مشاوره مديريت - آموزش مديريت - آموزش فروشندگي حرفه‌اي
 
نويسندگان
عضویت
نام کاربری :
پسورد :
تکرار پسورد:
ایمیل :
نام اصلی :
آمار
امروز : 11519
دیروز : 33302
افراد آنلاین : 43
همه : 4340001

 

پايه ها و پويه هاي يك سخنراني خوب

مديريت بر خشونت و اخلال و درگيري هاي مخاطبان (2)


با يك گروه بي تفاوت مواجه شويد

اگرچه مخاطب بي تفاوت الزاما مخاطبي خشن نيست ، بعضي از افراد ترجيح مي دهند با خشونت مطلق سروكار داشته باشند تا سكوت . درچنين موقعيتي ، آسان است كه تصور كنيد مخاطب سؤالي ندارد . چون انگيزشي درصحبت هاي شما وجودندارد . ممكن است الزاما چنين نباشد . ممكن است آن ها فقط افرادي بي تفاوت باشند . اگر مديرجلسه حضوردارد ، شما نبايستي نگراني داشته باشيد . او مخاطبان را دعوت به طرح پرسش خواهد كرد . اگر هيچ سؤالي وجودنداشته باشد ، طرح سؤال را از خود آن ها شروع كنيد . اگر مديري حضورندارد ، سعي كنيد از مخاطبان چند سؤال كلي و مستقيم براي تشويق آن ها به مشاركت در بحث و پاسخ دهي بپرسيد .

با خشونت مقابله كنيد

مخاطب ممكن است به دلائل متعددي دچار خشونت شده باشد . از جمله : عدم توافق ريشه اي با نكات سخنراني شما ، عصبانيت از سخنراني سخنران قبلي ، رنجش از اجبار به نشستن درطول سخنراني شما وقتي كه درواقع براي شنيدن سخنراني سخنران ديگري آمده باشد .

يك شيوه كه شما مي توانيد براي مقابله با خشونت از آن استفاده كنيد ، تأييد آن است . سعي كنيد مخاطبان خشن را با پذيرا بودن ، خلع سلاح كنيد سپس ، از آن ها بخواهيد بي طرف بوده و وقتي شما مشغول ايراد سخنراني هستيد ، قضاوت نكنند . شيوه ديگر ،  داشتن هماهنگي و برنامه قبلي با يك دوست و همكار است كه دربين مخاطبان نشسته ، او مي تواند سؤالي بپرسد كه با آن بحث آغازشود . دوست شما مي تواند يك سؤال به طور واضح نا مناسب بپرسد و شما پاسخي قوي و از قبل آماده شده را به او بدهيد و بر مخاطبان ، پيروز شويد .

تفاوت هاي فرهنگي

گاهي اوقات سخنران مي تواند ناخواسته خشونت را دربين مخاطبان با ارتكاب خطاي فرهنگي ايجاد كند . وقتي مطلبي را بيان مي كنيد ، استفاده از انگشت اشاره براي تأكيد يك علامت قابل قبول براي اغلب اهالي مغرب زمين است اما بسياري از فرهنگ هاي آسيائي اين حركت را زشت دانسته و حركت استفاده از تمام دست را ترجيح مي دهند .

با رسانه ها مقابله كنيد

اگر مجبور به سخنراني در گردهمائي عمومي بوده يا سازمان خودرا در يك كنفرانس مطبوعاتي معرفي مي كنيد ، مهم است كه با اعتماد به نفس ، رسانه را اداره كنيد . هميشه پرسش هارا با خونسردي ، مؤدبانه و هوشمندانه پاسخ دهيد و مراقب باشيد به خبرنگاران اجازه ندهيد كلمات را دردهان شما بگذارند .

عبارات زير ، نمونه هائي است از پاسخ هاي كلي به خبرنگاران :

-        " من قبلا نقطه نظرم را در سخنراني عنوان كرده ام . فكر نمي كنم مطلب بيشتري براي اضافه كردن دراين موقعيت داشته باشم . "

-        " شما مطمئنا نكته اي ارزشمند را مطرح كرده ايد ولي من ترجيح مي دهم فكركنم ... "

-        " نه ! ابدا اين ، آن چيزي نيست كه مي گويم . مايلم اشاره كنم آنچه درواقع مي گويم اين است ... "

-        " درحالي كه از آنچه مي گوئيد قدرداني مي كنم ، احساس مي كنم بايد تأكيد كنم كه ... "

از تجربيات خود ياد بگيريد

مقابله كردن با پرسش هاي نامناسب و خشونت عمومي درطول يك سخنراني ، نيازمند مهارت هائي است كه مي تواند براي بهبود يافتن ، زمان زيادي ببرد . از اشتباهات خود درس گرفته و آن را به ديگر موقعيت هاي زندگي درزماني كه با مشكلاتي ازآن دست روبرو مي شويد ، بسط دهيد .

چگونه خودرا تطبيق داديد ؟ آيا شما به موقعيت پيش از پاسخ دهي كامل فكركرديد ؟ آيا شما بطور سنجيده موقعيت را خنثي كرديد ؟ اگر مخاطبي به تمسخر متوسل شد تا اعتبار شمارا كم كند ، چه مي كنيد ؟ بهترين پاسخ دراين موقعيت بكارگيري طنزاست . هرگز از استهزاء استفاده نكنيد كه ممكن است فقط دربدتركردن موقعيت نقش داشته باشد .

اگر مي دانيد كه سخنراني شما درحال برانگيختن مخالفت است ، سعي كنيد خشونت را پيش بيني كنيد . با درخواست ازهمكاران دربمباران كردن شما با پرسش هاي دشوار ، پيشنهادات پرخاشگرانه را با موفقيت وارد ميدان كنيد . هرچه تجربه بيشتري داشته باشيد ، با اعتماد به نفس بيشتري پاسخ خواهيدداد .

نكته هاي تكميلي ...

-        سعي كنيد زمينه هاي مشترك با مخاطبان پيدا كنيد .

-         پرسشگررا به منابع اطلاعاتي ديگر هدايت كنيد .

-         براي پرسش ها شكيبا باشيد حتي اگر هيچ پاسخي وجودندارد .

-         حقيقت را بگوئيد . چون مخاطب به سرعت عدم صداقت را تشخيص مي دهد و موجب كاهش اقتدار شما مي شود .

-         خونسرد باقي ماندن درزمان مواجهه با خشونت از سوي مخاطبان مي تواند كمك كند موقعيت منفي خنثي شود .

-         فقط سؤالي كه پرسيده شده بايد پاسخ داده شود نه آنچه شما ترجيح مي دهيد .

-         پاسخ ها بايستي به طور مربوطي كوتاه نگهداشته شوند . به خصوص اگر بدانيد پرسشگران ديگري هم منتظر شنيده شدن صحبت هايشان هستند .

-         ممكن است برنامه اي پنهان پشت پرخاش و خشونت وجودداشته باشد .

-        از سكوت مي توان براي برانگيختن مخاطبي به پرسيدن سؤال ، استفاده شود .

-        هميشه آرام ولي هشيار باقي بمانيد و از سخنراني خود لذت ببريد .


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۳۹:۵۲ ] [ مشاوره مديريت ]

 

 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۳۹:۵۱ ] [ مشاوره مديريت ]
 

اصول و اخلاق مناظره (18)

پي نوشت ها

251- اعراف / 105.
252- ابراهيم / 6.
253- مائده / 20.
254- طه / 80.
255- ابراهيم / 5.
256- دعوة الرسل الى اللّه ، ص 231.
257- سباء / 24.
258- اسلوب الدعوة فى القرآن الكريم ، ص 64.
259- بقره / 140.
260- زخرف / 57-58.
261- ترجمه الميزان فى تفسير القرآن ، ج 35، ص 184 و 185.
262- آل عمران / 59.
263- الميزان فى تفسير القرآن ، ج 3، ص 231-232.
264- نحل / 125.
265- انعام / 76.
266- زخرف / 23.
267- همان / 24.
268- آيات اصول اعتقادى قرآن ، مفتح ، آيت اللّه دكتر محمّد، صص ‍ 35-38، انتشارات نور، تهران ، بهار 1360.
269- بحار الانوار، ج 11، ص 79.
270- اصول كافى ، ج 2، ص 378.
271- الامام الصادق و المذاهب الاربعة ، حيدر، اسد، ج 1، ص 53، دارالكتاب العربى ، بيروت ، 1403 ه ق .
272- كشف الغمة فى معرفة الائمة ، اربلى ، على بن عيسى بن ابى الفتح ، ج 2، ص 368، دارالكتاب الاسلامى ، بيروت ، بى تا.
273- اصول كافى ، ج 1، ص 76(باب حدوث العالم و إ ثبات المحدث ).
274- تاريخ اليعقوبى ، اليعقوبى ، احمد بن ابى يعقوب ، ج 3، ص 17، مؤ سسه نشر فرهنگ اهل بيت قم ، بى تا.
275- الامام الصادق (عليه السلام) و المذاهب الاربعة ، ج 1، ص ‍ 109.
276- ناسخ التواريخ ، سپهر، محمد تقى ، ج 1، ص 19، كتابفروشى اسلامية ، تهران ، بى تا.
277- مائده / 64.
278- اصول كافى ، ج 1، ص 160.
279- الامام الصادق و المذاهب الاربعة ، ج 2، جز 30، ص 122.
280- مناقب آل اءبى طالب ، ابن شهر آشوب ، ابوجعفر رشيد الدين محمّد بن على ، ج 4، ص 252؛ مستدN>درباره او ر ك : رجال كشى ، صص 290-308.
323- بحار الاءنوار، ج 25، ص 321(باب 10 نفى الغلو فى النبى و الاءئمة ).
324- الملل و النحل ، شهرستانى ، ابوالفتح محمد بن عبدالكريم ، ج 1، صص 173-181، ترجمه و تعليقات : سيد محمّد رضا جلالى نائينى ، تهران ، 1358 ش .
325- نقش ائمه در احياء دين ، عسكرى ، علامه سيد مرتضى ، ج 9، ص ‍ 87، چاپ چهارم ، انتشارات مجمع علمى اسلامى ، 1374 ش .
326- الامام الصادق دراسات و ابحاث ، ص 329.
327- كشف الغمة فى معرفة الائمة ، ج 2، ص 369.
328- اعراف / 32.
329- اصول كافى ، ج 6، ص 442.
330- مناقب آل اءبى طالب ، ج 4، ص 251.
331- بحار الانوار، ج 4، ص 334.
332- الامام الصادق و المذاهب الاربعة ، ج 1، صص 279-295.
333- بحار الانوار، ج 47، ص 240.
334- اصول كافى ، ج 5، ص 290.
335- الامام الصادق و المذاهب الاربعة ، ج 1، ص 70.
336- الخصال ، شيخ صدوق ، ج 1، ص 167، الطبعة الثانية ، جامعه مدرسين حوزه علميه قم ، 1403 ه ؛ بحار الانوار، ج 47، ص 16.
337- الامام الصادق و المذاهب الاربعة ، ج 1، ص 53؛ مناقب آل اءبى طالب ، ج 4، ص 248.
338- بحار الانوار، ج 47، ص 163.
339- همان ، ص 162.
340- مناقب آل اءبى طالب ، ج 2، ص 302.
341- بحار الانوار، ج 47، ص 374.
342- خمسون و مائة صحابى مختلق ، العسكرى ، علامه سيد مرتضى ، ج 1، ص 32، التوحيد للنشر، 1414 ه ، 1993 م .
343- مجمع البحرين ، ج 3، ص 42.
344- مناقب آل اءبى طالب ، ج 2، ص 260 و 261.
345- بحار الاءنوار، ج 3، ص 39؛ كشف الغمة فى معرفة الائمة ، ج 2، ص 39.
346- الارشاد، ص 548.
347- زندگانى معلم كبير حضرت صادق ، عماد زاده ، عماد الدين ، ج 1، ص 397، چاپ دوم ، انتشارات گنجينه نشرمحمّد (صل الله عليه و آله و سلم )، 1362 ه ش .
348- دائرة المعارف بزرگ اسلامى ، موسوى بجنوردى ، كاظم ، ج 4، ص 670، چاپ اول ، مركز دائرة المعارف بزرگ اسلامى ، تهران 1369 ش .
349- ريحانة الادب ، مدرس تبريزى ، علامه محمد على ، ج 8، صص ‍ 222-226، چاپ سوم ، كتابفروشى خيام ، چاپ سوم ، 1369 ش .
350- زندگانى امام جعفر صادق ، ص 272.
351- خمسون و مائة صحابى مختلق ، الجزء الاوّل ، ص 45.
352- دائرة المعارف بزرگ اسلامى ، ج 2، ص 696.
353- همان ، ص 688.
354- خمسون و مائة صحابى مختلق ، صص 47-58.
355- الاحتجاج ، ج 2، ص 377.
356- دائرة المعارف بزرگ اسلامى ، ج 2، ص 689.
357- لغتنامه دهخدا، ج 2، ص 289.
358- الفقيه من لا يحضره الفقيه ، الصدوق ، ابوجعفر محمّد بن على بن الحسين ، ج 2، ص 250؛ الارشاد، ص 547.
359- مناقب ، ج 4، ص 244؛ الارشاد، ص 539.
360- الامام الصادق دراسات و اءبحاث ، صص 223-231.
361- بحار الانوار، ج 3، صص 152-193.
362- انعام / 160.
363- مائده / 27.
364- الاحتجاج ، صص 371-374.
365- اصول كافى ، ج 1، ص 23.
366- با مطالعه و بررسى مناظرات امام صادق در منابع حديثى از جمله جلد دوم احتجاج طبرسى و جلد دهم بحار الانوار، سؤ الاتى كه درمناظرات از امام صادق پرسيده شده در 7 بخش دسته بندى گرديد.
367- الاحتجاج ، ج 2، ص 335.
368- همان ، ص 337.
369- همان .
370- همان ، ص 338.
371- همان ، ص 339.
372- همان ، ص 348.
373- همان ، ص 349.
374- همان ، ص 343.
375- همان ، ص 337.
376- همان ، ص 346.
377- همان ، ص 348.
378- همان ، ص 338.
379- همان ، ص 344 و 345.
380- همان ، ص 350.
381- همان .
382- همان .
383- همان .
384- همان ، ص 351.
385- همان .
386- همان .
387- همان ، ص 340.
388- همان ، ص 341.
389- همان ، صص 341 و 342.
390- همان ، ص 342.
391- همان ، ص 341.
392- همان ، ص 343 و 344.
393- همان ، ص 338 و 339.
394- همان ، ص 341.
395- همان .
396- كهف / 49.
397- الاحتجاج ، ج 2، ص 349.
398- همان ، ص 347.
399- همان .
400- همان .
401- همان .
402- همان ، ص 348.
403- همان ، ص 352.
404- همان .
405- نساء / 56 (هر چه پوست هايشان پخته و فرسوده شود، به جاى آنها پوست هاى ديگرى مى آوريم تا عذاب را بچشند).
406- الاحتجاج ، ج 2، ص 351.
407- انبياء / 63 (بلكه اين بزرگشان انجام داده است . پس از آنها بپرسيد اگر سخن مى گويند).
408- الاحتجاج ، ج 2، ص 330.
409- يوسف / 71 (اى كاروانيان شما دزديد).
410- همان / 72 (چه چيزى گم كرده ايد؟ گفتند: جام پادشاه را گم كرده ايم ).
411- قارعه / 6.
412- همان ، 319.
413- انعام / 103 (ديدگان او را درنمى يابند و او ديدگان را در مى يابد).
414- همان / 104.
415- طه / 5.
416- الاحتجاج ، ج 2، ص 332.
417- بقره / 255.
418- فصلت / 53.
419- الاحتجاج ، ج 2، ص 349.
420- همان .
421- همان .
422- همان .
423- همان .
424- همان .
425- همان ، ص 350.
426- همان .
427- همان .
428- همان ، ص 349.
429- همان .
430- همان ، ص 350.
431- همان ، ص 351.
432- همان .
433- غافر / 60.
434- همان ، ص 343.
435- الاحتجاج ، ج 2، ص 334.
436- همان .
437- ((ديصانيه )) گروهى از ثنويه هستند كه پيرو ((ابن ديصان )) و قائل به دو اصل قديم مى باشند.
438- هشام بن حكم مدافع حريم ولايت ، صفايى ، سيد احمد، ص ‍ 163 و 164، چاپ دوم ، نشر آفاق ، 1359 ه ش .
439- عبدالقاهر جرجانى در كتاب التعريفات ، ص 68 سبر و تقسيم را چنين تعريف كرده است :
سبر و تقسيم هر دو يكى است و عبارت از محدود كردن خصوصيات و اوصاف ، در اصل و بى اعتبار نمودن بعضى از آنها به منظور متعين ساختن باقيمانده براى اينكه علت باشد.
440- هشام بن حكم مدافع حريم ولايت ، ص 163 و 164.
441- الاحتجاج ، ج 2، ص 336.
442- همان .
443- بحار الانوار، ج 2، باب اثبات صانع .
444- الاحتجاج ، ج 2، ص 335.
445- همان ، ص 353.
446- بحار الانوار، ج 3، ص 223.
447- الاحتجاج ، ج 2، ص 353..
448- همان ، 365.
449- همان ، ص 334.
450- همان ، ص 335.
451- بحار الانوار، ج 3، ص 49.
452- الاحتجاج ، ج 2، ص 354.
453- همان ، ص 359.
454- كشف الغمة ، ج 2، ص 370؛ مناقب ، ج 4، ص 251.
455- نقش ائمه در احياء دين ، ج 10، ص 21.
456- الاحتجاج ، ج 2، ص 359.
457- متن كامل اين مناظره به همراه نمونه هاى ديگرى از مناظرات امام صادق عليه السّلام با ديگر انديشان خواهد آمد.
458- نحل / 125، اى رسول مردمان را با حكمت و برهان و موعظه نيكو به راه خدا دعوت نما و با بهترين شيوه با آنها مناظره كن .
459- هشام بن حكم مدافع حريم ولايت ، ص 148-152.
460- اصول كافى ، مترجم : آية اللّه محمد باقر كمره اى ، ج 1، صص ‍ 211-217، چاپ دوم ، انتشارات اسوه ، چاپ دوم ، 1372.
461- اصول كافى ، ج 1، صص 535-538.
462- همان ، 543.
463- همان ، صص 216-228.
464- همان ، صص 231-235؛ الاحتجاج ، ج 2، ص 335.
465- اين يك استدلال اِنّى است كه از معلول به علت پى مى برند. به اين صورت كه يكنواختى و جريان منظم هستى و گردش منظم شب و روز و خورشيد و ماه ، دليل يگانگى خالق و مدبر است .
466- همان ، صص 235-239.
467- الاحتجاج ، ج 2، ص 336.
468- روم / 30.
469- بحار الاءنوار، ج 3، ص 281.
470- عقايد اسلام در قرآن ، عسكرى ، علامه سيد مرتضى ، ج 2، تلخيصى از صفحات 539-557، مترجم : محمد جواد كرمى ، چاپ اول ، مجمع علمى اسلامى .
471- شورى / 11.
472- انعام / 103.
473- همان / 100.
474- صافات / 180.
475- نساء / 40.
476- يونس / 44.
477- آل عمران / 161.
478- انعام / 15.
479- حاقّه / 46-44.
480- بقره / 124.
481- عقايد اسلام در قرآن ، همان ، ج 2، صص 558-561.
482- الامام جعفر الصادق عليه السّلام دراسات و اءبحاث ، ص 259.
483- الامام الصادق و المذاهب الاربعة ، ص 361.
484- اعراف / 43.

 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۳۹:۵۰ ] [ مشاوره مديريت ]

 

اصول و اخلاق مناظره (17)

- پى‏نوشت‏ها -

1- بحار الاءنوار، الجامعة لدرر اءخبار اءئمة الاطهار، مجلسى ، محمد باقر، ج 48، مؤ سسة الوفاء، بيروت ، لبنان ، 1983 ه ، ص 202.
2- نهج البلاغه ، خطبه 158.
3- لسان العرب ، ابن منظور، جمال الدين ، ج 14، ص 191، ريشه ((نظر))، تعليق و فهارس : على سيرى ، الطبعة الاولى ، دار احياء التراث العربى ، بيروت ، 1408 ه ، 1988 م .
4- معجم مقاييس اللغة ، ابن فارس بن زكريا، ابوالحسين احمد، ج 5 (ريشه نظر)، تصحيح و تعليق عبدالسلام محمد هارون ، دارالجيل ، بيروت ، بى تا.
5- المنجد فى اللغة ، معلوف ، لويس ، ص 817 (ريشه نظر)، الطبعة الثالث و الثلاثون ، بيروت ، 1992 م .
6- لغتنامه ، دهخدا، على اكبر، ج 14، ص 21562، زير نظر دكتر معين و دكتر شهيدى ، چاپ دوم از دوره جديد، مؤ سسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران ، 1377.
7- انواع ادبى و آثار آن در زبان فارسى ، رزمجو، حسين ، ص 133، چاپ اول ، مشهد، مؤ سسه چاپ و انتشارات آستان قدس رضوى ، 1370.
8- انواع ادبى ، شميسا، سيروس ، ص 261، چاپ اول ، انتشارات باغ آينه ، تهران ، 1370.
9- لسان العرب ، ج 14، ص 193.
10- كشّاف اصطلاحات فنون ، تهانوى ، محمّد، ج 2، ص 1391، انتشارات خيام (افست )، تهران ، 1967 م .
11- واژه نامه هنر شاعرى ، ميرصادقى ، ميمنت ، ذيل واژه مناظره ، چاپ اول ، كتاب مهناز، تهران ، 1373.
12- المفردات فى غريب الفاظ القرآن ، راغب اصفهانى ، ابوالقاسم الحسين بن محمّد، ص 498 (واژه نظر) چاپ دوم ، انتشارات كتابفروشى مرتضوى ، 1362.
13- كشاف الصطلاحات الفنون به نقل از لغتنامه دهخدا، ذيل واژه مناظره .
14- نفايس الفنون اواخر مقاله دوم در علوم شرعى ، قرن هفتم ، علم خلاف ، ص 137 به نقل از لغتنامه دهخدا.
15- المنطق المظفر، مظفر، محمد رضا، ج 2، ص 329، دارالتعارف ، بيروت ، 1400ه ، 1980م .
16- آداب المناظرة ، پاشا صالح ، على ، ص 7، چاپخانه فردوسى ، تهران ، سال 1317.
17- اصول فن مناظره ، حكمت ، على اصغر، چاپخانه مهر، تهران ، 1316.
18- منية المريد فى آداب المفيد و المستفيد، شهيد ثانى ، ترجمه : سيد محمد باقر حجتى ، تلخيص از صفحات 547-551، چاپ بيستم ، دفتر نشر فرهنگ اسلامى ، 1374.
19- همان .
20- آداب المناظرة ، ص 127.
21- اصول و مبادى سخنورى ، شريعتى سبزوارى ، محمّد باقر، ص ‍ 382، چاپ دوم ، مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى ، پاييز 1376.
22- همان ، صص 380-383.
23- بحار الانوار، ج 3، ص 57.
24- التحقيق فى كلمات القرآن الكريم ، المصطفوى ، الشيخ حسن ، ص ‍ 63، المجلد الاوّل ، مؤ سسة الطباعة و النشر وزارة الثقافة و الارشاد الاسلامى .
25- المفردات فى غريب الفاظ القرآن ، ص 89 (باب جدل ).
26- بقره / 197.
27- المنطق المظفر، ص 331.
28- لغتنامه دهخدا، ج 5، صص 7556-7562 (به نقل از كشاف اصطلاحات الفنون ).
29- نحل / 125.
30- مجمع البيان فى تفسير القرآن ، طبرسى ، فضل بن حسن ، ج 6، ص ‍ 605، الطبعة الاولى ، دارالمعرفة للطباعة و النشر، بيروت ، 1406 ه ق .
31- المنطق المظفر، ص 321.
32- مقدمه ابن خلدون ، ابن خلدون ، عبدالرحمن ، ج 2، ص 931 (فصل نهم )، مترجم : محمّد پروين گنابادى ، چاپ چهارم ، مركز انتشارات علمى و فرهنگى ، 1362 ه ش .
33- صنعت جدل به مشهورات حقيقيه و مسلمات استوار است كه مشهورات از مبادى مشتركه نسبت به سائل و مجيب است ، ولى مسلمات ويژه سائل است .
34- المنطق المظفر، ص 326.
35- عنكبوت / 46.
36- نحل / 125.
37- بقره / 111.
38- يس / 78.
39- همان / 79.
40- همان / 80.
41- همان / 81.
42- بحار الانوار، ج 9، ص 255.
43- نمل / 60.
44- انعام / 108.
45- بقره / 219.
46- فصلت / 34.
47- بحار الانوار، ج 9، ص 255-257.
48- نحل / 125.
49- بقره / 111؛ نمل / 64.
50- زمر / 17 و 18.
51- اسراء / 36.
52- بقره / 256.
53- كهف / 56.
54- مؤمن / 5.
55- همان / 56.
56- همان / 57.
57- تفسير نمونه ، آية اللّه مكارم شيرازى و همكاران ، ج 20، ص 137 و 138، چاپ پنجم ، دار الكتب الاسلامية ، قم ، 1367.
58- حج / 3.
59- همان / 8.
60- انعام / 121.
61- شورى / 35.
62- انفال / 6.
63- مؤمن / 56.
64- تفسير نمونه ، ج 20، صص 170-172.
65- نحل / 125.
66- منية المريد فى آداب المفيد و المستفيد، ص 503.
67- اصول كافى ، كلينى ، محمّد بن يعقوب ، ج 8، ص 167، چاپ چهارم ، دارالكتاب الاسلامية ، تهران ، 1365 ه ش .
68- محجة البيضاء فى تهذيب الاحياء، فيض كاشانى ، محمّد بن مرتضى (ملا محسن )، ج 1، ص 100، بى تا.
69- منية المريد فى آداب المفيد و المستفيد، ص 504.
70- همان ، ص 508.
71- همان ، صص 507-508؛ محجة البيضاء، ج 1، ص 101.
72- عنكبوت / 68.
73- محجة البيضاء، ج 1، ص 105.
74- منية المريد، ص 149.
75- اصول كافى ، ج 2، ص 300.
76- تحف العقول ، حسن بن شعبه ، حرانى ، ص 10، انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم ، 1404 ه ق .
77- بحار الاءنوار، ج 81، ص 227.
78- منية المريد، ص 515.
79- طه / 44.
80- منية المريد، صص 516-520.
81- محجة البيضاء، ج 1، ص 103.
82- منية المريد، صص 520-524.
83- همان ، صص 524-529؛ محجة البيضاء، ج 1، ص 102.
84- وسائل الشيعة ، عاملى ، شيخ حرّ، ج 14، ص 516، چاپ اول ، مؤ سسه آل البيت لا حياء التراث ، قم ، 1409هجرى .
85- اصول كافى ، ج 2، ص 310.
86- بحار الاءنوار، ج 70، ص 192.
87- حجرات / 12.
88- محجة البيضاء، ج 1، ص 104.
89- همان ، ص 105.
90- نجم / 32.
91- منية المريد، ص 545؛ محجة البيضاء، ج 1، ص 104.
92- منية المريد، ص 334.
93- همان ، ص 546-547.
94- الميزان فى تفسير القرآن ، الطباطبايى ، السيد محمّد حسين ، الجزء الثامن ، ص 180-181، الطبعة الخامسة ، دارالكتب الاسلامية .
95- مؤمنون / 23-25.
96- مجمع البيان فى تفسير القرآن ، ج 7، ص 165.
97- هود / 50.
98- اعراف / 65.
99- نمل / 45.
100- هود / 62.
101- همان / 63.
102- همان / 64.
103- انبياء / 56.
104- عنكبوت / 16 و 17.
105- اعراف / 85؛ هود / 84.
106- عنكبوت / 36.
107- هود / 87.
108- بحار الانوار، ج 12، ص 385.
109- آل عمران / 51.
110- مريم / 30-36.
111- اعراف / 59.
112- الميزان فى تفسير القرآن ، ج 8، ص 180.
113- يونس / 84.
114- فرقان / 72.
115- همان / 63.
116- مريم / 47.
117- شعراء / 86.
118- مريم / 48.
119- ابراهيم / 36.
120- هود / 74 و 75.
121- فى ظلال القرآن ، قطب ، سيد، ج 5، ص 2604، دارالشروق ، بيروت ، 1404 ه .
122- مريم / 46.
123- شعراء / 161-163.
124- همان / 167.
125- همان / 168.
126- عنكبوت / 30.
127- شعراء. آيات 178 تا 182 و 185 و 186 و 188.
128- شعراء / 188.
129- هود / 92.
130- اعراف / 88 و 89.
131- قلم / 4.
132- آل عمران / 159.
133- شعرا / 214 و 215.
134- سيره نبوى ، دلشاد تهرانى ، مصطفى ، دفتر دوم (سيره اجتماعى )، ص 16، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى ، 1372.
135- السيرة النبوية ، ابو محمّد عبدالملك بن هشام ، ج 1، ص 513، دارالفكر، بيروت ، 1415 ه .
136- الاحتجاج ، الطبرسى ، احمد بن ابى طالب ، ص 38، كتابفروشى قدس محمدى و دارالنعمان ، نجف اشرف ، 1386 ه .
137- اسلوب الدعوة فى القرآن الكريم ، فضل اللّه ، محمّد حسين ، ص ‍ 32، دارالزهراء، بيروت ، 1399 ه .
138- سفينة البحار و مدينة الحكم و الاثار، قمى ، شيخ عباس ، ج 1، ص ‍ 416، دار المرتضى ، بيروت ، بى تا.
139- هود / 27 و 28.
140- الميزان فى تفسير القرآن ، ج 10، ص 206-213.
141- انعام / 80.
142- همان / 76.
143- همان / 75.
144- الميزان فى تفسير قرآن ، ج 7، ص 176-179.
145- انبياء / 52.
146- صافات / 85.
147- انعام / 74.
148- همان / 72-73.
149- طه / 49.
150- همان / 50.
151- همان / 51.
152- همان / 52.
153- همان / 53.
154- حديد / 17.
155- مجمع البيان ، طريحى ، فخر الدين ، تحقيق : احمد الحسينى ، ج 6، ص 213، الطبعة الثانية ، مؤ سسة الوفاء، 1403 ه ق .
156- بقره / 111.
157- در اين باره ر ك : اسراء / 54 تا 89.
158- اسراء / 90-93.
159- يس / 77-79.
160- السيرة النبوية ، ج 1، ص 254.
161- سوره هاى كهف ، آيات 9-26-83-98؛ اسراء، آيه 85.
162- السيرة النبوية ، ج 1، ص 261-265.
163- خاتم النبيين ، ابوزهره ، محمّد، مترجم : حسين صابرى ، ج 2، ص ‍ 440-447، بنياد پژوهشهاى اسلامى ، مشهد، 1351 ه .
164- شعراء / 72-80.
165- صافات / 83-87.
166- همان / 95-96.
167- الميزان فى تفسير القرآن ، ج 17، ص 156-157.
168- همان ، ج 7، ص 163.
169- فى ظلال القرآن ، ج 3، ص 1310.
170- نوح / 2 و 1.
171- هود / 25 و 26.
172- شعراء / 106-108، استفهام در اين آيه ، استفهام توبيخى است به اين معنا كه چرا تقوا پيشه نمى كنيد. (ترجمه الميزان ، ج 30، ص 166).
173- همان / 132-135.
174- احقاف / 21.
175- شعراء / 150.
176- نمل / 46.
177- اعراف / 77.
178- همان / 73.
179- هود / 93.
180- همان / 84.
181- شعراء / 186-185.
182- اعراف / 88.
183- مائده / 112 و 113.
184- همان / 114-115.
185- ترجمه الميزان فى تفسير القرآن ، ج 12، صص 55-72، مترجم : محمّد باقر موسوى همدانى ، دارالكتب الاسلامية ، تهران ، 1363ه ش .
186- زخرف / 63.
187- ترجمه الميزان فى تفسير القرآن ، ج 35، ص 192.
188- هود / 63.
189- انعام / 78.
190- همان / 75.
191- همان / 79.
192- همان / 78.
193- الميزان فى تفسير القرآن ، ج 7، ص 181-182.
194- آل عمران / 64.
195- عنكبوت / 45.
196- اسلوب الدعوة فى القرآن الكريم ، ص 76.
197- بقره / 258.
198- نازعات / 24.
199- اعراف / 103.
200- يونس / 75.
201- تفسير نمونه ، ج 6، ص 28.
202- اعراف / 104.
203- شعراء / 28.
204- همان / 29.
205- همان / 30.
206- همان / 17 و 16.
207- همان / 18.
208- همان / 19.
209- همان / 21 و 20.
210- همان / 22.
211- تفسير نمونه ، ج 15، ص 201-207.
212- شعراء / 75.
213- همان / 76 و 77.
214- صافات / 100.
215- انعام / 79.
216- انبيا / 57 و 58.
217- همان / 62.
218- همان / 63.
219- همان / 64.
220- همان / 65.
221- همان / 66 و 67.
222- الميزان فى تفسير القرآن ، ج 14، ص 443-456.
223- طه / 86.
224- بقره / 54.
225- اعراف / 138.
226- همان / 139.
227- همان / 140.
228- بقره / 258.
229- الميزان فى تفسير القرآن ، ج 2، ص 367-375.
230- طه / 65.
231- همان / 68.
232- همان / 70.
233- ترجمه الميزان فى تفسير القرآن ، ج 27، ص 201-207.
234- يونس / 76.
235- همان / 77؛ الميزان فى تفسير القرآن ، ج 10، ص 111 و 112.
236- الميزان فى تفسير القرآن ، ج 10، ص 111 و 112.
237- اعراف / 80.
238- همان / 81.
239- نمل / 54.
240- همان / 55.
241- اعراف / 82.
242- همان / 85.
243- هود / 85.
244- همان / 84.
245- سوره هاى اعراف / 85؛ هود / 84-85؛ شعراء / 181-182.
246- شعراء / 181.
247- اعراف / 85.
248- همان / 86.
249- همان / 90.
250- الميزان فى تفسير القرآن ، ج 8، ص 200-201.


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۳۹:۴۹ ] [ مشاوره مديريت ]
 

اصول و اخلاق مناظره (16)

با سرشتى پاك به دين روى بياور، اين فطرت الهى است كه مردمان را بر اساس آن آفريده است ؟ در آفرينش الهى تغييرى راه ندارد. اين دين استوار است ولى اكثر مردم نمى دانند.
خداوند در اين آيه اشاره نموده كه بهترين راه رسيدن به معارف دينى ، راه فطرت سليم انسانى است ، فطرتى كه در جوامع فاسد و تربيت هاى بد هم دگرگون نمى شود و هوسها و درگيريها آن را محو و نابود نمى كند. علت اين كه بيشتر مردم نمى توانند حق و حقيقت را به درستى دريابند آن است كه خودخواهى و عصبيت ، نور فطرتشان را خاموش كرده و طغيان و سركشى ، ميان آنان را راهيابى فطريشان به حقايق و علوم واقعى الهى ، فاصله ايجاد كرده است .
اين معنى در سنت پاك احمدى نيز مورد تاءكيد واقع شده و در روايتى از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله آمده است :
كلّ مولود يولد على الفطرة فاءبواه اللّذان يهوّدانه و ينصِّرانه و يمجّسانه (469)
هر نوزادى بر فطرت پاك الهى به دنيا مى آيد و اين پدر و مادر هستند كه او را (با تربيت خود) يهودى و يا نصرانى و يا مجوس مى كنند.
راه فطرت به هيچ وجه با بهره گيرى از عقل ، نقل ، شهود، اشراق ، و روش ‍ علمى - تجربى مخالفتى ندارد. مهم آن است كه اين راه به هيچ يك از ابزارهاى شناخت منحصر و محدود نيست ، بلكه از هر يك از اين ابزارها در جاى خود براى هدايت استفاده مى نمايد.
پيروان اين مكتب قياس و استحسان در عقيده را بى ارزش مى دانند و نيز از ظن و گمان و اجتهادات شخصى در عقايد پرهيز كرده و از به كارگيرى تعابيرى كه ((بدعت )) به شمار آمده اند، دورى مى نمايند. از نظر آنها مناظره و مناقشه در عقايد اگر براى فهميدن و فهماندن و همراه با رعايت ادب و تقوا باشد، پسنديده است . بحث و مناظره هر گاه به مرز لجاجت و خودنمايى با سخنان زشت و خلقيات سوء رسيد، امرى قبيح و ناپسند بوده و اجتناب از آن براى حفظ عقيده واجب است .(470)
بررسى شيوه هاى انبيا
شيوه بحث و جدل و مناظره از شيوه هاى تبليغى مشترك بين انبيا و اولياى الهى عليهم السّلام مى باشد. در اين مورد مشترك نيز، نفس عمل مشترك است و در بعضى از موارد در نحوه اجرا، تفاوت هايى بين روشهاى آنها مشاهده مى شود.
از جمله ويژگى هاى مناظرات انبيا عليهم السّلام اين بود كه ، در ابتداى مناظرات ، قوم خود را به خود نسبت مى دادند و آنها را با واژه ((يا قوم ؛ اى قوم من ))، مورد خطاب قرار مى دادند. اينگونه خطاب ها باعث مى شد مردم قوم ، نسبت به نبى خود احساس نزديكى كند و بهتر به سخنان آنها گوش فرا دهند.
از ديگر ويژگى هاى اين مناظرات اين است كه انبيا در بحث و گفت و گوهاى خود، با آرامش و نرمش خاص و گفتار آرام به مناظره با قوم مى پرداختند. مثلا هنگامى كه در يكى از مناظره ها به حضرت نوح عليه السّلام نسبت گمراهى دادند، در جواب آنها، تندى و پرخاش نكرد و نگفت كه خود شما گمراه هستيد، بلكه خود را از اين صفت مبرا دانست و گفت كه من فرستاده اى از طرف خدا هستم و كسى كه از طرف خدا فرستاده شده ، هرگز گمراه نيست .
مسئله ديگر جوابهاى قاطعى بود كه انبيا به سؤ الها و شبهه هاى مشركان مى دادند كه به نمونه هاى مختلفى در اين زمينه اشاره شد.
همان طور كه بيان شد، دعوت به توحيد از اهداف مشترك همه انبيا عليهم السّلام بوده كه در راستاى اين دعوت ، هر گونه شرك و دوگانه پرستى را نفى مى كردند و آنها را از عذاب روز قيامت ، كه عذابى دردناك و عظيم است ، انذار مى دادند.
همه انبيا در پاسخ به سؤ الات و شبهات مردم ، آنها را با استدلال هاى منطقى ، قانع مى نمودند و در مواردى نيز استدلال هاى باطل آنها را از اين طريق ردّ مى كردند.
همچنين در بسيارى موارد با استفاده از مدّعاى خود افراد، ادّعاى آنها را باطل مى نمودند كه در تمام اين مراحل با رعايت احترام و گفتار نرم اين ماءموريت الهى را به انجام رسانده و افراد را به توحيد و يگانه پرستى دعوت مى نمودند و در مواردى هم كه اتمام حجت مى كردند اگر ملحدان و مشركان همچنان عناد مى ورزيدند، از آنها برائت جسته و در بعضى موارد نيز آنها را نفرين مى كردند.
همان طور كه بيان شد، پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله نيز از اين شيوه تبليغى براى دعوت قوم به سوى اسلام استفاده مى كرد. در نحوه اجراى پيامبر خصوصيات مثبت و امتيازات قابل توجهى به چشم مى خورد. از جمله اين كه ، آن حضرت از طرف خداوند به اجراى اين شيوه ماءمور شده و موظف بود كه در مجادله ، نيكوترين روش را در پيش بگيرد. مجادله و مناظره اى نيز كه با نيكوترين روش اجرا مى شود، مسلما از تمام امتيازات و ويژگى هاى مثبت برخوردار است و به اين دليل مى تواند تاءثير زيادى بر جاى بگذارد.
ماءموريتى را كه خداوند به پيامبر مى دهد، مسلما بدون پشتوانه نيست و پشتوانه او عنايت الهى است . لذا مى توان گفت كه لطف و عنايت خداى متعال در مناظرات همراه و پشتيبان وى بوده و اين امر باعث تاءثير پذيرى بيشتر مردم از آن مناظره ها مى شد.
لذا پيامبر از متن آيه اى كه او را ماءمور به مجادله مى كند به وظيفه خود كاملا پى مى برد كه شيوه مجادله را بايد در مورد چه كسانى به كار گيرد.
امتياز بزرگ ديگر مناظره هاى پيامبر اسلام ، از جهت وجود قرآن در دستان پيامبر بود. قرآن از چند جهت در مناظره هاى پيامبر تاءثير داشت :
اول اين كه محورهاى مناظره با اهل كتاب و مشركان را براى او مشخص ‍ مى كرد و به پيامبر ياد مى داد كه از چه مسائل و مواردى در مناظره هاى خود استفاده كند. از جمله اين كه قرآن به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مى فرمايد با اهل كتاب با نيكوترين روشها مجادله كنيد و به آنها بگوييد كه ما به چيزى كه بر ما و شما نازل شده است ، ايمان آورده ايم و خداى ما و شما يكى است و ما در مقابل او تسليم هستيم . چنانكه مشخص است به پيامبر امر مى شود كه با اهل كتاب براساس موارد مشتركى كه بين خود و آنها مى يابد، مناظره كند.
پاسخ ‌هاى پيامبر به سؤ الات و شبهه هاى مشركان در جريان مناظره ها، به طور كلى از قرآن سرچشمه مى گرفت . حال يا اين پاسخها مستقيما در قرآن ذكر شده بود و آيه يا آياتى مخصوصا در اين جهت نازل مى شد كه از اين دست نمونه هاى فراوانى در قرآن يافت مى شود كه به مواردى از آن نيز اشاره شد. و يا اين كه پيامبر با الهام از قرآن كريم به سؤ الات آنها پاسخ مى داد.
نتيجه سخن اين است كه شيوه بحث و جدل و مناظره يكى از شيوه هاى تبليغى و دعوتى رسول خدا بود كه آن حضرت در جهت دعوت عدّه اى از مشركان و اهل كتاب به آن متوسل مى شد و به وسيله حكمت هايى كه از طريق وحى دريافت كرده بود، به استدلالات و سؤ الات باطل و گمراه كننده آنها پاسخ مى داد.
راه اهل بيت ، راه قرآن
بنابراين مى توان قرآن را به عنوان بزرگترين پشتوانه براى رسول خدا و اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السّلام ، به ويژه امام صادق در اجراى اين شيوه تبليغى دانست . همچنان كه در ساير مراحل تبليغ نيز بزرگترين و مهمترين نقشها را ايفا مى كند. برترى مكتب اهل بيت در عقايد اسلامى هنگامى كه با معلومات بديهى و داده هاى يقينى با ارزش مقايسه گردد، تجلّى بيشترى مى يابد. در اين قسمت به نمونه هايى از آن ه كوفه نيز منتقل مى كرد كه به مانند قلعه و دژى مستحكم براى ظهور و انتشار تشيع بود، حضرت درسها را در مسجد كوفه ، در زاويه اى كه هم اكنون مقام امام صادق ناميده مى شود، القاء مى كردند و از احوال روات هم معلوم مى شود كه بيشتر آنها اهل كوفه بودند.(482)
اسد حيدر در كتاب الامام الصادق و المذاهب الاربعة چنين مى گويد:(483) امام صادق ، عليه اهل باطل قيام كرد و با فلاسفه ، دهريون و نيز اهل كلام و جدل ، كه سعى در ايجاد فساد و انحراف در اعتقادات مردم را داشتند، مباحثه و مناظره نمود و با نور حكمتش سخنان و سفسطه هاى باطل و فاسد آنها را باطل نمود.
امام صادق ديدگان و گوشهايش را بر وقايع و قضايايى كه در آن عصر و زمان اتفاق مى افتاد نبست ، بلكه آنها را كاملا شناخت تا با آنها برخورد نمايد. در غير اين صورت اگر امام در مقابل اين مسائل سكوت مى كردند، چگونه نحوه مواجهه با گروههاى مختلف دشمنان را متوجه مى شديم .
امام صادق نسبت به فلسفه و راه و روش فلاسفه علم كامل داشت . وى در ردّ شبهات ، مرجع زمانش بود و در اين مسئله هم شايسته ترين فرد بود. اين امر نيز به دليل احاطه كامل ايشان به علم بود؛ چرا كه او افق وسيعى در معرفت و شناخت داشت و هيچ يك از علماى عصرش چنين ويژگى را نداشتند.
بنابراين با مسائلى كه در آن زمان عليه اسلام مطرح مى كردند، چنين مقابله نمودند كه :
1. امام صادق عليه السّلام به ردّ دشمنى و نيز پاسخ گويى به احتجاجات گروههاى مختلف اكتفا نكرد، بلكه سعى نمود تعداد افرادى را در مقابله با آنها، در زمانها و مكانهاى ديگر، تربيت و تعليم نمايند.
2. امام صادق به غلات اجازه نمى داد در مورد او و اهل بيت عليهم السّلام چيزى بگويند كه در آنها وجود ندارد. در مقابل آنها با جدّيت مى ايستاد، آنها را لعن و تكفير مى نمود و از آنها تبرى مى جست .
3. امام صادق اصحاب و راويان خود را از انفصام بين قول و عمل و عقيده و سلوك بر حذر مى داشت و آنها را نصيحت مى كرد كه مردم را با رفتارتان آموزش دهيد نه با مواعظ و ارشادات .
بنابراين آنچه از سيره امام صادق نتيجه گرفته مى شود به قرار زير است .
1. ضرورت اطلاع از مشكلات عصر و ضرورت رجوع به قرآن و سنت در مواجهه با آن مشكلات و نيز ايجاد راه حل هايى كه در ضمن آن شريعت و نيز مردم حفظ شوند.
2. تكيه بر تربيت اسلامى و مواجهه با انحرافات و شبهات جديد كه در اثر تفكرات انحرافى غلط روى مى دهد.
3. سعى در تلاش در تربيت مبلغين عليه اين افكار و در مرحله بعد، نقد اين تفكرات .
4. پالايش نقطه نظرات و افكار خود از تمام مظاهر غلو. اين موارد تنها زمانى امكان پذير است كه مسلمانان و به ويژه رهبران آنها، از علما و انديشمندان ، نسبت به مسئوليت و وظيفه عميقى كه در مقابل آينده امت دارند، احساس مسئوليت نمايند.
5. امام صادق عليه السّلام در مناظرات و بحث هايش ، براى اثبات وجود خدا از طرق مختلف افراد را به توحيد دعوت مى نمود. به اين صورت كه فطرت هاى توحيدى آنها را بيدار مى كرد و به آيات و نشانه هاى پروردگار، استدلال مى نمود.
6. امام صادق نيز همانند قرآن با استدلال هاى ساده عملى و محسوس و به دور از پيچيدگى هاى كلامى و فلسفى ، انسانها را به تفكر وامى داشتند و در اين راستا از نزديك ترين امور محسوس ، براى پيمودن كوتاه ترين راه رسيدن به مقصود بهره مى جست . به همين جهت پاسخهاى امام صادق حيرت آور و غير قابل مناقشه بود.
7. امام صادق براى اين كه مطلب را به ذهن نزديك تر كند، مثال مى زدند و يا با طرح سؤ ال ، مخاطب را به اعتراف مى كشاندند و گاهى نيز به آثار و عواقب منفى آن اعتقاد باطل اشاره مى كردند تا اگر مخاطب قابل هدايت است در قلب او اثر گذارد و اگر اهل عناد و لجاج است ، او را به سكوت وادار نمايد.
بنابراين مى توان از روش قرآن و معصومين عليهم السّلام به عنوان شيوه واحدى نام برد. با بررسى هاى انجام شده درباره روش هاى مناظرات انبيا و امام صادق ، مى توان به ويژگى هاى زير اشاره نمود:
1. احتجاجات برگزيدگان الهى از آدم تا خاتم صلّى اللّه عليه و آله در قرآن نمودار گشته و بارها تكرار مى گردد تا حجت بر همگان در تمام اعصار به اتمام برسد.
2. چون به كلام امام صادق در مناظراتش نگاه مى شود، وحدت شيوه و روش در ساده گويى و كاربرد محسوسات و بهره جستن از ساير شيوه ها، در خلال بحث و گفت و گوها براى هدايت انسانها درك مى شود.
3. به گواهى تاريخ ، دعوت انبيا و اولياى الهى از دير زمان عميقترين آثار را در شخصيت ، رفتار و زندگى انسانها و جوامع بشرى بر جاى نهاده است .
4. پاسخ ‌هاى انبيا و امام صادق عليه السّلام در مناظراتشان ، براى همگان قابل فهم است ؛ زيرا آنان از استدلال هاى پيچيده فلسفى و كلامى استفاده نمى كردند.
5. با وجدان مخاطب سخن مى گفتند و وجدانهاى خفته آنها را بيدار مى كردند. به طورى كه با يادآورى دانسته ها و معلومات ، موجب بيدارى از غفلت آنها مى شدند؛ يعنى هدف آنها اين نبود كه به اقناع كردن طرف مقابل بسنده كنند، بلكه در صدد اثر گذاشتن در قلب مخاطب بودند. به طورى كه آنها را وادار به انديشيدن و تفكّر كرده تا هدايت شوند. در بسيارى از موارد نيز طرف مقابل اگر عنادى نداشت ، هدايت مى شد.
در پايان يادآورى مى شود كه دين قيّم اسلام مبتنى بر كتاب و سنت است كه منشاء علوم و معارف اسلامى ، عقايد و اخلاقيات ، عرفان و تفسير و كلام و... مى باشند. بنابراين ، اين دو ثقل گرانمايه ، تا قيامت تواءم ، تفرّق ناپذير، عروة الوثقاى ايمان و هدايت و ايمنى بخش از كفر و ضلالتند؛ زيرا پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله فرمودند:
انّى تارك فيكم الثّقلين كتاب اللّه و عترتى اءهل بيتى ما ان تمسّكتم بهما لن تضلّوا اءبدا و انّهما لن يفترقا حتّى يردا علىّ الحوض 
از اين رو پس از قرآن كريم ، هيچ چيز در ميان مسلمانان همچون سنت نبوى و سيره اهل بيت نبوت مورد اهتمام و عنايت نبوده است ؛ چرا كه اخبار و احاديث صادر شده از اين معادن علم وهبى و حكمت وحيانى ، ملاك و مرجع عقيده و عمل مسلمانان است .
لذا راه سعادت و كامروايى معنوى در پيروى از قرآن و عترت منحصر بوده و گام زدن در راههاى ديگر، گمراهى و يا به بيراهه رفتن است و تمسك به اين دو منبع بيكران ، وظيفه هر مسلمان است و نخستين گام براى اين تمسك ، آگاهى از محتواى اين دو گنجينه گرانبها مى باشد.
اءلحمد للّه الّذى هدانا لهذا و ما كنّا لنهتدى اءن هدنا اللّه (484)
ستايش خدايى را سزاست كه ما را بر اين طريق ره نمود و اگر خدا ما را ره نمى نمود، هرگز ره نمى يافتيم .


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۳۹:۴۸ ] [ مشاوره مديريت ]
 

اصول و اخلاق مناظره (15)

علّامه مجلسى در توضيح اين مناظره چنين مى نويسد:
در اين حديث امام صادق به طرز استادانه اى با اين زنديق برخورد مى كند و به آسانى او را درمان مى كند. اين زنديق دچار خودبينى و جهل مركب بود و به ابن دليل دريچه عقل خداشناسى او بسته شده بود، پايه خودبينى او تا آنجا بود كه شهرت علمى امام صادق از مدينه او را ناراحت كرده بود و به راه افتاد كه با طى مسافتهاى دور و دراز، در برخورد و بحث علمى با امام صادق ، پيروز گردد. وى وقتى در طواف به امام صادق مى رسد، به آن حضرت شانه اى مى زند! حضرت از عمل وى به دردش پى برد، هر چند امام خود حقايق نهفته را مى داند. به اين خاطر براى شكستن سد خودبينى و دريدن پرده سياه و ستبر خودخواهى كه دريچه تعقل او را بسته است ، امام يك نيشتر عميق به دل او مى زند و بى درنگ از او مى پرسد نام و كنيه ات چيست .
عبدالملك نام دارد، ((بنده پادشاه ))؛ امام او را به اين نكته متوجه مى كند كه شعور بى زبان خداشناسى ، پدرت را به اين اعتراف رهبرى كرده كه تو بنده هستى و خودت را هم مسخره كرده كه تاكنون آن را پذيرفته و درصدد عوض كردن نامت برنيامده اى ، پس تو از ته دل معترفى كه بنده ملكى هستى ؛ اين پادشاه زمينى است يا آسمانى ؟
البته يك مغز مغرور به دانش ، هرگز حاضر نيست بگويد من بنده فلان پادشاهم . اينجاست كه دلش چنان مى لرزد كه پرده سياه آن دريده مى شود. وى براى اين كه عذر و بهانه بياورد مى گويد: اين نام را پدرم گذارده و بخاطر احترام به او آن را عوض نكرده ام .
به علاوه امام او را يادآور كنيه اش مى كند كه دلالت دارد بر اين كه پسرش به نام عبداللّه است . امام از نامى كه او خود بر پسرش نهاده او را متوجه شعور بى زبان خودش مى كند و پرده مانع تعقل او را مى شكافد؛ اين خود در حقيقت يك عمل جراحى روحى بسيار ماهرانه بود كه امام انجام داد.
در جلسه گفت و گوى بعدى ، امام در آغاز سخن پرده غفلت و جهل او را كنار زد و فكر او را به زير زمين و فراز آسمان برد، و به مشرق و مغرب كشانيد تا از سستى و خمودى ساليان دراز درآيد، و دل او به زيور شك و ترديد كه مبداء كاوش و جستجو است ، متوجه گردد.
بزرگترين آفت روح انسانى ، غفلت عميق و عدم توجه است كه گاهى با جهل مركب و اعتقاد به باطل ، تواءم مى شود و در اين صورت بيمارى روحى خطرناكى در شخص به وجود مى آيد. امام به خاطر اين كه روح اين زنديق را به طور كامل معالجه نمايد وارد تعليمات اساسى شد و در درجه اول مقام استادى و دانش خود را به او تلقين كرد و فرمود: ((ما درست مى دانيم و درباره خدا هرگز شك و ترديد نداريم )).
يكى از شرايط تاءثير تعليمات ، اين است كه استاد به گفته خود معتقد باشد و با قاطعيت و تصميم ، مطلب خود را به شاگردان بياموزد تا به دل آنها بنشيند. استادى كه خود نسبت به گفتارش ترديد دارد و يا بدان عقيده ندارد، نمى تواند در روح و دل شاگرد تاءثير كند و او را معتقد سازد، و شايد عيب بزرگ تعليمات عصر ما همين است كه غالبا مبلغانى مى خواهند به مردم عقيده و ايمان بياموزند كه خود از نظر وجدان درونى فاقد آن هستند.
امام اين شاگرد آماده را، سر كلاس برد و كتاب خلقت را براى او ورق زد و فرمود: به چشم خود ببين و اين سطور را مطالعه كن :
1. گردش مرتب خورشيد و ماه .
2. پيدايش منظم و متعاقب شب و روز.
در اينجا هم نظر كامل وجود دارد، هم نيروى قدرت و تسخير و به خاطر اين كه نظم كامل درك مى شود، نمى توان گفت به طور تصادفى انجام مى پذيرد. زيرا طبيعت ماده ، سكون و آرامش است پس ذات و ماهيت خود آفتاب ، ماه ، شب و روز هم نمى تواند علت اين نظام و گردش و رفت و آمد منظم باشد بلكه علتى دارد كه اينها به ناچار اين مسير را طى مى كنند و آن همان خداوند است . با همين درس ساده و مختصر، آن زنديق حقّ را باور كرد و تصديق نمود.(461)
مناظره دوم
احمد بن محسن ميثمى گويد: پيش منصور طبيب بودم و او به من گزارش ‍ داد كه يكى از رفقاى من گفت : من و ابن ابى العوجاء و عبدالله بن مقفع در مسجد الحرام بوديم . ابن مقفع گفت : اين خلق را مى بينى ، هيچ يك شايسته نام انسان نيستند، بلكه در شمار فرومايگان و چهارپايانند مگر آن شيخ كه در يك سو نشسته است .
ابن ابى العوجاء در حالى كه به اشارت دست عبداللّه بن مقفع ، امام صادق جعفر بن محمد عليه السّلام را كه در گوشه اى نشسته بود مى نگريست ، گفت : از چه روى در ميان جمع ، تنها اين شيخ را شايسته نام انسان مى دانى ؟
عبداللّه بن مقفع پاسخ داد: زيرا آنچه از وى در دانش و فضيلت ديده ام ، در نزد ديگران نيست .
عبدالكريم بن ابى العوجاء گفت : به ناچار، او را در آنچه گفتى بايد بيازمايم .
ابن مقفع گفت : زنهار، اين كار را مكن ؛ زيرا بيم آن دارم كه اگر با وى گفتگو آغاز كنى ، انديشه خويش تباه گردانى .
((ابن ابى العوجاء)) گفت : از تباهى انديشه من بيم ندارى ، بلكه مى ترسى در سخن بر وى چيره گردم و سستى راءى تو، از آن توصيف كه درباره او كردى بر من آشكار شود.
عبداللّه بن مقفع به او گفت : حال كه چنين گمان مى كنى ، برخيز و به نزد او برو، ليكن تا مى توانى از لغزش خوددارى كن و زبان خود را نگه دار و مهار از دست مده كه تو را در بند كند.
ابن ابى العوجاء به سوى امام صادق عليه السّلام رفت و اندكى بعد نزد دوست خود ابن مقفع باز آمد و به او گفت : واى بر تو، اى پسر مقفع ! او نه مردى از ابناى بشر است ، بلكه اگر در اين جهان موجودى روحانى باشد كه هر گاه بخواهد، تجسم يابد و هر گاه مايل باشد چون روح مستور گردد، جز او نيست !
به او گفت : چطور؟
گفت : من پيش او نشستم و چون حاضران همه رفتند: بى پرسش من سخن آغاز كرد و فرمود:
اگر حقيقت همان است كه اينان گويند و بى ترديد حقيقت همان است كه آنها مى گويند (يعنى طواف كنندگان ) آنها نجات يافته و شما هلاك مى شويد و اگر حق اين است كه شما مى گوييد و مسلّما چنين نيست ، در اين صورت شما و آن ها يكسانيد.
من گفتم : خدايت رحمت كناد، ما چه مى گوييم و آنها چه مى گويند؟ گفته ما و آنها يكى است .
فرمود: چگونه گفته تو و گفته آن ها يكى است با اينكه آن ها معتقدند معادى دارند و ثواب و عقابى ، و عقيده دارند كه در آسمان ها معبودى است و آسمان ها آباد، و به وجود ساكنان خود معمورند. شما معتقديد كه آسمان ها ويرانند و كسى در آن ها نيست .
گويد: من اين فرصت را غنيمت دانستم و به او عرض كردم : اگر راست گويند كه آسمان خدايى دارد، چه مانعى دارد كه خود را بر خلق عيان كند و آن ها را به پرستش خود بخواند تا دو شخص از آنها هم اختلافى نكنند؟ چرا خود در پرده شده است و رسولان را براى دعوت خلقش گسيل داشته ؟ اگر به شخص خود قيام به دعوت مى كرد، براى ايمان مردم به او مؤ ثرتر بود.
فرمود: واى بر تو چطور موجودى نسبت به تو در پرده است با اينكه قدرت خود را در وجود شخص خودت به تو نشان داده است ؟ پيدا شدى در حالى كه چيزى نبودى ، بزرگت كرده با اينكه كوچك و خرد بودى ، توانايت نموده پس از اينكه ناتوان بودى ، بيمارت كرده پس از تندرستى و تندرستت كرده پس از بيمارى ، خشنودت كند پس از خشم و به خشمت آرد پس از خشنودى ، و ناراحتيت دهد پس از شادى و شاديت دهد پس از اندوه ، مهرت دهد بعد از دشمنى و دشمنى پس از مهر، به تصميمت آرد پس از سستى و به سستى اندازدت پس از تصميم ، به تو رغبت بخشد پس از هراس و هراس پس از رغبت ، اميدت دهد پس از نوميدى و نوميدى پس از اميدوارى ، آنچه در وهم و خيالت نيست به خاطرت آرد و آنچه در خاطر دارى محو كند.
وى گويد: قدرت نمايى هاى خدا را كه در وجود خود من بود پى در پى برشمرد و من نتوانستم جوابى بدهم تا آنجا كه معتقد شدم در اين گفتگويى كه ميان ما جارى است محققا او پيروزى است و حق با اوست .
گويد: ابن ابى العوجاء روز ديگر به حضور امام صادق عليه السّلام رفت و خاموش نشست و سخنى نگفت . امام به او فرمود: گويا آمده اى كه قسمتى از گفتگويى كه داشتيم را اعاده كنى ؟ عرض كرد: يابن رسول اللّه مقصودم همين است .
امام فرمود: چه بسيار شگفت آور است كه تو خدا را منكرى و مرا پسر رسول خدا مى خوانى ؟
وى گفت : اين طبق عادت بود نه عقيده .
امام فرمود: چه چيز مانع سخن گفتن توست ؟
عرض كرد: از جلال و هيبت شما زبانم ياراى سخن گفتن ندارد. من همه دانشمندان را ديده ام ، با همه متكلمان بحث كرده ام ، هرگز هيبتى چنين در دلم نيفتاده است !
امام فرمود: آرى چنين است من درِ پرستش را به روى تو مى گشايم ؛ توجه كن . سپس به او فرمود: آيا تو را ساخته اند يا موجودى غير مصنوع هستى ؟
گفت : من ساخته شده نيستم .
امام فرمود: براى من شرح بده اگر ساخته و مصنوع آفريننده اى بودى ، چه وصفى داشتى ؟
عبدالكريم مدتى ساكت شد و پاسخى نداشت و با چوبى كه پيشش بود بازى كرده و مى گفت : دراز و پهن و عميق و كوتاه و متحرك و ساكن است ، همه اينها صفت آفريده هاست !.
امام فرمود: در صورتى كه تو صفت مصنوعات را جز اينها ندانى ، بايد خود را ساخته شده و مصنوع بدانى ؛ زيرا در خودت اين امور را درك مى كنى .
عبدالكريم گفت : از من سؤ الى كردى كه هيچ كس پيش از تو از من نپرسيده است و بعد از تو هم مانند آن را از من نمى پرسند.
امام فرمود: فرض كن مى دانى كسى از اين از تو نپرسيده است . از كجا مى دانى كه بعد از اين هم نخواهند پرسيد؟ به علاوه ، اى عبدالكريم تو گفتار خود را نقض كردى ؛ زيرا تو معتقدى كه همه چيز از نخست با هم برابرند، چطور در اشيا تقديم و تاءخير قائل شدى ؟
سپس امام فرمود: اى عبدالكريم ، توضيح بيشترى به تو بدهم . بگو اگر يك كيسه جواهر دارى و كسى به تو گويد در اين كيسه سكه طلا هم هست و تو جواب بدهى كه نيست و بگويد آن دينار غير موجود را برايم توصيف كن و تو وصفت آن را ندانى ، آيا درست است كه تو ندانسته بگويى در ميان كيسه اشرفى نيست ؟ گفت : نه .
امام فرمود: سراسر جهان ، بزرگ تر و درازتر و پهن تر از يك كيسه است . شايد در اين جهان مصنوعى باشد كه ساخته خداست ، چون تو نمى توانى مصنوع را از غير مصنوع تشخيص بدهى .
ابن ابى العوجاء در دادن پاسخ عاجز ماند و بعضى از يارانش به اسلام گرويدند و بعضى با او ماندند.
روز سوم خدمت امام آمد و عرض كرد: مى خواهم سؤ الى از شما بپرسم .
امام فرمود: از هر چه مى خواهى بپرس .
گفت : دليل حدوث اجسام چيست ؟
فرمود: من هيچ جسم كوچك و بزرگى را در اين جهان درك نمى كنم جز اينكه در صورتى كه مانند آن ، به آن بپيوندند، بزرگتر مى شود و حقيقت شخصيت خود را تغيير مى دهد. اين موضوع زوال و انتقال حالت اولى است و اگر جسم قديم بود، زوال و تحولى نمى پذيرفت ؛ زيرا چيزى كه زوال پذيرد و دگرگون شود، شايسته است كه پيدا شود و نابود گردد. وجودش پس از نبود عين حدوث است ، بودنش در ازل عين نيستى اوست (زيرا فرض تحول شده و صورت جديد در ازل نبوده است ) و هرگز صفت ازليت و عدم حدوث و قِدم ، در يك چيز جمع نگردد.
ابن ابى العوجا گفت : فرض كن از نظر جريان دو حالت كوچكى و بزرگى و فرض دو زمان چنانكه فرمودى و استدلال كردى حدوث اجسام را دانستى ولى اگر همه چيز به همان حال كوچكى مى ماند، از چه راهى شما دليل بر حدوث آن داشتى ؟ امام فرمود:
1. ما روى همين عالم موجود كه خردها درشت مى شوند، بحث و گفت و گو داريم و اگر آن را از ميان برداريم و عالم ديگرى كه تو مى گويى به جاى آن بگذاريم ، دليل روشن ترى است براى حدوث ؛ زيرا بر حدوث عالم دليلى بهتر و روشن تر از اين نيست كه ما آن را از ريشه برداريم و عالم ديگرى به جاى آن بگذاريم ، ولى باز بر اساس فرض خودت به تو جواب مى دهم .
2. اگر همه چيز اين عالم جسمانى به حال كوچكى بماند، اين فرض صحيح است كه اگر بر هر خردى مثل و مانند آن افزوده شود، بزرگ تر خواهد شد. همين صحت امكان تغيير وضع ، آن را از قِدم بيرون مى آورد. چنانكه تغيير و تحول آن را در حدوث داخل مى كند. دنبال اين سخن چيزى ندارى اى عبدالكريم حرفت تمام شد. سپس عبدالكريم درماند و رسوا شد.(462)
در سال بعد ابن ابى العوجاء در حرم مكه به امام عليه السّلام برخورد و يكى از شيعيان آن حضرت به وى عرض كرد: راستى آيا ابن ابى العوجاء راه مسلمانى در پيش گرفته است ؟
امام عليه السّلام فرمود: او كور دل تر از اين است كه مسلمان شود و چون چشمش به امام افتاد گفت : اى آقا و مولاى من .
امام به او فرمود: براى چه به اينجا آمدى ؟
وى پاسخ داد: از روى عادت و همراهى روش و سنت كشور و براى تماشاى جنون و ديوانگى اين مردم كه سرهايشان را مى تراشند و سنگ مى پرانند.
امام فرمود: اى عبدالكريم ، تو هنوز به سركشى و گمراهى خود هستى ؟
وى خواست شروع به سخن گفتن كند كه امام فرمود:
در حال حج جدال روا نيست و فرمود: اگر حقيقت آن است كه تو مى گويى ما و تو هر دو نجات مى يابيم و اگر آنچه كه ما به آن معتقديم درست باشد، پس ما نجات يافته و تو هلاك مى شوى .
عبدالكريم به همراهان خود رو كرد و گفت : قلبم سوزشى و دردى گرفت ، مرا برگردانيد.(463)
مناظره سوم
عبداللّه ديصانى از هشام بن حكم پرسيد: آيا تو را پروردگارى است ؟
هشام گفت : آرى .
ديصانى : تواناست ؟
هشام : آرى ، قادر است و قاهر.
ديصانى : مى تواند دنيا را در يك تخم مرغ جاى دهد به گونه اى كه نه تخم مرغ بزرگ شود و نه دنيا كوچك گردد؟
هشام : به من مهلت جواب بده .
ديصانى : من تا يك سال به تو مهلت دادم .
هشام به خدمت امام صادق عليه السّلام رسيد و عرض كرد: يابن رسول اللّه ، عبداللّه ديصانى مسئله اى را برايم مطرح كرده كه در آن جز به شما و خدا، پناهى نيست .
امام فرمود: از تو چه پرسيده ؟ هشام سؤ ال ديصانى را بازگو كرد.
امام : اى هشام حواس تو چند تا است ؟
هشام : پنج تا.
امام : كدام يك از آن ها از همه كوچك تر است ؟
هشام : ديده من كه همه چيز را مى بيند.
امام : اندازه مركز ديد چشم تو چه قدر است ؟
هشام : به اندازه يك عدس يا كمتر از آن .
امام : به پيش روى و بالاى سرت بنگر و به من بگو چه مى بينى .
هشام : آسمان و زمين و خانه ها و كاخها و بيابانها و كوهها و نهرها را مى بينم .
امام : آنكه قادر است آنچه را كه تو مى بينى در يك عدس يا كمتر از آن درآورد، قادر است همه دنيا را در يك تخم مرغ جاى دهد به طورى كه نه دنيا كوچك شود و نه تخم مرغ بزرگ گردد.
هشام به زمين افتاد و دست و سر و پاى امام را بوسيد و عرض كرد: مرا بس ‍ است يابن رسول اللّه . سپس به منزل خود بازگشت و فرداى آن روز ديصانى به نزد او رفت و گفت : اى هشام آمدم سلامى بدهم ، نيامده ام كه پاسخ پرسش خود را بگيرم .
هشام گفت : اگر به درخواست پاسخ خود هم آمده اى اين جواب توست (و بيانات امام را به او گفت ).
ديصانى از منزل هشام بيرون آمد و به خانه امام صادق عليه السّلام رفت و چون در محضر امام نشست عرض كرد: اى جعفر بن محمد، مرا به معبودم راهنمايى كن .
امام فرمود: نامت چيست ؟ تا اين جمله را شنيد برخاست و بيرون رفت .
يارانش به او گفتند: چرا نام خود را به او نگفتى ؟
گفت : اگر به او مى گفتم نامم عبداللّه است ، مى گفت : اين كيست كه تو بنده او هستى ؟
گفتند: به حضور او برگرد و بگو از پرسيدن نامت صرف نظر كند و تو را به معبودت راهنمايى كند.
وى خدمت حضرت برگشت و گفت : اى جعفر بن محمد، از نامم مپرس و مرا به معبودم راهنمايى كن . امام به او فرمود: بنشين ، در اين ميان پسر بچه اى تخم مرغى در دست داشت با آن بازى مى كرد، امام به آن پسرك گفت : اين تخم مرغ را به من بده ، پسرك نيز آن را به امام داد.
امام فرمود: اى ديصانى ، اين تخم مرغ قلعه اى است دربسته ، پوست ضخيمى دارد و زير آن ، پوست بسيار نازكى است و زير آن پوست نازك ، مايع طلايى است كه روان است و ماده نقره اى رنگ ذوب شده . نه طلاى روان به نقره آب شده مى آميزد و نه نقره آب شده به طلاى روان ، نه مصلحى از درون آن برآيد و از نيكى آن گزارش دهد و نه مفسدى درونش رود و از تباهى آن خبر دهد، نمى توان دانست براى توليد نر آفريده شده است يا ماده . با اين حال شكافته مى شود و مانند طاووس هاى زيبا و رنگارنگ از آن بيرون مى آيد، آيا اين را درك مى كنى ؟
رواى گويد: ديصانى مدتى سر به زير افكند و سپس سر برداشت و گفت : اءشهد اءن لا اله الّا اللّه ، گواهى مى دهم كه جز خدا شايسته پرستشى نيست ، يكتاست و شريك ندارد، گواهى مى دهم كه محمد صلّى اللّه عليه و آله بنده و رسول اوست و تو به راستى امام و حجت بر خلقش هستى و من از راهى كه مى رفتم بازگشتم .(464)
مناظره چهارم
هشام بن حكم در ضمن حديث زنديقى كه خدمت امام صادق رسيده است نقل كرده است كه : امام صادق عليه السّلام در ضمن بياناتش فرمود: اينكه تو مى گويى دو مبداء وجود دارد، از اين بيرون نيست كه يا هر دو قديمند و توانا، و يا هر دو قديمند و ضعيف ، يا يكى تواناست و ديگرى ناتوان . اگر هر دو توانايند، چرا هر كدام به دفع ديگرى نپردازند و خود را در تدبير جهان بى همتا نسازند؟ اگر بگويى يكى تواناست و ديگرى ناتوان ، ثابت شود كه همان توانا خداست و آن ناتوان درمانده خدا نيست .
اگر تو بگويى كه آنها دو تا هستند، يا از هر جهت يگانه اند يا از هر جهت جدايند و بر هم امتياز دارند. وقتى ملاحظه مى كنى مى بينى خلقت رشته عظيمى دارد و گردون گردش يكنواختى و تدبير يكسان است و شب و روز و خورشيد و ماه را هم مى بينى . درستى كار و تدبير همان هم آهنگى جريان هستى دلالت دارند كه مدبّر يكى است .(465)
باز هم اگر تو مدعى دو مبداء آفرينش گردى ، بر تو لازم شود كه ميان آنها رخنه اى را معتقد شوى تا دو تا باشند. اين رخنه خود مبداء قديم سومى گردد، و بايد به سه مبداء قديم معتقد شوى و اگر به سه مبداء معتقد شدى ، لازم است دو رخنه ميان اين سه باشد و سه قديم ، پنج تا مى شود و به همين تقرير شماره بالا مى گيرد و تا از كثرت به لانهايت رسد.
هشام گويد: آن زنديق به پرسش خود ادامه داد و گفت : چه دليلى بر وجود خداى يگانه است ؟ امام عليه السّلام فرمود: وجود افعال دليل است كه سازنده اى آنها را ساخته . تو چون به ساختمان محكمى كه مصنوع است نگاه مى كنى مى دانى كه بنّايى داشته اگر چه خود بنّا را نديده اى .
زنديق : حقيقت آن خداى يگانه چيست ؟
امام : چيزى است بر خلاف هر چيز ديگر كه ديده اى و درك كرده اى .
گفته مرا به اين برگردان كه يك معنايى اثبات مى كند و مى فهماند كه او چيزى است واجد حقيقت هستى جز اينكه جسم نيست ، صورت نيست ، محسوس نيست ، قابل ستايش نيست ، در حواس خمسه نيايد، اوهام دركش نكنند، گذشت روزگارها از او نكاهد و گذشت زمانها او را دگرگون نسازد.(466)
مرحوم مجلسى در كتاب مرآت العقول در شرح اين خبر مى گويد: حكما در اثبات نبوّت برهانى دارند كه مبتنى بر مقدماتى به اين شرح است :
الف . ما را آفريدگارى است توانا.
ب . آفريدگار جسمانى و مادّى نيست و برتر از اين است كه با چشم سر، يا يكى ديگر از حواس ظاهرى ادراك و احساس شود.
ج . آفريدگار حكيم است ؛ يعنى به خير و منفعت نظام جهان ، دانا و به طرق صلاح مردم در زندگى و ادامه حيات آگاه است .
د. مردم در معاش و معاد خود به مدعيفند، و يا يكى ضعيف و ديگرى قوى مى باشد. اگر هر دو قوى باشند، چرا هر كدام با ديگرى مبارزه نمى كند تا در الوهيت و ربوبيّت يگانه شود، و اگر يكى قوى و ديگرى ضعيف است ، ثابت مى شود كه خداى منّان همان صانع قوى و قادر است كه يكى است .
اگر دو خدا وجود داشته باشد، يا هر دو با هم متفقند و يا متفرقند، كه در هر صورت موجبات فساد نظام عالم و مخلوقات و موجودات آن را فراهم مى كند، ولى چون همه خلايق انتظام دارند و اختلاف ليل و نهار و شمس و قمر همه موافق مقدّرات مى باشد، همه اينها دلالت بر بصير بودن مدير واحد دارد.(440)
برهان تمانع 
در پاسخ به اين سؤ ال كه چرا جايز نيست آفريننده جهان بيش از يكى باشد، دانشمندان علم كلام برهانى را به نام((برهان تمانع )) بيان مى كنند. بر اساس ‍ اين برهان وجوب وجود، مستلزم توانايى كامل به ايجاد تمام ممكنات است ، و البته توانايى بر ايجاد چيزى بدون توانايى بر رفع و دفع موانع و اضدادش ممكن نيست . چنانچه واجب الوجودى اين توانايى را نداشته باشد، ناقص خواهد بود و ناقص ، شايسته مقام خدايى نيست .
بنابراين اگر در جهان هستى دو واجب الوجود باشد، بايد هر دو تواناى على الاطلاق باشند و از فرض توانايى مطلق هر دو، عجز و ناتوانى هر دو نيز لازم مى آيد؛ زيرا توانايى مطلق هر يك مستلزم ، بلكه عين توانايى بر دفع ديگرى است .
2. زنديق با استدلالى باطل ، بيان مى كند كه اگر خدا در آسمان باشد، چگونه مى تواند در هم زمين باشد و اگر در زمين باشد، چگونه مى تواند در آسمان هم باشد؟
امام با منطق و برهانى قاطع مى گويد آنچه كه توصيف كردى ، صفت مخلوق است نه صفت خالق ؛ زيرا اين مخلوق است كه وقتى از مكانى به مكان ديگر منتقل مى شود، محل اول خالى از اوست و از جرياناتى كه در مكان اول اتفاق مى افتد، مطّلع نيست . ولى خداوند متعال هيچ مكانى از او خالى نيست .(441)
3. حدوث عالم به چه صورتى است ؟
حضرت در پاسخ مى فرمايند: همه مخلوقات خداوند را اگر به مثل آن ، خواه بزرگ و يا كوچك باشد ضميمه نماييم ، آن شى ء بزرگتر از اوّلش ‍ مى شود. پس در اين حالت زوال و انتقال وجود دارد و اين تغيير يعنى حدوث . ولى اگر قديم باشد، زوال بر آن محال است ؛ زيرا هر چه زوال و تغييرپذير باشد، جائز است كه موجود گردد؛ پس هر چه از عدم موجود شود، حادث است و هر چه از ازل باشد، قديم است و هرگز صفت حدوث و قدم در يك شى ء جمع نمى شود.(442)
4. ابو شاكر ديصانى در حضور امام صادق عليه السّلام شرفيات مى شود و مى گويد اجازه مى فرماييد از مطلبى سؤ ال كنم ؟ امام مى فرمايد: هر چه مى خواهى سؤ ال كن .
((ديصانى )) مى گويد: چه دليلى مى توانيد براى آفريننده و صانع اقامه كنيد؟
امام مى فرمايد: وجود خودم دليل وجود صانع است ؛ زيرا بر حسب تصور از دو حال خارج نيست .
الف . خود، صانع خود باشم . بنابراين دو صورت محتمل است :
1. در حالى كه بوده ام ، خود را آفريده باشم .
2. در حالى كه نبوده ام ، خود را آفريده باشم .
صورت اول باطل است ؛ چرا كه بديهى است آفريدن چيزى كه هست (موجود)، تحصيل حاصل و محال است . صورت دوم نيز باطل است ؛ زيرا بديهى است چيزى كه نيست (معدوم )، نمى تواند چيزى را بيافريند.
ب . غير، مرا آفريده باشد. بنابراين فرض ، آن غير اگر مانند خودم باشد، همين اِشكال بر او نيز وارد است . پس به ناچار بايد صانع من موجودى باشد كه مانند من نباشد؛ يعنى واجب الوجود و قديم باشد و او رب العالمين است .(443)
5. مورد خطاب قرار دادن افراد با صفات نيكو و رعايت ادب
1. حضرت امام صادق عليه السّلام ضمن گفت و گوهايش با گروههاى مختلف با استفاده از واژه هاى مؤ دبانه و احترام آميز آنها را مورد خطاب قرار مى داد. مثلا هنگامى كه زنديقى از مصر براى مناظره با حضرت به مدينه و بعد از آن به مكّه آمده بود، حضرت او را چنين خطاب مى كند: ((يا اخا اهل مصر؛ اى برادر اهل مصر)) و نتيجه مناظره وى با امام اين بود كه زنديق ايمان آورد و امام نيز يكى از اصحاب خود به نام هشام بن حكم را ماءمور تعليم آداب و شرايع اسلام به او نمود.(444)
2. ابان بن تغلب روايت مى كند كه من در خدمت حضرت ابوعبداللّه حاضر بودم كه ناگاه مردى از اهل يمن به خدمت آن امام رسيد و سلام كرد. آن حضرت جواب سلام او را داده و گفت : مرحبا يا سَعد.
3. در روايتى كه ابان بن تغلب آورده است حضرت امام صادق عليه السّلام از مردى كه پيش او آمده بود سؤ الاتى را مى پرسد و در ضمن سخنان او را با القاب محترمانه اى مورد خطاب قرار مى دهد. مثلا ((يا اءخا العرب ))؛ كه در پاسخ ، شخص نيز متقابلا ادب را رعايت مى كند.(445)
علاوه بر اين مناظرات امام صادق از شرايط كلى اخلاقى نيز برخوردار بود كه به پاره اى از آنها اشاره مى شود:
1. سعه صدر
2. برخورد هدايتى و دلسوزانه
3. شنيدن كامل ادعا
4. عدم خود ستايى هنگام غلبه
5. رعايت ادب و احترام
6. باطل كردن مدّعاى فرد با استفاده از كلام وى
براى باطل كردن مدعاى خصم ، از دو طريق مى توان عمل نمود:
1. صفتى در سخن طرف مقابل واقع شود به كنايه از چيزى كه حكم خاصى از آن اثبات گرديده و شخص آن حكم را براى غير آن شى ء اثبات نمايد.
2. حمل لفظى كه در سخن ديگرى آمده برخلاف مراد و منظور او؛ در صورتى كه با ذكر متعلق آن حَمل را بپذيرد.
از هشام بن حكم روايت شده كه گفت : ابو شاكر ديصانى گفت : در قرآن آيه اى است كه ديدگاه ما را تقويت مى كند. گفتم : كدام آيه ؟ گفت : آيه اى كه مى گويد: ((و او كسى است كه در آسمان اله است و در زمين اله است )). من پاسخش را ندانستم تا به حج رفتم و امام صادق عليه السّلام را از آن آگاه ساختم و امام فرمود: اين سخن زنديقى خبيث است ! هرگاه به سوى او بازگشتى ، به او بگو نام تو در كوفه چيست ؟ او مى گويد: فلان . بگو نام تو در بصره چيست ؟ او مى گويد: فلان و تو بگو پروردگار ما نيز به اينگونه هم در آسمان اِله ناميده مى شود و هم در زمين و هم در دريا. او در همه مكانها اِله ناميده مى شود.
هشام مى گويد: بازگشتم ، نزد ابوشاكر رفتم و آگاهش ساختم . او گفت : اين پاسخ از حجاز به اينجا رسيده است .(446)
در اين مناظره امام با بهره گيرى از كلام خصم ، راه هر گونه مناقشه اى را بسته و او را به عجز مى كشاند.
7. قرار گرفتن در جايگاه پرسشگر
امام صادق عليه السّلام در برابر شبهاتى كه زنادقه ايجاد مى كردند، به جاى بحث و استدلال هاى پيچيده ، با طرح سؤ الاتى ساده و بيدار كننده ، مخاطب را به عجز مى كشاند و اين همان چيزى است كه در شيوه مناظرات حضرت ابراهيم عليه السّلام در برخورد با نمرود مشاهده شد.
1. گاهى خود حضرت ابتدا از افراد سؤ ال مى كرد. هر كس ادعاهايى داشت ، با سؤ الاتى كه از پرسيد، آنها را متقاعد مى كرد، به جهل خودشان آگاهشان مى نمود، و آنها را آماده شنيدن حقيقت مى ساخت ؛ يعنى از مرحله انكار به مرحله شك رسيده و در اين زمان آنها آماده شنيدن حقايق و در نتيجه پذيرفتن آن مى شدند.
گاهى حضرت در مورد مسئوليت هايى كه بر عهده افراد بود، سؤ ال مى كردند تا خود افراد متوجه شوند كه طبق كتاب ، سنت و سيره ائمه عمل نمى كنند. مثلا در برخورد با ابن ابى ليلى كه از زنادقه متكلم بود و سِمت قضاوت را در حكومت بنى عباس بر عهده داشت ، اين گونه عمل كرد.(447)
2. گاهى خود حضرت از افرادى كه به قصد مناظره به حضورش ‍ مى رسيدند، سؤ الاتى را مى پرسيد تا آنها كه منكر هستند، بعد از آگاهى يافتن ، به مرحله شك و بعد از آن به مرحله آمادگى شنيدن حرف حقّ برسند. مانند مناظره مرد شامى كه به قصد مناظره به خدمت حضرت رسيده بود.(448)
3. گاهى نيز حضرت از شخصى كه به نزد او مى آمد و سؤ الاتى داشت ، پرسش هايى را مى پرسيد تا با توجه به پاسخ فرد و ادعايش ، وى را مجاب نمايد و عقايد حقّه را اثبات كند.
در همين باره از هشام بن حكم روايت شده كه ابن ابى العوجاء به خدمت امام صادق عليه السّلام رسيد و امام از او پرسيد آيا تو مصنوعى ؟ او نيز در پاسخ گفت : من مصنوع نيستم . حضرت از او مى پرسد؟ اگر مصنوع نيستى ، پس چه هستى و اگر مصنوع بودى چگونه بودى ؟(449)
4. امام گاهى با سؤ الاتى كه از افراد مى پرسيدند، آنها را متوجه عقايد توحيدى مى كردند. به طور نمونه وقتى زنديقى كه از مصر به قصد مناظره با حضرت روانه مدينه شده بود و بعد از با خبر شدن از اين كه حضرت در مكّه است به آنجا رفته و در هنگام طواف با امام برخورد كرد و به او سلام كرد، حضرت از او پرسيد نام تو چيست ؟ گفت : عبدالملك . آن حضرت فرمود: كنيه ات چيست ؟ پاسخ داد: ابوعبداللّه . امام فرمودند: كدام ملك است كه تو بنده آن هستى ؟ آيا از پادشاهان آسمان است يا زمين و نيز پسرت بنده خداى آسمان است يا بنده خداى زمين ؟
زنديق چون حرفى براى گفتن نداشت ، ساكت شد. در اين زمان چون حضرت او را ساكت ديد، به او گفت كه بعد از طواف به نزدش برود تابه سؤ الاتش پاسخ گويد. بعد از اين كه وى دوباره به خدمت امام رسيد، حضرت باز از او سؤ الاتى مى پرسد و او را به جهل خودش آگاه مى كند. حضرت در ضمن بحث و گفت و گو با وى ، ظنّ و گمان را نفى مى كند و مى فرمايد ظن عجز ظاهر و آشكار است ، مادامى كه امرى معين نباشد.(450)
8. تذكر دادن به امور ملموس در زندگى
از هشام بن سالم روايت شده كه گفت : به امام صادق گفته شد: پروردگارت را به چه شناختى ؟ حضرت فرمود: به فسخ تصميم ها و نقض اراده ها؛ تصميم گرفتم آن را بر هم زد، اراده كردم آن را گسست .(451)
امام صادق عليه السّلام در اين پرسش و پاسخ با تذكر دادن به امور ملموس ‍ در زندگى انسان ، بر ربوبيت ((اللّه )) و حضور تدبير الهى در حيات بشر استدلال كرده است .
9. برخورد كوبنده
1. امام صادق با ابن ابى ليلى كه گفته شده بود قاضى مسلمانان است ، برخورد تندى داشت ، به طورى كه وقتى حضرت از او مى پرسد كه به چه چيز در بين مردم حكم مى كنى ؟ وى در پاسخ مى گويد: با آنچه از رسول خدا و ابوبكر و عمر به من رسيده است . حضرت مى فرمايد: آيا رسول صلّى اللّه عليه و آله در مورد حضرت على عليه السّلام نفرموده كه : اءقضاكم علىّ؟ وى مى گويد: بله ، اين حديث بين مردم مشهور است . حضرت مى فرمايد: اگر تو را به خدمت رسول خدا ببرند و از تو بپرسند كه چرا به غير حكم على مرتضى حكم مى كنى ، چه خواهى كرد؟
راوى مى گويد: رنگ ابن ابى ليلى بعد از استماع اين كلام حضرت زرد شد. وى از حضرت مى خواهد كه در آن مورد سخنى با او نگويد و من هم در آن مورد سخنى نمى گويم .(452)
2. از حسن بن محبوب روايت شده كه از سماعة شنيدم ، ابوحنيفه به خدمت امام صادق عليه السّلام رسيد و پرسيد مسافت ميان شرق و غرب چه مقدار است ؟
حضرت پاسخ دادند: مسافت ميان مشرق و مغرب ، سير يك روزه آفتاب است ، بلكه كمتر از آن . وى گفت : اين امرى بس عظيم و عجيب است . حضرت فرمودند: اى عاجز، اين آفتاب از مشرق طلوع مى كند و در مغرب غروب مى نمايد.(453)
3. احمد بن عمر و بن المقدام الرازى مى گويد: مگسى بر منصور نشست ، منصور آن را پراند. مگس مجددا بر منصور نشست و او دوباره آن را پراند تا اين كه منصور به تنگ آمد. ناگهان امام صادق وارد مجلس شد، منصور از امام سؤ ال كرد خداوند مگس را براى چه خلق كرده است ؟
امام پاسخ داد: تا ستمگران را ذليل كند.(454)
اعتقاد به غايب بودن خداوند 
4. ابن ابى العوجاء كه به غايب بودن خداوند اعتقاد داشت ، حضرت در پاسخ با او برخورد تندى كرد كه واى بر تو! چگونه خداوند متعال غايب است در صورتى كه با خلق خود حاضر و شاهد است و به بندگان خود از رگ گردن هم نزديك تر است .
10. ردّ قياس و راءى (با استناد به آيه قرآن و احاديث )
پس از آنكه اسلام گسترش يافت ، گروههاى مختلف و به تبع آن افكار و پيچيدگى هايى در اذهان به وجود آمد كه از نصوص رسيده راه حلى براى آن وجود نداشت . لذا به ناچار به غير از كتاب و سنت به دلايل و وسايل ديگرى از قبيل استحسان و قياس و انواع ادّله اجتهادى رجوع مى كردند. اين امر باعث شد كه ذوق و اخلاقيات شخصى نيز وارد قانونگذارى شود.
از اين رو در عصر امام باقر و امام صادق عليه السّلام فعاليت هايى آغاز شد و مكاتبى كه به ((راءى )) و گاهى ((قياس و استحسان )) تكيه داشتند، توسعه و گسترش يافت . اين جريان ها با خط مرجعيت اهل بيت عليهم السّلام ، اختلاف داشت و در اين راستا اهل بيت عهده دار پاسخ گويى به ادّعاهاى آنان شدند و با پاسخ گويى به اين خطوط فكرى ، خصوصيات و ويژگى هاى مذهبشان را كه داراى مركزيت و قدرت است ، تاءييد كردند.
ابوحنيفه و پيروان مكتب او چندين قاعده را براى استخراج احكام ، به نامهاى قياس ، استحسان و مصالح مرسله ، تعيين نمودند كه حقيقت آنها عمل كردن به راءى انسان است . آنان اين قاعده ها را مانند كتاب خدا و سنّت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مدرك احكام قرار مى دادند و آن كسى كه احكام را استخراج مى كرد ((مجتهد)) و كار او را ((اجتهاد)) مى ناميدند.
شايسته است يادآور شويم كه در مكتب خلفا اجتهاد با عمل كردن به راءى خود در مقابل احكامى كه در كتاب خدا و سنت پيامبر آمده ، از زمان صحابه و سه خليفه اول بنيان گذارى شد.(455)
در اين قسمت به عنوان نمونه به چند مناظره كه در آن ، حضرت قياس و استحسان را ردّ كرده اند، اشاره مى شود.
1. ابن جميع مى گويد: به نزد جعفر بن محمّد عليه السّلام رفتم . ابن ابى ليلى و ابوحنيفه نيز با من بودند. او به ابن ابى ليلى گفت : اين مرد كيست ؟ جواب داد: او مردى است كه در دين بينا و با نفوذ است . امام فرمود: شايد به راءى خود قياس مى كند؟ سپس رو به ابوحنيفه كرد و فرمود: اى نعمان ، پدرم از جدّم روايت كرد كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((نخستين كسى كه امر دين را به راءى خود قياس كرد، ابليس بود و خداوند متعال هر كس را كه به راءى خود در دين قياس نمايد، در روز قيامت با ابليس قرين مى سازد؛ زيرا او شيطان را از طريق قياس پيروى كرده است )).
سپس امام جعفر صادق آن گونه كه در روايت ابن شبرمه آمده است از ابوحنيفه مى پرسد مى توانى بدنت را قياس كنى ؟ ابوحنيفه گفت : نه . حضرت فرمودند: پس مى دانى كه خداوند شورى در دو چشم ، تلخى در گوش ها، خنكى در بينى و عذوبت در لبها را براى چه آفريده است ؟
ابوحنيفه گفت : نه ، نمى دانم . امام صادق فرمودند: خداوند متعال به فضل خود بر فرزندان آدم چشم ها را به صورت پيه آفريده و نمك و شورى را در آن دو قرار داد تا پيه ، ديده را نبندد، و تلخى را در گوشها قرار داده تا حشرات و حيوانات در گوش نروند كه از مغز آن بخورند، و آب را در بينى قرار داده تا نفس را بالا و پايين ببرد و رايحه نيكو را بيابد، و عذوبت و گوارايى را در لبها گذاشته تا انسان ، لذت طعام و نوشيدنى خود را درك كند.
سپس از ابوحنيفه در مورد كلمه اى كه اولش شرك و آخرش ايمان است پرسيد و او در پاسخ گفت : نمى دانم . حضرت فرمود: ((لا إ له إ لّا اللّه )).
سپس فرمود: كدام يك نزد خداوند تعالى عظيم تر است قتل يا زنا؟ ابوحنيفه پاسخ داد: قتل نفس . امام فرمود: خداوند متعال در مورد قتل دو شاهد قرار داد و در زنا جز به چهار شاهد راضى نمى شود. سپس فرمودند، شاهد در زنا، به دو نفر شهادت مى دهد و در قتل نفس بر يك نفر؛ چرا كه قتل يك عمل است و زنا دو عمل .
اين نبرد كه اهل بيت وارد آن شدند، از شدت تاءثير اهل راءى كاست . آنها بر ضد اهل راءى ايستادگى كردند و در اين راه به شعار معروف شان تمسك مى جستند كه ((همانا دين خدا با عقول سنجيده نمى شود)).
2. در روايت ديگرى آمده است كه وقتى ابوحنيفه به خدمت امام صادق رسيد، امام از او پرسيد: اى ابوحنيفه ، به من خبر رسيده كه تو قياس مى كنى و اساس كار تو در احكام شرع رسول اللّه ، به قياس است ؟ وى مى گويد: بله . حضرت نيز او را از اين كار نهى مى كند و مى فرمايد اولين كسى كه قياس كرد شيطان بود. اين روايت از عيسى بن عبداللّه القرشى روايت شده است .(456)
11. محسوس نمودن امور معقول
سيد مرتضى مى نويسد كه جعد بن درهم مقدارى گل و لاى را در شيشه اى ريخت و سپس كرم و پشه توليد شد. او به اطرافيانش گفت : من خودم اين موجودات را آفريده ام زيرا من سبب خلقت آن ها شده ام . اين خبر به امام صادق عليه السّلام رسيد. امام فرمود: اگر تو خالق آنها هستى ، بگو بدانم چند كرم و چند پشه خلق نموده اى ؟ و از آنها چه تعداد نر و چه تعداد ماده است ؟ و وزن هر يك چقدر است ؟
اين زنديق هم از پاسخ دادن به امام عاجز ماند و ادّعايش به اين ترتيب باطل شد.
12. هدايت تدريجى از راه جدل ، خطابه و برهان
هشام بن حكم گويد: در مصر زنديق بود كه درباره امام صادق عليه السّلام چيزهايى شنيده بود. به مدينه آمد تا با آن حضرت مناظره كند. در مدينه حضرت را نديد، به او گفتند به مكه رفته است . او هم به مكه رفت تا امام را ببيند. هشام گويد: ما به همراه امام در حال طواف بوديم كه آن زنديق به ما برخورد كرد. در همان حال طواف شانه به شانه حضرت زد. امام به او فرمود: نامت چيست ؟ گفت : نامم عبدالملك است .
فرمود: كنيه ات چيست ؟ گفت : ابوعبداللّه .
امام فرمود: اين ملكى كه تو بنده او هستى از ملوك زمين است يا از ملوك آسمان ؟ و پسرت بنده خداى آسمان است يا خداى زمين ؟
سپس امام صادق به او فرمود: چون از طواف فارغ شدم نزد من بيا. هشام گويد: پس از طواف ، آن زنديق به حضور امام صادق رسيد و جلوى آن حضرت نشست و ما هم گرد آن حضرت بوديم .(457)
فيض كاشانى در كتاب ((وافى )) مى گويد كه استاد ما ((صدرالمحققين )) فرموده است : ((امام صادق عليه السّلام به منظور هدايت تدريجى در اين مناظره راه هاى سه گانه استدلال (جدل ، خطابه و برهان ) را پيموده و مطابق دستور خداوند در قرآن ((ادع إ لى سبيل ربّك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالّتى هى اءحسن (458))) رفتار نموده است .
الف . جدال اَحسن
امام صادق عليه السّلام اول از راه مجادله به وجه اَحسن فرمود: نامت چيست ؟ كنيه ات چيست ؟ وجه مجادله در اين گفت و گو اين است كه اسم بايد با مسمّى مطابقت داشته باشد.
ب . خطابه
سپس از راه خطابه با اين جمله استدلال مى كند كه آيا مى دانى زمين و آسمان زير و زبرى دارند؟ تا آنجا كه مى فرمايد: آيا خردمند به خود اجازه مى دهد چيزى را كه نمى داند و نمى شناسد انكار نمايد. منظور از اين بيان آن است كه خصم را از مقام انكار خارج ساخته و به مرحله شك و ترديد آورد، تا آماده قبول حقّ گردد.
خلاصه استدلال اين است كه تو براى اين كه آفريننده جهان را نديده اى ، او را انكار مى كنى و اگر ديده بودى ، انكار نمى كردى . مگر تو بر تمام جهان احاطه كامل دارى و تمام عوالم را ديده اى ؟ شايد خدا در مقام و موضعى كه تو نديده اى ، وجود داشته باشد.
اين كه مى گويى گمان مى كنم در ماوراى آسمانها نباشد، دليل عجز توست . چون به نبرد خداوند يقين ندارى ، و اگر قادر به تحصيل يقين بودى ، اين طور تغيير نمى كردى ، و عاقل چيزى را كه دليلى بر نفى آن ندارد، انكار نمى كند.
در نتيجه آن زنديق فهميد كه براى انسان خردمند زشت است كه بدون دليل قاطع چيزى را انكار كند. بنابراين اقرار نمود كه من در وجود خدا شك و ترديد دارم ؛ ممكن است وجود داشته باشد و ممكن است وجود نداشته باشد.
ج . برهان
تقرير برهان نيز به اين صورت است كه حركت يكنواخت آفتاب و ماه ، و آمد و شد يكنواخت شب و روز، دليل اضطرار آنها و مسخّر بودنشان توسط نيروى ديگرى است ؛ زيرا اگر به اختيار خود حركت مى كردند، حركت شان يكنواخت و به يك جهت نبود.
بديهى است چنانكه حركت از مشرق به مغرب ممكن است ، عكس آن يعنى حركت از مغرب به مشرق هم ممكن است ، و انتخاب اين جهت يعنى حركت از مشرق به مغرب ، اگر با رعايت مصلحت باشد، معلوم مى شود كه محرّك آنها نيروى با ادراك و اراده اى است كه ما آن را خدا مى ناميم و اگر شما او را دهر بناميد، واقعيت و حقيقت منقلب نمى شود. اگر انتخاب اين جهت بدون رعايت مصلحت باشد، ترجيح بلامرجح لازم مى آيد و ترجيح بلامرجح محال و استحاله آن اساس و پايه قانون عليّت است .
بيان كامل اين برهان به اين نحو است كه هر چيزى كه ذاتا ممكن باشد، يعنى وقوع و عدم وقوع آن روا باشد، وقوعش نيازمند عالم مرجح مى باشد. چون ترجيح بلامرجح محال است و اگر فاعل امرى بدون شعور و اراده باشد، وقوع امر ممكن از آن فاعل بر مجبور بودن او در آن امر دلالت مى نمايد؛ مگر اين كه فاعل داراى حكمت و ادراك باشد و حكمت هم عين ذاتش باشد و اگر طرف مقابل اين فرض را قبول كند، خدا را قبول كرده است .(459)
نمونه هايى از مناظرات
مناظره يكم (مناظره امام با زنديق مصرى )
امام : تو مى دانى كه زمين زير و زبرى دارد؟
گفت : آرى .
امام : زير زمين رفته اى ؟
گفت : نه .
امام : پس چه مى دانى زير زمين چيست ؟
گفت : نمى دانم ، ولى به گمانم كه زير زمين چيزى نيست .
امام : ظنّ و گمان ، اظهار درماندگى است ، نسبت به چيزى كه نتوانى يقين كنى .
امام : به آسمان بالا رفته اى ؟
زنديق : نه .
امام : مى دانى در آن چيست ؟
زنديق : نمى دانم .
امام : از تو عجب است كه نه به مشرق رسيده اى و نه به مغرب ، نه به زير زمين فرو شده اى و نه به آسمان بالا رفته اى و نه به آنجا گذر كرده اى تا بفهمى چه آفريده اى دارند در حالى كه منكر هر چه در آن هاست ، هستى . آيا خردمند چيزى را كه نداند، منكر آن مى شود؟
زنديق : هيچ كس جز تو با من اين سخن را نگفته است .
امام : پس تو در اين شك دارى ، شايد كه آن همان باشد و شايد هم نباشد.
زنديق : شايد همين طور است .
امام : اى مرد، كسى كه نمى داند، بر كسى كه مى داند، دليلى ندارد؛ اى برادر مصرى ، نادان كه دليلى ندارد. از طرف من اين نكته را خوب بفهم كه ما هرگز درباره خدا ترديدى نداريم ، مگر نمى بينى خورشيد و ماه و شب و روز غروب مى كنند و بى اشتباه و كم و بيش برمى گردند؟ ناچار و مسخرّند، جز مدار خود مكانى ندارند، اگر مى توانستند مى رفتند و بر نمى گشتند. اگر ناچار نبودند، چرا شب ، روز نمى شد و روز، شب نمى شد.
اى برادر اهل مصر، به خدا قسم آن دو مسخّر و ناچارند كه به وضع خود ادامه دهند و آنكه آنها را مسخّر و ناچار كرده است ، از آنها محكم تر و حكيم تر و بزرگتر است .
زنديق : درست مى فرماييد.
امام : اى برادر مصرى ، به راستى آنچه را شما به آن گرويده ايد و گمان مى كنيد كه دهر است ، اگر دهر است ، آن گاه مردم را از بين مى برد، چرا آنها را برنمى گرداند؟ اگر آنها را بر مى گرداند، چرا نمى برد؟ (يعنى چون دهر شعور و حكمت ندارد، اگر مؤ ثر باشد بايد افعال صادره از او مختل باشد و به جاى ايجاد، از بين ببرد و به جاى از بين بردن ، ايجاد كند؛ زيرا ترجيح بين آنها را نمى فهمد.)
اى برادر مصرى ، همه ناچارند. راستى چرا خداوند آسمان افراشته است و زمين را هموار و زير پا نهاده است و چرا آسمان بر زمين نمى افتد و زمين بالاى طبقات آسمان فرو نمى رود و به هم نمى چسبند و كسانى كه در آنها هستند، به هم نمى چسبند؟
زنديق : خداوند پرورنده و سيّد و سرورشان ، آنها را نگه داشته است .
در پايان اين مناظره آن زنديق به دست امام صادق عليه السّلام مؤمن شد. آن تازه مسلمان به امام عرض كرد: مرا به شاگردى خود بپذير. امام به هشام بن حكم فرمود: او را با خود ببر و به او تعليم ده . هشام او را تعليم داد.(460)


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۳۹:۴۶ ] [ مشاوره مديريت ]
ه از بت ها سؤ ال كنيد. اگر آنها قدرت نطق و بيان دارند، اين كار را بت بزرگ انجام داده و اگر قادر به سخن گفتن نباشند، كار بزرگِ آنها هم نبوده است و چون بت ها ناطق نگشتند، پس ‍ حضرت ابراهيم هم دروغ نگفت .(408)
3. از حضرت درباره تفسير آيه ((اءيّتها العير إ نّكم لسارقون ))(409) و سرقت برادران يوسف سؤ ال شد. حضرت امام صادق در پاسخ فرمودند: سرقت برادران يوسف آن بود كه حضرت را از پدرش دزديدند. چون وقتى كه وكلاى حضرت گفتند: ((اءيّتها العير إ نّكم لسارقون ))، برادران در جواب گفتند كه : ((ماذا تفقدون قالوا نفقد صواع الملك ))(410) و نگفتند كه شما صواع (جام ) پادشاه را دزديده ايد.
4. ميزان در ((فاءمّا من ثقلت موازينه ))(411)، يعنى چه ؟ امام صادق عليه السّلام فرمودند: ثقلِ ميزان ، عبارت از رجحان عمل است .(412)
5. درباره آيه ((لا تدركه الاءبصار و هو يدرك الاءبصار))(413) از امام سؤ ال نمودند كه آيا بندگان خداوند را در هنگام عبادت و بندگى با چشم خود مى بينند؟ آيا خداوند با چشم سر ديده مى شود؟ آيا خداوند قادر نيست كه خود را بر مخلوقات ظاهر كند تا بندگان او را از روى صدق و يقين عبادت كنند؟
حضرت در پاسخ به اين سؤ الات فرمودند: خداوند فرموده است كه : ((قد جائكم بصائر من ربكم )) و اين به معناى بصائر عيون نيست . همچنين در آيه ((فمن اءبصر فلنفسه ))، تفسير كلام خداوند عبارت از احاطه وهم و علم به ذات قادر عالم است ؛ يعنى هر كس به ذات حضرت حق بصيرت پيدا كند، مى تواند او را ببيند. ((و من عمى فعليها))(414)، نيز به معنى نابينايى چشم ها نيست ، بلكه عبارت از عدم احاطه وهم و علم است ؛ زيرا بصيرت عبارت از وقوف و دانايى است و خداوند عالم ، بزرگتر از آن است كه با چشم اهل جهان مرئى گردد.
حضرت در پاسخ به سؤ ال زنديق كه پرسيد، در صورتى كه بندگان او را نمى بينند، چگونه عبادتش مى كنند؟ فرمود: دلهاى مخلوقات به نور ايمان ، او را مى بينند و به عقول و فطانت او را اثبات مى نمايند؛ چرا كه اثبات ظاهر و عيان هستى خداوند سبحان از روى عقل و عرفان است و او با حسن تركيب و نظم جهان ديده مى شود.
6. ((الرّحمن على العرش استوى ))(415) يعنى چه ؟
حضرت مى فرمايد: عرش به معنى محل و مكان ملك تعالى نيست تا اين كه حامل حضرت حقّ باشد؛ چرا كه ما مى گوييم خداوند غنى كامل است .(416)
حضرت در پاسخ به اين سؤ ال تفسير آيه ((وسع كرسيّه السّماوات و الاءرض ))(417) را نيز بيان مى كند ، كه كرسى و عرش حامل قادر سبحان و حاوى او نمى باشد؛ چرا كه خداوند محتاج مكان و مخلوقات خود نيست ، بلكه اين مخلوقات هستند كه مفتقر به او مى باشند.
بخش پنجم : شيوه مناظرات امام صادق عليه السّلام
امام جعفر صادق عليه السّلام آموزگار بزرگ بشريت بود كه با فضايل و سجاياى بى مانند مظهر اعلاى شرف و كمال انسانى به شمار مى رفت . بر اين وجود عظيم و شگرف بشرى ، در آشفته ترين اعصار تاريخ اسلامى و در هنگامه بحران ها، انقلاب هاى سياسى ، اختلاف ها، و آشفتگى هاى فكرى و مذهبى وظيفه اى الهى محوّل بود و او در بحبوحه حوادث گوناگون و عليرغم مشكلات بى شمار، امر مقدسى را كه بر عهده داشت ، چنان پيش ‍ برد كه در آن ، عقل و انديشه در حيرت و شگفتى ماند. وى بر تاريخ حيات اجتماعى و علمى و معنوى اسلام ، تاءثيرى جاودانه گذاشت و نفوذ تعليمات وى در سراسر اين شئون آشكار است .
افاضات فكرى ، علمى و اقتصادى وى ، بر پايه احكام اسلام قرار داد و مكتب او همان مكتبى است كه شالوده اش به دست نبى اكرم صلّى اللّه عليه و آله پى ريزى شد و امير المؤمنين على عليه السّلام در آن به آموزگارى پرداخت ، ليكن وسعت آموزشهاى جعفر بن محمد عليه السّلام و كوشش ‍ وى در پيراستن حقيقت اسلام از آنچه به ناروا بر اين آيين آسمانى بسته بودند، موجب شد كه مكتب اصيل افكار و عقايد اسلامى ، به نام بلند او موسوم گردد و طريقه حقّه اى كه شيعه اماميه ، يعنى معتقدان و پيروان آن مكتب اصيل در پيش دارند، ((طريقه جعفرى )) ناميده شود.
در عصرى كه از يك سو دروازه هاى قلمرو اسلامى بر روى دانشهاى گوناگون گشوده شده و از سوى ديگر جنجال مكتبداران عقايد و مذهب سازان مختلف بلند بود، مكتب تشيع با ارشادات و راهنمونى هاى ((امام جعفر صادق )) موجوديت و اعتبارى بى مانند يافت .
رتبه علمى ، مقام زهد و پارسايى ، بزرگى ، وقار و مكارم اخلاق اين پيشواى راستين در ميان هم عصرانش زبانزد خاص و عام بود و چنان كه گفته شد، پيوستگى به مكتب فضيلت وى تا آنجا مايه مباهات و افتخار به شمار مى رفت كه جمعى از بانيان مذاهب و صاحبان مكاتب ديگر نيز اعتبار خويش را به حساب شاگردى و نقل حديث از او مى نهادند.
امام صادق ، جعفر بن محمّد عليه السّلام در هنگام بحث و استدلال ، به مدّعى مجال اقامه برهان و اثبات حجت مى داد و در اين ميان هر چند سخنان باطل و ناستوده مى شنيد، خشمگين نمى شد و كلام مدّعى را قطع نمى كرد، بلكه پس از پايان گفتار وى ، لب به سخن مى گشود و در ردّ گفتار او به استدلال مى پرداخت و وى را به حجت خويش ملزم مى كرد.
با بررسى و تحليل مناظرات امام صادق با ديگر انديشان ، شيوه هاى مختلف آن حضرت در مناظراتشان استنباط شده كه در اين قسمت هر شيوه با ذكر نمونه اى از بحث ها، ارائه خواهد شد.
1. دعوت به توحيد و اثبات وجود خدا
همه انبيا و اولياى الهى به بيان توحيد اهتمام داشتند. ساده ترين طريق درس ‍ توحيد همان است كه خداوند متعال در قرآن بيان فرموده و آن ، پى بردن به مؤ ثر از راه آثار، از مصنوع به صانع ، و از مخلوق به خالق است .
آنجا كه مى فرمايد:
سنريهم آياتنا فى الآفاق و فى اءنفسهم حتّى يتبيّن لهم اءنّه الحقّ اءو لم يكف بربّك اءنّه على كلّ شى ء شهيد(418)
به زودى آيات خود را در بيرون و درونشان به ايشان مى نمايانيم تا آن كه بر آنان آشكار شود كه آن حقّ است ، آيا كافى نيست كه پروردگارت بر همه چيز گواه است .
امام صادق عليه السّلام نيز به دليل توسعه دولت اسلامى به ويژه در علوم طبيعى ، توحيد را از همين راه به مردم تعليم نمود. بنابراين سبك دعوت به توحيد در مكتب امام جعفر صادق همان روش تعليم قرآن است كه اكثريت آن را درك مى نمايند.
امام صادق در تعليمات توحيدى خود فرمودند: اگر مردم اهميت و ارزش ‍ خداشناسى را مى شناختند، چشم از آثار او برنمى داشتند. اگر مردم فضيلت توحيد را در مى يافتند، از اين زندگى دنيا چشم مى پوشيدند و دنيا با تمام متاع خود در نظر آنها كوچك مى نمود، آنقدر كه براى آن قدمى برنمى داشتند و تمام نعمت هاى دنيا را با يك لحظه معرفت خدا مقابله نمى كردند، و هرگاه به آثار الهى و آيات حق در اين دنيا مى نگريستند لذتى مى بردند كه در هيچ مرتبه اى وجود نداشت مگر در روضات بهشت ؛ آن هم با اولياى خدا.
امام صادق عليه السّلام در ادامه چنين مى فرمايند:
انّ معرفة اللّه عزّ و جلّ اءنس من كلّ وحشة و صاحب من كلّ وحدة و نور من كلّ ظلمة و قوة من كلّ ضعف و شفاء من كلّ سقم
معرفت خدا و شناختن او، جلّ و علا، انيس هر وحشتى ، دوست و همنشين هر تنهايى ، و نور هر ظلمت و تاريكى ، قوت و نيروى هر ضعف و ناتوانى ، و شفاى هر گونه مرض است .
امام صادق عليه السّلام در تعليماتش به مفضل بن عمر در حضور زنادقه ، از راه شناخت ، آگاهى ، تفكر، و تدبر در نباتات ، جمادات ، حيوانات ، و انسان و علم به تكامل وى و آثار نفسانى او، با توجه به اين كه اين همه آثار را نمى توان بدون مؤ ثر و اين نظم را بدون مدبّر و حكيم خالق دانا شناخت ، توحيد را تعليم مى نمايد.
امام در پاسخ به ابن ابى العوجا كه گفت خداوند غائب است ، فرمود:
كيف يكون يا ويلك غائبا من هو مع خلقه شاهد و اليهم اءقرب من حبل الوريد، يسمع كلامهم و يعلم اءسرارهم لا يخلو منه مكان و لا يشغل به مكان و لا يكون الى مكان اءقرب من مكان تشهد له بذلك آثاره و تدلّ عليه اءفعاله و الّذى بعثه بالآيات المحكمة و البراهين الواضحة محمّد رسول اللّه الّذى جاءنا بهذه العبادة فان تشككت فى شى ء من اءمره فاساءل عنه اءوضحه لك .
چگونه ممكن است خداوند خالق رازق عالم ، غائب باشد؟ كيست كه با مخلوق همراه است و شاهد حال آن هاست و به آنها از رگ گردنشان نزديكتر است ، اوست كه اصوات و الحان خلق را مى شنود و پاسخ مى دهد و اسرار آنها را مى داند، اوست كه هيچ مكانى خالى از وجود او نيست و هيچ مكانى شاغل وجود او نيست و به جايى نزديكتر از جايى نيست ، تمام آثار و آيات الهى شاهد وجود او و نماينده قدرت اوست . به حقّ آن كس كه محمد را برگزيد و مبعوث كرد، آيات محكمى به او داد و با براهين روشنى به رسالت فرستاد و ما را به اين عبادت و ستايش رهبرى كرد، هيچ جاى ترديد و شكى نيست . اگر تو باز هم در شكى بپرس تا توضيح بيشترى بدهم .
بنياد مكتب جعفرى بر پايه توحيد، ايمان به مبداء و معاد و مبانى علمى بود. لذا استدلال ها و براهين عقلى بسيارى را به كار برد و براى احتجاج در مورد مبانى توحيد از طب و نجوم و... كه پايه هاى خداشناسى است ، سخن به ميان كشيد. درباره بسيارى از آيات قرآن كريم نيز تفسيرهايى را بيان نمودند. با توجه به اين كه از سرچشمه وحى و الهام سيراب مى شد و ارشاد و هدايت افراد بشر را به عهده داشت ، آيات قرآن كريم را نيز تفسير مى نمود.
2. پاسخ كوتاه و مستدل
گاهى حضرت با پاسخى كوتاه و مستدل ، به سؤ الات مختلفى كه در طول مناظرات پرسيده مى شد، سؤ ال كننده را قانع و مجاب مى نمود. در اين قسمت به نمونه هايى از اين پرسش و پاسخها اشاره مى شود.
1. آيا فاصله ميان كفر و ايمان واضح و روشن است يا نه ؟
خير، منزلت آشكار و درخشانى ميان كفر و ايمان نيست .(419)
2. ايمان چيست و كفر كدام است ؟
ايمان عبارت است از تصديق عظمت خداوند سبحان در آنچه كه از ديدگان پنهان است به مانند تصديق هر آنچه كه مشاهده مى شود و آشكار است و كفر عبارت از انكار ذات خداوند مى باشد.(420)
3. شرك چيست ؟
شرك عبارت از انضمام چيزى به ذات واحد است در صورتى كه ((ليس ‍ كمثله شى ء، چيزى مثل و مانند او نيست )).(421)
4. آيا عالِم ، جاهل مى شود؟
بله ، عالِم بِما يَعلم و جاهل بِما يَجهل گردد؛ يعنى هر چه مى داند عالم به آن است و آنچه نمى داند جاهل به آن است .(422)
5. سعادت كدام است و شقاوت چيست ؟
سعادت سبب خير است و اگر انسان سعيد به آن متمسّك شود، او را به ساحل نجات مى رساند و شقاوت شرّ است و اگر شقى به آن تمسّك جويد او را به هلاكت مى كشاند و خداى تعالى عالِم به همه اينهاست .(423)
6. آيا روح هم مانند نور است ؛ يعنى بعد از مردن دوباره به جسم بر مى گردد؟
حضرت اين قياس را ردّ مى كند و با مثالهايى كه مى آورد شبهه سؤ ال كننده را پاسخ مى دهد و مى فرمايد: اگر سنگ و آهن را به هم بزنيد، آتش در ميان اين دو جنس ساطع مى گردد. پس آتش در اجسام ، ثابت و نور ذاهب است . روح نيز به حكم قادر متعال جسمى رقيق است كه ملبس به لباس و قالب متراكم شده است . وقتى روح به امر خداوند از بدن خارج مى شود هرگز به جسم شخص ميت مراجعت نمى كند.(424)
7. حقيقت روح چيست ؟ آيا از خون است يا غير آن ؟
ماده روح از خون است ؛ زيرا صفاى رنگ ، رطوبت و طراوت جسم و نيز حُسن صورت و كثرت خنده از خون است و وقتى خون به فرمان خداوند منجمد گردد، روح از بدن بيرون مى رود.(425)
8. آيا روح نيز صفت سبكى و سنگينى وزن را دارد؟
روح مانند باد است در مَشك ، اگر مَشك مملو از باد شود، به وزن آن افزوده نمى شود و اگر باد از آن بيرون آيد، كم وزنى در آن به وجود نمى آيد. روح هم سنگينى و وزن ندارد.(426)
9. آيا روح بعد از خروج از بدن متلاشى مى گردد، يا به همان حال باقى مى ماند؟
روح باقى است تا وقتى كه اسرافيل در صور اول بدمد، در اين هنگام همه چيز از بين مى رود و وقتى اسرافيل در صور دوم مى دمد، به فرمان خداوند خاكهاى پراكنده در يك جا جمع شده و در نفخ صور سوم همه چيز به حالت اول خود برمى گردند.(427)
10. روح بعد از جدايى از بدن به كجا مى رود؟
روح به امر خداوند متعال تا هنگام بعث و نشر مخلوقات در بطن زمين و در كنار بدن جاى مى گيرد.(428)
11. روح مصلوب كجا مى رود؟
روح مصلوب تا هنگامى كه آن مصلوب را در زمين مدفون گردانند در دست فرشته اى است كه قبض روح نموده است ، و وقتى كه دفن شد، روحش نيز در نزديك او قرار مى گيرد.(429)
12. آيا مخلوقات در روز قيامت به صف مى ايستند و اعمالشان را عرضه مى نمايند؟
بله ، در آن روز مخلوقات در 120 هزار صف در عرض زمين مى ايستند.(430)
13. آيا اعمال را وزن مى كنند؟
اعمال جسم نيستند. اعمال صفت افعال است و چيز ديگرى نيست و صفت شى ء هم وزن نمى شود. كسى چيزى را وزن مى كند كه به عدد اشيا و ا كه اگر مانند خود مصنوعات باشد، در ظاهر و تركيب و تاءليف مانند مصنوعات و مخلوقات خواهد بود.(436)
4. علت حدوث عالم چيست ؟
در مناظره اى كه ابو شاكر ديصانى (437) از امام صادق عليه السّلام درباره علت حدوث عالم سؤ ال مى كند، حضرت با استفاده از تخم طاووس ، پاسخ وى را مى دهد. در اين بحث ممكن است مبناى استدلال در كلام امام اين باشد كه عقل باور نمى كند طاووس خود به خود و بدون صانع و مدبّر به وجود بيايد. چون معقول نيست چنين موجودى كه آثار دانش و قدرت از او هويداست ، به طبيعت بى شعور و ناتوان مستند باشد. همچنين ممكن است مبناى استدلال ، حدوث طاووس باشد. امام از حدوث جزئى از اجزاء جهان مادى به عنوان نمونه ، به حدوث سرتاسر جهان مادى استدلال نموده است كه صورت طاووس كه يكى از صور جهان مادى است ، حادث و مسبوق به عدم است و صور ديگر جهان ماده هم مانند صورت طاووس ‍ بدون شبهه ، حادث مى باشند.
حدوث صورت را دهريون نيز قبول دارند و از حدوث صورت ، حدوث ماده هم ثابت مى شود؛ زيرا ماده ملزوم صورت است ؛ چرا كه ماده ناگزير بايد صورتى داشته باشد و ماده بدون صورت ، لباس هستى نمى پوشد. بديهى است كه ملزوم حادث ، حادث است و هر حادثى با توجه به امكان و نيز فقر ذاتى نيازمند به علت مى باشد. پس سرتاسر عالم محتاج به علت واجب و قديم است كه خداپرستان از آن علت تعبير به خدا مى نمايند.(438)
4. ايجاد صورتهاى مختلف براى مدّعاى فرد مقابل (سبر و تقسيم )(439)
امام صادق عليه السّلام اگر با مسئله يا مطلبى كه از جنبه ها و ابعاد مختلف ، احكام متعددى پيدا مى كرد مواجه مى شد، پس از شنيدن ادعاى خصم ، در اوّلين سخنان خود ادّعاى فرد مقابل را به صورت ها و احتمالات مختلف تقسيم مى نمود و با تجزيه و تحليل دقيق ، آن را باطل مى كرد. از اين شيوه به عنوان روش استدلالى ((سبر و تقسيم )) سخن به ميان مى آيد. در ادامه به عنوان نمونه به چند مناظره اشاره خواهد شد.
1. چرا تعدد صانع جهان جائز نمى باشد؟


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۳۹:۴۵ ] [ مشاوره مديريت ]
 

اصول و اخلاق مناظره (12)

مناظرات امام صادق در منابع روايى
در متون اسلامى و كتب روايى ، مناظرات از جايگاه ويژه اى برخوردارند كه عمدتا تحت عنوان احتجاجات جمع آورى شده اند. احتجاجات امام صادق در آثارى از جمله : معانى الاخبار، مناقب ابن شهر آشوب ، كافى كلينى ، الارشاد شيخ مفيد، امالى شيخ طوسى ، امالى شيخ صدوق ، امالى سيد مرتضى ، توحيد شيخ صدوق ، خصال شيخ صدوق ، الاختصاص شيخ مفيد، الاحتجاج طبرسى و... را مى توان نام برد و مرحوم مجلسى نيز بخشى از جلد دهم بحار الانوار را به احتجاجات و مناظرات امام صادق اختصاص ‍ داده است . آنچه مرحوم مجلسى از منابع مختلف جمع آورى كرده و در جلد دهم بحار الانوار آورده است ، حدود 23 مناظره مى باشد.
انواع مناظرات
مناظرات امام صادق عليه السّلام را مى توان از جهات مختلف دسته بندى كرد.
1. از نظر تعداد
الف . مناظرات فردى : در اين گونه مناظرات ، در طرف مقابل امام صادق عليه السّلام ، يك فرد به احتجاج مى نشست .
ب . مناظرات گروهى : در اين گونه مناظرات ، در طرف مقابل امام صادق عليه السّلام چندين نفر براى مناظره حاضر بودند.
بسيارى از مناظرات امام صادق در بين توده هاى مردم ، خصوصا در اجتماعات مذهبى چون مناسك حج و... برگزار مى گرديد.
2. از نظر بحث و استدلال
الف . مناظراتى كه از آغاز تا پايان با استدلالات و بحثهاى متفاوت دو طرفه به پايان مى رسيد.
ب . مناظراتى كه حضرت بيشتر در مقام پاسخ گويى به سؤ الات مخالفين بوده و استدلالات كمتر در قالب دو طرفه جريان مى يافت .
3. از نظر نتيجه
الف . مناظراتى كه پس از استدلال و گفت و شنود، به ايمان آوردنِ فرد مقابل مى انجاميد. به عنوان نمونه مى توان به مناظره امام صادق با طبيب هندى كه به جز ظاهر محسوس ، عقيده اى نداشت و منكر وجود خداوند بود، اشاره نمود كه در پايان مناظره ، طبيب هندى به الوهيت و وحدانيت خداوند جلّ جلاله اقرار نمود.
طبيب هندى مى گفت كه شما دلايلى بر وجود صانع نداريد و آنچه مى گوييد در مكتب تربيتى خود يافته ايد و كودكان از بزرگان فرا گرفته اند. وى مى گفت همه چيز با حواس پنجگانه درك مى شود و هيچ يك از حواس ‍ من خالق را درك نمى كند تا من به خدايى معتقد شوم و بر قلبم چيزى نمى رسد تا خدايى را بشناسم ؟ آيا غير از اين حواس چيزى داريد كه مرا به خدا راهنمايى كند؟ خدايى را كه وصف مى كنيد، به كدام حس درك مى شود؟
امام عليه السّلام با سؤ الاتى كه از طبيب مى پرسد، او را به مرحله شك و ترديد مى رساند تا جايى كه خود طبيب از امام مى خواهد توضيح بيشترى بدهد تا شك و ترديد از دلش پاك شود.
امام به گفت و گو ادامه مى دهد تا جايى كه هيچ شبهه اى در مسئله شناخت خداوند در دل طبيب باقى نمى ماند و با كمال صراحت اعلام مى كند كه :
اءشهد اءن لا اله الّا اللّه و اءشهد اءنّ رسول اللّه عبده لاءنّك اءعلم اءهل زمانك (361)
گواهى مى دهم خدايى جز اللّه وجود ندارد و رسول خدا بنده اوست چرا كه داناترين فرد زمان خود هستى .
ب . مناظراتى كه پس از استدلال به ايمان آوردن فرد يا افراد مناظره كننده منجر نمى شد. به عنوان نمونه روايت شده روزى فردى با استناد به آيه :
من جاء بالحسنة فله عشر اءمثالها و من جاء بالسّيّئة فلا يجزى إ لّا مثلها و هم لا يظلمون (362)
كسى كه كار نيكى انجام دهد، ده برابر آن پاداش دارد و هر كه كار بدى انجام دهد، جز همانند آن كيفر نيابد، و به ايشان ستم نمى شود.
دو نان و دو انار سرقت مى كند، با اين تفكر كه چهار سيئه براى او نوشته مى شود و آن نانها و انارها را به فقيرى صدقه مى دهد كه در قبال هر كدام ده حسنه ، يعنى چهل حسنه براى خود در نظر مى گيرد و چهار گناه را از آن كم مى كند؛ يعنى به ظنّ خود با اين كار سى و شش حسنه انجام داده است .
حضرت در پاسخ به وى مى فرمايد: مادرت به مرگت گريان باد، تو جاهل به كتاب خداوند وهاب هستى . آيا نشنيدى كه خداوند در فعل و عمل مى فرمايد:
إ نّما يتقبّل اللّه من المتّقين (363)
همانا خداوند تنها از پرهيزگاران مى پذيرد.
پس قبول عمل موقوف به تقوا و كسب رضايت خداوند است . تو چون دو نان سرقت نمودى ، دو سيئه حاصل كردى و چون دو انار سرقت نمودى ، دو سيئه ديگر براى خود كسب نمودى و وقتى بدون اجازه و اذن صاحب اموال ، دو نان و دو انار را صدقه دادى چهار سيئه بر سيئات قبلى خود اضافه كردى .
در پايان گفت و گو آن شخص شروع به لجاجت كرد و با اين پاسخ درست مجاب نشد و حضرت نيز او را به حال خود واگذاشت .(364)
ابن ابى العوجاء هم در مناظراتش با اين كه مبهوت و مجذوب قدرت علمى امام مى شد، تا پايان عمر بر اعتقادات انحرافى خود پا برجا بود.
موضوعات مطرح شده در مناظرات با امام صادق
موضوعاتى كه براى بحث در هر مناظره اى مطرح مى شود، از يك طرف نشان دهنده اهميت و ارزش آن و از سوى ديگر حاكى از قضا و تفكرات حاكم بر محيط فرهنگى جامعه آن زمان است . اين مسئله هنگامى آشكارتر مى شود كه مناظره بين متفكران و انديشمندان برجسته و پرچمداران برگزيده يك تفكر صورت پذيرد. اين دو مسئله در مناظرات امام صادق عليه السّلام مشهود است . با توجه به بررسى هاى انجام شده در مناظرات امام صادق مسائلى كه در بحث ها مطرح مى شد مشتمل بر دو نوع گفتار مى باشد:
1. مطالبى كه حضرت امام جعفر صادق در مقام استدلال و اقناع طرف مقابل خود انتخاب كرده و مطرح مى نمودند. به اين صورت كه حضرت با چند مقدمه مناسب ، نتيجه مورد نظر را از بحث مى گرفتند.
2. مطالب و موضوعاتى كه در پاسخ به سؤ الات فرد يا افراد مقابل بيان مى كردند كه در اين صورت خود حضرت در طرح چنين مباحثى پيشگام نبودند، بلكه صرفا در مقام پاسخ به سؤ الات ، مطالبى را بيان مى فرمودند.
شيوه هاى ورود به بحث
سخن گفتن به شيوه اَحسن ، همواره بر محور مقتضيات حال و مقام مى باشد. شرايط و اقتضائات مختلف ، سخنان متفاوتى را مى طلبد و معارف و آگاهيهاى متنوع ، اذهان خاص خود را از بين مردمان مى جويد.
رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله مى فرمايد:
إ نّا معاشر الاءنبياء اءمرنا اءن نكلّم النّاس على قدر عقولهم (365)
ما پيامبران ماءمور شده ايم با مردم بر اساس سطح فكرى و عقلى آنها سخن بگوييم .
مناظره و گفت و گو با ديگر انديشان نيز از حكم فوق مستثنى نيست ؛ چرا كه اين فن نكته سنجى هاى خاصى را مى طلبد، علاوه بر اين از جلوه هاى كمال عقل يا عقل كامل ، ايجاد هماهنگى و تطبيق دادن مباحث براساس عقل مناظره كنندگان مى باشد. آن هايى كه با عقايد و نظرات خاص خود به سراغ ديدگاهها و معارف مكتب طرف مقابل آمده اند، هر مطلبى را نمى پذيرند؛ مگر مطالبى كه با عقل و انديشه آنها سفارش داشته باشد. بنابر اين ورود به بحث با اين كيفيت ، در پى ريزى اوليه ميدان گفت و گو بسيار مهم است .
با بررسى مناظرات و شيوه بحث ها و گفتارهاى امام صادق ، نحوه ورود ايشان به بحث در گفت و گوهايشان استنباط مى شود. شيوه بحث ها و گفتارهاى حضرت با ديگرانديشان به روشنى گواه اين مطلب است كه ايشان پيوسته از ارائه جملات به منظور اسكات فرد مقابل ، امتناع مى ورزيدند. حضرت در استدلالات از مقدمات يقينى استفاده مى كرد. القاى روح آزاد انديشى به منظور سرسپارى به حرف حقّ و تعميق هرچه بيشتر مطالب و مباحث در قلب افراد، از روش هاى وى مى باشد.
1. پرسش از دليل مدّعا و اقرار گرفتن از متن كامل ادّعا 
در بسيارى از مناظرات امام صادق عليه السّلام ديده مى شود كه حضرت به يك مرتبه شنيدن ادعاى طرف مقابل اكتفا نكرده و قبل از شروع بحث ، خود مجددا آن را بازگو نموده اند و با گرفتن اقرار ادعا، از وى تقاضاى دليل مى نمودند كه در اين صورت زمينه تغيير راءى طرف مقابل از بين مى رود.
2. اهتمام به دليل و برهان 
امام صادق عليه السّلام اهتمام خاصى به آوردن دليل و برهان داشتند و اين امر در بسيارى از مناظراتشان كاملا مشهود است .
سؤ الات مطرح شده با امام صادق
افراد و گروههاى مختلف فكرى ، در زمينه هاى گوناگونى از امام صادق عليه السّلام سؤ ال مى كردند. به عنوان مثال درباره توحيد، نبوت ، معاد، عدل و امامت و مسائل مختلف مربوط به هر كدام ، از جمله : اثبات صانع ، وحدانيت خالق ، رؤ يت خدا، و نيز احكام و تفسير آيات قرآن از ايشان سؤ ال مى شد كه در اين قسمت به ذكر نمونه سؤ الات و پاسخ ‌هاى امام صادق مى پردازيم .(366)
الف . توحيد و صفات خداوند 
1. دليل قاطع بر وجود قادر صانع كدام است ؟
افعال محكم و متقنى كه در عالم وجود دارد بر وجود صانعِ قادر دلالت مى كند، همان طور كه آسمان و زمين و بقيه موجودات را ايجاد كرده است . امام صادق براى توضيح بيشتر اين مطلب مثالى مى زند و مى فرمايد: اگر به ساختمان محكمى نظر بيفكنى ، مطمئن هستى كه آن را كسى ساخته است هر چند تو او را نديده باشى . بنابراين صانع به واسطه وجود مصنوعات اثبات مى گردد. صانع غير از مصنوعات است ؛ چرا كه اگر مشابه آنها بود قطعا در ظاهر و صفات شبيه آنها مى شد.(367)
2. آيا خداوند را هنگام عبادت مى توان با چشم ديد؟
مگر مى شود عبادت چيزى را كه نمى بينم ، بجاى آورم . بى شك خداوند متعال با چشم ظاهر ديده نمى شود بلكه دل ها با حقيقت نور ايمان ، حضرت حق را درك مى كنند. خداوند با حواس هيچ جن و انسى قابل مشاهده نيست .(368)
3. آيا خداوند قادر نيست كه خود را بر مخلوقات ظاهر گرداند تا او را با چشم خود ببينند و در اين صورت او را از روى صدق و يقين عبادت و بندگى نمايند؟
اين امر محال است و محال را نيز جوابى نيست .(369)
4. در صورتى كه خداوند به ايجاد مخلوقات احتياجى ندارد، چرا خلق را ايجاد نمود؛ در حالى كه كار عبث براى خداوند جايز نيست ؟
آفرينش مخلوقات از جانب خداوند به خاطر اظهار حكمت و علم بود و حضرت حق اين امر را از روى قدرت تدبير انجام داد.(370)
5. آيا سجده بر غير خداوند جايز است ؟
هر كس به امر خداوند متعال به چيزى سجده كند، براى خداوند تبارك و تعالى سجده كرده است و سجده بر آدم عليه السّلام نيز به حكم خداى قادر بود.(371)
6. با توجه به اين كه خداوند نسبت به نهان و آشكار آگاه است ، پس چرا ملائكه همراه بندگان بوده و افعال آنها را ثبت مى كنند؟
خداوند از بندگان خود طلب عبادت و بندگى نمود و فرشتگان را شاهد آنها قرار داد؛ زيرا وقتى كه ملائكه ملازم آنها باشند، در عبادت حق تعالى سعى بيشترى مى كنند و از ارتكاب معاصى اجتناب مى ورزند. خداوند متعال از روى احسان ، لطف و مرحمت ، دو فرشته را موكّل بندگان خود قرار داد تا آنها را به اذن ارحم الراحمين از شياطين ، آفات و بلايايى كه بنده آنها را نمى بيند، حفظ نمايند.(372)
7. خداوند مخلوقات را براى رحمت آفريد يا عذاب ؟
خداوند بندگان را براى رحمت و پاداش آفريد. قبل از آفرينش اين عالم گروهى از انسان ها بودند كه به خاطر انكار، الحاد و ارتكاب اعمال نادرست از رحمت الهى محروم و مستحق عذاب الهى شدند.(373)
8. آيا در خلقت خداوند و نيز در تدبير وى ، عيب و نقصانى وجود دارد يا نه ؟
هيچ عيب و نقصانى وجود ندارد.(374)
ب . نبوّت 
1. انبيا و رسل بدون رؤ يت خداوند چگونه اثبات مى شود؟
وقتى ثابت شد كه ما داراى خالق و صانع عادل و حكيم هستيم ، ثابت مى گردد كه خداوند سفرا؛ يعنى رسولان و انبيايى را در ميان خلايق فرستاده تا آنها را بر راه حق و راستى راهنمايى نمايند و از آنچه كه مايه نابودى و بدبختى انسان هاست ، نهى كنند. اين گروه در همه صفات و افعال خود به مانند ديگر انسان ها هستند اما به حكم الهى و از جانب او، دلايل و براهينى مى آورند كه بر صدق گفتارشان دلالت كند. هيچ گاه زمين از حجت رب العالمين خالى نخواهد بود و آن حجت ها نيز از نسل رسولان مى باشند؛ چرا كه آنها نسلى طاهر، پاك ، خازن علم خدا، امين غيب و... هستند و خداوند هرگز حجتى نفرستاده ، جز اينكه از نسل انبيا باشد تا قائم مقام نبى در ميان امت گردد.(375)
2. آيا خداوند براى طايفه مجوس نبى و يا رسولى مبعوث كرده است ؟
ما من اءمة الّا خلا فيها نذير
هيچ امتى (در دنيا) نيست مگر آن كه نذيرى داشتند.
نذير عبارت از نبى و رسول است . زرتشت نبى به نزد طايفه مجوس رفت و دعوى نبوت نمود. گروهى از آن قوم به وى ايمان آوردند و جمعى ديگر او را انكار كردند و آن نبى را از شهر به بيابانى كه پر از درندگان بود، اخراج كردند. آن نبى نيز در آن مكان طعمه درندگان گرديد.(376)
3. رسول افضل است يا فرشته اى كه به نزد آن رسول آمده است ؟
رسول صلّى اللّه عليه و آله افضل است .(377)
ج . معاد 
1. چرا خداوند به اين جهان اكتفا نكرد و همين دنيا را سراى ثواب و عقاب قرار نداد؟
اين جهان محل رنج و سختى و نيز كسب ثواب و رحمت الهى است . جهانى است مملو از امتحانات ، آفات و بلايا تا اين كه انسان ها با اختيار خود طاعت خداى را به جاى آورند. لذا اين جهان صلاحيت بقا و زندگى جاودانه را ندارد.(378)
2. چرا عده اى قائل به تناسخ شده اند؟ چه حجت و دليلى بر مذهب خود دارند؟
قائلين به تناسخ راه ضلالت و گمراهى را در پيش گرفته اند. آنها گمان مى كنند كه مدبّر اين جهان به صورت بندگان است و خداوند، حضرت آدم را به صورت خودش خلق كرد. آنها معتقدند قيامت قابل رؤ يت نيست و آن عبارت از خروج روح از قالب و ورود در قالب ديگر است . اگر روح در قالب اول مورد رضايت و پسند خداوند باشد، اين بار در قالب بهتر و كامل ترى حلول مى كند و اگر روح نسبت به حقايق شرع آگاه نبوده ، اين بار در قالب چارپايان و موجودات پست حلول مى كند.
قائلين به تناسخ بر اين باورند كه نماز و روزه و ديگر عبادات خداوند بر مردم واجب نيست و جز معرفت نسبت به كسى كه شناخت او واجب باشد، چيز ديگرى بر آنها واجب نمى باشد. آنها همه شهوات دنيا و نيز مردار و حشرات و خون را مباح و حلال مى دانند. آنها معتقدند ملائكه از فرزندان آدم هستند و هر كدام كه در دنيا به مرتبه بالايى برسد و در امتحان الهى موفق شود در اين صورت آن فرد، فرشته خدا مى شود.
آنها خوردن حيوانات را جايز نمى دانند؛ چرا كه معتقدند تمامى چارپايان از فرزندان آدم هستند و اگر آنها را بخورند چه بسا خويشان خود را خورده اند.(379)
3. چگونه اجساد بعد از اين كه پوسيده و پراكنده مى گردند، برانگيخته مى شوند؟
همان خداوندى كه براى اولين بار بدون طرح و نقشه قبلى ، مخلوقات را از هيچ آفريد، قادر است اين خلقت را اعاده كند.
روح بعد مردن باقى مى ماند اما جسم به خاك تبديل مى شود. آن اعضايى را كه درندگان خورده اند، در شكم آنها باقى مى ماند. وقتى آن حيوان بميرد و به خاك تبديل شود، خاك آن عضو نيز به امر خداوند محفوظ مى ماند؛ چرا كه خداوند عالِم و واقف بر حقيقت ، عدد و وزن اشيا است .
وقتى كه در قيامت زمين با بارانِ نشر، خيس مى شود، به امر خداوند زمين بالا مى آيد و آنچه را كه در درون خود مدفون كرده است ، خارج مى كند و خاكِ هر قالب در كنار آن قالب جمع مى شود و آن خاك به امر خداوند به محل استقرار روح منتقل مى شود و به اذن خداوند، صورت هر مخلوقى به شكل اولش درست مى شود و روح در آن قرار مى گيرد.(380)
4. آيا مخلوقات در محشر برهنه و عريان حاضر مى شوند؟
خلايق به امر خدا با كفن هاى خود براى حسابرسى حاضر مى شوند.(381)
5. در آن زمان ديگر اثرى از كفن ها نخواهد بود و همگى پوسيده و از بين رفته اند؟
خالق قادرى كه آنها را زنده كرده است ، كفن ها را نيز تجديد خواهد كرد.(382)
6. كسى كه بدون كفن دفن شده باشد چگونه در محضر خدا حاضر مى شود؟
خداوند عورت او را با هر چه كه بخواهد مى پوشاند.(383)
7. آيا در آتش جهنم ، جز مار و عقرب ، عذاب و عِقاب ديگرى نيست كه خداوند با آن بندگان را عذاب نمايد؟
خداوند متعال گروهى را با مار و عقرب ها عذاب مى كند؛ زيرا برخى از قائلين به تناسخ گمان مى كنند كه اين موجودات از مخلوقات خداوند نبوده بلكه شريك خداوند در آفرينش مى باشند و خداوند نيز قادر به دفع آنها نيست .(384)
8. آيا هر گاه بهشتيان در بهشت ميوه درختى را بخورند، خداوند بلافاصله به جاى آن ميوه اى كه چيده شده ، ميوه ديگرى را قرار مى دهد؟
بله چنين است . مانند نور خورشيد كه هر گاه غروب كند در هنگام طلوعِ دوباره ، چيزى از نور آن كم نمى شود و همچنان دنيا را با نور خود روشن مى گرداند.(385)
9. هر گاه اهل بهشت ، خويشان خود را در آنجا نبينند، متوجه مى شوند كه آنها در جهنم در عذابند. حال چگونه از نعمتهاى بهشت متنعم شده و لذت مى برند. در حالى كه خويشان آنها در جهنم به واسطه بلاهاى مختلف معذّب و متاءلّم هستند؟
اهل بهشت ، نزديكان و خويشان خود را فراموش مى كنند و يا اينكه منتظر قدوم آنها به بهشت مى شوند و اميدوارند كه آنها در ميان اصحاب اعراف و بين جهنم و بهشت باشند.(386)
د. عدل 
1. چرا خداوند با آن كه قادر بود، همه مخلوقات را مطيع و موحّد نگردانيد؟
اگر خداوند همه خلق را مطيع مى نمود هرگز ثواب و پاداش براى خلايق معنا نداشت ؛ زيرا هر كس كه اطاعت نكند، مستحق ثواب و بهشت هم نمى گردد و هر كس مرتكب معصيت نشود، وارد جهنم هم نمى شود.
وقتى خداوند مخلوقات را آفريد، آنها را به اطاعت ، امر و از معصيت ، نهى نمود و با ارسال رسولان و انزال كتاب هايى چون تورات و انجيل و قرآن و... حجت را بر آنها تمام كرد تا هر كس كه خداوند را اطاعت كند، مستحق ثواب و هر كس كه معصيت كند، سزاوار عقاب و عذاب گردد.(387)
2. چرا بعضى ثروتمند و بعضى فقيرند؟
خداوند اغنيا را با عطاى مال امتحان مى نمايد تا ببيند چگونه شكر نعمت هاى الهى را به جاى مى آورند و چگونه احسان مى كنند و نيز فقرا را با كمبود مال آزمايش مى كند تا ببيند آنها چگونه در اين باره صبر مى كنند.
خداوند نسبت به تحمل هر گروهى آگاه است . او برخى از اهل دنيا را كمك كننده به گروه ديگر قرار داد و جمعى را سبب رزق گروهى ديگر ساخت . لذا اين امر هيچ عيب و نقصى در تدبير او نسبت به انسان به شمار نمى آيد.(388)
3. چرا طفل صغير مستحقّ امراض گرديده است . در صورتى كه نه گناهى دارد و نه جرمى مرتكب شده تا سزاوار امراض و بيماريها گردد؟
علت بيمارى هايى كه در انسان به وجود مى آيد، مختلف است . گاهى بيمارى به خاطر امتحان و آزمايش است ، گاهى عقوبت گناهان و گاهى علت مرگ فرد است .
اين طور نيست كه هر كس مراقب بدن خود باشد و خواركى هاى مضرّ را نخورد، هرگز بيمار نمى شود. هميشه علت بيمارى ها از غذاهاى بد و نوشيدنى هاى ناگوار نيست و يا علت مادر زادى ندارند؛ چرا كه اگر اين ها علت مرگ و مير و بيمارى ها بود، هرگز مرگ به سراغ پزشكان و حكيمانى كه از اين مسايل آگاه بودند، نمى آمد.(389)
4. چرا خداوند موجودات و درندگان موذى و مضرّى چون مار، عقرب ، پشه ، كرم ، حشرات و... را كه مايه فساد هستند، آفريد در حالى كه خداوند كار عبث نمى كند؟
اين موجوداتى را كه شما مضرّ مى پنداريد براى معالجه بسيارى از بيمارى ها سودمند هستند. حضرت با بيان بعضى منافع زهر عقرب و مار، كه زنديق هم آنها را تصديق نمود، اين تفكر را كه خلقت اين دسته از حيوانات عبث بوده است ، ردّ كردند.
حضرت در ادامه فرمودند: خداوند پرندگان را با حشرات ارتزاق مى كند. همچنين خداوند نمرود را به واسطه پشه ، كه ضعيف ترين موجود است ، عذاب كرد.(390)
5. آيا كافر بعد از كفرش توانايى قبول ايمان را دارد يا نه ؟
خداوند انسان ها را با صفت تكليف و اسلام خلق كرد و آنها را به انجام خير، امر و از شرّ، نهى فرمود. كفر عبارت از فعل است . هر گاه كسى مرتكب اين فعل شود، كافر ناميده مى شود و اين در حالى است كه خداوند متعال هيچ بنده اى را با اين صفت خلق نكرده است . بر خداوند لازم است كه هر گاه بنده اى به سن بلوغ رسيد، حجت را بر او تمام كند. بنابراين خداوند از طريق ارسال انبيا و رسولان ، حق را بر بنده عرضه نموده است و اگر بنده اى از اطاعت خداوند امتناع ورزد به واسطه انكار حق ، كافر مطلق مى گردد.(391)
6. چرا خداوند هر صد سال يكبار، يكى از مردگان را زنده نمى كند تا از او سؤ الاتى درباره اوضاع و احوال كسانى كه درگذشته اند، بپرسيم كه در آن جهان چگونه اند و چگونه با آنها رفتار مى شود؛ چرا كه از اين طريق شك و ترديد از دل خلايق برطرف مى شود و به يقين مى رسند؟
جز خداوند متعال و رسولان او، هيچ كس صادق تر در گفتار و اعمال نيست . بسيارى از مردگان به دنيا مراجعت نمودند از جمله اصحاب كهف كه خداوند بعد از 309 سال آنها را زنده كرد تا حجت را بر مردمان تمام نمايد و بدانند كه برانگيخته شدن ، حق است .
همچنين گروهى كه با موسى عليه السّلام به ميقات حضرت حق رفته بودند به موسى گفتند تا خداى را براى ما آشكار ننمايى ، ايمان نمى آوريم و به نبوت تو اقرار نمى كنيم . خداوند نيز با صاعقه اى آنها را ميراند و آن گروه را با دعاى حضرت موسى زنده گردانيد.(392) امام صادق در ادامه به داستان زنده شدن حضرت عزير، پيامبر قوم بنى اسرائيل نيز اشاره كرده است .
7. چرا خداوند ابليس را بر بندگان خود مسلط نمود تا آنها را به نافرمانى از او دعوت نمايد و به اين واسطه او را دشمن خود گردانيد؟
دفع دشمن آن گاه لازم و ضرورى است كه از آن ، نفع و ضررى متصور باشد. دشمنى ابليس هيچ ضررى به خداوند نمى رساند و به قدرت خداوند نقصانى وارد نمى كند همچنان كه اطاعتش نيز هيچ نفعى براى او ندارد و به ولايت خداوند نمى افزايد.
ابليس كه همواره با ملائكه مشغول عبادت و بندگى حق بود به واسطه حسد و تكبر، از امر حق و سجده بر آدم عليه السّلام امتناع ورزيد. خداوند بعد از اظهار عناد و انكار ابليس ، او را لعن كرد و از صف ملائكه اخراج نمود. وقتى ابليس فهميد كه به خاطر استنكار و استكبار سجده آدم ، مردود ابدى شده است ، دشمن آدم و اولاد او گرديد و اين دشمنى جز از طريق وسوسه و دعوت به غير حق امكان ندارد.(393)
8. اعمالى كه بندگان انجام مى دهند به خاطر ابزارى است كه خداوند در وجود آنها قرار داده است ، پس چرا آنها به خاطر انجام بدى ، عقاب مى شوند؟
ابزارى كه بنده با آن بدى مى كند، همان است كه با آن عمل نيك انجام مى دهد و اين در حالى است كه خداوند متعال او را از انجام بدى ، نهى نموده است .(394)
9. آيا انسان در انجام آنچه كه خداوند امر و نهى كرده ، مجبور است ؟
خداوند بندگان خود را از انجام عملى نهى نمى كند مگر اين كه نسبت به توانايى بنده اش بر ترك آن عمل آگاه است ، همان طور كه به انجام هيچ كار نيك و خيرى امر نكرده است مگر اين كه به قدرت و استطاعت بنده بر انجام آن فعل داناست . بى شك مكلّف كردن بندگان به انجام دادن و يا ترك عملى كه در قدرت و توان آنها نباشد، ظلم است و خداوند هيچ ظلم و ستمى را نسبت به بندگان روا نمى دارد.(395)
10. عذاب منكر خدا به خاطر آن است كه ذات حق را انكار مى كند. اما چرا خداوند انسان موحدى را كه به يگانگى خداوند عارف است ، عذاب مى نمايد؟
خداوند منكر ذات و الوهيت خود را به عذاب ابدى گرفتار مى كند، اما عارف موحد به واسطه ارتكاب معصيت و ترك واجب ، مستحق عذاب الهى است و خداوند نيز به اندازه همان معصيت او را عذاب مى كند و بعد از آن او را از آتش بيرون مى آورد و وارد بهشت مى كند؛ چرا كه : ((و لا يظلم ربّك اءحدا(396)؛ و پروردگارت به هيچ كس ستم روا نمى دارد)).(397)
ه‍. احكام 
1. چرا خداوند شراب را حرام كرد؟
به خاطر اين كه شراب ام الخبائث و كليد همه بدى هاست ؛ چرا كه خمر، عقل را زايل مى كند و وقتى كه شخص ، مستِ لايعقل شود، هر معصيت و فعل حرامى را انجام مى دهد. زمام شخص مست به دست شيطان است و اگر شيطان او را به سجده بر بت ها امر كند، اين كار را انجام مى دهد.(398)


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۳۹:۴۳ ] [ مشاوره مديريت ]
 

اصول و اخلاق مناظره (11)

وقتى بر جعفر بن محمّد صادق وارد مى شدم مرا اكرام مى كرد و بالش خود را به من مى داد و مى گفت : اى مالك ، من تو را دوست دارم و به خاطر آن خوشحالم و خداى را حمد مى كنم بر اين دوستى . مالك بن انس مى گويد: هر بار كه جعفر بن محمّد را ديدم ، يا در حال نماز بود و يا روزه دار بود، يا قرآن تلاوت مى كرد. وى از بزرگترين عبادت كنندگان و زاهدان بود، آن كسانى كه در برابر خداوند عز و جل خشوع دارند. وى بسيار حديث مى گفت و مجالست با او نيكو بود و فوايد بسيارى داشت .
امام صادق چنان اثرى بر مالك نهاده بود كه مالك درباره امام گفته است :
با فضيلت تر و برتر از جعفر بن محمّد از بُعد علمى ، عبادت ، و تقوا، هيچ چشمى نديده و هيچ گوشى نشنيده و بر قلب هيچ بشرى خطور نكرده است .(337)
7. خلفا و حكّام
از ديگر مخاطبان امام صادق عليه السّلام ، خلفا و حكّام بودند. حكّام و خلفا، معمولا زمانى مورد خطاب امام قرار مى گرفتند كه آنها امام را احضار مى كردند وگرنه هيچ كدام از مورخان نقل نكرده اند كه امام صادق به نزد يكى از حكّام و يا خلف رفته باشد مگر براى شفاعت از فرد مظلومى و يا حفظ مال و يا جان بى گناهى . البته اين جزء سيره امام بود كه از دربار و حكّام دورى مى گزيد و هرگز حركتى كه موجب تاءييد آنها شود، از امام مشاهده نشد.
خطابهاى امام با اين دسته از مخاطبان ، عموما تند و بى باكانه است ، مگر در جايى كه براى خود و يا نظام شيعه احساس خطر جدّى مى كردند. احضارهاى منصور معمولا جهت بهانه گيرى و گاهى قتل ايشان بود. لذا سخنان و حركتهاى امام همراه با احتياط و تقيه بود. اولين بار هشام بن عبدالملك ، امام صادق را به همراه پدر بزرگوارش امام باقر عليه السّلام به شام فرا خواند و اين احضار به خاطر سخنانى بود كه امام صادق در سفر حج ايراد كرده بود.
ابوالعباس سفاح ، اولين خليفه عباسى كه از ناحيه امام براى حكومت نوپاى خود احساس خطر مى كرد، آن حضرت را از مدينه به عراق طلبيد. اما با ديدن معجزاتى از حضرت ، از آزار رساندن به ايشان منصرف شد.(338)
منصور نيز كه از كثرت شيعيان و ميزان نفوذ امام در ميان مردم آگاه بود، بيش ‍ از پنج مرتبه امام را از مدينه به عراق احضار كرد و هر بار كه اراده قتل او را كرد، با معجزاتى روبه رو مى شد كه توان قتل امام را از دست مى داد.(339)
منصور در سفرهاى حج خود نيز معمولا با امام ديدارهايى داشته است . روزى منصور به امام گفت : مردم گمان مى كنند تو حجت خدا، داراى علم الهى ، و ملاك عدل الهى و چراغ روشنگرى هستى كه طالبان نور و هدايت به دنبال آن مى باشند و چيزهايى را مى گويند كه در تو نيست .
امام عليه السّلام مى فرمايد: من شاخه اى از شاخه هاى درخت زيتون و قنديلى از قنديلهاى خاندان نبوت هستم ، در خانه كرامت تربيت شده ام ، و چراغى از چراغهاى مشكاة هستم كه نورالنور در آن است و...
منصور خطاب به حاضران در مجلس گفت : اين مردم مرا به درياى موّاجى فرستاد كه ساحل آن معلوم نيست و عمق آن نيز مشخص نمى باشد. علما در آن حيران و شناگران در آن غرق مى شوند و فضا براى شنا كننده در آن تنگ است ، اين استخوانى است كه در گلو گير كرده ، نه مى شود آن را بيرون آورد و نه فرو برد، و اگر رابطه فاميلى من با او نبود، به نحو بدى با او برخورد مى كردم .
امام صادق عليه السّلام در پاسخ به وى او را نصيحت مى كند به اين كه از واسطه هاى دروغگو، نمّام ، و فاسق كه خبرهاى كذب براى منصور مى آورند بپرهيزد. همچنين حرمت خويشاوندى خود را با علويين مراعات كند. از اين طريق به نرمى با منصور سخن مى گويد تا او را از غضب و شدت عمل نسبت به شيعيان و سادات علوى باز دارد.(340)
8. غير مسلمانان (اهل كتاب )
امام صادق عليه السّلام در مناظرات و برخورد با اهل كتاب سعى مى كردند از مطالب مورد قبول طرفين كه هم در قرآن و هم در كتب آسمانى آنها وجود داشت ، به عنوان ادّله مدعاى آنها استفاده كنند و ضمن سفارش اصحاب خود به مهربانى با اهل كتاب كه با مسلمانان معاند نبودند، آنها را به تشرف به دين اسلام تشويق مى كردند.
زكريا بن ابراهيم مى گويد: من نصرانى بودم و اسلام آوردم . خدمت امام صادق رسيدم و به امام عرض كردم ، پدر، مادر، و خاندانم مسيحى هستند. مادرم نابينا است و من با آنها زندگى مى كنم و در ظروف آنها غذا مى خورم . امام فرمود: آيا گوشت خوك هم مى خورند؟ عرض كردم : خير. امام فرمودند: اشكالى ندارد. با مادرت نيكى كن و هر گاه از دنيا رفت ، كار تكفين و تدفين او را خودت به عهده بگير و به ديگرى واگذار مكن .
وى مى گويد: پس از اين ماجرا به كوفه رفتم و با مادرم به مهربانى رفتار مى كردم و با دست خود به او غذا مى دادم و لباس و سر او را تميز مى كردم و به او خدمت مى نمودم . مادرم گفت : پسرم تا وقتى كه به دين نصرانى بودى ، اين گونه نبودى و آنچه از تو مى بينم از زمانى است كه مسافرت نموده اى . بگو ببينم آيا مسلمان شده اى ؟ گفتم : مردى از فرزندان پيامبر اسلام مرا به اين كارها امر نمود.
گفت : آيا اين مرد پيامبر است ؟ گفتم : نه او پسر پيامبر است . گفت : پسرم ، اين شخص پيامبر است ؛ زيرا اينها سفارشات پيامبران است . گفتم : نه مادرم ، بعد از پيامبر اسلام ، پيامبر ديگرى وجود ندارد وليكن او پسر پيامبر اسلام است .
گفت : پسرم دين تو بهترين دين ها است . آن را به من هم بياموز. من نيز اسلام را بر او عرضه نمودم و او مسلمان شد و پس از خواندن نماز ظهر، عصر، مغرب ، و عشا، در نيمه شب حالش منقلب شد و از من خواست شهادتين را مجددا بخوانم و او تكرار كند. پس از اين كار، او از دنيا رفت و من خود بر او نماز خواندم .(341)
9. زنادقه و دهريون
منحرف نمودن مسلمانان از مسير حقيقى دين ، سبب بروز عقايد و آراى متكلمان شد و مخصوصا نيروى زر و زور معاويه كه موجب جنگ جمل ، صفين و نهروان گرديد و واقعه حكمين را به وجود آورد، عقايد مختلفى را در ميان مسلمانان ايجاد كرد كه موجب بروز حوادث دامنه دارى شد. از اين رو يك قدرت علمى لازم بود كه اين افكار و اوهام پريشان را با استدلال و براهين مستند به قرآن و سنت و عقل از ميان بردارد و راه راست و روشن را به مردم نشان دهد.
نام زنديق نخست در زبان عرب به پيروان مانى اطلاق مى شد كه جهان را از دو اصل ازلىِ نور و ظلمت مى پنداشتند و به همين سبب آنها را به عنوان دوگانه پرست مى شناختند. سپس اين نام به ماديون اطلاق شد، كه منكر خدا، پيامبران ، و كتابهاى آسمانى هستند، به ابديت جهان معتقدند و منكر دنياى ديگر و عوالم مابعد الطبيعه مى باشند. سپس اين نام بر كسى اطلاق شد كه منكر يكى از اصول دين اسلام باشد و يا راءى و نظرى داشته باشد كه آن راءى در نتيجه انكار يكى از اصول عقايد باشد. و بعد اين نام به هر كس كه مخالف مذهب اهل سنت بود، اطلاق گرديد و در آخر به هر شاعر ياوه گويى كه بى ملاحظه دم از معشوق مى زد و يا هر نويسنده اى از اين قبيل و نيز طرفداران آنها گفته مى شد.(342)
گروهى از افرادى كه مخاطب امام بودند و در جلسات مناظره شركت مى كردند، دهرى بودند كه درباره مسائل مختلف از جمله حدوث و قدم عالم ، بحث مى كردند.
به نقل از مجمع البحرين ، دهرى يعنى ملحد و آنها گروهى هستند كه معتقدند خدا و بهشت و جهنمى در كار نيست و بر اين باورند كه ما را جز روزگار از بين نمى برد. آنها اين اعتقاد خود را بر اساس استحسان خودشان شكل داده بودند نه تحقيق و تعمق .(343)
بنابراين گروهى غير مذهبى نيز كه ملحدان و مشركان آن زمان و بعضى نيز مادى گرا بودند، با امام صادق عليه السّلام به مناظره مى نشستند و از مخاطبان آن حضرت محسوب مى شدند. اين گروه با خود امام و گاهى با شاگردان امام در مسائلى چون اثبات صانع ، وحدانيت خالق ، اصالت ماده ، ملاك بودن حس در ادراك موجودات عالم و ردّ عالم ماوراء الطبيعه به بحث و گفت و گو مى پرداختند.
امام با همه گروهها به بحث و مناظره مى نشست . هر چند افرادى ، آنها را از خود طرد كرده باشند؛ از جمله ابن ابى العوجاء كه زنديقى منكر بود و علما از هم نشينى و بحث با او به جهت خبث لسان و فساد درونى اش ، كراهت داشتند. وى با وجود اين كه انجام مناسك عبادى مسلمانان از جمله مناسك حج را مسخره مى نمايد، حضرت از او مى خواهد كه هر سؤ الى كه دارد، بپرسد. امام نيز در پاسخ به او، عقايد خود را صريحا اعلام مى دارد و مى گويد كه او گمراه است .(344)
امام و شاگردان او در اين مناظرات همواره حافظ اركان شريعت و اعتقادات اسلامى بودند. رفتار امام با اين طبقه از جامعه ، برخوردى حكيمانه و همراه با حلم و صبر بود.
امام به ادعاها و ادّله آنها با متانت و صبورى گوش مى داد و معمولا از ادّله خودِ خصم ، با ظرافت خاصى استفاده مى كرد و آنچه را كه مبناى اعتقادات خود آنها بود و مورد قبولشان واقع مى شد، براى ردّ مدّعاى آنها و اثبات اعتقادات اسلامى استفاده مى كرد.
مهم ترين ابزار امام در برخورد با اين گروهها، همان اخلاق معنوى ، كريمانه و روحيه بردبارى وى بود كه سرانجام مخاطب را به تسليم وادار مى كرد و آنها زبان به ستايش امام مى گشودند.
ابوشاكر ديصانى از بزرگترين متكلمان زنادقه و ملحدان به شمار مى رود. وى كه سابقه بحث هاى متعددى را با امام عليه السّلام دارد، هنگامى كه مى خواهد نظر و دليل امام را در حدوث عالم بداند به امام مى گويد:
إ نّك اءحد النّجوم الزّواهر و كان آباؤ ك بدورا بواهر و اءمهاتك عقيلات عباهر و عنصرك من اءكرم العناصر و إ ذا ذكر العلماء فبك تثنى الخناصر فخبرنى اءيّها البحر الخضم الزاخر ما الدّليل على حدوث العالم (345)
تو يكى از ستارگان درخشان هستى و پدرانت ماههاى درخشنده آسمان معرفت و مادرانت دانايان و اهل جمال و كمال هستند و نهاد تو از بهترين نهادها و سرشت هاست و هرگاه ذكرى از علما مى شود، انگشتان به سوى تو اشاره مى كنند. اى درياى پرآب و گرانمايه ، دليل حدوث عالم چيست ؟
امام عليه السّلام در مناظره با ابوشاكر ديصانى براى اثبات حدوث عالم از يك تخم مرغ استفاده مى كند و چگونگى تغيير آن و تبديل شدن تخم مرغ به جوجه را نشانه حدوث عالم مى داند.
ابوشاكر از امام تشكر مى كند و مى گويد:
تو چون مى دانستى كه عادت ما بر اين است كه تا چشمانمان نبيند و امرى را با يكى از حواس خود حس نكنيم ، آن را نمى پذيريم ، شما هم از همين راه ما را قانع كرديد.(346)
در زمان امام جعفر صادق چند نفر به زندقه شهرت داشتند كه معروف ترين آنها ابن ابى العوجاء، ابن طالوت ، ابن اعمى ، و ابن مقفع بودند كه در ايام حج به مسجد الحرام مى آمدند و با مردم تماس داشتند و نيز با امام صادق درباره مسائل مختلف مناظره و احتجاج مى كردند.(347) لذا در اين قسمت به معرفى بعضى از اين شخصيت ها و نيز افكار آنها مى پردازيم :
الف . ابن مقفع 
چنان كه گفته شد، زندقه يك معنى عام و وسيع داشت كه عبادت از الحاد، بى دينى و استهزا نسبت به شعاير دينى ، يا اهميت ندادن به اين شعاير و بى اعتنايى به آنها بود. معنى خاص و محدودى هم داشت كه پيروى از دين مانى بود. از همان آغاز استعمال و رواج اين كلمه در ميان مسلمانان ، هر دو معنى آن شايع و رايج بود و از اين رو درباره كسانى كه به زندقه مشهور شده اند، پرده اى از ابهام و شبهه ايجاد شده است كه آيا كسى به زندقه متهم بوده است ، ملحد و بى دين و بى اعتنا به شعاير مذهبى بوده است ، يا متدين به دين مانوى ؟
درباره ابن مقفع هم چنين ابهام وجود دارد. بعضى او را زنديق خوانده اند و بعضى مانند ابوريحان بيرونى او را پيرو دين مانوى دانسته اند.(348) سيد مرتضى در امالى خود مى گويد: در زمان جاهليت و صدر اسلام قومى دهرى و گروهى مشرك بودند: اوّلى صانع را منكر و به دهر معتقد و دومى نيز معبودى غير از خالق يگانه را مى پرستيدند. پس از آنكه عزّت و شوكت اسلام عالم گير شد، گروهى ديگر ظهور كردند كه در باطن زنديق و بى دين بودند، ولى در ظاهر به خاطر حفظ جان و مالشان ، اظهار اسلام كرده و در حوزه مسلمانان وارد شدند.
صدمه اينها به اسلام و مسلمانان بيشتر از دهرّيون و مشركانى بود كه با اسلام ظاهرى و به نام دين صورى از درِ تدليس وارد شده و ضعفاى مسلمانان را از جاده حقّ منحرف مى ساختند. سيد مرتضى ، عبداللّه بن المقفع را جزء اين گروه به شمار مى آورد.(349)
ابو محمد عبداللّه بن مقفع ملحد و زنديق ، معتقد بود روح ابومسلم خراسانى در وى حلول كرده است . وى مذهبى به نام ((مبيضه )) را اختراع كرد، آن را نشر داد و جمعى از جهّال هم به او گرويدند.
شيخ حسن مظفر مى نويسد: ابن مقفع دين مجوس داشت و به ظاهر مسلمان شد ليكن گفتار و كردارش نشان مى داد كه به اسلام نگرويده است . او مردى فارسى زبان بوده و در ادبيات و فن نويسندگى مهارت داشت . كتاب كليله و دمنه را نيز به عربى ترجمه كرده است . او نيز به فرمان منصور عباسى در سال 143 ق . به دست والى بصره ، به سبب داشتن كفر و الحاد، مانند ابن ابى العوجاء به قتل رسيد.(350)
علّامه عسكرى در كتاب يكصد و پنجاه صحابى ساختگى ، ضمن معرفى كامل ابن مقفع مى نويسد: ابن مقفع با وجود اين كه از زرتشت به اسلام روى آورد، در قبول يكى از اديان شك و ترديد داشت .(351)
ب . ابن ابى ليلى 
محمّد بن عبدالرحمن بن ابى ليلى انصارى كوفى (74-148 ق / 693-765 م ) فقيه ، محدّث ، مفتى و قاضى كوفه ، پدرش عبدالرّحمن از بزرگان تابعين بوده است . شيخ طوسى او را از شاگردان امام جعفر صادق عليه السّلام مى داند و طبرسى حديثى آورده كه گرايش شديد وى را به امام صادق نشان مى دهد. امّا روشن است كه او شيعى مذهب نبوده ؛ زيرا گفته اند كه او به راءى خود فتوا مى داده است .(352)
ابن ابى ليلى ، سمت قضاوت بنى اميه و سپس قضاوت بنى عباس را بر عهده داشت . وى قبل از ابوحنيفه ، قائل به قياس و اجتهاد به راءى بود و در حالى كه قاضى منصور بود، در سال 148 ه‍ درگذشت .
ج . ابن ابى العوجاء 
عبدالكريم ، زنديق معروف و آشنا به علم و كلام در سده دوم هجرى پس از شكست در مباحثه اى ، گروهى از مريدانش به اسلام گرويدند و گروهى به پيروى از او ادامه دادند.(353)
در بحار الانوار آمده است كه وى از شاگردان حسن بصرى بود كه از توحيد منحرف شد. با اين تمرّد به مكّه رفت و علما از مجالست با او به خاطر خبث لسان و فساد ضميرش اكراه داشتند.(354)
وى از دوستى و تحسين افرادى چون ابن مقفع هم برخوردار بود و همانند ديگر زنديقان زمان منصور و مهدى ، ظاهرى آراسته و پاكيزه داشت . از مجموع احتجاجات منسوب به او مى توان دريافت كه مردى جسور و بى باك بود و از محيط نسبتا آزاد زمان خويش بهره گرفته ، به تبليغ عقايد الحادى خود مى پرداخت . از آن گذشته در عقايد خود سخت استوار بود و با اين كه در مباحثاتى مغلوب مى شد، از انديشه هاى خويش دست برنمى داشت و تا دم مرگ بر نظراتش باقى بود.
ابن ابى العوجاء نيز مانند بسيارى ديگر از زنادقه ، در تخريب مبانى اعتقادى مسلمانان كوشا بود. به جعل اخبار و احاديث و پراكندن آنها در ميان مردم اهتمام داشت . وى هنگام مرگ خود اعلام كرد كه 4000 حديث جعل كرده تا حرام را حلال و حلال را حرام نمايد. مؤلفان كتب تاريخ و كلام او را در شمار زنادقه آورده اند و قتل او نيز به همين اهتمام بوده است .
از احتجاجاتى كه بارها با امام جعفر صادق عليه السّلام داشته است ، گرايشهاى دهرى وى آشكار مى شود. از احتجاجات مزبور چنين به نظر مى رسد كه او به وجود آفريدگار اعتقاد نداشته ، يا درباره خداوند به بحث و جدل مى پرداخته و در جايى ديگر خدا را غايب شمرده است .
در گفت و گويى مياT>
در جمع بندى مطالبى كه در مورد انبياى مكرّم الهى گفته شد، مى توان عامل موفقيت آنان را علاوه بر روشهاى گفته شده ، در روح دعوت آنان دانست . به طورى كه شگردهاى آنان در مناظراتشان حاوى بنياد و پايه هاى مستحكمى بوده كه به اين شيوه قدرت نفوذ بخشيده است .
قرآن كريم عامل موفقيت پيامبر اسلام را كه مسلما در مورد انبياى ديگر نيز چنين است به اين صورت بيان مى كند:
ادع إ لى سبيل ربّك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالّتى هى اءحسن (264)


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۳۹:۳۹ ] [ مشاوره مديريت ]
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۲۸ ][ ۲۹ ][ ۳۰ ][ ۳۱ ][ ۳۲ ][ ۳۳ ][ ۳۴ ][ ۳۵ ][ ۳۶ ][ ۳۷ ][ ۳۸ ][ ۳۹ ][ ۴۰ ][ ۴۱ ][ ۴۲ ][ ۴۳ ][ ۴۴ ][ ۴۵ ][ ۴۶ ][ ۴۷ ][ ۴۸ ][ ۴۹ ][ ۵۰ ][ ۵۱ ][ ۵۲ ][ ۵۳ ][ ۵۴ ][ ۵۵ ][ ۵۶ ][ ۵۷ ][ ۵۸ ][ ۵۹ ][ ۶۰ ][ ۶۱ ][ ۶۲ ][ ۶۳ ][ ۶۴ ][ ۶۵ ][ ۶۶ ][ ۶۷ ][ ۶۸ ][ ۶۹ ][ ۷۰ ][ ۷۱ ][ ۷۲ ][ ۷۳ ][ ۷۴ ][ ۷۵ ][ ۷۶ ][ ۷۷ ][ ۷۸ ][ ۷۹ ][ ۸۰ ][ ۸۱ ][ ۸۲ ][ ۸۳ ][ ۸۴ ][ ۸۵ ][ ۸۶ ][ ۸۷ ][ ۸۸ ][ ۸۹ ][ ۹۰ ][ ۹۱ ][ ۹۲ ][ ۹۳ ][ ۹۴ ][ ۹۵ ][ ۹۶ ][ ۹۷ ][ ۹۸ ][ ۹۹ ][ ۱۰۰ ][ ۱۰۱ ][ ۱۰۲ ][ ۱۰۳ ][ ۱۰۴ ][ ۱۰۵ ][ ۱۰۶ ][ ۱۰۷ ][ ۱۰۸ ][ ۱۰۹ ][ ۱۱۰ ][ ۱۱۱ ][ ۱۱۲ ][ ۱۱۳ ][ ۱۱۴ ][ ۱۱۵ ][ ۱۱۶ ][ ۱۱۷ ][ ۱۱۸ ][ ۱۱۹ ][ ۱۲۰ ][ ۱۲۱ ][ ۱۲۲ ][ ۱۲۳ ][ ۱۲۴ ][ ۱۲۵ ][ ۱۲۶ ][ ۱۲۷ ][ ۱۲۸ ][ ۱۲۹ ][ ۱۳۰ ][ ۱۳۱ ][ ۱۳۲ ][ ۱۳۳ ][ ۱۳۴ ][ ۱۳۵ ][ ۱۳۶ ][ ۱۳۷ ][ ۱۳۸ ][ ۱۳۹ ][ ۱۴۰ ][ ۱۴۱ ][ ۱۴۲ ][ ۱۴۳ ][ ۱۴۴ ][ ۱۴۵ ][ ۱۴۶ ][ ۱۴۷ ][ ۱۴۸ ][ ۱۴۹ ][ ۱۵۰ ][ ۱۵۱ ][ ۱۵۲ ][ ۱۵۳ ][ ۱۵۴ ][ ۱۵۵ ][ ۱۵۶ ][ ۱۵۷ ][ ۱۵۸ ][ ۱۵۹ ][ ۱۶۰ ][ ۱۶۱ ][ ۱۶۲ ][ ۱۶۳ ][ ۱۶۴ ][ ۱۶۵ ][ ۱۶۶ ][ ۱۶۷ ][ ۱۶۸ ][ ۱۶۹ ][ ۱۷۰ ][ ۱۷۱ ][ ۱۷۲ ][ ۱۷۳ ][ ۱۷۴ ][ ۱۷۵ ][ ۱۷۶ ][ ۱۷۷ ][ ۱۷۸ ][ ۱۷۹ ][ ۱۸۰ ][ ۱۸۱ ][ ۱۸۲ ][ ۱۸۳ ][ ۱۸۴ ][ ۱۸۵ ][ ۱۸۶ ][ ۱۸۷ ][ ۱۸۸ ][ ۱۸۹ ][ ۱۹۰ ][ ۱۹۱ ][ ۱۹۲ ][ ۱۹۳ ][ ۱۹۴ ][ ۱۹۵ ][ ۱۹۶ ][ ۱۹۷ ][ ۱۹۸ ][ ۱۹۹ ][ ۲۰۰ ][ ۲۰۱ ][ ۲۰۲ ][ ۲۰۳ ][ ۲۰۴ ][ ۲۰۵ ][ ۲۰۶ ][ ۲۰۷ ][ ۲۰۸ ][ ۲۰۹ ][ ۲۱۰ ][ ۲۱۱ ][ ۲۱۲ ][ ۲۱۳ ][ ۲۱۴ ][ ۲۱۵ ][ ۲۱۶ ][ ۲۱۷ ][ ۲۱۸ ][ ۲۱۹ ][ ۲۲۰ ][ ۲۲۱ ][ ۲۲۲ ][ ۲۲۳ ][ ۲۲۴ ][ ۲۲۵ ][ ۲۲۶ ][ ۲۲۷ ][ ۲۲۸ ][ ۲۲۹ ][ ۲۳۰ ][ ۲۳۱ ][ ۲۳۲ ][ ۲۳۳ ][ ۲۳۴ ][ ۲۳۵ ][ ۲۳۶ ][ ۲۳۷ ][ ۲۳۸ ][ ۲۳۹ ][ ۲۴۰ ][ ۲۴۱ ][ ۲۴۲ ][ ۲۴۳ ][ ۲۴۴ ][ ۲۴۵ ][ ۲۴۶ ][ ۲۴۷ ][ ۲۴۸ ][ ۲۴۹ ][ ۲۵۰ ][ ۲۵۱ ][ ۲۵۲ ][ ۲۵۳ ][ ۲۵۴ ][ ۲۵۵ ][ ۲۵۶ ][ ۲۵۷ ][ ۲۵۸ ][ ۲۵۹ ][ ۲۶۰ ][ ۲۶۱ ][ ۲۶۲ ][ ۲۶۳ ][ ۲۶۴ ][ ۲۶۵ ][ ۲۶۶ ][ ۲۶۷ ][ ۲۶۸ ][ ۲۶۹ ][ ۲۷۰ ][ ۲۷۱ ][ ۲۷۲ ][ ۲۷۳ ][ ۲۷۴ ][ ۲۷۵ ][ ۲۷۶ ][ ۲۷۷ ][ ۲۷۸ ][ ۲۷۹ ][ ۲۸۰ ][ ۲۸۱ ][ ۲۸۲ ][ ۲۸۳ ][ ۲۸۴ ][ ۲۸۵ ][ ۲۸۶ ][ ۲۸۷ ][ ۲۸۸ ][ ۲۸۹ ][ ۲۹۰ ][ ۲۹۱ ][ ۲۹۲ ][ ۲۹۳ ][ ۲۹۴ ][ ۲۹۵ ][ ۲۹۶ ][ ۲۹۷ ][ ۲۹۸ ][ ۲۹۹ ][ ۳۰۰ ][ ۳۰۱ ][ ۳۰۲ ][ ۳۰۳ ][ ۳۰۴ ][ ۳۰۵ ][ ۳۰۶ ][ ۳۰۷ ][ ۳۰۸ ][ ۳۰۹ ][ ۳۱۰ ][ ۳۱۱ ][ ۳۱۲ ][ ۳۱۳ ][ ۳۱۴ ][ ۳۱۵ ][ ۳۱۶ ][ ۳۱۷ ][ ۳۱۸ ][ ۳۱۹ ][ ۳۲۰ ][ ۳۲۱ ][ ۳۲۲ ][ ۳۲۳ ][ ۳۲۴ ][ ۳۲۵ ][ ۳۲۶ ][ ۳۲۷ ][ ۳۲۸ ][ ۳۲۹ ][ ۳۳۰ ][ ۳۳۱ ][ ۳۳۲ ][ ۳۳۳ ][ ۳۳۴ ][ ۳۳۵ ][ ۳۳۶ ][ ۳۳۷ ][ ۳۳۸ ][ ۳۳۹ ][ ۳۴۰ ][ ۳۴۱ ][ ۳۴۲ ][ ۳۴۳ ][ ۳۴۴ ][ ۳۴۵ ][ ۳۴۶ ][ ۳۴۷ ][ ۳۴۸ ][ ۳۴۹ ][ ۳۵۰ ][ ۳۵۱ ][ ۳۵۲ ][ ۳۵۳ ][ ۳۵۴ ][ ۳۵۵ ][ ۳۵۶ ][ ۳۵۷ ][ ۳۵۸ ][ ۳۵۹ ][ ۳۶۰ ][ ۳۶۱ ][ ۳۶۲ ][ ۳۶۳ ][ ۳۶۴ ][ ۳۶۵ ][ ۳۶۶ ][ ۳۶۷ ][ ۳۶۸ ][ ۳۶۹ ][ ۳۷۰ ][ ۳۷۱ ][ ۳۷۲ ][ ۳۷۳ ][ ۳۷۴ ][ ۳۷۵ ][ ۳۷۶ ][ ۳۷۷ ][ ۳۷۸ ][ ۳۷۹ ][ ۳۸۰ ][ ۳۸۱ ][ ۳۸۲ ][ ۳۸۳ ][ ۳۸۴ ][ ۳۸۵ ][ ۳۸۶ ][ ۳۸۷ ][ ۳۸۸ ][ ۳۸۹ ][ ۳۹۰ ][ ۳۹۱ ][ ۳۹۲ ][ ۳۹۳ ][ ۳۹۴ ][ ۳۹۵ ][ ۳۹۶ ][ ۳۹۷ ][ ۳۹۸ ][ ۳۹۹ ][ ۴۰۰ ][ ۴۰۱ ][ ۴۰۲ ][ ۴۰۳ ][ ۴۰۴ ][ ۴۰۵ ][ ۴۰۶ ][ ۴۰۷ ][ ۴۰۸ ][ ۴۰۹ ][ ۴۱۰ ][ ۴۱۱ ][ ۴۱۲ ][ ۴۱۳ ][ ۴۱۴ ][ ۴۱۵ ][ ۴۱۶ ][ ۴۱۷ ][ ۴۱۸ ][ ۴۱۹ ][ ۴۲۰ ][ ۴۲۱ ][ ۴۲۲ ][ ۴۲۳ ][ ۴۲۴ ][ ۴۲۵ ][ ۴۲۶ ][ ۴۲۷ ][ ۴۲۸ ][ ۴۲۹ ][ ۴۳۰ ][ ۴۳۱ ][ ۴۳۲ ][ ۴۳۳ ][ ۴۳۴ ][ ۴۳۵ ][ ۴۳۶ ][ ۴۳۷ ][ ۴۳۸ ][ ۴۳۹ ][ ۴۴۰ ][ ۴۴۱ ][ ۴۴۲ ][ ۴۴۳ ][ ۴۴۴ ][ ۴۴۵ ][ ۴۴۶ ][ ۴۴۷ ][ ۴۴۸ ][ ۴۴۹ ][ ۴۵۰ ][ ۴۵۱ ][ ۴۵۲ ][ ۴۵۳ ][ ۴۵۴ ][ ۴۵۵ ][ ۴۵۶ ][ ۴۵۷ ][ ۴۵۸ ][ ۴۵۹ ][ ۴۶۰ ][ ۴۶۱ ][ ۴۶۲ ][ ۴۶۳ ][ ۴۶۴ ][ ۴۶۵ ][ ۴۶۶ ][ ۴۶۷ ][ ۴۶۸ ][ ۴۶۹ ][ ۴۷۰ ][ ۴۷۱ ][ ۴۷۲ ][ ۴۷۳ ][ ۴۷۴ ][ ۴۷۵ ][ ۴۷۶ ][ ۴۷۷ ][ ۴۷۸ ][ ۴۷۹ ][ ۴۸۰ ][ ۴۸۱ ][ ۴۸۲ ][ ۴۸۳ ][ ۴۸۴ ][ ۴۸۵ ][ ۴۸۶ ][ ۴۸۷ ][ ۴۸۸ ][ ۴۸۹ ][ ۴۹۰ ][ ۴۹۱ ][ ۴۹۲ ][ ۴۹۳ ][ ۴۹۴ ][ ۴۹۵ ][ ۴۹۶ ][ ۴۹۷ ][ ۴۹۸ ][ ۴۹۹ ][ ۵۰۰ ][ ۵۰۱ ][ ۵۰۲ ][ ۵۰۳ ][ ۵۰۴ ][ ۵۰۵ ][ ۵۰۶ ][ ۵۰۷ ][ ۵۰۸ ][ ۵۰۹ ][ ۵۱۰ ][ ۵۱۱ ][ ۵۱۲ ][ ۵۱۳ ][ ۵۱۴ ][ ۵۱۵ ][ ۵۱۶ ][ ۵۱۷ ][ ۵۱۸ ][ ۵۱۹ ][ ۵۲۰ ][ ۵۲۱ ][ ۵۲۲ ][ ۵۲۳ ][ ۵۲۴ ][ ۵۲۵ ][ ۵۲۶ ][ ۵۲۷ ][ ۵۲۸ ][ ۵۲۹ ][ ۵۳۰ ][ ۵۳۱ ][ ۵۳۲ ][ ۵۳۳ ][ ۵۳۴ ][ ۵۳۵ ][ ۵۳۶ ][ ۵۳۷ ][ ۵۳۸ ][ ۵۳۹ ][ ۵۴۰ ][ ۵۴۱ ][ ۵۴۲ ][ ۵۴۳ ][ ۵۴۴ ][ ۵۴۵ ][ ۵۴۶ ][ ۵۴۷ ][ ۵۴۸ ][ ۵۴۹ ][ ۵۵۰ ][ ۵۵۱ ][ ۵۵۲ ][ ۵۵۳ ][ ۵۵۴ ][ ۵۵۵ ][ ۵۵۶ ][ ۵۵۷ ][ ۵۵۸ ][ ۵۵۹ ][ ۵۶۰ ][ ۵۶۱ ][ ۵۶۲ ][ ۵۶۳ ][ ۵۶۴ ][ ۵۶۵ ][ ۵۶۶ ][ ۵۶۷ ][ ۵۶۸ ][ ۵۶۹ ][ ۵۷۰ ][ ۵۷۱ ][ ۵۷۲ ][ ۵۷۳ ][ ۵۷۴ ][ ۵۷۵ ][ ۷۲۸ ][ ۷۲۹ ][ ۷۳۰ ][ ۷۳۱ ][ ۷۳۲ ][ ۷۳۳ ][ ۷۳۴ ][ ۷۳۵ ][ ۷۳۶ ][ ۷۳۷ ][ ۷۳۸ ][ ۷۳۹ ][ ۷۴۰ ][ ۷۴۱ ][ ۷۴۲ ][ ۷۴۳ ][ ۷۴۴ ][ ۷۴۵ ][ ۷۴۶ ][ ۷۴۷ ][ ۷۴۸ ][ ۷۴۹ ][ ۷۵۰ ][ ۷۵۱ ][ ۷۵۲ ][ ۷۵۳ ][ ۷۵۴ ][ ۷۵۵ ][ ۷۵۶ ][ ۷۵۷ ][ ۷۵۸ ][ ۷۵۹ ][ ۷۶۰ ][ ۷۶۱ ][ ۷۶۲ ][ ۷۶۳ ][ ۷۶۴ ][ ۷۶۵ ][ ۷۶۶ ][ ۷۶۷ ][ ۷۶۸ ][ ۷۶۹ ][ ۷۷۰ ][ ۷۷۱ ][ ۷۷۲ ][ ۷۷۳ ][ ۷۷۴ ][ ۷۷۵ ][ ۷۷۶ ][ ۷۷۷ ][ ۷۷۸ ][ ۷۷۹ ][ ۷۸۰ ][ ۷۸۱ ][ ۷۸۲ ][ ۷۸۳ ][ ۷۸۴ ][ ۷۸۵ ][ ۷۸۶ ][ ۷۸۷ ][ ۷۸۸ ][ ۷۸۹ ][ ۷۹۰ ][ ۷۹۱ ][ ۷۹۲ ][ ۷۹۳ ][ ۷۹۴ ][ ۷۹۵ ][ ۷۹۶ ][ ۷۹۷ ][ ۷۹۸ ][ ۷۹۹ ][ ۸۰۰ ][ ۸۰۱ ][ ۸۰۲ ][ ۸۰۳ ][ ۸۰۴ ][ ۸۰۵ ][ ۸۰۶ ][ ۸۰۷ ][ ۸۰۸ ][ ۸۰۹ ][ ۸۱۰ ][ ۸۱۱ ][ ۸۱۲ ][ ۸۱۳ ][ ۸۱۴ ][ ۸۱۵ ][ ۸۱۶ ][ ۸۱۷ ][ ۸۱۸ ][ ۸۱۹ ][ ۸۲۰ ][ ۸۲۱ ][ ۸۲۲ ][ ۸۲۳ ][ ۸۲۴ ][ ۸۲۵ ][ ۸۲۶ ][ ۸۲۷ ][ ۸۲۸ ][ ۸۲۹ ][ ۸۳۰ ][ ۸۳۱ ][ ۸۳۲ ][ ۸۳۳ ][ ۸۳۴ ][ ۸۳۵ ][ ۸۳۶ ][ ۸۳۷ ][ ۸۳۸ ][ ۸۳۹ ][ ۸۴۰ ][ ۸۴۱ ][ ۸۴۲ ][ ۸۴۳ ][ ۸۴۴ ][ ۸۴۵ ][ ۸۴۶ ][ ۸۴۷ ][ ۸۴۸ ][ ۸۴۹ ][ ۸۵۰ ][ ۸۵۱ ][ ۸۵۲ ][ ۸۵۳ ][ ۸۵۴ ][ ۸۵۵ ][ ۸۵۶ ][ ۸۵۷ ][ ۸۵۸ ][ ۸۵۹ ][ ۸۶۰ ][ ۸۶۱ ][ ۸۶۲ ][ ۸۶۳ ][ ۸۶۴ ][ ۸۶۵ ][ ۸۶۶ ][ ۸۶۷ ][ ۸۶۸ ][ ۸۶۹ ][ ۸۷۰ ][ ۸۷۱ ][ ۸۷۲ ][ ۸۷۳ ][ ۸۷۴ ][ ۸۷۵ ][ ۸۷۶ ][ ۸۷۷ ][ ۸۷۸ ][ ۱۰۳۰ ][ ۱۰۳۱ ][ ۱۰۳۲ ][ ۱۰۳۳ ][ ۱۰۳۴ ][ ۱۰۳۵ ][ ۱۰۳۶ ][ ۱۰۳۷ ][ ۱۰۳۸ ][ ۱۰۳۹ ][ ۱۰۴۰ ][ ۱۰۴۱ ][ ۱۰۴۲ ][ ۱۰۴۳ ][ ۱۰۴۴ ][ ۱۰۴۵ ][ ۱۰۴۶ ][ ۱۰۴۷ ][ ۱۰۴۸ ][ ۱۰۴۹ ][ ۱۰۵۰ ][ ۱۰۵۱ ][ ۱۰۵۲ ][ ۱۰۵۳ ][ ۱۰۵۴ ][ ۱۰۵۵ ][ ۱۰۵۶ ][ ۱۰۵۷ ][ ۱۰۵۸ ][ ۱۰۵۹ ][ ۱۰۶۰ ][ ۱۰۶۱ ][ ۱۰۶۲ ][ ۱۰۶۳ ][ ۱۰۶۴ ][ ۱۰۶۵ ][ ۱۰۶۶ ][ ۱۰۶۷ ][ ۱۰۶۸ ][ ۱۰۶۹ ][ ۱۰۷۰ ][ ۱۰۷۱ ][ ۱۰۷۲ ][ ۱۰۷۳ ][ ۱۰۷۴ ][ ۱۰۷۵ ][ ۱۰۷۶ ][ ۱۰۷۷ ][ ۱۰۷۸ ][ ۱۰۷۹ ][ ۱۰۸۰ ][ ۱۰۸۱ ][ ۱۰۸۲ ][ ۱۰۸۳ ][ ۱۰۸۴ ][ ۱۰۸۵ ][ ۱۰۸۶ ][ ۱۰۸۷ ][ ۱۰۸۸ ][ ۱۰۸۹ ][ ۱۰۹۰ ][ ۱۰۹۱ ][ ۱۰۹۲ ][ ۱۰۹۳ ][ ۱۰۹۴ ][ ۱۰۹۵ ][ ۱۰۹۶ ][ ۱۰۹۷ ]
.: Weblog Themes By iranblag :.

درباره وبلاگ

تيم مشاوران مديريت ايران IranMCT ----------------- http://iranmct.com ---------------- Iran Management Consultants Team
پنل کاربری
نام کاربری :
پسورد :
لینک های تبادلی
فاقد لینک
تبادل لینک اتوماتیک
لینک :
خبرنامه
عضویت   لغو عضویت
امکانات وب
شمارنده
شرکت مشاوره مدیریتبازارسازی مدیریت بازاریابی. بازدید تحقیقات بازاریابیآموزش مدیریت MBAدلایل ترک تحقیقات بازاریابی تحقیقات مدیریت شرایط سخت بازارکارت امتیازی متوازنارزیابی عملکرد . نمونه مطالعات موردی.برند برندینگانواع برند معرفی 21 نوع متفاوت از برندبرندسازی branding marketing . برندسازی.تحقیقات بازاریابی انگیزه بخش http://marketingbranding.ir سبک مدیریت است مدیریت بازاربازاریابیتحقیقات بازاریابی ویژگی های .حرفه ای مشاوره اموزش مدیریت.شناسایی مشتریان .تحقیقات بازاریابی استفاده از تحقیقات بازار و بازاریابی http://marketingsales.irmarketing مدیریت برندینگ . Business Management ConsultantIran Business Management ConsultantManagement . بازاریابیانواع بازاریابی 127 نوع بازاریابیبازاریابی. بازاریابی MarketingMix آمیختهآمیزه بازاريابیمدیریت بازاریابی. اخبار مدیریت و تجارتمدیریت.مشاوره بازاریابی مدیریت آموزش تکنیک‌های فروشندگی حرفه‌ای فروشندگی. اخبار مدیریت و تجارتبازاریابی برندینگ. http://iranmct.com/news/page/12مدیریت. مدیریت مشاوره بازاریابیآموزش. بیزینس پلن طرح توجیهی طرح business plan. برنامه بازاریابی Marketing Planبازاریابی. مشاوره تبلیغات مشاور تبلیغات مشاور مدیریت management مشاوره مدیریت انواع بازاریابی بازاریابی. Business Planبیرینس پلن طرح توجیهیمدیریت. کلینیک کاشت موی طبیعی آسمان