مشاوره مديريت - آموزش مديريت - آموزش فروشندگي حرفه‌اي
 
نويسندگان
لینک دوستان

منبع :

http://www.parset.com/News/ShowNews.aspx?Code=63225


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۰۸:۱۸ ] [ مشاوره مديريت ]

رابطه زبان و انديشه

درحدود 90 درصد جمعيت بشري، نيم كره چپ، مسئووليت اصلي مهارت هاي زباني را دارد، حال آن كه نيم كره راست مهارت هاي ديداري وفضايي ونيز ادراك اصوات غير زباني ونواهاي موسيقيايي را كنترول مي كند.

مقدمه

پيشينه بحث زبان وانديشه

بحث رابطه زبان و تفكر، بحثي است كه به روان شناسي زبان ارتباط مي گيرد. و پرسش هاي دراين رابطه : آيا زبان تنها شرط وجود فعاليت هاي عالي ذهن، مانند تفكر، تخيل، تجربه، تعميم، استدلال، قضاوت و... است ؟ آيا اگر ما زبان نمي آموختيم از اين فعاليت هاي عالي ذهن بي بهره مي بوديم ؟ اگر بر اثر تصادف يا بيماري قدرت سخن گفتن را ازدست بدهيم، آيا قدرت تفكر را نيز از دست خواهيم داد ؟ اين گونه پرسش هاي يا مانند اين سوال ها چندان تازگي ندارد، از دير باز فلاسفه ومتفكران هم عقل گرايان وهم تجربه گريان به اين پرسش ها پرداخته است. افلاطون از جمله نخستين فلاسفه عقل گرا، معتقد بود كه درهنگام تفكر روح انسان با خودش حرف مي زند ( يعني زبان وتفكر يكي است و زبان تفكر است ) واتسون از پيش روان مكتب رفتارگرايي در روانشناسي اين مطلب را به نحو ديگري بيان كرده است. او معتقد است تفكر چيزي نيست مگر سخن گفتن كه به صورت حركات خفيف در اندام هاي صوتي در آمده است ( در اين ديدگاه هم زبان وتفكر يكي است با اين تفاوت كه تفكر زبان است ).

پيشينه وريشه پرسش زبان وتفكر و رابطه اين دو به اين مبنا بر مي گردد كه انسان داراي دانش ذاتي هست يا داراي دانش ذاتي نيست؟ تجربه گرايان به اين باورند كه هيچ دانشي ذاتي نيست. اما عقل گرايان باور دارند كه انسان داراي دانش بنيادي است كه نهفته درذات انسان است2. اين دو برداشت درنتيجه به اين مي انجامد كه مغز چيست وذهن چيست؟ جسم چيست وروح چيست و.... يا كدام يك بر ديگر تقدم دارد ؟. به هر روي لازم نمي دانم كه در اين مقاله هرچه بيشتر به اين مساله هاي فلسفي پرداخته شود زيرا در روانشناسي امروز ( اين چنين ثنويت ها ) برداشت هاي افراطي تلقي مي شود.

روان شناسي زبان بر اساس شواهد موجود، پاسخ اين سوال را با احتياط چنين مي دهد : زبان تنها شرط وتنها عامل موثر در فعاليت هاي ذهن چون تفكر نيست ولي شايد مهم ترين عامل باشد. تفكر بدون استفاده از زبان ممكن است ولي اين نوع تفكر بسيار ابتدايي است و قدرت تجربه در آن بسيار ضعيف است تا آنجا كه شايد نتوان برآن نام تفكر اطلاق كرد، ولي به هر حال فعاليت هاي ذهني از نوع تفكر بدون زبان نيز صورت مي گيرد. بنابراين با چنين برداشت از روانشناسي زبان دراين مقاله به تفكر و زبان پرداخته مي شود اما با اين حقيقت كه بنياد اكتساب، پرورش وكار وفعاليت هاي عالي ذهن، چون تفكر، ساختمان عصبي (مغز) انسان است. اگر انسان داراي چنين ساختمان عصبي نبود، نه تنها مي توانست اين فعاليت هاي عالي ذهن را درخود بپروراند، بلكه خود زبان را نيز ياد نمي گرفت 3. پس براي هرچه روشن شدن اين مساله، مي پردازيم به كاركرد مغر.

1- كاركرد مغز

مغز انسان تا هنوز هم تنها ماشين پيچيده وخود كاري بي رقيبي است كه هيچ ماشين وكامپيوتري در بسا موارد نمي تواند با اين ماشين بيولوژيك وزنده (مغز) رقابت كند.

برخلاف عقيده رايج، مغز انسان بزرگ ترين مغز درميان تمام موجوات جهان نيست. اين برتري از آن وال آبي رنگ است كه متوسط وزن مغزش حدود 9000 گرم (درمقايسه با 1375 گرم مغز انسان) است. اما نسبت وزن مغز انسان به وزن بدن او ازهمه موجوات ديگر بيشتر است ( مقام دوم را دلفين دارد ).

مغز بشر به طور متوسط داراي ده ميليارد نورن، يا ياخته عصبي، است كه هر كدام به يك تا ده هزار نورون ديگر متصل است. اين ياخته هاي عصبي در ريز مدارهاي الكتريكي بي شماري قرارمي گيرند كه تفكر، ادراك، ارتباط وديگر انواع فعاليت هاي ذهني را امكان پذير مي سازد، سطح خارجي مغز، كه قشر مخ نام دارد، شامل پوشش پر چين وشكن نازكي است از بافت خاكستري رنگي كه از ميليون ها نورون تشكيل شده است. اين لايه مغز نشان دهنده مرحله تكامل نسبتاً اخيري در رشد عصبي است و درهيچ يك از ديگر انواع موجودات به ميزان مقايسه اي، [ يا به ميزان قابل مقايسه با مغز انسان ] وجود ندارد. بسياري ازتواني هاي شناختي كه انسان را ازسر دارد و در رساله انفعالات نفس دربند 31 و 32 و 33 به اين ايده مي پردازد: غده كوچكي درمغز وجود دارد كه نفس، اعمال خود را در اين غده كامل تر از ساير اعضاي بدن انجام مي دهد 12. در بند31و 33، اين ادعا را رد مي كند كه مركز انفعلات نفس و اين غده، در قلب باشد. در بند 32 به طور صريح مي گويد: « دليل من بر قبول اين مطلب كه نفس در تمام بدن جز اين غده مستقري ندارد و اعمال خود را مستقيماً از طريق آن اجرا مي كند، اين است كه ساير اجزاي مغز، هركدام دوتا (يك جفت) هستند، همان طور كه ما دو چشم، دو دست و دو گوش داريم و تمام اعضاي حواس خارجي ما دو برابرند وچون ما هميشه فقط يك فكر واحد بسيط از يك شي مشخص و يك زمان واحد داريم، ضرورتاً بايد چنين باشد كه هر چيز واحدي وجود داشته باشد تا وقتي دو صورت خيالي از طريق دو چشم وارد ذهن ما مي شود، در حالي كه دو انطباع ديگر كه از شي واحدي به وسيله دوعنصر حسي ديگر قبل از ورود به نفس مي توانند متحد شوند، به جاي يك صورت، دو صورت حسي از شي واحد وارد نفس نشود و درك اين مطلب آسان است كه چگونه اين صور خيالي يا ساير انطباعات مي توانند در اين غده به واسطه رخنه ارواحي كه حفره هاي مغز را پر كرده اند، متحد و يكسان شوند. جز اين غده هيچ عضو ديگري در بدن وجود ندارد كه صور خيالي بتوانند از طريق آن متحد شوند» 13. بنا به نظر دكارت همين غده مغزي است كه دانش به عنوان يك «كد» به طور ذاتي در آن حفظ است و اين غده است كه صورت هاي دوگانه هر حس و كيفيت هاي حسي متفاوت را واحد مي سازد. سپس به عنوان مفهوم وتفكر ارايه مي كند.

دكارت در اصل 9 به پاسخ پرسش، در اين كه تفكر چيست مي گويد: « منظور من از فكر تمام آن چيزي است كه درما مي گذرد وما وجود آن را بي واسطه در خودمان ادراك مي كنيم...» 14. براي اين كه بدانيم تفكر چگونه به ميان مي آيد، تكامل را نبايد فراموش كرد، اگر چه تكامل هوشمند نيست، ولي به اندازه نيرومند است، كه قدرت تكامل از طريق انتخاب طبيعي برمحيط هاي پيچيده در طول زمان به دست مي آيد 15. بنابراين مغز انسان نيز مجزا از نظريه تكامل نيست، همين طور مفهوم هاي ديگر انسان هم امري است تكاملي كه در جريان تكامل مغز، بنابه ظرفيت هاي تكاملي مغز به ميان آمده اند وجز كاركرد مغز انسان مي شوند، پس تفكر هم جزي از كاركرد مغز انسان است كه بايد در نظر جامع مغز مورد مطالعه قرار گيرد.

2ـ رابطه زبان وتفكر

بازهم جاي تاكيد است كه همه فعاليت هاي عالي ذهن انسان، مديون ساختمان عصبي او است. اگر انسان از چنين ساختمان عصبي برخوردارنمي بود نمي توانست فعاليت عالي ذهن را درخود بپروراند وهمين طور زبان را هم ياد گرفته نمي توانست. شما اگر سعي كنيد به عالي ترين پستانداران نزديك به انسان، مثلاً شامپانزده، زبان ياد بدهيد (زبان به معناي انساني آن يعني دستگاهي نظام يافته ازعلايم قراردادي) به كارعبث دست زده ايد. زيرا ساختمان عصبي آن حيوان، او را براي يادگيري چنين دستگاهي مجهز نكرده است 16. پس آن چه از اين بحث به دست مي آيد اين است كه فعاليت هاي عالي ذهن چون تفكر، استدلال ومانند آن در درجه اول مربوط به ساختمان عصبي انسان ومخصوصاً مربوط به رشد ونموي مغز است. اكتساب و كاربرد زبان خود يكي از فعاليت هاي عالي ذهن است كه وجود آن به ساختمان دستگاه عصبي انسان مرتبط است. اگر انسان داراي چنين ساختمان عصبي نبود ومغزي چنين پرورده نمي داشت نه تنها نمي توانست تفكر واستدلال داشته باشد بلكه خود زبان را نيز ياد نمي گرفت 17.

با آن كه مي دانيم فعاليت هاي زباني، فكري، استدلالي و... ارتباط مي گيرد به ظرفيت عصبي مغز انسان كه درعملكرد كلي مغز نمود مي يابد با اين هم نمي توان اين فعاليت ها را (ازجمله زبان وتفكر) كاملاً يكي قلمداد كرد. بنابراين مي پردازيم به تفاوت زبان و تفكر وهمين طور رابطه زبان وتفكر وتاثير پذيري اين دو از يكديگرش وهمچنان اين كه زبان وتفكر سبب تكامل وپرباري عميق يكديگر، درنهايت امر مي شود.

2-1- زبان، مبناي تفكر

تعدادي از زبان شناسان از جمله ساپير و ورف، زبان را مبناي تفكر مي دانند كه اين نظريه به طور كلي به عنوان فرضيه ساپير ـ ورف شناخته مي شود 18.

ادوارد ساپير مي گويد: اگر از بيشتر مردم پرسيده شود كه آيا مي توانند بدون زبان به تفكر بپردازند، به احتمال قريب به يقين خواهند گفت: « آري، ولي براي من آسان نيست كه چنين كنم. با اين همه، مي دانم كه امكان چنين كاري حتماً هست» زبان هيچ نيست جز تنپوشي براي تفكر! اما اگر زبان تنپوش تفكر نباشد، بلكه جاده يا مجراي از پيش تهيه شده باشد، آنگاه چه خواهد شد؟ 19. بنابراين از نظر ساپير نظام زباني با قواعد دستوري و واژه هايش، تفكر را مي سازد يا براي تفكر ضرور است، و يك زبان خاص، تصورات خاصي از طبيعت يا فرهنگ را به سخن گويانش تحميل مي كند، همبولت هم اين ديدگاه را تاييد مي كند 20.

ساپير مي گويد: « من، سخت معتقدم كه اين احساس كه خيلي ها تصور مي كنند كه مي توانند بدون زبان به تفكر يا حتا به استدلال بپردازند توهمي پوچ و بي اساس است. به نظر مي رسد كه اين توهم معلول عواملي چند است: ساده ترين اين عوامل آن است كه اشخاصي با اين طرز فكر از بازشناسي تصوير پردازي از تفكر عاجزند. واقعيتي است مسلم كه ما به مجرد آن كه مي كوشيم تا ميان يك تصور وتصوري ديگر رابطه آگاهانه برقرار كنيم، خود به خود متوجه مي شويم كه به درون جريان خاموش كلمات فرو لغزيده ايم. البته ممكن است كه تفكر قلمروي طبيعي و جدا از قلمرو مصنوعي زبان باشد، ولي به نظر مي رسد كه زبان، به هرحال، تنها راهي است كه ما را به قلمرو انديشه مي برد و درعين حال ما نيز از وجود آن باخبريم» 21.

اين ديدگاه بيشتر نزديك به ديدگاه ادبي رومانتيك هاي الماني است اگر چه از يك جنبه پديده هاي ادبي رومانتيك ها بيانگر خلاقيت زبان است اما آنجا كه ديدگاه قومي ـ عاطفي در زبان خاصي شكل مي گيرد بيانگر زبان به مثابه مبناي تفكر است.

اين چنين تصور از زبان وتفكر به نظر زبان شناسان امروز يك ديدگاه افراطي دانسته شده است زيرا زبان در اين ديدگاه به يك حاكمي مستبد مي ماند، چنان كه شاگرد ساپير، ورف مي گويد: در زبان صرفاً ابزاري باز آفريني براي تبديل ايده هاي ذهني به علايم صوتي نيست، بلكه سازنده ايده هاي ذهني مي باشد.... ما طبيعت را در راستاي خطوط ترسيم شده زبان مادري مان باز مي شناسيم»22. دليل هاي براي رد چنين ديدگاه از جمله از طرف دني استاينبرگ ارايه شده است كه از گنجايش اين مقاله بيرون است بنابراين در اين نوشته ديدگاه هاي مطرح در رابطه به زبان وتفكر بي هيچ استدلال مخالفي ارايه مي شود و در آخر مقاله به طور فشرده، نظر مورد نظر، بيشتر به روان شناسي زبان نزديك باشد و با عصب شناسي در تناقص نباشد ابراز مي شود.

2-2- تفكر، مبناي زبان

در اين ديدگاه، تفكر مستقل از زبان دانسته شده است كه ارتباط با معنا دارد ومعنا هم فراتر از زبان دراين ديدگاه شكل مي گيرد يعني منشاي اصلي معنا، بر تجربيات جهان وذهن استوار است، تجربيات كه ماهيت غير زباني دارد. براي اين ديدگاه، اين دليل ها استدلال شده است: رابطه بين صداي يك واژه ومعناي آن، به جز موارد محدود نام آواها، رابطه اي قراردادي است. معنايي كه با يك سري آواهاي گفتاري تداعي مي شود ذاتي نيست، بلكه بايد آن را فراگرفت. معناي واژه ها به چهار طريق فراگرفته مي شود: 1ـ يك صورت آوايي، به يك شي، موقعيت يا رخدادي در جهان خارج مربوط مي شود، مثلاً صورت آوايي «سگ» با خود سگ، 2ـ يك صورت آوايي «درد» و احساس خود درد، 3ـ تحليل تكواژهاي فراگرفته شده نيز مي تواند معنايي را براي يك واژه تداعي كند، براي نمونه معناي واژه « Unprimtive » را مي توان با استفاده ازمعناي Primitive , Un به دست آورد، و 4ـ با استفاده از توصيف (تعريف) از ميان چهار طريقي كه براي فراگيري معنا مطرح شده تنها در دو طريق آخر از منابع زباني استفاده مي شود. اما اين دو نيز ريشه در دو طريق نخست دارد 23. در اين ديدگاه تفكر مقدم بر زبان دانسته شده كه رابطه با معنا دارد و معنا هم غير زباني قرار گرفته و منطق معنايي و تسلسل منطقي به زبان مي بخشد.

2-3- زبان، ابزار تفكر

تفكر با استفاده از تمام داده هاي حسي به كاركرد مي پردازد يعني عملكرد كلي مغز را مي توان تفكر گفت. تفكر تنها مرتبط با زبان نيست، موقعي كه ما با تصوير وشكل چيز به تفكر مي پردازيم، تصوير و شكل يك داده زباني يا شنوايي نيست بلكه يك داده بينايي است كه از طريق عصب بينايي وارد مغز شده است. پس تفكر آن كاركرد مغز است كه تمام داده هاي حسي را به نرم ابزار مغزي تبديل مي كند وبعد اين داده هاي حسي قابل استفاده قرارمي گيرند. مي شود گفت كه در آغاز تفكر ازهمه داده حسي به عنوان ابزار استفاده مي كند كه اين ابزار شامل زبان (اگر به عنوان داده شنوايي درنظر بگيريم) نيز مي شود و پس از هماهنگ كردن اين ابزار حسي، تفكر در ارايه زبان خودش را تجسم مي بخشد. هنگامي كه به استدلال مي پردازيم در حقيقت داريم تفكر خويش را ابراز مي داريم، توسط موتوري به نام زبان. دني استاينبرگ به اين باور است، نظام فكري ذهن ريشه درمنابع غير زباني دارد يعني منابع زباني وفكري در مغز ازهم متمايزند. در آغاز تفكر از طريق تجربيات كودك از اشيا، حوادث وموقعيت ها در جهان شكل مي گيرد و بعد امكان فراگيري زبان به وجود مي آيد. سپس با گذشت زمان، نظام زباني كامل، به واسطه تفكر شكل مي گيرد.

استاينبرگ باورش را در اين مورد چنين ابراز مي دارد: چند قرن پيش، جان لاك، دقيق اين ديدگاه را مطرح ساخت كه: ارتباط بين زبان وتفكر به گونه اي است كه تفكر مستقل از زبان است، اما زبان محصول تفكر مي باشد. با فرض چنين رابطه اي، زبان نقش اساسي را به عهده دارد و در واقع وسيله اي است براي بيان يا تبادل فكر. من دليل موجهي براي مخالفت با اين ديدگاه ندارم» 24. با وصف اين همه ديدگاه ها در رابطه به زبان وتفكر، نوم چميسكي ديدگاه متفاوت ازهمه در اين مورد، دارد، و به زبان بيشتر به عنوان يك موتور ذهني خلاق مي نگرد. در آخر اين مقاله به ديدگاه چميسكي در اين رابطه پرداخته مي شود و ازنتيجه گيري كلي، خاص و حكيمانه در مورد، دوري صورت مي گيرد زيرا دريافت رابطه زبان وتفكر به هرچه بيشتر شناخت انسان ازمغز، كامل خواهد شد وچندان ارتباط به استدلال وبحث كلامي ندارد.

چيستي خلاقيت زبان

چميسكي به سال 1993 در ميزگردي براي ابراز نظرش در رابطه به زبان وانديشه شركت ورزيد كه دراين ميزگرد، اكيل بيلگرامي، استاد فلسفه دانشگاه كلمبيا، جورج ميلر، استاد روانشناسي دانشگاه پرينستون و جميز شوارتس، استاد زيست شناسي اعصاب دانشگاه پزشكي دانشگاه كلمبيا، حضور داشت. در فرجام اين بحث ايشان سوال هاي شان را از چميسكي پرسيدند و در ضمن سوال، ابراز نظر هم در رابطه به بحث چميسكي داشتند. فقط استاد روان شناسي با آراي چميسكي ابراز موافقت كرد و دو استاد ديگر با آراي چميسكي توافق نظر نداشتند 25. چميسكي در اين بحث به نقد آراي فرگه وهومبلت پرداخت به اين دليل كه فرگه از يك زبان كامل سخن مي گويد كه ازنظر منطق كامل باشد و با منطق سازگار باشد يعني يك زبان صد فيصد علمي مانند زبان رياضي. و هومبلت با وصفي كه به خلاقيت زبان توجه داشت اما فرايند هاي زايا در زبان را مشخص نكرده است كه اين فرايندها به توانش مرتبط است يا به كنش.

چميسكي در اين بحث و در كتاب هاي ديگرش به خلاقيت زبان مي پردازد و اين خلاقيت در زبان را به مرجع ديگر ذهن ارتباط مي دهد كه دستور همگاني زبان را مي سازد. چميسكي مي گويد: «كانون توجه زبان شناسي بايد مساله خلاقيت آزاد باشد، يعني توانايي هر فرد براي ساخت ودرك «عبارات آزاد»ي كه نوعا تازه اند وهر يك هم از آوا وهم از معنا برخوردارند. به عبارت دقيق تر، هدف زبان شناسي كشف اين نكته است كه ساخت هاي زيربنايي اين توانايي، چگونه «درذهن سخنگويي پديد مي آيند» كه بدون داشتن هيچ آموزشي دردستور زبان وصرفا با شنيدن و درك جملات بي شماري... مفهومي از ساخت آن ها را انتزاع مي كند كه براي قالب بندي جملات خود او به اندازه كافي معلوم ومشخص اند». به باور چميسكي با وصفي درستي اين آرا در مورد زبان اما اين آرا به فراموشي سپرده شده است و برخلاف، نظر سوسوري و رفتارگرايان بيشتر نفوذ واهميت پيدا كرده است 26. چميسكي با اين سخن خود مي خواهد بيان كند: ابزاري كه زبان از آن استفاده مي كند محدود است اما زبان از اين ابزار محدود استفاده نامحدود مي كند، همين استفاده نامحدود ارتباط مي گيرد به خلاقيت زبان وبه توانايي زباني اي كه به نيرو زاينده زبان در ذهن قرار دارد.

چميسكي با تاكيد به آراي دكارت (كه زبان را يك ويژگي منحصر به انسان مي دانست) به جنبه خلاق زبان مي پردازد 27. و از آراي دكارت چينن نتيجه مي گيرد كه جنبه خلاق كاربرد عادي وروزمره زبان، يعني نامتناهي بودن زبان به عنوان وسيله بيان آزادانه افكار، ومتكي نبودن آن به محرك وعامل بروني است 28. بنابراين بايد گفت چميسكي به دانش زبان باور دارد، دانشي كه تعيين كننده آن اصول ذاتي وزيستي است. از اين روي چميسكي زبان را به بروني ودروني تعبير مي كند كه اصطلاح بروني به گفتار ارتباط مي گيرد ودروني به ذهن ارتباط مي گيرد و دانشي است ذاتي كه يكي از ظرفيت هاي همگاني بشر است. اين ظرفيت همگاني را چميسكي «دستورهمگاني» مي نامند كه سبب خلاقيت زبان مي شود. خلاقيت زبان از نظر چميسكي دو جنبه دارد: خلاقيت قاعده مند وخلاقيت قاعده گردان. نوع اول خلاقيتي است كه هيچ گونه تغييري در زبان به وجود نمي آورد و آن همان فرايندي است كه سخنگوي بومي زبان به طور مرتب و به طور روزمره براي توليد وفهم جمله هاي تازه در زبان خود، به كار مي بندد. به بيان ديگر، چون زبان يك نظام قاعده مند است سخنگوي بومي زبان با توسل با آن قواعد وبدون تغييري در آن ها قادر است جمله هاي جديد توليد كند و جمله هاي جديدي را كه ديگران توليد كرده اند، بفهمند. خلاقيت نوع دوم به تغييرات ونوآوري هايي كه در زبان حادث مي شود و نتيجه قواعد دستوري زبان را تغيير مي دهد 29. اينجا به اين نتيجه مي رسيم كه دانش زبان از ديد چميسكي دانش ذاتي است كه خاص خود زبان است وبه طور همگاني در ظرفيت ذهني بشر وجود دارد و به عنوان يك موتور نرم افزاري، زبان را به چرخش مي آورد و اين نرم افزار ذهني تنها ويژه انسان است ورنه تفكر تا اين حد كه در انسان تعالي يافته، در صورت عدم دانش زباني، تعالي نمي يافت. به هر روي بنا به موردهاي ارايه شده مي توان پذيرفت كه زبان وتفكر از يك طرف مي تواند يك بحث كلامي باشد، مانند ذهن ومغز، روح وجسم وثنويت هاي ديگر از اين قبيل. و از سوي ديگرمي شود زبان و انديشه را از ظرفيت هاي متفاوتي مغزي دانست كه نرم ابزار ذهن را درمغز مي سازد يعني در ظرفيت مادي مغز صورت نرم افزاري را شكل مي دهد. اما دركل مي توان گفت، مغز به طوري كلي كاركردش را انجام مي دهد و يك اورگانيزم به هم مرتبط است وتوانايي وظرفيت مغز هم درهمين نظام بيولوژيك به هم پيوسته آن است كه نمي توان اين سيستم بيولوژيك را به سادگي مطالعه كرد وكاركردهاي متفاوت را به ناحيه هاي خاص مغز ارتباط داد. از جانب ديگر مغز يك انسان زنده طوري ديگر كارمي كند كه دانش ما قادر به تشخيص اين كاركرد مغز نيست ومطالعه آن دشوار است. اما مطالعه يك مغز انسان مرده ممكن است، پژوهشگرمغز را به بيراهه بكشاند زيرا مغز ديگر آن ارگانيزم زنده اش را ازدست داده است. حتا مي شود گفت به تنهايي نمي توان همه ظرفيت هاي انساني را به مغز اختصاص داد بلكه تن انسان با غده هاي فوق كليوي يك ارگانيزم يگانه را مي سازد كه مطالعه كردن مجزا از هم سبب عدم شناخت اين ارگانيزم مي گردد. پس در مورد ظرفيت هاي انساني چون زبان، تفكر، عقل، تجربه و... نمي شود همچون متكلمان حكم كرد وخيلي خوشبين بود كه اين ثنويت ها آخرين حل مساله باشد حتا احتمال دارد كه ما درگيري ثنويت كلامي هستيم، يعني داريم يك ثنويت كلامي را گسترده تر مي سازيم وبس.

منابع

1. محمد رضا باطني، زبان وتفكر (مجموعه مقالات)، تهران : نشر موسسه انتشارات آگاه، چاپ هشتم 385، ص 134.

2. دني استاينبرگ، درآمدي برروانشناسي زبان، ترجمه: ارسلان گلفام تهران :نشر سمت، چاپ اول 1381، ص 149 و 151.

3. محمد رضا باطني، زبان وتفكر، ص 134.

4. گروه ازنويسندگان، درآمدي برزبانشناسي معاصر، ترجمه علي درزي، ج دوم، تهران : نشر مهر، چاپ اول 1380، صص 413 و 414.

5. درآمدي بر زبانشناسي معاصر،رق كردن
•سردرد و سرگيجه
•مشكل در تمركز و حافظه
•لرزش يا پرش عضلات
•تكرر ادرار

 علل اضطراب

به طور كلي علل اضطراب به سه عامل زير برمي‌گردد:
•عوامل زيست‌شناختي و جسماني:

در افراد مضطرب، ميزان بعضي از هورمون‌هاي موجود در خون غيرعادي است. بنابراين هر آن‌چه كه باعث اختلال در سيستم هورموني شود، براي بدن خطر محسوب مي‌شود. بارداري، كم‌كاري يا پركاري تيروئيد، پايين بودن قند خون، وجود غده‌اي در غدد فوق‌كليوي كه هورمون اپي‌نفرين توليد مي‌كند و بي‌نظمي ضربان‌هاي قلب از اين عوامل هستند.
•عوامل محيطي و اجتماعي:

عوامل اجتماعي و ارتباطي بسياري باعث به‌وجود آمدن اضطراب در افراد مي‌شود، مانند مشكلات خانوادگي، احساس جدايي و طردشدگي،... از عوامل محيطي مي‌توان تغييرات ناگهاني و غيرمنتظره را، همچون زلزله، بيماري، مرگ يكي از نزديكان،... نام برد.
•عوامل ژنتيكي و ارثي:

يكي از مهم‌ترين عوامل اضطراب ژنتيك است و احتمال اضطراب در فرزندان افراد مضطرب بسيار بالا است. البته الگو قرار دادن رفتار پدر و مادر و يادگيري و تكرار كارهاي آنان نقش مهمي در اضطراب فرزندان دارد (عامل اجتماعي)، ولي تحقيقات و بررسي‌هاي انجام‌شده بر روي حيوانات و دوقلوهايي كه با هم يا جدا از هم زندگي مي‌كنند و از والدين مضطرب به دنيا آمده‌اند، نشان مي‌دهند كه عوامل ژنتيكي نيز بسيار مؤثرند. با اين وجود باور نمي‌رود كه ژن به خصوصي در اين مورد نقش داشته باشد، بلكه تركيب بعضي از ژن‌ها چنين پيامدي را به دنبال دارد. طبق آخرين تحقيقات به نظر مي‌رسد كه عوامل ژنتيكي در بعضي انواع اضطراب مانند اختلال هراس و ترس از مكان‌هاي باز نقش زيادي دارد.

 عوامل جانبي مؤثر در ابتلا به اضطراب
•طبق گفته‌هاي بعضي از متخصصان، تغذيه‌ي نادرست نيز در ابتلا به اضطراب نقش دارد. كمبود بعضي از اسيد آمينه، منيزيم، اسيد فوليك و ويتامين ب۱۲، باعث تسريع در ابتلا به آن مي‌شوند.
•استفاده از مواد مخدر و داروهاي روان‌گردان
•برخي از ضايعه‌هاي مغزي (كه باعث ايجاد علايمي شبيه به علايم اختلال وسواس مي‌شوند.)

 انواع اختلالات اضطرابي

به طور كلي اختلالات اضطرابي شش نوع دارند كه هر كس مي‌تواند به يك يا چند نوع از آن دچار باشد.

[ويرايش] اختلال اضطراب فراگير يا منتشر [۱]

نوشتار اصلي: اختلال اضطراب فراگير‎

اين حالت در افرادي ديده مي‌شود كه به‌طور مداوم نگران وقوع اتفاقي هستند. موضوع اين نگراني‌ها مي‌تواند بسيار متنوع باشد: نگراني از بيمار شدن فرزندان، نگراني از مرگ يكي از آشنايان، نگراني از ته‌گرفتن غذا،... اين حالت به مرحلهٔ مقاومت استرس شباهت دارد و خطر چنداني ندارد.

از علايم آن مي‌توان تپش قلب، بي‌قراري، خستگي، بي‌خوابي، تنگي نفس، اختلال در تمركز و حافظه را نام برد.

[ويرايش] اختلال هراس[۲]

نوشتار اصلي: اختلال هراس

اين افراد دچار حملات اضطرابي ناگهاني مي‌شوند كه معمولاً چند دقيقه يا گاهي بيشتر به طول مي‌انجامد. اين حملات بسيار اتفاقي، و طوري رخ مي‌دهند كه عامل تحريك‌كنندهٔ اصلي مشخص نيست. افراد مبتلا به اين نوع اضطراب اغلب جوان هستند.

احساس تنگي و فشردگي در قفسهٔ سينه، تپش شديد قلب، عرق كردن، لرزش، گيجي، احساس از دست‌دادن تعادل،... از علايم آن هستند؛ ولي اين علايم آنقدر گسترده هستند كه افراد فكر مي‌كنند دچار سكتهٔ قلبي شده‌اند و مي‌ترسند كه بميرند.

[ويرايش] ترس‌هاي ساده يا اختصاصي [۳]

ترس‌هاي خاص شايع‌ترين نوع ترس مرضي است كه طي آن فرد از مواجهه با بعضي موقعيت‌ها، فعاليت‌ها يا اشياء اجتناب مي‌كند، مانند بعضي از حيوانات (عنكبوت، موش، مارمولك،...)، بلندي، دريا، خون، مرگ،... هر چيزي مي‌تواند باعث اين نوع اضطراب (كه خطر خاصي به دنبال ندارد) بشود. ترس از مكان‌هاي بسته [۴]، ترس از اجتماع و ترس از مكانهاي باز [۵] (كه افراد مبتلا به آن از حضور در فضاي باز و پر ازدحام و شلوغ و خروج از محيط منزل خودداري مي‌كنند. اين اختلال معمولاً در نوجواني شروع مي‌شود، ولي سابقهٔ آن مي‌تواند به دوران كودكي و تجربهٔ اضطراب جدايي در آن زمان برگردد.) از اين نوع اضطراب هستند.

[ويرايش] اختلال اضطراب اجتماعي [۶]

نوشتار اصلي: اضطراب اجتماعي

اين نوع ترس در اواخر كودكي يا اوايل نوجواني شروع مي‌شود و ترس و شرمساري از اشتباه كردن، صحبت كردن در جمع، غذا خوردن، سرخ شدن يا لرزش صدا و... در برابر جمع است و و با خجالت ساده تفاوت دارد. اين حالت اضطراب مانع شناخت افراد جديد مي‌شود و فرد را به انزوا و گوشه‌گيري مي‌كشاند.

[ويرايش] اختلال وسواس [۷]

نوشتار اصلي: اختلال وسواسي جبري

در اين حالت فرد افكار يا اعمالي را برخلاف ميل خود تكرار مي‌كند. اين بيماري مي‌تواند به صورت وسواس فكري يا وسواس عملي يا هر دو در فرد ظاهر شود. در وسواس فكري، فرد قادر نيست فكر، احساس يا عقيده‌اي تكراري و مزاحم را از ذهن خود بيرون كند. افكار وسواسي مي‌توانند بسيار ناراحت كننده، وحشت‌آور يا وحشيانه باشد. افكار وسواسي مي‌توانند باعث شوند كه فرد به سمت عادات وسواسي گرايش پيدا كند، يعني عمل يا اعمالي را به طور مكرر انجام دهد (وسواس عملي). مانند شستن مكرر دست‌ها، بالا كشيدن بيني،... اعمال وسواسي هيچ‌گونه توجيه منطقي ندارند.

[ويرايش] اختلال تنش‌زاي پس از رويداد [۸]

نوشتار اصلي: اختلال ااختلال تنش‌زاي پس از رويداد‎

اختلال تنش‌زاي پس از رويداد را به نام سندرم موج انفجار نيز مي‌شناسند. اين حالت مربوط مي‌شود به حادثه‌اي (از قبيل جنگ، تصادفات شديد، سوانح طبيعي،...) كه با استرس شديد هيجاني همراه است و شدت آن مي‌تواند به هر كسي آسيب برساند. يك‌دوم افرادي كه دچار چنين استرس شديدي مي‌شوند علايم مربوط به آن را (مانند خواب‌هاي تكراري، خاطراتي مبهم ولي فراگيرنده، از دست رفتن تعادل و پرخاشگري شديد،...) پس از گذشت حدود سه ماه از دست مي‌دهند. هرچه اقدامات لازم براي درمان زودتر انجام گيرد، احتمال ابتلا به اختلال استرس پس از سانحه كمتر مي‌شود. در صورتي كه اين حالت بيش از چند ماه طول بكشد، احتمال اين كه تا آخر عمر با فرد باقي بماند بسيار زياد مي‌شود.

 اضطراب در كودكان و نوجوانان

تشخيص اضطراب و درمان آن در كودكان و نوجوانان بسيار مهم است، چون شخصيت آنان طي اين دوره شكل مي‌گيرد. بسياري از كودكان زماني كه در شرايط جديدي قرار مي‌گيرند، دچار اضطراب مي‌شوند و واكنش‌هاي متعددي را از خود بروز مي‌دهند ( لكنت زبان، آويزان شدن به پدر و مادر، خجالتي شدن، جويدن ناخن، ...). وظيفهٔ والدين در اين موقعيت اين است كه با او با صبر و حوصله بر خورد كنند و به او اعتماد به نفس لازم را براي مواجهه با آن شرايط بدهند. تشويق والدين در ارتباط بر قرار كردن فرزندان با محيط خارج از خانه و افراد غير فاميل بسيار مؤثر است. بسياري از والدين از اين احساس فرزندشان تا روزي كه به مشكل برخورند (مثل اولين روز مدرسه) بي اطلاع هستند. يكي از شايع ترين دلايل دل درد و حالت تهوع كه در كودكان دبستاني ديده مي‌شود، ترس و اضطراب آن‌ها از مدرسه است. نگراني پدر و مادر ( از ورود تازهٔ كودك به مدرسه، وضعيت درسي او و ...) باعث انتقال آن به فرزند مي‌شود و اضطراب او را افزايش مي‌دهد. از اختلالات اضطرابي شايع در كودكان مي‌توان اضطراب اجتماعي، ترس از مدرسه، اضطراب امتحان و اضطراب جدايي را نام برد.

با بزرگ شدن كودك و پا گذاشتن به دوران نوجواني ممكن است اختلالات اضطرابي جديدي در او پديد آيد. در اين زمينه مي‌توان به عوامل زير اشاره كرد:
•اضطراب ناشي از پذيرفته نشدن از جانب همسالان

نوجوانان در اين مرحله از زندگي خويش به شدت به همسالان خود گرايش دارند و به دنبال برقراري ارتباط و دوستي با آنان هستند. والدين بايد نياز طبيعي مورد توجه همسالان قرار گرفتن فرزندشان را درك كنند و براي دوستان او احترام قائل باشند. همچنين حفظ اعتبار و شخصيت نوجوان در مقابل همسالان بسيار مهم است. ترس از برقرار كردن روابط عاطفي و اجتماعي و سرزنش‌هاي والدين در انتخاب دوستان به دليل متفاوت بودن فرهنگ و آداب و رسوم و ارزش‌هاي خانواده ها، باعث اضطراب در نوجوان مي‌شود. براي جلوگيري از پنهان كاري، پدر و مادر بايد در زمان مناسب و با منطق و ملايمت او را متوجه نتايج نامطلوب بعضي از معاشرت‌ها كنند.
•تغييرات جسمي

نگراني و اضطراب در اين مورد مي‌تواند ناشي از ديررسي يا زودرسي بلوغ، احساس خجالت، نا آگاهي و يا ترس از شرايط جديد و ناتواني در تطابق دادن رفتار خود با اين شرايط باشد. براي جلوگيري از اضطراب، پدر و مادر يا مربيان بايد به طور مناسب و شايسته، نوجوان را (قبل از پيدايش علايم ثانويهٔ بلوغ) در جريان مسائل مربوط به تغييرات جسماني و آثار رواني آن بگذارند.
•بروز رفتارهاي پرخاشگرانه

مخالفت با افراد مختلف در خانه و يا خارج از آن، از خصوصيات بعضي از نوجوانان است كه ممكن است با پرخاشگري كلامي يا غير از آن همراه باشد. عدم توانايي كنترل اين رفتار پرخاشگرانه باعث اضطراب در بسياري از نوجوانان مي‌شود. براي جلوگيري از اين حالت، تربيت مناسب والدين، مقاوم ساختن فرزند در برابر سختي‌ها از دوران كودكي و ايجاد امنيت رواني مي‌تواند مؤثر واقع شود. امر و نهي‌هاي غير اصولي و محدوديتهاي بي مورد در كسب استقلال و آزادي، باعث تحريك عصبانيت و خشم‌هاي كنترل نشده در نوجوانان مي‌شود. والدين بايد به نوجوان بياموزند كه به هنگام خشم، منطقي برخورد كند و بدون توهين و تحقير ديگران عواطف خود را بيان كند. همچنين بايد به او بفهمانند كه نحوه برخورد ديگران با او تا حدي نتيجه رفتار خود او با ديگران است.
•ترس از مستقل شدن

يكي از عمومي ترين نيازهاي نوجوانان داشتن استقلال و آزادي است. كسب استقلال در بسياري از نوجوانان باعث اضطراب مي‌شود. از جمله مشكلاتي كه طي دستيابي به استقلال در نوجوانان ديده مي‌شود، تضاد و دوگانگي است. يعني نوجوانان با اين كه مي‌خواهند و مي‌دانند كه بايد مستقل شوند، از استقلال مي‌ترسند. ناآگاهي از وضعيت پس از استقلال، يكي از دلايل اصلي اين امر است. براي جلوگيري از ابتلا به اضطراب و دوگانگي، والدين بايد به نوجوان اعتماد به نفس و جرأٔت تجربه كردن دهند و براي او امنيت رواني فراهم كنند. دادن مسئوليت و فرصت به نوجوان و اجازهٔ اظهار نظر و تصميم دربارهٔ امور مربوط به خود، بدون تنبيه و تحقير او به خاطر اشتباهاتش، باعث مي‌شود تا او از خطا هايش عبرت بگيرد، راه‌هاي مختلف زندگي را بياموزد و براي مستقل شدن آماده شود.


 راه‌هاي پيشگيري از اضطراب

براي جلوگيري از اضطراب راه‌هاي مختلفي وجود دارند . مي‌توان موارد زير را مثال زد:
•رژيم غذايي سالم

استفاده از غذا‌هاي متنوع و حاوي انواع مواد لازم به ميزان متعادل در حفظ سلامت بدن نقش اساسي دارد.
•فع