مشاوره مديريت - آموزش مديريت - آموزش فروشندگي حرفه‌اي
 
نويسندگان
عضویت
نام کاربری :
پسورد :
تکرار پسورد:
ایمیل :
نام اصلی :
آمار
امروز : 8033
دیروز : 4574
افراد آنلاین : 7
همه : 5168996


هنر گفتگو در خانواده

در واقع در ژرفاي دل هر خانواده، درد حقيقي، همان بدفهمي يا سوء تفاهم است. براي تصديق اين حقيقت، كافي است نگاهي به عناوين پرفروش ترين كتاب ها بيندازيد. كتاب دبورا تانن(1) با عنوان «مشكل تو اين است كه درك نمي كني» و كتاب «مردان مريخي، زنان ونوسي» از جان گري(2) در اين زمينه، از شهرت خاصي برخوردارند. دقت در برخي از جملات رايج بين خانواده ها نيز مي تواند مهر تأييدي بر گفتار بالا باشد.

او هرگز مرا درك نكرد؛ تو اصلاً نمي فهمي من چه مي گويم؛ منظورم چيز ديگري بود... .

اينها جملاتي است كه امروزه بيش از پيش، زبان بسياري از مردان و زنان (بويژه زوج هاي جوان)، با آنها آشناست. به راستي، چرا در بين انسان ها مشكل بدفهمي وجود دارد؟ چرا احزاب سياسي يك كشور، كمتر همديگر را درك مي كنند؟ به چه دليل، يك سخن براي دو نفر، دو معناي متفاوت به دست مي دهد؟ و سرانجام، چرا در بين زن و شوهر يا فرزندان و والدين تا اين اندازه، عدم درك متقابل وجود دارد و جملات هر كدام به گونه اي فهميده مي شود كه منظور گوينده نبوده است؟ آيا مشكل در گزاره هاست و الفاظ؟ يا در درون فرد است و در مقصود او؟

شايد در مرحله اوّل به نظر آيد كه مي تواند در هر دو باشد. ممكن است گاهي الفاظ و گزاره ها داراي معاني متعددي باشند و شنونده، معنايي را بفهمد كه منظور نويسنده نبوده است. بدين سان، احتمال دارد كه گوينده يك سخن، مراد جدي از سخن نداشته باشد؛ بلكه بيشتر به صورت گزنده، طنزگونه يا از روي شوخي سخن بگويد و شنونده از مراد وي ناآگاه باشد. امّا آنچه گروه ها و افراد مختلف اجتماعي، بويژه خانواده (به عنوان كوچك ترين واحد اجتماعي) را در اثر عدم فهم متقابل، همواره اسير تلخ كامي، اضطراب و ناآرامي مي سازد، نه از گزاره ناشي مي شود و نه به گردن فرد است؛ هرچند كه آنها نيز بي تأثير نيستند.

فرهنگ و مهم ترين نهاد آن

به نظر مي رسد دليل اصلي اين مشكل، ريشه در فرهنگ جامعه دارد. در ابتدا شايد كمي عجيب به نظر آيد كه مسئله گفتگو و فهم متقابل كه اغلب، امري روان شناختي قلمداد مي شود، با يكي از كلي ترين پديده هاي اجتماعي يعني «فرهنگ»، مرتبط باشد؛ اما احتمالاً حقيقت همين است. در اين نوشتار، سعي خواهم كرد تا اين سخن را به اندازه توان خويش، تبيين كنم.

از ديدگاه جامعه شناسان، زبان، مهم ترين و اساسي ترين نماد فرهنگي يك جامعه است.(3) كلماتي را كه اكنون شما مي خوانيد، نشانه هايي اند كه ما بر روي معاني آنها توافق داريم و از اين رو، هر كلمه اي يك نماد است. غير از زبان، نمونه هايي چون پرچم، صليب، مشت گره خورده، اخم صورت، برنامه كامپيوتري و مانند اينها همگي نماد و نشانه هايي هستند كه معاني توافق شده اي را در بر دارند. جامعه شناسان مجموع كرد و چنانچه اهل سخن نيستي كه با تو حرفي نيست و اگر از ياران جعفر بن محمّد هستي، بدان كه او، خود، هرگز اين چنين با ما صحبت نمي كند و به سخن ما بيش از تو گوش فرا مي دهد، در برابر پاسخ ها هرگز ناسزا و ناروا نمي گويد، او، شكيبا، متين، عاقل و مهربان است و دچار ناداني، سبك مغزي، بي پروايي نمي شود. به سخن ما توجّه مي كند و در دليل ما كنجكاو مي شود تا اين كه ما همه دلايل خود را عرضه مي داريم و به گمان خود، وي را قانع ساخته ايم، آن گاه در سخن و كلامي كوتاه، دلايل ما را به گونه اي كه به پذيرفتن آن ناگزير مي شويم، ابطال مي كند و هيچ بهانه اي براي ما باقي نمي گذارد كه نمي توانيم پاسخ وي را رد كنيم. پس اگر تو از ياوران اويي، با ما همچون خود او سخن بگو...».(8)

در روان شناسي به اين گونه گوش كردن واقعي براي ورود به ذهن و قلب شخصي ديگر، «گوش دادن همدلان»، «گوش دادن دقيق» يا «هنر خوب شنيدن» نام مي نهند؛ يعني گوش كردن با همدلي و كوشش براي اين كه با چشم هاي ديگري دنيا را ببينيم.

جان پاول روان شناس و نويسنده مي گويد: «گوش كردن در گفتگو بيشتر توجّه به معناست تا كلمات... در گوش كردن حقيقي به وراي كلمات مي رسيم و به آن سوي آنها خيره مي شويم. تا انساني را كه دارد آشكار مي شود، پيدا كنيم. كلمات براي من و شما تعبيرهاي متفاوتي دارند».(9) همو مي نويسد: «براي همدلي كردن، هميشه لازم نيست حرف ها و احساسات كسي را منعكس كنيم؛ فهميدن اين كه مردم، موقعيت را چگونه مي بينند و آن را چه طور احساس مي كنند و اصلِ آنچه سعي مي كنند بگويند، اساس همدلي است. اين، تقليد كردن نيست».(10)

ممكن است باز، اين سؤال پيش آيد كه گوش دادن همدلانه را چگونه بايد آموخت؟ در اين جاست كه با توجّه به آگاهي از تفاوت فرهنگي، دو طرف بايد بكوشند تا با روحيات، علايق، سليقه ها، انتظارات، احساسات، ارزش ها و در يك كلمه با «فرهنگ» يكديگر آشنا شوند، تا آن گاه با شناختي واقعي تر از فرهنگ شريك خويش، از وي انتظار داشته باشند. اين امر، صد البته، مستلزم تمرين، مطالعه و حوصله است. همچنان كه تامس گوردون مي نويسد: «گوش دادن فعّال و همدلانه، فنّ ساده اي نيست، بلكه هنر به كار گرفتن يك سري حالات اوليه و زير بنايي است. بدون اين حالت، چنين روشي نه تنها به ندرت مي تواند مؤثر باشد، بلكه به نظر، دروغين، خالي، مكانيكي و غير صميمي مي آيد».(11)

بديهي است كه راه هاي گوناگوني براي تفاهم و گفتگوي موفق در خانواده وجود دارد كه ما صرفا يكي از شيوه هاي آن را مورد بررسي قرار داديم و اين، به معناي محدود بودن راه كار در اين شيوه و نفي راه كارهاي ديگر نيست. اميدواريم كه جوانان عزيز ميهن اسلامي با ياري جستن از رهنمودهاي نوراني اسلام و مشورت با كارشناسان، همواره و بيش از پيش در زندگي خانوادگي خويش پيروز و كام روا باشند و تفاهم و گفتگوي موفق را به شايسته ترين وجه به اجرا بگذارند.

1 . Deborah Tannen.

2 . Jahn Gray.

3 . مفاهيم و كاربردهاي جامعه شناسي، جاناتان ترنر، ترجمه: محمّد فوالدي و محمّد عزيز بختياري، ص 75 .

4 . همان، ص 76 .

5 . مباني جامعه شناسي، بروس كوئن، ترجمه: غلامعباس توسلي و رضا فاضل، تهران: سمت، 1376، ص 60 .

6 . هفت عادت خانواده هاي كامروا، استفان كاوي، ترجمه: شاهرخ مكوند حسيني و داوود محب علي، ص 229.

7 . مقدمه اي بر جامعه شناسي خانواده، باقر ساروخاني، تهران: سروش، 1370، ص 39 .

8 . گفتگو و تفاهم در قرآن كريم (روش ها الگوها و دستاوردهاي گفتگو)، محمدحسين فضل اللّه ، ترجمه: سيّد حسين ميردامادي، ص 7 .

9 . هفت عادت خانواده هاي كامروا، ص 249.

10 . همان، ص 253.

11 . فرهنگ تفاهم، تامس گوردون، ترجمه: پري چهر فرجادي، تهران: فراروان، 1375، ص 85 .

http://www.hawzah.net/hawzah/magazines/MagArt.aspx?MagazineNumberID=3945&id=21967


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۴۹:۱۸ ] [ مشاوره مديريت ]

آداب سخن از ديدگاه قران

آنچه در اين مقاله مد نظر است، مرورى است بر آداب سخن از ديدگاه قرآن.انتخاب اين بحث از جهات گوناگون حايز اهميت است كه ذيلا به آنها اشاره خواهد شد و مهم‏ترين آنها نقش بلندى است كه زبان و سخن در ميان اعضا و افعال انسانى، در سعادت و شقاوت انسان ايفا مى كند/ 
مباحث اين مقاله عبارتند از: 
الف - اهميت كلام؛ 
ب - آداب سخن گفتن; 
ج - آداب سخن شنيدن؛ 
د - آداب گفت و گو 
اهميت كلام 
قرآن كريم از سنخ كلام است خود را به عنوان بيان معرفى كرده است:< هذا بيان للناس»(آل عمران، 3 / 138) گر چه بيان، مفهومى است گسترده و بر هر چيزى كه مبين مقصود و مراد انسان باشد اطلاق مى شود، خواه سخن يا خط يا اشاره، لكن شاخص همه آنها سخن است و لذا قرآن به آداب سخن، بيش از خط يا اشاره پرداخته است/ 
به حسب عادت، سخن گفتن مسأله ساده‏اى به نظر مى رسد لكن با اندك تأمل خواهيم دانست كه اين امر از پيچيده‏ترين و ظريف‏ترين اعمال انسانى است. 
اين ظرافت عظمت، از يك سو به نحوه همكارى اعضاى دستگاه صوتى براى ايجاد اصوات مختلف و نيز به وضع لغات و چينش آنها به دنبال يكديگر مربوط است و از سوى ديگر به تنظيم استدلالات و بيان احساسات از طريق عقل مربوط مى شود. عظمت زبان، اين عضو كوچك و فعال، و سخن كه فعل آن است، از نكات زير دريافت مى شود: 
1. آن گونه كه از آيات 1 تا 4 سوره الرحمن استفاده مى شود، يكى از مهم‏ترين نعمت‏هاى الهى بعد از نعمت آفرينش، نعمت بيان است. در اين آيات آمده است:

امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۴۹:۱۷ ] [ مشاوره مديريت ]


بلاغت

بلاغت . [ ب َ غ َ ] (از ع ، اِ) بلاغة. چيره زباني . (منتهي الارب ). فصاحت . (اقرب الموارد). شيواسخني . زبان آوري . و رجوع به بلاغة شود. || در اصطلاح معاني بيان ، رسيدن به مرتبه ٔ منتهاي كمال در ايراد كلام به رعايت مقتضاي حال . (غياث اللغات ) (آنندراج ). آوردن كلام مطابق اقتضاي مقام به شرط فصاحت . (ناظم الاطباء). رجوع به بلاغت كلام و بلاغت متكلم در تركيبات بلاغت شود : سواران نظم و نثر در ميدان بلاغت درآيند. (تاريخ بيهقي ص 392). همگي ارباب هنر و بلاغت ، پناه و ملاذ جانب او شناختندي . (كليله و دمنه ). دربلاغت و براعت يگانه ٔ روزگار شده . (ترجمه ٔ تاريخ يميني ص 361). كمال براعت و بلاغت او در تزيين و تحسين مقالات خويش معروف . (ترجمه ٔ تاريخ يميني ص 234). بدين رقعه بر غور فضل و متانت ادب و بلاغت سخن و كمال هنر اواستدلال ميتوان كرد. (ترجمه ٔ تاريخ يميني ص 256). درويشي به مقامي درآمد كه صاحب آن بقعه كريم النفس بود، طايفه اي از اهل فضل و بلاغت در صحبت او بودند. (گلستان ). دوم عالمي كه به منطق شيرين و قوت فصاحت و مايه ٔبلاغت هر جا كه رود به خدمتش اقدام نمايند. (گلستان ). بر كمال فضل و بلاغت او حمل نتوان كرد. (گلستان ).
شبي زيت فكرت همي سوختم 
چراغ بلاغت مي افروختم .

سعدي .

بلاغت داشتن ؛ سخن را بطور نيكو كه نزديك به فهم مخاطب باشد، ادا كردن . (ناظم الاطباء).
بلاغت كلام ؛ مطابقت آنست با مقتضاي حال ، و مقصود از حال امري است كه سبب تكلم شده است بر وجهي خاص ، همراه فصاحت يعني فصاحت كلام . و گويند بلاغت بر وصول و انتهاء مبتني است و فقط كلام و متكلم بدان توصيف ميشود و مفرد را بدان وصف نكنند. (از تعريفات جرجاني ). مطابقت كلام باشد با مقتضاي حال و مراد از حال يعني امري كه داعي بر تكلم بر وجه مخصوص باشد كه حال اقتضا كند به اضافه ٔ فصاحت كلام . پس بلاغت را دو شرط است يكي مطابقت با مقتضاي حال و ديگري فصاحت كلام ، و ادراك مقتضاي حال متفاوت و مشكل است زيرا حالات و مقامات متفاوت است و هر سخن جايي و هر نكته مقامي دارد، مقامي موجب اطناب است و مقامي ايجاز، مقامي مقتضي ذكر است و مقامي مقتضي حذف ، مقامي تنكير، تقديم ، تأخير، اضمار و... است و مقامي خلاف هريك . و نهايت حد بلاغت اعجاز باشد و نزديك بدان و حد پائين آن نزديك به صوت حيوانات باشد و هركدام در مقام خود درست است و:
چونكه با كودك سر و كارت فتاد
هم زبان كودكي بايد گشاد.
(از فرهنگ علوم نقلي از مطول و تلخيص و كشاف و نفائس ).
آوردن كلام مطابق اقتضاي مقام بشرط فصاحت ، چرا كه فصاحت جزو بلاغت است و فصاحت فقط را بلاغت شرط نيست . و گويند بلاغت مطابق بودن كلام است مر مقتضاي مقام را يعني لايق حال مخاطب و مناسب مقام كلام كند، و خالص بودن كلام از ضعف تأليف . و بعضي گويند بلاغت كلام آنست كه كلام بر وفق مقام و حال بود، چنانكه بوقت احتمال ملال سامع از طول مقال احتراز كند و آنچه اهم باشد، تقديم نمايد و آنچه اهم نبود، مؤخر كند و ذكر امور مبغوضه ترك سازد و امور محبوبه ٔ مخاطب ايراد نمايد. (از غياث اللغات ) (از آنندراج ).
بلاغت متكلم ؛ ملكه ايست كه بدان بر تأليف كلام بليغ قادر شود، و هربليغي خواه كلام باشد يا متكلم ، فصيح است زيرا فصاحت در تعريف بلاغت مأخوذ است اما هر فصيحي بليغ نباشد.(از تعريفات جرجاني ). بلاغت گاه صفت متكلم است و آن ملكه ايست كه بدان سخنور توانا شود به تأليف كلام بليغ، و در هرحال بلاغت اخص از فصاحت است . (از فرهنگ علوم نقلي از مطول صص 22-28 و تلخيص صص 11-14 و كشاف ج 1 ص 153 و نفائس ص 41).
رشته ٔ بلاغت (اضافه ٔ تشبيهي ) ؛ سلك بلاغت . (فرهنگ فارسي معين ).
مضمون بلاغت مشحون ؛ مضموني كه از حشو و زوائد خالي باشد و همه ٔ آن نيكو و نزديك به فهم بود. (ناظم الاطباء).
|| (مص ) جوان شدن . (غياث اللغات ) (آنندراج ). بلوغ . (فرهنگ فارسي معين: پرورش كه مردم به بلاغت جسمي رسيده را همي بايد... (جامع الحكمتين ).


بليغ


بليغ. [ ب َ ] (ع ص ) مرد فصيح رساننده ٔ سخن آنجا كه خواهد. (دهار). شخص فصيح كه سخن را در جاي خود نهد. (از اقرب الموارد). تيززبان . (غياث ) (آنندراج ). فصيح كه كنه ضمير و مراد خود تواند به عبارت آوردن . گشاده زبان . گشاده سخن . (يادداشت مرحوم دهخدا). خوش بيان . شيرين سخن . سخنگوي بركمال . چيره زبان . سِرطِم . سَفّاك . مِسقَع. مِسهَج . (منتهي الارب ). ج ، بُلغاء. (اقرب الموارد)(منتهي الارب ) كلام بليغ؛ سخن تمام بامراد. (منتهي الارب: اولئك الذين يعلم اﷲ ما في قلوبهم فأعرض عنهم وعِظهم و قل لهم في أنفسهم قولاً بليغا. (قرآن 63/4)؛ آنان كساني هستند كه خداوند آنچه را در دلهايشان است مي داند، پس از آنان روي بگردان و آنان را پند ده و از براي ايشان در نفسهايشان گفتاري اثركننده و بليغ بگو. قولا بليغا؛ يعني با مبالغت به دلهارسنده . (دهار). كه سخن بليغ با معاني بسيار از زبان مرغان و بهايم و وحوش جمع كردند. (كليله و دمنه ).
|| رسا. (غياث )(آنندراج ). نيك . سخت . كامل . تمام : گفت اين خواجه [ احمد ] در كار آمد بليغ انتقام خواهد كشيد. (تاريخ بيهقي ). و شرايط را بپايان تمامي آورده چنانكه از آن بليغتر نباشد و نيكوتر نتواند بود. (تاريخ بيهقي ). عيب اين قلعه آنست كي حصار بليغ توان داد. (فارسنامه ٔ ابن بلخي ص 156). موشان در بريدن شاخه ها جد بليغ مي نمايند. (كليله و دمنه ). در استكمال آلت و استدعاي اعوان دولت جد بليغ نمود. (ترجمه ٔ تاريخ يميني ص 329). از سر بصيرت بر نوازغ نحل و بدائع ملل انكار بليغ كردي . (ترجمه ٔ تاريخ يميني ص 398). در اعتبارموازين و مكائل احتساب بليغ مي كرد. (ترجمه ٔ تاريخ يميني ص 439). تفحص اجرام و آثام ايشان به حضور خويشان و امرا تقديم افتد و فراخور آن مالش بليغ يابند. (جهانگشاي جويني ). گفتم به علت آنكه شيخ اجلم بارها به ترك سماع فرموده است و موعظه هاي بليغ گفته . (گلستان ). يكي را از بزرگان در حق اين طايفه حسن ظني بليغ بود و ادراري معين كرده . (گلستان ). به عين عنايت نظركرده و تحسين بليغ فرموده . (گلستان ).
كه فكرش بليغ است و رايش بلند
ولي در ره زهد و طامات و پند.

سعدي .


لغتنامه دهخدا




امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۴۹:۱۶ ] [ مشاوره مديريت ]
فصاحت

فصاحت . [ ف َ ح َ ] (ع مص ) گشاده زبان شدن . (ترجمان علامه ٔ جرجاني ). گشاده سخن و درست مخارج گرديدن . (منتهي الارب ). فصيح شدن . (از اقرب الموارد). || زبان آور شدن . (منتهي الارب ). || بزبان عربي سخن گفتن اعجمي و معنيش دريافت شدن يا عربي بودن وزبان آور گرديدن . (منتهي الارب ) (از اقرب الموارد). || (اِمص ) سخن فصيح . شعر شيوا : 
دانم از اهل سخن هرك اين فصاحت بشنود
هم بسوزد مغز هم سودا پزد بي منتها.

خاقاني .


|| (اصطلاح ادبي ) فصاحت بر سه قسم است : فصاحت كلمه ، فصاحت كلام ، فصاحت متكلم . فصاحت كلمه عبارت است از سلامت آن از غرابت و تنافر حروف و مخالفت قياس صرفي . فصاحت كلام ، عبارت است از خلوص آن از تنافر كلمات و ضعف تأليف و تعقيد لفظي و معنوي . و بعضي خلوص آن را از تكرار و تتابع اضافات نيز شرط كرده اند. فصاحت متكلم عبارت است از توانايي تكلم بر تأليف كلام فصيح هرچند تكلم به كلام فصيح نكند. و بدون داشتن اين قوه فصيح نيست ، هرچند بر حسب اتفاق تكلم به كلام فصيح كند. (فرهنگ فارسي معين از هنجار گفتار: گمان برد كه كمال فضل و فصاحت حاصل شد. (كليله و دمنه ).
سعدي كه داد حسن همه نيكوان دهد
عاجز بماند درتو زبان فصاحتش .

سعدي .

فصيح

فصيح . [ ف َ ] (ع ص ) زبان آور. (منتهي الارب ). داراي فصاحت : رجل فصيح . (از اقرب الموارد: وزير پرسيد كه اميران را چون مانديد؟... دانشمند به سخن آمد و فصيح بود. (تاريخ بيهقي).
فصيحي كو سخن چون آب گفتي 
سخن با او به اصطرلاب گفتي .

نظامي .


گر ز فريد در جهان نيست فصيح تر كسي 
رد مكنش كه در سخن هست زبانش لال تو.

عطار.


هان تا سپر نيفكني از حمله ٔ فصيح 
كو را جز اين مبالغه ٔ مستعار نيست .

سعدي .


من در همه قولها فصيحم 
در وصف شمايل تو اخرس .

سعدي .

فصاحت پرداز ؛ فصيح و شاعر و منشي . (آنندراج ).رجوع به فصاحة شود.

لغتنامه دهخدا


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۴۹:۱۵ ] [ مشاوره مديريت ]

 

بَديع

 

  در لغت، به معني «نوپديد آمده» و «نوپديد آورنده» و  در اصطلاح ادبي، فنّي است كه در آن از صنعت‌هاي كلام و زيبايي‌هاي الفاظ نظم و نثر بحث مي‌شود و آن را پس از معاني و بيان، سومين فنّ‌ از فنون بلاغت دانسته‌اند.
  مباحث علم بلاغت، از جمله بديع، تا قرن هفتم قمري، با عناوين مختلف در آثار نويسندگان مطرح مي‌شده است كه  آن را گاه بيان، گاه بلاغت و گاه بديع مي‌گفتند.
  "ابويعقوب سكّاكي" (متوفّي 626ق) نخستين كسي بود كه علم بلاغت را به دو بخش معاني و بيان تقسيم كرد و مباحث مربوط به فنّ بديع را به عنوان «وجوه تحسين كلام» شناساند، پس از سكّاكي، "بدرالدّين محمّد بن مالك" (متوفّي 686ق)، در تلخيص كتاب او، از اين مباحث با عنوان «علم بديع» ياد كرد.
  فنّ بديع را دانشِ شناختِ وجوه آرايش كلام، پس از مطابقت با مقتضاي حال و وضوح دلالت، دانسته‌اند. از اين تعريف چنين برمي‌آيد كه مرتبۀ بديع پس از حصول فصاحت و بلاغت است.
 وجوه آرايش كلام يا در لفظ است و يا در معني،از اين رو آنها را به لفظي و معنوي تقسيم كرده اند، بر اين وجوه نام‌هاي گوناگوني نهاده‌اند، مانند: فنون بديع، محاسن، صنايع و مُحسّنات، صناعت، صنعت و صناعت مستحسن، فصاحت لفظي و فصاحت معنوي، بدايع صنايع.
  در ادبيات عصر عبّاسي، شاعراني پديد آمدند كه مباحث بلاغي (مانند تشبيه، استعاره و صنايع بديعي) را در شعر خود فراوان به كار مي‌بردند؛ از آن جمله‌اند: بشّاربن بُرد (متوفّي 168ق)؛ ابونُواس (متوفّي 198ق)، مسلم بن وليد (متوفّي 208ق) و كلثوم بن عَمرو عَتّاني(متوفّي 220ق).
  "جاحظ" (متوفّي 255ق) از نخستين كساني بود كه لفظ «بديع» را در معني بلاغي آن براي مباحثي، اعمّ از بيان و بديعِ به كار بردند. او بديع را منحصر در كلام عرب و دليل برتري زبان عربي بر ديگري زبان‌ها دانست. 
  در سدۀ سوم ق، نخستين اثر مستقلّ راجع به بديع را، "عبدالله بن معتزّ "(متوفّي 296ق) با تأليف كتاب "البديع" در 274ق پديد آورد. ولي برخي از محقّقان "نقدالشّعر" قدامة بن جعفر (متوفّي 337ق)، معروف به كاتب بغدادي، را نخستين تأليف در اين زمينه مي‌دانند.
ابن معتزّ در كتاب خود پنج صنعت را تحت عنوان بديع مي‌آورد: استعاره، تجنيس، مطابقه، ردّ اعجاز الكلام علي ما تقدَّمها و مذهب كلامي، و بر اين‌ها دوازده صنعت ديگر مي‌افزايد كه به آنها تحت عنوان محاسن الكلام و الشّعر مي‌پردازد.
  قدامة بن جعفر در كتاب نقدالشّعر تعداد اين صنايع و فنون بلاغي را به بيست عدد مي‌رساند. نكتۀ گفتني دربارۀ‌ اين كتاب برخي نام‌گذاري‌هاي آن است، مثلاً «مطابقه» را «تكافؤ» يا «ردّ العجز علي ما تقدّم» را «توشيح» ناميده است. قدامة در تأليف آن متأثّر از انديشه‌هاي ارسطو بوده است.
  نويسنده‌اي كه به تفصيل به بديع و صنايع شعري پرداخته، "ابوهلال عسكري" (متوفي 395ق)،مؤلّف كتاب "الصّناعتين" است. اين كتاب دايرة المعارفي در بلاغت است كه، بدون جداسازي معاني و بيان و بديع، مباحث اين علوم را در ضمن باب‌هاي مختلف آورده است. شايد بتوان گفت كه كتاب ابوهلال نخستين كتابي است كه مباحث مربوط به علم بلاغت عربي را به طور منظّم مطرح كرده است.
  پس از ابوهلال عسكري، "ابن رَشيق قَيرواني" (متوفّي 456 يا 464ق)، مؤلّف كتاب "العمدة في صناعة الشّعر"، مانند پيشينيان، در بحث موضوعات مربوط به بديع، از بيان نيز سخن مي‌گويد.
  شخصيت ممتاز ديگري كه هم در مباحث اعجاز قرآن و هم در مباحث بلاغي از جملۀ مؤسّسان بوده "عبدالقاهر جرجاني" (متوفّي 471ق) مؤلّف "اسرارالبلاغة" و "دلائل الاعجاز" است. او، ضمن بحث دربارۀ تجنيس و سجع، موارد زيبايي و نازيبايي آنها را نشان مي‌دهد و زيبايي را بيشتر در معني مي‌داند تا در لفظ.
  از جمله پيروان عبدالقاهر جرجاني، در مسائل بلاغي، "فخر رازي" (متوفّي 606ق)، مؤلّف "نهاية الايجامتیاز:

 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۴۹:۱۴ ] [ مشاوره مديريت ]
اعجاز بياني قرآن قرآن از جهات مختلفي معجزه است يكي از موارد اعجاز قرآن جنبه فصاحت و بلاغت آن است، آيات تحدي كه تمام انسان‎ها و جنيان را به مبارزه طلبيده است يكي از موارد تحدي قرآن مسأله فصاحت و بلاغت آن است زيرا قرآن زماني نازل شد كه عرب در باب فصاحت و بلاغت به كمال خود رسيده بود در چنين فضايي بود كه آيات قرآن به پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ نازل شد و مردم عرب با آن قدرت فصاحت و بلاغتي كه داشتند آنها را به تحدي با قرآن دعوت كرد، زيبايي و رسايي و شيوايي آيات به حدي اعجاب آور است كه تمام شاعران و سخنوران و اديبان را با آن قدرت زياد خود به بهت وا داشت و آنها مجبور شدند به ناتوانايي خود در مقابل قرآن اعتراف كنند. 
اعترافات: 
وليد بن مغيره مخزومي شخصي است كه در ميان عرب به حسن تدبير مشهور بود او را گل سر سبز قريش مي‎ناميدند پس از نزول آيات اوليه سوره مباركه غافر، پيامبر در مسجد حضور يافت و اين آيات را در حالي كه وليد در نزديكي آن حضرت بود قرائت فرمود. پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ چون توجه وليد به آيات را مشاهده نمود بار ديگر نيز آيات را قرائت فرمود، وليد بن مغيره از مسجد خارج شد و در مجلسي از طائفه بني مخزوم حاضر شد و اين گونه شروع به سخن گفت: به خدا سوگند از محمد سخني شنيدم كه نه به گفتار انسانها شباهت دارد و نه به سخن جنيان، گفتار او حلاوت خاصي دارد و بس زيباست. بالاي آن (نظير درختان) پر ثمر و پائين آن (مانند ريشه‎هاي درختان كهن) پر مايه است، گفتاري است كه بر همه چيز پيروز مي‎شود و چيزي بر آن پيروز نخواهد شد.[1] 
ابن ابي العوجاء و ابوشاكر الديصاني و عبدالملك البصري و ابن المقفع در مسجد الحرام جمع شده بودند و حجاج را مسخره مي‎كردند و به اسلام و قرآن طعنه مي‎زدند، ابن ابي العوجاء گفت: ما چهار نفر هستيم بيائيد هر يك از ما يك چهارم قرآن را نقض كند و اگر قرآن را نقض كرديم دين محمد را هم باطل كرده‎ايم و اسلام از بين مي‎رود لذا توافق كردند كه در سال آينده در همين مكان جمع شوند و آثار خود را بياورند، سال آينده آمدند ولي چيزي همراه خود نياوردند. 
ابن ابي العوجاء گفت: از آن موقع كه از اين جا رفته‎ام در اين آيه كه مي‎گويد: فَلَمَّا اسْتَيْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نجياً[2]، فكر كردم و نتوانستم در فصاحت و بلاغت مثل آن بياورم و اين آيه مرا به طور مشغول كرده بود. 
عبدالملك گفت: من هم از آن موقع كه از پيش شما رفتم در اين آيه تفكر مي‎كردم: يا أَيُّهَا النَّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لَنْ يَخْلُقُوا ذُباباً وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَ إِنْ يَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَيْئاً لا يَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَ الْمَطْلُوبُ[3]، و نتوانستم با آن مقابله كنم. 
ابو شاكر هم گفت: از آن موقع كه از اين جا رفتم در اين آيه تفكر مي‎كردم: لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلاَّ اللَّهُ لَفَسَدَتا[4]، و نتوانستم مثل آن را بياورم. 
ابن مقفع گفت: اين قرآن از جنس كلام بشر نيست و از آن موقع كه رفته‎ام در اين آيه تفكر كردم: وَ قِيلَ يا أَرْضُ ابْلَعِي ماءَكِ وَ يا سَماءُ أَقْلِعِي وَ غِيضَ الْماءُ وَ قُضِيَ الْأَمْرُ وَ اسْتَوَتْ عَلَي الْجُودِيِّ وَ قِيلَ بُعْداً لِلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ[5].[6] 
طفيل بن عمرو رومي كه مردي شاعر پيشه و با انديشه و از اشراف عرب بشمار مي‎رفت عازم خانه خدا گرديد كساني از قريش به گرد او آمدند تا او را از حضور و شنيدن سخن پيامبر باز دارند، مي‎گويد محمد را در مسجد يافتم، سخن او را شنيدم و خوشم آمد به دنبال او روانه شدم و با خود گفتم واي بر تو گوش فرا ده اگر سخن راست گفت بپذير و اگر نادرست بود ناشنيده بگير، در خانه به خدمت او شتافتم و عرضه داشتم آن چه داري بر من عرضه كن. او اسلام را بر من عرضه كرد و آياتي از قرآن براي من تلاوت نمود به خدا سوگند چنين سخني شيوا و جالب نشنيده بودم و مطالب ارجمندتر از آن نيافته بودم از اين رو اسلام آوردم و شهادت به حق را از دل و جان بر زبان جاري ساختم.