مشاوره مديريت - آموزش مديريت - آموزش فروشندگي حرفه‌اي
 
نويسندگان
عضویت
نام کاربری :
پسورد :
تکرار پسورد:
ایمیل :
نام اصلی :
آمار
امروز : 3008
دیروز : 4574
افراد آنلاین : 11
همه : 5163971

چه تلخ است روابطمان اين روزها كه چيزي نيست جز حسابگري:
مجلس عروسي يكي از بزرگان بود و ملا نصر الدين را نيز دعوت كرده بودند. وقتي مي خواست وارد شود، در مقابل او دو درب وجود داشت با اعلاني بدين مضنون: از اين درب عروس و داماد وارد مي شوند و از درب ديگر دعوت شدگان. ملا از درب دعوت شدگان وارد شد. در آنجا هم دو درب وجود داشت و اعلاني ديگر: از اين درب دعوت شدگاني وارد مي شوند كه هديه آورده اند و از درب ديگر دعوت شدگاني كه هديه نياورده اند. ملا طبعا از درب دومي وارد شد. ناگهان خود را در كوچه ديد، همان جايي كه وارد شده بود.

اين داستان حكايت زندگي ماست. كساني را به زندگي مان دعوت مي كنيم (رابطه هايي را آغاز مي كنيم) اما وقتي متوجه مي شويم از آنها چيزي عايدمان نمي شود، رابطه را قطع و افراد را به حال خودشان رها مي كنيم.
روابط عاطفي ما چيزي بيشتر از الگوي حاكم بر مناسبات تجاري و اقتصادي نيست.
عشق بر مبناي ترس و ضعف محاسبه گر است. اگر محبتي مي كنيم توقع جبران داريم دوست داشتن هاي ما قيد و شرط و تبصره دارد. حساب و كتاب دارد. اگر كسي را دوست داريم به خاطر اين است كه ليوان نيازمان پر شود. اگر رابطه اي سود آور نباشد آن را ادامه نمي دهيم.
و چه ستمگر است آنكه از جيبش به تو مي بخشد، تا از قلب تو چيزي بگيرد

                                R.panahi



امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۱ مرداد ۱۳۹۴ ] [ ۰۹:۱۵:۵۵ ] [ مشاوره مديريت ]
          
 
ديروز مي توانست پايان زندگي من باشد.

     پس امروز كه زنده ام معجزه اي از جانب خداوند است.

        در حقيقت ديدن هر روز معجزه اي از جانب اوست.

           خدايا تو را شاكرم به خاطر امروزم كه به من عطا فرمودي.

               و به تو قول خواهم داد تا امروز را سرشار از زيبايي سازم.

                     و آن را آنگونه كه تو دوست داري بسازم...

                                                 
                                           Z.musavi


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۱ مرداد ۱۳۹۴ ] [ ۰۹:۱۵:۵۴ ] [ مشاوره مديريت ]

انواع بازاريابي :

 

۱) شما در يك مهماني، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد، بلافاصله ميرين پيشش و مي گين: “من پسر ثروتمندي هستم، با من ازدواج كن”، به اين ميگن بازاريابي مستقيم

۲) شما در يك مهماني به همراه دوستانتون، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد، بلافاصله يكي از دوستاتون ميره پيش دختره ،به شما اشاره مي كنه و مي گه: ” اون پسر ثروتمنديه، باهاش ازدواج كن”، به اين مي گن تبليغات

                 shab ahange del aram

۳) شما در يك مهماني، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد، بلافاصله ميرين پيشش و شماره تلفنش رو مي گيرين، فردا باهاش تماس مي گيرين و مي گين:”من پسر ثروتمندي هستم، با من ازدواج كن”، به اين ميگن بازاريابي تلفني

۴) شما در يك مهماني، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد، بلافاصله كراواتتون رو مرتب مي كنين و ميرين پيشش، اون رو به يك نوشيدني دعوت مي كنيين، وقتي كيفش مي افته براش از روي زمين بلند مي كنين، در آخر هم براش درب ماشين رو باز مي كنين و اون رو به يك سواري كوتاه دعوت مي كنين و ميگين: ” در هر حال، من پسر ثروتمندي هستم، با من ازدواج مي كني؟”، به اين ميگن روابط عمومي

۵) شما در يك مهماني، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين كه داره به سمت شما مياد و ميگه: “شما پسر ثروتمندي هستي، با من ازدواج مي كني؟”، به اين مي گن شناسايي علامت تجاري شما توسط مشتري

۶) شما در يك مهماني، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد، بلافاصله ميرين پيشش و مي گين: “من پسر ثروتمندي هستم، با من ازدواج كن”، بلافاصله اون هم يك سيلي جانانه نثار شما مي كنه، به اين ميگن پس زدگي توسط مشتري

۷) شما در يك مهماني، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد، بلافاصله ميرين پيشش و مي گين: “من پسر ثروتمندي هستم، با من ازدواج كن” و اون بلافاصله شما رو به همسرش معرفي مي كنه، به اين مي گن شكاف بين عرضه و تقاضا

۸) شما در يك مهماني، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد، ولي قبل از اين كه حرفي بزنين، شخص ديگه اي پيدا مي شه و به دختره ميگه: “من پسر ثروتمندي هستم، با من ازدواج كن” به اين ميگن از بين رفتن سهم توسط رقبا

۹) شما در يك مهماني، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد، ولي قبل از اين كه بگين: “من پسر ثروتمندي هستم، با من ازدواج كن” ، همسرتون پيداش ميشه، به اين ميگن منع ورود به بازار

۱۳- شما در يك مهماني، يك دخترِ بسيار زيبا رو مي بينيد و ازش خوش تون مي آد. سعي مي كنيد به ش كم محلي كنيد تا از شما خوش اش بياد، اون هم فمينيست از آب در مي آد و برايِ در اومدنِ چشِ شما دستِ دوست تون رو مي گيره و با هم مي رن سان فرانسيسكو. به اين مي گن اشتباهِ استراتژيك در بازاريابي.

۱۴- شما در يك مهماني، يك دخترِ بسيار زيبا رو مي بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مؤدبانه يه يه شاخه گلِ سرخ به ش مي ديد و مي گيد: «من پسر ثروتمندي هستم، با من ازدواج كن»، اما اون گل رو توي سرتون مي زنه، چون شديداً استقلاليه. به اين مي گن اشتباهِ تاكتيكي در بازاريابي.

۱۵- شما در يك مهماني، يك دخترِ بسيار زيبا رو مي بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مي گيد: «من پسر ثروتمندي هستم، با من ازدواج كن»؛ امّا اون پيشنهادِ شما رو قبول نمي كنه، چون كه زندگيِ خوبي در كنارِ دوستِ دخترِ عزيزش داره! به اين مي گن حق هميشه با مشتري است.

۱۶- شما در يك مهماني، يك دخترِ بسيار زيبا رو مي بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مي گيد: «من پسر ثروتمندي هستم، با من ازدواج كن»؛ در همين لحظه ناگهان موبايلتون زنگ مي زنه و شما تهديد به مرگ مي شيد شما هم دمتون رو ميذاريد روي كولتون و ميريد به اين ميگن ناتواني در ورود به بازار

۱۷- شما در يك مهماني، يك دخترِ بسيار زيبا رو مي بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مي گيد: «من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن»؛ همون لحظه يه دختر ديگه كه قبلا با همين كلمات گولش زده بوديد سروكلش پيدا مي شه و رسواتون ميكنه
به اين ميگن تاثيرسوء سابقه در بازار.

۱۸- شما در يك مهماني، يك دخترِ بسيار زيبا رو مي بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مي گيد: «من پسر ثروتمندي هستم، با من ازدواج كن»؛ همون لحظه پاتون ميره روي پوست موز و جلوي طرف ولو مي شيد به اين ميگن ضايع شدگي مفرط يا فقدان ثبات در بازار.

۱۹- شما در يك مهماني، يك دخترِ بسيار زيبا رو مي بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مي خواهيد بگيد: «من پسر ثروتمندي هستم، با من ازدواج كن»؛ كه يك هو يك دختر زيباتر از اون رو پشت سرش مي بينيد فورا مسير رو عوض مي كنيد و به سمت دختر جديد مي ريد. به اين ميگن چشمچراني، نه ببخشيد تحليل لحظه به لحظه بازار.

۲۰- شما در يك مهماني، يك دخترِ بسيار زيبا رو مي بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مي گيد: «من پسر ثروتمندي هستم، با من ازدواج كن»؛ اونهم با شعف خاصي برمي گرده و لبخند مي زنه، شما كه باديدن چهره ۶۰ ساله اون به اشتباه خودتون پي برديد سرخ و سفيد شده و مجبوريد براي رهايي آسمون ريسمون ببافيد به اين ميگن بدبياري يا خطاي بازار

۲۱- شما در يك مهماني، يك دخترِ بسيار زيبا رو مي بينيد و ازش خوش تون مي آد. به جايِ اين كه جلو بريد و بگيد: «من پسر ثروتمندي هستم، با من ازدواج كن»؛ به مادرتون مي گيد كه با مادرش تماس بگيره و قرار خواستگاري رو بذاره. به اين مي گن بازاريابي سنتي.

۲۲- شما در يك مهماني، يك دخترِ بسيار زيبا رو مي بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مي گيد: «من پسر ثروتمندي هستم، با من ازدواج كن»؛ اون هم با دوست اش صحبت مي كنه و در موردِ شما توضيح مي ده و شما با هردوي اونا ازدواج مي كنيد. به اين مي گن بازاريابي دهان به دهان!

۲۳- شما در يك مهماني، يك دخترِ بسيار زيبا رو مي بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مي گيد: «من پسر ثروتمندي هستم، و مي خوام كاري كنم كه شما در مدتِ كوتاهي به آرزوهاتون برسيد. سيستمِ كار به اين شكله كه شما با من ازدواج مي كنيد، بعد دوستان و آشنايانِ خودتون رو هم تشويق به اين كار مي كنيد. به ازاي هر سه نفر چپ، سه نفر راست كه با من ازدواج كنن، شما مي تونيد … سهم بيشتري از ثروت من ببرين به اين مي گن «بازاريابي شبكه اي».

۲۴- شما در يك مهماني، يك دخترِ بسيار زيبا رو مي بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مي گيد: «من پسر ثروتمندي هستم، با من ازدواج كن با توجه به جريانات اخير ما مي تونيم n تا بچه داشته باشيم»؛ اونهم كه شديدا عاشق بچه است موافقت مي كنه و با هم يك مهد كودك راه مي اندازيد. به اين ميگن توجه به علاقمندي هاي بازار

۲۵- شما در يك مهماني، يك دخترِ بسيار زيبا رو مي بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مي گيد: «من پسر ثروتمندي هستم، با من ازدواج كن»؛ اون هم مي پرسه اگر با تو ازدواج كنم چند تا بچه مي خواهي؟ شما مي گيد هرچي بيشتر بهتر تازگي آزاد اعلام شده و تا ۵۰ ميليون جا داريم!!! اما طرف چشمهاش سياهي مي ره و روي زمين ولو ميشه. به اين ميگن نقص در مديريت رشد بازار. دلار در هفته باشد و شما و همسرتان مي توانيد روي چيزي كه مي خواهيد خرج كنيد. اين شامل نيازهايي مانند بنزين، لباس و كفش كار نمي شود اما مي تواند شامل بازي هاي ويديويي، كيف هاي دستي فانتزي و هر چيز ديگري كه نياز نيست باشد.

۶-      اينكه چطور با  كارت هاي اعتباري كار مي كنيد را درك كنيد و اينكه چطور مي توانيد نفع ببرند موقعي كه موفقيت درآمدتان را مديريت مي كنيد. آن ها مي توانند مفيد باشند اگر مجبور باشيد تا خريدهاي ماهيانه داشته باشيد كه شامل خوار و بار فروشي، بنزين و غيره مي شوند و سپس در پايان ماه پرداخت شوند تا از هزينه هاي مالي و بهره جلوگيري شود. امتياز براي پاداش پول انگيزه خوبي است. فقط به خاطر داشته بااشيد و مطمئن شويد كه خريد كارت اعتباري در بودجه ماهيانه اي كه مستقر كرده ايد و مي توانيد كل حساب را در پايان ماه به صورت نقدي داشته باشيد. اگر اين كار را نمي توانيد انجام دهيد پس كارت اعتباري نگيريد.



امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۱ مرداد ۱۳۹۴ ] [ ۰۹:۱۵:۵۱ ] [ مشاوره مديريت ]

يك پسر تگزاسي براي پيدا كردن كار از خانه به راه افتاده و به يكي از اين فروشگاهاي بزرگ كه همه چيز مي فروشند (Everything Under a Roof) در ايالت كاليفرنيا رفت.
مدير فروشگاه به او گفت : يك روز فرصت داري تا به طور آزمايشي كار كرده و در پايان روز با توجه به نتيجه كار در مورد استخدام تو تصميم ميگيريم.
در پايان اولين روز كاري مدير به سراغ پسر رفت و از او پرسيد كه چند مشتري داشته است ؟
پسر پاسخ داد كه يك مشتري
مدير با تعجب گفت: تنها يك مشتري ...؟ بي تجربه ترين متقاضيان در اينجا حدقل 10 تا 20 فروش در روز دارند. حالا مبلغ فروشت چقدر بوده است ؟
پسر گفت: 134,999.50 دلار
مدير تقريبا فرياد كشيد : 134,999.50 دلار .....؟
مگه چي فروختي ؟
پسر گفت : اول يك قلاب ماهيگيري كوچك فروختم، بعد يك قلاب ماهيگيري بزرگ، بعد يك چوب ماهيگيري گرافيت به همراه يك چرخ ماهيگيري 4 بلبرينگه. بعد پرسيدم كجا ميريد ماهيگيري ؟

گفت : خليج پشتي

من هم گفتم پس به قايق هم احتياج داريد و يك قايق توربوي دو موتوره به او فروختم.
بعد پرسيدم ماشينتان چيست و آيا ميتواند اين قايق را بكشد؟ كه گفت هوندا سيويك
من هم يك بليزر  دبليو دي4 به او پيشنهاد دادم كه او هم خريد
مدير با تعجب پرسيد : او آمده بود كه يك قلاب ماهيگيري بخرد و تو به او قايق و بليزر فروختي ؟

پسر به آرامي گفت : نه ، او آمده بود يك بسته قرص سردرد بخرد كه من گفتم بيا براي آخر هفته ات يك برنامه ماهيگيري ترتيب بدهيم، شايد سردردت بهتر شد !

                shab ahange del aram



امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۱ مرداد ۱۳۹۴ ] [ ۰۹:۱۵:۵۰ ] [ مشاوره مديريت ]


               

 

 

آلفرد نوبل از جمله افراد معدودي بود كه اين شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهي وفاتش را بخواند! زماني

 

 كه برادرش لودويگ فوت شد، روزنامه‌ها اشتباهاً فكر كردند كه نوبل معروف (مخترع ديناميت) مرده است.

 

 آلفرد وقتي صبح روزنامه ها را مي‌خواند با ديدن تيتر صفحه اول، ميخكوب شد:

 

«آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ آورترين سلاح بشري مرد!»

 

آلفرد، خيلي ناراحت شد. با خود فكر كرد: «آيا خوب است كه من را پس از مرگ اين گونه بشناسند؟»

سريع وصيت نامه‌اش را آورد. جمله‌هاي بسياري را خط زد و اصلاح كرد. پيشنهاد كرد ثروتش صرف جايزه‌اي

 

 براي صلح و پيشرفت‌هاي صلح آميز شود. امروزه نوبل را نه به نام ديناميت، بلكه به نام مبدع جايزه صلح

 

 نوبل، جايزه‌هاي فيزيك و شيمي نوبل و ... مي‌شناسيم. او امروز، هويت ديگري دارد.


يك تصميم، براي تغيير يك سرنوشت كافي است!

 

                                                                  z.mohammadi



امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۱ مرداد ۱۳۹۴ ] [ ۰۹:۱۵:۴۹ ] [ مشاوره مديريت ]
شركت هاي پايدار با انواع سنتي آن چه تمايزي دارند؟ معمولا شركت ها از طريق  تلاش هاي آگاهانه و عمدي پايدار مي شوند. براي اينكه چگونه اين انتقال رخ دهد مدل هاي سازماني شركت هاي سنتي و پايدار مورد مطالعه قرار گرفته اند.

يافته هايي در اين ميان حكايت از ويژگي هايي دارند كه شامل مواردي است كه در پي مي آيد:

  • مديران اصلي شركت هاي پايدار موقعي كه تصميم گيري مي كنند نگاهي بلندمدت دارند.
  • مديران ۷۲درصد از شركت هاي پايدار در مقابل ۴۰درصد از شركت هاي سنتي راغب هستند كه خطراتي كه ممكن است پايداري را دچار مشكل كنند مورد سنجش قرار بگيرند.
  • شركت هاي پايدار از بيرون ياد مي گيرند. در عمل آن ها كارمندانشان را تشويق مي كنند كه دانشي را از منابع خارجي شركت نسب به شركت هاي سنتي تحليل كنند (۷۲درصد در مقابل ۲۰ درصد از شركت هاي سنتي)
  • شركت هاي پايدار زنجيره هاي تامين خودشان را براي اتخاذ استراتژي هاي پايدار تشويق مي كنند (۸۳ درصد در مقابل ۲۰ درصد از شركت هاي سنتي)
  • شركت هاي پايدار همچنين روي معيارهاي پايداري در فرآيند بودجه بندي و سرمايه همكاري دارند و فرآيندهاي ارزيابي محكمي را ايجاد مي كنند كه اثرات جانبي آن براي  اهداف پايداري مي گذارند محاسبه مي شوند و برنامه هاي هدف داري را در ارتباط با مقاصد ناشي از نتايج كسب و كار در نظر مي گيرند (۹۰درصد در برابر ۱۰ درصد شركت هاي سنتي)


shab ahange del aram



امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۱ مرداد ۱۳۹۴ ] [ ۰۹:۱۵:۴۸ ] [ مشاوره مديريت ]

 دو پسر بچه در حال قدم زدن در كنار جاده اي بودند كه چشمشان به دو بشكه شير كه براي فروش به شهر مي بردند، افتاد. پسر هاي شيطان در هر بشكه يك قورباغه انداختند. قورباغه اول با خود گفت:"خدايا!من كه تا به حال در شير شنا نكرده ام. در پوش را هم كه به خاطر سنگين بودنش نمي توانم كنار بزنم.:و خود را رها كرد. وقتي در شهر، در بشكه آب را برداشتند. با يك قورباغه مرده مواجه شدند. اما قورباغه بشكه دوم با خود گفت:"من نمي توانم در بشكه را كنار بزنم، اما مي توانم شنا كنم."و آن قدر شنا كرد تا خود را به تكه اي خامه شناور رساند. وقتي كه در بشكه دوم باز شد. قورباغه با يك جهش بيرون پريد و خود را نجات داد. نتيجه يك برنده هيچ گاه تسليم نمي شود و كسي كه تسليم شود نيز هيچ گاه برنده نمي شود.


                     L.abdollahi




امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۱ مرداد ۱۳۹۴ ] [ ۰۹:۱۵:۴۷ ] [ مشاوره مديريت ]

زن كه باشي ...
عاقبت يك جايي ،يك وقتي...
به قول شازده كوچولو...
دلت اهلي يك نفر مي شود ...
و دلت ،براي نوازش هايش تنگ ميشود ...
حتي براي نوازش نكردنش ...
تو ميماني و دلتنگي ها...
تو مي ماني و قلبي كه لحظه هاي ديدار تند تر مي تپد..
سراسيمه مي شوي ،بي دست و پا مي شوي...
دلتنگ مي شوي ،دلواپس مي شوي...
دلبسته مي شوي ؛و مي فهمي...
نمي شود "زن" بود...
و عاشق نبود

                               L.abdollahi


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۱ مرداد ۱۳۹۴ ] [ ۰۹:۱۵:۴۶ ] [ مشاوره مديريت ]

ﺩﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﻗﺪﯾﻤﯽ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻋﺒﻮﺭ ﺍﺯ ﺑﯿﺎﺑﺎﻧﯽ ﺑﻮﺩﻧﺪ . ﺩﺭ ﺣﯿﻦ ﺳﻔﺮ ﺍﯾﻦ ﺩﻭ، ﺳﺮ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺑﺤﺚ
ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﮐﺎﺭ ﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﻣﯽﺭﺳﺪ ﮐﻪ ﯾﮑﯽ ﮐﻨﺘﺮﻝ ﺧﺸﻢ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﯽﺩﻫﺪ ﻭ ﺳﯿﻠﯽ ﻣﺤﮑﻤﯽ ﺑﻪ
ﺻﻮﺭﺕ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻣﯽﺯﻧﺪ.
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﻭﻡ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺷﺪﺕ ﺿﺮﺑﻪ ﻭ ﺩﺭﺩ ﺳﯿﻠﯽ ﺷﻮﮐﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻦﮐﻪ ﺣﺮﻓﯽ ﺑﺰﻧﺪ، ﺭﻭﯼ ﺷﻦﻫﺎﯼ
ﺑﯿﺎﺑﺎﻥ ﻧﻮﺷﺖ : » ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺩﻭﺳﺖ ﺯﻧﺪﮔﯽﺍﻡ ﺳﯿﻠﯽ ﻣﺤﮑﻤﯽ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺗﻢ ﺯﺩ «.
ﺁﻧﻬﺎ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺧﻮﺩ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﺗﺎ ﺍﯾﻦﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﺭﯾﺎﭼﻪﺍﯼ ﺭﺳﯿﺪﻧﺪ . ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﺩﺭ ﺁﺏ ﮐﻤﯽ ﺷﻨﺎ ﮐﻨﻨﺪ ﺗﺎ ﻫﻢ
ﺍﺯ ﺣﺮﺍﺭﺕ ﻭ ﮔﺮﻣﺎﯼ ﮐﻮﯾﺮ ﺧﻼﺹ ﺷﻮﻧﺪ ﻭ ﻫﻢ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﭘﯿﺶﺁﻣﺪﻩ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻨﻨﺪ . ﻫﻤﭽﻨﺎﻥﮐﻪ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺷﻨﺎ
ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﮐﻪ ﺳﯿﻠﯽ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩ، ﺣﺲ ﮐﺮﺩ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭ ﺑﺎﺗﻼﻕ ﺷﺪﻩ ﻭ ﮔﻞ ﻭ ﻻﯼ، ﻭﯼ ﺭﺍ
ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻣﯽﮐﺸﺪ . ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺧﻼﺻﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﻭﯼ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻫﺰﺍﺭ ﺯﺣﻤﺖ ﺍﺯ ﺁﻥ
ﻣﺨﻤﺼﻪ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﺍﺩ.
ﻣﺮﺩ ﮐﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﺣﺘﻤﯽ ﻧﺠﺎﺕﯾﺎﻓﺘﻪ ﺩﯾﺪ، ﻓﻮﺭﯼ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺷﺪ ﻭ ﺭﻭﯼ ﺳﻨﮓ ﮐﻨﺎﺭ ﺁﺏ ﺑﻪ ﺯﺣﻤﺖ ﺣﮏ
ﮐﺮﺩ : » ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺩﻭﺳﺖ ﺯﻧﺪﮔﯽﺍﻡ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﻗﻄﻌﯽ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﺍﺩ «. ﺩﻭﺳﺘﯽ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﺍﺩﻩ
ﺑﻮﺩ، ﻭﻗﺘﯽ ﺣﺮﺍﺭﺕ ﻭ ﺗﻼﺵ ﻭﯼ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺣﮏ ﮐﺮﺩﻥ ﺍﯾﻦ ﻣﻄﻠﺐ ﺩﯾﺪ، ﺑﺎ ﺷﮕﻔﺘﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ: » ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺗﻮ
ﺳﯿﻠﯽ ﺯﺩﻡ، ﺭﻭﯼ ﺷﻦ ﻧﻮﺷﺘﯽ ﻭ ﺣﺎﻝ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﺍﺩﻡ، ﺭﻭﯼ ﺳﻨﮓ ﺣﮏ ﻣﯽﮐﻨﯽ؟« ﻣﺮﺩ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ:
» ﻭﻗﺘﯽ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺁﺯﺍﺭ ﻣﯽﺩﻫﺪ، ﺁﻥ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺷﻦ ﺑﻨﻮﯾﺲ ﺗﺎ ﺑﺎ ﻭﺯﺵ ﻧﺴﯿﻢ ﺑﺨﺸﺶ ﻭ ﻋﻔﻮ، ﺁﺭﺍﻡ ﻭ
ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﻗﻠﺒﺖ ﭘﺎﮎ ﺷﻮﺩ . ﻭﻟﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺴﯽ ﺩﺭ ﺣﻖ ﺗﻮ ﮐﺎﺭ ﺧﻮﺑﯽ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩ، ﺑﺎﯾﺪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺳﻨﮓ ﺣﮏ
ﮐﻨﯽ ﺗﺎ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﻗﺎﺩﺭ ﺑﻪ ﻣﺤﻮ ﮐﺮﺩﻥ ﺁﻥ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﻭ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﺪﯾﻮﻥ ﻟﻄﻒ ﻭﯼ ﺑﺪﺍﻧﯽ «.
ﯾﺎﺩ ﺑﮕﯿﺮﯾﻢ ﺁﺳﯿﺐﻫﺎ ﻭ ﺭﻧﺠﺶﻫﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺷﻦ ﺑﻨﻮﯾﺴﯿﻢ ﺗﺎ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺧﻮﺑﯽ ﻭ ﻟﻄﻒ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ
ﺳﻨﮓ ﺣﮏ ﮐﻨﯿﻢ ﺗﺎ ﻫﯿﭻﮔﺎﻩ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﺸﻮﺩ.
ﻣﺎ ﺁﻣﺪﻩﺍﯾﻢ ﺗﺎ ﺑﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﻗﯿﻤﺖ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻨﯿﻢ، ﻧﻪ ﺑﻪ ﻫﺮ ﻗﯿﻤﺘﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﯿﻢ!

                       p.feyzollahi



امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۱ مرداد ۱۳۹۴ ] [ ۰۹:۱۵:۴۵ ] [ مشاوره مديريت ]

                       3.jpg   

 

 

 
 
5.jpg
 
 
 
 

 

9.jpg



 

10.jpg