وظايف مدير فروش – كار مدير فروش چيست ؟
مشتري راغب Lead
عضویت
نام کاربری :
پسورد :
تکرار پسورد:
ایمیل :
نام اصلی :
آمار
امروز : 1273
دیروز : 6465
افراد آنلاین : 8
همه : 5302070


واگويي واژه هاي فارسي به فرنگي!!!!!!

آيا مي‌دانستيد كه ما بسياري از واژه‌هاي فارسي‌مان را به عربي و يا به فرنگي واگويي (تلفظ) مي‌كنيم؟ اين واژه‌هاي فارسي را يا اعراب از ما گرفته و عربي (معرب) كرده‌اند و دوباره به ما پس داده‌اند و يا از زبان‌هاي فرنگي، كه اين واژها را به طريقي از خود ما گرفته‌اند، دوباره به ما داده‌اند و از آن زمره‌اند:

ـ از عربي:
فارسي (كه پارسي بوده است)، خندق (كه كندك بوده است)، دهقان (دهگان)، سُماق (سماك)، صندل (چندل)، فيل (پيل)، شطرنج (شتررنگ)، غربال (گربال)، ياقوت (ياكند)، طاس (تاس)، طراز (تراز)، نارنجي (نارنگي)، سفيد (سپيد)، قلعه (كلات)، خنجر (خون گر)، صليب (چليپا) و بسياري از واژه‌هاي ديگر.

ـ از روسي:
استكان: اين واژه در اصل همان «دوستگاني» فارسي است كه در فارسي قديم به معناي جام شراب بزرگ و يا نوشيدن شراب از يك جام به افتخار دوست بوده است كه از سدهٔ ١۶ ميلادي از راه زبان‌ تركي وارد زبان روسي شده و به شكل استكان درآمده است و اكنون در واژه‌نامه‌هاي فارسي آن را وام‌واژه‌اي روسي مي‌دانند.
سارافون: اين واژه در اصل «سراپا» ي فارسي بوده است كه از راه زبان تركي وارد زبان روسي شده و واگويي آن عوض شده است. اكنون سارافون به نوعي جامهٔ ملي زنانهٔ روسي گفته مي‌شود كه بلند و بدون آستين است.
پيژامه: همان « پاي‌جامه» فارسي است كه اكنون در زبان‌هاي انگليسي، آلماني، فرانسوي و روسي pyjama نوشته شده و به كار مي‌رود و آن‌ها مدعي وام دادن آن به ما هستند.

  برگرفته از همشهري آنلاين- محمد عجم:
 در سال‌هاي اخير برخي نويسندگان و وبلاگ‌نويسان گمان مي‌كنند كه دهكده جهاني منجر به نابودي زبان فارسي خواهد شد.
آنها نمي‌خواهند بپذيرند  كه فارسي تنها يك زبان نيست بلكه يك فرهنگ و يك تمدن و يك بخش اصلي هويت ايراني است.
 آنها همچنين با كم انصافي  به زبان فارسي و به كوشندگان و  زنده نگهداران اين زبان  مي‌تازند و اين زبان  را نازا، بي اثر و مرده مي پندارند.
 زبانهاي دنيا را 6 هزار دانسته اند بعضي از اين زبانها  بسيار به هم شبيه هستند بنابراين همه زبانها را مي توان  در 20 گروه عمده  جاي داد يكي از مهمترين گروههاي زباني هندو ايراني است كه تمامي زبانهاي شبه قاره هند – ايران و اروپايي را دربرمي گيرد.
 زبان فارسي را تمام مردم ايران، افغانستان و اكثريت تاجيكستان و ازبكسان مي دانند. اقليتي نيز در هند، پاكستان، سين كيانك، قرقيزستان و منطقه اوراسيا و  كشورهاي عربي خليج فارس اين زبان را مي فهمند.هندي ها و پاكستاني ها و كردها با كمترين ممارستي مي توانند فارسي را بفهمند.اكنون يك ميليارد انسان شبه قاره و آسياي ميانه  شمارش اعداد فارسي را براحتي مي توانند بفهمند.
 در روزگار ابن بطوطه وي در تمام مناطق غير عربي كه سفر كرده با زبان فارسي مشكل گفتاري خود را حل مي كرده است. حتي در چين و بلغارستان و تركستان  در تمام زبانهاي دنيا كلماتي از فارسي وجود دارد و از اين نظر با زبان يوناني قابل مقايسه است.
 فارسي برتركي، عربي و مغولي تاثير فراواني گذاشته و بسياري از كلمات در اين زبانها ريشه فارسي دارند. فارسي باستان( اوستايي) ابتدا به خط زند نگاشته مي شده است كردي و لري باقي مانده واژگان ماد و فارسي باستان است از ميان‌ زبانها و گويش هاي‌ موجود فلات‌ ايران‌ "پشتو"نيز نزديك‌ترين‌ خويشاوندي‌ را با زبان‌ اوستايي‌ دارد.
 زبان‌ اوستايي‌ به‌ موازات‌ و هم‌زمان‌ با سانسكريت‌ جريان‌ داشته است اين دو زبان ، مادر زبانهاي هندو اروپايي محسوب مي شوند. از به هم آميخته شدن فارسي دري با فارسي اوستايي با واژگان عربي ، فارسي نوين شكل گرفته است.
 گو اينكه‌  بسياري از مردم‌ ايران‌ واژه‌ي‌ "فارسي‌"را هميشه‌ بر هر گونه‌ زباني‌ كه‌ در مملكت‌ رواج‌ داشته‌ اطلاق‌ كرده‌اند. در ايران گويش هاي متعددي وجود داشته  كه  بعضي گويش هاي ايران را مي توان زبان ناميد مانند مانند آذري آراني ، كردي،  پشتو و ...  در گذشته‌، دو زبان‌  گسترده تر كه‌ به‌ طور هم‌زمان‌ رونق‌ داشته‌اند به‌ "فارسي‌ دري‌" و "فارسي‌ پهلوي" مشهور بوده‌اند.
زبان فارسي از  قديم ترين زبانها و از گروه زبانهاي هندو  ايراني ( آرين)  است كه  زباني پيوندي است  اين گروه زباني مجموعه اي از  چندين  زبان را شامل مي شود كه بزرگترين جمعيت جهان به اين  گروه سخن مي گويند  و صدها واژه مشترك ميان فارسي و آنها وجود دارد.
ريشه بسياري از كلمات اساسي زبانهاي اروپايي مانند:  است - پدر- برادر – خواهر- مردن ، ايست  و .....  يكي است از  زبان فارسي  امروزه  دهها كلمات بين المللي مانند بازار-كاروان – كيميا- شيمي- الكل – ديتا – بانك – درويش -  آبكري – بلبل – شال – شكر – جوان – ياسمين – اسفناج- شاه – زيراكس – زنا – ليمون - تايگر – كليد-  كماندان – ارد (امر، فرمان) استار – سيروس-  داريوش- جاسمين ،  گاو ( گو= كو) – ناو- ناوي- توفان – مادر-  پدر- خوب – بد- گاد- نام – كام گام – لنگ لگ –لب- ابرو – تو – من - – بدن- دختر( داتر)  -      و... و... به همه و يا بيشتر زبانهاي  مهم دنيا راه پيدا كرده است .
 البته  زبان فارسي همانطور كه واژگاني از زبانهاي همسايه اش گرفته واژگان زيادي نيز به آنها  واگذار كرده ، تاثير شگرف زبان فارسي بر زبانهاي شبه قاره هند نياز به توضيح ندارد در مورد تاثير فارسي بر زبان تركي نيز مطلب زيادي گفته شده  اين تاثير كم و بيش در تمام زبانهاي دنيا وجود دارد كه در مقالات بعدي گسترده تر به  آنها خواهيم پرداخت.
 زبان فارسي زبان بين المللي عرفان است چه بسيار عارفاني كه از ترك و عرب و هندي  كتابهاي عرفاني خود را به فارسي نوشته اند.   مكتب‌ تصوف‌ هندوايراني‌  كه  از طريق‌ ايران‌ به‌ آسياي‌ غربي‌ و حتي‌ شمال‌ آفريقا نشر يافت‌  بيشتر كتابها و متون خود را ‌ به‌ نثر يا شعر فارسي‌ نوشته‌ شده‌ و زبان‌ تصوف‌ در شبه‌ قاره‌ي‌ هند و حتي در ميان تركان همواره‌ فارسي‌ بوده‌ است‌.
 در زبان هاي اروپايي و از جمله در  انگليسي امروز  نيز كلماتي با ريشه فارسي وجود دارد و صدهها كلمه مشترك ميان فارسي و زبانهاي اروپايي  وجود دارد مانند بهتر(بتر)- خوب(گود)- بد-  برادر- داتر( دختر) مادر- پدر( فادر، پير،پيتر) كاروان_ كاروانسرا_ بازار- روز  و....
 
:bad,best,paradise,star,navy,data,burka,cash,cake
 bank  ,bak,check,roxan,sugar,cow,divan,mummy,penta,me
 ,father,mother,tab, orange, magic ,rose ......
 
و اينها را مي‌توان تا بيش از  700 كلمه ادامه داد و دليل اين اتفاق زبان باستاني سنسكريت هست كه زبان مادري تمام زبانهاي نوين  هندو اروپايي  مي باشد.

 در كتب مقدس واژگاني از فارسي وجود دارد مانند  پرديس( فردوس) در انجيل – تورات و قران .
 بسياري از نامهاي جغرافيايي و نام  مكانها  در خاورميانه و شمال آفريقا  از زبان فارسي است مانند بغداد- الانبار- عمان ( هومان) – رستاق – جيهان -  بصره ( پس راه) – رافدين – هندو كش – حيدر آباد – شبرقان ( شاپورگان) -  تنگه  و ....
 روند اثرگذاري زبان فارسي و عدۀ سخن سرايان فارسي دردوران سلجوقيها وعهد عثماني دركشور تركيه مبسوط است. در خصوص اثرگذاري زبان فارسي مي توان به شاه طهماسب صفوي  اشاره كرد كه به زبان فارسي و به تخلص خطايي شعر مي سرود و مجموعه مي نگاشت. همچنان از عثماني ها سلطان سليم و سلطان سليمان به فارسي شعر سروده اند.

 بيش از دويست  واژۀ فارسي را در هريك از  زبان قرقيزي، قزاقي ، ايغوري و تركمني مي يابيم كه بمرور سده ها از اينسوي درياي آمو بآنطرف نفوذ كرده است.
 در مالايا  در جوار قريه بنام سامودرا، قبر حسام الدين نامي وجود دارد كه در سال 823 هجري درگذشته است. سنگ قبر او در مالايا بي نظير است. اين اشعار از ابيات سعدي روي آن نوشته و حكاكي شده است:
 بسيار سالها بشر خاك ما رود
      كاين آب چشمه آيد و باد صبا رود
 اين پنج روز مهلت ايام آدمي
      بر خاك ديگران به تكبر چـرا رود

 بيش از 350 كلمه فارسي در زبان اندونزيايي  بازشناسي شده است واژه هاي (خوش= خيلي خوب)، (سودا)، (بازرگاني)، (كار)، (كدو)، (نان)، (خريد فروش) (حروف ربط از، به، هم) وامثال آن در اندونيزياي امروزه رايج است.
 نمونه اي از شاعرآلبانيايي (آبوگويچ) از قرن نهم ميلادي داريم:
 رخت ز آه دلم گر نهان كني چه (نيست) عجب
     كسي چگونه نهد شمع در دريچۀ بــــاد
 شاعران پارسي گفتار و نويسندگان نامدار در قلمرو يگوسلاوي قديم و سرزمين قفقازمانند نرودويچ و بابا سرخيان آثاري از خود بجا گذاشته اند كه سومه هاي نفوذ زبان فارسي را درآن نقاط جهان تمثيل مي كنند.
 براي هفتصد سال فارسي زبان اداري  هندوستان بود تا اينكه درسال 1836م چارلز تري ويليان  زبان انگليسي را بجاي زبان فارســــي رسميت داد .
 روي مزار جهان آرا (دختر شاه جهان) اين بيت نگار  شده است:
 بغير سبزه نپوشد كسي مزار مـرا
     كه قبرپوش غريبان همين گياه بس است
 همچنين برلوحه سنگ مزار نورجهان وجهانگير (درتاج محل) اين شعر نورجهان حك شده است:     برمزار ما غريبان ني چراغي ني گلي
 ني پر پروانه سوزد ني سرايد بلبــلي.
 بعضي از عوامل  سادگي زبان فارسي
 1- تركيبي و پيوندي بودن زبان فارسي و  نداشتن " حرف تعريف" ( "article") و جنس مذكر و مونث و خنثي  است. در فرانسه – آلماني – انگليسي و بسياري از زبانها اين مشكل وجود دارد   براي پيوند دو نام يا نام و صفت تنها از آواي "اِ" (e) سود مي بريم. عد و معدود از هم تبعيت نمي كند و اداي اصوات بدون حركات سخت حلقي و زباني بيان مي شود .
 2- در فارسي گاهي با تبديل يك آوا معني ديگري از كلمه حاصل مي شود مانند تبديل  حرف "ب " به حرف  " و" در كلمه  بالا – والا  كه در اينجا والا معني  عظيم و مهم مي دهد.
3- تمام  نامها بدون استثنا  در زبان پارسي مي توانند  با "ان" و يا "ها" جمع بسته  شوند .
 4- در فارسي با يك ريشه ، كار ريشه هاي ديگري مي توان ساخت  و با افزودن پسوند و پيشوند به كلمات مي توان دهها كلمه ساخت مانند  دل – دانش  و ... كه براي هركدام مي توان 20 كلمه ساخت مانند دل بر- دل داده - پردل – كم دل- دل سوز – دل رحم – دل سنگ-  دلگر – دلدار - بي دل - بادل – نادل - دل جين – دلچي  و .....  دانشگاه - دانشجو – دانش ورز -  دانشمند، دانشيار- بي دانش ، پر دانش - دانشي، دانشور، دانش آموز، دانشجو ، دانش پژوه ،  در فارسي وزن هاي  گوناگون وجود ندارد و بدون شكستن ريشه ، اسم فاعل و مفعول و ..  ساخته مي شود  كه  اينها همگي يادگيري زبان فارسي را آسان مي كند.
 بخشي از سختي آموختن زبان پارسي براي بيگانگان  نبودن حروف همتاي آوا ها در الفبا ( زير و زِبَر و .. e,a,o,u,..)  است كه اين نيز قابل رفع است.
بزرگان كهن ادب فارسي از خط كوفي كه قرائت آن براي غير عرب بسيار مشكل بود  توانستند خط فارسي و اعراب و نقطه گذاري را  ابداع كنند ولي  تقريبا هزار سال است  كه اين شيوه نگارش بدون تحول و تكامل باقي مانده و به علت نوشته نشدن صداها( ضمه كسره و فتحه) ، غير فارسي زبانان بسختي مي توانند واژگان را بدون شنيدن و فقط از طريق كتابت فرا بگيرند مشكلي كه البته در زبان هاي ديگر و در كتابت با حروف لاتين نيز بطور كامل برطرف نشده است  اما در فارسي نيز با كمي انعطاف مي توان اين مشكل را حل كرد.كردها و پاكستاني ها تا حدودي با ابداع بعضي ابتكارات اين مشكل را كم كرده اند.
 
 تاثير فارسي بر زبان و ادبيات عرب
 نظر به اينكه زبان عربي جزو 10 زبان مهم كنوني دنيا است و 200 ميليون متكلم و يك ميليارد مسلمان كم و بيش با آن آشنايي دارند در اين بخش به تاثير زبان فارسي بر عربي مي پردازيم و برسي تاثير فارسي بر ساير زبانها را به زماني ديگر وامي گذاريم .
 هيچ زباني در دنيا نيست كه از ساير زبانها واژه گان قرض نگرفته باشد، همه زبانها از همديگر تاثير گرفته اند زباني كه وام نگرفته باشد زبان هاي مرده است  هرچقدر زبانها تاثير بيشتري گرفته باشند زنده تر شده اند  و اين هيچ عيب نيست  مهمترين زبان فعلي جهان (انگليسي )تقريبا 75 درصد كلمات خود را از ساير زبانها بويژه انگلو- جرمن و لاتين گرفته است. اسپانيولي و پرتغالي 95 درصد زبان و ادبياتشان يكي است با اين وجود خود را  دو زبان مختلف مي نامند .
 زبان عربي و فارسي نيزازهمديگر واژگان زيادي وام گرفته اند بطوريكه بيشتر اصطلاحات فقهي،مذهبي و حقوقي از زبان عربي گرفته شده است اما عربي نيز به نوبه خود واژگاني بصورت دست نخورده و واژگان زيادي بصورت برهم زده شده (بشكل قالب هاي معرب) از فارسي وام گرفته است.
 به تازگي  يك نويسنده  عرب حدود  3 هزار كلمه عربي را كه ريشه فارسي دارند به همراه توضيحات براي هر كلمه آورده است. اين نگارنده با ترجمه آن كتاب  600 كلمه بر آن افزوده كه اميد است بزودي منتشر گردد.  قبلا نيز جواليقي 838 كلمه و در كتاب المنجد 321 كلمه و ادي شير در كتاب خودش 1074 واژه فارسي را توضيح داده است.
 مي دانيد سه هزار كلمه از فارسي يعني هركلمه  مي تواند در زبان عربي به 70  صيغه ، وزن  و يا قالب ديگر در آيد اين خصلت زبان عربي است  براي نمونه از كلمه  پادشاه  در زبان عربي دهها كلمه ساخته شده   شايد بندرت فردي باور كند كه واژه اشتها، شهوت، شهي، شهيوات، شاهين- شيخ ،بدشاو- پاشا، باشا همگي  از كلمه پاد شاه گرفته شده باشد. استيناف از كلمه نو و از واژه گناه  كلماتي مانند  جناه ، جنايي و جنحه- جناح – جنائيي- جنحه-  مجني ، جنايت-  جان – يجان و صباح از پگاه  و الي آخر.
 اما اگر با قواعد و قالب هاي زبان عربي آشنا باشيد براحتي قبول خواهيد كرد كه كلمه اوراش (ورشه)  از  work shop   گرفته شده  و هامش و حاشيه از گوشه و شكايه از گلايه .
 شعر حماسي‌ و پهلوان‌ نامه‌هاي‌ ملّي‌ در ايران‌ پيش‌ از اسلام‌ همواره‌ از محبوبيّتي‌ گسترده‌ برخوردار بوده‌ است‌. ادبيات‌ فارسي‌ در اين‌ زمينه‌ نيز همچون‌ بسياري‌ از زمينه‌هاي‌ ديگر بسيار غني‌ و تاثير گذار بر ادبيات عرب و بر تمام فره - ميادين – اكراد - افاغنه – بجاي  استاد – بستان – دستور – خان – دهقان – بازار - ميدان – كرد ، افغاني كه همگي  بايد با افزودن" ها"  جمع  بسته شوند   نه بصورت مكسر عربي.
اما بنظر نمي رسد خارج كردن واژگاني كه در اصل ريشه فارسي دارند كمكي به پويايي زبان فارسي كند و بسيار گفته و شنيده شده كه افرادي ما را از بكار بردن  بعضي كلمات  مشترك كه در فارسي و عربي از قديم وجود دارند برحذر داشته اند بطور نمونه مي گويند نگوييد جنايي و استيناف – فن – صبح- نظر  بگوييد كيفري و تجديد نظر- پيشه، بامداد ، ديد و ... نگوييد خيمه يا مخيم  بگوييد اردوگاه و  نگوئيد .... بگوييد حال اينكه  بيشتر اينگونه كلمات ريشه فارسي دارند در همين مثال هاي گفته شده به ريشه  جناح  كه گناه است و كلمات جنائي – جنايت- جناة- جناح- جنحه – مجني له و عليه جني يجني و ..... همگي از ريشه جناه يا گناه ساخته شده .
 استيناف از بردن واژه" نو" به باب استفعال بدست آمده  و استانف – يستانف و .... از آن بدست آمده  فن از واژه پن و پند  ساخته شده و در صيغه هاي مختلف عربي فن – يفن – فنان -  تفنن – متفنين و ... و ..... از آن ساخته شده است.
 صبح از صباح و صباح از پگاه  ساخته شده  و مصباح و ...... از آن ساخته شده است . نظر عربي شده " نگر"  است  انظر- نظر ينظر منظر و  .... از آن ساخته شده  است .
 خيمه از واژه پهلوي گومه  و كيمه( به معني كلبه) گرفته شده و خيام مخيم خيم يخيم  صرف شده است   در مورد واژه گان لاتين نيز گاهي همينطور است مانند كلمه بالكن – بنانا ( موز)  بانك  كه هر سه  ريشه فارسي دارند.
 چه نيازي است بجاي عبارت دار آخرت  كه در اصل  فارسي است  عبارت سراي ديگر را بكار بريم  و يا بجاي بالكن  كه لاتين شده  همان بالاخانه است و از طريق تركي به فرانسه راه يافته و بجاي  واژه گان بين المللي  پارتيزان( پارتي- پارسي ) و .... بنانا ( بندانه ) كه از طريق عربي به لاتين راه يافته  كلمه ديگري بكار ببريم  حذف و يا جايگزيني   واژگان بين المللي  مانند راديو – تلويزيون – كامپيوتر و ...  كه در همه زبانهاي دنيا   نزد مردم جا افتاده است نيز نبايد اولويت  باشد.
 بسياري از كلمات مشترك فارسي و عربي اگر مورد كنكاش قرار گيرند ريشه فارسي آن معلوم مي شود بطور نمونه تقريبا بندرت  كسي  در عربي بودن  كلمه كم (چن؟چند؟) – جص ( گچ) – رباط – بيان -  نور، دار الاخره ، تكدي ،  رجس ، نجس  و يا باكره ( پاكيزه) ترجمان ترديد كرده است   اما در حقيقت  همه اينگونه كلمات يا بطور كامل  فارسي هستند و يا معرب شده  هستند.
 بطور نمونه براي كلمات  فوق در زبان عربي ريشه  و مصدر  حقيقي وجود ندارد  و وزن بعضي از آنها نيز عربي نيست  كلمه نور بر وزن كور و دور و خور است.اگر نور با همين شكل فارسي نباشد حتما معرب شده  خور ( به معني خورشيد و روشنايي) است - رباط در فارسي به  معني اسطبل است رباط الخيل يعني خانه يا پرورشگاه اسب ريشه آن به رهپات و يا ره باد برمي گردد .نجس  و رجس هر دو از واژه زشت و جش  گرفته شده اند." دار" در زبان فارسي به معني دارنده – پايه – ستون – تنه درخت  بكار مي رود مانند ديندار – داربست دار و درخت  اما در عربي آنرا در معني خانه بكار گرفته اند مانند دارالجانين. دار الحكمه و ...
 قرآن شناس ، زبان شناس و پژوهشگر نامي انگليسي زبان، جفري آرتور را عقيده برآنست بيست وهفت كلمه قران ريشه فارسي دارد از جمله :
 سجيل: معرب سنگ وگل، اباريق: جمع ابريق، معرب آبريز، تنور، مرجان، مِسك: معرب مِشك، كورت:  كور شدن ، تاريك شدن - تقاليد: ، قلاده، جمع تقليد، بيع: خريد و فروش، بيعانه(بيانه) قسمتي از پيش پرداخت. جهنم - دينار پول مروج ايراني قديم (يك صدم ريال) زنجبيل: معرب زنجفيل، - سُرادِق: سراپرده، - سقر: جهنم، دوزخ - سجين: نام جايي در دوزخ، زنداني - سلسبيل: سليس، نرم، روان، گوارا، مي خوشگوار، نام چشمه اي در بهشت-  ورده: پرگه ،گل سرخ - سندس:  ديباي زربفت لطيف و گران بها- قرطاس: كرباس - كاغذ، جمع آن قراطيس - اقفال: جمع قفل – كافور – ياقوت .
 بعضي  پژوهشگران  تعداد واژگان فارسي قراني را تا يكصد عدد برآورد كرده مانند:
 سراج = چراغ – دار - غلمان = گلمان  جوان گل رو  - زمهرير- كاس يا كاسه - جُناح: گناه، - رجس = زشت - خُنك: سرد- زُور: قوه، نيرو، عقل-  شُواظ: زبانۀ آتش، شعله، حرارت، درحال ذوب شدن -  اُسوَه =  الگو = - فيل: پيل - توره: شغال، حيوان وحشي -  عبقري ( آبكري آبكاري)=  زيبا سازي=  كنز(گنج)-  ابتكار  جاي نيكو، درخشان، نفيس - زبانيه:  نگهبانان دوزخ،  زبانه كشيدن شعله هاي آتش- زاني زنا - ابد: جمع آن آباد،جاودان-   قمطرير: شديد، سخت، دشوار-  نجس: ناپاك، پليد-  بررُخ: مانع وحايل بين وچيز -  تَبَت: نابودشده، قطع شده، تب و تاب يافته - سخط: خشم گرفتن بركسي، غضب -  سُهي: (بگونۀ سها)، ستارۀ كوچك و كم نور در دب اصغر. اريكه = اورنگه = ارائك به معني بالش و متكي  چندبار در قران تكرار شده است. برهان = دليل  در  قران  برهان و براهين آمده است- برج =  تبرج – زينت - الجزيه = گزيت = توبه 29 -   الجند = گند -= يس 75  جند و جنود –
اين كلمات ريشه و بنياد فارسي داشته كه به فراخناي زبان عربي درآمده ومشتقات آنها با دلايل مبسوط از جانب محققين توضيح شده است . و نفوذ  واژگان از پارسي به ساير زبانها  خود نشانه اصالت ، كهن بودن و گستردگي و نفوذ زبان فارسي  و زنده بودن و اهميت آن در همه زمانها را  اثبات مي كند .
 واژگان فارسي بصورتهاي ذير به زبان عربي داخل شده اند
 1- بدون تغيير يا با كمترين تغيير مانند: بند= بند= بنود - (سكر)  شكر- شيرين- ارش – بخشش – ديبا- آشوب- اوباش- ابريشم= ابريسم – خيار- عدس – لوبيا - شادان – شاذان-  بادام – استاد- خبر – درويش- استاد – ديوان  و ...
2- با تغيير، حذف و تبديل  حروف پ- ژ-چ- گ كه در زبان عربي وجود ندارد به صداهاي ديگر مانند چغندر= شمندر- چنده چيه؟ = شنوه-  پگاح = صباح – پند- پن = فن- گاوميش = جاموس – گلنار= جلنار- چليپ = صليب-  چين = صين  چارسو = شارسو- ديباچه = ديباجه- گدا= كدا= تكدي – لگام = لجام – چمران= تشمران – گرنادا= قرناطه – خانه گاه = خانقاه – گزيه = جزيه – گعك = كعك = كيك – گنجينه = خزينه -  پرده – برقه و ...
 3- تغيير حروف ك به ق و  خ -   مانند كاسپين = قزوين= كله= قله- كوروش = قورش  – كسرا = خسرو -

تغيير كلي : گاهي در  تبديل واژه پارسي به زبان عربي  هيچ اثري به جز وزن واژه فارسي باقي نمانده مانند:  چند؟ چن ؟ = كم - گچ = جص مجصص – زشت= رجس- پسك = برص – گنج – كنز –  و ...
 4- كاربرد كلمات در معني متضاد با فارسي و يا غير معني اصلي  مانند: خوبه = خيبه – زرابي ( قالي)
 5-  به هم ريخته شدن تمام صدا و حروف مانند:باغ = غابه -  باغات= غابات
 6- يك كلمه از فارسي چند بار و به معني هاي مختلف وارد عربي شده مانند از كلمه باغ = باقه به معني دسته گل و كلمه غابه به معني جنگل ، ساروج  به معني نوعي ملاط سيمان و آب انبار و سهريج صهريج به معني  تانكر 
 7- حذف ساير آواها  مانند : نارگيل = اركيل-     آبريز= ابريق
 8-    گاهي در  تبديل واژه پارسي به زبان عربي  تنها يك  حرف از  واژه فارسي باقي مانده  مانند: گوشه = حاشيه = هامش = حامش- جشن = دشن = تدشين- سنگ = سنج = صنج – چار راه  = شارا= شارع  -  شاد يشيد=  شادي اناشيد = جشن = دشن=  تدشين – = تايگر= بايبر = ببر = نمر ( نمور) و ...
 9-  گاهي در ادبيات زبان  فارسي از مفردات  فارسي و يا عربي كلماتي ساخته شده و بعد به ادبيات عرب نيز راه يافته است مانند فهم و  سوء تفاهم – تهويه
 10- حذف و يا تغيير و تبديل هر يك از حروف عله " و . ا.ي"  به يكديگر مانند
 جوراب= جورب – خوب= خيد = خير-
11-  تبديل  ا  به هـ  و تبديل ز به س  مانند : اندازه = هندسه  -  اندام = هندام -
 12- گاهي در  تبديل واژه پارسي به زبان عربي  دو  حرف از  واژه فارسي باقي مانده
 مانند: آيين = دين -
گاهي در  تبديل واژه پارسي به زبان عربي   آواهايي به آن اضافه شده مانند:
 ستون =  اسطوانه = استوانه – سروج  ساروج سهريج  صهريج
 بعضي غلط هاي رايج
 بسياري از مردم  به غلط كلماتي مانند تاج -  خبر-  بيگ –  دهقان – خاقان – خان  را به زبانهاي ديگر مرتبط مي كنند در حاليكه بطور نمونه  دهگان  يا ديهه گان ريشه  كلمات دهقان – خاقان و خان است.
 گاهي در زبان فارسي نيز   آواهايي  مانند گ – ش - پ و ذ   به آواهاي  ج – س – ف  و ذ تبديل  شده است  مانند گرگان = جرجان – شوش = سوس پند- فند – استاذ = استاد و گاهي گ در آخر كلمات به ه تبديل شده  مانند گردگ = گرده
 نمونه هايي از  كلمات فارسي در ادبيات امروز عربي
 وزير. وزارت. مرزبان. اسوار. ديوان. بريد. ورد(برگ- گل )- ورق . دين.  مصر ( ميثرا- الهه الشمس) . تاج. سفته – چك - خنجر – جوشن- خود-   خدنك - ساروخ - هاون - ستون استون استوانه -  نام ستارگان :هرمس ناهيد.بهرام. مهر.كيوان. تير ، ماه ، بروين. ناهد  و در موسيقي ناي  ني سورنا  بربط تنبور  صنج سكاح سيكاه - بغ  بگ بيك (بعضي به غلط اين واژه را تركي مي دانند)  به معني ارباب امير خداوند رهبر ديني، مرشد و هدايتگر است كه بغ دخت( بيدخت) ايزد بانو نام ديگر آناهيتا فرشته آبها و پاكي. بغداد- جم – عجم -  ديباچه = ديباجه . امير- مير -  پاك  پاكيزه = باك باكره -  پگاح = صباح - پيام= بيان -  پروانه فروانه = فرواشه فراشه -     ابريق= آبريز-  اندازه = هندسه  -  اندام = هندام - بخشيش = بخشش- الجاموس = گاوميش- جلنار = گلنار- شمندر= چغندر- سكر= شكر- فن= پن(پند) صليب(چليپا)-
 استاذ -  دور-  دوران - دوريه - لج لجاجت لجوج . ترياك= ترياق - شاد ( فرح ). شادان.شاذان . شيشه. رزق(روزيك). لگام = لجام . هزاره = حضاره (تمدن)  حور= حوريه . فتيله . فارس- فرسان - جهنم - راز- رمز-  بند- بنود. زيور= زينت . خيار . جربزه.  صابون . گچ = جص . غوغا.سوگ( تونل )= سوق . چهار سو = شارسو. زناني (زننما) زاني. زانيه. زان - دين - دستور -. كرباس= قرتاس -  گدا= كدا تكدي . قاب ( كاب)  كعب -  بته = پته= بطاقه(بليط) -  كلات قلات= قلعه قلاع  - دلو دوالي  - رنگ= رنج. روزنامج -  خانه - پادشاه =پاشا= باشا- شاهي = شهي( لذيذ)- شاهين- شاو- شاحنه – باشه (نوعي شاهين)  . شيرين .شمع  و شمعدان . - شلوار=  سروال سراويل -  مهرگان = مهرجان- آبخانه – آباد - آبدان = حوض - آبدست= وضو- آجر= آجر آگر آجور- آخور = اصطبل- آزاد مرد = رجل حر - آستانه = دربار- آسمان خون = آسمان گون – آهن
 اباش = اوباشه = اوباش – ايوان – ديوان - اخش = خوش - ارجمند = با ارزش  عزيز- ارجوان = ارغواني – شراب-  ارزن = ارز-  ارگ – بورگ = برج -  انجمن=  الهنزمن -  الماس    =   الماس -  انبار =  الانبار -  انبان =    انبان  -استبرق در قران آمده است اصل آن استبرگ – انبوب – انجر – اسوه  در قران در چند آيه تكرار شده است  اسوه از كلمه پهلوي آسا   به معني نمونه  گرفته شده است.اساور = اسوار به معني اسب سوار - اشتربان = شتربان - بابا – باذام- بيجامه-   باذنجان=  باذمجان- بندر- پاپوش چي = پاپوش=  بابوش- بابونج = بابونه = پونه  باج = باژ= ماليات و زورگيري – باجه = پاچه – باجايه = چادر نقاب = پوشش- باخ = باختن – باداش = پاداش  –بادزهر = پادزهر- بادگير-بادكير – بادنج = جوز هندي – بادهنج = بادهنگ -  باده = مي – بارجاه = بارگاه = كاخ و قصر = بارجه = كشتي جنگي – بارجين = قاشق– باره = پاره = بهره – بارود= باروت- پارولا= مكر و حيله – باري = بوري  حصير- باريچي – باروتچي – باز= عقاب – بازار= سوق- بازدار= صاحب عقاب- بازرباشي= بزرگ بازار- بازركان= بازرگان- بازوبند= باصوبند- بازي = ملعبه- بازيار = مربي شاهين و عقاب- پاسباني = نگهباني شب- باسقاني = بازرس- باشق = باشه نوعي عقاب-  باطيه = پاتيل = باديه- باغ = باغ – باغبان = باقدار- باغستان = بوستان – باك = پاك – بال = بال -   باله = جوراب محكم از كلمه پيله گرفته شده و رقص باله از اين كلمه است) پالوته= بالوظه= فالوذج = پالوده -  بانو – بانوان- بانوكه= بانوچه – نمر = ببر= شير اسد-  بخشيش = بخشش برجد = لباس برچم = برچين – پرچه = ياره – برخ = سهميه – برخاش = پرخاش باقة = دسته گل باغ گل –  باغ داد .بغ داد  =  بغداد-  برزخ = پرژك = پردك = پرده = برقع – برزغ = پرذوق  پر نشاط-  برزه = برزكار-   بسط= بساط- از كلمه پوست  پهن كردن  بسط كردن و بساط كردن . بست = بستن – بستان از بو استان و يا باغ استان گرفته شده است. بستان = بگير –بستانبان = باغبان-  پستان = پستان –بغداد = بغ داد = خدا داد- باغ داد – بغوان = باغبان – بقجه = بقچه – بلاز= بلاژ= شيطان- بلاس = پلاس- بلبل- بلدام = پليد اندام = بلندم – بلس = پلوس = ابليس – بلشت = پلشت = نجس – بلكون = بالگون - بلند= بلند- بلنك = پلنگ –بهادار= ثروتمند- بهار= بهار نوعي گل – به به = به به – بهبوذان = بهبود= شاد- بهرس = بهي = زيبا – پهريز= پرهيز- بهزر= به زر- بهلول – بهلوان = پهلوان- بهو = صوفه = ايوان – بوتقه = بوته = قالب – بوتين = پوتين – بوران = باران - بشارت – بوس = بوسه -  بهلول از  پهلوان – بهلوان = پهلوان – پوچ = بوش (خسارت)-  - برهوت = بيابان -  برو = برو-  بر.از= پرواز- بريد= بردن نامه – باز = عقاب و پادشه = باشه  = شاهين- بذر= دانه
 بزكوار= بزرگوار- بس = بس است – بساط= بسط= پهن-- مرجان- بشكير = پيشگير= پيشبند- بشم = پشم = تخم– بط= پت= قوي دريايي – بطريق = پاتريك = رهبر = يوناني اصل – بغداد= خداداد- بغداد= باغ داد = بهشت- بغشور = كاشور- بقجه = بقچه – بقسماط =  پخت مال نوعي نان خشك (پي تنوري )
بقلاوا= نوعي شيريني –بلاس = پلاس = زيلو و زير انداز دراويش - بهبوذان = مسرور شاد- بهرامج = نوعي درخت- بهرم = بهرمان = نوعي پرنده – بهزر = بهترين زر-  تبان = تنبان – تبر = تبر = طبر – تبرج = برج = زينت ( در قران احزاب 33-  تخت = تخته  خواب – تخدار = پادشاه – تور = نوعي نخ – ترس و مترس نوعي چوب حائل – ترسانه = انبار مهمات  در زبان تركي و عربي  – اما اصل آن از ترس فارسي گرفته شده  است - تبرج = آيه 33 احزاب – از برج فارسي به معني زينت و آرايش – تخت = تخت = سرير – التخدار = صاحب قدرت - توتيا = پودر سنگ – اكسيد آهن – اين كلمه به زبانهاي اروپايي نيز رفته است.توت = توت  ميوه توت و درخت توت – – التور و طست = تور و طشت  دو نوع ظرف هستند. تور نوعي سبد و نوعي بافتني است- التير = تير = تيرك = ستون چوبي – تيغار = تغار.
الجادي = الشادي = نوعي شراب زعفراني- الجارق = چارق = نوعي كفش  الساروخ نيز گفته مي شود ساروخ همچنين به موشك نيز گفته مي شود.
 جاش = جوش – جاكوش = چكش – الجام = جام = كاسه = تاس – الجاموس = گاوميش – جان = جن  = جن و پري – الجاه = جايگاه – الجاوشير = گاوشير –جردقه = گرده = گردگه = يك عدد نان – الجرز= گرز- الجرف=  توبه 109= جرف = گررف – الجرم = گرم – الجرماق = ؟- جرموق = گل موگ  نوعي كفش الجزاف = گزافه گويي – جزدان = جلد قران  - الجزف = گزاف = زياد = بي اندازه –الجص = گچ = جبس = چسب -  بعضي اشتباها اين كلمه را يوناني د دانسته اند در حاليكه جبص و جيس همگي از كلمه گچ مي باشد.جفت= جفت= زوج –الجل = گل - - الجلاب = گلاب – اين كلمه به فرانسه نيز رفته است = جولپ – توليپ – جلاهق = كلاهك = نوعي تنفنگ – جلبان = گلبان – الجلجلون = گلگون - چكين = سكين – الجلسان = گلشن- الجلنار = گلنار = گل انار - - جلنسرين = گل نسرين – الجلوز = دانه صنوبر – جم = جمشيد = عجم – الجمان = گمانه نوعي در و لولو – جمباز = اكروبات = جم باز = جان باز -  جمرك = گمرك – جمسفرم = جم اسپرم – ريحان سلطاني و ملكي – جن = جان = شيطان – الجنار = چنار - گند = قند – الجنبذه = گنبذ-– جندر = چادر – جندره = چنگره = چكش چوبي – جنزير = زنجير –  جن = اجنه 39 الرحمن – جند = گند = سرباز – يس 75 – جندر  جوسق = كوشك = قصر – جوف = يوگ = خالي – جوق = جرگه = گروه – جون = گون = لون – جوهر = گوهر – جويبار = رودخانه و نهر – جيسران = گيسوان = دسته خرما –
 حانه و الحان  از خانه گرفته شده  به معني پستو خانه كه در آن مشروب مي فروشند حانوت به معني فروشگاه نيز از همين كلمه است.
الحب حوب  از خونب و تونب و تنگه  نوعي ظرف  آب .حباري = حوبره  نوعي كبك-  حربا = خرپا  - حسبان = ملخك  صاعقه و در قران الرحم 5 - 
 خاشوقه = قاشق -  دهقان = خاقان  = خان  = رئيس بعضي آنرا فارسي و بعضي آنرا تركي مي دانند. احتمال دارد از ريشه  ديهگان  و دهقان به معني كدخدا گرفته شده باشد.
 غنچه  = خنچه – الخليج = خليج – خندريس = كنده ريش – الخندق = خندق - - خواجه = بزرگ – خوان = سفره – خان = سفره دار- خوذه = خود – كلاه خود - - خورشيد = خورشيد- خورنق = خرگاه -  خورنه گاه – خورندگاه – خوش بوش = خوش پوش - - خيار = خيار  نوعي سبزي-  خيد = خوب = تازه – خير = خوبي – خيزران = خيزران = ني – خيش = كيش = پارچه كتاني – الخيم = خم = زيادي –
 دكان - ديبا=  ديباج - ديباچه=   ديباجه - دنگ = ضنك - دنب بره = طنبوره -  دايه - دولت - دسته - دباره - دهليز - دولاب - دلو- دول = دلو- دينار – قوزه (كوزه) گل پنبه -   جوزق -  غذا -  نيزه – نيزك -  نوروز= نيروز-  نرگس  - نرجس - ني، ناي،-  نازك، نشان - نسرين  -  نهي- نرد- بازي تخته.
 سيب.=    سيب سيبوي  مصيب -  سرايه -  سرو – سندان - سرپوش =  الطربوش -  سراب -  سمندر= سمندر – سنبوك = نوعي زورق  -  سوله پاي (لاكپشت)  سلحفاه -  سرور - سفينه - سرداق  سرطاق  -    سبد=  سبط – چكين = سكين =( خنجر - خونگر) -  سرد=    برد برودت بارد - سندباد و تند باد  سرداب = سرداب (انبار زيرزميني) سرو – سندان  سرپوش  =الطربوشئ -  سمندر= سمندر - سوله پاي (لاكپشت)= سلحفاه –
شترنگ =  شطرنج - شاهين-  شهري ،شهره، -  شراب - شاهي، شهي( لذيذ)=  شهي - شلوار=  سروال سراويل  شادي =   شادي ،شاطي -  شيرين - شيشه - شهرزاد  -  شهرازاد-  شاهراه- الشهره - شال = شال – شادي – شاذان  -  چمن = شمن = صنم -   سروال، سراويل- شكر- سكر  -  شنبه سمبه سبت-
توت – تنور- تنبان تبان -  تل (تپه)= تل اتلال -  ترنگبين=  ترنجبين -  تابوت - تيمار=  بيطار -  تاس  =  طاسه -  ترشي=   طرشي -  تشت =       طشت-  تب   = طب طبيب-  تمساح = تمساح تماسيح -  ترياك= ترياق-  تراج = دراج -  تاووس= طاووس  طاووس -  تاج= تاج  تتويج متوج -  تر و  تازه  = طري و  تازج طازج  -        
لك لك = لق لق – آب = لعاب الآب
 ورم = تورم و مشتقات آن  -  وزن   =   وزن     اوزان
 ورد به معني گل – ورل -   ورد با كسر و  به معني حرف كلامه -
گنجينه = خزينه( انبان- انبار)= خزينه  يخزن  مخزن
 گلستان  =  جلستان -  گوهر، جوهر،جواهر، مجوهرات، جوهري
 گنج =   كنز، كنوز -  گل آب  = جلاب -  گلابي = كلابي -  كاروان =كاروان – قيروان    كاري = الكاري = العقاري = سازنده - بنا
 كندك(كندن)  =  خندق -  كبايه  -  كيذ كيد= كيد -  كيميا( شيمي)=   كيميا 
 كفچليز =كفگير= قفشليل -  كشيش=     قسيس  قسيسين - كنشت كنيست = كنيسه كنايس -  نور بر وزن دور، كور=  نور منور تنوير – نفت = نفط -  نامه - نعناع
نقش =   نقش نقاش  ينقش منقش -  ناو، ناوخدا =   ناخدا ناخذا -  روستا    =   روستاق – الرزداق -  راي  =    الراي -  رونگ رونق= رونق
رهبان= ربان -  رو( برو) = رو، يراح يروح راحه استريح استراحه 
 رهنما رهنامج - راه بان رهبان ربان ( كاپيتان) - زاغر + زقله نام پرنده اي -  زور= زور تزوير -  زفران=   زورق – زواريق
 زنديك = زنديق زنادقه -  زنبق -  زور – تزوير  -  زشت = رجس
 زر = زر- زرابي – زرياب -  زرتك = زردج -  زنگول = جلجول زنگ دام و گله -   هاون = هاون -  دستور = دستور ( قانون اساسي)
 دولاب - دلو  - دود، اود   عود (دود چشم زخم) -  دولاب – دوغ - ديباج – ديدبان – دهقان = دهاقين – دهاقنه  -  دشن يعني جشن افتتاحيه  = جشن – دكل = دقل – دكان – دكمه = تكمه – دشمان = دشمن
چوگان=    صولجان - چلاق = شل – شلال - شلل-
گرداب = جرداب - جوراب = جوارب - جاروب=   شاروب،جاروف -
كيهان جهان،=  جيهان -  جوال ( توبره)- جوخ - خورشيد - خور – خوري( شمس )
 خانقاه = خانگاه –   خوش پوش = خوش بوش - خاشاك=  غساق -  سيخ = سخ 
 فلفل – فنجان – فستان -   فورگ- بورگ،برج= برج ابراج بروج -  فانوس =  الفانوس 
صندل( نوعي گياه دارويي صندلي   =  صيدلي( داروخانه) -  صابون –
غذا  - غذا تغذيه اغذيه مغذي  -  آبكاري آبگري = عبقري
ميدان -  مينا( ساحل كناره بندر)= مينا-  موميايي -   مجاني -  مال= مال اموال تمويل -  ميث ميثاق = ميثاق-  ماما (مادر)-  مرزبان =    مرزبان مرازبه-  موج  = فوج، افواج  -  ليمو  =  لليمون -  لوبيا-  لنگر = لنكر -  لشگر = لسكر = عسكر عساكر- دود =  اود = عود  
 
عروس -  عنبر  -  پولاد =    فولاذ -  پند،فند  فن= فن فنون فنان يفن -  پروانه= فرنقه-   پيروز = فيروز –-  پالوده =فالودج، فالوذج  - پيل = فيل، افلال -  پهلوان= بهلوان، بهلوانيه
 پستان = فستان( كرست لباس زير) -  پرديس = فردوس فراديس
 پيك = فيك فيج فيوج افواج -  پوزه = البوز- پونه = بونه   -   پاك = باك – پاكيزه = باكره – باكره- بكر -  پگاه پگاح = صباح صبح اصبح يصبح مصباح -  پيام= بيان
 
سرچشمه:
الكلمات الفارسيه في المعاجم العربيه – جهينه نصر علي – طلاس – برج دمشق - 2003
 معجم المعربات الفارسيه: منذ بواكير العصر الحاضر - محمد التونجي
 

منبع :

http://webcache.googleusercontent.com/search?q=cache:a4CijjI-YzQJ:irandabir.ir/forum/showthread.php%3Ftid%3D1654+%D8%AC%D9%85%D8%B9+%D9%87%D8%A7%DB%8C+%D8%BA%D9%84%D8%B7+%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF&cd=25&hl=en&ct=clnk&source=www.google.com


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۱۳:۱۹ ] [ مشاوره مديريت ]

غلط هاي مشهور املايي و دستوري زبان فارسي     

غلط مشهور در توصيف دو دسته به كار برده مي شود :

دسته ي نخست، كساني هستند كه از رهگذر سالوسي و رياكاري در زمره ي نيك مردان جاي مي گيرند. در باره ي اين «گندم نماهاي جو فروش» مي گويند : فلاني غلط مشهور است، يعني نان پرهيزكاري مي خورد ولي «چون به خلوت مي رود آن كار ديگر مي كند»
دسته ي دوم، آن واژه ها و عباراتي است كه بر خلاف حقايق تاريخي و يا آيين دستور زبان و صرف و نحو آن، بر زبان ها جاري است.

اكنون به نمونه هاي گوناگون اين غلط هاي رايج در زبان فارسي كه پرهيز از گفتن آن ها  بايسته است دقت كنيد :
 
به كار بردن تنوين براي واژه هاي فارسي

كاربرد تنوين كه ابزار ساختن قيد در زبان عربي است براي واژه هاي عربي جايز است، مانند : اتفاقا، تصادفا، اجبارا، ولي واژه هاي ناگزير و ناچار و مانند آن ها كه فارسي است هرگز تنوين بر نمي دارند و نبايد آن ها را چون اين به كار برد :

گزارشا به عرض مي رسانم... (به جاي بدين وسيله گزارش مي كنم كه ...)،
ناچارا رفتم... (به جاي به ناچار، يا  ناگزير رفتم...)

اكنون كار به جايي رسيده است كه بسياري تنوين را حتا براي واژه هاي لاتين نيز به كار مي گيرند و مثلن مي گويند : تلفونا به او خبر دادم، يعني به وسيله ي تلفن، يا تلفني او را آگاه كردم،
تلگرافا به او اطلاع دادم، يعني با تلگراف يا تلگرافي او را آگاه كردم.

در اين جا لازم به گفتن است كه ديرزماني است كه  نوشتن تنوين به صورت «ا» در خط فارسي به كناري نهاده شده و آن را به صورت «ن» مي نويسند. مثلن : اتفاقن، تصادفن يا اجبارن.

واژه ي هاي دو قلو، سه قلو، چهارقلو و مانند آن

واژه ي تركي دو قلو اسمي مركب از «دوق» و «لو» است كه روي هم همزادها معني مي دهد و هيچ گونه ارتباطي با عدد ۲ (دو) فارسي ندارد كه اگر بانويي احيانن سه يا چهار فرزند به دنيا آورد بتوان سه قلو يا چهار قلو گفت.
درست مانند واژه ي فرانسوي «دو لوكس»(De Luxe) كه بسياري گمان مي كنند با عدد ۲ (دو) فارسي ارتباطي دارد و لابد سه لوكس و چهار لوكس آن هم وجود دارد !!!
De حرف اضافه ي ملكي در زبان فرانسوي مي باشد به معني «از» (مانند Of در انگليسي يا Von در آلماني) و «Luxe» به معني «تجمل» و «شكوه» است و «دو لوكس» به معني «از (دسته ي) تجملاتي» مي باشد.
يعني هر چيزي كه دولوكس باشد، نه از نوع معمولي،  بلكه از نوع تجملاتي و با شكوه آن است.

به كارگيري واژه ها يا اصطلاحات با معني نادرست

جمله هايي مانند :

من به او مظنون هستم  (مي خواهند بگويند : من به او بدگمان هستم)

او در اين قضيه ظنين است (مي خواهند بگويند : او در اين قضيه مورد شك و گمان قرار دارد)

هر دو نادرست و درست وارونه ي آن درست است.

ظنين صفت فاعلي و به معني كسي است كه به ديگري بدگمان است و مظنون صفت مفعولي و به معني كسي است كه مورد شك و بدگماني قرار دارد. يعني صورت درست  اين جملات مي شود :

من به او ظنين هستم .(يعني من به او بدگمان هستم)

او در اين قضيه مظنون است. (يعني او در اين قضيه مورد شك و گمان قرار دارد)

مصدر عربي فقدان به معني كم كردن، كم شدن و از دست دادن است و معني نبود، ندارد، و در مورد مرگ و فوت كسي هم بايد گفت : درگذشت، يا رخت بر بست.

يا مثلن مي گويند : «كاسه اي زير نيم كاسه وجود دارد.» در حالي كه كاسه هرگز زير نيم كاسه جاي نمي گيرد و در ادبيات هم هميشه گفته اند : «زير كاسه نيم كاسه اي وجود دارد.»

شعر سعدي، يعني :  «بني آدم اعضاي يك پيكرند» را «بني آدم اعضاي يكديگرند» مي گويند.

هنگامي كه دانش آموزي در پايان سال تحصيلي در برخي از درس ها نمره ي كافي براي قبولي نمي آورد مي گويد در فلان و فلان درس تجديد شدم و يا درباره ي كسي مي گويند فلاني امسال تجديد شد.
حال آن كه اين نه خود دانش آموز، بلكه درس هاي نمره نياورده است كه تجديد مي شوند و در شهريور ماه بايد دوباره جديد شده و از نو امتحان داده شوند، چون اين دانش آموزي تجديدي شده است و بايد او را تجديدي، يعني دارنده ي درس هاي تجديد شده ناميد.

غلط هاي دستوري

استاد : اين واژه فارسي است و بايد جمع آن را استادان گفت نه اساتيد.

مهر : مهر واژه اي فارسي است و صلاحيت اشتقاق عربي را ندارد و نبايد مثلن گفت حكم ممهور شد، بلكه درست آن است كه بگويند : حكم مهر كرده شد يا مهر زده شد.

غلط هاي واگويي (تلفظي)

پسوند «وَر» در زبان فارسي براي رساندن مالكيت و به معني «صاحب» و دارنده است.
«رنج وَر» به معني دارنده ي رنج و «مزد وَر» به معني دارنده ي مزد است.
امروزه بر خلاف اين قاعده، اين واژه ها را به صورت رنجور و مزدور مي نويسند كه موجب آن گرديده است تا آن ها را به نادرستي با  «واو» سيرشده (مانند واو  در واژه ي «كور») تلفظ نمايند.

واژه هاي ديگري نيز مانند دستور (دست وَر به معني صاحب منصب، وزير) و گنجور (گنج وَر) نيز از اين گروه است.

ناميدن پدر به جاي پسر

زكريا نام پدر «محمد بن زكرياي رازي» و سينا نيز نام پدر «ابوعلي اين سينا» بوده است. ليكن همه جا آنان را با نام زكرياي رازي و ابن سينا، يعني نه با نام خود، بلكه با نام پدران شان مي نويسند. «بيمارستان ابن سينا» هنوز نيز در چهار راه حسن آباد تهران با اين نام وجود دارد.

منصور نيز پدر «حسين ابن منصور حلاج» است كه كوتاه شده ي نام وي «حسين حلاج» است. ليكن اين نامي ترين عارف وارسته ي ايران در سده ي سوم هجري را همه جا «منصور حلاج» مي نامند و نه «حسين وار»، بلكه «منصوروار» بر سر دار مي كنند، در حالي كه منصور (يعني پدر حلاج) در آن هنگام در خوزستان به حلاجي و پنبه زني مشغول بوده است.

خوان يغما

هرگاه به دارايي كسي دستبرد بزنند و چيزي از آن بر جاي نگذارند، در اصطلاح مي گويند كه گويي خوان يغما بود كه اين گونه آن را چپاول كردند.
عبارت «خوان يغما» از دو واژه ي «خوان» و «يغما» و به مفهوم «سفره ي غارت و چپاول» فهميده مي شود، در حالي كه چون اين نيست و معني و مفهوم واژه ي «يغما» در اين عبارت كاملن چيز ديگري است و ارتباطي با غارت و چپاول ندارد.

«يغما» نام گروهي از تورانيان است كه در دوره ي اسلامي در شهري با همين نام  در نزديكي «خجند» كنوني زندگي مي كرده اند. پيش از آمدن اين گروه به اين منطقه، اقوامي كه «سگان» نام داشته اند (و به غلط آن را «ساكاها» مي نويسند) در اين محل زندگي مي كرده اند و جشني را برگزار مي كرده اند كه «سگه» نام داشته است كه همان «جشن سده» مي باشد. با آمدن يغماييان ِ توراني به اين محل، آنان دين و همه ي آيين ها و حتا عادات سگان را گرفته و «جشن سگه»ي آنان را نيز برگزار مي كردند.

در جشن ديگري نيز  كه «خوان يغما» نام داشته است، آنان سفره هاي بزرگي مي گسترانيدند و انواع خوراك هاي لذيذ و نوشيدني هاي خوش گوار در آن مي نهادند و از همه ي مردم دعوت مي كردند كه در اين ميهماني عمومي حاضر شوند و در كنار انجام ديگر مراسم، از آن ها سير بخورند و بنوشند و هر چه مي خواهند با خود ببرند.

سعدي مي گويد :

اديم زمين سفره ي عام اوست          برين خوان يغما چه دشمن چه دوست

و در جاي ديگري مي گويد :

يكي نانخورش جز پيازي نداشت         چو ديگر كسان برگ و سازي نداشت
پراكنده اي كفتمش اي خاكسار             برو طبخي از « خوان يغما » بيار

جشن خوان يغما كه نشانه ي سخاوت و بخشندگي پدران ما است در سده هاي گذشته اهميت و اعتبار ويژه اي داشته است و رفته رفته به صورت اصطلاح درآمده است، ليكن به علت عدم آگاهي از ريشه ي تاريخي آن، بسياري آن را  به معني دستبرد و چپاول گرفته و به كار برده اند.

افغاني در قصيده ي خود مي سرايد :

گل آرد، نوبهار آرد، نشاط آرد، اميد آرد
شود تا باغبان طبع وي در گلشن آرايي
كشيده خوان يغمايش چه فيض جاودان دارد
كه هر روزي فزون گردد گوارايي و گيرايي
خوشا درويش صاحب دل كه نعمت هاي عامش را
نيابي در بساط خاص دارابي و دارايي

غلط هاي املايي مشهور

آزمايشـات : واژه ي آزمايش را كه فارسي اسـت برخي از فارسي زبانان با «آت» عربي جمع مي بندند كه نادرسـت اسـت و بايد با «ها»ي فارسي جمع بسته شود. آزمايش ها درسـت اسـت.

در جمع بستن واژه هاي فارسي با «جات» نيز غالبن همين گونه اشتباهات رخ مي دهد، چرا كه به نظر مي رسد كه اين نوع جمع فرقي با جمع با «آت» ندارد. اما براي نوشتن فارسي فصيح بهتر است كه اين واژه ها نيز با «ها» جمع بسته شود، براي احتراز از عربي مآبي.
يعني به جاي روزنامه جات، كارخانجات، نوشته جات، شيريني جات، ترشيجات، دسته جات، ميوه جات، نقره جات و ... بهتر است چون اين  بنويسيم : روزنامه ها، كار خانه ها، نوشته ها، شيريني ها، ترشي ها، دسته ها، ميوه ها، نقره ها.

از غلط هاي فاحش در همين زمينه يكي هم جمع بستن نام هاي جمع است. مانند تشكيلات كه جمع تشكيل است و هنگامي كه با : «آت» آن را جمع مي بندند، جمع الجمع مي شود.
از آن جمله اند : آثارها، اخبارها، اركان ها، اعمال ها، جواهرها يا جواهرات، حواس ها، عجايب ها، منازل ها، نوادرات، امورات، عمليات ها و ديگر، كه شكل درست نوشتن و گفتن آن چون اين است : آثار، اخبار، اركان، اعمال، جواهر، حواس، عجايب، منازل، نوادر، امور، عمليات.

«آذان» / «اذان» : اين دو واژه را بايد از هم جدا نمود. زيرا كه معـناي «آذان» گوش ها و معـناي «اذان» اعلام كردن، آگاه كردن، خبردادن وقت نماز با خواندن كلمات مخصوص عربي در سـاعت هاي معيني از روز در گلدسـته و مناره ي مسجد است.

«آزوقه» / «آذوقه» : اصل اين واژه كه آن را «آزوغه» هم مي نويسـند تركي اسـت. پس بايد با «ز» نوشـته شـود.

«آسـيا» / «آسـياب» : اين واژه را به هردوشـكل مي توان نوشـت و بزرگان ادب فارسي هردو شكل را به كار بسـته اند.

«آن را» / «آنرا» :  «را» واژه ي مسـتقلي است و پـيـوسته آن را جدا از كلمه ي پيشـين مي نويسـند. مانند : اين را،  وي را، ايشـان را، تو را، آن را.

«اتاق» / «اطاق» : از آن جا كه اين واژه تركي اسـت و در تركي مخرج «ط» وجود ندارد پس بايد آن را با حرف «ت» نوشـت.

«اتو» / «اطو» : چون اين واژه عربي نيسـت وممكن اسـت فارسي يا روسي باشـد، پس بهتر اسـت با «ت» نوشـته شـود.

«ارابه» / «عـرابه» : ارابه واژه ي فارسي اسـت و عرابه معـرب آن. پس بهتر اسـت آن را به صورت ارابه نوشت.

«ازدحام» / «ازدهام» : اين واژه را تنها مي توان با حرف «ح» نوشـت زيرا ازدهام واژه اي بي معني اسـت.

«اسـب» / «اسـپ» : به هردوصورت مي توان اين واژه را نوشـت. زيرا اين واژه پهلوي اسـت نه عربي. امروزه بزرگان زبان بيش تر با «ب» مي نويسـند. اما در گذشـته هاي بسـيار دور با «پ» مي نوشـتند وهمين واژه جزء دوم نام هاي كهن خراسـانيان بوده است. مانند : ارجاسـپ، جاماسـپ، گشـتاسپ، تهماسـپ ، لهراسـپ و ...

«اسـتادان» / «اسـاتيد» : چون اسـتاد واژه اي فارسي اسـت جمع آن مي شـود اسـتادان. اين كلمه كه به صورت «اسـتاذ» به عربي رفـته است، در اين زبان به صورت اسـاتيذ و اسـاتيد جمع بسـته مي شـود.

«اسـلحه» / «سـلاح» : بسـياري كاربرد درسـت اين دو كلمه را نمي دانند. به طوري كه گاه به جاي اسـلحه، سـلاح و گاه برعكس آن را به كار مي برند. در حالي كه اسـلحه جمع اسـت و سـلاح مفرد و نبايد جمع اسـلحه را اسـلحه ها نوشت، زيرا كه اسـلحه خود كلمه ي جمع اسـت و به جاي آن مي توان واژه ي سـلاح ها را به كار برد.

«اقلاً» / «اكثراً» : اين دو كلمه در عربي به هيچ روي تنوين نمي گيرد و كاربرد آن ها بدين صورت از اغلاط مشهور به شمار مي آيد. بهتر اسـت به جاي اقلاً  «حد اقل» و يا بهتر از آن «دسـت كم» و يا «كم از كم»، نوشـت و به جاي اكثراً «غالبن» و يا بهتر از آن «بيش تر» يا را به كار برد.
همچنين نمي توان واژه هايي مانند دوم و سـوم و چهارم را كه فارسي اند، دوماً و سـوماً و چارماً  نوشـت. يا واژه فارسي «زبان» را  «زباناً».

«اِن شاء الله» / «انشاء ألله» : جمله ي «ان شاء الله»  از سـه كلمه سـاخته شـده اسـت: «اِن» (= اگر)، «شـاء»(= بخواهد)، «الله»(= الله)، يعني :  اگر خداوند بخواهد. اما جمله ي «انشاء الله» از دو كلمه سـاخته شـده اسـت : «اِنشـاء»(= آفريدن)، «الله» (= الله) به معني :  خداوند بيافريند.
آن چه به هنگام نوشتن اين جمله مراد نويسنده است جمله ي نخست است ولي آن را به صورت جمله ي دوم مي نويسد.

«انتر» / «عـنتر» : واژه ي «انتر» را كه فارسي  و معـناي آن «بوزينه» مي باشـد بايد به همين صورت نوشـت. عـنتر به زبان عربي نوعي مگس و مجازن به معناي شـجاع است.

«باتلاق» / «باطلاق» : واژه ي «باتلاق» تركي اسـت، نه عربي. پس نوشـتن آن با حرف «ت» درسـت اسـت.

«باغ ها» / «باغات» : واژه ي «باغ» فارسي اسـت و جمع بسـتن آن به «ات» عربي نا درسـت اسـت.

«بوالهوس» / «بلهوس» : پيشـوند «بُل» بر سـر برخي واژه هاي فارسي مي آيد و معـناي پـُر، بسـيار و فراوان دارد، برابر اين پيشوند در زبان عربي «ابو» مي باشد كه براي واژه هاي عربي به كار مي رود و كوتاه شده ي آن را به صورت  بو مي نويسند. پس «بُل» براي واژه هاي فارسي (مانند بلكامه : پر آرزو،  بلغاك : پر شور) و «بو» براي واژه هاي عربي (مانند بوالهوس : پر هوس، بوالعجب : پر شگفتي) درست است.

«بوته» / «بته» : معـناي اين واژه، گياه پـر شاخ و برگي اسـت كه تنه ي ضخيم نداشـته باشـد و زياد بلند نشـود و املاي درسـت آن بوته اسـت.

«به نام» / «بنام» : در زبان عربي حرف جر «ب» را هـميشـه بايد به كلمه ي بعد كه مجرور اسـت متصل نوشـت، اما در زبان فارسي حرف اضافه ي «به» را بايد همواره جدا از كلمه نوشـت. مگر در اشكال كهن مانند : بدين  و بدو.
زيـرا اگر چون اين ننويسـيم  در موارد بسياري امكان به جاي يكديگر گرفته شدن واژه ها و معاني (التباس معني) وجود دارد، مانند همين «به نام» و «بنام» كه هر كدام جاي كاربرد ويـژه اي دارد.
به اين نمونه ها دقت كنيد : «او نويسـنده ي بنامي بود»  و يا «من او را به نام نمي شـناختم»
به همين ترتيب اگر «به روي» را «بروي» بنويسيم معلوم نخواهد شـد كه مراد چيسـت ؟ آيا منظور از «بروي» فعلي از مصدر رفـتن اسـت، مانند برو، بروي و ... يا آن كه مثلن مي خواهـيم بنويسـيم كه : «اين قـلم به روي ميز اسـت»  يا اگر ما «به درد» را «بدرد» بنويسـيم بازهم شباهت معـنا رخ مي دهد، زيرا «بدرد» : يعني پاره كند و «به درد» يعني به غم و اندوه.
به همين گونه اند سد ها واژه كه بايد به  هنگام نوشـتن آن ها با احتياط بود، مانند : به دل و بدل، به شـتاب و بشـتاب، به كار و بكار، به گردن و بگردن، به كس و بكس، به همان و بهمان، به گردش و بگردش، به چشم و بچشم، به هر و بهر، به خر و بخر، به دوش و بدوش، به بار و ببار، به خواب و بخواب و ...

«بها» / «بهاء» : بها به معني قيمت، ارزش و نرخ چيزي است. اما معني  بهاء روشني، درخشندگي، رونق، زيبايي و نيكويي است و به معناي فر و شكوه و زينت و آرايش نيز به كار رفته است. مانند «بهاء الدين» يا «بهاء الحق» و يا «بهاء الملك» كه معناي آن ها رونق دين، شكوه دين و شكوه كشور است.
در پشت پوشانه ي (جلد) برخي از  كتاب ها مي نويسند : بهاء .... ريال. كه سخت نادرست است.

«پايين» / «پائين» : شايد گروه بسياري از پارسي نويسان روزانه ده ها بار همزه ي عربي را در نوشته هاي خود به كار مي برند و نمي دانند كه اين نشانه ي نوشتاري عربي در زبان پارسي جايي ندارد. بر اين پايه نوشتن واژه هايي مانند «پائيز»، «پائين»، «موئين»، «روئين»، «آئين»، «پر گوئي»، «چائي»، «امريكائي» و ... نادرست است و بايد پاييز، پايين، مويين، رويين، آيين، پر گويي، چايي، آمريكايي و چون اين ها نوشت.

«تاس» / «طاس» : تاس واژه اي فارسي اسـت كه عرب ها آن را گرفته و طاس مي نويسند (معرب كرده اند)، يعني ايرانيان بايد آن را به حرف «ت» بنويسند.

«تراز» / «طراز» : تراز واژه اي فارسي است كه عرب ها آن را گرفته و طراز مي نويسند (معرب كرده اند). به همين سـبب «تراز» و همه ي تركيبات آن بايد  با حرف «ت» نوشـته شـود. مانند : تراز نامه، هم تراز، تراز كردن و مانند اين ها.

«تپيدن» / «طپيدن» : تپيدن واژه اي فارسي اسـت و بايد  با حرف «ت» نوشـته شـود و نوشـتن واژه هاي مشـتق از آن نيز مانند : تپش، تپنده، تپيد، تپاندن و مانند آن نيز بايسته است. همچنان واژه هايي مانند تالار، تپانچه، تنبور، تشـت و تهران كه فارسي اند، نبايد با «ط» نوشـته شـود.

ديگر آن كه در زبان عربي، هم «ت» وجود دارد و هم «ط». مانند تابع و طبيب. از اين رو واژه هاي عربي را مي توان به همان صورت عربي نيز نوشت.
نكته ي ديگر آن كه : اگر كلمه اي مربوط به زبان هاي بيگانه ي ديگر باشـد، به «ت» نوشـته مي شـود.
مانند : ايتاليا، اتريش، اتيوپي، امپراتور، ترابلس.
اما برخي نام هاي خاص مانند سـقراط و بقراط و افلاطون و مانند آن ها كه از رهگذر زبان عربي وارد زبان فارسي شـده است [ و اصل آن ها متفاوت با اين نام ها است ] مي تواند به همان صورت عربي هم نوشته شود و گر نه چه فرقي با اسـامي عربي چون حافظ، نظامي، ملا صدرا، ابوريحان و جز آن دارد كه در آن ها تغييري ايجاد نمي شود.

«ثواب» / «صواب» : نوشـتن يكي از اين واژه ها به جاي ديگري نيز يكي از غلط هاي رايج در املاي زبان فارسي اسـت. در حالي كه ثواب و صواب معاني جداگانه اي دارند و نبايد آن ها را با هم اشـتباه كرد.
«ثواب» اسـم است به معـني «مزد» و «پاداش»، اما «صواب» صفت اسـت به معـني «درسـت»، «به جا» و «مناسـب».

«جذر» / «جزر» : برخي ها دركاربرد درسـت اين دو واژه نيز اشـتباه مي كنند. جذر به معـناي ريشـه اسـت و در رياضي نيز عددي اسـت كه آن را در خودش ضرب مي كنند. مانند عدد ٣ كه وقتي آن را در خودش ضرب كنند عدد ۹ به دست مي آيد كه آن را مجذور مي گويند.
جزر اما آب كاست (فرو نشـسـتن آب دريا)، بازگشـتن آب دريا و ضد آب خاست يعني «مد» مي باشد.

«جرأت» / «جرئت» : اين واژه را بايد جرات نوشت و به صورت جرئت اصلن وجود ندارد.

«حايل» / «هايل» : اين دو واژه را نيز برخي  با يكديگر اشـتباه كرده و به جاي هم به كار مي برند. حايل اسـم اسـت به معـناي چيزي كه پرده وار ميان دو چيـز واقع شده و مانع از اتصال آن دو گردد. اما هايل صفـت اسـت به معناي ترسـناك.

شـب تاريك و بيم موج و گردابي چنين هايل           كجا دانند حــال ما سـبكـسـاران سـاحل ها
حافظ

«خرد» / «خورد» : معـناي واژه «خُرد» كوچك و ريز و اندك اسـت مانند : خرد سال يا خرده فروشي، و واژه «خورد» سـوم شـخص مفرد از مصدر خوردن است در زمان گذشته. نمونه هاي ديگر : سالخورده يا خورد و خوراك.

«داوود» / «داود» : املاي اين گونه واژه ها را در املاي زبان فارسي با دو «واو» سفارش كرده اند. به همين ترتيب واژه هايي مانند طاوس و كيكاوس را نيز بارد و به معني منبع و محل گرفتن و مآخذ جمع آن است. اما برخي اين واژه ها را به جاي يكديگر يعني مفرد را به جاي جمع و جمع را به جاي مفرد به كار مي برند.

«مبرا» / «مُبري» : اين واژه ي عربي به معـني «تبرئه شـده از تهمت» اســت و در فارسي و عربي آن را مبرا مي نويسـند.

«مجرا» / «مجري» : واژه ي مجري اسـم فاعـل مصدر اجراء و به معـناي اجرا كننده اسـت، مانند «مجري قانون». ولي در عربي مجري را به صورت مجرا نيز تلفظ مي كنند كه در آن صورت، اسـم مفعول مصدر اجراء و به معناي «اجرا شـده»، «عملي شـده» اسـت كه در فارسي بهتر است كه  به صورت «مجرا» نوشـته شـود تا با «مجري» اشتباه گرفته نشـود.

«محظور» / «محذور» : واژه ي «محظور» به معـناي «ممنوع» و «حرام» اسـت و «محذور» هم به معـناي «آن چه از آن مي ترسـند» و هم به معناي «مانع و گرفـتاري» آمده اسـت. يعني در مواردي كه مراد گرفـتاري و مانع و حجب و حياي اخلاقي باشـد بايد محذور نوشـت مانند :
«محذور اخلاقي» و يا «در محذور قرار گرفتم و پيشـنهاد اورا پذيـرفـتم»

«مسأله» / «مسئله» : اين واژه عربي اسـت و در خط عربي به صورت مسـألة نوشـته مي شـود و در زبان فارسي هم بسـياري اين اصل را رعايت نموده و آن را به صورت مسأله مي نويسـند، نه مسئله.

«مسـئوول» / «مسـئول» : املاي اين واژه به هردو شـكل آن درسـت اسـت. در عربي البته مسـئوول مي نويسـند، اما در فارسي هميشه آن را با يك واو نوشـته اند.

«مزمزه» / «مضمضه» : واژه ي مزمزه فارسي و به معـناي چشـيدن و نرم نرم خوردن چيزي است و مضمضه عربي و به معـناي گرداندن آب در دهان براي شـسـتن آن است.

«مُعتـَني به» / «متنابه» : اين واژه عربي اسـت و معني آن، هـنگفت، مهم و قابل اعتنا اسـت و املاي آن نيز به صورت «معتني به» درسـت اسـت.

«مقتدا» / «مقتدي» : اين واژه را كه به معني پيشوا است در عربي مقتدي نوشته اما مقتدا تلفظ مي كنند. از اين رو در زبان فارسي براي پرهـيـز از اشـتباه خواندن بايد آن را مقتدا نوشـت.

«منتها» / «منتهي» : اين دو واژه را در فارسي بهتر اسـت برحسـب تلفظ شـان بنويسـيم مانند : «سـاختمان هاي اين ناحيه هـمه بلند اسـت، منتها محكم نيسـت» يا «اين خيال باطل به جنون منتهي خواهد شـد».

«نياگان» / «نياكان» : در فارسي نياگ يا نيا به معني جد است و جمع درست آن نياگان است نه نياكان.

«وهله» / «وحله» : اين كلمه را كه به خط عربي وهـله مي نويسـند و معناي آن نوبت و دفعه اسـت، نبايد وحله نوشـت، زيـرا كه وحله در عربي و  در فارسي معنايي ندارد.

«هيز» / «حيز» : واژه ي هـيـز به معناي بدكار و بي شـرم اسـت، مانند : «او نگاه هـيـز و دريده اي داشـت» و حيز به معني جا و مكان است.

«هيئت» / «هيأت» : واژه ي هيئت عربي و به معني شـكل و صورت چيزي و نيز به معني عـده ودسـته اي از مردم است. جمع هيئت نيز هيأت  اسـت و نبايد يكي را به جاي ديگري به كار برد.
 
منبع :

http://www.aariaboom.com/content/view/1072/246/


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۱۳:۱۷ ] [ مشاوره مديريت ]

 توصيف هاي تخيلي  

 
 مي توان گفت كه توصيف تخيلي ، همان بازسازي واقعيت است ، يعني باز آفريني حوادث و منظره ها و حالت ها .
در توصيف تخيلي موضوع مورد نظر را نمي شود از طريق مشاهده توصيف كرد ، بلكه بايد صحنه يا منظره اي را در ذهن مجسم كرد و چيزهايي به آن اضافه كرد و يا چيزهائي از آن كم كرد و خلاصه اين كه با بهره گيري از نيروي تخيل درباره ي آن ها مطلب نوشت .
حتي در داستان نويسي هم از همين راه يعني با بكار انداختن قوه ي تخيل ، واقعيات داستاني را مي نويسند .نويسنده از يك حادثه يا يك صحنه و يا يك گفتگو و ... الهام مي گيرد . سپس جزييات آن را در ذهن خود بازسازي مي كند و به تخيلات خود شكل و نظم داده و سپس مي نويسد .
تمام تخيلات ذهني ريشه در واقعيت هايي دارد كه ما قبلاً ديده ايم و يا شنيده ايم .
پس هر چه قدر ديده ها و شنيده ها و خوانده هاي ما بيشتر باشد ، قدرت تخيل ما هم قوي تر خواهد بود .
« در توصيف يك مطب يا بيمارستان »
مطب پزشك يكي از جاهايي است كه شما بچه ها خواسته يا ناخواسته با آن تماس داريد .
به همين خاطر اگر يكي از موضوعات انشاي شما باشد ، به راحتي مي توانيد درباره ي آن مطلب بنويسيد .
براي نوشتن اين موضوع و موضوع شبيه به آن ، مي توانيد به خاطرات خود مراجعه كنيد و با مجسم كردن چيزهايي كه قبلاً ديده ايد و حرف هايي كه شنيده ايد به توصيف آن ها بپردازيد .
براي اين كه ذهن شما در مورد اين موضوع انشاء باز شود ، طرح اين سوال ها بسيار مفيد است :
۱. چه چيزهايي در يك مطب بيشتر جلب توجه مي كند ؟ فرم اتاق ها ؟ بيماران ؟ اثاثيهٔ داخل اتاق ؟
۲. چند بيمار در اتاق انتظار هستند ؟
۳. تعداد مبل ها يا صندلي هاي اتاق انتظار به اندازه است ؟
۴. حالت هر كدام از بيماران چه طور است ؟
۵. آيا پزشك چهره اي مهربان و صميمي دارد يا خشك و جدي است ؟
۶. پزشك از چه وسايلي براي معاينه استفاده مي كند ؟
۷. رفتار منشي پزشك با بيماران چگونه است ؟
« در گل فروشي »
اين هم موضوع جالب و زيبايي است . بايد با يادآوري و تجسم كردن صحنه هايي كه در گل فروشي ها مي بينيد بتوانيد آن را توصيف كنيد .
به نظر شما در يك گل فروشي به چه چيزهايي مي توان توجه كرد ؟ به تنوع زيبايي در شكل و رنگ گلها توجه كنيد . سليقه ي گل فروش در چيدن و فراهم كردن گل هاي مختلف و سبدها يا دسته گل هاي گوناگون را هم مورد توجه قرار دهيد .
مي توانيد به خريداران مختلف و نحوه ي رفتار و گفتار و سليقه ي آن ها در انتخاب گل توجه كنيد .
بعضي وقت ها ممكن است كه در اين موضوع انشاءها به رفت و آمدهاي بيرون از مغازه و اتفاقاتي كه در آن جا مي افتد توجه كنيد و حتي نيمي از انشاي خود را به توصيف از اتفاقات و وقايع بيروني بپردازيد ، مثل اين كه از پشت شيشه ي گل فروشي به بيرون نگاه كرده ايد . اين ايرادي ندارد و شايد لازم باشد كه گه گاهي هم اينطوري انشاء نوشته شود ولي توجه داشته باشيد كه موضوع انشاء شما « در گل فروشي » است نه اطراف آن .
« در اتوبوس »
شما كم و بيش سوار اتوبوس شده ايد ، پس تجربه ها و خاطراتي هم در اين زمينه داريد . اين موضوع را مي توانيد به صورت انشاء بنويسيد . حتماً نبايد دبير شما از شما خواسته باشد كه بنويسيد بلكه شما مي توانيد خاطرات خود را در مورد سوار شدن به اتوبوس به خاطر بياوريد . اين موضوع انشاء بيشتر به توصيف مردم نظر دارد و براي بچه ها جذاب تر است ، حتي ذوق و نكته سنجي شما را هم مخصوصاً در زمينه ي طنز و انتقاد بيشتر نشان مي دهد .
ولي بايد حواستان جمع باشد كه گرفتار طنزهاي سبك كه بدون داشتن نكات جالب فقط خنده دار باشد نشويد . بهتر است در نوشتن مطلب در اين موضوع به موارد زير توجه كنيد :
۱. حالات و قيافه هاي مختلف مردم ، مثلاً بعضي ها ناراحت هستند و بعضي ها عصباني اند ، برخي خوشحال و بعضي ديگر در حال حرف زدن و بقيه هم در حال فكر كردن هستند .
۲. چگونگي ايستادن و نشستن مردم در اتوبوس .
۳. چگونگي و نحوه ي رانندگي راننده .
۴. وضعيت خيابان و ماشينها و مردم رهگذر و ...
حالا با توجه به مثال هايي كه در مورد موضوعات مختلف ارايه كرديم و علاوه بر آن ها مي توان در زمينه ي توصيف تخيلي چنين موضوعاتي را پيشنهاد كرد :
توصيف يك صحنه ـ خنده دارترين صحنه اي كه تا حالا ديده ايد ـ زيباترين منظره اي كه ديده ايد ـ يك روز باراني ـ توصيف يك روز برفي ـ بعد از باران ـ شب هاي خانه ي ما ـ چهره ي شهر در صبح ها ـ توصيف سه صحنه از يك فيلم ـ توصيف يك برنامه ي تلويزيوني ـ بزرگترين شخصيتي كه مي شناسم ـ قصه ي مورد علاقه من ـ و ...   


 شميم  


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۱۳:۱۶ ] [ مشاوره مديريت ]

كاربردهاي نادرست دستور زبان عربي در فارسي

زبان عربي بيش از هر زباني بر زبان فارسي تأثير گذاشته*است و بسياري از واژگان و تعابير عربي در فارسي به كار مي*روند. استفاده از كلمه*هاي عربي متداول - كه براي بيشتر مردم قابل فهم باشد - اشكالي ندارد، امّا واژه*هاي عربي دور از ذهن را نبايد به كاربرد، مانند كلمهٔ «مُنَوِّم» به جاي «خواب*آور».

به كار بردن قواعد و علامت*هاي عربي براي كلمه*هاي فارسي درست نيست. مهمترين كاربردهاي نادرست قواعد عربي در زبان فارسي در اين مقاله آمده*است.

1- علامت*هاي جمع عربي
۱ علامت*هاي جمع عربي
۲ آوردن «اَل»
۳ علامت مصدر جعلي (صناعي) عربي
۴ تنوين
۵ هماهنگي صفت و موصوف
۶ صفت برتر عربي + تر ياترين
۷ عَلَيه يا برعَلَيه
۸ مثني
۹ جستارهاي وابسته
۱۰ منابع

علامت*هاي جمع عربي
در زبان عربي علامت*هاي جمع مذكّر سالم «ين» و «ون» و علامت جمع مونث سالم «ات» است. از اين علامت*ها نبايد در زبان فارسي استفاده شود؛ مثلاً به كاربردن اين واژه*ها اشتباه است: ويرايشات، بازرسين، داوطلبين، فرمايشات، گرايشات، آزمايشات، پيشنهادات، گزارشات، پاكات، كوهستانات، نمايشات، دستورات.

بلكه براي اين كلمات بايد از علامت*هاي جمع فارسي؛ يعني «ان» و «ها» استفاده كرد. براي مثال صورت درست كلمات بالا به اين صورت است: ويرايش*ها، بازرسان، داوطلبان، فرمايش*ها، گرايش*ها، آزمايش*ها، پيشنهادها، گزارش*ها، پاكان، كوهستان*ها، نمايش*ها، دستورها.

البته برخي از واژه*ها، مانند: «باغات، دهات، شميرانات، و لواسانات» نشان*دهندهٔ يك مجموعه هستند. مثلاً شميرانات به معناي «شميران و نواحي تابع آن» است. پس به كاربردن اين