مشاوره مديريت - آموزش مديريت - آموزش فروشندگي حرفه‌اي
 
نويسندگان
مطالب تصادفی
ترس و اضطراب); "> شعبه خراسان .

(2)  بر سمند سخن  دكتر نادر وزين پور  ص 413

(3)  فرهنگ عميد  حسن عميد .

(4)  همان .

(5)   مجله ي رشد ادب فارسي  سال ششم  ش 24  بهار 1370 « گفتار ي در باب هنر » از دكتر عبدالحسين فرزاد .

(6)   زبان و نگارش فارسي  مؤلفان : دكتر حسن احمدي گيوي ، دكتر اسماعيل حاكمي ، دكتر يدالله شكري و دكتر سيد محمود طباطبايي اردكاني _ ص 145.

(7) فرهنگ عميد  حسن عميد .

(8)  زبان و نگارش فارسي  مؤلفان : احمدي گيوي ، اسماعيل حاكمي يدالله شكري و طباطبايي اردكاني.   ص 69.

(9)  پيك قصّه نويسي  1  قصّه چيست ؟ - نوشته ي مهدي حجواني  حوزه ي هنري سازمان تبليغات اسلامي  تهران  صص 20-19 .

(10) انواع ادبي و آثار آن در زبان فارسي- دكتر حسين رزمجو  ص 222 .

(11)  فارسي و آيين نگارش  سوم دبيرستان  ص 180 .

(12)  همان .

(13)  همان.

(14)  همان.

(15)  همان.

(16)  زبان و نگارش فارسي  احمدي گيوي ، حاكمي ، شكري و طباطبايي ص 94.

(17)  پيك قصّه نويسي 1 قصّه چيست ؟ ص  مهدي حجواني ص 17.

(18) فارسي وآيين نگارش  سوم دبيرستان ص 158 .

(19)  همان .

(20)  زبان و نگارش فارسي احمدي گيوي ، حاكمي ، شكري، و طباطبايي اردكاني صص 63-62.

(21)  بهشت سخن يا آيين نويسندگي  محمد مصري  ص 11 .

(22)  پيك قصّه نويسي  1 قصّه چيست؟  - مهدي حجواني  ص 22 .

(23) همان ص 27.

(24)  همان.

(25)  انواع ادبي و آثار آن در زبان فارسي  دكتر حسين رزمجو  ص 199

(26)  فارسي وآيين نگارش  سوم دبيرستان  ص 142.

(27) همان ص 144.

(28)  همان  ص 145

(29)  پيك قصّه نويسي 1 قصّه چيست ؟ - مهدي حجواني  ص 30.

(30)  انواع ادبي وآثارآن در زبان فارسي  دكتر حسين رزمجو ص 205 .

(31)  همان ص 208 .

(32)   همان صص 192-191.

(33)  فارسي وآيين نگارش فارسي  سوم دبيرستان  ص 220 .

(34) همان ص 221.

(35) همان ص 224.

(36) همان ص 225 .

(37) همان ص 227.

(38) همان ص 228.

(39) همان-ص229.

(40)  فرهنگ عميد  حسن عميد .

(41) انواع ادبي و آثار آن در زبان فارسي  دكتر حسين رزمجو  ص 194 .

(42) همان.

(43) فارسي وآيين نگارش  دوم دبيرستان  $(document).ready(function() { $('#rate_p54713').rating('rate.php?pid=54713', {maxvalue:5, curvalue:0}); });

امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۵۹:۳۹ ] [ مشاوره مديريت ]

آشنايي با قالب ها و گونه هاي بيان (5)


  قطعه :

      « قطعه ابياتي است متحد الو زن ومتفق القافيه كه بيت اول آن مصرّع نيست َ، حد اقل ابيات قطعه ، دو وحد اكثر پانزده شانزده و غالبا حدود هفت الي ده بيت است و گاه بنا بر ضرورت تا حد چهل و پنجاه بيت نيز مي رسد .

  ترجيع بند قالبي است كه بيشتر براي بيان موضوع هاي عشقي و عرفاني يا آنچه در غزل مورد توجّه است به كار مي رود .

  به عبارت ديگرمي توان آن را چند غزل ياچند قصيده ي ساده ي پي در پي دانست كه بواسطه ي واسطت العقد از هم جدا مي شود » (80)

  تر كيب بند :

      تر كيب بند از همه جهت مانند ترجيع بند است ، جز آن كه بيت برگردان يا« واسطت العقد » آن در هر بند تغيير مي كند وبا قافيه ي تازه ي مي آيد .

      از ميان ترجيع بندها و تركيب بند ها ي باقي مانده از شعراي فارسي زبان كه جمعا به نام ترجيعات موسوم است ، نوعي تر كيب بند وجود دارد كه بندها و خانه هاي آن كوچك و كوتاه است يعني مجموع مصراع ها ي هربند ، غالبا با ستثناي بيت برگردان _ چهار تا شش مصراع هم قافيه است . در اين صورت به آن تركيب مربّع ، مخمسّ ومسدّس گويند .» ( 81)

    رباعي :

     « رباعي يا چهار تايي ، شعري است كه شامل چهار مصراع كه مصراع ها ي اوّل و دوم و چهارم آن هم قافيه وبروزن « مفعول مفاعيل مفاعلين فاع » يا « لاحول ولا قوّ ه الا بالله » است ، در ساختن رباعي اگر شاعر قافيه ي مصراع سوم را همانند مصراع هاي ديگر بياورد ، مناسب تر است ، رباعي بيشتر براي بيان انديشه هاي فلسفي ، عرفاني ، عشقي به كار مي رود .»( 82)

  آشنايي با قالب ها و گونه هاي بيان (4)

آشنايي با قالب ها و گونه هاي بيان (4)


19  8  مقامه :

    « مقامه در لغت به معاني جاي نشستن مجلس ، مجمع قبيله ، مجلس سخنراني ، موعظه ، خطبه و مترادف حديث و حكايت و تاريخ آمده است كه كسي آن ها را گرد آورد ، وبا عبارات مسجّع ومقفّا و آهنگ دار براي جمعي بخواند يا بنويسد و ديگران آن را بر انجمنها ودر مجالس خاص بخوانند و آهنگ كلمات واسجاع آن به سجع طير وتفريد كبوتران وقمريان شبيه است ، لذّت و نشاط يابند ، از لحاظ ادبي « مقامات» قصّه هاي كوتاهي است كه در آن ها راوي معيّني ، شخص واحد را در حالات مختلف وصف مي كند ، در مقامات عربي اين شيوه در كلّيه ي مقامه ها رعايت شده است  وليكن مقامات فارسي به راوي معيّن و قهرمان معيّن مقيّد نيست» ( 69)    

  20-9-نمايشنامه و فيلمنامه (سنا ريو):

«نمايشنامه،نوشته اي است كه براي تجسم حالات ،رفتار و گفتار بازيگراني كه در صحنه هاي تأ تر نقشي را برعهده دارند نگاشته مي شود وهنرپيشگان از روي آن مكالمات و حركات خو درا در جريان نمايش تنظيم و ارائه مي كنند.

فيلمنامه نيز نوعي نمايشنامه است كه برمنباي طرح آن فيلمهاي سينمايي يا تلويزيوني ساخته و پرداخته مي شود و نويسنده ي فيلمنامه را سناريست مي گويند.

فرق ميان نمايشنامه و فيلمنامه دراين است كه در نگارش نمايشنامه ،نويسنده فقط محاوره ي ميان هنر پيشگان نمايش رابه رشته ي تحرير مي كشد،در حاليكه در فيلمنامه ،غير از گفت و گوي هنرمندان

ويژگي صحنه ها و چشم اندازهايي كه كارگردان ، داستان فيلم را در فضا وحال و هواي آن به مرحله ي اجرا درمي آورد ، شرح داده مي شود . »(70)

  21-10-چيستان:

«چيستان يا لغز آن است كه از چيزي صراحت نام نبرند اما او صاف آن را بيان كنند كه خواننده و شنونده ي با ذوق از شنيدن آن اوصاف به مقصود گوينده پي ببرد»(71)

  ومعما تقريبا مترادف با چيستان است و كلامي است كه معنايش پوشيده باشد وبه طور رمز و اشاره بر مطلبي دلا لت كند . و آدم هاي تيز هوش با دقت و فكر كردن به مدلول آن كلام پي مي برند .

تا اينجا با قالب ها و گونه هاي منثور بيان قلم آشنا شديد ياد آوري اين مطلب لازم است كه قالب هاي معرفي شده نو و كهنه وجديدوقديم شان وجود دارد ، وبه قول برادر قصه نويس مان محمد جواد خاوري «فن نويسندگي روزبه روز شكل تازه اي به خود مي گيرد ،مردم ذايقه هاي شان  تغيير مي كند ، قالبهاي قديمي را نمي پسندند، همانطور كه مد هاي قديمي كالا هاي قديمي را نمي پسندند ،پس با وجود آثار گرانمايه گذشتگان ، به آثار جديد ، مد هاي جديد نياز است ، نويسندگان جديد مي توا نند همان مواد قديم را در قالبهاي جديد بريزند و محصولات جديد ارائه دهند .»(72)                                                         

«انواع قالبهاي منظوم »

 

قبلا گفتيم قالبهاي بيان قلم در يك تقسيم كلي منقسم مي شود به دو قسم منثورو منظوم ، با تعاريف قالب ها و گونه  هاي منثور آشنا شديد.

وا ما تعاريف قالبهاي منظوم :

   فرق بين نظم و شعر:

« در تداول ، نظم را از روي تسامح به شعر نيز اطلاق مي كنند ، امّا اساسا شعر با نظم فرق دارد ، تفاوت آنها در اين است كه : شعر ، طبق تعاريف قد ماء كلام موزون ومخيّل است و بنابراين تعريف ، مقفّا بودن جزء ماهيّت شعر نيست ، و«نثر شعر گونه » يا « شعر منثور» هم  مي تواند وجود داشته باشد .

  طبق تعريف دقيق و علمي امروزي : شعر «گره خوردگي عاطفه وتخيّل است كه در زباني آ هنگين شكل گرفته باشد »   و بنا بر اين تعريف ، عناصر سازنده ي شعر عبارت است از : عاطفه ، تخيّل ، زبان، موسيقي و تشكل ، اما نظم ، تنها كلامي موزون ومقفا است واز عنصر عاطفه وتخيّل بدور ، بنا براين نظم غير شعر هم وجود دارد ، نظير « نصاب الصبيان » ابونصر فرا هي در لغت و الفيّه ي ( هزار بيتي ) ابن مالك در صرف و نحو عربي » (73)

    مثنوي :

    « مثنوي منسوب به مثنّي ( دودو ، يا دوگان دوگان ) نام شعري است كه ابيات آن متحد الو زن ودو مصراع هر بيت آن بر يك قافيّه است . مثنوي را « مزدوج » هم گويند .

  در ساختن مثنوي چون هر بيتي بر قافيّه ي خاص وعليحده است وبا ابيات قبل و بعد فرق دارد ودست شاعر در آوردن قوافي مختلف باز مي باشد ، لذا تعداد آن گاه به چندين هزار بيت مي رسد و بدين جهت براي سرودن مطالب مفصل و نظم داستانهاي تاريخي ، رزمي ، بزمي ، اخلاقي و عرفاني واكثرغرضهاي شعري به كار مي رود »  ( 74)

    قصيده يا چكامه :

       « قصيده به معني قصد شده ومقصود است ( لفظ قصيده ، در زبان عربي فعيل به معني مفعول است وتا ي آ خر آن علامت وحدت است )  و بدين جهت آن را قصيده ناميده اند كه در سرودن آن قصد معيّني مورد نظر شاعر است ، از لحاظ صورت و قالب ، قصيده اشعاري است بر يك وزن و قافيه با مطلع مصرّع و مربوط به يكديگر كه در باره ي موضوع ومقصود معيّني از قبيل مدح و تهنيت يا شكر و شكايت و فخر و مرثيه وتعزيت و مسايل اخلاقي و اجتماعي و عرفاني و امثال آن سروده شود ، نام ديگر قصيده «چكامه » است .

     شماره ي ابيات قصيده ، حد متوسط بين بيست تا هفتاد و هشتاد بيت است ، اما بيشتر از آن يعني تا حدود 150 بيت و زيادتر از آن را هم ساخته اند .  و بعضي از شاعران  ، قصايدي كمتر از بيست بيت (تا حدود 15 بيت ) نيز سروده اند » ( 75)

     غزل :

   « غزل ، در لغت سخن گفتن بازنان و عشق بازي است ودر اصطلاح ادب : اشعاري است بر يك وزن وقافيت با مطلع مصرّع كه حد معمول و متوسط آن مابين پنج تا دوازده بيت مي باشد وگاهي بيشتر از آن تا حدود هيجده بيت نيز گفته اند ، بيت اوّل غزل را مطلع و بيت آخر آن را كه معمولا نام شعري شاعر يا تخلّص در آن آورده مي شود ، مقطع گويند ، اصطلاح غزل ابتدا مخصوص اشعار غنايي و سروده هاي آ هنگين عاشقانه بوده است كه الحان موسيقي تطبيق مي شده وآن را غالبا با ساز و آواز مي خوانده اند ...

     و بدين لحاظ غزل را « چامه » نيز گفته اند ، زيرا چامه به معني : سرود نغمه است وچامه سراي كسي است كه غزلي را مطابق با موسيقي  آ واز بخواند ، بعدا آن را مرادف نسيب به كار برده و تغزلات پيش آهنگ قصايد را به اسم غزل ناميده اندو تدريجا همان تغزلاتي كه تشبيب ونسيب قصايد بود به صورت غزل مفرد نظير غزليات ، مولوي و عراقي و سعدي و حافظ در آمد و نوعي ممتاز و قسمي مخصوص از شعر گرديد ، بطور كلي ، غزل نوعي شعر است كه از قديمي ترين از منه همراه وبه موازات تغزل ، توسط گويندگان فارسي سروده مي شده است » ( 76)

   


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۵۹:۳۷ ] [ مشاوره مديريت ]

آشنائي با قالب ها و گونه هاي بيان (3)


ح- توقيع :

  « دستخط و فرمان پادشاهي كه از سر قهر نوشته شده باشد » (42)

 ط- بيانيه :

  نوشته ي است كه در آن احزاب ، گروهها ، سازمانها ،ويا شخصيتهاي مهم ديني ، مذهبي و سياسي و... در موضوعات مورد نظر اعلام موضع مي كنند .

ي-اعلاميه و اطلاعيه :

 اعلاميه و اطلاعيه ، كلمه هاي عربي است از نظر لغت به معني ورقه اي است كه از طرف دولت يا حزبي و جمعيتي منتشر مي شود و مطلبي را به اطلاع عموم مردم مي رساند ، معمولا توسط اعلاميه از مردم دعوت مي گرددتادر مجلس سخنراني كه به مناسبت خاصي بر گزار مي شود ،  يا در مراسم استقبال از شخص يا هيئت مهمي و... شركت نمايند.

  از جمله نامه هايي كه صورت دوستانه وا خواني دارد ، مي توان از نامه هاي خانوادگي ، تبريك نامه ها ، تسليت نامه ها ، دعوت نامه ها ، نامه هاي سرگشاده ، نامه هاي گويا و...نام برد ، كه تعريف بعضي از اين دست نامه ها را براي خوانندگان عزيز مي آورم .  

الف- تبريك نامه :

  « كلمه ي «تبريك » به معني« مباركباد» و آرزوي خجستگي و مباركي است ، اما در اصطلاح ، به نامه ي كوتاه گفته مي شود كه شادماني نويسنده ي آن را در مورد رويداد شادي بخش كه براي گيرنده ي نامه پيش آ مده باشد بيان ونيز آرزوي نويسنده را براي آن شادماني و تندرستي ونيك بختي گيرنده ي تبريك در بر داشته باشد » (43)

 ب- تسليت نامه :

 « نامه ي تسليت براي نشان دادن همدرد ي ونيز كاستن از اندوه كسي نوشته مي شود كه به مصيبتي گرفتار شده باشد ، عنوان نامه ي تسليت با انواع ديگر نامه ها تفاوتي ندارد ، متن نامه شكل معيني ندارد ، وبه سليقه ي نويسنده ي آن بستگي دارد »  ( 44)

 ج- دعوتنامه :

  « دعوتنامه ، نامه ي كوتاهي است كه بدان وسيله شخص يا كسي را محترمانه به جشن يا مراسم خاص دعوت مي كنند » (45)

 د- نامه هاي گويا :

  « نامه ي گويا ، نامه اي است كه معمولا براي شخص معين نوشته مي شود ، به عبارت ديگر : قالب  نامه  بهانه است كه نويسند ه بدين وسيله نظريات خويش را باز مي گويد ، اين نوع نامه ها با عنوان شبيه نامه هاي دوستانه يا خانوادگي آ غاز مي شود ، آنگاه نويسنده پس از يك يا چند كلمه گفت و گوي خصوصي سخن را به موضوعي كه در نظر دارد مي كشاند وتا پايان نامه مسير را ادامه مي دهد ، ممكن است كه  نويسنده به يك يا چند جمله از آخر نوشته ي خو رنگ و بوي خصوصي ببخشد وآن را به صورت نامه به پايان ببرد ، در هر حال ، اگر هم نويسنده با يك نفر گفت وگو كند منظورش گفت وگو باهمه ي مردم اجتماع است ، نظير « آري اين چنين بود برادر ) نوشته ي مرحوم دكتر علي شريعتي و « نگاهي به تاريخ جهان » مجموعه ي نامه هاي جواهر لعل نهرو به دخترش اندراگاندي » ( 46)

10-   ترجمه:

  « ترجمه ، در لغت بيان كلامي است از زباني به زبان ديگر ، ونيز به معني سر گذشت ، كار نامه و شرح حال كسي است و البته در اين جا معناي نخست مورد نظر است كه عبارت است از برگرداندن معني سخني از زبانهاي خارجي به زبان فارسي .

  اين فنّ در علم بديع نيز بيان شده و عبارت است از گرداندن معناي عبارتي از زبان ديگر به نظم پارسي ....

  ترجمه يكي از فنون مهم است كه در دنياي امروز ، به گمان بسياري از محققان ، در اهميت مانند تصنيف و تأليف است ، بطوري كه هر گاه كتاب يا مقاله اي طبق اصولي كه در اين فن معتبر است تر جمه شود در قدر و منزلت كم از تصنيف و تأليف نيست ، زيرا حاوي علوم و فنون و مطالبي است كه به زبان ديگر بر گردانده مي شود و مورد استفاده ي يك جامعه قرار مي گيرد ، وازاين رو ، در حقيقت به منزله ي تأليفي است كه به زبان آن ملت انجام گرفته است » ( 47)

  بنابراين « در ترجمه ، هم بهره گيري از فرهنگ جهاني و انديشه هاي ديگر ملل در كار است ، هم بهره رساني و ابلاغ پيام خودي به ديگران ، از اين رو مي تواند يكي از شيوه هاي مؤثر تبليغ باشد » (48)

   گونه هاي ترجمه :

   الف – ترجمه ي شفاهي و زنده :  « ترجمه ي شفاهي آن است كه مترجم ، سخنان يك گوينده را به صورت زنده وفي المجلس به زبان ديگري برگرداند،اين گونه ترجمه در جلسات ، كنفرانسها ، سمينارها ، ملاقاتهاي رسمي ، مجامع بين المللي ، مصاحبه ها وديداربا توريستها انجام مي گيرد .

  ترجمه ي شفاهي به يكي از سه صورت زير است :

1-   فراز به فراز .

2-   جمله به جمله .

3-   كلمه به كلمه .

 ب- ترجمه ي كتبي و نوشتاري :

   در ترجمه ي كتبي ، از آنجا كه «متن» در اختيار مترجم است ، با دقت و حوصله ي بيشتري به بر گرداندن آن و يافتن معادل ها و اصطلاحات و تنظيم جمله بندي مي پردازد به همين دليل ، در حدّ ترجمه ي شفاهي نياز به حافظه و سرعت انتقال نيست ، چون مي تواند با مراجعه به فرهنگها و كتب لغت ، معادل يابي كند ، حتّي فرصت تجديد نظر يا تغيير عبارات و اصطلاحات لفظي هم وجود دارد » (49)

11-  تلخيص :

«تلخيص يعني خلاصه كردن ، و منظور از تلخيص يك كتاب يا نوشته ، بيان اصل مطلب در كوتاه ترين شكل خود مي باشد ، به عبارت ديگر : تلخيص ، تهيه و تنظيم نوشته اي است كه از طريق پيراستن نكات و قسمتهاي غير ضروري يك كتاب يا مقاله اي بدست مي آيد ، به گونه اي كه به اصل مطالب ، هدف و پيام خدشه اي وارد نشود ، بنا براين تلخيص ، خود يك نوع فنّ است و داراي روش و ترتيب خاصّي است ، از آنجا كه هر فنّي شامل مهارتهايي است ، پس با كسب مهارتهاي تلخيص مي توان آن را به خوبي فرا گرفت » ( 50)

  گونه هاي تلخيص :

 الف - « تلخيص تفصيلي : تهيه ي خلاصه ي كتب مهم و پرحجم ، به منظور ايجاد امكان مطالعه براي عموم . با خواندن اين نوع تلخيص ، خواننده ديگر نياز ندارد به كتاب اصلي مراجعه كند ».

 ب- « تلخيص ارجاعي يا انگيزه اي : تهيه ي خلاصه ي كتب كم حجم و مقالات مفيد ، به منظور ايجاد انگيزه در خواننده جهت مراجعه به كتاب اصلي و مطالعه ي آن »

  ج- « تلخيص آزاد : تهيه ي خلاصه ي نكات مهم كتاب بدون توجّه به رعايت انسجام و وحدت مطالب ، به منظور معرّفي كتاب و نكات مهم آن به خوانندگان »

 د – تلخيص فهرستي : تهيه ي خلاصه ي مطالب كتاب به شكل فهرست تفصيلي ، به منظور معرّفي كتاب و كليه ي موضوعاتي كه در آن مورد بحث قرار گرفته است »

  ه- « تلخيص موضوعي : تهيه ي فهرست كلّي كتاب بدون ذكر اجزاء موضوعات بحث شده در آن ، به منظور آشنايي و آگاهي از موضوعات كلّي كتاب »

  و- « تلخيص علمي : تهيه ي خلاصه ي كتاب به صورت بيان نتيجه و مقصود نويسنده ، به منظور استخراج پيام ، اصول، قواعد و مفاهيم خاص »

  ز- « تلخيص نموداري : تلخيص محتواي كتب علمي و غير علمي و گزارشات تحقيقي و غيره به صورت نمودار ، طرح ، نقشه ، يا تصوير ، به منظور نشان دادن حقايق علمي ، فنّي ، اطلاعات آماري ويا ارايه ي وضع موجود جهت مقايسه ، بررسي كمبودها ، پيشرفتها و غيره ... » (51)  

 

  قالب هاي كه تاكنون تعريف گرديد بجز مقالات ادبي ، رنگ و بوي هنري چنداني ندارند وبه آنها نوشته هاي صرف ادبي اطلاق نمي گردد ، وبه نويسنده ي آنها ، نويسنده ي هنرمند گفته نمي شود .

   از اينجا ببعد توجه خوانندگان گرامي را به تعاريف قالب هاي هنري نوشته معطوف مي دارم :

   قالب هاي هنري نوشته هاي منثور عبارتند از : قصه ، داستان ، حكايت ، افسانه ، طنز ، لطيفه ، قطعه ي ادبي ، مثل و...   

12 – 1-قصه :

     « قصّه كه جمع آن به زبان تازي قصص واقاصص مي باشد ، بيان وقايعي است كه غالب خيالي كه در آنها معمولا تأكيد بر حوادث خارق العاده بيشتر از تحول و تكوين آ دمها و شخصيتها است » ( 53)

  13-2-داستان:

  «داستان كه معناي لغوي آن سرگذشت ، حكايت گذشتگان و واقعه است در متون گذشته ي ادبي فرهنگهاي فارسي قصه و افسانه استعمال شده است .

  واژه ي داستان در تركيباتي نظير «داستان پرداختن» به معني افسانه گفتن وقصّه كردن يا دستان سرايي به مفهوم قصّه سرايي است ، به نظر برخي از منتقدان ادبي ، داستان شامل هر نوشته است كه در آن ماجراهاي زندگي به صورت حوادث مسلسل گفته شود ، اين طرز تلقّي از داستان بدان اشتمال وسيع خواهد داد ، بدين معنا كه داستان هم شامل حكايت و افسانه و اسطوره ( خواه منظوم و خواه منثور ) خواهد بود وهم شامل قصّه به معناي امروزي آن  يعني رمّان اما در اصطلاح نويسندگي امروز داستان با قصّه و افسانه مترادف نيست وفرق شان در اين است كه «قصّه» روايت ساده و بدون طرحي است كه خواننده و شنونده هنگامي كه آن را مي خواند يا بدان گوش مي دهد به پيچيدگي خاص و غافلگيري و اوج و فرود شخصي قهرمانان بر نمي خورد ،

نمونه ي بارز اين گونه كار كه در ادبيات فارسي فراوان مي باشد « چهل طوطي » است به عبارت ديگر داستان، براساس تقليدي نزديك به واقعيت از آدمي و عادات بشري نوشته مي شود وبه نحوي از انحاء شالوده ي جامعه ي نويسنده را در خود منعكس مي كند در حالي كه اين ويژگيها در قصّه و افسانه نيست »(54)    

  گونه هاي داستان :

  الف – رمّان :  «رمّان، داستاني است بلند كه نويسنده مبتني بر اطلاعات واقعي و عيني خود از شخصيتهاي كه در ماجراي تاريخي ، ديني ، عشقي ، پليسي و غيره نقشي را به عهده دارند ، يا به مدد تخيل و قدرت هنري خويش ، به آفرينش اثري ادبي مي پردازد و ضمن آن ، روحيات ، رفتار و گفتار و پندار شخصيتهاي مورد نظر را توصيف و تحليل مي كند » ( 55)

 ب- داستان كوتاه : « داستان كوتاه به نوشته اي كوتاه در بيان رخدادي واقعي يا تخيّلي گفته مي شود ، كه نويسنده ، به ياري طرحي منظم شخصيّتي اصلي را در يك واقعه به گونه اي نشان مي دهد كه در مجموع تأثير واحدي را در خواننده القاء مي كند .

  به عبارت ديگر : در داستان كوتاه ، نويسنده يكي از جنبه ها يا نمودهاي زندگاني قهرمان يا شخصيت مورد نظر خو درا تحليل مي كند و اعمال و گفتار اورا كه به انگيزه ي در خلال حادثه اي به منصّه ي ظهور رسيده است ، در نظر خواننده مجسم مي نمايد ....

  برخي از منتقدان هنري ، به داستاني كه كمتر از دوهزار و پانصد كلمه باشد ،داستان كوتاه وبه داستاني كه بيش از دو هزار و پانصد كلمه وبين ده تا پانزده هزار واژه دارد داستان بلند واز پانزده هزار كلمه بيشتر ، رمان كوتاه، واز پنجاه هزار كلمه به بالا رمّان گفته اند » (56)   

  14-3-حكايت: 

«حكايت، معناي لغوي آن نقل،حديث،روايت،سرگذشت و بازگفتن چيزي است. از لحاظ ادبي نوعي داستان  ساده غالباً مختصر، واقعي يا ساختگي گفته مي شود كه در ميان مردم شهرت يافته نويسندگان و شاعران از آن براي ايضاح مطالب و مقاصد خود يا به منظور زيبايي و قوّت بخشيدن به كلام شان سود مي جويند .

چون پايه ي سخن در حكايات بر بيان حكمت و پند واندرزبه نحوي موجزومختصرمبتني است ، بدين جهت در توجيه مسايلي ديني اخلاقي ، عرفاني و...از حكايات آموزنده استفاده مي شود.»(57)

 15-4- لطيفه:

« درآثارادبي فارسي، در برخي موارد، بجاي حكايات نغز و شيرين ،اصطلاح«لطائف»به كار برده شده است .«لطيفه»خود به كلامي مختصر وپرمغزگفته مي شود كه با رعايت حسن و ظرافت بيان گردد ،چنان كه سعدي گفته است :

                    به يكي لطيفه گفتي ببرم هزار دل را

                                                نه چنان لطيف باشد كه دلي نگاهداري

همچنين ، لطيفه به معني بزله و سخن باريك نمكين و نكته ي دقيق و شيرين نيز استعمال شده است . 

وبه تعبير تهانوي صاحب كشاف اصطلاحات الفنون والعلوم ،لطيفه «نكته اي است كه مر آن را درنفوس تاثير باشد بطوريكه موجب انشراح صدرو انبساط قلب گردد .»

بنابراين لطيفه رامي توان  داستان مفرح و كوتاهي دانست كه درباره ي شخص يا حادثه ي واقعي نگاشته مي شود .(58)

 16-5-افسانه:

«افسانه ، كه در كتب لغت ، مترادف واژه هاي: قصّه و اسطوره به كار رفته است از لحاظ ادبي به سرگذشت يا رويداد خيالي از زندگي انسانها،حيوانات، پرندگان يا موجودات  وهمي چون ديو و پري و غول و اژدها اطلاق مي شود كه با رمز وراز ها و مقصد اخلاقي ، آموزشي توأم است و نگارش آن بيشتر به قصد سر گرمي و تفريح خاطر خوانندگان انجام مي گيرد » (59)

   دكتر عبد الحسين فرزاد ، افسانه را از نظر شخصيت چنين تعريف مي كند :  « افسانه ، معمولا قصّه ي كوتاهي است كه متضمن نكته هاي اخلاقي كه در آن حيوانات وگاهي جمادات چون انسان رفتار مي كنند و حرف مي زنند » (60)

  دكتر خسرو فرشيد ورد ، در باره ي افسانه مي گويد : « قصّه ي حيوانات (افسانه ) يعني حكاياتي كه از زبان جمادات و نباتات و حيوانات است و حاوي اندرز هاي اخلاقي يا سياسي است نظير قصّه هاي ، لافونتين در فرانسه ، بعضي از حكايت « بوستان » « كليله ودمنه» » (61) 

17  6   -  طنز :

« طنز ، معمولا به صورت يك نامه ، خاطره يا داستان گفته مي شود ، اين گونه داستان ها ، خاطره ها يا نامه ها معمولا وا قعيت ندارد و متناسب با موضوع مورد نظر نويسنده طرّاحي مي شود ، اما ممكن است كه رويداد ي واقعاً رخ داده باشد و نويسنده با ايجاد تعبير ها و افزودن شاخ و برگ هاي لازم آن را به صورت قالبي مناسب براي موضوع مورد نظر خويش در آورد ، اگر طنز به صورت نقل خاطره باشد ، راوي اصلي داستان ، گاهي خود نويسنده است وگاهي هم شخصيت خيالي ، كه نويسنده اورا به عنوان يك شخص واقعي معرفي مي كند ، در طنز هاي كه  به صورت داستان بيان مي شود دو يا چند شخصيت خيالي با نامهاي مخصوص نقشهاي اصلي را بازي مي كنند ، خود نويسنده نيز نامهاي طنز گونه براي خود انتخاب مي كند ، ممكن است نامي كه براي يك شخص در طنز انتخاب مي شود از جهاتي با نام شخصي كه مورد نظر نويسند ه است شباهت داشته باشد تا خواننده بي درنگ آن شخص را بخاطر بياورد ، نظير « چرند و پرند » علامه دهخدا » (62) 

  بنا براين « طنز نوعي نوشته اي است كه مانند آيينه هر نكته  اي را بزرگتر از اندازه نشان مي دهد ، اما با خنده آميخته است ، خنده ي كه براي مسخرگي باشاد ماني نيست بلكه خنده اي است تلخ وجدّي ودرد ناك همراه با سرزنش و سركوفت » (63)

   در كتاب « زبان و نگارش فارسي » در باره ي طنز آ مده است :  « در نوشته هاي طنز ، هدف اصلي ، انتقاد است ،ولي اين انتقاد آميخته با شوخي و ريشخند و مسخره است و لحن گفتار ، صورت فكاهي و دلپذير وخوشايندي دارد وگاهي مسا ئل بطور معكوس طرح و بيان مي شود ، مثلا رذايل اخلاقي ، نيكو و قابل تقليد و شايان تحسين شمرده مي شود و بر عكس ، فضائل اخلاقي ، مذموم ونكوهيده قلمداد مي گردد .

   در نگاه نخست چنين مي نمايد كه طنز ، براي شوخي و خنده است ، ولي بعد روشن مي شود كه طنز نويس از نا رسايي ها و ناروايي ها ي جامعه رنج مي برد وبه جاي آنكه رنج خويش را به زبان شكوه يا پند و اندرز ظاهر سازد ، در قالب مزاح و تمسخر مي ريزد و عرضه مي كند وبد كاران و خيره سران را با تازيانه ي ريشخند مي نوازد ، و نيش مي زند و بدين سان ، طنز را گيرا ترين و كوبنده ترين اثر انتقادي مي توان شمرد .

   از قد ماء در آثار عبيد زا كاني و سعدي واز متأخر ين در قطعات علامه دهخدا نمونه هاي دل انگيزي از نثرو نظم طنز تواند خواند » (64)

  ممكن است طنز با هجو و هزل ، اشتباه شود ، براي رفع اشتباه لازم است تعريفهاي هجو و هزل را بيا وريم : 

    « هجو ( برعكس طنز ) براي اصلاح زشتيها نيست و تنها براي تباه كردن شخصيت كسي نوشته مي شود ، در هجو عيب ها با كلام هاي نيش دار و همراه با ناسزا گفته مي شود  و هدف  خورد كردن و لجن مال كردن شخصيت موردنظر است نه اصلاح » ( 65)

   در قالب هجو دشمني و كينه توزي و غرض و مرض نهفته است به خلاف طنز كه در آن محبت و دوستي و دلسوزي و اصلاح هدف اصلي است . $(document).ready(function() { $('#rate_p54710').rating('rate.php?pid=54710', {maxvalue:5, curvalue:0}); });

امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۵۹:۳۵ ] [ مشاوره مديريت ]

آشنايي با قالب ها و گونه هاي بيان (2)

گونه هاي گزارش :  

   الف- گزارش كوتاه :

     گزارش كوتاه « نوشته اي است كه به تحقيقات وسيع نيازي ندارد ، در بعضي از ادارات و سازمان ها بر اساس مداركي كه در پرونده موجود است گزارش كوتاه براي مقامات مسؤول تهيه مي كنند تا آنان بتوانند در مورد چگونگي پاسخ يا عمل تصميم بگيرند » (18)

 ب- گزارش خبري :

   گزارش خبري « نوشته اي است كه در باره ي يك رويداد هنري ، ورزشي ، اجتماعي ، سياسي ، و مانند اين ها نوشته مي شود ، نويسنده ي چنين گزارشهايي بايد خود تا حدي با آن رويداد آشنا باشد» ( 19)

       وبه عبارت ديگر :« گزارش را از نظر نوع , هدف ، اندازه و ساير نكات مي توان به انواع زير تقسيم كرد :

  1_ از لحاظ كاربرد :

   الف- گزارش تحصيلي و تحقيقي : اين نوع گزارش اغلب بر مبناي تحقيق خالص آ ماده مي شود ،يعني انگيزه ي دانشجو ،يا محقق در تهيه ي اين گونه گزارشها ، صرفا ذوق ، علاقه ي به مطالعه وحل مشكل مورد نظر است ، منظور و هدف از اين گزارش ، بالا بردن سطح اطلاعات دانشجو، يا محقق در زمنيه ي موضوع مورد تحقيق ، مطالعه و ارايه نتيجه ي اقدامات تحقيقي و اظهار نظرها و پيشنهاد ها به نحو صحيح مي باشد .

   ب- گزارش اداري : اين نوع گزارش معمولا در سازمانها ي مختلف مانند بانكها ، شركتها ، وزارت خانه ها ، مؤسّسات و نهاد ها تهيه مي شود و گزارشهاي مالي و سالانه ي شركتها و گزارشهاي ادواري ، همه از نوع گزارش اداري محسوب مي شوند ، مورد مصرف اين گونه گزارشها ، استفاده در جهت برنامه ريزي و اتخاذ تصميمات اداري است .

     2- از لحاظ منابع و اندازه ، گزارش به اقسام زير تقسيم مي شود :

   الف- گزارش ساده : منبع و مأخذ چنين گزارشي صرفا اطلاعات دست اول است ، چون تهيه ي خلاصه ي يك كتاب يا تهيه ي گزارش مصاحبه با يك فرد معروف در يك مورد خاص يا اظهار عقيده ي شخص در باره ي يك مطلب .

  ب- گزارش تفصيلي : اطلاعات مورد لزوم اين گونه گزارش علاوه بر منابع دست اول از منابع ومأ خذ دست دوم و سوم نيز تدارك مي شود ولازم است با بهترين طريق ممكن وبا رعايت اصول جمع آوري اطلاعات آماده گردد ، نتيجه ي منعكس شده در اين گزارش حقيقي تر و اطلاعات آن قابل اطمينان بيشتر است ، در گزارش تفصيلي و طولاني لازم است از تطويل كلام خودداري شود ودر عين حال چندان هم خلاصه و فشرده نباشد كه به اصل مطلب لطمه بزند و از رسايي وتأثيرآن بكاهد .

   3- گزارش از لحاظ ارزش ور سميت :

   الف- گزارش غير رسمي : گزارشي است كه براي دادن اطلاعات فوري تهيه مي شود و براي نوشتن آن از طرح خاصي پيروي نمي گردد ، مانند گزارش ساده و اداري ، مقالات روز نامه ها و مجلات .

    ب- گزارش رسمي : دراين گزارش مخصوصا گزارش تحقيقي و رساله هاي دانشگاهي كه بر اساس تحقيق دقيق طولاني و مستقل تهيه مي شود ، در يافت كنند گان آن افراد مطّلع و تحصيل كرده اند وبا رعايت اصول خاص وروش علمي آماده مي گردد تا مورد قبول و پذيرش يك مركز و مجمع علمي واقع شود .

  4-  گزارش از لحاظ نحوه ي انعكاس اطلاعات و مطالب :

   الف- گزارش انشائي : اطلاعات و مطالب منعكس شده در اين نوع گزارش در كل به صورت متن ساده ي ادبي يا انشائي است مانند گزارش تحقيقي يك دانشجوي رشته ي ادبيات فارسي در باره ي سر گذشت يك شاعر و نويسنده .

   ب- گزارش مختلط : در اين گزارش ، براي انعكاس اطلاعات علاوه بر متن ساده ، از ارقام ، فرمول ها ، جداول ، منحني ها و تصاوير نيز استفاده مي شود ، گزارش مطالب رياضي ، مالي و حسابداري ، شيمي ، فيزيك ، فرهنگي ، آموزشي و اجتماعي از اين گونه است »  (20)  

   3- انشاء :     

     « انشاء در لغت به معاني آفريدن ، آغاز كردن ، به وجود آوردن واز خود چيزي گفتن است ، ودر اصطلاح ادب عبارت است از بيان فكر و عقيده و اظهار مقصود و انديشه به صورت نوشتن كلمات و جملات بشر طي كه آن كلمه ها و عبارات در عين مطابقت با قواعد زبان ، كلا مربوط بهم بوده ودر پيرامون موضوع معيّن و مشخص نوشته شده باشد » (21)

4-تاريخ :

 « تاريخ متني تحقيقي ، تخصصي و مستقيم گو ست كه بدور از خيال و احساس تاريخ نگار به ثبت و شرح كلّي وقايع بزرگ و دور مثل ظهور و سقوط شاهان ، حكومت ها ، تمدن ها و بروز جنگها ، شورش ها و انقلابها مي پردازد ، تاريخ در يك كلام بيان فشرده ي سير فرهنگ و تمدن بشر است ، مخاطبان تاريخ نسبتا قشر باسواد مردمند و البته تاريخ تحليلي مخاطبان محدودتر وبا سواد تري دارد ، عمر يك متن تاريخي معمولا بيشتر از عمر گزارش و مقاله است » (22) 

5-خاطره :

«  خاطره ثبت وقايع جزئي وكلي زندگي يك فرد به قلم خودش است كه بدون بهره گيري از خيال نويسنده ونيز شگردهاي ادبي اما به ياري عواطف و احساسات او با بيان راحت و صميمي شكل مي گيرد ، كار برد خاطره بجز در موارد استثنايي ( خاطرات مهم ويا خاطرات اشخاص مهم ) شخصي است » (23)

 6- سفرنامه :

« سفرنامه در حقيقت در دل خاطره قرار مي گيرد ، سفر نامه آن دسته از خاطرات شخصي توست كه به واسطه ي سفر در ذهن ودلت حك شده است ، البته سفر نامه با اينكه نوعي خاطره است و تقريبا تمام ويژگيهاي آنرا دارا است با اين همه پسته ي ( شخصي بودن)را مي درّد و كاربرد عمومي پيدا مي كند ، علّت اين است كه خاصيت سفر وارد شدن به فضاي تازه است كه نويسنده گفتني هاي زيادي در باره ي فرهنگ و رسوم ، روحيات و خلقيات و اعتقادات مردم ، اقتصاد و كسب و كار آن ها شرايط محيطي و طبيعي كه آن منطقه دارد ، ثبت همين موارد مي تواند براي ديگران هم جالب باشد ،همين تفاوت كافي است كه سفر نامه رابا اينكه خصوصيات خاطره را دارد ، قالبي جدا از آن شماره كنيم » (24)

  در تعريف ديگري ، سفرنامه را نوعي گزارش به حساب آورده است .

    « سفرنامه نوعي گزارش است كه نويسنده در قالب آن مشاهدات خو درا از اوضاع شهرها يا سرزمين هاي كه بدان مسافرت كرده است شرح مي دهد و اطلاعاتي از بناهاي تاريخي ، مساجد ، كتابخانه ها ، بازار ها ، بزرگان ، آداب و رسوم ملّي و مذهبي مردم ، موقعيت جغرافيايي ، جمعيت ، آب و هوا ، زبان اهالي ، مناطقي كه باز ديد نموده است در اختيار خوانند گان مي گذارد .

    سفرنامه ها گنجينه هايي از اطلاعات هستند كه از طريق آنها گاه مي توان به افقهاي از وضع اجتماعي ، سياسي ، اقتصادي ادواري از تاريخ مردم يا منطقه اي پي برد كه دست يابي به آنها از طريق كتب تاريخي ميسر نيست » (25)

      گونه هاي سفرنامه :

    الف- سفرنامه هاي تمثيلي : « كتابهايي است كه در آنها نويسنده در حالت رؤيايي به جهاني ديگر سفر مي كند و آنگاه مشاهدات خويش را چنان شرح مي دهد كه گويي چنين سفري واقعاً انجام گرفته است ، در حالي كه سفري در كار نيست ، نويسنده در حقيقت پيام و سخن خو درا در قالب داستاني به شكلي « سفرنامه» باز مي گويد واز اين راه بر تأثير كلام خويش مي افزايد ، نظير ( ارداويرافنامه) ارداوبرف يكي از موبدان زرتشتي ( مصباح الارواح ) اثر عارفانه ي شمس الدين محمد برد سيري ، ( سيرالعباد الي المعاد) سروده ي سنائي غزنوي » (26)

   ب- سفرنامه هاي خيالي: « در اين گونه كتابها ، نويسنده عملا سفري انجام نمي دهد اما نظريات خو درا در قالب سفر نامه بيان مي كند ، تفاوت سفرنامه هاي خيالي  با سفر نامه هاي تمثيلي در اين است كه در سفرنامه هاي خيالي واقعيات جامعه مطرح مي شود و نويسنده بدين وسيله نا بسا ماني ها و انحرافات را از ديد گاه خود مورد بحث و انتقاد قرار مي دهد ، چنانكه اگر كسي عملا در همان مسير سفر كند شبيه آن را بچشم خود خواهد ديد ، نظير (سياحت نامه ي ابراهيم بيك ) نوشته ي زين العابدين مراغه اي » ( 27)

   ج- سفرنامه هاي واقعي :  « اين نوع كتابها شرح مسافرتهاي است كه واقعاً انجام شده و نويسنده مشاهدات و خاطرات سفر خو درا باز گفته است ...

  هر سفر نامه اي بسته به نوع ديدگاه نويسنده ي آن ، شيوه و شكل خاصي دارد ، مثلا سفر نامه هاي كه در مكه و مناسك حج نوشته شده است بيشتر به شرح چگونگي اعمال حج و مكانهاي مورد توجّه حاجيان اختصاص دارد ، برخي ديگر از لحاظ سياسي و تاريخي اهميت دارد ، و بعضي به جنبه هاي جغرا فيايي و آداب و سنن محل ، بيشتر توجّه شده است ، بديهي است كه هرچه محتواي سفرنامه كامل تر وازلحاظ ادبي فصيح تر باشد ارزش آن نيز به همان نسبت بيشتر مي شود » (28)  

7-   زندگينامه يا « بيوگرافي» :

      « زندگينامه ، شرح واقعي زندگي كامل يك شخصيت بر جسته ي علمي ، اعتقادي ، سياسي يا اقتصادي بدور از دخالت تخيل و احساس نويسنده براي ارايه ي يك اسوه ي علمي است » (29)

   دكتر حسين رزمجو ، زندگينامه را اين گونه تعريف نموده است : « زندگينامه يا بيوگرافي كه بدان شرح حال ، حسب حال خود ، سرگذشت ، گزارش و ترجمه ي احوال ، تذكره ي حال ، نيز گفته اند ، شامل نوشته هاي است كه در آن ها رويداد هاي زندگي شخصيتهاي از مشاهير دين و دانش و بزرگان ادب و سياست شرح داده شده است ، سر گذشتهاي نظير سر گذشت پيامبران كه برخي از آنان بنام قصص انبياء شهرت دارد يا شرح وقايع زندگي پيامبر اكرم (ص) كه در فن تاريخ نويسي زبان تازي به آن سيره گويند » ( 30)

8- اتو بيوگرافي :

   « اتو بيوگرافي ، به آثاري اطلاق مي گردد كه شرح حال افراد و رخداد هاي زند گي آنان ضمن تحليل و توصيف جريانهاي فكري ، سياسي و اجتماعي زمان شان به قلم خود آن اشخاص نوشته مي شود ، در نگارش اين آثار اگر نويسنده هوشمند و نكته بين و خوب قلم باشد خاطراتي را برشته ي تحرير خواهد كشيد كه لطف و مزه ي خاص تواند داشت ، بعلاوه گاه مطالبي را در بردارد كه در جاي ديگر نمي توان يافت ، حالت صميمي وبي تكلّفي نيز ممكن است در آنها احساس شودكه امتياز و جاذبه ي است ديگر » (31)  

9-  نامه :

   « نامه يا رقعه كه بدان رساله و مكتوب نيز گفته اند ،نوشته هاي است كه كسي خطاب به ديگري نويسد وياگفت و گويي است مكتوب ميان دو يا چند تن كه ضمن آن غير از مبادله ي پيام ويا اظهار دوستي و محبت ، گاه مسايل مختلف مذهبي ، سياسي ، ادبي ، علمي و غيره نيز مطرح و بحث مي شود ...

  نامه كلا به دو دسته ي « اداري و رسمي » و دوستانه منقسم مي گردد ، مقصود از نامه هاي اداري و رسمي مراسلاتي است كه بين امرا و حكام رد و بدل مي شود ، همچنين شامل نوشته هايي است كه عاملين حكومت و سياست يك كشور ويا طبقات مردم درباره ي نياز هاي شغلي و اداري ويا امور كلّي مملكت به ايشان مي نويسند ، و نامه هاي دوستانه به مكتوباتي ساده و آكنده از احساسات و عواطف صميمانه اطلاق مي شود كه قاطبه ي مردم براي يكديگر مي فرستند » (32)

  نوشته هاي كه جنبه ي اداري دارند چنين تعريف و تقسيم شده اند :

1- اسناد رسمي :

    « اسناد رسمي نوشته هايي است كه در اداره ي ثبت اسناد و املاك يا دفاتر اسناد رسمي ويا نزد ساير مأموران رسمي در حدود صلاحيت آنان و مطابق مقرّرات قانوني تنظيم شده باشد ، بنا براين كليه ي اسناد خريد و فروش ، اجاره ، صلح ، وكالت ، ضمانت ، شركت ، وقف ، وصيّت ، ازدواج ، طلاق، وا مثال آنها در صورتي كه در دفاتر اسناد رسمي نوشته شود وبه ثبت برسد ، جزو نوشته هاي رسمي ، حقوقي به شمار مي آيد كه (در صورت دعوا و نزاع ) در داد گاه اين گونه اسناد قابل انكار و تكذيب نيستند » (33) 

2-  اسناد غير رسمي ويا عادي :

  « اسناد غير رسمي آن است كه در دفتر اسناد رسمي نوشته نشده باشد ، بلكه به وسيله ي خريدار و فروشنده نوشته و امضاء شود اين اسناد نسبت به اسناد رسمي از اعتبار كمتري برخوردارست ودر داد گاه مي شود انكار يا تكذيب نمود ....» (34)

 وكالت نامه ، قول نامه، اجاره نامه ، استشهاد نامه ، عهد نامه ، وصيت نامه ، صورت جلسه وجز اينها مي تواند هم صورت رسمي داشته باشد وهم صورت عادي وغير رسمي ، اينك به معرفي برخي از اين اسناد مي پردازيم.

   الف- وكالتنامه : 

  « وكالت نامه ، نوشته اي است كه وكالت دهنده (موكّل ) در آن اختيارات مورد نظر خود را به پذيرنده ي وكالت ( وكيل ) دهد » (35)  وكالت نامه معمولا صورت رسمي دارد .

ب- قولنامه:

  « قولنامه نوشته اي است كه امضاء كنند گان آن انجام معامله اي را در آينده با سند رسمي به يكديگر قول مي دهند ( توجه ، وعده ي انجام معامله است نه خود معامله ) و معمولا براي ضمانت اجرايي قول شان مبلغ معيني را به عنوان وجه التزام تعيين مي كنند تا هريك از طرفين كه قول كتبي خو درا محترم نشمارد ، آن مبلغ را به ديگري بدهد ، نكته ي مهم اين است كه طرز نوشتن قولنامه بايد به گونه اي باشد كه مفهوم معامله ي قطعي از آن بدست نيايد و گرنه ديگر قول نامه محسوب نمي شود . » (36)

 ج- اجاره نامه :

  « اجاره نامه ، معمولا براي اجاره ي خانه ، مغازه ، زمين زراعي ، انبار ، گاراژ و گرمابه ي عمومي و... نوشته مي شود . » (37)

د- استشهاد نامه :

    « در استشهاد نامه ، از كساني كه در مورد يك حادثه يا يك موضوعي آگاهي دارند ، در خواست مي شود كه آگاهي خود را بنويسند و امضاء كنند » (38)  

ه – صورت جلسه :

   « صورت جلسه يعني نوشته اي كه خلاصه ي مذاكرات يك گروه يا وضعيتي را نشان دهد مثلا در هريك از جلسه هاي شوراي دبيران يا رؤساي مدارس ، شركتها ، نهاد ها و غيره ، بحثهايي صورت مي گيرد وتصميمهايي گرفته مي شود كه بايد دقيقا نوشته شود وبه امضاي حاضران در جلسه برسد تا جنبه ي قانوني پيدا كند .» (39) 

 و – قطعنامه :

   « نامه ي كه در پايان گفت و گو هاي انجمني داير بر نتايجي كه گرفته شده بنويسند » (40)  ونيز در پايان اجلاس مشترك رؤساووزراو نمايندگان چند كشور ويا در پايان تظاهرات ها ، مظاهر ه كنند گان و... طي قطعنامه اي اعلام موضع مي كنند ودر مواد قطعنامه از عملكرد هاوجريان هايي حمايت مي كنند ، وعملكردها و جريان هايي را محكوم مي نمايند .

 ز- منشور :

  « نامه ي سرگشاده ي شاهي كه از سر لطف نوشته شود » (41)  


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۵۹:۳۳ ] [ مشاوره مديريت ]

آشنايي با قالب ها و گونه هاي بيان (1)

 

بعضي از دانشمندان گفته اند : « البيان بيا نان ، بيان اللسان و بيان الا قلام ، بيان اللسان تدرسه الا عوام و بيان الا قلام باق علي مرالايام »

   بيان دوگونه است : بيان زبان و بيان قلم ، بيان زبان با گذشت زمان كهنه مي شود واز بين مي رود ، ولي بيان قلم ها براي هميشه با قي مي ماند .

    اين دو بيان در قالب هاي گوناگون قابل ارايه است ، بيان زبان در قالب هاي : سخنراني ( خطابه ) ، گفت وگو ( مصاحبه ) درس ، جلسه ، سمينار ، كنفرانس ، محاورات ، مكالمات ،مشاورات و...ارايه مي شود و همينطور قالب هاي بيان قلم كه بعدا خواهند آ مد گونه هاي مختلف دارند ، وهركدام فن خاصي است و اصول و قواعد و دستورات خاص مربوط به خودش را دارد كه در كتب مربوطه به طور مفصل بحث و بررسي شده است و طالبين به آن كتب مراجعه و خود را مجهّز به اين فنون نمايند و اصول و قواعد و فرمول ها و دستورات آن را فرا بگيرند .

   اين نبشته در صدد است تعاريف كلّي از مهمترين و مبتلا به ترين قالب هاي اين دو بيان را در اختيار خوانندگان عزيز قرار دهد .

 

تعاريف قالب هاي بيان زبان

     1 - خطابه :

    « جامع ترين توصيفي كه مي توان از اين فن نمود اين است كه : خطابه فن تصرف در عواطف و عقول مخاطبين از رهگذر الفاظ و جملات بليغ بر اساس مشافهه بمنظور اقناع عقل و احساس شنوند گان وتر غيب آ نان به سوي هدفي است كه سخنور در نظر دارد، به موجب اين فن سخنوري بر پنج پايه استوار مي گردد :

1- رويارويي سخنور با شنوندگان : اگر خطيب از رهگذر نوار يا به وسيله ي راديو يا تلويزيون يا به زبان مقاله و پيام با شنوندگان و خوانندگانش سخن بگويد مفهوم خطابه تحقق پيدا نمي كند واين نوع سخن گفتن از مقوله ي پيام يا مصاحبه محسوب مي شود نه از مقوله ي خطابه . 

2- حضور مستمع و مواجهه ي آن ها با خطيب: اگر خطيب در پشت ميز خطابه قرا گيرد ولي شنونده نداشته با شد و صرفا از طريق بلند گو با رهگذران صحبت كند باز هم خطابه محسوب نمي شود چون رويارويي صورت نگرفته است ، و علاوه بر آن مستمع نيز به عنوان شنونده حضور ندارد ، بلكه نا خود آگاه سخناني گوشهايي رابه اهتزاز در مي آورد.

3-  اقناع عقل و احساس : سخنور بايد سخنان خود را طوري ادا كند كه عقل و احساس شنوندگان را ارضاء نمايد و براي نيل به اين اهداف بايد خطابه اش بادليل و منطق و عبارات زيبا و شور انگيز توأم باشد كه به وسيله ي دلايل و شواهد ،عقل ها قانع شود وبا كلمات شور آفرين و تجسم صحنه هاي مهيج و خيال انگيز عواطف و احساسات را بر انگيزاند .

4-  تصّرف در عقل و عاطفه : سخنور توانا و هنرمند بايد عقل و عواطف مستمعين خويش را به گونه اي قبضه كند كه با قدرت سخن بتواند در موقع لزوم با يك جمله بگرياند وبايك كلام بخنداند ودر صورت ضرورت تحريك كند وياخشمگين سازد وبا لا خره خطيب از نظري به منزله ي يك « اسپرتسيت » ( يعني كسي كه روح را تسخير و احضار مي كند )  يا «منوم ) است كه مي تواند روح و توجه شنوندگان را در طول ايراد سخن همواره در سيطره ي خويش قرار داده وبا خود همراه سازد و عقل و احساس مردم را به دلخواه خود به انديشيدن وا دارد و برانگيزاند .

5-  آرايش كلام : امتياز خطابه با مكالمات معمولي اين است كه در گفت و گوي روز مره زيبايي ها ي ادبي و نظام فني در سخن مراعات نمي شود اما به هنگام خطابه بايد سخن بر اساس سيستم ادبي باشد وبه فصاحت الفاظ و بلاغت معاني آرايش پيدا كند وازعبارات زيبا و دلپذير و تشبيهات واستعارات عالي وكم نظير استفاده شود . » (1)

 بنابر اين « سخنوري هنري است كه گوينده به وسيله ي آن شنوند گان را به قبول مقاصد و عقايد خود تشويق مي كند ومي كوشد كه آنان را با دلايلي كه ارايه مي دارد ، قانع سازد ، از اين رو سخنوري را فن « ترغيب و اقناع » نا ميده اند .

   سخنوري را از روزگاران قديم يكي از فنون والا به شمار آورده و براي خطيب ويا ناطقي كه بتواند در حضور جمع سخنان نغز و مؤثر بيان كند ، مقام بس بزرگ قايل گرديده اند .» (2)  

     2-مصاحبه :

   مصاحبه در لغت به معني با كسي صحبت داشتن وبا كسي يار و همدم شدن است ، ودر اصطلاح روز ،گفت و گوي خبر نگاران است با شخصيت ها و مقامات دولتي و صاحب نظران و كارشناسان  و متخصصين و...پيرامون مسايل سياسي ، اجتماعي ، اقتصادي ، فرهنگي ، آموزشي ، تربيتي ، بهداشتي ، و... و بمنظور اطلاع رساني براي عموم انجام مي گيرد كه معمولا از طريق مطبوعات ، راديو ، تلويزيون و رسانه هاي جمعي ، مردم در جريان  موضوع مصاحبه قرار مي گيرند .

 

  « گروهي از دانشجويان داراي تحصيلات عالي كه زير نظر استاد به تحقيق در موضوع يا رشته اي خاص بپردازند وبا هم بحث و مذاكره كنند ، آموزشگاه يا مؤسسه اي كه دسته يا گروهي از اهل يك حرفه در آنجا گرد آيند و مطالب مربوط به حرفه ي خو درا فرا گيرند . » (3)

  4- درس:

   « مطلبي كه آموزگار از روي كتاب به شاگرد ياد دهد ، هر جزء و قسمتي از كتاب كه در يك نوبت آموخته شود.» (4)

   اين بود تعاريف مهمترين قالب هاي بيا ن زبان ، و قبلا گفتيم كه هر مطلب و موضوعي كه بازبان القاء شود اگر در قيد كتابت در نيايد در مرور زمان از ذهن ها محو ودر تاق نسيان سپرده مي شود .   

      تعاريف قالب هاي بيان قلم :

    در نگارش فارسي چند مسأله لازم و ضروري است كه هر نويسنده اي بايد آنها را فرا گيرد ، در مرحله ي نخست مطالعه ي زياد متون ادبي و تفكر و تعمق در باره ي آنچه مطالعه نموده است وبا چشم باز نگريستن به پديده هايي كه مي خواهد در باره اش مطلب بنويسد ، از اهميت خاصي بر خور دار است و نقش مؤثر در امر نگارش دارد ، تا ذهن انباشته از كلمات و جملات و مملو از معاني و مفاهيم و سرشار از احساس نشود و انديشه شكل نگيرد ، قلم به دست گرفتن بي فايده است ، بدون مطالعه و تفكر و انديشه ، استعداد ها رشد نمي كند و خلاقيت هاي ذهني حاصل نمي شود ، نويسنده بايد به قصد نوشتن مطالعه كند وبه منظور نگارش به پديده هاي اطرافش به دقت بنگرد و آنگاه آنچه را كه خوانده و ديده و شنيده به رشته ي تحرير كشد .

    توماس كارلايل مي گويد : « شخصي كه از مشاهده ي دنيا به شگفت نيايد ، مانند عينكي است كه پشت آن چشم نباشد »

   نويسنده ي ديگري مي گويد :  من هر وقت تصميم مي گيرم كه مطلبي بنويسم ابتدا يك اثر معروف ادبي را مطالعه مي كنم تا در آوردن كلمات و جملات گير نداشته با شم .

  شرط ديگر قلم به دست گرفتن ، آشنايي با اصول و قواعد دستور زبان است نويسنده بايد در تنظيم تعبيرات و تركيب جملات از قواعد دستوري پيروي كند ، كلمات و جملات را در جايگاه اصلي شان قرار دهد و مطالب را گويا و رسا بنگارد وچه، يك اشتباه دستوري فهم مطلب را مشكل ويا حد اقل نوشته را سست و خواننده را دل زده مي كند .

    آشنايي با شيوه ي نگارش از شرايط ديگر نويسندگي است ، نويسنده بايد بداند كه اندوخته هاي خود را كه حاصل سال ها زحمت و رنج بردن است چگونه بنويسد ودرچه قالبي بريزد .

    به ديگر تعبير ، نويسنده بداند كه معاني و مفاهيمي را كه در درون نهفته دارد ، وقتي در ملأ عام ظاهر مي كند چه مدل لباس در تنش كند تا در انظار زيبا و دلپذير جلوه نمايد .

     اگر يك دختر زيبا وخوشگل را لباس كهنه و مندرس ويا تنگ و فراخ و نامناسب در تنش كنند ، در نظرها زشت وكريه جلوه مي كند وآن زيبايي چهره و تناسب اندام در پوشش نا متناسب گم مي شود وبا لعكس . نوشته نيز همين حكم را دارد ، اگر زيبا ترين معنا ها و عالي ترين مفهوم ها را در قالب جملات و تعبيراتي بريزد كه قواعد دستوري ، اصول نگارشي ، صنايع و فنون ادبي در آن رعايت نشده باشد ، نوشته خام وبي مايه و زشت جلوه مي كند وآن زيبايي معاني و مفاهيم در قالب هاي نا زيبا نفله مي شود و اهميت خو درا از دست مي دهد .

    ونيز يكي از شرايط مهم نويسندگي آشنايي با قالب هاي نگارشي است نويسندگان تازه كار وآن هايي كه براي اولين بار نوشته هاي شان را جهت چاپ و نشر به مطبوعات و سايت ها مي فرستند در اين مورد دچار اشتباه مي شوند ، مثلا به گمان شان داستان مي نويسند امّا نوشته شان چيزي ديگر از آب در مي آيد ، يا خاطره مي شود يا گزارش يا چيز ديگري كه در قالب هيچ يك از نوشته ها جور در نمي آيد .

    بدين لحاظ نگارنده ، تعاريف كوتاه و مختصري را از قالب ها و گونه هاي نوشته هاي منثور و منظوم ، از كتاب ها و نويسندگان مورد اطمينان جمع آوري نموده، در اختيار دوستاني كه  تازه مي خواهند قدم به وادي قلم و نويسندگي بگذارند  قرار مي دهد بدان اميد كه مفيد واقع شود .

   قالب ((form

 « قالب ، شكل (فرم) ويا ساخت ، عبارت است از ارايه ي پيام و محتوا در نظم و ترتيبي خاص ، زبان و بيان ويژه كه از ذوق ، مهارت و خلاقيت هنرمند سر چشمه مي گيرد ، در واقع فرم و ساخت جامه اي است كه بر اندام پيام و محتوا پوشانده مي شود ، خلاقيت هاي هنرمندان معاصر در ارايه ي فرم ها ي جالب و شگفت انگيز ، قابل توجّه است » (5)

   بعدازاينكه با نفس « قالب » آشنا شديد ياد آوري اين مطلب لازم است كه در يك تقسيم كلّي قالب « سخن دوگونه است : نظم و نثر ، نثر در لغت به معني پراكندن و افشاندن ونيز به معناي افشانده و پراكنده است ، در اصطلاح سخني است كه مقيد به وزن و قافيه نباشد ،  نظم در لغت به معني به يكديگر پيوستن وبه رشته كشيدن دانه هاي جواهر، ودر اصطلاح سخني است كه موزون ومقفا باشد » (6)

     آنچه بيشتر مورد استفاده است قالب هاي منثور است ، بدين لحاظ ابتدا با قالب هاي منثور آشنا خواهيد شد .

  انواع قالب هاي منثور

1- مقاله :

  مقاله را حسن عميد در فرهنگ عميد ش اينگونه معرفي مي كند : « مقاله، سخن گفتن ، گفتار ، سخن ، يك قطعه يا يك فصل از كتاب ، يك مطلب كه تحت عنوان معيني نوشته شده باشد ، مقالات جمع » (7)

   در كتاب « زبان و نگارش فارسي » از مقاله چنين تعريف شده است : « مقاله ، صورت فارسي كلمه ي «مقاله » عربي است به معناي گفتن از ريشه ي « قول» ودر اصطلاح ، نوشته ي در باره ي موضوع خاص است و شامل انواع گسترده ي از نوشته هاي علمي ، ادبي ، تحقيقي ، مذهبي، انتقادي ، وجزآ ن ها ست و نوشته هايي كه در قلمرو جهان و طبيعت ، از دريا ، جنگل ، و... يا مسايل و پديده هاي زندگي چون خانه، مدرسه ، اداره ، خيابان ، وصدها و هزار ها مسأله ي ديگر نگاشته مي شود » (8)

   به تعريف ديگر :  « مقاله ، متن تحقيقي ، تخصصي ، استدلالي ، و مستقيم گو است كه سازماندهي اطلاعات ، آمار واقعي و بدور از خيال و احساس ، مقاله نويس در صدد اثبات مطلبي نا گفته در ذهن خواننده است ، مخاطبان مقاله نسبت به گزارش محدود ترند امّا كار برد آن عميق تر و ماندني تر است » (9)

    دكتر حسين رزمجو ، اين تعريف را براي مقاله آورده است : « در اصطلاح ادبي مقاله ، به نوشته اي اطلاق مي شود كه طبق موازين و مبتني بر اصولي كه ذيلا بدان اشارت خواهد شد ، در باره ي موضوعي نوشته مي شود واز لحاظ نويسندگي امروز ، به نوشتار هاي كه پيرامون موضوعات مختلف ادبي، سياسي ، اجتماعي، اقتصادي در روز نامه ها و مجلات چاپ مي شود ويا توسط پژوهنده گان براي ارايه در جلسات سخنراني ، كنگره ها ، سمينار ها، يا در راديو و تلويزيون فرا هم مي گردد ، مقاله گويند ، مقاله را گاه «رساله» نيز گفته اند كه خود مترادف كتاب استعمال مي شود ، با اين تفاوت كه رساله معمولا از مقاله مفصل تر است و كتاب نوشتاري است كه كامل در يك فن است ، اما رساله همان نوشته است بلكه مختصر و كوتاه تر » (10)

   از مجموع اين چند تعريف يك تعريف جامع و كامل براي مقاله بدست مي آ يد كه هم شامل افراد وهم مانع اغيار باشد.

    گونه هاي مقاله :

    الف - مقالات علمي و تحقيقي :

   « مقالات علمي و تحقيقي ، براي بيان يا ارزيابي يك حقيقت علمي است ، بر اساس آزمايش يا تحقيق و تجربه ، در بيان اين گونه مقالات ، احساسات جاي ندارد ، سخن بايد برپايه ي منطق و استدلال ، استوار با شد ، نقل قول از ديگران هنگامي قابل قبول است كه آن گفتار در جوامع علمي جهان به عنوان يك اصل مسلم پذيرفته شده باشد » (11)  

   ب- مقالات سياسي ، اجتماعي وتر بيتي :

     « اين گونه مقالات زمينه هاي گسترده اي دارد ، زيرا در هر اجتماعي ، صدها دشواري و موضوع و نظريه مطرح است ، آ موزش و پرورش ، اعتياد به مواد مخدر ، روابط مالك ومستأجر ، روابط خانوادگي ، گرا نفروشي ، جنگ ، وضع دانشگاه ها و دانشجويان ، وضع دانش آموزان و آموزشگاه ها، روابط كار گر و كار فرما و... بديهي است كه درباره ي هريك از اين امور نظريات مختلفي وجود دارد وهر كدام از اين ها مي تواند مبناي يك مقاله قرار گيرد » (12)

   ج- مقالات ادبي :

« اين نوع مقاله ها خود به دو گونه تقسيم مي شود ، مقاله هايي كه در باره ي يك شاعر يا يك جريان ادبي و مانند اين ها باشد ، براساس تحقيق استوار است و احساس و خيال نويسنده مورد استفاده قرار نمي گيرد ، نوع ديگر، نوشته هاي ادبيّ است كه به وصف تخيلي يك منظره يا يك پديده مي پردازد ، مثلا نويسنده با ديدن منظره ي بهار يا با ديدن برف و امثال آن ويا در باره ي عواطف و احساسات خويش باياري گرفتن از نيرو هاي خيال و احساس سخن مي گويد» (13)  

  د- مقالات ديني ، عرفاني و فلسفي :  

« مواد اين گونه مقالات تنها از راه مطالعه و تحقيق در كتاب هاي مهم و قابل استفاده فراهم مي شود مگر در مقاله هايي كه يك نظريه ي جديد مطرح شود، در اين صورت استدلال و منطق صحيح اساس كار را تشكيل مي دهد » (14)   

    ه- مقالات انتقادي :

   « در چنين مقاله ها ، يك نوشته يا يك كتاب ، ارز يابي مي شود وبدي و نقص و كمال آن بي هيچ غرض شخصي و تنها با توجه به واقعيات و جمله ها و مطالب آن نوشته مطرح و بررسي مي شود » (15) 
      ونيز « در مقاله هاونوشته ها ي انتقادي ، نويسند براي ترويج معنويت ، مكارم اخلاق و فضيلت ها ، پيكار با مفاسد اخلاقي ورذيلت ها ، ارشاد جامعه به سوي ترقي و تكامل ، تنوير افكار عمومي ، تقويت حس انسان دوستي ، ميهن دوستي ، رشد فرهنگي ، اجتماعي و سياسي افراد جامعه ، از نيروي قلم خويش مدد مي گيرد ، درد ها و نقطه ضعفها ي جامعه را باز مي نمايد و درمانها و راههاي چاره را نشان مي دهد و پيش پا مي گذارد وروش هاي نادرست تحقيق ، تعليم و تربيت و شيوه هاي نا صواب حكومت و مديريت رامي كوبد و محكوم مي سازد ، بر عكس ، اصول وروش هاي صحيح را تأييد مي كند ، از راه تشويق پاكان و شايستگان و توبيخ افراد ناپاك وناشايست جامعه را به شاهراه صواب و سلامت رهنمون مي شود ، نخستين شرط رواج و نشر اين گونه نوشته ها و استفاده از تأثير خلاقه ي آن ، وجود آزادي قلم و بيان در هر اجتماع مي باشد ، انتقاد بايد صحيح و سازنده باشد و نويسنده ي انتقاد بايد از غرض ورزي و كينه توزي و تخطئه و اهانت به افراد اجتناب ورزد »(16)

 2-گزارش:

      « گزارش ، خبري كوتاه ، كلّي و صريح است كه در زماني نسبتا كوتاه ، به شكل كتبي و شفاهي ، تصويري ( ويا آميخته ي از آن ها ) بدون نتيجه گيري تهيه مي شود ، مخاطبان گزارش جمع زيادي از مردمند ولي كاربرد آن سطحي و موقت است » (17) 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۵۹:۳۱ ] [ مشاوره مديريت ]

تاريخ سخنوري : جريده

جَريده، نوعي عَلَم عزا در دسته‌هاي سينه‌زن و زنجيرزن كه آن را چند روز از ماه محرم در برخي از نواحي ايران، به ويـژه در كاشان، قم، كرمان، يزد، خراسان و هرمزگان مي‌گردانند.
جريده در زبان و ادب فارسي به معناي دفتر (نك‍ : برهان ...، بهار عجم، آنندراج، نيز نفيسي)، شاخۀ بي‌برگ و شاخۀ بي‌برگ نخل (داعي الاسلام، نفيسي، لغت‌نامه...، نيز معين)، نيزۀ كوچك مخصوص قلندران (برهان، نيز آنندراج)، روزنامه و نشريه (داعي الاسلام، لغت‌نامه، نيز معين)، زبده، كارآمد و جنگي (مثلاً با لشكر جريده روي به طوس نهاد: راوندي، 100؛ با دو هزار سوار جريده، تاختن آورد: تاريخ...، 369)، دو چوب نازك و كوتاه كه به هنگام دفن مرده زير بغل او مي‌گذارند (جريدتين) (بهار عجم، آنندراج، داعي الاسلام)، و مانند آنها آمده است. جريده به اين معاني در متون تاريخي و نثر و نظم فارسي از سدۀ 4ق تا دورۀ صفوي به كار رفته است (مثلاً براي سده‌هاي 4 و 5 ق، نك‍ : بلعمي، بيهقي، جم‍ ‌). از زمان كاربرد جريده به معناي عَلَم و گرداندن آن در دسته‌هاي عزا، اطلاع دقيقي در دست نداريم. به احتمال نزديك به يقين در دورۀ صفوي جريده و جريده‌كشي در مراسم عزاداري حسيني مرسوم شده است.
كهن‌‌ترين جريده‌هاي عزا در شهر كاشان به كار مي‌رفته، و هنوز هم باقي مانده است. تاريخ وقف يكي از اين جريده‌ها به نام «جريدۀ بابا قرباني»، واقع در محلۀ پشت مشهد، به تاريخ 1129ق/1717م (دورۀ سلطنت شاه سلطان حسين صفوي) است كه همراه با صلوات كبيره و نام واقف در دو طرف كشكولِ آويخته به جريده نوشته شده است. جريدۀ ديگر به نام «جريدۀ فولادي»، واقع در محلۀ سَرْپرۀ كاشان، به تاريخ 1177ق/1763م (دورۀ زنديان) است كه واقف آن اين تاريخ را بر روي تيرك فولادي عمودي ميان جريده، نوشته است (معتمدي، 1/566-567). از جمله ابزارهاي قلندران در دورۀ صفوي، يكي هم جريده بوده است. مؤلف «رسالۀ خاكساريه» بازمانده از آن دوره، جريده را «عَلَم استقامت» درويشان خاكسار معرفي كرده و نوشته است كه آن‌را بر كف گيرند ( فتوت‌نامه‌ها...، 264) و مجاهدانِ با نفسِ پرتدبير را «غَزّا و صاحب جريده و زنجير» ناميده‌اند (همان، 266).
ميرزا حسين‌خان تحويلدار در جغرافياي اصفهان، تأليفي از دورۀ قاجار، در شرح «نوع عملجات مُچّه‌داران شتر قرباني» در مراسم شتر قرباني در اصفهان مي‌نويسد: «دستجات دهات» هر يك با «سازهاي كوس و سرنا و سنج و جريده‌هاي بزرگ و عَلَمهاي بلند بسيار»، براي اجراي رسم قرباني به مراسم مي‌آيند (ص 88، 89). تحويلدار بنيان اين رسم را در دورۀ صفوي دانسته است (ص 88).
شكل و ساختمان: جريده‌هاي هر شهر و ديار را احتمالاً بنابر نظام فرهنگ ديني ـ محلي مستولي بر آن جامعه، به شكل و شمايل گوناگون مي‌ساختند و مي‌آراستند. مردم كاشان با شكوه‌ترين جريده‌ها را ساخته بودند و در عزاداريهاي محرم به كار مي‌بردند. جريدۀ كاشانيها عبارت بود از يك تيغۀ فلزي پيكاني شكل بر سر تيركي نيزه مانند و عمودي، يك آدمك سياه بر روي تيغه، آينه‌اي در زير آدمك، 4 تيغۀ فلزي هلالي شكل شمشير مانند در دو رديف و در دو سوي تيركِ نيزه مانند، شَرّابه‌هاي بلورين آويخته از تيغه‌هاي هلالي، كشكولي با تنديس فلزي دو شير كوچك در ميان و محل نصب محور افقي بر تيرك، دو پنجه و چند شمعدان فلزي كوچك به قرينه در دو سوي تيرك و بر روي محور افقي و مجموعه‌اي منگوله و زنگولۀ آويخته از زير محور افقي (بلوكباشي، 102؛ ابوالفضلي، 159-160؛ نيز نك‍ : تصوير).
نشانه‌هاي نمادين: مردم كاشان هر يك از اجزاء جريده را نماد شخصيت و شيئي مقدس، و بيانگر مفهومي خاص مي‌انگارند. مثلاً تيرك عمودي نيزه‌مانند را مظهر قامت بلند امام حسين(ع)؛ 4 تيغ جانبي آن را نمادي از 4 برادر او حضرت عباس(ع)، عون، عقيل و جعفر؛ كشكول را تمثيلي از مشك سقايي حضرت عباس(ع) يا تمثيلي از خيمه‌گاه امام حسين(ع)؛ منگوله‌هاي ريشه‌دار يا شَرّابه‌دار را مظهر گيسوي به خون آغشتۀ حضرت علي‌اكبر(ع)؛ آدمك را نشاني از غلام شهيد شده در راه دين؛ آينه را نشان پيشاني شفاف و درخشان سلطان دين امام حسين(ع)؛ شَرّابه‌هاي بلوري را نشانگر دانه‌هاي اشك كودكان اهل بيت؛ زنگها را نمادي از ناله‌ها و شيونهاي اهل حرم؛ و پنجه‌ها را مظهر دستهاي بريدۀ حضرت ابوالفضل(ع) تبيين مي‌كنند (همو، 158، 160؛ نيز نك‍ : معتمدي، 1/558-559؛  بلوكباشي، 102-103).
همان‌طور كه نخل را منتسب به حضرت حسين بن علي(ع)، و مظهري از تابوت او انگاشته‌اند، جريده را هم به نام برادر او، سقاي كربلا حضرت عباس بن علي(ع) و نشاني از عَلَم اين علم‌دار دانسته‌اند (يادداشتها...). اطلاق نام جريده به «عَلَم حضرت عباس(ع)» ظاهراً به سبب شباهتِ شكل آن به شاخۀ درخت خرما (جريدة النخل) و انتساب آن به حضرت ابوالفضل، عباس بن علي(ع) به جهت بلند و كشيده بودن شاخ و برگهاي هلاليِ ماهْ‌مانندِ جريده و همانندي آن با قامت بلند حضرت ابوالفضل(ع)، قمر بنـي هاشم بـوده است (نك‍ : معتمدي، 1/557-559).
جريده گرداني: درگذشته، هر محله از محله‌هاي كاشان چند علم و علامت و جريده داشت. جريده مانند توغ (ه‍ م) و نخل نماد و نشانه‌اي از محله نيز بود و دسته‌هاي عزادار هر محله را به نام اين علامتها مي‌خواندند. به هنگام عزاداري جريده را بنابر سنت كهن برپا مي‌داشتند و مردم هر محله در پاي جريدۀ محلۀ خود گرد مي‌آمدند و آن را بلند مي‌كردند و براي عزاداري حركت مي‌دادند (همو، 1/556). به هنگام گرداندن جريده چند تن با سنجهاي كوچك چوبي در پاي آن سنج مي‌زدند و نوحه‌خوانان اشعار مخصوص مي‌خواندند (براي نمونۀ يكي از نوحه‌ها، نك‍ : همو، 1/572-573). در مراسم سنج‌زني در پاي جريده در مراحلي مختلف سنج‌زنها به شور و هيجان‌ مي‌آيند و پياپي با همۀ تاب و توان به هوا بر مي‌جهند و سنجهاي خود را بر بالاي سرشان به يكديگر مي‌كوبند. اين حالت را «شور» مي‌نامند وبا خواندن اشعاري ويژه شور را تشديد مي‌كنند (ابوالفضلي، 160).
در پيشاپيش دسته‌هاي عزا، دسته‌اي سقّا نيز حركت مي‌كرد كه هر يك از افراد آن كشكولي در يك دست و جامي در دست ديگر داشت و مشك آبي هم از شانه آويخته بود و به مردم آب مي‌نوشاند. در هر يك از اين دسته‌ها خواننده‌اي به نام «سخنور» بود كه در برابر علائم و جريده‌هاي دسته‌هاي عزادار مي‌ايستاد و اشعاري به نام «سخن» خطاب به آنها مي‌خواند (پرتو بيضايي، 23-24).
نمونه‌اي از اين اشعار كه در مجموعۀ خطي اشعار سخنوري آمده، به اين گونه است: «اين جريده ز مالِ اهل عزا ست/ ليك وقت است بشنو اين گفتار// خواه چاووش و خواه درويشان/كلّ كسوت بود زخُرد و كبار// چو عزاي حسين شود برپا/گو بيا اين جريده را بردار!» (افشاري، 264، نيز حاشيۀ 2).
در سردمهايي كه در گذشته سخنوران در تكيه‌ها و قهوه‌خانه‌ها مي‌بستند، همراه با آويختن و تزيين كردن سردم با 17 فقره اسباب و ابزار منسوب به 17 صنف از سلسلۀ فقرا، عَلَم و جريده و حتى نخلي كوچك مخصوص عزاداريها را هم مي‌گذاشتند (پرتو بيضايي، 25).
در كاشان جريده را در 3 روز هفتم و هشتم و نهم محرم، به ويژه شب و روز تاسوعا كه آن را مرتبط با حضرت عباس(ع) مي‌دانند و به نام او مي‌خوانند، برمي‌دارند و مي‌گردانند (معتمدي، 1/562). 
باباي جريده: در فرهنگ ايران، به ويژه نزد صوفيان، لفظ «بابا» را بر پيران كامل مي‌گذاشتند، مانند باباافضل كاشي و باباطاهر همداني (عريان). سركرده و ريش سفيد طايفۀ قلندران را هم «بابا» مي‌ناميدند (برهان، لغت‌نامه)، هر كسي را هم كه در كاري بزرگ بود، براي بزرگداشت او بابا مي‌خواندند ( آنندراج، هدايت).
فرقۀ عجمْ مشايخ، و پيروان بكتاشيه (ه‍ م) پيران خود را «بابا» مي‌ناميدند (افشاري، 266، نيز حاشيۀ 5). در دورۀ صفوي شيوخ فرقۀ درويشانِ حيدري را «بابا» و منصب شيخوخيت تكيۀ حيدري را «بابايي» مي‌گفته‌اند (نصرآبادي، 1/402؛ نيز نك‍ : دانشنامه...). در ميان مردم، مؤسسان و متوليان هر يك از جريده‌ها، همچنين متوليان نخلها، بابا ناميده مي‌شدند. نگهداري از جريده و آراستن و راه انداختن آن با دسته‌هاي عزادار برعهدۀ بابا بود. پس از مرگ هر بابا، يكي از اعضاي خانوادۀ او اين مسئوليت را برعهده مي‌گرفت. گاهي مردم دسته‌هاي عزا و جريده‌ها را به نام باباي آن مي‌ناميدند، مانند «جريدۀ بابا قرباني» در كاشان (معتمدي، 1/566).
هر يك از جريده‌ها موقوفاتي داشت كه مردم براي تأمين هزينۀ عزاداري، وقف آن مي‌كردند (همو، 1/556-557، براي صورت موقوفات مربوط به جريدۀ باباقربانـي، نك‍ : 1/567-569: وقف‌نامۀ بابا زينل و حاجي علي‌اكبر).
جريده‌ها نذورات مخصوصي داشتند كه معروف‌ترين آنها نان نذري معروف به «نان عباس علي» و «آب قند» است. اين نان و آب قند در عصر تاسوعا ميان مردم پخش مي‌شود و آنها را معمولاً با هم مي‌خورند (ابوالفضلي، 161؛ براي نذورات، نك‍ : معتمدي، 1/562-563). يكي از وظايف باباهاي جريده جمع كردن نذورات عمومي و خصوصي پاي جريده، غبارروبي سالانه و معرفي كساني براي حمل جريده است (ابوالفضلي، 158).
درگذشته هر كس مي‌خواست جريده‌اي براي عزاداري بسازد و يا يك هيئت عزاداري داراي جريده پايه‌گذاري كند، موظف بود كه از باباها و صاحبان جريده‌هاي قديمي رخصت بطلبد. درصورت شايسته بودن داوطلب و صلاحيت او در داشتن جريده و عزاداري كردن با جريده، به او اجازۀ كتبي مي‌دادند و جاي جريدۀ او را در مسير حركت دسته‌ها و پشت سر جريده‌هاي باباهاي قديمي معين مي‌كردند (معتمدي، 1/563؛ براي متن اجازه نامه، نك‍ : همو، 1/564-565).
خاستگاه: براساس اسناد و شواهد تاريخي كه پيش‌تر به برخي از آنها اشاره شد، به احتمال بسيار جريده نخست نشان و علامت ويژۀ قلندران صوفي بوده است كه آن را به مفهوم نمادين «عَلَم استقامت» به كار مي‌برده‌اند (نك‍ : برهان؛ فتوت‌نامه‌ها، 264).
سخنوران سلسلۀ عجم نيز در بستن سردم سخنوري، تنديس كوچكي از جريده را به عنوان نماد و نشاني از صوفيان و دراويش، به سردم مي‌آويختند (نك‍ : پرتو بيضايي همانجا). بعدها اين علامت از حوزۀ تصوف به حوزۀ مراسم عزاداري و شتر قرباني راه يافت و چون نمادي از قدرت و استقامت و پايداري بود، آن را مظهري از قامت، قدرت و پايداري حضرت عباس علم‌دار (ع) گرفتند و به نام او خواندند.
كلمۀ «بابا» هم كه اصطلاحي عرفاني و صوفيانه، و به معناي پير، بزرگ و شيخ بود، به حوزۀ مذهبي درآمد و به صاحب و نگهدارندۀ جريده تفويض شد. از آن‌گاه متوليان برخي علامتهاي مذهبي مانند نخل و جريده نيز بابا خوانده شدند و شأن و منزلت پير را يافتند.
عامۀ مردم كاشان با نقل داستاني خاستگاه صوفيانۀ جريده و به شكل و شمايل امروزي در آمدن آن‌را در دسته‌هاي عزا، چنين بيان مي‌دارند: در كربلا درويشي از واقعۀ عاشورا آگاه مي‌شود. از تأثر و تألم بسيار عصاي خود را در زمين فرو مي‌‌كند. آن‌گاه كشكول و تسبيح 100 بندش را بر آن مي‌آويزد و دو تكه سنگ از زمين برمي‌دارد و آنها را به هم و بر سرش مي‌كوبد و مي‌گريد. از اين‌رو، مردم جريدۀ كنوني را مظهري از عصا و كشكول و سبحۀ درويش، و سنج‌زني پاي جريده را نشانه‌اي از سنگ بر هم زدن و بر سر كوبيدن درويش دانسته‌اند (ابوالفضلي، 160).

مآخذ: آنندراج، محمدپادشاه، به كوشش محمد دبيرسياقي، تهران، 1363ش؛ ابوالفضلي، محمد، «مراسم و نشانه‌هاي عزاداري ماه محرم دركاشان»، مجموعۀ مقالات اولين گردهمايي مردم‌شناسي، تهران، 1369ش؛ افشاري، مهران، تعليقات بر فتوت‌نامه‌ها... (هم‍‌ )؛ برهان قاطع، محمدحسين بن خلف تبريزي، به كوشش محمد معين، تهران، 1361ش؛ بلعمي، محمد، تاريخ‌نامۀ طبري، به كوشش محمد روشن، تهران، 1366ش؛ بلوكباشي، علي، نخل گرداني، تهران، 1380ش؛ بهار عجم، لاله تيك چند بهار، به كوشش كاظم دزفوليان، تهران، 1380ش؛ بيهقي، ابوالفضل، تاريخ، به كوشش علي‌اكبر فياض، مشهد، 1350ش؛ پرتو بيضايي، حسين، تاريخ ورزش باستاني ايران: زورخانه، تهران، 1337ش؛ تاريخ سيستان، به كوشش محمدتقي بهار، تهران، 1314ش؛ تحويلدار، حسين‌، جغرافياي اصفهان، به كوشش منوچهر ستوده، تهران، 1342ش؛ داعي‌الاسلام، محمدعلي، فرهنگ نظام، تهران، 1362ش؛ دانشنامۀ جهان اسلام، تهران، 1375ش؛ راوندي، محمد، راحة الصدور، به كوشش محمداقبال لاهوري، تهران، 1333ش؛ فتوت‌نامه‌ها و رسايل خاكساريه، به كوشش مهران افشاري، تهران، 1382ش؛ لغت‌نامۀ دهخدا؛ معتمدي، حسين، عزاداري سنتي شيعيان، تهران، 1378ش؛ معين، محمد، فرهنگ فارسي، تهران، 1371ش؛ نصرآبادي، محمدطاهر، تذكره، به كوشش محسن ناجي نصرآبادي، تهران، 1378ش؛ نفيسي، علي‌اكبر، فرهنگ، تهران، 1343ش؛ هدايت، رضاقلي‌، فرهنگ انجمن آراي ناصري، تهران، 1288ق؛ يادداشتهاي مؤلف.
علي بلوكباشي

منبع :

http://cgie.org.ir/shavad.asp?id=123&avaid=6512


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۵۹:۳۰ ] [ مشاوره مديريت ]

قلمرو داستان فارسي 

كشش ما ايرانيان به خودرايي و بي ميلي ما به هم رايي و هماهنگي حكايت ناگفته اي نيست. شكوه من اما در اينجا تنها به يك گوشه بسيار كوچك آن برمي گردد: ناهماهنگي برخاسته از بي اعتنايي به قاعده ها ي زباني در برساخت و كاربرد ترم هاي ادبي . اين ناهماهنگي در زمان توليد انبوه متن و نبود كنترل كيفيت، با رواج بي رويه ندانم كاري هاي زباني و ادبي هم به زبان و ادبيات آسيب مي رساند و هم خوانش خواننده را در دست انداز مي اندازد. در روزگاري كه حرف از درست نويسي و دقت در كاربرد زبان و تيشه به ريشه بينواي زبان فارسي نزدن راه به جايي نمي برد، عقل سليم شايد حكم به خاموشي مي دهد. با اين همه خواننده حرفه اي و هميشگي چه كند اگر كه به اميد خوانش روان از اين بلبشو شكوه نكند!

يادم مي آيد كه در سال هاي نخست داستان خواني در دهه چهل كه بيشتر ترجمه و سپس هدايت و جمالزاده و چوبك و علوي مي خواندم، از نبرد ميان داستان و قصه بي خبر بودم؛ يعني قصه برايم قصه مادربزرگ و صبحي و آن چيزي بود كه در انگليسي به آن tale مي گفتند و داستان هم بي حرف و شكي داستان مدرن يا story. با از راه رسيدن دهه پنجاه و گذر من از نوجواني به جواني، بر من روشن شد كه كاربرد قصه يا داستان اگر در يك سطح گزينش ساده ميان دو واژه مي نمايد، در سطحي ديگر نشانه تعلق يا گرايش داشتن به برخي از اندك شمار صحنه گردانان ادبيات ماست. گلشيري تا بود بر داستان پا فشرد و در برابر براهني هم قصه را علم كرد. پرسشي كه آن زمان به ذهن من خواننده جوان مي آمد اين بود كه آيا در گزينش ميان قصه و داستان دقت و درستي در رساندن معنا و روشمندي در ترم سازي در زبان فارسي ملاك است يا جنگ حيدرنعمتي.

اينكه «گروهي اين گروهي آن پسندند»، ايرادي كه ندارد هيچ، مي تواند عين دموكراسي هم باشد. اما در يك رشته مشخص، و در اينجا در گستره ادبيات داستاني، كمترين سود اصل يكدستي و يك روندي در كاربرد «ترم»ها روشني و آسان يابي و پرهيز از سردرگم كردن خواننده است. در دهه هاي چهل و پنجاه عرصه تنگ و كوچك ادبيات در اختيار تني چند «سردمدار حكم گذار» بود و دسته بندي ها روشن بود؛ بر اين روال كاربرد داستان يا قصه حساب و كتابي، درست يا نادرست، داشت. حالا اما پس از سي سال هم عرصه بي در و پيكر است، هم به شكرانه همگاني شدن قلم و در سايه شعار «هر شهروند يك رسانه» هر قلم به دستي مي تواند خود را اهل قلم و حكم گذار بداند. در اين حال به گمانم مي رسد كه كاربرد ترم داستان يا قصه در نوشته برخي از دوستداران داستان، نه از روي گزينشي بر پايه انديشه يا حتي پسند، كه سرسري يا از روي بي خبري از پيشينه اين ترم ها يا بي اعتنايي به ارزش يكدستي در كاربرد ترم ها ست.

ماجراي ترم هاي ادبي در زبان فارسي به جدال ميان داستان و قصه ختم نمي شود. با افزايش نوشتارهاي نقد ادبي كه در بنياد برگرفته از زبان هاي ديگرند و واژه سازي يا واژه گزيني را ناگزير مي كنند، خواننده نوشتارگان ادبي گاهي به ترم هايي برمي خورد كه با «قامت ناساز و بي اندام» خود مايه آزار مي شوند. گاهي اين ناسازي و بي اندامي از نادرستي و نارسايي ترم است، مانند جريان سيال ذهن در برابر stream of consciousness كه در جايي ديگر (اينجا) به آن پرداخته ام. بيشتر اما از آن است كه در ساختن شان رسم و راه واژه سازي در زبان فارسي، به هر سبب، ناديده گرفته شده است. نمونه اين گروه ترم هايي است مانند ادبيت، قصويت، زبانيت، و بينامتنيت كه با چسباندن وصله ناجور-يت (iyat-)، يعني يك پسوند عربي، به يك اسم يا صفت ترمي ساخته شده تا در زبان فارسي اسم معني را برساند.

شايد گفته شود وقتي يك اسم يا صفت در اصل عربي ا ست، در مشتق سازي، روا يا حتي پسنديده است كه از پسوند عربي بهره بگيريم. يا گفته شود در قديم اين كار رسم بوده و حالا هم رسم است. يا اينكه باري به هر جهت در فارسي كنوني اين پسوند عربي نه تنها به وامواژه هاي عربي، كه حتي به واژه هاي ناعربي و فارسي هم چسبانده شده؛ نمونه هم اينكه هم گريبان خر را گرفته و خريت را باب كرده، هم به دم ايران چسبيده تا برخي دم از ايرانيت بزنند.

هركس با دانش و دلبستگي زباني متوسط اين را مي داند كه هر وامواژه اي از هر زبان بيگانه وقتي به يك زبان مشخص راه مي يابد، زبان مقصد با آن همچون يك واژه خودي رفتار مي كند. اين روش جهاني است و هر زبان قاعده و قانون خود را در رفتار با واژه اي كه وقتي بيگانه بوده و حالا خودي شده، پيش مي گيرد. ناگفته پيداست كه معنا و كاربرد يك وامواژه در زبان تازه با معنا و كاربرد آن در زبان اصلي هميشه يكي نيست و در بيشتر وقت ها يكسره متفاوت است.

بر اين پايه وقتي ما براي ساختن اسم معني از اسم يا صفتي قاعده و پسوندهايي داريم كه ويژه زبان فارسي است، حتي اگر واژه اي مانند قصه در اصل عربي بوده، سزاوار آن است كه با پسوندي فارسي از آن مشتق بسازيم. نيز روشن است كه پسوند-يت (iyat-) در مقام يك پسوند عربي دست كم از نظر آوايي با زبان فارسي همخوان نيست و يك فارسي زبان براي اداي شدت عربي آن بايد حنجره خود را بخراشد. اينكه در گذشته اين كار رسم بوده، از عربي زدگي خواص و اهل قلم قديم آب مي خورده؛ اما اينكه حالا كه ديگر انگليسي زدگي جاي عربي زدگي را گرفته، هنوز هم چنين ميلي به عربانگي بروز مي كند، يا برمي گردد به كم داني يا فارسي نداني يا سرسري كاري.

در ميان پسوندهايي كه در فارسي براي ساختن اسم معني به كار مي روند و با نظام آوايي اين زبان مي خوانند، شايد پسوند-ي (i-) زاياتر و زنده تر از همه باشد. يعني با افزودن آن به بسياري واژه ها مي توان واژه اي ساخت كه دربردارنده كيفيت يا چگونگي باشد؛ مانند مردي كه از مرد (اسم) يا بزرگي كه از بزرگ (صفت) ساخته شده. اين پسوند را مي شود با بينامتن يا ميان متن به كار برد و بينامتني يا ميان متني را ساخت. پسوندهاي ديگري نيز به فراخور واژه پايه اين كاركرد را دارند. از جمله آنها يكي پسوند گري است كه مي تواند با ايران به كار رود و ايراني گري را بسازد و نيز همراه با «ادبي» واژه ادبي گري را بسازد تا به جاي ادبيت به كار گرفته شود. ديگري پسوند گي است كه مي شود آن را به واژه پايه اي كه به ها غير ملفوظ ختم مي شود چسباند و آن را حذف كرد (مانند بردگي از برده يا دوگانگي از دوگانه). اگر كسي بر كاربرد قصه عربي به جاي داستان فارسي پا مي فشارد، دست كم مي تواند پسوند گي را با آن به كار برد و خواننده را از هول هيبت قصويت برهاند. بد نيست يادآوري كنم در روزنامه اي خواندم كه ابوتراب خسروي داستان نويس براي اين واژه داستانگي را به كار برده كه به گمان من نيكوست. نيز به ياري پسوند وري كه واژه هاي زيبايي چون سخنوري و دانشوري را به بار آورده، مي شود واژه زبان وري را ساخت تا جايگزيني فارسيانه براي زبانيت عربانه باشد.

سخن آخر اينكه در جايي كه به آموزش رسمي اميدي نيست، در زماني كه نيازي به عربي گرداني زبان فارسي نيست؛ خواننده از اهل قلم و داستان، خواه نويسنده و خواه مترجم، انتظار دارد در ترم سازي يا كاربرد ترم ها رفتاري سزاوار زبان فارسي پيشه كنند. عرفان نيست.

منبع :

http://www.sharghnewspaper.com 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۵۹:۲۸ ] [ مشاوره مديريت ]

گزافه گوئي

اغراق همانند دروغ پديده‌اي معمولي‌تر از آن است كه بسياري حاضر به پذيرش آن هستند. ما همگي در جهان پيرامون خود كساني را مي‌شناسيم كه چه به طور معمول و چه برخي اوقات در رابطه با مسائلي خاص دست به اغراق مي‌زنند. اين ويژگي را نزد سياستمداران و خوش‌سخنان بيشتر از بقيه مي‌توان يافت. سرشناس‌ترين متخصص كنش نمايشي، گوفمن، به ما مي‌گويد كه اصلاً انسانها، همه، خود را تا حدي بهتر، تيزهوش‌تر، توانمندتر و زيباتر يا بنا به موقعيت بدتر، تنبلتر، ناتوانتر و رنجورتر از آنچه هستند به نمايش مي‌گذارند. مهم براي افراد ارائه تصويري مطلوب از خود است.
 
افراد از يكديگر انتظار دارند كه تصويري بهتر از واقعيت وجودي خود ارائه دهد و در اين زمينه به يكديگر كمك مي‌كنند و دروغ‌ها و جعل‌هاي يكديگر را پوشش مي‌دهند. . اغراق، گزافه‌گويي ِ ناب است، اما نمايش‌هاي زندگي روزمره آميخته با كاربرد حد محدودي از اغراق است. ولي همزمان نبايد اين نكته را ناديده گرفت كه تفاوت بين گزافه‌گويي  و اغراق نمايش‌هاي زندگي روزمره بيش از آنكه امري كيفي باشد امري كمي است.
 
اغراق نوعي خاصي از دروغ است. دروغ براي فريب ديگران گفته مي‌شود. قرار است حقيقت جلوه كند و قابل باور باشد. ولي اغراق از همان آغاز مشكوك جلوه مي‌كند. اغراق اغلب اوقات بيش از آن نابهنجار و غير واقعي جلوه مي‌كند كه كسي را بفريبد.
 
اغراق بيشتر وجهي داستاني دارد. انسانها نه براي تبيين و تعيين ماهيت يا ويژگي پديده‌اي بلكه براي طرح نكاتي جالب به اغراق روي مي‌آورند. به اين دليل در حالي كه اكثر افراد واكنشي تند به دروغ (يا در واقع كشف دروغگوئي كسي) نشان مي‌دهند به اغراق همچون پديده‌اي نيمه جدي مي‌نگرند.
 
بدون شك اغراق كننده نيز منظور خاصي دارد و صرفاً به دنبال داستان‌سرايي نيست ولي او اين كار را در بستر داستان‌سرائي انجام مي‌دهد. منظور از اغراق يافتن نوعي جايگاه ويژه است. به وسيلۀ آن كسي خود را شجاع و متفاوت با ديگران معرفي كرده، بر اين امر پاي مي‌فشارد كه او مي‌تواند نكته‌اي را طرح كند كه ديگران همه آنرا نابهنجار و نيمه جدي مي‌دانند. اغراق كننده تمايز خود را در وجه منفي آن به كرسي مي‌نشاند.
 
من در اين نوشته مي‌خواهم ويژگي‌ها و كاربرد كلي پديدۀ گزافه را بررسي كنم. به جاي مفهوم اغراق نيز از مفهوم گزافه‌گويي استفاده مي‌كنم، تا از يكسو بر ابعاد قوي يا گزاف اغراق تأكيد داشته باشم و از سوي ديگر جنبۀ كلامي-بياني اغراق مشخص و شفاف باشد. بررسي، بيشتر معطوف به عرصۀ سياست خواهد بود، ولي كوشش خواهم كرد به كاربرد گسترده‌تر گزافه‌گويي در گسترۀ وسيع‌ گفت‌وگو‌هاي معمولي و پيش پا افتادۀ روزمره هم نگاه داشته باشم. براي من من رخ داده‌اند كه به كلام او اعتبار و مشروعيت مي‌بخشند. از ديد او سخنانش براي كساني مسخره-ناساز جلوه مي‌كنند كه شرايط يا جهان جديد را نشناخته‌اند و نتوانسته‌اند به جهشي باوري دست يابند.
 
گزافه‌گو همچنين در پي آن است كه خود را متمايز از ديگران و داراي شجاعت و اقتداري استثنائي معرفي كند. او مي‌خواهد بسان كسي ديده شود كه به طرح مسائلي مي‌پردازد كه ديگران جرأت طرحش را ندارند. شجاعت در اينجا نبايد به معني متعارف كلمه تعبير شود. گزافه‌گو ادعا ندارد كه مسائلي را طرح مي‌كند كه به خاطر آن انسانها ممكن است جان خود را از دست بدهند يا مجبور شوند هزينۀ زيادي بپردازند، بلكه ادعا دارد كه مسائلي را طرح مي‌كند كه ديگران به خاطر آن مسخره مي‌شوند و آبروي خود را از دست مي‌دهند. او در واقع با حيثيت اخلاقي خود بازي مي‌كند.
 
آنچه گزافه‌گو از دست مي‌دهد اعتبار اخلاقي است و آنچه به دست مي‌آورد قرار گرفتن در كانون توجه است. گزافه او را مشهور عام و خاص مي‌سازد. اين شهرت اما ناسازنما (متناقض نما) است. شهرت به تمايز و شجاعت در زمينه‌‌اي كه ديگران در آن عرصه شهرت و اعتبار خود را از دست مي‌دهند. شايد از اين رو كساني به گزافه‌گويي در مورد يك موضوع روي مي‌آورند كه خود تصميم گيرندۀ نهايي عرصۀ فعاليت مربوط به آن موضوع به شمار نمي‌آيند و سر سپرده كساني ديگر يا نهادهايي معين هستند. آنها اعتبار خود را تا حد زيادي از آن نهادها اخذ مي‌كنند. براي چنين افرادي گزافه‌گويي حركتي محدود براي اعلام استقلال بدون دست زدن به اقدامي عملي در آن زمينه است.
 
گزافه اعلام تمايز بدون حركتي خاص در جهت ايجاد تمايز است. فراموش نكنيم كه گزافه‌گو مي‌خواهد ديگران با جهش باوري سخنان او را بپذيرند و تمايز او را با خود از بين ببرند.
 
موقعيت‌ها و محدوديت‌ها
 
به هر رو در هر مورد و به هر گونه نمي‌توان گزافه‌گويي كرد. گزافه‌گويي داراي سرحدات معيني است. در مورد همه چيز مي‌توان به گزافه‌گويي پرداخت و از هر گونه واژه و مفهومي مي‌توان در آن رابطه بهره جست، ولي از اندازه و رقم كمتر مي‌توان استفاده كرد. آنگاه كه قرار است از پيشرفت، عظمت و قدرت سخن گفته ‌شود ديگر نمي‌توان از اندازه و رقم بهره جست. اين تا حدي بدان خاطر است كه دستكاري صِرف اندازه و عدد حساسيتي بر نمي‌انگيزد. عدد در خود پيام خاصي در بر ندارد مگر آنكه مورد تأويل قرار گيرد. پوزيتويست‌ها شايد در اين مورد ادعا كنند كه برتري دادۀ كمي بر دادۀ كيفي در آن است كه آنرا كمتر مي‌توان مورد دستكاري قرار داد ولي اينجا عامل ديگري از اهميت برخوردار است. اندازۀ معين مشخص شده در يك عدد قابل دستكاري است و عددي را مي‌نند، ولي بسياري از اوقات به نظر مي‌رسد افراد آگاهانه سخنراني را به عنوان عرصۀ بيان گزافه‌هايشان انتخاب مي‌كنند.
 
سخنراني يا كلام شبهِ تك‌گويي از آنرو عرصۀ مناسبي براي گزافه‌گويي است كه سنديت نوشته را ندارد و هميشه مي‌توان مخاطب را در مورد دريافت نادرست آن مقصر شمرد. اين احساس نيز وجود دارد كه گفتار در زمينۀ تأثيرگذاري بر مخاطب كارآتر و سريعتر عمل مي‌كند و بهتر است از گفتار به جاي نوشتار براي برانگيختن مخاطبين بهره جست. استنباط عمومي آن است كه كلام فوري تأثير مي‌گذارد و بعد از آن ديگر هيچ لازم نيست مسئوليتي و در نتيجه دغدغه‌اي در قبال كلام خود و ميزان درستي و اعتبار آن داشت.
اين نكته اكنون بايد مشخص شده باشد كه هر كسي نمي‌تواند گزافه بگويد. براي گزافه‌گويي انسان بايد از موقعيتي خاص در جمع برخوردار باشد. از يكسو مقام و قدرت قرار گرفتن در موقعيت شبهِ تك‌گويي را داشته باشد و از سوي ديگر بتواند مدعي برخورداري از اطلاعات و دانش كافي در زمينۀ طرح ادعا باشد.
يك رئيس حكومت به سادگي مي‌تواند از چنين موقعيتي برخوردار باشد. او به سادگي مي‌تواند سخنراني‌هاي نمايشي برگزار كند و خود را برخوردار از آخرين اطلاعات در مورد اقتصاد و سياست معرفي كند. ولي ديگران نيز بايد داراي موقيعتي مشابه باشند تا بتوانند دست به گزافه‌گويي بزنند. صنعتگري كه در مورد مهارت و توليدات كارش اغراق مي‌كند بايد از تجربه، سن و سيماي لازم در اين مورد برخوردار بوده و به واژه‌نامۀ حوزۀ كارش اشراف داشته باشد. او همچنين بايد از موقعيت ويژه‌اي در جمع برخوردار باشد تا بتواند در مورد كارش سخن (گزافه) بگويد.
 
در جمعي دوستانه كه براي گپ و گفت، خوش‌خوري و خوش‌نوشي جمع شده‌اند، به سختي مي‌توان چنين سخناني گفت، مگر آنكه فرد بتواند موقعيتي ويژه براي خود فراهم آورد. بدون شك او خواهد توانست در جمعي متشكل از همكاران خود يا افراد علاقمند به صنعت و مهارت كاري راحت‌تر سخن بگويد. ولي آنجا ديگر نخواهد توانست دست به گزافه‌گويي زند. به اين خاطر، گزافه‌گويي فقط در جمعي نا متوازن ممكن است.
 
سخنور بايد فاصله‌اي معين با مخاطبين داشته باشد تا بتواند گزافه‌گويي كند. همزمان موقعيت سخنور بايد شكننده يا در معرض تهيدي باشد تا گزافه‌گويي كند. اگر شرايط اقتصادي خوب است و رئيس حكومت نقش مهمي در شكل‌گيري آن دارد، ديگر لازم نيست او در مورد آن سخنوري و گزافه‌گويي كند. براي او كافي است كه آمارها منتشر شوند و مقامات كشور تحولات رويداده را به بحث بگذارند.
 
به همانگونه، صنعتگر ماهر هيچ لازم ندارد از مهارت خود سخن بگويد. او خود بخود بسان انساني ماهر شناخته خواهد شد و چه بسا افراد ديگر در گفت‌وگو بدان اشاره كنند (براي معرفي وي يا تأكيد بر بازشناسي وي). به طور كلي فقط در موقعيتي نامتوازن و فقط در شرايطي كه قدرت يا دستاورد بطور مستقيم مورد بازشناسي قرار نمي‌گيرد گزافه‌گويي در دستور كار انسانهاي برخوردار از موقعيت بالاتر قرار مي‌گيرد.
 
در مجموع، در تعريفي اوليه، گزافه دروغي است كه دروغ بودن آن وجهي آشكار دارد و گويندۀ آن باور بدان را در گرو يك جهش باوري مي‌داند. در فقدان چنين جهشي، از منظر ذهنيت داده شدۀ مخاطبين، گزافه مسخره-ناساز (يا گروتسك) جلوه مي‌كند، هر چند كه گويندۀ آن با جديت تمام آن را ابراز كند. گزافه را همه جا مي‌توان بكار گرفت ولي اين بيشتر در قلمرو كلام شبه تك گويي است كه كاربرد اصلي خود را دارد و بيشتر بكار ادعاهاي كلي ميخورد تا ادعاهاي دقيق. گزافه بيشتر با مفاهيم و مسائل كلي و مجرد سر و كار دارد تا مسائل بنيادين و انضمامي زندگي و عدد و رقم.

منبع :

 http://radiozamaaneh.net/content/گزافه‌گويي-١


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۵۹:۲۷ ] [ مشاوره مديريت ]

درست بنويسيم


به اين چند جمله دقت كنيد :


1- اين سخن توسّط استاد گفته شد. 
2- كتاب مدير مدرسه نوشته ي جلال آل احمد كه مبين مشكلات آموزسي ايران است را خواندم 
3- فينال آخر مسابقات جام جهاني را ديدم. 
4- ظرفيت مسافر اين پايانه بسيار محدود است.
5- اخوان اعزّه مستحضرند كه قرائت رسالات عديده موجب رفعت فكر و وسعت نظر

 مي گردد. 
هر يك از اين جمله هاي بالا دچار نارسايي هايي در نگارش هستند .
در جمله ي اول با وجود نهاد (استاد) فعل(گفته شد) مجهول به كار رفته است. جمله ي درست چنين است: استاد اين سخن را گفت. يا اين سخن گفته شد.
در جمله ي دوم «را» نشانه ي مفعول بلافاصله پس از آن قرار نگرفته است جمله ي درست چنين است كتاب مدير مدرسه نوشته ي آل احمد را كه مبيّن مشكلات آموزشي ايران است، خواندم. 
در جمله ي سوم فينال يعني پايان و به كار بردن آن با كلمه ي آخر زائد است. بايد گفت: پايان مسابقات (يا آخر مسابقات، يا فينال مسابقات) البته بهتر است از كاربرد كلمات بيگانه مثل فينال پرهيز كنيم و از معادل فارسي آن استفاده كنيم .
در جمله ي چهارم، ظرفيت مسافر نادرست است و مقصود ظرفيّت اتوبوس است. 
جمله ي پنجم را به فارسي روان و بدون استفاده از كلمات عربي دشوار چنين 
مي توان نوشت: برادران گرامي آگاهند كه خواندن كتاب هاي فراوان سببب پرواز انديشه و وسعت نظر مي گردد. 
در زبان فارسي امروز امثال اين كاربردهاي نادرست در نوشته ها و گفته ها بسيار ديده  مي شود. شرط يك نوسته ي خوب جز محتواي علمي و دقيق آن، خالي بودن از علط هاي زباني است. در اين درس تعدادي از پر كاربردترين غلط هاي نگارشي را ذكر مي كنيم تا از كاربرد مواد مشابه پرهيز كنيم و يا در صورت مشاهده در نوشته هاي ديگران آن ها را اصلاح كنيم. 
  ( 1- از كاربرد كلمات زائد و بي نقش در جمله پرهيز كنيم.
به جمله هاي بي نقش«حشو» مي گويند. نمونه هايي از حشوهاي پركاربرد در زبان فارسي عبارتند از: 
سير گردش كار، سال عام الفيل ، شب ليلةالقدر، فرشته ي ملك الموت، فينال آخر، استارت شروع، نيم رخ صورت، سوابق گذشته، حسن خوب، درخت نخل خرما، دست بند دست، ريسك خطرناك، مدخل ورودي، پس در اين صورت ، پارسال گذشته، مسلح به سلاح، بازنويسي دوباره، اوج قله ي كوه، سن .....سالگي، ازقبل پيش بيني كردن، نزول به پايين، عروج به بالا، سقوط به پايين، ابر هوا، مرغك كوچك، عسل شيرين، تخم مرغ كبوتر، رايحه ي بوي خوش، روغن چرب، مفيد فايده، مثمر ثمر، روزنامه هاي روزانه، متحد شدن با هم دوباره بازگشتن، احاطه از هر طرف ، ساير....ديگر، ديشب گذشته و .......
 (2- جملات بايد آن چنان روشن و گويا باشند كه از آن ها دو يا چند برداشت نشود. 
مثال: آن ها هشت خواهر و برادرند
الف) آن ها هشت خواهر و هشت برادرند؟ 
ب) آن ها جمعاً هشت خواهر و برادرند؟ 
مثال 2) سرقت خرگوش ها از باغ وحش افزايش يافت. 
الف) سرقت خود خرگوش ها؟ 
ب) خرگوش هاي سارق كه از باغ وحش دزدي مي كنند؟ 
مثال 3) حسين دوست بيست ساله ي من است
الف) حسين بيست سال با من دوست است. 
ب) حسين دوست من است و بيست سال دارد. 
 (3- از كاربرد تعابير نامناسب و تكلّف هاي كلامي و الگوهاي بيگانه پرهيز كنيم. نوشته ها و عبارت ها گويا و قابل فهم همه باشند.
□ او مي رود تا به نتايج عالي دست يابد. او نزديك است به نتايج عالي دست يابد.
□ خيابان ها از كثيفي رنج مي برند. خيابان ها كثيف است. 
□ در راستاي كاهش پيشرفت مطالعه و كتاب خواني براي كند شدن پيشرفت مطالعه و كتاب خواني. 
□ مي توانيم روي او حساب كنيم مي توانيم از او استفاده كنيم .(بهره بگيريم(
□ جوانان به فوتبال پر بها مي دهند. جوانان به فوتبال توجّه مي كنند. 
□ اسرار به بيرون نشت كرد. ــــــــــــ اسرار به بيرون راه يافت.
□ امسال بهار خوبي را تجربه كرديم داريم امسال بهار خوبي داشتيم.
□ زلزله ي منجيل از تلفات زيادي برخوردار بود. زلزله ي منجيل تلفات زياده سخن گفت؛ زيرا زياده گويي باعث مي شود خواننده به خواب رود. 
 (10- تغيير جاي هر يك از كلمات در جمله اگر به قصد تأكيد يا ناشي از سبك نويسنده نباشد جايز نيست.
□ بايد تن به سختي ها داد. بايد به سختي ها تن داد 
□ بايد از هرگونه ابهام دور باشد آن چه را كه مي نويسيم آن چه را كه مي نويسيم بايد از هر گونه ابهام دور باشد. 
 (11- از افعال در جاي خود و به گونه ي درست بايد استفاده كرد. 
□ دوچرخه اي عابري را زير گرفت و مرد دوچرخه اي عابري را زير گرفت و كشت. 
□ اكنون اين صحنه را داشته باشيم ..... اكنون اين صحنه را ببينيد 
□ او ديوارها را رنگ اما پرده نياويخته است. او ديوارها را رنگ كرده اما پرده ها را هنوز نياويخته است. 
□ خانه ي ما كنار خيابان مي باشد. خانه ي ما كنار خيابان است. 
 (12- در جمله هاي همپايه زمان افعال بايد مطابقت داشته باشد. 
□ دانشجوي پر تلاش بسيار مطالعه كرده و حاصل مطالعات خود را با يادداشت برداري حفظ خواهد كرد دانشجوي پر تلاش بسيار مطالعه كرده، حاصل مطالعات خود را با يادداشت برداري حفظ مي كند
 (13- از واژگان (افعال، اسامي، صفات و....) نبايد به شيوه ي دستور تاريخي استفاده كرد. 
□ او در اين مسابقات حق خود را ادا تواند كرد. او مي تواند در اين مسابقات حق خود را ادا كند.
□ گفته آمد كه زبان و تفكر ارتباط محكمي با هم دارند. گفته شد كه زبان و تفكر ارتباط محكمي با هم دارند. 
□ شادي روح شهيدان را صلوات براي شادي روح شهيدان صلوات
□ در زمان هاي گذشته ارتباط مردم با يكديگر اندك بوده بود >در زمان هاي گذشته ارتباط مردم با يكديگر اندك بود. 
 (14- در صورت مشخص بودن فاعل از كاربرد فعل مجهول خودداري كنيم. 
□ اين مدرسه توسط آقاي خيرخواه  رايگان ساخته شد. الف) اين مدرسه را آقاي خيرخواه به رايگان ساخت. ب) اين مدرسه ساخته شد. 
□ اين كتاب توسط جمال زاده نوشته شد. الف) اين كتاب را جمال زاده نوشت.
ب) اين كتاب نوشته شد.
 (15- كلمه هاي فارسي را با نشانه هاي جمع عربي جمع نمي بنديم 
كارخانجات ـــــ كارخانه ها گرايشات ــــ گرايشها 
پروانه جات ـــــــ پروانه ها بازرسين ـــــــ بازرسان
دسته جات ـــــــ دسته ها بنادر ـــــــــ بندرها 
دستورات ـــــ دستورها اساتيد ــــــ استادان 
باغات ــــــ باغها بساتين ــــــ بستان ها
آزمايشات ـــــ آزمايش ها ميادين ــــــــ ميدان ها
 (16- در زبان فارسي صفت هايي كه براي اسامي مؤنث مي آوريم لازم نيست علامت تإنيث بگيرند. 
زنان شاعره ــــ زنان شاعر متون قديمه ـــــ متون قديم 
والده ي مكرمه ــــ والده ي محترم(مادر گرامي) اين جانبه ـــــ اين جانب
كاربرد صفت مؤنث در برخي تركيبات صورت اصطلاحي يافته است مثل مكه ي مكرمه، مدينه ي منوره ، قوه ي مجريه و....
17-  )يت» علامت مصدر جعلي عربي است نبايد با كلمات فارسي به كار رود. 
خوبيت ندارد خوب نيست دوئيت دوگانگي
18-  )ال» علامت معرفه ي عربي است. كاربرد آن همراه كلمات فارسي درست نيست. 
حسب الفرمان ـــــــ حسب فرمان حسب الدستور ــــــ حسب دستور
حسب السّفارش ــــــ حسب سفارش 
در زبان فارسي حتّي «ال» تركيب هاي عربي نيز برداشته مي شود 
دارالملك دار ملك     فارغ البال   فازغ بال 
19- )را» نشانه ي مفعول بايد بلافاصله پس از مفعول بيايد. آوردن آن به دنبال فعل، متمم و يا هر جزء ديگر نادرست است. 
□ خانه اي كه اكنون در آن ساكن هستم را پس از مدتي خريدم خانه اي را 
□ كتابي را كه به دوستم امانت داده بودم را از او پس گرفتم كتابي را كه 
 (20- استفاده از «تا» و »الي» با هم نادرست است. 
او از صبح تا الي شب مطالعه مي كند او از صبح تا شب مطالعه مي كند. 
 (21- در برخي جملات به تأثير ترجمه ، واژه ي «يك» بدون آن كه نياز باشد در ابتداي جمله مي آيد 
يك دانشجو  هيچ گاه از پژوهش بي نياز نيست. ـــــــ دانشجو هيچ گاه از پژوهش 
بي نياز نسيت .
 (22- كلمات عربي كه بر وزن افعل تفضيل هستند و در فارسي معني صفت تفضيلي 
مي دهند لازم نيست با «تر» و «ترين» به كار روند.
اعلم تر ــــــ اعلم         افضل تر ـــــ افضل 
 (23- آوردن دو حرف ربط وابستگي در يك جمله ي مركب درست نيست. 
اگرچه او انسان خوبي است ولي اين عيب را هم دارد اگرچه انسان خوبي است اين عيب را هم دارد. 
همچنين: هر چند ..... اما، هر چند .....لذا، اگر چه .... با وجود اين، چون ....اما 
 (24- ساختن قيد در زبان فارسي با علامت تنوين عربي نادرست است
ناچاراً ــــ به ناچار گاهاً ــــ گاه گاه
جاناً ـــــ جاني تلفناً ـــــ تلفني 
 (25- ضمير و مرجع آن يك جا به كار نمي روند.
اگر انسان كار خوبي از او سر بزند. ــــــــ اگر كار خوبي از انساني سر زند.
 (26- سعي كنيم به جاي واژگان بيگانه از برابرهاي مناسب فارسي استفاده كنيم.
سيستم    نظام                    فول تايم           تمام وقت 
كامپيوتر       رايانه               علي كلّ حال      در هر صورت
امتلا        انباشتگي               جمهور ناس       تمام مردم
27-  )در جمله از دو كلمه ي پرسش استفاده نمي كنيم 
آيا چگونه .....؟،       آيا چه طور.......؟ 
 (28- بعضي ازفعل ها حرف اضافه ي ويژه ي خود دارند. (در كاربرد فعل با حرف اضافه ي خاصّ آن دقّت كنيم) 
او به شنيدن اين سخن عصباني شد       او از شنيدن اين سخن عصباني شد 
تيم آمريكا از ايران باخت           تيم آمريكا به ايران باخت. 


منبع :


كتاب زبان و ادبيات فارسي (عمومي ) /حسن ذوالفقاري 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۵۹:۲۶ ] [ مشاوره مديريت ]
 « صنايع بديعي ؛ سخنوري يا معاني بيان »   

صنايع بديعي يا سخنوري  Rhetoric كه از كلمه يوناني  ρήτωρ  به معني " سخنور" گرفته شده است هنر يا تكنيك باور- برانگيزي به كمك زبان است .  در فرهنگ غربي صنايع بديعي يا سخنوري  يكي از سه منشا  هنرهاي غير- سنتي يا دروس سه گانه Trivium است ( ديگر آنها ، دستور زبان Grammarو منطق Dialectic است ) . در دوره هاي باستاني و ميانه ، گرامر در رابطه با استفاده ي درست از زبان ، از راه  مطالعه و نقد مدل هاي ادبي ، و منطق در رابطه با آزمون و ابداع دانش جديد از راه فرايند پرسش و پاسخ بوده است . اما  صنايع بديعي يا سخنوري در رابطه با باور - برانگيزي در جامعه ، محافل سياسي  مثل نشست ها و جلسات دادگاه بوده است . به اين ترتيب است كه گفته مي شود سخنوري در جوامع آزاد و دمكراتيك با حقوق آزادي گفتار ، آزادي گرد همآيي  و حق راي سياسي  براي بيشتر جامعه شكوفا شد .

 

مفهوم سخنوري به شكل گسترده اي در گذر تاريخ 2500 ساله اش دگرگون شد . امروزه سخنوري با گستره اي وسيع تر به عنوان هنر يا شيوه ي باور - انگيزي از راه سيستم هاي نمادين و به طور ويژه زبان است يا اين كه مي توان سخنوري را عملكرد باور- بر انگيز تمامي كاركرد هاي انسان ، شامل عملكرد هاي نمادين مثل استفاده ي زبان دانست .

 

هر دو عبارت سخنوري و سفسطه امروزه به وجه بد- نام شده و يا  تحقير آميز استفاده مي شوند يا بين مفهوم درست و صحيح اطلاعات و كژ- -فهمي  ، تبليغات يا پيچاندن حرف ، يا براي بد نام كردن اشكال خاصي از استدلال هاي كلامي  به صورت دروغ . با اين حال صنايع بديعي به عنوان هنر باور - بر انگيزي به نقش خود در زندگي مردم امروز ادامه مي دهد .

منبع :

http://zinatnoor.persianblog.ir/page/pipqarmiz2


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۵۹:۲۵ ] [ مشاوره مديريت ]
سخنوري و روابط عمومي
سخنوري فن يا هنري است كه به وسيله آن مي‌توان شنونده را اقناع و بر منظور خويش آشنا و ترغيب كرد و اين فن كاربرد فراواني در روابط عمومي دارد.

از اين فن مي‌توان در بازديدها، سمينارها، گردهمايي‌ها‚ جلسات مختلف، ارتباطات درون سازماني و برون سازماني و ديگر موارد بهره گرفت.


پندهايي در سخنوري


1. سخنوري هنري است كه همه كس به آن نيازمند است. كساني كه با مردم سرو كار دارند تقريباً همه محتاج به سخنوري مي‌شوند. مخصوصاً ارباب علوم و فنون.

2. سخنوري به خودي خود شغل و پيشه نيست، فقط وسيله‌اي براي پيشرفت مقصود است.

3. سخنور اگر درست به شرايط سخنور عمل كند براي عامه بهترين مربي تهذيب كنندة نفوس است.

4. براي سخنور شدن هم علم سخنوري لازم است.، هم عمل و هم مشق و ورزش.

5. سخنور بايد محفوظات بسيار داشته باشد.

6. چون بسياري از اوقات سخنور بايد گفتار خود را كتباً تهيه كند، علم ادب و مشق نويسندگي لازم است.

7. سخنور بايد بر موضوعي كه در آن سخنوري مي‌كند مسلط باشد و آنچه دانستي است در آن باب بداند و از خود مطمئن باشد.

8. سخنور گذشته از احاطه بر موضوع و زيردستي در سخنوري بايد مردم را بشناسد و علم نفس داشته باشد. نكته سنج و دقايق شناس باشد. منطق و فلسفه و سياست مدن و اخلاق و تاريخ خوب بداند.

9. سخنور بايد همواره در امور و احوال مردم به مشاهده پردازد و متنبه و متذكر باشد.

10. قواعد و اصولي كه در سخنوري مي‌آموزيد بايد بلكه ذهن شما شود نه اينكه در موقع سخنوري بخواهيد آن را به ياد بياوريد و سخن خود را بر آنها منطبق سازيد.

11. نبايد تصور كرد كه سخنوري حتما به آب و تاب دادن سخن است. مواردي هست كه بايد چنين باشد اما هر قسم سخن نيكو گفتن اگر چه بسيارساده و بي پيرايه باشد . سخنوري است.

12. در سخنوري از كسي تقليد مكنيد و به طبيعت خود باشيد.

13. بهترين سخنور آنست كه در سخن گفتن قصد سخنوري نكند. يعني نيتش جلوه كردن در سخنوري نباشد و حواس خود را همه مصروف انجام وظيفه كند.

14. هر وقت سخنوري در پيش داريد، قبل از آن تن يا روح خود را خسته مكنيد.

15. وقتي كه در حضور جماعت براي سخنوري حاضرمي‌شويد، هيأت خود را درست و به قاعده بسازيد.

16. هنگام سخنوري اگر حواستان پريشان باشد، اندكي تأمل كنيد تا حواس بجا بيايد شتاب مكنيد نفس بكشيد آرام پيش برويد.

17. بدون اينكه تذلل كنيد، نسبت به شنوندگان مؤدب و متواضع باشيد چيزي مگوييد دليل بر اين كه آنان را نادان مي‌پنداريد .اصرار نداشته باشيد كه ايشان را در خبط و خطا قلم بدهيد و اثبات تقصير براي ايشان بكنيد غرور و خودپسندي منماييد.

18. در سخنوري ظرفيت شخصي بخرج مدهيد. كليات بگوييد و اگر ناچار با كسي طرف شديد در عين محكم و استوار بودن ملايم، متين و عاقل باشيد.

19. تا مي‌توانيد از خود سخن مگوييد و ادعاي راستگويي و بي‌غرضي مكنيد كاري كنيد كه از سخن و احوال شما به اين صفات در شماپي ببرند .

20. در مجالس مشاوره و محاوره سخن فراوان و مكرر مگوييد و به ديگران نيز مجال بدهيد خود را به شهوت كلام معرف كنيد.

21. فرياد مكشيد و به سرعت سخن مگوييد شمرده حرف بزنيد لحن ، صوت، اشارات، حركات و نگاه خود را مراقبت كنيد . ماشين مباشيد.

22. تا مي‌توانيد از روي نوشته سخنوري مكنيد. در سخنوري علمي، تشريفاتي و گاهي در سخنوري قضايي از روي نوشته خواندن جايز است. در سخنوري سياسي كمتر و در سخنوري منبري هيچ وقت جايز نيست.

23. در هر حال از شنوندگان نگاه بر مداريد و به همه طرف متوجه باشيد . تنها به يك سو منگريد گوينده و شنونده بايد به هم مربوط باشند مثل اينكه با هم صحبت مي‌كنند.

24. سخنوري آن است كه سخن، تعليم دهنده، دلپسند و مهيج باشد. هم مغز را راضي كند، هم گوش را خوش آيد و هم دل را ببرد.

25. سخنور بايد معاني لطيف پسنديده را به ترتيبت صحيح در لفظ و عبارت فصيح ، ساده، روان و خوش آهنگ در آورد.

26. از عبارات دراز و عالمانه و فضل فروشي بپرهيزد.

27. معاني فراواني خوب است اما از سخن‌هاي سست و نابجا و بيهوده بايد پرهيز كرد چنانكه در زراعت علف هرزه و زوايد را بايد بر انداخت.

28. بلندي سخن از بزرگي روح بر مي‌آيد. استحكام سخن از متانت خلق، دلپذيري سخن از طبيعي بودن، مهيج و مؤثر بودن سخن از دل است . رنگ و روغن سخن از قوت تخيل گوينده و درستي سخن از مطالعه بسيار.

29. سخن، طبيعي بايد گفت و متناسب و موزون بايد حرف زد.

30. سخنوري كه افكار و معاني بديع ندارد، به آرايش لفظ و عبارت مي‌پردازد.

31. سخن بايد از جهت معني و لفظ و لحن و اشارات با مقتضاي زمان و مكان و احوال اشخاص موافق باشد و همچنين با موضوع تناسب داشته باشد.

32. مواضع حاضر و آماده اشعار و امثال مبتذل و عبارات معروف رابه كار بردن ( جز در مواردي كه خيلي بجا، مناسب، پخته و احوال مستعد باشد آنهم غالباً به اشاره) ركيك است و بي‌مزه مانند غذاي سردي كه دوباره گرم كنند و بخورند يا لباس كهنه‌اي كه زيرو روي كنند و بپوشند مخصوصاً از وصله ناهمرنگ بايد پرهيز كرد.

33. زبان بازي و لفاظي كردن در سخنوري چنان است كه طبيب بر بالين بيمار بجاي معالجه ادبيات ببافد و وكيل در محضر قاضي بجاي دفاع از جان و مال موكل شاعري كند.

34. تا مي‌‌توانيد قوه تفهيم خود را افزايش دهيد و مطلب را روشن ادا كنيد.

35. اگر مي‌خواهيد در اقناع به درستي پيشرفت كنيد. بكوشيد كه استدلال خود را با آنچه شنوندگان شما به تجربه دريافتند‌اند و به آن معتقدند موافقت دهيد تا مجهول را قياس به معلوم كنند. معرفت نفس در اين امر دستياري به سزا تواند بود.

36. دلايل را جمع كردن و فراوان و دنبال يكديگر آوردن و شواهد، امثال، قضايا و مواد بسيار ضميمه كردن اگر به قدر حاجت و از روي سليقه و ترتيب و مطابق فهم و ذوق شنوندگان باشد، موجب اقناع تأثير كلام است.

37. دلنشين شدن سخن آنست كه گفتار با آنچه شنوندگان به آن دلبستگي دارند متناسب باشد. اموري كه مردم به آن دلبستگي دارند ثروت است و شهرت، نام نيك و شرافت، تمتعات و لذايذ، امور ذوقي و عواطف و مانند آنها.

38. سخن كه موافق ذوق و سليقه عقيده شنونده باشد براي او دلنشين است.

39. سخن گفتن از جاندار و جنبنده دلنشين‌تر از گفت وگو از چيزهاي بي‌‌جان و بي‌حركت است.

40. نقل وقايع و قضايايي كه متضمن كوشش و كشمكش با عناصر طبيعي يا با مخالفين انساني باشد، دلنشين است.

41. از محسوسات و امور نزديك به فهم سخن گفتن، براي عامه دلنشين‌تر است تا گفت و گو از معقولات و مجردات.

42. استان سرايي و مثل‌آوردن از موجبات .“ ازجمله نمونه‌هايي كه ويتگنشتاين اشاره ‌ميكند: فرمان‌دادن، وصف ظاهر اشياء يا ارايه اندازه‌هاي آنها، گزارش رويدادها، گمانه‌زني در باره يك رويداد، ساخت و آزمون فرضيه‌ها، نمايش نتايج يك آزمون بصورت جداول و نمودار، ساخت يك داستان، رفتار نمايشي، آواز‌ خواندن، طرح چيستان، ترجمه از زباني به زبان ‌ديگر، ساخت لطيفه، حل يك مساله بشيوه رياضي، انديشيدن، دشنام دادن، نفرين كردن، احوال‌پرسي، و نماز و عبادت.

در مقابل اين‌همه گونا‌گونيِ شگفت‌آورِ كاربرد‌هاي زبان، مي‌توان نوعي طبقه‌‌بندي سه‌گانه را برآن تحميل‌كرد: آگاهمندانه، سخنورانه، و خواستاري. سودمندي فراوان اين تقسيم سه‌گانه توسط بسياري از نويسندگان متون منطق و زبان‌ آزموده ‌شده ‌است.

 

1.    نخستين اين سه كاربرد زبان عبارت ‌است از برقراري ارتباط براي انتقال آگاهي‌ها( اطلاعات). بطور معمول اين كار با تاييد(يا انكار) وقالب‌ريزي آن در گزاه‌ها انجام مي‌پذيرد. زبان جهت تاييد يا انكار گزاره‌ها، و يا ارائه استدلال به‌كار‌ گرفته‌مي‌شود. اين موارد كاركِرد زبان را آگاهمندانه ناميده. مراد ما در اينجا از واژه آگاهي مشمول آگاهي نادرست نيز هست: گزاره‌هاي‌ درست و نادرست، و همينطور استدلالهاي صحيح و استدلالهاي ناصحيح. كاربرد گفتار آگاهمند، توصيف جهان و استدلال براي آن[[توصيف]] ‌است، فارغ ار آنكه واقعيات انتسابي مهم است يا نه، كلي است يا جزئي. ثبت برسيهاي نجومي، حوادث تاريخي، جغرافيايي از نمونه كاربردهاي آگاهمند زبان هستند.

 

2.    همانگونه كه سرراست‌‌ترين نمونه سخن آگاهمند را درگزارشات دادگاهي يا آزمايشگاهي مي‌توان يافت، بهترين نمونه‌ها را نيز وقتي زبان به‌خدمت سخنوري است را ميتوان در اشعار غنايي و [[وصف‌حال]] پيدا نمود. [[خاقاني هنگام گذر از ويرانه‌هاي تاق كسري در بيتي از قصيده معروف خود مي‌گويد:

 

يـك ره ز لب دجـله منــزل بــه مدايـن كـن                 وز ديـده دوم دجـله برخـاك مداين ران

خود‌دجله‌ چنان‌ گريد، صددجله‌ خون‌ گويي‌    كز گرمي‌ خونابش‌ آتش‌ چكد ازمژگان{+}]]                                               
وي برآن نيست كه نظريه‌اي تاريخي را به آگاهي ‌ما رسانده، او حسرت آميخته به ‌تحسين خود را از عظمت ويران‌شده 
بازنمون مي‌كند. آنچه ميگويد در باره صحنه‌ مقابل خود است، و درست نيز هست، اما غرض اصلي او گزارشي آگاهمندانه از منظره مقابل نيست. شور و حالي است كه به ‌او حاصل شده و مي‌خواهد اين شور حال را در ما بيانگيزاند. وظيفه زبان در كاركرد سخنورانه بروزدهنده ياانگيزاننده احساس است.

 مراد ما از واژه ”سخن“ در دراينجا بسي باريك‌تر از كاربرد همگاني آن است، كه در وسيع‌ترين كاربرد گاه مراد از از اين واژه، مفهومي نزديك به خود زبان است. منظور ما از سخنوري همان است كه در انتهاي پاراگراف قبل آمد بوده. بنابراين كاركِرد سخنورانه زبان عبارت‌ است از بيان و  انتقال احساسات، انگيزه‌ها و گرايشها.

كاركِرد سخنورانه زبان هميشه بگونه شعر نيست. ما تاسف‌ و پشيماني خود را با عباراتي نظير “چه بدشد،“ يا “چه حيف،“ و يا احساس ذوق، تشويق و تعجب را با عباراتي نظير “چه عالي!“، “آفرين“، “ يا “عجب!“ بروز ميدهيم. عواطف شديد را عشاق همراه با زمزمه‌هاي تنهاييِ خود و با گله و ستايس از معشوق نشان مي‌دهند. احساس يك پرستشگر از هيبت وحيرت گستردگي جهان رازآلود ميتواند با نواي موزون نماز نمود‌ يابد. اين نوع دوم كاربرد زبان به قصد ارتباط براي انتقال آگاهي‌ها نيست بلكه بيان انگيزه، احساسات و گرايش‌ها است. گفتار سخنورانه از آن جهت كه سخنورانه هست نه درست‌ است و نه نادرست. بكارگيري و قضاوت درستي و نادرستي، صحت و ناصحتي، براي غزلي عاشقانه از دست‌دادن آن و باختن ارزشهاي گرانبهاي آن‌ است. البته بعضي اشعار ممكن است جنبه آگاهمند نيز داشته كه در خور اهميت نيز باشند. اشعاري كه به نوعي در بردارنده انتقاد از زمانه و پيشنهاد براي گزيدن روشي از زندگي است در دنياي ادبيات كم‌ نيستند. اما اين‌گونه اشعار جنبه‌اي بيش از صرف سخنوري دارند. ميتوان گفت آنها  "كاربرد ممزوج" يا كاركِرد چند‌گانه‌اي را عهده‌دار هستند. اين نكته در بخش بعد بيشتر مورد بحث واقع قرار ‌خواهد گرفت. از جمله ميتوان اين بيت از حافظ را شاهد مثال آورد:

 

[[بنشين بر لب جوي و گذر عمر ببين    كايـن اشــارت ز جـهـان گــذران  مارا بس

  نــقـد بازار جهـان بنـگـر و آزار جهـان     گر شمارا نه بس اين سودوزيان مارا بس{++}]]

 

 سخن‌(به معناي گفته شده) را مي‌توان به دو مؤلفه تجزيه و تحليل كرد. وقتي فردي در تنهايي به نفرين و دشنام ميپردازد، شعري مي‌سرايد كه بناندارد به كسي نشان‌دهد، يا در خلوت خود به پرستش مي‌پردازد، كاركرد زبان در بيان احساسات فرد به‌كار گرفته شده‌است، اما هيچ قصدي نيست تا احساس مشابه‌اي را در فرد ديگري برانگيزاند. از طرف‌ديگر، خطيبان بدنبال ورود به ديگران هستند، عاشقي كه تمنيات خود از معشوق را به‌زباني عاشقانه بيان‌ميكند، وقتي انبوه جمعيت به تشويق قهرمانان تيم مورد علاقه خود مي‌پردازند، زبان نه تنها براي بروز احساس بكار ‌رفته بلكه ميخواهد وظيفه سرايت و انتقال اين احساس مشابه را به ديگران نيز عهده‌دار گردد. گفتار‌ سخنورانه ازاين قرار به بازنموني احساسات گوينده يا انگيزش احساسات معيني در مخاطب ميپردازد. و البته مي‌تواند هردو نيز باشد.

 

3.     زبان وظيفه سومي نيز دارد، كاركرد خواستاري براي هنگامي كه غرض آن درخواست براي انجام يا جلوگيري از انجام عمل آشكاري است. روشن‌ترين نمونه‌ اين كاربرد زبان، فرمان يا درخواست است. وقتي مادري از فرزند كوچك خود مي‌خواهد كه دستهايش را قبل از شام بشويد، غرضي جهت انتقال آگاهي( اطلاعات) يا سخنوري يا انگيزاندن شور و احساسي هرگز در ميان نيست. زبان به‌خاطر آنكه موجب نتيجه‌اي شود بكار‌گرفته شده‌ است. همينطور وقتي قصد خريد بليط سينما را داريم و به فروشنده بليط گفته: "لطفاً دوتا"، زبان خواستاري بكار ‌رفته‌ تا موجد عملي شود. بين فرمان و درخواست ممكن است تفاوتي هشيارانه موجود ‌باشد-- اكثر فرامين را با تغيير آهنگ كلام ويا فقط با افزودن عبارت "لطفاً" يا "خواهش مي‌كنم“ در ابتدا ميتوان به درخواست تبديل‌كرد. پرسش را نيز هنگامي ‌كه، غرض از بيان آن درخواست جواب است ميتوان در رده خواستاري جاي‌ داد. در صورتهاي آشكارا امري، گفتار خواستاري نه درست‌ هست ونه نادرست. ممكن‌است نسبت به انجام يك فرمان ناموافق بود، اما هرگز نمي‌توان با راستي يا ناراستي فرمان ناموافق ‌بود(فصل1، گزاره)، زيرا اين عبارات كاربردي در اين موارد ندارند. اما بهرحال فرمان و درخواست ويژگي‌هاي ديگري‌دارند-- مسئولانه و غيرمسئولانه، حق و ناحق- كه به شكلي شباهت به درستي و نادرستي گفتار‌ آگاهانه دارند. در فصل يكم ديديم كه، ميتوان براي عملي كه انجام يافته استدلال كرد، و هنگامي‌كه گزاره‌هاي اين استدلال توام با فرمان است، كل آن مي‌تواند به‌عنوان يك استدلال در نظر گرفته‌شود. براي نمونه:با احتياط رانندگي كنيد. بياد آوريد درسرزمينِ قبرها چه بسيار مشتاقانه چشم‌براه آنانند كه حق‌تقدم دارند.{2} براي استدلالي گرفتن اين‌گونه گفتار‌هاي تهديد‌آميز مي‌توان انگاشت كه گيرنده دستور بايد يا مي‌تواند فرمان ‌را اجرا ‌نمايد. جهت كاوش در اين‌نوع مسائل، بعضي محققان باب توسعه “منطق الزامات“ را گشوده‌اند كه بحث آن خارج از حوصله اين كتاب بوده{3}.

 

 

 

پانوشت ها

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۲-Ann Landers, “You Could Be Dead!” ,  syndicated column, 26 August 1988.

3-خوانند‌گان‌علاقمند مي‌توانند به Logic of commands از Nicholas Rescher (London: Rutledge & Kegan Paul,1966)مراجعه نمايند.

+و ++- در متن اصلي اشعار زير آمد اند،

                   + شعر زير توسط John W. Burgon در باره آثار باقيمانده شهر باستاني Petra در حوالي بحرالميت واقع در اردن امروز، سروده شده:

 

Match me such marvel, save in Eastern—

A rose-red city—“half as old as time”     

 

++   از Robert Browning:

                                                !Grow old along with me

                                                The best is yet to be,

                                The last of life, for which the first was made.

 

منبع :
http://borhanname.blogfa.com/page/ch3sec1.aspx
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۵۹:۲۳ ] [ مشاوره مديريت ]
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۲۸ ][ ۲۹ ][ ۳۰ ][ ۳۱ ][ ۳۲ ][ ۳۳ ][ ۳۴ ][ ۳۵ ][ ۳۶ ][ ۳۷ ][ ۳۸ ][ ۳۹ ][ ۴۰ ][ ۴۱ ][ ۴۲ ][ ۴۳ ][ ۴۴ ][ ۴۵ ][ ۴۶ ][ ۴۷ ][ ۴۸ ][ ۴۹ ][ ۵۰ ][ ۵۱ ][ ۵۲ ][ ۵۳ ][ ۵۴ ][ ۵۵ ][ ۵۶ ][ ۵۷ ][ ۵۸ ][ ۵۹ ][ ۶۰ ][ ۶۱ ][ ۶۲ ][ ۶۳ ][ ۶۴ ][ ۶۵ ][ ۶۶ ][ ۶۷ ][ ۶۸ ][ ۶۹ ][ ۷۰ ][ ۷۱ ][ ۷۲ ][ ۷۳ ][ ۷۴ ][ ۷۵ ][ ۷۶ ][ ۷۷ ][ ۷۸ ][ ۷۹ ][ ۸۰ ][ ۸۱ ][ ۸۲ ][ ۸۳ ][ ۸۴ ][ ۸۵ ][ ۸۶ ][ ۸۷ ][ ۸۸ ][ ۸۹ ][ ۹۰ ][ ۹۱ ][ ۹۲ ][ ۹۳ ][ ۹۴ ][ ۹۵ ][ ۹۶ ][ ۹۷ ][ ۹۸ ][ ۹۹ ][ ۱۰۰ ][ ۱۰۱ ][ ۱۰۲ ][ ۱۰۳ ][ ۱۰۴ ][ ۱۰۵ ][ ۱۰۶ ][ ۱۰۷ ][ ۱۰۸ ][ ۱۰۹ ][ ۱۱۰ ][ ۱۱۱ ][ ۱۱۲ ][ ۱۱۳ ][ ۱۱۴ ][ ۱۱۵ ][ ۱۱۶ ][ ۱۱۷ ][ ۱۱۸ ][ ۱۱۹ ][ ۱۲۰ ][ ۱۲۱ ][ ۱۲۲ ][ ۱۲۳ ][ ۱۲۴ ][ ۱۲۵ ][ ۱۲۶ ][ ۱۲۷ ][ ۱۲۸ ][ ۱۲۹ ][ ۱۳۰ ][ ۱۳۱ ][ ۱۳۲ ][ ۱۳۳ ][ ۱۳۴ ][ ۱۳۵ ][ ۱۳۶ ][ ۱۳۷ ][ ۱۳۸ ][ ۱۳۹ ][ ۱۴۰ ][ ۱۴۱ ][ ۱۴۲ ][ ۱۴۳ ][ ۱۴۴ ][ ۱۴۵ ][ ۱۴۶ ][ ۱۴۷ ][ ۱۴۸ ][ ۱۴۹ ][ ۱۵۰ ][ ۱۵۱ ][ ۱۵۲ ][ ۱۵۳ ][ ۱۵۴ ][ ۱۵۵ ][ ۱۵۶ ][ ۱۵۷ ][ ۱۵۸ ][ ۱۵۹ ][ ۱۶۰ ][ ۱۶۱ ][ ۱۶۲ ][ ۱۶۳ ][ ۱۶۴ ][ ۱۶۵ ][ ۱۶۶ ][ ۱۶۷ ][ ۱۶۸ ][ ۱۶۹ ][ ۱۷۰ ][ ۱۷۱ ][ ۱۷۲ ][ ۱۷۳ ][ ۱۷۴ ][ ۱۷۵ ][ ۱۷۶ ][ ۱۷۷ ][ ۱۷۸ ][ ۱۷۹ ][ ۱۸۰ ][ ۱۸۱ ][ ۱۸۲ ][ ۱۸۳ ][ ۱۸۴ ][ ۱۸۵ ][ ۱۸۶ ][ ۱۸۷ ][ ۱۸۸ ][ ۱۸۹ ][ ۱۹۰ ][ ۱۹۱ ][ ۱۹۲ ][ ۱۹۳ ][ ۱۹۴ ][ ۱۹۵ ][ ۱۹۶ ][ ۱۹۷ ][ ۱۹۸ ][ ۱۹۹ ][ ۲۰۰ ][ ۲۰۱ ][ ۲۰۲ ][ ۲۰۳ ][ ۲۰۴ ][ ۲۰۵ ][ ۲۰۶ ][ ۲۰۷ ][ ۲۰۸ ][ ۲۰۹ ][ ۲۱۰ ][ ۲۱۱ ][ ۲۱۲ ][ ۲۱۳ ][ ۲۱۴ ][ ۲۱۵ ][ ۲۱۶ ][ ۲۱۷ ][ ۲۱۸ ][ ۲۱۹ ][ ۲۲۰ ][ ۲۲۱ ][ ۲۲۲ ][ ۲۲۳ ][ ۲۲۴ ][ ۲۲۵ ][ ۲۲۶ ][ ۲۲۷ ][ ۲۲۸ ][ ۲۲۹ ][ ۲۳۰ ][ ۲۳۱ ][ ۲۳۲ ][ ۲۳۳ ][ ۲۳۴ ][ ۲۳۵ ][ ۲۳۶ ][ ۲۳۷ ][ ۲۳۸ ][ ۲۳۹ ][ ۲۴۰ ][ ۲۴۱ ][ ۲۴۲ ][ ۲۴۳ ][ ۲۴۴ ][ ۲۴۵ ][ ۲۴۶ ][ ۲۴۷ ][ ۲۴۸ ][ ۲۴۹ ][ ۲۵۰ ][ ۲۵۱ ][ ۲۵۲ ][ ۲۵۳ ][ ۲۵۴ ][ ۲۵۵ ][ ۲۵۶ ][ ۲۵۷ ][ ۲۵۸ ][ ۲۵۹ ][ ۲۶۰ ][ ۲۶۱ ][ ۲۶۲ ][ ۲۶۳ ][ ۲۶۴ ][ ۲۶۵ ][ ۲۶۶ ][ ۲۶۷ ][ ۲۶۸ ][ ۲۶۹ ][ ۲۷۰ ][ ۲۷۱ ][ ۲۷۲ ][ ۲۷۳ ][ ۲۷۴ ][ ۲۷۵ ][ ۲۷۶ ][ ۲۷۷ ][ ۲۷۸ ][ ۲۷۹ ][ ۲۸۰ ][ ۲۸۱ ][ ۲۸۲ ][ ۲۸۳ ][ ۲۸۴ ][ ۲۸۵ ][ ۲۸۶ ][ ۲۸۷ ][ ۲۸۸ ][ ۲۸۹ ][ ۲۹۰ ][ ۲۹۱ ][ ۲۹۲ ][ ۲۹۳ ][ ۲۹۴ ][ ۲۹۵ ][ ۲۹۶ ][ ۲۹۷ ][ ۲۹۸ ][ ۲۹۹ ][ ۳۰۰ ][ ۳۰۱ ][ ۳۰۲ ][ ۳۰۳ ][ ۳۰۴ ][ ۳۰۵ ][ ۳۰۶ ][ ۳۰۷ ][ ۳۰۸ ][ ۳۰۹ ][ ۳۱۰ ][ ۳۱۱ ][ ۳۱۲ ][ ۳۱۳ ][ ۳۱۴ ][ ۳۱۵ ][ ۳۱۶ ][ ۳۱۷ ][ ۳۱۸ ][ ۳۱۹ ][ ۳۲۰ ][ ۳۲۱ ][ ۳۲۲ ][ ۳۲۳ ][ ۳۲۴ ][ ۳۲۵ ][ ۳۲۶ ][ ۳۲۷ ][ ۳۲۸ ][ ۳۲۹ ][ ۳۳۰ ][ ۳۳۱ ][ ۳۳۲ ][ ۳۳۳ ][ ۳۳۴ ][ ۳۳۵ ][ ۳۳۶ ][ ۳۳۷ ][ ۳۳۸ ][ ۳۳۹ ][ ۳۴۰ ][ ۳۴۱ ][ ۳۴۲ ][ ۳۴۳ ][ ۳۴۴ ][ ۳۴۵ ][ ۳۴۶ ][ ۳۴۷ ][ ۳۴۸ ][ ۳۴۹ ][ ۳۵۰ ][ ۳۵۱ ][ ۳۵۲ ][ ۳۵۳ ][ ۳۵۴ ][ ۳۵۵ ][ ۳۵۶ ][ ۳۵۷ ][ ۳۵۸ ][ ۳۵۹ ][ ۳۶۰ ][ ۳۶۱ ][ ۳۶۲ ][ ۳۶۳ ][ ۳۶۴ ][ ۳۶۵ ][ ۳۶۶ ][ ۳۶۷ ][ ۳۶۸ ][ ۳۶۹ ][ ۳۷۰ ][ ۳۷۱ ][ ۳۷۲ ][ ۳۷۳ ][ ۳۷۴ ][ ۳۷۵ ][ ۳۷۶ ][ ۳۷۷ ][ ۳۷۸ ][ ۳۷۹ ][ ۳۸۰ ][ ۳۸۱ ][ ۳۸۲ ][ ۳۸۳ ][ ۳۸۴ ][ ۳۸۵ ][ ۳۸۶ ][ ۳۸۷ ][ ۳۸۸ ][ ۳۸۹ ][ ۳۹۰ ][ ۳۹۱ ][ ۳۹۲ ][ ۳۹۳ ][ ۳۹۴ ][ ۳۹۵ ][ ۳۹۶ ][ ۳۹۷ ][ ۳۹۸ ][ ۳۹۹ ][ ۴۰۰ ][ ۴۰۱ ][ ۴۰۲ ][ ۴۰۳ ][ ۴۰۴ ][ ۴۰۵ ][ ۴۰۶ ][ ۴۰۷ ][ ۴۰۸ ][ ۴۰۹ ][ ۴۱۰ ][ ۴۱۱ ][ ۴۱۲ ][ ۴۱۳ ][ ۴۱۴ ][ ۴۱۵ ][ ۴۱۶ ][ ۴۱۷ ][ ۴۱۸ ][ ۴۱۹ ][ ۴۲۰ ][ ۴۲۱ ][ ۴۲۲ ][ ۴۲۳ ][ ۴۲۴ ][ ۴۲۵ ][ ۴۲۶ ][ ۴۲۷ ][ ۴۲۸ ][ ۴۲۹ ][ ۴۳۰ ][ ۴۳۱ ][ ۴۳۲ ][ ۴۳۳ ][ ۴۳۴ ][ ۴۳۵ ][ ۴۳۶ ][ ۴۳۷ ][ ۴۳۸ ][ ۴۳۹ ][ ۴۴۰ ][ ۴۴۱ ][ ۴۴۲ ][ ۴۴۳ ][ ۴۴۴ ][ ۴۴۵ ][ ۴۴۶ ][ ۴۴۷ ][ ۴۴۸ ][ ۴۴۹ ][ ۴۵۰ ][ ۴۵۱ ][ ۴۵۲ ][ ۴۵۳ ][ ۴۵۴ ][ ۴۵۵ ][ ۴۵۶ ][ ۴۵۷ ][ ۴۵۸ ][ ۴۵۹ ][ ۴۶۰ ][ ۴۶۱ ][ ۴۶۲ ][ ۴۶۳ ][ ۴۶۴ ][ ۴۶۵ ][ ۴۶۶ ][ ۴۶۷ ][ ۴۶۸ ][ ۴۶۹ ][ ۴۷۰ ][ ۴۷۱ ][ ۴۷۲ ][ ۴۷۳ ][ ۴۷۴ ][ ۴۷۵ ][ ۴۷۶ ][ ۴۷۷ ][ ۴۷۸ ][ ۴۷۹ ][ ۴۸۰ ][ ۴۸۱ ][ ۴۸۲ ][ ۴۸۳ ][ ۴۸۴ ][ ۴۸۵ ][ ۴۸۶ ][ ۴۸۷ ][ ۴۸۸ ][ ۴۸۹ ][ ۴۹۰ ][ ۴۹۱ ][ ۴۹۲ ][ ۴۹۳ ][ ۴۹۴ ][ ۴۹۵ ][ ۴۹۶ ][ ۴۹۷ ][ ۴۹۸ ][ ۴۹۹ ][ ۵۰۰ ][ ۵۰۱ ][ ۵۰۲ ][ ۵۰۳ ][ ۵۰۴ ][ ۵۰۵ ][ ۵۰۶ ][ ۵۰۷ ][ ۵۰۸ ][ ۵۰۹ ][ ۵۱۰ ][ ۵۱۱ ][ ۵۱۲ ][ ۵۱۳ ][ ۵۱۴ ][ ۵۱۵ ][ ۵۱۶ ][ ۵۱۷ ][ ۵۱۸ ][ ۵۱۹ ][ ۵۲۰ ][ ۵۲۱ ][ ۵۲۲ ][ ۵۲۳ ][ ۵۲۴ ][ ۵۲۵ ][ ۵۲۶ ][ ۵۲۷ ][ ۵۲۸ ][ ۵۲۹ ][ ۵۳۰ ][ ۵۳۱ ][ ۵۳۲ ][ ۵۳۳ ][ ۵۳۴ ][ ۵۳۵ ][ ۵۳۶ ][ ۵۳۷ ][ ۵۳۸ ][ ۵۳۹ ][ ۵۴۰ ][ ۵۴۱ ][ ۵۴۲ ][ ۵۴۳ ][ ۵۴۴ ][ ۵۴۵ ][ ۵۴۶ ][ ۵۴۷ ][ ۵۴۸ ][ ۵۴۹ ][ ۵۵۰ ][ ۵۵۱ ][ ۵۵۲ ][ ۵۵۳ ][ ۵۵۴ ][ ۵۵۵ ][ ۵۵۶ ][ ۵۵۷ ][ ۵۵۸ ][ ۵۵۹ ][ ۵۶۰ ][ ۵۶۱ ][ ۵۶۲ ][ ۵۶۳ ][ ۵۶۴ ][ ۵۶۵ ][ ۵۶۶ ][ ۵۶۷ ][ ۵۶۸ ][ ۵۶۹ ][ ۵۷۰ ][ ۵۷۱ ][ ۵۷۲ ][ ۵۷۳ ][ ۵۷۴ ][ ۵۷۵ ][ ۵۷۶ ][ ۵۷۷ ][ ۵۷۸ ][ ۵۷۹ ][ ۵۸۰ ][ ۵۸۱ ][ ۵۸۲ ][ ۵۸۳ ][ ۵۸۴ ][ ۵۸۵ ][ ۵۸۶ ][ ۵۸۷ ][ ۵۸۸ ][ ۵۸۹ ][ ۵۹۰ ][ ۵۹۱ ][ ۵۹۲ ][ ۵۹۳ ][ ۵۹۴ ][ ۵۹۵ ][ ۵۹۶ ][ ۵۹۷ ][ ۵۹۸ ][ ۵۹۹ ][ ۶۰۰ ][ ۶۰۱ ][ ۶۰۲ ][