مشاوره مديريت - آموزش مديريت - آموزش فروشندگي حرفه‌اي
 
نويسندگان
عضویت
نام کاربری :
پسورد :
تکرار پسورد:
ایمیل :
نام اصلی :
آمار
امروز : 16602
دیروز : 40352
افراد آنلاین : 44
همه : 4385436

 

مطالعات ، تجربه ها و تمرين هاي ضروري براي تدريس ، سخنراني ، گويندگي ، گفتگو و مناظرات

۲۸ - اصلاح ، حفظ و مهار زبان و مبارزه با آفت هاي بيان

( آسيب شناسي زبان سخنراني و گفتگو )

۹۶

علل توليد شايعه و انواع آن


شايعه عبارت است از انتقال دهان به دهان حكايت ها و اخبار غيرموثق در وضعيت هاى غيرعادى. در چنين مواقعى دو نوع خبر به صورت همزمان منتشر مى شود: 1- اخبارى كه مورد تاييد رسمى راديو و تلويزيون و مطبوعات است ?- اخبار غيرموثق و مشكوك كه به صورت غيررسمى منتشر مى شود. از آنجا كه در نگاه توده مردم، حكومت ها به مساله اى به نام «حفظ اسرار» معتقد هستند لذا به اخبار رسمى اطمينان و اعتماد صددرصد نمى كنند و به اخبار غيررسمى نيز توجه دارند.


الف: علل بروز شايعات
1- سانسور يا القاى سانسور: سانسور يا توهم سانسور يكى از مهم ترين عوامل گسترش شايعه است، زيرا مخاطب براى تكميل پازل ذهنى خود تلاش مى كند.
2- سوءظن: سوءظن باعث مى شود كه فرد مبتنى بر ذهنيت قبلى كه توام با برداشت بدبينانه بوده است به هر پديده جديد نگاه كند و چون اصل اعتماد وجود ندارد با ارجاع پديده هاى جديد به پديده هاى واقع شده قبلى، اصل شايعه را بپذيرد.
3- فقدان اطلاعات: فرض كنيد فردى از تصادف شديد يك وزير مطلع مى شود و از نحوه و نتيجه تصادف بى خبر است، اين فرد براى آرامش خود و رهايى از درگيرى ذهنى مابقى ماجرا را با سؤالات احتمالى طرح و به ديگران منتقل مى كند و تكرار اين انتقال موجب مى شود كه خبرهاى زير به اصل تصادف اضافه شود.
وزير دركما است، وزير پايش شكسته، در بيمارستان فلان شهر بسترى است، فوت كرده است، ماشين وى واژگون شده، راننده ...
ارائه اطلاعات تكميل شده مانع از رواج اين شايعه است.
4- آمادگى(ذهنيت داشتن): جامعه ما مى دانند كه در سال1377 چهار نفر توسط عناصر وزارت اطلاعات (قتل هاى زنجيره اى) كشته شدند و وزارت مذكور همين اتفاق را رسماً به عهده گرفت. ذهنيت مذكور مى تواند در حوادث بعدى نيز اين خاطره را تجديد كند كه: قتل مجهول فعلى هم مى تواند مربوط به آن دستگاه باشد، زيرا قبلاً موارد اين گونه را انجام داده اند.
5- ترس و اميد: رهايى از فشار ترس و گرايش به اميد براى رهايى از استرس و اضطراب نيز از دلايل توليد شايعه است. تنش هاى مستمر و خشونت آميز كه خستگى روانى و جسمى را به همراه دارد، مى تواند سرچشمه اين شايعه قرار گيرد.
6- حدس زيركانه: بعضاً شايعه جهت كشف يك حقيقت يا تست ضريب حساسيت افكار عمومى طرح مى شود. حدس زيركانه اگر براى مخاطبى كه مورد عمليات روانى قرار مى گيرد به عنوان يك اتهام يا پرداخت هزينه طرح شود باعث كشف پاسخ حقيقى مى شود. بدين معنى كه فرد براى فرار از تهمت، اصل ماجرا را آشكار مى كند.
7- خودنمايى: تلاش براى جلب توجه ديگران، افزايش پرستيژ نزد ديگران و تظاهر به مطلع بودن و مورد مصاحبت قرار گرفتن از دلايل عمده اين نوع شايعه است .


ب) انواع شايعات
شايعه داراى اقسام مختلفى مى باشد كه متناسب با نوع كاربرد و نوع واكنش تقسيم بندى مى شود.
1- شايعه خصمانه يا تفرقه افكنانه
اين شايعه كثيف ترين نوع شايعه است. بدين معنى كه توليد اين شايعه آگاهانه و تعمدى صورت مى گيرد. اين شايعه براى تخريب يك فرد يا نظام سياسى مورد استفاده قرار مى گيرد. بدين معنى كه متناسب با نقاط قوت و ضعف آن نظام سياسى و متناسب با تاثيرگذارى شايعه بر اعتمادزدايى و اعتبارزدايى به كار مى رود. شايعه «قتل»، «تجاوز»، «بردن افراد بازداشتى به محل نامعلوم» و «ناپديد شدن افراد» از جمله اين شايعات خصمانه به شمار مى رود كه اين روزها عليه نظام اسلامى استفاده مى شود.
2- شايعات شيطانى: اين شايعه مبتنى بر ترس است، بدين معنى كه يك فرد يا حزب براى مخفى كردن واقعيات يا نقاط آسيب پذير به توليد اخبار مبالغه آميز مى پردازد. به طور مثال يك تجمع صدنفرى، هزاران نفر عنوان مى شود، دو نفر كشته معادل ده ها نفر تبليغ مى شود. براى مخفى كردن ضعف نظامى، ميزان توليد سلاح و سلاح هاى دوربرد را چند برابر اعلام مى كنند.
3- شايعات رؤيايى: اين شايعات مبتنى بر اميد و تفكرات آرزومندانه است. بدين صورت كه فرد، نابودى يك حكومت يا فرد مخالف را شايعه مى كند، اقدامات بى اثر خود را اثرگذار جلوه مى دهد و چشم انداز آينده را مثبت جلوه مى دهد تا در پرتو آن آرامش يابد.
4- شايعه وحشت: خطر اين شايعه فورى است، لذا مخاطب بايد سريعاً واكنش نشان دهد، نظير اينكه تا لحظاتى ديگر در فلان خيابان انفجار صورت مى گيرد، تا لحظاتى ديگر سيل فرا مى رسد، بزودى مورد حمله قرار خواهيد گرفت، امروز دستگير مى شويد و ... اين شايعه حتماً توام با واكنش آنى مى باشد و موجب دردسر خواهد شد.
5- شايعه تست: شايعه تست معمولاً براى تخليه اطلاعات صورت مى گيرد، علاوه بر آن دولت ها، بسيارى از طرح هاى اجتماعى و اقتصادى را كه از واكنش عمومى نسبت به آن اطلاع دقيق ندارند مورد تست قرار مى دهند و براساس واكنش اجتماعى نسبت به انجام يا تكذيب آن اقدام مى نمايند. به طور مثال خبر آزاد شدن قيمت نان يا انحلال فلان حزب سياسى طرح مى شود و واكنش افكار عمومى قبل از اقدام سنجيده مى شود. اگر واكنش منفى و شديد باشد خود دولت ها نيز به جرگه تكذيب كنندگان شايعه مى پيوندند.


ج) اقدامات اوليه در مقابله با شايعات:
1- شايعه در ميان چه كسانى رواج بيشترى دارد: به طور مثال بين دانشجويان، اساتيد، كارگران، زنان و...
2- موضوع شايعات چيست: موضوع مورد نظر موجب ترس يا اميد مى شود
3- چه هيجانى توسط شايعه بيان مى شود: افسردگى، تعارض، نارضايتى، رنجش
د) راه هاى كنترل شايعات
براى كنترل شايعه انجام اقدامات زير ضرورى است:
1- ايجاد اعتماد نسبت به ارتباطات رسمى نظير صدا و سيما و رسانه هاى رسمى و عمومى
2- تقويت اعتماد نسبت به رهبران: رهبران به عنوان جهت دهنده افكار عمومى بايد مورد اعتماد باشند. در سال هاى اخير «اعتماد زدايى» و « اعتبار زدايى» در خصوص رهبر ان نهضت اسلامى به صورت جدى دنبال مى شود كه با وجود غول رسانه اى دشمن اين حربه تاكنون موفق نبوده است.
3- گفتن حقايق: اين مقوله تا آنجا كه به امنيت ملى آسيب نمى رساند بايد مورد توجه قرار گيرد زيرا اگر مردم به راست گويى منبع خبر اعتقاد داشته باشند، بخش هايى كه قابل بازگو شدن نيست را نيز مى پذيرند.
4- اشتغال: بسيارى دست ها موجب فعاليت زبان مى شود. مشغول بودن و اشتغال و كار و فعاليت از خالى شدن ذهن جلوگيرى مى كند و فرصت شايعه سازى يا انتقال آن را سلب مى نمايد.
5- مقابله مستقيم با شايعه سازى: اين راهكار روش مستقيم برخورد با شايعات است. به طورى كه مى توان با ايجاد «تابلوى شايعات» و نصب آن در معرض مخاطبين، خبرهاى مربوط به يك پديده را كم كم به متن اوليه در تابلو اضافه كرد، در اين صورت تناقضات موجود موجب اقناع و اصلاح ذهن مخاطب مى شود. روش دوم جهت برخورد مستقيم با شايعه ايجاد تشكيك شايعه است، بدين صورت كه شهروندان مى توانند به اين محل مراجعه يا از طريق تلفن شايعات مربوط را با مراجع رسمى چك و صحت آن را دريافت نمايند.

تبيان


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۲۴:۱۰ ] [ مشاوره مديريت ]

 

مطالعات ، تجربه ها و تمرين هاي ضروري براي تدريس ، سخنراني ، گويندگي ، گفتگو و مناظرات

۲۸ - اصلاح ، حفظ و مهار زبان و مبارزه با آفت هاي بيان

( آسيب شناسي زبان سخنراني و گفتگو )

۹۵

چرا بدون علم سخن مي گوييد؟


₪ همسايه ها مي گن پسر همسايه بغلي رو گرفتن !
₪ معاون وزير 3 تا خونه تو بهترين نقطه تهران داره !
₪ شنيدم كه احمد آقا رو به خاطر چك برگشتي گرفتن !
₪ ولي من از دور و بري ها چيزهاي ديگه اي شنيدم و ...
 
اين قبيل جملات را هر روز از زبان يكديگر مي شنويم و گاهي ناخواسته آنها را تاييد و يا با سكوت خود با گويندگان آنها همراهي مي كنيم و از اين طريق به آتش شايعه در جامعه دامن مي زنيم و قبيح تر آنكه گاهي شايعه سازان پا فراتر نهاده و نسبت به بزرگان دين يا مسئولين نسبتهاي ناروايي مي دهند و پروايي از اين اعمال ندارند. غافل از اينكه اين اعمال شنيع مورد غضب خداوند است. تمام كساني كه در پرورش و توليد شايعه نقش دارند از سوي خداوند مورد عتاب واقع مي شوند. براي روشن تر شدن موضوع به يكي از موارد شايعه در صدر اسلام اشاره مي كنيم و اميدواريم كه با تبيين آن اذهان روشن گردد و حداقل امر اين باشد كه ما با سكوت خود يا جملاتي از اين دست كه ما نمي دانيم بر موج شايعه دامن نزنيم و مورد غضب حق تعالي قرار نگيريم.
 
در آيات 11 ـ 26 سوره نور درباره داستاني سخن گفته شده كه منافقين و بيماردلان براي خانواده پيامبر خدا (صلي الله عليه و آله) ساختند و از اين راه خواستند تا بين مسلمين تفرقه بيندازند. اين آيات به همين مناسبت به آيات افك معروف شده است.
 
افك در لغت به چيزي مي گويند كه از حالت اصلي و طبيعي اش دگرگون شود و در اصطلاح سخني است كه از حق منحرف شود و به خلاف متمايل گردد و از جمله آن دروغ و تهمتي است كه بزرگي آن به حدي باشد كه از صورت اصلي اش دگرگون گردد.
داستان افك با دو شأن نزول مختلف از آيه از زبان شيعه 1 و اهل سنت 2قل شده است. اهل سنت فحشا را به عايشه نسبت مي دهند و شيعيان به ماريه قبطيه ! اما اينكه چه اصراري است كه به اين دو شخص نسبت داده شود، زيرا با نزول آيات افك تهمت از متهم برداشته شد و مردم به خاطر اين تهمت سرزنش شدند. البته لازم به ذكر است كه بر خلاف اهل سنت كه همگي فقط شأن نزول مربوط به عايشه را معتبر مي دانند و اصلاً از احتمال ديگر سخن نمي گويند اغلب مفسران شيعه هر دو احتمال را نقل كرده و هر دو را بررسي نموده اند. اما آنچه درباره شأن نزول آن آمده از اين قرار است كه: در يكي از غزوات، عايشه به همراه پيامبر به سفر رفت در بين راه از قافله جا ماند و مجبور شد در همان منزلي كه جامانده بماند تا كسي براي يافتن او بيايد. صفوان بن معطل سلمي به قصد بردن آنچه از قافله در منزل قبلي جامانده بود بازگشت و عايشه را ديد و بر شترش سوار كرد و راهي منزل بعدي شدند. بعد از اينكه سفر به پايان رسيد و به مدينه بازگشتند، شايعه، دهان به دهان گشته و آن تهمتي بود كه به همسر پيامبر (صلي الله عليه و آله) زدند و او را به فحشا متهم ساختند .
 
اين سخن به سرعت بين مردم منتشر شد تا اينكه حدود يك ماه از ماجرا گذشت. عايشه در طول اين مدت بيمار بود و از طرفي از جانب پيامبر كم لطفي احساس مي كرد. براي جستجو از منبع خبر به خانه پدري اش رجوع كرد. پيامبر نيز كه از اين سخنان آزرده خاطر شده بودند نزد عايشه رفته و از او حقيقت ماجرا را پرسيدند. عايشه فقط به گفتن اين جمله اكتفا كرد: «فصبر جميل و الله المستعان علي ما يصفون». هنوز پيامبر از خانه ابوبكر بيرون نرفته بودند كه فرشته وحي نازل شد و‌ آيات موسوم به افك را بر پيامبر عرضه كرد و با اين آيه اتهام فحشا از عايشه برداشته شد. پيامبر نيز پس از اطمينان از منبع انتشار شايعه عاملان آن را احضار و حد را بر آنان جاري كرد.
 
البته همان طور كه اشاره شد در صحت اين شأن مواردي وجود دارد كه غالب مفسيرين شيعه آن را نقل كرده و به ايرادهاي وارد بر آن نيز پرداخته اند. به عنوان مثال در اين شأن نزول آمده است كه پيامبر نسبت به عايشه تغيير حالت داد يعني نسبت به او سوء ظن پيدا كرد، در حالي كه شخصيت پيامبر اجل از اين است كه نسبت به مؤمنين سوء ظن داشته باشد.
 
البته اين يك نمونه از اشكالات وارد بر اين شأن نزول است. موارد عديده اي در كتب تفسيري آمده است كه ذكر آن در اين مقام به تفصيل مي انجامد.
 
اكنون به بيان شأن نزول دوم مي پردازيم كه غالب مفسرين شيعه آن را نقل كرده اند: اينكه ماريه قبطيه خادمي داشت كه اين مرد خادم كارهاي روزمره او را انجام مي داد و اين رابطه باعث به وجود آمدن شايعاتي درباره او و آن مرد خادم شد. پيامبر نيز به اميرالمؤمنين (عليه السلام) دستور دادند تا در اين مورد تحقيق به عمل آورد. پس از تحقيق معلوم شد كه آن مرد خادم، نه زن است و نه مرد و به اين جهت رفت و آمد او با ماريه قبطيه مشكل ساز نبوده است.
 
البته در همين داستان نيز خلل و اشكالاتي وارد است كه يكي از آنها بحث تاريخي موضوع است. به اين صورت كه طبق گواهي تاريخ اين آيات پس از غزوه بني مصطلق در سال پنجم هجرت نازل شده است در حالي كه ماريه قبطيه در سال هفتم هجرت به عنوان هديه به پيامبر اعطا شد. با اين توضيح چگونه مي توان اين آيات را مربوط به قضيه ماريه قبطيه دانست در حالي كه دو سال قبل از ازدواج ماريه با پيامبر اين آيات نازل شده است.
 
از آنچه گفته شد اهميت اين موضوع آشكار مي شود كه شايعه و شايعه پراكني بزرگ ترين معضل اجتماعي است كه تبعات منفي فراواني بر تمام اقشار جامعه، از رهبر آن جامعه گرفته تا عادي ترين مردم دارد و چون موريانه ريشه هاي مستحكم جامعه اسلامي را مي خورد و باعث نفوذ منافقين و دشمنان به بدنه جامعه اسلامي مي گردد. هنگامي كه دشمن قادر نيست از طريق رويارويي صدمه وارد كند دست به پخش شايعه مي زند و از اين طريق افكار عمومي را نگران و به خود مشغول ساخته و از مسايل ضروري و حساس منحرف مي كند.
 
شايعه در حقيقت بازار سياه اطلاعات است. اما الزاماً دروغ نيست هر چند كه بالأخره به خطا مي رسد و به مرور از حقيقت فاصله مي گيرد. در پشت پيام ظاهري شايعه پيام پنهاني هم وجود دارد و همين پيام پنهان است كه موجب ارضاي شديد عاطفي مي شود. در داستان افك بيان شد كه منافقين چون از حمله رويارو نااميد بودند اين قضيه را بهانه قرار دادند براي پرورش تهمت و شايعه؛ همراه بودن عايشه يا ماريه با مرد نامحرم را اولين بذر شايعه خود قرار داده و آن را به تنهايي كاشتند.
 
اما با كمك بقيه مسلمين آن را آبياري كردند و بارور ساختند و اگر نزول اين آيه نبود؛ چه توطئه هايي كه در پس آن براي شخص پيامبر در نظر گرفته بودند. اما علل ديگري نيز باعث شد ديگران هم به اين روند كمك كنند و اين مسأله در اكثر شايعات وجود دارد.
 
جامعه شناسان دلايل پخش شايعه را به پنج دسته تقسيم كرده اند: سخن گفتن براي مجاب كردن ديگران، سخن گفتن براي رهايي از فشار عصبي، سخن گفتن براي خوشايندي ديگران، سخن گفتن بي هدف، منحرف كردن افكار عمومي كه مهم ترين دليل و اصلي ترين و خطرناك ترين آنهاست. زيرا با اين حربه ضربه هاي جبران ناپذيري به پيكره اجتماع وارد مي آيد. اما چرا شايعه تا حد زياد قابل باور است؟
 
مأخذ باور پذيري شايعه مي تواند اولين عامل در پذيرش آن باشد. وقتي شايعه پرداز متوجه مي شود كه مخاطبان باور خود را از دست داده اند؛ براي جلوگيري از افت باور، صلاحيت مأخذ را مطرح مي كند و مدعي مي شود كه در رد صلاحيت مأخذ نمي توان شك كرد. همان طور كه در برخي جرايد از كلمه «يك منبع آگاه» استفاده مي شود، همان گونه كه در داستان افك ديده شد، هيچ كس اين صحنه را به عينه نديد و فقط دهان به دهان گشت. دومين عامل در ميزان باورپذيري شايعه اعتماد است كساني كه براي ما خبر مي آورند؛ اتفاقي و بدون حساب و كتاب به سراغ ما نمي آيند زيرا اگر مطمئن باشند كه ما آنها را قبول نداريم هرگز به سراغ ما نمي آيند. منافقين صدر اسلام ظاهراً مورد قبول جامعه مسلمانان بودند زيرا كفرشان را اظهار نمي كردند و به سبب همين ايمان ظاهري اعتماد عمومي را جلب كرده بودند لذا بعد از شنيدن اخبار دروغ آنها را انكار نكردند زيرا قرآن مي فرمايد: «چرا وقتي شنيديد انكار نكرديد؟»
 
كساني كه عاقلانه مي انديشند و خردمندانه به مسايل مي نگرند با بينش و بصيرت شنيده ها را تحليل مي كنند همان گونه كه خداوند مي فرمايد: «و ان جاءكم فاسق بنبأ فتبينوا...» 3 بايد در نظر داشت همان طور كه منافقين جو جامعه را آلوده كردند تا شخصيت پيامبر و خانواده ايشان را زير سؤال ببرند و از اين آب گل آلود ماهي بگيرند؛ در جوامع اسلامي نيز چنين معضلي مشاهده مي شود. تخريب شخصيت ها و آلوده ساختن چهره ايشان از موارد شايعي است كه متأسفانه هيچ مقابله اي ازسوي اشخاص صورت نمي گيرد. از اين رو بايستي براي جلوگيري از توليد و انتشار شايعه فكري انديشيد، آگاه ساختن مردم نسبت به رويدادها و از جمله آن آگاهي دادن مردم نسبت به وضعيت معيشتي و خانوادگي مسئولين و رهبران در جلوگيري از انتشار اين آفت بي تأثير نخواهد بود. اسلام در راه تحقق بخشيدن به صيانت و حفظ آبروي اشخاص و جلوگيري از وقوع خطرهاي بزرگ علاوه بر عدالت گزارش دهنده و تعداد مخبر در موضوعات حساس اجتماعي، شرايط ديگري را در مخبر لازم دانسته كه بدون آن شرايط كم ترين ارزش قضايي و اجتماعي نخواهد داشت. مثلاً شاهد بايد دقت نظر و هوشياري كافي داشته باشد. به طوري كه در اثر دقت نظر مطالب خود را كم و زياد نكند و يا اينكه در امور حسي و لمسي بايد گواهي از طريق يكي از حواس به دست آمده باشد و هرگز به تخمين و گمان اعتقاد نورزند و كساني كه بدون ملاك به مطلبي گواهي دهند؛ بي درنگ بايد تعزير شوند و به مردم معرفي گردند تا ديگران سخنان آنها را نپذيرند. در فقه اسلامي اين افراد به فسق ابدي محكوم هستند. مطابق قوانين جزايي ايران ساخت، پردازش و انتقال شايعه به خودي خود عملي محرمانه محسوب نمي شود و تا زماني كه قصد اضرار به غير يا كتمان حقيقت انجام نشود مجازاتي به دنبال نخواهد داشت. اما همين شايعه وقتي به قصد اضرار به غير، اشاعه فحشا، تشويش اذهان عمومي و يا مقامات رسمي توليد مي شود مشمول اصل 27 از كتاب 5 قانون مجازات اسلامي مي گردد طبق اين قانون (ماده 698) تشويش اذهان عمومي با قصد اضرار به غير به وسيله نامه، شكواييه، گزارش و به صورت اظهارات كذب و يا نسبت دادن هر موضوع خلاف واقع به اشخاص حقيقي و حقوقي، حبس از 2 ماه تا يك سال و يا شلاق تا 74 ضربه به دنبال خواهد داشت.
 
در اينجا مناسب است بار ديگر نظري به آيات افك بيفكنيم. مهم نيست كه اين آيه در شأن كدام همسر پيامبر نازل شده؛ مهم اينست كه بدانيم قرآن چگونه مؤمنين را از پذيرفتن و پخش شايعه برحذر مي دارد. آنجا كه مي فرمايد: «وقتي افك را شنيديد به جاي اينكه نسبت به مؤمنين متهم حسن ظن داشته باشيد به تراشنده افك حسن ظن داشتيد؟ چرا بدون علم درباره اهل ايمان سخن گفتيد؟ به راستي اگر مؤمنين در همان ابتدا كه شايعه اي را مي شنوند بگويند: هذا افك مبين! اين همه شايعه به وجود نخواهد آمد؟ و وقاحت دشمنان به حدي برسد كه سايتهاي اينترنتي پخش شايعه بسازند و در آن به بهترين شايعه ماه و سال جايزه بدهند! در پايان بار ديگر آيات نوراني قرآن را متذكر مي شويم و از خداوند متعال استعانت مي جوييم تا گوشهايمان را از شنيدن سخنان كذب مصون بدارد كه:  ان السمع و البصر و الفؤاد كل اولئك مسئولاً

 

پي نوشت:
 
1.   طباطبايي، محمد حسين؛ تفسير الميزان،
2.   فخر رازي؛ تفسير كبير،
3.   سوره حجرات، آيه 6


 شميم نرجس 20


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۲۴:۰۹ ] [ مشاوره مديريت ]

 

مطالعات ، تجربه ها و تمرين هاي ضروري براي تدريس ، سخنراني ، گويندگي ، گفتگو و مناظرات

۲۸ - اصلاح ، حفظ و مهار زبان و مبارزه با آفت هاي بيان

( آسيب شناسي زبان سخنراني و گفتگو )

۹۴

كتمان حق

   "‏كتمان" در لغت مقابل آشكار كردن است كه عبارتست از پنهان ساختن آنچه در باطن است[1] و مراد از "حقّ" عبارتست از معارف و أحكام إلهي و آنچه به آن مربوط مى‏شود. [2]
   "كتمان حق" در اصطلاح عبارتست از پنهان ساختن معارف، احكام و آيات الهي، به اين شكل كه آيۀ نازله را طورى تأويل و يا دلالتش را طورى توجيه كنند كه آيه از آيه بودن بيفتد.[3]
   كتمان حقايق درجايي كه آشكار كردن حق ضرورت دارد قبيح و حرام است، ولي در چند مورد پسنديده مي­باشد:
1. جايي كه كتمان مربوط به أسرار مردم است.
2. جايي كه با آشكار شدن حق، شرّ به پا مي­شود.
3. جايي كه مربوط به أسرار ايماني باشد،[4] آنچنانكه خداوند متعال مي فرمايد:
«قالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَكْتُمُ إِيمانَهُ »[5]
«مرد مؤمنى از آل فرعون كه ايمان خود را پنهان مى‏داشت گفت...»
 
   كه از آن به تقيّه نيز ياد مي­كنند، چرا كه تقيّه، كتمان حقّست در مقابل مخالفين، كه صادقَين، جماعتي از شيعيان خود را به آن امر نموده­اند.[6]
 
كتمان حق از منظر قرآن:
  قرآن كريم در بيست مورد به اين موضوع پرداخته، كه خود نشانگر اهميّت اين مطلب مي­باشد كه مي­توان اين موارد را در شش عنوان خلاصه نمود:
1- اهل كتاب و كتمان حقايق:
  خداوند متذكر مي­شود كه اهل كتاب به خوبي، حقايق‏ را مي­شناسند چون تمامى خصوصيات آن جناب را در كتب خود ديده‏اند، ولي به صورت كاملاً آگاهانه آنها را پنهان ميكنند؛
«الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَعْرِفُونَهُ كَما يَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمْ وَ إِنَّ فَرِيقاً مِنْهُمْ لَيَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَ هُمْ يَعْلَمُون »[7]
 
2- منافقين و كتمان حقايق:
  خداوند در قرآن به پنهان كاري­هاي منافقين اشاره نموده و پرده از چهرۀ آنان بر مي­دارد.
«وَ لِيَعْلَمَ الَّذِينَ نافَقُوا وَ قِيلَ لَهُمْ تَعالَوْا قاتِلُوا... يَقُولُونَ بِأَفْواهِهِمْ ما لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما يَكْتُمُون‏»[8]
 
 3- جايگاه كتمان حقايق:
    قرآن كريم به جايگاه پست كتمان پرداخته و به توبيخ و تقبيح كتمان كنندگان مي­پردازد، به عنوان مثال در آيۀ؛
« يا أَهْلَ الْكِتابِ لِمَ تَلْبِسُونَ الْحَقَّ بِالْباطِلِ وَ تَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُون ‏»[9]
 
  اهل كتاب را به دليل كتمان حقايق، توبيخ مي­نمايد و اگر به مجازاتهايي كه براي اين افراد معبّن شده دقت كنيم، بيشتر به جايگاه كتمان در دين اسلام پي­خواهيم برد.
 
4- عاقبت كتمان كنندگان حقايق:
 قرآن كريم دراين باره به شش مورد اشاره مي­كند كه عبارتند از:
الف: مسامحه در امور ديني؛
  از آنجا كه كتمان شهادت يكي از بارزترين مصاديق كتمان حق است
خداوند مي­فرمايد:
«وَ لا تَكْتُمُوا الشَّهادَةَ وَ مَنْ يَكْتُمْها فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُه »[10]
 
   "آثم" كسى است كه در مقام عمل و سلوك بسوى حقّ، مسامحه كند و لذا كسي كه شهادتي را پنهان مي­كند، قلب او دچار مسامحه در امور ديني مي­گردد و نسبت دادن اين مسامحه به قلب، براى اين است كه كتمان شهادت يك عمل قلبي است و قلب آنرا در إحاطه خود نگهداشته و اجازه نمى‏دهد بوسيله زبان يا عضو ديگر ظاهر شود.[11]
ب: آتش خواري در قيامت:
  دانشمندانِ اهل كتاب تا قبل از آمدن پيامبر اسلام، به مردم و عده‏ى آمدن آن حضرت را مى‏دادند و نشانه‏هايى را كه در تورات و انجيل آمده بود براى مردم مى‏گفتند، ولى همين كه پيامبر اسلام مبعوث شد و آنها اقرار به رسالت آن حضرت را مساوى با از دست دادن مقام و مال  خود ديدند، حقيقت را كتمان نمودند، تا چند روزى بيشتر در مسند خود بمانند، ولى اين بهاى اندكى بود كه در برابر گناه بزرگ خود بدست مي­آوردند و درآمد
آن نيز چيزى جز آتشي كه مى‏خورند،نيست. [12]وخداوند دربارۀآنهاميفرمايد:
«إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ الْكِتاب و ِيَشْتَرُونَ بِهِ ثَمَناً قَلِيلًا أُولئِكَ ما يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ إِلَّا النَّار »[13]
 
ج: عدم تكلّم خداوند با آنها:
 مجازات ديگري كه براي كتمان كنندگان تعيين شده اينست كه خداوند در روز رستاخيز با آنها سخن نميگويد:
«وَ لا يُكَلِّمُهُمُ اللَّهُ يَوْمَ الْقِيامَة»[14]
 
 ازآنجا كه سخن گفتن، ابزار ايجاد ارتباط مي­باشد، لذا عدم تكلّم به معني نبود زمينۀ ارتباط است و انتخاب اين مجازات به اين علّت است كه افرادي كه كتمان "ما أنزل اللّه" مى‏كنند، در حقيقت با اظهار مقاصد خداوند، مخالفت كرده، و از نشر آنها جلوگيرى مى‏كنند و لذا خداوند متعال از تكلّم با آنان خوددارى مي­فرمايد.[15]
 
د:ناپاكي:
   انساني كه با بيان حق مخالفت كرده و مانع از إجراى حقّ شده قهراً زمينه‏اى در باطن او براى تمايل بحقّ نخواهد بود و در اينصورت تطهير او از صفات و عقائد باطل بي­مورد بوده و لذا خداوند متعال عملى را كه زمينه‏اى براى آن موجود نباشد بجا نخواهد آورد و لذا به دليل آلودگى باطن و قطع ارتباط با خداوند متعال و رحمت او و انحراف از صراط حق، گرفتار عذاب دردناك مي­شود[16] و لذا در مورد آنها مي­فرمايد:
«ولا يُزَكِّيهِمْ و لَهُمْ عَذابٌ أَلِيم »[17]
 
ﻫ: ملعون شدن:
   چون كتمان حقّ، بر خلاف هدف إلهى بوده و سبب انحراف بندگان خدا مي شود و در حقيقت عناد با نظم جهان و تدبير پروردگار متعال مى‏باشد قهراً سزاى چنين شخصى دور شدن از رحمت إلهى مي­باشد و معناى
 ملعون شدن همين است[18] و لذا درقرآن در اين باره مي­فرمايد:
«أُولئِكَ يَلْعَنُهُمُ اللَّه وُيَلْعَنُهُمُ اللَّاعِنُونَ »[19]
 
5- نهي از كتمان حقايق:
خداونداهل كتاب را از پنهان كردن حقايق الهي نهي مي­كند و ميفرمايد:
«وَ لا تَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْباطِلِ وَ تَكْتُمُوا الْحَقَّ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُون‏ »[20]
 
 6- آگاهي خداوند به آنچه كه پنهان كرده­اند:
   يكي از مهمترين راههاي درمان كتمان حقايق، آگاه و ناظر دانستن خداوند در همۀ امور است و انسان متوجّه، هميشه بايد خداوند حكيم را ناظر بر جزئيات أعمال و افكار خود ديده، و بداند كه آنچه از او سر مى‏زند، در كتاب الهى محفوظ خواهد بود[21] و لذا خداوند آنها را مورد خطاب قرار داده، مي­فرمايد:
«وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما كانُوا يَكْتُمُون ‏»[22]
 
كتمان حق در كلام معصومين«ع»:
 قال أَبو محمَّدٍ العسكرِي(ع):
«قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ(ع) سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ ص يَقُولُ مَنْ سُئِلَ عَنْ عِلْمٍ فَكَتَمَهُ حَيْثُ يَجِبُ إِظْهَارُهُ تَزُولُ عَنْهُ التَّقِيَّةُ جَاءَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ مُلْجَماً بِلِجَامٍ مِنَ النَّارِ»[23]
«اگر از كسي دربارۀ علمي سؤال شود و او آن را مخفي كند در حالي كه اظهار آن واجب است و او در حال تقيّه نيست در روز قيامت با افساري از آتش محشور مي­گردد.»[24]
 
اهميّت اظهار حقايق:
    از آنجا كه تكامل يك جامعه در گرو دانايي افراد آن مي­باشد خداوند نيز از دانشمندان جامعه تعهّد گرفته است كه حقايق را از مردم پوشيده ندارند.
«و إِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ لَتُبَيِّنُنَّهُ لِلنَّاسِ وَ لا تَكْتُمُونَه‏ »[25]
 
   توجه به ماده" تبيين" در آيه فوق، نشان مى‏دهد كه منظور تنها تلاوت و يا نشر كتب آسمانى نيست، بلكه منظور اين است كه حقايق آنها را آشكار در اختيار مردم بگذارند تا به روشنى همۀ توده‏ها از آن آگاه گردند و آنها كه در تبيين آيات كوتاهى كنند، مشمول همان سرنوشتى هستند كه خداوند در اين آيه و مانند آن براى علماى يهود بيان كرده است،[26] اين خود دليل مهمّي براي اهميت اين مطلب مي­باشد.
 
آثار كتمان حق:
   از آنجا كه كتمان حقايق أثر منفي در برنامه دينى إلهى ايجاد كرده و موجب نقص و محو قسمتى از موادّ كتاب آسمانى مى‏شود، آنهم موادّيكه از اصول و پايه‏هاى دين و كتاب آسمانى محسوب مي­گردد، لذا اين أمر از كفر بالاتر و عميق­تر و مؤثّرتر مي­باشد، زيرا كفر أثرى در متن برنامه إلهى وارد نكرده،[27] لذا آثار مخرّب زيادي دارد كه مي­توان گمراهي انسانها وجدايي اديان الهي را از مهمترين آنها نام برد، زيرا انسانها فطرتاً حق جو هستند و اگر كسي حق را از آنها پنهان نكند به آساني آن را مي­يابند، لذا كساني كه حق را كتمان مى‏كنند در واقع جامعه انسانى را از سير تكامل فطرى باز مى‏دارند و يا اگر دانشمندان اهل كتاب بعد از ظهور اسلام حقايق را كتمان نمي­كردند ممكن بود در مدت كوتاهى هر سه ملت زير يك پرچم گرد آيند، كه حاصل اين كار آنها گرفتار كردن بشريّت مي­باشد[28].
                                           

[1] . مصطفوي، حسن؛ التحقيق في كلمات القرآن الكريم، تهران،بنگاه ترجمه ونشر كتاب،1360 ش، ج‏10، ص 24.
[2] . مصطفوي، حسن؛  تفسير روشن ، تهران ،مركز نشر كتاب ، 1380 ش،چاپ اول ، ج‏4، ص: 268.
[3] . طباطبائي، محمد حسين؛ ترجمه الميزان،سيّد محمد باقر موسوي همداني،قم،دفترانتشارت اسلامي جامعۀ مدرسين، 1374ش،چاپ پنجم ، ج‏1، ص 58.
[4] . التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏10، ص 25.
[5] . مؤمن/ 28
[6] .،محمد بن محمد بن نعمان، شيخ مفيد؛  تصحيح الإعتقاد، كنگرۀجهاني هزارۀ شيخ مفيد،قم،1413ق، چاپ اول،وزيري ، ص 137.
[7] .بقره/146« كسانى كه كتاب آسمانى به آنان داده‏ايم، او [پيامبر] را همچون فرزندان خود مى‏شناسند (ولى) جمعى از آنان، حق را آگاهانه كتمان مى‏كنند».
[8] . آل‏عمران/‏167« به زبان خود چيزى مى‏گويند كه در دلهايشان نيست! و خداوند از آنچه كتمان مى‏كنند، آگاهتر است‏».
 3. آل‏عمران/‏71«اى اهل كتاب! چرا حق را با باطل (ميآميزيد و) مشتبه مى‏كنيد (تا ديگران نفهمند و گمراه شوند)، و حقيقت را پوشيده مى‏داريد در حالى كه مى‏دانيد؟!».
[10] . بقره/283« و شهادت را كتمان نكنيد! و هر كس آن را كتمان كند، قلبش گناهكار است‏».
[11] .تفسير روشن، ج‏4، ص 46.
[12] .قرائتي، محسن؛ تفسيرنور، تهران،مركز فرهنگي درسهايي ازقرآن،چاپ يازدهم،1383،ج‏1، ص 266.
[13] .بقره/174«آنان كه كتابى را كه خدا نازل كرده است پنهان مى‏دارند، تا بهاى اندكى بستانند، شكمهاى خود را جز از آتش انباشته نمى‏سازند».
[14] .بقره/174«و خداوند، روز قيامت، با آنها سخن نمى‏گويد».
[15] .تفسير روشن، ج‏2، ص 335.
[16]. تفسير روشن، ج‏2، ص 336.
[17] . بقره/174«وپاكشان نسازدوبهره آنها عذابى دردآور است».
[18] .تفسير روشن، ج‏2، ص: 284و283.
[19] .بقره/ 159« خدا آنها را لعنت مى‏كندهمه لعن‏كنندگان نيز، آنها را لعن مى‏كنند».
[20] .بقره/42«و حق را با باطل نياميزيد! و حقيقت را با اينكه مى‏دانيد كتمان نكنيد».
[21] . تفسير روشن، ج‏2، ص: 213.
[22] .مائده/61« و خداوند، از آنچه كتمان مى‏كردند، آگاهتر است!».
[23]. مجلسي ،محمد باقر؛ بحارالأنوار مؤسسۀ الوفاء،بيروت،1404ق،وزيري،چاپ اول ج : 2 ص : 72 ح  37.
[24] . جهت آشنايي بيشترمي توان به كتاب اصول كافي ج7 ووسايل الشيعه ج27 باب كتمان شهادت رجوع كرد.
[25] . آل عمران/187« و (به خاطر بياوريد) هنگامى را كه خدا، از كسانى كه كتاب (آسمانى) به آنها داده شده، پيمان گرفت كه حتماً آن را براى مردم آشكار سازيد و كتمان نكنيد!».
[26] . مكارم شيرازي، ناصر؛ تفسير نمونه، تهران ،دارالكتب الاسلاميه،1374 ش ،چاپ اول، ج‏3، ص: 207
[27] . تفسير روشن، ج‏2، ص 334.
[28] . ترجمه الميزان، ج‏1، ص: 586و تفسير نمونه، ج‏1، ص 550.

http://www.pajoohe.com/fa/index.php?Page=definition&UID=32515


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۲۴:۰۸ ] [ مشاوره مديريت ]

 

مطالعات ، تجربه ها و تمرين هاي ضروري براي تدريس ، سخنراني ، گويندگي ، گفتگو و مناظرات

۲۸ - اصلاح ، حفظ و مهار زبان و مبارزه با آفت هاي بيان

( آسيب شناسي زبان سخنراني و گفتگو )

۹۳

فخر فروشي


برخى از مردم به خاطر مباهات و فخر فروشى مبتلا به غيبت مى‏شوند، يعنى براى اينكه اظهار وجود كنند و فضل و كمال خود را به رخ بكشند ديگران را كوچك مى‏شمارند و از آنان بدگويى مى‏كنند و با گفتن جملاتى از اين قبيل كه فلان كس چيزى نمى‏داند و چنين و چنان است با اين هدف و انگيزه كه خود را از او بهتر معرفى كند، به گفتن عيوب وى مى‏پردازد، ولى از اين نكته غفلت دارد كه اين گونه برخورد علاوه بر اينكه نظر مردم را جلب نمى‏كند ممكن است عقيده آنها را نيز نسبت به او سست كند. اين بيمارى (خودستايى و فخر فروشى) عامل بسيارى از گناهان كبيره مى‏تواند باشد كه يكى از آنها غيبت است. از اين رو قرآن كريم و ائمه معصومين -عليهم السلام- به شدت با آن برخورد كرده و آن را مورد نكوهش قرار داده‏اند كه به طور اختصار به چند مورد اشاره مى‏كنيم:


خودستايى از نظر قرآن


قرآن كريم دستور مى‏دهد هيچگاه انسان نبايد خود را تزكيه و از ديگران بدگويى كند، زيرا هيچ كس از درون ديگران با خبر نيست، آنجا كه مى‏فرمايد:
... فَلا تُزكُّوا أنْفُسَكُمْ هُوَ أعْلَمُ بِمَنِ اتَّقى‏ [1] خودستايى نكنيد چرا كه او پرهيزكاران را بهتر مى‏شناسد.
و در جاى ديگر مى‏فرمايد:
أ لَمْ تَرَ إلَى الَّذينَ يُزَكُّونَ أنْفُسَهُمْ بَلِ اللّهُ يُزَكّى مَنْ يَشاءُ وَ لا يُظْلَمُونَ فَتيلا [2] آيا نديدى آنهايى را كه خودستايى مى‏كنند؟ (اين خودستاييها ارزش ندارد) بلكه خدا هر كس را كه بخواهد مى‏ستايد و كمترين ستمى به آنها نخواهد شد.
پس انسان بايد از خودستايى و تزكيه نفس بپرهيزد و هيچگاه خود را از عيوب و نقايص پاك و منزّه نشمارد، كه اين، كار شيطان و شيوه متكبّران و نابخردان است.


خودستايى در روايات


در احاديث اسلامى نيز خودستايى به طور جدّى مذمّت شده است كه به چند مورد اشاره مى‏كنيم.
حضرت على - عليه السّلام- متّقين را اين گونه توصيف مى‏كند:
لا يرضون من أعمالهم القليل و لا يستكثرون الكثير، فهم لأنفسهم متّهمون، و من أعمالهم مشفقون، إذا زكّى أحد منهم خاف ممّا يقال له فيقول أنا أعلم بنفسى من غيرى، و ربّي أعلم بي منّي بنفسى. اللّهمّ لا تؤاخذني بما يقولون و اجعلنى أفضل ممّا يظنّون و اغفر لي ما لا يعلمون ... .
(پرهيزكاران‏) از اعمال خويش به اندك خشنود نيستند و اعمال فراوان خود را زياد نمى‏بينند. آنان خويشتن را متّهم مى‏سازند و از كردار خود بيمناكند (كه مبادا مورد قبول خداوند نباشد). هرگاه يكى از آنها ستوده شود، از آنچه در باره‏اش گفته شده در هراس مى‏افتد و مى‏گويد: من از ديگران نسبت به خود داناترم و پروردگارم به اعمالم از من آگاه‏تر است. پروردگارا مرا بهتر از آنچه آنها گمان مى‏كنند قرار ده و گناهانى را كه نمى‏دانند بيامرز... و در ضمن نامه‏اى كه به معاويه بن أبي سفيان نوشت مى‏فرمايد:
و لولا ما نهى اللّه عنه من تزكيه المرء نفسه لذكر ذاكر فضائل جمّه تعرفها قلوب المؤمنين و لا تمجّها اذان السّامعين... .
... اگر نه اين بود كه خداوند نهى كرده است كه انسان خويشتن را بستايد، فضايل فراوانى را (درباره خود) بر مى‏شمردم كه قلوب مؤمنان با آن سابقه آشنايى دارد و گوش شنوندگان آن را بيگانه نمى‏شمارد... و در جاى ديگر فرمود:
أقبح الصّدق ثناء الرّجل على نفسه. زشت‏ترين سخن درست مدح و ثناى انسان نسبت به خويشتن است.
به هر حال، انسان نبايد خود را از ديگران برتر بداند بلكه وظيفه دارد ديگران را از خود بهتر بداند، آن گونه كه حضرت على بن موسى الرضا - عليه السّلام- در ضمن حديثى فرمود:
العاشره و ما العاشره قيل له ما هي قال عليه السّلام لا يرى أحدا إلا قال: هو خير منّى و أتقى، إنّما النّاس رجلان: رجل خير منه و أتقى و رجل شرّ منه و أدنى، فإذا لقى الّذى شرّ منه و أدنى قال لعلّ خير هذا باطن و هو خير له و خيرى ظاهر و هو شرّ لي و إذا راى الّذى هو خير منه و أتقى تواضع له ليلحق به فإذا فعل ذلك فقد علا مجده و طاب خيره و حسن ذكره و ساد أهل زمانه.... (عقل هيچ مسلمانى كامل نمى‏شود مگر اينكه ده خصلت در او باشد) سپس فرمود: آيا مى‏دانيد دهمين (خصلت‏) كدام است؟ گفته شد: چيست؟ فرمود:
هيچ كس را ننگرد مگر اينكه بگويد او از من پرهيزكارتر است. همانا مردم (دو دسته‏اند): گروهى كه از او بهتر و پرهيزكارتر، و گروهى كه از او بدتر و زبون‏ترند.
پس، هرگاه كسى را ببيند كه از او پست‏تر است بگويد شايد درونش بهتر باشد و آن بهتر بودن باطن براى او بهتر است و خوبى من ظاهر است و شايد اين ظاهر خوب در واقع به ضرر من باشد، و هرگاه كسى را ببيند كه بهتر و با تقواتر از او باشد در برابرش فروتنى كند تا به او برسد، و هنگامى كه اين گونه رفتار كند عزّت و احترامش بالا مى‏رود و نامش به نيكى برده مى‏شود.
خلاصه هرگز نبايد انسان به بهانه تزكيه خويش (كه خود اين تزكيه نيز از نظر اسلام نكوهيده است) از ديگران بدگويى كند و ناگفته پيدا است كسانى كه از طريق مباهات، ديگران را تحقير مى‏كنند بايد بدانند كه ممكن است در اثر غيبت آنان عدّه‏اى به شخص غيبت شونده بد بين شوند. لكن غيبت كننده علاوه بر اينكه براى جلب رضايت مردم ارزش و فضيلت خود را نزد خدا از دست مى‏دهد در روز قيامت نيز مردم نمى‏توانند او را از غضب الهى نجات دهند.


[1] . سوره‌ نجم، آيه‌32.
[2] . سوره‌ نساء، آيه‌42.


آيت الله مهدوي كني - نقطه هاي آغاز در اخلاق عملي، ص191


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۲۴:۰۷ ] [ مشاوره مديريت ]

 

مطالعات ، تجربه ها و تمرين هاي ضروري براي تدريس ، سخنراني ، گويندگي ، گفتگو و مناظرات

۲۸ - اصلاح ، حفظ و مهار زبان و مبارزه با آفت هاي بيان

( آسيب شناسي زبان سخنراني و گفتگو )

۹۲

عيب زدايي آري ، عيب جويى نه


فرق ميان اين دو بسيار ظريف و لطيف است زيرا عيب جويى و عيب‏زدايى به حسب ظاهر هر دو با يادآورى و بازگو كردن عيوب همراه است، ولى اوّلى با انگيزه تحقير و تنقيص ذكر مى‏شود و دومى به قصد خير خواهى و اصلاح، اولى با دشمنى و خصومت و دومى با دلسوزى و نصيحت توأم است. اگر انگيزه انسان در ذكر عيوب ديگران خيرخواهى باشد قهرا كيفيت برخورد مشفقانه و آبرومندانه خواهد بود، ولى اگر هدف تنقيص و تحقير باشد قهرا با تحقير و توهين ادا مى‏شود. خلاصه اگر چه هدف وسيله را توجيه نمى‏كند لكن آن را تحديد مى‏كند، يعنى هدف وسيله را متناسب با خود مى‏سازد:
كُلٌّ يَعْمَلُ عَلى‏ شاكِلَتِهِ[1] ، هر كس طبق نيّت و انگيزه‏اش كار مى‏كند.
به همين جهت، كسى كه مى‏خواهد عيب ديگرى را به او تذكر دهد بايد با حسن نيّت و دلى پاك و بى‏آلايش نقايص او را ياد آورى كند و در حال سخن گفتن كمال ادب و احترام را رعايت نمايد و دقت كند كه به شخصيت طرف مقابل خود اهانت روا ندارد و انتقاد صحيح و سالم و سازنده به نيش زدن و عيب‏جويى تبديل نگردد، كه نتيجه معكوس خواهد داشت. براى اينكه هيچ انسانى از خطا و اشتباه مصون نيست و هيچ كس نمى‏تواند ادعا كند كه مرتكب خطا و اشتباه نمى‏شود جز ائمه معصومين عليهم السّلام كه آنان نيز با اينكه از مقام عصمت برخوردارند خود را در برابر پروردگار گناهكار و ناقص مى‏دانند. به عنوان نمونه، امام سجّاد عليه السّلام عرض مى‏كند:
إلهى إليك أشكو نفسا بالسّوء أمّاره و إلى الخطيئه مبادره و بمعاصيك مولعه و لسخطك متعرّضه.
خدايا به تو شكايت مى‏كنم از نفسى كه مرا بسيار به بديها وامى‏دارد و به هر خطا سبقت مى‏گيرد و به معصيت تو حرص مى‏ورزد و مرا در معرض خشم و غضب تو مى‏افكند.
و در جاى ديگر به پيشگاه خدا عرض مى‏كند:
ادعوك يا سيّدى بلسان قد أخرسه ذنبه، ربّ اناجيك بقلب قد أوبقه جرمه.
اى سيّد من تو را مى‏خوانم به زبانى كه از زيادى گناه گنگ شده است.
پروردگارا با تو راز و نياز مى‏كنم با دلى كه از كثرت جرم و خطا به وادى هلاكت در افتاده است.
و هنگام اظهار ذلت به درگاه خدا مى‏گويد:
إذا رأيت مولاى ذنوبى فزعت ربّ أفحمتنى ذنوبى و انقطعت مقالتى فلا حجّه لي... . اى مولاى من آنگاه كه به گناهان خود مى‏نگرم سخت بيمناك مى‏شوم.
پروردگارا گناهان بى‏شمار بر من چيره شده و زبان مرا از عرض معذرت بسته است. ديگر عذرى ندارم كه به پيشگاه تو آورم و بهانه‏اى برايم نمانده كه آن را بازگويم و از كرده خود پوزش طلبم... .
با اينكه امام سجّاد - عليه السّلام- معصوم است و هيچ گناهى از او سر نزده اما خود را گناهكار مى‏داند. بنابراين، همه مردم داراى عيبها و نقايصى هستند كه بايد به آنها تذكر داده شود، چون خداوند عالم تمام افراد بشر را يكسان نيافريده است و همان طورى كه صفات نيك و پسنديده در آنان وجود دارد عيوبى نيز در آنها هست، ولى انسان نبايد عيب‏جويى كند بلكه بايد با بيان مشفقانه و توأم با محبّت او را متنبّه سازد تا هم آبروى او را از بين نبرد و هم احساساتش را جريحه دار نكند، چون اسلام براى حيثيت و آبروى مؤمن ارزش و اهميت خاصى قائل است و بازگو كردن عيوب مردم نيز يك ضرورت است و اين ضرورت را مى‏توان به صورت پنهانى و خصوصى انجام داد تا به شخصيت مؤمن لطمه‏اى وارد نشود كه: «الضّرورات تقدّر بقدرها» (نيازهاى اضطرارى بايد در چارچوب خودشان ارزيابى بشوند)، يعنى از آن محدوده نبايد تجاوز كند.
حضرت على عليه السّلام فرمود: نصحك بين الملا تقريع، نصيحت كردن در ميان مردم نوعى سركوبى است.
امام حسن عسكرى - عليه السّلام- فرمود: من وعظ أخاه سرّا فقد زانه و من وعظه علانيه فقد شانه، كسى كه برادر دينى خود را در نهان پند دهد زينت بخش او شده است، اما اگر در برابر ديگران نصيحتش كند موجب سرشكستگى او مى‏شود.
نصيحت در نهاني بهتر آيد گره از جان و بنداز دل گشايد


سرانجام شوم «عيب‏جويى»


اگر هدف از ذكر خطا و لغزشهاى ديگران رسوا كردن آنها باشد، بى‏ترديد روزى فرا مى‏رسد كه خداوند او را در بين مردم رسوا خواهد كرد.
امام باقر - عليه السّلام- از رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - نقل مى‏كند كه فرمود:
يا معشر من أسلم بلسانه و لم يسلم بقلبه لا تتّبعوا عثرات المسلمين فإنّه من يتّبع عثرات المسلمين يتّبع اللّه عثراته و من يتّبع اللّه عثراته يفضحه. اى كسانى كه به ظاهر اسلام آورده‏ايد ولى اسلام در قلب شما رسوخ نكرده است در جستجوى لغزشهاى مسلمانان نباشيد (تا آنان را رسوا كنيد)، زيرا كسى كه در مقام پيدا كردن خطاهاى مردم باشد خدا عيوب او را آشكار و وى را رسوا خواهد كرد.
و در روايت ديگرى آمده است خداوند او را رسوا خواهد كرد هر چند درون خانه و به طور پنهانى گناهى مرتكب شود.


عيب‏جويى و كفر


كسانى كه با برادر دينى خود به ظاهر لاف دوستى مى‏زنند و اعتماد او را به خود جلب مى‏كنند ولى در باطن با او دشمن هستند و لغزشها و اشتباهات و نقاط ضعف وى را به طور دقيق نگاه مى‏دارند تا در فرصت مناسب او را مفتضح كنند، سر انجام، خود را به مرز كفر نزديك مى‏كنند.
امام باقر - عليه السّلام- فرمود:
من أقرب ما يكون العبد إلى الكفران يواخى الرّجل الرّجل على الدّين فيحصى عليه زلاته ليعيّره بها يوما ما. از چيزهايى كه انسان را به مرز كفر نزديك مى‏سازد اين است كه كسى با برادر دينى خود به نام دين در ظاهر طرح دوستى بريزد و لغزشهاى او را يكى پس از ديگرى به خاطر سپارد تا روزى او را رسوا كند.
امام صادق - عليه السّلام- فرمود:
أبعد ما يكون العبد من اللّه أن يكون الرّجل يواخى الرّجل و هو يحفظ عليه زلاته ليعيّره بها يوما ما.
دورترين حالات انسان از خدا اين است كه با كسى طرح دوستى بريزد و لغزشهاى او را به خاطر بسپارد تا روزى او را رسوا سازد.


عذاب دردناك


كسانى كه به جاى انتقاد سالم و سازنده به فكر اين باشند كه عيوب مردم را آشكار كنند و از حيثيت و اعتبار آنان بكاهند، مرتكب گناهى بس عظيم گشته‏اند كه به خاطر آن عذابى دردناك پيش رو خواهند داشت.
قرآن مجيد در اين باره مى‏فرمايد:
إنَّ الَّذينَ يُحِبُّونَ أنْ تَشيعَ الْفاحِشَه فِى الَّذينَ امَنُوا لَهُمْ عَذابٌ اليمٌ فِى الدُّنْيا وَ الاخِرَه وَ اللّهُ يَعْلَمُ وَ أنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ [2] ، كسانى كه دوست دارند زشتيها در ميان مردم با ايمان شيوع يابد عذاب دردناكى براى آنها در دنيا و آخرت است، و خداوند مى‏داند و شما نمى‏دانيد.
يك انسان مسلمان به حكم وظيفه اسلامى، انسانى و اخلاقى موظف است در صورتى كه از برادر دينى خود اشتباه و خطايى را مشاهده كرد در خفا به او تذكر دهد تا در صدد رفع آن گناه بر آيد و چاره‏اى بينديشد كه از اين پس گرد آن گناه نگردد، نه اينكه با ديدن يك كار خطا و اشتباه (و چه بسا به صرف اينكه از ديگران شنيده است و تحقيق نكرده‏) آبروى مسلمانى را ببرد و در نتيجه خود را نيز مستحقّ آتش دوزخ كند.
در اينجا نكته جالب توجه اين است كه قرآن مجيد نمى‏گويد كسانى كه فحشاء را در ميان مؤمنان شايع مى‏كنند اهل عذابند بلكه مى‏فرمايد كسانى كه دوست دارند نسبتهاى ناروا درباره مؤمنان شايع شود اهل عذابند. و اين خود دلالت مى‏كند بر اينكه آبروى مسلمان نزد خداوند بسيار محترم است و او اجازه نمى‏دهد كه هر چه درباره مؤمنان گفته و شنيده مى‏شود براى ديگران بازگو گردد، زيرا اگر انسان با چشم خود ببيند كسى گناهى را انجام داده حق ندارد سرّ او را فاش كند، چه رسد به اينكه از ديگران شنيده و خود نديده باشد (دقت كنيد).
امام صادق - عليه السّلام- فرمود:
من قال في مؤمن ما رأته عيناه و سمعته أذناه فهو من الّذين قال اللّه عزّ و جلّ «إنَّ الَّذينَ يُحِبَّونَ أنْ تَشيعَ الْفاحِشَه...» [3] درباره انسان مؤمن هر چه را ديده يا شنيده بازگويد (آن را بين مردم شايع كند) جزو كسانى است كه خداى متعال درباره آنان فرموده است: «إنَّ الَّذينَ يُحِبَّونَ أنْ تَشيعَ الْفاحِشَه...»


راه مبارزه با اشاعه فحشا


اكنون كه بحث به اينجا رسيد چگونه مى‏توان با توطئه دوستداران شيوع فحشاء (شايعه پردازان) مبارزه كرد و نقشه‏هاى شوم آنان را نقش بر آب ساخت؟ به نظر حقير، بهترين راه، مبارزه منفى است.
مبارزه منفى اشكال گوناگونى دارد كه از ميان آنها به دو راه اشاره مى‏كنيم:


1. عدم مجالست با عيب‏جويان:


افراد عيب‏جو همانند مگس روى آلودگى‏ها مى‏نشينند و تنها روى جنبه‏هاى منفى انگشت مى‏گذارند و جنبه‏هاى مثبت اشخاص را نمى‏بينند، چنانكه امام صادق - عليه السّلام- فرمود:
الاشرار يتّبعون مساوى النّاس و يتركون محاسنهم كما يتّبع الذّباب المواضع الفاسده من الجسد و يترك الصّحيح. افراد زبون و فرومايه مانند مگس روى ناپاكيها و آلودگى‏ها مى‏نشينند و دنبال كارهاى زشت و عيوب مردم هستند و خوبيهاى آنان را ناديده مى‏گيرند، همان طور كه مگس دنبال نقاط فاسد بدن مى‏گردد و مواضع صحيح و سالم را ترك مى‏كند.
بنابر اين، بايد از معاشرت و همنشينى با آنها خوددارى كرد و گذشته از اينكه نبايد آنان را به عنوان دوست برگزيد بلكه بايد اين گونه افراد را در رديف دشمن‏ترين مردم نسبت به خود به حساب آورد زيرا ممكن است در اثر رفت و آمد نقطه ضعفى را مشاهده كنند و يك روز آبروى انسان را ببرند.
 
از اين رو امير مؤمنان عليه السّلام فرمود:
ليكن أبغض النّاس إليك و أبعدهم منك أطلبهم لمعائب النّاس. بايد دشمن‏ترين مردم نزد تو و دورترين آنها از تو كسانى باشند كه بيشتر در صدد يافتن خطاهاى مردم هستند.


2. بى‏اعتنايى به عيب‏جويان:


راه ديگرى كه براى جلوگيرى از اشاعه فحشاء وجود دارد بى‏اعتنايى به كسانى است كه مى‏خواهند با شايعه پراكنى و عيب‏جويى از ديگران از قبح و زشتى گناهان بكاهند و آن را در نظر مردم بى‏اهميّت جلوه دهند. اين قبيل افراد با ذكر عيوب ديگران جوّ جامعه را آلوده كرده و بدين وسيله براى تعميم فساد و گسترش گناه زمينه‏سازى مى‏كنند. پس اگر به سخن آنها ترتيب اثر داده نشود و در همه جا با بى‏اعتنايى مردم روبرو شوند ناگزير دست از اين كار زشت برداشته و بى‏كار خود مى‏روند.
شخصى به نام محمد بن فضيل مى‏گويد: خدمت امام هفتم حضرت موسى ابن جعفر عليهما السّلام رسيدم و عرض كردم: فدايت شوم، درباره يكى از برادران دينى من كارى را نقل مى‏كنند كه من آن را ناخوش دارم ولى هنگامى كه از خود او سؤال مى‏كنم انكار مى‏كند با اينكه گروهى از افراد موثق و مورد اعتماد اين خبر را براى من نقل كرده‏اند. حضرت فرمود:
يا محمّد كذّب سمعك و بصرك عن أخيك فإن شهد عندك خمسون قسامه و قالوا لك قولا فصدّقه و كذّبهم، لا تذيعنّ عليه شيئا تشينه به، و تهدم به مروّته فتكون من الّذين قال اللّه في كتابه «إنَّ الَّذينَ يُحِبُّونَ أنْ تَشيعَ الْفاحِشَه فِي الَّذينَ امَنُوا لَهُمْ عَذابٌ أليمٌ فِي الدُّنيا وَ الاخِرَه» [۴]. اى محمد گوش و چشم خود را در مقابل برادر مسلمانت تكذيب كن و اگر پنجاه نفر به عنوان شاهد قسم ياد كردند و درباره او چيزى به تو گفتند ولى خود او انكار كرد به گواهى آنان ترتيب اثر مده، سخن او را بپذير و گفته آنها را قبول مكن. (سپس فرمود:) مبادا چيزى را كه مايه عيب و ننگ او و وسيله درهم كوبيدن شخصيت و شرف انسانى او مى‏گردد منتشر كنى، زيرا در زمره كسانى قرار خواهيد گرفت كه خداوند درباره آنها فرموده است: «كسانى كه دوست مى‏دارند زشتيها در ميان مؤمنان پخش شود براى آنها است عذابى دردناك در دنيا و آخرت».
در حديث ديگرى امام باقر عليه السّلام فرمود: يجب للمؤمن على المؤمن أن يستر عليه سبعين كبيره. هر مؤمنى وظيفه دارد هفتاد گناه كبيره را بر برادر مؤمن خود بپوشاند.
حضرت على- عليه السّلام- مى‏فرمايد: أيُّها النّاس، من عرف من أخيه وثيقه دين و سداد طريق فلا يسمعنّ فيه أقاويل الرّجال أما إنّه قد يرمى الرّامى و تخطئ السّهام و يحيل الكلام، و باطل ذلك يبور، و اللّه سميع و شهيد. أما إنّه ليس بين الحقّ و الباطل إلا أربع أصابع.
فسئل عليه السّلام، عن معنى قوله هذا، فجمع أصابعه و وضعها بين أذنه و عينه ثمّ قال: الباطل أن تقول سمعت و الحقّ أن تقول رأيت. اى مردم آن كس كه نسبت به برادر دينى‏اش از لحاظ دين و مذهب سابقه خوبى سراغ دارد ديگر نبايد به سخنانى كه اين و آن درباره او مى‏گويند گوش فرا دهد. آگاه باشيد (اثر زيان كلام از زيان تير سخت‏تر و بيشتر است، زيرا) گاهى تيرانداز تير مى‏اندازد و تيرش به خطا مى‏رود، اما كلام بى‏اثر نمى‏ماند (اگر چه دروغ باشد و سخن باطل و نادرست فراوان گفته مى‏شود) ولى سخنهاى باطل نابود خواهد شد (و گناه آن براى گوينده باقى مى‏ماند) و خداوند شنوا و گواه است. بدانيد بين حق و باطل بيش از چهار انگشت فاصله نيست.
از امام عليه السّلام درباره اين سخن سؤال شد، حضرت انگشتانش را كنار هم گذاشت و ميان گوش و چشم خود قرار داد، سپس فرمود: باطل آن است كه بگويى شنيدم، و حق آن است كه بگويى ديدم.


خلاصه و نتيجه بحث


بى‏ترديد، انسان نياز دارد كه عيبهاى خويش را بازشناسد و در اين راه بايد از نظريات و انتقادات ديگران نيز بهره بگيرد و براى اين كار به كسانى كه به خلوص و صفاى باطن آنها اطمينان دارد مراجعه كند. از سوى ديگر، دوستانى كه به قصد خيرخواهى، لغزشها و خطاهاى دوست خود را يادآورى مى‏كنند بايد خيلى سرّى و خصوصى مراتب را به او تذكّر دهند، نه در انظار مردم. اما اگر كسى به نام عيب‏زدايى و نصيحت، گناهان و عيوب مؤمنان را در ميان مردم افشا كند به مصداق آيه شريفه «إنَّ الَّذينَ يُحِبَّونَ أنْ تَشيعَ الْفاحِشَه...» جزو كسانى خواهد بود كه اشاعه فحشاء را دوست مى‏دارند و چنين كسى در دنيا و آخرت به عذاب دردناك الهى دچار خواهد شد و در عظمت اين گناه همين بس كه خداى متعال در آخر آيه مى‏فرمايد:
وَ اللّهُ يَعْلَمُ وَ أنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ [۵] ، خدا مى‏داند (كه آثار و عواقب ناگوار اين گناه چيست‏) و شما نمى‏دانيد.

 

1] .سوره اسراء ، آيه84.
[2] .سوره نور ، آيه 19.
[3] .همان.
[۴] .سوره ص، آيه72.
[۵] .همان.


آيت الله مهدوي كني - نقطه هاي آغاز در اخلاق عملي، ص228


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۲۴:۰۶ ] [ مشاوره مديريت ]

 

مطالعات ، تجربه ها و تمرين هاي ضروري براي تدريس ، سخنراني ، گويندگي ، گفتگو و مناظرات

۲۸ - اصلاح ، حفظ و مهار زبان و مبارزه با آفت هاي بيان

( آسيب شناسي زبان سخنراني و گفتگو )

۹۱

سخن چيني


از گناهاني كه كبيره بودنش، به واسطه وعده عذاب در قرآن و اخبار مسلم شده، سخن چيني(نميمه) است. خداوند در سوره مباركه رعد مي فرمايد:
«وَ يقطَعونَ ما أمرَ اللهُ بهِ أن يوصلَ و يفسدونَ في الارضِ أولئكَ لهُم اللعنهُ و لهُم سوءُ الدارِ»؛[1]
«و كساني كه قطع مي كنند آنچه را خداوند امر به وصل آن فرموده و در زمين فساد مي كنند، براي ايشان است دوري از رحمت خداوند و برايشان بدي سراي آخرت است يعني عذاب اخروي».
و روشن است كه نمّام معني سخن چين، و كسي كه حرفي را ازيك نفر درباره كسي شنيده و براي آن كس نقل مي كند قطع كرده، آنچه خدا امر به وصل آن فرموده و در زمين فساد كرده، زيرا عوض اين كه بين مؤمنين ايجاد محبت و الفت نمايد و اتحادشان را محكم سازد، نفرت و تفرقه و دشمني ايجاد كرده است پس براي او است لعنت خداوند و عذاب آخرت.
قال الصادق ـ عليه السلام ـ : «و إنّ مِن أكبرِ السحرِ النميمه يُفَرقُ بها بينَ المتحابينَ و يُجلبُ العداوهُ علي المُتَصافيينِ و يُسفَكُ بها الدماءُ و يُهدَمُ بها الدُورُ و يُكشَفُ بها الستورُ و النمامُ شرُّ مَن و طَئَ الأرضَ»؛[2]
امام صادق ـ عليه السلام ـ پس از بيان اقسام سحر مي فرمايد: «جز اين نيست كه بزرگترين اقسام سحر، نمامي است كه به واسطه آن بين دوستان جدايي مي اندازد و دشمني را بجاي صفا در بين كساني كه با يكديگر يك رنگ بودند قرار مي دهد و به سبب سخن چيني خون ها ريخته مي شود و خانه ها خراب مي شوند و پرده ها كشف مي شود و نمام بدترين كساني است كه روي زمين راه مي رود».
قال رسول الله ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ : «ألا أُنبئكُمُ بشرارِكُم»؟ قالوا: بلي، يا رسول اللهِ! قال ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ : «المشائونَ بالنميمهِ المُفرِّقونَ بين الأحبهِ، الباغون لِلبُراءِ المعايب»؛[3] پيامبر فرمود: «شما را به بدترين خودتان آگاه كنم؟ گفتند: بله اي پيامبر خدا. فرمود: آن ها كه به سخن چيني روند و در ميان دوستان جدايي افكنند و براي پاكان عيب ها جويند».
قال الباقر ـ عليه السلام ـ : «مُحرمه الجنه علي القتاتين المشائينَ بالنميمهِ»؛[4] امام باقر ـ عليه السلام ـ فرمود: «بهشت بر دورغ تراشاني كه براي سخن چيني مي روند حرام است».
قال النبي ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ : «مَن مَشي في نميمهٍ بينَ الإثنينِ سَلَطَ اللهُ عليه في قبرهِ ناراً تُحرقُهُ إلي يومِ القيمهِ و إذا خرج من قبرِهِ سَلَطَ اللهُ عليهِ تنيناً اسودَ ينهشُ لَحمَهُ حتي يدخُلَ النارَ»؛[5] رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ فرمود: «كسي كه براي سخن چيني بين دو نفر حركت كند، خداوند بر او در قبرش، آتشي را مسلط مي فرمايد كه او را مي سوزاند و چون از قبرش بيرون مي آيد، ماري بزرگ و سياه را بر او مسلط مي فرمايد كه گوشت او را مي خورد تا داخل جهنم شود».
نيامدن باران
بني اسرائيل را قحطي گرفت، موسي ـ عليه السلام ـ از خداوند باران خواست. وحي رسيد دعاي تو را و كساني كه با تو هستند، مستجاب نمي كنم، زيرا در بين شما نمامي است كه از سخن چيني دست بر نمي دارد. موسي ـ عليه السلام ـ گفت: خدايا آن شخص كيست، تا او را از بين خود بيرونش كنيم؟
فرمود من شما را از نميمه نهي مي كنم، چگونه راز ديگري را آشكار مي سازم. پس توبه اجتماعي كردند و آن هم داخل آنها توبه كرد پس برايشان باران باريد.[6]
هر كه عيب دگران نزد تو آورد و شمرد
بي گمان عيب تو نزد دگران خواهد برد

--------------------------------------------------------------------------------
[1]. سوره رعد، آيه 25.
[2]. احتجاج، ج2، ص 82.
[3]. كافي، ج2، ص 369.
[4]. كافي، ج2، ص 369.
[5]. ثواب العمال، ص 335.
[6]. وسائل الشيعه كتاب حج.


علي محمد حيدري نراقي - گناهان كبيره، ص 163


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۲۴:۰۵ ] [ مشاوره مديريت ]

 

مطالعات ، تجربه ها و تمرين هاي ضروري براي تدريس ، سخنراني ، گويندگي ، گفتگو و مناظرات

۲۸ - اصلاح ، حفظ و مهار زبان و مبارزه با آفت هاي بيان

( آسيب شناسي زبان سخنراني و گفتگو )

۹۰

دشنام و بد زباني


يكي از آفات زبان، دشنام و ناسزاگوئي است و آن عبارتست از اينكه انسان از امور قبيح و مستهجن با عبارات و الفاظ صريح تعبير كند و كلمات ناشايست و دور از شان آدمي را بر زبان جاري نمايد كه در اصطلاح به آن سب يا فحش مي‌گويند. فحش مفهوم وسيعي دارد كه شامل نسبت‌هاي زشت ناموسي نيز مي‌شود.
البته الفاظ و عباراتي كه اراذل و اوباش در سخنان خويش بكار مي‌گيرند داراي مراتب مختلفي است كه بعضي از آن‌ها از بعضي ديگر زشت تر است و بحسب عادات و موارد با هم فرق مي‌كند لذا بعضي از فحش‌ها حرام و بعضي ديگر مكروه و مذموم است.
بنابراين، مؤمن بايد از بقي اسلام محترم شمردن مقدسات جامعه است. هر فردي وقتي براي چيزي قداست خاصي قائل شد به آن احترام مي‌گذارد و از حريم آن دفاع مي‌كند و بهيچ وجه راضي نمي‌شود كه ديگري به مقدسات او اهانت كند و آن‌ها را به باد فحش بگيرد و كوچكترين توهيني به مقدسات او (هر چند پوچ و خرافي باشد) باعث مي‌شود كه او هم بخاطر تعصب جاهلي خود متقابلاً به مقدسات مؤمنين فحش و ناسزا بگويد و به ساحت قدس الهي اهانت كند.
قرآن براي حفظ مقدسات ديني از نيش زبان و گزند مشركان،‌ مؤمنان را از دشنام دادن به بتها بشدت منع مي‌كند و مي‌فرمايد:[17] نبايد شما مؤمنان به بتهاي آنان دشنام بدهيد زيرا عكس العمل آنان نيز اين خواهد بود كه از روي جهالت و لجاجت معبود حقيقي و پروردگار شما را دشنام دهند.
امام صادق ـ عليه السلام ـ فرمود: « مراد از دشنام به خدا دشنام به اولياء خدا است» زيرا هر كس يكي از اولياء‌ خدا را دشنام دهد خدا را دشنام داده است كه در نكته‌ اول به آن اشاره شد.
مسعده بن صدقه از امام صادق ـ عليه السلام ـ سئوال مي‌كند كه معني كلام پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ چيست كه فرمود: « شرك از حركت مورچه بر روي يك سنگ صاف در شب تاريك مخفي‌تر است؟!» امام ـ عليه السلام ـ فرمود: « مؤمنان به بت‌هاي مشركان دشنام مي‌دهند و در نتيجه مشركان هم به معبود مؤمنان ناسزا مي‌گويند پس خداوند از دشنام به بت‌ها نهي فرموده تا كافران معبود مؤمنان را دشنام ندهند پس مؤمنان بواسطه دشنام به بت‌ها، مشرك مي‌شوند در حاليكه خود نمي‌دانند.[18]»
به همين جهت ملاحظه مي‌كنيم امير مؤمنان ـ عليه السلام ـ هنگامي كه در جنگ صفين شنيد جمعي از اصحاب، معاويه و پيروان او را دشنام مي‌دهند فرمود: «[19] من دوست ندارم كه شما فحاش باشيد لكن اگر شما بجاي دشنام اعمال آن‌ها را توصيه و احوال آن‌ها را ذكر كنيد به حق نزديكنر و براي اتمام حجت بهتر است.»
8ـ يكي از بدترين موارد دشنام بعد از اولياء الهي، دشنام به پدر و مادر مي‌باشد و بدو صورت است.
الف) فرزند مستقيماً به پدر و مادرش دشنام دهد و به آنان ناسزا گويد كه در قرآن از آن نهي[20] شده است.
ب) فرزند به پدر و مادر ديگري فحش دهد هم هم متقابلاً به پدر و مادر او فحاشي كند، هنگامي كه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ فرمود: « كسي كه به پدر و مادرش دشنام بدهد ملعون و دور از رحمت الهي است از حضرت سئوال شد، ‌چگونه انسان به پدر و مادرش دشنام مي‌دهد؟‌ فرمود: شخص به پدر ديگري فحش مي‌دهد او هم پدر او را دشنام مي‌گويد.[21]» و در جاي ديگر از حضرت سئوال مي‌شود آيا كسي پدر و مادرش را دشنام مي‌دهد؟ فرمود: « آري انسان پدر و مادر ديگران را دشنام مي‌دهد و ديگري هم در مقام پاسخگوئي به پدر و مادر او دشنام مي‌دهد.[22]»
در خاتمه بايد متذكر شد كه ملاك حرمت سب مؤمن حفظ كرامت انسان است بنابراين اگر انسان مرتكب اعمالي شود كه مغاير با كرامت و ارزش‌هاي والاي انساني باشد ديگر احترامي ندارد و سب او جايز مي‌شود كما اينكه لعن و غيبت او نيز جايز مي‌باشد مانند متجاهرين به كفر و فسق و ظلم، بدعت گزاران در دين و انسان‌هاي لاابالي و بي‌قيد و بند كه هر چه درباره آن‌ها گفته شود متاثر نمي‌شوند و آن را براي خود عيب و عار نمي‌دانند لذا پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: « هر گاه بعد از من با اهل بدعت مواجه شديد از آن‌ها اظهار برائت كنيد و به آن‌ها بسيار دشنام دهيد.[23]»

--------------------------------------------------------------------------------
[1] . قالت ربي اني يكون لي ولد و لم يمسسني بشر. (آل‌عمران/47؛ مريم/20).
[2] . لامستم النساء. (نساء/43).
[3] . البداء من الجفاء و الجفاء في النار. (كافي، ج2، ص325؛ وسائل، ج11، ص330).
[4] . ان الله حرم الجنه علي كل فحاش بدي قليل الحياء لايبال ما قال و لا ما قيل له (كافي، ج2، ص323؛ وسائل، ج11، ص329؛ تحف العقول، ص416).
[5] . اذا رأيتم الرجل لايبالي ما قال او ما قيل له فانه لغيه او شرك شيطان. (كافي، ج2، ص323؛ وسائل، ج11، ص329؛ تحف العقول، ص43).
[6] . سباب المؤمن كالمشرف علي الهلكه. (كافي، ج2، ص359؛ وسائل، ج8، ص611).
[7] . سباب المؤمن فسوق و قتاله كفر. (كافي، ج2، ص360؛ وسائل
[8] . تحرير الوسيله، ج2، ص476؛ مختصر النافع، ص299.
[9] . من سب عليا فقد سبني و من سبني فقد سب الله عز و جل. (امالي، ص97؛ عيون اخبار الرضا، ب30).
[10] . عن رجل سب رجلاً بغير قذف يعرض به هل يجلد؟ قال:‌عليه تعزير. (فروع كافي، ج5، ص240).
[11] . لاتسبوا الاموات فانهم قد افضوا الي ماقدموا. (المحجه اليبضاء، ج5، ص224).
[12] . اياك و ما يستهجن من الكلام فانه يحبس عليك اللئام و ينفر عنك الكرام. (غرر و درر، ف 5، ح91).
[13] . لاتسبوا الناس فتكسبوا العدواه لهم او بينهم. (كافي، ج2، ص360؛ وسائل، ج8، ص610).
[14] . في رجلين يتسابان، قال: البادي منهما اظلم و وزره وزر صاحبه عليه ما لم يعتذر الي المظوم او ما لم يعتد المظلوم. (همان سند؛ تحف العقول،ص435).
[15] . فمن اعتدي عليكم فاعتدوا عليه بمثل ما اعتدي عليكم. (بقره/194).
[16] . المتسابان ما قلا فعلي البادي حتي يعتدي المظلوم. (المحجه البيضاء، ج5، ص217).
[17] . ولاتسبوا الذين يدعون من دون الله فيسبوا الله عدوا بغير علم. (انعام/108).
[18] . وسائل الشيعه، ج11، ص498.
[19] . اني اكره لكم ان تكونوا سبابين و لكنكم لو وصفتم اعمالهم و ذكرتم حالهم كان اصوب في القول و ابلغ من العذر. (نهج البلاغه، خطبه 199).
[20] . فلاتقل لهما اف ولا تنهرهما. (بني‌اسرائيل/23).
[21] . ملعون من سب و الديه: قالوا: يا رسول اله و كيف يسب و الديه؟ فقال يسب الرجل فيسب اباه فيسب الاخر اباه. (المحجه‌البيضاء، ج5، ص218).
[22] . هل من احد يسب ابويه؟ فقال نعم يسب ابوي غيره فيسبون ابويه (المحجه البيضاء، ج3، ص377).
[23] . اذا رأيتم اهل الريب و البدع من بعدي فاظهروا البرائه منهم و اكثروا من سبهم. (كافي، ج2، ص375).


سيد محمد امين ـ آفات زبان، ص173
 
 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۲۴:۰۵ ] [ مشاوره مديريت ]

 

مطالعات ، تجربه ها و تمرين هاي ضروري براي تدريس ، سخنراني ، گويندگي ، گفتگو و مناظرات

۲۸ - اصلاح ، حفظ و مهار زبان و مبارزه با آفت هاي بيان

( آسيب شناسي زبان سخنراني و گفتگو )

۸۹

خلف وعده


از گناهاني كه به كبيره بودنش تصريح شده، وفا نكردن به عهد و پيمان است چنانچه در صحيحه حضرت عبدالعظيم ذكر شد و حضرت امام صادق ـ عليه السّلام ـ بر كبيره بودنش به آيه‌ 25 از سوره‌ رعد استشهاد مي‌فرمايد «كساني كه پيمان خداي را پس از بسته شدنش ميگسلند و مي‌برند آنچه خداوند امر به پيوند آن فرموده و در زمين فساد مي‌كنند براي ايشان دوري از رحمت خداست و بر ايشان سراي بدي است كه دوزخ است.»[1]
خداوند متعال در سوره‌ آل عمران مي‌فرمايد: كسي كه به عهدش وفا كند و خود را از شكستن پيمان و خيانت نگه داشته در دين تقوا داشته باشد جز اين نيست كه خداوند صاحبان تقوا را دوست مي‌دارد (پس محبت و كرامت خداوند بسته به وفاي به عهد و تقوا در دين است) به درستي كه كساني كه عهد خدايي و سوگندهاي خود را در برابر قيمت ناچيزي از دست مي‌دهند كرامتي ندارند و در قيامت نصيب و بهره‌اي براي‌شان نيست و در آن روز خدا با ايشان سخن نمي‌گويد و نظر رحمت نمي‌افكند و پاكشان نفرموده، بر ايشان عذاب دردناكي است.»[2]
در جاي ديگر مي‌فرمايد: «بدترين جنبنده‌هاي روي زمين نزد خداوند كساني هستند كه كافر شدند و در كفر مصر و راسخ گرديدند، پس ايشان ايمان نمي‌آورند؛ كساني كه از ايشان پيمان گرفتي پس عهد خود را شكستند در هر باري كه پيمان بستند و ايشان از شكستن پيمان نمي‌پرهيزند يا از عقوبت آنها نمي‌ترسند.»[3]
اين آيه درباره‌ يهوديان بني‌قريظه نازل شده كه با رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ عهد كرده بودند به دشمنان اسلام كمك ندهند ولي نقض عهد كرده در جنگ بدر مشركين را به سلاح ياري كردند و بعد از آن به رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ گفتند ما عهد را فراموش كرده بوديم براي بار دوم عهد بستند و باز در جنگ خندق پيمان را شكسته با ابوسفيان براي جنگ با پيغمبر متحد شدند.
بالجمله بدترين موجودات روي زمين كساني هستند كه از بازخواست خدا نمي‌ترسند و در پيمان شكني بي‌باكند مانند يهود بني‌قريظه كه با رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ عهد كردند كه خيانت نكنند و ضرري نرسانند و دشمنان آن حضرت را ياري نكنند و در عوض بر دين خود ثابت و مسلمانان در امان باشند و چون چند مرتبه نقض عهد كردند پس خداوند در اين آيات امر فرموده با آنها قتال كنند.
در چند جاي قرآن مجيد وفاي به عهد را واجب و روي آن تأكيد فرموده مي‌فرمايد: «به پيمان (پيماني كه خدا با شما بسته است از تكاليف شرعي و عهدي كه با يكديگر مي‌بنديد و عهدي كه با خدا مي‌بنديد) وفا كنيد به درستي كه پيمان مورد بازخواست خواهد بود».[4]
در جاي ديگر مي‌فرمايد: «اي كساني كه گرويده‌ايد به تمام عقدهاي خود وفا كنيد[5] كه از آن جمله پيمان با خدايا بندگان خداست و درباره‌ي اهل صدق و تقوا مي‌فرمايد «آنان كه به پيمانشان چون پيمان بستند، وفا كنندگانند».[6]
در سوره‌ي صف در مقام توبيخ مي‌فرمايد: «اي كساني كه ايمان آورده‌ايد چرا چيزي را كه انجام نمي‌دهيد مي‌گوييد، بزرگ است از روي شدت غضب و خشم نزد خدا آنچه را انجام نمي‌دهيد بگوييد».[7]
در تفسير اين آيه شريفه از حضرت صادق ـ عليه السّلام ـ مروي است كه فرمود: «مؤمن به برادر ديني خود كه وعده مي‌دهد مانند نذر است يعني بايد حتماً وفا كرده شود ليكن در مخالفت آن كفاره نيست پس كسي كه با مؤمني خلف وعده كند اول مخالفت خدا را كرده و خود را در معرض خشم او قرار داده است چنانچه در آيه گذشته فرمود.[8]
و امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ مي‌فرمايد: «پيمان شكني موجب خشم خدا و مردم است و خداوند مي‌فرمايد خشم خدا بزرگ است در اينكه مي‌گوئيد آن چه را به جا نمي‌آوريد».[9]
پيغمبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ مي‌فرمايد: كسي كه پيمان شكن باشد ديندار نيست.[10]
و حضرت باقر ـ عليه السّلام ـ مي‌فرمايد: چهار چيز است كه عقوبتش زودتر از هر چيز مي‌رسد.
1ـ كسي كه به او احسان كني و در عوض نيكي با تو بدي كند.
2ـ كسي كه تو به او ستم نكني و او به تو ستم كند.
3ـ كسي كه در امري با او عهد كني تو وفا كني و او به تو مكر و خيانت كرده، به آنچه عهد كرده وفا نكند.
4ـ كسي كه به رحم خود صله كند و آن رحم از او ببرد.[11]
ابو مالك به حضرت سجاد ـ عليه السّلام ـ عرض كرد مرا از تمام آداب دين باخبر گردان. حضرت فرمود: گفتار درست و حكم كردن به عدل و وفاي به عهد.[12]
آيات و روايات وارده در اهميت وفاي به عهد بسيار است و همين، مقداري كه ذكر شد كافي است.
اقسام نقض عهد و حكم آنها: عهد بر سه قسم است: عهدي كه خدا با بندگانش فرموده، عهدي كه مردم با خدا مي‌كنند، پيماني كه مردم با يكديگر مي‌بندند.
1ـ عهد خدا همان است كه در عالم ذر بين پروردگار عالم و بني آدم واقع شده چنانچه در قرآن مجيد و اخبار كثيره رسيده و خلاصه‌اش اين است كه در عالم ذر كه مقدم بر دنيا است خداوند ارواح بشر را آفريد به طوري كه داراي ادراك و شعور و قابل مخاطبه و مكالمه بودند و از آنها به پروردگاري خويش اقرار گرفت و از ايشان پيمان گرفت كه بر اين اقرار ثابت قدم بوده، براي او شريكي قرار ندهند و از دستورهاي پيامبران سرپيچي نكرده شيطان را پيروي نكنند و خداوند هم عهد فرمود كه در مقابل پيمان ايشان، ياريشان بفرمايد و رحمتش را شامل حالشان فرموده در بهشت جايشان دهد و اگر به عهد خود كه در عالم ذر متعهد شده‌اند اينجا وفاء نكنند از آنچه خداوند وعده فرموده بي‌بهره باشند، چنانچه مي‌فرمايد: «به آن عهدي كه با من كرديد وفا كنيد تا من هم به آنچه به شما عهد كرده‌ام، وفا كنم»[13] و نيز مي‌فرمايد: «آيا با شما اي فرزندان آدم پيمان نبستم كه ابليس را نپرستيد».[14]
از جمله پيمان‌هاي پروردگار عالم در عالم ذر موضوع ولايت امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ و ائمه‌ي طاهرين است كه از بشر پيمان گرفت چنانچه در روايات بسياري به آن اشاره شده است و در تمام كتاب‌هاي آسماني تذكر فرموده و جميع انبياء آن را تبليغ فرموده‌اند.
بعضي از علماء عالم ذر را منكر شده‌اند و آيات و اخبار اين موضوع را به عالم فطرت و آنچه خدا در عقول بشر به وديعه گذاشته و الهام فرموده تأويل مي‌كنند و مي‌گويند خداوند توسط انبياء و كتب آسماني به آن پيمان‌هاي فطري اشاره مي‌فرمايد و تحقيق اين مطلب از بحث كتاب خارج است.
بهرحال شكستن پيمان خدا چه ظرف وقوع آن عالم ذر باشد يا عالم فطرت، گناه كبيره بلكه اكبر كبائر است و بيشتر آيات و اخباري كه در تأكيد وجوب وفاي به عهد و حرام بودن شكستن آن رسيده و عقوبت‌هاي سخت بر آن مترتب شده راجع به اين قسم عهد است چنانچه پس از مراجعه به اخبار روشن مي‌گردد.[15]
بنابراين هر كس مي‌خواهد به وعده‌هاي خداوند برسد بايد به تمام عهدهايي كه با او شده وفاء‌كند.
استجابت دعا وعده‌ي خداست: از جمله وعده‌هاي خدا اجابت دعوات است بنابراين شرط وفاي به اين وعده وفا كردن بندگان به عهدهاي اوست.
حضرت صادق ـ عليه السّلام ـ مي‌فرمايد: هرگاه بنده، خدا را به نيَّت درستي بخواند و دلش براي خدا خالص شده باشد پس از آن كه به پيمان‌هاي خدا وفا كرده دعايش مستجاب مي‌شود و هرگاه بنده‌اي خدا را بدون نيت و اخلاص بخواند دعايش مستجاب نمي‌شود آيا خدا نفرموده به عهد من وفا كنيد تا من هم به عهدي كه با شما كرده‌ام وفا كنم. پس كسي كه عهد خدا را وفا كند به وعده‌هايي كه به او داده شده وفا مي‌شود.[16]
2ـ قسم دوم عهدهاي است كه شخص ابتدا با خداوند مي‌كند و داراي احكامي است از آن جمله:
پيمان شكني نفاق مي‌آورد: در بزرگي اين گناه همين بس كه نفاق را در قلب مي‌روياند و ساعت مرگ با كفر مرده و در زمره‌ي منافقين محشور مي‌گردد چنانچه در قرآن مجيد تذكر مي‌فرمايد: «از منافقين كساني هستند كه با خدا عهد كردند اگر به آنها از فضلش مالي دهد هر آينه صدقه مي‌دهيم و زكاتش را مي‌پردازيم و از جمله نيكوكاران و شايستگان در اطاعت اوامر خدا مي‌گرديم. پس چون خداوند از فضلش مال بسياري به آنها داد، بخل كردند و روي گردانيدند از عهدي كه با خدا كرده بودند در حالي كه از اطاعت خدا اعراض كنندگانند پس از پي درآورد (اين بخل و پيمان شكني) نفاقي را كه در دلشان متمكن و راسخ است و از بين نمي‌رود تا روزي كه جزاي عمل خود را ببينند (ساعت مرگ يا روز قيامت) به سبب آنچه با خدا خلاف عهد كردند از تصديق و نيكو كاري و به سبب آنكه دروغ مي‌گفتند».[17]
بنابراين پيمان شكني و دروغ‌گويي سبب نفاق است كه در دل مي‌ماند و با آن شخص مي‌ميرد.
پيمان با مردم: قسم سوم پيمان‌هايي است كه مردم با يكديگر مي‌بندند. ظاهر از عموم آيات و اخبار بسيار وجوب وفاء به اين قسم از عهد و حرمت شكستن آن است مانند آيه شريفه «به پيمان وفا كنيد جز اين نيست كه پيمان پرسيده شده است.»[18]
و همچنين آيه «و اهل صدق و تقوي آنهايي هستند كه به پيمان‌هاي خود زماني كه مي‌بندند وفا كننده‌اند»[19] و از صفات رستگاران از دوزخ و داخل شوندگان به بهشت آن است كه «امانت‌ها و پيمان‌هاي خود را رعايت مي‌كنند و به آن وفا مي‌نمايند.»[20]
و در روايتي كه از حضرت صادق ـ عليه السّلام ـ گذشت فرمود: وعده دادن مؤمن به برادر ديني خود نذر لازم است و اگر خلف وعده كرد كفاره ندارد (در بعضي موارد به واسطه‌ي بزرگي گناه كفاره ندارد مانند قسم دروغ چنانچه ذكرش گذشت) تا آخر روايت كه معلوم مي‌شود وفاي به پيمان مردم هم واجب است.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . والذين ينقضون عهد الله من بعد ميثاقه و يقطعون ما امر الله به ان يوصل و يفسدون في الارض اولئك لهم اللعنه و لهم سوء الدار (سوره‌ رعد، آيه 25).
[2] . بلي من او في بعهده و اتقي فان الله يحب المتقين ـ ان الذين يشترون بعهد الله و ايمانهم ثمناً قليلاً اولئك لاخلاق لهم في الاخره ولا يكلمهم الله ولا ينظر اليهم يوم القيمه ولا يزكيهم و لهم عذاب اليم (سوره آل عمران، آيه 76 و 77).
[3] . ان شر الدواب عند الله الذين كفروا فهم لايؤمنون الذين عاهدت منهم ثم ينقضون عهدهم في كل مره و هم لايتقون (سوره انفال، آيه 57).
[4] . واوفوا بالعهد ان العهد كان مسئولاً (سوره اسراء، آيه 36).
[5] . يا ايها الذين آمنوا اوفوا بالعقود (سوره مائده، آيه 1).
[6] . و الموفون بعهدهم اذا عاهدوا (سوره بقره، آيه 177).
[7] . يا ايها الذين آمنوا لم تقولون مالا تفعلون كبر مقتا عند الله ان تقولوا مالا تفعلون (سوره صف آيه 2 و 3).
[8] . عبده المؤمن اخاه نذر لا كفاره له فمن اخلف فبخلف الله بدء و لمقته تعرض و ذلك قوله تعالي يا ايها الذين آمنوا لم تقولون مالا تفعلون كبر مقتاً عندالله (وسائل الشيعه، كتاب الحج، باب 109، ص515، ج8).
[9] . الخلف يوجب المقت عندالله و عند الناس قال الله تعالي كبر مقتاً عند الله ان تقولوا مالا تفعلون. (نهج البلاغه في عهده ـ عليه السّلام ـ الي مالك الاشتر).
[10] . قال ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ لادين لمن لا عهد له (بحار الانوار).
[11] . عن ابي جعفر ـ عليه السّلام ـ قال ـ عليه السّلام ـ اربعه اسرع شئ عقوبه رجل احسنت اليه و يكافئك بالاحسان اليه اسائه و رجل لاتبغي عليه و هو يبغي عليك و رجل عاهدته علي امر فمن امرك الوفاء به و من امره الغدر بك و رجل يصل قرابته و يقطعونه (خصال).
[12] . عن ابي مالك قال قلت لعلي بن الحسين ـ عليه السّلام ـ اخبرني بجميع شرايع الدين قال ـ عليه السّلام ـ قول الحق و الحكم بالعدل و الوفاه بالعهد (خصال).
[13] . اوفوا بعهدي اوف بعهدكم (سوه‌ه بقره، آيه 38).
[14] . الم اعهد اليكم يا بني آدم ان لاتعبدوا الشيطان (سوره يس، آيه 60).
[15] . الذين ينقضون عهد الله قال ـ عليه السّلام ـ اي عهد الله المأخوذ عليهم لله بالربوبيه و لمحمد ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ بالنوبه و لعلي ـ عليه السّلام ـ بالامامه و لشيعتهم بالمحبه و الكرامه من بعد ميثاقه قال ـ عليه السّلام ـ اي احكامه و تغليظه. (تفسير علي بن ابراهيم قمي).
و عن الباقر ـ عليه السّلام ـ في قوله تعالي و اوفوا بعهدي اوف بعهدكم قال ـ عليه السّلام ـ اوفوا بولايه علي بن ابي طالب ـ عليه السّلام ـ اوف لكم بالجنه (تفسير عياشي).
[16] . في صحيحه القمي عن جميل عن ابي عبدالله ـ عليه السّلام ـ ان العبد اذا دعا الله تعالي بنيه صادقه و قلب مخلص استجيب له بعد وفائه بعهد الله عزّوجلّ و اذا دعا الله بغيرنيه و اخلاص لم يستجب له اليس الله يقول افوا بعهدي اوف بعهدكم فمن و في و في له (سفينه البحار، ج1، ص499).
[17] . سوره توبه، آيات 76 تا 78.
[18] . واوفوا بالعهد ان العهد كان مسئولاً (سوره اسراء، آيه 36).
[19] . و الموفون بعهدهم اذا عاهدوا (سوره بقره، آيه 177).
[20] . والذين هم لاماناتهم و عهدهم راعون (سوره مؤمنون، آيه 8). 

پيغمبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ مي‌فرمايد كسي كه به خدا و روز جزا ايمان آورده وقتي وعده‌اي مي‌دهد بايد وفا كند[1] پس وفاي به عهد از لوازم ايمان به خدا و روز جزا است.
دلالت اين دو حديث بر وجوب وفاي به عهد خوب واضح است خصوصاً حديث اول كه مشتمل تهديد شديد بر مخالفت عهد است و بيان اينكه مراد از آيات اول سوره‌ي صف خلف وعده است و مشتمل بودن آيات مزبور بر تأكيد و مبالغه در تهديد پوشيده نيست بنابراين تفسير آيه خود دليلي مستقل بر حرمت خلف وعده به طور كلي است.
خلف وعده از صفات منافقين است: از جمله دليل‌هاي حرمت خلف وعده‌ي با خلق احاديثي است كه در باب صفات مؤمن و منافق رسيده است از آن حرمت مطلق مخالفت عهد دانسته مي‌شود مانند حديثي از پيغمبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ كه مروي است مي‌فرمايد: «سه خصلت است در هر كس باشد منافق است هر چند نماز بخواند و روزه بگيرد و خود را مسلمان بداند هرگاه او را امين بدانند و چيزي به او بسپارند در امانت خيانت مي‌كند و هرگاه حرف مي‌زند دروغ مي‌گويد و هرگاه وعده‌اي مي‌دهد به وعده‌اش وفا نمي‌كند».[2]
حضرت صادق ـ عليه السّلام ـ مي‌فرمايد: كسي كه در معاملاتش با مردم ستم نكند و در سخن گفتن دروغ نگويد و در وعده‌هايي كه به آنها مي‌دهد خلف وعده نكند غيبت كردن از چنين شخصي حرام است و مروتش تمام و عدالتش هويدا است بايد او را برادر ديني دانست و حقوق برادري او را رعايت كرد.[3]
پس كسي كه ظالم يا دروغگو يا پيمان شكن باشد جايز الغيبه و فاسق است.
استثناء پذير نيست: و نيز مي‌فرمايد: سه حكم از واجبات خداست كه به كسي اجازه نداده آن را ترك كند نيكي به پدر و مادر، نيكوكار باشند يا بد كردار و وفاي به عهد با نيكوكار و بدكردار و امانت‌داري كه بايد به صاحبش رد نمود خواه خوب باشد يا بد[4] و نظير همين حديث هم در كافي از حضرت سجاد ـ عليه السّلام ـ روايت شده است.
حضرت امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ مي‌فرمايد: هر كس با همسر خود شرط و عهدي كرده بايد به آن وفا كند زيرا مسلمان با هر عهدي كه مي‌كنند استوارند و به آن وفادار مگر شرطي كه حلال خدا را حرام يا حرامي را حلال كرده باشد.[5]
پيمان شكنان از چهارپايان بدترند: اخباري كه در وجوب وفاي به عهد و حرمت پيمان شكني است بسيار و براي اهميت مقام همين بس كه خداوند پيمان شكنان را از مقام عالي انسانيت طرد و در زمره‌ي حيوانات قرار داده است، مي‌فرمايد: «بدترين جانوارن در نزد خدا آنهايي هستند كه به كفر خو كرده ايمان آور نيستند كساني كه از آنها پيمان گرفته‌اي و هر دفعه پيمان خود را مي‌شكنند و از خدا نمي‌ترسند».[6]
بايد دانست كه خداوند پيمان شكني را به هيچ وجه حتي درباره‌ي مشركين و كفار، اذن نفرموده و وفاي به پيمان آنها را هم واجب فرموده است.
پيمان با مشركين محترم است: پس از قدرت و شوكت اسلام در سوره‌ي برائت به جهاد با مشركين امر فرمود كه مكه معظمه را از لوث شرك و بت پرستي پاك كنند ولي از اين حكم آن عده از مشركيني كه سابقه پيمان عدم تعرض با مسلمين دارند استثناء فرمود كه بايد به پيمان خود وفا كنند و متعرضشان نشوند تا مدت پيمان‌شان پايان پذيرد آنگاه با آنها جهاد كنند چنانچه مي‌فرمايد: «مگر كساني از مشركين كه با ايشان پيمان بسته‌ايد و چيزي از پيمان‌تان را نقص نكرده و با كسي بر عليه شما هم پشتي نكرده‌اند براي آنها پيمان‌شان را تا مدت‌شان كامل كنيد به درستي كه خدا پرهيزگاران را دوست مي‌دارد».[7]
وفاي به عهد پيغمبر با مشركين: شواهد بسياري در دست است كه چقدر پيغمبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ ما به وفاي به عهد اهتمام داشت از آن جمله در صلح حديبيه بين آن حضرت و مشركين مكه پيماني بسته شد كه اگر كسي از پيروان رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ به سوي قريش آيد قريش او را بپذيرند و هر كس از قريش به سوي پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ آمد او را نپذيرد رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ همچنان بر پيمان خود استوار بود و كسي از افراد قريش را در آن هنگام نمي‌پذيرفت.
ابورافع مي‌گويد: قريش مرا به نزد پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ فرستادند هنگامي كه آن حضرت را ديدم در دلم نور اسلام تابيد به آن حضرت عرض كردم يا رسول الله ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ من ديگر به سوي قريش بر نمي‌گردم فرمود من بر خلاف عهد عمل نمي‌كنم و پيام آوران را نگه نمي‌دارم تو به سوي آنها باز گرد و اگر ديدي باز اسلام را مي‌خواهي از نو به سوي ما باز آي.[8]
پيمان با قريش محترم است: حذيفه اليمان مي‌گويد: چيزي كه مانع آن گرديد كه من در «بدر» حاضر شوم جز اين،‌چيز ديگري نبود كه من و ابوالحسيل خارج شديم و به كفار قريش برخورديم آنها به ما گفتند: شما محمد ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ را مي‌خواهيد گفتيم نه ما مدينه را مي‌خواهيم،‌ از ما عهد و پيمان خدايي گرفتند كه به شهر وارد شويم و با او همكاري در جنگ نكنيم. به سوي پيامبر آمده و جريان را گفتيم فرمود: «منصرف شويد با پيمان شما مسأله منتفي شد ما از خدا ياري و كمك مي‌طلبيم».[9]
پسر را به پدر باز گردانيد: هنگامي كه سهيل بن عمر درباره‌ي صلح حديبيه با رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ مذاكره مي‌كرد هنگام نوشتن عهدنامه و پيش از امضاء شدن آن جندل فرزند سهيل كه از كفار قريش فرار كرده بود در حالي كه پاهايش در زنجير بود اظهار اسلام كرده خود را ميان مسلمانان انداخت پدرش چون اين را ديد نزد پسرش آمده بر او طپانچه زد و گفت يا محمد ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ اين اولين چيزي است كه با يكديگر معاهده و مصالحه نموده‌ايم بايد فرزندم را رد كني. پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ به واسطه‌ي عهدي كه شده بود پذيرفت و جندل را به شرطي كه او را امان دهد و اذيت نكند حاضر شد كه تحويل دهد پس از اصرار آن حضرت او را امان داد جندل گفت اي مسلمانان من كه مسلمان شده‌ام چگونه ميان مشركين روم رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ فرمود برو صبر كن تا خدا براي تو فرج كند چه ما بر خلاف آنچه پيمان بسته‌ايم نمي‌توانيم كاري كنيم سهيل دست فرزندش را گرفت و برد ولي به عهدش وفا نكرد او را اذيت و آزار فراوان كرد.[10]
همين جا مي‌ماندم تا بميرم: پيغمبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ به يك نفر وعده فرمود كه در مكان معيني نزد سنگي بماند تا او بيايد آن حضرت همانجا توقف فرمود آن شخص نيامد تا وقتي كه آفتاب سوزان بر بدن آن حضرت افتاد بعضي از اصحاب كه آن حضرت را در آن حال ديدند عرض كردند از اينحا حركت بفرمائيد فرمود نمي‌توانم به جاي ديگر روم تا وقتي كه آن شخص آمد حضرت فرمود اگر نيامده بود از اينجا حركت نمي‌گردم تا مرگم برسد.[11]
اسماعيل صادق الوعد: در سوره‌ي مريم راجع به اسماعيل صادق الوعد مي‌فرمايد: «و ياد كن در قرآن قصه اسماعيل را به درستي كه راست وعده و فرستاده‌ي خداوند به خلق و خير دهنده بود.»[12]
اين پيغمبر به كسي وعده داد كه من در اين مكانم تا تو بيائي سه شبانه روز و به قول اكثر و اشهر يك سال در آنجا ماند تا او آمد و خداوند در آيه‌اي كه ترجمه‌اش گذشت او را به صدق وعده مي‌ستايد.
بي‌وفايي از كفر سرچشمه مي‌گيرد: حضرت امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ نقض عهد و خلف وعده را از شعبه‌هاي كفر مي‌داند و مي‌فرمايد: «به خدا سوگند كه معاويه از من زيرك‌تر نيست ليكن او پيمان مي‌شكند و از حق منحرف مي‌شود و از عقوبت خدا نمي‌ترسد و اگر بدي پيمان شكني نبود من از همه زيرك‌تر و به روش نيرنگ بازي داناتر بودم ولي هر نيرنگ و بي‌وفايي، بيرون رفتن از فرمان خدا است و هر نافرماني خدا كافر شدن به معبود مطلق است و هر نيرنگ‌باز و بي‌وفايي را پرچمي است كه به آن در روز قيامت شناخته مي‌شود».[13]
علامه مجلسي مي‌فرمايد: در روايات از صاحب كبائر به كافر تعبير شده و محتمل است كه چون غدر از گناهان كبيره است در اين خطبه‌ي شريف از آن به كافر تعبير شده است.
مسلمان نيرنگ نمي‌زند: و نيز مي‌فرمايد: «به درستي كه وفاي به عهد همزاد راستي و درستي است و هيچ سپري را نگاه دارنده‌تر از وفاي به عهد براي نجات از عذاب نمي‌دانم و كسي كه بازگشتش را مي‌شناسد (ايمان به روز جزا دارد) غدر نمي‌كند و پيمان نمي‌شكند در زماني هستيم كه مردمان بي‌وفايي و نيرنگ را كياست و زيركي مي‌گيرند و جاهلان آنها را به نيكي فراست نسبت مي‌دهند چه مي‌شود اين گروه حيله‌گر و جاهل را خدا ايشان را بكشد به درستي كه راههاي حيله را مي‌بيند حيله را كه از آن جمله پيمان شكني است من خوب مي‌دانم ليكن مرا امر و نهي خدا مانع است ولي كسي كه درد دين ندارد و از هيچ گناهي پرهيز نمي‌كند (مانند معاويه و عمر و عاص) امر خدا را نديده انگاشته و در مواقع حيله فرصت را غنيمت مي‌شمارند، ‌نيرنگ مي‌زنند و خلف وعده مي‌كنند.[14]
نقض عهد و دروغ:
بعضي از فقهاء نقض عهد و خلف وعده را از اقسام دروغ دانسته‌اند خصوصاً اگر در هنگام تعهد و وعده دادن تصميم داشته باشد كه به وعده‌اش وفا نكنند و عهدش را بكشند بنابراين تمام آيات و روايات وارده در مذمت و حرمت و عقوبت دروغ كه سابقاً ذكر گرديد شامل نقض عهد هم مي‌شود.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . من كان يؤمن بالله و اليوم الاخر فليف اذا وعد (اصول كافي، ج2، ص270، حديث 2).
[2] . ثلث من كن فيه كان منافقاً و ان صام و صلي و زعم انه مسلم من اذا ائتمن خان و اذا حدث كذب و اذا وعد اخلف (اصول كافي).
[3] . من عامل الناس و لم يظلمهم و حدثهم فلم يكذبهم و وعدهم فلم يخلفهم فهو ممن كملت مروته و حرمت غيبته و ظهر عدله و وجبت اخوته (اصول كافي).
[4] . ثلثه لم يجعل الله تعالي لاحد فيها رخصه برالوالدين برين كانا او فاجرين و الوفاء ‌بالعهد للبر و الفاجر و اداء ‌الامانه للبر و الفاجر (خصال شيخ صدوق).
[5] . من شرط لامرئته شرطاً فليف به فان المسلمين عند شروطهم الا شرطاً حرم حلالا او احل حراماً (تهذيب).
[6] . ان شر الدواب عندالله الذين كفروا فهم لايؤمنون الذين عاهدت منهم ثم ينقضون عهدهم في كل مره و هم لايتقون (سوره انفال، آيه 57 و 58).
[7] . الا الذين عاهدتم من المشركين ثم لم ينقصوكم ثم لم ينقصوكم شيئاً و لم يظاهروا عليكم احداً فاتموا اليهم عهدهم الي مدتهم ان الله يحب المتقين (سوره توبه، آيه 4).
[8] . كتاب اسلام و صلح جهاني، تأليف سيد قطب، ص264.
[9] . كتاب اسلام و صلح جهاني، تأليف سيد قطب، ص264.
[10] . تفسير منهج الصادقين، ‌سوره فتح.
[11] . بحارالانوار.
[12] . واذكر في الكتاب اسمعيل انه كان صادق الوعد و كان رسولاً نبياً (سوره مريم، آيه 54).
[13] . و الله ما معويه‌بادهي مني و لكنه يغدر و يفجر ولو لا كراهيه الغدر لكنت من ادهي اناس و لكن كل غدره‌فجه و كل فجره‌كفره و لكل غادر لواء يعرف به يوم القيمه (نهج البلاغه، صبحي صالح، خطبه 200، ص375).
[14] . ان الوفاء توأم الصدق ولا اعلم جنه اوقي منه ـ ولا يقدر من علم كيف المرجع و لقد اصبحنا في زمان قد اتخذ اكثر اهله الغدر كيساً و نسبهم اهل الجهل فيه الي حسن الحيله ما لهم قاتلهم الله قديري الحول القلب وجه الحيله و دونها مانع من امر الله و نهيه فيد عها رأي عين بعد القدره عليها و ينتهز فرصتها من لاجريحه له في الدين (نهج البلاغه، خطبه 43).
ضمن عقد لازم: ظاهر كلمات اكثر فقهاء آن است كه عهد و وعده و هر شرطي اگر در ضمن عقد لازمي مانند خريد وفروش و صلح و اجاره واقع شود وفاي به آن واجب است و اگر ابتداء واقع شود وفاي به آن مستحب است.
و بعضي ديگر فرموده‌اند كه عهدها و شرط‌هايي كه در ضمن عقد مي‌شود علاوه بر اينكه وفاي به آن واجب است بر عهده‌ شخص متعهد، حقي براي طرف ثابت مي‌شود به طوري كه مي‌تواند مطالبه كند و اگر نداد به زور و قهر حق خود را بگيرد ولي اگر وعده ضمن عقد لازمي نباشد بلكه عهد و شرط ابتدايي باشد اين حق ثابت نمي‌شود و فقط همان حكم تكليفي به وفاي عهد متوجه اوست.
بايد همه جا و هميشه وفاي به عهد كرد: ليكن پس از دانستن آيات و روايات گذشته واضح مي‌شود كه احتياط شديد در وفا كردن به هر وعده‌اي است و سزاوار است براي اينكه شخص به پيمان شكني مبتلا نشود در هنگام عهد كردن و وعده دادن به طور جزم متعهد نگردد بلكه به طور تعليق «شايد و اگر» متعهد شود و لااقل معلق برخواست خدا كند و بگويد انشاء‌الله يعني اگر خدا بخواهد چنين و چنان خواهم كرد.
تعليق بر مشيت متفاوت است: هر نذر و پيمان و وعده‌اي كه به مشيت و خواست خداوند معلق شود واجب الوفاء نيست چنانچه علامه حلي فرموده و مشهور فقهاء هم با ايشان موافقند مگر در فعل واجب يا ترك حرام كه تعليق بر مشيت مؤثر نيست.
بايد دانست كه اين حكم در صورتي است كه گفتن انشاء‌الله از روي تعليق باشد ولي اگر از روي جزم متعهد شود و وعده بدهد و براي تبرك مثلاً بگويد انشاء‌الله (نه به طور تعليق) آن نذر و عهد واجب الوفاء‌ است.
وعده‌ شر وفا ندارد: پوشيده نماند آنچه از لزوم وفا به عهد ذكر شد در صورتي است كه مورد عهد و وعده امر شري نباشد پس اگر وعده‌ي بدي به كسي بدهد كه از آن به وعيد تعبير مي‌شود خلف چنين وعده‌اي قبيح نيست و ضرري ندارد بلكه از آيات شريف و اخبار وارده در نيكي عفو چنين استفاده مي‌شود كه به چنين وعده‌هايي عمل نكردن بسيار خوب است مثلاً از همسر يا فرزند خود يا ديگري خلافي ديده و عهد كرد كه با او چنين و چنان مي‌كنم يا احسان خود را از او مي‌برم البته عمل نكردن به چنين عهد و وعده‌اي بسيار خوب و مطلوب و مورد امر خداوند است چنانچه مي‌فرمايد: «بايد كه در گذرند و ببخشند آيا نمي‌خواهيد كه خدا شما را بيامرزد».[1]
اگر آن عهد و وعيد را به قسم مؤكد كرده سزاوار است براي اين كه مخالفت قسم نشده باشد به طوري كه به طرف شري نرسد به آن عمل كند تا مخالفت قسم نشده باشد مانند آنچه را كه خداوند به ايوب ياد داد.
ايوب و دسته چوب: هنگامي كه از همسر خود خلافي ديد قسم خورد يك صد تازيانه به او بزند چون از بيماري برخاست و خواست به سوگندش وفا كند به او دستور داده شد دسته چوبي كه عدد آن يكصد دانه باشد (مانند جاروب) به دست بگيرد و يك دفعه به او بزند تا صدق كند يك صد چوب به او زده و خلاف قسم هم رفتار نكرده باشد به علاوه به زن هم صدمه‌اي نرسد چنانچه اين قصه را در سوره‌ي «ص» بيان مي‌فرمايد: «به دستت يك دسته از چوب اذخر (يا از شاخه‌هاي باريك) بگير و به زن خود بزن و سوگندت را مخالفت مكن».[2]

--------------------------------------------------------------------------------
[1] . وليعفوا و ليصفحوا الاتحبون ان يغفر الله لكم (سوره نور، آيه 22).
[2] . و خذ بيدك ضغثناً فاضرب به ولا تحنث (سوره ص، آيه 43).


آيت الله شهيد دستغيب- گناهان كبيره، ج1، ص317


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۲۴:۰۴ ] [ مشاوره مديريت ]

 

مطالعات ، تجربه ها و تمرين هاي ضروري براي تدريس ، سخنراني ، گويندگي ، گفتگو و مناظرات

۲۸ - اصلاح ، حفظ و مهار زبان و مبارزه با آفت هاي بيان

( آسيب شناسي زبان سخنراني و گفتگو )

۸۸

بيهوده گويي


گاهي انسان سخني مي‌گويد كه ضرري به خود يا مؤمن ديگري وارد نمي‌سازد لكن هيچ فائده و ثمره‌ دنيوي و اخروي نيز ندارد، اينگونه سخن گفتن اگر چه مباح و جايز است ولي از جهتي مذموم و مكروه مي‌باشد، زيرا بي‌فائده و عبث است و شخص عاقل مرتكب فعل عبث و عمل بي‌فائده نمي‌شود و مهمتر اينكه انجام كار بي‌فائده در صورت امكان انتفاع خود ضرر است چون در نزد عقلاء ‌دفع منفعت ضرر و دفع ضرر منفعت به شمار مي‌آيد.
انسان به منزله تاجري مي‌باشد كه عمر او سرمايه او است پس بايد در هر لحظه‌اي فائده‌اي متوجه خود سازد و اقوات گرانبها و سرمايه‌ عزيزش را بسادگي از دست ندهد بلكه بكوشد تا از اين سرمايه‌آي كه در مدت كوتاهي در اختيار او گذاشته شده حداكثر استفاده را بنمايد و براي آخرت خود زاد و توشه ذخيره كند، در حاليكه تكلم بي‌فائده حتي براي يك لحظه تضييع سرمايه است.
حكما ماجرائي نقل كرده‌اند كه براي بيان مطلب، بسيار مفيد است. مي‌گويند روزي كلاهبرداري نزد گردو فروشي ‌آمد و گفت: اين گردوها خرواري چند است؟ فروشنده مبلغ زيادي گفت . بعد پرسيد: يك من چند؟ گفت : فلان قدر. سپس گفت: كيلوئي چند؟ گفت: اينقدر. سرانجام پرسيد دانه‌اي چند؟ گفت: يك دانه كه ارزشي ندارد بفرمائيد اين دانه مال شما. كلاهبردار رفت و پس از چند دقيقه برگشت و گفت:‌ آقا شما فرموديد يكي ارزشي ندارد پس يك دانه ديگر هم مرحمت كنيد گردو فروش يكي ديگر به او داد بهمين ترتيب كلاهبردار مي‌رفت و برمي‌گشت و گردوها را يكي يكي از اين فروشنده ساده غافل مي‌گرفت و مي‌برد يكدفعه متوجه شد كه همه‌گردوها دارد تمام مي‌شود و از سرمايه‌اش نه تنها سودي نبرده بلكه اصل سرمايه هم تلف شده و ديگر فرصتي براي جبران ضرر باقي نمانده است.
آري عمر سرمايه انسان در اين دنيا است و عمر يعني مجموع سال‌ها، ماه‌ها، هفته‌ها، ساعت‌ها، دفيقه‌ها و ثانيه‌ها و همه چه سريع مي‌گذرند چنانكه امير مؤمنان ـ عليه السلام ـ به اين نكته اشاره فرمود «ما اسرع الساعات في اليوم و اسرع الايام في الشهر و اسرع الشهور في السنه و اسرع السنين في العمر».[1]
بنابراين عاقل نبايد مانند آن كسي باشد كه لحظات استثنائي و فرصت‌هاي گرانبها را از دست مي‌دهد و در پيري ديگر رمقي برايش نمي‌ماند و خود را در چند قدمي مرگ احساس مي‌كند در حاليكه دستي خالي از حسنات و باري سنگين از سيئات بر دوش دارد، بلكه بايد اين فرصت‌ها را غنيمت شمرد و از هر لحظه‌اي سود برد.
امير المؤمنين ـ عليه السلام ـ مي‌فرمايد: ( فرصت‌ها مانند حركت ابر مي‌گذرد و برنمي‌گردد پس آنرا غنيمت بشماريد.) [2]
امام صادق ـ عليه السلام ـ نيز مي‌فرمايد: (مغبون و متضرر واقعي كسي است كه سرمايه عمرش را لحظه‌اي بعد از لحظه ديگر از دست بدهد بدون آنكه از آن سودي ببرد.) [3]
آري شايسته نيست انسان سرمايه عمر را با سخنان بيهوده و بي‌فائده تلف كند زيرا مي‌تواند با گفتن يك كلمه ( تكبير يا تسبيح) قصري در بهشت براي خود بسازد و يا با سكوت و تفكر در نظام آفرينش دري از درهاي رحمت بي‌پايان الهي را بخانه دلش بگشايد و حقيقتي از حقايق هستي را بيابد.
در اهميت اجتناب از سخن لغو همين بس كه انس مي‌گويد:[4] در جنگ احد يكي از اصحاب شهيد شد در حاليكه از گرسنگي سنگي به شكمش بسته بود. مادرش بر سر بالين او آمد و خاك از صورت او پاك كرد و گفت: بهشت بر تو گوارا باد. پيامبر سخن او را شنيد و به مادر شهيد فرمود آيا بر تو وحي شده كه مي‌داني بهشت در بر او گوارا خواهد بود شايد او سخنان بي‌فائده مي‌گفته است. پس معلوم مي‌شود كه كلام عبث باعث مي‌شود كه اگر انسان بهشتي هم باشد از همه‌ نعمات الهي بهره‌مند نگردد.
امير المؤمنين ـ عليه السلام ـ يكي از صفات متقين را اجتناب از تكلم بي‌فائده بر مي‌شمرد.[5] و از گزافه گويان اظهار تعجب ميكند و مي‌فرمايد: (در شگفتم از كسي كه سخني ميگويد كه در دنيايش او را سود نمي‌بخشد و در آخرت اجري برايش نخواهد داشت.) [6]
ملاك بي‌فائده بودن تكلم اين است كه تكلم و سكوت با هم مساوي باشد، به اين معني كه اگر انسان سكوت كند مرتكب گناهي نشده باشد و در حا ل و آينده ضرري به او نرسد. مثل اينكه كسي چگونگي اقامت ، نوع اغذيه و حوادث دوران مسافرت خود را براي دوستانش بازگو كند، بطوري كه بيان آن، هيچ فائده‌اي براي گوينده و شنونده نداشته و تنها موجب تضييع وقت خود و ديگران شود و سكوت در اين مورد نيز نه ضرر دنيوي دارد و نه ضرر اخروي. علاوه بر اينكه غالباً بيان اين گونه موارد توام با خود ستائي و مبالغه گوئي است، لذا بايد از گفتن هر سخن بي‌فايده احتراز نمود.
يكي از مصاديق تكلم بي‌فايده، سئوال بيجا و بي‌مورد مي‌باشد كه هم موجب تصييع وقت سئوال كننده مي‌شود و هم سبب اتلاف وقت پاسخ دهنده و بزحمت افتادن او مي‌گردد، و در اين صورتي است كه آفتي متوجه آندو نشود مثلاً طرح سئوال براي اظهار فضل و فخر فروشي، و تحقير طرف مقابل نباشد.
بايد توجه داشت كه سئوالات بي‌فائده آفات و مضراتي نيز بدنبال دارد، مثلاً اگر از كسي سئوال شود كه آيا در ايام بيض در ماه رجب معتكف شده و عمل ام داود را انجام داده است؟ اگر بگويد بلي و انجام داده باشد امكان دارد كه ريا شود و اگر ريا نكند دست كم از ثواب عملش كاسته مي‌شود، زيرا ثواب و فضيلت عمل مستحب نهايي از علني بيشتر است، و اگر بگويد نه، دروغ گفته، ‌و اگر سكوت كند و پاسخ نگويد موجب تحقير و توهين شده، زيرا پاسخ نگفتن به سئوال بدون عذر به اين معني است كه سئوال كننده قابليت پاسخ ندارد و اگر بخواهد چاره‌اي جويد كه بتو جواب بدهد كه نه دروغ باشد و نه رياكاري و نه ترا كوچك بشمارد بايد خود را براي يافتن جواب مناسب به رنج و زحمت بيندازد.
بنابراين بايد قبل از طرح سئوال يا هر سخني تامل نمود كه آيا غرض عقلائي و فائده دنيوي يا اخروي براي خود يا ديگري دارد يا نه؟ در صورتيكه مفيد فائده‌اي باشد بگويد، و در صورتيكه فايده‌اي ندارد سكوت كرده و در پيرامون نشانه‌هاي قدرت حق به تفكر بپردازد.
پرحرفي و زياده‌گوئي
انسان بايد همواره سخني بگويد كه براي او يا ديگران مفيد باشد و از تكلم بي‌فائده اجتناب ورزد و در سخن گفتن بقدر حاجت و رفع نياز اكتفاء نمايد و بيش از اندازه سخن نگويد، زيرا آن زيادتي نيز مصداق تكلم بي‌فائده است و شايسته انسان عاقل نيست كه كار لغو و عبث كند لذا بايد از پر حرفي، زياده گوئي، طولاني كردن كلام و تكرار عبارات خود پرهيز كرد.
پس كساني كه مطالب را با رنگ و لعاب زياد مطرح مي‌كنند و كلام را به درازا مي‌كشانند در حاليكه با گفتن يك جمله‌ كوتاه و مختصر به هدف خود مي‌رسند،‌ بايد توجه داشته باشند كه اين عمل جز تضييع وقت سودي براي آنان در بر ندارد. و از طرف ديگر زياده‌ گوئي موجب ملال و خستگي شنوندگان مي‌شود. البته بايد توجه داشت كه گاهي تكرار كلامي به منظور تاكيد، تبيين و توضيح بيشتر است كه اين اشكالي ندارد.
متأسفانه افرادي هستند كه دوست دارند دائماً سخن بگويند و غالباً سخنان آنان بي‌فائده و تكراري است و لذا شنوندگان توجهي به سخنان آن‌ها نمي‌كنند و براي ايشان ارزشي قائل نمي‌شوند، بنابراين، پر حرفي و زياده گوئي از طرفي شنونده را خسته و ملول مي‌كند و از طرف ديگر از عزت و احترام گوينده مي‌كاهد.
اينان توجه ندارند كه تكلم جزئي از اعمال و فعلي از افعال انسان است و همانگونه هر گه انسان دستش را پيوسته حركت داده و يك كار عبث و بي‌فائده اي را مرتباً انجام بدهد اين عمل زشت و ناپسندي است، همان طور هم حركت پيوسته زبان و گفتن سخنان بي‌فائده قبيح مي‌باشد.
پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ مي فرمايد: هر كس كلام خود را جزئي از عمل خويش بداند سخن او كم مي‌شود مگر در مواردي كه اين سخن به او فائده مي‌بخشد.[7] و نظير آنرا اميرمؤمنان ـ عليه السلام ـ فرموده است.[8]
قرآن نيز مي‌فرمايد: خيري در پر حرفي و زياده گوئي نيست، مگر در فرمان به صدفه دادن يا نيكي كردن يا اصلاح ذات البين.[9]
روايات:
در اينجا مناسب است به بعضي از روايات در اين رابطه اشاره شود:
1ـ پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: خوشا بحال كسيكه زيادي مالش را انفاق كند و زيادي كلامش را نگاه دارد. [10]
با كمال تاسف امروزه هستند كساني كه اموال خود را مي‌اندوزند و مايحتاج عمومي