مشاوره مديريت - آموزش مديريت - آموزش فروشندگي حرفه‌اي
 
نويسندگان
عضویت
نام کاربری :
پسورد :
تکرار پسورد:
ایمیل :
نام اصلی :
آمار
امروز : 20543
دیروز : 33302
افراد آنلاین : 50
همه : 4349025


 روش قصه پردازى در قرآن

                                                        

هدف اصلى قرآن از نقل قصه ها و داستانهايش عبور دادن انسان از گذرگاههاى تاريك و ترسناك و رساندن او به سرزمين روشناييها و هدايت است . منتها ((ضمن تعقيب آن هدف اصلى ، گاه مناسبتى ايجاب مى كند كه داستان برگزيده اى به اندازه و شيوه متناسب و با زيبايى هنرى راستين ، ايراد شود، ليكن نه بر اساس خيالپردازى و قصه آفرينى ، بلكه بر اساس ‍ ابتكار و آفرينش هنرى در چگونگى گزارش و با اتكا به واقعيتهاى قاطع و ترديدناپذير)). از اين روش و شيوه قرآن در نقل قصه ها و داستانها بايد تحت عنوان ((روش قصه پردازى قرآن )) نام برد.
چگونگى شروع قصه ها
يكى از روشها، شيوه و چگونگى آغاز يك قصه است كه با دقت نظر و ژرف نگرى در قصه هاى قرآن و مطابقت و مقايسه آنها با يكديگر، مى توان به تفاوت و تنوع قصه در شروع با توجه به چگونگى آغاز و شروع ، پى برد و اين گونه قصه ها را دسته بندى كرد:
الف . برخى قصه هاى قرآن با يك مقدمه آغاز مى گردد كه اين مقدمه بر اساس اهداف خاص مى تواند به گونه هاى متفاوت آمده باشد.
1. مقدمه يك ((استفهام تقريرى )) است كه اين استفهام در خواننده كشش و انگيزه ايجاد مى كند كه داستان را دنبال كند. داستان موسى (ع ) در سوره طه (آيه 9)) با اين مقدمه استفهامى آغاز مى گردد: ((هل اتيك حديث موسى )).
((بديهى است اين استفهام براى كسب خبر نيست كه او از همه اسرار آگاه است ، بلكه به تعبير معروف ((استفهام تقريرى )) يا به تعبير ديگر استفهامى است كه مقدمه يكى خبر مهم است ، همان گونه كه در زبان روزمره نيز هنگام شروع يك خبر مهم مى گوييم : آيا اين خبر را شنيده اى كه ...؟))
قطعا شروع قصه اى با اين گونه استفهام و پرسش ، خواننده را ترغيب مى كند كه با تمام وجود و سراپا گوش ، خود را براى شنيدن داستان آماده نمايد كه :
((آن يك نوع استفهام است براى زمينه چينى و آماده كردن نفسها و گوشها، تا اينكه قصه را بخوبى دريابند و عاشقانه مايل به دريافت آن شوند.))
2. در سوره ((ص )) (آيات 17 تا 20) به معرفى شخصيت داوود (ع ) مى پردازد و بعد با جمله استفهامى ((هل اتيك نبؤ ا الخصم اذ تسوروا المحراب )) (آيا از داستان آن مردان متخاصم كه به بالاى ديوار محراب آمدند خبر دارى ؟) به داستانى در مورد اين پيامبر خدا مى پردازد، بويژه كه با اين استفهام شنونده و خواننده را ترغيب به شنيدن و خواندن داستان مى كند و بعد ماجراى داورى آن جناب و دو برادر متنازع را بيان مى دارد. مرحوم علامه طباطبائى (ره ) در اين باره مى نويسد:
((استفهام "هل اتيك ..." به منظور به شگفتى واداشتن و تشويق به شنيدن خبر است .))
3. در سوره ذاريات (آيه 24) نيز داستان ميهمانان ابراهيم (ع ) را با يك استفهام و پرسش آغاز مى كند و نكته قابل تاءمل و دقت آيه اين است كه نمى فرمايد ((آيا داستان ابراهيم را مى دانى و از آن خبر دارى ؟))، بلكه مى فرمايد: ((هل اتيك حديث ضيف ابرهيم المكرمين )) (آيا داستان ميهمانان گرامى ابراهيم به تو رسيده است و از آن خبر دارى ؟). اين نوع پرسش خواننده را برمى انگيزد كه حتما داستان را بخواند، زيرا با بيان ((ميهمانان ابراهيم )) خواننده ترغيب و تشويق مى شود كه داستان را پى گيرد و اين مساءله در ذهن خواننده تداعى مى گردد كه داستان ابراهيم را كه مى دانم ، پس آن را بخوانم تا ببينم داستان مهمانانش چه بوده است .
از اين گونه است داستان و حكايت ارتشهاى فرعون و ثمود كه داستان با يك استفهام آغاز مى گردد و چون داستان پيشين نمى فرمايد ((آيا داستان فرعون و ثمود را مى دانى ؟))، بلكه مى فرمايد: ((هل اتيك حديث الجنود فرعون و ثمود)) آيا داستان لشكرها را شنيده اى ؟ لشكرهاى فرعون و قوم ثمود؟)، كه اولا خواننده را هر چه بيشتر براى خواندن داستان برانگيزد، ثانيا ((براى اينكه به قدرت و استعداد و آمادگى آنها (ارتشهاى فرعون و ثمود) اشاره مى كند)).
4. در سوره فجر نيز، بعد از قسمتهاى پى در پى با طول موجهاى كوتاه و كوبنده ، به داستان اقوام عاد و ثمود و فرعون مى پردازد و داستان را با يك استفهام آغاز مى نمايد: ((الم تر كيف ربك بعاد)) (آيا نديدى كه پروردگار تو با قوم عاد چه كرد؟) و ((تركيب استفهام در اينچنين سياقى از نظر برانگيختن و شوراندن براى بيدارى و التفات ، شديدتر و مؤ ثرتر است )).
5. داستان اصحاب فيل با دو استفهام تقريرى آغاز مى گردد:
((الم تر كيف فعل ربك باصحاب الفيل . الم يجعل كيدهم فى تضليل .))
آيا نديدى كه خداى تو با اصحاب فيل چه كرد؟ آيا كيد و مكر آنان را به بيراهه نينداخت ؟
اما اينكه چگونه كيد و مكر آنان را در گمراهى و بيراهه قرار داد، آن را در يك سيماى وصفى هراسناك و پرفروغ به نمايش درآورده است ، به اين ترتيب كه تماشا مى كنيم :
((و ارسل عليهم طيرا ابابيل . ترميهم بحجاره من سجيل . فيجعلهم كعصف ماءكول .))
و بر سر آنان پرندگى فوج فوج فرستاد، تا آنها را با سجيل سنگباران كردند. و آنان را چون كاه پس مانده در آخور ساخت .
ب . پاره اى از داستانهاى قران با مدخلهاى كوتاه و مقدمه اى آغاز مى گردد كه در طى آنها درونمايه داستانها را پيشاپيش به ميان آورده ، يا از حالت و كيفيت آنها خبر داده و يا كردار ويژه قهرمانى را برجسته ساخته و شخصيتش ‍ را طى چند جمله به عبارت كوتاه به تصوير كشيده است كه از آن جمله به داستان مبارزات موسى (ع ) با فرعون در سوره قصص مى توان اشاره كرد.
1. قرآن در اين داستان قبل از اينكه به اصل داستان و ماجرا بپردازد، در مقدمه به معرفى شخصيت فرعون پرداخته و دورنمايى از داستان را ترسيم كرده و پايان و سرانجام داستان را به طور غيرمستقيم بازگو نموده است تا جايى كه خواننده مى تواند در طى آن ، مضمون و درونمايه داستان را حدس ‍ بزند.
((ان فرعون علا فى الارض و جعل اهلها شيعا يسضعف طائفه منهم يذبح ابناءهم و يستحيى نساءهم انه كان من المفسدين . و نريد ان نمن على الذين استضعفوا فى الارض و نجعلهم اءمه و نجعلهم الوارثين . و نمكن لهم فى الارض و نرى فرعون و هامان فرعون و هامان و جنودهما منهم ما كانوا يحذرون .))
((اين مقدمه داستانى بر چند حقيقت هنرى مشتمل است :
1. اين مقدمه خلاصه اى است از محتويات داستان ، زيرا خواننده كشف مى كند كه اين داستان پيرامون جدالى كه ميان حق و باطل (موسى و فرعون ) برپاست ، دور مى زند: ((داستان موسى و فرعون را براى تو مى خوانيم ...)).
2. خواننده به دست مى آورد كه سرانجام ، نتايج اين جدال به نفع موسى (ع ) و مؤ منان خواهد بود: ((ما بر آن هستيم كه بر مستضعفان روى زمين نعمت دهيم ...)).
3. داستان ، ماده و اساس اين باطل را مشخص مى كند و اينكه اساس اين باطل برترى جويى فرعون ، ايجاد تفرقه ميان طوايف جامعه و به استضعاف كشيدن مردم است ، به گونه اى كه مردان را مى كشد و زنان را زنده مى گذارد. البته دلايل اين كار را خواننده از مجموع داستان به دست خواهد آورد: ((فرعون در آن سرزمين برترى جست و مردمش را فرقه فرقه ساخت )).
4. همچنين خواننده از اين مقدمه به عواملى كه فرعون را به فساد وادار مى كند، پى مى برد و آن اينكه وى مى خواهد سلطنت خود را حفظ كند و از زوال آن سخت در هراس است : ((به فرعون و هامان و لشكريانشان چيزى از آن مى ترسيدند، نشان دهيم )).
قرآن بعد از اين مقدمه ، داستان موسى (ع ) را از دوران كودكى و فرمان افكندنش در دريا آغاز مى كند (فالقيه فى اليم ...) و با انداخته شدن فرعون و لشكريانش در دريا و غرق شدنشان ، داستان را به پايان مى برد ((فاخذناه و جنوده فنبدناهم فى اليم فانظر كيف كان عاقبه الظالمين )).
2. قرآن در سوره ((ص )) (آيات 17 - 20) بعد از معرفى شخصيت داستان (داوود عليه السلام ) و ويژگيهاى اين قهرمان داستان و عطايايى كه بر او داده شد، به يكى از داستانهاى آن جناب مى پردازد.
ج . پاره اى از مقدمه ها فشرده اى از داستان است كه پيشاپيش مى آيد، آنگاه به تفصيل آن مى پردازد:
1. قرآن در سوره اعراف با اين مقدمه ((و لقد مكناكم فى الارض و جعلنا لكم فيها معايش قليلا ما تشكرون )) داستان آفرينش و تمكين بنى آدم در زمين را آغاز كرده و طى پانزده آيه (آيات 11 - 25) به طور تفصيل به اين تمكين پرداخته است و ((تفصيل اجمالى است كه در آيه قبل ذكر شده است )). و اين گونه است كه بعد از اجمال ، ابتداى خلقت انسان و صورت بندى او و ماجراى آن روز آدم و سجده ملائكه و سرپيچى ابليس و فريب خوردن آدم و همسرش و خروجشان را بهشت و ساير امورى را كه خداوند براى آن دو مقدر كرده بود، بيان مى فرمايد و در پايان داستان با چهار خطاب ((يا بنى آدم ...)) به نصيحت و موعظه فرزندان آدم مى پردازد.
2. در همان سوره پيشين (اعراف ) قرآن در مقدمه ، فشرده اى از داستان موسى (ع ) و مبارزاتش را با فرعون و طرفداران او بيان مى كند، سپس به تفصيل داستان و ريز ماجرا مى پردازد.
((ثم بعثنا من بعدهم موسى باياتنا الى فرعون و ملائه فظلموا بها فانظر كيف كان عاقبه المفسدين )).
بعد از آنها موسى را با آپاتمان به سوى فرعون و قومش فرستاديم . آنها هم با آن آيات مخالفت كردند. اينك بنگر كه عاقبت مفسدان چگونه بوده است .
قرآن با بيان ((فانظر كيف كان عاقبة المفسدين )) اولا خواننده را تشويق مى كند و برمى انگيزد كه داستان را دنبال كند و پى گيرد، ثانيا سرانجام بدفرجامى فرعون و قومش را در ابتداى داستان ذكر مى نمايد. ((اين جمله اجمال داستان موسى (ع ) است و از جمله ((و قال موسى يا فرعون ...)) شروع به تفصيل آن مى كند)).
((اين گونه آغاز كردن داستان خود از راههاى خاص قرآن در بيان قصص ‍ است و اين شكل با سياق سوره و محورى كه بر گرد آن مى چرخد، مناسب تر است ؛ چه ، از همان لحظه نخستين عاقبت كار را نشان مى دهد تا هدفى كه از آوردن آن منظور بوده دستگير شود.))
ضمنا در آيه 128 از قول موسى (ع ) نيز اين بشارت را مى دهد كه سرانجام پيروزى و سعادت از آن متقين است و در آيات 136 و 137 دو تابلو از اين سرانجام را ترسيم مى كند: سرانجام فرعونيان كه در دريا غرق شدند، و سرانجام متقين و پرهيزكاران كه وارث مشرق و مغرب زمين با بركت (مصر و شامات ) گشتند.
3. در داستان اصحاب كهف ، قرآن بعد از مقدارى مطالب فشرده و مجمل ، به تفصيل داستان مى پردازد. اين مقدمه آيات 10 تا 12 را در بر مى گيرد. در آيه اول از پناه بردن آن جوانان مهاجر سخن به ميان آورده است و اينكه دست به دعا برداشتند و زمينه سازى راه رشد و هدايت را طلب كردند:
((اذ اوى الفتية الى الكهف فقالوا ربنا اتنا من لدنك رحمة و هيى ء لنا من امرنا رشدا)).
در آيه دوم به خواب رفتن آنان را در ساليان متمادى بيان نموده است :
((فضربنا على اذانهم فى الكهف سنين عددا)).
و در سومين آيه به ديدار شدن و اختلافشان در مقدار زمانى كه خوابيدند اشاره شده است :
((ثم بعثنا لنعلم اى الحزبين احصى لما لبثوا امدا)).
و بعد از اين مقدمه ، كه نسبت به ديگر مقدمات مفصل تر است تا مخاطب و خواننده بيشتر در جريان وضعيت كلى داستان قرار گيرد، طى سه پرده داستان را به نمايش در آورد و از اصل ماجرا پرده بر مى دارد.
4. داستان يوسف (ع ) و فراز و فرودهاى زندگى آن جناب كه سوره يوسف را به خود اختصاص داده است نيز با مقدمه اى شروع مى گردد؛ مقدمه اى كه ، ضمن ايجاد كشش در خواننده ، دورنمايى از داستان را ترسيم مى كند و در واقع مى توان گفت ((نحن نقص عليك احسن القصص ... ان ربك عليم حكيم )) مقدمه داستان به حساب مى آيد و از آيه ((لقد كان فى يوسف و اخوته ايات للسائلين )) بر سر قصه مى شود و ((در حقيقت بشارتى كه قبلا داده بود، عنوان مقدمه اى را داشت كه به طور اجمال اشاره به سرانجام قصه مى نمود)).
د. گاه فشرده اى از داستان بعد از تفصيل آن آورده مى شود، يعنى بعد از اينكه داستان به طور مفصّل بازگو گرديد، ديگر بار خلاصه و چكيده اى از آن را بيان مى كند.
1. در داستان عيسى (ع ) در سوره آل عمران ، ضمن بيان مفصل ماجرا، در پايان داستان فشرده اى از آن را كه در واقع هدف و پيام داستان نيز هست اين گونه بازگو مى كند:
((ان مثل عيسى عند الله كمثل ادم خلقه من تراب ثم قال له كن فيكون )).
مثل عيسى در نزد خدا چون مثل آدم است كه او را از خاك بيافريد و به او گفت موجود شو. پس موجود شد.
((اين آيه شريفه هدف اصلى از ذكر داستان عيسى (ع ) را به طور خلاصه بيان مى كند و در حقيقت اجمالى است بعد از تفصيل ، و اين كار (يعنى خلاصه گيرى از گفتار، مخصوصا آنجا كه پاى احتجاج در بين باشد) از مزاياى كلام شمرده مى شود.))
2. داستان قوم عاد و گفتگو و جدالشان با حضرت هود (ع ) به طور مفصل آيات 50 تا 58 سوره هود را در بر مى گيرد كه در پايان داستان ، قرآن دوبار به طور فشرده خلاصه اى از داستان را ديگر بار نقل كرده است . ((بار اول خلاصه گيرى كرده و فرموده : ((و تلك عاد جحدوا بايات ربهم و عصوا رسله و اتبعوا امر كل جبار عنيد))، و تلخيص بار دوم از كلمه ((الا ان عادا كفروا الا بعدا لعاد قوم هود)) شروع مى شود...)).
اين گونه تلخيص را در داستان بعدى همين سوره يعنى داستان قوم ثمود نيز داريم .
ه‍. گاه برخى از داستانها بدون مقدمه و زمينه سازى پيشين آغاز مى گردد و خواننده را يكباره و ناگهانى بر سر قصه مى برد. اين گونه نمايش در داستانهاى قرآن زياد به چشم مى خورد.
1. داستان يونس (ع ) در سوره صافات (آيات 139 - 148) بدين ترتيب آغاز مى شود:
((و ان يونس لمن المرسلين . اذ ابق الى الفلك المشحون . فساهم فكان من المدحضين ... .))
و يونس از پيامبران بود. چون به آن كشتى پر از مردم گريخت ، قرعه زدند و او در قرعه مغلوب شد....
خواننده ناگهان به اين آغاز داستانى درباره يونس (ع ) كه قهرمان داستان است برمى خورد و اين در حالى است كه وى نسبت به يونس (ع ) هيچ گونه اطلاعات قبلى ندارد و تنها همين قدر مى داند كه او از پيامبران است . با اين حال نكته قابل توجه اين است كه داستان ابتدا تا انتهاى حال يونس (ع ) را به نمايش نمى گذارد، بلكه آن پرده را به نمايش مى گذارد كه يونس (ع ) در كشتى پر از جمعيت گريخته است و طبق قرعه مى بايد او را از كشتى به دريا افكنند.
2. داستان زكريا و تولد يحيى و ماجراى مريم و تولد عيسى و داستان ابراهيم و موسى و حكايت اسماعيل و ادريس عليهم السلام در سوره مريم بدون مقدمه و زمينه چينى و تنها با معرفى اين پيامبران خدا و بر شمردن برخى ويژگيهاى آنان آغاز شده است و به همين ترتيب است قصه سليمان با مورچه و هدهد و بلقيس ملكه سبا.
اين روش و شيوه داستان كه ((در يك حالت ناگهانى مخصوص به نمايش ‍ درمى آيد كه تماشاى آن تماشاگران را هرگز از اين تماشا بى نياز نمى گرداند، يعنى چشم تماشاگر هميشه تشنه تماشا مى ماند))، يكى از روشهاى قصه پردازى قرآن است و در چنين مواردى ، هدف در ((طرح ناگهانى قصه )) تاءمين مى شود. ((اين شيوه (در مسير داستان قرار گرفتن به صورت ناگهانى ) از اثر بخشى خاصى برخوردار است كه معمولا قصه نويسان و فيلمسازان و كارگردانان نمايش به آن توجه داشته و (آن را) مورد استفاده قرار مى دهند)).
شيوه نقل حوادث داستان
قصه هاى قرآن را در شيوه نقل حوادث داستان به دو دسته مى توان تقسيم بندى كرد:
الف . رعايت تسلسل زمانى :
قصه ها معمولا از تسلسل زمانى برخوردارند و حوادث داستان و هر پرده نمايشى آن طبق سير زمانى و بر حسب تسلسل روايت مى شود و پيش ‍ مى رود و سياق كلام نيز چنين تسلسلى را مى طلبد و اقتضا مى كند كه غالب داستانهاى قرآن از اين تسلسل زمانى بهره دارند و از آن جمله مى توان به داستان موسى (ع ) در سوره قصص اشاره كرد. در آنجا مى بينيم داستان از دوران تولد و كودكى موسى (ع ) آغاز مى شود و طبق يك مسير متوالى و پى در پى و تسلسل زمانى پيش مى رود و با غرق شدن فرعون و لشكريانش ‍ پايان مى پذيرد.
ب . شكسته شدن وحدت زمانى :
در پاره اى از قصه ها تسلسل زمانى رعايت نشده است و شكسته شدن وحدت زمانى در آنها كاملا مشهود و نمايان است و سياق كلام اقتضا مى كند كه داستان از درون برش بخورد و برخى پرده هاى نمايش جابجا گردد و تسلسل آن رعايت نشود. از نمونه داستانهاى قرآن با اين گونه ساختار مى توان به داستان موسى (ع ) در سوره طه و داستان اصحاب كهف اشاره كرد:
1. داستان موسى (ع ) كه آيات 9 تا 99 سوره طه را دربر گرفته است ، از جايى آغاز مى شود كه موسى (ع ) به دنبال آتش رفته است تا بتواند راه را پيدا كند و خود و خانواده اش را از آن تاريكى و بيابان ظلمت بار برهاند و داستان سير خود را طى مى كند و به جلو مى رود تا رسيدن به مقام رسالت و پيامبرى و ابلاغ فرمان از سوى پروردگار مبنى بر حركت به سوى فرعون (((اذهب الى فرعون انه طغى )). در اينجا بعد از دعا و درخواست موسى ، داستان يكباره به عقب برمى گردد و متن داستان ناگهان تسلسل رويدادها را قطع مى كند و خواننده را به حوادث دوران كودكى موسى (ع ) مى برد و آن دوران پر از غم اندوه مادر موسى و چهره مضطربش را پيش ‍ چشم خواننده مى آورد و به نمايش مى گذارد و ((به جاى زمان عينى از زمان ذهنى بهره گرفته مى شود.... آنگاه متن داستان مجددا به نقطه اى برمى گردد كه آن را قطع كرده بود و روايت رويدادهايى را كه به موسى (ع ) و رابطه او با فرعون مربوط مى شود، پى مى گيرد. اين تقطيع و برش اجزاء داستان و شكستن وحدت زمانى آن ، داراى اسرار هنرى است كه بايد درباره آنها تاءمّل كرد و از اين طريق رابطه موجود ميان اهداف داستان و شيوه هاى ساختارى موسى (ع ) در سوره قصص بر اساس تسلسل زمانى و در سوره طه بر پايه درهم شكستن وحدت زمانى است . شايد در اينجا (سوره طه ) ((متن داستان از لحاظ هنرى مى خواهد ميان رفتن موسى به سوى فرعون در حالى كه او بزرگترين مسؤ وليت يعنى رسالت را بر دوش ‍ دارد و از لحاظ سنى نيز سالخورده است و رهايى موسى از چنگال فرعون در زمانى كه او كودكى بيش نبود، توازن برقرار سازد و نتيجه (هر دو واقعه ) آن است كه موسى چه در دوران كودكى و چه در دوران بزرگسالى بر فرعون پيروز مى شود.... اين موازنه در ساختار داستانى از اهميت ويژه اى برخوردار است ، چنانكه اين موضوع بر همگان روشن است )). و ديگر اينكه ((قطع سلسله رويداد زمانى صورت مى گيرد كه موسى از خداوند درخواست مى كند تا در انجام وظيفه اى كه به عهده اش گذاشته است ، يارى اش دهد. خداوند نيز اين درخواست وى را اجابت مى كند و در پاسخ او چنين مى گويد: هر چه خواستى به تو داده شد)).
آنگاه داستان را برش مى زند و يكى از منتهايش را بر پيامبر (ص ) يادآورى مى كند تا او در انجام وظيفه خطيرش استوار و پابرجا باشد، در عين حالى كه كل داستان جهت اطمينان قلب و ثابت قدمى بيشتر پيامبر (ص ) و مؤ منين بازگو گرديده است و در لواى داستان ، پيروزى را به آن جناب و يارانش نويد مى دهد.
2. داستان اصحاب كهف نيز - كه قبلا به آن اشاره شد - با مقدمه اى آغاز مى گردد كه خود خلاصه اى است از سه فراز داستان اصحاب كهف . داستان از نظر ساختار از وسط حادثه شروع شده و سپس به آغاز برگشته و آنگاه تسلسل زمانى خود ادامه داده است ، يعنى داستان از آنجا آغاز شده است كه جوانمردان به غار پناه بردند و در واقع ورود خواننده به داستان تواءم با وارد شدن جوانمردان به داخل غار است .
((اذ اوى الفتيه الى الكهف ...)).
آنگاه كه آن جوانمردان به غار پناه بردند....
اما در پاسخ به اين پرسش كه چرا قرآن به جاى اينكه از ابتداى داستان شروع كند از وسط داستان آغاز كرده است و دليل هنرى اين كار چيست و چرا داستان از آغاز درباره محيط كفر كه اين قهرمانان در آن زندگى مى كردند سخن نگفته بلكه درباره ورودشان به غار آغاز سخن كرده است ، دكتر محمود بستانى مى نويسد:
((البته سبب اين امر كاملا روشن است ، چرا كه اگر توجه كنيم ، مى بينيم كه مقدمه و يا پيش درآمد سوره كهف پيرامون زينت زندگى دنيا و ضرورت به دور افكندن آن دور مى زند. بنابراين آنچه كنار گذاشتن اين حيات و زينت آن را به نحوى اكمل عينيت مى بخشد، گريختن از زندگى و پناه بردن به غارى است كه از زندگى و زينت آن جدا باشد.))
3. داستان ديگرى كه از نظر ساختار از وسط حادثه شروع مى شود و سپس ‍ به آغاز داستان برمى گردد و آنگاه تسلسل زمانى خود را ادامه مى دهد، ((داستان گاو)) در سوره بقره است . ابتدا داستان را مى آوريم و سپس به ساختار داستان و عينيت اين گونه ساختار مى پردازيم :
((و اذ قال موسى لقومه ان الله ياءمركم ان تذبحوا بقره ...)).
و به ياد آريد آن هنگام را كه موسى به قوم خود گفت : خدا فرمان مى دهد كه گاوى را بكشيد.
گفتند: آيا ما را به ريشخند مى گيرى ؟
گفت : به خدا پناه مى برم اگر از نادانان باشم .
گفتند: براى پروردگارت را بخوان با بيان كند آن چگونه گاوى است ؟
گفت : مى گويد گاوى است نه خيلى پير و از كارافتاده ، نه جوان و كاركرده ، ميانسال . اكنون بكنيد آنچه را كه مى فرمايد. گفتند: براى ما پروردگارت را بخوان تا بگويد رنگ آن چيست ؟
گفت : مى گويد گاوى است زرد سير كه رنگش بينندگان را شادمان مى سازد.
گفتند: براى ما پروردگارت را بخوان تا بگويد آن چگونه گاوى است ؟ كه چنين گاوانى بر ما مشتبه شده اند و اگر خدا بخواهد ما بدان را مى يابيم .
گفت : خدا مى گويد از آن گاوان نيست كه رام باشد و زمين شخم زند و كشته را آب دهد، بى عيب است و يك رنگ .
گفتند: حقيقت را گفتى .
پس آن را كشتند، هر چند كه نزديك بود از آن كار سر باز زنند.
اين حادثه ميانى داستان بود كه در ابتدا نقل شد و در سرآغاز داستان قرار گرفت ، اما حادثه نخست داستان كه بعد از حادثه ميانى آمده چنين است :
و به ياد آر آن هنگام را كه كسى را كشتيد و به يكديگر بهتان زديد و درباره آن كشمكش داشتيد و خدا آنچه را كه پنهان مى كرديد، آشكار ساخت .
بعد به بخش پايانى داستان مى پردازد:
سپس گفتيم : پاره اى از آن را بر آن كشته بزنيد. خدا مردگان را اينچنين زنده مى سازد و نشانه هاى قدرت خويش را اينچنين به شما مى نماياند، باشد كه به عقل دريابيد.
در اصل ، داستان اين گونه بوده است كه : بنى اسرائيل كسى را كشته بودند و قتل آن را به گردن يكديگر مى انداختند و هر طايفه اى ديگرى را متهم به قتل مى كرد تا اينكه خداوند به موسى (ع ) فرمان داد بنى اسرائيل گاوى را بكشند و آن قوم لجوج شروع به بهانه گيرى كردند و از مشخصات ريز گاو جويا شدند و بالاخره بعد از بهانه جوييهاى مختلف ، گاو را يافتند و آن را كشتند. در پايان فرمان مى رسد كه پاره اى از آن را بر آن كشته بزنند و در نتيجه مقتول ديگر باز زنده مى شود و خود اصل ماجراى قتل را حكايت مى كند و داستان با آيه ((كذلك يحى الله الموتى ...)) ((كه محور انديشه اى است كه داستان پيرامون آن دور مى زند)) و پيام داستان را دربردارد، پايان مى پذيرد.
علامه درباره اين داستان مى نويسد: ((طرز بيان قرآن از اين داستان عجيب است )). بعد با اشاره به اينكه تسلسل زمانى اين داستان در هم ريخته است است ، علت اين عدم تسلسل را و اينكه چه نكته اى اين اسلوب را باعث شده كه قسمت ميانى داستان در ابتدا و مقدمه داستان بيايد، شرح مى دهد و مى نويسد:
(( (اين ) مقدمه اى است توضيحى براى خطاب بعدى ، و در آن نامى از علت كشتن گاو نتيجه اى كه از آن منظور است نبرده ، بلكه سر بسته فرموده خدا دستور داده گاوى را بكشيد. و اما اينكه چرا بكشيد و كشتن آن چه فايده اى دارد، هيچ بيان نكرده تا حس كنجكاوى شنونده تحريك شود و در مقام تجسس برآيد، تا وقتى علت را شنيد، بهتر آن را تحويل بگيرد و ارتباط ميان دو كلام را بهتر بفهمد.))
دكتر محمود بستانى نيز دليل هنرى داستان را با اين ساختار هندسى اين گونه بيان مى دارد كه قرآن ((مى خواهد توجه (خواننده ) را با اهميت اين گونه "آغازيدن " جلب كند و به او بفهماند كه اين كار دربردارنده معنا و مفهوم ويژه اى است كه بر ساير مفاهيم فرعى مزيت و برترى دارد)).
خط سير و تسلسل تاريخى در قصه ها
برخى از داستانهاى قرآن در شيوه نقل حوادث و ساختار رويدادها از تسلسل زمانى برخوردارند و برخى ديگر فاقد اين تسلسل زمانى هستند، اما مى توان آن را به گونه اى ديگر در سير تاريخى داستانها در يك سوره بررسى كرد و در سايه اين بررسى و پژوهش نتيجه گرفت و داستانها را از اين نظر تقسيم بندى نمود.
رعايت خط سير تاريخى
در مورد داستانهايى كه بنابر خط سير تاريخى پيش رفته اند و پيوستگى و تسلسل آنها بر اين اساس و شيوه است ، مى توان به داستانهاى سوره هود اشاره كرد كه اساس و دورنمايه و محتواى داستانها توحيد و يكتاپرستى است . خود سوره نيز حول اين محور دور مى زند و موضوع اصلى آن را تشكيل مى دهد و نمونه عينى از دعوت به يكتاپرستى و پيامد نافرمانى از دستورهاى انبياى سلف را به تصوير كشيده و در قالب داستان بازگو نموده است .
((پيوستگى داستانها از اين سوره بنابر خط سير تاريخى است و از نوح آغاز مى كند و سپس داستان هود و صالح مى آيد و در ضمن رسيدن به لوط، گوشه اى از داستان ابراهيم را مى آورد و سپس شعيب است و اشاره اى به موسى است ، و از آن جهت است به رشته تاريخى اشاره كرده است كه آيندگان را از سرنوشت گذشتگان به همان ترتيب كه بوده است آگاه سازد.))
اين خط سير و تسلسل تاريخى در داستان پيامبران خدا در سوره اعراف نيز كاملا نمايان است و داستانها چون خط سير تاريخى داستانهاى انبياء در سوره هود پيش مى رود جز اينكه در اين سير، داستان ابراهيم از اين حلقه و زنجيره افتاده و قرآن از نمايش سرگذشت اين پيامبر بت شكن بازمانده است . در اين سير ((چرخ تاريخ پيش مى رود و زمان ابراهيم مى رسد. ولى قرآن در اينجا داستان ابراهيم را بازنمى گويد؛ چه ، بر آن است از هلاك و نيستى تكذيب كنندگان سخن گويد. قوم ابراهيم هلاك نشدند؛ چه ، ابراهيم از خداى خود خواستار هلاك ايشان نشد، بلكه آنان را با چيزهايى كه به جاى خدا مى پرستيدند به حال خود گذاشت . در اينجا داستان قوم لوط پسر برادر ابراهيم و همزمان با او را مى آورد كه در آن بيم دادن و تكذيب كردن و هلاك شدن است و با روش اين دسته آيات هماهنگى دارد)).
اهداف تسلسل تاريخى
سيد قطب براى اين تسلسلها و سير تاريخى اهداف خاصى را ذكر نموده است كه به آنها به طور مختصر اشاره مى گردد:
((الف . هدف اول نماياندن اين قصه كه در همه پيامبريها عقيده يگانه وجود داشته است ... عبارت واحدى كه هر پيغمبر مى گويد، اين است كه : ((يا قوم اعبدوا الله ما لكم من اله غيره )) (اى مردم ، خدا را بپرستيد، براى شما معبودى جز او نيست ). پيغمبرى اين را مى گويد و مى رود و پس از مدتى برادرش مى آيد و عين همين كلمه را مى گويد و پس از وى برادر ديگرى مى آيد و به همين روش تبديل ناپذير كار ادامه پيدا مى كند؛ چه ، عقيده خود تبديل ناپذير است و صاحب آن عقيده يگانه است و تغيير و تبديل در آن راه ندارد، و پيامبران امت يگانه اى هستند كه در طول تاريخ فطرت و طبيعت يگانه اى دارند.
ب . هدف دوم آشكار ساختن اين نكته است كه طبيعت ايمان و طبيعت كفر در نفوس بشرى در طول تاريخ يكسان بوده است .
ج . هدف سوم نماياندن غفلت و بى خبرى و فراموش كردن پند و عبرت و از ياد بردن سپاسگزارى بر نعمت جانشين شدن در زمين است : نسلى پس از نسلى ديگر بر زمين مى آيد و قومى پس از قومى ديگر جايگزين مى شود و اين قوم تازه بر آنچه گذشته رسيده نمى انديشد و پس از آگاه شدن از سرگذشت هلاكت بار گذشتگان ، بر اين جانشين خدا در زمين سپاسگزارى نمى كند ((قليلا ما تشكرون )).
د. نماياندن سرگذشت تكذيب كنندگان است كه بر سنت تخلف ناپذير خدا پيش مى آيد... و بدين گونه اين داستانها بر حسب تسلسل تاريخى پيش ‍ آمده و همه اين هدفها را صورت تحقق بخشيده است .))
درهم شكستن خط سير تاريخى
در برخى از داستانهاى قرآن اين سير و تسلسل تاريخى رعايت نشده است و از ((رشته تاريخى پيروى نمى شود؛ چه منظور از آوردن اين داستانها تاريخ ‌نگارى و نيز توجه به خود داستان نيست ، بلكه خدا با اين وسيله مى خواهد بندگان خود را تربيت كند و آنها را همچون وسيله اى براى مثال زدن و روشن ساختن حقايق به كار برد)).
حذف جزئيات در قصه
از آنجا كه قرآن كتاب هدايت انسانها از تاريكيها و جهالتها و گمراهيها به سوى نور است و هدف عمده قرآن همين مهم است ، لذا بهره گيرى قرآن از قصه ها به همين منظور بوده است و در نقل قصه ها و بازگو كردن داستان تا جايى به جزئيات در داستان و قصه مى پردازد كه نقش مهمى را در قصه داشته باشد و بتواند راه و روزنه اى به سوى نور بگشايد. بر اين اساس گاه در فرازى از داستان برخى جزئيات و عناصر داستان را حذف مى نمايد يا به صورت گذرا و اشاره مطرح مى كند و از آن مى گذرد و گاه در فرازى ديگر در بازگو كردن همان عناصر و جزئيات تاءمل و درنگ بيشتر مى كند و به صورت برجسته تر رخ مى نمايد.
مرحوم علامه طباطبائى در اين زمينه كه چرا قرآن موارد تاريخ و جزئيات داستان را نقل نمى كند، مى نويسد:
((البته جهت و علتش روشن است و آن اين است كه قرآن كريم كتاب دعوت و هدايت است و در اين رسالت و هدفى كه دارد، يك قدم راه را به طرف چيزهاى ديگر از قبيل تاريخ و يا رشته هاى ديگر كج نمى نمايد، زيرا هدف قرآن تعليم تاريخ ، و مسلكش رمان نويسى نيست . هيچ كارى به اينكه فلانى پسر كيست و نسبش چيست و حوادث تاريخى مربوط به او در چه زمانى و مكانى رخ داده است ، نداشته و متعرض ساير مشخصاتى كه يك تاريخ نويس يا رمان نويس بى نياز از ذكر آن نيست ، نمى شود، چون تعرض ‍ به اين خصوصيات در هدف قرآن (كه كتاب هدايت مى باشد) دخالت و تاءثير ندارد. براى مردم از نظر هدايت يكسان است كه بدانند ابراهيم فرزند تارح بن ناحور بن ... است يا ندانند، بدانند كه ابراهيم در ((اور كلدانيها)) در حدود سنه دو هزار قبل از ميلاد به دنيا آمده و ولادتش در عهد فلان پادشاهى كه در فلان زمان به دنيا آمده و فلان مدت سلطنت كرده و فلان روز مرده ، بوده است يا ندانند.))
سيد قطب نيز همين نظر را در حين تفسير قصه نوح مطرح مى نمايد:
((آيا طوفان جهانگير بود، يا به سرزمينهايى اختصاص داشت كه نوح به مردم آن سرزمينها برانگيخته شده بود؟ و اين سرزمينها كجا بود و جاى آن در جهانى كه اكنون در آن زندگى مى كنيم ، كجاست ؟ اينها پرسشهايى است كه جز با حدس و پندار جواب آنها را نمى توان يافت و پندار آدمى را به حق نمى رساند و جوابهايى كه داده مى شود، از اسرائيلياتى است كه به دليل متكى نيست و از آن گذشته ، در تحقق يافتن هدفهاى داستانهاى قرآنى هيچ تاءثيرى ندارد.))
پس بى زمانى و مكانى يكى از ويژگيهاى قصه هاى قرآن است و اين دو عامل در شكل دادن به روند حوادث نقش چندانى ندارد و ما در قصه ها رد پايى از زمان و مكان را جستجو نمى كنيم و نمى يابيم ، زيرا داستانها و قصه هاى قرآن وراى زمان و مكان حركت مى كنند و اين دليل بر جهانى و جاودانى بودن قصه هاست ، چرا كه زمان و مكان را در نور ديده و داستان و سرگذشت مختص به قوم و جامعه خاص در يك سرزمين و مكان و زمان خاص نيست . قصه اى است كه نمونه آن در هر جامعه و در هر زمان و مكانى ممكن است رخ دهد و همه انسانها بايد گوش به زنگ باشند و قصه آيينه تمام نمايى مى باشد كه سرنوشت خود را در آن ببينند و علت و عوامل سعادت و شقاوت جوامع را بررسى كنند.
((بعلاوه ، افزايش لذّت و بهره هنرى (از يك داستان و يا نمايشنامه ) (تفاوت ميان متن هنرى و متن عادى همين است ) بستگى به اين دارد كه چه مقدار به خواننده يا شنونده و يا بيننده امكان مى دهد كه او خود (اسرار داستان را) كشف كند. بهره هنرى داستان در اين نيست كه همه جزئيات را ارائه دهد، زيرا اين كار فرصتهاى بهره هنرى را كه در كشف و استنباط عملى مى شود، تقليل مى دهد.))
در قصه يوسف (ع ) خيلى از جزئيات قصه حذف شده است ، در حالى كه خوانندگان خود مى توانند اين جزئيات را حدس بزنند و تابلويى از آن در ذهن خود ترسيم كنند و قصه از آنچنان ساختار هنرى برخوردار است كه خواننده را يارى مى دهد كه اين برشها و پرده هاى افتاده داستان را بتواند كشف و استنباط كند. مثلا در آيه 50 آمده است كه يوسف (ع ) به فرستاده عزيز مصر گفت : ((بازگرد و شاه را از قول من بپرس چه شد كه زنان مصرى همه دست خود را بريدند؟)) ((قال ارجع الى ربك فسئله ما بال النسوة اللاتى قطعن ايديهنّ)) و در آيه بعد آمده است كه شاه از زنان مصرى خواست كه حقيقت حال خود را بازگو نمايند ((قال ما خطبكن ...)) در بين اين دو آيه مشهود است كه پرده اى افتاده و داستان برش خورده است و از بازگو كردن و بيان اينكه عمال و ماءموران شاه به سراغ زنان رفتند و آنان را به دربار فرا خواندند و زنان به دربار آمدند و شاه اين سؤ ال را از ايشان كرد، خوددارى شده است و قرآن با برشى در قصه ، صحنه بعدى يعنى حضور زنان در دربار و صحنه سؤ ال و جواب و گفتگوى پادشاه و زنان را به نمايش ‍ گذاشته است . ((ناگفته پيداست كه متن داستان ، با اينچنين حذفى ، اصل ((اقتصاد هنرى )) را كه در زمينه داستان پردازى از اهميت زيادى برخوردار است ، تحقق بخشيده )).
((لئو تولستوى )) داستان نويس چيره دست روس كه با خلق آثار هنرى جايگاه خاصى در ادبيات داستانى جهان دارد، در زمينه حذف جزئيات در قصه يوسف (ع ) مى نويسد:
((اين برادران (يوسف ) به علت مهر پدر به يوسف به حسادت برانگيخته مى شوند و او را به سوداگران مى فروشند. اينكه زليخا مى خواهد جوان را از راه به در كند، اينكه يوسف پس از رسيدن به بالاترين مقامها به برادرانش از جمله بنيامين كه از همه مقرب تر است ، رحم مى آورد، اينها و بقيه قضا يا همه حاوى احساساتى متساوى و قابل فهم براى روستايى روسى و مردم چين يا افريقا و كودك و پير و برنا و باسواد و بى سواد است و سراسر با چنان خويشتن دارى و پرهيز از جزئيات زايد نوشته شده است كه داستان را اگر در هر محفل و مجلسى نقل كنند، براى همه مفهوم خواهد بود و به قلبشان نفوذ خواهد كرد.))
بعد اين گونه ادامه مى دهد كه برخى از نويسندگان و قصه نويسان براى آسان نمودن داستان و قصه شان ((متوسل به جزئيات فراوان مربوط به زمان و مكان شده اند و همين وفور جزئيات سبب مى شود كه داستان براى كسانى كه در دايره اوضاع و احوال توصيف شده زندگى نمى كنند، صعب الفهم باشد... . نويسنده داستان يوسف ، برخلاف معمول امروزى ، نيازى به ذكر جزئيات در توصيف نداشت ؛ جزئياتى مانند وصف جامه خونين يوسف و خانه و لباس يعقوب و سر و وضع و پوشاك زليخا و اينكه او چگونه وقتى بازوبند را به بازوى چيش مى بست ، به يوسف گفت ((بيا به نزد من )) و غيره و غيره ، زيرا محتواى احساس در اين داستان خود به حدى قوى است كه هر تفصيلى به استثناى اساسى ترين امور - مثل رفتن يوسف به اتاقى ديگر براى گريستن - زايد مى بود و فقط مانع انتقال عواطف مى شد. به اين جهت داستان يوسف براى جميع آدميان قابل فهم است و به دل همه ملتها و گروهها از پير و جوان مى نشيند و تا امروز باقى بوده است و هزاران سال ديگر نيز باقى خواهد ماند. اما بياييد و بهترين رمانهاى عصر ما را از جزئيات و تفاصيل خالى كنيد و ببينيد چه از آنها باقى مى ماند)).
برجستگى فرازهاى داستان به تناسب جو و فضا
البته اين حذف جزئيات در قصه هاى قرآن كليت ندارد. گاهى برخى جزئيات به دليل نقشى كه در قصه بازى مى كنند دوربين قصه حتى آنها را برجسته تر از بخشها و پرده هاى ديگر جلوه و نمايش مى دهد. در داستان موسى (ع ) كه فرازهاى متفاوتى دارد، اين مساءله كاملا مشهود است . مثلا سوره اعراف در مبارزات موسى (ع ) و فرعون كه قصه به فراز گفتگوهاى موسى (ع ) و موضع گيريهاى فرعون پرداخته است ، از بيان جزئيات عصا و يد بيضا خوددارى كرده و تنها به بيان اين دو معجزه به صورت گذرا بسنده كرده است ، زيرا داستان در پى آن است كه واكنشها و موضع گيرهاى زشتى را كه از سوى فرعون و قوم او به وجود آمده است ، آشكار سازد.
((در اينجا شايان توجه است كه متن قرآنى ، رويدادها و موقعيتهاى اين بخش از داستان را به صورت گذرا و به دور از جزئياتى كه در داستانهاى ديگر نقل شده است ، روايت مى كند. رمزهايى كه مى توانيم آن را به وضوح دريابيم اين است كه متن داستان در صدد سخن گفتن درباره قوم موسى و قوم فرعون ، يعنى اسرائيليها و قبطيهاست . و اما در مورد فرعون يا جادوگران به اندازه اى سخن مى گويد كه وضعيت قوم فرعون و موسى را روشن سازد.))
در سوره طه اين دو معجزه موسى (ع ) به صورت مفصل تر و برجسته تر مطرح شده و آيات 17 تا 23 را به خود اختصاص داده است . حتى به جزئياتى چون كارايى عصا و واكنش موسى هنگام مشاهده معجزه نيز پرداخته است ، زيرا در اين فراز از داستان ، قرآن قصد دارد بيشتر به نقش ‍ عنصر معجزه در قيام و انقلاب موسى (ع ) و واكنش و عكس العمل ساحران در هنگام مواجهه با اين معجزه بپردازد.
پس از حذف و اضافه جزئيات قصه هاى قرآن اين گونه مى توان برداشت كرد كه قرآن در بيان و نقل قصه ها اغلب از ذكر جزئيات خوددارى و سكوت مى كند. ((اما اين سكوت و امساك قرآن هماره نيست ، در برخى داستانها گاه به جزئى ترين مساءله پرداخته و متقابلا بسيارى از نكته هاى مهم داستان را ظاهرا واگذاشته است . در داستان بلقيس و سليمان در سوره نمل هنگامى كه بلقيس به قصر سليمان مى آيد و گمان مى برد كه پيش روى تخت سليمان ، آب نماى عميقى ساخته اند (در حالى كه آن را از بلور ساخته بودند)، قرآن يادآور مى شود كه بلقيس دامنش را بالا زد تا از آب بگذرد: ((چون بلقيس آن را ديد، پنداشت كه آبى عميق است و ساقهايش ‍ را بالا زد. سليمان گفت : اين صحنه ساده اى است كه از آبگينه ها برآورده اند)).... خلاصه آنكه كميت چنان چون هر چيز ديگر در داستان پردازى قرآن ، تابعى از متغير مقصود و هدف است )) و اين ويژگى قصه هاى قرآن است .
زنده شمردن چهره هاى داستان
قرآن گاه با مخاطب قرار دادن ، چهره هاى داستان را زنده مى شمارد، گويى خود در برابر قرآن ايستاده اند و قرآن نعمتهايش را كه به آنان ارزانى داشته است برمى شمارد، در حالى كه اثرى از آنان جز سرگذشت و قصه شان باقى نمانده است . هدف اين است كه يهوديان زمان پيامبر را هشدار دهد كه شما چون آنان هستيد و سرنوشتتان از يكديگر جدا نيست و همان راهى را پيش ‍ گرفته ايد كه قوم بنى اسرائيل در زمان موسى (ع ) پيمودند و گرفتار عذاب الهى شدند. به همين دليل قرآن به جاى ضمير مفعولى ((هم )) ضمير ((كم )) را به كار برده است :
((و اذ نجيناكم من ال فرعون يسومونكم سوء العذاب يذبحون ابناء كم و يستحيون نساءكم و فى ذلكم بلاء من ربكم عظيم . و اذ فرقنا بكم البحر فانجيناكم و اغرقنا ال فرعون و انتم تنظرون .))
و به ياد آوريد هنگامى كه نجات داديم شما را از ستم فرعونيان كه از آنها در شكنجه سخت بوديد تا به آن حد كه پسرهاى شما را مى كشتند و زنانتان را براى كنيزى زنده مى گذشتند و اين سختى بلا و امتحانى بزرگ بود كه خداوند شما را بدان مى آزمود. به ياد آوريد زمانى را كه براى نجات شما از ستم فرعونيان دريا را شكافتيم و فرعونيان را در مقابل چشمانتان غرقه ساختيم .
سيد قطب در اين باره مى نويسد:
((يادآورى مجدّد داستان نجات قوم موسى در اينجا، آن هم به صورت ترسيم يك حادثه ، براى آن است كه خاطره آن دوباره در ايشان زنده شود و دلشان اثر پذيرد. لذا چنان سخن مى گويد كه گويى مخاطبين اين كلمات همان كسانى مى باشند كه در آن روز تاريخى شاهد شكافتن دريا و نجات بنى اسرائيل با رهبرى موسى (ع ) بوده اند و خاصيت ((زنده شمردن چهره هاى داستان )) از برجسته ترين ويژگيهاى سبك شگفت آفرين قرآن است .))

داستان در داستان
يكى از ويژگيهاى قصه هاى قرآن ((داستان در داستان )) است كه از ديگر شيوه هاى داستان پردازى در قرآن محسوب مى شود تا جايى كه اين روش و شيوه در برخى آثار منثور و منظوم ادب ديده مى شود كه مى توان آن را الهام گرفته و وامدار از اين روش قرآن دانست .
قرآن در پاره اى از قصه ها، گاه قصه اى را بيان مى كند و در حين بيان آن قصه و داستان ديگرى را نقل مى كند و خواننده را به دنبال خود مى كشد و در واقع قصه ديگرى را در درون خود مى پروراند. از آن نوع قصه ها و داستانها مى توان به نمونه هاى زير اشاره كرد:
1. داستان بقره كه سوره اى هم به همين نام در قرآن آمده است . خلاصه اين شگرف و در نوع خود بى نظير از اين قرار است كه : موسى (ع ) به قوم خود گفت خدا فرمان داده كه گاوى را بكشيد و آنها فكر كردند موسى (ع ) آنها را مسخره مى كند، ولى متوجه شدند كه موضوع جدى است . بعد مشخصات ريز گاو را در چند مرحله از موسى (ع ) گرفتند و بالاخره گاو را ذبح كردند. در اينجا ((قرآن ، چنانكه گويى داستان پايان يافته است ، داستان ديگرى را ذكر را مى كند اما بعد دوباره آن را به همين داستان ربط مى دهد: ((و اذا قتلتم نفسا فاداراءتم فيها و اللّه مخرج ما كنتم تكتمون )) (شما مرتكب قتل نفسى شديد و آن را به گردن يكديگر انداختيد و خدا چيزى را كه پنهان مى كرديد، آشكار كرد) )). و بعد دنباله داستان را پى مى گيرد و بر سر داستان گاو مى شود. اگر چه اين داستان در آيه فوق با كلّ داستان گاو رابطه دارد و مى بايست در سرآغاز داستان مى آمد ولى در وسط داستان بازگو گرديده و شيوه ((داستان در داستان )) را برگزيده است كه علت گزينش ‍ اين شيوه در بحثهاى پيشين آمد.
2. در سوره آل عمران نيز كه داستان سه تولد را پى در پى بازگو مى كند (تولد مريم ، تولد يحيى و تولد عيسى عليهم السلام ) ((قرآن كريم داستان زكريا (ع ) را پس از داستان زن عمران و در آغاز داستان مريم (ع ) ترسيم كرده است و به عبارت ديگر آن را در ضمن بيان داستان مريم و در نخستين بخش ‍ از زندگى او كه به اعمال عبادى وى در محراب ارتباط مى يابد، به تصوير كشيده و بدين وسيله ، پيوستگى رويدادهاى داستان مريم را قطع كرده و پس از پايان يافتن داستان زكريا (ع ) به ترسيم داستان مريم پرداخته است )).
3. قرآن در سوره هود داستان و تاريخ برخى پيامبران خدا را به تفصيل بازگو كرده است و ((در ضمن بازديد تاريخ جانشينان نوح و يادآورى از اقوامى كه به بركت خدايى رسيدند يا دچار عذاب او شدند، اشاره اى به داستان ابراهيم مى كند كه در آن بركات الهى تحقق يافته ، و اين خود در ضمن بيان قصه قوم لوط است كه گرفتار عذاب شدند)).
4. نمونه ديگرى از شيوه داستان در داستان را در سوره مؤ من (غافر) مى بينيم . در اين سوره قرآن آن فراز از داستان موسى (ع ) را برجسته كرده است كه مؤ من آل فرعون به دفاع از موسى (ع ) برمى خيزد و به همين خاطر سوره نيز به نام قهرمان داستان است ، چرا كه داستان ((مؤ من )) است و به مبارزات او اشاره دارد و به سخنرانيش در دربار فرعون در دفاع از موسى (ع ) پرداخته است . قرآن ضمن نقل داستان ((مؤ من ))، به داستان يوسف (ع ) به طور مختصر و موجز از زبان ((مؤ من )) مى پردازد و مجددا و مجددا داستان ادامه پيدا مى كند.
جملات معترضه در بين داستان
قرآن در ضمن بيان داستان گاه جمله يا جملات معترضه اى را نيز مى آورد و اين يكى ديگر از ويژگيهاى و روشهاى قرآن در داستان پردازى است و مخالف روش قرآن در بيان قصه ها نيست ، زيرا قرآن خواسته است در ضمن بيان داستان ، به هدفى كه از حكايت كردن آن مدّ نظر داشته است ، برسد و اين جملات نه تنها خواننده را از اصل داستان دور نگه نمى دارد بلكه نقل به موقع اين جملات او را در برداشت و درك پيام اين قصه ها يارى مى دهد كه به پاره اى از آن جملات اشاره مى گردد:
1. قرآن در سوره اعراف در آيات پايانى داستان موسى (ع ) به گوساله پرستى قوم بنى اسرائيل پرداخته است و ضمن نقل اين داستان ، دو آيه ذيل را به عنوان ((دو جمله معترضه در بين داستان آورده است و خطاب در آن متوجه رسول خدا (ص ) است )):
((ان الذين اتخذوا العجل سينالهم غضب من ربهم و ذله فى الحيوة الدنيا و كذلك نجزى المفترين . و الذين عملوا السيئات ثمّ تابوا من بعدها و امنوا ان ربك من بعدها لغفور رحيم .))
آنان كه گوساله را برگزيدند، بزودى به غضب پروردگار گرفتار خواهند شد و در زندگانى اينجهانى به خوارى خواهند افتاد. دروغگويان را اينچين كيفر مى دهيم . آنان كه مرتكب كارهاى بد شدند، آنگاه توبه كردند و ايمان آوردند، بدانند كه پروردگار تو پس از توبه ، آمرزنده و مهربان است .
نكته قابل توجه اينكه در آيات قبل از اين جملات ، از غضب موسى (ع ) در هنگام مواجه شدن با گوساله پرستى قومش سخن به ميان آمده است و اين آيات (جملات معترضه ) به آتش غضب پروردگار در جهان آخرت كه گوساله پرستان را دربر مى گيرد، پرداخته و در آيات بعد از اين جملات به فرو نشستن غضب موسى اشاره كرده است و اين نشانگر ارتباط جملات معترضه با مضمون و محتواى داستان است .
2. اگر همين داستان را دنبال كنيم ، بار ديگر به جمله معترضه اى كه در حكم اطلاعيه و اعلاميه اى در بين داستان است ، بر مى خوريم . اما ((پيش از آنكه قرآن به صحنه ديگرى از صحنه هاى داستان موسى بپردازد، در كنار اين اعلاميه مى ايستد و خداوند به پيامبر امى (ص ) خطاب مى كند و به او فرمان مى دهد كه همه مردم را به دين تازه بخواند تا وعده خدا تحقق پذيرد و ابلاغيه قديم الهى تصديق شود:
((قل يا ايها الناس انى رسول الله اليكم جميعا الذى له ملك السموات و الارض لا اله الا هو يحيى و يميت فامنوا الله و رسوله النبى

امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۰۶:۲۷ ] [ مشاوره مديريت ]

قصه گويي براي بچه ها


بچه ها و داستان


قرن ها از داستان و تمثيل براي رساندن پيام استفاده شده است.
كتاب هاي مذهبي پر از تمثيلات ، استعاره ها و قصه ها هستند. مي توان به استعارات ذن بوديسم و حكايت هايي كه در كتاب مقدس است اشاره كرد.همه آنها تعاليم را به صورت  غير مستقيم  انتقال مي دهند يا مفاهيم پيچيده را به گونه اي ملموس بيان مي كنند.
مردان و زنان خردمند در روستاها قرن ها از تمثيل و داستان استفاده كرده اند تا به سئوالي پاسخ كويند يا موضوع پيچيده اي را توضيح دهند.
اين بخشي از فر هنگ شفاهي بود و آنها با داستان گفتن خرد و حكمت خود را در اختيار ديگران مي گذاشتندو از نسلي به نسل ديگر منتقل مي شد.قصه گفتن فوائد زيادي دارد  از جمله ممارست كودكان در مهارت هايي نظير گوش دادن ، تجسم ،تصور و خيال پردازي است . وقتي شما داستاني را به جاي خواندن از روي كتاب ،براي آنها تعريف مي كنيد،آزاد هستيد كه از تخيل خود استفاده كنيد و بعضي كلمات را كه حس مي كنيد براي كودك مناسب تر است در آن بگنجانيد.
اين حالت خود جوشي ،داستان را براي شنونده چيزي منحصر به فرد مي كند.


تناسب با سن مخاطب
كودكان 2 ساله خيلي زود به شنيدن داستان هايا شعر هاي كودكانه علاقه نشان مي دهند. داستان هاي مخصوص كودكان نو پا نبايد طولاني يا پيچيده باشد. ممكن است داستان تنها بازتاب كارهاي روزانه ،مثل تهيه غذا يا غذا پختن ،باشد. وقتي كودكان بزرگتر مي شوند مي توانيد داستان هايي با  حوادث و شخصيت هاي بيشتي برايشان بگوييد مثلا 3 ساله ها اغلب از شنيدن داستان هاي واقعي از كودكي خود و يا بقيه اعضا خانواده خوششان مي ايد.. تا سن 7 سال   براي بچه ها مي توان قصه هايي به روش هاي ريتميك و آهنگين بگوئيدكه در آنها كلمات كليدي تكرار شود .


تكرار و شباهت
بچه ها بر خلاف بزرگسالان عاشق شنيدن  چند باره داستان هايي هستند  كه دوست دارند.
.يونگ معتقد  بود كه همه شخصيت هادر افسانه ها عاصر نمادين شده در هر فرد هستند . مثلا شاهزاده  كه مي كوشد شاهزاده خانم را نجات دهد وبا او ازدواج كند تمثيلي  است از روح و جسم  براي اتحاد  دوباره و يكي شدن


خشونت در افسانه ها
بسياري از والدين نگران ميزان خشونت در افسانه ها هستنداكثر مردم نسخه اصلي افسانه ها را نمي خوانند، بلكه بر نسخه هاي سطحي يا فيلم هاي كارتوني(پويا نمايي)آنها تكيه مي كنندنسخه هاي هاليوودي افسانه ها به وسيله گروهي از افراد مستعد اما كم اطلاع از روانشناسي كودك يا تعليم و تربيت ، توليد مي شوند .تعجبي ندارد كه بچه ها بعد  از ديدن اين فيلم ها مي ترسند يا دچار كابوس  مي شوند.
بهترين توصيه اين است كه شايد داستاني بگوئيد كه خودتان از آن لذت مي بريد . از گفتن داستان هايي كه خيلي خشن يا  نا مناسب  ميابيد بپرهيزيد .


مزاياي قصه گوئي، براي خود والدين
هنر داستان گفتن نيازمند آن است كه خودتان افسانه هاي زيادي بخوانيد  وبا اين كار كودك درون خود را نيز مي پروريد شما پي مي بريد كه  افسانه ها و داستان ها ي درمان بخش به درد خودتان نيز مي خورد .قصه گوئي فعاليت جالبي است كه پيوند  كودك  با والدين را نيز مستحكم مي كند .    بر گرفته از كتاب  قصه گويي
نويسنده:دكتر آرتور روشن  مترجمان : بهزاد يزداني – مژگان عمادي
پيوست: قصه گويي براي هر كس كه بخواهد با كودكان  ارتباط بر قرار كند ،موهبت گرانبهايي است.

منبع :

http://kodakonaghsh.blogfa.com/post-16.aspx


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۰۶:۲۶ ] [ مشاوره مديريت ]
قصه
قصه (story) كه جمع آن در زبان تازي قصص و اقصيص مي باشد بيان وقايعي است غالباً خيالي كه در آنها معمولاً تاكيد بر حوادث خارق العاده، بيشتر از تحول و تكوين آدمها و شخصيتها است. در قصه "محور ماجرا بر حوادث خلق الساعه استوار است.
قصه ها را حوادث به وجود مي آورند و در واقع ركن اساسي و بنيادي آن را تشكيل مي دهند، بي آنكه در گسترش بازسازي آدمهاي آن نقشي داشته باشند، به عبارت ديگر شخصيتها و قهرمانان در قصه كمتر دگوگوني مي يابند و بيشتر دستخوش حوادث و ماجراهاي گوناگون واقع مي شوند. قصه ها شكلي ساده و ابتدايي دارند و ساختار نقلي و روايتي، زبان آنها اغلب نزديك به گفتار و محاوره عامه مردم و پر از آثار اصطلاحها و لغات و ضرب المثل هاي عاميانه است." هدف اصلي در نگارش اغلب قصه هاي عاميانه، سرگرم كردن و مشغول ساختن خواننده و جلب توجه او به كارهاي خارق العاده و شگفت انگيز چهره هايي است كه نقش آفرين رويدادهاي عجيب هستند. ظهور عوامل و نيروهاي ماوراء طبيعي نظير هاتف غيبي، سروش، سيمرغ و فريادرسي قهرمانان قصه ها وجود قصرهاي مرموز، باغهاي سحرآميز، چاهها و فضاهاي تيره و تار، ديو و پري و اژدها و سحر و خسوف و كسوف و رعد و برق و تاثير اعداد سعد و نحس و جشم شور و خوابهاي گوناگون و رمل و اسطرلاب و چراغ جادو و داروي بيهوشي و نظاير آن، از عناصر اصلي و سازنده اغلب قصه هاي ايراني و كلاً قصه هايي است كه در مشرق زمين و سرزمينهايي چون هند، توسط قصه نويسان ساخته و پرداخته شده است. شخصيتهاي موجود در قصه ها، غالباً مظهر آرمانها، خوشيها و ناخوشيهاي مردمي هستند كه قصه نويس خود به عنوان سخنگوي آن مردم، در خلال رفتار و گفتار آنان، با زباني ساده و جذاب و سرگرم كننده به شرح آن احساسات و عواطف مي پردازد و خصال نيك و فضايل اخلاقي ايشان را بيان مي كند. از مشخصات اصلي قصه، مطلق گويي به سوي خوبي يا بدي و ارائه تيپهاي محبوب يا منفور، به عنوان نمونه ها و الگوهاي كلي، فرض و مبهم بودن زمان و مكان، همساني رفتار قهرمانها، اعجاب انگيزي رويدادها و كهنگي موضوعات است.
در قصه، طرح و نقشه رويدادها بر روابط علت و معلول و انسجام و وحدت كلي و تحليل ويژگيهاي ذهني و رواني و فضاي معنوي و محيط اجتماعي قهرمانان استوار نيست و از اين جهت با داستان تفاوت دارد. تعريف قصه به آثاري كه در آن ها تأكيد بر حوادث خارق العاده بيشتر از تحول و پرورش آدم ها و شخصيت هاست، قصه مي گويند. در قصه محور ماجرا بر حوادث خلق الساعه مي گردد. حوادث، قصه ها را به وجود مي آورد و در واقع ركن اساسي و بنيادي آن ها را را تشكيل مي دهد بي آنكه در گسترش و تحول قهرمانان و شخصيت هاي شرير قصه نقشي داشته باشد. به عبارت ديگر، شخصيت هاي شرير و قهرمانان ها، در قصه كمتر دگرگوني مي يابند و بيشتر دستخوش حوادث واقعي و غير واقعي و تصادفي به وجود آمده است. در بعضي از قصه ها، عملي واقعي، تعبير و تفسيري غيرواقعي به دنبال مي آورد. گاهي وقايع منطقي در قصه بر حوادث استثنايي مي چربد و قصه به واقعيت نزديك و از پيرنگي بدوي و خام برخوردار مي شود اما واقعيتي كه آشكار مي كند، در خور اعتماد نيست، در قصه، وقايع اتفاقي و تصادفي بر واقعيت ها غلبه دارد و زماني قصه صرفاً اثري خيالي است و از حقايق امور و تظاهرات زندگي فاصله مي گيرد. شگفتي آور است كه قصه هاي كهن و قديمي تر، بيشتر ناظر بر حقايق و مظاهر زندگي اند تا قصه هاي متأخرتر كه اغلب به خيال پردازي هاي نامعقول و منحط روي آورده اند و از موازين عقلي و حسي دور شده اند.
علت اين انحطاط را بايد در اوضاع و احوال جوامع گذشته و در پستي بلندي هاي تاريخ ايران جست و جو كرد . دكتر محمد جعفر محجوب در جزوه پر ارزش «مطالعه در داستان هاي عاميانه فارسي» به اين نكته اشاره مي كند كه هر چه قدمت اين نوع قصه ها كمتر مي شود استدلال موجه براي واقعي جلوه دادن وقايع قصه ها كاهش مي يابد و قصه ها، با خيال پردازي ها و اغراق گويي هاي بي حد و حصر، به انحطاط روي مي كند و از واقعيت هاي ملموس و محسوسات معقول فاصله مي گيرد و حوادث خيالي و توهمي و جادوگري در قصه ها فزوني مي يابد، بدون آنكه نويسنده قصه ها نيازي حس كند كه اين حوادث غريب و نامعقول را دست كم به نوعي توجيه كند.به همين جهت دروغ هاي شاخدار و مبالغه گويي مضحك و اعمال خارق العاده وقهرمان هاي غير عادي ومافوق طبيعي از مختصات قصه هاي جديدتر است. هدف قصه ها هدف قصه ها، به ظاهر خلق قهرمان و ايجاد كشش و بيدار كردن حس كنجكاوي و سرگرم كردن خواننده يا شنونده است و لذت بخشيدن و مشغول كردن، اما در حقيقت درونمايه و زيربناي فكري و اجتماعي قصه ها ترويج و اشاعه اصول انساني و برادري و برابري و عدالت اجتماعي است.
قهرمان ها در بند سوداي خصوصي و شخصي نيستند و اغلب درگير مبارزه با پليدي ها و بي عدالتي ها و ستمگري ها هستند و در اين مبارزه خستگي ناپذيرند و هيچ عاملي نمي تواند آن ها را از اين راه باز دارد.
البته قصه هايي هم وجود دارد با قهرمان هايي عاطل و باطل و بي هويت و با درونمايه ها و موضوع هايي نازل كه هدف جز مشغول كردن و سرگرمي خوانندگان و شنوندگان براي خود نمي شناسند. قصه هاي متأخرتر اغلب چنين خصوصيتي دارند و در آن ها همت والاي جوانمردان و دليران سستي مي گيرد و قصه ها به انحطاط كشانده مي شوند. قصه هايي هم وجود دارد كه منحط و نازل نيستند اما هدفي جز سرگرمي ندارند و از اين نوع هستند اغلب قصه هايي كه براي كودكان گفته مي شود و پايان خوش آن ها خواب خوشي براي كودكان فراهم مي آورد. مشخصات كلي قصه ها در قصه كم تر به فضا و محيط معنوي و اجتماعي و خصوصيت ذهني و رواني و دنياي تأثرات دروني شخصيت ها توجه مي شود، در حقيقت در قصه ها قهرمان وجود دارد و در داستان ها، شخصيت اصلي يا به عبارت ديگر، شخصيت تحسين انگيزي كه داراي برخي از آرمان هاي بشري است، قهرمان ناميده مي شود، اگر اين شخصيت آدمي معمولي و فاقد كيفيت قراردادي قهرماني (كيفيت هايي نظير اصيل زادگي، دلاوري، آرمان گرايي و بي نيازي از مال و منال) باشد، ضد قهرمان ناميده مي شود. غالباً اين شخصيت خنده آور، رقت انگيز، نااميد، منزوي، دست و پاچلفتي و مطرود است. از شخصيت هاي ضد قهرمان قديمي، شخصيت نيمه ديوانه و مضحك «دن كيشوت» سروانتس است و از شخصيت هاي ضد قهرمان رمان هاي قرن نوزده و بيست، مي توان از شخصيت هاي رمان هاي «يادداشت هاي زير زميني» نوشته داستايوسكي و «بيگانه» اثر آلبركامو .
گاه يك قهرمان موضوع قصه است و در محور حوادث قرار مي گيرد و گاهي چند قهرمان. اين قهرمان ها، اغلب يك بعدي هستند و تمثيلي از خدا و شيطان و خير و شر؛ از اين جهت، ضعف ها و ناتواني ها و آسيب پذيري هاي انسان هاي معمولي را ندارند.
انواع قصه در يك تقسيم بندي كلي قصه هاي گذشته را به انواع زير مي توان تقسيم بندي كرد:
1- قصه هايي در فنون و رسوم كشورداري و آيين فرمانروايي مملكت داري لشگركشي، بازرگاني، علوم رايج زمان، عدل و سيرت نيكو پادشاهان و وزيران و اميران، مانند حكايت هاي سياست نامه (سيرالملوك) ي خواجه نظام الملك توسي. 2- قصه هايي در شرح زندگي و كرامات عارفان و بزرگان ديني و مذهبي چون حكايت هاي اسرارالتوحيد. 3- قصه هايي در توضيح و شرح مفاهيم عرفاني، فلسفي و ديني به وجه تمثيلي يا نمادين (سمبليك) مانند "عقل سرخ" سهروردي و "منطق الطير" عطار. 4- قصه هايي كه جنبه هاي واقعي و تاريخي و اخلاقي آنها به هم آميخته است و بيشتر از نظر نثر و شيوه ي نويسندگي به آنها توجه مي شود؛ مانند: "مقامات حميدي" تأليف حميد الدين بلخي و گلستان سعدي. 5- قصه هايي كه جنبه تاريخي دارند و اغلب در ضمن وقايع كتاب هاي تاريخي آمده اند: مانند قصه هاي "تاريخ بيهقي" تأليف ابوالفضل محمد بيهقي. 6- قصه هايي كه از زبان حيوانات روايت مي شود و در آنها نويسنده اعمال و احساسات انسان را به حيوانات نسبت مي دهد؛ مانند: كليله و دمنه ي ابوالمعالي نصرالله منشي، در ادبيات خارجي به اين نوع قصه ها (افسانه هاي تمثيلي) فابل مي گويند. 7- قصه هايي در زمينه ي تعليم و تربيت، مانند قصه هاي "قابوس نامه" اثر عنصرالمعالي كي كاووس بن اسكندر قابوس بن وشمگير و چهار مقاله ي احمد عروضي سمرقندي. 8- قصه هايي كه براساس امثال و حكم فارسي و عربي تنظيم شده اند، مانند جامع التمثيل حبله رودي. 9- قصه هايي كه محتواي گوناگون دارند، از معرفت آفريدگار و معجزات پيامبران و كرامات اوليا و تاريخ پادشاهان و احوال شاعران و گروه هاي مختلف مردم تا شگفتي هاي درياها، شهرها و حيوانات. "جوامع الحكايات و مبارزه كني..با منطقي بودن..اگه بشدت گرفتار اين اختلال هستي بايد جريان خون خودت و با بعضي از نرمشها پياده روي ماساژ تنظيم كني...


زودرنجي:فرد زودرنج همين كه تصور كند از ميان آنچه به او مي گويند انتقادي بجا يا نابجا به او نسبت داده شده دگرگون ميشه...پس زودرنجي هميشه با عصبانيت همراهه..بايد با آرامش پذيراي داوريها باشيم زودرنجي آرامش خنسردي و حضور ذهنمان را بر هم ميزند...


تحريك پذيري:منظور ازتحريك پذيري هر ميل و گرايشي است به مبهم سخن گفتن..البته بي آنكه به معني و مفهوم گفته هامون فكر كرده باشيم..


نبود نظر و انديشه: نبود نظر و انديشه عامل سكوت افراديه كه نمي تونند داوطلبانه توي بحث ها و گفتگو ها شركت كنند...كم سوادي كند ذهني تخيل ضعف هم از علل آن بشمار مياد..


صداي ضعيف يا بسيار زير: بكوشيد تا طنين آوايتان را اول به آهنگي متوسط برسونيد ...كمي هم تمريت آوا كنيد...


تلفظ نا مشخص:به آرومي صحبت كن و بدقت تمام حروف بي صدا رو تلفظ كن...

منبع :


http://www.cloob.com/club.php?id=1176#&postone&19100


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۰۶:۲۲ ] [ مشاوره مديريت ]
گرايش افراد به چهار سيستم عصبي

به طور كلي افراد در ارتباطات خود به يكي از چهار سيستم عصبي زير گرايش دارند

الف:"افراد بصري"

اين افرادجهان را به ضرورت تصاوير ادراك ميكنند به همين جهت كلماتي را كه به زبان مي آورند تصوير گر است لحن صدا تغييرات چهره و حركات بدن به هنگام شنيدن به طرف بالا نگاه ميكنندبا سرعت سخن ميگويندو آهنگ صدايشان بلند است دست ها را حركت ميدهند و به طرف بالا ميگيرندتنفس سريع سطحي و نامرتبي دارند ودر قسمت بالايي قفسه سينه تنفس ميكنند

؛افراد بصري در جملات به لغات زير تكيه دارند؛

ديدن .نگاه كردن .خيره شدن .روشن .چشم انداز.در نظر گرفتن .هدف. دور انديشي. درخشان. چراغاني .شفاف . تصوير . ترسيم . انعكاس . ديدگاه . كانون توجه . تيره و تار . تابش . آراسته .

"با بصري ها چگونه باشيم"

بصري ها عاشق گلند. دوستدارهديه اند.با بصري ها بايد پر شور تر و پر هيجان تر بود.توضيح و تفسير زياد حوصله بصري ها را سر ميبرد.براي صحبت كردن با آنها حركات مهمتراز كلام يا لحن و طنين است. سريع تر صحبت كنيد.رفتار مودبانه و محترمانه داشته باشيد.آرامش افراطي و شل بودن آنها را كلافه ميكنند.عاشق هيجانند.

ب:"افراد سمعي"

اين گروه به لغات و واژه هاي سمعي تكيه دارند و به هنگام ارتباط حالات فيزيولوژيكي زير را از خود نشان ميدهند به هنگام انديشيدن اغلب به اطراف خود مي نگرندآرام با آهنگي آهسته اما پر طنين سخن ميگوينددست خود را تا نيمه كمر بالا آورده و با آن ژست ميگيرندآرام منظم و از وسط قفسه سينه نفس ميكشند.

افراد سمعي در جملات به لغات زير تكيه دارند

شنيدن. گوش دادن .فرياد كشيدن .بحث كردن .اطلاع دادن .تحسين كردن .گفت و شنود كردن .بيان كردن .اعلام كردن .خاموش كردن .صدا .آهنگ .همهمه .ضربه .قصد داشتن .شرح دادن .مذاكره كردن .ناهنجار . انعكاس. تلفن كردن..پر خاش كردن .اعتراض كردن .غرش .پر طنين .تلق تلق كردن .فركانس. غرغر كردن .سكوت.

"با سمعي ها چگونه باشيم"

به گفتار زياد توجه دارند.با سمعي ها كمي آرامتر از بصري ها صحبت كنيد.خيلي هم آرام نشويد.شرح و تفسير فراوان هم ندهيد.مودبانه سخن بگوئيد.فصاحت و بلاغت را از ياد نبريد.شمرده و متين باشيد .تشويقتان بيشتر كلامي باشد .به گفتار سمعي ها بيشتر از بقيه گوش دهيد .سمعي خوش سخن است در تيپهاي رفتاري معمولا سمعي ها محترمند براي سمعي ها احترام كلامي مهمتر از احترام رفتاري است .تند صحبت كردن با آنها بي ادبي تلقي ميشود .چون آنرا نشانه اظطراب و نبود آرامش ميدانند .ترجيح مي دهند موسيقي ملايم گوش دهند تا اينكه فيلم مهيج ببينند.

ج:" افراد لمسي "

در جملات اين افراد مفاهيم احساسي قالب است به هنگام انديشيدن به پائين و طرف راست خود نگاه ميكنندصدايشان عميق است و كلمات شمرده از دهانشان خارج مي شودحركات دست تغييرات چهره و اعمال جسماني آنها زياد است معمولا دستشان راپايين نگاه ميدارند و خود را به كرات لمس ميكنندتنفس اين عده عميق است و از تمام قفسه سينه براي تنفس استفاده ميكنند

افراد لمسي در جملات به لغات زير تكيه دارند

احساس. لمس كردن. اتصال .لغزيدن.تعادل.اصابت.احساسات ي.بالا و پايين پريدن.خشمگين . پيوند.چسبناك.گرسنه.سراسيمه. پر جنب و جوش.دور ريختن.گردندن.چنگ زدن. مضطرب .دلچسب .ماليدن

"با لمسي ها چگونه باشيم"

بسيار ملايمندآنقدر كه به نظر بعضي ها شل و ولندآما در ملايمت آنها متانت هم هست لمسي ها از بصري ها متنفرندبايد آنها را در آغوش گرفت دستشان را به گرمي فشرد و دست تحسين و صميميت بر پشتشان زدهل دادن و كتك زدن موجب آزارشان مي شودآرامتر و احساساتشان عميق تر است با آنها ملايم صحبت كنيد

د:"افراد حسابگر(منطقي-استدلال گر)

كلمات اين افراد آميخته با منطق و استدلال است و تغييرات فيزيولوژيكي آنها به شرح زير است:

وقتي فكر ميكنند به پايين و طرف چپ خود نگاه ميكنند.با لحني آهسته و آرام و به گونه اي شيوا سخن ميگويند.حركات دست و تغييرات قيافه در آنها اندك است.

افراد حسابگر در جملات به لغات زير تكيه دارند:آموختن.در نظر گرفتن.به ذهن كسي خطور كردن.تشخيص دادن.معتقد كردن.مقدم بودن.هوشيار بودن.مخلوط كردن.وانمود كردن.به فكر فرو رفتن.بي احساس.لغو كردن.جدي بودن.فهميدن.به جا آوردن.

حالا دوست خوب ببين تو از كدام گروه هستي..ببين اطرافيانت از كدام گروه..

وقتي اينا رو بدوني فكر نمي كني كه ميتوني آدم تاثير گذاري باشي.؟؟.آدمي كه جذابه؟؟..و ميتونه رو ديگرون نفوذ ايجاد كنه؟؟ .....

منبع :

http://forum.p30world.com/archive/index.php/t-76901.html


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۰۶:۲۱ ] [ مشاوره مديريت ]
با من حرف بزن


چرا فرزند  شما كه هميشه صحبت مي كرد در سال هاي نوجواني و جواني كم حرف شده است؟

نيازبه تنهاييبنابر  دلايل بسياري فرزندان دراوايل نوجواني ساكت مي شوند. با ورود نوجوان به بزرگسالي نيازاو به تنهايي افزايش مي يابد. نوجوان ازتغييرات جسمي وعاطفي خود احساس شرم و ناامني مي كند. افكار و احساسات متغير دارد. ارتباط، عامل اساسي روابط خوب خانوادگي است. نوجواني كه نتواند آزادانه با والدين صحبت كند نمي تواند نيازهايش را مطرح كند. بدون ارتباط خوب وموثر، شما نمي توانيد ازنوجوان حمايت و به او توجه كنيد. اوهم نمي تواند حرف دلش را به شما بگويد و رفتارخوبي داشته باشد. ارتباط شامل حركات غيركلامي و تماس غيرجسمي نيز است. والدين بايد هميشه با فرزندان صحبت كنند. اگرفرزندتان ازحرف زدن طفره مي رود، بايد با روش هاي مختلف او را به صحبت كردن تشويق كنيد.
 
ارتباط مانند خيابان دوطرفه است، اگرمي خواهيد جوان به حرف تان گوش كند شما بايد حرف هايش را بشنويد.

چگونه مي توان جوان را به حرف زدن تشويق كرد؟
 
براي فرزندتان وقت بگذاريد.  بسياري ازنوجوانان و جوانان شاكي هستند كه والدين به حرف آنان گوش نمي كنند. ارتباط مانند خيابان دوطرفه است، اگرمي خواهيد جوان به حرف تان گوش كند شما بايد حرف هايش را بشنويد.
 
 براي نظر جوان احترام قائل شويد. نفس عميق بكشيد، بپذيريد نظرنوجوان مي تواند در برخي موارد با ارزش باشد.
 
 با رفتارمناسب الگو و سرمشق فرزندان باشيد. اگر رفتار خوبي با همسر و فرزندان داشته باشيد، فرزندتان مي كوشد رفتارتان را سرمشق قراردهد.
 
انعطاف پذير باشيد. به موضوعات موردعلاقه نوجوان توجه كنيد، نه مسائل مورد توجه خودتان.
 
توهين نكنيد. نوجوانان مانند همه دوست ندارند تحقيرشوند و والدين قدرت خود را نشان دهند.
 
نظرات خود را به فرزند تحميل نكنيد. هرگزفرزندتان به زور و اجبارحرف تان را نمي پذيرد.
 
پيشداوري نكنيد. قبل ازنتيجه گيري و پيشداوري با دقت به حرف هاي نوجوان گوش كنيد. اگرنوجوان تصوركند والدينش كوتاه فكرهستند، حرف آنان را گوش نمي كند.
 
بدون ارتباط خوب وموثر، شما نمي توانيد ازنوجوان حمايت و به او توجه كنيد. اوهم نمي تواند حرف دلش را به شما بگويد و رفتارخوبي داشته باشد.
روش هاي صحبت با جوانان:
زماني را فقط به او اختصاص دهيد. تنها با او پارك برويد.
 مسايل و رويدادهاي روزمره را براي جوان تعريف كنيد.
سوالات بازبپرسيد. ازپرسيدن سوالاتي كه جواب آن بله يا خيرباشد، خودداري كنيد. به جاي آن كه بپرسيد «امروز خوب بود؟»  بپرسيد: «دانشگاه چه خبربود؟»
با فرزندتان درمورد مسايل موردعلاقه او نظير فوتبال و…. صحبت كنيد.
                                                              

مدرسه علميه نرجس
تنظيم براي تبيان: كهتري


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۰۶:۲۰ ] [ مشاوره مديريت ]
چگونه خوب حرف بزنيم؟ (آداب حرف زدن در سيره امامان) 
 
آداب حرف زدن در سيره امامان
 
 
پيامبر اكرم صلّي اللّه عليه و آله فرمود: هنگامي كه موسي بن عمران عليه السلام با خضر عليه السلام ملاقات كرد موسي عليه السلام به وي گفت: مرا موعظه كن. خضر گفت: اي كسي كه جوياي دانشي! بدان كه گوينده كمتر از شنونده خسته مي‌شود، پس هيچ گاه اهل مجلس خود را خسته مكن. بحار / ۱ /۲ ۲۶
 
1 اثر كم سخن گفتن
قال علي عليه السلام: ان احببت سلامة نفسك و ستر معايبك فاقلل كلامك و اكثر صمتك يتوفّر فكرك و يستيز قلبك. غرر الحكم / ۳۷۲۵
اگر سلامت نفس و وجودت و نيز پوشانده ماندن عيوبت را دوست داشتي گفتارت را كم كن و سكوتت را بسيار تا آنكه انديشه‌ات بسيار و دلت روشن شود و مردم از دست تو در امان باشند.
 
2 اثر زياد سخن گفتن
قال علي عليه السلام: من كثر كلامه كثر خطاؤ ه و من كثر خطاؤ ه قلّ حياؤ ه و من قلّ حياؤ ه قلّ ورعه و من قلّ ورعه مات قلبه و من مات قلبه دخل النار. بحار / ۷۱ / ۲۸۶
هر كه كلامش زياد شود. اشتباهاتش زياد مي‌شود و هر كس خطايش زياد شود، شرم و حيايش كم مي‌شود و آنكه حيايش كم شود، ورع و پرهيزگاري‌اش كم شود، و هر كسي خداترسي‌اش كم شود، قلبش مي‌ميرد و آنكه قلبش مُرد، در آتش افكنده شود.
 
3 بهترين سخن
الف- سخن راست؛ قال علي عليه السلام: خيرالكلام الصدق. غرر/۴ ۹۹بهترين حرف، حرف راست است ب- همراه با عمل؛ خير المقال ما صدّقه الفعال. سفينة البحار / ۷ / ۳۸۳بهترين گفتار كلامي است كه عمل و رفتار ثابتش كند. ج- ملال آور نباشد؛ قال علي عليه السلام: خير الكلام ما لا يملّ و لا يقلّ. غرر الحكم / ۴۹۶۹بهترين كلام، گفتاري است كه خسته كننده نباشد و از گوينده نكاهد. [يعني جايگاه گوينده‌اش را پايين نياورد] د- منظم و همه فهم؛ قال علي عليه السلام:احسن الكلام مازانه حسن النظام و فهمه الخاص و العامّ. غرر الحكم / ۳۳۰۴نيكوترين گفتار، كلامي است كه منطق و نظم زيبايش كرده باشد و همه فهم باشد. ه-‍ متقن و استوار؛ قال علي عليه السلام: احسن القول السداد. غرر الحكم / ۲۸۶۵نيكوترين كلام، كلام استوار و محكم است. 
 

4- آداب سخن گفتن


 
1 پاكيزه باشد؛ قال رسول الله صلّي اللّه عليه و آله: ثلاث من ابواب البر: سخأ النفس و طيب الكلام و الصبر علي الاذي. محاسن / ۱ / ۶۶
سه چيز است كه از جمله راه‌ها و درهاي نيكي است: بخشندگي و سخاوت، خوبي گفتار و صبوري در مقابل آزارها
۲ زيبا باشد؛ قال علي عليه السلام: اجملوا في الخطاب تسمعواجميل الجواب.
غررالحكم /۲۵۶۸
در گفتار خود اختصار را پيشه كنيد تا جوابهاي نيكو بشنويد.
۳ خريدار داشته باشد؛ قال علي عليه السلام: لا تتكلّمن اذا لم تجد للكلام موقعا.غررالحكم / ۱۰۲۷۴
هرگاه براي حرف خود جايي نمي‌بيني حرف نزن
۴ نرم و ملايم باشد؛ قال علي عليه السلام: عوّد لسانك لين الكلام و بذل السلام يكثر محبّوك و يقلّ مبغوضك. غرر الحكم / ۶۲۳۱
زبانت را به گفتار نرم بگردان و سلام را هديه كن تا دوستدارانت زياد و دشمنانت كم شوند.
۵ از روي علم و آگاهي باشد؛ قال علي عليه السلام: لا تقل بما لا تعلم فتتّهم باخبارك بما تعلم.غرر الحكم / ۱۰۴۲۶
۶ بي فايده نباشد؛ قال رسول الله صلّي اللّه عليه و آله: من حسن اسلام المرء تركه الكلام فيما لا يعنيه. بحار / ۲۸ / ۱۳۶
از نشانه‌هاي خوبي ايمانِ شخص اين است كه ايمانش او را از كلامي كه سودي برايش ندارد باز دارد.
۷ مستهجن نباشد؛ قال علي عليه السلام: اياك و مستهجن الكلام فانه يوغر القلوب.غرر الحكم / ۲۶۷۵
از كلام مستهجن بپرهيز كه قلبها را به دشمني و كينه مي‌اندازد.
۸ پاسخ آن انسان را ناراحت ننمايد؛ قال علي عليه السلام: لا تقولنّ ما يسئوك جوابه.غرر الحكم / ۱۰۱۵۵
حرفي كه جوابش ناراحتت مي‌كند را نگو

 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۰۶:۲۰ ] [ مشاوره مديريت ]

چگونه با فرزندمان درباره مواد مخدر حرف بزنيم؟
 
ترجمه: دكتر ريحانه مرتضي‌زاده
 
تقريبا همه پدر و مادرها مي‌دانند كه فرزندان آنها براي مبتلا نشدن به بيماري‌هاي عفوني و خطرناك بايد واكسن بزنند. اما اكثر اين والدين نمي‌دانند كه اگر در سنين كودكي با فرزندان خود در مورد مواد مخدر صحبت كنند، كاري درست شبيه به واكسن‌ زدن عليه اعتياد انجام داده‌اند. كودكاني كه پدر و مادرشان هيچ‌وقت در مورد چنين مسايلي اطلاعات كافي به آنها نمي‌دهند، در نوجواني دچار مشكلات بيشتري نسبت به بقيه خواهند شد. چنين نوجواناني در اولين برخوردها با مواد مخدر، ترديدها و سوالات بي‌شماري پيدا مي‌كنند اما چون قبلا چنين صحبت‌هايي بين آنها و والدين‌شان رد و بدل نشده باز هم نمي‌توانند خيلي راحت با والدين خود در اين مورد حرف بزنند. بنابراين اكثر اين نوجوانان جواب سوالات خود را جاي ديگري جست‌و‌جو مي‌كنند و ممكن است هر نوع جواب و نتيجهpis.google.com/js/plusone.js">{lang: 'fa'}
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۰۶:۱۹ ] [ مشاوره مديريت ]

 چگونه حرف بزنيم تا نوجوانها گوش بدهند و چگونه گوش بدهيم تا نوجوانها حرف بزنند

ادل فيبر، الين مازليش، مهدي قراچه داغي (مترجم) 
 
مشخصات كتاب

تعداد صفحه: 184
نشر: مهر (01 دي، 1388)
شابك: 978-964-6142-53-4
قطع كتاب: رقعي
وزن: 550 گرم 
 
 
 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۰۶:۱۸ ] [ مشاوره مديريت ]
بلد نيستيم حرف بزنيم

يكي از مشكلات عمومي كشور كه متاسفانه در همه ابعاد و حوزه‌ها واضحتر از آن است كه نيازي به استدلال و مصداق داشته باشد، اين است كه ما كلا بلد نيستيم درست با هم حرف بزنيم!

جالب است كه اين عيب بزرگ فرهنگي ـ اگر نگويم بيماري بزرگ فرهنگي ـ در همه اجتماعات ما مشهود است. از اجتماع كوچك يك خانواده گرفته تا حتي اجتماعات نخبگان و بزرگان كشور ما.

در خانواده‌هاي ما يكي از مهمترين دلايل اختلافات اين است كه زوج‌هاي جوان و حتي مسن بلد نيستند حرف‌هاي دلشان را بر زبان بياورند. به محض اينكه يكي از طرفين هم شجاعت به خرج داده و شروع به گفت‌وگو مي‌كند، طرف ديگر به محض شنيدن چند سوال و جواب، صدايش بالا مي‌رود و بگو و مگوي شديدي در گرفته و بعد از چند ماهي از ازدواج عاشقانه‌شان ناگهان بهترين و اولين راه حل مشكلات خود را در طلاق جستجو مي‌كنند!

اين رويه بي‌ظرفيتي در گفت‌وگو و تحمل نظرات همديگر، در بين نخبگان ما هم تسري دارد. يعني اصلا بلد نيستند معقولانه با هم حرف بزنند. عيوب همديگر را بگويند خوبي‌هاي همديگر را هم متذكر شوند و دلسوزانه در پي زياد كردن نقاط قوت و كاستن از نقاط ضعف بروند.

اين عيب بزرگ فرهنگي از چند چيز ناشي مي‌شود كه به ترتيب در مورد هر كدام از اين موارد چند كلمه اي مي نويسم.

1. خودخواهي:
كساني كه جز به منافع خود، گروه خود، خانواده خود و... به هيچ چيز ديگري نمي انديشند برايشان بسيار دشوار است كه خدا را جايگزين خود كنند و از حقوق ديگران هم مثل حقوق خود محافظت كنند.

2. نداشتن سعه صدر و كم ظرفيتي:
كساني كه ظرفيت هاي لازم براي احراز مقامي را ندارند و با دل هاي كوچك و ذهن هاي محدود مي خواهند كارهاي بزرگ انجام دهند در تناقض بين اين دو ضدّ، كمترين نقد و نظر مخالف را با شمشيركشي و تيغ آختن پاسخ مي دهند، در حالي كه شرح صدر نعمتي است كه بزرگان دين و حتي انبياء و اولياء الهي دائما از درگاه احديت درخواست كرده اند كه "رب اشرح لي صدري" و بدون اين شرح صدر "يفقهوا قولي" هم اتفاق نخواهد افتاد.

3. نداشتن استنادات كافي:
يك روانشناس بزرگ مي گويد هر كسي كه براي به كرسي نشاندن حرفش به گستاخي و بد دهني رو مي آورد معلوم است كه در دل اعتقادي و بر زبان استدلالي براي اثبات حقانيت انديشه خود ندارد!

4. دوري از ارزش هاي اخلاقي اسلام:
چه بياني براي مصداق يابي از اين بيان نوراني پيامبر رحمت و ادب و شفقت بر خلق حضرت محمد بن عبدالله(ص) اولي كه فرمود: "بعثت لاتمم مكارم الاخلاق". پس چگونه است كه ما همه خود را ارزشي مي ناميم و ارزش مدار ولي از آموزه هاي ديني و اخلاق محمدي به اندازه خردلي در باور و رفتار و اخلاق، نشاني به همراه نداريم؟

5. باور نداشتن عميق به آموزه هاي ديني:
حضرت اباعبد الله الحسين (ع) در صحراي تفتيده كربلا در مقابل سپاه كفر

اولا ـ تا دم آخر دم از نصيحت و اندرز نكشيدند و با كساني كه كمر به شهادت او بسته بودند از در نصيحت در آمدند پس چگونه است كه ما پيروان او كه هر سال در محرم به ياد او گريبان مي درانيم و چندان دست بر سينه مي كوبيم تا سينه مان كبود مي شود، در مقابل برادران و خواهران ديني خود كه سال ها براي پيروزي نهضت حسيني خميني در كنار هم و براي رضاي خدا با طاغوت و در دفاع مقدس با صدام خونخوار جنگيده ايم، به محض شنيدن كمترين نظر مخالفي چنگ به صورت هم مي كشيم و با تهمت و دروغ و افترا و به هر قيمتي تا به در كردن رقيب و ساقط كردن او بر جاي نمي نشينيم و آبروي افراد كه در روايات اهميت حفظ آن از حفظ حرمت كعبه اولي است پشيزي در نزد ما ارزشمداران!!؟ ارزشي ندارد؟

ثانيا ـ وقتي كه از اثرپذيري آن نابكاران نوميد شدند قريب به مضمون فرمودند: دين لقلقه زبان شماست. يعني دين به جان و دل و انديشه شما رسوخ نكرده است. آنگاه فرمودند اگر دين نداريد لااقل در زندگي تان آزاده باشيد.

آيا كسي كه به ارزش ها و اخلاق محمدي اندك باوري داشته باشد هرگز حتي با دشمنان و كفار چنين روا مي دارد كه ما با دوستان خود روا مي داريم؟

6. بي بصيرتي:
رهبر معظم انقلاب از سال ها قبل بر داشتن بصيرت، كسب قدرت تحليل سياسي، عبرت پذيري از تاريخ اسلام و ايران، توجه به تهاجم فرهنگي دشمن، پرهيز از ميكروب ارتجاع و... تاكيد داشتند چرا كه اگر بنا باشد نخبگان جامعه اسلامي كه بايد در برابر تعويض ارزش ها بايستند و خود در قول و عمل نماد ارزش ها باشند، خود مبلغ بي تقوائي و ناپارسائي و باندبازي و ... باشند چگونه مي توان از عموم مردم انتظار ارزش مداري و اخلاق داشت؟

اگر ز باغ رعيت ملك خورد سيبي
بر آورند غلامان او درخت از بيخ !

7. اخلاص:
اكسير اين روزها ناياب عرصه هاي سياسي يعني "اخلاص" اين روزها بدجوري به كار مسئولين و حاكمان ما مي خورد. من نمي دانم چه رازي است در اين قدرت كه همه در جهت جلب رضاي خدا براي كسب آن تلاش مي كنند ولي هيچ كس براي رضاي خدا آن را رها نمي كند!!

آيا اگر همه خدا را ناظر بر اعمال و رفتار خود مي دانستند و هدفشان جلب رضايت او مي بود ما امروز شاهد اين همه دروغ و تهمت و پشت هم اندازي و زير پا خالي كردن و رذالت هائي كه دامن گير حتي بعضي خواص ما شده است، بوديم؟ آيا اين دعواها و درگيري ها براي رضاي خداست؟ آيا واقعا هدف انجام تكليف است؟ نيت خدمت به مردم است؟....

8. قدرنشناسي و عدم وجود اعتدال در گفتار ورفتار:
زير سوال بردن خدمات و نكات مثبت دولت هاي گذشته و دولت فعلي و فقط و فقط بزرگنمائي ضعف ها چنان كه گوئي در همه سي سال گذشته قدمي براي خدمت به مردم برداشته نشده و همه در حال خيانت و چپاول بيت المال بوده اند يا تفكري كه همه اقدامات دولت فعلي را در جهت تضعيف نظام و خيانت به مردم مي پندارند تفكراتي اعتدالي و از باطن هائي مطهر و روان هائي سالم بر مي خيزد؟

در جريان حوادث بعد از انتخابات، عزيزي مي گفت اگر رهبري معظم انقلاب بعد از اولين مناظره تند بين دو نامزدي كه با توهين هائي به حاضرين و غائبين همراه بود دو خط مي نوشتند و از صداوسيما در علن مي خواستند كه به اين نوع مناظره ها پايان دهند شايد هيچ كدام از اين فتنه ها در پي نمي آمد. به او گفتم در بين روحانيون و اسلام شناسان موجود شخصيتي به روشنفكري واقعي و روشن انديشي و مدارا با مخالفين و علاقه مند به ايجاد فضاي باز فكري مثل آيت الله خامنه اي نمي شناسم (البته حتما هستند كساني كه با اين نظر حقير موافق نباشند وبه عنوان يك دانشگاهي از نظرات جامعه دانشگاهي و ميزان مخالفين و موافقين آن هم كاملا مطلعم).

بعد از گذشت سي سال از پيروزي انقلاب احساس و تدبير اين سيد صداقت مدار به او مي گفت كه بايد تاكنون خواص و نخبگان جامعه اسلامي به چنان درجه اي از پختگي و بلوغ و عمق فكري و روحي رسيده باشند كه فضا را باز كنيم و بگذاريم هر كس با هر ايده اي (آنهم حداقل بين نيروهاي نظام) نظرات خود را با نهايت صراحت با مردم در ميان بگذارند و مردم هم در اين تضارب افكار و ايده ها راه درست را انتخاب كنند و انتخاباتي پرشور رقم بخورد.

و ديديم كه تدبير او بسيار كارساز بود و حضور مردم بعد از سي سال پر شورتر از هميشه. حال آيا اگر مردم فهيم ما با ظرفيت كامل با اين موج اطلاعات مواجه شدند اما به اصطلاح نخبگان جامعه ما در برخورد با اين امواج به كلي چپ كردند! و در بيان نظرات خود بدترين شيوه ها را برگزيدند و حتي بعد از به هم ريختن كشور (بر اثر اين لجاجت هاي بچه گانه طرفين) باز هم قاطعانه!! بر آن پاي فشردند اين از ضعف رهبري است يا نخبگان؟

پس كي بايد اميدوار بود كه بعد از سي سال از گذشت انقلاب ما بياموزيم كه همه حق نزد ما نيست و در كشاكش اين بحث ها و گفتگوها ضعف ها مبرهن و نقاط قوت نيز آشكار مي گردد و اهل خرد از اين تصادم هاي فكري بايد نعمت ها حاصل و بركات برداشت كنند؟

و غمگنانه بايد گفت كه مثل هميشه مردم مخلص و بي ادعا از نخبگان پر سروصدا و پر ادّعا در شناخت حق و تشخيص دشمن پيش افتادند و مردم راهبر نخبگان شدند و اين آزمون خوبي براي نخبگان ما نبود.

شايد اگر در برخورد با امواج سهمگين و قابل پيش بيني نقدهاي منصفانه و غيرمنصفانه اين نوشته ام من هم چپ نكردم! در اين خصوص بيشتر بنويسم...

منبع :

http://www.tabnak.ir/fa/news/75655


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۴:۰۶:۱۷ ] [ مشاوره مديريت ]
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۲۸ ][ ۲۹ ][ ۳۰ ][ ۳۱ ][ ۳۲ ][ ۳۳ ][ ۳۴ ][ ۳۵ ][ ۳۶ ][ ۳۷ ][ ۳۸ ][ ۳۹ ][ ۴۰ ][ ۴۱ ][ ۴۲ ][ ۴۳ ][ ۴۴ ][ ۴۵ ][ ۴۶ ][ ۴۷ ][ ۴۸ ][ ۴۹ ][ ۵۰ ][ ۵۱ ][ ۵۲ ][ ۵۳ ][ ۵۴ ][ ۵۵ ][ ۵۶ ][ ۵۷ ][ ۵۸ ][ ۵۹ ][ ۶۰ ][ ۶۱ ][ ۶۲ ][ ۶۳ ][ ۶۴ ][ ۶۵ ][ ۶۶ ][ ۶۷ ][ ۶۸ ][ ۶۹ ][ ۷۰ ][ ۷۱ ][ ۷۲ ][ ۷۳ ][ ۷۴ ][ ۷۵ ][ ۷۶ ][ ۷۷ ][ ۷۸ ][ ۷۹ ][ ۸۰ ][ ۸۱ ][ ۸۲ ][ ۸۳ ][ ۸۴ ][ ۸۵ ][ ۸۶ ][ ۸۷ ][ ۸۸ ][ ۸۹ ][ ۹۰ ][ ۹۱ ][ ۹۲ ][ ۹۳ ][ ۹۴ ][ ۹۵ ][ ۹۶ ][ ۹۷ ][ ۹۸ ][ ۹۹ ][ ۱۰۰ ][ ۱۰۱ ][ ۱۰۲ ][ ۱۰۳ ][ ۱۰۴ ][ ۱۰۵ ][ ۱۰۶ ][ ۱۰۷ ][ ۱۰۸ ][ ۱۰۹ ][ ۱۱۰ ][ ۱۱۱ ][ ۱۱۲ ][ ۱۱۳ ][ ۱۱۴ ][ ۱۱۵ ][ ۱۱۶ ][ ۱۱۷ ][ ۱۱۸ ][ ۱۱۹ ][ ۱۲۰ ][ ۱۲۱ ][ ۱۲۲ ][ ۱۲۳ ][ ۱۲۴ ][ ۱۲۵ ][ ۱۲۶ ][ ۱۲۷ ][ ۱۲۸ ][ ۱۲۹ ][ ۱۳۰ ][ ۱۳۱ ][ ۱۳۲ ][ ۱۳۳ ][ ۱۳۴ ][ ۱۳۵ ][ ۱۳۶ ][ ۱۳۷ ][ ۱۳۸ ][ ۱۳۹ ][ ۱۴۰ ][ ۱۴۱ ][ ۱۴۲ ][ ۱۴۳ ][ ۱۴۴ ][ ۱۴۵ ][ ۱۴۶ ][ ۱۴۷ ][ ۱۴۸ ][ ۱۴۹ ][ ۱۵۰ ][ ۱۵۱ ][ ۱۵۲ ][ ۱۵۳ ][ ۱۵۴ ][ ۱۵۵ ][ ۱۵۶ ][ ۱۵۷ ][ ۱۵۸ ][ ۱۵۹ ][ ۱۶۰ ][ ۱۶۱ ][ ۱۶۲ ][ ۱۶۳ ][ ۱۶۴ ][ ۱۶۵ ][ ۱۶۶ ][ ۱۶۷ ][ ۱۶۸ ][ ۱۶۹ ][ ۱۷۰ ][ ۱۷۱ ][ ۱۷۲ ][ ۱۷۳ ][ ۱۷۴ ][ ۱۷۵ ][ ۱۷۶ ][ ۱۷۷ ][ ۱۷۸ ][ ۱۷۹ ][ ۱۸۰ ][ ۱۸۱ ][ ۱۸۲ ][ ۱۸۳ ][ ۱۸۴ ][ ۱۸۵ ][ ۱۸۶ ][ ۱۸۷ ][ ۱۸۸ ][ ۱۸۹ ][ ۱۹۰ ][ ۱۹۱ ][ ۱۹۲ ][ ۱۹۳ ][ ۱۹۴ ][ ۱۹۵ ][ ۱۹۶ ][ ۱۹۷ ][ ۱۹۸ ][ ۱۹۹ ][ ۲۰۰ ][ ۲۰۱ ][ ۲۰۲ ][ ۲۰۳ ][ ۲۰۴ ][ ۲۰۵ ][ ۲۰۶ ][ ۲۰۷ ][ ۲۰۸ ][ ۲۰۹ ][ ۲۱۰ ][ ۲۱۱ ][ ۲۱۲ ][ ۲۱۳ ][ ۲۱۴ ][ ۲۱۵ ][ ۲۱۶ ][ ۲۱۷ ][ ۲۱۸ ][ ۲۱۹ ][ ۲۲۰ ][ ۲۲۱ ][ ۲۲۲ ][ ۲۲۳ ][ ۲۲۴ ][ ۲۲۵ ][ ۲۲۶ ][ ۲۲۷ ][ ۲۲۸ ][ ۲۲۹ ][ ۲۳۰ ][ ۲۳۱ ][ ۲۳۲ ][ ۲۳۳ ][ ۲۳۴ ][ ۲۳۵ ][ ۲۳۶ ][ ۲۳۷ ][ ۲۳۸ ][ ۲۳۹ ][ ۲۴۰ ][ ۲۴۱ ][ ۲۴۲ ][ ۲۴۳ ][ ۲۴۴ ][ ۲۴۵ ][ ۲۴۶ ][ ۲۴۷ ][ ۲۴۸ ][ ۲۴۹ ][ ۲۵۰ ][ ۲۵۱ ][ ۲۵۲ ][ ۲۵۳ ][ ۲۵۴ ][ ۲۵۵ ][ ۲۵۶ ][ ۲۵۷ ][ ۲۵۸ ][ ۲۵۹ ][ ۲۶۰ ][ ۲۶۱ ][ ۲۶۲ ][ ۲۶۳ ][ ۲۶۴ ][ ۲۶۵ ][ ۲۶۶ ][ ۲۶۷ ][ ۲۶۸ ][ ۲۶۹ ][ ۲۷۰ ][ ۲۷۱ ][ ۲۷۲ ][ ۲۷۳ ][ ۲۷۴ ][ ۲۷۵ ][ ۲۷۶ ][ ۲۷۷ ][ ۲۷۸ ][ ۲۷۹ ][ ۲۸۰ ][ ۲۸۱ ][ ۲۸۲ ][ ۲۸۳ ][ ۲۸۴ ][ ۲۸۵ ][ ۲۸۶ ][ ۲۸۷ ][ ۲۸۸ ][ ۲۸۹ ][ ۲۹۰ ][ ۲۹۱ ][ ۲۹۲ ][ ۲۹۳ ][ ۲۹۴ ][ ۲۹۵ ][ ۲۹۶ ][ ۲۹۷ ][ ۲۹۸ ][ ۲۹۹ ][ ۳۰۰ ][ ۳۰۱ ][ ۳۰۲ ][ ۳۰۳ ][ ۳۰۴ ][ ۳۰۵ ][ ۳۰۶ ][ ۳۰۷ ][ ۳۰۸ ][ ۳۰۹ ][ ۳۱۰ ][ ۳۱۱ ][ ۳۱۲ ][ ۳۱۳ ][ ۳۱۴ ][ ۳۱۵ ][ ۳۱۶ ][ ۳۱۷ ][ ۳۱۸ ][ ۳۱۹ ][ ۳۲۰ ][ ۳۲۱ ][ ۳۲۲ ][ ۳۲۳ ][ ۳۲۴ ][ ۳۲۵ ][ ۳۲۶ ][ ۳۲۷ ][ ۳۲۸ ][ ۳۲۹ ][ ۳۳۰ ][ ۳۳۱ ][ ۳۳۲ ][ ۳۳۳ ][ ۳۳۴ ][ ۳۳۵ ][ ۳۳۶ ][ ۳۳۷ ][ ۳۳۸ ][ ۳۳۹ ][ ۳۴۰ ][ ۳۴۱ ][ ۳۴۲ ][ ۳۴۳ ][ ۳۴۴ ][ ۳۴۵ ][ ۳۴۶ ][ ۳۴۷ ][ ۳۴۸ ][ ۳۴۹ ][ ۳۵۰ ][ ۳۵۱ ][ ۳۵۲ ][ ۳۵۳ ][ ۳۵۴ ][ ۳۵۵ ][ ۳۵۶ ][ ۳۵۷ ][ ۳۵۸ ][ ۳۵۹ ][ ۳۶۰ ][ ۳۶۱ ][ ۳۶۲ ][ ۳۶۳ ][ ۳۶۴ ][ ۳۶۵ ][ ۳۶۶ ][ ۳۶۷ ][ ۳۶۸ ][ ۳۶۹ ][ ۳۷۰ ][ ۳۷۱ ][ ۳۷۲ ][ ۳۷۳ ][ ۳۷۴ ][ ۳۷۵ ][ ۳۷۶ ][ ۳۷۷ ][ ۳۷۸ ][ ۳۷۹ ][ ۳۸۰ ][ ۳۸۱ ][ ۳۸۲ ][ ۳۸۳ ][ ۳۸۴ ][ ۳۸۵ ][ ۳۸۶ ][ ۳۸۷ ][ ۳۸۸ ][ ۳۸۹ ][ ۳۹۰ ][ ۳۹۱ ][ ۳۹۲ ][ ۳۹۳ ][ ۳۹۴ ][ ۳۹۵ ][ ۳۹۶ ][ ۳۹۷ ][ ۳۹۸ ][ ۳۹۹ ][ ۴۰۰ ][ ۴۰۱ ][ ۴۰۲ ][ ۴۰۳ ][ ۴۰۴ ][ ۴۰۵ ][ ۴۰۶ ][ ۴۰۷ ][ ۴۰۸ ][ ۴۰۹ ][ ۴۱۰ ][ ۴۱۱ ][ ۴۱۲ ][ ۴۱۳ ][ ۴۱۴ ][ ۴۱۵ ][ ۴۱۶ ][ ۴۱۷ ][ ۴۱۸ ][ ۴۱۹ ][ ۴۲۰ ][ ۴۲۱ ][ ۴۲۲ ][ ۴۲۳ ][ ۴۲۴ ][ ۴۲۵ ][ ۴۲۶ ][ ۴۲۷ ][ ۴۲۸ ][ ۴۲۹ ][ ۴۳۰ ][ ۴۳۱ ][ ۴۳۲ ][ ۴۳۳ ][ ۴۳۴ ][ ۴۳۵ ][ ۴۳۶ ][ ۴۳۷ ][ ۴۳۸ ][ ۴۳۹ ][ ۴۴۰ ][ ۴۴۱ ][ ۴۴۲ ][ ۴۴۳ ][ ۴۴۴ ][ ۴۴۵ ][ ۴۴۶ ][ ۴۴۷ ][ ۴۴۸ ][ ۴۴۹ ][ ۴۵۰ ][ ۴۵۱ ][ ۴۵۲ ][ ۴۵۳ ][ ۴۵۴ ][ ۴۵۵ ][ ۴۵۶ ][ ۴۵۷ ][ ۴۵۸ ][ ۴۵۹ ][ ۴۶۰ ][ ۴۶۱ ][ ۴۶۲ ][ ۴۶۳ ][ ۴۶۴ ][ ۴۶۵ ][ ۴۶۶ ][ ۴۶۷ ][ ۴۶۸ ][ ۴۶۹ ][ ۴۷۰ ][ ۴۷۱ ][ ۴۷۲ ][ ۴۷۳ ][ ۴۷۴ ][ ۴۷۵ ][ ۴۷۶ ][ ۴۷۷ ][ ۴۷۸ ][ ۴۷۹ ][ ۴۸۰ ][ ۴۸۱ ][ ۴۸۲ ][ ۴۸۳ ][ ۴۸۴ ][ ۴۸۵ ][ ۴۸۶ ][ ۴۸۷ ][ ۴۸۸ ][ ۴۸۹ ][ ۴۹۰ ][ ۴۹۱ ][ ۴۹۲ ][ ۴۹۳ ][ ۴۹۴ ][ ۴۹۵ ][ ۴۹۶ ][ ۴۹۷ ][ ۴۹۸ ][ ۴۹۹ ][ ۵۰۰ ][ ۵۰۱ ][ ۵۰۲ ][ ۵۰۳ ][ ۵۰۴ ][ ۵۰۵ ][ ۵۰۶ ][ ۵۰۷ ][ ۵۰۸ ][ ۵۰۹ ][ ۵۱۰ ][ ۵۱۱ ][ ۵۱۲ ][ ۵۱۳ ][ ۵۱۴ ][ ۵۱۵ ][ ۵۱۶ ][ ۵۱۷ ][ ۵۱۸ ][ ۵۱۹ ][ ۵۲۰ ][ ۵۲۱ ][ ۵۲۲ ][ ۵۲۳ ][ ۵۲۴ ][ ۵۲۵ ][ ۵۲۶ ][ ۵۲۷ ][ ۵۲۸ ][ ۵۲۹ ][ ۵۳۰ ][ ۵۳۱ ][ ۵۳۲ ][ ۵۳۳ ][ ۵۳۴ ][ ۵۳۵ ][ ۵۳۶ ][ ۵۳۷ ][ ۵۳۸ ][ ۵۳۹ ][ ۵۴۰ ][ ۵۴۱ ][ ۵۴۲ ][ ۵۴۳ ][ ۵۴۴ ][ ۵۴۵ ][ ۵۴۶ ][ ۵۴۷ ][ ۵۴۸ ][ ۵۴۹ ][ ۵۵۰ ][ ۵۵۱ ][ ۵۵۲ ][ ۵۵۳ ][ ۵۵۴ ][ ۵۵۵ ][ ۵۵۶ ][ ۵۵۷ ][ ۵۵۸ ][ ۵۵۹ ][ ۵۶۰ ][ ۵۶۱ ][ ۵۶۲ ][ ۵۶۳ ][ ۵۶۴ ][ ۵۶۵ ][ ۵۶۶ ][ ۵۶۷ ][ ۵۶۸ ][ ۵۶۹ ][ ۵۷۰ ][ ۵۷۱ ][ ۵۷۲ ][ ۵۷۳ ][ ۵۷۴ ][ ۵۷۵ ][ ۵۷۶ ][ ۵۷۷ ][ ۵۷۸ ][ ۵۷۹ ][ ۵۸۰ ][ ۵۸۱ ][ ۵۸۲ ][ ۵۸۳ ][ ۵۸۴ ][ ۵۸۵ ][ ۵۸۶ ][ ۵۸۷ ][ ۵۸۸ ][ ۵۸۹ ][ ۵۹۰ ][ ۵۹۱ ][ ۵۹۲ ][ ۵۹۳ ][ ۵۹۴ ][ ۵۹۵ ][ ۵۹۶ ][ ۵۹۷ ][ ۵۹۸ ][ ۵۹۹ ][ ۶۰۰ ][ ۶۰۱ ][ ۶۰۲ ][ ۶۰۳ ][ ۶۰۴ ][ ۶۰۵ ][ ۶۰۶ ][ ۶۰۷ ][ ۶۰۸ ][ ۶۰۹ ][ ۶۱۰ ][ ۶۱۱ ][ ۶۱۲ ][ ۶۱۳ ][ ۶۱۴ ][ ۶۱۵ ][ ۶۱۶ ][ ۶۱۷ ][ ۶۱۸ ][ ۶۱۹ ][ ۶۲۰ ][ ۶۲۱ ][ ۶۲۲ ][ ۶۲۳ ][ ۶۲۴ ][ ۶۲۵ ][ ۶۲۶ ][ ۶۲۷ ][ ۶۲۸ ][ ۶۲۹ ][ ۶۳۰ ][ ۶۳۱ ][ ۶۳۲ ][ ۶۳۳ ][ ۶۳۴ ][ ۶۳۵ ][ ۶۳۶ ][ ۶۳۷ ][ ۶۳۸ ][ ۶۳۹ ][ ۶۴۰ ][ ۶۴۱ ][ ۶۴۲ ][ ۶۴۳ ][ ۶۴۴ ][ ۶۴۵ ][ ۶۴۶ ][ ۶۴۷ ][ ۶۴۸ ][ ۶۴۹ ][ ۶۵۰ ][ ۶۵۱ ][ ۶۵۲ ][ ۶۵۳ ][ ۶۵۴ ][ ۶۵۵ ][ ۶۵۶ ][ ۶۵۷ ][ ۶۵۸ ][ ۶۵۹ ][ ۶۶۰ ][ ۶۶۱ ][ ۶۶۲ ][ ۶۶۳ ][ ۶۶۴ ][ ۶۶۵ ][ ۶۶۶ ][ ۶۶۷ ][ ۶۶۸ ][ ۶۶۹ ][ ۶۷۰ ][ ۶۷۱ ][ ۶۷۲ ][ ۶۷۳ ][ ۶۷۴ ][ ۶۷۵ ][ ۶۷۶ ][ ۶۷۷ ][ ۶۷۸ ][ ۶۷۹ ][ ۶۸۰ ][ ۶۸۱ ][ ۶۸۲ ][ ۶۸۳ ][ ۶۸۴ ][ ۶۸۵ ][ ۶۸۶ ][ ۶۸۷ ][ ۶۸۸ ][ ۶۸۹ ][ ۶۹۰ ][ ۶۹۱ ][ ۶۹۲ ][ ۶۹۳ ][ ۶۹۴ ][ ۶۹۵ ][ ۶۹۶ ][ ۶۹۷ ][ ۶۹۸ ][ ۶۹۹ ][ ۷۰۰ ][ ۷۰۱ ][ ۷۰۲ ][ ۷۰۳ ][ ۷۰۴ ][ ۷۰۵ ][ ۷۰۶ ][ ۷۰۷ ][ ۷۰۸ ][ ۷۰۹ ][ ۷۱۰ ][ ۷۱۱ ][ ۷۱۲ ][ ۷۱۳ ][ ۷۱۴ ][ ۷۱۵ ][ ۷۱۶ ][ ۷۱۷ ][ ۷۱۸ ][ ۷۱۹ ][ ۷۲۰ ][ ۷۲۱ ][ ۷۲۲ ][ ۷۲۳ ][ ۷۲۴ ][ ۷۲۵ ][ ۷۲۶ ][ ۷۲۷ ][ ۷۲۸ ][ ۷۲۹ ][ ۷۳۰ ][ ۷۳۱ ][ ۷۳۲ ][ ۷۳۳ ][ ۷۳۴ ][ ۷۳۵ ][ ۷۳۶ ][ ۷۳۷ ][ ۷۳۸ ][ ۷۳۹ ][ ۷۴۰ ][ ۷۴۱ ][ ۷۴۲ ][ ۷۴۳ ][ ۷۴۴ ][ ۷۴۵ ][ ۷۴۶ ][ ۷۴۷ ][ ۷۴۸ ][ ۷۴۹ ][ ۷۵۰ ][ ۷۵۱ ][ ۷۵۲ ][ ۷۵۳ ][ ۷۵۴ ][ ۷۵۵ ][ ۷۵۶ ][ ۷۵۷ ][ ۷۵۸ ][ ۷۵۹ ][ ۷۶۰ ][ ۷۶۱ ][ ۷۶۲ ][ ۷۶۳ ][ ۷۶۴ ][ ۷۶۵ ][ ۷۶۶ ][ ۷۶۷ ][ ۷۶۸ ][ ۷۶۹ ][ ۷۷۰ ][ ۷۷۱ ][ ۷۷۲ ][ ۷۷۳ ][ ۷۷۴ ][ ۷۷۵ ][ ۷۷۶ ][ ۷۷۷ ][ ۷۷۸ ][ ۷۷۹ ][ ۷۸۰ ][ ۷۸۱ ][ ۷۸۲ ][ ۷۸۳ ][ ۷۸۴ ][ ۷۸۵ ][ ۷۸۶ ][ ۷۸۷ ][ ۷۸۸ ][ ۷۸۹ ][ ۷۹۰ ][ ۷۹۱ ][ ۷۹۲ ][ ۷۹۳ ][ ۷۹۴ ][ ۷۹۵ ][ ۷۹۶ ][ ۷۹۷ ][ ۷۹۸ ][ ۷۹۹ ][ ۸۰۰ ][ ۸۰۱ ][ ۸۰۲ ][ ۸۰۳ ][ ۸۰۴ ][ ۸۰۵ ][ ۸۰۶ ][ ۸۰۷ ][ ۸۰۸ ][ ۸۰۹ ][ ۸۱۰ ][ ۸۱۱ ][ ۸۱۲ ][ ۸۱۳ ][ ۸۱۴ ][ ۸۱۵ ][ ۸۱۶ ][ ۸۱۷ ][ ۸۱۸ ][ ۸۱۹ ][ ۸۲۰ ][ ۸۲۱ ][ ۸۲۲ ][ ۸۲۳ ][ ۸۲۴ ][ ۸۲۵ ][ ۸۲۶ ][ ۸۲۷ ][ ۸۲۸ ][ ۸۲۹ ][ ۸۳۰ ][ ۸۳۱ ][ ۸۳۲ ][ ۸۳۳ ][ ۸۳۴ ][ ۸۳۵ ][ ۸۳۶ ][ ۸۳۷ ][ ۸۳۸ ][ ۸۳۹ ][ ۸۴۰ ][ ۸۴۱ ][ ۸۴۲ ][ ۸۴۳ ][ ۸۴۴ ][ ۸۴۵ ][ ۸۴۶ ][ ۸۴۷ ][ ۸۴۸ ][ ۸۴۹ ][ ۸۵۰ ][ ۸۵۱ ][ ۸۵۲ ][ ۸۵۳ ][ ۸۵۴ ][ ۸۵۵ ][ ۸۵۶ ][ ۸۵۷ ][ ۸۵۸ ][ ۸۵۹ ][ ۸۶۰ ][ ۸۶۱ ][ ۸۶۲ ][ ۸۶۳ ][ ۸۶۴ ][ ۸۶۵ ][ ۸۶۶ ][ ۸۶۷ ][ ۸۶۸ ][ ۸۶۹ ][ ۸۷۰ ][ ۸۷۱ ][ ۸۷۲ ][ ۸۷۳ ][ ۸۷۴ ][ ۸۷۵ ][ ۸۷۶ ][ ۸۷۷ ][ ۸۷۸ ][ ۸۷۹ ][ ۸۸۰ ][ ۸۸۱ ][ ۸۸۲ ][ ۸۸۳ ][ ۸۸۴ ][ ۸۸۵ ][ ۸۸۶ ][ ۸۸۷ ][ ۸۸۸ ][ ۸۸۹ ][ ۸۹۰ ][ ۸۹۱ ][ ۸۹۲ ][ ۸۹۳ ][ ۸۹۴ ][ ۸۹۵ ][ ۸۹۶ ][ ۸۹۷ ][ ۸۹۸ ][ ۸۹۹ ][ ۹۰۰ ][ ۹۰۱ ][ ۹۰۲ ][ ۹۰۳ ][ ۹۰۴ ][ ۹۰۵ ][ ۹۰۶ ][ ۹۰۷ ][ ۹۰۸ ][ ۹۰۹ ][ ۹۱۰ ][ ۹۱۱ ][ ۹۱۲ ][ ۹۱۳ ][ ۹۱۴ ][ ۹۱۵ ][ ۹۱۶ ][ ۹۱۷ ][ ۹۱۸ ][ ۹۱۹ ][ ۹۲۰ ][ ۹۲۱ ][ ۹۲۲ ][ ۹۲۳ ][ ۹۲۴ ][ ۹۲۵ ][ ۹۲۶ ][ ۹۲۷ ][ ۹۲۸ ][ ۹۲۹ ][ ۹۳۰ ][ ۹۳۱ ][ ۹۳۲ ][ ۹۳۳ ][ ۹۳۴ ][ ۹۳۵ ][ ۹۳۶ ][ ۹۳۷ ][ ۹۳۸ ][ ۹۳۹ ][ ۹۴۰ ][ ۹۴۱ ][ ۹۴۲ ][ ۹۴۳ ][ ۹۴۴ ][ ۹۴۵ ][ ۹۴۶ ][ ۹۴۷ ][ ۹۴۸ ][ ۹۴۹ ][ ۹۵۰ ][ ۹۵۱ ][ ۹۵۲ ][ ۹۵۳ ][ ۹۵۴ ][ ۹۵۵ ][ ۹۵۶ ][ ۹۵۷ ][ ۹۵۸ ][ ۹۵۹ ][ ۹۶۰ ][ ۹۶۱ ][ ۹۶۲ ][ ۹۶۳ ][ ۹۶۴ ][ ۹۶۵ ][ ۹۶۶ ][ ۹۶۷ ][ ۹۶۸ ][ ۹۶۹ ][ ۹۷۰ ][ ۹۷۱ ][ ۹۷۲ ][ ۹۷۳ ][ ۹۷۴ ][ ۹۷۵ ][ ۹۷۶ ][ ۹۷۷ ][ ۹۷۸ ][ ۹۷۹ ][ ۹۸۰ ][ ۹۸۱ ][ ۹۸۲ ][ ۹۸۳ ][ ۹۸۴ ][ ۹۸۵ ][ ۹۸۶ ][ ۹۸۷ ][ ۹۸۸ ][ ۹۸۹ ][ ۹۹۰ ][ ۹۹۱ ][ ۹۹۲ ][ ۹۹۳ ][ ۹۹۴ ][ ۹۹۵ ][ ۹۹۶ ][ ۹۹۷ ][ ۹۹۸ ][ ۹۹۹ ][ ۱۰۰۰ ][ ۱۰۰۱ ][ ۱۰۰۲ ][ ۱۰۰۳ ][ ۱۰۰۴ ][ ۱۰۰۵ ][ ۱۰۰۶ ][ ۱۰۰۷ ][ ۱۰۰۸ ][ ۱۰۰۹ ][ ۱۰۱۰ ][ ۱۰۱۱ ][ ۱۰۱۲ ][ ۱۰۱۳ ][ ۱۰۱۴ ][ ۱۰۱۵ ][ ۱۰۱۶ ][ ۱۰۱۷ ][ ۱۰۱۸ ][ ۱۰۱۹ ][ ۱۰۲۰ ][ ۱۰۲۱ ][ ۱۰۲۲ ][ ۱۰۲۳ ][ ۱۰۲۴ ][ ۱۰۲۵ ][ ۱۰۲۶ ][ ۱۰۲۷ ][ ۱۰۲۸ ][ ۱۰۲۹ ][ ۱۰۳۰ ][ ۱۰۳۱ ][ ۱۰۳۲ ][ ۱۰۳۳ ][ ۱۰۳۴ ][ ۱۰۳۵ ][ ۱۰۳۶ ][ ۱۰۳۷ ][ ۱۰۳۸ ][ ۱۰۳۹ ][ ۱۰۴۰ ][ ۱۰۴۱ ][ ۱۰۴۲ ][ ۱۰۴۳ ][ ۱۰۴۴ ][ ۱۰۴۵ ][ ۱۰۴۶ ][ ۱۰۴۷ ][ ۱۰۴۸ ][ ۱۰۴۹ ][ ۱۰۵۰ ][ ۱۰۵۱ ][ ۱۰۵۲ ][ ۱۰۵۳ ][ ۱۰۵۴ ][ ۱۰۵۵ ][ ۱۰۵۶ ][ ۱۰۵۷ ][ ۱۰۵۸ ][ ۱۰۵۹ ][ ۱۰۶۰ ][ ۱۰۶۱ ][ ۱۰۶۲ ][ ۱۰۶۳ ][ ۱۰۶۴ ][ ۱۰۶۵ ][ ۱۰۶۶ ][ ۱۰۶۷ ][ ۱۰۶۸ ][ ۱۰۶۹ ][ ۱۰۷۰ ][ ۱۰۷۱ ][ ۱۰۷۲ ][ ۱۰۷۳ ][ ۱۰۷۴ ][ ۱۰۷۵ ][ ۱۰۷۶ ][ ۱۰۷۷ ][ ۱۰۷۸ ][ ۱۰۷۹ ][ ۱۰۸۰ ][ ۱۰۸۱ ][ ۱۰۸۲ ][ ۱۰۸۳ ][ ۱۰۸۴ ][ ۱۰۸۵ ][ ۱۰۸۶ ][ ۱۰۸۷ ][ ۱۰۸۸ ][ ۱۰۸۹ ][ ۱۰۹۰ ][ ۱۰۹۱ ][ ۱۰۹۲ ][ ۱۰۹۳ ][ ۱۰۹۴ ][ ۱۰۹۵ ][ ۱۰۹۶ ][ ۱۰۹۷ ]
.: Weblog Themes By iranblag :.

درباره وبلاگ

تيم مشاوران مديريت ايران IranMCT ----------------- http://iranmct.com ---------------- Iran Management Consultants Team
پنل کاربری
نام کاربری :
پسورد :
لینک های تبادلی
فاقد لینک
تبادل لینک اتوماتیک
لینک :
خبرنامه
عضویت   لغو عضویت
امکانات وب
شمارنده
شرکت مشاوره مدیریتبازارسازی مدیریت بازاریابی. بازدید تحقیقات بازاریابیآموزش مدیریت MBAدلایل ترک تحقیقات بازاریابی تحقیقات مدیریت شرایط سخت بازارکارت امتیازی متوازنارزیابی عملکرد . نمونه مطالعات موردی.برند برندینگانواع برند معرفی 21 نوع متفاوت از برندبرندسازی branding marketing . برندسازی.تحقیقات بازاریابی انگیزه بخش http://marketingbranding.ir سبک مدیریت است مدیریت بازاربازاریابیتحقیقات بازاریابی ویژگی های .حرفه ای مشاوره اموزش مدیریت.شناسایی مشتریان .تحقیقات بازاریابی استفاده از تحقیقات بازار و بازاریابی http://marketingsales.irmarketing مدیریت برندینگ . Business Management ConsultantIran Business Management ConsultantManagement . بازاریابیانواع بازاریابی 127 نوع بازاریابیبازاریابی. بازاریابی MarketingMix آمیختهآمیزه بازاريابیمدیریت بازاریابی. اخبار مدیریت و تجارتمدیریت.مشاوره بازاریابی مدیریت آموزش تکنیک‌های فروشندگی حرفه‌ای فروشندگی. اخبار مدیریت و تجارتبازاریابی برندینگ. http://iranmct.com/news/page/12مدیریت. مدیریت مشاوره بازاریابیآموزش. بیزینس پلن طرح توجیهی طرح business plan. برنامه بازاریابی Marketing Planبازاریابی. مشاوره تبلیغات مشاور تبلیغات مشاور مدیریت management مشاوره مدیریت انواع بازاریابی بازاریابی. Business Planبیرینس پلن طرح توجیهیمدیریت. کلینیک کاشت موی طبیعی آسمان