مشاوره مديريت - آموزش مديريت - آموزش فروشندگي حرفه‌اي
 
نويسندگان
لینک دوستان
خطابه و فن شعر از آن ابتدا جزو منطق ارسطو نبوده‌اند. (احمدي سعدي 1376) اين به جهت تلقي خاصي بوده است كه ارسطو از ماهيت نه چندان منطقي خطابه و شعر داشته است. حتا آن مجموعه‌ي ارغنوني كه از آثار پراكنده‌‌ي ارسطو در دوره‌ي بيزانسي (حدود 395-330 م) گرد آمد، فاقد دو رساله‌ي يادشده بود. نوافلاطونيان اسكندراني اين دو را بر منطقيات ارسطو پيوستند. ارسطو بيش از همه‌چيز در منطق به دنبال استدلال بود و حتا گلايه‌ي وي در مورد چند رساله‌اي كه پيش از او در «فن سخن‌وري» نوشته‌اند، اين بود كه در آن‌ها از عنصر استدلال در خطابه غفلت شده است. (راس 1377: 405) او سعي كرد در رساله‌ي خويش اين كاستي نويسنده‌گان قبل را بزدايد و در سراسر آن بر عنصر استدلال خطابه تأكيد ورزد. تعريف خطابه از نظر ارسطو اين است: «قدرت دريافتنِ راه‌هاي ممكن اقناع مردم در باب هر موضوع معين.»

از هم‌اين تعريف پيداست كه خطابه اگرچه عنصري استدلالي در درون خود دارد، ولي اين استدلال از سنخ برهان علمي نيست. خطابه بيش‌تر با ديالكتيك ارتباط دارد و همانند آن با استدلال‌هايي سامان مي‌يابد كه دانش هيچ علم خاصي را پيش‌فرض ندارند بل‌كه هر آدم عاقلي مي‌تواند آن‌ها را به كار گيرد و از آن پيروي كند. به بيان ديگر خطابه در مورد هر موضوعي توان بحث دارد ولي عمدتاً با موضوعاتي سروكار دارد كه مردم درباره‌ي آن‌ها تبادل نظر مي‌كنند. به اعتقاد ارسطو خطابه «فرع ديالكتيك و فرع مطالعه‌ي ويژگي‌اي است كه مي‌توان به درستي سياست ناميد.» (هم‌آن: 406) يعني صورت‌اش را از ديالكتيك و ماده‌اش را از سياست مي‌گيرد. از اين جمله برمي‌آيد كه بيش‌تر خطابه‌هاي اصيل سياسي مدنظر ارسطو بوده‌اند نه فقط آن‌هايي كه در محكمه‌ها ايراد مي‌شده‌اند. و اين به اهميت اقناع مخاطب از منظر سياسي برمي‌گردد، چيزي كه در مطالعه‌‌ي كاركرد خطابه هرگز نبايد از نظر دور داشت.

صاحب‌نظران منطق معتقدند بهترين شيوه براي اقناع مخاطب عوام كاربرد صناعت خطابه است. زيرا چنان در روان مردم تأثير مي‌كند كه حتا اگر صدق يا شهرت بحث خطابي را نپذيرند، ناخودآگاه از آن منفعل و به فعل وادار مي‌شوند. و شرمنده‌گي يادشده در بالا از هم‌اين‌جا نشأت مي‌گيرد: مردم وقتي صحن خطابه را ترك مي‌كنند از خود مي‌پرسند چرا ناخودآگاه منفعل مي‌شويم؟ و از هم‌اين روست كه در اكثر ملت‌ها و مذاهب، كساني هستند كه با مقياس‌هاي اقناعي دل مردم را به مسلك دل‌خواه‌شان متمايل مي‌كنند. (حلي 1381: 386) بنابراين تا جايي كه به خطيب مربوط است خطابه نبايد وارد حوزه‌ي مسايل علمي شود و نبايد استدلال‌هاي طولاني به كار گيرد. بل‌كه تنها بايد بر اساس چيزهايي كه مردم عوام در مورد آن در يك نشست مي‌توانند تبادل نظر ‌كنند، استوار باشد. ارسطو معتقد است «تا آن‌جا كه كسي مي‌كوشد ديالكتيك يا خطابه را نه به عنوان راه و روش بل‌كه به عنوان علم بسازد، ناخواسته ماهيت آن‌ها را در اثر تجاوز تخريب مي‌كند. يعني در اثر كوشش براي بازسازي آن‌ها به صورت علومي مربوط به موضوعاتي مشخص، نه به صورت صرف استدلال‌ها.» (نقل از: راس 1377: 408) بايد سطح مواجهه با مخاطب عام را يك‌سان و هم‌سان با حوصله‌ي او نگاه داشت. مخاطب حوصله و توان توجه به بحث‌هاي دقيق علمي را ندارد و ادبيات خطابه نبايد به بحث‌هاي علمي نزديك شود. خلاصه قصد خطيب اقناع مخاطب عام است، نه روشن‌گري علمي يا بيان حقيقت.

در كل روش‌شناسي صناعت خطابه بر روان‌شناسي اجتماعي ويژه‌اي مبتني است. اين روان‌شناسي تلقي صاحب منطق را از اصناف مخاطبان خطابه شكل مي‌دهد. اقناع زنان و كودكان بر اساس تلقي خاصي كه ضعف عقل در اين دو گروه را فرض مي‌گيرد آسان‌تر از اقناع مردان دانسته مي‌شده است. زيرا زنان و كودكان بيش‌تر توجه‌شان به «استدراجات» يعني ترفندهاي زيركانه‌ي خطيب به منظور اثرگذاري بيش‌تر بر مخاطب است تا به خود محتواي استدلال تمثيلي يا قياسي وى. (حلي 1381: 410) به عبارت ديگر افراد ضعيف‌العقل چندان تحت‌تأثير محتواي خطابه كه به آن عمود گفته مي‌شود قرار نمي‌گيرند و بيش‌تر با «اعوان» يعني امور پيراموني خطابه اقناع مي‌شوند. مخاطبان خطابه طيف وسيعي را تشكيل مي‌دهند كه بر اساس شدت و ضعف عقل مي‌توان آن‌ها را دسته‌بندي كرد. ولي هرچه هست، ميزان شدت و دقت عقل ايشان آن‌چنان نيست كه نتوان ايشان را از راه تمسك به مشهورات و مقبولات و درانداختن ترفندهاي خاص (استدراجات) اقناع كرد. وقتي يك گروه از انسان‌ها كنار هم جمع مي‌شوند، برآيندي از عقل جمعي در ايشان شكل مي‌گيرد كه مي‌توان با مشهورات و مقبولات بر مقاومت آن چيره شد و اقناع‌اش كرد. يعني «در جمع به تعبير جامعه‌شناسان وجداني خاص حكم‌فرماست كه همه‌ي حاضران را تحت تأثير قرار مي‌دهد.» خوانساري 1372: 234)

مبادي خطابه يعني گزاره‌هايي كه در بخش استدلالي خطابه بر آن‌ها تكيه مي‌شود، سه قسم است: مشهورات، مقبولات و مظنونات. «مشهورات» گزاره‌هايي است كه در نگاه اول و بي‌تأمل پذيرفته مي‌شوند، هرچند ممكن است پس از تأمل انكار گردند؛ مانند: برادرت را ياري كن، حتا اگر ستم‌گر باشد. «مقبولات» يعني سخنان افراد مورد اعتماد هم‌چون پيامبران و قديسان و حكما. «مظنونات» هم گزاره‌هايي است كه ذهن آن‌ها را به حالت غيرقطعي تصديق مي‌كند؛ مثال: هركه با دشمن نجوا كند، دشمن است. نگفته پيداست كه عقل جمعي عاميانه در مقابل اين قبيل گزاره‌ها منفعل مي‌شود. و الا عقل فردي دقيق جاي اما و اگر در اين گزاره‌ها را تشخيص مي‌دهد و آسان زير بار نمي‌رود.

اما شكل استدلال موجود در خطابه به دو صورت ممكن است برساخته شود: قياس ضمير (كوتاه) و تمثيل. قياس‌ كوتاه قياسي است كه در آن يكي از مقدمات (يا نتيجه) بر زبان نمي‌آيد و در ذهن مخاطب تكميل مي‌شود. بر زبان نياوردن مقدمه يا نتيجه سه وجه مي‌تواند داشته باشد: 1. «كساني كه در مشورت‌هاي حقوقي و سياسي شركت دارند، مردماني ساده‌اند كه قادر نيستند با شنيدن دلايل مثبته‌ي متعدد بصيرتي درباره‌ي موضوع به دست آورند و استنتاج صحيح بكنند. پس در خطابه‌هاي حقوقي و سياسي بايد استدلال‌ها و قياس‌هاي كوتاه به كار برد.» (گمپرتس 1375: 1672)

2. از اين جهت كه خطيب با عدم تصريح به مقدمه يا نتيجه مانع از پي‌‌بردن مخاطب به ضعف موجود در استدلال مي‌شود.

3. به منظور پرهيز از تطويل.*

كلمات قصار نتيجه‌ي قياس‌هاي ضمير يا خود كوتاه‌شده‌ي قياس‌هاي ضميرند. قياس بر علامت‌ها و احتمالات مبتني است. قياس مبتني بر علامت چنين است: فلان تب دارد، پس مريض است. در تمثيل هم يكي از اين چند حالت متصور است: مثال با آن‌چه مطلوب خطيب است ممكن است در يك معناي عام يا در يك نسبت يا فقط در اسم اشتراك داشته باشند. براي تمثيل اشتراك در نسبت مي‌توان اين نمونه را آورد: «ديونوسيوس شاه سيراكوس در اين صدد است كه حكم‌ران مستبد شود. زيرا پاس‌داراني براي حفاظت خود مي‌گمارد، هم‌آن‌گونه كه پيش از او كساني ديگر، مثلاً پسيستراتوس در آتن و تئاگس در مگارا چون درصدد مستبدشدن برآمدند پاس‌داراني بر خود گماشتند.» (هم‌آن) در اين تمثيل نسبت بين گماشتن پاس‌داران و قصد استبداد در ديونوسيوس و شاهان آتن و مگارا مشترك فرض شده است.

ارسطو در فصل سوم كتاب اول ريطوريقا خطابه را به سه نوع اصلي تقسيم مي‌كند:

1. خطابه‌هاي مشورتي سياسي كه براي واداشتن مخاطبان به انجام يك عمل يا پرهيز از يك عمل ايراد مي‌شود و نظر به آينده دارد.

2. خطابه‌هاي حقوقي و محاكماتي كه گاه براي اقامه‌ي دعواست و گاه براي دفاع و نظر به گذشته دارد خطابه‌هاي تشريفاتي كه براي ستايش يا نكوهش ايراد مي‌شود و نظر به اكنون دارد. مانندخطابه‌هايي كه در مجلس ترحيم به ياد درگذشته ايراد مي‌شود.

نظرگاه اصلي خطيب سياسي «سود و زيان» است، سودِ كاري كه ترغيب به انجام‌اش مي‌دهد و زيان كاري كه از آن بر حذر مي‌دارد. البته گاه ممكن است نظرگاه‌هاي «حق و ناحق» و «نيك و بد» هم در آن نقش داشته باشند. ولي نظرگاه اصلي خطيب حقوقي حق و ناحق است. براي خطيب تشريفاتي نيز امر نيك ستايش‌پذير و بد نكوهش‌پذير اولويت دارد. خطيب سياسي اگر سخن رقيب را هم تأييد كند هرگز معترف نمي‌شود كه اقدام به عملي بي‌فايده يا مضر، يا پرهيز از عملي سودمند را توصيه مي‌كند. خطيب حقوقي هم اگر وقوع عملي را اذعان كند، هرگز نمي‌پذيرد آن عمل به ناحق صورت گرفته و حقي از كسي پاي‌مال كرده است.

اين‌جا بهتر است چكيده‌ي گزارش تئودور گمپرتس در مورد ابزار و مواد لازم خطابه‌ي سياسي از نظرگاه ارسطو آورده شود:

موضوعات مشورت سياسي عبارت‌اند از: امور مالياتى، جنگ و صلح، دفاع از كشور، واردات و صادرات، قانون‌گذارى. خطيب بايد نظام‌هاي سياسي را بشناسد و اين‌كه چه براي آن‌ها زيان‌بار است و چه سودمند. او بايد افق فكر و ذهن خود را تا آن‌جا كه ممكن است گسترش دهد و از واقعيات تاريخي و پديدارهاي كنوني مشابه آن اطلاعات وسيع داشته باشد. يك‌سري گزاره‌هاي كلي هميشه بايد در ذهن خطيب وجود داشته باشد. هسته‌ي اصلي خطابه‌ي مشورتي سياسي ترغيب يا برحذرداشتن است و مطلب بنيادي در اين ترغيب‌ها و برحذرداشتن‌ها آن چيزي است كه آدمي براي رسيدن به آن تلاش مي‌كند يا از آن مي‌پرهيزد. آن‌چه آدمي مي‌خواهد در درجه‌ي اول سعادت است و بنابر اعتقاد عمومي اجزاي سعادت عبارت‌اند از: تبار بلند، دوستان خوب و فراوان، توان‌گرى، كودكان بسيمي كند: «الخطابةُ صناعةٌ علميةٌ يُمكن مَعها اقناعُ الجمهورِ فيما يُراد أن يُصدِّقوا بِه بِقدرِ الامكانِ»؛(12) خطابه عبارتي است كه اقناع جمهور مردم را در حد امكان به دنبال دارد؛ يعني چون عامّه مردم ظرفيت درك برهان و جدل را ندارند چاره اي جز استفاده از خطابه نيست. «اقناع» يعني: تصديق غالب به چيزي با اعتقاد به اين نكته كه ممكن است عناد و خلافي هم در آن باشد؛ يعني دست يافتن به ظن غالب.

از جمله عواملي كه موجب كمال تأثير خطابه مي شود، «استشهاد» و «تمثيل» و نقل داستان ها و حكايات است؛ زيرا تمثيل به طبع عوام نزديك تر است از «قياس»؛ زيرا قياس به بيان لمّيت مقدّمات محتاج است و به آن سبب علمي مي نمايد، ولي تمثيل از آن مستغني است.

عامل ديگري كه در تأثير خطابه بسيار مؤثر است بيان آن در حضور جمع است. به تعبير جامعه شناسان، در جمع وجداني خاص حكم فرماست كه همه حاضران را تحت تأثير قرار مي دهد. جوّ اجتماعي تأثير سخن را چند برابر مي كند.

شرط خطابه آن است كه آنچه ايراد مي شود به سمت فرض و غايتي معيّن جريان يابد و هر عبارتي در نظام كل خطابه، محلي خاص داشته باشد.

پيروان اديان و مبلّغان مذهبي و سياست مداران به اقناع مردم نيازمندند؛ زيرا در اين صورت است كه مي توانند انديشه و رسالت خود را عملي سازند. اما عامّه مردم در برابر برهان كرنش نمي كنند؛ زيرا بيشتر تحت تأثير عواطف و احساسات خود هستند. مردم غالبا سطحي مي انديشند و قوّه تشخيص دقيق حق از باطل را ندارند و فريب ظواهر فريبنده را مي خورند. بنابراين، چون سخني بر آن ها عرضه شود، يا تمام آن را مي پذيرند و يا تمام آن را رد مي كنند. شيوه هاي عقلي بر عواطف مردم حاكم نيست. از اين رو، از روش خطابه بهره برداري مي شود و از بياناتي استفاده مي گردد كه در درجه فهم مردم باشد. در اين فن، با مردم به اندازه عقل ايشان سخن گفته مي شود. صناعت مناسب با اين غرض تنها فن خطابه است. قوام معناي خطابه به آن است كه مردم را اقناع كند.

وظيفه خطابه آن است كه از عقيده دفاع نمايد و افكار عمومي را روشن سازد و مردم را به كسب فضايل و كمالات راغب ساخته، از بدي ها و رذايل پرهيز دهد، عواطف و احساسات مردم را بشوراند و وجدان نهفته ايشان را بيدار كند. از اين رو، خطابه نامحدود است.(19) «عمود» و «اعوان» اركان خطابه را تشكيل مي دهند.(20) منظور از «اعوان»، افعال و اقوال و اموري خارجي اند كه ياري رسان اصل خطبه اند؛(21) مثلاً، ابراز احساسات. عمود نيز همان حجت اقناعي است؛ يعني آنچه خطبه بر آن ايستاده و درصدد بيان آن است. مستمعان نيز بر سه دسته اند: مخاطب كه وجودش ضروري است، و حكّام و ناظران كه وجودشان ضرورتي ندارد.(22)

در خاتمه خطبه، حضرت رو به انصار كرد و فرمود: «اي ياوران اسلام و حافظان حدود احكام قرآن و پايگاه هاي دين! اين چه سستي است كه در حق من روا مي داريد؟» در اينجا، انصار مخاطب حضرت قرار مي گيرند و اين به علت جايگاه ويژه انصار نزد رسول اللّه بود كه فرمود: «به خدايي كه جان پيامبر در دست اوست! اگر نه اين بود كه من از مكّه به مدينه آمده ام، خود را يكي از انصار مي دانستم. اگر همه مردم به راهي روند و انصار به راهي من با انصار خواهم بود. خدايا! انصار را بيامرز؛ پسران انصار با بيامرز. ...»(23)

آن گاه مهاجران و انصار را مخاطب ساخته، مي فرمايد: «اي مهاجران و انصار! اين تغافل و سهل انگاري شما در ستمي كه بر من رفته، براي چيست؟»

ز. اقسام خطابه

اقسام خطابه عبارتند از: «مناظرات» يعني: آنچه بالفعل تحقق دارد كه اگر خطيب فضيلت آن را بيان كند «مدح» است، و اگر مذمّت آن را گويد «ذمّ» است. «مشاجرات» كه با اموري مرتبطند كه در گذشته تحقق يافته اند. در اين صورت، اگر تأييد باشد خطابه «شكريه» است و در غير اين صورت، «شكوائيه». «مشاورات» كه مربوط به امور آينده اند، از لحاظ سودمندي و يا ضرر اين گونه امور. در اينجا، از بايدها و نبايدها بحث مي شود؛ يعني خطيب ترغيب و تشويق نسبت به بايدها و تحذير و منع نسبت به نبايدها را مطرح مي سازد.

شواهدي از خطبه فدكيه: حضرت به منظور غايت اصلي خطابه، كه همان بيان حق است، از اعواني بهره مي جويد، خود را معرفي مي كند و مي فرمايد: «اين منم دختر محمّد صلي الله عليه و آله بنده و رسول خدا، كه بر يگانگي حق گواهي مي دهم و اعتراف مي كنم كه پدر من، منتخب روزگار است و فرستاده پروردگار.» حضرت سپس به مقام دنيوي پيامبر صلي الله عليه و آله اشاره كرده، خدمات اسلام به اعراب جاهليت را گوشزد مي نمايد تا آن ها كه حرمت مقام معنوي پيامبر را نداشته اند و ايشان را آنچنان كه هست نشناخته اند، دست كم به حرمت پاسداشت خدمات پيامبر براي بهبود وضعيت دنيايشان، به اوامرش گردن نهند و از مذلّت پرهيز نمايند، و حضرت علي عليه السلام را معرفي مي كند و مي فرمايد: «پدرم برادرش، علي اميرالمؤمنين عليه السلام ، را براي خاموش كردن آتش فتنه مي فرستاد، و او تا حريف را بر زمين نمي انداخت و لهيب آتش را فرو نمي نشانيد و سر دشمن را زير پاي نمي نهاد، از جنگ برنمي گشت. شوهرم بود كه آتش فتنه و فساد جنگ را به تيغ بي دريغ خود فرو مي نشانيد و در راه رضاي خداي متعال، خود را به تعب و رنج مي انداخت تا شما در امان باشيد. او بود كه براي رضاي خدا و اطاعت امر پيغمبر، اهتمام تمام داشت و هميشه سايه صفت، پشت سر پيغمبر خدا بود و از همه بالاتر، مهم تر و والاتر بود.» سپس به ديگر ابعاد وجودي حضرت اشاره مي نمايد، حزن و غمش در ماتم پدر را عيان مي سازد. مخاطبش خليفه است و حاضران در مسجد، داور همه آن هايي هستند كه در طول تاريخ خطبه را مي شنوند و در آن تفكر مي كنند، و حاكم خداست كه بهترين داور است.

مدار خطابه نيز سه چيز است: «قول» و «مقولٌ له» و «قائل».(24) «قول» متن خطبه و محتواي عالي مستتر در آن است. «قائل» حضرتش كه فرمود: «اِعلَموا أنّي فاطمة»؛ همو كه از مقام عصمت برخوردار است و قول بيهوده و پراكنده اي از دهانش خارج نمي شود. «مقولٌ له» خدايي است كه هر كس را به وظايفش مأمور ساخته است.

خطابه مبادي دارد كه عبارتند از: «مشهورات ظاهري»، «مقبولات» و «مظنونات».(25) آن حضرت عليهاالسلام از همه بهره جست، هرچند آنچه ايشان فرمود عين يقينيات است. اما اگر مخاطبان اين انصاف را ندارند، دست كم به عنوان مظنونات مي توانند به آن توجه كنند.

اقسام خطابه «مشاوري»، «منافري» و «مشاجري» است.(26) «مشاوري» در امري است كه اذن يا منع را موجب شود، «منافري» مدح يا ذمّ را به دنبال دارد، و «مشاجري» متضمّن شكر يا شكايت يا اعتذار است. «منافري» و «مشاجري» ميان دو خصم منعقد مي گردند. معلوم است كه حضرت درصدد بيان نفرت و مشاجره با خصم بود و از ايشان مشورتي در باب امري نخواسته بودند. حضرت مشاجره اي دارند كه بيانگر شكايت ايشان از مردم زمان است: «اما شما، براي ما خاندان انتظار بلاها و فتنه ها داشتيد، و منتظر اخبار وحشت انگيز و دهشت آميز بوديد. چون اعلام جنگي مي شد، خود را كنار مي كشيديد و پهلو تهي مي كرديد، و در صحنه جنگ، به دشمن پشت مي نموديد و فرار مي كرديد. چون پروردگار متعال، منزلت پيغمبران را براي پدرم محمّد مصطفي صلي الله عليه و آله برگزيد و اختيار نمود و آرامگاه برگزيدگانش را براي او پسنديد و انتخاب نمود، در سينه هاي شما خار نفاق ظاهر شد و جامه دين كهنه و بي اهميت گرديد، گم راهان به سخن درآمدند و گم نام هاي پست و زبون قدر و منزلت يافتند، مركب جهالت را در ميدان بطالت دوانيدند و سر شيطان در آنجا كه فرو رفته بود سر به درآورد. شما همه او را اجابت كرديد و چشم به دنيا و متاع و منصب و جاه و جلال آن دوختيد، او هم به وساوس خود شما را برانگيخت، و چون سبكبار و تهي مغز يافت، عليه اهل دين و ايمان به خشم و غضب درآورد، تا آنجا كه بر شتر غير پا نهاديد و در آبخورگاه ديگران وارد شديد.»

حضرت سپس تصويري واقعي از آن ها را پيش رويشان به تماشا نهاد، به وضعيت كنوني شان توجه كرد و بار ديگر حاضران را مخاطب ساخت و فرمود: «مردم! هنوز از درگذشت رسول خدا زماني نگذشته، هنوز كفن او تازه است، هنوز زخم دل ما التيام نيافته، هنوز جسد پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله به خاك نرفته، بهانه گرفتيد كه ما از فتنه ترسيديم و شما خود در آن فتنه اي كه به دست خود ايجاد كرديد، افتاديد و كافران در جهنمِ محيط گرفتارند.»

در اينجا، بايد احساس مردم را به مدد عقلشان آورد، باشد كه موعظه شده، پند گيرند: «هيهات! چه دور است از شما تدبير امور، شما چگونه مي خواهيد عهده دار امري شويد كه از آن بي اطلاعيد؟ شيطان شما را به كجا مي كشاند؟

اي مردم! كتاب خدا در ميان شماست، در هر امري حكمي نازل شده، احكام فروزان قرآن نشانه هاي آشكاري دارند، اوامر آن ظاهر، و نواهي آن روشنند. شما فرامين الهي را در امر و نهي پشت سر انداختيد. اي مردم! شما پس از رحلت پيغمبر صلي الله عليه و آله ، اندكي درنگ نكرديد و در كار خدا نينديشيديد. شما با برافروختن آتش فتنه و فساد، بدعت ها نهاديد و صداي شيطان گم راه كننده را اجابت نموديد و به پي روي آن، انوار دين را خاموش كرديد و تضييع حق را شعار خود ساختيد. شما هستيد كه سنّت هاي پيغمبر را محو نموديد و در پس پرده، به مكر و حيله و تزوير، آثار و مآثر دين مبين را به اين زودي فراموش ساختيد و بدعت هاي عرب جاهليت را از نو شايع نموديد. شما خوشحال هستيد كه كينه اي را كه از پيغمبر صلي الله عليه و آله در دل داشتيد درباره خانواده اش به كار برديد، در حالي كه پيغمبر خدا صلي الله عليه و آله شما را از شقاوت به سعادت رسانيد، و ما هم بر ضررها و فتنه هاي شما مانند كسي كه با كارد و نيزه، پوست او را پاره كنند صبر مي كنيم، تا در پيشگاه حق و عدالت پروردگار وارد شويم. اي مردم! چه كسي از خداوند بهتر و محكم تر قضاوت مي كند، اما براي آنان كه ايمان به آخرت دارند؟ آيا شما نمي دانيد كه روز پاداشي هست؟»

ح. انواع تأليف خطابه و اصطلاحات آن

در خطابه، بيشتر بر «قياس» و «تمثيل» تكيه مي شود، هرچند گاهي نيز «استقراء» به كار مي رود البته لازم نيست كه يقيني باشد، بلكه ظن غالب نيز كافي است. منتج نبودن در بعضي از موارد نيز منعي ندارد. استفاده از تمثيل و استقراي غيرجامع هم منعي ندارد. خطابه با توجه به تأليف صور آن اصطلاحاتي دارد:

1. تثبيت: عبارت است از: هر گفتاري كه در خطابه حجت واقع مي شود و مفيد تصديق ظني به خود مطلوب است.

شاهدي از خطبه فدكيه: حضرت فاطمه عليهاالسلام براي تثبيت مدّعيات مقدس خويش گاهي از حجت هاي يقيني و گاهي از جملاتي كه به لحاظ منطقي مفيد تصديقِ ظني است استفاده فرموده اند.

2. ضمير: هر قياسي است كه كبراي آن حذف شده باشد و چون در خطابه كبرا محذوف است يا به خاطر اختصار و يا به خاطر پوشيده ماندن كذب كبرا هر قياسي را كه در خطابه به كار رود، «ضمير» خوانند؛ زيرا همواره يا غالبا كبرايش محذوف است.

3. تفكير: همان ضمير است كه به اعتبار اشتمالش بر حد وسط، كه محصول فكر و انديشه است، «تفكير» خوانده مي شود.

4. اعتبار: تثبيت اگر تمثيل باشد «اعتبار» خوانده مي شود. گفته مي شود: اعتبار اين امر را تأييد مي كند.

5. برهان: هر اعتباري است كه به سرعت نتيجه دهد. اين «برهان» با برهان صناعات خمس متفاوت است و بايد در آن دقت كرد.

6. موضع: هر مقدّمه اي است كه مي تواند جزئي از تثبيت واقع شود، خواه بالفعل مقدّمه باشد و يا صلاحيت آن را داشته باشد. «موضع» در اين صنعت، با موضع در مبحث جدل متفاوت است.

7. تصدير: مطلبي است كه در ابتداي سخن به عنوان ابتداي بحث آورده مي شود تا نوعي اشاره و دلالت بر غرض و مقصود خطيب باشد. «تصدير» موجب آمادگي شنوندگان براي قردد . (4)

از طرف ديگر سبب مغالطه در قياس دو امر است يا اين كه شخص قياس كننده در استدلال خود اشتباه مي نمايد و يا اين كه تعمد داشته و سعي مي كند ديگران را دچار اشتباه سازد، بنابراين مباحث مغالطه، شامل دو قسم غلط و تغليط مي گردد .

علاوه بر اين، مغالطه در دو بخش انجام مي شود و به عبارت ديگر، تحقق غلط و يا تغليط ديگران، يا به سبب وجود امري است كه در قياس و استدلال مغالطي وجود دارد و يا به سبب امري است كه خارج از قياس مغالطي مي باشد . (5)

مغالطات موجود در قياس نيز يا مربوط به الفاظ به كار گرفته شده در آن مي باشد و يا راجع به الفاظ نيست . بنابراين، مغالطات مربوط به قياس، مشتمل بر دو قسم: مغالطات لفظيه و مغالطات معنويه مي باشد، (6) در نتيجه انواع كلي مغالطات سه قسم است:

مغالطات لفظي، مغالطات معنوي و مغالطات بيروني و خارجي (مغالطات عرضي).

پس از بيان اجمالي نكات فوق، به ذكر بعضي از مغالطات رايج در فرهنگ جاري كشور در عرصه مجلات و مطبوعات مي پردازيم .

1 - مغالطه حذف

اين قسم از مغالطه مشتمل بر انواع مختلفي است، يكي از موارد آن، حذف مقداري از كلام ديگران و نقل غير مطلوب آن مي باشد . در مقام نقل كلام و سخن شخص ديگر، بديهي است كه نمي توان كل آن سخن و كلام (مانند كل يك سخنراني و يا يك كتاب) را نقل نمود و لذا بايد بخشي از كلام را نقل كرد كه به صورت صريح و آشكار، مورد قبول و اعتقاد صاحب آن كلام باشد . اما گاهي يك شخص، به سبب انگيزه هاي مختلف در نقل قول ديگران، مقداري از كلام را طوري حذف نموده كه مقدار باقي مانده، مطلوب و مورد اعتقاد صاحب سخن و كلام نمي باشد و آن مقدار را به صورت ناقص بر اساس مطلوب و هدف خويش، نقل مي كند . در اين حالت است كه مغالطه حذف رخ مي دهد، چنين مغالطه اي در سطح مطبوعات بسيار فراوان يافت مي شود .

در موارد زيادي مشاهده مي شود كه مقصود شخص از بيان مطلبي، امري صحيح بوده و لكن تنظيم كننده محتواي اخبار در مطبوعات با حذف قسمتهايي از آن قول، آن را مطابق با انگيزه هاي خويش در سخن يا نوشته خود به صورت امري غير مطلوب، تنظيم و بيان مي نمايد . به عنوان مثال، گاهي مطبوعات به صورت گسترده و به مدت چند ماه متوالي، شخصي را متهم مي كنند كه دستور قتل كسي را صادر نموده است، پس از زمينه سازيهاي زياد، با آن شخص مصاحبه مي كنند و او در پاسخ مي گويد: من دستور داده ام قتلي صورت نگيرد . اين سخن كاملا مخالف تبليغات مطبوعات در چندين ماه است، به همين جهت، قلم بدستان مطبوعاتي براي اين كه آن هدف دروغين و باطلشان از بين نرود، در مطبوعات خود، مغالطه حذف را انجام داده و چنين مي آورند: شخص متهم اعتراف نموده است، او گفته است كه من دستور داده ام . . .

ملاحظه مي شود كه با حذف بخشي از كلام، مراد گوينده كاملا دگرگون شده است .

پس از روشن شدن مقصود از مغالطه حذف، از ميان موارد بسيار مختلف، به نمونه اي از آن اشاره مي كنيم:

آقاي سروش در مباحث پلوراليسم ديني، با ارتكاب چنين مغالطه اي، استدلال مي كند كه چون امور عالم ناخالص است، اديان نيز ناخالص بوده و به همين جهت اين طور نيست كه يك دين، كاملا و صد در صد حق بوده و اديان ديگر باطل باشند، بلكه هر ديني بهره اي از حق دارد . و به همين دليل، پلوراليسم ديني - يعني حقانيت همه اديان يا بهره اي از حق داشتن همه اديان در ناحيه اختلافي خود - اثبات مي شود .

ايشان مي گويد:

«بر اين مبنا مي توان افزود ناخالصي امور عالم را (و اين مبناي هفتم براي پلوراليسم است) نكته قابل توجهي است كه هيچ چيز خالصي در اين جهان يافت نمي شود، خداي جهان هم بر اين نكته انگشت تاكيد نهاده است، آنجا كه مي گويد: «انزل من السماء ماء فسالت او دية بقدرها . . .» آبي كه از آسمان فرو مي ريزد ناچار با گل و لاي آميخته مي شود و كف بلندي بر آن مي نشيند . . . نه تشيع اسلام خالص و حق محض است و نه تسنن (گرچه پيروان اين دو طريقه در حق خود چنان رايي دارند) نه اشعريت حق مطلق است نه اعتزاليت . . . دنيا را هويتهاي ناخالص پر كرده اند و چنان نيست كه يك سو حق صريح خالص نشسته باشد و سوي ديگر ناحق غليظ ناخالص، وقتي بدين امر اذعان كنيم، هضم كثرت براي ما آسانتر و مطبوعتر مي شود .» (7)

اين استدلال صحيح نيست; زيرا با قطع نظر از اين كه چگونه مي توان (بويژه بنابر مبناي آقاي سروش كه بخشهاي عمده اي از دين را اعتباري مي داند) از ناخالصي امور عالم به ناخالصي اديان رسيد؟ در اين بيان، مغالطه حذف انجام شده است .

بسيار جاي تعجب و تاسف است كه آقاي سروش صرفا براي توجيه يك نظريه، يك آيه از قرآن گاه انرژي، قابل حس و مشاهده نيست، همچنين مولكول و اتمها مانند الكترون، پروتون، نوترون و كوارك قابل حس و مشاهده نمي باشند . به همين جهت فلاسفه علم در مورد معيار و ملاك تميز و تفكيك ميان تئوريهاي تجربي از غير آن، معتقدند بايد ميان مقام گردآوري تئوريهاي تجربي و مقام داوري آنها امتياز قائل شد . به سخن ديگر، تئوري تجربي، آن تئوري اي نيست كه از تجربه به دست آمده باشد (مقام گردآوري)، بلكه تئوري تجربي، آن تئوري اي است كه با تجربه، داوري و ارزيابي مي شود (مقام داوري).

در تاييد نكته فوق، آقاي سروش مي گويد:

«در هر يك از شاخه هاي معلومات بشري دو مقام وجود دارد: 1 - مقام گردآوري 2 - مقام داوري، مقام گردآوري مقام به دست آوردن مواد خام است و مقام داوري، مقام داوري كردن براي مواد خام است . در مقام گردآوري، مواد خام جمع آوري يا كشف مي شود، مراد از كشف در اينجا، كشف يك امر صحيح نيست، بلكه ممكن است هم چيزهايي صحيح و هم غلط كشف و جمع آوري شود . گردآوري اعم است از گردآوري مواد فاسد و سالم، آنگاه در مقام داوري يا به اصطلاح در مقام تصويب، به جدا سازي صالح از فاسد مبادرت مي شود . بسياري از اوقات اين دو به هم آميخته است و بايد آنها را از يكديگر جدا كرد، هر شاخه اي از دانش با اين دو مقام مشخص مي شود . اكنون بايد افزود كه در حقيقت، شيوه گردآوري چندان مهم نيست و آنچه كه در هر دانشي اهميت دارد، شيوه داوري است و اساسا مراد از روش علمي، همان روش داوري است . روش علمي به روش گردآوري اطلاق نمي شود و اين نكته اي بسيار اساسي است كه بايد مورد توجه قرار گيرد، عموما از علم و روش علمي، روش گردآوري فهميده مي شود، مثلا وقتي مي گويند فلان قضيه علمي است، منظورشان اين است كه به راه حس، كشف شده است و وقتي مي گويند قضيه اي فلسفي است، مرادشان اين است به راه عقل كشف شده است، تقسيم علوم به عقلي و نقلي در گذشته تا حدودي موهم همين معنا و مسبوق بدان است; يعني گويي چيزهايي كه از راه نقل به دست مي آيد، راه به دست آوردنشان آنها را در يك شاخه مي گنجاند و چيزهايي كه از راه عقل به دست مي آيد، در شاخه ديگري . يا در تقسيم ديگر، اگر روش كسب علم، حس بود، علم تجربي است و اگر غير حس بود علم ديگر . به همين دليل در مورد علوم تجربي، حتي بعضي از دانشمندان بزرگ نيز اين خطا را كرده اند، بسياري از پوزيتويستها در باب جايگاه فرضيه ها در علم دچار مشكل بودند; زيرا فرضيه هاي علمي به دليل داشتن تصورات غير محسوسه، قضيه هايي نيستند كه از طريق حس به دست آمده باشند، تمام فرضيه هايي كه داراي ترمهايي تئوريك هستند از راه حس گرفته نشده است، ولي در عين حال يك تئوري علمي است، لذا اين مطلب، اندك اندك جا افتاد كه نظريه و قانون علمي آن نيست كه به روش علمي و حسي كسب شده باشد، بلكه آن است كه به روش علمي بتوان در باره آن داوري كرد; يعني ما هميشه پس از جمع آوري مواد خام، روي آنها داوري مي كنيم و در باره روش جمع آوري سخت گيري نمي كنيم . مي توان براي به دست آوردن نظريات علمي از هر طريق ممكن اقدام كرد، نظريه از هر طريق ممكن به دام بيفتد، قابل استفاده است، منشا آن خواب، استخاره، تخيل، خرافات و اساطير گذشتگان و . . . ممكن است باشد، چنانچه در موارد بسياري چنين بوده است، اينها همه دامهاي بسيار نيكو و سودمندي براي به چنگ انداختن و شكار كردن تئوريها و قوانين علمي است .» (15)

بنابراين با عنايت به نكته فوق، كاملا روشن مي شود كه در بررسي صحت و بطلان يك اعتقاد نبايد به سراغ منشا پيدايش آن فت بلكه فقط اگر ادله اقامه شده بر يك اعتقاد، باطل باشد، آن اعتقاد باطل، و گرنه آن اعتقاد صحيح مي باشد . به همين جهت، ادعاي اين كه اعتقاد به قضيه «خدا موجود است » چون از روي تقليد است، بي ارزش و باطل مي باشد، ادعايي غير منطقي و مردود است; زيرا تقليد كردن از يك شخص، مربوط به مقام گردآوري و صيادي است و به سخن ديگر، ناظر بر اين امر است كه شخص اعتقاد خود را از كجا به دست آورده و روشن است كه تقليد كردن (يعني مقام گردآوري) هيچ گاه دليل بر بطلان يك تئوري و اعتقاد نمي باشد و در حقيقت حكم مقام گردآوري غير از حكم مقام داوري است و خلط ميان اين دو مقام موجب تحقق مغالطه تكويني است .(مغالطه تكويني; يعني با توجه به سرچشمه و منشا پيدايش يك اعتقاد و معرفت، حكم صحت و بطلان آن را روشن نماييم و به عبارت ديگر با عنايت به مقام گردآوري، حكم مقام داوري را روشن نماييم). به عنوان مثال، اگر حسن - كه يكسال و نيم داشته و فقط قدرت حرف زدن دارد - در كنار علي كه برادر اوست و دانش آموز كلاس سوم دبستان است نشسته باشد و علي مشغول حفظ كردن جدول ضرب بوده و براي حفظ كردن آن سعي مي كند كه هر عمليات ضرب را چند مرتبه تكرار نمايد و مثلا ده بار با صداي بلند مي گويد 25=5×5، پس از تكرار زياد، حسن نيز از روي تقليد از برادرش علي مي گويد: 25=5×5، حال آيا مي توان گفت كه قضيه 25=5×5 كه حسن مي گويد باطل است چون او بر اساس تقليد چنين حرفي را مي زند؟ ! و بايد گفت 27=5×5؟ ! ! . البته اين نكته را قبول داريم كه اگر دينداري از روي تحقيق باشد از بعضي جهات بهتر است، ولي تفاوت آشكاري است ميان اين كه ما مدعي شويم دينداري بر اساس تحقيق از بعضي جهات بهتر از دينداري از روي تقليد است و ميان اين كه بگوييم دينداري از روي تقليد از اساس باطل است .

3 - مغالطه سنت گريزي

نوع ديگري از مغالطات، مغالطه «سنت گريزي » است; يعني عده اي به جاي اين كه بر بطلان يك اعتقاد و ادعا، استدلال اقامه نمايند، قديمي بودن آن را دليل بر بطلان آن مي گيرند . در حالي كه مقتضاي تفكر عقلي و منطقي اين است كه براي داوري در مورد هر ادعايي به محتواي آن مدعا و براهين آن توجه كنيم، نه به قديمي يا جديدي بودن آن . بنابراين براي نشان دادن خطاي يك انديشه و مدعا بايد با استدلال سخن گفت و نمي توان صرفا به خاطر قدمت انديشه اي، آن را نادرست خواند و به عبارت ديگر، هيچ گاه عمر يك تئوري دليل بر درستي و يا بطلان آن نمي باشد، بلكه اگر ادعايي مستند به استدلال صحيح باشد آن ادعا، صحيح و منطقا مورد قبول است، هرچند داراي عمر طولاني باشد و اگر ادعايي مستند به استدلال غير صحيح باشد، آن ادعا باطل است هرچند كه ادعاي جديدي باشد .

راستي آيا مي توان ادعا نمود كه 4=2+2 غلط است چون چندين هزار سال قبل كشف شده است؟ ! (16)

آيا مي توان ادعا نمود، اعتقاد به اين كه انسان در وقت گرسنگي نياز به غذا دارد و در وقت تشنگي نياز به آب دارد، باطل است؟ چون انسان در ابتداي پيدايش خود در روي زمين در هزاران سال قبل، همين اعتقاد را داشته است و از اين جهت، اين اعتقاد قديمي شده؟ !

بنابراين، هيچ گاه عمر يك تئوري دليل بر درستي و يا بطلان آن نمي باشد .

با عنايت به نكته فوق ادعاي زير باطل است:

قوانين جزايي اسلام، 1400 سال پيش ارائه شد و نبايد انتظار داشت كه اين قوانين بتوانند به مشكلات حقوقي جوامع امروزي پاسخ دهند و لذا چون قديمي است بي ارزش است . (17)

ملاحظه مي شود كه سخنان فوق، گرفتار مغالطه سنت گريزي است; زيرا صرف اين كه قوانين اسلام در هزار و چهار صد سال پيش ارائه شده، دليل بر بطلان آن نيست .

4 - مغالطه تجددطلبي

روحيه تنوع طلبي در انسان موجب مي شود كه او هميشه به دنبال ابزار و وسايل جديد برود . پس از اين كه انسان لباسي را خريد و مدتي آن را پوشيد، از استفاده آن دلزده مي شود و به دنبال خريدن لباس نو مي رود . شخصي كه از سرمايه كافي مالي برخوردار است با انگيزه زياد به دنبال يك ماشين خوب مي رود و آن را تهيه مي نمايد، لكن پس از مدتي از سوار شدن در اين ماشين خسته شده و به دنبال ماشين بهتر و جديدتر است . اين حالت در همه انسانها - كم و بيش - وجود دارد .

ولي مغالطه وقتي روي مي دهد كه انساني اين حالت را در صحنه انديشه ها و تفكرات نيز سرايت داده و پس از مدتي كه معتقد به انديشه اي مي گردد، از آن اعتقاد خسته شده و به دنبال اعتقاد جديد مي رود، بدون تامل و دقت در اين كه آيا انديشه جديد درست است يا نه؟ به چه دليلي بايد از انديشه سابق دست برداشت و به دنبال انديشه نو و به اصطلاح مدرن رفت؟

اگر انديشه قديمي درست بوده و انديشه جديد، باطل باشد آيا منطقي است كه انسان از انديشه درست دست شسته و به دنبال انديشه باطل - فقط به خاطر اين كه امر جديدي است - برود؟ آيا جديد بودن يك انديشه دليل بر درستي آن است و قديمي بودن دليل بر بطلان؟ بديهي است كه ادعاي فوق مستند به هيچ برهان عقلي و منطقي نمي باشد، و همان طوري كه در مغالطه سنت گريزي بيان گرديد، صحت و بطلان يك اعتقاد و انديشه، تابع استدلالي است كه بر آن انديشه اقامه مي شود، اگر آن استدلال صحيح باشد، آن اعتقاد نيز، صحيح مي باشد چه اين كه، اين اعتقاد، قديمي باشد و چه جديد، و اگر آن استدلال، باطل باشد، آن اعتقاد هم باطل است و هيچ گاه عمر زياد داشتن يا عمر كم داشتن و تازه متولد شدن يك انديشه دليل بر درستي و بطلان آن نمي باشد .

اگر توجهي به فرهنگ حاضر دنياي غرب داشته باشيم، در مي يابيم كه تحول سريع و فراگير فرهنگ غرب، دنياي نوين را از اعصار سابق تمدن غرب به صورت چشمگيري ممتاز ساخته است، اين تحول فراگير كه به دنبال خويش تكنولوژي و صنايع مختلفي را به همراه آورده است، سبب شد كه بهره وري انسان دنياي مغرب زمين از جهان مادي راحت تر و گسترده تر شود . قرار گرفتن دنياي مادي در مركز توجه تمدن غربي و به دنبال آن، سعي و تلاش همه جانبه براي تسلط بر طبيعت، موجب شد كه انسان غربي ابزار و تكنولوژي بسيار قوي و دقيقي را پديد آورد و در اين مسير چنان قرين توفيق گشت كه عصر مدرن را به صورت كامل از اعصار سابق جدا نموده است . اين تحولات فراگير و پيشرفتها، مبتني بر مباني و جهان بيني خاصي است كه دنياي نوين و مدرن را پديد آورده است، و وقتي كه به مؤلفه هاي بنيادي اين جهان بيني دنياي نوين توجه شود، به دست مي آيد كه بخشي از اين مباني داراي سابقه چندين هزار ساله است .

براي روشن شدن مدعاي فوق به چند نمونه از آن اشاره مي كنيم:

1 - دنياي نوين، انسانگرا است . در حقيقت انسانگرايي (18) يكي از مباني مهم جهان بيني مدرن است و مقصود از آن اين است كه خدمت به انسان، نخستين و يگانه هدف است و به عبارت ديگر، در دنياي جديد، انسان به جاي خداوند نشانده مي شود و بر آن است كه همه چيز و همه كارها بايد در خدمت او باشد . (19)

اما اين اعتقاد كه انسان محور و مقياس همه عالم بوده و همه حقايق و ارزشها تابع اوست، ريشه در سالهاي بسيار دور - در حدود دو هزار و پانصد سال قبل - دارد . سوفسطاييان با توجه به اعتقاد به شكاكيت، به صورت طبيعي به هيچ اصل و مبناي معرفتي به عنوان معيار سنجش درستي و بطلان معتقد نبودند و فقط انسان را محور همه حقايق مي دانستند . خامه تاريخي تفكر فلسفي غرب، انسان محوري كه متفكرين سوفسطايي به صورت جدي مطرح نموده اند را از ياد نبرده است، اين جمله پرتوگوراس مشهور است كه:

انسان مقياس همه چيز است . (20)

جهان بيني مدرن نيز پس از دو هزار و پانصد سال، با يك برگشت به عقب، ايده انسان محوري سوفسطاييان را با تغييراتي پذيرفته است . در دنياي نوين، متفكرين غربي با اعتقاد به اومانيسم، آن را روح تمام تفكرات فلسفي، اجتماعي، اخلاقي، تربيتي و سياسي نوين مي دانند .

2 - دنياي مدرن، به لحاظ معرفتي، مشاهده گرا، آزمايشگرا و تجربه گرا است، به عبارت ديگر يگانه راه وصول به معرفت حقيقي را مشاهده، آزمايش و تجربه حسي ظاهري مي داند . (21) از طرف ديگر، به عقل ابزاري، جزئي و استدلالگر قائل است و يگانه شاني كه براي اين عقل قبول دارد اين است كه گزاره هاي حاصل مشاهده، آزمايش و تجربه حسي ظاهري را در قالب استدلالهاي منطقي بريزد و نتايج جديدي ارائه نمايد .

نتيجه طبيعي دو نكته فوق اين است كه دنياي مدرن از جهت وجود شناختي، ماديگرا است; يعني به عوالمي غير از عالم ماده و ماديات قائل نيست; زيرا با باور به مبناي معرفت شناختي فوق، به تدريج به اين باور - به صورت رواني - منتقل شده است كه آنچه قابل مشاهده، آزمايش و تجربه است با «واقعيت » و «موجود» يكسان و معادل گرفته مي شود و لازمه اين معادله اين است كه آنچه قابل مشاهده، آزمايش و تجربه نيست، موجود هم نمي باشد، و به همين جهت، دنياي مدرن در مساله وجود خداوند، موضع نفي و يا حداقل ترديد و لاادريگري دارد . (22)

در اينجا جالب است به ادعاي يك فضانورد كه معتقد به مباني فوق از جهان بيني مدرن بوده است به نقل از نويسندگان آمريكايي توجه كنيم:

در سال 1961 يوري گاگاري با يك فضاپيما زمين را دور زد و اعلام كرد كه خدا وجود ندارد; زيرا وي خداوند را از پنجره كوچك فضاپيمايش نديده بود . (23)

اما اعتقاد فوق، سابقه چندين هزار ساله دارد، در حقيقت، منطق حسي كه فقط محسوسات را قبول داشته و امور غير محسوس را نفي مي كند منطقي است كه فرعون نيز براي نفي خداوند در مقابل حضرت موسي عليه السلام بكار گرفته است، وقتي كه پس از مدتها موسي عليه السلام خداوند يكتا و نيز پيامبري خود را مطرح مي كند، فرعون بر اساس منطق حس باوري خودش به هامان (يكي از نيروهاي تحت فرمانش) دستور مي دهد كه بنايي بلند بسازد تا فرعون از آن، به سوي آسمانها بالا رفته و ببيند كه ادعاي موسي در مورد وجود خداوند صحيح است يا نه! !

قرآن كريم اين قضيه را به صورت زيبايي مطرح مي كند و از زبان فرعون مي گويد:

«و قال فرعون يا هامان ابن لي صرحا لعلي ابلغ الاسباب، اسباب السماوات فاطلع الي اله موسي و اني لاظنه كاذبا و كذلك زين لفرعون سوء عمله و صد عن السبيل و ما كيد فرعون الا في تباب » (24)

فرعون گفت: اي هامان براي من بناي مرتفعي بساز، شايد به وسايلي دست يابم، وسايل (صعود به) آسمانها تا از خداي موسي آگاه شوم، هرچند گمان مي كنم او دروغگو باشد . اينچنين اعمال بد فرعون در نظرش آراسته جلوه كرد و از راه حق بازداشته شد و توطئه فرعون جز به نابودي نمي انجامد .

3 - دنياي مدرن در زمينه ارزشهاي اخلاقي نيز قائل است كه معيار ارزشهاي اخلاقي و اين كه كدام فعل خوب است و كدام فعل بد، تمايلات و خواسته هاي انسان مي باشد، به طوري كه هر فعلي را انسان بخواهد خوب و از هر فعلي متنفر بوده و آن را نخواهد بد است . اين كلام از بنتام معروف است كه:

«خوب يعني خواستني و بد يعني نخواستني .» (25)

و به همين جهت است كه در جوامع مدرن و به اصطلاح پيشرفته، شنيع ترين عمل - مانند همجنس بازي - مورد قبول واقع شده و آن را مرتكب مي شوند . طبيعي است كه عمل زشت همجنس بازي بر اساس معيار بيان شده يك عمل خوب مي باشد چون افراد مدرن و انسانهاي پيشرفته آن را خواسته اند، و بر اساس معيار فوق، هر عملي را كه فرد يا افراد بخواهند خوب است . اگر دقت نماييم عمل قبيح همجنس بازي كه انسانهاي پيشرفته و مدرن آن را پذيرفته اند، سابقه اي چندين هزار ساله در تاريخ بشري دارد . قرآن كريم اين عمل را به قوم حضرت لوط عليه السلام نسبت مي دهد و مي فرمايد:

«و لوطا اذ قال لقومه انكم لتاتون الفاحشة ما سبقكم بها من احد من العالمين ائنكم لتاتون الرجال و تقطعون السبيل و تاتون في ناديكم المنكر فما كان جواب قومه الا ان قالوا ائتنا بعذاب الله ان كنت من الصادقين .» (26)

يعني: و لوط را فرستاديم هنگامي كه به قوم خود گفت: شما عمل بسيار زشتي انجام مي دهيد كه هيچ يك از مردم جهان پيش از شما آن را انجام نداده است . آيا شما به سراغ مردان مي رويد و راه را قطع مي كنيد و در مجلستان اعمال ناپسند انجام مي دهيد؟ اما پاسخ قومش جز اين نبود كه گفتند: اگر راست مي گويي عذاب الهي را براي ما بياور .

حال پرسش اصلي ما اين است كه چگونه دنياي متجدد و مدرن، اعتقاد به انسانگرايي، حس گرايي و ارتكاب عمل همجنس بازي را كه مربوط به هزاران سال قبل است، تجددگرايي مي نامد؟ اگر اعتقاد به باورهاي ديني و اسلامي صحيح نيست چون اسلام مربوط به 1400 سال پيش است بايد مباني مدرنيته كه متعلق به دوران قبل از اسلام است به طريق اولي باطل باشد . ولي نه تنها انديشمندان غربي آن را باطل نمي دانند بلكه جاي تعجب اين است كه آنها را مدرن و جديد نيز مي خوانند .

بنابراين، صرف اين كه يك عملي، نام تجدد و نوين بودن را به همراه دارد دليل بر درستي آن نيست .

5 - مغالطه وجودي

گاهي شخص به جاي استدلال بر درستي يك شي ء، به موجود بودن و واقعيت داشتن آن شي ء متوسل مي شود و مدعي مي گردد كه چون فلان شي ء واقعيت دارد، پس بايد آن را پذيرفت .

اين مغالطه از اين امر ناشي مي شود كه شخص، موجود بودن يك شي ء را دليل بر اعتبار و درستي آن تلقي مي نمايد، در حالي كه چنين ادعايي باطل است; زيرا صرف اين كه امري موجود است، مستلزم درستي و ارزشمندي آن نيست .

در طول تاريخ، در مقابل مصلحان مانند انبيا و ائمه هدي عليهم السلام نمرودها و يزيدها بوده اند ولي نمي توان آنها را - فقط به دليل اين كه در خارج موجود بوده اند - انسانهاي درستكاري دانست . بنابراين، موجوديت و واقعيت دار بودن يك شي ء دليل بر درستي و صحت آن نيست .

يكي از موارد آشكار اين مغالطه، در بحث تعدد قرائتها از دين، مطرح مي شود . (27)

گاهي براي صحت و درستي قرائتهاي مختلف از دين، گفته مي شود كه چون فهمهاي انسانها از دين مختلف است و به سخن ديگر فهمهاي مختلفي از دين وجود دارد، پس همه فهمها، معتبر و صحيح مي باشند . روشن است كه چنين كلامي، جز مغالطه بيش نيست; زيرا نمي توان ادعا نمود كه چون فهمها و قرائتها از دين مختلف است و به عبارت ديگر، چون فهمهاي مختلف از دين وجود دارد، پس نتيجه گرفته مي شود كه همه فهمها، صحيح و معتبر هستند; زيرا از وجود يك شي ء نمي توان به اعتبار و درستي آن شي ء رسيد .

براي روشن شدن حقيقت مساله در بحث تعدد قرائتها و پرهيز از مغالطه وجودي، بايد ميان دو مساله تفكيك نمود:

الف) مساله كثرت و تعدد قرائتها از دين

در اين مساله، بحث در اين است كه آيا فهمهاي همه انسانها از دين، واحد است و يا اين كه متفاوت و مختلف است؟ به سخن ديگر آيا ضرورتا تمام فهمها و قرائتها واحد بوده و كاملا فهم هر شخص با فهم ديگري برابر و متحد است و يا اين كه فهمهاي افراد مختلف از دين، مختلف و متفاوت است؟

ب) حقانيت و اعتبار قرائتهاي مختلف و متكثر

اگر در مساله اول، قائل شديم كه فهمهاي افراد مختلف از دين، متفاوت و مختلف است، نوبت به اين بحث مي رسد كه آيا تمام اين فهمهاي مختلف، صحيح و معتبر مي باشند، يا اين كه صرفا يك فهم و قرائت، صحيح و معتبر است؟

توجه به اين نكته ضروري است كه محل بحث ميان مدافعين تئوري تعدد قرائتها و منكرين آن، در مساله اول نيست بلكه بحث در مساله دوم مي باشد; زيرا مساله اول يعني اين امر كه فهمهاي انسانها از دين مختلف است، فتاواي مجتهدين با هم اختلاف دارد، تفاسير مفسرين از قرآن متفاوت است و خلاصه اين كه تفسير فيلسوفان از خداوند، غير از تفسير و قرائت عرفا و اين دو نيز غير از فهم فقها از خداي متعال مي باشد، امري بديهي و غير قابل انكار است .

هيچ كس مدعي آن نگرديده است كه فهم همه انسانها از دين، واحد است و اصلا مگر مي توان اختلاف ميان بشريت كه يك امر تكويني است را مورد انكار قرار داد، بلكه در واقع سخن در اين است كه پس از پذيرش اختلاف ميان انسانها در فهم و معرفت از دين، آيا تمام اين فهمها صحيح و معتبر مي باشند يا فقط يك فهم، معتبر و درست است؟ به سخن ديگر، بحث در اصل تعدد و اختلاف قرائتها نيست بلكه سخن در حقانيت و اعتبار قرائتهاي مختلف است .

اين كه در دفاع از نظريه تعدد قرائتها، اختلاف مفسرين و فقها در فهم دين دليل بر درستي اين تئوري دانسته شود، در واقع مرتكب شدن مغالطه وجودي است; زيرا همان طوري كه بيان گرديد اولا در مساله تعدد قرائتها، بحث در اصل كثرت قرائتها از دين نيست بلكه سخن در اين است كه به عنوان مثال در صورت اختلاف ميان تفسير علامه طباطبايي از آيه اي از قرآن و تفسير فخر رازي، آيا هر دو فهم مختلف صحيح است و يا اين كه فقط يك فهم صحيح مي باشد؟ و روشن است كه پاسخ سؤال فوق اين نيست كه بگوييم بيان علامه طباطبايي و فخر رازي در تفسير قرآن، مختلف است (يعني فقط به اصل كثرت فهم استناد نماييم) و ثانيا نمي توان گفت كه چون قرائت آن دو مفسر از قرآن، مختلف است پس هر دو فهم، صحيح و حق و معتبر مي باشند; زيرا از وجود هيچ شي ءاي نمي توان به حقانيت آن پي برد . به سخن ديگر، درستي و بطلان نظريه و فهم، تابع برهان و استدلال است و بس، و وجود داشتن يا وجود نداشتن يك امر، ربطي به صحت و بطلان آن ندارد .

صرف اين كه بطلميوس بيان داشته است زمين مركز عالم است و كوپرنيك آن نظريه را رد نموده است، (28) و معتقد شده كه خورشيد مركز عالم است و سپس فيزيك جديد هر دو نظريه را رد نموده و مركزيت هيچ نقطه اي را براي عالم نپذيرفته است، آيا چون ميان اين سه نظريه اختلاف وجود دارد، پس همه اين نظريات درست و حق مي باشند؟

آيا صرف اين كه عده اي قائلند خدا موجود نيست و عده اي ديگر نيز قائلند خدا موجود است، چون ميان اين دو نظريه، اختلاف است، پس هر دو نظريه صحيح مي باشند؟

روشن است كه چنين ادعايي مغالطه بوده و خالي از حقيقت است .

6 - مغالطه عنوان ناصحيح

اين مغالطه در جايي است كه كسي ادعايي نمايد و براي جلوگيري از اعتراض ديگران، صفت يا عنوان مذمومي را به مخالفان آن نسبت دهد، به طوري كه اگر كسي بخواهد اعتراض كند گويا خود را مصداقي از مصاديق آن صفت مذموم دانسته است . اين كار از آن جهت مغالطه است كه به جاي ارائه دليل براي اثبات حرف خود، به تحقير مخالفان تمسك شده است . به عنوان مثال گفته مي شود:

- همه خانمها و دختراني كه از چادر مشكي استفاده مي كنند انسانهاي افسرده اي هستند .

- انسانهاي خشن و متعصب و جاهلي هستند كه هنوز بر اصول ديني تاكيد ورزيده و در صدد اجراي آن در جامعه مي باشند .

- همه افراد، غير از كساني كه امل و متحجر و بددل و عقده اي هستند با ارتباط آزاد دختر و پسر در سطح جامعه موافق هستند .

در حقيقت در تمام اين موارد شخص به جاي استدلال، براي حذف رقيب از صحنه، از عناوين منفي استفاده مي نمايد و البته در اين موارد نبايد از اين عناوين هراس داشت بلكه وجه مغالطه بودن اين ادعاها را به گوينده گوشزد نمود و از او نسبت به ادعايش استدلال خواست .

7 - مغالطه سياه و سفيد

تقسيم بنديهايي كه در مورد اشياي گوناگون انجام مي شود از يك جهت دو قسم است:

الف) تقسيم دوگانه:

گاهي تقسيم يك شي ء طوري انجام مي شود كه فقط دو قسم از آن قابل تصور است و فرض قسم سوم محال است، به عنوان مثال گفته مي شود: يك شي ء يا موجود است و يا معدوم، و يا گفته مي شود يك جسم يا رنگ دار است و يا بي رنگ . روشن است كه در اين دو مثال، فرض قسم سوم امكان ندارد . و بدين جهت اگر نسبت به شي ءاي اثبات نموديم كه موجود نيست به طور طبيعي بدست مي آيد كه پس معدوم است و يا اگر ثابت نموديم كه جسمي رنگ دار است به دست مي آيد كه آن جسم بي رنگ نيست .

ب) تقسيم چندگانه

$(document).ready(function() { $('#rate_p54449').rating('rate.php?pid=54449', {maxvalue:5, curvalue:0}); });

امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۵۵:۰۶ ] [ مشاوره مديريت ]

مغالطات غيرصوري (3)


12

    ابهام ساختاري (Amphiboly)

اين مغالطه در استدلالي صورت مي گيرد كه تركيب مقدمات آن به جهت ساختمان دستوري مبهم گرديده استجمله اي كه مفهوم آن به خاطر ضعف دستوري يا تركيب ناشيانه كلمات آن مبهم و نامعلوم گرديده، داراي مغالطه ابهام ساختاري استچنين جمله اي ممكن است بنابر يك تعبير درست باشد اما به تعبيري ديگر خطاهنگامي كه اين جمله را با تعبير اول به عنوان مقدمه يك استدلال ذكر مي كنيم و سپس استنتاج را بر مبناي تعبير دوم انجام مي دهيم، مرتكب مغالطه ابهام ساختاري مي شويم.

مثال قديمي مغالطه ابهام ساختاري در داستان كرسوس (Croesus) و پيشگوي معبد دلفي (Delphi)آمده است. شگرد عمده كاهنان اين معبد در گفتارشان با مردم "اظهار مطالبي حاوي مغالطه ابهام ساختاري بوده است.

پادشاه ليديا (Lydia) در نظر داشت كه با پادشاه ايران وارد جنگ شوداما از آنجا كه وي شخصي با تدبير و محتاط بود نمي خواست به نبرد بپردازد، مگر آنكه پيروزي در جنگ برايش تضمين شده باشداغلب در آگهيهاي تجارتي كه اقشار تقريبا كم سواد اجتماع را مخاطب مي سازد، اين نحو تأكيد لفظي بوضوح يافت مي شود.

اينها نمونه هايي از تأكيدات لفظي فريب دهنده بوداما اين تأكيدات زماني مغالطي خواهند بود كه در ضمن استدلال قرارگيرند و موجبات تغيير در معنا را پديد آورند.

حتي صدق تحت اللفظي نيز مي تواند ابزاري براي كذب باشد، به شرطي كه در متني فريب دهنده قرار گيردبه عنوان مثال به داستان دريايي زير توجه كنيد:

تقريبا از اولين لحظات شروع يك سفر دريايي، ميان فرمانده يك كشتي و معاون او مشاجره اي در گرفت. علت اين نزاع، عادت معاون به نوشيدن مشروبات الكلي بود. اما كاپيتان كشتي اعتقادي راسخ به ممنوعيت مصرف الكل داشت و اكثر مواقع معاون را به خاطر اين عادت بد مورد سرزنش قرار مي داد. و البته اين عتابها تنها موجب مي شد كه معاون مشروب بيشتري بنوشد. پس از چند بار تذكر، يك روز كه معاون كشتي حتي بيش از حد معمول شراب مصرف كرده بود، كاپيتان در دفتر ثبت روزانه اين جمله را وارد نمود:

«معاون امروز مست بود»

هنگامي كه نوبت به معاون رسيد تا مطالب خويش را در دفتر ثبت كند، با مشاهده اين گزارش به هراس افتاد. زيرا عكس العمل صاحب كشتي با مطالعه اين گزارش، چيزي جز اخراج قطعي وي نمي بود. معاون به كاپيتان اصرار كرد تا اين عبارت را از دفتر حذف كند. اما كاپيتان خودداري كرد. معاون از اين مطلب ناخشنود بود تا اين كه به راهي جهت تلافي و انتقام دست يافت. او در پايان بخش مربوط به ملاحظات همان روز اين جمله را اضافه كرد:

«كاپيتان امروز هوشيار (در مقابل مست) بود

4 مغالطه تركيب (Composition)

اصطلاح "مغالطه تركيب" در مورد دو نحو استدلال باطل كه ارتباط نزديكي با هم دارند به كار مي رود:

الف- اولين نوع از مغالطه تركيب را مي توان به عنوان استدلالي مغالطي توصيف كرد كه در آن از احكام اجزاي يك مجموعه، حكم تمام مجموعه استنتاج مي شود.

نمونه روشن و مشخص اين مغالطه، آن است كه استدلال شود: چون هر جزء از يك ماشين معين، سبك وزن است پس ماشين به عنوان يك مجموعه از اجزا، سبك وزن است. خطا در اين استدلال زماني روشن مي گردد كه ماشين بسيار سنگيني را در نظر آوريم كه از تعداد فراواني اجزاي سبك تشكيل شده باشد.

البته همه موارد اين تركيب مغالطي چنين واضح و روشن نيست و بعضي از آنها فريب دهنده است. شنيده ايم كه بعضي به نحو جدي چنين استدلال كرده اند كه: چون هر صحنه از يك نمايشنامه معين نمونه اي از كمال هنري است پس تمام اين نمايشنامه يك كمال هنري استچنين استدلالي همان قدر از مغالطه تركيب برخوردار است كه استدلال زير:

«چون هر يك از كشتيها براي جنگ آماده اند، پس مجموعه ناوگان بايد براي نبرد آماده باشد

ب - قسم ديگر مغالطه تركيب كاملاً شبيه قسم قبلي است. در اينجا از صفات هر يك از عناصر يا افراد يك مجموعه بر صفات كل آن مجموعه استدلال مي شود. براي مثال استدلال زير مغالطه است:

چون يك اتوبوس بيش از يك سواري سوخت مصرف مي كند، پس مصرف سوخت تمام اتوبوسها از كل سواريها بيشتر است. اين قسم از مغالطه تركيب ميان كاربرد استغراقي الفاظ عام و كاربرد مجموعي آنها خلط كند.(10)

لذا اگرچه ممكن است دانشجويان در هر ترم در بيش از شش كلاس ثبت نام نكنند اما مي توان گفت كه در هر ترم در صدها كلاس نام نويسي مي كنند. چنين تغاير لفظي به راحتي قابل حل است. زيرا هر يك از دانشجويان به تنهايي ممكن است در بيش از شش كلاس در هر ترم ثبت نام نكند. در اينجا واژه «دانشجويان» به صورت استغراقي به كار رفته، زيرا ما در مورد تك تك دانشجويان به طور جداگانه صحبت مي كنيم. اما مي توانيم در مورد دانشجويان دانشگاه من حيث المجموع بگوييم كه در هر ترم در صدها كلاس مختلف ثبت نام مي كنند. هنگامي كه در مورد مجموعه دانشجويان صحبت مي كنيم، اين واژه عام را به نحو مجموعي به كار برده ايم. بنابراين اگرچه هر يك از اتوبوسها بيش از هر يك از سواريها سوخت مصرف مي كند، اما مصرف مجموعه سواريها از مجموعه اتوبوسها بيشتر است زيرا تعداد سواريها بيشتر است.

نوع دوم مغالطه تركيب را مي توان اين گونه تعريف كرد : استنتاج نادرستي است كه در آن صفتي را يك بار فردي و يك بار جمعي به كار بريم. بنابراين بمبهاي اتمي كه در جنگ دوم جهاني مورد استفاده قرار گرفت، از هر يك از بمبهاي معمولي اثر تخريبي بيشتري داشت. اما اگر مجموعه، بمبهاي اتمي و مجموعه بمبهاي عادي را در نظر بگيريم، مطلب برعكس مي شود زيرا مجموعه بمبهاي عادي كه در اين جنگ پرتاب شد، زيادتر از بمبهاي اتمي بود. غفلت از اين تفاوت، موجب ارتكاب مغالطه تركيب در استدلال مي شود.

اين دو قسم از مغالطه تركيب اگرچه شباهت زيادي به يكديگر دارند اما متفاوتند، زيرا ميان مجموعه اي از عناصر تجمع يافته و مجموعه اي كه از تركيب عناصر خويش به وجود آمده اند تفاوت وجود دارد. لذا تجمع اجزا، هيچ گاه يك ماشين را به وجود نمي آورد. و يا صرف اجتماع آجرها، يك خانه يا ديوار پديد نمي آورد. يك مجموعه مثل خانه يا ديوار داراي اجزايي است كه به نحوي معين سازمان يافته و مرتبگشته اند. و چون يك مجموعه سازمان يافته با اجتماع صرف تفاوت دارد، لذا ميان دو قسم مغالطه تركيب نيز تفاوت وجود دارد. در يكي از اين دو، حكم اجزاي يك مجموعه سازمان يافته - كه با يكديگر ارتباط ارگانيك دارند - به كل مجموعه سرايت داده مي شود و در ديگري حكم اعضا يا عناصر يك اجتماع به تمام آن سرايت داده مي شود. ممكن است به نظر رسد ميان مغالطه تركيب و مغالطه تعميم نابجا شباهت وجود دارد، اما چنين شباهتي سطحي و ظاهري است و اين دو كاملاً مختلف اند و تفاوت آنها با توضيح زير روشن مي شود.

اگر شخصي تنها دو يا سه جزء از يك ماشين را بررسي و مشاهده كند كه اين قسمتها بدقت ساخته شده اند ممكن است فورا نتيجه بگيرد كه تمام اجزاي اين ماشين بدقت ساخته شده است. اما اگر اين ماشين داراي اجزاي فراوان باشد، تنها با مشاهده دو يا سه جزء آن نمي توان نتيجه را به يكايك اجزاي ماشين تعميم داد. بنابراين استنتاج كلي در اين حالت، مغالطي است و چنين مغالطه اي از نوع مغالطه تعميم نابجاست. اما ممكن است شخصي يك يك اجزاي اين ماشين را بررسي كند و دريابد كه هر يك از آنها بدقت ساخته شده است و سپس نتيجه بگيرد كه تمام ماشين بدقت ساخته شده است. در صورتي كه امكان دارد تمام اجزاي ماشين بدقت ساخته شده باشد اما به گونه اي ناشيانه و بدون دقت به يكديگر متصل شده باشد. پس چنين استنتاجي، مغالطي بوده و از اقسام مغالطه تركيب است.

براي تأكيد بيشتر بر تفاوت ميان اين دو مغالطه مي توان دو نمونه متفاوت ديگر را ذكر كرد. شخصي كه مردم ژاپن را تنها از طريق تماشاي كشتي گيران سومو (مردان عظيم الجثه اي كه بيش از صد پوند وزن دارند) مي شناسد، ممكن است - اشتباها - چنين نتيجه بگيرد كه همه مردم ژاپن بسيار بزرگ هستند. اين نتيجه تعميم نابجا است. از طرف ديگر كسي كه فقط سربازان ژاپني را قبل از جنگ دوم جهاني ديده است و با مقايسه استانداردهاي غربي دريافته كه آنها بسيار كوتاه قدند، ممكن است چنين استنتاج كند كه ارتش ژاپن بايد ارتش كوچكي باشداين نوع مغالطه با مغالطه قبل متفاوت است و مغالطه تركيب نام دارد، زيرا واقعيت آن است كه در آن زمان ژاپني ها ارتشي عظيم داشتند كه از افرادي نسبتا كوتاه قد تشكيل مي شد. حكمي كه در مورد فردفرد اعضاي يك مجموعه صادق است، نمي تواند در مورد تمام آن مجموعه صادق باشد. چنانكه حكمي كه در مورد جزءجزء يك شي ء مركب صادق است، نمي تواند در مورد تمام آن تركيب صادق باشد.

البته مثال آخري كه ذكر شد به خاطر كلمه "كوچك" داراي مغالطه ايهام ناشي از كاربرد واژگان نسبي هم هست و اين نشان مي دهد كه در يك استدلال واحد ممكن است بيش از يك مغالطه صورت گيرد.

5- مغالطه تقسيم (Division)

اين مغاطه عكس مغالطه تركيب است. يعني همان اختلاط و اختلال در آن هست، منتها جهت استنتاج در آن عكس مغالطه پيشين است.

درست مانند مغالطه تركيب، دو قسم مغالطه تقسيم وجود دارد كه بايد از يكديگر متمايز شود:

الف - اولين قسم مغالطه تقسيم آن است كه حكمي را كه براي مجموعه اي از اجزاي صادق است به اجزاي آن سرايت دهيم. به عنوان مثال استدلال كنيم كه چون فلان شركت معين، بسيار مهم است و فلان شخص از مسئولان آن شركت است، پس وي آدم مهمي است. اين استدلال، مغالطي است. اولين قسم از مغالطه تقسيم ممكن است در استدلالاتي نظير آنچه ذكر شد به كار رود. مثال ديگر: از اين مقدمه كه فلان ماشين معين سنگين يا پيچيده يا ارزشمند است، نتيجه بگيريم كه يك جزء يا هر يك از اجزاي آن بايد سنگين، يا پيچيده يا ارزشمند باشد.

مثال ديگر از مغالطه تقسيم آن است كه چنين استدلال كنيم: چون در فلان خوابگاه بزرگ دانشجويي، اتاق بزرگي وجود دارد پس هر يك از دانشجويان بايد يك اتاق بزرگ داشته باشد.

ب - نوع دوم از مغالطه تقسيم وقتي صورت مي گيرد كه شخصي حكم يك مجموعه مركب از عناصر را به عناصر تشكيل دهنده آن سرايت دهد. يكي از مثالهاي اين مغالطه آن است كه چنين استدلال كنيم:

 ديگر مغالطه تقسيم زماني صورت مي گيرد كه شخصي چنين استدلال كند كه چون يك كل (يك مجموعه) داراي حكم معيني است بنابراين هر قسمت آن كل يا هر عضو آن مجموعه داراي آن حكم است. پس اگر استدلال شود كه چون ايالات متحده، ملتي ثروتمند است پس فلان آمريكايي هم بايد ثروتمند باشد، مثالي از مغالطه تقسيم است. همچنين اگر استدلال شود كه چون آرايشگران صدها سال است آرايشگري مي كنند، پس فلان آرايشگر تازه كار در فلان آرايشگاه بايد بسيار با تجربه باشد.

خواننده بايد سعي كند تا تفاوت ميان مغالطه تركيب و مغالطه تعميم نابجا را به وضوح دريابد. در مغالطه تعميم نابجا چنين استدلال مي شود كه چون بعضي يا اكثر اعضاي تصادفي و نا معين يك مجموعه داراي حكم معيني هستند پس هر يك از افراد آن مجموعه به نحو استغراق داراي آن حكم مي باشد. اما در مغالطه تركيب اين گونه استدلال مي شود كه چون هر يك از افراد يك مجموعه حكم معيني را داراست پس خود مجموعه به نحو مجموعي داراي آن حكم است، كه موردي است يقينا متفاوت. در مغالطه عدم تخصيص تمامي محمولها بر تك تك افراد حمل مي شوند در حالي كه در مغالطه تركيب از حكم تك تك افراد، محمولي براي مجموعه آنها استنتاج مي شود.

تفاوت ميان مغالطه تقسم و مغالطه تعميم نابجا نيز به همين اندازه اهميت دارد. در دومي چنين استدلال مي شود كه چون اكثر اعضاي يك مجموعه داراي حكم خاصي هستند، پس هر عضو خاص يا زير مجموعه هر يك از اعضا - هر چقدر هم كه تصادفي اختيار شده باشد - بايد آن حكم را داشته باشد. اما در مغالطه تقسيم چنين استدلال مي شود كه چون يك مجموعه به نحو مجموعي داراي حكم خاصي است پس يك عضو يا زير مجموعه از اعضاي آن بايد چنين حكمي داشته باشد. اين دو بوضوح با يكديگر متفاوتند. در مغالطه عدم تخصيص همه محمولات، استغراقي هستند، در حالي كه در مغالطه تقسيم، از حكم مجموعي،حكم استغراقي نتيجه گرفته مي شود.

اجتناب از مغالطه

مغالطات براي هر يك از ما به منزله دامهايي هستند كه ممكن است در استدلالهاي خود در آنها گرفتار شويم. درست همان طور كه علايم هشدار دهنده در سر راه مسافران نصب مي گردد تا آنها را از خطرات راه آگاه سازد، عناوين مغالطاتي را كه در اين بخش عرضه گرديد مي توان به منزله علايم خطري دانست كه براي محافظت ما از مهلكه استدلال نادرست قرار داده شده اند. آشنايي با اين خطاها و توانايي نامگذاري و تحليل آنها مي تواند در جلوگيري از انحراف افراد به واسطه آنها ثمربخش باشد.

هيچ راه مطمئني براي اجتناب از مغالطات وجود ندارد. دوري جستن از مغالطات ربطي نيازمند توجه به راههاي مختلفي است كه به عدم ربط مي انجامد. در اين رابطه مطالعه پيرامون كاربردهاي مختلف زبان مي تواند مفيد باشد. فهم انعطافهاي زبان و تعدد كاربردهاي آن باعث مي شود كه ما توصيه پذيرش يا تصديق يك نتيجه را با استدلالي كه براي اثبات صدق آن نتيجه اقامه شده اشتباه نگيريم.

مغالطات ابهامي، موارد ظريفي هستند. واژه ها غير قابل اعتمادند و اكثر آنها مدلولها يا معاني مختلفي دارند. اگر اين معاني مختلف و متعدد در ساختمان يك استدلال خلط شوند، اين استدلال مغالطي خواهد شد. براي احتراز از مغالطات ابهامي، بايد معاني روشني از كلمات در نتيجه بگيرد كه تمامي نوشيدنيها مضر هستند و لذا فروش و استفاده از آنها بايد توسط قانون ممنوع گرددچنين استدلالي ناقص است و نمونه اي از مغالطه، تعميم نابجاست.

10- مغالطه علت دروغين (False cause)

اين مغالطه در گذشته به طرق مختلف مورد تحليل قرار گرفته و بدان نامهاي لاتين متعددي مثل (post hoc ergo propter hoc) , (non Causa pro causa) داده شده. نام اول كليت بيشتري دارد و به معني اشتباه گرفتن چيزي كه علت يك اثر مفروض نيست با چيزي است كه علت واقعي استنام دوم به معناي استنتاج اين نتيجه است كه يك حادثه علت حادثه ديگري است تنها به اين دليل كه حادثه اول زودتر از حادثه دوم اتفاق افتادهاستدلالي را كه حاوي هر يك از انواع فوق باشد مغالطه علت دروغين خواهيم دانست.

شايد آنچه يك استدلال مبني بر وجود ارتباط علي را بنياد مي نهد، مشكل اساسي منطق استقرايي يا شيوه علمي باشد و اين مطلب در فصول بعدي مورد بحث قرار خواهد گرفت.

البته در ك اين مطلب ساده است كه صرف پديده همزماني يا تعاقب بين دو حادثه، بر هيچ رابطه علي ميان آن دو دلالت ندارد.

به طور قطع اين ادعاي انسانهاي ابتدايي را كه زدن طبل موجب پيدا شدن دوباره خورشيد پس از وقوع كسوف مي شود، علي رغم اين كه هرگاه در وقت كسوف طبلها به صدا در آمده اند خورشيد ظاهر گشته است، انكار مي كنيمهيچ كس با چنين استدلالي فريب نمي خورداما بسياري از مردم هنگامي كه در گزارشهاي مربوط به آزمايش داروها مي خوانند كه فلان فرد مبتلا به زكام، سه شيشه از يك عصاره گياهي مرموز و ناشناخته را نوشيده و در ظرف دو هفته معالجه شده، بلافاصله گول مي خورند.

11- مغالطه مصادره بر مطلوب petito principii (begging the question))

براي اثبات صدق يك قضيه اشخاص اغلب در جستجوي يافتن مقدماتي قابل قبول كه بتوان از آنها نتيجه مطلوب را استنتاج كرد برمي آيندحال اگر شخصي به عنوان مقدمه استدلال، همان نتيجه را كه قرار است اثبات شود. مسلم فرض كند چنين مغالطه اي را مصادره بر مطلوب مي نامند. اگر قضيه اي كه قرار است درستي آن اثبات شود دقيقا هم به عنوان مقدمه و هم به عنوان نتيجه با يك عبارت واحد دراستدلال وارد شودخطايي چنان آشكار خواهد بود كه كسي را گمراه نمي سازدولي اغلب مفاد يك قضيه به دو صورت كاملاً مختلف در قالب كلمات در مي آيد و معلوم نمي شود كه يك قضيه واحد هم مقدمه است و هم نتيجهتصويري از اين وضعيت را مي توان در استدلالي كه توسط ويتلي ( (Whately نقل شده مشاهده كردشاهد سؤالات مركب بپرسد تا او را گيج كند يا گناهكار قلمداد نمايد.ممكن است بپرسد: " مدرك را كجا پنهان كرده ايد؟" يا "پولي كه به سرقت برده ايد چه كرده ايد؟" يا سؤالاتي از اين قبيلشخصي كه به نفع بخش خصوصي سخن مي گويد ممكن است اين سؤال را مطرح كند: " چراتوسعه منابع خصوصي مؤثرتر از هرگونه نظارت دولتي است؟". يك ميهن پرست متعصب جنگ طلب ممكن است در سخنراني از حضار سؤال كند: " ما تا چه مدت مي خواهيم دخالت بيگانگان را در منافع ملي خويش تحمل كنيم؟"

بهترين رويه براي پاسخگويي به سؤالات فوق الذكر آن است كه به پيچيدگي و تركيب سؤالات اشاره و آنها را به اجزاي تركيب شده تحليل كردحتي ممكن است در بعضي موارد وقتي به سؤال ضمني يا پرسش مقدر به طور صحيح پاسخ داده شود، سؤال دوم يا سؤال صريح بسادگي منتفي شود. مثلاً اگر من هيچ مدركي را پنهان نكرده باشم، سؤال از اينكه آن را كجا پنهان كرده ام بي معناست.

انواع ديگري از سؤالات مركب وجود دارددر بعضي از آنها به طور واضح دو سؤال با هم تركيب شده اند و هيچ يك از دو سؤال جواب مشخصي به سؤال ديگر را فرض نمي كندمانند اينكه والدين از فرزندان خويش بپرسند كه آيا آنها مي خواهند بچه هاي خوبي باشند و به رختخواب بروند؟" فريبندگي اين نوع سؤالات كمتر است و آنچه در آنها غلط است پاسخ واحد دادن به هردو پرسش است.

در بعضي موارد حداقل مي توان تشخيص داد يك سؤال، مركب از چند سؤال است و لذا پاسخهاي متعدد مي طلبد، مثل اين سؤال كه :

«آيا شما طرفدار حزب جمهوريخواه و پيشرفت روزافزون هستيد يا نه؟ آره يا نه؟»

در اينجا يك سؤال مركب وجود دارد و حداقل مي توان دريافت كه اين دو سؤال داراي پاسخهاي متفاوت هستند.

در روش كار مجلس، پيشنهاد «تجزيه پرسش» يك پيشنهاد مرسوم استقاعده تجزيه سؤال نشان مي دهد كه سؤالات ممكن است مركب باشند و لذا مي توان با تحليل وتجزيه آنها را با دقت بيشتري بررسي كرد.

درسيستم قانونگذاري كشور ما(4)، حق وتو يا فسخ رئيس جمهور نشانه پايين بودن سطح روشنفكري استزيرا رئيس جمهور ما فقط مي تواند يك طرح را به طور كلي وتو كند اما نمي تواند جزيي از آن را كه باطل مي داند فسخ و جزء ديگر را تاييد كندپس رئيس جمهور نمي تواند سؤال را تقسيم كند بلكه يا بايد وتو كند ياتأييد، به سؤال چه مركب باشد ياغير مركب يا بايد جواب مثبت دهد يا جواب منفي.

چنان كه مي دانيد اين محدوديت موجب شده كه در مجلس به قوانين پيشنهادي كه معلوم است رئيس جمهور آنها را قبول دارد مواد الحاقي وكاملاً غير مربوط را كه معلوم است رئيس جمهور مخالف آنهاست اضافه كنندوقتي چنين چيزي به عنوان لايحه عرضه مي شود يا رئيس جمهور بايد آنچه را قبول ندارد تصويب كند يا آنچه را تصديق دارد وتو نمايد.

نوع ديگري از سؤال مركب وجود دارد كه حاوي مصادره بر مطلوب استبه طور مثال وقتي كسي مي پرسد: «آيا فلان شخص يك راديكال احمق است؟» يا «آيا فلاني يك محافظه كار بي شعور است؟» يا «آيا اين سياست منجر به رفع تورم خانمان برانداز خواهد شد؟» در اينجا براي پاسخ بايد همچون موارد ديگر سؤالات را تجزيه كرد، جوابها چنين است: يك راديكال آري اما يك احمق نه، يك محافظه كار آري ولي يك بي شعور نه، اين سياست منجر به رفع تورم مي شود ولي خانمانسوز نيست، بلكه يك تعديل سالم است.

تا اينجا از مغالطه، سؤال مركب به صورت كلي بحث كرديم، اما تا به حال موارد آن را معين نكرده ايممغالطه سؤال مركب به شكل كاملاً صريح در مكالمات روي مي دهديك متكلم سؤال مركب مطرح مي كندمتكلم دوم بدون رعايت احتياط با آري يا خير جواب مي دهد و بلافاصله متكلم اول يك نتيجه مغالطي مناسب مي گيردمكالمه زير مثال اين مورد است.

بازپرس : آيا فروش شما در اثر تبليغات گمراه كننده تان افزايش مي يابد؟

شاهد: خير.

بازپرس : آها! پس شما اعتراف مي كنيد كه تبليغاتتان فريبنده بوده است. آيا شما مي دانيد كه رفتار غير اخلاقيتان مي تواند شما را دچار زحمت كند؟

مغالطه سؤال مركب ممكن است با صراحت كمتري فقط در كلام يك گوينده اتفاق بيفتد به اين ترتيب كه وي سؤالي مركب را مطرح كند و خودش بدان جواب دهد و سپس نتيجه اي، مغالطي بگيرد. يا حتي با صراحتي از اين كمتر، گوينده ممكن است صرفا سؤالي را مطرح كند و سپس با جوابي كه آن را اصلاً اظهار نكرده و تنها آن را در نظر داشته يا فرض نموده است، نتيجه بگيرد.

13- مغالطه نتيجه نامربوط (Ignoratio Elenchi (irrelevant con clusion)

اين مغالطه وقتي صورت مي گيرد كه از استدلالي حاوي يك نتيجه معين، نتيجه اي متفاوت استنتاج كرد. مثلاً وقتي يك طرح معين براي وضع قانون مسكن تحت بررسي است، عده اي از قانونگذاران ممكن است در حمايت از آن سخن بگويند وچنين استدلال كنند كه مسكن مناسب، براي همه مردم مطلوب استاظهارات ايشان از نظر منطقي هيچ ربطي به مسئله ندارد، زيرا سؤال مربوط به يك طرح در دست اقدام استبه جرئت مي توان گفت هر كسي قبول دارد كه مسكن مطلوب مورد آرزوي همه مردم است، حتي آنهايي كه واقعا چنين عقيده اي ندارند، وانمود مي كنند كه قبول دارند. سؤال اين است كه آيا اين طرح مشخص مشكل مسكن را حل مي كند؟ اگر چنين است آيا بهتر از هر راه حل عملي ديگر است؟ استدلال اظهار نظر كنندگان مغالطه آميز است و آنها مرتكب مغالطه نتيجه نامربوط شده اند.

در يك دادگاه قانون براي اثبات اينكه شخص متهم به قتل گناهكار است، بازپرس ممكن است مقدار زيادي در مورد اينكه اين قتل جنايتي خوفناك است بحث كند و حتي ممكن است در متقاعد ساختن حضار نسبت به آن نيز كامياب گردداما وقتي كسي از اين سخنان پيرامون هولناك بودن قتل نتيجه بگيرد كه متهم مجرم است، مرتكب مغالطه نتيجه نامربوط گشته است.

در اينجا يك سؤال به طور طبيعي مطرح مي شود كه چگونه چنين براهيني ممكن است ديگران را فريب دهد؟ وقتي معلوم است نتيجه از نظر منطقي كاملاً نامربوط است، چرا بايد اين استدلال كسي را گمراه كند؟

واقع اين است كه اولا" هميشه روشن نيست كه استدلال مفروضي، نمونه اي از مغالطه نتيجه نامربوط باشد. در خلال مراحل مفصل يك بحث، خستگي ممكن است موجب بي دقتي گردد و امور نامربوط از روي غفلت وارد بحث شوندثانيا مي توان گفت زبان همان قدركه در خدمت انتقال معلومات و داده هاست، در خدمت برانگيختن عواطف نيز هست.

اولين مثالي كه در مورد اين مغالطه ذكر شد در نظر بگيريداگر فرض كنيم كه مسكن مناسب مطلوب همه مردم باشد ممكن است با اظهار آن، حس مقبوليتي براي خود و گفته هاي خود در مردم به وجود آوريم و چنين حسي از طريق تداعي رواني، و نه استلزام منطقي، منجر به نتيجه نهايي گردد. گوينده ممكن است موفق شود چنان احساسات افراد رانسبت به بهبود وضع مسكن تحريك كند كه شنوندگان همه با هيجاني زائدالوصف به نفع لايحه مطرح شده رأي دهند و تمايل آنان نسبت به لايحه بسيار بيشتر از تمايلي باشد كه ممكن بود به دنبال اثبات منطقي نفع و سود عمومي حاصل از اجراي طرح ايجاد شود.

در مثال دوم، اگر بازپرس تصوير كاملاً محركي از دهشتناك بودن قتل ارائه دهد، اعضاي هيئت منصفه ممكن است به واسطه اين وحشت و تنفر چنان تحريك شوند كه خيلي سريعتر از آنكه بازپرس جرم متهم را اثبات كند، حكم به محكوميت متهم بدهند.

علي رغم آنكه هرگونه تمسك به تحريك عواطف از نظر منطقي ربطي به صدق ياكذب نتيجه، مورد نظر افراد ندارند، ولي در تمام موارد مغالطه نتيجه نامربوط، توسل به تحريك عواطف لازم نيست. يك استدلال ممكن است خالي از هيجان، خالي از هرگونه سوء نظر و بي طرفانه صورت گيرد ولي با وجود اين آميخته با مغالطه نتيجه نامربوط باشدقاضي دلسوزي وكيل جواني را به خاطر سخنرانيش مورد ستايش قرار داد و چنين آرزو كرد كه روزي برسد كه وكيل جوان بتواند موردي پيدا كند كه سخنانش واقعا ارتباطي با آن مورد داشته باشند.

ب - مغالطات ابهامي (Fallacies of Ambiguity)

مغالطات غيرصوري كه از اين پس مورد بحث قرار خواهد گرفت، از ديرباز "مغالطات ابهامي" يا "مغالطات وضوح" (Fallacies of clearness) ناميده شده انداين مغالطات در براهيني روي مي دهد كه ساختار آنها حاوي كلمات يا عبارات مبهم است و معاني آنها كم يا بيش به صورتي ظريف و زيركانه در ضمن برهان تغيير مي يابد و آن را مغالطه آميز مي سازدتمامي آنچه در ذيل مي آيد، مغالطات ابهامي هستند اما طبقه بندي و تقسيم آنها براساس عوامل و موجبات ابهام مفيد است.

1- ايهام (Equivocation)

اولين دسته از مغالطات ابهامي كه مورد بحث قرار مي گيرد مغالطه اي است ناشي از نوعي ايهام سادهاغلب واژه ها بيش از يك معناي لغوي دارندبه عنوان مثال كلمه «pen» هم به معني ابزاري جهت نگارش به كار مي رود و هم به معني حصاري براي حيوانات. كاربرد انفرادي و مجزاي چنين معاني مشكلي پديد نمي آورداما هنگامي كه در يك متن واحد، واژه يا عبارتي با معاني مختلف مورد استفاده قرار گيرد و بدين ترتيب ميان معاني خلط گردد، اين واژه و ياعبارت به گونه اي ايهام آور و دوپهلو استعمال شده استچنين متني اگر متن يك برهان باشد، مرتكب مغالطه ايهام گشته ايم. مثال قديمي اين نوع مغالطه چنين است: «پايان هر چيز كمال آن است. مرگ پايان حيات است، بنابراين مرگ، كمال حيات است.» اين برهان، مغالطه آميز است زيرا دو معني متفاوت از واژه "پايان" در آن خلط گرديده استكلمه «پايان» هم به معني «مقصد» است و هم به معني «آخرين رويداد". البته هر دوي اين معاني- براي واژه مذكور- مجازاست، اما آنچه جايز نيست آنست كه مانند اين برهان ميان آن معاني خلط گرددمقدمات اين برهان به شرطي قابل قبول هستند كه كلمه "پايان در هر يك ازآنها به گونه اي متفاوت مورد تفسير قرار گيردمثل اينكه گفته شود:

«مقصد هر چيز كمال آن است.» و «مرگ آخرين رويداد حيات است

اما از اين مقدمات نمي توان نتيجه گرفت كه «مرگ كمال حيات است». البته كلمه «پايان» را مي توان در هر دو مقدمه به يك معنا به كار برد اما با اين كار برهان مقبوليت خويش را از دست خواهد داد زيرا ناگزير يكي از دو مقدمه نادرست ذيل تشكيل خواهد شد.

«آخرين رويداد يك چيز، كمال آن است» يا «مرگ مقصد حيات است

بعضي از مثالهاي ايهام چنان عبث و بي معناست كه بيشتر به يك شوخي مي ماند تا برهان. براي مثال : بعضي از سگها گوشهاي كركي دارند.

سگ من گوشهاي كركي دارد. بنابراين سگ من بعضي از سگهاست.

مثال جدي تر ايهام در متن زير مورد بحث قرار گرفته استاين متن از كتاب ارزشهاي يك ملحد (An Atheist Values) اثر ريچارد رابينسون (Richard Robinson) اقتباس شده است:

در عبارت «اعتقاد داشتن به» ابهامي وجود دارد كه واژه اعتقاد را جالب توجه مي سازدوقتي شخصي مي گويد كه به رئيس جمهور اعتقاد دارد، در واقع بافرض اينكه وجود رئيس جمهور براي هركس واضح و بديهي است، با اطمينان اظهار مي كند كه اين رئيس جمهور در مجموع اعمال خوبزيرا شخصي را كه منشأ پيدايش و تكوين موضع مخالف مي باشد، به جاي اظهاراتش مورد حمله قرار مي دهد.

اينكه اين نوع از استدلال نامربوط ممكن است گاهي متقاعد كننده باشد به دليل فرايند روانشناختي انتقال معني است. هنگامي كه احساس رد و انكار نسبت به يك شخص تحريك گردد، چه بسا زمينه عواطف را در نوردد و به مخالفت با آنچه آن شخص مي گويد تبديل شود. اما چنين ارتباطي ميان مقدمات و نتيجه، تنها ارتباط رواني است نه منطقي. حتي شريرترين مردمان هم ممكن است حرف حق بگويد يا استدلال صحيح انجام دهد. مثال قديمي اين مغالطه مربوط به مراحل محاكمه در كشور انگلستان است. در دادگاههاي اين كشور جريان محاكمه ميان دستيار وكيل و وكيل تقسيم مي شود. دستيار وكيل، موارد داوري را براي دادگاه مهيا مي سازد و وظيفه وكيل نيز ارائه دليل يا دفاع است. عادتا همكاري و تعاون ميان اين دو دسته تحسين برانگيز است اما گاهي اوقات مطلوب نيست. در يكي از اين موارد وكيل تا روز محاكمه به واسطه اعتماد بر كار دستيار يعني رسيدگي به مورد دفاع و آماده ساختن گزارشي خلاصه پيرامون آن، نسبت به مورد كاملاً بي خبر ماند. هنگامي كه وكيل يك لحظه پيش از شروع محاكمه به دادگاه رسيد و خلاصه گزارش را كه توسط دستيار تهيه شده بود در دست گرفت، با تعجب از نازكي و كم حجمي گزارش آن را باز نمود و اين جمله را در آن خواند :

«مسئله مهمي نيست، وكيل مدعي را مورد تشنيع قرا ربده»

3 - مغالطه استناد به وضعيت مخاطب(Argumentom ad Hominem (circumstantial)

تفسير ديگر مغالطه (Argumentum ad Hominem) مربوط به رابطه بين عقايد شخص و اوضاع و شرايط او است. وقتي دو تن با يكديگر بحث مي كنند ممكن است يكي از آن دو نسبت به اين پرسش كه آيا نظر طرف مقابل درست است يا نه بي اعتنا بماند و به جاي آن به دنبال اين باشد كه مخالف وي بايد به اين دليل كه داراي وضعيت و موقعيت خاصي است نظر او را بپذيرد. مثلاً اگر رقيب شخصي يك كشيش باشد، ممكن است وي چنين استدلال كند كه فلان پيشنهاد معين بايد پذيرفته شود، زيرا انكار آن با كتب مقدس ناسازگاري دارد. چنين دليلي درستي مطلب را اثبات نمي كند وتنها موجب مي شود كه شخص خاصي به دليل اوضاع و شرايط ويژه اي كه دارد- در اين مثال آن اوضاع عبارت است از وابستگي مذهبي- آن را بپذيرد. يا اگر رقيب و طرف شخصي فرضا يكي از اعضاي حزب جمهوريخواه باشد، اين فرد ممكن است به جاي اثبات صدق يك قضيه معين چنين بگويد: اين عضو حزب جمهوريخواه بايد مطلب را تصديق كند فقط به اين دليل كه مطلب مذكور توسط اصول حزب مورد تأييد مي باشد. مثال قديمي اين نوع مغالطه مربوط به شكارچي است كه از سر تفريح و سرگرمي با كمال بيرحمي به كشتار حيوانات بي دفاع مي پردازد و چون مورد انتقاد قرار مي گيرد جواب مي دهد: خود شما چرا از گوشت گاوهاي بي گناه تغذيه مي كنيد؟ در اينجا اين شكارچي دچار مغالطه سوء استفاده از وضعيت مخاطب شده است و البته د رصدد نيست تا اثبات كند كه قرباني كردن حيوانات براي لذت جويي كاري درست است، بلكه دليل او اين است كه اين عمل نبايد مورد تقبيح قرا گيرد، صرفا به خاطر وضعيت و شرايط ناقدان كه در اين مثال، هيچ يك گياهخوار نيستند.

واژه (tu quoque) به معناي «خودت هم همين گونه اي» گاهي اوقات در مورد اين مغالطه به كار مي رود. چنين استدلالهايي واقعا دليل و مدركي مناسب جهت اثبات صدق نتايج خويش فراهم نمي آورند، بلكه اين استدلالها فقط به اين جهت صورت مي گيرد كه طرف را به خاطر شرايط خاصي كه دارد ناچار به پذيرفتن نتيجه كند. اين چيزي است كه غالبا اين نحوه استدلالها در پي آن هستند و معمولاً هم موجب قبولاندن نتيجه مي شوند.

در بند پيشين، چگونگي استفاده از مغالطه «استناد به وضعيت مخاطب» را براي وادار كردن او به پذيرش نتيجه توضيح داديم. اين نوع استدلال همچنين براي رد و انكار نتيجه مورد تاييد خصم نيز به كار مي رود و آن زماني است كه چنين استدلال شود كه : نتيجه اي كه خصم بدان اعتقاد دارد بيش از آنكه بر مبناي دليل يا مدرك باشد، اوضاع و احوال او به او تحميل و تلقين كرده است. مثال چنين موردي اين است كه كارخانه داري معتقد به حمايت از صنايع داخلي باشد و براي تحقق چنين حمايتي، ماليات بستن بر اجناس وارداتي را توصيه و مدلل كند و شخصي استدلال وي را چنين مورد انكار قرار دهد كه از يك كارخانه دار بايد به طور طبيعي انتظار داشت كه از چنين مالياتي طرفداري كند، در اينجا منتقد مرتكب «مغالطه سوء استفاده از موقعيت طرف» گشته است.

اما فهم ارتباط ميان مغالطه «تشنيع» و مغالطه «استناد به موقعيت طرف» كه هر دو از اقسام (ArgumentumadHominem) هستند، زياد مشكل نيست. استناد به موقعيت را مي توان به عنوان يكي از موارد خاص تشنيع در نظر گرفت. در اولين كار برد استناد به موقعيت، افرادي را كه با نتايج شما مخالف اند، متهم به تناقض در عقايدشان يا در فعل و قولشان مي كنيد. اين كار ممكن است به عنوان سرزنش يا عيبجويي لحاظ گردد. در دومين كاربرد توسل به موقعيت، رقباي خود را متهم مي سازيد كه تعصبات بي مورد دارند و دلايل آنها صرفا در جهت معقول ساختن نتايجي است كه مربوط به منافع شخصي آنهاست. چنين اتهاماتي قطعا تشنيع آنهاست. كاربرد دوم از استناد به موقعيت را گاه، به دلايل روشن، «گل آلود كردن آب» (Poisoningthe well) نيز ناميده اند.

4 - مغالطه استناد به جهل: (ArgumentumadIgnorantiam (Argument form Ignorance)

در اين مغالطه چنين استدلال ميشود كه مثلاً: اشباح و ارواح بايد وجود داشته باشند، زيرا هيچ كس تا به حال نتوانسته اثبات كند كه آنها وجود ندارند. ارتكاب مغالطه استناد به جهل وقتي صورت مي گيرد كه شخصي استدلال نمايد كه يك قضيه درست است تنها به واسطه اين اصل ساده كه كذب آن اثبات نشده است. يا استدلال كند كه يك قضيه كاذب است زيرا صدق آن اثبات نشده است. اما كاملاً روشن است كه جهل ما نسبت به چگونگي اثبات يا رد يك قضيه، نه صدق آن را اثبات مي كند و نه كذب آن را. اين مغالطه اغلب در ارتباط با موضوعاتي مثل پديده هاي روحي، تله پاتي يا موارد شبيه آن صورت مي گيرد كه هيچ دليل قاطع و روشني در جهت اثبات يا ابطال آنها وجود ندارد. عجيب آنكه اغلب مردمان روشنفكر به اين نوع مغالطه تمايل دارند و مثلاً بسياري از دانش پژوهان كذب ادعاهاي مربوط به ارواح يا تله پاتي را به اين دليل ساده مستدل مي سازند كه صدق آنها تا به حال اثبات نشده است.

علي رغم آنكه اين گونه استدلال در بيشتر حالات مغلطه آميز است، اما بايد خاطرنشان ساخت در يك حالت خاص چنين استدلالي مغالطي نيست و آن مورد مربوط به دادگاه قانون است. زيرا در دادگاه قانون، اصل مرجح و مقدم آن است كه شخص تا زماني كه جرمش اثبات نشده، بي گناه تلقي مي شود. مدافع مي تواند به صورت قانوني ادعا كندكه در صورتي كه دادستان جرم را ثابت نكند، همين موجب حكم به تبرئه مي شود. چنين ادعايي براساس اصل قانوني خاص مذكور بنا نهاده شده است، ولي در هر صورت با اين حقيقت كه «استناد به جهل» در ساير حالات، مغالطه است، منافاتي ندارد.

گاهي ادعا مي شود كه «تشنيع بر طرف» هنگامي كه در دادگاه براي ايجاد تشكيك نسبت به گواهي شاهدي به كار رود، مغالطه آميز نيست. البته اين مطلب كاملاً درست است كه ترديد به شرطي مي تواند شهادت شاهد را از درجه اعتبار ساقط كند كه بتوان نشان داد شاهد يك دروغگوي حرفه اي است و سوگند دروغ مي خورد. در جايي كه بتوان چنين چيزي را نشان داد، مي توان قطعا از اعتبار و ارزش شهادت ارائه شده كاست. اما اگر كسي به جاي آنكه بگويد شهادت شاهد، درستي مورد را اثبات نمي كند، چنين ادامه دهد كه گواهي شاهد نادرستي آنچه را كه بدان گواهي داده اثبات مي كند، استدلالي مغالطي و از نوع استناد به جهل كرده است. اين گونه خطاها بسيار رايجتر از آن است كه فكر مي كنيم. در مورد اين مطلب توضيح يك نكته لازم است. در بعضي شرايط براحتي مي توان فرض كرد كه اگر حادثه معيني اتفاق افتاده بود، مدركي از آن مي توانست توسط بازرسان خبره كشف گردد. در چنين احوالاتي كاملاً معقول است كه عدم وجود مدركي دال بر رويداد آن حادثه را به عنوان مدركي دال بر عدم وقوع آن تلقي نمود. البته اين دليل در اينجا براساس «توسل به جهل» نيست، بلكه براساس علم ما به اين حقيقت است كه اگر اتفاق مي افتاد معلوم مي شد.

براي مثال اگر تحقيقات جدي امنيتي نتواند مدركي دال بر اينكه آقاي × عامل و مأمور بيگانه است ارائه نمايد، نبايد نتيجه بگيريم كه بررسيهاي انجام شده چيزي جز جهل و ناداني براي ما به بار نياورده است. بلكه اين بررسيها اثبات ميكند كه آقاي × عامل خارجي نيستشكست در استنتاج چنين نتيجه اي در بعضي موارد، در واقع روي زشت سكه، كنايه زدن است مثل اينكه شخصي در مورد شخص ديگري بگويد : هيچ مدركي وجود ندارد كه اين شخص انسان رذل و پستي است. گاهي نتيجه گيري نكردن به همان اندازه شكست خوردن در استنتاج درست است، كه نتيجه گيري غلط.

5 - مغالطه جلب ترحم (Argumentum ad Misericordiam (Appeal to pity))

اين مغالطه هنگامي صورت مي گيرد كه شخصي براي به دست آوردن نتيجه مطلوب، به جلب ترحم و دلسوزي افراد تمسك جويد و اين در جايي است كه نتيجه بايد مبتني بر واقعيت باشد نه احساسات و عاطفه. چنين استدلالي نوعا در دادگاههاي قانون انجام مي شود هنگامي كه وكيل مدافع واقعيتهاي مربوط به مورد را ناديده مي انگارد و براي تبرئه موكل خويش سعي در برانگيختن احساس ترحم در هيئت منصفه مي كند. كلارنس دارو (Clarence Darrow)وكيل قضايي نامدار، در استفاده از اين شيوه استاد بوده است. وي در دفاع از توماس كيد (Thomas I . kidd)مأمور اتحاديه كارگران چوب، كه به اتهام يك توطئه جنايي تحت پيگرد قرار گرفته بود كلمات ذيل را خطاب به هيئت ژوري ايراد كرد:

«من از شما تقاضا مي كنم نه به خاطر توماس كيد، بلكه تقاضا مي كنم به خاطر صفي طولاني، صفي طويل كه از ميان سالهاي گذشته عبور كرده و به سوي سالياني كه خواهند آمد امتداد يافته است، صفي طولاني از انسانهاي غارت شده و پايمال گرديده. من به خاطر مرداني كه سحرگاهان پيش از طلوع آفتاب بستر گرم خويش را ترك مي گويند و شب هنگام كه آفتاب از آسمان رخت بر مي بندد به خانه باز مي گردند و از حيات، قدرت و تلاش خودمايه مي گذارندتا ديگران را به عظمت و ثروت برسانند. از شما تقاضا مي كنم به نام زناني كه زندگي خويش را به پاي اين خداوندگار نوين زر و سيم تقديم مي كنند تقاضا مي كنم و به نام كودكان خردسال زنده يا متولد نشده از شما تقاضا مي كنم.»(2)

آيا واقعا توماس كيد طبق اتهام وارده مجرم است؟ تقاضاي دارو به اندازه كافي تحريك كننده بود كه افراد معمولي و معتدل هيئت منصفه را وادار نمايد تا بررسيهاي مربوط به مدارك اين جرم و نيز احكام و قوانين را از پنجره به بيرون پرتاب كنند. چنين درخواستي اگرچه ممكن است اغوا كننده باشد، امااز نقطه نظر منطقي استنتاج بي گناه بودن اين متهم از آن مقدمات مغلطه آميز است. البته اينكه د رمواردي از اين دست چه چيزي مربوط به شمار مي آيد چندان واضح و روشن نيست. لذا به عنوان مثال پروفسور هامبلين (C.L. Hamblin) در كتابش موسوم به «مغالطات» بعد از اشاره به كلمات دارو چنين هشدار مي دهد :

«اين سخنان بيشتر مربوط به يك دادخواهي يا سخنراني سياسي مي شود تا تصديق يك قضيه. يك حكم اساسا به عنوان راهنمايي براي عمل ارائه مي گردد، اما هنگام عمل بدان، نا مربوط بودن عواملي همچون ترحم يا احساسات، آشكار و واضح به نظر نمي رسد».

يك مثال قديمي و در عين حال بسيار ظريفتر از «جلب ترحم» را افلاطون در كتاب مدافعات (APology) كه ظاهرا دفاعيه سقراط در دادگاه است به اين قرار گزارش كرده است :

شايد در ميان شما كسي باشد كه مرا خطاكار بداند و به اين دليل كه چون خويش را با من مقايسه كند و در وضعيتي مشابه من يا حتي كم وخامت تر از آن قرار دهد دريابد كه براي نجات خويش از هيچ كاري رويگردان نخواهد بود. به هيئت داوران التماس و لابه خواهد كرداشكهاي فراوان خواهد ريخت و فرزندان و فاميل و دوستان خويش را به دادگاه خواهد كشاند تا صحنه تكان دهنده و محرك به وجود آورد. اما من كه احتمالاً زندگيم در معرض خطر قرار دارد هيچ يك از اين اعمال را انجام نداده ام. آري اين مقايسه و اختلاف ممكن است درذهن چنين شخصي پديد آيد و به همين خاطر احتمال دارد عليه من اقدام كند و از روي عصبانيت ناشي از ناخشنودي نسبت به من، عليه من رأي دهداكنون اگر چنين شخصي در ميان شما هست البته نمي گويم كه حتما هست - من دوستانه به او خطاب مي كنم كه: دوست من، من يك انسانم ومثل انسانهاي ديگر مخلوقي از گوشت و خون هستم نه آن طور كه هومر ميگويد مخلوقي از سنگ يا چوب، و من هم خانواده دارم آري و نيز صاحب پسراني هستم. اي مردم آتن سه فرزند دارم كه يكي از آنها تقريبا مردي شده است و دوتاي ديگر هنوز جوان هستند. ولي من هيچ يك از آنها را براي درخواست تبرئه به اينجا نياورده ام.

مغالطه «جلب ترحم» گاهي به گونه اي مضحك مورد استفاده قرار مي گيرد. چنان كه در جريان يك محاكمه، جواني كه متهم به قتل پدر و مادر خويش با استفاده از تبر بوده است، با اينكه مدارك موجود با قاطعيت جرم وي را اثبات مي نمود، وي در دادگاه تقاضاي ملايمت وبخشش داشت فقط به اين دليل كه يتيم شده است.

6 - مغالطه عوامفريبي (Argumentum ad populum)

گاهي اين مغالطه را چنين تعريف مي كنند :

مغالطه اي كه در آن به احساسات مردم يا توده تمسك مي شود تا نتيجه اي كه از هيچ دليل و مدرك مناسبي برخوردار نيست تصديق كنند.

اما اين تعريف نسبت به معرّف اعم است به گونه اي كه شامل مغالطات استناد به جهل، تشنيع و اكثر مغالطات ربطي ديگر مي شود. ما مي توانيم تعريف مغالطه عوامفريبي را محدودتر و اخص كنيم و آن را به نحو زير تعريف نماييم :

اين مغالطه عبارت است از تلاش براي به دست آوردن تصديق جمعي نسبت به نتيجه از راه تحريك نمودن احساسات و هيجانات جمعيتها به جاي توسل جستن به واقعيتهاي مرتبط.

اين مغالطه وسيله اي مطلوب براي تبليغاتچيان، مبلغان سياسي و آگهي دهندگان است. اين گروه از مردمان با تحريك عواطف عمومي له يا عليه يك مورد خاص، از طي مراحل طاقت فرساي جمع آوري و ارائه دليل و بحث عقلاني اجتناب مي ورزند و از اين مغالطه به عنوان يك راه ميان بر استفاده مي برند. به عنوان مثال اگر طرح يا پيشنهادي حاوي ايجاد يك تغيير و تحول است و نظر آنان برخلاف آن باشد،شبهه «بدعتهاي نوظهور» را مطرح مي كنند و اصل «نظم موجود» را مورد ستايش قرار مي دهند. اما اگر نظر آنان موافق آن پيشنهاد باشد، خود را طرفدار پيشرفت و مخالف تعصبات كهنه و منسوخ نشان مي دهند.

آنچه كه در اين موارد با آن مواجه هستيم عبارت است از كاربرد تبعيض آميز كلمات بدون هيچ گونه تلاش عقلي براي مستدل نمودن يا تعديل استعمال آنها. چنين شيوه اي ممكن است با برافراشتن پرچمها، استفاده از دسته كر و موزيك و هر چيز ديگر كه بتواند توده مردم را تحريك كند و به هيجان آورد تكميل شود. استفاده مبلغان سياسي از مغالطه عوامفريبي به شكل زيبايي توسط شكسپير، در خطابه ماركآنتوني هنگام مراسم تدفين بر فراز جنازه ژوليوس سزار نشان داده شده است.

مي توانيم مغالطه عوامفريبي را در فروشندگان دوره گرد و تهيه كنندگان آگهيهاي تجارتي قرن بيستم كه به عاليترين درجات هنر تبليغات دست يافته اند، نظاره كنيم. در اينجاست كه تلاشي همه جانبه انجام مي شود تا ارتباطهايي ميان فرآورده، تبليغ شده و اشيايي كه بسيار مورد پسند ما هستند برقرار كنند. لذا خوردن يك نوع معين از غله و حبوبات به عنوان يك وظيفه ميهن پرستانه اعلام مي گردد و شستشو با يك نوع خاص از صابون به عنوان يك تجربه هيجان آور توصيف مي شود.

قطعاتي از موسيقي سمفوني قبل و بعد از ذكر نام يك خمير دندان خ دسته از قضاياي قبل تشكيل مي دهد (سبزواري، 1369، صص 319 به بعد؛ طوسي، 1327، صص 344 به بعد؛ يزدي، بي تا، صص 110 به بعد). هر يك از اين پنج نوع به يك صنعت معروف است و مجموع آنها «صناعات خمس» خوانده مي شود. يكي از اين صناعات، صناعت مغالطه است. البته در بعضي كتب از مجموع اين صناعاتهاي پنجگانه تنها دو صناعت برهان و مغالطه طرح و بحث شده و از ذكر بقيه خودداري شده(5) و همين نشانه اهميتي است كه اين دو بحث در نزد بزرگان داشته است.

در كتب منطقي نه بخشي نيز بحث مغالطه يك بخش از نه بخش را تشكيل مي دهد.

در كتب جديد منطق بحث مغالطه نه تنها منحصر در استدلال قياسي دانسته نشده، بلكه بيشتر در زمره بحثهاي معنايي تلقي شده است و لذا تحت عنوان (Informal logic) يعني منطق غير صوري مورد بحث قرار مي گيرد. البته تعدادي از مغالطات نيز داراي جنبه صوري هستند كه در سطور بعد به بعضي از آنها اشاره خواهد شد. به هر حال در اين كتب بحث در مغالطات و شناخت نسبت به آنها از طريق نوعي تقسيم بندي صورت مي گيرد.

به طور كلي تقسيم مغالطات در جميع كتب شناخته شده به يكي از دو راه صورت گرفته است :

راه اول عبارت است از تقسيم مغالطات به صوري و غير صوري. آنچه استدلالگر براي اثبات مطلوب خويش انجام مي دهد چيزي نيست جز استناد به تعدادي قضاياي مفروض الصدق و سپس اثبات مدعا. آن قضايا به «مقدمات استدلال» و اين مدعا به «نتيجه استدلال» معروف استبنابراين براي وصول به يك نتيجه مورد قبول، دو چيز ضرورت دارد؛ يكي صدق مقدمات و ديگري تركيب صحيح آنها با يكديگر. و در صورت اخلال در هر يك از اين دو امر، نتيجه استدلال قابل اعتماد نخواهد بود. به همين دليل مي توان مغالطه را به دو دسته صوري و غير صوري تقسيم نمود كه در اولي منشأ مغالطه و نحوه تركيب مقدمات است و در دومي منشأ مغالطه نادرستي مقدمات مي باشد. از اين روي عده اي از دانشمندان مغالطه را به دو قسم اصلي صوري و غير صوري (مادي) تقسيم كرده و سعي نموده اند تمامي موارد مغالطه را به اين دو قسم برگردانند (ابن سينا، 1364، صص 89 - 90؛ ابن سهلان ساوي، 1898، صص 18 به بعد؛ ابن ابي الجمهور، 1329، صص 37 به بعد).

راه دوم تقسيم مغالطه به لفظي و معنوي است. در مغالطات لفظي منشأ مغالطه لفظ است اما در مغالطات معنوي منشأ مغالطه معناست. توضيح آنكه اگر الفاظ را نسبت به معاني خارجي به منزله آيينه اي بدانيم كه عمل تفكر و تفاهم را سهولت مي بخشد، محدوديت الفاظ و عدم دقت در كاربرد آنها در پاره اي اوقات موجب عدم تطبيق معنا بر لفظ يا بالعكس مي شود. شناخت و كاربرد صحيح الفاظ و تمييز آنها از يكديگر مي تواند در رفع چنين مغالطه هايي مؤثر باشد. اما اگر منشأ مغالطه لفظ نباشد، معناست. مغالطات معنوي در مفردات قابل تصور نيست، بلكه تنها در تأليفات و تركيبات روي مي دهد (ابن سينا، 1405، صص 32 به بعد؛ طوسي، 1403، ج 1، صص 319 به بعد؛ حلّي، 1410، صص 27 به بعد).

گفتني است كساني كه در تقسيم مغالطات راه دوم را پيموده اند به قسم ديگري از مغالطات قائل اند كه منشأ غلط در آنها نه لفظ است نه معنا، بلكه اموري است كه از آنها با عنوان «اجزاء الصناعة العرضية» ياد كرده اند و آن را قسيم «اجزاء الصناعه الذاتيه» مي دانند. دو قسم مغالطه لفظي و معنوي در واقع اقسام «اجزاء الصناعة الذاتيه»اند.

در اجزاء الصناعة العرضية معمولاً از عوامل رواني و رفتاري سخن گفته مي شود كه هيچ يك از آنها جزء مقدمات استدلال نيست اما در ايجاد مقبوليت رواني نسبت به نتيجه مؤثرند. مغالطات ناشي از عوامل لفظي يا معنوي را مغالطه بالذات و مغالطه ناشي از عوامل رواني را مغالطه بالعرض گويند(6) (طوسي، 1367، صص 535 - 528؛ حلّي، 1410، صص 274 - 275). هر يك از مغالطات بالعرض به نام سبب آن نامگذاري شده مثل مغالطه تشنيع، مغالطه قول باطل، مغالطه غضب، استهزاء، دشنام....

در اين ميان عده اي معتقدند كه همه اقسام مغالطه را مي توان به يك امر واحد ارجاع كرد. اما در اينكه آن امر واحد چيست اختلاف نظر وجود دارد. بعضي بازگشت همه مغالطات را به مغالطه صوري مي دانند. عده اي همه آنها را به مغالطه لفظي قابل برگشت مي دانند. بعضي هم منشأ همه مغالطات را جهل نسبت به قياس درست دانسته اند. (ابن سينا، 1405، ص 29 و ص 45؛ طوسي، 1367، ص524؛ اهواني، 1405، ص 21؛ آل ياسين، 1983، صص 131 - 132؛ Edwards,1972,II,p.169). البته هستند كساني كه در تقسيم مغالطات هيچ از شيوه هاي معمول را مورد تبعيت قرار نداده اند.(7)اختلاف در تقسيم مغالطات و تنوع در آن مبين آن است كه تقسيمات متعددي كه براي مغالطه صورت گرفته هيچ يك كامل نيست. برخي معتقدند كه شمارش همه اقسام مغالطات امري نا ممكن است و اين به خاطر آن است كه تعداد علوم نامحدود و غير متناهي است و در هر يك از اين علوم به مقتضاي اوضاع و احوال حاكم بر آن براهين متعددي وجود دارد كه هيچ يك از آفت و بلاي مغالطه در امان نيست. بنابراين تقسيم كامل مغالطه منوط به داشتن تمامي اين علوم است و چنين چيزي براي بشر ممكن نيست(8) (اهواني، 1405، ص 91).

البته شايد تقسيم جامع و مانع مغالطات امكانپذير نباشد اما مجموعه بحثهاي مربوط به نحوه تقسيم مغالطات و ايجاد قواعد كلي مربوط به آنها تلاشي است براي كسب مهارت در تمييز و تشخيص سريع آنها.

با توجه به كوششهاي افراد در تقسيم مغالطات، طبيعي است كه در تقسيم آنها اختلاف نظر وجود داشته باشد و عده اي اقسام آن را به ارقامي حدود 112 نيز برسانند( Copi, 1978, p.98). حتي گاهي اختلاف در مباني منطقي نيز عامل گسترش اقسام مغالطه گرديده. چنان كه كساني چون جان ستوارت ميل كه برخلاف ابن سينا و ارسطو مغالطات را منحصر در قياس نمي دانند و براساس تجربي دانستنادراك و دامنه آن را تا به استقرا نيز توسعه داده اند و به اقسام جديدي از مغالطه نيز قائل شده اند(9) (اهواني، 1405، ص 20).

شايد به خاطر دقيق نبودن تقسيمهاي معروف در مغالطات عده اي مثل شيخ اشراق در بحث مغالطات تقسيمي ذكر نكرده اند، بلكه تنها به شمارش حدود 36 مورد و مصداق از مغالطه با ذكر مثال اكتفا كرده اند. البته قطب الدين شيرازي در شرح خويش بر حكمة الاشراق سعي نموده اين موارد را در قالب تقسيم بندي معمول در آورد. اما روشن است كه شيخ اشراق از روش ديگران در تقسيم مغالطات تبعيت نكرده است(10) (شيرازي، بي تا، صص 140 به بعد).

در منطق اروپايي، مغالطات عموما به دو قسم صوري و غير صوري، و در منطق كلاسيك عمدتا به دو قسم كلي لفظي و معنوي تقسيم شده است. بايد دانست كه منطقدانان كلاسيك در تقسيم خويش از ارسطو تبعيت كرده اند. ارسطو ضمن تقسيم مغالطات به دو دسته لفظي و غيرلفظي (IndictionandExtradiction) هر يك از آنها را به اقسام زيرتري تقسيم كرده است. نمودار كلي تقسيم او به قرار ذيل است :(Ross, 1923, pp. 59 -61)

الف : اقسام مغالطات لفظي

1 - اشتراك لفظي (Equivocation)

2 - اشتباه يا ممارات (Amphiboly)

3 - تركيب (Composition)

4 - تقسيم (Division)

5 - تأكيد لفظي (Accent)

6 - صنايع بديعي (Figures of speech)

ب - اقسام مغالطات غير لفظي

1 - أخذ ما بالعرض (Accident)

2 - أخذ ما بالجوهر (Secundum Quid)

3 - تجاهل مطلوب(11) (Ignoratio Elenchi)

4 - مصادره بر مطلوب اول (Petitio Principii)

5 - أخذ ماليس بعلة علة (Non Causa pro Causa)

6 - ايهام عكس اللوازم (Consequent)

7 - جمع المسائل في مسألة واحدة (Many Questions)

البته ارسطو به هيچ وجه مدعي نيست كه اقسام مغالطه منحصر در همين سيزده قسم است و تصريح مي كند كه ممكن است مغالطات را به بيش از اين تعداد تقسيم نمود (Ross, 1923, p.61)

نمودار كلي تقسيم ابن سينا در كتاب شفا (ابن سينا، 1405، ص 8 و ص 20) بدين قرار است :

الف - مغالطه بحسب لفظ

1 - اشتراك الاسم

2 - المماراة

3 - التركيب

4 - اشتراك القسمة

5 - اختلاف العجمة

6 - اختلاف اللفظ

ب - مغالطه بحسب معاني

1 - من جهة ما بالعرض

2 - سوء اعتبار الحمل

3 - قلة العلم بالتبكيت

4 - ايهام عكس اللوازم

5 - المصادرة علي المطلوب الاول

6 - جعل ماليس بعلة علة

7 - جمع المسائل الكثيرة في مسئلة واحدة

البته لحن ابن سينا در مورد تقسيم مغالطات در كتاب اشارات لحن حصر دادن به اين تقسيم است. لذا خواجه نصير در شرح كلمات او اين حصر را به طور كامل نشان داده است (طوسي، 1403، ج 1، صص 313 به بعد).

با ملاحظه تقسيم ارسطو و ابن سينا معلوم مي شود كه تقسيم آنها از جهات زيادي شبيه به هم است. و اكثر علماي منطق در تقسيم مغالطات پيرو آنها بوده اند. البته تفاوتهايي ميان تقسيم آنها مشاهده مي شود. ابن سينا در برابر قسم «تاكيد لفظي» ارسطو، «اختلاف عجمه» را ذكر نموده و در تبيين قسم «قلة العلم بالتبكيت» مطلبي متفاوت از ارسطو در قسم «تجاهل مطلوب» بيان كرده است. به هر حال توضيح اجمالي اين اقسام بدين قرار است :

چهار قسم از اقسام مغالطات لفظي يعني اشتراك اسم، ممارات، اختلاف لفظ و اختلاف عجمه به عامل اشتراك لفظي و نقش آن در ايجاد توهم و خطا در شنونده مربوط مي شود. مغالطه تركيب (مفصل) و اشتراك قسمت (تفصيل مركب) نيز ناشي از خطا در اثر توهم وجود يا عدم تأليف ميان الفاظ تشكيل دهنده كلام است.

مغالطات ما بالعرض، ايهام انعكاس و سوء اعتبار حاكي از مغالطاتي است كه در آنها جايگزيني، جابه جايي يا بيان نادرستي نسبت به يكي از حدود و اجزاي قضيه صورت گيرد. جمع المسائل مغالطه اي است كه مغالطه كننده با طرح چند سؤال در يك پرسش طوري شنونده را فريب دهد كه به جاي جوابهاي مختلف و متعدد، يك پاسخ واحد بدهد. قلة العلم بالتبكيت يا سوء تأليف آن است كه قياس براي امري تشكيل شود كه واقعا مطلوب نظر نيست و ابن سينا سبب آن را عدم رعايت شرايط صوري و مادي قياس دانسته است (ابن سينا، 1405، ص 22). مغالطه صوري در همين قسم از اقسام كلاسيك مغالطات مي گنجد. مصادره بر مطلوب نيز قياسي است كه نتيجه آن به نحوي در مقدمات آمده باشد.

منطقدانان اروپايي با ملاحظه همين تقسيم سعي كرده اند در ذكر اقسام مغالطات تنوع بيشتري دهند. البته در پاره اي موارد از سخنان ارسطو تلقي نادرستي داشته اند و در برخي موارد نيز تفصيل و بسط آنها در مغالطات بهتر از بحثهاي كلاسيك بوده است (Ross, 1923, p.61). در نزد ايشان مغالطات به دو دسته كلي صوري و غير صوري تقسيم شده و البته اين تقسيم منحصر در استدلال قياسي نيست. از نظر آنان مغالطات صوري، مغالطاتي هستند كه در آنها استدلالي صورت مي گيرد كه همه شرايط انتاج صحيح را دارا نيست، اما گوينده با فراهم آوردن زمينه رواني مناسب به مخاطب تلقين مي كند كه استدلال وي درست است. اين مغالطات صوري در واقع از مصاديق همان مغالطه سوء تأليف در منطق كلاسيك هستند، و تمامي ضروب عقيم أقيه أربعه مثال و نمونه اي از آن اند.

بحث حكيمان اروپايي در باب مغالطات صوري محدود است و تقريبا با ذكر شرايط انتاج صحيح به پايان مي رسد. آنان براي صحت هر استدلال قياسي بر حدود پنج قاعده تكيه دارند كه دو تا از آنها مبتني بر مفهوم «انبساط»(12) و سه تاي ديگر مربوط به كميت و كيفيت قضاياست. لذا عدم رعايت هر يك از اين قواعد را عامل تحقق يك نوع از انواع مغالطات صوري قياسي مي دانند. اين قواعد عبارت اند از :

قاعده 1 - حداقل در يكي از مقدمات قياس، حد وسط بايد منبسط باشد. نام مغالطه ناشي از عدم رعايت اين مغالطه «حد وسط نامنبسط» (Undistributed Middle Fallacy) مي باشد.

قاعده 2 - هر يك از حدود (اجزا) نتيجه كه منبسط باشد، بايد در مقدمه اي كه مشتمل بر آن حد است نيز منبسط باشد. مغالطات ناشي از عدم رعايت اين قاعده را «اكبر نادرست» (IllicitMajorFallacy)و «اصغر نادرست» ناميده اند.

قاعده 3 - هر دو مقدمه قياس نبايد سالبه باشند. مغالطه حاصل از عدم وجود اين شرط را «مقدمات مانعة الجمع» (Illicit Minor Fallacy)گويند.

قاعده 4 - اگر يكي از مقدمات سالبه باشد نتيجه حتما سالبه است. اگر نتيجه سالبه باشد حتما يكي از مقدمات بايد سالبه باشد. مغالطه ناشي از عدم رعايت اين قاعده را «أخذ نتيجه ايجابي از مقدمه سلبي» يا «أخذ نتيجه سلبي از مقدمات ايجابي» گويند.

قاعده 5 - اگر هر دو مقدمه كليه باشند نتيجه نبايد جزئيه باشد. عدم رعايت اين قاعده منجر به «مغالطه وجودي» ( Existential Fallacy)مي شود.(13)

در كتب منطق اسلامي اسلامي، 2 و كلاسيك براي منتج بودن استدلال قياسي دو دسته شرايط تحت عنوان شرايط عمومي (كه مشترك بين اشكال اربعه قياس است) و شرايط اختصاصي (كه هر يك از اشكال اربعه داراي شرايطي مختص به خويش است) ذكر شده.(14) عدم رعايت هر يك از اين شرايط مي تواند منجر به مغالطه صوري شود. مجموعه اين مغالطات در تقسيم بندي منطقيان قديم در قسم «الجهل بالتبكيت»- كه گاهي قلة العلم بالتبكيت يا سوء تأليف خوانده مي شود- وارد مي گردد.

بعد از مغالطات صوري نوبت به بحث از مغالطات غير صوري مي رسد.(15) كپي در كتاب خويش مجموعه مغالطات غير صوري را به دو دسته كلي تقسيم نموده و با ذكر اقسامي براي هر يك از اين دو دسته مجموع مغالطات را به هجده قسم مي رساند. البته همان گونه كه قبلاً اشاره شد تنوع در طرق ايجاد غلط به حدي است كه مي توان تقسيم مغالطات را به تفصيل بيشتري انجام داد. چنان كه فارابي (فارابي، 1410، ج 1، صص 197 به بعد)، سهروردي (شيرازي، بي تا، صص 140 به بعد) و ابن ابي الجمهور (ابن ابي الجمهور، 1329، صص 36 به بعد) در ميان منطقدانان مسلمان شماره مغالطات را به مراتب بيش از سيزده قسم مرسوم طرح و بحث كرده اند، در ميان منطقدانان اروپايي نيز عده اي چون فيشر (Ficher, 1970) و هرلي (Hurley, 1991) اقسام مغالطات را افزونتر از كپي آورده اند.

در اين قسمت از بحث به توضيح مختصر مغالطات غير صوري موافق با ترتيب و تقسيم كپي پرداخته و با ارجاع به منابع و آثار كلاسيك منطق نشان مي دهيم كه در موارد متعددي بحثهاي جديد مغالطات ريشه در بحثهاي قديم آن دارد.

كپي مغالطات غير صوري را به دو دسته اصلي تقسيم كرده كه عبارت اند از : مغالطات ربطي و مغالطات ابهامي. سپس براي مغالطات ربطي سيزده قسم و براي مغالطات ابهامي پنج قسم بر شمرده است.(16)

اقسام مغالطات ربطي

مغالطات ربطي عبارت اند از استدلالهايي كه هيچ ربط منطقي ميان مقدمات و نتيجه وجود ندارد. اقسام آن به شرح ذيل است.

1 - مغالطه توسل به زور : كه حصول نتيجه در آن بيشتر در گرو تهديد به زور و ارعاب است تا استدلال منطقي. البته اين تهديد مي تواند جنبه فيزيكي داشته باشد و ممكن است جنبه رواني داشته باشد(Walton, 1991, pp.93 - 101; Hurley, 1991, p.122).

و 3 - مغالطه تشنيع (يا استدلال عليه شخصيت مخاطب) : در اين نوع مغالطه حتما بايد دو استدلال كننده وجود داشته باشد. يكي از آن دو به نحو صريح يا غير صريح استدلالي را انجام مي دهد. نفر ديگر به جاي آنكه استدلال نفر اول را مورد انتقاد قرار دهد سعي مي كند با مخدوش كردن شخصيت استدلال كننده اول، استدلالش را در نظر ديگران نادرست جلوه دهد. اين خدشه سازي از سه راه امكان پذير است. يا از طريق ناسزاگويي به شخص، يا از طريق بيان تأثير شرايط و اوضاع مربوط به شخص در نحوه استدلال او، يا از طريق تبيين مغايرت رفتار شخص با نتيجه استدلال او. به نوع اول مغالطه تشنيع (به معني خاص) (Ad hominem abusive)، به نوع دوم مغالطه استناد به شرايط و اوضاع و احوال (Ad hominem circumstantial) و به نوع سوم مغالطه «خودت هم چنين هستي»(17) (The tu quoque)اطلاق مي شود (Hurley, 1991, p.115; walton, 1991, pp. 135 - 149). در بعضي كتب منطقي كلاسيك به اين قسم از مغالطه ذيل مغالطات عرضي اشاره شده است(18) (حلّي، 1410، ص 275). نكته مهمي كه بايد بدان توجه شود آن است كه چنين مغالطه اي زماني تحقق مي يابد كه شخص بخواهد به عنوان اثبات مطلوب خويش به تشنيع شخص ديگر اقدام كند. بنابراين اگر شخصي به توصيف صفات منفي و زشت كسي اقدام كند و هدف وي از اين عمل رد استدلال آن شخص نباشد، مرتكب مغالطه نشده است. چنانچه اگر در دادگاه، وكيل مدافع عدالت شهود را مورد خدشه قرار دهد در كلام وي مغالطه اي وجود ندارد، زيرا شهادت شاهد استدلال منطقي نيست.

4 - استناد به جهل : اگر كسي از جهل به چيزي نسبت بدان نتيجه اي قطعي بگيرد، دچار چنين مغالطه اي شده است (Walton, 1991, pp.43 - 49). اين مغالطه غالبا شامل مواردي مي شود كه يا قابل اثبات نيستند و يا تا كنون از نظر علمي اثبات نشده اند. البته مغالطي بودن چنين استدلالهايي در دو مورد منتفي است .

مورد اول : اگر گروهي از متخصصان و كارشناسان ماهر و كارآمد در مورد يك امر معين به بررسيهاي دقيق علمي بپردازند و دليلي بر وجود آن نيابند، همين مي تواند تا حد زيادي عدم وجود آن را اثبات نمايد. البته نوع تخصص و مهارت بررسي كنندگان بستگي به مسئله مورد بحث دارد. حتي در بعضي موارد نيازي به تخصصهاي سطح بالا وجود ندارد (Hurley, 1991, p.129).

مورد دوم : مربوط به نوعي استدلال مي شود كه معمولاً در دادگاهها صورت مي گيرد. اين استدلال مبتني بر يك اصل مسلّم حقوقي است و آن اينكه تا زماني كه جرمي به اثبات نرسيده است، متهم بي گناه تلقي مي شود. لذا اگر وكيل مدافع مدعي شود كه چون دادستان نتوانسته است جرمي عليه متهم اثبات كند پس متهم بي گناه است، مرتكب مغالطه نشده است.

5 - مغالطه جلب ترحم و دلسوزي : آن است كه از طريق برانگيختن حس عاطفه و ترحم در مخاطب، او را به پذيرش نتيجه اي تحريك كنند كه از لحاظ منطقي مستدل نيست (Walton, 1991 pp. 101-105).

6 - مغالطه عوامفريبي (يا توسل به مردم) : بدون شك هر انساني تمايل دارد مورد علاقه، احترام و تقدير ديگر انسانها قرار گيرد. در مغالطه عوامفريبي براي رسيدن به نتيجه از وجود چنين تمايلي در مخاطب (شنونده يا خواننده يا بيننده) استفاده مي شود. در اين مغالطه از دو شيوه، يكي مستقيم و ديگري غير مستقيم استفاده مي گردد.

شيوه مستقيم : آن است كه استدلال كننده جمعيتي كثير را مورد خطاب قرار دهد و براي جلب توجه آنها به تهييج علايق و احساسات آنها بپردازد. اين همان كاري است كه توسط كارگزاران امور تبليغات صورت مي گيرد. افرادي چون هيتلر از استادان اين فن شمرده شده اند. غالبا همراه با اين شيوه از مغالطه، اسباب و عواملي كه تاثير كلام را در شنوندگان افزايش دهد مثل اهتزاز پرچمها و نواي پر سر و صداي موسيقي مناسب به كار گرفته مي شود. در اين مورد هر يك از افراد جمعيت به دنبال آن است كه سهمي در هيجان، شادي، دوستي و مودت جمعي داشته باشد و رسيدن به اين هدف را از طريق تصديق نتايج القا شده به جمع مي بيند.

شيوه غير مستقيم : كاربرد اين شي"font-family: Tahoma; ">علت دروغين : مغالطه اي است كه در آن پيوند ميان مقدمات و نتيجه، بر نوعي رابطه عليت خيالي استوار است كه واقعيت نداردبراي اين مغالطه اقسامي ذكر شده :

قسم اول : استنتاج عليت از صرف دو پديده (Walton, 1991, pp.212 - 234) (Post hoc ergopropter hoc) در اين مغالطه يك مقدمه خفي و پنهان وجود دارد و آن اين است كه از هر دو حادثه اي كه يكي پس از ديگري اتفاق بيفتد، اولي علت و دومي معلول است.

قسم دوم : در اين قسم تعاقبي در كار نيست، بلكه چيزي علت وا نمود مي شود كه در واقع علت نيست .(Noh cousa pro causa)

قسم سوم : آن است كه جزء علت، علت تام قلمداد شود(over simplified cause). يعني اگر براي تحقق يك پديده بايد چندين عامل دست به دست هم دهند، گوينده وانمود كند كه تنها يكي از آن عوامل علت تحقق پديده است.

در كتابهاي منطق كلاسيك يك قسم از لحاظ اسم و نام، شباهت فراواني با اين مغالطه دارد و معروف به مغالطه «أخذ ما ليس بعلة علة» است. اما بايد دانست مراد پيشينيان از اين نوع مغالطه با آنچه در توضيح علت دروغين بيان گرديد متفاوت است. براي فهم مراد آنان از اين مغالطه لازم است اشاره شود كه يكي از شيوه هاي استدلال در منطق استفاده از برهان خلف است كه در اين شيوه، فرض كذب مطلوب علت براي وقوع محال مي شود و چون وقوع محال ممكن نيست، پس فرض كذب مطلوب باطل است و بدين ترتيب صدق مطلوب اثبات مي شود. اما گاهي فرض كذب مطلوب علت وقوع محال نيست، ولي استدلال كننده آن را علت وقوع محال جلوه مي دهد و در نتيجه مطلوب خود را اثبات مي كند. در اينجا مغالطه «أخذ ما ليس بعلة علة» روي داده است (ابن سينا، 1405، ص25؛ حلّي، 1410، ص 273؛ ارموي، بي تا، ص 376). بعضي اين مغالطه را به موردي اختصاص داده اند كه حد وسط، واسطه در اثبات اكبر براي اصغر نباشد (طوسي، 1403، ج 1، ص 314). بنابراين مي توان گفت مغالطه «أخذ ما ليس بعلة علة» در واقع به مغالطه «نتيجه نا مربوط» بر مي گردد كه توضيح آن در سطور بعد خواهد آمد. ذكر اين نكته لازم است كه برخي بزرگان به قسم سوم از مغالطه علت دروغين با عنوان «أخذ جزءالعلة مؤثرا» يا «أخذ جزء العلة مكانها» اشاره كرده اند (شيرازي، بي تا، ص 150؛ ابن ابي الجمهور، 1329، ص 42). همچنين شيخ اشراق از قسم اول با اصطلاح «أخذ ما مع الشي مكان ما به الشي» ياد كرده است (شيرازي، بي تا، ص 148).

11 - مصادره بر مطلوب: آن است كه استدلال كننده به عنوان مقدمات استدلال از قضيه يا قضايايي استفاده كند كه مورد قبول مخاطب نيست اما با عبارت پردازي فريبنده آنها را به عنوان مقدمات صادق وا نمود كند (Walton, 1991, pp.52 - 54). اين مغالطه داراي صور متعددي است از قبيل:

الف : نتيجه استدلال عين يكي از مقدمات است البته در عبارت و لفظ اندكي با آن متفاوت مي باشد. در متون قديم به اين قسم از مصادره بر مطلوب عنوان «ظاهر» اطلاق شده است (طوسي، 1403، ج 1، ص 315).

ب : گاهي براي اثبات يك نتيجه، استدلال مركب صورت مي گيرد. يعني مجموعه اي از استدلالها (Chains of Arguments)پشت سر هم انجام مي شود تا در نهايت يك نتيجه را به اثبات رساند. در چنين استدلالي ممكن است نتيجه نهايي، يكي از مقدمات آغازين آن را تشكيل دهد. اين قسم از استدلال مغالطي نيز مصادره بر مطلوب است، ولي به خاطر بعد و فاصله ميان نتيجه و مقدمه اي كه عين آن است، تشخيص مصادره بودن آن مشكل مي شود. و از اين رو بر آن عنوان «خفي» اطلاق شده است (طوسي، 1403، ج 1، ص 315).

ج : گاهي يكي از مقدمات استدلال در نزد مخاطب كاملاً مجهول و مورد سؤال است، ولي گوينده با استفاده از شيوه هاي خاصي كه در عبارت خويش به كار مي برد از توجه مخاطب به مجهول بودن آن مقدمه جلوگيري مي كند و بدين ترتيب اين حقيقت را مخفي مي سازدشيخ اشراق به گونه اي به هر سه اين موارد اشاره كرده است (شيرازي، بي تا، ص 143).

12 - سؤال مركب : اين مغالطه با طرح يك سؤال صورت مي پذيرد. اين پرسش از نظر مخاطب يك سؤال مفرد تلقي مي شود و لذا بدان يك پاسخ (مثبت يا منفي) مي دهد. اما سؤال كننده كه در طرح اين سؤال ظرافت خاصي به كار گرفته است در واقع چندين سؤال را در قالب يك سؤال مورد پرسش قرار داده كه هر يك از آن سؤالها داراي جوابي خاص است. مخاطب با پاسخ مثلاً مثبت در واقع به همه آن پرسشها پاسخ مثبت داده است و همين در نتيجه گيري عليه مخاطب به كار مي رود. (Walton, 1991, pp.31 - 43.). از آنچه گفته شد معلوم مي شود كه در اين نوع مغالطه يك نحوه استدلال مقدر و ضمني وجود دارد. در منطق كلاسيك اين نوع مغالطه «جمع المسائل في مسئلة واحده» نام گرفته است (ابن سينا، 1405، صص 25 - 26؛ طوسي 1367، ص 524؛ حلّي، 1410، ص 274). اما به نظر مي رسد در معني اين اصطلاح نوعي اختلاف ميان منطقدانان كلاسيك وجود دارد. از سخنان ابن سينا و خواجه نصير چنين بر مي آيد كه مراد ايشان از اين مغالطه آن است كه سؤال كننده با طرح پرسشي وانمود نمايد كه ميان دو چيز نوعي تقابل وجود دارد و لذا شنونده بايد در مقام جواب

امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۵۵:۰۰ ] [ مشاوره مديريت ]
جدل و اقسام آن از نظر قرآن و فلسفه و منطق
عنوان انگليسي:عنوان عربي:الجدل و اقسامه في نظر القرآن و الفلسفة و المنطقنويسنده:ايلخاني، فاطمهمقطع:كارشناسي ارشدرشته گرايش:فلسفه و حكمت اسلاميدانشگاه:دانشگاه آزاد اسلامي تهراناستاد راهنما:ابراهيمي ديناني، غلامحسيناستاد مشاور:استاد ناظر:تاريخ دفاع:1374كلمات كليديواحد:مركزيمنابع:
چكيده:در اين پايان نامه جدل از نظر فلاسفه و منطقيون وقرآن در تفاسير شيعه و اهل سنت بررسي شده، اهم مطالب آن بدين قرار است: تعريف منطق و علت آموختن آن، جدل از نظر لغت، تعريف صناعت يا قياس جدلي، موضع جدل، معناي موضع، اقسام موضع شامل اثبات و ابطال، اولي و آثر و موضع هوهو؛ دستورالعلمها،منافع جدل، غرض از مجادله، نياز انسان به جدل درمقايسه با برهان، فرق مجادله با مشاغيه و مناظره، نظريه لغزشهاي منطقي، چند آيه در مورد جدل، معناي لغت جدل در قرآن، انواع مجادله.
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۵۴:۵۸ ] [ مشاوره مديريت ]
1 - (پايان نامه ها) تبليغ در قرآن2 - (پايان نامه ها) تبليغ در قرآن 23 - (پايان نامه ها) روشهاي تبليغ از ديدگاه قرآن4 - (پايان نامه ها) روش هاي مطلوب دعوت به دين از ديدگاه قرآن5 - (پايان نامه ها) شناخت واژه هاي تبليغي درقرآن (دعوت، موعظه و «ن، ص، ح») از سه ديدگاه ادبي، تفسيري و زبان شناسي (فنولوژي، مورفولوژي، سمانتيك)6 - (پايان نامه ها) تبليغ در قرآن و سيره معصومين7 - (پايان نامه ها) تبليغ ديني از منظر دانش جامعه شناسي و روانشناسي8 - (پايان نامه ها) آسيب شناسي تبليغ در قرآن و حديث9 - (پايان نامه ها) روش تبليغ انبيا در قرآن10 - (پايان نامه ها) راهكارهاي تبليغي انبيا در قرآن11 - (پايان نامه ها) شيوه تبليغ انبياي اولوالعزم در قرآن كريم12 - (پايان نامه ها) بررسي شيوه هاي دعوت انبياي اولوالعزم در قرآن13 - (پايان نامه ها) شيوه هاي تبليغي پيامبران مذكور در قرآن كريم14 - (پايان نامه ها) سيره تبليغي امام صادق (ع)15 - (پايان نامه ها) ويژگيهاي مبلغ از ديدگاه اسلام16 - (پايان نامه ها) نقش و جايگاه اسوه ها در تبليغ17 - (پايان نامه ها) اسوه هاي قرآني و شيوه هاي تبليغي آنان و مقايسه آنها با شيوه هاي شناخته شده تبليغ درجهان امروز18 - (پايان نامه ها) هماهنگي قول و فعل در قرآن كريم (با تاكيد بر نقش آن در امر تبليغ)19 - (پايان نامه ها) شيوه هاي ارتباط و تبليغ در قرآن در برخورد با عموم مردم و مخالفان20 - (پايان نامه ها) شعر و صناعات ادبي، ابزاري براي تبليغ21 - (پايان نامه ها) پيام آفرين در ارتباطات گروهي ديني (منبر): بررسي ديدگاه مبلّغان و مخاطبان در شهر قم22 - (پايان نامه ها) بررسي تاثير تبليغي برنامه هاي تلويزيون بر خانواده در شهر اصفهان23 - (پايان نامه ها) نحوه بهره گيري سازمان تبليغات اسلامي از وسائل ارتباط جمعي در آموزش همگاني مردم24 - (پايان نامه ها) نقش انحصارات تبليغاتي بين المللي در شكل گيري تحولات اجتماعي جهان سوم25 - (پايان نامه ها) اصول و زمينه هاي خاصّ تبليغ در افغانستان
منبع :
http://www.hawzah.net/Hawzah/Thesiss/ThesisSubject.aspx?LanguageID=1&id=82047

امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۵۴:۵۷ ] [ مشاوره مديريت ]
جايگاه صناعات خمس در قرآن
عنوان انگليسي:The Place of the Five Techniques of Reasoning (contention, demonstration, rhetoric, fallacy, Poem) in the Quranعنوان عربي:مكانة الصناعات الخمس في القرآننويسنده:جعفري نژاد، علي محمدمقطع:كارشناسي ارشدرشته گرايش:الهيات و معارف اسلاميدانشگاه:قماستاد راهنما:دياري، محمدتقياستاد مشاور:استاد ناظر:تاريخ دفاع:1379كلمات كليديواحد:منابع:
چكيده:در اين پايان نامه به تطبيق صناعات خمس منطقي (برهان، جدل، خطابه، شعر و مغالطه) بر آيات قرآن پرداخته شده و مطالب آن درات از طريق فيش برداري گردآوري شده است. رساله با بحث درباره معناي لغوي و اصطلاحي خطابه، اهميت آن و وجوه اشتراك و افتراق خطابه و جدل آغاز شده و سپس به سير تار يخي خطابه در يونان و روم و نيز خطابه درميان پيروان نسطوري مي پردازد. باتوجه به اينكه اسلوب بيان خطابه در عصر اسلامي از دوره جاهلي متاثر بوده است، تاريخچه خطابه در دوره جاهليت نيز مورد بررسي قرار گرفته است. تحقيق با بررسي تاريخ خطابه در صدر اسلام، عصر اموي و عباسي و نيز بررسي خطابه در ايران ادامه يافته و با بيان اجزاء ، اقسام و توابع خطابه پايان مي يابد. يافته هاي تحقيق نشان مي دهد، آنچه كه امروزه به عنوان فن خطابه شناخته شده دستاوردي از كوششها و ابتكارات معلم اول است كه خود وي نيز تحت تاثيثر سوفسطائيان بود. اينان فن سخنوري را از دانشمندان سيسيل آموخته بودند و همچون بازاريان دوره گرد، متاع خويش را به مردم ارائه مي كردند. ارسطو اصول و مباني اين فن را پايه ريزي كرده و روميان آنرا بدون تغيير پذيرفتند. خطابه اسلامي از نظر عملي تحت تاثير عصر جاهلي بود ولي با توجه به اينكه مسلمانان براي دعوت دين جديد و امر به معروف و نهي از منكر به خطابه روي آوردند، لذا اسباب رشد آن بيش از عصر جاهلي بوده است. قرآن و احاديث نبوي مهمترين الهام خطبا محسوب مي شد كه سبب تعالي بخشيدن به سبك و محتواي خطابه هاي اسلامي گرديد. درقرنهاي اول و دوم هجري تحولات خطابه تنها مربوط به موضوعات آن بود تا به سبك و اسلوب بياني. اما گسترش حكومت اسلامي و برخورد مكسلمانان با ساير ملل، علاوه بر موضوعات، سبك بياني آن را نيز متحول نمود. خطابه درايران، در طول تاريخ، نقشهاي مهمي را ايفا نموده است كه از نمونه هاي بارز آن مي توان به خطب مشروطيت و انقلاب اسلامي ايران اشاره نمود. بروز خطابه در صحنه سياسي ايران، پيوند ناگسستني با عواطف مردم نسبت به دين و مذهب داشت و منبريان درمراشسم عزاداري ، به مشكلات و مفاسد رژيم طاغوت مي پرداختند. فن خطابه آخرين بخش تحقيق است كه درآن به اجزاء خطابه همچون عمود و اعوان، اقسام خطابه نظير منافره، مشاجره و مشاوره و همچنين انواع خطابه و وظايف خطيب در هريك از آنها اشاره شده است. آخرين مبحث اين بخش فصاحت و بلاغت سخن، ترتيب سخن و تاثير سخن مي باشد.
علاقمندان جهت دريافت اصل پايان نامه  به دانشگاه مربوطه مراجعه فرماييد.


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۵۴:۵۴ ] [ مشاوره مديريت ]

خطابه علم اقتصاد (5)

مدرنيستها مدتها با اين شرم ساري دست به گريبان بودند كه استعاره، مطالعه موردي، تربيت، مرجعيت، درون نگري، سادگي، تقارن، الهيات و سياست، تحت عنوان مقام كشف، همانطور كه مردم عادي را اقناع مي كند، دانشمندان را نيز اقناع مي كند. اعتقاد اين است كه طريق كشف دانشمند از فرضيه ها، از مقام توجيه (يعني اثبات نوع مدرنيستي فرضيه ها) جداست. نوشته توماس كوهن درباره اين موضوع معما گونه به نظر مي رسد: «من كه از چشمه اين تمايز و ديگر تمايزهاي نظير آن آبخوري داشتم، به زحمت مي توانستم از تاثير و نيروي آنها اطلاع بيشتري داشته باشم. سالها آنها را چيزي مي دانستم درباره ماهيت علم. هنوز تلاش من در كاربست آنها، حتي بطور خام، آنها را بسيار عجيب مي نماياند.» 
ادعاي روش شناس اين است كه نهايتا تمام دانشها را مي توان به بخش عيني و سخت نمودار (ياد شده) كشانده در نتيجه در تاييد اين كه گزاره ها واقعا علمي هستند، تاكيد زيادي بر ابطال گرايي تصديق پذير و آزمون آن به عم