مشاوره مديريت - آموزش مديريت - آموزش فروشندگي حرفه‌اي
 
نويسندگان
عضویت
نام کاربری :
پسورد :
تکرار پسورد:
ایمیل :
نام اصلی :
آمار
امروز : 11798
دیروز : 33302
افراد آنلاین : 35
همه : 4340280

تاريخ سخنوري

ابن جوزي ، ابوالفرج (۷)

در باب‌ كثرت‌ آثار وي‌ گفته‌اند: اگر شمار جزواتى‌ را كه‌ نوشته‌ است‌ بر روزهاي‌ زندگانى‌ وي‌ تقسيم‌ كنند، معلوم‌ مى‌شود كه‌ وي‌ در هر روز 9 جزوه‌ كتابت‌ كرده‌ است‌ (ابن‌ خلكان‌، 3/141؛ قس‌: ذهبى‌، سير، 21/377) و از اين‌ جهت‌ وي‌ را با ابوجعفر محمد بن‌ جرير طبري‌ كه‌ گفته‌ شده‌ روزي‌ 40 صفحه‌ كتابت‌ مى‌كرده‌ است‌، مى‌توان‌ مقايسه‌ كرد. همچنين‌ نوشته‌اند كه‌ ابن‌ جوزي‌ تراشة قلمهايى‌ را كه‌ با آنها احاديث‌ پيامبر اكرم‌ را مى‌نوشته‌، گرد آورده‌ بود. هنگام‌ مرگ‌ وصيت‌ كرد كه‌ آب‌ غسل‌ او را با آنها گرم‌ كنند، چنين‌ كردند. اين‌ تراشه‌ها بيش‌ از مقدار مورد نياز بود (ابن‌ خلكان‌، همانجا). 
برخى‌ از محققان‌ از بسياري‌ آثار ابن‌ جوزي‌ با ناباوري‌ اظهار شگفتى‌ كرده‌اند، اما با توجه‌ به‌ اينكه‌ وي‌ حدود 90 سال‌ زندگى‌ كرده‌ و هرگز وقت‌ خود را ضايع‌ نمى‌كرده‌ است‌، جاي‌ شگفتى‌ نيست‌. خود در اغتنام‌ فرصت‌ گفته‌ است‌: گروه‌ كثيري‌، همان‌ گونه‌ كه‌ مردم‌ عادت‌ دارند، با من‌ ديدار مى‌كنند. از آنجا كه‌ وقت‌ را گرانبهاترين‌ چيزها مى‌دانم‌، اين‌ ديدارها را خوش‌ نمى‌دارم‌، اما اگر از اين‌ كار خودداري‌ كنم‌، ارتباطات‌ مألوف‌ مى‌گسلد و اگر به‌ اين‌ ديدارها ادامه‌ دهم‌، وقت‌ ضايع‌ مى‌شود. پس‌ تا آنجا كه‌ مى‌توانم‌ از ديدار سرباز مى‌زنم‌ و اگر ناگزير ديداري‌ پيش‌ آيد، كم‌ سخن‌ مى‌گويم‌ تا زمان‌ ديدار كوتاه‌ شود. افزون‌ بر اين‌، كارهايى‌ براي‌ هنگام‌ ملاقات‌، از پيش‌ آماده‌ مى‌كنم‌ تا آن‌ زمان‌ بيهوده‌ سپري‌ نشود. پس‌ قطعه‌ قطعه‌ كردن‌ كاغذ، تراشيدن‌ قلم‌، دسته‌ كردن‌ دفترها و كارهايى‌ مانند اينها را كه‌ نياز به‌ انديشيدن‌ و حضور ذهن‌ ندارد - و به‌ هر حال‌ بايد وقتى‌ نيز صرف‌ آنها شود - براي‌ اين‌ اوقات‌ مى‌نهم‌ ( صيد الخاطر، 306-307). 
با عنايت‌ به‌ آنچه‌ ابن‌ جوزي‌ خود در باب‌ شمار تأليفات‌ خويش‌ (2هزار اثر) بيان‌ كرده‌ است‌ و با توجه‌ به‌ شمار تأليفات‌ بازمانده‌ از وي‌ (حدود 384 اثر)، همانطور كه‌ از منابع‌ برمى‌آيد، بايد پذيرفت‌ كه‌ بسياري‌ از آثار وي‌ بر اثر سوانح‌ طبيعى‌، جنگها و آتش‌سوزيها از ميان‌ رفته‌ است‌ (نك: ابن‌ جوزي‌، عبدالرحمان‌، المنتظم‌، 10/190؛ ابن‌ جوزي‌، يوسف‌، مرآة، 8(1)/232؛ عليمى‌، 1/80). 
نقد آثار: به‌ رغم‌ بلندي‌ مقام‌ ابن‌ جوزي‌ در تأليف‌، وي‌ از طعن‌ و خرده‌گيري‌ علما بركنار نمانده‌ است‌. شايد سبب‌ اصلى‌ آن‌ غرور و خودپسندي‌ او بوده‌ باشد. علاوه‌ بر اين‌ بدگويى‌ بسيار او از علماي‌ ديگر مذاهب‌ و گاه‌ هم‌ مذهبان‌ خود (ابن‌ اثير، 12/171؛ ابن‌ كثير، 13/32) سبب‌ برخى‌ خرده‌گيريها نسبت‌ به‌ وي‌ شده‌ است‌. به‌ هر حال‌ در كارهاي‌ او اغلاط بسيار ديده‌ مى‌شود كه‌ منشأ آنها را مى‌توان‌ كثرت‌ تأليف‌، بازبينى‌ نكردن‌ آنها پس‌ از تصنيف‌ و ميل‌ وي‌ به‌ تأويل‌ در بعضى‌ مسائل‌ دانست‌، خاصه‌ آنكه‌ در حل‌ شبهات‌ متكلمان‌ و بيان‌ فساد آراي‌ آنان‌ تبحري‌ نداشته‌ است‌ (نك: ابن‌ رجب‌، 1/414). 
دانشمندان‌ در ارزيابى‌ آثار ابن‌ جوزي‌ نظرات‌ گوناگونى‌ اظهار كرده‌اند: ابن‌ تيميه‌ در اجوبة المصرية مى‌گويد: او در حديث‌، وعظ و مباحث‌ مربوط به‌ آنها مصنفاتى‌ دارد كه‌ كسى‌ چون‌ او تصنيف‌ نكرده‌ است‌. از بهترين‌ تصانيف‌ او كتابهايى‌ است‌ كه‌ در اخبار پيشينيان‌ گرد آورده‌، از آن‌ جمله‌ است‌ كتابهاي‌ مناقب‌ او. او مردي‌ ثقه‌ است‌، از تأليفات‌ ديگران‌ آگاهى‌ بسيار دارد و در حسن‌ ترتيب‌ و تبويب‌ و جمع‌ و نگارش‌ تواناست‌. در اين‌ زمينه‌ها برخلاف‌ بسياري‌ از مؤلفان‌ كه‌ راست‌ را از دروغ‌ باز نمى‌شناسند، ابن‌ جوزي‌ در بازشناختن‌ درست‌ از نادرست‌ بى‌نظير است‌ (ابن‌ رجب‌، 1/415-416). اما در برابر اين‌ سخن‌ گفته‌اند كه‌ وي‌ ابوالوفاء بن‌ عقيل‌ را بسيار بزرگ‌ مى‌داشته‌ و با آنكه‌ نظر او را در برخى‌ از مسائل‌ رد مى‌كرده‌، سخت‌ پيرو او بوده‌ و آنچه‌ از او مى‌يافته‌، نقل‌ مى‌كرده‌ است‌ و از آنجا كه‌ ابن‌ عقيل‌ با همة تبحرش‌ در كلام‌، در حديث‌ و آثار آگاهى‌ تام‌ نداشته‌، سخنانش‌ در اين‌ ابواب‌ پريشان‌ و ناهماهنگ‌ بوده‌ و اين‌ ناهماهنگى‌ و پريشانى‌ در سخنان‌ ابن‌ جوزي‌ نيز راه‌ يافته‌ است‌ (ابن‌ عماد، 4/331). 
ذهبى‌ از قول‌ موفق‌ عبداللطيف‌ مى‌نويسد: «در تصانيف‌ ابن‌ جوزي‌ اغلاط بسيار ديده‌ مى‌شود، زيرا او پس‌ از اتمام‌ كتاب‌ به‌ تنقيح‌ آن‌ نمى‌پرداخته‌ است‌». آنگاه‌ با تأييد اين‌ سخن‌ مى‌افزايد: به‌ سبب‌ ترك‌ مراجعه‌ به‌ كتاب‌، سخنان‌ بى‌اساس‌ در آثارش‌ مشاهده‌ مى‌شود و آن‌ قدر تأليف‌ كرده‌ است‌ كه‌ اگر عمري‌ دوباره‌ بيابد، نمى‌تواند آنها را اصلاح‌ و بازنويسى‌ كند ( سير، 21/378). ابن‌ رجب‌ هم‌ مى‌گويد: ابن‌ جوزي‌ به‌ محض‌ آنكه‌ كتابى‌ را به‌ پايان‌ مى‌برد، بى‌آنكه‌ به‌ تنقيح‌ آن‌ بپردازد، به‌ تأليف‌ كتابى‌ ديگر مى‌پرداخت‌ و گاه‌ در يك‌ زمان‌ به‌ تأليف‌ چندين‌ كتاب‌ مشغول‌ بود و اگر جز اين‌ بود، اينهمه‌ آثار متعدد گرد نمى‌آمد (1/414). همچنين‌ ابن‌ فرات‌ مى‌نويسد: صاحب‌ المعجم‌ كه‌ كتاب‌ زادالمسير ابن‌ جوزي‌ را بارها نزد او خوانده‌ بوده‌ است‌، به‌ وجود اغلاط بسياري‌ در كتابهاي‌ او اشاره‌ مى‌كند (4(2)/211). 
تأليفات‌ او را در رشته‌هاي‌ گوناگون‌ علمى‌ بايد اختصار آثار ديگران‌ به‌ حساب‌ آورد. او بى‌آنكه‌ دانشى‌ را نزد استادي‌ فرا گرفته‌ و در آن‌ صاحب‌ نظر شده‌ باشد، از كتابها نقل‌ مى‌كرد و از اين‌ روست‌ كه‌ از او نقل‌ شده‌ كه‌ گفته‌ است‌: «من‌ گرد آورنده‌ام‌ نه‌ مصنف‌» (ابن‌ رجب‌، 1/414). 
در حديث‌: ابن‌ جوزي‌ خود در باب‌ احاطه‌اش‌ بر احاديث‌ نوشته‌ است‌: «از آنجا كه‌ بيشترين‌ اشتغال‌ من‌ حديث‌ و علوم‌ مربوط به‌ آن‌ بوده‌، تقريباً مى‌توانم‌ دربارة هر حديثى‌ كه‌ بر من‌ عرضه‌ مى‌شود، بگويم‌ كه‌ صحيح‌ است‌، حسن‌ است‌، يا محال‌ ( القصاص‌، 118). اين‌ سخن‌ كاملاً با آنچه‌ علماي‌ حديث‌ چون‌ ذهبى‌ ( سير، 21/382) و سيوطى‌ ( طبقات‌ الحفاظ، 480؛ همو، اللا¸لى‌، جم) آورده‌اند، مغايرت‌ دارد. 
سيوطى‌ به‌ نقل‌ از ذهبى‌ دربارة او مى‌نويسد: ابن‌ جوزي‌ نزد ما از نظر فن‌ حديث‌ حافظ به‌ شمار نمى‌آيد، ولى‌ مى‌توان‌ او را به‌ اعتبار كثرت‌ اطلاع‌ بر حديث‌ و گردآوري‌ آن‌ حافظ خواند ( طبقات‌ الحفاظ، همانجا). وي‌ در تفسير، وعظ و تاريخ‌ مبرز، در فقه‌ حنبلى‌ متوسط و در متون‌ حديث‌ داراي‌ اطلاعى‌ كامل‌ بود، اما در شناخت‌ صحيح‌ و سقيم‌ احاديث‌ ذوق‌ محدثان‌ و نقادي‌ حافظان‌ مبرز را نداشت‌ (همو، طبقات‌ المفسرين‌، 51). همو در مقدمة كتاب‌ اللا¸لى‌ المصنوعة كه‌ در رد كتاب‌ الموضوعات‌ ابن‌ جوزي‌ تأليف‌ كرده‌، نوشته‌ است‌: وي‌ در اين‌ كتاب‌ نه‌ تنها بسياري‌ از احاديث‌ ضعيف‌، بلكه‌ صحيح‌ و حسن‌ را به‌ عنوان‌ احاديث‌ موضوعه‌ آورده‌ است‌. البته‌ امامان‌ و حافظان‌ حديث‌ از آن‌ جمله‌ ابن‌ صلاح‌ و پيروان‌ او متذكر اين‌ مطلب‌ شده‌اند، ولى‌ من‌ نيز بر آن‌ شده‌ام‌ كه‌ اين‌ كتاب‌ او را مختصر و نقد كنم‌ و اغلاط آن‌ را مشخص‌ سازم‌ (1/2؛ نيز نك: ابوغده‌، 191- 195). 
برخى‌ قراين‌ نيز نشان‌ مى‌دهد كه‌ ابن‌ جوزي‌ از تاريخ‌ عمومى‌ و اوضاع‌ و احوال‌ جهان‌ در روزگار خود اطلاع‌ چندانى‌ نداشته‌ است‌، مثلاً در صيد الخاطر (ص‌ 530) آورده‌ است‌: پس‌ از آنكه‌ قيصر (در نخستين‌ فتوحات‌ اسلام‌) هلاك‌ شد، ديگر قيصري‌ به‌ قدرت‌ نرسيد. 
در شعر: عمادالدين‌ كاتب‌ با نقل‌ 5 نمونه‌ از اشعار ابن‌ جوزي‌ در قوافى‌ مختلف‌ دربارة او مى‌نويسد: وي‌ داراي‌ عباراتى‌ مصنوع‌ و اشاراتى‌ بديع‌ و دلنشين‌ است‌ و علاقة بسيار به‌ تجنيس‌ دارد (3(1)/260- 265). برخى‌ از محققان‌ نوشته‌اند كه‌ مجموعة اشعار او به‌ 10 مجلد مى‌رسد (ابوشامه‌، 24). ابن‌ رجب‌ اشعار او را به‌ زيبايى‌ مى‌ستايد و سپس‌ افزون‌ بر اشعاري‌ كه‌ ابوشامه‌ آورده‌، ابياتى‌ از او نقل‌ مى‌كند (1/423-424). ابن‌ جوزي‌ خود در المنتظم‌ قصيده‌اي‌ را كه‌ در مدح‌ خليفه‌ المستضى‌´، مشتمل‌ بر 25 مصراع‌ با قافية «ان‌» سروده‌، نقل‌ كرده‌ است‌ (10/263-264). 
3 كتاب‌ در شعر به‌ ابن‌ جوزي‌ نسبت‌ داده‌ شده‌ است‌: احكام‌ الاشعار باحكام‌ الاشعار، ما قتله‌ من‌ الاشعار و المختار من‌ الاشعار (علوچى‌، 234). 
فهرست‌ آثار: مقام‌ علمى‌ و كثرت‌ تأليفات‌ و خدمت‌ بزرگى‌ كه‌ ابن‌ جوزي‌ به‌ ميراث‌ فرهنگ‌ اسلامى‌ كرده‌، جمعى‌ از محققان‌ را بر آن‌ داشته‌ است‌ كه‌ به‌ بحث‌ و استقصاي‌ آثار او بپردازند و ابهامات‌ و اشتباهات‌ موجود در اين‌ زمينه‌ را مرتفع‌ سازند، خاصه‌ آنكه‌ هنوز بسياري‌ از نسخ‌ خطى‌ آثار ابن‌ جوزي‌ در كتابخانه‌هاي‌ شرق‌ و غرب‌ عالم‌ پراكنده‌ است‌ و برخى‌ از آنها نيز همچنان‌ ناشناخته‌ مانده‌ است‌.
ابن‌ جوزي‌ خود نخستين‌ كسى‌ است‌ كه‌ آثار خويش‌ را فهرست‌ كرده‌ است‌ (ابن‌ رجب‌، 1/416). ابن‌ رجب‌ پيش‌ از ذكر آثار ابن‌ جوزي‌ مى‌نويسد كه‌ ابن‌ قطيعى‌ فهرست‌ ابن‌ جوزي‌ را از آثار خويش‌ به‌ خط خود او ديده‌ و احتمالاً نام‌ كتابهايى‌ ديگر از او را نيز بدان‌ افزوده‌ است‌ (همانجا). 
از فهرستهاي‌ متقدمان‌ كه‌ بگذريم‌، سيد عبدالحميد علوچى‌ كتابى‌ با عنوان‌ مؤلفات‌ ابن‌ جوزي‌ نوشته‌ و در آن‌ به‌ شمارش‌ و طبقه‌بندي‌ آثار او پرداخته‌ است‌. وي‌ در اين‌ كتاب‌، آثار چاپى‌، خطى‌ و مفقود ابن‌ جوزي‌ را بر اساس‌ منابع‌ بسيار و فهرستهاي‌ متعدد كتب‌ خطى‌ (به‌ زبان‌ عربى‌ و زبانهاي‌ ديگر، موجود در كتابخانه‌هاي‌ مختلف‌ سراسر جهان‌) معرفى‌ كرده‌ است‌ (ابن‌ كتاب‌ در بغداد (1385ق‌/1965م‌) به‌ چاپ‌ رسيده‌ است‌. سيد محمدباقر بر اين‌ كتاب‌ استدراكى‌ نوشته‌ كه‌ در مجلة المورد (ص‌ 181-190) چاپ‌ شده‌ است‌. در اين‌ استدراك‌ نام‌ 11 تأليف‌ كه‌ در كتاب‌ علوچى‌ نيامده‌، ذكر شده‌ و بر اساس‌ فهرستهاي‌ متعددي‌ كه‌ در اختيار علوچى‌ نبوده‌، عناوين‌ برخى‌ از آثار نيز تصحيح‌ شده‌ است‌. علاوه‌ بر اين‌، سيدمحمد باقر، اطلاعات‌ بسياري‌ دربارة كتابخانه‌هايى‌ كه‌ آثار ابن‌ جوزي‌ در آنها نگهداري‌ مى‌شود، به‌ دست‌ داده‌ و در پايان‌ نام‌ كتابهاي‌ خطى‌ ابن‌ جوزي‌ را كه‌ پس‌ از نشر كتاب‌ علوچى‌ به‌ چاپ‌ رسيده‌، آورده‌ است‌ (ابراهيم‌، 27- 28). به‌ گفتة محمد بهجت‌ اثري‌ در حاشية كتاب‌ خريدة القصر عمادالدين‌ كاتب‌، هلال‌ ناجى‌ نيز در مجلة المورد مستدركاتى‌ بر كتاب‌ علوچى‌ افزوده‌ است‌ (3(1)/261). 
ناجيه‌ عبدالله‌ ابراهيم‌ در مورد آثار ابن‌ جوزي‌ تحقيقات‌ تازه‌اي‌ دارد. وي‌ نكاتى‌ را كه‌ از قلم‌ علوچى‌ و سيدمحمد باقر افتاده‌، به‌ ويژه‌ كتابهايى‌ را كه‌ خود بدانها دست‌ يافته‌، به‌ عنوان‌ المستدرك‌ على‌ مصنفات‌ ابن‌ جوزي‌ آماده‌ انتشار كرده‌ است‌ (ابراهيم‌، 29). علوچى‌ آثار ابن‌ جوزي‌ را بر حسب‌ موضوعات‌ به‌ شرح‌ زير طبقه‌بندي‌ مى‌كند: الف‌ - 27 كتاب‌ در قرآن‌ و علوم‌ قرآنى‌؛ ب‌ - 42 كتاب‌ در حديث‌، رجال‌ و علوم‌ حديث‌؛ ج‌ - 54 كتاب‌ در مذاهب‌، اصول‌، فقه‌ و عقايد؛ د - 143 كتاب‌ در وعظ، اخلاق‌ و رياضات‌ كه‌ بيشترين‌ تأليفات‌ او در اين‌ زمينه‌هاست‌؛ ه - 10 كتاب‌ در طب‌؛ و - 16 كتاب‌ در شعر و لغت‌؛ ز - 92 كتاب‌ در تاريخ‌، جغرافيا، سير و حكايات‌ كه‌ مجموع‌ آنها 384 كتاب‌ مى‌شود (ص‌ 222-236). 
از ميان‌ آثار بازماندة ابن‌ جوزي‌ كه‌ نام‌ آنها پس‌ از اين‌ خواهد آمد، المنتظم‌ و تلبيس‌ ابليس‌ داراي‌ اهميتى‌ خاص‌ است‌ كه‌ در اينجا به‌ بررسى‌ آنها مى‌پردازيم‌: 
1. المنتظم‌ فى‌ تاريخ‌ الملوك‌ و الامم‌: اين‌ كتاب‌ مهم‌ترين‌ اثر ابن‌ جوزي‌ در تاريخ‌ است‌. در اين‌ كتاب‌ مؤلف‌ پس‌ از خطبه‌ كه‌ با عبارت‌ «الحمدلله‌ الذي‌ سبق‌ الازمان‌ و ابتدعها و الالوان‌ واخترعها...» شروع‌ مى‌شود، به‌ اقامة دليل‌ بر وجود خداي‌ تعالى‌ و سپس‌ ذكر نخستين‌ مخلوقات‌ مى‌پردازد و تاريخ‌ عالم‌ را از آغاز تا دوران‌ حضرت‌ رسول‌ و از آن‌ زمان‌ تا 574ق‌/1178م‌ (خلافت‌ المستضى‌´، 566 - 575ق‌/1171- 1179م‌) مى‌آورد. وي‌ حوادث‌ تاريخى‌ قبل‌ از هجرت‌ را بر حسب‌ ابواب‌ و بعد از آن‌ را به‌ ترتيب‌ سنوات‌ ذكر مى‌كند (دارالكتب‌، 8/255). در تاريخ‌ هر سال‌ نخست‌ اخبار مهم‌ و حوادثى‌ را كه‌ از نظر وي‌ جالب‌ يا شگفت‌انگيز بوده‌ است‌، مى‌آورد. سپس‌ به‌ وفيات‌ بزرگان‌ مى‌پردازد و در اين‌ بخش‌ نام‌ آنان‌ را كه‌ گاه‌ همراه‌ شرح‌ مختصري‌ از احوال‌ و آثارشان‌ است‌، به‌ ترتيب‌ الفبايى‌ ذكر مى‌كند. 
حاجى‌ خليفه‌ پس‌ از معرفى‌ المنتظم‌ و اشاره‌ به‌ فوايد جنبى‌ آن‌ در علم‌ حديث‌ از قول‌ مولا على‌ بن‌ حنابى‌، مى‌افزايد، در اين‌ كتاب‌ مطالب‌ بى‌اساس‌ و اغلاط آشكار بسيار است‌ كه‌ من‌ به‌ برخى‌ از آنها در حاشية نسخه‌اي‌ كه‌ به‌ خط مؤلف‌ است‌، اشاره‌ كرده‌ام‌، آنگاه‌ مى‌افزايد كه‌ اين‌ كتاب‌ را شيخ‌ علاءالدين‌ على‌ بن‌ محمد مشهور به‌ مصنفك‌ در 870ق‌/ 1466م‌ در ادرنه‌ در يك‌ مجلد خلاصه‌ كرده‌ و آن‌ را مختصر المنتظم‌ و ملتقط الملتزم‌ ناميده‌ است‌ (ص‌ 1850-1851). بروكلمان‌ از اين‌ كتاب‌ با عنوان‌ المنتظم‌ فى‌ ملتقط الملتزم‌ سخن‌ گفته‌ است‌ I/915) S, كه‌ به‌ نظر مى‌رسد تصحيفى‌ از نام‌ مختصر مصنفك‌ باشد. وي‌ مى‌نويسد قسمت‌ اول‌ اين‌ كتاب‌ مأخوذ از طبري‌ است‌ كه‌ مطالب‌ بسياري‌ در وفيات‌ بدان‌ افزوده‌ شده‌ است‌ و قسمتهاي‌ اخير آن‌ مقتبس‌ از الكامل‌ ابن‌ اثير است‌، هر چند كه‌ ابن‌ جوزي‌ خود در المنتظم‌ ابن‌ اثير را مورد انتقاد قرار داده‌ است‌ (همانجا). در مقايسه‌اي‌ اجمالى‌ كه‌ ميان‌ مطالب‌ المنتظم‌ و تاريخ‌ طبري‌ و همچنين‌ الكامل‌ ابن‌ اثير به‌ عمل‌ آمد، معلوم‌ شد كه‌ نظر بروكلمان‌ در مورد قسمت‌ اول‌ صحيح‌ است‌، اما اقتباس‌ قسمتهاي‌ اخير المنتظم‌ از الكامل‌ ثابت‌ نشد. بنابراين‌ و با توجه‌ به‌ سخن‌ عبدالمنعم‌ در مقدمه‌ بر كتاب‌ العسجد المسبوك‌ِ غسانى‌ كه‌ مى‌نويسد: گروهى‌ از مؤلفان‌ پس‌ از ابن‌ جوزي‌ از جمله‌ ابن‌ اثير از المنتظم‌ سود جسته‌اند (ص‌ 111). مى‌توان‌ احتمال‌ داد كه‌ بروكلمان‌ تلخيص‌ مصنفك‌ را با المنتظم‌ اشتباه‌ كرده‌ و آن‌ را با تاريخ‌ طبري‌ و الكامل‌ ابن‌ اثير مقايسه‌ نموده‌ باشد. 
ابن‌ قفطى‌ در بحث‌ از علم‌ تاريخ‌ و كتب‌ تاريخى‌، المنتظم‌ ابن‌ جوزي‌ را به‌ مثابه‌ يكى‌ از تكمله‌هاي‌ متوالى‌ تاريخ‌ طبري‌ كه‌ هر يك‌ براي‌ كامل‌ كردن‌ كتابهاي‌ پيش‌ از خود تأليف‌ شده‌، به‌ شمار آمده‌ است‌ و مى‌گويد: ذكر حوادث‌ پس‌ از المنتظم‌ را ابن‌ قادسى‌ تا 616ق‌ ادامه‌ داده‌ و آن‌ را تكميل‌ كرده‌ است‌ (ص‌ 110-111). 
ابن‌ جوزي‌ در المنتظم‌ نظير آنچه‌ در روزنامه‌هاي‌ روزگار ما مى‌آيد، از حوادث‌ گوناگون‌ سخن‌ مى‌گويد: رويدادهاي‌ مهم‌ سياسى‌، توطئه‌ها، اخبار مربوط به‌ جنگها، اخبار فرهنگى‌ (برگزاري‌ مجالس‌ وعظ و خطابه‌ و مناظره‌، تأسيس‌ مدارس‌ و نام‌ مدرسان‌ و معيدان‌ آنها...)، منازعات‌ مذهبى‌ و كلامى‌، تاريخ‌ آغاز و پايان‌ بناها، قتلها، سرقتها، نيرنگها، آتش‌ سوزيها، رويدادهاي‌ شگفت‌انگيز، اخبار مربوط به‌ خليفه‌ (شكار، سياحت‌، بيماري‌...)، گزارش‌ برخى‌ نرخها در روزهاي‌ گرانى‌ و ارزانى‌، قحط و غلاها، شيوع‌ بيماريها، سوانح‌ طبيعى‌ (طغيان‌ رودها، بارانهاي‌ شديد، تگرگهاي‌ درشت‌...)، گزارش‌ گرم‌ترين‌ روز سال‌، اخبار مربوط به‌ افطاري‌ و مهمانيها به‌ مناسبتهاي‌ مختلف‌، گزارش‌ اعدامها (دزدان‌، قاتلان‌، بدمذهبها...) و ...، تا آنجا كه‌ اگر صحت‌ اين‌ گزارشها محقق‌ گردد، مى‌توان‌ اين‌ كتاب‌، به‌ ويژه‌ جلد نهم‌ و دهم‌ آن‌ را كه‌ مقارن‌ دوران‌ زندگى‌ مؤلف‌ است‌، آيينة تمام‌ نماي‌ روزگار او دانست‌ كه‌ از لحاظ مطالعات‌ علوم‌ انسانى‌ به‌ ويژه‌ علوم‌ اجتماعى‌ حائز اهميت‌ فراوان‌ است‌ (نك: مثلاً 10/203- 208). 
6 مجلد از اين‌ كتاب‌ (ج‌ 5 -10) مشتمل‌ بر حوادث‌ و وفيات‌ سالهاي‌ 257-574ق‌/871 - 1178م‌ با برخى‌ حواشى‌ و تصحيحات‌ در 1357- 1359ق‌ در حيدرآباد دكن‌ به‌ طبع‌ رسيده‌ و در 1360-1362ق‌ فهرست‌ اعلام‌ مجلدات‌ پنجم‌ تا نهم‌ آن‌ توسط سيدظهيرالدين‌ حسن‌ تهيه‌ گرديده‌ و به‌ پايان‌ هر مجلد افزوده‌ و منتشر شده‌ است‌. 
ابن‌ جوزي‌ خود كتاب‌ المنتظم‌ را كه‌ در 10 جلد بزرگ‌ تأليف‌ كرده‌ بود، در يك‌ مجلد كوچك‌ مختصر ساخت‌ و آن‌ را شذور العقود فى‌ تاريخ‌ العهود ناميد. سخاوي‌ اين‌ كتاب‌ را به‌ خط ابن‌ جوزي‌ ديده‌ است‌ (ص‌ 304). 
سبط ابن‌ جوزي‌ مى‌نويسد تاريخ‌ نيايم‌ يعنى‌ المنتظم‌ در 574ق‌ به‌ پايان‌ رسيد. او تاريخ‌ كوچكى‌ به‌ نام‌ درة الاكليل‌ دارد كه‌ ذيلى‌ بر المنتظم‌ و حاوي‌ حوادث‌ سالهاي‌ 575 -590ق‌ (سال‌ تبعيد او به‌ واسط) است‌ و در اين‌ كتاب‌ حوادث‌ به‌ طور كامل‌ استقصا نشده‌ است‌ (ابن‌ جوزي‌، يوسف‌، مرآة، 8(1)/353). كسانى‌ ديگر نيز بر المنتظم‌ ذيلهايى‌ نوشته‌اند: محمد بن‌ احمد بن‌ محمد قادسى‌ (د 694ق‌) ذيل‌ خود را كه‌ در چند مجلد است‌، الفاخر فى‌ ذكر حوادث‌ ايام‌ الامام‌ الناصر ناميده‌ است‌. امام‌ العز ابوبكر محفوظ بن‌ معتوق‌ بن‌ البزوري‌ نيز ذيلى‌ بر المنتظم‌ دارد (سخاوي‌، همانجا). 
2. تلبيس‌ ابليس‌: ابن‌ جوزي‌ در مقدمة كوتاه‌ اين‌ كتاب‌ مى‌نويسد: پس‌ از رحلت‌ حضرت‌ رسول‌(ص‌) و درگذشت‌ ياران‌ او... هواها بازگشت‌ و بدعتها آفريد... بيشتر مردم‌ به‌ گروههاي‌ گوناگون‌ گرويدند و ابليس‌ سربرآورد تا آنان‌ را بفريبد و باطل‌ را بيارايد و تفرقه‌ افكند و گمراهان‌ را گرد هم‌ آورد... از اين‌ رو من‌ بر آن‌ شدم‌ تا با تأليف‌ تلبيس‌ ابليس‌ مردم‌ را از نيرنگهاي‌ او بر حذر دارم‌ و دامهايش‌ را بنمايانم‌ (ص‌ 4). 
ابن‌ جوزي‌ اين‌ كتاب‌ را در 13 باب‌ تأليف‌ كرده‌ كه‌ برخى‌ از ابواب‌ آن‌ خود به‌ فصول‌ و بخشهاي‌ فرعى‌ تقسيم‌ شده‌ است‌. از آنجا كه‌ فصول‌ و بخشهاي‌ اين‌ كتاب‌ تا حدود زيادي‌ بيانگر عقايد و آراي‌ ابن‌ جوزي‌ است‌. اشاره‌ به‌ مباحث‌ اصلى‌ اين‌ ابواب‌ و فصول‌، به‌ شناخت‌ بيشتر شخصيت‌ او كمك‌ مى‌كند: 
باب‌ اول‌ - در امر به‌ پيروي‌ از سنت‌ و همراهى‌ با جماعت‌: در اين‌ باب‌ ابن‌ جوزي‌ با استناد به‌ روايات‌ عامه‌ لزوم‌ پيروي‌ از «سنت‌» را بر اساس‌ تلقى‌ اهل‌ تسنن‌ از «سنت‌» تبيين‌ مى‌كند و با اشاره‌ به‌ حديث‌ افتراق‌، «اهل‌ جماعت‌» را فرقة ناجيه‌ معرفى‌ مى‌كند (ص‌ 8). 
باب‌ دوم‌ - در نكوهش‌ بدعتها و بدعت‌گزاران‌: در اين‌ باب‌ ابن‌ جوزي‌ بدعت‌ گذاران‌ را به‌ 6 گروه‌ اصلى‌ و هر گروه‌ اصلى‌ را به‌ 12 گروه‌ فرعى‌ تقسيم‌ مى‌كند. گروههاي‌ اصلى‌ بدعت‌گذار از نظر وي‌ عبارتند از حروريه‌، قدريه‌، جهميه‌، مرجئه‌، رافضه‌ و جبريه‌ (ص‌ 19-23). وي‌ از گروههاي‌ فرعى‌ رافضه‌ به‌ دو گروه‌ شيعه‌ و اماميه‌ اشاره‌ و آنها را چنين‌ معرفى‌ مى‌كند: شيعه‌ معتقد است‌ كه‌ على‌(ع‌) وصى‌ پيامبر خداست‌ و ولى‌ امر بعد از اوست‌ و امت‌ كه‌ با جز او بيعت‌ كردند. كافر شدند. اماميه‌ معتقدند كه‌ ممكن‌ نيست‌ دنيا از وجود امامى‌ از فرزندان‌ حسين‌(ع‌) خالى‌ باشد. امام‌ را جبرئيل‌ تعليم‌ مى‌دهد و هر گاه‌ بميرد، كسى‌ چون‌ او جانشينش‌ مى‌شود (ص‌ 22). 
باب‌ سوم‌ - در تحذير از فتنه‌ها و نيرنگهاي‌ ابليس‌: در اين‌ باب‌ با استناد به‌ قرآن‌ كريم‌ و احاديث‌ به‌ بيان‌ فريبكاري‌ شيطان‌ مى‌پردازد و مى‌گويد: هر انسانى‌ را شيطانى‌ است‌ و شيطان‌ همانند خون‌ در آدمى‌ جريان‌ دارد و آنگاه‌ فصلى‌ به‌ ضرورت‌ پناه‌ بردن‌ به‌ خدا از شر شيطان‌ اختصاص‌ مى‌دهد. 
باب‌ چهارم‌ - در معنى‌ تلبيس‌ و غرور: به‌ نظر وي‌ تلبيس‌ نماياندن‌ باطل‌ به‌ صورت‌ حق‌ و غرور نوعى‌ نادانى‌ است‌ كه‌ نادرست‌ را درست‌ و زشت‌ را زيبا مى‌نماياند. 
باب‌ پنجم‌ - در ذكر فريبكاري‌ ابليس‌ در اعتقادات‌ و دينها: در اين‌ باب‌ به‌ بيان‌ بطلان‌ عقايد سوفسطائيان‌، دهريان‌، طبايعيان‌ (معتقدان‌ به‌ عناصر چهارگانه‌)، ثنويان‌، فلاسفه‌ و پيروان‌ آنان‌، معتقدان‌ به‌ هياكل‌ (كسانى‌ كه‌ اجرام‌ سماوي‌ را به‌ عنوان‌ جسم‌ روحانيان‌ علوي‌ مى‌پرستند)، بت‌پرستان‌، پرستندگان‌ آتش‌ و خورشيد و ماه‌، مردم‌ دوران‌ جاهليت‌، منكران‌ نبوت‌، يهوديان‌، نصاري‌، صابئان‌، مجوس‌، منجمان‌، منكران‌ رستاخيز و تناسخيان‌ مى‌پردازد. آنگاه‌ چگونگى‌ فريبكاري‌ شيطان‌ را در اعتقادات‌ امت‌ مسلمان‌ شرح‌ مى‌دهد و در اين‌ زمينه‌ از تقليد و اجتهاد و مسائل‌ مربوط به‌ آنها سخن‌ مى‌گويد و پس‌ از بحثى‌ راجع‌ به‌ كلام‌ و نكوهش‌ متكلمان‌ كيفيت‌ فريبكاري‌ ابليس‌ را بر خوارج‌، رافضيان‌، باطنيان‌ (اسماعيليه‌، سبعيه‌، بابكيه‌، محمره‌، قرامطه‌، خرميه‌، تعليميه‌) بيان‌ مى‌كند. 
باب‌ ششم‌ - در فريفتن‌ عالمان‌: در اين‌ باب‌ تلبيس‌ شيطان‌ بر قاريان‌، محدثان‌، فقيهان‌، اهل‌ جدل‌، واعظان‌ و گويندگان‌ قصص‌، لغويان‌ و اديبان‌، شاعران‌ و دانشمندان‌ مبرز شرح‌ داده‌ مى‌شود. 
باب‌ هفتم‌ - در فريفتن‌ فرمانروايان‌ و پادشاهان‌. 
باب‌ هشتم‌ - در فريبكاري‌ در عبادات‌: در اين‌ باب‌ چگونگى‌ فريفته‌ شدن‌ عابدان‌ در تطهير، وضو، اذان‌، نماز، قرائت‌ قرآن‌، روزه‌، حج‌، جهاد، امر به‌ معروف‌ و نهى‌ از منكر بيان‌ مى‌شود. 
باب‌ نهم‌ - در فريفتن‌ زاهدان‌ و عابدان‌: وي‌ در اين‌ باب‌ ترك‌ دنيا، سرزنش‌ علما، روي‌ گردانى‌ از آموختن‌ علم‌، ترك‌ مباحات‌، پشمينه‌ پوشى‌، حب‌ جاه‌، ژوليدگى‌، ظاهر زاهدانه‌، احتراز از خريد، انگشت‌ نما شدن‌، عجب‌ به‌ عبادت‌، عمل‌ به‌ اوهام‌ و پندارها به‌ عنوان‌ «واقعه‌»ها و ... را از مصاديق‌ تلبيس‌ ابليس‌ مى‌شمارد. 
باب‌ دهم‌ - در فريفتن‌ صوفيان‌: ابن‌ جوزي‌ در آغاز اين‌ باب‌ صوفيان‌ را گروهى‌ از زاهدان‌ مى‌شمارد كه‌ با صفات‌، نشانه‌ها و احوالى‌ از زاهدان‌ بازشناخته‌ مى‌شوند. سپس‌ با استناد بر اخبار به‌ بيان‌ وجه‌ تسمية اين‌ گروه‌ به‌ صوفيه‌ و متصوفه‌ مى‌پردازد (ص‌ 161-162) و آنگاه‌ مباحثى‌ در نادرستى‌ اعتقادت‌ صوفيان‌ بيان‌ مى‌كند. 
باب‌ يازدهم‌ - در فريفتن‌ متدينان‌ در آنچه‌ شبيه‌ كرامات‌ است‌. 
باب‌ دوازدهم‌ - در فريفتن‌ مردم‌ عامى‌. 
باب‌ سيزدهم‌ - در فريفتن‌ عموم‌ مردم‌ با آرزوهاي‌ دور و دراز.
 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۳۸:۱۹ ] [ مشاوره مديريت ]

تاريخ سخنوري

ابن جوزي ، ابوالفرج (۶)

تصوف‌: ابن‌ جوزي‌ شديدترين‌ انتقادات‌ را از صوفيه‌ به‌ عمل‌ مى‌آورد و بيشترين‌ بدعتها را به‌ آنان‌ نسبت‌ مى‌دهد تا آنجا كه‌ مفصل‌ترين‌ باب‌ كتاب‌ خود، تلبيس‌ ابليس‌ (باب‌ دهم‌، ص‌ 161- 378) را به‌ «تلبيس‌ ابليس‌ بر صوفيان‌» اختصاص‌ داده‌ است‌. با اين‌ حال‌، كتابهاي‌ منفرد و مستقلى‌ در مناقب‌ عرفاي‌ بزرگ‌ همچون‌ ابراهيم‌ ادهم‌، بشر حافى‌، رابعه‌، سفيان‌ ثوري‌ و فضيل‌ بن‌ عياض‌ تأليف‌ كرده‌ است‌ (علوچى‌، 237). بدين‌ سان‌ از نظر وي‌ بايد ميان‌ صوفيان‌ و عرفاي‌ بزرگ‌ امتياز قائل‌ شد. 
نگاهى‌ به‌ عنوان‌ فصول‌ باب‌ دهم‌ تلبيس‌ ابليس‌ نموداري‌ از نظرات‌ وي‌ در باب‌ صوفيه‌ به‌ دست‌ مى‌دهد: فريبكاري‌ شيطان‌ در طهارت‌، نماز، مسكن‌، ترك‌ مال‌، لباس‌، خوردن‌ و آشاميدن‌؛ ذكر احاديثى‌ كه‌ نادرستى‌ افعال‌ صوفيان‌ را آشكار مى‌سازد. سماع‌ و رقص‌ و وجد، ادلة كراهت‌ غنا و نوحه‌سرايى‌، غناي‌ مجاز، مصاحبت‌ با نوجوانان‌، ادعاي‌ توكل‌ و ترك‌ دارايى‌ و درمان‌، ترك‌ نماز جماعت‌ و جمعه‌ و روي‌ آوردن‌ به‌ تنهايى‌ و گوشه‌نشينى‌، خشوع‌ و خضوع‌ متكلفانه‌، ترك‌ نكاح‌، امتناع‌ از داشتن‌ فرزند، سير و سياحت‌ بى‌زاد و توشه‌، اعمال‌ خلافت‌ شرع‌ در سفر، بازگشت‌ از سفر، مرگ‌ نزديكان‌، ترك‌ تحصيل‌ علم‌، برخى‌ از سخنان‌ صوفيه‌ در باب‌ قرآن‌، شطح‌ و طامات‌، منكرات‌ (اعمال‌ خلافت‌ شرع‌)، اباحيه‌ در پوشش‌ صوفيه‌ و رد شبهات‌ اباحيه‌. ابن‌ جوزي‌ در سراسر اين‌ باب‌، چنانكه‌ شيوة تأليف‌ وي‌ است‌، به‌ آيات‌ و احاديث‌ و اخبار استناد كرده‌ است‌. از مباحث‌ مهم‌ اين‌ باب‌ بحث‌ نسبتاً مفصل‌ غنا، وجد و سماع‌ است‌ (ص‌ 223-263). وي‌ پس‌ از مقدمه‌اي‌ كوتاه‌ مى‌نويسد: در موضوع‌ غنا به‌ تفصيل‌ سخن‌ گفته‌اند. بعضى‌ آن‌ را حرام‌، بعضى‌ مباح‌ و بعضى‌ مكروه‌ دانسته‌اند. بايد گفت‌: پيش‌ از اطلاق‌ حرمت‌ يا كراهت‌ يا جز آن‌ بر چيزي‌، بايد نخست‌ ماهيت‌ آن‌ را شناخت‌. واژة غنا در موارد مختلف‌ به‌ كار برده‌ مى‌شود، از آن‌ ميان‌ آواز حاجيان‌ در راه‌ حج‌ است‌ كه‌ در آن‌ اشعاري‌ در وصف‌ كعبه‌، زمرم‌ و مقام‌ ابراهيم‌ مى‌خوانند و گاه‌ همراه‌ با خواندن‌ اشعار ضربه‌اي‌ بر طبل‌ فرود مى‌آورند. اين‌ اشعار مباح‌ است‌ و خواندن‌ آنها طرب‌ انگيز نيست‌ و انسان‌ را از اعتدال‌ خارج‌ نمى‌سازد. آنچه‌ جنگجويان‌ مى‌خوانند نيز از اين‌ نوع‌ است‌ (ص‌ 223)، آنگاه‌ بحث‌ را با استناد به‌ روايات‌ پيش‌ مى‌برد و در مواردي‌ كه‌ صوفيان‌ براي‌ توجيه‌ اعمال‌ خويش‌ محملى‌ از آيات‌ و احاديث‌ تمهيد مى‌كنند، با نقد احاديث‌ و جرح‌ راويان‌ آنها نظر آنان‌ را باطل‌ مى‌شمرد (مثلاً ص‌ 250-251، نيز 168- 169). 
مخالفت‌ بنيادي‌ ابن‌ جوزي‌ با آنچه‌ بدعت‌ مى‌شمارد، او را بر آن‌ داشته‌ كه‌ حافظ ابونعيم‌ را نيز به‌ سبب‌ آنچه‌ در حلية الاولياء آورده‌ انتقاد و تقبيح‌ كند. در تلبيس‌ ابليس‌ مى‌نويسد: حافظ ابونعيم‌ اصفهانى‌ كتاب‌ حلية را براي‌ آنان‌ (صوفيان‌) تصنيف‌ كرد و در آن‌ دربارة تصوف‌ مطالب‌ ناروا و زشتى‌ آورد و از اينكه‌ ابوبكر، عمر، عثمان‌، على‌(ع‌) و بزرگان‌ صحابه‌ را از صوفيان‌ شمرد، شرم‌ نكرد (ص‌ 165). وي‌ همچنين‌ در مقدمة كتاب‌ صفة الصفوة كه‌ تلخيص‌ و تنقيح‌ خود او از حلية الاولياء است‌، مى‌نويسد: از معايب‌ حلية ذكر چيزهايى‌ است‌ از صوفيه‌ كه‌ انجام‌ دادن‌ آنها جايز نيست‌ (ص‌ 26-31) 
علم‌ كلام‌: ابن‌ جوزي‌ در مورد علم‌ كلام‌ مى‌گويد: هيچ‌ چيز براي‌ عوام‌ زيان‌ بخش‌تر از علم‌ كلام‌ نيست‌ و همان‌ طور كه‌ كودك‌ را از بيم‌ غرق‌ شدن‌ در رود، از رفتن‌ به‌ كنار آن‌ بازمى‌دارند، بايد مردم‌ را از شنيدن‌ مسائل‌ كلامى‌ و خوض‌ در آنها بازداشت‌. 
براي‌ عوام‌ تنها كافى‌ است‌ كه‌ به‌ خدا، فرشتگان‌ او، كتابهاي‌ آسمانى‌، پيامبران‌ و رستاخيز ايمان‌ داشته‌ باشند و به‌ آنچه‌ گذشتگان‌ (سلف‌) اعتقاد داشته‌اند، بسنده‌ كنند و بدانند كه‌ قرآن‌ كلام‌ خدا و مخلوق‌ است‌. استوا بر عرش‌ حقيقت‌ دارد، ولى‌ چگونگى‌ آن‌ بر ما روشن‌ نيست‌، رسول‌ خدا مردم‌ را فقط به‌ ايمان‌ مكلف‌ مى‌ساخت‌ و هرگز صحابه‌ دربارة جواهر و اعراض‌ سخن‌ نگفته‌اند، پس‌ هر كه‌ بر طريق‌ آنان‌ بميرد، مؤمن‌ و بركنار از بدعت‌ مرده‌ است‌. آنكه‌ شنا نداند و از ساحل‌ گام‌ فراتر نهد، غرق‌ شدنش‌ قطعى‌ است‌ ( صيد الخاطر، 459- 460، نيز 161- 165). 
نظر او دربارة غزالى‌: ابن‌ جوزي‌ با آنكه‌ مقام‌ علمى‌ و برخى‌ از كتابهاي‌ امام‌ ابوحامد محمد غزالى‌ (د 505ق‌) را ستوده‌، او را به‌ سبب‌ برخى‌ از محتويات‌ كتاب‌ الاحياء فى‌ علوم‌ الدين‌ به‌ باد انتقاد گرفته‌ و نوشته‌ است‌ كه‌ وي‌ در اين‌ كتاب‌ «قانون‌ فقه‌» را رها ساخته‌ و كتابش‌ را بر وفق‌ مذهب‌ صوفيه‌ تأليف‌ كرده‌ است‌. سپس‌ با نقل‌ داستانى‌ از آن‌ كتاب‌ در باب‌ مردي‌ كه‌ به‌ منظور «محو جاه‌ و مجاهده‌ با نفس‌» دست‌ به‌ سرقت‌ مى‌زند، مى‌نويسد: اينها قبيح‌ و مخالف‌ با احكام‌ فقه‌ است‌، و مى‌افزايد: نظير اين‌ سخنان‌ در اين‌ كتاب‌ بسيار است‌. من‌ اين‌ اغلاط را در كتابى‌ گرد آورده‌ و آن‌ را اعلام‌ الاحياء باغلاط الاحياء ناميده‌ام‌، در كتاب‌ ديگر خود تلبيس‌ ابليس‌ نيز به‌ برخى‌ از آنها اشاره‌ كرده‌ام‌. آنگاه‌ پس‌ از نقل‌ روايتى‌ ديگر از كتاب‌ الاحياء و نقد و جرح‌ آن‌ مى‌گويد: احاديث‌ مجعول‌ و غير صحيح‌ در الاحياء بسيار آمده‌ و سبب‌ آن‌ كم‌ اطلاعى‌ مؤلف‌ آن‌ از نقل‌ حديث‌ است‌ ( المنتظم‌، 9/169-170). ابن‌ جوزي‌ در جاي‌ جاي‌ آثار ديگرش‌ نيز ابوحامد را سرزنش‌ كرده‌ است‌ (براي‌ نمونه‌ نك: صيد الخاطر، 453). 
از مطالعة موارد انتقاد و مخالفت‌ ابن‌ جوزي‌ با غزالى‌ برمى‌آيد كه‌ زمينه‌هاي‌ اصلى‌ مخالفت‌ همان‌ زمينه‌هايى‌ است‌ كه‌ وي‌ لبة تيز حملة خويش‌ را در تلبيس‌ ابليس‌ بر آنها وارد مى‌آورد، يعنى‌ تصوف‌ و باطنى‌ گرايى‌. در تلبيس‌ ابليس‌ مى‌خوانيم‌: ابوحامد غزالى‌ كتاب‌ الاحياء را بر مذهب‌ صوفيان‌ نوشت‌ و آن‌ را با احاديث‌ باطل‌ كه‌ از بطلان‌ آنها بى‌اطلاع‌ بود، بياگند... و گفت‌: «مراد از كوكب‌ و شمس‌ و قمر كه‌ ابراهيم‌(ع‌) آنها را ديد، نورهايى‌ است‌ كه‌ حجاب‌ خداوندند و خداوند مصاديق‌ شناخته‌ شدة آنها را اراده‌ نكرده‌ است‌». اين‌ سخن‌ غزالى‌ از سنخ‌ سخنان‌ باطنيه‌ است‌. همچنين‌ او در كتاب‌ المفصح‌ بالاحوال‌ نوشته‌ است‌ كه‌ «صوفيان‌ در بيداري‌ فرشتگان‌ و ارواح‌ پيامبران‌ را مشاهده‌ مى‌كنند و صداهايى‌ از آنان‌ را مى‌شنوند و از ايشان‌ بهره‌ها مى‌گيرند. سپس‌ از مقام‌ مشاهدة صورتها برتر مى‌روند و به‌ مقاماتى‌ دست‌ مى‌يابند كه‌ در بيان‌ نمى‌گنجد». كم‌ اطلاعى‌ از سنن‌، احاديث‌ و اسلام‌ سبب‌ بيان‌ چنين‌ سخنان‌ مى‌شود... (ص‌ 166). 
حدود عقل‌: ابن‌ جوزي‌ دربارة حدود عقل‌ مى‌گويد: «بايد با عقل‌ از عقل‌ احتراز كرد» و توضيح‌ مى‌دهد كه‌ هرگاه‌ بخواهيم‌ خدا را با عقل‌ بشناسيم‌، در نخستين‌ گام‌ شناخت‌ ما به‌ حس‌ منتهى‌ مى‌شود و در تشبيه‌ مى‌غلتيم‌. پس‌ «احتراز از عقل‌ با عقل‌» اين‌ خواهد بود كه‌ دقت‌ كنيم‌ و بدانيم‌ كه‌ او جسم‌ نيست‌ و شباهتى‌ به‌ هيچ‌ چيز ندارد. گاه‌ انسان‌ عاقل‌ به‌ افعال‌ خداوند سبحان‌ مى‌نگرد و چيزهايى‌ مى‌يابد كه‌ عقل‌ برنمى‌تابد، مثل‌ دردها، ذبح‌ جانوران‌، تسلط دشمنان‌ بر اولياي‌ خدا، مصائب‌ صالحان‌ و ... كه‌ عقل‌ خو كرده‌ به‌ عادات‌، حكمتى‌ در آنها نمى‌يابد. «احتراز از عقل‌ با عقل‌» در اين‌ مورد چنين‌ است‌ كه‌ گفته‌ شود، مگر ثابت‌ نشده‌ كه‌ خداوند مالك‌ و حكيم‌ است‌ و هيچ‌ فعلى‌ را بيهوده‌ انجام‌ نمى‌دهد؟ با اين‌ بازنگري‌ عقل‌ آشكار مى‌شود كه‌ حكمت‌ او در اين‌ افعال‌ بر ما پوشيده‌ است‌. پس‌ بايد به‌ اينكه‌ او حكيم‌ است‌ تسليم‌ شد. اعتراض‌ گروه‌ بسياري‌ از مردم‌ و نيز نظر بسياري‌ از بزرگان‌ كه‌ نخستين‌ آنان‌ ابليس‌ بود، از اين‌ سنخ‌ است‌ و بدين‌ سان‌ در چاه‌ گمراهى‌ مى‌افتند. داستان‌ خضر و موسى‌(ع‌) در قرآن‌ كريم‌ (كهف‌/18/68، 78-82) نيز ناظر بر همين‌ نكته‌ يعنى‌ «احتراز از عقل‌ با عقل‌» است‌ ( صيد الخاطر، 491-492). 
جامعه‌: ابن‌ جوزي‌ دربارة گروههاي‌ مردم‌ نظراتى‌ شگفت‌ انگيز دارد: وي‌ نخست‌ مردم‌ را به‌ عالم‌ و جاهل‌ و آنگاه‌ جهال‌ را به‌ دسته‌هاي‌ زير تقسيم‌ مى‌كند و مشخصات‌ هر يك‌ را برمى‌شمارد: 
سلاطين‌: اينان‌ در جهل‌پرورش‌يافته‌اند ،لباس‌ابريشمين‌مى‌پوشند، شراب‌ مى‌نوشند، ستم‌ مى‌كنند و دستيارانى‌ چون‌ خود دارند كه‌ جملگى‌ از خير بدورند. 
بازرگانان‌: همت‌ آنان‌ مال‌ اندوزي‌ است‌ و بيشتر آنان‌ زكات‌ نمى‌ پردازند و از ربا باكى‌ ندارند. آنها به‌ ظاهر مردمانند. 
پيشه‌وران‌: آنان‌ به‌ كم‌ فروشى‌، گران‌ فروشى‌ و معاملات‌ ربوي‌ سرگرمند و سراسر روز را در بازار مى‌گذرانند و همتى‌ جز آنچه‌ بدان‌ مشغولند، ندارند. شب‌ هنگام‌ نيز چون‌ مستان‌ به‌ خواب‌ مى‌روند. جز به‌ خوردن‌ و لذت‌ بردن‌ نمى‌انديشند... اينان‌ در شمار چهار پايانند. 
اراذل‌: اينان‌ در همة امور خويش‌ پست‌ و حقيرند، كناسان‌، زباله‌ كشان‌ و نخاله‌ بران‌ از اينانند، ايشان‌ پست‌ترين‌ [ ! ] مردمند. 
بيكارگان‌ و راهزنان‌: اينان‌ جز به‌ لذتهاي‌ زودگذر نمى‌پردازند... و سرانجامشان‌ بر دار رفتن‌ و كشته‌ شدن‌ است‌. 
كشاورزان‌: اينان‌يكسره‌ در جهلندوبيشترين‌آنان‌ازنجاست‌پروايى‌ ندارند و در زمرة گاوانند [ ! ]. 
زنان‌: برخى‌ از آنان‌ زيبا و بدكارند و برخى‌ در دارايى‌ شوهران‌ خيانت‌ مى‌كنند... (همان‌، 449-450). 
دربارة اخلاق‌ عامة مردم‌ مى‌نويسد: شبانگاه‌ مى‌خوابند، گرچه‌ در حقيقت‌ روزها نيز در خوابند. بامداران‌ با حرص‌ خوكان‌، چاپلوسى‌ سگان‌، درندگى‌ شيران‌، شبيخون‌ زدن‌ گرگان‌ و فريبكاري‌ روبهان‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ اميان‌ خويش‌ برمى‌خيزند (همان‌، 472). 
او علما را به‌ مبتديان‌ و متوسطان‌ و مشهوران‌ تقسيم‌ مى‌كند و مى‌نوسد كه‌ قصد بسياري‌ از مبتديان‌ در كسب‌ علم‌ تفاخر است‌ نه‌ عمل‌. اينان‌ به‌ گمان‌ اينكه‌ علم‌، آنان‌ را از گناهان‌ باز مى‌دارد، به‌ گناه‌ مى‌گرايند. بيشتر متوسطان‌ و مشهوران‌ نيز از صاحبان‌ قدرت‌ مى‌هراسند و در برابر منكرات‌ خاموش‌ مى‌نشينند. تنها شمار اندكى‌ از دانشمندان‌ داراي‌ نيت‌ پاك‌ و مقاصد پسنديده‌اند (همان‌، 450-451).
وي‌ دانشمندانى‌ را كه‌ صرفاً در يك‌ زمينه‌ تبحر دارند، نكوهش‌ مى‌كند و كسانى‌ را كه‌ به‌ علومى‌ چون‌ كيميا مى‌پردازند، ابله‌ مى‌شمرد و كار آنان‌ را به‌ هذيان‌ تشبيه‌ مى‌كند (همان‌، 410-411، 510). وي‌ مى‌افزايد گروهى‌ از علما و وعاظ كه‌ در تنگناي‌ معاش‌ در مى‌مانند، به‌ دربار سلاطين‌ پناه‌ مى‌برند تا به‌ مال‌ دنيا دست‌ يابند، در حالى‌ كه‌ تقريباً همة ثروت‌ شاهان‌ از راه‌ نادرست‌ گرد آمده‌ است‌ (همان‌ 508). 
وي‌ اهل‌ علم‌ را از همنشينى‌ با صاحبان‌ قدرت‌ برحذر مى‌دارد و به‌ آنان‌ سفارش‌ مى‌كند كه‌ روش‌ رسول‌ خدا و صحابه‌ و تابعين‌ را پيش‌ گيرند و از مجالست‌ با علما و توجه‌ به‌ اقوال‌ گوناگون‌ و مطالعه‌ كتب‌ و اغتنام‌ فرصت‌ و عمل‌ به‌ علم‌ باز نمانند (همان‌، 411-412). 
ابن‌ جوزي‌ در صيد الخاطر فصلى‌ را به‌ فقر و آثار آن‌ اختصاص‌ داده‌ است‌ و كسانى‌ را چون‌ علما و پارسايان‌ كه‌ ماية معيشتى‌ ندارند، از در غلتيدن‌ به‌ دامن‌ پادشاهان‌ و يا عوام‌فريبى‌ بيم‌ مى‌دهد. وي‌ گروهى‌ از دانشمندان‌ را كه‌ با پيشه‌وري‌ و استنساخ‌ كتب‌ به‌ قناعت‌ روزگار مى‌گذرانند، مى‌ستايد و برخى‌ از علماي‌ زمان‌ خويش‌ را كه‌ به‌ سبب‌ دنياپرستى‌ به‌ دربار سلاطين‌ پناه‌ برده‌ يا به‌ عوام‌ فريبى‌ روي‌ آورده‌اند، سرزنش‌ مى‌كند (ص‌ 510 -512). 
حكومت‌ و سياست‌: ابن‌ جوزي‌ در باب‌ هفتم‌ از تلبيس‌ ابليس‌ مى‌نويسد: شريعت‌ سياست‌ الهى‌ است‌ و محال‌ است‌ كه‌ در آن‌ خللى‌ باشد و به‌ استناد آية «... ما فَرَّطْنا فِى‌ الكِتاب‌ِ مِن‌ شَى‌ء½...» (انعام‌/ 6/38) نظر كسانى‌ را كه‌ سياست‌ را برتر از شريعت‌ مى‌شمرند، باطل‌ مى‌داند (ص‌ 132). در امر حكومت‌ سخن‌ «المأمور معذور» را نادرست‌ مى‌شمارد، زيرا معتقد است‌ كه‌ گاه‌ فرمانرواي‌ برتر به‌ ستم‌ فرمان‌ مى‌دهد و اطاعت‌ از فرمان‌ او ياري‌ به‌ ستمكار خواهد بود (ص‌ 134). 
وي‌ ولايت‌ و حكومت‌ را به‌ شرط مراعات‌ مصالح‌ رعايا و اجراي‌ عدل‌ و پرهيز از ستم‌ خطيرترين‌ و والاترين‌ منزلت‌، پس‌ از پيامبري‌ معرفى‌ مى‌كند ( المصباح‌، 1/300) و عقيده‌ دارد كه‌ خيرخواهى‌ سلطان‌ نسبت‌ به‌ رعايا و دادگري‌ او سبب‌ فراوانى‌ نعمت‌، و بدخواهى‌ و ستم‌ او موجب‌ خشكسالى‌ مى‌گردد (همان‌، 1/289). وي‌ معتقد است‌ كه‌ رعايا دو گروهند: خواص‌ و عوام‌. نسبت‌ به‌ خواص‌ بيشتر بايد تفقد كرد، زيرا آنان‌ به‌ مثابه‌ ابزار حكومتند و اين‌ تفقد نبايد منقطع‌ گردد، زيرا گاه‌ امين‌ نيز خيانت‌ مى‌ورزد و خيرخواه‌ نيرنگ‌ مى‌بازد (همان‌، 1/276). اما عوام‌ را بايد ميان‌ بيم‌ و اميد نگهداشت‌، با آنان‌ بيشتر رفق‌ و حلم‌ ورزيد و نبايد به‌ سخنانى‌ كه‌ بر ضد يكديگر مى‌گويند، وقعى‌ نهاد، زيرا غالباً مردم‌ اغراض‌ خويش‌ را با نيرنگ‌ مى‌پوشانند (همان‌، 1/280). 
ابن‌ جوزي‌ به‌ كار بردن‌ لقب‌ «شاهنشاه‌» را براي‌ پادشاهان‌ جايز نمى‌شمرد و مى‌نويسد روايات‌ صحيح‌ دلالت‌ بر منع‌ استعمال‌ اين‌ لفظ دارد: هنگامى‌ كه‌ در 439ق‌/1047م‌ لقب‌ شاهنشاه‌ به‌ القاب‌ جلال‌ الدوله‌ ابوكاليجار افزوده‌ شد، خليفه‌ القائم‌ فرمان‌ داد كه‌ اين‌ لقب‌ در خطبه‌ها آورده‌ شود. عامه‌ از شنيدن‌ آن‌ برشوريدند و خطيبان‌ را سنگ‌ باران‌ كردند. از فقها در اين‌ باره‌ نظرخواهى‌ شد. بيشتر آنان‌ با قياس‌ اين‌ لقب‌ با عناوين‌ قاضى‌ القضاة و كافى‌ الكفاة و استدلال‌ به‌ اينكه‌ مقصود از ملك‌الملوك‌ سروري‌ بر شاهان‌ زمين‌ است‌، به‌ كار بردن‌ آن‌ را جايز شمردند. ابن‌ جوزي‌ در المنتظم‌ پس‌ از نقل‌ اين‌ مطلب‌، نظر قاضى‌ القضاة ابوالحسن‌ ماوردي‌ را كه‌ از نزديك‌ترين‌ كسان‌ به‌ جلال‌الدوله‌ و استعمال‌ آن‌ را جايز نمى‌شمرد، تأييد مى‌كند (8/97- 98؛ عليمى‌، 2/200-201). 
سيما و شخصيت‌: ابن‌ جوزي‌ را خوش‌ سيما، شيرين‌ شمايل‌ با صدايى‌ نرم‌ و حركات‌ موزون‌ وصف‌ كرده‌اند. در منابع‌ آمده‌ است‌ كه‌ ريش‌ وي‌ بر اثر نوشيدن‌ بلاذر ريخته‌ و بسيار كوتاه‌ شده‌ بود، و تا دم‌ مرگ‌ آن‌ را خضاب‌ مى‌كرد. بر اساس‌ تجاربى‌ كه‌ از دوران‌ كودكى‌ كسب‌ كرده‌ بود، اعتقاد داشت‌ كه‌ غذاي‌ نامناسب‌ سبب‌ ناتوانى‌ و بيماري‌ مى‌گردد و آدمى‌ را از عبادت‌ و كار خير باز مى‌دارد (نك: ابن‌ جوزي‌، عبدالرحمان‌، صيد الخاطر، 578). از اين‌ روي‌ بسيار مراقب‌ تندرستى‌ خويش‌ بود و آنچه‌ را براي‌ قوت‌ عقل‌ و حدت‌ ذهن‌ خود مفيد مى‌دانست‌، به‌ كار مى‌برد. خوش‌ غذا بود و خوراكش‌ بيشتر جوجه‌ و غذاهاي‌ سبك‌ بود و به‌ جاي‌ ميوه‌ از شربتها و معجونها استفاده‌ مى‌كرد و آنچه‌ شبهه‌ ناك‌ بود، نمى‌خورد، جامه‌اش‌ بهترين‌ جامه‌ها بود: جامه‌هاي‌ سفيد و نرم‌ و عطرآگين‌ (ابن‌ رجب‌، 1/412، 413؛ ابن‌ كثير، 13/32؛ ابن‌ عماد، 4/330). شيفتة كتاب‌ و مطالعه‌ بود، وقتى‌ كتابى‌ را مى‌ديد كه‌ پيش‌تر آن‌ را نديده‌ بود، حال‌ كسى‌ را مى‌يافت‌ كه‌ بر گنجى‌ دست‌ يافته‌ است‌ (ابن‌ جوزي‌، عبدالرحمان‌، صيد الخاطر، 571). بى‌بهره‌ از ذوق‌ سليم‌ نبود. حلاوت‌ مناجات‌ را چشيده‌ بود. روزها روزه‌ مى‌داشت‌ و شبها به‌ عبادت‌ برمى‌خاست‌ و در تاريكى‌ شب‌ به‌ ديدار صالحان‌ مى‌رفت‌. مداعباتش‌ لطيف‌ و شيرين‌ بود. ذهنى‌ وقاد داشت‌ و حاضرجواب‌ بود (ابن‌ رجب‌، 1/412، 413)، فى‌ البديهه‌ پاسخهاي‌ شيرين‌ و لطيف‌ مى‌داد، چنانكه‌ وقتى‌ مردي‌ از او پرسيد: تسبيح‌ گفتن‌ بهتر است‌ يا استغفار كردن‌؟ پاسخ‌ داد: جامة شوخگن‌ به‌ صابون‌ بيشتر نياز دارد تا به‌ بخور؛ از او دربارة غنا سؤال‌ شد، پاسخ‌ داد: اُقْسِم‌ُ بِالله‌ لَهُوَ لَهْوُ (ابن‌ جوزي‌، يوسف‌، مرآة، 8(2)/490؛ ابن‌ رجب‌، 1/421، 422). 
شخصيت‌ علمى‌ و مذهبى‌ ابن‌ جوزي‌ سبب‌ شده‌كه‌ وي‌ را با القابى‌ كه‌ گاه‌ بسيار مبالغه‌آميز مى‌نمايد، بخوانند: شيخ‌ العراق‌ و امام‌ الا¸فاق‌ (ابن‌ جزري‌، 375)، امام‌ الحافظ العلامة (ابن‌ تغري‌ بردي‌، 6/175). شيخ‌ الوقت‌ (ذهبى‌، دول‌، 2/79)، عالم‌ العراق‌ و واعظ الا¸فاق‌ (همو، تذكره‌، 4/1342)، الامام‌ الاوحد (ابن‌ جبير، 196)، الحبر المتكلم‌ (همو، 198). 
فرزندان‌ او: از ابن‌ جوزي‌ 3 پسر به‌ نامهاي‌ ابوبكر عبدالعزيز، ابوالقاسم‌ على‌ و ابومحمد يوسف‌ و 6 دختر به‌ نامهاي‌ رابعه‌ (مادر يوسف‌ بن‌ قزاوغلى‌ معروف‌ به‌ سبط ابن‌ جوزي‌)، شرف‌ النساء، زينب‌، جوهره‌، ست‌ العلماء كبري‌ و ست‌ العلماء صغري‌. اين‌ دختران‌ همه‌ از پدر و ديگران‌ حديث‌ شنيده‌اند. 
عبدالعزيز بر مذهب‌ احمد بن‌ حنبل‌ فقه‌ آموخت‌ و از ابوالوقت‌، ابن‌ ناصر، ارموي‌ و گروهى‌ ديگر از مشايخ‌ پدرش‌ حديث‌ شنيد و به‌ موصل‌ سفر كرد و در آنجا به‌ وعظ پرداخت‌ و قبول‌ نام‌ يافت‌. گفته‌اند كه‌ خاندان‌ شهرزوري‌ بدو رشك‌ بردند و مسمومش‌ ساختند و وي‌ در 554ق‌ درگذشت‌. 
ابوالقاسم‌ على‌ از ابن‌ بطى‌ و جز او حديث‌ شنيد. هنگامى‌ كه‌ پدرش‌ به‌ واسط برده‌ شد، به‌ كتابخانة او كه‌ در درب‌ دينار بود، دست‌ يافت‌ و آنچه‌ از آنها خواست‌، برداشت‌ و به‌ بهايى‌ كه‌ قيمت‌ مركب‌ آن‌ نمى‌شد، فروخت‌. او در 630ق‌ در حالى‌ كه‌ پدر او را ترك‌ كرده‌ بود، بى‌آنكه‌ وي‌ را ببيند، درگذشت‌. ابومحمد يوسف‌ ملقب‌ به‌ محيى‌الدين‌ بسيار حديث‌ شنيد، فقه‌ آموخت‌ و بر روش‌ درست‌ و اخلاق‌ پسنديده‌ باليد. او بود كه‌ سبب‌ رهايى‌ پدر شد و پس‌ از مرگ‌ پدر، به‌ وعظ پرداخت‌ و شغل‌ پدر را به‌ بهترين‌ نحو ادامه‌ داد. مدتى‌ ولايت‌ حسبة بغداد بدو سپرده‌ شد و مدتى‌ نيز عهده‌دار انشاي‌ مكاتبات‌ خلفا به‌ پادشاهان‌ گرديد و سرانجام‌ به‌ مقام‌ استاد داري‌ المستعصم‌ رسيد (ابن‌ جوزي‌، يوسف‌، مرآة، 8(2)/502 -503). 
ابن‌ جوزي‌ پس‌ از آخرين‌ وعظ خود در 17 رمضان‌ 957 بيمار شد و پس‌ از 5 روز در شب‌ جمعه‌ ميان‌ نماز مغرب‌ و عشا در خانة خود در قطفتا (محله‌اي‌ در شرق‌ بغداد) درگذشت‌. 
گزارشهايى‌ كه‌ در باب‌ تشييع‌ جنازة او در دست‌ است‌، شخصيت‌ اجتماعى‌ و نفوذ وي‌ در مردم‌ را نشان‌ مى‌دهد: در سوگ‌ او بازارها بسته‌ شد و مردم‌ بغداد براي‌ تشييع‌ جنازه‌ گرد آمدند. انبوه‌ جمعيت‌ تا بدانجا بود كه‌ جنازة او تا وقت‌ نماز جمعه‌ به‌ گوري‌ كه‌ در مقبرة احمد بن‌ حنبل‌ براي‌ وي‌ آماده‌ شده‌ بود، نرسيد و بزرگان‌ مذهب‌ نتوانستند بر او نماز بگزارند و از كفن‌ او جز اندكى‌ باقى‌ نماند (ابن‌ جوزي‌، يوسف‌، مرآة، 8(2)/449- 500؛ ابن‌ رجب‌، 1/428- 429؛ ابن‌ تغري‌ بردي‌، 6/175). 
گفته‌اند كه‌ وصيت‌ كرد شعري‌ را كه‌ بدين‌ مضمون‌ سروده‌ بود، بر قبرش‌ بنويسند: «اي‌ بسيار بخشاينده‌، اي‌ كه‌ از گناهكاران‌ در مى‌گذري‌، گناهكاري‌ به‌ اميد بخشايش‌ گناهانش‌ نزد تو آمده‌ است‌. من‌ مهمانم‌ و سزاي‌ مهمان‌ جز احسان‌ نيست‌» (ابن‌ جوزي‌، يوسف‌، مرآة، 8(2)/502). 
آثار: ابن‌ جوزي‌ از 13 سالگى‌ به‌ تأليف‌ پرداخت‌ (ابن‌ رجب‌، 1/416) و از آنجا كه‌ تا پايان‌ عمر از نوشتن‌ باز نايستاد، شمار آثارش‌ بسيار است‌. قدرت‌ ذهنى‌ شگفت‌انگيزش‌ نيز او را ياري‌ داده‌ است‌. ابن‌ دبيثى‌ مى‌گويد: «كسى‌ را نمى‌شناسم‌ كه‌ بيش‌ از ابن‌ جوزي‌ در رشته‌هاي‌ گوناگون‌ علمى‌ تأليف‌ كرده‌ باشد. جزوه‌اي‌ ديدم‌ كه‌ اختصاص‌ به‌ نام‌ كتابهاي‌ او داشت‌ (ذهبى‌، المختصر، 238). ناجيه‌ عبدالله‌ ابراهيم‌ مى‌نويسد كه‌ من‌ اين‌ جزوه‌ را كه‌ در دو ورق‌ تنظيم‌ شده‌، تصحيح‌ و آماده‌ نشر كرده‌ام‌ (ص‌ 26). 
ابن‌ تيميه‌ در اجوبة المصرية مى‌نويسد: ابن‌ جوزي‌ تصنيفات‌ و تأليفات‌ بسيار در زمينه‌هاي‌ مختلف‌ دارد. من‌ يك‌ بار آثار او را شمردم‌، بيش‌ از هزار تصنيف‌ بود. پس‌ از آن‌ باز آثاري‌ از او ديدم‌ كه‌ در آن‌ شمارش‌ به‌ حساب‌ نياورده‌ بودم‌ (ابن‌ رجب‌، 1/415). در منابع‌ آمده‌ است‌ كه‌ دربارة تأليفات‌ ابن‌ جوزي‌ از خود او سؤال‌ شد. در پاسخ‌ گفت‌: «بيش‌ از 360 تصنيف‌ است‌ كه‌ برخى‌ از آنها 20 مجلد و برخى‌ فقط يك‌ جزوه‌ است‌» (ابن‌ رجب‌، 1/413). سبط ابن‌ جوزي‌ مى‌نويسد: از او شنيدم‌ كه‌ در اواخر عمر بر بالاي‌ منبر مى‌گفت‌ «من‌ با اين‌ دو انگشتم‌ 2 هزار مجلد كتاب‌ نوشته‌ام‌» (ابن‌ جوزي‌، يوسف‌، مرآة، 8(2)/482).
 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۳۸:۱۷ ] [ مشاوره مديريت ]

تاريخ سخنوري

ابن جوزي ، ابوالفرج (۵)

گروه‌ بيشماري‌ از امامان‌، حافظان‌، فقيهان‌ و جز اينها، حديث‌ از وي‌ شنيده‌ و تصانيفش‌ را بر او خوانده‌اند. 
گروهى‌ نيز از او روايت‌ كرده‌اند كه‌ از آن‌ جمله‌اند: پسرش‌، صاحب‌ علامه‌ محيى‌الدين‌ يوسف‌، استاد دارالمستعصم‌؛ پسر ديگرش‌، على‌ ناسخ‌؛ نوه‌اش‌، ابوالمظفر شمس‌الدين‌ يوسف‌ بن‌ قزاوغلى‌ (معروف‌ به‌ سبط ابن‌ جوزي‌)؛ شيخ‌ موفق‌الدين‌ ابن‌ قدامه‌؛ حافظ عبدالغنى‌؛ ابن‌ دبيثى‌؛ ابن‌ قطيعى‌؛ ابن‌ نجار؛ ضيا؛ يلدانى‌؛ ابن‌ خليل‌؛ ابن‌ عبدالدائم‌؛ نجيب‌ عبداللطيف‌ حرانى‌ كه‌ او آخرين‌ شاگرد وي‌ در سماع‌ حديث‌ بوده‌ است‌ (همانجا؛ ذهبى‌، سير، 21/367). 
گروهى‌ ديگر از او اجازة روايت‌ اخذ كرده‌اند. از آن‌ جمله‌اند: ابن‌ جبير اندلسى‌؛ زكى‌الدين‌ عبدالعظيم‌ منذري‌؛ صائن‌ الدين‌ محمد بن‌ انجب‌ نعال‌ بغدادي‌؛ ناصح‌الدين‌ بن‌ حنبلى‌ واعظ (ابراهيم‌، 1/36)؛ شيخ‌ شمس‌الدين‌ عبدالرحمان‌؛ احمد بن‌ ابى‌ الخير؛ خضر بن‌ حمويه‌؛ قطب‌ بن‌ عصرون‌ (ذهبى‌، همانجا) و الفخر على‌ بن‌ بخاري‌ كه‌ آخرين‌ اينان‌ بوده‌ است‌ (ابن‌ رجب‌، 1/425). 
منازعات‌ دينى‌ - سياسى‌: ابن به‌ بغداد باز گردانده‌ شد و چون‌ گذشته‌ به‌ وعظ و درس‌ و تأليف‌ سرگرم‌ بود تا درگذشت‌ (همانجا). 
عقايد و آراء: ابن‌ جوزي‌ با اينكه‌ به‌ عنوان‌ شخصيت‌ ممتاز حنبليان‌ در روزگار خويش‌ شناخته‌ شده‌ است‌ و معاصران‌ او شوكت‌ و رونق‌مذهب‌حنبلى‌ را بر اثرمجاهدات‌وشخصيت‌علمى‌ او مى‌دانسته‌اند، بزرگانى‌ از حنبليان‌ پس‌ از او چون‌ شيخ‌ موفق‌الدين‌ مقدسى‌ در باب‌ او گفته‌اند، از تصانيف‌ وي‌ در سنت‌ و از روش‌ وي‌ در پيروي‌ از سنت‌ خشنود نيستيم‌ (ابن‌ رجب‌، 1/414- 415؛ ذهبى‌، سير، 21/381، 383). 
ابن‌ قادسى‌ پس‌ از ستايش‌ ابن‌ جوزي‌ در زهد و عبادت‌ مى‌نويسد: گروهى‌ از مشايخ‌ ائمة مذهب‌ ما از او ناخشنودند، زيرا در سخنانش‌ گرايش‌ به‌ تأويل‌ ديده‌ مى‌شود (ابن‌ رجب‌، 1/414). به‌ نظر مى‌رسد كه‌ برخى‌ از سخنان‌ وي‌ در مجالس‌ وعظ و نيز بعضى‌ از آثار وي‌ در ايجاد ناخشنودي‌ هم‌ مذهبانش‌ بى‌تأثير نبوده‌ است‌. سبط ابن‌ جوزي‌ مى‌نويسد: روزي‌ جدم‌ ابوالفرج‌ در حضور خليفه‌ الناصر و دانشمندان‌ بزرگ‌ بغداد بر منبر بود، يزيد را لعن‌ كرد، گروهى‌ برخاستند و مجلس‌ را ترك‌ كردند (ابن‌ جوزي‌، يوسف‌، تذكره‌، 261؛ قس‌: همو، مرآة، 8(2)/496). همو مى‌نويسد كه‌ جدم‌ در كتاب‌ الرد على‌ المعتصب‌ العنيد المانع‌ من‌ ذم‌ّ يزيد گفته‌: در حديث‌ آمده‌ است‌ كه‌ هر كس‌ صد يك‌ اعمال‌ يزيد را مرتكب‌ شده‌ باشد، ملعون‌ است‌... و در اين‌ زمينه‌ احاديثى‌ را كه‌ بخاري‌ و مسلم‌ در صحاح‌ خويش‌ آورده‌اند، ذكر مى‌كند (همانجا). 
نوشته‌اند كه‌ وي‌ در عصبيت‌ و تازش‌ به‌ ديگران‌ تحت‌ تأثير خطيب‌ بغدادي‌ بوده‌ و سبط او در مرآة الزمان‌ از اين‌ امر اظهار شگفتى‌ كرده‌ است‌ (محفوظ، 22). 
تشيع‌: ستايشهاي‌ ابن‌جوزي‌ از اهل‌ بيت‌ نظير ذكر فضايل‌ على‌(ع‌) (ابن‌ جوزي‌، يوسف‌، تذكره‌، 284) و حضرت‌ فاطمه‌(ع‌) (همان‌، 278) و ذكر رواياتى‌ در ستايش‌ از حضرت‌ امام‌ حسين‌(ع‌) (همان‌، 245، 246، 252) و نقل‌ حديث‌ از برخى‌ امامان‌ معصوم‌ (همان‌، 324)، بعضى‌ از بزرگان‌ شيعه‌ را بر آن‌ داشته‌ كه‌ در باب‌ شيعه‌ بودن‌ ابن‌ جوزي‌ سخن‌ گويند. خوانساري‌ (5/38) مى‌نويسد: بعيد نيست‌ كه‌ ابن‌ جوزي‌ شيعه‌ بوده‌ و بنا بر مصلحت‌ تظاهر به‌ تسنن‌ مى‌كرده‌ است‌. آنگاه‌ اين‌ دلايل‌ را براي‌ نظر خويش‌ بيان‌ مى‌كند: 1. او بر منبر روايت‌ «ردالشمس‌» را در شأن‌ على‌(ع‌) نقل‌ كرده‌ است‌. 2. چنانكه‌ جمهور علما روايت‌ كرده‌اند، روزي‌ با حضور پيروان‌ دو مذهب‌ (تشيع‌ و تسنن‌) از وي‌ سؤال‌ شد كه‌ ابوبكر افضل‌ است‌ يا على‌(ع‌)؟ وي‌ در پاسخ‌ گفت‌: «من‌ كان‌ بنته‌ فى‌ بيته‌». نيز در رجال‌ محدث‌ نيشابوري‌ آمده‌ است‌ كه‌ از وي‌ دربارة شمار امامان‌ سؤال‌ شد. وي‌ پاسخ‌ داد: «اربعة اربعة اربعة». 3. از او سؤال‌ شد چگونه‌ قتل‌ امام‌ حسين‌(ع‌) را به‌ يزيد نسبت‌ مى‌دهند، در حالى‌ كه‌ يزيد در شام‌ بود و امام‌ در عراق‌؟ وي‌ در پاسخ‌ اين‌ بيت‌ شريف‌ رضى‌ را خواند: 
سهم‌ اصاب‌ و راميه‌ بذي‌ سلم‌ من‌ بالعراق‌ لقد ابعدت‌ مرماك‌ 
(نك: شريف‌ رضى‌، 2/593). اما با توجه‌ به‌ نكات‌ زير پذيرفتن‌ تشيع‌ وي‌ درست‌ نيست‌: 
1. آنچه‌ خوانساري‌ در مورد حديث‌ «ردالشمس‌» مى‌نويسد با عبارات‌ ابن‌ جوزي‌ در همين‌ مورد در تلبيس‌ ابليس‌ (ص‌ 99) مغايرت‌ دارد: «غلو رافضيان‌ در دوستى‌ على‌(ع‌) آنان‌ را به‌ جعل‌ احاديث‌ بسياري‌ در فضايل‌ او وا داشته‌ است‌ كه‌ او خود از آن‌ احاديث‌ بيزار است‌ و من‌ برخى‌ از آنها را در كتاب‌ الموضوعات‌ آورده‌ام‌. از آن‌ جمله‌ است‌ حديث‌ ردالشمس‌. به‌ نظر مى‌رسد كه‌ خوانساري‌ در مورد اين‌ حديث‌ ابن‌ جوزي‌ را با سبط وي‌ اشتباه‌ كرده‌ باشد. زيرا سبط بن‌ جوزي‌ در تذكرة الخواص‌ سخن‌ جد خويش‌ را دربارة موضوع‌ بودن‌ اين‌ حديث‌ نفى‌ مى‌كند و مى‌نويسد سخن‌ جد من‌ كه‌ گفته‌ «اين‌ حديث‌ بلاشك‌ مجعول‌ است‌»، ادعايى‌ بى‌دليل‌ است‌...، اين‌ حديث‌ را از عدول‌ ثقه‌اي‌ روايت‌ كرده‌ايم‌ كه‌ به‌ هيچ‌ يك‌ از آنها طعنى‌ وارد نشده‌ و در اسناد آن‌ كسى‌ نيست‌ كه‌ تضعيف‌ شده‌ باشد (53 -54). 
2. تورية ابن‌ جوزي‌ در عبارت‌ «من‌ بنته‌ فى‌ بيته‌» بيش‌ از آنكه‌ تقية يك‌ شيعه‌ از اهل‌ سنت‌ باشد، ممكن‌ است‌ تقية يك‌ حنبلى‌ زيرك‌ از قدرت‌ روز افزون‌ شيعيان‌ به‌ شمار آيد، خاصه‌ آنكه‌ ذهبى‌ در سير (21/371) چنين‌ آورده‌: اين‌ سؤال‌ در زمان‌ اقتدار شعيه‌ به‌ عمل‌ آمده‌ و جواب‌ آن‌ براي‌ خشنودي‌ فريقين‌ است‌. 
3. وي‌ در كتاب‌ تلبيس‌ ابليس‌ برخى‌ از عقايد اصلى‌ شيعه‌ را ذكر مى‌كند و آنها را تلبيس‌ ابليس‌ مى‌شمارد (نك: ص‌ 22، 97). همچنين‌ برخى‌ از آراي‌ فقهى‌ شيعه‌ را از بدعتها و خرافاتى‌ مى‌داند كه‌ با اجماع‌ منافات‌ دارد (ص‌ 99). 
4. وي‌ با فاطميان‌ علناً مخالفت‌ مى‌كرد - چنانكه‌ در المنتظم‌ از آنان‌ با عنوان‌ «دولت‌ آل‌ عبيد» و از خليفة فاطمى‌ با عنوان‌ «صاحب‌ مصر» ياد مى‌كند (10/196) - و هنگامى‌ كه‌ صلاح‌الدين‌ ايوبى‌ حكومت‌ آنان‌ را برانداخت‌ (567 ق‌) و پس‌ از حدود 280 سال‌ مجدداً نام‌ خليفة عباسى‌ بر منابر مصر در خطبه‌ها آورده‌ شد، او به‌ مناسبت‌ اين‌ حادثه‌ كتاب‌ النصر على‌ مصر را تأليف‌ و به‌ المستضى‌ء تقديم‌ كرد (نك: همان‌، 10/237). 
5. به‌ عنوان‌ مبارزه‌ با بدعتها تا آنجا پيش‌ رفت‌ كه‌ بر منبر اعلام‌ كرد: خليفه‌ به‌ موجب‌ فرمانى‌ به‌ من‌ اجازه‌ داده‌ است‌ كه‌ با بدعتها مبارزه‌ كنم‌. پس‌ اگر كسى‌ را ديديد كه‌ به‌ صحابه‌ اهانت‌ روا مى‌دارد، حتى‌ اگر از وعاظ باشد، به‌ من‌ گزارش‌ دهيد تا خانة او را ويران‌ كنم‌ و او را تا ابد به‌ زندان‌ افكنم‌ (همان‌، 10/259؛ ابن‌ رجب‌، 1/407). از قراين‌ برمى‌آيد كه‌ وي‌ شيعيان‌ را از آن‌ جمله‌ محسوب‌ مى‌داشته‌ است‌. 
6. ابن‌ جوزي‌ خود در المنتظم‌ تصريح‌ مى‌كند كه‌ در 571ق‌ پس‌ از آنكه‌ همة وعاظ از سخنرانى‌ منع‌ شدند، به‌ 3 تن‌ اجازه‌ سخنرانى‌ داده‌ شد: ابن‌ جوزي‌ از حنبليان‌، قزوينى‌ از شافعيان‌ و داماد ابومنصور مظفر ابن‌ اردشير مروزي‌ عبادي‌ از حنفيان‌ (10/259). 
7. سبط ابن‌ جوزي‌ پرسش‌ و پاسخى‌ را از جدش‌ نقل‌ مى‌كند كه‌ عبدالرحمان‌ در آن‌ احاديثى‌ را به‌ منزلة نص‌ّ برخلافت‌ ابوبكر معرفى‌ كند ( مرآة، 8(2)/498). افزون‌ بر اين‌ ابن‌ جوزي‌ خود كتاب‌ آفة اصحاب‌ الحديث‌ را دربارة احاديث‌ مربوط به‌ نماز خواندن‌ ابوبكر در روزهاي‌ بيماري‌ پيامبر، كه‌ از ديدگاه‌ او نص‌ّ برخلافت‌ اوست‌، تأليف‌ كرده‌ است‌. 
با اين‌ حال‌ معرفت‌ و ارادت‌ او را نسبت‌ به‌ على‌(ع‌) نمى‌توان‌ انكار كرد. وي‌ فصلى‌ از كتاب‌ صيد الخاطر را با عنوان‌ «الحق‌ مع‌ على‌ بن‌ ابى‌ طالب‌» به‌ بيان‌ منزلت‌ والاي‌ آن‌ حضرت‌ نزد پيامبر اكرم‌ اختصاص‌ داده‌ است‌ و مى‌گويد: علما در اين‌ نظر منفقند كه‌ على‌(ع‌) نجنگيد مگر آنكه‌ مى‌دانست‌ كه‌ حق‌ با وي‌ است‌ و با اين‌ حديث‌ مشهور نبوي‌ استشهاد مى‌كند كه‌ «اللهم‌ ادر معه‌ الحق‌ كيفما دار» (ص‌ 503).
 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۳۸:۱۶ ] [ مشاوره مديريت ]

تاريخ سخنوري

ابن جوزي ، ابوالفرج (۴)

خلفاي‌ ناتوان‌ عباسى‌، امرا و وزراي‌ جاه‌طلب‌ و علماي‌ غافل‌ بغداد چنان‌ سرگرم‌ بازيهاي‌ سياسى‌، درگيريها و قدرت‌ جوييهاي‌ فردي‌، منازعات‌ كلامى‌ و كشمكشهاي‌ مذهبى‌ بودند كه‌ نه‌ تنها اقدامى‌ در برانگيختن‌ مسلمانان‌ و گسيل‌ كردن‌ نيرو براي‌ مقابله‌ انجام‌ نگرفت‌، بلكه‌ استمداد مكرر گروههايى‌ از مردم‌ جنگ‌زدة شام‌ كه‌ به‌ بغداد پناه‌ مى‌آوردند، نيز بى‌پاسخ‌ ماند (حتى‌، 807 -822). 
در آثار ابن‌ جوزي‌ هم‌، چنانكه‌ انتظار مى‌رود، به‌ نكاتى‌ كه‌ حكايت‌ از همدردي‌ و نگرانى‌ وي‌ در برابر اين‌ تصادم‌ بزرگ‌ كند، بر نمى‌خوريم‌، حتى‌ در المنتظم‌، بزرگ‌ترين‌ تأليف‌ تاريخى‌ او نيز بجز خبرهايى‌ كوتاه‌ از اين‌ درگيريها كه‌ گاه‌ از لابه‌لاي‌ حوادث‌ هر سال‌ به‌ دست‌ مى‌دهد، چيز قابل‌ توجهى‌ نمى‌يابيم‌. 
زندگى‌ اجتماعى‌ - فرهنگى‌: مى‌توان‌ گفت‌ كه‌ زندگى‌ اجتماعى‌ - فرهنگى‌ ابن‌ جوزي‌ با نخستين‌ مجالس‌ وعظ وي‌ آغاز مى‌شود و بيشترين‌ ماية شهرت‌ وي‌ نيز همين‌ بعد زندگانى‌ اوست‌ كه‌ تا پايان‌ عمر در آثار خود او و ديگران‌ منعكس‌ شده‌ است‌: 
خطابه‌ و وعظ: نخستين‌ بار در 520ق‌/1126م‌ كه‌ هنوز كودكى‌ 9 ساله‌ بود، بر منبر رفت‌. خود مى‌نويسد كه‌ مرا نزد ابوالقاسم‌ على‌ بن‌ يعلى‌ علوي‌ هروي‌ بردند. او سخنانى‌ از وعظ به‌ من‌ آموخت‌ و پيراهنى‌ بر من‌ پوشاند و آنگاه‌ كه‌ براي‌ وداع‌ با مردم‌ بغداد در رباطى‌ نزديك‌ باروي‌ شهر نشست‌، مرا بر منبر فرستاد. من‌ آنچه‌ از وي‌ آموخته‌ بودم‌، در اجتماعى‌ كه‌ نزديك‌ به‌ 50 هزار تن‌ مى‌شد، بيان‌ كردم‌ ( المنتظم‌ 9/259). 
ابن‌ جوزي‌ در زمان‌ وزارت‌ ابن‌ هبيره‌، (544 -560ق‌) با سخنرانيهاي‌ خويش‌ كه‌ هر جمعه‌ در منزل‌ او برگزار مى‌شد، به‌ شهرت‌ رسيد (ابن‌ رجب‌، 1/403). خطوط اصلى‌ محتواي‌ خطبه‌هاي‌ وي‌ احياء قدرت‌ خلافت‌، دفاع‌ شديد از سنت‌، رد بدعت‌ و مخالفت‌ با اهل‌ بدعت‌، ستايش‌ از امام‌ احمد و پيروان‌ او و سرزنش‌ مخالفان‌ آنان‌ بود (نك: همانجا؛ 2 EI). در مجالس‌ وعظ ابن‌ جوزي‌ خلفا، وزرا، دانشمندان‌ و بزرگان‌ شركت‌ مى‌كردند. وي‌ خود در المنتظم‌ به‌ برخى‌ از اين‌ مجالس‌ اشاره‌ مى‌كند. مثلاً مى‌نويسد كه‌ پس‌ از درگذشت‌ المقتضى‌ و در آغاز خلافت‌ المستنجد (ربيع‌الاول‌ 555) مجلسى‌ براي‌ سوگواري‌ به‌ مدت‌ 3 روز در بيت‌ النوبه‌ منعقد شد كه‌ من‌ در آن‌ سخن‌ راندم‌... المستنجد در پايان‌ ماه‌ سوگواري‌ پدرش‌ به‌ من‌ و گروهى‌ از دولتمردان‌ و دانشمندان‌ خلعت‌ بخشيد و به‌ من‌ اجازه‌ داد كه‌ در جامع‌ قصر سخنرانى‌ كنم‌. از 28 ربيع‌الا¸خر در اين‌ جامع‌ به‌ وعظ پرداختم‌. در اين‌ مجلس‌ پيوسته‌ بين‌ 10 تا 15 هزار تن‌ شركت‌ مى‌جستند (10/193-194). 
در دورة خلافت‌ المستضى‌ء (566 - 575ق‌/1171- 1179م‌)، ابن‌ جوزي‌ به‌ اوج‌ شهرت‌ خويش‌ رسيد، تا آنجا كه‌ به‌ عنوان‌ بزرگ‌ترين‌ واعظ حنبليان‌ شناخته‌ مى‌شد. در 21 جمادي‌ الاول‌ 574 خليفه‌ فرمان‌ داد كه‌ صفه‌اي‌ در جامع‌ قصر براي‌ جلوس‌ و سخنرانى‌ شيخ‌ ابوالفتح‌ بن‌ منى‌ فقيه‌ حنبلى‌ بسازند و در جمادي‌ الا¸خر همين‌ سال‌ فرمان‌ داد كه‌ قبر احمد بن‌ حنبل‌ را بازسازي‌ كنند. پيروان‌ ديگر مذاهب‌ از اين‌ كارها كه‌ براي‌ حنبليان‌ انجام‌ مى‌گرفت‌ - و پيش‌ از آن‌ معمول‌ نبود - سخت‌ آزرده‌ شدند. ابن‌ جوزي‌ مى‌گويد: مردم‌ به‌ من‌ مى‌گفتند: گرايش‌ خليفه‌ به‌ حنابله‌ به‌ خاطر تو و از تأثير كلام‌ توست‌... و من‌ بر اين‌، خداي‌ را سپاس‌ مى‌گويم‌ (همان‌، 10/283-284). 
در 527ق‌ شيخ‌ و استاد وي‌ ابوالحسن‌ بن‌ زاغونى‌ كه‌ در جامع‌ منصور، نزديك‌ قبر معروف‌، در باب‌ بصره‌ و نيز در مسجد ابن‌ فاعوس‌ مجلس‌ درس‌ و وعظ و مناظره‌ داشت‌، درگذشت‌. ابوعلى‌ بن‌ راذانى‌ جاي‌ وي‌ را در اين‌ مجلس‌ گرفت‌ و به‌ سبب‌ خردسالى‌ ابن‌ جوزي‌ از سپردن‌ آن‌ به‌ وي‌ خودداري‌ شد. پس‌ وي‌ نزد انوشروان‌ وزير رفت‌ و فصلى‌ در مواعظ ايراد كرد و بدين‌ سان‌ اجازه‌ يافت‌ كه‌ در جامع‌ منصور به‌ وعظ بنشيند. خود مى‌گويد: در نخستين‌ روز مجلس‌ من‌ همة فقهاي‌ بزرگ‌ مذهب‌ ما، چون‌ عبدالواحد بن‌ شنيف‌ و ابوعلى‌ بن‌ قاضى‌ و ابوبكر ابن‌ عيسى‌ و ابن‌ قسامى‌ و جز اينان‌ حضور داشتند. آنگاه‌ در مسجد نزديك‌ قبر معروف‌ و باب‌ بصره‌ و نهر معلى‌ سخن‌ راندم‌. اين‌ مجالس‌ همچنان‌ ادامه‌ يافت‌ و مورد استقبال‌ قرار گرفت‌ (همان‌، 10/30). 
ابن‌ جبير ضمن‌ مشاهدات‌ خويش‌ از بغداد (580ق‌/1184م‌) در گزارش‌ «مجالس‌ علم‌ و وعظ» با ستايشى‌ مبالغه‌آميز از شخصيت‌ علمى‌، ادبى‌ و دينى‌ ابن‌ جوزي‌ تصويري‌ روشن‌ از يك‌ از مجالس‌ وعظ او به‌ دست‌ مى‌دهد: بامداد روز شنبه‌ در مجلس‌ شيخ‌ فقيه‌... ابن‌ جوزي‌ كه‌ در برابر منزل‌ او در ساحل‌ شرقى‌ دجله‌ برپا مى‌شد، حاضر شدم‌. پس‌ از جلوس‌ وي‌ بر منبر و پيش‌ از شروع‌ خطابه‌ بيست‌ و چند تن‌ قاري‌ با همخوانى‌ و ترتيبى‌ خاص‌ آياتى‌ از قرآن‌ مجيد را تلاوت‌ كردند. آنگاه‌ وي‌ به‌ خطابه‌ پرداخت‌ و در آغاز هر بخش‌ از سخن‌ خويش‌ اوايل‌ آيات‌ خوانده‌ شده‌ و در پايان‌ هر بخش‌ اواخر آن‌ آيات‌ را همچون‌ قافيه‌ مى‌آورد و در عين‌ حال‌ ترتيب‌ آيات‌ را نيز حفظ مى‌كرد... سخن‌ او دلها را شيفته‌ مى‌ساخت‌ و به‌ پرواز درمى‌آورد و جانها را مى‌گداخت‌ تا آنجا كه‌ بانگ‌ ناله‌ برمى‌خاست‌ و گنهكاران‌ فرياد توبه‌ و استغاثه‌ برمى‌كشيدند و چون‌ پروانگان‌ كه‌ خود را به‌ شعلة شمع‌ مى‌زنند، به‌ پاي‌ وي‌ مى‌افتادند... و گروهى‌ از خود بى‌ خود مى‌شدند... آنگاه‌ طرح‌ مسائل‌ آغاز شد و از هر سوي‌ مجلس‌ رقعه‌هاي‌ سؤال‌ به‌ سوي‌ وي‌ روان‌ گشت‌. او سريعاً بدانها پاسخ‌ مى‌داد، بيشترين‌ فايدة مجالس‌ او همين‌ پاسخ‌ به‌ پرسشها بود (ص‌ 196- 198؛ قس‌: ابن‌ رجب‌، 1/411). 
ابن‌ جبير از دو مجلس‌ ديگر وي‌ در همان‌ سال‌ گزارش‌ مى‌دهد: يكى‌ در سحرگاه‌ پنجشنبه‌ 11 صفر در باب‌ بدر در صحنى‌ از كاخهاي‌ خليفه‌ و ديگري‌ در روز شنبه‌ 13 صفر در همانجا. در گزارش‌ مجلس‌ اول‌ آورده‌ است‌ كه‌ در اين‌ مجلس‌، علاوه‌ بر عموم‌ مردم‌، خليفه‌ و مادرش‌ و كسانى‌ ديگر از حرم‌ او حاضر بودند (همان‌، 198- 199، 200). 
ابن‌ جوزي‌ بارها در المنتظم‌ به‌ مجالس‌ خود و استقبال‌ مردم‌ از آنها اشاره‌ مى‌كند. مثلاً در يك‌ جا مى‌نويسد: به‌ فرمان‌ خليفه‌ در پنجشنبه‌ 5 رجب‌ 570 بعد از نماز عصر مجلسى‌ در باب‌ بدر تشكيل‌ شد. مردم‌ از هنگام‌ نماز صبح‌ شروع‌ به‌ گرفتن‌ جا براي‌ خويش‌ كردند، هر صفه‌ به‌ 18 نفر به‌ بهاي‌ 18 قيراط كرايه‌ داده‌ شد. سرانجام‌ كار بدانجا رسيد كه‌ برخى‌ حاضر شدند براي‌ نشستن‌ در كنار آن‌ 18 تن‌ 6 قيراط بپردازند (10/252). در جاي‌ ديگر مى‌گويد: در روز عاشوراي‌ 571ق‌ به‌ فرمان‌ خليفه‌ مجلسى‌ در حضور وي‌ برپا شد. مردم‌ از نيمه‌ شب‌ براي‌ شنيدن‌ سخنان‌ من‌ به‌ باب‌ بدر روي‌ آوردند. انبوه‌ جمعيت‌ بيش‌ از حد بود، تا آنجا كه‌ درها را بستند. ناگزير گروه‌ بيشماري‌ در راههاي‌ پيوسته‌ به‌ اين‌ مكان‌ ايستادند (همان‌،10/256).در جايى‌ديگر آورده‌ است‌ كه‌ در 11رمضان‌ 572 در خانة ظهيرالدين‌ صاحب‌ المخزن‌ به‌ وعظ نشستم‌. خليفه‌ حضور داشت‌، به‌ عامة مردم‌ نيز اجازة ورود داده‌ شد. در اين‌ مجلس‌ چنان‌ سخن‌ گفتم‌ كه‌ همه‌ شگفت‌ زده‌ شدند، تا آنجا كه‌ ظهيرالدين‌ به‌ من‌ گفت‌ كه‌ خليفه‌ به‌ وي‌ گفت‌ است‌: «اين‌ مرد چنان‌ سخن‌ مى‌گويد كه‌ گويى‌ از آدميان‌ نيست‌» (همان‌، 10/265). 
ابن‌ جوزي‌ در بسياري‌ جاها به‌ مجالس‌ ديگر خود اشاره‌ مى‌كند كه‌ در آنها خليفه‌، وزرا، دولتمردان‌، علما، فقها، قضات‌، شيوخ‌ و بزرگان‌ و ديگر طبقات‌ مردم‌ شركت‌ داشتند. گفته‌ شده‌ كه‌ شمار شركت‌ كنندگان‌ اين‌ مجالس‌ گاه‌ به‌ 100 هزار تن‌ مى‌رسيده‌ است‌ (همان‌، 10/284، جم: نك: ذهبى‌، العبر، 3/119؛ يافعى‌، 3/489). در اين‌ مجالس‌ غالباً عدة زيادي‌ از روي‌ تنبيه‌ توبه‌ مى‌كردند و بعضى‌ از شدت‌ تأثير موي‌ از سر مى‌كندند (ابن‌ جوزي‌، همان‌، 10/263، 267، 269). به‌ گفتة خود او بيش‌ از 100 هزار تن‌ به‌ دست‌ او توبه‌ كردند ( القصاص‌، 117) و بيش‌ از 100 هزار [؟] تن‌ نيز به‌ دست‌ وي‌ اسلام‌ آوردند (همانجا). ولى‌ سبط او مى‌نويسد: هزار تن‌ يهودي‌ و نصرانى‌ به‌ دست‌ وي‌ مسلمان‌ شدند (ابن‌ جوزي‌، يوسف‌، مرآة، 8(2)/482). نوشته‌اند كه‌ المستضى‌ء پيوسته‌، حتى‌ در هنگام‌ بيماري‌ در مجالس‌ وعظ او شركت‌ مى‌جست‌ (ابن‌ رجب‌، 1/407). 
از كارهاي‌ بى‌سابقة ابن‌ جوزي‌ بيان‌ يك‌ دوره‌ تفسير قرآن‌ بر منبر است‌. خود مى‌گويد: در 17 جمادي‌ الاول‌ 570 تفسير قرآن‌ را بر منبر به‌ پايان‌ رساندم‌. پس‌ در همانجا سجدة شكر به‌ جاي‌ آوردم‌ و گفتم‌ از زمان‌ نزول‌ قرآن‌ تاكنون‌ واعظى‌ را نمى‌شناسم‌ كه‌ همة قرآن‌ را در مجلس‌ وعظ تفسير كرده‌ باشد ( المنتظم‌، 10/251). 
ابن‌ جوزي‌ در مجالسى‌ كه‌ خليفه‌ حاضر بود، به‌ موعظة وي‌ مى‌پرداخت‌. چنانكه‌ خود در المنتظم‌ آورده‌، در مجلس‌ خطاب‌ به‌ خليفه‌ گفت‌: «اي‌ اميرالمؤمنين‌ اگر دربارة تو سخن‌ گويم‌، از تو مى‌ترسم‌ و اگر سكوت‌ كنم‌ بر تو مى‌ترسم‌، اما من‌ به‌ سبب‌ محبت‌ به‌ تو ترس‌ بر تو را بر ترس‌ خويش‌ از تو مقدم‌ مى‌دارم‌» (10/285). 
تدريس‌ و شاگردان‌: جز خطابه‌ و وعظ، تدريس‌ بخش‌ مهمى‌ از زندگى‌ اجتماعى‌ ابن‌ جوزي‌ را در برمى‌گرفت‌. وي‌ استادي‌ بزرگ‌ و مدرسى‌ توانا بود و چنانكه‌ خود مى‌گويد در 5 مدرسه‌ تدريس‌ مى‌كرده‌ است‌ (همان‌، 10/284)، اما در منابع‌ به‌ 4 مدرسة ذيل‌ اشاره‌ شده‌ است‌: 
1. ابن‌ شمحل‌: اين‌ مدرسه‌ را ابن‌ شمحل‌ در مأمونيه‌ ساخت‌ و ابن‌ جوزي‌ مدتى‌ در آن‌ معيد ابوحكيم‌ نهروانى‌ بود. سپس‌ اين‌ مدرسه‌ بدو سپرده‌ شد و در آن‌ به‌ تدريس‌ پرداخت‌ (همان‌، 10/201). 
2. بنفشه‌: اين‌ مدرسه‌ خانة نظام‌الدين‌ ابونصر بن‌ جهير بود. بنفشه‌ آن‌ را خريد و مدرسه‌ كرد و به‌ ابوجعفر صباغ‌ سپرد. كليد مدرسه‌ مدتى‌ در دست‌ او بود. سپس‌ از وي‌ باز ستد و بدون‌ درخواست‌ ابن‌ جوزي‌ به‌ وي‌ سپرد. اين‌ مدرسه‌، چنانكه‌ ابن‌ جوزي‌ مى‌نويسد، طبق‌ وقف‌ نامة آن‌، وقف‌ پيروان‌ احمد بن‌ حنبل‌ بوده‌ است‌ (همان‌، 10/252-253). ابن‌ جوزي‌ از 25 شعبان‌ 570 درس‌ خود را در اين‌ مدرسه‌ با حضور قاضى‌ القضاة، حاجب‌ الباب‌ و فقهاي‌ بغداد آغاز كرد (همانجا). 
3. شيخ‌ عبدالقادر: اين‌ مدرسه‌ تا زمان‌ وزارت‌ ابن‌ يونس‌ حنبلى‌ (583 -584ق‌) در دست‌ عبدالسلام‌ بن‌ عبدالوهاب‌ بن‌ عبدالقادر جيلى‌ بود. در اين‌ سال‌ پس‌ از متهم‌ ساختن‌ وي‌ و سوزاندن‌ كتابهايش‌ مدرسة نياي‌ او را نيز از وي‌ برگرفتند و به‌ ابن‌ جوزي‌ سپردند (ابن‌ رجب‌، 1/425-426). 
4. درب‌ دينار: اين‌ مدرسه‌ را ابن‌ جوزي‌ در درب‌ دينار ساخت‌ و كتابهاي‌ خود را بر آن‌ وقف‌ كرد (ذهبى‌، سير، 21/383). خود مى‌گويد: در 3 محرم‌ 570 كار در اين‌ مدرسه‌ را آغاز كردم‌ و در آن‌ روز 14 مبحث‌ در رشته‌هاي‌ مختلف‌ علمى‌ تدريس‌ كردم‌ ( المنتظم‌، 10/250). 
گروهى‌ از نويسندگان‌ و محققان‌ متقدم‌ و معاصر، چون‌ دولتشاه‌ سمرقندي‌ (ص‌ 152)، رازي‌ (1/197)، حالى‌ (ص‌ 4) و سعيد نفيسى‌ (ص‌ 125) ابن‌ جوزي‌ را به‌ غلط از مدرسان‌ مدرسة نظامية بغداد و استاد سعدي‌، شاعر نامدار ايران‌ (ح‌ 600 -694ق‌) دانسته‌اند. به‌ احتمال‌ قوي‌ منشأ اين‌ اشتباه‌ اشارتى‌ است‌ كه‌ سعدي‌ در «بوستان‌» (ص‌ 350) به‌ تحصيلات‌ خويش‌ در نظامية بغداد كرده‌ و در «گلستان‌» (ص‌ 80) از «شيخ‌ اجل‌ ابوالفرج‌ بن‌ جوزي‌» به‌ عنوان‌ استاد خود نام‌ برده‌ است‌. با توجه‌ به‌ تاريخ‌ وفات‌ ابن‌ جوزي‌ (597 ق‌) و تاريخ‌ ولادت‌ سعدي‌ و تاريخ‌ احتمالى‌ ورود او به‌ بغداد (ح‌ 621ق‌) اين‌ سخن‌ نمى‌تواند درست‌ باشد، و ابن‌ جوزي‌ مذكور در «گلستان‌» بايد ابوالفرج‌ جمال‌ الدين‌ عبدالرحمان‌ بن‌ يوسف‌، پسر ابومحمد محيى‌الدين‌ يوسف‌ و نوادة ابوالفرج‌ عبدالرحمان‌ بن‌ على‌ بن‌ جوزي‌ باشد كه‌ در 631ق‌ به‌ نيابت‌ پدرش‌ كه‌ از سوي‌ المستنصر به‌ سفارت‌ مصر رفته‌ بود، مدرس‌ كرسى‌ حنبلى‌ در مدرسة مستنصريه‌ گرديد و در 656 ق‌ در زمان‌ سقوط بغداد به‌ دست‌ تاتار كشته‌ شد (نك: كسائى‌، 200-202). 
افزون‌ بر اين‌ خواجه‌ نظام‌الملك‌، بانى‌ و واقف‌ مدرسة نظامية بغداد، در وقف‌ نامه‌ شرط كرده‌ بود كه‌ مدرسه‌ و املاك‌ِ موقوفة آن‌ در اصل‌ و فرع‌ وقف‌ بر پيروان‌ شافعى‌ است‌ و بايد مدرسان‌ و واعظان‌ و كتابدار آن‌ همه‌ شافعى‌ مذهب‌ باشند ( المنتظم‌، 9/66). بنابراين‌ نمى‌توان‌ پذيرفت‌ كه‌ مردي‌ چون‌ ابن‌ جوزي‌ كه‌ از كودكى‌ بر مذهب‌ حنبلى‌ باليده‌ و به‌ عنوان‌ واعظ و چهرة برجستة حنبليان‌ بغداد شهرت‌ يافته‌، با مدرسة نظامية بغداد ارتباطى‌ داشته‌ باشد، و بدين‌ سان‌ سخن‌ فؤاد بستانى‌ نيز كه‌ ابن‌ جوزي‌ را از شاگردان‌ و مدرسان‌ نظاميه‌ دانسته‌، مردود است‌ (نك: بستانى‌ ف‌). 
گروه‌ زيادي‌ در رشته‌هاي‌ مختلف‌ علمى‌ از ابن‌ جوزي‌ بهره‌مند شده‌ و جمعى‌ كتابهايى‌ را نزد او خوانده‌اند، از آن‌ جمله‌اند: طلحة العلثى‌ و ابوعبدالله‌ بن‌ تيميه‌، خطيب‌ حرّان‌ كه‌ كتاب‌ زاد المسير او را در تفسير نزد او خوانده‌ است‌ (ابن‌ رجب‌، 1/425).
 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۳۸:۱۵ ] [ مشاوره مديريت ]

تاريخ سخنوري

ابن جوزي ، ابوالفرج (۳)

اوضاع‌ و احوال‌ روزگار او: دوران‌ زندگى‌ ابن‌ جوزي‌ مقارن‌ با خلافت‌ 6 تن‌ از خلفاي‌ عباسى‌ است‌: المسترشد (512 - 529ق‌/1118- 1135م‌)، الراشد (529 -530ق‌)، المقتفى‌ (530 - 555ق‌)، المستنجد (555 -566ق‌)، المستضى‌ء (566 - 575ق‌) و الناصر (575 -622ق‌). 
بغداد در اين‌ روزگار همچون‌ ديگر شهرها و مانند بسياري‌ از دورانهاي‌ ديگر پرآشوب‌ و محل‌ برخوردهاي‌ تعصب‌ آميز بين‌ فرقه‌هاي‌ مختلف‌ و گروههاي‌ كلامى‌ و مذاهب‌ فقهى‌ بود كه‌ به‌ صورتهاي‌ گوناگون‌، مانند مناظره‌، مجادله‌ و منازعات‌ شديد، جلوه‌گر مى‌شد. در اين‌ برخوردها با انتقال‌ قدرت‌ از خليفه‌اي‌ به‌ خليفة ديگر و گاه‌ با عزل‌ و نصب‌ وزيري‌، يا با روي‌ كار آمدن‌ اميري‌، فرقه‌اي‌ يا گروهى‌ بر ديگر گروهها تفوق‌ مى‌يافت‌. همچنين‌ گاه‌ اتفاق‌ مى‌افتاد كه‌ برخى‌ از علما با قدرت‌ بيان‌ يا شخصيت‌ علمى‌ يا مذهبى‌ خويش‌ خليفه‌ يا وزيري‌ را متمايل‌ به‌ مذهب‌ خويش‌ سازند و موجبات‌ برتري‌ گروه‌ و رونق‌ مذهب‌ خويش‌ را فراهم‌ آورند و مخالفان‌ را از صحنه‌ خارج‌ و منزوي‌ كنند. ذكر نمونه‌هايى‌ از وقايع‌ مذكور در المنتظم‌ مى‌تواند تا اندازه‌اي‌ نشان‌ دهندة سيماي‌ فكري‌ و اجتماعى‌ آن‌ روزگار باشد: 
در 515ق‌ قاضى‌ ابوالقاسم‌ اسماعيل‌ بن‌ ابى‌ العلاء صاعد بن‌ محمد بخاري‌ معروف‌ به‌ ابن‌ دانشمند، مدرس‌ حنفيان‌، به‌ بغداد آمد و در خانة سلطان‌ به‌ وعظ نشست‌. سلطان‌ و خواص‌ در مجلس‌ او حضور يافتند. شافعيان‌ به‌ دارالخلافه‌ شكايت‌ بردند كه‌ ابن‌ دانشمند در باب‌ بزرگان‌ مذهب‌ او بى‌اعتنايى‌ روا مى‌دارد (9/224). 
ابوالفتوح‌ محمد بن‌ فضل‌ اسفراينى‌ معروف‌ به‌ ابن‌ معتمد (487- 538ق‌) در رباط خويش‌ مجلس‌ داشت‌ و بر مذهب‌ اشعري‌ سخن‌ مى‌گفت‌. سخنان‌ او فتنه‌ها و لعنها برانگيخت‌ و ميان‌ او و ابوالحسن‌ على‌ ابن‌ حسين‌ غزنوي‌ (د 551ق‌) معارضاتى‌ درگرفت‌. يكديگر را بر منبر دشنام‌ مى‌دادند. ابوالحسن‌ غزنوي‌ نزد سلطان‌ رفت‌ و گفت‌: ابوالفتوح‌ فتنه‌انگيز است‌ و بارها در بغداد آشوب‌ بر پا كرده‌، صواب‌ آن‌ است‌ كه‌ او را از شهر اخراج‌ كنند. پس‌ سلطان‌ فرمان‌ داد، و ابوالفتوح‌ در رمضان‌ همان‌ سال‌ اخراج‌ شد (10/107- 108، 110-111). 
ابوالحسن‌ غزنوي‌ كه‌ به‌ نوشتة ابن‌ جوزي‌ تمايل‌ به‌ تشيع‌ داشت‌ و براي‌ خاندان‌ خلافت‌ احترام‌ چندانى‌ قائل‌ نبود، پس‌ از مرگ‌ سلطان‌ مسعود (547ق‌/1152م‌) خود گرفتار شد، اموالش‌ مصادره‌ گشت‌ و او را از سخنرانى‌ بازداشتند (10/168، نيز نك: 125). 
در آغاز خلافت‌ المستضى‌´، ابوالمظفر محمد بن‌ محمد بروي‌ (د 567ق‌) به‌ تبليغ‌ مذهب‌ اشعري‌ و ذم‌ حنابله‌ پرداخت‌ (10/239). به‌ نوشتة ابن‌ جوزي‌ وي‌ در نظاميه‌ در سخنرانى‌ خود گفت‌ اگر كار در دست‌ من‌ بود، بر حنبليان‌ جزيه‌ تعيين‌ مى‌كردم‌. از اين‌ رو خود و زن‌ و فرزند كوچكش‌ به‌ دست‌ حنبليان‌ مسموم‌ و كشته‌ شدند (همانجا، حاشيه‌). 
منازعات‌ و اختلافات‌ فرقه‌ها و مذاهب‌ گاه‌ چنان‌ بالا مى‌گرفت‌ كه‌ منتهى‌ به‌ منع‌ وعاظ از جلوس‌ بر منبر مى‌شد، چنانكه‌ در المنتظم‌ آمده‌، از اواسط 550ق‌ تا آغاز 552ق‌ وعاظ بجز 3 تن‌ از سخنرانى‌ بر منابر منع‌ شده‌ بودند (10/169). 
در لابه‌لاي‌ رويدادهايى‌ كه‌ ابن‌ جوزي‌ در المنتظم‌ آورده‌ است‌، به‌ رغم‌ فشارهاي‌ فراوان‌ علماي‌ اهل‌ سنت‌ و دولتمردان‌ عباسى‌، نشانه‌هايى‌ از تلاشهاي‌ شيعيان‌ اثنا عشري‌ براي‌ كسب‌ قدرت‌ به‌ چشم‌ مى‌خورد: 
در 547ق‌ مردي‌ متصوف‌ كه‌ مردم‌ را موعظه‌ مى‌كرد، دستگير شد. او را به‌ ديوان‌ بردند. نزد وي‌ الواحى‌ از گل‌ يافتند كه‌ بر آنها نام‌ امامان‌ دوازده‌گانه‌ نوشته‌ شده‌ بود. پس‌ او را به‌ اتهام‌ رفض‌ سر برهنه‌ در محلة باب‌ النوبى‌ گرداندند و پس‌ از تأديب‌ خانه‌نشين‌ كردند (10/147- 148). 
همچنين‌ در 559ق‌ محتسب‌ به‌ فرمان‌ وزير گروهى‌ از حصيربافان‌ را در شهر گرداند، جرم‌ آنان‌ اين‌ بود كه‌ نام‌ دوازده‌ امام‌ را بر حصيرها نوشته‌ بودند (10/208). 
گزارشهاي‌ ديگر نيز از زمينة مساعد براي‌ پذيرش‌ تشيع‌ حكايت‌ مى‌كند. چنانكه‌ ابن‌ جوزي‌ يكى‌ از علل‌ توجه‌ مردم‌ به‌ صدقة بن‌ وزير واسطى‌ را كه‌ در بغداد بر منبر مى‌رفت‌، سخنان‌ رفض‌آميز وي‌ ذكر مى‌كند (10/204). رفتن‌ المقتفى‌ در 553ق‌ به‌ زيارت‌ مرقد امام‌ حسين‌(ع‌) نيز مى‌تواند يكى‌ از نشانه‌هاي‌ نفوذ و قدرت‌ تشيع‌ در اين‌ دوران‌ باشد (نك: 10/1/18). در وقايع‌ سال‌ 571ق‌ نيز آمده‌ است‌ كه‌ تشيع‌ در اين‌ ايام‌ نيرو گرفته‌ بوده‌ است‌، تا آنجا كه‌ صاحب‌ المخزن‌ به‌ خليفه‌ مى‌نويسد كه‌ ابن‌ جوزي‌ را بايد در مبارزه‌ با بدعتها تقويت‌ كرد (10/259؛ ابن‌ رجب‌، 1/407). در اين‌ دوران‌ تصوف‌ نيز زمينة مساعدي‌ براي‌ رشد يافت‌. گزارشهايى‌ اين‌ سخن‌ را تأييد مى‌كند: بنفشه‌، كنيز محبوب‌ خليفه‌ المستضى‌´، در بازار مدرسه‌ رباطى‌ براي‌ زنان‌ صوفى‌ بنا نهاد و خود آن‌ را گشود و در آن‌ سخنرانى‌ كرد و آن‌ را به‌ خواهر ابوبكر صوفى‌، شيخ‌ رباط روزنى‌، اختصاص‌ داد (ابن‌ جوزي‌، عبدالرحمان‌، المنتظم‌، 10/271). ابوالحسن‌ محمد بن‌ مظفر بن‌ على‌ بن‌ مسلمه‌ (د 542ق‌) خانة خود در دارالخلافه‌ را رباط صوفيه‌ كرد (همان‌، 10/129). 
ابن‌ جوزي‌ در صيد الخاطر تصويري‌ اين‌ چنين‌ از روزگار خود ارائه‌ مى‌كند: از اين‌ روزگار و مردم‌ آن‌ سخت‌ بپرهيز، نيكى‌ و ايثارگري‌ بر جاي‌ نمانده‌ است‌، كسى‌ نيست‌ كه‌ در انديشة مردم‌ باشد و كسى‌ نيست‌ كه‌ به‌ ياري‌ درويشان‌ برخيزد. اعانتها يا به‌ عنوان‌ اداي‌ نذر است‌ يا همراه‌ با استخفاف‌ (ص‌ 469). در جاي‌ ديگر مى‌نويسد كه‌ بيشتر دولتمردان‌ از بيم‌ بركناري‌ از منصب‌ تن‌ به‌ اجراي‌ فرمانهاي‌ ستمكارانة فرمانروايان‌ مى‌دهند و بسياري‌ كسان‌ را ديده‌ام‌ كه‌ براي‌ كسب‌ مقام‌ قضا يا شهادت‌ از بذل‌ مال‌ دريغ‌ نمى‌كنند و هدف‌ آنان‌ از اين‌ كار جاه‌طلبى‌ است‌. آنان‌ - گاه‌ با دريافت‌ مبلغى‌ ناچيز و گاه‌ از بيم‌ صاحبان‌ قدرت‌ - بر آنچه‌ شناختى‌ از آن‌ ندارند، شهادت‌ خلاف‌ واقع‌ مى‌دهند (ص‌ 445). 
دربارة مدارس‌ مى‌گويد: تأسيس‌ مدارس‌ در روزگار ما مخاطره‌ آميز است‌ زيرا گروه‌ كثيري‌ از متفقهان‌ براي‌ آموختن‌ علم‌ جدل‌ در آنها سكنى‌ مى‌گزينند، از علوم‌ شريعت‌ روي‌ مى‌گردانند، از آمد و رفت‌ به‌ مساجد دوري‌ مى‌جويند و به‌ مدرسه‌ و القاب‌ بسنده‌ مى‌كنند (ص‌ 475). 
دربارة رباطها و خانقاهها نيز مى‌نويسد: آنها خالى‌ از هرگونه‌ فايده‌اند، زيرا صوفيان‌ در آنها بساط جهل‌ و تن‌ پروري‌ مى‌گسترند و آواي‌ محبت‌ و قرب‌ دروغين‌ سر مى‌دهند، از اشتغال‌ به‌ آموختن‌ سرباز مى‌زنند و سيرة عرفاي‌ راستين‌ چون‌ سري‌ و جنيد را ترك‌ مى‌كنند (همانجا). 
ابن‌ جوزي‌ روزگار خويش‌ را دوران‌ ريا، شهرت‌ طلبى‌، عوام‌ فريبى‌ و مريد پروري‌ مى‌خواند و مى‌نويسد: كسانى‌ را در جامة پارسايان‌ مى‌بينيم‌ كه‌ بهترين‌ غذاها را مى‌خورند، با توانگران‌ دوستى‌ دارند، از درويشان‌ دوري‌ مى‌جويند، بدون‌ حاجبان‌ و خادمان‌ خويش‌ جايى‌ نمى‌روند، بر مردم‌ تكبر مى‌ورزند، از اينكه‌ مولانا خوانده‌ شوند، لذت‌ مى‌برند و روزگار خود را به‌ بيهودگى‌ تباه‌ مى‌كنند (همان‌، 485). بيشتر سلاطين‌ از راههاي‌ نادرست‌ مال‌ گرد مى‌آورند و در راههاي‌ ناشايست‌ خرج‌ مى‌كنند. گويى‌ آن‌ اموال‌ نه‌ از آن‌ خدا كه‌ از آن‌ خودشان‌ است‌. دانشمندان‌ نيز يا بر اثر فقر يا از بيم‌ نام‌ و جان‌ با آنان‌ همراهى‌ مى‌كنند (همان‌، 510). 
نكتة تأمل‌ برانگيز در عصر ابن‌ جوزي‌ (سدة 6ق‌/12م‌) سكوت‌ نسبتاً آشكار دستگاه‌ خلافت‌ و بزرگان‌ بغداد در برابر يكى‌ از بزرگ‌ترين‌ رويدادهاي‌ تاريخ‌ جهان‌، يعنى‌ جنگهاي‌ صليبى‌ (490-690ق‌/1094- 1291م‌) است‌ كه‌ ميان‌ مسلمانان‌ و مسيحيان‌ و به‌ بيانى‌ ديگر ميان‌ شرق‌ و غرب‌، نزديك‌ به‌ 200 سال‌ ادامه‌ داشت‌. ابن‌ جوزي‌ به‌ عنوان‌ مسلمانى‌ دانشمند و مورخ‌ روزگار خود تقريباً معاصر و شاهد دو دوره‌ از اين‌ جنگها بوده‌ است‌: دورة فتوحات‌ صليبيان‌ يعنى‌ تصرف‌ بخش‌ بزرگى‌ از شام‌ و تشكيل‌ امارت‌ نشينهاي‌ لاتينى‌ در شهرهاي‌ بيت‌المقدس‌، انطاكيه‌، طرابلس‌ و رها (اورفا)، و دورة واكنش‌ مسلمانان‌ در مقابل‌ صليبيان‌ به‌ سركردگى‌ سرداران‌ رشيد جامعة اسلامى‌ چون‌ عمادالدين‌ زنگى‌، نورالدين‌ زنگى‌ و سپس‌ صلاح‌الدين‌ ايوبى‌ و باز پس‌ گيري‌ بيت‌المقدس‌ و ديگر شهرهاي‌ مهم‌ كه‌ تقريباً خود جوش‌ و بى‌ارتباط با مركز خلافت‌ تحقق‌ يافت‌.
 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۳۸:۱۴ ] [ مشاوره مديريت ]

تاريخ سخنوري

ابن جوزي ، ابوالفرج (۲)

تحصيلات‌واستادان‌: آنچه‌ ابن‌جوزي‌ در مشيخةووفيات‌المنتظم‌ در باب‌ مشايخ‌ و استادان‌ خود آورده‌ است‌، تصوير نسبتاً روشنى‌ از آموخته‌هاي‌ او به‌ دست‌ مى‌دهد و با توجه‌ به‌ تاريخ‌ درگذشت‌ استادانش‌ معلوم‌ مى‌شود كه‌ وي‌ در دوران‌ كودكى‌ و نوجوانى‌ در مجالس‌ درس‌ بسياري‌ از بزرگان‌ علم‌ و ادب‌ حضور يافته‌ و از آنان‌ در علوم‌ متداول‌ زمان‌ اجازة كتبى‌ يا شفاهى‌ اخذ كرده‌ است‌. مشهورترين‌ استادان‌ وي‌ اينانند: 
1. ابوالفضل‌ محمد بن‌ ناصر بن‌ على‌ بن‌ عمر بغدادي‌ (467-550ق‌/ 1075- 1155)، معروف‌ به‌ سلامى‌، حافظ و اديب‌ كه‌ نخستين‌ آموزشها و هدايت‌ و ارشاد علمى‌ و اخلاقى‌ وي‌ را بر عهده‌ داشت‌ (مشيخة، 53). 
2. ابوالقاسم‌ على‌ بن‌ يعلى‌ علوي‌ هروي‌ كه‌ نخستين‌ استاد خطابة وي‌ است‌ و به‌ تشويق‌ همو بود كه‌ ابن‌ جوزي‌ در 9 سالگى‌ به‌ منبر رفت‌ (همان‌، 114- 115؛ نيز نك: بخش‌ وعظ و خطابه‌ در همين‌ مقاله‌). 
3. ابوالسعادات‌ احمد بن‌ احمد... بن‌ متوكل‌ (د 521ق‌/1127م‌) كه‌ به‌ وي‌ حديث‌ آموخت‌ و اجازه‌اي‌ به‌ خط خويش‌ به‌ او داد كه‌ در آن‌ نسبت‌ خود را تا منصور دوانيقى‌ رسانده‌ بود ( مشيخة، 65 -67، المنتظم‌، 10/7). 
4. فاطمه‌ بنت‌ حسين‌ بن‌ حسن‌ بن‌ فضلوية رازي‌ (بنت‌ محمد بن‌ حسين‌بن‌فضلويةرازي‌بزاز: مشيخة، 198) كه‌ ابن‌جوزي‌ كتاب‌ ذم‌الغيبة ابراهيم‌ حربى‌ را به‌ قرائت‌ استادش‌، ابوالفضل‌ محمد بن‌ ناصر، نزد وي‌ خواند. همچنين‌ مجالسى‌ از ابن‌ سمعون‌ و مسند شافعى‌ و جز آنها را از او آموخت‌. فاطمه‌ واعظى‌ متعبد بود و در رباط خويش‌ به‌ تعليم‌ زنان‌ اشتغال‌ داشت‌. وي‌ در 521ق‌ هنگامى‌ كه‌ ابن‌ جوزي‌ 10 ساله‌ بود، درگذشت‌ ( مشيخة، 198- 199، المنتظم‌، 10/7- 8). 
5. ابوعبدالله‌ حسين‌ بن‌ محمد بن‌ عبدالوهاب‌ (د 524ق‌/1130م‌)، نحوي‌، لغوي‌ و شاعر معروف‌ به‌ بارع‌ كه‌ به‌ وي‌ حديث‌ آموخت‌ و اجازة كتبى‌ داد ( مشيخة، 73- 75، المنتظم‌، 10/16- 19). 
6. ابونصر احمد بن‌ محمد بن‌ عبدالقاهر طوسى‌ (د 525ق‌) كه‌ به‌ وي‌ حديث‌ آموخت‌ و اجازه‌ داد كه‌ همة روايات‌ او را نقل‌ كند ( مشيخة، 110-111، المنتظم‌، 10/21). 
7. ابوالقاسم‌ هبةالله‌ بن‌ محمد شيبانى‌ كاتب‌ (د 525ق‌) كه‌ همة مسند احمد بن‌ حنبل‌ و تمامى‌ غيلانيات‌ و اجزاء المزكى‌ را به‌ وي‌ آموخت‌. ابن‌ جوزي‌ مى‌نويسد كه‌ جز اينها را نيز به‌ قرائت‌ استاد و شيخش‌، ابوالفضل‌ محمد بن‌ ناصر، از وي‌ آموخته‌ و كتابت‌ كرده‌ است‌ ( مشيخة، 53 -54، المنتظم‌، 10/24). 
8. ابوالعز احمد بن‌ عبيدالله‌ معروف‌ به‌ ابن‌ كادش‌ (د 526ق‌) كه‌ به‌ او اجازه‌ داد تا آنچه‌ از وي‌ شنيده‌ است‌، روايت‌ كند ( المنتظم‌، 10/28). 
9. ابوالحسن‌ على‌ بن‌ عبيدالله‌ زاغونى‌ (د 527ق‌)، محدث‌، نحوي‌، لغوي‌، فقيه‌ و خطيب‌ كه‌ ابن‌ جوزي‌ با وي‌ مصاحبت‌ داشت‌ و از او حديث‌ و فقه‌ و وعظ فراگرفت‌ ( مشيخة، 79-81، المنتظم‌، 10/30، 32). 
10. ابوبكر محمد بن‌ عبدالله‌ عامري‌ (د 530ق‌/1136م‌)، معروف‌ به‌ ابن‌ جنازه‌، محدث‌، فقيه‌ و واعظ متصوف‌ كه‌ به‌ وي‌ حديث‌ و تفسير آموخت‌ ( مشيخة، 142- 145، المنتظم‌، 10/64). 
11. ابوالقاسم‌ نصر بن‌ حسين‌ مقري‌ معروف‌ به‌ ابن‌ حبار (د 531ق‌) كه‌ نزد وي‌ قرائات‌ قرآن‌ آموخت‌ ( المنتظم‌، 10/71). 
12. ابوبكر احمد بن‌ محمد بن‌ احمد دينوري‌ (د 532ق‌)، فقيه‌ و محدث‌ و استاد مناظره‌ كه‌ ابن‌ جوزي‌ مدتى‌ در درسهاي‌ او شركت‌ جست‌ ( المنتظم‌، 10/73). 
13. ابوسعد اسماعيل‌ بن‌ احمد مؤذّن‌ نيشابوري‌ (د 532ق‌)، فقيه‌ بزرگ‌ كه‌ به‌ او اجازة كتبى‌ داد تا همة روايات‌ او را نقل‌ كند ( مشيخة، 109-110، المنتظم‌، 10/74). 
14 و 15. ابوالمظفر عبدالمنعم‌ بن‌ عبدالكريم‌ بن‌ هوازن‌ قشيري‌ (د 532ق‌) و ابوالقاسم‌ زاهر بن‌ طاهر شحامى‌ (د 533ق‌) كه‌ به‌ وي‌ اجازة روايت‌ داده‌اند ( المنتظم‌، 10/75، 80). 
16. شافع‌ بن‌ عبدالرشيد جيلى‌ (د 541ق‌) كه‌ ابن‌ جوزي‌ در كودكى‌ در حلقة درس‌ وي‌ حضور مى‌يافته‌ و كسب‌ علم‌ مى‌كرده‌ است‌ (همان‌، 10/121-122). 
از استادان‌ وي‌ آنان‌ كه‌ نامشان‌ در ذيل‌ مى‌آيد، اغلب‌ به‌ وي‌ اجازة نقل‌ حديث‌ داده‌اند: 
17. ابوبكر وجيه‌ بن‌ طاهر نيشابوري‌ (همان‌، 10/124). 
18. ابوشجاع‌ عمر بن‌ ابى‌الحسن‌ بسطامى‌ (د 542ق‌/1147م‌) كه‌ كتاب‌ شمائل‌النبى‌ ابوعيسى‌ترمذي‌ و جز آن‌ را به‌ وي‌ آموخت‌ ( مشيخة، 141-142، المنتظم‌، 10/128). 
19. ابوالفتح‌ عبدالملك‌ بن‌ ابى‌ القاسم‌ عبدالله‌ بن‌ ابى‌ سهل‌ كروخى‌ (د 548ق‌/1153م‌) كه‌ ابن‌ جوزي‌ جامع‌ ترمذي‌ و مناقب‌ احمد بن‌ حنبل‌ و جز اينها را از وي‌ شنيده‌ است‌ ( مشيخة، 87 - 88، المنتظم‌، 10/154). 
20. ابواسحاق‌ ابوالوقت‌ عبدالاول‌ بن‌ عيسى‌ سجزي‌ هروي‌ (د 553ق‌/1158م‌)، مدرس‌ حديث‌ در نظامية بغداد (ابن‌ خلكان‌، 2/392) كه‌ صحيح‌ بخاري‌ را به‌ روايت‌ داوودي‌ و نيز مسند دارمى‌ و منتخب‌ مسند عبد بن‌ حميد را براي‌ ابن‌ جوزي‌ روايت‌ كرده‌ است‌ (ابن‌ جوزي‌، عبدالرحمان‌، المنتظم‌، 10/177، 182-183). 
21. ابوحكيم‌ ابراهيم‌ بن‌ دينار نهروانى‌ (د 556ق‌/1161م‌)، عالم‌ بر مذهب‌ و خلاف‌ و فرائض‌ و مدرس‌ مدرسة ابن‌ شمحل‌ و مدرسة باب‌ الازج‌. ابن‌ جوزي‌ خود مى‌گويد: قرآن‌ و مذهب‌ و فرائض‌ را نزد وي‌ آموختم‌ و مدتى‌ در مدرسة ابن‌ شمحل‌ معيد او بودم‌ و پس‌ از او مدرسه‌ به‌ من‌ سپرده‌ شد و من‌ در آنجا به‌ تدريس‌ پرداختم‌ ( مشيخة، 184-186، المنتظم‌، 10/201-202؛ ابن‌ رجب‌، 1/404). 
22. ابوالبركات‌ سعدالله‌ بن‌ محمد بن‌ على‌ بن‌ احمدي‌ (د 557ق‌/ 1162م‌) كه‌ ابن‌ جوزي‌ كتاب‌ السنة لالكائى‌ را به‌ روايت‌ طريثيئى‌ از او شنيد ( المنتظم‌، 10/204، مشيخة، 191-193: سعدالله‌ بن‌ على‌ ابن‌ محمد بن‌ حمدي‌). 
23-31. ابوبكر محمد بن‌ عبدالباقى‌ انصاري‌ ( مشيخة، 54 - 58، المنتظم‌، 10/92-94)؛ ابوالقاسم‌اسماعيل‌ بن‌احمدسمرقندي‌( مشيخة، 82 - 85، المنتظم‌، 10/98)؛ ابونصر احمد بن‌ منصور بن‌ احمد (حمد ابن‌منصور بن‌حمد: مشيخة، 163-164) صوفى‌همدانى‌ ( المنتظم‌، 10/99-100)؛ حافظ ابوالبركات‌ عبدالوهاب‌ بن‌ مبارك‌ انماطى‌ ( مشيخة، 85 -86، المنتظم‌، 10/108، صيد الخاطر، 200)؛ ابوالمعالى‌ عبدالخالق‌ بن‌ احمد بن‌ عبدالصمد شيبانى‌، معروف‌ به‌ ابن‌ البدن‌ ( مشيخة، 101-103، المنتظم‌، 10/109)؛ ابوالحسن‌ محمد بن‌ احمد، معروف‌ به‌ ابن‌ صرما ( مشيخة، 111-113، المنتظم‌، 10/110)؛ ابومنصور محمد بن‌ عبدالملك‌ بن‌ حسن‌ بن‌ ابراهيم‌ بن‌ خيرون‌ مقري‌، آخرين‌ كسى‌ كه‌ از جوهري‌ ( صاحب‌ صحاح‌ ) با اجازه‌ روايت‌ كرده‌ است‌ ( مشيخة، 81 -82، المنتظم‌، 10/115)؛ ابوسعد احمد بن‌ محمد بغدادي‌ اصفهانى‌ ( مشيخة، 93-96، المنتظم‌، 10/116-117)؛ ابومنصور موهوب‌ بن‌ احمد جواليقى‌ (د 540ق‌) مدرس‌ ادب‌ در نظامية بغداد (سيوطى‌، بغية، 401) كه‌ ابن‌ جوزي‌ نزد وي‌ حديث‌، غريب‌ الحديث‌، ادب‌ و لغت‌ آموخت‌ و كتاب‌ المعرب‌ و ديگر تصانيفش‌ را نزد او خواند ( مشيخة، 124-126، المنتظم‌، 10/31، 118، صيد الخاطر، 200). 
ابن‌ جوزي‌ در جاي‌ جاي‌ المنتظم‌ به‌ ويژه‌ در وفيات‌ آن‌ (ج‌ 9، 10) بيش‌ از 70 تن‌ و در مشيخة 89 تن‌ (ص‌ 197-202) از استادان‌ خود را نام‌ مى‌برد كه‌ بسياري‌ از آنان‌ به‌ وي‌ اجازة روايت‌ داده‌اند (ابن‌ رجب‌، 1/401).
 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۳۸:۱۳ ] [ مشاوره مديريت ]

تاريخ سخنوري

ابن جوزي ، ابوالفرج (۱)

اِبْن‌ِ جَوزي‌، ابوالفرج‌ جمال‌ الدين‌ عبدالرحمان‌ بن‌ على‌ بن‌ محمد ابن‌ على‌ بن‌ عبدالله‌ بن‌ حُمادي‌ بن‌ محمد بن‌ جعفر جوزي‌ قرشى‌ تيمى‌ بكري‌ بغدادي‌ (ح‌ 511 -597ق‌/1117-1201م‌)، مورخ‌، واعظ، مفسر و فقيه‌ حنبلى‌. نسب‌ عبدالرحمان‌ به‌ محمد فرزند ابوبكر، نخستين‌ خليفه‌، مى‌رسد (ذهبى‌، تذكره‌، 4/1342). شهرت‌ وي‌ به‌ ابن‌ جوزي‌ به‌ سبب‌ نسبت‌ جدّ او به‌ فرضة الجوزه‌ (بارانداز جوزه‌) در بصره‌ يا محلة جوز در غرب‌ بغداد است‌ (ابن‌ جوزي‌، يوسف‌، مرآة، 8(2)/481؛ ابن‌ خلكان‌، 3/142؛ قس‌: ذهبى‌، همانجا). برخى‌ از راويان‌ در نقل‌ روايات‌ از ابن‌ جوزي‌، وي‌ را به‌ سبب‌ اشتغال‌ خانواده‌اش‌ به‌ تجارت‌ مس‌، صفار نيز خوانده‌اند (ذهبى‌، همان‌، 4/1344؛ قس‌: ابن‌ خلكان‌، همانجا). 
عبدالرحمان‌ در محلة درب‌ حبيب‌ (يا باب‌ حبيب‌) بغداد به‌ دنيا آمد (ابن‌ رجب‌، 1/400). تولد او را بين‌ سالهاي‌ 508 -512ق‌/1114- 1118م‌ نوشته‌اند. ابن‌ رجب‌ دربارة سال‌ ولادت‌ او دو روايت‌ از خود وي‌ به‌ دست‌ مى‌دهد: نخست‌ اينكه‌ او به‌ خط خود نوشته‌ بوده‌ است‌ كه‌: «سال‌ ولادتم‌ دقيقاً معلوم‌ نيست‌، اين‌ قدر مى‌دانم‌ كه‌ در 514ق‌ كه‌ پدرم‌ درگذشت‌، حدوداً سه‌ ساله‌ بوده‌ام‌»؛ ديگر آنكه‌: «در سال‌ درگذشت‌ استادم‌، ابن‌ زاغونى‌ (527ق‌)، به‌ سن‌ بلوغ‌ رسيدم‌» (همانجا). بدين‌ سان‌ تولد وي‌ در 511 يا 512ق‌ خواهد بود. 
ابن‌ جوزي‌ كودكى‌ را در رفاه‌، صلاح‌ و عفاف‌ (ابن‌ جوزي‌، عبدالرحمان‌، صيد الخاطر، 578؛ ابن‌ رجب‌، 1/412) و به‌ سرپرستى‌ مادر و عمه‌اش‌ سپري‌ كرد، با كسى‌ آميزش‌ نداشت‌ و با كودكان‌ بازي‌ نمى‌كرد (ابن‌ كثير، 13/32). خود مى‌گويد كه‌ مادر التفات‌ چندانى‌ به‌ وي‌ نداشته‌ است‌ (عبدالواحد، 4، به‌ نقل‌ از صيد الخاطر ). عمه‌اش‌ او را براي‌ كسب‌ علم‌ به‌ داييش‌، ابوالفضل‌ محمد بن‌ ناصر بغدادي‌ سپرد (ابن‌ رجب‌، 1/400، 412؛ ابن‌ خلكان‌، 4/293؛ ذهبى‌، همانجا؛ ابن‌ عماد، 4/330). خود در المنتظم‌ مى‌نويسد كه‌ ابوالفضل‌ عهده‌دار آموختن‌ حديث‌ به‌ من‌ شد و من‌ مسند احمد بن‌ حنبل‌ و ديگر كتابهاي‌ مهم‌ و اصلى‌ را به‌ قرائت‌ او نزد شيوخ‌ شنيدم‌ و به‌ خاطر سپردم‌ (10/162-163، نيز 7- 8، 164). نيز در مشيخة آورده‌: شيخ‌ ما ابن‌ ناصر مرا در كودكى‌ نزد شيوخ‌ مى‌برد، و عوالى‌ (احاديث‌ داراي‌ اسناد عالى‌) را به‌ گوش‌ من‌ مى‌رساند و همة سماعات‌ مرا به‌ خط خود مى‌نوشت‌ و از آنان‌ براي‌ من‌ اجازه‌ مى‌گرفت‌. پس‌ آنگاه‌ كه‌ معنى‌ طلب‌ علم‌ را دريافتم‌، داناترين‌ استادان‌ و فهيم‌ترين‌ محدثان‌ را براي‌ ملازمت‌ برمى‌گزيدم‌ و به‌ فضل‌ استادان‌ نظر داشتم‌، نه‌ به‌ شمار آنان‌ (ص‌ 53؛ ابن‌ رجب‌، 1/401). 
نخستين‌ سماع‌ ابن‌ جوزي‌ در 5 سالگى‌ (516ق‌) بود (ذهبى‌، همان‌، 4/1342). خود در صيد الخاطر مى‌نويسد: من‌ از كودكى‌ شيفتة دانش‌ بودم‌، پس‌ بدان‌ پرداختم‌؛ آنگاه‌ علاقه‌مند شدم‌ كه‌ همة رشته‌هاي‌ علوم‌ را بياموزم‌ و در صدد بر آمدم‌ كه‌ هر رشته‌ را نيز به‌ كمال‌ فرا گيرم‌ (ص‌ 59). نيز مى‌افزايد: تحمل‌ سختيها در راه‌ كسب‌ دانش‌ در كام‌ جان‌ من‌ از عسل‌ برايم‌ شيرين‌تر بود، در كودكى‌ قرصى‌ چند نان‌ خشك‌ بر مى‌داشتم‌ و براي‌ آموختن‌ حديث‌ بيرون‌ مى‌رفتم‌ و بر كنار نهر عيسى‌ مى‌نشستم‌، آن‌ نام‌ را بدون‌ آب‌ نمى‌توانستم‌ بخورم‌، پس‌ لقمه‌اي‌ نام‌ مى‌خوردم‌ و با آن‌ جرعه‌اي‌ آب‌ مى‌نوشيدم‌، چشم‌ همت‌ من‌ چيزي‌ جز لذت‌ كسب‌ دانش‌ نمى‌ديد (همان‌، 316). شيفتة مطالعه‌ بود. خود مى‌نويسد: از مطالعه‌ سير نمى‌شوم‌. فهرست‌ كتابهاي‌ وقف‌ شده‌ بر مدرسة نظاميه‌ را كه‌ بالغ‌ بر 000 ،6مجلد است‌. ديده‌ام‌. همچنين‌ فهرست‌ كتابهاي‌ ابوحنفيه‌، حميدي‌، شيخ‌ عبدالوهاب‌ بن‌ ناصر و ابومحمد بن‌ خشاب‌ را هم‌ كه‌ چندين‌ بار چهار پا بود، ديده‌ام‌. بيش‌ از 000 ،20مجلد [ اِ ] مطالعه‌ كرده‌ام‌ و هنوز در طلب‌ آموختنم‌ (همان‌، 571 -572).
 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۳۸:۱۲ ] [ مشاوره مديريت ]

تاريخ سخنوري 

ابن جوزي ، محي الدين


اِبْن‌ِ جَوزي‌، محيى‌الدين‌ ابومحمد (و ابوالمحاسن‌: ابن‌ رجب‌، 2/258؛ يا ابوالمظفر؛ يونينى‌، 1/332) يوسف‌ بن‌ عبدالرحمان‌ (13 ذيقعدة 580 - مق صفر 656ق‌/15 فورية 1185 - فورية 1258م‌)، فقيه‌، اصولى‌، واعظ و محتسب‌ حنبلى‌ مذهب‌ بغداد و استاذالدار (رئيس‌ تشريفات‌ دربار) آخرين‌ خليفة عباسى‌. وي‌ فرزند كهتر ابوالفرج‌ عبدالرحمان‌ بن‌ جوزي‌ (ه م‌) است‌. در بغداد زاده‌ شد، نزد پدرش‌ و كسانى‌ چون‌ يحيى‌ بن‌ اسعد بن‌ بوش‌ و ابومنصور عبدالله‌ بن‌ محمد بن‌ عبدالسلام‌ و ابن‌ مغطوش‌ و ابوالحسن‌ بن‌ محمد بن‌ يعيش‌، ذاكر بن‌ كامل‌ و ابن‌ كليب‌ حديث‌ شنيد (ابن‌ رجب‌، همانجا؛ ذهبى‌، 23/373) و قرائات‌ را در واسط نزد ابن‌ باقلانى‌ فرا گرفت‌ (يونينى‌، 1/334- 335) و از مستعصم‌ خليفه‌ اجازة روايت‌ يافت‌ (ابن‌ كثير، 13/204). وي‌ همچنين‌ از شيخ‌ ضياءالدين‌ عبدالوهاب‌ بن‌ سكينه‌ خرقه‌ گرفت‌ (ابن‌ رجب‌، همانجا).  در 17 سالگى‌ پدرش‌ درگذشت‌ و مادر خليفه‌ الناصر حمايت‌ از او را به‌ عهده‌ گرفت‌ و به‌ اشارت‌ همو، پس‌ از وعظ در برابر فقيهان‌ بغداد اجازه‌ يافت‌ كه‌ به‌ جاي‌ پدر به‌ وعظ بنشيند و خليفه‌ او را خلعت‌ داد (ابن‌ شاكر، 4/352؛ ابن‌ رجب‌، 2/259). اما به‌ گفتة ابن‌ ساعى‌ (9/231، 232) كه‌ كهن‌ترين‌ مأخذ دربارة محيى‌الدين‌ است‌، وي‌ در ذيعقدة 604ق‌/1208م‌ پس‌ از آنكه‌ قاضى‌ القضاة ابوالقاسم‌ بن‌ دامغانى‌ شهادت‌ او را پذيرفت‌، منصب‌ حسبت‌ دو سوي‌ بغداد يافت‌ و اندكى‌ بعد به‌ وعظ نشست‌ و همچنين‌ به‌ نظارت‌ اوقاف‌ عامه‌ و نيز اوقاف‌ جامع‌ سلطان‌ منصوب‌ شد (ابن‌ رجب‌، 2/258؛ ابن‌ كثير 13/49). ابن‌ منصبها براي‌ فقيه‌ جوانى‌ چون‌ او كه‌ 24 سال‌ بيش‌ نداشت‌، اسباب‌ شگفتيها بود و كنايه‌ها، چنانكه‌ وقتى‌ فخرالدين‌ ابن‌ تيمية خطيب‌ در 605ق‌ وارد بغداد شد و در «باب‌ پدر» وعظ كرد، به‌ تعريض‌ بر محيى‌الدين‌ خرده‌ گرفت‌ كه‌ بر جاي‌ فقيهان‌ و واعظان‌ بزرگ‌ تكيه‌ زده‌ است‌ (همو، 13/51). شايد همين‌ واكنشها سبب‌ شد كه‌ خليفه‌ در 609ق‌ ابتدا وي‌ را از حسبت‌ و سپس‌ از نظارت‌ بر اوقاف‌ عزل‌ كند و وي‌ در خانه‌ به‌ وعظ و افتا و تدريس‌ پرداخت‌، اما در 615 ق‌ دوباره‌ به‌ شغل‌ حسبت‌ منصوب‌ شد (ابن‌ رجب‌، همانجا) و در آغاز سال‌ بعد فرمانى‌ مبنى‌ بر تشديد مبارزه‌ با منكرات‌ صادر كرد (ابن‌ كثير، 13/82). در 623ق‌ از سوي‌ خليفه‌ الظاهر با خلعتهايى‌ نزد ايوبيان‌ مصر و شام‌ رفت‌ (ابن‌ واصل‌، 4/175، 176) تا آنان‌ را از اتحاد با جلال‌الدين‌ خوارزمشاه‌ باز دارد (ابن‌ كثير، 13/112).  وي‌ در همان‌ سفر به‌ مصر نزد الكامل‌ ايوبى‌ رفت‌ و در اين‌ ديدارها هدايايى‌ كلان‌ از ايوبيان‌ دريافت‌ داشت‌. وي‌ با همين‌ اموال‌ توانست‌ مدرسة جوزيه‌ را در دمشق‌ بنا كند (همو، 13/30، 112). توفيق‌ سياسى‌ ابن‌ جوزي‌ در اين‌ سفر سبب‌ شد كه‌ از آن‌ پس‌ از سوي‌ خليفه‌ به‌ رسالت‌ نزد ايوبيان‌ كه‌ در آن‌ وقت‌ پراكنده‌ شده‌ و با يكديگر كشمكشها داشتند، گسيل‌ شود. چنانكه‌ در 630ق‌ بار ديگر به‌ مصر نزد الكامل‌ رفت‌ و سپس‌ در نزاع‌ ميان‌ الصالح‌ اسماعيل‌ و الكامل‌ واسطة صلح‌ شد (همو، 13/135، 148). نيز در سالهاي‌ 634 و 635ق‌ به‌ مصر نزد الكامل‌، به‌ حلب‌ نزد العزيز، به‌ دمشق‌ نزد الاشرف‌ كه‌ همه‌ از ايوبيان‌ بودند، فرستاده‌ شد، همچنين‌ به‌ آسياي‌ صغير نزد علاءالدين‌ كيقباد سلجوقى‌ به‌ رسالت‌ رفت‌ و شگفت‌ آنكه‌ اين‌ اميران‌ همه‌ در همان‌ ايام‌ درگذشتند و محمود بن‌ ارشد سنجاري‌ در شعري‌، محيى‌الدين‌ را سفير عزرائيل‌ خواند (يونينى‌، 1/333) و الناصر داوود ايوبى‌ امير كرك‌ در شعري‌ خطاب‌ به‌ خليفه‌ مى‌گويد: آيا او رسول‌ است‌ يا مرده‌ شوي‌ (همو، 1/334؛ قس‌: قلقشندي‌، 2/80). با اينهمه‌ در روزگار حكومت‌ العادل‌ ايوبى‌ در مصر، به‌ رسالت‌ نزد او رفت‌ (ابن‌خلكان‌، 6/247). محيى‌الدين‌ در 632ق‌ علاوه‌ بر حسبت‌ كه‌ بر عهده‌ داشت‌ به‌ تدريس‌ در مدرسة مستنصرية بغداد نيز گمارده‌ شد (ابن‌ كثير، 13/211) و وي‌ هرگاه‌ به‌ سفر مى‌رفت‌، پسر خود جمال‌الدين‌ عبدالرحمان‌ را به‌ تدريس‌ در آن‌ مدرسه‌ و حسبت‌ بغداد مى‌گماشت‌ (ابن‌ شاكر، 4/352؛ ابن‌ رجب‌ 2/261). چون‌ ابن‌ علقمى‌ استاد الدار مستعصم‌ به‌ وزارت‌ منصوب‌ شد (642ق‌) محيى‌الدين‌ به‌ جاي‌ او برگزيده‌ شد (ابن‌ كثير، 13/164) و تا هنگام‌ يورش‌ هلاكو به‌ بغداد در همان‌ شغل‌ بود و چون‌ مغولان‌ وارد شهر شدند، او را با 3 فرزندش‌ جمال‌ الدين‌، شرف‌ الدين‌، تاج‌الدين‌ و بسياري‌ از رجال‌ دربار خلافت‌ به‌ فرمان‌ هلاكو به‌ قتل‌ رساندند (ابن‌ خلكان‌، 3/142؛ يونينى‌، 1/340).  ابن‌ جوزي‌ را مردي‌ دانشمند و با هيبت‌ و مردم‌ دوست‌ وصف‌ كرده‌اند كه‌ سلاطين‌ و امرا او را حرمت‌ مى‌نهادند و مى‌ستودند (ذهبى‌، 23/373؛ ابن‌ شاكر، 4/352). سالهايى‌ كه‌ محيى‌الدين‌ به‌ تدريس‌ در خانه‌ و مدرسة مستنصريه‌ اشتغال‌ داشت‌ و يا در مصر و شام‌ به‌ هنگام‌ مأموريتهاي‌ سياسى‌ حديث‌ مى‌گفت‌ (ابن‌ رجب‌، 2/260)، بسيار كسان‌ از محضر او استفاده‌ كردند كه‌ بعدها از دانشمندان‌ مشهور عصر خود شدند كه‌ از آن‌ ميان‌ مى‌توان‌ اينان‌ را نام‌ برد: تاج‌الدين‌ احمد بن‌ فوطى‌، كه‌ از استاد خود به‌ عنوان‌ «الصاحب‌ السعيد» و «شيخنا» ياد كرده‌ است‌ (4(1)/523، 769، 4(2)/753). ابن‌ قصاب‌ فقيه‌ حنبلى‌ و مدرس‌ مستنصريه‌، ابن‌ البدايع‌ فقيه‌، دمياطى‌ و شهاب‌ الدين‌ احمد حنبلى‌ كه‌ از محيى‌الدين‌ حديث‌ شنيدند يا اجازة روايت‌ گرفتند (همو، 4(1)/513، 552؛ ذهبى‌، 23/373؛ ابن‌ شاكر، 1/86). او جز مدرسة جوزيه‌ كه‌ در دمشق‌ بنياد نهاد، در محلة حلبة بغداد نيز ساختمان‌ مدرسه‌اي‌ را آغاز كرد كه‌ به‌ انجام‌ نرسيد، اما ظاهراً دارالقرآن‌ و آرامگاهى‌ در محلة حربيّة بغداد براي‌ خود ساخت‌ (ابن‌ رجب‌، 2/259). پسران‌ محيى‌الدين‌ نيز از بزرگان‌ عصر خود به‌ شمار مى‌رفتند، خاصه‌ جمال‌ الدين‌ عبدالرحمان‌ (606 -656ق‌/1209- 1258م‌) مردي‌ دانشمند و محدث‌ و واعظ بود و هنگامى‌ كه‌ پدرش‌ استادالدار بود، وي‌ در مستنصريه‌ تدريس‌ مى‌كرد و حسبت‌ بغداد را نيز بر عهده‌ داشت‌ و همچون‌ پدر به‌ رسالت‌ به‌ مصر نيز رفت‌ (همو، 2/261؛ يونينى‌، همانجا).  آثار: الايضاح‌ فى‌ الجدل‌، يا الايضاح‌ لقوانين‌ الاصطلاح‌ كه‌ در محرم‌ 627ق‌ آن‌ را در 5 باب‌ تأليف‌ كرد (حاجى‌ خليفه‌، 1/213) و نسخه‌اي‌ از آن‌ در كتابخانة لاله‌لى‌ هست‌ I/920) S, )؛ GAL, المذهب‌ الاحمد فى‌ مذهب‌ احمد كه‌ به‌ چاپ‌ رسيده‌ است‌ (زركلى‌، 8/236)، معادن‌ الابريز فى‌ تفسير الكتاب‌ العزيز (ابن‌ رجب‌، 2/260) كه‌ نشانى‌ از آن‌ به‌ دست‌ نيامد؛ ديوان‌ شعر (كحاله‌، 13/308). همچنين‌ ابن‌ رجب‌ (2/261) و يونينى‌ (1/337) و قنوجى‌ (ص‌ 246، 247) اشعاري‌ از او نقل‌ كرده‌اند.  مأخذ: ابن‌ خلكان‌، وفيات‌؛ ابن‌ رجب‌، عبدالرحمان‌، الذيل‌ على‌ طبقات‌ الحنابلة، به‌ كوشش‌ محمد حامد الفقى‌، قاهره‌، 1372ق‌/1953م‌؛ ابن‌ ساعى‌، على‌، الجامع‌ المختصر، به‌ كوشش‌ مصطفى‌ جواد، بغداد، 1353ق‌/1934م‌؛ ابن‌ شاكر، محمد، فوات‌ الوفيات‌، به‌ كوشش‌ احسان‌ عباس‌، بيروت‌، 1973م‌؛ ابن‌ فوطى‌، عبدالرزاق‌، مجمع‌ الا¸داب‌، به‌ كوشش‌ مصطفى‌ جواد، دمشق‌، 1384ق‌/ 1962م‌؛ ابن‌ كثير، البداية؛ ابن‌ واصل‌، محمد، مفرج‌ الكروب‌، به‌ كوشش‌ حسين‌ محمد ربيع‌ و سعيد عبدالفتاح‌ عاشور، قاهره‌، 1972م‌؛ حاجى‌ خليفه‌، كشف‌ الظنون‌، استانبول‌، 1941م‌؛ ذهبى‌، محمد، سير اعلام‌ النبلاء، به‌ كوشش‌ بشار عواد معروف‌ و يحيى‌ هلال‌ السرحان‌، بيروت‌، 1405ق‌/ 1985م‌؛ زركلى‌، خيرالدين‌، الاعلام‌، بيروت‌، 1986م‌؛ قلقشندي‌، احمد، مآثر الانافة، به‌ كوشش‌ عبدالستار احمد فراج‌، كويت‌، 1964م‌؛ قنوجى‌، صديق‌، التاج‌ المكلل‌، به‌ كوشش‌ عبدالحكيم‌ شرف‌الدين‌، بمبئى‌، 1383ق‌/1963م‌؛ كحاله‌، عمررضا، معجم‌المؤلفين‌، بيروت‌، 1957م‌؛ يونينى‌، موسى‌، ذيل‌ مرآة الزمان‌، حيدرآباد دكن‌، 1374ق‌/1954م‌؛ نيز: GAL,S.  منبع : http://www.cgie.org.ir/shavad.asp?id=123&avaid=1049

امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۳۸:۱۱ ] [ مشاوره مديريت ]

تاريخ سخنوري

ابن نباته ، عبدالرحيم(۲)

اِبْنِ نُباته، عبدالرحيم بن محمدبن اسماعيل‌بن نباتۀ فارقي (335-374ق/946-984م)، خطيب نام‌آور روزگار حمدانيان. برخي نام او را عبدالرحمن نيز آورده‌اند (ابن اثير، نصراللّه، 3/204). وي از ميّافارقين در ديار بكر برخاسته بود (ابن اثير، علي، 3/294؛ ابن خلكان، 3/156) و فرزندان او تا اوايل سدۀ 7ق در همانجا مي‌زيسته‌اند (ابن اثير، علي، همانجا) و در ميان آنان خطيباني صاحب نام ظهور كرده‌اند (همانجا؛ نيز نك‍ : ابن فوطي، 4 (1)/390-391، 593-594؛ ابن تغري بردي، 4/146). از باب انتساب به همين شهر است كه گاه به او نسبت فارقي داده‌اند، اما نمي‌دانيم چرا يافعي (2/403)، عامري (ص 321) و ابن عماد (3/83) زادگاه او را عسقلان و محل اقامت وي را مصر دانسته‌اند.  از زندگي اين خطيب اطلاعي جز چند روايت ترديدآميز در دست نيست. ابن خلكان از قول ابن ازرق فارقي (ﻫ م) گويد: ابن نباته در 335ق زاده شد و در 374ق در ميافارقين درگذشت و در همانجا به خاك سپرده شد (3/157؛ قس: يافعي، 2/404، كه سال ولادت او را 350ق نقل كرده؛ ابن قنفذ، 231، وفات او را در 409ق؛ دانسته؛ زركلي، 3/348، كه محل وفات او را حلب نوشته است).  بنابر سخن ابن خلكان و منابع ديگر ابن نباته 39 سال زيسته است، امّا ذهبي گويد كه وي از 351ق به بعد به ايراد خطبه پرداخت و در آن زمان خود خطيبي شناخته شده بود(نك‍ : ابن نباته، 191-195) و با متنبي مجالست داشته است. از اين‌رو ولادتش بايد پيش از 335ق بوده باشد (ذهبي، سير، 16/322، تاريخ، 559، قس، العبر، 2/143). سخن ابن‌شداد (3 (1)/305-306) و ابن تغري بردي (3/322) نيز همين معني را مي‌رساند. به روايت آن دو، سپاهيان روم در 348ق پس از پيشروي در سرزمينهاي اسلامي و كشتار و تخريب، به سوي دياربكر روي اوردند و به ميافارقين رسيدند و آنجا را مدتي در محاصره گرفتند. در اين روزگار بود كه ابن نباته به ايراد خطابه‌هاي شورانگيز خويش موسوم به «خطب جهاديه» پرداخت (نك‍ : ابن نباته، 187-190، جم‍ ؛ كانار، 129-132).  ابن نباته، چنانكه گفته شد، در حلب با متنبي ديدار و مجالست داشته است و به روايتي، بخشي از ديوان شاعر را نزد وي استماع كرده (ابن خلكان، 3/156) و همراه او در دربار سيف‌الدولۀ حمداني (حك‍ 333-356ق) خدمت مي‌كرده است (همانجا؛ ابن شداد، 3 (1)/302). وي در حلب، منصب خطابت را از طرف سيف‌الدوله عهده‌دار شد (ابن خلكان، همانجا؛ ذهبي، سير، 16/321) و از آنجا در سيف‌الدوله همواره در جهاد و كارزار بود، ابن نباته خطبه‌هاي بسياري دربارۀ جهاد پرداخت تا مردم را بدان تكليف شرعي ترغيب كند و به ياري سيف‌الدوله برانگيزد (ابن خلكان، همانجا). در برخي از اين خطبه‌ها از سيف‌الدوله (نك‍ : ابن نباته، 279، 283-286) و فرزندش ابوالمكارم (همو، 279-280) به تمجيد ياد شده است. با اين حال، برخي وظيفۀ خطيبي او را در حلب پس از مرگ سيف‌الدوله مي‌دانند (ذهبي، همان، 16/322) و صفدي اساساً دربارۀ خطابت او در حلب ترديد كرده است (الوافي، 18/388).  ابن نباته در موصل نيز به ايراد خطبه‌هايي دربارۀ جهاد پرداخته است (نك‍ : ابن نباته، 232-235) و در يكي از آنها (همو، 235-237) نام ناصرالدولۀ حمداني را به توريه آورده و از او ستايش كرده است. در هر حال اين خطبه‌ها مايۀ شهرت او گشت و وي در ادب سرآمد شد (نك‍ : ابن خلكان، همانجا). خطبه‌هاي او را اغلب مؤلفان (ابن اثير، علي، همانجا؛ ابن خلكان، همانجا؛ ابوالفداء، 1 (4)/14؛ ابن شاكر، عيون، 83؛ صفدي، همانجا) ستوده و بر بلاغت، فصاحت، معاني نو و سلاست عبارات وي گواه گرفته‌اند (ذهبي، همان، 16/321-322). مردم شيفتۀ خطبه‌هاي او بودند و آنها را برترين خطبه‌ها مي‌شمردند (ياقوت، 13/53؛ ابن اثير، نصراللّه، 1/278؛ ابن ابي‌الحديد، 7/211). برخي اين خطبه‌ها را حفظ مي‌كرده‌اند و گاهي تدريس مي‌شده (ابن فوطي، 4 (1٩/311، 390-391؛ ذهبي، همان، 23/355) و نيز عبارات آن مورد بحث قرار مي‌گرفته است (نك‍ : سبكي، 8/136). چنانكه صفدي (نصره‌الثائر، 64-65) حفظ بخشي از خطبه‌هاي ابن نباته را در پرورش قريحۀ نويسندگي لازم مي‌شمرد.  گفتني است كه خطبه‌ها و نوشته‌هاي حضرت علي(ع) بر خطبه‌هاي ابن نباته، تأثير و نفوذي انكارناپذير گذارده است. به روايت صفدي (الوافي، همانجا) و ابن شاكر (عيون، همانجا) از سبط ابن جوزي، ابن نباته سخنان علي(ع) (نهج‌البلاغه) را از حفظ داشته و بيشتر كلمات و خطبه‌هاي خويش را از معاني آن بر مي‌گرفته است. او خود مي‌گويد: «گنجي پايان‌ناپذير از خطبه‌ها را حفظ كردم و از مواعظ علي‌بن ابي‌طالب(ع) 100 فصل را به خاطر سپردم» (ابن‌ابي‌الحديد، 1/24، به نقل از ابن نباته). بدين‌سان وي در رعايت فنون بديع و زيورهاي لفظي و معنوي، دقت و وسواسي تمام داشت. برخلاف مقامات حريري كه به لحاظ وقوف بر ساكن، به اعراب كلمات وقعي نمي نهد، سجع ابن نباته تماماً معرب است (صفدي، ابن شاكر، همانجاها) و سجع را با موازنه جمع كرده است (مبارك، 196). وي در ترصيع نيز دستي توانا داشته و شواهدي از آن در المثل‌السائر (ابن اثير، نصراللّه، 1/363-364) آمده است. از ديگر فنون ادبي، تضمين و درج ايات قرآن در كلام است كه در سخن ابن نباته جاي ويژه‌اي دارد و به فراواني به كار گرفته شده است. ابن اثير مواردي از اين نوع را در خطبه‌هاي او نشان داده و از بهترين نمونه‌هاي اين فن شمرده است (همو، 3/204-205). جز اينها، خيال‌انگيزي نيز در نثر ابن نباته بيش و كم نمودار است و صحنه‌هايي چون صحراي عرفات، ميدان رزم، تهاجم دشمن، دنياطلبي و مانند آن را مصوّر ساخته است (نك‍ : ابن نباته، 172، 179-180، 184، 233، 236-237، 380-381؛ مبارك، 197-198).  خطبه‌هاي ابن نباته از سه قسمت تشكيل شده است: ستايش خدا و نعت پيامبر(ص)، ترغيب به ترس از خدا و روز رستاخيز و رعايت دستورهاي اخلاقي و ديني به‌ويژه وظيفۀ جهاد و درخواست ياري و رحمت الهي كه با آيه‌اي از قرآن پايان مي‌يابد (EI2) . ابن نباته در ضمن خطبه‌هايي كه به مناسبتهاي گوناگون پرداخته، به برخي از رخدادهاي مهم روز نيز اشاره كرده است كه از آن ميان مي‌توان اين موارد را برشمرد: پيروزي نجا، غلام سيف‌الدوله، بر روميان در شعبان 351ق/962م (ابن نباته، 275-278)، تسخير حلب به دست روميان در ذيقعدۀ همان سال (همو، 191-198)، تدابيري كه در صفر 352 براي دفاع از ميافارقين اتخاذ شد (همو. 199-202)، ورود مجاهدان داوطلب از خراسان به اين شهر در ذيقعدۀ همان سال (همو، 202-207) و كشته شدن نيكفوروس فوكاس امپراتور بيزانس در 969م (همو، 238-240؛ EI2).  با اينهمه، سخن سنجان، خطبه‌هاي ابن نباته را در معرض نقد نهاده و از ديد آرايش ظاهر و نيز محتوا بر او خرده‌ها گرفته‌اند. ابن ابي‌الحديد كه در پيشاپيش اين گروه است، پس از ذكر بخشهايي از سخنان و خطب او دربارۀ معاد و جهاد (2/93، 5/151-152، 7/212، 214-215، 11/162، 13/114) و اعتراف به فضل و تقدم وي بر ديگر خطيبان و حيسن بيشتر خطبه‌هاي او (7/211، 216)، گفتار وي را در مقايسه با كلام حضرت علي(ع)، نارسا، تصنّعي، تكلف‌آميز و و متأثر از واژگان نوخاستگان مي‌شمرد (2/80-85، 7/211-216) و جاهاي چند را كه برگرفته و مسروق از كلام اميرالمؤمنين(ع) است، نشان مي‌دهد (2/80-85). ابن اثير نيز از برخي موارد كه وي با استعمال پاره‌اي الفاظ، از فصاحت دور افتاده است، ياد مي‌كند (ابن اثير، نصراللّه، 1/238؛ نك‍ : ابن نباته، 4) و بيشتر سجعهاي او را فاقد شرايط كامل مي‌داند (ابن اثير، نصراللّه، 1/278-279). تاج‌الدين كندي كه بر خطب او شرح و حاشيه نوشته (صفدي، همان، 18/390؛ حاجي خليفه، 1/714)، مواردي از فساد معني، اعراب، تصريف و لغت را در خطب او نشان داده است (صفدي، همانجا) و موفق‌الدين عبداللطيف‌بن يوسف بغدادي در شرح خويش بر خطب او (نك‍ : ابن شاكر، فوات، 2/386؛ GAL, S, I/881) به اين ايرادها پاسخ گفته است (صفدي، همانجا). مبارك نيز خطبه‌هاي او را از نظر انديشه و محتوا، سطحي و كم‌مايه مي‌داند. به گفتۀ وي، ابن نباته همواره از مرگ و معاد سخن مي‌گويد و در خطبه‌هاي جهاديۀ او نيز چيزي كه نشان از ژرفاي انديشه و بلندي خيال داشته و شايستۀ جاودانگي باشد، به دشواري يافت مي‌شود (1/198-199).  از مذهب ابن نباته اطلاع دقيقي در دست نيست. صفدي (همان، س18/388) با استشهاد به برخي كلمات وي گفته است كه از آنها بوي گرايش به اعتزال مي‌آيد و شوشتري (1/545) او را از دوستداران اهل بيت برشمرده است. گويند ابن نباته پس از آنكه خطبۀ منام (نك‍ : ابن نباته، 94-97) را در روز جمعه ايراد كرد، به هنگام شب پيامبر(ص) را در خواب ديد كه او را خطيب‌الخطباء خواند و گرامي داشت. وي از تأثير آن رؤيا چنان مسرور و منقلب شد كه تا 18 روز لب به طعام و نوشيدني نگشود و در پي آن درگذشت (ابن خلكان، 3/156-157).  ديوان خطب ابن نباته كه تنها اثر برجاي ماندۀ اوست، در حدود سال 620ق/1223م به همراه خطبه‌هاي پسر او ابوطاهر محمدبن عبدالرحيم و خطبه‌هاي نواده‌اش ابوالفرج طاهر، گرداوري شده است (آلوارت، III/437-438). اين كتاب تاكنون چندين‌بار در قاهره و بمبئي و نيز در بيروت با شرح كاملي از طاهر افندي الجزائري به چاپ رسيده است.  كساني ديگر نيز كه بر اين ديوان شرح نوشته‌اند، اينانند: 1. ابوالبقاءِِ عُكري (ابن خلكان، 3/100؛ نيز نك‍ : GAL, I/92; GAL, S, I/150)؛ 2. عثمان‌بن يوسف قليوبي (حاجي خليفه، همانجا)؛ 3. عبدالرحيم‌بن ابراهيم بارزي (نك‍ : طاهر افندي، 13؛ GAL, S، همانجا) كه به ايرادهاي وارد بر خطب ابن نباته پاسخ گفته است؛ 4. سري‌الدين بن‌هاني (طاهر، افندي، همانجا)؛ 5. نسفي (حاجي، خليفه، همانجا). افزون بر اين، گزيده‌هايي از اين كتاب در برخي كتابخانه هاي جهان نگهداري مي‌شود (نك‍ : GAL، همانجا). 
مآخذ: ابن ابي‌الحديد، عبدالحميدبن هبه‌اللّه، شرح نهج‌البلاغه، به كوشش محمد ابوالفضل ابراهيم، قاهره. 1959-1961م؛ ابن اثير، علي‌بن محمد، اللباب، بيروت، دارصادر؛ ابن اثير، نصراللّه‌بن محمد، المثل‌السائر، به كوشش احمد حوفي و بدوي طبانه، قاهره، 1379-1381ق/1959-1962م؛ ابن تغري بردي، النجوم؛ ابن خلكان، وفيات؛ ابن شاكر كتبي، محمد، عيون‌التواريخ (حوادث 365-402ق)، نسخۀ خطي كتابخانۀ احمد ثالث استانبول، شم‍ 2922؛ همو، فوات‌الوفيات، به كوشش به كوشش احسان عباس، بيروت، 1974م؛ ابن شداد، محمدبن علي، الاعلاق‌الخطيره، به كوشش يحيي عباره، دمشق، 1978م؛ ابن عماد، عبدالحي‌بن احمد، شذرات‌الذهب، قاهره، 1350ق؛ ابن فوطي، عبدالرزاق‌بن احمد، تلخيص مجمع‌الآداب في معجم‌الالقاب، به كوشش مصطفي جواد، دمشق، 1962م؛ ابن قنفذ، احمدبن حسن، الوفيات، به كوشش عادل نويهض، بيروت، 1403ق/1983م؛ ابن نباته، عبدالرحيم‌بن محمد، ديوان خطب، با مقدمه و شرح طاهر افندي الجزائري، بيروت، 1311ق؛ ابوالفداء، المختصر في اخبارالبشر، بيروت، 1960م؛ حاجي خليفه، كشف؛ ذهبي، محمدبن احمد، تاريخ‌الاسلام (حوادث 351-380ق)، به كوشش عمر عبدالسلام تدمري، بيروت، 1409ق/1989م؛ همو، سيراعلام النبلاء، به كوشش شعيب ارنؤوط و اكرم بوشي، بيروت، 1404ق/1984م؛ همو، العبر، به كوشش محمد سعدبن بسيوني زغلول، بيروت، 1405ق/1985م؛ زركلي، اعلام؛ سبكي، عبدالوهاب‌بن علي، طبقات‌الشافعيه الكبري، به كوشش عبدالفتاح محمد حلو و محمود محمد طناحي، قاهره، 1971م؛ شوشتري، نوراللّه، مجالس‌المؤمنين، تهران، 1365ش؛ صفدي، خليل بن ايبك، نصره الثائر علي‌المثل السائر، به كوشش محمدعلي سلطاني، دمشق، 1972م؛ همو، الوافي بالوفيات، به كوشش ايمن سيد، بيروت، 1408ق/1988م؛ طاهر افندي الجزائري، مقدمه و شرح بر ديوان خطب (نك‍ : هم‍ ، ابن نباته)؛ عامري، يحيي‌بن ابي‌بكر، غربال‌الزمان، به كوشش محمد ناجي زعبي‌العمر، دمشق، 1405ق/1985م؛ كانار، ماريوس، نخب تاريخيه و ادبيه جامعه‌الأخبار الامير سيف‌الدوله‌الحمداني، الجزائر، 1934م؛ مبارك، زكي، النثرالفني في‌القرن‌الرابع، بيروت، 1352ق/1934م؛ يافعي، عبداللّه‌بن اسعد، مرآه‌الجنان، بيروت، 1390ق/1970م؛ ياقوت، ادبا؛ نيز: 
Ahlwardt; EI2; GAL; GAL, S.  محمدرضا ناجي
منبع : http://www.cgie.org.ir/shavad.asp?id=123&avaid=1851

امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۳۸:۱۱ ] [ مشاوره مديريت ]

هنر گفتاري و نوشتاري امام علي عليه السلام (7) :


شـعر

 

شعراز هنرهاي‌ كلامي‌ محسوب‌ مي‌شود. ازآنجاكه‌ جوهر تخيّل‌ و توصيف‌و تشبيه‌ و نازك‌ خيالي‌ و لطيف‌ گويي‌ و نكته‌ سنجي‌ و گزيده‌ گويي‌، هنرشاعران‌ است‌ و به‌ كارگيري‌ عنصر وزن‌ و آهنگ‌ در شعر، از اوّليات‌ آن‌ است‌،شاعر را هنرمندي‌ مي‌توان‌ شمرد كه‌ ابزار كارش‌ واژه‌ است‌ و با قدرت‌ خيال‌،از واژه‌ها پيكر تراشي‌ مي‌كند و با كلمات‌ به‌ نقاشي‌ مي‌پردازد و با تسلّط‌ بروزن‌ و قافيه‌ و صناعات‌ ادبي‌ و مراعات‌ ايجاز در كلام‌ و عروض‌ در آهنگ‌،تصويري‌ بديع‌ ارائه‌ مي‌دهد. به‌ قول‌ ابراهيم‌ عبدالقادر مازني‌ از شعراي‌ مصر:

نقاشي‌، شعر ساكت‌ است‌ و شعر، نقاشي‌ گوياست‌.

نه‌ در صدد تعريف‌ شعريم‌، نه‌ بيان‌ اقسام‌ يا اهميّت‌ آن‌. پس‌ از توضيحي‌ كه‌دربارة‌ بعد هنري‌ شعر گذشت‌، به‌ هنر شعري‌ اميرالمؤمنين‌(ع) اشاره‌ مي‌كنيم‌.

حضرت‌علي‌(ع) هم‌ شاعري‌ چيره‌دست‌ بود، هم‌ شعرشناس‌ ماهري‌ به‌شمارمي‌آمد، هم‌ شاعرشناس‌ دقيقي‌ بود، هم‌ خودش‌ سروده‌هاي‌ فراوان‌ دارد، هم‌در ضمن‌ نامه‌ها و خطبه‌ها، به‌ شعر شاعران‌ عرب‌ تمثّل‌ جسته‌ و شاهد آورده‌است‌ و اين‌ آشنايي‌ گستردة‌ او را با سروده‌هاي‌ شاعران‌ ديگر مي‌رساند.

آن‌ حضرت‌، به‌ تناسب‌ مضمون‌ و نكته‌اي‌ كه‌ بيان‌ مي‌كند، گاهي‌ شعري‌ ازشاعري‌ مي‌آورد. در خطبه‌هاو نامه‌هاي‌ متعددي‌ از نهج‌البلاغه‌، نمونه‌هايي‌ رامي‌توان‌ ديد.

شعر شناسي‌ و نقد و ارزيابي‌ شعر، از ويژگيهاي‌ ديگر آن‌ حضرت‌ است‌. ازعلي‌(ع) مي‌پرسند:

سرآمد همة‌ شاعران‌ كيست‌؟ امام‌ در پاسخ‌ مي‌فرمايد: هرچند شاعران‌همه‌ در يك‌ وادي‌ راه‌ نپيموده‌اند كه‌ بتوان‌ پيشتاز را شناخت‌، ليكن‌ اگراز تعيين‌ شاعرترين‌ شاعران‌ چاره‌اي‌ نباشد، سرآمد آنان‌ آن‌ پادشاه‌گمراه‌ (يعني‌ امرءالقيس‌) است‌.

شعر مطلوب‌ از ديدگاه‌ اميرالمؤمنين‌(ع) آن‌ است‌ كه‌ هم‌ شاعرِ آن‌ از نظرفكري‌ و اعتقادي‌ در مسير صحيح‌ و حق‌ باشد، هم‌ سروده‌ها از نظر محتواارزشمند و پرنكته‌ باشد. اين‌ را از سخن‌ آن‌ حضرت‌ دربارة‌ سروده‌هاي‌پدرش‌ حضرت‌ ابوطالب‌ مي‌توان‌ به‌ دست‌ آورد. نقل‌ شده‌ است‌ كه‌ حضرت‌علي‌(ع) دوست‌ داشت‌ و خوشش‌ مي‌آمد كه‌ شعر ابوطالب‌ نقل‌ و مدوّن‌ شود ومي‌فرمود شعر ابوطالب‌ را ياد بگيريد و به‌ فرزندانتان‌ ياد دهيد، چرا كه‌ او بردين‌ خدا بود و در شعر او نيز دانش‌ فراواني‌ نهفته‌ است‌.

اين‌ معيار ارزش‌گذاري‌ امام‌ براي‌ شعر ابوطالب‌، بسيار ارزنده‌ وراهگشاست‌، تا در ارزيابي‌ آثار ادبي‌ و شعري‌، قضاوت‌ درستي‌ داشته‌ باشيم‌.

اما دربارة‌ اشعار خود آن‌ حضرت‌، به‌ يقين‌ سروده‌هايي‌ داشته‌ و درمناسبت‌هاي‌ گوناگون‌ شعر گفته‌ و خوانده‌ است‌. حتّي‌ ديواني‌ منسوب‌ به‌اميرالمؤمنين‌(ع) است‌ كه‌ حاوي‌ 1500 بيت‌ در مفاهيم‌ اخلاقي‌ و موضوعات‌اندرز آميز است‌، هر چند عدّه‌اي‌ انتساب‌ اين‌ ديوان‌ را به‌ آن‌ حضرت‌ موردخدشه‌ قرار داده‌ و نپذيرفته‌اند، امّا در اصل‌ شاعربودن‌ امام‌، شبهه‌اي‌ نيست‌ ونمونه‌هاي‌ فراواني‌ در كتب‌ حديث‌ و سيره‌ از اشعار علي‌(ع) نقل‌ شده‌ است‌.

شعر از هنرهاي‌ رايج‌ و پسنديده‌ نزد عرب‌ در همة‌ دوره‌هابوده‌ است‌.پيشوايان‌ دين‌ نيز كه‌ از هر جهت‌ سرآمد روزگار بودند، در زمينة‌ شعر هم‌ اين‌برتري‌ را داشتند. امام‌ علي‌ از اين‌ جهت‌ نيز پيشوا و الگوست‌.

مرحوم‌ علامه‌ اميني‌ در كتاب‌ «الغدير»، وقتي‌ به‌ بيان‌ سروده‌هاي‌ شاعران‌دربارة‌ حادثة‌ غدير و فضايل‌ اميرالمؤمنين‌ مي‌پردازد، به‌عنوان‌ تبرك‌ از نام‌مقدّس‌ علي‌بن‌ ابي‌طالب‌(ع) آغاز مي‌كند كه‌ فصيح‌ترين‌ عرب‌ و داناترين‌ مردم‌به‌ مفاهيم‌ كلام‌ عرب‌ است‌ و اشعاري‌ از او مي‌آورد.

در كتاب‌ «معجم‌ اشعار المعصومين‌» نيز، مجموعة‌ اشعاري‌ كه‌ در كتاب‌بحارالانوار علامة‌ مجلسي‌ از معصومين‌ نقل‌ شده‌، گردآوري‌ شده‌ ومفصّل‌ترين‌ بخش‌ اين‌ كتاب‌، به‌ اشعار علي‌بي‌ابي‌طالب‌ اختصاص‌ دارد(حدود90 صفحه‌).

امام‌ علي‌(ع) هم‌ خودش‌ قريحة‌ شعري‌ داشت‌، هم‌ از آنجاكه‌ پدربزرگوارش‌ ابوطالب‌ شاعر بود، اين‌ ميراث‌ ادبي‌ و ذوق‌ شعري‌ به‌ فرزند هم‌سرايت‌ كرده‌ بود.


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۳۸:۱۰ ] [ مشاوره مديريت ]

هنر گفتاري و نوشتاري امام علي عليه السلام (6) : 


 تمثيل‌

 

يكي‌ از نمونه‌هاي‌ هنرمندي‌ در انديشه‌ و بيان‌ و قلم‌، قدرت‌ «تمثيل‌» است‌.در اصطلاح‌ ادبي‌، تمثيل‌ آن‌ است‌ كه‌ براي‌ تفهيم‌ بهتر موضوعات‌ و مباحث‌عقلي‌ و فلسفي‌ و حتّي‌ اعتقادي‌ و اخلاقي‌، از مثالهاي‌ محسوس‌ و ملموس‌استفاده‌ شود تا آن‌ نكتة‌ معقول‌، به‌ كمك‌ يك‌ مثال‌ محسوس‌ بهتر فهميده‌ شود.تمثيل‌، يا تشبيه‌ معقول‌ به‌ محسوس‌، در ادبيات‌ فارسي‌ و شعر هم‌ به‌ عنوان‌ يك‌«سبك‌» مطرح‌ است‌ و در «سبك‌ هندي‌» اغلب‌ از اينگونه‌ تمثيل‌ها استفاده‌مي‌شود، مثل‌ اين‌ شعر:

من‌ از روييدن‌ خار سر ديوار دانستم‌كه‌ ناكس‌ كس‌ نمي‌گردد به‌ اين‌ بالانشيني‌ها

و بيشتر چنين‌ است‌ كه‌ نكته‌اي‌ عقلي‌ و معنوي‌ در مصرع‌ اوّل‌ مطرح‌ مي‌شودو در مصرع‌ دوم‌ يك‌ تمثيل‌ محسوس‌ براي‌ آن‌ آورده‌ مي‌شود. مثل‌ اين‌شعرصائب‌:

نيست‌ درمان‌ مردم‌ كج‌ بحث‌ را جز خامشي‌ماهي‌ لب‌ بسته‌، خون‌ در دل‌ كند قلاّب‌ را

يا اين‌ شعر ديگر از او:

به‌ خاموشي‌ توان‌ شد گوهر اسرار را مَحرم‌صدف‌ تا بست‌ از گفتار لب‌، شد مخزن‌ دريا

بهره‌گيري‌ از تمثيل‌ در آيات‌ قرآن‌ و روايات‌ اهل‌بيت‌ و كلمات‌ انبياي‌الهي‌ بسيار است‌ و اينگونه‌ مَثل‌ها همراه‌ با توضيح‌ و شرح‌، به‌ صورت‌هاي‌مختلف‌ تدوين‌ و چاپ‌ شده‌ است‌. به‌ خاطر تأثيرگذاري‌ تمثيل‌ و كمك‌ به‌فهم‌ بهتر مطلب‌ و به‌ يادماندن‌ و بر دل‌ نشستن‌، اديبان‌ خوش‌ ذوق‌ و گويندگان‌ باقريحه‌ از تمثيل‌ بهره‌هاي‌ فراواني‌ برده‌اند و حكايات‌ تمثيلي‌ كه‌ در «مثنوي‌»آمده‌، يكي‌ از اين‌ نمونه‌هاست‌. برخي‌ از عالمان‌ دين‌ نيز از اين‌ شيوه‌ درتبليغات‌ مذهبي‌ بهره‌ گرفته‌ و مي‌گيرند و موفقيّت‌ در بهره‌گيري‌ از اين‌ شيوه‌،نتيجة‌ ذوق‌ سرشار و نگاه‌ نكته‌بين‌ و طبع‌ لطيف‌ و هنرمند است‌.

در كلمات‌ حضرت‌ علي‌(ع) نمونه‌هاي‌ فراواني‌ از تمثيلات‌ ديده‌ مي‌شودكه‌ به‌ چند مورد اشاره‌ مي‌شود:

انّما مَثَل‌ُ الدنيا مَثَل‌الحَيَّة‌ِ، لَيِّن‌ٌ مَسُّها، قاتِل‌ٌ سَمُّها' ....

مَثَل‌ دنيا مِثل‌ مار است‌، كه‌ لمس‌ كردن‌ آن‌ نرم‌ و خوشايند است‌، امّا زهر آن‌كشنده‌ است‌. فريب‌ خوردة‌ جاهل‌ به‌ سوي‌ آن‌ جذب‌ مي‌شود، امّا عاقل‌ فرزانه‌از آن‌ مي‌گريزد.

به‌ برخي‌ ديگر از اين‌ تمثيلات‌ (بدون‌ آوردن‌ متن‌ عربي‌ حديث‌) توجّه‌كنيد:

مَثَل‌ آل‌ محمد، همچون‌ ستارگان‌ آسمان‌ است‌ كه‌ هرگاه‌ ستاره‌اي‌ غروب‌مي‌كند، ستاره‌اي‌ ديگر طلوع‌ مي‌نمايد.

مَثل‌ من‌ در ميان‌ شما، مَثل‌ چراغي‌ در تاريكي‌ است‌ كه‌ هر كس‌ نزد اين‌چراغ‌ آيد، از فروغ‌ آن‌ بهره‌ مي‌گيرد.

مَثل‌ كساني‌ كه‌ دنيا را خوب‌ شناخته‌اند، همچون‌ مسافراني‌اند كه‌ از منزلگاه‌ويران‌ و خشك‌، دل‌ كنده‌ و به‌ آباداني‌ روي‌ آورند. ولي‌ كساني‌ كه‌ فريب‌ دنياخورده‌ و از آخرت‌ دل‌ كنده‌اند، به‌ كساني‌ مي‌مانند كه‌ در منزلگاهي‌ پرنعمت‌بوده‌اند و به‌ جاي‌ خشك‌ و بي‌توشه‌ رو كرده‌اند.

مَثل‌ دنيا و آخرت‌، مِثل‌ مردي‌ است‌ كه‌ دو زن‌ دارد، هرگاه‌ يكي‌ از آن‌ دورا راضي‌ كند، زن‌ ديگر از او مي‌رنجد.

مَثل‌ دنيا مِثل‌ سايه‌ توست‌، كه‌ اگر بايستي‌ سايه‌ هم‌ مي‌ايستد. و اگر دنبال‌سايه‌ات‌ بروي‌ از تو دور مي‌شود.

مَثل‌ منافق‌، مانند گياه‌ حَنظل‌ است‌، كه‌ برگهايش‌ سبز و خرّم‌ است‌، امّا طعم‌آن‌ تلخ‌ است‌. و مَثل‌ مؤمن‌ مانند تُرنج‌ است‌ كه‌ هم‌ بوي‌ آن‌ و هم‌ طعم‌ آن‌ خوش‌و نيكوست‌.

كسي‌ كه‌ سرپرست‌ قومي‌ مي‌شود، بايد پيش‌ از مردم‌ خودش‌ را درست‌ واستوار كند، وگرنه‌ مِثل‌ كسي‌ خواهد بود كه‌ مي‌خواهد ساية‌ يك‌ چوب‌ راراست‌ كند، پيش‌ از آنكه‌ خود آن‌ چوب‌ را راست‌ سازد.

حكومت‌ و پادشاهي‌ مثل‌ رودخانه‌اي‌ بزرگ‌ است‌ كه‌ نهرها و جدول‌هايي‌از آن‌ منشعب‌ مي‌شود. اگر آب‌ رودخانه‌ شيرين‌ باشد، آب‌ نهرها هم‌ شيرين‌است‌ و اگر آن‌ شور باشد، اين‌ها هم‌ شوراست‌.

شگفت‌ است‌ كه‌ وقتي‌ در تاريكي‌ غذايي‌ جلوي‌ مردم‌ مي‌گذارند، چراغ‌روشن‌ مي‌كنند تا ببينند چه‌ چيزي‌ وارد شكمشان‌ مي‌شود، ولي‌ وقتي‌ غذاي‌جان‌ به‌ آنان‌ عرضه‌ مي‌شود، چراغ‌ فكرشان‌ را روشن‌ نمي‌كنند تا از پيامدهاي‌جهل‌ و گناه‌ سالم‌ بمانند.

طناب‌هاي‌ ضخيم‌، از نخهاي‌ نازك‌ بافته‌ مي‌شود و يك‌ قلعه‌ و آبادي‌مستحكم‌ از خشت‌ به‌ وجود مي‌آيد و يك‌ جرقّة‌ كوچك‌، شهري‌ بزرگ‌ را به‌آتش‌ مي‌كشد.

اگر برادر و دوستي‌ داشتي‌ كه‌ از آن‌ رفاقت‌، چندان‌ خشنود نبودي‌، آن‌ رابر مردم‌ فاش‌ مكن‌، زيرا همين‌ دوست‌ (كه‌ خيلي‌ هم‌ مورد پسند تو نيست‌) مثل‌شمشير كُند در خانة‌ انسان‌ است‌، كه‌ دشمن‌ را مي‌ترساند، در حالي‌ كه‌ دشمن‌نمي‌داند آن‌ شمشير، كُند است‌ يا تيز!

دنيا و آخرت‌ مثل‌ مشرق‌ و مغرب‌ مي‌مانند كه‌ هر كس‌ به‌ سمت‌ هركدام‌برود، از آن‌ يكي‌ دور مي‌شود. دنيادوستي‌ و آخرت‌ دوستي‌ نيز چنين‌ است‌.

كسي‌ كه‌ دعوت‌ مي‌كند ولي‌ خودش‌ عمل‌ نمي‌كند، مثل‌ تيراندازي‌ است‌ كه‌بدون‌ زِه‌، تيرمي‌افكند (كه‌ جلو نخواهد رفت‌).

حضرت‌ علي‌(ع) به‌ كسي‌ كه‌ دربارة‌ دشمنش‌ به‌ نحوي‌ سخن‌چيني‌ مي‌كردكه‌ به‌ زيان‌ خودش‌ هم‌ بود، فرمود:

تو مثل‌ كسي‌ هستي‌ كه‌ بر خودش‌ نيزه‌ مي‌زند، تا نوك‌ نيزه‌، فردي‌ را كه‌پشت‌ سر او سوار بر مركب‌ شده‌، بكشد.

گزينش‌ دوست‌، مثل‌ وصله‌اي‌ است‌ كه‌ براي‌ لباس‌ انتخاب‌ مي‌كني‌. پس‌ اين‌وصله‌ را هم‌شكل‌ و همسان‌ انتخاب‌ كن‌.

اينها نمونه‌هايي‌ چند، از انبوه‌ تمثيل‌هايي‌ است‌ كه‌ درسخنان‌ اميرمؤمنان‌به‌كار رفته‌ و در نهج‌البلاغه‌، از اين‌ دست‌ تمثيلات‌، فراوان‌ است‌ و قدرت‌ امام‌را بر استخدام‌ مثالهاي‌ محسوس‌ براي‌ تفهيم‌ مطالب‌ عقلي‌ مي‌رساند و نشانة‌چيره‌دستي‌ آن‌ پيشواي‌ بلاغت‌ و سخنوري‌ در بهره‌گيري‌ از اين‌ هنر است‌.

 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۳۸:۰۹ ] [ مشاوره مديريت ]

هنر گفتاري و نوشتاري امام علي عليه السلام (5) :


تصوير بياني‌ از زيبايي‌ها و شگفتيها

 

جهان‌ هستي‌ پر از زيبايي‌ها و شگفتي‌هاست‌. خداي‌ جميل‌ و توانا درعرصة‌ وجود هنرنمايي‌ كرده‌ و همگان‌ را به‌ مشاهدة‌ عجايب‌ خلقت‌ و مظاهرجمال‌ دعوت‌ كرده‌ است‌.

با صدهزار جلوه‌ برون‌ آمدي‌ كه‌ من‌با صد هزار ديده‌ تماشا كنم‌ تو را ديده‌هاي‌ جمال‌ شناس‌، اگر زبان‌ و بياني‌ زيبا داشته‌ باشد، مي‌تواند اين‌زيبايي‌ها را در منظر همه‌ قرار دهد و عالميان‌ را از درك‌ و مشاهدة‌ اين‌ همه‌زيبايي‌ و اتقان‌ و نظم‌ و شگفتي‌، به‌ اعجاب‌ وا دارد و كامياب‌ سازدخدا درپهنة‌ خلقت‌ و در آفرينش‌ پرندگان‌ مختلف‌پرداخته‌ و همه‌ را شواهدي‌ روشن‌ برصنع‌ لطيف‌ و ظريف‌ پروردگار و قدرت‌شگفت‌ او مي‌داند كه‌ هر كدام‌ كافي‌ است‌ خردها و دلها را به‌ توحيد، نرم‌ و رام‌سازد و از زيبايي‌ جمال‌ و تعدّد رنگها و دلربايي‌ پرها و جذّابيت‌ حركات‌ آن‌مي‌گويد و مي‌افزايد:

پرهاي‌ طاووس‌ از دو چيز پديد آمده‌ است‌، يكي‌ ني‌ كه‌ مثل‌ نقرة‌ سفيدِپرداخته‌ است‌، ديگري‌ رشته‌هاي‌ زرّين‌ و زمرّدين‌ كه‌ همچون‌ هاله‌ ازدو سمت‌ آن‌ روييده‌ است‌. اگربخواهي‌ آن‌ را به‌ روييدني‌هاي‌ زمين‌تشبيه‌ كني‌، همچون‌ دسته‌ گلي‌ ديده‌پرور است‌ كه‌ از بوته‌ گلهاي‌گوناگون‌ بهاران‌ چيده‌ شده‌ است‌ و اگر به‌ جامه‌ها همانندش‌ كني‌ مثل‌جامه‌هاي‌ پر زرِوبرِ، يا همچون‌ ديباي‌ سبز مليله‌ دوزي‌ شده‌ ومرواريد نشان‌ است‌، يا مانند استبرقي‌ كه‌ از يمن‌ آورده‌اند واگر آن‌ را به‌زيب‌ و زيورها تشبيه‌ كني‌، گويا نگين‌هاي‌ رنگارنگي‌ روي‌ نيم‌دايرة‌سيمگون‌ آراسته‌ است‌. با ناز و ادا راه‌ مي‌رود و با دقت‌ به‌ بالها و دمش‌مي‌نگرد. سرمست‌ از زيبايي‌ لباسش‌ و جلوة‌ سينه‌ريز آراسته‌اش‌ قهقهه‌سرمي‌ دهد، امّا همين‌ كه‌ نگاهش‌ به‌ پاهايش‌ مي‌افتد، دردمندانه‌ از عمق‌جان‌ ناله‌ سر مي‌دهد، چرا كه‌ پاهايش‌ همچون‌ پاي‌ خروس‌ دورگه‌،خاكستري‌ و بدرنگ‌ است‌ و از قوزك‌ پايش‌ خاري‌ پنهان‌ بر دميده‌است‌. كاكلش‌ همچون‌ تاجي‌ بر تاركش‌ زيبا و تماشايي‌ است‌ و گلوي‌زيبايش‌ مانند صُراحي‌ است‌، از بالا كه‌ به‌ سر مي‌پيوندد، باريك‌ است‌و از پايين‌ كه‌ به‌ روي‌ شكم‌ و سينه‌ استوار مي‌شود، پهن‌ و برجسته‌ ونيلي‌رنگ‌ است‌. آفتاب‌ كه‌ بر سينه‌اش‌ مي‌تابد، گويي‌ چمنزار خرّمي‌است‌ پوشيده‌ از آيينه‌هاي‌ جلا يافته‌ و به‌ سبزه‌ آميخته‌. در شكاف‌ گوش‌طاووس‌ خطي‌ نازك‌ است‌ به‌ نازكي‌ نيش‌ قلم‌ و به‌ رنگ‌ گل‌بابونه‌، سفيدو يكنواخت‌ كه‌ در ميان‌ سياهي‌ لالة‌ گوشش‌ جلوه‌اي‌ ويژه‌ دارد. كمتررنگي‌ است‌ كه‌ طاووس‌ از آن‌ بهره‌اي‌ نداشته‌ باشد و به‌ خود نياراسته‌ وبا جلا دادن‌ و پرداختنش‌ آن‌ را فريباتر نساخته‌ باشد. رنگهاي‌ طاووس‌همانند گلهاي‌ پراكنده‌اي‌ است‌ كه‌ باران‌ بهار و آفتاب‌ تابستان‌ دگرگونش‌نمي‌سازد... .

و اين‌ توصيف‌ دقيق‌ و ظريف‌ ادامه‌ مي‌يابد و در پايان‌ به‌ قدرت‌نمايي‌ خدادر آفرينش‌ منتهي‌ مي‌شود كه‌ زبان‌ و بيان‌ ستايشگران‌ و وصف‌كنندگان‌ ازدرك‌ و بيان‌ و ترسيمش‌ ناتوان‌ است‌ و پاي‌ خِرد در گِل‌ نشسته‌ و زبان‌ دروصفش‌ بسته‌ است‌ و در ادامه‌ به‌ ترسيم‌ بهشت‌ و نعمتها و زيبايي‌هايش‌مي‌پردازد.

در خطبه‌اي‌ ديگر (خطبة‌ 185) به‌ شگفتيهاي‌ خلقت‌ حيوانات‌ ديگري‌همچون‌ مورچه‌ و ملخ‌ مي‌پردازد و مي‌فرمايد:

به‌ مورچه‌ بنگريد! با اين‌ جثّه‌ كوچك‌ و اندام‌ ريز و شكل‌ هماهنگ‌ ودقيق‌ كه‌ با نگاه‌ چشم‌ نمي‌توان‌ به‌ ظرافتش‌ راه‌ يافت‌ و با انديشه‌ به‌ آن‌ پي‌برد، چگونه‌ روي‌ زمين‌ راه‌ مي‌رود، براي‌ خوراكش‌ تلاش‌ مي‌كند،دانه‌ها را به‌ لانه‌ برده‌، انبار مي‌كند، در تابستان‌ گرم‌، توشه‌ زمستان‌ سردفراهم‌ مي‌سازد، خداوند روزي‌ او را به‌ فراخور حالش‌ فراهم‌ساخته‌است‌ و از او هم‌ غافل‌ نيست‌، حتي‌ اگر لابه‌لاي‌ گِل‌ خشك‌ بلولديا روي‌ سنگ‌خارا راه‌ رود. به‌ دستگاه‌ گوارش‌ او بينديشيد، به‌ سر وچشم‌ و گوش‌ و گردن‌ و شكم‌ و پهلوهايش‌ بنگريد، خلقتي‌ عجيب‌ ووصف‌ناپذير خواهيد ديد. خداي‌ توانا او را روي‌ چهار دست‌ و پاي‌نازكش‌ برپا داشته‌ و به‌ جنب‌وجوش‌ واداشته‌ است‌. آفرينندة‌ اين‌ حيوان‌ظريف‌ و آن‌ نخل‌بزرگ‌ و پرارج‌، يكي‌ است‌ ....