مشاوره مديريت - آموزش مديريت - آموزش فروشندگي حرفه‌اي
 
نويسندگان
عضویت
نام کاربری :
پسورد :
تکرار پسورد:
ایمیل :
نام اصلی :
آمار
امروز : 1262
دیروز : 6465
افراد آنلاین : 8
همه : 5302059

 

اصول فن خطابه ( ديني ) 9

ويژگي هاي خطيب
خطيب اسلامي و شناخت قدر خود

( مرزشناسي ها )


حضور در مقام بيان و قرار درجايگاه سخنراني براي ابلاغ رسالت هاي الهي و نشر معارف ديني ،
تداوم حركت در مسير پيامبران الهي و اولياء الله است و خطيب اسلامي ، شاگرد و رهروي است 
كه با ايراد خطابه ها ، راه رهبران خودرا براي هدايت انسان ها ، ادامه مي دهد .

يكي از ويژگي هاي پيامبران بزرگوار ، ائمه معصومين عليهم السلام و شخصيت هاي گرانقدر ديني ما ، 
توجه به كرامت انساني و عزت نفس و شناخت قدر و ارزش خود و رعايت مرزهاي تعيين شده 
براي گفتار و رفتار در همه مسائل زندگي ؛ خصوصا در عرصه هاي علمي بوده است كه رعايت آن
را به پيروان خود نيز سفارش كرده اند و نسبت به پي آمدهاي زيانبار عدم رعايت مرزهاي
ترسيم شده ، هشدارها داده اند .

پيامبر بزرگوار اسلام مي فرمود :

كسي كه قدر و ارزش خودرا نشناسد و از حد خويش ، پا فراتر گذارد ، در معرض تباهي
و نابودي است .


هلك امرا لم يعرف قدره و تعدّي طوره

كتاب شهاب / ص 58

اميرالمومنين علي عليه السلام مي فرمود :

هركس ، در حد خويش بايستد و از مرز خود تجاوز نكند ، مورد تكريم و احترام مردم است
و هركس ، زياده روي و از حد و قدر خود تجاوز كند ، مورد تحقير و اهانت مردم ، قرار 
خواهد گرفت .


من وقف عند قدره اكرمه الناس و من تعدى حده اهانه الناس

غررالحكم / ص 668


از ويژگي ها و شايستگي هاي خطيب اسلامي است كه همراه با ايراد خطابه هاي توأم با حكمت
و علم ، قدرشناس خود نيز باشد و گامي فراتر از صلاحيت كارشناسي علمي و توانائي ها و
آگاهي هاي دقيقي كه دارد ، نگذارد .

امام صادق عليه السلام مي فرمود :

اگر از دانشمندي ، موضوع و مسئله اي سوال شد كه اطلاعي درزمينه آن نداشت ، حق دارد
بگويد : " الله اعلم " . خدا مي داند .
ولي كساني كه عالم نيستند ، اجازه ندارند در پاسخ به پرسشي كه نسبت به آن علم ندارند ، 
بگويند : " الله اعلم " .


للعالم اذا سئل عن شيء و هو لا يعلمه ان يقول : " الله اعلم " و ليس لغيرالعالم ان يقول ذالك .

كافي / ج1 / ص42

كلام امام صادق عليه السلام ، ناظر به شناخت و ضرورت رعايت مرز شايستگي علمي و توجه به
همه زواياي آن است كه افراد غيرعالم ، اجازه ندارند حتي برخي از كلمه هارا كه بيان آن در 
حوزه صلاحيت دانشمندان و افراد آگاه است ، به زبان بياورند .

از ديدگاه اميرالمومنين علي عليه السلام ، اهميت دادن افراد به شناخت قدر و پاسداري از مرزهاي
علمي و اخلاقي خود ، آنچنان مهم است كه توجه به آن را معياردانائي و بي توجهي به آن را ، معيار
ناداني و بي عقلي معرفي مي كند :

دانا كسي است كه قدر خودرا بشناسد و براي ناداني و جهل انسان همين بس كه به حد و قدر خود ،
آشنا نباشد .

العالم من عرف قدره و كفي بالمرء جهلا ان لا يعرف قدره .

نهج البلاغه / خطبه 103

عقل ندارد كسي كه از حد و قدر خويش ، تجاوز كند .
لا عقل لمن يتجاوز حده و قدره

غررالحكم / ص 841


امام صادق عليه السلام ، شايسته نمي داند كه مومن خودرا ذليل و خوار كند :

لا يَنبَغي لِلمومنِ اَن يُذِلَّ نَفسه

وسائل ، ج 11 ، ص 425


گرچه ، شناخت قدروحد وپاسداري از مرزهاي كرامت انساني و عزت نفس ، وظيفه همه
پيروان مكتب اهل بيت عليهم السلام است اما گروه هاي خاصي كه هدايت فكري واخلاقي
مردم را به عهده دارند و خطباي اسلامي درزمره همين گروه هاي خاص هستند ، موظف به 
مراقبت بيشتري از قدر و حد خود هستند چراكه توجه و يا بي توجهي به اين اصل اخلاقي ، 
آثار مثبت و يا آثار منفي جبران ناپذيري در پي خواهد داشت .

برخي از آثار مثبت مترتب بر شناخت قدر و رعايت مرزهاي تعيين شده از سوي خطيب
عبارتند از :


- حفظ كرامت انساني و عزت نفس .
- پاسداري از ارزش علم و پاسداري از شخصيت فقها و علما
- احترام به ارزش عقل ، بيان و زبان .
- احترام به جايگاه خطابه ، مقام خطبا و ارزش هاي ايراد خطبه .
- احترام به حقوق مخاطبان

برخي از آثار منفي مترتب بر بي توجهي خطيب به قدر و حد و عدم رعايت
مرزهاي تعيين شده ، عبارتند از :


- از دست دادن قدر و منزلت اجتماعي خود و ايراد آسيب به همكاران .
- انحراف فكري
- ابتلاء به غرور علمي و حرفه اي و ايراد خطابه بدون تنظيم قبلي مطالب سخنراني .
- عدم رعايت حقوق و احترام پيش كسوتان .
- پريشان گوئي و پراكنده گوئي و بي هدف شدن خطابه .
- رويكرد به نشراكاذيب ، نقل شايعات و مسموعات .
- سلب قدرت روحي و آرامش خاطر .
- مواجه شدن با واكنش هاي ناگوار و ناملايم مخاطبان . 

در آينده و در بحث " آسيب شناسي خطيب " و آفت هائي كه اورا به دليل اهميت حرفه اش ،
تهديد مي كنند ، بحث بيشتري خواهيم داشت .

براي مطالعه بيشتر

احاديثي پيرامون كرامت و عزت 

v الإمامُ عليٌّ عليه السلام : مَن كَرُمَت علَيهِ نَفسُهُ لَم يُهِنْها بالمَعصيَةِ . 
امام على عليه السلام : هركه براى نفْس (و شخصيت) خود احترام قائل باشد، آن را با گناه ،
خوار نمي گرداند . 

v عنه عليه السلام : مَن كَرُمَت علَيهِ نَفسُهُ هانَت علَيهِ شَهوَتُهُ . 
امام على عليه السلام : هر كه براى خود احترام قائل باشد خواهشهاى نفسانيش در نظر او
بي ارزش است . 

v عنه عليه السلام : مَن كَرُمَت نَفسُهُ صَغُرَتِ الدُّنيا في عَينِهِ . 
امام على عليه السلام : هركه كرامت نفس داشته باشد ، دنيا در چشمش خُرد وناچيز مي آيد . 

بخش 54 / كتاب منتخب ميزان الحكمه

v لقمانُ عليه السلام - لِابنِه وهُوَ يَعِظُهُ - : إن أردتَ أن تَجمَعَ عِزَّ الدّنيا فَاقطَعْ طَمَعَكَ مِمّا 
في أيدي النّاسِ ؛ فإنَّما بَلَغَ الأنبِياءُ والصِّدِّيقونَ ما بَلَغوا بِقَطعِ طَمَعِهِم . 
لقمان عليه السلام - در اندرز به فرزند خود - : اگر مي خواهي عزّت دنيا را به دست آورى ، طمع
خويش را از آنچه مردم دارند ، ببُر ؛ زيرا پيامبران و صدّيقان ، به سبب بركندن طمع خود ،
به آن مقامات رسيدند . 

v الإمامُ عليٌّ عليه السلام : لا عِزَّ أعَزُّ مِنَ التَّقوى . 
امام على عليه السلام : هيچ عزّتى بالاتر از تقوا نيست . 

v عنه عليه السلام - في المُناجاةِ - : إلهى كَفى لي عِزّاً أن أكونَ لَكَ عَبداً، وكَفى بي فَخراً أن تَكونَ لي رَبّاً . 
امام على عليه السلام - در مناجات - : الهى! همين عزّت مرا بس كه بنده تو هستم و همين افتخار مرا
بس كه تو خداوندگار من هستى . 

v عنه عليه السلام : ألا إنَّهُ مَن يُنصِفُ النّاسَ مِن نَفسِهِ لَم يَزِدْهُ اللَّهُ إلّا عِزّاً . 
امام على عليه السلام : بدانيد كه هركس با مردم به انصاف رفتار كند، خداوند جز بر عزّت او نيفزايد . 

v عنه عليه السلام : اِقنَعْ تَعِزَّ . 
امام على عليه السلام : قانع باش ، تا عزيز گردى . 

v الإمامُ الباقرُ عليه السلام : اليَأسُ مِمّا في أيديالنّاسِ عِزُّ للمُؤمِنِ في دِينِهِ . 
امام باقر عليه السلام : چشم نداشتن به دست مردم ، موجب عزّت دينى مؤمن است . 

v عنه عليه السلام : ثَلاثٌ لا يَزيدُ اللَّهُ بِهِنَالمَرءَ المُسلِمَ إلّا عِزّاً : الصَّفحُ عَمَّن ظَلَمَهُ ، وإعطاءُ
مَن حَرَمَهُ ، والصِّلَةُ لِمَن قَطَعَهُ . 
امام باقر عليه السلام : سه چيز است كه خداوند به واسطه آنها جز بر عزّت انسان مسلمان
نمي افزايد : گذشت كردن از كسى كه به او ستم كرده است ، بخشيدن به كسى كه از
(دادن چيزى به) او دريغ كرده است و پيوستن به كسى كه از او بريده است . 

v الإمامُ الصّادقُ عليه السلام : مَن أرادَ عِزّاً بِلاعَشيرَةٍ ، وغِنىً بِلا مالٍ ، وهَيبَةً بِلا سُلطانٍ ،
فَلْيُنقَلْ مِن ذُلِّ مَعصِيَةِ اللَّهِ إلى عِزِّ طاعَتِهِ . 
امام صادق عليه السلام : هر كه مي خواهد بى آن كه ايل و تبارى داشته باشد ، عزّتمند
باشد و بدون آن كه مال و ثروتى داشته باشد بي نياز باشد و بدون آن كه قدرتى داشته باشد ،
داراى هيبت و شكوه باشد ، بايد از خوارىِ معصيت خدا به عزّتِ طاعت او درآيد . 

v عنه عليه السلام : ما مِن عَبدٍ كَظَمَ غَيظاً إلّا زادَهُ اللَّهُعزّ و عجل عِزّاً في الدّنيا والآخِرَةِ . 
امام صادق عليه السلام : هيچ بنده‌اى خشم خود را فرو نخورد ، مگر اين كه خداوند عزّ و جل بر
عزّت او در دنيا و آخرت افزود . 

v الإمامُ العسكريُّ عليه السلام : ما تَرَكَ الحَقَّ عَزيزٌإلّا ذَلَّ ، ولا أخَذَ بِهِ ذَليلٌ إلّا عَزَّ . 
امام عسكرى عليه السلام : هيچ عزّتمندى حقّ را فرو نگذاشت ، مگر اين كه به ذلّت افتاد و
هيچ ذليل و ناتوانى حقّ را نگرفت مگر اين كه عزيز و نيرومند شد . 

v الإمامُ الباقرُ عليه السلام : اُطلُب بَقاءَ العِزِّ بإماتَةِ الطَّمَعِ .ِّ 
امام باقر عليه السلام : پايدارى عزّت را ، با ميراندن طمع بجوى . 

v الإمامُ الصّادقُ عليه السلام : حِشمَةُ الانقِباضِ أبقى لِلعِزِّ من اُنسِ التَّلاقي . 
امام صادق عليه السلام : تنهايى و دورى گزيدن از مردم عزّت و احترام را بيشتر نگه مي دارد،
تا دمخور شدن با آنان . 

كتاب منتخب ميزان الحكمه / بخش 36



امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۳۶:۴۲ ] [ مشاوره مديريت ]

 

اصول فن خطابه ( ديني ) 8

ويژگي هاي خطيب
خطيب و اعتماد به نفس  
اعتماد به نفس يا خودباوري ، ازويژگي هاي باطني ديگري است كه خطيب بايد ازآن برخوردار
باشد و بهره مندي ازاين موهبت و قدرت ، جز با خودشناسي ، مقدور نيست .

تاكنون درباره خودباوري زياد صحبت شده ، اما هنوز شناخت درستي از معناي آن وجود ندارد. برخي گمان
مي كنند خودباوري يعني خودپسندي و حتي از خود متشكر بودن . بعضي ديگر خودباوري را به معني باور
داشتن و قبول داشتن خود در نظر مي گيرند؛ اما خودباوري معنايي وسيع تر و كامل تر دارد كه نبايد با
خودشيفتگي كه نوعي اختلال است اشتباه شود.

به طور خلاصه ، تعريف عمومي خودباوري عبارت است از اين كه انسان ، خود را فردي شايسته ي رويارويي
با مسائل و مشكلات زندگي و نيز لايق شادي ها و موفقيت ها بداند ، يعني خودباوري از دو جزء تشكيل شده :
قسمت اول كه كارآمدي شخصي ناميده مي شود و به اين معناست كه به توانايي خود براي ياد گرفتن ، 
انتخاب كردن و تصميم گيري مناسب ، اعتماد و اطمينان داشته باشد و جزو دوم يا عزت نفس ،
بدين مفهوم است كه موفقيت ، دوستي ، احترام ، محبت ، شاد بودن و رضايت را حق خود بداند

روان شناسان معتقدند خودباوري براي رشد و تكامل انسان بسيار ضروري است و بدون خودباوري ، رشد
روانشناختي در مراحل اوليه متوقف مي شود .

خطيبي كه خود باور نيست ، حالت شخص بيگانه اي دارد كه در منزل كسي ديگر زندگي مي كند. او نمي داند
چه چيزي را انتخاب كند يا چه تصميمي بگيرد و وقتي كسي از اهالي منزل او را دوست بدارد يا به او احترام
بگذارد، گمان مي كند اين دوست داشتن و احترام متعلق به او نيست ، بلكه متعلق به كس ديگر است
و او لايق آن نيست . در حقيقت ، نوعي حالت بلاتكليفي و خود نبودن به او دست مي دهد و به همين دليل است 
كه براي كساني كه خودباوري پاييني دارند ، سخن گفتن وايراد خطابه ، مثل غول وحشت آوري جلوه مي كند يا
انعطاف پذيري آنها در برابر مشكلات سخن گفتن در حضور جمع ، بشدت كم است و اغلب به جاي آن كه
به دنبال كسب جرات و شجاعت باشند و با سخن گفتن ، موفقيت هائي كسب كنند ، تنها تلاششان اين است
كه از جمع خارج شده وسخني نگويند و يا خطابه اي ايراد نكنند .. 

اگر چه عوامل زيادي در موفقيت خطيب موثرند، اما يكي از مهم ترين آنها ، خود باوري و اعتماد به
توانمندي هاي باطني و روحي اوست كه در ديگر مسائل زندگي او نظير تصميم گيري ها، انتخاب هاي
صحيح ، رضايت از زندگي ، روابط موفق و بسياري زمينه هاي ديگر نيز تاثير زيادي دارد و مي تواند
آن هارا به مخاطبان نيز منتقل كند 

خطيبي كه خود باوري ضعيفي دارد ، اغلب نياز دارد خود را براي ديگران اثبات كند. او به نوعي زندگي
ناآگاهانه تن مي دهد تا خود حقيقي اش را فراموش كند. آرزوهاي او كوچك و پيش پاافتاده است
و مدام به خود مي گويد براي ايراد خطابه ، توانائي لازم ندارد.
خطيبي كه خودباوري بالا دارد ، براي مبارزه در جهت رسيدن به اهداف و مقابله با مشكلات ، آماده است
و پس از شكست هم سريع تر خود را بازيافته و توان لازم براي آغاز دوباره را به دست مي آورد.
او صادق تر و روراست تر و در روابط سازگارتراست و چون عقايد خود را ارزشمند مي داند ، از آن ها
دفاع مي كند و از ابراز آنها ، ترسي ندارد و به روابطي مبهم و همراه با دورويي و حيله ، رو نمي آورد .


وقتي خطيبي فقط خود و سلايق خود را مي ستايد و ديگران برايش اهميتي ندارند، نمي توانيم
بگوييم خودباوريش بالاست . چنين خطيبي بيشتر خودشيفته است . در ضمير او جايي 
براي دوست داشتن ديگران وجود ندارد و خودباوري او سالم نيست ، بلكه نشان دهنده احساس 
حقارتي است پنهان و ناآشكار كه با پوسته رضايت افراطي از خود ، پوشيده شده است .
خطيب خودشيفته ، اكثرا تنهاست و نمي تواند در رسيدن به خواسته ها و آرزوهايش و در پر كردن
خلاهاي عاطفي ، موفقيت كسب كند و در ايراد خطابه و برقراري روابط موثربا محاطبان نيز ،
توفيقي به دست نمي آورد.

خودباوري براي خطيب ، مي تواند يك تجربه دروني باشد كه در باطن او قرار دارد و با تصور ديگران 
درباره او ارتباطي ندارد. خطيب ممكن است از عشق خانواده ، همسر ، دوستان و مخاطبان برخوردار باشد،
ولي خود را دوست نداشته باشد. حتي مي تواند مورد تحسين وابستگان قرار گيرد، اما خود را بي ارزش بداند. 
ممكن است تصوير بظاهر درخشاني از اعتماد به نفس نشان دهد، به طوري كه همه را فريب دهد، اما در درون
حس عميقي از عدم شايستگي و بي كفايتي داشته باشد. مي تواند در خطابه ها به ديگران نيروي مثبت منتقل كند ،
ولي براي خود ناتوان باشد. حتي مي تواند مورد ستايش ميليون ها نفر قرار گيرد اما هر روز صبح با احساس
بيمارگونه پوچي از خواب بيدار شود و زندگي كسالت باري داشته باشد. 

خويشتن پذير بودن براي خطيب ، به معناي پذيرش افكار و احساسات خود است و در واقع نوعي احترام و همدلي
نسبت به خود است ، حتي وقتي برخي اعمال و احساسات او مورد پسند ديگران نباشد .. 
در خويشتن پذيري ، خطيب بايد افكار و اعمال و احساسات را متعلق به خود بداند. آنها را انكار نكرده ،
از آنها فرار نكند بلكه آنها را از آن خود بداندو سپس به اصلاح آنها بپردازد . درست مانند مادري
مهربان كه فرزندان خود را دوست دارد و صرف نظر از رفتارهاي خوب يا بد آنان ، همه را عزيز
خود مي داند و سپس ، به تربيت آنان مي پردازد.

خود مسئولي خطيب

خود مسوولي خطيب يعني درك اين واقعيت كه مسوول گزينش ها و اعمال خود هست و هيچ كس ديگري 
قرار نيست موفقيت براي خطيب به ارمغان بياورد؛ البته خود مسوولي به معناي پذيرش مسووليت مواردي
كه خارج از كنترل خطيب قرار دارند نيست ، يعني خطيب مسوول اعمال ديگران نيست ، بلكه تنها مسوول
اعمال خود هست . بدين ترتيب خود مسئولي براي خطيب يعني پذيرفتن مسووليت رسيدن به اهداف ،
انتخاب ها، شيوه تعامل و رفتار با خود و مخاطبان و نظاير اينها.

خود تأييدي خطيب

خودتاييدي يعني احترام خطيب به مقام و منزلت علمي و رعايت مرزها . يعني ، رفتار احترام آميز با خود 
و تمايل به اين كه همان گونه باشد كه در حقيقت هست و بگذارد ديگران هم خود واقعي اورا ببينند؛
همچنين خودتاييدي به اين معناست كه براي جلب تاييد، حمايت يا خوشايند كسي ، ارزش ها و باورها 
و ادراكات خود را به گونه اي ديگر جلوه ندهد . 
در مبحث بعد ، توضيحات بيشتري در زمينه مرزشناسي و رعايت مرزهائي خاص از سوي خطيب ،
خواهيم داد .


خطيبي كه خودشناسي نكرده و خودباور و هدفمند نيست ، ممكن است انگيزه هاي لحظه اي يا اعمال
غيرقابل مهار يا تصادف و احتمال ، خطابه اورا هدايت كنند و دچار انفعال شود و اين نوع انفعال ، 
با تجربه خودباوري سازگار نيست
اگر خودباوري خطيب بالا باشد متوجه مي شود كانون كنترل او بر خطابه هايش ، به جاي اين كه 
درجهان خارج قرار داشته باشد، در درون او جاي دارد و اگر پايين باشد ، به صورت انفعالي با مسائل 
و مشكلات برخورد مي كند و كمتر پيش مي آيد كه هدف مشخصي را براي خود تعيين كند و در راه 
رسيدن به آن ، به چالش بپردازد.

زماني كه خطيب به قول خود وفادارانه عمل مي كند و با ديگران روراست و صادقانه برخورد مي كند ، 
به نوعي به خود اعتمادي مي رسد كه به خودتاييدي منجر مي شود؛ اما برعكس ، اگر با ديگران فريبكارانه ،
غيرشرافتمدانه و با قصد سوء استفاده برخورد كند ، احساسي به او دست مي دهد كه مخرب تر از تاييد
نشدن است . در اين حالت ، او خود را انكار مي كند و انكار خود، دشمن خودباوري است.

خودباوري ، هم يك نياز مهم رواني براي خطيب و هم ، يك نياز همه جانبه است
كه براي انجام بهينه وظيفه اش كه هدايت و ارشاد مردم است و انجام بهينه ديگر امور ، ضرورت دارد.
اين ضرورت را مي توان اين طور خلاصه كرد:آموختن اصول عملي و راه هايي كه منجر به تقويت حس
شايستگي و ارزشمندي مي شوند و اين ضرورت و نيازي بزرگ براي خطيب است .

براي مطالعه بيشتر

خودشناسي در احاديث

مردى نزد رسول خدا(ص) آمد و پرسيد:
«كيف الطريق الى معرفه‏الله‏»؟ 
«راه‏شناخت‏حق كدام است؟». 
حضرت فرمود: «معرفه‏النفس‏» «شناخت‏خود». 
بحار، ج‏70، ص 72

حضرت علي عليه السلام :
«افضل العقل، معرفه الانسان بنفسه، فمن عرف نفسه عقل و من جهلهاضل‏» 
«برترين آگاهى، اين است كه انسان خود را بشناسد، پس هركس خودرا شناخت 
آگاه شد و هركس نشناخت گمراه گشت‏». 
غرر الحكم، ج‏2، ص 288

من عرف نفسه فقد عرف ربه
هر كه خود را شناخت ، پروردگارش را شناخته است
شرح غررالحكم و دررالحكم، (خوانسارى)،
ج‏5، ص 194 
«خواجه نصيرالدين طوسى‏» اين حديث را به اين صورت در كتاب خودآورده است:
«من عرف نفسه فقد عرف ربه، تفكروا فى آلاءالله و لا تتفكروا فى‏الله‏» 
«هركس نفس خود را بشناخت، خداى را بشناخت، فكر در نعمتهاى‏خداى كنيد نه در خداى‏». 
اخلاق محتمشى، ص‏8، چاپ دانشگاه تهران. 

حضرت على(ع) : 
«العارف من عرف نفسه فاعتقها و نزهها عن كل ما يبعدها ويوبقها»
.«عارف و دانا كسى است كه خود را بشناسد، موجبات آزادى خويش‏را فراهم آورد 
و نفس را از هر عاملى كه باعث دورى از سعادت و كمالش مى‏شود،منزه دارد». 
فهرست غرر، ص 243

حضرت علي عليه السلام :
«عجبت لمن ينشد ضالته و قد اضل نفسه فلا يطلبها»
.«تعجب‏مى‏كنم از كسى كه هميشه سراغ گمشده خود را مى‏گيرد ولى خود را گم كرده 
و هيچ‏در طلب آن نيست‏». 

«عجبت لمن يجهل نفسه كيف يعرف ربه؟»
.«در شگفتم از كسى كه خود رانشناخته، چگونه خدايش را مى‏شناسد». 

«من عرف نفسه فقد انتهى الى غايه كل معرفه و علم‏».«
هركس خود را شناخت‏به پايان هر شناخت و آگاهى رسيده است‏». 

من لم يعرف نفسه بعد عن سبيل النجاه و خبط فى الظلال و الجهالات؛ 
كسى كه خويشتن را نشناسد از راه رستگارى دور مى‏شود و به گمراهى و نادانيها مبتلا مى‏شود. 
شرح غررالحكم و درر الحكم (خوانسارى)، ج‏5، ص‏426

لا تجهل نفسك فان الجاهل معرفة نفسه جاهل بكل شى‏ء
شرح غررالحكم و درر الحكم (خوانسارى)، ج‏6، ص 304

معرفه النفس انفع المعارف؛ 
خودشناسى سودمندترين دانشهاست. 
شرح غررالحكم و دررالحكم (خوانسارى)، ج‏6، ص‏148. 

غايه المعرفة ان يعرف المرء نفسه؛ 
نهايت معرفت آن است كه انسان خود بشناسد. 
شرح غررالحكم و دررالحكم (خوانسارى) ج‏4، ص‏272


نال الفوز الاكبر من ظفر بمعرفة النفس
كسى كه به شناخت خود دست يابد به بزرگترين رستگارى و پيروزى رسيده است. 
شرح غررالحكم و دررالحكم (خوانسارى)، ج‏6، ص 172

افضل الحكمه معرفة الانسان نفسه؛ 
بزرگترين حكمت آن است كه انسان خود را بشناسد. 
شرح غررالحكم و دررالحكم (خوانسارى)، ج‏2، ص‏419

اعظم الجهل جهل الانسان امر نفسه؛ 
بزرگ‏ترين نادانى خود ناشناسىِ انسان است. 
شرح غررالحكم و دررالحكم (خوانسارى)،ج‏2، ص 387

كفى بالمرء جهلاً ان يجهل نفسه
در جهل انسان همين بس كه خود را نشناسد. 
شرح غررالحكم و دررالحكم (خوانسارى)،ج‏4، ص 575

آمدى، در كتاب غرر و درر از كلمات قصار حضرت على(ع) در حدود 22 حديث در معرفت نفس
روايت كرده است. 



امام باقر(ع) :
«ولا معرفه كمعرفتك بنفسك‏»
«هيچ شناختى همچون‏شناخت وجود خود نيست‏». 
تحف العقول، ص‏208

در كتب پيامبران گذشته اين كلام معروف است كه باانسان گفت:
«يا انسان اعرف‏نفسك تعرف ربك‏»
«اى انسان خود را بشناس تا خدايت را بشناسى‏». 
كيمياى سعادت، غزالى، ج‏1، ص‏41

كيفيه النفس ليس المرء يدركها فكيف كيفيه الجبار ذى القدم هو الذى انشاء الاشياء مبتدعا فكيف يدركه مستحدث النسم 
اكنون كه انسان به كيفيت نفس خويش آگاهى نتواند داشت، پس چگونه مى‏تواند به‏چگونگى پروردگار قديم خود آگاهى يابد؟ 
اخلاق محتشمى، ص‏8.
خود شناسي از ديدگاه علم روانشناسي

در بحث قبل ، ضرورت ها و آثار خودشناسي از ديدگاه قران كريم و احاديث شريف كه
آشنائي با نعمت ها وقدرت هاي دروني ونهاني انسان براي آگاهي از فلسفه آفرينش خود
به منظور آشنائي با تكاليف ووظايف وعمل به آن ها وقرار گرفتن در مسير هدايت براي
شناخت خدا و رسيدن به كمال بود ، بررسي شد .

علاوه بر اهتمام خطيب به شناخت خود بر اساس آموزه هاي اخلاقي و عرفاني ، خطيب
مي تواند براي شناخت ابعاد مختلف روحي و شخصيتي خود خصوصا در بعد اعتماد به نفس
و تنظيم رفتارهاي اجتماعي و شناخت ابعاد مثبت و منفي حالات روحي خود و تبديل ناهنجارها 
به هنجارها ، مطالعاتي در حوزه علم روانشناسي داشته باشد كه علاوه برآشنائي با نكته هاي
ظريف اين علم براي بكارگيري در ايراد خطابه ها و ايجاد رابطه عميق تر با مخاطبان ،
با شخصيت خود نيز بيشتر آشنا مي شود .

تست ها و آزمون هاي علمي مختلفي براي خودشناسي وجوددارد كه به عنوان نمونه ، 
مي توان پرسش هاي تست خودشناسي پايگاه هاي اينترنتي زيررا پاسخ داد و نتيجه
آزمون رادريافت كرد و بيشتر ، با شخصيت و ابعاد روحي و اخلاقي " خود " ، آشنا شد :

http://www.rahezendegi.com/test.asp

و پايگاه زير :

http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=14213



امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۳۶:۴۱ ] [ مشاوره مديريت ]

اصول فن خطابه ( ديني ) 7


ويژگي هاي خطيب


خطيب اسلامي و خودشناسي
 


تمام تلاش هاي خطيب در ايراد خطابه هاي خود با عناوين و شكل ها و در شرائط زماني و مكاني
مختلف و براي توده هاي گوناگون با سنين و سليقه ها و سطح فهم و علم و اطلاعات متفاوت ،
آشنا كردن مخاطبان با حكمت و دليل خلقت انسان ووظائفي كه در طول حيات خوددارد و اين كه
خداوند اورا بيهوده نيافريده ، مي باشد و رسيدن به اين هدف ، مستلزم اقناع و ترغيب مستمعين
براي اقدام به خودشناسي جهت آشنائي بيشتر با تكاليف عبادي و اخلاقي و عمل به آن هاست .
با اين هدف ، لازم است پيش از آن كه خطيب ، ديگران راتشويق به خودشناسي كند ، با خويشتن خويش
آشنا شود تا بيشتر به فلسفه وجودي و تكاليف فردي ، اجتماعي و حرفه اي خود پي ببرد و تا بيشتر ،
كلامش اثرگذار شود .


خودشناسي چيست ؟


از موضوعاتي كه مورد توجه حكيمان ، علماي اخلاق وكارشناسان وحي الهي است ، موضوع شناخت
انسان است كه هر يك ، از زاويه خاصي به آن نگريسته و آن را تحديد و تعريف كرده اند .
حكما ، از آن نظر كه به تفكر و انديشه علاقه خاصي داشته و رابطه وي‍ژه اي با آن دارند ،
انسان را «حيوان ناطق» معرفي مي‌كنند و تعريف ياد شده را حد كامل انسان مي دانند و مي گويند:
« "حيوان" جنس و قدر مشترك ميان او و ديگر جانداران است ، و "ناطق" كه به معني متفكر است ،
فصل او بوده و او را از ديگر انواع حيوان جدا مي سازد».
با اين كه اين حد و تعريف، از ديدگاه متفكران ارزش بالايي دارد ، ولي از نظر علماي اخلاق ،
تعريفي ناقص است و آنان معتقدند كه نيمي از شخصيت انسان را تفكر ؛ و نيم ديگر را غرائز
و تمايلات دروني او تشكيل مي دهند و انسان ، در سايه كشش هاي دروني ، گاهي به عالي ترين
مقام ميرسد و گاهي در لب پرتگاه بدبختي قرار مي گيرد .
بنابراين ، انسان يك موجود دو شخصيتي و يا به تعبير صحيح تر، داراي شخصيت مركبي است كه
بخشي از آن را تفكر و بخشي ديگر را تمايلات عالي و يا داني تشكيل مي دهد و مسلما ، لفظ « حيوان»
نمي تواند بيانگر چنين غرائزي باشد زيرا تمايلات كوبنده انسان ، منحصر به غرائز حيواني از قبيل شهوت
و غضب نيست بلكه داراي غرائز خاص ديگري از قبيل مقام خواهي ، جاه طلبي وثروت اندوزي نيز
مي باشد كه اصولا در حيوان وجود ندارد و لفظ حيوان نمي تواند رسا باشد .
از سوي ديگر ، وحي آسماني ، به هر دو جنبه ، عنايت كامل دارد. نه مانند حكيمان ، تنها به تفكر او
اهميت داده و نه مانند علماي اخلاق ، تنها به رهبري غرائز او پرداخته بلكه معتقد است كه بايد
تفكر و انديشه انساني ، همراه با تعديل غرائز او رشد كند و اكتفا به پرورش تفكر منهاي اخلاق ؛
و يا اخلاق منهاي بينش علمي و فلسفي ، رهبري كامل انسان نيست .
قران كريم درباره اهميت تفكر و پرورش انديشه مي‌فرمايد:
الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللّهَ قِيَامًا وَقُعُودًا وَعَلَىَ جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ
هَذا بَاطِلًا سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ
( آل عمران /191)
و در آيه ديگر ، دقت در آيات خدا را نشانه بندگان خدا مي داند و مي فرمايد :
وَالَّذِينَ إِذَا ذُكِّرُوا بِآيَاتِ رَبِّهِمْ لَمْ يَخِرُّوا عَلَيْهَا صُمًّا وَعُمْيَانًا
« (فرقان /73 )
يعني : بندگان خدا كساني هستند كه وقتي به نشانه‌هاي وجود او برخوردند ، به سادگي از كنار آنها
نمي گذرند و مانند افراد كرو لال به آنها نمي‌نگرند.

در اهميت اين بخش كافي است كه قرآن به عنوان‌هاي مختلف ، در بالا بردن تفكر از واژه‌هائي
مانند : «عقل» ، «فكر» ، « لُبّ » و «نُهي» كمك گرفته و تنها ماده عقل در قرآن به صورتهاي مختلف
49 بار ، ماده فكر به همين منوال 18 بار ، ألباب كه جمع لُب به معني خرد است 16 بار و نُهي
2 بار وارد شده‌اند .

درباره تعديل غرائز كه رويه ديگر تهذيب اخلاق است ، قرآن تذكرات مهمي داده است و
در آيه‌اي مي‌فرمايد :
وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا
(شمس - آيات 7 و 8 )
و در آيه ديگر مي‌فرمايد :
وَأَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَنَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوَى
( نازعات / 40 )

ولي با اعتراف به نقش اساسي اين دو جزء در تبيين ماهيت انسان ، قرآن آن دو را معرف
كامل براي انسان نمي داند و معتقد است اين نوع تعريف ها مربوط به تبيين ماهيت او است
و براي تبيين مقام و موقعيت وجودي او ، تعريف ديگري لازم است كه مي تواند نقش مهمي
در تهذيب نفس و بازگشت او به خويش داشته باشد .

قران معتقد است انسان مانند تمام موجودات امكاني، يك موجود كاملا وابسته به جهان بالا
و فوق طبيعت است و اين وابستگي ، واقعيت هستي او را تشكيل مي دهد و غفلت از اين واقعيت ،
مساوي با غفلت از خويشتن و فراموشي آن ، فراموشي خويش است و در اين مورد مي فرمايد :
وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ أُوْلَئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ
(حشر/19)
« بسان كساني نباشيد كه خدا را فراموش كردند سرانجام خدا آنان را به خودفراموشي مبتلا ساخت»
و باز در آيۀ ديگر مي‌فرمايد:
نَسُواْ اللّهَ فَنَسِيَهُمْ إِنَّ الْمُنَافِقِينَ هُمُ الْفَاسِقُونَ
(توبه/67)
« خدا را فراموش كردند پس [خدا هم] فراموششان كرد در حقيقت اين منافقانند كه فاسقند».

از آيۀ نخست استفاده مي‌شود كه : «خدا فراموشي ، مايه خود فراموشي است» و نكته مهم آيه
اين است كه واقعيت وجود انسان ، در وابستگي به خدا ست و اين وابستگي ، مقوّم وجود و عين
هويت هستي او ست و اگر اين وابستگي را فراموش كنيم ، در حقيقت از خود بيگانه شده و
خويشتن را فراموش كرده ايم و در حقيقت ، «خدا فراموشي ، خود فراموشي است» .
و از آيه دوم استفاده مي شود كه : فراموشي خدا سبب مي شود كه او ما را فراموش كند و
سرانجام مورد بي مهري او قرار خواهيم گرفت .

وحي آسماني ، درست برخلاف نظريه «ماركسيست‌ها» ، داوري مي‌كند. تئوريسين هات كه معرفت انفسي بر معرفت آفاقي مزيت پيدا مي كند مانند مزيت علم حضوري
نسبت به علم حصولي .


مزيت " سير انفسي " بر " سيرآفاقي "

در تفسير كلام اميرالمومنين علي عليه السلام كه " معرفة النفس " را " انفع المعرفتين "
معرفي فرموده ، مي شود گفت كه : " سير آفاقي " ، جنبه علمي و آگاهي دارد و در اين سير ،
انسان ، با نظام جهان و قوانين حاكم بر آفرينش ، آشنا مي شود اما چه بسا ممكن است به
خداوند كه فاعل قادر و خالق اين نظام است ، توجه نشود و نظر در اين سير ، براي كشف
قدرت و عظمت خالق ، متوقف شود به اين دليل كه هر پديده اي از پديده هاي جهان ،
مانند سكه دو رويه است كه يك طرف سكه ، نظامات مادي و رويه ديگر آن ، وابستگي
به جهان برتر است .
كاشفان اسرار طبيعت در سير آفاقي ، به يك رويه توجه دارند و از رويه ديگر ، غفلت
مي كنند در حالي كه سير انفسي ،مستقيما با خامه نقاش بلكه با خود نقاش سرو كار دارد
و آن را به گونه اي لمس مي كند و پيرو راه امير مؤمنان عليه السلام مي‌شود كه از ايشان
سوال شد :

هل رأيت ربك؟ قال: ما كنت أعبد ربا لم أره.قال: كيف رأيته؟ فقال:
لم يره العيون بمشاهدة الابصار و لكن رأت القلوب بحقائق الإيمان.
آيا خدايت را ديده‏اى؟ فرمود : خدايى را كه نديده‏ام پرستش نمى‏كنم.
سؤال شد: چگونه او را ديدى؟ فرمودند:
ديده‏ها توان ديدار او را ندارند ليكن قلوب، به حقيقت ايمان، وى را
مشاهده مى‏كنند .
اصول كافى، ج 2، ص .166

خطيب اسلامي ، مي تواند با سير آفاقي و انفسي ، از حجاب‌ها ، يكي پس از ديگري بگذرد
و پس از طي مراحلي ، در خود كمالي را احساس كند و خود را در محضر خدا ببيند
و خدا را بالاتر و برتر از آن بداند كه حجابي مانع ا زشهود او شود .
خطيب اسلامي ، با درك موقعيت ، منزلت و شخصيت خود مي تواند سخنان سالار شهيدان (ع)
در دعاي عرفه را ناظر به خود بداندوبا امام حسين عليه السلام هم صدا شود كه :

خدايا ! چگونه با چيزي كه خود در وجودش نيازمند توست ، براي وجود تو دليل آورده شود؟
آيا چيزي هست كه آشكارتر از تو باشد تا وسيله آشكار كردن تو باشد؟ كي پنهاني تا نيازمند
دليلي باشي كه بر تو دلالت كند؟ و كي دوري تا آثارت وسيله رسيدن به تو باشند؟
كور باد آن چشمي كه تو را مراقب و نگهبان خود نبيند.
كيف يستدل عليك بما هو في وجوده مفتقر إليك ؟ أ يكون لغيرك من الظهور ما ليس لك
حتي يكون هو المظهر لك ؟ متي غبت حتي تحتاج إلي دليل يدل عليك ؟ و متي بعدت
حتي تكون الَثار هي التي توصل إليك ؟ عميت عين لا تراك عليها رقيبا...

دعاي عرفه ، بحار الانوار، ج 98، ص 226

 

و اين جمله امام عليه السلام در همين دعا كه مي فرمايد :

وخسرت صفقة عبد لم تجعل له من حبك نصيبا
بسيار آموزنده است به اين دليل كه : عرفا ، در تقسيم فاعل ، به فاعلي ميرسند كه
آن را " فاعل به عشق " مي گويند و احيانا خدا را " فاعل بالعشق " مي نامند چون ، فاعليت حق ،
بر ما روشن نيست و ما اين سخن را در باره بنده عارف و وارسته خدا پياده مي كنيم و ياد آور
مي‌شويم كه انسان هاي وارسته عموما كساني هستند كه محرك و انگيزه آن ها براي كار ،
خدا باشد و خطيب اسلامي وارسته خصوصا ، كسي است كه محرك و انگيزه او براي ايراد خطابه ،
خدا باشد و هرگز براي تحسين و تقبيح مردم ارزش قائل نشود.

از ضرورت هاي حرفه اي خطيب اسلامي است كه كار خود را با قرآن و سنت پيامبر تطبيق كند ،
اگر عمل او مطابق كتاب و سنت شد ، كار خود را دنبال كند و به استقبال و استدبار مردم اهميت
ندهد و اگر فعاليت تبليغي وسخنراني هاي خودرا بر خلاف اين دو يافت ، از نيمه راه برگردد و
همت و تلاش خود را بر اين دو اساس ، استوار كند .

درست است كه پشتوانه مردمي براي خطيب اسلامي ، نوعي موفقيت است و خطيب نبايد اين
پشتوانه را از دست بدهد و باصطلاح ، استقبال مردم را ناديده بگيرد اما ، آنچه مهم است اين است
كه به آن اكتفاء نكند و آن را اساس كار قرار ندهد .
اساس كار خطيب عارف اسلامي را رضاي خدا و تحسين او تشكيل مي دهد و اگر ، تحسين مردم هم
بر آن افزوده شد، چه بهتر .

امام باقر (ع) به يكي از شاگردان برجسته خود كه در معارف و اخلاق در محضر امام زانو زده است
چنين مي‌فرمايد:

واعلم بانك لاتكون لنا وليا حتي لو اجتمع عليك اهل مصرك انك رجل سوء لم يحزنك ذلك
و لو قالوا انك رجل صالح لم يسرك ذلك ولكن أعرض نفسك علي ما في كتاب الله فان كنت
سالكا لسبيله، زاهدا في تزهيده، راغبا في ترغيبه، خائفا من تخويفه، فاثبت و ابشر ، فانه لايضرك
ما قيل فيك، و ان كنت مبائنا للقرآن فماذا الذي يغرك من نفسك؟
(بحار الانوار ، ج78 ، ص 162 ، بخش مواعظ امام باقر عليه السلام).

حاصل سخن امام اين است كه:
تو در شرائطي با ما پيوند ولائي داري كه اگر مردم شهري كه
در آن زندگي مي كني ، تو را مرد بدي خواندند ، نظر و سخن آن ها ، تو را غمگين نسازد و اگر
از ديد مردم ، مردي صالح و نيكوكار بودي ، خوشحال نشوي بلكه خودرا بر كتاب خدا عرضه كن .
اگر پوينده راه او بودي و از آنچه كه او تورا بازداشته ، خويشتن را از آن بازداشتي و فرمان او را
انجالحق؛(5)
مقصود از تقيه، حفظ نمودن خود از ضرر غير است از راه همراهى نمودن با او در سخن يا عملى كه
با حق مخالف است.


در بيان مشروعيت تقيه، به چندين آيه و شمار فراوانى از روايات، استدلال مى‏شود كه در زير به
نمونه‏هايى از آن‏ها اشاره مى‏شود:
1- آيه 28 سوره آل‏عمران:
لا يتخذ المؤمنون الكافرين اولياء من دون المؤمنين و من يفعل ذلك فليس من الله فى شى‏ء الا ان
تتقوا منهم تقاة؛
اهل ايمان نبايد به جاى مؤمنان، كافران را دوست خود بگيرند و هر كس چنين كند، در هيچ چيز، از خدا
نيست، مگر اين‏كه از آنان به نوعى، تقيه كنيد.
2 - آيه 106 سوره نحل:
من كفر بالله من بعد ايمانه الا من اكره و قلبه مطمئن بالايمان...؛
هر كس پس از ايمان آوردن به خدا، كفر ورزد (كيفرى بزرگ در انتظار او است) مگر آن كس كه
به اين كار اكراه شود، در حالى كه قلبش به ايمان اطمينان دارد....
3 - روايت عبدالله بن‏ابى‏يعفور:
سمعت اباعبدالله -عليه‏السلام- يقول: التقية تُرس المؤمن و التقية حرز المؤمن؛(6)
شنيدم امام صادق‏عليه السلام- مى‏فرمود: تقيه، سپر مؤمن و حافظ او است.
4 - روايت ابوعمر اعجمى از امام صادق -عليه‏السلام-:
لا دين لمن لا تقية له؛(7)

كسى كه اهل تقيه نيست، دين ندارد.
5 - روايتى از على -عليه‏السلام-:
التقية من افضل اعمال المؤمنين يصون بها نفسه و اخواته عن الفاجرين؛(8)
تقيه، در زمره بهترين كارهاى مؤمنان است ومؤمن با آن، خود و هم مذهبى‏هاى خود را از آزار فاسقان حفظ مى‏كند.
6 - روايت مسعدة بن‏صدقه از امام صادق -عليه‏السلام-:
فكل شى‏ء يعمل المؤمنون بينهم لمكان التقية مما لا يؤدّى الى الفساد فى الدين فانه جائز؛(9)
هر كارى كه اهل ايمان به منظور تقيه، در ميان خود انجام مى‏دهند، در صورتى كه سبب تباهى در دين نشود، جايز است.
7 - روايتى از امام باقر -عليه‏السلام-:
التقية فى كل شى‏ء يضطر اليه ابن‏آدم فقد احلّه الله له؛(10)
تقيه در هر چيزى است كه آدمى به آن مضطر شود، خداوند چنين كارى را براى او حلال نموده‏است.
8 - روايتى ديگر از آن حضرت:
التقية فى كل ضرورة؛(11)
تقيه در هر مورد ضرورتى است.

در ميان تمام محققانى كه درباره تقيه بحث نموده‏اند، كسى به دقت و ظرافت امام راحل(ره)
به تقسيمات تقيه، توجه ننموده‏است.(12) معظم‏له براى تقيه به اعتبارات گوناگون، تقسيماتى چند،
در نظر گرفته‏است كه مى‏توان آن‏ها را به گونه زير ترسيم و تنظيم نمود:

خوف‏ازوقوع ضرربرجان‏ياآبرويا مال‏خود
تقيه خوفى خوف از وقوع ضرر بر ديگر مؤمنان‏
خوف از وقوع ضرر بر حوزه اسلام‏
1 - تقيه به حسب ذات آن‏
تقيه مدارايى‏

تقيه انسان‏هاى معمولى‏
2 - تقيه به حسب متّقى (تقيه كننده)
تقيه سران دينى و غير دينى جامعه‏

تقيه از كفار و نامسلمانان‏
تقيه از سلاطين و حاكمان اهل‏سنت‏
3 - تقيه به حسب متقى منه تقيه از فقها و قضات اهل سنت‏
تقيه از عوام اهل‏سنت‏
تقيه از سلاطين يا عوام شيعه‏

تقيه در انجام حرام‏
تقيه در ترك واجب
4 - تقيه به حسب متقى فيه‏
تقيه در ترك شرط و جزء يا انجام مانع و قاطع‏
تقيه در عمل بر طبق موضوع خارجى‏(13)

 

همان‏گونه كه در تقسيمات ديديم، گاهى ممكن است انسان مجبور شود از عوام شيعه نيز تقيه نمايد.
مى‏توان براى اين قسم تقيه، از تقيه علما و فقهايى مثال آورد كه گاهى روى مصالحى، ناچار به كتمان
برخى حقايق، حتى از مقلدان خود مى‏شوند. از اين‏رو مرحوم آيتالله بروجردى، هنگام بحث درباره نماز
مسافر در اماكن چهارگانه تخيير(14) در توجيه روايات دلالت كننده بر وجوب قصر در اين اماكن مى‏گويد:
شايد صدور اخبار دلالت كننده بر قصد نماز در اين مسئله، به سبب تقيه نمودن ائمه - عليهم‏السلام -
از برخى از شيعيان سست مذهب باشد، چنان‏كه اين نكته از روايات، ظاهر مى‏شود؛ زيرا عقايد و سليقه‏هاى
شيعيان، اختلاف جدى داشته‏اند. همان‏گونه كه فقهاى امروزى نيز از برخى از مقلدان خود، تقيه مى‏كنند و
نمى‏توانند براى آنان فتاواى واقعى خود را بيان نمايند و از باب اضطرار، آراى خود را به گونه‏اى اظهار مى‏دارند
كه با ديدگاه‏ها و آن‏چه در ارتكاز مردم است، مخالف نباشد.(15)
مقصود ايشان از خبر ابى‏شبل، روايت زير است:
عن ابى‏شبل، قال: قلت لابن‏عبدالله -عليه‏السلام-: أزور قبر الحسين -عليه‏السلام-؟ قال: نعم زر الطيب
و أتمّ الصلاة عنده، قلت: بعض اصحابنا يرى التقصير؟ قال: انما يفعل ذلك الضعفة.(16)

همان‏گونه كه از تقسيمات تقيه نيز روشن مى‏شود، هدف از تقيه، هميشه حفظ جان و مال و دورى از خطر
و ضرر نيست، بلكه مى‏توان هدف مهم‏تر از آن را حفظ مذهب و جلوگيرى از زوال آن دانست. امام راحل
اين قسم تقيه را، در مقابل اذاعه و افشا مى‏گيرد و در بيان اهميت آن مى‏نويسد:
يظهر من كثير من الروايات ان التقية التى بالغ الائمة -عليهم‏السلام- فى شأنها هى هذه التقية، فنفس اخفاء
الحق فى دولة الباطل واجبة و تكون المصلحة فيه جهات سياسية دينية، و لولا التقية لصار المذهب فى
معرض الزوال و الانقراض؛(17)

از بسيارى روايات، ظاهر مى‏شود كه تقيه مورد تأكيد و اهتمام ائمه -عليهم‏السلام- اين نوع تقيه بوده‏است.
بر اساس اين روايات، نفس پنهان داشتن حق در دوران حكم‏رانى باطل، واجب است، و مصلحت اين پنهان‏كارى،
در جنبه‏هاى سياسى و دينى آن است، و بايد گفت اگر تقيه نبود، مذهب شيعه در معرض زوال و انقراض،
قرار مى‏گرفت.

روايات فراوانى نيز بر اهميت اين قسم تقيه، وارد شده‏است. از جمله امام صادق -عليه‏السلام- بنابر روايت
صحيحه هشام بن‏سالم در تفسير آيه «و يدرؤن بالحسنة السيئة»(18) فرموده‏است:
الحسنة التقية، و السيئة الاذاعة.(19)
حسنه، عبارت است از تقيه و سيئه، عبارت است از افشا نمودن.
در روايت سليمان بن‏خالد نيز از قول آن حضرت آمده‏است:
يا سليمان انّكم على دين من كتمه أعزّه الله و من اذاعه اذلّه الله.(20)
اى سليمان! دينى كه شما بر آنيد، به گونه‏اى است كه اگر شخص، آن را مكتوم دارد، خدا او را عزيز سازد،
و اگر آن را فاش نمايد، او را خوار گرداند.
آن حضرت برحسب روايت ديگرى، به معلّى بن‏خنيس فرموده‏است:
يا معلّى اكتم امرنا و لا تذعه فانّه من كتم امرنا و لا يذيعه اعزّه الله فى‏الدنيا، و جعله نوراً بين عينيه، يقوده
الى الجنة، يا معلّى ان التقية دينى و دين آبائى، و لا دين لمن لا تقية له، يامعلى ان‏الله يحبّ أن يعبد
فى السرّ كما يحبّ ان يعبد فى العلانيةو المذيع لامرنا كالجاحدله.(21)
اى معلّى! امر ما را پنهان‏دار، و آن را فاش مساز! كه هر كس امر ما را پنهان دارد و آن را فاش نسازد،
خدا او را در دنيا عزت دهد و آن را نورى قرار دهد در جلو رويش كه او را به بهشت رهنمون شود.
اى معلى! تقيه، دين من و دين پدران من است و دين ندارد كسى كه اهل تقيه نيست.
اى معلى! خدا دوست مى‏دارد در نهان پرستش شود، همان‏گونه كه دوست دارد آشكارا پرستش گردد،
و افشا كننده امر ما، مانند كسى است كه منكر امر ما باشد.
چنان‏كه برخى از محققان گفته‏اند،(22) گاهى ممكن است غرض از تقيه، حفظ وحدت مسلمانان و
جلب محبت آنان و از بين بردن كينه‏ها و كدورت‏ها باشد. البته اين در موردى است كه اظهار عقيده
و دفاع از آن، انگيزه مهم‏تر نباشد، همان‏گونه كه گاهى ممكن است انسان به خاطر مصلحت ديگرى،
مانند تبليغ رسالت به نحو نيكو، به تقيه روى آورد. همه اين موارد تقيه، در يك ملاك اشتراك دارند
و آن عبارت است از مخفى نمودن عقيده يا اظهار خلاف آن به خاطر مصلحتى مهم‏تر.
برحسب روايتى كه آن را هشام كندى نقل مى‏كند، امام صادق -عليه‏السلام- خطاب به گروهى
از شيعيان فرمود:
مبادا كارى كه موجب توبيخ و عيب‏گيرى بر شما شود، انجام دهيد، همانا فرزند ناباب با كار خود،
موجب بدنام شدن پدر خود مى‏شود. براى كسى كه نسبت به او گرايش و تمايل داريد؛
يعنى ائمه -عليهم‏السلام- زينت باشيد، نه مايه زشتى و انزجار.
با عشيره‏ها و طوائف ايشان (اهل‏سنت) اتصال و رفت و آمد داشته‏باشيد، بيماران آنان را عيادت كنيد،
و بر جنازه‏هاى‏شان حاضر شويد، آنان در هيچ كار خيرى بر شما پيشى نگيرند كه شما در انجام كار
خير بر آن‏ها اولى هستيد.
حضرت پس از اين توصيه‏هاى مهم اجتماعى و وحدت آفرين، مى‏فرمايد:
«والله ما عُبد الله أحبّ اليه من الخبأ»(23) و راوى مى‏پرسد: «خَبَأ» چيست؟ حضرت پاسخ مى‏دهد: تقيه.
برحسب روايت ديگرى آن حضرت فرموده‏است:
رحم‏الله عبداً اجترّ مودّة الناس الى نفسه فحدّثهم بما يعرفون، و ترك ما ينكرون.(24)
خدا رحمت كناد بنده‏اى كه دوستى مردم را به سوى خود جلب كند، پس براى آن‏ها حديث كند
آن‏چه را مى‏شناسند و رها كند آن‏چه را انكار مى‏نمايند (يا حديث كند آن‏چه را كه معروف مى‏دانند
و رها كند آن‏چه را كه منكر مى‏شمارند).

البته ممكن است در اين‏جا رواياتى را به عنوان معارض با روايت بالا قلمداد كرد، از جمله روايت زير از زراره:
سألت أباجعفر -عليه‏السلام- عن الصلاة خلف المخالفين، فقال: ما هم عندى الا بمنزلة الجدر؛(25)
از امام باقرعليه السلام- درباره نماز گزاران پشت سر مخالفين شيعه پرسيدم، حضرت فرمود: ايشان
در نظر من نيستند مگر همانند ديوار.
و مانند آن روايت زير از على بن‏راشد است كه مى‏گويد:
قلت لابى‏جعفر -عليه‏السلام-: ان مواليك قد اختلفوا فأصلّى خلفهم جميعاً، فقال: لا تصل الا خلف
من تثق بدينه.(26)
به امام باقرعليه السلام- عرض كردم: پيروان و دوستدارانت، با هم اختلاف نظر دارند، آيا مى‏توانم
پشت سر همه ايشان نماز بخوانم؟ حضرت فرمود: نماز مخوان مگر پشت سر كسى كه به دين او اطمينان دارى.
ولى مى‏توان در پاسخ اين شبهه، چنان‏كه امام راحل نوشته‏است‏(27) گفت:
اين‏گونه روايات ناظر به حكم اولى است، و در نتيجه منافاتى با روايات باب تقيه كه ناظر به حكم
ثانوى است، ندارد. برخى روايات نيز سخن معظم‏له را به خوبى تأييد مى‏كند، مانند روايت
زير از اسماعيل جعفى:
قلت لابى‏جعفر -عليه‏السلام-: رجل يحبّ اميرالمؤمنين -عليه‏السلام- و لا يتبرأ من عدوه و يقول:
هو احبّ الىّ ممن خالفه، فقال: مخلّط و هو عدوّ فلا تصلّ خلفه و لا كرامة الا ان تتقيه....(28)
به امام باقرعليه السلام- عرض كردم: مردى اميرالمؤمنين‏عليه السلام- را دوست دارد و از دشمن
او تبرى نمى‏جويد و مى‏گويد: اميرالمؤمنين، پيشِ من محبوب‏تر است از كسى كه با او مخالفت مى‏ورزد.
حضرت فرمود: چنين شخصى، خلطكننده و دشمن است، پس پشت سرش نماز مگذار و او را
كرامتى نيست، مگر اين‏كه از او تقيه نمايى.
در اين روايت، حكم اولى و ثانوى خواندن نماز پشت سر مخالف، آمده‏است.

 

يكى از امور مهم، درباره قاعده تقيه، شناخت دقيق مجارى آن است. در اهميت اين شناخت
همين بس كه امام صادق -عليه‏السلام- بنا بر نقل مسعدة بن‏صدقه، فرمود:
للتقية مواضع من ازالها عن مواضعها لم تستقم له؛(29)
تقيه، مواردى دارد كه اگر انسان آن را از اين موارد بردارد، او را به كار نيايد.
امام رضا -عليه‏السلام- نيز بنابر روايتى در احتجاج طبرسى، در مذمت گروهى از شيعيان فرمود:
لدعواكم انكم شيعة اميرالمؤمنين -عليه‏السلام- و انتم فى اكثر اعمالكم مخالفون، و مقصّرون فى
كثير من الفرائض، و تتهاونون بعظيم حقوق اخوانكم فى الله، و تتقون حيث لا تجب التقية،
و تتركون حيث لابد من التقية؛(30)
شما خود را شيعه اميرالمؤمنين‏عليه السلام- مى‏خوانيد و حال آن‏كه در بسيارى از كارها مخالف
او هستيد و در بسيارى از واجبات كوتاهى و درباره حقوق بزرگ برادران دينى خود سستى مى‏كنيد.
شما در جايى كه واجب نيست، تقيه مى‏كنيد و در جايى كه اين كار لازم است، آن را ترك مى‏نماييد.

پس از اين مقدمه كوتاه بايد گفت:
چنان‏كه از ظاهر ادله تقيه و برداشت‏هاى اهل فن از آن‏ها استفاده مى‏شود، قاعده تقيه، در تمامى
احكام دين و همه موارد ضرورى، بلكه در برخى مواقع غير ضرورى، قابل اجرا و عمل است.
تنها روايات، مواردى را استثنا كرده‏اند كه توضيحى در اين زمينه مى‏آيد.
قرآن كريم به طور مطلق مى‏فرمايد: «الّا أن تتقوا منهم تقاة»؛(31) يعنى ترس از كفار را مجوّز
دوستى با آنان قرار داده كه اين شامل ترس جانى، مالى، آبرويى، و نيز ترس به‏خاطر از بين رفتن
كيان دينى و مذهبى و به خطر افتادن مصالح جامعه تشيع و تضعيف جبهه اسلام در مقابل كفر و... مى‏شود.

در بيش‏تر رواياتى كه ذكر نموديم نيز چنين گستره و ميدان وسيعى، قابل استفاده است، مثلاً در
روايت شماره پنج، نه تنها هدف از تشريع تقيه، صيانت و حفظ خود شخص از خطرات فاجرين، مطرح
شده، صيانت از برادران ايمانى نيز به عنوان يكى از اهداف آن، قلمداد گرديده‏است.
نيز موضوع تقيه، در روايت ششم، «كل شى‏ء يعمل المؤمن»، و در روايت هفتم «كل شى‏ء يضطرّ اليه
ابن‏آدم» و در روايت هشتم «كل ضرورة» قرار داده شده، كه همگى به صراحت، عموميت و شمول
دارند. تنها در روايت ششم، قيد «...مما لا يؤدّى الى الفساد فى الدين» آمده‏است، كه توضيح آن خواهد آمد.
مرحوم طبرسى، در ذيل آيه «لا يتخذ المؤمنون الكافرين أولياء...»(32) مى‏نويسد:
فى هذه الآيت دلالة على ان التقية جائزة فى الدين عند الخوف على النفس و قال اصحابنا: انها
جائزة فى الاقوال كلها عند الضرورة، و ربما وجبت فيها لضرب من اللطف و الاستصلاح...؛(33)
آيه مزبور دليل بر اين است كه هنگام ترس بر جان، تقيه جايز است. دانش‏مندان ما در صورت
ضرورت، تقيه را در همه اقوال، جايز مى‏دانند و گاهى تقيه از باب لطف و صلاح انديشى، واجب مى‏گردد.
مرحوم كاشف الغطاء نيز در بيان عموميت قلمرو تقيه مى‏نويسد:
تستوى فيها العبادات و المعاملات و الاحكام من الفتوى و القضاء و الشهادة على خلاف الحق، فيحرم
لها الواجب، و يجب لها الحرام، و تتبدل لها جميع الأحكام؛(34)


در جايز بودن تقيه، تفاوتى ميان عبادات و معاملات و احكام و فتوا و قضاوت و شهادت دادن برخلاف
حق، نيست. از باب تقيه، واجب، حرام و حرام، واجب مى‏گردد و به طور كلى، همه احكام در ظرف
تقيه، دگرگون مى‏شوند.

شيخ انصارى با تقسيم تقيه به اقسام پنج‏گانه واجب، مستحب، حرام، مكروه، و مباح، به بيان مورد هر
يك از اين اقسام مى‏پردازد و مى‏نويسد:
تقيه واجب در موردى است كه ضررى متوجه انسان شود، و دفع آن نيز واجب باشد - و اين دفع
متوقف بر تقيه باشد - و مثال‏هاى اين قسم، فراوان است. تقيه مستحب آن است كه بتوان با آن،
از پيش‏آمد ضرر، پرهيز نمود به اين ترتيب كه ترك آن تدريجاً، به زيان منجر شود، مانند ترك
مدارا با عامه و معاشرت نكردن با ايشان در بلاد آن‏ها، چه اين‏كه غالباً اين عمل به جدايى بين شخص
و آن‏ها و در نتيجه، پيش‏آمد ضرر، منجر مى‏شود.
تقيه مباح، در موردى است كه دورى از ضرر و تحمل آن، در نظر شارع، مساوى باشد، مانند تقيه كردن
در اظهار جمله كفرآميز - بنابر آن‏چه گروهى از اصحاب گفته‏اند - تقيه مكروه، در موردى است كه ترك
تقيه و تحمل ضرر، از تقيه كردن - و دورى از ضرر - اولى باشد، چنان‏كه برخى در مورد اظهار كلمه كفر،
چنين نظرى دارند... و تقيه حرام، جايى است كه مسئله خون در ميان باشد.(35)

در گسترده بودن ميدان عمل به اين قاعده، بايد اين نكته را افزود كه على‏رغم آن‏چه در آغاز به ذهن
مى‏آيد، مدلول ادله تقيه، تنها تقيه از مخالفان مذهبى نيست، بلكه تقيه از كفار را نيز در بر مى‏گيرد
كه اينك به توضيح آن مى‏پردازيم.
مورد بيش‏تر روايات اين باب، تقيه از مسلمانان غير شيعه است، به همين سبب شيخ انصارى، بيانى دارد
كه حاصل آن چنين است:
يشترط ان يكون التقية من مذهب المخالفين؛ لانه المتيقن من الادلة الواردة فى الاذن فى العبادات على
وجه التقية لان المتبادر من التقية، التقية من مذهب المخالفين، فلا يجرى فى التقية عن الكفار او ظلمة الشيعة؛(36)
شرط اين است كه تقيه از مذهب غير شيعه باشد؛ زيرا قدر يقينى و متبادر از دليل‏هايى كه انجام عبادات
به گونه تقيه را اجازه مى‏دهد، تقيه از مذهب ايشان است. بنابراين كافران و ستم‏كنندگان به شيعه
مورد تقيه نيستند.
ولى همان‏گونه كه عمومات و اطلاقات بسيارى از روايات نشان مى‏دهد و بسيارى از محققان نيز يادآور
شده‏اند، از كافران نيز مى‏توان تقيه نمود. حتى خود شيخ نيز پس از عبارت مزبور مى‏نويسد:
لكن فى رواية مسعدة بن‏صدقة ما يظهر منه عموم الحكم لغير المخالفين مع كفاية عمومات التقية فى ذلك.
ولى در روايت مسعدة بن‏صدقة، عبارتى است كه از آن عموميت داشتن حكم نسبت به غير مخالفين،
ظاهر مى‏شود، افزون بر اين‏كه عمومات تقيه در اين‏باره، كافى است.

مرحوم كاشف الغطاء به گونه‏اى صريح‏تر مى‏نويسد:
و لا يختلف فيها الحال بين ما يكون من كافر و غير ذى ملة او ملّى حربى او ذمّى‏او مسلم مخالف او موافق
لان مدارها على وجوب حفظ ما يلزم حفظه عقلاً او شرعاً؛(37)

در باب تقيه، تفاوتى ميان كافر و بى‏دين و كافر حربى و ذمى و مسلمان سنى و شيعه نيست؛ زيرا مدار
تقيه بر حفظ نمودن هر چيزى است كه حفظ آن به حكم عقل يا شرع، لازم است.
آن‏چه به روشنى اين عموميت را تأييد مى‏كند و بر آن دلالت دارد، دو آيه‏اى است كه در آغاز بحث
آورديم.(38) و مورد آن دو، تقيه از كافران است. از همين باب است تقيه ابراهيم -عليه‏السلام-
از بت‏پرستان زمان خود و تقيه مؤمن آل‏فرعون از فرعون و قومش كه در قرآن ذكر شده‏است.


نتيجه‏اى كه مى‏توان از عمومات و اطلاقات ادله تقيه گرفت اين است كه دولت اسلامى نيز مى‏تواند
در صورت نياز و ايجاب كردن مصالح مهم‏تر اسلام و مسلمين، در مقابل جبهه كفر و استكبار، تقيه
نمايد و به خاطر مصالح اهم، با كافران مماشات كند و در برخى زمينه‏ها، با آنان ابراز هم‏آهنگى و
موافقت نمايد و اگر در شمول عمومات و اطلاقات مزبور نيز ترديد داشته‏باشيم - به اين سبب كه
به حسب ظاهر، مورد همه آن‏ها، اشخاص حقيقى و مكلفين است - در اين جهت ترديدى نيست كه
مى‏توان نسبت به مورد مفروض، تنقيح مناط نمود؛ زيرا همان‏گونه كه اشاره رفت مناط در اين قاعده،
قانون اهم و مهم است كه در فرض مزبور نيز جارى است، بلكه مى‏توان گفت: اگر افراد براى حفظ
مصالح شخصى خود بتوانند تقيه كنند، به طريق اولى دولت اسلامى مى‏تواند براى حفظ مصالح اسلام
و مسلمين، تقيه نمايد؛ چون قانون اهم و مهم، در اين مورد، نمود و بروز بيش‏ترى پيدا مى‏كند.

برخى روايات نيزاين نكته را تأييد مى‏كنند،مانند روايت زيراز امام مجتبى -عليه‏السلام-:
ان التقية يصلح الله بها امة لصاحبها مثل ثواب اعمالهم، فان تركها، اهلك امة، تاركها شريك من اهلكهم؛(39)
خداوند به وسيله تقيه، امتى را اصلاح مى‏كند، براى تقيه كننده پاداشى، مانند پاداش كارهاى آن امت است.
در صورت ترك شدن تقيه، امتى تباه مى‏شود و ترك‏كننده تقيه - در گناه - شريك تباه‏كننده آن امت است.
در اين روايت، سخن از صلاح و هلاكت يك امت به خاطر تقيه و ترك تقيه است، و روشن است كه
بارزترين نمود اين مسئله، در مورد دولت و نظام اسلامى است و شايد بتوان مماشات پيامبر -صلى‏الله عليه
و آله- با كافران قريش در صلح حديبيه و حذف تعبير «بسم‏الله» و نوشتن «بسمك اللهم» به جاى آن را -
كه خواسته كفار بود- نيز نوعى تقيه دولت اسلامى با جبهه كفر به حساب آورد.

اين قاعده نيز، مانند برخى قواعد ديگر، موارد استثنا دارد. فقهايى مانند شيخ انصارى، با عنوان تقيه حرام،
به اين موارد اشاره كرده‏اند. آن‏چه مى‏توان با استفاده از دليل‏هاى تقيه، و قانون اهم و مهم، به عنوان
موارد استثناى اين قانون برشمرد، امور زير است:

الف - تقيه در هر كارى كه موجب فساد دين و متزلزل شدن اركان و محو شعائر آن و تقويت كفر شود؛
به ديگر سخن، تقيه در هر امرى كه ابراز آن مهم‏تر از حفظ جان و مال و آبرو باشد، حرام است؛
يعنى امورى كه براى حفظ آن‏ها، جهاد و دفاع و جان‏فشانى واجب شده‏است.
البته غالباً تشخيص اين موارد، كار مجتهد است، نه مقلد؛ چرا كه در بيش‏تر موارد، اين تشخيص، بدون
تتبع در ادله شرعى، و وقوف بر مذاق شارع، حاصل نمى‏شود. اين مورد استثنا را علاوه بر آن‏كه مى‏توان
از قانون اهم و مهم استفاده نمود، روايت مسعدة بن‏صدقه كه پيش‏تر گذشت نيز بر آن دلالت دارد.
ب - تقيه در قتل؛ يعنى هرگاه جان يا مال يا آبروى انسان در گرو كشتن انسان بى‏گناهى باشد، انسان
نمى‏تواند به خاطر نيل به اين مقصود، تقيه كند و دست به قتل بزند.
روايات متعددى بر حرمت چنين تقيه‏اى دلالت دارند، از جمله روايتى از محمدبن مسلم كه برحسب
آن امام باقر -عليه‏السلام- فرمود:
انما جعل التقية ليحقن بها الدم فاذا بلغ الدم فليس تقية؛(40)
تقيه به منظور حفظ خون، تشريع شده، از اين‏رو اگر كار به خون‏ريزى برسد، در آن مورد، تقيه روا نيست.
ج - در دسته‏اى از روايات، تقيه در امورى، مانند نوشيدن شراب و نبيذ و مسح كردن بر كفش، هنگام
وضو، ممنوع اعلام شده‏است. از جمله در روايتى از ابوعمر اعجمى مى‏خوانيم كه حضرت صادق -عليه‏السلام- فرمود:
التقية فى كل شى‏ء الا فى النبيذ و المسح على الخفّين؛(41)
در هر كارى تقيه روا است، مگر در نوشيدن نبيذ و مسح كردن بر پاپوش.

 

در روايت ديگرى زراره مى‏گويد:
قلت له: فى مسح الخفين تقيه؟ فقال: ثلاثة لا اتقى فيهنّ احداً: شرب المسكر، و المسح
على الخفين و متعة الحج.(42)

پرسشى كه اين‏جا پيش مى‏آيد اين است كه مقصود از اين استثنا چيست و تقيه در اين امور،
چه تفاوتى با تقيه در ديگر موارد دارد؟
مى‏توان در پاسخ اين پرسش، يكى از وجوه زير را مطرح نمود:(43)
1 - مراد از نفى تقيه در اين حديث، مواردى است كه مشقت اندكى به همراه داشته‏باشد،
مشقتى كه به مرز ترس بر جان يا مال نرسد، چنان‏كه شيخ طوسى، حديث را چنين تأويل كرده‏است.
2 - مقصود حضرت اين باشد كه من در فتوا دادن به حرمت اين امور، از احدى تقيه نمى‏كنم؛ چون
حرمت اين امور، در مذهب مخالفين نيز روشن و معلوم است.
3 - امور سه‏گانه فوق، غالباً مورد انكار اهل‏سنت نيست؛ زيرا ايشان متعه حج، حرمت مسكر و كندن
كفش جهت شستن پا را انكار نمى‏كنند، لذا تقيه در اين موارد بى‏وجه است.
4 - مراد اين باشد كه چون در اين موارد، ضررى متوجه شخصى نيست، تقيه وجهى ندارد.
5 - حضرت با گفتن «لا اتقى فى ثلاث» تنها حكم شخص را بيان كرده و اين حكم مربوط به ديگران نيست.
مؤيد اين احتمال اين است كه مرحوم كلينى، در ذيل اين حديث، جمله‏اى از زراره نقل مى‏كند كه نشان
مى‏دهد زراره از اين گفتار امام حكم ويژه حضرت را فهميده‏است. آن جمله چنين است: «و لم يقل
الواجب عليكم الّا تتقوا فيهنّ ابداً».

به هر حال، بايد گفت: در اين‏گونه موارد نيز اگر ضرورت ايجاب كرد، مثلاً جان انسان به خطر افتاد،
شخص مى‏تواند تقيه كند و مرتكب اين امور باشد؛ زيرا مسلّماً حفظ جان از ننوشيدن نبيذ يا مسح
ننمودن بر كفش، مهم‏تر است. صاحب جواهر نيز پس از ذكر احتمالات پنج‏گانه فوق مى‏نويسد:
لم نعثر على عامل بهذه الرواية او من استثنى ذلك من عمومات التقية؛(44)
نيافتيم كسى را كه به اين روايت عمل كرده‏باشد، يا مورد آن را از عموم‏هاى تقيه، استثنا نموده‏باشد.

محقق بجنوردى مى‏گويد:
آن‏چه درباره استحباب يا وجوب تقيه گفتيم، مربوط به زمان‏هاى پيشين و عصر سلاطين جور مى‏باشد،
كه چه بسا ترك تقيه در آن زمان‏ها به قتل امام -عليه‏السلام- يا گروهى از مؤمنين، منجر مى‏شد، اما
در اين زمان‏ها كه بحمدالله، محذور و مشكلى در عمل نمودن به عبادات و معاملات بر طبق مذهب
حق نيست، موضوعى براى تقيه يافت نمى‏شود.(45)
ملاحظه روشنى كه بر گفتار اين محقق داريم اين است كه اولاً: هنوز هم در برخى مناطق كه شيعه
در اقليت هستند، خوف جانى و مالى، وجود دارد. كشتار و ترور شيعيان به دست برخى از گروه‏هاى
متعصب پاكستان، شاهدى است بر اين سخن؛ ثانياً: جواز برخى از اقسام تقيه، مانند تقيه مدارايى، منوط
به خوف جانى و مالى نيست، بلكه مى‏توان يكى از اهداف تجويز آن را، ايجاد الفت و وحدت و هم‏آهنگى
در صفوف مسلمانان دانست. مى‏توان در ايام برگزارى مراسم حج، ضرورت اين امر را به خوبى احساس
نمود. البته هم‏چنان‏كه گفتيم، جواز چنين تقيه‏اى، منوط به اين است كه مصلحت اهم در ابراز و ارائه عقايد
و اعمال حق نباشد، لذا بايد تعيين موارد و مواقع عمل به اين قسم تقيه را، موكول به نظر و تشخيص فقيه كرد.


ممكن است تصور شود تقيه از ويژگى‏هاى مذهب تشيع است و در ميان ديگر مسلمانان،
چيزى به نام تقيه، معنا ندارد، حال آن‏كه گرچه علماى اهل‏سنت، اين موضوع را تحت عنوان
باب و قاعده‏اى مستقل بحث نكرده‏اند، ولى در برخى مناسبت‏ها، از آن سخن به ميان آورده‏اند
و حتى مى‏توان گفت بيش‏تر قريب به اتفاق آنان، مشروعيت آن را، دست‏كم به صورت فى الجمله،
پذيرفته‏اند. قرطبى در ذيل آيه «من كفر باللّه من بعد ايمانه الا من اُكره...» نوشته‏است:

قال الحسن: التقية جائزة للمؤمن الى يوم القيامة؛(46)
حسن گفته‏است: براى مؤمن تا روز قيامت، تقيه جايز است.

هم‏چنين نوشته‏است:

اهل علم بر اين مطلب اجماع دارند كه هرگاه كسى اكراه به كفر شود به نحوى كه بترسد
- در صورت تسليم نشدن - كشته مى‏شود، در صورتى كه اظهار كفر نمايد، ولى قلباً مؤمن باشد،
گناهى بر او نيست و همسرش از او جدا نمى‏شود، و محكوم به كفر نيست. اين فتواى مالك
و كوفيّون و شافعى است. تنها محمد بن‏حسن گفته‏است: اين شخص اگر اظهار شرك نمايد،
به حسب ظاهر مرتد است - گرچه بينه و بين‏الله بر اسلام باقى است - و همسرش از او جدا مى‏شود،
و هر گاه بميرد، بر او نماز خوانده نمى‏شود، و در صورتى كه پدرش بميرد، از او ارث نمى‏برد
و اين قولى است كه از نظر كتاب و سنت، مردود است.(47)

وى در ذيل آيه «الّا ان تتقوا منهم تقاة» نيز مى‏نويسد:
معاذ بن‏جبل و مجاهد گفته‏اند: تقيه در آغاز ظهور اسلام و پيش از نيرومند شدن مسلمانان،
مشروعيت داشت، ولى امروز كه مسلمانان نيرومند شده‏اند، مشروعيت ندارد... و بعضى گفته‏اند:
هرگاه مؤمن در ميان كافران باشد، و بر جان خود بترسد، مى‏تواند با آنان مداراى زبانى داشته‏باشد
و تقيه حلال نيست، مگر با ترس بر قتل يا بريده شدن اعضاى بدن يا آزار و اذيت بزرگ.(48)

فخرالدين رازى نيز، در ذيل آيه مزبور، پس از بيان معناى تقيه، مى‏گويد:
تقيه داراى احكام و آثار فراوانى است، و سپس برخى از آن‏ها را يادآور مى‏شود مانند:
1 - تقيه در جايى است كه انسان در ميان گروهى از كفار باشد و از آن‏ها نسبت به جان و مال خود
بترسد، پس با آن‏ها مداراى زبانى مى‏نمايد، به اين نحو كه نسبت به آن‏ها اظهار دشمنى نكند،
بلكه جايز است سخنى بگويد كه موهم محبت و دوستى با آن‏ها است، ولى به شرطى كه خلاف
آن را در دل داشته‏باشد.
2 - در جايى كه تقيه جايز است، اگر انسان اظهار ايمان - و ترك تقيه - نمايد، فضيلت بيش‏ترى دارد.
3 - ظاهر آيه مزبور، بر اين دلالت دارد كه تقيه، تنها نسبت به كافران غالب و پيروز، جايز است،
ولى مذهب شافعى اين است كه براى حفظ جان، چنين كارى نسبت به مسلمين نيز صارى مى خوانيم هنگامى كه مسيلمه كذاب او را دستگير كرده بود،
از او پرسيد آيا تو گواهى مى دهى كه محمد رسول خدا است ؟ گفت آرى .
سپس از او سوال كرد آيا گواهى مى دهى كه من رسول خدايم ؟ حبيب از طريق سخريه گفت :
من گفتار تو را نمى شنوم ! مسيلمه و پيروانش بدن او را قطعه قطعه كردند و او همچون كوه استوار ماند.

و از اين گونه صحنه هاى تكان دهنده در تاريخ اسلام مخصوصا در حالات مسلمانان نخستين و
ياران ائمه اهل بيت (عليهمالسلام ) فراوان است .
به همين دليل محققان گفته اند كه در اين گونه موارد، شكستن سد تقيه و عدم تسليم در برابر دشمن
جايز است ، هر چند به قيمت جان انسان تمام شود چرا كه هدف بر پا داشتن پرچم توحيد و اعلاى
كلمه اسلام است ، مخصوصا در آغاز دعوت پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) اين امر اهميت
خاصى داشته است .

با اين حال شك نيست كه تقيه در اين گونه موارد نيز جائز است ، و در موارد پائين تر از آن واجب ،
و بر خلاف آنچه افراد ناآگاه مى پندارند تقيه (البته در موارد خاص خود نه در همه جا) نه نشانه
ضعف است ، و نه ترس از انبوه دشمن و نه تسليم در برابر فشار، بلكه تقيه يكنوع تاكتيك
حساب شده براى حفظ نيروهاى انسانى و هدر ندادن افراد مومن در راه موضوعات كوچك و
كم اهميت محسوب مى شود.

 

در همه دنيا معمول است كه اقليتهاى مبارز، براى واژگون كردن اكثريتهاى خودكامه
ستمگر و متجاوز، غالبا از روش ‍ ((استتار)) استفاده مى كنند، جمعيت زير زمينى تشكيل مى دهند،
برنامه هاى سرى دارند، و بسيار مى شود كه خود را به لباس ديگران در مى آورند، و حتى به
هنگام دستگير شدن سخت مى كوشند كه واقع كار آنها مكتوم بماند، تا نيروهاى گروه خود را
بيهوده از دست ندهند، و براى ادامه مبارزه ذخيره كنند.

هيچ عقلى اجازه نمى دهد كه در اين گونه شرائط، مبارزاني كه در اقليت هستند، علنا و آشكارا
خود را معرفى كنند و به آسانى از طرف دشمن شناسائى و نابود گردند.
به همين دليل تقيه قبل از آنكه يك برنامه اسلامى باشد يك روش ‍ عقلانى و منطقى براى همه
انسانهائى است كه در حال مبارزه با دشمن نيرومندى بوده و هستند.

در روايات اسلامى نيز مى خوانيم كه تقيه به يك سپر دفاعى ، تشبيه شده است .
امام صادق (عليهالسلام ) مى فرمايد: التقية ترس المومن و التقية حرز المومن :
((تقيه سپر مومن است ، و تقيه وسيله حفظ مومن است )).
(توجه داشته باشيد كه تقيه در اينجا تشبيه به سپر شده و سپر ابزارى است كه تنها در ميدان
جنگ و مبارزه با دشمن براى حفظ نيروهاى انقلابى از آن استفاده مى شود).
و اگر مى بينيم در احاديث اسلامى ، تقيه نشانه دين و علامت ايمان ، و نه قسمت از مجموع
ده قسمت دين شمرده شده است همه به خاطر همين است .

البته بحث در زمينه تقيه بسيار گسترده است كه اينجا جاى شرح و بسط آن نيست ، تنها هدف
اين بود كه بدانيم آنچه را بعضى در مذمت تقيه مى گويند دليل ناآگاهى و بى اطلاعى آنها از
شرائط تقيه و فلسفه آن است .

بدون شك مواردى وجود دارد كه در آنجا تقيه كردن حرام است و آن در موردى است كه تقيه
به جاى اينكه سبب حفظ نيروها شود مايه نابودى يابه خطر افتادن مكتب گردد، و يا فساد عظيمى
ببار آورد، در اين گونه موارد بايد سد تقيه را شكست و پى آمدهاى آنرا هر چه بود پذيرا شد

تفسير نمونه جلد 11 صفحه 424 تا 426


خلاصه بحث شجاعت خطيب اسلامي

> شجاعت به معناي همت ، جرأت و حد وسط بين تهور و ترس است .
> شجاعت ، از ملكات نفساني و حالات برجسته و شايسته روحي است كه در ضمير و باطن افراد
شجاع وجوددارد و لازمه ايراد خطابه اسلامي و يكي از ويژگي هاي ارزشمند باطني خطيب اسلامي است .
> خطيب اسلامي ، با شهامت و پايداري درراه حق ، با احساس وظيفه ديني ، اتكال به خداوند ، اعتماد
به توانمندي هاي خود و در كمال صراحت و قوت بيان ، به ايراد خطابه پرداخته و از حدود الهي
و ارزش ها ، تبليغ و دفاع مي كند .
> خطيب شجاع اسلامي ، دربرخورد با مشكلات و ناملايمات ، هرگز كلام خودرا نفي و انكار و ابراز
پشيماني نمي كند .
> شجاعت ، درجات و مراتبي متفاوت مانند ساير ملكات نفساني دارد و به قدر و اندازه همت
هر خطيب است .
> پيامبران الهي و جانشينان برحق آن ها ، دراوج برخورداري از نيروي ايمان به خداو همت واراده و
شجاعت براي ابلاغ رسالات الهي بودند و خطيب اسلامي ، براي انجام وظيفه اش ، مي بايست آن
بزرگواران را مرجع و مقتداي خود قرار دهد .
> لازم است خطيب اسلامي به ضد ارزش هاي اخلاقي و جرائم و جنايات اجتماعي و اقتصادي ،
بي تفاوت نباشد و در عين شجاعت و رعايت اعتدال ، به تهور و بي باكي نيز گرايش پيدا نكند
وتحت تإثير احساس قرار نگيرد تا ايراد خطابه هايش ، نتيجه مثبت و مطلوب وپايدار داشته باشد .
> هدف مقدس و مهم براي خطيب اسلامي ، جلب رضاي خداست و ازسرزنش و ملامت و انتقاد
ديگران و نفوذ و اقتدار زورگويان ، متجاوزان و گنهكاران ، بيم و هراسي ندارد و درراه انجام وظيفه
امر به معروف و نهي از منكر ، جز از خدا ، از هيچ كس نمي ترسد و خشنودي خدا براي او ،
مقدم بر همه چيز است .
> خطيب اسلامي از كم بودن شمار اهل حق ، دچاروحشت نمي شود وحق را مي گويد گرچه برزيانش باشد .
> ازنتايج و آثار شجاعت خطيب و قاطعيت بيان او ، اثرگذاري سريع و نفوذ كلام او در مخاطبان است .
> شجاعت ، ازذخاير باارزش معنوي است كه با ايمان به خدا و اتكاء و