مشاوره مديريت - آموزش مديريت - آموزش فروشندگي حرفه‌اي
 
نويسندگان
عضویت
نام کاربری :
پسورد :
تکرار پسورد:
ایمیل :
نام اصلی :
آمار
امروز : 11536
دیروز : 33302
افراد آنلاین : 42
همه : 4340018

فلسفه به عنوان بهترين راه براي گفت‌وگو

اي بسا معني كه از نامحرمي‌هاي زبان‌/‌ با همه شوخي مقيم پرده‌هاي راز ماند. موضوع بحث همين بيت بيدل دهلوي است. زبان گويي با بعضي از اسرار انسان بيگانه و نامحرم است. شايد مهم‌ترين خصلت آدمي زبانش باشد. اما با همه اهميت زبان كه در زبان و با زبان زندگي مي‌كند گاهي زبان نامحرمي مي‌كند و راز را پوشيده مي‌دارد. شاهد نامحرمي زبان اختلافي است كه بين افراد بشر در عالم است و در همين جلسه كه فيلسوفان جهان جمعند شايد 2 نفر با هم موافق نباشند و ساير مردم هم نيز. زبان به اندازه هدايت‌كنندگي، گمراه‌كننده نيز هست به همين علت است كه گفت‌وگو سخت است و اگر نامحرمي‌هاي زبان نبود شايد جنگ و خونريزي نيز نبود. چه بايد كرد و بهترين راه گفت‌وگو چيست؟ آيا اديان مي‌توانند با هم به گفت‌وگو بپردازند؟ از جهتي آري و از يك جهت خير زيرا همه پيشداوري دارند و متكلمان يكديگر را محكوم مي‌كنند و اين به جدال مي‌كشد. به نظر مي‌آيد بهترين راه گفت‌وگو فلسفه باشد. 

فيلسوفان به اين دليل كه بايد پيشداورري كمتري داشته باشند بهتر مي‌توانند گفت‌وگو كنند. آن‌كه با پيشداوري وارد فلسفه مي‌شود فيلسوف نيست، متفلسف است و خود را به فلسفه مي‌زند. فيلسوف مي‌تواند معتقد وارد فلسفه شود اما بايد اعتقاداتش را در پرانتز بگذارد و فيلسوفي كه براي اثبات عقايدش فلسفه مي‌بافد فيلسوف نيست. اما هنگامي كه آدمي با خود فاصله مي‌گيرد و اعتقادش را حفظ مي‌كند مي‌تواند وارد فلسفه شود. 2 خصلت براي فلسفه حياتي است كه بهترين و ذاتي‌ترين آن پرسش است. آن‌كه پرسش ندارد فيلسوف نيست گرچه تمام كتب فلسفه را در حافظه داشته باشد و پرسش نيز بايد واقعي بوده و درباره بنيادي‌ترين مسائل هستي باشد. آن‌كه مي‌پرسد خود به خود وارد فلسفه مي‌گردد زيرا پرسش، جواب مي‌طلبد. بنابراين پرسش آغاز گفت‌وگوست. جواب يا با گفت‌وگو با غير به دست مي‌آيد و يا با گفت‌وگو با خود و اين گونه است كه مونولوگ هم مي‌تواند ديالوگ باشد. آنجا كه پرسش نيست، فلسفه نيست. خصلت دوم جهاني‌بودن فلسفه است. با اين‌كه ممكن است سرزميني آمادگي بيشتري براي فلسفه داشته باشد اما فلسفه جغرافيا نمي‌شناسد. يونان را مهد فلسفه مي‌دانند اما ما مدعي هستيم كه زادگاه فلسفه ايران نيز هست و من با دلايل قطعي از خود غربيان اثبات مي‌كنم كه افلاطون تحت تاثير فلسفه ايران‌باستان بوده است و ايران و يونان 2 تمدن بوده‌اند كه با وجود جنگ، روابط فكري و فلسفي زيادي داشته‌اند و بسياري از فيلسوفان يونان در دربار انوشيروان و ايرانيان بسياري در درس افلاطون حاضر بوده‌اند. 

غرب در حفظ سابقه خود كوشيده و ما با اين‌كه حتي پيش از اسلام ، صاحب حكمت بوده‌ايم در حفظ آن نكوشيده‌ايم. بنابراين 2500 سال پيش بين ايران و يونان گفت‌وگو برقرار بوده است. بيداران جهان، هم عالمند و در خواب‌ماندگان عالمشان خوابي است كه مي‌بينند و فلسفه يك عالم دارد زيرا از حقيقتي مي‌پرسد كه يكي است و جلوه‌هاي لايتناهي دارد. فلسفه منتظر نيست كه به او دستور داده شده و راه‌نمايانده شود و فلسفه مطيع، فلسفه نخواهد بود. اين فلسفه است كه راه خود را خواهد رفت. فيلسوفان جهان بايد نشسته و راه گفت‌وگو را با جهانيان بنمايانند و راه سعادت گفت‌وگوي فلسفي است.

دكتر غلامحسين ابراهيمي ديناني

منبع :

http://www.jamejamonline.ir/newstext.aspx?newsnum=100892407282


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۵۹:۲۱ ] [ مشاوره مديريت ]
مروري بر اقتضاي حال

     يونان عصر باستان خاستگاه بسياري از علوم و دانش‏هاي مختلف بوده است. در اين سرزمين از ديرباز به اقتضاي زمان در كنار رواج و رونق فلسفه ، منطق وهندسه، آيين سخنوري و خطابه نيز بسرعت سير كمالي خود را پيمود، و جايگاهي شايسته درميان علوم و فنون عصر براي خود كسب كرده بود. در دادگاه‏ها براي غلبه جستن بر قاضي و حريف و اقناع طرف مقابل متوسل به خطابه و سخنوري مي‏شدند و همين رونق سبب گرديد تا دانشمندان بزرگي چون افلاطون و ارسطو به فكر تدوين مباني و اصول اين فن درآيند.
 افلاطون در كتاب « گرگياس » از زبان سقراط، تعريف، هدف و مباني فن سخنوري را ارائه مي‏كند و ارسطو با نوشتن كتاب « ريطوريقا » به شيوه‏اي مبسوط ، مدون ، منظم و علمي ، هدف ، اهميت ، موضوع و انواع خطابه و سخنوري را عرضه مي‏دارد.
 افلاطون در كتاب گرگياس مهترين نكته‏اي كه در فن خطابه ذكر مي‏كند، توجه سخنور و خطيب به روحيات و حالات شنونده است (1) و ارسطو نيز در ريطوريقا  برهمين نكته مهم تأكيد مي‏كند و مي‏گويد كه خطيب بايد از تمام ابزار و وسايل ترغيب مخاطب به اقتضاي مورد سود جويد. (2) نكته مهمي كه از اين دو رساله به دست مي‏آيد اين است كه اساس خطابه و سخنوري ، اقناع ، ترغيب و سخن مؤثر گفتن است كه مي‏توان از آن « به اقتضاي حال سخن گفتن » تعبير كرد. ارسطو در اين خصوص در كتاب ريطوريقا چنين مي‏گويد : « بايد هنگام ايراد خطابه ستايشي ، طبيعت شنوندگان خاص خود را به حساب آوريم، زيرا همان طور كه سقراط هميشه اظهار مي‏داشت ، تحسين يك آتني درمقابل شنوندگان آتني كار مشكلي است. آنچه را كه مخاطب ما ارج مي‏نهد ما نيز بايد بگوييم كه قهرمانمان واجد آن كيفيت است.» (3) 
 در تعريف سخنوري گفته شده است : « سخنوري فن اقناع و ترغيب است به وسيلة سخن و غرض از آن به دست آمدن اين دو نتيجه است. پس بايد گفت موضوع علم سخنوري چيزي است كه به وسيلة آن غرض از سخنوري حاصل مي‏شود؛ يعني شنوندة سخن گوينده را باور مي‏كند و بر منظور او برانگيخته مي‏شود و آن بلاغت است.» (4)
 اقناع مخاطب بر دو گونه است : منطقي يا علمي و خطابي. اقناع علمي در همة زمانها و مكانها و حالات با برهان و استدلال ثابت مي‏شود و براي عقل شك و ترديدي در آن باب باقي نمي‏ماند. امّا اقناع علمي هميشه منتج به نتيجه و سودمند نيست و گاه بناچار بايد از اقناع ديگر كه آن را اقناع خطابي خوانند ، مدد جُست ؛ مادري كه قصد خوراندن داروي تلخ به كودك خويش دارد، به هيچ ترفند علمي و منطقي نمي‏تواند او را مجاب و وادار به مصرف دارو كند بلكه از بابي ديگر او را قانع مي‏كند تا داروي لازم را بخورد.
موضوع فن خطابه بلاغت يا رسايي سخن است كه وسيله اقناع و ترغيب مخاطب مي‏باشد و بلاغت عبارت است سخن گفتن به اقتضاي حال، به تعبيري ديگر سخن بليغ سخن رساست و سخن رسا سخن مؤثر است و اين تأثير وقتي دركلام ايجاد مي‏شود كه به اقتضاي حال مخاطب و شنونده باشد تا بتواند گُردة جان مخاطب را به چنبر اقناع برد. سخن بليغ سخني است كه فراخور طبيعت، سرشت، فهم و درك شنونده باشد. حال خواص اقتضاي نوعي سخن دارد و حال عوام نوعي ديگر، به قول مولانا جلال الدين محمد بلخي « نرم نرمك گفت شهر تو كجاست      كه علاج اهل هر شهري جداست » (5) همين طور براي طبقه‏اي خاص در شرايط و احوال مختلف، نوع سخن و طريق ارائه آن متفاوت مي‏شود. حالاشعار جوشيده از احساسات و عواطف شاعر كه عرصه جولان لگام گسيخته خيال و احساس و عواطف اوست ، مخاطبي ندارد و قصد شاعر اقناع مخاطب نيست. اقتضاي حال مخاطب اين اشعار چگونه توجيه مي‏شود و مخاطبشان چه كس يا كساني هستند درحالي كه بليغترين و رساترين اشعار ادب فارسي اختصاص به اين اشعار دارد.
 حال به بحث اصلي خود حصر وقصر مي‏پردازم. حصر وقصر يكي از مباحث وابواب علم معاني است و آن منحصر كردن مسنداليه است درحكمي. به كسي يا چيزي كه حصر يا قصر بر آن صورت گرفته‏است « مقصور» و به اسم، ظرف، صفت، فعل يا به طوركلي حالتي كه مقصور بدان اختصاص يافته است، مقصورعليه گويند. قصر يا حصر را در كتب بلاغي از جنبه‏هاي مختلف دسته‏بندي كرده‏اند كه يكي از آن تقسيمات كه موردبحث وبررسي اين مقاله است، قصر يا حصر به اعتقاد مخاطب است. ازاين منظر قصر را به سه نوع تقسيم مي‏كنند : قصر افراد ، قصر قلب و قصر تعيين.
 اگر اعتقاد مخاطب براين باشد كه دريك موصوف خاص دو صفت وجود دارد وگوينده جهت وضوح يا تأكيد به اثبات يك صفت در موصوف اقدام كند آن را قصر افراد گويند. واگر مخاطب معتقد به وجود يك صفت در موصوف باشد صفت ديگر را كه در اصل ، موصوف دارندة آن است، معتقد نباشد وگوينده برخلاف نظر مخاطب به اثبات يا تأكيد عكس نظر مخاطب بپردازد، آن را قصر قلب خوانند و هرگاه مخاطب درشك وترديد براي اثبات دو صفت براي يك موصوف باشد وگوينده با اثبات يكي ازآن دو صفت در موصوف شك مخاطب را مرتفع سازد آن را قصر تعيين خوانند.
 درتمامي تعاريف فوق تأكيد بر وجود مخاطبي خاص شده است. باتوجه به آنچه درباره مخاطبان شعر گفته شد بتحقيق اين نوع تقسيم بندي قصريا حصر منتفي است. زيرا نه مخاطبي خاص براي اغلب اشعار مي‏توان يافت و نه موضع و جايگاه و حالت وي را مي‏توان شناخت. جهت اثبات ادعا مثالي ذكر مي‏كنم : حافظ مي‏گويد :
       « نامم زكارخانه عشاق محو باد                  گر جز محبت تو بود شغل ديگرم » (11)
 درتعيين نوع قصر آن گفته‏اند قصرتعيين است و حافظ براي اين كه به مخاطب خود اطمينان دهد كه فقط مادح و دوستار اوست و با علم به اين كه ممدوح يا معشوق دراين پندار است كه حافظ فقط مدح او مي‏گويد نه ديگري چنين سروده است . اگر بتوان بر وجودچنين قصري معتقد شد لازمه‏اش شناخت شأن ومقام سرايش بيت فوق است وآيا براي طالب علم يا شنونده و خواننده اين نوع ابيات و اشعار ميسّر است كه موضع و حال و انديشه مخاطب حافظ را بشناسد تا نوع قصر آن را مشخص كند. يا آن جا كه حافظ مي‏گويد :
    شاهد آن نيست كه مويي و مياني دارد  بنـده طلعـت آن بـاش كه آنـي دارد
 براستي مخاطب حافظ شرط دلبري را موي وميان داشتن مي‏داند و به لطيفة «آن» كه شرط اصلي و اساسي دلبري است معتقد نيست كه حافظ برخلاف باور او شرط دلبري را آن مي‏داند و ما در تعيين نوع حصر يا قصر آن ، قصر قلبش مي‏خوانيم، يا اين كه واقعاً مقصود حافظ بدون توجه به حال و موضع مخاطب صرفاً بيان برداشت و دريافت شاعرانه خود اوست. آيا موضع و حال مخاطب رودكي سبب شده كه در وصف دندانهاي خويش مي‏گويد : 
   « مرا بسود و فروريخت هرچه دندان بود                  نبود دندان لابل چراغ تابان بود » (12) 
 آيا مخاطب رودكي براين باور بوده است كه رودكي درجواني دنداني درخشان وزيبا نداشته است كه چنين سروده است يا اين كه رودكي از بخت بد و نامساعد شكايت مي‏كند و برعمر رفته وتحليل و فرسودگي داشته‏هاي جواني تأسف مي‏خورد.
 برخي از علماي متأخر بلاغت بر وجود اين نوع قصر وحصر و براين قسم تقسيم‏بندي ترديد دارند و مي‏گويند : « ممكن است يك مثال با اختلاف احوال مخاطب براي هر سه نوع قصر [ تعيين و افراد و قلب ] شايسته باشد.» (13) 
 نكته مهم ديگراين كه نگارنده جهت تكميل سخن خود و پروردگي مقاله حاضر درخصوص حصر وقصر به امهات كتب بلاغي عربي رجوع كرد ولي شاهد ومثالي ادبي براي انواع قصر يادشده نيافت زيرا شواهد و امثله ذكر شده شواهدي غير ادبي بودند آيا بهتر نيست كه در اين خصوص تأمل بيشتري كرد و پژوهش‏هاي دقيقتري انجام داد. بدون اغراق اغلب ابياتي كه دركتب معاني  ذيل انواع قصر براساس حال مخاطب ذكر شده‏اند، مي‏توانند هريك به تنهايي مصداق انواع سه گانه قصر باشند و اين نشان از آن دارد كه بحث فوق در حوزه حصر و قصر چندان جايگاه معتبري ندارد و مهمتر اين كه تشخيص و تمييز حال مخاطب در آثار ادبي به آساني ميسّر نيست، زيرا هميشه آثار ادبي مخاطب يا مخاطباني خاص ندارند . ابيات زير نيز دركتب بلاغي ذيل انواع قصر براساس حال مخاطب آمده‏اند. كمي تأمل نشان مي‏دهد كه هريك از ابيات مي‏توانند مصداق انواع سه گانه قصر باشند.
عبــادت بجــز خــدمت خلـق نيست                به تسبيــح و سجـاده و دلــق نيست         سعدي
در مسـلخ عشـق جـز نكـو را نكشـند              رو بــه صفتــان زشـت خــو را نكشـند          سرمد
منم كه شهره شهرم به عشـق ورزيدن            منـم كه ديـده نيالــوده‏ام به بـد ديـدن          حافظ
بجزآن‏ نرگس‏مستانه‏كه‏چشمش‏مرساد            زيراين گنبدفيروزه كسي خوش ننشست     حافظ
زمانه افسر رنـدي نـداد جز به كسـي                كه سرفرازي عالـم دراين كله دانسـت         حافظ
نبينـي بـر درخــت ايـن جهـان بـار                    مگــر هشيـــار مــرد اي مـرد هشيــار   ناصرخسرو
 به اعتقاد نگارنده تمامي اين ابيات در درجه نخست بازتاب انديشه، جهان بيني و دريافت سرايندگان آنان است نه پاسخ به فكر، موضع مخاطب و حالات او . مقصود نگارنده در اين چند سطر ناچيز آن است كه علم معاني نياز به بازنگري دارد و بايد تحقيقات دقيقتري دراين علم صورت گيرد بخصوص كتبي كه درعلم معاني و ارائه اصول و قواعد اين علم در زبان فارسي تدوين مي‏گردند، بر اساس زبان فارسي و متناسب با ساخت آن باشند. 
ارج كار گذشتگان دراين است كه اصول اين علم را مدون ساختند و زحمات خود را درعرصه اين علم دركتب گرانبهايي براي ما آيندگان به وديعه نهادند و تقريباً راه دشوار و ناهموار تحقيق دراين علم را برما هموار ساختند حداقل كاري كه برما تكليف است آن است كه خرده‏ها و نقص‏هاي سهوي موجود در آثار آنان را بيابيم و آثاري دقيقتر در اختيار دانش پژوهان و دانشجويان عصر حاضر قرار دهيم.
 

 


                                                    پي‏نوشــت‏ها


1ـ گرگياس
2ـ ريطوريقا ، ص 25
3ـ ريطوريقا ، ص 65
4ـ آيين سخنوري ، ص 8
5 ـ مثنوي معنوي ، دفتر اول ، ص 11
6 ـ معاني ، ص 20
7ـ ريطوريقا ، ص 18
8 ـ ديوان ناصرخسرو ، ص 445
9ـ معاني و بيان ، صص 15-16
10- كليات بيدل ، ص 622
11- معاني ، ص 102
12- معاني ، ص 101
13- معاني و بيان ، ص 125
 

 

                                                            منــابع


1ـ ارسطو : ريطوريقا (فن خطابه) ، ترجمه پرخيده ملكي ، چاپ اول ، نشر اقبال ، 1371.
2ـ افلاطون : گرگياس ، ترجمه كاوياني و لطفي ، چاپ اول ، كتابفروشي ابن سينا ، 1334.
3ـ بيدل : كليات اشعار بيدل ، تصحيح اكبر بهداروند و پرويز عباسي ، چاپ اول ، نشر الهام ، 1376.
4ـ شميسا : سيروس ، معاني ، چاپ دوم ، نشر ميترا ، 1373.
5 ـ فروغي ، محمدعلي : آيين سخنوري ، چاپ دوم ، انتشارات زوار ، 1368.
6 ـ مولانا جلال الدين محمّد بلخي : مثنوي معنوي ، چاپ دوم ، انتشارات ققنوس ، 1377.
7ـ ناصرخسرو قبادياني : ديوان اشعار، تصحيح مجتبي مينوي و مهدي محقق ، چاپ اول ، انتشارات دانشگاه تهران ، 1370.
8ـ همايي ، جلال الدين : معاني و بيان ، چاپ اول ، نشر هما ، 1370.

منبع :

http://hamidtaheri.blogfa.com/post-12.aspx


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۵۹:۲۰ ] [ مشاوره مديريت ]

بلاغت

بلاغت ، از فنون ادبي ، و در زبان فارسي به مفهوم شيوايي و رسايي سخن . اين فن در مشرق زمين بيشتر در حيطة دانشهاي ديني بوده ؛ اما در سرزمينهاي غربي ، مانند يونان و رومِ باستان ، به دانش يا هنري مستقلّ از حوزة علوم ديني اطلاق مي شده ، همچنانكه در تمدن قرون وسطايي اينگونه كشورها، بلاغت سومين هنر از هنرهاي هفتگانه به شمار مي رفته است ( رجوع كنيد به روبر، ذيل "Art" ).

پيشينه . از حدود قرن پنجم ق م كه در سرزمينهاي يونان و روم نوعي خاص از جمهوريّت حاكم بود، داوطلبان وصول به مقامات عالي سياسي براي رسيدن به مقصود با يكديگر مناظره و مشاجره مي كردند و هر كس مي كوشيد كه با سخنوري بر رقيب خود غلبه كند، و ازينرو فن خطابت و بلاغت در اين دوسرزمين اهميتي خاص يافت . در اواخر قرن ششم و اوايل قرن پنجم ق م ، سوفسطاييان * ، از جمله زنون و پروتاگوراس ، فن جدل و مناظره را به شاگردان خود مي آموختند و آنان را در فراگرفتن شيوه هاي اقناع و الزام شنوندگان ماهر مي ساختند. اما سقراط (470ـ399ق م ) و شاگردانش ، افلاطون (427ـ348ق م ) و ارسطو (384ـ326ق م )، بلاغت سوفسطاييان را مردود شناختند و پيروان و شاگردان خود را از آموختن آن منع كردند. آنان مباني و قواعدي ديگر براي بلاغت پي ريزي كردند؛ از جمله ارسطو دو رسالة مشهور ريطوريقا (بلاغت ) و بوئطيقا (شعر) را تأليف كرد و بلاغت را از فن جدل ممتاز ساخت ؛ اگرچه حكيمان مسلمان اين دو رساله را به ضميمة رسالات برهان و جدل و سفسطه جزو مباحث منطق شمرده و به آنها عنوان «صناعات خمس » داده اند.

در قرن اول و دوم ق م نيز در روم به بلاغت ، كه لازمة فن خطابت بود، توجه مي شد و خطيباني مانند سيسرون (مقتول در 43 ق م ) اصول و موازيني خاص براي آن تدوين كرده بودند. فيلسوف و سياستمدار رومي ، سنكا (متوفي 65ق م ) اصول سيسرون را تخطئه كرد، اما فيلسوف واديبي ديگر به نام ماركوس كوئنتيلي از اصول سيسرون دفاع ، و گفته هاي سنكا را رد كرد و رساله اي هم به نام > در چگونگي تربيت خطيب < نوشت . اين رساله پس ازمرگ او متروك ماند، اما در دوران رنسانس از مآخذ و مراجع مهم فن بلاغت و خطابت به شمار مي رفت ( بريتانيكا ، ذيل "Quintilian", "Rhetoric" ).

در ايران پيش از اسلام ، ملب وي تعليقاتي نگاشته اند ( رجوع كنيد به فارابي ، ج 3، ديباچة دانش پژوه ، ص دوازده ـ پانزده ). اين نكته هم شايان توجه است كه بلاغت با قواعد و قوانيني معيّن ، مدوّن شده ، اما تسلّط بر آن جز به ياري ذوق خداداد و طبيعي ميسّر نيست .

تدوين قواعد بلاغت و تحول آن در دوران اسلامي . از اوايل قرن دوم ، هم به سبب توجه خاصّ مسلمانان به قرآن مجيد و توجيه تحدّي آن به بلاغت و اثبات اعجاز آن ، و هم به سبب نفوذ آثار و آراي پارسي و رومي و يوناني و هندي در فرهنگ اسلامي و ادب عرب ، دانشمندان سخن سنج عرب بتدريج به تعريف و تدوين قواعد بلاغت پرداختند. صاحب نظران در اينكه آراي بلاغي غيرعرب تا چه اندازه در بلاغت عرب مؤثر بوده ، اختلاف دارند. يكي از دلايل تأثير بلاغت يوناني بر بيان عربي اين است كه بيشتر متكلّمان نامدار معتزله كه با علم و فلسفة يونان خاصّه آثار ارسطوآشنا بودند، از بلغاي عاليقدر به شمار مي روند كه از آن جمله اند: واصل بن عطا (متوفي 131)، بشربن معتمر (متوفي 210) و جاحظ . دليل بارز منكران تأثير بلاغت غيرعرب بر بلاغت عرب اين است كه همة شواهد ابواب معاني وبيان عرب از قرآن و سخنان پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله وسلم و يا عرهاي شاعران جاهلي و مخضرم اخذشده است . اما به هر حال ، پس از قرن چهارم كه تأليف كتب بلاغت در جهان اسلام رواج يافت ، تأثير فلسفه ومنطق يوناني در آن كتب مشهود است . ازينرو برخي ازادباي معاصر عرب (مطلوب ، ص 33ـ113) مؤلفان كتب بلاغت عرب را در دو گروه با عنوانهاي «مكتب ادبي »و «مكتب كلامي »تقسيم كرده و مؤلفان عرب نژاد عرب زبان را پيرو مكتب ادبي و مؤلفان غيرعرب نژاد كتب بلاغت 

را از قرن ششم تا نهم مانند امام فخررازي ، ابويعقوب سكّاكي و برخي شارحان باب سوم مفتاح العلوم او، نظير تفتازاني و خطيب قزويني و ميرسيدشريف جرجاني ،پيروان مكتب كلامي معرّفي كرده اند. نخستين تأليفات 

بلاغي مسلمانان كتابهايي است كه براي اثبات بلاغت قرآن كريم و تبيين دلايل اعجاز آن فراهم آمده است ، و تأليف چنين كتابهايي از اواسط قرن دوم تا اواسط قرن پنجم رواج فراواني داشته است ؛ از جمله : اعجاز القرآنِ ابي عبيده مَعمَّربن المثنّي '؛ اعجاز القرآنِ واسطي معتزلي ؛ اعجاز القرآنِ قاضي باقلاّني ؛ رسائل رمّاني ، فرّاء، خطّابي ؛ نظم القرآنِ ابن الاخشيدو كتابهايي متعدّد با عنوان «مجاز القرآن » كه اگرچه مطلوب اصلي آنها توضيح و تبيين تحدّي بلاغي قرآن است (دربارة اينگونه آثار قرآني رجوع كنيد به ابن نديم ، ص 41)، طبعاً در آنها به 

مباني فن معاني و بيان و بعضي از مصطلحات آن مانندمَجاز، كنايه ، تشبيه ، استعاره ، حذف ، التفات ، قصر، وصل و فصل هم توجه شده است . از اوايل قرن سوم ، اديبان و دانشمندان در صدد تدوين و تعيين قواعد و قوانين بلاغت برآمدند و رسائل مختصري در اين باره نوشتند و از ديرباز، اين مسئله كه از لفظ و معني كدام يك دخالت و تأثيرش در بلاغت بيشتر است ، مورد اختلاف علماي بلاغت بود. تا پيش از عبدالقاهر جرجاني ، برخي از ائمة بلاغت ، مانند جاحظ و قدامة بن جعفر (متوفي 337) و قاضي عبدالعزيز جرجاني ، بيشتر به لفظ ارج مي نهادند و برخي ديگر مانند ابوعمر و شيباني (متوفي 206) و ابوالقاسم حسن بن بشرآمدي (متوفي 371) به معني . اما بيشتر بلغا چون بشربن معتمر و ابن قتيبه (متوفي 276) و ابوهلال عسكري (متوفي 395) به تساوي اثر لفظ و معني در بلاغت قائل بودند. نخستين كسي كه در مباني بلاغت به تفصيل پرداخت ، جاحظ بود كه مسائل علم بلاغت را در كتاب مشهور البيان و التّبيين گرد آورد و پيوند ميان لفظ و معني را تشريح كرد. عبدالقاهر جرجاني (متوفي 471) با گردآوري متفرّقات فنون بلاغت و رفع نقايص آن ، دو كتاب مهم دلائل الاعجاز و اسرارالبلاغه را تأليف كرد. او در اين دو كتاب ، هم مباحث علماي قرنهاي دوم و سوم هجري را دربارة اعجاز بلاغي قرآن جمع آورد و هم به طور مستوفي ' دربارة قواعد معاني و بيان ، نقدالشّعر و سرقات شعري سخن راند، هر چند كه وضع اصطلاح معاني و بيان و تقسيم علم بلاغت به اين دو فن ،ابتكار سكّاكي (متوفي 626) است . سكّاكي آنچه را كه تازمان جرجاني و سالها پس از او معاني نحو يا نظم و تلاؤم خوانده مي شد، اصطلاحاً معاني ناميد و عنوان بيان را بر تشبيه و كنايه و استعاره و انواع مجاز اطلاق كرد. اما ظاهراً نخستين بار بدرالدّين بن مالك (متوفي 686) محسّنات شعري را بديع خواند. به هر حال ، پايه گذار بلاغت عبدالقاهر جرجاني است كه با ديدي صرفاً ادبي و بر مبناي ذوق ، قواعد كلي و قوانين اساسي و نهايي اين علم را در دو كتاب خود پي ريزي ، و نظرية اصلي خود را ـكه بلاغت عبارت است از استواري نظم و تركيب كلام ـ ابراز كرد و همين نظريه را مبناي اثبات اعجاز قرآن مجيد قرار داد.

منابع : ابن مدبّر، الرّسالة العذراء ، چاپ زكي مبارك ، قاهره 1931؛ ابن نديم ، كتاب الفهرست ، چاپ محمدرضا تجدد، تهران 1350ش ؛ علي بن محمد ابوحيّان توحيدي ، كتاب الا  متاع و المؤانسة ، چاپ احمدامين و احمدزين ، بيروت ] بي تا. [ ؛ عمروبن بحر جاحظ ، البيان و التبيين ، چاپ حسن سندوبي ، قاهره 1351/1932؛ عبدالقاهربن عبدالرحمان جرجاني ، اسرار البلاغة ، چاپ هلموت ريتر، استانبول 1954؛ همو، دلائل الاعجاز ، چاپ محمد عبده ، قاهره 1331؛ محمدبن احمد خوارزمي ، مفاتيح العلوم ، چاپ فان فلوتن ، ليدن 1968؛ علي بن عيسي رمّاني ، النّكت في اعجاز القرآن ، چاپ محمد خلف الله و محمد زغلول سلام ، قاهره 1387؛ محمدبن محمد فارابي ، المنطقيّاتِ لِلفارابي ، چاپ محمدتقي دانش پژوه ، قم 1408ـ1410؛ محمدبن عمر فخررازي ، نَهايةُ الا  يجاز في دِراية الا  عجاز ، چاپ احمد حجازي سقّا، بيروت 1412/1992؛ احمدبن محمد قسطلاني ، اِرشاد السّاري لِشرح صحيح البخاري ، بيروت ] بي تا. [ ؛ احمد مطلوب : البلاغة عند السّكّاكي ، بغداد 1384؛

The New Encyclopaedia Britanica , chicago 1985, Micropaedia , s. v. "Quintilian", Macropaedia , s.v. "Rhetoric"; Paul Robert, Le petit Robert: dictionnaire alphabإtique et analogique de la langue Franµise , rإdaction dirigإe par A. Rey et J. Rey-Debove, Paris 1983.

/ احمد مهدوي دامغاني /

http://www.encyclopaediaislamica.com/madkhal2.php?sid=1647


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۵۹:۱۹ ] [ مشاوره مديريت ]

كتابشناسي فن بيان : روش تبليغ، اصول، مباني و قالب ها

يادداشت: رسالت ها، پيام تبليغي و محتواي آن، ‌مبلغ موفق، مباني تبليغ،‌ انواع تبليغ،‌ اقسام محتوايي تبليغ، روش هاي تأثير گذاري، فعاليت مؤثر و تبليغات شيطاني از مطالب ارائه شده در اين كتاب است./ تاريخچه، مباني و مفاهيم سخنوري، انواع و مراحل سخنوري، مراحل سخنراني، عوامل مؤثر در خطابه، موانع تبليغ، تبليغ از طريق ابزارها و مناظره از ديگر بخش ها و درس هاي اين كتاب است.

كتاب «روش تبليغ، اصول، مباني و قالب ها »، نوشته حجت الاسلام رضاعلي كرمي، كتابي مناسب براي آشنايي مبلغان با اصول، مباني و قالب هاي تبليغ است. 

به گزارش رسا، كتاب «روش تبليغ، اصول، مباني و قالب ها »، نوشته حجت الاسلام رضا علي كرمي، كتابي مناسب براي آشنايي مبلغان با اصول، مباني و قالب هاي تبليغ است.

بر اساس اين گزارش، كتاب روش تبليغ، در بردارنده دو بخش، هفت فصل و 27 درس است، در بخش اول به مفاهيم، كليات، ماهيت، تاريخچه، اهميت و اركان تبليغ پرداخته شده است.

همچنين، رسالت ها، پيام تبليغي و محتواي آن، ‌مبلغ موفق، مباني تبليغ،‌ انواع تبليغ،‌ اقسام محتوايي تبليغ، روش هاي تأثير گذاري، فعاليت مؤثر و تبليغات شيطاني از ديگر مطالب ارائه شده در اين كتاب است.

تاريخچه، مباني و مفاهيم سخنوري، انواع و مراحل سخنوري، مراحل سخنراني، عوامل مؤثر در خطابه، موانع تبليغ، تبليغ از طريق ابزارها و مناظره از ديگر بخش ها و درس هاي اين كتاب است.

در بخشي از اين كتاب مي خوانيم:«ناطق به هر مقدار كه بتواند توجه مخاطبان خود را جلب كند، قدرت تأثير گزاري بيشتري خواهد داشت. خطيب با در نظر گرفتن رعايت ويژگي هاي شخص توجه كننده جلب توجه كند. اين ويژگي ها عبارتند از: نيازها، نگرش ها، انتظارات، انگيزه ها و تجربه هاي افراد».

گفتني است، كتاب «كتاب روش تبليغ، اصول، مباني و قالب ها »، يكي از كتاب هاي درسي رشته تخصصي تبليغ است.
 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۵۹:۱۸ ] [ مشاوره مديريت ]

اگر مي خواهيد سخنور شويد

كتاب «خودآموز اصول و فنون سخنوري» نوشته علي فروزفر با هدف اهميت كاربردهاي ارتباط گفتاري در دو بعد درون‌فردي و برون‌فردي و مهارت‌ها و تجارب ارتباط شفاهي منتشر شد.

 

به گزارش ايبنا، گفتار و ارتباط گفتاري رايج‌ترين عملكرد انسان در عرصه ارتباط با ديگران و محيط است. همچنان كه اين ارتباط، گران‌ترين ابزار ارتباطي و يكي از ارزشمندترين موهبت‌هاي الهي به انسان است و طيف وسيعي از شرايط و عوامل گوناگون بايد در كنار هم قرار گيرد تا ارتباط گفتاري به شكلي شفاف و اثربخش برقرار شود.

 

در اين ميان، هنر سخنوري، بخش اساسي و مهمي از سامانه ارتباطات انسان در طول تاريخ است. اگر مردان بزرگ، سخن گفتن قدرتمندانه و برانگيزنده را نياموخته بودند و از نفوذ كلام بهره‌اي نداشتند، چگونه مي‌توانستند سهمي در شكل‌گيري تاريخ و تكامل تمدن بشر به عهده گيرند؟

 

سخنوري، يك هنر مرموز و دست نيافتني نيست و دليلي ندارد كه افراد معدودي آن قدر خوش اقبال باشند كه مهارت‌هاي اين شيوه ارتباطي را به ارث ببرند

 

سخنوري، يك هنر مرموز و دست نيافتني نيست و دليلي ندارد كه افراد معدودي آن قدر خوش اقبال باشند كه مهارت‌هاي اين شيوه ارتباطي را به ارث ببرند. به همين دليل كتاب «خودآموز اصول و فنون سخنوري» با اين هدف تاليف شده كه خواننده، اهميت كاربردهاي ارتباط گفتاري در دو بعد درون فردي و برون فردي را درك كند، مهارت‌ها و تجارب ارتباط شفاهي خود را رشد دهد، شيوه‌هاي گوش دادن موثر را بياموزد، اصول و قواعد سخنوري اثربخش را ياد بگيرد و بر اضطراب و تشويش ارتباطي غلبه كند.

 

اين كتاب در 16 فصل سعي دارد اين اصول و فنون را به مخاطب يادآوري كند. اصول فن بيان و سخنوري، طراحي ارتباط و توليد پيام اثربخش، گوش دادن به عنوان يك قهرمان خاموش، طراحي پيام با واژه‌ها، هدف و موضوع سخنراني، آماده‌سازي و سازمان‌دهي سخنراني، گونه‌هاي سخنراني، پيام‌هاي غيركلامي در ارتباطات شفاهي، بررسي ابعاد رواني سخنراني و رابطه بين فناوري و ارتباط شفاهي و شيوه‌هاي بهره‌گيري اثربخش از امكانات و لوازم فني و كمكي در جريان سخنوري و در پايان اخلاق در سخنوري و سخن و سخنوري در قرآن و كلام معصومان (ع) و شاعران فصول مهم اين كتاب به‌شمار مي‌آيند.

 

چاپ نخست كتاب «خودآموز اصول و فنون سخنوري» نوشته علي فروزفر در 392 صفحه و بهاي 70000 ريال به كوشش انتشارات سروش منتشر شده و در دسترس علاقه‌مندان قرار گرفته است.


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۵۹:۱۷ ] [ مشاوره مديريت ]

آداب سخنوري


 

همه ما مي دانيم كه يكي از مهمترين و اساسي ترين وظايف طلاب، تبليغ است. اما بحث از چگونگي تبليغ و شيوه ها و راهكارهاي آن فعلا مورد نظر ما نيست.

در اين مقاله درباره راهكارها و آداب و شيوه هاي سخنوري سخن خواهيم گفت. بدون شك، وعظ و خطابه و منبر يكي از مهمترين شيوه‌هاي تبليغي است. اگر چه گستره اطلاعات و جذابيت‌هاي تكنولوژي جديد، راهكارهاي ديگري را نيز پيشنهاد مي‌كند ولي به جرات مي توان گفت، وعظ و خطابه از جايگاه ويژه اي برخوردار است.

لذا براي كسب موفقيت در اين زمينه لازم است با شيوه ها و آداب و روش‌هاي سخنوري آشنا شده و از آنها استفاده كنيم:

 

در بحث ابزارهاي تبليغ و تركيب آن ها با هم به تفصيل خواهيم آورد كه «تبليغ گفتاري» منحصر به خطابه و سخنراني نيست بلكه ممكن است در قالب هاي مختلفي صورت بگيرد كه مشهورترين و رايج ترين آن، در جامعه ما نوع سنتي آن، يعني خطابه و سخنراني است. عده اي مي خواهند كاربرد اين نوع تبليغ را ناديده بگيرند يا ضعيف بشمرند. اگر منصفانه به موضوع بنگريم در مي يابيم كه هر يك از قالب هاي تبليغي كاركرد خاصّ خود را دارد و به تناسب موقعيت خاصّي كه در آن قرار مي گيريم، كارآمد است. و هيچ كدام جاي ديگري را نخواهد گرفت.

 

البته نبايد از نظر دور داشت كه بُرد اين نوع تبليغ، به ويژه با رخ نمودن ابزارها و قالب هاي جذاب و متنوع تبليغي، محدودتر شده است. به عنوان مثال، وقتي يك موضوع ديني يا قصه اي از قصه هاي قرآن، در قالب فيلم در مي آيد مانند سريال «مردان آنجلس» گذشته از جاذبه هاي ديگر، مخاطبان بسياري را با خود همراه مي كند. طبعا ميزان تأثيرگذاري آن نيز بيشتر است ليكن اين امر به معناي آن نيست كه از خطابه و تبليغ رو در رو كه داراي تأثير غيرقابل انكاري است، غافل بمانيم. بنابراين خوب است درباره ي خطابه و سخنراني كه هنوز در ميان جامعه ي ما جايگاهي قابل توجّه دارد، مطالبي را بيان كنيم.

خطابه صرف سخن گفتن در يك جمع نيست بلكه «برانگيختن» افراد است، چه نسبت به انجام يك كار، چه نسبت به بازداشتن از يك عمل.

«خطابه» كه تنها نوعي از «تبليغ گفتاري» به شمار مي آيد، از دير هنگام مورد توجّه رهبران معصوم عليهم السلام بوده است. آنان كه خود اميران كشور سخن بوده اند،(1) با خطابه هاي خود در مسير تبليغ معارف الهي گام هاي بلندي برداشته اند كه خطبه هاي نهج البلاغه نمونه اي از آن هاست.

در پيروي از اين خاندان پاك است كه دانشمندان رباني و مبلّغان پاكباخته نيز در كار تبليغ به اين فن نگرشي ديني دارند و فنون آن را فرا مي گيرند و از اين «هنر» در سنگر تبليغ بهره مي برند.

 

ماهيت خطابه:

«خطابه صرف سخن گفتن در يك جمع نيست بلكه «برانگيختن» افراد است، چه نسبت به انجام يك كار، چه نسبت به بازداشتن از يك عمل. از اين رو، در خطابه چنان بايد سخن گفت كه مستمعان برانگيخته شوند و داراي انگيزه «عمل» يا «ترك عمل» شوند به همين دليل است كه خطابه يك هنر است و ويژگي هاي خاصي مي طلبد؛ مثلا، بايد چنان سخن گفت كه شنوندگان براي جهاد، انفاق، كار، تحصيل، خدمتگزاري، ايثار و ... برانگيخته شوند يا از اموري همچون گناه تنبلي، ترس، عقب نشيني، دنياگرايي و حرص، تكبر و خود برتربيني و ... دست بكشند. اين در سايه ي تأثيرپذيري روحي شنوندگان و تأثيرگذاري نيرومند گوينده در دل و جان شنونده است.

 

برانگيختن ها، يا براساس «مهر» و «محبت» است يا بر پايه «كين» و «نفرت»؛ يعني، يا بايد در دل طرف شور عشق و اميد و مهرباني آفريد تا تحريك بر عمل شود يا بايد سردي، افسردگي و ناخوشايندي پديد آورد، تا ترك كند.»(2)

در اين ميان مي توانيد به كتابهايي كه در اين زمينه نوشته شده، رجوع كنيد(3).

در اين جا تنها به بيان نكاتي بسنده مي كنيم.

 

الف ـ خطابه و ادبيات:

پيشتر نيز اشاره كرديم كه بين تبليغ نوشتاري و گفتاري رابطه اي تنگاتنگ وجود دارد. سر و كار داشتن با ادبيات، نوشته هاي جذاب و شيوا و پرداختن به كار نگارش، به صورت غيرمستقيم در گفتار انسان تأثير مي گذارد. از اين رو استادان «فن خطابه» به شاگردان خود سفارش مي كنند كه همواره با آثار ادبي و نوشته هاي هنرمندانه در ارتباط باشند تا بتوانند سخني جذاب و دلنشين داشته باشند و توان به تصوير كشيدن ماهرانه وقايع را بيابند و در مخاطبان خود بيشتر تأثير بگذارند.

پيوند خطابه با ادبيات را نيز مي توان در تعريف دانش ادبيات به دست آورد. جرجاني و زمخشري در اين باره گفته اند:

«علم الادب علم يُحترز به عن جميع الخطأ في كلام العرب لفظا و كتابةً»(4)

از اين رو استادان «فن خطابه» به شاگردان خود سفارش مي كنند كه همواره با آثار ادبي و نوشته هاي هنرمندانه در ارتباط باشند تا بتوانند سخني جذاب و دلنشين داشته باشند و توان به تصوير كشيدن ماهرانه وقايع را بيابند و در مخاطبان خود بيشتر تأثير بگذارند.

و اشتباه گفتاري و نوشتاري در زبان عرب.

«در كتاب بستان الادب» ـ كه علوم ادبي در آن گرد آمده ـ «خطابه» در رديف اين دانش قرار گرفته است. اين علوم عبارتند از: لغت، اشتقاق، نحو، معاني، بيان، بديع، عروض، قافيه، خطابه، قرض الشعر، انشاء النشر، المحاضرات، خطابه و تواريخ.»(5)

منابع:

1 ـ انا لامراء الكلام ... ميزان الحكمة، ج 1، ص 465.

2 ـ روشها، جواد محدّثي، ص 166.

3 ـ همانند: آيين سخنوري، محمد علي فروغي؛ آداب سخن، دكتر پاشا صالح؛ اصول خطابه، سيد محمد تديّن؛ سخن و سخنوري، محمد تقي فلسفي و صناعات خطابه، مجتبي سلطان محمدي طالقاني.

4 ـ ادبيات و تعهد در اسلام، محمد رضا حكيمي، ص 41.

5 ـ همان، ص 44.

برگرفته از پايگاه حوزه 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۵۹:۱۵ ] [ مشاوره مديريت ]
«فن بيان» راهي براي پيشرفت در مشاغلجهان، زندگي و حيات آدمي عرصه ارتباط و رابطه‌هاي اجتماعي است و در عرصه ارتباطات انساني، گفتار و سخن، از متداول ترين عملكرد انسان است كه آدمي را از ديگر موجودات زنده متمايز مي‌كند.

ارتباط گفتاري، مهمترين رفتار انسان و تاثير متقابل اجتماعي است. اگر خوب بنگريم مي‌بينيم كه تفاوت حيات انسان باديگر موجودات زنده و حيوانات در اين است كه او ارتباط خود را از طريق گفتار و سخن محقق مي‌سازد.

«گوش دادن، سخن گفتن، خواندن و نوشتن» از عناصر اصلي ارتباط انساني به شمار مي‌رود و بر اساس نتايج يك تحقيق علمي، گوش دادن 42درصد، سخن گفتن 32 درصد، خواندن و مطالعه 15 درصد و نوشتن يازده درصد اين مهارت‌ها را در برمي‌گيرند. آن گونه كه نتيجه اين پژوهش نشان مي‌دهد 74  درصد اين مهارت‌ها به گفتن و شنيدن اختصاص مي‌يابد و خواندن و نوشتن با وجود بار علمي، تنها 26 درصد را به خود اختصاص داده است.

كلام موهبتي آسماني است كه ازطرف خداوند به انسان عطاشده و همين موهبت سبب برتري آدمي از حيوان است؛ به گونه‌اي كه انسان را حيوان ناطق ناميده‌اند.

جنس صدا و تُناليته و ويژگي آن يك امر غريزي و ژنتيك و خدادادي است اما چگونه سخن گفتن، آشنايي با فن بيان و آيين سخنوري؛ ژنتيك و غريزي نيست بلكه مهارت و توانايي است كه در جريان آموزش، تمرين و كسب تجربه حاصل مي‌شود.اين آموزش بهتر است مانند ديگر علوم از همان دوران نوجواني و جواني آغاز شود و در صورت استعداد و بهره‌وري ذاتي و نيز برخورداري از عشق و علاقه در حوزه سخن و فن گفتار و بيان، سخنور و گوينده‌اي توانا تربيت شود.

بررسي تاريخ تمدن بشر اين نكته را روشن مي‌سازد كه بشر از ديرباز با فن سخنوري آشنا بوده و براي پيشبرد مقاصد خود و اقناع ديگران از اين موهبت ويژه استفاده مي‌كرده، اما به درستي معلوم نيست اولين بار چه كسي قواعد آن را تنظيم و به عنوان يك فن و هنر در ميان مردم رايج كرده است.

آنچه كه بدان مقاصد خود را بيان كنند، علم كلام يا سخنوري است، سخنگويي فن و هنر والاي اقناع و ترغيب است، يعني چيزي كه به وسيله آن غرضِ سخنور حاصل  مي‌شود، شنونده، سخنِ گوينده و صاحب سخن را مي‌پذيرد و باور مي‌كند و بر منظور او برانگيخته مي‌شود.

اهميت بي‌مانند اين هنر تا بدان جاست كه حضرت موسي عليه السلام چون سخنور چندان خوبي نبود و فن بيان را نمي‌دانست و آوايي خوش نداشت سخنگويي را براي خويش برگزيد تا پيام‌هاي الهي و‌ دعوت‌هاي او را با مهارت و زيبايي بيان كند.

شايد كساني كه از لحاظ حرفه‌اي و شغلي، سروكار چنداني بافن بيان و شيوه سخنوري ندارند بر اين باور باشند كه اين هنر به چه كارشان مي‌آيد و آيا در سير زندگي و حركت روبه جلو براي كاروحرفه آنها مي‌تواند موثر و مفيد باشد يا نه؟ تجربه نشان داده كه درهر حرفه و پيشه‌اي اگر هنر درست سخن گفتن و فن بيان مناسب و زيبا را بدانيم، مي‌توانيم از آن در جهت بهبود كيفيت كار خود بهره گيريم.

به دور و اطراف خود نگاهي بياندازيم؛ مي‌بينيم كه اگر يك كاسب و فروشنده، كارمند و يا مدير  شركت، راننده تاكسي، معلم و استاد دانشگاه و به طور كلي همه صاحبان مشاغل، آيين سخنوري، فن بيان و چگونه حرف زدن را حتي در سطح اوليه آن بدانند و بياموزند، تا چه اندازه در كار و حرفه آنها و جذب مشتري و كسب سود بيشتر  برايشان موثر و كارساز واقع مي‌شود و بي جهت نيست كه در دنياي امروز كه عصر ارتباطات ناميده شده آيين سخنوري و فن بيان از اصول اوليه و محوري مديريت و بازاريابي است.

منبع :

وبلاگ  محمد رضا حياتي


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۵۹:۱۴ ] [ مشاوره مديريت ]

آيين سخنوري در دستور سخن (5)

10. تضمين 

ابن هشام انصاري صاحب مغني البيب چنين مي گويد:
قديشربون لفظاً معني لفظ فيعطونه حكمه و يسمي ذلك تضميناً؛(112)
گاه مي شود كه عرب معناي واژه اي را در واژه اي مي ريزند، و حكم آن لفظ غير مذكور را به مذكور مي دهند، و آن را تضمين مي نامند.(113)
ابن هشام آن را بسيار مي داند و در قرآن بيشتر، تا آنجا كه مي گويد:
اگر قرار باشد مصاديق تضمين را گردآوريم از صدها برگ تجاوز خواهد كرد.(114)
نهج البلاغه نيز از اين نمونه كم ندارد. شارح در شرح قول اميرالمؤمنين عليه السلام :«ومن أبصر بها بصرته و من أبصر إليها أعمته»، در دفاع از كاربرد واژگاني حضرت مي گويد: اگر اشكال كني و بگويي: تنها شنيده شده است:«أبصرت زيداً»، و مسموع نيست:«أبصرا إلي زيد»، خواهم گفت.
يجوز أن يكون قوله (ع): «و من أبصر إليها»، أي أبصر متوجهاً «اليها، كقوله: «في تسع آيات الي فرعون» و لم يقل «مرسلاً» و يجوز أن يكون أقام ذلك مقام قوله «نظر إليها» لما كان مثله كما قالوا في «دخلت البيت» و «دخلت إلي البيت» أجروه مجري«ولجت إلي البيت» لما كان نظيره.(115)
دو واژه در يك واژه قرار گنجانه شده است، و از ذكر واژه دوم خودداري شده است، با جزالت تمام و ايجاز سخن، معناي دو يا چند واژه رسانده مي شود. مي بينيم أبصر - كه متعدي بنفسه است - در يك جمله حضرت، باري با «إلي» و بار ديگر، با «بـ » آمده است. شارح بار دوم را متذكر نشده است و دليل آن اين است كه «باء» را در «أبصر بها» به درستي باء استعانت گرفته است، و وجه «أبصر إليها» را از باب تضمين مي آورد، و معناي «متوجهاً» را در آن پنهان مي داند، يا اين كه معناي آن را «نظرإليها» مي گيرد.
نمونه زيباي ديگر در كلام مولا مربوط به تعديه فعل لازم است كه بسيار نيكو صورت گرفته، مي فرمايند:«وسارعناهم إلي ما طلبوا». و غواص درياي پرگهر سخنان امير چنين مي گويد:
قوله:...، كلمة فصيحة، و هي تعدية الفعل اللازم، كأنها لما كانت في معني المسابقة، و المسابقة متعدية، عدي المسارعة.(116)
از ديگر نمونه هاي تضمين نحوي در نهج البلاغه، اين كلام است:« فنكلوا من تناول منهم ظلماً عن ظلمهم». شارح متعلق حرف «عن» را فعل«نكل» مي شمرد و دليل آن را معناي ديگري مي داند در نكل وجود دارد، وي مي گويد:
و عن في قوله: عن ظلمهم، يتعلق بنكلوا، لأنها في معني «اردعوا»، لأن النكال يوجب الردع.(117)
و اين همان تضمين است.

11. ائتلاف لفظ با معنا
 

از موارد بلاغت كلام، همسازي لفظ با معناي مراد است. اگر مقصود مدح است و تعظيم، الفاظ متناسب معنا باشد، و برعكس آن هم صادق است. نيز در حماسه و غزل صلابت لفظ و نرمي آن متناسب معنا لازم است.(118) اين امر در جاي جاي نهج البلاغه چشم نواز است؛ از آن جمله است، عبارت حضرت خطاب به ابوموسي اشعري به قصد خوار شمردن او:« و اخرج من جحرك.» شارح در بيان آن مي گويد:
امر له بالخروج من منزله للحاق به، و هي كناية فيها غض من أبي موسي، و استهانة به لأنه لو أراد إعظامه لقال: و اخرج من خيسك، أو من غيللك، كما يقال للأسد، و لكنه جعله ثعلباً او ضباً.(119)

12. عطف شيء بر خودش (مخالفت بين دو لفظ مترادف)
 

يك ديگر از مواردي كه شارح آن را از قواعد خطابت و كتابت و از شيوه هاي معمول نزد عرب در سخنوري مي شمرد، عطف شيء بر خودش است. شارح در شرح كلام امام:« و ما كان من مراحها وسائمها»(120) مي گويد:
و المراح بضم الميم النعم ترد إلي المراح بالضم أيضا، و هوالموضع الذي تأوي إليه النعم، وليس المراح ضد السائم علي ما يظنه بعضهم، و يقول إن عطف أحد هما علي الآخر، عطف علي المختلف و المتضاد، بل أحد هما هو الآخر و ضدهما المعلوقة، و إنما عطف أحد هما علي الآخر، علي طريقة العرب في الخطابة، و مثله في القرآن نحو قوله سبحانه : «لا يمسنا فيها نصب و لا يمسنا فيها لغوب».(121)
از جمله مواردي كه كمي موضع شارح نسبت به فروق اللغه قرآن كريم و نهج البلاغه را مي رساند، همين بحث است. بسياري بر اين عقيده اند كه مترادف در قرآن نيست كه به عطف تكرار شود. اما عطف شيء بر خودش - كه شارح به عنوان يكي از طرق خطابه نزد عرب مي خواند و بر آن از قرآن شاهد مي آورد كه :«و مثله في القرآن كثير»؛ در حالي كه مفسراني چون زمخشري و ابوحيان اندلسي در اين آيه متعرض فرق ميان دو قسم آيه شده اند.(122)
ابن ابي الحديد در اين جا «مراح» و «سائم» را يكي دانسته،(123) عطف ميان آن دو را عطف شيء بر خودش گرفته، نه عطف شيء بر ضد يا مخالف خود و اين از ويژگي هاي شرح ابن ابي الحديد در چنين موادي است كه در سبك شناخت شرح وي بسيار قابل پي گيري است.
همچنين در اين عبارت امام (ع):«فإنه حبل الله المتين و سببه الأمين» شارح مي گويد:
سببه الأمين مثل حبله المتين، و انما خالف بين اللفظين علي قاعدة الخطابة.(124)
نمونه ديگر در اين باب، بيان او در شرح قول امام (ع) : «و اجتنبوا كل أمر كسر فقرتهم و أوهن منتهم، من تضاغن القلوب و تشاحن الصدور»(125) است. وي مي گويد:
تضاغن القلوب و تشاحنها واحد.(126)
از اين دست است، قول او در بيان اين كلام:«أنشاً الخلق إنشاءأ، و ابتداه ابتداءأ».(127) وي مي گويد:
أما قوله (ع):...، فكلمتان مترادفان علي طريقة الفصاء و البلغاء.(128)
و در پي آن آيه پيش گفته و نيز آيه:« لكل جعلنا منكم شرعة و منهاجا» را شاهد خود مي آورد.(129)

13. اضافه صفت به موصوف
 

اضافه صفت به موصوف به جاي شكل تركيب وصفي يكي ديگر از آيين ها و موازين كاربرد الفاظ نزد خطيب است. در نهج البلاغه فراون از اين نمونه قابل مشاهده است. ابن ابي الحديد در شرح اين فراز: «بعاجل قارعة و جوامع الأقدار»، مي گويد:
من باب إضافة الصفة إلي الموصوف للتأكيد، كقوله تعالي:«و إنه لحق اليقين»(130)و(131)
كه در حقيقت، به معناي «القارعة العاجلة و الأقدار الجامعة» است، اما به صورت تركيب اضافي آمده است. امروز نيز معمول است كه صفت و موصوف به صورت اضافه صفت به موصوف مي آيد؛ مثل «مختلف العصور»، به معناي «العصور المختلفة».

14. نهادن ضد در جايگاه ضد
 

از ديگر مصاديق تصرف خطيب در لفظ به تعبير شارح نهج البلاغه، ضد را در جايگاه ضد آوردن است. و آن طور كه از تطبيق كلام شارح بر كلام امام دست مي دهد، برابر نهادن دو ضد در كلام، مثل اين كه دو ضد مسند و مسند اليه قرار داده شود، و گويي اين نوع صناعت بديعي نزد شارح خاص باشد، و او از ديگران در اين امر پيشي گرفته باشد، ما در كتب علوم بيان نيافتيم. اما مي فرمايند:«هل زودتهم الا السعب، ... أو نورت لهم الا الظلمة...» شارح در شرح آن مي گويد:
معني قوله: أو نورت لهم إلا الظلمة أي بالظلمة، و هذا كقوله هل زودتهم إلا السغب، و هو من باب إقامة الضد مقام الضد، أي لم تسمح لهم بالنور بل بالظلمة.(132)
مي بينيم مسند در عبارت امام تزويد است و فراهم آوردن وتأمين كردن و از سوي ديگر مسنداليه سغب است و گرسنگي، و اين دو ضدند. همچنين تنوير و روشن كردن را با ظلمت و تاريكي كه ضد اوست همبر ساخته است؛ حال آن كه در ظاهر بايد مسند و مسنداليه هماهنگ باشند تا اسناد صحيح باشد، اما اين اقامه ضد در مقام ضد، مبالغه وضع بد موصوف كلام امام را جلوه گر مي سازد. و چه زيباست دريافت اين زيبايي سخن افصح الناس بعد الخالق و نبيه!

15. اطلاق صيغه جمع بر مثني
 

ابن ابي الحديد در بيان اين كلام:« قمصت بأرجلها، و قنصت بأحبلها.» ضمن اين كه مرجع «ها» را «دابه» معرفي مي كند، از دلايل جمع آوردن «ارجل و احبل» را در حالي كه شايسته افراد بودند، سخني انطباق با شيوه سخنوري عرب مي خواند، و مي گويد:
جمع فقال بأرجلها و إنما للدابة رجلان، إما لأن المثني قد يطلق عليه صيغة الجمع، كما في قولهم امرأة ذات أوراك و مآكم و هما وركان، وإما لأنه أجري اليدين و الرجلين مجري واحد، فسماها كلها أرجلا... .(133)
و دليل ديگر را ، يكي حساب كردن دست و پا و همه را باهم «ارجل» (پاها) ناميدن، گفته است.

16. عدم ذكر الشيء إذا علم به، وإتيانها بالضمير
 

ابن ابي الحديد در شرح سخن امام: «لقد تقمصها فلان» از خطبه شقشقيه، ضمن تفسير ضمير «ها» به خلافت، دليل عدم تصريح علي (ع) به اسم به جاي ضمير، آن را از انواع علم بيان مي داند و چنين مي گويد:
قوله: لقد تقمصها، أي جعلها كالقميص مشتملة عليه، و الضمير للخلاقة، ولم يذكرها للعلم بها كقوله سبحانه : « حتي تورات بالحجاب»، و... .(134)
همچنين در شرح قول حضرت: «أصاب خيرها» مي خوانيم:
أي خير الولاية، و جاء بضميرها ولم يجر ذكرها لعادة العرب في مثال ذلك...(135)
و سپس آيه پيش گفته را شاهد مي آورد.
و آن، اين است كه خطيب وقتي چيزي مشخص باشد به جاي آوردن آن به اسم، ابتداءاً ضمير مي آورد، بي آن كه پيشينه اي براي آوردن نامش باشد.

17. اخبار در ظاهر و امر در معنا
 

از ديگر تصرفات هنرمندانه خطيب در لفظ، آوردن اخبار در جايگاه امر است، و سخن بنيان گذار فصاحت قريش افصح العرب، خالي از اين امرنيست، در شرح قول امام: «و إنما ينظر المؤمن...» مي خوانيم:
قوله: ...، إخبار في الصورة و أمر في المعني، أي لينظر المؤمن إلي الدنيا بعين الاعتبار... .(136)
نمونه هايي از آيين بلاغت و سخنداني امير بيان از زبان شارح نهج البلاغه ذكر شد، و البته موارد بي شمار ديگري چون تقسيم(137)، و اقتباس از كلام خدا و رسول در كلام امام(138)، و حسن ابتداء و تخلص و انتهاء، و حسن تعليل، و... ؛ كه در نهج البلاغه و ديگر منابع كلام علي (ع) مي توان يافت، خواه بر لسان شارح معتزلي جاري شده باشد يانه.
پس از اين اندك، در باره آيين سخنداني از دستور سخن نهج البلاغه و امام و پيشواي ارباب صنعت بديع علي (ع) گذشت، به قسم دوم از آن كه سخن گفتن مطابق عرف و عادت عرب باشد، مي رسيم.

عادات عرب(در سخن و جز آن)، و تأثير آن بر كلام امام
 

از نكاتي كه با نگاه به هرمتن ادبي اصيل مي توان دريافت، اثرپذيري سخنور از محيط اطراف خود است، اين تأثر در واژگان نمود فراوان دارد. عادات عرب، چه بخشي كه به عادات سخن گفتن تازيان مربوط است، و چه آن قسمت كه عادات و تقاليد آنان را نشانه مي رود، در چينش واژگاني و شكل دهي سخن خطيب اديبي چون امير المؤمنين (ع) نيز بي شك مؤثر بوده است؛ بلكه اين اقتضاي سخنوري و بلاغت است. اگر تورقي در نهج البلاغه داشته باشيم و واژگان حصرت را نگاهي بيندازيم، رد پاي عادات عرب و محيط عربي در آن هويداست و طبيعي و زيبا و تصويرگر پيام كلام. امام در مواردي خاص از حيواني چون «ضبع» در كلام براي تشبيه كنايه و ... استفاده مي كنند، و خاستگاه اين كاربرد جز محيط عربي نيست. كلمه اي چون «إصحار» - كه از صحرا گرفته شده - مخاطب عربي مأنوس با صحرا را كاملاً به عمق پيام كلام مي رساند. اسامي مختلف شتر - كه در مواضع مختلف نهج البلاغه آمده - هر يك انسان عربي را متوجه طبيعت خاصي از آن حيوان مي كند؛ اللبون، البكار، البعير، الابل، الجزور، الحماق، الحانة، السقب، الضروس، العجال، العوذ، الفحول، الفصيل، الفنيق، اللقاح، الناقة، الهيم، الناب - كه نام هاي مختلف اطلاق شده بر شتر در كلام علي (ع) هستند- هريك، معنايي خاص از آن حيوان را براي مخاطب عرب جلوه گر مي سازد. «كم أداريكم كما تدار البكار العمدة» را در توبيخ ياران گفته است كه به ياري بر نمي خيزند: «تا كي و تا چند با شما آن چنان ملاطفت و مدارا كنم كه با كره شتر كوهان ساييده ... مدارا مي شود.»(139) واژه «الضبة» (:سوسمار)، و جمع آن «ضباب»، چهار بار در كلام امام به كار رفته است. گياهان آشنا براي عرب در باديه و حاضره نيز سخن علي (ع) را مجسم و ملموس ارائه مي دهد؛ مثل «حسك السعدان» (:خار مغيلان).
ابن ابي الحديد، در مواردي، به اين بعد از كلام امام دقت كرده، و آن را متذكر شده است، كه بخش اندكي به عادات عرب در زندگي اشاره دارد، و بخشي ديگر، به عادات عرب در سخن گفتن مي پردازد؛ از آن جمله است:
الف. شارح در بيان خطبه حضرت و دعاي ايشان در استسفاء - كه با اين عبارت آغاز مي شود:« الهم ارحم أنين الانة و حنين الحانة!» نكته ظريفي را استخراج مي كند، و به بيان علت ابتدا كردن امام در دعا به حيوانات «لانة» (:شتر) و «الحانة» (:گوسفند) مي پردازد و مي گويد:
إنما ابتدأ (ع) بذكر الأنعام و ماأصابها من الجدب، اقتضاءاًبستة رسول الله(ص) و لعادة العرب. 
وي پس از ذكر سنت پيامبر عادت عرب را اين گونه بيان مي كند:
وأما عادة العرب فإنهم كانوا إذا أصابهم المحل استسقوا بالبهائم، و دعوا الله بها و استرحموه لها... .(140)
ب. ابن ابي الحديد اين كلام امير (ع) را - كه در وصف دهر فرمود: «متظاهر أعلامه» - بر سبيل عادت عرب مي داند و پس از بيان معنا مي گويد:
وهذا الكلام جار منه (ع) عي عادة العرب في ذكر الدهر، و إنما الفاعل علي الحقيقة رب الدهر.(141)
ج . نمونه ديگر در كلام امام: «تأملوا أمرهم... ليالي كانت الأكاسرة و القياصرة أرباباً لهم...» است. شارح مي گويد:
أي ملوكاً، و كانت العرب تسمي الاكاسرة أرباباً، و لما عظم أمر حذيقة بن بدر عندهم سموه رب معد.(142)
د. امام در ذم خوارج مي فرمايد: «أصابكم حاصب»، و شارح در شرح آن مي گويد:
هذا من دعاء العرب، قال تيم بن أبي مقبل:

فإذا خلت من أهلها و قطينها
فأصابها الحصباء و السفان.(143)

هـ. نمونه آخر در اين باب، به كنيه اي بر مي گردد كه گويي امام به حجاج دادند: «أبووذحة». شارح چندي از اقوال ديگران را مي آورد و سپس نظر خود را با توجه به عادت عرب بيان مي كند كه:
عرب عادت داشت انسان را كنيه دهد، اگر قصد بزرگداشت او را داشت، كنيه اي عظيمش مي بخشيد، و چنانچه حقيرش مي دانست، او را با كنيه زشت و تحقير آميز مي خواند، و امام، طبق عادت عرب، حجاج را به منظور تحقير به بدترين چيزها نهاده است؛ حال يا به خاطر زشتي خوي و خيانت درونش، و يا به دليل پستي ظاهر و منظرش.(144)
 

نتيجه
 

نهج البلاغه و مهم ترين الگوي سخنداني پس از قرآن و كلام رسول است و شرح ابن ابي الحديد از مهم ترين منابعي است كه با توجه به پايه شارح در سبك كلام علوي، ما را به جلوه هاي بلاغي اين كتاب عظيم رهنمون است. خود حضرت نيز در سخنان خود به ويژگي هاي متن ادبي تا حدودي اشاره دارند، و ابن ابي الحديد موارد گوناگوني از جلوه هاي بلاغي و بديهي نهج البلاغه را استخراج كرده است و در برخي موارد، به طور گسترده، استطرادات و فصل هايي را به بسط برخي اصول و فنون بلاغت و قواعد خطابه اختصاص داده است. علاوه بر موارد بديعي، چون مقابله، ازدواج الفاظ، استعاره، كنايه، تضمين، تجنيس، موازنه، سجع، لزوم ما لا يلزم و...، عادات و رسوم عرب و عادات تازيان در سخن گفتن و استخدام الفاظ نيز از موارد آيين سخنوري مستفاد از نهج البلاغه است كه در شرح ابن ابي الحديد مي توان يافت.

پي نوشت ها :
 

1. فوات الوفيات، ج1، ص246.
2. شرح نهج البلاغة، ج1، مقدمة التحقيق، ص12.
3. فوات الوفيات، ج1، ص246.
4. دائرة المعارف الاسلامية الكبري، ج2، ص301.
5. شرح نهج البلاغة، ج1، مقدمة التحقيق، ص13.
6. البداية و النهاية، ص235.
7. مصادر نهج البلاغة و أسانيدة، ج1، ص217.
8. همان، ص218-220.
9. دائرة المعارف الاسلامية الكبري، ج1، ص300.
10. المثل السائر في ادب الكاتب و الشاعر، ج4، ص15.
11. شرح نهج البلاغة، ج1، ص3.
12. جاهايي از شرح او مخالفت او با عقايد شيعه را مي نمايد؛ مثل گفتارش در ضمن بيان فرازي از وصيت امام به فرزندش (ع): «قوله(ع): أو أن أنقص في رأيي، هذا يدل علي بطلان قول من قال: إنه لا يجوز أن ينقص في رأيه، أن الامام معصوم عن أمثال ذلك...» (شرح ابن أبي الحديد، ج16، ص65). نكته ديگر، رديه ها و جواب هاي اوست به شريف مرتضي، و قضاوت جانب گرايانه شارح در مناظره اي كه ميان سيد مرتضي و قاضي عبدالجبار معتزلي بوده است، و تكليف توجيه اقوال ياران معتزلي اش در جاي جاي شرح هويداست؛ گذشته از اين كه وي شرح خود را با يادكرد اقوال ياران معتزلي اش در موضوعات امامت و تفضيل و شورش كنندگان و و خوارج آغاز نموده است. همچنين حمله هايي كه گاه گاه، برمواضع و آراي كلامي شيعه و در نقد آن مي كند، دليلي ديگر است؛ از آن جمله سخني است كه در شرح اين قول امام (ع) دارد:« بقية من بقايا حجتة، خليفة من خلائف الانبياء«. وي مي گويد: «فان قلت: أليس لفظ الحجة و لفظ الخليفة مشعراً بما تقوله الامامية؟ قلت: لا، فان أهل التصوف يسمّون صاحبهم حجة و خليفة و كذلك الفلاسفة و أصحابنا لا يمتنعون من إطلاق هذه الالفاظ علي العلماء المؤمنين في كل عصر، لانهم حجج الله...» (الشرح، ج10، خ183، ص79).
13. نهج البلاغه، خ3.
14. نهج البلاغه، ترجمه دكتر سيد محمد مهدي جعفري، ص18.
15. نهج البلاغة، خ233.
16. ر. ك: «لنقد اللغوي في شرح ابن أبي الحديد لنهج البلاغة».
17. شرح نهج البلاغة، ج1، مقدمه مؤلف، ص49.
18. همان.
19. همان، ج7، خ108، ص169.
20. همان، ج1، مقدمه مؤلف، ص49.
21. همان، ج10، خ184، ص101.
22. همان.
23. همان.
24. ر. ك: آشنايي با نهج البلاغه، ص43، به نقل از: مطالب السؤل في مناقب آل الرسول، ج1، ص137.
25. النكت في اعجاز القرآن، ص77.
26. عبقرية الشريف الرضي، ج1، ص174.
27. شرح نهج البلاغه، ج13، خ238، ص109.
28. همان، ج6، خ90، ص348.
29. همان، ج10، خ184، ص102.
30. همان، ج13، خ238، ص115.
31. همان، ج6، خ82، ص218.
32. همان، ص219.
33. همان، ص219.
34. نهج البلاغه، نامه 7.
35. نهج البلاغه، ترجمه دكتر سيد محمد مهدي جعفري، ص337.
36. ر. ك: شرح نهج البلاغه، ج14، نامه 7، ص35.
37. مزيت نامي است كه بلاغت بر نوآوري و ابداع فني اطلاق كرده است، گاه نيز كلمه فضيلت را جايگزين آن در كاربرد مي سازند، البته مقصود از آن لزوماً خلق و آفرينش چيزي از نو نيست، بلكه پيشي جستن از ديگران است. چنان كه اين دو واژه نيز در لغت به معناي تفوق و پيش افتادن است. ر. ك: اعجاز القرآن و اثره في تطور النقد الادبي، ص9.
38. المغني في أبواب التوحيد و العدل، ج16، ص199.
39. دلائل الاعجاز، ص51.
40. نهج البلاغه، خ190.
41. شرح نهج البلاغه، ج10، خ190، ص146.
42. همان، ج11، خ216، ص122.
43. نهج البلاغه، خ238.
44. شرح نهج البلاغه، ج13، خ238، ص109.
45. همان، ج19، حكمت 206، ص25.
46. فاصله - دوحرف پاياني كلمه در پايان كلام - در نثر، همان قافيه در نظم است (ر. ك: جواهر البلاغه، ص351).
47. جواهر البلاغة في المعاني و البيان و البديع، ص352، موسوعة علوم اللغة العربية، ج9، ص217. ابن ابي الاصبع مصري، موازنه را غير از معناي متداول آن نزد اهل بلاغت معرفي مي كند، مقصود وي از موازنه مقايسه كلامي با كلام ديگر است، و مقصود ما در اين مقال همان است كه به آرايشي لفظي مفردات مربوط است و در اين زمينه نظير سجع است(ر. ك: بديع القرآن، پاورقي ص189).
48. سورة غاشيه، آيه 15-16.
49. اگر بيشتر الفاظ با هم متساوي الوزن باشد، ممائله ناميده مي شود(ر. ك: موسوعة علوم اللغة العربية، ج9، ص217).
50. شرح نهج البلاغه، ج3، خ45، ص120.
51. طبق قول ابن ابي الاصبع در باب مناسبت، موازنه در حقيقت همان مناسبت لفظي است، كه اگر در وزن و قافيه باشد، تام است و اگر در وزن بدون قافيه باشد، ناقصه است، و مناسبت ناقصه در كلام فصيح بيشتر است؛ گرچه درآن بابي براي موازنه هم هست (ر. ك: بديع القرآن، ص234).
52. نهج البلاغه، خ45.
53. شرح نهج البلاغه، ج3، ص154.
54. همان، خ45، ص120.
55. وي در فصلي خاص اشكال برخي را به سخن مسجوع گفتن علي(ع) مطرح كرده پاسخ مي دهد، كه اگر سجع عيب باشد كلام خداوند سبحان چون داراي سجع است معيب خواهد بود، و پيامبر هم خطبه هاي فراواني دارد كه مسجع است (ر. ك: شرح نهج البلاغه، ج1، خ1، ص133-137).
56. جواهر البلاغه، ص2 و 351.
57. شرح نهج البلاغه، ج1، خ1، ص133.
58. همان، ج5، خ65، ص137.
59. همان، ص351؛ موسوعة علوم اللغة العربية، ج1، ص377.
60. سوره نمل، آيه 22.
61. موسوعة علوم اللغة العربية، ج1، ص377.
62. نهج البلاغه، خ95.
63. شرح نهج البلاغه، ج7، خ95، ص52.
64. «الغدايا» را در كنار «العشايا» جهت ازدواج آورند؛ حال آن كه در اصل «الغدوات» جمع «غدوة» است؛ و حضرت پيامبر (ع) در مجاورت «مأجورات» به خاطر رعايت همين اصل بلاغي، فرمود: «مأزورات »، و حال آن كه اصل آن «موزورات» با واو است؛ چون از «الوِزر» گرفته شده است.
65. نهج البلاغه، خ3.
66. همان، خ3؛ شرح نهج البلاغه، ج1، خ3، ص170.
67. شرح نهج البلاغه، ج16، نامه31، ص42.
68. موسوعة علوم اللغة العربية، ج1، ص45.
69. نهح البلاغه، خ216.
70. شرح نهج البلاغه، ج11، خ216، ص125.
71. بديع القرآن، پاورقي، ص143.
72. همان، ص143.
73. البديع، ص106.
74. نهج البلاغه، خ25.
75. شرح نهج البلاغه، ج1، خ25، 311.
76. جواهر البلاغه، ص353؛ موسوعة علوم اللغة العربية، ج7، ص529؛ شرح نهج البلاغه، ج1، خ2، ص140.
77. سوره ضحي، آيه 9-10.
78. موسوعة علوم اللغة العربية، ج7، ص529.
79. همان.
80. نهج البلاغه، خ2.
81. شرح نهج البلاغه، ج1، خ2، ص140.
82. همان، ج2، خ28، ص83.
83. جواهر البلاغة، ص314؛ موسوعة علوم اللغة العربية، ج9، ص43.
84. شرح نهج البلاغه، ج2، خ28، ص83.
85. عبارت پيش گفته يكي از تفاوت هاي مقابله با مطابقه (طباق) است، زيرا در طباق بايد لفظ مقابل، ضد لفظ گذشته باشد، و اين لزوم در مقابله وجود ندارد، گرچه ضديت لفظ مقابل اوج بلاغت مقابله است؛ ضمن اين كه مطابقه، بين دو لفظ ضد است؛ ولي مقابله ، غالباً بين چهار ضد است(ر.ك: موسوعة علوم اللغة، ج9، ص44)، البته از مطالب شارع معتزلي در باب مقابله اين گونه بر مي آيد كه آنچه گذشت، نزد شارح چندان مقبول نيست و مطابقه نيز تنها قسمي از مقابله است؛ چنان كه آيه (فليضحكوا قليلا و ليبكوا كثيرا). طبق تفاوت گذشته از مصاديق مطابقه (طباق) است. ولي ابن ابي الحديد آن را از انواع مقابله ذكر مي كند؛ ضمن اين كه اوج بلاغت مقابله نيز ضديت الفاظ است. علاوه بر اينها همه - چنان كه در بالا آمد - عدم ضديت نزد شارح مردود است(ر. ك: شرح نهج البلاغه، ج2، خ28، ص83-89).
86. شرح نهج البلاغه، ج2، خ28، ص87. وي در ادامه، «ما يجري مجراها» را توضيح مي دهد، كه مقابله مخالفي را در بر ميگيرد اين كه آن دو دور از هم باشند و تناسبي نداشته باشند كه چندان نيكو نيست.
87. شرح نهج البلاغه، ج2، خ28، ص84.
88. نهج البلاغه، خ28.
89. همان، حكمت 376.
90. همان، خ40 و حكمت 198.
91. همان، نامه 17.
92. همان، نامه 31.
93. شرح نهج البلاغه، ج16، نامه 31، ص50.
94. نهج البلاغه، خ233.
95. شرح نهج البلاغه، ج13، خ233، ص74.
96. نهج البلاغه، خ90.
97. «الحكمة» آن بخش از لجام را گويند كه فك حيوان را در بر مي گيرد(شرح نهج البلاغه، ج6، خ90، ص340).
98. همان، همچنين ر.ك: همان، ج8، خ133، ص208. كلمه «أزمتها» و «سجود»: و همان ، ج9، خ167، ص216. كلمه «الأداحي»؛ همان، ج18، حكمت18، ص99، كلمه «نطاق»، و تعبير «ضرب بجرانه». و...
99. ر. ك: همان، ج1، ص206.
100. جواهر البلاغه، ص297.
101. ر. ك: شرح نهج البلاغه، ج5، خ59، ص50.
102. همان، ج5، خ59، ص14.
103. همان، ج9، خ148، ص85.
104. جواهر البلاغه، ص304.
105. شرح نهج البلاغه، ج7، خ106، ص140.
106. همان.
107. جواهر البلاغه، ص343.
108. شرح نهج البلاغه، ج8، خ133، ص210.
109. همان، ص211.
110. همان، ج6، خ82، ص213.
111. همان، ص214؛ همچنين ر. ك: شرح نهج البلاغه، ج9، خ166، ص205، واژه «المغموس».
112. مغني البيب عن كتب الأعاريب، ص642.
113. شايان ذكر است كه اين تضمين، تضمين نحوي ناميده مي شود، و با تضمين بلاغي متفاوت است.
114. مغني اللبيب، ص643.
115. شرح نهج البلاغه، ج6، خ82، ص190.
116. همان، ج17، نامه 58، ص108.
117. همان، نامه 60، ص113.
118. ر. ك: جواهر البلاغه، ص332.
119. شرح نهج البلاغه، ج17، نامه 63، ص187.
120. نهج البلاغه، 232.
121. سوره فاطر، آيه 35.
122. الكشاف عن حقائق غوامض التنزيل، ج3، ص 664؛ البحر المحيط في التفسير، ج9، ص34.
123. بل أحدهما هو الآخر.
124. شرح نهج البلاغه، ج10، خ177، ص28.
125. نهج البلاغه، خ238.
126. شرح نهج البلاغه، ج13، خ238، ص127.
127. نهج البلاغه، خ1.
128. شرح نهج البلاغه، ج1، خ1، ص98.
129. همچنين ر.ك: همان، خ2، ص142.
130. سوره حاقه، آيه 51.
131. شرح نهج البلاغه، ج17، نامه55، ص104.
132. همان، ج7، خ11، ص182.
133. همان، ج6، خ82، ص195 و6.
134. همان، ج1، خ3، ص154.
135. همان، ج12، خ223، ص7.
136. همان، ج19، حكمت 373، ص237.
137. ر. ك: همان، ج1، خ1، ص84. ذيل شرح فراز: «فطر الخلائق...».
138. نمونه هاي زيادي از اقتباس در نهج البلاغه قابل مشاهده است؛ براي نمونه ر. ك: همان، ج5، خ65، ص142. ضمن كلام امام: «صمدا صمدا، حتي ينجلي لكم عمود الحق، و أنتم الأعلون، و الله معكم ولن يتركم أعمالكم» (اقتباس از قرآن) و نيز ر. ك: همان، ج6، خ85، ص276. ضمن شرح: «عياد الله... و السعيد من وعظ بغيره». شارح مي گويد:«(قوله: و السعيد من وعظ بغيره مثل من الأمثال النبوية». (اقتباس از كلام نبوي).
139.نهج البلاغه، ترجمه دكتر سيد محمد مهدي جعفري، خ68، ص85.
140. شرح نهج البلاغه، ج7، خ114، ص207.
141. همان، ج9، خ158، ص162.
142. همان، ج13، خ238، ص130.
143. همان، ج4، خ57، ص99.
144. همان، ج7، خ115، ص219؛ همچنين ر. ك؛ «جستاري در كنيه و فرهنگ عربي اسلامي».
 

كتابنامه
- نهج البلاغة، محمد بن حسين رضي، تحقيق : د. صبحي الصالح، قم: مؤسسه دارلهجرة، اول، 1407ق.
- نهج البلاغة، محمد بن حسين رضي، ترجمه: دكتر سيد محمد مهدي جعفري، تهران: مؤسسه نشر و تحقيقات ذكر، اول، 1386 ش.
- شرح نهج البلاغة، عزالدين أبي حامد عبدالحميد بن هبة الله ابن أبي الحديد معتزلي، تحقيق: محمد أبي الفضل ابراهيم، بغداد: دارالكتاب العربي، اول، 1426ق.
- بديع القرآن، ابن ابي الاصبع، المصري، ترجمه: دكتر سيد مير لوحي، مشهد: آستان قدس رضوي، 1368ش.
- المثل السائر في أدب الكتاب و الشاعر، نصرالله بن محمد ابن الأثير، تحقيق: احمد الحوفي و بدوي طبانه، قاهرة: دار نهضة مصر، ج4، كتاب الفلك دائر علي المثل السائر لابن أبي الحديد.
- البداية و النهاية، أبو الفداء إسماعيل ابن كثير قرشي دمشقي، بيروت: دارالمعرفة، ششم، 1422ق.
- البديع، عبدالله ابن المعتز، شرح: محمد عبدالمنعم الخفاجي، مصر: مصطفي البابي الحلبي، 1365ق.
- مغني اللبيب عن كتب الأعا لا يلزم، و هوأحد انواع البديع، و ذلك أن تكون الحروف التي قبل الفاصلة حرفاً وحداً، هذا في المنثور، وأما في المنظوم فأن تتساوي الحروف التي قبل الروي، مع كونها ليست بواجبة التساوي.(81)
چنان كه مي بينيم، از باب التزام، قبل از فاصله، يعني حرف نون، حرف زاي آمده است و «زن» در هر دو كلمه پيش گفته مشترك است.

6. مقابله 
 

مقابله يكي ديگر از موارد بديع است كه در كلام علوي مي توان ديد، و ابن ابي الحديد در شرح خود، به بهانه سخن امام: «السبقة الجنة و الغاية النار»، بابي خاص را تحت عنوان «استطراد بلاغي في الكلام علي المقابله» به اين صناعت ادبي اختصاص داده است.(82) مقابله از محسنات معنوي بديع، آن است كه دو يا چند معناي موافق و هماهنگ ذكر شود، سپس معاني مقابل آن به ترتيب آورده شود.(83) در مقابله ممكن است الفاظ مقابل ضد خود قرار گيرند، و يا لفظ مقابل ضد نباشد.(84)،(85) اما شارح معتزلي در اين كه مقابله در ضد و غير ضد هر دو باشد، اشكال مي كند، و اعتقاد دارد تقسيم مقابله به مقابله شيء به ضد و غير ضد - كه ابن اثير مي گويد- صحيح نيست، بلكه حتماً بايد ضد باشد و يا آنچه بر سبيل آن جاري است. ابن ابي الحديد، پس از رد قول صاحب مثل السائر، مي گويد:
وقد بان الان أن التقسيم الأول فاسد، و أنه لا مقابلة إلا بين الاضداد و ما يجري مجراها.(86)
از نمونه هاي مقابله در كلام پيامبر است كه فرمود:
«خير المال عين ساهرة لعين نائمة».(87)
ساهرة ضد نائمة است.
از كلام امير است كه :«السبقة الجنة و الغاية النار» شريف رضي به اين نكته اشاره مي كند كه ميان «السبقة و الغاية»، مخالفت بين دو لفظ به خاطر اختلاف معنايشان به كار رفته است.(88) ابن ابي الحديد مقابله مذكور در اين فراز را ميان دو لفظ السبقة و الغاية از زبان رضي مي آورد، كه به نظر سهو قلم اوست، زيرا مقابله در اين فراز ميان دو واژه الجنة و النار است.
از ديگر موارد مقابله در كلام علوي - كه شارح به عنوان نمونه مي آورد - سخن امام به عثمان است: «أن الحق ثقيل مريء وأن الباطل خفيف وبيء، و أنت رجل إن صدقت سخطت، و إن كذبت رضيت».(89)
كه ميان كلمات «الحق» و «الباطل» و «ثقيل» و «خفيف» و «صدقت» و «كذبت» و «سخطت» و «رضيت»، دو به دو مقابله بر قرار است.
از ديگر نمونه هاي اين صناعت كلام علي (ع) در واكنش به سخن خوارج است:« لا حكم الا لله»، كه فرمودند: «كلمة حق أريد بها الباطل».(90) و نيز ميان الفاظ اين عبارت حضرت: «ألا و من اكله الحق فالي الجنة و من اكله الباطل فإني النار».(91)
مثال ديگر چنين است: «أحي قلبك بالموعظة وأمته بالزهادة»(92) شارح در بيان اين فراز مي گويد: 
أتي بلفظتين متقابلتين و ذلك من لطيف الصنعة.(93)
إحياء و إماتة دو لفظ متقابل اند.

7. استعاره
 

از جمله بديعيات معمول در سخن خطيبان و كاتبان، استعاره است، و در اين ميان، سخن بديع امام اديبان و سخنوران نيز به وفور شاهد اين قسم از علم بيان است، و نزد اصحاب بيان آشناتر از آن است كه نياز به تعريف داشته باشد. يكي از نمونه هاي فراوان آن در نهج البلاغه - كه بر لسان قلم شارح جاري شده است - چنين است:
وي در شرح سخن امام: «عوا و احضبروا اذان قلوبكم تفهموا».(94) مي گويد:
و آذان قلوبكم، كلمة مستعارة، جعل للقلب آذاناً كما جعل الشاعر للقلوب أبصاراً، فقال:
يدق علي النواظر ما أتاه فتبصره بأبصار القلوب.(95)
در جايي ديگر ضمن تفسير اين قول امام: «فأصبح في حكمة الدل منقاداً أسيرا».(96) مي گويد:
استعار الحكمة(97) هاهنا، فجعل للذل حكمة يفقاد الماء بها و يذل إليها.(98)
شارح در شرح استطرادي در ذكر چندي از استعارات دارد.(99)

8. كنايه
 

به كنايه و پوشيده سخن گفتن از ويژگي هاي هر اديبي است. كنايه در اصطلاح، لفظي است كه غير معنايي كه براي آن وضح شده است از آن اراده شده، و اراده معناي اصلي از آن هم جايز است، چون قرينه بازدارنده از اراده معناي اصلي وجود ندارد،(100) و آن با تعريض تفاوتي دارد،(101)
از جمله كنايات نهج البلاغه - كه در شرح به آن اشاره شده است- لفظ «قرارات النساء» است. در اين فراز«كلاو الله انهم نطف في اصلاب الرجال و قرارات النساء» شارح مي گويد: 
قرارات النساء كناية لطيفة عن الارحام.(102)
از جمله آن است كه در شرح نهج البلاغه عبارت:« و الله لا أكون كمستمع اللدم» مي گويد:
مستمع اللدم كناية عن الضبع.(103)
مي دانيم كه بركنايه ويژگي ها و فوايدي مترتب است، و از جمله مميزات بارز آن، تعبير كردن از چيز زشت و نازيبايي با كلامي و الفاظي گوشنواز و به گونه اي پذيرا، كه مثال هاي آن در قرآن و كلام عرب زياد است؛ به طور مثال، عرب جاهلي از شدت تكبر و نخوت آوردن نام زن را نيكو نمي شمرد و لذا از آن به تخم مرغ و گوسفند كنايه مي آورد.(104) اما نمونه اي از اين بابت در نهج البلاغه: شارح در تفسير اين فراز از كلام امام در شكوه از اصحابشان: « وقد رأيت جولتكم و انحيازكم عن صفوفكم...»، مي گويد:
جولتكم يعني هزيمتكم، امام اجمال در لفظ كرده است، و از لفظي آزار دهنده و رمنده كنايه آورد با لفظي كه تنفيري در آن نيست... . و همچنين سخن ايشان (ع) و انحياز كم عن صفوفكم، نيز كنايه از هرب و فرار است... .(105)
وي در ادامه سخن از اين فن چنين تعبير مي كند:
هذا باب من أبواب البيان لطيف، و هو حسن التوصل بايراد كلام غير، مزعج، عوضا عن لفظ يتضمن جبها و تقريعا.(106)
كه همان مميزه اي است كه براي كنايه برشمرديم، و بسيار نمونه هاي ديگر كه به برخي شارح اشاره داده است و برخي را رضي جامع نهج البلاغه در تعليفاتش بر كلام علوي ذكر كرده است.

9. تجنيس
 

كلام به جناس آوردن از ديگر بلاغت هاي علوي است، جناس از مهم ترين انواع محسنات لفظي همانند دو لفظ در گفتار و ناهمانندي آنها در معناست.(107) جناس انواعي دارد. از نمونه هاي جناس تام در نهج البلاغه واژه «شاخص» در اين كلام در وصف دنياست: «فالبصير منها شاخص، والأعمي إليها شاخص». ابن ابي الحديد مي گويد:
فأما قوله... فمن مستحسن التجنيس، و هذا هو الذي يسميه أرباب الصناعة الجناس التام.(108)
وي در تطبيق آن بر كلام مي گويد:
شاخص اول راحل و كوچنده است، و شاخص دوم از «شخص بصره» گرفته شده است؛ يعني كسي كه رو در روي چيزي چشمانش را باز كرده به آن خيره نگاه مي كند و پلك نمي زند. همانند تمام در لفظ و ناهمانند تمام در معنا. شارح به همين مناسبت فصلي گسترده را به جناس و انواع آن اختصاص مي دهد.(109)
از ديگر نمونه هاي جناس تام در نهج البلاغه، لفظ «سادر» در فرازي از يك خطبه حضرت است، كه دو بار تكرار شده است؛ باري در «خبط سادرأ» و ديگر بار در «فضل سادراً». شارح در مورد اول مي گويد:
السادر المتحير، و السادر أيضاً الذي لايهتم و لايبالي ما صنع و الموضع يحتمل كلا التفسيرين.(110)
و به گاه تفسير مورد دوم مي گويد:
قوله: فضل سادراً، السادرها هنا غير السادر الأول، لأنه ها هنا المغمي عليه كانه سكران...(111)


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۵۹:۱۲ ] [ مشاوره مديريت ]

آيين سخنوري در دستور سخن (3)

تصرف لفظي و معنوي اديب در واژگان

مقصود از تصرف اديب در واژگان هنر نمايي اوست در گزينش و چينش كلمات متناسب در كنار هم، و تبديلاتي كه در لفظ براي رساندن بهتر معنايي يا دادن نوعي آرايش زيبايي واژگاني به كلام بدان دست مي زند، بيشتر آن به صناعات ادبي، بويژه بديع و محسنات لفظي و معنوي باز مي گردد. ما در اين مجال اندك برخي از بسيار اين موارد را يادآور خواهيم شد:

1. عدم تكلف و تصنع
 

بهتر است پيش از همه، نمونه اي براي عدم تكلف و تصنع در نهج البلاغه بياوريم، شارح در شرح اين حكمت امام: «اتقوا الله تقاه من شمر تجريداً، و جد تشميراً»، نكته اي بلاغي مي آورد، و از پس آن، عدم تكلف و تصنع متن ادبي را مهم تر از دارا بودن انواع بديعي و بلكه پيش نياز آن مي خواند. وي مي گويد:
لوقال: و جرد تشميراً، لكان قد أتي بنوع من أنواع البديع، لكنه لم يحف بذلك، و جري علي مقتضي طبعه من البلاغة الخالية من التكلف و التصنع، علي أن ذلك قد روي و المشهور ارواية، الأولي.(45)
و بدين ترتيب، بلاغت تصنعي با تكلف را مردود مي داند، و اين در هنگامي كه شارح به مقايسه و مفاضله ميان خطب حضرت و خطب خطباي بزرگ عرب مي نشيند، آشكار مي شود.

2. موازنه بين واژگان و سجع كلام
 

موازنه آرايش لفظي سخن است، و در علم بديع آن است كه دو فاصله (46) در وزن و نه در قافيه مساوي باشند؛ (47) مثل آيه كريمه «و نمارق مصفوفة* وزرابي مبثوثه».(48)و(49) موازنه در سخن فصيح جايگاه مهمي دارد به خاطر اين كه اعتدال در همه چيز مطلوب طبع و سرشت آدمي است و موازنه اعتدال در كلام است، موازنه در كلام عربي فصيح بسيار است و در كتاب خدا، بيشتر.(50)و(51)يكي از بيشترين موارد بلاغي كه كلام نهج را صلابت و زيبايي بخشيده است، موازنه است كه در بيشتر جملات و عبارات آن مي توان ديد؛ از نمونه هاي موازنه است:
الف. در خطبه 45 مي خوانيم:
الحمد الله غير مقنوط من رحمة، و لا محلو من نعمتة، و لامأيوس من مغفرته، و لا مستنكف عن عبادته، الذي لا تبرح منه رحمة، و لا تفقد له نعمة... .(52)
شارح پس از كلام كوتاهي در بيان مفاهيم عبارات امام، فصلي بلاغي در موازنه و سجع باز مي كند، و مي گويد:
امام «غير مقنوط» را با «ولا مخلو» در فقره دوم موازنه كرده و هم وزن قرار داده است. آيا توجه نمي كني كه هر دو آنها بر وزن مفعول اند. سپس در فقره سوم نيز «ولا مأيوس» را بر وزن مفعول آوردند. اما در فقره چهارم، امكان نداشته است و بر وزن مفعول اند. سپس در فقره سوم نيز «و لا مأيوس» را بر وزن مفعول آوردند. اما در فقره چهارم، امكان نداشته است بر وزن مفعول بيايد، لذا امام فرمود: «ولامستنكف»، و آن را بر وزن مستفعل ذكر كردند. و گرچه مستنكف از وزن لفظي «مفعول» خارج است، ولي از مفعوليت خارج نيست؛ زيرا «مستفعل» نيز در حقيقت مفعول است ... . سپس امام ميان «لا تبرح» و «لا تفقد»، و نيز بن «رحمة» و «نعمة» موازنه برقرار كرده است. اين موازنه به كلام طراوت و شادابي خاصي بخشيده است كه اگر مي فرمود:« الحمد الله غير مخلو من من نعمته و لا مبعد و لا مبعد من رحمة» اين گونه صنعت ادبي در آن نمي يافتي.(53)

تفاوت موازنه و سجع
 

سجع و موازنه در آرايش لفظي كلام بودن مشترك اند، ولي اين دو نزد بلاغيان با هم يكي نيستند. نسبت اين دو عموم و خصوص مطلق است. شارح معتزلي در فصلي پيرامون موازنه و سجع، تفاوت اين دو را چنين بيان مي كند؛ موازنه اعم از سجع است، زيرا سجع يك وزن بودن كلمات فواصل است، به شرط يكسان بودن حرف آخر؛ مثل «قريب» و «غريب» و «نسيب» و مانند آن، اما در موازنه مثل «قريب» و «شديد» و «جليل» و ديگر كلمات هم وزن، گرچه در حرف آخر مشترك نباشند. هر سجعي موازنه است. ولي هر موازنه اي سجع نباشد.(54)،(55)
فرق ديگر اين دو اين است كه موازنه در نثر و نظم هر دو وجود دارد، ولي سجع خاص نثر است، گرچه به ندرت در شعر هم مي آيد.(56) سجع در كلام بيان به حدي است كه چنانچه آمد برخي مغرضان را مجال اشكال تراشي فراهم آورد و ابن ابي الحديد را به دفاع از بنيان گذار فصاحت در قريش واداشت، و صفحاتي را در باب جواز گفتن كلام مسجوع اختصاص داد.(57) وي در جايي كه واژه مورد استخدام امام را با آن ضبط نمي شناسد، با زيركي دليل آن استعمال خاص را در سجع كلام مي يابد؛ به عنوان مثال، در سخن حضرت :« ولحظوا الخرز و العنوا الشزر». ضمن بيان معناي واژگان در باره «الخزر» و شكل آن مي گويد:
والذي أعرفه «الخزر» بالتحريك،... فإن كان قد جاء مسكنا فتسكينه جائز للسجعة الثانية، و هي قوله: «و اطعنوا الشزر».(58)

2. ازدواج بين دو لفظ
 

ازدواج در علم بديع تجانس و تناسب دو واژه كنار هم، در وزن و روي است؛(59) مثل آيه «وجئتك من سبا بنبا يقين»(60). برخي آن را همان مزاوجه دانسته اند، و آن هم شكل ساختن دو لفظ به وسيله ابدال يكي از حروف است؛ مثل اين گفتار: «ليرجعن مأزورات غير مأجورات»(61) و چنان كه خواهد آمد، گويي ابن ابي الحديد نيز ازدواج و مزاوجه را يكي گرفته است، البته بدون اين كه نياز باشد لزوماًٌ حرفي در اين ميان تغيير يابد؛ اما نمونه هاي اين باب از علم بلاغت در نهج البلاغه:
الف. در شرح قول علي (ع) «... في معادن الكرامه و مماهد السلامة...»(62) شارح چنين مي گويد:
و لما قال:«في معادن»، و هي جمع معدن، قال بحكم القرينة و الازدواج: «و مماهد»، و إن لم يكن الواحد منها ممهداً، كما قالوا الغدايا و العشايا، و مأجورات و مأزوات و نحو ذلك.(63)و(64)
در اينجا تغييري در جمع مهد صورت گرفته و به طريق ممهد جمع بسته شده تا ازدواج و قرينه حفظ شود.
ب. ابوالحسن الرضي در تعليقه اش بر اين فراز خطبه شقشقيه:« فصاحبها كراكب الصعبة، إن أشنق لها خرم، و ان أسلس لها تقحم...»(65) به همين مسأله اشاره دارد:
امام به جاي «أشنقها» به اين دليل فرمود: «أشنق لها» كه آن را مقابل «أسلس لها» قرار داد، و اين نيكو و پسنديده است؛ چه تازيان، آن گاه كه قصد ازدواج در خطابه كنند، اين چنين مي كنند.(66)
ج. حضرت در آغاز نامه 31 خطاب به فرزند خويش مي فرمايند: «من الوالد الفان». ابن ابي الحديد حذف ياء در الفان را - كه «الفاني» بوده است- چنين توضيح مي دهد: «حذف الياء ها هنا للازدواج بين «لفان و الزمان» سپس بلافاصله مي گويد:
چون امام بر «لفان» وقف كرده است، و در وقف بر اسم منقوص جايز است لام - كه ياء است - حذف شود يا نه، و اثبات ياء بهتراست، و اگر لام ياء نباشد، هر دو وجه جايز است، اما اسقاط ياء افضل است.(67)

3. ائتلاف مع الاختلاف
 

يكي ديگر از صناعات بديعي كه در كتب بلاغت هم كمتر ديده مي شود، آن است كه ائتلاف در عين اختلافش خوانند، و آن دو قسم است: قسمي كه مؤتلف داخل در مختلف ذكر شود، و قسمتي كه مؤتلف جداي از مختلف آيد.(68) نمونه اي كه ما از نهج البلاغه خواهيم آورد، از قسم اول است:
امام در وصف مردگان چنين مي فرمايند:« و عاث في كل جارحة منهم جديد بلي سمجها»،(69) و شارح در بيان اين قسمت مي گويد:
قوله جديد بلي من فن البديع، لأن الجدة ضد البلي.(70)
مي بينيم كه عالم معتزلي هم نامي براي اين فن بديع نمي آورد، و آن ائتلاف الفاظ در عين اختلاف است، با هم يك جا جمع آمده اند.

4. التفات (صرف خطاب)
 

التفات در حقيقت، انتقال و رويكرد گوينده از اسلوبي به اسلوب ديگر است، و فايده آن اين است كه سخن او بيشتر به دل ها مي نشيند، و براي شور و حال شنونده بهتر است و انگيزه استماع او مي گردد.(71) لذا گاه در آن گفته اند اين است كه متكلم مطالبي را آغاز كند، پس به دليلي پيش از پايان مطلب باز گردد و به توضيحي يا رفع شكي در مخاطب يا ... بپردازد،(72) گاه، نيز چنان كه ابن المعتز در تعريف التفات مي آورد(73)،همان مقصود است كه شارح معتزلي به درستي آن را صرف خطاب نام كرد، و آن انصراف متكلم از سخن درباره غايب به سخن درباره مخاطب يا گونه اي ديگر اين انصراف است؛ اما نمونه صرف خطاب در نهج البلاغه: شارح در شرح اين فراز از خطبه امام: «ما هي إلا الكوفة اقبضها و ابسطها، إن يكن إلا لم تكن الا انت تهب اعاصيرك الله قبحك الله»(74) مي گويد:
قال علي طريق صرف الخطاب:«فإن لم تكوني إلا أنت»، خرج من الغيبة إلي خطاب الحاضر، كقوله تعالي: «الحمد لله رب العالمين* الرحمن الرحيم * مالك يوم الدين* اياك نعبد و اياك نستعين»، يقول: إن لم يكن لي من الدنيا ملك، إلا ملك الكوفة ذات الفتن، و الا راء المختلفة فأبعدها الله.(75)


امتیاز:
 
بازدید:
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۵۹:۱۰ ] [ مشاوره مديريت ]


آيين سخنوري در دستور سخن (1)


 

نويسنده:علي اكبر فراتي


چكيده

از آنجا كه مهم ترين ويژگي نهج البلاغه بلاغت است، بررسي آيين هاي سخنداني علوي نيز اهميت پيدا مي كند. همچنين، يكي از شيوه هاي مهم ابن ابي الحديد در شرح اين كتاب بزرگ منهج بلاغي است. نگارنده در اين مقاله سعي دارد نيم نگاهي به برخي از اين آيين ها و الگوهاي ادبي بلاغي نهج البلاغه از زبان شرح ابن ابي الحديد بياندازد.
كليد واژه ها: نهج البلاغه، شرح ابن ابي الحديد، بلاغت، آيين سخنوري، عادت عرب.

درآمد

ابن ابي الحديد و شرح نهج البلاغه

وي أبوحامد عبدالحميد بن هبةالله بن محمد بن محمد بن الحسين بن أبي الحديد، عز الدين مدائني معتزلي، دانشمند، فقيه، نويسنده متبحر، شاعر نيكوسرا و متكلم جدلي است كه از فحول علما و نوابغ تاريخ نگاران در عصر چهارم عباسي، يعني روزگار طلايي شكوفايي علم و ادب به شمار مي رود.
در اوايل ماه ذو الحجة سال 586ق، در مداين ديده به جهان گشوده،(1) در همان جا رشد يافت و از اساتيد آن سرزمين بهره برد.(2) در پي حمله هولاكو به بعداد در سال 655ق، محكوم به اعدام شد،(3) ولي به شفاعت ابن العلقمي وزير و وساطت خواجه نصيرالدين طوسي از مرگ رهيد. با اين همه، پس از مدت كوتاهي در بغداد درگذشت.(4) از او آثار متعددي در زمينه هاي مختلف به جا مانده است كه مهم ترين آن به قرار زير است: شرح نهج البلاغة، الفلك الدائر علي المثل السائر، نظم«فصيح» ثعلب، القصائد السيع العلويات، تعليقات علي كتاب المحصل و المحصول فخرالدين الرازي، الاعتبار علي كتاب الذريعة في اصول الشريعة، الحواشي علي كتاب المفصل در علم نحو از اين دست نگاشته ها در علومي چون كلام، ادب، شعر، فقه، و اصول.
در باره عقيده و مذهب او بايد گفت كه از كتاب هاي تاريخي برمي آيد كه وي در زادگاهش به مطالعه و بررسي مذاهب و نحله هاي مختلف كلامي پرداخت و از آنجا كه مذهب بيشتر مردم آن سرزمين تشيع بود، از اين رو، در ابتدا به شيوه و مسلك شيعيان گرويد و قصايد معروفش، العلويات السبع، را به گونه اي شعيه وار به نظم كشيد.(5) بر اين اساس است كه برخي از مورخان، همچون ابن الكثير، او را شيخ غالي قلمداد كرده اند.(6)
آنچه پيداست، عدم تشيع اوست تا چه رسد به شيعه غالي، و مطالب شرحش بر نهج البلاغه هم خود دال بر اين است كه ابن ابي الحديد، معتزلي معتدل است؛ گرچه گرايش وي به تشيع در روزگار جواني در مدائن مسلم است، اما پس از واكاوي و بررسي مذاهب كلامي به مذهب اعتزال روي آورد، و خود نيز در شرح نهج البلاغه، به صراحت، خود را معتزلي مي خواند. فراتر از اين، سيد عبدالزهرا او را از دشمنان شيعه دانسته است. نيز گفتار علامه كاشف الغطاء در اين باره بسي شگفت است كه در باره شارح فرمود: «نعم المؤلف، لولا عناد المؤلف».
سيد عبدالزهرا حسيني خطيب در مقام نتيجه گيري از اين سخن علامه مي گويد:
در عبارت اين پژوهشگر متتبع و آگاه با تأمل نظر كن تا دريابي كساني كه ابي الحديد را به شيعه منتسب مي كنند، در خطايي بس بزرگ اند.(7)
علاوه بر اين، نگاشته ها و رديه هايي كه عليه شارح و در نقض اقوال ضد شيعي او وجود دارد، مثل سلاسل الحديد و تقيد اهل التقليد، سلاسل الحديد في الرد علي ابن أبي الحديد و النقد السديد لشرح الخطبه الشقشقية لابن أبي الحديد و...، خود گواهي بر شيعه نبودن اوست.(8)
او در اصول معتزلي و در فروع شافعي است، برخي نيز مذهب او را بين تشيع و تسنن دانسته اند، تصريح خود ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغه مبني بر اتفاق نظرش با جاحظ در عقيده، باعث شد معتزلي جاحظي شناخته شود.(9)
چه بسا همين امر، دو مصحح كتاب الفلك الداثر علي المثل السائر را بر آن داشته كه به گاه اظهار نظر در مورد عقيده شارح بگويند: او معتزلي شيعي است!(10) با اين همه، دليلي موثق تر و محكم تر از كتب و مصنفات ابن ابي الحديد، بويژه شرح نهج البلاغه اش، مذهب او را تعيين نمي كند، شرح نهج البلاغه بزرگ ترين برهان و نشانه بر اين است كه او شيعه نبوده، و تنها از ارادتمندان و دوستداران اهل بيت بوده است، هم اوست كه به گاه حمد و سپاس الهي گفت:
و قدم المفضول علي الافضل لمصلحة اقتضاها التكليف.(11)
در حقيقت، اگر در شرح، جز اين عبارت و نيز لفظ مكرر در نهج البلاغه، «اصحابنا المعتزلة» نبود، آيا باز هم هيچ جاي شك و ترديد در عدم تشيع وي باقي مي ماند كه برخي بر آن باور باشند. البته پس از خواندن دقيق متن شرح به اين نتيجه خواهيم رسيد كه ابن ابي الحديد، چنان كه گذشت - در آغاز، گرايشي به تشيع داشت، ولي بازگشت و اعتزال را به عنوان مذهب برگزيد و به دفاع از آن پرداخت. او، هر چند در اعتزالش متعصب نبود، اما در پاره اي موارد، نسبت به شيعه با عناد برخورد كرده است.(12)

كلام علوي در بلنداي بلاغت، پس از كلام خدا و رسول
 

آنچه از نوشته هاي بزرگان ادبيات عربي قديم و جديد برمي آيد، بيانگر اقرار همگان، از دوست و دشمن، به جايگاه ادبي كتاب ارجمند نهج البلاغه و كلام علي عليه السلام است. او كه در كارزار قلم و بيان نيز همچون ديگر ميدان هاي كمالات انساني بي بديل و يكتاست، چه خوش و بجا درباره خود فرموده اند:
ينحدر عني السيل و لا يرقي الي الطير؛(13)
چشمه هاي [فضايل و معارف] سرشار و سيل آسا، از دامنه كوه وجود من فرو مي ريزد، و پرنده ‍[همت هاي بلند] به قله شامخ من نمي رسد.(14)
و به راستي كيست از بشر كه بتواند اين گونه، به حق، ادعا كند و تحدي طلبد؟ فرمود:
انا لامراء الكلام...؛(15)
ما اميران گفتاريم؛ ريشه هاي سخن از وجود ما سيراب مي گردد و شاخسارانش بر سرما تنيده است.
ابن ابي الحديد معتزلي شارح بزرگ نهج البلاغه در هيچ جايي از شرح خود نتوانسته است در نقد كلام علي عليه السلام سخني براند، و تنها موضع دفاعي در برابر اين سخن والا دارد؛(16) بلكه امام را پيشواي فصيحان و سرور بليغان مي خواند.(17) وي، در مقدمه خود بر شرح، گوشه اي از سطح اين كلام را نسبت به سخنان ديگر مشاهير ادب ابراز نمود. او درباره كلام علي عبارت «دون كلام الخالق و فوق كلام المخلوقين»(18) را به كار مي برد، و در جاي جاي شرح نيز به مقايسه اين سخنان با بهترين خطبه هاي سخنوراني چوني ابن نباته مصري مي نشيند و داوري هايي شگفت در اين باب مي كند و يك سطر از كلام امام را در برابر هزار سطر از كلام اين خطيب يگانه عصر بيان مي كند.(19) عجيب نيست، چون ابن نباته خود را وامدار ادب علوي معرفي مي كند كه يكصد فصل از موعظه او را حفظ كرده است، و به تعبير او گنجي است كه بخشيدن از خزانه اش جز گسترش و فزوني به آن نمي افزايد.(20) وي بهترين خطبه سخنداني چون ابو الشخباء عسقلاني را در مقام مقايسه با سخن امير، با الفاظي چون ظاهرة التكلف و بينه التوليد وصف مي كند و در مقابل، كلام امير را كلام اصيل مي نامد.(21) اديبان را ياراي رسيدن به گرد بلاغت امير بيان نيست؛ چه هم اوست كه عبدالحميد بن كاتب، سخنور و نويسنده بي نظير دوران خود درباره رمز يگانيش در ادب مي گويد:
هفتاد خطبه از خطبه هاي اصلع را حفظ كردم، و از آن پس ادب از وجودم جوشيد و جوشيد.(22)
اما چه خوش گفت شاعر ذوقي كه:
خوش تر آن باشد كه سر دلبران گفته آيد در حديث ديگران
ابن ابي الحديد در ادامه وصف فصاحت امير سخن، مطلبي را از معاويه مي آورد؛ گواه بر اعتراف حتي دشمنان به بلاغت علي عليه السلام كه:
وقتي محفن بن ابي محفن به معاويه گفت: جئتك من عند أعيا الناس: از نزد ناتوان ترين مردمان به نزد تو آمده ام، معاويه به او گفت: واي بر تو! چگونه او ناتوان ترين مردمان باشد! حال آن كه به خدا قسم! فصاحت را جز او براي قريش بنيان ننهاد.(23)
و ابو عثمان جاحظ در كتاب البيان و التبيين، و نيز محمد بن طلحه شافعي در مطالب السؤال(24) و ديگران، همگي به بلنداي بلاغت علي عليه السلام اذعان دارند. رماني، صاحب النكت في اعجاز القرآن، در بحثي درباره مفاضله ايجاز قرآن با امثال سايره عرب، ناگاه در مقابل عظمتي قرار مي گيرد كه او را به شگفت واداشته است. وي در وصف سخن علي عليه السلام كه: «قيمة كل امري ما يحسن»، مي گويد: «كلام عجيب يعني ظهور حسنه عن وصفه». و معتقد است، قرآن جز به لحاظ كمي بر اين سخن تفوق ندارد!(25) از زيباترين دفاعيات در برابر عدم جعلي بودن نهج البلاغه و پالودن دامان پاك رضي از واضع آن، سخن زكي مبارك است كه:
لامفر من الاعتراف بأن نهج البلاغة له اصل، وإلا فهو شاهد علي أن الشيعة كانوا من أقدر الناس علي صياغه الكلام البليغ.(26)
و اين خود گواهي ديگر است بر مدعاي به حق و روشن برتري كلام علوي. ابن ابي الحديد در جايي سخنوري حضرت را تعليمي از ناحيه قدس ربوبي به او مي داند، نه آموزش هاي بشري و او را معلم سخن همه بشريت مي خواند.
و هذا من صناعة الخطابة التي علمه الله إباها بلاتعلم، و تعلمها الناس كلهم بعده منه.(27)
و در جايي فصلي را باز مي كند با عنوان: «في بيان أنه (ع) إمام ارباب صناعة البديع...»(28) و موارد بسيار بسيار ديگر در شرح و كتاب هاي ديگر كه همين اندك نمونه اي مبين از آن بسيار تواند بود.

پايه ابن ابي الحديد در سبك شناسي كلام حضرت
 

يكي از نكات ارجمندي كه پيش از ورود به جلوه هاي آيين سخنوري حضرت از ديدگاه ابن ابي الحديد مي توان و لازم است بدان اشاره كرد، سبك شناسي كلام علوي و جايگاه شارح در اين ميان است. گذاري كوتاه در شرح نهج البلاغه هر خواننده اي را متوجه آشنايي شارح با اسلوب و سبك سخن حضرت امير المؤمنين(ع) مي كند. البته روشن است كه اين، به معناي مصونيت شارح از خطا در تفسير كلام حضرت نيست. در اينجا، برخي از مواردي كه بر اين مدعا گواهي مي تواند داد، بر مي شمريم:
نخستن آنها در دفاع ابن ابي الحديد از جعلي نبودن تمام يا بخشي از نهج البلاغه است كه سال ها، پيش از آن كه ابن خلكان (م681ق) مجال ياوه سرايي را در آلودن دامان رضي به وضع نهج البلاغه يابد، و در انتساب اين كتاب بزرگ تشكيك وارد سازد، اين گونه استوار و محكم به دفاع از نهج البلاغه پرداخته است. وي مي گويد: نهج البلاغه از دو حالت خارج نيست: يكي اين كه تمام آن برساخته و موضوع باشد، و ديگر، اين كه پاره اي از آن چنين باشد. مورد نخست، ضرورتاً باطل است، چون صحت برخي از اسناد آن را به امير المؤمنين به تواتر مي دانيم، و همه يا بسياري از محدثان و مورخان غير شيعي - كه گمان غرض ورزي در ايشان نمي رود - آن را نقل كرده اند. دوم، هم به تأييد سخن ما رهنمون است زيرا كسي كه با سخن و سخنوري انسي داشته باشد و آشنايي با علم بيان داشته باشد، و پوقي در اين زمينه به كف آورده باشد، ناگزير بايد كلام ركيك و فصيح و افصح و اصيل و مولد را از هم باز شناسد، و چون مقابل دفتري در بر گيرنده سخنان گروهي از سخنوران يا حتي فقط دو تن از آنان قرار گيرد، بايد بتواند ميان آنها فرق گذارد و دو شيوه را از هم تميز دهد... و چنانچه تو در نهج البلاغه نيك بنگري، تمام آن را يك آب و جان واحد و داراي يك اسلوب و سبك نگارشي مي يابي، بسان پيكر بسيط و ساده اي كه هيچ يك از بخش ها و پاره هاي آن ماهيتاً با هم مخالف نيست. و چونان قرآن - كه آغاز آن ميانه اش را و ميانه آن پايانش را ماند، ... و اگر همه يا برخي از نهج البلاغه موضوع مي بود، اين چنين يك دست نبود... .(29) آري، شارح با توجه به تسلطي كه در سبك شناسي سخنان علي عليه السلام و ديگر خطيبان عرب دارد، با اطمينان، بهتان جعل را از ساحت نهج البلاغه مي زدايد، و گويي مهم ترين برهانش را بر يكي بودن خداوندگار سبك در هر متن ادبي استوار مي كند.
از ديگر اين موارد، نمونه اي است كه در تفسير واژه «المخمصة» مي بينيم، وي به دنبال بيان معناي واژه - كه گرسنگي و سختي و مشقت است - چنين مي آورد:
و أميرالمؤمنين عليه السلام كثير الاستعمال لفعل و مفعلة بمعني المصدر، إذا تصفحت كلامه عرفت ذلك.(30)
و البته تسلط او بر ادبيات عرب و دفاعيات او از كاربرد واژگان حضرت و اسلوب ايشان در اخراج كلام نيز به روشني در شرح جلوه گر است.


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۵۹:۰۹ ] [ مشاوره مديريت ]

سه گام براي‌اينكه بهترين سخنراني خود را ‌ايراد كنيد


در تجربيات دو دهه مشاوره من به مديران اجرايي براي ارائه سخنراني‌هاي عمومي، به ندرت به كساني برخورد كرده ام كه تمايل داشته باشند وقت و انرژي لازم را براي انجام كارهايي كه جهت‌ايراد يك سخنراني بزرگ و فوق‌العاده ضروري است، صرف كنند.

رضايت سخنرانان به يك سخنراني متوسط‌، ريشه اصلي كثرت سخنراني‌هاي بد است. سخنرانان اصلا به كيفيت جايگاه سخنراني اهميت نمي‌دهند و ‌ايراد سخنراني در يك جايگاه با كيفيت پايين، آنها را راضي مي‌كند.
چه كاري براي بهبود كيفيت نامطلوب سخنراني‌هاي مديران بايد انجام داد؟ من 3 مرحله سريع پيشنهاد مي‌دهم كه مديران از همين الان مي‌توانند در پيش بگيرند تا كيفيت سخنراني بعديشان را بالا ببرند. مراحل سه گانه از نظر مفهومي ‌پيچيده ولي از نظر اجرا نسبتا آسان است.
مرحله اول: مخاطبان خود را در دسته‌هاي مختلف قرار داده و سازماندهي كنيد.
ذهن ناخودآگاه ما به طور مداوم چهار منطقه مختلف از فضاي بين ما و ديگران را به دقت رصد مي‌كند. ما‌اين رادار ناخودآگاه و به طور ناباورانه‌اي ماهر را تقويت كرده‌ايم تا ما را براي ارائه سخنراني‌هاي عمومي‌هدايت كند. فاصله 12 قدم يا بيشتر با مخاطبان، فضاي عمومي‌ (اصطلاحا فضاي غيرصميمانه) محسوب مي‌شود و ما معمولا اهميت زيادي به كساني كه فاصله‌اي بيشتر از12 قدم با ما دارند نمي‌دهيم.
فاصله بين 12 قدمي‌تا 4 قدمي ‌فضاي اجتماعي خوانده مي‌شود. ما توجه نسبتا بيشتري به افراد ‌اين منطقه داريم، گاهي به آنها نگاه مي‌كنيم ولي مخاطب اصلي خود به حساب نمي‌آوريم. فاصله 4 قدمي ‌تا 5/1 قدمي‌فضاي خصوصي به حساب مي‌آيد و ما توجه خيلي بيشتري به افراد‌ اين فضا داريم و در حقيقت، مي‌خواهيم تماس چشمي‌مان را با يكي از افراد ‌اين منطقه به طور مداوم حفظ كنيم. از لحاظ رواني آن شخص به اندازه‌اي به ما نزديك است كه تشويق به متمركز ماندنمان بكند. بالاخره‌، فاصله 5/1 قدمي‌تا صفر قدمي‌فضاي صميمانه و محرمانه ناميده مي‌شود و تنها كساني به‌ اين منطقه راه دارند كه ما اطمينان زيادي به آنها داريم مانند همسر، اعضاي خانواده و دوستان نزديك.الزامات يك سخنراني عمومي‌ چيست؟ پشت جايگاه سخنراني ‌ايستادن به ‌اين معناست كه شما مي‌خواهيد فاصله بيشتر از 12 قدم را با افراد حفظ كنيد و ‌اين نشان‌دهنده آن است كه شما به طور ناخودآگاه تمايلي براي ارتباط برقرار كردن با ديگران نداريد. بنابراين يكي از راه‌هاي بالا بردن كيفيت سخنراني شما‌ اين است كه رابطه خودتان را با مخاطبانتان با پايين آمدن از جايگاه سخنراني و وارد شدن به جمع افرادي منتخب از منطقه خصوصي گرم‌تر و نزديك‌تر نماييد.
به لطف مانيتورهاي نصب شده در چند نقطه سالن سخنراني، وقتي شما از جايگاه پايين مي‌آييد رشته كار از دستتان در نمي‌رود، بلكه ‌اين كار به ارائه بهتر سخنراني كمك مي‌كند؛ بنابراين مي‌توانيد به راحتي در حين‌اينكه راه مي‌رويد به سخنراني‌تان ادامه دهيد. وقتي مي‌خواهيد مطلب مهمي ‌را بيان كنيد به طرف مخاطبان منتخب خود حركت كنيد و وقتي مي‌خواهيد تنفس اعلام كرده يا موضوع را عوض كنيد، از آنها دور شويد. اين طبقه‌بندي يك راه ساده و آسان براي‌ايجاد و توسعه ارتباط با مخاطبان است بدون ‌اينكه نيازي به بلند كردن صدايتان باشد.
مرحله دوم: به مستمعان گوش كنيد.
تمام ارتباطات موفق، دوطرفه هستند و گوش كردن به مستمعان يك روش بسيار خوب براي افزايش كاريزماي شما است.‌ اين امر باعث خواهد شد كه مستمعان در حالي كه تمام توجه شان به شما است روي صندلي‌هايشان ميخكوب شوند.
حال سوال ‌اينجا است كه چگونه بايد به مستمعان گوش كرد؟ بهترين راه‌اين است كه وقفه‌هاي منظم در سخنرانيتان، براي در دست گرفتن نبض مستمعان حداقل هر بيست دقيقه و ترجيحا هر ده دقيقه داشته باشيد. از مخاطبان بپرسيد آيا آنها سوالي يا نظري دارند يا مي‌خواهند تجربيات خودشان يا اطرافيانشان را در مورد موضوع بحث با شما در ميان بگذارند؟
مي‌توانيد پرسش و پاسخ را به آخر سخنراني موكول كنيد اما تاثير آن كاهش مي‌يابد، زيرا ممكن است مخاطبان سوالي را كه 10 دقيقه پيش داشتند فراموش كنند.
در عين حال مهم‌ترين نكته آن است كه وقتي چيزي را از مخاطب مي‌پرسيد، بايد منتظر پاسخ آن بمانيد. اگر صرفا به‌اين خاطر كه استرس زيادي داريد فقط يك يا دو ثانيه صبر كنيد و با ‌اين تصور كه كسي چيزي ندارد بگويد بلافاصله سخنان خود را ادامه دهيد، ‌اين موضوع را به مخاطب القا كرده‌ايد كه دوست داريد متكلم الوحده باشيد، زيرا طي يك سخنراني‌اين سخنران است كه قانون وضع مي‌كند.
نكته مهم ديگر ‌اينكه وقتي به مخاطب گوش مي‌كنيد بايد با تمام وجود ‌اين كار را انجام دهيد. يعني‌اينكه هر كار فيزيكي كه انجام مي‌داديد را متوقف كنيد، به طور كامل به طرف سوال‌كننده برگرديد و تمام حواستان به او باشد. 
اين كار به طور شگفت‌آوري براي سخنرانان پرمشغله سخت است، اما براي ‌اينكه نشان دهيد با تمام وجود به مخاطب خود اهميت مي‌دهيد، بسيار ضروري است. بسياري از سخنرانان، سوال مخاطب را قبل از پايان متوجه مي‌شوند و شروع به جواب دادن مي‌كنند؛ ‌اين كار اصلا حرفه‌اي نيست و به‌ اين معني است كه شما براي مخاطب خود ارزش قائل نيستيد و سخنان او را لايق شنيدن نمي‌دانيد.
مرحله سوم: قبل از سخنراني تقريبا براي 3 دقيقه روي احساسات خود تمركز كنيد.
بسياري از مديران اجرايي اشتباها فكر مي‌كنند كه مديريت يعني احساساتي نبودن. ‌اين يك اشتباه بسيار بزرگ است. مديران موفق و پر جذبه‌اي مانند استيو جابز يا شخصيت سياسي محبوبتان را در ذهن خود مجسم كنيد. ابراز احساسات مردم به ‌اين افراد به خاطر اشتياق و علاقه زياد به موضوع بحث آنها، استدلالات آنها يا محصول توليد شده توسط آنها مي‌باشد. جذابيت و كاريزما، بر خاسته از تمركز روي احساسات مسري و قدرتمند مانند لذت، اشتياق و خشم است. بنابراين، چند لحظه قبل از ‌اينكه براي سخنراني روي صحنه برويد با تمام وجود، ‌اين احساسات را در خودتان بيدار كنيد و به آنها اجازه جولان بدهيد. اگر‌ اين كار را تمرين كنيد با جذابيت و انرژي بالا روي صحنه حاضر خواهيد شد و مردم در شما غرق خواهند شد.
چگونه بايد تمركز كرد؟ ابتدا احساساتتان را شناسايي كنيد و به زماني فكر كنيد كه ‌اين احساس را تجربه كرده‌ايد آن زمان را دوباره با تمام وجود براي چند دقيقه درست قبل از سخنراني با به‌ كارگيري تمام حواس پنجگانه در ذهنتان مجسم كنيد. تجربه چه مزه‌اي مي‌داد؟ چه بويي مي‌داد؟ چه صدايي داشت؟ چه جنسي بود و چه شكلي داشت؟ اين صفوف احساسات را يكي پس از ديگري تجربه كنيد. خودتان را در آن زمان خاص مجسم كنيد و احساسات را وارد زندگي كنيد. سپس به صحنه برويد و مطمئن باشيد كه همه را به شدت تحت تاثير قرار خواهيد داد. اين 3 ميانبر را تمرين كنيد تا شاهد موفقيت و ارتقايتان روي صحنه و داشتن ارتباطات وسيع‌تر در جامعه باشيد.
منبع: Harvard Business Review 

منبع :

http://www.donya-e-eqtesad.com/Default_view.asp?@=203406


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۵۹:۰۸ ] [ مشاوره مديريت ]
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۲۸ ][ ۲۹ ][ ۳۰ ][ ۳۱ ][ ۳۲ ][ ۳۳ ][ ۳۴ ][ ۳۵ ][ ۳۶ ][ ۳۷ ][ ۳۸ ][ ۳۹ ][ ۴۰ ][ ۴۱ ][ ۴۲ ][ ۴۳ ][ ۴۴ ][ ۴۵ ][ ۴۶ ][ ۴۷ ][ ۴۸ ][ ۴۹ ][ ۵۰ ][ ۵۱ ][ ۵۲ ][ ۵۳ ][ ۵۴ ][ ۵۵ ][ ۵۶ ][ ۵۷ ][ ۵۸ ][ ۵۹ ][ ۶۰ ][ ۶۱ ][ ۶۲ ][ ۶۳ ][ ۶۴ ][ ۶۵ ][ ۶۶ ][ ۶۷ ][ ۶۸ ][ ۶۹ ][ ۷۰ ][ ۷۱ ][ ۷۲ ][ ۷۳ ][ ۷۴ ][ ۷۵ ][ ۷۶ ][ ۷۷ ][ ۷۸ ][ ۷۹ ][ ۸۰ ][ ۸۱ ][ ۸۲ ][ ۸۳ ][ ۸۴ ][ ۸۵ ][ ۸۶ ][ ۸۷ ][ ۸۸ ][ ۸۹ ][ ۹۰ ][ ۹۱ ][ ۹۲ ][ ۹۳ ][ ۹۴ ][ ۹۵ ][ ۹۶ ][ ۹۷ ][ ۹۸ ][ ۹۹ ][ ۱۰۰ ][ ۱۰۱ ][ ۱۰۲ ][ ۱۰۳ ][ ۱۰۴ ][ ۱۰۵ ][ ۱۰۶ ][ ۱۰۷ ][ ۱۰۸ ][ ۱۰۹ ][ ۱۱۰ ][ ۱۱۱ ][ ۱۱۲ ][ ۱۱۳ ][ ۱۱۴ ][ ۱۱۵ ][ ۱۱۶ ][ ۱۱۷ ][ ۱۱۸ ][ ۱۱۹ ][ ۱۲۰ ][ ۱۲۱ ][ ۱۲۲ ][ ۱۲۳ ][ ۱۲۴ ][ ۱۲۵ ][ ۱۲۶ ][ ۱۲۷ ][ ۱۲۸ ][ ۱۲۹ ][ ۱۳۰ ][ ۱۳۱ ][ ۱۳۲ ][ ۱۳۳ ][ ۱۳۴ ][ ۱۳۵ ][ ۱۳۶ ][ ۱۳۷ ][ ۱۳۸ ][ ۱۳۹ ][ ۱۴۰ ][ ۱۴۱ ][ ۱۴۲ ][ ۱۴۳ ][ ۱۴۴ ][ ۱۴۵ ][ ۱۴۶ ][ ۱۴۷ ][ ۱۴۸ ][ ۱۴۹ ][ ۱۵۰ ][ ۱۵۱ ][ ۱۵۲ ][ ۱۵۳ ][ ۱۵۴ ][ ۱۵۵ ][ ۱۵۶ ][ ۱۵۷ ][ ۱۵۸ ][ ۱۵۹ ][ ۱۶۰ ][ ۱۶۱ ][ ۱۶۲ ][ ۱۶۳ ][ ۱۶۴ ][ ۱۶۵ ][ ۱۶۶ ][ ۱۶۷ ][ ۱۶۸ ][ ۱۶۹ ][ ۱۷۰ ][ ۱۷۱ ][ ۱۷۲ ][ ۱۷۳ ][ ۱۷۴ ][ ۱۷۵ ][ ۱۷۶ ][ ۱۷۷ ][ ۱۷۸ ][ ۱۷۹ ][ ۱۸۰ ][ ۱۸۱ ][ ۱۸۲ ][ ۱۸۳ ][ ۱۸۴ ][ ۱۸۵ ][ ۱۸۶ ][ ۱۸۷ ][ ۱۸۸ ][ ۱۸۹ ][ ۱۹۰ ][ ۱۹۱ ][ ۱۹۲ ][ ۱۹۳ ][ ۱۹۴ ][ ۱۹۵ ][ ۱۹۶ ][ ۱۹۷ ][ ۱۹۸ ][ ۱۹۹ ][ ۲۰۰ ][ ۲۰۱ ][ ۲۰۲ ][ ۲۰۳ ][ ۲۰۴ ][ ۲۰۵ ][ ۲۰۶ ][ ۲۰۷ ][ ۲۰۸ ][ ۲۰۹ ][ ۲۱۰ ][ ۲۱۱ ][ ۲۱۲ ][ ۲۱۳ ][ ۲۱۴ ][ ۲۱۵ ][ ۲۱۶ ][ ۲۱۷ ][ ۲۱۸ ][ ۲۱۹ ][ ۲۲۰ ][ ۲۲۱ ][ ۲۲۲ ][ ۲۲۳ ][ ۲۲۴ ][ ۲۲۵ ][ ۲۲۶ ][ ۲۲۷ ][ ۲۲۸ ][ ۲۲۹ ][ ۲۳۰ ][ ۲۳۱ ][ ۲۳۲ ][ ۲۳۳ ][ ۲۳۴ ][ ۲۳۵ ][ ۲۳۶ ][ ۲۳۷ ][ ۲۳۸ ][ ۲۳۹ ][ ۲۴۰ ][ ۲۴۱ ][ ۲۴۲ ][ ۲۴۳ ][ ۲۴۴ ][ ۲۴۵ ][ ۲۴۶ ][ ۲۴۷ ][ ۲۴۸ ][ ۲۴۹ ][ ۲۵۰ ][ ۲۵۱ ][ ۲۵۲ ][ ۲۵۳ ][ ۲۵۴ ][ ۲۵۵ ][ ۲۵۶ ][ ۲۵۷ ][ ۲۵۸ ][ ۲۵۹ ][ ۲۶۰ ][ ۲۶۱ ][ ۲۶۲ ][ ۲۶۳ ][ ۲۶۴ ][ ۲۶۵ ][ ۲۶۶ ][ ۲۶۷ ][ ۲۶۸ ][ ۲۶۹ ][ ۲۷۰ ][ ۲۷۱ ][ ۲۷۲ ][ ۲۷۳ ][ ۲۷۴ ][ ۲۷۵ ][ ۲۷۶ ][ ۲۷۷ ][ ۲۷۸ ][ ۲۷۹ ][ ۲۸۰ ][ ۲۸۱ ][ ۲۸۲ ][ ۲۸۳ ][ ۲۸۴ ][ ۲۸۵ ][ ۲۸۶ ][ ۲۸۷ ][ ۲۸۸ ][ ۲۸۹ ][ ۲۹۰ ][ ۲۹۱ ][ ۲۹۲ ][ ۲۹۳ ][ ۲۹۴ ][ ۲۹۵ ][ ۲۹۶ ][ ۲۹۷ ][ ۲۹۸ ][ ۲۹۹ ][ ۳۰۰ ][ ۳۰۱ ][ ۳۰۲ ][ ۳۰۳ ][ ۳۰۴ ][ ۳۰۵ ][ ۳۰۶ ][ ۳۰۷ ][ ۳۰۸ ][ ۳۰۹ ][ ۳۱۰ ][ ۳۱۱ ][ ۳۱۲ ][ ۳۱۳ ][ ۳۱۴ ][ ۳۱۵ ][ ۳۱۶ ][ ۳۱۷ ][ ۳۱۸ ][ ۳۱۹ ][ ۳۲۰ ][ ۳۲۱ ][ ۳۲۲ ][ ۳۲۳ ][ ۳۲۴ ][ ۳۲۵ ][ ۳۲۶ ][ ۳۲۷ ][ ۳۲۸ ][ ۳۲۹ ][ ۳۳۰ ][ ۳۳۱ ][ ۳۳۲ ][ ۳۳۳ ][ ۳۳۴ ][ ۳۳۵ ][ ۳۳۶ ][ ۳۳۷ ][ ۳۳۸ ][ ۳۳۹ ][ ۳۴۰ ][ ۳۴۱ ][ ۳۴۲ ][ ۳۴۳ ][ ۳۴۴ ][ ۳۴۵ ][ ۳۴۶ ][ ۳۴۷ ][ ۳۴۸ ][ ۳۴۹ ][ ۳۵۰ ][ ۳۵۱ ][ ۳۵۲ ][ ۳۵۳ ][ ۳۵۴ ][ ۳۵۵ ][ ۳۵۶ ][ ۳۵۷ ][ ۳۵۸ ][ ۳۵۹ ][ ۳۶۰ ][ ۳۶۱ ][ ۳۶۲ ][ ۳۶۳ ][ ۳۶۴ ][ ۳۶۵ ][ ۳۶۶ ][ ۳۶۷ ][ ۳۶۸ ][ ۳۶۹ ][ ۳۷۰ ][ ۳۷۱ ][ ۳۷۲ ][ ۳۷۳ ][ ۳۷۴ ][ ۳۷۵ ][ ۳۷۶ ][ ۳۷۷ ][ ۳۷۸ ][ ۳۷۹ ][ ۳۸۰ ][ ۳۸۱ ][ ۳۸۲ ][ ۳۸۳ ][ ۳۸۴ ][ ۳۸۵ ][ ۳۸۶ ][ ۳۸۷ ][ ۳۸۸ ][ ۳۸۹ ][ ۳۹۰ ][ ۳۹۱ ][ ۳۹۲ ][ ۳۹۳ ][ ۳۹۴ ][ ۳۹۵ ][ ۳۹۶ ][ ۳۹۷ ][ ۳۹۸ ][ ۳۹۹ ][ ۴۰۰ ][ ۴۰۱ ][ ۴۰۲ ][ ۴۰۳ ][ ۴۰۴ ][ ۴۰۵ ][ ۴۰۶ ][ ۴۰۷ ][ ۴۰۸ ][ ۴۰۹ ][ ۴۱۰ ][ ۴۱۱ ][ ۴۱۲ ][ ۴۱۳ ][ ۴۱۴ ][ ۴۱۵ ][ ۴۱۶ ][ ۴۱۷ ][ ۴۱۸ ][ ۴۱۹ ][ ۴۲۰ ][ ۴۲۱ ][ ۴۲۲ ][ ۴۲۳ ][ ۴۲۴ ][ ۴۲۵ ][ ۴۲۶ ][ ۴۲۷ ][ ۴۲۸ ][ ۴۲۹ ][ ۴۳۰ ][ ۴۳۱ ][ ۴۳۲ ][ ۴۳۳ ][ ۴۳۴ ][ ۴۳۵ ][ ۴۳۶ ][ ۴۳۷ ][ ۴۳۸ ][ ۴۳۹ ][ ۴۴۰ ][ ۴۴۱ ][ ۴۴۲ ][ ۴۴۳ ][ ۴۴۴ ][ ۴۴۵ ][ ۴۴۶ ][ ۴۴۷ ][ ۴۴۸ ][ ۴۴۹ ][ ۴۵۰ ][ ۴۵۱ ][ ۴۵۲ ][ ۴۵۳ ][ ۴۵۴ ][ ۴۵۵ ][ ۴۵۶ ][ ۴۵۷ ][ ۴۵۸ ][ ۴۵۹ ][ ۴۶۰ ][ ۴۶۱ ][ ۴۶۲ ][ ۴۶۳ ][ ۴۶۴ ][ ۴۶۵ ][ ۴۶۶ ][ ۴۶۷ ][ ۴۶۸ ][ ۴۶۹ ][ ۴۷۰ ][ ۴۷۱ ][ ۴۷۲ ][ ۴۷۳ ][ ۴۷۴ ][ ۴۷۵ ][ ۴۷۶ ][ ۴۷۷ ][ ۴۷۸ ][ ۴۷۹ ][ ۴۸۰ ][ ۴۸۱ ][ ۴۸۲ ][ ۴۸۳ ][ ۴۸۴ ][ ۴۸۵ ][ ۴۸۶ ][ ۴۸۷ ][ ۴۸۸ ][ ۴۸۹ ][ ۴۹۰ ][ ۴۹۱ ][ ۴۹۲ ][ ۴۹۳ ][ ۴۹۴ ][ ۴۹۵ ][ ۴۹۶ ][ ۴۹۷ ][ ۴۹۸ ][ ۴۹۹ ][ ۵۰۰ ][ ۵۰۱ ][ ۵۰۲ ][ ۵۰۳ ][ ۵۰۴ ][ ۵۰۵ ][ ۵۰۶ ][ ۵۰۷ ][ ۵۰۸ ][ ۵۰۹ ][ ۵۱۰ ][ ۵۱۱ ][ ۵۱۲ ][ ۵۱۳ ][ ۵۱۴ ][ ۵۱۵ ][ ۵۱۶ ][ ۵۱۷ ][ ۵۱۸ ][ ۵۱۹ ][ ۵۲۰ ][ ۵۲۱ ][ ۵۲۲ ][ ۵۲۳ ][ ۵۲۴ ][ ۵۲۵ ][ ۵۲۶ ][ ۵۲۷ ][ ۵۲۸ ][ ۵۲۹ ][ ۵۳۰ ][ ۵۳۱ ][ ۵۳۲ ][ ۵۳۳ ][ ۵۳۴ ][ ۵۳۵ ][ ۵۳۶ ][ ۵۳۷ ][ ۵۳۸ ][ ۵۳۹ ][ ۵۴۰ ][ ۵۴۱ ][ ۵۴۲ ][ ۵۴۳ ][ ۵۴۴ ][ ۵۴۵ ][ ۵۴۶ ][ ۵۴۷ ][ ۵۴۸ ][ ۵۴۹ ][ ۵۵۰ ][ ۵۵۱ ][ ۵۵۲ ][ ۵۵۳ ][ ۵۵۴ ][ ۵۵۵ ][ ۵۵۶ ][ ۵۵۷ ][ ۵۵۸ ][ ۵۵۹ ][ ۵۶۰ ][ ۵۶۱ ][ ۵۶۲ ][ ۵۶۳ ][ ۵۶۴ ][ ۵۶۵ ][ ۵۶۶ ][ ۵۶۷ ][ ۵۶۸ ][ ۵۶۹ ][ ۵۷۰ ][ ۵۷۱ ][ ۵۷۲ ][ ۵۷۳ ][ ۵۷۴ ][ ۵۷۵ ][ ۵۷۶ ][ ۵۷۷ ][ ۵۷۸ ][ ۵۷۹ ][ ۵۸۰ ][ ۵۸۱ ][ ۵۸۲ ][ ۵۸۳ ][ ۵۸۴ ][ ۵۸۵ ][ ۵۸۶ ][ ۵۸۷ ][ ۵۸۸ ][ ۵۸۹ ][ ۵۹۰ ][ ۵۹۱ ][ ۵۹۲ ][ ۵۹۳ ][ ۵۹۴ ][ ۵۹۵ ][ ۵۹۶ ][ ۵۹۷ ][ ۵۹۸ ][ ۵۹۹ ][ ۶۰۰ ][ ۶۰۱ ][ ۶۰۲ ][ ۶۰۳ ][ ۶۰۴ ][ ۶۰۵ ][ ۶۰۶ ][ ۶۰۷ ][ ۶۰۸ ][ ۶۰۹ ][ ۶۱۰ ][ ۶۱۱ ][ ۶۱۲ ][ ۶۱۳ ][ ۶۱۴ ][ ۶۱۵ ][ ۶۱۶ ][ ۶۱۷ ][ ۶۱۸ ][ ۶۱۹ ][ ۶۲۰ ][ ۶۲۱ ][ ۶۲۲ ][ ۶۲۳ ][ ۶۲۴ ][ ۶۲۵ ][ ۶۲۶ ][ ۶۲۷ ][ ۶۲۸ ][ ۶۲۹ ][ ۶۳۰ ][ ۶۳۱ ][ ۶۳۲ ][ ۶۳۳ ][ ۶۳۴ ][ ۶۳۵ ][ ۶۳۶ ][ ۶۳۷ ][ ۶۳۸ ][ ۶۳۹ ][ ۶۴۰ ][ ۶۴۱ ][ ۶۴۲ ][ ۶۴۳ ][ ۶۴۴ ][ ۶۴۵ ][ ۶۴۶ ][ ۶۴۷ ][ ۶۴۸ ][ ۶۴۹ ][ ۶۵۰ ][ ۶۵۱ ][ ۶۵۲ ][ ۶۵۳ ][ ۶۵۴ ][ ۶۵۵ ][ ۶۵۶ ][ ۶۵۷ ][ ۶۵۸ ][ ۶۵۹ ][ ۶۶۰ ][ ۶۶۱ ][ ۶۶۲ ][ ۶۶۳ ][ ۶۶۴ ][ ۶۶۵ ][ ۶۶۶ ][ ۶۶۷ ][ ۶۶۸ ][ ۶۶۹ ][ ۶۷۰ ][ ۶۷۱ ][ ۶۷۲ ][ ۶۷۳ ][ ۶۷۴ ][ ۶۷۵ ][ ۶۷۶ ][ ۶۷۷ ][ ۶۷۸ ][ ۶۷۹ ][ ۶۸۰ ][ ۶۸۱ ][ ۶۸۲ ][ ۶۸۳ ][ ۶۸۴ ][ ۶۸۵ ][ ۶۸۶ ][ ۶۸۷ ][ ۶۸۸ ][ ۶۸۹ ][ ۶۹۰ ][ ۶۹۱ ][ ۶۹۲ ][ ۶۹۳ ][ ۶۹۴ ][ ۶۹۵ ][ ۶۹۶ ][ ۶۹۷ ][ ۶۹۸ ][ ۶۹۹ ][ ۷۰۰ ][ ۷۰۱ ][ ۷۰۲ ][ ۷۰۳ ][ ۷۰۴ ][ ۷۰۵ ][ ۷۰۶ ][ ۷۰۷ ][ ۷۰۸ ][ ۷۰۹ ][ ۷۱۰ ][ ۷۱۱ ][ ۷۱۲ ][ ۷۱۳ ][ ۷۱۴ ][ ۷۱۵ ][ ۷۱۶ ][ ۷۱۷ ][ ۷۱۸ ][ ۷۱۹ ][ ۷۲۰ ][ ۷۲۱ ][ ۷۲۲ ][ ۷۲۳ ][ ۷۲۴ ][ ۷۲۵ ][ ۷۲۶ ][ ۷۲۷ ][ ۷۲۸ ][ ۷۲۹ ][ ۷۳۰ ][ ۷۳۱ ][ ۷۳۲ ][ ۷۳۳ ][ ۷۳۴ ][ ۷۳۵ ][ ۷۳۶ ][ ۷۳۷ ][ ۷۳۸ ][ ۷۳۹ ][ ۷۴۰ ][ ۷۴۱ ][ ۷۴۲ ][ ۷۴۳ ][ ۷۴۴ ][ ۷۴۵ ][ ۷۴۶ ][ ۷۴۷ ][ ۷۴۸ ][ ۷۴۹ ][ ۷۵۰ ][ ۷۵۱ ][ ۷۵۲ ][ ۷۵۳ ][ ۷۵۴ ][ ۷۵۵ ][ ۷۵۶ ][ ۷۵۷ ][ ۷۵۸ ][ ۷۵۹ ][ ۷۶۰ ][ ۷۶۱ ][ ۷۶۲ ][ ۷۶۳ ][ ۷۶۴ ][ ۷۶۵ ][ ۷۶۶ ][ ۷۶۷ ][ ۷۶۸ ][ ۷۶۹ ][ ۷۷۰ ][ ۷۷۱ ][ ۷۷۲ ][ ۷۷۳ ][ ۷۷۴ ][ ۷۷۵ ][ ۷۷۶ ][ ۷۷۷ ][ ۷۷۸ ][ ۷۷۹ ][ ۷۸۰ ][ ۷۸۱ ][ ۷۸۲ ][ ۷۸۳ ][ ۷۸۴ ][ ۷۸۵ ][ ۷۸۶ ][ ۷۸۷ ][ ۷۸۸ ][ ۷۸۹ ][ ۷۹۰ ][ ۷۹۱ ][ ۷۹۲ ][ ۷۹۳ ][ ۷۹۴ ][ ۷۹۵ ][ ۷۹۶ ][ ۷۹۷ ][ ۷۹۸ ][ ۷۹۹ ][ ۸۰۰ ][ ۸۰۱ ][ ۸۰۲ ][ ۸۰۳ ][ ۸۰۴ ][ ۸۰۵ ][ ۸۰۶ ][ ۸۰۷ ][ ۸۰۸ ][ ۸۰۹ ][ ۸۱۰ ][ ۸۱۱ ][ ۸۱۲ ][ ۸۱۳ ][ ۸۱۴ ][ ۸۱۵ ][ ۸۱۶ ][ ۸۱۷ ][ ۸۱۸ ][ ۸۱۹ ][ ۸۲۰ ][ ۸۲۱ ][ ۸۲۲ ][ ۸۲۳ ][ ۸۲۴ ][ ۸۲۵ ][ ۸۲۶ ][ ۸۲۷ ][ ۸۲۸ ][ ۸۲۹ ][ ۸۳۰ ][ ۸۳۱ ][ ۸۳۲ ][ ۸۳۳ ][ ۸۳۴ ][ ۸۳۵ ][ ۸۳۶ ][ ۸۳۷ ][ ۸۳۸ ][ ۸۳۹ ][ ۸۴۰ ][ ۸۴۱ ][ ۸۴۲ ][ ۸۴۳ ][ ۸۴۴ ][ ۸۴۵ ][ ۸۴۶ ][ ۸۴۷ ][ ۸۴۸ ][ ۸۴۹ ][ ۸۵۰ ][ ۸۵۱ ][ ۸۵۲ ][ ۸۵۳ ][ ۸۵۴ ][ ۸۵۵ ][ ۸۵۶ ][ ۸۵۷ ][ ۸۵۸ ][ ۸۵۹ ][ ۸۶۰ ][ ۸۶۱ ][ ۸۶۲ ][ ۸۶۳ ][ ۸۶۴ ][ ۸۶۵ ][ ۸۶۶ ][ ۸۶۷ ][ ۸۶۸ ][ ۸۶۹ ][ ۸۷۰ ][ ۸۷۱ ][ ۸۷۲ ][ ۸۷۳ ][ ۸۷۴ ][ ۸۷۵ ][ ۸۷۶ ][ ۸۷۷ ][ ۸۷۸ ][ ۸۷۹ ][ ۸۸۰ ][ ۸۸۱ ][ ۸۸۲ ][ ۸۸۳ ][ ۸۸۴ ][ ۸۸۵ ][ ۸۸۶ ][ ۸۸۷ ][ ۸۸۸ ][ ۸۸۹ ][ ۸۹۰ ][ ۸۹۱ ][ ۱۰۴۲ ][ ۱۰۴۳ ][ ۱۰۴۴ ][ ۱۰۴۵ ][ ۱۰۴۶ ][ ۱۰۴۷ ][ ۱۰۴۸ ][ ۱۰۴۹ ][ ۱۰۵۰ ][ ۱۰۵۱ ][ ۱۰۵۲ ][ ۱۰۵۳ ][ ۱۰۵۴ ][ ۱۰۵۵ ][ ۱۰۵۶ ][ ۱۰۵۷ ][ ۱۰۵۸ ][ ۱۰۵۹ ][ ۱۰۶۰ ][ ۱۰۶۱ ][ ۱۰۶۲ ][ ۱۰۶۳ ][ ۱۰۶۴ ][ ۱۰۶۵ ][ ۱۰۶۶ ][ ۱۰۶۷ ][ ۱۰۶۸ ][ ۱۰۶۹ ][ ۱۰۷۰ ][ ۱۰۷۱ ][ ۱۰۷۲ ][ ۱۰۷۳ ][ ۱۰۷۴ ][ ۱۰۷۵ ][ ۱۰۷۶ ][ ۱۰۷۷ ][ ۱۰۷۸ ][ ۱۰۷۹ ][ ۱۰۸۰ ][ ۱۰۸۱ ][ ۱۰۸۲ ][ ۱۰۸۳ ][ ۱۰۸۴ ][ ۱۰۸۵ ][ ۱۰۸۶ ][ ۱۰۸۷ ][ ۱۰۸۸ ][ ۱۰۸۹ ][ ۱۰۹۰ ][ ۱۰۹۱ ][ ۱۰۹۲ ][ ۱۰۹۳ ][ ۱۰۹۴ ][ ۱۰۹۵ ][ ۱۰۹۶ ][ ۱۰۹۷ ]
.: Weblog Themes By iranblag :.

درباره وبلاگ

تيم مشاوران مديريت ايران IranMCT ----------------- http://iranmct.com ---------------- Iran Management Consultants Team
پنل کاربری
نام کاربری :
پسورد :
لینک های تبادلی
فاقد لینک
تبادل لینک اتوماتیک
لینک :
خبرنامه
عضویت   لغو عضویت
امکانات وب
شمارنده
شرکت مشاوره مدیریتبازارسازی مدیریت بازاریابی. بازدید تحقیقات بازاریابیآموزش مدیریت MBAدلایل ترک تحقیقات بازاریابی تحقیقات مدیریت شرایط سخت بازارکارت امتیازی متوازنارزیابی عملکرد . نمونه مطالعات موردی.برند برندینگانواع برند معرفی 21 نوع متفاوت از برندبرندسازی branding marketing . برندسازی.تحقیقات بازاریابی انگیزه بخش http://marketingbranding.ir سبک مدیریت است مدیریت بازاربازاریابیتحقیقات بازاریابی ویژگی های .حرفه ای مشاوره اموزش مدیریت.شناسایی مشتریان .تحقیقات بازاریابی استفاده از تحقیقات بازار و بازاریابی http://marketingsales.irmarketing مدیریت برندینگ . Business Management ConsultantIran Business Management ConsultantManagement . بازاریابیانواع بازاریابی 127 نوع بازاریابیبازاریابی. بازاریابی MarketingMix آمیختهآمیزه بازاريابیمدیریت بازاریابی. اخبار مدیریت و تجارتمدیریت.مشاوره بازاریابی مدیریت آموزش تکنیک‌های فروشندگی حرفه‌ای فروشندگی. اخبار مدیریت و تجارتبازاریابی برندینگ. http://iranmct.com/news/page/12مدیریت. مدیریت مشاوره بازاریابیآموزش. بیزینس پلن طرح توجیهی طرح business plan. برنامه بازاریابی Marketing Planبازاریابی. مشاوره تبلیغات مشاور تبلیغات مشاور مدیریت management مشاوره مدیریت انواع بازاریابی بازاریابی. Business Planبیرینس پلن طرح توجیهیمدیریت. کلینیک کاشت موی طبیعی آسمان