مشاوره مديريت - آموزش مديريت - آموزش فروشندگي حرفه‌اي
 
نويسندگان
عضویت
نام کاربری :
پسورد :
تکرار پسورد:
ایمیل :
نام اصلی :
آمار
امروز : 11726
دیروز : 33302
افراد آنلاین : 45
همه : 4340208

مبلغان دينى و ملاك هاى رفتارى 

روحانيون در مقام مبلغان دينى الزامات رفتارى متعددى دارند. ملاك ها و شاخص هاى رفتارى اين قشر تعيين كننده و مرجع جامعه علاوه بر مطابقت بر عرف مقبول مى بايست با چارچوب هاى خاص اين طبقه كه اصطلاحا در واژه تركيبى «زى طلبگى» خلاصه مى شود، هماهنگ و منطبق بر آن باشد.

حفظ آبرو در دو قالب شخصى و صنفى، پرهيز از تشبه به نا اهلان و عدم مبادرت به اعمال تنفر برانگيز و رعايت انصاف در رفتار و كردار از جمله مهم ترين پارامترهاى چارچوب مورد نظر مى باشد كه اين مطلب موارد ياد شده را مورد كاوش و بررسى قرار مى دهد.

آبروى شخصى و آبروى صنفى

حفظ آبرو خصوصا براى روحانى دو مصداق دارد. آبروى شخصى و آبروى صنفى. يعنى طلبه هم بايد از شخصيت حقيقى خود در جامعه پاسدارى كند و هم شخصيت حقوقى و اعتبار صنفى خويش را نگاه دارد. كار زشتى كه طلبه مرتكب شود علاوه بر اينكه آبروى شخصى او را از ميان مى برد به تنزل جايگاه روحانيت در ميان مردم مى انجامد و ارزش و اعتبار حاصل از صدها سال مجاهدت و صداقت و خدمت عالمان ربانى را مخدوش مى كند. براى از بين بردن ارج و منزلت روحانيت هيچ راهى بهتر از بى قيدى و بى مبالاتى خود روحانيان وجود ندارد. ضربه اى كه از اين بى توجهى ها به روحانيت وارد مى شود بسيار كارآتر و از بين برنده تر از ضربه دشمنان آشكار است.

روحانيون كه نماينده رسول خدا و امام زمان هستند در بين مردم، اگر خداى نخواسته، از يكى شان يك چيزى صادر بشود كه برخلاف اسلام باشد، اين طور نيست كه فقط خودش را از بين برده، اين حيثيت روحانيت را لكه دار كرده. اين يك وظيفه بزرگى به عهده اش هست. روحانى همچو نيست كه اگر يك خلافى بكند، بگويند كه زيد اين خلاف را كرده. خلاف روحانى، به اندازه اى كه سعه شعاع نفوذش هست، خطايش خطاى بزرگ هست. خطايى است كه عفوش در درگاه خدا بسيار مشكل است. براى اينكه اين نماينده، يعنى مدعى نمايندگى از طرف امام زمان- سلام اللَّه عليه- و اسلام دارد. نماينده امام زمان اگر خداى نخواسته يك قدمى كج بگذارد اين اسباب اين مى شود كه مردم به روحانيت بدبين

بشوند. بدبين شدن به روحانيت و شكست روحانيت، شكست اسلام است. آن كه حفظ كرده است تا حالا اسلام را، اين طبقه بودند. و اگر در اين طبقه شخصى، اشخاصى پيدا بشوند كه برخلاف مصالح اسلام خداى نخواسته عمل بكند، جرمى است كه از آدمكشى بدتر است. جرمى است كه از همه معاصى بدتر. براى اينكه جرم صادر مى شود از كسى كه آبروى يك روحانيت را از بين مى برد. مردم را؛ آنهايى كه غافل هستند از اسلام، گاهى وقت ها برمى گرداند. اين طور نيست كه وارد شده است كه- چنانچه عالم فاسد بشود عالم فاسد مى شود. براى اينكه عالم- به حسب ظاهر- نماينده امام است و اگر خداى نخواسته يك فسادى در او پيدا بشود، فاسد بشود، قشرهاى ملت را فاسد مى كند. گاهى عالم را فاسد مى كند. و از آن طرف اگر صالح باشد، صالح مى كند قشرهاى ملت را. صالح مى كند عالم را.(1)

مبادا خداى نخواسته به واسطه بعضى از اعمالى كه از بعضى از اين روحانيون و معممين صادر مى شود، ... يك وقت يك سستى در روحانيت پيدا بشود. از آن زى روحانيت و زى طلبگى اگر ما خارج بشويم، اگر از آن زى كه مشايخ ما در طول تاريخ داشته اند و ائمه هدى- سلام اللَّه عليهم- داشته اند، ما اگر خارج بشويم خوف اين است كه يك شكستى به روحانيت بخورد، و شكست به روحانيت شكست به اسلام است. اسلام با استثناء روحانيت محال است كه به حركت خودش ادامه بدهد. اينهايند كه اسلام را معرفى مى كنند و به پيش مى برند و از اول هم همين طور بوده.

اگر ما از زى متعارف روحانيت خارج بشويم و خداى نخواسته، توجه به ماديات بكنيم، در صورتى كه خودمان را با اسم روحانى معرفى مى كنيم، اين ممكن است منتهى شود به اينكه روحانيت شكست بخورد.(2)

پرهيز از تشبه به نااهلان و تبليغ يا امضاى رفتار آنان

گروه هاى منحرف نشانه هايى دارند. اين نشانه ها گاهى در لباس، گاهى در آرايش سر و صورت، گاهى در كلمات و اصطلاحات و گاهى در رفتارهايشان نمودار مى گردد. پاره اى از اين نشانه ها با آگاهى و اختيار انتخاب شده و پاره اى ديگر بدون توجه و به صورت تدريجى به يك گروه يا جريان، اختصاص يافته است. به عبارت ديگر برخى از اين نشانه ها وضع تعيينى دارد و برخى ديگر وضع تعيّنى. اگر لباس، رفتار يا كلامى به گروهى اختصاص داشته باشد هر بار كه مشاهده شود، به صورت طبيعى آن گروه را به ياد خواهد آورد.

بدين ترتيب استفاده از نمادهايى كه متعلق به فرهنگ باطل است، تبليغ و تقويت آن فرهنگ و اعلام حيات و حضور آن در جامعه است. ما با استفاده از اين نمادها عضويت خود را در آن انديشه و وفادارى خود را نسبت به آن اعلام مى كنيم، سياهى لشكر آن محسوب مى شويم و از آنها به شمار مى رويم.

من تشبه بقوم فهو منهم.(3) هركس به گروهى شبيه گردد، از آنها است.

بهره گرفتن از يك نماد پذيرش آن و ابراز مهر به او است و نشان از تولى دارد:

و من يتولهم منكم فانه منهم؛(4) هركس از شما كه تحت ولايت آنها رود، از آنها است.

انسان موءمن موظف است از مشابهت با نااهلان و منحرفان بپرهيزد. پيامبر اكرم (ص) به امت خود سفارش مى فرمودند: ولا تشبّهوا باليهود(5)؛ ظاهر خود را مانند قوم يهود مگردانيد.

عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ(ع) أَنَّهُ كانَ يكرَهُ اللِّبَاسَ الصَّبِيغَ بِالْعُصْفُرِ وَ يقُولُ لَا تَلْبَسُوا الْحُمْرَةَ فَإِنَّهَا زيّ قَارُونَ وَ هِي صِبْغُ بَنِي أُمَيةَ(6)؛ امام صادق(ع) لباسى را كه با عصفر رنگ شده بود دوست نمى داشت و مى فرمود لباس سرخ نپوشيد كه آن زيّ قارون و رنگ بى اميه است.

يزِيدَ بْنِ خَلِيفَةَ قَالَ رَآنِى أَبُو عَبْدِ اللَّهِ (ع) أَطُوفُ حَوْلَ الْكعْبَةِ وَ عَلَيّ بُرْطُلَةٌ. فَقَالَ لِي بَعْدَ ذَلِك قَدْ رَأَيتُك تَطُوفُ حَوْلَ الْكعْبَةِ وَ عَلَيك بُرْطُلَةٌ! لَا تَلْبَسْهَا حَوْلَ الْكعْبَةِ فَإِنَّهَا مِنْ زيّ الْيهُودِ(7)؛ يزيد بن خليفه مى گويد امام صادق (ع) مرا در حالى كه پيرامون كعبه طواف مى كردم و كلاه كوچكى بر سر داشتم ديدند و فرمودند تو را اين گونه مى بينم! اطراف كعبه اين كلاه را نپوش كه از لباس يهود است.

مشابهت با گروه هاى منحرف موجب تبليغ آنها است و نوع زندگى شان را در نظر مردم موجه جلوه مى دهد. هرچه تصويرى نمايان تر باشد و بيشتر مشاهده شود عادى تر جلوه مى كند و زشتى و ناهنجارى اش كمتر ديده مى شود. كمترين موضعى كه درباره شعائر و نمادهاى فرهنگ بيگانه مى توان گرفت، عدم استفاده از آن است كه به مرور، به مرگ آن منجر خواهد شد. الباطل يموت بترك ذكره.

غالبا اين گونه است كه تشبه به نااهلان از نظر مردم زشت و ناهنجار ديده مى شود. زيرا معمولا با تداعى تصوير آنان همراه است و نفرت عمومى را از آنان به شخص سرايت مى دهد. با اين لحاظ پرهيز از تشبه به نااهلان مصداق قانون پيروى از عرف به شمار مى رود. همچنين مى توان آن را مصداق قانون پرهيز از مواضع تهمت نيز دانست. زيرا با تشبه به منحرفان، شخص در زمره آنان و در معرض اتهام قرار مى گيرد.

با اين همه مى توان موضوع پرهيز از تشبه به نااهلان را يك قانون مستقل و يك اصل ثابت در كنار اصول ديگر ديد. زيرا ملاك و حيثيت متفاوتى بر آن حاكم است. تشبه به نااهلان موجب تقويت جبهه باطل، تبليغ فرهنگ و تأييد روش آنان است. اين كار باعث مى شود فرد خود را موافق شيوه آنان نشان دهد، كار آنان را به رسميت شناسد، به آنان اظهار محبت و ارادتى نموده باشد، خيال آنان را از عدم پذيرش و احساس ناهنجارى آسوده ساخته باشد و روش آنان را عادى و بهنجار و طبيعى جلوه داده باشد.

نمادها علاوه بر اين كه با تبادل سريع پيام، روابط اجتماعى را آسان مى كنند، بر ذهن و جان انسان - هر چند در ميان جمع نباشد و قصد ارتباط با ديگران را نداشته باشد - اثر مى گذارند. نماد با يادآورى معنا و احضار آن در ذهن، توجّه ما را جهت مى دهد و غفلت را مى زدايد. اين توجّه در شكل دهى اراده ما بسيار موءثر است. شركت هاى بزرگ كه براى تبليغ فراورده هاى خود، مبالغ هنگفتى هزينه مى كنند با جلب توجّه و تداعى معانى مكرّر، در ناخودآگاه وجود ما باورهاى جديد ايجاد مى كنند و اراده ما را براى خريد آن كالاها تحت فشار قرار مى دهند.

نمادى كه هر كس استفاده مى كند به منزله پرچمى است كه بر سر در خانه وجود خود نصب كرده است و با آن اعلام مى كند كه از كدام فرهنگ تبعيت مى كند. همچنان كه هر ملتى با وفادارى و احترام به پرچم خود، اعتقاد خود را به هويت ملى و سياسى خود ابراز مى كند هر انسان نيز مادام كه به يك سلسله ارزش ها و بينش ها معتقد و دلبسته باشد لباس متناسب با آن ارزش ها و بينش ها را از تن به در نخواهد كرد.(8)

بر اين اساس، تغييرى كه در تيپ ظاهرى انسان ها رخ مى دهد، نشان از طوفانى درونى دارد كه بر زواياى افكار و اميال آنان اثر گذاشته است. لباس انسان در نگاه نخست شأنى از ظواهر اوست و جلوه بيرونى شخصيت او به شمار مى رود، اما در نگاه دقيق پيوندى ناگسستنى با باطن او دارد و پرده اى از واقعيات درون او را مى نمايد.

شايد بسيارى از خوانندگان اين مصراع را شنيده باشند كه رنگ رخساره خبر مى دهد از سرّ ضمير، مقصود شاعر اين بوده است كه تغيير رنگى كه به طور طبيعى در چهره انسان پيدا مى شود از تغيير وضع و حال درونى او خبر مى دهد. ما مى توانيم قدرى از مقصود شاعر فراتر رويم و بگوييم نه تنها رنگ طبيعى رخساره، بلكه آن رنگ هايى كه به طور مصنوعى به رخساره مى زنند نيز از سرّ ضمير خبر مى دهد. نوع آرايشى كه زنان بر چهره دارند، با احوال درونى و تمايلات روانى آنان ارتباط مستقيم دارد، و نه تنها آرايش چهره، بلكه آرايش همه بدن و شكل و اندازه لباسى كه براى خود انتخاب مى كنند، از سر ضمير آنان خبر مى دهد.

لباس نه تنها تحت تأثير فرهنگ جامعه است كه معرف شخصيت تك تك افراد نيز هست، و البته ميان شخصيت افراد و فرهنگ عمومى جامعه نيز ارتباطى قوى وجود دارد. در جامعه اى كه ارزش هاى والاى معنوى و انسانى، بى اعتبار باشد و عالم درون انسان، حيثيت و معنايى مستقل از نمايش ها و جلوه هاى بيرونى نداشته باشد، قهراً شخصيت انسان به كلى بر پايه توجه ديگران و اظهارنظر آنان درباره وى، شكل مى گيرد و پيداست كه افراد در چنين جامعه اى سعى مى كنند با هر وسيله و از جمله با لباسى كه به تن مى كنند، براى خود نوعى تشخّص و تعيّن ايجاد كنند. مد و تغييرات بى شمار و بى دليلى كه مرتباً در لباس رخ مى دهد، چنين زمينه اى در ضمير و روان افراد دارد. مخصوصاً در جامعه هاى غربى كه نظام ادارى محكم و جاافتاده، ماشينيسم، و تسلط نظام هاى اقتصادى و دولت ها بر آموزش و پرورش و وسايل ارتباط اجتماعى، افراد جامعه را روز به روز به هم شبيه تر مى كند و امكان هرگونه ابراز وجود فردى و ابتكار عمل را از آنان مى گيرد، اين نياز به ابراز وجود و خود را از ديگران متمايز كردن، بسيار ديده مى شود و فرد وقتى نتواند خود را از راه هاى منطقى و معقول ممتاز و مشخص كند، به هر اقدام ديگرى دست مى زند و بسا كه سعى مى كند با ايجاد هرگونه تغييرى در شكل لباس و نوع آرايش سر و صورت، توجه ديگران را به خود جلب كند و خود را از گم شدن در جامعه نجات دهد، چرا كه او كه به حقيقتى برتر از جامعه، مثلاً خدا، معتقد نيست، گم شدن در جامعه را فناى شخصيت و مرگ خود مى داند.

اكنون نوبت مدسازان است كه به اين عطش سيرى ناپذير پاسخ دهند و از اين ضعف اخلاقى كه ناشى از يك انحطاط معنوى است، بهره جويى كنند. اما مدپرستى دلايل اخلاقى و روانى ديگرى نيز دارد. در جامعه اى كه اختلاف طبقاتى شدت دارد، اين اختلاف طبعاً در نوع خانه، مدل اتومبيل، سبك زندگى و مخصوصاً در نوع لباس، منعكس مى شود و مخصوصاً اشراف و ثروتمندان سعى مى كنند ثروت خود را با نوع لباسى كه مى پوشند به ديگران اعلام كنند و لباس بهترين وسيله تفاخر است، چون هميشه همراه انسان است، اتومبيل و خانه همه جا همراه شخص نيست، اما لباس حتى در هنگام شنا نيز كه به حداقل مى رسد مى تواند به ديگران بفهماند كه با چه كسى طرفند!(9)

نماد علاوه بر اينكه معناى خود را مى نماياند، درجه حضور و حيات آن معنى را در جامعه بيان مى كند. مثلا التزام مسلمانان به احكام نمادين شرعى، اعلام حضور و حيات اسلام در جامعه است. صليب و صداى ناقوس كليسا نيز ابراز موجوديت فكر مسيحى است. مظاهر جبهه و جنگ نشان دهنده آن است كه اجتماع اسلامى پس از پايان جنگ نيز شهادت و جانبازى در راه خدا را ارزشمند مى داند. گردهمايى ساليانه حج، تظاهر به قدرت عظيم امت اسلامى و اتحاد آنها گرد محور بندگى است و نشانه بقاى اسلام. امام صادق (ع) مى فرمايد: لايزال الدين قائماً ما دامت الكعبه(10)؛ تا كعبه باقى است، دين پايدار است؛ يعنى بقاى يك نماد بقاى فرهنگ و ادامه حيات آن است.

از اين رو نمادها، توسعه دهنده فكر و ايده و فرهنگ تابع خود خصوصاً براى نسل هاى آينده هستند. پس ما با استفاده از «نمادها» چه بخواهيم و چه نخواهيم:

1. پيامى را انتقال مى دهيم و توجه فراوانى جلب مى كنيم؛

2. اثرى مى پذيريم؛

3. باطن خود را مى نمايانيم؛

4. حضور و حيات انديشه اى را پاس داشته، موجوديت آن را اعلام مى كنيم؛

5. فكرى را ترويج و فرهنگى را تبليغ مى كنيم.

انديشمندان و مصلحان بزرگ در طول تاريخ از نقش كارآمد نماد در برنامه هاى اصلاحى و تربيتى خويش بهره فراوان جسته اند. شياطين و منكِران نيز براى پيشبرد اهداف خويش اين اهرم توانا را فراموش نكرده اند. آنها براى انتشار فرهنگ و انديشه خود دو تلاش موازيّ انجام ميدهند:

1. نمادهاى خود را در سراسر جهان توزيع مى كنند. زبان، خط، لباس، آرايش ظاهرى، معمارى، رفتارهاى اجتماعى ، خوراكى ها و نوشيدنى ها و همه مظاهر فرهنگ خود را بين المللى مى كنند و با اين نشانه ها در صددند تا فرهنگ و باور و سليقه خود را برتر اعلام كنند و حضور دائم خود را به رخ جهانيان بكشند.

2. نمادهاى فرهنگ اصيل ما را تضعيف يا تحريف مى كنند. تلاش براى از بين بردن نمادهاى دين و ارزش هاى انسانى و يا قطع ارتباط آن نمادها با محتوايشان از مهم ترين برنامه هاى بيگانگان است.

با توجه به اهميت نماد و توانايى فراوان آن در انتقال فرهنگ، تلاش براى 1. اظهار و ابراز شعاير، 2. بزرگداشت آنها 3. محافظت از آنها

4. ايجاد و ابداع نمادهاى نوين يا تكميل نمادهاى موجود، يك ضرورت اجتماعى و فرهنگى است. «محافظت از نماد» نيز، هم به معنى باقى نگاه داشتن ظاهر نماد و حضور مستمر آن در صحنه اجتماعى است و هم به معنى جلوگيرى از تحريف آن و حفظ رابطه نماد با معنى اصيل آن.

و من يعظم شعائر الله فانها من تقوى القلوب(11)؛ بزرگ داشت شعائر الهى نشانه تقواى قلب است.

يا ايها الذين آمنوا لا تحلوا شعائر الله(12)؛ اى اهل ايمان، حرمت شعائر الهى را نگاه داريد.

بنابراين همان گونه كه تشبه به فاسقان و نااهلان بد است، تشبه ظاهرى به نيكان و پاكان هرچند انسان مبتلا به كاستى هاى باطنى باشد خوب است.

قَالَ على (ع): إِنْ لم تَكُنْ حَلِيماً فَتَحَلَّمْ فَإِنَّهُ قَلَّ مَنْ تَشَبَّهَ بِقَوْمٍ إِلَّا أَوْشَكَ أَنْ يكُونَ مِنْهُمْ(13)؛ اگر اهل بردبارى و حلم نيستى دست كم خود را به حلم و حوصله وانمود كن كه كمتر كسى خود را به گروهى شبيه گرداند و از آنها نشود

شايد به همين جهت بوده كه وجوب امر به معروف و نهى از منكر حتى در صورتى كه انسان خود بدان عامل نيست ساقط نمى شود. يعنى حتى اگر انسان در باطن اهل معروف و تارك منكر نيست بايد با ظاهر خود جبهه معروف را تقويت سازد و از حضور او بهره اى براى جبهه باطل فراهم نيايد.

اين موضوع در باره روحانيان و عالمان دين به مراتب مهم تر و حساس تر است. فعل طلبه به جهت نسبتى كه با دين دارد و آگاهى كه از دانش دين كسب كرده، معمولا حجت تلقى مى شود. غالبا كسى به خود جرأت نمى دهد رفتار طلبه را حمل بر معناى خلاف نمايد. اين جرأت نداشتن از سر ترس و احتشام نيست بلكه خضوع طبيعى انسان در مقابل مقام علم است. يعنى انسان به صورت طبيعى در مقابل دانشمندان و كارشناسان يك رشته خاص كرنش مى كند و اگر نظر مخالفى داشته باشد، ابتدا خود را تخطئه مى كند. به اين ترتيب نقش طلبه در تعاون بر برّ و تقوى يا اثم و عدوان بسيار بيشتر از ديگران است. حضور طلبه خصوصا با لباس روحانيت در يك محيط، به معناى تأييد آن محيط و سكوت او نشان رضا و تقرير ديده مى شود. به اين ترتيب طلبه با رفتار و سكوت خود در معرض بدعت گذارى قرار دارد. زيرا عمل او به پاى دين نوشته مى شود(14).

شايد به سبب همين گستره اختيار و نقش ويژه بوده كه امام على (ع) در باره روحانيان و عالمان دين فرموده اند: زلة العالم تفسد عوالم(15)؛ اشتباه عالمان، عوالم را تباه مى كند(16).

زلة العالم كانكسار السفينة تغرق و تغرق معها غيرها(17)؛ اشتباه عالمان، مانند شكسته شدن كشتى است كه هم خودش به آب فرو مى رود هم ديگران را با خود غرق مى كند.

پرهيز از عمل تنفرانگيز و چندش آور

هر كارى كه به صورت طبيعى موجب تنفر ديگران باشد و نوع مردم از آن احساس چندش و انزجار كنند بد است و بايد از آن اجتناب شود. انسان حق ندارد ديگران را با رفتار و ظاهر خود آزار دهد، كامشان را تلخ گرداند و به اصطلاح حالشان را برهم زند. گويا براى بيان اين موضوع دليلى نياز نباشد. زيرا همه دانشمندان منطق و اصول، گزاره «الظّلم قبيح» را بديهى و مستغنى از برهان برشمرده اند و بدون ترديد اين چنين عملى مصداق روشن ستم است.

ما در اين ملاك تنها با قضاوت و اظهار نظر ديگران روبرو نيستيم، بلكه تأثير مستقيم عمل بر ديگران و تصرف در احوال آنان را در نظر مى گيريم. از اين جهت اين قاعده با قاعده پيروى از عرف تمايز آشكارى دارد. از مهم ترين اهداف شارع ايجاد انس و الفت ميان مردم و نزديكى و اجتماع كلام آن ها است. و هر عملى كه باعث اشمئزاز و مذمت توده مردم شود، اين انس و الفت را مخدوش مى سازد و در معرض خطر قرار مى دهد.

رعايت انصاف و پرهيز از برآوردن آه حسرت ديگران

روشن است كه انسان اجازه ندارد در جان ديگران هرگونه تصرفى نمايد. همان گونه كه نبايد كارى كنيم كه در شناخت و انديشه ديگران تصرف نادرستى صورت گيرد، در اميال و احساسات آنها هم نبايد تصرف نابجا كنيم. ما همان طور كه حق نداريم ديگران را بيازاريم، حق نداريم احساس ناكامى و حسرت در آنان ايجاد كنيم. از اين رو بايد همواره مراقب تأثيراتى كه بر ديگران مى گذاريم باشيم و مسئوليت آن را بپذيريم. سوزاندن دل ديگران، و برآوردن آه حسرت و سوز ناكامى از نهادشان مصداق ظلم است.

انصاف عبارت است از اين كه در شرايطى كه ديگران در تأمين نيازهاى اوليه خود درمانده اند انسان به نيازهاى درجه دو و لذت هاى ثانوى خود نپردازد و نسبت به درد ديگران و نياز مبرمشان بى احساس و سرد و بى خيال نباشد. هر عملى كه نشان بى انصافى و بى مروتى باشد و نياز درجه دو ما را بر نياز درجه يك ديگران ترجيح دهد مذموم است. ممكن است كسى به لطف و نعمت خدا از نيازهاى اوليه عبور كرده و توان توسعه داشته باشد اما انصاف اقتضا مى كند كه توسعه خود را به نفع رفع نيازهاى اوليه مردم كنار بگذارد. از اين بالاتر اين است كه ايثار كند يعنى نيازهاى ضرورى خود را هم مقدم بر ديگران نكند. از طلبه انتظار مى رود كه اگر اهل ايثار نيست دست كم اهل انصاف و مواسات باشد و از همدردى با بى نوايان و تهى دستان دريغ نكند. همدردى نيز تنها در عبارات ملاطفت آميز و آه كشيدن خلاصه نمى شود. كسى كه صادقانه براى ديگران آرزوى آسايش دارد نمى تواند ناظر بى طرف درد آنان باشد و خود در رفاه بى كران به سر برد. بايد در مقابل نيازهاى ضرورى ديگران از خوشى هاى خود در گذرد. اگر رفتار ما، دارايى ما، مخارج ما و ظهور و بروز ما موجب دل آزردگى و تشويش ديگران گردد و آه و سوز آنان را برآورد، و بر روان آنان اثر نامناسب داشته باشد، مرتكب بى انصافى شده ايم.

درشرايطى كه اجتماع به دو نيمه برخوردار و محروم تقسيم مى شود، مرد خدا احساس مسئوليت مى كند، در درجه اول كوشش مى كند كه وضع موجود را دگرگون سازد كه اين پيمان خدا با دانايان امت است(18) و در درجه دوم با ايثار و تقسيم آنچه در اختيار دارد به ترميم و ضع نابسامان مستمندان مى كوشد، اما همين كه مى بيند عملا راه برخوردار كردن و رفع نياز مستمندان مسدود است با همدردى و همسطحى و شركت عملى در غم مستمندان بر زخم هاى دل آنان مرهم مى گذارد. همدردى و شركت در غم ديگران خصوصا براى پيشوايان امت كه چشم ها به آنان دوخته است اهميت به سزايى دارد، على (ع) در دوره خلافت بيش از هر وقت ديگر زاهدانه زندگى مى كرد و مى فرمود: ان الله فرض على ائمة العدل ان يقدروا انفسهم بضعفة الناس كيلا يتبيغ بالفقير فقره(19)؛ خدا بر پيشوايان دادگر فرض كرده كه زندگى خود را با طبقه ضعيف تطبيق دهند كه رنج فقر مستمندان را ناراحت نكند.

أ أقنع من نفسى بان يقال هذا اميرالموءمنين و لااشاركهم فى مكاره الدهر او اكون اسوة لهم فى جشوبة العيش(20)؛ آيا با عنوان و لقب امير موءمنان كه روى من نهاده و مرا با آن خطاب مى كنند خودم را قانع سازم و در سختى هاى روزگار با موءمنين شركت نداشته باشم و يا در فقيرانه زندگى كردن امام و پيشواى آنان نباشم؟

هنگامى كه امام خمينى در حومه پاريس به سر مى بردند، در ايران نفت كمياب شد و مردم از نظر گرم كردن خانه هاى خود در فشار بودند امام فرمودند: من براى همدردى با ملت ايران اتاق خود را سرد نگاه مى دارم(21). صاحب معالم فرزند شهيد ثانى (ره) فقط به خاطر همگون بودن با تنگدستان و مستمندان و تسلى آنان و عدم تشبه به ثروتمندان هرگز قوت بيش ازيك هفته يا يك ماه را نمى اندوخت(22).

وحيد بهبهانى دو پسر داشته است. يكى به نام آقا محمدعلى و ديگرى به نام آقا محمد اسماعيل. اين مرد بزرگ روزى عروسش (زن آقا محمداسماعيل) را ديد كه جامه هاى عالى و فاخر پوشيده است، به پسرش اعتراض كرد كه چرا براى زن ات اين جور لباس مى خرى؟ پسر جواب داد: قل من حرم زينه الله التى اخرج لعباده و الطيبات من الرزق؟

بگو چه كسى زينت ها و رزق ها و غذاهاى پاكيزه را كه خدا براى بندگانش آفريده حرام كرده است؟

مگر اينها حرام است؟ لباس فاخر و زيبا را چه كسى حرام كرده است؟ گفت پسرم! نمى گويم كه اينها حرام است. البته حلال است، من روى حساب ديگرى مى گويم. من مرجع تقليد و پيشواى اين مردم هستم. در ميان مردم، غنى و فقير و متمكن و غير متمكن هست، افرادى كه از اين لباس هاى فاخر و فاخرتر بپوشند، هستند؛ ولى طبقات زيادى هم هستند كه آنها نمى توانند اين جور لباس ها را بپوشند. لباس كرباس مى پوشند، ما كه نمى توانيم اين لباس را كه خودمان مى پوشيم براى مردم هم تهيه كنيم و نمى توانيم كه آنها را در اين سطح زندگى بياوريم، ولى يك كار ازما ساخته است و آن همدردى با آنها است، آنها چشمشان به ما است. يك مرد فقير وقتى زنش از او لباس فاخر مطالبه مى كند، يك مايه تسكين خاطر دارد. مى گويد گيرم ما مثل ثروتمندان نبوديم، ما مثل خانه آقاى وحيد زندگى مى كنيم. ببين زن يا عروس وحيد اين جور مى پوشند كه تو مى پوشى؟ واى به حال آن وقتى كه ما هم زندگى مان را مثل طبقه مرفه و ثروتمند كنيم، اين يگانه مايه تسلى خاطر و كمك روحى فقرا هم از دست مى رود، من به اين منظور مى گويم ما بايد زاهدانه زندگى كنيم كه زهد ما همدردى با فقرا باشد. (23)

پى نوشت ها:

1. صحيفه امام، ج11، ص250.

2. همان، ج18، ص13-12.

3. نهج البلاغه، حكمت 207؛ عوالى اللئالى، ج1، ص165؛ كنزالعمال، ج4، ص287.

4. مائده 5: آيه 51.

5. من لايحضره الفقيه، ج1، ص 130.

6. مستدرك الوسائل، ج3، ص 250.

7. تهذيب الأحكام، ج5، ص134.

8. فرهنگ برهنگى و برهنگى فرهنگى، ص 40 با اندكى تصرف.

9. همان، ص 43 تا 45.

10. كافى ج 4، ص271.

11. حج 22: آيه 36.

12. مائده 5: آيه 2.

13. نهج البلاغه، حكمت 207.

14. مرحوم شيخ هاشم قزوينى مى فرمودند كه ديدم مردم همه با پاى چپ وارد خزينه حمام مى شوند، علت را پرسيدم. گفتند ما نحوه ورود شما را به خزينه ديده ايم و الگو گرفته ايم. در حالى كه من چپ پا بودم و بدون توجه چنين مى كردم. اين نشان از توجه ويژه مردم به رفتار عالمان دين است. نحوه برگزارى مجالس ميهمانى، مهريه و جهيزيه فرزندان، سفره هاى رنگارنگ و ... همواره مورد توجه مردم و الگوگيرى آنان قرار دارد.

15. غررالحكم، حديث232.

16. اذا فسد العالم فسد العالم، هرگاه يك عالم فاسد شود جهان فاسد گردد؛ اين عبارت على رغم شهرت فراوان در كتب روايى يافت نشد. گرچه مضمون همين روايت است و به عنوان يك حقيقت ارزشمند مورد استناد بزرگان قرار گرفته است.

17. همان، حديث 233.

18. اخذ الله على العلماء ان لايقاروا على كظه ظالم و لا سغب مظلوم. خداوند از علماء عهد و پيمان گرفته كه در برابر شكم بارگى ستمگران، و گرسنگى مظلومان، سكوت نكنند (نهج البلاغه، خطبه 2)

19. نهج البلاغه، خطبه 207.

20. همان، نامه 45.

21. تفسير آفتاب، ص 406.

22. ريحانه الادب، ج 3، ص 391.

23. احياى تفكر اسلامى، شهيد مطهرى، ص 78. و نيز سيرى در نهج البلاغه، ص 228.

منبع :

مجله پگاه حوزه (ويژه حوزه هاي ديني) : 3 تير 1388 - شماره 59


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۵۴:۴۱ ] [ مشاوره مديريت ]

كيمياى تفكر ، خطابه و منبر در دنياى معاصر

خطابه و منبر از ظرفيت هاى عظيم حوزه و روحانيت است كه هنوز هم با وجود توسعه و گسترش انقلاب اطلاعاتى و عصر ديجيتال، مى تواند در پيشبرد رسالت تبليغ و تربيت موثر باشد. اما آنچه بايد مورد توجه قرار گيرد اين است كه خطابه و منبر سنتى چگونه با اقتضائات انسان مدرن و جهان متجدد جمع مى شود. براى يافتن پاسخ به اين پرسش، بهتر آن ديديم كه از زبان خطيبى زبردست كه در سيره خود توانسته بود نمونه روشنى از اين جمع باشد به اين مسئله بپردازيم. اين مقاله در واقع جمع بندى و بازنويسى سخنان و ياداشت هاى استادد شهيد مرتضى مطهرى (ره) در اطراف مقوله خطابه و منبر است.

چيستى خطابه و منبر

خطابه يكى از فنون پنجگانه سخن و كلام است. در علماى علم منطق پنج صناعت، يعنى پنج هنر سخنى قائل هستند كه به آنها صناعات خمس مى گويند و از ارسطو رسيده است، يعنى تبويب آنها از ارسطو است. يكى از آنها فن خطابه است. خطابه از آن جهت كه يك هنر و يك فن است و هنر و فن معمولا مى تواند اثر اجتماعى داشته باشد و عامل اجتماعى به شمار رود، يك فكر و يك عقيده را تقويت و يا تضعيف كند، از بزرگترين عوامل اجتماعى به شمار مى رود. هيچ هنرى به اندازه هنر خطابه نمى تواند اثر اجتماعى داشته باشد. موعظه با خطابه فرق دارد. خطابه صناعت است و جنبه فنى و هنرى دارد و به علاوه هدف خطابه تحريك احساسات و عواطف است به نحوى از انحاء، اما موعظه صرفا به منظور تسكين شهوات و هواهاى نفسانى است و بيشتر جنبه منع و ردع دارد. اگر هدف خطابه را مطلق اقناع بدانيم وعظ و موعظه هم قسمى از خطابه است و خطابه اعم از موعظه است. به هر حال موعظه در جائى گفته مى شود كه كلماتى و جمله هائى القاء شود به منظور ردع و منع و تسكين شهوت و غضب در مواردى كه لازم است تسكين داده شود. راغب اصفهانى مى گويد: «الوعظ زجر مقترن بالتخويف»؛ يعنى موعظه منعى است كه مقرون باشد به بيم دادن، يعنى به بيم دادن از عواقب كار.

اما خطابه اقسامى دارد، حماسى و جنگى، سياسى، قضائى، دينى و اخلاقى باشد، گاهى

به منظور تحريك حس سلحشورى و سربازى است كه در جنگ ها و ميدان هاى مبارزه ايراد مى شود، گاهى به منظور آشنا كردن مردم است به حقوق سياسى و اجتماعى شان، و گاهى به منظور برانگيختن حس ترحم است وگاهى هم به منظور تحريك و بيدار كردن شعور دينى و اخلاقى و وجدانى مردم است.

منبر يعنى سخنرانى دينى؛ بنابراين سخن ما در اطراف خطابه دينى است نه ساير اقسام خطابه.

قرآن و اهلبيت(ع) اولين خطباى اسلام

قرآن كريم خود نمونه اعجاز بيان و فصاحت و بلاغت است و بيان را يكى از بزرگترين نعمتهاى الهى مى شمارد: «الرحمن0 علم القرآن0 خلق الانسان0 علمه البيان» و وقتى كه در اولين آيات نازل بر پيغمبر از قرائت و كتابت نام ببرد: «اقرأ باسم ربك الذى خلق0 خلق الانسان من علق0 اقرأ و ربك الاكرم0 الذى علم بالقلم0 علم الانسان ما لم يعلم» از اين رو قرآن كريم خواه ناخواه در خطابه و بيان تحولى عميق به وجود آورد.

شخصيت رسول اكرم(ص) و همچنين على(عليه السلام) اول خطباى اسلام به شمار مى روند نهج البلاغه كه شامل قسمتى از خطابه هاى اميرالموءمنين است، انواع خطابه ها دارد، هم موعظه هاى بليغ دارد و هم خطابه هاى حماسى و اجتماعى. ابا عبدالله(عليه السلام) نمونه پدر بزرگوارش بود در هر جهت، از آن جمله در خطابه. خطابه و منبر كه الان در ميان ما شايع است مولود حادثه عاشورا و توصيه ائمه اطهار(عليه السلام) به اقامه عزاى سيدالشهداء است، از بركات عزادارى سيدالشهداء(عليه السلام) است.

خطيب، سخنگوى اسلام و هادى اجتماع

خطابه و سخنرانى جزء متن دين قرار گرفته است و اهميت آن در اسلام از نماز جمعه برخواسته است. به طورى كه خطابه به جاى دو ركعت نماز است. در وسائل الشيعه در ضمن احاديث مربوط به خطبه جمعه، راجع به وظايف خطيب حديثى از كتاب علل الشرايع و عيون اخبار الرضا نقل كرده. اين حديث را فضل بن شاذان نيشابورى از حضرت رضا عليه السلام نقل مى كند: «انما جعلت الخطبه يوم الجمعه لان الجمعة مشهد عام فاراد ان يكون للامير سبب الى موعظتهم و ترغيبهم فى الطاعة و ترهيبهم من المعصية و توقيفهم على ما اراد من مصلحة دينهننده باشند، دردها و نيازها را درك كنند، راه چاره آن دردها و رفع آن نيازها را نشان دهند. رشد انواعى دارد از جمله: رشد مالى، رشد خانوادگى، رشد اخلاقى، رشد اجتماعى، رشد سياسى، رشد دينى و اسلامى. رشد اسلامى متضمن رشد اخلاقى و رشد اجتماعى و رشد سياسى هم هست، زيرا در اسلام هم اخلاق است و هم مسئوليت اجتماعى و هم مسئوليت سياسى و هم مسئوليت رهبرى حزبى و رهبرى معنوى، رشد دينى و اسلامى كه جامعه است و از آيه تفقه مى توان استنباط كرد، اين است كه اولاً در خود دين متفقه باشيم، اسلام شناس باشيم؛ مكتب اسلام را از نظر معارف الهى، از نظر اصول اخلاقى و تربيتى، از نظر احكام، از نظر فلسفه احكام و فلسفه اجتماعى اسلام را بشناسيم. هدف هاى اسلام و وسايلى كه براى وصول به هدف ها ارائه داده بشناسد. دخلها و تحريفات و بدعت ها را از سنت ها تشخيص دهد. درجه اهميت هدف ها و وسايل را باز شناسد سود و زيان هاى اسلامى را بشناسد (همانطور كه امام حسين(ع) به موقع شناخت و با خون خود آن را يارى كرد) بعلاوه لياقت نگهدارى و جلب مصالح و دفع مضار اسلام را داشته و ارزيابى هاى صحيحى از اسلام ارائه دهد. و مانند واعظ قمى كه به خاطر نمردن در دارالكفر از تبليغ هزارها بت پرست ژاپنى چشم پوشيد چون ممكن است در دارالكفر بميرم اين از بى رشدى و عدم ارزيابى صحيح است. حساسيت هاى خطبا و مبلغين بايد از درك بالاى دين و مردم برخوردار باشد و مسائل جزئى و فرعى فقهى و اختلافات مذهبى را محور قرار ندهد. اين حساسيت هاى كاذب ولى ماهرانه موجب ترك اصول و غفلت از مهمات دين مى شود.

2. داشتن علم و اطلاع كامل از خود دين، يعنى بايد علم و اطلاعش به مبانى دين كافى باشد، بايد اسلام را كاملا بشناسد، به روح تعليمات اسلامى آگاه باشد، ظاهر اسلام و باطن اسلام، پوسته اسلام و هسته اسلام، همه را در حد خود و جاى خود بشناسد تا بفهمد مصلحت دين يعنى چه؟ روحانيت ما خيال مى كند مسئوليتش فقط ابلاغ چند مسئله فرعى است، آن هم مسائلى كه هزارها بار زير و رو شده و فقط به شكل سنتى و تكرار مكرر است و حال آنكه مسئوليت اصلى اش ايجاد رشد و لياقت و اعطاى شناخت اسلام و فرهنگ اسلامى و سرمايه هاى اسلامى و تاريخ اسلام و معرفى مكتب اسلام به صورت يك مكتب و يك ايدئولوژى و جهانبينى اسلام است. از اين رو خطابه بايد معرّف فلسفه و راه و روش اسلام در مقابل مكتب ها و روش هاى اخلاقى و اقتصادى و سياسى جهان باشد. و بيش از هر زمان ديگرى منطق قوى داشته باشد بنابراين اين وظيفه خطير و بزرگ از طرفى استعداد عقلى و طبيعى مى خواهد و از طرفى سرمايه و ذخيره علمى.

3. ديگر كسب علم و اطلاع از اوضاع جهان و جريانهاى اجتماعى به عبارت ديگر تنها دانستن و شناختن دين براى مصلحت گويى كافى نيست، جامعه را بايد بشناسد، به اوضاع دنيا بايد آگاه باشد، بايد بفهمد كه در دنيا چه مى گذرد و امروز مصلحت جامعه اسلامى در برابر جريان هاى موجود دنيا چه اقتضا مى كند، و مردم را به آن جريان ها و مصالح واقعى آگاه بكند. جريانهايى در نقاط دوردست جامعه اسلامى واقع مى شود و مردم بيخبرند و نمى دانند چه گذشته است، خطيب بايد آنها را به مردم بگويد. خلاصه كلام، اوضاع خارجى و داخلى دوردست را به مردم بگويد.

4. خطيب از آن نظر كه واعظ است و مى خواهد مردم را متذكر كند و خضوع و خشوعى در قلب ها ايجاد كند و قساوت ها را از بين ببرد، لازم است كه خودش اهل عمل و تقوا، صدق و اخلاص باشد.

5. در باب اخلاص هم دو مطلب مورد احتياج روز ما است: يكى اينكه منبر، كرسى دلالى براى شخصيت ها قرار نگيرد، ديگر اينكه بايد با نقاط ضعف جامعه مبارزه كرد و نه آنكه از آن نقاط ضعف بهره بردارى و آن نقاط را تقويت نمايد. و يا هميشه نقاط ضعف كسانى را كه مخاطب او نيستند براى دلخوشى مستمعين بگويد. چقدر فرق است بين اينكه انسان حقيقت تلخ را به جامعه بگويد و يا اينكه هر چه دل جامعه مى خواهد به آنها بگويد.

6. بايد «شامّه تيز» داشته باشند، حوادث آينده را خوب پيش بينى كنند و از حال در فكر استقبال باشند.

7. به معنى واقعى روانشناس و جامعه شناس باشند و بدانند كه شناختن جامعه از هر عملى ديگر مهمتر است و آدمى با حفظ كردن جُنگ مرحوم والد و نوشتن چند منبر خطيب نمى شود.

8. خطيب بايد به هضم شدن و جذب شدن سخن توجه داشته باشد. اين شرط معنى اش اين است كه بيان هر مطلب بايد متناسب باشد با وضع حاضر و مخصوص جامعه، مانند غذايى باشد كه به مريض مى دهند. رسول اكرم مى فرمايد: «انا معاشر الانبياء امرنا ان نكلم الناس على قدر عقولهم».

9. خطيب گذشته از جنبه موعظه، بايد جنبه آگاه كننده و تحريك هم داشته باشد چنانكه خود قرآن در كنار وعظ از قيام نيز سخن مى گويد: «قل انما اعظكم بواحده ان تقوموا..» مثل خطابه هاى سيد جمال الدين اسدآبادى.

10. تبليغات دينى نبايد جنبه شخصى داشته باشد، يعنى به صورت دلالى براى اشخاص و يا اِعمال غرض براى اشخاص ديگر در آيد، و نبايد آنقدر كلى و دور از روح زمان باشد كه حتى تصور انطباق با وضع حاضر هم در اذهان پيدا نشود.

11. خطبا رابط ميان دستگاه روحانيت و مردم بايد باشند چون بيشتر با مردم سر وكار دارند و روبرو مى شوند و بيشتر به حوايج جامعه پى مى برند و بهتر مى توانند درك كنند.

12. معنى هادى قوم بودن اين نيست كه ما تنها حالت منع و توقف به خود گرفته ايم، به هر كارى كه مى رسيم مى گوئيم اين را نكن، آن را نكن، و مردم را گرفتار كرده ايم، يك جا هم بايد مردم را تشويق كرد و به حركت آورد. يكى از سرمايه هاى ما جوانان و كودكان ماست. اين سرمايه ها را بايد حفظ و نگهدارى كنيم. ولى برخى مبلغين، جوانان را به بهانه هاى مختلف طرد مى كنند و به دامن دشمن مى اندازند.

13. يكى از مهم ترين وظايف خطبا و رهبران مذهبى در اين عصر، رهبرى و هدايت نسل جوان است، اين رهبرى و هدايت از لحاظ تاكتيك و كيفيت عمل در زمانهاى متفاوت و در مورد اشخاص متفاوت، فرق مى كند و ما بايد اين خيال را از سر خود بيرون كنيم كه نسل جديد را با همان روش قديم رهبرى كنيم. نسل جوان ما مزايائى دارد و عيب هايى. زيرا اين نسل يك نوع ادراكات و احساساتى دارد كه درگذشته نبود و از اين جهت بايد به او حق داد. در عين حال يك انحرافات فكرى و اخلاقى دارد و بايد آنها را چاره كرد. چاره كردن اين انحرافات بدون در نظر گرفتن مزايا يعنى ادراكات و احساسات و آرمان هاى عالى كه دارد و بدون احترام گذاشتن به اين ادراكات و احساسات ميسر نيست. بايد به اين جهات احترام گذاشت. رو در بايستى ندارد. در نسل گذشته فكرها اين اندازه باز نبود، اين احساسات با اين آرمان هاى عالى نبود. بايد به اين آرمانها احترام گذاشت. اسلام به اين امور احترام گذاشته است. اگر ما بخواهيم به اين امور بى اعتنا باشيم محال است كه بتوانيم جلوى انحرافهاى فكرى و اخلاقى نسل آينده را بگيريم. فكر اساسى به اينست كه اول ما درد اين نسل را بشناسيم، درد عقلى و فكرى، دردى كه نشانه بيدارى است يعنى آن چيزى را كه احساس مى كند و نسل گذشته احساس نمى كرد اصل كلى است كه نسل جوان افكار و ادراكات و احساساتى دارد و انحراف هايى. تا به دردش يعنى به افكار و ادراكات و احساساتش رسيدگى نشود نمى شود جلو انحرافاتش را گرفت. بنابراين در رهبرى نسل جوان، بيش از هر چيز دو كار بايد انجام شود : يكى بايد درد اين نسل را شناخت و آنگاه در فكر درمان و چاره شد. بدون شناختن درد اين نسل هرگونه اقدامى بى مورد است. ديگر اينكه نسل كهن بايد اول خود را اصلاح كند. نسل كهن از بزرگترين گناه خود بايد توبه كند و آن مهجور قرار دادن قرآن است. همه بايد به قرآن بازگرديم و قرآن را پيشاپيش خود قرار دهيم و در زير سايه قرآن به سوى سعادت و كمال حركت كنيم.

منابع:

مرتضى مطهرى، ده گفتار، تهران، صدرا، 1385.

....................، ياداشت ها، ج3، ص324- 358.

....................، ياداشت ها، ج4، ص468- 482.

منبع :

مجله پگاه حوزه (ويژه حوزه هاي ديني) : 3 تير 1388 - شماره 59


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۵۴:۴۰ ] [ مشاوره مديريت ]

بايدهاى خطابه

خطابه همچون فنون و علوم بشرى، اصول و ضوابطى دارد كه هر كس بتواند با دقت كافى، اصول و قواعد فن خطابه را بكار بگيرد «خطيب» شمرده مى شود. بنابراين علم و آئين سخنورى مجموعه اى از مسائل و قواعدى است كه به وسيله آن انسان راه هاى تأثير و اقناع و طرق ترغيب و تحريك شنوندگان را مى آموزد.

از سويى ارزش و امتياز يك سخنرانى به قداست موضوع خطبه يا تقدس هدف و يا ثمرات و نتايج سودمند فردى و اجتماعى آن بستگى دارد. اگر برترى يك خطبه به موضوع آن بستگى داشته باشد، بى گمان مقدم تر از احكام الهى و دين خدا چيزى نيست و اگر ارزش سخنرانى به هدف منوط باشد، باز هم خطبه دينى از ديگر انواع خطبه ها پر ارزش تر است؛ زيرا هدف آن اعلاى كلمه حق و محو كفر، استوار ساختن گام ها بر صراط حق و نيل آدمى به سر منزل ابدى مى باشد.

از امتيازات خطابه دينى اين است كه اين نوع خطابه در محيط آكنده از نورانيت و روحانيت و پيراسته از اغراض خصوصا مادى ايراد مى گردد. فضايى عطر آگين كه از حب و بغض منزه و از مصالح و منافع شخصى به دور است. خطابه دينى اگر با اصول و قواعد فن خطابه همراه باشد، به يقين اثرات و اهداف آن بيشتر نمايان مى شود. ما در اين نوشتار به گوشه اى از قواعد خطابه تحت عنوان «مراحل سخنرانى» اشاره مى كنيم، اميد است كه مورد استفاده مخاطبين محترم قرار گيرد.

پژوهشگران در فن سخنورى، براى سخنورى سه مرحله اساسى را ضرورى مى دانند: مرحله اول: گردآورى مطالب و دلايل لازم، و به طور كلى آنچه دانستن آن درباره موضوع مورد نظر ضرورى است.

مرحله دوم: مرتب و منظم كردن آنها.

مرحله سوم: بيان مطلب و ايراد نطق.

بنابراين، كسى كه مى خواهد در برابر جمعى سخن بگويد با سه مرحله اساسى روبروست: نخست اينكه چه بگويد؟ دوم اينكه با چه نظم و ترتيبى بگويد؟ و سوم اينكه چگونه بگويد؟

1. چه بايد گفت؟

در اين مرحله، كار اساسى ناطق، خلق و ايجاد معانى است؛ يعنى نخست بايد درباره مطلبى كه مى خواهد بيان كند درست بينديشد و اطراف و جوانب مسئله را از نظر بگذراند و سپس با توجه به هدف اصلى و مقصود و منظورى كه دارد سخن آفرينى كند.

مطالب بايد بر اساس واقعيت ها تهيه شود. اين كار، نياز به مقدماتى دارد. مقدمات تهيه مطالب آن است كه سخنران پنج نكته قابل توجه را در نظر بگيرد:

1. نيازهاى فرهنگى شنوندگان را بشناسد.

2. مشكلات فرهنگى را به درستى بشناسد.

3. عوامل مشكلات فرهنگى را به خوبى تشخيص دهد.

4. زمان شناس باشد.

5. صنف و محدوده سن و معلومات مخاطبان را بشناسد.

سخنران با توجه به نكات ذكر شده، مطالب خود را تهيه مى كند. وقتى از نيازها و روحيات، طبقات مختلف نسبى و صنفى مردم آگاهى يافت و مشكلات و انحرافات واقعى را شناخت، خواهد توانست عوامل آن انحرافات را مطابق با وضعيت زمانه شناسايى كند و مى تواند مطالعات خود را براى جمع آورى مطالب در يك طرح جامع متمركز سازد.

براى اينكه محتوا و مطالب سخنرانى زيبا باشد، بايد تركيبى از آيات، احاديث، شعر، حكايات، تاريخ، مسائل روز و مثال فراهم گردد. سخنور بايد به موضوع مورد بحث كاملا مسلط باشد و آنچه در آن باب دانستنى است بداند تا بتواند با اطمينان خاطر بالاى منبر خطابه قرار گيرد تا مستمعان را اقناع كند، لذا در مورد موضوع مورد بحث اطلاعات و معلومات لازم را بايد گردآورى كند.

2. با چه ترتيبى بايد سخن گفت؟

بعد از آنكه سخنور به خلق معانى و آفرينش سخن پرداخت و اطلاعات لازم و دليل هاى مورد نياز را گردآورى كرد، نوبت آن مى رسد كه به مطالب خود نظم و ترتيب دهد. اهميت اين مرحله كمتر از نخستين مرحله نيست، زيرا هر اندازه مطالب جمع آورى شده يا موجود در ذهن، كامل و استدلال ها محكم باشد، تا موقعى كه شكل منظم و مرتبى نيافته است، نمى تواند براى شنونده سودمند و قابل استفاده باشد.

سخنرانى كه بدون تهيه طرح سخنرانى، پشت ميز خطابه قرار گيرد و با نگرانى و تشويش خاطر، مطالب خود را به صورت آشفته و در هم بيان كند، يا به حاشيه برود، يا از شاخه اى به شاخه ديگر بپرد، نه تنها زحمات خود را به هدر داده است، بلكه در ذهن شنوندگان خود نوعى بدبينى ايجاد مى كند كه ممكن است وى را از وصول به مقصود، فرسنگ ها دور سازد. از اين روست كه طرح سخنرانى را به بيمه نامه تشبيه كرده و گفته اند هر گاه سخنران، خود را قبلا آماده كرده و طرح سخنرانى را در دست داشته باشد يا مطالب خود را مرتب به ذهن بسپارد، مانند كسى مى ماند كه خود را بيمه كرده و از هر گونه نگرانى و اضطرابى بر كنار است.

طرح سخنرانى داراى سه جز است: مقدمه (در آمد گفتار)، متن سخنرانى و نتيجه گيرى.

الف - در آمد گفتار (مقدمه): بيان مقدمه در سخنورى كه مى توان آن را «درآمد گفتار» ناميد براى آن است كه ناطق ذهن شنوندگان را به مطلبى كه مى خواهد بگويد، متوجه سازد.

براى شروع سخنرانى بايد در آمدى پيدا كرد كه شنوندگان را از هر لحاظ به سوى خود جلب كند. به همين جهت است كه سخنوران براى مقدمه نطق، اهميت خاصى قايل هستند و معتقدند كه سخنور هر اندازه به كار خود مسلط باشد و نيازى به تهيه و نوشتن نطق خود احساس نكند، باز هم مقدمه را بايد قبلا بنويسد و به ذهن بسپارد. در آمد سخن نبايد طولانى باشد. چند كلمه كوتاه اما زيبا كافى است كه خاطر شنوندگان را براى استماع اصل موضوع آمده سازد.

مقدمه را مى توان با يك يا چند بيت شعر مناسب، نقل داستانى كوتاه كه مربوط به موضوع باشد، سخنان بزرگان و طرح سؤال يا سؤالاتى چند آغاز كرد.

ب متن سخنرانى: سخنور بعد از بيان مقدمه وارد متن مى شود و مطالب خود را بيان مى كند. براى اين قسمت از سخنرانى دستور معينى وجود ندارد، جز آنكه سخنور بايد سعى كند سخنانش با نظم و ترتيب خاصى ادا شود و از توالى منطقى برخوردار باشد. تقسيم بندى مطالب بايد به صورت ساده انجام پذيرد و هر يك از قسمت ها جداگانه گفته شود، به طورى كه مسائل مختلف با هم آميخته نگردد.

استادان فن در اين باره توصيه مى كنند كه ناطق، سخن خود را با مطالبى آسان و قابل درك شروع كند و تدريجا به مسائلى برسد كه دريافت آنها تا حدى دشوار است و به فهم موضوعات قبلى وابستگى دارد.

يكى از نكات مهم كه سخنران بايد همواره در نظر داشته باشد آن است كه كلام خود را با روح شنوندگان تطبيق دهد و مطالب را به صورتى ادا كند كه موجب خستگى و ملال خاطر آنان نگردد.

ج- نتيجه گيرى

سخنور بعد از آن كه مطالب خود را بيان داشت و آنچه گفتنى است، گفت و مدعاى خود را ثابت كرد، بايد به خوبى مطلوب، سخن خود را پايان دهد. اين قسمت از سخنرانى هم مانند آغاز و مقدمه نطق از اهميت ويژه اى برخوردار است. آن كه سخنرانى خود را با كلامى دلپسند و جملاتى خوشايند شروع مى كند، بايد با سخنى زيبا و نغز به گفتار خود پايان دهد. در حقيقت لازمه «حسن مطلع» آن است كه به «حسن ختام» هم توجه خاصى شود.

مى توان سخنرانى را با سپاس از شنوندگان، خواندن شعرى مناسب، آوردن سخنان بزرگان دين و دانش يا دادن شعارى در خور موضوع پايان داد. در اين مورد به سخنران توصيه شده است كه در پايان نطق، خلاصه اى از گفته هاى خود را باز گويد و خاطرنشان كند كه آنچه گفتنى بوده گفته و به نتيجه مطلوب رسيده است.

3. چگونه بايد سخن گفت؟

سومين مرحله از مراحل سخنورى، چگونگى بيان مطلب است و اهميت آن را نبايد كمتر از دو مرحله ديگر دانست. درست است كه انتخاب مطالب و مرتب و منظم كردن آنها كار دشوارى است و خلق و ايجاد معانى از مراحل حساس سخنورى شمرده مى شود و سخنران ناچار بايد به گردآورى مطالب و پيدا كردن دلايل بپردازد، اما به لفظ و عبارت در آوردن معانى نيز به ترتيبى كه منظور نظر است، كار چندان آسانى نيست و ورزيدگى ويژه اى مى طلبد. با اين حال، ناگفته نماند كه سخن پردازى نوعى هنر محسوب مى شود و به همين جهت نيز فرا گرفتن آن مانند هنرهاى ديگر ذوق و طبع و استعداد مى خواهد، و گاه با ممارست و اهتمام توأم باشد مى توان آن را آموخت.

براى فراگرفتن سخنرانى بايد به قواعد و اصول آن توجه كرد و سخنان فصحا را مورد مطالعه قرار داد و با شيوه كلام آنان مأنوس باشد و سپس به تمرين پرداخت. در بيان مطالب بايد دو مسئله اساسى را مد نظر قرار داد: نخست آنكه سخن با روانى ادا شود و دوم آنكه از دلپذيرى و آراستگى برخوردار باشد.

شكى نيست كه روانى سخن در درجه اول اهميت قرار دارد، زيرا غرض اصلى از بيان، اين است كه شنونده، مقصود گوينده را در يابد و در فهم آن به دشوارى نيفتد. بنابراين اول بايد به فكر كلامى افتاد كه معناى آن روشن و دور از هر گونه ابهام باشد و سپس درصد آرايش آن برآمد.

اگر از روشنى فكر و معنا - كه لازمه هر نوشته و گفته خوب است بگذريم، به اين مسئله مى رسيم كه روانى سخن به آن است كه از حيث لفظ و عبارت فصيح باشد؛ يعنى سخن به روشنى و وضوح ادا شود. براى وصول به اين مقصود بايد در استعمال كلمات چه در تك واژه ها (لفظ مفرد) و چه در عبارت مركب، به چند مسئله توجه كرد:

اول: كلمات طورى كنار هم قرار بگيرد كه تلفظ را دشوار نسازد؛ زيرا به كار بردن لفظ و عبارت خشن و ناهنجار كه به آسانى بر زبان جارى نشود و كلمات از هم گريزان باشد، مخل به فصاحت است و اين همان عيبى است كه اهل فن، آن را «تنافر در كلمات» نام نهاده اند.

دوم: در سخن كلمات نامأنوس استعمال نشود، خواه الفاظ عربى باشد، خواهد كلمات متروك فارسى. همچنين است به كار بردن لغات فرنگى كه معادل آنها در زبان فارسى وجود دارد.

سوم: كلمات برخلاف قياس و قاعده استعمال نگردد و در بيان الفاظ از همان روش پيروى شود كه در دستور زبان معمول و متداول است.

چهارم: از به كار بردن الفاظ و كلماتى كه در گوش شنونده ايجاد كراهت مى كند و براى او ناخوشايند است، خوددارى شود.

پنجم: كلمات متناسب با مضمون و محتواى موضوع و با توجه به معلومات و اطلاعات و ذوق مخاطبان انتخاب شود.

علاوه بر اينها، وظيفه حتى سخنورى است كه در كلام خود از به كار بردن تعبيرات و كنايات دور از ذهن، جملات طولانى و بلند، مخصوصا آوردن جمله هاى معترضه خوددارى

نمايد، و كوشش خود را بر آن مصروف دارد كه سخنش هر چه بيشتر طبيعى جلوه كند. يكى از راه هاى وصول بدين مقصودى آن است كه در سخن از نضع و تكلف پرهيز شود و لفظ متناسب با معنا بيايد، به ترتيبى كه نه لفظ آن چنان طولانى باشد كه خستگى و ملال ايجاد كند و نه آن چنان فشرده و مختصر كه معنا از آن استفاده نشود.

سخنور بعد از رعايت نكات ياد شده، مى تواند با استفاده از ذوق و سليقه خود، گفتارش را هر چه بيشتر دلپذير سازد و به صورتى كه صلاح مى داند به كلام تنوع بخشد و با در نظر گرفتن مقتضاى حال و تناسب مقال، مطالبى بگويد كه سخن از يكنواختى بيرون آيد و خوشايند شنونده باشد.

منابع:

فن خطابه، تأليف على پاشا صالح.

روش تبليغ، رضا على كرمى، قم چاپ پنجم، 1381.

منبع :

مجله پگاه حوزه (ويژه حوزه هاي ديني) : 3 تير 1388 - شماره 59


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۵۴:۳۹ ] [ مشاوره مديريت ]
بايدها و نبايدهاى خطابه (2)اشاره

در شماره پيشين، پس از نگاهى گذرا به كليات تبليغ و خطابه و انواع سخنرانى، عنصر اوّل سخنرانى مذهبى (پيام دهنده) را بيان كرديم.

در اين شماره توجه شما را به ادامه بحث جلب مى كنيم:

عنصر دوم: پيام و ساختار و ويژگيهاى آن

پيام، عبارت است از: اعتقاد، انديشه يا گرايشى كه پيام دهنده، قصد انتقال آن را به پيام گيرنده دارد. پيام در تعبير اسلامى همان «رسالت» است كه پيام آوران الهى آن را ابلاغ نموده و مردم را به پذيرش آن فرا خوانده اند.

بى شك هر مكتب يا جريان اجتماعى نيز پيامى دارد و هر نوع تبليغى خواه با زبان، نگارش، فيلم، سرود، نمايش، خطابه، نقاشى، هنر و هر ابزار و وسيله ديگرى صورت پذيرد، بدون پيام نيست. پيام «روح تبليغ» است و اگر اين روح نباشد، تبليغ مفهوم ندارد.

الف. وحدت موضوع سخن

از آسيبهاى مهم سخنرانى، يكى اين است كه گوينده از نظر موضوع، پراكنده و به صورت «اَلْكَلامُ يَجُرُّ الْكَلامَ» صحبت كند. اين گونه سخنرانى، فاقد تأثير و اقناع و ترغيب لازم خواهد بود. حتما بايد سخن بر يك محور باشد؛ فى المثل اگر درباره معاد يا وفاى به عهد يا نيكى به ايتام و يا نقش معلّم صحبت مى كند، از اوّل تا آخر پيرامون آن سخن بگويد و بخشهاى سه گانه سخنرانى (درآمد، هسته اصلى و فرود سخن) به آن اختصاص يابد و تمامى شواهد (آيات قرآن مجيد، احاديث، قضاياى تاريخى، شعر، انتقاد، ضرب المثل و...) را كه مطرح مى كند، مربوط به آن باشد.

سخنرانى از اين نظر قابل تشبيه به درخت است كه شامل ريشه، تنه، شاخ و برگ و ميوه است و هر يك از آنها در يك درخت، نشانگر نوع خاص آن درخت است همچون: درخت سيب، گلابى و ا نار. سخنرانى نيز بايد چنان باشد كه فرضا اگر شنونده اى بخشى از آن را شنيد، دريابد كه موضوع سخن چه بوده است.

ب. ساختار سخن

ساختار يك سخنرانى، به يك اعتبار، به سه بخش قابل تقسيم است: 1. درآمد (مقدمه)؛ 2. هسته اصلى سخن؛ 3. فرود و خاتمه سخن. سخنران، هنگام طراحى سخن (كه قبلاً از آن بحث كرديم)، اين سه بخش را در ذهن خود ترسيم و تنظيم مى كند و نه تنها ترتيب آنها را به شكلى كه ياد شد، در نظر مى گيرد، بلكه بر حسب وقت اختصاص يافته براى سخنرانى، سهم متناسب هر كدام از آنها از وقت را نيز مشخص مى كند. در اين زمينه، طبعا بيشترين وقت، سهم هسته اصلى و متن سخن خواهد بود. در اينجا درباره هر يك از بخشهاى سه گانه، قدرى توضيح مى دهيم:

1. درآمد سخن (مقدمه)

مقدمه براى سخن از دو ديدگاه، قابل بحث است: يكى از جهت لزوم و عدم لزوم آن، و ديگرى از جهت كمّيّت و كيفيّت آن كه بايد ملحوظ گردد.

لزوم يا عدم لزوم مقدمه

لزوم و عدم لزوم مقدمه، به اعتبار تفاوت محتواى سخن و همچنين با توجه به شرايطى كه سخنران در آن قرار دارد، به چهار قسم قابل تقسيم است:

1. آنجا كه ذكر مقدمه براى توضيح مطلب، لازم و ضرورى است؛

2. آنجا كه مقدمه، ضرورت ندارد، ولى ذكرش مفيد و ثمربخش است؛

3. آنجا كه مقدمه، لازم نيست و اگر گفته شود، زائد و خلاف بلاغت است؛

4. آنجا كه مقدمه، زيانبار و مضر است و بايد ترك شود.

نمونه اى از موارد لزوم مقدمه

مقدمه براى سخن در جايى لازم و ضرورى است كه مطلب مورد بحث بدون ذكر مقدمه، آن طور كه بايد روشن نمى شود و شنوندگان از هدف گوينده به خوبى آگاه نمى شوند؛ مثلاً خطيب مى خواهد در مجلسى راجع به تكامل اختيارى انسان سخن بگويد و حضّار مجلس از جهت درك و فهم، مردمى متوسط و پايين تر از متوسط اند. بنابراين، آيه ذيل را تلاوت مى نمايد:

«يَـآأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ اسْتَجِيبُواْ لِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ»؛

«اى كسانى كه ايمان آورده ايد! اجابت نماييد خدا و رسول را وقتى دعوت مى نمايند به چيزى كه شما را زنده مى كند.»

آن گاه براى توضيح آيه در مقدمه سخن مى گويد: آدمى داراى دو حيات است: يكى حيات حيوانى و آن ديگر حيات انسانى. حيات حيوانى ما، مثل حيات تمام حيوانات، به جبر آغاز مى شود و به جبر پايان مى يابد. هيچ حشره و حيوانى به اراده خودش زنده نمى شود و به اراده خودش نمى ميرد. حيات حيوانى ما هم مانند حيات ساير حيوانات، جبرى است.

اما حيات انسانى ما در اختيار ماست. اگر بخواهيم، مى توانيم انسان باشيم، انسان زندگى كنيم و انسان بميريم و اگر بخواهيم، مى توانيم حيوان باشيم، حيوان زندگى كنيم و حيوان بميريم.

برنامه حيات حيوانى ما مثل ساير حيوانات به قضاى الهى در نظام تكوين پايه گذارى شده و به جبر اجرا مى شود؛ اما برنامه حيات انسانى ما به مشيّت حضرت بارى تعالى در نظام تشريع پايه گذارى شده و اجرا و عدم اجراى آن در اختيار ماست. اين آيه مى گويد: اى اهل ايمان! دعوت خدا و رسول صلى الله عليه و آله را اجابت كنيد، وقتى برنامه انسانيّت را ارائه مى كند و شما را به زندگى انسانى دعوت مى نمايد.

لازم است سخنران با بيان اين مقدمه، مطلب آيه را توضيح دهد و معنى حيات انسانى را كه با اجابت دعوت خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله به دست مى آيد، به مستمعين بفهماند و آنان را به فراگرفتن تعاليم اسلام و به كار بستن آن ترغيب و تحريص نمايد.

نمونه اى از موارد عدم ضرورت مقدمه

سخنران مى خواهد در روز اوّل ماه رمضان درباره روزه بحث كند. ضرورت ندارد كه براى آن مقدمه اى ذكر نمايد، بلكه مى تواند بدون مقدمه، وارد بحث روزه شود و بعضى از رواياتى كه در فوايد دنيوى و اخروى روزه رسيده است، بخواند و مى تواند آيه مربوط به فريضه روزه را در آغاز سخن قرائت كند:

«يَـآأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيَامُ كَمَا كُتِبَ عَلَى الَّذِينَ مِن قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ »؛

«اى كسانى كه ايمان آورده ايد! روزه بر شما واجب شده، همچنان كه بر امتهاى قبل از شما واجب گرديد. شايد بدين وسيله پرهيزگار شويد.»

به استناد جمله آخر آيه، خطيب مى تواند مسئله تقوا را مقدمه سخن قرار بدهد و پاره اى از روايات تقوا را بخواند و نتيجه بگيرد كه تقوا، حسّ خويشتن دارى و تملّك نفس از گناه است و قرآن مجيد روزه را يكى از مجارى نيل به تقوا معرفى نموده است.

نمونه اى از موارد زائدبودن ذكر مقدمه

گاهى از سخنران مى خواهند كه خطبه اى ايرادنمايد. در اين گونه موارد، چون هدف مخصوصى مورد نظر نيست و سخنران نمى خواهد درباره مطلب معيّنى سخن بگويد، به مقدمه نياز ندارد و مطلبى را كه موافق ذوق خود و متناسب با فكر شنوندگان باشد، انتخاب مى كند و پيرامون آن سخن مى گويد. در اين سخنرانى نه فقط مقدمه لازم نيست، بلكه ذكر مقدمه، خلاف بلاغت است.

نمونه اى از موارد زيان بار بودن مقدمه

گاهى خطبا با فضاى ناآرام و پرجمعيّت رو به رو مى شوند، مانند پايان راهپيماييها در فضاى باز و هنگامى كه مردم خسته شده اند و آمادگى براى شنيدن سخنرانى طولانى ندارند و فرصتى براى طرح مقدمه نيست. در اين گونه موارد اگر بتوانند چند لحظه مردم را ساكت كنند، بايد حتما بدون مقدمه سخن بگويند و مطالب خود را با عباراتى كم و خلاصه بيان نمايند.

كيفيّت مقدّمه

در مواردى كه خطيب، ذكر مقدمه را براى تشريح و تبيين موضوع بحث، ضرورى و لازم بداند، بايد آن را به گونه اى طرح ريزى كند و مطالبى را در آن به كار برد كه راهگشاى شنوندگان در فهم ذى المقدمه باشد و بتواند آنان را در فراگرفتن هدف بحث و مطلب اصلى سخن يارى نمايد.

به عبارت ديگر، مقدمه سخن به منزله پلى است كه افكار شنوندگان را با اصل بحث مرتبط مى كند و موجب تقريب اذهان مى گردد. خطيب گويى از شنوندگان مى خواهد پل ارتباط را بپيمايند و مقدمه سخن را با دقّت استماع نمايند تا فكرشان آماده شود و چون بحث اصلى، طرح گردد، محتواى بحث را بهتر بفهمند و به خوبى فرا گيرند.

واضح است چنين مقدمه اى بايد از هر جهت متناسب با اصل بحث باشد. بنابراين، اگر سخنران به نام مقدمه مطلبى را بگويد كه روشنگر ذى المقدمه نباشد و شنوندگان در راه فهم موضوع اصلى بحث از آن بهره اى نبرند، نمى توان آن را مقدمه سخن تلقى نمود.

كميّت مقدّمه

به موازات رعايت كيفيّت مقدمه و چگونگى آن، لازم است كمّيّت مقدمه نيز مورد توجه خطيب باشد و مراقبت نمايد از حدّى كه متناسب است، تجاوز نكند و به زياده روى گرايش نيابد؛ زيرا هدف اصلى سخنران بيان موضوع مورد بحث است و نقش مقدمه، نزديك نمودن اذهان به هدف است. پس مقدمه، فرع است و ذى المقدمه، اصل.

سخنران بايد مواظبت كند كه مقدمه را به درازا نكشاند و كارى نكند كه بر اثر طوascript" src="https://apis.google.com/js/plusone.js">{lang: 'fa'}

[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۵۴:۳۸ ] [ مشاوره مديريت ]

بايدها و نبايدهاى خطابه (1)

تبليغات مذهبى از طريق خطابه و سخنرانى و گفتگوى چهره به چهره با مردم، از راههاى مؤثر در پيشرفت دين، ارشاد و راهنمايى مردم به راه راست و سعادت، ارتقاى سطح آگاهى دينى مردم و دورى آنان از گناهان و آلودگيهاست. اين نوع تبليغ به صورت سنّتى در جامعه ما رايج بوده و ريشه در عصر نبوّت و امامت دارد و مردم از قديم با آن آشنا بوده و هستند و دل به آن مى سپارند و از سخنرانيهاى شيوا و فصيح، استقبال مى كنند؛ اما در عين حال، امروز با رواج انواع رسانه هاى گروهى و ابزار پيشرفته تبليغى و اطلاع رسانى، با چالشهايى جدّى رو به رو گرديده است كه براى حفظ و تداوم آن توجه به يك سلسله بايدها و نبايدها ـ كه برخى از آنها از قديم نيز مطرح بوده ـ ضرورى است. در اين نوشتار، به صورت فشرده برخى از اين مباحث را مورد بررسى قرار مى دهيم.

تبليغ چيست؟

تبليغ در مفهوم كلى آن، عبارت است از: «رساندن پيام به ديگرى از طريق برقرارى ارتباط به منظور ايجاد دگرگونى در بينش و رفتار او، و بر سه عنصر اصلى: پيام دهنده، پيام گيرنده و محتواى پيام مبتنى است.»

برخى از تحليلگران اين رشته، «ابزار تبليغ» و برخى ديگر «هدف» را نيز جزء عناصر تبليغ دانسته اند و در يك جمع بندى مى توان عناصر تبليغ را بدين گونه فهرست بندى كرد:

1. پيام دهنده (مبدأ پيام)؛

2. پيام و محتواى آن؛

3. پيام گيرنده (مقصد پيام)؛

4. هدف از پيام رسانى؛

5. ابزار پيام.

نكته اى كه بايد بر آن تأكيد كرد، اين است كه در تبليغ، صرف رساندن يك انديشه و نظر، منظور نيست؛ بلكه «اقناع» يا «ترغيب» به منظور «تغيير رفتار»، در تبليغ نهفته است. اگر موارد مختلف تبليغات، خواه دينى و خواه سياسى و اقتصادى و غير آن را در نظر بگيريم، بدون ترديد بدين جا مى رسيم كه هدف پيام رسان، تنها اداى يك پيام نيست؛ بلكه مبلّغ مى كوشد مخاطب خويش را «قانع» سازد و به هدف مورد نظر مايل گرداند و احساس و گرايش او را برانگيزاند.

«هر بار كه راديو و تلويزيون را روشن مى كنيم، هر بار كه كتاب، مجله يا روزنامه اى را باز مى كنيم، كسى سعى مى كند به ما بياموزد، ما را براى خريد كالايى راضى كند يا براى رأى دادن به فلان كانديدا يا صحّه گذاشتن به فلان مسئله از اقدام صحيح، حقيقى يا زيبا ما را «اقناع» كند. اين هدف، در تبليغات كاملاً واضح است. سازندگان محصولات تقريبا مشابه همچون: آسپرين، خميردندان، پودر رختشويى يا كانديداهاى سياسى، مقادير بسيارى پول خرج مى كنند تا ما را براى خريد محصولى كه آنها بسته بندى كرده اند، «اقناع» كنند.»

از راههاى مختلفى مى توان موجبات تغيير رفتار افراد را فراهم كرد؛ مثلاً از راه تطميع يا تهديد يا شرم حضور و رودربايستى؛ اما اگر از راه تبليغ، تغيير رفتار را در فرد يا افرادى به وجود آورديم، معنايش اين است كه از راه ترغيب و اقناع، تغيير رفتارى داوطلبانه و از روى ميل و رغبت به وجود آورده ايم. در اين صورت، كارى تبليغى انجام داده ايم و به يك هدف تبليغى رسيده ايم.

خطابه

«خطابه» يكى از راههاى تبليغ است. خطيب با ايراد خطبه و سخنرانى، تلاش مى كند كه شنوندگان و مخاطبان خود را ترغيب و اقناع كند تا رفتار مورد نظر او را انجام دهند. خطابه، علم يا فنّى است كه سابقه ديرينه دارد و از قرنها پيش مورد توجه دانشمندان بوده و تاكنون كتابهاى متعددى درباره آن نوشته شده است. ارسطو (322 ق.م) حكيم نامدار يونانى در بين آثار علمى خود، كتابى درباره فنخطابه (ريطوريقا) داشته كه امروز ترجمه فارسى آن به قلم «پرخيده ملكى» موجود است. در عصر حاضر نيز كتابهاى فراوانى در ايران و كشورهاى ديگر در اين زمينه نوشته شده است كه چند نمونه از آنها را نام مى بريم:

1. آيين سخنورى، محمدعلى فروغى؛

2. سخن و سخنورى از نظر بيان و فن خطابه، گفتار فلسفى؛

3. آيين سخنورى و نگارش، عسكر حقوق؛

4. اصول و مبادى سخنورى، محمدباقر شريعتى سبزوارى؛

5. روشهاى تبليغ و سخنرانى، صادقى اردستانى؛

6. سخنران خوبى باشيد، ريچارد دنى، ترجمه حبيب اللّه آقا رمضان سنگتراش و نازنين نجفيان؛

7. چگونه زيبا سخن بگوييم، محمدرضا تقدّمى؛

8. فن خطابه، سيد صدرالدين صدربلاغى.

برهان خطابى

در اعتبار خطابه كافى است توجه داشته باشيم كه حكماى قديم، برهان خطابى را در كنار برهان منطقى، جزء برهانها و حجتها شمرده و آن را «برهان صناعى» ناميده اند كه بيشتر بر قياس و تمثيل و استقراء استوار است، در برابر برهان منطقى كه «برهان غير صناعى» ناميده مى شود.

در حجت وكات تن و سر و دست و چشم و ابرو در اين زمينه بسيار مهم و ظريف است. از اين رو، بايد حركات و اشارات او با محتواى سخنش هماهنگ و متناسب باشد؛ مثلاً اگر از آسمانها و كهكشانها سخن مى گويد، به بالا و سمت آسمان اشاره كند و اگر از توفيق دانشمندان در اكتشافات در عمق زمين و درياها و اقيانوسها بحث مى كند، به پايين اشاره كند و اگر تفاوت ديده ها و شنيده ها را از لحاظ اطمينان بخواهد بيان كند، دست به سمت گوش و چشم خود ببرد.

در هر حال، نبايد بدون هيچ گونه اشاره و حركت صحبت كرد و نبايد بى قاعده اشاره كرد و دستها را حركت داد. براساس تأثير اشارات و حركات گوينده است كه سخنرانيهاى راديويى يا آنچه از نوار صوتى شنيده مى شود، فاقد اين تأثير مضاعف مى باشد.

ادامه دارد... .

منبع :

مجله مبلغان : آبان و آذر 1386، شماره 97


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۵۴:۳۸ ] [ مشاوره مديريت ]

آفات خطابه

يكى از بهترين شيوه هاى انتقال پيام در تبليغ، بيان مطالب به صورت سخنرانى و خطابه است ليكن آسيبها و آفاتى نيز براى آن متصوّر مى باشد.

در اين سطور قصد داريم تا برخى از آفتهاى خطابه را مورد تحليل و بررسى قرار دهيم.

1. عدم آمادگى علمى

هر سخنران، بايد در مورد موضوع سخنرانى خويش اطلاعات كاملى داشته باشد تا مخاطبان براساس صلاحيت علمى و اطلاعاتى او، سخنانش را قبول كنند. خطيب بايد در حدّ خودش دين شناس باشد، موضوعاتى را كه براى مجلس خطابه آماده مى كند، به خوبى بفهمد تا مخاطبان را آن چنان كه شايسته است اقناع كند.

در دين اسلام، سخن گفتن از روى علم و بصيرت و لب فرو بستن از بيان نادانسته ها، يكى از حقوق خداوند بر بندگانش شمرده شده است؛ چنان كه امام باقر عليه السلام در پاسخ زراره كه پرسيد: «مَا حَقُّ اللّهِ عَلَى الْعِبادِ؛ حق خداوند بر بندگانش چيست؟» فرمودند: «أنْ يَقُولُوا مَا يَعْلَمُونَ وَيَقِفُوا عِنْدَ مَا لاَ يَعْلَمُونَ؛ آن است كه آنچه را كه مى دانند، بگويند و در چيزى كه نمى دانند، توقف نمايند.»

زبان در دهان اى خردمند چيستكليد در گنج صاحب هنر

چو در بسته باشد چه داند كسىكه گوهرفروش است يا پيله ور

بدون علم و آگاهى سخن گفتن، گاهى بدين صورت است كه خطيب موضوعى را مورد بحث قرار مى دهد كه در تخصص او نيست و از آن بى اطلاع است. ديگر آنكه در مطلبى بحث كند كه در تخصص او است؛ ولى براى مهيا شدن بايد وقت مطالعه و مراجعه داشته باشد و اگر بخواهد بدون مراجعه سخن بگويد، بدون علم سخن گفته است. خطيبى كه بدون علم و آگاهى، مطالب خود را در كرسىخطابه مورد بحث و بررسى قرار مى دهد، با اين كار:

الف. ارزش كلام و شخصيت خود را كاهش مى دهد.

ب. خود را نزد مخاطب متهم مى سازد. على عليه السلام فرمودند: «لاَ تَقُلْ مَا لاَ تَعْلَمُ فَتُتَّهَمَ بِإخْبَارِكَ بِمَا تَعْلَمُ؛ درباره چيزى كه از آن علم [و اطلاع] ندارى سخن مگوى، چه اين [كار موجب مى شود] كه در هنگام گفتن از روى علم نيز متهم شوى.»

ج. دچار لكنت زبان مى شود. از جمله عواملى كه موجب مى شود خطيب نامفهوم سخن بگويد و احيانا دچار لكنت زبان گردد، دو دلى و ترديد در صحت مطلبى است كه مى خواهد بيان نمايد. على عليه السلام فرمودند: «لاَ تُحَدِّثْ مَا تَخَافُ تَكْذِيبَهُ؛ سخنى كه مى ترسى مورد تكذيب واقع شود، نگو.»

اگر خطيب بخواهد يك سخنرانى خوب و قانع كننده براى مخاطبان ارايه كند، بايد چند برابر وقت سخنرانى، به جمع آورى مطالب بپردازد.

در سفرى كه به زيارت امام رضا عليه السلام داشتيم، در خدمت دوستان به محضر حضرت آية اللّه فلسفى، برادر مرحوم فلسفى، شرفياب شديم. از ايشان درباره خاطراتى كه از برادرشان داشتند، سؤال كرديم. فرمودند: «ايشان در اين اواخر براى هر سخنرانى شش ساعت مطالعه مى كردند.»

وقتى خطيب به اندازه كافى در خصوص موضوع سخنرانى خود مطالعه نكرد و مطالب را آماده ننمود، در هنگام سخنرانى دچار مشكلاتى مى شود كه از جمله آنها مى توان به عدم اعتماد به نفس اشاره كرد. «ديل كارنگى» مى گويد: تا آنجا كه مى توانيد مطلب جمع آورى كنيد. براى اين آنها را گرد آوريد كه اعتماد به نفس بيشترى در شما توليد شود.»

اشكال ديگرى كه خطيب در هنگام سخنرانى به آن مبتلا مى شود، آن است كه در حين خطابه، به جهت نبود مطلب كافى شروع به تكرار مطالب مى كند كه اين كار موجب خستگى مخاطب شده، او را نسبت به شنيدن ادامه سخنرانى بى رغبت مى كند. به علاوه، اين كار باعث مى شود خطيب از موضوعى به موضوع ديگر برود و به اصطلاح از اين شاخه به آن شاخه بپرد. با اين كار وى پيوندى بين موضوعات بيان شده برقرار نكرده، اعتماد به نفس خود را از دست مى دهد؛ در نتيجه ممكن است عصبانى شده و حتى با مشاهده مشكلى كوچك در مجلسى به مخاطبان اهانت كند و ادب خطابه را رعايت ننمايد؛ بنابراين، براى اينكه خطيب به اين آفت خطابه گرفتار نشود، لازم است براى موضوع سخنرانى به اندازه كافى مطالب مفيد جمع آورى كند و در هنگام ارائه آنها، نظم و ترتيب را مراعات كند.

2. عدم تناسب موضوع

گاه اتفاق مى افتد كه خطيب تناسب مطلب با مجلس را رعايت نمى كند و موضوعى را كه براى بحث انتخاب كرده، شايسته مجلس و متناسب با فهم مخاطبان نيست؛ در نتيجه به آنها ستم مى كند.

علم و آگاهى خطيب به موضوع بحث، بدان معنى نيست كه او مجاز باشد در هر مجلسى و براى هر مخاطبى، آنچه را كه در آن موضوع آماده كرده و آگاهى دارد، بگويد؛ چرا كه اين كار خلاف بلاغت و موقعيت شناسى است و آسيبى است كه خطيب و خطابه را تهديد مى كند.

مرحوم فلسفى رحمه الله مى گويد: مجلسى را به مناسبت سالگرد يكى از روحانيان بزرگ و عالى قدر تشكيل داده بودند. براى سخنرانى در آن مجلس از واعظ تحصيل كرده و لايقى كه مى توانست به خوبى و شايستگى عهده دار مجالس سنگين شود، دعوت شده بود. او موقعى كه منبر رفت، مشاهده كرد چند نفر از روحانيان كه در دل از روش اجتماعى و مشى سياسى آنان ناراحت و متأثر بود، در مجلس حضور دارند. ديدن آن چند نفر احساس واعظ را به شدت تحريك نمود و آن چنان تحت تأثير قرار گرفت كه از مجتهد بزرگوار و فقيه عالى قدرى كه مجلس به مناسبت سالگرد او تشكيل يافته بود، غافل شد و تمام توجه وى به عواطف درونى خودش معطوف گرديد و سخن را از مذمت علماى سوء آغاز نمود و در اين باره روايات متعددى خواند و تا پايان مجلس از بحث علماى سوء خارج نشد. نتيجه آن سخنرانى نامتناسب و غيربليغ آن شد كه علما و افراد محترمى كه در مجلس حضور داشتند، سخت رنجيده خاطر و متأثر شدند و گمان بردند كه خطيب مجلس اين سخنان را درباره عالم متوفى گفته است؛ از اينرو، وى را ملامت نمودند.

3. شتاب زدگى

يكى ديگر از آفتهاى خطابه، شتاب زدگى در سخنرانى است. عجله و شتاب در سخنرانى، موجب پيوستن كلمات به يكديگر مى شود كه در نتيجه موضوع مورد بحث براى شنوندگان نامفهوم مى ماند. همچنين جاذبه سخن خطيب در نزد مخاطب از بين مى رود؛ زيرا در اين حال، آهنگ سخن در كلمات رعايت نمى شود. در حالى كه در طى خطابه، كلمات بايد با صراحت به پايان برسند و موارد فصل و وصل مراعات گردد و كلماتى كه آخر آنها شدت ادا و يا نرمى در تلفظ لازم دارند، رعايت شوند؛ ولى عجله و شتاب، تمام كلمات را به هم متصل ساخته و لطافت كلام را از بين مى برد. از طرفى، شنونده نيز بايد مجال شنيدن و فكر كردن داشته باشد؛ از اينروى، خطيب بايد ايستگاهها را در نظر بگيرد و موارد تعجب و استفهام را هم مشخص سازد. و اگر شعر مى خواند، دكلمه وار باشد تا كلمات آهنگين تعبير گردد و در طى كلام، به شنونده مجال تفكر داده شود.

البته خطيب بايد متوجه باشد كه كلمات را هم خيلى با كندى و سنگينى بيان نكند. خود اين عمل موجب ملالت مخاطب مى شود و او را از شنيدن باز مى دارد.

از امورى كه سبب شتاب زدگى در ارائه مطالب مى شود عدم تنظيم آنهاست. خطيب با مرتب و منظم كردن مطالب و دانسته هاى خود، داراى قدرت ابتكار و متانت در سخنرانى خواهد شد كه خود موضوعى بسيار اساسى در خطابه است.

4. عدم مراعات هماهنگى

از نكات مهمى كه خطيب بايد در هنگام سخنرانى آن را مراعات كند تا كلامش هرچه بهتر و بيشتر در مخاطب اثر بگذارد و افراد بيشترى را به خود و سخنانش جذب كند، اصل طبيعى و فطرى هماهنگى است كه از فنون مهم سخنورى به شمار مى رود. سخنران بايد به گونه اى حرف بزند كه مطلب مورد بحث با كيفيت صوت، وضع قيافه، صداى خفيف يا شديد، حركات دست و زبان و اندام و... منطبق باشد.

آنجا كه مى خواهد براى اميدوارى پاكان و تشويق نيكوكاران از پاداش الهى و رحمت نامحدود خداوند مهربان سخن بگويد، يا آنكه مى خواهد به گناهكاران نادم و تائب، مژده مغفرت و بخشش دهد و آنان را به عفو الهى دلگرم سازد، حتما بايد با صداى پرمهر، كلمات دلنواز، آهنگى نرم و قيافه اى اميدبخش سخن بگويد. به عبارتى، سخن خطيب به گونه اى بايد باشد كه در مجلس، جوّ رحمت به وجود آيد تا شنوندگان با استماع سخنان او اشك شوق بريزند و با اميدوارى به فيض نامحدود الهى مجلس پايان پذيرد. آنجا كه مى خواهد گناهكاران جسور و بى باك را به خود آورد، پرده غفلتشان را بدرد و از روز قيامت و كيفر گناه آگاهشان سازد، با آهنگى نگران كننده اعلان خطر كند.

اگر خطيب هماهنگى را رعايت نكند و مثلاً بشارت رحمت و مژده مغفرت الهى را با آهنگى خشن و قيافه اى تلخ ادا كند، همچنين خشم خداوند و مجازات گناهكار را با آهنگى نرم و قيافه اى شاد القا كند، مخاطبين دچار تضاد روحى مى گردند. نه نيكوكاران و پاك دلان آن طور كه بايد از بشارت او اميدوار مى شوند و نه گناهكاران و آلودگان از هشدار وى آن طور كه بايد احساس خوف و خطر مى نمايند.

رسول اعظم صلى الله عليه و آله و ائمه طاهرين عليهم السلام كه مبلغان رسالات الهى و داعيان الى اللّه بودند، براى آنكه در مردم اثر شايسته بگذارند و تعاليم الهى را هرچه بهتر و بيشتر در آنها نفوذ دهند، اين اصل را در گفتار خويش رعايت مى نمودند. درباره پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله آمده است كه: «كَانَ رَسُولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله إذَا خَطَبَ قَالَ فِى خُطْبَتِهِ أمَّا بَعْدُ فَإذَا ذَكَرَ السَّاعَةَ اشْتَدَّ صَوْتُهُ وَاحْمَرَّتْ وَجَنَتَاهُ؛ رسول خدا صلى الله عليه و آله موقعى كه خطبه مى خواند، در خطبه اش مى فرمود: اما بعد، و وقتى از قيامت ياد مى كرد، آهنگ صدايش تشديد مى گرديد و چهره مباركش سرخ مى شد.»

على عليه السلام وقتى مردم را به جهاد دعوت مى كرد و آنها در جبهه جنگ حاضر نمى شدند، سخت ناراحت مى شد و خشم درونى خود را در قالب الفاظى تند و آتشين بر زبان مى آورد. در مورد سرپيچى مردم كوفه از جنگ با خوارج فرمودند: «الذَّلِيلُ وَاللّهِ مَنْ نَصَرْتُمُوهُ وَالْمَغْرُورُ مَنْ غَرَرْتُمُوهُ وَأصْبَحْتُ وَلاَ أطْمَعُ فِى نَصْرِكُمْ وَلاَ أُصَدِّقُ قَوْلَكُمْ فَرَّقَ اللّهُ بَيْنِى وَبَيْنَكُمْ وَأبْدَلَكُمْ بِى غَيْرِى وَأبْدَلَنِى بِكُمْ مَنْ هُوَ خَيْرٌ لِى مِنْكُمْ؛ به خدا قسم! ذليل آن كسى است كه شما يار و ناصرش باشيد و مغرور آن كسى است كه شما [با خدعه] اغفالش نماييد [و به راه باطلش سوق دهيد]. صبح نمودم در حالى كه نه به يارى شما طمع دارم و نه گفتار شما را تصديق مى نمايم. خداوند بين من و شماها جدايى افكند و به جاى من ديگرى را به شما بدهد و به جاى شماها كسانى را كه بهتر از شما هستند به من عنايت فرمايد.»

5. تضاد گفتار با عمل

مخاطبان يك خطيب قبل و بعد از سخنرانى، خاموش و آرام اما دقيق و زيركانه، رفتار او را مورد بررسى قرار مى دهند. اگر رفتار خطيب را با گفتارش همگون احساس كنند، از عمق جان سخنرانى و مواعظ او را دنبال مى كنند؛ ولى اگر كردار خطيب را خلاف اظهاراتش احساس كردند، به سخنان او با تمسخر مى نگرند؛ از اينرو، عامل بودن خطيب به گفته هاى خود، از اهميت بسيار زيادى برخوردار است.

در اوايل ظهور اسلام، از جمله عللى كه باعث پيشرفت دين الهى و گرايش مردم به اسلام شد، عمل رسول گرامى اسلام به گفتار خود بود. آن حضرت، هر آنچه از احكام دين را به مردم ابلاغ مى فرمود، خود پيش از ديگران به كار مى بست و به موقع آن را اجرا مى كرد. على عليه السلام كه خود تربيت يافته آن حضرت بود، مى فرمايد: «أيُّها النَّاس إنِّى وَاللّهِ مَا أحُثُّكُمْ عَلَى طَاعَةٍ إلاَّ وَأسْبِقُكُمْ إلَيْهَا وَلاَ أنْهَاكُمْ عَنْ مَعْصِيَةٍ إلاَّ وَأتَنَاهَى قَبْلَكُمْ عَنْهَا؛ اى مردم! به خدا قسم [هيچ وقت] شما را به طاعتى ترغيب ننمودم، مگر آنكه خود قبل از شما به آن سبقت جستم و [هيچ وقت] شما را از معصيتى نهى ننمودم، مگر آنكه خويشتن را پيش از شما از آن باز داشتم.»

اگر خطيب اهل عمل نباشد، تبليغ او كارساز نبوده، به هدف نمى رسد. در تعبيرات روايى، از رسول اكرم صلى الله عليه و آله چنين روايت شده است: «مَثَلُ الَّذِى يُعَلِّمُ الْخَيْرَ وَلاَ يَعْمَلُ بِهِ مَثَلُ السِّرَاجِ يُضِى ءُ لِلنَّاسِ وَيَحْرِقُ نَفْسَهُ؛ كسى كه [به مردم] نيكى بياموزد و خود عمل نكند، مانند چراغى است كه ديگران را روشن مى سازد و خود را مى سوزاند.» از امام صادق عليه السلام نيز نقل شده است كه فرمودند: «اَلدَّاعِى بِلاَ عَمَلٍ كَالرَّامِى بِلاَ وَتَرٍ؛ عالم بى عمل، همانند تيرانداز بدون كمان است.»

اگر خطيب اهل عمل نباشد، خداوند نفوذ كلام او را از بين مى برد و نمى تواند مردم را به سوى حق هدايت كرده، از زشتيها بازشان بدارد. امام صادق عليه السلام فرمودند: «اِنَّ الْعَالِمَ اِذَا لَمْ يَعْمَلْ بِعِلْمِهِ زَلَّتْ مَوْعِظَتُهُ عَنِ الْقُلُوبِ كَمَا يَزِلَّ الْمَطَرُ عَنِ الصَّفَا؛ همانا هنگامى كه عالم به علم خود عمل نكند، مواعظ او بر قلبها مى لغزد [و در آن نفوذ نمى كند]؛ همان گونه كه آب باران بر سنگ غيرقابل نفوذ مى لغزد.»

همچنين رفتار نامطلوب خطيب و ناهماهنگى رفتار و عمل او، موجب بى رغبتى مردم به فراگيرى علم دين مى شود و آنها را از اين فريضه الهى دور مى سازد. على عليه السلام فرمودند: «اِنَّمَا زَهِدَ النَّاسُ فِى طَلَبِ الْعِلْمِ كَثْرَةَ مَا يَرَوْنَ مِنْ قِلَّةِ مَنْ عَمِلَ بِمَا عَلِمَ؛ همانا مردم در طلب علم بى رغبت مى شوند، به دليل آنكه فراوان شاهد كمبود عالم با عمل هستند.»

مرحوم فلسفى رحمه الله در خصوص آفت تضاد حرف و عمل خطيب و اثرات زيانبار آن مى گويد: «واعظ تحصيل كرده و عالمى بود كه چند سال قبل از دنيا رفت. او را مى شناختم و به اخلاقش واقف بودم. او در منابر چيزهايى را به مردم سفارش مى نمود كه خودش به آنها عمل مى كرد. او در كار بعضى از زنان نادان بسيار حساس بود و سخت رنج مى برد و مكرر در منابر تذكر مى داد. مى گفت: در يكى از روزها كه به طرف مجلس مى رفتم، زنى را ديدم كه در نهر اميريه رخت مى شويد. از ديدن آن نارحت شدم. به مجلس آمدم و پس از چند دقيقه توقف، منبر رفتم. جمعيت زيادى بود. در اواخر منبر، احساس درونى ام مرا واداشت پيرامون شستن لباسها در نهر تذكرى بدهم. اوّل آن را كه بين راه ديده بودم، به اطلاع حضار رساندم. سپس گفتم: به اينان بگوييد انصاف داشته باشيد، آب مشروب را كثيف نكنيد، پليديها را به خورد مردم ندهيد، سلامتشان را به خطر نيندازيد و لباسهاى چركين را در نهرها نشوييد!

سخنم تمام شد. منبر را ترك گفتم. در راه، عده زيادى با من مصافحه كردند و دست دادند. خيابان فرعى را طى نموده، به اميريه خيابان اصلى رسيدم. عده زيادى از مردان و زنان مستمع نيز آن راه را پيمودند. در خيابان اميريه كنار نهر نشستم تا دستهايم را بشويم. در حالى كه مى شستم، يكى از حاضران مجلس بالاى سرم ايستاد و حرفهاى مرا مانند خود من تكرار كرد و با صداى بلند گفت: انصاف داشته باشيد، دستهاى آلوده خود را در نهر نشوييد، آب مشروب مردم را كثيف نكنيد، پليديها را به خوردشان ندهيد و سلامت آنان را به خطر نيندازيد!

واعظ محترم گفت: من پيش از سخنان گوينده، متوجه نبودم كه شستن دست در آب جارى، يك قسم آلوده كردن آب است و من ناآگاه مرتكب اين تخلف شدم. گفته هاى او مردم را متوجه من نمود و با تبسمى آميخته به استهزاء مرا نگاه مى كردند. آنقدر خجلت زده و شرمنده گرديدم كه برخاستن از كنار نهر و نگاه كردن به مردم، برايم بسى دشوار و سنگين بود. خلاصه برخاستم و رفتم و فردا ناآگاهى خود را براى شنوندگان توضيح دادم.»

6. وضعيت نامطلوب خطيب

داشتن وضعيت نامطلوب و ظاهرى نامرتب از سوى خطيب، از آفتهايى است كه از جذابيت سخنران مى كاهد. معمولاً برخوردهاى اوليه، اثراتى هميشگى در مخاطبان به جاى مى گذارند؛ بنابر اين، براى ارائه يك سخنرانى موفق، داشتن ظاهرى آراسته از ضروريات است.

چگونگى وضع ظاهر و پوشاك خطيب، گوياى شخصيت درون او است. بعيد به نظر مى رسد خطيبى كه با ظاهرى آشفته و نامرتب در برابر مخاطبين ظاهر مى شود، نظر آنها را به خود جلب كند. حضور شايسته در برابر شنوندگان، از مواردى است كه مى تواند در به وجود آوردن ديد و زمينه مثبت در شنوندگان مؤثر واقع شود.

شيوه لباس پوشيدن، سبك آراستن خود و همچنين محيطى كه خطيب براى خود برمى گزيند، بخشى از پيام است كه او به دنياى پيرامون خود ارسال مى كند. بى گمان، سبك زندگى خطيبى كه با ظاهرى مرتب در بين مردم ظاهر مى شود، با زندگى خطيبى كه با موهاى ژوليده، لباس و ظاهرى نامرتب در مقابل مردم ظاهر مى شود، متفاوت است.

اگر در اين باره يك قاعده طلايى وجود داشته باشد، آن قاعده اين است كه خطيب چيزى نپوشد كه باعث انحراف مخاطب از پيام يا كاهش تأثير آن باشد. علاوه بر آن، وضعيت مرتب خطيب باعث اعتماد به نفس او شده، وى را آدمى باتشخّص و باوقار نشان مى دهد. پس بهترين كيفيت را براى وضعيت خود انتخاب كنيد! اين مسئله ممكن است نقش بسيار كمى در عملكردها و تواناييهاى واقعى خطيب داشته باشد؛ اما به طور نمادين، ظاهر خطيب ارائه دهنده پيامى بسيار قوى است و بر تصور ديگران در مورد او اثر بسزايى خواهد گذاشت. به عبارت ديگر، وقتى يك سخنران با سر و وضعى نامرتب در مقابل شنوندگان حاضر شود، شنوندگان همان قدر براى سخنرانى او ارزش قائل مى شوند كه آن سخنران به لباس خود ارزش داده است.

7. طرح شبهه بدون پاسخ قوى

برخورد خطيب با شبهه اى كه عنوان كرده، به دو صورت است: يا براى آن جوابى قانع كننده و قوى دارد و مخاطب خود را قانع مى كند، يا اينكه آن را بدون پاسخ رها كرده، باعث تحكيم شبهه در ذهن شنونده مى شود.

به طور كلى، خطيب بايد در هنگام سخنرانى تا آنجا كه امكان دارد، از طرح شبهات خوددارى كند؛ چون سطح معلومات شنوندگان متفاوت است و ممكن است بعضى از صورتهاى ذيل اتفاق افتد:

1. بعضى از شنوندگان ممكن است اصل شبهه را به خوبى فرا گيرند و آن چنان تحت تأثير واقع شوند كه به جواب شبهه توجه ننمايند. يا آن طور كه بايد پاسخ شبهه را مورد دقت قرار ندهند و در نتيجه، شبهه در ضميرشان استقرار يابد و به آن معتقد شوند، يا تا آخر عمر در آن، دو دل و مردد بمانند.

2. ممكن است بعضى از مخاطبان اصل شبهه را به خوبى فرا گيرند؛ ولى به علت پايين بودن سطح فهم، جواب شبهه را به خوبى نفهمند و بر اثر آن، شبهه در ضميرشان جايگير شود.

3. بيان خطيب در مقام پاسخ گويى، وافى و رسا نباشد و نتواند شبهه را آن طور كه بايد، برطرف كند و در نتيجه، شنونده دچار تضاد درونى گردد و عمرش در كشمكش باطنى طى شود.

4. پاسخ خطيب، برهانى و مستدل نباشد و نتواند شنونده را قانع نمايد. در اين صورت، لكه شبهه از صفحه خاطر شنونده زدوده نمى شود و براى هميشه يا براى مدتى اسير گمراهى خواهد بود.

اگر در مواردى خطيب مجبور شود شبهه اى را در سخنان خود مطرح كند، بهتر است در آغاز سخن، پاسخ شبهه را به صورت يك بحث اساسى بيان كند و پيرامون آن به قدر كافى توضيح دهد و مطلب را به گونه اى براى مخاطبان روشن كند كه وقتى اصل شبهه طرح مى شود، جواب آن همه شنوندگان را قانع كند.

راه ديگر تقويت شنوندگان در نقطه آسيب پذيرى آنهاست. و بهترين راه رسيدن به اين منظور، حمله ضعيف به باورها و عقايد آنها است. در معرض نقد قرار گرفتن قبلى، به شكل حمله رقيق به باورهاى شنوندگان، پديده ماهرانه اى است كه توسط ويليام مك گواير و همكارانش كشف شده و به اسم «اثر تلقيحى» نامگذارى گرديده است. مك گواير مى گويد: اگر شخصى قبلاً در معرض پيامى مختصر قرار بگيرد كه بعد بتواند آن را رد كند، در قبال پيام كامل بعدى و مشابه، مصونيت پيدا مى كند. درست همان طور كه مقدار كمى ويروس تضعيف شده، شخص را در مقابل حمله كامل بعدى ويروس مصونيت مى بخشد.

در آزمايش «ويليام مك گواير» و «ديميترى پاپا جورجيس»، گروهى از مردم به اظهار عقايد خود مبادرت ورزيدند. آنگاه اين عقايد در معرض انتقادى خفيف قرار گرفت و سپس اين حمله رد شد. اين مردم آنگاه در معرض استدلالى محكم عليه عقايد اوليه خود قرار گرفتند. اعضاى اين گروه تمايل كم ترى براى تغيير عقايد خود نشان دادند تا اعضاى گروه گواه كه عقايدشان قبلاً در معرض حمله اى خفيف قرار نگرفته بود. در واقع، اينها عليه تغيير عقيده تلقيح شده، نسبتا مصونيت پيدا كرده بودند.

طرح شبهه در سخنرانى از طرف خطيب و عدم ارايه پاسخ قوى و مستدل، از جمله عواملى است كه جاذبه خطابه را كاهش مى دهد.

8. عوام فريبى

مراد از عوام فريبى استفاده خطيب از خواب غفلت، جهالت و نادانى مخاطب به نفع پيامى است كه مى خواهد براى او ارائه دهد.

اينكه خطيب در بيان سخنان و مطالب خود، از ايمان و اعتقادى كه شنوندگان از طريق جهالت و نادانى، و از يك سلسله خرافات به دست آورده اند، جهت جذب مخاطبان استفاده كرده، آن را تثبيت و يا امضا بكند، آفتى است كه به شدت از آن نهى شده است. شهيد مطهرى رحمه الله در خصوص استفاده نكردن از جهالت مردم مى گويد: در كلام امير المؤمنين على عليه السلام در خصوص پيامبر صلى الله عليه و آله نقل است كه آن حضرت «طَبِيبٌ دَوَّارٌ بِطِبِّهِ قَدْ اَحْكَمَ مَرَاهِمَهُ وَأحْمَى مَوَاسِمَهُ» بعد ذيلش مى فرمايد: «يَضَعُ ذَلِكَ حَيْثُ الْحَاجَةُ اِلَيْهِ مِنْ قُلُوبٍ عُمْىٍ وَآذَانٍ صُمٍّ وَاَلْسِنَةٍ بُكْمٍ.» پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله ابزار و وسايلى كه به كار مى برد، يك جا قدرت و يك جا مرهم به كار مى برد يك جا با خشونت و صلابت رفتار مى كرد، يك جا با نرمى؛ ولى مواردش را مى شناخت و بعد اين طور تعبير مى كند: در همه جا از اين وسايل كه استفاده مى كرد، در جهت بيدارى و وآگاهى مردم استفاده مى كرد. شمشير را جايى مى زد كه مردم را بيدار كند، نه به خواب كند. اخلاق را در جايى به كار مى برد كه سبب آگاهى و بيدارى مى شد. شمشير را در جايى به كار مى برد كه دل كورى را بينا مى كرد، گوش كرى را شنوا مى كرد، چشم كورى را باز مى كرد، زبان گنگى را گويا مى كرد؛ يعنى تمام وسايلى كه پيغمبر به كار مى برد، در جهت بيدارى مردم بود.»

در تاريخ نقل شده است كه وقتى فرزند پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله به نام ابراهيم از ماريه قبطيه از دنيا رفت، همان روز خورشيد گرفت. مردم مدينه، زن و مرد يك زبان شدند كه خورشيد به خاطر حزنى كه عارض پيغمبر صلى الله عليه و آله شده است گرفت؛ اما پيامبر از اين قضيه و پيش آمد كه نقطه ضعف مردم بود، براى تثبيت موقعيت خود استفاده نكرد. آن حضرت مردم را آگاه كرد و علم و معرفت آنها را نسبت به اين مسئله بالا برد.

خطيبى كه مطالب خود را با دليل و برهان آماده كرده، پيام خود را با منطق به مخاطبانش ابلاغ مى كند، نيازى به استفاده از جهالت مردم ندارد.

9. عوام زدگى

آفت ديگرى كه خطابه و خطيب را مورد تهديد قرار مى دهد و به تعبير شهيد مطهرى آفتى است كه جامعه روحانيت را فلج كرده و از پا درآورده است، عوام زدگى مى باشد.

شهيد مطهرى درباره اين آفت مى فرمايد: «روحانيت ما در اثر آفت عوام زدگى، نمى تواند چنان كه بايد پيشرو باشد و از جلو قافله حركت كند و به معنى صحيح كلمه هادى قافله باشد. مجبور است در عقب قافله حركت كند. روحانيت عوام زده ما چاره اى ندارد از اينكه آنگاه كه مسئله اى اجتماعى مى خواهد عنوان كند، به دنبال مسائل سطحى و غير اصولى برود و از مسائل اصولى صرف نظر كند و يا طورى نسبت به اين مسائل اظهار نظر كند كه با كمال تأسف علامت تأخّر و منسوخيت اسلام به شمار رود و وسيله به دست دشمنان اسلام بدهد. روحانيت عوام زده ما چاره اى ندارد از اينكه همواره سكوت را بر منطق، سكوت را بر تحرك، نفى را بر اثبات ترجيح دهد؛ زيرا موافق طبيعت عوام است. حكومت عوام منشأ رواج فراوان ريا و مجادله و تظاهر و كتمان حقايق و آرايش قيافه و پرداختن به هيكل و شيوع عناوين و القاب بالا بلند در جامعه روحانيت مى باشد.»

امام صادق عليه السلام خطاب به يكى از اصحاب خود فرمودند: «هرگز همرنگ جماعت نباش كه بگويى من تابع مردم هستم و من هم يكى از مردم.»

يكى از عوامل عوام زدگى آن است كه خطابه و منبر رفتن نوعى كار و كسب محسوب شود. در اين صورت، از آنجا كه از اين فعالّيت، بهره اقتصادى مورد نظر است، خطيب و منبرى مطالبى را ارائه مى كند كه مورد درخواست و رضايت مخاطب و به عبارتى باب ميل و طبع مشترى واقع شود كه در اين حال هيچگاه سخنانش از حصار و قالب عوامانه خارج نمى گردد. و اين درست برعكس رويه پيامبران است؛ همانطور كه در قران نقل شده است كه آنان در قبال انجام رسالت و وظايف خويش به دنبال بهره مادى و اجرت نبودند.

به قول مولوى:

هر نبى مى گفت با قوم از صفمن نخواهم مزد پيغام از شما

گر ترازو را طمع بودى به مالراست كى گفتى ترازو وصف حال

گر طمع در آينه برخاستىدر نفاق آن آينه چون ماستى

10. تقليد كوركورانه در سخنرانى

آفت ديگرى كه بعضى از خطبا به آن گرفتار مى شوند، تقليد در سخنرانى و به اصطلاح، كليشه اى سخن گفتن است. مراد از تقليد، رفتار حاصل از سرمشق گيرى از رفتار فرد ديگرى مى باشد. در اين پديده، رفتار شخص به واسطه رفتار مرجع تغيير مى كند. به عبارت ديگر، شخص با مشاهده يك مدل مى تواند رفتار مشابه آن را در خود ايجاد كند. چنانچه اين تقليد بدون پشتوانه بينشى و فاقد قدرت تشخيص صواب از ناصواب باشد، مردود است؛ چيزى كه قرآن از آن به شدت نكوهش مى كند كه چرا بدون علم و بصيرت، كوركورانه از ديگران و گذشتگان تقليد مى كنند.

گاهى بعضى از سخنوران، بر اثر مجذوب شدن به شخصيت سخنوران ديگر، تلاش مى كنند همانند آنها سخن بگويند. حتى در لحن كلام و صدا نيز از آنان تقليد مى كنند. غافل از اينكه خطيبى كه در جاده تقليد از ديگران قدم مى زند، هيچ گاه به خلاقيت و ابتكار در سخن نخواهد رسيد و سخنانش تا جذابيت فاصله اى بسيار خواهد داشت.

يكى از عوامل جذاب بودن سخنان سخنوران نامى، در اين است كه آنها خودشان هستند و از ديگران تقليد نمى كنند.

11. اضطراب

اضطراب باعث مى شود كه خطيب در استفاده از كلماتى كه مايل است آنها را در سخن خود به كار برد، دچار مشكل شود؛ در نتيجه، ميزان به كارگيرى كلمات نامناسب افزايش يافته، به دنبال آن تلاش براى تصحيح سخن و روشن كردن آن فزونى يابد.

12. كم رويى

در برخى مواقع، كم رويى خطيب سبب كم گويى مى شود. در چنين حالتى، سخنران توانايى ابراز پيام به صورت مستقيم و روشن ندارد، در نتيجه، سعى دارد به صورت غير مستقيم ديدگاه خود را مطرح كند. غير مستقيم شدن سخن باعث مى شود كه يك جمله سهل و آسان به جملات مبهم و توأم با ترديد تبديل شود، در نتيجه، خطيب را به كم گويى مبتلا كند.

13. نداشتن فكر و ديدگاه روشن

گاهى روشن نبودن فكر و ديدگاهى كه خطيب در مقام بيان آن است، سبب طولانى شدن سخن مى شود. وقتى خطيب به دانش و ديدگاهى در خصوص موضوعى دست يافته، اما هنوز به صورت كامل براى خود حلاجى نكرده است، به جهت نداشتن فكر روشن و عدم توانايى در توضيح و تبيين موضوع، به درازگويى و اطاله كلام مى افتد.

14. فراموش كردن هدف

فراموش كردن هدف سخنرانى و گفتگو نيز از ديگر آفات خطابه است. وقتى خطيب هدف خود از بيان مطالب را فراموش كند، دچار حاشيه گويى شده، به مقصد نخواهد رسيد.

برخى از سخنوران، با اينكه اشخاصى تحصيل كرده و عالم هستند و مطالبشان صحيح و قابل استفاده است، متأسفانه با كم ترين مناسبت از موضوع بحث خارج مى شوند، هدف را گم مى كنند و با مطالب متفرق كلامشان به درازا مى كشد كه اين امر براى مخاطبين ملال آور است.

امام صادق عليه السلام فرمودند: «ثَلاثَةٌ فِيهِنَّ الْبَلاغَةُ التَّقَرُّبُ مِنْ مَعْنَى الْبُغْيَةِ وَالتَّبُعُّدُ مِنْ حَشْوِ الْكَلامِ وَالدَّلالَةُ بِالْقَلِيلِ عَلى الْكَثِيرِ؛ سه چيز است كه بلاغت [كلام [در آنهاست: [اوّل] نزديك بودن [سخن]. به هدف و [دوم] دور بودن [كلام گوينده] از حشو و زوايد و [سوم [دلالت [و راهنمايى] كردن شنونده با عبارتى كم، به معانى زياد.»

منبع :

مجله مبلغان : بهمن 1386، شماره 100


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۵۴:۳۶ ] [ مشاوره مديريت ]

 

آداب وعظ و خطابه

موضوع كتاب همان گونه كه از نامش «المراقبات في اعمال السنة» بر مي ايد، احوال و اعمالي است كه بندگان صالح و مؤمنان خالص در طول سال آنها را پاس مي دارند و به جا مي آورند و با دقت و مراقبتي كه در پاسداري آن احوال و انجام آن اعمال به كار مي برند، نفس خويش را هرچه پيراسته تر و جان خويش را هرچه آراسته تر مي سازند. در منازل و سلوك الي الله، هرچه بيشتر پيش مي روند و به پايگاه والاي قرب و وصال خدا نزديك تر مي شوند.

از اينان كه راهيان راه كمال و سالكان صراط وصالند، در جاي جاي كتاب با نام «سالك مراقب» ياد شده است. «سالك مراقب» يعني آنكه همّ و همّت خويش را در سلوك صراط سعادت به كار گيرد و براي آن كه اين راه را به راستي درنوردد و اين طريق را به طهارت طي كند، از هيچ كوشش و مراقبتي دريغ نمي كند. شب و روز كشيك نفس مي كشد كه مبادا نافرماني پيشه كند و به كژروي و بيراهي افتد و روز و شب پاسبان حريم دل مي شود، مبادا خواسته هاي ناروا و انديشه هاي نابجا در آن راه يابد و حريم حبيب، به غبار اغيار آلوده گردد.

در اين باره از ديرباز از سوي عارفان وارسته و عالمان فرزانه كتاب هايي نوشته شده و دفترهايي پرداخته گشته كه هر كدام به جاي خود راه گشا و سودبخش و خواندني و كاربستني است. در اين ميان، كتاب شريف «المراقبات في اعمال السنة» جايگاهي ويژه و سرآمد دارد. نخست از اين روي كه اعمال و عباداتي را كه مؤلّف بزرگوار آورده و انجام آنها را سفارش كرده و چگونه بجا آوردن آنها را ياد داده؛ همه روي نكند كه مردم به نوميدي و در نتيجه به آلودگي بيشتر دچار ايند، و اگر در مجلس او كسان بخصوص و ويژه اي باشند كه اينگونه سخنان مناسب حال آنان نباشد، يا شيوه ي سخن را تغيير دهد يا آن كسان را از آن مجلس به مجلس ديگري فرستد يا در سخن گفتن مراقب حال آنان باشد و چيزي كه بر آنان اثر منفي گذارد نگويد.

مي گويند: حضرت زكريا (ع) هرگاه حضرت يحيي (ع) را در مجلس وعظ خويش حاضر مي ديد، از سخن گفتن درباره ي قهر و خشم خدا و دوزخ و عذاب پرهيز مي كرد، زيرا حضرت يحيي (ع) را حالي بود كه اينگونه سخنان را برنمي تافت، از شنيدن آنها دگرگون مي شد و سخت به اضطراب مي افتاد، فرياد مي كشيد، مدهوش مي گشت و...

در اينگونه مجالس بهتر است از شيوه ي «تبشير» ياري جويند و با يادكرد رحمت و مغرفت و مهرباني و فضل و كرم خدا، شنوندگان را به رحمت خدا اميدوار سازند، البته نه به گونه اي كه گناهكاران فريب خورند و به اميد رحمت و بخشايش خدا بر گناهكاري گستاختر شوند.

بارى، شيوه ي برخورد واعظ با شنوندگان خود بايد چونان شيوه ي پدري فرزانه با فرزندان خود باشد، به گونه اي با آنان برخورد كند و به شيوه اي با آنان سخن گويد كه مناسب حال آنان باشد، بهبود حال آنان را از پي بياورد، رشد و كمال آنان را نتيجه دهد، آنگاه كه ترس و تخويف مناسب حال آنان است، چنان كند و آنگاه كه مژده و اميد به مصلحت آنان است، چنين كند، و مبادا كه ناشايسته و نادانسته كاري كند و سخني گويد كه به مصلحت شنوندگان نباشد و به حال روحي و معنوي آنان زيان رساند و چه بسا به سيه روزي و بدفرجامي آنان بينجامد.

در نقل اخبار و روايات بارىك بين و هوشيار باشد، و از نقل رواياتي كه پذيرشش بر همگان آسان نيست يا به مصلحت همگان نيست و چه بسا دست آويز طنز و طعن در روايات و بلكه طنز و طعن در شريعت مي شود و يا سست ايماني و بد اعتقادي كساني را از پي مي آورد، بپرهيزد – بويژه در اين روز و روزگار كه دين ستيزي و شبهه افكنى، رونق و رواجي يافته و كساني نظام يافته و حساب شده در پي يافتن هرگونه دستاويزي برآمده اند تا ذهن و فكر مردم بويژه عوام را نسبت به دين بدبين سازند و آنان را به سست باوري و كژ اعتقادي و سرانجام، بي ديني بكشانند – در نقل اين گونه روايات مثلاً رواياتي كه براي عملي اندك، ثواب هاي فراوان و پاداش هاي كلان برشمرده اند، واعظ بايد سخت هوشيار باشد يا از نقل آن گونه روايات پرهيز كند و يا آنها را با دليل ها و توجيه هاي انديشه پسندي همراه كند و راه شبهه انگيزي و ناباوري و يا طنز و طعن در آنها را بربندد، مثلاً اگر در جايي اين روايت را براي مردم گزارش كرد كه: هركس فلان دو ركعت نماز را به جاي آورد، خداوند در برابر هر حرفي از قرائت و اذكار آن نماز، قصري آراسته به مرواريد و زبرجد در بهشت بدو مي دهد، چه بسا كساني آن را نامعقول و محال شمارند و به طعن بر آن بخندند، براي پيشگيري از محال شمردن و مقعول نمودن اينكه چگونه مي شود عملي اندك چون دو ركعت نماز آن همه پاداش از پي داشته باشد، مثلاً از اين راه درايد كه مگر نه خداوند به همه ي ما – آن هم نه از پي درخواست يا پاداش عمل – خيالي داده است، كه مي توانيم با ياري آن در يك آن، هزاران شهر آراساته به مرواريد و زبرجد در ذهن خويش برسازيم، خدايي كه چنين قدرتي به ما داده، اين قدرت را نيز دارد كه آنچه را ما در خيال مي آوريم و بدان مي انديشيم و براي رسيدن به آن عملي و عبادتي به جاي مي آوريم به موجودات خارجي و عيني بدل سازد، و آنگونه كه درباره ي بهشتيان روايت شده كه آنها هرچه بخواهند مي يابند، يعني هرچه را در ذهن و خيال آورند، در برابر خود مي بينند. به ديگر سخن قدرت و توانايي دارند كه صورت هاي ذهني و خيالي را به موجودات خارجي و عيني بدل سازند. خدايي كه اين نيروي تبديل تصور به اعيان را حتي در همين دنيا به برخي از بندگانش بخشيده، در قيامت هم مي تواند به همه ي بندگان بهشتي ببخشد. مگر در گزارش هاي معتبر تاريخي نيامده كه به خواست و اراده حضرت رضا (ع) تصوير شيري بر پرده به شيري واقعي و خارجي بدل شد و منكر خبيثي را بردريد و خورد؟ مگر نه اينكه خداوند به موسي اين توان را داد كه چوبي را اژدها سازد و به عيسي اين توان را داد كه با دمي مرده را زنده كند و به محمد اين توان را داد كه با اشارتي شق القمر نمايد؟ مردگاني را زنده نمايد، سنگريزه ها را به سخن درآورد، بيماراني را شفا بخشد و...

حتي پديده هاي فراوان و شگفتي را كه ما همگان در خيال خويش و در خواب خويش مي آفرينيم در بنياد و اساس با پديده هاي عيني و خارجي چندان تفاوتي ندارند، اينك، آنچه را ما در بيداري مي بينيم و مي شناسيم هميشگي و دائمي است و آنچه كه در خواب مي بينيم هميشگي مي بود و آنچه را در بيداري مي بينيم گاهگاهي مي بود، بي گمان خواب را واقعي و حقيقي مي پنداشتيم و بيداري را خيالي و غير واقعى؟

از آنچه گفته آمد مي توان نتيجه گرفت كه به دو ركعت نماز، هزاران قصر آراسته به درّ و مرواريد و پاداش دادن چيزي نامعقول و غير ممكن و بيرون از حوزه ي قدرت خدا نيست. حال اگر به اين قدرت و امكان، لطف و كرم و فضل و بخشش خدا را نيز بيفزاييم – لطف و كرمي كه در همين دنيا نيز گستردگي و بي كرانگي آن را حتي نسبت به دشمنان خدا نيز مي بينيم – جاي شگفتي نخواهد بود، كه خدا از روي كرم عمل اندك بنده اي را آن چنان فراوان پاداش دهد.

خلاصه، اگر واعظ بتواند چنان رواياتي را با توجيه و تحليل هاي انديشه پسند همراه سازد، و آنها را براي ذهن و فكر شنوندگان پذيرفتني نمايد، و راه طعن و طنز و بدبيني را بربندد، در نقل آنها باكي نيست وگرنه چه بهتر كه از آنها درگذرد، و روايات و احاديثي را بخواند كه زمينه ي شبهه انگيزي نداشته باشند و كسي را در آنها مجال طعن نباشد.

بارى همانگونه كه طبيب انسان دوست و وظيفه شناس، براي درمان بيماران خود – بويژه كه بيمارانش افزون باشند و بيماريهاي سختْ علاج داشته باشند – كمال كوشش و مراقبت خويش را به كار مي برد، مبادا در درمان خطا كند و زندگي بيماري را به خطر افكند، واعظ اندرزگو نيز بايد خود را طبيبي وظيفه شناس، شنوندگان و مستمعان را بيماراني نيازمند درمان، سخنان و مواعظ خويش را دارو و درمان بشمارد، و براي درمان بيماري هاي روحي و نفسي شنوندگان خويش، بسي بيش از يك طبيب جسماني دقّت و مراقبت و كوشش و همّت به كار برد، كه بيماريهاي نفساني بسي خطرخيزتر، كشنده تر، ديريابتر و سخت علاجتر از بيماري هاي جسماني است.

نيز بر واعظ اندرزگو كه هر شب و روز پيش از شروع به وعظ، نفس خويش و اعمال خويش را بر صاحبان معطوم روز عرضه و تسليم كند و براي بهبود كار خويش از آنان ياري جويد، سخن خويش را با نام خدا و حمد و سپاس او و درود بر برگزيدگان او بياغازد، از شرّ شيطان و نفس به خدا پناه برد، آنگاه با دقت و مراقبت به وعظ و اندرز و سخنراني پردازد كه اگر چنين كند، خداوند او را ياري مي كند و سخنش را در دل شنوندگان مي نشاند و وعظ و اندرزش را نور و حكمت و هدايت مي سازد.

قصد و غرضش، و همّ و همّتش نيز جز اين نباشد كه باور ديني مردم را قوت بخشد، اعتقادات مذهبي آنان را استوار دارد، آداب شريعت را بدانان بياموزد و ادب مراقبت با خدا و پيامبران و گزيدگان را بدانان ياد دهد، آنان را دوستدار خدا، پيامبران، امامان و خريدار خوبي ها، پاكي ها، درستي ها و نيكي ها سازد و از بدي ها، پلشتي ها، ناروايي ها و چركيني ها بيزارشان سازد و از فريفتگي به دنيا و لذّت هاي زودگذر و نافرجام آن، پرهيزشان دهد.

براي دستيابي آسانتر به اين اغراض و افزودن شور و شوق معنوي شنوندگان، بجاست كه از احوال و اعمال پاكان و عارفان و گزيدگان بسيار ياري جويد و حكايت ها و گزارش هايي را كه درباره ي عبادت و بندگى، پرهيز و پارسايى، خوف و رجاء، عشق و شوق، اخلاص و ايثار و... اين بزرگان و درباره ي لطف و عنايت ها و فضل و بخشش هاي خدا در حقّ آنان آمده، براي شنوندگان خود بازگويد و در هر حال لطف كلام، نرمي بيان، سخن آسان، عبارات روان و زبان مهربان را – كه شيوه ي پيامبران است – از ياد نبرد.

 

پي نوشت:
1- سوره ي بقره، ايه ي 44.

منبع :

مجله خيمه : مهر 1384 - شماره 21


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۵۴:۳۵ ] [ مشاوره مديريت ]

موسسه وعظ و خطابه

تبليغ در ايران اسلامي از ديرباز امري خودجوش بود كه در اين ميان وعاظ و خطبا با بيان مفاهيم مذهبي و مواضع ديني در قبال مسائل مستحدثه جامعه، بخصوص تاريخ معاصر و قرن اخير، نقش مهمي در تهييج افكار و احساسات مردم داشتند. خطابه و وعظ يك هنر بسيار ظريف و غني است. «خطابه‌ از آن جهت كه يك هنر و يك فن است و هر فن و هنر معمولاً مي‌تواند اثر اجتماعي داشته باشد و يك فكر و يك عقيده را تقويت يا تضعيف كند، از بزرگترين عوامل اجتماعي به شمار مي‌رود و هيچ هنري به اندازه هنر خطابه نمي‌تواند اثر اجتماعي داشته باشد.»1

لذا رژيم رضاخان با شناخت عوامل نفوذ كلام روحانيون در ميان مردم در صدد بهانه‌جويي جهت تعرض به اين حرفه برآمد و به بهانه اين كه وعاظ از معلومات كافي برخوردار نيستند و به جاي هدايت، مردم را گمراه مي‌كنند،2 دست به ايجاد مؤسسه وعظ و خطابه زد.

وعاظ و خطباي واقعي هرگز حاضر نبودند مدح رژيم را بگويند. از آنجا كه «هر دولتي و مقامي سخنگويي دارد، مي‌گويند امروز سخنگوي دولت چنين و چنان گفت، يا سخنگوي كاخ سفيد اين‌طور گفت، دين اسلام هم بايد سخنگو داشته باشد، سخنگوي دين، خطبا و اهل منبرند».3

رژيم گذشته دريافته بود كه سخنگوي دين، هرگز دين خود را به دنياي حاكمان نخواهد فروخت، لذا حكومت رضاخان جهت تربيت وعاظ مورد نظر كه از نظر توانايى، در جهت خواسته‌هاي رژيم قرار گيرند، دست به ايجاد چنين مؤسسه‌اي زد كه «گامي به سوي انهدام روحانيت»4 بود. هيأت دولت در 19 خرداد 1315 «ه اي تا بتواند فضيلت انساني را به آ نان بياموزد؟

كلمات قصار

* هر بار كه ناداني كسي را آشكار مي كنم، حاضرانِ مجلس گمان مي برند كه آنچه او نمي داند، من مي دانم.

* [هاتف معبد دلفي مي گويد:] داناترين شما آدميان كسي است كه چون سقراط بداند كه هيچ نمي داند.

* ممكن است يكي از شما بگويد: سقراط! ابلهي نيست كه انسان كاري كند كه جانش به خطر بيفتد؟ در پاسخ خواهم گفت: دوست گرامي! اشتباه تو اين جاست كه گمان مي كني آدمي وقتي كه مي خواهد دست به كاري زند، بايد در اين انديشه باشد كه آن كار به مرگ مي انجامد يا به زندگي؟ نه به اين كه درست است يا نادرست.

* بزرگ ترين موهبت براي آدمي اين است كه هر روز درباره فضايل انساني بگويد و بشنود و درباره خود و ديگران پژوهش كند.

* گريز از مرگ دشوار نيست، گريز از بدي دشوار است؛ زيرا بدي تندتر از مرگ مي دود.

* روش من در زندگي همواره پيروي از عقيده اي بوده است كه پس از پژوهش كافي، برتري آن بر ديگر عقايد آشكار شود.

* زندگي خوب آن زندگي است كه با نيكي و زيبايي و عدالت قرين باشد.

* غذاي روح، دانش است.

* آهو بايد حذر كند از اين كه در برابر شير آيد وگرنه زود طعمه او خواهد شد.

* دو نوع معتقد ساختن هست كه يكي سبب مي شود ما باور كنيم بي آن كه دانا گرديم و ديگري به ما دانستن و شناسايي مي دهد.

* هم چنان كه در باربر پزشك تسليم مي شوي وتن خود را در اختيار او مي گذاري، در برابر استدلال نيز تسليم شو.

عشق

اصول مقدسي را كه راهنماي آدمي در زندگي توانند بود، نه خويشان مي توانند به ما ببخشند و نه به ياري مال و جاه به دست مي آيند، بلكه آدمي تنها در پرتو عشق با آن ها آشنا مي گردد. اگر بتوان جامعه يا سپاهي از عاشقان و معشوقان فراهم آورد، اداره آن بسي بهتر و آسان تر از هر جامعه يا سپاه ديگر خواهد بود؛ زيرا هركس در درست كاري و پرهيزگاري بر ديگران پيشي خواهد جُست.

نيمه گمشده

اگر ما روزي از عشق راستين بهره يابيم وهركس معشوقي را كه نيمه ديگر او و متعلق به اوست به دست آورد و به طبيعت نخستين خويش باز گردد، همه آدميان نيك بخت خواهند شد. ولي چون درحال كنوني بدان كمال نمي توانيم رسيد، لااقل بايد در پيِ معشوقي بگرديم كه فكر و روحش همانند فكر ور وح خود ما باشد...

عشق به زيبايي، منشأ همه خوبي ها در جهان آدميان گرديد.

فرق فيلسوف با ديگران

فرق فيلسوف با مردمان ديگر اين است كه مي كوشد تا روح خود را از گرفتاري تن رها سازد.

آدمي چيست؟

سقراط: آدمي چيست؟

الكيبيادس: در پاسخ اين سؤال نمي دانم چه بايد گفت.

سقراط: ولي اين قدر مي داني كه آدمي به كاربرنده تن است؟

الكيبيادس: آري.

سقراط: مگر به كاربرنده تن جز روح است؟ و روح فرمان رواي تن است؟

الكيبيادس: آري

سقراط: روحي هم كه مي خواهد خود را بشناسد، ناچار بايد در روحي بنگرد خصوصا در آن جزء روح كه مكان فضيلت راستين يعني دانايي و خردمندي است و لااقل در چيزي همانند آن.

الكيبيادس: آري سقراط، چنين مي نمايد.

سقراط: الهي ترين جزء روح، جزئي نيست كه دانايي و خردمندي در آن مكان دارد؟

الكيبيادس: بي گمان همان است.

سقراط: پس آن جزء روح همانند ذات الهي است و اگر كسي در آن بنگرد و خدا و دانايي خردمندانه و ديگر چيزهاي الهي را بشناسد و دريابد، مي توان گفت كه خود را شناخته است.

تن زندان روح است

واژه تن معاني گوناگون دارد: بعضي مي گويند به معناي گور است؛ زيرا تن گور روح است و روح مادام كه در تن است، چون مُرده اي است در گور. برخي ديگر آن را به معناي علامت مي دانند، زيرا روح هرچه بخواهد نشان دهد به وسيله تن پديدار مي سازد. به عقيده من، درست ترين معني همان است كه پيروان «اُرفئوس» براي آن واژه بيان مي كنند. آنان مي گويند: روح براي اين كه كيفر ببيند در زندان تن به بند كشيده شده است. از اين رو، تن به معناي زندان است و روح مادام كه دَيْن خود را نپرداخته، در آن زنداني است.

منبع :

مجله گنجينه :: خرداد 1382، شماره 27


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۵۴:۳۳ ] [ مشاوره مديريت ]

روش‌هاي آموزش در گروه‌هاي كوچك

با توجه به اينكه طيف وسيعي از روش‌هاي آموزش در گروه‌هاي كوچك وجود دارد، در اين نوشتار نمي‌توان به همه آن‌ها پرداخت. لذا در اينجا فقط به ذكر و توضيح برخي از آن‌ها مي‌پردازيم.

سخنراني

سخنراني در تمامي طول تدريس در گروه‌هاي كوچك، استفاده‌اي غيرمؤثر از زمان يادگيري و آموزش محسوب مي‌شود. همچنين گاه سخنراني‌ها نيمي از وقت كلاس درس را مي‌؛يرند. چنين روشي موجب كسالت و ملال دانشجويان مي‌شود. گاهي اوقات دانشجويان استاد را به سخنراني تشويق مي‌كنند تا از زير بار پرسش و حضور فعال در كلاس شانه خالي كنند. به هر حال، يك سخنراني مختصر و كوتاه دربارة موضوعي خاص مي‌تواند مفيد باشد. يك سخنراني كوتاه، در حدود بيست دقيقه، پس از آنكه دانشجويان در بحث و تبادل نظر و حل مسئله از خود حضوري فعال نشان دادند، مفيد خواهد بود، به ويژه اگر نكات اصلي مطرح شده در گروه كوچك، در سخنراني جمع‌بندي و تلخيص شود.

بحث گام به گام

ترتيب اين روش چنين است:

1ـ مقدمه‌اي مختصر و كوتاه 2ـ مسئله / فعاليت 3ـ سخن استاد 4ـ مسئله / فعاليت 5ـ سخن استاد. اين روش چندين مزيت دارد. چنين روشي ساختاري خوب و تعريف شده را ايجاد مي‌كند و همچنين به دانشجويان فرصتي براي بحث آزاد در چارچوب وظيفه‌اي فرعي مي‌دهد. در اين روش، فعاليت و توان فراگيري دانشجويان مد نظر قرار مي‌گيرد؛ به امنيت خاطر دانشجويان كمك مي‌كند و مهارت‌هاي بحث كردن و حل مسئله را در آنان بهبود مي‌بخشد. به هر حال، ضروري است كه دانشجويان هدف فعاليت / تكرار را بدانند. اين امر ممكن است براي دانشجويان بسيار آزاد دهنده باشد كه از آنان بخواهند به طور ناگهاني به مجموعه‌اي از مطالب مشكل پرداخته شود بدون آنكه علت اين كار را بيان دارند.

مقاله براي سمينار

از اين روش ممكن است با عنوان «دنبال كردن مقاله» نام برده شود. در مقام نظر، دانشجو از روي مقاله‌اي كه قبلاً نوشته قرائت مي‌كند. سپس اين مقاله از سوي گروه مورد بحث قرار مي‌گيرد و به نحوي جدي در باب مدارك و اسناد، روش‌ها، پيش فرض‌ها و ارزش واقعي مقاله پرسش مي‌شود. در مقام عمل، دانشجو مقاله را با دو سرعت قرائت مي‌كند: سريع براي مطالب معمولي، و بسيار سريع، براي مطالبي كه اطميناني در مورد درستي آن‌ها ندارد. غالباً استاد است كه درمي‌يابد چه گفته شده و اوست كه پرسش‌هاي معني داري را طرح مي‌كند. سمينار تدريجاً به صحنه گفتگوي استاد و دانشجو تبديل مي‌شود و در نهايت ممكن است ساير دانشجويان به حاشيه رانده شوند.

اين روش را مي‌توان با افكار بكر و الهامات فكري قبل از سخنراني و كار گروهي دو ـ سه نفره و بحث درباره سؤال‌ها پيش از بحث رسمي، درباره مقاله آغاز كرد. ممكن است از دانشجويان خواسته شود كه قبل از درس، پرسش‌هايي را دربارة موضوع عنوان شده آماده كنند. همچنين ممكن است از ارائه دهندة مقاله خواسته شود كه سؤالاتي را براي بحث تدارك بيند و هدايت دروس را نيز به عهده بگيرد.

سخنراني كوتاه

در اين روش به دانشجو گفته مي‌شود كه مطالب را از روي ورقه نخواند. در عوض، دانشجو بايد از ابزارهاي ديداري و شنيداري براي ايجاد چارچوبي جهت بحث استفاده كند، يا اگر مناسب باشد، بكوشد تا موضوع را آموزش دهد. ممكن است به ساير دانشجويان در گروه، وظايفي همچون پرسش كردن، خلاصه كردن مطالب مهم و كليدي، ارائه تفسيرهاي بديل و ارزيابي آن رويكرد واگذار شود.

اين روش نسبت به روش سميناري امتيازات مهمي دارد. اين روش مي‌تواند مهارت‌هاي شفاهي، توانايي اداره بحث و تفكر نقادانه را پرورش دهد. به هر حال ضروري است كه هم سخنران و هم شركت كنندگان به نحو روشني درباره وظايف خود توجيه شوند.

سمينار تخته پرش

در اين روش استاد انگيزه‌هايي را جهت بحث ايجاد مي‌كند. اين محرك ممكن است يك سخنراني خلاصه و بسيار كوتاه، يك فيلم ويدئوييي، شنيدن يك نوار، يا مشاهده چيزي باشد. چه بسا از دانشجويان درخواست شود كه هنگام گوش دادن به سخنراني يا تماشاي ويدئو، برخي برخي پرسش‌ها را نيز براي خود طرح نمايند. پس از ايجاد انگيزه، از دانشجويان انتظار مي‌رود كه آن پرسش‌ها را مطرح كنند و درباره نكات و مطالب بحث شده به گفتگو پردازند. اين گونه سمينارها عملاً مي‌توانند با افتي ناگهاني مواجه شوند. اگر انگيزه، قوي و وظيفه گروه مشخص باشد، مي‌توان از اين افت ناگهاني جلوگيري كرد. اين روش را مي‌توان با استفاده از الهام‌هاي فكري و بحث‌هاي گروهي، دادن سؤالاتي به دانشجويان پيش از بحث عمومي و در زماني كه به نوار گوش مي‌دهند يا فيلم ويدئوئي مي‌بينند تقويت نمود.

حل مسئله

حل مسئله در علوم مهندسي و تا حدي كمتر در علوم اجتماعي، فعاليتي مهم و اصلي محسوب مي‌شود. كمك كردن به دانشجويان در حل مسايل، چالش برانگيز و تحريك كننده ذهن دانشجويان و استاد است. اما اين روش اگر بخواهد با موفقيت همراه باشد بايد سه شرط را تأمين كند. نخست اينكه بايد بدانيد يك مسئله را چگونه مي‌توان حل كرد. دوم، بايد بدانيد كه راهبردهاي مرسوم حل آن مسئله چيست. سوم، بايد بدانيد كه گروه چگونه در حل آن مسئله مشاركت خواهد كرد. پس از تأمين اين شروط، بايد به مسئله‌هاي ويژه‌اي توجه نمود كه دانشجويان براي حل آن‌ها به همكاري دعوت شده‌اند. بديهي است كه استاد بايد بداندك ه يك مسئله را چگونه بايد حل كرد؛ احتمالاً چه خطاها و اشتباهاتي رخ مي‌دهد؛ چه راهنمايي‌ها و كمك‌هايي انجام شود؛ و چه پرسش‌هايي براي راه انداختن دانشجويان طرح گردد.

براي حل مسئله راه‌هاي متعددي وجود دارد. يك راه اين است كه مسايل را قبل از كلاس و يا در اوايل آن، در اختيار دانشجويان قرار دهيد. دانشجويان به طور انفرادي بر روي هر مسئله تأمل مي‌كنند و سپس راه حل‌هاي خود را در گروه‌هاي دو يا سه نفره با هم مقايسه مي‌نمايند. ممكن است كه از يك دانشجو، يا گروه كوچكي از دانشجويان، خواسته شود كه پاسخ خود را در كلاس ارائه كنند. از آنجايي كه اين امر مي‌تواند نشانگر عدم توانايي يا تهديدي براي دانشجويان باشد؛ بايد براي آن‌ها توضيح داد كه اشتباه كردن جزئي از يادگيري و مقدمه‌اي براي رسيدن به راه حل درست است. لازم به ذكر است كه نمره دادن يا اعلام اينكه پاسخ فلان دانشجو اشتباه است، ارزش اندكي دارد، مگر اينكه توضيح دهيد كه اشتباه وي در كجاست و راه درست كدام است. به هر حال، بازخورد، وجهي مهم از روش حل مسأله است. اگر چه چندان به اين بازخورد توجه نمي‌شود.

نمونه پژوهي

نمونه پژوهي (Case Study) بر اقدام عملي مبتني است و به همين دليل ممكن است پيچيده و ميان رشته‌اي باشد و فرصت‌هايي را براي درك مسايل و موضوعات مرتبط با نمونه پژوهش ايجاد كند. در نمونه پژوهي چهار مرحله وجود دارد. در مرحله اول، استاد به ايضاح حوزه موضوع مورد پژوهش و مسايل و موضوعات مرتبط با آن مي‌پردازد. در مرحله دوم مطالعه شخصي صورت مي‌گيرد. اين مطالعه فرصت كافي را جهت مطالعه موضوع و درك آن و يادداشت برداري از هر گونه موضوعي كه با آن مرتبط است در اختيار دانشجو مي‌گذارد. در مرحله سوم، دانشجويان در گروه‌هاي سه تا شش نفره مهارت‌ها، دانش و نگرش خود را عنوان مي‌كنند. آن‌ها ممكن است مجبور شوند صحت و سقم اطلاعات موجود را ارزيابي كنند، و سپس راه حل‌هاي مختلفي را ارائه دهند و بهترين گزينه را انتخاب نمايند.

مرحله چهارم نشستي اوليه است كه در آن، هر گروه فرعي ممكن است به ارائه بهترين راه حل خود مبادرت ورزد و استاد نيز به بيان كردن مسايل و اصول نهفته و پيش فرض‌هاي آنان بپردازد.

دعوت از هر دانشجو جهت آماده كردن و عرضه نمونه پژوهشي، بر اساس تجربه خود، و سپس بحث گروهي در باب آن، نمونه‌اي از اين روش است. اين رويكرد، به ويژه براي آموزش حرفه‌اي بسيار مفيد است. نمونه پژوهي‌ها مي‌توانند بسيار مؤثر و مفيد باشند و مشاركت فعالانه دانشجويان را فراهم كنند. به يادگيري تجربي اعتبار بخشند، و براي مسايل و موضوعات مهم به بحث‌هاي واقع بينانه‌اي دامن زنند. اما آماده كردن چنين پژوهشي و به پايان بردن آن، كه در ضمن آن، اصول مشخص مي‌شوند، در توفيق آن‌ها نقشي اساسي ايفا مي‌كند.

كار تيمي

در اين روش يك موضوع به بخش‌هايي تقسيم مي‌شود و گروه نيز به تيم‌هايي منقسم مي‌گردد. هر تيم در مورد يك بخش به تحقيق و مطالعه مي‌پردازد و ديدگاه‌هاي خود را ارائه مي‌دهد. استاد ممكن است به عنوان مرجعي براي هر تيم و همچنين هماهنگ كننده تيم‌ها، ايفاي نقش كند و به جمع‌بندي نتايج حاصل از جلسات عمومي بپردازد. به كمك اين روش مي‌توان به نتايج خوبي رسيد، اما براي اين كار به يك سازماندهي دقيق، و به ويژه تقسيم كار و موضوعات نياز است. اين كارها را استاد بايد انجام دهد. يك راه ديگر اين است كه مسئله عنوان شود و بعد، از دانشجويان خواسته شود كه تحليل خود را از عوامل مؤثر اظهار دارند و تيم‌ها موضوعات فرعي را انتخاب كنند.

منبع:

Browm, G.and Atkins, M. (1999) Effective: Teachng in Hisher Education.

مجله معارف : بهمن 1381، شماره 10


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۵۴:۳۳ ] [ مشاوره مديريت ]

تلخيص و تدريس

تدريس، روش‌ها، شيوه‌ها و سبك‌هاي متفاوتي دارد. اجراي درست و ثمربخش هر يك از روش‌ها به مهارت‌ها و توانايي‌هاي ويژه‌اي نياز دارد.

يكي از رايج‌ترين شيوه‌ها كه مورد استفاده معلمان در سرتاسر جهان است[1] روش سخنراني يا روش آموزش مستقيم است. اين روش علي رغم هشدارها و احتياط‌هايي كه دربارة آن مي‌شود، از سابقه تجربي نسبتاً محكم و اثرات مداومي برخوردار است.[2]

اطلاعات، سازمان دادن به آن، فرضيه سازي و افزايش و تقويت قواي ذهني و مهارت‌هاي فكري انساني، از اساسي‌ترين مشخصه‌هاي اين روش است. از آن جا كه دروس غيرتجربي رشته‌هاي انساني و از جمله دروس معارف واجد اين مشخصه‌هاست و نيز با استقرايي كه اداره ارزشيابي معاونت امور اساتيد و دروس معارف اسلامي از كلاس‌هاي استادان اين رشته به عمل آورده، روشن شده است كه در تدريس اين دروس، بيشتر از همه سبك‌ها از سبك سخنراني استفاده مي‌شود. در عين حال كه اداره ارزشيابي شيوه خاصي را براي تدريس دروس معارف پيشنهاد نمي‌كند و با توجه به موضوع، مخاطب، اهداف، محتوا و فضاي كلاس، هر شيوه را كارآمدتر بيابد. آن را توصيه مي‌نمايد باري اگر استادي روش سخنراني را برمي‌گزيند، لازم است تا نكاتي را مراعات كند تا تدريس جذاب و بارور شود. يكي از اين نكات آن است كه استاد در ابتداي درس، شماي كلي بحث و چارچوب اساسي آن را ترسيم و ارائه كند، چرا كه باعث مي‌شود دانشجويان خالي الذهن نباشند و با پيش درآمدي مطمئن جريان درس را پيگيري كنند. چنانكه ارائه چارچوب در آغاز درس گره گشا و تأثيرگذار است، تلخيص[3] و نتيجه‌گيري درس در پايان مي‌تواند ماحصل تدريس را به آساني در اختيار فراگيران قرار دهد. در اين صورت اگر فراگيري در متن درس از نكته‌اي غفلت كرده باشد، يادآوري دوباره آن مي‌تواند جبران مافات كند.

از گزارش‌هاي مكتوب و ارزشيابي‌هاي حضوري اداره ارزشابي در سال تحصيلي 81ـ80 برمي‌آيد كه بعضي اساتيد معارف تلخيص و جمع‌بندي را جدي نمي‌انگارند، از اين رو بيشترين عملكرد ضعيف اساتيد و نهايتاً توصيه به آنان به همين مسأله مربوط مي‌شود. در اين نوشتار خلاصه كردن درس و جايگاه آن در تدريس و اينكه چرا نبايد از آن غفلت كرد مورد توجه قرار گرفته است.

چيستي و فوائد تلخيص

تلخيص يا «خلاصه نويسي» و «خلاصه گويي» فني است كه به گوينده يا نويسنده امكان مي‌دهد كه از كمترين زمان، بيشترين بهره را ببرد و با ياد نمودِ «برجسته‌ترين مطالب» گفته شده يا نوشته شده آن‌ها را دوباره فراياد آورد تا با «تكرار» و «مرور» مطالب، «يادگيري» تقويت شود و طول مدت «فراموشي» كاهش يابد.

موضوع تلخيص، سخني است كه به گفتار درآمده است يا مطالبي است كه نوشتار شده است. اين سخن يا مطلب لازم نيست سخني درسي و مطلبي علمي باشد، بلكه هر سخن يا نوشته مي‌تواند صورت تلخيص يابد. البته اساسي‌ترين و برجسته‌ترين نكات گفته شده يا نوشته شده به صورت تلخيص درمي‌ايد نه ريز و درشت تمام نكاتي كه به رشته بيان يا بنان در آمده است. اما فوائد تلخيص:

الف) هر نوشته يا گفتار نتيجه‌اي دارد كه سرانجام روشن مي‌شود. گفتارها و نوشتارهاي بي‌نتيجه ناسودمندند. از اين رو جمع‌بندي و نتيجه‌گيري، مورد تأكيد، توجه و تكيه كارشناسان است. نتيجه پاياني سخن، بايد با متن سخن در ارتباط آشكار باشد؛ چون با فروگذاري متن، فراگيري نتيجه امكان ناپذير است. تلخيص نمايه و نمودار متن است و پلي است به سوي نتيجه. لذا فرو گذاشتن يا فرو انگاشتن تلخيص همان و فرانهادن نتيجه همان.

ب) هدف اساسي آموزش، ياديگري است. يادگيري با تقويت حافظه بلند مدت آسانتر مي‌شود. تكرار، تمرين و مرور كه در ذات تلخيص نهفته است، حافظه را تقويت و يادگيري را تسهيل مي‌كند.

ج) مهمترين آفت يادگيري فراموشي است. تكرار مطالب علي الخصوص در فواصل نزديك فراموشي را كاهش مي‌دهد و تلخيص مي‌تواند چنين كاركردي داشته باشد.

تذكر: تلخيص با اجمال و ابهام تفاوت دارد. در حقيقت تلخيص، اجمال نيست بلكه اجمال پس از تفصيل است و از آنجا كه قبلاً تفصيلي بوده، بنابر اين ابهامي در كار نخواهد بود. مگر آن كه آن تفصيل خود واجد ابهام باشد. از اين رو لازم است استادان از عدم ابهام در تفصيل متن آگاه شوند و آنگاه دست به تلخيص بزنند. بنابر اين تخليص نبايد مبهم باشد.

اهميت تلخيص:

شوتز (1969) در مطالعه‌اي به اين نتيجه رسيده است: «آن دسته از معلمان تازه كار كه موفقيت بيشتري در تدريس به دست مي‌آوردند، درصد بيشتري از نكات مورد بحث را در انتهاي درس خود مورد استفاده قرار مي‌دادند»[4].

«فلمينگ» تلخيص و نتيجه‌گيري را «خاتمه خوب» نام مي‌نهد و معتقد است خاتمه، خوب مكمل شروع خوب است. خاتمه خوب به پايان بحث و يادگيري مربوط مي‌شود. داشتن اين مهارت يعني توجه به اين نكته كه مي‌بايد، آنچه را در طول درس به فراگيران عرضه شده است ]در پايان[ ارائه نمود و نيز برآوردي است از آنچه كه فراگيران به دست آورده‌اند. بنابر اين استاد بايد در پايان كلاس يك خلاصه و نتيجه‌گيري از بحث را ارائه نمايد.[5]

]در واقع مي‌توان گفت[ هدف از خاتمه خوب كمك به فراگيران در به دست آوردن نكات برجسته و ارائه شده درس است و اين كه بتوانند اطلاعات به دست آمده را در ديگر زمان‌ها به كار گيرند.[6]

نقش زمان در تلخيص:

از آنچه تا كنون گفته شد به دست مي‌آيد كه خلاصه كردن درس و نتيجه‌گيري از آن ـ به ويژه در روش سخنراني كه معمول‌ترين روش تدريس در مدارس و دانشگاه‌هاي ماست ـ ضرورت و حتميت دارد. درسي كه با تلخيص و نتيجه‌گيري توأم باشد، پاياني مؤثر خواهد داشت. پايان مؤثر يا پايان خوب درس زماني امكان‌پذير است كه «زمان گيري» آگاهانه در فعاليت‌هاي تدريس منظور شود. «زمان‌گيري آگاهانه هم جزء طرح درس است و هم از عوامل مهم كمك به ارائه يك تدريس خوب.

زمان گيري آگاهانه يعني استاد بخش‌هاي مختلف فعاليت در كلاس را بر اساس زمان‌بندي از پيش طراحي شده انجام دهد و در اين زمان‌بندي بخشي را به تلخيص و جمع‌بندي اختصاص بخشد. اگر استاد از زمان در نظر گرفته شده عقب بماند، براي آن درس پايان غيرمؤثر را رقم زده است. تنها با «پايان خوب» تدريس است كه موجبات بررسي مجدد نكات يك درس (خلاصه) فراهم مي‌شود.[7]

شرايط خلاصة درس:

خلاصه كردن درس أمري سهل و آسان به نظر مي‌رسد اما در حقيقت چنين نيست. براي آن كه خلاصه درس مفيد و ثمربخش باشد بايد شرايط زير را مراعات نمود.

البته مي‌توان خلاصه مطالب را از قبل تهيه كرد و در دست حاضران قرار داد. اين باعث مي‌شود كه وقت فراگيران به يادداشت برداري نگذرد.[8] البته در اين صورت خلاصه درس بايد به گونه‌اي تهيه شود كه فراگيران به مطالعه نيازمند شوند و از مراجعه به كتاب و مطالعه عميق احساس بي‌نيازي نكنند.[9]

شرايط خلاصه درس:

الف) از لحاظ معنايي:

1ـ خلاصه درس نبايد واجد ابهام باشد.

2ـ جملات آن بايد كاملاً به هم مرتبط باشد.

3ـ خلاصه درس بايد خلاصه مطالبي باشد كه در آن درس اشاره شده است نه مطالبي كه گفته نشده و اطلاعات بيروني است.

4ـ كلمات تلخيص بايد در سطح خزانة لغات فراگيران باشد؛ يعني تلخيص نبايد مجوز دشوارگويي گردد.

ب) از لحاظ شكل:

1ـ بايد ترتيب منطقي بحث رعايت شود.

2ـ نكات مهم بدون تفصيل جزئيات گفته شود.

3ـ خلاصه درس بايد كوتاه و كم حجم باشد.

4ـ بهتر است تلخيص مطالب به صورت دسته‌بندي ارائه و از پراكنده‌گويي پرهيز شود.

ج) از لحاظ اسلوب:

1ـ چنانكه در پايان مي‌توان درس را تلخيص كرد در حين تدريس و آموزش نيز مي‌توان درس را گام به گام و مرحله به مرحله تلخيص نمود.

الف: تلخيص در پايان به دو صورت مي‌توان انجام شود.

يكم) معلم از طريق پرسش در پايان كلاس فراگيران را وادار به خلاصه كردن نكات اصلي نمايد.[10]

دوم) معلم با پاسخ به سؤالات شاگردان، درس را خلاصه و جمع‌بندي، كند.[11]

ب: تلخيص در حين تدريس: اگر كار تلخيص مرحله به مرحله صورت بگيرد بهتر است؛ زيرا تلخيص يكباره و در پايان درس ممكن است ايجاد خستگي نمايد اين روش تلخيص نيز مي‌تواند دو گونه انجام پذيرد.

يكم) معلم با پرسش از فراگيران در ضمن درس مي‌تواند مرحله به مرحله درس را خلاصه نمايد.

دوم) معلم با پاسخ به پرسش‌هاي فراگيران در ضمن درس، درس را جمع‌بندي و تلخيص كند.

2ـ خلاصه درس با خط خوانا روي تخته نوشته شود[12] يا به صورت مكتوب تهيه گردد و در اختيار فراگيران قرار گيرد.

تلخيص گام به گام:

گذشت كه يكي از اسلوب‌هاي تلخيص شيوة «گام به گام» آن است. يعني استاد مي‌تواند هر بخش از درس را كه ارائه نمود، آن را تلخيص نمايد. اگر روش تدريس استاد روش سخنراني باشد، استاد مي‌تواند براي كاهش بعضي از مشكلات اين روش، شيوة «پرسش در ضمن سخنراني» را به كار گيرد. پرسيدن از فراگيران در ضمن سخنراني، علاوه بر آن كه به تلخيص «گام به گام» كمك مي‌كند داراي فوائد زير است.

1ـ اين سؤال‌ها نكات و موضوعات مهم سخنراني را مورد تأكييد قرار مي‌دهد.

2ـ پاسخ دادن سؤال‌ها به تكرار مطالب آموزشي ارائه شده منجر مي‌شود.

3ـ يادگيرندگان با پاسخ دادن به سؤال‌ها متوجه مي‌شوند كه چه قسمت‌هايي از درس را ياد گرفته و چه قسمت‌هايي را هنوز ياد نگرفته‌اند.

4ـ اين سؤالات از حواس پرتي يادگيرندگان جلوگيري مي‌كند.

5ـ از طريق اين سؤال‌ها مي‌توان مطالب درسي را جمع و جور كرد و به مرور ]و خلاصة[ آن پرداخت.[13]

نكاتي كوتاه دربارة تلخيص:

1ـ تدريس و آموزش، روشهاي متفاوتي دارد. روش سخنراني معمول‌ترين و شمول‌پذيرترين روش آموزش در سراسر جهان است. از اين روش با نام روش «القايي»، «تقريري»، «آموزش مستقيم»، «نمايشي» و «روش ارائه»[14] نيز نام برده مي‌شود. يكي از راهكارها براي كارآمد كردن اين روش، تلخيص مطالب در پايان سخنراني است.

2ـ تلخيص و جمع‌بندي هم مي‌تواند در پايان سخنراني و درس صورت پذيرد و هم مي‌تواند گام به گام و در اثناي درس انجام گيرد.

3ـ خلاصه درس مي‌تواند به صورت نوشته ارائه شود يا روي تخته با خط خوانا (همانند طرح درس) مكتوب گردد.

4ـ تلخيص مي‌تواند به كمك استاد صورت پذيرد يا فراگيران درس را تلخيص كنند. پرسش از فراگيران يا پاسخ به پرسش‌هاي آنان گونه‌هايي از تلخيص مي‌تواند باشد.

5ـ هيچ گاه تلخيص و خلاصه كردن نبايد فراموش شود، ليكن در درس‌هاي مفصل و مشكل بيشتر از اسير درس‌ها به خلاصه نويسي نياز[15] است.

6ـ پرداختن به نكات جزيي در تلخيص كار درستي نيست. بايد نكات اصلي درس[16] در پايان خلاصه گردد.

7ـ بهتر است تلخيص مطالب، به صورت دسته بندي ارائه واز پراكنده گويي پرهيز شود.

8ـ شايسته است با عنايت به چارچوب كلي درس، مطالب را تلخيص نمود و رابطه منطقي بين اين دو را حفظ كرد.

9ـ تلخيص بايد با نتيجه‌؛يري از درس توأم باشد. در نتيجه‌؛يري بايد اهداف درس را گوشزد نمود.

10ـ براي آن كه تلخيص فروگذار نشود در طرح درس بايد با زمان سنجي آگاهانه بخشي از زمان را به خلاص و جمع‌بندي اختصاص داد.

[1] - روان شناسي پرورشي، دكتر علي اكبر سيف، ص 382.

[2] - الگوهاي تدريس 2000، مترجم محمدرضا بهرنگي، ص 398.

[3] - يادآوري اين نكته لازم است كه تلخيص فقط منحصر در روش سخنراني نيست.

[4] - مهارت‌هاي آموزشي و پرورشي، حسن شعباني،ص 303.

[5] - روان‌شناسي پرورشي، دكتر علي اكبر سيف، ص 125ـ126.

[6] - روان‌شناسي پرورشي، دكتر علي اكبر سيف، ص 125ـ126.

[7] - فرآيند تدريس، سي ام فلمينگ ـ اليزابت پروس، ترجمه: سيد مهدي سجادي، ص 126ـ125.

[8] - كاربرد روان شناسي در آموزشگاه‌ها، دكتر بدري مقدم، ص 68.

[9] - مباني روان شناختي تربيت، علي اكبر شعاري نژاد، ص 796.

[10] - فرآيند تدريس / سي‌ام فلمينگ، اليزابت پروس، ترجمة سيد مهدي سجادي، ص 127.

[11] - مهارت آموزشي و پرورشي، حسن شعباني، ص 320.

[12] - مباني روان شناختي تربيت، علي اكبر شعاري نژاد، ص 795ـ794.

[13] - روان شناسي پرورش، دكتر علي اكبر سيف، ص 388.

[14] - روان شناسي پرورش، دكتر علي اكبر سيف، ص 382.

[15] - مباني روان شناختي تربيت، علي اكبر شعاري نژاد، ص 796.

[16] - فرآيند تدريس، سي ام فلمينگ، اليزابت پروس، ترجمه سيد مهدي سجادي، ص 127.

منبع :

مجله معارف : بهمن 1381، شماره 10


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۵۴:۳۲ ] [ مشاوره مديريت ]

كليدي ترين اصول همراه سازي انديشه ها

از جمله اهداف تبليغات و ارتباط انسان ها، متقاعد ساختن و همراه نمودن گيرندگان پيام با انديشه هاي فرستنده است. آگهي هاي تجاري سعي در متمايل ساختن مصرف كنندگان به خريد كالاي خويش دارند، اخبار سياسي، فرهنگي، اجتماعي و اقتصادي با شيوه هاي خاص و روان شناسانه طراحي مي شوند تا منافع صاحبان خبر تامين شود و افكار عمومي رابه آن سو كه مايلند و مي خواهند بكشانند و همه چيز آماده مي شود تا مخاطب پيام، پيام دهنده را محق بشناسد.

به عنوان نمونه زماني كه سريال «شالوم سلام » توسط يك شبكه استكباري تهيه مي شود، در صدد است تا ضمن يك داستان گيرا مخاطبان را با خود همراه سازد و آنچه را مي خواهد به آنان بقبولاند. در اين سريال دختري مسلمان در ارتباط با پسري انگليسي از اسلام روي گردانده و به انحراف و آلودگي هاي اخلاقي كشيده مي شود. همچنين در اين فيلم رابطه اي منطقي بين موفقيت هاي درسي، علمي و دور شدن از اسلام به وسيله هنر پيشه دختر ترسيم مي شود. سناريو نويس اين سريال، گارت جونز ادعا كرده است كه اين سريال با رشد بنيادگرايي در غرب مقابله خواهد نمود. هنرپيشه اصلي سريال مامتا كاشي است كه هندي الاصل و تبعه انگليس مي باشد و به خاطر بازي در اين سريال برنده جايزه بهترين هنرپيشه زن از سوي جشنواره فيلم كان فرانسه شده است. اما آنچه بيش از همه جالب است اظهار نظر رئيس كل اين شبكه خبري است. او سريال مزبور را از پر اهميت ترين فيلم هاي سال 1989 دانسته است (1) .

امروزه فن آوري پيچيده ارتباطات به كار گرفته مي شود تا هركس و هر ملت را بخواهند همراه ساخته، متقاعد نمايند و نگرش هاي خويش را به جاي نگرش هاي مخاطب جايگزين كنند. اگر مي بينيم شركت هاي آمريكايي سالانه 700 فيلم روانه بازارهاي خارجي مي كنند، از همين انگيزه نشات مي گيرد.

با توجه به آنچه گفته شد مي توانيم دريابيم ژرف نگري پير جماران تا چه اندازه است كه فرمود:

«مساله تبليغات يك امر مهمي است كه مي شود گفت در دنيا در راس همه امور قرار گرفته است و مي توان گفت دنيا بر دوش تبلغات است. (2) » جالب آنجا است كه ژرف نگري امام از انديشه دهكده جهاني «مك يوهان » گذر كرده، به نظريه اي نو مي رسد: «برادران و خواهران من! ما امروز در يك عصري واقع هستيم كه تمام دنيا، تمام كشورها از اقصي نقاط عالم تا اين جا به منزله يك خانه شده اند. (3) »

بنابراين بايد پذيرفت كه عنصر متقاعد سازي و همراه ساختن، از مفاهيم اساسي در جهان امروز است كه در قالب هاي مختلف شكل مي گيرد. رژيم صهيونيستي نيز براي مشروعيت بخشيدن به خويش و متقاعد نمودن انديشه جهانيان از ابزارهاي مختلفي سود مي برد. «برخي آمارها نشان مي دهند كه بيش از 90% از مجموعه كساني كه در امر توليد، كارگرداني، بازيگري، فيلم برداري و مونتاژ شبكههاي سينمايي آمريكا فعاليت مي كنند، يهودي هستند. (4) » صهيونيست ها با استفاده از كشتار يهوديان به وسيله آلمان نازي «ده ها فيلم ساختند و در ادعاي ستمي كه در اين جريان بر يهود رفته است مبالغه ها كردند تا مهر و عواطف جهاني را به سوي خود جلب كنند و افكار عمومي جهانيان، به ويژه آمريكايي ها را برانگيخته و آنان را نسبت به حقانيت خود قانع سازند. (5) »

متقاعدسازي

عنصر متقاعد سازي براي ارتباطهاي خرد مانند روابط شخصي تا ارتباطهاي كلان مانند شبكه هاي جهاني رايانه و اينترنت و ماهواره ها از اهميتي بسيار برخوردار است.

همه ما به گونه اي تلاش مي كنيم تا ديگران رابا انديشه خويشتن همراه نماييم. اين گفتار شامل ارتباطهاي ديني نيز مي شود و تبليغات اسلامي را نيز در خود جاي مي دهد.

هرچند اصول متقاعد سازي بسيار بيشتر و پيچيده تر از آن چه در اين مقاله خواهد آمد مي باشد، اما تلاش مقاله اين است كه كليدي ترين اصول را مطرح سازد تا در تركيبي سزاوار با اصول مشترك در ارتباطها (6) طرحي جامع، ساده و كاربردي ارائه دهد. از اين رو مهمترين اصول را در پنج اصل به خوانندگان تقديم مي نمائيم.

اصل اول: تكيه بر مشترك ها

اگر مي خواهيد گام اول را به سوي متقاعد نمودن ديگران برداريد بايستي از نكات چالشي كه مخاطبان را به موضع گيري وا مي دارد پرهيز كنيد. بايد توجه داشت كه لزومي ندارد هر آنچه را مي دانيم، بگوييم. بلكه بايد تلاش نماييم هر چه را كه مخاطب قبول دارد به كار گيريم و بستر مناسبي براي ارتباط بسازيم. امام علي عليه السلام مي فرمايند: «لا تتكلم بكل ما تعلم فكفي بذلك جهلا (7) ; هر چه را مي داني نگو، زيرا اين عمل براي اثبات ناداني كافي است.»

از اين رو مناسب است در گام هاي اوليه ارتباط، بر مشترك ها تاكيد نماييم و با موقعيت سنجي، راه رسيدن مخاطب به حق را هموار سازيم.

به تعبيري ديگر متقاعد كننده هوشيار، شكارچي لحظات است. او مي داند چگونه شروع كند و در چه زمان عمل همراه سازي را تكامل بخشد.

گويي او همواره سخن امير مؤمنان علي عليه السلام را مد نظر دارد كه فرمودند: «لا تتكلمن اذا لم تجد للكلام موقعا (8) ; هر گاه مجال و جايگاه سخن را آماده نديدي، از سخن گفتن پرهيز كن.»

بديهي است كه اين سخنان به معناي دست برداشتن از گفتار حق نيست، بلكه استفاده اي زيركانه از مشتركات براي رسيدن به حق است.

هميشه بايد اين مساله را به خاطر داشت كه اكثر اشخاص نسبت به نگرش ها و اعتقادات خويش متعصب بوده، در مواجهه با خطر از آن ها دفاع مي كنند و تلاش خود را بر اثبات انديشه خويش متمركز مي سازند و اين نقطه آغازين گسست ارتباط است. هيچ گاه تلاش نكنيد با گفتاري صريح و بي پرده عقايد ديگران را زير سؤال ببريد، چراكه با تكذيب آنان روبرو خواهيد گشت و نه تنها به هدف خود نخواهيد رسيد بلكه زمينه لجبازي ها و اصرار نابه جا بر سر عقايد را فراهم خواهيد ساخت. شايد سخن امير المؤمنين عليه السلام گوياي اين نكته باشد كه فرمودند: «لا تحدث بما تخاف تكذيبه (9) ; از گفتن آنچه كه مي ترسي تكذيبش كنند پرهيز نما.»

شايد در اينجا اين پرسش مطرح شود كه گاه ناگزير از گفتن حق مي باشيم. در اين گونه موارد چگونه بايد عمل نمود؟ پاسخ روشن است. آنچه تا كنون از آن بر حذر داشته شد، شيوه هاي مستقيم تخريب انديشه ها است و گرنه مي توان با هنرمندي از روش هاي غير مستقيم مانند پرسش، اشاره گويي و... سود برد. صراحت تنها راه مبارزه با باطل نيست، بلكه شيوه هاي غير مستقيم مي تواند از كارايي بيشتري برخوردار باشد. از همين رو است كه علي عليه السلام به اين نكته اشاره مي فرمايد: «من اكتفي بالتلويح استغني عن التصريح (10) ; هر كس به سخن گفتن با اشاره اكتفا كند، از گفتار صريح و بي پرده بي نياز مي گردد.»

تا اينجا مي توان به اين نتيجه رسيد كه بايستي از گفتارهايي كه موجب دوري مخاطب مي شود، دوري جست.

به همين خاطر لازم نيست آنچه را مي دانيم بدون موقع شناسي بگوييم. عملكرد زيبا و سنجيده چند مبلغ هنرمند در قضيه ذيل، گويي آيينه همين گفتار است. «بعضي از دوستان طلبه اهل سنت و برخي معلمان متعهد يكي از شهرهاي كردستان در ايام محرم - سال 1370 - بحثي داشتند كه: مراسمي در مورد عاشوراي حسيني برگزار كنند. با ارگان هاي مسؤول هماهنگي شده، دوستان اهل سنت كار را شروع كردند. آن ها به كليه ماموستاهاي شهر (روحانيون اهل تسنن كردستان) و حومه شهر و همچنين به كليه مسؤولين شهر و ادارات دعوت نامه فرستادند، عموم مردم هم با اطلاعيه ها و اعلام هاي عمومي از طريق بلندگو به شركت در مراسم دعوت شدند. قرار شد سخنران نيز از خودشان باشد تا جذابيت بيشتري براي اهل سنت داشته باشد. جالب اين بود كه: ماموستايي كه براي سخنراني دعوت شده بود اظهار مي كرد: مرا تهديد كرده اند كه چنانچه در مراسم حسيني سخنراني كني، به شدت اذيتت مي كنيم. من هم در جوابشان گفتم من به خاطر امام حسين عليه السلام مي آيم و سخنراني مي كنم. حسين عليه السلام در راه دين كشته شد، اگر چه در اين راه كشته شوم، مي روم. او به گفته خود عمل كرد و به مجلس آمد و سخنراني خوبي كرد و در بخشي از سخنانش گفت: امام حسين عليه السلام اختصاص به شيعه ندارد. او به خاطر اصلاح دين جدش قيام نمود و كشته شد. اين اصلاح اختصاص به شيعه ندارد; زنده نگه داشتن ياد امام حسين عليه السلام، زنده نگه داشتن ياد جدش است.

مداحي نيز دعوت شده بود كه از پيش به وي توصيه شد كه: در حد مشتركات نوحه سرايي كند، احساسات را تحريك نكند و متعرض معاويه و بعضي ديگر نشود.

مراسم در مسجد اهل سنت و در قسمت بازار شهر برگزار شد. هر كس به مجلس وارد مي شد مي فهميد همه كارها و اداره مسجد بر عهده اهل سنت است. مسجد پر شد، استقبال بسيار عالي بود و نشان مي داد كه مردم اهل تسنن آمادگي دارند، ولي متاسفانه بعضي تنش ها در منطقه هست كه بايد به مرور زمان و با برقراري اين گونه جلسات، بر طرف شود. جالب آن بود كه ماموستاها در ابتدا از شركت در جلسه بيمناك بودند كه پس از آمدن، آهسته، آهسته اين بيم كاذب نيز از بين رفت و فضائي صميمي بر جلسه حاكم شد. البته ارگان ها، سازمان ها و ادارات شهر هم در مراسم به عنوان شركت كننده حضور داشتند و اجراي برنامه ها به دست اهل تسنن بود. همين حالت در صورت تداوم موجب مي شد امام حسين عليه السلام از مهجوريت در آن ناحيه درآيد تا نگويند «حسينيه شيعيان يا مراسم عاشوراي شيعيان ».

روشن بود كه آن ها سينه نمي زدند، چون بعضي از دانشمندان آنان سينه زدن را حرام مي دانستند، ولي مهم اين بود كه: علماي اهل تسنن بلاد كردستان، اهداف اولاد رسول الله را در نهضت عاشورا بيان كنند و در سوگواري حضرتش حضور به هم رسانند تا امام حسين و حركتش معرفي شود. (11) »

سخن خوب است ز اول، خاطر كس را نرنجاند

كه بعد از گفت و گو، سودي ندارد لب گزيدن ها

اصل دوم: پيام دوستانه و خير خواهانه

اگر علاقمند هستيد ديگران را متقاعد سازيد و محبت خود را در جان و دل آن ها بكاريد، از پيام هاي خصمانه و دشمن ساز استفاده ننماييد، زيرا چرخه ارتباطي را دچار قطع و وصل پي در پي نموده، زمينه گفت و گوي مثبت را از بين مي برد. بنابر اين بهتر است آغاز پيام، دوستانه شروع شود.

در اين گونه موارد پيام الهي را زمزمه كنيد كه فرموده است: «وجادلهم بالتي هي احسن » (12) ; «آن گونه كه [سزاوار و] بهتر است با آنان [استدلال و] مناظره كن.»

نقل مي كنند مردي موحد در مباحثه با شخصي كه خدا را قبول نداشت، ساعت خود را به آرامي در آورد، قاب آن را برداشت و با لحني آرام پرسيد: اگر به شما بگويم كه اين چرخ دنده ها، اهرم ها، عقربه و فنرها، خودشان به ساختن خود پرداخته اند، سپس به يكديگر وصل شده اند و به كار افتاده اند تا زمان را نشان بدهند به عقل من شك نمي كنيد؟ بعد با كمال اطمينان جواب خود را داد و گفت: البته شك مي كنيد.

اكنون نگاهي به ستاره ها بياندازيد. هر يك از آن ها با سرعتي معين و در مسيري مشخص به گردش خود ادامه مي دهند. زمين و ديگر سياره ها با همين نظم به دور خورشيد مي چرخند و اين در حالي است كه اين سيارات در هر روز بيش از يك ميليون و ششصد هزار كيلومتر راه را طي مي كنند. هر كدام از ستاره هاي آسمان خورشيدي ديگر مي باشند كه منظومه هاي خود را دارند. با وجود اين همه منظومه و كهكشان هاي بي شمار، نه برخوردي پيش مي آيد و نه سايشي ايجاد مي شود. همه چيز آرام، كارآمد و كنترل شده است. آيا شما تصور مي كنيد تمام اين مسائل اتفاقي روي داده است؟ آيا بهتر نيست براي اين ها سازنده اي دانا و توانا تصور كنيم؟

بي ترديد، روش هاي آرام و مسالمت جويانه، راه را براي تفاهم هموار مي سازد و زمينه هاي نزديكي ديدگاه ها را موجب مي شود. از اين رو امير مؤمنان فرمودند: «من لانت كلمته وجبت محبته (13) ; هر كس گفتارش نرم باشد، دوست داشتنش بايسته و حتمي است. »

اين روش در سيره عملي امامان معصوم عليهم السلام و از جمله امام رضاعليه السلام در مناظره با صاحبان انديشه، و متدينين به اديان ديگر به چشم مي خورد. امام با استفاده از شيوه جدل و بكار بردن آنچه مورد پذيرش طرف مقابل است، در برخورد با دانشمند مسيحي (جاثليق) كه معتقد بود مسيح فرزند خدا است اظهار داشتند: حضرت عيسي عليه السلام داراي صفات نيكوي بسياري بود. اما يك نقص و عيب داشت و آن اين كه به عبادت علاقه اي نداشت. دانشمند مسيحي كه از اين گفتار امام جا خورده بود با ناراحتي گفت: من شما را شخصي دانشمند مي پنداشتم، اين چه سخني است كه مي گوئي، او روزها روزه بود و شب ها در برابر پروردگار به عبادت برمي خاست.

امام كه به مطلوب خود رسيده بودند فرمودند: پس اگر عبادت مي نمود بايد بنده خدا باشد نه فرزند خدا، زيرا عبادت يعني بندگي.» (14)

هدف از متقاعد سازي، كوچك شماري يا كوچك سازي مخاطب نيست، بلكه هدف نفوذ و تسلط بر اعماق انديشه هاي او است. از همين رو است كه خداوند متعال حتي در برخورد با طاغوت ها در آغاز از روشي نرم و سراسر محبت بهره برده، پيامبران خويش را به آن توصيه مي كند: «اذهبا الي فرعون انه طغي فقولا له قولا لينا لعله يتذكر او يخشي » (15) ; «به سوي فرعون برويد كه او طغيان كرده است. پس با او به نرمي سخن بگوئيد، اميد است [به خود آيد و] متذكر شود يا آن كه از خداوند بترسد.» هدف در اين جا نفوذ در روح فرعون است به گونه اي كه دل او نرم و آماده پذيرش حق شود، نه آنكه در اولين گام با گفتاري خشونت آميز روزنه هاي اميد بسته شود.

البته ايجاد چنين روحيه اي در خود - يعني روحيه آرامش و نرم خويي - نيازمند تمرين بردباري و درخواست از خداوند متعال است. هر كس مي خواهد در متقاعد نمودن ديگران پيشگام باشد بايستي قبل از آن در تمرين صبر و بردباري و خدا محوري گوي سبقت را از ديگران بربايد.

اگر چه صبر تلخ و دشوار است، اما ميوه آن بس شيرين و گوارا خواهد بود. شايد بر همين اساس حضرت موسي عليه السلام به خداوند عرض كرد: «رب اشرح لي صدري ويسر لي امري » (16) ; «بار خدايا، سينه ام را وسعت بخش [و بردبارم گردان] و كارم را آسان ساز.»

كسي كه بتواند به اين مرحله برسد بي گمان در كردار ارتباطي خويش بسيار موفق عمل خواهد نمود. «در زمان آيت الله العظمي بروجردي رحمه الله نماينده اي از سوي ايشان براي تبليغ به يكي از شهرهاي ايران رفت. پس از مدتي به خاطر تلاش هاي چشمگير او، دشمنان با تهمت ها و شايعات بسيار، عرصه را بر او تنگ كردند، تا او را دلزده كرده فراري دهند. آن روحاني اعلام كرد: فلان روز جلسه اي مهم خواهد داشت و حرف آخر را خواهد زد. دوستان و دشمنان به گمان اينكه جلسه خداحافظي است همه جمع شدند و او روي منبر رفت و گفت: اي مردم، اگر پشت سر من گفتند: فلاني با ارباب ها، خان ها و سرمايه دارها رابطه دارد باور كنيد. اگر گفتند فلاني اهل فساد و فحشاست باور كنيد. اگر گفتند نماز نمي خواند باور كنيد. اما اگر گفتند او مي خواهد از اين شهر برود، هرگز باور نكنيد كه من تا آخرين لحظه در سنگر خود خواهم ماند.» (17)

بنابراين اگر تلاش ارتباط گر بر اين محور استوار شود كه از تنش هاي غير دوستانه دوري نمايد و سخن خود را بر اساس آرامش و نرمش بيان كند و با سخن مخاطب بردبارانه معامله نمايد، اميد موفقيت او چشم گير و پيام او متقاعد كننده خواهد بود. بر همين اساس امام صادق عليه السلام فرمودند: «من كان رفيقا في امره نال ما يريد الناس (18) ; هر كه در كار خود نرمش [و مدارا] به خرج دهد به آنچه از مردم مي خواهد مي رسد.» پس اگر مي خواهيد در ژرفاي جان مخاطب محبت خود را جاي دهيد، دوستانه عمل نموده نرمش به خرج دهيد. البته به ميزاني كه اين نرمش منجر به چرخش به سوي باطل نشود. هميشه اين قول خداوند را به ياد داشته باشيم كه: «قولوا لهم قولا معروفا» (19) ; «با آنان به نيكي سخن بگوييد.» و نيز به اين سخن شاعر نظر كنيم كه:

درشتي ز كس نشنود نرم گوي

سخن تا تواني به آزرم گوي

اصل سوم: راست گفتاري و حق مداري

از ديگر نكاتي كه در ارتباط متقاعد كننده بايستي مورد توجه قرار گيرد، راست گفتاري و حق مداري است.

اگر پيام از دو جزء صداقت و انصاف برخوردار باشد از قدرت بيشتري برخوردار است. اگر در تاريخ مي بينيم لوتر توانست فرقه پروتستان (معترض) را به وجود آورد به همين خاطر است، وي به عقايد فرقه كاتوليك پشت نمود و در حالي كه خود يك كشيش بود بر عليه بسياري از رفتارهاي كليساي كاتوليك شورش نمود. خريد گناه و فروش بهشت را نادرست خواند و فرقه خويش را به وجود آورد.

هم اينك برخي از يهوديان با انديشه صهيونيسم و تشكيل دولت يهود در فلسطين مخالف مي باشند، بر همين مبنا تاريخ سازي دولت اشغالگر اسرائيل را زير سؤال مي برند و ادعاي صهيونيست ها را خالي از وجاهت عقلي، عرفي و قانوني مي دانند. بديهي است وقتي شما به عنوان يك مسلمان به اين گفتارها توجه مي كنيد علاقه بيشتري به متقاعد شدن داريد تا زماني كه يك نفر مجاهد فلسطيني در رابطه با اشغال سرزمين خود صحبت مي كند، زيرا مي دانيد يهودي سنتي در وراي سخنانش منافعي را نمي جويد. به صورت يك قاعده كلي بايد دانست هرگاه مخاطب به روحيه منصفانه و حق مدارانه فرستنده پيام پي ببرد، دروازه هاي انديشه خود را براي او خواهد گشود. كلام نوراني خداوند شاهدي بر همين مدعا است: «يا ايها الذين آمنوا كونوا قوامين بالقسط شهداء لله ولو علي انفسكم اوالوالدين والاقربين ان يكن غنيا او فقيرا فالله اولي بهما» (20) ; «اي اهل ايمان به دادگري قيام كنيد و براي خدا [و به حكم او] گواهي دهيد، هر چند به ضرر خود، پدر و مادر و خويشان شما باشد. [براي هر كس شهادت مي دهيد ]چه فقير و هيدست باشد يا بي نياز باشد خداوند سزاوارتر است [تا از آنان حمايت كند].»

دوري از منافع شخصي و جانب دارانه، روح تفاهم را به وجود خواهد آورد و راه را بر هر گونه بدگماني خواهد بست.

يكي از صريح ترين آيات قرآني كه به انصاف و حق مداري در گفتار دعوت مي نمايد اين آيه است: «واذا قلتم فاعدلوا» (21) ; «در هنگامه سخن، عدالت را رعايت كنيد.»

تلاش ارتباط گر نبايد تنها صرف توجيه رفتار، گفتار و پندار خود و ديگران شود، بلكه بايستي با رفتاري برگزيده تنها در پي گفتن و پيروي از سخن حق باشد.

سيره عملي پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله به عنوان يك نمونه جذاب بسيار آموزنده است. رفتار عدالت جويانه ايشان حتي در نگاه به اطرافيان نيز تجلي يافته بود: «كان رسول الله يقسم لحظاته بين اصحابه فينظر الي ذا وينظر الي ذا بالسوية (22) ; رسول خدا نگاه خود را بين اصحاب به طور مساوي تقسيم مي كردند. گاه به اين نگاه مي كردند و گاه به آن.»

بديهي است وقتي مخاطب تجلي حق را در گفتار و كردار فرستنده پيام ببيند، او را از هر گونه منفعت طلبي پيراسته مي داند و وجود خود را در اختيار او مي گذارد. بنابراين موفقيت برقرار كننده ارتباط بستگي به ميزان حق مداري او دارد، هر چه در اين زمينه بهتر عمل نمايد، دستاوردهاي بهتري خواهد داشت و در جلب قلب ها و تسخير انديشه ها پيروز خواهد گشت. از سوي ديگر مورد تشويق خداوند قرار خواهد گرفت كه فرمود: «فبشر عبادي الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه » (23) ; «به بندگانم مژده و بشارت ده، همانان كه سخن را مي شنوند و از بهترين آن پيروي مي كنند.»

حق مداري هميشه ملازم با روحيه آزاد انديشي است، دوري از پيش داوري ها و تسليم در برابر بهترين ها از نقاط برجسته خصيت يك متقاعد كننده موفق است. مناسب است در همين رابطه به اين خاطره توجه نماييم و ببينيم يك مخاطب در مقابل سخن حق مدارانه از سويي و سخن منفعت طلبانه از سوي ديگر، چگونه عكس العمل نشان مي دهد و كدام يك از اين دو سخن در ميدان ارتباط پيروز مي شوند.

«در جمع زيارت كنندگان مرقد پاك پيامبرصلي الله عليه وآله با لباس عربي، پاي منبر يكي از خطيبان مسجد النبي نشسته بودم. خطيب حديثي خواند كه ثواب هر ركعت نماز در مسجد النبي هزار برابر و در مسجد الحرام ده هزار برابر نماز در مساجد ديگر است. يك زيارت كننده مصري با ناراحتي رو به خطيب نمود و پرسيد: اي شيخ! آيا اين عدالت است كه شما تمامي نمازهايتان را در مسجد الحرام و مسجد النبي بجاي آوريد; ولي ما در تمام عمر - آن هم اگر بتوانيم - تنها يك بار به حج مشرف شده، چند روزي در اين مكان هاي مقدس نماز بگزاريم؟ اصلا جرم ما چيست كه در فلان روستاي قاهره به دنيا آمده ايم و شما چه فضلي بر ما داشته ايد كه در مهبط وحي الهي متولد شده ايد؟ شيخ كه غافلگير شده بود پاسخ داد: وقتي خداوند شهري را فضيلت دهد، اهل آن شهر را هم بر ديگران برتري مي بخشد. مرد مصري با شنيدن اين سخن بر ناراحتي اش افزوده شد و اعتراضش شديدتر گشت. خطيب كه به دست و پا افتاده بود گفت: اعتراض به كار خدا جايز نيست. من كه تا آن لحظه شاهد اين گفت و گو بودم، از سخنران اجازه خواستم تا جوابي را كه به ذهنم مي رسد، بيان كنم. شيخ با حالت بي اعتنايي و غرور مانع صحبت من شد و وقتي با اصرار حاضران روبرو شد، پرسيد: اهل كجا هستي؟ من كه در آن سفر، از لبنان به حج مشرف شده بودم، گفتم: از لبنان آمده ام. (اگر مي فهميد ايراني هستم حتما اجازه نمي داد) بي درنگ سخنم را شروع كرده، گفتم: اين جواب تنها پاسخ اين برادر مصري نيست; بلكه جواب ديگري نيز هست كه به منزله كليدي است كه قفل هاي بسياري را باز مي كند، اين جواب از من نيست، بلكه از سيد و مولايم امام جعفر صادق عليه السلام فرزند پيامبر است: وقتي همه تشنه شنيدن جواب شدند، حديث «انما الاعمال بالنيات ولكل امري ء ما نوي » را خوانده، پس از توضيح، خطاب به سوال كننده گفتم: طبق اين حديث، اگر در مسجد روستاي خود نماز بخواني، ولي آرزو داشته باشي كه در مسجد الحرام و مسجد النبي نماز بخواني، خداوند همان ثواب را براي تو منظور مي كند، سپس رو به سخنران كرده، گفتم: اما تو اي شيخ! اگر در عتبات مقدس، قدر و منزلت و موقعيت خود را نداني و حق آن ها را ادا نكني، از اين ثواب ها محروم خواهي ماند.

مرد مصري در حالي كه آثار شادماني در چهره اش آشكار بود، از جاي خود برخاست و در كنار من نشست و شيخ در حالي كه در ميان همهمه مردم نمي توانست جلسه را كنترل كند برخاست و از مسجد بيرون رفت. او بعد از دقايقي با چند نفر مامور وارد مسجد شد، من بلافاصله جاي خود را عوض كرده از دستشان گريختم. بعدا فهميدم كه آن شخص، شيخ ابوبكر الجزائري، امام جماعت و خطيب مسجد النبي است كه تنها در ايام برگزاري حج از ويلاي خود در فرانسه به عربستان مي آيد و از آئين وهابيت تبليغ مي كند. (24) »

از اين رو مناسب است در همراه سازي ديگران، روحيه حق مداري را در خود و ديگران به وجود آوريم. البته مقدمه حق مداري، راست گفتاري است; يعني برقرار كننده ارتباط بايستي بتواند در بافتار و ساختار سخن خود صداقت و راستي را در معرض نمايش قرار دهد. سخن راست از هر گونه منفعت جويي به دور است و به همين خاطر مي تواند بر جان مخاطب مؤثر افتد. زماني به اوج خواهيم رسيد كه گفتار خود را در چارچوب واقعيت ها قرار دهيم. خداوند متعال به پيامبرش مي فرمايد: «قل لا اقول لكم عندي خزائن الله ولا اعلم الغيب ولا اقول لكم اني ملك » (25) ; «بگو من به شما نمي گويم گنجهاي خداوند نزد من است و نه آن كه از غيب آگاهم و نمي گويم كه من فرشته ام.»

دستور خداوند به پيامبرانش در مورد ابراز واقعيت ها و دوري از سخنان نادرست، گوياي يك نكته اساسي است و آن اين كه لازم نيست براي متقاعد سازي ديگران به سخنان نادرست و دور از واقعيت تمسك شود، زيرا در دراز مدت نادرستي آن ها آشكار شده، چيزي جز زيان به دنبال نخواهد داشت.

دو عنصر مهم حق مداري و راست گفتاري اگر چه ممكن است گاهي در آغاز مشكلاتي را به همراه آورد ولي مي توان اين گونه مشكلات را با راه حل هاي خلاق و نوآورانه كاهش داد. در پايان اين قسمت سخن پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله را مصداقي تاييد كننده بر گفتار خود قرار مي دهيم كه فرمودند: «يا معاذ... اوصيك بتقوي الله وصدق الحديث (26) ; اي معاذ!... تو را [در اين سفر كه راهي يمن هستي] به پرهيزكاري در برابر خداوند و راست گفتاري سفارش مي كنم.»

اصل چهارم: تكيه بر عواطف

از اصول بسيار مهم در متقاعد سازي، تكيه بر عواطف است. البته در به كارگيري اين اصل نبايد از اصول ترغيب و هيجان سازي غافل شد. بي ترديد علت بسياري از انقلاب ها، جريان هاي تاريخي و به راه افتادن امواج انساني، منقلب شدن عواطف و غليان هيجان در انسان ها بوده است. شكل گيري اديان، مبارزه با ظلم و ستم، مبارزه با پي آمدهاي نوگرايي در قالب هاي انحرافي مانند گروه هاي رقص، آواز و...، اعتقاد به انديشه برتري نژادي مانند نازيسم و فاشيسم كه واكنش هايي متفاوت در برابر انديشه نوگرايي (مدرنيته) در غرب بودند، همگي در همين چارچوب ارزيابي مي شود.

اين هيجان انسان ها است كه وقتي به جنبش در مي آيد همه چيز را در برابر خود نابود مي سازد و اين هيجان انسان ها است كه دست به كارهاي بزرگ و فرا انديشه اي مي زند. قدرت هيجان، ايمان و عشق مردم ايران به اسلام بود كه توانست انقلاب را پديد آورد و در ادامه از آن به شايستگي دفاع كند. در طول تاريخ و در شرايط گوناگون، خبرگان و كاردانان تاثير گذار بر هيجان ها توانسته اند مهار اين اسب سركش را در دستان اراده خود گرفته، آن را به هر طرف كه خواسته اند برانند. اين گفتار آنچنان مهم است كه از گذشته هاي دور انديشه انديشمندان را به خود مشغول داشته است، به عنوان مثال «ارسطو بخش مهمي از كتاب خطابه خود را به تشريح انفعالات نفساني اختصاص داده است. (27) »

اجازه دهيد براي نزديك شدن به زندگي واقعي خود و تاثير هيجان در متقاعد سازي، به نمونه اي عملي اشاره كنيم: اليوت ارونسون در كتاب روان شناسي اجتماعي خويش به موضوع هيجان پرداخته، اين نكته را به اثبات مي رساند كه توسل به هيجان از توسل و دست يازيدن به منطق كاراتر است. وي در دنباله بحث خود به جرياني كه برايش پيش آمده اشاره مي كند و اظهار مي دارد: «چندين سال پيش در محلي سكونت داشتم، در آن زمان مي خواستند براي افزودن فلورايد به منبع آب آشاميدني در جهت مبارزه با پوسيدگي دندان راي گيري كنند. پيكار اطلاع رساني از دو طرف مخالف و موافق به راه افتاد و هر كدام از گروه ها تلاش مي كردند ديگران را با خود همراه ساخته، متقاعد نمايند.

موافقان طرح شامل دندانپزشكان مشهور و پزشكان صاحب نظري مي شدند كه با حضور در اجتماعات، فوايد اين كار را بر مي شمردند و اظهار مي داشتند فلورايد دار كردن آب هيچ خطر جانبي براي سلامتي انسان ندارد، بلكه موجب مقاومت دندان ها مي شود. آن ها به روش منطقي و مستدل خود ادامه دادند، اما مخالفان اين طرح به جاي منطق و برپايي اجتماعات، به تحريك عواطف و انگشت گذاشتن بر روي هيجان مردم روي آوردند. آن ها اعلاميه اي تصويري تهيه كردند كه عكس بزرگي از يك موش صحرايي زشت همراه با اين نوشته آن را تشكيل مي داد: اجازه ندهيد در آب آشاميدني شما سم موش (28) بريزند. نتيجه راي گيري شكست سخت موافقان فلورايد دار كردن آب آشاميدني بود. (29) »

بنابراين در صورتي كه مخاطبان از طبقات عادي باشند، بهتر است براي معتقد ساختن آنان به سخن حق، از چاشني هيجان به گونه اي معقول استفاده نمود.

البته توجه داشته باشيد كه افراط در ايجاد هيجان يك سويه براي افراد داراي اعتماد به نفس پايين نه تنها سودمند نيست بلكه موجب فرار آن ها نيز خواهد شد. به عنوان مثال اگر شما براي نوجواني كه مرتكب گناهي شده است تنها از آتش و عذاب و جهنم و قيافه ناراحت كننده و خشمناك فرشتگان عذاب بگوئيد و سخني از رحمت الهي و توبه و بخشش او به ميان نياوريد، نبايد انتظار مثبتي از اين ارتباط داشته باشيد. بيساري از مداحان و سخنرانان سياسي و اجتماعي از راه ايجاد هيجان براي تحت تاثير قرار دادن مخاطبان سود مي برند، اما سخن آنجاست كه آيا رد پاي سخنان و ارتباط متقاعد كننده هيجان برانگيز در سيره و سخن معصومان و در انديشه اسلامي نيز ديده مي شود يا خير؟ پاسخ اين پرسش مثبت است و براي نمونه تنها به يك مورد اكتفا مي كنيم. در جنگ صفين وقتي لشكريان معاويه آب را بر ياران امام علي عليه السلام بستند، امام به پا خاست و خطبه اي كوتاه و شور آفرين ايراد فرمود. اين خطبه آن چنان كالبد بي جان و افسرده سربازان را جان تازه بخشيد كه با حمله اي جانانه و يورشي تار و مار كننده، شريعه از دست رفته را باز پس گرفتند.

ايشان در اين خطبه مي فرمايد: «قد استطعموكم القتال، فاقروا علي مذلة وتاخير محلة، اورووا السيوف من الدماء ترووا من الماء، فالموت في حياتكم مقهورين والحياة في موتكم قاهرين (30) ; لشكر دشمن خواستار كارزار و جنگ با شمايند. بنابراين يا برخواري و پستي [خويش ]اقرار كنيد و شرافت را بر جاي گذاريد; يا آنكه شمشيرها را [از خون آنان ]سيراب سازيد تا از آب سيراب شويد. پس [بدانيد] زندگي همراه با شكست و سرشكستگي جز مرگ معنايي ندارد و مرگ پيروزمندانه عين زندگاني است.»

در قرآن كريم نيز پيام هيجان ساز و عاطفه برانگيز مشاهده مي شود. به عنوان نمونه خداوند متعال در سوره حجرات براي نهي از غيبت با تشبيهي زيبا و بسيار پر معنا، آن را نوعي خوردن گوشت برادر مرده مي داند (31) .

يا آن كه حضرت ابراهيم عليه السلام در برخورد با عموي بت ساز خود با واژه اي عاطفي برخورد مي كند و پس از آن كه چهار بار واژه پدرم را در مورد او استفاده مي كند، با لحني ملايم مي فرمايد: «سلام عليك ساستغفر لك ربي انه كان بي حفيا» (32) ; «سلام بر تو باد، من به زودي از پروردگارم برايت تقاضاي عفو و بخشايش خواهم نمود، چرا كه او همواره نسبت به من مهربان بوده است.»

استفاده از واژه هاي ملايم و هيجان ساز در پيام ها مي تواند موجب ايجاد ارتباطي تنگاتنگ با مخاطب شود و زمينه هاي پذيرش را در او ايجاد نمايد.

اصل پنجم: توجه به انديشه مخالف در ابلاغ پيام ها

يكي از مشكلات امروزين ما روش برخورد با مخالفان است كه چگونه بايد پيام تهيه شود به گونه اي كه مخالفان را نيز متقاعد سازد، يا مخالفت آن ها را تعديل نموده و كاهش دهد.

مخالفان در ارتباط، كساني هستند كه حاضر به شنيدن سخنان ما نيستند و علاقه اي به گفتار ما ندارند چرا كه خود از الگوهاي ديگري پيروي مي كنند. فرض كنيد در برخورد با خانمي كه حجاب خود را رعايت نمي كند و اصولا پايبند به سخنان شما يست بخواهيد از ديدگاه خود صحبت كنيد; يا با نوجواني كه دل در گرو فيلم هاي هاليوودي و هنر پيشگان آن دارد بخواهيد به بحث بنشينيد، بديهي است اگر در اين ميان بدون توجه به انديشه مخاطب - كه مخالف انديشه شماست - به ذكر دلايل خود بسنده كنيد نتيجه اي خوشايند در بر نخواهد داشت، بلكه ممكن است مخاطبان خود را نيز از دست بدهيد.

يكي از مبلغان محترم مي گويد: يكي از روحانيون به يكي از كشورهاي مستقل مشترك المنافع اعزام شده، در مسجدي سخنراني كرده بود و در خلال سخنراني گفته بود: فرهنگ برهنگي، فرهنگ حيواني است و...، پس از پايان سخنراني و در روزهاي بعد، افرادي به سفارت ايران نامه نوشتند و اعتراض نمودند. من كه تا اندازه اي با فرهنگ مردم شوروي سابق آشنا بودم، مي دانستم كه سخن اين برادر ايراني حق و درست است، اما نمي توان آن را در فضايي كه برهنگي عادي است به راحتي مطرح كرد (33) .

هيچ گاه نبايد در متقاعد سازي از دريچه نگاه خود به انديشه مخالف نظر انداخت بلكه بايد بر اساس نگاه او به مساله نگريست و سستي انديشه او را از زواياي نگرش خودش به دست آورد. بنابراين در برخورد با مخالفان بايد تلاش نمود و نوع نگاه آنان به هيچ گاه نبايد در متقاعد سازي از دريچه نگاه خود به انديشه مخالف نظر انداخت بلكه بايد بر اساس نگاه او به مساله نگريست و سستي انديشه او را از زواياي نگرش خودش به دست آورد.

مساله را شناخت و سپس بر پايه آن شناخت، به طراحي استدلالي دوسويه اقدام نمود، به اين صورت كه گفتار او را به صورت كامل تشريح نموده، به گونه اي منصفانه نقاط قوت آن رابر مي شمريم و با پاسخ هايي روشنگرانه اركان آن را تخريب مي كنيم و زواياي پنهان آن را آشكار مي سازيم. بعد از اين مرحله نوبت به اثبات نظريه مورد پذيرش مي رسد.

طرح استدلال هاي يك طرفه به تناسب درجه هوشمندي و آگاهي مخاطبان، آنان را از شما دور خواهد ساخت و دستيابي به متقاعد ساختن آن ها را براي شما دشوار خواهد نمود. به هر ميزان كه مخاطب آگاه باشد، ضريب مقاومت او در برابر صحبت هاي شما بالا خواهد رفت و به راحتي سخنان و استدلال هاي يكسويه را نمي پذيرد، زيرا مخاطبان آگاه و مخالفان هوشمند از استدلال هاي گوناگون و نظرات حاشيه اي با خبرند و دوري شما از ذكر آن ها را به عنوان عدم آگاهي يا ترس تلقي كرده، از همراه شدن و هم عقيده گشتن با شما خودداري خواهند كرد.

از اين رو مناسب است در برخورد با مخالفان از استدلال هاي دو جانبه استفاده نماييد و در برابر موافقان از استدلال هاي يك جانبه - البته با چاشني كم رنگي از استدلال هاي مخالف - (34) سود جوييد. زيرا موافقان - به ويژه از طبقات عادي - علاقه اي به شنيدن گفتارهاي مخالف ندارند و با استدلال هاي موافق انديشه خويش همراهي بيشتري نشان مي دهند (35) .

پي نوشت ها:

1) بررسي شيوه هاي تبليغاتي مسيحيت عليه اسلام، ص 264.

2) صحيفه نور، ج 14، ص 41; ج 17، ص 157; ج 18، ص 247.

3) همان، ج 13، ص 23.

4) نفوذ صهيونيسم بر رسانه هاي خبري، ص 44.

5) همان، ص 45.

6) مجله مبلغان، ش 18، ص 28 به بعد «ده اصل كارا در تبليغي پويا».

7) معجم الفاظ غررالحكم و دررالكلم، دفتر تبليغات اسلامي، ص 994.

8) همان، ص 994.

9) همان، ص 197.

10) همان، ص 1032.

11) تجارب مبلغان هنرمند، ص 25.

12) نحل/125.

13) معجم الفاظ غرر و درر، دفتر تبليغات اسلامي، ص 994.

14) منتهي الآمال، ج 2، ص 519، با تغيير و تصرف.

15) طه/43 و 44.

16) طه/25.

17) قرآن و تبليغ، ص 99، با تصرف.

18) كافي، ج 2، ص 82.

19) نساء/8.

20) نساء/135.

21) انعام/152.

22) بحار الانوار، چ بيروت (مؤسسة الوفا)، ج 16، ص 260.

23) زمر/18 - 17.

24) خاطرات خواندني از مبلغان ديني، حسين دهنوي، ص 61، با كمي تغيير.

25) انعام/50.

26) ترجمه تحف العقول، ص 26.

27) مبادي سخنوري، شريعتي سبزواري، ص 291.

28) فلورايد در سم موش نيز استفاده مي شود.

29) روان شناسي اجتماعي، اليوت ارونسون، مترجم شكركن، ص 74.

30) نهج البلاغه، خطبه 51.

31) حجرات/12.

32) مريم/41 - 47.

33) تجارب مبلغان هنرمند، مهدي چراغي، ص 50، با تغيير و تصرف.

34) اين چاشني كم رنگ موجب واكسينه شدن ذهن مخاطب موافق مي شود و او را در برابر شبهه ها بيمه مي نمايد.

35) برداشتي آزاد از روان شناسي اجتماعي، اليوت ارونسون، مترجم شكركن، ص 79.

منبع :

مجله مبلغان : شهريور 1381، شماره 32


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۵۴:۳۱ ] [ مشاوره مديريت ]
كم رويي; علل پيدايش و راههاي درمان آن (1)مقدمه:

انسان اصالتاموجودي است اجتماعي و نيازمند برقراري ارتباط با ديگران. بسياري از نيازهاي عاليه انسان و شكوفا شدن استعدادها و خلاقيت هايش فقط از طريق تعامل بين فردي و ارتباطات اجتماعي ارضا مي گردد. در واقع،خودشناسي، برقراري ارتباط مؤثر و متقابل با ديگران و پذيرش مسؤوليت اجتماعي از اهداف اساسي همه نظام هاي تربيتي است. در دنياي پيچيده امروز، يعني در عصر ارتباطات حضور فعال فرهنگي و احاطه بر زنجيره علوم، فنون و تكنولوژي برتر انكارناپذير است.

در هر جامعه اي درصد قابل توجهي از كودكان، نوجوانان و بزرگ سالان بدون آن كه تمايلي داشته باشند، ناخواسته خود را در حصاري از كم رويي محبوس و زنداني مي كنند و شخصيت واقعي و قابليت هاي ارزشمند ايشان در پس توده اي از ابرهاي تيره كم رويي ناشناخته مي ماند.

چه بسيار دانش آموزان، دانشجويان، كارمندان، كارگران و... هوشمند و خلاقي كه در مدارس، دانشگاه ها، ادارات، كارخانجات و... فقط به دليل كم رويي و ناتواني اجتماعي، همواره از نظر پيشرفت تحصيلي و شغلي و قدرت خلاقيت و نوآوري نمره كم تري عايدشان مي شود; چرا كه كم رويي يك مانع جدي براي رشد قابليت ها و خلاقيت هاي فردي است.

پديده كم رويي در بين بزرگ سالان و افراد مسن بسيار پيچيده تر از جوانان است و چنين پيچيدگي رواني ممكن است در اغلب موارد نيازهاي دروني، تمايلات، انگيزه ها، قابليت ها، فرصت ها، هدف ها و برنامه شغلي، حرفه اي و اجتماعي جوانان ايشان را به طور جدي متاثر و دگرگون كند.

پرداختن به پديده كم رويي و بررسي مباني روان شناختي آن از اين رو حائز اهميت است كه تقريبا همه ما به گونه اي تجاربي از كم رويي را در موقعيت هاي مختلف داشته ايم. اما نكته مهم تراين است كه بعضي ها درهمه شرايطوموقعيت هاي اجتماعي به كم رويي قابل توجهي دچار مي شوند. بنابراين مي توان گفت كه اكثر قريب به اتفاق مردم در مواردي از زندگي اجتماعي خود به گونه اي دچار كم رويي شده اند. اما پديده كم رويي داراي درجات مختلفي است:

- بعضي ها صرفا در مواقع و موقعيت هاي خاص دچار كم رويي مي شوند;

- بعضي ها در برخي از مواقع و موقعيت ها دچار كم رويي مي شوند;

- بعضي ها در غالب مواقع و موقعيت ها دچار كم رويي مي شوند;

- بعضي از كودكان، نوجوانان و بزرگ سالان كه شمارشان نيز قابل ملاحظه است، تقريبا در همه موقعيت هاي اجتماعي دچار كم رويي مي شوند.

روندتحولات اجتماعي گوياي اين حقيقت است كه مساله كم رويي غالبا با گذشت زمان، فشردگي و پيچيدگي روابط بين فردي وتشديدفشارهاي اجتماعي، رقابت ها، گوشه گيري ها، تكروي ها، عزلت گزيني ها و تنهايي ها گسترده تر و شديدتر مي شود و درصد بيش تري از جوانان و بزرگ سالان را فرا مي گيرد كه مي تواند به تدريج به صورت نوعي بيماري رواني درآيد. مگر اين كه بتوانيم با تشخيص سريع و استفاده از روش هاي تربيتي و درماني مناسب و مؤثر از گسترش و تشديد آن جلوگيري كنيم.

كم رويي چيست؟

كم رويي يك توجه غير عادي همراه با ترس به خويشتن است كه در يك موقعيت اجتماعي ظاهر مي شود و در نتيجه آن، فرد دچارنوعي اختلال در رفتار و عضلات بدني شده و شرايط عاطفي و شناختي اش متاثر مي گردد. يعني زمينه بروز رفتارهاي خام و ناسنجيده و عكس العمل هاي نامناسب در وي فراهم مي شود. به ديگر سخن پديده كم رويي به وجود مشكل در برخوردهاي اجتماعي و رفتارها و احساس هاي آزار دهنده شخصي مربوط مي شود كه همواره به صورت يك ناتواني يا معلوليت اجتماعي ظاهر مي گردد. به كلام ساده كم رويي يعني: «خود توجهي » فوق العاده و ترس از مواجه شدن با ديگران. زيرا كم رويي نوعي ترس يا اضطراب اجتماعي است كه در آن فرد از مواجه شدن با افراد ناآشنا و ارتباطات اجتماعي گريز دارد.

بنابراين فرد كم رو، از يك طرف نگران رو به رو شدن با افراد جديد است و از سوي ديگر از وارد شدن به اماكن جديد و كسب كار و تجارت تازه هراس دارد كه مجموعه اين حالات احساس عجز در عين توانمندي را در وي به دنبال خواهد داشت. البته بايد توجه داشت كه احساس كم رويي افراد، هميشه در برابر انسان ها متبلور مي شود و نه حيوانات، اشيا و موقعيت هاي طبيعي و جغرافيايي.

كم رويي از ديدگاه بين فرهنگي

كم رويي يك پديده گسترده و متنوعي است كه در نزد افراد، خانواده ها، جوامع و فرهنگ هاي مختلف معاني متفاوتي دارد. يك كودك يا نوجوان ممكن است از نظر روان شناسي اجتماعي فردي كم رو باشد، اما از نظر خانواده يا مدرسه به عنوان يك كودك يا نوجوان مؤدب و متين تلقي گردد. به عبارت ديگر بعضي ها افراد كم رو را انسان هايي ساكت، مؤدب و محترم مي دانند و تصور مي كنند كه اين افراد، شهروندان سالم و بي آزاري هستند و برخي نيز افراد كم رو را انسان هاي مطيع، حرف گوش كن، مستعد و مقبول اجتماع مي دانند.

بعضي نيز كم رويي را براي دختران امري عادي و صفتي مثبت تلقي مي كنند و آن را براي پسران يك ويژگي يا منش ناپسند مي دانند. در حالي كه كم رويي همان گونه كه پيش تر اشاره شد يك معلوليت اجتماعي و مانع رشد مطلوب شخصيت است و براي هر دو جنس امري نامطلوب است.

برخي ديگر كم رويي را در افراد، به خصوص در دختران مترادف با حيا و عفت مي دانند و آن را تاييد و تمجيد و تشويق مي كنند،

در حالي كه «حيا» يكي از برجسته ترين صفات انسان هاي متعالي بوده، شاخص ايمان و بيانگر رشد مطلوب شخصيت است. به بيان ديگر قدرت خويشتن داري امري ارادي وارزشمند است و برعكس، كم رويي پديده اي كاملا غير ارادي، ناخوشايند و حكايتگر ناتواني و معلوليت اجتماعي است.

انتظار اين است كه در جوامع اسلامي به ويژه در كشور ما با توجه به ارزش هاي والاي قرآني و وظايف و تكاليف شرعي فردي و گروهي، پذيرش مسؤوليت هاي اجتماعي و اتصاف به فضيلت هاي اخلاقي، رشدي متعادل و متوازن داشته باشد. بدون ترديد مسلمانان كم رو نمي توانند در انجام بعضي از وظايف و مسؤوليت هاي اجتماعي خود موفق باشند. في المثل خمير مايه ايفاي وظيفه مهم امر به معروف و نهي از منكر، برخورداري از شجاعت اخلاقي و مهارت در برقراري ارتباط اجتماعي متقابل، مؤثر و مفيد است.

كم رويي واحساس تنهايي

فردي كه قادر به برقراري ارتباط با ديگران نيست، به طور قابل ملاحظه اي كم تر از ديگران از روابط اجتماعي بهره مي برد. چنين فردي نمي تواند احساسات خوشايند يا ناخوشايند، ترس ها يا نگراني ها و آرزوها يا اميدهايش را با نزديكان و دوستانش در ميان بگذارد و پاسخ ها و عكس العمل هاي ايشان را دريافت كند. احساس تنهايي نيز همانند كم رويي، نوعي ناتواني اجتماعي است و هر كدام از ما ممكن است در يك موقعيت يا شرايط خاص چنين احساسي داشته باشيم. افرادي كه دچار احساس تنهايي مي شوند و اين احساس با شدت و مداومت، افكار و رفتار آن ها را فرا مي گيرد، به تدريج از تمايلات اجتماعي و ارتباطات فردي شان كاسته مي شود و از اين نظر بعضي از ويژگي هاي افراد كم رو را پيدا مي كنند. كم رويي ناتواني و معلوليت فرد در برقراري ارتباط است و تنهايي مشكل انسان در اثر فقر ارتباطي است و در بسياري موارد احساس تنهايي به كم رويي تبديل مي شود.

شايان ذكر است كه به دليل ويژگي ها و نيازهاي خاص روحي - اجتماعي نوجوانان، ظهور پديده تنهايي (احساس تنهايي) در بين ايشان به طور فوق العاده اي بيش تر از شيوع اين احساس در ميان بزرگ سالان است. و هم چنين اين احساس در ميان كهن سالان به خاطر شرايط خاص اجتماعي و بدني آن ها، فراوان است. به همين خاطر در طول يك هفته لحظاتي كه نوجوانان وكهن سالان احساس تنهايي مي كنند بيش تر از كودكان و بزرگ سالان (ميان سال ها) است. هرگاه چنين احساسي به علل گوناگون، از جمله ناكامي هاي مكرر، نگراني و اضطراب شديد، رفتار تبعيض آميز والدين يا بي مهري هاي فرزندان در برابر والدين مسن و از كارافتاده، واكنش هاي منفي اطرافيان و قطع اميد از پيوندهاي عاطفي عزيزان، تقويت گردد و فرد عميقا احساس تنهايي كند، نه تنها همانند افراد كم رو دچار ناتواني يا معلوليت اجتماعي مي شود، بلكه زمينه افسردگي جدي در وي به وجود مي آيد و ممكن است دست به اقدامات غير عادي و كژروي هاي اجتماعي نظير گريز از خانه و محل كار، اعتياد و خودكشي بزند. درصد قابل توجهي از كساني كه خودكشي كرده اند يا اقدام به خودكشي مي كنند، تجارب فراواني از احساس تنهايي و رها شدگي از طرف صميمي ترين نزديكان و دوستان خود را داشته اند.

بنابراين به طور خيلي جدي مي بايست افراد مبتلا به اين پديده را اعم از نوجوان و بزرگ سال مورد توجه قرار داد و با اتخاذ روش هاي اصلاحي و درماني مناسب و يا مراجعه به متخصصين مربوطه، مورد درمان و توانبخشي اجتماعي قرار داد.

بدون ترديد در دنياي پيچيده امروز، فراواني ناراحتي ها و رنج هاي ناشي از مشكلات ارتباطي و سازگاري اجتماعي مانند اضطراب، افسردگي، كم رويي، احساس تنهايي و.. به مراتب بيش از بيماري هاي قلبي است! براساس تحقيقات انجام شده بسياري از ناراحتي هاي قلبي نتيجه فشارهاي عاطفي و رواني و روابط ناسالم يا ناموفق بين فردي است و هيچ منشا فيزيكي و بدني نداشته است.

ويژگي هاي رفتاري افراد كم رو

برخي از ويژگي هاي رفتاري كودكان، نوجوانان و بزرگ سالان كم رو به طور قابل ملاحظه اي متفاوت از ديگران بوده و به سادگي قابل تشخيص است.

از نظر زيستي و فيزيولوژيكي نشانه ها يا علايم مشتركي در ميان غالب افرادي كه به طور جدي دچار كم رويي هستند مشاهده مي شود. در اين ارتباط مي توان به علايم فيزيولوژيكي نظير تشديد ضربان قلب، سرخ شدن چهره، اختلال در ريتم تنفسي، تغيير در تن صدا و... اشاره كرد.

هم چنين برخي رفتارهاي اضطرابي و يا رفتارهاي رواني - حركتي (1) در بين كودكان، نوجوانان و بزرگ سالان كم رو ديده مي شود. برخي از اين ويژگي ها مانند گريه كردن، روبرگرداندن از غريبه ها و چسبيدن به فرد آشنا بيش تر در كودكان كم رو مشاهده مي شود. از ديگر ويژگي هاي افراد كم رو مي توان به موارد ذيل اشاره كرد:

فرار كردن از جمع غريبه ها، مخفي كردن خود از انظار اطرافيان غريبه و ناآشنا، خجالت كشيدن و به لكنت افتادن، با حداقل كلمات سخن گفتن، بريده و كم حرف زدن، بيش تر عبوس بودن و كم تر لبخند زدن، دستپاچه شدن، گوش خود را كشيدن، با انگشتان خود بازي كردن، با لباس خود ور رفتن، از اين پا به آن پا شدن، سر را خم كردن و زير چشمي به غريبه ها نگاه كردن، عدم بر قراري ارتباط چشمي مستمر و طبيعي با ديگران، غرق در افكار خود شدن، تمايل به سر و كار داشتن بيش تربا كتاب و اشياء و لوازم مختلف به جاي آدم ها، علاقه به بازي با كودكان آشنا و كوچك تر از خود، عدم برخورداري از يك رابطه دوستانه با آشنايان، با صداي آهسته و غير طبيعي سخن گفتن، گرفته و نگران بودن، بيزاري از دعوت كردن و دعوت شدن، تمايل به تنها بودن، بيزاري شديد از نگاه هاي نقادانه ديگران، فقر شديد در انگيزه فعاليت هاي اجتماعي، ضعف اعتماد به نفس، عدم برخورداري از ابتكار عمل و ارائه خلاقيت هاي ذهني، بي جرات و بي شهامت بودن در عين توانايي و قدرت و... .

تاثير كم رويي بر رشد شناختي، عاطفي، رواني، سازش يافتگي اجتماعي و شخصيت

پديده كم رويي به عنوان يك معلوليت اجتماعي، چنانچه به موقع تشخيص داده نشود و درمان نگردد ممكن است آثار نامطلوبي به همراه داشته باشد و رشد شناختي، عاطفي و رواني و اجتماعي فرد را به طور جدي متاثر كند. در اين جا به صورت مختصروفهرست وار به بعضي از تاثيرات سوء كم رويي بر روند رشد شناختي،قدرت هوشمندي، رشدشخصيت و ويژگي هاي عاطفي و رواني افراد كم رو اشاره مي كنيم:

بعد شناختي: در بسياري از مواقع هوش و استعداد سرشار در پس ابرهاي تيره كم رويي پنهان مي ماند. به عبارت ديگر بعضي از كودكان و نوجوانان كم رو به رغم آن كه ممكن است فوق العاده تيزهوش و سرآمد باشند، اما قدرت هوشمندي ايشان توسط ديگران، به خصوص معلمان به طور واقع بينانه مورد ارزيابي قرار نمي گيرد. كم رويي پايدار مي تواند منجر به يك ترس و تنش عمومي شود و كودك يا نوجوان كم رو، اعتماد به نفس و جرات تجربه هيچ كار تازه اي را پيدا نكند و در نتيجه عملكردو پيشرفت اوبه طور جدي و معني داري پايين تر از سطح توانايي اش ظاهر گردد. به كلام ديگر هميشه فاصله اي قابل توجه بين توان بالقوه و توان بالفعل افراد كم رو وجود دارد.

كم رويي موجب افزايش فوق العاده خودتوجهي و اشتغال ذهني فرد كم رو نسبت به واكنش هاي خويش مي شود، به گونه اي كه شخص از هرگونه تفكر مولد و خلاق و ارتباط برتر باز مي ماند، چرا كه خلاقيت متضمن برخورداري از شخصيتي سالم، پويا و فعال است و كودكان و نوجوانان خلاق عموما افرادي كنجكاو، جست وجوگر، انعطاف پذير، صريح الكلام، شجاع، راحت و بي تكلف، گشاده رو و متبسم هستند. بنابراين كم رويي قدرت تفكر خلاق و خلاقيت فرد را محدود مي كند. اين جاست كه سنگيني بار تربيت صحيح بيش تر مي شود و وظيفه پدري يا مادري ايجاب مي كند كه موانع رشد همه جانبه فرزندان را رفع كرده و زمينه رشد بيش تر و فرداي بهتر آن ها را فراهم سازند.

بعد عاطفي، رواني و اجتماعي: افراد كم رو غالبا دچار اضطراب، افسردگي و احساس تنهايي بوده، در برقراري و حفظ پيوندهاي عاطفي با مشكل جدي مواجه هستند. كم رويي مانع اصلي رشد مطلوب عاطفي و رواني فرد است.

در افراد كم رو ترس از غريبه ها ممكن است به تدريج تعميم يابد و باعث شود كه آنان از هر چيز تازه و متفاوتي بترسند. اين امر مي تواند محصور كننده فرد در ميان ديواره هاي احساسات بازدارنده باشد و زمينه رشد نابهنجار رواني - اجتماعي وي را فراهم كند. چنين فردي نمي تواند همسري خوب و سازگار، پدري مهربان و مربي و شهروندي سازگار باشد و در نتيجه از زندگي لذتي نخواهد برد.

افرادكم رو سهم چنداني در گروه هاي همگن ندارند و يا در صورت عضويت در گروه هاي اجتماعي، حضوري انفعالي و غير فعال خواهند داشت. گرچه معمولاافرادكم روبه خصوص به خاطر تبعيت پذيري و فرمانبري بي كم و كاست، از سوي اعضاي گروه طرد نمي شوند، اما بايد اذعان داشت كه غالباموردكم توجهي واقع مي شوند و در نتيجه چنين نقش غير فعال گروهي و سازش يافتگي ضعيف، از كسب يادگيري ها، مهارت ها و تجارب مؤثر فعاليت هاي اجتماعي محروم مي مانند.

كم رويي باعث مي شود كه فرد در عين اين كه بعضا از نظر صلاحيت هاي علمي، فكري و اخلاقي، قابليت هاوكفايت هاي،فردي برتر از هم سالان، دوستان، هم گروه ها و هم كلاسي هاي خود است، اما نتواند رهبري گروه را عهده دار شود، در حالي كه فرصت رهبري گروه،ازتجارب ارزشمند رشداجتماعي و از عوامل مؤثر افزايش اعتماد به نفس است.

از آن جا كه فرد كم رو غالبا مي ترسد كه با ديگران به ويژه مخاطب هاي ناآشنا، تازه واردها و غريبه ها صحبت كند، بالطبع ديگران نيز با او كم تر سخن مي گويند، به قول معروف:

تا كه از جانب معشوق نباشد كششي

كوشش عاشق بيچاره به جايي نرسد.

بنابراين قلت ارتباطات كلامي و روابط اجتماعي، موجب مي شود كه كودك، نوجوان يا فرد بزرگ سال كم رو دچار نوعي خود محصوري (زندگي در يك چارچوب بسته) شود و از زندگي فعال و خوشايند اجتماعي محروم بماند.

معمولا افراد كم رو نسبت به خود همان قضاوتي را ندارند كه ديگران نسبت به ايشان دارند (افراد كم رو خود را بسيار كم تر از آنچه هستند، مي بينند.) چون ارزشيابي صحيح از خود نشاني از سازگاري اجتماعي است، بنابراين خود پنداري ضعيف، بينانگر رشد معيوب شخصيت و وجود عقده خطرناك حقارت است و همين عقده حقارت است كه ريشه بسياري از حسادت ها و اختلافات خانوادگي به شمار مي آيد.

ادامه دارد

پي نوشت:

1) رفتارهايي كه در اثر اختلال در روان فرد به وجود مي آيد و قابل مشاهده است و ريشه فيزيكي ندارند.

منبع :

مجله ديدار آشنا : مهر و آبان 1377، شماره 7


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۵۴:۳۰ ] [ مشاوره مديريت ]
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۲۸ ][ ۲۹ ][ ۳۰ ][ ۳۱ ][ ۳۲ ][ ۳۳ ][ ۳۴ ][ ۳۵ ][ ۳۶ ][ ۳۷ ][ ۳۸ ][ ۳۹ ][ ۴۰ ][ ۴۱ ][ ۴۲ ][ ۴۳ ][ ۴۴ ][ ۴۵ ][ ۴۶ ][ ۴۷ ][ ۴۸ ][ ۴۹ ][ ۵۰ ][ ۵۱ ][ ۵۲ ][ ۵۳ ][ ۵۴ ][ ۵۵ ][ ۵۶ ][ ۵۷ ][ ۵۸ ][ ۵۹ ][ ۶۰ ][ ۶۱ ][ ۶۲ ][ ۶۳ ][ ۶۴ ][ ۶۵ ][ ۶۶ ][ ۶۷ ][ ۶۸ ][ ۶۹ ][ ۷۰ ][ ۷۱ ][ ۷۲ ][ ۷۳ ][ ۷۴ ][ ۷۵ ][ ۷۶ ][ ۷۷ ][ ۷۸ ][ ۷۹ ][ ۸۰ ][ ۸۱ ][ ۸۲ ][ ۸۳ ][ ۸۴ ][ ۸۵ ][ ۸۶ ][ ۸۷ ][ ۸۸ ][ ۸۹ ][ ۹۰ ][ ۹۱ ][ ۹۲ ][ ۹۳ ][ ۹۴ ][ ۹۵ ][ ۹۶ ][ ۹۷ ][ ۹۸ ][ ۹۹ ][ ۱۰۰ ][ ۱۰۱ ][ ۱۰۲ ][ ۱۰۳ ][ ۱۰۴ ][ ۱۰۵ ][ ۱۰۶ ][ ۱۰۷ ][ ۱۰۸ ][ ۱۰۹ ][ ۱۱۰ ][ ۱۱۱ ][ ۱۱۲ ][ ۱۱۳ ][ ۱۱۴ ][ ۱۱۵ ][ ۱۱۶ ][ ۱۱۷ ][ ۱۱۸ ][ ۱۱۹ ][ ۱۲۰ ][ ۱۲۱ ][ ۱۲۲ ][ ۱۲۳ ][ ۱۲۴ ][ ۱۲۵ ][ ۱۲۶ ][ ۱۲۷ ][ ۱۲۸ ][ ۱۲۹ ][ ۱۳۰ ][ ۱۳۱ ][ ۱۳۲ ][ ۱۳۳ ][ ۱۳۴ ][ ۱۳۵ ][ ۱۳۶ ][ ۱۳۷ ][ ۱۳۸ ][ ۱۳۹ ][ ۱۴۰ ][ ۱۴۱ ][ ۱۴۲ ][ ۱۴۳ ][ ۱۴۴ ][ ۱۴۵ ][ ۱۴۶ ][ ۱۴۷ ][ ۱۴۸ ][ ۱۴۹ ][ ۱۵۰ ][ ۱۵۱ ][ ۱۵۲ ][ ۱۵۳ ][ ۱۵۴ ][ ۱۵۵ ][ ۱۵۶ ][ ۱۵۷ ][ ۱۵۸ ][ ۱۵۹ ][ ۱۶۰ ][ ۱۶۱ ][ ۱۶۲ ][ ۱۶۳ ][ ۱۶۴ ][ ۳۱۷ ][ ۳۱۸ ][ ۳۱۹ ][ ۳۲۰ ][ ۳۲۱ ][ ۳۲۲ ][ ۳۲۳ ][ ۳۲۴ ][ ۳۲۵ ][ ۳۲۶ ][ ۳۲۷ ][ ۳۲۸ ][ ۳۲۹ ][ ۳۳۰ ][ ۳۳۱ ][ ۳۳۲ ][ ۳۳۳ ][ ۳۳۴ ][ ۳۳۵ ][ ۳۳۶ ][ ۳۳۷ ][ ۳۳۸ ][ ۳۳۹ ][ ۳۴۰ ][ ۳۴۱ ][ ۳۴۲ ][ ۳۴۳ ][ ۳۴۴ ][ ۳۴۵ ][ ۳۴۶ ][ ۳۴۷ ][ ۳۴۸ ][ ۳۴۹ ][ ۳۵۰ ][ ۳۵۱ ][ ۳۵۲ ][ ۳۵۳ ][ ۳۵۴ ][ ۳۵۵ ][ ۳۵۶ ][ ۳۵۷ ][ ۳۵۸ ][ ۳۵۹ ][ ۳۶۰ ][ ۳۶۱ ][ ۳۶۲ ][ ۳۶۳ ][ ۳۶۴ ][ ۳۶۵ ][ ۳۶۶ ][ ۳۶۷ ][ ۳۶۸ ][ ۳۶۹ ][ ۳۷۰ ][ ۳۷۱ ][ ۳۷۲ ][ ۳۷۳ ][ ۳۷۴ ][ ۳۷۵ ][ ۳۷۶ ][ ۳۷۷ ][ ۳۷۸ ][ ۳۷۹ ][ ۳۸۰ ][ ۳۸۱ ][ ۳۸۲ ][ ۳۸۳ ][ ۳۸۴ ][ ۳۸۵ ][ ۳۸۶ ][ ۳۸۷ ][ ۳۸۸ ][ ۳۸۹ ][ ۳۹۰ ][ ۳۹۱ ][ ۳۹۲ ][ ۳۹۳ ][ ۳۹۴ ][ ۳۹۵ ][ ۳۹۶ ][ ۳۹۷ ][ ۳۹۸ ][ ۳۹۹ ][ ۴۰۰ ][ ۴۰۱ ][ ۴۰۲ ][ ۴۰۳ ][ ۴۰۴ ][ ۴۰۵ ][ ۴۰۶ ][ ۴۰۷ ][ ۴۰۸ ][ ۴۰۹ ][ ۴۱۰ ][ ۴۱۱ ][ ۴۱۲ ][ ۴۱۳ ][ ۴۱۴ ][ ۴۱۵ ][ ۴۱۶ ][ ۴۱۷ ][ ۴۱۸ ][ ۴۱۹ ][ ۴۲۰ ][ ۴۲۱ ][ ۴۲۲ ][ ۴۲۳ ][ ۴۲۴ ][ ۴۲۵ ][ ۴۲۶ ][ ۴۲۷ ][ ۴۲۸ ][ ۴۲۹ ][ ۴۳۰ ][ ۴۳۱ ][ ۴۳۲ ][ ۴۳۳ ][ ۴۳۴ ][ ۴۳۵ ][ ۴۳۶ ][ ۴۳۷ ][ ۴۳۸ ][ ۴۳۹ ][ ۴۴۰ ][ ۴۴۱ ][ ۴۴۲ ][ ۴۴۳ ][ ۴۴۴ ][ ۴۴۵ ][ ۴۴۶ ][ ۴۴۷ ][ ۴۴۸ ][ ۴۴۹ ][ ۴۵۰ ][ ۴۵۱ ][ ۴۵۲ ][ ۴۵۳ ][ ۴۵۴ ][ ۴۵۵ ][ ۴۵۶ ][ ۴۵۷ ][ ۴۵۸ ][ ۴۵۹ ][ ۴۶۰ ][ ۴۶۱ ][ ۴۶۲ ][ ۴۶۳ ][ ۴۶۴ ][ ۴۶۵ ][ ۴۶۶ ][ ۴۶۷ ][ ۴۶۸ ][ ۴۶۹ ][ ۴۷۰ ][ ۴۷۱ ][ ۴۷۲ ][ ۴۷۳ ][ ۴۷۴ ][ ۴۷۵ ][ ۴۷۶ ][ ۴۷۷ ][ ۴۷۸ ][ ۴۷۹ ][ ۴۸۰ ][ ۴۸۱ ][ ۴۸۲ ][ ۴۸۳ ][ ۴۸۴ ][ ۴۸۵ ][ ۴۸۶ ][ ۴۸۷ ][ ۴۸۸ ][ ۴۸۹ ][ ۴۹۰ ][ ۴۹۱ ][ ۴۹۲ ][ ۴۹۳ ][ ۴۹۴ ][ ۴۹۵ ][ ۴۹۶ ][ ۴۹۷ ][ ۴۹۸ ][ ۴۹۹ ][ ۵۰۰ ][ ۵۰۱ ][ ۵۰۲ ][ ۵۰۳ ][ ۵۰۴ ][ ۵۰۵ ][ ۵۰۶ ][ ۵۰۷ ][ ۵۰۸ ][ ۵۰۹ ][ ۵۱۰ ][ ۵۱۱ ][ ۵۱۲ ][ ۵۱۳ ][ ۵۱۴ ][ ۵۱۵ ][ ۵۱۶ ][ ۵۱۷ ][ ۵۱۸ ][ ۵۱۹ ][ ۵۲۰ ][ ۵۲۱ ][ ۵۲۲ ][ ۵۲۳ ][ ۵۲۴ ][ ۵۲۵ ][ ۵۲۶ ][ ۵۲۷ ][ ۵۲۸ ][ ۵۲۹ ][ ۵۳۰ ][ ۵۳۱ ][ ۵۳۲ ][ ۵۳۳ ][ ۵۳۴ ][ ۵۳۵ ][ ۵۳۶ ][ ۵۳۷ ][ ۵۳۸ ][ ۵۳۹ ][ ۵۴۰ ][ ۵۴۱ ][ ۵۴۲ ][ ۵۴۳ ][ ۵۴۴ ][ ۵۴۵ ][ ۵۴۶ ][ ۵۴۷ ][ ۵۴۸ ][ ۵۴۹ ][ ۵۵۰ ][ ۵۵۱ ][ ۵۵۲ ][ ۵۵۳ ][ ۵۵۴ ][ ۵۵۵ ][ ۵۵۶ ][ ۵۵۷ ][ ۵۵۸ ][ ۵۵۹ ][ ۵۶۰ ][ ۵۶۱ ][ ۵۶۲ ][ ۵۶۳ ][ ۵۶۴ ][ ۵۶۵ ][ ۵۶۶ ][ ۵۶۷ ][ ۵۶۸ ][ ۵۶۹ ][ ۵۷۰ ][ ۵۷۱ ][ ۵۷۲ ][ ۵۷۳ ][ ۵۷۴ ][ ۵۷۵ ][ ۵۷۶ ][ ۵۷۷ ][ ۵۷۸ ][ ۵۷۹ ][ ۵۸۰ ][ ۵۸۱ ][ ۵۸۲ ][ ۵۸۳ ][ ۵۸۴ ][ ۵۸۵ ][ ۵۸۶ ][ ۵۸۷ ][ ۵۸۸ ][ ۵۸۹ ][ ۵۹۰ ][ ۵۹۱ ][ ۵۹۲ ][ ۵۹۳ ][ ۵۹۴ ][ ۵۹۵ ][ ۵۹۶ ][ ۵۹۷ ][ ۵۹۸ ][ ۵۹۹ ][ ۶۰۰ ][ ۶۰۱ ][ ۶۰۲ ][ ۶۰۳ ][ ۶۰۴ ][ ۶۰۵ ][ ۶۰۶ ][ ۶۰۷ ][ ۶۰۸ ][ ۶۰۹ ][ ۶۱۰ ][ ۶۱۱ ][ ۶۱۲ ][ ۶۱۳ ][ ۶۱۴ ][ ۶۱۵ ][ ۶۱۶ ][ ۶۱۷ ][ ۶۱۸ ][ ۶۱۹ ][ ۷۷۲ ][ ۷۷۳ ][ ۷۷۴ ][ ۷۷۵ ][ ۷۷۶ ][ ۷۷۷ ][ ۷۷۸ ][ ۷۷۹ ][ ۷۸۰ ][ ۷۸۱ ][ ۷۸۲ ][ ۷۸۳ ][ ۷۸۴ ][ ۷۸۵ ][ ۷۸۶ ][ ۷۸۷ ][ ۷۸۸ ][ ۷۸۹ ][ ۷۹۰ ][ ۷۹۱ ][ ۷۹۲ ][ ۷۹۳ ][ ۷۹۴ ][ ۷۹۵ ][ ۷۹۶ ][ ۷۹۷ ][ ۷۹۸ ][ ۷۹۹ ][ ۸۰۰ ][ ۸۰۱ ][ ۸۰۲ ][ ۸۰۳ ][ ۸۰۴ ][ ۸۰۵ ][ ۸۰۶ ][ ۸۰۷ ][ ۸۰۸ ][ ۸۰۹ ][ ۸۱۰ ][ ۸۱۱ ][ ۸۱۲ ][ ۸۱۳ ][ ۸۱۴ ][ ۸۱۵ ][ ۸۱۶ ][ ۸۱۷ ][ ۸۱۸ ][ ۸۱۹ ][ ۸۲۰ ][ ۸۲۱ ][ ۸۲۲ ][ ۸۲۳ ][ ۸۲۴ ][ ۸۲۵ ][ ۸۲۶ ][ ۸۲۷ ][ ۸۲۸ ][ ۸۲۹ ][ ۸۳۰ ][ ۸۳۱ ][ ۸۳۲ ][ ۸۳۳ ][ ۸۳۴ ][ ۸۳۵ ][ ۸۳۶ ][ ۸۳۷ ][ ۸۳۸ ][ ۸۳۹ ][ ۸۴۰ ][ ۸۴۱ ][ ۸۴۲ ][ ۸۴۳ ][ ۸۴۴ ][ ۸۴۵ ][ ۸۴۶ ][ ۸۴۷ ][ ۸۴۸ ][ ۸۴۹ ][ ۸۵۰ ][ ۸۵۱ ][ ۸۵۲ ][ ۸۵۳ ][ ۸۵۴ ][ ۸۵۵ ][ ۸۵۶ ][ ۸۵۷ ][ ۸۵۸ ][ ۸۵۹ ][ ۸۶۰ ][ ۸۶۱ ][ ۸۶۲ ][ ۸۶۳ ][ ۸۶۴ ][ ۸۶۵ ][ ۸۶۶ ][ ۸۶۷ ][ ۸۶۸ ][ ۸۶۹ ][ ۸۷۰ ][ ۸۷۱ ][ ۸۷۲ ][ ۸۷۳ ][ ۸۷۴ ][ ۸۷۵ ][ ۸۷۶ ][ ۸۷۷ ][ ۸۷۸ ][ ۸۷۹ ][ ۸۸۰ ][ ۸۸۱ ][ ۸۸۲ ][ ۸۸۳ ][ ۸۸۴ ][ ۸۸۵ ][ ۸۸۶ ][ ۸۸۷ ][ ۸۸۸ ][ ۸۸۹ ][ ۸۹۰ ][ ۸۹۱ ][ ۸۹۲ ][ ۸۹۳ ][ ۸۹۴ ][ ۸۹۵ ][ ۸۹۶ ][ ۸۹۷ ][ ۸۹۸ ][ ۸۹۹ ][ ۹۰۰ ][ ۹۰۱ ][ ۹۰۲ ][ ۹۰۳ ][ ۹۰۴ ][ ۹۰۵ ][ ۹۰۶ ][ ۹۰۷ ][ ۹۰۸ ][ ۹۰۹ ][ ۹۱۰ ][ ۹۱۱ ][ ۹۱۲ ][ ۹۱۳ ][ ۹۱۴ ][ ۹۱۵ ][ ۹۱۶ ][ ۹۱۷ ][ ۹۱۸ ][ ۹۱۹ ][ ۹۲۰ ][ ۹۲۱ ][ ۹۲۲ ][ ۹۲۳ ][ ۹۲۴ ][ ۹۲۵ ][ ۹۲۶ ][ ۹۲۷ ][ ۹۲۸ ][ ۹۲۹ ][ ۹۳۰ ][ ۹۳۱ ][ ۹۳۲ ][ ۹۳۳ ][ ۹۳۴ ][ ۹۳۵ ][ ۹۳۶ ][ ۹۳۷ ][ ۹۳۸ ][ ۹۳۹ ][ ۹۴۰ ][ ۹۴۱ ][ ۹۴۲ ][ ۹۴۳ ][ ۹۴۴ ][ ۹۴۵ ][ ۹۴۶ ][ ۹۴۷ ][ ۹۴۸ ][ ۹۴۹ ][ ۹۵۰ ][ ۹۵۱ ][ ۹۵۲ ][ ۹۵۳ ][ ۹۵۴ ][ ۹۵۵ ][ ۹۵۶ ][ ۹۵۷ ][ ۹۵۸ ][ ۹۵۹ ][ ۹۶۰ ][ ۹۶۱ ][ ۹۶۲ ][ ۹۶۳ ][ ۹۶۴ ][ ۹۶۵ ][ ۹۶۶ ][ ۹۶۷ ][ ۹۶۸ ][ ۹۶۹ ][ ۹۷۰ ][ ۹۷۱ ][ ۹۷۲ ][ ۹۷۳ ][ ۹۷۴ ][ ۹۷۵ ][ ۹۷۶ ][ ۹۷۷ ][ ۹۷۸ ][ ۹۷۹ ][ ۹۸۰ ][ ۹۸۱ ][ ۹۸۲ ][ ۹۸۳ ][ ۹۸۴ ][ ۹۸۵ ][ ۹۸۶ ][ ۹۸۷ ][ ۹۸۸ ][ ۹۸۹ ][ ۹۹۰ ][ ۹۹۱ ][ ۹۹۲ ][ ۹۹۳ ][ ۹۹۴ ][ ۹۹۵ ][ ۹۹۶ ][ ۹۹۷ ][ ۹۹۸ ][ ۹۹۹ ][ ۱۰۰۰ ][ ۱۰۰۱ ][ ۱۰۰۲ ][ ۱۰۰۳ ][ ۱۰۰۴ ][ ۱۰۰۵ ][ ۱۰۰۶ ][ ۱۰۰۷ ][ ۱۰۰۸ ][ ۱۰۰۹ ][ ۱۰۱۰ ][ ۱۰۱۱ ][ ۱۰۱۲ ][ ۱۰۱۳ ][ ۱۰۱۴ ][ ۱۰۱۵ ][ ۱۰۱۶ ][ ۱۰۱۷ ][ ۱۰۱۸ ][ ۱۰۱۹ ][ ۱۰۲۰ ][ ۱۰۲۱ ][ ۱۰۲۲ ][ ۱۰۲۳ ][ ۱۰۲۴ ][ ۱۰۲۵ ][ ۱۰۲۶ ][ ۱۰۲۷ ][ ۱۰۲۸ ][ ۱۰۲۹ ][ ۱۰۳۰ ][ ۱۰۳۱ ][ ۱۰۳۲ ][ ۱۰۳۳ ][ ۱۰۳۴ ][ ۱۰۳۵ ][ ۱۰۳۶ ][ ۱۰۳۷ ][ ۱۰۳۸ ][ ۱۰۳۹ ][ ۱۰۴۰ ][ ۱۰۴۱ ][ ۱۰۴۲ ][ ۱۰۴۳ ][ ۱۰۴۴ ][ ۱۰۴۵ ][ ۱۰۴۶ ][ ۱۰۴۷ ][ ۱۰۴۸ ][ ۱۰۴۹ ][ ۱۰۵۰ ][ ۱۰۵۱ ][ ۱۰۵۲ ][ ۱۰۵۳ ][ ۱۰۵۴ ][ ۱۰۵۵ ][ ۱۰۵۶ ][ ۱۰۵۷ ][ ۱۰۵۸ ][ ۱۰۵۹ ][ ۱۰۶۰ ][ ۱۰۶۱ ][ ۱۰۶۲ ][ ۱۰۶۳ ][ ۱۰۶۴ ][ ۱۰۶۵ ][ ۱۰۶۶ ][ ۱۰۶۷ ][ ۱۰۶۸ ][ ۱۰۶۹ ][ ۱۰۷۰ ][ ۱۰۷۱ ][ ۱۰۷۲ ][ ۱۰۷۳ ][ ۱۰۷۴ ][ ۱۰۷۵ ][ ۱۰۷۶ ][ ۱۰۷۷ ][ ۱۰۷۸ ][ ۱۰۷۹ ][ ۱۰۸۰ ][ ۱۰۸۱ ][ ۱۰۸۲ ][ ۱۰۸۳ ][ ۱۰۸۴ ][ ۱۰۸۵ ][ ۱۰۸۶ ][ ۱۰۸۷ ][ ۱۰۸۸ ][ ۱۰۸۹ ][ ۱۰۹۰ ][ ۱۰۹۱ ][ ۱۰۹۲ ][ ۱۰۹۳ ][ ۱۰۹۴ ][ ۱۰۹۵ ][ ۱۰۹۶ ][ ۱۰۹۷ ]
.: Weblog Themes By iranblag :.

درباره وبلاگ

تيم مشاوران مديريت ايران IranMCT ----------------- http://iranmct.com ---------------- Iran Management Consultants Team
پنل کاربری
نام کاربری :
پسورد :
لینک های تبادلی
فاقد لینک
تبادل لینک اتوماتیک
لینک :
خبرنامه
عضویت   لغو عضویت
امکانات وب
شمارنده
شرکت مشاوره مدیریتبازارسازی مدیریت بازاریابی. بازدید تحقیقات بازاریابیآموزش مدیریت MBAدلایل ترک تحقیقات بازاریابی تحقیقات مدیریت شرایط سخت بازارکارت امتیازی متوازنارزیابی عملکرد . نمونه مطالعات موردی.برند برندینگانواع برند معرفی 21 نوع متفاوت از برندبرندسازی branding marketing . برندسازی.تحقیقات بازاریابی انگیزه بخش http://marketingbranding.ir سبک مدیریت است مدیریت بازاربازاریابیتحقیقات بازاریابی ویژگی های .حرفه ای مشاوره اموزش مدیریت.شناسایی مشتریان .تحقیقات بازاریابی استفاده از تحقیقات بازار و بازاریابی http://marketingsales.irmarketing مدیریت برندینگ . Business Management ConsultantIran Business Management ConsultantManagement . بازاریابیانواع بازاریابی 127 نوع بازاریابیبازاریابی. بازاریابی MarketingMix آمیختهآمیزه بازاريابیمدیریت بازاریابی. اخبار مدیریت و تجارتمدیریت.مشاوره بازاریابی مدیریت آموزش تکنیک‌های فروشندگی حرفه‌ای فروشندگی. اخبار مدیریت و تجارتبازاریابی برندینگ. http://iranmct.com/news/page/12مدیریت. مدیریت مشاوره بازاریابیآموزش. بیزینس پلن طرح توجیهی طرح business plan. برنامه بازاریابی Marketing Planبازاریابی. مشاوره تبلیغات مشاور تبلیغات مشاور مدیریت management مشاوره مدیریت انواع بازاریابی بازاریابی. Business Planبیرینس پلن طرح توجیهیمدیریت. کلینیک کاشت موی طبیعی آسمان