مشاوره مديريت - آموزش مديريت - آموزش فروشندگي حرفه‌اي
 
نويسندگان
عضویت
نام کاربری :
پسورد :
تکرار پسورد:
ایمیل :
نام اصلی :
آمار
امروز : 20571
دیروز : 33302
افراد آنلاین : 49
همه : 4349053

 

آزادي بيان در اسلام

سيّد حسين اسحاقي

چكيده:

آزادي موهبتي است الهي كه خداي متعال به انسان عطا فرمود اما از آنجا كه انسان موجودي ضعيف است، براي او هم حجت دروني (عقل) و هم حجت بيروني (پيامبران) قرار داد تا انسان را به سوي كمال و اهداف عاليه الهي رهنمون سازند ولي در عين حال بشر در انتخاب راه صواب و خطا آزاد است. در اين مقاله نويسنده با استفاده از آيات، روايات، سيره پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله و ائمه عليهم‌السلام ثابت مي‌كند اسلام نه تنها به پيروان خود، آزادي اظهار عقيده در تمامي عرصه‌هاي عقيدتي، سياسي و اجتماعي را مي‌دهد و كتمان حق را حرام و بيان حقايق را براي مردم واجب مي‌داند بلكه براي غير مسلمانان قائل به آزادي بيان مي‌باشد و در اين راستا در برخورد با انديشه‌هاي مخالف اسلام، دستور مي‌دهد كه با حكمت، موعظه حسنه و جدال احسن با آنها مناظره شود. اسلام علاوه بر آزادي نطق و بيان، آزادي قلم را نيز در اين رديف قرار داده است كه البته آزادي قلم آميخته با آزادي نطق و بيان مي‌باشد و هر يك ملازم ديگري است. بايد توجه داشت كه اسلام در عين حالي كه آزادي بيان و قلم را براي همگان، در جامعه اسلامي پذيرفته است ولي حدود و مقرراتي را براي آن مشخص كرد تا جامعه دچار هرج و مرج نگردد.

تبيين موضوع

آزادي انسان در انتخاب عقيده، امري است ضروري. تسخير قلوب كه لازمه باور و ركن اعتقادات است با اكراه ممكن و ميسّر نمي‌گردد. از اين رو اسلام، آزادي انتخاب و ايمان آگاهانه را به عنوان اصلي از اصول اساسي مكتب، پذيرفته و مردمان را از اكراه و اجبار بر دين باز داشته است. قتال و جنگ نيز، نه به خاطر دعوت و اجبار بر دين كه در راه رفع موانع دعوت و جلوگيري از فتنه و ستم، تشريع و تجويز شده است.

آنچه به دنبال اين موضوع، بايد مورد بحث قرار گيرد، آزادي بيان و انتشار عقيده مي‌باشد، كه آيا در اسلام انسانها از چنين حقي برخوردار هستند يا خير؟

تبيين واژه بيان

راغب اصفهاني درباره اين واژه مي‌نويسد:

«بين: يقال بان و استبان و تبيَّن... و البيانُ، الكشفُ عن الشي‌ء و هو اعمٌّ من النطق، مختص بالانسان و يسمي ما بين به بيانا.»(1)

همچنين بيان در لغت به معناي آشكار كردن و روشن ساختن، هويدايي، ظاهر كردگي و سخن رسا و فصيح كه از ما في الضمير خبر دهد، مي‌باشد.(2)

قاموس قرآن نيز مي‌نويسد:

«بان: آشكار و ظاهر شد، گويند بان الشي بيانا؛ يعني آشكار و روشن شد. انظر كيف تبين لهم الايات (مائده / 75)، بيان به معني كشف و از نطق اعم است و اسم مصدر نيز مي‌آيد: هذا بيان للناس و هدي (آل عمران / 138)، خلق الانسان علمه البيان (رحمن / 4)، ثم انّ علينا بيانه (قيامه / 19)، در مجمع البيان، تبيان و بيان هر دو يك معني دارد.»(3)

از مجموع معاني لغوي بر مي‌آيد كه ممكن است بيان، به وسيله نطق يا كتابت و يا اشاره باشد كه در هر حال مطلبي را آشكار ساخته و پرده از روي آن بر مي‌دارد. امروزه بيان در قالب سخنراني، مطبوعات، كتاب، اعلاميه و رسانه‌ها و... نمود مي‌يابد.

اهميت و ضرورت آزادي بيان

بدون شك، آزادي از بزرگترين نعمتهاي زندگي و از گرانبهاترين سرمايه‌هاي سعادت مادي و معنوي انسان است. ميل به آزادي و حريت با سرشت بشر آميخته شده و از مطبوع‌ترين و گواراترين تمايلات طبيعي آدمي است. در انديشه اسلامي، تكريم انسان كه آيات متعدد قرآن و روايات مأثوره، بيانگر آن است، مفهوم بسيار لطيف و در عين حال وسيع و گسترده‌اي دارد كه همه ارزشها و

______________________________

1 ـ راغب اصفهاني، المفردات، صص 69ـ68.

2 ـ دكتر خليل جر، فرهنگ لاروس، ترجمه سيد حميد طبيبيان، ص 299.

3 ـ سيد علي اكبر قرشي، قاموس قرآن، مجلد 1 و 2، ص 257.

خوبيها و كمالات انساني، از جمله آزادي را در خود جاي داده و اصلي است محكم و متقن در معرفي و بيان مقام و منزلت انسان؛ از اين روي، حريت، نه تنها يكي از حقوق مسلّمه انسان بلكه از مشخصات و حدود و موجوديت او به شمار آمده است. آفريدگار جهان با همه سلطه و سيطره‌اي كه بر همه موجودات دارد، انسان را در حدود و اختياراتي كه بدو بخشيده است، مطلقا، ملزم به عمل نساخته و فعاليت او را مانند حيوانات محدود به قواي طبيعي و غريزي ننموده، بلكه تنها به وسيله امر، نهي و ارشاد به عواقب امور، افعال و حركات او را تحت انضباط و انتظام در آورده و سرنوشت انسان را به اراده و اختيار او دانسته است.

در مكتب اسلام، بيدار ساختن انسانها و رهانيدن آنان از قيد و بندهاي گوناگون و بندگي انسانهايي همانند آنان، از عاليترين هدفهاي انبيا به شمار مي‌رود.

«و يضع عنهم إصرهم و الاغلال كانت عليهم»

اعراف / 157.

نيل به آزادي و نجات خويش از انواع بندگيهاي پنهان و آشكار، از مهمترين مقاصد هر مسلماني است كه مي‌بايست همواره در تشويق باشد تا مبادا لحظه‌اي در يكتاپرستي و توحيد، در تزلزل افتد و طوق بندگي و عبوديت غير خدا را بر گردن نهد و در نتيجه، گوهر ارزشمند آزادي را به رايگان از دست بدهد.

با چنين تلقي و نگرشي كه اسلام به منزلت انسان و مرتبت او دارد، نسبت به خصوص آزادي بيان و اظهار عقيده، كه از مهمترين مظاهر آزادي انساني است، ديدگاه اسلام بخوبي روشن مي‌گردد زيرا اسلام، آن را جزء حقوق مسلّم انساني شمرده و به انسان، از آن جهت كه انسان مي‌باشد اين آزادي را داده است.

در همين راستا، بيان و قلم كه جلوه‌هاي اين نوع آزادي است مورد تقديس و تكريم قرار گرفته است

الرحمن / 5ـ4

 و خداوند متعال، نعمت بيان را در رديف نعمت خلقت و آفرينش انسان برشمرده و به قلم و آنچه از آن مي‌طراود سوگند ياد نموده است.

امام صادق عليه‌السلام محيطي را كه در آن، آزادي‌بيان عقيده‌باشد، تبلور زندگي خوب و انساني مي‌شمارد. اسماعيل بصير مي‌گويد: امام صادق عليه‌السلام فرمود:

آيا شما مي‌توانيد در مكاني گرد آييد و با يكديگر به گفتگو بپردازيد و آنچه را كه مي‌خواهيد اظهار داريد و از هر كس انتقاد كنيد (بيزاري جوييد) و به هر كس مي‌خواهيد ابراز دوستي و محبت كنيد؟ گفتم: آري. فرمود: آيا زندگي و لذّت مفهومي جز اين دارد؟(1)

1 ـ روضه كافي، ج 8، ص 229: «تقعدون في مكان فتحدثون و تقولون ما شئتم و تبرؤون ممن شئتم و تولون من شئتم؟ قلت نعم. قال و هل العيش إلاّ هكذا.»

رمز ترقي انديشه‌ها و بهره‌هاي ناشي از آن، در اظهار نظر و تضارب آرا نهفته است. ابتكارو خلاقيت، مرهون محيط آزاد اجتماعي مي‌باشد. آزادي گفتار، وحدت و همبستگي را در جامعه گسترش مي‌دهد و با كاهش حقد و كينه‌ها، نقاط ضعف، سستي و نارساييهاي پنهان يك جامعه را آشكار مي‌كند و در نهايت، مانع از بروز استبداد، اختناق و طغيان اجتماعي مي‌گردد.

در مقابل، جلوگيري از بروز افكار و عقايد، موجب تنبلي مغزها و سلب قوه ابتكار مي‌گردد. افراد، قالبي بار مي‌آيند، جوانه‌هاي استعداد مي‌خشكد، حركت و تحول افول مي‌كند. زمينه نفاق، اختلاف، پنهان كاري و نافرماني به وجود مي‌آيد و موجبات انحراف و بدعت نيز پديدار مي‌گردد.

گذشته از اين، جهات ديگري نيز در باره آزادي بيان مطرح است كه اهميت و حساسيت آن را آشكار مي‌سازد:

1ـ در طول تاريخ، حكّام جائر از دين استفاده‌هاي ناروايي كرده‌اند و استبداد ديني را به خدمت مقاصد شوم خود در آورده‌اند. در تاريخ مسيحيّت سردمداران كليسا به نام دفاع از ديانت چه بسيار زبانها را بريده و قلمها را شكسته‌اند و در تاريخ اسلام نيز، با آن همه توصيه‌ها و سيره روشن پيشوايان صدر اسلام، به آزادي بيان، در زمان تسلط و نفوذ بني اميه و بني عباس، از ديانت سوء استفاده‌هاي بي شمار كردند و به اسم دين، به قلع و قمع بسياري از زبان‌آوران و بزرگان دين پرداختند. اين حركت پليد، در دوران خفقان حكومتهاي مستبد، از جمله معاويه، بنيان نهاده شد. در تحليل تاريخ اسلام، فصلي را به «پايان آزادي ابراز عقيده» اختصاص داده‌اند و معاويه را سردمدار اين جريان قلمداد كرده‌اند. در اين رابط

اساسا در اسلام، افكاري هستند كه نياز به بحث و بررسي دارند و بايد در جايگاه خود طرح و با بحث و گفتگو شفاف‌سازي شوند چنانكه اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام فرموده‌اند:

رأيها را برخي بر برخي ديگر عرضه كنيد كه رأي درست اينگونه پديد مي‌آيد، همچون شيري كه براي بيرون كردن كره آن، در ميان مشك مي‌ريزند و مي‌زنند.(2)

يا در اهميت بهره‌گيري از ديدگاههاي ديگران و استقبال از افكار موافق و مخالف مي‌فرمايند:

براي خردمند سزاوار است كه رأي ديگران را به نظريات خود بيافزايد و دانسته‌هاي حكيمان را به دانستنيهايش اضافه كند.(3)

از تشويق و ترغيب‌هايي كه در آيات و روايات، نسبت به شور، مشورت و استفاده از آراي ديگران شده، به روشني معلوم مي‌گردد كه اسلام، طالب محيط و جامعه‌اي است كه انسانها بتوانند در آن، آزادانه به اظهار رأي و عقيده خود در امر جامعه و يكديگر بپردازند، تا در پرتو تضارب آراي موافق و مخالف، گزينش بهترين رأي ميسّر گردد و گرنه حق اظهار عقيده، در موضوع مورد مشورت، تشويق و ترغيب به آن بي مورد خواهد بود.

2ـ نصيحت و خيرخواهي

خيرخواهي كه در متون ديني از آن به «نصح» تعبير شده است، پايه و اساس آن، حديث معروف پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله : «كلُّكم راع و كلُّكم مسؤول عن رعيّته.»(4) مي‌باشد، كه مسلمانان را موظف مي‌نمايد تا نسبت به آحاد مسلمانان، بويژه پيشوايان دين خيرخواه و نيك انديش باشند و آنان را از طريق ارائه نظريات و انديشه‌هاي خيرخواهانه و اصلاحي، ياري رسانند و با انتقاد سازنده، كه نشأت گرفته از تعهد

______________________________

1 ـ آل عمران / 159.

2 ـ عبدالواحد التميمي الآمدي، غررالحكم، ج 1، ص 71.

3 ـ همان، ج 3، ص 408.

4 ـ محمدي ري شهري، ميزان الحكمه، ج 4، ص 327.

اسلامي باشد، آنان را از فرو افتادن در مسير انحرافها، بازدارند. در كتب روايي، محدّثين بزرگوار، بابي را به عنوان «ما امر النبي صلي‌الله‌عليه‌و‌آله بالنصيحة لائمة المسلمين»(1) اختصاص داده‌اند.

حضرت علي عليه‌السلام آن را از حقوق پيشوايان دين بر رعيّت، برشمرده است:

«و اما حقي عليكم فالوفاء بالبيعة و النصيحة في المشهد و المغيب.»(2)

يعني: حق من بر شما (رعيّت) وفاي به بيعت و نصيحت و خيرخواهي در حضور و غياب من است.

همچنين در راستاي هر چه بهتر انجام گرفتن اين وظيفه مهم، به مسلمانان يادآور مي‌شود:

با من آن طور كه با جباران سخن مي‌گوييد، سخن مگوييد و چنانچه از روي ترس، از گفتن حق در برابر مردمان متكبر خودداري مي‌كنيد، با من از گفتن حق، خودداري نكنيد و با من با ظاهرسازي برخورد نكنيد و درباره‌ام گمان بي‌جا نبريد كه گفتن حق بر من سنگين باشد و يا بخواهيد مرا به بزرگي تعظيم كنيد، چون كسي كه حق و يا پيشنهاد و عدل بر او سنگين باشد، عمل بدان بر او سنگين‌تر است. پس، از سخن بحق و يا مشورت در عدل با من دريغ نورزيد.(3)

3ـ نهي از كتمان حق

از اصول ديگري كه لزوم آزادي بيان را تثبيت مي‌كند، حرمت كتمان حق و لزوم بيان حقايق براي مردمان است. بر اين اساس قرآن مي‌فرمايد:

«قُلْ هذِهِ سَبِيلِي أَدْعُوا إِلَي اللّهِ عَلي بَصِيرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِي وَ سُبْحانَ اللّهِ وَ ما أَنَا مِنَ‌الْمُشْرِكِينَ»(4)

قرآن به پيامبر اسلام صلي‌الله‌عليه‌و‌آله فرمان مي‌دهد كه:

يعني: بگو اين راه من است كه با بصيرت و بينش، همگان را به سوي خدا دعوت مي‌كنيم، من و هر كسي كه راه مرا برگزيند و دعوت مرا دنبال كند و پاك است خدا و من از مشركان نيستم.

همانطور كه پيداست، پيامبران با بصيرت به دعوت مي‌پردازند و ديگران را هدايت مي‌كنند.

از سوي ديگر خداوند، در موارد متعدد، از كساني كه از روي هوس يا ترس و طمع به كتمان حق و خود سانسوري روي مي‌آورند، نكوهش كرده و خواستار تبيين حقايق شده است.

______________________________

1 ـ محمد بن يعقوب كليني، اصول كافي، ج 1، ص 403.

2 ـ نهج البلاغه، خطبه 216.

3 ـ همان.

4 ـ يوسف / 108.

«لِمَ تَلْبِسُونَ الْحَقَّ بِالْباطِلِ وَ تَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ»(1)

يعني: چرا حق را با باطل پوشانده و آگاهانه به كتمان حق روي مي‌آوريد.

همچنين، كساني را كه از اداي شهادت سرباز زده و به اخفاي حقايق مي‌پردازند، ظالمترين مردم معرفي نموده است:

«وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ كَتَمَ شَهادَةً عِنْدَهُ مِنَ اللّهِ»(2)

يعني: و چه كسي ستمكارتر است از آن‌كس كه گواهي و شهادت الهي را كه نزد اوست، كتمان مي‌كند.

در خصوص عالمان و دانشمندان، اين وظيفه سنگين‌تر مي‌شود. عالمان، مي‌بايست در وقتي كه افكار انحرافي و بدعت‌آميز آشكار مي‌شود، حق را از باطل آشكار كنند و بدعت را از سنت بازشناسانند و گرنه مشمول لعن الهي واقع خواهند شد:

آنگاه كه بدعت در ميان امّتم آشكار شد عالمان مي‌بايست علم خود را آشكار كنند و گرنه مشمول لعن خدا واقع مي‌شوند.(3)

لزوم بيان حق و ممنوعيت كتمان، با آزادي بيان در تلازم است و گرنه جايي براي نكوهش از كتمان و لزوم بيان باقي نخواهد بود.

آنچه تاكنون ذكر شد تبيين اين نكته است كه در نظام اسلامي، مسلمانان حق آزادي بيان و اظهار عقيده در مسائل عقيدتي، سياسي و اجتماعي را دارند، البته با رعايت حدودي كه در جهت اين آزادي معين گشته تا وسيله‌اي براي تجاوز به ارزشهاي اسلامي و انساني ديگر نگردد، كه در ادامه، بدان اشاره خواهيم كرد.

ب ـ آزادي بيان براي غير مسلمان

در راستاي حفظ آزادي بيان عقيده براي غير مسلمانان، در نصوص ديني، وظايف و دستورهاي مهمي به مسلمانان، در برخورد با انديشه‌هاي مخالف داده شده كه تمامي آنها نشأت گرفته از پايبندي اسلام به دادن اين حق آزادي به غير مسلمانان است. از جمله:

جدال احسن: جدال احسن كه به معناي مجادله نيكو و كاوشي طرفيني براي يافتن و كشف

______________________________

1 ـ آل عمران / 71.

2 ـ بقره / 140.

3 ـ محمدبن يعقوب كليني، پيشين، ص 54.

حق مي‌باشد، از موضوعاتي است كه قرآن كريم در آيات متعدد به آن تشويق و ترغيب كرده و آن را شيوه برخورد با مخالفان و منكران رسالت پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله شمرده است از جمله:

«ادْعُ إِلي سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ»(1)

يعني: با حكمت و اندرز نيكو به راه پروردگارت دعوت كن و با آنان به طريقي كه نيكوتر است مناظره كن.

«وَ لا تُجادِلُوا أَهْلَ الْكِتابِ إِلاّ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ»(2)

يعني: با اهل كتاب، جز به روشي كه نيكوتر است مجادله نكنيد.

تعبير به «احسن» تعبير جامعي است كه تمام روشهاي صحيح و مناسب مناظره و مباحثه را شامل مي‌شود، چه در الفاظ و محتواي سخن و چه در آهنگ گفتار و حركات ديگر.

بدون شك، اين ترغيب و تشويق در صورتي ارزشمند و با معناست كه شريعت مقدس اسلام، به طرف مقابل فرصت ابراز عقيده و نظر مخالف را داده و او را در ارائه نظر و انديشه خويش آزاد گذاشته باشد و گرنه در صورت نبود ميدان براي بيان و اظهار عقيده به مخالفان، دستور به جدال احسن، بي‌معنا خواهد بود.

2ـ گزينش بهترين: هر انديشه‌اي، به مقدار سهمي كه از واقع‌نمايي داشته باشد، مورد احترام اسلام است. از اين رو، قرآن كريم مسلمانان را به انتخاب بهترين انديشه و سخن دعوت مي‌كند؛ زيرا انسان بر اساس فطرت، حق و رشد را طالب است و به هر سخني كه گوش مي‌دهد به آن اميد گوش مي‌دهد كه در آن حقي بيابد.

«... فَبَشِّرْ عِبادِ الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ»(3)

يعني: بندگان مرا بشارت ده، آنهايي كه به سخنان گوش فرا مي‌دهند و بهترين آن را برمي‌گزينند.

طبق اين آيه شريفه، خداوند بندگان راستين خود را كساني مي‌داند كه به سخناني كه گفته مي‌شود، بدون در نظر گرفتن گوينده و خصوصيات ديگر، گوش فرا مي‌دهند و با نيروي عقل و خرد بهترين آنها را بر مي‌گزينند و هيچ‌گونه تعصب و لجاجتي در كار آنان نيست و هيچ گونه محدوديتي در فكر و انديشه آنان وجود ندارد. آنان جوياي حقند و تشنه حقيقت، هر جا آن را بيابند از آن استقبال مي‌كنند.

______________________________

1 ـ نحل / 125.

2 ـ عنكبوت / 46.

3 ـ زمر / 18ـ17.

قرآن كريم، شخص پيامبر اسلام را نمونه عالي سعه صدر و تحمل آراي مخالف مي‌شمرد به گونه‌اي كه از جانب برخي نادانان مورد سرزنش قرار مي‌گيرد و به حضرتش مي‌گويند: «هو اُذُنٌ» او گوش است.

قرآن در پاسخ اينان مي‌فرمايند: «قل اُذُنُ خَيْرٍ لكم»(1): نيكو گوشي براي شماست.

3ـ برهان‌طلبي: قرآن مجيد، افزون بر آن كه پيروان خود را به تبعيت از دليل و برهان فراخوانده است، همواره از مخالفان و معارضان خود نيز، دليل و برهان طلب مي‌كند. به عنوان نمونه در مقام احتجاج با مشركان مي‌فرمايد:

آيا علاوه بر خداوند خدايي وجود دارد؟ اگر راست مي‌گوييد دليل و برهان خويش رابياوريد.(2)

در مقام تخطئه پندارهاي غلط اهل كتاب، همين معنا را يادآور شده و مي‌فرمايد:

گفتند: جز آنان كه يهودي يا نصراني باشند به بهشت داخل نخواهند شد. اين آرزوهاي ايشان است، بگو: اگر راست مي‌گوييد برهانتان را بياوريد.(3)

لازمه تحدي و برهان‌طلبي قرآن اين است كه اسلام به مخالفان آزادي داده است، تا آرا و عقايد خود را بي‌پروا و با استدلال و برهان، بيان كنند. در غير اين صورت، تحدي (برهان‌طلبي) بي‌معنا خواهد بود.

4ـ نقل آرا و نظرات مخالفين: يكي ديگر از شيوه‌هاي قرآن در مقام برخورد با آرا و انديشه‌هاي مخالفان، اين است كه، كفرآميزترين سخن آنان را همراه با استدلالهايشان نقل مي‌نمايد و سپس به نقد و ايراد آن مي‌پردازد.

«قال الذين كفروا...»، «قال الذين اشركوا...» و تعبيرات مشابه آن، بيانگر اين حقيقت است و به تعبير استاد شهيد مرتضي مطهري اگر مادّيين و غير خداپرستان افكاري داشته‌اند و استدلالهايي كرده‌اند همان است كه در كتب مذهبي آمده و بر زبان ائمه عليه‌السلام جاري شده و بدين وسيله به ثبت رسيده است.(4)

اين شيوه قرآن دليل بسيار روشن ديگري است بر اين كه نه تنها مخالفان در بيان عقيده و آراي

______________________________

1 ـ توبه / 61.

2 ـحضرت آنان را از اين كار منع كرد و فرمود:

او را رها كنيد... با فشار و زور و بدون منطق و دليل، حجتهاي الهي را نمي‌توان ثابت كرد.(1)

سپس حضرت، رو به آن مرد يهودي كرد و فرمود: سؤالات خود را مطرح كن تا پاسخ گويم. او نيز تمام شبهات خود را طرح و پاسخ آن را دريافت كرد.

علي عليه‌السلام با اين برخورد منطقي، سيره حسنه‌اي را استحكام بخشيد كه مي‌بايد سرمشق همه مسلمانان، بويژه عالمان و مبلغان دين، در برخورد با افكار مخالف، قرار گيرد.

ج) ساير ائمه عليهم‌السلام

سيره و برخورد عملي ديگر امامان و رهبران الهي، بيانگر استمرار سيره پيامبر و امام علي عليه‌السلام ، در برخورد با عقايد و شبهات اربابان اديان مختلف مي‌باشد.

در زمان امام باقر و امام صادق و امام رضا عليهم‌السلام ، كه تقريبا محيطي آزاد براي گسترش معارف اسلامي پديد آمده بود و امامان، فرصتي را در راه نشر فرهنگ اسلام و تفسير قرآن پيدا كرده بودند، افراد گوناگوني را، از غير مسلمانان، مشاهده مي‌كنيم كه آزادانه در محضر آنان رفت و آمد مي‌كردند و به بحث و تحقيق، درباره عقيده خود مي‌پرداختند و سؤالات و شبهات خود را با كمال آزادي در آن مجالس مطرح مي‌كردند و ائمه نيز، با متانت و احترام، به آنان پاسخ مي‌گفتند. گاه، اين قبيل مناظرات، در مدينه و در مسجد پيامبر، انجام مي‌گرفت. امام صادق عليه‌السلام و شاگردانش، نه تنها به منع آنان نمي‌پرداختند كه با كمال خوش‌رويي به سخنان آنان گوش فرا مي‌دادند و به مناظره و مباحثه با آنان مي‌پرداختند. اشخاصي همانند ابن ابي العوجاء، ابو شاكر ديصاني و... در مجالس ائمه عليه‌السلام حاضر مي‌شدند و افكارشان را در زمينه خداشناسي، نبوت و... بيان مي‌كردند و درباره قرآن و پيامبر اسلام

______________________________

1 ـ همان، ج 10، ص 126.

به مناقشه مي‌پرداختند و ائمه عليه‌السلام نيز، بدون برانگيختن احساسات و يا طرد آنان، به مناقشات آنان پاسخ مي‌دادند.

يك نمونه اين برخوردها را از زبان يكي از محلدان مي‌شنويم:

ابن ابي العوجاء، با رفقاي مادي مسلكش، در مسجد پيامبر نشسته بودند و درباره شخصيت پيامبر و انكار صانع عالم، سخن مي‌گفتند. مفضّل، كه از شاگردان امام صادق عليه‌السلام بود، وقتي سخنان كفرآميز آنان را شنيد، برآشفت و فرياد زد: «اي دشمنان خدا خالق و مدبّر را انكار مي‌كنيد؟!» ابن ابي العوجاء، كه مفضّل را نمي‌شناخت گفت:

از كدام گروهي؟ اگر از اهل كلامي، بيا با هم به بحث بنشينيم و اگر از ياران جعفر بن محمد هستي كه او با ما، اين گونه سخن نمي‌گويد. گاهي حرفهاي تندتر و كفرآميزتر از اينها كه شنيدي، در محضر وي مي‌گوييم، ولي او با كمال بردباري و متانت، حرفهاي ما را مي‌شنود و صبر مي‌كند، تا جايي كه كلمه‌اي باقي نماند و در مدتي كه ما سخن مي‌گوييم چنان با دقت و حوصله حرفها و دلايل ما را گوش مي‌دهد كه ما گمان مي‌كنيم، تسليم عقيده ما شده است و پس از آن، با ملايمت تمام و مهرباني و با جملاتي كوتاه و پر مغز شروع به ارائه پاسخ مي‌كند. تو اگر از ياران او هستي بسان او با من سخن بگو.(1)

در پرتو اين گونه برخوردها بود كه علماي اهل كتاب، مشركان و مادّيين آن زمان، اظهار عجز و ناتواني مي‌كردند و خاضعانه سر تسليم فرود مي‌آوردند و يا حداقل حاضر مي‌شدند به سخناني كه نفي باورهاي آنان را در پي داشت گوش فرا دهند.

در زمان امام رضا عليه‌السلام ، مأمون عباسي، يكي از تشكيل‌دهندگان اين مجالس مناظره و مباحثه بود. پس از آمدن امام رضا عليه‌السلام به خراسان، مأمون به فضل بن سهل دستور داد كه علماي اديان مختلف را براي مناظره با امام رضا عليه‌السلام دعوت كند. علماي زيادي از اهل اديان مختلف، در آن جلسه شركت داشتند، از جمله، جاثليق (اسقف نصرانيان)، رأس الجالوت (رئيس و عالم يهوديان)، رؤساي صائبين، هربذ اكبر (عالم و رئيس زرتشتيان) و برخي ديگر از علماي زرتشتي و متكلمين زبردست از اديان مختلف و...

امام رضا عليه‌السلام در مجلس مناظره حاضر شدند و هر يك از افراد مذكور، عقايد، شبهات و سؤالات

______________________________

1 ـ همان، ج 3، ص 153.

خود را با كمال آزادي مطرح ساختند و حضرت نيز با كمال آرامش و با استدلال از كتب خود آنان، به آنان پاسخ داد.(1)

اين برخورد منطقي امام رضا عليه‌السلام چنان در اين جمع عالمان و دانشمندان غير مسلمان تأثير گذاشت كه برخي از آنان اسلام آوردند و از مدافعين اسلام شدند.

حدود آزادي بيان

از مطالب گذشته روشن شد كه اسلام، آزادي بيان و قلم را براي همگان، در جامعه اسلامي، پذيرفته، ولي حدود و مقرراتي را براي آن مشخص كرده است. اين محدوديتها و شرايط، بيش از آن كه مقرراتي دست و پاگير و سانسوري تحمل‌ناپذير باشد، دستور العمل‌هايي است در راستاي استفاده بهتر از آزادي، كه در صورت عدم رعايت آن، نه تنها آزادي همگان در جامعه تحقق پيدا نمي‌كند كه به مقوله ضد ارزش تبديل خواهد گرديد و هرج و مرج فرهنگي ايجاد خواهد شد. مهمترين محدوديتهايي كه در اين زمينه وجود دارد، عبارتند از:

الف) ممنوعيت توهين به مقدسات

يكي از مطالبي كه در مقام بيان عقيده و فكر مي‌بايست رعايت گردد، خودداري از توهين به مقدسات اسلامي است. اساسا، اهانت به مقدسات ديگران و برخورد غيرمنطقي، نه تنها كمكي، در اثبات مدعا و مطلب نخواهد داشت كه موجبات تنفر، انزجار و عكس العمل طرف مقابل را نيز بر مي‌انگيزاند و چنين عملي در هيچ شرايطي، از كسي پذيرفته نيست.

اسلام مسلمانان را از اهانت به مقدسات ديگران بر حذر داشته و مي‌فرمايد:

كساني كه دعوت به غيرخداوند مي‌كنند (كفار) را دشنام ندهيد؛ زيرا آنها نيز همين كار را با خداي شما خواهند كرد.(2)

حضرت علي عليه‌السلام وقتي در جنگ صفين شنيد كه يارانش شاميان را دشنام مي‌دهند فرمودند:

من خوش ندارم كه شما دشنام دهنده باشيد اما اگر كردارشان را تعريف و حالات آنان را بازگو مي‌كرديد به سخن راست نزديكتر و عذرپذيرتر بود. خوب بود به جاي دشنام آنان مي‌گفتيد: خدايا! خون ما و آنها را حفظ كن، بين ما و آنان اصلاح فرما و آنان را از گمراهي به راه راست هدايت كن تا آنان كه جاهلند حق را بشناسند و آنان كه با حق مي‌ستيزند پشيمان شده به حق باز گردند.(3)

______________________________

1 ـ همان، ج 10، صص 318ـ299.

2 ـ انعام / 108.

3 ـ نهج‌البلاغه، خطبه 206.

خود نيز، اجازه توهين به مقدسات اسلامي را تحت هيچ عنواني، تحمل نمي‌كند و براي توهين كننده به مقدسات اسلامي مجازاتهاي شديدي را در نظر گرفته است.

ب) ممنوعيت هتك افراد

بايد در قلم و بيان، عرض و آبروي انسانها حفظ گردد و آزادي بيان را وسيله‌اي براي هتك شخصيتهاي محترم و بدگويي از يكديگر قرار ندهند.

امام صادق عليه‌السلام مي‌فرمايد:

«اذل الناس من اهان الناس.»(1): خوارترين مردم كسي است كه مردم را خوار بدارد.

در روايت ديگر آمده است:

كسي كه چيزي را نقل مي‌كند و قصدش تحقير و كوباندن شخصيت افراد و ساقط كردن آنها از چشم‌مردم باشد خداوند او را از ولايت خود به طرف ولايت شيطان بيرون خواهد ساخت.(2)

بنابراين، آبروي مسلمان داراي احترام است و يكي از وظايف مردم پاسداري از آن است.

پيامبر گرامي اسلام در اين باره مي‌فرمايد:

هر كس پرده‌اي از روي آبروي برادر خود بردارد پرده‌هايي از آتش او را فرا مي‌گيرد.(3)

در روايت ديگر آمده است:

اخلاق مؤمن از بزرگي و عظمت و توانايي‌هاي خداوند است پس تمسخر اخلاق مؤمن يا رد گفتار او رد خداوند است.(4)

شايان ذكر است كه حرمت توهين به اشخاص اختصاص به مسلمانان ندارد بلكه اهانت كافر ذمي نيز ممنوع و حرام است.

از همه اين دستورات بر مي‌آيد كه آزادي بيان محدود به حفظ كرامت، آبرو و حيثيت افراد است.

ج) ممنوعيت افشاي اسرار و شايعه‌پراكني و وجوب دفاع از حيثيت نظام

هر نظامي داراي اسراري است كه بر كتمان و مستور ماندن آن از ديد نامحرمان و نااهلان مي‌كوشد و آن كس كه مبادرت به افشا و كشف آن نمايد خائن محسوب مي‌شود و آزادي بيان از وي سلب مي‌گردد.

______________________________

1 ـ علامه مجلسي، پيشين، ج 72، ص 143.

2 ـ همان، ص 168.

3 ـ همان، ج 75، ص 253.

4 ـ همان، ج 72، ص 142.

نظام اسلامي نيز، از اين برنامه جدا نبوده و داراي اسراري است كه هيچ كس آزاد نيست به نشر و افشاي آن بپردازد.

قرآن كريم از پخش اطلاعات امنيتي مسلمانان صريحا نهي نموده و انتشار اسرار نظام اسلامي و مسلمانان را، گرچه به داعيه دلسوزانه باشد، به عنوان خيانت ياد كرده و مردم را از خيانت به خدا و رسول، كه در اينجا يكي از مصاديق بارزش همان افشاي اسرار اسلام مي‌باشد، بر حذر داشته است:

اي مؤمنان به خداوند و پيامبرش خيانت نورزيد.(1)

همچنين قرآن كريم مردماني كه اخبار و اطلاعات را، بدون تحقيق و بررسي، در جامعه منتشر ساخته و اعتماد عمومي را متزلزل مي‌سازند، نكوهش كرده و خواستار ارجاع شايعات و اخبار به صاحب نظران و آگاهان گرديده است:

هنگامي كه خبري از پيروزي و شكست به آنها برسد، (بدون تحقيق) آن را شايع مي‌سازند و اگر آن را به پيامبر و پيشوايان، ارجاع دهند، از ريشه‌هاي مسائل آگاه خواهند شد.(2)

آبرو و حيثيت نظام اسلامي نيز از مسائلي است كه بايد از تعرض دشمنان محفوظ بماند. در هتك حيثيت نظام، كه در مواردي به هتك حرمت اسلام بر مي‌گردد، هيچ كس آزاد نيست.

امام خميني قدس‌سره فرموده‌اند:

«تذكر خوب است، اما هاي و هوي خوب نيست... ما بايد در فكر اسلام باشيم... بايد فكر بكنيد كه اگر صحبتي بر خلاف باشد، كه يك وقت، خداي نخواسته، به حيثيت جمهوري اسلامي صدمه بزند، ازش جلوگيري كنيد. خودتان را بازداريد...در عين حالي كه بايد همه جا مناقشه باشد، لكن مناقشات طلبگي و مناقشات علمي...»(3)

اما نكته‌اي كه مي‌بايست مورد دقت قرار بگيرد اين كه، مرز بين خيرخواهي و توطئه و مرز بين اموري كه مربوط به حيثيت، اسرار نظام و انتشار آن، مايه ضعف و سستي نظام است با اموري كه نشر آن موجب آگاهي مردم و تقويت نظام مي‌گردد، مرزي است دقيق، كه مي‌بايست به درستي تشريح گردد؛ چه بسا اشتباه بين اين دو، گاه، خسارت بزرگي را به بار آورده است و شخصيتهايي هتك شده‌اند.

______________________________

1 ـ انفال / 27.

2 ـ نساء / 83.

3 ـ امام خميني قدس‌سره ، صحيفه نور، سخنراني 26/2/59.

د) ممنوعيت توطئه

از محدوديتهاي ديگر آزادي بيان و بلكه ساير آزاديها، حقوق سياسي و اجتماعي، آن است كه هيچ شهروندي در زير لواي نشر، تبليغ افكار، مكتب و حزب، اغراض سياسي فاسد را دنبال نكند و هواي براندازي را در سر نپروراند و گرنه، نظام اسلامي مجاز خواهد بود كه از نظر و آزادي بيان اين گونه افراد، جلوگيري كند. اين مسأله‌اي است كه محتاج به استدلال نيست و همه عقلا بر اين مطلب هم‌داستانند و در تمام كشورهاي مدعي دموكراسي نيز اين قاعده اعمال مي‌شود.

ماجراي تخريب «مسجد ضرار» و سوزاندن آن توسط پيامبر، بر اين مبتني بود كه گروهي، با اهداف توطئه‌گرانه، قصد داشتند از مسجد، كمينگاهي براي كفار و نقطه نفوذي براي بيگانگان فراهم آورند.

آنان كه مسجدي ساختند براي زيان به مسلمانان و تقويت كفر و تفرقه بين مؤمنان و كمين‌گاهي براي آناني كه با خدا و پيامبرش از پيش مبارزه كرده‌اند. آنان سوگند ياد مي‌كنند كه نظري جز نيكي نداشته‌ايم ؛ اما خداوند گواهي مي‌دهد كه آنان دروغگو هستند.(1)

نكته مهم در سلب آزادي آنان، همان به كار گرفتن روش منافقانه و تزويري بود كه از ناحيه عده‌اي به ظاهر مسلمان، به وقوع پيوسته بود.

به همين دليل است كه امام خميني قدس‌سره ، خطاب به آن عده از روشنفكران كه به خاطر سلب آزادي انتشار روزنامه‌اي متخلف فرياد بر آورده‌اند، فرمودند:

«يك روزنامه‌اي، كه بر خلاف مقاصد ملت و مقاصد اسلام است و بي اذن هم منتشر مي‌شده، جلويش گرفته مي‌شود، يك دفعه مي‌بينيم در روزنامه، آن طايفه از روشنفكران، شروع مي‌كنند به اعتراض كه خير. خوب، قلم آزاد است؛ اما هر قلمي و بياني آزاد است؟ اما هر بيان؟ يك بيان است كه مملكت را به دامن ابرقدرتها مي‌اندازد. آيا اين بيان آزاد است؟ باز هم بگوييم كه شما آزاديد به واسطه كلمه آزادي بايد حدود آزادي آن چيزي باشد كه ملت مي‌خواهد، نه اين كه بر خلاف ملت... آزادي موازين دارد.»(2)

ه) ممنوعيت سرپيچي از مقررات و تعهدات

از موانع و حدود ديگر آزاديهاي سياسي و آزادي بيان، سرپيچي از مقررات جامعه اسلامي و قراردادهاي نظام اسلامي، براي غير مسلمانان است.

______________________________

1 ـ توبه / 107.

2 ـ امام خميني قدس‌سره ، پيشين.

نظام اسلامي، مي‌بايست در مقابل تعهدات، جان، مال و آزادي بيان و مذهب را براي اقليتها حفظ كند و آنان نيز ملزم به انجام وظايف و تعهدات خود هستند و در صورت وفاي به پيمان،حق آزادي بيان، تبليغ مذهب و انتشار كتاب را دارند و گر

امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۳۳:۰۴ ] [ مشاوره مديريت ]

 

سير تحول قصه در فرهنگ اسلامي-ايراني‌ از آغاز تا سقوط بغداد


دكتر مهدي محبتي

عضو هيأت علمي دانشگاه زنجان‌

چكيده


تحول مفهوم قصه در فرهنگ اسلامي-ايراني چندان كه بايد مورد توجه و دقت‌ صاحب‌نظران قرار نگرفته است.توجه به گسترش روزافزون قلمرو قصه در جهان‌ مدرن و كشف و تبيين موضع اسلام در باب قصه،اين توجه و امعان نظر را دوچندان مي‌كند.هم‌چنين،تمايز مباني هنري و در نتيجه،تفاوت ديدگاه‌هاي‌ متفكران مسلمان و ايراني دربارهء حقيقت،معنا،قلمرو و حتي پيدايش و گسترش‌ قصه در اسلام،پرداخت جدي و دقيق به قصه را امري ناگزير مي‌سازد تا-ضمن‌ بيان درست ديدگاه اسلامي در اين‌باره-هم جاي‌گاه قصه در قرآن و سنت‌ مسلمانان روشن شود و هم پاره‌اي از رازهاي ادبي قرآن كريم(در قلمرو بيان‌ هنري)بيش‌تر نمايان شود.بر همين مبنا در اين مقاله كوشش شده تا نخست با تكيه بر آيات قرآن،معناي دقيق لغوي و كاربردي قصه در اسلام روشن شود؛ سپس به صورتي مستدل و مستند،شيوهء تكوين قصه و سير تحول آن در فرهنگ‌ اسلامي-ايراني بررسي مي‌شود و از اسباب اختلاف ديدگاه‌ها و افول نهايي‌ قصه،سخن به ميان مي‌آيد؛هم‌چنين به مهم‌ترين قصه‌گويان حوزه‌هاي مختلف‌ بلاد اسلامي اشاره خواهد شد.


كليدواژه‌ها:
قصه،قصه‌گو،تكوين قصه‌ها،طبقات قصه‌گويان اسلامي-ايراني.


1-معناي قصه
واژهء قصه در قرآن-و متون صدر اسلامي-هيچ‌گاه به صورتي مستقل و مجرد نيامده؛بلكه همواره در بطن يك فضاي دلالي-معنايي خاص به كار رفته است؛ بدين معنا كه واژهء قصه در قرآن غالبا به معناي خبر،دريافت خبر و رساندن اخبار يك واقعه است؛مثلا:

«تلك القري نقص عليك من انبائها
(اعراف101/)و:

در ميان منتقدان،باقلاني(م.304)مشروح‌تر از همه به اين جنبه از قرآن‌ پرداخت و صراحتا گفت:پيامبر(ص)كه امي،نانويسا و ناخواناست و آثار و قصه‌هاي گذشتگان را نمي‌داند و با اين همه به‌ترين گفته‌ها را در باب وقايع و اخبار مهم بشري-از ظهور آدم تا بعثت خويش مي‌آورد-قطعا كلامش اعجاز است.7سكاكي نيز(م.626)با تأسي به باقلاني،شيوهء قصه‌پردازي قرآن را مهم‌ترين وجه اعجاز قرآن دانست.8

مجموعهء گفتار و كردار پيامبر(ص)هم در طول زندگي،مؤيد چنين برداشتي از فايده و كاركرد قصه-حتّي قصه‌هاي جاهلي-بود.گفتهء معروف پيامبر(ص)-كه ابن جوزي به تفصيل در بخش سوم كتاب القصاص آورده است-كه سه‌گونه‌ قصه‌گو بيش‌تر نداريم:امير،مأمور و فريب‌خورده‌9نيز بدين معناست كه قصه‌گو:

1.يا اميري است كه با شئون دنيايي مردم آشناست و با قصه آن‌ها را پند مي‌دهد و آگاهشان مي‌سازد؛

2.يا مأموري است كه امير او را به كار پندآموزي گماشته است.در هر دو مورد قصّه‌گو وظيفه‌اي جز خدمت به اهداف دين ندارد؛

3.سومين،كسي است كه سري پر از هوس دارد و مي‌خواهد با نرم ساختن‌ دل‌هاي مردم از طريق قصه به رياست آنان برسد.فقط اين‌گونه افراد در نگاه ديني‌ مطرودند؛چون انگيزهء آن‌ها شخصي است نه ديني.پيامبر(ص)هم در طول‌ زندگي با اين گروه از قصه‌گويان-جاهلي كردار-جنگيده است.كساني كه از نقل قصه‌ها و اخبار،اغراض شخصي خود را پي مي‌گرفتند؛نه مصالح مسلمانان‌ و اسلام را.اين‌كه پيامبر(ص)آن‌ها را فريب‌كار ناميده و حكم را به همهء اعصار بعد سرايت داده است،بدان خاطر است كه تمام كساني را كه مي‌خواهند از راه‌ قصه‌گويي دكاني براي خود بگشايند،نيز دربر بگيرد.

در كل،با ظهور اسلام،قصه‌ها اگر با فضاي معنوي خاص اسلامي موافقت و مطابقت داشتند،ماندگار مي‌شدند وگرنه امكان ظهور و شيوع نمي‌يافتند؛چنان‌كه‌ مثلا تميم بن اوس الداري با همهء ضعف گفته‌ها و قصه‌هايش از جمله قصهء مجعول‌«جساسه»01امكان رشد و گسترش در جامعهء اسلامي يافت-و از قضا مشهور و معتبر هم شد-امّا بسياري از قصّه‌ها و افسانه‌هايي كه لب پيامشان هم‌خوان با دعوت اسلام نبود،از ميان رفت.

3-شيوهء تدوين قصه‌ها

به احتمال بسيار،جمع‌آوري اخبار مرتبط با حديث و قصه در اسلام از اواسط قرن اول-به صورتي پراكنده-شروع شد و در قرن دوم به نوعي تدوين ابتدايي‌ رسيد.نخستين راويان كه طبقهء اول قصاص را تشكيل مي‌دهند و دو تن بيش‌

نيستند-عمرو بن زبير و ابان بن عثمان-در سال‌هاي 49 هـ ق و 501 هـ ق از دنيا رفته‌اند.زهري(م.421)و موسي بن عقبه(م.141)زمينه‌هاي سنت شفاهي را آماده‌ كردند و به ابن اسحاق(م.151 هـ)و در نهايت به ابن هشام(م.312)رساندند.با ابن هشام سيره‌نويسي پيامبر(ص)در آغاز قرن سوم،شكل غالب گفته‌هاي نهايي‌ و تثبيت‌شدهء خود را يافت و در ضمن اين تدوين و تثبيت،كه با فضاي تازه‌ موافقت نداشت،طرد شد و آن‌چه هماهنگ و هم‌خوان بود،ماند؛چون-به قول‌ مسعودي-اصحاب شريعت،به جد مانع و منكر نشر آن‌ها بودند.منع و انكاري‌ كه نهايتا موجبات اسقاط و فراموشي بخش مهمي از آن‌ها را فراهم ساخت و يا رنگ و بويي اسلامي به اين روايات بخشيد.11

در باب اين‌كه چه كساني نخستين بار از قصّه به عنوان يك نوع ادبي-در ميان‌ مسلمانان-بهره بردند،اختلاف نظر بسيار است.اين‌كه پيامبر(ص)از قول تميم‌ داري حكايت جساسه را بازمي‌گويد،نشان آن است كه قصه از عهد پيامبر(ص)وجود داشته است؛چنان‌كه بازگويي خطبه‌هايي از قس بن ساعده خطيب نيز مؤيد همين نوع نگاه است.

در مجموع،از تميم داري به عنوان نخستين فرد قصه‌گو در فرهنگ مسلمانان‌ نام برده مي‌شود؛هر چند تميم،قصه‌گويي مضخرم است كه شيوهء قديم‌ قصه‌گويي-مثل نضر بن حارث و قس بن ساعده-را دنبال مي‌كند.با گسترش و استحكام مباني اسلامي و مرگ قصه‌گويان ديگر،تميم شاخص‌ترين چهرهء قصه‌گويي روزگار خود شد.

بنابراين در جامعهء اسلامي،قصه از وقتي كه جامهء دين به خود گرفت،عزت و قبول يافت و در شهرهاي مسلمانان به صورت مجالس و محافل،در مساجد و بازارها گسترده شد؛هر چند با شيوع آن،مخالفان و معارضاني نيز يافت؛به ويژه‌ پس از قرن سوم كه حلقه بر قصّاص تنگ و قصه‌ها به كلي از مساجد رانده شد و نهايتا چند ديدگاه عمده دربارهء پيدايش قصه-به قرار ذيل-شكل گرفت:

1.هيچ‌كس در زمان پيامبر(ص)و خلفاي راشدين قصه نمي‌گفته و ظهور قصه‌ها بعد از قتل عثمان بوده است.اين ديدگاه متعلق به عبد اللّه بن عمر(م.37)و پيروان اوست كه ديرگاهي،ديدگاه مسلط بر مسلمانان بود؛

2.قصه از عهد خلفاي راشدين و به ويژه خلافت عمر بن خطاب،آغاز شد و در سرزمين‌هاي اسلامي گسترش يافت.اين ديدگاه چندان پرطرف‌دار نبود؛

3.قصه از زمان پيامبر(ص)آغاز شد،چنان‌كه وجود تميم و نضر به‌ترين گواه‌ وجود و شيوع قصه در آن روزگار است.اين ديدگاه چندان مخالفي نداشت.21

ترديدي نيست كه قصه در روزگار پيامبر(ص)و خلفاي راشدين شناخته‌ شده و رايج بوده است؛چنان‌كه قصه‌گويي،خود حرفه‌اي بوده است كه برخي‌ از طريق آن ارتزاق و بدان افتخار مي‌كرده‌اند و هم‌گام با قاري و محدث وارد مساجد شده‌اند.در حقيقت قاري،محدث و قصه‌گو،يك مثلث مرتبط و واحد تلقي مي‌شده‌اند و مدت‌ها بعد است-احتمالا پس از قرن اول-كه اين مثلث‌ مرتبط نوآيين اسلامي از هم گسسته مي‌شود؛بدين صورت كه با حذف قصه‌گو و جمع و اتحاد قاري-محدث،يك تن جاي هر سه را مي‌گيرد و در آن واحد، شخصي پيدا مي‌شود كه هم قاري است،هم محدث و هم واعظ(-قصه‌گو)؛ هم‌چنان كه امام جماعت مسجد هم هست.انتساب قصه‌گويي به فتنه(قتل‌ عثمان)نيز،بيش‌تر برخاسته از يك موضع سياسي-اخلاقي ويژه در تاريخ‌ فرهنگ مسلمانان است تا واقعيتي تاريخي؛زيرا بعد از قتل عثمان،جعل اسناد به قدري زياد شد كه عراق«دار الضرب»نام گرفت و مالك بن انس را واداشت كه‌ بگويد:احاديث اهل عراق را مثل احاديق اهل كتاب بدانيد؛آن‌ها را نه راست‌ بدانيد و نه دروغ؛31به همين دليل پس از اين حادثه هركس حديثي نقل مي‌كرد، بي‌درنگ از او سند خواسته مي‌شد؛در حالي كه پيش از آن،اعتماد چندان زياد بود كه هيچ‌كس،گمان دروغ به ديگري نداشت.41

قصه‌گويان اصراري بليغ داشتند كه قصه را ساخته و معلول مسائل و حوادث‌ فتنه‌ها(قتل عثمان و خوارج)ندانند و اثبات كنند كه قصه از عهد خود پيامبر(ص)آغاز شده است.به همين جهت،از اصحاب فتنه تبري و در باب رواج قصه‌ از آغاز اسلامي،احاديث زيادي نقل مي‌كردند؛از جمله:«روزي پيامبر(ص)قصه‌گويي را ديد.قصه‌گو به محض ديدن پيامبر(ص)خاموش ماند.پيامبر(ص)گفت:قصه بگو كه اگر از شبگير تا طلوع خورشيد بنشينم و قصه بشنوم،برايم‌ خوشايندتر از آن است كه چهار برده در راه خدا آزاد كنم.»51

به طور كلي مي‌توان گفت نخستين كساني كه در فرهنگ مسلمانان قصه گفته‌اند(به ترتيب تاريخي):تميم داري(م.083)،عبيد بن عمر(م.093)،اسود بن سريع‌(م.04)حروريه(خوارج) بوده‌اند.

4-زمان و مكان قصه‌گويي‌ها

در آغاز ظهور اسلام،مسجد محل قصه‌گويي بود؛اگرچه تميم داري فقط در مسجد پيامبر(ص) قصّه مي‌گفت.قصه‌گويان بعد از نماز صبح به ترتيب‌ برمي‌خاستند و مردم را به ايمان و ترس از حق دعوت مي‌كردند.نخستين كسي‌ كه در مسجد مدينه-بعد از نماز صبح-قصه گفت،عبيد بن عمير بود و بعد از او ابو حازم قصه‌گو و در پي آن دو،اسود بن سريع كه در مسجد جامع بصره در گوشه‌اي مي‌ايستاد و قصه مي‌گفت.61

اين الگوي قصه‌گويي به زودي در سرتاسر بلاد اسلامي جاري شد و مورد تأييد خلفاي عصر هم قرار گرفت؛چنان‌كه سعيد بن جبير و سليمان تججّبي، خولاني،ابو الخير بزني و حضرمي نيز در مساجد مختلف به همين شيوه سرگرم‌ قصه‌گويي بودند.71

به احتمال قوي،معاوية بن ابو سفيان نخستين خليفه‌اي بود كه قصه را از مسجد به كاخ دمشق برد و به گفته‌هاي قصه‌گويان دربارهء كاخ‌هاي افسانه‌اي‌ گوش سپرد و سپس در پي او،هشام بن عبد الملك،سليمان بن حبيب محاربي را و عمر بن عبد العزيز،محمد بن قيس مدني را رسما قصه‌گوي دربار خود كردند و گاه مناصب مهم نيز بدان‌ها بخشيدند.81

اين شيوه ادامه داشت و گسترش مي‌يافت تا اين‌كه در نيمهء قرن دوم،صالح‌ مرّي در بصره ظاهر شد و سنّت قصه‌گويي جديدي را رواج داد و غوغايي‌ برانگيخت.صالح،قصه‌هايش را با آهنگي حزين مي‌خواند و تأثيري عميق بر جمع مي‌گذاشت؛چندان كه سفيان ثوري او را نه قصه‌گو كه«نذير الامّه»مي‌خواند.صالح،خود در حين قصه‌گويي مثل زنان شوهرمرده،غرق اشك و اندوه مي‌شد و شنوندگانش را هم در دريايي از حزن و غم فرو مي‌برد و حتي به‌

صيحه و شيهه و رعشه وامي‌داشت.روش كار او چنين بود كه اگر قصه‌هايش در دل‌ها اثر مي‌كرد و جگرها را مي‌سوزاند،كلامش را ادامه مي‌داد وگرنه از آن‌ مقام مي‌رفت.اندوه عميق صالح در قصه‌هايي كه از او نقل كرده‌اند،هويداست.91عمل صالح،شباهت بسياري داشت به شيوهء كار حسن بصري و رابعه كه هم‌زمان‌ او بودند و به«بكّائين»شهرت داشتند و در نقل قصه،غالبا از قرآن مدد مي‌گرفتند.

در قصر ساير خلفاي اسلام هم تمايل شديدي براي شنيدن قصه‌ها وجود داشت؛به ويژه از آن جهت كه قصّه رنگ و بوي پندآموزي و ديني داشت.عمر بن‌ خطاب،عمر بن عبد العزيز و خصوصا علي(ع)شديدا به اين شيوهء قصه‌گويي‌ متمايل بودند.02

5-مهم‌ترين قصه‌گويان

توجه جدي به كاركرد پندآموزانه و معنوي قصه،باعث شده بود كه غالب‌ قصه‌گويان قرن اول و پاره‌اي از قصه‌گويان قرن دوم،افرادي متّقي باشند و گاه‌ برخي از آن‌ها از صحابه يا تابعان،يا تابعان تابعان به شمار روند كه نام و نشان‌ آن‌ها را در جدول ذيل مي‌توان ديد:

6-افول قصه و قصه‌گويي

قصه‌گويي-مثل شعر و خطابه-چندي نپاييد كه مرتبه و جايگاه خود را از دست داد و به سيري نزول برخاسته از كاركردهاي هنري‌ قرآن كريم باشد،زادهء ديدگاه‌هايي است كه مدت‌ها پس از رحلت پيامبر(ص)بر فرهنگ اعتقادي مسلمانان غلبه يافت.

داوري درست دربارهء چنين مسألهء مهمي،آن‌گاه ميسر و ممكن خواهد بود كه‌ داور،ملاك و ميزان نگاه خود را به مسألهء اعجاز قرآن كريم،روشن ساخته باشد و بتواند به صورتي دقيق،شكل و محتوا و نوع رابطهء آن‌ها را با يكديگر در قرآن‌ درك نمايد.ترديدي نيست كه داوري عام تاريخي،در ابزاري بودن قصه در قرآن،اساسا بر مبناي تصور تمايز شكل از محتوا نهاده شده است؛بدين صورت‌ كه ما در اثر ادبي دو ركن متمايز به نام پيام(-معنا/عبارت)و شكل(-قصه/لفظ)داريم كه در هر متن ادبي-بنا بر انگيزه‌هاي آفرينندهء اثر-يكي از اين دو، اصل و مبنا قرار مي‌گيرد و ديگري فرع و ابزار.اين مبنا و تصور،در عين آن‌كه‌ خالي از معنا و حقيقتي نيست،كاملا ابتدايي و به دور از درك حقيقت ابعاد كلامي اثر ادبي است؛مبنا و تصوري كه پيام و معنا را امري مستقل و مجزا از لفظ و صورت مي‌داند و بر آن باور است كه-به قول قدما-اثر ادبي به مثابه‌ انساني است كه روح آن،معنا و جسم آن،شكل و قالب است.

ريشهء بسياري از بدفهمي‌هاي اعجاز هنري آثار ادبي مسلمانان-و از جمله‌ قرآن-همين تمثيل/تشبيه نادرست بوده و هست؛در حالي كه به هيچ روي‌ نمي‌توان كلام را همسان آدمي انگاشت و با تشبيه آن بدين،براي سخن،روح و جسم تراشيد؛چنان‌كه دربارهء خود آدمي هم،تفكيك دقيق و كامل جسم و روح‌ او ممكن نيست و اين دو در سيري صعودي و نزولي يك حقيقت واحد بيش‌ نيستند.

اگر مبناي قضاوت ما آن ديدگاه مسلط و عام باشد،بايد سجع/جناس اين‌ جملهء سعدي-مثلا-امري فرعي و ثانوي باشد كه مي‌توان آن‌ها را برداشت و واژه‌اي ديگر گذاشت و پيام را هم‌چنان نگه داشت:«آن‌چه كه نپايد،دل‌بستگي را نشايد»؛در حالي كه تمام بار معنايي اين جمله(نه فقط زيبايي آهنگ و امثال آن)بر روي همين سجع/جناس است؛به نحوي كه هر گونه جابه‌جايي و تغيير كلمات‌ نه فقط زيبايي جمله را به هم مي‌ريزد،كه اساسا معنا را به كلي دگرگون مي‌كند.در آياتي مثل:«الرحمن،علم القرآن،خلق الانسان»يا:«و قيل يا ارض ابعلي ماءك و يا سماء اقلعي»هم امر بر همين منوال است؛چنان‌كه در ساخت و بافت‌ قصه‌هاي قرآن هم جز اين نيست.

در واقع،به هيچ روي نمي‌توان شكل و ساخت قصه‌هاي قرآني را امري ثانوي و ابزاري به شمار آورد و از كنار آن‌ها به عنوان موضوعاتي فرعي گذشت.چون‌ شكل قصه‌هاي قرآني و نحوهء روايت در آن‌ها،جزئي از متن قرآن كريم است و يكي از سه ركن اعجاز آن.چنان‌كه مثلا در قصهء«لوط»تمام بار معنايي جمله در نوع روايت و تصويري است كه در كلمهء يسعي-مردي شتابان و هراسان-مي‌آفريند و همهء وجود و ذهن شنونده/بيننده را تسخير مي‌سازد:

«و جاء من‌ اقصي المدينه رجل يسعي قال يا قوم اتبعوا المرسلين».

همين گونه است تصاوير-روايت‌ها در آياتي مثل:

«و العاديات ضبحا، فالموريات قدحا،فالمغيرات صبحا».

تمامي قرآن پر از تصويرهايي روايت‌گر است كه«قصه-روايت-معنا»در كمال‌ يگانگي،يگانگي كامل حق و سخنان او را بيان مي‌كنند.

شكل قصه و نوع روايت در قرآن كاملا متناسب با فرهنگي است كه اين‌ قصه‌ها و روايت‌ها در بطن آن به وجود مي‌آيد و از نظر ساخت هم در كمال‌ هماهنگي و تناسب با زمينه‌هايي است كه پيام پيامبر(ص)-به عنوان كلام‌ خداوند-در پي«ابلاغ»آن است؛بدين معنا كه قصهء قرآني در متن فرهنگي كه‌ آفريده مي‌شود-و با توجه به اهداف و آمالي كه آن فرهنگ و دعوت دارد-ساختي كامل دارد و از حيث زبان و شكل و روايت و معنا كاملا هماهنگ است.اين قصه‌ها در جوهر دروني آن فرهنگي كه پيامبر(ص)آورده است-مثل ابعاد بلاغي قرآن-ابزار و فروع نيستند؛بلكه خود جزئي از پيامي هستند كه هم‌خوان‌ با دو ركن ديگر،قصد القاي يك معناي واحد-يعني ديدن جهان و ديده برچيدن‌ از آن-را دارند.

نكتهء شايستهء توجه اين‌كه شكل كامل قصه و كمالي شكلي قصه،غايت و منتهاي آفريدن آن نيست؛بلكه تكامل اين شكل و ساخت،خود مرحله‌اي در ديدن(-بصيرت)است و سپس ديده گذر دادن(-عبرت از ريشه عبور نگاه)و اين بسيار متفاوت است از ابزاري ديدن قصه و فرعي دانستن آن.در نگاه ابزاري، قصه اصالت ندارد و كمال و پرداخت آن،هدف گوينده نيست؛زيرا فقط معناست كه اصل است؛در حالي كه در نگاه دوم،قصه خود اصالت دارد و بايد در كمال فرم،روايت شود؛اما نهايت كمال و اصالت اين فرم،معطوف به خود نيست.تعبير احسن القصص براي قصه‌هاي قرآن برخاسته از چنين نگاهي است‌ و عبرت و معنا فقط يكي از سه ركن قصهء كامل قرآني است.از اين منظر، هيچ‌گاه نمي‌توان ميان پيام قرآن و شكل روايت و الفاظ آن،دوگانگي قائل شد و با تمثيلي انسان‌وار،آن دو را به روح و جسد تعبير كرد.

در حقيقت،كل قرآن،يك اثر بي‌همتاست كه لفظ و شكلش عين معناست و معنا و پيامش مندرج در شكل و لفظ.قصه‌اش عين پيام است و پيامش متن قصه.اين نكته‌اي است بسيار ظريف كه غالب تحليل‌گران مسائل ادبي،درك درستي از آن ندارند و گاه با سنجيدن قصه‌اي قرآني با رمان‌هاي معاصر و داستان‌هاي جديد، چنين نتيجه مي‌گيرند كه قصه‌هاي قرآن«فرم كاملي»ندارند يا در متن سنت‌هاي‌ قصه‌نويسي جديد نمي‌گنجد؛اين قياس مع الفارق است.چون ساخت و فرم‌

قصه‌هاي قرآني را بايد صرفا در متن و زمينهء پيامي كه در آن پيدا شده است، سنجيد و ديد كه آيا شكل اين قصه‌ها براي القاء و تأثيرگذاري چنان دعوت و پيامي،كامل و در كمال فرم هست يا خير؟

بديهي است كه آن نگاهي كه به جزئيات زندگي روزمره و تصوير لايه‌هاي‌ زير و ريز حيات اجتماعي و فردي-كه مطلوب و مقصود قصهء مدرن است-توجه مي‌كند،در قرآن نخواهد بود؛زيرا هدف قصهء قرآني اساسا رو به دنيا نيست؛بلكه غايت پيدايش اين تكامل فرم،گذار از زندگي روزمره و چشم‌پوشي‌ از حيات دروغين پر از لهو و سرگرمي‌اي است كه نه اصالت دارد و نه بقا و نه‌ ارزش.در اين ديدگاه،زمان و مكان تاريخي و وحدت‌هاي چهارگانه و همهء عناصر قصهء مدرن،حتي اصل علّيت،دگرگون مي‌شود تا قصه در كمال شكل‌ خود،فقط نمايندهء آن پيام باشد و بس.چنان‌كه آتش به راحتي از سوزندگي‌ مي‌افتد و براساس ذات خود عمل نمي‌كند؛چون خدا به آتش دستور مي‌دهد كه:

«يا نار كوني بردا و سلاما»

و دريا شكافته مي‌شود؛چون فرمان مي‌رسد كه:دريا شكافته شو!

اين نوع قصه و روايت،بسيار متفاوت است از روايت‌هايي كه بايد متكي به‌ دليل باشد و علت واقعهء بعدي؛كه بحث تفصيلي آن مجال فراخ مي‌طلبد.

پي‌نوشت‌ها

--------------

(1).طبري:محمد بن جرير:جامع البيان في تفسير القرآن،بيروت،ج 1:ص 63.

(2).از جمله:نك به:ابن عماد حنبلي:شذرات الذهب في اخبار من ذهب،بيروت:ص 9 و نيز:ثعالبي،ابو منصور:التمثيل و المحاضره،تحقيق عبد الفتاح محمد الحلو،قاهره،جلد دوم:ص 071؛غزالي،محمد:احياء علوم الدين،جلد 2:733؛مكي،ابو طالب:قوت القلوب،جلد 2:ص 47؛ابن جوزي:القصاص و المذكرين،بخش سوم و ششم و تلبيس ابليس:ص 32.

(3).تلاوت از ريشهء تلو است و تلو يعني پيروي كردن و به دنبال چيزي آمدن كه تالي و متلو از همين ريشه است.نك به:مادهء تلو در لسان العرب ابن منظور و مفردات راغب اصفهاني.

(4).مناوي،عبد الرئوف:فيض القدير،قاهره،جلد 1:ص 97.

(5).ثعالبي:قصص الانبياء:ص 5-2.

(6).رماني،ابو الحسن و خطابي،ابو سليمان و جرجاني،عبد القاهر:ثلاث رسائل في اعجاز القرآن،تحقيق محمد خلف اللّه و محمد زغلول سلام،قاهره:ص 32،52 و نيز:سيوطي:الاتقان في علوم القرآن،قاهره،جلد 2:ص 81؛نيز نك به:رازي،فخر الدين:مباحث المشرقيه‌ في علم الايات و الطبيعيات،تهران،جلد 2:ص 325.

(7).باقلاني:اعجاز القرآن،تحقيق السبد احمد صقر،قاهره:ص 34.

(8).سكاكي،مفتاح العلوم:تصحيح اكرم عثمان،بغداد:ص 667.

(9).ابن جوزي:القصاص و المذكرين،بخش سوم؛نيز،نك به:سجستاني،ابو داوود:سنن‌ ابي داوود،قاهره،جلد 2:ص 092 و ابو طالب مكّي:قوت القلوب،جلد 1:ص 591.

(01).خلاصهء اين قصه كه تميم بن اوس داري آن را روايت مي‌كند،عبارت است از:تميم و يارانش-كه 03 تن بوده‌اند-روزي در كشتي مي‌نشينند و دچار طوفان دريا مي‌شوند و نزديك‌ يك ماه اسير امواج مي‌مانند تا به ناچار در جزيره‌اي پياده مي‌شوند و ناگاه جنبندهء پرمويي را مي‌بينند كه هيچ پيدا نيست چه نوع جانوري است.اين جانور كه اسمش را همان‌جا«جساسه»مي‌گذارند،به حرف مي‌آيد و تميم و يارانش را به صومعه‌اي در جزيره مي‌خواند.تميم و هم‌راهان به دير مي‌روند و ناگهان انسان عظيم الجثه‌اي را پوشيده در آهن مي‌بينند.مرد از تميم‌ مي‌پرسد از نخل بيان و درياچهء طبريه و چشمهء زغر[در شام‌]چه خبر؟و بعد مي‌پرسد كه آيا پيامبري در مدينه ظهور كره است كه بعد به مدينه هجرت كند؟چون پاسخش را مي‌دهند، مرد مي‌گويد ظهور او بشارت آمدن مسيحي است كه اجازهء ظهورش داده شده است.او به زودي زمين و شهرهايش را مي‌گردد،مگر مكه و مدينه را؛كه خود گفته است ورود به آن‌ دو شهر بر من حرام است؛چه هر گاه خواهان دخول به آن دو شهر مي‌شوم،فرشته‌اي تيغ در دست مي‌آيد و بازم مي‌دارد و ديگر آن‌كه بر هر منفذي از آن دو شهر فرشتگاني هستند كه از آن‌ها پاسداري مي‌كنند.(نووي،شرح صحيح مسلم،قاهره،جلد 81:صص 87-38 و سنن‌ ترمذي،جلد 4،ابن كثير:النهاية البداية في الفتن و الملاحم،تحقيق محمد ابو عبينه،رياض، ج 1:صص 49-69 و مقدسي:البدء و التاريخ،جلد 2:ص 291.

--------------

(11).مسعودي،مروج الذهب،جلد 2:ص 67.

(21).مقريزي:المواعظ و الاعتبار،بيروت،جلد 3:ص 991؛ابو طالب مكي:قوت القلوب،جلد 2:ص 12.ابن عساكر:تاريخ الكبير،جلد 3،ص 75 و حاجي خليفه:كشف الظنون،جلد 2:ص 9091.

(31).المنتقي من منهاج السنه:ص 88.

(41).ذهبي:ميزان الاعتدال،جلد 1:ص 3.

(51)ابن كثير،جلد 3:ص 18 و تحذير الخواص:ص 16؛مسند احمد،جلد 5:ص 663.

(61).محمد بن اسحاق فاكهي:اخبار مكه،تحقيق عبد الملك دهيش،بيروت،جلد 2:ص 833ست‌ نويسنده بطور كلي اين شخصيت را از سه بعد شناسائي كامل كرده باشد تا بتواند آنرا در صحنه‌ توجيه كند و قابل‌قبول جلوه دهد.اين سه بعد عبارتند از شكل ظاهري شخصيت،موقعيت‌ اجتماعي و شخصيت و وضعيت رواني،كه در واقع‌ نتيجهء دو عامل قبلي‌ست،براي روشن‌شدن اين‌ سه عامل قدري توضيح مي‌دهيم:

الف:شكل ظاهري شخصيت نمايشنامه

آشكارترين ابزار براي شناختن يك انسان‌ شكل ظاهري اوست،قدبلند است يا قدكوتاه، بيش از حد چاق است يا لاغر،ناقص العضو است، در صورتش اثر سوختگي ديده مي‌شود.تحقيق در مورد شكل ظاهري و اثر آن در روحيه شخصيت‌ نمايشنامه از اهميت خاصي برخوردار است.

ب:موقعيت اجتماعي شخصيت نمايشنامه

اين شخصيت در كجا و در چه محيطي بدنيا آمده؟در چه محيط اجتماعي بزرگ شده،وضع تحصيلات‌ و محيط تحصيلات او چگونه بوده؟(كلمه محيط تكرار شده است تا نشانگر اهميت آن باشد زيرا محيط به هرشكل كه باشد خواه مستقيم يا غير مستقيم در شكل‌گيري آن موثر است).از چه‌چيز-هائي خوشش ميايد و از چه‌چيزهايي رنج ميبرد، پدر و مادر او از چه قشر و اجتماعي هستند،آيا اين‌ شخصيت نمايش از طبقه پدر و مادرش از نظر اجتماعي جدا شده است،آيا پدر و مادر او تحصيل-كرده هستند،همدوره‌هاي دبستاني،و دبيرستاني‌ او چه‌كساني‌اند،دوستانش از چه قماشي هستند اينها نمونه‌اي از هزاران سئوالي است كه نويسنده‌ نمايشنامه قبل از نوشتن داستان بايد درباره شخصيت‌ نمايشنامه بداند.اين شخصيت چگونه لباس مي‌پوشد اهل تهران است يا شهرستان يا روستا،موقعيت‌ شغلي او چيست،چگونه امرار معاش ميكند،اهل‌ مطالعه است يا از خواندن متنفر،تفريحات او چيست؟

پرواضح است كه اين مطالب لازم نيست،در متن نمايشنامه نوشته شود،بلكه آگاهي به اين‌ اطلاعات به نويسنده نمايشنامه كمك مي‌كند تا شخصيت نمايشنامه را خوب و كامل بپرورداند،در نتيجه نمايشنامهء او مي‌تواند هرجائي بدون نياز به‌ نمايشنامه‌نويس اجرا گردد.

ج-وضعيت رواني

بعد از شكل ظاهري و موقعيت اجتماعي-نويسنده،بايد در رابطه با وضع رواني شخصيت‌ نمايشنامه مطالعه‌اي كرده باشد كه در واقع‌ اين عامل سوم نتيجه دو عامل قبلي است.مجموعه‌ اين سه عامل شخصيت يا كاراكتر موردنظر را مي‌سازد.

مثلا يك شخصيت نمايشنامه مريض است‌ ولي خود نمي‌داند(البته نويسندهء نمايشنامه اين‌ بيماري را مي‌داند)و اين مرض تأثير در رابطهء او با اشياء و افراد ديگر نمايشنامه دارد.

2-قدم بعدي شناخت اجتماع يا محيط زندگي‌ شخصيت نمايشنامه است.شخصيت داستاني شما در كجا و چه محيطي پرورش يافته است.محيط، عامل بسيار مهمي است كه بر روحيه و در نتيجه‌ رفتار انسان تأثير مي‌گذارد.

يك شخصيت داستان ممكن است مدام در تغيير و تحول باشد،با كوچكترين تغييري در محيط زندگاني،احتمالا تغييراتي در رفتار او پيش خواهد آمد كه تعادل روحي‌اش را برهم مي‌زند،شخصيت

نمايشنامه مجموعه است از عناصر فيزيكي و واضح‌ است كه محيط در مواقع معين اثري قاطع بر آن دارد.

3-شخصيت نمايشنامه چه مي‌گويد و چگونه‌ بيان مي‌كند.

نمايشنامه در واقع تفكرات و اعتقادات نمايش‌ نامه‌نويس را بيان مي‌كند و چگونگي آن بستگي‌ به روش و اسلوب بيان نمايشنامه‌نويس دارد.نمايشنامه‌نويس بايد موضوع يا هدف نمايشنامه‌ خود را مشخص كند و به آن فكر يا موضوع،جان‌ ببخشد،و بدين‌طريق است كه داستان يا فكر شما از نمايشنامه جدا نخواهد بود و يك قسمت از بناي‌ كلي را تشخيص مي‌دهد.

در اينجا با مثالي اين قسمت از كار نمايشنامه‌ نويسي را توضيح ميدهيم:

ميخواهيم داستاني بنويسيم كه در آن وضع‌ دادگاه‌هاي رژيم پهلوي را نشان بدهيم.شخصيت‌ اين نمايشنامه قاضي است كه بايد در يك محاكمه‌ شركت كند و بنفع يا ضرر متهمي راي بدهد.خوب‌ است كه اين قاضي را از نظر خصوصيات و مشخصات‌ بررسي نمائيم.

الف:از لحاظ شكل ظاهري

جنس:مرد

سن:بالاي شصت

قد:يك متر و شصت و پنج

رنگ مو:رنگ‌شده سياه براق

رنگ چشم:آبي

رنگ پوست:سفيد

قامت:خميده

قيافه:با عينك ذره‌بيني قوي

وضع لباس:خوش‌لباس است

وضع بهداشت:بيماري غيرقابل علاجي دارد ولي‌ ظاهرا مشهود نيست

علامت:آبله‌رو

عادات و حركات غيرعادي:ندارد

ب:از نظر موقعيت اجتماعي

از طبقهء مرفه است.پدرش سمسار و مادرش‌ بي‌سواد بوده،در انتظار زمان بازنشستگي است و مقيد به پذيرائي با سيگار برگ در دفتر كار خود، دوست و همكاراني دارد ولي آنها از او زرنگ‌تر هستند و زير بار اين محاكمه نرفته‌اند،ايمان و اعتقاد مذهبي درست و حسابي هم ندارد.

بايد تغيير و تحول شخصيت تدريجي صورت پذيرد براي روشن‌شدن امر بهتر است به نمايشنامه خودمان‌ بپردازيم.

از ابتداي نمايشنامه كه قاضي با تصميم قاطع‌ يك محاكمه را انتخاب ميكند تا مرحله نهائي‌ واقعا نميداند چه تصميم بگيرد.

قدم اول:سروان شهرباني را كه ماجراي اين‌ پرونده را ميداند صدا ميزند و از او توضيح ميخواهد سروان براي قاضي روشن ميكند كه مقامات بالا بهيچ‌وجه نميخواهند كه متهم محكوم شود.

قدم دوم:در ضمن سروان توضيح ميدهد كه‌ موضوع بسيار جدي است زيرا پاي مأمورين امنيتي‌ نيز در اين ماجرا به ميان كشيده شده است.

قدم سوم:ورود مامور امنيتي به دفتر كار قاضي‌ بدون دعوت و اظهار اينكه مقامات بالا لازم ميدانند كه قاضي متهم را حتما محكوم نمايد،اگرچه او از افراد سرشناس است.

قدم چهارم:كم‌وبيش ترس بر قاضي مستولي‌ ميشود و متوجه ميشود كه انتخاب اين محاكمه‌ اصلا با پيش‌بيني‌هاي قبلي وي كه براي آينده خود در نظر گرفته بود مناسب نيست.

قدم پنجم:ترديد ناگهاني قاضي در صحنه‌ محاكمه يعني محلي كه سابقا بطورمصمم درباره‌ متهمين قضاوت مينمود.

بطور خلاصه يك نمايشنامه خوب مي‌بايد از يك نقطه شروع و بتدريج به نقطه مقابل برسد.

5-شخصيت نمايشنامه بايد داراي توان و نيروي‌ تصميم باشد.

قهرمان نمايشنامه اگر داراي توان و نيروي‌ تصميم نباشد براي پيش‌بردن داستان موثر نخواهد بود.همچنانكه در يك مسابقه ورزشي اگر مبارزه‌ در كار نباشد مسابقه‌اي در ميان نخواهد بود،در نمايشنامه هم همينطور است.

اگر اختلاف و تضادي وجود نداشته باشد، نمايشنامه بوجود نخواهد آمد.با داشتن قهرمان‌ قوي و مصمم در مقابل تضادها و اختلافات است‌ كه نمايشنامه مي‌تواند استخواندار باشد،در غيراينصورت اگر فقط يكي از طرفين دعوا قوي باشد آن نمايشنامه موفقيتي بدست نخواهد آورد.

نمايشنامه‌نويس مي‌تواند در ابتدا شخصيت‌ نمايشنامه را با يك فرد ضعيف النفس شروع كند ولي اين فرد بتدريج قدرت و اراده پيدا كند يا بالعكس در آغاز شخص پرقدرتي باشد ولي در پايان‌ نمايش ضعيف شود.در نمايشنامه خودمان،قاضي‌ در اول داستان،شخص پرقدرتي است كه بتدريج‌ قواي خود را در مقابل رقبا از دست مي‌دهد.البته‌ باوجود ضعف تدريجي،قاضي بايد توانائي و نيروي‌ آنرا داشته باشد كه در مقابل رقباي خود يعني‌ مامورين شهرباني و امنيتي مقاومت كند.چه در غيراينصورت همان مشكل موضوع مثال قهرمان‌ بي‌رقيب پيش مي‌آيد.

بطور خلاصه يك ضعف ايماني كه شايد بنظر مهم نيايد،احتمال دارد كه نقش اصلي‌ را در يك اثر هنري بزرگ داشته باشد.اين قاضي‌ يك عمر قضاوت نموده و هميشه موفق بوده است و اين آخرين مرتبه است كه به محاكمهء متهمي ميرود اگرچه او معرف ضعف و فساد و اضمحلال يك رژيم‌ است ولي شخصيت وي همچنان قوي است زيرا در طول سالهاي قضاوت هميشه موفق بوده است.

چگونه ممكن است كه شخص هم قوي باشد و هم ضعيف در اين يك تناقص است.قاضي داراي‌ يك‌چنين تناقصي است زيرا تابحال موفق بوده ولي‌ چون اينبار در مقابل رقيبي ايستاده كه قبلا همان‌ رقيب به‌عنوان دوست وي بوده و بخاطر تغيير موقعيت است كه اين جابجائي صورت گرفته،در نتيجه قاضي بدون اطلاع با مكافات عمل خويش‌ مواجه مي‌شود.او هيچ‌وقت در اين قبيل محاكمات‌ شخصا قضاوت نكرده بلكه هميشه راي دادگاه به‌ او ابلاغ مي‌شده است.

خلاصه آنكه وقتي تناقص در كار نباشد جدال‌ و اختلافي در كار نخواهد بود و وقتي تناقص بود براي پرباركردن اثر هنري بايد هردو طرف دعوا پرقدرت و مصمم باشند و پيروزي يكي بر ديگري‌ تدريجي و منطقي جلو برود.يعني آنكه شخصيت‌ نمايشنامه در طول نمايش ضعيف بوده است بتدريج‌ در پايان قوي گردد و بالعكس اگر در طول نمايش

مصمم بوده است در پايان نمايشنامه نتواند تصميم‌ قاطع بگيرد.

6-شخصيت يا داستان كدام بهتر است؟

دراين‌باره نظريات مختلفي ابراز شده است، بعضي معتقدند كه داستان از اهميت بيشتري بر-خوردار است و برخي ديگر شخصيت نمايشنامه را ركن اصلي نمايشنامه مي‌دانند.ما در اين‌جا با گروه اخير موافق هستيم.ناگفته نماند كه عناصر يك نمايشنامه يعني مكالمه و تصنيف شخصيت و غيره مانند حلقه‌هاي زنجيري بهم متصل هستند.اصولا آثار بزرگ هنري از شخصيت شروع شده و رشد كرده است.حتي اگر نمايشنامه‌نويس قبلا داستان را در ذهن خود طرح كرده باشد،بمحض‌ اينكه شخصيت‌هاي داستان در ذهن او ظاهر مي‌شوند اجبارا داستان به رأي و ويژگي داستان تغيير مي‌يابد زيرا كه كيفيت موضوع نمايشنامه از فطرت و سرشت‌ شخصيت نمايشنامه سرچشمه مي‌گيرد.

نتيجه اينكه شخصيت نمايشنامه،داستان‌ نمايشنامه را خلق مي‌كند و عكس آن صادق نيست‌ دليل ما اين است كه ما انسان را در مقابل كردار و رفتار خود مسئول مي‌دانيم و به جبر و سرنوشت‌ محتوم اعتقاد نداريم.چرا كه معتقديم هر فرد اگر كار خوب انجام دهد پاداش و در صورت عمل‌ خلاف جزاي خود را خواهد گرفت.همچنانكه قرآن‌ مجيد ميفرمايد:هركس كار نيك كند بنفع خود و هركه كار بد كند بزيان خويش كرده است‌1.

و از آنجا كه هنر تئاتر بيانگر زندگي فردي و اجتماعي انسان(در محدوده صحنه)است،لذا اين‌ اصل بايد در روي صحنه نيز تحقق يابد.براي اين منظور اين اختلاف و تضاد نيست كه شخصيت نمايشنامه‌ را هدايت مي‌كند بلكه شخصيت نمايشنامه اس‌ كه وجودش اين تضاد را نمايان مي‌سازد.

7-شخصيت اصلي نمايشنامه يا شخصيت محور

شخصيت اصلي نمايشنامه را قهرمان مي‌نامند كه نام لاتين آن«پروتاگونيست»است.شخصيت‌ محور شخصيتي است كه اختلافات و تضادها را در داستان ايجاد مي‌كند و سبب آن مي‌شود كه قهرمان‌ بداند چه مي‌خواهد و داستان را بدلخواه خود جلوه‌ ببرد.بايد توجه داشت كه يك قهرمان فقط بخاطر اضطرار مجبور است قهرمان باشد نه بخاطر اينكه‌ خود علاقمند است كه قهرمان باشد.

شخصي كه در اختلافات و تضادهاي نمايش‌ نامه با قهرمان داستان مخالفت مي‌ورزد،شخصيت‌ مخالف يا«آنتاگونيست»ناميده مي‌شود.

احساسات قهرمان داستان بايد بهمان شدت و قوت شخصيت مخالف باشد.همانطور كه قبلا گفته‌ شد شخصيت مخالف بايد در نيرو و قدرت همسنگ‌ قهرمان باشد زيرا عزم و ارادهء دو طرف دعوا موجب‌ پيدايش اختلاف و تضاد مي‌شود.

قهرمان يا شخصيت محور ميتواند دو نوع تغيير يا نمو داشته باشد:تغيير مثبت و تغيير منفي.تغيير مثبت آنست كه از روي قدرت باشد و در راه اثبات‌ وجود خويش است و تغيير منفي آنست كه هيچگونه‌ حالت ارتجاعي يا نيروي دروني براي مبارزه بر له‌ ايده خود نداشته و در واقع مبارزه منفي مي‌كند.قهرمان نمايش بايد از اعتدال و ميانه‌روي دوري‌ گزيند و مصمم و مقتدر باشد.

در نمايشنامهء خودمان اگر غيراز شخص قاضي‌ شخصيت ديگري را مطرح مي‌كرديم تاب و تحمل‌ مبارزه با مقامات امنيتي را نمي‌توانست داشته باشد، در نتيجه يك طرف دعوا بسيار قوي‌تر از طرف ديگر مي‌گرديد و نمايشنامه ناموفق پايان مي‌يافت.

8-هماهنگي و يكنواختي

هماهنگي،توازن تضاد بين دو قطب شخصيت‌ نمايشنامه است.براي درك بيشتر هماهنگي به‌ بررسي يك نمايشنامه بپردازيد و دقيقا آنرا مطالعه‌ كنيد تا دو طرف دعوا را خوب درك كنيد،و بنگريد كه چگونه اين دو رقيب در مقابل يكديگر صف-آرائي مي‌كنند و براي پيروزي بر يكديگر هم‌ توان مي‌جنگند.نمايشنامه‌نويس مي‌تواند اين دو شخصيت قهرمان و مخالف را در قالب يك شخصيت‌ نشان دهد كه با خود و تناقضات دروني خويش‌ در جنگ است يا بصورت يك شخصيت عليه شخصيت‌ ديگر يا يك شخصيت عليه يك اجتماع برانگيخته‌ شده است.بطور خلاصه هماهنگي همان هم‌زور

بودن دو رقيب در اختلاف و تضاد است.درحاليكه‌ نمايشنامه‌نويس بايد از يك‌نواختي بشدت پرهيز نمايد.يكنواختي و يك‌شكل‌بودن باعث ركود و تكراري‌شدن نمايشنامه مي‌شود و تماشاگر را خسته‌ مي‌كند.براي هماهنگي دو قطب مخالف با خلق‌ و خوي معلوم در مقابل هم قرار مي‌گيرند و حركت‌ خود را از يك نقطه به نقطه مقابل تنظيم مي‌كنند تا مراحل تضاد و اختلاف در اين برخورد بوجود آيد و پيروزي يكي بر ديگري پايان كار باشد،و در ضمن بهيچ‌وجه نبايد سازش در كار باشد.

حركات و ترفندهاي دو جناح نبايد يكي باشد بلكه با دو سبك مختلف بايد اين دو جناح عليه‌ هم بجنگند و در غيراينصورت يكنواختي بوجود خواهد آمد.بايد دقت شود كه افراد دو جناح اگر چه هم‌زور هستند ولي طرق مبارزه‌شان عليه يكديگر يكسان نبوده و يا شايد زمين تا آسمان باهم فرق‌ داشته باشند.در واقع مخالف حركت اصلي و طريق‌ مخالف حركت فرعي است در يك نمايشنامه انقلابي‌ حركت اصلي بيداري مردم و پيروزي بر ظالم است‌ و(در اين حركت اصلي)سه عامل شخصيت افراد نمايش حركت‌هاي فرعي خواهند داشت.يعني مبارزه‌ايكه يك شخص باسواد مي‌كند با مبارزه‌ايكه در همان راه شخص بي‌سواد مي‌كند يكنواخت و يكجور نيست.نتيجه آنكه نمايشنامه-نويس بايد از ابتدا تا انتهاي نمايشنامه خود مصنف‌ يك اختلاف و تضاد كه بنابه موضوع و هدف‌ نمايشنامه است،باشد و نمو يا تحول را در شخصيت‌ داستان ايجاد نمايد.بطور خلاصه نمايشنامه از ابتدا تا انتها عبارت است از بيان يك مقابل ضدين‌ كه بنابه موضوع و هدف نمايشنامه به نتيجه ميرسد و نمايشنامه‌اي موفق خواهد بود كه در اين مقابله‌ ضدين هماهنگي ايجاد كند و يكنواختي نداشته باشد

9-مقابله ضدين

پس از اينكه هماهنگي در يك نمايشنامه به‌ نحو مطلوب تنظيم شد آنگاه براي اطمينان بايد به‌ مقابله ضدين پرداخت.مقابله ضدين،اختلاف يا ضديتي است كه حد وسط يا نقطه سازشي ندارد.

فرضا براي مقابله ضدين،قهرمان داستان كه عاشق‌ آزادي است براي نيل به هدفش از جان‌گذشتگي‌ خواهد نمود و در مقابل او شخصيت مخالف طرفدار محدودكردن آزادي‌ها است.در اين جدال با يك‌ هماهنگي قدرت در اين مقابله ضدين آنقدر باهم‌ مبارزه خواهند كرد تا يكي بر ديگري چيره گردد.روشن است كه مقابله ضدين بايد منطقي بوده و سرسري گرفته نشود.زيرا اين مقابله ضدين است كه‌ كل اختلاف و تضاد داستان را بوجود مي‌آورد.اگر علت مقابله ضدين معلوم نباشد به خودي خود كافي است كه نمايشنامه ناموفق پايان پذيرد.يك‌بار ديگر متذكر ميشويم كه قهرمان داستان‌ ملزم و مجبور به پيروزي است درغيراينصورت اين‌ پيروزي منطقي نخواهد بود.

نبايد از نظر دور داشت كه مقابله ضدين زماني‌ صورت مي‌گيرد كه دو ضد توسط امري باهم مقابله‌ نمايند.بطور مثال،اگر زن و شوهري كه از نظر اخلاق و رفتار در تضاد كامل هستند،در كنار هم‌ زندگي زناشوئيشان را ادامه مي‌دهند حتما دليل‌ اين مقابله بايد روشن شود درغيراينصورت تماشاگر از نمايشنامه‌نويس خواهد پرسيد كه چرا اين زوج‌ از هم جدا نميشوند.براي حل اين مسئله نمايشنامه‌ نويس بايد دليل منطقي داشته باشد.اين دليل بايد به محكمي تضاد بين زن و شوهر باشد تا هماهنگي‌ بوجود آيد.

اين قانون در هر مقابله ضدين بايد روشن باشد يعني ارتباط منطقي اين مقابله بايد براي تماشاگر قابل لمس باشد.اگر اين رابطه قوي و ناگسستني‌ نباشد اختلاف‌ها هرگز به نقطه اوج خود نخواهد رسيد.براي مثال اگر دو دوست يكي سيگاري و ديگري متنفر از سيگاركشيدن در يك شهر صنعتي‌ مشغول كار هستند و در يك اطاق كوچك باهم‌ زندگي مي‌كنند بايد روشن شود كه چرا دوستي كه‌ از سيگار تنفر دارد دوست سيگاري خود را ترك نمي‌كند و اطاق ديگري اجاره نمي‌نمايد.پاسخ داده مي‌شود چون اطاق گير نمي‌آيد،مخارج گران است و آنها آمده‌اند كار كنند تا بدين‌وسيله جوابگوي خانواده‌ خود باشند خلاصه همانقدر كه ضديت در بين اين

دو دوست شدت دارد به همان اندازه زندگي مشترك‌ آن دو در اطاق بايد دليل محكم داشته باشد.

حاصل اينكه پس از پيداكردن موضوع و هدف نمايشنامه قدم بعدي روشن‌نمودن مقابله‌ ضدين«قهرامان»و مخالف نمايش است.نمايشنامه‌ نويس بايد اين دو قهرمان را آزمايش كند و قدرت‌ هريك را به مقدار ديگري دريابد تا يك مبارزه‌ جالب و ديدني صورت گيرد و پيروزي بايد نصيب‌ يكي از دو قهرمان شود.البته با در نظر گرفتن موضوع‌ و هدف نمايشنامه كه در طول نمايش،نمايشنامه‌ نويس درصدد اثبات آن بوده است.

بخش سوم‌ اختلاف يا تضاد

الف-ماجرا چگونه نشات مي‌گيرد.

همچنانكه باد در نتيجهء يك رشته فعل و انفعالات يك قسمت از هوا كه تقريبا تمام زمين را پوشانيده است بوجود مي‌آيد،هر ماجرائي براي‌ بوقوع پيوستن نياز به علت دارد.همچنانكه بدون‌ اين تغييرات طبيعي باد بوجود نخواهد آمد.هيچ‌ داستان و ماجرائي هم بدون علت بوقوع نخواهد پيوست.نمايشنامه‌نويس بادي بداند علت بوجود آمدن اختلاف يا تضاد در نمايشنامهء او از كجا سر-چشمه مي‌گيرد.اصولا در اكثر نمايشنمامه‌ها تضادها و اختلافات به چهار نوع تقسيم مي‌شوند:اول‌ تضاد بي‌حركت يا ساكن،دوم جهنده،سوم صعود تدريجي و چهارم با پيش‌بيني قبلي.تفاوت اين چهار قسم تضاد توضيح داده خواهد شد.در ابتدا به خود اختلاف يا تضاد مي‌پردازيم و نحوه بوجودآوردن‌ آنرا بررسي مي‌كنيم.نمايشنامه‌اي را فرض مي‌كنيم‌ شخصيت قهرمان اين نمايشنامه هنرجويي است‌ متعهد كه ميخواهد كارگرداني نمايشنامه‌اي‌ را در مدرسه بعهده بگيرد.قدم اول در ميان‌ گذاردن اين تصميم با مدير مدرسه و درخواست‌ سالن بزرگ مدرسه براي اجراي نمايشنامه است.متأسفانه مدير اين اجازه را نمي‌دهند،زيرا گروه‌ هنري مدرسه كه فعاليت‌هاي تئاتر مدرسه را بعهده‌ دارند،سالن را قبلا در اختيار گرفته‌اند.قهرمان‌ داستان(كارگردان)از اين موضوع ناراحت ميشود و پس از بحث طولاني بناچار قبول مي‌كند كه در يكي از كلاسهاي كه نسبتا بزرگ است نمايشنامه‌ را اجرا كند.در مرحله بعدي علاقمند است كه فلان‌ نمايشنامه را كارگرداني كند.در روز فلان از داوطلبان علاقمند امتحان بعمل خواهد آورد.در روز مقرر متاسفانه همكاري خوبي بعمل نمي‌آيد، زيرا كارگردان براي اولين بار است كه ميخواهد كار هنري بكند و بچه‌هاي مدرسه اعتماد كامل‌ به كار او ندارند.اين ضربه ديگري است به روحيه‌ قهرمان داستان.پس از تلاش و تعهدات فراوان‌ كارگردان بازيگران خود را انتخاب مي‌كند و بعد از مدتي تمرين متوجه مي‌شود كه براي اجرا نياز به مقداري پول دارد،ولي چگونه اين پول را تامين‌ كند،درحاليكه او پول پس‌اندازشده‌اي ندارد و آنچه كه از كار بعد از مدرسه بدست مياورد به‌ مادر خود مي‌دهد،زيرا پدر خود را از دست داده و سرپرستي دو خواهر كوچكتر نيز با اوست.مخارج‌ سنگين اين خانواده به كارگردان اجازه نمي‌دهد كه مبلغي را براي خريد لباس و دكور نمايشنامه‌ مصرف كند،بخصوص كه موعد پرداخت اجاره‌خانه‌ نيز نزديك است.در اينجا قهرمان شكسته مي‌شود، مي‌داند كه اين اولين اثر اوست و بايد موفق شود در غيراينصورت شكست او حتمي است.از طرف‌ ديگر مسئوليت خانواده پشت او را خم كرده و با خود فكر مي‌كند فايده داخل‌شدن به كار هنري‌ چيست؟در منزل مادر و خواهران كوچك خود را مي‌بيند كه باعث شكست هنري وي شده‌اند،ولي‌ از طرفي مسئوليت او را مجبور به قبول اين واقعيت‌ مي‌كند.ناگزير است براي تأمين مالي خود و خانواده‌اش دست به اقدام جدي بزند.ملاحظه ميشود كه مبدأ اين برخورد و تضاد روحي است و تمام‌ اختلافات بايد در محيط و موقعيت اجتماعي شخصيت‌ نمايشنامه(كارگردان نمايشنامه در اين مثال)جستجو گردد در نتيجه قدم بعدي دقت در روحيه قهرمان‌ داستان است.آيا او شكست را مي‌پذيرد يا قدرت‌ مبارزه را دارد و تا پيروزي نهائي تحمل ضربات را خواهد نمود.

نمايشنامه‌نويس بايد بمقدار كافي مطالعه‌ درباره قهرمان داستان داشته باشد،آيا اين قهرمان‌ بنيه و توان مقابله با اين ناملايمات را دارد؟آيا مي‌تواند برنامه‌اي ترتيب دهد كه هم كار هنري-اش ادامه پيدا كند و هم خانوادهء او در فشار قرار نگيرد؟قهرمان داستان دودل است و نميداند چه بكند.قدم مي‌زند،ولي تصميم نمي‌تواند بگيرد در نتيجهء اين بي‌ارادگي،نمايشنامه بحالت بي‌حركت‌ يا ساكن درمي‌آيد و از اين به بعد نمايش ملال-انگيز و خسته‌كننده مي‌شود،زيرا قهرمان نمايشنامه‌ قدرت كافي را براي تحمل ناملايمات ندارد.نمايشنامه‌نويس بايد بشدت از انتخال اين‌چنين‌ قهرماناني خودداري كند.نمايشنامه‌نويس بايد با يك آينده‌نگري قهرمان را تصور كند و در آن‌ لحظه راه نجاتي براي او خلق نمايد.اين لحظه را آغاز حركت داستان مي‌ناميم و آن لحظه‌اي است‌ كه قهرمان داستان تصميم خود را مي‌گيرد و خود را نه‌تنها آمادهء مبارزه با رقيب خود(قهرمان مخالف)مي‌نمايد،بلكه به او حمله‌ور مي‌شود.از اينجاي‌ داستان نمايشنامه از حالت سكون به حالت هيجان‌ تبديل مي‌شود.بدين‌ترتيب كه قهرمان به ياد مي‌آورد كه از پدرش يك ساعت بغلي به ارث برده‌ است كه براي او بسيار باارزش است،زيرا نه فقط اين تنها يادگار پدر است بلكه او در نظر دارد ساعت‌ را به همسر آيندهء خواهر خود هديه كند و اين‌ موضوع را خواهر وي نيز ميداند.قهرمان براي‌ رسيدن به هدف بنابه عواملي كه از باطن محيط زندگي او نشأت گرفته،مصمم ميشود اين قيد اخلاقي‌ را كنار زده و ساعت را به سمسار محل به امانت‌ گذارد و از سمسار قول ميگيرد كه ساعت را به خود او با منفعت بيشتر برگرداند.ممكن است از نمايش‌ نامه‌نويس بپرسيد،چرا راه پول قرض‌گرفتن را از قهرمان نمايشنامه سد نموده‌اي،در پاسخ به اين‌ سئوال بايد گفته شود كه نمايشنامه‌نويس قهرمان‌ داستان را متعهد معرفي مي‌كند و او ميداند كه براي‌ مدتها اداي اين قرض غيرممكن است و از طرفي‌ او كسي را ندارد كه به وي پول قرض دهد.در ضمن در ادامه داستان پاي سمسار و شحخصي كه‌ ميخواهد ساعت را بقيمت بيشتري بخرد به ميان‌ مي‌آيد.دوباره تاكيد مي‌كنيم كه موضوع و هدف‌ داستان است كه نمايشنامه را محدود مي‌كند تا تنها راهي را كه قهرمان براي به اثبات‌رساندن‌ موضوع دارد دنبال كند.اگر ما اختلاف و تضاد را جدا و بطور مستقل مورد بررسي قرار دهيم‌ اشتباه محض خواهد بود،زيرا اختلاف و تضاد كه‌ بظاهر مقابله دروني دو نيروي مخالف است در باطن از اوضاع و حالات مختلفي سرچشمه مي‌گيرند،كه اين‌ اوضاع و حالات كه بتدريج شديدتر و بغرنجتر ميشود در نهايت به لحظه انفجار مي‌رسند.

مثلا در داستان اخير كه قهرمان داستان نقش‌ كارگردان را بازي مي‌كند،ميخواهيم بدانيم آيا اكنون در نمايشنامه نشانه‌اي از زمينه پيدايش‌ لحظه انفجار ديده ميشود.البته،ولي نمايشنامه‌ نويس دريچه اطميناني براي اين لحظه تعبيه كرده‌ است(ساعت پدر)پس اين نكته را نبايد از نظر دور داشت.اكنون قدري شكل ظاهري قهرمان‌ داستان(كارگردان)را مورد مطالعه قرار مي‌دهيم‌ مي‌دانيم خوش‌رو و خوش‌قامت سات،دست‌هاي‌ مردانه‌اي دارد،اگرچه در سنين نوجواني است و اين‌ دستها از كار زياد و پشتكار و مصمم‌بودن او سخن‌ مي‌گويند.موقعيت اجتماعي او بسيار حساس است‌ بدين‌معني كه او بخاطر موقعيت خانواده‌اش مجبور به كاركردن است از طرفي چون به علم و هنر بي‌ اندازه عشق ميورزد در نتيجه در مدرسه از دانش-آموزان ممتاز بحساب مي‌آيد و بخاطر همين دو-موضوع است كه او بهيچ‌عنوان شكست را نمي-پذيرد و تا پايان جدال پيش خواهد رفت.نتيجه‌ آنكه اختلاف و تضاد از خود شخصيت نمايشنامه‌ نشأت مي‌گيرد و اگر ما منشاء يك دعوا را بخواهيم‌ بدانيم بايد شخصيت نمايشنامه را كاملا بشناسسيم.و از آنجائي كه انسانها تحت‌تأثير محيط خود قرار مي‌گيرند لذا نبايد بررسي محيط را نيز فراموش كنيم‌ اگرچه يك اختلاف و تضاد بصورت ظاهريك امر بديهي است ولي در باطن علل و دلايل مختلفي آنرا بوجود مي‌آوردند.

2-انواع اختلاف يا تضاد

الف-تضاد ساكن يا بي‌حركت

همچنانكه قبلا اشاره رفت اگر شخصيت نمايش‌ نامه نتواند به موقع تصميم بگيرد و در آن لحظه درجا بزند،ايجاد تضاد ساكن كرده است.روشن است‌ كه نمايشنامه‌نويس در اين مورد قابل سرزنش‌ است زيرا كه چنين شخصيتي را براي نمايشنامه‌ انتخاب نموده است.فرضا در نمايشنامه دوم اگر قهرمان داستان(كارگردان)نتواند پول تهيه كند و به قدم‌زدن ادامه دهد نمي‌توان انتظار حركتي را داشت.اگرچه قدم‌زدن و نگران‌بودن خود حركت‌ است ولي جدال و مبارزه عليه قطب مخالف نيست.جدال فقط در اثر اراده و تصميم بوجود مي‌آيد نه‌ خودبخود.تنها اظهار غم و ندانم‌كاري براي‌ مبارزه كافي نيست و اراده و عمل بايد در كار باشد حتي نمايشنامه‌نويس مي‌تواند الفاظ حساسي را براي قهرمان بنويسد.ولي اين كلمات و عبارات‌ جاي عمل را هرگز نخواهند گرفت براي روشن‌شدن‌ مطلب قدري از مكالمات نمايشنامه را مي‌آوريم.

بازيگر:چطور مي‌توانم با اين لباس خود را در نقش‌ يك كارمند اداره حس كنم؟

كارگردان:بسيار خوب درباره‌اش فكر خواهم‌ كرد تا شايد بتوانم آنرا تهيه كنم.

بازيگر:شما گفتيد حتي پول براي خريد فيلتر رنگي‌ براي نورافكن را نداريد.

كارگردان:از يك كت‌وشلواري مي‌توانم دست‌ دومش را خريداري كنم.

بازيگر:خيال مي‌كنيد يك‌دست كت و شلوار را، كت‌شلواري چند ميدهد؟لااقل دويست تومان

كارگردان:پس بايد از يك جاي ديگر اين لباس‌ را تهيه كنم.

بازيگر:مثلا كجا؟

كارگردان:نميدانم ولي درباره‌شا فكر خواهم كرد(شروع به قدم‌زدن ميكند).

بازيگر:(درحاليكه بي‌تفاوت است)پس خبرش‌ را به من بدهيد؟

كارگردان:(مي‌ايستد با ترديد)خبرش را بدهم؟ مگر داري تمرين را تعطيل مي‌كني؟

بازيگر:(خسته)خوب اين صحنه را بيش از ديگر قسمت‌ها تكرار كرديم و فقط ميماند قسمت آخر آنهم‌ باشد بعد از خريد لباس.

كارگردان:قول مي‌دهم لباس آماده شود.

بازيگر:چطور؟

كارگردان:نمي‌دانم،حالا نمي‌دانم،تو ميگوئي چه‌ بكنم؟

بازيگر:اين جزو مسئوليت‌هاي كارگردان است.

كارگردان:درباره‌اش فكر مي‌كنم؟

بازيگر:(ميماند)لباس كي حاضر مي‌شود؟

اين مكالمه امكان دارد براي مدتي ادامه‌ پيدا كند ولي هيچ تغييري در دو شخصيت نمايش‌ داده نمي‌شود.هردو شخصيت در يك وضعيت‌ روحي قرار دارند.هيچ‌كدام نميتواند تصميم بگيرند حتي بازيگر كه علاقه‌مند به تمرين با لباس نمايش‌ است حركت مثبتي براي تهيه لباس ندارد.تنها نويسنده مي‌داند كه كارگردان كي تصميم قطعي‌ خواهد گرفت،در نتيجه مي‌گوئيم اين دو شخصيت‌ براي نمايش مفيد نيستند و توان مبارزه و پيشبرد موضوع را ندارند.كارگردان از نقطه بي‌تصميمي‌ شروع كرده و در پايان مكالمه نيز تصميم نگرفته‌ است.بازيگر نيز از نقطهء يأس شروع مي‌كند و در همان نقطه درجا ميزند.

فرضا شخصيت نمايشنامه از نقطه بطالت و گمراهي حركت ميكند تا به اوج شهرت و شايستگي‌ برسد.بررسي اين مراحل كمك به نمايشنامه-نويس خواهد نمود.حال فرض كنيم كه هر نمايشنامه‌اي نه قسمت دارد تا از يك نقطه به نقطه‌ مقابل يا پايان نمايش حركت كند.بايد براي‌ هر قسمت زمان و مكالمات معيني در نظر گرفته شود تا تماشاگر خسته نشود،گاهي ممكن است براي‌ رسيدن به اوج مبارزه يك قسمت از نمايشنامه مدت‌ نسبتا زيادي طول بكشد تا اثر بيشتري بر روي‌ تماشاگر داشته باشد.ولي اين نبايد جزو عادات‌ خوب نمايشنامه‌نويس بحساب آيد.بطور خلاصه‌ براي دوري از يك تضاد بي‌حركت،نمايشنامه‌نويس‌ بايد از تكرار يك مطلب خود را برحذر دارد.

ب:تضاد يا جهش

براي رهائي از تضاد ساكن،نمايشنامه-نويس كم‌تجربه ممكن است راه‌حل فوري(جهش)

را انتخاب كند و قهرمان را از خطر بي‌حركتي نجات‌ دهد.درحاليكه خطر تضاد با جهش كمتر از تضاد ساكن نيست.تضاد ساكن خسته‌كننده است‌ و

امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۳۳:۰۰ ] [ مشاوره مديريت ]

 

منطق گرايي،حكمت،موعظهٔ حسنه و جدال أحسن

يكي از ويژگي‌هاي ذاتي نوع بشر،خردورزي و منطق گرايي است.بدين ترتيب كه انسان بر حسب فطرت خود از ترتيب به جاي مبادي صحيح به نتايج قهري آنها پي مي‌برد و در اين صورت به امتناع فكري نائل مي‌گردد.از اين رو در قرآن كريم، بهره‌گيري از حكمت، موعظهٔ حسنه و جدال احسن به عنوان اسلوب‌هاي دعوت الهي معرفي شده‌اند:ادع الي سبيل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالّتي هي احسن….(نحل،16/125) كلمهٔ «حكمت» به مفهوم «قرار دادن هر چيز در جاي خود يا انجام درست امور» اشاره مي‌كند و آيهٔ شريفه،در حقيقت در مقام تبيين اسلوب دعوت عملي به منظور هدايت و ارشاد مردم به دين مي‌باشد و به اين حقيقت اشاره مي‌كند كه القاء حقايق مجرده بودن بررسي شرايط و فضاي موجود ممكن نيست و لذا منظور از حكمت،عمل بر اساس احتساب شرايط موجود مي‌باشد كه در آن بايستي شرايط عقلي،فكري،روحي و اجتماعي افراد لحاظ گشته و پيش از هر گونه عملي بدان‌ها توجه شود.از اين رو ملاحظه مي شود كه اسلوب دعوت به دين الهي از جانب پيامبران مختلف،يكسان نبوده و در دعوت يك پيامبر نيز در مواجهه با اقشار مختلف مردم،نوع و اسلوب دعوت،متفاوت بوده است زيرا هر داعي الي الله موظف است كه با بررسي شرايط و فضاي فيزيكي،اعتقادي و طبيعت مخاطبين خود،اسلوب دعوت خويش را تغيير دهد،كه البته ارتكاز بر قواعد اخلاقي در اسلوب اسلامي جزء مبادي عمومي دعوت مي‌باشد.

من وحي القرآن، 392/13 396

بنابراين،ويژگي خاص دعوت پيامبر اسلام،دعوت بر اساس حكمت است يعني دعوت مردم به حق،بر اساس اقتضاي حال فكري،اعتقادي و اجتماعي آنان.و اين خود روشي مؤثر در جلب مخاطب و تكثر در تعداد مؤمنين است.

اسلوب دوم در دعوت به حق موعظهٔ حسنه است.بدون شك دعوت توأم با رفق و محبت،در قلب نفوذ كرده و در ذهن رسوخ مي‌كند.

و اسلوب سوم،جدال أحسن است كه عبارت است از بهره‌گيري از معتقد مخالف واستدلال به گونه‌اي كه آن اعتقاد ابطال شود. البته بايد افزود كه قيد «حسنه» براي موعظه و قيد «أحسن» براي جدال،مفيد اين معناست كه راه خداي تعالي،اعتقاد به حق و عمل به حق است و موعظه زماني حق و حسنه است كه موعظه‌گر خود معتقد به حق و عامل به موعظه باشد و نيز آنچنان حسن خلق نشان دهد كه كلامش در قلب شنونده مورد قبول واقع شود،و جدال زماني احسن است كه داعي از هر سخني كه مخالف را در ردّ دعوتش تهييج مي‌كند و او را به عناد و لجبازي وا داشته،بر غضبش مي‌افزايد بپرهيزد‌ و نيز از بي‌عفتي در كلام و از سوء تعبير اجتناب كند و به معتقدات و مقدسات مخالف خود توهين نكرده و ناسزا نگويد.

الميزان،533/12

انتخاب احسن شعار هر مسلمان در حيات ايماني و قرآني خويش است زيرا،آن،دعوت قرآن كريم است كه انسان را در تمامي عرصه‌اي حيات بشري بدان فرا‌مي‌خواند:

إدفع بالتي هي أحسن….(فصلت،41/34)

و قل لعبادي يقولوا الّتي هي أحسن انّ الشيطان ينزغ بينهم….(اسراء،17/53)

و إذا حييتم بتحية فحيوا بأحسن منها….(نساء،4/86)

و اتبعوا أحسن ما انزل اليكم من ربكم….(زمر،39/55)

من وحي القرآن ،396/13

و پر واضح است كه اختيار احسن در انجام رسالت و ابلاغ وحي يكي از مصاديق اين دعوت عام است كه اسلام در حيطهٔ حيات اجتماعي تشريع نموده است و آنچنان كه رسول مكرم اسلام از آن تبعيت نموده و به وجه احسن آن را در ابلاغ رسالت خود به انجام رسانده،ما نيز موظف به دعوت به سوي نيكي ها و خيرات به طريق احسن مي‌باشيم.

http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/208569?sta=%u062c%u062f%u0627%u0644+%u0627%u062d%u0633%u0646


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۳۲:۵۷ ] [ مشاوره مديريت ]
  از ديدگاه قران ، شيوه گفتار و رفتار مسلمانان با غير مسلمانان مقدّمه

ارتباط گسترده بين كشورها و ملت‌ها از ويژگي دنياي امروز است، و به همين روي، كشورهاي اسلامي و مسلمانان نيز از داشتن رابطه با كشورهاي بيگانه و ملت‌هاي غيرمسلمان گريزي ندارند. در عين حال، در اين ارتباط علاوه بر حفظ منافع ملّي، پاي‌بندي به اصول ارزشي و دستورات ديني، كه قرآن كريم و روايات بيان مي‌كند، بسيار ضروري است. يكي از اين اصول(1) «اصل نفي لطه كافران بر مسلمانان» (نفي سبيل) است كه بر تمام اصول ديگر حاكميت دارد. اين اصل برگرفته از سخن خداوند متعال است كه مي‌فرمايد: (وَ لَن يَجْعَلَ اللّهُ لِلْكَافِرِينَ عَلَي الْمُؤْمِنِينَ سَبِيلاً)؛ (نساء: 14) و خداوند هرگز بر [زيان [مؤمنان براي كافران راه [تسلطي] قرار نداده است.

«سبيل» در نظر لغت‌دانان به معناي طريق و راه،(2) و كلمه «علي» به معناي قدرت بر تصرف يا به معناي ضرر است.

با توجه به «لن» نافيه كه دلالت بر نفي ابد مي‌كند(3) و نكره آمدن «سبيل» كه نكره در سياق نفي بوده و مفيد عموم است،(4)از اين آيه استفاده مي‌شود كه خداوند متعال هرگز براي كافران نسبت به اهل ايمان راه تسلط باز نگذاشته و باز نخواهد گذاشت.(5) طبق اين آيه شريفه تمام روابط بايد بر اساس اين اصل، برنامه‌ريزي و كنترل شود و ارتباط ميان مسلمانان و كافران نبايد به گونه‌اي باشد كه ذلّت جامعه اسلامي از آن استشمام شود. بنابراين، از هر نوع ارتباطي كه جامعه اسلامي را به جامعه كفر وابسته كند بايد دوري شود. در اين نوشتار براي پرهيز از تطويل بحث، تنها برخي از روابط اخلاقي و اجتماعي بررسي مي‌گردند:

1. رعايت عدالت در برخوردها

قرآن كريم، هدف از فرو فرستادن كتاب‌هاي آسماني و آمدن پيامبران را فراهم كردن زمينه اجراي قسط و عدالت در جامعه مي‌داند(6) و بدون محدود كردن اجراي قسط و عدل به مورد خاصي، از مؤمنان مي‌خواهد آن را در همه زمينه‌ها رعايت كنند.(7)پيامبر گرامي اسلام صلي‌الله‌عليه‌و‌آله نيز همانند پيامبران ديگر به اجراي عدالت در همه امور مأمور بود.(8) خداوند متعال در مورد داوري به عدالت در ميان كافران به آن حضرت مي‌فرمايد: «فَإِن جَآؤُوكَ فَاحْكُم بَيْنَهُم أَوْ أَعْرِضْ عَنْهُمْ وَإِن تُعْرِضْ عَنْهُمْ فَلَن يَضُرُّوكَ شَيْئا وَ إِنْ حَكَمْتَ فَاحْكُم بَيْنَهُمْ بِالْقِسْطِ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ»(مائده: 42)؛ اگر [كافران [نزد تو آمدند [يا] ميان آنان داوري كن يا از ايشان روي برتاب و اگر از آنان روي برتابي هرگز زياني به تو نخواهند رسانيد و اگر داوري مي‌كني پس به عدالت در ميانشان حكم كن كه خداوند دادگران را دوست مي‌دارد.

آيه ديگري، از مؤمنان مي‌خواهد كه حتي با دشمنان خويش، به عدالت رفتار كنند و به آنان هشدار مي‌دهد مبادا دشمني آنان شما را به گناه و ترك عدالت وادار كند:

«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ كُونُواْ قَوَّامِينَ لِلّهِ شُهَدَاء بِالْقِسْطِ وَلاَ يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَي أَلاَّ تَعْدِلُواْ اعْدِلُواْ هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَي وَاتَّقُواْ اللّهَ إِنَّ اللّهَ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ.»(مائده: 8)

بنابراين، رفتار عادلانه در مورد دشمن نيز مطلوب بوده و كفر كافر، مانع اجراي عدالت درباره وي نمي‌شود.(9)

از آنچه گذشت اين نتيجه به دست مي‌آيد كه همان‌گونه كه رعايت قسط و عدل با مسلمانان مطلوب خداوند متعال است، رعايت آن با غير مسلمانان نيز مطلوب خداوند و وظيفه حاكم اسلامي و همه مسلمانان مي‌باشد. بنابراين، ما مأمور به اجراي عدالت با همه افراد و در تمام حالات هستيم.(10)

شايان ذكر است كه عدالت و رعايت آن در برخوردها اختصاص به كافران غيرحربي(11) ندارد و شامل كافران حربي(12) نيز مي‌شود.

2. نيكي كردن به پيمان‌داران

با توجه به اينكه قرآن كريم، انفاق در آساني و سختي، فرو خوردن خشم، گذشت از مردم، و احترام به پدر و مادر را از مصاديق احسان مي‌شمارد(13) روشن مي‌شود كه احسان به معناي پاسخ دادن كار خير با خير بيشتر از آن و كار شرّ به شرِّ كمتر از آن است. بر اساس آيات قرآن، همان‌گونه كه احسان به مسلمانان مطلوب آفريدگار جهانيان است، احسان به غيرمسلمان غيرحربي نيز مطلوب خداوند مي‌باشد. تا جايي كه در آيات شريفه، به صله رحم به صورت مطلق تأكيد شده است(14) و در خصوص پدر و مادر مشرك كه سعي در مشرك نمودن فرزند خويش دارند، سفارش به برخورد نيكو و پسنديده نموده، مي‌فرمايد:

«وَإِن جَاهَدَاكَ عَلي أَن تُشْرِكَ بِي مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلاَ تُطِعْهُمَا وَ صَاحِبْهُمَا فِي الدُّنْيَا مَعْرُوفا» (لقمان: 15)؛ و اگر تو را وادارند تا در باره چيزي كه تو را بدان دانشي نيست به من شرك‌ورزي، از آنان فرمان مبر ولي در دنيا به خوبي با آنان معاشرت كن.

به تصريح قرآن كريم، احسان شامل غير مسلمان حربي نمي‌شود:

«لاَ يَنْهَاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِينَ لَمْ يُقَاتِلُوكُمْ فِي الدِّينِ وَلَمْ يُخْرِجُوكُم مِّن دِيَارِكُمْ أَن تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا إِلَيْهِمْ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ إِنَّمَا يَنْهَاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِينَ قَاتَلُوكُمْ فِي الدِّينِ وَأَخْرَجُوكُم مِّن دِيَارِكُمْ وَ ظَاهَرُوا عَلَي إِخْرَاجِكُمْ»(ممتحنه: 8 و 9)؛ خدا شما را از كساني كه در [كار [دين با شما نجنگيده و شما را از ديارتان بيرون نكرده‌اند باز نمي‌دارد كه با آنان نيكي كنيد و با ايشان عدالت ورزيد؛ زيرا خدا دادگران را دوست مي‌دارد. فقط خدا شما را از دوستي با كساني باز مي‌دارد كه در [كار [دين با شما جنگ كرده و شما را از خانه‌هايتان بيرون رانده و در بيرون‌راندنتان با يكديگر همپشتي كرده‌اند.

از سياق آيات و ويژگي‌هايي كه در اين دو آيه آمده روشن مي‌شود كه منظور از كساني كه با مسلمانان نجنگيده و آنان را از ديارشان بيرون نكرده‌اند، كافراني هستند كه با پيامبر اكرم صلي‌الله‌عليه‌و‌آله و مسلمانان بر ترك جنگ، بيرون نراندن مسلمانان و كمك نكردن دشمن بر ضرر مسلمانان عهد و پيمان بسته بودند، همان‌گونه كه بيشتر مفسّران مراد از اين افراد را كافران معاهد دانسته‌اند.(15)

بر اساس آيه، همانند احسان به مستمندان جامعه اسلامي، احسان به مستمندان جوامع غير مسلمان نيز مورد رضايت خداوند است. براي مثال، اگر غير مسلمانان، كه با مسلمانان معاهده و

پيمان دارند، دچار قحطي و خشكسالي يا سيل و زلزله و مانند آن شوند، مسلمانان بايد به افراد آن جامعه كمك كنند.

3. امانت‌داري و پاي‌بندي به عهد و پيمان

به دليل آنكه شكستن پيمان نوعي مكر و حيله است و موجب پايمال شدن حقوق افراد مي‌شود، عقل انساني، پاي‌بندي به عهد و پيمان را ضروري و لازم مي‌بيند. از اين‌رو، قرآن كريم، التزام به عهد را امري ضروري دانسته و در آيات فراواني با عبارت‌هاي مختلف بر وفاي به عهد و پيمان در همه مصاديق آن تأكيد و به تمام معنا درباره آن سخت‌گيري كرده و پيمان‌شكنان را نكوهش نموده و به آنان وعده عذاب سخت داده است.(16)

مقابل، از كساني كه به عهد خويش وفا كنند تمجيد كرده است و در پاره‌اي از آيات، پاي‌بند بودن به عهد و پيمان در برابر خالق و خلق از ويژگي مؤمنان و نمازگزاران شمرده شده، گويي از ايمان سرچشمه گرفته و خيانت در آن از نقص يا فقدان ايمان است:

«وَالَّذِينَ هُمْ لِأَمَانَاتِهِمْ وَعَهْدِهِمْ رَاعُونَ.» (مؤمنون: 8 / معارج: 32)

آيات ديگري، مسلمانان را بر التزام به قراردادها و پيمان‌هاي خود با غير مسلمانان حتي اگر طرف قرارداد مشركان باشند، فرمان مي‌دهد و از همگان مي‌خواهد كه به اين نوع از قراردادها پاي‌بند باشند؛ از جمله مي‌فرمايد: «إِلاَّ الَّذِينَ عَاهَدتُم مِّنَ الْمُشْرِكِينَ ثُمَّ لَمْ يَنقُصُوكُمْ شَيْئا وَلَمْ يُظَاهِرُواْ عَلَيْكُمْ أَحَدا فَأَتِمّواْ إِلَيْهِمْ عَهْدَهُمْ إِلَي مُدَّتِهِمْ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ»(توبه: 4)؛ اگر آن مشركاني كه با آنان پيمان بسته‌ايد و چيزي از [تعهدات خود نسبت به [شما فروگذار نكرده و كسي را بر ضد شما پشتيباني ننموده‌اند، پس پيمان اينان را تا [پايان [مدتشان تمام كنيد؛ چرا كه خدا پرهيزگاران را دوست دارد.

خداوند متعال در آيات نخستين سوره توبه، كه پس از فتح مكه نازل شد، بيزاري خويش و رسولش را نسبت به مشركان اعلام نموده و امان را از آنان برداشته و مسلمانان را موظف مي‌كند سرزمين مكه را از پليدي شرك پاك سازند. قرآن كريم در اين آيه خون همه مشركان را هدر دانسته، مي‌فرمايد: «بَرَاءةٌ مِّنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَي الَّذِينَ عَاهَدتُّم مِّنَ الْمُشْرِكِينَ..»؛ [اين آيات [اعلام بيزاري [و عدم تعهد [است از طرف خدا و پيامبرش نسبت به آن مشركاني كه با ايشان پيمان بسته‌ايد. و در آيه چهارم، مشركاني را كه با مسلمانان عهدي داشته و آن را نقض نكرده‌اند از حكم ياد شده استثنا مي‌كند و به مسلمانان فرمان مي‌دهد كه بر سر پيمان خود با آنان باشند.

«لَمْ يَنقُصُوكُمْ شَيْئا» يعني عهد را به طور مستقيم و با كشتار مسلمانان نشكسته باشند و «وَلَمْ يُظَاهِرُواْ عَلَيْكُمْ أَحَدا» يعني به صورت غير مستقيم و با ياري دشمنان مسلمانان بر ضد آنان عهد خويش را نشكسته باشند.(17)

بنابراين، التزام به قراردادهاي بين‌المللي مورد تأكيد قرآن است تا جايي كه به مسلمانان دستور مي‌دهد اگر طرف قرارداد مشركان باشند تا زماني كه آن‌ها به عهد خود استقامت مي‌ورزند شما هم استقامت كنيد و از تقواي الهي خارج نشويد:

«إِلاَّ الَّذِينَ عَاهَدتُّمْ عِندَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ فَمَا اسْتَقَامُواْ لَكُمْ فَاسْتَقِيمُواْ لَهُمْ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ» (توبه: 7)؛ مگر با كساني كه كنار مسجدالحرام پيمان بسته‌ايد، پس تا با شما [بر سر عهد] پايدارند با آنان پايدار باشيد؛ زيرا خدا پرهيزگاران را دوست مي‌دارد.

بنابراين، قرآن كريم هر نوع عهد و پيمان و قرارداد(18) را ـ فردي يا گروهي با مسلمانان يا غير مسلمانان، به ضرر يا نفع فرد باشد ـ واجب مي‌داند و تنها موردي كه پاي‌بندي به عهد و پيمان را ضروري نمي‌داند موردي است كه طرف مقابل پيمان‌شكني كرده باشد.(19)

4. جدال احسن با اهل كتاب هنگام دعوت به توحيد و اسلام

اسلام به رعايت ادب و دوري جستن از عناد و لجبازي و بي‌عفتي در سخن گفتن هنگام دعوت نمودن اهل كتاب به توحيد و اسلام عنايت خاص دارد و از مؤمنان مي‌خواهد با آنان جز به نيكوترين روش مجادله نكنند:

«وَلاَ تُجَادِلُوا أَهْلَ الْكِتَابِ إِلاَّ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ إِلاَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ وَقُولُوا آمَنَّا بِالَّذِي أُنزِلَ إِلَيْنَا وَأُنزِلَ إِلَيْكُمْ وَإِلَهُنَا وَإِلَهُكُمْ وَاحِدٌ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُون»(عنكبوت: 46)؛ و با اهل كتاب جز به [شيوه‌اي] كه بهتر است مجادله مكنيد مگر [با[ كساني از آنان كه ستم كرده‌اند و بگوييد به آنچه به سوي ما نازل شده و [آنچه] به سوي شما نازل گرديده ايمان آورديم و خداي ما و خداي شما يكي است و ما تسليم اوييم.

خداي سبحان در آيه پيش از اين آيه به رسول اكرم صلي‌الله‌عليه‌و‌آله فرمان مي‌دهد تا از راه تلاوت آيات قرآن انسان‌ها را به راه خدا و توحيد دعوت نمايد. خداوند در اين آيه به چگونگي دعوت اهل كتاب اشاره نموده و از پيامبرش مي‌خواهد كه با اهل كتاب جز به بهترين نوع مجادله سخن نگويد.

از ديد مفسّران، مراد از جدال احسن(20) يا بهترين روش مناظره، روشي است كه در آن از سخني كه طرف مقابل را به دشمني بيشتر و لجبازي وامي‌دارد، دوري شود و از بي‌عفتي در سخن و توهين به مقدسات طرف مقابل پرهيز گردد و هر دو طرف خواهان روشن شدن حق باشند.(21)

آيه در ادامه، به قرينه سياق، گروهي را از حكم جدال احسن در گفت‌وگو استثنا مي‌كند، اينان گروه معاند از اهل كتابند كه نرمي و مهرباني در سخن و يا استفاده از برهان هنگام گفت‌وگو در آن‌ها اثري ندارد: «إِلاَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ.»اين آيه تأييد ديگري است بر اين مطلب كه احسان و نيكي شامل غير مسلمان حربي نمي‌شود.

5. دوستي نكردن با غير مسلمانان

دوستي و مهرباني با همنوعان از ويژگي‌هايي است كه در وجود انسان به وديعت نهاده شده است؛ چرا كه انسان اجتماعي آفريده شده و به تنهايي قادر به برآوردن نيازمندي‌هاي خويش نيست. بنابراين، نيازهاي مادي و معنوي انسان، وي را به ايجاد رابطه با افراد و محبت به آنان بر مي‌انگيزد.

گرچه ميل به دوست‌يابي، فطري انسان است، ولي اين ميل بايد با هدف آفرينش انسان همسو باشد و در اين قالب جريان يابد. به دليل آنكه دوست مي‌تواند تأثيرات قابل توجهي در روحيّه فرد بگذارد، دين مبين اسلام سفارش فراواني بر دقت در انتخاب دوست و پرهيز از دوستي‌هايي كه ممكن است در انسان اثر منفي بگذارد مي‌نمايد. از اين‌رو، خداوند سبحان در آيات بسياري به عدم دوستي مسلمانان با كافران و مشركان سفارش مي‌كند؛ مانند:

«لاَّ يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكَافِرِينَ أَوْلِيَاءَ مِن دُوْنِ الْمُؤْمِنِينَ»(آل عمران: 28)؛ مؤمنان نبايد كافران را به جاي مؤمنان به دوستي بگيرند.

با توجه به قيد «من دون المؤمنين» كه در اين آيه و برخي ديگر از آيات نهي‌كننده از دوستي كافران آمده است(22) روشن مي‌شود كه هر نوع دوستي با كافران كه جاي دوستي با مؤمنان را بگيرد، مصداق دوستي نهي شده در آيات است.

بر اساس آيات، دوستي دو نوع است: موالات قلبي و موالات عملي.

1. موالات قلبي: اگر ايمان در قلب فرد مسلمان رسوخ نكرده باشد و يا دل مريض باشد، به انگيزه‌هاي گوناگون دوستي كافران را در دل مي‌گيرد. از اين‌رو، خداوند متعال پس از نهي از دوستي با كافران، مي‌فرمايد: «قُلْ إِن تُخْفُواْ مَا فِي صُدُورِكُمْ أَوْ تُبْدُوهُ يَعْلَمْهُ اللّهُ وَيَعْلَمُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الاَرْضِ وَاللّهُ عَلَي كُلِّ شَيْ‌ءٍ قَدِيرٌ»(آل عمران: 29)؛ بگو اگر آنچه در سينه‌هاي شماست نهان داريد يا آشكارش كنيد خدا آن را مي‌داند و [نيز [آنچه را در آسمان‌ها و آنچه را در زمين است مي‌داند و خداوند بر هر چيزي تواناست.

در آيه ديگر مي‌فرمايد: «تُسِرُّونَ إِلَيْهِم بِالْمَوَدَّةِ وَأَنَا أَعْلَمُ بِمَا أَخْفَيْتُمْ وَمَا أَعْلَنتُمْ وَمَن يَفْعَلْهُ مِنكُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَوَاء السَّبِيلِ»(ممتحنه: 1)؛ [شما] پنهاني با آنان رابطه دوستي برقرار مي‌كنيد، در حالي كه من به آنچه پنهان داشتيد و آنچه آشكار نموديد داناترم و هر كس از شما چنين كند قطعا از راه درست منحرف گرديده است.

2. موالات عملي: اين نوع دوستي بدترين نوع دوستي با كافران است و در قالب‌ها و شكل‌هاي مختلف و با انگيزه‌هاي گوناگون ممكن است ظهور پيدا كند كه در اينجا، به يك نمونه آن اشاره مي‌گردد:

در آيه 52 مائده پس از نهي از دوستي با كافران مي‌فرمايد: «فَتَرَي الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ يُسَارِعُونَ فِيهِمْ يَقُولُونَ نَخْشَي أَن تُصِيبَنَا دَآئِرَةٌ»؛ از اين‌رو، كساني را كه در دلشان بيماري ـ شك و نفاق ـ است مي‌بيني كه در [دوستي] آنان مي‌شتابند، مي‌گويند: مي‌ترسيم كه ما را رويداد بدي رسد.

«دائره» به معناي خط محيط است و به حادثه و بلايي كه در دنيا مي‌گردد و به انسان مي‌رسد 

اطلاق مي‌شود.(23) بنابراين، يكي از انگيزه‌هاي دوست شدن با آنان، پناهنده شدن به آنان و ياري جستن از آنان در گرفتاري‌ها و وادث ناگوار است.

6. همراز نگرفتن از كافران

خداوند متعال در آيه 118 آل عمران مي‌فرمايد: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ لاَ تَتَّخِذُواْ بِطَانَةً مِّن دُونِكُمْ لاَ يَأْلُونَكُمْ خَبَالاً...»؛ اي كساني كه ايمان آورده‌ايد، از غير خودتان همراز مگيريد، كه در كار شما از هيچ تباهي فروگذار نكنند ... .

واژه «بطانة» مقابل «ظهارة» به معناي آستر لباس است.(24) مفرد، جمع، مذكر و مؤنث اين واژه يكي است. اين واژه به ورت استعاره به فردي كه از باطن و راز دروني آدمي آگاه باشد، اطلاق مي‌شود.(25) مراد از «مِن دُونِكُمْ»يعني من دون المؤمنين.

واژه «خبال» در لغت به معناي تباهي و فساد است و جمله «لاَ يَأْلُونَكُمْ خَبَالاً» به اين معنا است كه در تباهي و فساد نسبت به شما كوتاهي نمي‌كنند. اين جمله علت نهي از همراز گرفتن غير مسلمان است.

جمله «لاَ تَتَّخِذُواْ بِطَانَةً» نكره در سياق نفي بوده و مفيد عموم مي‌باشد. در اين آيه، خداوند سطل حضور نمي‌يابند.

2. واژه «الزور» به معناي دروغ و «شهادت» به معناي گواهي دادن است و «الزور» مفعول مطلق براي «لايشهدون» است و تقدير آيه چنين است: «لايشهدون شهادة الزور.» بنابراين احتمال، آنچه در آيه ويژگي بندگان رحمان شمرده شده، گواهي دروغ ندادن است.(33)

احتمال نخست به واقع نزديك‌تر است؛ زيرا اولاً، در روايات فراواني «زور» به مجالس اهل لهو مانند مجلس غنا تفسير شده است؛(34) ثانيا، بر اساس اين احتمال، «الزور» مفعولٌ‌به است و نياز به تقدير ندارد، در حالي كه بنابر احتمال دوم كلمه شهاده در تقدير گرفته مي‌شود؛ ثالثا، ذيل آيه مؤيّد احتمال نخست است؛ چرا كه مرور بر لغو به معناي گذر كردن بر اهل لغو است در حالي كه آنان سرگرم لغو باشند و براساس اين جمله، بندگان رحمان وقتي به اهل لغو، كه سرگرم لغو هستند، مي‌گذرند از آنان روي مي‌گردانند و با آنان اختلاط نمي‌كنند.

بنابراين، يكي از ويژگي‌هاي بندگان رحمان اين است كه در مجالس باطل حضور نمي‌يابند و يكي از مصاديق آن، محافل باطل كافران است.(35)

12. استغفار نكردن براي كافران

استغفار مؤمن بر كافر، به هر انگيزه و هدفي باشد، در آيات قرآن امري ناپسند شمرده شده است: «مَا كَانَ لِلنَّبِيِّ وَالَّذِينَ آمَنُواْ أَن يَسْتَغْفِرُواْ لِلْمُشْرِكِينَ وَلَوْ كَانُواْ أُوْلِي قُرْبَي مِن بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُمْ أَصْحَابُ الْجَحِيمِ»(توبه: 113)؛ پيامبر و كساني را كه ايمان آورده‌اند نسزد كه براي مشركان، هرچند خويشاوند باشند، آمرزش بخواهند پس از آنكه برايشان روشن شد كه آن‌ها اهل دوزخند.

بر اساس اين آيه، شايسته نيست كه پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله و مؤمنان براي مشركان از خداوند

طلب آمرزش نمايند، هرچند مشرك از خويشاوندان و نزديكان استغفاركننده باشد. آيه ديگر ضمن بيان اسوه و سرمشق بودن حضرت ابراهيم عليه‌السلام براي موحّدان، اسوه بودن آن حضرت در استغفار بر سرپرستش را استثنا مي‌كند.(36) گرچه بر اساس آيه 114 توبه، استغفار ابراهيم عليه‌السلام نه به دليل دوستي آن حضرت نسبت به سرپرستش، بلكه به سبب دادن وعده به وي بود تا شايد از شرك توبه كند و به خداي يگانه ايمان آورد، بدين روي، وقتي كه سرپرستش به حال شرك مرد و آن حضرت فهميد كه وي دشمن خداست، از وي بيزاري جست.(37)

آيه ديگري از نماز خواندن بر مرده‌هاي منافقان كه كافر باطني‌اند نهي مي‌فرمايد: «وَلاَ تُصَلِّ عَلَي أَحَدٍ مِّنْهُم مَّاتَ أَبَدا وَلاَ تَقُمْ عَلَيَ قَبْرِهِ إِنَّهُمْ كَفَرُواْ بِاللّهِ وَرَسُولِهِ وَمَاتُواْ وَهُمْ فَاسِقُونَ» (توبه: 84) و [اي پيامبر [هرگز بر مرده‌اي از آنان نماز مگزار و بر سر قبرش نايست؛ چرا كه آنان به خدا و پيامبر او كافر شدند و در حال فسق مرده‌اند.

علت نهي از نماز گزاردن بر آنان و نايستادن بر قبر منافق، مرگ با حالت كفر به خدا و رسول بيان شده است و اين علت در مورد كافران ظهور بيشتري دارد؛ زيرا آن‌ها كفر خود را ابراز نيز كرده‌اند. بنابراين، استغفار بر مرده كافر به هيچ عنوان جايز نمي‌باشد.

از اين آيات برمي‌آيد كه كسي كه با حال كفر مي‌ميرد ديگر راهي به سوي نجات ندارد و آمرزش‌خواهي براي او لغو و بي‌نتيجه است.

13. دشنام ندادن و ناسزا نگفتن به غير مسلمانان

يكي از مسائل اخلاقي در ارتباط با غير مسلمانان دوري جستن از دشنام و ناسزا گفتن به آنان است. قرآن مي‌فرمايد: «وَلاَ تَسُبُّواْ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِن دُونِ اللّهِ فَيَسُبُّواْ اللّهَ عَدْوا بِغَيْرِ عِلْمٍ»(انعام 108)؛ و آن‌هايي را كه جز خدا را مي‌خوانند دشنام مدهيد كه آنان از روي دشمني [و] به ناداني خدا را دشنام خواهند داد.

فطرت انسان اقتضا مي‌كند از آنچه در نزد او مقدس است دفاع كند و با كساني كه به حريم مقدس وي تجاوز مي‌كنند به مقابله برخيزد. از اين‌رو، در اين آيه به مسلمانان دستور مي‌دهد كه مبادا به مشركان و كفار و آنچه در نزد آنان مقدس است، دشنام دهيد؛ چرا كه مشركان نيز در مقام دفاع برآمده و حريم مقدس خداي متعال را مورد هتك قرار مي‌دهند كه اگر چنين شود خود مؤمنان باعث هتك حرمت و جسارت به مقام كبريايي خداوند شده‌اند.(38)

اي ديگر پس از بيان كساني كه بايد مورد احسان واقع شوند، مي‌فرمايد:

«وَقُولُواْ لِلنَّاسِ حُسْنا.»(بقره: 83) بنابر نظر علامه طباطبائي، اين جمله كنايه از خوشرفتاري و حسن معاشرت با مردم است(39) و با توجه به تعبير «ناس» روشن مي‌شود كه مسلمانان مأمور به حسن معاشرت با همه مردم، اعمّ از مؤمن و كافر هستند.

كمترين مطلبي كه از اين آيه استفاده مي‌شود اين است كه مسلمانان مأمور به گفتار حسن با همه مردم هستند. بنابراين، دشنام دادن و ناسزا گفتن به كافران جايز نمي‌باشد.

14. منع فساد در روي زمين و لزوم احترام به خون انسان‌ها

ممنوع بودن فساد، خون‌ريزي و كارهايي از اين قبيل، از امور فطري بوده و از طبيعت و سرشت پاك انساني سرچشمه مي‌گيرد و به دليل آنكه دين اسلام موافق با فطرت و عقل سليم است، با تباهي و نسل‌كشي به شدت برخورد مي‌كند،(40) تا جايي كه آيات شريفه به تبه‌كاران وعده عذاب داده و اعلام مي‌دارد كه آنان از رحمت خداوند به دور هستند(41) و خداوند تباهي و تبه‌كاران ر وست ندارد.(42) فسادكاري ويژگي سخت‌ترين دشمنان الهي، منافقان و اسراف‌كاران است.(43) خداوند تازيانه عذاب را بر فرعونيان به سبب تبه‌كاريشان فرود آورد و عذاب كافران نيز به دليل همين كارشان افزوده خواهد شد.(44) و از سوي ديگر، اسلام با مصاديق فساد و تبه‌كاري، از جمله آدم‌كشي و نيز زنده به گور كردن دختران، به شدت مبارزه نموده و آدم‌كشي بناحق را به مثابه كشتار همه مردم مي‌داند.(45) از آيات ياد شده و آيات ديگر به خوبي اصل ياد شده استفاده مي‌شود. در ذيل به بيان يك نمونه از هركدام بسنده مي‌كنيم:

منع فساد در روي زمين: «وَلاَ تُفْسِدُواْ فِي الاَرْضِ بَعْدَ إِصْلاَحِهَا وَادْعُوهُ خَوْفا وَطَمَعا إِنَّ رَحْمَتَ اللّهِ قَرِيبٌ مِّنَ الُْمحْسِنِين» (اعراف: 56)؛ و در زمين پس از اصلاح آن فساد مكنيد و با بيم و اميد او را بخوانيد كه رحمت خدا به نيكوكاران نزديك است.

حرمت كشتار بناحق انسان‌ها: «وَلاَ تَقْتُلُواْ النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللّهُ إِلاَّ بِالْحَقِّ ذَلِكُمْ وَصَّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُون»(انعام: 151)؛(46) و نفسي را كه خدا حرام گردانيده جز بحق مكشيد. اين‌هاست كه [خدا] شما را به [انجام دادن] آن سفارش كرده است باشد كه بينديشد.

بر اساس اين اصل بود كه وقتي در اسلام حكم جهاد وضع شد، شرايط و قيدهايي معين گرديد تا با جنگ‌هايي كه به هدف طمع در اموال مردم يا منافع ملي ملت‌ها و يا اهداف ديگر صورت مي‌پذيرد فرق داشته باشد و منجر به فساد و ويراني نباشد.

15. استفاده از طعام و ذبايح غيرمسلمانان

آيا طعام و غذاي كفار براي مسلمانان حلال است يا نه؟ در صورت مثبت بودن جواب، آيا طعام شامل ذبايح نيز مي‌شود يا مراد از آن فقط حبوبات است؟

پيش از ورود به بحث يادآوري اين نكته لازم است كه از ديدگاه همه دانشمندان اسلامي، ذبايح مشركان حرام است؛(47) چر ه بر اساس شرايطي كه در شرع مقدس آمده، انجام نمي‌شود. و درباره طعام آنان نيز هيچ آيه‌اي وارد نشده است. امّا درباره ذبايح اهل كتاب اكثر فقهاي اهل سنت، به حلال بودن آن‌ها و اكثر فقهاي شيعه به حرمت آن‌ها حكم داده‌اند.(48) با توجه به اختلافي كه مينه ذبايح اهل كتاب وجود دارد، پرسشي كه ما بايد دنبال پاسخ آن از قرآن كريم باشيم، حلال بودن يا نبودن طعام و ذبايح اهل كتاب است. البته در ضمن بحث به طعام مشركان نيز اشاره خواهد شد.

تنها آيه‌اي كه به روشني درباره طعام اهل كتاب سخن مي‌گويد، آيه 5 مائده است كه مي‌فرمايد: «الْيَوْمَ أُحِلَّ لَكُمُ الطَّيِّبَاتُ وَطَعَامُ الَّذِينَ أُوتُواْ الْكِتَابَ حِلٌّ لَّكُمْ وَطَعَامُكُمْ حِلُّ لَّهُمْ ...»؛ امروز چيزهاي پاكيزه براي شما حلال شده و طعام كساني كه اهل كتابند براي شما حلال و طعام شما براي آنان حلال است.

با نگاه نخست به آيه ممكن است چنين قضاوت شود كه همان‌گونه كه هر نوع غذاي مسلمانان بر اهل كتاب حلال است، غذاهاي آنان نيز بر مسلمانان حلال است؛ چرا كه كلمه «طعام» در آيه به صورت مطلق به كار رفته است و هيچ نوع قيدي ندارد. ولي با توجه به اينكه ممكن است آيه ديگر يا روايتي اين آيه را مقيّد كند، لازم است به دقت تمام احتمالات مطرح در مورد آيه را بررسي كنيم. اين احتمالات عبارتند از:(49)

1. همه انواع غذاها اعم از غير گوشتي و گوشتي (تذكيه‌پذير و تذكيه‌ناپذير)؛

2. غذاهاي غير گوشتي و گوشتي قابل تذكيه، مانند گوسفند؛(50)

3. حبوباتي مانند گندم و لوبيا؛

4. حبوبات و غذاهاي پخته كه از گوشت ذبيحه خود آنان تهيه نشده باشد.

واژه «طعام» در كتاب‌هاي لغوي مشهور عرب به معناي «ما يؤكل»، «هو المأكول» و اسم جامع «لكل ما يؤكل» يعني هر چيزي كه خورده شود، آمده است.(51) البته برخي گفته‌اند: اهل حجاز وقتي واژه طعام را به صورت مطلق و بدون قيد به كار مي‌برند دانه گندم را اراده مي‌كنند.(52) ولي اين مطلب با آيات قرآن كه به لغت حجاز نازل شده است، سازگار نيست؛ زيرا قرآن در بيشتر موارد اين واژه را به مطق معناي خوردني مانند آب و هر نوع غذايي به كار مي‌برد.(53) بنابراين، وقتي اين واژه بدون هيچ قرينه‌اي بر اراده معنايي خاص استعمال شده، طبق قاعده بايد به همين معناي رايج در قرآن حمل شود كه همان مفهوم عام غذا و خوردني است.

گرچه واژه طعام بر اساس معناي لغوي و بيشتر كاربردهاي قرآني بر همه انواع غذاها، اعم از غير گوشتي و گوشتي، قابل حمل است، اما با توجه به روايات(54) و آيات ديگر اين اطلاق مقيّد شده و شامل گوشت تذكيه‌ناپذير (مانند خوك) و تذكيه‌پذير (مانند گوسفند) نمي‌شود.

علت اينكه «َطَعَامُ الَّذِينَ أُوتُواْ الْكِتَابَ»شامل گوشت خوك نمي‌شود اين است كه علاوه بر اينكه طعام در آيه بر اساس روايات، شامل ذبايح اهل كتاب نمي‌شود، آمدن جمله «وَطَعَامُ الَّذِينَ أُوتُواْ الْكِتَابَ»پس از «الطَّيِّبَاتُ» از نوع ذكر خاص بعد از عام است، بنابراين، طعام اهل كتاب بايد مصداقي از طيّبات باشد و حال آنكه در آيات ديگر(55) از جمله در دو آيه پيش از اين آيه، گوشت خوك، فسق، پليد و گناه ناميده شده است و به روشني حرمت آن بيان شده است:

«حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَالْدَّمُ وَلَحْمُ الْخِنْزِيرِ وَمَا أُهِلَّ لِغَيْرِ اللّهِ بِهِ ...»(مائده: 3)؛ بر شما حرام شده است مردار و خون و گوشت‌خوك و آنچه به نام غير خدا كشته شده باشد.

و امّا علت اينكه «َطَعَامُ الَّذِينَ أُوتُواْ الْكِتَابَ»شامل آنچه تذ