موفقيتي ندارند و به اصطلاح، زبان همديگر را نخواهند فهميد.

چاره چيست؟

حال بايد ديد كه كليد تفاهم چيست و هنر گفتگوي موفق و درك متقابل چگونه است؟ براي اين سؤال نيز پاسخ هاي مختلفي مي توان ارائه كرد. بسياري از كتاب هايي كه در اين زمينه، نوشته شده اند به تفاوت هاي فردي بويژه تفاوت هاي جنسي زن و مرد تأكيد مي ورزند. اما در اين نوشتار، برآنيم تا با نگاهي كلان و جامعه شناختي، عوامل اجتماعيِ دخيل در فهم متقابل را، كه چه بسا مهم تر از عوامل فردي است، مورد كاوش قرار دهيم؛ آن گونه كه علل آن را هم با رويكردي اجتماعي بيان كرديم.

بهترين راه حل پيشگيرانه براي تفاهم مطلوب خانواده را مي توان در قبل از ازدواج و شكل گيري خانواده جستجو كرد. بايد پيش از ازدواج، به اين مسئله توجّه شود كه همسر آينده از جنبه هاي مختلف، بويژه از جهت فرهنگي، هم تراز و همسان با مرد باشد؛ مسئله اي كه در جامعه شناسي، تحت عنوان «همسان همسري»(7) عنوان مي شود. لذا دين مبين اسلام و همچنين روان شناسان و جامعه شناسان، تأكيد زيادي بر هم كُفْو بودن دختر و پسر در امر ازدواج دارند.

اما به هر صورت، ممكن است اين ملاك در انتخاب همسر، آن گونه كه بايد، رعايت نشود يا اين كه به شكل درستي سنجيده نشود و بدين ترتيب، پس از ازدواج، سوء تفاهم يا بدفهمي به وجود آيد. همچنان كه مشكل بسياري از خانواده ها از اين نوع است. حال، چاره اين، در چيست؟

به نظر مي رسد كه اولين راهكار در اين زمينه، توجّه و آگاهي نسبت به تفاوت و گوناگوني فرهنگي است. بدين معنا كه زوجين در هنگام اختلاف، چنانچه نخست به تفاوت هاي يكديگر بخصوص تفاوت هاي فرهنگي واقف باشند در برخورد با يكديگر، ملايمت و نرمي بيشتري نشان خواهند داد و همان حقانيتي را كه براي خود قائل اند براي طرف مقابل خويش نيز قائل اند.

«با توجّه به اين كه همسر من از فرهنگ ديگري است، ممكن است منظور ديگري داشته باشد كه من متوجه آن نيستم». به اين فرايند كه مي تواند با گونه هاي مختلفي تجلي پيدا كند، مي توان «درك متقابل درست» نام نهاد. راز درك متقابل درست در اين است كه پيش از آن كه انتظار داشته باشيم همسر ما موقعيت ما را درك كند، تلاش كنيم خودمان وضعيت او را مانند خود او بفهميم. به عبارت شيواتر، نخست بايد طرف مقابل را درك كرد و آن گاه، انتظار درك متقابل از او داشت.

نخست در صدد درك ديگران بودن به اين معنا نيست كه فقط بايد ديگران را درك كنيد، بلكه بدين معناست كه نخست گوش دهيد و درك كنيد سپس براي اين كه ديگران نيز متقابلاً شما را درك كنند بايد آنها را در نگاهتان به دنيا و فرهنگ خويش، آشنا و شريك كنيد.

از جلوه هاي رفتاري اين قاعده در سيره پيشوايان معصوم(ع) فراوان به چشم مي خورد. براي مثال، از گفتگوهاي امام صادق(ع) با ملحدان و زنديقان، رهنمودهاي زيبايي مي توان توشه گرفت كه از آن جمله، اين حديث است:

مُفضَّل بن عُمَر كه به مناظره يكي از ملحدان با امام(ع) در مورد خدا گوش مي داد به خشم مي آيد و با آنان با تندي برخورد مي كند. يكي از آنان در پاسخ مي گويد: «فلاني! اگر اهل سخني با تو سخن گويم، اگر براي تو حجت و دليلي است، از تو پيروي خواهم كرد و چنانچه اهل سخن نيستي كه با تو حرفي نيست و اگر از ياران جعفر بن محمّد هستي، بدان كه او، خود، هرگز اين چنين با ما صحبت نمي كند و به سخن ما بيش از تو گوش فرا مي دهد، در برابر پاسخ ها هرگز ناسزا و ناروا نمي گويد، او، شكيبا، متين، عاقل و مهربان است و دچار ناداني، سبك مغزي، بي پروايي نمي شود. به سخن ما توجّه مي كند و در دليل ما كنجكاو مي شود تا اين كه ما همه دلايل خود را عرضه مي داريم و به گمان خود، وي را قانع ساخته ايم، آن گاه در سخن و كلامي كوتاه، دلايل ما را به گونه اي كه به پذيرفتن آن ناگزير مي شويم، ابطال مي كند و هيچ بهانه اي براي ما باقي نمي گذارد كه نمي توانيم پاسخ وي را رد كنيم. پس اگر تو از ياوران اويي، با ما همچون خود او سخن بگو...».(8)

در روان شناسي به اين گونه گوش كردن واقعي براي ورود به ذهن و قلب شخصي ديگر، «گوش دادن همدلان»، «گوش دادن دقيق» يا «هنر خوب شنيدن» نام مي نهند؛ يعني گوش كردن با همدلي و كوشش براي اين كه با چشم هاي ديگري دنيا را ببينيم.

جان پاول روان شناس و نويسنده مي گويد: «گوش كردن در گفتگو بيشتر توجّه به معناست تا كلمات... در گوش كردن حقيقي به وراي كلمات مي رسيم و به آن سوي آنها خيره مي شويم. تا انساني را كه دارد آشكار مي شود، پيدا كنيم. كلمات براي من و شما تعبيرهاي متفاوتي دارند».(9) همو مي نويسد: «براي همدلي كردن، هميشه لازم نيست حرف ها و احساسات كسي را منعكس كنيم؛ فهميدن اين كه مردم، موقعيت را چگونه مي بينند و آن را چه طور احساس مي كنند و اصلِ آنچه سعي مي كنند بگويند، اساس همدلي است. اين، تقليد كردن نيست».(10)

ممكن است باز، اين سؤال پيش آيد كه گوش دادن همدلانه را چگونه بايد آموخت؟ در اين جاست كه با توجّه به آگاهي از تفاوت فرهنگي، دو طرف بايد بكوشند تا با روحيات، علايق، سليقه ها، انتظارات، احساسات، ارزش ها و در يك كلمه با «فرهنگ» يكديگر آشنا شوند، تا آن گاه با شناختي واقعي تر از فرهنگ شريك خويش، از وي انتظار داشته باشند. اين امر، صد البته، مستلزم تمرين، مطالعه و حوصله است. همچنان كه تامس گوردون مي نويسد: «گوش دادن فعّال و همدلانه، فنّ ساده اي نيست، بلكه هنر به كار گرفتن يك سري حالات اوليه و زير بنايي است. بدون اين حالت، چنين روشي نه تنها به ندرت مي تواند مؤثر باشد، بلكه به نظر، دروغين، خالي، مكانيكي و غير صميمي مي آيد».(11)

بديهي است كه راه هاي گوناگوني براي تفاهم و گفتگوي موفق در خانواده وجود دارد كه ما صرفا يكي از شيوه هاي آن را مورد بررسي قرار داديم و اين، به معناي محدود بودن راه كار در اين شيوه و نفي راه كارهاي ديگر نيست. اميدواريم كه جوانان عزيز ميهن اسلامي با ياري جستن از رهنمودهاي نوراني اسلام و مشورت با كارشناسان، همواره و بيش از پيش در زندگي خانوادگي خويش پيروز و كام روا باشند و تفاهم و گفتگوي موفق را به شايسته ترين وجه به اجرا بگذارند.

1 . Deborah Tannen.

2 . Jahn Gray.

3 . مفاهيم و كاربردهاي جامعه شناسي، جاناتان ترنر، ترجمه: محمّد فوالدي و محمّد عزيز بختياري، ص 75 .

4 . همان، ص 76 .

5 . مباني جامعه شناسي، بروس كوئن، ترجمه: غلامعباس توسلي و رضا فاضل، تهران: سمت، 1376، ص 60 .

6 . هفت عادت خانواده هاي كامروا، استفان كاوي، ترجمه: شاهرخ مكوند حسيني و داوود محب علي، ص 229.

7 . مقدمه اي بر جامعه شناسي خانواده، باقر ساروخاني، تهران: سروش، 1370، ص 39 .

8 . گفتگو و تفاهم در قرآن كريم (روش ها الگوها و دستاوردهاي گفتگو)، محمدحسين فضل اللّه ، ترجمه: سيّد حسين ميردامادي، ص 7 .

9 . هفت عادت خانواده هاي كامروا، ص 249.

10 . همان، ص 253.

11 . فرهنگ تفاهم، تامس گوردون، ترجمه: پري چهر فرجادي، تهران: فراروان، 1375، ص 85 .

http://www.hawzah.net/hawzah/magazines/MagArt.aspx?MagazineNumberID=3945&id=21967


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۴۹:۱۸ ] [ مشاوره مديريت ]

آداب سخن از ديدگاه قران

آنچه در اين مقاله مد نظر است، مرورى است بر آداب سخن از ديدگاه قرآن.انتخاب اين بحث از جهات گوناگون حايز اهميت است كه ذيلا به آنها اشاره خواهد شد و مهم‏ترين آنها نقش بلندى است كه زبان و سخن در ميان اعضا و افعال انسانى، در سعادت و شقاوت انسان ايفا مى كند/ 
مباحث اين مقاله عبارتند از: 
الف - اهميت كلام؛ 
ب - آداب سخن گفتن; 
ج - آداب سخن شنيدن؛ 
د - آداب گفت و گو 
اهميت كلام 
قرآن كريم از سنخ كلام است خود را به عنوان بيان معرفى كرده است:< هذا بيان للناس»(آل عمران، 3 / 138) گر چه بيان، مفهومى است گسترده و بر هر چيزى كه مبين مقصود و مراد انسان باشد اطلاق مى شود، خواه سخن يا خط يا اشاره، لكن شاخص همه آنها سخن است و لذا قرآن به آداب سخن، بيش از خط يا اشاره پرداخته است/ 
به حسب عادت، سخن گفتن مسأله ساده‏اى به نظر مى رسد لكن با اندك تأمل خواهيم دانست كه اين امر از پيچيده‏ترين و ظريف‏ترين اعمال انسانى است. 
اين ظرافت عظمت، از يك سو به نحوه همكارى اعضاى دستگاه صوتى براى ايجاد اصوات مختلف و نيز به وضع لغات و چينش آنها به دنبال يكديگر مربوط است و از سوى ديگر به تنظيم استدلالات و بيان احساسات از طريق عقل مربوط مى شود. عظمت زبان، اين عضو كوچك و فعال، و سخن كه فعل آن است، از نكات زير دريافت مى شود: 
1. آن گونه كه از آيات 1 تا 4 سوره الرحمن استفاده مى شود، يكى از مهم‏ترين نعمت‏هاى الهى بعد از نعمت آفرينش، نعمت بيان است. در اين آيات آمده است:

امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۴۹:۱۷ ] [ مشاوره مديريت ]


بلاغت

بلاغت . [ ب َ غ َ ] (از ع ، اِ) بلاغة. چيره زباني . (منتهي الارب ). فصاحت . (اقرب الموارد). شيواسخني . زبان آوري . و رجوع به بلاغة شود. || در اصطلاح معاني بيان ، رسيدن به مرتبه ٔ منتهاي كمال در ايراد كلام به رعايت مقتضاي حال . (غياث اللغات ) (آنندراج ). آوردن كلام مطابق اقتضاي مقام به شرط فصاحت . (ناظم الاطباء). رجوع به بلاغت كلام و بلاغت متكلم در تركيبات بلاغت شود : سواران نظم و نثر در ميدان بلاغت درآيند. (تاريخ بيهقي ص 392). همگي ارباب هنر و بلاغت ، پناه و ملاذ جانب او شناختندي . (كليله و دمنه ). دربلاغت و براعت يگانه ٔ روزگار شده . (ترجمه ٔ تاريخ يميني ص 361). كمال براعت و بلاغت او در تزيين و تحسين مقالات خويش معروف . (ترجمه ٔ تاريخ يميني ص 234). بدين رقعه بر غور فضل و متانت ادب و بلاغت سخن و كمال هنر اواستدلال ميتوان كرد. (ترجمه ٔ تاريخ يميني ص 256). درويشي به مقامي درآمد كه صاحب آن بقعه كريم النفس بود، طايفه اي از اهل فضل و بلاغت در صحبت او بودند. (گلستان ). دوم عالمي كه به منطق شيرين و قوت فصاحت و مايه ٔبلاغت هر جا كه رود به خدمتش اقدام نمايند. (گلستان ). بر كمال فضل و بلاغت او حمل نتوان كرد. (گلستان ).
شبي زيت فكرت همي سوختم 
چراغ بلاغت مي افروختم .

سعدي .

بلاغت داشتن ؛ سخن را بطور نيكو كه نزديك به فهم مخاطب باشد، ادا كردن . (ناظم الاطباء).
بلاغت كلام ؛ مطابقت آنست با مقتضاي حال ، و مقصود از حال امري است كه سبب تكلم شده است بر وجهي خاص ، همراه فصاحت يعني فصاحت كلام . و گويند بلاغت بر وصول و انتهاء مبتني است و فقط كلام و متكلم بدان توصيف ميشود و مفرد را بدان وصف نكنند. (از تعريفات جرجاني ). مطابقت كلام باشد با مقتضاي حال و مراد از حال يعني امري كه داعي بر تكلم بر وجه مخصوص باشد كه حال اقتضا كند به اضافه ٔ فصاحت كلام . پس بلاغت را دو شرط است يكي مطابقت با مقتضاي حال و ديگري فصاحت كلام ، و ادراك مقتضاي حال متفاوت و مشكل است زيرا حالات و مقامات متفاوت است و هر سخن جايي و هر نكته مقامي دارد، مقامي موجب اطناب است و مقامي ايجاز، مقامي مقتضي ذكر است و مقامي مقتضي حذف ، مقامي تنكير، تقديم ، تأخير، اضمار و... است و مقامي خلاف هريك . و نهايت حد بلاغت اعجاز باشد و نزديك بدان و حد پائين آن نزديك به صوت حيوانات باشد و هركدام در مقام خود درست است و:
چونكه با كودك سر و كارت فتاد
هم زبان كودكي بايد گشاد.
(از فرهنگ علوم نقلي از مطول و تلخيص و كشاف و نفائس ).
آوردن كلام مطابق اقتضاي مقام بشرط فصاحت ، چرا كه فصاحت جزو بلاغت است و فصاحت فقط را بلاغت شرط نيست . و گويند بلاغت مطابق بودن كلام است مر مقتضاي مقام را يعني لايق حال مخاطب و مناسب مقام كلام كند، و خالص بودن كلام از ضعف تأليف . و بعضي گويند بلاغت كلام آنست كه كلام بر وفق مقام و حال بود، چنانكه بوقت احتمال ملال سامع از طول مقال احتراز كند و آنچه اهم باشد، تقديم نمايد و آنچه اهم نبود، مؤخر كند و ذكر امور مبغوضه ترك سازد و امور محبوبه ٔ مخاطب ايراد نمايد. (از غياث اللغات ) (از آنندراج ).
بلاغت متكلم ؛ ملكه ايست كه بدان بر تأليف كلام بليغ قادر شود، و هربليغي خواه كلام باشد يا متكلم ، فصيح است زيرا فصاحت در تعريف بلاغت مأخوذ است اما هر فصيحي بليغ نباشد.(از تعريفات جرجاني ). بلاغت گاه صفت متكلم است و آن ملكه ايست كه بدان سخنور توانا شود به تأليف كلام بليغ، و در هرحال بلاغت اخص از فصاحت است . (از فرهنگ علوم نقلي از مطول صص 22-28 و تلخيص صص 11-14 و كشاف ج 1 ص 153 و نفائس ص 41).
رشته ٔ بلاغت (اضافه ٔ تشبيهي ) ؛ سلك بلاغت . (فرهنگ فارسي معين ).
مضمون بلاغت مشحون ؛ مضموني كه از حشو و زوائد خالي باشد و همه ٔ آن نيكو و نزديك به فهم بود. (ناظم الاطباء).
|| (مص ) جوان شدن . (غياث اللغات ) (آنندراج ). بلوغ . (فرهنگ فارسي معين: پرورش كه مردم به بلاغت جسمي رسيده را همي بايد... (جامع الحكمتين ).


بليغ


بليغ. [ ب َ ] (ع ص ) مرد فصيح رساننده ٔ سخن آنجا كه خواهد. (دهار). شخص فصيح كه سخن را در جاي خود نهد. (از اقرب الموارد). تيززبان . (غياث ) (آنندراج ). فصيح كه كنه ضمير و مراد خود تواند به عبارت آوردن . گشاده زبان . گشاده سخن . (يادداشت مرحوم دهخدا). خوش بيان . شيرين سخن . سخنگوي بركمال . چيره زبان . سِرطِم . سَفّاك . مِسقَع. مِسهَج . (منتهي الارب ). ج ، بُلغاء. (اقرب الموارد)(منتهي الارب ) كلام بليغ؛ سخن تمام بامراد. (منتهي الارب: اولئك الذين يعلم اﷲ ما في قلوبهم فأعرض عنهم وعِظهم و قل لهم في أنفسهم قولاً بليغا. (قرآن 63/4)؛ آنان كساني هستند كه خداوند آنچه را در دلهايشان است مي داند، پس از آنان روي بگردان و آنان را پند ده و از براي ايشان در نفسهايشان گفتاري اثركننده و بليغ بگو. قولا بليغا؛ يعني با مبالغت به دلهارسنده . (دهار). كه سخن بليغ با معاني بسيار از زبان مرغان و بهايم و وحوش جمع كردند. (كليله و دمنه ).
|| رسا. (غياث )(آنندراج ). نيك . سخت . كامل . تمام : گفت اين خواجه [ احمد ] در كار آمد بليغ انتقام خواهد كشيد. (تاريخ بيهقي ). و شرايط را بپايان تمامي آورده چنانكه از آن بليغتر نباشد و نيكوتر نتواند بود. (تاريخ بيهقي ). عيب اين قلعه آنست كي حصار بليغ توان داد. (فارسنامه ٔ ابن بلخي ص 156). موشان در بريدن شاخه ها جد بليغ مي نمايند. (كليله و دمنه ). در استكhoma, sans-serif; color: black; ">
من در همه قولها فصيحم 
در وصف شمايل تو اخرس .

سعدي .

فصاحت پرداز ؛ فصيح و شاعر و منشي . (آنندراج ).رجوع به فصاحة شود.

لغتنامه دهخدا


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۴۹:۱۵ ] [ مشاوره مديريت ]

 

بَديع

 

  در لغت، به معني «نوپديد آمده» و «نوپديد آورنده» و  در اصطلاح ادبي، فنّي است كه در آن از صنعت‌هاي كلام و زيبايي‌هاي الفاظ نظم و نثر بحث مي‌شود و آن را پس از معاني و بيان، سومين فنّ‌ از فنون بلاغت دانسته‌اند.
  مباحث علم بلاغت، از جمله بديع، تا قرن هفتم قمري، با عناوين مختلف در آثار نويسندگان مطرح مي‌شده است كه  آن را گاه بيان، گاه بلاغت و گاه بديع مي‌گفتند.
  "ابويعقوب سكّاكي" (متوفّي 626ق) نخستين كسي بود كه علم بلاغت را به دو بخش معاني و بيان تقسيم كرد و مباحث مربوط به فنّ بديع را به عنوان «وجوه تحسين كلام» شناساند، پس از سكّاكي، "بدرالدّين محمّد بن مالك" (متوفّي 686ق)، در تلخيص كتاب او، از اين مباحث با عنوان «علم بديع» ياد كرد.
  فنّ بديع را دانشِ شناختِ وجوه آرايش كلام، پس از مطابقت با مقتضاي حال و وضوح دلالت، دانسته‌اند. از اين تعريف چنين برمي‌آيد كه مرتبۀ بديع پس از حصول فصاحت و بلاغت است.
 وجوه آرايش كلام يا در لفظ است و يا در معني،از اين رو آنها را به لفظي و معنوي تقسيم كرده اند، بر اين وجوه نام‌هاي گوناگوني نهاده‌اند، مانند: فنون بديع، محاسن، صنايع و مُحسّنات، صناعت، صنعت و صناعت مستحسن، فصاحت لفظي و فصاحت معنوي، بدايع صنايع.
  در ادبيات عصر عبّاسي، شاعراني پديد آمدند كه مباحث بلاغي (مانند تشبيه، استعاره و صنايع بديعي) را در شعر خود فراوان به كار مي‌بردند؛ از آن جمله‌اند: بشّاربن بُرد (متوفّي 168ق)؛ ابونُواس (متوفّي 198ق)، مسلم بن وليد (متوفّي 208ق) و كلثوم بن عَمرو عَتّاني(متوفّي 220ق).
  "جاحظ" (متوفّي 255ق) از نخستين كساني بود كه لفظ «بديع» را در معني بلاغي آن براي مباحثي، اعمّ از بيان و بديعِ به كار بردند. او بديع را منحصر در كلام عرب و دليل برتري زبان عربي بر ديگري زبان‌ها دانست. 
  در سدۀ سوم ق، نخستين اثر مستقلّ راجع به بديع را، "عبدالله بن معتزّ "(متوفّي 296ق) با تأليف كتاب "البديع" در 274ق پديد آورد. ولي برخي از محقّقان "نقدالشّعر" قدامة بن جعفر (متوفّي 337ق)، معروف به كاتب بغدادي، را نخستين تأليف در اين زمينه مي‌دانند.
ابن معتزّ در كتاب خود پنج صنعت را تحت عنوان بديع مي‌آورد: استعاره، تجنيس، مطابقه، ردّ اعجاز الكلام علي ما تقدَّمها و مذهب كلامي، و بر اين‌ها دوازده صنعت ديگر مي‌افزايد كه به آنها تحت عنوان محاسن الكلام و الشّعر مي‌پردازد.
  قدامة بن جعفر در كتاب نقدالشّعر تعداد اين صنايع و فنون بلاغي را به بيست عدد مي‌رساند. نكتۀ گفتني دربارۀ‌ اين كتاب برخي نام‌گذاري‌هاي آن است، مثلاً «مطابقه» را «تكافؤ» يا «ردّ العجز علي ما تقدّم» را «توشيح» ناميده است. قدامة در تأليف آن متأثّر از انديشه‌هاي ارسطو بوده است.
  نويسنده‌اي كه به تفصيل به بديع و صنايع شعري پرداخته، "ابوهلال عسكري" (متوفي 395ق)،مؤلّف كتاب "الصّناعتين" است. اين كتاب دايرة المعارفي در بلاغت است كه، بدون جداسازي معاني و بيان و بديع، مباحث اين علوم را در ضمن باب‌هاي مختلف آورده است. شايد بتوان گفت كه كتاب ابوهلال نخستين كتابي است كه مباحث مربوط به علم بلاغت عربي را به طور منظّم مطرح كرده است.
  پس از ابوهلال عسكري، "ابن رَشيق قَيرواني" (متوفّي 456 يا 464ق)، مؤلّف كتاب "العمدة في صناعة الشّعر"، مانند پيشينيان، در بحث موضوعات مربوط به بديع، از بيان نيز سخن مي‌گويد.
  شخصيت ممتاز ديگري كه هم در مباحث اعجاز قرآن و هم در مباحث بلاغي از جملۀ مؤسّسان بوده "عبدالقاهر جرجاني" (متوفّي 471ق) مؤلّف "اسرارالبلاغة" و "دلائل الاعجاز" است. او، ضمن بحث دربارۀ تجنيس و سجع، موارد زيبايي و نازيبايي آنها را نشان مي‌دهد و زيبايي را بيشتر در معني مي‌داند تا در لفظ.
  از جمله پيروان عبدالقاهر جرجاني، در مسائل بلاغي، "فخر رازي" (متوفّي 606ق)، مؤلّف "نهاية الايجاز في دراية الاعجاز"، است كه به تصريح خود او. كتابش تهذيب دو كتاب ارجمند جرجاني، يعني دلائل الاعجاز و اسرار البلاغة، است.
  در ميان ديگر آثار مهمّ در علم بديع مي‌‌توان از "المثل السّائر في ادب الكاتب و الشّاعر" ضياء الدّين ابن اثير (متوفّي 637ق)، "تحرير التّحبير" ابن ابي‌الاصبع مصري (متوفّي 654ق)، "منهاج البلغاء وسراج الادباء" حازم قرطاجني‌ (متوفّي 684ق)، "الطّراز المتضمّن لاسرارالبلاغة" و "علوم حقائق الاعجاز" يحيي بن حمزه (متوفّي 749ق)، "نظم الدّرّ والعقيان" محمّد بن عبدالله تِنِسي (متوفّي 899ق)، "البرهان في علوم القرآن"، بدرالدّين‌محمّد زركشي (متوفّي 794ق)، "الاتقان في علوم القرآن" جلال‌الدّين سيوطي (متوفّي911ق) نام برد؛ مباحث اين دو اثر اخير به بديع در قرآن اختصاص دارد.
  از آثاري كه از آن‌ها به عنوان دايرة‌المعارف بديع مي‌توان ياد كرد "انوارالرّبيع في انواع البديع"، تأليف سيد علي‌خان مدني شيرازي (متوفّي 1120ق) است كه او آن را در شرح قصيدۀ بديعيۀ خود نوشته است. در واقع مدني شيرازي آخرين اديبي است كه، با در نظر داشتن آراء پيشينيان خود، به نگارش يكي از مفصّل‌ترين كتاب‌هاي بديع در ادبيات اسلامي پرداخته است.
  كاربرد صنايع بديعي در ايران باستان نيز وجود داشته است، در قسمت‌هاي منثور اوستا و در كتب ادبي زبان پهلوي و رسائل و مكتوبات زمان ساساني، همچنين در سروده‌هاي فارسي، از جمله در اشعار فردوسي، عنصري و فرّخي سابقه‌اي طولاني دارد. در پايان عهد سلجوقيان و مقارن ايام اتابكان، كه توجّه به صنايع ادبي قوّت گرفت، بيشتر تكيۀ نقد فنّي بر اين صنايع بود و اين امر از نخستين گام‌هاي استواري بود كه نقّادان در راه شناخت محاسن كلام برداشتند و اين فنون و صنايع را ملاك ارزش و اعتبار آثار ادبي دانستند.
  صنايع ادبي تا اندازه‌اي از لوازم شعر و موجب زيبايي آن است، امّا به شرط آنكه كار به افراط و تكلّف نكشد.
  از اواخر سدۀ ششم ق، سرودن قصايد بديعيه در شعر فارسي نضج گرفت. قصيدۀ بديعيه قصيده‌اي است كه هر بيت يا هر يك از دو مصراع آن داراي يكي از صنايع بديعي باشد وبناي بيت بر آن صنعت باشد و همه يا عمدۀ صنايع در آن قصيده درج شده باشد و بيتي بدون صنعت در آن نباشد، از نخستين بديعيه سرايان مي‌توان از "فخرالدّين قوامي مطرَّزي گنجوي" (متوفّي سدۀ ششم‌ق)، صاحب قصيدۀ مصنوع "بدايع‌الاسحار في صنايع الاشعار"،نام برد.
  از قديمي ‌ترين كتاب‌هاي تأليف شده دربارۀ بديع كه در ادب فارسي اثر داشته است "محاسن الكلام" از نصربن حسن مرغيناني (متوفّي سدۀ پنجم‌ق) به زبان عربي است. از ويژگي‌هاي محاسن الكلام تعريف دقيق براي هر صنعت است، با ذكر مثال‌هاي فراوان از قرآن، احاديث و سروده‌هاي عرب. مرغيناني از سروده‌ها و نوشته‌هاي عربي خود نيز مثال‌هايي آورده است. در اين كتاب، علاوه بر صنايع ادبي، كه بعدها جزو علم بديع شد، دربارۀ علم بيان نيز بحث شده است.
  عنصرالمعالي كيكاووس‌بن اسكندر نيز در "قابوس‌نامه" نام چند صنعت بديعي، از جمله مجانس، مطابق، متضادّ، مزدوج و مسجّع را آورده است تا، با به كارگيري آن‌ها، شعر خوش‌تر آيد. و اين نخستين فهرستي است كه از صنايع ادبي در زبان فارسي موجود است، امّا نخستين اثر فارسي برجاي مانده از سدۀ پنجم ق دربارۀ شرح اصطلاحات بديعي "ترجمان البلاغه"، تأليف محمدّبن عمر رادوياني است. در اين كتاب، نخست هر صنعتي تعريف شده و سپس شواهدي به فارسي آمده است.  كتاب در 73 فصل تنظيم شده است كه بيش از دو برابر فصول كتاب مرغيناني است.
  "حدائق السّحر في دقائق الشّعر"، تأليف رشيد وطواط (متوفّي 573 يا 578ق)، در سدۀ ششم ق است. حدائق السّحر از مهم‌ترين كتب پيشينيان در بديع و نقد ادب به شمار مي‌رود. رشيد وطواط در كتاب خود از شصت صنعت نام برده و پس از تعريف هر صنعت شواهد متعدّدي به عربي و فارسي آورده و گاه به سروده‌هاي فارسي و عربي خود نيز استشهاد كرده است.
  از برجسته‌ترين آثار دربارۀ بديع به فارسي "المعجم في معايير اشعار العجم"، از شمس قيس رازي، است كه در نيمۀ اوّل سدۀ هفتم ق تأليف شده است. برخي از آثار مهمّ ديگر كه پس از المعجم دربارۀ بديع به فارسي تأليف شده عبارت است از: "كنزالفوائد"، تأليف شهاب انصاري (متوفّي سدۀ هفتم‌ق)، "حقائق الحدائق"، از شرف‌الدّين رامي تبريري (متوفّي سدۀ هشتم‌ق)، "دقائق الشعر" از علي‌بن محمّد تاج الحلاوي (متوفّي سدۀ هشتم‌ق)،"بدايع‌الافكار في صنايع الاشعار"، از كمال‌الدّين حسين واعظ كاشفي سبزواري (متوفّي 906 يا 910ق)، دو كتاب "بدايع الصّنايع" و "تكميل الصّناعة"، از مير سيد برهان الدّين عطاءالله بن محمود مشهدي نيشابوري (متوفّي 919ق)، "بيانِ بديع"، از ميرزا ابوطالب فندرسكي (متوفّي 1100ق)، "حدائق البلاغة"، از فقير دهلوي (متوفّي 1183ق)، "مدارج البلاغة" از رضاقليخان هدايت (متوفّي 1288ق)، "علم بديع" از محمّد حسين فروغي (متوفّي 1335ق)، "ابداع البدايع" از قريب گركاني (متوفّي 1345ق)،"درِّۀ نجفي"، تأليف نجفقلي ميرزا، ملقّب به آقاسردار، "دررالادب"، تأليف حسام‌العلماء آقْ‌اِوْلي،"هنجار گفتار"، از جلال‌الدّين همايي و "موسيقي شعر"، از محمّد رضا شفيعي كدكني.
 
 
 
منبع:
دانش نامه زبان و ادب فارسي، زير نظر: اسماعيل سعادت؛ تهران، سازمان انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، چاپ اول، 1384، ج1، ص740.


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۴۹:۱۴ ] [ مشاوره مديريت ]
اعجاز بياني قرآن قرآن از جهات مختلفي معجزه است يكي از موارد اعجاز قرآن جنبه فصاحت و بلاغت آن است، آيات تحدي كه تمام انسان‎ها و جنيان را به مبارزه طلبيده است يكي از موارد تحدي قرآن مسأله فصاحت و بلاغت آن است زيرا قرآن زماني نازل شد كه عرب در باب فصاحت و بلاغت به كمال خود رسيده بود در چنين فضايي بود كه آيات قرآن به پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ نازل شد و مردم عرب با آن قدرت فصاحت و بلاغتي كه داشتند آنها را به تحدي با قرآن دعوت كرد، زيبايي و رسايي و شيوايي آيات به حدي اعجاب آور است كه تمام شاعران و سخنوران و اديبان را با آن قدرت زياد خود به بهت وا داشت و آنها مجبور شدند به ناتوانايي خود در مقابل قرآن اعتراف كنند. 
اعترافات: 
وليد بن مغيره مخزومي شخصي است كه در ميان عرب به حسن تدبير مشهور بود او را گل سر سبز قريش مي‎ناميدند پس از نزول آيات اوليه سوره مباركه غافر، پيامبر در مسجد حضور يافت و اين آيات را در حالي كه وليد در نزديكي آن حضرت بود قرائت فرمود. پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ چون توجه وليد به آيات را مشاهده نمود بار ديگر نيز آيات را قرائت فرمود، وليد بن مغيره از مسجد خارج شد و در مجلسي از طائفه بني مخزوم حاضر شد و اين گونه شروع به سخن گفت: به خدا سوگند از محمد سخني شنيدم كه نه به گفتار انسانها شباهت دارد و نه به سخن جنيان، گفتار او حلاوت خاصي دارد و بس زيباست. بالاي آن (نظير درختان) پر ثمر و پائين آن (مانند ريشه‎هاي درختان كهن) پر مايه است، گفتاري است كه بر همه چيز پيروز مي‎شود و چيزي بر آن پيروز نخواهد شد.[1] 
ابن ابي العوجاء و ابوشاكر الديصاني و عبدالملك البصري و ابن المقفع در مسجد الحرام جمع شده بودند و حجاج را مسخره مي‎كردند و به اسلام و قرآن طعنه مي‎زدند، ابن ابي العوجاء گفت: ما چهار نفر هستيم بيائيد هر يك از ما يك چهارم قرآن را نقض كند و اگر قرآن را نقض كرديم دين محمد را هم باطل كرده‎ايم و اسلام از بين مي‎رود لذا توافق كردند كه در سال آينده در همين مكان جمع شوند و آثار خود را بياورند، سال آينده آمدند ولي چيزي همراه خود نياوردند. 
ابن ابي العوجاء گفت: از آن موقع كه از اين جا رفته‎ام در اين آيه كه مي‎گويد: فَلَمَّا اسْتَيْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نجياً[2]، فكر كردم و نتوانستم در فصاحت و بلاغت مثل آن بياورم و اين آيه مرا به طور مشغول كرده بود. 
عبدالملك گفت: من هم از آن موقع كه از پيش شما رفتم در اين آيه تفكر مي‎كردم: يا أَيُّهَا النَّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لَنْ يَخْلُقُوا ذُباباً وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَ إِنْ يَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَيْئاً لا يَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَ الْمَطْلُوبُ[3]، و نتوانستم با آن مقابله كنم. 
ابو شاكر هم گفت: از آن موقع كه از اين جا رفتم در اين آيه تفكر مي‎كردم: لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلاَّ اللَّهُ لَفَسَدَتا[4]، و نتوانستم مثل آن را بياورم. 
ابن مقفع گفت: اين قرآن از جنس كلام بشر نيست و از آن موقع كه رفته‎ام در اين آيه تفكر كردم: وَ قِيلَ يا أَرْضُ ابْلَعِي ماءَكِ وَ يا سَماءُ أَقْلِعِي وَ غِيضَ الْماءُ وَ قُضِيَ الْأَمْرُ وَ اسْتَوَتْ عَلَي الْجُودِيِّ وَ قِيلَ بُعْداً لِلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ[5].[6] 
طفيل بن عمرو رومي كه مردي شاعر پيشه و با انديشه و از اشراف عرب بشمار مي‎رفت عازم خانه خدا گرديد كساني از قريش به گرد او آمدند تا او را از حضور و شنيدن سخن پيامبر باز دارند، مي‎گويد محمد را در مسجد يافتم، سخن او را شنيدم و خوشم آمد به دنبال او روانه شدم و با خود گفتم واي بر تو گوش فرا ده اگر سخن راست گفت بپذير و اگر نادرست بود ناشنيده بگير، در خانه به خدمت او شتافتم و عرضه داشتم آن چه داري بر من عرضه كن. او اسلام را بر من عرضه كرد و آياتي از قرآن براي من تلاوت نمود به خدا سوگند چنين سخني شيوا و جالب نشنيده بودم و مطالب ارجمندتر از آن نيافته بودم از اين رو اسلام آوردم و شهادت به حق را از دل و جان بر زبان جاري ساختم.[7] 
اعترافات و اظهار عجز اديبان و سخنوران عرب بيش از آن است كه در اين مختصر آورده شود لذا به همين مقدار بسنده مي‎كنيم. 
تعريف فصاحت و بلاغت: 
تعريف فصاحت: كلام فصيح كلامي است كه روان و رسا باشد و كلمان آن، آن چنان مرتب شده باشد كه از هر گونه پيچش و مشكل و گره‎هاي كور خالي باشد و عبارات آن زننده نباشد و كلمات داراي تنافر و ضعف تأليف و تعقيد لفظي و معنوي خالي باشد.[8] 
تعريف بلاغت: بلاغت در لغت به معناي به نهايت رساندن معنا و اكمال آن است.[9] 
كلام بليغ عبارت است از: آوردن كلام مطالبق با مقتضاي مقام و حال مخاطب به شرط فصاحت، زيرا مقامات و حالات مخاطب مختلف است مثلاً اگر مقام اقتضاء تأكيدي كند كلام را با تأكيد بياورد و اگر مقتضي خلوّ از تأكيد است خالي از تأكيد بياورد.[10] 
فصاحت و بلاغت قرآن: تعابير قرآن اعم از حروف و كلمات، اعراب جايگاه خاصي دارد، به طوري كه اگر هر تعبيري از تعابير قرآن بخواهد جايگزين با تعبير مشابه آن شود و يا حذف گردد فصاحت و بلاغت آن دچار خدشه مي‌شود، لذا امتياز قرآن يا ديگر كتب در اين است كه هر كلمه و عبارتي در جاي خودش واقع شده، از ديگر لطائف قرآن گزينش الفاظ مناسب، رواني و بلاغت آنها است كه تلفظ قرآن را روان مي‌كند، قرآن اسلوب ويژه‌اي دارد كه نه نثر است و نه شعر. بلكه اسلوب ويژه‌اي است، ضمن آن كه تمام محاسن شعر و نثر را دارا است. قرآن اراي تمام ويژگي‌هاي ادبي است كه در بحث آينده به بعضي از آنها اشاره مي‌كنيم.[11] 
مورد اول 
آيه «و لكم في القصاص حيوة»؛[12] كه در مورد فلسفه قصاص در مقايسه با مثل مشهوري كه در اين مورد وجود دارد فصاحت و بلاغت قرآن معروف مي‌شود. عربها در اين باره مي‌گويند: القتل انفي للقتل، امتيازاتي كه اين آيه قرآن بر اين جمله دارد بعضي از آنها عبارتند از: 
1. حروف في القصاص حيوة از جمله القتل انفي للقتل كمتر است. 
2. تعبير قصاص در آيه حساب شده است زيرا هرگونه قتلي نافي قتل ديگر نيست بلكه چه بسا قتلي كه خود موجب قتل ديگري شود، مثل اين كه كشتاري از روي ظلم صورت گرفته باشد، بنابراين قتلي كه موجب حيات است يك قتل خاص است كه از آن تعبير به قصاص مي‌گردد. 
3. آيه مراد خويش را به صورت جامع‌تر و كامل‌تر بيان كرده است، زيرا قصاص هم قتل را شامل مي‌شود و هم جرح و قطع عضو را، در حالي كه در مثل عرب تنها مسأله قتل عنوان گرديده است. 
4. جمله عرب كلمه القتل تكرار شده و عدم تكرار (حتي اگر وجود آن مخلّ به فصاحت نيز نباشد) از تكرار بهتر است. 
5. آيه داراي صنعت بديعي است چرا كه در يكي از دو چيز يعني فناء و مرگ را ظرف ضد ديگر قرار داده است و با آوردن كلمه «في» بر سر قصاص آن را منبع و سرچشمه حيات دانسته است. 
6. فصاحت كلمات آن گاه آشكار مي‌گردد كه در كلمه توالي حركات وجود داشته باشد، ‌در اين صورت زبان در حال نطق به خوبي به حركت در مي‌آيد برخلاف جايي كه در كلمه بعد از هر حركت سكوني وجود داشته باشد و اين اختلاف در مقايسه آيه با مثل به خوبي پيدا است. 
7. جمله القتل انفي للقتل در ظاهر كلامي متناقض است چرا كه چيزي نافي خويش نمي‌تواند باشد. 
8. آيه از تعبير به قتل كه لفظي خشن بوده و بوي مرگ و فنا مي‌دهد خالي است، و در عوض همان معنا را با جاذبه‌اي كه در لفظ «حيوة» نهفته است بيان مي‌كند. 
9. بيان آيه مبتني بر اثبات است و بيان مثل مبتني بر نفي است و واضح است كه اثبات بر نفي برتري دارد. 
10. لفظ قصاص به امر ديگري نيز كه مساوات باشد اشاره دارد و در واقع قصاص خبر از عدالت مي‌دهد كه اين معنا از مطلق قتل فهميده نمي‌شود.[13]
مورد دوم 
«و قيل يا ارض ابلعي ماءك و يا سماء اقلعي و غيض الماء و قضي الامر و استوت علي الجودي»؛[14] 
نكات ادبي زيادي در اين آيه وجود دارد از جمله: 
1. حذف فاعل و آوردن فعل به صورت مجهول «قيل» كه به عنوان تعظيم حذف شده چون غير از خدا فاعلي تصور نمي‌شود. 
2. مخاطب قرار دادن «ارض» با آن كه ارض از ذوي العقول نيست و نزد ما مردم قابل خطاب نمي‌باشد. 
3. مطابقت ميان ارض و سماء كه معمولا در رديف همديگر قرار مي‌گيرند. 
4. مراعات سجع در ابلعي و اقلعي. 
5. نسبت دادن حال را به محل كه گفته و يا سماء اقلعي؛ يعني اي آسمان از جا بر كن (باران خود را نگه دار). 
6. جناس غير تام در ابلعي و اقلعي. 7. ايجاز و اختصار كلام. 
8. موازنه در جملات كوتاه آيه. 
9. حسن تقابل معاني جملات كه جوشيدن آب از زمين باريدن باران و فرو رفتن آب در زمين است. 
10. ائتلاف الفاظ. 11. انسجام الفاظ با همديگر. 
12. ترصيع. 13. استعاره 
14. شبه اشتقاق در قضي الامر و غيض الماء. 15. هماهنگي خاصي كه در آيه وجود دارد.[15] 
مورد سوم 
«و اوحينا الي ام موسي ان ارضعيه فاذا خفت عليه فالقيه في اليم و لاتخافي و لا تحزني انارادوه اليك و جاعلوه من المرسلين»؛[16] 
خداوند در اين آيه به مادر موسي دو خبر از آينده مي‌دهد: 1. موسي را به مادرش بر مي‌گرداند؛ 2. او را از پيامبران قرار مي‌دهد. چون در اين جا دو خبر داده است به مناسبت جفت اين خبرها معنا را به صورت جفت جفت آورده است.[1] . مجمع البيان، طبرسي، (بيروت، دارالمعرفه، چ 2، 1408هـ) ج 10، ص 584. 
[2] . يوسف، 80. 
[3] . حج، 73. 
[4] . انبياء، 23. 
[5] . هود، 44. 
[6] . التمهيد، محمد هادي معرفت، (قم، ناشر موسسه النشر الاسلامي) چ 2، ج 4، ص 243. 
[7] . التمهيد، همان، ص 196. 
[8] . ر.ك: فرهنگي فارسي، محمد معين، (تهران، موسسه انتشارات امير كبير، چ 8، 1355) ج 2، ص 2550ـ سروش آسماني، كاظم محمدي، (تهران، انتشارات وزارت ارشاد، چ 1، 1381) ص 428. 
[9] . معجم مقائيس اللغة، ابي الحسن احمد بن فارس، ج 1، ص 202. 
[10] . ر.ك: فرهنگي فارسي معين، همان، ج 1، ص 556 ـ سروش آسماني، همان. 
[11] . ر.ك: اعجاز قرآن، رضا مؤدب، قم، موسسه احسن الحديث، چ1. 1379، ص 152، اعجاز قرآن و بلاغت محمد، مصطفي صادق رافعي، بنياد قرآن، چ 2، 1361، ص 175. 
[12] . بقره، 179. 
[13] . ر.ك: التمهيد، محمد هادي معرفت، قم، موسسه النشر الاسلامي، ج 5، ص 62؛ الميزان، علامه طباطبايي، سيد محمد حسين، قم، انتشارات جامعه مدرسين، ج 1، ص 433. 
[14] . هود، 44. 
[15] . التمهيد، محمد هادي معرفت، قم، موسسه النشر الاسلامي، ج 5، ص 76؛ مجموعه مقالات، تنظيم سيد عبدالوهاب طالقاني، تهران، دار القرآن الكريم، چ اول، 1410 هـ ، ص 294. 
[16] . قصص، 7. 


لذا در اين آيه: 1. دو فعل ماضي، يكي اوحينا و يكي خفت آورده است؛ 2. دو فعل امر، يكي ارضعيه و ديگري القيه آمده است؛ 3. دو فعل نهي، يكي لاتخافي و ديگري لا تحزني آورده شده؛ 4. دو وزن اسم فاعل «رادوه، جاعلوه» آورده؛ 5. دو خبر؛ 6. دو وعده؛ 7. دو «فاء»؛ 8. دو «الي»؛ 9، دو ماده خوف. 
همه اينها در آيه جمع شده‌اند كه نشانه فصاحت و بلاغت و محسنات بديع است به حد نهايي رسانده است.[1] 
مورد چهارم 
صاحب تفسير جوامع الجامع در مورد سوره كوثر مي‌فرمايد: اين سوره با اين كه سوره كوچكي است امّا نكته‌هاي زيادي در آن وجود دارد، از جمله: 
1. فعل اعطي را در اول سوره به مبتداء (نا) كه اسم ان الله است نسبت داده است، تا اختصاص را برساند. يعني ما فقط كوثر را به تو عطا كرديم. 
2. ضمير متكلم را به صورت جمع آورده تا عظمت و كبريايي ذات خود را اعلام دارد. 
3. در اول جمله حرف تأكيد «انّ» را آورده كه به منزله قسم است. 
4. كوثر را كه موصوف آن حذف شده ذكر كرده تا به طريق اتساع بر شمول و شياع بيشتر دلالت كند. 
5. بعد از كوثر «فاء» را آورده تا اقدام به شكر فراوان نشأت گرفته از برخوردار از بخشش بيشتر باشد. 
6. جمله لربّك كنايه است، به دين و عقيده عاص بن وائل و نظاير او كه با اين گفتار رنج آور متعرض رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ شدند، همان‌هايي كه عبادت و نحركردنشان براي غير خداست (يعني تو به خلاف آنها براي پروردگارت نمازگذار و نحر كن).[2] 
مورد پنجم 
مقايسه‌اي بين كلام پيامبر و وحي الهي: قرطبي گفته است كه بلاغت قرآن آن قدر در حد اعلي است حتي با آن كه پيامبر بسيار فصيح و بليغ بود ولي كلامش قابل مقايسه با قرآن نيست، مثلاً پيامبر در مورد صفات بهشت مي‌فرمايد: فيها مالاعين رأت و لا اذن سمعت و لاخطر علي قلب بشر، امّا كلام خداوند كه مي‌فرمايد: «و فيها ما تشتهيه الانفس و تلذّ الاعين»[3] يا آن كه مي‌فرمايد: «فلا تعلم نفس ما اخفي لهم من قرة اعين»[4] با آن كه كلام پيامبر در نهايت زيبايي است امّا به مرتبه كلام الهي نمي‌رسد، زيرا: اين آيات از نظر وزن و حسن تركيب و شيوايي لفظ بسيار بالاتر است، همچنين حروف اي آيات كمتر است.[5] 
[1] . مجموعه مقالات، همان، ص 158. 
[2] . جوامع الجامع، طبرسي، مترجم: عبدالعلي صاحبي، مشهد، انتشارات قدس رضوي، چ 1، 1377، ج 6، ص 721. 
[3] . زخرف، 71. 
[4] . سجده، 17. 
[5] . علوم القرآن عند المفسرين، مركز الثقافه و المعارف القرآنيه، قم، مكتبه الاعلام الاسلامي، ج 2، ص 450.محمدرضا هفت تنانيان

http://www.andisheqom.com/Files/quranshenasi.php?idVeiw=3955&level=4&subid=3955&page=1



امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۴۹:۱۳ ] [ مشاوره مديريت ]

زبان فارسي و هجوم كلمات خارجي

محمد شريف شايق

اين كه زبان يك پديدة اجتماعي است و در مسيرزمان دست خوش تحولات مي گردد، چيزي است كه زبان شناسان نيز به آن معترف و اين روند در هر زباني به وفور ديده مي شود. البته اين تغييرات دربخش هاي مختلف زبان به وقوع مي پيوندد.

مهم ترين اين تحول در بخش واژه هاي زبان قابل رويت است كه با گذشت زمان معناي برخي از واژه ها تغيير مي خورد، مثلا در زبان فارسي دري واژه مزخرف درقرن پنجم و ششم به معناي خوب و نيكو به كار مي رفته در حالي كه امروز به معناي زشت و بد استفاده مي شود. همچنان برخي از واژه ها به مرور زمان از كار مي افتند حتا به اندازه يي كه به اصل زبان بيگانه مي شوند. و اين ديگرگوني در تمام زبان هاي زنده دنيا به ميان مي آيد.

اما چيزي كه در اين نوشته مي خواهم به آن بپردازم، سرازير شدن موج از كلمات زبان هاي بيگانه به زبان فارسي در شرايط كنوني افغانستان است كه مي تواند ماية نگراني باشد زيرا تدوام چنين وضعيتي مي تواند ضربة سختي به زبان فارسي وارد كند، زيرا واژه هاي فعال اين زبان به مرور زمان به فراموشي سپرده مي شوند و جاي آن ها را واژه هاي زبان بيگانه مي گيرد. چنانكه امروزدرافغانستان ديده مي شود، كاربرد كلمات زبان انگليسي به جاي واژه هاي فارسي دري نوعي افتخار پنداشته مي شود، برخي ها فكر مي كنند كه استعمال واژه هاي انگليسي به جاي كلمات فارسي دلالت بر ترقي فكري آنان مي كند.

اين روند نا ميمون را بيشتر در گفتار افراد بلند رتبه دولتي، مكاتب و نوشته هاي ادارات دولت و حتا رسانه هاي دولتي مي توان سراغ گرفت.

 

كاربركلمات خارجي درگفتار و مكاتب رسمي: گاهي ديده مي شود زماني كه برخي از مقامات دولتي و شخصيت هايي كه بنام كارشناس و نظريه پرداز در رسانه هاي تصويري مصاحبه مي كنند، چنان كلمات انگليسي به كار مي برند كه بسياري مردم از حرف هاي آنان چيزي نمي دانند. كلمات پاليسي، استراتژيك، پروسه، پروگرام، راپور، ماركيتنگ كلماتي اند مي خواهند با استفاده از آن خود را كارشناس، متخصص و ... و انمود كنند،

و اين روند در ادارات دولتي يك مورد نيست بلكه در هر بخشي به صراحت ديده مي شود، و اين هم به عنوان مثال به صحبتي كوتاهي يك مامور انگليسي دان دولتي توجه كنيد كه با آمر خود حرف زده است:

 جناب رئيس صاحب سلام

وعليكم سلام بفرمائيد، امركنيد!

ببخشيد صاحب اين يك ليترlatter (نامه يا مكتوب) است كه ما اين را «درفت»draft (يعني پيش نويس) كرديم، و براي شما آورديم كه شما اين را ساين sign(امضا) كنيد و بعد ما آن را سيند send (ارسال) مي كنيم و اين براي Capacity building (ظرفيت سازي) ما بسيارEffective (اثرگزار يا موثر) است. به همين گونه ده ها مورد ديگر.

 همچنان كلمات:file، media program, register, visit, invitation,تقريبا كلماتي اند كه به واژه هاي فعال زبان فارسي مبدل گرديده اند و در موسسات غير دولتي و دولتي افغانستان كاربرد فعال دارند.

همين گونه در مكاتيب رسمي دولتي نيز اين موضوع زياد به چشم مي خورد كه كلمات انگليسي را با رسم الخط فارسي با دنياي از غرور و افتخار اين گونه مي نويسند، مانند آپديت، درفت، ليتر، سيند، ريسيف، لوكل، استركچر، ميتنيگ، ميت، اپاينت مينت، ريسك، پيكچر، سكيچول تايم، فايننس منيستر، فون نمبر، ديدلاين و ... امثال آن كلمات هستند كه درمكاتب رسمي استعمال مي شوند.

 

درزبان رسانه ها: اگر چه كه وزير صاحب اطلاعات و فرهنگ به اين امر توجه زياد دارد كه خبرنگاران را به جرم استفاده از كلمات خارجي! مجازات كردند ولي در روزنامه هاي دولتي علاوه بر دي دي آر و پي پي آر و «اسپيشل فورس» و شاپ و چينج و ... ده ها كلمة ديگر زبان پشتو را به نام ترمينالوژي ملي جايگزين واژه هاي فعال زبان فارسي ساخته اند درحالي كه مطابق اصول روزنامه نگاري، در اطلاع رساني بايد از اصيل ترين كلمات همان زبان استفاده شود.

در تلويزيون دولتي گوينده درجريان طرح پرسشي كلمة «مسيج» را دوبار تكرار كرد و مهمان برنامه درحالي با دستانش اشاره مي كرد متواتر واژة «سيركل» و « راپور»را كه در فارسي معادل آن ها وجود دارد، استفاده مي كرد.

 

در لوحه ها و تبليغات: از اثر سعي و تلاش همه جانبه مقامات وزارت اطلاعات وفرهنگ جمهوري اسلامي افغانستان ديده مي شود كه از كراچي بولاني فروشي گرفته تا كمپني ها و فروشگاه هاي بزرگ همه جا واژه هاي خارجي به جاي كلمات و براساس دستور زبان فارسي استعمال شده است، مانند بيف برگر احمدزي، چكن سوپ ... گالري .... صالون عروسي كابل گرين .... كمپيوتر ستور.... صالون فيشن ... پرودكشن .... در حالي مي شود آن را هم به زبان فارسي و هم به زبان انگليسي با حفظ رسم الخط هر دو زبان نوشت.

 

در رسانه ها گفتاري: تنها در شهر كابل راديو هاي نشرات ميكنند كه نتايج كارشان جز ترويج فحشا، فرهنگ و زبان بيگانه مفادي ديگري براي اين كشور جنگ زده ندارند. به وفور شنيده مي شود كه گويندگان اين راديو ها زماني كه با شنونده ها از طريق تيلفون صحبت مي كنند، حتا جملات انگليسي را به كار مي برند، مانند هلو چطور هستيد گود مارنينگ.

اما چيزي كه قابل نگراني است اين كه اين روند رو به افزايش با گذشت هر روز بيشتر مي شود ولي متاسفانه مرجعي وجود ندارد كه در مقابل اين وضعيت از زبان و ادب اين كشور دفاع كند. تنها چيزي كه تا هنوز كمي توانسته است در مقابل اين موج مقابله كند، برخي از رسانه هاي چاپي و ديداري اند. كه دربرابر اين موج كلمات خارجي دست به تركيب سازي زده اند.

ادامة اين وضع در درازمدت مي تواند پيامدهاي جبران ناپذيري داشته باشد و اگر زبان فارسي دري يك زبان بدون پشتوانة تاريخي و ادبي مي شد بدون شك در چنين يك وضعيتي حالا تضعيف مي شد و به مرور زمان نابود ميگرديد. ولي با وجود آن هم تداوم اين روند قابل نگراني است. و شايد هم ترويج واژه هاي انگليسي در زبان فارسي مانند ديگر امور جز از برنامه هاي پلان شده خارجي ها باشد و كساني را با دادن پول به اجراي آن گماشته باشند.

و امروز بر فرهنگيان و قلم به دستان اين سرزمين است كه از زبان خود دفاع كنند و نگذارند كاخ بلند نظم فارسي از اثر بي توجهي نسل امروز از باد و باران گزند ببيند و سال ها رنج بزرگان اين خطة تاريخي به هدر برود.

 بسي رنج بردم در اين سال سي
عجم زنده كردم بدين پارسي
پي افگندم از نظم كاخ بلند
كه از باد وباران نيابد گزند


همچنان رسانه ها از همه بيشتر مسؤوليت دارند تا با روشن ساختن اذهان عامه در برابر اين موج به صورت سامانمند مقابله كنند و نگذارند كه زبان فارسي از گذشته تاريخي خويش جدا ساخته شود.

با وجود اين نا بساماني آيا راه حلي براي جلوگيري از آن وجود دارد؟ بلي اگر مقامات مسؤول فرهنگي از دايرة تنگ تعصب پروري و تعبيض بيرون بيايند ودر صدد يافتن راه حلي براي اين مسأله برآيند به راه هاي فراوان وجود دارد از جمله دولت مي تواند نهادي مانند اكادمي علوم ايجاد كند و نخبه گان فرهنگي را بدون در نظرداشت ساير مسايل به كار بگمارد تا در برابر هر كلمه تازه وارد كه معادل آن در زبان ما وجود ندارد تركيب سازي كنند. و همچنان از كاربرد واژه هاي خارجي در رسانه ها تبلغات ولوحه ها نيز جلوگيري كند و اين مسأله تا اندازه يي جدي گرفته شود كه متخلفين مجازات شوند.

گُل نيست،‌ ماه نيست، دل ماست پارسي
غوغاي كُه، ترنم درياست پارسي

http://archive.khawaran.com/ShaeqSharif_ZabaneFarsi.htm


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۴۹:۱۲ ] [ مشاوره مديريت ]
نگاهي درباره فصاحت زبان فارسي۶ تير ۱۳۸۷پرويز ناتل خانلري

دكتر پرويز ناتل خانلري در اين مقاله‌ از غلط‌هاي رايج زمانه خود مي‌گويد

از وقتي كه ايرانيان با زبان‌ها و ادبيات اروپايي سر و كار پيدا كردند لغات و اصطلاحات و تعبيرات تازه‌اي ‌وارد زبان فارسي شد. مسلم است كه جلو اين نفوذ را نمي‌توان گرفت، و خواه و ناخواه معاني تازه‌اي كه از بيگانگان اقتباس مي‌شود الفاظ بيگانه‌اي نيز همراه دارد. در مورد تعبيرات و استعارات نيز حال همين است. اما هيچ مانعي ندارد كه در اين كار سليقه و ذوقي به كار ببريم.

نقش بازي كردن

از جمله تعبيراتي كه تازه از اروپائيان تقليد كرده‌ايم رل بازي كردن است. مي‌نويسيم: فلاني در اين كار رل مهمي بازي مي‌كند. يعني: دخالت و تاثير بسيار دارد. اين تعبير براي اروپائيان كه قرن‌هاست نمايش با زندگاني اجتماعي ايشان رابطه دارد بسيار صريح و روشن است و نزد ما جز تقليد صرف نيست. بدتر آنكه تازه ميهن پرستي ما گل كرده و به جاي رل كه كلمه بيگانه است نقش گذاشته‌ايم. وقتي ميگوئيم: نقش مهمي بازي مي‌كند باز قابل اغماض است. اما ديده مي‌شود در روزنامه‌ها مثلا مي‌نويسند: نقش تركيه در جنگ و مرادشان تاثير و دخالت است!

شرايط – اوضاع

يكي از غلط‌هايي كه بر اثر بي دقتي و سهل انگاري بعضي از نويسندگان در اين ايام معمول شده استعمال شرايط به جاي اوضاع است. مي‌نويسند: «تعليمات اجباري در شرايط امروز ايران» و مرادشان در اوضاع يا در وضع امروزي است. شرط و شريطه معني معيني دارند و هرگز در زبان ما به معني وضع و اوضاع به كار نرفته و نمي‌رود. منشا اين خطا آنجاست كه كلمه Condition در فرانسه و انگليسي، هم به معني شرط و هم به معني وضع است؛ و نويسندگاني كه با يكي از اين زبان‌ها آشنائي دارند و بدبختانه زبان خود را نمي‌دانند گمان كرده‌اند كه در فارسي هم بايد تلفظ واحدي حاكي از اين هر دو معني باشد. اين گمان درست نيست، چنانكه در زبان ما نيز الفاظ بسيار هست كه هر يك معاني متعدد دارد و براي هر معني آن‌ها در زبان‌هاي ديگر لفظي خاص بايد يافت.

دراز نويسي

در همه زبان‌هاي معروف دنيا كلام فصيح عبارتي است كه در آن با كمترين الفاظ معني مقصود را صريح و روشن بيان كرده باشند. مي‌گويند زبان لاتيني فصيح‌ترين زبان دنيا بوده است زيرا كه در آن مي‌توان مقصود را به كوتاه‌ترين عبارت بيان كرد. نويسندگان چند قرن اخير ما، نمي‌دانم چرا، خلاف اين روش را پيش گرفته و گمان كرده‌اند هر چه عبارت را درازتر كنند فصبح‌تر است. نمونه اين فصاحب عجيب در نامه‌هاي اداري و مقالات روزنامه بسيار ديده مي‌شود از آن جمله:

به مورد اجرا گذاردن به جاي كردن

اقدام مقتضي به عمل آوردن به جاي كردن

مورد تعقيب قرار دادن به جاي دنبال كردن

اطلاع حاصل نمودن به جاي دريافتن

خريداري كردن به جاي خريدن

حضور به هم رسانيدن به جاي حاضر شدن

بر عليه

غالبا همين كه قلم به دست مي‌گيريم طبيعي‌ترين و ساده‌ترين شيوه اداي جمله را، كه درست‌ترين شيوه نيز هست، فراموش مي‌كنيم و تركيبي نادرست مي‌سازيم كه يا ماخوذ از زبان‌هاي بيگانه است و يا معمول هيچ زباني نيست! مثلا مي‌نويسيم. «بر عليه … مبارزه كنيد». اولا برعليه چيست؟ عليه=بر او. برعليه= بر براو!

اين تركيب زشت را بي سوادهاي اخير در آورده‌اند. وگرنه در تمام ادبيات فارسي تركيبي به اين بد تركيبي نيست. به جاي آن به ضد و به خلاف و امثال آن گفته‌اند و امروز هم مي‌توان گفت.

ثانيا در فارسي نه بر عليه چيزي يا كسي مبارزه مي‌كنند و نه به ضد آن؛ بلكه با چيزي يا كسي مي‌جنگند و پيكار مي‌كنند و مصاف مي‌دهند و مبارزه و ستيزه مي‌كنند:

چو جنگ آوري با كسي در ستيز / كه از وي گزيرت بود، يا گريز (سعدي)

شاهد اين معني در ادبيات فارسي فراوان است. اما آسان تر از همه كار اين است كه خودتان در خيابان گريبان باربري را بگيريد و از اون بپرسيد كه اگر مزدش را ندهيد بر عليه شما دعوا مي‌كند يا با شما؟

خانه فقير

در زبان فارسي جاري دو گروه اسمي:

اسم+متمم اسم (مضاف البه)

اسم+صفت

از نظر چگونگي انتساب اجزاء يكسانند، يعني در هر دو مورد آنچه دو جزء گروه را به يكديگر پيوند مي‌دهد حرف نشانه‌اي است كه در تلفظ كهن مانند «ياي مجهول» ادا مي‌شده و هنوز اين گونه تلفظ در بعضي از كشورهاي فارسي زبان و حتي در لهجه بعضي نواحي ايران باقي است.

اما در تلفظ رسمي امروز مانند مصوت كوتاه كسره ادا مي‌شود و در اصطلاح آن را «كسره اضافه» مي‌خوانند.

ديوار ِ خانه

ديوار ِ سفيد

اين نكته نيز در خور توجه است كه در فارسي مانند بسياري از زبان‌هاي ديگر صفت ممكن است جانشين اسم شود، يعني هر گاه صفتي به موصوف معين اختصاص داشته باشد، يا يكي از موصوف‌ها به سببي در ذهن اهل زبان بيشتر به داشتن يك صفت شناخته شده باشد، يا قرينه‌اي لفظي يا معنوي براي يادآوري موصوف موجود باشد، در اين حالات از ذكر اسم بي نياز مي‌شويم و صفت را جانشين موصوف مي‌كنيم.

كلمه «جوان» صفت است. اين كلمه را براي وصف انسان، چه زن و چه مرد، و براي همه جانداران، چه نر و چه ماده مي‌توان به كار برد. اما وقتي مي‌گوئيم:

جواني را ديدم

شنونده فارسي زبان در مي‌يابد كه مراد «مرد جوان» است، نه زن جوان و نه يكي ديگر از جانداران، و هر گاه موصوف ديگري در نظر باشد بايد آن را ذكر كرد.

اين نكته را نيز به ياد بياوريم كه بعضي از صفت‌ها در زبان جاري به جاندار اختصاص دارد و بعضي به بيجان، و بعضي به هر دو گروه.

دانا، نادان، عاقل، احمق، هشيار، عاشق، فقير، غني، همه صفت‌هاي انسان است و به مجاز مي‌توان به بعضي از جانداران ديگر نيز نسبت داد، اما نسبت آنها به موصوف بيجان ممكن نيست. يعني درخت عاقل، سنگ نادان، خانه فقير، كتاب عاشق، نامه دلبر، به صورت صفت و موصوف نمي‌توان گفت، زيرا كه در اين حال چون اين صفات به انسان اختصاص دارد شنونده اين تركيب را معادل «اسم+متمم اسم» يا به عبارت ديگر «اضافه ملكي» تلقي مي‌كند و تنها اين معني را از آن در مي‌يابد. يعني:

خانه فقير= خانه مرد فقير

نه خانه‌اي كه صفت فقر به آن نسبت داده شده است.

در زبان‌هايي كه نسبت لفظي «اسم+اسم» و «اسم+صفت» متفاوت است اين ترديد ميان دو تركيب، يا اين شبهه در ادراك معني پيش نمي‌آيد، مثلا در زبان فرانسوي براي اين دو مورد، دو استعمال مختلف وجود دارد:

La maison du pauvre

une maison pauvre

و در انگليسي نيز:

The poor’ home

A poor home

به اين سبب يك نوع ساختمان صفت در فارسي به وجود آمده است تا در مواردي كه صفتي مختص جاندار را به موصوف بي جان يا اسم معني نسبت مي‌دهيم براي رفع شبهه آن گونه صفت را به كار مي‌بريم، و آن عبارت است كه از افزودن جزء «-انه» به آخر صفتي كه به انسان مختص است. عاقل صفت انسان است.

عاقلي را ديدم= مرد عاقل ..

يا با آوردن موصوف در صورت لزوم:

زن عاقلي مي‌گفت: …

اما اگر بگوئيم: «فكر عاقلي بود» آنچه از جمله دريافته مي‌شود اين است: «فكر متعلق به مرد (يا انسان) عاقلي بود» نه اينكه صفت «عاقل» متعلق به «فكر» باشد. اگر بخواهيم «فكر» را با اين صفت توصيف كنيم كلمه عاقل را به صورت «عاقلانه» در مي‌آوريم.

فكر عاقلانه‌اي كردي

به اين طريق عبارت «خانه فقير» و «رفتار عاقل» هم براي فارسي زبانان مفيد معاني «خانه متعلق به مرد فقير» و «رفتار شخص عاقل» است، و كلمات فقير و مسكين هرگز صفت خانه و گفتار را بيان نمي‌كند، مگر آنكه «خانه فقيرانه» و «رفتار عاقلانه» گفته مي‌شود.

***

همه كساني كه زبان فارسي را از پدر و مادر خود آموخته‌اند، بي آنكه به اين نكات توجه داشته باشند، چگونگي استعمال اين صفات را مي‌دانند و هر كلمه را درست به جاي خود به كار مي‌برند. اما در اين روزگار اخير كه ترجمه نوشته‌ها و ادبيات خارجي رواج بسيار يافته است، بسيارند مترجماني كه از ناداني گمان مي‌برند زبان فارسي بايد از حيث قواعد مطابق با يكي از زبان‌هاي اروپائي باشد، و بنابراين، بي توجه به اين نكات دقيق در ترجمه‌هاي خود عبارت‌هائي مانند: «خانه مسكين» و «انديشه فقير» را به كار مي‌برند.

بعضي از نويسندگان هم به گمان آنكه اين گونه استعمال رايج روز و نشانه تجدد است آن را تقليد و تكرار مي‌كنند و عجب آنكه جلوه‌ي اين ناداني‌ها در شعر «موج نو» هم ديده مي‌شود.

عبارتهاي ياجوج و ماجوج

يك بار در مجله سخن از «زبان ياجوج ماجوج» گفتگو كرديم. از اين زبان مبارك هر روز در نوشته‌هاي اداري و روزنامه‌اي نمونه‌هاي عالي مي‌يابيم و دور نيست كه كم كم «زبان ياجوج ماجوج» جاي زبان فارسي را بگيرد.

چند روز پيش نامه‌اي به من رسيد. يك جا كتابخانه‌اي تاسيس كرده‌اند و «بخشنامه» اي به همه كساني كه با كتاب سر و كار دارند فرستاده‌اند تا به اين كتابخانه كمك كنند. مضمون اين نامه براي من تازگي نداشت. در كشور ما اعتقاد عمومي بر آن است كه هر كس كتاب يا مقاله مي‌نويسد علاوه بر وقتي كه در اين راه صرف مي‌كند، وظيفه دارد كه نوشته خود را چاپ كند و به رايگان براي كساني بفرستد كه لطف كرده‌اند و يك قفسه جاي كتاب خريده‌اند و مي‌خواهند براي خدمت به جامعه آنرا از كتاب مجاني پر كنند. به اين سبب است كه هفته‌اي چندين نامه از احمد آباد و شريف آباد و حسن آباد و علي آباد و جبلسا و جابلقا به من مي‌‌رسد كه مضمون همه آنها اين است كه اي بزرگوار، ما يك كتابخانه تاسيس كرده‌ايم كه فقط كتاب ندارد. حالا به جرم اينكه كتابي نوشته‌اي از جيب خود مايه بگذار و چند نسخه از كتاب‌هاي خود را رايگان براي ما بفرست.

اما متن نامه‌ها …. موسس محترم كتابخانه اهل كشور ياجوج ماجوج است. نمونه زبان او چند سطر از نامه‌اي است كه تازه رسيده است. درست آنرا از روي نمونه چاپي نقل مي‌كنم:

«… لذا به همت عالي آن جناب نيازمند -و استمداد جسته- تا در اين امر اجتماعي بزرگ شركت -و دفتر كتابخانه را به خط خود مزين- و زندانيان را مفتخر – و نام نيك خود را به يادگار بگذاريد.»

«آن جناب» كه منم براي فهم اين كلمات مشكل‌ها دارم:

۱- كه نيازمند؟ كي نيازمند؟ نيازمند هست يا نيست؟

۲- كه استمداد جسته؟ كي استمداد جسته؟ استمداد را چگونه مي‌توان جست؟ مگر خود كلمه «استمداد» به معني مدد جستن نيست؟ پس «مدد جستن» را جسته؟ كار غريبي كرده.

۳- كه شركت؟ كه مزين؟ كه مفتخر؟

وقتي اين نامه را خواندم گمان كردم كه در سرزمين «ياجوج و ماجوج» كاغذ كمياب است و به اين سبب عبارت‌ها را تلگرافي مي‌نويسند تا كمتر جا بگيرد و كاغذ كمتر مصرف شود. اما ديدم كه نصف آن صفحه سفيد است.

درماندم كه چه ضرورتي پيش آمده تا اين طور سر و گوش و دم جمله‌ها را مي‌برند و كلماتي نامفهوم را دنبال هم مي‌اندازند. هنوز هم اين مشكل براي من حل نشده است.

بي تفاوت

اين روزها در روزنامه‌ها و مجله‌ها، بحثي در گرفته است درباره آنكه چرا مردم «بي تفاوت» شده‌اند. اگر كسي كه زبان مادري‌اش فارسي باشد عنوان اين مقاله‌ها را بخواند و بگذرد اين انديشه به خاطرش مي‌آيد كه در زمان ما: همه مردم ايران در صورت و سيرت با هم چنان شبيه شده‌اند كه با يكديگر از هيچ جهت «تفاوت» ندارند. پس از خواندن متن بعضي از آنها خواننده تازه مي‌فهمد كه مقصود چيز ديگري است. اما، آن «چيز» چيست؟

نمي‌دانم كدام مترجم شتابزده كه نه زبان مادري خود را مي‌دانسته و نه با زبان‌هاي فرانسوي يا انگليسي آشنا بوده است، نخستين بار كلمه indifferant را در يكي از زبان‌ها ديده و معني درست آن را نفهميده، از روي لفظ آن را «بي تفاوت» ترجمه كرده است.

راست است كه در زبان فرانسوي – كه اين كلمه از آن به انگليسي رفته است – يك لفظ different وجود دارد كه به معني «تفاوت» است؛ و صورت منفي آن indifferent مي‌شود. اما اين لفظ در آن زبان فقط به معني مجازي به كار مي‌رود. يعني اگر در زبان فرانسوي بخواهند اين معني را بيان كنند كه چيزي با چيز ديگر تفاوت ندارد عبارت Sans difference را به كار مي‌برند و كلمه indifferent هيچ مفهومي ندارد. همچنين است در زبان انگليسي كه كلمات difference و Without difference در معني «تفاوت» و «بي تفاوت» به كار مي‌رود.

گمان نمي‌كنم براي خوانندگان توضيح معني «تفاوت» لازم باشد. اين كلمه كه در زبان عربي از باب تفاعل است نسبت ميان دو امر را بيان مي‌كند. در فارسي هم هميشه اين لفظ را در همين مورد به كار برده‌اند.

«تفاوت» در زبان فارسي يعني كم شدن قدر يا ارزش يا مقدار امري نسبت به امر ديگر:

ميان ماه من تا ماه گردون / تفاوت از زمين تا آسمان است

يعني در مقايسه ميان اين دو «ماه» معلوم مي‌شود كه «كمبود» ماه آسمان اين قدر زياد است. يا در شعر سعدي:

تفاوتي نكند قدر پادشائي را / گر التفات كند كمترين گدائي را

يعني قدر پادشاه در دو حال مختلف «التفات كردن» و «التفات نكردن» به گدا كم و زياد نمي‌شود.

و همچنين در شعر حافظ:

صلاح كار كجا و من خراب كجا / ببين تفاوت ره از كجاست تا بكجا

مقصود شاعر اين است كه «كم و بيشي» يا «اختلاف» در مورد مقايسه «صلاح كار» با «حال خراب گوينده» بسيار است.

اما در آنچه نويسندگان امروز از كلمه «بي تفاوت» اراده مي‌كنند هيچيك از اين معاني منظور نيست. مي‌گويند مردم نسبت به امور كشوري «بي تفاوت» هستند. يعني چه؟ يعني «ميان مردم با امور كشوري فرقي نيست» پس «مردم خودشان امور كشوري هستند». عجبا! چه طور مي‌شود كه «مردم» بشوند «امور كشوري»؟ آيا مقصود نويسنده همين است؟

فارسي زبان بعد از خواندن آن مقاله‌ها تازه مي‌فهمد كه نه، مقصود اين نيست. ميرخواهند بگويند كه مردم به حوادث و اوضاع كشور «اعتنا» ندارند. اينجا ديگر تعجب از نويسنده پيش مي‌آيد. خوب، آدم دانا، تو كه مقاله مي‌نويسي هرگز از مادرت نشنيده‌اي كه هزار بار گفته است: «من به فلان زن اعتنا نكردم ..»يا «فلاني به اين چيزها اعتنا ندارد». يا «در حمام به او اعتناي سگ هم نكردم» و صدها جمله و عبارت رايج و معمول مانند اين؟

علت شيوع اين گونه كلمه‌هاي بي معني اين است كه در نظر نويسندگان امروز هر كلمه و هر شيوه استعمالي كه به گمان ايشان از يك زبان خارجي ترجمه و نقل قول شده باشد نشانه تجدد و علم است و فوري «مد» مي‌شود و همه كوركورانه و نفهميده براي خودنمائي، از آن استقبال مي‌كنند. عجبتر آنكه همين كسان سنگ دفاع از زبان فارسي را هم بر سينه مي‌زنند. راستي كه «بي تفاوتي» امروز بسيار رواج دارد. اما معني درست آن، به حكم قواعد زبان فارسي، اين است كه نويسندگان اين گونه عبارت‌ها با «نمي‌دانم كه و چه» بكلي «بي تفاوت» هستند.

برگرفته از: كتاب دستور زبان فارسي


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۴۹:۱۱ ] [ مشاوره مديريت ]

بلاغت قرآن -بخش 4

8. طباق:

طباق عبارت است از كنار هم آوردن دو معناى مخالف هم از نوع تضاد، تضايف، عدم و ملكه يا سلب و ايجاب كه ممكن است با دو اسم يا فعل يا حرف صورت پذيرد؛ براى نمونه در آيه «تَحسَبُهُم اَيقاظـًا وهُم رُقودٌ»(كهف/18،18) كه حاوى دو واژه خواب و بيدار است و آيه «تُؤتى المُلكَ مَن تَشاءُ وتَنزِعُ المُلكَ مِمَّن تَشاءُ و تُعِزُّ مَن تَشاءُ وتُذِلُّ مَن تَشاء»(آل‌‌عمران/3،26) كه دادن و گرفتن پادشاهى و عزت و ذلت را كنار هم جمع كرده است و در آيه «لَها ما كَسَبَت وعَلَيها ما اكتَسَبَت»(بقره/2،286) كه دو مفهوم برخوردارى انسان از دستاوردهايش و مسئوليت وى در برابر اعمالش را در كنار هم آورده است.[172] اين آرايه گاه در خصوص رنگهايى كه كنايه از برخى صفات هستند به كار رفته و به آن تدريج گفته مى‌‌شود؛ مانند «و مِنَ الجِبالِ جُدَدٌ بيضٌ وحُمرٌ مُختَلِفٌ اَلونُها وغَرابيبُ سود»(فاطر/35،27) كه رنگهاى سفيد و سرخ و سياه را كنايه از روشنى و وضوح راههاى بيابانى و كوهستانى ذكر كرده است.[173]در صورتى كه آرايه طباق دو تا دو تا يا بيشتر به كار رود، مقابله ناميده مى‌‌شود؛ مانند «فَليَضحَكوا قَليلاً وليَبكوا كَثيرًا»(توبه/9،82) كه خنده كم در برابر گريه زياد آمده است يا «فَاَمّا مَن اَعطى واتَّقى * و صَدَّقَ بِالحُسنى * فَسَنُيَسِّرُهُ لِليُسرى * و اَمّا مَن بَخِلَ واستَغنى * و كَذَّبَ بِالحُسنى * فَسَنُيَسِّرُهُ لِلعُسرى» (ليل /92، 5 ـ 10) كه بخشش، تقوا، تصديق و نتيجه آنها آسانى در برابر بخل، بى نيازى از خدا، تكذيب و نتيجه آنها دشوارى آمده است.[174] (‌‌‌‌صنايع بديعى)

منابع

الاتقان فى علوم القرآن؛ اثر القرآن فى تطور النقد العربى؛ الاحكام فى اصول الاحكام، ابن حزم؛ ادب الكاتب؛ ارشاد العقل السليم الى مزايا القرآن الكريم، ابى‌‌السعد؛ اسرار البلاغه؛ اساليب البيان فى القرآن؛ الاسلوب فى الاعجاز البلاغى للقرآن الكريم؛ الاصفى فى تفسير القرآن؛ اضواء البيان فى ايضاح القرآن بالقرآن؛ الاعتقاد؛ الاعجاز البيانى للقرآن؛ اعجاز القرآن، باقلانى؛ اعجاز القرآن بين المعتزلة والاشاعره؛ اعجاز القرآن و اثره فى تطور النقد الادبى؛ الامثال فى‌‌القرآن؛ الامثال من الكتاب والسنه؛ الايضاح فى علوم البلاغه؛ بحارالانوار؛ البحر المحيط فى التفسير؛ البديع؛ بديع القرآن؛ البرهان فى علوم القرآن؛ بلوغ‌‌الارب فى معرفة احوال العرب؛ البليغ فى المعانى والبيان والبديع؛ البيان والتبيين؛ تأويل مشكل القرآن؛ تاريخ آداب العربيه؛ تاريخ الادب العربى؛ تاريخ الادب العربى فى الجاهلية و صدر اسلام؛ تاريخ الامم والملوك، طبرى؛ تاريخ النقد الادبى؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ تراثنا (فصلنامه)؛ ترتيب كتاب‌‌العين؛ التعاريف؛ التعريفات؛ تفسير‌‌جوامع الجامع؛ تفسير الصافى؛ تفسير القمى؛ التفسير‌‌الكبير؛ تفسير و مفسران؛ تلخيص البيان فى مجازات القرآن؛ التلخيص فى علوم البلاغه؛ تنوير المقباس من تفسير ابن‌‌عباس؛ تيسير الكريم الرحمن فى كلام المنان؛ ثلاث رسائل فى اعجاز القرآن؛ جامع‌‌البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ جمهرة اشعار العرب؛ جواهرالبلاغة فى‌‌المعانى والبيان والبديع؛ دلائل‌‌الاعجاز فى علم المعانى؛ روح‌‌المعانى فى تفسير القرآن العظيم؛ السجع فى القرآن؛ السيرة النبويه، ابن كثير؛ السيرة النبويه، ابن هشام؛ صبح الاعشى فى صناعة الانشاء؛ الصناعتين؛ صنايع معنوى و شواهد قرآنى؛ الطبقات الكبرى؛ عرائس‌‌المجالس فى قصص الانبياء؛ عمدة‌‌القارى؛ فتح القدير؛ فجرالاسلام؛ فى الادب الجاهلى؛ القاموس المحيط؛ قواعد الشعر؛ كتاب الحيوان؛ كتاب الفهرست؛ كتاب النقائض (نقائض جرير والفرزاق)؛ الكشاف؛ كشف الظنون عن اسامى الكتب والفنون؛ الكليات معجم فى المصطلحات والفروق اللغويه؛ مؤلفات جرجى زيدان الكامله؛ المثل السائر؛ مجاز القرآن؛ مجمع الامثال؛ مجمع‌‌البيان فى تفسير القرآن؛ مختصر المعانى؛ مذاهب التفسيرالاسلامى؛ المسائل الصاغانيه؛ المستطرف فى كل فن مستظرف؛ المستقصى فى امثال العرب؛ المطول فى شرح تلخيص المفتاح؛ معانى الشعر؛ معانى القرآن، فراء؛ المعتبر فى شرح المختصر؛ معجم مقاييس اللغه؛ معجم‌‌الفروق اللغويه؛ المغنى فى ابواب التوحيد والعدل؛ مفتاح العلوم؛ المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام؛ مقدمه ابن خلدون؛ الممتع‌‌فى عالم الشعر؛ منهاج البلغاء و سراج الادباء؛ موسوعة السرد العربى؛ الميزان فى تفسير القرآن؛ الناصريات؛ نظرية اعجاز القرآن عندالجرجانى؛ نظم الدرر فى تناسب الآيات والسور، بقاعى؛ النكت فى اعجاز القرآن؛ واژه‌‌هاى دخيل در قرآن مجيد؛ هدية العارفين اسماء المؤلفين و آثار المصنفين.على معمورى
دائرة المعارف قرآن كريم

[1]. مقاييس اللغه، ج 1، ص 301 - 302، «بلغ».[2]. الفروق اللغويه، ص 30.[3]. براى نمونه نك: القاموس المحيط، ج 1، ص 2، «بلغ»؛ مختصرالمعانى، ص 14، 23.[4]. مختصر المعانى، ص 25؛ كشف الظنون، ج 1، ص 13.[5]. مختصر المعانى، ص 20 - 23؛ التعريفات، ج 1، ص 66؛ التعاريف، ص 143.[6]. الكليات، ص 236.[7]. مختصر المعانى، ص 14 ـ 20.[8]. المسائل الصانيه، ص 121؛ تيسير الكريم، ص 744.[9]. الكشاف، ج 2، ص 635؛ جوامع الجامع، ج 2، ص 394؛ فتح القدير، ج 3، ص 195.[10]. تفسير ابى السعود، ج 4، ص 178؛ الميزان، ج 4، ص 160.[11]. نك: الاحكام، ابن حزم، ج 1، ص 32.[12]. البحر المحيط، ج 5، ص 519؛ الاصفى، ج 1، ص 663.[13]. الكشاف، ج 2، ص 429؛ الصافى، ج 3، ص 156.[14]. تفسير قمى، ج 2، ص 217.[15]. المسائل الصاغانيه، ص 120 ـ 121.[16]. نك: الناصريات، ص 222؛ المعتبر، ج 2، ص 169؛ تفسير و مفسران، ج 1، ص 137.[17]. الكشاف، ج 4، ص 123.[18]. نك: جوامع الجامع، ج 2، ص 202.[19]. مجمع البيان، ج 5، ص 356.[20]. درباره اين اميرنشينها و تأثيرات تمدنى آنها در شبه جزيره نك: مؤلفات جرجى زيدان، ج 10، ص 227 - 353. [21]. المفصل، ج 9، ص 91 ـ 93. [22]. نك: واژه‌‌هاى دخيل، ص 6 ـ 27.[23]. المفصل، ج 8، ص 726 ـ 729.[24]. المفصل، ج 8، ص 553.[25]. ر.ك، بلوغ الارب، ج 1، ص 264 - 278. [26]. المفصل، ج 8، ص 586 - 588. [27]. نك: البيان و التبيين، ج 1، ص 104؛ مقدمه ابن خلدون، ص 555. [28]. المفصل، ج 7، ص 378. [29]. المفصل، ج 9، ص 91 - 93. [30]. المفصل، ج 8، ص 626 - 628. [31]. المفصل، ج 8، ص 624 - 625. [32]. براى نمونه نك: فى الادب الجاهلى، ص 107؛ تاريخ‌‌آداب العرب، ص 139.[33]. المفصل، ج 8، ص 629 - 670. [34]. بلوغ الارب، ج 3، ص 182 - 181؛ المفصل، ج 8، ص 379 - 384 ، 792 - 773؛ ج 9، ص 908 - 406؛ تاريخ الادب العربى، ج 1، ص 91 - 73. [35]. نك: المستطرف، ص 511 - 513؛ صبح الاعشى، ج 1، ص 398؛ تاريخ الادب العربى، ص 88.[36]. السجع فى القرآن، ص 5 ـ 17. [37]. تاريخ الادب العربى، ج 1، ص 51.[38]. موسوعة السرد العربى، ص 56. [39]. المفصل، ج 8، ص 745، و براى آگاهى بيشتر از قواعد ادبى سجع نك: صبح الاعشى، ج 2، ص 302 - 306؛ منهاج البلغاء و سراج الادباء، 11. [40]. المفصل، ج 8، ص 754. [41]. تفسير قرطبى، ج 7، ص 3 - 4؛ التعاريف، ج 1، ص 202. [42]. براى مشاهده مطالعه‌‌اى آمارى در اين باره نك: السجع فى القرآن، 15.[43]. نك: كشف الظنون، ج 2، ص 1524، فتح البارى، ج 10، ص 182 - 186. [44]. ر.ك: اعجاز القرآن، ص 58؛ مقدمه ابن خلدون، ص 101.[45]. الاعتقاد، ص 626؛ ثلاث رسائل فى اعجاز القرآن، ص 98.[46]. ر.ك: الاتقان، ج2، ص 209. [47]. الصناعتين، ص 260 ـ 265.[48]. ر.ك: موسوعة السرد العربى، ص 62. [49]. ر.ك: الصناعتين، ص 260 - 261؛ المثل السائر، ج 1، ص 196؛ اعجاز القرآن، ص 58، حتى 83 - 91. [50]. البيان و التبيين، ص 155.[51]. الصناعتين، ص 260 ـ 261؛ المثل السائر، ج 1، ص 196؛ صبح الاعشى، ج 2، ص 304.[52]. ر.ك: الممتع فى علم الشعر، ص 11 ـ 24؛ موسوعة السرد العربى، ص 55.[53]. مجمع البيان، ج 8، ص 287 - 288.[54]. البيان و التبيين، ص 574؛ الاحتجاج، ج 1، ص 411.[55]. ر.ك: موسوعة السرد العربى، ص 62.[56]. ر.ك: الكشاف، ج 4، ص 26 ـ 27، 66.[57]. ر.ك: المفصل، ج 6، ص 733 - 734.[58]. المفصل، ج 8، ص 748.[59]. تاريخ الادب العربى فى الجاهلية و صدرالاسلام، ص 53.[60]. تاريخ الادب العربى فى الجاهلية و صدرالاسلام، ص 60.[61]. براى مطالعه امثال معروف عرب ر.ك: مجمع الامثال؛ المستقصى فى امثال العرب.[62]. براى مطالعه امثال قرآن نك: الامثال من‌‌الكتاب والسنه؛ الامثال فى القرآن، ص 173 - 268.[63]. ر.ك: موسوعة السرد العربى، 86 - 92.[64]. درباره اهداف قصه در قرآن نك: عرائس المجالس، ص 2 ـ 3.[65]. نك: مجمع‌‌البيان، ج 4، ص 460؛ ج 6، ص 150؛ ج 7، ص 203، 281،400؛ ج 9، ص 146؛ ج 10، ص 89، 293.[66]. السيرة النبويه، ابن هشام، ج 1، ص 195؛ الكامل، ج‌‌2، ص 73؛ مجمع البيان، ج 4، ص 29.[67]. نك: جامع البيان، ج 9، ص 305؛ تفسير قرطبى، ج 6، ص 405.[68]. نك: تاريخ طبرى، ج 2، ص 158؛ السيرة النبويه، ابن هشام، ج 2، ص 471.[69]. براى مطالعه بيشتر نك: موسوعة السرد العربى، ص 89 ـ 91.[70]. در اين باره نك: فجر الاسلام، ص 195.[71]. نك: الاتقان، ج 2، ص 318؛ فى الادب الجاهلى، ص 71.[72]. ر.ك: مقدمه ابن خلدون، ص 244 ، 417 ـ 420؛ المفصل، ج 8، ص 248 -251؛ تاريخ الادب العربى، ج 1، ص 38.[73]. السيرة النبويه، ابن هشام، ج 1، ص 189 - 191؛ الطبقات، ج 4، ص 241؛ السيرة النبويه، ابن‌‌كثير، ج‌‌1، ص 498 - 506.[74]. تفسير قرطبى، ج 1، ص 24 - 25؛ البرهان فى علوم القرآن، ج 1، ص 293 - 294؛ الاتقان، ج 1، ص 346 - 347.[75]. الاعجاز البيانى للقرآن و مسائل ابن الازرق، ص 309 ـ 600.[76]. الفهرست، ص 37.[77]. همان.[78]. همان.[79]. الفهرست، 41.[80]. هدية العارفين، ج 1، ص 59.[81]. الكليات، ص 422 - 423.[82]. نك: اعجاز القرآن و اثره فى تطور النقد الادبى، ص 33.[83]. نك: اعجاز القرآن بين المعتزله و الاشاعره، ص 224 ـ 225.[84]. براى مشاهده نمونه‌‌اى از اين قبيل ديدگاهها نك: البيان والتبيين، ج 1، ص 86.[85]. ثلاث رسائل فى اعجاز القرآن، ص 75.[86]. همان، 76.[87]. نك: تاريخ النقد العربى، ص 66 ـ 67.[88]. ثلاث رسائل فى اعجاز القرآن، ص 76 ـ 114.[89]. ثلاث رسائل فى اعجاز القرآن، ص 75 ـ 76.[90]. ثلاث رسائل فى اعجاز القرآن، ص 97 ـ 98.[91]. ثلاث رسائل فى اعجاز القرآن، 24.[92]. ثلاث رسائل فى اعجاز القرآن، 29.[93]. ثلاث رسائل فى اعجاز القرآن، ص 25 ـ 30.[94]. ثلاث رسائل فى اعجاز القرآن، 29.[95]. ثلاث رسائل فى اعجاز القرآن، ص 26 ـ 27.[96]. اعجاز القرآن، ص 107 ـ 111.[97]. اعجاز القرآن، ص 113.[98]. اعجاز القرآن، ص 56 ـ 65.[99]. اعجاز القرآن، ص 300 ـ 303.[100]. المغنى، ج 16، ص 197-199.[101]. نك: ثلاث رسائل فى اعجاز القرآن، ص 107.[102]. المغنى، ج 16، ص 199.[103]. المغنى، ج 16، ص 197-199.[104]Religion:Ijaz
[105]. دلائل الاعجاز، ص 36 ـ 38.[106]. دلائل الاعجاز، ص 64.[107]. نك: دلائل الاعجاز، ص 69.[108]. نك: دلائل الاعجاز، ص 74 ـ 85.[109]. براى آگاهى بيشتر نك: نظرية اعجاز القرآن عند عبدالقاهر الجرجانى، ص 197 ـ 344؛ الاسلوب فى الاعجاز البلاغى، ص 182 ـ 186، 250 ـ 262.[110]. دلائل الاعجاز، ص 69.[111]. دلائل الاعجاز، ص 44.[112]. دلائل الاعجاز، ص 43.[113]. ثلاث رسائل فى اعجاز القرآن، ص 117.[114]. دلائل الاعجاز، ص 50 ـ 54.[115]. براى آگاهى بيشتر نك: اعجاز القرآن بين المعتزلة و الاشاعره، ص 169 ـ 200.[116]. تراثنا، ش 13، ص 195 ـ 246.[117]. براى نمونه نك: تفسير بقاعى، ص 65 ـ 69.[118]. براى مشاهده نمونه‌‌اى از اين آثار نك: اعجاز القرآن و اثره فى تطور النقد الادبى؛ الاسلوب فى الاعجاز البلاغى.[119]. نك: التفسير الكبير، ج 2، ص 115؛ بحارالانوار، ج 17، ص 166.[120]. نك: التفسير الكبير، ج 2، ص 116.[121]. نك: أثر القرآن فى تطور النقد العربى، ص 193 ـ 194.[122]. براى نمونه نك: ترتيب العين، ص 102 ، 131 ، 341.[123]. براى نمونه ر. ك: كتاب النقائض، ج 1، ص 182؛ جمهرة اشعار العرب، ص 11.[124]. براى نمونه ر. ك: معانى الشعر؛ البديع.[125]. براى نمونه ر. ك: «قواعد الشعر» ثعلب و نيز براى مشاهده فهرست نسبتاً كاملى از آرايه‌‌هاى بديعى با ذكر شواهد قرآنى هر يك نك: صنايع معنوى و شواهد قرآنى.[126]. ادب الكاتب، ص 15، 22، 24، 25.[127]. براى نمونه ر. ك: بخشهاى مربوط از كتاب البرهان فى علوم القرآن؛ الاتقان.[128]. براى آگاهى بيشتر و نيز بررسى متن قرآن از جهت پيراستگى از اين ويژگيهاى منفى نك: اساليب البيان فى القرآن، 70 ـ 109.[129]. الايضاح، ج 1، ص 22؛ مختصر المعانى، ص 33 ـ 34.[130]. الميزان، ج 11، ص 197.[131]. الميزان، ج 6، ص 278.[132]. البليغ فى المعانى والبيان والبديع، ص 42.[133]. عمدة القارى، ج 3، ص 294.[134]. روح المعانى، مج 9، ج 16، ص 7.[135]. جواهر البلاغه، ص 58.[136]. اضواء البيان، ج 5، ص 505.[137]. فيض القدير، ج 3، ص 59 ـ 60.[138]. الايضاح، 203 ـ 249.[139]. معانى القرآن، ج 3، ص 117.[140]. مجاز القرآن، ج 1، ص 73.[141]. البيان والتبيين، ج 1، ص 328؛ الحيوان، ج 2، ص 139، 211، 255.[142]. اسرار البلاغه، 78 ـ 113.[143]. مفتاح العلوم، ص 141 ـ 142.[144]. المثل السائر، ج 1، ص 399 ـ 405.[145]. نك: التبيان، ج 2، ص 332، ج 8، ص 502؛ الكشاف، ج 3، ص 342؛ الايضاح، ج 1، ص 208.[146]. جواهر البلاغه، ص 301 ـ 313.[147]. تنوير المقباس، ص 60.[148]. جواهر البلاغه، ص 315 ـ 319.[149]. تأويل مشكل القرآن، ص 102 ـ 111.[150]. البديع، ص 230.[151]. النكت، ص 85 ـ 86، 94.[152]. تلخيص البيان، 1 ـ 8، 179 ـ 180، 233.[153]. تلخيص البيان، ص 117.[154]. جواهر البلاغه، ص 359 ـ 366.[155]. روح المعانى، مج 13، ج 23، ص 89.[156]. الايضاح، ص 317.[157]. المطول، ص 442؛ الايضاح، ص 348 ـ 349.[158]. الصناعتين، ص 423.[159]. الاتقان، ج 3، ص 287.[160]. الايضاح، ص 354؛ بديع القرآن، ص 141.[161]. الاتقان، ج 3، ص 296.[162]. اسرار البلاغه، ص 291؛ الايضاح، ص 338 ـ 341.[163]. الكشاف، ج 3، ص 391.[164]. الايضاح، ص 321.[165]. مفتاح العلوم، ص 427.[166]. البرهان فى علوم القرآن، ج 3، ص 501؛ الاتقان، ج 3، ص 287.[167]. مفتاح العلوم، ص 427.[168]. التلخيص فى علوم البلاغه، ص 91.[169]. الايضاح، ص 332 ـ 333.[170]. الايضاح، ص 327 ـ 328.[171]. الاتقان، ج 1، ص 203.[172]. الصناعتين، ص 307؛ الايضاح، ص 317 ـ 320.[173]. بديع القرآن، ص 242؛ الاتقان، ج 3، ص 306.[174]. مختصر المعانى، ص 267.

 

http://miracleofquran.net/News/ShowNews.aspx?newsID=814


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۴۹:۱۰ ] [ مشاوره مديريت ]

بلاغت قرآن -بخش سوم

 نمونه‌‌هاى قرآنى قواعد و آرايه‌‌هاى بلاغى:

دانش بلاغت در سه شاخه معانى، بيان و بديع، مجموعه نسبتاً گسترده‌‌اى از قواعد، صنايع و آرايه‌‌هاى ادبى را ارائه كرده كه براى ذكر مثال و توضيح بهتر آنها فراوان از شواهد قرآنى دركنار برخى شاهكارهاى شعرى ياد شده است. در مقدمه دانش بلاغت معمولا در قالب توضيح اصطلاح فصاحت، فهرستى از ويژگيهاى منفى سخن كه بايد از آنها پرهيز كرد، ارائه مى‌‌شود. «واژه فصيح» بايد از ناسازگارى آوايى حروف، غرابت و نامأنوس بودن، مخالفت با قواعد صرفى و بدنمايى به هنگام شنيدن مصون باشد و «سخن فصيح» بايد از ناسازگارى آوايى كلمات، سستى ساختار، پيچيدگى لفظى يا معنايى، فراوانى تكرار و توالى اضافات دورباشد.[128]

 قواعد معانى بيانى

در دانش معانى به قواعدى شبه دستورى درباره جايگاه استفاده از جمله خبرى و انشايى و انواع و نيز عناصر تشكيل دهنده هريك و انواعشان، موارد حذف و تقديم و تأخير يا تأكيد برخى اجزاى جمله، موارد اطلاق و تقييد سخن، گسستگى يا پيوستگى دو بخش از سخن و موارد گزيده گويى، زياده گويى و اندازه گويى پرداخته مى‌‌شود؛ براى نمونه جمله‌‌اى خبرى گاه براى آگاهى بخشى به شنونده به كار مى‌‌رود كه در اين صورت فايده خبرى دارد و به آن «فايده خبر» مى‌‌گويند و گاه هدف، اعلام آگاهى متكلم از خبر مذكور است كه به آن «لازم فايده» مى‌‌گويند[129]؛ مانند گفته يوسف به پادشاه مصر كه خداوند كيد خائنان را موفق نمى‌‌گرداند: «اَنَّ اللّهَ لا يَهدى كَيدَ الخائِنين».(يوسف/12،52) وى با اين سخن به پادشاه مصر فهماند كه او از نافرجامى خيانت آگاه و به آن معتقد است و در نتيجه مى‌‌تواند براى پادشاه كارگزارى امين باشد.[130] گاه نيز اهدافى ديگر مورد نظر است؛ مانند ترحّم خواهى:«اِنّى‌‌لِما‌‌اَنزَلتَ اِلَىَّ مِن خَير فَقير»[131]، اظهار ناتوانى: «اِنّى وهَنَ العَظمُ مِنّى واشتَعَلَ الرَّأسُ شَيبـًا»[132]، اظهار تأسف: «اِنّى وَضَعتُها اُنثى»[133]، تحريك و تشويق به انجام كارى: «لَو شِئتَ لَتَّخَذتَ عَلَيهِ اَجرا»(كهف/18،77)[134]، اظهار شادمانى: «جاءَ الحَقُّ و زَهَقَ البـطِـلُ اِنَّ البـطِـلَ كانَ زَهوقـا»[135]، توبيخ و نكوهش و سرزنش: «زُيِّنَ لِلَّذينَ كَفَروا الحَيوةُ الدُّنيا»[136]و ستايش كس يا چيزى: «ابعَث فيهِم رَسولاً مِنهُم يَتلوا عَلَيهِم ءايـتِكَ و يُعَلِّمُهُم». (بقره/2،129)[137]
در دانش بيان، اسلوبهاى گوناگون بيان معانى معرفى و تحليل مى‌‌شوند. مهم‌‌ترين اين اسلوبها عبارت‌‌اند از:
 1. تشبيه:

برقرارى همانندى بين دو چيز در يك ويژگى مشخص را تشبيه مى‌‌گويند كه از 4‌‌بخش مشبّه، مشبّهٌ به، ادات و وجه شبه تشكيل مى‌‌شود و هريك از دو طرف تشبيه ممكن است حسى يا عقلى، و مفرد يا مركب باشد.[138] تشبيه از شيوه‌‌هاى بيانى شناخته شده نزد سخنوران و اديبان عرب بوده، در قرآن نيز فراوان به كار رفته است. فرّاء[139]، ابوعبيده[140]، جاحظ[141]، عبدالقاهر جرجانى[142]، سكاكى[143]، ابن اثير[144] و ديگران درباره ساختار تشبيه و گونه‌‌هاى آن بحث و نمونه‌‌هاى قرآنى فراوانى را تحليل كرده‌‌اند؛ براى نمونه در آيه «طَـلعُها كَاَنَّه رُءوسُ الشَّيـطين»(صافّات/37،65) ميوه درخت زقّوم در دوزخ به سرهاى شياطين تشبيه شده كه تشبيهى وهمى و خيالى از نوع تشبيه عقلى به شمار مى‌‌رود.[145] (‌‌‌‌تشبيه در قرآن)

 2. مجاز:

به كارگيرى واژه در معنايى جديد غير از معناى نخست آن را مجاز گويند كه به سبب وسعت بخشيدن به گستره زبان و بيان، در زبان عربى فراوان به كار رفته است. مجاز به دو گونه اصلى «مجاز مرسل» و «مجاز عقلى» تقسيم شده و در هر بخش فهرستى از مناسبتهايى ارائه مى‌‌شود كه ارتباط معنايى را بين معناى حقيقى و مجازى برقرار مى‌‌كنند[146]؛ براى نمونه در آيه «يَقولونَ بِاَفوهِهِم»(آل عمران/3،167) دهان به معناى زبان به كار گرفته شده است.[147] (‌‌مجاز در قرآن)
 3. استعاره:

استعاره نوعى تشبيه است كه همه اجزاى آن به جز يكى از دو طرف تشبيه حذف شده است و نسبت به تشبيه معمولى از بلاغت بيشترى برخوردار است و به سه گونه «تصريحى»، «كنايى» و «خيالى» تقسيم مى‌‌شود كه در گونه نخست، مشبّهٌ به كاملا جاى مشبه را گرفته، جمله را از آن بى‌‌نياز مى‌‌سازد و در گونه دوم يكى از لوازم مشبهٌ به در كنار مشبه به كار مى‌‌رود و به كارگيرى لازم مشبهٌ به در جاى آن نيز استعاره خيالى ناميده مى‌‌شود.[148] ابن قتيبه[149]، ابن معتز[150]، رمانى[151]، سيد رضى[152] و ديگران درباره كاربرد استعاره در قرآن بحث كرده‌‌اند؛ براى نمونه در آيه «قُل بِئسَما يَأمُرُكُم بِهِ ايمـنُكُم»(بقره/2،93) براى ايمان، ويژگى سخنگويى فرض شده كه استعاره كنايى به شمار مى‌‌رود.[153] (‌‌‌‌استعاره)
 4. كنايه:

هنگامى كه واژه‌‌اى را در معنايى مجازى به كار بريم و در عين حال معناى نخست را نيز مى‌‌توانيم مدنظر داشته باشيم، تعبيرى كنايى آفريده‌‌ايم. كنايه از جهت وضوح و روشنى در دلالت بر معناى مورد نظر به ترتيب به 4 گونه تعريض، تلويح، رمز و ايماء تقسيم مى‌‌شود[154]؛ براى نمونه آيه «فيهِنَّ قـصِرتُ الطَّرف»به صفت حيا و عفت زنان بهشتى و محبت ويژه آنان به همسرانشان اشاره دارد و در عين حال معناى اولى اين تعبير يعنى نظر افكندن آن زنان به همسرانشان نيز مورد نظر است.[155] (‌‌‌‌كنايه)
 آرايه‌‌هاى بديعى

در دانش بديع*، از آرايه‌‌هاى ادبى‌‌اى بحث مى‌‌شود كه به زيبايى متن مى‌‌افزايند. اين آرايه‌‌ها گاه بر زيبايى معنا مى‌‌افزايند و گاه بر زيبايى لفظ و بر همين اساس به معنوى و لفظى تقسيم مى‌‌شوند.[156] برخى از مهم‌‌ترين آنها عبارت‌‌اند‌‌از:
 1. ادماج:

گنجاندن معنايى پنهان در سياق معنايى ديگر چون مدح كه هيچ تصريحى به آن نشده و واژه‌‌اى در جمله به عنوان قرينه بر آن نيامده، ادماج ناميده مى‌‌شود[157]؛ براى نمونه در آيه «مِنهُم مَن يَستَمِعونَ اِلَيكَ اَفَاَنتَ تُسمِعُ الصُّمَّ ولَو كانوا لا يَعقِلون * و مِنهُم مَن يَنظُرُ اِلَيكَ اَفَاَنتَ تَهدِى العُمىَ ولَو كانوا لا يُبصِرون» (يونس/10،42 ـ 43) افزون بر معناى صريح آيه كه بى‌‌فايدگى آيات قرآن براى انسانهاى كوردل است، تقدم گوش بر چشم نيز به دليل همنشينى كرى و بى‌‌خردى در آيه نخست قابل استفاده است.[158]
 2. استخدام:

استخدام آن است كه واژه‌‌اى يك بار خود در جمله‌‌اى به كار رود و بار ديگر ضميرى كه به آن برمى‌‌گردد؛ ولى در هر بار معنايى غير از معناى ديگرى مورد نظر باشد؛ براى نمونه در آيه «و لَقَد خَلَقنَا الاِنسـنَ مِن سُلــلَة مِن طين * ثُمَّ جَعَلنـهُ نُطفَةً فى قَرار مَكين»(مؤمنون/23،12 ـ 13) كه منظور از انسان در آيه نخست، آدم(عليه السلام)است و ضميرى كه در آيه دوم به او باز مى‌‌گردد بر همه آدميان دلالت دارد.[159]
 3. اطّراد:

حفظ ترتيب تاريخى در ذكر نامهاى افراد كه به قصد مدح يا هدف ديگرى ذكر شده‌‌اند اطّراد ناميده مى‌‌شود.[160] نمونه قرآنى اين آرايه در ذكر پيامبران پيشين ديده مى‌‌شود: «واتَّبَعتُ مِلَّةَ ءاباءى اِبرهيمَ و اِسحـقَ و يَعقوب»(يوسف/12،38)؛ «نَعبُدُ اِلـهَكَ واِلـهَ ءابائِكَ اِبرهيمَ واِسمـعيلَ واِسحـق».(بقره/2،133)[161]
 4. تجريد:

هرگاه براى مبالغه، صفتى را از موصوفش جدا كرده، آن را به طور مستقل و برآمده از آن موصوف ببينيم از اين آرايه استفاده كرده‌‌ايم[162]؛ براى مثال در آيه «النّارُ لَهُم فيها دارُ الخُلد»(فصّلت/41،28) جهنم حاوى خانه‌‌اى جاويدان براى كافران شمرده شده است، در حالى كه خود، خانه جاويد آنان است يا «لَقَد كانَ لَكُم فى رَسولِ‌‌اللّهِ اُسوَةٌ حَسَنَةٌ»(احزاب/33، 21) كه از الگويى نيك درون پيامبر ياد مى‌‌كند، در حالى كه پيامبر خود همان الگوست.[163]
 5. توريه:

آوردن واژه‌‌اى با دو معنا كه معناى دور از ذهن آن مورد نظر است توريه ناميده مى‌‌شود[164] و از اين رو به آن «ايهام» نيز مى‌‌گويند[165]؛ مانند «والنَّجمُ والشَّجَرُ يَسجُدان»(الرحمن/55،6) كه «نجم» به معناى گياه بى‌‌ساقه است نه ستاره.[166]سكاكى، بسيارى از متشابهات قرآن را حاوى اين آرايه شمرده و از آيه «اَلرَّحمـنُ عَلَى العَرشِ استَوى»(طه/20،5) مثال آورده است كه «استوى»در آن به معناى چيرگى و نه نشستن است.[167]
 6. لفّ و نشر:

لفّ و نشر عبارت است از ذكر اجمالى يا تفصيلى دو يا چند امر و بيان حكم هر‌‌يك به طور مستقل و بدون برقرارى تمايز، به گونه‌‌اى كه شنونده خود بايد دريابد كه حكم هر يك كدام است[168] ؛ براى نمونه «جَعَلَ لَكُمُ الَّيلَ والنَّهارَ لِتَسكُنوا فيهِ ولِتَبتَغوا مِن فَضلِه»(قصص/28،73) كه پس از ذكر شب و روز به طور مستقل و جداى از هم، به ترتيب حكم هر يك (استراحت در شب و فعاليت در روز) ياد شده است و نيز در آيه «و قالوا لَن يَدخُلَ الجَنَّةَ اِلاّ مَن كانَ هودًا اَو نَصـرى»(بقره/2،111) ابتدا به طور اجمالى از كسانى ياد مى‌‌كند كه گفته‌‌اى بر زبان آورده‌‌اند و سپس با بيان آن گفته روشن مى‌‌شود كه آنان دو دسته جداى از هم هستند كه هريك مستقلا چنين گفته‌‌اى داشته‌‌اند.[169]
 7. مشاكله:

گاهى هنگام ذكر امرى از نامى ناآشنا براى آن استفاده مى‌‌كنيم تا تناسب لفظى آن با واژه‌‌اى ديگر در جمله برقرار شود؛ براى نمونه «اَنزَلنا عَلَيكُم لِباسـًا يُورى سَوءتِكُم وريشـًا ولِباسُ التَّقوى ذلِكَ خَيرٌ» (اعراف/7،26) كه در آن براى حفظ تناسب لفظى جمله از واژه لباس براى تقوا استفاده شده است[170] يا «و مَكَروا و مَكَرَ اللّهُ واللّهُ خَيرُ المـكِرين» (آل عمران/3،54) كه مكر به خدا نسبت داده شده است، در حالى كه نمى‌‌تواند هم معناى مكر در آغاز جمله باشد.[171]

 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۴۹:۰۸ ] [ مشاوره مديريت ]

بلاغت قرآن - بخش دوم

دوره پيدايش:

مطالعات ادبى اين دوره به طور كامل از يكديگر تفكيك نشده و از اين رو بحثهاى بلاغى ذيل عناوين متعددى و احيانا در كتابهاى دستور زبان عربى مطرح مى‌‌شد. در تأليفات موسوم به معانى القرآن شاهد پيدايش مطالعات جامع ادبى قرآن هستيم. در اين نوع مطالعات به شرح و تحليل واژگان و تركيبها و ساختارهاى گوناگون صرفى و نحوى و بلاغى پرداخته شده است.
رُؤاسى (م. 170 ق.)، يونس بن حبيب (م. 183 ق.)، كسائى (م. 189 ق.)، قطرب (م. 206 ق.)، فرّاء (م. 207 ق.)، ابوعبيده معمر بن مثنى (م. 209 ق.)، اخفش (م. 221 ق.)، مبرّد (م. 285 ق.)، ابن كيسان (م. 299 ق.)، ابن انبارى (م.‌‌328 ق.)، زجّاج (م. 310 ق.) و نحاس (م. 338 ق.) از مهم‌‌ترين اديبان زبان عربى هستند كه معانى القرآن نگاشته‌‌اند.
[76]
غريب* القرآن گونه ديگرى از مطالعات ادبى قرآن بود كه در آن به استناد اشعار عربى به شرح واژگان غريب و ساختارهاى قرآن پرداخته مى‌‌شد. مؤرج سدوسى (م.‌‌195‌‌ق.)، ابو عبيده (م.‌‌209‌‌ق.)، قاسم‌‌بن سلام (م.‌‌224‌‌ق.)، ابن قتيبه (م.‌‌276‌‌ق.) و ابوزيد بلخى (م.‌‌322‌‌ق.) از مهم‌‌ترين مؤلفان غريب القرآن هستند.[77]
مطالعات واژگانى قرآن در موضوعات ريزترى چون واژگان متضاد كه در دو معناى مخالف هم به كار مى‌‌روند و مزيتى بلاغى به متن مى‌‌بخشند، مورد توجه و مطالعه اديبان سده‌‌هاى نخستين قرار گرفته است؛ اصمعى (م.‌‌212‌‌ق.)، ابن سكّيت (م.‌‌244‌‌ق.) و ابن انبارى (م.‌‌328‌‌ق.) كتاب‌‌الاضداد نوشته‌‌اند. از برخى تأليفات ديگر نيز در اين دوره ياد شده كه از عنوان آنها و نيز گزارشهاى برجاى مانده درباره آنها برمى‌‌آيد كه به مطالعه گوشه‌‌هايى از بلاغت قرآن پرداخته‌‌اند؛ مجاز القرآن ابوعبيده (م.‌‌209‌‌ق.)، البيان عن بعض الشعر مع فصاحة القرآن حسن‌‌بن جعفر برجلى (م.‌‌قرن‌‌4) و اعجاز القرآن فى نظمه و تأليفه واسطى (م.‌‌306‌‌ق.) از آن جمله است.[78] در عنوان نظم القرآن براى نخستين بار ساختار بلاغى قرآن به طور مستقل مطالعه و مقدمه‌‌اى براى پيدايش دانش بلاغت و نيز نظريه اعجاز بيانى پيموده شد. جاحظ (م.‌‌255‌‌ق.)، ابن اخشيد (م.‌‌326‌‌ق.)[79] و ابوزيد بلخى[80] از مهم‌‌ترين پديد آورندگان اين نوع تأليفات هستند.
پرسش اصلى در مطالعات بلاغى به ملاك و معيار برترى ادبى متن مربوط مى‌‌شود كه آن را «المزية» يا «الفضيلة» مى‌‌ناميدند. مزيت به ويژگى يك ساختار بر ساختارهاى مشابه در يك متن گفته مى‌‌شود كه ممكن است به شيوه چينش نقشهاى دستورى يا به اصطلاح «نظم متن» مربوط شود و در علم معانى بحث مى‌‌شود يا به شيوه دلالت بر معانى كه در علم بيان بحث مى‌‌شود.
[81] اديبان زبان عربى در پاسخ به اين پرسش كه مزيت ادبى قرآن در چه نهفته است، به دو دسته عمده تقسيم شدند: گروهى مزيت را در الفاظ قرآن و گروهى ديگر در معانى آن جست و جو كردند.[82] منشأ پيدايش اين دو ديدگاه به يك اختلاف كلامى كهن باز مى‌‌گردد كه با عنوان حدوث و قدم قرآن معروف است. معتزليان كه خلق و حدوث قرآن را باور داشتند، قرآن را همان الفاظى شمردند كه در دوره تاريخى مشخصى بر پيامبر نازل شده و در نتيجه ويژگى خاص اين متن را بايد در همين الفاظ جست و جو كرد؛ اما اهل حديث و در پى آنها اشاعره، قرآن را قديم و ناآفريده و حيثى از حيثيات وجود الهى شمرده، در نتيجه ويژگى خاص آن را در معانى آن مى‌‌دانستند.[83] اين خاستگاه كلامى در بحث بلاغت قرآن موجب شده نيروى عمده نويسندگان به جنبه‌‌هاى كلامى بحث كشيده شود و كمتر به موضوع بلاغت از منظر ادبى و بلاغى محض بنگرند. در عين حال تلاشهاى قابل توجهى در تبيين بلاغت قرآن صورت گرفته است.
ابوالحسن رمانى (م. 386 ق.) متكلم و اديب معتزلى براى نخستين بار تلاش كرد نظريه‌‌اى جامع در تبيين بلاغت قرآن ارائه دهد. وى در تعريف بلاغت ابتدا ديدگاهى كه آن را به روشنى و رسانندگى معنا يا دلالت كامل لفظ بر معنا تفسير مى‌‌كند
[84]، به نقد كشيده، آن دو را شرط لازم و نه كافى مى‌‌شمرد.[85] سپس بلاغت را به رساندن معنا به ژرفاى جان شنونده در زيباترين صورت الفاظ تعريف مى‌‌كند.[86] نقطه تمايز اساسى رمانى با گذشتگانش در توجه به ابعاد زيبايى شناختى بلاغت است كه امرى افزون بر رساندن معنا بوده و به كيفيت و نه كميت معنا اشاره دارد[87]، بر همين اساس وى مى‌‌كوشد معيارهاى كيفى مشخصى براى تحليل سطح بلاغى متن ارائه دهد كه عبارت‌‌اند از: ايجاز، تشبيه، استعاره، تلاؤم، فواصل، تجانس، تصريف معانى، تضمين، مبالغه و حسن بيان. اين صنايع ادبى همگى به ابعاد هنرى و زيبايى شناختى متن مربوط مى‌‌شوند. قرآن در نگاه رمانى به شيوه‌‌اى كاملا ابداعى و بى‌‌همتا اين صنايع را به كار گرفته است، به گونه‌‌اى كه با عموم سبكهاى متداول زبان عربى از شعر و سجع و خطابه و... متفاوت گشته و بر همه آنها برترى يافته‌‌است.[88] رمانى در تأكيد بر تفاوت قرآن با ديگر متون ادبى، بلاغت را در سه طبقه اعلا و ميانه و دون درجه بندى كرده، بلاغت قرآن را بالاترين درجه از نوع اعلا و معجزه شمرده است[89]، بر همين اساس سعى مى‌‌كند ويژگيهاى مشترك قرآن و برخى سبكهاى ادبى عرب را به گونه‌‌اى تحليل كند كه اين اشتراك از ميان رفته، تفاوت قرآن در همه زمينه‌‌ها محفوظ بماند؛ براى نمونه وى شيوه سجع‌‌گويى قرآن را «فاصله» ناميده و با ارائه دو تعريف متفاوت، آن را چيزى غير از سجع مى‌‌شمارد. از نظر رمانى در سجع‌‌گويى، معانى تابع الفاظ‌‌اند و اين آهنگ الفاظ است كه معنايى را در ذهن شنونده مى‌‌آفريند؛ اما فاصله‌‌ها آهنگهايى برخاسته و متناسب با معنا هستند كه در الفاظ جلوه مى‌‌كنند، بنابراين سجع بر اثر پيروى معانى از الفاظ از ارزش ادبى و بلاغى متن مى‌‌كاهد؛ ولى فاصله به سبب پيروى الفاظ از معانى بر اين ارزش مى‌‌افزايد.[90]در واقع او در پى نقد سبك تكلف‌‌آميز سجع بود كه احيانا معانى نامربوط را تنها به دليل حفظ وزن كنار هم مى‌‌نشاند.
خطّابى (م. 388 ق.) اديب و محدث از گروه اهل حديث در رساله بيان اعجاز القرآن بلاغت قرآن را امرى قابل درك براى آشنايان به آن مى‌‌شمرد كه تبيين و تحديد آن بسيار دشوار است.
[91] او بلاغت را اين گونه تعريف مى‌‌كند: نشاندن هر يك از الفاظ در مناسب‌‌ترين جايگاه كه اگر در آن قرار نگيرد يا معناى عبارت تغيير يافته، دچار فساد سخن مى‌‌شويم يا رونق و زيبايى سخن از دست مى‌‌رود.[92] خطابى به سه عنصر اساسى در بلاغت: الفاظ، معانى و تطبيق الفاظ بر معانى توجه كرده[93]، با نظريه ترادف به شدت مقابله و براى هر لفظ تنها يك معناى دقيق و مناسب فرض مى‌‌كند[94]، بنابراين مزيت بلاغى قرآن به ويژگيهاى خداوند در نقش پديد آورنده آن باز مى‌‌گردد، زيرا تنها اوست كه مى‌‌تواند به همه الفاظ و معانى احاطه داشته، بهترين گزينش را در شيوه تطبيق آن دو داشته باشد.[95]
ابوبكر باقلانى (م. 403 ق.) در نقش متكلمى اشعرى مذهب به موضوع بلاغت قرآن توجهى ويژه نشان داده، با تأكيد بر سطح اعجازى بلاغت قرآن، امكان تبيين و توصيف اين ويژگى را به وسيله صناعتهاى ادبى ـ آن گونه كه رمانى ادعامى كرد ـ منتفى مى‌‌شمارد[96] و خود نيز هيچ گونه تبيين ادبى از مزيت بلاغى قرآن ارائه نمى‌‌دهد و تنها به اين بسنده مى‌‌كند كه هر آشنا به زبان عربى در برخورد با قرآن اذعان مى‌‌كند كه سخن بشر نبوده، اوج بلاغت به شمار مى‌‌آيد[97]؛ همچنين او هرگونه مقايسه بين شعر، سجع، خطابه و ديگر اسلوبهاى زبان عربى با قرآن را منتفى شمرده، انجام چنين مقايسه‌‌اى را به معناى بشرى شمردن قرآن و اعتقاد به صرفه در بحث اعجاز شمرده است.[98] در واقع او در كتاب اعجازالقرآن در پى ارائه تقريرى كلامى و نه‌‌ادبى از اين مسئله بوده است، با اين حال در خاتمه‌‌كتاب به بيان برخى ويژگيهاى بلاغى سوره‌‌ها مانند تناسب فواتح و خواتم سور، مقاطع آيات پرداخته است.[99]
قاضى عبدالجبار (م. 415 ق.) به رغم رويكرد پر رنگ كلامى در آثار خويش، به موضوع بلاغت قرآن نيز توجه كرده و كوشيده تبيينى ادبى از آن ارائه دهد. وى مزيت سخن را به روانى و شيوايى الفاظ و زيبايى معانى تفسير كرده، تأكيد مى‌‌كند كه اين ويژگى نه در مفردات كه در بافت متن ظاهر مى‌‌شود.[100] پيش از او رمانى نيز دريافته بود كه هر متنى از دو بخش مفردات و تأليف تشكيل شده، گستره دلالت مفردات، متناهى و محدود و گستره دلالت تأليف، غير‌‌محدود و نامتناهى است[101]، بر اين اساس بلاغت قرآن را بايد در بخش تأليف و بافت متن و نه يكايك مفردات و تركيبهاى اضافى و وصفى جست و جو كرد.[102]عبدالجبار نيز مانند ديگر معتزليان، مزيت بلاغى متن را در معانى ندانسته، آن را در نقشها و ارتباطات زبانى الفاظ با يكديگر در جمله جست و جو مى‌‌كند، چرا كه معنا واقعيتى ثابت بوده، قابليت كم و زيادى ندارد؛ ولى الفاظ در‌‌شيوه دلالت بر معنا بى‌‌نهايت شكل به خود مى‌‌گيرند.[103]
عبدالقاهر جرجانى (م. 471 ق.) اديب و متكلم اشعرى، بر پايه مطالعات بلاغى پيشينيان براى نخستين بار از دانشى نوين با دو شاخه اساسى معانى و بيان ياد كرد و سه اثر مهم الرسالة الشافيه، اسرار البلاغه و دلايل‌‌الاعجاز را نگاشت. برترين طرح و سيستم در تحليل نظريه نظم قرآن از عبدالقاهر جرجانى است كه مواد اوليه بحث او بعدها توسط فخر رازى (م. 606 ق.) در كتاب نهاية‌‌الايجاز فى دراية الاعجاز بازسازى و سازماندهى شد و تطبيق عملى اين نظريه در تفسير كشاف زمخشرى (م. 528 ق.) نمايان گرديد و بدين سان اين نظريه باشكوه بلاغى در ارتباط با سبك قرآن به ظهور پيوست.[104] وى همچون عبدالجبار بر بافت متن تكيه كرده، مزيت بلاغى را نه در كلمات و الفاظ كه در ارتباط معنايى هر كلمه با كلمات ديگر درون جمله جست و جو مى‌‌كند.[105]
تأكيد جرجانى بر نقش كلمات در جمله، او را به سوى دانش نحو كشانده، به اين باور مى‌‌رساند كه نظم متن از شيوه چينش يكايك كلمات و تركيبها پديد مى‌‌آيد، بنابراين بلاغت بر پايه‌‌هاى نحو استوار شده، متن بليغ چيزى جز به كارگيرى درست و دقيق قواعد و دستور العملهاى نحو نيست.[106] جرجانى به نحو نگاهى منطقى و خشك نداشته، شيوه چينش اجزاى جمله بر مبناى نحو را نامحدود و غير متناهى تلقى مى‌‌كند و مزيت بلاغى متن و تفاوت نوشته‌‌ها در بلاغت را برخاسته از همين ويژگى مى‌‌شمرد[107]، بنابراين براى شناخت اين مزيت نبايد همچون رمانى به سراغ تشبيه، استعاره، مبالغه و ديگر صناعتهايى رفت كه جداى از جمله در يك كلمه يا تركيب ناقص قابل تحقق‌‌اند و نيز نبايد همچون پيشينيان به كاوش غريب القرآن، معانى القرآن و مشكل القرآن پرداخت.[108]
فرض امكان چينش اجزاى جمله به شيوه‌‌هاى نامتناهى نوعى ساختار شكنى در مدرسه نحو سنتى به شمار آمده، نقش ابداع و آفرينش هنرى را در قواعد زبان عربى مورد توجه جدى قرار مى‌‌دهد.[109]
وى به رغم موافقت با عبدالجبار معتزلى در لزوم توجه به بافت متن، در مسئله لفظ و معنا شيوه اشعريانه خويش را دنبال كرده، مزيت بلاغى را در معانى كه غرض و مقصود الفاظ هستند، مى‌‌كاود[110] و معتقد است كه اگر توانستى معانى را در ذهن خويش به درستى چينش دهى، ديگر در چينش الفاظ مشكلى نخواهى داشت، چرا كه الفاظ خادم و پيرو معانى[111] و ظرف و قالب آنها به شمار مى‌‌آيند[112] و براى هر معنايى تنها يك معادل دقيق و كامل لفظى وجود دارد.[113] اين عبارت جرجانى دقيقاً نقطه مقابل عبدالجبار به شمار مى‌‌آيد كه براى هر معنا امكان وجود معادلهاى فراوان و نامتناهى را فرض مى‌‌كرد، بر همين اساس وى ويژگى اعجازى در ساختار زبانى قرآن را بازتابى از توانايى عقلانى گوينده و پديدآورنده آن مى‌‌داند.[114]

 دوره ميانه:

دانش بلاغت به دست جرجانى به اوج پيشرفت خود رسيد و آيندگان در حاشيه تلاشهاى او متوقف ماندند و از اين پس نويسندگان اعجاز قرآن به سختى توانسته‌‌اند نكته‌‌اى تازه بر آن بيفزايند. در بين اين تلاشها به اثرى مستقل درباره بلاغت قرآن كه در آن به پژوهشى نظرى در اين باره پرداخته شده باشد، برنمى‌‌خوريم.
برخى به تفسير بلاغى قرآن پرداخته، همه يا سوره‌‌هايى از قرآن را مورد بحث قرار داده‌‌اند. 
زمخشرى (م. 528 ق.) در تفسير الكشاف به ابعاد گوناگون ادبى و بلاغى قرآن توجه كرده، افزون بر اشتقاقات صرفى و تركيبهاى نحوى به سبكهاى متنوع القاى معانى، آرايه‌‌هاى بيانى و صناعتهاى زيباى بديع پرداخته است.
[115] او در اثر ديگرى به نام‌‌اعجاز‌‌سورة الكوثر به بيان ويژگيهاى بلاغى اين‌‌سوره به عنوان نمونه‌‌اى از اعجاز قرآن پرداخته‌‌است.[116]
بقاعى (م. 885 ق.) نيز در نظم الدرر فى تناسب الآيات والسور كه تفسيرى است ترتيبى با تكيه بر ارائه تناسب معنايى آيات در يك سوره و سوره‌‌ها با يكديگر، از ابزارها و مفاهيم دانش بلاغت براى اثبات فرضيه خود فراوان استفاده كرده است.[117]
گروهى ديگر به شكل موضوعى كوشيده‌‌اند براى هريك از مباحث بلاغى، نمونه‌‌اى قرآنى يافته، فرهنگى از شواهد قرآنى بلاغت تدوين كنند. ابن ابى الاصبع مصرى (م. 654 ق.) در كتاب بديع القرآن ـ كه البته منظور از بديع در عنوان آن، همه بخشهاى دانش بلاغت است - در 120 باب به ذكر اصطلاحات بلاغى و سپس نمونه‌‌هاى قرآنى هر‌‌يك پرداخته است. او در دو اثر ديگر با عناوين تحرير التحبير و بيان البرهان فى اعجاز القرآن با دنباله روى از نظريه نظم قرآن جرجانى به مقابله با اين ديدگاه باقلانى و ديگران پرداخته كه قواعد بديع بر قرآن قابل تطبيق نيست.
گروه ديگرى به بازسازى مباحث بلاغى جرجانى پرداخته، تدوينى جديد از انديشه نظم قرآن وى ارائه كرده‌‌اند. دو اثر گذشته ابن ابى الاصبع از اين قبيل است.
فخر رازى نيز در كتاب مختصر نهاية الايجاز فى دراية الاعجاز كارى از همين قبيل ارائه كرده است. التبيان فى علم‌‌البيان المطلع على اعجاز القرآن زملكانى (م. 651 ق.) و الطراز المتضمن لاسرار البلاغة و علوم حقائق الاعجاز ابن حمزه علوى (م.‌‌754 ق.) نمونه‌‌هاى ديگرى از اين دسته آثارند.
در گونه‌‌اى ديگر از آثار بلاغى نيز به اين دانش به شكل مستقل نظر افكنده شده كه سهم قرآن در آنها در حد ذكر شواهد قرآنى مباحث بلاغى است. مفتاح‌‌العلوم سكّاكى (م. 626 ق.) و خلاصه معروف آن با عنوان تلخيص المفتاح فى‌‌المعانى و البيان از خطيب قزوينى (م. 739 ق.) و دو شرح مطول و مختصر تفتازانى بر اين خلاصه از مهم‌‌ترين نمونه‌‌هاى اين نوع آثار است.
در بسيارى از آثار مهم بلاغى نيز بى‌‌آنكه مستقلا به موضوع بلاغت قرآن بپردازند، كم و بيش از آيات قرآن به عنوان نمونه و شاهد استفاده شده است كه مهم‌‌ترين آنها عبارت‌‌اند از: صناعتى النظم والنثر و خلاصه آن الصناعتين از ابوهلال عسكرى (زنده در 395 ق.)، سرالفصاحه از ابن سنان خفاجى (م.‌‌466‌‌ق.) والمثل السائر از ابن اثير (م.‌‌637‌‌ق.)

 دوره معاصر:

مطالعه بلاغى قرآن در عصر حاضر با اقبال بيشترى از قرآن پژوهان مواجه شده است؛ مصطفى صادق رافعى (م.‌‌1937 م.) در اعجازالقرآن و البلاغة النبويه و عبدالكريم خطابى در اعجاز القرآن دراسة كشفية لخصائص البلاغة العربية و معاييرها به نظم و ساختار زيبا و روحانيت و معنويت متن قرآن توجه كرده‌‌اند.
افزون بر اين آثار كلامى فراوان در دفاع از اعجاز قرآن كه كم و بيش به مباحث بلاغى نيز پرداخته‌‌اند، در مدرسه امناء منسوب به امين الخولى (م. 1385 ق.) به پژوهشهاى ادبى چندى برمى‌‌خوريم كه الفن القصصى فى‌‌القرآن محمد‌‌احمد خلف الله و الاعجاز البيانى و التفسير البيانى عايشه بنت الشاطى (م. 1410 ق.) مهم‌‌ترين اين آثارند. خلف‌‌الله به ابعاد هنرى قصه‌‌هاى قرآنى پرداخته و بنت الشاطى در اثر نخست به جايگاه بلاغى حروف مقطعه و حروف موسوم به زايد و دلالتهاى بلاغى در واژگان مترادف و برخى شيوه‌‌هاى بيانى مانند قسم پرداخته و در اثر دوم به تفسير آيات شاخص قرآن در موضوع بلاغت اهتمام ورزيده است.
شخصيتهاى مهم ديگرى چون طه حسين (م.‌‌1393‌‌ق.) در فى الادب الجاهلى و فى الشعر الجاهلى به بررسى تعامل تاريخى متن مقدس قرآن با ادبيات عرب قبل از اسلام پرداخته و سيد قطب (م. 1387 ق.) در التصوير الفنى فى‌‌القرآن و مشاهد القيامه به تصويرسازى و تجسم هنرى در قرآن پرداخته و افزون بر نظريه‌‌پردازى در اين حوزه، نمونه‌‌هاى فراوان قرآنى را به بحث گذارده است.
جواد على (م. 1989 م.) نيز در بخشهاى مختلف المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام و به ويژه در جلد هشتم به بررسى تاريخى زبان قرآن و جايگاه آن در بين گويشهاى عربى و اسلوبهاى بيانى عرب پرداخته است. عبدالله ابراهيم در موسوعة السرد العربى نيز بحثهاى تاريخى مبسوطى درباره بلاغت قرآن ارائه كرده است. به كارگيرى ابزارها و مفاهيم زبانشناسى جديد، نقد ادبى و روايت‌‌شناسى در مطالعات معاصر بلاغت قرآن از اختصاصات اين دوره است كه تحولى جديد در اين شاخه از علوم قرآن را نويد مى‌‌دهد.
[118]

 بازتاب بلاغت قرآن در پيدايش و گسترش دانشهاى عربى:

قرآن به مثابه يك كتاب، نقش بنيانگذار را در نظام ادبيات عرب ايفا كرده است. ادبيات عرب قبل از اسلام، جز مجموعه‌‌اى از متون شفاهى پراكنده اعم از اشعار و سجع و رجز و خطابه و... چيز ديگرى نبود كه از لحاظ محتوا شامل توصيفاتى روزمره از حيوانات و ديگر پديده‌‌هاى طبيعى يا جنگها و غارتها يا برخى ارزشهاى اخلاقى مرتبط با نظام قبيله و امثال آن بود و از لحاظ شكل نيز تنظيم و تدوين منسجم و يكپارچه‌‌اى نداشت[119]، از اين رو نزول قرآن به عنوان يك متن مرجع (Authority ) تأثير ويژه‌‌اى در پيدايش دانشهاى دينى چون فقه، كلام و علوم ادبى چون صرف و نحو و بلاغت به عنوان ابزار يادگيرى و فهم آن داشته است.[120]
در اين ميان ديدگاه اعجاز بيانى با سابقه ديرين و شهرت گسترده و پشتوانه مطالعاتى انبوه، بيشترين اثر را بر مراحل پيدايش و تطور زبانشناسى عربى گذارده است. بلاغت قرآن و نيز علاقه‌‌مندى به شناخت بهتر محتواى آن، عرب را به دانشهاى ادبى رهنمون ساخت. از آغازين روزهاى پيدايش دانش تفسير، شاهد تلاشهاى ادبى فراوانى از جمله واژه‌‌شناسى و شناخت مترادفها و متضادها، شناسايى و ثبت و ضبط گويشهاى قبايل، ثبت و ضبط اشعار و سجع و خطابه‌‌هاى عرب جهت استفاده در فهم و تفسير قرآن هستيم.[121] گفته‌‌هاى تفسيرى صحابه و تابعان و كتابهاى قرآنى و تفسيرى نخستين آكنده از مباحث ادبى اعم از لغوى و صرفى و نحوى و بلاغى است.
با انشعاب و استقلال تدريجى علوم ادبى نيز وابستگى آنها به قرآن نه تنها كم نشد كه روز افزون گشت؛ اين دانشها افزون بر بهره‌‌مندى از قرآن به هنگام نياز به ذكر مستندات قواعد ادبى، بسيارى از قواعد خود را نيز از آيات قرآنى به الهام گرفته‌‌اند و از سوى ديگر اين دانشها عمدتاً به عنوان مقدمات شناخت قرآن پديد آمده كه عناوينشان و مقدمه‌‌هاى مؤلفانشان نيز نشان از آن دارد.
دانش لغت به معناشناسى واژگان عربى مى‌‌پردازد. از نخستين مطالعات و فرهنگ لغتهاى زبان عربى، توجه به واژگان مشكل قرآن و ذكر مستندات قرآنى در اثبات يك معنا براى يك لفظ، فراوان به چشم مى‌‌خورد.
[122] افزون بر اينكه انبوهى از مطالعات واژه شناختى نيز به خصوص لغات قرآن اختصاص يافته است كه كتاب مشكل القرآن ابن قتيبه، تذكرة الاريب فى تفسيرالغريب ابن جوزى، التبيان فى تفسير غريب القرآن شهاب الدين مصرى، المفردات فى غريب القرآن راغب اصفهانى و غريب القرآن ابوبكر سجستانى، نمونه‌‌اى از آنهاست.
دانش صرف و نحو به ساختار كلمه و جمله در زبان عربى مى‌‌پردازد. ميزان استناد و ارجاع به آيات قرآن در كتابهاى صرف و نحو به اندازه‌‌اى است كه بدون شك مى‌‌توان پذيرفت كه با نبود قرآن، امكان پيدايش دستور زبان عربى فراهم نبود، به ويژه آنكه اشعار بر جاى مانده از دوره جاهلى نه از جهت حجم كمّى و نه اعتبار استنادى و كيفى توان هماوردى با متن قرآن را ندارند؛ براى نمونه در كتاب مغنى اللبيب ابن هشام انصارى، بخش وسيعى از آيات قرآن‌‌كريم به عنوان استناد براى قواعد دستورى زبان عربى آمده است، افزون بر آن بسيارى از نوشته‌‌هاى دستورى به خصوص جنبه‌‌هاى دستورى قرآن اختصاص يافته است كه مجموعه كتابهاى موسوم به اعراب القرآن از جمله كتابى از قطرب، اعراب ثلاثين سورة من القرآن ابن خالويه، فى اعراب القرآن و معانيه ابن اشته اصفهانى، المصادر فى القرآن ابراهيم‌‌يزيدى، الالفات فى القرآن رمانى و كتاب اللامات درباره انواع لامها در قرآن از ابن‌‌انبارى و ابوالقاسم زجاجى، نمونه‌‌اى از آنهاست.
عناوين كتابهاى بلاغت نيز احياناً در ارتباط با قرآن و مسئله اعجاز بيانى است كه براى نمونه مى‌‌توان از دلائل‌‌الاعجاز جرجانى و البرهان الكاشف عن اعجاز القرآن زملكانى ياد كرد، افزون بر آن انبوهى از مطالعات بلاغى خاص قرآن، مانند مجاز القرآن و نظم القرآن به رشته تحرير درآمده است.
در لابه لاى كتابهاى نقد شعر و بيان قواعد آن نيز فراوان به آيات قرآنى برمى‌‌خوريم كه مستند يك قاعده يا يك نكته شعرى قرار گرفته‌‌اند
[123] و احياناً بسيارى از ابزارهاى تحليل اشعار نيز كاملا برگرفته از قواعد تدوين شده در رويكرد تفسير ادبى قرآن است.[124] مثالهاى بارز برخى آرايه‌‌هاى بديعى در شعر مانند مبادرة الاضداد (ذكر متوالى دو متضاد) مانند «لا يَموتُ فيها و لا يَحيى»(طه/20، 74) و مطابق (تكرار يك لفظ با دو معناى متفاوت) مانند «تَرَى‌‌النّاسَ سُكـرى و ما هُم بِسُكـرى»(حجّ22/،2) را نيز به سادگى در آيات قرآن مى‌‌يافتند.[125]
از سوى ديگر مفاهيم و اصطلاحات قرآنى در اشعار و متون ادبى عرب بازتاب گسترده‌‌اى يافته است. برخى تأليفات به مطالعه تطبيقى قرآن و اشعار عرب پرداخته، در جست و جوى وامگيرى شاعران از قرآن و ... برآمده‌‌اند كه براى نمونه مى‌‌توان از سرقات‌‌الكميت من القرآن ابن كناسه ياد‌‌كرد.
در كتابهاى انشا و كتابت نيز كه به قواعد نگارش و كتابت عربى مى‌‌پردازند، تأثير ساختار نگارشى قرآن و بهره مندى از آن براى تدوين آيين نگارش عربى به روشنى ديده مى‌‌شود.
[126]
پيدايش شاخه‌‌هاى متنوع ادبى در حوزه علوم قرآنى كه به بحث از قصص و امثال و قسمهاى قرآن، آيات شبيه هم (مشتبهات القرآن)، واژه‌‌هاى مشترك لفظى و مترادف در قرآن (وجوه و نظاير) و ... مى‌‌پردازند نيز تأثير بسزايى در رونق بخشى به مطالعات ادبى زبان عربى داشته است.[127]
پيشرفتها و تحولات معاصر ادبى نيز با ورود به حوزه زبان عربى بلافاصله قرآن را متنى مناسب براى مطالعه و پژوهش يافتند كه از جمله مى‌‌توان به رويكرد نقد ادبى، روايت‌‌شناسى، معناشناسى، نشانه‌‌شناسى و دانش ارتباطات غير زبانى اشاره كرد كه به ترتيب در آثارى چون النقد و الاعجاز محمد تحريشى، الفن القصصى فى القرآن خلف‌‌الله، مفاهيم اخلاقى دينى در قرآن و خدا و انسان در قرآن ايزوتسو، العالم بوصفه علامة نصر حامد ابوزيد و الاتصال غير اللفظى فى‌‌القرآن نمود يافته است. بدين ترتيب قرآن همواره نقش منبعى پايان‌‌ناپذير براى جريان نقد ادبى زبان عربى ايفا كرده‌‌است.


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۴۹:۰۷ ] [ مشاوره مديريت ]


      بلاغت قرآن . 

      بخش اول

    بلاغت قرآن : از مهم‌‌ترين ويژگيهاى قرآن كريم و زمينه‌‌اى ميان رشته‌‌اى در مطالعات قرآنى و ادبى 

    بلاغت در لغت، مصدر «ب -ل - غ» به معناى رسيدن است و بلاغت در سخن نيز به معناى رسيدن به هدف مورد نظر در گفتار است.[1] گاه نيز بلاغت به ابلاغ (مصدر باب افعال) به معناى رساندن تفسير شده و بلاغت در سخن به رساندن معنا در بهترين ساختار زبانى به نحوى آشكار تعريف مى‌‌شود.[2]
    بلاغت در مفهوم اصطلاحىِ آن، گاه عنوان يك دانش از شاخه‌‌هاى علوم ادبى زبان عربى است و گاه به‌‌سان اصطلاح بليغ در وصف‌‌گونه خاصى از سخن يا گوينده آن به كار مى‌‌رود.[3]
    دانش بلاغت از دانشهاى كاربردى به شمار مى‌‌رود كه هدف از آن مزيت بخشيدن به سخن يا مصونيت آن از اشتباهات غير دستورى است كه گاه به شيوه بيان معانى و گاه به شيوه هماهنگى سخن با موقعيت بيان آن و گاه به شيوه گزينش كلمات مربوط مى‌‌شود. اين سه شاخه به ترتيب در دانشهاى بيان، معانى و بديع بحث مى‌‌شوند.[4]
    سخن بليغ آن است كه افزون بر ويژگى فصاحت، ساختارهاى گوناگون زبان در موقعيتهاى مناسب آن به كار رفته باشد؛ براى مثال در مكان مناسب از تأكيد، تكرار، گزيده‌‌گويى و زياده‌‌گويى و ... استفاده شده باشد.[5] بنابراين ويژگى، بلاغت به واژگان مفرد نسبت داده نمى‌‌شود و تنها تركيبها و عبارات را شامل مى‌‌شود، در حالى كه ويژگى فصاحت به كلمه نسبت داده مى‌‌شود.[6] كلمه فصيح آن است كه حروف آن تناسبى آوايى داشته و استعمال آن در معناى مورد نظر نامأنوس نباشد و ساختار صرفى آن مطابق با قواعد ساخت كلمات در زبان عربى باشد و سخن فصيح آن است كه افزون بر برخوردارى يكايك واژگان از ويژگى فصاحت، مجموع سخن نيز ساختار نحوى درست و استوارى داشته باشد و كنار هم نشستن واژگان، ناسازگارى آوايى پديد نياورد و دلالت سخن بر معناى مورد نظر دشوار و پيچيده‌‌نباشد.[7]
    قرآن خود را «كتاب مُبين» كه زبانش عربى است، معرفى مى‌‌كند: «والكِتـبِ المُبين * اِنّا جَعَلنـهُ قُرءنـًا عَرَبيـًّا لَعَلَّكُم تَعقِلون».(زخرف/ 43،2ـ3) منظور از اين تعبير، اشاره به ويژگى فصاحت در قرآن دانسته شده است.[8] تعبير «بِلِسان عَرَبىّ مُبين»در 195 شعراء/26 نيز به فصاحت و اعجاز بيانى قرآن تفسير شده است.[9] تأكيد قرآن بر تعبير «عربى مبين» از نظر برخى مفسران، نشان از برترى زبان عربى از جهت گويايى و رسايى دارد و وجه انتخاب آن به عنوان زبان قرآن از همين روست[10]، گرچه خداوند در بيانى عام زبان هر پيامبر و كتابش را زبان قوم وى معرفى كرده (ابراهيم/14،4) كه بنا به اعتقاد برخى مى‌‌تواند دليلى بر نبود ويژگى خاصى در زبان عربى براى انتخاب آن به عنوان زبان قرآن‌‌باشد.[11]
    ويژگى «مبين» در دسته‌‌اى ديگر از آيات در سياق نفى برخى اتهامات كافران آمده است؛ براى نمونه در پاسخ به اتهام اخذ قرآن از برخى آشنايان به كتابها و اديان گذشته، زبان اين افراد را «اعجمى» معرفى كرده و با وصف كردن قرآن به «عربى مبين» آن را دليلى بر نادرستى اين ادعا شمرده است: «و‌‌لَقَد نَعلَمُ اَنَّهُم يَقولونَ اِنَّما يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِسانُ الَّذى يُلحِدونَ اِلَيهِ اَعجَمىٌّ وهـذا لِسانٌ عَرَبىٌّ مُبين».(نحل/16،103) اعجمى به نارسا[12] و عربى مبين به زبان شيوا و رسا تفسير شده است.[13]
    تأكيد بر ويژگى «مبين» در نفى اتهام شاعرى از پيامبر نيز تكرار شده است: «و ما عَلَّمنـهُ الشِّعرَ وما يَنـبَغى لَهُ اِن هُوَ اِلاّ ذِكرٌ وقُرءانٌ مُبين».(يس/
     36 /69)[14] در آيه 28 زمر/ 39 نيز قرآن متنى عربى بدون كژى و ناراستى وصف شده:«قُرءانـًا عَرَبيـًّا غَيرَ ذى عِوَج»كه از نظر برخى به فصاحت قرآن اشاره دارد.[15]
    ويژگى فصاحت و بلاغت در قرآن، عنصرى اساسى در اين متن شمرده مى‌‌شود و از اين رو ترجمه قرآن يا بازخوانى معانى آن با بيانى ديگر، از نظر مفسران و فقيهان، قرآن ناميده نمى‌‌شود.[16] 
    گوياترين آيه در ارتباط با بلاغت قرآن، آيه 23‌‌زمر‌‌/‌‌39 است كه قرآن را سخنى نيكو و همسان در راستى و درستى معانى و تناسب و استوارى نظم و تأليف معرفى مى‌‌كند:«اَللّهُ نَزَّلَ اَحسَنَ الحَديثِ كِتـبـًا مُتَشـبِهـًا مَثانِى...»
    [17]، افزون بر اين تعبيرهاى عام، در برخى آيات نيز به جلوه‌‌هاى هنرى بخشهايى از قرآن چون داستانهاى آن توجه شده است: «نَقُصُّ عَلَيكَ اَحسَنَ القَصَصِ بِما اَوحَينا اِلَيكَ هـذَا القُرءان».(يوسف /12،3)[18] برخى مفسران نيز تعبير «احسن* القصص» را نه تنها درباره داستانها كه شامل همه قرآن دانسته و وجه نامگذارى قرآن به آن را برخوردارى آن از نهايت فصاحت و زيبايى و سازگارى الفاظ و معانى آن دانسته‌‌اند.[19]

     قرآن و ادبيات عرب قبل از اسلام:

    بلاغت قرآن از نگاه تاريخى، به جايگاه ادب و سخنورى در بين مردم عرب ارتباط دارد. منطقه شبه جزيره عربى در دوره نزديك به ظهور اسلام، تحولات بنيادين اجتماعى، فرهنگى و زبانى را به خود ديده است. گشايش مرزهاى شبه جزيره بر روى مردمان و دولتهاى همسايه، زمينه مناسبى براى شكوفايى اجتماعى و اقتصادى و فرهنگى پديد آورده بود. شكوفايى بازرگانى داخلى و خارجى در كنار پيدايش اميرنشينهاى عربى در پيرامون شبه جزيره از جمله دولت كنده، حيره و غسان، بر تحولات اجتماعى و فرهنگى شبه جزيره افزوده بود.[20] اين اميرنشينها غالبا مورد توجه شاعران و اديبان عرب بودند كه براى مدح اميران به آن سو عزيمت مى‌‌كردند.[21] ورود واژگان متنوع و نو نيز از سوى حوزه‌‌هاى فرهنگى و زبانى همسايه، گويشهاى قبايل عرب را با تحولى بنيادين مواجه ساخته بود.[22] نمونه‌‌هاى بسيارى از واژگان بيگانه در آثار شاعران و اديبان عرب قبل از اسلام از جمله امية بن ابى الصلت و اعشى به چشم مى‌‌خورد.[23]
    در كنار واژگان دخيل، تنوع گويشهاى قبايل نيز وجود داشت كه امتيازهايى چون وجود مترادفات بسيار و متنوع در زبان عربى را موجب شده است.[24]
    از سوى ديگر سرعت و گسترش نقل و انتقال بازرگانى در سرتاسر شبه جزيره، روابط عميق و نسبتاً محكمى بين قبايل عرب پديد آورده بود.[25]
    نقش كاهنان و حكيمان عرب نيز كه با سخنان شيوا و فصيح، نقش دينى و اجتماعى خود را ايفا مى‌‌كردند در تحولات فرهنگى و زبانى شبه جزيره حايز اهميت است.
    برخى قبايل عرب چون تميم
    [26]، بنى اسد و هذيل در سخنورى و چكامه سرايى شهرت يافته[27] و بازارهاى موسمى، محل مناسبى براى هماوردى شاعران و سخن سرايان بود تا آنجا كه درباره نامگذارى بازار «عكاظ» گفته شده كه شاعران در آن بازار به تعاكُظ (مفاخره) مى‌‌پرداختند[28]، افزون بر آن، مرسوم بود كه شاعران از جايى به جاى ديگر در سفر و گردش باشند تا محصولات ادبى خود را در هر جاى مناسب عرضه كنند.[29] در چنين محيطى به تدريج گويشهاى گوناگون قبايل مركزى شبه جزيره به ويژه در منطقه حجاز و تهامه رو به نزديكى و تعامل نهاده، گويشى مشترك موسوم به عربى فصيح، ويژه توليد محصولات ادبى چون شعر و خطابه و... و نگارش متون رسمى و ادارى چون قراردادهاى بين قبايل پديد مى‌‌آيد.[30] عربى فصيح به «العربية العالية» و «العربية المبينة» نيز شهرت داشته است.[31] اين زبان مشترك در متن مقدس قرآن نيز به كار رفته و از اين رو براى همه قبايل نسبتاً به طور يكسان قابل فهم بوده است.
    ادب پژوهان زبان عربى در اينكه عربى فصيح غلبه گويشى مشخص چون گويش قريشى يا آنكه برآمده از تعامل گويشهاى گوناگون بوده، اختلاف نظر دارند؛ عموم مفسران و مورخان اسلامى و به تبع آنها برخى محققان معاصر چون طه حسين به نظر نخست گراييده‌‌اند و به امورى چون سلطه بازرگانى، اقتصادى، اجتماعى و فرهنگى قريش در دوره پيش از اسلام استدلال كرده‌‌اند
    [32]؛ ليكن گروهى ديگر از محققان، غلبه اين نظر را متأثر از تلاش سلطه جويانه جناح قريشى در دوره پس از اسلام دانسته‌‌اند. آنان در نفوذ همه جانبه قريش در دوره قبل از اسلام ترديد كرده، عربى فصيح را نتيجه تعاملات تاريخى گويشهاى گوناگونى در شبه جزيره شمرده‌‌اند.[33]

    اسلوبهاى ادبى زبان عربى در قرآن:

    زبان عربى بر اثر فضاى جديد تمدنى و فرهنگى كه در آن قرار گرفته بود، محيط بسيار مناسبى براى پرورش و گسترش صناعتهاى ادبى گشت و زبان به ابزارى مهم در ساختار اجتماعى و فرهنگى و دينى و مذهبى شبه جزيره بدل شد. جامعه عربى در حالى با متن قرآنى روبه رو شد كه جملات مسجّع كاهنان، سروده‌‌هاى شاعران بزرگ به ويژه معلقات هفت‌‌گانه، رجزهاى موزون جنگاوران دلير، خطابه‌‌هاى سخنوران چيره دست و داستانهاى افسانه وار گذشته‌‌هاى كهن و... همگى در همه جا به گوش مى‌‌رسيد.[34] كاهنان با جملات آهنگين و قافيه‌‌دار خود از حوادث گذشته خبر مى‌‌دادند و پيشگويى آينده مى‌‌كردند و به حل اختلافات خانوادگى، حقوقى و دينى و مذهبى مردم پرداخته، مشكلات گوناگون جامعه عربى را تنها با ابزار زبان مى‌‌گشودند.[35]
    سبك بيان كاهنان به «سَجْع» موسوم بود كه در تعريفى كوتاه مى‌‌توان آن را نثر قافيه‌‌دار تهى از وزن معرفى كرد.[36] سجع، كهن‌‌ترين سبك ادبى زبان عربى است[37] كه به نظر برخى ادب پژوهان حلقه ارتباطى نثر به شعر بوده است.[38] اسلوب سجع عبارت بود از بيان عباراتى كوتاه، رسا و محكم با فاصله‌‌هايى منظم و هم اندازه بين جملات و برخوردارى هر جمله از نظم قافيه و گسترانيدن و پيچيدن معنا در طى عبارات با استفاده فراوان از تلميحات، استعارات، كنايات و احيانا تعبيرهاى معما گونه و راز آلود كه امكان فهم چند معنا در آن متصور بود و از مسئوليت كاهن در برابر گفته خويش مى‌‌كاست.[39]
    محتواى كلام آنها نيز عبارت بود از مجموعه‌‌اى مثلها و پند و اندرزها و به اصطلاح منطقيان، مسلّمات و مشهورات كه در قالبى اطمينان بخش و غير قابل ترديد تدوين مى‌‌يافت و به مخاطب چنين وانمود مى‌‌ساخت كه مشكل به طور كامل حل شده است[40]، از اين روى كاهنان در بين مردم عرب اعتبار يافته بودند و چنين پنداشته مى‌‌شد كه آنان اخبار خويش را از راه ارتباط با غيب به دست مى‌‌آورند.[41]
    به كارگيرى اسلوب سجع در شمار نسبتاً وسيعى از آيات قرآن[42] در كنار وجود برخى شباهتهاى ظاهرى همچون ادعاى مشترك پيامبر و كاهنان مبنى بر ارتباط با غيب، زمينه مناسبى براى مخالفان پيامبر پديد آورده بود كه او را از زمره كاهنان معرفى كرده، اصالت و انحصار پيام او را نفى كنند. اين اتهام به پيوست پاسخ خداوند به اين اتهام و بيان تفاوت ماهوى كهانت و نبوت در آياتى چند از قرآن بازتاب يافته است (طور/52،29؛ احقاف/69،42)، افزون بر آن در شمار زيادى از روايات نيز كاهنان نكوهش شده‌‌اند و مراجعه به آنها كفر و منبع دانش آنها شياطين معرفى شده كه پس از نزول پيامبر همين راه ارتباطى نيز بر آنها بسته‌‌شد.[43]
    اختلاف بين كهانت و نبوت از چنان اهميتى براى دانشمندان مسلمان برخوردار بود[44] كه درباره استفاده قرآن از اسلوب سجع نيز بحثهاى اختلاف برانگيز فراوانى مطرح كرده‌‌اند. شمار نسبتاً وسيعى از محققان علوم قرآنى بر اين ادعا اصرار ورزيده‌‌اند كه هرگز اسلوب سجع در قرآن به كار گرفته نشده است. آنان در پاسخ به اين پرسش كه تفاوت بين سجع و كلام موزون و قافيه‌‌دار بسيارى از آيات قرآن چيست، به رابطه لفظ و معنا توجه كرده و سجع را نوعى بازى زبانى شمرده‌‌اند كه معانى تابع الفاظ آن است و از روى تصنع و تكلف و به صورتى ساختگى بيان مى‌‌شود؛ اما در كلام موزون و قافيه دار قرآن، الفاظ تابع معانى‌‌اند و از روى بلاغت و فصاحت و به صورتى طبيعى، آهنگ و قافيه يافته‌‌اند.[45] پيروان اين ديدگاه در تثبيت نظر خويش اصطلاحى جديد و متفاوت براى سبك متناظر با سجع در قرآن ابداع كرده، آن را «فاصله» ناميده‌‌اند.[46]
    پيروان نظريه به كارگيرى سجع در قرآن، تفاوت گوهرى سجع و فاصله را تنها در منبع و خاستگاه آن مى‌‌شمرند كه در سخنان كاهنان از الهامات شيطان و تخيلات بشرى بر خاسته و در قرآن از خداوند متعالى صادر شده است؛ اما از جهت شكل و اسلوب تفاوتى بين آنها نيست و از اين رو اطلاق سجع بر اسلوب آيات قرآن درست و بى‌‌مانع است. در واقع سجع، گونه‌‌اى سبك بيانى زيبا و نيكوست كه برخوردارى قرآن از آن نه تنها عيب شمرده نمى‌‌شود كه پسنديده نيز هست.[47]
    اسلوب سجع به آيات قرآن به ويژه در دوره مكى اين امكان را بخشيده كه پندها و پيامهاى متنوع و داستانها و امثال گوناگون را در كوتاه‌‌ترين عبارات در قالبى منظم به هم دوخته، با برانگيختن پياپى احساسات و عواطف شنوندگان از ترس و شوق و شرم و خشم و... آنها را ناخودآگاه به ايمان و تسليم وادارد.[48]
    اين گروه در پاسخ از برخى روايات نبوى در نكوهش سجع و پرهيز از به كارگيرى آن[49] اين‌‌گونه توجيه مى‌‌كنند كه پيامبر براى پاكسازى حافظه مسلمانان از خاطرات دوران جاهلى و بر هم زدن تداعى ذهنى بين قرآن و سجع كاهنان، چنين دستوراتى داده بود و از اين رو پس از مدت زمانى دوباره شاهد رواج سجع در بين مسلمانان و حتى صحابه و تابعان هستيم[50]؛ به عبارت ديگر پيامبر درصدد نكوهش شيوه خاص كاهنان در سجع‌‌گويى و نه مطلق اسلوب سجع بوده است.[51]
    شعر نيز در كنار سجع رواج بسيارى داشت. شعر به سبب نظم و آهنگ و بُعد زيبا شناختى آن در فرهنگ شفاهى مردم عرب جايگاهى بى جايگزين داشت، زيرا بر خلاف متون نثرى به راحتى در حافظه‌‌ها مى‌‌ماند و به سرعت جغرافيا را درمى‌‌نورديد[52]، با اين حال قرآن هرگز از سبك شعر استفاده نكرد[53] و حتى پيامبر نيز بنابر پاره‌‌اى روايات از خواندن شعر پرهيز مى‌‌كرد.[54] شعر ابزار بسيار خوبى براى بيان احساسات شخصى و موردى شاعران است؛ اما هرگز نمى‌‌تواند سبك مناسبى براى بيان گزاره‌‌هاى كلى و عمومى در يك متن مرجع با زمينه‌‌هاى عقيدتى و دينى باشد.[55] از سوى ديگر پيامبر بى‌‌آنكه از شعر استفاده كرده باشد بر اثر آهنگين بودن پاره‌‌اى آيات و نيز ادعاى ارتباط با غيب به شاعرى متهم بود.[56] به پندار مردم عرب هر شاعرى با فردى از جنّ در تماس بود كه اشعار را بر او الهام مى‌‌كرد.[57] در واقع سجع، شيوه‌‌اى ميانه بين نثر خشك و بى‌‌روح و شعر بود و ازاين رو مناسب‌‌ترين سبك براى بيان در متنى چون قرآن به شمار مى‌‌رفت.
    امثال از ديگر گونه‌‌هاى ادبى رايج بين عرب قبل از اسلام بود.
    [58] مَثَل در تعريف اصطلاحى به عبارتى كوتاه با معنايى رسا گفته مى‌‌شود كه از راه تشبيهى گويا و كنايه‌‌اى نيكوبيان مى‌‌شود.[59] امثال عرب يا از نوع واقعى بوده، به رخدادى حقيقى اشاره داشتند يا از نوع تخيلى و از زبان حيوانات و... بيان مى‌‌شدند.[60] مَثَل* در هر دو حالت به تجربه‌‌اى واقعى و عينى در زندگى روزمره ارجاع داده، تأملات عبرت‌‌انگيز يك تجربه بشرى را در كوتاه‌‌ترين عبارت به ديگران انتقال مى‌‌دهد، از اين‌‌رو كاربرد اين صناعت در فرهنگ شفاهى عرب قبل از اسلام بسيار زياد بود[61] و قرآن نيز فراوان از مثل براى رسانيدن پيام خود بهره برده است.[62]
    قصه از ديگر صناعتهاى رايج بين عرب قبل از اسلام بود[63] كه در سطح بسيار وسيعى در قرآن به كار رفته است و آيات قرآن به ندرت از نوعى حكايت و قصه‌‌گويى تهى‌‌اند. بهره‌‌گيرى از قصه در قرآن برخلاف مثل و همانند سجع بدون مشكل نبود. قرآن نه با هدف قصه سرايى كه با هدف ابزارى براى انتقال پيام از قصه استفاده مى‌‌كرد[64]، در نتيجه اين قصه‌‌ها بايد به رخدادهايى نسبتاً شناخته شده براى مردم عرب ارجاع دهند - گرچه تفصيل داستان شناخته شده نباشد - تا از تأثير كافى بر مخاطبان برخوردار بوده، آنها را قانع كنند. اعتراض به قرآن مبنى بر اقتباس از ديگر گامهاى آسمانى يا...‌‌به ويژه از آن جهت ذكر مى‌‌شد كه‌‌قصه‌‌هاى قرآن عمدتاً به تاريخ بنى‌‌اسرائيل يا اقوام ساكن در شبه جزيره و پيرامون آن مربوط مى‌‌شد. قرآن در پاسخ به اين اعتراض تأكيد مى‌‌كند كه آنچه قصه مى‌‌سرايد هماره حق است (نك: انعام/ 6، 57؛ كهف/ 18، 3) به شيوه‌‌اى حكيمانه دست به گزينشى معنادار زده و البته آنها را برآمده از وحى و علم‌‌غيب الهى مى‌‌شمرد. (نك: آل عمران/3، 44)
    آشنايى مخاطبان با بسيارى از داستانهاى قرآن موجب مى‌‌شد كه مخالفان پيامبر بر اين قصه‌‌ها نام «اساطير» نهاده (نك: نحل/ 16، 24؛ قلم/ 68، 15؛ مطفّفين/ 83، 13)، آنها را حكايات كهنه و سخنان گزاف پيشينيان تلقى كنند
    [65] كه پيامبر آنها را از ديگران ربوده (فرقان 25/،5) و در نتيجه آنان نيز اگر بخواهند مى‌‌توانند مانند اين قصه‌‌ها را بياورند. (انفال 8/،31) نضر بن حارث در اين ماجرا بيشترين نقش را ايفا كرده و حتى براى اثبات اين مدعا به اطراف شبه جزيره سفر كرده، داستانهاى رستم و اسفنديار را آموخته و در هماوردى با پيامبر بر مردم مكه مى‌‌خواند.[66] او مى‌‌كوشيد به سخنان خود اسلوب سجع دهد تا هم اثر بيشترى بر مخاطبان گذارد و هم در هماوردى خود با قرآن، مشابهت بيشترى برقرار سازد.[67] دستور پيامبر مبنى بر قتل نضر پس از اسارت وى در جنگ بدر[68] ميزان خطر اتهام افسانه سرايى او به قرآن را مى‌‌رساند.[69]
    اسلوبهاى مشترك زبان عربى قبل از اسلام و متن مقدس قرآن[70] هرگز به اين معنا نيست كه متن جديد نوشته‌‌اى متداول و معمولى براى مردم عرب به شمار مى‌‌رفت. متن قرآنى به رغم استفاده فراوان از اساليب و سبكهاى متداول زبان عربى، تدوينى نو و ابداعى به خود گرفته بود و شاهكارى ادبى به شمار مى‌‌رفت.[71]فرهنگ شفاهى اين انسان[72] براى نخستين بار با متنى منسجم و پيوسته مواجه مى‌‌شد كه با منظومه‌‌اى جديد از انديشه‌‌ها و آموزه‌‌ها، جهانبينى مخاطب را دگرگون مى‌‌ساخت و از جهت سبك و اسلوب نيز درج آن در ضمن يكى از قالبهاى مشخص ادبى به راحتى امكان‌‌پذير نبود. سر درگمى مخالفان پيامبر در ايراد اتهام به وى با به كارگيرى تعابير متفاوتى مانند سحر‌‌(انبياء/21، 21/3؛ سبأ/ 34،43؛ احقاف/ 46،7 - 8)، جنون (مؤمنون/ 23،25؛ صافّات/ 37،36؛ دخان/‌‌44،14)، شاعرى (انبياء/ 21،5؛ يس/ 36،69؛ طور/ 52،30؛ حاقّه/ 69،41) و كهانت (طور/ 52،29؛ حاقّه/69،42) نشان اين تفاوت گوهرى و ساختارى است. بسيارى از مردم عرب نيز در نخستين برخورد با قرآن با شگفتى آن را سخنى متفاوت از سخنان متداول شمرده‌‌اند.[73]
    تأكيد بر ويژگى و تفاوت متن قرآن در هر دو جهت محتوا و سبك در آيات بسيارى از قرآن منعكس شده است؛ قرآن خود را متنى هدايتگر و شفابخش و نورى حاوى دانشها و معارفى از سوى خدا شمرده و زبان خود را «مُبين» و گويا (زخرف/‌‌43،2) و سخن خود را نيكوترين:«اَحسَنَ الحَديث»(زمر/ 39،23) و راست و دور از كژى: «غَيرَ ذى عِوَج»(زمر/ 39،28) معرفى مى‌‌كند.

     سير پيدايش و پيشرفت مطالعات بلاغى قرآن:

    مردم عرب در قرن نخست اسلامى بيشتر به گسترش جغرافيايى اسلام اهتمام ورزيده و بر اثر نبود ابزارها و مقدمات مطالعات علمى، شاهد تلاش قابل توجهى در عرصه مطالعات مربوط به بلاغت قرآن نيستيم، با اين حال رگه‌‌هايى از مطالعه ادبى قرآن در مدرسه ابن عباس (م. 68 ق.) به چشم مى‌‌خورد؛ وى شعر را «ديوان عرب» و مرجع شناسايى واژگان دشوار قرآن مى‌‌شمرد[74] و خود در پاسخ به «مسائل ابن ازرق» نزديك به 200 پرسش از مفردات قرآن را با استناد به اشعار جاهلى تفسير كرد.[75] شرح مفردات غريب و مشكل قرآن در قرن دوم با شتاب زيادى ادامه يافته، زمينه مناسبى براى رشد و گسترش مطالعات ادبى قرآن فراهم آورد.


    http://miracleofquran.net/News/ShowNews.aspx?newsID=811



امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۴۹:۰۶ ] [ مشاوره مديريت ]


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۴۹:۰۵ ] [ مشاوره مديريت ]
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۲۸ ][ ۲۹ ][ ۳۰ ][ ۳۱ ][ ۳۲ ][ ۳۳ ][ ۳۴ ][ ۳۵ ][ ۳۶ ][ ۳۷ ][ ۳۸ ][ ۳۹ ][ ۴۰ ][ ۴۱ ][ ۴۲ ][ ۴۳ ][ ۴۴ ][ ۴۵ ][ ۴۶ ][ ۴۷ ][ ۴۸ ][ ۴۹ ][ ۵۰ ][ ۵۱ ][ ۵۲ ][ ۵۳ ][ ۵۴ ][ ۵۵ ][ ۵۶ ][ ۵۷ ][ ۵۸ ][ ۵۹ ][ ۶۰ ][ ۶۱ ][ ۶۲ ][ ۶۳ ][ ۶۴ ][ ۶۵ ][ ۶۶ ][ ۶۷ ][ ۶۸ ][ ۶۹ ][ ۷۰ ][ ۷۱ ][ ۷۲ ][ ۷۳ ][ ۷۴ ][ ۷۵ ][ ۷۶ ][ ۷۷ ][ ۷۸ ][ ۷۹ ][ ۸۰ ][ ۸۱ ][ ۸۲ ][ ۸۳ ][ ۸۴ ][ ۸۵ ][ ۸۶ ][ ۸۷ ][ ۸۸ ][ ۸۹ ][ ۹۰ ][ ۹۱ ][ ۹۲ ][ ۹۳ ][ ۹۴ ][ ۹۵ ][ ۹۶ ][ ۹۷ ][ ۹۸ ][ ۹۹ ][ ۱۰۰ ][ ۱۰۱ ][ ۱۰۲ ][ ۱۰۳ ][ ۱۰۴ ][ ۱۰۵ ][ ۱۰۶ ][ ۱۰۷ ][ ۱۰۸ ][ ۱۰۹ ][ ۱۱۰ ][ ۱۱۱ ][ ۱۱۲ ][ ۱۱۳ ][ ۱۱۴ ][ ۱۱۵ ][ ۱۱۶ ][ ۱۱۷ ][ ۱۱۸ ][ ۱۱۹ ][ ۱۲۰ ][ ۱۲۱ ][ ۱۲۲ ][ ۱۲۳ ][ ۱۲۴ ][ ۱۲۵ ][ ۱۲۶ ][ ۱۲۷ ][ ۱۲۸ ][ ۱۲۹ ][ ۱۳۰ ][ ۱۳۱ ][ ۱۳۲ ][ ۱۳۳ ][ ۱۳۴ ][ ۱۳۵ ][ ۱۳۶ ][ ۱۳۷ ][ ۱۳۸ ][ ۱۳۹ ][ ۱۴۰ ][ ۱۴۱ ][ ۱۴۲ ][ ۱۴۳ ][ ۱۴۴ ][ ۱۴۵ ][ ۱۴۶ ][ ۱۴۷ ][ ۱۴۸ ][ ۱۴۹ ][ ۱۵۰ ][ ۱۵۱ ][ ۱۵۲ ][ ۱۵۳ ][ ۱۵۴ ][ ۱۵۵ ][ ۱۵۶ ][ ۱۵۷ ][ ۱۵۸ ][ ۱۵۹ ][ ۱۶۰ ][ ۱۶۱ ][ ۱۶۲ ][ ۱۶۳ ][ ۱۶۴ ][ ۱۶۵ ][ ۱۶۶ ][ ۱۶۷ ][ ۱۶۸ ][ ۱۶۹ ][ ۱۷۰ ][ ۱۷۱ ][ ۱۷۲ ][ ۱۷۳ ][ ۱۷۴ ][ ۱۷۵ ][ ۱۷۶ ][ ۱۷۷ ][ ۱۷۸ ][ ۱۷۹ ][ ۱۸۰ ][ ۱۸۱ ][ ۱۸۲ ][ ۱۸۳ ][ ۱۸۴ ][ ۱۸۵ ][ ۱۸۶ ][ ۱۸۷ ][ ۱۸۸ ][ ۱۸۹ ][ ۱۹۰ ][ ۱۹۱ ][ ۱۹۲ ][ ۱۹۳ ][ ۱۹۴ ][ ۱۹۵ ][ ۱۹۶ ][ ۱۹۷ ][ ۱۹۸ ][ ۱۹۹ ][ ۲۰۰ ][ ۲۰۱ ][ ۲۰۲ ][ ۲۰۳ ][ ۲۰۴ ][ ۲۰۵ ][ ۲۰۶ ][ ۲۰۷ ][ ۲۰۸ ][ ۲۰۹ ][ ۲۱۰ ][ ۲۱۱ ][ ۲۱۲ ][ ۲۱۳ ][ ۲۱۴ ][ ۲۱۵ ][ ۲۱۶ ][ ۲۱۷ ][ ۲۱۸ ][ ۲۱۹ ][ ۲۲۰ ][ ۲۲۱ ][ ۲۲۲ ][ ۲۲۳ ][ ۲۲۴ ][ ۲۲۵ ][ ۲۲۶ ][ ۲۲۷ ][ ۲۲۸ ][ ۲۲۹ ][ ۲۳۰ ][ ۲۳۱ ][ ۲۳۲ ][ ۲۳۳ ][ ۲۳۴ ][ ۲۳۵ ][ ۲۳۶ ][ ۲۳۷ ][ ۲۳۸ ][ ۲۳۹ ][ ۲۴۰ ][ ۲۴۱ ][ ۲۴۲ ][ ۲۴۳ ][ ۲۴۴ ][ ۲۴۵ ][ ۲۴۶ ][ ۲۴۷ ][ ۲۴۸ ][ ۲۴۹ ][ ۲۵۰ ][ ۲۵۱ ][ ۲۵۲ ][ ۲۵۳ ][ ۲۵۴ ][ ۲۵۵ ][ ۲۵۶ ][ ۲۵۷ ][ ۲۵۸ ][ ۲۵۹ ][ ۲۶۰ ][ ۲۶۱ ][ ۲۶۲ ][ ۲۶۳ ][ ۲۶۴ ][ ۲۶۵ ][ ۲۶۶ ][ ۲۶۷ ][ ۲۶۸ ][ ۲۶۹ ][ ۲۷۰ ][ ۲۷۱ ][ ۲۷۲ ][ ۲۷۳ ][ ۲۷۴ ][ ۲۷۵ ][ ۲۷۶ ][ ۲۷۷ ][ ۲۷۸ ][ ۲۷۹ ][ ۲۸۰ ][ ۲۸۱ ][ ۲۸۲ ][ ۲۸۳ ][ ۲۸۴ ][ ۲۸۵ ][ ۲۸۶ ][ ۲۸۷ ][ ۲۸۸ ][ ۲۸۹ ][ ۲۹۰ ][ ۲۹۱ ][ ۲۹۲ ][ ۲۹۳ ][ ۲۹۴ ][ ۲۹۵ ][ ۲۹۶ ][ ۲۹۷ ][ ۲۹۸ ][ ۲۹۹ ][ ۳۰۰ ][ ۳۰۱ ][ ۳۰۲ ][ ۳۰۳ ][ ۳۰۴ ][ ۳۰۵ ][ ۳۰۶ ][ ۳۰۷ ][ ۳۰۸ ][ ۳۰۹ ][ ۳۱۰ ][ ۳۱۱ ][ ۳۱۲ ][ ۳۱۳ ][ ۳۱۴ ][ ۳۱۵ ][ ۳۱۶ ][ ۳۱۷ ][ ۳۱۸ ][ ۳۱۹ ][ ۳۲۰ ][ ۳۲۱ ][ ۳۲۲ ][ ۳۲۳ ][ ۳۲۴ ][ ۳۲۵ ][ ۳۲۶ ][ ۳۲۷ ][ ۳۲۸ ][ ۳۲۹ ][ ۳۳۰ ][ ۳۳۱ ][ ۳۳۲ ][ ۳۳۳ ][ ۳۳۴ ][ ۳۳۵ ][ ۳۳۶ ][ ۳۳۷ ][ ۳۳۸ ][ ۳۳۹ ][ ۳۴۰ ][ ۳۴۱ ][ ۳۴۲ ][ ۳۴۳ ][ ۳۴۴ ][ ۳۴۵ ][ ۳۴۶ ][ ۳۴۷ ][ ۳۴۸ ][ ۳۴۹ ][ ۳۵۰ ][ ۳۵۱ ][ ۳۵۲ ][ ۳۵۳ ][ ۳۵۴ ][ ۳۵۵ ][ ۳۵۶ ][ ۳۵۷ ][ ۳۵۸ ][ ۳۵۹ ][ ۳۶۰ ][ ۳۶۱ ][ ۳۶۲ ][ ۳۶۳ ][ ۳۶۴ ][ ۳۶۵ ][ ۳۶۶ ][ ۳۶۷ ][ ۳۶۸ ][ ۳۶۹ ][ ۳۷۰ ][ ۳۷۱ ][ ۳۷۲ ][ ۳۷۳ ][ ۳۷۴ ][ ۳۷۵ ][ ۳۷۶ ][ ۳۷۷ ][ ۳۷۸ ][ ۳۷۹ ][ ۳۸۰ ][ ۳۸۱ ][ ۳۸۲ ][ ۳۸۳ ][ ۳۸۴ ][ ۳۸۵ ][ ۳۸۶ ][ ۳۸۷ ][ ۳۸۸ ][ ۳۸۹ ][ ۳۹۰ ][ ۳۹۱ ][ ۳۹۲ ][ ۳۹۳ ][ ۳۹۴ ][ ۳۹۵ ][ ۳۹۶ ][ ۳۹۷ ][ ۳۹۸ ][ ۳۹۹ ][ ۴۰۰ ][ ۴۰۱ ][ ۴۰۲ ][ ۴۰۳ ][ ۴۰۴ ][ ۴۰۵ ][ ۴۰۶ ][ ۴۰۷ ][ ۴۰۸ ][ ۴۰۹ ][ ۴۱۰ ][ ۴۱۱ ][ ۴۱۲ ][ ۴۱۳ ][ ۴۱۴ ][ ۴۱۵ ][ ۴۱۶ ][ ۴۱۷ ][ ۴۱۸ ][ ۴۱۹ ][ ۴۲۰ ][ ۴۲۱ ][ ۴۲۲ ][ ۴۲۳ ][ ۴۲۴ ][ ۴۲۵ ][ ۴۲۶ ][ ۴۲۷ ][ ۴۲۸ ][ ۴۲۹ ][ ۴۳۰ ][ ۴۳۱ ][ ۴۳۲ ][ ۴۳۳ ][ ۴۳۴ ][ ۴۳۵ ][ ۴۳۶ ][ ۴۳۷ ][ ۴۳۸ ][ ۴۳۹ ][ ۴۴۰ ][ ۴۴۱ ][ ۴۴۲ ][ ۴۴۳ ][ ۴۴۴ ][ ۴۴۵ ][ ۴۴۶ ][ ۴۴۷ ][ ۴۴۸ ][ ۴۴۹ ][ ۴۵۰ ][ ۴۵۱ ][ ۴۵۲ ][ ۴۵۳ ][ ۴۵۴ ][ ۴۵۵ ][ ۴۵۶ ][ ۴۵۷ ][ ۴۵۸ ][ ۴۵۹ ][ ۴۶۰ ][ ۴۶۱ ][ ۴۶۲ ][ ۴۶۳ ][ ۴۶۴ ][ ۴۶۵ ][ ۴۶۶ ][ ۴۶۷ ][ ۴۶۸ ][ ۴۶۹ ][ ۴۷۰ ][ ۴۷۱ ][ ۴۷۲ ][ ۴۷۳ ][ ۴۷۴ ][ ۴۷۵ ][ ۴۷۶ ][ ۴۷۷ ][ ۴۷۸ ][ ۴۷۹ ][ ۴۸۰ ][ ۴۸۱ ][ ۴۸۲ ][ ۴۸۳ ][ ۴۸۴ ][ ۴۸۵ ][ ۴۸۶ ][ ۴۸۷ ][ ۴۸۸ ][ ۴۸۹ ][ ۴۹۰ ][ ۴۹۱ ][ ۴۹۲ ][ ۴۹۳ ][ ۴۹۴ ][ ۴۹۵ ][ ۴۹۶ ][ ۴۹۷ ][ ۴۹۸ ][ ۴۹۹ ][ ۵۰۰ ][ ۵۰۱ ][ ۵۰۲ ][ ۵۰۳ ][ ۵۰۴ ][ ۵۰۵ ][ ۵۰۶ ][ ۵۰۷ ][ ۵۰۸ ][ ۵۰۹ ][ ۵۱۰ ][ ۵۱۱ ][ ۵۱۲ ][ ۵۱۳ ][ ۵۱۴ ][ ۵۱۵ ][ ۵۱۶ ][ ۵۱۷ ][ ۵۱۸ ][ ۵۱۹ ][ ۵۲۰ ][ ۵۲۱ ][ ۵۲۲ ][ ۵۲۳ ][ ۵۲۴ ][ ۵۲۵ ][ ۵۲۶ ][ ۵۲۷ ][ ۵۲۸ ][ ۵۲۹ ][ ۵۳۰ ][ ۵۳۱ ][ ۵۳۲ ][ ۵۳۳ ][ ۵۳۴ ][ ۵۳۵ ][ ۵۳۶ ][ ۵۳۷ ][ ۵۳۸ ][ ۵۳۹ ][ ۵۴۰ ][ ۵۴۱ ][ ۵۴۲ ][ ۵۴۳ ][ ۵۴۴ ][ ۵۴۵ ][ ۵۴۶ ][ ۵۴۷ ][ ۵۴۸ ][ ۵۴۹ ][ ۵۵۰ ][ ۵۵۱ ][ ۵۵۲ ][ ۵۵۳ ][ ۵۵۴ ][ ۵۵۵ ][ ۵۵۶ ][ ۵۵۷ ][ ۵۵۸ ][ ۵۵۹ ][ ۵۶۰ ][ ۵۶۱ ][ ۵۶۲ ][ ۵۶۳ ][ ۵۶۴ ][ ۵۶۵ ][ ۵۶۶ ][ ۵۶۷ ][ ۵۶۸ ][ ۵۶۹ ][ ۵۷۰ ][ ۵۷۱ ][ ۵۷۲ ][ ۵۷۳ ][ ۵۷۴ ][ ۵۷۵ ][ ۵۷۶ ][ ۵۷۷ ][ ۵۷۸ ][ ۵۷۹ ][ ۵۸۰ ][ ۵۸۱ ][ ۵۸۲ ][ ۵۸۳ ][ ۵۸۴ ][ ۵۸۵ ][ ۵۸۶ ][ ۵۸۷ ][ ۵۸۸ ][ ۵۸۹ ][ ۵۹۰ ][ ۵۹۱ ][ ۵۹۲ ][ ۵۹۳ ][ ۵۹۴ ][ ۵۹۵ ][ ۵۹۶ ][ ۵۹۷ ][ ۵۹۸ ][ ۵۹۹ ][ ۶۰۰ ][ ۶۰۱ ][ ۶۰۲ ][ ۶۰۳ ][ ۶۰۴ ][ ۶۰۵ ][ ۶۰۶ ][ ۶۰۷ ][ ۶۰۸ ][ ۶۰۹ ][ ۶۱۰ ][ ۶۱۱ ][ ۶۱۲ ][ ۶۱۳ ][ ۶۱۴ ][ ۶۱۵ ][ ۶۱۶ ][ ۶۱۷ ][ ۶۱۸ ][ ۶۱۹ ][ ۶۲۰ ][ ۶۲۱ ][ ۶۲۲ ][ ۶۲۳ ][ ۶۲۴ ][ ۶۲۵ ][ ۶۲۶ ][ ۶۲۷ ][ ۶۲۸ ][ ۶۲۹ ][ ۶۳۰ ][ ۶۳۱ ][ ۶۳۲ ][ ۶۳۳ ][ ۶۳۴ ][ ۶۳۵ ][ ۶۳۶ ][ ۶۳۷ ][ ۶۳۸ ][ ۶۳۹ ][ ۶۴۰ ][ ۶۴۱ ][ ۶۴۲ ][ ۶۴۳ ][ ۶۴۴ ][ ۶۴۵ ][ ۶۴۶ ][ ۶۴۷ ][ ۶۴۸ ][ ۶۴۹ ][ ۶۵۰ ][ ۶۵۱ ][ ۶۵۲ ][ ۶۵۳ ][ ۶۵۴ ][ ۶۵۵ ][ ۶۵۶ ][ ۶۵۷ ][ ۶۵۸ ][ ۶۵۹ ][ ۶۶۰ ][ ۶۶۱ ][ ۶۶۲ ][ ۶۶۳ ][ ۶۶۴ ][ ۶۶۵ ][ ۶۶۶ ][ ۶۶۷ ][ ۶۶۸ ][ ۶۶۹ ][ ۶۷۰ ][ ۶۷۱ ][ ۶۷۲ ][ ۶۷۳ ][ ۶۷۴ ][ ۶۷۵ ][ ۶۷۶ ][ ۶۷۷ ][ ۶۷۸ ][ ۶۷۹ ][ ۶۸۰ ][ ۶۸۱ ][ ۶۸۲ ][ ۶۸۳ ][ ۶۸۴ ][ ۶۸۵ ][ ۶۸۶ ][ ۶۸۷ ][ ۶۸۸ ][ ۶۸۹ ][ ۶۹۰ ][ ۶۹۱ ][ ۶۹۲ ][ ۶۹۳ ][ ۶۹۴ ][ ۶۹۵ ][ ۶۹۶ ][ ۶۹۷ ][ ۶۹۸ ][ ۶۹۹ ][ ۷۰۰ ][ ۷۰۱ ][ ۷۰۲ ][ ۷۰۳ ][ ۷۰۴ ][ ۷۰۵ ][ ۷۰۶ ][ ۷۰۷ ][ ۷۰۸ ][ ۷۰۹ ][ ۷۱۰ ][ ۷۱۱ ][ ۷۱۲ ][ ۷۱۳ ][ ۷۱۴ ][ ۷۱۵ ][ ۷۱۶ ][ ۷۱۷ ][ ۷۱۸ ][ ۷۱۹ ][ ۷۲۰ ][ ۷۲۱ ][ ۷۲۲ ][ ۷۲۳ ][ ۷۲۴ ][ ۷۲۵ ][ ۷۲۶ ][ ۷۲۷ ][ ۷۲۸ ][ ۷۲۹ ][ ۷۳۰ ][ ۷۳۱ ][ ۷۳۲ ][ ۷۳۳ ][ ۷۳۴ ][ ۷۳۵ ][ ۷۳۶ ][ ۷۳۷ ][ ۷۳۸ ][ ۷۳۹ ][ ۷۴۰ ][ ۷۴۱ ][ ۷۴۲ ][ ۷۴۳ ][ ۷۴۴ ][ ۷۴۵ ][ ۷۴۶ ][ ۷۴۷ ][ ۷۴۸ ][ ۷۴۹ ][ ۷۵۰ ][ ۷۵۱ ][ ۷۵۲ ][ ۷۵۳ ][ ۷۵۴ ][ ۷۵۵ ][ ۷۵۶ ][ ۷۵۷ ][ ۷۵۸ ][ ۷۵۹ ][ ۷۶۰ ][ ۷۶۱ ][ ۷۶۲ ][ ۷۶۳ ][ ۷۶۴ ][ ۷۶۵ ][ ۷۶۶ ][ ۷۶۷ ][ ۷۶۸ ][ ۷۶۹ ][ ۷۷۰ ][ ۷۷۱ ][ ۷۷۲ ][ ۷۷۳ ][ ۷۷۴ ][ ۷۷۵ ][ ۷۷۶ ][ ۷۷۷ ][ ۷۷۸ ][ ۷۷۹ ][ ۷۸۰ ][ ۷۸۱ ][ ۷۸۲ ][ ۷۸۳ ][ ۷۸۴ ][ ۷۸۵ ][ ۷۸۶ ][ ۷۸۷ ][ ۷۸۸ ][ ۷۸۹ ][ ۷۹۰ ][ ۷۹۱ ][ ۷۹۲ ][ ۷۹۳ ][ ۷۹۴ ][ ۷۹۵ ][ ۷۹۶ ][ ۷۹۷ ][ ۷۹۸ ][ ۷۹۹ ][ ۸۰۰ ][ ۸۰۱ ][ ۸۰۲ ][ ۸۰۳ ][ ۸۰۴ ][ ۸۰۵ ][ ۸۰۶ ][ ۸۰۷ ][ ۸۰۸ ][ ۸۰۹ ][ ۸۱۰ ][ ۸۱۱ ][ ۸۱۲ ][ ۸۱۳ ][ ۸۱۴ ][ ۸۱۵ ][ ۸۱۶ ][ ۸۱۷ ][ ۸۱۸ ][ ۸۱۹ ][ ۸۲۰ ][ ۸۲۱ ][ ۸۲۲ ][ ۸۲۳ ][ ۸۲۴ ][ ۸۲۵ ][ ۸۲۶ ][ ۸۲۷ ][ ۸۲۸ ][ ۸۲۹ ][ ۸۳۰ ][ ۸۳۱ ][ ۸۳۲ ][ ۸۳۳ ][ ۸۳۴ ][ ۸۳۵ ][ ۸۳۶ ][ ۸۳۷ ][ ۸۳۸ ][ ۸۳۹ ][ ۸۴۰ ][ ۸۴۱ ][ ۸۴۲ ][ ۸۴۳ ][ ۸۴۴ ][ ۸۴۵ ][ ۸۴۶ ][ ۸۴۷ ][ ۸۴۸ ][ ۸۴۹ ][ ۸۵۰ ][ ۸۵۱ ][ ۸۵۲ ][ ۸۵۳ ][ ۸۵۴ ][ ۸۵۵ ][ ۸۵۶ ][ ۸۵۷ ][ ۸۵۸ ][ ۸۵۹ ][ ۸۶۰ ][ ۸۶۱ ][ ۸۶۲ ][ ۸۶۳ ][ ۸۶۴ ][ ۸۶۵ ][ ۸۶۶ ][ ۸۶۷ ][ ۸۶۸ ][ ۸۶۹ ][ ۸۷۰ ][ ۸۷۱ ][ ۸۷۲ ][ ۸۷۳ ][ ۸۷۴ ][ ۸۷۵ ][ ۸۷۶ ][ ۸۷۷ ][ ۸۷۸ ][ ۸۷۹ ][ ۸۸۰ ][ ۸۸۱ ][ ۸۸۲ ][ ۸۸۳ ][ ۸۸۴ ][ ۸۸۵ ][ ۸۸۶ ][ ۸۸۷ ][ ۸۸۸ ][ ۸۸۹ ][ ۸۹۰ ][ ۸۹۱ ][ ۸۹۲ ][ ۸۹۳ ][ ۸۹۴ ][ ۸۹۵ ][ ۸۹۶ ][ ۸۹۷ ][ ۸۹۸ ][ ۸۹۹ ][ ۹۰۰ ][ ۹۰۱ ][ ۹۰۲ ][ ۹۰۳ ][ ۹۰۴ ][ ۹۰۵ ][ ۹۰۶ ][ ۹۰۷ ][ ۹۰۸ ][ ۹۰۹ ][ ۹۱۰ ][ ۹۱۱ ][ ۹۱۲ ][ ۹۱۳ ][ ۹۱۴ ][ ۹۱۵ ][ ۹۱۶ ][ ۹۱۷ ][ ۹۱۸ ][ ۹۱۹ ][ ۹۲۰ ][ ۹۲۱ ][ ۹۲۲ ][ ۹۲۳ ][ ۹۲۴ ][ ۹۲۵ ][ ۹۲۶ ][ ۹۲۷ ][ ۹۲۸ ][ ۹۲۹ ][ ۹۳۰ ][ ۹۳۱ ][ ۹۳۲ ][ ۹۳۳ ][ ۹۳۴ ][ ۹۳۵ ][ ۹۳۶ ][ ۹۳۷ ][ ۹۳۸ ][ ۹۳۹ ][ ۹۴۰ ][ ۹۴۱ ][ ۹۴۲ ][ ۹۴۳ ][ ۹۴۴ ][ ۹۴۵ ][ ۹۴۶ ][ ۹۴۷ ][ ۹۴۸ ][ ۹۴۹ ][ ۹۵۰ ][ ۹۵۱ ][ ۹۵۲ ][ ۹۵۳ ][ ۹۵۴ ][ ۹۵۵ ][ ۹۵۶ ][ ۹۵۷ ][ ۹۵۸ ][ ۹۵۹ ][ ۹۶۰ ][ ۹۶۱ ][ ۹۶۲ ][ ۹۶۳ ][ ۹۶۴ ][ ۹۶۵ ][ ۹۶۶ ][ ۹۶۷ ][ ۹۶۸ ][ ۹۶۹ ][ ۹۷۰ ][ ۹۷۱ ][ ۹۷۲ ][ ۹۷۳ ][ ۹۷۴ ][ ۹۷۵ ][ ۹۷۶ ][ ۹۷۷ ][ ۹۷۸ ][ ۹۷۹ ][ ۹۸۰ ][ ۹۸۱ ][ ۹۸۲ ][ ۹۸۳ ][ ۹۸۴ ][ ۹۸۵ ][ ۹۸۶ ][ ۹۸۷ ][ ۹۸۸ ][ ۹۸۹ ][ ۹۹۰ ][ ۹۹۱ ][ ۹۹۲ ][ ۹۹۳ ][ ۹۹۴ ][ ۹۹۵ ][ ۹۹۶ ][ ۹۹۷ ][ ۹۹۸ ][ ۹۹۹ ][ ۱۰۰۰ ][ ۱۰۰۱ ][ ۱۰۰۲ ][ ۱۰۰۳ ][ ۱۰۰۴ ][ ۱۰۰۵ ][ ۱۰۰۶ ][ ۱۰۰۷ ][ ۱۰۰۸ ][ ۱۰۰۹ ][ ۱۰۱۰ ][ ۱۰۱۱ ][ ۱۰۱۲ ][ ۱۰۱۳ ][ ۱۰۱۴ ][ ۱۰۱۵ ][ ۱۰۱۶ ][ ۱۰۱۷ ][ ۱۰۱۸ ][ ۱۰۱۹ ][ ۱۰۲۰ ][ ۱۰۲۱ ][ ۱۰۲۲ ][ ۱۰۲۳ ][ ۱۰۲۴ ][ ۱۰۲۵ ][ ۱۰۲۶ ][ ۱۰۲۷ ][ ۱۰۲۸ ][ ۱۰۲۹ ][ ۱۰۳۰ ][ ۱۰۳۱ ][ ۱۰۳۲ ][ ۱۰۳۳ ][ ۱۰۳۴ ][ ۱۰۳۵ ][ ۱۰۳۶ ][ ۱۰۳۷ ][ ۱۰۳۸ ][ ۱۰۳۹ ][ ۱۰۴۰ ][ ۱۰۴۱ ][ ۱۰۴۲ ][ ۱۰۴۳ ][ ۱۰۴۴ ][ ۱۰۴۵ ][ ۱۰۴۶ ][ ۱۰۴۷ ][ ۱۰۴۸ ][ ۱۰۴۹ ][ ۱۰۵۰ ][ ۱۰۵۱ ][ ۱۰۵۲ ][ ۱۰۵۳ ][ ۱۰۵۴ ][ ۱۰۵۵ ][ ۱۰۵۶ ][ ۱۰۵۷ ][ ۱۰۵۸ ][ ۱۰۵۹ ][ ۱۰۶۰ ][ ۱۰۶۱ ][ ۱۰۶۲ ][ ۱۰۶۳ ][ ۱۰۶۴ ][ ۱۰۶۵ ][ ۱۰۶۶ ][ ۱۰۶۷ ][ ۱۰۶۸ ][ ۱۰۶۹ ][ ۱۰۷۰ ][ ۱۰۷۱ ][ ۱۰۷۲ ][ ۱۰۷۳ ][ ۱۰۷۴ ][ ۱۰۷۵ ][ ۱۰۷۶ ][ ۱۰۷۷ ][ ۱۰۷۸ ][ ۱۰۷۹ ][ ۱۰۸۰ ][ ۱۰۸۱ ][ ۱۰۸۲ ][ ۱۰۸۳ ][ ۱۰۸۴ ][ ۱۰۸۵ ][ ۱۰۸۶ ][ ۱۰۸۷ ][ ۱۰۸۸ ][ ۱۰۸۹ ][ ۱۰۹۰ ][ ۱۰۹۱ ][ ۱۰۹۲ ][ ۱۰۹۳ ][ ۱۰۹۴ ][ ۱۰۹۵ ][ ۱۰۹۶ ][ ۱۰۹۷ ]
.: Weblog Themes By iranblag :.

درباره وبلاگ

تيم مشاوران مديريت ايران IranMCT ----------------- http://iranmct.com ---------------- Iran Management Consultants Team
پنل کاربری
نام کاربری :
پسورد :
لینک های تبادلی
فاقد لینک
تبادل لینک اتوماتیک
لینک :
خبرنامه
عضویت   لغو عضویت
امکانات وب
شمارنده
شرکت مشاوره مدیریتبازارسازی مدیریت بازاریابی. بازدید تحقیقات بازاریابیآموزش مدیریت MBAدلایل ترک تحقیقات بازاریابی تحقیقات مدیریت شرایط سخت بازارکارت امتیازی متوازنارزیابی عملکرد . نمونه مطالعات موردی.برند برندینگانواع برند معرفی 21 نوع متفاوت از برندبرندسازی branding marketing . برندسازی.تحقیقات بازاریابی انگیزه بخش http://marketingbranding.ir سبک مدیریت است مدیریت بازاربازاریابیتحقیقات بازاریابی ویژگی های .حرفه ای مشاوره اموزش مدیریت.شناسایی مشتریان .تحقیقات بازاریابی استفاده از تحقیقات بازار و بازاریابی http://marketingsales.irmarketing مدیریت برندینگ . Business Management ConsultantIran Business Management ConsultantManagement . بازاریابیانواع بازاریابی 127 نوع بازاریابیبازاریابی. بازاریابی MarketingMix آمیختهآمیزه بازاريابیمدیریت بازاریابی. اخبار مدیریت و تجارتمدیریت.مشاوره بازاریابی مدیریت آموزش تکنیک‌های فروشندگی حرفه‌ای فروشندگی. اخبار مدیریت و تجارتبازاریابی برندینگ. http://iranmct.com/news/page/12مدیریت. مدیریت مشاوره بازاریابیآموزش. بیزینس پلن طرح توجیهی طرح business plan. برنامه بازاریابی Marketing Planبازاریابی. مشاوره تبلیغات مشاور تبلیغات مشاور مدیریت management مشاوره مدیریت انواع بازاریابی بازاریابی. Business Planبیرینس پلن طرح توجیهیمدیریت. کلینیک کاشت موی طبیعی آسمان