مشاوره مديريت - آموزش مديريت - آموزش فروشندگي حرفه‌اي
 
نويسندگان
مطالب تصادفی
ترس و اضطراب در سايه ي آن بنيان هاي پيشرفت و ترقي را پايه ريزي كند. پس مي توان ادعا كرد زبان مهم ترين و بارزترين خصوصيت ذاتي انسان و وجه تمايز او با حيوانات است. لذا در مورد اهميت زبان مي توان اظهار داشت كه زبان، زندگي است و زندگي در زبان معنا مي يابد چنان كه هايدگر هم معتقد است كه زبان خانه بودن است و همه چيز در آن هستي و معنا پيدا مي كند. زبان مقام و نقش هاي ارزشمندي را در زندگي بشري ايفا نموده و مي نمايد. يكي از مهم ترين نقش هاي زبان، نقش ارتباطي آن است. به صورتي كه به وسيله زبان است كه انسان با ديگران و دنياي پيرامونش ارتباط برقرار مي كند و دنياي خود را با دنياي ديگران پيوند مي دهد و با كمك جستن از آن احساسات، عواطف، خواسته ها و انديشه و تفكرات خود را ابراز مي دارد.

علاوه بر نقش ارتباطي، زبان در تفكر نيز نقش قابل توجهي دارد و از فاكتورهاي موثر در نحوه تفكر فرد است. بدين معني كه نحوه ادراك و توصيف فرد از جهان تحت تاثير زبان او شكل مي گيرد. قدرت انتزاع و تخيل نيز به ميزان رشد زبان فرد بستگي دارد. به عبارتي، هر چه زبان فرد از رشد بيشتري برخوردار باشد تفكر انتزاعي او به مراتب بهتر است. ويتگنشتاين زبان را به دو نوع زبان فردي و جمعي تقسيم مي كند. او زبان فردي را ارتباط به شيوه متمايز و متفاوت با نحوه ارتباط با ديگران؛ يعني ارتباط با عميق ترين لايه هاي ذهن خود فرد تعريف مي نمايد كه اشاره به همان نقشي است كه زبان در تفكر دارد و زبان جمعي را استفاده از زبان و واژه ها براي برقراري ارتباط با ديگران مي پندارد كه با نقش ارتباطي زبان مطابقت دارد. عده اي از محققان نيز معتقدند كه فرايند ادراك و زبان اموري وابسته به يكديگرند و بر همديگر تاثير دارند چنانچه نحوه ادراك و شناخت ما از جهان متاثر از زباني است كه براي توصيف جهان به كار مي گيريم .

در مبحث اهميت نقش زبان در تفكر ”هردر“ انديشمند آلماني معتقد است كه زبان، فقط ابزاري براي انديشه نيست بلكه قالبي است كه انديشه و تفكر در آن شكل مي گيرد. عباس ميلاني نيز در تذكره الاولياء و تجدد اظهار مي دارد كه عقل و زباني سالم ملازم يكديگرند. زبان نه صرفا وسيله اي براي بيان تفكر، بلكه بخشي از ذات خود تفكر است و معتقد است كه زبان نارسا و نا پخته حكايت از تفكر و انديشه پريشان دارد.

 پياژه روانشناس معروف سويسي اعتقادش بر اين است كه زبان، مساعد كننده بسيار بزرگي براي رشد ذهني كودك و ارتباط تنگاتنگي با هم دارند به صورتي كه رشد تفكر يك كودك در رشد زباني او بسيار مشهود است. با اين وجود چنين اظهاراتي از سوي محققان در مورد زبان و تفكر حاكي از اهميتي است كه زبان در پيشرفت و پيشبرد حيات بشري داشته و دارد. پس مي توان گفت كه زبان راز پي بردن به اسرار هستي است. زبان دروازه ورود به افق زندگي ديگران است. در سايه زبان بود كه انسان توانست دستاوردهاي عظيم علمي، شاهكارهاي ادبي و مكاتب  فكري را بيافريند.

منبع :

http://www.mardoman.net/life/langrole/


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۵۵:۱۰ ] [ مشاوره مديريت ]

18 راه براي ارتقاي زبان جسماني

در اين مقاله قصد داريم راه هاي ارتقاء زبان جسماني (body language) را به شما آموزش دهيم. ارتقاء زبان جسماني، تاثير شگرفي در مهارت هاي فردي، جذابيت و حال و هواي كلي شما دارد. 

توصيه خاصي براي نحوه استفاده از زبان جسماني نيست. از نحوه استفاده شما از زبان جسماني، به طرق گوناگون برداشت مي شود، برحسب محيط و فردي كه با او صحبت مي كنيد. مثلاً وقتي با رئيستان صحبت مي كنيد، به طور متفاوتي از زبان جسماني استفاده مي كنيد، تا زمانيكه با دوستانتان گپ مي زنيد. در زير به برداشت هاي مختلفي كه در مورد زبان جسماني وجود دارد و راه هاي موثر براي استفاده از آن، اشاره مي كنيم.

اول اينكه، براي تغيير زبان جسمانيتان بايد از زبان جسماني كنونيتان مطلع باشيد. نحوه نشستن، برخاستن، و استفاده از دست ها و پاهايتان را حين صحبت با افراد مختلف بررسي كنيد. 

مي توانيد جلوي آينه تمرين كنيد. ممكن است به نظرتان احمقانه جلوه كند اما كسي كه نگاهتان نمي كند پس اشكالي ندارد. تمرين كردن جلوي آينه باعث مي شود خودتان ببينيد كه در مقابل ديگران چگونه به نظر مي رسيد و به شما فرصت مي دهد كه قبل از ظاهر شدن در دنياي واقعي، كمي از قبل تمرين كرده باشيد.

نكته ديگر اين است كه چشمانتان را ببنديد و تجسم كنيد كه براي احساس راحتي و اعتماد به نفس، چطور نشست و برخاست مي كنيد. اول آن را در ذهنتان تجسم كنيد و بعد امتحان كنيد.

همچنين مي توانيد دوستان، الگوي هاي مختلف، سوپراستارها يا ساير كساني كه فكر مي كنيد زبان جسماني خوبي دارند، را مشاهده كنيد. ببينيد چه مي كنند و چه نمي كنند. تكه هايي از رفتار آنها را كه دوست داريد برداشته و از آنها استفاده كنيد.

بعضي از اين نكته ممكن است اينطور به نظر برسد كه از چيزي تقليد مي كنيد. اما تقليد كردن راه خوبي براي ياد گرفتن يك چيز تازه است. و يادتان باشد، احساسات انسان معكوس كار ميكنند. اگر يك مقدار بيشتر لبخند بزنيد، بيشتر احساس خوشحالي مي كنيد. اگر صاف بنشينيد، احساس انرژي و كنترل بيشتري پيدا ميكنيد. اگر حركاتتان را كندتر كنيد، احساس آرامشتان بيشتر خواهد شد. در واقع احساساتتان رفتارهاي جديدتان را تقويت مي كند و ديگر احساس غريبي نخواهيد كرد. 

در اول كار ممكن است زبان جسمانيتان كمي اغراق آميز جلوه كند. موقع نشستن ممكن است باز كردن پاهايتان از هم يا صاف كردن پشتتان كمي مسخره به نظر برسد.  اما ايرادي ندارد. مردم آنقدرها هم كه شما فكر مي كنيد، توجه ندارند، آنها نگران مشكلات خودشان هستند. فقط كمي تمرين كنيد و رفتارهاي خودتان را زير نظر داشته باشيد و كنترل كنيد تا به تعادل برسيد.


1. دست ها يا پاهايتان را ضربدري نكنيد. احتمالاً شنيده ايد كه دست به سينه نشتن باعث مي شود ديگران تصور كنند حالت تدافعي به خودتان گرفته ايد يا گارد گرفته ايد. اين مسئله درمورد پاها هم صدق مي كند. پس دست ها و پاهايتان را موقع نشستن از هم باز كنيد.

2. ارتباط چشمي برقرار كنيد، اما زل نزنيد. اگر با افراد مختلفي در حال صحبت هستيد، با همه آنها به يك ميزان ارتباط چشمي داشته باشيد تا بتوانيد ارتباطي بهتر برقرار كرده و آنها را به گوش دادن تشويق كنيد. اما ارتباط چشمي زياد ممكن است باعث آزردگي مردم شود. نگاه نكردن به آنها هم ممكن است حس ناامني ايجاد كند. اگر موقع صحبت كردن عادت نداريد با شنونده هاي خود ارتباط چشمي برقرار كنيد، ممكن است شروع آن برايتان دشوار و وحشتناك به  نظر برسد. اما با تمرين و تلاش به آن عادت خواهيد كرد.

3. از اينكه فضاي بيشتري اشغال كنيد نترسيد. جاي بيشتري گرفتن مثلاً اينكه طوري بنشينيد و بايستيد كه پاهايتان كمي از هم باز باشد، نشاندهنده اعتماد به نفس و راحتي است. 

4. شانه هايتان را شل كنيد. وقتي احساس فشار مي كنيد، اين فشار بيش از هر جاي ديگر روي شانه هايتان خالي مي شود. در اين اوقات شانه هايتان كمي به جلو خم مي شوند. سعي كنيد در اين مواقع با لرزاندن آنها و فشار دادنشان به سمت عقب، آنها را ريلكس كنيد. 

5. موقع شنيدن حرف ديگران، سرتان را به نشانه تاييد تكان دهيد. اينكار باعث مي شود طرف مقابلتان مطمئن شود كه به حرفهايش گوش مي دهيد اما دقت كنيد كه بيش از اندازه اينكار را تكرار نكنيد كه شبيه داركوب شويد!

6. خم نشويد، صاف بنشينيد. صاف اما راحت نه اينكه به خودتان فشار بياوريد. 

7. خم شويد ولي نه خيلي زياد. اگر مي خواهيد نشان دهيد كه به حرفهاي طرف مقابلتان علاقه منديد، به سمت او خم شويد. اگر مي خواهيد نشان دهيد كه از خود مطمئن هستيد، عقب بنشينيد و فقط كمي خودتان را به سمت او متمايل كنيد. اما دقت كنيد كه به هيچ وجه زياد به سمت فرد مقابل خم نشويد چون با اينكار نيازمند و بيچاره به نظر مي رسيد كه محتاج تاييد ديگران است. اگر بيش از اندازه هم به سمت عقب تكيه كنيد، خودخواه و بي تفاوت به نظر خواهيد رسيد.

8. لبخند بزنيد و بخنديد. خيلي خودتان را جدي نگيريد و شاد باشيد. آرام و راحت باشيد و وقتي كسي حرف خنده داري مي زند، لبخند بزنيد يا بخنديد. اگر آدم مثبتي باشيد، مردم تمايل بيشتري به حرف زدن و ارتباط برقرار كردن با شما خواهند داشت. اما اولين نفري نباشيد كه به جوك هاي خودتان مي خندد چون باعث مي شود عصبي و محتاج جلوه كنيد. وقتي به كسي معرفي مي شويد، لبخند بزنيد اما دقت كنيد كه خنده تان مصنوعي نباشد چون دو رو به نظر خواهيد رسيد. 

9. به صورتتان دست نزنيد. ممكن است عصبي به نظر برسيد و حواس طرف مقابلتان را پرت مي كند. 

10. سرتان را بالا نگه داريد. چشمتان را به زمين ندوزيد چون باعث مي شود نامطمئن و كمي گمگشته به نظر برسيد. سرتان را صاف بالا نگه داريد و نگاهتان به سمت افق باشد. 

11. كمي رفتارهايتان را كندتر كنيد. دلايل زيادي براي اين وجود دارد. آرامتر راه رفتن نه تنها شما را آرامتر و مطمئن تر به نظرمي رساند، باعث مي شود استرس كمتري هم داشته باشيد. وقتي كسي صدايتان مي كند، گردنتان را سريع به آن سمت نچرخانيد و كمي آرامتر اين كار را انجام دهيد. 

12. از رفتارهاي ناآرام و بي قرار اجتناب كنيد. تيك هاي عصبي مثل تكان دادن پا ضربه زدن با انگشتان روي ميز از جمله رفتارهاي عصبي به شمار مي روند. با اين حركات فردي عصبي به نظر مي رسيد و وقتي بخواهيد با كسي صحبت كنيد اين رفتار موجب پرت شدن حواس فرد مي شود. سعي كنيد رفتارهايتان را آرام و ريلكس كنيد و روي حركاتتان تمركز داشته باشيد. 

13. از دستانتان با اطمينان و اعتماد بيشتري استفاده كنيد. به جاي اينكه با دستانتان حركات و رفتارهاي ناآرام و بي قرار انجام دهيد، مي توانيد از آن در صحبت كردن استفاده كنيد. براي توصيف چيزي يا تاكيد كردن روي مطلبي كه عنوان مي كنيد، از دستانتان كمك بگيريد. 

14. نوشيدنيتان را پايين نگه داريد. آنرا جلوي سينه تان نگه نداريد. در واقع، هيچ چيز را جلو سينه تان نگه نداريد چون باعث مي شود ديگران تصور كنند حالت تدافعي گرفته ايد. آنرا پايين ببريد و كنار پايتان نگه داريد.

15. پشتتان را تا انتهاي مهره ها صاف نگه داريد. خيلي از افراد با پشتي كاملاً صاف و در حالتي بسيار خوب مي ايستند يا مي نشينند. اما اشتباهي كه گاهاً خيلي از اين افراد مرتكب مي شوند اين است كه فكر ميكنند انتهاي تيره پشتشان تا ابتداي گردن است به همين خاطر گردنشان را جلو مي آورند. بايد بدانيد كه انتهاي مهره ها پشت سرتان است، از اينرو سرتان را هم بايد كاملاً صاف و در يك رديف با پشتتان نگه داريد.

16. خيلي نزديك به طرف مقابلتان نايستيد. همه آدم ها اگر موقع حرف زدن خيلي خودتان را به آنها نزديك كنيد احساس ناراحتي مي كنند. اجازه بدهيد طرف مقابلتان فضاي شخصي خود را داشته باشد و به آن حريم وارد نشويد.

17. آينه. گاهي وقتي با كسي به سر مي بريد، وقتي هر دوي شما ارتباط خوبي با هم پيدا مي كنيد، ناخودآگاه شروع به تقليد كردن از رفتارهاي هم مي كنيد. يعني زبان جسماني فرد مقابل را تقليد مي كنيد. اين كار ممكن است رابطه تان را بهتر كند. اگر او به جلو خم مي شود، شما هم به جلو خم مي شويد. اگر دستش را روي پايش ميگذارد، شما هم همين كار را تكرار ميكنيد. اما حواستان باشد كه فوراً واكنش ندهيد و همه تغييراتي كه او در زبان جسمانيش مي دهد را تكرار نكنيد. 

18. رفتار خوبي داشته باشيد. آخرين نكته اين است كه رفتاري مثبت، درعين حال صريح و آرام داشته باشيد. احساس شما به فرد مقابل خيلي خوب در رفتار و زبان جسمانيتان جلوه مي كند.


شما مي توانيد ربان جسمانيتان را تغيير دهيد اما اين هم مثل هر تغيير ديگري زمان مي برد. به خصوص اگر عادت كرده باشيد كه يك عمر به زمين خيره شويد، رفتارهايي مثل بالا نگه داشتن سرتان خيلي تلاش مي خواهد. و اگر بخواهيد همه رفتارهايتان را به طور همزمان اصلاح كنيد مطمئن باشيد كه به هيچ عنوان موفق نمي شويد و گيج مي شويد.

چند مورد از اين رفتارها را در نظر بگيريد و هر روز روي آنها كار كنيد. آنقدر تمرين كنيد تا اين رفتارها برايتان عادت شوند. بعد چند مورد رفتار ديگر را انتخاب كرده و روي آن كار كنيد.

منبع :

http://www.mardoman.net/?sn=articles&pt=full&id=1511


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۵۵:۱۰ ] [ مشاوره مديريت ]


ويران‌گري خطابه ، نقد گفتمان فرهنگي جمهوري اسلامى

«مردم نمي‌دانند چه مي‌خواهند.

تصميم‌ها و لذت‌هاي خود را به آن‌ها تحميل كن!»

روبر برسون

آيا جمهوري اسلامي در مقابله با يورش فرهنگي غرب موفق بوده است؟ ظاهراً پاسخ به اين پرسش چندان سخت نيست. عمل‌كرد فرهنگي انقلاب توفيق متوقَع نداشته است. علت چيست؟ اين پرسش اصلي اين مقاله است. فرضيه‌ي محوري نگارنده اين است كه گفتمان فرهنگي غرب بر صناعت «شعر» (خيال) مبتني شده است، حال آن‌كه گفتمان فرهنگي انقلاب اسلامي تا به حال بر صناعت «خطابه» پيش رفته است و همت‌اش صرف اين شده است كه در برهه‌هاي متوالي به اقناع مخاطب بپردازد. از هم‌اين رو توفيق برساختن جهاني از صور خيال آن‌گونه كه غرب ساخته است‌ نداشته است. اين دو گفتمان تواني هم‌سنگ در شكل‌دادن به رفتار مخاطب عام ندارند و بي‌ترديد اثر «تخييل» افزون‌تر از «اقناع» و بر آن چيره است. از اين گذشته بر اساس منطق ديالكتيك، خطابهويران‌گر است. هدف ما در اين مقاله اين است كه درآمدي بر اين فرضيه بنويسيم.

پيشينه‌ي مطالعه‌ي تحليلي خطابه و شعر1. صناعت خطابه

ظاهراً اولين انديش‌مندي كه به تفصيل درباره‌ي خطابه و شعر انديشيده و در باب كاركرد منطقي آن دو سخن گفته، ارسطو است. اما تحليل‌ او در مورد شعر بعدها بيش‌تر از خطابه مورد توجه قرار گرفت. ديويد راس كم‌توجهي به فن خطابه‌ي ارسطو را ناشي از دو عامل مي‌داند:

اگر امروزه فن خطابه كم‌تر از آثار ديگر ارسطو مطرح است، احتمالاً علت آن اين است كه خطيبان امروزه و (به درستي) بيش‌تر به استعداد و تجربه‌ي طبيعي گرايش دارند تا به ساختن، و هم‌چنين علت آن اين است كه مخاطبان هرچند هم‌واره به وسيله‌ي خطابه به آساني تحت تأثير واقع مي‌شوند، از اين حقيقت بيش‌تر شرمنده‌اند و علاقه‌اي به دانستن نحوه‌ي عملي‌شدن ترفندهاي خطابه ندارند. (راس 1377: 413)

آن‌چه راس بر آن انگشت گذاشته است نكته‌اي روان‌شناسانه و در خور توجه است. مردم دوست ندارند بدانند چه‌گونه با يك سخن نه چندان محكم اقناع مي‌شوند. اين باعث شرمنده‌گي است. اما خود را محق مي‌دانند به جريان احساسات برانگيخته‌شده با شعر دل بسپارند. به هر حال امروزه صاحب‌نظران معتقدند دو رساله‌ي فن خطابه و فن شعر از آن ابتدا جزو منطق ارسطو نبوده‌اند. (احمدي سعدي 1376) اين به جهت تلقي خاصي بوده است كه ارسطو از ماهيت نه چندان منطقي خطابه و شعر داشته است. حتا آن مجموعه‌ي ارغنوني كه از آثار پراكنده‌‌ي ارسطو در دوره‌ي بيزانسي (حدود 395-330 م) گرد آمد، فاقد دو رساله‌ي يادشده بود. نوافلاطونيان اسكندراني اين دو را بر منطقيات ارسطو پيوستند. ارسطو بيش از همه‌چيز در منطق به دنبال استدلال بود و حتا گلايه‌ي وي در مورد چند رساله‌اي كه پيش از او در «فن سخن‌وري» نوشته‌اند، اين بود كه در آن‌ها از عنصر استدلال در خطابه غفلت شده است. (راس 1377: 405) او سعي كرد در رساله‌ي خويش اين كاستي نويسنده‌گان قبل را بزدايد و در سراسر آن بر عنصر استدلال خطابه تأكيد ورزد. تعريف خطابه از نظر ارسطو اين است: «قدرت دريافتنِ راه‌هاي ممكن اقناع مردم در باب هر موضوع معين.»

از هم‌اين تعريف پيداست كه خطابه اگرچه عنصري استدلالي در درون خود دارد، ولي اين استدلال از سنخ برهان علمي نيست. خطابه بيش‌تر با ديالكتيك ارتباط دارد و همانند آن با استدلال‌هايي سامان مي‌يابد كه دانش هيچ علم خاصي را پيش‌فرض ندارند بل‌كه هر آدم عاقلي مي‌تواند آن‌ها را به كار گيرد و از آن پيروي كند. به بيان ديگر خطابه در مورد هر موضوعي توان بحث دارد ولي عمدتاً با موضوعاتي سروكار دارد كه مردم درباره‌ي آن‌ها تبادل نظر مي‌كنند. به اعتقاد ارسطو خطابه «فرع ديالكتيك و فرع مطالعه‌ي ويژگي‌اي است كه مي‌توان به درستي سياست ناميد.» (هم‌آن: 406) يعني صورت‌اش را از ديالكتيك و ماده‌اش را از سياست مي‌گيرد. از اين جمله برمي‌آيد كه بيش‌تر خطابه‌هاي اصيل سياسي مدنظر ارسطو بوده‌اند نه فقط آن‌هايي كه در محكمه‌ها ايراد مي‌شده‌اند. و اين به اهميت اقناع مخاطب از منظر سياسي برمي‌گردد، چيزي كه در مطالعه‌‌ي كاركرد خطابه هرگز نبايد از نظر دور داشت.

صاحب‌نظران منطق معتقدند بهترين شيوه براي اقناع مخاطب عوام كاربرد صناعت خطابه است. زيرا چنان در روان مردم تأثير مي‌كند كه حتا اگر صدق يا شهرت بحث خطابي را نپذيرند، ناخودآگاه از آن منفعل و به فعل وادار مي‌شوند. و شرمنده‌گي يادشده در بالا از هم‌اين‌جا نشأت مي‌گيرد: مردم وقتي صحن خطابه را ترك مي‌كنند از خود مي‌پرسند چرا ناخودآگاه منفعل مي‌شويم؟ و از هم‌اين روست كه در اكثر ملت‌ها و مذاهب، كساني هستند كه با مقياس‌هاي اقناعي دل مردم را به مسلك دل‌خواه‌شان متمايل مي‌كنند. (حلي 1381: 386) بنابراين تا جايي كه به خطيب مربوط است خطابه نبايد وارد حوزه‌ي مسايل علمي شود و نبايد استدلال‌هاي طولاني به كار گيرد. بل‌كه تنها بايد بر اساس چيزهايي كه مردم عوام در مورد آن در يك نشست مي‌توانند تبادل نظر ‌كنند، استوار باشد. ارسطو معتقد است «تا آن‌جا كه كسي مي‌كوشد ديالكتيك يا خطابه را نه به عنوان راه و روش بل‌كه به عنوان علم بسازد، ناخواسته ماهيت آن‌ها را در اثر تجاوز تخريب مي‌كند. يعني در اثر كوشش براي بازسازي آن‌ها به صورت علومي مربوط به موضوعاتي مشخص، نه به صورت صرف استدلال‌ها.» (نقل از: راس 1377: 408) بايد سطح مواجهه با مخاطب عام را يك‌سان و هم‌سان با حوصله‌ي او نگاه داشت. مخاطب حوصله و توان توجه به بحث‌هاي دقيق علمي را ندارد و ادبيات خطابه نبايد به بحث‌هاي علمي نزديك شود. خلاصه قصد خطيب اقناع مخاطب عام است، نه روشن‌گري علمي يا بيان حقيقت.

در كل روش‌شناسي صناعت خطابه بر روان‌شناسي اجتماعي ويژه‌اي مبتني است. اين روان‌شناسي تلقي صاحب منطق را از اصناف مخاطبان خطابه شكل مي‌دهد. اقناع زنان و كودكان بر اساس تلقي خاصي كه ضعف عقل در اين دو گروه را فرض مي‌گيرد آسان‌تر از اقناع مردان دانسته مي‌شده است. زيرا زنان و كودكان بيش‌تر توجه‌شان به «استدراجات» يعني ترفندهاي زيركانه‌ي خطيب به منظور اثرگذاري بيش‌تر بر مخاطب است تا به خود محتواي استدلال تمثيلي يا قياسي وى. (حلي 1381: 410) به عبارت ديگر افراد ضعيف‌العقل چندان تحت‌تأثير محتواي خطابه كه به آن عمود گفته مي‌شود قرار نمي‌گيرند و بيش‌تر با «اعوان» يعني امور پيراموني خطابه اقناع مي‌شوند. مخاطبان خطابه طيف وسيعي را تشكيل مي‌دهند كه بر اساس شدت و ضعف عقل مي‌توان آن‌ها را دسته‌بندي كرد. ولي هرچه هست، ميزان شدت و دقت عقل ايشان آن‌چنان نيست كه نتوان ايشان را از راه تمسك به مشهورات و مقبولات و درانداختن ترفندهاي خاص (استدراجات) اقناع كرد. وقتي يك گروه از انسان‌ها كنار هم جمع مي‌شوند، برآيندي از عقل جمعي در ايشان شكل مي‌گيرد كه مي‌توان با مشهورات و مقبولات بر مقاومت آن چيره شد و اقناع‌اش كرد. يعني «در جمع به تعبير جامعه‌شناسان وجداني خاص حكم‌فرماست كه همه‌ي حاضران را تحت تأثير قرار مي‌دهد.» خوانساري 1372: 234)

مبادي خطابه يعني گزاره‌هايي كه در بخش استدلالي خطابه بر آن‌ها تكيه مي‌شود، سه قسم است: مشهورات، مقبولات و مظنونات. «مشهورات» گزاره‌هايي است كه در نگاه اول و بي‌تأمل پذيرفته مي‌شوند، هرچند ممكن است پس از تأمل انكار گردند؛ مانند: برادرت را ياري كن، حتا اگر ستم‌گر باشد. «مقبولات» يعني سخنان افراد مورد اعتماد هم‌چون پيامبران و قديسان و حكما. «مظنونات» هم گزاره‌هايي است كه ذهن آن‌ها را به حالت غيرقطعي تصديق مي‌كند؛ مثال: هركه با دشمن نجوا كند، دشمن است. نگفته پيداست كه عقل جمعي عاميانه در مقابل اين قبيل گزاره‌ها منفعل مي‌شود. و الا عقل فردي دقيق جاي اما و اگر در اين گزاره‌ها را تشخيص مي‌دهد و آسان زير بار نمي‌رود.

اما شكل استدلال موجود در خطابه به دو صورت ممكن است برساخته شود: قياس ضمير (كوتاه) و تمثيل. قياس‌ كوتاه قياسي است كه در آن يكي از مقدمات (يا نتيجه) بر زبان نمي‌آيد و در ذهن مخاطب تكميل مي‌شود. بر زبان نياوردن مقدمه يا نتيجه سه وجه مي‌تواند داشته باشد: 1. «كساني كه در مشورت‌هاي حقوقي و سياسي شركت دارند، مردماني ساده‌اند كه قادر نيستند با شنيدن دلايل مثبته‌ي متعدد بصيرتي درباره‌ي موضوع به دست آورند و استنتاج صحيح بكنند. پس در خطابه‌هاي حقوقي و سياسي بايد استدلال‌ها و قياس‌هاي كوتاه به كار برد.» (گمپرتس 1375: 1672)

2. از اين جهت كه خطيب با عدم تصريح به مقدمه يا نتيجه مانع از پي‌‌بردن مخاطب به ضعف موجود در استدلال مي‌شود.

3. به منظور پرهيز از تطويل.*

كلمات قصار نتيجه‌ي قياس‌هاي ضمير يا خود كوتاه‌شده‌ي قياس‌هاي ضميرند. قياس بر علامت‌ها و احتمالات مبتني است. قياس مبتني بر علامت چنين است: فلان تب دارد، پس مريض است. در تمثيل هم يكي از اين چند حالت متصور است: مثال با آن‌چه مطلوب خطيب است ممكن است در يك معناي عام يا در يك نسبت يا فقط در اسم اشتراك داشته باشند. براي تمثيل اشتراك در نسبت مي‌توان اين نمونه را آورد: «ديونوسيوس شاه سيراكوس در اين صدد است كه حكم‌ران مستبد شود. زيرا پاس‌داراني براي حفاظت خود مي‌گمارد، هم‌آن‌گونه كه پيش از او كساني ديگر، مثلاً پسيستراتوس در آتن و تئاگس در مگارا چون درصدد مستبدشدن برآمدند پاس‌داراني بر خود گماشتند.» (هم‌آن) در اين تمثيل نسبت بين گماشتن پاس‌داران و قصد استبداد در ديونوسيوس و شاهان آتن و مگارا مشترك فرض شده است.

ارسطو در فصل سوم كتاب اول ريطوريقا خطابه را به سه نوع اصلي تقسيم مي‌كند:

1. خطابه‌هاي مشورتي سياسي كه براي واداشتن مخاطبان به انجام يك عمل يا پرهيز از يك عمل ايراد مي‌شود و نظر به آينده دارد.

2. خطابه‌هاي حقوقي و محاكماتي كه گاه براي اقامه‌ي دعواست و گاه براي دفاع و نظر به گذشته دارد خطابه‌هاي تشريفاتي كه براي ستايش يا نكوهش ايراد مي‌شود و نظر به اكنون دارد. مانندخطابه‌هايي كه در مجلس ترحيم به ياد درگذشته ايراد مي‌شود.

نظرگاه اصلي خطيب سياسي «سود و زيان» است، سودِ كاري كه ترغيب به انجام‌اش مي‌دهد و زيان كاري كه از آن بر حذر مي‌دارد. البته گاه ممكن است نظرگاه‌هاي «حق و ناحق» و «نيك و بد» هم در آن نقش داشته باشند. ولي نظرگاه اصلي خطيب حقوقي حق و ناحق است. براي خطيب تشريفاتي نيز امر نيك ستايش‌پذير و بد نكوهش‌پذير اولويت دارد. خطيب سياسي اگر سخن رقيب را هم تأييد كند هرگز معترف نمي‌شود كه اقدام به عملي بي‌فايده يا مضر، يا پرهيز از عملي سودمند را توصيه مي‌كند. خطيب حقوقي هم اگر وقوع عملي را اذعان كند، هرگز نمي‌پذيرد آن عمل به ناحق صورت گرفته و حقي از كسي پاي‌مال كرده است.

اين‌جا بهتر است چكيده‌ي گزارش تئودور گمپرتس در مورد ابزار و مواد لازم خطابه‌ي سياسي از نظرگاه ارسطو آورده شود:

موضوعات مشورت سياسي عبارت‌اند از: امور مالياتى، جنگ و صلح، دفاع از كشور، واردات و صادرات، قانون‌گذارى. خطيب بايد نظام‌هاي سياسي را بشناسد و اين‌كه چه براي آن‌ها زيان‌بار است و چه سودمند. او بايد افق فكر و ذهن خود را تا آن‌جا كه ممكن است گسترش دهد و از واقعيات تاريخي و پديدارهاي كنوني مشابه آن اطلاعات وسيع داشته باشد. يك‌سري گزاره‌هاي كلي هميشه بايد در ذهن خطيب وجود داشته باشد. هسته‌ي اصلي خطابه‌ي مشورتي سياسي ترغيب يا برحذرداشتن است و مطلب بنيادي در اين ترغيب‌ها و برحذرداشتن‌ها آن چيزي است كه آدمي براي رسيدن به آن تلاش مي‌كند يا از آن مي‌پرهيزد. آن‌چه آدمي مي‌خواهد در درجه‌ي اول سعادت است و بنابر اعتقاد عمومي اجزاي سعادت عبارت‌اند از: تبار بلند، دوستان خوب و فراوان، توان‌گرى، كودكان بسيار، پيري توأم با آرامش، مزاياي بدني از همه نوع، حرمت، افتخار، بخت نيك و فضيلت. استدلال‌هايي كه خطيب بايد در موارد ترديد در خطابه به كار برد از اين قبيل است: نيك يا موهبت آن چيزي است كه عكس آن بدي يا زيان است، يا عكس آن براي دشمنان سودمند است يا دشمنان را شاد مي‌كند. يا موهبت آن چيزي است كه به چنگ‌آوردن‌اش با زحمت فراوان صورت گرفته است يا آن چيزي است كه كسان بسيار خواهان‌اش هستند. اين‌ها نمونه‌هاي گزاره‌هاي كلي مورد استفاده‌ي خطيب در اقناع مخاطب براي سودمندي يا زيان‌باري يك عمل است. مردمان در مورد سودمندي يا زيان‌باري يك عمل اتفاق نظر دارند. اما در مورد كمي يا زيادي سود يا زيان آن معمولا هم‌رأي نيستند. خطيب مي‌تواند با شيوه‌هايي ايشان را به اتفاق نظر رساند. مي‌تواند اجزاي چيزي را در برابر چشم بگسترد و از اين طريق آن را بزرگ وانمود كند و گاهي هم همه‌ي اجزا را به هم بپيوندد و بدين ترتيب آن را كوچك نشان دهد. گاه مي‌تواند طلا را از آن جهت كه كم‌ياب است سودمندتر وانمود كند و گاه مي‌تواند آهن را از اين جهت كه فايده‌ي مصرفي‌اش بالاتر از طلاست، با ارج بيش‌تري نشان دهد. (هم‌آن: 1673-1675) استدلال خطابي انواع مختلفي دارد. يك نوع استدلال از راه اضداد است: «اگر جنگ سبب ويراني بوده است، صلح بايد به جبران آن توانا باشد.» نوع ديگر استدلال مبتني بر كم‌تر و بيش‌تر است: «كسي كه پدر خود را زده است چه‌گونه مي‌توان باور كرد كه بيگانه‌اي را نزده باشد.» نوع ديگر مبتني بر تقسيم و حذف است: «براي ارتكاب عمل ناحق سه علت وجود دارد. دو تاي آن‌ها با توجه به اوضاع و شرايط ممكن نيست در ميان بوده باشد. سومي را حتا مدعي نيز ادعا نكرده است.» و قس علي هذا. شنونده‌گان بيش‌تر از همه از سلسله استدلال‌هايي استقبال مي‌كنند كه نتيجه‌ي آن‌ها را بي‌آن‌كه ظاهر باشد، از آغاز حدس بزنند و نتيجه هم‌اين‌كه به زبان آمد، آنان را راضي سازد. اثر اين‌گونه استدلال از اين‌جاست كه انتظار شنونده تا لحظه‌ي آخر ادامه مي‌يابد و به آساني برآورده مي‌شود و شنونده از اين‌كه نتيجه با حدس او برابر درآمده است خوش‌حال مي‌شود و از تيزهوشي خود خرسند مي‌گردد. (هم‌آن: 1696-1697)

2. صناعت شعر

معتبرترين رساله‌اي كه از ارسطو باقي مانده و دقت و موشكافي فلسفي موجود در آن هنوز براي منتقدان هنر و زيبايي‌شناسان خيره‌كننده است، فن شعرِ اوست. ارسطو در اين رساله ابتدا شعر را از هنرهاي موسيقايي خويشاوند تفكيك مي‌كند. از آن پس به تقسيم شعر به انواع آن (حماسه و تراژدي و كمدي) و بررسي منشأ اين انواع مي‌پردازد و راه را براي تعيين مراتب اين سه نوع اصلي شعر باز مي‌كند. تراژدي حايز بالاترين مقام است. سپس تراژدي و اجزاي مقوم آن را بررسي مي‌كند و به افسانه كه از ديدگاه او مهم‌ترين جزء تراژدي محسوب مي‌شود، مي‌پردازد. اين رساله با بحثي در مورد زبان ادامه مي‌يابد و سپس به بررسي حماسه مي‌رسد و با يكي دو فصل كوتاه خاتمه مي‌يابد. (كتاب ارسطو در مورد كمدي ظاهرا از ميان رفته است.) به ساده‌گي مي‌توان دريافت كه ارسطو به شعر غنايي هرگز توجه نداشته است. «فيلسوف استاگيرايي سراينده‌گان اشعار غنايي را در زمره‌ي راويان واقعيات تاريخي يا مبدعان سخنان پرمعني و در بهترين حالت در رديف نمونه‌هاي استفاده از شگردهاي هنري فن بلاغت مي‌شمارد ولي آن‌جا كه از نظريات مربوط به شعر و قواعد شعر سخن مي‌گويد نامي از آنان به ميان نمي‌آورد.» (هم‌آن: 1675)

لذا لازم است وقتي سخن از شعر از ديدگاه ارسطو مي‌گوييم، آن تلقي از شعر كه در تاريخ و فرهنگ ايران وجود داشته و دارد را كنار بگذاريم و به «درام» بينديشيم. هم‌اين اشتراك لفظي باعث سوء‌فهم فيلسوفان ما از چيزي شده است كه ارسطو آن را شعر مي‌خواند. شعر به آن معنايي كه مصاديق‌اش در جامعه‌ي يونان مشهود ارسطو بوده و بر حماسه و تراژدي و كمدي مشتمل مي‌شد، در فرهنگ اسلامي سابقه نداشت و شناخته نبود. به هم‌اين دليل به اعتقاد زرين‌كوب «هيچ‌يك از مترجمان و شارحان عربي و سرياني اغراض و مقاصد فن شعر ارسطو را درست ملتفت نشده و از آن كتاب بهره‌ي درستي نگرفته‌اند». (ارسطو [بي‌تا]: 212) اين سوءفهم حتا دامن نوابغي هم‌چون ابن‌سينا و خواجه‌ي طوسي را هم گرفت. «از مقايسه‌ي اجمالي كلام خواجه با سخن شيخ برمي‌آيد كه اساس الاقتباس تلخيص‌گونه‌اي از فن الشعر شفا و خلاصه تمام فن شعر شفا در اين فصل خلاصه شده است و تمام اشتباهاتي كه شيخ در فهم اغراض ارسطو مرتكب شده است به عين در آن وارد شده است.» (هم‌آن: 211)

آن‌چه ارسطو آن را «شعر» مي‌نامد وجه تمايزش از نثر، وزن و قافيه نيست، بلكه «تقليد» است. بر اين اساس «ارايه‌ي خيالي شخصيت‌ها و رفتارها مانند نمايش‌هاي تقليدي هرچند فاقد وزن باشد شعر است و امپدكلس شاعر نيست هرچند موزون نوشته است.» (راس 1377: 415) آن‌چه هنرمند از آن تقليد مي‌كند، «شخصيت و احساسات و اعمال» است، نه جهان محسوس بل‌كه جهان ذهن انسان. لذا موسيقي تقليدي‌ترين است. چون موسيقي بيش از هر هنر ديگري مي‌تواند احساسات را به گونه‌اي موفقيت‌آميز تجسم بخشد. همه‌ي هنرهاي شعري عمل را تقليد مي‌كنند. اما نمايش آن را به كامل‌ترين صورت بازسازي مي‌كند. (هم‌آن: 416) كسي كه از عمل مردم تقليد مي‌كند، يا شخصيت‌هاي فراتر از حد متعارف را تقليد مي‌كند يا فروتر‌ها را. تراژدي شخصيت‌هاي فراتر اما نه آن اندازه برتر كه نتوانيم با ايشان هم‌دلي بورزيم را تصوير مي‌كند و كمدي شخصيت‌هاي فروتر را.

تعريف ارسطو از تراژدي به عنوان برترين نوع شعر عبارت است از «تقليد از كرداري كه خود به خود خوب و كامل است و اندازه‌ي خاصي دارد، به زباني كه هم‌راه است با آرايه‌هاي لذت‌بخشي كه هريك در اجزاي نمايش به صورت جداگانه مي‌آيد. و اين تقليد به صورت نمايشي صورت مي‌گيرد نه روايى، با لوازمي كه شفقت و هراس پديد مي‌آورند تا آن را از اين‌گونه عواطف و احساسات پاك سازند.» (فن شعر، فصل 6، نقل از: هم‌آن: 420)

مراد از آرايه‌هاي لذت‌بخش «زبان+ وزن+ آهنگ» است. كامل‌بودن به معناي دارابودن آغاز و ميانه و انجام است. اندازه‌داشتن هم فرع بر زيبايي‌شناسي ارسطو است مبني بر اين كه زيبايي مبتني بر اندازه است. اگر بيش از اندازه كوچك باشد، ادراك ما از آن به دليل فوري‌بودن‌اش تار و مبهم است. اگر بيش از اندازه بزرگ باشد وحدت و كليت آن از چشم تماشاگر نهفته مي‌ماند. داستان تراژيك بايد طولي داشته باشد كه حافظه بتواند آن را فرابگيرد. اما علت غايي تراژدي چيست؟ ارسطو پالايش را غايت تراژدي مي‌داند. به گفته‌ي راس «در باب اين آموزه‌ي معروف يك كتاب‌خانه كتاب نوشته‌اند.» اختلاف بين دو دسته از مفسران از اين ناشي مي‌شود كه آيا منظور نظر ارسطو پالايش به عنوان هدفي اخلاقي بوده است يا صرفاً استعاره‌اي بوده است از پالايش بدن از اخلاط بد كه سابقه‌ي مقايسه بين شعر و تخليه‌ي اين اخلاط به گورگياس مي‌رسد. مفهوم تداوي زهر با زهر با اين تلقي سازگار است. به هر حال تراژدي در مرحله‌ي اول شفقت و هراس پديد مي‌آورد. شفقت براي رنج‌هاي گذشته‌ي قهرمان و ترس از رنج‌هاي پيش‌رو. و با هم‌اين تمهيد باعث پالايش نفس از شفقت و هراس مي‌شود. (هم‌آن: 422) هم‌آن‌طور كه زهر را با زهر، سودا را با سودا و ترش را با ترش و تلخ را با تلخ از بدن مي‌پالايند.

در سنت فلسفه‌ي اسلامي به جهت سوءفهمي كه از شعر به معناي ارسطويي وجود داشت، تفسيري كه از غايت شعر شده است «تهييج شنونده براي يك عمل» بوده است. شعر به اين غايت نهايي از طريق تخييل آن عمل مي‌رسد. فارابي نوشته است:

مقصود از گفتار خيال‌انگيز آن است كه شنونده به سوي يك فعل برانگيخته شود و امري كه مورد تخييل قرار گرفته است اعم از اين كه از افعال زشت باشد يا نيكو، خواه صادق باشد خواه نباشد، در حقيقت بر طبق آن چيزي است كه خيال بر آن تعلق گرفته است. (فارابي 1408: 503، به نقل از احمدي سعدي 1376: 51)

در سنت فلسفه‌ي اسلامي خبري از تحليل آموزه‌ي دقيق «كاتارسيس» (پالايش) نيست. به جاي آن چنان‌چه در كلام فارابي مي‌بينيم سخن از تهييج معطوف به يك عمل است. به هم‌اين دليل در ميان فيلسوفان اسلامي بحث تخييل در مورد شعر برجسته گشته و روان‌شناسي دقيق‌تري از جانب ايشان به ويژه ابن‌سينا در مورد تخييل و تفاوت‌اش با «تصديق» ارايه شده است. ابن‌سينا شعر را كلامي مخيل مي‌داند كه نفس به آن اذعان مي‌كند و بر اثر انبساط يا انقباض خاطر بدون تفكر و اختيار حاصل مي‌شود و بالجمله به علت آن اذعان، يك انفعال و تأثر رواني غيرفكري براي نفس به وجود مي‌آيد. (ابن‌سينا 1404: 14) درواقع شيخ بر عنصر «انفعال نفس» تأكيد دارد. گاه نفس انسان چيزي را تصديق مي‌كند ولي از آن منفعل نمي‌شود و گاه انفعال هست ولي تصديق نيست. فرق بين تصديق و تخييل هم از هم‌اين‌جا ناشي مي‌شود: هر دو به نظر شيخ اذعان نفس‌اند ولي تخييل اذعان ناشي از شگفتي و لذت است درحالي‌كه تصديق اذعان حاصل از آگاهي به اين است كه محتواي گزاره با واقع مطابق است. (احمدي سعدي 1376: 53) بنابراين تخييل حاصل از شعر انفعال ناخودآگاه نفس را به دنبال مي‌آورد و از اين انفعال مي‌توان براي اغراض ديگري هم‌چون تهييج براي يك عمل فردي يا جمعي سود برد. كاملاً پيداست كه شعر با اين تفسير از غايت آن كه با كاتارسيس ارسطو فاصله دارد به خطابه از حيث غايتي كه از آن متوقع است نزديك مي‌شود. و به هم‌اين خاطر شيخ در اشتراك و فرق بين خطابه و شعر بياناتي در الشفاء آورده است. (ابن‌سينا 1404: 25)

گفتمان جمهوري اسلامي و گفتمان غرب:

ويران‌گري خطابه و سازنده‌گي شعر

گفتمان جمهوري اسلامي مطابق مدعاي اين نوشته مبتني بر صناعت خطابه است. و اين صناعت به گفته‌ي منطق‌دانان اقناع تصديقي مخاطبان را نشانه رفته است. حال آن‌كه گفتمان غرب بر صناعت شعر مبتني است و اين صناعت انفعال تخييلي مخاطب را هدف گرفته است. اقناع مبتني بر تصديق و انفعال مبتني بر تخييل دو حالت رواني‌اند ولي بي‌گمان از دو جهت متفاوت‌اند:

• ميزان اثرگذاري بر نفوس

• پاي‌داري اثر

حاصل گفتمان غرب صورت‌ها و تصاوير است. درحالي‌كه حاصل گفتمان مبتني بر خطابه «گزاره‌ها» است. انفعال نفس از صورت سريع‌تر و شديدتر و پاي‌دارتر از گزاره است. در انفعال مبتني بر تخييل، چون مخاطب در مقام اذعان به چيزي (از قبيل صدق و كذب، سود و زيان، حق و ناحق، نيك و بد) نيست، نيازي به فعاليت ذهني از سنخ فكر يا فعاليتي شبيه به فكر هم‌چون مقايسه‌ي بين دو طرف گزاره و ميل به يك‌طرف احساس نمي‌كند. حالت آن بيش‌تر انفعال است نه فعل. براي انفعال نيازي به فعاليت نفس نيست. از اين جهت حالت ناشي از تخييل آسان‌تر از موقعي كه فعاليت اذعان‌گرانه‌ي ذهن را مي‌طلبد، عارض نفس مي‌شود. و نفس چون در تجربه‌ي آن حالت نيازي به فعاليت نمي‌بيند، اثر آن را ناخودآگاه مي‌پذيرد.

قوه‌ي خيال در فلسفه‌ي اسلامي از هم‌آن ابتدا مورد اهتمام فيلسوفان قرار گرفت. فارابي و ابن‌سينا براي تبيين چه‌گونه‌گي وحي به خيال متصل (خيال درون انسان) متوسل شدند و سهروردي از عالم خيال منفصل براي تبيين معاد جسماني و معجزات و خوارق عادات پيامبران بهره برد. در واقع در اين تلاش‌ها، قوه‌ي خيال بيش‌تر به عنوان «ترجمان ناخودآگاه» حقايق عقلاني به زبان صورت و تصوير ايفاگر نقش بود. منظور از قيد ناخودآگاه اين است كه هيچ‌گاه در فلسفه‌ي اسلامي سنت توجه به قوه‌ي خيال به اين شكل نبوده كه از اين قوه، آگاهانه براي ابداع صور و خلق تصاوير در عالم بيرون استفاده كنند. شعر اگر تصوير مي‌ساخت تصاويري بود كه در قوه‌ي متخيله‌ي مخاطب و از راه زبان ساخته مي‌شد. يعني تنها وجود ذهني داشت و براي خلق اين تصاوير در عالم بيرون (بر روي بوم يا تنديس) تلاشي در خور صورت نمي‌گرفت. اين به جهت منعي بود كه از تصويرسازي در شريعت اسلام وجود داشت.

آن‌چه عمل‌كرد فرهنگي جمهوري اسلامي را ناكارآمد كرده است چيره‌گي گفتمان معطوف به اقناع مخاطب است. مخاطب فرهنگي فقط پاي منبر نشسته است. تصويري نمي‌بيند و خيال‌اش تحريك نمي‌شود. كسي كه از موضع ارزش‌هاي جمهوري اسلامي سخن مي‌گويد تنها از برخي شگردهاي اقناعي و مبتني بر استدلال اقناع‌كننده استفاده مي‌كند. لذا فرستادن «تكبير» يا «دادن شعار» به شيوه‌اي براي ابراز اين كه خطابه بر مخاطبان كارگر افتاده است به كار گرفته مي‌شود. اين‌ها همه به خاطر اين است كه قدرت اقناعي خطابه چندان قوي نيست و نياز به تقويت گاه‌به‌گاه دارد. نياز به اين دارد كه مخاطب نشان بدهد اقناع شده است و اين را به رخ خطيب بكشد: «من اقناع شدم جناب خطيب!»

ولي آيا رفتار مخاطب صناعت شعر اين‌گونه است؟ هرگز. مخاطب در مقابل شعر منفعل است. چون شعر براي او جهاني خيالي مي‌سازد و مخاطب ناخودآگاه در آن جهان خيالي واقع مي‌شود. آيا معقول است كه كسي براي اذعان به اين كه كجا واقع شده است، تكبير بفرستد يا شعار بدهد؟ او در «آن‌جا» قرار گرفته است بي هيچ شكي و شبهه‌اى. نيازي به اين احساس نمي‌كند كه بگويد بله، من اين‌جا هستم. كاركرد شعر هم‌اين است. جهاني خيالي مي‌سازد و مخاطب را بي آن‌كه خودش چندان آگاه باشد در آن مي‌نشاند.

جهان خيالي جمهوري اسلامي كجاست؟ آن جهان خيالي كه در اين سه دهه بايد شكل مي‌گرفت و ايرانيان مي‌بايست در آن زيست مي‌كردند كجاست؟ از كدام خورشيد و كوه و ابر و ماه و با كدام آدم‌ها و خانه‌ها و كوچه‌ها ساخته شده است؟ يك نگاه به تابلوهايي كه اسم خيابان‌ها و كوچه‌هاي تهران پاي‌تخت جمهوري اسلامي را روي خودش دارد بيندازيد. اين اسم‌ها آيا جهان خيالي ساخته‌اند؟ يك نگاه ديگر بيندازيد به اسم كافي‌شاپ‌ها و فروش‌گاه‌ها. جهاني خيالي اين‌ها چيست و از كجاست؟

بگذاريد از يك منظر راديكال‌تري به پديده‌ي «سخن‌گفتن در مورد خوبي» نگاه كنيم. منطق ديالكتيك شرق در دائو ده جينگ مي‌توان اين منطق را سراغ گرفت و بعدها به نوعي در منطق فيلسوف آلماني هگل نيز خودش را نشان داد به ما مي‌گويد وقتي چيزي را «خوب» مي‌نامي «بدي» را هم پديد آورده‌اى. وقتي چيزي را زيبا مي‌نامي زشتي را هم پديد آورده‌اى. اين ديالكتيك يعني چه؟ يعني وقتي ما از خوبي و زيبايي سخن مي‌گوييم از آن‌جا كه تعرف الأشياء بأضدادها معلوم مي‌شود تصوري از بدي و زشتي در نفس و ذهن خودمان داريم. وقتي چيزي را زيبا مي‌ناميم خودبه‌خود در نفس خود به چيزهاي زشت نيز مي‌انديشيم. مخاطب را نيز براي ديدن زشتي‌ها بيدار مي‌كنيم و مخاطب براي فهم سخن ما ناخوداگاه متوجه چيزهاي زشت مي‌شود. آن‌گاه چه اتفاقي مي‌افتد؟ انسان سخن‌گو و سخن‌شنو كه در مجلس خطابه نشسته‌اند هردو بر اساس منطق ديالكتيك ذهن، به چيزهاي زشت هم متوجه مي‌شوند و بدون اين كه از آن‌ها مستقيم نامي ببرند تحت تأثير زشتي‌شان قرار مي‌گيرند. (دقت شود) تا پيش از خطابه، چون بر چيزي نام نگذاشته‌ايم به مخالف آن نام نيز متوجه نگشته‌ايم. ولي وقتي با سخن‌گفتن بر چيزي نامي مي‌دهيم مخاطب و خودمان به متضاد آن نام نيز متوجه مي‌شويم و صورتي ذهني از آن چيز مخالف در ما پديد مي‌آيد. يعني اگر ما در هر خطابه يك چيز را «خوب» بناميم صورتي ذهني از يك چيز بد نيز در ذهن پديد آورده‌ايم. پس ما با هزار خطابه، هزار انديشه‌ي بد و زشت نيز بر ذهن خود و مخاطب‌مان افزوده‌ايم. اين روند اگر مدام تكرار شود حاصلي نخواهد داشت جز اين كه ما بر ذهن خودمان و مخاطب‌مان انبوهي از انديشه‌هاي زشت و بد تلنبار كنيم. اسم اين پديده را «انباشت بدي‌ها و زشت‌ها» مي‌گذاريم و آن را كاركرد ويران‌گر خطابه مي‌دانيم. پس خطابه در مورد خوبي‌ها باعث خودآگاه‌شدن مخاطب و خطيب در مورد انواع بدي‌ها مي‌شود.

اما خيال چه؟ آيا در خيال ما انباشت اين بدي‌ها و زشتي‌ها را نمي‌توانيم داشته باشيم؟ آيا يك فيلم پورنوگراف يا خشونت‌گرا يك چيز بد و زشت نيست؟ آيا در خيال منطق ديالكتيك كار نمي‌كند؟ بايد بگوييم نه. چون در خيال موضع ما تماشاگري است نه فهم، اما در خطابه موضع ما فهم است نه نظاره‌گرى. ما وقتي با يك صحنه‌ي پورنوگرافيك مواجه مي‌شويم نظاره‌گر ماجراييم. و آن‌چه در جان ما رسوخ مي‌كند خود اين تصوير است نه «اسمي» نهاده شده بر رويش. فقط براي فهم معناي يك اسم ما بايد به ضدش توجه داشته باشيم ولي براي ديدن يك منظره نيازي به توجه به چيزي ضد آن منظره نيست. اصلاً مفهوم «ضدمنظره» ناممكن است. منظره ضد ندارد. به‌هم‌اين‌سان توجه تماشاگر به ضد يك منظره نيز ناممكن است. اگر نظام كلام ما طوري نبود كه پورنوگرافي را «زشت» يا «زيبا» بنامد آيا هرگز ما آن را چيزي زشت يا زيبا مي‌خوانديم؟ ما صرفاً نظاره‌گر آن مي‌بوديم نه داوري‌كننده درباره‌ي آن. بنابراين اصلاً من نبايد در مورد امر خيالي واژه‌هاي زيبا يا زشت را به كار ببرم. بل‌كه خيالات، مرا در جهان خودشان مي‌كشند و من ناخودآگاه در جهان ‌خيالي مصنوع قرار مي‌گيرم.

اصولاً اگر به جهان‌شناسي در فلسفه و عرفان اسلامي نيز توجه كنيم مي‌بينيم مرحله‌ي خيال مقدم بر سخن‌گفتن در مورد جهان بوده است. «كلام» در تاريخ رفتار الاهي بسيار متأخرتر است. قرآن كلام خداست و انجيل و تورات نيز هم‌چنين. ولي جهان را اين كتب مقدس نساخته‌اند. ساختن با خيال بوده است. (خيال اين‌جا به معناي به‌كاررفته در عرفان نظري ابن‌عربي مدنظر است كه وسيع‌ترين عالم در هستي است.) سپس براي بيان «امر مصنوع» و تبيين رابطه‌اش با صانع، «كلام» فرود آمده است.

در دفتر دوم دائو د جينگ، لائوتسه يكي از انديش‌مندان چين باستان مي‌گويد: «فرزانه بي‌آن‌كه سخني بگويد تعليم مي‌دهد.» (لائوتسه 1385: 101) اين مضمون به نوعي در حديثي از امام‌صادق(عليه‌السلام) نيز آمده است: «كونوا دعاة الناس بغير السنتكم.» يعني خوانندگان مردم [به اسلام] باشيد به غير زبان‌هاتان. منطقي كه پشت اين بي‌سخني و بي‌كنشي وجود دارد منطق ديالكتيك است: «فرزانه به كوشش بي‌كنش متكي است و تعليم بي‌كلام را ادامه مي‌دهد... چون كنش فقط مي‌تواند چيزي را به قيمت پست‌گردانيدن چيزي ديگر بلند كند. در واقع كار فرزانه كاري‌كردن از راه آرام‌بودن است. او نه با كلام كه با عمل تعليم مي‌دهد.» (هم‌آن: 106) خلاصه‌ي انديشه‌ي دائوي در اين‌باره اين است: «زيبايي را كه همه‌گان هم‌چون زيبايي تصديق كنند آن‌گاه زشتي هست. خوبي را كه همه‌گان هم‌چون خوبي تصديق كنند آن‌گاه بدي هست.» (هم‌آن: 101) اگر اين ترجمه دقيق و مطابق با خود متن باشد بايد گفت حاكي از يك انديشه‌ي فوق‌العاده است. وقتي در مورد زيبابودن يا خوب‌بودن يك چيز «تصديق» (ارزش‌داوري) صورت مي‌گيرد، «آن‌گاه» (يعني ناگهان) «زشتي و بدي هست». يعني تا تصوري از زشتي يا بدي «موجود» نباشد نمي‌توان در مورد خوب يا زيبا بودن چيزي حكم داد. پس تصديق يك امر زيبا به نحو ناگهاني توسط يك امر زشت احاطه مي‌شود. پس هرچه تصديق ‌خوبي‌ها بيش‌تر شود بدي‌ها بيش‌تر ما را احاطه مي‌كنند، بدي‌هايي كه «هستند».

جمهوري اسلامي اگرچه در ظاهر امر با خطابه درصدد اقناع مخاطب است اما در واقع دارد فضاي تنفس مقيمان جمهوري اسلامي را از بدي‌ها و زشتي‌ها مي‌آكند. و اين ويران‌گري است. و هم‌اين است سِرّ اين‌كه مي‌بينيم از نسل انقلابى، نسل ضدانقلابي بيرون مي‌آيد و از نسل ضدانقلابي نسل انقلابى. تا زماني كه در اين كشور تكيه بر خطابه است روند توليد ذهنيت زشت و بد هم هست و تا زماني كه خيال جدي گرفته نشود و گفتمان مبتني بر شعر به بنياد همه‌ي امور فرهنگي تبديل نشود چيزي ساخته نمي‌شود بل‌كه آن‌چه هم كه بود رفته‌رفته ويران‌تر و ويران‌تر مي‌شود.

پس اي جمهوري اسلامي سكوت كن و آرام باش و به خيال بسپار تا جهان‌ات را بسازد!

پي‌نوشت:

* محمدرضا مظفر در المنطق چنين مي‌نويسد: «ضمير در اصطلاح منطق‌دانان در باب قياس، هر قياسي است كه كبرايش حذف شده باشد. ولي از آن‌جا كه در خطابه شايسته است به جهت اختصار و پنهان‌داشتن كذب كبرا، كبراي قياس‌ها حذف شود، تمام قياس‌هاي به كاررفته در خطابه را ضمير مي‌خوانند. چون غالباً يا دايماً كبرايش محذوف است.» (مظفر [بي‌تا]: 438)

منابع:

1. ابن‌سينا (1404). «الشفاء». المنطق. ج4. الفن التاسع. تصحيح عبدالرحمن بدوى. قم: منشورات مكتبه آيه الله العظمي المرعشي النجفى.

2. احمدي سعدى، عباس (1376). «جايگاه شعر در منطق». فصلنامه‌ي «نامه مفيد». شماره‌ي يازدهم.

3. ارسطو (بي‌تا). «فن شعر». ترجمه‌ي عبدالحسين زرين‌كوب. تهران: اميركبير.

4. حلي (1381). «الجوهر النضيد». ترجمه‌ي منوچهر صانعي دره‌بيدى. تهران: حكمت.

5 خوانسارى، محمد (1372). «منطق صوري». تهران: آگاه.

6. راس، سر ويليام ديويد (1377). «ارسطو». ترجمه‌ي مهدي قوام صفرى. تهران: فكر روز.

7. فارابى، (1408). «المنطقيات». ج1. قم: منشورات مكتبه آيه الله العظمي المرعشي النجفى.

8. گمپرتس، تئودور (1375). «متفكران يوناني». ج3. ترجمه‌ي محمدحسن لطفى. تهران: خوارزمى.

9. لائوتسه (1385). «دائو راهي براي تفكر». ترجمه‌ي ع پاشايى. تهران: چشمه.

10. مظفر، محمدرضا (بي‌تا). «المنطق». تصحيح غلام‌رضا فياضى. قم: موسسه النشر الاسلامى.

منبع :

مجله هابيل : مهر و آبان 1386 - شماره 10


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۵۵:۰۹ ] [ مشاوره مديريت ]
ويژگي هاي خطابي خطبه فدكيه

( تعريف ، اركان و اقسام خطابه )

فرشته ندري ابيانه(1)

چكيده

دقت در خطبه هاي حضرت فاطمه عليهاالسلام ثابت مي كند كه ويژگي هاي بي نظير خطابي در سخنراني هاي حضرت عليهاالسلام وجود دارند. اين مقاله با توجه به شاخصه هاي منطقي مشهور در «فنخطابه»، به تأمّل در اركان خطبه فدكيه پرداخته و در اين زمينه، ضمن توضيح روش خطابه در مبحث «صناعات خمس» منطق، شواهد بارزي از فرازهاي خطبه را براي احراز كمّ و كيف ويژگي هاي خطابي آن بيان نموده است.

كليدواژه ها: حضرت فاطمه عليهاالسلام ، خطبه فدكيه، فن خطابه، شواهد، منطق، اركان خطابه.

مقدّمه

تداوم نقش هدايتگري دين مبين اسلام ايجاب مي كند كه در همه عصرها و نسل ها، پاسخي مناسب به نيازهاي بشر داده شود. از آن رو كه الگوپذيري از مهم ترين نيازهاي بشر است، اسلام الگوهايي جاودانه ارائه داده تا همه انسان ها به آن ها توجه كنند و درس بگيرند. اين الگوها در درجه اول، معصومان عليهم السلام هستند كه هر يك در مقطعي از زمان، نقشي ابدي آفريده و بدان ممتاز گشته اند. هرچند ايفاي اين نقش از لحاظ زماني در برهه اي كوتاه انجام گرفته، اما به خاطر اتصال به اراده الهي، تأثيري جاودان از خود بر جاي نهاده است.

از اين ميان، حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام كه كوثر و مباركه و منصوره است، هرچند عمر بسيار كوتاهي داشت (همچون «كوثر» كه كوتاه ترين سوره قرآن است) اما تجلّي خير كثير، بركت، نصر و پويايي است. حضرت زهرا عليهاالسلام نه تنها الگوي زنان، كه اسوه همه نيكان و پاكان تاريخ است. تاريخ شاهد مظلوميت آن حضرت و عدم شناخت وي از طرف معاصران و متأخّران است، تا آنجا كه خود حضرت در بيان حق خويش، به مطلبي بسيار روشن مي پردازد؛ مطلبي كه به عمد و يا سهو مورد غفلت واقع شده است؛ مي فرمايد: «إعلَموا أنّي فاطمة»؛ بدانيد كه من فاطمه ام.

اين مهم ترين وجه معرفي آن حضرت است كه خود مبنايي براي معرفي ساير اهل كسا مي باشد كه پدر فاطمه، همسر فاطمه و پسران فاطمه اند. اين خطاب در «خطبه فدكيه» در كنار مضامين عالي ديگر، بيانگر مقام فاطمي در همه ابعاد انساني است. توجه به فرازهاي خطبه، كه از نشانه هاي باقي مانده از آن حضرت اند، ما را در درك اين نكته ياري مي دهند. هرچند تاريخ در معرفي اين بانوي نمونه قاصر و مقصّر است، اما دقت و كاوش در اسناد باقي مانده، براي طالبانِ وصول، لازم و براي اهل نظر، كافي است. اين نكات عبارتند از:

1. وضعيت سياسي اجتماعي عرب آن روز و ساير ملل و نحل و نوع رفتار آن ها نسبت به زنان و مقايسه آن با آنچه قرآن و سنّت درباره حقوق و حدود زنان معرفي كرده است. دقت در وضعيت كنوني زنان در دنياي امروز و فاصله آن با مباني دين مقدّس اسلام مكمّل بحث خواهد بود.

2. تعلّق اراده الهي بر ادامه نسل پيامبر خاتم از طريق يك دختر؛ عطيّه الهي و كوثر؛

3. نوع رفتار پيامبر صلي الله عليه و آله و حضرت علي عليه السلام با فاطمه زهرا عليهاالسلام ؛

4. توجه به القاب و اسماء مبارك ايشان: «اُمّ ابيها» (به خاطر احترام و محبت بسيار پدر نسبت به دختر)؛ «فاطمه» (بريده شده از پليدي ها)، «زهراء» (درخشنده و مخلوق از نور عظمت الهي)؛ «حصان» (پارسا)، «حُرّه» (زن كريمه)، «محدِّثه و محدَّثه» (آنكه در رحم با مادر سخن گويد و مورد خطاب فرشتگان الهي است)، «حانيه» (مهربان نسبت به شوهر و فرزندان)، «بتول» (پاك) «طاهره»، «مطهّره»، «زكيّه»، «راضيه»، «مرضيه»، «عذراء»، «مباركه»، ... و در نهايت، «كوثر»؛

5. رفتار حضرت فاطمه عليهاالسلام با پدر، همسر، فرزندان، خويشان، همسايگان، فقرا، كارگزاران، حكّام، زنان و مردان مهاجر و انصار و در مجموع، همه شئون رفتاري آن حضرت؛

6. مجموعه گفتارهاي حضرت و به ويژه آنچه با عنوان «خطبه »در تاريخ حفظ و ضبط شده است. «خطبه فدكيه» يكي از اين آثار بر جاي مانده است كه حاوي قلل رفيع علم و عرفان و مسئوليت و سازندگي است.

يكي از ابعاد ناشناخته حضرت زهرا عليهاالسلام «ويژگي هاي علمي» حضرت است. از اين رو، شناخت و تطبيق علوم با زواياي وجودي ايشان لازم مي نمايد؛ به اين معنا كه علوم بشري قالب و ظرف وجود ايشان نيستند، اما به خاطر تطابق وجود معصومان عليهم السلام بر قرآن مجيد و محتواي اين كتاب تدويني بر همه امور و انطباق آن بر كتاب تكوين، حضرات معصومان عليهم السلام بر مجموعه معارف اشراف داشته و همه آن ها را دربردارند.

از جمله علوم بشري، علم «منطق» است كه به تعبير اهل منطق، در نهاد همه انسان ها نهفته است. در مبحث منطق «عملي» كه بخشي از علم منطق است صناعات خمس يا روش هاي دست يابي به علم را توضيح داده و به نقد آن پرداخته اند. يكي از مهم ترين اين صناعات «خطابه» است. به دليل آنكه بيانات شريف حضرت فاطمه عليهاالسلام به «خطبه» معروف شده اند، بررسي اين بيانات با آنچه در اصطلاح، «فن خطابه» شمرده شده، لازم مي نمايد تا نمايانگر اشراف حضرت بر اين فن باشد؛ همان گونه كه ساير فنون و علوم در سايه سار وجود ايشان بارور گشته اند. فنّ خطابه نيز در پرتو افاضات خطابي ايشان، تعالي مي يابد.

معرفي خطبه فدكيه

قريب 10 15 فرسخي مدينه در نزديكي قلعه هاي «خيبر»، دهكده اي آبادان بود كه «فدك» نام داشت. در سال هفتم هجرت، يهوديان ساكن اين دهكده با ديدن عاقبت كار قلعه هاي خيبر، با پيامبر آشتي كردند كه نيمي از اين دهكده از آن پيامبر باشد و آنان در مزرعه هاي خود باقي بمانند. دهكده «فدك»، با نيروي نظامي فتح نشد و به تصريح قرآن، حق و خالصه پيامبر بود و در اختيار فاطمه عليهاالسلام قرار داشت.(2)

خداوند در اين باره مي فرمايد: «مَّا أَفَاء اللَّهُ عَلَي رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُرَي فَلِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبَي» (حشر: 7)؛ «فَآتِ ذَا الْقُرْبَي حَقَّهُ.» (روم: 38)

سال دهم هجرت پيامبر در «حجة الوداع» در محل «جحفه» (غدير خم) بار ديگر حضرت علي عليه السلام را به جانشيني خود منصوب كرد. نبي مكرّم صلي الله عليه و آله كتاب خدا و اهل بيت عليهم السلام را به عنوان دو ثقل در كنار هم معرفي نمود. پيامبر از سفر بازگشت و آن سال را آخرين سال حيات خود دانست. در نهايت، پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله رحلت كرد. «وَمَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُل.» (آل عمران: 144)

پس از رحلت ايشان، بلافاصله در «سقيفه بني ساعده»، حضرت علي عليه السلام را از مدار حكومت خارج كردند؛ همو كه فرمود: «و انّه لَيعلَمُ أنّ محلّي مِنها مَحلَّ القطبِ مِن الرَّحي»(3) و شد آنچه نبايد مي شد.(4) غاصبان خلافت به درِ خانه حضرت فاطمه عليهاالسلام آمدند تا از حضرت علي عليه السلام براي خليفه بيعت بگيرند.(5)

در دست حضرت فاطمه عليهاالسلام فقط «فدك» بود. «بلي كانت في اَيدينا فدكٌ مِن كُلِّ ما أظلته السماءُ»؛(6) (آري، از همه آنچه آسمان بر آن سايه انداخته است، تنها فدك در دست ما بود.) خليفه وقت به اجتهاد خود، نظر داد: آنچه به عنوان في ء در تصرف پيامبر بوده بيت المال مسلمانان است و بايد در دست خليفه باشد. بدين روي، عاملان حضرت فاطمه عليهاالسلام از فدك رانده شدند. حضرت فاطمه عليهاالسلام به ناچار، نزد خليفه رفت و با او گفت وگو كرد؛ از او پرسيد: پس از مرگ تو ميراثت به كه مي رسد؟ گفت: به زن و فرزندانم. فاطمه عليهاالسلام فرمود: اين ملك را پيامبر به من بخشيده است. از او شاهد خواستند. ايشان حضرت علي عليه السلام و اُمّ ايمن را گواه گرفت. پذيرفته نشد و «فدك» به تصرف حكومت درآمد، در حالي كه فدك به مدت سه سال ملك حضرت فاطمه عليهاالسلام بود. بعضي حتي نوشته اند: رسول خدا سندي در اين موضوع نوشت و به حضرت داد.(7) اين مطلب در روايات به تصريح بيان شده اند.(8)

فاطمه زهرا عليهاالسلام چون دريافت كه خليفه از رأي خويش برنمي گردد و آن را بر سنّت مقدّم مي دارد، شكايت خود را در مسجد مطرح كرد. در آن روزگار، مسجد تنها مركز دادخواهي بود. حضرت فاطمه عليهاالسلام مي ديد كه حقي گرفته شده، سنّتي شكسته شده، حديثي جعل گرديده و متواترات فراموش شده اند. او سرنوشت امّت مسلمان را به چشم خود مي ديد كه چگونه اسلام و ارزش هاي آن به بوته فراموشي سپرده مي شوند. پس بايد اسلام و امتيازات آن را احيا مي نمود و حق را بيان مي داشت. او اعلام نمود كه به مسجد خواهد آمد، و به همراه جمعي از زنان خويشاوندش آمد. او چون به مسجد مي رفت، راه رفتنش به راه رفتن پدرش مي ماند. مشي و منش فاطمه عليهاالسلام همچون پدرش بود و عملش احياگر آن چيزي بود كه پيامبر براي امّت به ارمغان آورده بود. خليفه به همراه گروهي از مهاجر و انصار در مسجد بود. در ميانه مسجد، چادري آويخته شد و زهراي مرضيّه عليهاالسلام به ايراد خطبه پرداخت. ناله اي كرد كه مجلس را لرزاند و خروش حاضران برخاست. سپس سكوت كرد تا مجلس آرام گيرد. آن گاه سخن گفت؛ سخني حكيمانه، بليغ، گله مند، ترساننده و آتشين.(9)

فاطمه عليهاالسلام احساس و خرد و وجدان حاضران را به مجلس فراخواند تا حجت تمام گردد و عذري بر اين كه ما نمي دانستيم و تو و مقامت را نشناختيم؛ باقي نماند و اين عمل وي سبب شد تا كسي نتواند بگويد كه تو زن بودي و ما را از تو خبري نبود. حضرت فاطمه عليهاالسلام «خطبه فدكيه» را براي استماع همه جويندگان حقيقت در تمام تاريخ ايراد نمود.

اسناد خطبه فدكيه

اين خطبه در كتاب هاي معتبر شيعه و سنّي ضبط شده است. برخي از مصادر اين خطبه عبارتند از:

1. بلاغات النساء، ابن طيفور احمد بن ابي طاهر مروزي (204280 ق)؛

2. السقيفة و فدك، ابوبكر احمد بن عبدالعزيز جوهري (ت 323)؛

3. شرح الاخبار، قاضي ابوحنيفه نعمان بن محمّد تميمي مغربي (ت 363)؛

4. المناقب، ابوبكر احمد بن موسي بن مردويه اصفهاني «ابن مردويه» (ت 411)؛

5. الفائق، اسعد بن شقروه (قرن 4)؛

6. الشافي في الامامة، ابوالقاسم علي بن الحسين موسوي «سيد مرتضي علم الهدي» (355436)؛

7. تلخيص الشافي، ابوجعفر محمّد بن الحسن بن علي طوسي «شيخ طوسي» (ت 460)؛

8. دلائل الامامة، ابوجعفر محمّد بن جرير بن رستم طبري «طبري صغير» (قرن 5 و 6)؛

9. الاحتجاج علي اهل الجاج، ابومنصور احمد بن علي بن ابي طالب طبرسي (ح 520)؛

10. مقتل الحسين عليه السلام، ابوالمؤيّد موفّق بن احمد مكّي «خطيب خوارزمي» (ت 568)؛

11. نثر الدر، ابوسعيد آبي (422)؛

12. شرح نهج البلاغه، عزّالدين عبدالحميد بن محمّد مدائني معتزلي «ابن ابي الحديد» (568656)؛

13. كشف الغمّة، ابوالحسن علي بن عيسي بن ابي الفتح اربلي (ت 693)؛

14. الطرائف، سيد رضي الدين علي بن طاووس حلّي (589664)؛

15. من لايحضره الفقيه، ابوجعفر محمّد بن علي بن بابويه قمي «شيخ صدوق» (311381)؛

16. علل الشرائع، «شيخ صدوق»؛

17. الامالي، ابوعبداللّه محمّد بن محمّد بن نعمان عكبري بغدادي «شيخ مفيد» (388413)؛

18. الامالي، شيخ ابوجعفر طوسي (460)؛

19. تذكرة الخواص، ابوالمظفّر يوسف بن فرغلي بن عبداللّه بغدادي «سبط بن الجوزي» (581654)؛

20. مناقب آل ابي طالب، ابوجعفر محمّد بن علي بن شهر آشوب سروي مازندراني «ابن شهر آشوب» (ت 588)؛

21. مصباح الانوار، هاشم بن محمّد (قرن 6 و 7)؛

22. الفائق، ابوالقاسم محمود بن عمر زمخشري خوارزمي «جاراللّه زمخشري» 467538)؛

23. غريب الحديث، ابومحمّد عبداللّه بن مسلم «ابن قتيبه دينوري» (213276)؛

24. الاستغاثه في بدع الثلاثه، علي بن احمد بن موسي (فرزند امام جواد عليه السلام ) «ابوالقاسم كوفي» (ت 352)؛

25. تفسير كنزالدقائق، محمّد بن محمّدرضا قمي «مشهدي» (قرن 12)؛

26. مرآة العقول، محمّدباقر بن محمّد تقي «علاّمه مجلسي» (10371110)؛

27. نفحات اللاهوت، شيخ علي بن الحسين «محقق كركي» (868940)؛

28. جلاءالعيون، علاّمه مجلسي؛

29. بحارالانوار، علاّمه مجلسي؛

30. تفسير نورالثقلين، عبد علي بن جمعه عروسي حويزي (ت 1112)؛

31. تفسير برهان، هاشم بن سليمان حسيني كتكاني «سيدهاشم بحراني» (1107)؛

32. معادن الحكمه، محمّد بن مرتضي «ملاّ محسن فيض كاشاني» (10911100)؛

33. تفسير لاهيجي، بهاءالدين محمّد شريف لاهيجي (1088)؛

34. الدمعة الساكبة في احوال العترة الطاهره، ملاّمحمّدباقر بهبهاني (ت 1205)؛

35. كشكول شيخ بهائي، شيخ بهاءالدين محمّد بن الحسين عاملي (9531003)؛

36. وصول الاخيار الي اصول الاخبار، حسين بن عبدالصمد العاملي (984)؛

37. الحق و كشف الصدق، حسن بن يوسف «علاّمه حلّي» (736)؛

38. الطبقات الكبير، محمّد بن سعد كاتب واقدي (230)؛

39. تاريخ المدينة المنوّره، ابوزيد عمر «ابن شبه النميري» (173262)؛

40. صحيح بخاري، ابوعبداللّه بخاري (256)؛

41. صحيح مسلم، ابوالحسين مسلم بن حجّاج نيشابوري (261)؛

42. مسند احمد، احمد بن حنبل (241)؛

43. مسند فاطمة الزهرا، جلال الدين عبدالرحمن السيوطي (911)؛

44. تاريخ الاسلام، شمس الدين محمّد بن احمد ذهبي (748)؛

45. عوالم العلوم و المعارف، شيخ عبداللّه بحراني (قرن 11 و 12)؛

46. بصائر الدرجات، ابوالقاسم سعد بن عبداللّه اشعري قمي (300)؛

47. مختصر بصائر الدرجات، محمّد بن سليمان (قرن 8 و 9)؛

48. فتوح البلدان، احمد بن يحيي بن جابر بلاذري (279)؛

49. الكافي، محمّد بن يعقوب كليني (328)؛

50. كتاب الشمائل، محمّد بن عيسي بن سوره «ترمذي» (279)؛

51. الاختصاص، شيخ مفيد (413)؛

52. الهداة، شيخ محمّد بن حرّ العاملي (1104)؛

53. الصواعق المحرقه، ابن حجر هيثمي (973)؛

54. الصوارم المحرقه، قاضي نوراللّه شوشتري (1019)؛

55. تاريخ ابن كثير، اسماعيل بن عمر «ابن كثير» (774)؛

56. اهل البيت، توفيق ابوعلم؛

57. اعلام النساء، عمر رضا كحّاله؛

58. تفسير قمي، علي بن ابراهيم قمي (قرن 3 و 4)؛

59. تفسير عيّاشي، ابونصر محمّد بن مسعود «عيّاشي» (قرن 3)؛

60. الغدير، عبدالحسين احمد اميني (1352).(10)

فهرست اجمالي محتواي خطبه

الف. حمد و ستايش الهي؛ اين بخش مشتمل بر مباحث ذيل است: شهادت به وحدانيت حضرت حق، صفات باري، بحثي در رؤيت حضرت حق، امتناع وصف ذات باري تعالي، ناممكن بودن كيفيت خداوند، آفرينش اشيا و چگونگي آن، قدرت و مشيّت الهي، بي نيازي خداوند از مخلوقات، سبب آفرينش، طاعت و معصيت خداوند.

ب. معرفي پيامبر صلي الله عليه و آله كه مشتمل بر مباحث ذيل مي باشد: شهادت به رسالت پيامبر صلي الله عليه و آله ، ايجاد و اختيار پيامبر پيش از خلقت، بعثت رسول خدا صلي الله عليه و آله ، اوضاع و احوال مردم در جاهليت، رسالت پيامبر خاتم صلي الله عليه و آله ، اهداف رسالت، وفات پيامبر صلي الله عليه و آله ، گذري بر زندگي رسول اكرم صلي الله عليه و آله ، موقعيت مهاجران و انصار؛

ج. سعادت بشر در چيست؟ در اين بخش، مباحث ذيل آمده اند: نشانه هاي مسلماني، كتاب و عترت، قرآن و ويژگي هاي آن.

د. تبيين علل احكام الهي كه شامل مباحث ذيل مي باشد: احكام و فلسفه تشريع آن، اطاعت و پي روي از خداوند.

ه. معرفي حضرت علي عليه السلام به عنوان استواركننده دين و ذكر فضيلت ايشان و معرفي شخصيت خودش با ذكر جمله معروف: «اِعلَموا أنّي فاطمة»؛

و. بيان سابقه اعراب و موقعيت عرب در عصر بعثت؛

ز. شِكوه از مردم و بيان وضعيت اسلام پس از رسول خدا صلي الله عليه و آله ؛

ح. افشاي سياست جعل حديث و مسئله ارث؛

ط. محاكمه شخصيت هاي ساكت و منحرف؛

ي. بي تفاوتي و انزواي مردم در سخن با انصار و بيان سرنوشت مسلمانان پس از رحلت پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله ؛

ك. هشدار به تشنگان قدرت؛

ل. اتمام حجت.

ويژگي هاي خطابه و انطباق آن بر خطبه فدكيه

«خطابه» عبارت است از: سخني در برابر جمع براي برانگيختن آن ها و «فن خطابه» صناعتي است كه آيين و روش توفيق در اقناع را مي آموزد. مقصود از خطابه انفعال شنونده و پذيرش قلبي اوست. مقدّمات خطابه عبارتند از: مشهورات، مقبولات و مظنونات. اگر گوينده به اقوال پيامبران و اولياي دين و بزرگان استشهاد جويد و لحن را با كلام متناسب گرداند سخنش بر دل نشيند. و اگر مهارت در فن داشته باشد دل ها را از جاي برمي كند و شوري در حاضران برمي انگيزاند.

خواجه نصيرالدين طوسي در بيان تأثير خطابه مي گويد: «هيچ صناعتي از صناعات خمس در افاده تصديق اقناعي به درجه خطابه نمي رسد؛ زيرا عقول عامّه از ادراك قياسات برهاني قاصر است، بلكه در جدل هم؛ چون جدل هم در تعلّق به كليات، جاري مجراي برهان است ... پس صناعتي كه متكفّل افادت اقناع در اذهان عموم است جز خطابه نبود.»(11)

او خطابه را چنين تعريف مي كند: «الخطابةُ صناعةٌ علميةٌ يُمكن مَعها اقناعُ الجمهورِ فيما يُراد أن يُصدِّقوا بِه بِقدرِ الامكانِ»؛(12) خطابه عبارتي است كه اقناع جمهور مردم را در حد امكان به دنبال دارد؛ يعني چون عامّه مردم ظرفيت درك برهان و جدل را ندارند چاره اي جز استفاده از خطابه نيست. «اقناع» يعني: تصديق غالب به چيزي با اعتقاد به اين نكته كه ممكن است عناد و خلافي هم در آن باشد؛ يعني دست يافتن به ظن غالب.

از جمله عواملي كه موجب كمال تأثير خطابه مي شود، «استشهاد» و «تمثيل» و نقل داستان ها و حكايات است؛ زيرا تمثيل به طبع عوام نزديك تر است از «قياس»؛ زيرا قياس به بيان لمّيت مقدّمات محتاج است و به آن سبب علمي مي نمايد، ولي تمثيل از آن مستغني است.

عامل ديگري كه در تأثير خطابه بسيار مؤثر است بيان آن در حضور جمع است. به تعبير جامعه شناسان، در جمع وجداني خاص حكم فرماست كه همه حاضران را تحت تأثير قرار مي دهد. جوّ اجتماعي تأثير سخن را چند برابر مي كند.

شرط خطابه آن است كه آنچه ايراد مي شود به سمت فرض و غايتي معيّن جريان يابد و هر عبارتي در نظام كل خطابه، محلي خاص داشته باشد.

پيروان اديان و مبلّغان مذهبي و سياست مداران به اقناع مردم نيازمندند؛ زيرا در اين صورت است كه مي توانند انديشه و رسالت خود را عملي سازند. اما عامّه مردم در برابر برهان كرنش نمي كنند؛ زيرا بيشتر تحت تأثير عواطف و احساسات خود هستند. مردم غالبا سطحي مي انديشند و قوّه تشخيص دقيق حق از باطل را ندارند و فريب ظواهر فريبنده را مي خورند. بنابراين، چون سخني بر آن ها عرضه شود، يا تمام آن را مي پذيرند و يا تمام آن را رد مي كنند. شيوه هاي عقلي بر عواطف مردم حاكم نيست. از اين رو، از روش خطابه بهره برداري مي شود و از بياناتي استفاده مي گردد كه در درجه فهم مردم باشد. در اين فن، با مردم به اندازه عقل ايشان سخن گفته مي شود. صناعت مناسب با اين غرض تنها فن خطابه است. قوام معناي خطابه به آن است كه مردم را اقناع كند.

وظيفه خطابه آن است كه از عقيده دفاع نمايد و افكار عمومي را روشن سازد و مردم را به كسب فضايل و كمالات راغب ساخته، از بدي ها و رذايل پرهيز دهد، عواطف و احساسات مردم را بشوراند و وجدان نهفته ايشان را بيدار كند. از اين رو، خطابه يك ضرورت اجتماعي در زندگي عادي مردم است.(13)

خطيب علاوه بر آنكه بايد بر فن خطابه مسلّط بوده و از طريق آموزش و تمرين آن را به دست آورده باشد، بايد داراي استعداد فطري باشد؛ زيرا آموزش تنها راه براي شكوفا شدن اين استعداد فطري است. اين صناعت استعداد فردي را جهت مي دهد و آنچه را براي كسب و شناخت راه هاي كسب ملكه خطابه لازم است، فراهم مي سازد؛ زيرا خطابه موهبتي الهي براي شخص خطيب است. «وللخطابةِ منافعُ فِي الامورِ المدنيّةِ أكثرُ مِن منفعةِ الجدلِ و البرهانِ فانّها مؤثر في النفوسِ تأثيرا ينفَعلُ و يَفعلُ بِحسبِه.»(14) تأثير خطابه در مسائل اجتماعي از جدل و برهان بيشتر است. «و ينتفعُ بِها في تقريرِ المصالحِ الجزئيةِ المدنيّةِ و اصولِ الكليةِ كالعقائدِ الالهيّةِ والقوانينِ العلميةِ.»(15) در بيان امور مربوط به معاش و مسائل مربوط به حكومت و در طرح عقايد ديني و قوانين عملي، خطابه مفيد است. بدين سان، از خطابه در دعوت به عقايد ديني و حتي مباحث اخلاقي و طبيعي بهره جسته مي شود.

ويژگي هاي خطبه فدكيه

خطبه مزبور داراي آرايش هاي لفظي و معنوي بسيار و بخصوص صنعت «سجع» است و موهم اين پندار گرديده كه از حضرت فاطمه عليهاالسلام نيست؛ چرا كه نثر مرسل است و به زبان دادخواهي و شكايت نمي باشد و حال آنكه در خطبه، تشبيه و استعاره و كنايه به كار رفته است. حضرت از تمام فنون سخنوري بهره جسته كه كلام او نه كلامي بشري و در حد بازخواستن فدك، بلكه كلامي الهي درباره علم و معرفت و احياي اسلام و ارزش هاي آن براي تمام قرون و اعصار بوده، و مخاطبان حضرتش نه آن ها كه در مسجد حاضر بوده اند، بلكه همه حق خواهان و حق طلبان تاريخند. پس بايد كه در اوج فصاحت و بلاغت بيان گردد؛ چرا كه اينان ثقل قرآنند و حجت خدا بر مردم. به علاوه، اين سنخ كلام در خاندان پيامبر عليهم السلام امري طبيعي بوده، از اميرالمؤمنين عليه السلام و زينب كبرا عليهاالسلام سجع هاي فراواني نقل شده اند. پس اين نكته نه تنها ايرادي بر سند خطبه نيست كه ميزاني بر وثاقت آن شمرده مي شود.

بيانات حضرت به «خطبه» معروف گشته اند؛ از آن رو كه درصدد اقناع مخاطباني بيان شده كه ظرفيت پذيرش برهان ندارند؛ نه از جهت گوينده، كه ضعف ناشي از شنوندگان، گوينده را به استفاده از اين ابزار به جاي برهان وادار نموده است. حضرت به دليل ديگري نيز از اين روش سود جسته: حضرت درصدد بوده است با بر جاي نهادن تأثيري شگرف، دين پدرش را احيا كند؛ همان گونه كه حضرت امام حسين عليه السلام با اهداي خون خود، دين جدّش را احيا نمود؛ زيرا هر مخاطب و هر عصري شيوه خاص خود را مي طلبد. حضرت نيز به خاطر آنكه بيان اصول و احكام دين را مدّ نظر داشت، اين روش را برگزيد.

تجزيه و تحليل خطبه فدكيه با رويكرد فنّ خطابه

خطابه از «عمود» و «اعوان» تشكيل مي شود. «عمود» ماده قضيه است كه حجت اقناعي از آن حاصل مي شود. «حجت اقناعي» در اصطلاح، «تثبيت» خوانده مي شود. قوام خطابه به عمود آن است كه در اقناع، مورد اعتماد واقع مي شود. «اعوان» افعال و اقوال و هيأت بيرون از عمود است كه براي اقناع و آماده سازي شنوندگان براي پذيرش به كار مي رود. عمود و اعوان دو جزء مقوّم خطابه اند.

اعوان بر دو قسم است: يا با صناعت و حيله است و يا به غير صناعت و حيله. قسم نخست را «استدراجات» مي نامند كه خود بر سه قسم است: استدراجات بر حسب گوينده، استدراجات بر حسب گفته، استدراجات بر حسب شنونده. قسم دوم را «نصرت يا شهادت» نامند كه بر دو دسته است: شهادت قولي و شهادت حالي.

پس در مجموع شش دسته مي شود: 1. عمود؛ 2. استدراجات بر حسب گوينده؛ 3. استدراجات بر حسب گفته؛ 4. استدراجات بر حسب شنونده؛ 5. شهادت قولي؛ 6. شهادت حالي.

«عمود» از مظنومات و مقبولات و مشهورات و يا مجموعه اي از آن ها تشكيل مي شود.

الف. استدراجات بر حسب گوينده

از جمله اموري كه استعداد اقناع را فراهم مي آورد، «استدراجات بر حسب گوينده» است. شناخت شخصيت خطيب از عمده عوامل اقناع است. از اين رو، خطيب و يا دعوت كنندگان وي ايشان را براي مردم معرفي مي كنند. هيأت ظاهري خطيب نيز از عوامل مؤثر است. از اين رو، خطيب بايد تجسّم كامل گفته هاي خود باشد. بايد در جاي حزن و اندوه، حزين و غمناك، و در جاي سرور و شادي، گشاده رو و بشّاش باشد.

شواهدي از خطبه فدكيه: «اَيُّها الناسُ! اِعلَموا أنّي فاطمة و أبي محمّدٌ صلي الله عليه و آله أقولُ عودا و بدوا، و لااقولُ غلطا و لاأفعلُ مااَفعلُ شَطَطا»؛(16) اي مردم! بدانيد كه من فاطمه ام و پدرم محمّد است. در آخر، آنچه از اول گفته ام و در اول، آنچه در آخر خواهم گفت، بيان مي دارم (حرف حق اول و آخر من اين است.) كلامي غلط و نابجا بر زبان نمي آورم و دور از حقيقت و يا در سبيل افراط در كلام، چيزي نمي گويم.

اين بخش از خطبه بيانگر معرفي شخصيت خطيب است.

در اين فراز خطبه، نكاتي به چشم مي خورند:

1. معرفي سمت رسالت و شخصيت پيامبر به شرط آنكه شناخته شود.

2. اعلام اينكه سخن من از اول تا آخر يكي است و صددرصد درست و عاري از هرگونه خطا و زياده روي است.

3. اشاره به اين نكته كه فعل حضرت همچون قولش، عاري از هر نوع بيهودگي و عبث است. (اشاره به مقام عصمت فعلي كه قول و فعل و تقرير معصومان عليهم السلام حجت است.)

4. استناد به آيه قرآن «لَقَدْ جَاءكُمْ رَسُولٌ مِّنْ أَنفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُم بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُوفٌ رَّحِيمٌ» (توبه: 128) حضرت براي معرفي رسول خدا صلي الله عليه و آله به اين آيه قرآن استشهاد مي نمايد كه شدت محبت حضرت به مردم را مي رساند.

حضرت در معرفي شخصيت حضرت رسول صلي الله عليه و آله و بيان نسبتي كه با ايشان دارد، مي فرمايد: «فان تُعزّروه و تَعرفوه تَجدوهُ أبي دونَ نساءِكم و أخا ابنِ عمّي دونَ رِجالِكم و لَنِعم المعزّي اليه صلي اللّهُ عليه و آلِه»؛(17) اگر موقعيت او را از نظر نسب درك كنيد و از او شناخت كامل داشته باشيد، درمي يابيد كه او پدر من است، نه پدر زنان شما و برادر پسر عموي من است، نه برادر پسر عموي مردان شما. چه نيكو صفت است آنكه من با او نسبت دارم! درود و رحمت خدا بر او باد.

نكاتي كه حضرت در اين فراز بدان ها اشاره دارد عبارتند از:

1. معرفي سمت رسالت و شخصيت پيامبر، به شرط آنكه شناخته شود؛ چرا كه اطاعت فرع بر شناخت است.

2. اشاره فاطمه زهرا عليهاالسلام به اين نكته كه پيامبر پدر من بوده و نه پدر زنان شما و پسرعمو و برادر همسر من بوده و نه هيچ يك از مردان شما. حضرت ابتدا به زنان اشاره مي كند، سپس به مردان اشاره مي نمايد. شايد در اين امر لطيفه اي باشد و آن بيدار كردن وجدان خفته زنان است كه از عواطف بيشتري برخوردارند.

3. انذار و ترساندن مردم با يادآوري روش تبليغي رسول خدا صلي الله عليه و آله با اين عبارت: «فَبلَغ الرسالةَ صادعا بِالنذارةِ مائلاً عن مدرجةِ المشركينَ، ضاربا ثبجَهم، آخذا بِأكظامهم، داعيا الي سبيلِ ربّهِ بالحكمةِ والموعظةِ الحسنةِ»؛(18) پدرم رسالت خويش را در حالي به مردم رساند كه قيام او به رسالت بر اساس انذار و ترسانيدن بود، از استعانت مشركان روي برگرداند، با مشركان جنگيد و مردم را بر اساس موعظه حسنه و پند دعوت نمود.

ب. استدراجات بر حسب گفته

اگر آهنگ كلام خطيب متناسب با غرض او باشد با توجه به مقتضاي حال، بر شنوندگان تأثير مي گذارد. از اين رو، خطيب بايد در مواقع لازم، صداي خود را كوتاه يا بلند كند، آن را در حلق بپيچاند و يا با تأنّي يا بريده بريده سخن گويد. صدا و بيان نيكو، قدرت بر تغيير صدا و بلند و كوتاه كردن آن در صورت نياز، از مهم ترين ويژگي هاي خطيب موفق به شمار مي آيند و اين موهبتي است كه بعضي از انسان ها بي آنكه كسب كرده باشند، از آن بهره مندند. اما تمرين و آموزش هاي مناسب مي توانند آن را تقويت كنند. اين امر با غريزه و تجربه به دست مي آيد و نه با تقليد و مانند آن.

ج. استدراجات بر حسب شنونده

در اين مورد، خطيب مي كوشد تا شنوندگان را با خود همراه سازد و عواطف آن ها را جلب كند؛ مانند ايجاد حس ترحّم يا غضب و يا غيرت در مردم.

شواهدي از خطبه فدكيه: حضرت فاطمه عليهاالسلام به مسجد مي آيد، براي مردم حرف مي زند، براي حقّانيت سخنش دليل مي آورد و از روش هاي گوناگون موعظه و پند كمك مي گيرد تا هر آنكه نوري از ايمان در درونش روشن است هدايت شود و براي آنان كه روي برمي گردانند حجت تمام شود. به راستي، علت اين استنكاف چيست؟ آنان كه از سخن حضرت متأثر شدند فريادي از عمق جان سر مي دهند، اما به حق گردن نمي نهند. شايد به دليل آنكه به مقام وي دست نيافته اند و ظرف وجودشان از حق خالي است و آنچه مي شنوند تنها به گوش هايشان مي رسد و به جان هايشان راه نمي يابد؛ متأثر مي شوند، اما تغيير روش نمي دهند؛ مي شنوند، اما هدايت نمي شوند؛ زيرا ظرف وجودشان از دنيا و مطامع آن پر شده و ديگر ظرفيتي براي اجراي امر الهي باقي نمانده است.

حضرت كه اين حقيقت را به خوبي مي داند از روشي ديگر بهره مي جويد تا طالبان حق و حقيقت در امتداد تاريخ، نداي او را شنيده، دل خود را ظرف كلام حق قرار دهند. به همين دليل، با مخالفان قهر مي كند و از آن ها دوري مي جويد و تا انتهاي تاريخ بر قهر خود باقي مي ماند.

د. شهادات قولي

اين شهادات از اقسام نصرت اند كه با حيله همراه نمي باشند و مقتضي اقناع هستند. اين گونه شهادات از چند راه حاصل مي شوند: توسط پيامبر و امام و حكيم و آنكه مردم به او اقتدا كنند، توسط ناظران و داوراني كه گفته خطيب را تأييد كنند، و توسط سندهاي معتبر و آثار تاريخي موثق.

ه. شهادات حالي

اين ها نيز از اقسام نصرت اند كه با حيله همراه نمي باشند كه يا بر حسب گوينده اند و يا بر حسب قول و گفتار. «شهادت حالي بر حسب گوينده» به منظور ذكر فضايل نفساني گوينده است؛ همچون راستي و امانت و دانشي كه از وي زبانزد عام است و موجب بزرگداشت و خضوع مردم در برابرش مي گردد. اگر سخن خطيب از دل برآيد لاجرم بر دل نشيند.

اما «شهادت حالي بر حسب سخن» آن است كه گوينده بر درستي قولش قسم بخورد و يا ديگران را به تحدّي و مبارزه فراخواند.

و. اركان خطابه

اين اركان عبارتند از: «مخاطب» يعني: جمعيتي كه خطابه براي آن ها ايراد مي شود و يا حريف در بحث و گفت وگو؛ «حاكم» يعني: كسي كه به نفع يا زيان حريف حكم مي كند؛ و «ناظر» يعني شنوندگان كه كارشان تقويت يا تضعيف خطيب است.

شواهدي از خطبه فدكيه: حريف بحث در اين خطبه، خليفه اول است. از اين رو، حضرت او را مخاطب ساخته، مي فرمايد: «اي پسر ابي قحافه، آيا در كتاب خدا نوشته شده كه تو از پدرت ارث ببري و من از پدرم ارث نبرم؟ عجب افتراي بزرگي بر خدا بسته اي! چه نسبتي به قرآن مي دهي، اي ابوبكر! آيا با علم به حكم قرآن و دانستن احكام ارث، از روي عمد، كتاب خدا را پشت سر نهاده اي و عمل بدان را ترك نموده اي؟! مگر خداوند تبارك و تعالي در قرآن مجيد نمي فرمايد: سليمان از داود ارث برد، و در آنجا كه حكايت يحيي پسر زكريّا را استشهاد مي نمايد، مي فرمايد: پروردگارا! وليّي كه از من و از آل يعقوب ميراث برد، به من مرحمت فرما. مگر نفرمود: خويشان رحمي بعضي بر بعضي تقدّم دارند؟ مگر نفرمود: خداوند به شما درباره اولادتان وصيت مي كند كه نصيب يك مرد دو برابر بهره يك زن است و پسر دو برابر دختر ارث مي برد؟ مگر نفرمود: بر شما واجب است كه هنگام مرگ، در مال خود براي پدر و مادر و خويشان به نيكي وصيت كنيد، و اين حكم بر حق و ثابت است بر آن ها كه به آخرت يقين دارند؟»

موضوع خطابه نامحدود است.(19) «عمود» و «اعوان» اركان خطابه را تشكيل مي دهند.(20) منظور از «اعوان»، افعال و اقوال و اموري خارجي اند كه ياري رسان اصل خطبه اند؛(21) مثلاً، ابراز احساسات. عمود نيز همان حجت اقناعي است؛ يعني آنچه خطبه بر آن ايستاده و درصدد بيان آن است. مستمعان نيز بر سه دسته اند: مخاطب كه وجودش ضروري است، و حكّام و ناظران كه وجودشان ضرورتي ندارد.(22)

در خاتمه خطبه، حضرت رو به انصار كرد و فرمود: «اي ياوران اسلام و حافظان حدود احكام قرآن و پايگاه هاي دين! اين چه سستي است كه در حق من روا مي داريد؟» در اينجا، انصار مخاطب حضرت قرار مي گيرند و اين به علت جايگاه ويژه انصار نزد رسول اللّه بود كه فرمود: «به خدايي كه جان پيامبر در دست اوست! اگر نه اين بود كه من از مكّه به مدينه آمده ام، خود را يكي از انصار مي دانستم. اگر همه مردم به راهي روند و انصار به راهي من با انصار خواهم بود. خدايا! انصار را بيامرز؛ پسران انصار با بيامرز. ...»(23)

آن گاه مهاجران و انصار را مخاطب ساخته، مي فرمايد: «اي مهاجران و انصار! اين تغافل و سهل انگاري شما در ستمي كه بر من رفته، براي چيست؟»

ز. اقسام خطابه

اقسام خطابه عبارتند از: «مناظرات» يعني: آنچه بالفعل تحقق دارد كه اگر خطيب فضيلت آن را بيان كند «مدح» است، و اگر مذمّت آن را گويد «ذمّ» است. «مشاجرات» كه با اموري مرتبطند كه در گذشته تحقق يافته اند. در اين صورت، اگر تأييد باشد خطابه «شكريه» است و در غير اين صورت، «شكوائيه». «مشاورات» كه مربوط به امور آينده اند، از لحاظ سودمندي و يا ضرر اين گونه امور. در اينجا، از بايدها و نبايدها بحث مي شود؛ يعني خطيب ترغيب و تشويق نسبت به بايدها و تحذير و منع نسبت به نبايدها را مطرح مي سازد.

شواهدي از خطبه فدكيه: حضرت به منظور غايت اصلي خطابه، كه همان بيان حق است، از اعواني بهره مي جويد، خود را معرفي مي كند و مي فرمايد: «اين منم دختر محمّد صلي الله عليه و آله بنده و رسول خدا، كه بر يگانگي حق گواهي مي دهم و اعتراف مي كنم كه پدر من، منتخب روزگار است و فرستاده پروردگار.» حضرت سپس به مقام دنيوي پيامبر صلي الله عليه و آله اشاره كرده، خدمات اسلام به اعراب جاهليت را گوشزد مي نمايد تا آن ها كه حرمت مقام معنوي پيامبر را نداشته اند و ايشان را آنچنان كه هست نشناخته اند، دست كم به حرمت پاسداشت خدمات پيامبر براي بهبود وضعيت دنيايشان، به اوامرش گردن نهند و از مذلّت پرهيز نمايند، و حضرت علي عليه السلام را معرفي مي كند و مي فرمايد: «پدرم برادرش، علي اميرالمؤمنين عليه السلام ، را براي خاموش كردن آتش فتنه مي فرستاد، و او تا حريف را بر زمين نمي انداخت و لهيب آتش را فرو نمي نشانيد و سر دشمن را زير پاي نمي نهاد، از جنگ برنمي گشت. شوهرم بود كه آتش فتنه و فساد جنگ را به تيغ بي دريغ خود فرو مي نشانيد و در راه رضاي خداي متعال، خود را به تعب و رنج مي انداخت تا شما در امان باشيد. او بود كه براي رضاي خدا و اطاعت امر پيغمبر، اهتمام تمام داشت و هميشه سايه صفت، پشت سر پيغمبر خدا بود و از همه بالاتر، مهم تر و والاتر بود.» سپس به ديگر ابعاد وجودي حضرت اشاره مي نمايد، حزن و غمش در ماتم پدر را عيان مي سازد. مخاطبش خليفه است و حاضران در مسجد، داور همه آن هايي هستند كه در طول تاريخ خطبه را مي شنوند و در آن تفكر مي كنند، و حاكم خداست كه بهترين داور است.

مدار خطابه نيز سه چيز است: «قول» و «مقولٌ له» و «قائل».(24) «قول» متن خطبه و محتواي عالي مستتر در آن است. «قائل» حضرتش كه فرمود: «اِعلَموا أنّي فاطمة»؛ همو كه از مقام عصمت برخوردار است و قول بيهوده و پراكنده اي از دهانش خارج نمي شود. «مقولٌ له» خدايي است كه هر كس را به وظايفش مأمور ساخته است.

خطابه مبادي دارد كه عبارتند از: «مشهورات ظاهري»، «مقبولات» و «مظنونات».(25) آن حضرت عليهاالسلام از همه بهره جست، هرچند آنچه ايشان فرمود عين يقينيات است. اما اگر مخاطبان اين انصاف را ندارند، دست كم به عنوان مظنونات مي توانند به آن توجه كنند.

اقسام خطابه «مشاوري»، «منافري» و «مشاجري» است.(26) «مشاوري» در امري است كه اذن يا منع را موجب شود، «منافري» مدح يا ذمّ را به دنبال دارد، و «مشاجري» متضمّن شكر يا شكايت يا اعتذار است. «منافري» و «مشاجري» ميان دو خصم منعقد مي گردند. معلوم است كه حضرت درصدد بيان نفرت و مشاجره با خصم بود و از ايشان مشورتي در باب امري نخواسته بودند. حضرت مشاجره اي دارند كه بيانگر شكايت ايشان از مردم زمان است: «اما شما، براي ما خاندان انتظار بلاها و فتنه ها داشتيد، و منتظر اخبار وحشت انگيز و دهشت آميز بوديد. چون اعلام جنگي مي شد، خود را كنار مي كشيديد و پهلو تهي مي كرديد، و در صحنه جنگ، به دشمن پشت مي نموديد و فرار مي كرديد. چون پروردگار متعال، منزلت پيغمبران را براي پدرم محمّد مصطفي صلي الله عليه و آله برگزيد و اختيار نمود و آرامگاه برگزيدگانش را براي او پسنديد و انتخاب نمود، در سينه هاي شما خار نفاق ظاهر شد و جامه دين كهنه و بي اهميت گرديد، گم راهان به سخن درآمدند و گم نام هاي پست و زبون قدر و منزلت يافتند، مركب جهالت را در ميدان بطالت دوانيدند و سر شيطان در آنجا كه فرو رفته بود سر به درآورد. شما همه او را اجابت كرديد و چشم به دنيا و متاع و منصب و جاه و جلال آن دوختيد، او هم به وساوس خود شما را برانگيخت، و چون سبكبار و تهي مغز يافت، عليه اهل دين و ايمان به خشم و غضب درآورد، تا آنجا كه بر شتر غير پا نهاديد و در آبخورگاه ديگران وارد شديد.»

حضرت سپس تصويري واقعي از آن ها را پيش رويشان به تماشا نهاد، به وضعيت كنوني شان توجه كرد و بار ديگر حاضران را مخاطب ساخت و فرمود: «مردم! هنوز از درگذشت رسول خدا زماني نگذشته، هنوز كفن او تازه است، هنوز زخم دل ما التيام نيافته، هنوز جسد پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله به خاك نرفته، بهانه گرفتيد كه ما از فتنه ترسيديم و شما خود در آن فتنه اي كه به دست خود ايجاد كرديد، افتاديد و كافران در جهنمِ محيط گرفتارند.»

در اينجا، بايد احساس مردم را به مدد عقلشان آورد، باشد كه موعظه شده، پند گيرند: «هيهات! چه دور است از شما تدبير امور، شما چگونه مي خواهيد عهده دار امري شويد كه از آن بي اطلاعيد؟ شيطان شما را به كجا مي كشاند؟

اي مردم! كتاب خدا در ميان شماست، در هر امري حكمي نازل شده، احكام فروزان قرآن نشانه هاي آشكاري دارند، اوامر آن ظاهر، و نواهي آن روشنند. شما فرامين الهي را در امر و نهي پشت سر انداختيد. اي مردم! شما پس از رحلت پيغمبر صلي الله عليه و آله ، اندكي درنگ نكرديد و در كار خدا نينديشيديد. شما با برافروختن آتش فتنه و فساد، بدعت ها نهاديد و صداي شيطان گم راه كننده را اجابت نموديد و به پي روي آن، انوار دين را خاموش كرديد و تضييع حق را شعار خود ساختيد. شما هستيد كه سنّت هاي پيغمبر را محو نموديد و در پس پرده، به مكر و حيله و تزوير، آثار و مآثر دين مبين را به اين زودي فراموش ساختيد و بدعت هاي عرب جاهليت را از نو شايع نموديد. شما خوشحال هستيد كه كينه اي را كه از پيغمبر صلي الله عليه و آله در دل داشتيد درباره خانواده اش به كار برديد، در حالي كه پيغمبر خدا صلي الله عليه و آله شما را از شقاوت به سعادت رسانيد، و ما هم بر ضررها و فتنه هاي شما مانند كسي كه با كارد و نيزه، پوست او را پاره كنند صبر مي كنيم، تا در پيشگاه حق و عدالت پروردگار وارد شويم. اي مردم! چه كسي از خداوند بهتر و محكم تر قضاوت مي كند، اما براي آنان كه ايمان به آخرت دارند؟ آيا شما نمي دانيد كه روز پاداشي هست؟»

ح. انواع تأليف خطابه و اصطلاحات آن

در خطابه، بيشتر بر «قياس» و «تمثيل» تكيه مي شود، هرچند گاهي نيز «استقراء» به كار مي رود البته لازم نيست كه يقيني باشد، بلكه ظن غالب نيز كافي است. منتج نبودن در بعضي از موارد نيز منعي ندارد. استفاده از تمثيل و استقراي غيرجامع هم منعي ندارد. خطابه با توجه به تأليف صور آن اصطلاحاتي دارد:

1. تثبيت: عبارت است از: هر گفتاري كه در خطابه حجت واقع مي شود و مفيد تصديق ظني به خود مطلوب است.

شاهدي از خطبه فدكيه: حضرت فاطمه عليهاالسلام براي تثبيت مدّعيات مقدس خويش گاهي از حجت هاي يقيني و گاهي از جملاتي كه به لحاظ منطقي مفيد تصديقِ ظني است استفاده فرموده اند.

2. ضمير: هر قياسي است كه كبراي آن حذف شده باشد و چون در خطابه كبرا محذوف است يا به خاطر اختصار و يا به خاطر پوشيده ماندن كذب كبرا هر قياسي را كه در خطابه به كار رود، «ضمير» خوانند؛ زيرا همواره يا غالبا كبرايش محذوف است.

3. تفكير: همان ضمير است كه به اعتبار اشتمالش بر حد وسط، كه محصول فكر و انديشه است، «تفكير» خوانده مي شود.

4. اعتبار: تثبيت اگر تمثيل باشد «اعتبار» خوانده مي شود. گفته مي شود: اعتبار اين امر را تأييد مي كند.

5. برهان: هر اعتباري است كه به سرعت نتيجه دهد. اين «برهان» با برهان صناعات خمس متفاوت است و بايد در آن دقت كرد.

6. موضع: هر مقدّمه اي است كه مي تواند جزئي از تثبيت واقع شود، خواه بالفعل مقدّمه باشد و يا صلاحيت آن را داشته باشد. «موضع» در اين صنعت، با موضع در مبحث جدل متفاوت است.

7. تصدير: مطلبي است كه در ابتداي سخن به عنوان ابتداي بحث آورده مي شود تا نوعي اشاره و دلالت بر غرض و مقصود خطيب باشد. «تصدير» موجب آمادگي شنوندگان براي قبول مي گردد.

8. اقتصاص: قصه يا داستان كوتاهي است كه براي فراهم ساختن زمينه تصديق به مطلوب و شرح و توضيح آن آورده مي شود؛ زيرا نزد عامّه مردم، «قصه» از قوي ترين ادلّه به شمار مي رود.

9. خاتمه: خلاصه اي از مسائل بيان شده است، همراه با مطالبي كه بر پايان بحث و وداع با شنوندگان دلالت دارند؛ مانند دعا و خداحافظي و نظاير آن.

شواهدي از خطبه فدكيه: حضرت در برهان خويش، به آيات «ارث» اشاره مي كند. بنابر سه دليل، ارث براي حضرت محرز است:

1. آياتي كه دلالت بر ميراث انبيا دارند؛

2. آيات مربوط به ارث؛

3. آيات مرتبط با وصايت.

«آيا شما گمان كرديد من از پدرم بهره و نصيبي ندارم و از پدرم ارث نمي برم؟ آيا مي گوييد: بين من و پدرم خويشاوندي نيست؟! آيا خداوند براي شما آيه اي بدين گونه فرستاده كه مرا از فرزندي پدر خارج كنيد و از ارث پدرم محرومم سازيد؟ يا آنكه مي گوييد: اهل دو ملت از يكديگر ارث نمي برند؟ آيا من و پدرم از اهل يك ملت نيستيم كه از اين جهت، مرا از ارث پدر منع مي كنيد؟»

موارد استثنا از حكم دين به عنوان «موانع ارث» بيان شده اند. پس هر يك بايد بررسي شوند

امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۵۵:۰۷ ] [ مشاوره مديريت ]
مغالطات ژورناليستي
چكيده:

امتياز اساسي انسان، به انديشه و تفكر اوست و هر چه انديشمندتر باشد خصوصا اگر به آن عمل نمايد، به كمالات انساني خويش، فعليت بخشيده است . به همين جهت، اديان توحيدي و پيامبران عظيم الشان بر تعقل و تدبر در همه امور اساسي و از جمله طبيعت و نيز كتب منزل از ناحيه خداي متعال تاكيد نموده اند . ولي هميشه امور با ارزشتر و گرانبهاتر، در معرض خطرات جدي تر نيز مي باشند . از اساسي ترين خطر انديشه، انجام مغالطه در آن و باطل را در لباس حق پوشاندن است . اين نوشتار سعي دارد گوشه اي از اين خطر را برشمارد .

از طرق مهم اشتباه در تفكر، مغالطه در استدلال و فكر بوده كه موجب عدم نيل و عدم رهايي از اسارت جهل مركب مي باشد . غفلت از اشتباه و غلط در ماده و صورت استدلال و نيز مسائل خارج از استدلال، عقل بشر را از واقع بيني و دستيابي به صبح صادق محروم نموده و با بقا در تاريكيها و ظلمات مخوف جهل، به رسيدن صبح كاذب، دلخوش مي نمايد و نيز امكان چنين امري، ست شكارچيان گوهر و صدف عقل و فهم بشريت را باز نموده تا با بهره برداري از آن، اهداف خود را در قالب استدلالهاي مغالطه آميز و ظاهرا موجه ابراز نمايند .

تاريخ انديشه بشري در زمينه هاي مختلف، گواه آن است كه انسانهاي مغرض از راه مغالطه به اهداف غير انساني خود رسيده و با يادگيري راههاي مغالطه و به كار بستن كامل آن، بهره هاي فراوان برده اند .

يونان باستان، انسانهايي را به خود ديده است كه با سوء استفاده از نام حكمت و با استعمال انواع گوناگون مغالطات، به اغراض گوناگون و مختلف غير انساني خويش در حوزه هاي مختلف اخلاقي، علمي، . . . رسيده و سبب ضلالت و گمراهي مخاطبان خويش شده اند . اين عده (سوفسطاييان) با استفاده از استدلالهاي مغالطه آميز، انسان را محور همه چيز دانسته و نسبت به جهان خارج، تشكيك نمودند . (2) بديهي است با تشكيك در واقعيت همه اشيا و محور قرار دادن انسان، مجالي براي نظامهاي عقيدتي، اخلاقي، . . . باقي نخواهد ماند و انجام هر عمل و رفتاري جايز خواهد بود .

متاسفانه بايد اقرار نمود كه انجام مغالطه، منحصر به سوفسطاييان نبوده است و در هر عصري چنين انسانهايي وجود دارند . در اين عصر نيز - كه عصر اطلاعات نام گرفته است - حجم مغالطات بيشتر شده و شيوه هاي نوين و جذاب تري براي مغالطه فراهم شده است . به همين جهت در اين نوشتار، به بعضي از اقسام مغالطات در كتب و مطبوعات، اشاره مي نماييم . ولي قبل از ذكر مغالطات، ابتدا تعريفي از مغالطه و سپس اقسام كلي آن را به صورت بسيار مختصر و فقط در حد ذكر نام آنها - مطابق تقسيم بندي منطقيين اسلامي - بيان مي نماييم .

تعريف مغالطه

مغالطه در لغت به معناي سوق دادن شخص ديگر در اشتباه و نيز اشتباه كاري (خود فرد) مي باشد . (3)

اما در اصطلاح منطق، مغالطه نوعي قياس مي باشد كه مواد آن شبيه به مواد برهان يا مواد جدل و صورت آن شبيه به قياس منتج بالذات بوده و براي اثبات مدعايي و يا ابطال مدعاي ديگر بيان مي گردد . (4)

از طرف ديگر سبب مغالطه در قياس دو امر است يا اين كه شخص قياس كننده در استدلال خود اشتباه مي نمايد و يا اين كه تعمد داشته و سعي مي كند ديگران را دچار اشتباه سازد، بنابراين مباحث مغالطه، شامل دو قسم غلط و تغليط مي گردد .

علاوه بر اين، مغالطه در دو بخش انجام مي شود و به عبارت ديگر، تحقق غلط و يا تغليط ديگران، يا به سبب وجود امري است كه در قياس و استدلال مغالطي وجود دارد و يا به سبب امري است كه خارج از قياس مغالطي مي باشد . (5)

مغالطات موجود در قياس نيز يا مربوط به الفاظ به كار گرفته شده در آن مي باشد و يا راجع به الفاظ نيست . بنابراين، مغالطات مربوط به قياس، مشتمل بر دو قسم: مغالطات لفظيه و مغالطات معنويه مي باشد، (6) در نتيجه انواع كلي مغالطات سه قسم است:

مغالطات لفظي، مغالطات معنوي و مغالطات بيروني و خارجي (مغالطات عرضي).

پس از بيان اجمالي نكات فوق، به ذكر بعضي از مغالطات رايج در فرهنگ جاري كشور در عرصه مجلات و مطبوعات مي پردازيم .

1 - مغالطه حذف

اين قسم از مغالطه مشتمل بر انواع مختلفي است، يكي از موارد آن، حذف مقداري از كلام ديگران و نقل غير مطلوب آن مي باشد . در مقام نقل كلام و سخن شخص ديگر، بديهي است كه نمي توان كل آن سخن و كلام (مانند كل يك سخنراني و يا يك كتاب) را نقل نمود و لذا بايد بخشي از كلام را نقل كرد كه به صورت صريح و آشكار، مورد قبول و اعتقاد صاحب آن كلام باشد . اما گاهي يك شخص، به سبب انگيزه هاي مختلف در نقل قول ديگران، مقداري از كلام را طوري حذف نموده كه مقدار باقي مانده، مطلوب و مورد اعتقاد صاحب سخن و كلام نمي باشد و آن مقدار را به صورت ناقص بر اساس مطلوب و هدف خويش، نقل مي كند . در اين حالت است كه مغالطه حذف رخ مي دهد، چنين مغالطه اي در سطح مطبوعات بسيار فراوان يافت مي شود .

در موارد زيادي مشاهده مي شود كه مقصود شخص از بيان مطلبي، امري صحيح بوده و لكن تنظيم كننده محتواي اخبار در مطبوعات با حذف قسمتهايي از آن قول، آن را مطابق با انگيزه هاي خويش در سخن يا نوشته خود به صورت امري غير مطلوب، تنظيم و بيان مي نمايد . به عنوان مثال، گاهي مطبوعات به صورت گسترده و به مدت چند ماه متوالي، شخصي را متهم مي كنند كه دستور قتل كسي را صادر نموده است، پس از زمينه سازيهاي زياد، با آن شخص مصاحبه مي كنند و او در پاسخ مي گويد: من دستور داده ام قتلي صورت نگيرد . اين سخن كاملا مخالف تبليغات مطبوعات در چندين ماه است، به همين جهت، قلم بدستان مطبوعاتي براي اين كه آن هدف دروغين و باطلشان از بين نرود، در مطبوعات خود، مغالطه حذف را انجام داده و چنين مي آورند: شخص متهم اعتراف نموده است، او گفته است كه من دستور داده ام . . .

ملاحظه مي شود كه با حذف بخشي از كلام، مراد گوينده كاملا دگرگون شده است .

پس از روشن شدن مقصود از مغالطه حذف، از ميان موارد بسيار مختلف، به نمونه اي از آن اشاره مي كنيم:

آقاي سروش در مباحث پلوراليسم ديني، با ارتكاب چنين مغالطه اي، استدلال مي كند كه چون امور عالم ناخالص است، اديان نيز ناخالص بوده و به همين جهت اين طور نيست كه يك دين، كاملا و صد در صد حق بوده و اديان ديگر باطل باشند، بلكه هر ديني بهره اي از حق دارد . و به همين دليل، پلوراليسم ديني - يعني حقانيت همه اديان يا بهره اي از حق داشتن همه اديان در ناحيه اختلافي خود - اثبات مي شود .

ايشان مي گويد:

«بر اين مبنا مي توان افزود ناخالصي امور عالم را (و اين مبناي هفتم براي پلوراليسم است) نكته قابل توجهي است كه هيچ چيز خالصي در اين جهان يافت نمي شود، خداي جهان هم بر اين نكته انگشت تاكيد نهاده است، آنجا كه مي گويد: «انزل من السماء ماء فسالت او دية بقدرها . . .» آبي كه از آسمان فرو مي ريزد ناچار با گل و لاي آميخته مي شود و كف بلندي بر آن مي نشيند . . . نه تشيع اسلام خالص و حق محض است و نه تسنن (گرچه پيروان اين دو طريقه در حق خود چنان رايي دارند) نه اشعريت حق مطلق است نه اعتزاليت . . . دنيا را هويتهاي ناخالص پر كرده اند و چنان نيست كه يك سو حق صريح خالص نشسته باشد و سوي ديگر ناحق غليظ ناخالص، وقتي بدين امر اذعان كنيم، هضم كثرت براي ما آسانتر و مطبوعتر مي شود .» (7)

اين استدلال صحيح نيست; زيرا با قطع نظر از اين كه چگونه مي توان (بويژه بنابر مبناي آقاي سروش كه بخشهاي عمده اي از دين را اعتباري مي داند) از ناخالصي امور عالم به ناخالصي اديان رسيد؟ در اين بيان، مغالطه حذف انجام شده است .

بسيار جاي تعجب و تاسف است كه آقاي سروش صرفا براي توجيه يك نظريه، يك آيه از قرآن را به صورت منقطع و ناتماود مي شود .

نكته ديگر اين است كه اگر شما معتقديد حق خالص وجود نداشته و هميشه حق و باطل با هم مخلوط مي باشند آيا در همين ادعاي شما در پلوراليسم ديني كه نه تشيع، اسلام خالص و حق محض است و نه تسنن، نيز حق و باطل با هم آميخته و مخلوط مي باشند؟ آيا اين ادعا صحيح است و باطل؟ و يا اين كه اين ادعا نه كاملا صحيح است و نه كاملا باطل، بلكه مخلوطي از حق و باطل مي باشد؟

2 - مغالطه تكويني

يكي از انواع مغالطات، مغالطه تكويني (11) است .

مقصود از اين نوع مغالطه اين است كه: شخص در مقام بررسي يك ادعا، به جاي اين كه به صحت و بطلان آن به صورت منطقي بپردازد، به سراغ منشا و سبب آن رفته و با تخريب و منفي شمردن سبب و منشا آن ادعا، در صدد بطلان آن برمي آيد .

روشن است كه چنين برخوردي، علمي و منطقي نيست; زيرا هيچ گاه منشا يك تئوري، دليل صحت يا بطلان آن تئوري نمي باشد و به عنوان مثال صرف اين كه منشا اعتقاد به يك تئوري، تقليد از دانشمندان باشد، مستلزم درستي يا بطلان آن تئوري نخواهد بود، بلكه بايد كاملا توجه داشت كه درستي يا بطلان يك نظريه، صرفا تابع ادله و استدلالهايي است كه در اثبات (12) آن نظريه بكار رفته است; يعني اگر استدلالهاي بيان شده براي اثبات يك نظريه، صحيح باشد، آن نظريه صحيح است و اگر استدلالهاي بيان شده، باطل باشد، آن نظريه باطل است و در اين داوري و بررسي، منشا حصول و پديد آمدن يك نظريه، دخالتي در صحت و بطلان آن ندارد و از اين رو، شخص نقل كننده، در مقام نقد يك نظريه، به لحاظ منطقي، صرفا بايد اشكال يا اشكالات مقدمات استدلال بكار رفته در اثبات يك تئوري را نشان دهد نه اين كه با توسل به سبب و منشا اعتقاد به يك تئوري، در صدد ابطال آن برآيد .

متاسفانه اين نوع مغالطه نيز در سطح وسيعي در مجامع فرهنگي، انجام مي شود . به عنوان مثال، براي رد و طرد افراد مذهبي، به جاي اين كه به صورت منطقي و با استدلال و برهان، اعتقادات و دينداري آنها را نقد كنند، با ارتكاب مغالطه تكويني، به سراغ منشا اعتقادات افراد ديندار رفته و مي گويند:

چون دينداري شما تقليدي است و شما اعتقادات خود را از پدر و مادرتان اخذ نموده ايد، پس اعتقادات شما بي ارزش و باطل است! !

بديهي است كه چنين بياني، غير منطقي و باطل است; زيرا بر فرض اين كه كسي معتقد است «خدا موجود است و يا معاد موجود است .» و اين اعتقادش را نيز از پدر و مادر خود گرفته و از آنها تقليد نموده باشد، چنين شيوه اي دليل بر بطلان اعتقاد به وجود خدا يا معاد نيست; يعني صرف اين كه كسي از روي تقليد مي گويد «خدا موجود است » دليل بر اين نيست كه اين گزاره باطل است .

در واقع، ارتكاب چنين مغالطه اي ناشي از رويكرد تكويني به معرفتها و اعتقادات است . رويكرد تكويني به مفاهيم و معرفتهاي بشري، بر آن است كه معرفتها و مفاهيم ذهني بشر، تابع منشا پيدايش و انتزاعشان مي باشند و از اين رو، اگر منشا تكون و پيدايش يك معرفت، اموري مانند تقليد باشد، آن انديشه باطل است، در حالي كه چنين رويكرد و ادعايي غير منطقي و غير قابل قبول است; زيرا در مورد مفاهيم و معرفتهاي بشري بايد دو مقام مهم را از هم ممتاز و جدا نمود:

1 - مقام گردآوري و كشف معرفت . (13)

2 - مقام حكايتگري و داوري معرفت . (14)

اين كه منشا تكون و پيدايي يك معرفت، فلان امر خاص است، ربطي به مقام حكايتگري و درستي يا بطلان آن معرفت ندارد و در حقيقت، خلط ميان اين دو مقام، سبب مغالطه تكويني مي گردد .

روشن است كه مساله مهم و قابل توجه در مورد معرفتها و اعتقادات، واقع نموني و درستي و بطلان آن است و اين حقيقت، به هيچ وجه تابع مقام گردآوري و چگونگي شكل گرفتن معرفتها نمي باشد، بلكه صرفا براهين و استدلالهايي است كه براي اثبات يك نظريه يا ابطال آن اقامه مي شود . در مورد علوم تجربي نيز همين امر صادق است . از اين رو، يكي از مباحث مهم در فلسفه علم اين است كه تئوري تجربي داراي چه ويژگيهايي است؟ به عبارت ديگر، براي اين كه يك تئوري داخل در علوم تجربي گردد و تئوري تجربي به حساب آيد، بايد چه امتيازات و ويژگيهايي داشته باشد؟

در زماني نه چندان دور در سابق، عده اي قائل بودند كه تئوري تجربي، آن تئوري اي است كه از راه تجربه به دست آيد; يعني اگر يك تئوري با مشاهده و تجربه كسب شده باشد، تئوري تجربي است ولي اگر به عنوان مثال از طريق عقل بدست آمده باشد، تئوري فلسفي است . لكن نظريه فوق با مشكلات زيادي مواجه گرديد، به عنوان مثال برخي از تئوريهايي كه در علوم تجربي وجود دارند مانند تئوري بقاي انرژي، با تجربه و مشاهده به دست نيامده است; زيرا هيچ گاه انرژي، قابل حس و مشاهده نيست، همچنين مولكول و اتمها مانند الكترون، پروتون، نوترون و كوارك قابل حس و مشاهده نمي باشند . به همين جهت فلاسفه علم در مورد معيار و ملاك تميز و تفكيك ميان تئوريهاي تجربي از غير آن، معتقدند بايد ميان مقام گردآوري تئوريهاي تجربي و مقام داوري آنها امتياز قائل شد . به سخن ديگر، تئوري تجربي، آن تئوري اي نيست كه از تجربه به دست آمده باشد (مقام گردآوري)، بلكه تئوري تجربي، آن تئوري اي است كه با تجربه، داوري و ارزيابي مي شود (مقام داوري).

در تاييد نكته فوق، آقاي سروش مي گويد:

«در هر يك از شاخه هاي معلومات بشري دو مقام وجود دارد: 1 - مقام گردآوري 2 - مقام داوري، مقام گردآوري مقام به دست آوردن مواد خام است و مقام داوري، مقام داوري كردن براي مواد خام است . در مقام گردآوري، مواد خام جمع آوري يا كشف مي شود، مراد از كشف در اينجا، كشف يك امر صحيح نيست، بلكه ممكن است هم چيزهايي صحيح و هم غلط كشف و جمع آوري شود . گردآوري اعم است از گردآوري مواد فاسد و سالم، آنگاه در مقام داوري يا به اصطلاح در مقام تصويب، به جدا سازي صالح از فاسد مبادرت مي شود . بسياري از اوقات اين دو به هم آميخته است و بايد آنها را از يكديگر جدا كرد، هر شاخه اي از دانش با اين دو مقام مشخص مي شود . اكنون بايد افزود كه در حقيقت، شيوه گردآوري چندان مهم نيست و آنچه كه در هر دانشي اهميت دارد، شيوه داوري است و اساسا مراد از روش علمي، همان روش داوري است . روش علمي به روش گردآوري اطلاق نمي شود و اين نكته اي بسيار اساسي است كه بايد مورد توجه قرار گيرد، عموما از علم و روش علمي، روش گردآوري فهميده مي شود، مثلا وقتي مي گويند فلان قضيه علمي است، منظورشان اين است كه به راه حس، كشف شده است و وقتي مي گويند قضيه اي فلسفي است، مرادشان اين است به راه عقل كشف شده است، تقسيم علوم به عقلي و نقلي در گذشته تا حدودي موهم همين معنا و مسبوق بدان است; يعني گويي چيزهايي كه از راه نقل به دست مي آيد، راه به دست آوردنشان آنها را در يك شاخه مي گنجاند و چيزهايي كه از راه عقل به دست مي آيد، در شاخه ديگري . يا در تقسيم ديگر، اگر روش كسب علم، حس بود، علم تجربي است و اگر غير حس بود علم ديگر . به همين دليل در مورد علوم تجربي، حتي بعضي از دانشمندان بزرگ نيز اين خطا را كرده اند، بسياري از پوزيتويستها در باب جايگاه فرضيه ها در علم دچار مشكل بودند; زيرا فرضيه هاي علمي به دليل داشتن تصورات غير محسوسه، قضيه هايي نيستند كه از طريق حس به دست آمده باشند، تمام فرضيه هايي كه داراي ترمهايي تئوريك هستند از راه حس گرفته نشده است، ولي در عين حال يك تئوري علمي است، لذا اين مطلب، اندك اندك جا افتاد كه نظريه و قانون علمي آن نيست كه به روش علمي و حسي كسب شده باشد، بلكه آن است كه به روش علمي بتوان در باره آن داوري كرد; يعني ما هميشه پس از جمع آوري مواد خام، روي آنها داوري مي كنيم و در باره روش جمع آوري سخت گيري نمي كنيم . مي توان براي به دست آوردن نظريات علمي از هر طريق ممكن اقدام كرد، نظريه از هر طريق ممكن به دام بيفتد، قابل استفاده است، منشا آن خواب، استخاره، تخيل، خرافات و اساطير گذشتگان و . . . ممكن است باشد، چنانچه در موارد بسياري چنين بوده است، اينها همه دامهاي بسيار نيكو و سودمندي براي به چنگ انداختن و شكار كردن تئوريها و قوانين علمي است .» (15)

بنابراين با عنايت به نكته فوق، كاملا روشن مي شود كه در بررسي صحت و بطلان يك اعتقاد نبايد به سراغ منشا پيدايش آن فت بلكه فقط اگر ادله اقامه شده بر يك اعتقاد، باطل باشد، آن اعتقاد باطل، و گرنه آن اعتقاد صحيح مي باشد . به همين جهت، ادعاي اين كه اعتقاد به قضيه «خدا موجود است » چون از روي تقليد است، بي ارزش و باطل مي باشد، ادعايي غير منطقي و مردود است; زيرا تقليد كردن از يك شخص، مربوط به مقام گردآوري و صيادي است و به سخن ديگر، ناظر بر اين امر است كه شخص اعتقاد خود را از كجا به دست آورده و روشن است كه تقليد كردن (يعني مقام گردآوري) هيچ گاه دليل بر بطلان يك تئوري و اعتقاد نمي باشد و در حقيقت حكم مقام گردآوري غير از حكم مقام داوري است و خلط ميان اين دو مقام موجب تحقق مغالطه تكويني است .(مغالطه تكويني; يعني با توجه به سرچشمه و منشا پيدايش يك اعتقاد و معرفت، حكم صحت و بطلان آن را روشن نماييم و به عبارت ديگر با عنايت به مقام گردآوري، حكم مقام داوري را روشن نماييم). به عنوان مثال، اگر حسن - كه يكسال و نيم داشته و فقط قدرت حرف زدن دارد - در كنار علي كه برادر اوست و دانش آموز كلاس سوم دبستان است نشسته باشد و علي مشغول حفظ كردن جدول ضرب بوده و براي حفظ كردن آن سعي مي كند كه هر عمليات ضرب را چند مرتبه تكرار نمايد و مثلا ده بار با صداي بلند مي گويد 25=5×5، پس از تكرار زياد، حسن نيز از روي تقليد از برادرش علي مي گويد: 25=5×5، حال آيا مي توان گفت كه قضيه 25=5×5 كه حسن مي گويد باطل است چون او بر اساس تقليد چنين حرفي را مي زند؟ ! و بايد گفت 27=5×5؟ ! ! . البته اين نكته را قبول داريم كه اگر دينداري از روي تحقيق باشد از بعضي جهات بهتر است، ولي تفاوت آشكاري است ميان اين كه ما مدعي شويم دينداري بر اساس تحقيق از بعضي جهات بهتر از دينداري از روي تقليد است و ميان اين كه بگوييم دينداري از روي تقليد از اساس باطل است .

3 - مong>1 - دنياي نوين، انسانگرا است . در حقيقت انسانگرايي (18) يكي از مباني مهم جهان بيني مدرن است و مقصود از آن اين است كه خدمت به انسان، نخستين و يگانه هدف است و به عبارت ديگر، در دنياي جديد، انسان به جاي خداوند نشانده مي شود و بر آن است كه همه چيز و همه كارها بايد در خدمت او باشد . (19)

اما اين اعتقاد كه انسان محور و مقياس همه عالم بوده و همه حقايق و ارزشها تابع اوست، ريشه در سالهاي بسيار دور - در حدود دو هزار و پانصد سال قبل - دارد . سوفسطاييان با توجه به اعتقاد به شكاكيت، به صورت طبيعي به هيچ اصل و مبناي معرفتي به عنوان معيار سنجش درستي و بطلان معتقد نبودند و فقط انسان را محور همه حقايق مي دانستند . خامه تاريخي تفكر فلسفي غرب، انسان محوري كه متفكرين سوفسطايي به صورت جدي مطرح نموده اند را از ياد نبرده است، اين جمله پرتوگوراس مشهور است كه:

انسان مقياس همه چيز است . (20)

جهان بيني مدرن نيز پس از دو هزار و پانصد سال، با يك برگشت به عقب، ايده انسان محوري سوفسطاييان را با تغييراتي پذيرفته است . در دنياي نوين، متفكرين غربي با اعتقاد به اومانيسم، آن را روح تمام تفكرات فلسفي، اجتماعي، اخلاقي، تربيتي و سياسي نوين مي دانند .

2 - دنياي مدرن، به لحاظ معرفتي، مشاهده گرا، آزمايشگرا و تجربه گرا است، به عبارت ديگر يگانه راه وصول به معرفت حقيقي را مشاهده، آزمايش و تجربه حسي ظاهري مي داند . (21) از طرف ديگر، به عقل ابزاري، جزئي و استدلالگر قائل است و يگانه شاني كه براي اين عقل قبول دارد اين است كه گزاره هاي حاصل مشاهده، آزمايش و تجربه حسي ظاهري را در قالب استدلالهاي منطقي بريزد و نتايج جديدي ارائه نمايد .

نتيجه طبيعي دو نكته فوق اين است كه دنياي مدرن از جهت وجود شناختي، ماديگرا است; يعني به عوالمي غير از عالم ماده و ماديات قائل نيست; زيرا با باور به مبناي معرفت شناختي فوق، به تدريج به اين باور - به صورت رواني - منتقل شده است كه آنچه قابل مشاهده، آزمايش و تجربه است با «واقعيت » و «موجود» يكسان و معادل گرفته مي شود و لازمه اين معادله اين است كه آنچه قابل مشاهده، آزمايش و تجربه نيست، موجود هم نمي باشد، و به همين جهت، دنياي مدرن در مساله وجود خداوند، موضع نفي و يا حداقل ترديد و لاادريگري دارد . (22)

در اينجا جالب است به ادعاي يك فضانورد كه معتقد به مباني فوق از جهان بيني مدرن بوده است به نقل از نويسندگان آمريكايي توجه كنيم:

در سال 1961 يوري گاگاري با يك فضاپيما زمين را دور زد و اعلام كرد كه خدا وجود ندارد; زيرا وي خداوند را از پنجره كوچك فضاپيمايش نديده بود . (23)

اما اعتقاد فوق، سابقه چندين هزار ساله دارد، در حقيقت، منطق حسي كه فقط محسوسات را قبول داشته و امور غير محسوس را نفي مي كند منطقي است كه فرعون نيز براي نفي خداوند در مقابل حضرت موسي عليه السلام بكار گرفته است، وقتي كه پس از مدتها موسي عليه السلام خداوند يكتا و نيز پيامبري خود را مطرح مي كند، فرعون بر اساس منطق حس باوري خودش به هامان (يكي از نيروهاي تحت فرمانش) دستور مي دهد كه بنايي بلند بسازد تا فرعون از آن، به سوي آسمانها بالا رفته و ببيند كه ادعاي موسي در مورد وجود خداوند صحيح است يا نه! !

قرآن كريم اين قضيه را به صورت زيبايي مطرح مي كند و از زبان فرعون مي گويد:

«و قال فرعون يا هامان ابن لي صرحا لعلي ابلغ الاسباب، اسباب السماوات فاطلع الي اله موسي و اني لاظنه كاذبا و كذلك زين لفرعون سوء عمله و صد عن السبيل و ما كيد فرعون الا في تباب » (24)

فرعون گفت: اي هامان براي من بناي مرتفعي بساز، شايد به وسايلي دست يابم، وسايل (صعود به) آسمانها تا از خداي موسي آگاه شوم، هرچند گمان مي كنم او دروغگو باشد . اينچنين اعمال بد فرعون در نظرش آراسته جلوه كرد و از راه حق بازداشته شد و توطئه فرعون جز به نابودي نمي انجامد .

3 - دنياي مدرن در زمينه ارزشهاي اخلاقي نيز قائل است كه معيار ارزشهاي اخلاقي و اين كه كدام فعل خوب است و كدام فعل بد، تمايلات و خواسته هاي انسان مي باشد، به طوري كه هر فعلي را انسان بخواهد خوب و از هر فعلي متنفر بوده و آن را نخواهد بد است . اين كلام از بنتام معروف است كه:

«خوب يعني خواستني و بد يعني نخواستني .» (25)

و به همين جهت است كه در جوامع مدرن و به اصطلاح پيشرفته، شنيع ترين عمل - مانند همجنس بازي - مورد قبول واقع شده و آن را مرتكب مي شوند . طبيعي است كه عمل زشت همجنس بازي بر اساس معيار بيان شده يك عمل خوب مي باشد چون افراد مدرن و انسانهاي پيشرفته آن را خواسته اند، و بر اساس معيار فوق، هر عملي را كه فرد يا افراد بخواهند خوب است . اگر دقت نماييم عمل قبيح همجنس بازي كه انسانهاي پيشرفته و مدرن آن را پذيرفته اند، سابقه اي چندين هزار ساله در تاريخ بشري دارد . قرآن كريم اين عمل را به قوم حضرت لوط عليه السلام نسبت مي دهد و مي فرمايد:

«و لوطا اذ قال لقومه انكم لتاتون الفاحشة ما سبقكم بها من احد من العالمين ائنكم لتاتون الرجال و تقطعون السبيل و تاتون في ناديكم المنكر فما كان جواب قومه الا ان قالوا ائتنا بعذاب الله ان كنت من الصادقين .» (26)

يعني: و لوط را فرستاديم هنگامي كه به قوم خود گفت: شما عمل بسيار زشتي انجام مي دهيد كه هيچ يك از مردم جهان پيش از شما آن را انجام نداده است . آيا شما به سراغ مردان مي رويد و راه را قطع مي كنيد و در مجلستان اعمال ناپسند انجام مي دهيد؟ اما پاسخ قومش جز اين نبود كه گفتند: اگر راست مي گويي عذاب الهي را براي ما بياور .

حال پرسش اصلي ما اين است كه چگونه دنياي متجدد و مدرن، اعتقاد به انسانگرايي، حس گرايي و ارتكاب عمل همجنس بازي را كه مربوط به هزاران سال قبل است، تجددگرايي مي نامد؟ اگر اعتقاد به باورهاي ديني و اسلامي صحيح نيست چون اسلام مربوط به 1400 سال پيش است بايد مباني مدرنيته كه متعلق به دوران قبل از اسلام است به طريق اولي باطل باشد . ولي نه تنها انديشمندان غربي آن را باطل نمي دانند بلكه جاي تعجب اين است كه آنها را مدرن و جديد نيز مي خوانند .

بنابراين، صرف اين كه يك عملي، نام تجدد و نوين بودن را به همراه دارد دليل بر درستي آن نيست .

5 - مغالطه وجودي

گاهي شخص به جاي استدلال بر درستي يك شي ء، به موجود بودن و واقعيت داشتن آن شي ء متوسل مي شود و مدعي مي گردد كه چون فلان شي ء واقعيت دارد، پس بايد آن را پذيرفت .

اين مغالطه از اين امر ناشي مي شود كه شخص، موجود بودن يك شي ء را دليل بر اعتبار و درستي آن تلقي مي نمايد، در حالي كه چنين ادعايي باطل است; زيرا صرف اين كه امري موجود است، مستلزم درستي و ارزشمندي آن نيست .

در طول تاريخ، در مقابل مصلحان مانند انبيا و ائمه هدي عليهم السلام نمرودها و يزيدها بوده اند ولي نمي توان آنها را - فقط به دليل اين كه در خارج موجود بوده اند - انسانهاي درستكاري دانست . بنابراين، موجوديت و واقعيت دار بودن يك شي ء دليل بر درستي و صحت آن نيست .

يكي از موارد آشكار اين مغالطه، در بحث تعدد قرائتها از دين، مطرح مي شود . (27)

گاهي براي صحت و درستي قرائتهاي مختلف از دين، گفته مي شود كه چون فهمهاي انسانها از دين مختلف است و به سخن ديگر فهمهاي مختلفي از دين وجود دارد، پس همه فهمها، معتبر و صحيح مي باشند . روشن است كه چنين كلامي، جز مغالطه بيش نيست; زيرا نمي توان ادعا نمود كه چون فهمها و قرائتها از دين مختلف است و به عبارت ديگر، چون فهمهاي مختلف از دين وجود دارد، پس نتيجه گرفته مي شود كه همه فهمها، صحيح و معتبر هستند; زيرا از وجود يك شي ء نمي توان به اعتبار و درستي آن شي ء رسيد .

براي روشن شدن حقيقت مساله در بحث تعدد قرائتها و پرهيز از مغالطه وجودي، بايد ميان دو مساله تفكيك نمود:

الف) مساله كثرت و تعدد قرائتها از دين

در اين مساله، بحث در اين است كه آيا فهمهاي همه انسانها از دين، واحد است و يا اين كه متفاوت و مختلف است؟ به سخن ديگر آيا ضرورتا تمام فهمها و قرائتها واحد بوده و كاملا فهم هر شخص با فهم ديگري برابر و متحد است و يا اين كه فهمهاي افراد مختلف از دين، مختلف و متفاوت است؟

ب) حقانيت و اعتبار قرائتهاي مختلف و متكثر

اگر در مساله اول، قائل شديم كه فهمهاي افراد مختلف از دين، متفاوت و مختلف است، نوبت به اين بحث مي رسد كه آيا تمام اين فهمهاي مختلف، صحيح و معتبر مي باشند، يا اين كه صرفا يك فهم و قرائت، صحيح و معتبر است؟

توجه به اين نكته ضروري است كه محل بحث ميان مدافعين تئوري تعدد قرائتها و منكرين آن، در مساله اول نيست بلكه بحث در مساله دوم مي باشد; زيرا مساله اول يعني اين امر كه فهمهاي انسانها از دين مختلف است، فتاواي مجتهدين با هم اختلاف دارد، تفاسير مفسرين از قرآن متفاوت است و خلاصه اين كه تفسير فيلسوفان از خداوند، غير از تفسير و قرائت عرفا و اين دو نيز غير از فهم فقها از خداي متعال مي باشد، امري بديهي و غير قابل انكار است .

هيچ كس مدعي آن نگرديده است كه فهم همه انسانها از دين، واحد است و اصلا مگر مي توان اختلاف ميان بشريت كه يك امر تكويني است را مورد انكار قرار داد، بلكه در واقع سخن در اين است كه پس از پذيرش اختلاف ميان انسانها در فهم و معرفت از دين، آيا تمام اين فهمها صحيح و معتبر مي باشند يا فقط يك فهم، معتبر و درست است؟ به سخن ديگر، بحث در اصل تعدد و اختلاف قرائتها نيست بلكه سخن در حقانيت و اعتبار قرائتهاي مختلف است .

اين كه در دفاع از نظريه تعدد قرائتها، اختلاف مفسرين و فقها در فهم دين دليل بر درستي اين تئوري دانسته شود، در واقع مرتكب شدن مغالطه وجودي است; زيرا همان طوري كه بيان گرديد اولا در مساله تعدد قرائتها، بحث در اصل كثرت قرائتها از دين نيست بلكه سخن در اين است كه به عنوان مثال در صورت اختلاف ميان تفسير علامه طباطبايي از آيه اي از قرآن و تفسير فخر رازي، آيا هر دو فهم مختلف صحيح است و يا اين كه فقط يك فهم صحيح مي باشد؟ و روشن است كه پاسخ سؤال فوق اين نيست كه بگوييم بيان علامه طباطبايي و فخر رازي در تفسير قرآن، مختلف است (يعني فقط به اصل كثرت فهم استناد نماييم) و ثانيا نمي توان گفت كه چون قرائت آن دو مفسر از قرآن، مختلف است پس هر دو فهم، صحيح و حق و معتبر مي باشند; زيرا از وجود هيچ شي ءاي نمي توان به حقانيت آن پي برد . به سخن ديگر، درستي و بطلان نظريه و فهم، تابع برهان و استدلال است و بس، و وجود داشتن يا وجود نداشتن يك امر، ربطي به صحت و بطلان آن ندارد .

صرف اين كه بطلميوس بيان داشته است زمين مركز عالم است و كوپرنيك آن نظريه را رد نموده است، (28) و معتقد شده كه خورشيد مركز عالم است و سپس فيزيك جديد هر دو نظريه را رد نموده و مركزيت هيچ نقطه اي را براي عالم نپذيرفته است، آيا چون ميان اين سه نظريه اختلاف وجود دارد، پس همه اين نظريات درست و حق مي باشند؟

آيا صرف اين كه عده اي قائلند خدا موجود نيست و عده اي ديگر نيز قائلند خدا موجود است، چون ميان اين دو نظريه، اختلاف است، پس هر دو نظريه صحيح مي باشند؟

روشن است كه چنين ادعايي مغالطه بوده و خالي از حقيقت است .

6 - مغالطه عنوان ناصحيح

اين مغالطه در جايي است كه كسي ادعايي نمايد و براي جلوگيري از اعتراض ديگران، صفت يا عنوان مذمومي را به مخالفان آن نسبت دهد، به طوري كه اگر كسي بخواهد اعتراض كند گويا خود را مصداقي از مصاديق آن صفت مذموم دانسته است . اين كار از آن جهت مغالطه است كه به جاي ارائه دليل براي اثبات حرف خود، به تحقير مخالفان تمسك شده است . به عنوان مثال گفته مي شود:

- همه خانمها و دختراني كه از چادر مشكي استفاده مي كنند انسانهاي افسرده اي هستند .

- انسانهاي خشن و متعصب و جاهلي هستند كه هنوز بر اصول ديني تاكيد ورزيده و در صدد اجراي آن در جامعه مي باشند .

- همه افراد، غير از كساني كه امل و متحجر و بددل و عقده اي هستند با ارتباط آزاد دختر و پسر در سطح جامعه موافق هستند .

در حقيقت در تمام اين موارد شخص به جاي استدلال، براي حذف رقيب از صحنه، از عناوين منفي استفاده مي نمايد و البته در اين موارد نبايد از اين عناوين هراس داشت بلكه وجه مغالطه بودن اين ادعاها را به گوينده گوشزد نمود و از او نسبت به ادعايش استدلال خواست .

7 - مغالطه سياه و سفيد

تقسيم بنديهايي كه در مورد اشياي گوناگون انجام مي شود از يك جهت دو قسم است:

الف) تقسيم دوگانه:

گاهي تقسيم يك شي ء طوري انجام مي شود كه فقط دو قسم از آن قابل تصور است و فرض قسم سوم محال است، به عنوان مثال گفته مي شود: يك شي ء يا موجود است و يا معدوم، و يا گفته مي شود يك جسم يا رنگ دار است و يا بي رنگ . روشن است كه در اين دو مثال، فرض قسم سوم امكان ندارد . و بدين جهت اگر نسبت به شي ءاي اثبات نموديم كه موجود نيست به طور طبيعي بدست مي آيد كه پس معدوم است و يا اگر ثابت نموديم كه جسمي رنگ دار است به دست مي آيد كه آن جسم بي رنگ نيست .

ب) تقسيم چندگانه

$(document).ready(function() { $('#rate_p54449').rating('rate.php?pid=54449', {maxvalue:5, curvalue:0}); });

امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۵۵:۰۶ ] [ مشاوره مديريت ]

مغالطات غيرصوري (3)


12

    ابهام ساختاري (Amphiboly)

اين مغالطه در استدلالي صورت مي گيرد كه تركيب مقدمات آن به جهت ساختمان دستوري مبهم گرديده استجمله اي كه مفهوم آن به خاطر ضعف دستوري يا تركيب ناشيانه كلمات آن مبهم و نامعلوم گرديده، داراي مغالطه ابهام ساختاري استچنين جمله اي ممكن است بنابر يك تعبير درست باشد اما به تعبيري ديگر خطاهنگامي كه اين جمله را با تعبير اول به عنوان مقدمه يك استدلال ذكر مي كنيم و سپس استنتاج را بر مبناي تعبير دوم انجام مي دهيم، مرتكب مغالطه ابهام ساختاري مي شويم.

مثال قديمي مغالطه ابهام ساختاري در داستان كرسوس (Croesus) و پيشگوي معبد دلفي (Delphi)آمده است. شگرد عمده كاهنان اين معبد در گفتارشان با مردم "اظهار مطالبي حاوي مغالطه ابهام ساختاري بوده است.

پادشاه ليديا (Lydia) در نظر داشت كه با پادشاه ايران وارد جنگ شوداما از آنجا كه وي شخصي با تدبير و محتاط بود نمي خواست به نبرد بپردازد، مگر آنكه پيروزي در جنگ برايش تضمين شده باشدلذا با كاهن معبد دلفي در مورد اين اقدام مشورت و اين جواب رااز او دريافت كرد:

"اگر كرسوس به جنگ داريوش برود يك امپراطوري قدرتمند رانابود خواهد ساخت."

كرسوس كه از شنيدن اين پيشگويي شادمان گرديده و چنين نتيجه گرفته بود كه پادشاه مقتدر ايران را نابود خواهد ساخت وارد جنگ شد و ديري نپاييد كه از داريوش پادشاه ايران شكست خورد.

بعد از آنكه از مرگ نجات يافت، شكوائيه اي به خداي معبد نوشت و در آن به تلخي از او گلايه كرد. كاهنان معبد كه مدعي بودند خداي پيشگو درست پيش بيني كرده است، به وي جواب دادند: كرسوس در اين جنگ واقعا يك پادشاه مقتدر يعني خودش را نابود كرد.

عبارتهايي كه داراي ابهام دستوري هستند، مقدمات استدلالي خطرناكي راپديد مي آورند. البته چنين جملاتي در بحثهاي جدي كمتر ديده مي شود.

بعضي از جملات كه داراي مغالطه ابهام ساختاري هستند خالي از جنبه هاي مضحك نيستند كه گاهي عمدي هم نيستندمانند پوسترهاي زمان جنگ كه ما را تشويق مي كند:

"Save Soap and Waste paper"(5)

و گاهي هم عمدي است مانند اين شعار كه:

"Safe Driving Is no Accident"(6)

مغالطه ابهام دستوري اغلب در عناوين روزنامه و بندهاي مختصر آن مي آيد مانند:

"The farmer blew out his brains after taking affectionate farewell of his family with a shotgun"(7)

3- مغالطه تكيه و تأكيد لفظي (Accent)

اين مغالطه همانند ساير مغالطات ابهامي در استدلالي صورت مي گيرد كه به علت برخورداري از چند معناي متفاوت داراي وضعي فريبنده اما نادرست استتغييرات معنايي در مغالطه تأكيد لفظي به اين بستگي دارد كه كدام يك از اجزاي جمله مورد تأكيد قرار مي گيرد و بر آن تكيه مي شود. واضح است كه برخي عبارات با تأكيد بر الفاظ مختلف آن، از معاني كاملاً متغاير برخوردار مي شوندبه عنوان مثال به معاني مختلفي كه با تأكيد بر الفاظ مختلف جمله امري زير ايجاد مي شود توجه نماييد:

"ما نبايد از دوستان خود بدگويي كنيم"(8)

اگر اين جمله بدون هيچ گونه تأكيد زايدي قرائت شود، معناي كاملاً درست و منطقي خواهد داشت. اما اگر بر كلمه "دوستان خود" تكيه كنيم داراي اين نتيجه خواهد بود كه مي توانيم از كساني كه دوست ما نيستند بدگوئي كنيمدر اين حالت ديگر جمله فوق يك پند اخلاقي نيست و داراي مفهوم متفاوتي خواهد بود كه در حقيقت ناشي از تفاوت مقدمه منطوق آن استچنين استدلالي يكي از موارد مغالطه تأكيد لفظي است.

همچنين از همين جمله مي توان چنين استنتاج كرد كه مي توانيم از دوستان خويش بدگويي كنيم به شرط آنكه اين كار را با صدايي آهسته انجام دهيم.(9) بدين ترتيب نتايج مختلفي را با تأكيد لفظي مي توان از يك جمله اخذ نمود.

اين جمله انگليسي كه: « Woman without her man would be lost» مانند مثال بالا بسته به اينكه چگونه تلفظ شود مي تواند براي هر يك از جنس مرد و جنس زن قابل قبول باشداما استنتاج يك عبارت با تكيه خاص از عبارتي با تكيه متفاوت نمونه اي از مغالطه تأكيد لفظي است. يكي از موارد مهم ارتكاب اين مغالطه به شكل كلي نقل قولهايي است كه معناي آنها با اضافه يا حذف حروف خوابيده(Italics) تغيير مي كنديكي ديگر از انواع مغالطه تأكيد لفظي ممكن است بدون تغيير در شكل حروف هنگامي صورت گيرد كه عبارتي از يك متن جدا شده و نقل گردداغلب معناي يك عبارت وقتي خوب فهميده مي شود كه در متن اصلي قرار گيرد و معنايي كه از آن اراده گرديده روشن شود، و يا ممكن است متن اصلي حاوي اوضاع و شرايطي باشد كه بدون لحاظ آنها، عبارت معنايي ديگر يابدلذانويسنده متعهد كسي است كه در نقل قول مستقيم معلوم مي سازد كه واژگاني كه در نقل او با حروف خوابيده مشخص شده، در متن اصلي نيز با حروف خوابيده آمده اند يا نه. و همچنين حذف كلمات يا عبارات ديگرمتن اصلي را با نقطه چين نشان دهد.

عبارتي را كه از لحاظ ادبي درست است اما هنگام قرائت يا نگارش عادي، از ظاهري زيبا و جذاب برخوردار نيست، مي توان با شيوه هايي معين به گونه اي تلفظ كرد كه كاملاً محرك و هيجان انگيز باشد. اما تأكيد بر الفاظ چنين عبارتي ممكن است معناي آن را متفاوت سازد و با تغيير معنا ديگر جمله صادق باقي نمانددر اينجا صدق جمله در اثر تأكيد بر بعضي كلمات آن، قرباني جنبه عاطفي آن مي شود.خبرنامه هاي مصور براي جالب كردن عناوين خويش از چنين شيوه اي استفاده مي كنند. مثلاً ممكن است در يكي از آنها با كلماتي بزرگ و واضح اين عنوان درج شود كه:

انقلاب در فرانسه

و سپس در زير آن با حروف كوچكتر اين كلمات به چشم آيد:

مسئولان را نگران كرده است

جمله: "مسئولان از انقلاب در فرانسه نگران شده اند" ممكن است كاملاً صادق باشد. اما وقتي به اين نحو در خبرنامه بيان گردد، داراي معنايي هيجان آور و در عين حال كاذب خواهد بود.

تأكيدات لفظي مشابهي را مي توان در بسياري از آگهيهاي تجارتي يافتبه عنوان مثال غالبا وقتي كه قيمت كالاهاي معيني ذكر مي شود، مي توان به دنبال اعلام قيمت، كلماتي مثل "همراه با ماليات" و يا " به بالا" را هميشه با چاپ حروف كوچكتر مشاهده كرداغلب در آگهيهاي تجارتي كه اقشار تقريبا كم سواد اجتماع را مخاطب مي سازد، اين نحو تأكيد لفظي بوضوح يافت مي شود.

اينها نمونه هايي از تأكيدات لفظي فريب دهنده بوداما اين تأكيدات زماني مغالطي خواهند بود كه در ضمن استدلال قرارگيرند و موجبات تغيير در معنا را پديد آورند.

حتي صدق تحت اللفظي نيز مي تواند ابزاري براي كذب باشد، به شرطي كه در متني فريب دهنده قرار گيردبه عنوان مثال به داستان دريايي زير توجه كنيد:

تقريبا از اولين لحظات شروع يك سفر دريايي، ميان فرمانده يك كشتي و معاون او مشاجره اي در گرفت. علت اين نزاع، عادت معاون به نوشيدن مشروبات الكلي بود. اما كاپيتان كشتي اعتقادي راسخ به ممنوعيت مصرف الكل داشت و اكثر مواقع معاون را به خاطر اين عادت بد مورد سرزنش قرار مي داد. و البته اين عتابها تنها موجب مي شد كه معاون مشروب بيشتري بنوشد. پس از چند بار تذكر، يك روز كه معاون كشتي حتي بيش از حد معمول شراب مصرف كرده بود، كاپيتان در دفتر ثبت روزانه اين جمله را وارد نمود:

«معاون امروز مست بود»

هنگامي كه نوبت به معاون رسيد تا مطالب خويش را در دفتر ثبت كند، با مشاهده اين گزارش به هراس افتاد. زيرا عكس العمل صاحب كشتي با مطالعه اين گزارش، چيزي جز اخراج قطعي وي نمي بود. معاون به كاپيتان اصرار كرد تا اين عبارت را از دفتر حذف كند. اما كاپيتان خودداري كرد. معاون از اين مطلب ناخشنود بود تا اين كه به راهي جهت تلافي و انتقام دست يافت. او در پايان بخش مربوط به ملاحظات همان روز اين جمله را اضافه كرد:

«كاپيتان امروز هوشيار (در مقابل مست) بود

4 مغالطه تركيب (Composition)

اصطلاح "مغالطه تركيب" در مورد دو نحو استدلال باطل كه ارتباط نزديكي با هم دارند به كار مي رود:

الف- اولين نوع از مغالطه تركيب را مي توان به عنوان استدلالي مغالطي توصيف كرد كه در آن از احكام اجزاي يك مجموعه، حكم تمام مجموعه استنتاج مي شود.

نمونه روشن و مشخص اين مغالطه، آن است كه استدلال شود: چون هر جزء از يك ماشين معين، سبك وزن است پس ماشين به عنوان يك مجموعه از اجزا، سبك وزن است. خطا در اين استدلال زماني روشن مي گردد كه ماشين بسيار سنگيني را در نظر آوريم كه از تعداد فراواني اجزاي سبك تشكيل شده باشد.

البته همه موارد اين تركيب مغالطي چنين واضح و روشن نيست و بعضي از آنها فريب دهنده است. شنيده ايم كه بعضي به نحو جدي چنين استدلال كرده اند كه: چون هر صحنه از يك نمايشنامه معين نمونه اي از كمال هنري است پس تمام اين نمايشنامه يك كمال هنري استچنين استدلالي همان قدر از مغالطه تركيب برخوردار است كه استدلال زير:

«چون هر يك از كشتيها براي جنگ آماده اند، پس مجموعه ناوگان بايد براي نبرد آماده باشد

ب - قسم ديگر مغالطه تركيب كاملاً شبيه قسم قبلي است. در اينجا از صفات هر يك از عناصر يا افراد يك مجموعه بر صفات كل آن مجموعه استدلال مي شود. براي مثال استدلال زير مغالطه است:

چون يك اتوبوس بيش از يك سواري سوخت مصرف مي كند، پس مصرف سوخت تمام اتوبوسها از كل سواريها بيشتر است. اين قسم از مغالطه تركيب ميان كاربرد استغراقي الفاظ عام و كاربرد مجموعي آنها خلط كند.(10)

لذا اگرچه ممكن است دانشجويان در هر ترم در بيش از شش كلاس ثبت نام نكنند اما مي توان گفت كه در هر ترم در صدها كلاس نام نويسي مي كنند. چنين تغاير لفظي به راحتي قابل حل است. زيرا هر يك از دانشجويان به تنهايي ممكن است در بيش از شش كلاس در هر ترم ثبت نام نكند. در اينجا واژه «دانشجويان» به صورت استغراقي به كار رفته، زيرا ما در مورد تك تك دانشجويان به طور جداگانه صحبت مي كنيم. اما مي توانيم در مورد دانشجويان دانشگاه من حيث المجموع بگوييم كه در هر ترم در صدها كلاس مختلف ثبت نام مي كنند. هنگامي كه در مورد مجموعه دانشجويان صحبت مي كنيم، اين واژه عام را به نحو مجموعي به كار برده ايم. بنابراين اگرچه هر يك از اتوبوسها بيش از هر يك از سواريها سوخت مصرف مي كند، اما مصرف مجموعه سواريها از مجموعه اتوبوسها بيشتر است زيرا تعداد سواريها بيشتر است.

نوع دوم مغالطه تركيب را مي توان اين گونه تعريف كرد : استنتاج نادرستي است كه در آن صفتي را يك بار فردي و يك بار جمعي به كار بريم. بنابراين بمبهاي اتمي كه در جنگ دوم جهاني مورد استفاده قرار گرفت، از هر يك از بمبهاي معمولي اثر تخريبي بيشتري داشت. اما اگر مجموعه، بمبهاي اتمي و مجموعه بمبهاي عادي را در نظر بگيريم، مطلب برعكس مي شود زيرا مجموعه بمبهاي عادي كه در اين جنگ پرتاب شد، زيادتر از بمبهاي اتمي بود. غفلت از اين تفاوت، موجب ارتكاب مغالطه تركيب در استدلال مي شود.

اين دو قسم از مغالطه تركيب اگرچه شباهت زيادي به يكديگر دارند اما متفاوتند، زيرا ميان مجموعه اي از عناصر تجمع يافته و مجموعه اي كه از تركيب عناصر خويش به وجود آمده اند تفاوت وجود دارد. لذا تجمع اجزا، هيچ گاه يك ماشين را به وجود نمي آورد. و يا صرف اجتماع آجرها، يك خانه يا ديوار پديد نمي آورد. يك مجموعه مثل خانه يا ديوار داراي اجزايي است كه به نحوي معين سازمان يافته و مرتبگشته اند. و چون يك مجموعه سازمان يافته با اجتماع صرف تفاوت دارد، لذا ميان دو قسم مغالطه تركيب نيز تفاوت وجود دارد. در يكي از اين دو، حكم اجزاي يك مجموعه سازمان يافته - كه با يكديگر ارتباط ارگانيك دارند - به كل مجموعه سرايت داده مي شود و در ديگري حكم اعضا يا عناصر يك اجتماع به تمام آن سرايت داده مي شود. ممكن است به نظر رسد ميان مغالطه تركيب و مغالطه تعميم نابجا شباهت وجود دارد، اما چنين شباهتي سطحي و ظاهري است و اين دو كاملاً مختلف اند و تفاوت آنها با توضيح زير روشن مي شود.

اگر شخصي تنها دو يا سه جزء از يك ماشين را بررسي و مشاهده كند كه اين قسمتها بدقت ساخته شده اند ممكن است فورا نتيجه بگيرد كه تمام اجزاي اين ماشين بدقت ساخته شده است. اما اگر اين ماشين داراي اجزاي فراوان باشد، تنها با مشاهده دو يا سه جزء آن نمي توان نتيجه را به يكايك اجزاي ماشين تعميم داد. بنابراين استنتاج كلي در اين حالت، مغالطي است و چنين مغالطه اي از نوع مغالطه تعميم نابجاست. اما ممكن است شخصي يك يك اجزاي اين ماشين را بررسي كند و دريابد كه هر يك از آنها بدقت ساخته شده است و سپس نتيجه بگيرد كه تمام ماشين بدقت ساخته شده است. در صورتي كه امكان دارد تمام اجزاي ماشين بدقت ساخته شده باشد اما به گونه اي ناشيانه و بدون دقت به يكديگر متصل شده باشد. پس چنين استنتاجي، مغالطي بوده و از اقسام مغالطه تركيب است.

براي تأكيد بيشتر بر تفاوت ميان اين دو مغالطه مي توان دو نمونه متفاوت ديگر را ذكر كرد. شخصي كه مردم ژاپن را تنها از طريق تماشاي كشتي گيران سومو (مردان عظيم الجثه اي كه بيش از صد پوند وزن دارند) مي شناسد، ممكن است - اشتباها - چنين نتيجه بگيرد كه همه مردم ژاپن بسيار بزرگ هستند. اين نتيجه تعميم نابجا است. از طرف ديگر كسي كه فقط سربازان ژاپني را قبل از جنگ دوم جهاني ديده است و با مقايسه استانداردهاي غربي دريافته كه آنها بسيار كوتاه قدند، ممكن است چنين استنتاج كند كه ارتش ژاپن بايد ارتش كوچكي باشداين نوع مغالطه با مغالطه قبل متفاوت است و مغالطه تركيب نام دارد، زيرا واقعيت آن است كه در آن زمان ژاپني ها ارتشي عظيم داشتند كه از افرادي نسبتا كوتاه قد تشكيل مي شد. حكمي كه در مورد فردفرد اعضاي يك مجموعه صادق است، نمي تواند در مورد تمام آن مجموعه صادق باشد. چنانكه حكمي كه در مورد جزءجزء يك شي ء مركب صادق است، نمي تواند در مورد تمام آن تركيب صادق باشد.

البته مثال آخري كه ذكر شد به خاطر كلمه "كوچك" داراي مغالطه ايهام ناشي از كاربرد واژگان نسبي هم هست و اين نشان مي دهد كه در يك استدلال واحد ممكن است بيش از يك مغالطه صورت گيرد.

5- مغالطه تقسيم (Division)

اين مغاطه عكس مغالطه تركيب است. يعني همان اختلاط و اختلال در آن هست، منتها جهت استنتاج در آن عكس مغالطه پيشين است.

درست مانند مغالطه تركيب، دو قسم مغالطه تقسيم وجود دارد كه بايد از يكديگر متمايز شود:

الف - اولين قسم مغالطه تقسيم آن است كه حكمي را كه براي مجموعه اي از اجزاي صادق است به اجزاي آن سرايت دهيم. به عنوان مثال استدلال كنيم كه چون فلان شركت معين، بسيار مهم است و فلان شخص از مسئولان آن شركت است، پس وي آدم مهمي است. اين استدلال، مغالطي است. اولين قسم از مغالطه تقسيم ممكن است در استدلالاتي نظير آنچه ذكر شد به كار رود. مثال ديگر: از اين مقدمه كه فلان ماشين معين سنگين يا پيچيده يا ارزشمند است، نتيجه بگيريم كه يك جزء يا هر يك از اجزاي آن بايد سنگين، يا پيچيده يا ارزشمند باشد.

مثال ديگر از مغالطه تقسيم آن است كه چنين استدلال كنيم: چون در فلان خوابگاه بزرگ دانشجويي، اتاق بزرگي وجود دارد پس هر يك از دانشجويان بايد يك اتاق بزرگ داشته باشد.

ب - نوع دوم از مغالطه تقسيم وقتي صورت مي گيرد كه شخصي حكم يك مجموعه مركب از عناصر را به عناصر تشكيل دهنده آن سرايت دهد. يكي از مثالهاي اين مغالطه آن است كه چنين استدلال كنيم:

چون دانشجويان در دانشگاه، طب، حقوق، مهندسي، دندانپزشكي و معماري مي خوانند، پس هر يك از دانشجويان دانشگاه هم طب مي خواند هم حقوق و هم مهندسي هم دندانپزشكي و هم معماري. درست است كه مجموعه دانشجويان اين موضوعات مختلف را مي خوانند اما درست نيست كه تك تك دانشجويان همه آن موضوعات را بخواند.

موارد اين نوع از مغالطه تقسيم به اين علت صادق به نظر مي رسد كه هر حكمي در مورد مجموعه اي از افراد به نحو استغراقي صدق كند، قطعا براي هر يك از افراد صادق است

بنابراين استدلال زير كاملاً درست است :

سگها گوشتخوارند

سگهاي شكاري افغان، سگ هستند.

پس سگهاي شكاري افغان گوشتخوارند.

استدلال زير اگر چه شباهت زيادي به استدلال فوق دارد اما غلط است :

سگها غالبا در خيابان يافت مي شوند.

سگهاي شكاري افغان، سگ هستند.

پس سگهاي شكاري افغان غالبا در خيابان يافت مي شود.

زيرا در اين استدلال مغالطه تقسيم وجود دارد.

برخي نمونه هاي مغالطه تقسيم كاملاً مضحك اند. مثل اينكه به تقليد از استدلال درست:

انسانها فاني اند

سقراط انسان است

پس سقراط فاني است

استدلال مغالطي زير را تشكيل دهيم :

سرخپوستان آمريكايي در حال انقراض اند

آن مرد يك سرخپوست آمريكايي است

آن مرد در حال انقراض است.

معماي قديمي «چرا گوسفندان سفيد بيش از گوسفندان سياه مي خورند؟» مبتني بر مغالطه تقسيم است. زيرا جواب «زيرا تعداد گوسفندان سفيد بيشتر است» حكمي را كه ظاهرا سؤال كننده در مورد تك تك گوسفندها مورد پرسش قرار داده، به مجموعه آنهانسبت مي دهد.

ممكن است ميان مغالطه تقسيم و مغالطه عدم تخصيص نوعي شباهت ظاهري به نظر برسد. در صورتي كه مغالطه عدم تخصيص زماني صورت مي گيرد كه شخصي قانون عامي را به موردي خاص يا نوعي از موارد كه در واقع مشمول قانون نمي شود سرايت دهد.

در انجيل مرقس (مرقس، بي تا، ج 2، صص 23 - 28 و ج3، صص 1 - 6) فريسيان هنگامي كه عيسي مسيح را به خاطر اطعام پيروان و نيز شفابخشي بيماران در روز شنبه - كه براي استراحت قرار داده شده و نه كار - محكوم كردند، مرتكب مغالطه عدم تخصيص شدند. قوانين عام هميشه به عنوان يك قانون عام داراي موارد استثنا هستند. از مواردي كه مغالطه عدم تخصيص رخ مي دهد آن است كه استدلال شود :

شخصي كه براي نجات غرق شده اي خود را در آب انداخته بايد مجازات شود زيرا، به تابلوي «شنا ممنوع» بي توجه بوده است. از طرف ديگر مغالطه تقسيم زماني صورت مي گيرد كه شخصي چنين استدلال كند كه چون يك كل (يك مجموعه) داراي حكم معيني است بنابراين هر قسمت آن كل يا هر عضو آن مجموعه داراي آن حكم است. پس اگر استدلال شود كه چون ايالات متحده، ملتي ثروتمند است پس فلان آمريكايي هم بايد ثروتمند باشد، مثالي از مغالطه تقسيم است. همچنين اگر استدلال شود كه چون آرايشگران صدها سال است آرايشگري مي كنند، پس فلان آرايشگر تازه كار در فلان آرايشگاه بايد بسيار با تجربه باشد.

خواننده بايد سعي كند تا تفاوت ميان مغالطه تركيب و مغالطه تعميم نابجا را به وضوح دريابد. در مغالطه تعميم نابجا چنين استدلال مي شود كه چون بعضي يا اكثر اعضاي تصادفي و نا معين يك مجموعه داراي حكم معيني هستند پس هر يك از افراد آن مجموعه به نحو استغراق داراي آن حكم مي باشد. اما در مغالطه تركيب اين گونه استدلال مي شود كه چون هر يك از افراد يك مجموعه حكم معيني را داراست پس خود مجموعه به نحو مجموعي داراي آن حكم است، كه موردي است يقينا متفاوت. در مغالطه عدم تخصيص تمامي محمولها بر تك تك افراد حمل مي شوند در حالي كه در مغالطه تركيب از حكم تك تك افراد، محمولي براي مجموعه آنها استنتاج مي شود.

تفاوت ميان مغالطه تقسم و مغالطه تعميم نابجا نيز به همين اندازه اهميت دارد. در دومي چنين استدلال مي شود كه چون اكثر اعضاي يك مجموعه داراي حكم خاصي هستند، پس هر عضو خاص يا زير مجموعه هر يك از اعضا - هر چقدر هم كه تصادفي اختيار شده باشد - بايد آن حكم را داشته باشد. اما در مغالطه تقسيم چنين استدلال مي شود كه چون يك مجموعه به نحو مجموعي داراي حكم خاصي است پس يك عضو يا زير مجموعه از اعضاي آن بايد چنين حكمي داشته باشد. اين دو بوضوح با يكديگر متفاوتند. در مغالطه عدم تخصيص همه محمولات، استغراقي هستند، در حالي كه در مغالطه تقسيم، از حكم مجموعي،حكم استغراقي نتيجه گرفته مي شود.

اجتناب از مغالطه

مغالطات براي هر يك از ما به منزله دامهايي هستند كه ممكن است در استدلالهاي خود در آنها گرفتار شويم. درست همان طور كه علايم هشدار دهنده در سر راه مسافران نصب مي گردد تا آنها را از خطرات راه آگاه سازد، عناوين مغالطاتي را كه در اين بخش عرضه گرديد مي توان به منزله علايم خطري دانست كه براي محافظت ما از مهلكه استدلال نادرست قرار داده شده اند. آشنايي با اين خطاها و توانايي نامگذاري و تحليل آنها مي تواند در جلوگيري از انحراف افراد به واسطه آنها ثمربخش باشد.

هيچ راه مطمئني براي اجتناب از مغالطات وجود ندارد. دوري جستن از مغالطات ربطي نيازمند توجه به راههاي مختلفي است كه به عدم ربط مي انجامد. در اين رابطه مطالعه پيرامون كاربردهاي مختلف زبان مي تواند مفيد باشد. فهم انعطافهاي زبان و تعدد كاربردهاي آن باعث مي شود كه ما توصيه پذيرش يا تصديق يك نتيجه را با استدلالي كه براي اثبات صدق آن نتيجه اقامه شده اشتباه نگيريم.

مغالطات ابهامي، موارد ظريفي هستند. واژه ها غير قابل اعتمادند و اكثر آنها مدلولها يا معاني مختلفي دارند. اگر اين معاني مختلف و متعدد در ساختمان يك استدلال خلط شوند، اين استدلال مغالطي خواهد شد. براي احتراز از مغالطات ابهامي، بايد معاني روشني از كلمات در ذهن داشته باشيم. يك راه مناسب براي تحقق اين مورد آن است كه كلمات كليدي را كه مورد استفاده قرار مي گيرد تعريف كنيم. از آنجا كه تغيير در معناي كلمات، استدلال را مغالطي مي سازد و همچنين با تعريف دقيق واژه هاي مربوطه مي توان از ابهام دوري جست لذا پديده تعريف براي دانشجوي منطق، مطلبي بسيار مهم است.

يادداشت:

1 اين مقاله در ص 97 تا 128 كتاب زير چاپ شده است:

Copi, Irving M. / Introduction to logic. New York: Macmillan Co. Inc. London: collier Macmillan publisheres, 1982.

فصلنامه پژوهشي دانشگاه امام صادق(ع)، سال اول، شماره 2، زمستان 1374 صص 199-169

2. As quoted by Irving stone in "clarence Darrow for the Defense", Garden city, N. Y. Doubledouy and Company, Inc., 1941.

3 . It appeard even earlier in the twelth-century Munich Dialectica. See Lambertus Marie De Rÿk, Loyica modernorum: a Contribution to History of Early Terminist Logic (Assen: Van Gorcom, 1962 - 1967). Cited by C.L.Hamblin.

4. مراد، كشور مؤلف است.

5.اين عبارت دو معنا دارد: الف: صابون و كاغذهاي باطله را دو رنريزيد.

ب: صابون را دور نريزيد و كاغذها را دور بريزيد. مترجم

6. اين عبارت دو معنا دارد: الف: رانندگي درست، تصادف ندارد.

ب: رانندگي درست اتف

امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۵۵:۰۵ ] [ مشاوره مديريت ]

مغالطات غيرصوري (2)


 9تعميم نابجا (Converse Accifent (hasty generalization))

ممكن است به جاي بررسي وتشخيص تمام موارد يك نوع معين، تنها به چند مورد خاص توجه شوداما براي استنتاج يك قاعده كلي بايد آن تعداد كه مورد تجربه قرار گرفته اند نمونه و مصاديق واقعي آن نوع باشند نه صرفا چند مورد غيرمعمول وتصادفياگر شخصي چند مورد غير واقعي يا غير معمول رامشاهده كند و باعجله يك حكم و قاعده اي را كه تنها همان موارد خاص را شامل مي شود، تعميم دهد، مرتكب مغالطه تعميم نابجا شدهمثلاً با مشاهده تاثير داروي خواب آور هنگام تجويز پزشك در تسكين درد افراد بيمار، ممكن است شخصي نتيجه بگيرد كه داروهاي مخدر بايد در دسترس همگان باشديا با ملاحظه اثر الكل تنها در مورد كساني كه در مورد مصرف آن زياده روي مي كنند كسي چنين نتيجه بگيرد كه تمامي نوشيدنيها مضر هستند و لذا فروش و استفاده از آنها بايد توسط قانون ممنوع گرددچنين استدلالي ناقص است و نمونه اي از مغالطه، تعميم نابجاست.

10- مغالطه علت دروغين (False cause)

اين مغالطه در گذشته به طرق مختلف مورد تحليل قرار گرفته و بدان نامهاي لاتين متعددي مثل (post hoc ergo propter hoc) , (non Causa pro causa) داده شده. نام اول كليت بيشتري دارد و به معني اشتباه گرفتن چيزي كه علت يك اثر مفروض نيست با چيزي است كه علت واقعي استنام دوم به معناي استنتاج اين نتيجه است كه يك حادثه علت حادثه ديگري است تنها به اين دليل كه حادثه اول زودتر از حادثه دوم اتفاق افتادهاستدلالي را كه حاوي هر يك از انواع فوق باشد مغالطه علت دروغين خواهيم دانست.

شايد آنچه يك استدلال مبني بر وجود ارتباط علي را بنياد مي نهد، مشكل اساسي منطق استقرايي يا شيوه علمي باشد و اين مطلب در فصول بعدي مورد بحث قرار خواهد گرفت.

البته در ك اين مطلب ساده است كه صرف پديده همزماني يا تعاقب بين دو حادثه، بر هيچ رابطه علي ميان آن دو دلالت ندارد.

به طور قطع اين ادعاي انسانهاي ابتدايي را كه زدن طبل موجب پيدا شدن دوباره خورشيد پس از وقوع كسوف مي شود، علي رغم اين كه هرگاه در وقت كسوف طبلها به صدا در آمده اند خورشيد ظاهر گشته است، انكار مي كنيمهيچ كس با چنين استدلالي فريب نمي خورداما بسياري از مردم هنگامي كه در گزارشهاي مربوط به آزمايش داروها مي خوانند كه فلان فرد مبتلا به زكام، سه شيشه از يك عصاره گياهي مرموز و ناشناخته را نوشيده و در ظرف دو هفته معالجه شده، بلافاصله گول مي خورند.

11- مغالطه مصادره بر مطلوب petito principii (begging the question))

براي اثبات صدق يك قضيه اشخاص اغلب در جستجوي يافتن مقدماتي قابل قبول كه بتوان از آنها نتيجه مطلوب را استنتاج كرد برمي آيندحال اگر شخصي به عنوان مقدمه استدلال، همان نتيجه را كه قرار است اثبات شود. مسلم فرض كند چنين مغالطه اي را مصادره بر مطلوب مي نامند. اگر قضيه اي كه قرار است درستي آن اثبات شود دقيقا هم به عنوان مقدمه و هم به عنوان نتيجه با يك عبارت واحد دراستدلال وارد شودخطايي چنان آشكار خواهد بود كه كسي را گمراه نمي سازدولي اغلب مفاد يك قضيه به دو صورت كاملاً مختلف در قالب كلمات در مي آيد و معلوم نمي شود كه يك قضيه واحد هم مقدمه است و هم نتيجهتصويري از اين وضعيت را مي توان در استدلالي كه توسط ويتلي ( (Whately نقل شده مشاهده كرد:

«اعطاي آزادي بي قيد و بند در بيان به طوركلي و هميشه مفيد به حال كشور است زيرا اينكه هر فردي از آزادي وعدم محدوديت كامل در بيان احساسات وعواطف خويش برخوردار باشد، كاملاً به نفع اجتماع است

لازم به ذكر است كه از نظر منطقي صدق مقدمات با صدق نتيجه مرتبط است يعني اگرمقدمات صادق باشد، نتيجه نيز بايد صادق باشد، زيرا نتيجه چيزي جز همان مقدمات نيستاما از لحاظ منطقي مقدمات ربطي به عمل اثبات يا احراز نتيجه ندارنداگر قضيه اي بدون دليل قابل قبول باشد، هيچ نوع استدلالي براي اثبات آن مورد نياز نيستو اگر قضيه اي بدون دليل قابل قبول نباشد، اقامه هر نوع دليلي كه اين قضيه به عنوان مقدمه آن مسلم فرض شود، بي فايده استدر چنين استدلالهايي نتيجه تنها همان را بيان مي كند كه در مقدمات آمده و لذا چنين استدلالي هر چقدر هم با ارزش و معتبر باشد، در اثبات صدق نتيجه كاملاً ناتوان است.

گاهي مجموعه اي از چندين دليل براي اثبات يك نتيجه مورد استفاده واقع مي شودمثلاً ممكن است كسي اين طور استدلال كند كه:

شكسپير نويسنده اي است بزرگتر از رابينز، زيرا مردماني ك ذوق ادبي خوبي دارند، شكسپير راترجيح مي دهندوقتي از چنين شخصي سؤال مي شود كه چگونه مي توان گفت كسي ذوق ادبي خوبي دارد؟ جواب دهددر بعضي موارد حداقل مي توان تشخيص داد يك سؤال، مركب از چند سؤال است و لذا پاسخهاي متعدد مي طلبد، مثل اين سؤال كه :

«آيا شما طرفدار حزب جمهوريخواه و پيشرفت روزافزون هستيد يا نه؟ آره يا نه؟»

در اينجا يك سؤال مركب وجود دارد و حداقل مي توان دريافت كه اين دو سؤال داراي پاسخهاي متفاوت هستند.

در روش كار مجلس، پيشنهاد «تجزيه پرسش» يك پيشنهاد مرسوم استقاعده تجزيه سؤال نشان مي دهد كه سؤالات ممكن است مركب باشند و لذا مي توان با تحليل وتجزيه آنها را با دقت بيشتري بررسي كرد.

درسيستم قانونگذاري كشور ما(4)، حق وتو يا فسخ رئيس جمهور نشانه پايين بودن سطح روشنفكري استزيرا رئيس جمهور ما فقط مي تواند يك طرح را به طور كلي وتو كند اما نمي تواند جزيي از آن را كه باطل مي داند فسخ و جزء ديگر را تاييد كندپس رئيس جمهور نمي تواند سؤال را تقسيم كند بلكه يا بايد وتو كند ياتأييد، به سؤال چه مركب باشد ياغير مركب يا بايد جواب مثبت دهد يا جواب منفي.

چنان كه مي دانيد اين محدوديت موجب شده كه در مجلس به قوانين پيشنهادي كه معلوم است رئيس جمهور آنها را قبول دارد مواد الحاقي وكاملاً غير مربوط را كه معلوم است رئيس جمهور مخالف آنهاست اضافه كنندوقتي چنين چيزي به عنوان لايحه عرضه مي شود يا رئيس جمهور بايد آنچه را قبول ندارد تصويب كند يا آنچه را تصديق دارد وتو نمايد.

نوع ديگري از سؤال مركب وجود دارد كه حاوي مصادره بر مطلوب استبه طور مثال وقتي كسي مي پرسد: «آيا فلان شخص يك راديكال احمق است؟» يا «آيا فلاني يك محافظه كار بي شعور است؟» يا «آيا اين سياست منجر به رفع تورم خانمان برانداز خواهد شد؟» در اينجا براي پاسخ بايد همچون موارد ديگر سؤالات را تجزيه كرد، جوابها چنين است: يك راديكال آري اما يك احمق نه، يك محافظه كار آري ولي يك بي شعور نه، اين سياست منجر به رفع تورم مي شود ولي خانمانسوز نيست، بلكه يك تعديل سالم است.

تا اينجا از مغالطه، سؤال مركب به صورت كلي بحث كرديم، اما تا به حال موارد آن را معين نكرده ايممغالطه سؤال مركب به شكل كاملاً صريح در مكالمات روي مي دهديك متكلم سؤال مركب مطرح مي كندمتكلم دوم بدون رعايت احتياط با آري يا خير جواب مي دهد و بلافاصله متكلم اول يك نتيجه مغالطي مناسب مي گيردمكالمه زير مثال اين مورد است.

بازپرس : آيا فروش شما در اثر تبليغات گمراه كننده تان افزايش مي يابد؟

شاهد: خير.

بازپرس : آها! پس شما اعتراف مي كنيد كه تبليغاتتان فريبنده بوده است. آيا شما مي دانيد كه رفتار غير اخلاقيتان مي تواند شما را دچار زحمت كند؟

مغالطه سؤال مركب ممكن است با صراحت كمتري فقط در كلام يك گوينده اتفاق بيفتد به اين ترتيب كه وي سؤالي مركب را مطرح كند و خودش بدان جواب دهد و سپس نتيجه اي، مغالطي بگيرد. يا حتي با صراحتي از اين كمتر، گوينده ممكن است صرفا سؤالي را مطرح كند و سپس با جوابي كه آن را اصلاً اظهار نكرده و تنها آن را در نظر داشته يا فرض نموده است، نتيجه بگيرد.

13- مغالطه نتيجه نامربوط (Ignoratio Elenchi (irrelevant con clusion)

اين مغالطه وقتي صورت مي گيرد كه از استدلالي حاوي يك نتيجه معين، نتيجه اي متفاوت استنتاج كرد. مثلاً وقتي يك طرح معين براي وضع قانون مسكن تحت بررسي است، عده اي از قانونگذاران ممكن است در حمايت از آن سخن بگويند وچنين استدلال كنند كه مسكن مناسب، براي همه مردم مطلوب استاظهارات ايشان از نظر منطقي هيچ ربطي به مسئله ندارد، زيرا سؤال مربوط به يك طرح در دست اقدام استبه جرئت مي توان گفت هر كسي قبول دارد كه مسكن مطلوب مورد آرزوي همه مردم است، حتي آنهايي كه واقعا چنين عقيده اي ندارند، وانمود مي كنند كه قبول دارند. سؤال اين است كه آيا اين طرح مشخص مشكل مسكن را حل مي كند؟ اگر چنين است آيا بهتر از هر راه حل عملي ديگر است؟ استدلال اظهار نظر كنندگان مغالطه آميز است و آنها مرتكب مغالطه نتيجه نامربوط شده اند.

در يك دادگاه قانون براي اثبات اينكه شخص متهم به قتل گناهكار است، بازپرس ممكن است مقدار زيادي در مورد اينكه اين قتل جنايتي خوفناك است بحث كند و حتي ممكن است در متقاعد ساختن حضار نسبت به آن نيز كامياب گردداما وقتي كسي از اين سخنان پيرامون هولناك بودن قتل نتيجه بگيرد كه متهم مجرم است، مرتكب مغالطه نتيجه نامربوط گشته است.

در اينجا يك سؤال به طور طبيعي مطرح مي شود كه چگونه چنين براهيني ممكن است ديگران را فريب دهد؟ وقتي معلوم است نتيجه از نظر منطقي كاملاً نامربوط است، چرا بايد اين استدلال كسي را گمراه كند؟

واقع اين است كه اولا" هميشه روشن نيست كه استدلال مفروضي، نمونه اي از مغالطه نتيجه نامربوط باشد. در خلال مراحل مفصل يك بحث، خستگي ممكن است موجب بي دقتي گردد و امور نامربوط از روي غفلت وارد بحث شوندثانيا مي توان گفت زبان همان قدركه در خدمت انتقال معلومات و داده هاست، در خدمت برانگيختن عواطف نيز هست.

اولين مثالي كه در مورد اين مغالطه ذكر شد در نظر بگيريداگر فرض كنيم كه مسكن مناسب مطلوب همه مردم باشد ممكن است با اظهار آن، حس مقبوليتي براي خود و گفته هاي خود در مردم به وجود آوريم و چنين حسي از طريق تداعي رواني، و نه استلزام منطقي، منجر به نتيجه نهايي گردد. گوينده ممكن است موفق شود چنان احساسات افراد رانسبت به بهبود وضع مسكن تحريك كند كه شنوندگان همه با هيجاني زائدالوصف به نفع لايحه مطرح شده رأي دهند و تمايل آنان نسبت به لايحه بسيار بيشتر از تمايلي باشد كه ممكن بود به دنبال اثبات منطقي نفع و سود عمومي حاصل از اجراي طرح ايجاد شود.

در مثال دوم، اگر بازپرس تصوير كاملاً محركي از دهشتناك بودن قتل ارائه دهد، اعضاي هيئت منصفه ممكن است به واسطه اين وحشت و تنفر چنان تحريك شوند كه خيلي سريعتر از آنكه بازپرس جرم متهم را اثبات كند، حكم به محكوميت متهم بدهند.

علي رغم آنكه هرگونه تمسك به تحريك عواطف از نظر منطقي ربطي به صدق ياكذب نتيجه، مورد نظر افراد ندارند، ولي در تمام موارد مغالطه نتيجه نامربوط، توسل به تحريك عواطف لازم نيست. يك استدلال ممكن است خالي از هيجان، خالي از هرگونه سوء نظر و بي طرفانه صورت گيرد ولي با وجود اين آميخته با مغالطه نتيجه نامربوط باشدقاضي دلسوزي وكيل جواني را به خاطر سخنرانيش مورد ستايش قرار داد و چنين آرزو كرد كه روزي برسد كه وكيل جوان بتواند موردي پيدا كند كه سخنانش واقعا ارتباطي با آن مورد داشته باشند.

ب - مغالطات ابهامي (Fallacies of Ambiguity)

مغالطات غيرصوري كه از اين پس مورد بحث قرار خواهد گرفت، از ديرباز "مغالطات ابهامي" يا "مغالطات وضوح" (Fallacies of clearness) ناميده شده انداين مغالطات در براهيني روي مي دهد كه ساختار آنها حاوي كلمات يا عبارات مبهم است و معاني آنها كم يا بيش به صورتي ظريف و زيركانه در ضمن برهان تغيير مي يابد و آن را مغالطه آميز مي سازدتمامي آنچه در ذيل مي آيد، مغالطات ابهامي هستند اما طبقه بندي و تقسيم آنها براساس عوامل و موجبات ابهام مفيد است.

1- ايهام (Equivocation)

اولين دسته از مغالطات ابهامي كه مورد بحث قرار مي گيرد مغالطه اي است ناشي از نوعي ايهام سادهاغلب واژه ها بيش از يك معناي لغوي دارندبه عنوان مثال كلمه «pen» هم به معني ابزاري جهت نگارش به كار مي رود و هم به معني حصاري براي حيوانات. كاربرد انفرادي و مجزاي چنين معاني مشكلي پديد نمي آورداما هنگامي كه در يك متن واحد، واژه يا عبارتي با معاني مختلف مورد استفاده قرار گيرد و بدين ترتيب ميان معاني خلط گردد، اين واژه و ياعبارت به گونه اي ايهام آور و دوپهلو استعمال شده استچنين متني اگر متن يك برهان باشد، مرتكب مغالطه ايهام گشته ايم. مثال قديمي اين نوع مغالطه چنين است: «پايان هر چيز كمال آن است. مرگ پايان حيات است، بنابراين مرگ، كمال حيات است.» اين برهان، مغالطه آميز است زيرا دو معني متفاوت از واژه "پايان" در آن خلط گرديده استكلمه «پايان» هم به معني «مقصد» است و هم به معني «آخرين رويداد". البته هر دوي اين معاني- براي واژه مذكور- مجازاست، اما آنچه جايز نيست آنست كه مانند اين برهان ميان آن معاني خلط گرددمقدمات اين برهان به شرطي قابل قبول هستند كه كلمه "پايان در هر يك ازآنها به گونه اي متفاوت مورد تفسير قرار گيردمثل اينكه گفته شود:

«مقصد هر چيز كمال آن است.» و «مرگ آخرين رويداد حيات است

اما از اين مقدمات نمي توان نتيجه گرفت كه «مرگ كمال حيات است». البته كلمه «پايان» را مي توان در هر دو مقدمه به يك معنا به كار برد اما با اين كار برهان مقبوليت خويش را از دست خواهد داد زيرا ناگزير يكي از دو مقدمه نادرست ذيل تشكيل خواهد شد.

«آخرين رويداد يك چيز، كمال آن است» يا «مرگ مقصد حيات است

بعضي از مثالهاي ايهام چنان عبث و بي معناست كه بيشتر به يك شوخي مي ماند تا برهان. براي مثال : بعضي از سگها گوشهاي كركي دارند.

سگ من گوشهاي كركي دارد. بنابراين سگ من بعضي از سگهاست.

مثال جدي تر ايهام در متن زير مورد بحث قرار گرفته استاين متن از كتاب ارزشهاي يك ملحد (An Atheist Values) اثر ريچارد رابينسون (Richard Robinson) اقتباس شده است:

در عبارت «اعتقاد داشتن به» ابهامي وجود دارد كه واژه اعتقاد را جالب توجه مي سازدوقتي شخصي مي گويد كه به رئيس جمهور اعتقاد دارد، در واقع بافرض اينكه وجود رئيس جمهور براي هركس واضح و بديهي است، با اطمينان اظهار مي كند كه اين رئيس جمهور در مجموع اعمال خوبي انجام مي دهد.

اما اگر فردي بگويد كه به تله پاتي اعتقاد دارد مقصودش اين نيست كه اطمينان دارد تله پاتي در مجموع كار خوب انجام مي دهدبلكه براين باور است كه گاهي تله پاتي حقيقتا وقوع پيدا مي كند. بنابراين عبارت «اعتقاد به × داشتن» گاهي به معناي آن است كه × مفروض الوجود يا معلوم الوجود مطمئنا كار خوب انجام مي دهد و گاهي تنها به معني اعتقاد به وجود × استحال در عبارت «اعتقاد به خداوند» كدام يك از اين دو معنا مراد است؟

اين عبارت به نحوي مبهم هر دو معنا را داراست و بداهت اين لفظ در يكي از دومعنا، معناي ديگر را نيز موجه جلوه مي دهد. اگر يك خداي خير و مقتدر مطلق وجود دارد، به بداهت عقلي بايد باور داشت كه از او خير صادر مي شودبه اين معنا «اعتقاد به خداوند» موعظه اي است عقلاني كه معناي ديگر را يعني «اعتقاد به وجود قادري مطلق كه فاعل خير است» القا مي كند بدون آنكه دليلي براي آن باشد. لذا عقلاني بودن اعتماد به خدا اگر وجود داشته باشد، اعتقاد به وجود خدا را مستدل جلوه مي دهد.

يكي از اقسام مغالطه ايهام از ويژگي خاصي برخوردار است و لذا بايد جداگانه بيان شوداين نوع مغالطه با صفات نسبي صورت مي گيرد كه معاني متفاوتي در تركيبهاي مختلف دارندمثلاً كلمه «بلند» يك صفت نسبي استيك انسان بلند و يك عمارت بلند دو مقوله كاملاً مختلف مي باشند. انسان بلند قد آن است كه بلندتر از غالب انسانهاستاما يك ساختمان بلند آن است كه از اغلب ساختمانها بلندتر است.

صور معيني از برهان كه با كاربرد واژگان غير نسبي داراي ارزش صدق هستند، با جايگزيني الفاظ نسبي در هم فرو مي ريزد. اين برهان كه : «فيل، يك حيوان است، پس فيل خاكستري يك حيوان خاكستري است» كاملاً صادق استكلمه «خاكستري» واژه اي غيرنسبي است. اما برهان: «فيل يك حيوان است پس فيل كوچك يك حيوان كوچك است» مضحك استعلت آن است كه «كوچك» واژه اي نسبي است وفيل كوچك در واقع حيواني بسيار بزرگ استمغالطه اي كه در اينجا صورت گرفته ناشي از ايهام در واژه نسبي «كوچك» است.

البته هميشه موارد مغالطه ايهام در كاربرد صفات نسبي روشن و قابل فهم نيستمثلاً كلمه «خوب» يك واژه نسبي است و غالبا به نحوي ايهام آور مورد استفاده قرار مي گيردمثل اينكه استدلال شود كه:

«فلان شخص يك فرمانده خوب است، پس يك رئيس جمهور خوب خواهد بود» يا «فلان شخص يك دانشمند خوب است، پس بايد يك معلم خوب باشد


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۵۵:۰۳ ] [ مشاوره مديريت ]
مغالطات غيرصوري (1)طبقه بندي مغالطات

اگرچه اغلب متون منطقي حاوي بحثهايي از مغالطات اند، اما اين بحثها به نحوي همگون و يكسان صورت نپذيرفته است و هيچ گونه دسته بندي جامع ومورد قبولي از مغالطات وجود ندارد. البته اين وضعيت تعجب آور نيست. همان گونه كه منطقدان مدرن لوائل دمورگان نيز گفته : چيزي به نام طبقه بندي شيوه هايي كه بشر را به خطا مي اندازد وجود ندارد، و امكان تحقق چنين چيزي نيز شديدا مورد ترديد و شك است. واژه «مغالطه» داراي كاربردهاي مختلفي است. يكي از موارد استعمال شناخته شده، اصطلاح مزبور عبارت است از بيان هر نوع انديشه يا عقيده نادرست همانند اين مغالطه كه : «هر انساني درستكار است

اما منطقدانان اين واژه را در معنايي أخص و أضيق از معناي پيشين به كار مي برند و آن عبارت است از خطا در اقامه دليل و برهانمعنايي كه از اين پس واژه مغالطه را در مورد آن به كار خواهيم بست، نحوه معيني از استدلال نادرست است.

از آنجا كه هر مغالطه شكلي از استدلال نادرست است، در مورد دو استدلال مختلف مي توان گفت كه شامل مغالطه واحدي هستند. البته نادرستي برخي از اين استدلالها چنان آشكار و واضح است كه هيچ كس را گمراه نمي سازد. در مطالعات منطقي مرسوم است كلمه مغالطه بر براهيني اطلاق شود كه اگرچه نادرست اند، اما از نقطه نظر رواني اغوا كننده اند.

بنابراين ما مغالطه را به عنوان نوعي از استدلال تعريف مي كنيم كه ممكن است درست به نظر رسد، اما با بررسي دقيق معلوم مي شود كه درست نيست. مطالعه چنين استدلالهايي بسيار سودمند است چرا كه شناخت و فهم آنها به ما كمك مي كند تا دچار خطا و فريب نشويمهميشه اخطار پيش از وقوع خطر، موجب تجهيز در برابر آن است.

علي رغم توصيه دمورگان مبني بر جدي نگرفتن طبقه بندي مغالطات، ما معتقديم كه مي توان آنها را به روش ذيل دسته بندي نمود.

در ابتدا مغالطات به دو دسته عمده تقسيم مي شوند : مغالطات صوري (Formal Fallacies)و مغالطات غير صوري (Informal Fallacies).

مغالطات صوري اغلب در ارتباط با الگوهاي معتبر انتاج مورد بحث قرار مي گيرند كه با آنها شباهتي ظاهري دارند. ما بررسي اين نوع از مغالطات را به فصل آينده موكول مي كنيم. در اين فصل به بحث پيرامون مغالطات غير صوري مي پردازيم. يعني همان خطاهايي كه به خاطر بي دقتي و عدم توجه به موضوع مورد بحث و يا به جهت انحراف ناشي از وجود ابهام در زباني كه براي ساخت صوري دليل به كار برده ايم، به استدلال ما راه يافته و بدان گرفتار گشته ايم. مي توانيم مغالطات غير صوري را به دو دسته، مغالطات ربطي (Fallacies of Relevance) و مغالطات ابهامي (fallacies of Ambigvit)تقسيم نماييم. در اينجا هيچ كوششي براي جمع آوري همه مغالطات نخواهيم كرد و تنها به هجده قسم مغالطه غير صوري مي پردازيم كه رايجترين و فريبنده ترين انواع مغالطات اند.

ارسطو در كتاب ابطالهاي سفسطي (Sophistical Refutations) خود تنها سيزده نوع مغالطه را ذكر كرده است. فيرن سايد (W. Ward Fearnside) و هولتر (William B . Holther)در كتابشان موسوم به مغالطه (Fallacy, 1959) پنجاه و يك نوع مغالطه را شرح و توضيح داده اند. تا آنجا كه معلومات من اجازه مي دهد جامعترين يا لااقل حجيمترين فهرست از مغالطات توسط فيشر David Hackett) Fischer) در كتاب مغالطات مورخين (Historians, Fallacies, 1970) ارائه شده است. شمار مغالطات در فهرست اين كتاب به 112 عدد مي رسد اما مغالطاتي كه وي در متن كتاب مورد بحث قرار داده بيشتر از اين تعداد است. هامبلين (C.L.Hamblin) در اثر خويش به نام مغالطات (Fallacies, 1970) به بحثي تاريخي، انتقادي و نظري پرداخته است. د ربخش «نهاد و طبقه بندي مغالطات» The Nature and) classification of fallacies) از كتاب مغالطات غير صوري (Informal logic) اثر كاهان (Howard Kahane)نقدي پر مايه از شيوه هاي معمول در طبقه بندي مغالطات صورت گرفته است. مطالعه كتب فوق به تمام كساني كه مي خواهند به بررسي عميق مغالطات بپردازند توصيه مي شود.

الف : مغالطات ربطي

اولين گروه از مغالطات مورد نظر عبارت است از مغالطات ربطي. وجه اشتراك تمامي استدلالاتي كه مشتمل بر مغالطه ربطي هستند، آن است كه مقدمات آنها هيچ ربط منطقي به نتايج ندارند و به همين جهت نمي توانند صدق و صحت آن نتايج را اثبات نمايند. البته مراد از «عدم ربط» در اينجا بيشتر ربط منطقي است تا رواني، زيرا چنانچه ارتباط رواني ميان آنها نباشد، اصلاً قابليت اغواگري يا درست نمايي نيز نخواهند داشت. اينكه چگونه ارتباط رواني با ربط منطقي خلط مي گردد، در بعضي موارد با اشاره به اين حقيقت تبيين مي شود كه زبان مي تواند هم به گونه احساسي هم به نحو اخباري، احساساتي همچون ترس، ترحم، هيجان يا درد را برانگيزد.

به تعدادي از انواع خاص «استدلالات نا مربوط» از ديرباز نامهاي لاتين اطلاق گرديده است. برخي از اين نامها مانند (Ad Hominem) اينك بخشي از زبان انگليسي شده است. اما مغالطات ديگري هم هستند كه از معروفيت كمتري برخوردارند. ما در اين كتاب تعداد اندكي از اين مغالطات را مورد بحث قرار مي دهيم. اينكه چگونه اين مغالطات با وجود نادرستي منطقي در بعضي موارد مي توانند اغوا كننده باشند، بيشتر از طريق عملكرد احساسي آنها در جلب نظر و پذيرش نتايج، قابل توضيح مي باشد تا فراهم آوردن زمينه و شرايط صدق و درستي نتايج.

1 - مغالطه توسل به قدرت (Argumentum ad Baculum (Appeal to force)

اين مغالطه زماني صورت مي گيرد كه شخص براي قبولاندن نتيجه به زور يا تهديد توسل جويد. و اين معمولاً هنگامي است كه ادله يا براهين عقلي ناكام گشته اند. مغالطه توسل به زور را مي توان در اين جمله خلاصه نمود : «حق با قدرت است» (Might Makes Right). تهديد به كار برد زور براي مطيع ساختن رقباي سياسي، مثالهايي از اين نوع مغالطه را در زمان معاصر تشكيل مي هد. كاربرد ديگر شيوه هاي غير عقلي در ترسانيدن افراد ممكن است بسيار ظريفتر از استفاده آشكار از اردوگاهها يا گروههاي ترور باشد. لابيگر پارلمان (the Lobbist) زماني كه به نماينده اي يادآوري مي كند كه وي سخنگوي هزاران رأي دهنده در حوزه انتخاباتي يا نماينده افراد بي شماري است كه بالقوه از مساعدت كنندگان مالي حزب اند، در واقع از اين نوع مغالطه استفاده جسته است.از نظر منطقي چنين ملاحظاتي كه لابيگر با گوشزد كردن آنها تلاش در تأثير بر نحوه قانونگذاري مي كند، در تقنين قانون و اعتبار آن هيچ گونه اثري ندارد. اما متاسفانه اين مغالطات در بسياري موارد متقاعد كننده اند. در مقياس بين المللي مغالطه «توسل به زور» به معني جنگ يا تهديد به جنگ است. مثال جالب و در عين حال وحشتناك تمسك به زور در سطح جهاني، گزارشي است از هري هاپكين Harry Hopkins)) از ملاقات سران سه گانه در كنفرانس يالتا كه در آستانه پايان يافتن جنگ جهاني دوم تشكيل گرديد. بر طبق اين گزارش چرچيل به ساير سران مي گويد : پاپ مواردي را به عنوان عملكردهاي مناسب و مفيد پيشنهاد نموده و استالين براي نشان دادن عدم موافقت خويش با پيشنهاد پاپ مي گويد : فرموديد پاپ براي مبارزه جهت به كرسي نشاندن پيشنهاداتش، چند لشكر در اختيار دارد؟

2 - مغالطه تشنيع و اهانت بر طرف (Argumentum ad Hominemcabusive)

اين مغالطه و مغالطه بعدي اقسام مغالطه (Argumentum ad Hominem) را تشكيل مي دهند. معناي لغوي عبارت (Argumentum ad Hominem)، «دليل خطاب به شخص» مي باشد. از اين معني لغوي مي توان دو تفسير مختلف ارائه داد كه ارتباط ميان آن دو بعد از بحثهاي جداگانه مربوط به هر يك تبيين خواهد شد. بر مبناي تفسير اول از اين مغالطه مي توان آن رابه عنوان تشنيع و توهين تعريف نمود. اين مغالطه زماني صورت مي گيرد كه به جاي تلاش در جهت ابطال صدق و درستي اظهارات شخص، خود وي را مورد هجوم و حمله قرار دهيم و مثلاً در باب قابل اعتماد نبودن فلسفه بيكن (Bacon)چنين استدلال كنيم كه وي به خاطر تقلب و نادرستي از مقام و منصب خويش بر كنار گرديده و چنين استدلالي مغالطي است، زيرا شخصيت فردي يك انسان از نظر منطقي هيچ ربطي به درستي يا نادرستي آنچه مي گويد يا صدق و كذب استدلالهايش ندارد. اينكه بگوييم پيشنهاداتي بد هستند يا اظهاراتي دروغين مي باشد، به اين دليل كه توسط تندروهاي- راست يا چپصورت گرفته اند، گفتاري مغالطه آميز و موردي از مغالطه تشنيع بر طرف مي باشد.

گاهي گفته مي شود كه چنين استدلالي «مغالطه تكوين»(Genetic Fallacy) است، زيرا شخصي را كه منشأ پيدايش و تكوين موضع مخالف مي باشد، به جاي اظهاراتش مورد حمله قرار مي دهد.

اينكه اين نوع از استدلال نامربوط ممكن است گاهي متقاعد كننده باشد به دليل فرايند روانشناختي انتقال معني است. هنگامي كه احساس رد و انكار نسبت به يك شخص تحريك گردد، چه بسا زمينه عواطف را در نوردد و به مخالفت با آنچه آن شخص مي گويد تبديل شود. اما چنين ارتباطي ميان مقدمات و نتيجه، تنها ارتباط رواني است نه منطقي. حتي شريرترين مردمان هم ممكن است حرف حق بگويد يا استدلال صحيح انجام دهد. مثال قديمي اين مغالطه مربوط به مراحل محاكمه در كشور انگلستان است. در دادگاههاي اين كشور جريان محاكمه ميان دستيار وكيل و وكيل تقسيم مي شود. دستيار وكيل، موارد داوري را براي دادگاه مهيا مي سازد و وظيفه وكيل نيز ارائه دليل يا دفاع است. عادتا همكاري و تعاون ميان اين دو دسته تحسين برانگيز است اما گاهي اوقات مطلوب نيست. در يكي از اين موارد وكيل تا روز محاكمه به واسطه اعتماد بر كار دستيار يعني رسيدگي به مورد دفاع و آماده ساختن گزارشي خلاصه پيرامون آن، نسبت به مورد كاملاً بي خبر ماند. هنگامي كه وكيل يك لحظه پيش از شروع محاكمه به دادگاه رسيد و خلاصه گزارش را كه توسط دستيار تهيه شده بود در دست گرفت، با تعجب از نازكي و كم حجمي گزارش آن را باز نمود و اين جمله را در آن خواند :

«مسئله مهمي نيست، وكيل مدعي را مورد تشنيع قرا ربده»

3 - مغالطه استناد به وضعيت مخاطب(Argumentom ad Hominem (circumstantial)

تفسير ديگر مغالطه (Argumentum ad Hominem) مربوط به رابطه بين عقايد شخص و اوضاع و شرايط او است. وقتي دو تن با يكديگر بحث مي كنند ممكن است يكي از آن دو نسبت به اين پرسش كه آيا نظر طرف مقابل درست است يا نه بي اعتنا بماند و به جاي آن به دنبال اين باشد كه مخالف وي بايد به اين دليل كه داراي وضعيت و موقعيت خاصي است نظر او را بپذيرد. مثلاً اگر رقيب شخصي يك كشيش باشد، ممكن است وي چنين استدلال كند كه فلان پيشنهاد معين بايد پذيرفته شود، زيرا انكار آن با كتب مقدس ناسازگاري دارد. چنين دليلي درستي مطلب را اثبات نمي كند وتنها موجب مي شود كه شخص خاصي به دليل اوضاع و شرايط ويژه اي كه دارد- در اين مثال آن اوضاع عبارت است از وابستگي مذهبي- آن را بپذيرد. يا اگر رقيب و طرف شخصي فرضا يكي از اعضاي حزب جمهوريخواه باشد، اين فرد ممكن است به جاي اثبات صدق يك قضيه معين چنين بگويد: اين عضو حزب جمهوريخواه بايد مطلب را تصديق كند فقط به اين دليل كه مطلب مذكور توسط اصول حزب مورد تأييد مي باشد. مثال قديمي اين نوع مغالطه مربوط به شكارچي است كه از سر تفريح و سرگرمي با كمال بيرحمي به كشتار حيوانات بي دفاع مي پردازد و چون مورد انتقاد قرار مي گيرد جواب مي دهد: خود شما چرا از گوشت گاوهاي بي گناه تغذيه مي كنيد؟ در اينجا اين شكارچي دچار مغالطه سوء استفاده از وضعيت مخاطب شده است و البته د رصدد نيست تا اثبات كند كه قرباني كردن حيوانات براي لذت جويي كاري درست است، بلكه دليل او اين است كه اين عمل نبايد مورد تقبيح قرا گيرد، صرفا به خاطر وضعيت و شرايط ناقدان كه در اين مثال، هيچ يك گياهخوار نيستند.

واژه (tu quoque) به معناي «خودت هم همين گونه اي» گاهي اوقات در مورد اين مغالطه به كار مي رود. چنين استدلالهايي واقعا دليل و مدركي مناسب جهت اثبات صدق نتايج خويش فراهم نمي آورند، بلكه اين استدلالها فقط به اين جهت صورت مي گيرد كه طرف را به خاطر شرايط خاصي كه دارد ناچار به پذيرفتن نتيجه كند. اين چيزي است كه غالبا اين نحوه استدلالها در پي آن هستند و معمولاً هم موجب قبولاندن نتيجه مي شوند.

در بند پيشين، چگونگي استفاده از مغالطه «استناد به وضعيت مخاطب» را براي وادار كردن او به پذيرش نتيجه توضيح داديم. اين نوع استدلال همچنين براي رد و انكار نتيجه مورد تاييد خصم نيز به كار مي رود و آن زماني است كه چنين استدلال شود كه : نتيجه اي كه خصم بدان اعتقاد دارد بيش از آنكه بر مبناي دليل يا مدرك باشد، اوضاع و احوال او به او تحميل و تلقين كرده است. مثال چنين موردي اين است كه كارخانه داري معتقد به حمايت از صنايع داخلي باشد و براي تحقق چنين حمايتي، ماليات بستن بر اجناس وارداتي را توصيه و مدلل كند و شخصي استدلال وي را چنين مورد انكار قرار دهد كه از يك كارخانه دار بايد به طور طبيعي انتظار داشت كه از چنين مالياتي طرفداري كند، در اينجا منتقد مرتكب «مغالطه سوء استفاده از موقعيت طرف» گشته است.

اما فهم ارتباط ميان مغالطه «تشنيع» و مغالطه «استناد به موقعيت طرف» كه هر دو از اقسام (ArgumentumadHominem) هستند، زياد مشكل نيست. استناد به موقعيت را مي توان به عنوان يكي از موارد خاص تشنيع در نظر گرفت. در اولين كار برد استناد به موقعيت، افرادي  مدركي دال بر عدم وقوع آن تلقي نمود. البته اين دليل در اينجا براساس «توسل به جهل» نيست، بلكه براساس علم ما به اين حقيقت است كه اگر اتفاق مي افتاد معلوم مي شد.

براي مثال اگر تحقيقات جدي امنيتي نتواند مدركي دال بر اينكه آقاي × عامل و مأمور بيگانه است ارائه نمايد، نبايد نتيجه بگيريم كه بررسيهاي انجام شده چيزي جز جهل و ناداني براي ما به بار نياورده است. بلكه اين بررسيها اثبات ميكند كه آقاي × عامل خارجي نيستشكست در استنتاج چنين نتيجه اي در بعضي موارد، در واقع روي زشت سكه، كنايه زدن است مثل اينكه شخصي در مورد شخص ديگري بگويد : هيچ مدركي وجود ندارد كه اين شخص انسان رذل و پستي است. گاهي نتيجه گيري نكردن به همان اندازه شكست خوردن در استنتاج درست است، كه نتيجه گيري غلط.

5 - مغالطه جلب ترحم (Argumentum ad Misericordiam (Appeal to pity))

اين مغالطه هنگامي صورت مي گيرد كه شخصي براي به دست آوردن نتيجه مطلوب، به جلب ترحم و دلسوزي افراد تمسك جويد و اين در جايي است كه نتيجه بايد مبتني بر واقعيت باشد نه احساسات و عاطفه. چنين استدلالي نوعا در دادگاههاي قانون انجام مي شود هنگامي كه وكيل مدافع واقعيتهاي مربوط به مورد را ناديده مي انگارد و براي تبرئه موكل خويش سعي در برانگيختن احساس ترحم در هيئت منصفه مي كند. كلارنس دارو (Clarence Darrow)وكيل قضايي نامدار، در استفاده از اين شيوه استاد بوده است. وي در دفاع از توماس كيد (Thomas I . kidd)مأمور اتحاديه كارگران چوب، كه به اتهام يك توطئه جنايي تحت پيگرد قرار گرفته بود كلمات ذيل را خطاب به هيئت ژوري ايراد كرد:

«من از شما تقاضا مي كنم نه به خاطر توماس كيد، بلكه تقاضا مي كنم به خاطر صفي طولاني، صفي طويل كه از ميان سالهاي گذشته عبور كرده و به سوي سالياني كه خواهند آمد امتداد يافته است، صفي طولاني از انسانهاي غارت شده و پايمال گرديده. من به خاطر مرداني كه سحرگاهان پيش از طلوع آفتاب بستر گرم خويش را ترك مي گويند و شب هنگام كه آفتاب از آسمان رخت بر مي بندد به خانه باز مي گردند و از حيات، قدرت و تلاش خودمايه مي گذارندتا ديگران را به عظمت و ثروت برسانند. از شما تقاضا مي كنم به نام زناني كه زندگي خويش را به پاي اين خداوندگار نوين زر و سيم تقديم مي كنند تقاضا مي كنم و به نام كودكان خردسال زنده يا متولد نشده از شما تقاضا مي كنم.»(2)

آيا واقعا توماس كيد طبق اتهام وارده مجرم است؟ تقاضاي دارو به اندازه كافي تحريك كننده بود كه افراد معمولي و معتدل هيئت منصفه را وادار نمايد تا بررسيهاي مربوط به مدارك اين جرم و نيز احكام و قوانين را از پنجره به بيرون پرتاب كنند. چنين درخواستي اگرچه ممكن است اغوا كننده باشد، امااز نقطه نظر منطقي استنتاج بي گناه بودن اين متهم از آن مقدمات مغلطه آميز است. البته اينكه د رمواردي از اين دست چه چيزي مربوط به شمار مي آيد چندان واضح و روشن نيست. لذا به عنوان مثال پروفسور هامبلين (C.L. Hamblin) در كتابش موسوم به «مغالطات» بعد از اشاره به كلمات دارو چنين هشدار مي دهد :

 ميان بر استفاده مي برند. به عنوان مثال اگر طرح يا پيشنهادي حاوي ايجاد يك تغيير و تحول است و نظر آنان برخلاف آن باشد،شبهه «بدعتهاي نوظهور» را مطرح مي كنند و اصل «نظم موجود» را مورد ستايش قرار مي دهند. اما اگر نظر آنان موافق آن پيشنهاد باشد، خود را طرفدار پيشرفت و مخالف تعصبات كهنه و منسوخ نشان مي دهند.

آنچه كه در اين موارد با آن مواجه هستيم عبارت است از كاربرد تبعيض آميز كلمات بدون هيچ گونه تلاش عقلي براي مستدل نمودن يا تعديل استعمال آنها. چنين شيوه اي ممكن است با برافراشتن پرچمها، استفاده از دسته كر و موزيك و هر چيز ديگر كه بتواند توده مردم را تحريك كند و به هيجان آورد تكميل شود. استفاده مبلغان سياسي از مغالطه عوامفريبي به شكل زيبايي توسط شكسپير، در خطابه ماركآنتوني هنگام مراسم تدفين بر فراز جنازه ژوليوس سزار نشان داده شده است.

مي توانيم مغالطه عوامفريبي را در فروشندگان دوره گرد و تهيه كنندگان آگهيهاي تجارتي قرن بيستم كه به عاليترين درجات هنر تبليغات دست يافته اند، نظاره كنيم. در اينجاست كه تلاشي همه جانبه انجام مي شود تا ارتباطهايي ميان فرآورده، تبليغ شده و اشيايي كه بسيار مورد پسند ما هستند برقرار كنند. لذا خوردن يك نوع معين از غله و حبوبات به عنوان يك وظيفه ميهن پرستانه اعلام مي گردد و شستشو با يك نوع خاص از صابون به عنوان يك تجربه هيجان آور توصيف مي شود.

قطعاتي از موسيقي سمفوني قبل و بعد از ذكر نام يك خمير دندان خاص به سفارش سازنده، آن در برنامه هاي راديو تلويزيون نواخته مي شوددر تبليغات تصويري، افرادي كه از كالاهاي مورد تبليغ استفاده مي كنند هميشه لباسي مي پوشند يا در خانه اي زندگي مي كنند كه تصديق و تحسين مصرف كنندگان را برمي انگيزدمردان جواني كه در اين تصاوير كشيده مي شوند و با اشتياق و شعف از محصولات تبليغي مصرف مي كنند، داراي چشماني روشن و شانه هايي پهن هستند. و مردا

امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۵۵:۰۱ ] [ مشاوره مديريت ]
درآمدي بر مغالطات غير صوري

بحث پيرامون مغالطه بحثي نوين و نوظهور نيست، بلكه در كتب و آثار پيشينيان سابقه طولاني دارد و آنچه توسط عده اي از نويسندگان متأخر يا معاصر به رشته تأليف در آمده است، از سرمايه علمي كه گذشتگان اندوخته اند بي نصيب نيست. بشر از ديرباز همواره با افرادي مواجه بوده است كه براي اثبات مطالب خويش به هر چيزي متوسل مي شدند و از هر حيله و فريبي استفاده مي بردند. كاميابي اين فريبكاران عاملي اساسي جهت مبادرت به كشف و افشاي حيل و دسايس گرديد و لذا علمي به نام «منطق» تدوين شده و رشد پيدا نمود كه هدف اساسي آن چيزي جز كشف خطاي در فكر و غلط كاريها نبود. اين مهم به راحتي از تعريف «علم منطق» كه معمولاً در آغاز آثار منطقي عرضه مي شود، قابل برداشت است (ابن سينا، 1331، ص 9؛ ابن سينا