مشاوره مديريت - آموزش مديريت - آموزش فروشندگي حرفه‌اي
 
نويسندگان
عضویت
نام کاربری :
پسورد :
تکرار پسورد:
ایمیل :
نام اصلی :
آمار
امروز : 8064
دیروز : 4574
افراد آنلاین : 4
همه : 5169027
 

 

ذوق ،حسى است كه مزه‏ ها را از قبيل شيرين، شور، تلخ و ... درك مى ‏كند.
ذوق به معنى قوه ادراكى لطيفى است كه اختصاص به ادراك سخنان ظريف و محاسن لطيف و دقيق دارد. و نيز به ميل انسان به بعضى از اشياء اطلاق مى‏شود. مثل ذوق مطالعه و ذوق شنيدن.

 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۱۱:۳۵ ] [ مشاوره مديريت ]

"راه هاي تقويت خلاقيت ادبي و پرورش ذوق هنري دانش آموزان "


تهيه كننده : خديجه رحيمي(پاييز)


      چكيده :
        
    پرورش خلاقيت ادبي و ذوق هنري دانش آموزان ، يكي از مهمترين مسائلي است كه در كلاس هاي ادبيات بايد مورد توجه دبيران محترم قرار گيرد .
 دبيران ادبيات با شناخت راههاي تقويت خلاقيت و موانع رشد آن مي توانند با به كار بردن شيوه هاي تازه و ذوق برانگيز در كلاس درس استعدادهاي نهفته دانش آموزان را بيدار ساخته با پرورش خلاقيت ايشان راه هاي پيشرفت ذوق ادبي و هنري آنان را گسترش دهند .
    در اين راستا تجربه هاي درخشان همكاران در طول ساليان تدريس و روش هاي تازه اي كه در جلب و جذب دانش آموزان به شناخت و لذت بردن از درس ادبيات موثر است ، قابل تأمل و توجه مي باشد . روش هايي كه شايد در هيچ كتاب و منبعي به آن اشاره نشده و حاصل ذوق لطيف و بينش وسيع خود همكاران است .
    در اين نوشته به پاره اي از اين شيوه ها كه حاصل تجربه نگارنده در طول ساليان نه چندان دراز تدريس است اشاره مي شود .


مقدمه :
 
    يكي از زيباترين وجوه تمايز انسان با ساير موجودات، قدرت تفكر و خلاقيت اوست . اين قدرت سرآغاز تحقق اهداف آرمانگرايانه انسان هاست و باعث مي شود انسان بتواند توانائي هاي خود را نمودار سازد .
    قدرت تغيير در ذهن و پديده هاي هستي قدرت كشف و توليد انديشه هاي تازه از مصاديق خلاقيت اند .

"تفكر فعاليت ارادي مغز در جهت حل مجهولات و كشف رابطه هاست . توان ذهني در پردازش آنچه نظر ما را به خود معطوف داشته است ، تفكر ناميده مي شود .
    قوه تفكر منطقي در نهاد همه انسانها و ابناي بشر وجود دارد اما از قدرت ابداع و خلاقيت تنها كساني بهره مندند كه تفكراتي سواي تفكرات ديگران دارند ."                                                                                                     (بيدمشكي،18:1385)

    خلاقيت يك خصيصه صرفأ ذاتي نيست بلكه همه انسان ها از اين توانايي برخوردارند  اما هر كس درجه اي از اين استعداد را داراست . معلم موفق معلمي است كه اين درجه را به سطح بالاتر بلكه بالاترين سطح برساند .
    عوامل مؤثر در خلاقيت را شناسايي نموده براي پرورش اين توانايي در دانش آموزان تلاش نمايد . به ويژه معلم ادبيات كه با دنياي درون دانش آموزان ارتباط بيشتري دارد بهتر مي تواند در راه شناسايي و تقويت خلاقيتهاي ذوقي و ادبي دانش آموزان كه در نهايت منجربه آفرينش ادبي و تلطيف روح و روان ايشان مي شود گام بردارد .
 كلاس هاي انشا در دوره راهنمايي و اختصاص زمانهايي از كلاسهاي ادبيات دوره متوسطه بهترين مكان و زمان جهت پرورش خلاقيت هاي ادبي و ذوق هنري دانش آموزان است .
دانش آموزان علاقه مند و داراي استعداد را مي توان به كمك روشهاي فراوان ذوقي به سمت موضوعات تازه و كشف هاي نو و لذت بردن از خواندن و نوشتن رهنمون شد .
    در اين نوشته سعي شده است پاره اي از روش هايي كه به صورت تجربي در طول ساليان تدريس نگارنده به دست آمده و نتايج خوبي هم داشته است به اجمال گزارش شود.


تعريف خلاقيت

  رولامي معتقد است:تفكرخلاق ،نمايش  ِ بالاترين،درجه ي سلامت عاطفي و عبارت است از ابراز وجود افراد ِ سالم، درجريان خود بهسازي وتكامل نفس خويش"                                                                      (رشدمديريت مدرسه،دي ماه 19:1385)


  براي خلاقيت تعاريفي  ارائه شده كه به برخي از آنان اشاره مي شود :
- خلاقيت خارج شدن از پشت درهاي بسته است .

- خلاقيت دوباره نگاه كردن است .

- خلاقيت فرايند مقابله  واقع بينانه با يك مسئله و درگيري و جذب شديد آگاهي با هوشياري و مرتبط ساختن مطالب با يكديگر به نحوي تكامل يافته است .


موانع خلاقيت

"به گفته اندرسن خلاقيت در كودكان امري همگان است در حالي كه در بين بزرگسالان تقريبا" وجود ندارد . خود به خود اين سؤال پيش مي آيد كه چه بر سر اين توانايي عظيم و همگاني بشر پيش آمده است ؟ "                                                                                        (آلن بودو،1358:45)

موانع خلاقيت دو دسته اند :     - موانع فردي                - موانع اجتماعي

    " برخي عوامل فردي كه باعث رشد خلاقيت مي شوند عبارتند از : عوامل دروني   - فيزيولوژيك و بيولوژيك"                                                                    ( شميسا وعليپور،37:1376)

     
    در دسته موانع فردي تنها موانعي كه از بقيه مهمترند  ، موانع رواني اند كه لازم است مربيان و والدين به آن توجه داشته باشند . برخي از موانع رواني كه در رشد خلاقيت  تأثير دارند عبارتند از :

     - عدم اعتماد با نفس  
     - عادت                    
     - عدم تمركز ذهني
     - ترس از شكست 
     - تصور منفي از خود       
     - نداشتن انعطاف پذيري و ...
     -   اعتقاد به ارثي بودن خلاقيت
   

موانع اجتماعي

    يكي از دلايلي كه ما هر چه بيشتر رشد مي كنيم خلاقيتمان كمتر مي شود آن است كه قرباني فرهنگ،  رسوم اجتماعي و عادات مي شويم . در نتيجه ي تحصيل و تجارب ،  خصوصياتي در ما ايجاد مي شود كه طرز تفكر ما را به سوي جمود مي كشاند . بطور كلي عوامل اجتماعي مؤثر در خلاقيت عبارتند از :
- خانواده
- -مدرسه
- گروههاي اجتماعي كه فرد در آنها عضويت دارد مثل : تيم ورزشي – انجمنها – گروههاي مذهبي و ...

با توجه به موضوع نوشته و با عنايت به اهميت نقش مدرسه در پرورش يا از بين بردن خلاقيت در دانش آموزان از ميان موارد فوق به موانعي كه مدرسه مي تواند در مسير خلاقيت ايجاد كند اشاره مي نمايد .
   
    در برخي مدارس و نظامهاي تعليم و تربيت ،موانعي بر سر راه رشد خلاقيت وجود دارد كه موارد زير مي تواند نمونه هاي آن باشد :
- مقررات خشك و انضباطي

-  روشهاي تدريس سنتي

- شخصيت برخي معلمان و شرايط كار . معلمان كم حوصله ، كم سواد و عدم مديريت صحيح كلاس  ،خلاقيت را از بين مي برد .

        - تأكيد زياد بر نمره و ارزشيابي 

        - عدم مشاركت فعال دانش آموزان در فعاليت هاي آموزشي

- قضاوت بدون تشريح علل و نتايج

شناخت عوامل فوق كه البته احتياج به توضيحات بيشتر دارد و در اين مقال نمي گنجد مي تواند در صورت رفع شدن كمك مؤثري باشد در پرورش كودكان و نوجوانان خلاق و آفريننده .

راههاي تقويت خلاقيت ادبي و پرورش ذوق هنري


" همه ي شاه كارهاي بشر،درتخيل خلاق او ريشه دارد ،پس ما حق نداريم به تخيل ،بهاي كمي بدهيم"

( زاهدي،68:1382)


    ادبيات دنياي پر رمز و رازي است كه پرواز در زواياي ناشناخته و ناگشوده اش لذتي برابر كشف و شهود به انسان مي دهد .
    انسان كه در پي كشف و شهود باشد و در پشت هر پديده گستره ي بي نهايتي از زيبايي ها و ظرافتها را مي بيند، هيچ وقت ساكن و جامد نمي ماند و در تلاطم براي رسيدن به كمال، لحظه اي از پاي نمي نشيند .
    كلاس ادبيات دريچه اي به سوي آسمان بي نهايت زيبايي ها و ظرافت هاست و معلم خوش ذوق
    ادبيات راهبري كه دست دانش آموز را مي گيرد او را كنار پنجره مي برد  پنجره را مي گشايد و وسعت زيباي آن  سو را پيش چشم او مي گشايد .
    اما فقpt type="text/javascript"> $(document).ready(function() { $('#rate_p55492').rating('rate.php?pid=55492', {maxvalue:5, curvalue:0}); });

امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۱۱:۳۵ ] [ مشاوره مديريت ]


نقش ذوق در شعر

پيش از اين كه وارد بحث شويم لازم است بدانيم كه ذوق به چه چيزهايي گفته مي شود؟

تعريف ذوق

ذوق در لغت به چند چيز اطلاق شده است:

1-چشيدن: امتحان نمودن مزة چيزي را.

هر بي خبر نشايد اين راز را، كه اين را

جاني شگرف بايد ذوق لقا چشيده

 (عطار)

2-چشايي: يعني قوه اي كه به وسيلة آن طعم چيزي تشخيص گردد.

گفتم كه نفس حسيه را پنج حاسه چيست

گفتا كه لمس و ذوق و شم و سمع بابصر

( ناصر خسرو)

ذوق عذاب تاكي ديوانه را چشاني

از رحمت تو هست ما را اينقدر شكايت

(كمال خجندي)

3-طبع، سليقه و استعداد:

در چارسوي فقر درا  تا ز راه ذوق

دل را زپنجنوش ملامت نكني دوا

(خاقاني)

لفظ پريشان شان بردل اصحاب ذوق

خشك چو باد سموم سرد چو دندان مار

(خاقاني)

هركه را ذوق و طبع صافي نيست

ذوقش از شعر مجد خوافي نيست

(مجد خوافي)

4-خوشي و نشاط:

تشنه را گر ذوق آيد از سراب

چون رسد دروي گريزد جوي آب

(مولوي)

بانگ چنگ آمد و ناي جستم از ذوق زجاي

بنگريدم ز سراي همچو ماري و زغو

 (سوزني)

5-قوة تميز زيبايي از زشتي:

چو بو شعيب وخليل و چو قيس و عمرو وكميت

به وزن و ذوق عروض و به نظم ونثر و روي

 (منوچهري)

اشتر به شعرعرب در حالت است وطرب

گر ذوق نيست كژ طبع و جانوري

(سعدي)

6-تمايل خاص فطري وخلقي كسي به چيزي مثل ذوق موسيقي، ذوق شعر، ذوق نقاشي و...

هركه را ذوق و طبع و صافي نيست

ذوقش از شعر مجد خوافي نيست

(مجد خوافي)

فرهنگ عميد تنها به معاني چشيدن، چشايي، طبع وسليقه و خوشي ونشاط اكتفاكرده ولي دهخدا تمام معاني فوق را با استناد به اشعار شاعران پيشين ياد آورشده است.

ذوق در اصطلاح صوفيه عبارت است از "مستيي كه از چشيدن شراب عشق مر عاشق را شود." ملاعبدالرزاق كاشي ذوق را اولين درجه از درجات شهود حق به حق به اندك زمان دانسته است.

ذوق نزد ادبا عبارت است از قوة محركه اي كه انسان را به جانب چيزي به وجد آورد. چلپي در حاشية مطول مي نويسد: "ذوق قوه اي است ادراكيه كه مراو را به اداراك سخن هاي لطيف ومحاسن خفية آن اختصاصي است."

ذوق در مبحث زيبايي شناسي، با توجه به معاني ادراكي و حسي آن، چنين تعريف شده است:

" ذوق يك احساسي است لطيف وخوش آيند."

(بكايي؛ سخن شناسي، چاپ اول، نشركتابخانة ابن سينا، تهران 1346،ص 80 )

يا درجاي ديگر آمده است:

" ذوق در اصطلاح نوعي از شعور است كه در طبيعت بشر به منظور ادراك بداعت وايجاد بدايع به وديعت گذاشته شده و چون از جمله حادثات رواني است كميتي ندارد و كاملاً كيفي است و فقط قابل تنوع بوده و شدت وضعف مي پذيرد."

(همان، ص 84 )

از مجموع تعريف هاي فوق به اين نتيجه مي رسيم كه:

1- ذوق يك قوه است مثل قوة چهارگانة ديگر.

2-اين قوه در فطرت ونهاد انسان به وديعت گذاشته شده است؛ يعني امر عمومي است. در همة انسان ها (حتا حيوانات) وجود دارد. وهيچگاه از بيرون بر انسان عارض نمي گردد.

3-كيفي ورواني است. كميتي براي آن متصور نمي باشد.

4-محرك است. انسان را به چيزي دعوت مي كند. براي او رغبت ايجاد مي نمايد.

5-وظيفة او در قدم نخست درك اشياست. چيزي را كه مي بيند ابتدا آن را درك مي كند. صورت او را در ذهن مجسم مي سازد.

6-نسبت به آن شيء رغبتي را در ذهن ايجاد مي نمايد. شوق آدمي را برمي انگيزد؛ مثلاً اگر گلي را مي بيند نسبت به آن تمايل پيدا مي كند  و  او را مي خواهد.

7-چيزي را از چيز ديگر تميير مي دهد. زيبا را از نازيبا تشخيص مي نمايد. شعر خوب را از بد تفكيك مي كند.

برجسته ترين خصوصيات ذوق

ذوق از خصوصيات زيادي برخوردار مي باشد كه برخي از آن ها را ياد آورشديم. اينك به صورت فهرست وار عمده ترين آن ها را تذكر مي دهيم:

1-ذوق چون عمل كيفي است صورت مادي و حسي ندارد بلكه فقط مي توان با قوة ادراك را آن را دريافت نمود.

2-نسبي است و در هر انسان تفاوت پيدا مي يابد. درهمه افراد به صورت يكسان ظهور نمي كند. هر شخص ممكن است در جهات خاصي ذوقي  داشته باشد.

3-عمومي است؛ يعني در همه انسان ها بالفطره وجود دارد.

4-قابل تكامل است. به صورت تدريجي وبه وسيلة ممارست زياد رشد مي كند و تا سطح عشق بالا مي رود.

5-اثر بداعي را از لابداعي و غير بداعي تشخيص مي كند.

6-آثار بديع را به وجود مي آورد.

انواع ذوق

ذوق از منبع آفرينشي خود به  دوگونه تقسيم مي گردد:

ا-ذوق حسي: ذوق حسي ذوقي است كه از راه حس انسان به چيزي تمايل پيدا مي كند مانند ديدن گل نرگس يا گل لاله و... ديدن گل ها و اشياي زيبا رغبتي را در دل به وجود مي آورد كه نتيجه اش خواست آن مي باشد. ذوق از اين ناحيه با قوة مخيلة انسان ارتباط مي يابد و درحقيقت جزئي از آن قرار مي گيرد.

2-ذوق عقلي: ذوق عقلي آن است كه از طريق فكر و انديشه به دست آيد مثل خوشايندي يك مطلب علمي ويامضمون جالب وخواندني. ذوق از اين ناحيه با عقل رابطه مي گيرد و داراي دو جنبة تخيلي و عقلي مي شود.

نقش ذوق در شعر

پس از اين كه دانستيم ذوق چيست لازم است بدانيم كه ذوق در شعر چه نوع نقشي را ايفا مي كند؟ شاعر با داشتن ذوق چه كار هايي را انجام داده مي تواند و مخاطب تا چه پايه به درك شعر وتشخيص زيبا از نازيبا نايل مي آيد؟

براي روشن شدن اين مطالب ذوق را در ارتباط به شاعر و مخاطب جداگانه به تحليل مي گيريم:

اما در ارتباط به شاعر بايد گفت: آنچه مهم است تمييز پديده هايي است كه در جذب ذهن وخيال مخاطب رول اساسي دارد. مثلاً يك شاعر بايد ازاين قوة ادراك برخوردار باشد كه بتواند كاربرد واژه هاي شاعرانه را از غير آن تمييز دهد؛ چه اين كه بنابر نظر تعدادي از نويسندگان هرواژه ازلحاظ رواني قابليت جذب هرنوع افكار را ندارد چه بسا واژه هايي هستند كه باعث نفرت و انزجار خواننده مي شوند همانند واژه هاي سگ، خوك، خر، جرش شا و...  . اين كلمه ها با اين كه از لحاظ ساختار ظاهري از حروف الفبا تشكيل يافته اند اما از نگاه رواني تأثيرات منفي را روي خواننده وشنونده برجا مي گذارند. بالمقابل واژه هايي چون مهتاب، ثريا، ستاره، دريا، آب، ابرو، خال لب و... موجب بشاشت خاطر و انبساط نفس خواننده وشنونده مي گردد. از اين رو هر واژه كاربرد ويژه ئي دارد؛ يك واژه در جايي زيبا جلوه مي  نمايد و در جاي ديگر نه. بنابراين درك اين امر براي شاعر از ارزش والايي برخوردار مي باشد. شاعر براي اين كه بتواند شعر ش را ماندگار و جذاب سازد نخست از مخاطب خود  شناخت لازم را به دست آورد و ذهن و روان وي را به صورت دقيق بشناسد سپس واژه ها و پديده هاي طبيعي را كه در سروده هاي خود به كار مي برد تشخيص نمايد. به طور مثال اين شعر را ببينيد:

چقدر مانده به آخر دو ايستگاه، آري

دو ايستگاه به قدر دو سطر آه، آري

(شريف سعيدي؛ ماه هزار پاره، چاپ اول، انتشارات عرفان، تهران 1382 ، ص 119 ) 

زابري روسري داري، زباران پيرهن بانو

تعارف مي كند رنگين كماني را به من بانو

به دستش ساعتي از ماه واز ميچيد انگشتر

به پاكرده است كفش از كهكشان و ياسمن بانو

(همان، ص 75 )

هردو شعر مال يك شاعر است؛ اما فضاي هردو باهم فرق مي كند. در دوبيت نخست، ايستگاه محور اصلي سخن است و در دوبيت اخير بانو. فضايي كه در دوبيت اول ايجاد شده يك فضاي خشك بي شايبه است كه هيچ طبعي را بر نمي تابد ليكن فضاي شعر دوم از طراوت وتازگي خاصي بهره مند مي باشد. چراكه واژه هايي كه در كنار  بانو قرار گرفته اند واژه هاي لطيف وسرشار از نازكي و زيبايي مي باشند از اين جهت جذابيت آن نسبت به شعر اول بيشتر گرديده است.

به اين ترتيب مي  بينيم كه ذوق شاعر در تشخيص زيبا از نازيبا كارامدي بسيار بالا و حساسي دارد.

اما نسبت به مخاطب بايد اذعان كرد كه درعين اين كه ذوق در بازشناسي صوري شعر و تأثير پذيري رواني ازآن، نقش بنيادي دارد، درفهم شعر هم از پتانسيل قوي برخوردار مي باشد؛ زيرا هر اثري بدون مطالبة نفس امكان حضور در خاطر را ندارد و تا توجه حاصل نگردد، فهم آن نيز مشكل خواهد بود. لذا وقتي بيدل مي گويد:

هواي پختگي داري كلاه فقر برسر نه

كه ازتاج سرافرازان خيال خام مي خيزد

خواننده  پس از رغبت  حاصله از لطيف طبعي  شاعر، براين صدد مي شود تا رابطة كلاه فقر و تاج سرافرازان را دريابد. بعداز اين كه علقة تضاد ميان آن دو را شناخت، رابطة پختگي وخيال خام را نيز به آساني كشف مي كند و از اين منظر بربرج  بلند

فهم شعر دست مي يازد.

منبع :

http://jafarimahmood.blogfa.com/post-75.aspx


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۱۱:۳۴ ] [ مشاوره مديريت ]


نويسنده: عمرو خالد
 ترجمه: سميه اسكندري‌فر
 
اكنون مي‌خواهيم درباره‌ي خصلتي صحبت كنيم كه قبول آن به عنوان يك خصلت اسلامي مشكل شده است، بلكه باعث تعجب مي‌شود اگر گفته شود اين خصلت از خصلت‌هاي اسلامي است. مثلاً در مورد ايثار يقين داشتي كه اسلامي است، گرچه كه معنايش را نمي‌دانستي، ولي در مورد خصلت ذوق و سليقه بر عكس است.
 

تو آن را به خوبي مي‌شناسي و خود را به اين خصلت آراسته‌اي ولي نمي‌داني كه خصلتي اسلامي است. به همين دليل اگر برايت از ذوق، ادب، بزرگواري و خوش رفتاري با مردم صحبت كنم خواهي گفت: اين چه ربطي به اسلام دارد؟
 
بسياري از ما گمان مي‌كنيم كه اين خصلت هيچ ارتباطي با اسلام ندارد، به همين دليل هدف اصلي خود را رسيدن به اصالت و اسلامي بودن اين خصلت قرار مي‌دهيم.
 
واقعاً كه اشتباهات زيادي نياز به تصحيح دارد!
 
بشتاب و نيتت را تجديد كن.
 


منظور از ذوق و سليقه چيست؟!
 


در وهله‌ي نخست مقصود از ذوق، ادبيات رفتار با مردم، دانستن ارزش زيبايي، روح زيبا، نفس لطيف، نظم، پاكيزگي، احساس لطيف و نفس شفاف و بي آلايشي است كه متوجه اشتباه مي‌شود و با يك نگاه و يك لبخند به آن پي مي‌برد.
 
اين چند لحظه را با سخنان زيبايي كه احساسات را پاك و قلب‌ها را صيقل مي‌دهد سپري كرديم. اين‌ها همه مترادف كلمه‌ي ذوق هستند.
 
ولي به نظر من شيرين ترين و زيباترين عبارتي را كه چند لحظه پيش خوانديم اين جمله است: «نفس شفاف و بي آلايشي كه متوجه اشتباه مي‌شود و با يك نگاه و يك لبخند به آن پي مي‌برد».
 
خدايا! اين چه احساس لطيفي است؟! خدايا! ما را نيز از چنين افرادي بگردان.
 
آيا تو از آن‌ها هستي؟!
 
واي از دست تو كه حال و هواي به اين خوبي را كه احساسات را به پرواز در مي‌آورد رها كرده‌اي و بر موضع خود اصرار ورزيده و مي‌گويي: اين چه ربطي به اسلام دارد؟
 
به قطع حيا شاخه‌اي از ايمان است و كسي كه با يك نگاه و يك لبخند به اشتباهش پي مي‌برد با حيا نيست؟!
 


هنوز بينش كاملاً واضح و آشكار نشده است!
 


با وجود اين هنوز احساس مي‌كني كه خصلت ذوق و سليقه فاصله‌ي زيادي با اسلام دارد، بلكه قناعتت بيشتر شده و مي‌گويي: ادب، احساس لطيف، روح زيبا، فرهنگ، نزاكت و رفتار با مردم، همه‌ي اين‌ها در دانشگاه‌هاي بين المللي به ديپلمات‌ها تدريس مي‌شود و چون آن‌ها به اين خصلت نياز دارند چنين خلقي را مي‌آموزند.
 
اين خلق در مدارس خارجي براي دانش آموزان تدريس مي‌شود، چون آن‌ها به تدريس چنين آدابي اهميت مي‌دهند.
 
به همين سبب اين پرسش به طور مداوم درونت تكرار مي‌شود: چه ارتباطي ميان اين خصلت و اسلام وجود دارد؟
 
برادر گراميم! آيا در قلبت اين جمله را حك نكردي؟!
 
«ذوق و سليقه خصلتي كاملاً اسلامي است».
 
اگر اين كار را نكرده‌اي هنوز وقت زياد است، زود باش تا ياد بگيري، چرا كه يادگيري در كودكي بسان نقش بر سنگ است.
 


چهار گروه!
 


در ارتباط با ذوق و سليقه به طور كلي پيامم را متوجه چهار گروه موجود در جوامع اسلامي مي‌سازم، چون آنان مخاطبين اين موضوع مي‌باشند.
 
برادر عزيزم! بدان كه تو يكي از اين چهار گروه هستي.
 
پس آماده شو تا اين پيام را دريافت كني. بديهي است كه بدون تمبر پيام و نامه نخواهد رسيد. پس خدايا تمبر اخلاص بر نامه‌ي ما بزن.
 


گروه اوّل
 


اوّلين گروه، كساني هستند كه معتقدند ذوق، سليقه، ادب، اخلاق نيكو، نزاكت و فرهنگ ارزش‌هاي غربي‌اند و ما آن‌ها را از طريق مكاتب خارجي آموخته‌ايم.
 
بنا بر اين پدر مي‌گويد: مي‌خواهم پسرم خيلي مؤدب و خوش ذوق باشد، به همين دليل او را به مدرسه‌ي خارجي مي‌فرستم!
 
اين اوّلين گروهي است كه مي‌خواهم اين پيام را برايشان بفرستم؛ اي كساني كه فكر مي‌كنيد ادب ، ذوق، سليقه و نزاكت از ارزش‌هاي فرهنگ و تمدن غرب است و ما آن‌ها را از غربي‌ها گرفته‌ايم، الآن به اشتباه بودن اين اعتقاد پي خواهيد برد و اين موضوع برايتان روشن خواهد شد. خواهيد فهميد كه ذوق و سليقه كاملاً اسلامي است.
 


گروه دوم
 


دومين گروه عده‌اي هستند كه با ادب، نزاكت، نظافت، ذوق و سليقه تربيت شده‌اند و گمان مي‌كنند كه اسلام دقيقاً نقطه‌ي عكس اين موضوع مي‌باشد، بنا بر اين وقتي كلمه‌ي «ديندار» را مي‌شنوند مترادف آن را بي لياقتي، بي نظافتي و بي انضباطي مي‌پندارند.
 
پس ذوق و سليقه مانعي ميان آن‌ها و دين داري گشته است.
 
اين گروه در جامعه عده‌ي كمي را تشكيل نمي‌دهند و شايد معذور باشند.
 
آن‌ها نمي‌دانند و پيام ما به موقع به اين گروه خواهد رسيد.
 
مانع از ميان برداشته خواهد شد و هنگامي كه بدانند اصل و منبع ذوق و سليقه دين ماست آن‌ها نيز دين دار خواهند گشت.
 


گروه سوم
 


سومين گروه بر اين اعتقادند كه دين فقط مربوط به داخل مسجد است و بس و شعارشان اين است: «آن‌چه به خدا تعلق دارد به خدا واگذار كن و آنچه به قيصر (پادشاه) تعلق دارد به او واگذار كن» بنا بر اين ادب، نزاكت، فرهنگ، تمدن و به‌طور كلي اداره‌ي زندگي هيچ ربطي به دين ندارد.
 
پيام ويژه‌اي از قلبم براي اين گروه مي‌فرستم و مي‌گويم: «آن‌چه به خدا تعلق دارد از آنِ خدا است و آن‌چه به قيصر (پادشاه) تعلق دارد نيز از آنِ خداست».
 
خواهيد دانست كه اصل و ريشه‌ي ادب، نزاكت، ذوق، سليقه، تمدن و فرهنگ در دين ماست، پس اگر اين چيزهاي ساده ريشه در دين دارد آيا ساير امور زندگي از دين نشأت نمي‌گيرد؟ اسلام براي تنظيم و اداره‌ي زندگي آمده است.
 


گروه چهارم
 


آخرين گروه، عده‌اي از جوانان متدين هستند كه فكر مي‌كنند اسلام فقط عبادت است، نماز، روزه، ذكر، تسبيح و خشوع است. آنان بر انجام عبادات و كسب رضايت الهي پايبندند ولي نفهميده اند كه ذوق و سليقه جزو اخلاق اسلامي و از جمله‌ي ارزش‌هايي است كه پيامبر اكرم(ص) با خود آورده است، پس با تندي و بي‌سليقگي با مردم رفتار مي‌كنند و در نتيجه باعث در فتنه افتادن سه گروه پيش شده و دينداريشان باعث دوري اين گروه‌ها از اسلام مي‌گردد و پدر و مادرشان مي‌گويند: از وقتي كه پايبند دين شده تند خو، بد اخلاق و شلخته شده است. به ريختش نگاه كن! بويش را ببين!
 
براي اين عده پيامي دارم كه اشك از آن مي‌چكد. به آن‌ها مي‌گويم: خواهش مي‌كنم اسلام را به درستي بفهميد، چون اسلام كامل و غير قابل تجزيه است، اسلام را چنان كه پيامبر گرامي اسلام(ص) آورده بفهميد و بدانيد كه ذوق يكي از ارزش‌هاي مهم اسلامي است.
 


هدف ما از اين خصلت اخلاقي
 


من بر اين باورم كه ذوق و سليقه يكي از مهمترين خصلت‌هاي اخلاقي است، مثل راست گويي، صبر و امانت داري.
 
هدفم اين است كه پس از يقين به اين كه ذوق و سليقه يك خصلت كاملاً اسلامي است اين موضوع را با عبارت «سپاس خداي را بر نعمت اسلام» به پايان رسانم.
 
خدا را شكر كه ما به اين دين بزرگ منتسبيم.
 
عزيزان گراميم! هدف و مقصود ما از اين خصلت اين است كه به مسلمان بودنمان افتخار كنيم، چه طور افتخار نكنيم در حالي كه اين دين، دين رحمت، صلح، سعادت، ادب، نزاكت، ذوق و سليقه است؟
 
عزيزانم! ما از هر كسي به پاي بندي به اين خلق و خصلت سزاوارتريم، منبع ذوق و سليقه اسلام است.
 


مرجع ذوق و سليقه اسلام است
 


وقتي گفتم: تو يكي از چهار گروه مذكور هستي، منظورم نفي ذوق و سليقه از تو نبود، نه به خدا قسم، چرا كه يقين دارم كه با چنين اخلاقي تربيت شده‌اي، ولي با اين تفاوت كه تربيت تو به عنوان يك خلق و خصلت اسلامي نبوده است.
 
بله، بسياري از ما خوش ذوق، خوش سليقه، با ادب و با نزاكتيم، ولي نه به خاطر اين كه اسلام گفته است، بلكه به اين دليل كه جزو اصول و مبادي است، اما ما الآن خواهيم دانست كه مرجع و اساس ذوق و سليقه اسلام است.
 
خدا را به خاطر چنين فهم و دركي شكر مي‌كنم، اين آغاز صفا و صميميت است.
 


شيوه‌ي ما در اين خصلت اخلاقي
 


ما از خلال تطبيق‌هاي عملي اين خلق را بررسي مي‌كنيم، به اين معنا كه آن‌را به موضوع‌هاي زيادي تقسيم مي‌كنيم، هر موضوع به گوشه‌اي از جزئيات زندگي عملي ما مي‌پردازد، سپس از خلال سيره‌ي پيامبر اكرم(ص)، رفتار صحابه و ادب تابعين به ملاحظه‌ي برخورد اسلام با آن مي‌پردازيم تا ذوق و سليقه را از آن‌ها ياد گرفته و بر آن تربيت شويم.
 
بشتاب برادر گراميم تا ذوق و سليقه را از منابع اصليش بياموزي و بدان كه منابع اسلام خشك نمي‌شود، ولي كجاست كسي كه جستجو كند؟!
 


رعايت ادب با خلق خدا
 


در واقع وقتي خواستم ادب ذوق و سليقه را كه اسلام به آن پرداخته، بررسي كنم به مسايل بزرگي برخوردم كه از حوصله‌ي اين چند صفحه خارج است، اما صلاح ديدم آن‌ها را مرتب كنم. به خواست خدا موضوع را با ادب ذوق و سليقه از داخل خانه شروع مي‌كنيم.
 


ذوق و سليقه با پدر و مادر
 


اولين كساني كه در خانه با ذوق و سليقه با آن‌ها رفتار مي‌كنيم پدر و مادرند. براي اين كه موضوعات با هم مخلوط نشود بايد اعلام كنم ما قصد نداريم از نيكي به والدين صحبت كنيم، فقط چند مثال از ذوق و سليقه با پدر و مادر بيان مي‌نماييم، چون نمي‌توانيم همه‌ي جنبه‌هاي ذوقي را ذكر كنيم ، با اين مثال شروع مي‌كنيم:
 
شخصي با غذاي مورد علاقه‌اش وارد خانه مي‌شود، او دوست ندارد كسي در خوردن اين غذا شريكش شود لذا آن را مخفي مي‌كند تا پدر و مادرش آن را نبينند يا خودش را راحت كرده و قبل از ورود به منزل آن را مي‌خورد.
 
تبسمي كه چهره‌ات را در بر گرفته احساس مي‌كنم! آيا براي تو چنين اتفاقي افتاده است؟!
 
اي كسي كه اين كار را مي‌كني، اين قصه را بخوان:

يكي از اصحاب پيامبر در بستر مرگ بود، برادران پيرامونش را گرفته بودند و شهادتين را به او تلقين مي‌نمودند، ولي او نمي‌توانست چيزي بگويد، زبانش بند آمده بود. نزد رسول خدا(ص) رفتند (موضوع جدي است) و اين مسأله را برايش بازگو نمودند. پيامبر سراغ پدر و مادرش را گرفت، گفتند: فقط مادر دارد. پيامبر نزد مادرش رفت و احوال پسرش را از وي جويا شد. مادر او را ستود و افزود كه او مطيع اوامر خدا بود، شب زنده دار بود و روزها روزه مي‌گرفت. ولي پيامبر اكرم(ص) مي‌خواست رفتارش را با مادرش بداند، نه با خدا. پس از مادر پرسيد:
 
«رفتار او با تو چه طور بود؟»[1].
 
مادر سكوت كرد سپس گفت: او براي همسر و فرزندانش ميوه مي‌آورد و آن را از من پنها ن مي‌نمود.
 
خداي من! به همين خاطر زبانش بند آمده بود و نمي‌توانست شهادتين را بگويد. به خاطر بي‌سليقگي با مادرش. پيامبر خواست تا قلب مادر را نسبت به فرزندش نرم كند، چون مسأله خيلي خطرناك بود، لذا فرمان داد تا اصحابش آتشي روشن كنند، چون آتش دنيا راحت‌تر از آتش آخرت است، در اين جا قلب مادر شروع به تپيدن كرد و گفت: او را بخشيدم اي رسول خدا! در اين هنگام گره از زبان صحابي باز شد و شهادتين را بر زبان جاري ساخت.
 
نظرت در‌باره‌ي اين دين كه به رعايت ادب با مادر اهميت مي‌دهد چيست؟
 
اين يك مثال ساده است، خوب فكر كن و ببين با پدر و مادرت چه رفتاري داري؟
 


مبادا مثل «جريج» باشي
 
يكي از آداب رفتار با والدين، پاسخ دادن به اولين نداي آن‌ها است. حالا اين را ملاحظه مي‌كنيم: تو واقعاً مشغول هستي و مادرت تو را صدا مي‌زند، تو جوابش را نمي‌دهي (اين اتفاق افتاده، اين طور نيست؟!)
 
رسول خدا(ص) يك حديث طولاني تعريف مي‌فرمايد كه مفهومش از اين قرار است:
 
در زمان‌هاي قديم مرد عابدي بود به نام جريج، او بسيار نماز مي‌خواند، روزي مشغول نماز در محرابش بود كه مادرش آمد و گفت: اي جريج (او را صدا زد).
 
او با خود گفت: خدايا! مادرم يا نمازم؟
 
پس نمازش را ادامه داد و مادر رفت.
 
روز بعد مادر آمد و صدا زد: جريج!
 
او گفت: خدايا! مادرم يا نمازم؟
 
و نمازش را ادامه داد و مادر رفت.
 
روز سوم مادر آمد و صدا زد: جريج!
 
او گفت: خدايا! مادرم يا نمازم؟
 
در اين هنگام مادر خشمگين شد و نفرينش كرد و گفت: خدايا! او را نميران تا چهره‌ي ( ... ) را ببيند (كلمه‌اي گفت كه معنايش زنان فاحشه است).
 
پس زني بدكاره كه حامله بود بر او تسلط يافت، وقتي كه فرزند را به دينا آورد گفت: اين بچه‌ي جريج است (البته اين تهمت بود) آن‌ها شروع كردند به زدن و اذيت كردن جريج و خراب نمودن صومعه‌اش، سپس خدا توبه‌اش را پذيرفت و سرانجام او را نجات داد.[2]

مطلبي كه مي‌خواهيم هر كسي از اين حديث به آن برسد ذوق و سليقه‌ي بسيار ساده‌ايست كه عبارت است از جواب دادن به نداي مادر كه تو را صدا مي‌زند و منتظر جواب است.
 
اين قصه را تقديم مي‌كنم به جواني كه براي اداي نماز جمعه به مسجد رفته است، پدر و مادرش يكي دو ساعت منتظرش هستند تا بيايد و همه‌ي افراد خانواده جمع شوند و دور هم ناهار بخورند.
 
هم چنين اين داستان را به دختري هديه مي‌كنم كه مدت‌ها با دوستانش مي‌نشيند و از نشستن با مادرش براي نيم ساعت دريغ مي‌ورزد.
 
اتفاقي كه براي جريج افتاد به خاطر عدم پاسخ گويي به نداي مادرش بود، با وجود اين كه او در حال عبادت بود، پس واي به حال تو اي پسر و دختر جوان؟!
 
حالا ادب اسلام و ذوق و سليقه را در برخورد با مادر مشاهده نمودي؟

به خدا كه اين قطره‌اي از اقيانوس است.
 


عجب ديني!

به اين ذوق و سليلقه‌ي والا در اجازه گرفتن براي ورود بر پدر و مادر نگاه كن، آيه‌اي در قرآن است كه در باره‌ي آداب و زمان ورود بر والدين صحبت كرده و آن را به تصوير مي‌كشد.

دين ما ادب را در قرآن زنده و جاويد مي‌سازد به گونه‌اي كه تا قيامت تلاوت مي‌شود:
 
«يا أيها الذين ءامنوا ليستأذنكم الذين ملكت أيمانكم والذين لم يبلغوا الحلم منكم ثلاث مرات من قبل صلاة الفجر وحين تضعون ثيابكم من الظهيرة ومن بعد صلاة العشاء» (النور/58)
 
(اي كساني كه ايمان آورده‌ايد! بايد بردگان شما و هم‌چنين كودكانتان كه به حد بلوغ نرسيده اند در سه وقت از شما اجازه بگيرند: پيش از نماز صبح و در نيم روز هنگامي كه لباس‌هاي خود را در مي‌آوريد و بعد از نماز عشا).
 
سبحان الله! اين آيه قاعده‌اي از قواعد ذوق را پايه ريزي مي‌كند.
 
آيا بعد از اين بگوييم: اسلام زندگي را فقط در محدوده‌ي مسجد تنظيم مي‌بخشد يا اين كه تمام زندگي را منظم مي‌كند؟
 
اسلام زندگي را در داخل اتاق خواب نيز تنظيم مي‌كند!
 
به منزلت ادب و ذوق و سليقه در دين بزرگمان بنگر و ببين تا كجا رسيده است؟!
 
چه دين با عظمتي!
 


انتقال بزرگ
 مردي نزد رسول خدا(ص) آمد و پرسيد: يا رسول الله! آيا براي ورود بر مادرم اجازه بگيرم؟
 
پيامبر فرمود: «بله».
 
مرد دوباره پرسيد: يا رسول الله آيا براي ورود بر مادرم اجازه بگيرم؟
 
پيامبر فرمود: «بله».
 
بار سوم مرد پرسيد: آيا براي ورود بر مادرم اجازه بگيرم؟
 
پيامبر(ص) فرمود: «آيا دوست داري او را لخت و عريان ببيني؟»
 
گفت: نه يا رسول الله!
 
پيامبر(ص) فرمود: «پس براي ورود بر مادرت اجازه بگير»[3].
 
مي‌بينم كه اين حديث شما را به تعجب انداخته است! حق داريد، چون شما بر اساس منهج اسلام تربيت شده‌ايد. البته تو حق داري كه از سؤال اين مرد شگفت زده شوي، ولي عرب‌ها در گذشته عادت داشتند كه بدون اجازه بر مادرشان وارد شوند، نه تنها عرب‌ها بلكه تمام دنيا قبل از اسلام به اين مسايل ذوق و سليقه‌اي اهميتي نمي‌دادند.
 
پيامبر اكرم(ص) اسلام را آورد و به وسيله‌ي آن بشريت را نجات داد و موجب انتقال بزرگش شد، انتقال از توحش و بربريت به نظم و انظباط و از بي اعتنايي و عدم مراعات احساسات ديگران به احساس ادب و ذوق و سليقه‌ي والا.
 
نسل‌هاي مسلمان نيز در همه جا انتشار يافته و به دنيا مسايل ذوقي و سليقه‌اي و آداب اسلامي را آموخت. اينك براي ورود بر پدر و مادرشان اجازه مي‌گيرند. اينك همه خود را به آداب اسلامي مي‌آرايند.
 
اما غربي‌ها اين رفتار‌ها را به خود و تمدن خود نسبت مي‌دهند.
 


ذوق و سليقه با همسر
 
از رعايت ذوق و سليقه با والدين به رعايت ذوق و سليقه با همسر مي‌رويم.
 اولين چيزي كه در اين رابطه به خاطر مي‌آورم، احساسات رمانتيك، زيبا و صادقانه ميان زن و شوهر است. در فيلم‌ها و سريال‌هاي خارجي مشاهده مي‌كنيم كه مرد همراه همسرش (يا هر زن ديگري، چون برايشان فرقي نمي‌كند) به يك رستوران مي‌روند، مرد با چاقو تكه‌اي از گوشت را مي‌برد، سپس چنگال را در گوشت فرو برده و آن‌را در دهان زن مي‌گذارد. پسران و دختران جوان با شگفتي اين صحنه را مشاهده مي‌كنند و در دل مي‌گويند: (به اين مي‌گويند ذوق و سليقه... كاش ما هم ياد بگيريم!) و نسل‌ها به تقليد چنين كاري مي‌پردازند، البته تقليد خوبي است، اما اشتباه اينجاست كه گمان كني اصل اين ذوق و سليقه به آن‌ها بر مي‌گردد، علي رغم اين كه پيامبر خدا(ص) 1400 سال پيش به آن اشاره كرده است!
 
چرا تعجب كردي؟! اين حديث پيامبر خدا(ص) را بخوان تا موضوع برايت روشن شود.
 
رسول خدا(ص) مي‌فرمايد:
 
«إن أعظم الصدقة لقمة يضعها الرجل في فم زوجته»[4].
 
(بزرگترين صدقه لقمه‌اي است كه مرد در دهان همسرش مي‌گذارد).
 
زود باش و با تمام قدرت و با صداي بلند اعتراف كن و بگو چه كسي از ديگري آموخته است؟ چه كسي از ديگري گرفته است؟ به دينت افتخار كن و گراميش بدار.
 


بلندي‌ها و ذوق و سليقه‌ي والا
 
حالا ذوق و سليقه را در ازدواج ملاحظه كن. چه ازدواج‌هاي زيادي كه بعد از عقد به سبب جهيزيه و اثاثيه از هم پاشيده است! چرا كه شوهر نمي‌تواند امكاناتي را در سطحي كه دختر در خانه‌ي پدرش داشته برايش مهيا سازد و دست آخر ازدواج به هم مي‌خورد.
 
يا خانواده‌ي عروس در خواسته‌هايشان زياده روي مي‌كنند و باز هم ازدواج به هم مي‌خورد. اما به خوش ذوقي‌ها و خوش سليقگي‌هاي اسلام كه اختلاف سطح اجتماعي مرد و زن را رعايت مي‌كند بنگر و آن را مد نظر داشته باش.
 
معروف است كه رسول خدا(ص) همه‌ي همسرانش را در كنار مسجد نبوي شريف سكونت داد. اين منطقه، همه‌اش صحراست و همسرانش به چنين وضعي عادت داشتند. هنگامي كه با ماريه كه اهل مصر بود ازدواج نمود وضعيت تغيير كرد.
 
ماريه از مصر آمده بود، از سرزمين نيل و سرسبزي، آيا او مي‌تواند در اين منطقه‌ي صحرايي زندگي كند؟! پيامبر(ص) در اين خصوص چه كار كرد؟ آيا او را در كنار ساير همسرانش سكونت داد؟ رسول اكرم(ص) او را درمنطقه‌اي از مدينه به نام «عوالي» (بلندي‌ها) سكونت داد، چرا؟ زيرا آن منطقه سرسبز و پر از كشت و كار بود.
 
نظرت در اين باره چيست؟ چه ظرافت و دقتي؟! اين ذوق و سليقه‌ي عالي را ببين.
 
پيامبر خدا(ص) از مصر و زندگي آن جا با خبر بود و ماريه نيز از آن جا آمده بود.
 
حال به رفتار پيامبر(ص) بنگر هنگامي كه مي خواست دختر عزيز و گراميش فاطمه ـ رضي الله عنها ـ را به ازدواج مردي در آورد كه نظيرش كم پيدا مي‌شود؛ مردي مؤمن و قابل اعتماد، خوش به حال زني كه با چنين مردي ازدواج كند، او علي بن ابي طالب t است. در برابر شايستگي‌هاي اين داماد خيلي چيزها رنگ خود را مي‌بازد، اي علي! وقتي مي‌خواستي ازدواج كني چه داشتي؟
 
او فقط يك حصير و يك متكاي پر شده از ليف خرما داشت.
 
اين سخنان را براي پياده كردن نمي‌گويم، خواهش مي‌كنم برداشت ظاهري از صحبت‌ها نداشته باش. منظورم عدم زياده روي در هر وضعيتي است. ما مي‌بينيم كه نزديك است يك ازدواج به خاطر اختلاف خانواده‌ها‌ي طرفين بر سر رنگ لباس عروس كه سفيد باشد يا كرمي، به هم بخورد.
 
باز هم تكرار مي‌كنم، بايد سطح اجتماعي و نزديك بودن آن در مورد زوجين را رعايت نمود، چرا كه اين رفتار از ذوقيات و آداب اسلامي مي‌باشد.
 


اسلام زيباي ما
 
هنوز از بحث پيرامون رعايت ذوق با همسر خارج نشده‌ايم. در وقت عادت ماهيانه، حالت نفسي و روحي زن تغيير مي‌كند! بسياري از مردان در اين روزها هيچ گونه ارتباطي با همسرانشان ندارند و نزد عده‌اي اين قطع ارتباط به حدي مي‌رسد كه حتي از نگاه كردن به چهره‌ي همسرشان نيز سر باز مي‌زنند. نمي‌توانند در اين مدت وي را تحمل كنند، به خدا قسم اين كم ذوقي و كم سليقگي است.
 
حال ببين حبيب تو، مصطفي(ص) چه كار مي‌كرد.
 
عايشه ـ رضي الله عنها ـ مي‌گويد:
 
«وقتي در عادت ماهيانه‌ام از ظرفي آب مي‌نوشيدم پيامبر آن ظرف را از دستم مي‌گرفت و لب‌هايش را روي اثر به جاي مانده‌ي لب‌هايم روي ظرف مي‌گذاشت و آب مي‌نوشيد»[5].
 
تعجب نكن! اسلام يعني اين، او پيامبر خدا محمد(ص) است، پس زود باش و از پيروانش شو و به او اقتدا كن و با آداب او خود را آراسته ساز، او با همسرش عايشه ـ رضي الله عنها ـ چنين رفتار مي‌كند و زبان حالش مي‌گويد: (من از تو ناراحت نيستم).
 
اما چرا در چنين وقتي اين گونه رفتار مي‌كند؟!
 
چون عايشه در آن وقت به چنين رفتاري احتياج دارد. برادر گرامي! بفهم و به كار ببر.
 
حال نظرت درباره‌ي ذوقيات اسلام در رفتار با زن چيست؟!
 
آيا غربي‌ها به اين اندازه مؤدب هستند؟ به اين اندازه ذوق و سليقه دارند؟ به راستي كه بايد انگشت ندامت به دندان بگزيم، چون اسلام را آن گونه كه بايد نشناخته‌ايم و نسبت به آن كوتاهي نموده‌ايم.
 
زود باش، با تمام جان و دل سخنانم را بپذير، اين اسلام زيباي ماست.
 


ذوق و سليقه‌ي والا علي رغم كردار ناپسند!
 
از جمله موارد خوش سليقگي با همسر رعايت احساسات وي در هنگام غضب و ضعف است. اين نمونه را بخوان و از آن درس بگير.
 
يك روز عايشه صديقه ـ رضي الله عنها ـ به همراه پيامبر اكرم(ص) نشسته بود، او صدايش را بر صداي پيامبر اكرم(ص) بلند كرد. ابوبكر صديق t اين صحنه را ديد و نتوانست خود را كنترل كند، تا حدي كه نزديك بود عايشه را كتك بزند، در اين هنگام پيامبر اكرم(ص) آمد و آن‌ها را از هم جدا كرد. ابوبكر t رفت ولي او را نزد، عايشه از اين موضوع احساس اهانت كرد، او نزديك بود كتك بخورد!
 
اين احساس براي هر زني كه در چنين موقعيتي يا مشابه آن قرار بگيرد، پيش مي‌آيد. اما در اين ميان عكس العمل چگونه بود؟ پيامبر او را دلداري داد و به او گفت: «ديدي چه‌طور ميان تو و او حايل آمدم».
 
به خدا قسم كه اين ذوق و سليقه نمايانگر قلب بزرگي است كه همه‌ي انسان‌ها در آن جاي دارند و همه را دوست دارد، ذوق و سليقه‌اي كه دل را اسير خود مي‌سازد.
 
بله، قلب همسرت را اسير مي‌كند، ولي من به تو توصيه مي‌كنم كه نه آن قدر سفت و سخت باش كه شكسته شوي و نه آن قدر نرم و سست كه از تو سوء استفاده شود.
 


من براي تو مثل ابوزرع نسبت به ام زرع هستم
 
عده‌اي از شوهران، همسرانشان را بارها و بارها تهديد مي‌كنند، چه شوخي و چه جدي، مي‌گويند: بر سرت هوو مي‌آورم. سبحان الله! ذوق و سليقه‌ي آن‌ها در برخورد با زن كجا رفته است؟ گروهي آن را شوخي به حساب مي‌آورند در حالي كه اين امر باعث جريحه دار شدن زن مي‌گردد و هيچ گاه چنين كاري را از ياد نمي‌برد.
 
مي‌بينم كه مي‌گويي: بله، به خدا هنوز حرفي را كه ده سال پيش به او گفتم به خاطر دارد. با وجود اين كه من فقط قصد شوخي با او را داشتم.
 
حال به اين گفت و گوي طولاني كه ميان پيامبر اكرم(ص) و عايشه صديقه صورت گرفته گوش فرا ده؛ روزي عايشه در كنار پيامبر(ص) نشسته بود، او شروع به تعريف داستان ده زن و شوهر نمود. همين طور تعريف مي‌كرد كه به آخرين قصه رسيد و گفت: آخرين شوهر مردي به نام ابوزرع بود، او با همسرش بسيار ملايم و خوش رفتار بود، آن‌ها يكديگر را خيلي دوست داشتند و شيرين ترين روزها را با يكديگر سپري كردند، سپس عايشه گفت: اما او زنش را طلاق داد. در اين هنگام رسول خدا(ص) رو به عايشه كرد و فرمود:
 
«كنت لك كأبي زرع لأم زرع إلا أنني لا أطلقك»[6].
 
(من براي تو بسان ابوزرع براي ام زرع هستم، اما من تو را طلاق نمي‌دهم).
 
ببين رسول خدا(ص) چه طور به همسرش آرامش مي‌دهد. زن وقتي از زناني كه شوهرانشان آن‌ها را طلاق داده اند صحبت مي‌كند، از اين واهمه دارد كه براي خودش نيز چنين اتفاقي بيفتد. ولي به حساسيت روح و احساس لطيف پيامبر نسبت به كسي كه با او سخن مي‌گويد توجه كن، پيامبر از كنار اين سخنان ساده نگذشت و از همان كلمات استفاده كرد و گفت:
 
«من براي تو بسان ابوزرع براي ام زرع هستم اما من تو را طلاق نمي‌دهم».
 
اين خوش ذوقي و خوش سليقگي اسلام است.
 
شما را به خدا بگوييد ما ذوق و سليقه را از كجا بياموزيم؟
 


تصور كن، بسيار خنده رو!
 
اين هم يك مثال ديگر، ولي معذرت مي‌خواهم، چون مثالي در بي ذوقي و بي سليقگي است!
 
مردي را مي‌بيني كه بعد از يك روز كار طاقت فرسا و استفاده از وسايط نقليه‌ي خسته كننده به خانه بر مي‌گردد، حاضر نيست حتي يك كلمه از همسرش بشنود. او مي‌نشيند و شروع مي‌كند به مطالعه‌ي روزنامه و بعد هم مي‌خوابد. همسرش از اين امر بسيار رنج مي‌برد، البته همه‌ي مردها اين گونه نيستند، ولي روي سخن من با آن دسته از كساني است كه چنين رفتاري دارند. به آن‌ها مي‌گويم: آيا از پيامبر اكرم(ص) بيشتر مشغول هستيد؟! همسران رسول خدا(ص) مي‌گويند: پيامبر اكرم(ص) در خانه بسيار سر حال و خنده رو بود. با ما مي‌نشست و با هم صحبت مي‌كرديم، ولي وقتي صداي اذان بلند مي‌شد گويي نه او ما را مي‌شناسد و نه ما او را مي‌شناسيم.
 
سبحان الله! آيا مي‌داني معني خنده رو چيست؟
 
معني‌اش اين است كه هم مي‌خنديد و هم ديگران را به خنده مي‌انداخت. بله، اين‌ها جزو آداب و ذوقيات اسلام است، رسول خدا(ص) با همسرانش صحبت مي‌كرد و به آنان نمي‌گفت: مرا تنها بگذاريد، من تمام روز خستگي كشيده‌ام.
 
چه خانه‌هايي كه به خاطر نبود ذوقيات اسلامي خراب مي شود! به راستي كه دنيا نياز مبرم به اسلام دارد.
 


به خودت نگاه كن و از حبر و دانشمند امت بياموز!
 


همه‌ي شوهرها دوست دارند همسرانشان همواره آراسته و مرتب باشند، مرد مي‌خواهد همسرش هميشه ملكه‌ي زيبايي روي زمين باشد، هميشه مي‌خواهد او را به بهترين شكل ببيند.
 
ولي غير ممكن است او به خاطر همسر به وضع ظاهريش برسد. رعايت زيبايي و به طور كلي وضع ظاهري هيچ اهميتي برايش ندارد.
 
حبر و دانشمند امت، عبد الله بن عباس ـ رضي الله عنهما ـ كه رسول خدا(ص) برايش دعا فرمود: «پروردگارا! او را فقيه بگردان»[7] و يكي از دانشمندان طراز اوّل اصحاب بود كه علم و دانش را از او مي‌آموختند، مي‌گويد:
 
«من دوست دارم خودم را براي همسرم بيارايم، همانطور كه دوست دارم او خودش را براي من آرايش كند».
 
اين سخنان تأثير زيادي در احساسات لطيف دارد، از متمدن‌ترين ذوق و سليقه‌ها به شمار آمده و بيانگر فهم عميق و دقيق از اسلام بزرگ است.
 

(و قدّموا لأنفسكم)
 
تصور كنيد، ذوق و سليقه‌ي اسلامي همه‌ي مرزها را در نورديده و دقيق‌ترين جزئيات را مد نظر قرار داده تا به معاشرت ميان مرد و زن رسيده، بله، به بستر زناشويي هم رسيده است.
 
خداوند متعال مي فرمايد:
 «نساءكم حرث لكم فأتوا حرثكم أني شئتم و قدموا لأنفسكم» (بقره/223ادراك كنم ، درمي‌ماند يعني به عجز خود اعتراف مي‌كند و اين همان چيزي است كه حتي انبياء آنجا كه حضرت ختمي مرتبت (ص) در مقام مناجات با پروردگار خودش مي‌گويد ماعرفناكَ حقَّ معرفتِكْ نتوانستم آنچنان كه شايسته است تو را بشناسم، اين معنايش اين است كه خدا مقام بالاتر است ، من ديگر نمي‌توانم به تصور دربياورم ، در شكل ديگر نمي‌گنجد، ديگر قالب ندارد، چون عقل چيزي را درك مي‌كند كه ماهيت دارد، خيال چيزي را درك مي‌كند كه شكل دارد، وهم آن چيزي را درك مي‌كند كه يك معني حسي است ، حس آن چيزي را مي‌كند كه محسوس است يعني جسماني است ، اما ماوراء عقل كه اينها را ندارد ماهيت ندارد اساساً، هرآنچه كه مدرك به ادراك عقل نيست، ماهيت دارد ، حالا ما شايد در يك فرصتي وارد معني ماهيت بشويم كه بعضي‌ها معني ماهيت را به درستي درك نكردند اصلا وقتي كه مي‌گوييم ماهيت كه جواب همان ماهو است وقتي كه چيزي را مي‌پرسيد آن چيست؟ ماهو؟ ما هو را اعلال كردند يعني تخفيفش دادند ماهيت از آن ساختند، ماهيت تخفيف شده ماهو است ، يعني آنجا كه سوال به ماهو مي‌كنيم، ما هو در زبان عربي يعني آن چيست؟ شما كي مي‌پرسيد آن چيست، وقتي كه اجمالاً يك چيز بدانيد ، تفصيلاً ندانيد آن كه مي‌گوييد مي‌پرسيد ماهو آن چيست؟ آن وقت يك پاسخي بايد به شما داده بشود، يا خودت به خودت پاسخ بدهيد كه آن چيز اين چيز است ، اين جنس و فصل و ذات و عرضش هست، حالا پس هرآنچه كه در دايره عقل مي‌گنجد ماهيت دارد اين است كه حكماي ما يك جلمه‌ عميقي گفتندكه به نظر من از عميق‌ترين جمله‌هاي حكمي است كه در تاريخ فلسفه ضبط شده مي‌گويند كه الادراك للماهيات و بالماهيات، ادراك آدمي در اوج انديشه حتي اوج انديشه حكمي فلسفي هميشه به واسطه ماهيت است و ماهيت را درك مي‌كند، يعني عدل صيدش ، توري كه در درياي هستي مي‌اندازد ماهيات را به چنگ مي‌اندازد، يعني يك محدوده‌هايي از هستي، ماهيت يعني هستي يك محدوده دارد، محدوده‌هايي از هستي را به تور ادراكش مي‌آورد يعني صيدش را مي‌اندازد در اين درياي بي‌كرانه هستي يك چيزهايي ادراك مي‌كند آنها ماهيات هستند ، حالا آن چيزي كه به درك من مي‌آيد ماهيت دارد يعني محدوده دارد اما آنجا كه محدوده نيست يعني ماهيت نيست من چگونه ادراك بكنم؟ اينجا اظهار عجز و ناتواني است ولي در عين حال درك عظمت است ، توجه كنيد اين نكته مهم است، من عظمت ماوراء عقل را درك مي‌كنم ، اندازه‌اش را نمي‌دانم،‌ ماهيتش را نمي‌دانم با يك عظمتي روبرو مي‌شوم كه خيره‌كننده است، يعني نه چشم سرم را خيره مي‌كند، چشم عقلم را خيره مي‌كند، خيره كردن چشم عقل يعني حيراني، اين حيرتي كه شما در جلسه قبل هم اشاره كرديد، حيرت آنجاست كه من با يك عظمتي روبرو مي‌شوم كه توانايي ندارم قالببندي كنم آن عظمت را و به اطرافش ، به جنس و فصلش ، به ذاتيات و عرضياتش و به محدوده‌اش احاطه پيدا كنم، فقط عظمت را درك مي‌كنم ، بدون اينكه اندازه‌اش را بدانم و بدانم چگونه آن را فرا مي‌گيرم اين درك عظمت موجب حيرت مي‌شود و گاهي حتي ترس، منتها ترس دوجور است ، ترس آدمي اينكه بعضي‌ها مي‌ترسند از خداوند يك وقت ترس خوف عافيت است، يعني من مي‌ترسم به من ضرر بخورد، مي‌ترسم من را بكشند، همه مي‌ترسند ، حيوانات هم ترس دارد، اين ترس كمالي نيست مي‌ترسد كه آسيبي‌ به او برسد ، اين ترس چندان ارزشي ندارد و حتي ترس از جهنم ، خوب ترس دارد نمي‌گويم بد است ، خوب است ، وقتي كه آدم بترسد خيلي كارها را نمي‌كند اما يك ترس ديگري هست كه خيلي عظيم‌تر از اين ترس است و شايد ترس عافيت چندان ارزشي نداشته باشد، آن ترسي است كه از عظمت ناشي مي‌شود ، درك جلال است يعني آنچنان به جلالي روبرو هستند ، آنچنان با عظمتي روبرو مي‌شوند كه سهمناك است من به لرزه درمي‌آيم ، اصلا يك رعشه و لرزه به اندام عقل من مي‌افتد نه بدن من ، اين ترس خيلي بالا است ، اگر انبيا و اوليا گاهي مي‌ترسند اين ترس است اگر اميرالمومنين مي‌ترسد اين ترس است ، ترس اولياي بزرگ خداوند از اين ترس عظمت است و به دنبالش حيراني است اينجا كه حضرت ختمي مرتبت در آن عبارتي كه ازشان خلق شده مي‌فرمايند: پروردگارا، حيرت بر حيرت من بيافزا ، يعني حيرت من را افزون كن اين چه حيرتي است اين غير از حيرت اين است كه من از اين راه بروم يا از آن راه بروم، اين حيرت چندان ارزشي ندارد، اين حيرت را همه مي‌توانند پيدا كنند ، سر دوراه مانده حالا يا مشورت مي‌كند يا استخاره يك راهي مي‌رود اما حيرتي كه در مقابل عظمت لايتنهاي قرار گرفتيد اين حيرت عظمت است ، بزرگان در اين حيرت هستند و اين حيرت ، نكته‌اي كه من مي‌خواهم نتيجه بگيرم، خود نتيجه عقل است ، يعني اگر عقل نباشد شخص غير عاقل نمي‌تواند به اين حيرت برسد و نبايد اشخاص اين را وسيله و بهانه قرار بدهند كه با اين حيرت عقل را بكوبند و بگويند ما به مقام حيرت و ذوق رسيديم ديگر عقل به درد نمي‌خورد اين كار غلطي است خود اين نتيجه پايان عقل است ، عقل وقتي كه به پايان خودش رسيد و قصور خودش را تشخيص دادكه اين تنها كار عقل است ، از خيال بپرسيد تو كجا ناتوان هستي مي‌گويد من ناتوان نيستم، مي‌گويم آقاي تخيل محدوده شما كجاست مي‌گويد من همه چيز را مي‌توانم تخيل كنم. اصلا به ناتواني خودش واقف نيست. اما از عقل بپرسيد كه ناتواني تو كجاست ، عقل متواضعانه تشخيص مي‌دهدكه سيرش تاكجاست، همانطور كه عرض كردم مي‌گويد كه الادراك للماهيات و بالماهيات ، آنچه ماهوي است هرچه بزرگ باشد ملك هم عقل ما اطوار دارد ، اطوار عقل يعني حد ندارد شما ديگر نمي‌توانيد به يك جايي برسيد بگوييد ديگر بس است ، خوب اين تنبلي است ، تو به هركجا كه برسيد از اين بالاتر هست ، باز هم برو، هرچه مي‌تواني برو تا آنجايي كه به غيرمتناهي برسيد ، اما اين اطوار در ظاهر هم هست ، انسان هم در عقلش متحول است ، هم در زندگي اطوار دارد مگر ما در زندگي اطوار نداريم، اطوار يعني طوري وراي طور ، يعني همان تحولي كه شما در اول بحث مطرح كرديد، اطوار يعني تحولات، خوب ما هر لحظه در تحول هستيم ، و اين عالمي كه در آن زندگي مي‌كنيم در تحول است و خيام در اين تحول گرفتار است ، يعني تأمل دارد مي‌كند هم زندگي عالم هم عقلاني، اينها را صيد كرده شما وقتي كه در جلسه گذشته گفتيم از كتاب الكون و التكليف به‌ رباعيات مي‌آيد از فلسفه مفهومي ، از قالب برهاني به زبان شعر سخن مي‌گويد كه زبان اصلي آدمي زبان شعر است ، حكما هم گفتند زبان اصلي آدم زبان شعر بوده ، يعني همان زبان فطرت كه شما فرموديد، زبان شعر همان زبان فطرت است كه وسيع و گسترده است ، يعني قالب‌ها را مي‌شكند ، زبان فلسفه هرچه باشد قالب دارد ، زبان شعر قالب‌ها را مي‌شكند، زماني كه ما در آن زندگي مي‌كنيم متطور است شما تمام رباعيات خيام را كه بررسي بكنيد از اول تا آخر اشعار خيام مسئله دم است ، دم را غنيمت شمر و سوء تفاهم از همينجا شروع شده ، بله خيام مي‌گويد به گذشته اعتنا نكن، آينده نيست، گذشته گذشته است ، آينده هنوز نيامده است، دم را غنيمت بدان. بسياري از مردم نادان از اين غنيمت دانستن دم فكر كردند كه خيام يك آدم لاابالي است كه تعهدي به چيزي ندارد ، نه به گذشته تعهد دارد نه به آينده، لاابالي است و مي‌گويد دم غنيمت است ، يعني فرصت‌طلب است كه مي‌گويد دم را غنيمت بدان ، به گذشته فكر نكن و مسئوليتي به گذشته و آينده نداشته باش، بطور كلي اين فكر غلط است و اين يك جفايي است كه به خيام شده. وقتي خيام مي‌گويد دم را غنيمت بدان يعني چه؟ ببينيد درك ماهيت زمان كه بسيار درك پيچيده‌اي است كه يكي از معضل‌ترين مسائل پيچيده عالم هستي درك ماهيت زمان است ما زمان را ظاهراً مي‌شناسيم ولي در باطن نمي‌شناسيم، شايد هيچكس نمي‌شناسد، به قول اوگوستين قديس معروف مسيحي كه كلام معروفي دارد گفته است من وقت را خوب مي‌شناسم مي‌دانم امروز چندشنبه است ، ساعت چند است اما به مجرد اينكه از من مي‌پرسند كه وقت چيست؟ من ديگر چيزي نمي‌دانم، زمان را تقسيم‌بندي ساده كردند به سه قسمت گذشته، آينده، اكنون نيست ما منتظرش هستيم، گذشته هم كه نيست ، هرچند گذشته‌ها روزي اكنون بودند آينده‌ها هم نه‌اكنون هستند هنوز اكنون نشدند ، خيام مي‌گويد حالا اينكه من به گذشته بازگردم كه نمي‌توانم برگردم ، به آينده هم كه نمي‌توانم بپرم دمي را غنيمت است يعني چه؟ نه يعني فرصت‌طلبي، يعني از اين دم استفاده معنوي داشته باش و فرصت را غنيمت بدان براي معرفت ، اين دم غنيمت است يعني نه اينكه مسئول نباش خود همين غنيمت دانستن دم و فرصت را مغتنم شمردن كه من اين لحظه را به لحظه بعد موكول نكنم كاري كه اكنون به عهده من است كه انجام بدهم نگويم كه لحظه ديگر انجام مي‌دهم اين مسئوليت است يا غيرمسئوليت؟ عين مسئوليت است ، اينكه اكنون من بايد چه كنم؟ يادتان نرود اسم كتاب الكون و التكليف بود، زمان مظهر كون است ، زمان ظهور هستي است و تكليف مسئوليت هستي است در جلسات گذشته از بار هستي سخن گفتيم ، اين هستي كه به مرور زمان بر من ظاهر مي‌شود و من اكنون در اين لحظه هستم يك اكنوني دارم و گذشته اكنون در دست من نيست و آينده اكنون در دست من نيست ، اين اكنوني كه در دست من است آن كلمه كون و بعد تكليف ، تكليف مسئوليتي است كه من اكنون را به لحظه ديگر واگذار نكنم آن چه بايد بكنم انجام دهم و آنچه بايد بيانديشم ، بيانديشم و توجهي كه بايد داشته باشم داشته باشم اين عين مسئوليت‌پذيري و بيان مسئوليت حكيم عمرخيام است. مجري: استاد يك نكته ديگر هست كه اين بحث را ببنديم بحث تبديل را مي‌خواهم عرض بكنم كه در جلسه پيش هم مطرح شده منتها وارد بحثش نشديم، حكيم عمرخيام از اين فرآيند مرگ و حيات اصلاً دچار حيرت شدن به مناجات انديشه رسيدن و اين حالت انتظاري است كه خداوند ما را بطلبد ، اصلاً معاد چيزي جز پذيرش خدا نيست يعني ما را دريافت بكند ، منتها اين حالت را در انسان سالك هركسي كه درست اين مسير را طي كرده حالت وجد و شادماني است كه البته ما داريم ، خود سقراط راجع‌به پرنده قو صحبت مي‌كند كه وقتي مرگش نزديك مي‌شود دچار شادماني مي‌شود و آواز مي‌خواند ، شنيدم كه چون قوي زيبا بميرد ، فريبنده زاد و فريبا بميرد. اين بحث وجد و ذوق شد من به ذهنم آمد ، بعد سقراط مي‌گويد انسان بد است وقتي كه مي‌خواهد به ملاقات محبوبش برود ذوقش كمتر از يك پرنده‌اي به نام قو باشد يا فرض كنيد بترسد از آن مرگ اصلا بحث اين بود كه انسان از مرگ نترسد با مرگ آشتي بكند و همچين تعابيري هم در لسان جناب حكيم عمرخيام هست ، بحث دمي كه فرموديد خيلي زيبا است اين رباعي هنگام سپيده دم خروس سحري / داني كه چرا همي كند نوحه‌گري؛ يعني كه نمودند در آينه صبح / از عمر شبي گذشت و تو بي‌خبري. بنابراين اينكه عرفا مي‌گويند دم را غنيمت بدان نه اينكه فرصت‌طلبي كنند زمان را مي‌شناسند در وقت خودشان ، يك تعبيري سهراب سپهري دارد زندگي شنا كردن در حوض اكنون است، به نظر من لطايف و زيبايي حضور خيام در محضر رب‌العالمين چقدر زيباست ايشان مي‌گويد اينجا يك جهش مي‌خواهد ، يك بيا از سوي خدا مي‌طلبد ، آيا مراد همين تبديل نيست؟ دكتر ابراهيمي ديناني: دقيقاً همينطور است و اين تبديلات همينطور كه عرض كرديم چون غايتمند است به هدفي مي‌رود و هدف نهايي همان كلمه معادي‌است كه شما فرموديد منتها مسئله ما كه جزو اصول اعتقادات همه مسلمانان جهان و همه اديان آسماني است يك قدري بايد به نحو معقول تفسيرش كنيم، معلوم است كه معاد همان غايت قصوي است اگر انسان غايت‌مدار نبود و غايت‌انگار نبود و به غايت قصوي باور نداشت نمي‌توانست به معاد باور داشته باشد كساني كه به غايت قصوي و مقصد اعلاء باور ندارند يا منكر مبداء و معاد هستند يا حداكثر قايل به تناسخ هستند كه اين متاسفانه مسئله وحشتناكي است ، حتي بعضي از اديان غير رسمي و غير آسماني دچار اين فكر تناسخي هستند كه اين روزها هم خيلي اشخاص دچار اين تفكر هستند يعني يك چرخه‌اي كه انسان دچار تناسخ است بعد از اين عالم روحش به يك بدن ديگر تعلق مي‌گيرد ، دوباره آن فنا مي‌شود دوباره همينطور و يك چرخه بيهوده كه مخزني ندارد. اين فكر خيلي وحشتناك است ولي مسئله معاد بدينگونه حل مي‌شود كه عرفا حل كردند يعني حركت انسان را كه در اين عالم زندگي مي‌كند در دو قوس تصوير كردند يكي قوس نزول ، يكي قوس صعود يعني انسان از جايي آمده است ، از عدم نيامده همين مسئله مهم است برخلاف اينكه بعضي از متكلمين فكر كردند از عدم درمي‌آيد اين اشتباه است ، اگر از عدم درمي‌آيد بعد هم به عدم بايد برود، چون پايان سير انسان به جايي مي‌رسد كه از آغاز آمده است اصلا اين يك مطلب معقولي است ، پايان نهايي هر سيري ، البته اگر نهايي باشد اين وسط ممكن است يك پايان‌هاي مقطعي داشته باشيم ولي پايان نهايي كه به آن مي‌گويم غايت‌القصوي كه ديگر وراي آن نيست بازگشت به آغاز است ، پرسيدند پايان پايان‌ها كجاست ، در پاسخ گفته شد بازگشت به آغاز است ، اين يك اصل مهم معقول است كه مي‌شود توضيح داد، بنابراين انسان بايد ببيند از كجا آمده ، اگر مبدا خودش را بشناسد قطعاً معاد را مي‌شناد، معاد آنجايي است كه آغاز بوده ، از كجا آمده ؟ انا لله و انا اليه راجعون، من عرض نمي‌كنم اين را از آيات قرآن مي‌گويم ما به كجا راجعين و بازگشت مي‌كنيم به آنجايي كه از آنجا آمديم، از كجا آمديم ؟ از جانب حق ، از محضر حق، اينكه مي‌گويم از حق آمديم نه اينكه جزء منفصل شده باشيم ، از محضر حق آمديم به محضر حق باز خواهيم گشت، معاد را اينگونه بايد تصوير كنيم وگرنه غير از اين دچار اشكالات خواهيم بود و خيام هم معادش همين معاد است ، آن چرخه‌اي كه مي‌گويد آن تحولي كه مي‌گويد آن تبدلي كه مي‌گويد دوباره بازگشت به اصل است.

منبع :

http://ebrahimi-dinani.blogfa.com/post-42.aspx


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۱۱:۳۱ ] [ مشاوره مديريت ]

در شناخت هنر و زيبايي ؛ذوق چيست؟


"ذوق" چيست؟ دشوار است دريك جمله و به آساني بتوان به اين پرسش پاسخ داد، اما چنين چيزي وجود دارد و مدعايش طبايع گوناگون است كه در همه زمينه هاي زندگي تظاهر مي كند.
مي توان در چيزي نشانه اي از ذوق يا بي ذوقي يافت. ذوق مي تواند تكامل نايافته هم باشد و در هر حال ذوق نصفه و نيمه هم بهتر از بي ذوقي- اگر بتوان بي ذوقي را يافت- خواهد بود.


پس اگر چه تعريف ذوق دشوار است، اما مي توان نشانه هاي پنهان و آشكار آن را مشخص كرد. پيش از هر چيز مي گوييم ذوق چيزي است كه در آن كيفيت "ارزش" موجود است يا داراي اعتباري ويژه و متمايز است. در اين معنا، ذوق به عنوان مفهومي، به بيشتر مفاهيم استتيكي (زيباشناسانه، زيباشناختي) نظير زيبا، زشت و مسخره شباهت دارد. وقتي مي گوييم: "فلاني ذوق دارد" منظورمان اين است كه، او وجه مميزه خوبي، بدي، زشتي و زيبايي را داراست. چنين شخصي پيوسته "مناسبت" خود را با محيط و... روشن مي كند و بعد از اين مرحله است كه تحليل ذوقي به ميان مي آيد كه در هر تحليل بينش و تصور معيني موجود است. اين بينش و تصور در اجتماع (مجموعه اي با ساز و كار پيچيده فرهنگي) حاصل شده و طي تجارب بروز و نمود پيدا كرده تا به امروز و اينك رسيده است.
درباره هر شيء، حادثه، كنش، واكنش، و حركت تصور معيني وجود دارد كه ما بر اساس آن اين شيء، حادثه و حركت را درست و طبيعي، زيبا و متناسب با اخلاق و يا عكس آن به شمار مي آوريم . بنابراين، ذوق مقوله اي است كه در آن تصورات گوناگون اجتماعي، سياسي، اخلاقي، زيبايي شناسي و... در حالت كلي ظاهر مي شود.
"هربرت ريد" در كتاب معني هنر درباره زيبايي مي نويسد:"زيبايي عبارت است از وحدت روابط صوري در مدركات حسي ما و اين يگانه تعريف اساسي است و بر اين اساس ما مي توانيم نظريه اي در باب هنر بنا كنيم كه دامنه شمول آن تا آنجا كه چنين نظريه اي لازم دارد وسعت بيابد..."موفقيت در امر نويسندگي دو چيز را مي طلبد:
1- مطالعه؛
2- تمرين.
كسي كه بخواهد در كار قلمي رشد كند بايد اهل مطالعه باشد. اين گونه مطالعات به طور غير مستقيم به انسان قدرت نويسندگي مي دهد و قلم را قوّت مي بخشد.
نويسندگي مانند هر كاري نياز به تمرين دارد. هيچ كس بدون تمرين،‌راننده يا نقاض و خطاط يا ورزش كار نمي شود. بايد آن قدر نوشت و نوشت و خط زد واصلاح كرد و تمرين نمود و دور انداخت تا قدرت قلمي افزايش يابد. البته بايد تمرين را از سادهترين ها شروع كرد. مثلاً ابتدا مي توان از نوشتن خاطرات روزانه و حوادث مربوط به خود نوشت.
براي نوشتن مقاله بايد اين نكات را رعايت كرد:
1- فكر روي موضوع؛
2- تعيين محورها؛
3- تهية مواد خام:آگاهي هاي لازم، مواد خام هر نوشته را فراهم مي كند كه از راه حافظه و مطالعه به دست مي آيد.
4- تنظيم و تدوين:وقتي ياد داشت هايي دربارة ابعاد موضوع فراهم شد، بايد آن ها را به صورت منظم نوشت و حذف و اضافه كرد.
5- آراستن و پيراستن:پس از تكميل صورت نوشته بايد به كار تزييني آن پرداخت و در صورت لزوم كلمات وجملاتي را تغيير داد.
6- نقد:پس از تكميل نوشته مي توان به ديد انتقادي، نوشته را يك بار خواند يا به ديگر داد تا نقادانه مطالعه كند و نظر اصلاحي بدهد.2
1 احمد سميعي، آيين نگارش، ص 7.
2 جواد محدثي، روش ها، ص 85 - 95، با تلخيص.

 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۱۱:۲۹ ] [ مشاوره مديريت ]
فصاحت

الهي بر دلم ابواب تسليم و رضا بگشا
بروي ما، دري از رحمت بي منتها بگشا
رهي ما را بسوي كعبهٔ صدق و صفا بنما
دري ما را بصوب گلشن فقر و فنا بگشا
به بسط وجه و اطلاق جبين اهل تسليمت
گره واكن ز ابرو عقده هاي كار ما بگشا
به عقد گيسوان پردهٔ عصمت نشينانت
ز لطفت برقع از روي عروس مدعا بگشا
درون تيره اي دارم ز خاطرهاي نفساني
به سينه مطلعي از روزن نور و ضيا بگشا
بود دل چند رنجور از خمار و بسته ميخانه
بر اين دردي كش دردت در دار الشفا بگشا
درون درد پردردي بده كايد عذابش عذب
ببند اين ديدهٔ بدبين ما چشم صفا بگشا
از اين ناصاف آب در گذر افزود سوز جان
به سوي جويبار دل ره از عين بقا بگشا
پرافشان در هوايت طايران و مرغ دل دربند
پر و بال دلم در آن فضاي جان فزا بگشا
ز پيچ و تاب راه عشق اندر وادي حيرت
مرا افتاده مشكل ها تو اي مشگل گشا بگشا
در گنجينهٔ حق اليقين را نام تو مفتاح
به پير مسلك آموز و جوان پارسا بگشا
زغم لبريز و خون دل چون صراحي تا بكي اسرار
گشاده روچو جامم ساز و نطق بانوابگشا

حاج ملا هادي سبزواري

به عجز كوش ز نشو و نما چه مي‌جويي
به خاك ريشهٔ توست از هوا چه مي‌جويي
دل گداخته اكسير بي‌نيازي‌هاست
گداز درد طلب‌، كيميا چه مي‌جويي
سراغ قافلهٔ عمر سخت ناپيداست
ز رهگذار نفس نقش پا چه مي‌جويي
به هر چه طرف‌ كنندت رضا غنيمت دان
زكارگاه فنا و بقا چه مي‌جويي
به فكر خلق متن‌، هرزه سعي جهل مباش
محيط ناشده زين موج‌ها چه مي‌جويي
محيط شرم بقدر عرق‌ گهر دارد
هنوز آب نه‌اي از حيا چه مي‌جويي
به دام‌گاه جسد پرفشاني انفاس
اشاره‌اي‌ست كزين تنگنا چه مي‌جويي
هزار سال ره اينجا نياز يك‌قدم‌ است
زخود برآي زفكر رسا چه مي‌جويي
زبان حيرت آيينه اين نوا دارد
كه اي جنون زده خود را ز ما چه مي‌جويي
به ذوق دل نفسي طوف خويش‌ كن بيدل
تو كعبه در بغلي جابجا چه مي‌جويي

بيدل دهلوي

تن آدمي شريف است، به جان آدميت

نه همين لباس زيباست، نشان آدميت

اگر آدمي به چشم است و دهان و گوش و بيني

چه ميان نقش ديوار و ميان آدميت؟

خور و خواب و خشم و شهوت، شغب است و جهل و ظلمت

حيوان خبر ندارد ز جهان آدميت

به حقيقت آدمي باش، وگرنه مرغ باشد

كه همي سخن بگويد ، به زبان آدميت

مگر آدمي نبودي كه اسير ديو ماندي؟

كه فرشته ره ندارد، به مقام آدميت

اگر اين درنده‌خويي ز طبيعتت بميرد

همه عمر زنده باشي، به روان آدميت

رسد آدمي به جايي، كه بجز خدا نبيند

بنگر كه تا چه حد است، مكان آدميت

طيَران مرغ ديدي؟ تو ز پاي‌بند شهوت

به در آي تا ببيني، َطيَران آدميت

نه بيان فضل كردم كه نصيحت تو گفتم

هم از آدمي شنيديم، بيان آدميت

سعدي


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۱۱:۲۸ ] [ مشاوره مديريت ]

پايه ها و پويه هاي يك سخنراني خوب

برخي بايدها و نبايدها

- هرجا ممكن است از بيان موجز و ساده براي شفافيت موضوع استفاده كنيد .

- از تماس چشمي براي به دست آوردن بازخورد از مخاطبان استفاده كنيد . زبان بدن آن ها ، واكنش هاي آن هارا به سخنراني شما ، آشكار خواهد ساخت .

- از مكث هاي مخصوص و تأكيدي ، استفاده كنيد . از مكث ها براي اجازه دادن به مخاطبان در جذب آن چه مي گوئيد ، استفاده كنيد .

- نگاه به ساعت ديواري براي كنترل زمان ، بهتر از نگاه كردن به ساعت مچي است .

- از مخاطبان به دليل فقدان تجربه صحبت كردن ، عذرخواهي نكنيد .

- از من من كردن يا تأخير ، اجتناب كنيد . اگر مطلب خودرا گم كرده ايد ، خونسرد بمانيد تا آن را دوباره پيدا كنيد .

- در انتهاي هر جمله ، صداي خودرا پائين نياوريد . اين كار به نظر مي رسد كه شما از آن چه مي گوئيد مطمئن نيستيد .

- بينش پيامي را كه مي دهيد از دست ندهيد . در غير اين صورت ، شما و هم چنين مخاطبان ، تمركز را ازدست مي دهيد .


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۱۱:۲۶ ] [ مشاوره مديريت ]


مناقب خواني در دوره آل بويه


دكتر حسين ايزدي
مهدي زيركي


دوره آل بويه از مهم‌ترين دوره‌هاي رشد و شكوفايي تشيع است. در اين دوره شيعيان اقدام به مدح و رثاي امامان و ذكر مناقب آ‌نان در اماكن عمومي مي‌كردند كه از آن به عنوان مناقب خواني ياد شده است. اين كار فرهنگي كه با مقابله به مثل و واكنش‌هاي اهل سنت مواجه شد، كم و بيش قبل از اين دوره نيز مرسوم بود و در دوره سلجوقيان نيز به حيات خود ادامه داد. منظور از مناقب خواني معناي عام آن كه شامل سرايش شعر و نثر در مدح امامان شيعه و مثالب برخي از صحابه و نقل آن در محافل و اماكن عمومي است، مي باشد.

كليد واژه ها: آل بويه، شيعيان، اهل سنت، فرهنگ و ادب، مراسم و آيين‌هاي مذهبي، مناقب خواني، مدح و مرثيه.
 
مقدمه
قرن چهارم هجري آغاز شكوفايي و گسترش وسيع شعر و ادب بود و بازار شعر و شاعري رونق زيادي داشت. بزرگان، علما و صاحب منصبان با سرودن شعر، اين هنر ذوقي را در افواه مردم رايج و شايع كرده بودند و شاعران از جايگاه برجسته‌اي نزد حاكمان و مردم برخوردار بودند. علوم لغت و بلاغت نضج گرفته بود. شاعران فراوان گشته بودند و شعر از مفاهيم صحرا به مفاهيم تمدن گراييده بود. صاحبان قدرت با دست و دلبازي انديشمندان و شاعران را گرامي مي‌داشتند. به قول يميني، روز بازار فضل و فضايل بود و غوّاصان ادب و هنر در درياي مروّت و فتوّت ايشان درّهاي ثمين و جواهر نفيس مي‌يافتند.  در اين عصر، بزرگان، شاعران و فعالان فرهنگي هوشيار و زمان‌شناس شيعي از اين ابزار فرهنگي كه در جذب مخاطب و دلنشيني كلام تاثير فوق‌العاده‌اي دارد، بهره جستند. مورخان بارها از مناقب خواناني ياد كرده‌اند كه با نقل مديحه و مرثيه در اماكن عمومي بسياري از شهرها به خصوص بغداد، فعاليت داشتند.
بيت زير از كسائي مروزي (م 391 ﻫ)، كه اولين شاعر مذهبي پارسي‌اش مي‌دانند، مشخص مي كند كه در قرن چهارم، اصطلاح مناقب‌گويي و مناقب خواني رايج و با واكنش‌هاي شديد اهل سنت مواجه بوده است.
اي كسايي هيچ مينديش از نواصب و از عدو       تا چنين گويي مناقب، دل چرا داري حزين؟
واژه مناقب جمع منقبت، به معناي خصال نيك، سجاياي پسنديده، صفات و هنرهايي است كه موجب ستودگي و مايه مباحات و ستايش است و نقطه مقابل آن مثالب است. برخي اين واژه را به معناي معجزه نيز دانسته‌اند.  در نظر صاحب لسان العرب «نقيبه» شخص مبارك النفسي است كه در تمامي امور موفّق و چيره است. به اعتقاد او لفظ مناقب در مواقعي كه با صفتي چون جميل آورده شود به معناي اخلاق خواهد بود.
بر اين اساس مناقب خواني به معناي عام آن كه شامل انشاد و خواندن شعر و نثر است، بيان مقام عبوديت، اخلاق والا، افعال كريمانه، و نيك خواهي‌هاي امامان شيعه: است كه براي هيچ يك از مسلمانان پوشيده نبوده است. «مناقب خوان ستايشگر ائمه شيعه است كه محامد آنان را بر مي‌شمرد».
مناقب خواني به معناي عام از اقسام حماسه ديني است. حماسه نوعي از اشعار وصفي است كه مبتني بر توصيف اعمال پهلواني و مردانگي‌ها و افتخارات و بزرگي‌هاي قومي يا فردي باشد،‌ به نحوي كه شامل مظاهر مختلف زندگي آنان گردد. منظومه‌هاي حماسي به انواع مختلفي تقسيم شده است:
1. منظومه‌هاي حماسي اساطيري و پهلواني؛
2. منظومه‌هاي حماسي ـ تاريخي؛
3. منظومه‌هاي حماسي ـ ديني؛
4. منظومه‌هاي حماسي مصنوع.
حماسه ديني و مذهبي به توصيف قهرماني‌هاي بزرگان و اولياي ديني اختصاص دارد. اين نوع حماسه به بيان اوصاف پسنديده و جان‌فشاني قهرمانان و بزرگان مذهبي‌اي مي‌پردازد. كه كردار و فداكاري آنها و نيز رنج‌ها و مصايب آنان نقشي بسزا در تكوين و ريشه‌دار شدن دين و مذهب يك قوم ايفا كرده است. همين نوع حماسه يا مفاخره مذهبي است كه زمينه ساز پديد آمدن مناقب خوانان شد كه در كوچه و بازار و ميادين شهرها با صداي خوش و بلند، ابياتي در منقبت و مدح و مرثيه اهل بيت و ائمه: مي‌خواندند. اشكال عمده مناقب خواني، به مثابه حركتي فرهنگي ـ ادبي؛ عبارت بود از:
الف) مدح و مرثيه سرايي، ستايش مذهب و ائمه:؛
ب) مراسم جشن، تعزيه گرداني و عزاداري؛
ج) طعن و هجو خصم.
شيعيان در اوايل قرن چهارم و پيش از تسلط بويهيان برخلافت عباسي، در بغداد از موقعيت و نفوذ بالايي در ميان بزرگان برخوردار بودند كه در سايه آن مي‌توانستند براي شهيدان كربلا محفل ماتم و نوحه‌خواني برپا كنند. اما رونق اين محافل، حنبلي‌ها را به خشم مي‌آورد؛ لذا به مقابله با آن مي‌پرداختند. هر چه قدرت و جمعيت شيعيان بيشتر مي‌شد، اين نزاع‌ها افزايش مي‌يافت. در اين زمان كه تسلط دستگاه خلافت عباسي به امور قلمرو خويش به نهايت ضعف رسيده بود، بارها محله شيعه نشين كرخ به آتش كشيده شد. اين فتنه انگيزي‌ها چنان فضاي رعبي به وجود آورده بود، كه طبق نقل تنوخي، از ترس فتنه حنابله نوحه بر حسين كه بدون تعريض بر خلفا هم نبود، بايد در خفا انجام مي‌گرفت يا در حمايت يك سلطان بر پا مي‌شد.
در اين زمان كه ابومحمد حسن بن علي بربهاري رياست حنبليان بغداد را در دست داشت، عليه شيعيان با خشونت رفتار مي‌كرد. او نوحه‌گري و مرثيه‌خواني بر امام حسين و زيارت قبر ايشان را منع كرد و دستور آزار و غارت اموال زايران و كشتن نوحه‌گران را مي‌داد. به دستور وي زني نوحه‌گر به نام خلب به قتل رسيد.  در سال 313 ﻫ بر اثر فعاليت و اصرار آنان خليفه دستور داد تا مسجد براثا را كه مركز شيعه بود تخريب كردند.  فتنه انگيزي‌هاي وي و پيروانش چنان گسترش يافت كه موجب نگراني خلافت گرديد؛ از اين رو القاهر عباسي در سال 321 ﻫ، دستور دستگيري آنها را داد. بربهاري متواري شد و يارانش به بصره تبعيد شدند. بار ديگر كه بربهاري و يارانش به بغداد برگشتند در سال 323 ﻫ. به دستور خليفه الراضي برخي از يارانش دستگير و او باز هم فراري گشت و اجتماع بيش از دو نفر از حنابله در شهر ممنوع اعلام شد. خليفه در بيانيه‌اي خطاب به حنبلي‌ها نوشت:
امير مؤمنان كارهاي گروه شما را بررسي نمود... يكي از كارهاي بد شما... نسبت دادن شيعيان اهل بيت پيامبر6 به كفر و گمراهي، در كمين نشستن براي شكنجه و آزار ايشان در هر كوي و برزن... ديگر، بدگويي شما از زيارت كردن گور پيشوايان و سرزنش كردن زائران و بدعت‌گذار ناميدن ايشان است، و باآن همه انكار كه شما از زيارت داريد، خودتان به زيارت يك مرد عامي گرد هم مي‌آييد كه نه شرافت نسبي و نه سببي با پيامبر دارد و به زيارت كردن قبر او سفارش مي‌كنيد، خاك او را گرامي مي‌داريد، به گور او احترام مي‌گذاريد. خدا لعنت كناد آن آموزگار را كه اين ناشايست‌ها به شما آموخت كه چقدر پست بوده است، و آن شيطان فريبكار كه اينها را براي شما آرايش داد كه چقدر دغل بوده است. امير مؤمنان سوگند ياد كرده است، سوگندي كه اجرايش واجب است، كه اگر از اين بد مذهبي و كج رفتاري دست برنداريد، كار پيگرد و كوفتن و پراكندن و كشتن شما را گسترش خواهد داد. شمشير را بر گردن شما به كار خواهد برد؛ خانه و آشيانه‌هاي شما را به آتش خواهد كشيد.
آنچه در اين گزارش ارزشمند جالب توجه است تصريح خليفه عباسي به «شيعه اهل بيت پيامبر» و اطلاق آن به شيعيان است كه در همه جا رافضي خوانده مي‌شدند. او همچنين با احترام و بزرگي از امامان شيعه ياد كرده و احمد حنبل را تحقير كرده است.
جالب‌تر اين است كه مسجدي كه محل تجمع آنان بود به مسجد ضرار معروف شده بود. تنوخي مي‌نويسد:
گروهي از بغداديان مرا گفتند كه حنبليان مسجدي به نام ضرار ساختند و آن را وسيله فتنه قرار دادند.
در اين زمان شيعيان برخي از صحابه را سبّ مي‌كردند. در سال 313 ﻫ. مردي شيعه به نام كعكي كه ابن جوزي وي را رئيس روافض مي‌خواند، دستگير شد كه شيخين را سبّ مي‌كرد و در خانه وي عده‌اي را يافتند كه از وي آموزش مي‌ديدند.
ابن عقده، فقيه مبرّز شيعي، نيز از جمله مدرساني بود كه در مسجد براثا مناقب امامان مي‌گفت و به صراحت در مثالب شيخين املاي روايت مي‌كرد؛  از اين روست كه ابن جوزي مي‌گويد: در سال 331 ﻫ . كه جمعيت روافض در بغداد زياد شده بود، به سبب تهديد آنان و شايد جسارت يافتن اهل سنت و در سركوب شيعيان، خليفه المتقي اخطار داده بود كه خليفه ذمّة خود را از هر كه صحابه را به بدي ياد كند برداشته است.


گسترش مناقب خواني در دوره بويهي
با روي كارآمدن آل بويه و تسلط آنان بر بغداد به سال 333 ﻫ . آداب و آيين‌هاي شيعي گسترش چشمگيري يافت. برگزار كردن مجالس سوگواري و عزاداري و جشن عيد غدير ـ كه به طور مفصل بدانها خواهيم پرداخت ـ در اين زمان آغاز گشت، به طوري كه بعد از آنها نيز از اين رسوم در بين شيعيان ماندگار شد و در قرون بعد نيز استمرار يافت. مشاهد متبركه توسعه يافت و سنّت زيارت احيا شد. در سال 336 ﻫ. به فرمان معزّالدوله بر مزار امام كاظم و امام جواد8 ضريح جداگانه‌اي ساختند و در كنار ضريح، كاخي باشكوه بنا كردند.  عضدالدوله نيز بر مرقد امام حسين در كربلا و حضرت علي در نجف بناي باشكوهي ساخت.  وي در هر منزلگاه براي زايران آبشخور ساخت. چاه‌ها و چشمه‌ها‌ي متعددي ايجاد كرد  و خواروبار ايشان را از راه دريا و خشكي تأمين نمود.  آل بويه از همان ابتدا اعتقاد خود را در ارادت به امامان و انزجار از دشمنان اماميه بروز دادند. آنان چون بر كرمان تسلط يافتند لعن بر معاويه را بر منبرها رايج كردند.  شروع كار  شيعي معزّالدوله در بغداد در سال 351 ﻫ. با لعن نامه‌اي بود كه در همه مساجد نصب كردند:
خداوند معاويه را لعنت كند و لعنت كند كسي كه فدك را كه حق فاطمه بود غضب كرد و لعنت كند كسي كه مانع از دفن امام حسن در كنار قبر جدش شد و كسي كه ابوذر را تبعيد كرد و كسي كه عباس را داخل در شورا نكرد.
مناقب خواني به اشكال مختلفش از مدح و مرثيه در مراسم‌ها و مناسبت‌ها رونق بيشتري گرفت. سبّ صحابه و انتساب برخي امور به آنها بسيار شايع گشت. به ادعاي ابن حجر، اين حكايت‌ها و افتراها كه در قرن‌هاي دوم و سوم هجري نبود.  موجب خروج برخي علماي سنّي از بغداد گرديد. همان گونه كه عمر بن الحسين خرقي (م 334 ﻫ) فقيه حنبلي به دمشق رفت.
بهترين و غني‌ترين منبعي كه از مناقب خوانان و اخبار آنها به طور جدي گزارش نقل كرده كتاب النقض عبدالجليل قزويني رازي است كه در قرن ششم مي‌زيست. اما از غالب گزارش‌هاي نفيس وي بر مي‌آيد كه ناظر بر زمان حيات خود او هستند و تنها در برخي موارد با اشاره به زمان و قدمت مسئله‌اي معلوم كرده است كه در قرون قبل نيز جريان داشته است؛ از اين رو از وضعيت مناقب خوانان در دوره بويهي كم‌تر اطلاعي در دست داريم و آنچه هست بيشتر از حوادث تاريخي قابل استخراج است.
مناقب خوانان كه اغلب دوره گرد بودند، در كوچه‌ها، خيابان‌ها، بازار و مراكز پرجمعيت و محافل ديني و مساجد به نقل مناقب پيشوايان معصوم: مي‌پرداختند. همچنان كه از سخن عبدالجليل رازي نيز بر مي‌آيد، مناقبيان بدون واهمه  و مانعي در مراكزي شهري مناقب آل رسول6 مي‌گفتند:
پنداري نديده است و نشنيده است كه مناقب خوانان در قطب روده و برشته نرصه و سر بليسان و مسجد عتيق همان خوانند كه به دَرِ زادمهران و مصلحگاه،  و بحمدالله هيچ مسلمان، منقبت و مدح آل رسول را منكر و جاحد نباشد.
در اين زمان از نوحه‌گران و مناقبياني چون ابن اصدق و احمد المزوق و زني به نام سكينة نائحة  گزارش نقل شده است. از شخصي به نام اَشناسي (م 439 ﻫ) نيز ياد شده است كه در خانه خود در محله كرخ مجلس به پا مي‌كرد و طعن بر صحابة مي‌نمود. خطيب بغدادي درباره‌ وي گفته است: روايت او صحيح است، اما رافضي بد مذهبي است».  آنچه در اين گزارش‌ها جالب است نوحه‌گري زنان در ملأ عام است؛ چنان كه از نوحه‌گري سكينه در موارد متعددي گزارش نقل شده است.  تنوخي نيز با نقل اشعاري كه خلب نائحه در مجالس مي‌خواند، مي‌گويد ما اين اشعار را در خانه بعضي از رؤسا شنيديم.
براساس برخي از گزارش‌ها عده‌اي از اين گويندگان شيعي حتي در مراكز و مساجدي كه عمدتاً محل تجمع اهل سنّت بوده است به نقل مناقب اهل بيت مي‌پرداختند. چنان كه مهيار ديلمي (م 428 ﻫ) روزهاي جمعه در مسجد جامع منصوري بغداد و در حضور بزرگان ادب، سروده‌هايي خود را درباره اهل بيت انشاد مي‌كرد. نيز علي بن احمد القادسي (م 447 ﻫ) در همان جا سخن مي‌گفت؛ اما وي را از آنجا باز داشتند. پس به مسجد براثا مي‌رفت و مردم به دورش حلقه مي‌زدند. ذهبي و سمعاني به نقل از خطيب بغدادي گويند: علت اين كه مانع از خطابه او در جامع منصور شدند نقل روايات ضعيف و بدون سند بوده است.
گروهي ديگر از شيعيان نيز خود را به ديوانگي مي‌زدند؛ لباس‌هاي مندرس به تن مي‌كردند و ريش مي‌تراشيدند كه در آن زمان معمول نبوده است و در كوچه و بازار هر چه مي‌توانستند در مناقب اهل بيت و مثالب مخالفان مي‌گفتند و اهل سنت، به حساب ديوانگي آنها، كمتر متعرضشان مي‌شدند.
همچنين مناقب خوانان اين دوره كه از آزادي عمل بيشتري برخوردار بودند، به مسافرت در شهرهاي مختلف مي‌پرداختند و در اجتماعات منقبت‌گويي مي‌كردند. ناشي صغير (م 365 ﻫ) از جمله اين شعرا بود. وي ساكن مصر بود و به عراق مي‌آمد و در مسجد جامع كوفه شعرهايي را كه در مداح اهل بيت انشاد كرده بود مي‌خواند و بسياري از شيعيان آنها را مي‌نگاشتند.  محمود كشاجم (م 360 يا 350 ﻫ) نيز در حلب اقامت داشت و بين حلب و قدس و دمشق و بغداد رفت و آمد مي‌كرد و منقبت مي‌گفت.
منقبتيان هر از گاهي در ايجاد موجي تازه و جنبشي سياسي نيز موثر بودند. به سال 420 ﻫ در مسجد براثا شخصي از شيعيان به منقبت گويي از حضرت علي پرداخت. ابن اثير با لحني آكنده از تحقير چنين گفته است:
انساني در سخنان خود گفت: پس از صلوات بر پيامبر و برادرش علي، امير مؤمنان كه با جمجمه سخن گفت و زنده‌اش كرد؛ انساني الهي كه با جوانان كهف سخن گفت.
و ديگر غلوّهاي بدعت آميز.
با رسيدن خبر اين سخنان به خليفه، وي خطيبي را بر آن مسجد گماشت. اما شيعيان كه جسارت يافته بودند او را آماج سنگ قرار دادند و نماز جمعه را قطع كردند. با اين اتفاق، خليفه تا مدتي مانع برگزاري نماز جمعه در آن مسجد شد تا اين كه بزرگان محله و شريف مرتضي با بيان اين كه اغتشاش را سفهاء به راه انداختند از خليفه عذر خواهي كردند و مسئله فيصله يافت.  گزارش فوق حاكي از اين است كه با وجود تسلط امراي بويهي، خليفه همچنان از آن قدرت و نفوذي برخوردار بود كه خطيب جمعه نصب مي‌كرد و در مواقع لزوم وارد عمل مي‌گرديد و به نفع اعتقادات خود فرمان مي‌راند.

مراسم و آيين‌ها
1. نوحه‌گري و عزاداري، جشن و سرور
غالب‌ترين شكل مناقب‌خواني، مرثيه‌سرايي در ايام محرم و جشن و سرور در عيد غدير بود. كامل شيبي معتقد است دسته‌هاي عزاداري نخستين بار در سال 352 ﻫ به وجود آمدند.  معزّالدوله در عاشوراي اين سال عزاي عمومي اعلام كرد، مغازه‌ها بسته شد و خريد و فروش ممنوع گرديد، قصّابان چهارپايي ذبح نكردند، آشپزها غذا نپختند و سقّاها از كار بازداشته شدند. از مردم خواسته شد كه با پوشيدن جامه سياه، اندوه خود را در شهادت سالار شهيدان نشان دهند. زنان با حالتي پريشان و چهره‌اي سياه كرده از خانه‌هايشان خارج شدند و بر سر و صورت مي‌كوفتند و جامعه بر تن مي‌دريدند و در عزاي امام حسين مي‌گريستند.  مجالس نوحه‌خواني و ماتم برگزار گرديد. شيعيان به صورت دسته جمعي به سر و روي خويش كاه و خاكستر مي‌پاشيدند و به سر و سينه مي‌زدند و در حالي كه اشعاري در عزاي امام حسين مي‌خواندند در خيابان‌ها مي‌گشتند.
شيعيان در اين روزها با آويختن پلاس (پارچه‌هاي كهنه و سياه) اعلام عزا مي‌كردند. در عاشورا مردم و حتي برخي علماي حنفي، چون خواجه علي غزنوي، آشكارا معاويه و سفيانيان را لعن مي‌كردند. علما دستار از سر باز كردند و نوحه مي‌خواندند و خاك بر سر مي‌افشاندند؛ چنان كه امام نجم الدين بلعماني حنفي چنين مي‌كرده است.
عزاداري در غير از ماه محرم نيز صورت مي‌گرفت. مردم در مساجد و منازل اجتماع مي‌كردند و شخصي به نوحه‌گري مي‌پرداخت. آورده‌اند كه احمد المزوق نوحه‌گر در مسجد بغداد مرثيه‌سرايي مي‌كرد. روزي مردي وارد مجلس او شد و سراغش را گرفت. چون او را كه در بالاي جمعيت نشسته بود به وي نشان دادند، بدو گفت: ديشب در عالم رويا حضرت فاطمه زهرا3 به من فرمود تا به تو بگويم در رثاي فرزندم شعر ناشي صغير را نوحه كن كه گفته است:
بني احمد قلبي لكم يتقطّع  بمثل مصابي فيكم ليس يُسمع
فما بقعة في الأرض شرقا و مغرباً و ليس لكن فيها قتيل و متصرّع
ظلمتم و قتلتم و قُسّم فيئكم مغرباً و ضاقت بكم أرض فلم يحم موضع
جسوم علي البوغاء ترمي و أرؤس علي أرؤس اللدن الذوابل تُرفع
ناشي كه در آن مجلس حضور داشت، سيلي محكمي بر صورت خود نواخت و به دنبال او احمد مزوق و ديگران همه لطمه بر صورت نواختند و گريه را سر دادند. پس حاضران با اين قصيده نوحه‌سرايي كردند تا ظهر شد و مجلس از هم پاشيد.  قضيه مفصل ديگري شبيه اين جريان را تنوخي درباره ابن اصدق نوحه‌گر آورده است.
برپا داشتن مراسم جشن غدير نيز از سال 352 ﻫ . مرسوم شد و در سال‌هاي بعد ادامه يافت.  گرديزي كه در قرن پنجم مي‌زيست اين روز را جزو روزهاي بزرگ اسلامي و اعياد شيعيان شمرده است.  در اين زمان در شب‌هاي عيد غدير شهرها و محلات آنچنان به زيبايي آذين بسته مي‌شد و اماكن چهره عوض مي‌كرد و سرور و شادي آنسان مردم را فرا مي‌گرفت كه زيبايي و ايام خوش در مغازلات شاعرانه به آن تشبيه شده است. تميم بن معزّ (م 374 ﻫ .) در قصيده‌اي چنين سروده است:
تروح علينا بأحدقها   حسان حكتهنّ من نشرهّنه
...............................  .......................................
...............................  .......................................
به گردش مي‌آورند پياله‌هاي شراب را براي ما زيبا روياني كه بوي خوش آنان مانند پياله‌هاست.
زيبا هستند مانند زيبايي شب‌هاي غدير و هنگام آمدن، زيبايي و خوشي ايام غدير را با خود مي‌آورند.
برپا داشتن جشن در عيد غدير در اشعار منقبت سرايان نيز بازتاب يافته است. ابونجيب جزري (م 401 ﻫ) گفته است:
عَيّدَ في يومِ الغديرِ المسلمُ  و أنكرَ العيدَ عليه المجرمُ
ابن حماد عبدي بصري (م قرن چهارم هجري) نيز براي سرور و جشن در روز غدير چنين به وجد مي‌آيد:
يا عيدَ يومِ الغديرِ    عُد بالهنا و السرور
معزّالدوله در سال 352 ﻫ به مردم فرمان داد كه در اين روز شهر را آذين بندي كنند و به جشن و شادماني بپردازند. مغازه‌ها تا صبح باز بودند. شهر با پارچه‌هاي نفيس و رنگ‌هاي شاد آزين‌بندي شد و چادرها برافراشته گشت. مردم با زينت بيرون آمدند و طبل و شيپور به نشانه شادي نواخته شد. شبانگاه در مجلس شرطه (پليس) جشن آتش افروزي برپا گشت و مردم به آتش بازي و سرور پرداختند. صبحگاهان به زيارت مشاهد ائمه رفتند و در آنجا نماز عيد به جا آوردند.  به سال 389 ﻫ . بعد از زيارت، شتري قرباني كردند.  برخي روشن كردن آتش را بيانگر نفوذ آداب و رسوم كهن ايراني در مراسم و مواسم شيعه اماميه در عهد آل بويه دانسته‌اند.
در اين دوره، گسترش برگزاري اين مراسم موجب برانگيخته شدن حساسيت و مقابله اهل سنّت گرديد كه وقوع درگيري‌هاي متعددي را در طي سال‌ها باعث شد. هر چه حكومت آل بويه به پايان عمر خود نزديك مي‌شد و ضعف و فتور در آن راه مي‌يافت، به تبع نزاع ميان شيعه و سني نيز افزون‌تر مي‌شد. سلاطين آل بويه نيز مي‌كوشيدند براي جلوگيري از اين درگيريها، از برگزاري اين مراسم جلوگيري كنند؛ اما پافشاري شيعيان براي برگزاري ادامه يافت.

2. نمايش‌هاي مذهبي
با رواج هر چه بيشتر مراسم و گسترش آن در شهرهاي ديگر، شيعيان به تدريج شكل‌هاي جديد و ابزار متنوعي براي پرورش دادن و افزايش تأثير عزا و جشن به كار مي‌گرفتند. در دسته‌هاي عزاداري از آلت موسيقيايي چون طبل و در جشن‌هاي غدير از طبل و شيپور استفاده شد. نيز برپا كردن خيمه كه به احتمال زياد براي شبيه‌سازي دشت كربلا و خيمه‌هاي سپاه امام حسين در روز عاشورا بود، از جمله اين موارد بود. ابن كثير در اين باره مي‌گويد:
رافضيان در دولت بويهي در سال 400 و قبل و بعد آن در عزاداري حسين اسراف و زياده روي مي‌كردند. در بغداد و ساير شهرها در روز عاشورا در بازارها و خيابان‌ها طبل مي‌زدند و در كوچه‌ها و خيابان‌ها كاه و خاكستر مي‌پاشيدند و بر سكوها كرباس مي‌آويختند و مي‌گريستند و بسياري از آنها به چهت همدردي با حسين آب نمي‌نوشيدند. زنان  صورت‌هايشان را باز مي‌كردند و مي‌گريستند و به صورت و سينه خود مي‌زدند و پابرهنه در بازار مي‌رفتند.
 ذهبي نيز گفته است: «در عاشورا شيعيان در خيابان‌ها خيمه‌ها مي‌افراشتند و بر آنها پلاس‌هاي پاره آويزان مي‌كردند».  استفاده از اين خيمه‌ها كه قاعدتاً به همراه نمادهاي ديگري نيز بود، آغازين گام‌هاي هنر  شبيه خواني و تعزيه گرداني است. جالب‌تر از همه، گزارش ابن‌جوزي از به كار بردن موكبي است كه از آن به نام منجنيق ياد شده است. طبق اين نقل شيعيان محله كرخ، منجنيق‌هايي را هنگام رفتن به زيارت كربلا در نيمه شعبان با خود حركت مي‌دادند. همچنين در سال 449 ﻫ . هنگام حمله به خانه ابوجعفر شيخ طوسي سه عدد از اين منجيق‌ها كه سفيد رنگ بودند سوزانده شد.  به احتمال قوي اين منجنيق‌ها تختي‌هايي محمل مانند بوده‌اند كه آنها را با تشريفات خاصي حركت مي‌داده‌اند.  شايد اين محمل‌ها همان كجاوه يا سريرهايي باشند كه در بعضي از شهرها در مناسبت‌هاي مذهبي به كار مي‌رود و درون آنها افرادي مي‌نشينند و نقش شبيه شخصيت‌هاي بزرگ را ايفا مي‌كنند؛ همانند مراسم ديرينه سالروز ورود حضرت فاطمه معصومه سلام الله عليها در قم.  همان طور از سخن عبدالجيل «خوانندگان را بر مربّعات اسواق مُمَكَّن كردند».  بر مي‌آيد آنان بر سكوهايي كه مخصوص اين كار بوده است قرار مي‌گرفتند تا مردم به راحتي بتوانند آنان را ببينند و خود بر جمعيت احاطه داشته باشند.

واكنش‌هاي اهل سنّت
غالب فرقه‌هاي اهل سنّت با برگزاري مراسم مذهبي به خصوص عزاي امام حسين مخالفتي نداشتند. بلكه عمدتاً حنابله افراطي بودند كه از ديرباز با ديگر مسلمانان اختلاف و درگيري داشتند. آنها در اين دوره هم كم و بيش به مخالفت با عزاداري و جشن شيعيان ادامه دادند؛ امّا با توجه به كثرت شافعيان و حنفيان، به خصوص در ايران ـ كه با اين مراسم مخالفتي نداشتند ـ مخالفت حنابله نمي‌توانست مانعي براي برگزاري مراسم عاشورا يا غدير باشد.
در هر صورت، مخالفت‌ها و واكنش‌هاي اهل سنّت، با تكفير، تفسيق و بدعت و «شعار جاهلي»  خواندن اعمال و آيين‌هاي شيعيان شروع مي‌شود و با اقداماتي كه غالباً به صورت مقابله به مثل و نوعي تقليد از فعاليت‌هاي شيعيان بود، ادامه پيدا مي‌كند. آنها در مقابله به مثل، رواياتي را از پيامبر اكرم6 در نهي سب صحابه ذكر مي‌كردند خطيب بغدادي (م 467 ﻫ) حديثي را از آن حضرت چنين نقل مي‌كند:
قال رسول الله6:
إنّ الناس يكثرون و أصحابي يقلون، و لا تسبّوا أصحابي، لعن الله من سبِّ أصحابي؛ پيامبر خدا6 فرمود: همانا مردم زياد شوند و اصحاب من كم گردند. اصحاب مرا سبّ نكنيد؛ لعنت كند خداوند هر كسي را كه اصحاب مرا سبّ كند.
همو در سندي تعجب برانگيز به نقل از علي بن احمد مقري آورده است:
حدثنا محمد بن الحسن بن حنيفة، حدثنا الفقيه جعفر بن محمد عن أبيه عن جده عن الحسين بن علي بن علي رضي الله عنه قال: قال رسول الله6 من سبّ نبياً فاقتلوه، و من سبِّ صحابيّا فاضربوه؛ محمد بن حسن بن حنيفة از جعفر بن محمد فقيه [امام صادق] از پدرش و او از جدش حسين بن علي حديث كرده است كه رسول خدا فرمود: هر كس پيامبري را دشنام داد بكشيدش و هر كه صحابي را دشنام داد بزنيدش.
نكته‌اي كه اشاره بدان حايز اهميت است و دليل خاصي نمي‌توان بر آن جست، برپا نشدن عزا براي ديگر ائمه شيعه به خصوص حضرت علي در اين دوره است و گزارش‌هاي مختلف تاريخي مراسم عزايي غير از عزاي امام حسين را نشان نمي‌دهد؛ از اين رو برخي از مورخان اهل سنّت بر اين نكته انگشت گذاشته و به وسيله آن به انتقاد از عزاداري شيعيان براي امام حسين پرداخته‌اند. ابن كثير كه در جاي جاي تاريخ خود اين مراسم را شنيع و بدعت مي‌خواند، در حالي كه عزاداري شيعيان بر امام حسين را به قصد طعنه بر امويان مي‌داند مي‌نويسد:
بر هر مسلماني است كه قتل حسين (رضي الله عنه) او را محزون كند... اما آنچه كه شيعه انجام مي‌دهد كه شايد تصنّّعي و براي رياست صحيح نيست؛ چرا كه پدر حسين كه افضل از اوست كشته شده است، اما آنان روز قتل وي را روز ماتم و عزا نمي‌شمارند، در حالي كه او در روز جمعه و در نماز صبح به قتل رسيده است... .
ديگر اقدامات اهل سنت را در موارد زير مي‌توان دسته‌بندي كرد:

الف: فضايل خواني
فضايل خواني كه به تقليد از مناقب خواني شيعيان صورت مي‌گرفت عبارت بود از ذكر فضايل براي خلفاي سه گانه. از فعاليت رسمي اين گروه عبدالجليل رازي در النقض سخن رانده است؛ لذا احتمال دارد رواج اطلاق اين اسم بر آنان در همان زمان بوده باشد و قبل از آن گرچه اهل سنّت در مقام معارضه با شيعيان رد مي‌آمدند اما بدين نام خوانده نمي‌شده‌اند.
در اين زمان شعراي اهل سنّت نيز به مقابله با شاعران شيعه پرداختند. علي بن عيسي فارسي (م 413 ﻫ) در مدح صحابه اشعار زيادي داشت و با شعراي شيعه مناقضه مي‌كرد؛ لذا به «شاعر السُّنة» ملقب گشت.  همچنان كه بديع الزمان همداني چكامه‌اي در مدح صحابه دارد و در جواب، خوارزمي شعري در طعن بر آنان سروده است.  از فعاليت اين گروه در دوره آل بويه گزارشي نقل نشده است.

ب) نماد سازي تقليدي
از آنجا كه شيعيان در مراسم مختلف و نيز گرامي‌داشت برخي روزهاي خاص، شعايري را برپا مي‌كردند، اهل سنّت نيز به تقليد از آنان، تلاش كردند دست به چنين نماد سازي‌هايي بزنند. اين نمادها عبارت بود از:
1. يوم الغار: اهل سنّت در برابر جشن‌هاي روز غدير، روزي را روز غار ناميدند و در آن روز به جشن و شادماني پرداختند.  مراد آنان اشاره به روزي بود كه در جريان هجرت به مدينه، ابوبكر بن ابي قحافه همراه پيامبر6 به غار ثور رفت؛ لذا از وي با عنوان «يار غار» ياد مي‌كردند. ابن اثير مي‌نويسد:
مردم باب البصره در برابر آن اعمال، هشت روز بعد از روز غدير را مانند شيعيان جشن برپا داشتند و گفتند: اين روزي است كه پيامبر6 و ابوبكر (رضي الله عنه) وارد غار شدند.
اما اين مقابله و انتخاب چنين روزي نشان از انفعال و سراسيمگي اهل سنت داشت، چرا كه:
اين سخن از روي ناداني بوده است، زيرا رفتن پيغمبر6 و ابوبكر در غار ثور در اوايل ماه ربيع الاول بود.
ناصر خسرو قبادياني (394 ـ 481 ﻫ) نيز در مقام معارضه با ادعاي چنين فضيلتي و اين كه اهل سنّت مسنّ بودن ابوبكر را دليل بر شايستگي او برخلافت نسبت به علي شمرده‌اند، در ضمن قصيده‌اي بلند مي‌گويد:
شرف مرد به هنگام پديد آيد از او چون پديد آمد تشريف علي روز غدير
اي كه بر خيره همي دعوي بيهوده كني  كه فلان بودت از ياران، ديرينه و پير
از سخن نويري كه عمل هر دو گروه را بدعت مي‌شمارد، بر مي‌آيد كه اين مراسم اهل سنّت تا زمان وي يعني قرن هشتم هنوز داير بوده است.
2. عزاي مصعب بن زبير: اهل سنّت براي مقابله با عزاداري روز عاشورا، در سالروز كشته شدن مصعب بن زبير (م 72 ﻫ)  به دست عبدالملك بن مروان به زيارت قبر وي در مسكن مي‌رفتند و به عزاداري و سوگواري مي‌پرداختند. ابن كثير تصريح كرده كه اين عمل به تقليد از شيعيان بوده است.  ابن اثير هم مي‌گويد:
و هشت روز بعد از روز عاشورا را به ماتم نشسته گفتند: مصعب بن زبير در آن روز كشته شد.
اين در حالي بود كه مصعب در پانزده جمادي الاولي سال 72 كشته شده بود.
3. نمايش مذهبي: در عاشوراي سال 363 ﻫ عده‌اي از اهل سنِّت بغداد دست به يك صحنه سازي از جنگ جمل زدند. آنان زني را سوار شتر كردند و او را عايشه ناميدند و دو كس را به عنوان صلحه و زبير به همراه داشتند پس در خيابان‌ها راه افتادند و فرياد برآوردند كه به جنگ علي و يارانش مي‌رويم. در پي اين عمل، درگيري بزرگي با شيعيان پيدا كردند كه منجر به كشته شدن تعداد زيادي از طرفين شد. ابن كثير هر دو گروه را «كم عقل يا بي‌عقل و دور از راستي»  خوانده است.
اين گزارش نشان مي‌دهد كه از آنجا كه اقدامات سنّيان در مقام مقابله به مثل و تقليد از شيعيان بود، مي‌توان دريافت كه قبل از آن، شيعيان درباره امامان چنين شبيه سازي و به اصطلاح تعزيه گرداني كرده بودند كه الهام بخش عمل سنّيان گشته بود.
ج) قتل، اغتشاش و درگيري
آخرين ابزار براي مقابله با شيعيان، ايجاد درگيري و بر هم زدن مراسم مذهبي و حمله به خانه‌هاي شيعيان و كشتار آنان بود. گويي اين اقدام علاوه بر مناقبيان، عليه شاعران نيز صورت مي‌گرفته است. داود كردي بشنوي (م حدود 380 ﻫ) مي‌گويد:
واليتُهم و برِئتُ من أعدائهِمْ  فاقللْ ملامك لا أبا لك أو زِد
ـ خود را بدانها بستم و از دشمنان‌شان بريدم. تو بي‌پدر هر چه خواهي ملامت كن: كم يا زياد.
اين درگيري‌ها طي سال‌هاي متمادي و حتي قبل از دوره آل بويه، منجر به كشته شدن بسياري از مردم بغداد از دو فرقه شد. در سال 353 ﻫ . اهل سنّت،كه بيشتر از محله باب البصره بودند، به دسته‌هاي عزادار حمله و محله كرخ را غارت كردند.  با مرگ معزالدوله در سال 356 ﻫ . و به قدرت رسيدن فرزندش، عزالدوله، اين نزاع‌ها گسترش يافت. اين نزاع‌ها متعدد و در بيشتر سال‌ها به وقوع پيوست و گاه آنچنان دامنه آن گسترش مي‌يافت كه منجر به مرگ ده‌ها نفر و آتش سوزي در بازار و مغازه‌هاي مردم مي‌گشت و در اين ميان عيّاران  با استفاده از اين فرصت به غارت اموال مردم مي‌پرداختند.
از سال 381 ﻫ . به بعد كه اندك اندك قدرت آل بويه رو به ضعف نهاد، القادر تلاش خود را براي احياي مذهب تسنن در بغداد آغاز كرد و در اين سوي قلمرو نيز، محمود غزنوي كه در سال 387 ﻫ . قدرت را به دست گرفت همانند سامانيان به كوبيدن معتزله و شيعه پرداختند. اين هر سه عاملي بودند كه به اهل سنت جسارت بيشتر داد و شيعيان را دوباره گرفتار محدوديت و تقيه كرد.
با گسترش درگيري‌هاي فرقه‌اي، سلاطين بويه بايد براي ادامه حكومت خود و ثبات و آرامش قلمروشان چاره‌اي مي‌انديشيدند؛ به خصوص كه در سپاه آنان عناصر سنّي نيز كم نبود از اين رو در صدد جلوگيري از برگزاري مراسم بر آمدند. يك بار در سال 382 ﻫ . موقعي كه ابوالحسن كوكبي بر امور كشور مسلط گرديد، اهالي محله كرخ را از برگزاري مراسم و برافراشتن پرچم سياه و بستن بازارها منع كرد كه تا سه سال اين ممنوعيت ادامه داشت.  در سال 393 ﻫ . بار ديگر شيعيان از انجام مراسم عاشورا و نيز اهل سنّت از برگزاري مراسم روز مصعب بن زبير منع شدند.
در همين زمان در نزد شيعيان قرآني بود كه مي‌گفتند نسخه ابن مسعود است. با دخالت قضات و فقهاي سنّي آن نسخه سوزانده شد و آشوبي در شب نيمه شعبان را دامن زد. شيعيان با شعار «يا حاكم يا منصور» كه بيانگر جانبداري و حمايتشان از خليفه فاطمي مصر بود به خيابان آمدند و به منازل فقهاي سنّي يورش بردند. در اين ميان هواداران خليفه القادر به تحريك وي بسياري از منازل شيعيان را آتش زدند و خليفه خود با محكوم شمردن نسخه مذكور دستور اخراج شيخ مفيد از بغداد و اعدام يك شيعي را كه مسببان نابودي آن قرآن را لعن كرده بود، صادر كرد.  وي سپس با اظهار برتري سه خليفه نخستين، مذهب حنبلي را مذهب رسمي حكومت اعلام كرد.  بدينسان  جرأت سنّيان در ايجاد نزاع عليه شيعه بالا رفت و عده‌اي شبانه به مسجد براثا هجوم آوردند و اموال آن را غارت كردند.
در سال 402 ﻫ. فخرالملك، وزير سلطان بهاءالدوله، براي رعايت حال شيعيان، دوباره برگزاري مراسم عاشورا را آزاد اعلام كرد؛  ولي در سال 406 ﻫ . بار ديگر به دليل وقوع درگيري، سيد رضي نقيب، شيعيان را از برگزاري مراسم عاشورا و جشن غدير منع كرد كه اصرار شيعيان به برگزاري آن باعث نزاع آنها با ساكنان محله باب الشعير شد و تعداد زيادي در اين نزاع كشته شدند.  اما ديگر تقريباً از اين زمان سيطره فرهنگي ـ سياسي شيعه كاهش يافت و آنان به عقب گام بر مي‌داشتند.
در ربيع‌الاول سال 422 در دوره جلال الدوله كه تسلط آل بويه بر اوضاع خلافت كم‌رنگ شده بود، شخصي ملقّب به «مذكور» عزم جهاد كرد و خليفه، القائم، نيز منشور و پرچمي به وي داد. گروه بسياري گرد او جمع شدند و فرياد ابي‌بكر و عمر برآوردند و گفتند: اين روز، روز معاويه است، بدين سان ميان آنان و مردم كرخ فتنه به پا خاست و كوي يهوديان، كه مي‌گفتند اهالي كرخ را ياري كرده بودند، غارت شد. فرداي همان روز نيز همراه با تركان، كرخ را به آتش كشيدند و چون اوضاع وخيم گشت و در نقاط ديگر شهر نيز درگيري به وجود آمد، خليفه رخصت دادن خود به مذكور را انكار كرد و سوزانيدن علامت خود را كه با جنگ‌جويان همراه كرده بود به آنها نسبت داد. در اين جريان گروهي از مردم كرخ و نيز كلالكي، عالم سنّي، كشته شد. كوبيدن طبل و كوس در اوقات نماز متوقف گرديد. اين  وضع تا عيد فطر دوام پيدا كرد، و در اين مدت،نه سرنايي نواخته و نه طبلي به هنگام اذان زده شد.  در همين سال ساكنان باب البصره گروهي از زائران قم را كه مي‌خواستند به زيارت كربلا و نجف بروند مانع شدند و سه تن از آنان را كشتند و از زيارت مشهد امام كاظم نيز جلوگيري كردند.
ابن حماد عدوي عبدي گويد:
نزوركم سعياً و قلَّ لحقّكمْ  لوَ انّا علي أحداقنا لكم زُرنا
و لو بُضَّعت أجسادُنا في هواكُم   إذن لم نحلْ عنه بحال ولا زلنا
از دل و جان سوي مزارتان روانيم، و اگر با سر و چشم به زيارت آييم، حق شما را ادا نكرده‌ايم.
اگر در راه شما پاره پاره شويم، دل از مهر شما باز نگيريم.
آنچه در اين سال‌ها باعث تعجب و شادي همگان گرديد اين بود كه به گزارش‌ ذهبي به سال 442 ﻫ. بين شيعه و سنّي به دليل اتفاقشان بر خروج ابن نسوي  از بغداد صلح برقرار شد و به دنبال آن كرخيان در محلة باب القلائين سنّيان نماز گزاردند و همگي باهم در حالي كه پرچم‌هاي خود را پيشاپيش جمعيت حركت مي‌دادند و به زيارت مشاهد رفتند و كرخيان در جماعات خود بر صحابه رحمت فرستادند. در ذي حجه همان سال طرفين با سرور و زينت به زيارت مشهد امام حسين رفتند. اهل سنّت در مساجد خود «الصلاه خير من النوم» گفتند و شيعيان «حي علي خيرالعمل».  اما اين دوستي ديري نپاييد و سال بعد يكي از سخت‌ترين درگيري‌ها در بغداد پيش آمد. در اين سال مردم كرخ بر برج‌هايي نوشتند: « محمد و علي خير البشر»؛ اما سنّيان ادعا كردند نوشته شده است؛ «فمن رضي فقد شكر و من ابي فقد كفر». با دخالت خليفه القائم و تفحص نقيب و وزير گفته كرخيان  تصديق شد لكن سنّيان كوتاه نيامدند و درگيري ادامه پيدا كرد. ابن المذهب قاضي و زهيري از اصحاب عبدالصمد حنبلي، سنّيان را بر گسترش فتنه برانگيختند. آب بر روي كرخيان بسته شد. آنان مجبور گشتند جمله «خير البشر» را پاك كنند و به جاي آن جمله «عليهما السلام» نوشتند. باز سنّيان خواستند تا در اذان از گفتن «حي علي خيرالعمل» ممانعت شود. پس جنگ و ستيز تا سه روز ميانشان دوام يافت و عده‌اي تلف شدند. اهل سنّت به غارت مشهد مطهر امامين كاظمين8 و سپس آتش زدن رواق‌ها و ضريح دو امام اقدام كردند. مدافن پادشاهان بني بويه، معزالدوله و جلال الدوله، و قبور وزيران و رؤسا و قبر جعفر بن ابي جعفر منصور و تعدادي از علما و شعرا كه در اطراف حرم بودند سوزانده شدند.  اين حادثه هولناك كه زخمي عميق بر پيكر تشيّع شمرده مي‌شد در اشعار شاعران بازتاب پيدا كرد. شاعر اسماعيلي مذهب، المؤيد في الدين (م 470 ﻫ)، اين واقعه را اين چنين به تظلم نشسته است:
ليومٍ ببغدادَ ملا مثلُهُ   عبوسّ يراه امرؤٌ قمطريرُ
و قد قام دجّالُها أعورٌ   يحفُّ به من بني الزورِ عورُ
فلا حَدبٌ منه لاينسلون   ولا بقعةٌ ليس فيها نفيرُ
يرومون آلَ نبي الهدي  ليردي الصغير و يفني الكبيرُ
لِتُنهبَ أنفسُ أحيائِهمْ    و تُنبشَ للميّتين القبورُ
و من نجلِ صادقِ آل العبا  ينالُ الذي لم ينلهُ الكفورُ
فموسي يُشقُّ له قبرُهُ   و لمّا أتي حشرُهُ و النشورُ
و يُسعر بالنارِِ منه حريمٌ   حرامٌ علي زائريه السعيرُ
و تُقتل شيعةُ آلِ الرسولِ   عتوّا و تُهتَكُ منهم سترُ
فوا حسرتا لنفوسٍ تسيلُ   و يا غمّتا لرؤوس تطير
آن روز كريه و شوم كه در بغداد گذشت. روزي بدان شومي و نحوست در جهان چهره نگشود.
دجال خويي يك چشم به پا خاست، كوران ديگر بر گرد او حمله آوردند.
يأجوج صفت از در و بام فرو ريختند، به هر كوي و بر زن نفيري برانگيختند.
تا رهبران هدايت را پي سپر سازند، كودك و پيرشان را در خاك نهان سازند.
جان زندگان به يغما برند، مردگان را از گور برآرند.
بر زاده صادق آل محمد آن روا دارند كه كافران روا ندارند.
تربت «موسي» درهم شكافتند. محشر كبرا به پا كردند.
در حريم طورش آتش كين برافروختند، آنجا كه آتش دوزخ بر زايرانش حرام گردد.
شيعه آل پيامبر كشته شدند و حريمشان هتك گرديد.
وا حسرت بر خون‌هايي كه ريخته شد واندوه بر سرهايي كه بريده گشت.
اين نزاع در سال 445 ﻫ. دوباره در بغداد در گرفت. طوايفي از ترك‌ها نيز در آن شركت كردند؛ چنانكه كار به دخالت مقام خلافت كشيد. در اين احوال تركان آتش در كرخ زدند.
نزاع‌هايي شيعه و سني در عراق محدود به بغداد نبود، بلكه در برخي از شهرهاي ايران نيز كمابيش درگيري رخ مي‌داد. در سال 345 ﻫ. ميان سنّيان اصفهان و شيعيان قمي حاضر در آن شهر به دليل اين كه مردمي قمي برخي از صحابه را دشنام داده بود درگيري بزرگي رخ داد. مردم اصفهان، اموال تاجران قمي را غارت كردند. ركن الدوله بويهي بر ضد سنّيان مداخله كرد و بر آنان جريمه بست.  در شهر واسط عراق نيز همين درگيري‌ها جريان داشت. در سال 407 ﻫ. درگيري سختي در اين شهر رخ داد كه سنّيان بر شيعيان غلبه كردند و رهبران شيعه به علي بن مزيد اسدي پناه بردند.  اين درگيري‌ها براي سال‌هاي بعد نيز ادامه داشت.

نتيجه
1. مناقب خواني به معناي عام، در وهله اول ابزار تبليغ و ترويج مذهب بود تا به وسيله آن فضايل و مناقب اهل بيت نبوت كه گاه در اثر جهالت و عوام زدگي مردم و در بسياري از موارد از روي عمد يا در پي دسيسه‌هاي سفياني و مرواني و عباسي به فراموشي سپرده شد بود بار ديگر به گوش مردمان رسانده شود سپس جفاهايي كه در حق آنان روا گشته بود به تظلم وا گويه گردد تا آشكار شود كه در اثر اين نسيان و ظلم چه سيه‌روزي‌هايي گريبانگير مسلمانان و عالم اسلام شده است.
2. مناقب خواني در وهله دوم به عنوان سلاحي قدرتمند در مبارزه‌اي بي‌امان ـ كه همه تاريخ اسلام را فرا مي‌گرفت ـ براي بقا و گسترش فرهنگ تشيّع شكل گرفت و توسعه يافت. آنان تلاش كردند با ذكر نام و ياد و فضايل اهل بيت و برتري آنان در تمامي شئون ديني و انساني بر ديگران، آشكار سازند كه آنان تنها افراد شايسته براي امارت بر جهان اسلام هستند.
3. گرچه در دوره آل بويه با رويكرد شيعي سلاطين، مجال وسيعي براي فعاليت شيعيان پيدا شد، اما اين سلاطين نيز براساس مصالح خود گاه از اجراي آيين‌هاي شيعي جلوگيري مي‌كردند اين دليل محكمي است كه مذهب تشيّع در رشد و سازمان دادن به مكتب و پيروان خود و نيز چذب پيروان جديد، بر حكومت و حمايت شمشير و قلم دولتمردان متكي نبوده است.
4. توجه به موقعيت‌ براي انتخاب روش و ابزار تبليغ و نيز بهره بردن از وضعيت محيط و فضاي فرهنگي حاكم در برگزيدن ابزار فعاليت بسيار مهم و نقش آفرين است.
5. پايه‌هاي اوليه تعزيه خواني و شبيه گرداني در اين دوره بنا نهاده شد. نيز مراسم «كين سياوشان» كه در ايران باستان برپا مي‌شد نه زمينه‌اي براي پيدايش عزا و مرثيه براي ائمه بود و نه مرثيه بر ائمه جايگزيني براي آن در دوره ايران اسلامي؛ بلكه هر يك از آن دو، جايگاه خاصّ خود را در جامعه ايران داشته‌اند.
6. ادامه فعاليت‌ مناقبيان كه به تدريج گسترده‌تر و پيشرفته گشت و تا كنون كه در اشكال مختلف از قبيل مداّحي و نوحه‌گري، پرده‌خواني، حمله خواني و شبيه خواني، منقبت خواني و تعزيه گرداني برگزار مي‌گردد، گوياي خاستگاه و جايگاه مطلوب مردمي اين نهاد مذهبي است. اگر چه هم در قرون چهارم و پنجم و هم در زمان حاضر از آسيب‌هاي جدي، هم در محتوا و هم در روش، مصون نبوده است.

منبع :

http://www.bou.ac.ir/


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۱۱:۲۵ ] [ مشاوره مديريت ]

با هوشنگ جاويد ، درباره موسيقي مذهبي مردم ايران‌
شادي هاي فراموش شده رمضان‌
جام جم آنلاين: هفته گذشته، شبانگاه يكي از روزهاي ماه مبارك رمضان اين فرصت دست داد تا پاي صحبت‌هاي هوشنگ جاويد، پژوهشگر موسيقي ايراني بنشينيم. مقصد، شهرك فرهنگيان منطقه طرقبه مشهد بود كه از چند سال پيش، سكونتگاه اين محقق و نويسنده پركار است.

هوشنگ جاويد در هياتي سفيد به استقبالمان آمد. موي سر و ريش او در ابتداي دهه ششم زندگي‌اش كمتر از رنگ سياه نشاني داشت كه با پوشاك سفيدي كه بر تن كرده بود، كاملا هماهنگ شده بود.
قصد اصلي از گفتگو با او موسيقي رمضان و پيشينه فرهنگي مردم اين زاد و بوم در استقبال از اين ماه پر بركت و اين ضيافت الهي بود. بحث از تعريف موسيقي مذهبي و ديني آغاز شد و با موسيقي رمضان و ويژگي‌هاي آن ادامه يافت. پايان‌بخش گفتگوي ما موسيقي محرم و سنت مرثيه‌خواني و نوحه‌خواني بود كه اگر چه بحث گسترد‌ه‌اي است، اما به دليل تنگناي فضاي صفحه، به صورت خلاصه و مختصر به آن پرداخته‌ايم.
با هوشنگ جاويد از هر دري سخن گفتيم كه هر بخش از آن مي‌تواند موضوع گفتگوي مستقلي شود؛ اما در حال حاضر آنچه پيش روي شماست، خلاصه‌اي است از آنچه او درباره موسيقي مذهبي و بويژه آواها و نواهاي ماه رمضان گفت.
گفتگو را با تعريف شما از موسيقي ديني و مذهبي شروع كنيم. چندي پيش در مقاله‌اي بين اين 2 نوع موسيقي تفاوت قائل شديد. در اين باره بگوييد.
وقتي كه مي‌گوييم موسيقي ديني، هدف و منظورمان مجموعه نغمه‌هايي است كه كلام خداوند را به شكلي زيبا در روان و جان مخاطب رسوخ مي‌دهد. اانند با گردآوري رمضانيه‌ها و ملودي‌هاي موسيقي ويژه اين ماه، آنها را به موسيقيدان‌ها و آهنگسازها ارائه كنند تا قطعات فاخر جديدي براساس آنها ساخته شوند.
همچنين مديران فرهنگي بايد با حمايت ازاندك افراد باقيمانده كه در عرصه موسيقي رمضان فعال بوده و اينك‌
 پا به سن گذاشته‌اند، اطلاعات و تجربه‌هاي آنان را اخذ كنند و به جوان‌ترها انتقال دهند.
از سوي ديگر بايد به پژوهش در اين عرصه همت گماشت و نغمه‌ها، اشعار و ملودي‌هاي به جا مانده از  موسيقي رمضان را ضبط و منتشر كرد. از همين رو بود كه من بر خود لازم دانستم انواع موسيقي رمضان مثل سحرخواني، گلدسته‌خواني، شعرهاي پندآموز، حكمت‌ها و مرثيه‌خواني‌ها را جمع‌آوري كنم و در كتاب موسيقي رمضان در قالب پژوهشي ميداني و كتابخانه‌اي در اختيار علاقه‌مندان قرار دهم.
البته چندي پيش، پيشنهاد برپايي يك جشنواره را هم با عنوان عيدفطر در همين ارتباط داديد.

البته پيشنهاد من درباره برپايي جشنواره ادبي عيد فطر بود كه حالا چون شما اشاره كرديد به آن مي‌پردازم. پيشنهادم اين بود كه جشنواره ادبي با نام عيد فطر برگزار شود تا شاعران و نويسندگان در آن آثار خود را در توصيف رمضان، سحر و افطار ارائه كنند. ادبيات رمضان در زمان معاصر كمرنگ‌تر از گذشته شده است. دستگاه‌هاي فرهنگي با يك برنامه‌ريزي مدون و هماهنگ مي‌توانند شاعران و نويسندگان را در اين مسير هدايت و حمايت كنند.
در چند سال گذشته، شما هم همراه با بسياري ديگر از كارشناسان مذهبي و هنري، نسبت به بيراهه رفتن موسيقي مذهبي در ايام محرم و صفر هشدار داده‌ايد. بيشتر انتقادها هم متوجه شيوه‌هاي جديد مرثيه‌خواني و نوحه‌خواني است. در اين باره بگوييد.
متاسفانه در حال حاضر تنها در برخي شهرستان‌ها از الحان موسيقي اصيل در نوحه‌خواني بهره گرفته مي‌شود و تعداد اندكي از مرثيه‌خوانان در شهرهاي بزرگ بر شيوه درست قدما مانده‌اند. مابقي نوحه‌خوان‌ها با كمال تاسف از موسيقي هندي، تركي و غربي تقليد مي‌كنند كه بسيار مخرب است.
اين در حالي است كه پيش از اين گفتيد موسيقي ما درواقع وامدار پيشينه مذهبي خود است. با اين وضع، علاوه بر منظر ديني و مذهبي، از دريچه هنر هم بايد اين بيراهه ‌رفتن را نقد كرد.

در گذشته، مرثيه خوانان و نوحه‌خوانان ما سعي مي‌كردند از هنرهاي آوازي كشورمان براي رساندن پيام عاشورا به مردم به بهترين شكل بهره ببرند. در اين راه، كار به جايي مي‌رسد كه در موسيقي كشور برخي دسته‌بندي‌ها پديد مي‌آيد كه در رسالات مختلف موسيقي به آن اشاره شده است.
اما متاسفانه در حال حاضر، هر كسي با اين عنوان كه صداي خوبي دارد، اسمش را نوحه‌خوان مي‌گذارد و هرچه دلش مي‌خواهد مي‌خواند. با اين‌كه براي اشخاص فرهنگي و روحانيون هم مشخص شده كه اين شكل نوحه‌خواني و مرثيه‌خواني، آسيب‌زننده است، باز هم اين جريان غلط ادامه پيدا مي‌كند.
چگونه مي‌شود اين جريان را دوباره در مسير درست قرار داد و آن را اصلاح كرد.
باز هم تكرار مي‌كنم اينجا هم، حركت و كار پژوهشي و آموزشي بسيار مورد نياز است. علاوه بر آن، سازمان ميراث فرهنگي و البته مراكز مذهبي بايد نسبت به حفظ پيشينه غني مرثيه‌خواني و نوحه‌خواني در ايران همت گمارند. زماني كه همه نسبت به حفظ ميراث معنوي ما در حوزه موسيقي مذهبي اينقدر حساسيت دارند، تمام نهادها و ارگان‌هاي مرتبط بايد خود را موظف بدانند تا آن را پاس دارند.
در مداحي آيا دغدغه‌هاي شما محدود به موسيقي اين آثار است؟
اين‌كه گفتم، تنها دغدغه‌هاي من نيست، بلكه همه نسبت به آن حساس هستند. در زمينه و حوزه مداحي و مرثيه‌خواني، البته تنها موسيقي مطرح نيست، بلكه بار كلامي آن هم اهميت دارد و هردو را بايد در نظر گرفت. قديم‌ترها، كساني اشعار نوحه‌ها و مرثيه‌ها را مي‌سرودند كه شاعر بودند. شما براي نمونه به ترجيع‌بند محتشم كاشاني توجه كنيد. حال اگر هركسي فكر كند كه شاعر است و حتي تنها از سر ارادت شعري بگويد كه ضعيف باشد، خواندن آن نتيجه منفي خواهد داشت. اگر به اين شكل باشد، خود كلام هم به سمت انحراف مي‌رود و بدتر مي‌شود.
براي آن‌كه موسيقي پربار مذهبي ما همچون گذشته در كمال پاكي از نظر محتوايي و اجرايي و غني از نظر هنري به زندگي خود ادامه دهد، چه بايد بكنيم؟
ما كه در اندازه توانمان داريم تلاش مي‌كنيم. محققان و پژوهشگران بدون آن‌كه بخوبي حمايت شوند در اين زمينه كارهايي انجام داده‌اند؛ اما بايد اين كارها و فعاليت‌ها گسترش يابد و عمق بيشتري پيدا كند. پيش از هر چيز فكر مي‌كنم موسيقي مذهبي بايد متولي داشته باشد. در اين زمينه‌ نهادهاي مذهبي و فرهنگي مي‌توانند كنار هم دست به سياستگذاري و مديريت بزنند. نبايد بگذاريم موسيقي مذهبي ما به حال خودش رها و خداي‌ناكرده در طول زمان دچار انحراف شود. اول از همه بايد سيماي اين موسيقي را از بدعت‌ها و كژي‌ها زدود و نگذاريم آنچه به عنوان مدرنيسم به خورد ما مي‌دهند، باعث انحراف اين موسيقي شود. اگر بگذاريم به اسم موسيقي پاپ، هر نوا و آواي بيگانه و بي‌ريشه وارد مداحي و مرثيه‌خواني ما شود، چند وقت ديگر شنونده آن الحان و دستگاه‌هاي معنوي ايراني نخواهيم بود.
پژوهشگر فرهنگ موسيقي مردم ايران‌
مي‌گويد متولد سال 1336 در خراسان است، ولي 2 سال ديرتر برايش شناسنامه‌ گرفته‌اند. ديپلمش را در مشهد گرفته و دانش آموخته فيلمسازي از دانشكده صدا و سيماست. هوشنگ جاويد كه 51 سال دارد، 27 سال از عمرش را در تهران ساكن بوده و اينك در منطقه طرقبه مشهد اقامت دارد.
آشنايي جاويد با استاد انجوي شيرازي باعث شد او در زندگي‌اش راه پژوهش و مطالعه را در فرهنگ مردم برگزيند. انجوي شيرازي كه بنيانگذار مركز مردم‌شناسي صداوسيما بود، به شاگرد جوان خود آموخت تا در هر عرصه‌اي كه پاي مي‌گذارد، حرف تازه‌اي براي گفتن داشته باشد. همين نكته استاد باعث شد هوشنگ جاويد بعدها به عنوان پايه‌گذار پژوهش در عرصه فرهنگ موسيقي سنتي، محلي و مذهبي شناخته شود.

كتاب‌هاي آشنايي با موسيقي نواحي ايران، موسيقي  رسانه، موسيقي قدسي، مذهبي و آييني ايران، آواهاي روح‌نواز، هنر صلوات‌خواني در ايران، موسيقي آييني تركمن و موسيقي رمضان از جمله آثار اين پژوهشگر در حوزه موسيقي ايراني است.
هوشنگ جاويد علاوه بر چاپ كتاب، با ساخت فيلم و انتشار مجموعه‌هاي صوتي نيز در راه حفظ و اشاعه موسيقي ايراني حركت كرد.
همچنين او مبدع و پايه‌گذار جشنواره‌هاي متعدد فرهنگي در حوزه موسيقي است؛ جشنواره پژوهشي ني‌نوازان، جشنواره موسيقي آييني كشور، جشنواره موسيقي زنان مناطق و نواحي ايران و همايش منقبت‌خواني از جمله اين فعاليت‌هاست. پس از اقامت دوباره اين پژوهشگر در مشهد، چند سالي است كه او جشنواره نعت‌خواني حضرت رسول را در اين شهر راه‌اندازي كرده و توانسته اين سنت ديرپاي موسيقايي را به جامعه فرهنگي كشور معرفي كند.

منبع :

 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۱۱:۲۲ ] [ مشاوره مديريت ]

قصه‌گويي، سنت فراموش‌شده يلدا


برخي براين باورند كه امروز با وجود ماهواره و اينترنت و بازي‌هاي رايانه‌اي، ديگر كسي حوصله شنيدن قصه ندارد اين در حالي است كه قصه‌ها، همواره جايگاه خاص خود را دارند. از اين رو متوليان فرهنگي بايد به جاذبه قصه پي برده و از ابزارهاي مدرن براي به‌روز كردن آن بهره جويند نه اين‌كه به اشتباه تصور كنند، روزگار قصه‌گويي به‌سر آمده است.
 
يلدا
خبرگزاري ميراث فرهنگي- گروه فرهنگ و هنر- آدمي، قصه را دوست دارد. با قصه زيسته و همچنان با آن زندگي مي‌كند. قصه، همچون خواب ديدن است؛ با زندگي، پيوستگي و شباهت دارد اما خود زندگي نيست. تلخي‌ها و ناملايمات آن را هم ندارد. قصه را جاذبه‌اي است كه در همه دوره‌هاي عمر از كودكي تا پيري، آدمي را به‌سوي خود مي‌كشد.
 
بشر، پيوسته با قصه سروكار دارد و آن را كليد گنجينه رازها و رمزهاي كهن مي‌داند. آدميزاد، همان‌طور كه نمي‌تواند از سايه خود جدا شود، از شنيدن قصه هم نمي‌تواند چشم بپوشد. انساني كه مي‌خواهد از سرگذشت تلخ و شيرين نياكان و همنوعانش باخبر شود.
 
مژگان شيخي، كه مجموعه «365 قصه، 365 شب» را گردآوري و منتشر كرده، «قصه را نوشته‌اي تخيلي و سرگرم‌كننده مي‌داند كه روان، آموزش‌دهنده، جذاب و هيجان‌انگيز است و تخيل انسان را تقويت مي‌كند.چراكه در قالب تمثيل به بيان ارزوها مي‌پردازد و اين مساله موجب مي‌شود خواننده يا شنونده قصه به پديده‌ها و مسايل گوناگون فكر كند و همين فكر كردن، تخيل او را برمي‌انگيزد.»
 
اما به گفته محمد ميركياني، «در متون كهن ما قصه، حكايت، افسانه، رويداد، واقعه، داستان و... با يكديگر مترادف و به معني مجموعه حوادثي هستند كه از پي هم مي آيند.به همين خاطر وقتي مي خواستند سرگذشت كسي را بپرسند به او مي گفتند: « قصه آنچه بر تو گذشته را بگو.»
 
نويسنده و گردآورنده مجموعه«قصه ما مثل شد»، قصه و داستان را هم معني با يكديگر مي داند و به تفاوت اين دو اعتقادي ندارد و براين باور است كه « پس از مشروطه ،بعضي صاحب‌نظران به تقسيم‌بندي غلطي دست زدند و گفتند هر آنچه پيش از مشروطه بوده قصه و آن چيزي كه پس از اين تاريخ شكل گرفته، داستان نام دارد و اين مرزبندي به باور من از پايه و اساس اشتباه است چون ملا احمدنراقي در بيتي گفته:«بشنويد اي دوستان اين داستان / تا بگويم داستان راستان» پس در آن روزگار هم،داستان وجود داشته و براي مثال نظامي گنجوي از بزرگ‌ترين شاعران داستان‌پرداز است.»
 
اما مژگان شيخي، قصه و داستان را متفاوت با يكديگر مي‌داند و براين باور است كه « قصه از فرم قديمي‌تري پيروي مي‌كند و قهرمانان آن، تيپ هستند تا افراد انساني؛ تيپ‌هايي كه تغيير و تحول پيدا نمي‌كنند و يا خوب‌اند يا بد. در حالي‌كه يكي از عناصر مهم داستان‌نويسي، شخصيت‌پردازي است؛ شخصيت‌هايي كه دچار دگرگوني مي‌شوند. از سوي ديگر ماجراها در قصه، پشت سر هم مي‌آيند در صورتي‌كه در داستان، حوادث علي و معلولي است.»
 
ميركياني در ارتباط با قهزمانان قصه، به‌گونه‌اي ديگر فكر مي‌كند، «خوانندگان قصه دوست دارند اين گونه باشد. يعني قهرمانان قصه يا سپيدند يا سياه و حد وسطي هم وجود ندارد چراكه آدم‌ها علاقه‌مند به پيروزي خوبي بر بدي هستند.دلشان مي‌خواهد روشني بر تاريكي چيره شود.اين يك نياز فطري و طبيعي است و قصه‌گويان به دنبال پاسخ دادن به نياز فطري و طبيعي انسان‌ها بوده‌اند.»
 
برخي براين باورند كه امروز با وجود ماهواره و اينترنت و بازي‌هاي رايانه‌اي، ديگر كسي حوصله شنيدن قصه ندارد. اما به باور مژگان شيخي، «همواره قصه، جايگاه خاص خود را دارد به شرط اين‌كه خوب و پركشش باشد. امروز قصه گفتن و قصه نوشتن، مشكل‌تر شده و كساني موفق‌اند كه طرح نو داشته باشند و به نوشتن داستان‌هايي جذاب بپردازند.»
 
به گفته شيخي،« قصه نوشتن، متفاوت با قصه گفتن است. وقتي قصه مي‌گويي بايد بتواني همه حالات و احساسات خود را از راه كلام و حالات صورت به شنونده خود منتقل كني و هيچ رسانه‌اي نمي‌تواند اين ارتباط زنده و حسي را با مخاطب خود برقرار كند از اين‌روست كه قصه، هميشه مي‌ماند و كهنه نمي‌شود.»
 
اما قصه‌هاي امروز بايد بازنويسي و بازآفريني شوند و  بازنويسي و بازآفريني، آن‌گونه كه ميركياني مي‌گويد به امروز و ديروز برنمي‌گردد.بسياري از قصه‌هاي مثنوي، حكايت كساني بوده كه پيش از او زندگي مي‌كرده‌اند و يا فردوسي در شاهنامه به روايت كردن داستان‌هايي پرداخته كه دهقان‌هاي پيش از او روايت مي‌كرده‌اند. اما در دنياي امروز بايد از ابزار مدرن براي بازنويسي و بازآفريني قصه‌ها استفاده كرد.»

منبع :

http://www.chn.ir/news/?section=2&id=52005


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۱۱:۲۱ ] [ مشاوره مديريت ]


فرهنگ شفاهي نقش گذشته را ندارد
 
اگر چه نقش فرهنگي شفاهي در مقايسه با گذشته كمتر شده، اما اين فرهنگ از بين نرفته است: «تنها به دليل پررنگ تر شدن فرهنگ مكتوب است كه افرادي عنوان نابودي بر اين روند مي گذارند»
 
از نظر بسياري از علاقه منداني كه به همه مظاهر سنت وابسته و علاقه‌مند هستند، فرهنگ شفاهي نيز همچون بسياري از نمودهاي سنت رو به نابودي است.
 
همه گير شدن رسانه‌هاي مكتوب، از بين رفتن آيين هايي مثل تعزيه و نقالي، فراموش شدن لالايي ها و قصه گويي و حتي كم شدن ارتباط كلامي اعضاي خانواده ها را از مستندات اين ادعا عنوان مي‌كنند.
 
اگرچه رسانه‌ها و به ويژه از نوع مكتوب، نخستين مقصر براي كمرنگ شدن نقش فرهنگ شفاهي به نظر مي‌آيند، اما حتي اگر به از بين رفتن فرهنگ شفاهي نيز معتقد باشيم، باز هم نمي‌توان شيفته تكنولوژي ماند و تاثير رسانه ها را آنچنان قوي پنداشت كه فرهنگ شفاهي را از بين ببرد؛ فرهنگي كه براي قرن هاي متمادي دوام داشته است، نقش هايي همچون جامعه پذيري گرفته تا انتقال ميراث فرهنگي .
 
به اعتقاد مردم شناساني مثل"علي بلوك باشي"، بايد كمرنگ شدن نقش فرهنگ شفاهي را در كاركردهايي جستجو كرد كه ديگر توسط اين فرهنگي برآورده نمي‌شود و فرهنگ مكتوب برآورده كردن اين نيازها را بر عهده گرفته است.
 
در زمينه فرهنگي شفاهي با بلوك باشي كه مدير گروه مردم شناسي دايره المعارف بزرگ اسلامي نيز هست گفت و گو كرده ايم.
 

چه تعريفي از فرهنگ شفاهي مي‌توان ارائه داد؟
فرهنگ شفاهي يا گفتاري در برابر فرهنگ مكتوب يا نوشتاري قرار مي‌گيرد. اين فرهنگ مجموعه اندوخته‌هاي ذهني و الگوهاي رفتاري را شامل مي‌شود كه به صورت نانوشته انتقال مي يابد.
 
زماني در جامعه‌هايي با فرهنگ شفاهي زندگي مي‌كردند، زماني كه انسان هنوز به خط دست پيدا نكرده بود، همه داشته‌هاي خود را به صورت شفاهي منتقل مي‌كرد. يعني آموزش دانش ها و تجربيات به صورت كلام، گفتار و ايما و اشاره منتقل مي‌شد تا اينكه خط اختراع شد. اين دستيابي موجب شد بسياري از وظايف گفتار به نوشتار واگذار شد.
پس ما پيش از اين يك جامعه شفاهي داشتيم. نه ديوار نوشته‌ وجود نداشت، نه سفال نگاره و نه علامتي. البته اين به آن معنا نيست كه آن زمان مردم فرهنگ نداشتند، بلكه فرهنگ تقليدي و شفاهي بود . با رواج فرهنگ مكتوب، فرهنگ شفاهي از بين نرفت و همچنان راه خود را ادامه داد.
از طرف ديگر مي‌توان فرهنگ را به دو بخش مجزا تقسيم كرد. يكي فرهنگ رسمي و مَدرسي كه داراي صورتي مكتوب است و ديگري فرهنگ غيررسمي يا فرهنگ عامه كه شكل شفاهي دارد. در جوامعي كه سنتي‌تر هستند بيشتر فرهنگ شفاهي نقش و تأثير دارد و در اين جوامع انتقال ميراث معنوي، بسيار پررنگ است .
 
گفتيد كه فرهنگ مكتوب با اختراع خط رواج پيدا كرد. نمي‌توان رواج فرهنگ مكتوب را كمي نزديك تر ديد،يعني زماني كه استفاده از كتاب و بعد روزنامه‌ها رواج يافت و همه گيرتر شد ؟
منظورم از اين گفته‌ها ذكر پيدايي و فرهنگ مكتوب است ،فرهنگي كه با پديده خط نوشته آغاز شد. اef="page-61.html" target="_blank">۶۱ ][ ۶۲ ][ ۶۳ ][ ۶۴ ][ ۶۵ ][ ۶۶ ][ ۶۷ ][ ۶۸ ][ ۶۹ ][ ۷۰ ][ ۷۱ ][ ۷۲ ][ ۷۳ ][ ۷۴ ][ ۷۵ ][ ۷۶ ][ ۷۷ ][ ۷۸ ][ ۷۹ ][ ۸۰ ][ ۸۱ ][ ۸۲ ][ ۸۳ ][ ۸۴ ][ ۸۵ ][ ۸۶ ][ ۸۷ ][ ۸۸ ][ ۸۹ ][ ۹۰ ][ ۹۱ ][ ۹۲ ][ ۹۳ ][ ۹۴ ][ ۹۵ ][ ۹۶ ][ ۹۷ ][ ۹۸ ][ ۹۹ ][ ۱۰۰ ][ ۱۰۱ ][ ۱۰۲ ][ ۱۰۳ ][ ۱۰۴ ][ ۱۰۵ ][ ۱۰۶ ][ ۱۰۷ ][ ۱۰۸ ][ ۱۰۹ ][ ۱۱۰ ][ ۱۱۱ ][ ۱۱۲ ][ ۱۱۳ ][ ۱۱۴ ][ ۱۱۵ ][ ۱۱۶ ][ ۱۱۷ ][ ۱۱۸ ][ ۱۱۹ ][ ۱۲۰ ][ ۱۲۱ ][ ۱۲۲ ][ ۱۲۳ ][ ۱۲۴ ][ ۱۲۵ ][ ۱۲۶ ][ ۱۲۷ ][ ۱۲۸ ][ ۱۲۹ ][ ۱۳۰ ][ ۱۳۱ ][ ۱۳۲ ][ ۱۳۳ ][ ۱۳۴ ][ ۱۳۵ ][ ۱۳۶ ][ ۱۳۷ ][ ۱۳۸ ][ ۱۳۹ ][ ۱۴۰ ][ ۱۴۱ ][ ۱۴۲ ][ ۱۴۳ ][ ۱۴۴ ][ ۱۴۵ ][ ۱۴۶ ][ ۱۴۷ ][ ۱۴۸ ][ ۱۴۹ ][ ۱۵۰ ][ ۱۵۱ ][ ۱۵۲ ][ ۱۵۳ ][ ۱۵۴ ][ ۱۵۵ ][ ۱۵۶ ][ ۱۵۷ ][ ۱۵۸ ][ ۱۵۹ ][ ۱۶۰ ][ ۱۶۱ ][ ۱۶۲ ][ ۱۶۳ ][ ۱۶۴ ][ ۱۶۵ ][ ۱۶۶ ][ ۱۶۷ ][ ۱۶۸ ][ ۱۶۹ ][ ۱۷۰ ][ ۱۷۱ ][ ۱۷۲ ][ ۱۷۳ ][ ۱۷۴ ][ ۱۷۵ ][ ۱۷۶ ][ ۱۷۷ ][ ۱۷۸ ][ ۱۷۹ ][ ۱۸۰ ][ ۱۸۱ ][ ۱۸۲ ][ ۱۸۳ ][ ۱۸۴ ][ ۱۸۵ ][ ۱۸۶ ][ ۱۸۷ ][ ۱۸۸ ][ ۱۸۹ ][ ۱۹۰ ][ ۱۹۱ ][ ۱۹۲ ][ ۱۹۳ ][ ۱۹۴ ][ ۱۹۵ ][ ۱۹۶ ][ ۱۹۷ ][ ۱۹۸ ][ ۱۹۹ ][ ۲۰۰ ][ ۲۰۱ ][ ۲۰۲ ][ ۲۰۳ ][ ۲۰۴ ][ ۲۰۵ ][ ۲۰۶ ][ ۲۰۷ ][ ۲۰۸ ][ ۲۰۹ ][ ۲۱۰ ][ ۲۱۱ ][ ۲۱۲ ][ ۲۱۳ ][ ۲۱۴ ][ ۲۱۵ ][ ۲۱۶ ][ ۲۱۷ ][ ۲۱۸ ][ ۲۱۹ ][ ۲۲۰ ][ ۲۲۱ ][ ۲۲۲ ][ ۲۲۳ ][ ۲۲۴ ][ ۲۲۵ ][ ۲۲۶ ][ ۲۲۷ ][ ۲۲۸ ][ ۲۲۹ ][ ۲۳۰ ][ ۲۳۱ ][ ۲۳۲ ][ ۲۳۳ ][ ۲۳۴ ][ ۲۳۵ ][ ۲۳۶ ][ ۲۳۷ ][ ۲۳۸ ][ ۲۳۹ ][ ۲۴۰ ][ ۲۴۱ ][ ۲۴۲ ][ ۲۴۳ ][ ۲۴۴ ][ ۲۴۵ ][ ۲۴۶ ][ ۲۴۷ ][ ۲۴۸ ][ ۲۴۹ ][ ۲۵۰ ][ ۲۵۱ ][ ۲۵۲ ][ ۲۵۳ ][ ۲۵۴ ][ ۲۵۵ ][ ۲۵۶ ][ ۲۵۷ ][ ۲۵۸ ][ ۲۵۹ ][ ۲۶۰ ][ ۲۶۱ ][ ۲۶۲ ][ ۲۶۳ ][ ۲۶۴ ][ ۲۶۵ ][ ۲۶۶ ][ ۲۶۷ ][ ۲۶۸ ][ ۲۶۹ ][ ۲۷۰ ][ ۲۷۱ ][ ۲۷۲ ][ ۲۷۳ ][ ۲۷۴ ][ ۲۷۵ ][ ۲۷۶ ][ ۲۷۷ ][ ۲۷۸ ][ ۲۷۹ ][ ۲۸۰ ][ ۲۸۱ ][ ۲۸۲ ][ ۲۸۳ ][ ۲۸۴ ][ ۲۸۵ ][ ۲۸۶ ][ ۲۸۷ ][ ۲۸۸ ][ ۲۸۹ ][ ۲۹۰ ][ ۲۹۱ ][ ۲۹۲ ][ ۲۹۳ ][ ۲۹۴ ][ ۲۹۵ ][ ۲۹۶ ][ ۲۹۷ ][ ۲۹۸ ][ ۲۹۹ ][ ۳۰۰ ][ ۳۰۱ ][ ۳۰۲ ][ ۳۰۳ ][ ۳۰۴ ][ ۳۰۵ ][ ۳۰۶ ][ ۳۰۷ ][ ۳۰۸ ][ ۳۰۹ ][ ۳۱۰ ][ ۳۱۱ ][ ۳۱۲ ][ ۳۱۳ ][ ۳۱۴ ][ ۳۱۵ ][ ۳۱۶ ][ ۳۱۷ ][ ۳۱۸ ][ ۳۱۹ ][ ۳۲۰ ][ ۳۲۱ ][ ۳۲۲ ][ ۳۲۳ ][ ۳۲۴ ][ ۳۲۵ ][ ۳۲۶ ][ ۳۲۷ ][ ۳۲۸ ][ ۳۲۹ ][ ۳۳۰ ][ ۳۳۱ ][ ۳۳۲ ][ ۳۳۳ ][ ۳۳۴ ][ ۳۳۵ ][ ۳۳۶ ][ ۳۳۷ ][ ۳۳۸ ][ ۳۳۹ ][ ۳۴۰ ][ ۳۴۱ ][ ۳۴۲ ][ ۳۴۳ ][ ۳۴۴ ][ ۳۴۵ ][ ۳۴۶ ][ ۳۴۷ ][ ۳۴۸ ][ ۳۴۹ ][ ۳۵۰ ][ ۳۵۱ ][ ۳۵۲ ][ ۳۵۳ ][ ۳۵۴ ][ ۳۵۵ ][ ۳۵۶ ][ ۳۵۷ ][ ۳۵۸ ][ ۳۵۹ ][ ۳۶۰ ][ ۳۶۱ ][ ۳۶۲ ][ ۳۶۳ ][ ۳۶۴ ][ ۳۶۵ ][ ۳۶۶ ][ ۳۶۷ ][ ۳۶۸ ][ ۳۶۹ ][ ۳۷۰ ][ ۳۷۱ ][ ۳۷۲ ][ ۳۷۳ ][ ۳۷۴ ][ ۳۷۵ ][ ۳۷۶ ][ ۳۷۷ ][ ۳۷۸ ][ ۳۷۹ ][ ۳۸۰ ][ ۳۸۱ ][ ۳۸۲ ][ ۳۸۳ ][ ۳۸۴ ][ ۳۸۵ ][ ۳۸۶ ][ ۳۸۷ ][ ۳۸۸ ][ ۳۸۹ ][ ۳۹۰ ][ ۳۹۱ ][ ۳۹۲ ][ ۳۹۳ ][ ۳۹۴ ][ ۳۹۵ ][ ۳۹۶ ][ ۳۹۷ ][ ۳۹۸ ][ ۳۹۹ ][ ۴۰۰ ][ ۴۰۱ ][ ۴۰۲ ][ ۴۰۳ ][ ۴۰۴ ][ ۴۰۵ ][ ۴۰۶ ][ ۴۰۷ ][ ۴۰۸ ][ ۴۰۹ ][ ۴۱۰ ][ ۴۱۱ ][ ۴۱۲ ][ ۴۱۳ ][ ۴۱۴ ][ ۴۱۵ ][ ۴۱۶ ][ ۴۱۷ ][ ۴۱۸ ][ ۴۱۹ ][ ۴۲۰ ][ ۴۲۱ ][ ۴۲۲ ][ ۴۲۳ ][ ۴۲۴ ][ ۴۲۵ ][ ۴۲۶ ][ ۴۲۷ ][ ۴۲۸ ][ ۴۲۹ ][ ۴۳۰ ][ ۴۳۱ ][ ۴۳۲ ][ ۴۳۳ ][ ۴۳۴ ][ ۴۳۵ ][ ۴۳۶ ][ ۴۳۷ ][ ۴۳۸ ][ ۴۳۹ ][ ۴۴۰ ][ ۴۴۱ ][ ۴۴۲ ][ ۴۴۳ ][ ۴۴۴ ][ ۴۴۵ ][ ۴۴۶ ][ ۴۴۷ ][ ۴۴۸ ][ ۴۴۹ ][ ۴۵۰ ][ ۴۵۱ ][ ۴۵۲ ][ ۴۵۳ ][ ۴۵۴ ][ ۴۵۵ ][ ۴۵۶ ][ ۴۵۷ ][ ۴۵۸ ][ ۴۵۹ ][ ۴۶۰ ][ ۴۶۱ ][ ۴۶۲ ][ ۴۶۳ ][ ۴۶۴ ][ ۴۶۵ ][ ۴۶۶ ][ ۴۶۷ ][ ۴۶۸ ][ ۴۶۹ ][ ۴۷۰ ][ ۴۷۱ ][ ۴۷۲ ][ ۴۷۳ ][ ۴۷۴ ][ ۴۷۵ ][ ۴۷۶ ][ ۴۷۷ ][ ۴۷۸ ][ ۴۷۹ ][ ۴۸۰ ][ ۴۸۱ ][ ۴۸۲ ][ ۴۸۳ ][ ۴۸۴ ][ ۴۸۵ ][ ۴۸۶ ][ ۴۸۷ ][ ۴۸۸ ][ ۴۸۹ ][ ۴۹۰ ][ ۴۹۱ ][ ۴۹۲ ][ ۴۹۳ ][ ۴۹۴ ][ ۴۹۵ ][ ۴۹۶ ][ ۴۹۷ ][ ۴۹۸ ][ ۴۹۹ ][ ۵۰۰ ][ ۵۰۱ ][ ۵۰۲ ][ ۵۰۳ ][ ۵۰۴ ][ ۵۰۵ ][ ۵۰۶ ][ ۵۰۷ ][ ۵۰۸ ][ ۵۰۹ ][ ۵۱۰ ][ ۵۱۱ ][ ۵۱۲ ][ ۵۱۳ ][ ۵۱۴ ][ ۵۱۵ ][ ۵۱۶ ][ ۵۱۷ ][ ۵۱۸ ][ ۵۱۹ ][ ۵۲۰ ][ ۵۲۱ ][ ۵۲۲ ][ ۵۲۳ ][ ۵۲۴ ][ ۵۲۵ ][ ۵۲۶ ][ ۵۲۷ ][ ۵۲۸ ][ ۵۲۹ ][ ۵۳۰ ][ ۵۳۱ ][ ۵۳۲ ][ ۵۳۳ ][ ۵۳۴ ][ ۵۳۵ ][ ۵۳۶ ][ ۵۳۷ ][ ۵۳۸ ][ ۵۳۹ ][ ۵۴۰ ][ ۵۴۱ ][ ۵۴۲ ][ ۵۴۳ ][ ۵۴۴ ][ ۵۴۵ ][ ۵۴۶ ][ ۵۴۷ ][ ۵۴۸ ][ ۵۴۹ ][ ۵۵۰ ][ ۵۵۱ ][ ۵۵۲ ][ ۵۵۳ ][ ۵۵۴ ][ ۵۵۵ ][ ۵۵۶ ][ ۵۵۷ ][ ۵۵۸ ][ ۵۵۹ ][ ۵۶۰ ][ ۵۶۱ ][ ۵۶۲ ][ ۵۶۳ ][ ۵۶۴ ][ ۵۶۵ ][ ۵۶۶ ][ ۵۶۷ ][ ۵۶۸ ][ ۵۶۹ ][ ۵۷۰ ][ ۵۷۱ ][ ۵۷۲ ][ ۵۷۳ ][ ۵۷۴ ][ ۵۷۵ ][ ۵۷۶ ][ ۵۷۷ ][ ۵۷۸ ][ ۵۷۹ ][ ۵۸۰ ][ ۵۸۱ ][ ۵۸۲ ][ ۵۸۳ ][ ۵۸۴ ][ ۵۸۵ ][ ۵۸۶ ][ ۵۸۷ ][ ۵۸۸ ][ ۵۸۹ ][ ۵۹۰ ][ ۵۹۱ ][ ۵۹۲ ][ ۵۹۳ ][ ۵۹۴ ][ ۵۹۵ ][ ۵۹۶ ][ ۵۹۷ ][ ۵۹۸ ][ ۵۹۹ ][ ۶۰۰ ][ ۶۰۱ ][ ۶۰۲ ][ ۶۰۳ ][ ۶۰۴ ][ ۶۰۵ ][ ۶۰۶ ][ ۶۰۷ ][ ۶۰۸ ][ ۶۰۹ ][ ۶۱۰ ][ ۶۱۱ ][ ۶۱۲ ][ ۶۱۳ ][ ۶۱۴ ][ ۶۱۵ ][ ۶۱۶ ][ ۶۱۷ ][ ۶۱۸ ][ ۶۱۹ ][ ۶۲۰ ][ ۶۲۱ ][ ۶۲۲ ][ ۶۲۳ ][ ۶۲۴ ][ ۶۲۵ ][ ۶۲۶ ][ ۶۲۷ ][ ۶۲۸ ][ ۶۲۹ ][ ۶۳۰ ][ ۶۳۱ ][ ۶۳۲ ][ ۶۳۳ ][ ۶۳۴ ][ ۶۳۵ ][ ۶۳۶ ][ ۶۳۷ ][ ۶۳۸ ][ ۶۳۹ ][ ۶۴۰ ][ ۶۴۱ ][ ۶۴۲ ][ ۶۴۳ ][ ۶۴۴ ][ ۶۴۵ ][ ۶۴۶ ][ ۶۴۷ ][ ۶۴۸ ][ ۶۴۹ ][ ۶۵۰ ][ ۶۵۱ ][ ۶۵۲ ][ ۶۵۳ ][ ۶۵۴ ][ ۶۵۵ ][ ۶۵۶ ][ ۶۵۷ ][ ۶۵۸ ][ ۶۵۹ ][ ۶۶۰ ][ ۶۶۱ ][ ۶۶۲ ][ ۶۶۳ ][ ۶۶۴ ][ ۶۶۵ ][ ۶۶۶ ][ ۶۶۷ ][ ۶۶۸ ][ ۶۶۹ ][ ۶۷۰ ][ ۶۷۱ ][ ۶۷۲ ][ ۶۷۳ ][ ۶۷۴ ][ ۶۷۵ ][ ۶۷۶ ][ ۶۷۷ ][ ۶۷۸ ][ ۶۷۹ ][ ۶۸۰ ][ ۶۸۱ ][ ۶۸۲ ][ ۶۸۳ ][ ۶۸۴ ][ ۶۸۵ ][ ۶۸۶ ][ ۶۸۷ ][ ۶۸۸ ][ ۶۸۹ ][ ۶۹۰ ][ ۶۹۱ ][ ۶۹۲ ][ ۶۹۳ ][ ۶۹۴ ][ ۶۹۵ ][ ۶۹۶ ][ ۶۹۷ ][ ۶۹۸ ][ ۶۹۹ ][ ۷۰۰ ][ ۷۰۱ ][ ۷۰۲ ][ ۷۰۳ ][ ۷۰۴ ][ ۷۰۵ ][ ۷۰۶ ][ ۷۰۷ ][ ۷۰۸ ][ ۷۰۹ ][ ۷۱۰ ][ ۷۱۱ ][ ۷۱۲ ][ ۷۱۳ ][ ۷۱۴ ][ ۷۱۵ ][ ۷۱۶ ][ ۷۱۷ ][ ۷۱۸ ][ ۷۱۹ ][ ۷۲۰ ][ ۷۲۱ ][ ۷۲۲ ][ ۷۲۳ ][ ۷۲۴ ][ ۷۲۵ ][ ۷۲۶ ][ ۷۲۷ ][ ۷۲۸ ][ ۷۲۹ ][ ۷۳۰ ][ ۷۳۱ ][ ۷۳۲ ][ ۷۳۳ ][ ۷۳۴ ][ ۷۳۵ ][ ۷۳۶ ][ ۷۳۷ ][ ۷۳۸ ][ ۷۳۹ ][ ۷۴۰ ][ ۷۴۱ ][ ۷۴۲ ][ ۷۴۳ ][ ۷۴۴ ][ ۷۴۵ ][ ۷۴۶ ][ ۷۴۷ ][ ۷۴۸ ][ ۷۴۹ ][ ۷۵۰ ][ ۷۵۱ ][ ۷۵۲ ][ ۷۵۳ ][ ۷۵۴ ][ ۷۵۵ ][ ۷۵۶ ][ ۷۵۷ ][ ۷۵۸ ][ ۷۵۹ ][ ۷۶۰ ][ ۷۶۱ ][ ۷۶۲ ][ ۷۶۳ ][ ۷۶۴ ][ ۷۶۵ ][ ۷۶۶ ][ ۷۶۷ ][ ۷۶۸ ][ ۷۶۹ ][ ۷۷۰ ][ ۷۷۱ ][ ۷۷۲ ][ ۷۷۳ ][ ۷۷۴ ][ ۷۷۵ ][ ۷۷۶ ][ ۷۷۷ ][ ۷۷۸ ][ ۷۷۹ ][ ۷۸۰ ][ ۷۸۱ ][ ۷۸۲ ][ ۷۸۳ ][ ۷۸۴ ][ ۷۸۵ ][ ۷۸۶ ][ ۷۸۷ ][ ۷۸۸ ][ ۷۸۹ ][ ۷۹۰ ][ ۷۹۱ ][ ۷۹۲ ][ ۷۹۳ ][ ۷۹۴ ][ ۷۹۵ ][ ۷۹۶ ][ ۷۹۷ ][ ۷۹۸ ][ ۷۹۹ ][ ۸۰۰ ][ ۸۰۱ ][ ۸۰۲ ][ ۸۰۳ ][ ۸۰۴ ][ ۸۰۵ ][ ۸۰۶ ][ ۸۰۷ ][ ۸۰۸ ][ ۸۰۹ ][ ۸۱۰ ][ ۸۱۱ ][ ۸۱۲ ][ ۸۱۳ ][ ۸۱۴ ][ ۸۱۵ ][ ۸۱۶ ][ ۸۱۷ ][ ۸۱۸ ][ ۸۱۹ ][ ۸۲۰ ][ ۸۲۱ ][ ۸۲۲ ][ ۸۲۳ ][ ۸۲۴ ][ ۸۲۵ ][ ۸۲۶ ][ ۸۲۷ ][ ۸۲۸ ][ ۸۲۹ ][ ۸۳۰ ][ ۸۳۱ ][ ۸۳۲ ][ ۸۳۳ ][ ۸۳۴ ][ ۸۳۵ ][ ۸۳۶ ][ ۸۳۷ ][ ۸۳۸ ][ ۸۳۹ ][ ۸۴۰ ][ ۸۴۱ ][ ۸۴۲ ][ ۸۴۳ ][ ۸۴۴ ][ ۸۴۵ ][ ۸۴۶ ][ ۸۴۷ ][ ۸۴۸ ][ ۸۴۹ ][ ۸۵۰ ][ ۸۵۱ ][ ۸۵۲ ][ ۸۵۳ ][ ۸۵۴ ][ ۸۵۵ ][ ۸۵۶ ][ ۸۵۷ ][ ۸۵۸ ][ ۸۵۹ ][ ۸۶۰ ][ ۸۶۱ ][ ۸۶۲ ][ ۸۶۳ ][ ۸۶۴ ][ ۸۶۵ ][ ۸۶۶ ][ ۸۶۷ ][ ۸۶۸ ][ ۸۶۹ ][ ۸۷۰ ][ ۸۷۱ ][ ۸۷۲ ][ ۸۷۳ ][ ۸۷۴ ][ ۸۷۵ ][ ۸۷۶ ][ ۸۷۷ ][ ۸۷۸ ][ ۸۷۹ ][ ۸۸۰ ][ ۸۸۱ ][ ۸۸۲ ][ ۸۸۳ ][ ۸۸۴ ][ ۸۸۵ ][ ۸۸۶ ][ ۸۸۷ ][ ۸۸۸ ][ ۸۸۹ ][ ۸۹۰ ][ ۸۹۱ ][ ۸۹۲ ][ ۸۹۳ ][ ۸۹۴ ][ ۸۹۵ ][ ۸۹۶ ][ ۸۹۷ ][ ۸۹۸ ][ ۸۹۹ ][ ۹۰۰ ][ ۹۰۱ ][ ۹۰۲ ][ ۹۰۳ ][ ۹۰۴ ][ ۹۰۵ ][ ۹۰۶ ][ ۹۰۷ ][ ۹۰۸ ][ ۹۰۹ ][ ۹۱۰ ][ ۹۱۱ ][ ۹۱۲ ][ ۹۱۳ ][ ۹۱۴ ][ ۹۱۵ ][ ۹۱۶ ][ ۹۱۷ ][ ۹۱۸ ][ ۹۱۹ ][ ۹۲۰ ][ ۹۲۱ ][ ۹۲۲ ][ ۹۲۳ ][ ۹۲۴ ][ ۹۲۵ ][ ۹۲۶ ][ ۹۲۷ ][ ۹۲۸ ][ ۹۲۹ ][ ۹۳۰ ][ ۹۳۱ ][ ۹۳۲ ][ ۹۳۳ ][ ۹۳۴ ][ ۹۳۵ ][ ۹۳۶ ][ ۹۳۷ ][ ۹۳۸ ][ ۹۳۹ ][ ۹۴۰ ][ ۹۴۱ ][ ۹۴۲ ][ ۹۴۳ ][ ۹۴۴ ][ ۹۴۵ ][ ۹۴۶ ][ ۹۴۷ ][ ۹۴۸ ][ ۹۴۹ ][ ۹۵۰ ][ ۹۵۱ ][ ۹۵۲ ][ ۹۵۳ ][ ۹۵۴ ][ ۹۵۵ ][ ۹۵۶ ][ ۹۵۷ ][ ۹۵۸ ][ ۹۵۹ ][ ۹۶۰ ][ ۹۶۱ ][ ۹۶۲ ][ ۹۶۳ ][ ۹۶۴ ][ ۹۶۵ ][ ۹۶۶ ][ ۹۶۷ ][ ۹۶۸ ][ ۹۶۹ ][ ۹۷۰ ][ ۹۷۱ ][ ۹۷۲ ][ ۹۷۳ ][ ۹۷۴ ][ ۹۷۵ ][ ۹۷۶ ][ ۹۷۷ ][ ۹۷۸ ][ ۹۷۹ ][ ۹۸۰ ][ ۹۸۱ ][ ۹۸۲ ][ ۹۸۳ ][ ۹۸۴ ][ ۹۸۵ ][ ۹۸۶ ][ ۹۸۷ ][ ۹۸۸ ][ ۹۸۹ ][ ۹۹۰ ][ ۹۹۱ ][ ۹۹۲ ][ ۹۹۳ ][ ۹۹۴ ][ ۹۹۵ ][ ۹۹۶ ][ ۹۹۷ ][ ۹۹۸ ][ ۹۹۹ ][ ۱۰۰۰ ][ ۱۰۰۱ ][ ۱۰۰۲ ][ ۱۰۰۳ ][ ۱۰۰۴ ][ ۱۰۰۵ ][ ۱۰۰۶ ][ ۱۰۰۷ ][ ۱۰۰۸ ][ ۱۰۰۹ ][ ۱۰۱۰ ][ ۱۰۱۱ ][ ۱۰۱۲ ][ ۱۰۱۳ ][ ۱۰۱۴ ][ ۱۰۱۵ ][ ۱۰۱۶ ][ ۱۰۱۷ ][ ۱۰۱۸ ][ ۱۰۱۹ ][ ۱۰۲۰ ][ ۱۰۲۱ ][ ۱۰۲۲ ][ ۱۰۲۳ ][ ۱۰۲۴ ][ ۱۰۲۵ ][ ۱۰۲۶ ][ ۱۰۲۷ ][ ۱۰۲۸ ][ ۱۰۲۹ ][ ۱۰۳۰ ][ ۱۰۳۱ ][ ۱۰۳۲ ][ ۱۰۳۳ ][ ۱۰۳۴ ][ ۱۰۳۵ ][ ۱۰۳۶ ][ ۱۰۳۷ ][ ۱۰۳۸ ][ ۱۰۳۹ ][ ۱۰۴۰ ][ ۱۰۴۱ ][ ۱۰۴۲ ][ ۱۰۴۳ ][ ۱۰۴۴ ][ ۱۰۴۵ ][ ۱۰۴۶ ][ ۱۰۴۷ ][ ۱۰۴۸ ][ ۱۰۴۹ ][ ۱۰۵۰ ][ ۱۰۵۱ ][ ۱۰۵۲ ][ ۱۰۵۳ ][ ۱۰۵۴ ][ ۱۰۵۵ ][ ۱۰۵۶ ][ ۱۰۵۷ ][ ۱۰۵۸ ][ ۱۰۵۹ ][ ۱۰۶۰ ][ ۱۰۶۱ ][ ۱۰۶۲ ][ ۱۰۶۳ ][ ۱۰۶۴ ][ ۱۰۶۵ ][ ۱۰۶۶ ][ ۱۰۶۷ ][ ۱۰۶۸ ][ ۱۰۶۹ ][ ۱۰۷۰ ][ ۱۰۷۱ ][ ۱۰۷۲ ][ ۱۰۷۳ ][ ۱۰۷۴ ][ ۱۰۷۵ ][ ۱۰۷۶ ][ ۱۰۷۷ ][ ۱۰۷۸ ][ ۱۰۷۹ ][ ۱۰۸۰ ][ ۱۰۸۱ ][ ۱۰۸۲ ][ ۱۰۸۳ ][ ۱۰۸۴ ][ ۱۰۸۵ ][ ۱۰۸۶ ][ ۱۰۸۷ ][ ۱۰۸۸ ][ ۱۰۸۹ ][ ۱۰۹۰ ][ ۱۰۹۱ ][ ۱۰۹۲ ][ ۱۰۹۳ ][ ۱۰۹۴ ][ ۱۰۹۵ ][ ۱۰۹۶ ][ ۱۰۹۷ ][ ۱۰۹۸ ]

درباره وبلاگ

تيم مشاوران مديريت ايران IranMCT ----------------- http://iranmct.com ---------------- Iran Management Consultants Team
پنل کاربری
نام کاربری :
پسورد :
لینک های تبادلی
فاقد لینک
تبادل لینک اتوماتیک
لینک :
خبرنامه
عضویت   لغو عضویت
امکانات وب
شمارنده
شرکت مشاوره مدیریتبازارسازی مدیریت بازاریابی. بازدید تحقیقات بازاریابیآموزش مدیریت MBAدلایل ترک تحقیقات بازاریابی تحقیقات مدیریت شرایط سخت بازارکارت امتیازی متوازنارزیابی عملکرد . نمونه مطالعات موردی.برند برندینگانواع برند معرفی 21 نوع متفاوت از برندبرندسازی branding marketing . برندسازی.تحقیقات بازاریابی انگیزه بخش http://marketingbranding