مشاوره مديريت - آموزش مديريت - آموزش فروشندگي حرفه‌اي
 
نويسندگان
مطالب تصادفی
ترس و اضطرابب پيداست.

ناشادمان به شادي محكوم اند.

بيزار و بي اراده و رُخ درهم

يك ريز مي كشند ز دل فرياد

يك ريز مي زنند دو كف بر هم :

ليكن ز چشم، نفرت ِشان پيداست

از نغمه هاي ِشان غم و كين ريزد

رقص و نشاط ِشان همه در خاطر

جاي طرب عذاب برانگيزد.

با چهره هاي گريان مي خندند،

وين خنده هاي شكلك نابينا

بر چهره هاي ماتم ِشان نقش است

چون چهره ي جذامي، وحشتزا.

خندند مسخ گشته و گيج و منگ،

مانند ِ مادري كه به امر ِ خان

بر نعش ِ چاك چاك ِ پسر خندد

سايد ولي به دندان ها، دندان!

خاموش باش، مرغك ِ دريايي!

بگذار در سكوت بماند شب

بگذار در سكوت بميرد شب

بگذار در سكوت سرآيد شب.

بگذار در سكوت به گوش آيد

در نور ِ رنگرفته و سرد ِ ماه

فريادهاي ذلّه ي محبوسان

از محبس ِ سياه...

خاموش باش، مرغ! دمي بگذار

امواج ِ سرگران شده بر آب،

كاين خفته گان ِ مُرده، مگر روزي

فرياد ِشان برآورد از خواب.

خاموش باش، مرغك ِ دريايي!

بگذار در سكوت بماند شب

بگذار در سكوت بجنبد موج

شايد كه در سكوت سرآيد تب!

خاموش شو، خموش! كه در ظلمت

اجساد رفته رفته به جان آيند

ون در سكوت ِ مدهش ِ زشت ِ شوم

كم كم ز رنج ها به زبان آيند.

بگذار تا ز نور ِ سياه ِ شب

شمشيرهاي آخته ندرخشد.

خاموش شو! كه در دل ِ خاموشي

آواز ِشان سرور به دل بخشد.

خاموش باش، مرغك ِ دريايي!

بگذار در سكوت بجنبد مرگ...

۲۱ شهريور ِ ۱۳۲۷


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۱۲:۱۶ ] [ مشاوره مديريت ]

در سخنراني ها ، نگوئيم . . . . بهتر است بگوئيم . . . . (۲)

شيوائي ( فصاحت ) واژه ها

بومي سازي واژه ها

از ميان بردن به جاي از بين بردن . از سوي به جاي از جانب . از آن گونه به جاي از جمله . از ديد به جاي از حيث . از سوي ديگر به جاي از طرف ديگر . از راه به جاي از طريق . زناشوئي به جاي ازدواج . بنياد به جاي اساس . بنيادين / بنيادي به جاي اساسي . پيشين به جاي اسبق . تك سالاري / خودكامگي به جاي استبداد . آگاهي به جاي استحضار . شايستگي / سزاواري به جاي استحقاق . خواهش / درخواست به جاي استدعا . راهبرد به جاي استراتژي . آسودگي به جاي استراحت . شنود به جاي استراق سمع . گواهي به جاي استشهاد . كناره گيري به جاي استعفا . كاربرد به جاي استعمال . پيشباز به جاي استقبال . پيوستگي به جاي استمرار . گواهمندي به جاي استناد . برداشت به جاي استنباط . ريشخند به جاي استهزاء . فرسايش به جاي استهلاك . بازخواست به جاي استيضاح . تلافي / كين خواهي به جاي انتقام . روش ها به جاي انحاء . گوشه گيري به جاي انزوا . هماهنگي به جاي انسجام . نرمش به جاي انعطاف . بازتاب به جاي انعكاس . تنهائي به جاي انفرادي . جدائي به جاي انفصال . گونه ها به جاي انواع . ميانه ها به جاي اواسط . نخست به جاي اول / اولا . فرزندان به جاي اولاد . كوشش به جاي اهتمام . پيشكش به جاي اهداء . رفت و آمد به جاي اياب و ذهاب . كارآفريني به جاي ايجاد اشتغال . آرمان گرائي به جاي ايده آليسم . ايراني تبار به جاي ايراني الاصل . اين گونه به جاي اين طور . نمايه به جاي ايندكس . با همه به جاي با تمام . آشكار / پديدار به جاي بارز . نادرست / تباه به جاي باطل . مايه به جاي باعث . مايه پند به جاي باعث عبرت . سرانجام به جاي بالاخره . به ويژه به جاي بالاخص .


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۱۲:۱۵ ] [ مشاوره مديريت ]

پنج شعر از دكتر محمد رضا شفيعي كدكني

فصل پنجم

وقتي كه فصل پنجم اين سال

با آذرخش و تندر و طوفان

و انفجار صاعقه

سيلاب سرفراز

آغاز شد

باران

استوايي بي رحم

شست از تمام كوچه و بازار

رنگ درنگ كهنگي خواب و خاك را

و خيمه ي قبايل تاتار

تا قله ي بلند الاچيق شب

آتش گرفت و سوخت

وقتي كه فصل پنجم اين سال

آغاز شد

و روح سرخ بيشه

از آب رودخانه گذر كرد

فصلي كه در فضايش

هر ارغوان شكفت

نخواهد پژمرد

عشق من و تو

زمزمه ي كوچه باغ ها

خواهد بود

عشق من و تو

آنچه نهاني

گاهي نگاه و محتسبي را

چون جويبار نرمي

از بودن و نبودن

خاموشي و سرودن

در خويش مي برد

وقتي كه فصل پنجم اين سال

آغاز شد

ديوارهاي واهمه

خواهد ريخت

و كوچه باغ هاي نشابور

سرشار از ترنم مجنون خواهد شد

مجنون بي قلاده و زنجير

وقتي كه فصل پنجم اين سال

آغاز شد

پاسخ

هيچ مي داني چرا چون موج

در گريز از خويشتن پيوسته مي كاهم ؟

زان كه بر اين پرده ي تاريك اين خاموشي نزديك

آنچه مي خواهم

نمي بينم

و آنچه مي بينم نمي خواهم

پيمانه اي دوباره

اينجا نه شادي است نه غم نه عزا

نه سرور

دستارك سپيدش را

در جويبار باد پلشتي

مي شويد

دزدان رستگاري

پاييز هاي روح

سبزينه و طراوت هر باغ و بوته را

در غارت شبانه ي خود

پاك مي برند

اكنون

كاين محتسب

كجال تماشا نيم دهد

ميخانه ي كدام حريفي

پيمانه اي دوباره

از آن باده ي زلال

اين جمع تشنگان و خماران را

خواهد بخشيد ؟

زين باده اي كه محتسب شهر

در كوچه مي فروشد و ارزان

غير از خمار هيچ نخواهي ديد

من تشنه كام ساغر آن باده ام

كز جرعه اي

ويران كند

دوباره بسازد

آن مرغ فرياد و آتش

يك بال فرياد و يك
بال آتش
مرغي از اين گونه
سر تا سر شب
بر گرد آن شهر پرواز مي كرد
گفتند
اين مرغ
جادوست
ابليس مرغ را بال و پرواز داده ست
گفتند و آنگاه خفتند
وان مرغ سرتاسر شب
يك بال فرياد و يك بال آتش
از غارت خيل تاتارشان برحذر داشت
فردا كه آن شهر خاموش
در حلقه ي شهر بندان دشمن
از خواب دوشنبه برخاست
ديدند
زان مرغ فرياد و آتش
خاكستري سرد برجاست

آيا تو را پاسخي هست ؟

ابر است و باران

و باران

پايان خواب زمستاني باغ

آغاز بيداري جويباران

سالي چه دشوار سالي

بر

تو گذشت و توخاموش

از هيچ آواز و از هيچ شوري

بر خود نلرزيدي و شور و شعري

در چنگ فرياد تو پنجه نفكند

آن لحظه هايي كه چون موج

مي بردت از خويش بي خويش

در كوچه هاي نگارين تاريخ

وقتي كه بر چوبه ي دار

مردي

به لبخند خود

صبح را فتح مي كرد

و شحنه ي پير با تازيانه

مي راند خيل تماشاگران را

شعري كه آهسته از گوشه ي راه

لبخند مي زد به رويت

اما تو آن لحظه ها را

به خميازه خويشتن مي سپردي

وان خشم و فرياد

گردابي از عقده ها در گلويت

آن لحظه ي نغز كز ساحلش دور گشتي

آن لحظه يك

لحظه ي آشنا بود

آه بيگانگي با خود است اين

يا

بيگانگي با خدا بود ؟

وقتي گل سرخ پر پر شد از باد

ديدي و خامش نشستي

وقتي كه صد كوكب از دور دستان اين شب

در خيمه ي آسمان ريخت

تو روزن خانع را بر تماشاي آن لحظه بستي

آن مايه باران و آن مايه گل ها

ديدار هاي تو را از غباران شب ها و شك ها

شستند

با اين همه هيچ هرگز نگفتي

ديدار هاي تو با آينه روزها

آها

در لحظه هايي كه ديدار

در كوچه ي پار و پيرار

از دور مي شد پديدار

ديگر تو آن شعله ي سبز

وان شور پارينه را كشته بودي

قلبت نمي زد

كه آنك

آن خنده ي آشكارا

وان گريه هاي نهانك

آن لحظه ها

مثل انبوه مرغابيان

و صفير گلوله

از تو گريزان گذشتند

تا هيچ رفتند و درهيچ خفتند

شايد غباري

در آيينه ي يادهايت

نهفتند

بشكن طلسم سكون را

به آواز گه گاه

تا باز آن نغمه ي عاشقانه

اين پهنه را پر كند جاودانه

خاموشي ومرگ آيينه ي يك سرودند

نشنيدي اين راز را از لب مرغ مرده

كه در قفس جان سپرده

بودن

يعني هميشه سرودن

بودن : سرودن ‚ سرودن

زنگ سكون را زدودن

تو نغمه ي خويش را

در

بيابان رها كن

گوش از كران تر كرانها

آن نغمه را مي ربايد

باران كه باريد هر جويباري

چندان كه گنجاي دارد

پر مي كند ذوق پيمانه اش را

و با سرود خوش آب ها مي سرايد

وقتي كه آن زورق بذگ

برگ گل سرخ

در آب غرقه مي شد

صد واژه منقلب

بر لبانت

جوشيد و شعري نگفتي

مبهوت و حيران نشستي

يا گر سرودي سرودي

از هيبت محتسب واژگان را

در دل به هفت آ ب شستي

صد كاروان شوق

صد دجله نفرت

در سينه ات بود ام نهفتي

اي شاعر روستايي

كه رگبار آوازهايت

در خشم ابري شبانه

مي شست

از چهره ي شب

خواب در و دار و ديوار

نام گل سرخ را باز

تكرار كن باز تكرار


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۱۲:۱۲ ] [ مشاوره مديريت ]

در سخنراني ها ، نگوئيم . . . . بهتر است بگوئيم . . . . (۱)

شيوائي ( فصاحت ) واژه ها

بومي سازي واژه ها

زبان فارسي ايران ، درآميخته با بسيار واژه هاي وابسته و مربوط به  زبان هاي ديگر است كه از قرن ها پيش وارد فرهنگ نوشتاري و گفتاري ساكنان اين سرزمين شده و بيشتر آن ها ، معناي قابل فهم و ساده و آشنا ، براي مخاطبان عام ، خاصه در حوزه بيان و فرهنگ شفاهي ندارند . از پي آمدهاي زيانبار و آسيب هاي بزرگ درآميختگي زبان ناب فارسي با كلمات زبان هاي ديگر ، يكي اين است كه  در حوزه بيان  ، اين زبان آميخته  ، علاوه بر كم رنگ كردن ارزش و اهميت فصاحت سخنران ، سرعت و سطح كمّ و كيف رساندن پيام سخنراني به مخاطبان ، با هدف دريافت نتايج پذيرفتني  در قالب هنر اقناع و ترغيب مخاطبان را نيز كاهش مي دهد .

با توجه به اين نكته كه يكي از شاخص هاي مهم براي سنجش اندازه فصاحت هر سخنران ، گزينش و به كارگيري زيباترين ، ساده ترين ، مناسب ترين و درست ترين واژه ها از نوع واژه هاي بومي ، نزديك به ذهن مخاطبان ، كوتاه و خوش آوا و رسا در سخنراني هاست ، ضرورت دارد هر داوطلب ورود به عرصه سخنراني ، پيش از هر اقدامي ، در صدد كسب مهارت و تجهيز خود براي شناخت ، انتخاب و به كار گيري واژه هاي فارسي با ويژگي هاي ياد شده باشد .

كاربردي ترين روش ها براي پالايش سخنراني ها از اصطلاحات و واژه هاي غير فارسي ، رويكرد به واژه هاي روشن و ساده و كوتاه و متين و گوياي فارسي و آشنائي با معادل و جانشين واژه ها و اصطلاحات مغلق و مهجور و غريب و نا مأنوس و نا به جاي زبان هاي ديگر ، مي توانند اين ها باشند :

-        برنامه ريزي دقيق براي جستجو ، يافتن ، طبقه بندي ، نگهداري و هر روز به روز كردن واژه هاي پرمصرف در حافظه ؛ و عادت دادن ذهن و زبان به بيان شيوا با پشتيباني كلمه ها ي درست ، تازه ، ساده و خوش آهنگ فارسي . با توان و شتاب بالا براي رساندن مفهوم رسا و كامل هر جمله و عبارت به عموم مخاطبان .

-         تمرين هاي پيوسته و پايدار براي تركِ عادتِ گزينش و گفتنِ واژه هاي سخت و درشت زبان هاي ديگر .

-        توجه به سخنراني سخنرانانِ فصيح و واژه شناس و كارآگاهِ زبان و ادبيات فارسي و شنيدن سخنان گويندگان خوش سخن و كاربلد در گزينش واژه هاي به روز و ناب فارسي .

-        مطالعه هميشگي آثار نويسندگان فرهيخته و خوش ذوق و ساده نويس و زيبا نويس وبلاگ ها ، وبسايت ها ، روزنامه ها و مجله هاي فاخرو معتبر .

-        مطالعه و به خاطر سپردن سروده هاي غزلسرايان پرآوازه ي نو پرداز .

-        خواندن پي در پي آثار شاعران برتر سبك نيمائي گذشته و نيمائي امروز و شاعران شعر فرانو .

-        مطالعه آثار قصه نويسان شهير و ساده نويس .

-        مطالعه كتاب ها و مقالات جديد مربوط به دستور زبان فارسي و اصول نگارش .

-        حضور در جلسات شعرخواني و نقد شعر و نقد نمايشنامه و نقد قصه و نقد ترجمه و نقد هر كتاب و نوشته .

-        مطالعه متن نمايشنامه هاي متين و پر بيننده و ديرپا در روي صحنه كه توسط تماشاگران و داوران و منتقدان تحسين شده اند .

-        يادداشت واژه ها ، اصطلاحات و تركيب هاي تازه و ساده و زيبا در دفتري خاص و گردآوري آن ها به عنوان مرجعي ويژه و شخصي و افزودن كلمه هاي نو به نو رسيده به بازار سخن و مطالعه مداوم واژه هاي جديد ؛ و هميشه همراه داشتن آن .

-        مطالعه آثار شاعران و نويسندگان سرزمين هاي ديگر كه مترجمان با تجربه ، خوش ذوق و شيرين قلم  ، به فارسي ساده و زيبا ترجمه كرده اند .

-        شنيدن شعر شاعران بلند پايه معاصربا صداي شاعر يا راويان اهل فن .

-        مطالعه مصوبات مربوط به واژه ها از سوي فرهنگستان زبان و ادب فارسي ، شوراي گسترش زبان و ادبيات فارسي و ساير نهادهاي مرتبط .

-        مطالعه وب سايت ها و وب لاگ هاي معتبر مربوط به زبان و ادب فارسي .

-        توجه به برنامه هاي خاص زبان و ادب فارسي كه با حضور كارشناسان برجسته از صدا و سيما پخش مي شوند .

-        توجه به گفتگوهاي هنرپيشگان در آثار ارزشمند و منتخب سينماي فارسي توسط مخاطبان و داوران .

-        تمرين و تمرين و تمرين براي ملكه شدن انتخاب و تلفظ واژه هاي درست و بهتر فارسي .

 

در اين مبحث ، به منظور آشنائي فراگيران محترم اصول سخنراني و علاقمندان به زبان و ادب فارسي با واژه هاي فارسي كه مي توانند جايگزين درست و بهتر براي واژه هاي غير فارسي باشند و هم چنين ، به منظور آشنائي با تلفظ صحيح برخي واژه ها ، به تدريج ، رايج ترين آن هارا معرفي مي كنيم .

پروا به جاي احتياط . فراخواندن به جاي احضار كردن . زورگيري به جاي اخّاذي . فشار / تنگنا به جاي اختناق . هشدار به جاي اخطار . جانشينان به جاي اخلاف . واپس گرائي به جاي ارتجاع . لرزش به جاي ارتعاش . بلندي به جاي ارتفاع . فرستادن به جاي ارسال كردن . آسان گيري به جاي ارفاق . پايه ها به جاي اركان . هم نوازي به جاي اركستر . تخت به جاي اريكه . از آن ميان به جاي از آن جمله . پس از آن روز به جاي از آن روز به بعد . از آغاز به جاي از اوايل . از اين روش به جاي از اين طريق . از اين دست به جاي از اين قبيل . پايان به جاي آخر . سرانجام به جاي بالاخره . رستاخيز به جاي آخرت . واپسين به جاي آخرين . بايگاني به جاي آرشيو . بالابر به جاي آسانسور . خاندان بويه به جاي آل بويه . نخست به جاي ابتدا . ساده ترين به جاي ابتدائي ترين . نوآوري به جاي ابتكار/ اختراع . شهروندان به جاي اتباع . همبستگي به جاي اتحاد . رخ داد / روي نمود به جاي اتفاق افتاد . رويدادها به جاي اتفاقات . خودكار به جاي اتوماتيك . خودرو به جاي اتومبيل . مزدور به جاي اجير . ارج به جاي احترام . شايد / چه بسا به جاي احتمالا / احيانا . چيرگي به جاي استيلا . ريخت و پاش به جاي اسراف . بار انداز به جاي اسكله . پيشينيان به جاي اسلاف . جنگ افزار به جاي اسلحه . گسترش به جاي اشاعه . ندانسته به جاي اشتباها . كار گماري به جاي اشتغال . آشوبگران به جاي اشرار . ياران به جاي اصحاب . پافشاري به جاي اصرار . سايش به جاي اصطكاك . ريشه / بن / بيخ به جاي اصل . بنيادي / بنيادين به جاي اصولي . ريشه دار به جاي اصيل . افزودن به جاي اضافه كردن . پريشاني به جاي اضطراب . نابودي به جاي اضمحلال . فرمان برداري به جاي اطاعت . گوشه ها / كناره ها به جاي اطراف . آگاهي به جاي اطلاع . داده ها به جاي اطلاعات . بازگو كرد به جاي اظهارداشت . بازگوئي ديدگاه به جاي اظهار نظر . استوارنامه به جاي اعتبارنامه . ميانه روي به جاي اعتدال . باورها به جاي اعتقادات .


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۱۲:۱۱ ] [ مشاوره مديريت ]

چند شعر از هيوا مسيح

جهان راهمين جا نگه دار

كمي جلوتر

من آن طرف امروز پياده مي شوم

كمي نزديك به پنجشنبه نگهدار

كسي از سايه هاي هر چه ناپيدا مي آيد

از آن طرف كودكي

و نزديك پنجشنبه به راه بعد از امروز مي افتد

كمي نزديك به پنجشنبه نگهدار

تو همان آشناترين صداي اين حدودي

كه مرا ميان مكث سفر

به كودك ترين سايه ها مي بري

با دلم كه هواي باغ كرده است

با دلم كه پي چند قدم شب زير ماه مي گردد

و مرامي نشيند

مي

نشينم و از يادمي روم

مي نشينم و دنيا را فكر مي كنم

آشناترين صداي اين حدود پنجشنبه

كنار غربت راه و مسافران چشم خيس

دارم به ابتداي سفر مي روم

به انتهاي هر چه در پيش رو مي رسم

گوش مي كني ؟

مي خواهم از كنار همين پنجشنبه حرفي بزنم

حالا كه دارم از ياد

مي روم

دارم سكوت مي شوم

مي خواهم آشناترين صداي اين حدود تازه شوم

گوش مي كني؟

پيش روي سفر

بالاي نزديك پنجشنبه برف گرفته است

پيش روي سفر

تا نه اين همه ناپيدا

تنها منم كه آشناترين صداي اين حدودم

تنها منم كه آشناترين صداي هر حدودم

حالا هر چه باران است ، در من برف مي شود

هر چه درياست ، در من آبي

حالا هر چه پيري است ، در من كودك

هر چه ناپيدا ، در من پيدا

حالا هر چه هر روز و بعد از اين

هر چه پيش رو

منم كه از ياد مي روم ، آغاز مي شوم

و پنجشنبه نزديك من است

جهان را همين

جا نگهدار

من پياده مي شوم

او ، آن مسافر

در روزهاي كودكي ام باران مي بارد

روي شيشه هاي امروز

لكه هايي تازه مي بينم

كه مثل خيال شب هاي رو به ستاره هي بزرگ مي شوند

به

راه هاي نيست مي روند

به دنيا خيره مي شوند

و مرا خيال مي كنند

خيال مي كنند

من از دريا مي آيم

كه لب هايم هميشه مي خندند

من از برف مي آيم كه هميشه چتري با خودم

خيال مي كنند او

من آن مسافري كه از راه مي رسم

از بزرگ شدن دنيا

حرفهاي كسي نگفته مي دانم

و مرگ برايم تعريف شده است

و مي دانم كه ماه

چند بار دنيا را به ياد آورده است

ولي او

آن مسافر

پي اولين خواب

به راه دنيا مي افتد

شبي به شيه هاي فردا نگاه مي كند

و باران در روزهاي كودكي را خيال مي كند

خيال مي كند او

آن مسافري كه

از راه مي رسم

پي خيال هاي رو به ستاره و

لكه هاي تازه هي بزرگ مي شوم

ولي او

آن مسافر

شبي كنار رؤياي جاده مي ميرد

و من با مرگ بيدار مي شوم

تمام زندگي ، خوابي ، خيالي بود

جايي

جايي به من بدهيد

دورترين دلتنگي آدمي با من است

گفته بودم

روزي باران دريا را خيس خواهد كرد

و تلخ ترين روز ماه خواهدرسيد

و تلخ ترين

تبخير

آسمان را سياه خواهد كرد

جايي به من بدهيد

تمام دلتنگي آسمان با من است

گفته بودم

شبي ماه آب خواهد شد

و تمام پنجره ها غريب

و زمين تنها خواهد مرد

جايي به من بدهيد

تمام تنهايي زمين با من است

گفته بودم روزي

تمام عكس هايمان را از زندگي پس

مي گيريم

گفته بودم ديگر

از آسمان هواپيمايي نمي گذرد

و هيچ مسافري به جهان نمي رسد

و ما با چترهاي بسته به دنيا مي آييم

و با چترهاي باز به خواب مي رويم

جايي به من بدهيد

شايد يكي از ميان ما

شب كوچكي از نخستين شادماني را به ياد آورد

شب كوچكي كه زير

ماه

شب كوچكي كنار چند شعر ساده ي روشن

شب كوچكي ميان تمام شب هاي دنيا

شبي كه ابتداي كلمات بود

جايي به من بدهيد

جايي براي خنديدن

جايي براي خيره شدن

شب كوچكي از تمام دنيا با من است

نيمه ي مرطوب ماه

آمدند

دوباره ابرها آمدند

و چتر ، در سياهي چند ماه فراموشي

دوباره به من فكر مي كند

به جاده هايي كه هنوز به دنيا چسبيده اند

به غربتي كه ميان كلمات و سفر

چه قدر سنگين

مرا به راه مي برد

تو رابه خانه مي آورد

در اين سفر كه ماه سفيد است

و آسمان كه همان آبي بود

وقتي از نيمه ي مرطوب ماه بر مي گردم

وقتي از ماه شبانه ي خيس

كه به چشم كودكان چسبيده مي آيم

چه قدر كنار پنجره برايت

مي آورم

چه قدر راه نرفته براي سفر

در اين سفر

ميان سنگيني كلمات

به پروانه ها فكر مي كردم

كه دور كودكي هاي از مدرسه تا جاده هاي جهان چرخيدند

در اين سفر

چه قدر رها مي شوم

نه اينكه من از غربت كلمات

كه تمام دنيا از من رها مي شود

حالا كه خوب

از

نيمه ي مرطوب ماه

به دنيا نگاه مي كنم

اين همه شهر كه هر روز ، ناخواناتر مي شوند

اين همه آدم كه عصرها ، بي نام به خانه بر مي گردند

چه قدر بي پروانه و كودكي

چه قدر بي زمزمه و چتر

به راه همين طور ، نمي داني تا كجا افتاده اند

به شهرهاي همين طور ، نمي داني تا چه وقت

بزرگ مي روند

و اين دنيا ، هميشه به دست هاي ما چسبيده است

نگاه كن

دوباره ابرها آمدند

هيوا مسيح

ديرهنگام است.

در تماشاخانه‌ي تقدير

پرده افتاده‌ست.

صحنه تاريك است

و تالار از حضور مدعوين خالي.

ديگر اكنون

چهره‌ها را از گريم سرخگون

پاك بايد كرد

صورتك‌ها را به آب تلخ عرياني

غسل بايد داد

لاشه‌هاي شخصيت‌هاي دروغين را

به زير خاك بايد كرد.

ديگر اكنون

بايد از انگيزه‌هاي راستين روييد

گرد و خاك خام بازي‌هاي ديرين را

عقده بايد پيش روي آينه بگشود

تا ببيند آشكارا

در نهفت سينه قلب شمع‌آجين را.

ديرهنگام است.

ديرهنگام است و من از بازي بيهوده‌ي تكرار

خسته و دلگير و بيزارم.

اين نمايشنامه، نه

اين پرده‌بازي‌هاي پي در پي

مي‌دهد هر لحظه آزارم.

اين زمان بر صحنه‌ي فرسوده‌ي تاريخ

طرح نوبنياد ديگر بايد آغازيد.

بايد از آذين يك‌لا رويه‌ي اشياي قلابي

به روي صحنه پرهيزيد.

عصر

عصر ديگرگوني انديشه‌هاي خفته در مرداب‌هاست

عصر تسخير فضا، عصر تكاپو، جستجو

عصر خطر كردن به روي گرده‌ي خيزاب‌هاست

عصر در زهدان شيشه كشتن بذر نبوغ ناب‌هاست.

واقعيت را، فضيلت را

جانشين قصه‌ي اوهام بايد كرد.

آرمان سرنشينان برادرگون اين سياره‌ي خردينه را

الهام بايد كرد.

اين زمان خود بايد، آري

تا خداوند نمايشنامه‌‌ي تقدير انسان بود.

خويش ِ خود در زير نور راستين

بازيگر نقش خدايان بود.

ديرهنگام است ياران!

وين زمان باري

صحنه‌آرايي به‌جز آيينه لازم نيست.

نقد خود

خود بايدت امروز ورزيدن.

بي‌بزك‌هاي فريب آلوده

آري

سيرت خود را

لااقل خود بايدت ديدن.

جهانگير صداقت فر

· اينجا هنوز....

اينجا هنوز مساله نان است

و بوي كهنه اي

كه از حواشي اين شهر مي وزد

فرياد مبهمي است

كه در عروق بسته ي خود پيوسته

يك نام را

مانند رمزهاي كهن

تكرار مي كند

و در هواي آن خيال اساطيري

وجدان آشيانه هاي خشونت را

بيدار مي كند

باور كنيد

آن سوي ما دهان بزرگي

دارد براي خوردن ميدان

آماده مي شود

و هيچكس

اين اضطراب سرد مقدس را

در كوچه هاي تنگ نمي فهمد

باور كنيد

در ذهن خانه هاي قديمي

بادي عجيب در هيجان است

كه از شليته ي مادر بزرگ دامن كوتاهي مي دوزد

و حس از هميشه گذشتن را

تبليغ مي كند

بادي كه ريشه هاي خودش را

از زير چادر مادر بزرگ مي دزدد

و از مهيب خود

تا آن سوي نديدن و نشنيدن

مي پيچد

و ناگهان

در گودي دهان زمان زوزه مي كشد

اينجا هنوز مساله نان است

و خوشه اي نجيب

كه خواب ابرهاي جوان مي بيند

بنشين

از قهوه جوش تازه ي ما

چيزي بنوش

از آن نترس

كه خواب هاي قهوه اي ات را

اين ابرهاي تيره نمي فهمند

از آن نترس

كه با شراب و قهوه ي اينجا

عرفان تو شكوه خودش را

از دست مي دهد.

اينجا

در ابتداي درك زمان است

دانايي بزرگ تو در اين شهر

از دست مي رود

زيرا كه تو به حادثه اي زيبا

در بُعدهاي تازه مي انديشي

و عصر تو معاصر تجريد است

و انفراد روح

اما

آنان كه در هواي خيابان اند

با چشم هاي بسته مي انديشند

اينجا هنوز مساله نان است

مفهوم زندگي

در حوزه هاي كوچكي از عشق و احتياج

تفسير مي شود

پروانه ي بصيرت

آن سوي واقعيت گل ها را

باور نمي كند

چيزي مدام

مانند يك شبح

در آسمان گمشده مي چرخد

و باحضور دائمي اش

تكرار مي كند

اينجا هنوز مساله نان است

· عذاب وجدان

سرباز،

احساس مي كند كه قاتل بغداد است

نه، نه

آسوده باش

تو يك مسلسلي.

سركار استوار،

احساس مي كند كه قاتل بغداد است

نه ، نه

آسوده باش

تو ،

يك دست بيش نيستي اي دوست

دستي كه مي چكاند

سرهنگ

احساس مي كند كه قاتل بغداد است

نه ،نه

آسوده باش

تو

تنها گلوي بيهده اي هستي

كه داد مي زند

ژنرال سرخ مو،

احساس مي كند كه قاتل بغداد است

نه ،نه

آسوده باش

تو

تنها

فرمان آتشي

آقاي بوش ،

احساس مي كند كه قاتل بغداد است

نه ،نه

آسوده باش

تو

تنها خطوط معوج امضايي

و سايه ها

در سايه ي مقدس خود بي خيال و مست

لبخند مي زنند


سعيد سلطاني طارمي

ديرهنگام است.

در تماشاخانه‌ي تقدير

پرده افتاده‌ست.

صحنه تاريك است

و تالار از حضور مدعوين خالي.

ديگر اكنون

چهره‌ها را از گريم سرخگون

پاك بايد كرد

صورتك‌ها را به آب تلخ عرياني

غسل بايد داد

لاشه‌هاي شخصيت‌هاي دروغين را

به زير خاك بايد كرد.

ديگر اكنون

بايد از انگيزه‌هاي راستين روييد

گرد و خاك خام بازي‌هاي ديرين را

عقده بايد پيش روي آينه بگشود

تا ببيند آشكارا

در نهفت سينه قلب شمع‌آجين را.

ديرهنگام است.

ديرهنگام است و من از بازي بيهوده‌ي تكرار

خسته و دلگير و بيزارم.

اين نمايشنامه، نه

اين پرده‌بازي‌هاي پي در پي

مي‌دهد هر لحظه آزارم.

اين زمان بر صحنه‌ي فرسوده‌ي تاريخ

طرح نوبنياد ديگر بايد آغازيد.

بايد از آذين يك‌لا رويه‌ي اشياي قلابي

به روي صحنه پرهيزيد.

عصر

عصر ديگرگوني انديشه‌هاي خفته در مرداب‌هاست

عصر تسخير فضا، عصر تكاپو، جستجو

عصر خطر كردن به روي گرده‌ي خيزاب‌هاست

عصر در زهدان شيشه كشتن بذر نبوغ ناب‌هاست.

واقعيت را، فضيلت را

جانشين قصه‌ي اوهام بايد كرد.

آرمان سرنشينان برادرگون اين سياره‌ي خردينه را

الهام بايد كرد.

اين زمان خود بايد، آري

تا خداوند نمايشنامه‌‌ي تقدير انسان بود.

خويش ِ خود در زير نور راستين

بازيگر نقش خدايان بود.

ديرهنگام است ياران!

وين زمان باري

صحنه‌آرايي به‌جز آيينه لازم نيست.

نقد خود

خود بايدت امروز ورزيدن.

بي‌بزك‌هاي فريب آلوده

آري

سيرت خود را

لااقل خود بايدت ديدن.

جهانگير صداقت فر

· اينجا هنوز....

اينجا هنوز مساله نان است

و بوي كهنه اي

كه از حواشي اين شهر مي وزد

فرياد مبهمي است

كه در عروق بسته ي خود پيوسته

يك نام را

مانند رمزهاي كهن

تكرار مي كند

و در هواي آن خيال اساطيري

وجدان آشيانه هاي خشونت را

بيدار مي كند

باور كنيد

آن سوي ما دهان بزرگي

دارد براي خوردن ميدان

آماده مي شود

و هيچكس

اين اضطراب سرد مقدس را

در كوچه هاي تنگ نمي فهمد

باور كنيد

در ذهن خانه هاي قديمي

بادي عجيب در هيجان است

كه از شليته ي مادر بزرگ دامن كوتاهي مي دوزد

و حس از هميشه گذشتن را

تبليغ مي كند

بادي كه ريشه هاي خودش را

از زير چادر مادر بزرگ مي دزدد

و از مهيب خود

تا آن سوي نديدن و نشنيدن

مي پيچد

و ناگهان

در گودي دهان زمان زوزه مي كشد

اينجا هنوز مساله نان است

و خوشه اي نجيب

كه خواب ابرهاي جوان مي بيند

بنشين

از قهوه جوش تازه ي ما

چيزي بنوش

از آن نترس

كه خواب هاي قهوه اي ات را

اين ابرهاي تيره نمي فهمند

از آن نترس

كه با شراب و قهوه ي اينجا

عرفان تو شكوه خودش را

از دست مي دهد.

اينجا

در ابتداي درك زمان است

دانايي بزرگ تو در اين شهر

از دست مي رود

زيرا كه تو به حادثه اي زيبا

در بُعدهاي تازه مي انديشي

و عصر تو معاصر تجريد است

و انفراد روح

اما

آنان كه در هواي خيابان اند

با چشم هاي بسته مي انديشند

اينجا هنوز مساله نان است

مفهوم زندگي

در حوزه هاي كوچكي از عشق و احتياج

تفسير مي شود

پروانه ي بصيرت

آن سوي واقعيت گل ها را

باور نمي كند

چيزي مدام

مانند يك شبح

در آسمان گمشده مي چرخد

و باحضور دائمي اش

تكرار مي كند

اينجا هنوز مساله نان است

· عذاب وجدان

سرباز،

احساس مي كند كه قاتل بغداد است

نه، نه

آسوده باش

تو يك مسلسلي.

سركار استوار،

احساس مي كند كه قاتل بغداد است

نه ، نه

آسوده باش

تو ،

يك دست بيش نيستي اي دوست

دستي كه مي چكاند

سرهنگ

احساس مي كند كه قاتل بغداد است

نه ،نه

آسوده باش

تو

تنها گلوي بيهده اي هستي

كه داد مي زند

ژنرال سرخ مو،

احساس مي كند كه قاتل بغداد است

نه ،نه

آسوده باش

تو

تنها

فرمان آتشي

آقاي بوش ،

احساس مي كند كه قاتل بغداد است

نه ،نه

آسوده باش

تو

تنها خطوط معوج امضايي

و سايه ها

در سايه ي مقدس خود بي خيال و مست

لبخند مي زنند


سعيد سلطاني طارمي


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۱۲:۰۴ ] [ مشاوره مديريت ]

شش شعر از شمس لنگرودي

1

در جنگل خرناس‌ها، آدم‌ها

دندان بر دندان مي‌سايند

دندان بر دندان تيز مي‌كنند

و بهار

پشت در خانه‌ها ايستاده و زنگ مي‌زند.

تا صبحي نيامده بگريز

نوروز!

برو آنجا

كه پرنده‌ها، جنگل‌ها

به پاس آمدنت

به تمرين ترانه‌‌ئي مشغولند

عمر

شرمسار كسي نيست

فقر

چمدانش را بسته، با برادر خود

دور مي‌شود.

2

تو مثل مني برف

راه مي‌روي و آب مي‌شوي.

با علمي لدّني

پنبه بر جراحت سال مي‌گذاري

مي‌بينم اسفند را عصازنان

به سوي بهار مي‌رود.

تو مثل مني برف

آتش را روشن مي‌كني

تا در هرمش بميري

ياس‌هاي تابستاني اداي تو را در مي‌آورند

پروانه‌ها كه تو را نديدند

عاشق او مي‌شوند

نكند سرنوشت مرا جائي ديده‌ئي برف.

ببين زمين به چه روزي درآمد

تو كرك بال ملائكي

طوري بنشين كه زمين چند روزي به شكل اول خود در آيد.

كاش مي‌توانستي تابستان‌ها بباري

تا با تن‌پوشي از برف

برابر خورشيد عشوه‌ها مي‌كرديم.

حس مي‌كنم كه لشكري از بهشتيد

مي‌آئيد آدم و حوا را به خانه‌ي اول عودت دهيد

لشكري از آب

بر ما كه نواده‌ي آتشيم

حاشا حاشا

من كه نديده‌ام بشود كاري كرد.

به شادي مردم اعتماد مكن برف

تا مي‌باري نعمتي

چون بنشيني به لعنت‌شان دچاري.

چيزي در سكوت مي‌نويسي

همه‌مان را گرفتار حكمت خود مي‌كني

ما كه سفيد‌خواني‌هاي تو را خوب مي‌شناسيم.

تو چقدر ساده‌ئي كه بر همه يكسان مي‌باري

تو چقدر ساده‌ئي كه سرنوشت بهار را روي درخت‌ها

مي‌نويسي

كه شتك‌ها هم مي‌خوانند.

آخر ببين چه جهان بدي شد

آفتاب را

داور تو قرار داده‌اند

و تو با پائي لرزان به زمين مي‌نشيني

پيداست كه مي‌شكني برف.

تا قَدرت را بدانند

با سنگريزه و خرده شيشه فرود آ

فكر مي‌كنم سرنوشت مرا جائي ديده‌ئي برف.

آب شو

آب شو! موسيقي منجمد!‌

و بيا و ببين

رنج را تو كشيدي

به نام بهار

تمام مي‌شود.

3

اين بره شيرين

اين بره شيرين
كه فروردين نام اوست
ديدم چگونه دو ماهي او را حمل مي كنند
و بيرون خانه ما مي گذارند
اين بره شيرين
كه دور دهانش نور رسته است
و مثل چراغ هاي دريائي
بع بع در گلويش برق مي زند.

راه مي رود
و فصل ها صف كشيده به دنبالش مي دوند
اين بره
كه چشمانش سبز
كفلش سفيد
كف پايش قرمز است.

شيرهاي دريائي
زمستان را دور مي زنند
بر سر راهش مي نشينند
و به رهگذران فندك مي فروشند
يعد خانه هامان را مي بينيم كه چقدر روشن مي شوند
با دسته گلي كه هوا در جيب كتش مي گذارد.

چقدر زخم بر زخم مي نهاديم و ثمري نداشت
شب بايد مي گذشت
انگار هيچ چراغي قادر به پايان بردن شب نيست
شب بايد مي گذشت.

ما فقر را ديده ايم
سوار اتوبوسي مخفي
در خيابان ها مي گشت
سم به صورت بچه ها مي پاشيد
و النگوئي دستش بود
كه برق مي زد
و سر آدم ها را مي ربود.

دلداري مان بده سال نو!
ما فقر را ديده ايم
يخ در كف گرفته بر صورت ما مي كشيد.

زرافه آفتاب!
كه تاريكي نامت را از يادت برده است
و گمان مي كني كه اسمت سنجاب است
و ميان علف دنبال غذا مي گردي
خورشيدي تو!

با جوراب ناب طلائي كه دست خدائي بافته است
خورشيدي تو
و هزاران سال طول مي كشد تا برگردي و صورت سنجابي را ببيني.

دلداري مان بده سال نو!
زير پلك اين بره پر از آسمان است
راه مي رود
و تكه تكه هوا، برگ، سايه
در جاده فرو مي ريزد
و كسي پيروز است
كه بلند مي شود، راه مي افتد، مي بيند
و فروردين را به خانه خود مي برد

4

پدر!

من يوسفم

تو از برابر چاهم گذشتي

و صداي هواپيما نگذاشت كه صدايم را بشنوي.

برادران تني

پيرهنم را در موزه حراج كرده‌اند

و براي فروش كتاب‌هائي

درباره‌ي من

به سفر مي‌روند.

5

سرنشين طياره‌ي برفي!

آرام باش

طياره‌ات به زمين نخواهد نشست.

طياره‌ي برفي‌ات آب خواهد شد

و تو با ابرها به زمين خواهي ريخت

اما هرگز

به خانه‌ي خود نخواهي رسيد.

آرام باش

چقدر آرزوي پريدن داشتي!

6

دريا موج مي‌زند

ماهي‌ها را جمع مي‌كند

و اداره‌ي شيلات را

فرا مي‌خواند.

كدام شما

لرز دهان ماهي‌ها را

بر جداره‌ي رگ‌هاتان

احساس مي‌كنيد،

زير پوست كدام شما

ماهي‌ها جمع مي‌شوند

و چشم گل آلودشان مي‌سوزد

دريا موج مي‌زند

و ما اكنون

در كاميون بزرگي در راهيم

در اضطراب توده‌يي از ماهي‌ها

كه دعا مي‌خوانند.

سه شعر از محمد علي بهمني ، نيما يوشيج و سيمين بهبهاني

در گوشه اي از آسمان ابري شبيه سايه ي من بود
ابري كه شايد مثل من آماده ي فرياد كردن بود
من رهسپار قله و او راهي دره تلاقي مان
پاي اجاقي كه هنوزش آتشي از پيش بر تن بود
خسته مباشي پاسخي پژواك سان از سنگ ها آمد
اين ابتداي آشنايي مان در آن تاريك و روشن بود
بنشين !‌ نشستم گپ زديم اما نه از حرفي كه با ما بود
او نيز مثل من زبانش در بيان درد الكن بود
او منتظر تا من بگويم گفتني هاي مگويم را
من منتظر تا او بگويد وقت اما وقت رفتن بود
گفتم كه لب وا مي كنم با خويشتن گفتم ولي بغضي
با دستهايي آشنا در من بكار قفل بستن بود
او خيره بر من من به او خيره اجاق نيمه جان ديگر
گرمايش از تن رفته و خاكسترش در حال مردن بود
گفتم : خداحافظ كسي پاسخ نداد و آسمان يكسر
پوشيده از ابري شبيه آرزوهاي سترون بود
تا قله شايد يك نفس باقي نبود اما غرور من
با چوبدست شرمگيني در مسير بازگشتن بود
چون ريگي از قله به قعر دره افتادم هزاران بار
اما من آن مورم كه همواره به دنبال رسيدن بود

محمد علي بهمني


اي آدم ها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانيد!
يك نفر در آب دارد مي سپارد جان
يك نفر دارد كه دست و پاي دائم مي زند
روي اين درياي تند و تيره و سنگين كه مي دانيد.
آن زمان كه مست هستيد از خيال دست يابيدن به دشمن
آن زمان كه پيش خود بيهوده پنداريد
كه گرفتستيد دست ناتوان را
تا توانايي بهتر را پديد آريد
آن زمان كه تنگ مي بنديد
بر كمر هاتان كمربند
در چه هنگامي بگويم من؟
يك نفر در آب دارد مي كند بيهوده جان قربان!
آي آدمها كه بر ساحل بساط دلگشا داريد!
نان به سفره؛ جامه تان بر تن؛
يك نفر در آب مي خواند شما را.
موج سنگين را به دست خسته مي كوبد
باز مي دارد دهان با چشم از وحشت دريده
سايه هاتان را از راه دور ديده
آب را بلعيده در گود كبود و هر زمان بي تابيش افزون
مي كند زين آب ها بيرون
گاه سر گه پا
آي آدمها!
او ز راه دور اين كهنه جهان را باز مي پايد
مي زند فرياد و اميّد كمك دارد
آي آدمها كه روي ساحل آرام در كار تماشائيد!
موج مي كوبد به روي ساحل خاموش
پخش مي گردد چنان مستي به جاي افتاده. پس مد هوش.
مي رود نعره زنان. وين بانگ باز از دور مي آيد:
آي آدمها…
در صداي باد بانگ او رها تر
از ميان آب هاي دور و نزديك
باز در گوش اين نداها:
آي آدمها…

نيما يوشيج

فعل مجهول !

بچه ها ! صبحتان بخير ، سلام
درس امروز " فعل مجهول " است
" فعل مجهول " چيست ، ميدانيد؟
نسبت " فعل " ما به " مفعول " است

در دهانم زبان ، چو آويزي
در تهيگاه زنگ مي لغزيد
صوت ناسازم آنچنان كه مگر
شيشه بر روي سنگ ، مي لغزيد

ساعتي دادِ آن سخن دادم
حق گفتار را ادا كردم
تا ز اعجاز خود شوم آگاه
" ژاله " را ز آن ميان صدا كردم

ژاله ! از درس من چه فهميدي؟
پاسخ من سكوت بود و سكوت
دِ ! جوابم بده ، كجا بودي؟
رفته بودي به عالم هپروت؟

خنده ي دختران و غرّش من
ريخت بر فرق ژاله چو باران
ليك او بود غرق حيرت خويش
غافل از اوستاد و از ياران

خشمگين ، انتقام جو ، گفتم :
بچه ها ! گوش ژاله سنگين است
دختري طعنه زد كه نه ، خانم !
درس ، در گوش ژاله ياسين است !

باز هم خنده ها و همهمه ها
تند و پيگير ميرسيد به گوش
زير آتش فشان ديده ي من
ژاله ، آرام بود و سرد و خموش

رفته تا عمق چشم حيرانم
آن دو ميخ نگاه خيره ي او
موج زن در دو چشم بي گنهش
رازي از روزگار تيره ي او

آنچه در آن نگاه مي خواندم
قصه ي غصه بود و حرمان بود
ناله اي كرد و در سخن آمد
با صدايي كه سخت لرزان بود :

" فعل مجهول " فعل آن پدريست
كه دلم را ز درد پر خون كرد
خواهرم را به مشت و سيلي كوفت
مادرم را ز خانه بيرون كرد

شب دوش از گرسنگي تا صبح
خواهر شيرخوار من ناليد
سوخت از تاب ِتب ، برادر من
تا سحر در كنار من ناليد

از غم آن دو تن ، دو ديده ي من
اين يكي اشك بود و آن خون بود
مادرم را دگر نميدانم
كه كجا رفت و حال او چون بود

گفت و ناليد و آنچه باقي ماند -
هق هق گريه بود و ناله ي او
شسته مي شد به قطره هاي سرشك
چهره ي همچو برگ لاله ي او

ناله ي من به ناله اش آميخت
كه غلط بود آنچه من گفتم
درس امروز ، قصه ي غم توست
تو بگو ، من چرا سخن گفتم ؟

" فعل مجهول " فعل آن پدريست
كه ترا بي گناه مي سوزد
آن حريق هوس بود كه در او
مادري بي پناه مي سوزد!


سيمين بهبهاني


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۱۱:۵۷ ] [ مشاوره مديريت ]

اي واي مادرم !

شعري از استاد شهريار

آهسته ، باز از بغل پله ها گذشت
در فكر آش و سبزي بيمار خويش بود
اما گرفته دور و برش هاله اي سياه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگي ما همه جا وول ميخورد
هر كنج خانه صحنه ئي از داستان اوست
در ختم خويش هم به سر كار خويش بود
بيچاره مادرم !

هر روز ميگذشت از اين زير پله ها
آهسته ،تا بهم نزند خواب ناز من
امروز هم گذشت
در ، باز و بسته شد
با پشت خم از اين بغل كوچه ميرود
چادر نماز فلفلي انداخته بسر
كفش چروك خورده و جوراب وصله دار
او فكر بچه هاست
هرجا شده هويج هم امروز ميخرد
بيچاره پيرزن .... همه برف است كوچه ها !

او از ميان كلفت و نوكر ز شهر خويش
آمد به جستجوي من و سرنوشت من
آمد چهار طفل دگر هم بزرگ كرد
آمد كه پيت نفت گرفته بزير بال
هر شب در آيد از در يك خانه فقير
روشن كند چراغ يكي عشق نيمه جان
او را گذشته ايست ، سزاوار احترام

تبريز ما ! به دور نماي قديم شهر
در ( باغ بيشه ) خانه مردي است باخدا
هر صحن و هر سراچه يكي دادگستري است
اينجا بداد ناله مظلوم ميرسند
اينجا كفيل خرج موكل بود وكيل
مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق
در ، باز و سفره ، پهن
بر سفره اش چه گرسنه ها سير ميشوند
يك زن مدير گردش اين چرخ و دستگاه
او مادر من است .

انصاف ميدهم كه پدر ، رادمرد بود
با آنهمه درآمد سرشارش از حلال
روزي كه مرد ، روزي يك سال خود نداشت
اما قطارهاي پر از زاد آخرت
وز پي هنوز قافله هاي دعاي خير
اين مادر از چنان پدري يادگار بود
تنها نه مادر من و درماندگان خيل
او يك چراغ روشن ايل و قبيله بود
خاموش شد دريغ !

نه ، او نمرده ، ميشنوم من صداي او
با بچه ها هنوز سر و كله ميزند :
ناهيد ، لال شو !
بيژن ، برو كنار !
كفگير ، بي صدا !
دارد براي ناخوش خود آش ميپزد !

او مرد و در كنار پدر زير خاك رفت
اقوامش آمدند پي سر سلامتي
يك ختم هم گرفته شد و پر بدك نبود
بسيار تسليت كه بما عرضه داشتند :
لطف شما زياد !
اما نداي قلب بگوشم هميشه گفت :
اين حرف ها براي تو مادر نميشود .

پس اين كه بود ؟
ديشب لحاف رد شده بر روي من كشيد ؟
ليوان آب از بغل من كنار زد ؟
در نصفه هاي شب -
يك خواب سهمناك و پريدم به حال تب
نزديك هاي صبح
او زير پاي من اينجا نشسته بود .
آهسته ، با خدا
راز و نياز داشت
نه ، او نمرده است .

نه او نمرده است كه من زنده ام هنوز
او زنده است در غم و شعر و خيال من
ميراث شاعرانه من هرچه هست از اوست
كانون مهر و ماه مگر ميشود خموش ؟
آن شيرزن بميرد ؟ او " شهريار " زاد
" هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق "

او با ترانه هاي محلي كه مي سرود
با قصه هاي دلكش و زيبا كه ياد داشت
از عهد گاهواره كه بندش كشيد و بست
اعصاب من بساز و نوا كوك كرده بود
او شعر و نغمه در دل و جانم بخنده كاشت
وانگه به اشك هاي خود آن كشته آب داد
لرزيد و برق زد به من آن اهتزاز روح
وز اهتزاز روح ،گرفتم هواي ناز
تا ساختم براي خود از عشق ، عالمي

او پنج سال كرد پرستاري مريض
در اشك و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسر چه كرد براي تو ؟ هيچ ، هيچ
تنها مريضخانه ، باميد ديگران
يك روز هم خبر : كه بيا او تمام كرد .

در راه قم به هرچه گذشتم عبوس بود
پيچيد كوه و فحش به من داد و دور شد
صحرا همه خطوط كج و كوله و سياه
طومار سرنوشت و خبرهاي سهمگين
درياچه هم بحال من از دور ميگريست
تنها طواف دور ضريح و يكي نماز
يك اشك هم بسوره " ياسين " من چكيد
مادر بخاك رفت .

آنشب پدر بخواب من آمد ، صداش كرد
او هم جواب داد
يك دود هم گرفت بدور چراغ ماه
معلوم شد كه مادره از دست رفتني است
اما پدر به غرفه باغي نشسته بود
شايد كه جان او بجهان بلند برد
آنجا كه زندگي ،‌ ستم و درد و رنج نيست
اين هم پسر ، كه بدرقه اش ميكند بگور
يك قطره اشك ، مزد همه زجرهاي او
اما خلاص ميشود از سرنوشت من
مادر ! بخواب خوش _
منزل مباركت !


آينده بود و قصه بيمادري من
ناگاه ضجه ئي كه بهم زد سكوت مرگ
من ميدويدم از وسط قبرها برون
او بود و سر بناله برآورده از مغاك
خود را بضعف از پي من باز ميكشيد
ديوانه و رميده ، دويدم بايستگاه
خود را بهم فشرده خزيدم ميان جمع
ترسان ز پشت شيشه در آخرين نگاه
باز آن سفيدپوش و همان كوشش و تلاش
چشمان نيمه باز :
" از من جدا مشو " !

مي آمديم و كله من گيج و منگ بود
انگار جيوه در دل من آب ميكنند
پيچيده صحنه هاي زمين و زمان بهم
خاموش و خوفناك همه ميگريختند
ميگشت آسمان كه بكوبد بمغز من
دنيا به پيش چشم گنهكار من سياه
وز هر شكاف و رخنه ماشين غريو باد
يك ناله ضعيف هم از پي دوان دوان
ميآمد و بمغز من آهسته ميخليد :
_ تنها شدي پسر !

باز آمدم بخانه چه حالي ! نگفتني !
ديدم نشسته مثل هميشه كنار حوض
پيراهن پليد مرا باز شسته بود
انگار خنده كرد ولي دلشكسته بود :
" بردي مرا بخاك سپردي و آمدي ؟ "
" تنها نميگذارمت اي بينوا پسر ! "

مي خواستم بخنده درآيم ز اشتباه
اما خيال بود
اي واي مادرم !

در ايوان كوچك ما

شعري از فريدون مشيري

جز خنده هاي دختر دردانه ام " بهار "
من سال هاست باغ و بهاري نديده ام
وز بوته هاي خشك لب پشت بامها
جز زهر خند تلخ
كاري نديده ام
بر لوح غم گرفته اين آسمان پير
جز ابر تيره نقش و نگاري نديده ام
در اين غبار خانه دود آفرين دريغ
من رنگ لاله و چمن از ياد برده ام
وز آنچه شاعران به بهاران سروده اند
پيوسته ياد كرده و افسوس خورده ام
در شهر زشت ما
اينجا كه فكر كوته و ديواره بلند
افكنده سايه بر سر و بر سرنوشت ما
من سالهاي سال
در حسرت شنيدن يك نغمه نشاط
در آرزوي ديدن يك شاخسار سبز
يك چشمه ، يك درخت
يك باغ پر شكوفه يك آسمان صاف
در دود و خاك و آجر و آهن دويده ام
تنها نه من كه دختر شيرين زبان من
از من ، حكايت گل و صحرا شنيده است
پرواز شاد چلچله ها را نديده است
خود گرچه چون پرستو پرواز كرده است
اما از اين اتاق به ايوان پريده است
شب ها كه سر به دامن حافظ رويم به خواب
در خوابهاي رنگين در باغ آفتاب
شيراز مي شكوفد زيباتر از بهشت
شيراز مي درخشد روشن تر از شراب
من با خيال خويش
با خوابهاي رنگين
با خنده هاي دختردردانه ام بهار
با آنچه شاعران به بهاران سروده اند
در باغ خشك خاطر خود شاد و سرخوشم
اما بهار من
اين بسته بال كوچك اين بي بهار و باغ
با بالهاي خسته در ايوان تنگ خويش
در شهر زشت ما
اينجا كه فكر كوته و ديواره بلند
افكنده سايه بر سر و بر سرنوشت ما
تنها چه ميكند
مي بينمش كه غمگين در ژرف اين حصار
در حسرت شنيدن يك نغمه نشاط
در آرزوي ديدن يك شاخسار سبز
يك چشمه يك درخت
يك باغ پرشكوفه يك آسمان صاف
حيران نشسته است
در ابرهاي دور
بر آرزوي كوچك خود چشم بسته است
او را نگاه ميكنم و رنج ميكشم

غزل براي درخت

شعري از سياوش كسرائي

تو قامت بلند تمنايي اي درخت
همواره خفته است در آغوشت آسمان
بالايي اي درخت

دستت پر از ستاره و چشمت پر از بهار
زيبايي اي درخت

وقتي كه بادها
در برگهاي درهم تو لانه مي كنند
وقتي كه بادها
گيسوي سبزفام تو را شانه مي كنند
غوغايي اي درخت

وقتي كه چنگ وحشي باران گشوده است
در بزم سرد او
خنياگر غمين خوش آوايي اي درخت

در زير پاي تو
اينجا شب است و شب زدگاني كه چشمشان
صبحي نديده است
تو روز را كجا
خورشيد را كجا
در دشت ديده غرق تماشايي اي درخت

چون با هزار رشته تو با جان خاكيان
پيوند مي كني
پروا مكن ز رعد
پروا مكن ز برق كه بر جايي اي درخت

سر بركش اي رميده كه همچون اميد ما
با مايي اي يگانه و تنها يي اي درخت


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۱۱:۵۵ ] [ مشاوره مديريت ]

ديدار تو برگ زرين فصل تماشاست

روزي كه «ما» مي شويم از تفاهم، «من» و «تو»

آن روز زيباترين روز روزان دنياست

ما مي توانيم از خاك باران بسازيم

تا معجز برتر عشق در چنته ي ماست

حس مي كنم زندگي با همه زشتي خود

وقتي تو هستي كنار من اي دوست ! زيباست

ناپاكي خاك با پاكي ات بر نتابد

تا اب ابي ست پاكيزگي اصل درياست

شعر من ارزاني ات باد امشب كه يادت

پيشاني دفترم را به نام تو آراست

۵

در انتظار تو تا كي سحر شماره كنم؟
ورق ورق شب تقويم كهنه پاره كنم؟
نشانه هاي تو بر چوب خط هفته زنم
كه جمعه بگذرد و شنبه را شماره كنم
براي خواستن خير مطلقي كه تويي
به هر كتاب ز هر باب استخاره كنم

شب و خيال و سراغ تو،باز مي آيم
كه بهت خانه ي در بسته را نظاره كنم

تو كي ز راه ميايي كه شهر شبزده را
به روشنايي چشمم چراغواره كنم؟
ز ياس هاي تو مشتي بپاشم از سر شوق
به روي آب و قدح را پر از ستاره كنم
هزار بوسه ي از انتظار لك زده را
نثار آن لب خوشخند خوشقواره كنم

هنوز هم غزلم شوكراني است الا
كه از لب تو شكرخندي استعاره كنم

پنج شعر از محمد علي سپانلو

هديه

و گل همان گل است

كسي كه هديه فرستاد همان مسافر نيست

مسافري كه حوصله مي كردي از حديث سفرهايش

و با دهانش ، حلقه هاي نوازش

به انگشت

التماس تو مي بخشيد

و گل همان گل است ، ولي اين بار

رفيق بي فاصله اي هديه مي هد

كه سرگذشتش بي ماجراست

چراغ همسايه در آن طرف كوچه

به شيشه هاي تو چشمك زد

و تو همان تويي

فقط زمستان نيست

كه در برودت آن فرصت مقايسه نداشته باشي

و هديه را

بدون رقابت ، بدون سبقت ، بدون شك

بپذيري

جريمه

سلام صبح

سلام آينه

سلام دروازه

سلام مرز جدايي

به گوشواره ي گيلاس

كنار زلفت سلام

بلوغ اشك ها

در آينه ، در خواب ، در

استكان

از امتناع تو خشكيد

و پلكان خيس ماند

از رد كفش هاي گل آلود

تو شير مستي از بوي برگ ها

از آن كه در اطراف چهره ات

دميده پيچك وحشي

نشانه ي پاييز

و جشنواره ي باران

نثار مژگانت

جريمه ي فراموشي

اي رود آرام

اي رود آرام كه در كنار من آواز مي خواني

از كجا به اين بستر رسيدي و عزيمت به كجا داري ؟

سهم من از تو چه بود ، بي توقفي در كنارت

كفي آب

نوشيدن ، يا موي خود را در آيينه ات شانه زدن ؟

آيا قايقي نيست

براي بازگشت به آن لحظه ي رود كه از آن نوشيدم

و اينك ساعت ها از من پيش افتاده است ؟

آيا تو همان رودي

اي رود آرام كه مي خواني آواز در كنار من ؟

جشنواره

بي نشان درتو سفر كردم

صبح لبخند تو را نوشيدم

شام گيسوي تو باريد به من

گل ياقوت كه در نقره نفس مي زد

گفت : اي دوست مرا پرپر كن

و

بياموز به من ، غرق شدن

در همين آه بلندي كه به دريا جاري است

در سراپاي تو پارو زدم و

لذت غرق شدن با هم را

لحظه اي تجربه كردم كه گريخت

خواننده ي دوره گرد

با دسته ي همسراي همراهان

در باغچه ي حياط مي خواندند

درخلوت خويش ، شاعر

انديشيد

اين شهر پر از صداي باران است

موسيقي اگر صداي باران نيست

البته هديه ي بهاران است

آهسته به ايوان رفت

كه گچ بري سقف

در ذره ي رنگ ها درخشش داشت

ديگر اثر از گروه آواز نبود

اما سرشاخه هاي نورسته

خواننده ي تنهايي تمرين مي

كرد

يك بلبل تك سرا كه آوازش

با رنگ گلاب پاش مي باريد

اي غنچه ي انگشت نوازنده

اي برگ اميد در كف بازنده

اي پنجه ي آرميده بر بالش

آه ، اي رگ آسماني گردن

اي دل كه ترنج زنده اي بين دو سيب

چشمي كه تمام شب نخوابيده اي

تا صبح ملافه هاي آبي

رنگ

از تو آموختم اين تنهايي

آشيان سوختن و رفتن را

تن آزاد كه يك لحظه كنيزي را با ميل پذيرفت ي

نوك زدم سيب تو را

سرخ شد خاطره ام

ببر سبزي شادمان برگي نوك زد

و جانب جشن تازه پرواز گرفت

و برگچه هاي مانده از تصنيفش

در آبي ناب روز ،

پرپر مي شد

رؤياي سفر در آسمان مي افشاند

آواز خداحافظي اش را مي خواند

ديروز كجا بودي ، امروز كجا رفتي

اي عشق چرا آمدي ، اي عشق چرا رفتي ؟

سنت كوچ

آن قدر به اين سو نيامدي

تا از سيلاب بهاره ي عمر تو

رودخانه عريض تر شد

بعد از ماه گرفتگي ، حتي

از روشني شب هاي شعر

ازوعده ي

ديدار هم گريختي

من مانده ام و تنگ غروب و چهره هاي بيگانه

عشاق كه درسايه ي افراها يكديگر را مي بوسند

در آن طرف رود تو كم رنگ شدي

همراه گوزن ها ، مارال ها . سبز قباها

و سنت كوچ

در جان تو اوج مي گيرد

اي كولي


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۱۱:۵۲ ] [ مشاوره مديريت ]

سه شعر از مه ناز يوسفي

۱

از اينكه خسته ام ، راه نمي روم

از اينكه راه نميروم ، خسته ام

خسته ام

و زمان درازي

صحنه ي جنايت را بازسازي كرده ام

انگشتان زيادي براي اتهام مي آيند

اشاره اي كوچك

به سمتي كه سرم چرخانده ميشود

چرخ

چرخ

چرخ

من سرزمين خودم هستم

اشياء از دور فاصله اي براي رسيدن

اشياء از فاصله اي دور براي رسيدن

اشياء براي رسيدن دور از فاصله

چرا كه چشمهاي نزديك بينم عادت دارند...

من سرزمين شما هستم

ارتفاعي بلند

براي مردمي كه بيرون از لب ميخندند

خميازه اي كوتاه

كه از دهان جنگجويانم كشيده ميشود

و روي پرچمي سفيد

آرام...آرام.../ خوابم گرفته است./

بيدار مي شوم

پشت سنگري كه از ياد برده ام

فرصتي كوچك براي بوسيدن:

- پلاكت را به من بده

بيا جايمان عوض شود

من ، مي ميرم

تو، "تا"ي ِ كاغذهاي سفيد را درست رعايت كن

موشكي كه هوا را كنار مي زد، كنار مي زند

گريه نكن جانم!

صلح

هميشه از دور مي آيد

و تكان دادن دستش ،

با لبخند من هماهنگ است -

جرياني سيال

قيامتي از همين لحظه آغاز ميشود

بمبهاي ريز و درشت

كه دستم را روي گوش فشار ميدادند

اين روزها زمين چقدر معطل است!

نكند من مفقود شده ام؟! ها؟ مفقود شده ام؟ / خوابم گرفته است./

پلكهايم سنگين...

جهاني نيمه باز...

با حافظه ام كه از متن بيرون زده است

كمي را از ياد برده ام

كمي ديگر را نمي شناسم

وقتي در محاصره از پا افتاده بودم

پلكهايم بي جان...

جهاني تاريك...

و خاك،

سرزميني كه در من حمل مي شود.

نكند من مفقود شده ام؟

۲

در من دستي

در من چشمي

در من صورتي هست كه خندانگي اش را با فصل ها گم مي كند

از ما از ما

تولدي جشني

كوبنده تا اتفاق ِ صبح

بخند پا برهنه ي غمگين!

كسي كه در پله جا مانده بود صداي پاي ِ من است

اين سلول ِ خاكستري كه فكر فكر مي خورد مي خورد،چند؟

اين سطل كه زباله زباله كاغذ-نوشته است، چند؟

ما دستها را با بدهكاري به جيبمان برديم

مادر را

پدر را

خانواده اي در اندوهم قضاوت كرده است

و من ، تنها به قدر زهدانم از جهان رنج مي برم

و نوزادم كه حافظه ي يك عدالت است مي آيد مي آيد

و صورتش كه در روال سالانه مي خندد، مي خندد

- چند؟

دستم همين

چشمم همين

صورتي هستم كه در كه در اندوهتان شريك شده است.

۳

آهسته

آهسته تر

به خزندگي فكر نمي كنم

به حيوان بودن يا انسان نبودن

كه برابرش رنج آور است

ما خانه را در بيرون حمل مي كنيم

ديوانه با انگشت هاي بسيار

ديوانه وار با انگشتر هاي بسيار

هيچ تعهدي در خانه حمل نمي شود

ما اتاق را به جمعيت تسليت گفتيم

به نزديكي

و قدمتي كه بين آب و خشكي مردد است

آهسته

آهسته تر

جز اينكه راه ميروم

دستها و سرم

از هميشه نزديك ترند

از ترس

و تجربه ي اينكه تاريكي ،

هميشه در كمين ِهمين لحظه است

براي ِ

لاك پشت

۴ شعر از : شبنم سميعي

۱

دوباره رسيده ام به خانه ي اول

به سلول هايي كه حالِ مرا مي پرسند

ومن آنقدر سست و بي جانم

كه تمامِ سلام ها را يكجا لقمه مي كنم !

از پيچِ كوچه مي رسي

و من از پشتِ شال گردنت

به آنروزها ديد مي زنم

بايد مطمئن شوم

بايد مطمئن شوم

چراغِ اين خانه روشن وُ

واين خانه هنوز هم خانه است...

خودت ميداني !

آنقدر خوبي

كه درخت ها از قدكشيدن مي افتند

تا من دنبالِ قرص هاي زيرزباني بگردم

گفته بودي

دوچرخه ات را برايم زين ميكني

ومن هنوز منتظرم

گيج و منگ وقتي برشانه مي برند تو را ...

۲

برشال سياهم
ركود ميپاشي..
وقتي شنل قرمزي را
باد ميبرد از روي طناب
وهاي هاي مسكوت اين كافه را ميخندي
پشت هر فنجان..
چكمه هايم زودتر از زمستان بپا ميروند
تا افسردگي ات مشق شود
روي بوسه بوسه ي برف..
عزيزم!
يادت باشد روزهاي مانده را برتنم "ها" كني
زمستان از رگ گردن نزديكتر است!!!!

۳

((تن سپرده))

نه!
من نمي ترسم
ازتعفن هزارساله ي
اين گورستان..
از ادامه ي گيسوانم
هنگام مزمزه در دهان كلاغها...
ترس من
ازمستي بيگاه تو بود..
هنگام كه خون قي كردي
درسينك زنگ زده ي دنيا..!
ميداني؟!
ديگر قرصها هم اثر ندارند..
تو از يك چرت نيم روزه
به هماغوشي مرگ بازميگردي..
ودرد مرا
تنها
سرانگشتان كرم خورده ات
مي فهمند..

حالا تو بگو!
من بايد بترسم از زوزه ي
بيگاه گرگهاي هار؟
ازهوهوي باد و رقص
شاخه ي درختان؟
خرخره اي جويده دارم و يك هوار درد..
جمجمه اي چنان كوچك؛
كه فضا كم دارد
حتي براي گم شدن..!
ميخوانم..
برايت
نت به نت هق هق شبانه را..
"آخرين رنج"
فرياد شكسته درگلو
ازتو
براي تو ميخوانم
اي تنِ پيوسته به خاك...

۴

به پايان ميرسد
ميان انگشتانت..
وموجهاي راديو
كه كلاغها را به خانه ميرسانند..!
آبي ميشوي
آبي تراز رگهايي كه فاتحانه پوزخند ميزنند...
ومن خواب جامانده در چشمانم را
درنگاهت پنهان ميكنم..
ق..ا..ي..م
ب..ا..ش..ك!
خاكستر ميشود
سرم پيچ و تاب ميخورد..
تو پّك ميزني..!
به پايان ميرسد
ميان انگشتانت..

شعر امروز :

سه شعر از علامه اقبال لاهوري ، عراقي و سنائي

پس چه بايد كرد اي اقوام شرق
باز روشن مي شود ايام شرق

پس چه بايد كرد اي اقوام شرق
باز روشن مي شود ايام شرق
در ضميرش انقلاب آمد پديد
شب گذشت و آفتاب آمد پديد
يورپ از شمشير خود بسمل فتاد
زير گردون رسم لاديني نهاد
گرگي اندر پوستين بره ئي
هر زمان اندر كمين بره ئي
مشكلات حضرت انسان ازوست
آدميت را غم پنهان ازوست
در نگاهش آدمي آب و گل است
كاروان زندگي بي منزل است
هر چه مي بيني ز انوار حق است
حكمت اشيا ز اسرار حق است
هر كه آيات خدا بيند ، حر است
اصل اين حكمت ز حكم «انظر» است
بندهٔ مومن ازو بهروز تر
هم بحال ديگران دلسوز تر
علم چون روشن كند آب و گلش
از خدا ترسنده تر گردد دلش
علم اشيا خاك ما را كيمياست
آه در افرنگ تأثيرش جداست
عقل و فكرش بي عيار خوب و زشت
چشم او بي نم ، دل او سنگ و خشت
علم ازو رسواست اندر شهر و دشت
جبرئيل از صحبتش ابليس گشت
دانش افرنگيان تيغي بدوش
در هلاك نوع انسان سخت كوش
با خسان اندر جهان خير و شر
در نسازد مستي علم و هنر
آه از افرنگ و از آئين او
آه از انديشهٔ لا دين او
علم حق را ساحري آموختند
ساحري ني كافري آموختند
هر طرف صد فتنه مي آرد نفير
تيغ را از پنجهٔ رهزن بگير

ايكه جان را باز ميداني ز تن
سحر اين تهذيب لا ديني شكن
روح شرق اندر تنش بايد دميد
تا بگردد قفل معني را كليد
عقل اندر حكم دل يزداني است
چون ز دل آزاد شد شيطاني است
زندگاني هر زمان در كشمكش
عبرت آموز است احوال حبش
شرع يورپ بي نزاع قيل و قال
بره را كرد است بر گرگان حلال
نقش نو اندر جهان بايد نهاد
از كفن دزدان چه اميد گشاد
در جنيوا چيست غير از مكر و فن؟
صيد تو اين ميش و آن نخچير من
نكته ها كو مي نگنجد در سخن
يك جهان آشوب و يك گيتي فتن
اي اسير رنگ ، پاك از رنگ شو
مؤمن خود ، كافر افرنگ شو
رشتهٔ سود و زيان در دست تست
آبروي خاوران در دست تست
اين كهن اقوام را شيرازه بند
رايت صدق و صفا را كن بلند
اهل حق را زندگي از قوت است
قوت هر ملت از جمعيت است
راي بي قوت همه مكر و فسون
قوت بي راي جهل است و جنون
سوز و ساز و درد و داغ از آسياست
هم شراب و هم اياغ از آسياست
عشق را ما دلبري آموختيم
شيوهٔ آدم گري آموختيم
هم هنر ، هم دين ز خاك خاور است
رشك گردون خاك پاك خاور است
وانموديم آنچه بود اندر حجاب
آفتاب از ما و ما از آفتاب
هر صدف را گوهر از نيسان ماست
شوكت هر بحر از طوفان ماست
روح خود در سوز بلبل ديده ايم
خون آدم در رگ گل ديده ايم
فكر ما جوياي اسرار وجود
زد نخستين زخمه بر تار وجود
داشتيم اندر ميان سينه داغ
بر سر راهي نهاديم اين چراغ
اي امين دولت تهذيب و دين
آن يد بيضا برآر از آستين
خيز و از كار امم بگشا گره
نشهٔ افرنگ را از سر بنه
نقشي از جمعيت خاور فكن
واستان خود را ز دست اهرمن
داني از افرنگ و از كار فرنگ
تا كجا در قيد زنار فرنگ
زخم ازو ، نشتر ازو ، سوزن ازو
ما و جوي خون و اميد رفو
خود بداني پادشاهي ، قاهري است
قاهري در عصر ما سوداگري است
تختهٔ دكان شريك تخت و تاج
از تجارت نفع و از شاهي خراج
آن جهانباني كه هم سوداگر است
بر زبانش خير و اندر دل شر است
گر تو ميداني حسابش را درست
از حريرش نرم تر كرپاس تست
بي نياز از كارگاه او گذر
در زمستان پوستين او مخر
كشتن بي حرب و ضرب آئين اوست
مرگها در گردش ماشين اوست
بورياي خود به قالينش مده
بيذق خود را به فرزينش مده
گوهرش تف دار و در لعلش رگ است
مشك اين سوداگر از ناف سگ است
رهزن چشم تو خواب مخملش
رهزن تو رنگ و آب مخملش
صد گره افكنده ئي در كار خويش
از قماش او مكن دستار خويش
هوشمندي از خم او مي نخورد
هر كه خورد اندر همين ميخانه مرد
وقت سودا خندخند و كم خروش
ما چو طفلانيم و او شكر فروش
محرم از قلب و نگاه مشتري است
يارب اين سحر است يا سوداگري است
تاجران رنگ و بو بردند سود
ما خريداران همه كور و كبود
آنچه از خاك تو رست اي مرد حر
آن فروش و آن بپوش و آن بخور
آن نكوبينان كه خود را ديده اند
خود گليم خويش را بافيده اند
اي ز كار عصر حاضر بي خبر
چرب دستيهاي يورپ را نگر
قالي از ابريشم تو ساختند
باز او را پيش تو انداختند
چشم تو از ظاهرش افسون خورد
رنگ و آب او ترا از جا برد
واي آن دريا كه موجش كم تپيد
گوهر خود را ز غواصان خريد

علامه اقبال لاهوري

نخستين باده كاندر جام كردند
ز چشم مست ساقي وام كردند
چو با خود يافتند اهل طرب را
شراب بيخودي در جام كردند
لب ميگون جانان جام در داد
شراب عاشقانش نام كردند
ز بهر صيد دل‌هاي جهاني
كمند زلف خوبان دام كردند
به گيتي هركجا درد دلي بود
بهم كردند و عشقش نام كردند
سر زلف بتان آرام نگرفت
ز بس دل‌ها كه بي‌آرام كردند
چو گوي حسن در ميدان فكندند
به يك جولان دو عالم رام كردند
ز بهر نقل مستان از لب و چشم
مهيا پسته و بادام كردند
از آن لب، كز درصد آفرين است
نصيب بي‌دلان دشنام كردند
به مجلس نيك و بد را جاي دادند
به جامي كار خاص و عام كردند
به غمزه صد سخن با جان بگفتند
به دل ز ابرو دو صد پيغام كردند
جمال خويشتن را جلوه دادند
به يك جلوه دو عالم رام كردند
دلي را تا به دست آرند ، هر دم
سر زلفين خود را دام كردند
نهان با محرمي رازي بگفتند
جهاني را از آن اعلام كردند
چو خود كردند راز خويشتن فاش
عراقي را چرا بدنام كردند؟

عراقي


گر تو پنداري كه جز تو غمگسارم نيست هست
ور چنان داني كه جز تو خواستگارم نيست هست
يا بجز عشق تو از تو يادگارم هست نيست
يا قدم در عشق تو سخت استوارم نيست هست
يا بجز بيدادي تو كارزارم هست نيست
يا به بيداد تو با تو كارزارم نيست هست
يا سپيد و روشن از تو كار و بارم هست نيست
يا سياه و تيره بي تو روزگارم نيست هست
يا بر اميد وصالت شب قرارم هست نيست
يا در اندوه فراقت دل فگارم نيست هست
يا فراقت را بجز ناله شعارم هست نيست
يا وصالت را شب و روز انتظارم نيست هست
گر دگر همچون سنايي صيد زارم هست نيست
يا اگر شيريست او آنگه شكارم نيست هست

سنائي


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۱۱:۵۰ ] [ مشاوره مديريت ]

 

ديگر اينكه از هنرهاي نمايشي، كه تأثير تشيّع بر آن‏ها محرز است، مي‏توان از «معركه‏گيري و ميدان‏آرايي» براي نماياندن سير جدالي كلام و ارائه نوعي نمايش جدلي نام برد كه مرشد به قدرت كلام و بسياري حركت و رفتار، مي‏تواند كلام پندآميز بازگويد و با مخاطبان ارتباط مستقيمي از نظر تبليغ پيام‏هاي عالم تشيّع برقرار نمايد. از ياد نبريم كه گل‏واژه‏هاي كلامي و گل‏چرخ‏هاي رفتاري ورزش‏كاران و پهلوانان در «گود مقدّس زورخانه» نيز هميشه ايّام مديون فتوّتِ فتي‏فتيان و سركرده جوان‏مردان مولا علي عليه‏السلام است. بارها و بارها در حركات زورخانه‏اي و در گفتار و كردار اهل فتوّت و به هنگام سنگ گرفتن و ساير فنون، مرشد در سر دَمْ، ياد از علي و اولاد علي عليهم‏السلام مي‏كند و از يزدان پاك مدد مي‏جويد تا به ذكر شهامت و شجاعت بهترين بندگان خدا بپردازد و از سيّد كاينات و پنج تن آل عبا عليهم‏السلام ، قبر شش‏گوشه امام حسين عليه‏السلام ، غريب ارض توس، و از جمال جميل حجت قائم(عج) يادآوري مي‏نمايد و صلوات مي‏فرستد. و فرياد مي‏زند: «يا اميرالمومنين! بر منكرت لعنت.» دهان مرشد زورخانه به يمن نظر مولا علي عليه‏السلام عطرآگين مي‏گردد و با خود زمزمه مي‏كند: «بي‏حبّ علي عليه‏السلام ، بهشت و رضوان مطلب.»

«منقبت‏خواني» در شأن حيدر كرّار، اسداللّه الغالب، آزين‏بخش حركات زورخانه‏اي است و شاعران بسيار در اين باب ذوق‏آزمايي كرده‏اند:

مانند علي هر كه امامي دارد در جنت و فردوس، مقامي دارد

فردا كه شود وعده جنّات و نعيم همره ببرد هر كه غلامي دارد.

از نور نبي واقفِ اين راه شديم از مهر علي عارف اللّه شديم

چون پيروي عليّ و آلش كرديم ز اسرار حقايق، همه آگاه شديم.

در مذهب ما، كلام حق «ناد علي» است طاعت كه قبول حق فتد، ياد علي است

كز جمله آفرينش كون و مكان مقصود خدا، علي و اولاد علي است.

حلاّل جميع مشكلات است علي عليه‏السلام سرچشمه زمزم و حيات است علي

صد بار بگفتم و دو صد بار دگر نُقل است محمّد و نبات است علي.

خلاّق زمين و آسمان ياور ماست چشم همه انبيا به پيغمبر ماست

از گرمي آفتاب محشر غم نيست تا سايه مرتضي علي بر سر ماست.