مشاوره مديريت - آموزش مديريت - آموزش فروشندگي حرفه‌اي
 
نويسندگان
لینک دوستان
فن سخنوري كه پايه و ملاك احراز مقام و موقعيت سياسي و اجتماعي بود در يونان قديم بمرحله كمال‌ رسيد نخستين مرد سياسي و سخنور يوناني كه چهل سال در آتن فرمانروائي كرد پرتكلس بود در آتن نفوذ كلمه فوق العاده داشت مورخين نوشته‌اند اول كسيكه‌ گفتار خود را در مجامع عمومي قبلا تهيه و يادداشت ميكرد پريكلس بوده است پس‌ از پريكلس هم اغلب مردان سياسي و زمامداران يونان مخصوصا آتن سخنور بودند چون سخنوري در محاكمات از عوامل غلبه بر خصم و در حكومت دمكراسي آتن رابطه‌ مستقيم بر ترقي اشخاص داشت نسبت بفن نطق و خطابه و سخنوري مخصوصا از طرف جوانان‌ با استعداد يوناني كه جوياي نام و مقام بودند استقبال و ابراز علاقه فوق العاده شد جمعي‌ از حكما و دانشمندان موقع‌شناس و كاردان كسوت معلمي پوشيده و در مقابل دريافت اجرت فن خطابه و سخنوري را تعليم ميدادند اين جماعت سوفيست يا سوفسطائي‌ ناميده ميشدند چن تعليم سخنوري و فنون مربوطه باين فن در مقابل اجرت بود تنها كساني از علوم سوفسطائيان بهره‌مند ميشدند كه قادر بپرداخت حق التعليم بوده‌ باشند جوانان با استعداد آتني و ساير بلاد يوان كه توانائي داشتند در فراگرفتن‌ اين فن نزد حكماي يوناني بر يكديگر سبقت ميگرفتند اساتيد فن در تعليم‌ دانشجويان خود با يكديگر رقابت مينمودند لذا تنها هدف سوفسطائيان و پيروان‌ آنها غلبه بر خصم و جلب توجه عمومي بود در فرضيه‌هاي علمي و موضوعات سياسي‌ حقيقت و مصلحت در كار نبود بلكه تفوق و غلبه بر خصم هدف نهائي قرار داشت لذا سفسطه و مغالطه در مكتب سوفسطائي سهم بسزائي يافت و بهمين مناسبت اين سلسله‌ از دانشمندان بسوفسيت معروف گرديدند حتي سوفسطائيان مدعي شدند اصولا حقيقتي‌ در عالم وجود ندارد بلكه حقيقت عبارت از ادراك شخصي ميباشد و لو احساس و ادراك افراد در يكمورد متناقض باشد براي هر فرد حقيقت همان ادراك او است در اينمورد گفته(پروتاگوراس)يكي از اساتيد سوفسطائي معروف است كه(انسان‌ مقياس همه اشياء است)در مفهوم و مراد گفته(پروتاگوراس)تفسيرهاي مختلفي‌ شده بعضي گفته‌اند مراد از بيان وي اين است كه علم مخلوق حواس و ساير استعدادات انساني است و لذا ارزش علم بيش از يكنوع قرارداد بشري نيست افلاطون‌ گفته پروتاگوراس را تفسير كرده باينكه هركس آنچه انتخاب كند كه بدان معتقد باشد در حدود اعتقادش حقيقت دارد و با سلب اعتقاد شخص از منتخب حقيقت آن‌ شيئي سلب ميشود درهرحال رواج سفسطه و مغالطه در مهد علم و دانش بمنزله اعلام‌ خطري بود كه سير تكاملي معرفت را متوقف يا تبديل بجهل مركب نمايد لذا دست‌ توانائي لازم بود كه بتواند با هدف عوام فريب سوفسطائي كه مورد قبول عامه بود مبارزه كند و انقلاب عظيم تحول عقلي و سير تكاملي بروزات ذهنيه بشري را رهبري‌ نمايد جاي ترديد نيست كه هدف و مكتب سوفسطائي اخلاق مردان سياسي بلكه عامه مردم را به فساد سوق ميداد اين وظيفه سنگين را سه تن از حكماي بزرگ‌ يونان كه روابط روحي آنان برشته معنوي پيوسته بود و نسبت بيكديگر سمت‌ استادي و شاگردي داشته‌اند در عهده خود قرار دادند از اين سبب نام بلند ايشان‌ در لوحه حكماي بزرگ جهان و استاد مطلق علم و فلسفه بشمار آمدند.

اين سه حكيم بزرگوار سقراط و شاگرد او افلاطون و شاگرد افلاطون‌ ارسطو ميباشند كه در عالم كمال و دانش بشري سقراط خداوند اخلاق و افلاطون‌ مجذوب عشق و اشراق و ارسطو كاشف براهين عقلاني ميباشند.

 

منبع :

نشريه كانون » سال هشتم، ارديبهشت 1343 - شماره 2


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۳۳:۲۰ ] [ مشاوره مديريت ]

 

ديباچه اي بر علم بلاغت

الف:تعريف و فايده

بلاغت، يكي از مصادر فعل ثلاثي مجرد«بلغ-يبلغ» به معناي زبان‌آوري و سخنداني است.ابو جعفر احمد بن علي بيهقي درباره ساختار و واژه بلاغت گويد. (1) «بلغ القول بلاغة»، صار بليغا جيدا.و بلغ الرجل بلاغة اذا كان يبلغ لسانه كنه ما في قلبه». (2)

جار الله زمخشري نيز چون ابو جعفر بيهقي، «بليغ» را صفت مشترك بين انسان و كلام دانسته و مي‌گويد: «بلغ الرجل بلاغة فهو بليغ و هذا قول بليغ». (3) در زبان فارسي و عربي«بلاغي»منسوب به بلاغت، مترادف با «بليغ»به كسي كه بتواند مطلب خود را با سخني شيوا و رسا بيان كند، اطلاق مي‌شود.

مصدر ديگر فعل«بلغ»، «بلوغ»است به معني رسيدن به انتها، اعم از آنكه مكان يا زمان يا امري معين باشد (4) همان گونه كه در قرآن كريم آمده است: «و لما بلغ اشده...» (5) يعني(چون به سن بلوغ و جواني رسيد)، و سعدي شيرازي«بلاغت كردن»را به معني«بالغ شدن بكار گرفته است:

چون به ريش آمد و بلاغت كرد

مردم آميز و مهر جوي بود

«بلاغ»نيز اسمي است از ريشه«بلغ»در معناي متعددي، به معناي«تبليغ و رساندن پيغام»كه در آيه شريف«و ما علي الرسول الا البلاغ» (6) آمده است.

درباره معني اصطلاحي بلاغت از دير باز تعريف‌هاي بسياري به ما رسيده است نقل است كه علي(ع) فرمود:«البلاغة الافصاح عن حكمة مستغلقة و ابانة علم مشكل». (7)

يكي از قديمترين تعريف‌ها از ابن مقفع(مقتول به سال 142 يا 143 يا 145)است كه وقتي درباره بلاغت از او سؤال شد.گفت:«بلاغت يعني ايجاز، كه با گوش دادن و سخن گفتن و سكوت كردن يا شعر و نثر و خطابه و اشكال ديگر ظاهر مي‌شود». (8)

ابو هلال عسكري(م.395 ه-)پس از وارد شدن‌ در بحثي فلسفي كلامي، اصل فصاحت و بلاغت را يكي دانسته-زيرا هر دو براي بيان مقصود بكار مي‌روند-جز آنكه فصاحت مربوط به لفظ و بلاغت براي معناست.وي سرانجام درباره بلاغت مي‌گويد: «صفت سخني است كه منظور گوينده را به دل و جان شنونده برساند». (9)

ابن معتز(م.298 ه-)كه اولين كتاب علوم بلاغي را به رشته تحرير در آورد در وجه تسميه اين علم مي‌نويسد:«چون معني به دل شنونده وارد ميشود، بلاغت»ناميده شده است. (10)

اما تعريف معروف بلاغت يعني«مطابقت كلام با مقتضاي حال همراه با فصاحت الفاظ مفرد و مركب» تقريبا در همه كتب بلاغي با الفاظ متفاوت و معناي يكسان آمده است.خطيب قزويني(م.739 ه-) بلاغت را«مطابقة الكلام لمقتضي الحال مع فصاحته» (11) تعريف كرده است.جاحظ بصري (ابو عثمان عمرو بن بحر-م 255 ه-ق)به اصل تناسب لفظ و معني معتقد است و مي‌گويد:هر گونه سخن نيازمند همان گونه لفظ و هر نوع معنا محتاج همان نوع«اسم»است.معني سست و سبك، لفظ سست، و معناي جزيل و فاخر، كلام جزيل و فاخر مي‌خواهد. آنگاه تصريح در محل تصريح و پوشيدگي در مقام كنايه و ساده گويي در جاي خود لازم و مفيد است. (12) و در كتاب ديگري درباره مقتضاي حال مثالي مي‌آورد و مي‌گويد:همان گونه كه كلام نبايد كوچه-بازاري و مبتذل باشد، همچنين نبايد وحشي و غريب باشد، مگر آنكه گوينده عرب باديه نشين باشد. چون سخن ابتدائي و وحشي را باديه نشينان و آدمهاي غير متمدن مي‌فهمند و همان گونه كه آدمها طبقاتي دارند سخن نيز داراي طبقات و انواع مختلف است. (13)

از معاصران احمد الهاشمي در كتاب جواهر البلاغه (ص 32)، و غلامحسين آهني در كتاب معاني بيان (ص 3)، دكتر جليل تجليل دركتاب معاني و بيان (ص 6)، دكتر سيد جعفر شهيدي در مقدمه ترجمه نهج البلاغه(ص ط)دكتر شيما در معاني و بيان دانشگاه پيام نور(ص 11)و ديگران، رعايت مقتضاي حال را با كلامي فصيح، بلاغت شمرده‌اند، و جلال الدين همائي نيز مي‌نويسد:«كلام را وقتي بليغ گويند كه علاوه بر جهات فصاحت، مطابق با مقتضاي حال باشد.زيرا هر سخن جائي و هر نكته مكاني دارد.» (14)

علم بلاغت به چهار بخش عمده:1-معاني (مطابقت كلام با مقتضاي حال)2-بيان(ايراد معني واحد به طرق مختلف)3-بديع(علم زيبائي و آرايش سخن)4-عروض(ميزان سخن منظوم)تقسيم مي‌شود.

در يك نگاه به نظر مي‌رسد كه تعريف بلاغت با تعريف علم معاني يكسان و فقط در قيد فصاحت تفاوت دارد و اين تعريف جنبه‌هاي سه گانه ديگر بلاغت(بيان-بديع و عروض)را در بر نمي‌گيرد. در جواب چنين شبهه‌اي بايد گفت، تعريف بلاغت عام و فرا گير است و مقتضاي چنين كليت است.يعني مثلا علم بيان نيز با بخش‌هاي چهار گانه‌اش(تشبيح، مجاز، استعاره و كنايه)با توجه و توسل به سطح فكر خواننده و شنونده ترسيم مي شود.همچنين صنايع بديعي و آرايه‌هاي لفظي و معنوي و بحور عروضي و اوزان شعري.چون مخاطب ادب آموختگان و فرهيختگان است، خود نوعي رعايت مقتضاي حال محسوب مي‌گردد.

اما فصاحت كه همزاد بلاغت يا به عبارت بهتر تمهيد و زير بناي سخن بليغ است در لغت به معناي «ظهور و بيان»و در اصطلاح«شيوائي و سخن و گشاده زباني»را گويند.سخن فصيح(شيوا)آن است كه خالي از عيوب فصاحت و مطابق با قواعد صرفي و نحوي باشد.اما تنها«فصاحت»كافي نيست چه ««فصاحت»عاري از«بلاغت»را«لقلقه لسان»گويند.

سنايي مي گويد:

و آن كه او مدعي است در ره عشق

شير او هست كم زر و به عشق

هست در بند لقلقه مانده

از در معني و خبر رانده

(حديقه الحقيقه، تصحيح مدرس رضوي چاپ دانشگاه تهران ص 332).

و كلام را وقتي مي‌توان بليغ ناميد كه فصيح باشد، و با اصول بلاغت مطابقت كند.

اصول بلاغت چيست؟

نخست-رعايت مقتضاي حال

يعني رعايت كردن وضع شنونده و يا خواننده از جهت ميزان دريافت و مقدار اطلاع و موقعيت زمان و مكان و ويژگي‌هايي كه موجب مي‌شود گفتار يا نوشتار در شنونده و خواننده اثري مطلوب بر جاي بگذارد. زمينه رعايت اين مقتضا، روان شناسي مخاطب است، يعني آشنايي گوينده با احوال نفساني شنونده. گوينده بايد بداند آيا شنونده از موضوع خبر دارد يا بي‌خبر است، بردبار است يا بي‌قرار و كم حوصله؟ ميزان درك و فهم او چقدر است؟تا با شرايط موجود با او سخن بگويد.رعايت مقتضاي حال ايجاب مي‌كند كه با اديب به زبان سخن گفت و با كودك، در حد دانسته‌هاي لغوي و عمومي او.

مولوي مي‌گويد:

بهر طفل نو پدر تي تي كند

گرچه عقلش هندسه گيتي كند

و يا:

چون كه با كودك سر و كارم فتاد

هم زبان كودكان بايد گشاد(مثنوي ج 2/ب 3577)

پس در حقيقت تمام مباحث«علم معاني»چون ايجاز و اطناب، مساوات، و حل و فصل و...با اين رسالت به ميدان مي‌آيند كه مقتضاي حال را بسنجند و گوينده را در بيان مقصود ياري دهند.

دوم-(ايراد معناي واحد به طرق مختلف)

در اينجا شاخه ديگر«بلاغت»يعني«بيان»شكوفا مي‌شود و به ياري سخن شيواي با شكوه مي‌آيد تا هر چه بهتر گوينده را در بيان ما في الضمير ياري كند.

«تشبيه»، «مجاز»، «استعاره»و«كنايه»چهار بازوي توانمند اين رسالت‌اند.خداي تعالي فرمود:«تلك آيات الكتاب المبين» (15) -اين‌ها نشانه‌هاي كتاب بيانگرند-بيانگري قرآن و كلام خدا، دهها بار در آيات شريفه ذكر شده است، از جمله«خلق الانسان علمه البيان» (16) يا«هذا بيان للناس» (17) و در حديث شريف نبوي:«ان من البيان لسحرا».بيان سحر انگيز است. كلام خوب سحر حلال است.يك مفهوم را چند بار و هر بار به شكلي زيبا و متفاوت با شكل‌هاي پيش بيان كردن.شاعر صبح-خاقاني-را بنگريم كه چه خوب در وصف صبح، هر بار به شكلي با بياني سحر انگيز سخن مي‌گويد:

فصّاد بود صبح كه قيفال شب گشاد

خورشيد طشت خون و مه عيد خنجرش

(18) (نشترش)

(شاعر با ابزار تشبيه بليغ، صبح را به فصادي مانند كرده كه وريد بازوي شب را مي‌گشايد و طشت اين فصاد خورشيد و هلال ماه عيد فطر نيشتر اوست- هر چند استعاره مكينه نيز در بيت هست) يا در بيت زير با بكار گيري استعاره مرشحه(يوسف زرين نقاب خورشيد)صبح را وصف مي‌كند:

دوش برون شد زدلو«يوسف زرين نقاب»

كرد بر آهنگ صبح، جاي به جاي انقلاب (19)

يا در آغاز قصيده‌اي كه آن را«حرز الحجاز»خوانند و خاقاني آن را در كعبه عليا انشا و بر بالين مقدس مصطفي(ص)انشاد كرده است، در وصف رايحه خوش بامدادي با استفاده از صنعت استعاره بالكنايه و تشبيه مي‌گويد:

اختران عود شب آرند و بر آتش فكنند

خوش بسوزند و صبا خوش دم از اينجا بينند (20)

و يا در ابيات زيرين مراد شاعر از«بيضه آتشين» خورشيد و«كرته فستقي»كبودي و سبزينگي رنگ آسمان از مهتاب و نور ستارگان، و منظور او از«طفل خونين»سرخي افق هنگام طلوع خورشيد است.و همان طور كه ملاحظه مي‌شود از آرايه‌هاي بسيار و ترفندهاي شاعرانه‌اي چون تشبيه، كنايه، استعاره مصرحه و بالكنايه بهره گرفته است:

صبح چون زلف شب بر اندازد

مرغ صبح از طرب سر اندازد

كركس شب غراب وار از حلق

بيضه آتشين بر اندازد

كرته فستقي بدرد چرخ

تا به مرغ نواگر اندازد

برشكافد صبا مشيمه صبح

طفل خونين به خاور اندازد (21)

و هم او پرتوهاي طلائي خورشيد رابه پارچه زردي-كه يهوديان براي مجزا بودن از مسلمانان يا به خاطر رسوم خود بر دوش مي‌افكنده‌اند-تشبيه كرده است:

رخسار صبح پرده به عمدا بر افكند

راز دل زمانه به صحرا بر افكند...

گردون يهوديانه كتف كبود خويش

آن زرد پاره بين كه چه پيدا بر افكند (22)

مثال ديگر:

در آبگون قفص بين طاووس آتشين پر

گز پر گشادن او آفاق بست زيور (23)

آبگون قفس، استعاره از آسمان طاووس آتشين پر:استعاره از خورشيد در بيت زير«صبح»با آرايه استعاره كنايي، به جنگاوري تشبيه شده كه از حمايل آسمان خنجر خود را بيرون مي‌كشد و كوه با ديدن اين خنجر طلائي (شعاع نور)پوست خشن و بي‌ارزشش دباغي شده و به چرم با ارزشي تبديل مي‌گردد.

صبح از حمايل فلك آهيخت خنجرش

كيمخت كوه اديم شد از خنجر زرش (24)

نيز گويد:

صبح چو كام قنينه خنده بر آورد

كام قنينه چو صبح لعل تر آورد (25)

قنينه همان صراحي(كوزه شراب)است كه هنگام خارج شدن مايع صدايي شبيه قهقهه و خنده از آن بيرون مي‌آيد و«لعل تر»استعاره‌اي است براي شراب ارغواني.حاصل گفتار اين كه صبح خنديد و سرخي افق آشكار شد(بهره‌گيري)از استعاره بالكنايه، استعاره مصرحه و دو تشبيه در يك بيت).

در ديوان او از اين دست سخن بسيار است هر چند سخن به درازا مي‌كشد اما اگر چند مثال ديگر نياوريم گوئي چيزي از هنر او را در وصف صبح بيان نگرده‌ايم:

صبح زمشرق چو كرد بيرق نور آشكار

خنده زد اندر هوا بيرق او برق وار

بود چو گوگرد سرخ كز بر چرخ كبود

داد مس خاك را گونه زر عيار

خسرو چين از افق آينه چين نمود

ز آينه چرخ رفت زنگ شه زنگبار. (26)

روز چو شمعي به شب زود روو سرفراز

شب چو چراغي به روز كاسته و نيم تاب...

جبهت زرين نمود طره صبح از نقاب

عطسه شب گشت صبح خنده صبح آفتاب. (27)

رخسار صبح را نگر از برقع زرش

كز دست شاه جامه عيدست در برش

گردون به شكل مجمر عيدي به بزم شاه

صبح آتش ملمع و شب عود اذفرش

مشرق به عود سوخته دندان سپيد كرد

چون بوي عطر عيد برآمد زمجمرش... (28)

و يا قافله سالار مثنوي بزمي و اسطوره ساز داستان‌هاي عشقانه-نظامي‌گنجوي-هيچ يك از آنها به دست ما نرسيده است:«...اندر شرح بلاغت و بيان حل صناعت...همه به تازي ديدم و به فايده وي يك گروه مردم را مخصوص ديدم مگر عروضي كي ابو يوسف و ابو العلاء شوشتري به پارسي كرده‌اند.»(ترجمان البلاغه ديباچه صفحه 2) در قرن ششم رشيد الدين و طواط كتاب«حدائق السحر في دقائق الشعر»را تأليف كرد كه تحت تأثير «ترجمان البلاغه»قرار گرفته و مطلب تازه‌اي بر آن نيفزوده است.

در قرن هفتم يكي از معتبرترين آثار بلاغت فارسي يعني«المعجم في معايير اشعار المعجم»از شمس الدين محمد بن قيس رازي در حدود سال(630 ق)به رشته تحرير در آمد.متن كتاب ساده ولي ديباچه آن بسيار متكلف و مصنوع است.محتواي كتاب عبارت است از: معني عروض و اركان و اسباب و اوتاد دواير عروضي و زحافات و ذكر بحور پانزده گانه، قافيه و حروف و حركات و عيوب آن و ذكر محاسن شعر و طرفي از صناعات مستحسن و فصلي در باب ادوات شاعري(به سبك چهار مقاله)و سرقات شعري.اين كتاب نيز به تصحيح محمد قزويني و اهتمام مدرس رضوي با مقابله شش نسخه خطي در كتابفروشي زوار تهران چاپ شده است.

همچنين در اين سده، خواجه نصير الدين طوسي رساله«معيار الاشعار»را در علم عروض و قافيه تحرير كرد كه تقريبا چيزي برگفته‌هاي پيشينيان خود نيفزوده است جز آنكه در مقدمه تعريفي فلسفي و عالمانه از شعر به دست داده است.

شرف الدين حسن بن محمد رامي تبريزي (م 795)، «حدائق السحر»رشيد الدين وطوط را در پنجاه باب شرح و تفسير كرد و 10 باب ديگر درباره اصطلاحات متأخران بر آن افزود.همچنين محمود بن عمر نجاتي، «عروض نجاتي»(الكافيه)را در باب اوزان شعر وقافيه رقم زد.

در قرن نهم نور الدين عبد الرحمن جامي دو رساله در عروض وقافيه نوشت و مقارن همين ايام ملا حسين واعظ كاشفي سبزواري كتاب«بدايع الافكار في صنايع الاشعار»را در دو بخش:«صنايع شعري»و «عيوب نظم»تحرير كرد كه يكي از آثار ارزنده اين عصر است.

اديبان متأخر و معاصر نيز به اين علم توجه نشان داده‌اند خصوصا در 10 سال اخير تحقيقات ارزنده‌اي در فن معاني، بيان و بديع تصنيف و تأليف گرديده است كه فهرست وار به ذكر پاره‌اي از آنان مي‌پردازيم: 1-مدارج البلاغه در علم بديع از رضا قلي خان هدايت

2-ابدع البدايع از شمي العلماء گرگاني

3-معالم البلاغه از محمد خليل رجائي

4-هنجار گفتار از سيد نصر الله تقوي

5-معاني بيان از علامه جلال الدين همائي

6-معاني بيان از غلامحسين آهني

7-اصول علم بلاغت از غلامحسين رضا نژاد(نوشين)

8-نقش بند سخن از دكتر جليل تجليل(مجموعه مقالات در باب بلاغت)

9-كمتي سر بسته و بيان دانشي دشوار است.

نقل جمله عربي از:دكتر فاضلي محمد، «دراسة و نقد في مسائل بلاغية هامة، »دفتر مطالعات و تحقيقات فرهنگي.

(8)-جاحظ، البيان و التبيين، تحقيق عبد السلام محمد هارون، چاپ مصر، 1/115.

(9)-عسكري ابوهلال، الصناعتين، تحقيق دكتر مفيد قمحه، چاپ بيروت، ص 19.

(10)-ابن المعتز، كتاب البديع، چاپ كراتشفوسكي، دار المسير، بيروت، ص 15.

(11)-خطيب قزويني، الايضاح في علوم البلاغه، چاپ قاهره ص 2.

(12)-لكل ضرب من الحديث ضرب من اللفظ و لكل نوع من المعاني نوع من الاسماء.

فالسخيف للسخيف و الخفيف و الجزل للجزل و الافصاح للافصاح و الكنايه في موضع الكنايه.

والاستر سال في موضع الاستر سال.(كتاب الحيوان-تحقيق عبد السلام محمد هارون-چاپ مصر 3/39).

(13)-جاحظ، البيان و التبين، 1/144.

(14)-معاني بيان، نشر هما، ص 39.

(15)-سوره‌يوسف، آيه 1.

(16)-سوره الرحمن، آيه 4.

(17)-سوره آل عمران، آيه 138.

(18)-ديوان خاقاني شرواني -تصحيح دكتر ضياء الدين سجادي، انتشارات زوار، ص 221.

(19)-همان، ص 47.

(20)-همان، ص 95.

(21)-همان، ص 122.

(22)-همان، ص 133.

(23)-همان، ص 191.

(24)-همان، ص 115.

(25)-همان، ص 147.

(26)-همان، ص 182.

(27)-همان، ص 42 و 45.

(28)-همان، ص 221.

(29)-نظامي گنجوي، ليلي و مجنون، تصحيح دكتر برات زنجاني، چاپ دانشگاه تهران، ص 39.

(30)-همان كتاب ص 79.

(31)-همان كتاب ص 80.

(32)-همان كتاب ص 125.

(33)-همان كتاب ص 151.

(

امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۳۳:۱۹ ] [ مشاوره مديريت ]
 

احاديث و روايات: نرمي و ملايمت

لكلّ شي‌ء قفل و قفل الايمان الرّفق

هر چيزي را قفلي است و قفل ايمان رفق و مدارا كردن است.

لغات:قفل:كليددان يا آلت فلزّي كه بدرب يا به صندوق ميزنند.

رفق:نرمي و مدارا كردن.

احاديث و روايات‌ نرمي و ملايمت

كلمه رفق در لغت عرب بمعناي نرمي و مدارا كردن آمده است كلمه رفيق هم از همين‌ ماده اشتقاق يافته است رفيق بكسي گويند كه دوست انسان بوده زحمات را متحمل‌ شده سازش و سازگاري داشته باشد.

در برابر رفق كلمه الفظّ وجود دارد كه‌ معنايش خشن و بداخلاق بودن است كلمه‌ ديگري باز بهمين معني آمده است و آن‌ عبارت است از كلمه عنف كه معناي‌ آن در كتب لغت بكسي گفته ميشود كه با افراد به تندي و خشونت رفتار نمايد.

مطالعه و بررسي در آيات قرآن اين‌ واقعيت را آشكار ميسازد كه رمز عمده پيروزي‌ پيامبر اسلام در بسيج كردن همه توده‌هاي‌ مستضعف و محروم ملايمت و نرمش او بود با اينكه همه قوانين پيامبر مترقي و حيات‌ -بخش بود با اينكه از معجزات باقيه و غير آن برخوردار بود با اينكه جبرائيل و فرشتگان در خدمتش حاضر بودند با همه‌ اينها خداوند پيروزي او را وابسته به خلق‌ و خوي ملايم او دانسته چنين ميفرمايد:

فيما رحمة من اللّه لنت لهم و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك

سوره ال‌ -عمران آيه 951 اي پيامبر با چه رحمت و لطفي از خدا بر پيروان خود نرم و ملايم‌ شدي و اگر تو تندخو و خشن بودي هر آينه‌ از اطراف تو پراكنده ميشدند بديهي است‌ علم و دانش تا حدودي انسانها را جذب‌ ميكند ولي آنچه كه با تمام وجود آدمي را بخضوع ميآورد رفتار انساني و ملايمت‌ كردن است چه از اين رهگذر زمينه سلطه‌

بر قلوب مردم فراهم ميآيد.

رسول خدا ميفرمود:لو كان الرفق خلقا يري ما كان فيما خلق اللّه شي‌ء احسن منه‌ يعني اگر رفق و مدارا كردن بصورت موجودي‌ متجسم آشكار ميگشت در ميان آفريده‌هاي‌ خدا هيچ موجودي زيباتر از خوش‌اخلاقي‌ ديده نميشد پروردگار در ارتباط با انسان‌ها هميشه رفيق بوده بر اساس رفق و مدارا با آنان رفتار مينمايد لذا با اينكه بندگان او عصيان و سركشي او را بوسيله ارتكاب‌ معاصي و گناهان انجام ميدهند خداوند بروي خود نياورده پرده‌دري ننموده بانتظار توبه و بازگشت،بآنان مهلت ميدهد و در اين كار آنچنان بزرگواري از خود نشان‌ ميدهد كه بندگان گمان ميكنند كه اصلا گناه و معصيتي نكرده‌اند امام‌ زين العابدين(ع)در دعاي ابو حمزه ثمالي‌ عرض ميكند:فبحلمك امهلتني و بسترك‌ سترتني حتّي كانك اغفلتني و من عقوبات‌ المعاصي جنبتني.

اي خدا بحلم خود مرا مهلت دادي و با پرده‌پوشي‌ات مرا پوشاندي چنانچه‌ گوئي از من غفلت ورزيده مرا از پاداش‌ گناهان دور ساختي.

در روايتي ديگر مدارا كردن و ملايمت‌ آنچنان ارزش و فضيلت يافته كه بطور اطلاق صاحب آن نزد خداوند محبوب‌تر تشخيص داده شده و پاداشش نيز از ديگران‌ بيشتر است در صورتي كه ملايمت او از ديگري بيشتر باشد با اينكه ممكن است فرد رجحان نيافته عالم و دانشمند بوده و يا خصوصيات اخلاقي ديگري را دارا باشد.

رسول خدا ميفرمود:ما اصطحب اثنان‌ الا كان اعظهما اجرا و احبهما الي الله تعالي‌ ارفقها بصاحبة.هرگاه دو نفر با يكديگر همنشيني كرده و مصاحبت گيرند محبوب‌ترين‌ آنان نزد خداوند و بزرگترين آنان از نظر اجر و پاداش آنكسي است كه نرمي و ملايمتش از ديگري بيشتر باشد.

در منطق قرآن هيچ عملي برابر با شرك با خدا نمي‌نمايد شرك بخدا ستمي‌ بزرگ ميباشد لقمان به پسرش سفارش ميكرد

لا تشرك باللّه انّ الشّرك لظلم عظيم

از برخي از احاديث رسول خدا چنين استفاده‌ ميشود كه بداخلاقي و خشن بودن با مردم‌ در رديف شرك بخدا شمار آمده يا آنكه‌ از نظر مبغوضيت و ناخوشايندي در اعداد شرك بخدا محسوب شده است.

قال رسول الله(ص)ما من عمل ابغض‌ الي الله تعالي من الا شراك بالله تعالي و العنف علي عباده.

امام محمد باقر عليه السلام ميفرمود هر چيزي را قفلي است و قفل ايمان نرمي و ملايمت است كساني كه فاقد روحيه نرمي و ملايمت هستند مثل آنست كه ايمانشان‌ چفت و بست ندارد ممكن است در يك‌ حادثه و يك جرياني همه سرمايه‌هاي ايماني‌ خود را با تندخوئي و عصبانيت بباد دهند

در خاتمه اين بحث مطرح ميگردد كه‌ چرا برخي در برخورد با حوادث خويشتن‌ را كنترل كرده با نرمش و ملايمت با مسائل‌ برخورد مي‌كنند و چرا برخي ديگر فاقد چنين روحيه بوده مشكلات فراواني بوجود ميآورند از اين گذشته نرمش و ملايمت يك‌ عامل مستقلي بوده يا پديده‌اي از رشد ذهني و عقلي است و بعبارت ديگر خيلي‌ها دوست دارند در برخورد با مسائل خيلي‌ها دوست دارند در برخورد با مسائل با نرمي‌ و ملايمت از كنار آن بگذرند ولي عده‌ زيادي عملا نمي‌توانند چنين باشند ولي‌ عده كمي بر اثر قدرت روحي اين توان را دارا بوده از كوره در نمي‌روند.

مطالعه و بررسي روايات اسلامي حاكي‌ است كه نرمي و ملايمت ثمره رشد عقلي‌ است كساني كه از عقل بيشتري برخوردار هستند قدرت كنترل و ترمز در آنان زياد ميباشد و كساني كه از اين نعمت خداداد كمتر بهره دارند كمتر مي‌توانند روش‌ ملايمت و نرمش را اختيار نمايند.

دليل اين نكته اينست كه افراد عاقل‌ سعي ميكنند با تجزيه و تحليل مسائل و مشكلات و با چرخش و انعطاف‌پذيري از درگيري جلوگيري كرده بسلامت از كنار آتش‌ جنگ و جدال و نزاع درگذرند در حقيقت‌ عقل و خرد در انسان بمنزله فنرهاي ماشين‌ است هنگامي كه ماشين بدست‌اندازها مي‌افتد فنرها با نرمش و انعطاف‌پذيري از چاله‌دعوا و حكم،خلاصه و صريح و روشن،بدون هيچ استدلال و استنتاج‌ مي‌گويد و يا مي‌نويسند:آقاي فلان محكوم به...مي‌باشد،چه آنكه قضاوت، فصلي از حكومت است،اگر استدلال و استنتاجي باشد هم در مراحل قبل‌ (1)-سورهء النور،آيه 4.

(2)-در تقدم زن بر مرد در زنا به عكس سرقت نكته‌اي قابل دقت است.

(3)-كه از جملهء«نكالا من اللّه»در آيهء اول و«لا تأخذ كم بهما رأفة في دين اللّه»در آيهء دوم‌ استفاده مي‌شود.

از حكم و براي روشن‌تر شدن موضوع است تا حكم صحيح‌تر و به حق نزديكتر صادر شود،اما پس از صدور حكم،اجراء آن طبق مفاد مكتوب و يا ملفوظ قطعي و لازم بوده هيچ مقامي نمي‌تنواند آن را نقض كند.

مقررات و قوانين حكومتي و فرامين و دستورات حكومت در كل نظام‌ حاكم اسلامي نيز چنين است.

درست است كه احكام الهي بر پنج قسم است وجوب،حرمت، استحباب،كراهت،اباحه و مفهوم و معني هر يك به تفصيل در جاي خود بيان شده است.اما در فصل حكومت اسلامي زبان استحباب و كراهت‌ به عنوان حاكم و حكومت به كار برده نمي‌شود،زبان موعظه و نصيحت‌ در كار حكومت نيست،زبان استدلال و برهان،زبان قانون نيست،مسألهء جواز و اباحه در قانون و حكومت به شكل حق مطرح است و واژهء«مي‌توانند»، «نمي‌توانند»،به كار برده مي‌شود.گر چه همهء اينها در اسلام به مقدار زيادي‌ مورد توجه قرار دارد و حتي در جريان امور حكومتي از آنها استفاده مي‌شود اما زبان حكومت نيست.

آنچه در زبان حكومت است:بايد و نبايد،امر و نهي،مي‌تواند و نمي‌تواند و مجازات تخلف از دستورات حاكم مي‌باشد.

درست است كه همكه اوامر و نواهي شرعي بر اساس مصالح و مفاسد پايه گذاري شده و دستورات حاكم اسلامي هيچ گاه لغو جزاف نيست،اما زبان بيان مصالح و مفاسد و رابطه آنها با تشريع،غير از زبان حكومت و اداره‌ امت است،زبان مديريّت،دستور دارد نه پند وا ندرز و اگر از موعظه و نصيحت استفاده شود به شكل زير بنائي و توجيهي است،در مقام حكومت‌ مثلا به مردم گفته مي‌شود:روزه خواري در ملأ عام جرم است و مجازات دارد، گر چه اصل افطار شرعا براي طرف جائز باشد.

در زبان حكومت گفته مي‌شود توليد،توزيع،خريد،فروش و مصرف‌ مشروبات الكلي جرم و داراي مجازات است كه اگر در محكمه‌اي ثابت‌ شود،كسي آشكارا روزه خواري كرده يا مشروبات الكلي را توليد،توزيع... نموده است مجازات مي‌شود.اما اگر فردي در خفا مرتكب گناه شده ولي در محكمهء اسلامي ثابت نشده باشد ربطي به حكومت نداشته و خود در پيشگاه‌ الهي مأخوذ خواهد بود مگر اينكه توبه و استغفار كند،تا در قيامت معذب

نباشد.

و در يك كلام:در حكومت اسلامي كه در حقيقت حاكميّت احكام‌ و قوانين الهي است،زبان بيان اين احكام غير از بان اجراء آنها در بين مردم‌ است،اول زبان دعوت است و دوم زبان قانون و حكومت و به نظر ما ايهء شريفهء:

و لتكن منكم امّة يدعون الي الخير و يأمرون بالمعروف و ينهون عن‌ المنكر...

داراي دو فصل است:

اول:دعوت به خير كه به تفسير بعضي،مقصود از«خير»كل دين‌ اسلام است يعني بايد از شما امتي باشد كه بندگان خدا را دعوت به اسلام‌ كند.

دوم:امر به معروف و نهي از منكر كه مربوط به آمر و ناهي است و نياز به قدرت اجرائي دارد و بدون قدرت اجراء،امر و نهي تحقق واقعي نخواهد داشت و اگر به حب و بغض قلبي نسبت به معروف و منكر و يا گفتن و نوشتن‌ زباني و قلمي و سائر مراتب،بدون قدرت اجراء،امر يا نهي گفته‌اند،تأويل و تشبيه است.

بدين ترتيب آنچه در دائرهء امور حكومتي قرار دارد،زبان قانون است، زبان حكم،دستور،و امر و نهي،بدون استدلال و استنتاج و موعظه و نصيحت‌ و دعوت و اگر مسئولين نظام حكومتي هم در مديريّت از آنها استفاده مي‌كنند به عنوان تكيه گاه و زير بناء حكومت و قانون است.

آيا قانونگذاري ضرورت دارد؟

روشن‌ترين نتيجه‌اي كه از اين بحث گرفته مي‌شود پاسخ به اين‌ سئوال است؟در اوائل پيروزي انقلاب اسلامي بخصوص زمان تعيين شكل‌ حكومت و تنظيم قانون اساسي مكرار گفته مي‌شد.قوهء مقننه چه مفهومي دارد؟ با آنكه در شرع مقدس اسلام تمام احكام و دستورات شرعي به گونه‌اي‌ مشخص و روشن است كه هيچ موضوعي نيست كه حكم آن از نظر اسلام‌ نا معلوم باشد و براي ادارهء امت اسلامي از رسائل عمليه مي‌توان استفاده كرد و

نيازي به قانونگذاري نيست،و حتي پس از رسميت يافتن مجلس شوراي‌ اسلامي و گذشتن زماني از عمر تقنين در نظام جمهوري اسلامي گفته مي‌شد:

كار مجلس شوراي اسلامي تغيير عبارات رساله‌ها است و اين چه كار بيهوده و نامرغوبي است؟!و در پاسخ معمولا چنين مي‌آيد كه در يك نظام‌ حكومتي،مسائل جديد و روز مره فراوان است كه براي تصميم گيري دربارهء آنها و مشخص كردن خط مشي سياسي از اداره امور،قانون لازم است كه البته‌ به حكم اصل چهارم قانون اساسي بايد همهء اين قوانين طبق مقررات شرع‌ اسلام باشد.

نتيجهء بحث

گر چه اين حرفها درست است اما از يك نكته غفلت شده كه بيشتر بايد به آن توجه كرد كه شكل مسائل حكومتي اسلام غير از كل مسائل آن‌ است،حكومت اسلامي خود ابزاري است براي رساندن امت اسلامي به‌ هدفهاي اصلي از