مشاوره مديريت - آموزش مديريت - آموزش فروشندگي حرفه‌اي
 
نويسندگان
عضویت
نام کاربری :
پسورد :
تکرار پسورد:
ایمیل :
نام اصلی :
آمار
امروز : 16888
دیروز : 40352
افراد آنلاین : 57
همه : 4385722


هدف سره‎گويي و سره نويسي

دكترجلال‎الدين كزازي*
از هدف‎هاي سره‎گويي و سره‎نويسي اين است كه از زيان‎هايي كه واژگان بيگانه به ساختار آوايي و گوش‏نواز زبان و هم‎چنين رسايي، پختگي و استواري آن وارد مي‎كنند، جلوگيري مي‎كنند، جلوگيري كنيم. اين كه زبان پارسي نمي‎‎بايد «وام‎واژه‎ها» را راه دهد، ديدگاهي دانش‎ورانه و بر پايهٌٌ‏ي‎ برهان‎هاي زبان شناختي است. زبان پارسي بسيار پيشرفته است. زباني است بسيار پويا. از ديد زبان شناسي تاريخي، پيش‏رفته‎ترين زبان كنوني است. اين از آن‏جاست كه زبان، آينه‏ي فرهنگ است. فرهنگي كه پوياست، زباني هم سنگ و هم ساز با خويش را پديد مي‎آورد. فرهنگ ايراني چون فرهنگي پويا و پيشتاز است، زبان پارسي هماهنگ با آن بسيار دگرگون شده و پيش‏رفت كرده است. زبان پارسي امروز، ساختاري دارد كه با بسياري از ديگر زبان‎هاي جهان، هم روزگار نيست. به سخن ديگر، آن زبان‎ها از ديد كاربرد‎هاي سرشتين و بنيادين، در روزگاران و ساختارهايي مانده‎اند كه ديري است، زبان پارسي از آن‌ها گذشته است. ديگر زبان‎هاي جهان با پارسي دري يا همان پارسي نو، هم روزگار نيستند. براي نمونه با پارسي ميانه سنجيدني‎اند، حتي با پارسي‎باستان.
 
 اگر زبان پارسي كه بسيار پيش‎رفته است، از زبان‎ها كه در سنجش با آن، هنوز كهن مانده‎اند، واژه بستاند، برخود زيان زده است. اين واژه‎ها با ساختار، هنجار‎ها و رفتار‎هاي زبان پارسي سازگار نيستند. از اين روي آن‌ها، گزند مي‎رسانند و برمي‎آشوبند. بدان ماند كه شما پاره‎اي از پلاس يا بورياي ستبر درشت را بر پرنياني نغز و رخشان بپيونديد و بدوزيد. پيداست كه اين دو با يكديگر، سخت ناسازند.
 
نخستين و آشكارترين زيان و گزندي كه زبان‎هاي بيگانه به زبان پارسي مي‎زنند آن است كه به رفتار آهنگين ‌وخنيايي و هموار و گوش نواز اين زبان لطمه مي‏زند. واژه‎هاي ايراني هنگامي كه از روزگاران باستان ميانه به روزگار نو رسيده‎اند، واژه‎هاي پارسي شده‎اند (پارسي دري)، از ديد ساختار آوايي، سوده و ساده و نرم و هموار گرديده‎اند. براي نمونه، يك واژه درشتناك گران اوستايي مانند خُورْنَه در پارسي شده است فَر. از ديد آوايي به فرجام خود رسيده‎ است؛ يعني واژه‎اي مانند «فر» بيش از اين سوده و كوتاه نمي‎تواند بشود.
 
اما واژه‎هايي را كه از زبان‎هاي ديگر مي‎ستانيم، مي‎توانند واژه‎هاي درشت و گران و ناهموار باشند كه آن ساختار دلاويز آوايي را از ميان مي‏برد. اما خواست سره‎نويسان بازگشت به زبان زمان روزگار فردوسي نيست؛ اگر نوشته‎ها و سروده‎هاي پارسي گرايانه امروز، به زبان فردوسي مي‎ماند، از آن روي نيست كه آن نويسنده يا سراينده، آن زبان را به كار مي‎گيرد يا مي‎خواهد به شيوه‎ فردوسي بسرايد. از آن‏جاست كه زبان پارسي بدان سان كه استاد توس يا سعدي به كار گرفته است، از ديدي ديگر، نزديك‎ترين زبان، به زبان سرشتين پارسي است. هنگامي كه ما مي‎كوشيم به اين زبان برسيم، خواه ناخواه، آن چه به دست  مي‎آوريم، نزديك فردوسي خواهد بود.
 
بي‎نيازي زبان پارسي از واژه‎هاي بيگانه
 
زبان فارسي، زباني است توانمند و بي‎نياز، اگر گاهي به « وام واژه‎ها» نياز دارد، اين نياز در همان مرز و اندازه‎اي است كه هر زبان مي‏تواند داشته باشد. و حتي بسيار كمتر از بسياري از ديگر زبان‎ها، نيازمند «وام‎واژه‎ها»ست.
 
اين توانمندي در زبان پارسي برمي‎گردد به سامانه و دستگاه واژه‎سازي در اين زبان كه بسيار نيرومند و كارآمد و آفرينش گرانه است و حتي بي‎كرانه است و به مي‎توانيم، بي شماره در پارسي واژه بسازيم. زبان پارسي مانند بسياري از زبان‎هاي جهان، كالبدينه نيست؛ بدين‎سان كه پيمانه‎ها و ريخت‎هاي از پيش نهاده‎اي براي واژه‎سازي در اين زبان نمي‎بينيم. زبان پارسي بسيار نرمش‎پذير است و به موم مي‎ماند ] از اين رو [، خود را با توان زباني كاربر خويش دمساز مي‎گرداند.
 
هر چه مايه و توان و دانش شما در زبان پارسي بيشٌ‏تر باشد، اين زبان را آسان‎تر و «مايه‎ورتر» مي‎توانيد به كار بگيريد. براي همين است كه اين زبان در جهان، سخن سرود شعر شده است. براي آن كه سخنور مي‎تواند آن چه را در درون او مي‎گذرد، به ياري اين زبان روشن‎تر و رساتر  باز گويد. او زبان پارسي را بيش از هر زبان ديگر مي‎تواند از آن خود كندو مي‎تواند زباني ويژه و شيوه شناختي در پارسي خود بيابيد.
 
براي نمونه، يكي از واژه‎هاي بسيار آشنا در زبان پارسي، واژه «دست» است. با اين واژه مي‎توان ده‎ها واژه  ساخت. گذشته از آن واژه‎ها كه ديگران پيش از اين، از اين واژه‎ ساخته‎اند. بسنده است كه اين واژه‎ را با واژه ديگر بپيونديد تا واژه‎اي نو، به دست آيد : فرادست، فرودست، زبردست، بالادست، پايين‎دست، دستاويز، دستبند، دستگيره و ... حتي مي‎توانيم فرهنگي خرد از واژگاني را كه تا كنون با اين واژه ساخته شده است فراهم  بياوريم.
 
از اين روي، اين زبان در سرشت و ساختار، زباني تنك مايه نيست كه از برآوردن نياز‎هاي روز ناتوان باشد و بخواهد از « وام واژه‎ها» بهره برد. ناتواني، كم بود و بي‎توشي، از زبان پارسي نيست از كساني است كه اين زبان را به كار مي‎گيرند.
 
از اين روي مي‎توان از واژگان بيگانه پرهيز كرد. براي واژگاني كه به هر انگيزه‎اي در اين زبان راه جسته است، برابر‎هاي پارسي بيابيم؛ اندك اندك اين واژه‎ها را هم از زبان برانيم؛ و آن واژگان ديگر را، به جاي آن‌ها بنشانيم. ما اگر گاهي اندك نياز داشتيم كه واژه‎اي را از زبان ديگر بستانيم، برآنم كه مي‎توانيم چنين كرد.
 
(بخشي از يك سخن‎راني دكتر ميرجلال‎الدين كزازي)
 

منبع :

http://www.iranboom.ir/shekar-shekan/zaban-pajohi/703-hadaf-serenevisi.html


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۱۱:۱۷ ] [ مشاوره مديريت ]
۱۴شعر فرانو از اكبر اكسير

• پدر خوانده
۷صبح ، من خوابيده ام ، پسرم به اداره رفته است
۲/۵بعد از ظهر ، پسرم به خانه آمده ، من خوابيده ام
۵عصر ، پسرم خوابيده است من از خانه مي روم
۸شب ، من به خانه آمده ام پسرم رفته است
۱۱شب ، پسرم به خانه آمده ، من خوابيده ام
با مليحه هم عقيده ام :
پسر هاي امروز ، يتيم به دنيا مي آيند !


• هيچ
مادر اضافه وزن داشت
به كمك ماماي محل
در عرض 5 دقيقه ، 5 كيلو كم كرد
فكر كردم 5 كيلو به وزن كره زمين اضافه كرده ام
دانشمندان گفتند
وزن زمين اصلا تغييري نكرده است
آقاي دكارت !
من فكر مي كنم ، اما نيستم !


• تحقير
وزارت دفاع ، جلوي دشمن را گرفت
وزارت نيرو ، جلوي خشكسالي را
صدا و سيما هم ، فعلا با دروغ درگير است
خدايا خداوندا
وصيت داريوش ماريوش را ولش
مرا از آزادي بيان ديگران
محافظت بفرما !


• گيشه
وسط خيابان دوربين كاشته اند
تا از چراغ قرمز خجالت بكشيم
و خلاف نكنيم
ما هر روز در چهار راه ها اكران مي شويم
و خوشحاليم كه در گسترش سينماي مستند سهمي داريم
ما بدون آنكه بدانيم
خوب مي فروشيم !


• بيمارستان شعرا
شعر در اتاق عمل
شعر در C.C.U
شعر در اغما
يداله ، روياي هفتاد لوح قبر
احمد رضا ، پشت جلد مجله اورژانس
محمد علي ، در استراحت مطلق

آقاي دكتر مي آيد و پس از ويزيت مي خواند :
(( ما از تبار رستم و فرهاد و آرشيم ))
و معلم از شاعري استعفا مي دهد !


• سرقت ادبي
در اين كتاب
چند شعر خوب هم بود
آدم خوش سليقه اي در بررسي
آنها را براي خود برداشت
تا لذت متن
در انحصار او باشد
گور پدر مخاطب شريف شعر امروز !



• تيراژ

محبوبيت احمد شاملو
كفرم را در مي آورد
او با اين كه مرده است
هم كتابهايش تجديد چاپ مي شود
هم سنگ قبرش!


خواهش

شير مادر، بوي ادكلن مي‌داد
دست پدر، بوي عرق
(گفتم بچه‌ام نمي‌فهمم)
نان، بوي نفت مي‌داد
زندگي، بوي گند
(گفتم جوانم نمي‌فهمم)
حالا كه بازنشسته‌ شده‌ام
هر چيز، بوي هر چيز مي‌دهد، بدهد
فقط پارك، بوي گورستان
و شانه تخم مرغ، بوي كتاب ندهد!


ظرفيت

پدر كه رفت
حياط خانه ورم كرد
درخت توت پريد
حوض، عكس يادگاري شد
و ما، يك پرايد خريديم
و مجبور شديم
ششمين عضو خانواده خود را
به خانة سالمندان ببريم!

قلعه حيوانات

در كوچه، گوسفندم
در مدرسه، طوطي
در اداره، گاو
به خانه كه مي‌رسم سگ مي‌شوم
چوپاني از برنامه كودك داد مي‌زند:
گرگ آمد! گرگ آمد!
و من كنار بخاري
شعر تازه‌ام را پارس مي‌كنم!

جاذبه

نيروي جاذبه
شاعران را سر به زير كرده است
بر خلاف منج‍ّم ها كه هنوز سر به هوايند
تمام سيب ها افتاده‌اند
و نيوتن، پشت وانت
سيب‌زميني مي‌فروشد
آهاي، آقاي تلسكوپ!
گشتم نبود، نگرد نيست!

اين پارك ، پاركينگ مي شود

اين درخت ، تير برق

اين زمين چمن ، آسفالت

و من كه امروز به اصطلاح شاعرم

روزي يك تكه سنگ مي شوم

با لوح يادبودي بر سينه

درست ، وسط همين ميدان !

«بفرماييد بنشينيد

صندلي ِ عزيز!

لطفا ً ورق بزنيد بخوانيد

كتاب محترم!

صادق باشيد تا بگويم

تنها اين عينك

اين عصا

بوف كور را هدايت نكرده است!»

«كتاب شعرم را كسي نخريد

كتاب‌هاي ارسالي هم برگشت خورد

با شرمندگي ِ تمام

به جنگل رفتم

به درخت‌هاي بريده گفتم:

ببخشيد، خيلي معذرت مي‌خواهم

نمي‌دانستم اين روزها مردم

به درخت بيش‌تر از شعر

احتياج دارند!


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۱۱:۱۶ ] [ مشاوره مديريت ]

پنج شعر از دكتر محمد رضا شفيعي كدكني

سرود ستاره

ستاره مي گويد
دلم نمي خواهد غريبه اي باشم
ميان آبي ها
ستاره مي گويد
دلم نمي خواهد صدا كنم اما هجاي آوازم
به شب
درآميزد كنار تنهايي
و بي خطابي ها
ستاره مي گويد
تنم درين آبي
دگر نمي گنجد كجاست آلاله
كه لحظه اي امشب رداي سرخش را به عاريت گيرم
رها كنم خود را
ازين سحابي ها
ستاره مي گويد
دلم ازين بالا گرفته مي خواهم بيايم آن پايين
كزين كبودينه ملول و
دلگيرم خوشا سرودن ها و آفتابي ها


مزمور بهار

بزرگا گيتي آرا نقش بند روزگارا
اي بهار ژرف
به ديگر روز وديگر سال
تو مي آيي و
باران در ركابت
مژده ي ديدار و
بيداري
تو مي آيي و همراهت
شميم و شرم شبگيران
و لبخند جوانه ها
كه مي رويند از تنواره ي پيران
تو مي آيي و در باران رگباران
صداي گام نرمانرم تو بر خاك
سپيداران عريان را
به اسفندارمذ تبريك خواهد گفت
تو مي خندي و
در شرم شميمت شب
بخور مجمري
خواهد شدن
در مقدم خورشيد
نثاران رهت از باغ بيداران
شقايق ها و عاشق ها
چه غم كاين ارغوان تشنه را
در رهگذر خود
نخواهي ديد

باطل السحر

ديگر اين داس خموشي تان زنگار گرفت
به عبث هر چه درو كرديد آواز مرا
باز هم سبزتر از پيش
مي بالد آوازم
هر چه در جعبه ي جادو
داريد
به در آريد كه من
باطل السحر شما را همگش مي دانم
سخنم
باطل السحر شماست


ديباچه

خنياگر غرناطه را
باري بگوييد
با من هماوازي كند
از آن دياران
كاينجا دلم
در اين شبان شوكراني
بر خويش مي لرزد
چو
برگ از باد و باران
اينجا و آنجا
لجه اي از يك شب است آه
نيلينه اي
تلخابه ي زهر سياهي ست
با من هماوازي كن از آنجا
كه آواز
در تيره ي تنها تاري شب
جان پناهي ست
در كودكي
وقتي كه شب از كوچه تنها
بهر خريد نان و سبزي مي گذشتم
آواز مي خواندم
كه يعني نيست باكم
از هر چه آيد پيش و باشد سرنوشتم
امروز هم
در اين شبان شوكراني
وقتي شرنگ شب گزندش مي گزايد
تنها پناهم چيست ؟
آوازم
كه آن هم
در ژرفناي شب
به خاموشي گرايد
خنياگر غرطانه را امشب بگوييد
با من
هماوازي كند از آن دياران
كاينجا دلم
در اين شبان شوكراني
بر خويش مي لرزد
چو برگ از باد و باران


دير است و دور نيست

جشن هزاره ي خواب
جشن بزرگ مرداب
غوكان لوش خوار لجن زي
آن سوي اين هميشه هنوزان
مردابك حقير شما را
خواهد
خشكاند
خورشيد آن حقيقت سوزان
اين سان كه در سراسر اين ساحت و سپهر
تنها طنين تار وترانه
غوغاي بويناك شماهاست
جشن هزار ساله ي مرداب
جشن بزرگ خواب
ارزاني شما باد
هر چند
كاين هاي هوي بيهده تان نيز
در ديده ي حقيقت
سوگ است و سور نيست
پادفره شما را
روزان آفتابي
دير است و دور نيست


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۱۱:۱۵ ] [ مشاوره مديريت ]
 

ايران

شعري از كورش كياني


كنعان به خواب رفتم و در مصر ديدمت
از كاروان برده‌فروشان خريدمت
شب‌هاي بيشماري از اين دست در دمشق
منجر شدي به خوابم و هر شب پريدمت
از دهلي گناه لبت تا عراق شرم
برگونه‌هاي قرمز جيحون چكيدمت
يونان كه حمله كرد به چشمان ميشي‌ات
براسب زاگرس به سپاهان دويدمت
وقتي بريد موي ترا خنجر عرب
در تار و پود قالي كاشان كشيدمت
باد افاغنه كه شبي ريشه تو كند
همچون گياه مهر به دندان جويدمت
قوم مغول كه ميل به چشمان گل كشيد
در شيون تغزل حافظ خزيدمت
بانوي روز مادر و شب مهربان، وطن
در پرچمي سه رنگ به آتش كشيدمت

جهان هميشه مسافتي نارساست!

شعري از : م . مويد

( محمد حسين مهدوي )


نرگسِ هنوز


در هنوز ماند و/ كس خبرنكرد


***


گاه/ نسترن/ در انتظار/ پر كشيد


گاه/ كوچه خيال/ دردمي گريزپاي


ياس فام شد


گاه/ خشكناي يك چكاوك غريب سايه را فشرد


گاه سنگ خاره هم/ نهان گريست/


گر چه گونه تر نكرد


هر چه بود


هيچ بوده اي


به كام سر نكرد و


روزگار


خيرگي ز سر به در نكرد


***


معني نگاه بود و پيش چشم ما


كاج را/ به مه سپرد و/ سيمبر نكرد و


پشت چشم


مخمل نوازشش


شب مرا/ سحر نكرد


***


هم/ سفر نكرد


نرفت/ هم


هم/ نبود


هم/ نماند


و هم/ نيامد و مرا در اين گدار يك هزار سال و


بيشتر/ نشاند


هم/ گذر نكرد


***


با تمام اين كه/ دانش فرا


به سان مهرباني غريزه


در تمام تارتار روشني/ پديد بود


با تمام اين كه/ نخل و


سايه هاي نخل/


بخش هاي ايستاده هميشه اي شهيد بود


وجد سبز اين زبرجد رواق گفت وگوي سرخ


در محاق او/ اثر نكرد


***


راهوار را/ نخواند


يا/ نظرنكرد


***


آي/ اي عزيز من/ نگاه مي كني


چگونه انتظار


زخم پشت پلك خواب گشت؟


آي/ اي عزيز من


از گذار تو نبود/ اين كه خاك


توتياي چشم آفتاب گشت؟


***


تو ـ كجاست؟


بي تو/ پاك/ راه/ كيش/ واژه هاي ناب


گفت هاي بي نشانه اي است


روز را نگاه مي كني؟


ادامه شبانه اي است


خانه هم/ سياه پوش خانه اي است


***


تو ـ كجاست؟


هيچ كس/ دواي زخم كهنه را


مگر/ به نيشتر نكرد


***


جاي پاي تلخ/ روي گونه ماند


مادرم


چقدر اشك ريخت


گستر ستم/ فراخ بود


انتهاي شاخه تكيده/ سيب


واژگونه ماند


پاسخ كشش/ نداشت


مويه/ واكنش نداشت


سرخ هم/ تپش نداشت


راه/ سنگلاخ بود


***


گاهِ پرتويي نسيم


رازِ مويه پگاه روز هفتم مرا


به ذي طوا «رساند»


تو ـ كجاست؟


دل/ گدازه بود و/ دل گداز


آذر گدازه بيشترنكرد


***


اين همه/ شب و شبانه و شبانگي


قضا نخواست


اين همه


شب و


شبانه و شبانگي قدر نكرد


***


لخت خون و/ بخت سرنگون


سزاست


هركه را كه از كنام شرزه ها

حذر نكرد و


... نرگس هنوز


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۱۱:۱۳ ] [ مشاوره مديريت ]
دو شعر از احمد شاملو

مه
بيابان را، سراسر، مه فرا گرفته است
چراغ قريه پنهان است
موجي گرم در خون بيابان است
بيابان، خسته
لب بسته
نفس بشكسته
در هذيان گرم عرق مي ريزدش آهسته
از هر بند


بيابان را سراسر مه گرفته است مي گويد به خود عابر
سگان قريه خاموشند
در شولاي مه پنهان، به خانه مي رسم گل كو نمي داند مرا ناگاه
در درگاه مي بيند به چشمش قطره
اشكي بر لبش لبخند، خواهد گفت:
بيابان را سراسر مه گرفته است... با خود فكر مي كردم كه مه، گر
همچنان تا صبح مي پائيد مردان جسور از
خفيه گاه خود به ديدار عزيزان باز مي گشتند


بيابان را
سراسر
مه گرفته است
چراغ قريه پنهانست، موجي گرم در خون بيابان است
بيابان، خسته لب بسته نفس بشكسته در هذيان گرم مه عرق مي ريزدش
آهسته از هر بند...

مرغ باران


در تلاش شب كه ابر تيره مي بارد
روي درياي هراس انگيز
و ز فراز برج باراند از خلوت، مرغ باران مي كشد فرياد خشم آميز
و سرود سرد و پر توفان درياي حماسه خوان گرفته اوج
مي زند بالاي هر بام و سرائي موج
و عبوس ظلمت خيس شب مغموم
ثقل ناهنجار خود را بر سكوت بندر خاموش مي ريزد، -
مي كشد ديوانه واري
در چنين هنگامه
روي گام هاي كند و سنگينش
پيكري افسرده را خاموش.
مرغ باران مي كشد فرياد دائم:
- عابر! اي عابر!
جامه ات خيس آمد از باران.
نيستت آهنگ خفتن
يا نشستن در بر ياران؟ ...
ابر مي گريد
باد مي گردد
و به زير لب چنين مي گويد عابر:
- آه!
رفته اند از من همه بيگانه خو بامن...
من به هذيان تب رؤياي خود دارم
گفت و گو با يار ديگر سان
كاين عطش جز با تلاش بوسه خونين او درمان نمي گيرد.

اندر آن هنگامه كاندر بندر مغلوب
باد مي غلتد درون بستر ظلمت
ابر مي غرد و ز او هر چيز مي ماند به ره منكوب،
مرغ باران مي زند فرياد:
- عابر!
درشبي اين گونه توفاني
گوشه گرمي نمي جوئي؟
يا بدين پرسنده دلسوز
پاسخ سردي نمي گوئي؟
ابر مي گريد
باد مي گردد
و به خود اين گونه در نجواي خاموش است عار:
- خانه ام، افسوس!
بي چراغ و آتشي آنسان كه من خواهم، خموش و سرد و تاريك است.

رعد مي تركد به خنده از پس نجواي آرامي كه دارد با شب چركين.
وپس نجواي آرامش
سرد خندي غمزده، دزدانه از او بر لب شب مي گريزد
مي زند شب با غمش لبخند...
مرغ باران مي دهد آواز:
- اي شبگرد!
از چنين بي نقشه رفتن تن نفرسودت؟
ابر مي گريد
باد مي گردد
و به خود اين گونه نجوا مي كند عابر:
- با چنين هر در زدن، هر گوشه گرديدن،
در شبي كه وهم از پستان چونان قير نوشد زهر
رهگذار مقصد فرداي خويشم من...
ورنه در اين گونه شب اين گونه باران اينچنين توفان
كه تواند داشت منظوري كه سودي در نظر با آن نبندد نقش؟
مرغ مسكين! زندگي زيباست
خورد و خفتي نيست بي مقصود.
مي توان هر گونه كشتي راند بر دريا:
مي توان مستانه در مهتاب با ياري بلم بر خلوت آرام دريا راند
مي توان زير نگاه ماه، با آواز قايقران سه تاري زد لبي بوسيد.
ليكن آن شبخيز تن پولاد ماهيگير
كه به زير چشم توفان بر مي افرازد شراع كشتي خود را
در نشيب پرتگاه مظلم خيزاب هاي هايل دريا
تا بگيرد زاد و رود زندگي را از دهان مرگ،
مانده با دندانش آيا طعم ديگر سان
از تلاش بوسه ئي خونين
كه به گرما گرم وصلي كوته و پر درد
بر لبان زندگي داده ست؟
مرغ مسكين! زندگي زيباست ...
من درين گود سياه و سرد و توفاني نظر باجست و جوي گوهري دارم
تارك زيباي صبح روشن فرداي خود را تا بدان گوهر بيارايم.
مرغ مسكين! زندگي، بي گوهري اين گونه، نازيباست!

اندر سرماي تاريكي
كه چراغ مرد قايقچي به پشت پنجره افسرده مي ماند
و سياهي مي مكد هر نور را در بطن هر فانوس
و زملالي گنگ
دريا
در تب هذيانيش
با خويش مي پيچد،
وز هراسي كور
پنهان مي شود
در بستر شب
باد،
و ز نشاطي مست
رعد
از خنده مي تركد
و ز نهيبي سخت
ابر خسته
مي گريد،-
در پناه قايقي وارون پي تعمير بر ساحل،
بين جمعي گفت و گوشان گرم،
شمع خردي شعله اش بر فرق مي لرزد.
ابر مي گريد
باد مي گردد
وندر اين هنگام
روي گام هاي كند و سنگينش
باز مي استد ز راهش مرد،
و ز گلو مي خواند آوازي كه
ماهيخوار مي خواند
شباهنگام
آن آواز
بر دريا
پس به زير قايق وارون
با تلاشش از پي بهزيستن، اميد مي تابد به چشمش رنگ.

مي زند باران به انگشت بلورين
ضرب
با وارون شده قايق
مي كشد دريا غريو خشم
مي كشد دريا غريو خشم
مي خورد شب
بر تن
از توفان
به تسليمي كه دارد
مشت
مي گزد بندر
با غمي انگشت.
تا دل شب از اميد انگيز يك اختر تهي گردد.
ابر مي گريد
باد مي گردد...


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۱۱:۱۲ ] [ مشاوره مديريت ]
تا نبض صبح

آه، در ايثار سطح ها چه شكوهي است!
اي سرطان شريف عزلت!
سطح من ارزاني تو باد!
***
يك نفر آمد
تا عضلات بهشت
دست مرا امتداد داد.
يك نفر آمد كه نور صبح مذاهب
در وسط دگمه هاي پيراهنش بود.
از علف خشك آيه هاي قديمي
پنجره مي بافت.
مثل پريروزهاي فكر، جوان بود.
حنجره اش از صفات آبي سط ها
پر شده بود.
يك نفر آمد كتاب هاي مرا برد.
روي سرم سقفي از تناسب گل ها كشيد.
عصر مرا با دريچه هاي مكرر وسيع كرد.
ميز مرا زير معنويت باران نهاد.
بعد، نشستيم.
حرف زديم از دقيقه هاي مشجر،
از كلماتي كه زندگاني شان، در وسط آب مي گذشت.
فرصت ما زير ابرهاي مناسب
مثل تن گيج يك كبوتر ناگاه
حجم خوشي داشت.
***
نصفه شب بود، از تلاطم ميوه
طرح درختان عجيب شد.
رشته مرطوب خواب ما به هدر رفت.
بعد
دست در آغاز جسم آب تني كرد.
بعد، در احشاي خيس نارون باغ
صبح شد.


سهراب سپهري


زنده وار

چه غريب ماندي اي دل ! نه غمي ، نه غمگساري
نه به انتظار ياري ، نه ز يار انتظاري
غم اگر به كوه گويم بگريزد و بريزد
كه دگر بدين گراني نتوان كشيد باري
چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان
كه به هفت آسمانش نه ستاره اي ست باري
دل من ! چه حيف بودي كه چنين ز كار ماندي
چه هنر به كار بندم كه نماند وقت كاري
نرسيد آن ماهي كه به تو پرتوي رساند
دل آبگينه بشكن كه نماند جز غباري
همه عمر چشم بودم كه مگر گلي بخندد
دگر اي اميد خون شو كه فرو خليد خاري
سحرم كشيده خنجر كه ، چرا شبت نكشته ست
تو بكش كه تا نيفتد دگرم به شب گذاري
به سرشك همچو باران ز برت چه برخورم من ؟
كه چو سنگ تيره ماندي همه عمر بر مزاري
چو به زندگان نبخشي تو گناه زندگاني
بگذار تا بميرد به بر تو زنده واري
نه چنان شكست پشتم كه دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پيري كه نداشت برگ و باري
سر بي پناه پيري به كنار گير و بگذر
كه به غير مرگ دير نگشايدت كناري
به غروب اين بيابان بنشين غريب و تنها
بنگر وفاي ياران كه رها كنند ياري

هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سايه)

 

آن ها

دين راهگشا بود و تو گمگشته‌ي ديني

ترديد كن اي زاهد اگر اهل يقيني

آهو نگران است ، بزن تير خطا را

صياد دل از كف شده ! تا كي به كميني ؟

اينقدر ميانديش به دريا شدن اي رود

هرجا بروي باز گرفتار زميني

مهتاب به خورشيد نظر كرد و درخشيد

هر وقت شدي آينه ، كافيست ببيني

اي عقل بپرهيز و مگو عشق چنان است

اي عشق كجايي كه ببينند چنيني

هم هيزم سنگين‌ سري دوزخياني

هم باغ سبك‌ مايه‌ي فردوس بريني

اي عشق ، چه در شرح تو جز «عشق» بگوييم ؟

در ساده‌ترين شكلي و پيچيده‌تريني


فاضل نظري


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۱۱:۱۱ ] [ مشاوره مديريت ]

پنج شعر از آزاده حسيني

1

پراكنده شدم

در سيم خاردار

در خار

در دار

در سيم هاي نازك سه تار

انگشت هايم وتر شدند

كه اضطراب هاي دايره

در مراسم انزوا و برهنگي

خود را بروز دهند.

پراكنده شدم در دليل لحظه هاي منقرض آفتاب

و در سه در صد از

هواي نجيب زمين

در روزهاي بين المللي تقويم

و قهوه

كه درختان را در آغوش مي گيرند

و شنبه –دوشنبه هاي معمولي

وحي كلاغ را

تقليد مي كنند.

پراكنده در انقباض دخترانه ي سنگ

در معدن

پرندگاني كه ماده نيستند

آواز مي خوانند

و سنگ

مائده اي ست

كه آفتاب را

خرسند مي كند. .



2

هنوز ميوه ي ممنوعه مي خوريم

و هر روز به زميني ديگر تبعيد مي شويم

همه از عشيره ي نور و گياه بوديم

يك روز آينه هامان شكست

و ما هزار چهره شديم.

هيزم شكن !

آن چوب ها كه خانه ي تو را گرم كرده است

درختِ اِعتمادِ من بود.

چگونه دندانِ نگاهِ ماهيگير

گلويِ عشق ِمرا مي جويد

وقتي در آب هايِ گِل آلود

احساسِ من غرق مي شد؟!

و عشق

كه به شرطِ چاقو نجيب بود

اكنون كنارِ خيابان نشسته است

و انگشت هاي كشيده اش را

جذام مي جود.

 

3

پله ها را آفريد كه روي آن

سلام كنيم ،

لبخند بزنيم ، و بعد بگوييم : « خداحافظ»

نيافريد كه رويِ آن عاشق شوي

و تصميم هاي جدّي بگيري

نگاه كن

كه از شقيقه ي سنگ ، پرنده مي اُفتد

و هيچكدام از اين مجنون ها

به سرنوشتِ ليلي بازنگشت. . .

ستاره ها در منظومه مي سوزند

و آسمان پشت پنجره

درخت پيري است كه با مهرباني

به خانه ي هيزم شكن

تشييع مي شود. . .

و در آستانه ي پله ها جوانه مي زند.



4

آمده ام با چتر و آفتابگردان

و ظرف آب معدني.

در رودخانه ها فرو ريخته ام و بر درياها

كه در دوردست برهوت موج مي زنند

و در ليوان هاي پايه بلند ظريف

وقتي سلامتي پادشاهان را سرود مي خواندند

و در پايان شاهنامه هاي شفاهي دنيا.

فرو ريخته ام

چنان فرو ريختني كه اسب ها را در باد رقصانده است.

و باد را در دستمال سفيد كوچكي

زير درخت آلبالو

آويزان كرده ام.

فرو ريخته ام مانند ماه در ميگرن

ابر در عناصر

و مثل روحِ زمين كه در آرزوي آفتاب

در دست هاي نقره اي عطارد

فرود مي آيد.



5

آيا تو آن شفاي بعد از عيسايي

كه چشمانت به زيبايي

به ديدن عاطفه ي سهمگين ِ

اين روزهاي آبستن

خوشوقت است ؟

من طول طولاني ترين رودخانه هاي جهان را

به ليوان هاي خالي

و به دست هايي كه به سمت خواهش ليوان

همچنان كه دراز مي شوند

در امتداد خميدگي شانه ها مي افتند

قسمت كرده ام.

گاهي حاصل تقسيم رودخانه ها

اندازه ي تنهايي « عاطفه» تلخ است

و تصورش

آسمان عقيم را دوباره بار دار مي كند.


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۱۱:۱۰ ] [ مشاوره مديريت ]
1)
نه زني زيبا
و نه حتي گوسفندي رام
براي درددل نداشتم
آنقدر با اين گندم هاي لاغر و احمق حرف زدم كه زد به سرم
و هيچ قاضي عادلي
يك ديوانه را به جرم قتل برادر اعدام نمي كند
هنوز نه كاغذي اختراع شده نه قلمي
وگرنه نامه اي برايت مي نوشتم :
« ما پشيمان نيستيم پدر !
نه من
و نه حتي اين كلاغ زيبايي كه تازگي ها با هم دوست شده ايم »


2)
- پدر عزيز !
پارگي آن بادبان را دوختم
شكستگي سكان را تعمير كردم
قفس ميمون ها را تميز
كار ديگري هست ؟
...
...
...
( عجب توفان بي پاياني !
چه اقيانوس بيكراني !
اما هر توفاني بالاخره تمام مي شود
و هر اقيانوسي به ساحل مي رسد
آن وقت من مي دانم و تو
با اين قوم مؤمنت
پدر عزيز !! )

3)
نمي خواهم پدر جان !
نمي آيم
من هنوز جوانم
آرزوها دارم
كنكور نزديك است
دختر همسايه هنوز جواب قطعي نداده
بيايم كه چه ؟
آمديم گوسفندي از آسمان
نيفتاد !
چاقوي تو كه شوخي سرش نمي شود
اصلاً هزار بار نگفتم با دل پر نخواب ؟!



4)
باز برايم نامه نوشته است :
( برگرد پسرم !
آنقدر گريه كرده ام كه كور شده ام ... )
اما من كه زيبا نيستم
برادري ندارم
تا به حال رنگ چاه را نديده ام
هيچ زليخايي دنبالم ندويده است
سر از هيچ خوابي درنمي آورم
و تا ابد به حكومت نخواهم رسيد
فقط در حال پوسيدن در اين زندانم
اين كه دليل نمي شود پسرت باشم
آقا يعقوب !

حميدرضا شكارسري

امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۱۱:۰۹ ] [ مشاوره مديريت ]
پنج شعر از روجا چمنكار



۱


لولي !

اين جهان جهان من نبود

اين صدا صداي من نبود

ساز تو را لال كردند و گوش مرا پر

بيرون از اين اتاق همه چيز خريدارند

قلب كهنه عشق كهنه حرف هاي تكراري

بيهودگي آلات خون ضايعات اثاث زندگي خريدارند

لولي !

مثل ريواسي ازلي بر من بپيچ

ابديت باشد براي آنان كه مي ترسند

و لبخندشان تزريقي ست

و زيبايي شان و خونشان تزريقي ست

بزن بر سيم هاي مسي رنگ رگهايم

كه اشك هاي تو شور بود و

راه درياي من دور

كه اصابت مي كنم روزي

به روزگاري سخت تر

وهلاك مي شوم لولي

ميان عذاب مردمي دردناك

و پراكنده مي شوم در خاك

و نارنج و خرما و انواع ديگري در من ميوه مي دهند

و اينطور است لولي سياه من !

كه گاهي خبر مي دهم تو را

به صبحي روشن

به درختي سرشار

و خورشيدي حاصلخيز

و خدايي زيبا

بعد از من

تو بر اين لحظه ي موميايي شده مهرباني كن

و راز اتاق را دور بدار

از نگاه خريداران .



۲

در يك قاب بسته اتفاق مي‌افتد
با بوي سير و سبزي و پياز
و مخلفات اتفاق در آشپزخانه
چشم كه مي‌بندم
از انكار اولين كلمات مي‌آيي
از انكار آب و آتش و درختان بلوط
و ميوه‌هاي سوخته در پيراهنم
كمي آرد همه‌چيز را به‌هم مي‌چسباند
در يك قاب بسته اتفاق مي‌افتد
در بخار آب
فلفل و ادويه بر لب‌هام
تمر هندي
صداي خلخال‌ها
نوك تيز چاقو بر بدن ليز ماهي
و غل‌غل دو سايه بر كابينت‌هاي بي‌دوام



۳
با خودم حرف مي زنم
با تكه هاي خودم حرف مي زنم
با تكه تكه هاي خودم حرف مي زيش
او در نهايت اشتياق به من عاشق شد و
من در نهايت حيرت
حالا
گاه گاهي كه به هم خيره مي شويم
تشخيص خدا و بنده
چه سخت است

 ۵
با تمام آنقدر منتظر مرده ام
تو ، كابوي تمام قصه هاي من بودي .
من ، معجوني از خواب هاي آشفته ي تو
دورترين ستاره آسمان
كه دستت به دردش نمي رسيد .
اين شهر ، پشت رفتن تو
توي چشم من ضد نور مي شود .
كنار تمام قصه ها
آنقدر منتظر مُرده ام
تا دوباره هفت تيرت را توي شصت بچرخاني
دوئل كني
و من ، چشم بر ندارم از اين همه زيبايي ات



۶

بالا بيا !

عاشق ‌تر، از نگاه تو مي‌آمد

وقتي كه روبه‌روي من نبوده‌اي

عجيب ‌تر، از پله‌هاي خانه ‌ات

از پيله‌هاي روي تنت

و ابريشمي كه رويم لغزيده بود



سيزيف تكاني خورد و خودش را نزديك ‌تر كرد



دورتر، از صداي درد مي‌آمد

از چرم جاده‌هاي نرفته

تف! كه برق افتاده بود بر لبان شيشه ‌اي ‌ام

لب ‌تر كني

به روزتر از امروز مي‌شوم

روز افت مي ‌كند

دره يخ مي ‌زند و دامنه ‌هاي مرا

برف مي‌پوشاند



سيزيف تكاني خورد و خودش را نزديك ‌تر كرد



من به روز شده بودم

تو تمام شادي من بوده‌اي سنگ !

بالا بيا !

بالاتر از پله‌هاي عجيب

وقتي همه‌ چيز خطاي ديد من بود

از ديده‌ي خطاپوش من بالا بيا !

شانه‌ هايم را بگير

درد را هر كجاي من كه بگذاري

از چشمم بيرون مي ‌زند



سياه‌تر، از شبي آمده بود

كه ابريشم از تو

بر شيب ناهموارم غلتيده بود

لغزيده از صخره‌هاي سياه

لرزيده بودم از صعود

سياه ‌تر، از شبي آمده بود

كه به انتها نمي ‌رسيد

سياه ‌تر، از شبي

كه سيزيف تكاني خورد و

خودش را به صعود نزديك ‌تر كرد.


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۱۱:۰۸ ] [ مشاوره مديريت ]
آفت

بيزارم از آن عشق كه عادت شده باشد
يا آن كه گدائي محبت شده باشد
دلگيرم از آن دل كه در آن حس تملك
تبديل به غوغاي حسادت شده باشد

دل در تب و طوفان تنوع طلبي چيست؟
باغي ست كه آلوده به آفت شده باشد

خودبيني و خودخواهي اگر معني عشق است،
بگذار كه آيينه نفرت شده باشد!

از وهن خيانت به امانت چه بگويم
آنجا كه خيانت به خيانت شده باشد!

شرمنده عشقيم و دل منجمد ما
جا دارد اگر غرق خجالت شده باشد

مقصود من از عشق نه اين حس مجازي ست
اي عشق مبادا كه جسارت شده باشد!

دكتر محمد رضا تركي

 

سه شعر از احمد رضا احمدي

۱

اگر نمي خواهي بر تيره بختي من گواهي دهي
خواهش دارم روبه روي من نمان، عبور كن،
كوچه را طي كن و در انتهاي كوچه محو شو،
همان گونه كه آدم هاي خوشبخت محو مي شوند.
من حتي ظرفي ميوه نداشتم كه به مهمان
تعارف كنم، آمد- نشست- جراحت
و زخم هاي مرا ديد و رفت- در سكوت ما
دو سه شاخه ي شمعداني گل دادند
دردهاي من و مهمان به هم شباهت نداشت
وگرنه بيش تر نزد من مي ماند.
مرا ديگران هم ترك كرده بودند، اما بعد از رفتن
مهمان از خانه آه كشيدم، آهي كه مي توانست
كبريت مرطوبي را روشن كند، شاخه و برك هاي
گل هاي اطلسي و لادن
دروغين بودند اگر حقيقت داشتند
كنار آه من مي شكفتند، مهمان هنگام
خداحافظي به من گفته بود: آينده اي در كار نيست
قلب با رقت و نامنظم مي تپد، پس
فقط بايد سكوت كرد و برگ هاي
درختان و پرندگان مرده را شمرد
پس من در غيبت مهمان درختان را
از فصل جدا كردم.

۲

قلب تو هوا را گرم كرد
در هواي گرم
عشق ما تعارف پنير بود و
قناعت به نگاه در چاه آب.

مردم كه در گرما
از باران مي آمدند
گفتي از اتاق بروند
چراغ بگذارند
من تو را دوست دارم.

اي تو
اي تو عادل
تو عادلانه غزل را
در خواب
در ظرف هاي شكسته
تنها نمي گذاري
در اطراف انفجار
يك شاخه ي له شده ي انگور است
قضاوت فقط از توست.

شاخه ي ابريشم را از چهره ات بر مي دارم
گفتم از توست
گفتي: نه، باد آورده است.
هنگام كه در طنز خاكستري زمستان
زمين را تازيانه مي زدي
خون شقايق از پوستم بر زمين ريخت.

۳

ابر نخستين ترانه ي معجزه را
بر لبهامان حك كرد
زبانمان را فراموش كرديم
كفش و لباسمان كهنه ماند
و ما
با بوسه
درختان را
بهار كرديم.

ما در بدبختي ، سوء تفاهم بوديم
بادكنك ها
كه نفس هاي عشق مشتركمان
در آن حبس بود
به تيغك ها خورد و منفجر شد
قلبمان ايستاد
و ساعت هاي خفته ي زمين
به كار افتاد.

 

نشاني

مي‌دانم
حالا سالهاست كه ديگر هيچ نامه‌ اي به مقصد نمي‌رسد
حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوري
آن همه صبوري
من ديدم از همان سرِ‌ صبحِ آسوده
هي بوي بال كبوتر و
نايِ تازه‌ي نعناي نورسيده مي‌آيد
پس بگو قرار بود كه تو بيايي و ... من نمي‌دانستم!
دردت به جانِ بي‌قرارِ پُر گريه‌ام
پس اين همه سال و ماهِ ساكتِ من كجا بودي؟


حالا كه آمدي
حرفِ ما بسيار،
وقتِ ما اندك،
آسمان هم كه باراني‌ست ...!


به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و
دوري از ديدگانِ دريا نيست!
سربه‌سرم مي‌گذاري ... ها؟
مي‌دانم كه مي‌ماني
پس لااقل باران را بهانه كُن
دارد باران مي‌آيد.


مگر مي‌شود نيامده باز
به جانبِ آن همه بي‌نشانيِ دريا برگردي؟
پس تكليف طاقت اين همه علاقه چه مي‌شود؟!
تو كه تا ساعت اين صحبتِ ناتمام
تمامم نمي‌كني، ها!؟
باشد، گريه نمي‌كنم
گاهي اوقات هر كسي حتي
از احتمالِ شوقي شبيهِ همين حالاي من هم به گريه مي‌افتد.
چه عيبي دارد!
اصلا چه فرقي دارد
هنوز باد مي‌آيد،‌ باران مي‌آيد
هنوز هم مي‌دانم هيچ نامه‌اي به مقصد نمي‌رسد
حالا كم نيستند، اهلِ هواي علاقه و احتمال
كه فرقِ ميان فاصله را تا گفتگوي گريه مي‌فهمند
فقط وقتشان اندك و حرفشان بسيار و
آسمان هم كه باراني‌ست ...!


آن روز نزديك به جاده‌اي از اينجا دور
دختري كنار نرده‌هاي نازك پيچك‌پوش
هي مرا مي‌نگريست
جواب ساده‌اش به دعوت دريانديدگان
اشاره‌ي روشني شبيه نمي‌آيم تو بود.
مثلِ تو بود و بعد از تو بود
كه نزديكتر از يك سلامِ پنهاني
مرا از بارشِ نابهنگامِ باراني بي‌مجال
خبر داد و رفت.
نه چتري با خود آورده بود
نه انگار آشنايي در اين حواليِ‌ ناآشنا ...!
رو به شمالِ پيچك‌پوش
پنجره‌هاي كوچكِ پلك بسته‌اي را در باد
نشانم داده بود
من منظورِ ماه را نفهميدم
فقط ناگهان نرده‌هاي چوبيِ نازك
پُر از جوانه‌ي بيد و چراغ و ستاره شد
او نبود، رفته بود او
او رفته بود و فقط
روسريِ خيس پُر از بوي گريه بر نرده‌ها پيدا بود.

آن روز غروب
من از نور خالص آسمان بودم
هي آوازت داده بودم بيا
يك دَم انگار برگشتي،‌ نگاهم كردي
حسي غريب در بادِ نابَلَد پَرپَر مي‌زد
جز من كسي تُرا نديده بود
تو بوي آهوي خفته در پناهِ صخره‌ي خسته مي‌دادي
تو در پسِ جامه‌هاي عزادارانِ آينه پنهان بودي
تو بوي پروانه در سايه‌سارِ‌ ياس مي‌دادي.


يادت هست
زيرِ طاقيِ بازار مسگران
كبوتر بچه‌ي بي‌نشاني هي پَرپَر مي‌زد
ما راهمان را گُم كرده بوديم ري‌را!
يادت هست
من با چشمان تو
اندوهِ آزادي هزار پرنده‌ي بي‌راه را
گريسته بودم و تو نمي‌دانستي!


آن روز بازار پُر از بوي سوسن و ستاره و شب‌بو بود
من خودم ديدم دعاي تو بر بالِ پرنده از پهنه‌ي طاقي گذشت
چه شوقي شبستانِ رويا را گرفته بود،
دعاي تو و آن پرنده‌ي بي‌قرار
هر دو پَرپَر زدند، رفتند
بر قوسِ كاشي شكسته نشستند.


حالا بيا برويم
برويم پاي هر پنجره
روي هر ديوار و
بر سنگ هر دامنه
خطي از خوابِ دوستت‌دارمِ تنهايي را
براي مردمان ساده بنويسيم
مردمان ساده‌ي بي‌نصيبِ من
هواي تازه مي‌‌خواهند!
ترانه‌ي روشن، تبسم بي‌سبب و
اندكي حقيقتِ نزديك به زندگي.


يادت هست؟
گفتي نشاني ميهن من همين گندمِ سبز
همين گهواره‌ي بنفش
همين بوسه‌ي مايل به طعمِ ترانه است؟
ها ري‌را ...!
من به خانه برمي‌گردم،
هنوز هم يك ديدار ساده مي‌تواند
سرآغازِ‌ پرسه‌اي غريب در كوچهْ‌باغِ باران باشد.

سيد علي صالحي

 

چند شعر از ژوس اولتا با ترجمه بتول عزيزپور


به دخترم
1
كشتزار تپه هايم را پيشكش ات مي كنم
كشتزاراني كه از درون تاريكي
به سوي خورشيد قد مي كشند
دريايي از روشنايي را به تو مي دهم
با سرزمينم
و شامگاهان پر نورش را
آوازهاي شادم همه از آن ِ تو
و مِهرم
كه گهوارهء ترا روزگاري دراز جنبانده است.

به دخترم
2
بر پلك هايم جاري است
چون نگاهي روشن
كه دريا را به ياد مي‌آورد
و راز ِ جاودانه اش
همهء بدبختي هاي جهان را
از گذشتهء رنگ باختهء من
كه در جهت معكوس حركت مي‌كند مي‌ زدايد
با آهنگ اين اشعار
سال هاي روشن زندگي اش پياپي در گذر است.

به مادرم

پيامي كه بر جا نهادي سرچشمهء الهام من است
تو بذر چالش و نافرماني مني
همان گونه كه مايه سربلندي پدرم بودي
و تنها جاه طلبي زندگي اش
تو از من دختر و مادر ساختي
همان گونه كه به انزواي كودكانهء من
نيرو بخشيدي
تا به ياري آن بزرگ شوم.


جدائي

مرگ ِ مادر
مي توانست از رنج بردن آزادم سازم
اما رفتن اش مرا مسخ كرده است
انديشه هايم را به خاك سپرده
از خيال كردن بازم مي دارد
روزها تيره و تاراند
زمان بر درماندگيم تكيه داده
خوار و كوچكم مي كند
در باغ ِ گل ِ سرخ
گلبرك هايي كه هنوز
سرخي خود را از دست نداده اند دچار حسرتم مي كنند
زندگي سرزندگي اش را از دست داده است.


نيايش انكار مدارانه

به نام ِ مادر
كه به هنگام زاده شدن نامي از خود ندارد
نامش نه از آن ِ ما و نه بر ماست
و نه از ما به ديگري منتقل مي شود
به نام ِ مادر
كه گويي وجود ندارد!ايد به جستجوي سرچشمه هاي فياض

راه افتاد

به جستجوي سرچشمه اي كه ناف دريايي باشد

سرچشمه اي كه هر ريگش

سياره ي صفايي را ايمايي دنيايي باشد

برخيز

گفتي گرسنه ام ؟

و غافلي كه مزرعه ها تشنه اند

و غافلي كه تشنگي آفت

و غافلي كه تشنگي مزرعه گرسنگي بازيار ؟

برخيز

تا چشمه را نيايي

تا آبي از تداوم و تكرار و جوش و خروش

بر اين زمين شوره نبندي

آن وحشت

قديم تبارت

تا جاودان همراه تست

بايد هميشه

در سايه ي گز پيرت

آن چارراه توفان ها بنشيني

و در مسير گرگان خاطره

و با همان نواي قديم تبار

كه گريه وار و هديه ي پروردگار

ني بزني

افسوس كاهوان هم

ديگر مجنون را باور نمي كنند

بايد

كه سوگوار بنشيني

و شعله هاي بلند حريق تباهي را

با تاج سبز نخل ببيني

كه اهتزاز يافته زير شلاق بادها

كه باد مي كشاندشان

به جامه هاي كهنه خواهر ها

آنك ستاره هاي نو را بنگر

مي گويي؟

شايد كه بختيار شوند آه

تو ؟ باز هم به بالا ؟

تو ؟ باز هم

ستاره ؟

تو غافلي كه خاك و انسان با يكديگر هنوز

حرفي به اشتياق نرانده اند ؟

با هم ترانه اي

در كوچه باغ سبز تفاهم نخوانده اند ؟

اما من خسته ام

وين خستگي قديمي تنها درمانش

با نوش رفتن است

با نيش خارها و ستيز مغاره ها

با مرهم قديمي خون

بايد

به چشمه سار

بايد به ناف دريا

بايد به چشمه اي كه بر آن

چون خم شوم تب عطشم جاودان شفا يابد

و آيينه ي زلالش

تصوير كاميابي من را

منشور تشنگان آواره اي كند

كه در تنور عطش تافتند

كه سوختند

اما نساختند

منشور تشنگاني كه هرگز سراب را

باور نداشتند

اي دوست

اي ني زن هميشه به يك آهنگ

اي ني زن درنگ

من نيز مي توانم

سر روي زانوان لرزانم بگذارم

و هاي هاي گريه ي تلخم باور كنم

كه آب مي كند دل فولاد را

وانگاه خويش را

تصوير آن شكست بزرگي پندارم

كه ناگهان

در يك پسين

تابستان

بر حشمت قبيله فرود آمد

و سخوت خورد برد

و آن شكست را

آنگاه

در جاده هاي گرگ حصاري

يا در هجوم خفت جامي

يا در شيوع طاعون لبخند فاتحان

ستوار سنگري نه

غاري كنم

و جاي بازوان تر دختران

كه مي توانند

مانند ساق نيشكر از

پهلويم جوانه زنند

نجواكنان به غارم

به گرمناي خوابي هزار ساله پناه آرم

من نيز مي توانم

مثل هزاران ياران

اي دوست

من راه اوفتادم اينك

آخر من بسيار خسته ام

و عضله هاي پاهايم

مانند مارهاي سرمازده

گرماي زوربخش تكاپو مي خواهند

من خسته ام

و ... جاده را نگاه كن كه چه ديوار پرسايه ي بلندي است آنجا

اي دوست !‌ اي خواب دوردست

اي دور اي دور دور

من رفتم

من رفته ام و آن سايه نيز رفت

اكنون اينجا برپيشخوان چركي ميخانه

به چشمه ي زلال پياله

آن چشمه سار فياض

خيره ام

و

خيره در زلالش مي بينم

در سايه ي گز پير

آن دوستم

آن ني زن قديم

هنوز

آنجا نشسته است

من خيره در زلال

آهنگ گيره وار كذايي را

از راه دور مي شنوم

باران باران ....

من خسته ام هنوز

او مي خواند

من خيره ام هنوز

او مي داند


منوچهر آتشي

 

يك روز وقتي

از زير سايه ها ي ملايم خوشبختي

پرسه زنان

به خانه بر مي گشتم

از زير سايه هاي مرتب مصنوعي

مردان « آرشيتكت » را دريدم

در صف كراوات

چرت مي زدند

ماندن چقدر حقارت آور است

وقتي كه عزم تو ماندن باشد

حتي روز

پنجره به سمت تاريكي

باز مي شوند

اگر بتواني موقع رسيدن را درك كني

برا ي رفتن

هميشه فرصت هست

اين دريچه را باز كن

چه همهمه اي مي آيد

گويا

« مرغ » و « متكا » توزيع مي كنند

اينها كه در صف ايستاده اند

به خوردن و خوابيدن معتادند

وقتي بهانه اي

براي بودن نداشته باشي

در صف ايستادن

خود بهانه مي شود

و براي زدودن خستگي بعد از صف

ورق زدن

يك « كلكسيون » تمبر

چقدر به نظرت جالب مي آيد

امروز

در روزنامه خواندم

ته سيگارهاي چرچيل را

به قيمت گزافي فروختند

آه خدايا

آدم براي سقوط

چه شتابي دارد!

ديروز در باغ وحش

شمپانزه اي ديدم

كه به نظريه ي داروين

فكر مي كرد

چگونه مي توان

با اين همه تفاوت

بي تفاوت ماند؟

پشت اين حصار

چه سياهي عظيمي خوابيده است

با دلم گفتم: برگرد براي رفتن فكري بكنيم

سلمان هراتي


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۱۱:۰۵ ] [ مشاوره مديريت ]
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۲۸ ][ ۲۹ ][ ۳۰ ][ ۳۱ ][ ۳۲ ][ ۳۳ ][ ۳۴ ][ ۳۵ ][ ۳۶ ][ ۳۷ ][ ۳۸ ][ ۳۹ ][ ۴۰ ][ ۴۱ ][ ۴۲ ][ ۴۳ ][ ۴۴ ][ ۴۵ ][ ۴۶ ][ ۴۷ ][ ۴۸ ][ ۴۹ ][ ۵۰ ][ ۵۱ ][ ۵۲ ][ ۵۳ ][ ۵۴ ][ ۵۵ ][ ۵۶ ][ ۵۷ ][ ۵۸ ][ ۵۹ ][ ۶۰ ][ ۶۱ ][ ۶۲ ][ ۶۳ ][ ۶۴ ][ ۶۵ ][ ۶۶ ][ ۶۷ ][ ۶۸ ][ ۶۹ ][ ۷۰ ][ ۷۱ ][ ۷۲ ][ ۷۳ ][ ۷۴ ][ ۷۵ ][ ۷۶ ][ ۷۷ ][ ۷۸ ][ ۷۹ ][ ۸۰ ][ ۸۱ ][ ۸۲ ][ ۸۳ ][ ۸۴ ][ ۸۵ ][ ۸۶ ][ ۸۷ ][ ۸۸ ][ ۸۹ ][ ۹۰ ][ ۹۱ ][ ۹۲ ][ ۹۳ ][ ۹۴ ][ ۹۵ ][ ۹۶ ][ ۹۷ ][ ۹۸ ][ ۹۹ ][ ۱۰۰ ][ ۱۰۱ ][ ۱۰۲ ][ ۱۰۳ ][ ۱۰۴ ][ ۱۰۵ ][ ۱۰۶ ][ ۱۰۷ ][ ۱۰۸ ][ ۱۰۹ ][ ۱۱۰ ][ ۱۱۱ ][ ۱۱۲ ][ ۱۱۳ ][ ۱۱۴ ][ ۱۱۵ ][ ۱۱۶ ][ ۱۱۷ ][ ۱۱۸ ][ ۱۱۹ ][ ۱۲۰ ][ ۱۲۱ ][ ۱۲۲ ][ ۱۲۳ ][ ۱۲۴ ][ ۱۲۵ ][ ۱۲۶ ][ ۱۲۷ ][ ۱۲۸ ][ ۱۲۹ ][ ۱۳۰ ][ ۱۳۱ ][ ۱۳۲ ][ ۱۳۳ ][ ۱۳۴ ][ ۱۳۵ ][ ۱۳۶ ][ ۱۳۷ ][ ۱۳۸ ][ ۱۳۹ ][ ۱۴۰ ][ ۱۴۱ ][ ۱۴۲ ][ ۱۴۳ ][ ۱۴۴ ][ ۱۴۵ ][ ۱۴۶ ][ ۱۴۷ ][ ۱۴۸ ][ ۱۴۹ ][ ۱۵۰ ][ ۱۵۱ ][ ۱۵۲ ][ ۱۵۳ ][ ۱۵۴ ][ ۱۵۵ ][ ۱۵۶ ][ ۱۵۷ ][ ۱۵۸ ][ ۱۵۹ ][ ۱۶۰ ][ ۱۶۱ ][ ۱۶۲ ][ ۱۶۳ ][ ۱۶۴ ][ ۱۶۵ ][ ۱۶۶ ][ ۱۶۷ ][ ۱۶۸ ][ ۱۶۹ ][ ۱۷۰ ][ ۱۷۱ ][ ۱۷۲ ][ ۱۷۳ ][ ۱۷۴ ][ ۱۷۵ ][ ۱۷۶ ][ ۱۷۷ ][ ۱۷۸ ][ ۱۷۹ ][ ۱۸۰ ][ ۱۸۱ ][ ۱۸۲ ][ ۱۸۳ ][ ۱۸۴ ][ ۱۸۵ ][ ۱۸۶ ][ ۱۸۷ ][ ۱۸۸ ][ ۱۸۹ ][ ۱۹۰ ][ ۱۹۱ ][ ۱۹۲ ][ ۱۹۳ ][ ۱۹۴ ][ ۱۹۵ ][ ۱۹۶ ][ ۱۹۷ ][ ۱۹۸ ][ ۱۹۹ ][ ۲۰۰ ][ ۲۰۱ ][ ۲۰۲ ][ ۲۰۳ ][ ۲۰۴ ][ ۲۰۵ ][ ۲۰۶ ][ ۲۰۷ ][ ۲۰۸ ][ ۲۰۹ ][ ۲۱۰ ][ ۲۱۱ ][ ۲۱۲ ][ ۲۱۳ ][ ۲۱۴ ][ ۲۱۵ ][ ۲۱۶ ][ ۲۱۷ ][ ۲۱۸ ][ ۲۱۹ ][ ۲۲۰ ][ ۲۲۱ ][ ۲۲۲ ][ ۲۲۳ ][ ۲۲۴ ][ ۲۲۵ ][ ۲۲۶ ][ ۲۲۷ ][ ۲۲۸ ][ ۲۲۹ ][ ۲۳۰ ][ ۲۳۱ ][ ۲۳۲ ][ ۲۳۳ ][ ۲۳۴ ][ ۲۳۵ ][ ۲۳۶ ][ ۲۳۷ ][ ۲۳۸ ][ ۲۳۹ ][ ۲۴۰ ][ ۲۴۱ ][ ۲۴۲ ][ ۲۴۳ ][ ۲۴۴ ][ ۲۴۵ ][ ۲۴۶ ][ ۲۴۷ ][ ۲۴۸ ][ ۲۴۹ ][ ۲۵۰ ][ ۲۵۱ ][ ۲۵۲ ][ ۲۵۳ ][ ۲۵۴ ][ ۲۵۵ ][ ۲۵۶ ][ ۲۵۷ ][ ۲۵۸ ][ ۲۵۹ ][ ۲۶۰ ][ ۲۶۱ ][ ۲۶۲ ][ ۲۶۳ ][ ۲۶۴ ][ ۲۶۵ ][ ۲۶۶ ][ ۲۶۷ ][ ۲۶۸ ][ ۲۶۹ ][ ۲۷۰ ][ ۲۷۱ ][ ۲۷۲ ][ ۲۷۳ ][ ۲۷۴ ][ ۲۷۵ ][ ۲۷۶ ][ ۲۷۷ ][ ۲۷۸ ][ ۲۷۹ ][ ۲۸۰ ][ ۲۸۱ ][ ۲۸۲ ][ ۲۸۳ ][ ۲۸۴ ][ ۲۸۵ ][ ۲۸۶ ][ ۲۸۷ ][ ۲۸۸ ][ ۲۸۹ ][ ۲۹۰ ][ ۲۹۱ ][ ۲۹۲ ][ ۲۹۳ ][ ۲۹۴ ][ ۲۹۵ ][ ۲۹۶ ][ ۲۹۷ ][ ۲۹۸ ][ ۲۹۹ ][ ۳۰۰ ][ ۳۰۱ ][ ۳۰۲ ][ ۳۰۳ ][ ۳۰۴ ][ ۳۰۵ ][ ۳۰۶ ][ ۳۰۷ ][ ۳۰۸ ][ ۳۰۹ ][ ۳۱۰ ][ ۳۱۱ ][ ۳۱۲ ][ ۳۱۳ ][ ۳۱۴ ][ ۳۱۵ ][ ۳۱۶ ][ ۳۱۷ ][ ۳۱۸ ][ ۳۱۹ ][ ۳۲۰ ][ ۳۲۱ ][ ۳۲۲ ][ ۳۲۳ ][ ۳۲۴ ][ ۳۲۵ ][ ۳۲۶ ][ ۳۲۷ ][ ۳۲۸ ][ ۳۲۹ ][ ۳۳۰ ][ ۳۳۱ ][ ۳۳۲ ][ ۳۳۳ ][ ۳۳۴ ][ ۳۳۵ ][ ۳۳۶ ][ ۳۳۷ ][ ۳۳۸ ][ ۳۳۹ ][ ۳۴۰ ][ ۳۴۱ ][ ۳۴۲ ][ ۳۴۳ ][ ۳۴۴ ][ ۳۴۵ ][ ۳۴۶ ][ ۳۴۷ ][ ۳۴۸ ][ ۳۴۹ ][ ۳۵۰ ][ ۳۵۱ ][ ۳۵۲ ][ ۳۵۳ ][ ۳۵۴ ][ ۳۵۵ ][ ۳۵۶ ][ ۳۵۷ ][ ۳۵۸ ][ ۳۵۹ ][ ۳۶۰ ][ ۳۶۱ ][ ۳۶۲ ][ ۳۶۳ ][ ۳۶۴ ][ ۳۶۵ ][ ۳۶۶ ][ ۳۶۷ ][ ۳۶۸ ][ ۳۶۹ ][ ۳۷۰ ][ ۳۷۱ ][ ۳۷۲ ][ ۳۷۳ ][ ۳۷۴ ][ ۳۷۵ ][ ۳۷۶ ][ ۳۷۷ ][ ۳۷۸ ][ ۳۷۹ ][ ۳۸۰ ][ ۳۸۱ ][ ۳۸۲ ][ ۳۸۳ ][ ۳۸۴ ][ ۳۸۵ ][ ۳۸۶ ][ ۳۸۷ ][ ۳۸۸ ][ ۳۸۹ ][ ۳۹۰ ][ ۳۹۱ ][ ۳۹۲ ][ ۳۹۳ ][ ۳۹۴ ][ ۳۹۵ ][ ۳۹۶ ][ ۳۹۷ ][ ۳۹۸ ][ ۳۹۹ ][ ۴۰۰ ][ ۴۰۱ ][ ۴۰۲ ][ ۴۰۳ ][ ۴۰۴ ][ ۴۰۵ ][ ۴۰۶ ][ ۴۰۷ ][ ۴۰۸ ][ ۴۰۹ ][ ۴۱۰ ][ ۴۱۱ ][ ۴۱۲ ][ ۴۱۳ ][ ۴۱۴ ][ ۴۱۵ ][ ۴۱۶ ][ ۴۱۷ ][ ۴۱۸ ][ ۴۱۹ ][ ۴۲۰ ][ ۴۲۱ ][ ۴۲۲ ][ ۴۲۳ ][ ۴۲۴ ][ ۴۲۵ ][ ۴۲۶ ][ ۴۲۷ ][ ۴۲۸ ][ ۴۲۹ ][ ۴۳۰ ][ ۴۳۱ ][ ۴۳۲ ][ ۴۳۳ ][ ۴۳۴ ][ ۴۳۵ ][ ۴۳۶ ][ ۴۳۷ ][ ۴۳۸ ][ ۴۳۹ ][ ۴۴۰ ][ ۴۴۱ ][ ۴۴۲ ][ ۴۴۳ ][ ۴۴۴ ][ ۴۴۵ ][ ۴۴۶ ][ ۴۴۷ ][ ۴۴۸ ][ ۴۴۹ ][ ۴۵۰ ][ ۴۵۱ ][ ۴۵۲ ][ ۴۵۳ ][ ۴۵۴ ][ ۴۵۵ ][ ۴۵۶ ][ ۴۵۷ ][ ۴۵۸ ][ ۴۵۹ ][ ۴۶۰ ][ ۴۶۱ ][ ۴۶۲ ][ ۴۶۳ ][ ۴۶۴ ][ ۴۶۵ ][ ۴۶۶ ][ ۴۶۷ ][ ۴۶۸ ][ ۴۶۹ ][ ۴۷۰ ][ ۴۷۱ ][ ۴۷۲ ][ ۴۷۳ ][ ۴۷۴ ][ ۴۷۵ ][ ۴۷۶ ][ ۴۷۷ ][ ۴۷۸ ][ ۴۷۹ ][ ۴۸۰ ][ ۴۸۱ ][ ۴۸۲ ][ ۴۸۳ ][ ۴۸۴ ][ ۴۸۵ ][ ۴۸۶ ][ ۴۸۷ ][ ۴۸۸ ][ ۴۸۹ ][ ۴۹۰ ][ ۴۹۱ ][ ۴۹۲ ][ ۴۹۳ ][ ۴۹۴ ][ ۴۹۵ ][ ۴۹۶ ][ ۴۹۷ ][ ۴۹۸ ][ ۴۹۹ ][ ۵۰۰ ][ ۵۰۱ ][ ۵۰۲ ][ ۵۰۳ ][ ۵۰۴ ][ ۵۰۵ ][ ۵۰۶ ][ ۵۰۷ ][ ۵۰۸ ][ ۵۰۹ ][ ۵۱۰ ][ ۵۱۱ ][ ۵۱۲ ][ ۵۱۳ ][ ۵۱۴ ][ ۵۱۵ ][ ۵۱۶ ][ ۵۱۷ ][ ۵۱۸ ][ ۵۱۹ ][ ۵۲۰ ][ ۵۲۱ ][ ۵۲۲ ][ ۵۲۳ ][ ۵۲۴ ][ ۵۲۵ ][ ۵۲۶ ][ ۵۲۷ ][ ۵۲۸ ][ ۵۲۹ ][ ۵۳۰ ][ ۵۳۱ ][ ۵۳۲ ][ ۵۳۳ ][ ۵۳۴ ][ ۵۳۵ ][ ۵۳۶ ][ ۵۳۷ ][ ۵۳۸ ][ ۵۳۹ ][ ۵۴۰ ][ ۵۴۱ ][ ۵۴۲ ][ ۵۴۳ ][ ۵۴۴ ][ ۵۴۵ ][ ۵۴۶ ][ ۵۴۷ ][ ۵۴۸ ][ ۵۴۹ ][ ۵۵۰ ][ ۵۵۱ ][ ۵۵۲ ][ ۵۵۳ ][ ۵۵۴ ][ ۵۵۵ ][ ۵۵۶ ][ ۵۵۷ ][ ۵۵۸ ][ ۵۵۹ ][ ۵۶۰ ][ ۵۶۱ ][ ۵۶۲ ][ ۵۶۳ ][ ۵۶۴ ][ ۵۶۵ ][ ۵۶۶ ][ ۵۶۷ ][ ۵۶۸ ][ ۵۶۹ ][ ۵۷۰ ][ ۵۷۱ ][ ۵۷۲ ][ ۵۷۳ ][ ۵۷۴ ][ ۵۷۵ ][ ۵۷۶ ][ ۵۷۷ ][ ۵۷۸ ][ ۵۷۹ ][ ۵۸۰ ][ ۵۸۱ ][ ۵۸۲ ][ ۵۸۳ ][ ۵۸۴ ][ ۵۸۵ ][ ۵۸۶ ][ ۵۸۷ ][ ۵۸۸ ][ ۵۸۹ ][ ۵۹۰ ][ ۵۹۱ ][ ۵۹۲ ][ ۵۹۳ ][ ۵۹۴ ][ ۵۹۵ ][ ۵۹۶ ][ ۵۹۷ ][ ۵۹۸ ][ ۵۹۹ ][ ۶۰۰ ][ ۶۰۱ ][ ۶۰۲ ][ ۶۰۳ ][ ۶۰۴ ][ ۶۰۵ ][ ۶۰۶ ][ ۶۰۷ ][ ۶۰۸ ][ ۶۰۹ ][ ۶۱۰ ][ ۶۱۱ ][ ۶۱۲ ][ ۶۱۳ ][ ۶۱۴ ][ ۶۱۵ ][ ۶۱۶ ][ ۶۱۷ ][ ۶۱۸ ][ ۶۱۹ ][ ۶۲۰ ][ ۶۲۱ ][ ۶۲۲ ][ ۶۲۳ ][ ۶۲۴ ][ ۶۲۵ ][ ۶۲۶ ][ ۶۲۷ ][ ۶۲۸ ][ ۶۲۹ ][ ۶۳۰ ][ ۶۳۱ ][ ۶۳۲ ][ ۶۳۳ ][ ۶۳۴ ][ ۶۳۵ ][ ۶۳۶ ][ ۶۳۷ ][ ۶۳۸ ][ ۶۳۹ ][ ۶۴۰ ][ ۶۴۱ ][ ۶۴۲ ][ ۶۴۳ ][ ۶۴۴ ][ ۶۴۵ ][ ۶۴۶ ][ ۶۴۷ ][ ۶۴۸ ][ ۶۴۹ ][ ۶۵۰ ][ ۶۵۱ ][ ۶۵۲ ][ ۶۵۳ ][ ۶۵۴ ][ ۶۵۵ ][ ۶۵۶ ][ ۶۵۷ ][ ۶۵۸ ][ ۶۵۹ ][ ۶۶۰ ][ ۶۶۱ ][ ۶۶۲ ][ ۶۶۳ ][ ۶۶۴ ][ ۶۶۵ ][ ۶۶۶ ][ ۶۶۷ ][ ۶۶۸ ][ ۶۶۹ ][ ۶۷۰ ][ ۶۷۱ ][ ۶۷۲ ][ ۶۷۳ ][ ۶۷۴ ][ ۶۷۵ ][ ۶۷۶ ][ ۶۷۷ ][ ۶۷۸ ][ ۶۷۹ ][ ۶۸۰ ][ ۶۸۱ ][ ۶۸۲ ][ ۶۸۳ ][ ۶۸۴ ][ ۶۸۵ ][ ۶۸۶ ][ ۶۸۷ ][ ۶۸۸ ][ ۶۸۹ ][ ۶۹۰ ][ ۶۹۱ ][ ۶۹۲ ][ ۶۹۳ ][ ۶۹۴ ][ ۶۹۵ ][ ۶۹۶ ][ ۶۹۷ ][ ۶۹۸ ][ ۶۹۹ ][ ۷۰۰ ][ ۷۰۱ ][ ۷۰۲ ][ ۷۰۳ ][ ۷۰۴ ][ ۷۰۵ ][ ۷۰۶ ][ ۷۰۷ ][ ۷۰۸ ][ ۷۰۹ ][ ۷۱۰ ][ ۷۱۱ ][ ۷۱۲ ][ ۷۱۳ ][ ۷۱۴ ][ ۷۱۵ ][ ۷۱۶ ][ ۷۱۷ ][ ۷۱۸ ][ ۷۱۹ ][ ۷۲۰ ][ ۷۲۱ ][ ۷۲۲ ][ ۷۲۳ ][ ۷۲۴ ][ ۷۲۵ ][ ۷۲۶ ][ ۷۲۷ ][ ۷۲۸ ][ ۷۲۹ ][ ۷۳۰ ][ ۷۳۱ ][ ۷۳۲ ][ ۷۳۳ ][ ۷۳۴ ][ ۷۳۵ ][ ۷۳۶ ][ ۷۳۷ ][ ۷۳۸ ][ ۷۳۹ ][ ۷۴۰ ][ ۷۴۱ ][ ۷۴۲ ][ ۷۴۳ ][ ۷۴۴ ][ ۷۴۵ ][ ۷۴۶ ][ ۷۴۷ ][ ۷۴۸ ][ ۷۴۹ ][ ۷۵۰ ][ ۷۵۱ ][ ۷۵۲ ][ ۷۵۳ ][ ۷۵۴ ][ ۷۵۵ ][ ۷۵۶ ][ ۷۵۷ ][ ۷۵۸ ][ ۷۵۹ ][ ۷۶۰ ][ ۷۶۱ ][ ۷۶۲ ][ ۷۶۳ ][ ۷۶۴ ][ ۷۶۵ ][ ۷۶۶ ][ ۷۶۷ ][ ۷۶۸ ][ ۷۶۹ ][ ۷۷۰ ][ ۷۷۱ ][ ۷۷۲ ][ ۷۷۳ ][ ۷۷۴ ][ ۷۷۵ ][ ۷۷۶ ][ ۷۷۷ ][ ۷۷۸ ][ ۷۷۹ ][ ۷۸۰ ][ ۷۸۱ ][ ۷۸۲ ][ ۷۸۳ ][ ۷۸۴ ][ ۷۸۵ ][ ۷۸۶ ][ ۷۸۷ ][ ۷۸۸ ][ ۷۸۹ ][ ۷۹۰ ][ ۷۹۱ ][ ۷۹۲ ][ ۷۹۳ ][ ۷۹۴ ][ ۷۹۵ ][ ۷۹۶ ][ ۷۹۷ ][ ۷۹۸ ][ ۷۹۹ ][ ۸۰۰ ][ ۸۰۱ ][ ۸۰۲ ][ ۸۰۳ ][ ۸۰۴ ][ ۸۰۵ ][ ۸۰۶ ][ ۸۰۷ ][ ۸۰۸ ][ ۸۰۹ ][ ۸۱۰ ][ ۸۱۱ ][ ۸۱۲ ][ ۸۱۳ ][ ۸۱۴ ][ ۸۱۵ ][ ۸۱۶ ][ ۸۱۷ ][ ۸۱۸ ][ ۸۱۹ ][ ۸۲۰ ][ ۸۲۱ ][ ۸۲۲ ][ ۸۲۳ ][ ۸۲۴ ][ ۸۲۵ ][ ۸۲۶ ][ ۸۲۷ ][ ۸۲۸ ][ ۸۲۹ ][ ۸۳۰ ][ ۸۳۱ ][ ۸۳۲ ][ ۸۳۳ ][ ۸۳۴ ][ ۸۳۵ ][ ۸۳۶ ][ ۸۳۷ ][ ۸۳۸ ][ ۸۳۹ ][ ۸۴۰ ][ ۸۴۱ ][ ۸۴۲ ][ ۸۴۳ ][ ۸۴۴ ][ ۸۴۵ ][ ۸۴۶ ][ ۸۴۷ ][ ۸۴۸ ][ ۸۴۹ ][ ۸۵۰ ][ ۸۵۱ ][ ۸۵۲ ][ ۸۵۳ ][ ۸۵۴ ][ ۸۵۵ ][ ۸۵۶ ][ ۸۵۷ ][ ۸۵۸ ][ ۸۵۹ ][ ۸۶۰ ][ ۸۶۱ ][ ۸۶۲ ][ ۸۶۳ ][ ۸۶۴ ][ ۸۶۵ ][ ۸۶۶ ][ ۸۶۷ ][ ۸۶۸ ][ ۸۶۹ ][ ۸۷۰ ][ ۸۷۱ ][ ۸۷۲ ][ ۸۷۳ ][ ۸۷۴ ][ ۸۷۵ ][ ۸۷۶ ][ ۸۷۷ ][ ۸۷۸ ][ ۸۷۹ ][ ۸۸۰ ][ ۸۸۱ ][ ۸۸۲ ][ ۸۸۳ ][ ۸۸۴ ][ ۸۸۵ ][ ۸۸۶ ][ ۸۸۷ ][ ۸۸۸ ][ ۸۸۹ ][ ۸۹۰ ][ ۸۹۱ ][ ۸۹۲ ][ ۸۹۳ ][ ۸۹۴ ][ ۸۹۵ ][ ۸۹۶ ][ ۸۹۷ ][ ۸۹۸ ][ ۸۹۹ ][ ۹۰۰ ][ ۹۰۱ ][ ۹۰۲ ][ ۹۰۳ ][ ۹۰۴ ][ ۹۰۵ ][ ۹۰۶ ][ ۹۰۷ ][ ۹۰۸ ][ ۹۰۹ ][ ۹۱۰ ][ ۹۱۱ ][ ۹۱۲ ][ ۹۱۳ ][ ۹۱۴ ][ ۹۱۵ ][ ۹۱۶ ][ ۹۱۷ ][ ۹۱۸ ][ ۹۱۹ ][ ۹۲۰ ][ ۹۲۱ ][ ۹۲۲ ][ ۹۲۳ ][ ۹۲۴ ][ ۹۲۵ ][ ۹۲۶ ][ ۹۲۷ ][ ۹۲۸ ][ ۹۲۹ ][ ۹۳۰ ][ ۹۳۱ ][ ۹۳۲ ][ ۹۳۳ ][ ۹۳۴ ][ ۹۳۵ ][ ۹۳۶ ][ ۹۳۷ ][ ۹۳۸ ][ ۹۳۹ ][ ۹۴۰ ][ ۹۴۱ ][ ۹۴۲ ][ ۹۴۳ ][ ۹۴۴ ][ ۹۴۵ ][ ۹۴۶ ][ ۹۴۷ ][ ۹۴۸ ][ ۹۴۹ ][ ۹۵۰ ][ ۹۵۱ ][ ۹۵۲ ][ ۹۵۳ ][ ۹۵۴ ][ ۹۵۵ ][ ۹۵۶ ][ ۹۵۷ ][ ۹۵۸ ][ ۹۵۹ ][ ۹۶۰ ][ ۹۶۱ ][ ۹۶۲ ][ ۹۶۳ ][ ۹۶۴ ][ ۹۶۵ ][ ۹۶۶ ][ ۹۶۷ ][ ۹۶۸ ][ ۹۶۹ ][ ۹۷۰ ][ ۹۷۱ ][ ۹۷۲ ][ ۹۷۳ ][ ۹۷۴ ][ ۹۷۵ ][ ۹۷۶ ][ ۹۷۷ ][ ۹۷۸ ][ ۹۷۹ ][ ۹۸۰ ][ ۹۸۱ ][ ۹۸۲ ][ ۹۸۳ ][ ۹۸۴ ][ ۹۸۵ ][ ۹۸۶ ][ ۹۸۷ ][ ۹۸۸ ][ ۹۸۹ ][ ۹۹۰ ][ ۹۹۱ ][ ۹۹۲ ][ ۹۹۳ ][ ۹۹۴ ][ ۹۹۵ ][ ۹۹۶ ][ ۹۹۷ ][ ۹۹۸ ][ ۹۹۹ ][ ۱۰۰۰ ][ ۱۰۰۱ ][ ۱۰۰۲ ][ ۱۰۰۳ ][ ۱۰۰۴ ][ ۱۰۰۵ ][ ۱۰۰۶ ][ ۱۰۰۷ ][ ۱۰۰۸ ][ ۱۰۰۹ ][ ۱۰۱۰ ][ ۱۰۱۱ ][ ۱۰۱۲ ][ ۱۰۱۳ ][ ۱۰۱۴ ][ ۱۰۱۵ ][ ۱۰۱۶ ][ ۱۰۱۷ ][ ۱۰۱۸ ][ ۱۰۱۹ ][ ۱۰۲۰ ][ ۱۰۲۱ ][ ۱۰۲۲ ][ ۱۰۲۳ ][ ۱۰۲۴ ][ ۱۰۲۵ ][ ۱۰۲۶ ][ ۱۰۲۷ ][ ۱۰۲۸ ][ ۱۰۲۹ ][ ۱۰۳۰ ][ ۱۰۳۱ ][ ۱۰۳۲ ][ ۱۰۳۳ ][ ۱۰۳۴ ][ ۱۰۳۵ ][ ۱۰۳۶ ][ ۱۰۳۷ ][ ۱۰۳۸ ][ ۱۰۳۹ ][ ۱۰۴۰ ][ ۱۰۴۱ ][ ۱۰۴۲ ][ ۱۰۴۳ ][ ۱۰۴۴ ][ ۱۰۴۵ ][ ۱۰۴۶ ][ ۱۰۴۷ ][ ۱۰۴۸ ][ ۱۰۴۹ ][ ۱۰۵۰ ][ ۱۰۵۱ ][ ۱۰۵۲ ][ ۱۰۵۳ ][ ۱۰۵۴ ][ ۱۰۵۵ ][ ۱۰۵۶ ][ ۱۰۵۷ ][ ۱۰۵۸ ][ ۱۰۵۹ ][ ۱۰۶۰ ][ ۱۰۶۱ ][ ۱۰۶۲ ][ ۱۰۶۳ ][ ۱۰۶۴ ][ ۱۰۶۵ ][ ۱۰۶۶ ][ ۱۰۶۷ ][ ۱۰۶۸ ][ ۱۰۶۹ ][ ۱۰۷۰ ][ ۱۰۷۱ ][ ۱۰۷۲ ][ ۱۰۷۳ ][ ۱۰۷۴ ][ ۱۰۷۵ ][ ۱۰۷۶ ][ ۱۰۷۷ ][ ۱۰۷۸ ][ ۱۰۷۹ ][ ۱۰۸۰ ][ ۱۰۸۱ ][ ۱۰۸۲ ][ ۱۰۸۳ ][ ۱۰۸۴ ][ ۱۰۸۵ ][ ۱۰۸۶ ][ ۱۰۸۷ ][ ۱۰۸۸ ][ ۱۰۸۹ ][ ۱۰۹۰ ][ ۱۰۹۱ ][ ۱۰۹۲ ][ ۱۰۹۳ ][ ۱۰۹۴ ][ ۱۰۹۵ ][ ۱۰۹۶ ][ ۱۰۹۷ ]
.: Weblog Themes By iranblag :.

درباره وبلاگ

تيم مشاوران مديريت ايران IranMCT ----------------- http://iranmct.com ---------------- Iran Management Consultants Team
پنل کاربری
نام کاربری :
پسورد :
لینک های تبادلی
فاقد لینک
تبادل لینک اتوماتیک
لینک :
خبرنامه
عضویت   لغو عضویت
امکانات وب
شمارنده
شرکت مشاوره مدیریتبازارسازی مدیریت بازاریابی. بازدید تحقیقات بازاریابیآموزش مدیریت MBAدلایل ترک تحقیقات بازاریابی تحقیقات مدیریت شرایط سخت بازارکارت امتیازی متوازنارزیابی عملکرد . نمونه مطالعات موردی.برند برندینگانواع برند معرفی 21 نوع متفاوت از برندبرندسازی branding marketing . برندسازی.تحقیقات بازاریابی انگیزه بخش http://marketingbranding.ir سبک مدیریت است مدیریت بازاربازاریابیتحقیقات بازاریابی ویژگی های .حرفه ای مشاوره اموزش مدیریت.شناسایی مشتریان .تحقیقات بازاریابی استفاده از تحقیقات بازار و بازاریابی http://marketingsales.irmarketing مدیریت برندینگ . Business Management ConsultantIran Business Management ConsultantManagement . بازاریابیانواع بازاریابی 127 نوع بازاریابیبازاریابی. بازاریابی MarketingMix آمیختهآمیزه بازاريابیمدیریت بازاریابی. اخبار مدیریت و تجارتمدیریت.مشاوره بازاریابی مدیریت آموزش تکنیک‌های فروشندگی حرفه‌ای فروشندگی. اخبار مدیریت و تجارتبازاریابی برندینگ. http://iranmct.com/news/page/12مدیریت. مدیریت مشاوره بازاریابیآموزش. بیزینس پلن طرح توجیهی طرح business plan. برنامه بازاریابی Marketing Planبازاریابی. مشاوره تبلیغات مشاور تبلیغات مشاور مدیریت management مشاوره مدیریت انواع بازاریابی بازاریابی. Business Planبیرینس پلن طرح توجیهیمدیریت. کلینیک کاشت موی طبیعی آسمان