مشاوره مديريت - آموزش مديريت - آموزش فروشندگي حرفه‌اي
 
نويسندگان
عضویت
نام کاربری :
پسورد :
تکرار پسورد:
ایمیل :
نام اصلی :
آمار
امروز : 11959
دیروز : 33302
افراد آنلاین : 38
همه : 4340441

 

 

شيوه‏ى برخورد صحيح با نقدديگران

 

صلاح و اصلاح فرد و جامعه، در سايه‏ى «شناختن عيوب» و تلاش براى «زدودن عيوب» است.
اين شناخت، هم در خود ما و نسبت به انديشه‏ها و عملهاى خودمان است، هم نسبت به ديگران. زمينه‏ساز اين عيب‏زدايى هم «تذكر» از سويى و «تنبه» و «اقدام» از سوى ديگر است.
مسأله‏ى تذكر و نقد و يادآورى، همچنين «پندپذيرى» و قبول نصيحت و موعظه و توجه به تذكرات ديگران از همين رهگذر، در مقوله‏ى مسايل معاشرتى و شيوه‏ى برخورد صحيح با ديگران قرار مى‏گيرد. به اين خاطر، در اين بخش از مباحث اخلاق معاشرت، به خصلت «نقدپذيرى» به عنوان يك روحيه‏ى بالا و رشد يابنده و خلق و خوى نيك مى‏پردازيم.

نقد و تذكر
پرده‏پوشى بر واقعيات، يا خود را به بى‏خبرى زدن، واقعيتها را عوض نمى‏كند. وقتى در كسى يا جايى يا رفتار و برخوردى اشكال وجود داشته باشد، فرزانگان عاقل، از هر تذكر اصلاحى استقبال مى‏كنند، تا آن را برطرف سازند. اما جاهلان و خودخواهان، دوست دارند كه در همان موارد نيز، مدح و تملق و ثنا بشنوند و بر عيوب و كاستيها و زشتيها سرپوش بگذارند.
به قول سعدى: «احمق را ستايش خوش آيد، چون لاشه كه در كعبش دمى، فربه نمايد». (1) عجب و خودپسندى و خود برتربينى، پيامد همين گونه مدحها و تعريفهاست كه از عيوب، غافل مى‏سازد.
حضرت على عليه‏السلام مى‏فرمايد:
«اجهل الناس المغتر بقول مادح متملق يحسن له القبيح و يبغض اليه النصيح»؛ (2).
نادان‏ترين مردم كسى است كه فريب ستايشگر چاپلوس را بخورد، ثناگرى كه زشت را در نظر او زيبا جلوه مى‏دهد و خوبى را در نظر او منفور مى‏سازد.
از صحبت دوستى برنجم‏
كاخلاق بدم حسن نمايد
كو دشمن شوخ‏چشم دانا
تا عيب مرا به من نمايد؟
از اين رو، به جاى آراستن عيوب و كتمان زشتيها و پرده‏پوشى بر نارساييها، بايد آنها را گفت و شنيد و در برطرف ساختنش كوشيد. «تذكر و نقد» از همين جاست كه قيمت و قداست مى‏يابد و براى بعضيها «يادآورى» يك وظيفه مى‏شود و براى بعضى توجه به تذكرها و نقدها يك «فضيلت اخلاقى» به شمار مى‏آيد. انسانهاى كمال‏جو، بايد از اين گونه تذكرها استقبال كنند، چون مقدمه تكامل آنان است، وگرنه براى هميشه در «جهل مركب» مى‏مانند.
به اين سخن حكيمانه‏ى سعدى دقت كنيد: «متكلم را تا كسى عيب نگيرد، سخنش صلاح نپذيرد.» (3).

شيوه‏ى صحيح نقد
به همان اندازه كه تذكر كاستيها و نقد عملها مفيد و لازم است، توجه به شيوه‏ى يادآورى و نكات و آداب پند و اندرز و تذكر، مهم و سرنوشت‏ساز است.
آيا هر كس حق دارد تذكر دهد؟ آيا موعظه از هر كس پذيرفته است؟ آيا همه‏ى نقدها سازنده و مثبت است؟ صفات و شرايط ناقد و واعظ چيست؟
اگر كسى ديگران را پند دهد، اما خودش اهل عمل به نصايح خويش نباشد، سخنش بى‏اثر است. انبوهى از روايات، شاهد اين مدعاست. اگر پند دهنده، خودش اهل عمل باشد، تذكر او چراغى روشن و روشنگر در دل و جان ديگران مى‏شود و تا ژرفاى قلبشان نفوذ مى‏كند. به اين سخن حضرت على عليه‏السلام دقت كنيد:
«استصبحوا من شعلة واعظ متعظ و اقبلوا نصيحة ناصح متيقظ»؛ (4).
از فروغ واعظ و پند دهنده‏اى كه خود، پندپذير است، روشنايى برگيريد و نصيحت نصيحتگر بيدار را پذيرا باشيد.
در اين سخن، هم به پندپذيرى اشاره دارد، هم به شيوه‏ى مؤثر وعظ و نصيحت و تذكر.
نقد و تذكر، هر چه صميمى‏تر، خودمانى‏تر، در خلوت و بدون آبروريزى و هتك حيثيت باشد، هم مؤثرتر است، هم از كينه‏توزى و كينه‏افروزى و لجاجت، دورتر است. گاهى نقادى آشكار و پند و تذكر در ملأ عام، اثر منفى دارد و طرف را به عكس‏العمل وامى‏دارد و شخصيت او را هم خورد مى‏كند.
حضرت امير عليه‏السلام فرمود:
«نصحك بين الملأ تقريع»؛ (5).
نصيحت و پند دادن تو در ميان مردم و حضور ديگران، كوبيدن و خورد كردن است.
نقد از روى خيرخواهى و به قصد اصلاح و كمك به اشخاص مورد نقد كجا، و نقد به قصد خراب كردن وجهه و موقعيت و كوبيدن و تخريب كجا! البته هشياران، انگيزه‏هاى نهفته در وراى نقدها را خوب مى‏فهمند و مى‏شناسند.
نقد، نبايد برخاسته از حسد و غرض‏ورزى و تسويه حساب باشد. تذكرهاى حسودانه و كين‏توزانه، وضع را بدتر مى‏كند. اصلا مگر از يك حسود، نصيحت و خيرخواهى و تذكر به قصد اصلاح برمى‏آيد؟
امام صادق عليه‏السلام فرمود:
«النصيحة من الحاسد محال»؛ (6).
نصيحت و خيرخواهى از حسود، محال است.

نقدپذيرى
تكبر و خودخواهى، جلوه‏هاى گوناگون دارد. يكى هم غرور در مقابل «نقد» است. وقتى نقد، مايه‏ى كمال انديشه و كار ماست، نقدپذيرى كمك به اين كمال و رشد است. از آن طرف، «نقدناپذيرى»، نشانه‏ى نوعى غرور و تكبر و عامل در جا زدن در ورطه‏ى بديها و كاستيهاست. گاهى ناب‏ترين موعظه‏ها و تذكرها هم، وقتى به دلهاى داراى كبر مى‏رسد، با «عدم پذيرش» مواجه مى‏گردد و انسان را محروم مى‏سازد. به تعبير زيباى اميرالمؤمنين عليه‏السلام:
«بينكم و بين الموعظة حجاب من الغرة»؛ (7).
ميان شما و پند، حجاب و پرده‏اى از غرور افكنده شده است.
آيا شما مطمئن‏ايد كه همه‏ى انديشه‏ها و افكارتان درست و بى‏اشكال است؟
آيا همه‏ى خصلتها و رفتارهاى فردى و اجتماعى خود را بى‏عيب مى‏دانيد؟
آيا فكر نمى‏كنيد در عملكردهاى مختلف شما، نقطه ضعفهايى هم ممكن است باشد كه از چشم خودتان پنهان است ولى ديگرى متوجه مى‏شود؟
انسان گاهى به خاطر «حب نفس»، يا عيوب خود را نمى‏بيند و نمى‏فهمد، يا حاضر نيست خود را داراى عيب و نقص بداند، از اين رو، نقد و تذكر ديگران را هم بر غرض‏ورزى و دشمنى حمل مى‏كند.
آينه چون عيب تو بنمود راست‏
خود شكن، آيينه شكستن خطاست‏
در يك خانواده، ممكن است رفتار هر يك از زن و شوهر نسبت به هم، ايرادهايى داشته باشد، يا برخورد پدر و مادر با فرزند كوچك يا جوانشان، غلط باشد. اگر كسى متذكر شد، بايد مشفقانه بپذيرند و در اصلاح خويش بكوشند.
اگر هر يك تلاش كنند تا عيب و اشكال را متوجه طرف مقابل سازند و خود را بى‏گناه قلمداد كنند، نارساييها و عيوب و خطاها هرگز اصلاح نخواهد شد. انصاف در پذيرش خطا و عيب نشانه‏ى رشد عقلى است.
گاهى ممكن است در حسن نيت و خيرخواهى و نظر دوستانه‏ى كسى شك و ترديد داشته باشيم و در نتيجه به آنچه كه نقد مى‏كند، توجهى نكنيم، ولى اگر حسن نظر و نيت دوستانه‏ى كسى براى ما ثابت بود، در پذيرفتن نقد و تذكر و پند او ترديد نكنيم.
به فرموده‏ى حضرت امير عليه‏السلام:
«ليكن احب الناس اليك المشفق الناصح»؛ (8).
محبوب‏ترين مردم در نظر تو، نصيحت كننده‏ى مشفق و خيرخواه باشد.
گر چه ممكن است تذكر و انتقاد ديگرى، در ذائقه‏ى ما تلخ آيد، ولى تلخى نقد و تذكر، به مراتب سودمندتر از شيرينى چاپلوسى و نيرنگ و فريب است.
از امام باقر عليه‏السلام روايت است:
«اتبع من يبكيك و هو لك ناصح و لا تتبع من يضحكك و هو لك غاش»؛ (9).
از كسى پيروى كن كه از روى خيرخواهى و نصيحت، تو را مى‏گرياند، ولى پيرو كسى مباش كه تو را مى‏خنداند، در حالى كه نسبت به تو فريبكارى مى‏كند!
پذيرش نقد و ديدگاههاى اصلاحى ديگران، تنها به انديشه و فكر، يا به عملكرد خارجى و معاشرتهاى ما منحصر نمى‏شود.
در آثار ادبى و توليدات شعر و قصه و اثر هنرى نيز، توجه به نقد ديگران، عامل رشد و بالندگى هنرمند و نويسنده و شاعر است، برعكس، بى‏توجهى به نقاديهاى منتقدان كار انسان را پيوسته ضعيف و معيوب نگه مى‏دارد.
هنرمندان نقدپذير، سريعتر رشد مى‏كنند. شاعران و نويسندگانى كه به نقد آثارشان توسط ديگران بها مى‏دهند و از آن استقبال مى‏كنند، علاقه‏ى خود را به كمال يافتن خلاقيتهاى ادبى خويش نشان مى‏دهند.
به اين چند جمله دقت كنيد، تا جايگاه نقد و ارزش نقدپذيرى روشن‏تر گردد:
«... نقد در هنر، مثل آينه‏ى جلوى اتومبيل است. راننده - هنرمند - بايد به كمك آن مواظب پشت سرش باشد، ولى يكسره در آن نگاه نكند، چرا كه در اين صورت، انحراف از جاده و خطر تصادف، در كمين است.»
«هنر، هواپيماست. هنرمند، خلبان آن و منتقدين، خدمه‏ى پرواز.»
«غرور، مثل سوراخ پنهان در بدنه‏ى كشتى، مأمور غرق كردن تدريجى هنرمند است.»
«شاعرى كه از منتقدين آثارش قهر كرده است، مثل هواپيمايى است كه ارتباطش با برج مراقبت قطع شده است.»
«وقتى لياقت و جربزه‏ى شهيد شدن در تو نباشد، شروع مى‏كنى به نقد و ارزيابى انگيزه‏ى شهدا!» (10).
بارى، «نقدپذيرى»، در مسايل اخلاقى، فرهنگى، اجتماعى و مديريتى، ضامن سلامت رابطه‏ها و رشد افكار و اعمال است. اين مسأله در متون دينى با عناوينى همچون: نصيحت و موعظه مورد توجه قرار گرفته است.
پايان اين بحث را حديثى از امام سجاد عليه‏السلام قرار مى‏دهيم كه در ضمن بيان حقوق متقابلى كه افراد در جامعه نسبت به هم دارند(در رسالة الحقوق) از جمله به «حق نصيحتگر» بر گردن «نصيحت شنو» و وظيفه‏ى ناصح و متنصح اشاره فرموده است:
«و حق الناصح ان تلين له جناحك و تصغى اليه بسمعك، فان اتى بالصواب حمدت الله عزوجل و ان لم يوافق، رجمته...»؛ (11).
حق نصيحت كننده(و ناقد و پند دهنده) آن است كه نسبت به او نرمش و انعطاف نشان دهى و به سخنش گوش فرادهى، اگر حرفش بجا و درست بود، خداى متعال را سپاس بگويى و اگر تذكرش موافق با حق نبود، نپذيرى.

پي نوشتها :

1). گلستان سعدى، باب هشتم
(2). غررالحكم، ج 2، ص 825
(3). گلستان سعدى، باب هشتم
(4). ميزان الحكمه، ج 10، ص 585
(5). همان، ص 580
(6). بحارالانوار، ج 75، ص 194
(7). نهج‏البلاغه، صبحى صالح، حكمت 282
(8). غررالحكم، ج 5، ص 51
(9). محاسن برقى، ج 2، ص 440
(10). براده‏ها، حسن حسينى، ص 44،18،16،9 و 74
(11). ميزان الحكمه، ج 10، ص 57

منبع :

http://noorportal.net/951/1340/1368/30993.aspx


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۰۹:۳۷ ] [ مشاوره مديريت ]


دل وزبانمان يكي باشد

 

«اى جان فداى آن كه دلش با زبان يكى است»
و اين همان «گوهر صداقت» است كه هر جا يافت شود و در هر كس تجلى يابد، نفيس و ارزشمند است.
بسيارى از ناهنجاريهاى رفتارى و اختلافات خانوادگى و مشاجرات ميان دوستان و فاميلها، و حتى تنشها و نزاعهاى سياسى، پديده‏اى است كه از «بى‏صداقتى» و «ناخالصى» به وجود مى‏آيد. و مگر «نفاق» هم نوعى عدم صداقت نيست؟ «فريب» نيز، جلوه‏ى ديگرى از ناراستى در گفتار و رفتار است و... كم نيست «طلاق» هايى كه ريشه در عدم صداقت در مراحل اوليه‏ى ازدواج در اظهارات، ادعاها، وانمود كردنها و پاسخهاست. با اين حساب، صداقت، استوارترين بنيانى است كه دوستيها، مشاركتها، ازدواجها، مبارزات سياسى و... بر آن استوار مى‏گردد و بدون آن، همه‏ى اين بنيانها در معرض فروپاشى و گسيختگى است.

جلوه‏هاى صداقت
كسى كه در «گفتار»، صادق و راست باشد، از «دروغ» پرهيز مى‏كند، چه به شوخى چه جدى. كسى كه در «دوستى» صادق باشد، به مقتضيات دوستى پاى‏بند است و ايثار و فداكارى، گذشت نسبت به خطاها، تحمل تنديها و جفاها، همكارى در گرفتاريها و نيازمنديها، همدردى در مشكلات و غمها خواهد داشت.
كسى كه در روابط خانوادگى، با همسرش صداقت داشته باشد، دچار نزاع‏ها و اختلافات و قهر و طلاق نمى‏شود.
كسى كه در «ايمان» صادق باشد، از نفاق و دو رنگى و ريا دورى مى‏كند.
آن كه در «زهد»، صادق باشد، رياكارانه و از روى مردم فريبى، تظاهر به زهد و ساده زيستى و ترك دنيا نمى‏كند. به قول سعدى:
ترك دنيا به مردم آموزند
خويشتن سيم و غله اندوزند
آن كه در پند و موعظه و تبليغ و ارشاد صداقت داشته باشد، عملش آينه‏ى حرفش و رفتارش شاهد گفتارش خواهد بود وگرنه به قول حافظ: «توبه فرمايان چرا خود، توبه كمتر مى‏كنند؟»
و «صدق در عهد»، وفاى به قولها و قرارها و تعهدات است. (1).
اينگونه صداقتها، معيار و ملاك مسلمانى و نشانه‏ى نزديكى فكرى و عملى به صاحب شريعت، حضرت رسول صلى الله عليه و آله است، كه فرمود:
«اقربكم منى غدا فى الموقف اصدقكم فى الحديث و اداكم للأمانة و اوفاكم بالعهد...»؛ (2).
نزديكترين شما به من در موقف قيامت، كسى است كه راستگوتر، امانت‏دارتر و باوفاتر به پيمان باشد.
به فرموده‏ى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: راستى در گفتار، تعهد نسبت به امانت مردم و وفا به پيمان، نشانه‏ى «صداقت» و معيار قرب به آن حضرت است و هر كه دروغگو، خائن و بى‏وفا باشد، از آن رسول صدق و امانت و وفا فرسنگها فاصله دارد.

در صحنه‏ى اجتماع
قوام هر جامعه، به اعتماد انسانها به يكديگر است. آنچه اين بنيان را استوار و مستحكم مى‏سازد، صداقت انسانها نسبت به هم است و اگر صدق و راستى از جامعه‏اى رخت بربندد، زندگيها هم دشوار، ناامن، تلخ و نكبت‏بار خواهد بود.
آيا شما همانطور كه مى‏نماييد، هستيد؟
آيا آنچه به ديگران نسبت به افكار و روحيات و زندگى خويش «وانمود» مى‏كنيد، «بود» زندگى شما هم همان گونه است؟
بايزيد بسطامى گفته است: «يا چنان نماى كه هستى، يا چنان باش كه مى‏نمايى!»
و اين، يعنى «صداقت». سعدى چه زيبا گفته است(باب دوم گلستان):
اى درونت برهنه از تقوا
وز برون جامه‏ى ريا دارى‏
پرده‏ى هفت رنگ را بگذار
تو كه در خانه، بوريا دارى‏
دو چهره‏ها نيز فاقد صداقت‏اند. آنان كه ظاهر و باطنشان يكى نيست و گفتار و رفتارشان به هم نمى‏خورد و رودررو و پشت سر، با ديگران برخوردى متفاوت دارند. در ظاهر و پيش رو، اظهار ارادت و دوستى و اخلاص دارند، اما پشت سر، از غيبت و سخن‏چينى و تهمت و افشاى عيوب و تحقير و توهين، پروا ندارند. اين گر نفاق نيست، پس چيست؟
امام باقر عليه‏السلام فرمود:
«بئس العبد عبد يكون ذا وجهين و ذا لسانين، يطرى اخاه شاهدا و يأكله غائبا»؛ (3).
بد بنده‏اى است آن كه دو چهره و دو زبانه باشد، هنگامى كه برادر دينى‏اش را مى‏بيند، در حضورش تعريف و تمجيدش مى‏كند، ولى پشت سر(با غيبت كردن) او را مى‏خورد!
دو رويان، هم در دنيا بى‏آبرويند، هم در آخرت، گرفتار عذاب الهى.
زهد دروغى، طاعت ريايى، توبه‏ى غيرواقعى، انفاق و خرج كردنهاى رياكارانه، چرب زبانيها و تملقهاى مردم فريبانه، گندم‏نمايى و جوفروشى و...
همه نشانه‏هايى از فقدان «گوهر صداقت» در زندگى اجتماعى است.
ادبيات غنى فارسى، پر است از شكايتها و ناليدنها از دست رياكاران و سالوس بازان و عوام فريبان و دورنگى‏ها. صورت زيبا به كار نمى‏آيد، سيرت زيبا مطلوب انسانهاى كمال طلب است. حتى آنان كه چهره‏اى به ظاهر باايمان و مذهبى دارند، اما در رفتار اجتماعى، از هيچ نيرنگ و تقلب و تخلف و دروغى پرهيز نمى‏كنند، آن طاعت و عبادت هم به كارشان نخواهد آمد. به گفته‏ى سعدى:
طاعت آن نيست كه بر خاك نهى پيشانى‏
«صدق» پيش آر، كه اخلاص به پيشانى نيست‏
و اين مضمون حديث است كه: به ركوع و سجود طولانى اشخاص نگاه نكنيد، چون به آن عادت كرده است. بنگريد به راستگويى و امانت‏دارى‏اش. (4).

با صادقان
قرآن كريم، فرمان مى‏دهد كه «با صادقان باشيد» (كونوا مع الصادقين). (5) از سوى ديگر از برخى بزرگان و انبياء، با عنوان «صديق» و «صادق الوعد» ياد مى‏كند. لقب حضرت زهرا عليه‏السلام نيز «صديقه» بود. نعمت صداقت نيز، موهبتى است كه از سوى خداوند به برخى داده مى‏شود و «صديقين»، همتراز با شهدا و انبياء و صالحان به شمار آمده‏اند.
به فرموده‏ى امام صادق عليه‏السلام، سرلوحه‏ى دعوت همه‏ى پيامبران در مسايل معاشرتى و اخلاقى، «راستگويى» و «امانت‏دارى» بوده است: «ان الله عزوجل لم يبعث الأنبياء الا بصدق الحديث و اداء الأمانة الى البر و الفاجر.» (6).
باز از كلام آن حضرت است كه: به حضرت اسماعيل، از آن رو «صادق الوعد» گفتند كه با كسى در جايى قرار گذاشت و تا مدتى(يكسال هم گفته‏اند) همانجا منتظر ماند. از اين رو خداوند او را صادق الوعد ناميد. (7).

صداقت سياسى
صدق، تنها به عنوان يك خصلت فردى، يا احيانا در معاشرتهاى خانوادگى و دوستانه نيست. در صحنه‏ى اجتماع و فعاليتهاى سياسى و عملكرد شخصيتهاى مشهور هم مصداق و مورد پيدا مى‏كند.
گاهى كسانى براى خودنمايى و شهرت‏طلبى به مبارزه مى‏پردازند، تا خود را به عنوان چهره‏اى انقلابى بشناسانند. برخى هم از روى تعهد و تكليف و سوز دينى و شعور انسانى مبارزه مى‏كنند.
بعضى فريبكارانه شعار مردم دوستى و حمايت از خلق و دفاع از مظلومين و محرومين مى‏دهند. برخى هم به راستى قلبشان براى مردم مى‏تپد و صادقانه به مردم عشق مى‏ورزند و براى نجات و رستگارى و بهروزى آنان مى‏كوشند.
برخى براى جلب حمايت مردم و جذب «آراء» به وعده دادن مى‏پردازند و مردم را جذب مى‏كنند، برخى هم صادقانه براى اداى وظيفه و خدمت به جامعه در عرصه‏ى «انتخابات» شركت مى‏كنند.
چه بسيار از جوانانى كه فريب «شعارهاى سياسى» و «حرفهاى داغ و انقلابى» را خورده و مى‏خورند و جذب كسانى مى‏شوند كه فاقد صداقت‏اند. فعاليتهاى گروهكها در اول انقلاب در جذب جوانان و چهره‏ى به ظاهر انقلابى برخى سران احزاب و سازمانهاى فلسطينى نيز شاهدى از همين نيرنگ بازيهاست.
«صداقت سياسى»، آن است كه عملكردها، شعارها، اهداف و جهت‏گيرى فعالان سياسى، برخاسته از ايمان و الهام گرفته از تعهد و براى كسب رضاى الهى باشد و از هر گونه «سياسى كارى» و دروغ و جعل و تهمت و كتمان حقايق پرهيز شود و استقامت بر سر مواضع حق، دستخوش كشاكش منفعت طلبى و خودمحورى نگردد.
كسى كه اهداف اصلى خود را در يك عمل سياسى از ديد مردم پنهان مى‏كند و با «مرحله‏اى عمل كردن»، از جو صداقت عمومى سوء استفاده مى‏كند و موقعيت موجهين را وجه المصالحه‏ى اميال و اهداف خويش مى‏سازد و در نهايت، به «خود» بيش از «حق» مى‏انديشد، «صادق» نيست. صداقت سياسى آن است كه كسى از شعار و منطق «هدف، وسيله را توجيه مى‏كند» بهره نگيرد و در عملكرد سياسى خود به چارچوب شرع و حق و معيارها و ارزشها پايبند باشد.
تفاوتى كه ميان «سياست علوى» و شيوه‏ى معاويه بود، ريشه در همين مسأله داشت. معاويه براى رسيدن به مقاصد خود از هيچ خلاف شرع و دروغ و تزوير و خيانتى ابا نداشت. اما آنچه دست حضرت على عليه‏السلام را بسته بود كه نمى‏توانست همچون امويان رفتار كند، «تقيد و تعهد به شرع و حق» و «صداقت سياسى» بود و آنچه سبب شد آن امام راستين، حتى يك روز هم بر سر كار بودن معاويه را تحمل نكند و على‏رغم مصلحت انديشيهاى برخى، او را كنار بگذارد، همان صداقت سياسى بود، وگرنه مى‏توانست تا محكمتر شدن پايه‏هاى حكومتش با معاويه «معامله‏ى سياسى» كند، سپس او را بركنار كند.
داشتن «مواضع شفاف»، البته در عمل نه فقط در شعار، و پنهانى زد و بند نداشتن، از نمودهاى ديگر صداقت سياسى است. على عليه‏السلام به نيروهاى نظامى خويش نامه مى‏نويسد كه: وظيفه‏ى من در مقابل شما آن است كه(جز در مسايل نظامى و اسرار جنگ) رازى را از شما پنهان نكنم و شما را بى‏بهره نگذارم و حقى را از جاى خودش تأخير نيندازم. شما هم تكليف اطاعت و فرمانبردارى داريد. (8).
صدق در گفتار و صداقت در كردار، انسان را محبوب دلها و مورد اعتماد مردم مى‏گرداند. برعكس، تصنع و تظاهر و ريا و نفاق و دروغ، هم فرد را در جامعه بى‏اعتبار و نزد خداوند، مطرود مى‏سازد، هم پيوندهاى اجتماعى را مى‏گسلاند و جو بى‏اعتمادى پديد مى‏آورد. گذشته از آنكه خود انسانهاى دور از صداقت، دچار شخصيت دوگانه و تضاد شخصيت مى‏شوند و هنگام برملا شدن دروغ و نفاق و رياكارى آنان، گرفتار رنج و عذاب ابدى وجدان مى‏شوند. اما افراد صادق، درستكار، بااخلاص، هم آرامش وجدان دارند و هم مطمئن‏اند كه چيزى جز آنچه «مى‏نمايند» نيست، تا از فاش شدن آن «چهره‏ى پنهان» و «خبث درون»، نگران باشند.
آن را كه حساب پاك است، از محاسبه چه باك است!...

پي نوشتها :

(1). هزاران زندانى چك و سفته، به خاطر بى‏صداقتى در قول و قرار است
(2). لئالى الأخبار، ج 5، حديث 253
(3). بحارالانوار، ج 73، ص 203
(4). اصول كافى، ج 2، ص 105
(5). توبه (9) آيه‏ى 120
(6). اصول كافى، ج 2، ص 104
(7). همان، ص 105
(8). نهج‏البلاغه، صبحى صالح، نامه‏ى 50

منبع :

http://noorportal.net/951/1340/1341/30995.aspx


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۰۹:۳۷ ] [ مشاوره مديريت ]


از راز خود نگهداري كنيم


حرمت راز
«راز»، به اقتضاى حرمتش بايد پنهان و پوشيده بماند وگرنه راز نمى‏شد. در اين هيچ ترديدى نيست.
گفته‏اند: غلامى طبق سرپوشيده‏اى بر سر داشت و خاموش و بى‏صدا در راهى مى‏رفت. يكى از افراد، در راه به او برخورد و پرسيد: در اين طبق چيست؟ غلام چيزى نگفت. آن شخص به اصرار پرسيد تا بداند زير آن سرپوش كه روى طبق كشيده‏اند چيست؟ غلام گفت: فلانى! اگر قرار بود كه همه‏ى افراد بدانند در طبق چيست، ديگر سرپوش روى آن نمى‏كشيدند!
رازهاى درونى افراد نيز همين گونه است. اگر آن را به اين و آن بگوييد، از «راز» بودن، مى‏افتد.
با مردم بيگانه مگو راز دل خويش‏
بيگانه، دل راز نگهدار ندارد
راز فاش شده، مثل يك زندانى گريخته از محبس است كه بازگرداندنش به بازداشتگاه بسيار دشوار است.
تيرى كه از كمان رها گشت و گلوله‏اى كه از سلاح شليك شد، ديگر به كمان و سلاح برنمى‏گردد. «راز»، همان زندانى است، همان تير و گلوله است و دهان، و سينه‏ى تو، همچون زندان. مانند چله‏ى كمان و مانند خشاب اسلحه، تا وقتى كه رها نشده، مصون و پنهان است. همين كه از چنگت گريخت و از تفنگت شليك گشت، ديگر از اختيار تو بيرون رفته است. اگر تا آن لحظه، راز در گروگان تو بود، اينك تو در گرو آنى.
به تعبير زيباى اميرالمؤمنين عليه‏السلام:
«سرك اسيرك، فان افشيته صرت اسيره»؛ (1).
راز تو اسير توست، اگر آشكارش ساختى، تو اسير آن شده‏اى.
به قول سعدى:
خامشى به كه ضمير دل خويش‏
به كسى گويى و گويى كه: مگوى‏
اى سليم! آب ز سرچشمه ببند
كه چو پر شد، نتوان بستن جوى (2).
پس آنچه زمينه‏ى برخى كدورتها و گله‏ها ميان افراد مى‏شود، گاهى زمينه‏اش دست خود «صاحب سر» است كه نمى‏تواند رازدار خويش باشد. راز را حتى به دوستان هم نبايد گفت، اگر واقعا «راز» است و پنهان بودنش حتمى! چرا كه همان دوستان صميمى تو هم دوستان صميمى ديگرى دارند. همان افراد مورد اعتماد هم به كسان ديگرى «اعتماد» دارند، آنان هم به «همه كس» نمى‏گويند، ولى به «بعضى» چطور؟ شايد!
باز هم به قول شاعر شيراز، سعدى حكيم:
«رازى كه پنهان خواهى، با كسى در ميان منه، اگر چه دوست مخلص باشد، كه مر آن دوست را دوستان مخلص باشد!» (3).
نگهبانان راز، هر چه كمتر باشند، محفوظتر است. برخلاف نگهدارى از چيزهاى ديگر كه زيادى نگهبانان، آن را سالمتر نگاه مى‏دارد. اسرار، هر چه صندوقهاى متعددتر داشته باشد، ناامن‏تر و در معرض فاش شدن است. «كل سر جاوز الأثنين شاع»؛
هر رازى كه از دو نفر فراتر رفت پخش خواهد شد.

كدام راز
علاوه بر رازهاى خودتان، اسرار مردم نيز همان حكم را دارد. همان طور كه بايد ظرفيت نگهدارى از راز خودت را داشته باشى و آن را پيش ديگران نگويى، رازى را هم كه كسى با تو در ميان گذاشته، يا از اسرارى به نحوى آگاه شده‏اى، بايد نگهبان و امين باشى. قدرت رازدارى و ظرفيت حفظ اسرار را هم بايد نسبت به آنچه به خود و زندگيت مربوط است داشته باشى، هم نسبت به ديگران و اسرارشان.
افشاى اسرار، نشانه‏ى ضعف نفس و سستى اراده است. به عكس، «كتمان راز» دليل قوت روح و كرامت نفس است و ظرفيت شايسته و بايسته‏ى يك انسان را مى‏رساند. نگهبانى از «راز مردم» و «راز نظام» هم از تكاليف اجتماعى است.
«حفظ لسان» و «كنترل زبان» در مباحث اخلاقى و روايات، جايگاه مهمى دارد و به موضوعاتى چون: دروغ، غيبت، افتراء، لغو و بهتان و در بخشى هم به «رازدارى» مربوط مى‏شود. كسى كه نتواند رازدار مردم باشد، گرفتار يك رذيله‏ى اخلاقى و معاشرتى است و بايد در رفع آن بكوشد. تقوا و تمرين مى‏تواند راهى مناسب به شمار آيد.

اسرار مردم
چه بسا انسان از بعضى اسرار ديگران آگاه شود، اما بايد امين مردم بود و آبرويشان را نريخت و برايشان مشكل پديد نياورد.
حفظ اسرار را بايد از خدا آموخت. خداوند بيش و پيش از هر كس، از اعمال و حالات و رفتار و عيوب و گناهان بندگانش باخبر است، اما... حلم و بردبارى و پرده‏پوشى و رازدارى او بيش از همه است. اگر خداوند، كارهاى پشت پرده و پنهانى بندگانش را افشا كند، آيا كسى با كسى دوست مى‏شود؟ اگر خداوند، «آن كارهاى ديگر» مردم را رو كند، براى چه كسى آبرو و حيثيتى باقى مى‏ماند؟ خداوند، كريم است و آبرودارى و خطاپوشى مى‏كند و زشتكاريهاى پنهانى مردم را فاش نمى‏سازد، وگرنه كيست كه در برابر افشاگريهايش بتواند تاب آورد؟ اين همان است كه در دعاى كميل مى‏خوانيم: «و لا تفضحنى بخفى ما اطلعت عليه من سرى....»
بارى... «امانت»، تنها در باز پس دادن فرش همسايه يا مراقبت از گلدانهاى او نيست. «آبرو» از هر سرمايه‏اى بالاتر است و با رازدارى مى‏توان «آبرودارى» كرد. كسى كه از عيب پنهان و راز مخفى كسى مطلع مى‏شود و آن را در بوق و كرنا مى‏كند، گناهكار است و مديون حق مردم. تعجب است كه گاهى رازهاى خصوصى بعضى خانواده‏ها زبان به زبان نقل مى‏شود و صغير و كبير از آن آگاهند!
حضرت رضا عليه‏السلام در حديثى فرموده است: مؤمن، هرگز مؤمن راستين نخواهد بود مگر آنكه سه خصلت داشته باشد: سنتى از پروردگار، سنتى از پيامبر و سنتى از ولى خدا. آنگاه سنت و روشى را كه مؤمن بايد از خدا آموخته و به كار بندد، «رازدارى» معرفى مى‏كند: «و اما السنة من ربه كتمان سره.» (4).
اگر حرفى را از كسى شنيدى كه راضى به نقل آن براى ديگرى نبود، نقل آن گناه است. اگر بيان يك راز، آبروى خانواده‏اى را به خطر اندازد، فرداى قيامت مسؤوليت دارد و پاسخ گفتن به آن بسيار دشوار است.
چرا غيبت حرام است و زشت‏ترين معصيت؟ چون خمير مايه‏اش همان افشاى اسرار و بديها و معايب ديگران است. مگر آبروى رفته را مى‏توان دوباره بازگرداند و مگر آب ريخته را مى‏توان جمع كرد؟
اگر از اختلافات خانوادگى زن و مردى خبر دارى، چه نيازى و لزومى به طرح و افشاى آن؟
اگر در كسى نقطه‏ى ضعفى سراغ دارى، با كدام حجت شرعى و مستمسك دينى آن را فاش و پخش و بازگو مى‏كنى؟
مگر مى‏توان هر چه را دانست، گفت؟
مگر گفتن هر راستى واجب است؟

اسرار نظام
برخى از اسرار، به يك نظام و حكومت يا تشكيلات مربوط مى‏شود كه بايد محفوظ و مكتوم بماند. اسرارى كه مهمتر و حياتى‏تر از رازهاى شخصى يك فرد است و فاش شدنش براى دشمن، ضررهاى جبران ناپذيرى براى خودى در پى دارد.
همان طور كه خراب بودن قفل در خانه‏تان را نبايد ديگران بدانند، و همان سان كه نابسامانى اوضاع داخلى زندگى شما، نبايد به ملأ عام و بر سر زبان مردم كشيده شود، اوضاع درونى يك نظام نيز جنبه‏ى «راز محرمانه» پيدا مى‏كند و برخى اطلاعات مربوط به امور نظامى و سياسى و اقتصادى و حتى فرهنگى، جزء اسرارى مى‏شود كه از چشم و گوش دشمنان بايد پوشيده بماند.
عمليات موفق در جبهه، مديون رازدارى در حد اعلاست. رسول خدا صلى الله عليه و آله در جنگها از اين شيوه بهره مى‏گرفت و نقشه‏ى جنگ و برنامه‏ى عمليات و گاهى هدف حركت نظامى و اعزام نيرو و نفرات را پنهان مى‏داشت. در تاريخ اسلام، چه ضربه‏هايى كه به «جناح حق»، از طريق سهل‏انگارى حق‏پرستان خورده است! در نهضت مسلم بن عقيل در كوفه، مگر جاسوس ابن‏زياد به نام «معقل» نبود كه با شيوه‏اى مزورانه اعتماد «مسلم بن عوسجه» را جلب كرد و از مخفيگاه مسلم آگاه شد و كار به دستگيرى و شهادت «هانى» و سپس «مسلم» انجاميد؟ مگر مى‏توان به هر كس كه چهره‏اى انقلابى و خودى از خود ارايه داد، به اين زودى اعتماد كرد و سفره‏ى دل را پيش او گسترد؟ يا مگر از پشت تلفن رواست كه انسان هر چه را بگويد؟ شنود دشمنان و مغرضان چه مى‏شود؟ و خويشتن‏دارى و «كف نفس» و حفظ زبان به كجا مى‏رود؟
چه حكيمانه است اين سخن امام صادق عليه‏السلام:
«لا تطلع صديقك من سرك الا على ما لو اطلعت عيله عدوك لم يضرك فان الصديق قد يكون عدوا يوما ما»؛ (5).
دوست خود را از اسرار خود، به اندازه و حدى مطلع ساز كه اگر آن اندازه را به دشمن بگويى نتواند به تو زيان برساند، چرا كه گاهى دوست، ممكن است روزى دشمن شود!
اين كلام اما معصوم، چه زيبا در كلام سعدى انعكاس يافته است كه:
«... هر آن سرى كه دارى، با دوست در ميان منه، چه دانى؟ كه وقتى دشمن گردد!» (6).

انگيزه‏ى فاش ساختن راز
در حكمتهاى بلند بزرگان آمده است: «صدور الاحرار، قبور الاسرار». سينه‏هاى آزاد مردان، گور رازهاست. بايد دلى پاك و ايمانى محكم و اراده‏اى استوار داشت، تا به افشاى راز اين و آن نپرداخت. اگر انسان بتواند هر چه كمتر از اسرار مردم مطلع باشد، بهتر است و احتمال فاش كردن آن هم كمتر.
راهها و مسيرهايى كه انسان را در جريان «اطلاعات» و «اسرار» قرار مى‏دهد، اينهاست:
1. «پرحرفى». از لابه‏لاى پرحرفيهاى انسان، بسيارى از «اسرار مگو» از زبان مى‏پرد. درمانش نيز كم‏حرفى است.
2. «خودنمايى». اين خصيصه، بيشترين ضربه‏ها را مى‏زند. يعنى وانمود كردن اينكه انسان در جريان است و با «بالا» ها ارتباط دارد و اخبار دست اول را مى‏داند يا آدم مهمى است، سبب مى‏شود خيلى از اسرار را(چه شخصى و چه مربوط به نظام) باز بگويد.
3. «دوستى». آنان كه روى رفاقت و صميميت، اسرار محرمانه را مى‏گويند و به عواقب آن بى‏توجهند، گاهى دوستانه دشمنى مى‏كنند!
4. «وسايل ارتباط جمعى». گاهى آنچه از طريق رسانه‏ها، بى‏سيم، تلفن، جرايد، عكس و فيلم، نامه، حرفهاى عادى مردم كوچه و بازار و در مجالس و محافل مطرح مى‏شود، رازها را فاش مى‏سازد. و... برخى علتها و راههاى ديگر.
ولى بايد توجه داشت كه راز، همچون شريان حياتى تو و جامعه و انقلاب تو است. پاسدارى از آن هم بر عهده‏ى تو است. چه ژرف و زيباست اين كلام حضرت صادق عليه‏السلام:
«سرك من دمك فلا يجرين من غير اوداجك»؛ (7).
راز تو از خون تو است، پس نبايد جز در رگهاى خودت جارى شود!
و مگر «خون»، عامل بقاى انسان نيست؟ و اگر خون از بدن برود، جان هم پر مى‏كشد. اسرار هم همين حكم را دارد.
گفتن هر سخنى در هر جا
نبود شيوه‏ى مردان خدا
هر سخن، جا و مقامى دارد
مرد حق، حفظ كلامى دارد
حاصل كار دهد باد فنا
گفتن هر سخنى در هر جا
بارى... بايد زبان را در حفظ راز، يارى كرد. راز، امانت است. در حفظ آن بايد كوشيد. چه بسا اختلافها و كدورتهايى كه ريشه در افشاى اسرار اين و آن دارد.

پي نوشتها :

(1). غررالحكم، آمدى، ج 1، ص 437
(2). گلستان، سعدى، باب هشتم، آداب صحبت
(3). همان
(4). ميزان الحكمه، ج 4، ص 426
(5). همان، ص 428 به نقل از بحارالانوار
(6). گلستان سعدى، باب هشتم
(7). بحارالانوار، ج 72، ص 71

منبع :

http://noorportal.net/951/1340/1362/31315.aspx


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۰۹:۳۶ ] [ مشاوره مديريت ]


زبان تشكر داشته باشيم

 

در برخوردهاى اجتماعى، يكى از عوامل محبت‏آفرين و تحكيم روابط، داشتن حالت و روحيه‏ى «سپاسگزارى» و «قدردانى» و «حق‏شناسى» نسبت به مردم است.
همواره سپاس و تشكر، در مقابل «نعمت» است. نعمت و احسان هم يا مستقيما از سوى خدا به ما مى‏رسد، يا بندگان خدا واسطه‏ى خيرند و نيكى بر دست آنها جارى مى‏شود و ما از نيكوكاريها و ياريها و مساعدتهاى مردم بهره‏مند مى‏شويم و «نعمت الهى» از اين طريق شامل ما مى‏گردد.
تصور نشود كه «شكر خدا» با «سپاس از مردم» منافات دارد، بلكه گاهى شكر الهى در سايه‏ى تقدير و تشكر و حق‏شناسى از مردم تحقق مى‏پذيرد و خداوند به اين گونه سپاسگزاريها راضى است، بلكه به آن دستور مى‏دهد.
پس، بحث شكر، اختصاص به زبان ذاكر و قلب شاكر و سجده‏ى شكر در برابر نعمتهاى الهى و در پيشگاه خداوند متعال ندارد، بلكه جلوه‏اى از شكر هم در ارتباط با نعمتها و نيكيهايى است كه از مردم به ما مى‏رسد و نسبت به آنان هم بايد شاكر باشيم.

جلوه‏هاى نعمت
در «شكر»، گام اول شناختن «نعمت» است، و گام دوم شناخت «ولى نعمت». از اين دو شناخت، حالتى در قلب انسان نسبت به نعمت و دهنده‏ى نعمت پديد مى‏آيد كه او را نسبت به نعمت و صاحب آن، قدردان و ستايشگر و سپاسگزار مى‏سازد. براى اينكه بنده‏هاى شكورى باشيم، ابتدا بايد نعمتهاى خدا را كه از آن برخورداريم، چه نعمتهاى آشكار و روشن، چه نعمتهاى پنهان و ناشناخته بشناسيم، تا حق نعمتها را ادا كنيم.
در سپاسگزارى نسبت به مردم نيز توجه به نعمتهاى مادى و معنوى كه از ديگران به ما مى‏رسد، گام نخست پيدايش حالت سپاس نسبت به آنان است.

برخى از اين نمونه‏ها از اين قرار است:
پدر و مادرى كه در تربيت و رشد ما سهم عمده‏اى داشته‏اند،
معلمان و مربيانى كه در تعليم و تربيت ما كوشيده‏اند،
هدايتگرانى كه ما را با دين و خدا و قرآن و معارف اسلامى آشنا ساخته‏اند، آنان كه در «خوب شدن» ما سهمى داشته‏اند،
كسانى كه در موفقيت علمى، شغلى، ادارى، اقتصادى و رفاه و آسايش ما بهره‏اى داشته‏اند،
آنان كه امنيت اجتماعى ما را تأمين مى‏كنند،
آنان كه در گرفتاريها به كمكمان مى‏شتابند و در مشكلات، با ما همدردى مى‏كنند،
كارگران، كشاورزان، دامداران، باغبانان، توليدكنندگان، صنعتگران، مخترعان و... كه وسايل زندگى و رفاه انسانها را فراهم مى‏سازند،
دوستى كه با نظر مشورتى‏اش ما را در كارمان كمك مى‏كند،
همكلاسى كه در درسها به ما يارى مى‏رساند،
همسايه‏اى كه هنگام نياز، از مساعدت دريغ نمى‏كند،
رسانه‏هاى گروهى و مراكز اطلاع رسانى و چاپ و نشر، كه در ارتقاى سطح فكر و دانش و شناخت ما مى‏كوشند و... دهها و صدها شخص و گروه و صنف و نهاد و مركزى كه به نحوى از سوى آنها متنعم و برخوردار مى‏شويم.
قدردانى از زحمات و خدمات تلاشگران و خادمان، آنان را در كارشان با انگيزه‏تر و مصمم مى‏سازد و ناسپاسى از آنان، سست و مأيوس و دلسردشان مى‏سازد.
فرهنگ تقدير و تشكر و زبان سپاس و حق‏شناسى از نيكيها و نيكوكاران، از تعاليم اسلام و برنامه‏هاى دينى است و هر چه اين فرهنگ در بين مردم رواج يابد، كمكى به توسعه‏ى خيرات و افزايش و تداوم نيكوكارى و احسان در جامعه است.
در روايات اسلامى، هم به سپاس از مردم و خوبيهايشان سفارش شده و هم از ناسپاسى و قدرنشناسى نكوهش شده است و ناسپاسان به عنوان «رهزنان خير» قلمداد شده‏اند.

سپاس از مردم
در مقابل نيكيهايى كه از ديگران به ما مى‏رسد، سه حالت مى‏توانيم داشته باشيم:
1. مكافات و جبران(كه عالى‏ترين برخورد است)
2. شكر و سپاس، با زبان و قلم
3. ناسپاسى و قدرنشناسى(كه بدترين برخورد است).
از حضرت على عليه‏السلام روايت است كه فرمود: بر عهده‏ى كسى است كه به او انعام و احسانى شده، اينكه به خوبى و به نحو شايسته، بر نعمت دهنده نيكى كند و نعمت و احسان او را جبران نمايد. اگر از جبران عملى و «مكافات» ناتوان بود، با ستايشى شايسته و ثناى نيك برخورد كند، اگر از ستايش زبانى هم ناتوان بود، حداقل نعمت را بشناسد و به نعمت دهنده محبت داشته باشد. اگر اين را هم ندارد و نتواند، پس شايسته‏ى آن نعمت نيست! (1).
در روايتى هم از امام باقر عليه‏السلام روايت شده كه: هر كس، آن گونه كه به او نيكى شده، رفتار كند، مكافات و جبران كرده است و اگر ناتوان باشد، شاكر است و اگر شاكر باشد، بزرگوار است. (2).
از حضرت رضا عليه‏السلام روايت است:
«من لم يشكر المنعم من الخلوقين لم يشكر الله عزوجل»؛ (3).
هر كس مخلوقهاى نعمت دهنده را سپاس نگويد، خدا را سپاس نگفته است.
اين حقيقت، به تعبيرهاى گوناگون و به صور مكرر در روايات اسلامى آمده است.
از امام سجاد عليه‏السلام نقل شده است:
«اشكركم لله اشكركم للناس»؛ (4).
شكرگزارترين شما نسبت به خدا، كسى است كه نسبت به مردم سپاسگزارتر باشد.
و از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده كه فرمود: «من لا يشكر الناس لا يشكر الله»؛ (5).
كسى كه مردم را سپاس نگويد، شكر خدا را هم انجام نمى‏دهد.
و به فرموده‏ى امام كاظم عليه‏السلام: خداوند، بنده‏ى سپاسگزار را دوست مى‏دارد. در قيامت، خداوند به برخى از بندگانش خطاب مى‏كند: آيا نسبت به فلانى سپاس و تشكر كردى؟ مى‏گويد: پروردگارا! من تو را شكر كردم. خداوند مى‏فرمايد: اگر او را تشكر نكرده‏اى، پس مرا هم تشكر نكرده‏اى! (6).
امام سجاد عليه‏السلام در «رسالة الحقوق»، در مورد حق كسى كه بر شما نيكى كرده و وظيفه‏اى كه در برابر او داريد، چنين فرموده است:
«و اما حق ذى المعروف عليك فان تشكره و تذكر معروفه...»؛ (7).
حق كسى كه صاحب نيكى بر توست، اين است كه سپاسگزار او باشى و كار نيك او را ياد كنى و خالصانه بين خود و خدايت در حق او دعا كنى و گفتار نيك درباره‏ى او داشته باشى، اگر چنين كنى در نهان و آشكار او را سپاس گفته‏اى و اگر هم روزى قدرت بر جبران داشته باشى، نيكى او را جبران كنى.

تشكر از والدين
از ميان همه‏ى صاحب نعمتها، خداى متعال از خدمتى كه والدين، بخصوص مادر در حق فرزند انجام مى‏دهد و زحمتى كه مى‏كشد، ياد كرده و «شكر از والدين» را در كنار شكر خدا آورده است. در وصيتهاى حكيمانه‏ى حضرت حق به انسان، يكى هم همين نكته است. در قرآن كريم مى‏خوانيم، ضمن آنكه پروردگار، انسان را وصيت و سفارش نسبت به پدر و مادر كرده و ياد اينكه مادر، او را در مدت دو سال دوران باردارى و زايمان و شير دادن و جدا كردن از شير، با همه‏ى سختيها و ضعفها او را حمل كرده است، مى‏فرمايد:(... أن اشكر لى و لوالديك)؛ (8) نسبت به من و پدر و مادرت شاكر باش!
اين قدردانى خدا از زحمات مادر و توصيه‏ى حضرت او است كه انسان هم قدرشناس و شاكر مادر و پدر باشد. در همين مورد نيز، امام زين‏العابدين عليه‏السلام مى‏فرمايد:
«حق مادرت بر تو آن است كه بدانى او تو را در جايى حمل و نگهدارى كرده كه هيچ كس به نگهدارى ديگرى در آنجا اقدام نمى‏كند، او از ميوه‏ى دلش و شيره‏ى جانش به تو داده است، با همه‏ى اعضا و جوارحش تو را نگهدارى و حمايت كرده است و باكى از اين نداشته كه گرسنه بماند و تو را سير كند، تشنه باشد و تو را سيراب گرداند، عريان باشد ولى تو را پوشيده دارد، خود در برابر آفتاب بماند ولى سايه‏بان تو شود، به خاطر تو بى‏خوابى بكشد و تو را از گزند سرما و گرما نگه دارد تا تو از آن او باشى. و بايد بدانى كه تو هرگز قدرت و توان سپاس او را ندارى، مگر با يارى و توفيق خداوند.» (9).
آيا با اين همه حقى كه والدين، مخصوصا مادر بر گردن ما دارد، ما نعمت وجود مادر را قدر مى‏دانيم و از زحماتش تشكر مى‏كنيم و به يادمان مى‏ماند كه درباره‏ى ما چه رنجها كشيده و چه فداكاريها كرده است؟ آيا سپاس از مادر، تنها با يك كارت تبريك يا لوح تقدير يا قاب عكس يا جشن عادى، انجام شدنى است؟ و آيا فرمان الهى كه «سپاسگزار پدر و مادرتان باشيد»، از سوى ما انجام و امتثال مى‏شود؟ در سخنى از حضرت رضا عليه‏السلام آمده است كه طبق همين آيه، هر كس كه از والدين خود سپاسگزارى نكند، خدا را هم سپاس نگفته است. (10).

رهزنان خير
پيشتر اشاره شد كه ناسپاسى از مردم، موجب دلسردى و سلب انگيزه از آنان مى‏شود. البته وظيفه‏ى كسى كه احسان و نيكى به مردم مى‏كند، آن است كه به خاطر خدا خدمت كند و انتظار پاداش هم از خدا داشته باشد و قدرنشناسى مردم او را سرد نكند. در نهج‏البلاغه است كه: «لا يزهدنك فى المعروف من لا يشكره لك»؛ (11).
كسى كه سپاسگزار نيكيهاى تو نيست، تو را در انجام كار معروف و شايسته، بى‏رغبت نسازد. اين، يك سوى قضيه است، اما در سوى ديگر وظيفه‏ى مردمى قرار دارد كه از خدمات و احسانها برخوردار مى‏شوند. مردم اگر با سپاس و تقدير، اهليت و شايستگى خود را نشان ندهند، موجب سلب نعمت و موجب منصرف شدن نيكوكاران از عمل خير مى‏گردند. و اين نوعى «رهزنى» در كار خير است كه در روايات نيز آمده است.
از امام صادق عليه‏السلام روايت است:
«لعن الله قاطعى سبيل المعروف، و هو الرجل يصنع اليه المعروف فتكفره، فيمنع صاحبه من ان يصنع ذلك الى غيره»؛ (12).
خدا لعن كند رهزنان راه معروف و نيكى را، رهزن خير كسى است كه به او خوبى مى‏شود و او ناسپاسى و كفران مى‏كند، در نتيجه آن نيكوكار را مانع از آن مى‏شود كه به ديگرى نيكى كند.
وقتى ببينند نيكى‏هايشان مورد توجه و تقدير نيست و گاهى هم بدتر از بى‏توجهى مى‏شود، يعنى خوبى را با بدى مقابله مى‏كنند، مى‏گويد: بخشكد اين دست كه نمك ندارد. و آنگاه تصميم مى‏گيرد كه ديگر به كسى خوبى نكند، چون قدر نمى‏شناسند.
تباه شدن عمل صالح و ضايع شدن احسان و نيكى گاهى هم از همين رهگذر است. در حديثى حضرت امير عليه‏السلام پنج چيز را تباه شده و ضايع مى‏شمارد، از جمله بارش باران به شوره‏زار و افروختن چراغ در روز روشن و تقديم غذا به انسان سير و يكى هم نيكى كردن به كسى كه سپاسگزارى از آن نمى‏كند «و معروف تصطنعه الى من لا يشكره.» (13).

آثار و نتايج سپاس
در كنار آثار سوء و پيامدهاى منفى ناسپاسى، نتايج درخشان و ثمربخش قدرشناسى و سپاس قابل طرح است. همچنان كه گفته شد، تقدير و سپاس، هم ايجاد الفت و محبت و محبوبيت مى‏كند، هم فرهنگ نيكوكارى را ترويج مى‏كند، هم موجب رضايت الهى است. در توصيه‏هاى دينى هم سفارش به سپاس از صاحبان خير و نيكى شده است. هم به نيكوكاران توصيه شده كه بر شاكران، احسان و نيكى بيشترى كنند.
وقتى سپاس از نيكوكار، و نيكى بيشتر به سپاسگزار، در كنار هم و با هم مورد عمل قرار گيرد، جامعه رو به نيكوكارى و خدمات بيشتر و ايثارهاى بزرگتر مى‏رود.
به روايت امام صادق عليه‏السلام، در تورات چنين نوشته است:
«اشكر من انعم عليك، و انعم على من شكرك، فانه لا زوال للنعماء اذا شكرت و لا بقاء لها اذا كفرت و الشكر زيادة فى النعم و امان من الغير»؛ (14).
نسبت به كسى كه بر تو نعمتى داده، سپاسگزارى كن، و نسبت به كسى كه از تو سپاسگزارى كرده، احسان و انعام كن، چرا كه اگر نعمتها سپاس شود، زوال نمى‏پذيرد و اگر ناسپاسى شود، دوام نمى‏يابد. شكر و سپاس، موجب افزايش نعمتها و ايمنى از تغيير و دگرگونى است. داشتن زبان تقدير و تشكر، نرم كننده‏ى دلها، افزاينده‏ى عواطف و زداينده‏ى كدورتها و دشمنى‏هاست.
مهم، داشتن چنين تربيت و ترويج چنين فرهنگ در جامعه است. مقدارى حال و حوصله و مجال، و مقدارى هم هزينه و مخارج لازم دارد كه به صورت شفاهى، كتبى، تلفنى، با ارسال هديه، با ارتقاء رتبه، دادن جايزه و ابراز محبت و نشان دادن عنايت و توجه، قدردانى خود را از كارهاى خوب كه عمل مى‏شود و از خوبان و شايستگان جامعه، نشان دهيم.
امام على عليه‏السلام مى‏فرمايد:
سپاسگزارى تو از كسى كه از تو راضى است، رضايت و وفاى او را مى‏افزايد، و سپاسگزارى تو از كسى كه بر تو خشمگين است، موجب صلاح و تمايل و عاطفه از سوى او نسبت به تو مى‏گردد:
«شكرك للراضى عنك يزيده رضا و وفاء، شكرك للساخط عليك يوجب لك منه صلاحا و تعطفا.» (15).
مقوله‏ى «سپاس از مردم»، بى‏ارتباط با «فرهنگ تشويق» نيست كه در مباحث پيشين در آن مورد بحث شد.
چه خوب كه هميشه گله و انتقاد از بديها و نارساييها و عيوب نكنيم، بلكه چشم «نيك بين» هم داشته باشيم و از خوبيها و خوشرفتاريها و محاسن اخلاقى و عملهاى شايسته‏ى فرزندانمان، همسرانمان، دوستان و همكارانمان، خدمتگزاران جامعه، تلاشگران زحمت‏كش و فداكاران گمنام، به هر نحو و با هر زبانى كه مى‏توانيم، تقدير و تشكر كنيم، كه... سپاس از خوبى‏ها و خوبان، «تكثير خوبى‏ها» ست!

پي نوشتها:

(1). بحارالانوار، ج 68، ص 50
(2). همان
(3). ميزان الحكمه، ج 5، ص 153
(4). همان، ص 148
(5). نهج الفصاحه، حديث 1202
(6). اصول كافى، ج 2، ص 99
(7). مكارم الاخلاق، ص 422
(8). لقمان (31) آيه‏ى 14
(9). مكارم الاخلاق، ص 421
(10). ميزان الحكمه، ج 5، ص 154، حديث 9639.(من لم يشكر والديه لم يشكر الله)
(11). نهج‏البلاغه، فيض الاسلام، حكمت 195
(12). وسائل الشيعه، ج 11، ص 539
(13). بحارالانوار، ج 68، ص 47
(14). همان، ص 55
(15). غررالحكم،(به نقل از ميزان الحكمه، ج 5، ص 152)

منبع :

http://noorportal.net/951/1340/1362/31317.aspx


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۰۹:۳۵ ] [ مشاوره مديريت ]


زبان آن كس تواند زد، كه اول گوش گردد او


هنر خوب گوش دادن


«گفتن و شنيدن»، دو خط ارتباطى با مردم است. به تعبير ديگر، دو نعمت بزرگ الهى، قدرت گويايى و شنوايى است كه سهم مهمى در ايجاد ارتباطهاى انسانى دارد و براى داشتن روابطى سالم و سودمند، نيازمند آنيم كه شيوه‏ى صحيح استفاده از «زبان» و «گوش» را مورد توجه قرار دهيم.
وقتى ديگرى سخن مى‏گويد، ما گوش فرامى‏دهيم و از اين رهگذر، نكاتى مى‏آموزيم يا باخبر مى‏شويم. «هنر گوش دادن» در ارتباط ميان فرزندان و اولياء، شاگردان و معلمان، شنوندگان برنامه‏هاى راديويى و مجريان، مستمعان و خطيبان، به كار مى‏آيد. حتى در مسأله‏ى يادگيرى كه بخش عمده‏اى از عمر ما را فرامى‏گيرد، خوب گوش دادن و رعايت ادب و آداب آن، مهم و حياتى است. نحوه‏ى بهره‏ورى از اين «نعمت خدايى» نيز بستگى به ميزان درايت و آداب دانى و مراعات حقوق و حدود دارد. در يكى از دعاها آمده است:
«اللهم متعنا باسماعنا و ابصارنا و قوتنا»؛ (1).
خدايا ما را از گوشها و چشمها و نيرويمان برخوردار و بهره‏مند بگردان.
اگر خواهى سخن گويى، سخن بشنو، سخن بشنو
زبان آن كس تواند زد، كه اول گوش گردد او

در قلمرو آداب اجتماعى
در مباحث معاشرتى، نحوه‏ى استفاده از قدرت شنوايى و به تعبير ديگر خوب شنيدن و درست گوش دادن، نقش مهمى دارد. بى‏اعتنايى به حرفهاى گوينده، نشان بى‏ادبى است. برعكس، حسن توجه و ابراز علاقه، علامت ادب و تربيت اجتماعى و بها دادن به موقعيت انسانى مخاطب و گوينده به شمار مى‏آيد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله به حرفهاى ديگران گوش مى‏داد، حتى به سخن آنان كه بيماردل بودند و روى اغراض شوم، حرفهايى مى‏زدند. پيامبر صلى الله عليه و آله، دو گوش شنوا براى آنان بود؛ تا حدى كه آنان به ستوه مى‏آمدند و از روى طنز مى‏گفتند: «او گوش است». خداوند دستور مى‏دهد كه به آنان بگو اگر گوش هم هست، براى شما گوش خوبى است، به خدا ايمان دارد و به حرفهاى مؤمنين نيز باور دارد:
(يقولون هو أذن قل أذن خير لكم يؤمن بالله و يؤمن للمؤمنين). (2).
آنان از روى آزار، لقب «گوش» به پيامبر صلى الله عليه و آله مى‏دادند، تا او را خوش‏باور، ساده‏لوح و سطحى قلمداد كنند. ولى پيامبر صلى الله عليه و آله، اين شيوه را براى جلوگيرى از فتنه‏انگيزى آنان و دستيابى به سوژه‏هاى تبليغاتى براى معارضه و مبارزه اتخاذ كرده بود. شايد اينگونه سكوت كردن و گوش دادن، بهترين شيوه‏ى خنثى كردن توطئه‏هايى باشد كه مى‏خواهند حرف بكشند و سوژه درست كنند.
به قول صائب تبريزى:
نيست درمان مردم كج بحث را جز خامشى‏
ماهى لب بسته، خون در دل كند قلاب را
آيه‏ى قرآن، ضمن اينكه از اخلاق خوش پيامبر اسلام ستايش مى‏كند، اعتماد او را تنها نسبت به حرفهاى مؤمنان بيان مى‏دارد.
حسن سلوك و رفتار، ايجاب مى‏كند كه انسان در ظاهر، حالت پذيرش و قبول از خودش نشان دهد، هر چند در دل، نپذيرفته باشد. يا اگر كسى خبر، داستان يا مطلبى را باز مى‏گويد، بايد چنان با علاقه گوش فراداد كه تصور شود نمى‏دانيم و از زبان او براى اولين بار است كه مى‏شنويم؛ نه اينكه با بى‏اعتنايى، نشان دهيم كه آن را شنيده و خوانده‏ايم و از آن مطلعيم! استاد هم اگر درس را توضيح مى‏دهد، يا پاسخ سؤالمان را مى‏گويد، بايد اين «شوق شنيدن» را ابراز داريم، تا او با علاقه پاسخ دهد... «مستمع، صاحب سخن را بر سر ذوق آورد.»
اينك به چند نمونه از اين موارد اشاره مى‏كنيم؛ كه در روايات ما هم از اين مقوله با عنوان «حسن الاستماع» - خوب گوش دادن - ياد شده است.

1. با گوينده
نسبت به سخنان هر گوينده بايد تحمل و صبورى نشان داد و به آن گوش داد، تا كلامش به پايان برسد. بريدن حرف ديگرى شيوه‏اى ناپسند و دليل كم‏ظرفيتى و بى‏ادبى است.
در سيره‏ى اخلاقى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و مجلس آن حضرت، آمده است كه:
«من تكلم، انصتوا له حتى يفرغ»؛ (3).
كسى كه سخن مى‏گفت، به او گوش مى‏دادند، تا سخنش به پايان برسد.
البته اين تعليمى بود كه از مجالست با اسوه‏ى ادب و اخلاق، حضرت رسول صلى الله عليه و آله، آموخته بودند و خود آن حضرت عملا چنين بود و با رفتار به آنان اينگونه درس آموخته بود.
درباره‏ى حضرت رضا عليه‏السلام نيز، از ابراهيم بن عباس روايت است كه:
«و ما رأيت قطع على احد كلامه حتى يفرغ منه»؛ (4).
آن حضرت را هرگز نديدم كه سخن كسى را قطع كند، مگر آنكه آن شخص از سخن خويش فارغ شود.

2. با استاد
امام سجاد عليه‏السلام در رسالة الحقوق، مى‏فرمايد:
«و حق سائسك بالعلم، التعظيم له و التوقير لمجلسه و حسن الاستماع اليه»؛ (5).
حق آن كس كه عهده‏دار آموزش تو است، آن است كه احترامش كنى، مجلس او را بزرگ و گرامى بدارى و به او خوب گوش دهى.
شنونده نبايد خود را داناتر از گوينده و استادش فرض كند و به گفته‏هاى او گوش ندهد، يا بى‏اعتنايى كند، يا تصور كند هر چيز را مى‏فهمد و نيازى به شنيدن و گوش دادن ندارد.
«شهيد ثانى»، نسبت به تمركز حواس و استماع دقيق سخنان استاد و ارج نهادن به توضيحات او چنين مى‏نويسد:
«شاگرد، نبايد در ادامه‏ى هر نوع سخن و گفتگوى استاد، وقفه‏اى ايجاد كند و پيوستگى كلام او را[با حرف زدن خود]از هم بگسلد. او نبايد در بيان مطلب بر استاد سبقت بگيرد و در خط مشى گفتار او خويشتن را در مسير گفتار او آورده و با وى هماوردى كند، بلكه بايد درنگ نمايد كه سخن استاد به پايان برسد و سپس سخن خود را به ميان آورد. آنگاه كه استاد با او گفتگو مى‏كند و يا در جمع حاضران جلسه‏ى درس، سرگرم بحث و مذاكره است، نبايد با شاگردان ديگر صحبت كند، بلكه موظف است سراپا گوش گردد و درس استاد را كاملا استماع نموده و تمام حواس و قواى خود را به منظور درك و فهم بيان او متمركز سازد. اگر استاد، ضم بيان مطلب، حكمتها و نكات دقيقى را بازگو نمايد و يا در توضيح مسأله‏اى به داستان يا شعرى تمثل جويد و شاگرد نيز از اين حكمتها و نكات و داستان و شعر، آشنايى قبلى داشته باشد[نبايد خود را از اين گونه شواهد بى‏نياز جلوه داده و از استاد، روى برگرداند، بلكه]بايد به عنوان يك فرد ناآگاه و خالى الذهن، با تمام دقت به گفتار استاد گوش فرادهد و چنين وانمود كند كه با عطش شديد و علاقه‏ى وافرى خواهان چنان مطالبى است...». (6).

3. با نصيحتگر
هر كس به موعظه و پند و راهنمايى ديگرى مى‏پردازد، دوست دارد شاهد حسن توجه و گوش دادن او باشد و علايم پذيرش و تأثير و قبول را در او ببيند.
امام سجاد عليه‏السلام درباره‏ى حق نصيحتگر بر نصيحت شونده مى‏فرمايد:
«و حق الناصح ان تلين له جناحك و تصغى اليه بسمعك»؛ (7).
حق ناصح(بر تو) آن است كه بال تواضع خويش را براى او نرم سازى و با گوش خود به سخن او گوش فرادهى. اين شيوه، جامعه و مردم را بهتر به سمت برخوردارى از راهنماييهاى دلسوزانه و انتقادهاى سالم و سازنده پيش مى‏برد. حضرت على عليه‏السلام در بيان اوصاف متقين، هنگام شنيدن آياتى از قرآن كه مشتمل بر بيم دادن الهى و موعظه و اندرز است، مى‏فرمايد:
«اصغوا اليها بمسامع قلوبهم»؛ (8).
با گوشهاى جانشان به آن هشدارهاى الهى گوش مى‏سپارند.
از علل بى‏اثر بودن بسيارى از هشدارها، تذكرها، انتقادها و نهى از منكرها، آن است كه شنونده‏ى اين مواعظ و ارشادها، بنا بر بى‏توجهى گذاشته يا خود را به ندانستن و نفهميدن مى‏زند، يا چندان اهميتى براى آنها قائل نيست. نتيجه‏ى قهرى چنين برخوردى نيز روشن است: دلسردى هشدار دهنده از تذكر و يأس از تأثيرگذارى انتقاد سالم! زيان اين نيز به مجموعه‏ى جامعه برمى‏گردد كه از نعمت ارشادهاى دلسوزانه و امر به معروف و نهى از منكر محروم مى‏ماند و ملت بى‏تفاوت نسبت به هشدارها و موعظه‏ها، گرفتار غفلت و غرور، يا سنگدلى و قساوت مى‏شود.

4. با درد دل كننده
خيلى‏ها دلهاى آكنده از غم و خاطرات تلخ و مشكلات و نابسامانيهايى دارند كه آنان را در فشار روحى قرار مى‏دهد. در پى دو گوش شنوايند كه با آنها درد دل كنند و با بازگويى دردمنديهايشان سبك شوند. آنكه عاطفه نشان مى‏دهد و به شكوه‏ها و غمنامه‏هاى يك دردمند گوش مى‏سپارد و خود را علاقه‏مند به شنيدن نشان مى‏دهد، با او نوعى همدردى كرده است. اين روحيه‏ى خوب و بزرگ، ستودنى است.
على عليه‏السلام فرموده است:
«من السؤدد الصبر لاستماع شكوى الملهوف»؛ (9).
از بزرگوارى و آقايى است كه انسان براى گوش سپردن به شكوى و ناله‏ى دردمند، تحمل و صبر داشته باشد.
روحيه‏ى گرم و مردم‏دوستى و داشتن عواطف بشردوستانه، زندگيها را گرمتر و بار سنگين غمهاى گرفتاران را سبكتر مى‏سازد.

5. پرهيز از پرحرفى
گر چه اين نكته به آداب گوش فرادادن مرتبط نيست و بيشتر به گوينده اختصاص دارد، ولى چون در رابطه‏ى متقابل با گوينده و شنونده است، قابل طرح و يادآورى است.
اغلب، تصور مى‏شود كه در مجالس، گوينده است كه چون نيرو مصرف مى‏كند، خسته مى‏شود. شنونده كه كارى نمى‏كند، جز شنيدن! در صورتى كه اگر آمادگى براى شنيدن نداشته باشد، يا حرفها برايش تكرارى، غيرمفيد و غيرجذاب باشد، زودتر و بيشتر از گوينده خسته مى‏شود. از اين رو، گوينده خودش بايد حال شنونده و اقتضاى جلسه را مراعات كرده، از پرحرفى و «اطاله‏ى كلام» بپرهيزد. هر چند سخنورى و نطق، براى خود سخنران و گوينده، شيرين و خوشايند باشد.
در وصاياى حضرت خضر، چنين آمده است:
«اى جوياى دانش! گوينده كمتر از شنونده خسته و ملول مى‏شود. پس هيچ يك از همنشينانت را(با پرحرفى) خسته مكن.» (10).

6. بى‏اجازه گوش ندادن
از آداب اجتماعى مربوط به گوش دادن، رعايت اذن واجازه است. اگر كسانى با هم صحبت مى‏كنند و مايل نيستند ديگرى سخنانشان را بشنود، نبايد به صورت فضولى گوش دهد. يا بايد از محل سخن آنان بيرون رفت، يا خود را به كارى ديگر مشغول ساخت كه حرفهايشان به گوش نرسد. حداقل آنكه بى‏تفاوت باشد، به حساس براى گوش دادن و پى بردن به محتواى مكالمات آنان، فرقى نمى‏كند كه صحبتهايشان حضورى باشد، يا تلفنى. بويژه اگر انسان بفهمد كه آنان علاقه‏مندند كه ديگرى حرفها را نشنود؛ چون گاهى حرفها خصوصى است و راضى نيستند ديگران آگاه شوند.
در اين باره نهى‏هايى شده است. از جمله در اين سخن امام صادق عليه‏السلام:
«من استمع الى حديث قوم و هم له كارهون، يصب فى اذنيه الآنك يوم القيامة»؛ (11).
كسى كه به سخن گروهى گوش دهد، در حالى كه آنان، آن را خوش نداشته باشند(و تمايلى به شنيدن او نداشته باشند) روز قيامت، در گوشهايشان سرب گداخته ريخته مى‏شود.
گوش نشستن و «استراق سمع»، از آداب ناپسند اجتماعى است كه گاهى مفاسد و پيامدهاى تلخ به دنبال دارد.
پس، كار ساده و معمولى «شنيدن» و «گوش دادن»، اين همه آداب و رسوم، تأثير و تأثر زمينه‏ها و عواقب و حد و حدود و حق و حقوق دارد.
بهره‏مندى از مراعات اين حقوق و حدود و شرايط هم «هنر» است، «هنر خوب گوش كردن!»

پي نوشتها :

(1). بحارالانوار، ج 2، ص 63
(2). توبه (9) آيه‏ى 61
(3). مكارم الاخلاق، طبرسى، ص 15؛ سنن النبى، علامه طباطبايى، ص 18
(4). بحارالانوار، ج 49، ص 90
(5). همان، ج 2، ص 42؛ من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 620
(6). آداب تعليم و تعلم در اسلام، ص 348
(7). من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 625
(8). نهج‏البلاغه، صبحى صالح، خطبه 193
(9). غررالحكم، ح 9443
(10). بحارالانوار، ج 1، ص 227
(11). همان، ج 73، ص 340

منبع :

http://noorportal.net/951/1340/1368/31319.aspx


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۰۹:۳۴ ] [ مشاوره مديريت ]

 

راستى و راستگويى
 

صداقت، عامل پيشرفت و تعالى شخص و جامعه
 يكى از فضيلت‏هاى اخلاقى كه نقش بسزايى در سازندگى انسان دارد، صداقت در گفتار، رفتار و پندار است. پيشرفت و تعالى بشر، در گرو پاى‏بندى آنان، به راستى در كردار و گفتارشان است. از آن‏جا كه انسان‏ها بر اثر نيازمندى‏هاى فراوان روحى و جسمى ناگزيرند، به صورت اجتماعى زندگى كنند، آنچه بقاى چنين حياتى را تضمين مى‏كند، درستكارى و راستى ميان افراد جامعه است.
بنابراين، اگر همه كارهاى انسان بر صدق و راستى بنا نهاده شود و از هرگونه ناراستى پيراسته باشد، زمينه‏هاى نيك‏بختى و گران‏قدرى او فراهم مى‏آيد، چنان كه گشوده شدن دريچه‏هاى كمال و بهروزى به روى جامعه بشرى، تنها با استوار كردن پايه صداقت فراهم مى‏شود. به همين جهت، حق تعالى مؤمنان را در كنار فراخوانى به تقوا، به همراهى با صادقان فرمان مى‏دهد و مى‏فرمايد:
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّه‏َ وَكُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ. (توبه: 119)
اى مؤمنان، از خدا بترسيد و همگام با راستان باشيد.

پيام متن:
راستى و راستگويى، بسان گوهرى بسيار ارزشمند است كه همه بايد در به دست آوردن و حفظ هميشگى آن همواره بكوشيم.

صداقت و راستى، در قرآن و روايت
 خداوند متعال در قرآن كريم مى‏فرمايد:
وَالَّذِي جَاءَ بِالصِّدْقِ وَصَدَّقَ بِهِ أُوْلَئِكَ هُمْ الْمُتَّقُونَ. (زمر: 33)
كسى كه حقيقت و صداقت را با خود آورد و كسى كه حقيقت و صداقت را باور كرد، آنان پرهيزكاران [واقعى] هستند.
امام صادق عليه‏السلام ، سرلوحه دعوت همه پيامبران را «راستگويى» و «امانت‏دارى» مى‏داند و مى‏فرمايد:
اِنَّ اللّه‏َ عَزَّوَجَلَّ لَمْ يَبْعَثِ الاَْنْبياءَ اِلاّ بِصِدْقِ الْحَديثِ وَ اَداءِ الاَْمانَةِ اِلَى الْبِرِّ والفاجِرِ.
همانا خداى عزوجل بر نينگيخت پيامبران را، مگر به راستگويى و اداى امانت به نيكوكار و بدكار.
باز از كلام آن حضرت است كه:
به حضرت اسماعيل از آن رو «صادق الوعد» گفتند كه با كسى در جايى قرار گذاشت و تا مدتى (يكسال هم گفته‏اند) همان جا منتظر ماند. ازاين‏رو، خداوند او را صادق الوعد ناميد.
راستگويى، كليد طلايى گنج مقصود است و همگان مى‏توانند با آن، هم ره به سراى ايمان ببرند و هم به گنج پربهاى ديانت و شريعت دست يابند. امام على عليه‏السلام از راستى، به عنوان پايه دين و ستون ايمان ياد مى‏كند و مى‏فرمايد: «راستى، ستون مسلمان و پايه ايمان است».
همچنين از حضرت رسول اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نقل مى‏كنند:
همواره ملازم راستى و هميشه راستگو باش، زيرا راستگويى به سوى راه نيك و درست راهنمايى مى‏كند و راه نيك، به بهشت مى‏رساند. چون آدمى هميشه راستگو باشد و راستى را پيشه كند، نزد خدا از زمره صديقان شمرده مى‏شود و از دروغ نيز هميشه دورى كن، زيرا عادت دروغ، آدمى را به سوى راه بد راهنمايى مى‏كند و راه بد به دوزخ مى‏رساند و هنگامى كه آدمى به دروغگويى عادت كند و دروغ را برگزيند، در نتيجه، نزد خداوند در گروه دروغگويان نوشته مى‏شود.

پيام متن:
سعديا راست‏روان، گوى سعادت بردندراستى كن كه به منزل نرسد كج‏رفتار

 برخى آثار راستگويى
 راستى در گفتار و كردار، انسان را محبوب دل‏ها و منبع شايسته اعتماد براى مردم مى‏سازد. در حالى‏كه ريا و نفاق و دروغ، افزون بر آنكه شخص را در جامعه و پيش خدا، بى‏اعتبار مى‏سازد، سبب گسستن پيوندهاى اجتماعى نيز مى‏شود و افراد را پيش يكديگر بى‏اعتماد مى‏كند. انسان‏هاى دروغگو به دوگانگى در شخصيت دچار مى‏شوند و به همين دليل، به هنگام برملا شدن دروغ و رياكارى‏شان، گرفتار رنج و عذاب وجدان مى‏شوند. در حالى‏كه افراد راستگو و راست‏كردار، چون تنها آن‏گونه كه مى‏نمايند هستند، وجدان آرامى دارند و از آشكار شدن باطن خويش نزد مردم نگران نيستند.

پيام متن:
طاعت آن نيست كه بر خاك نهى چهره خويشصدق پيش آر كه اخلاص به پيشانى نيست
 سعدى

 گستره و جنبه‏هاى صدق
1. صدق در گفتار
 راست‏گفتارى و سخن خلاف واقع به زبان نياوردن، شناخته شده‏ترين نوع صدق و نخستين مرتبه آن است. در روايتى از پيامبر اسلام صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مى‏خوانيم:
مردى به محضر رسول الله صلى‏الله‏عليه‏و‏آله شرفياب شد و عرض كرد: اى رسول خدا! خصلتى را كه تأمين كننده خير دنيا و آخرت است، به من بياموز! پيامبر فرمود: دروغ نگو.

2. صدق در كردار
 گاهى سخنى را كه انسان به زبان مى‏آورد، راست و همسو با واقع است، ولى رفتار او برخلاف آن نشان مى‏دهد و در واقع، بدانچه مى‏گويد، عمل نمى‏كند. خداوند در قرآن كريم، كسانى را كه ميان رفتار و گفتار آنها هماهنگى نيست، سخت نكوهش مى‏كند و اين كار آنان را سبب‏ساز خشم و نفرت الهى شمرده است: «اى كسانى كه ايمان آورديد! چرا سخنى مى‏گوييد كه عمل نمى‏كنيد. نزد خدا بسيار موجب خشم است كه سخنى بگوييد كه عمل نكنيد». (صف: 3)

 3. صدق در پندار
 انگيزه و انديشه براى كارهاى انسان، بسان جان است براى تن. اساس كار را نيت و فكر آدمى مى‏سازد و اعمال و رفتار انسان، در حقيقت، برآمده از نيت اوست. فكر و انديشه تا آنجا در شكل‏گيرى و تعيين شخصيت انسان مؤثر است كه چهره‏هاى آدميان در سراى آخرت، هماهنگ با نيت‏هايشان آشكار مى‏شود. امام صادق عليه‏السلام مى‏فرمايد: خداوند در روز قيامت مردم را برابر نيت‏هايشان محشور مى‏كند. باز از پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نقل مى‏كنند كه: «خداوند به ظواهر و اعمال شما نگاه نمى‏كند. آنچه مورد توجه حق تعالى قرار مى‏گيرد، درون دل‏هاى شماست.» بنابراين، انسان براى دست‏يابى به گوهر نفيس و ارج آفرين صداقت، افزون بر صدق در گفتار و هماهنگى ميان گفتار و رفتار، به صدق در انگيزه و پندار نيز نيازمند است. راست پندارى و صدق در نيت، پيش‏نياز و پايه صدق در گفتار و كردار است.

پيام متن:
بناى صداقت، بدون حتى يكى از اين سه عنصر نيز سست و ناتمام است: پندار صادقانه، گفتار صادقانه و كردار صادقانه.
شيخ عبدالقادر گيلانى رحمهم‏الله مى‏گويد:
من از همان دوران كودكى به راستگويى تربيت شدم. بارى براى طلب علم و دانش، از مكه مكرمه به بغداد عازم شدم. مادرم به من چهل دينار داد تا خرج راه و سفرم بسازم و از من تعهد گرفت كه راستگويى را هميشه پيشه بگيرم. همين كه به سرزمين (همدان) رسيديم، گروهى از دزدان جلوى ما را گرفتند و اجناس و وسايل كاروان را تصاحب كردند. دزدى از كنارم گذشت و گفت: چه همراه دارى؟ گفتم: چهل دينار دارم. او فكر كرد كه شوخى مى‏كنم، مرا رها كرد. فرد ديگرى آمد و همان سؤال را از من پرسيد. من حقيقت را به او گفتم، او مرا پيش رئيس دزدان برد. سر گروه دزدان از من پرسيد: چه چيزى تو را به راستگويى وادار كرده است؟ گفتم: مادرم از من تعهد گرفته است كه هميشه راست بگويم. ترسيدم كه مبادا به عهد خويش خيانت كرده باشم. ترس و وحشت همه وجود رئيس دزدان را فرا گرفت. همان وقت فرياد برآورد و گريبان چاك كرد و گفت: عجب! تو مى‏ترسى از اينكه مبادا پيمان مادر را بشكنى، پس من چگونه نترسم كه عهد خداوند را بشكنم؟ سپس دستور داد، همه كالاهاى كاروان را برگردانند. آن‏گاه به شيخ عبدالقادر گيلانى گفت: من ديگر به دست تو توبه مى‏كنم، دزدان ديگر گفتند: شما در دزدى سر گروه ما بوده‏ايد، چه خوب است كه امروز در توبه كردن هم سرگروه ما باشيد. ما همگى توبه مى‏كنيم. بدين ترتيب، به بركت راستگويى، همگى توبه كردند.

پيام متن:
راستگويى، افزون بر آخرت، به حال دنياى انسان نيز مفيد است.

منبع :

http://noorportal.net/951/1340/1341/31800.aspx


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۰۹:۳۳ ] [ مشاوره مديريت ]
 

زبان رادر بند كش
 

درس اخلاق حضرت آيت الله العظمي مكارم شيرازي(دامت بركاته)

متن حديث:
عَنْ نافِعِ عَنْ ابْن عُمَرَ، قالَ، قَال رَسُولُ الله(ص): رَحِمَ عَبْداً تَكَلَّمَ فَغَنِمَ، اَوْ سَكَتَ فَسَلِمَ. اِنَّ اللِّسانَ اَمْلَكُ شَىْء لِلاِْنْسانَ، اَلا وَ اِنَّ كَلامَ الْعَبْدِ كُلَّهُ عَلَيْهِ، اِلاّ ذِكْرُ اللهِ تَعالى، اَوْ اَمْرٌ بِمَعْرُوف، اَوْ نَهْىٌ عَنْ مُنْكَر، اَوْ اِصْلاحٌ بَيْنَ الْمُؤْمِنينَ. فَقال لَهُ مُعاذُ بْنُ جَبَل: يا رَسُولَ اللهِ، اَنُؤاخَذُ بِما نَتَكَلَّمُ؟ فَقالَ: وَ هَلْ يَكُبُّ النّاسَ عَلى مَناخِرِهِمْ فِى النّارِ، اِلاّ حَصائِدُ اَلْسِنَتِهِمْ، فَمَنْ اَرادَ السَّلامَةَ، فَلْيَحْفَظْ ما جَرى بِه لِسانُهُ... .(1)

ترجمه حديث:
نافع از ابن عمر روايت مى كند كه پيامبر(ص) فرمود: خدا بيامرزد بنده اى را كه از گفتارش سود ببرد و يا سكوت كند تا سالم بماند. زبان بيش از هر چيز ديگرى بر انسان حاكميت دارد. آگاه باشيد تمام سخنانى كه از انسان صادر مى شود به ضررش است، مگر ياد و ذكر خدا، امر به معروف، نهى از منكر و اصلاح بين مؤمنان.
 (يكى از اصحاب به نام) معاذ بن جبل گفت: اى رسول خدا! سخن گفتن هم چيزى است كه انسان براى آن مجازات مى شود؟!
فرمود: آيا چيزى به جز درويده (محصول هاى) زبان، انسان را با صورت به جهنم مى افكند؟ پس هركس مى خواهد سالم بماند (و در امان باشد); بايد مراقب زبان و گفته هايش باشد.

 شرح حديث:
در اينجا پيامبر(ص)، به مسأله زبان اشاره مى كند(2) و مى فرمايد: «خدا رحمت كند عبدى را كه از گفتارش بهره ببرد، و يا سكوت كند تا سالم بماند.» در اين حديث دو مطلب مهم وجود دارد:
1- زبان انسان بيش از هر چيز ديگر بر او حاكميّت دارد. خصوصيّات منحصر به فردى كه زبان دارد در هيچ يك از اعضاى بدن و موجودات ديگر نيست.
الف- زبان هميشه در اختيار انسان است و گاهى براى تشبيه مى گويند: سخن گفتن براى او «مثل آب خوردن» است; باز آب خوردن نياز به مقدماتى دارد، اما سخنگويى، مقدّماتى را نمى طلبد.
ب- خطرات زبان، قابل مقايسه با هيچ يك از اعضاى ديگر نيست. گناهان كبيره اى كه با زبان انجام مى شود به بيست يا سى گناه مى رسد.(3)
ج- قبح گناهان زبان، نزد مردم كم است، وقتى چنين بود، خطرات و آلودگى به آن نيز بيشر مى شود. اگر - نعوذ بالله - كسى مرتكب عمل شنيع زنا شود در نظر مردم كار زشتى كرده است، ولى غيبت - كه در روايات داريم از زنا و شرب خمر بدتر و عقوبتش سخت تر است - معمولا در نظر آنان قبح اندكى دارد و يا اصلا قبحى ندارد.
سپس رسول خدا(ص) مى فرمايد: تمام سخنانى كه از انسان صادر مى شود، به ضرر او است، مگر چهار سخن - حصر در اينجا حصر حقيقى است و مبالغه اى در كار نيست.
ذكر الله تعالى; امر به معروف; نهى از منكر; اصلاح بين مؤمنين.
بايد كارى كنيم كه همه سخنان زندگى ما منحصر به همين چهار موضوع باشد و اگر از اين دايره بيرون رفت، انسان ضرر مى كند.
در ذيل حديث، تعبير جالب و تكان دهنده اى آمده و آن اينكه بعد از سخنان پيامبر(ص) معاذ بن جبل گفت: «اى رسول خدا! سخن گفتن هم چيزى است كه انسان براى آن مؤاخذه شود!؟»
پيامبر(ص) فرمود: «اصلا آيا چيزى جز ثمرات زبان، انسان را با صورت به جهنّم وارد مى كند؟»
معلوم مى شود گناهانى كه به سبب آنها انسان با صورت، به جهنّم مى رود، سينه يا پا و يا دست نيست، بكله دست آوردهاى زبان است ، شايد چنين عقوبتى براى اين باشد كه وقتى كسى را به سبب گناهى به آتش جهنّم مى افكنند با آن عضوى كه گناه كرده مى اندازند و لذا چون با زبان گناه كرده، با صورت او را به جهنّم، مى افكنند، تا اين كه اوّل زبانش با آتش بسوزد، چون همين زبان، آتش ها بر افروخته، و توهين و اذيّت ها كرده است. بايد هر روز صبح كه از خواب بيدار مى شويم از خدا بخواهيم ما را از شرّ زبان حفظ كند و شب هم وقتى به بستر مى رويم استغفار كنيم از گناهانى كه ممكن است با زبان انجام شده باشد، زيرا واقعاً انسان به سبب زبان در خطر عظيمى قرار دارد.(4)

پي نوشتها :

1. بحار، ج 74، ص 178.
 2. زبان مهمترين وسيله ارتباط انسان ها با يكديگر و نقل و مبادله اطلاعات و معلومات از قومى به قوم ديگر، و از نسلى به نسل ديگر است; و اگر اين وسيله ارتباطى نبود هرگز انسان نمى توانست تا اين حد در علم و دانش و تمدن مادّى و مسائل معنوى ترقى كند.
زبان به نوبه خود از اعضاى بسيار شگفت انگيز بدن انسان است، كه وظايف سنگينى بر عهده دارد، علاوه بر اين كه كمك مؤثرى به بلعيدن غذا مى كند، در جويدن نيز نقش مهمّى دارد، مرتباً لقمه غذا را به زير چكش دندان ها هل مى دهد. و اين كار را به قدرى ماهرانه انجام مى دهد كه خود را از ضربات دندان دور نگه مى دارد، در حالى كه دايم كنار آن و چسبيده به آن است.
گاه ندرتاً هنگام جويدن غذا زبان خود را جويده ايم، و فرياد ما بلند شده و فهميده ايم كه اگر آن مهارت در زبان نبود چه بر سر ما مى آمد. در ضمن زبان بعد از خوردن غذا فضاى دهان و دندان ها را رفت و روب و تميز مى كند.
از همه مهمتر، سخن گفتن است كه با حركات سريع و منظم و پى در پى و حركت كردن زبان در جهات ششگانه انجام مى گيرد.
جالب اين كه خداوند براى حرف زدن و تكلم وسيله اى در اختيار انسان ها قرار داده كه بسيار سهل و آسان و در دسترس همه است، نه خستگى مى آورد، و نه از آن ملالى حاصل مى شود، و نه هزينه اى دارد.
از آن عجيب تر مسأله استعداد تكلم در انسان است كه در روح آدمى به وديعه گذارده، و انسان مى تواند جمله بندى هاى زيادى را در بى نهايت شكل مختلف براى تعبير از مقاصد فوق العاده متنوع خود انجام دهد.
و باز از آن مهمتر استعداد وضع لغات مختلفى است كه با مطالعه هزاران زبان كه در دنيا موجود است اهميت آن آشكار مى شود. راستى «اَلْعَظَمَةُ للهِ الْواحِدِ الْقَهّارِ». (تفسير نمونه، ج 27، ص 17).
 3. آية العظمى مكارم در كتاب زندگى در پرتو اخلاق، ص 87 - 90 مى نويسد: «مرحوم فيض كاشانى در كتاب «محجة البيضاء» و غزالى در «احياء العلوم» بحث بسيار مشروحى تحت عنوان «گناهان زبان» ذكر كرده اند، از جمله غزالى بيست نوع انحراف و گناه براى زبان نقل نموده است، بدين ترتيب:
1- گفتگو در امورى كه به انسان مربوط نيست;
2- سخنان زياد و بيهوده گويى;
3- گفتگو در امور باطل، مانند: وصف مجالس شراب و قمار و زنان آلوده;
4- جدال و مِراء (خرده گيرى و اعتراض بر ديگران به منظورهاى غلط، مانند: تحقير ديگران يا اظهار فضل خود);
5- خصومت و نزاع و لجاج در كلام;
6- تصنع در سخن و تكلّف در سجع و مانند آن;
7- بدزبانى و دشنام;
8- لعن كردن;
9- غنا و اشعار غلط;
10- افراط در مزاح;
11- سخريه و استهزاء;
12- افشاى اسرار ديگران;
13- وعده دروغى;
14- دروغ در گفتار;
15- غيبت;
16- سخن چينى;
17- نفاق در سخن (زبان دو گانه داشتن);
18- مدح بيجا;
19- غفلت از دقايق و لوازم سخن و خطاهايى كه از اين رهگذر دامن گير انسان شود;
20- سؤالات عوام از مسائل پيچيده مربوط به عقايد كه در ك آنها از عهده او خارج است. ناگفته پيداست كه آفات و انحرافات زبان منحصر به آنچه «غزالى» شماره كرده، نيست; و آنچه در كلام او ذكر شده تنها قسمت مهمّى از آن است، و شايد نظر او هم غير از اين نبوده، مثلا، امور زير نيز از انحرافات زبان است كه در گفتار او نيامده است:
1- تهمت زدن;
2- شهادت به باطل;
3- خودستايى;
4- اشاعه فحشا و نشر شايعات بى اساس و اكاذيب - اگر چه به عنوان احتمال باشد;
5- خشونت در سخن;
6- اصرار بى جا (مانند كار بنى اسرائيل و امثال آن);
7- ايذاى ديگران با گفتار خود;
8- مذمّت كسى كه سزاوار نكوهش نيست;
9- كفران نعمت با زبان;
10- تبليغ باطل و تشويق به گناه.
تازه باز ]گناهان زبان[ منحصر به اينها نيز نمى باشد و از اينجا اهميّت زبان روشن مى شود».
4. به قول مولوى:
اين زبان چون سنگ وفم آهن وش است *** آنچه بجهد از زبان، چون آتش است
 سنگ و آهن را مزن بر هم گزاف *** گه ز روى نَقل و گه از روى لاف
 زانكه تاريك است و از هر سو پنبه زار *** در ميان پنبه چون باشد شرار
 ظالم آن قومى كه چشمان دوختند *** وز سخن ها عالمى را سوختند
 عالمى را يك سخن ويران كند *** روبهان مرده را شيران كند.

 منبع:پايگاه حضرت آيت الله العظمي مكارم شيرازي(دامت بركاته)
 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۰۹:۳۲ ] [ مشاوره مديريت ]

 

 

هزار و يك علت براي غيبت كردن
 


آيا كسي از ميان شما دوست دارد كه گوشت مردار برادرش را بخورد؟/ سوره حجرات، آيه 12
باورش دشوار است، اما امي شانون روان شناس مي گويد: «بيشتر تحقيقاتي كه روان شناسان در زمينه ي غيبت انجام داده اند، نشان مي دهد كه رايج ترين علت غيبت، بيكاري، سر رفتن حوصله و تلاش براي رفع خستگي ناشي از آن است.» يعني خيلي از ما غيبت مي كنيم فقط به اين دليل ساده كه حوصله مان سر رفته است. امي شانون البته بر اين نكته تأكيد مي كند كه آدم هاي اهل غيبت، دو دسته اند: يك دسته، آن هايي كه ندانسته غيبت مي كنند و دسته ي ديگر، آن هايي كه دانسته و هدفمند به غيبت كردن مشغول مي شوند.
آدم هاي دسته ي اول، معمولاً همان هايي هستند كه غيبت مي كنند چون حوصله شان سررفته و... اما آدم هاي دسته دوم، بنا به تعبير امي شانون، روان شناسي پيچيده اي دارند: «وقتي از دست خودمان و آن چه هستيم، رضايت نداريم، گاهي سعي مي كنيم اشخاص ديگري را هم پيدا كنيم كه بدتر از ماجلوه كنند.اين طوري، ديگر ما ته جدول نيستيم و حداقل يكي مانده به آخريم. غيبت، اين فرصت را به ما مي دهد كه شخص مورد نظر را در ذهن ديگران، تا مي شود به ته جدول بفرستيم.»
اما دكتر فرانك مك آندرو معتقد است براي غيبت كردن، هزار و يك علت وجود دارد و بعضي از اين علت ها اصلاً بيمارگونه نيستند: «مثلاً وقتي در جمعي نشسته ايم و كسي شروع به غيبت از ديگران مي كند، ما هم ممكن است به حكم اين كه «خواهي نشوي رسوا همرنگ جماعت شو» وارد بحث شويم. اساساً آدميزاد دوست دارد كه بخشي از يك جمع و عضوي از يك تيم به حساب بيايد. خيلي از آدم ها همين طوري، احساس مهم بودن مي كنند. به علاوه، وقتي اعضاي يك جمع، اطلاعات وسوسه كننده اي را با هم به اشتراك مي گذارند، احساس صميميت در بين اعضاي گروه، افزايش مي يابد. غيبت كردن از ديگران، اين فرصت را به ما مي دهد كه براي دقايقي هم كه شده، خودمان را به كانون توجهات تبديل كنيم. اين احساس «قرار داشتن در كانون توجهات» براي اكثر آدم ها لذت بخش است.» البته دكتر فرانك مك آندروهم در نتيجه گيري نهايي اش تأكيد مي كند كه: هيچ كدام از اين حرفها دليل موجهي براي غيبت كردن نيستند و غيبت، بدون ترديد، نشانه ي بارزي از ضعف شخصيتي محسوب مي شود. اين خصلت از آن خصلت هايي است كه همه ي نظام هاي اخلاقي، چه ديني و چه غيرديني، آن را نكوهش مي كنند.» اما استيون را برتز، نويسنده و روان شناس، اعتقاد دارد كه حسادت، شايع ترين علتي است كه باعث مي شود آدم ها به غيبت كردن (والبته غيبت هاي دانسته)بپردازند:«اگر به خاطر محبوبيت، قيافه ي ظاهري، موقعيت مالي، پرستيژ اجتماعي و امثال اين ها به كسي حسادت بورزيم، غيبت، وسيله ي خوبي براي مخدوش كردن چهره ي آن شخص خواهد بود. يا اگر كسي بر حقمان بدي كرده باشد، مثلاً پولمان را خورده باشد يا در جمع، ضايعمان كرده باشد و... مي شود از غيبت به عنوان سلاحي براي تخريب شخصيت او و انتقام گيري شخصي استفاده كنيم. متأسفانه خيلي از ما اين كار را مي كنيم.»
روان شناسان از غيبت به عنوان يك «خشونت ارتباطي» ياد مي كنند و آن را نوعي قلدري و زور گيري كلامي مي دانند. فرانك آندرو مي گويد: «ما با غيبت كردن سعي مي كنيم احترام، آبرو، محبوبيت و يا روابط اجتماعي افراد را از آن ها سلب كنيم. به علاوه، غيبت نوعي سعي در جهت حذف فرد غيبت شونده از جمع آشنا است.» امي شانون نيز اعتقاد دارد كه: «وقتي ما غيبت مي كنيم، در حقيقت، داريم از اعتمادي كه شخص غيبت شونده به ما داشته است، سوءاستفاده مي كنيم. مثلاً ما را به حريم زندگي خصوصي اش وارد كرده و يك حرف خصوصي را با ما در ميان گذاشته، اما ما داريم در غياب او بخش هايي منفي از اين رابطه ي خصوصي را براي ديگران بازگو مي كنيم. واضح ترين تفسير غيبت، اين است كه غيبت كننده، شايسته ي اعتماد نيست. اين را هرفرد شنونده اي، اگر عاقل باشد، خيلي زود مي فهمد.» به نظر امي شانون، حتي اگر گفتن يك چيز خصوصي از زندگي ديگران، از نظر خودمان، بار منفي نداشته باشد، باز هم حق نداريم بخشي از زندگي خصوصي شخص را در حضور ديگران و در غياب خودش مطرح كنيم. او مي گويد: «خصوصي، خصوصي است. چه به نظر شما مهم باشد، چه نباشد.»
استيون رابرتز نيز بر اين باور است كه شنونده ي غيبت در واقع به شخصيت خودش توهين مي كند: «اگر اجازه بدهيد شخصي در حضور شما از شخص ديگري بد گويي بكند، در حقيقت، اجازه داده ايد كه او براي شما تصميم بگيرد. چرا كه به هرحال، وقتي حرف هاي او تمام شود، ذهنيت شما تا حدي نسبت به فرد غيبت شونده تغيير پيدا مي كند. اين يعني، شخص غيبت كننده در برقراري رابطه و تنظيم سطح رابطه تان با شخص غيبت شونده، به جاي شما تصميم گرفته است. اگر او اشتباه كرده باشد - كه شخصيتاً همين انتظار مي رود - شما هم به اشتباه مي افتيد.»
دكتر فرانك مك آندرومي مي گويد: «وقتي پشت سر شخصي بدگويي مي كنيم، در حقيقت، داريم آبرويش را مي بريم. از بين بردن آبروي افراد، آن هم در شرايطي كه خودشان حضور ندارند تا از آبرويشان دفاع كنند، درست مثل اين است كه آن ها را بكشيم. البته غيبت، تيشه به ريشه ي سه نفر مي زند. گوينده ي غيبت كه به غيبت شونده اجازه نمي دهد تا از خودش دفاع كند، در واقع، دست به ترور شخصيت خودش مي زند. شنونده ي غيبت هم كه خيلي راحت مي تواند بگويد: نه، من نمي خواهم چنين حرف هايي را بشنوم و... و نمي گويد. پس او هم ضعف شخصيت اش را آشكار مي كند. پس گوينده و شنونده ي غيبت، پيش از غيبت شونده مي ميرند.»
در حديثي از امام صادق عليه السلام درباره ي تعريف غيبت مي خوانيم:«غيبت، آن است كه درباره ي برادر مسلمان ات چيزي بگويي كه خداوند، آن را بر او مستور داشته است. اما فاسقي كه تظاهر به فسق كند، نه حرمتي دارد و نه غيبتي.» روايات متعدد به خوبي نشان مي دهد كه اگر شخصي گناه كند و مستور باشد، غيبت او جايز نيست و غيبت شخص متظاهر به فسق نيز فقط در خصوص آن عملي كه تظاهر به آن كند، جايز است، نه نسبت به تمام اعمالش. آموزه هاي ديني توصيه مي كنند كسي كه مي خواهد از غيبت توبه كند، بايد از هر دو جهت، تسويه حساب نمايد. اول، براي اداي حق الله، طبق قاعده ي عمومي ساير گناهان، توبه كند و دوم، براي اداي حق الناس، از غيبت شونده حلاليت بطلبد. اگر هم دسترسي به غيبت شونده برايش ميسر نباشد، بايد براي او و گناهانش استغفار كند.

تكنيك هايي براي دوري از غيبت
استيون رابرتز براي پرهيز از غيبت، پيشنهادهاي جالبي مي دهد كه البته به قول خودش، تمام اين پيشنهادها به يك پيش فرض احتياج دارند: بايد با خودمان رو راست باشيم.
1-صادقانه از خودمان بپرسيم چرا مي خواهيم چنين حرف هايي را بشنويم؟ واقعاً خوشمان مي آيد چنين حرف هايي را پشت سر خودمان بگويند؟ اگر خود شخص غيبت شونده از اين صحبت ها خبر دار بشود، چه احساسي پيدا خواهد كرد؟ آيا اين حرف ها آبروي شخص غيبت شونده را به خطر نمي اندازد؟ آيا او را در جمع دوست و فاميل، منزوي نمي كند؟پاسخ به اين سؤالات ،كمكتان مي كند تصميم درستي بگيريد.
2-سخت است، اما سعي كنيد وقتي در مقابل تان غيبت مي كنند، شنونده نباشيد. با يكي دوبار استقامت، بارهاي بعدي برايتان آسان تر مي شود. مي توانيد خيلي مؤدبانه به شخص غيبت كننده بگوييد: «ببخشيد. من نمي خواهم اين حرف ها را بشنوم. اين كار به نظرم درست نمي آيد.»
3-سعي كنيد ديگراني را كه در آن جمع يا در بين دوست و فاميل هستند و مثل شما فكر مي كنند، به صحبت و واكنش وادار كنيد. كاري كنيد كه پيدا كردن دو گوش شنوا، براي شخص غيبت كننده هر روز سخت تر و سخت تر شود.
4-اشتباه ترين كار، اين است كه وقتي مقابل تان غيبت مي كنند، كناري بنشينيد و بگوييد: من فقط يك گوشه نشسته بودم. اين، بي گناهي تان را ثابت نمي كند.برعكس، به اين معناست كه شما هم به همان اندازه مسؤول و مقصريد كه شخص غيبت كننده. اگر شما نگذاريد كه شخص غيبت كننده توجهي را كه مي خواهد، به دست بياورد، ممكن است او از ادامه ي حرف هايش منصرف شود.
5-براي اين كه حرفتان به غيبت كننده بر نخورد، بهتر است از غيبت كننده هم در خواست كنيد كه به شما براي اجراي تصميم و محقق شدن قول و قرار شخصي تان مبني بر پرهيز از غيبت، كمك كند. سعي كنيد لحنتان طوري باشد كه به او برنخورد. بهتر است فقط در مورد خودتان صحبت كنيد و اصلاً در مقام نصيحت بر نياييد.
6-اگر در حضورتان غيبت شخص ديگري را كردند، مي توانيد زيركانه و به تدريج-والبته محترمانه-مسير بحث و موضوع صحبت را عوض كنيد.
7-به ريشه ها و علل غيبت فكر كنيد. روي آن ها تأمل كنيد. شما به كدام يك از آن دلايل، داريد غيبت مي كنيد؟ به كدام يك از آن دلايل داريد به غيبت گوش مي دهيد؟ هر وقت خواستيد شروع به غيبت كنيد، درباره ي دليل ريشه اي اش با خودتان صادقانه فكر كنيد.
8-روان شناسان، سرسختانه اعتقاد دارند كه بسياري از غيبت ها به دليل ضعف شخصيتي در غيبت كننده و غيبت شونده اتفاق مي افتد و ادامه مي يابد. آيا شما واقعاً با چنين مشكلاتي در شخصيت تان دست به گريبان ايد؟ از روان پزشكان و روان شناسان براي حل مشكل شخصيتي تان كمك بخواهيد.
9-وقتي مي بينيد داريد دوباره غيبت را از سر مي گيريد، بلافاصله توجه خودتان را به سمت چيزهاي مقدس و روحاني و كلام شخصيت هاي ارزشمند سوق بدهيد. سرشناسان اديان مختلف درباره ي غيبت ، حرف هاي تكان دهنده اي زده اند. بهتر است يكي دو تا از اين حرف ها را از حفظ كنيد و هميشه موقع غيبت، آن ها را به خاطر بياوريد. نام خدا را به زبان بياوريد و از او كمك بخواهيد.

منبع: مجله همشهري جوان شماره 43
نويسنده: محمد كياسالار
 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۰۹:۳۱ ] [ مشاوره مديريت ]


تاثير زبان در رستگاري انسان
 


در دين اسلام به سكوت توجه فراواني شده است و تمامي بزرگان دين سكوت پسنديده را بهترين عامل نجات دانسته اند. و اين سكوت را با تعابيري همچون صمت ، تفكر محاسبه . نفس و ... همراه داشته اند . اينك به بررسي روايي سكوت از ديدگاه پيامبر صلي الله عليه و آله و ائمه معصومين عليهم السلام مي پردازيم .
« پيامبر اكرم » ( صلي الله عليه و آله ) فرمودند :
« آنكس كه ساكت شد ، نجات پيدا كرد » . (1)
و نيز فرمودند :
« سكوت ، حكمت است و عمل كنندگان به آن بسيار اندكند . ». (2)
و نيز فرمودند :
«هر كس در نزد من به حفظ زبان و عورت خويش ، قول دهد ، من براي او بهشت را ضامن مي شوم .» (3)
و نيز فرمودند :
«آنكس كه خود را از شكم و عورت و زبان خويش در امان بدارد ، نجات يافته است .» (4)
و فرمودند:
«آيا چيزي جز محصول زبان ، مردم را به رو در آتش مي افكند ؟» (5)
و فرمودند :
« آنكس كه به خدا و روز قيامت ايمان دارد ، يا سخني نيكو و اندك بگويد و يا سكوت كند . » (6)
و فرمودند:
« زبان مؤمن در پشت قلب اوست و هرگاه خواست كه سخني بگويد ، با قلب خويش آنرا بررسي مي نمايد و سپس بر زبان خود جاري مي سازد . اما زبان منافق در جلوي قلب او قرار گرفته است و اگر تصميمي گرفت ، آن را بر زبان خويش جاري مي سازد و پيشتر آنرا با قلب خود نمي سنجد » (7)
و فرمودند :
« هر كس سخنش زياد شد ، لغزش وي نيز زياد مي گردد و هر كس كه لغزشش زياده گشت ، گناهانش افزون مي شود و آنكه گناهش افزون شد ، آتش بر او سزاواتر است . » (8)
و فرمودند :
« زبان خويش را از زياده گفتن بازدار ، زيرا كه آن صدقه ايست كه بر نفس خود تصدق مي نمائي . »
سپس فرمود :
« بنده حقيقت ايمان را نمي شناسد تا آنكه زبان خويش را نگهدارد . » (9)
« اميرالمؤمنين » ( عليه السلام ) بر مردي مي گذشتند كه به سخن بيهوده مشغول بود . حضرت ايستاده و فرمودند :
« اي مرد ، بدانكه تو مشغول املاء كردن نامه اي هستي كه بوسيله ي فرشتگان مأمور تو به جهت مقام ربوبي نوشته مي شود . پس آنچه را كه براي تو مهم است بگو و آنچه را كه اهميتي براي تو ندارد ترك كن .» (10)
و از « حضرت سجاد » ( عليه السلام ) است كه فرمود :
«هر بامداد زبان آدمي بر سر تمامي عضاء و جوارح وي آمده ، مي پرسد چگونه صبح نموديد ؟ مي گويند : به خوبي ، اما اگر تو ما را رها كني ، به خاطر خدا ما را به رنج ميفكن ؟ آنگاه با وي سخن گفته مي گويند : همانا پاداش و عذاب ما بخاطر اعمال تو است . » (11)
« امام باقر » ( عليه السلام ) فرمودند:
«شيعيان ما بي زبانها هستند.» (12)
«امام صادق: (عليه السلام) فرمودند:
«خواب، راحت جسم است و سخن گفتن، باعث آرامش روح است و سكوت، مايه ي آرامش عقل مي باشد.» (13)
آن حضرت به نقل از حكمتهاي «آل داود» فرمودند:
«بر عاقل فرض و واجب است كه به زمان خويش آگاه باشد و به شأن و ارزش خود روي آورد، و زبان خويشتن را نگاه دارد.» (14)
و فرمودند:
«لقمان به فرزند خويش گفت: اي فرزند، اگر تصور مي كني كه سخن گفتن نقره است، بدان كه سكوت، طلاست.» (15)
«امير المؤمنين» (عليه السلام) فرمودند:
«آدمي به زير زبان خويش پنهان است. پس كلام خود را بسنج و آن را بر عقل و دانش خود عرضه كن، اگر آن كلام، براي خدا و در راه خدا بود، آن را بگو و اگر غير از اين بود، سكوت از سخن گفتن بهتر است.» (16)
از «حضرت سجاد» (عليه السلام) سؤال شد كه: «سخن گفتن بهتر است يا سكوت كردن؟»
فرمودند:
«براي هر يك از آن دو (سخن و سكوت) آفاتي است كه اگر از آفات، در امان ماندند، سخن گفتن برتر از سكوت است.»
سؤال شد: اي فرزند رسول خدا، چگونه اينطور مي شود؟
 فرمودند:
«براي اينكه خداوند عز و جل، تهذيب نفس ضرورت دارد، بيشتر «صمت» است نه «سكوت».
در حديث معروفي كه در لابه لاي كلمات قصار مولا امير مؤمنان علي عليه السلام آمده اين حقيقت منعكس شده است؛ آنجا كه مي فرمايد: «تكلموا تعرفوا فان المرء مخبوء تحت لسانه؛ سخن بگوييد تا شناخته شويد، چرا كه شخصيت انسان در زير زبان او نهفته شده است.» (28)
در انسان ده خصلت است كه آنها را با زبان ظاهر مي كند:
شاهدي است كه از درون خبر مي دهد.
و داوري است كه حق و باطل را از هم جدا مي سازد.
و سخنگويي است كه به سؤالات پاسخ مي گويد.
و شفاعت كننده اي است كه سبب وصول به نيازها است.
و توصيف كننده اي است كه اشياء را معرفي مي كند.
و اميري است كه به نيكيها دعوت مي نمايد.
و واعظي است كه از قبيح بازمي دارد.
و تسلي دهنده اي است كه غمها با او فرومي نشيند.
و ستايشگري است كه زنگار كينه ها را از دلها پاك مي كند.
و هنرمندي است كه گوشها به سبب او لذت مي برند.» (29)
حديثي از امير مؤمنان علي عليه السلام مي خوانيم:
من كثر كلامه كثر خطؤه، و من كثر خطؤه قل حياؤه، و من قل حياؤه ورعه، و من قل ورعه مات قلبه، و من مات قلبه دخل النار؛ كسي كه سخن بسيار گويد خطا و لغزش او فراون مي شود؛ و كسي كه خطا و لغزشش فراوان گردد، حياء او كم مي شود؛ و كسي كه حيائش كم شود، پرهيزگاري اش كم مي شود؛ و كسي كه ورعش كم شود، قلبش مي ميرد؛ و كسي كه قلبش بميرد، داخل آتش دوزخ مي شود!» (30)
در حديث ديگري از همان امام بزرگوار مي خوانيم: «الكلام كالدواء قليله ينفع و كثيره قاتل؛ سخن مانند دارو است، اندكش مفيد و كثيرش قاتل است!» (31)
اگر انسان پيش از آن كه شروع به سخن گفتن كند در محتوا و انگيزه و نتيجه سخنان خود كمي بينديشد، بسياري از لغزشهاي زبان و گناهان، از او دور مي شود.
در حديث معروفي از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله آمده است: «ان لسان المؤمن وراء قلبه، فاذا اراد ان يتكلم بشيء تدبره بقلبه، ثم امضاه بلسانه، و ان لسان المنافق امام قلبه، فاذا هم بشيء امضاه بلسانه و لم يتدبره بقلبه زبان انسان با ايمان در پشت قلب او قرار دارد، هنگامي كه اراده سخن گفتن كند، نخست در آن مي انديشد، سپس با زبانش آن را امضا مي كند؛ ولي زبان منافق در جلو قلب اوست، هنگامي كه تصميم به گفتن چيزي بگيرد نخست آن را با زبانش امضا مي كند و در آن نمي انديشد!» (32)
همين مضمون با كمي تفاوت در خطبه 176 نهج البلاغه در كلام امير مؤمنان علي عليه السلام آمده است.
و در تعبير ديگري از امام حسن عسكري عليه السلام چنين مي خوانيم: قلب نادان در دهان اوست، و دهان دانا در دل او!» (33)
بديهي است مراد از قلب در اينجا همان عقل و فكر است، و بودن زبان در جلو قلب، يا در عقب آن، كنايه از تفكر و انديشه درباره محتواي سخن يا عدم آن است.
اين سخن را با حديثي از امير المؤمنان علي عليه السلام كه جامع همه مباحث بالا است و بر دل انسان نور و صفا مي پاشد پايان مي دهيم، فرمود: «ان احببت سلامه نفسك و ستر معايبك فاقلل كلامك و اكثر صمتك، يتوفر فكرك و يستنر قلبك؛ اگر دوست داري از سلامت نفس برخوردار شوي و عيوب و كاستيهايت پوشيده بماند، كمتر سخن بگوي و بيشتر خاموش باش تا فكرت قوي، و قلبت نوراني گردد!» (34)
اين بود خلاصه نقش زبان در تهذيب نفس و پاكي اخلاق و اصول كلي مربوط به حفظ زبان؛

 پي نوشتها:

1- محجه البيضاء، جلد 5، صفحه 192:
عن الرسول (صلي الله عليه و آله): «من صمت نجي.»
2- مدرك پيشين:
قال رسول الله (صلي الله عليه و آله): «الصمت حكم، و قليل فاعله.»
3- المحجه البيضاء، جلد 5، صفحه 192:
قال رسول الله(صلي الله عليه و آله): «من يتكفل لي بما بين لحييه و رجليه اتكفل له بالجنه.»
4- محجه البيضاء، جلد 5، صفحه 192:
قال رسول الله (صلي الله عليه و آله): «من وقي شر قبقبه و دبدبه و لقلقه فقدوفي.»
5- محجه البيضاء، جلد 5، صفحه 193:
قال رسول الله (صلي الله عليه و آله): «و هل يكب الناس علي مناخرهم الا حصائد السنتهم؟»
6- محجه البيضاء، جلد 5، صفحه 194:
قال رسول الله (صلي الله عليه و آله): «من كان يؤمن بالله و اليوم الآخر فليقل خيرا او ليصمت.»
7- محجه البيضاء، جلد 5، صفحه 195:
قال النبي (صلي الله عليه و آله): «ان لسان المؤمن وراء قلبه، فاذا اراد ان يتكلم بشيء تدبره بقلبه ثم امضاه بليسانه، و ان لسان المنافق امام قلبه فاذاهم بشيء امضاه بلسانه و لم يتدبره بقلبه.»
8- محجه البيضاء، جلد 5، صفحه 196:
قال النبي (صلي الله عليه و آله): «من كثر كلامه كثر سقطه، و من كثر سقطه كثرت ذنوبه، و من كثرت ذنوبه كانت النار اولي به.»
9- بحار الانوار، جلد 71، صفحه 298:
قال النبي (صلي الله عليه و آله): «امسك لسانك فانها صدقه تصدق بها علي نفسك.» ثم قال: «و لا يعرف عبد حقيقه الايمان حتي يخزن من لسانه.»
10- بحار الانوار، جلد 71، صفحه 276:
مر أمير المؤمنين (عليه السلام) علي بن ابيطالب برجل يتكلم بفضول الكلام، فوقف عليه ثم قال: «يا هذا انك تملي علي حافضك كتابا الي ربك فتكلم بما يعنيك ودع ما لا يعنيك.»
11- بحار الانوار، جلد 71، صفحه 302:
قال علي بن الحسين (عليه السلام): «ان لسان ابن ادم يشرف علي جميع جوارحه كل صباح فيقول: كيف اصبحتم؟ فيقولون: بخير ان تركتنا، و يقولون: الله الله فينا و يناشدونه و يقولون: انما تشاب و تعاقب بك.»
12- بحار الانوار، جلد 71، صفحه 295:
عن ابي جعفر (عليه السلام): «ان شيعتنا الخرس.»
13- بحار الانوار، جلد 71، صفحه 276:
عن الصادق (عليه السلام): «النوم راحه للجسد، و النطق راحه للروح، و السكوت راحه للعقل.»
14- بحار الانوار، جلد 71، صفحه 307 - كافي، جلد 2، صفحه 116:
عن أبي عبدالله (عليه السلام) قال: «في حكم ال داود: علي العاقل ان يكون عارفا بزمانه مقبلا علي سأله، حافظا للسانه.»
15- بحار الانوار، جلد 71، صفحه 297:
عن ابي عبدالله (عليه السلام) قال: قال لقمان لابنه: «يا بني ان كنت زعمت ان الكلام من فضه، فان السكوت من ذهب.»
16- بحار الانوار، جلد 71، صفحه 285.
قال اميرالمؤمنين (عليه السلام): «المرء مخبوء تحت لسانه، فزن كلامك و اعرضه علي العقل و المعرفه، فان كان لله و في الله فتكلم به و ان كان غير ذالك فالسكوت خير منه.»
17- بحار الانوار، جلد 71، صفحه 274:
سئل السجاد (عليه السلام) عن الكلام و السكوت ايهما افضل؟ فقال (عليه السلام): «لكل واجد منهما افات فاذا سلما من الافات فالكلام افضل من السكوت؛ قيل: كيف ذالك يا ابن رسول الله؟ قال: لإن الله عزوجل ما بعث الأنبياء و الأوصياء بالسكوت، انما بعثهم بالكلام، و لا استحقت الجنه بالسكوت، و لا استوجبت ولايه الله بالسكوت، و لا توقيت النار بالسكوت، انما ذلك كله بالكلام ما كنت لاعدل ..............»
18- بحار الانوار، جلد 75، صفحه 312.
 19- همان مدرك، صفحه 300.
 20- ميزان الحكمه، جلد 2، صفحه 1667، شماره 10825.
 21- ميزان الحكمه، ماده صمت، حديث 10805.
 22- اصول كافي، جلد 2، صفحه 114، (باب الصمت و حفظ اللسان، حديث 11).
 23- و 24- اصول كافي، جلد 2، صفحه 113.
 25- غرر الحكم، شماره 1827.
 26- غرر الحكم، شماره 3714.
 27- ميزان الحكمه، ماده صمت، حديث 10826.
 28- نهج البلاغه، كلمات قصار، كلمه 392.
 29- كافي، جلد 8 ، صفحه 20، حديث 4.
 30- نهج البلاغه، كلمات قصار، كلمه 349.
 31- غرر الحكم، شماره 2182.
 32- المحجه البيضاء، جلد 5، صفحه 195.
 33- بحار الانوار، جلد 75، صفحه 374.
 34- تصنيف غرر الحكم، صفحه 216، شماره 4252.

منبع :

http://noorportal.net/951/1340/1362/32984.aspx
 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۰۹:۳۰ ] [ مشاوره مديريت ]

 

حفظ زبان
 
در برشمارى سربازان عقل به «صمت» كه همان سكوت است برمى‏خوانيم و سرباز جهل، «هذر» است. پيداست آنچه مى‏تواند سرباز عقل به شمار رود سكوت مطلق نيست چرا كه سخن گفتن بجا برتر از سكوت است و «به كلام، نشر معارف و حقايق دينيه و بسط معالم و آداب شريعت شود و خداى تعالى متّصف به تكلم است، و از اوصاف جميله او «متكلم» است.» «هذر» همان «هذيان» گفتن و بيهوده‏بافى است و سكوتى نيكوست كه آدمى را از «هذر» و «هذيان» نگه دارد. و پيداست چنان كه پير سالك ما نوشته است «اين سكوت و حفظ زبان از لغو و باطل، از فضايل و كمالات انسانى است، بلكه اختيار زبان را داشتن و اين مار سركش را در تحت اختيار درآوردن از بزرگ‏ترين هنرمندى‏ها است كه كمتر كسى مى‏تواند به آن موفق شود و اگر كسى داراى چنين قدرتى شد، از آفات و خطرات بسيارى محفوظ ماند؛ زيرا كه زبان داراى آفات و خطرات بسيارى است.»
پس كلام با آن كه از كمالات وجود آدمى است و منشأ كمالات بسيارى مى‏باشد تا جايى كه در قرآن كريم آموزش بيان (تعليم بيان) مقدم بر ديگر نعمت‏ها آمده است اما چون به راحتى نمى‏توان از سلامت از آفت‏هاى زبان اطمينان يافت، سكوت بر آن رجحان دارد.
«و اهل رياضت سكوت را بر خود حتم مى‏داشتند؛ چنان چه خلوت را نيز اهميت مى‏دادند براى همين نكته. با آنكه در معاشرات با اهل معرفت و دانشمندان و اهل حال و رياضت، فوائد بى شمار و عوائد بسيار است و در اعتزال، حرمان از معارف و علوم، بسيار است، و خدمت به خلق ـ كه از افضل طاعات و قربات است ـ نوعا با معاشرات و آميزش دست دهد؛ لكن چون آفات معاشرت بسيار است و انسان نمى‏تواند نوعا خود را از آن حفظ كند، مشايخ اهل رياضت، اعتزال را ترجيح دهند بر عشرت.»
اين رهنمودى است كه اساتيد جهاد نفس بر آن تأكيد جسته‏اند اما امام عارف ما پس از نقل اين رهنمود، خود بر آن تأكيد مى‏ورزد و سالكان كوى دوست را به آن فرا مى‏خواند مرحله‏بندى رياضت و سلوك در اين خصوص است. آغاز و ميانه و انجام، حكم يكسان ندارد. در وقت خودسازى حكمى دارد و در وقت هدايت خلق كه پس از بار يافتن به آرامش نفس و ايمن شدن از وسوسه‏هاى شيطانى نوبت آن مى‏رسد حكمى ديگر دارد؛ هم در باب معاشرت و همنشينى و آميزش با ديگران و هم در صمت و سكوت. مهم آن است كه سالك بداند كجاست و كدام كار حدّ اوست:
«حق آن است كه انسان در اوائل امر كه اشتغال به تعلم و استفاده دارد، بايد معاشرت با دانشمندان و فضلا كند، ولى با شرايط عشرت و مطالعه در احوال و اخلاق معاشرين. و در بدايات سير و سلوك و اواسط و اوائل نهايات نيز از خدمت مشايخ و بزرگان اهل حال بايد استفادت كند، پس ناچار به عشرت است.
و چون به نهايات رسيد، بايد مدتى به حال خود پردازد، و اشتغال به حق و ذكر حق پيدا كند. اگر در اين اوقات، «خلوت با حق» با «عشرت» جمع نشود، بايد اعتزال كند تا كمرچانه نيز از دست دادن زمينه‌اي است كه مي‌تواند بهره‌آور و مغتنم باشد؛ اما آنان زمينة بهره‌وري را از بين مي‌برند.
اين كه دو گوش داريم و يك زبان، يعني دو تا بشنويم و يكي بگوييم و بر شنيدن، بيش از گفتن، مشتاق باشيم. اين، خود يك حكمت ناب است؛ به ويژه آن گاه كه در حضور عالمي فرهيخته و استادي دانا و پرمايه باشيم كه لحظه لحظه آن حضور، مي‌تواند پربار و سودمند باشد و اگر به غفلت سپري كنيم، زيان‌بار و ماية خسارت و حسرت خواهد بود.
در سيرة امام علي‌عليه‌السلام آمده است كه وي هر گاه به محضر رسول خداصلي‌الله‌عليه‌وآله مي‌رسيد، اگر آن پيامبر حكيم و رسول حق‌صلي‌الله‌عليه‌وآله، آغاز به سخن مي‌فرمود و كلامي مي‌گفت، امام علي‌عليه‌السلام گوش بود و شنوا و اگر رسول خاتم سكوت مي‌كرد و حرفي نمي‌گفت، امام از او مي‌پرسيد؛ تا از فيضي كه از لبان شيرين پيامبرصلي‌الله‌عليه‌وآله جاري مي‌شد، بهره‌مند شود و از ميوه‌هايي كه از درخت پربار علم نبوي فرو مي‌ريخت، سود جويد.
اين عنايت و توجه، درسي بود كه از محضر پيامبرصلي‌الله‌عليه‌وآله آموخته بود.
رسول خدا‌صلي‌الله‌عليه‌وآله در سخني فرموده است:
«العلم خزائن و مفتاحها السوال2؛
 دانش، گنجينه‌هايي است كه كليد آن پرسش است».
مگر نه اين كه گنج را بايد استخراج كرد و گنجينه را گشود؟
 در مسير آموختن، اصل سؤال و چگونگي سؤال و انگيزه سؤال، نقش مهمي دارد. آن كه نمي‌پرسد، يا از خاصيت معجزه‌گر «پرسيدن» بي‌خبر است يا غرور و تكبر مانع آن مي‌شود و هر كدام كه باشد، نتيجه يكي است و آن هم محروميت. اگر كسي «تواضع پرسيدن» نداشته باشد، همواره در ذلت جهل، باقي مي‌ماند.
نحوة سؤال، در كيفيت جواب هم تأثير دارد؛ زيرا پاسخ، متناسب با پرسش و پرسش‌گر است.
انگيزة پرسيدن نيز بي‌اثر در دريافت پاسخ نيست و گاهي حكمت در آن است كه سؤالي را بي‌جواب بگذارند.
از اين رو، پيشوايان توصيه كرده‌اند كه براي «فهميدن» بپرسيد؛ نه براي آزمودن طرف و محك زدن ميزان علم او!
متواضعانه، دسته كليدي از سؤال‌هاي خوب برداريم و گنجينه علوم و معارف را بگشاييم و از «سؤال» نگريزيم.
حيف است كه دانش فرزانگان در نهان‌خانة سينه‌هايشان مكتوم بماند و تشنگان، محروم بمانند! اين كه از قديم گفته‌اند: «پرسيدن، عيب نيست؛ نداشتن عيب است»، يك كلام حكيمانه و ژرف است و دستاوردهاي خوبي دارد؛ به شرط آن كه پاي خود را روي غرور و نفسانيات خويش بگذاريم و مؤدبانه، از محضر دانا، دانايي بجوييم و از حضور عالم، علم بطلبيم.
بارى... ميان گفتن تا شنيدن، فاصله‌اي است كه بايد آن را با قدم «صبر» و «وقار»، پيمود و بر طغيان نفس بي‌مهار، غلبه يافت.
برخي «شهوت گفتار» دارند و بعضي هم «هنر گوش دادن».
آن كجا و اين كجا؟
 با تور سكوت و استماع، گوهر دانش صيد كنيم و با «خوب گوش دادن»، شكارچي حكمت‌هايي باشيم كه در دل و جان فرزانگان نهفته است.
باز هم تكرار اين كه... يكي گفتن و دو تا شنيدن!

پي‌نوشتها:

1. المحاسن، ج 1، ص 364.
 2. حرافى، تحف‌العقول، ص 51 (كلمات حضرت رسولصلي‌الله‌عليه‌وآله).
 
منبع :

http://noorportal.net/951/1340/1377/34178.aspx


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۰۹:۲۸ ] [ مشاوره مديريت ]

دروغ بيماري فرهنگي و اجتماعي
 
دروغگويي به عنوان يك نابهنجاري اجتماعي هرچند كه از سوي دين، گناه بزرگ دانسته شده است و دروغگويان به عنوان دشمنان خدا شناخته شده اند، با اين همه، دروغگويي به عنوان رفتار اجتماعي، بخشي از رفتارهاي روزمره و زندگي اجتماعي ما را تشكيل مي دهد. شگفت آن كه همه ما مي دانيم دروغ مي گوييم، همه مي دانيم، مردم دروغ مي گويند، همه مي دانند، ما دروغ مي گوييم و بالاخره همه مي دانند همه دروغ مي گويند.
مي گويند كه كورش كبير هزاران سال پيش از خداوند خواست كه ايران زمين را از دو مصيبت بزرگ ايمن بدارد، يكي خشكسالي بود و ديگري دروغ.
دروغگويي به عنوان يك رفتار ناسالم و نابه هنجار، از سوي همه انسان ها در طول تاريخ بشريت ناپسند شمرده مي شود (غافر، آيه 28) ولي در عمل اجتماعي، وفاق اجتماعي بر اين قرار گرفته است كه بي دروغ نمي توان زندگي را پيش برد. دروغ، رفتاري است كه در فرايند كلي رفتار انسان ها ثبت شده، جاافتاده و در شرايط مختلف، با اشخاص مختلف به كار برده مي شود. عمل دروغ را نه تنها در گفتار و نوشتار كه در رفتار و كردار و در فكر و نگاه و سكوت هم مي توان بازشناخت. آنچه درپي مي آيد بازخواني و تحليل اين رفتار زشت اجتماعي است كه با هم آن را ازنظر مي گذرانيم.

توصيف پديده دروغ
 علامه دهخدا در لغت نامه خود دروغ را «سخن ناراست، قول ناحق، خلاف حقيقت، مقابل راست، مقابل صدق» و درنهايت معادل «كذب» مي داند و از صاحب آنندراج مثال «گريه دروغ، اشك دروغ، آه دروغ، وعده دروغ، صبح دروغ» را مي آورد و واژه دروغ را با فعل «گفتن، بستن، پرداختن، زدن، آوردن، يافتن وبركسي فروكوفتن» مي آميزد.
دروغ يك پديده رواني- اجتماعي تازه نيست و با آن كه هيچ گاه از نظر زماني و مكاني داراي كم و كيف يكساني نبوده است، عمر آن شايد به بلنداي عمر زبان و چه بسا به درازاي تاريخ تفكر باشد، به طوري كه مي توان فرض كرد هميشه با انسان اجتماعي، همراه بوده است. (غافر، آيه 28)
در آيات قرآني بيان شده كه نخستين دروغ را ابليس به انسان گفت. ابليس كه خواهان خلافت الهي بر زمين بود، افزون بر اين كه حقيقت را به گونه اي ديگر توصيف كرد تا انگيزه اي براي خوردن آدم از درخت ممنوع شود، با سوگندهاي دروغين خويش، وي را به انجام اين عمل واداشت. خداوند در آيه 20سوره اعراف مي فرمايد: فوسوس لهما الشيطان ليبدي لهما ماو وري عنهما من سوآتهما و قال ما نهاكما ربكما عن هذه الشجره الا ان تكونا ملكين او تكونا من الخالدين؛ پس شيطان آن دو را وسوسه كرد، تا شرمگاهشان را كه از آنها پوشيده بود درنظرشان آشكار كند و گفت: پروردگارتان شما را از اين درخت منع كرد تا مبادا از فرشتگان يا جاودانگان شويد.
همين معنا را خداوند در آيه 120 سوره طه نيز يادآور مي شود كه چگونه ابليس براي رسيدن به مقاصد خويش از دروغ بهره برد و آدم و حوا را فريفت و در دام نقشه شيطاني خويش افكند.

رابطه دروغ با قدرت
 قرآن در تعليل گرايش مردم به اين پديده علل و عوامل چندي را معرفي مي كند. ازجمله عواملي كه قرآن براي دروغگويي بيان مي كند، مسئله ضعف و قدرت است. به اين معنا كه هرگاه رابطه ميان دوطرف، قدرت يكي و ضعف ديگري باشد، شخص ضعيف مي كوشد ضعف و سستي خويش را از راه دروغگويي بپوشاند.
هرچند كه در جامعه اسلامي و نظام ولايي، ميان ولي الامر و امت، رابطه دوسويه تولي وجود دارد و هريك نسبت به ديگري از نوعي ولايت برخوردار مي باشند؛ به گونه اي كه نمي توان مفهوم رابطه قدرت ميان امام و امت را در نظام سياسي اسلام يافت؛ زيرا نظام اسلامي براساس رابطه عزت و ولايت شكل گرفته است كه همواره دوسويه است؛ ولي در همين جامعه، شهرونداني زندگي مي كنند كه به سبب ترس از قدرت، ايمان ظاهري آورده و شرك و كفر خويش را نهان داشته اند. در اين زمان است كه برخي از شهروندان، از ترس آشكار شدن مخالفت هاي سياسي وفرهنگي با نظام ولايي، از ابزار دروغ بهره مي برند.
به سخن ديگر حتي اگر رابطه ميان امت و امام را در نظام اسلامي، براساس نظام تولي بدانيم كه شهروندان به سادگي و آساني سخن حق را مي گويند و مخالفت خويش را در شورا و مشاركت هاي سياسي اعلام مي كنند، ولي در همين جامعه ميان برخي از شهروندان با نظام نوعي اعمال قدرت ملاحظه مي شود كه هرچند از سوي دولت و امام اعمال نمي شود ولي از سوي شهرونداني خاص احساس مي شود. اين شهروندان خاص همان منافقان هستند كه اعمال قدرت را احساس مي كنند و مي كوشند تا به نوعي از آن رهايي يابند.
خداوند درآيه 41 سوره مجادله به اين علت توجه مي دهد و مي فرمايد: الم تر الي الذين تولوا قوماً غضب الله عليهم ما هم منكم ولا منهم ويحلفون علي الكذب و هم يعلمون؛ آيا نديده اي آن كسان را كه با مردمي كه خدا بر آنها خشم گرفته بود، دوستي ورزيدند؟ اينان نه از شمايند و نه از ايشان و خود مي دانند كه بر دروغ سوگند مي خوردند.
در اين آيه ريشه و خاستگاه دروغگويي شماري از شهروندان به نام منافقان تحليل مي شود. اين دسته از شهروندان بر اين باورند كه حقوق ايشان رعايت نمي شود و از اين رو، نمي توانند صادقانه رفتاري را درپيش گيرند كه ارتباط آشكار با دشمنان كشور و دولت اسلامي است. از اين رو، به شيوه نفاق و دروغ رو آورده و براي رهايي از فشار قدرت، به دروغ متوسل مي شوند.
حال در كشورهايي كه استبداد بر آنها حاكم است و همه شهروندان از بيان آشكار حق و درخواست حقوق خويش عاجز و ناتوان هستند و مفهوم دولت به معناي اعمال قدرت مطلق است، به سادگي مي توان دريافت كه چرا شهروندان به سوي دروغ كشيده مي شوند.
بنابراين دروغ و يا صورت هاي تابع آن مي تواند به عنوان عامل گمراه كننده شخصي برضد شخص ديگر وارد عمل شود و حربه اي در دست ظالم (كاسب، توانگر، شوهر نامطمئن، رئيس سختگير) و سلاحي در دست مظلوم (مشتري، مستمند، زن انتقامجو، كارمند، كارمند متقلب) باشد.
بديهي است كه در اين حركت رفت و آمدي، مظلوم با پيشه كردن روش هاي خدعه آميز دفاعي به نوبه خود به موجودي ظالم تبديل خواهد شد
(آل عمران، آيه 49 و انعام ، آيه 12 و 39) كه قرآن از آن به ظلم به نفس نيز ياد كرده و دروغ را از اين لحاظ مذموم و رفتاري ضداخلاقي و هنجاري و گناهي بزرگ شمرده است كه زيانش نخست به خود فرد بازمي گردد. (غافر، آيه 82)
ازنظر قرآن استمرار دروغگويي، آدمي را نه تنها از حالت تعادل بيرون مي برد و شخصيت اجتماعي وي را خدشه دار و اعتماد عمومي را نسبت به وي سلب مي كند، بلكه در بلندمدت موجب مي شود تا شخص به كفر گرايش يافته و از درك حقيقت (جاثيه آيات 7 و 8)، هدايت واقعي (زمر آيه 3)، رستگاري (يونس آيه 96) محروم گردد وگرفتار نفاق در دين شود (توبه آيه 77)
گرفتار شدن در نفاق ديني به معناي آن است كه شخص در يك فرآيند، ماهيت ايماني خويش را از دست مي دهد و نفاق، ماهيت و چهره واقعي وي مي شود. تكرار دروغ و استمرار آن، شخصيت وي را دگرگون مي سازد و توانايي جداسازي حق از باطل را ازدست مي دهد. بسيار ديده شده كه شخص دروغي را چنان تكرار كرده كه خودش آن را باور مي كند. چنين حالتي موجب مي شود كه نسبت به ايمان و احتمال واقعي و حقيقي بودن آن شك و ترديد پيدا كند و باطل را حق بپندارد.
در حوزه عمل سياسي، نفاق ايراني در طول تاريخ به سبب فشار جامعه استبدادي شكل گرفت و به صورت فرهنگ درآمد. يكي از جامعه شناسان در اين باره مي نويسند: «در جامعه سنتي ايران، دولت از جامعه جدا بوده ونه فقط در رأس بلكه در فوق آن قرار داشته؛ درنتيجه- در تحليل نهايي- دولت پايگاه و نقطه اتكاي محكم و مداومي در درون اجتماع نداشته و به همين دليل نيز از نظر طبقات مردم مشروعيت سياسي نداشته و منافع آنان را نمايندگي نمي كرده است. به اين ترتيب، همه حقوق اجتماعي مآلاً در انحصار دولت بود و «حقوقي» كه هر فرد، گروه و طبقه اجتماعي (و حتي كل جامعه) از آن برخوردار بود، اساساً برمبناي اجازه و اراده دولت قرار داشت، يعني در حيطه «امتيازي» بود كه دولت در هر لحظه مي توانسته آن را ملغي كند. يعني قدرت دولت به هيچ سنت، عرف، قرارداد يا قانون مداومي منوط و مشروط نبوده و اين درست معناي عادي واژه استبداد- يعني خودرأيي و خودسري- است» (همايون كاتوزيان، 1372، ص4).

اهداف و انگيزه هاي دروغگويان
 دروغگويان با اهداف و انگيزه هاي چندي، از اين ابزار بهره مي گيرند، برخي براي فريب ديگري از آن استفاده مي كنند كه در آيات 02 سوره اعراف و 120سوره طه بدان اشاره شده است.
برخي ديگر، براي رهايي از فشار قدرت و يا احساس فشار قدرت ظالمانه (گماني كه منافقان درباره دولت ولايي اسلام دارند) به سمت دروغگويي گرايش مي يابند و براين باورند كه مي توانند با دروغگويي، خود را از آسيب هاي احتمالي قدرت و اعمال آن دور نگه دارند. (مجادله آيه 41)
از ديگر اهدافي كه قرآن براي دروغگويي برمي شمارد، پنهان كردن جرم و جنايت است، زيرا شخص از اعمال قانون مي ترسد و مي كوشد تا با نهان كردن جرم خويش از راه دروغگويي از زيربار مجازات، شانه خالي كند. (يوسف آيات 71و 81)
هرچند كه جامعه ايراني براي دروغ، سطوح و درجاتي مشخص مي كند و براساس درصد آسيب ها و زيان هاي فردي و اجتماعي، سطوح چندي براي تحمل آن مي پذيرد ولي بايد گفت از نظر قرآن، دروغ، گناه بزرگ و غيرقابل گذشتي است كه انسان ها بايد از آن دوري كنند. بنياد هر گمراهي بر دروغ است كه آدمي را به سوي همه نابهنجاري ها مي كشاند و در ورطه تباهي و سقوط مي افكند و دوزخ را جايگاه انسان مي سازد.

دروغ، نابودكننده اعتماد اجتماعي
 مهمترين سرمايه حيات فردي و اجتماعي انسان كه موجبات آرامش و آسايش او را فراهم مي آورد، «حس اطمينان و اعتماد» به يكديگر است و در جامعه اي كه چنين احساسي موجود نباشد، هرگز زندگي، گوارا و دلنشين نخواهد بود و دروغ عامل مهمي در ازبين بردن اين سرمايه ارزشمند است. زيرا هنگامي كه آدمي از اطرافيان خود رفتار و سخن توأم با دروغ و ناراستي مي بيند و مي شنود و دروغ آنها برايش برملا مي گردد، ديگر خود را درامنيت و آسايش نمي يابد وهر لحظه و هرآن، انتظار حادثه ناگواري را دارد كه در اثر دروغگويي ديگران روي خواهد داد.
طاهره شيخ الاسلام دراين باره مي نويسد: وقتي دروغ فراوان گفتيم و شنيديم، اعتماد از ميان ما رخت برمي بندد كه به قول سعدي «دروغ گفتن به ضربت ماند كه اگر نيز جراحت درست شود نشان بماند.
يكي را كه عادت بود راستي
 خطايي رود در گذارند از و
 وگر نامور شد به قول دروغ
 دگر راست باور ندارند ازو
 اين عدم اعتما ما را مجبور مي كند كه براي باوراندن حرف هايمان به يكديگر به مبالغه روي آوريم و به اصطلاح از كاه كوه بسازيم و در بسياري از اوقات قسم را پشتوانه آن كنيم؛ قسم هايي چون به جدم، به روح پدرم، به مرگ مادرم، به دوازده امام و چهارده معصوم و...؟
 با نگاهي به زندگي هرروزه خودمان مي توانيم دريابيم كه بيشتر مكالمات روزمره ما به مبالغه
(و در نتيجه نوعي دروغ و يا شبه دروغ) آميخته است. اصطلاحاتي چون «به مرگ بگير تا به تب راضي شود» و يا «از كاه كوه ساختن» و «يك كلاغ و چهل كلاغ» همه به نوعي به ويژگي مبالغه كردن در ميان ما اشاره دارند. خصوصيتي كه تقريباً بر تمامي وجوه زندگي ما از دوستي و مهر تا خشم و نفرتمان سايه افكنده است.
مبالغه در ابراز محبت در جملاتي چون «فدايت شوم، قربانت بروم، قدم بر روي چشم ما بگذاريد و...»، خود را نشان مي دهد درحاليكه مي دانيم كمتر كسي به راستي حاضر است جان خويش را فداي ديگري نمايد. مبالغه در اظهار كوچكي در كلماتي چون: «نوكرم، چاكرم و خاك پايم» خود را نشان مي دهد و مبالغه در نفرت را در عباراتي چون «چشم ديدنت را ندارم، بروي و برنگردي، خفه شوي، به زمين گرم بخوري و بميري» مي توان مشاهده نمود، درحالي كه كمتر كسي حاضر به مرگ شخصي است كه از او كدورتي به دل دارد.
مبالغه در تهديداتمان نسبت به فرزندانمان با عباراتي چون «اگر چنين كني مي كشمت» و يا «اگر پدرت بفهمد مي كشدت» خود را مي نماياند. و مبالغه در واكنش هامان به حوادث بسيار جزئي مانند ريختن كمي آب بر روي فرش يا شكستن يك گلدان سفالي در گفتن «خدا مرگم بدهد» تجلي مي كند و بالاخره عبارت «صدبار گفتم» را نيز زماني استفاده مي كنيم كه حرفي را بيش از يك يا دو بار به كسي زده ايم.
ما آنچنان به گفتن و شنيدن اين مبالغه گوئي ها عادت كرده ايم كه تا حرفها، خواسته ها و حوادث را چند ده يا چند صد برابر نكنيم اموراتمان نمي گذرد. به عنوان مثال اگر سرمان درد مي كند و مي خواهيم در خانه كمي سكوت برقرار باشد، بايد اطرافيان را متقاعد نمائيم كه مغزمان از شدت درد در حال متلاشي شدن است وگرنه كسي به حرف ما توجهي نمي كند.
ريشه اين تكرارها و سوگندها و مبالغه ها را مي بايست در سلب اعتماد اجتماعي و اطميناني جست كه به سبب گسترش فرهنگ دروغ و دروغگويي در جامعه ايراني پديد آمده است. گمان مي كنيم بااين گونه مبالغه ها مي توانيم اطمينان از دست رفته را باز يابيم، در حالي كه خود اين گونه مبالغه به حكم دروغ بودن، بي اعتمادي را تقويت مي كند. (منافقون، آيه 1 و مجادله، آيه 41)

راهكارهاي رهايي از دروغ
 قرآن براي رهايي از اين بيماري نفساني و نابهنجاري اجتماعي، راهكارهايي را بيان داشته كه در اين جا به آن اشاره مي شود.
از آن جايي كه علل و عوامل گرايش به دروغ، وسوسه هاي شيطاني (شعراء آيات 221 و 222) و چيرگي او بر انسان (مجادله آيه 41 و 91)، گناه پيشگي (جاثيه آيات 6 و 7)، مكر زنانه (يوسف آيات 52 و 82)، حسادت (يوسف آيات 9 و 21) ضعف قدرت و نفاق (مجادله آيه 41) مي باشد، بهترين راهكار آن است كه با بازگشت به خدا و ترس از خشم و غضب او، دروغ را به عنوان گناه بزرگ شمرده و از آن پرهيز كنيم.
هشدارهاي خداوند و آگاهي بخشي به عذاب دوزخ (بقره آيات 8 و 01) و افزايش ايمان به خدا (نحل آيه 105) مي تواند زمينه فرهنگي و روحي رهايي از اين بيماري اجتماعي را فراهم آورد.
در حقيقت توجه به زيان هاي بي شمار دروغ در دنيا و آخرت، گامي است كه بايد در وهله نخست برداشت. آدمي به طور فطري، موجودي منفعت طلب است و از ضرر و زيان، گريزان است، به همين دليل اگر در مواردي «دروغ» هم مي گويد، هدفش جلب منفعت و دفع خسران و زيان است. بنابراين اگر شخص به زيان ها و ضررهايي كه از راه دروغگويي وارد مي شود آگاه شود و بداند كه سود دروغگويي بسيار كم تر و ناپايدارتر است، مي توان اميد داشت كه از اين بيماري رهايي يابد.
توجه دادن به فوايد راستگويي و تقويت آن به شكل آموزش هاي علمي و عيني مي تواند جامعه را به سمت و سويي ببرد كه از دروغ بيزاري جويد.

معارف قرآن
 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۰۹:۲۸ ] [ مشاوره مديريت ]

مخاطب شناسي ، نياز پنجم فن بيان

فرايند پيام رساني و انديشه گستري ، بر سه پايه استوار است : پيام ، گيرنده ، ابزار (رسانه) . هر يك از
اين سه عضو ، در وجود و ماهيت دو عضو ديگر ، نقش تعيين كننده دارد ؛ اما نقش
اصلي و كانوني بر عهده مؤلفه دوم ، يعني گيرنده ( مخاطب ) است .


شناخت پيشينه فرهنگي ، اجتماعي و سياسي ، شناخت كمبودها و نيازها ، شناخت آداب و رسوم ملي و محلي ، آگاهي ازمجرد
يا متأهل بودن ، شناخت محيط و مكان زندگي ، شناخت وضعيت اقتصادي و طبقه اجتماعي ، شناخت جنسيت يعني مرد يا زن بودن ،
شناخت گروه سني مانند كودك ، نوجوان ، جوان ، ميانسال و كهنسال ، آشنائي با زبان مخاطبان ، شناخت گرايش ها ، نگرش ها ،
باورها ، وابستگي ها و دلبستگي ها ، شناخت ميزان توانائي فكري و روحي و اندازه دانش و بينش مخاطبان و بسيار شناخت هاي
ديگر و هم چنين شراط روحي ، نوع حساسيت ها و حضور يا عدم حضور عيني مخاطب ، تعيين مي كند كه پيام خودرا در چه سطح
و اندازه اي ، و با چه ابزاري به او انتقال دهيم .


به سخن ديگر ، نخست بايد دانست كه مخاطب كيست ، آنگاه در باره نوع پيام و ابزار كارامد انديشيد و تصميم گرفت . نا آگاهي
از دنياي دروني و پيراموني مخاطب ، سخنرانان را در انتخاب پيام و شيوه هاي پيام رساني به خطا مي اندازد . بنابراين گام نخست ،
شناخت مخاطب است ، يعني آگاهي از نيازها ، علايق ، گرايش ها و نگرش هاي فردي و اجتماعي او .


براي دسترسي به چنين شناخت دشواري ، از يك سو به روانشناسي رشد با رويكرد ديني نيازمنديم ، و از سوي ديگر ، به مطالعات
اجتماعي و پيمايشي ؛ زيرا كنش ها وواكنش هاي گروه هاي انساني ، در روياروئي با پيام ها و آموزه هاي نظري ، به تناسب نظام تعليم
و تربيت و زيستگاه ها و محيط هاي خانوادگي و اجتماعي در اقوام و جوامع مختلف ، متفاوت است .


پديده مخاطب شناسي ، اگر چه بيشتر صبغه جامعه شناختي و گاه روان شناسانه دارد ، اكنون از ضرورت هاي هرگونه فعاليت علمي ،
فرهنگي ، هنري و به ويژه تبليغي است . اهميت و جايگاه مخاطب پژوهي ، چنان است كه همه كارگاه هاي توليدي در همه عرصه هاي
علم و فرهنگ ، هزينه ها و كارافزايي آن را پذيرفته اند . از مراكز مهم نشر گرفته تا سينما گران حرفه اي ، مخاطب محوري و حتي
مخاطب سالاري را ضامن بقاي خود مي شناسند و بدون آن، دست به هيچ كاري نمي زنند .

 


شايد بتوان گفت كه تنها محيط و عرصه اي كه هنوز برنامه مخاطب شناسي را به جدّ دردستور كار خود نگنجانده
و بدان اهتمام در خوري نورزيده است ، حوزه سخنوري ديني است كه اثر گذارترين عرصه براي توليد پيام هائي
با سمت و سوي ديني را در اختياردارد . شگفت آن كه سخنوران ديني ، بيش از هر صنف و گروه و سازمان ديگري ،
نياز به مسئله شناسي و مخاطب پژوهي و نياز سنجي دارند ، زيرا دانش ها و فعاليت هاي ديني به شدت مخاطب
محورند و هر گز قادر به ادامه حيات در خلأ نيستند .


علوم پايه ، مانند فيزيك يا علوم مشابه ، ناظر به مخاطب نيستند و جز كشف و اختراع ، رسالت ديگري براي خود
تعريف نكرده اند ؛ اما دانش ها و معارف ديني ، گستره و شادابي خودرا وامدار مخاطبان اند . هم بدين رواست
كه متون و نصوص ديني ، سرشار از " حروف و ضماير خطاب اند " اعم از خطاب هاي خاص و عام . عباراتي همچون
" يا ايها الذين امنوا " و " يا ايها الناس " عموم مردم را هدف مي گيرند و آماج خطاباتي مانند " يا ايها النبي " ،
" يا موسي " ، افراد خاصي است .


بر سخنوران است كه به درستي بدانند براي كه سخن مي گويند ؟ و روي سخن آنان با چگونه موجودي است ؟
و براي تأثيرگذاري بيشتر ، چه راه هائي را پيش رو دارند ؟ . كم ترين زيان بي ميالاتي در مخاطب شناسي ، ناكامي
در نيل به اهداف است . اما گاه افزون برناكامي و نامرادي ، زيان هاي ديگري را نيز به بار مي آورد كه " نقض غرض "
ازآن جمله است . اگر آن گونه كه بايد سخن بگوئيم ، سخن نگوئيم ، درواقع مخاطب خودرا به گويندگان ديگر – كه
نمي دانيم چه خواهند گفت – حوالت داده ايم .


يافتن موضوعات ابتكاري و جستجوي قالب هاي نو و يافتن زبان هاي منعطف كه قادر به خلق مفاهيم زنده و غير تكراري
باشند ، اكنون ضرورتي گريزناپذيراست . گام نخست آن است كه بپذيريم فرم ها و اشكال ارائه پيام در چند دهه اخير
– به ويژه در محيط هاي عمومي – نيازمند بازنگري هاي عالمانه و نقدهاي بي رحمانه است . وقت آن رسيده است كه
به جد در باره اثرمندي فراورده هاي فرهنگي خود از مسير ايراد نطق و خطابه بينديشيم و توفيقات محدود و منطقه اي
را شاخص ارزيابي هاي كلان نكنيم

 


مقتضاي حال و صناعات خمس


مخاطب شناسي در علوم سنتي ما ، ريشه هاي تنومندي دارد . دور از واقع نيست اگر بگوئيم بخش عمده اي از مباحث
علم " معاني " به اين مهم مي پردازد ؛ آن چنان كه بزرگان و مولفان علوم بلاغي ، گفتن و نوشتن به مقتضاي حال را ،
نيمي از بلاغت دانسته اند :
" علم معاني ، فني است كه به واسطه آن احوال لفظ معلوم مي شود ، از جهت مطابقت با مقتضاي حال . و به عبارت اخري ،
علم معاني عبارت است از شناختن خواص تركيبات انواع كلام از اين جهت كه هر نوع تركيبي مناسب چه مقامي از مقامات
سخن است ، اعم از نظم و نثر و خطابه و سخنراني ... موضوع علم معاني لفظ است از نظر مطابقت با مقتضاي حال و مقام ...
و بالجمله : هر سخن جائي و هر نكته مقامي دارد "
( رجوع كنيد به كتاب معاني و بيان اثر مرحوم جلال الدين همائي ، موسسه نشرهما / 1370 / تهران / ص 87 و 88 و هم چنين
نگاه كنيد كتاب هائي را كه در علم معاني تاليف كرده اند ازجمله مختصرالمعاني ملا سعد تفتازاني و نگاه كنيد مبحث
كتاب شناسي فن بيان در همين تالار را )


دراين علم كهن و سنتي مي آموزيم كه سخن خودرا چگونه پذيرفتني و دلنشين تر كرده ، بر تاثيرآن بيفزائيم . اين فن شريف ،
مي آموزد كه در چه مواقعي به تاكيد سخن گوئيم و چرا گاهي بايد چنان بگوئيم كه شائبه جزم انديشي در كلام ما هويدا نگردد .


راز بسياري از تأكيدات قران ، به كمك قواعد وآموزه هاي اين علم گشوده مي شود و همگي مربوط و متناسب با وضع مخاطب است .
چنين است كه حضرت حافظ ، " معاني " يعني سخن گفتن به مقتضاي حال را مقدمه واجب براي هرگونه بياني مي شمارد :


عشق و شباب و رندي ، مجموعه مراد است
چون جمع شد " معاني " گوي " بيان " توان زد


علامه اقبال لاهوري ( 1937 – 1877 ميلادي ) متفكر بزرگ و نامدار اسلامي نيز سنجش نيكوي عصرحافظ را – كه از پايه هاي مخاطب شناسي
هوشيارانه است – بسي مهم شمرده است :


من فداي آن كه خودرا ديده است
عصرحاضررا نكو سنجيده است


روزگار خودرا نسنجيدن و مخاطب خويش را نشناختن ، قوي ترين حجت عقلي و شرعي و انساني ، براي نگفتن است . آن كه نسنجيده
و نشناخته سخن مي پراكند ، جارا برديگراني كه مردان اين ميدان اند ، تنگ مي كند . چنين كساني ، اگر چه نيات خيردارند و سخن حق
نيز مي گويند ، اما چون نمي دانند كه مقابل آنان چگونه انسان هائي نشسته است ، نه طاعت كه معصيت مي كنند :


خواجه پندارد كه طاعت مي كند
بي خبر ، از معصيت جان مي كند
(مثنوي معنوي ، تصحيح كلاله خاور " رمضاني " ، ص 67 ، س 13 )


مولوي اين گروه را كه رجما بالغيب سخن مي گويند و تير در تاريكي مي اندازند ، به نابيناياني تشبيه مي كند كه با عصاي خود ، چراغ هاي
حبابي را مي شكنند :


ما چو كورانه عصاها مي زنيم
لاجرم قنديل هارا بشكنيم
( مثنوي معنوي ، تصحيح نيكلسون ، دفتر دوم ، بيت 434 )

 


غير از علم معاني كه بخشي از مباحث مخاطب شناسي را بر عهده دارد ، از صناعات خمس در منطق نيز بايد ياد كرد
كه از چشم اندازي ديگر به همين مسئله مي نگرد . فنون پنجگانه منطق صوري از حيث مواد قياس عبارتند از : برهان ،
جدل ، خطابه ، سفسطه و شعر . آنچه متكلم را وادار به توسل به يكي از راه هاي بالا مي كند ، بيش از هر چيز احوال
مخاطب است . اين كه مخاطب ، درچه حال و هوائي است ، تكليف خطيب و متكلم را روشن مي كند ؛ مثلا منكران عنود
و مغرض را نمي توان ازراه برهان تسليم كرد ، و ساده دلان حقيقت جورا از راه خطابه و گاه از مسيرجدل ، آسان تر
مي توان به راه آورد ...
در واقع آنچه منطقيون يونان و در اقتفاي آنان فلاسفه مسلمان ، در ذيل صناعات خمس و مواد قياس گفته اند ، راه هاي
گفت و گو با خصم ( مخالف) است ، و تنوع راه ها و روش هائي كه پيش نهاده اند ، به دليل تنوع مخاطبان و طرف هاي
گفت و گو است .
( رجوع كنيد : محمد خوانساري ، منطق صوري ، ج2 )


مرحوم شهيد مطهري ، به خوبي ارتباط صناعات خمس را با انواع مخاطب نشان داده است :
" ... گاهي هدف ، اقناع ذهن مخاطب است ؛ براي اين كه به كاري وادارشود يا از كاري بازداشته شود . در اين صورت
كافي است كه از امور مظنون و غير قطعي دليل آورده شود ... گاهي هدف استدلال كننده صرفا اين است كه چهره
مطلوب را در آئينه خيال مخاطب ، زيبا يا زشت كند . دراين صورت با پوشاندن جامه هاي زيبا يا زشت خيالي به مطلوب ،
استدلال خودرا زينت مي دهد . و گاهي هدف ، صرفا اشتباه كاري و گمراه كردن مخاطب است . دراين صورت يك امر
غير يقيني را به جاي يقيني ، و يا امر غير مقبول ، و يا يك امر غير ظني را به جاي يك امر ظني به كار مي برد و اشتباه كاري
مي نمايد "
( آشنائي با علوم اسلامي ، مرتضي مطهري ، انتشارات صدرا ، 1366 ، ج 1 ، منطق – فلسفه )

 


مواد قياس در استدلال هاي منطقي ، بايد با نظر به حال مخاطب گزينش شود ؛ چنان كه قران گرامي نيز با گروه كافران
به همان زبان و روش سخن نمي گويد كه با اهل كتاب محاجّه مي كند . آنگاه كه روي سخن با منافقان دارد ، زباني درشتناك
و سرشار از تهديد و ارعاب را به كار مي گيرد ؛ اما وقتي از بهشتيان مي گويد ، حرير كلماتش روح را مي نوازد . آيا جز وضع
روحي و ميزان رسوخ باورهاي الهي در دل مخاطبان ، مي توان دليلي ديگر بر تفاوت زبان سوره هاي مكي و مدني به ميان آورد ؟
تفاوت لحن و زبان و طول جملات در سوره هاي مكي با آن چه در آيات مدني به چشم مي آيد ، كاملا با نوع و مقدار و وضعيت
روحي مخاطبان ، تناسب دارد . بدين رو است كه يكي از راه هاي تميز آيات مكي از نزولات مدني ، توجه به زبان آن ها است .
زبان اين دو گروه از آيات ، حاكي از حضور دو نوع مخاطب در دو مرحله از حيات اجتماعي اسلام است .


تعدد و تنوع روش در مواجهه با مخاطب ، قران را كتابي جامع و نافذ كرده است . توجه به روش تدريجي تحريم شراب و ربا
در قران ، قدرت مخاطب شناسي و مخاطب آفريني اين كتاب آسماني را به خوبي نشان مي دهد .
اين كتاب بزرگ ، از پيروان خود نيز خواسته است كه در گفت و گو با ديگران ، به يك راه و روش ، بسنده نكنند . در سوره نحل ،
سه گونه فهم يكديگر و گفت و گورا پيش مي نهد :
ادع الي سبيل ربك بالحكمة والموعظة و جادلهم بالتي هي احسن انّ ربك اعلم بمن ضلّ عن سبيله و هو اعلم بالمهتدين
( سوره نحل ، آيه 125 )
به راه پروردگارت با حكمت و پندهاي پسنديده فراخوان ، و با آنان به شيوه اي كه بهتر است ، مجادله ( و مقابله ) كن ؛ چرا كه
پروردگارت داناتر است كه چه كساني از راه او به در افتاده اند و هم او به رهيافتگان داناتر است 


افزون بر اين ، قران كريم در قالب " قول " هاي فراواني با مومنان سخن گفته است . برخي از " قول " هائي كه در قران
از آن ها نام برده شده است ، عبارتند از :
1 – قول معروف 2 – قول ميسور 3 – قول بليغ 4 – قول سديد 5 - قول حسن 6 – قول لين 7 – قول كريم


گونه شناسي مخاطب


بلوك بندي و تفكيك مخاطبان بر اساس گرايش ها ، رسوبات فرهنگي و ميزان باورمندي آنان به آنچه موضوع گفتار
ما است ، بسيار ضروري است . چنين تقسيماتي اين امكان را فراهم مي كند كه خطيب از راه هاي نزديك تر و مقبول تري
به مقصد خود برسد . اگر تنوع انسان ها در قد و رنگ و وزن ، پوشش هاي مختلفي را براي آنان تقاضا مي كند ، تكثر خواسته
يا ناخواسته در ميان مخاطبان ، مقتضي گويش هاي مربوط تري است .


همه مي دانيم كه هركه را سروكار با كودكان است ، بايد زبان كودكي بگشايد ؛ اما آيا فقط كودكان را زبان ويژه است ؟
سخن گفتن با هر يك از طبقات اجتماعي را آدابي است كه بايد بدان آشنا بود . عامه را زباني است و فرزانگان را زباني ديگر .
انكار نبايد كرد كه جامعه دچار كثرت است ؛ و آن كه نبيند اين كثرت را درس وحدت نيز نمي تواند داد . اگر شهرونداني را كه
در سال هاي اخير ، جذب گروه هاي " ذن " ، " مدي تيشن " ، " يوگا " و مشابه آن ها شده اند با كساني كه در مناطق سنتي تر
هم چنان آرامش خودرا در توسل به امام زاده هاي مقدس مي جويند ، بسنجيم ، طيفي فوق العاده نا همگون و ناموزوني را خواهيم
ديد كه فرايند تبليغ و عرضه فراورده هاي فرهنگي را گرفتار پيچيدگي هاي خاص خود مي كند . امروز انتقال انديشه به اندازه
– بلكه بيش تر از آن – توليد ، نيازمند فراست و هوشمندي است و رعايت تناسب هاي سنجيده را ضروري مي كند .
" رجوع كنيد : محمد رضا رضائي بايندر ، مخاطب مفهومي پيچيده و در عين حال ساده ، مجله سروش ، ش 990 و علي اصغر محكي ،
مخاطب شناسي ، مجله پژوهش و سنجش ، شماره 26 "


يكي از پيران طريقت ، برخي گونه هاي مخاطب را چنين مي شناساند :


" هر نوشته اي مخاطبي دارد . اين مخاطب ، ممكن است بالفعل و حاضر و موجود و معين ، يا بالقوه و غايب و فرضي و نا معين باشد .
مخاطب گاهي يك تن است (نامه دوستانه) گاهي چند تن ( گزارش) گاهي گروه يا جماعتي ( رساله ، سخنراني علمي) يا انبوهي از
خلق ( رمان ، نمايشنامه ) و حتي همه افراد يك نسل ( اعلاميه حقوق بشر) . و هرقدر شمار مخاطبان و پراكندگي آنان از جهت
خصلت ها و علايق فردي و اجتماعي بيشتر باشد ، ابلاغ پيام فراخور حال ، دشوارتر است .


اگر نويسنده براي فرد يا افرادي مي نويسد كه به سطح و زمينه فرهنگي و ذهنيت آنان آشنائي دارد ، از پيش مي داند چه بگويد
و چه نگويد يا نيازي نيست كه بگويد . اما اگر مخاطب ، گروهي نا متجانس باشد ، نويسنده ناگزير بايد نيازها و توقعات افراد
آن را حدس بزند و حدي اختيار كند كه هم جوابگو و هم اززياده گوئي پاك باشد .


اگر روي سخن با جمعي از متخصصان است ، مي توان زبان حرفه اي به كار برد ؛ و اگر با طايفه اي از متفننان است بايد الفاظ فني را
تا مي توان به نوشته راه نداد و اگر از كاربرد اصطلاحات گريزي نباشد ، به روشني آن هارا شناساند . باري نويسنده همواره بايد
مخاطبي حقيقي يا فرضي در مد نظر گيرد و به مقتضاي احوال او مواد و مطالب و ساخت و زبان و واژگان نوشته خودرا اختيار كند . "
( احمد سميعي گيلاني ، آئين نگارش ، مركز نشردانشگاهي ، چاپ ششم ، 1374 ، ص 12 و 13 )

 


آنان كه در پي بهترين آئين براي پيام خود هستند ، گريزي از مخاطب شناسي ندارند و در اين شناسائي ، توجه به نكات
زير خالي از لطف و فايده نخواهد بود :


1 – مخاطب سالاري يا مخاطب مداري ؟


دوگونه افراط ، مخاطب محوري را تهديد مي كند : نخست ايده آل انديشي بي پشتوانه است كه به مخاطب گريزي
مي انجامد . و ديگري ، تأكيد بيش از حد نياز و ضرورت بر واقعيت هاي موقت . چنانچه در خلق آثار علمي و ترويجي
در سخنراني ها ، نمونه هاي خاصي از مخاطبان را درنظرگيريم ، در ورطه خام انديشي هاي مزمن گرفتار آمده ايم .


بسياري از مؤلفان و گويندگان ، همسوترين مخاطبان را پيش ديد خود مي آورند ، و اين احتمال را از ياد مي برند كه شمار
كثيري از خوانندگان يا شنوندگان يا بينندگانشان ، چندان مايل به همدلي و همسوئي با آنان نيستند . نويسنده يا خطيب و ناطق
هوشمند ، هماره خودرا در مواجهه با كساني مي بيند كه بنا بر مخالفت و نپذيرفتن دارند . آنگاه كه خودرا رودرروي مخالف
يا موافق نا مطمئن ببينيم ، دقت بيشتري در نحوه بيان و نوع استدلال هاي خود مي كنيم .
( شهيد مرتضي مطهري در كتاب " پيرامون انقلاب اسلامي " ، درباره توجه به انديشه ها و گرايش هاي مخالفان ، بسيار عالمانه
و دلسوزانه سخن گفته است .)


به لحاظ روانشناسي سخن ، نهج البلاغه نمونه بسيار موفق و هوشمندانه گفت و گو با مردمي است كه موافق مي نمايند ، اما به واقع
همدل نيستند . اميرالمومنين عليه السلام در خطبه هاي شريفش بيش از نامه ها ، نظر به اينگونه مخاطبان دارد . بيان جذاب و استفاده
از بسياري مقبولات انساني همراه با استناد به قواعد شرعي و اجتماعي آن روز نومسلمانان ، سخن اورا براي هر مخالفي ، تبديل به
حجت هاي قاطع مي كرد . اما همو (ع) آنگاه كه قلم بر مي داشت و نامه مي نوشت ، اندكي درروش خود تغيير مي داد ؛ زيرا مخاطبان
نامه هاي آن مرد بزرگ تاريخ بشر ، بيشتر كساني بودند كه موضعي روشن و قاطع ( در موافقت يا مخالفت ) درباره او داشتند .
بدين رو در نامه ها ، بيش از خطبه ها ، فرمان مي دهد و حكم مي كند و به مسائل جزئي تر مي پردازد . وقتي مخاطب ، همدلي و
همسوئي بيشتري داشته باشد ، نياز كمتري به استدلال هاي دقيق و پي درپي است .


هوشمندي و اصول اوليه روانشناسي ، اقتضا مي كند مخاطب را نه موافق كامل و نه مخالف مغرض فرض كنيم . همه بار محتوائي پيام
و سمت و سوي آن را نبايد بر اساس توقعات و گرايش هاي مخاطب برگزيد ( مخاطب سالاري ) ؛ و نيز نبايد چنان بود كه گوئي براي
خود و چند تن از نزديكان و همدلان خود سخن مي گوئيم يا قلم مي زنيم ( مخاطب ناشناسي ) . مخاطب سالاران ، آن چنان سخن مي گويند
كه گوئي جز پسند و ارضاي تمنيات مخاطب ، دغدغه و رسالتي ديگر براي خود نمي شناسند .


در برابر آنان ، مخاطب گريزان قرار دارند كه كمترين توجه و عنايتي به روحيات و ميزان انعطاف گيرنده پيام ندارند . اينان ، مصداق
كساني هستند كه شاعر تمسخرشان كرده است : خودگوئي و خود خندي ! عجب مرد هنرمندي !


برخي نيز جز جلب شنونده ، به هيچ چيز ديگر دلمشغول نيستند . سخنراني هائي با موضوعات ومحتواهاي عامه پسند و سرشار از
جذابيت هاي بي محتوا ، دست پخت اين گروه سود جو است . در سال هاي اخير بازار سخن ، آكنده از سخنراني هائي شده است كه
جز سوء استفاده از رگ خواب شنوندگان ، نام ديگري نمي توان براي آن ها يافت ؛ مانند آنچه در باره خوشبختي و سلامت و خوابگزاري
و توفيقات شغلي از راه هاي ميانبر و غير علمي بيان مي شود .


آري ، ميزان مخاطب بيني ، در همه سخنراني ها نمي تواند به يك اندازه باشد . هرچه غلظت تبليغي وترويجي
سخنراني ها بالاتر باشد ، لازم است كه توجه بيشتري به مخاطب مبذول گردد .

 


2 . مخاطب ، معجوني است از عقل و قلب


سخنراني هاي ديني ، افزون بر جنبه توصيفي ، بالطبع ارزش گرائي نيز مي كنند ؛ بدين رو علاوه بر مغزها ، قلب هارا
نيز نشانه گرفته اند .
قلب ها ، قواعد خودرا دارند و بر خلاف مغزها چندان پيش بيني پذير و قابل يكسان سازي نيستند . آن ها كمتر تن به
بخشنامه هاي دستوري يا حتي منطقي مي دهند . هر مغزي را با چند استدلال مي توان تسليم كرد ؛ اما لشكر براهين را
به قلعه قلب ها راهي نيست . روح آدميان ، آماده گره خوردن (اعتقاد) با هر باوري است كه به نوعي با حقيقت آميخته است ؛
اگر چه به نظر استدلال پذير يا خرد آلود نيايد .


فرق است ميان معتقد شدن و متقاعد گشتن . اولي ، نصيب قلب است و دومي ، بهره عقل . به سخن ديگر ، مغز را بايد متقاعد
كرد و قلب را معتقد .
بنابراين ، بر سخنوران فرض است كه مخاطب خودرا معجوني از گرايش هاي قلبي و كنش هاي مغزي بدانند و يكي را فداي ديگري
نكنند . اقتضاي مغز ، غير از تقاضاي قلب است و هردو بخش هائي از وجود انسان را تسخير كرده اند . قلب ، كانون عواطف و
مركز گرايش هاي ناخود آگاه است ؛ اما مغز ، قرارگاه انديشه ها و كنش هاي خودآگاه .


پاره اي از خطابه ها و نوشته ها و برنامه هاي سمعي و بصري ، يكي از اين دورا مي بينند و ديگري را از ياد مي برند . گاه چنان
احساس گرائي مي كنند كه گوئي مخاطب آنان سراپا قلب است . گاه نيز چندان بر طبل استلال هاي ريز و درشت مي كوبد كه
گويا عقل محض را خطاب مي كنند ! سخنوراني توفيق مندند كه سخنان آنان سهم همه وجوه و شئون آدمي را مي پردازد .


گوشم شنيد قصه ايمان و مست شد
كو سهم چشم ؟ صورت ايمانم آرزوست
( ديوان شمس )


قران گرامي ، خبر مي دهد كه با " ذكرالله " قلب ها به لرزه در مي آيند و از خود واكنش نشان مي دهند : انما المومنون الذين
اذا ذكرالله وجلت قلوبهم و اذا تليت عليهم آياته زادتهم ايمانا و علي ربهم يتوكلون
(سوره انفال ، آيه 2 و نيز ر.ك : حج ، آيه 32 )
" مومنان همان كساني هستند كه چون ياد خدا به ميان آيد ، دل هايشان ترسان شود و چون آيات اورا برايشان بخوانند برايمانشان ،
بيفزايد و برپرورگارشان توكل كنند "


بنابراين هنگام فرود آيات و يادكرد خدا ، واكنش نخست را قلب ها از خود نشان مي دهند ؛ اما همين قران كه برقلب ها فرود
آمده است ، درآيات بسياري مخاطب خودرا عقل و مغز مي انگارد .


آري ، در سخنراني هاي علمي محض ، نمي توان عاطفه گرائي كرد و قلب مخاطب را در كانون خطابات قرار داد ، همچنان كه در
بيانات احساسي و شاعرانه ، نبايد ميدان را به براهين عقلي و استدلال هاي خشك سپرد . در عين حال نبايد از ياد برد كه درعين
خردورزي نيز مي توان از چاشني هاي قلب پسند استفاده كرد ؛ چنان كه در حين گفت و گو با قلب ها نيز نبايد از ياد برد كه
مغز و عقل مخاطب نيز حضور دارد و نظارت مي كند .

 


3 . روش مخاطب شناسان


غيرازتوجه به همه وجوه انسان (قلب ، مغز ...) و پرهيز از مخاطب سالاري ، روش ها و توجهات ديگري را نيز درآثار
كساني كه مخاطبان خودرا مي شناسند ، ديده مي شود . برخي از اين توجهات ظريف و مهم را درزير به اجمال نام مي بريم :


3 – 1 . پرهيختن از تكرار :


دوباره گوئي هاي غير ضرور ، از متانت و تآثير گذاري مي كاهد . تكرار و دوباره گوئي ، دست كم دو معنا دارد : سخنران يا
نويسنده ، گاهي حرف خودرا تكرار مي كند و گاهي حرف ديگران را .
سوگمندانه بايد پذيرفت كه مكررگوئي ، طبيعت ما شده است ؛ و چون خودرا موظف به گفتن و نوشتن مي دانيم ، دائما مي گوئيم
و مي نويسيم ، بدون اين كه بينديشيم متاع ما چقدر تازگي و بكارت دارد . حتي گاه در شيوه ارائه نيز نوآوري نداريم ؛ يعني هم در فرم
و قالب و هم محتوا ، مكررات را تكرار مي كنيم . از قديم گفته اند كه " نو" ، كهنه را دل آزار مي كند .


فسانه گشت و كهن شد حديث اسكندر
سخن ، نو آر كه نورا حلاوتي است دگر


نوآوري مي تواند در محتوا باشد ( نظريه پردازي ) و يا در فرم و قالب ؛ و يا درهردو . اما خالي بودن هردو از تازگي و نو آوري ،
معنائي جز تكرار و بيهودگي ندارد . اگر در معنا نوآوري نيست ، به حتم و به ضرورت ، بايد در " طرز " باشد :


گر متاع سخن امروز كساد است كليم
تازه كن " طرز" كه در چشم خريدار آيد
( ديوان كليم كاشاني ، انتشارات زرين ، 1362 ، ص 210 )


برخي قاعده " كوشش بيهوده به از خفتگي " را بهانه كرده ، هر مكرري را در تكراري ترين قالب ها ارائه مي كنند ؛ غافل از اين
كه گاهي خفتگي ، بسيار مفيد تر از كوشش هاي بيهوده است .


بزرگان و پيشينيان ما ، تكرار سخنان ديگران را از انواع قبايح مي دانستند و تا آن جا كه در توان و امكان داشتند ، مي كوشيدند يا
سخني نگويند و يا با هر گفته و نوشته ، كاروان علم و معرفت را گامي به جلو برند .


پرگوئي و پرنويسي ، نه فضيلت است و نه كسي را سزاوار تكريم مي كند ؛ بلكه موجب نشنيدن و نخواندن مي شود . هرچه را
كه بسيار بگوئيم و بنويسيم ، ديگر شنيده و خوانده نمي شود .
مخاطب شناسان فرهيخته ، نه تنها مي دانند كه چه بگويند ، نيز مي دانند كه چگونه و چقدر و چرا بگويند . ازآن مهم تر اين كه
مي دانند چه را نگويند . بدين رو است كه " سارتر" گفته است ادبيات ، هنر كنار گذاشتن است
( ر.ك : بابك احمدي ، سارتر كه مي نوشت ، نشرمركز )

 


3 – 2 . تفكيك خواننده از شنونده :


يكي از نكات مهم در مخاطب شناسي ، فرق گذاشتن بين شنونده و خواننده است . از آن جا كه بسياري از نويسندگان ،
اهل خطابه و سخنراني و تدريس نيز هستند ، گاه خواننده را مانند شنونده يا برعكس ، تلقي مي كنند .
در واقع تفاوت شنونده با خواننده است كه وظيفه خطيب را غير از تعهد نويسنده مي كند . يك مخاطب ، ازآن جهت كه
شنونده است ، توقعاتي دارد و همو اگر در مقام مطالعه باشد ، مطالبات ديگري دارد .


نويسنده نمي تواند از خطيب تقليد كند ؛ زيرا خواننده غير از شنونده است . خواننده بيشتر دوست دارد كه مجاب شود
و كمتر در پي آن است كه از طريق نوشته اي ، بر اقناع خود بيفزايد مگر آن كه نويسنده كار خطيب را كرده باشد و خواننده
در واقع شنونده اي باشد كه كلمات را اگرچه مي خواند ، ولي مي شنود .
خواننده ، فرصت بيشتري براي تمركز ووارسي جملات و تآمل در عبارات دارد . از اين رو نويسندگان مي توانند با خيال راحت از پي هم
آوردن جملات كاملا مترادف و هم مفهوم ، پرهيز كنند .


جمله ( كار پيامبرصلي الله عليه وآله حيرت آور و شگفت انگيز بود ) اگر نوشته هم شود ، بيشتر شنيداري است تا نوشتاري ؛ زيرا در او
دو كلمه كاملا هم معنا ، به هم عطف شده اند . شنونده به اين گونه عطف ها احتياج دارد ، چون دراين فرصت كه دو كلمه كاملا
مترادف كنار هم آمده اند ، مي تواند خودرا با گوينده هماهنگ كند ولي آيا براي خواننده يكي از آن دو ( حيرت آور و شگفت انگيز )
كافي نيست ؟ نويسنده اي كه مي نويسد : " كار پيامبر(ص) حيرت آور و بي نقص بود ) دو مفهوم را القا كرده است و خواننده اين
فرصت را دارد كه در باره هريك ، جداگانه بينديشد و يا اثر بپذيرد . زيرا سرعت پيشروي در نوشته ، به اراده خواننده است .
اما در خطابه ، اين شتاب را گوينده تعيين مي كند و او نيز از پي هم آوردن كلمات گزيري ندارد . پس اگر جائي چند كلمه كاملا
مترادف را كنارهم بنشانند ، در واقع به شنونده خود فرصت داده اند كه اندكي بياسايد و براي انديشيدن ، مجال كافي داشته باشد .
اين تفاوت در عطف جملات هم معنا نيز گفتني است . بدين ترتيب ، نويسنده اي كه از يك لفظ به لفظي با همان بار معنائي مي غلتد ،
خواننده را شنونده يافته و خودرا گوينده .


شنوندگان ، غير از گوينده و سخن هاي او ، از توجه به امور ديگر ناگزيرند : فضا ، افراد ، حاضران ، دروديوار ، حوادث
حين سخنراني و ... توجه و تمركز شنونده را بين خود تقسيم مي كنند . اما نويسنده بايد بنارا برآن بگذارد كه با مخاطبي
شش دانگ روبه رواست . به همين دليل ، در استفاده از كلمات و جملات بايد دقت ووسواس بيشتري داشته باشد .
بداند نوشته او در ترازوهاي دقيق تر و حساس تري سنجيده مي شود و هجوم نكته ها و خرده گيري ها به سوي او بيشتر است .


نويسندگان اين امتياز و امكان را دارند كه مخاطبان يكدست تري داشته باشند . كتاب يا مقاله آنان ، تنها دردستاني قرار مي گيرد
كه از پيش مي دانند درپي چه موضوعي و در چه سطحي هستند . اما مستمعان ، اين يكدستي را ندارند .


كساني هستند كه براي ثواب پاي منبري مي نشينند و كساني هم هستند كه جز ثواب به امور ديگري نيز مي انديشند . مستمعان ،
گوناگوني بيشتري دارند و اين وظيفه گوينده را دشوار مي كند . اما نويسنده با خيال آسوده ازپيش خوانندگان خودرا تعيين
كرده است و براي همانان مي نويسد . از اين رو ، غثّ و سميني كه در سخن پذيرفته است ، چندان در نوشته توجيه ندارد .


هم چنين شنونده نياز بيشتري به چاشني هاي رنگارنگ و با طعم هاي مختلف دارد . اين نياز در خواننده نيز وجوددارد اما نويسنده را
ملزم نمي كند كه آن قدر بر چاشني بيفزايد كه اصل سخن او ميان آن ها گم شود . بسياري از شنوندگان را همان چاشني ها به پاي
خطابه اي مي كشاند ، اما سطح توقع خواننده – ازآن جهت كه خواننده است – در فرازي است كه مواد اصلي را بيش از چاشني هاي
آن طالب است .


ازاين رو ، هنر سخنوري در بسياري از شاخه ها با هنر نويسندگي متفاوت مي شود . غدائي كه در مطبخ گفتار پرورده مي شود ،
بايد آكنده از ادويه و افزودني هاي مجاز باشد ، اما در نوشته علي القاعده به اين مقدار افزودن ها نياز نيست . نويسنده مي تواند
و بلكه وظيفه دارد گاه گاهي تغييري در ذائقه خواننده خود بدهد ولي اين تغييرذائقه ها نبايد آنقدر باشد كه خواننده را به شنونده
و نويسنده را به گوينده تبديل كند .


3 – 3 . سادگي و بي پيرايگي


قران مجيد درآيات بسياري بر " مبين " و " عربي " بودن خود تأكيد فرموده است ( ر. ك : سوره نحل ، آيه 103 و سوره يوسف ،
آيه 2 و سوره فصلت ، آيه 3 و ... ) مبين يعني آشكار كننده و عربي يعني روشن و روان . مي سزد كه پيروان اين كتاب الهي نيز
از هرگونه گنگي و ابهام در خطابات گفتاري يا نوشتاري خويش بپرهيزند . مفاهيم به اندازه اي كه در ذهن گوينده آن ها روشن
و بي گير و گره است ، براي شنونده آن ها نيز روشني و آشكارائي دارد .


آن چه را كه خواننده يا شنونده ، قادر به فهم آسان آن نيست ، به حتم براي نويسنده يا گوينده آن نيز گنگ و پيچيده بوده است .
سادگي در گفتار و نوشتار ، فضيلتي است كه هيچ آرايه ديگري ، قادر به جانشيني آن نيست .


3 – 4 . روز آمدي در زبان و نگاه :


سخنوران عرصه هاي علمي ، بايد به زباني سخن گويند كه نه ازآن بوي كهنگي و اندراس به مشام مخاطب برسد و نه بيش از
اندازه شيك و رسمي باشد . مناسب ترين زبان براي گفتارها و نوشتارهاي تعليمي ، زبان معيار است كه در متون مربوط به تفصيل
در باره آن نظريه پردازي شده است
( ر.ك : مجله حوزه و پژوهش ، > ، شماره 23 و 24 )


زبان معيار اعم از گفتاري و نوشتاري ، فاصله ميان فرستنده پيام را با گيرنده آن كم مي كند . هرگونه انحراف ازاين زبان ، كناره گيري
از مخاطبان عام است . زبان معيار ، زبان عمومي فرهيختگان و تح>۲۸ ][ ۲۹ ][ ۳۰ ][ ۳۱ ][ ۳۲ ][ ۳۳ ][ ۳۴ ][ ۳۵ ][ ۳۶ ][ ۳۷ ][ ۳۸ ][ ۳۹ ][ ۴۰ ][ ۴۱ ][ ۴۲ ][ ۴۳ ][ ۴۴ ][ ۴۵ ][ ۴۶ ][ ۴۷ ][ ۴۸ ][ ۴۹ ][ ۵۰ ][ ۵۱ ][ ۵۲ ][ ۵۳ ][ ۵۴ ][ ۵۵ ][ ۵۶ ][ ۵۷ ][ ۵۸ ][ ۵۹ ][ ۶۰ ][ ۶۱ ][ ۶۲ ][ ۶۳ ][ ۶۴ ][ ۶۵ ][ ۶۶ ][ ۶۷ ][ ۶۸ ][ ۶۹ ][ ۷۰ ][ ۷۱ ][ ۷۲ ][ ۷۳ ][ ۷۴ ][ ۷۵ ][ ۷۶ ][ ۷۷ ][ ۷۸ ][ ۷۹ ][ ۸۰ ][ ۸۱ ][ ۸۲ ][ ۸۳ ][ ۸۴ ][ ۸۵ ][ ۸۶ ][ ۸۷ ][ ۸۸ ][ ۸۹ ][ ۹۰ ][ ۹۱ ][ ۹۲ ][ ۹۳ ][ ۹۴ ][ ۹۵ ][ ۹۶ ][ ۹۷ ][ ۹۸ ][ ۹۹ ][ ۱۰۰ ][ ۱۰۱ ][ ۱۰۲ ][ ۱۰۳ ][ ۱۰۴ ][ ۱۰۵ ][ ۱۰۶ ][ ۱۰۷ ][ ۱۰۸ ][ ۱۰۹ ][ ۱۱۰ ][ ۱۱۱ ][ ۱۱۲ ][ ۱۱۳ ][ ۱۱۴ ][ ۱۱۵ ][ ۱۱۶ ][ ۱۱۷ ][ ۱۱۸ ][ ۱۱۹ ][ ۱۲۰ ][ ۱۲۱ ][ ۱۲۲ ][ ۱۲۳ ][ ۱۲۴ ][ ۱۲۵ ][ ۱۲۶ ][ ۱۲۷ ][ ۱۲۸ ][ ۱۲۹ ][ ۱۳۰ ][ ۱۳۱ ][ ۱۳۲ ][ ۱۳۳ ][ ۱۳۴ ][ ۱۳۵ ][ ۱۳۶ ][ ۱۳۷ ][ ۱۳۸ ][ ۱۳۹ ][ ۱۴۰ ][ ۱۴۱ ][ ۱۴۲ ][ ۱۴۳ ][ ۱۴۴ ][ ۱۴۵ ][ ۱۴۶ ][ ۱۴۷ ][ ۱۴۸ ][ ۱۴۹ ][ ۱۵۰ ][ ۱۵۱ ][ ۱۵۲ ][ ۱۵۳ ][ ۱۵۴ ][ ۱۵۵ ][ ۱۵۶ ][ ۱۵۷ ][ ۱۵۸ ][ ۱۵۹ ][ ۱۶۰ ][ ۱۶۱ ][ ۱۶۲ ][ ۱۶۳ ][ ۱۶۴ ][ ۱۶۵ ][ ۱۶۶ ][ ۱۶۷ ][ ۱۶۸ ][ ۱۶۹ ][ ۱۷۰ ][ ۱۷۱ ][ ۱۷۲ ][ ۱۷۳ ][ ۱۷۴ ][ ۱۷۵ ][ ۱۷۶ ][ ۱۷۷ ][ ۱۷۸ ][ ۱۷۹ ][ ۱۸۰ ][ ۱۸۱ ][ ۱۸۲ ][ ۱۸۳ ][ ۳۳۶ ][ ۳۳۷ ][ ۳۳۸ ][ ۳۳۹ ][ ۳۴۰ ][ ۳۴۱ ][ ۳۴۲ ][ ۳۴۳ ][ ۳۴۴ ][ ۳۴۵ ][ ۳۴۶ ][ ۳۴۷ ][ ۳۴۸ ][ ۳۴۹ ][ ۳۵۰ ][ ۳۵۱ ][ ۳۵۲ ][ ۳۵۳ ][ ۳۵۴ ][ ۳۵۵ ][ ۳۵۶ ][ ۳۵۷ ][ ۳۵۸ ][ ۳۵۹ ][ ۳۶۰ ][ ۳۶۱ ][ ۳۶۲ ][ ۳۶۳ ][ ۳۶۴ ][ ۳۶۵ ][ ۳۶۶ ][ ۳۶۷ ][ ۳۶۸ ][ ۳۶۹ ][ ۳۷۰ ][ ۳۷۱ ][ ۳۷۲ ][ ۳۷۳ ][ ۳۷۴ ][ ۳۷۵ ][ ۳۷۶ ][ ۳۷۷ ][ ۳۷۸ ][ ۳۷۹ ][ ۳۸۰ ][ ۳۸۱ ][ ۳۸۲ ][ ۳۸۳ ][ ۳۸۴ ][ ۳۸۵ ][ ۳۸۶ ][ ۳۸۷ ][ ۳۸۸ ][ ۳۸۹ ][ ۳۹۰ ][ ۳۹۱ ][ ۳۹۲ ][ ۳۹۳ ][ ۳۹۴ ][ ۳۹۵ ][ ۳۹۶ ][ ۳۹۷ ][ ۳۹۸ ][ ۳۹۹ ][ ۴۰۰ ][ ۴۰۱ ][ ۴۰۲ ][ ۴۰۳ ][ ۴۰۴ ][ ۴۰۵ ][ ۴۰۶ ][ ۴۰۷ ][ ۴۰۸ ][ ۴۰۹ ][ ۴۱۰ ][ ۴۱۱ ][ ۴۱۲ ][ ۴۱۳ ][ ۴۱۴ ][ ۴۱۵ ][ ۴۱۶ ][ ۴۱۷ ][ ۴۱۸ ][ ۴۱۹ ][ ۴۲۰ ][ ۴۲۱ ][ ۴۲۲ ][ ۴۲۳ ][ ۴۲۴ ][ ۴۲۵ ][ ۴۲۶ ][ ۴۲۷ ][ ۴۲۸ ][ ۴۲۹ ][ ۴۳۰ ][ ۴۳۱ ][ ۴۳۲ ][ ۴۳۳ ][ ۴۳۴ ][ ۴۳۵ ][ ۴۳۶ ][ ۴۳۷ ][ ۴۳۸ ][ ۴۳۹ ][ ۴۴۰ ][ ۴۴۱ ][ ۴۴۲ ][ ۴۴۳ ][ ۴۴۴ ][ ۴۴۵ ][ ۴۴۶ ][ ۴۴۷ ][ ۴۴۸ ][ ۴۴۹ ][ ۴۵۰ ][ ۴۵۱ ][ ۴۵۲ ][ ۴۵۳ ][ ۴۵۴ ][ ۴۵۵ ][ ۴۵۶ ][ ۴۵۷ ][ ۴۵۸ ][ ۴۵۹ ][ ۴۶۰ ][ ۴۶۱ ][ ۴۶۲ ][ ۴۶۳ ][ ۴۶۴ ][ ۴۶۵ ][ ۴۶۶ ][ ۴۶۷ ][ ۴۶۸ ][ ۴۶۹ ][ ۴۷۰ ][ ۴۷۱ ][ ۴۷۲ ][ ۴۷۳ ][ ۴۷۴ ][ ۴۷۵ ][ ۴۷۶ ][ ۴۷۷ ][ ۴۷۸ ][ ۴۷۹ ][ ۴۸۰ ][ ۴۸۱ ][ ۴۸۲ ][ ۴۸۳ ][ ۴۸۴ ][ ۴۸۵ ][ ۴۸۶ ][ ۴۸۷ ][ ۴۸۸ ][ ۴۸۹ ][ ۴۹۰ ][ ۴۹۱ ][ ۴۹۲ ][ ۴۹۳ ][ ۴۹۴ ][ ۴۹۵ ][ ۴۹۶ ][ ۴۹۷ ][ ۴۹۸ ][ ۴۹۹ ][ ۵۰۰ ][ ۵۰۱ ][ ۵۰۲ ][ ۵۰۳ ][ ۵۰۴ ][ ۵۰۵ ][ ۵۰۶ ][ ۵۰۷ ][ ۵۰۸ ][ ۵۰۹ ][ ۵۱۰ ][ ۵۱۱ ][ ۵۱۲ ][ ۵۱۳ ][ ۵۱۴ ][ ۵۱۵ ][ ۵۱۶ ][ ۵۱۷ ][ ۵۱۸ ][ ۵۱۹ ][ ۵۲۰ ][ ۵۲۱ ][ ۵۲۲ ][ ۵۲۳ ][ ۵۲۴ ][ ۵۲۵ ][ ۵۲۶ ][ ۵۲۷ ][ ۵۲۸ ][ ۵۲۹ ][ ۵۳۰ ][ ۵۳۱ ][ ۵۳۲ ][ ۵۳۳ ][ ۵۳۴ ][ ۵۳۵ ][ ۵۳۶ ][ ۵۳۷ ][ ۵۳۸ ][ ۵۳۹ ][ ۵۴۰ ][ ۵۴۱ ][ ۵۴۲ ][ ۵۴۳ ][ ۵۴۴ ][ ۵۴۵ ][ ۵۴۶ ][ ۵۴۷ ][ ۵۴۸ ][ ۵۴۹ ][ ۵۵۰ ][ ۵۵۱ ][ ۵۵۲ ][ ۵۵۳ ][ ۵۵۴ ][ ۵۵۵ ][ ۵۵۶ ][ ۵۵۷ ][ ۵۵۸ ][ ۵۵۹ ][ ۵۶۰ ][ ۵۶۱ ][ ۵۶۲ ][ ۵۶۳ ][ ۵۶۴ ][ ۵۶۵ ][ ۵۶۶ ][ ۵۶۷ ][ ۵۶۸ ][ ۵۶۹ ][ ۵۷۰ ][ ۵۷۱ ][ ۵۷۲ ][ ۵۷۳ ][ ۵۷۴ ][ ۵۷۵ ][ ۵۷۶ ][ ۵۷۷ ][ ۵۷۸ ][ ۵۷۹ ][ ۵۸۰ ][ ۵۸۱ ][ ۵۸۲ ][ ۵۸۳ ][ ۵۸۴ ][ ۵۸۵ ][ ۵۸۶ ][ ۵۸۷ ][ ۵۸۸ ][ ۵۸۹ ][ ۵۹۰ ][ ۵۹۱ ][ ۵۹۲ ][ ۵۹۳ ][ ۵۹۴ ][ ۵۹۵ ][ ۵۹۶ ][ ۵۹۷ ][ ۵۹۸ ][ ۵۹۹ ][ ۶۰۰ ][ ۶۰۱ ][ ۶۰۲ ][ ۶۰۳ ][ ۶۰۴ ][ ۶۰۵ ][ ۶۰۶ ][ ۶۰۷ ][ ۶۰۸ ][ ۶۰۹ ][ ۶۱۰ ][ ۶۱۱ ][ ۶۱۲ ][ ۶۱۳ ][ ۶۱۴ ][ ۶۱۵ ][ ۶۱۶ ][ ۶۱۷ ][ ۶۱۸ ][ ۶۱۹ ][ ۶۲۰ ][ ۶۲۱ ][ ۶۲۲ ][ ۶۲۳ ][ ۶۲۴ ][ ۶۲۵ ][ ۶۲۶ ][ ۶۲۷ ][ ۶۲۸ ][ ۶۲۹ ][ ۶۳۰ ][ ۶۳۱ ][ ۶۳۲ ][ ۶۳۳ ][ ۶۳۴ ][ ۶۳۵ ][ ۶۳۶ ][ ۶۳۷ ][ ۶۳۸ ][ ۶۳۹ ][ ۶۴۰ ][ ۶۴۱ ][ ۶۴۲ ][ ۶۴۳ ][ ۶۴۴ ][ ۶۴۵ ][ ۶۴۶ ][ ۶۴۷ ][ ۶۴۸ ][ ۶۴۹ ][ ۶۵۰ ][ ۶۵۱ ][ ۶۵۲ ][ ۶۵۳ ][ ۶۵۴ ][ ۶۵۵ ][ ۶۵۶ ][ ۶۵۷ ][ ۶۵۸ ][ ۶۵۹ ][ ۶۶۰ ][ ۶۶۱ ][ ۶۶۲ ][ ۶۶۳ ][ ۶۶۴ ][ ۶۶۵ ][ ۶۶۶ ][ ۶۶۷ ][ ۶۶۸ ][ ۶۶۹ ][ ۶۷۰ ][ ۶۷۱ ][ ۶۷۲ ][ ۶۷۳ ][ ۶۷۴ ][ ۶۷۵ ][ ۶۷۶ ][ ۶۷۷ ][ ۶۷۸ ][ ۶۷۹ ][ ۶۸۰ ][ ۶۸۱ ][ ۶۸۲ ][ ۶۸۳ ][ ۶۸۴ ][ ۶۸۵ ][ ۶۸۶ ][ ۶۸۷ ][ ۶۸۸ ][ ۶۸۹ ][ ۶۹۰ ][ ۶۹۱ ][ ۶۹۲ ][ ۶۹۳ ][ ۶۹۴ ][ ۶۹۵ ][ ۶۹۶ ][ ۶۹۷ ][ ۶۹۸ ][ ۶۹۹ ][ ۷۰۰ ][ ۷۰۱ ][ ۷۰۲ ][ ۷۰۳ ][ ۷۰۴ ][ ۷۰۵ ][ ۷۰۶ ][ ۷۰۷ ][ ۷۰۸ ][ ۷۰۹ ][ ۷۱۰ ][ ۷۱۱ ][ ۷۱۲ ][ ۷۱۳ ][ ۷۱۴ ][ ۷۱۵ ][ ۷۱۶ ][ ۷۱۷ ][ ۷۱۸ ][ ۷۱۹ ][ ۷۲۰ ][ ۷۲۱ ][ ۷۲۲ ][ ۷۲۳ ][ ۷۲۴ ][ ۷۲۵ ][ ۷۲۶ ][ ۷۲۷ ][ ۷۲۸ ][ ۷۲۹ ][ ۷۳۰ ][ ۷۳۱ ][ ۷۳۲ ][ ۷۳۳ ][ ۷۳۴ ][ ۷۳۵ ][ ۷۳۶ ][ ۷۳۷ ][ ۷۳۸ ][ ۷۳۹ ][ ۷۴۰ ][ ۷۴۱ ][ ۷۴۲ ][ ۷۴۳ ][ ۷۴۴ ][ ۷۴۵ ][ ۷۴۶ ][ ۷۴۷ ][ ۷۴۸ ][ ۷۴۹ ][ ۷۵۰ ][ ۷۵۱ ][ ۷۵۲ ][ ۷۵۳ ][ ۷۵۴ ][ ۷۵۵ ][ ۷۵۶ ][ ۷۵۷ ][ ۷۵۸ ][ ۷۵۹ ][ ۷۶۰ ][ ۷۶۱ ][ ۷۶۲ ][ ۷۶۳ ][ ۷۶۴ ][ ۷۶۵ ][ ۷۶۶ ][ ۷۶۷ ][ ۷۶۸ ][ ۷۶۹ ][ ۷۷۰ ][ ۷۷۱ ][ ۷۷۲ ][ ۷۷۳ ][ ۷۷۴ ][ ۷۷۵ ][ ۷۷۶ ][ ۷۷۷ ][ ۷۷۸ ][ ۷۷۹ ][ ۷۸۰ ][ ۷۸۱ ][ ۷۸۲ ][ ۷۸۳ ][ ۷۸۴ ][ ۷۸۵ ][ ۷۸۶ ][ ۷۸۷ ][ ۷۸۸ ][ ۷۸۹ ][ ۷۹۰ ][ ۷۹۱ ][ ۷۹۲ ][ ۷۹۳ ][ ۷۹۴ ][ ۷۹۵ ][ ۷۹۶ ][ ۷۹۷ ][ ۷۹۸ ][ ۷۹۹ ][ ۸۰۰ ][ ۸۰۱ ][ ۸۰۲ ][ ۸۰۳ ][ ۸۰۴ ][ ۸۰۵ ][ ۸۰۶ ][ ۸۰۷ ][ ۸۰۸ ][ ۸۰۹ ][ ۸۱۰ ][ ۸۱۱ ][ ۸۱۲ ][ ۸۱۳ ][ ۸۱۴ ][ ۸۱۵ ][ ۸۱۶ ][ ۸۱۷ ][ ۸۱۸ ][ ۸۱۹ ][ ۸۲۰ ][ ۸۲۱ ][ ۸۲۲ ][ ۸۲۳ ][ ۸۲۴ ][ ۸۲۵ ][ ۸۲۶ ][ ۸۲۷ ][ ۸۲۸ ][ ۸۲۹ ][ ۸۳۰ ][ ۸۳۱ ][ ۸۳۲ ][ ۸۳۳ ][ ۸۳۴ ][ ۸۳۵ ][ ۸۳۶ ][ ۸۳۷ ][ ۸۳۸ ][ ۸۳۹ ][ ۸۴۰ ][ ۸۴۱ ][ ۸۴۲ ][ ۸۴۳ ][ ۸۴۴ ][ ۸۴۵ ][ ۸۴۶ ][ ۸۴۷ ][ ۸۴۸ ][ ۸۴۹ ][ ۸۵۰ ][ ۸۵۱ ][ ۸۵۲ ][ ۸۵۳ ][ ۸۵۴ ][ ۸۵۵ ][ ۸۵۶ ][ ۸۵۷ ][ ۸۵۸ ][ ۸۵۹ ][ ۸۶۰ ][ ۸۶۱ ][ ۸۶۲ ][ ۸۶۳ ][ ۸۶۴ ][ ۸۶۵ ][ ۸۶۶ ][ ۸۶۷ ][ ۸۶۸ ][ ۸۶۹ ][ ۸۷۰ ][ ۸۷۱ ][ ۸۷۲ ][ ۸۷۳ ][ ۸۷۴ ][ ۸۷۵ ][ ۸۷۶ ][ ۸۷۷ ][ ۸۷۸ ][ ۸۷۹ ][ ۸۸۰ ][ ۸۸۱ ][ ۸۸۲ ][ ۸۸۳ ][ ۸۸۴ ][ ۸۸۵ ][ ۸۸۶ ][ ۸۸۷ ][ ۸۸۸ ][ ۸۸۹ ][ ۸۹۰ ][ ۸۹۱ ][ ۸۹۲ ][ ۸۹۳ ][ ۸۹۴ ][ ۸۹۵ ][ ۸۹۶ ][ ۸۹۷ ][ ۸۹۸ ][ ۸۹۹ ][ ۹۰۰ ][ ۹۰۱ ][ ۹۰۲ ][ ۹۰۳ ][ ۹۰۴ ][ ۹۰۵ ][ ۹۰۶ ][ ۹۰۷ ][ ۹۰۸ ][ ۹۰۹ ][ ۹۱۰ ][ ۹۱۱ ][ ۹۱۲ ][ ۹۱۳ ][ ۹۱۴ ][ ۹۱۵ ][ ۹۱۶ ][ ۹۱۷ ][ ۹۱۸ ][ ۹۱۹ ][ ۹۲۰ ][ ۹۲۱ ][ ۹۲۲ ][ ۹۲۳ ][ ۹۲۴ ][ ۹۲۵ ][ ۹۲۶ ][ ۹۲۷ ][ ۹۲۸ ][ ۹۲۹ ][ ۹۳۰ ][ ۹۳۱ ][ ۹۳۲ ][ ۹۳۳ ][ ۹۳۴ ][ ۹۳۵ ][ ۹۳۶ ][ ۹۳۷ ][ ۹۳۸ ][ ۹۳۹ ][ ۹۴۰ ][ ۹۴۱ ][ ۹۴۲ ][ ۹۴۳ ][ ۹۴۴ ][ ۹۴۵ ][ ۹۴۶ ][ ۹۴۷ ][ ۹۴۸ ][ ۹۴۹ ][ ۹۵۰ ][ ۹۵۱ ][ ۹۵۲ ][ ۹۵۳ ][ ۹۵۴ ][ ۹۵۵ ][ ۹۵۶ ][ ۹۵۷ ][ ۹۵۸ ][ ۹۵۹ ][ ۹۶۰ ][ ۹۶۱ ][ ۹۶۲ ][ ۹۶۳ ][ ۹۶۴ ][ ۹۶۵ ][ ۹۶۶ ][ ۹۶۷ ][ ۹۶۸ ][ ۹۶۹ ][ ۹۷۰ ][ ۹۷۱ ][ ۹۷۲ ][ ۹۷۳ ][ ۹۷۴ ][ ۹۷۵ ][ ۹۷۶ ][ ۹۷۷ ][ ۹۷۸ ][ ۹۷۹ ][ ۹۸۰ ][ ۹۸۱ ][ ۹۸۲ ][ ۹۸۳ ][ ۹۸۴ ][ ۹۸۵ ][ ۹۸۶ ][ ۹۸۷ ][ ۹۸۸ ][ ۹۸۹ ][ ۹۹۰ ][ ۹۹۱ ][ ۹۹۲ ][ ۹۹۳ ][ ۹۹۴ ][ ۹۹۵ ][ ۹۹۶ ][ ۹۹۷ ][ ۹۹۸ ][ ۹۹۹ ][ ۱۰۰۰ ][ ۱۰۰۱ ][ ۱۰۰۲ ][ ۱۰۰۳ ][ ۱۰۰۴ ][ ۱۰۰۵ ][ ۱۰۰۶ ][ ۱۰۰۷ ][ ۱۰۰۸ ][ ۱۰۰۹ ][ ۱۰۱۰ ][ ۱۰۱۱ ][ ۱۰۱۲ ][ ۱۰۱۳ ][ ۱۰۱۴ ][ ۱۰۱۵ ][ ۱۰۱۶ ][ ۱۰۱۷ ][ ۱۰۱۸ ][ ۱۰۱۹ ][ ۱۰۲۰ ][ ۱۰۲۱ ][ ۱۰۲۲ ][ ۱۰۲۳ ][ ۱۰۲۴ ][ ۱۰۲۵ ][ ۱۰۲۶ ][ ۱۰۲۷ ][ ۱۰۲۸ ][ ۱۰۲۹ ][ ۱۰۳۰ ][ ۱۰۳۱ ][ ۱۰۳۲ ][ ۱۰۳۳ ][ ۱۰۳۴ ][ ۱۰۳۵ ][ ۱۰۳۶ ][ ۱۰۳۷ ][ ۱۰۳۸ ][ ۱۰۳۹ ][ ۱۰۴۰ ][ ۱۰۴۱ ][ ۱۰۴۲ ][ ۱۰۴۳ ][ ۱۰۴۴ ][ ۱۰۴۵ ][ ۱۰۴۶ ][ ۱۰۴۷ ][ ۱۰۴۸ ][ ۱۰۴۹ ][ ۱۰۵۰ ][ ۱۰۵۱ ][ ۱۰۵۲ ][ ۱۰۵۳ ][ ۱۰۵۴ ][ ۱۰۵۵ ][ ۱۰۵۶ ][ ۱۰۵۷ ][ ۱۰۵۸ ][ ۱۰۵۹ ][ ۱۰۶۰ ][ ۱۰۶۱ ][ ۱۰۶۲ ][ ۱۰۶۳ ][ ۱۰۶۴ ][ ۱۰۶۵ ][ ۱۰۶۶ ][ ۱۰۶۷ ][ ۱۰۶۸ ][ ۱۰۶۹ ][ ۱۰۷۰ ][ ۱۰۷۱ ][ ۱۰۷۲ ][ ۱۰۷۳ ][ ۱۰۷۴ ][ ۱۰۷۵ ][ ۱۰۷۶ ][ ۱۰۷۷ ][ ۱۰۷۸ ][ ۱۰۷۹ ][ ۱۰۸۰ ][ ۱۰۸۱ ][ ۱۰۸۲ ][ ۱۰۸۳ ][ ۱۰۸۴ ][ ۱۰۸۵ ][ ۱۰۸۶ ][ ۱۰۸۷ ][ ۱۰۸۸ ][ ۱۰۸۹ ][ ۱۰۹۰ ][ ۱۰۹۱ ][ ۱۰۹۲ ][ ۱۰۹۳ ][ ۱۰۹۴ ][ ۱۰۹۵ ][ ۱۰۹۶ ][ ۱۰۹۷ ]

.: Weblog Themes By iranblag :.

درباره وبلاگ

تيم مشاوران مديريت ايران IranMCT ----------------- http://iranmct.com ---------------- Iran Management Consultants Team
پنل کاربری
نام کاربری :
پسورد :
لینک های تبادلی
فاقد لینک
تبادل لینک اتوماتیک
لینک :
خبرنامه
عضویت   لغو عضویت
امکانات وب
شمارنده
شرکت مشاوره مدیریتبازارسازی مدیریت بازاریابی. بازدید تحقیقات بازاریابیآموزش مدیریت MBAدلایل ترک تحقیقات بازاریابی تحقیقات مدیریت شرایط سخت بازارکارت امتیازی متوازنارزیابی عملکرد . نمونه مطالعات موردی.برند برندینگانواع برند معرفی 21 نوع متفاوت از برندبرندسازی branding marketing . برندسازی.تحقیقات بازاریابی انگیزه بخش http://marketingbranding.ir سبک مدیریت است مدیریت بازاربازاریابیتحقیقات بازاریابی ویژگی های .حرفه ای مشاوره اموزش مدیریت.شناسایی مشتریان .تحقیقات بازاریابی استفاده از تحقیقات بازار و بازاریابی http://marketingsales.irmarketing مدیریت برندینگ . Business Management ConsultantIran Business Management ConsultantManagement . بازاریابیانواع بازاریابی 127 نوع بازاریابیبازاریابی. بازاریابی MarketingMix آمیختهآمیزه بازاريابیمدیریت بازاریابی. اخبار مدیریت و تجارتمدیریت.مشاوره بازاریابی مدیریت آموزش تکنیک‌های فروشندگی حرفه‌ای فروشندگی. اخبار مدیریت و تجارتبازاریابی برندینگ. http://iranmct.com/news/page/12مدیریت. مدیریت مشاوره بازاریابیآموزش. بیزینس پلن طرح توجیهی طرح business plan. برنامه بازاریابی Marketing Planبازاریابی. مشاوره تبلیغات مشاور تبلیغات مشاور مدیریت management مشاوره مدیریت انواع بازاریابی بازاریابی. Business Planبیرینس پلن طرح توجیهیمدیریت. کلینیک کاشت موی طبیعی آسمان