مشاوره مديريت - آموزش مديريت - آموزش فروشندگي حرفه‌اي
 
نويسندگان
عضویت
نام کاربری :
پسورد :
تکرار پسورد:
ایمیل :
نام اصلی :
آمار
امروز : 3500
دیروز : 16617
افراد آنلاین : 12
همه : 4259036
فصاحت

فصاحت . [ ف َ ح َ ] (ع مص ) گشاده زبان شدن . (ترجمان علامه ٔ جرجاني ). گشاده سخن و درست مخارج گرديدن . (منتهي الارب ). فصيح شدن . (از اقرب الموارد). || زبان آور شدن . (منتهي الارب ). || بزبان عربي سخن گفتن اعجمي و معنيش دريافت شدن يا عربي بودن وزبان آور گرديدن . (منتهي الارب ) (از اقرب الموارد). || (اِمص ) سخن فصيح . شعر شيوا : 
دانم از اهل سخن هرك اين فصاحت بشنود
هم بسوزد مغز هم سودا پزد بي منتها.

خاقاني .


|| (اصطلاح ادبي ) فصاحت بر سه قسم است : فصاحت كلمه ، فصاحت كلام ، فصاحت متكلم . فصاحت كلمه عبارت است از سلامت آن از غرابت و تنافر حروف و مخالفت قياس صرفي . فصاحت كلام ، عبارت است از خلوص آن از تنافر كلمات و ضعف تأليف و تعقيد لفظي و معنوي . و بعضي خلوص آن را از تكرار و تتابع اضافات نيز شرط كرده اند. فصاحت متكلم عبارت است از توانايي تكلم بر تأليف كلام فصيح هرچند تكلم به كلام فصيح نكند. و بدون داشتن اين قوه فصيح نيست ، هرچند بر حسب اتفاق تكلم به كلام فصيح كند. (فرهنگ فارسي معين از هنجار گفتار: گمان برد كه كمال فضل و فصاحت حاصل شد. (كليله و دمنه ).
سعدي كه داد حسن همه نيكوان دهد
عاجز بماند درتو زبان فصاحتش .

سعدي .

فصيح

فصيح . [ ف َ ] (ع ص ) زبان آور. (منتهي الارب ). داراي فصاحت : رجل فصيح . (از اقرب الموارد: وزير پرسيد كه اميران را چون مانديد؟... دانشمند به سخن آمد و فصيح بود. (تاريخ بيهقي).
فصيحي كو سخن چون آب گفتي 
سخن با او به اصطرلاب گفتي .

نظامي .


گر ز فريد در جهان نيست فصيح تر كسي 
رد مكنش كه در سخن هست زبانش لال تو.

عطار.


هان تا سپر نيفكني از حمله ٔ فصيح 
كو را جز اين مبالغه ٔ مستعار نيست .

سعدي .


من در همه قولها فصيحم 
در وصف شمايل تو اخرس .

سعدي .

فصاحت پرداز ؛ فصيح و شاعر و منشي . (آنندراج ).رجوع به فصاحة شود.

لغتنامه دهخدا


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۵۲:۴۸ ] [ مشاوره مديريت ]

 

بَديع

 

  در لغت، به معني «نوپديد آمده» و «نوپديد آورنده» و  در اصطلاح ادبي، فنّي است كه در آن از صنعت‌هاي كلام و زيبايي‌هاي الفاظ نظم و نثر بحث مي‌شود و آن را پس از معاني و بيان، سومين فنّ‌ از فنون بلاغت دانسته‌اند.
  مباحث علم بلاغت، از جمله بديع، تا قرن هفتم قمري، با عناوين مختلف در آثار نويسندگان مطرح مي‌شده است كه  آن را گاه بيان، گاه بلاغت و گاه بديع مي‌گفتند.
  "ابويعقوب سكّاكي" (متوفّي 626ق) نخستين كسي بود كه علم بلاغت را به دو بخش معاني و بيان تقسيم كرد و مباحث مربوط به فنّ بديع را به عنوان «وجوه تحسين كلام» شناساند، پس از سكّاكي، "بدرالدّين محمّد بن مالك" (متوفّي 686ق)، در تلخيص كتاب او، از اين مباحث با عنوان «علم بديع» ياد كرد.
  فنّ بديع را دانشِ شناختِ وجوه آرايش كلام، پس از مطابقت با مقتضاي حال و وضوح دلالت، دانسته‌اند. از اين تعريف چنين برمي‌آيد كه مرتبۀ بديع پس از حصول فصاحت و بلاغت است.
 وجوه آرايش كلام يا در لفظ است و يا در معني،از اين رو آنها را به لفظي و معنوي تقسيم كرده اند، بر اين وجوه نام‌هاي گوناگوني نهاده‌اند، مانند: فنون بديع، محاسن، صنايع و مُحسّنات، صناعت، صنعت و صناعت مستحسن، فصاحت لفظي و فصاحت معنوي، بدايع صنايع.
  در ادبيات عصر عبّاسي، شاعراني پديد آمدند كه مباحث بلاغي (مانند تشبيه، استعاره و صنايع بديعي) را در شعر خود فراوان به كار مي‌بردند؛ از آن جمله‌اند: بشّاربن بُرد (متوفّي 168ق)؛ ابونُواس (متوفّي 198ق)، مسلم بن وليد (متوفّي 208ق) و كلثوم بن عَمرو عَتّاني(متوفّي 220ق).
  "جاحظ" (متوفّي 255ق) از نخستين كساني بود كه لفظ «بديع» را در معني بلاغي آن براي مباحثي، اعمّ از بيان و بديعِ به كار بردند. او بديع را منحصر در كلام عرب و دليل برتري زبان عربي بر ديگري زبان‌ها دانست. 
  در سدۀ سوم ق، نخستين اثر مستقلّ راجع به بديع را، "عبدالله بن معتزّ "(متوفّي 296ق) با تأليف كتاب "البديع" در 274ق پديد آورد. ولي برخي از محقّقان "نقدالشّعر" قدامة بن جعفر (متوفّي 337ق)، معروف به كاتب بغدادي، را نخستين تأليف در اين زمينه مي‌دانند.
ابن معتزّ در كتاب خود پنج صنعت را تحت عنوان بديع مي‌آورد: استعاره، تجنيس، مطابقه، ردّ اعجاز الكلام علي ما تقدَّمها و مذهب كلامي، و بر اين‌ها دوازده صنعت ديگر مي‌افزايد كه به آنها تحت عنوان محاسن الكلام و الشّعر مي‌پردازد.
  قدامة بن جعفر در كتاب نقدالشّعر تعداد اين صنايع و فنون بلاغي را به بيست عدد مي‌رساند. نكتۀ گفتني دربارۀ‌ اين كتاب برخي نام‌گذاري‌هاي آن است، مثلاً «مطابقه» را «تكافؤ» يا «ردّ العجز علي ما تقدّم» را «توشيح» ناميده است. قدامة در تأليف آن متأثّر از انديشه‌هاي ارسطو بوده است.
  نويسنده‌اي كه به تفصيل به بديع و صنايع شعري پرداخته، "ابوهلال عسكري" (متوفي 395ق)،مؤلّف كتاب "الصّناعتين" است. اين كتاب دايرة المعارفي در بلاغت است كه، بدون جداسازي معاني و بيان و بديع، مباحث اين علوم را در ضمن باب‌هاي مختلف آورده است. شايد بتوان گفت كه كتاب ابوهلال نخستين كتابي است كه مباحث مربوط به علم بلاغت عربي را به طور منظّم مطرح كرده است.
  پس از ابوهلال عسكري، "ابن رَشيق قَيرواني" (متوفّي 456 يا 464ق)، مؤلّف كتاب "العمدة في صناعة الشّعر"، مانند پيشينيان، در بحث موضوعات مربوط به بديع، از بيان نيز سخن مي‌گويد.
  شخصيت ممتاز ديگري كه هم در مباحث اعجاز قرآن و هم در مباحث بلاغي از جملۀ مؤسّسان بوده "عبدالقاهر جرجاني" (متوفّي 471ق) مؤلّف "اسرارالبلاغة" و "دلائل الاعجاز" است. او، ضمن بحث دربارۀ تجنيس و سجع، موارد زيبايي و نازيبايي آنها را نشان مي‌دهد و زيبايي را بيشتر در معني مي‌داند تا در لفظ.
  از جمله پيروان عبدالقاهر جرجاني، در مسائل بلاغي، "فخر رازي" (متوفّي 606ق)، مؤلّف "نهاية الايجاز في دراية الاعجاز"، است كه به تصريح خود او. كتابش تهذيب دو كتاب ارجمند جرجاني، يعني دلائل الاعجاز و اسرار البلاغة، است.
  در ميان ديگر آثار مهمّ در علم بديع مي‌‌توان از "المثل السّائر في ادب الكاتب و الشّاعر" ضياء الدّين ابن اثير (متوفّي 637ق)، "تحرير التّحبير" ابن ابي‌الاصبع مصري (متوفّي 654ق)، "منهاج البلغاء وسراج الادباء" حازم قرطاجني‌ (متوفّي 684ق)، "الطّراز المتضمّن لاسرارالبلاغة" و "علوم حقائق الاعجاز" يحيي بن حمزه (متوفّي 749ق)، "نظم الدّرّ والعقيان" محمّد بن عبدالله تِنِسي (متوفّي 899ق)، "البرهان في علوم القرآن"، بدرالدّين‌محمّد زركشي (متوفّي 794ق)، "الاتقان في علوم القرآن" جلال‌الدّين سيوطي (متوفّي911ق) نام برد؛ مباحث اين دو اثر اخير به بديع در قرآن اختصاص دارد.
  از آثاري كه از آن‌ها به عنوان دايرة‌المعارف بديع مي‌توان ياد كرد "انوارالرّبيع في انواع البديع"، تأليف سيد علي‌خان مدني شيرازي (متوفّي 1120ق) است كه او آن را در شرح قصيدۀ بديعيۀ خود نوشته است. در واقع مدني شيرازي آخرين اديبي است كه، با در نظر داشتن آراء پيشينيان خود، به نگارش يكي از مفصّل‌ترين كتاب‌هاي بديع در ادبيات اسلامي پرداخته است.
  كاربرد صنايع بديعي در ايران باستان نيز وجود داشته است، در قسمت‌هاي منثور اوستا و در كتب ادبي زبان پهلوي و رسائل و مكتوبات زمان ساساني، همچنين در سروده‌هاي فارسي، از جمله در اشعار فردوسي، عنصري و فرّخي سابقه‌اي طولاني دارد. در پايان عهد سلجوقيان و مقارن ايام ا آن شود و يا حذف گردد فصاحت و بلاغت آن دچار خدشه مي‌شود، لذا امتياز قرآن يا ديگر كتب در اين است كه هر كلمه و عبارتي در جاي خودش واقع شده، از ديگر لطائف قرآن گزينش الفاظ مناسب، رواني و بلاغت آنها است كه تلفظ قرآن را روان مي‌كند، قرآن اسلوب ويژه‌اي دارد كه نه نثر است و نه شعر. بلكه اسلوب ويژه‌اي است، ضمن آن كه تمام محاسن شعر و نثر را دارا است. قرآن اراي تمام ويژگي‌هاي ادبي است كه در بحث آينده به بعضي از آنها اشاره مي‌كنيم.[11] 
مورد اول 
آيه «و لكم في القصاص حيوة»؛[12] كه در مورد فلسفه قصاص در مقايسه با مثل مشهوري كه در اين مورد وجود دارد فصاحت و بلاغت قرآن معروف مي‌شود. عربها در اين باره مي‌گويند: القتل انفي للقتل، امتيازاتي كه اين آيه قرآن بر اين جمله دارد بعضي از آنها عبارتند از: 
1. حروف في القصاص حيوة از جمله القتل انفي للقتل كمتر است. 
2. تعبير قصاص در آيه حساب شده است زيرا هرگونه قتلي نافي قتل ديگر نيست بلكه چه بسا قتلي كه خود موجب قتل ديگري شود، مثل اين كه كشتاري از روي ظلم صورت گرفته باشد، بنابراين قتلي كه موجب حيات است يك قتل خاص است كه از آن تعبير به قصاص مي‌گردد. 
3. آيه مراد خويش را به صورت جامع‌تر و كامل‌تر بيان كرده است، زيرا قصاص هم قتل را شامل مي‌شود و هم جرح و قطع عضو را، در حالي كه در مثل عرب تنها مسأله قتل عنوان گرديده است. 
4. جمله عرب كلمه القتل تكرار شده و عدم تكرار (حتي اگر وجود آن مخلّ به فصاحت نيز نباشد) از تكرار بهتر است. 
5. آيه داراي صنعت بديعي است چرا كه در يكي از دو چيز يعني فناء و مرگ را ظرف ضد ديگر قرار داده است و با آوردن كلمه «في» بر سر قصاص آن را منبع و سرچشمه حيات دانسته است. 
6. فصاحت كلمات آن گاه آشكار مي‌گردد كه در كلمه توالي حركات وجود داشته باشد، ‌در اين صورت زبان در حال نطق به خوبي به حركت در مي‌آيد برخلاف جايي كه در كلمه بعد از هر حركت سكوني وجود داشته باشد و اين اختلاف در مقايسه آيه با مثل به خوبي پيدا است. 
7. جمله القتل انفي للقتل در ظاهر كلامي متناقض است چرا كه چيزي نافي خويش نمي‌تواند باشد. 
8. آيه از تعبير به قتل كه لفظي خشن بوده و بوي مرگ و فنا مي‌دهد خالي است، و در عوض همان معنا را با جاذبه‌اي كه در لفظ «حيوة» نهفته است بيان مي‌كند. 
9. بيان آيه مبتني بر اثبات است و بيان مثل مبتني بر نفي است و واضح است كه اثبات بر نفي برتري دارد. 
10. لفظ قصاص به امر ديگري نيز كه مساوات باشد اشاره دارد و در واقع قصاص خبر از عدالت مي‌دهد كه اين معنا از مطلق قتل فهميده نمي‌شود.[13]
مورد دوم 
«و قيل يا ارض ابلعي ماءك و يا سماء اقلعي و غيض الماء و قضي الامر و استوت علي الجودي»؛[14] 
نكات ادبي زيادي در اين آيه وجود دارد از جمله: 
1. حذف فاعل و آوردن فعل به صورت مجهول «قيل» كه به عنوان تعظيم حذف شده چون غير از خدا فاعلي تصور نمي‌شود. 
2. مخاطب قرار دادن «ارض» با آن كه ارض از ذوي العقول نيست و نزد ما مردم قابل خطاب نمي‌باشد. 
3. مطابقت ميان ارض و سماء كه معمولا در رديف همديگر قرار مي‌گيرند. 
4. مراعات سجع در ابلعي و اقلعي. 
5. نسبت دادن حال را به محل كه گفته و يا سماء اقلعي؛ يعني اي آسمان از جا بر كن (باران خود را نگه دار). 
6. جناس غير تام در ابلعي و اقلعي. 7. ايجاز و اختصار كلام. 
8. موازنه در جملات كوتاه آيه. 
9. حسن تقابل معاني جملات كه جوشيدن آب از زمين باريدن باران و فرو رفتن آب در زمين است. 
10. ائتلاف الفاظ. 11. انسجام الفاظ با همديگر. 
12. ترصيع. 13. استعاره 
14. شبه اشتقاق در قضي الامر و غيض الماء. 15. هماهنگي خاصي كه در آيه وجود دارد.[15] 
مورد سوم 
«و اوحينا الي ام موسي ان ارضعيه فاذا خفت عليه فالقيه في اليم و لاتخافي و لا تحزني انارادوه اليك و جاعلوه من المرسلين»؛[16] 
خداوند در اين آيه به مادر موسي دو خبر از آينده مي‌دهد: 1. موسي را به مادرش بر مي‌گرداند؛ 2. او را از پيامبران قرار مي‌دهد. چون در اين جا دو خبر داده است به مناسبت جفت اين خبرها معنا را به صورت جفت جفت آورده است.[1] . مجمع البيان، طبرسي، (بيروت، دارالمعرفه، چ 2، 1408هـ) ج 10، ص 584. 
[2] . يوسف، 80. 
[3] . حج، 73. 
[4] . انبياء، 23. 
[5] . هود، 44. 
[6] . التمهيد، محمد هادي معرفت، (قم، ناشر موسسه النشر الاسلامي) چ 2، ج 4، ص 243. 
[7] . التمهيد، همان، ص 196. 
[8] . ر.ك: فرهنگي فارسي، محمد معين، (تهران، موسسه انتشارات امير كبير، چ 8، 1355) ج 2، ص 2550ـ سروش آسماني، كاظم محمدي، (تهران، انتشارات وزارت ارشاد، چ 1، 1381) ص 428. 
[9] . معجم مقائيس اللغة، ابي الحسن احمد بن فارس، ج 1، ص 202. 
[10] . ر.ك: فرهنگي فارسي معين، همان، ج 1، ص 556 ـ سروش آسماني، همان. 
[11] . ر.ك: اعجاز قرآن، رضا مؤدب، قم، موسسه احسن الحديث، چ1. 1379، ص 152، اعجاز قرآن و بلاغت محمد، مصطفي صادق رافعي، بنياد قرآن، چ 2، 1361، ص 175. 
[12] . بقره، 179. 
[13] . ر.ك: التمهيد، محمد هادي معرفت، قم، موسسه النشر الاسلامي، ج 5، ص 62؛ الميزان، علامه طباطبايي، سيد محمد حسين، قم، انتشارات جامعه مدرسين، ج 1، ص 433. 
[14] . هود، 44. 
[15] . التمهيد، محمد هادي معرفت، قم، موسسه النشر الاسلامي، ج 5، ص 76؛ مجموعه مقالات، تنظيم سيد عبدالوهاب طالقاني، تهران، دار القرآن الكريم، چ اول، 1410 هـ ، ص 294. 
[16] . قصص، 7. 


لذا در اين آيه: 1. دو فعل ماضي، يكي اوحينا و يكي خفت آورده است؛ 2. دو فعل امر، يكي ارضعيه و ديگري القيه آمده است؛ 3. دو فعل نهي، يكي لاتخافي و ديگري لا تحزني آورده شده؛ 4. دو وزن اسم فاعل «رادوه، جاعلوه» آورده؛ 5. دو خبر؛ 6. دو وعده؛ 7. دو «فاء»؛ 8. دو «الي»؛ 9، دو ماده خوف. 
همه اينها در آيه جمع شده‌اند كه نشانه فصاحت و بلاغت و محسنات بديع است به حد نهايي رسانده است.[1] 
مورد چهارم 
صاحب تفسير جوامع الجامع در مورد سوره كوثر مي‌فرمايد: اين سوره با اين كه سوره كوچكي است امّا نكته‌هاي زيادي در آن وجود دارد، از جمله: 
1. فعل اعطي را در اول سوره به مبتداء (نا) كه اسم ان الله است نسبت داده است، تا اختصاص را برساند. يعني ما فقط كوثر را به تو عطا كرديم. 
2. ضمير متكلم را به صورت جمع آورده تا عظمت و كبريايي ذات خود را اعلام دارد. 
3. در اول جمله حرف تأكيد «انّ» را آورده كه به منزله قسم است. 
4. كوثر را كه موصوف آن حذف شده ذكر كرده تا به طريق اتساع بر شمول و شياع بيشتر دلالت كند. 
5. بعد از كوثر «فاء» را آورده تا اقدام به شكر فراوان نشأت گرفته از برخوردار از بخشش بيشتر باشد. 
6. جمله لربّك كنايه است، به دين و عقيده عاص بن وائل و نظاير او كه با اين گفتار رنج آور متعرض رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ شدند، همان‌هايي كه عبادت و نحركردنشان براي غير خداست (يعني تو به خلاف آنها براي پروردگارت نمازگذار و نحر كن).[2] 
مورد پنجم 
مقايسه‌اي بين كلام پيامبر و وحي الهي: قرطبي گفته است كه بلاغت قرآن آن قدر در حد اعلي است حتي با آن كه پيامبر بسيار فصيح و بليغ بود ولي كلامش قابل مقايسه با قرآن نيست، مثلاً پيامبر در مورد صفات بهشت مي‌فرمايد: فيها مالاعين رأت و لا اذن سمعت و لاخطر علي قلب بشر، امّا كلام خداوند كه مي‌فرمايد: «و فيها ما تشتهيه الانفس و تلذّ الاعين»[3] يا آن كه مي‌فرمايد: «فلا تعلم نفس ما اخفي لهم من قرة اعين»[4] با آن كه كلام پيامبر در نهايت زيبايي است امّا به مرتبه كلام الهي نمي‌رسد، زيرا: اين آيات از نظر وزن و حسن تركيب و شيوايي لفظ بسيار بالاتر است، همچنين حروف اي آيات كمتر است.[5] 
[1] . مجموعه مقالات، همان، ص 158. 
[2] . جوامع الجامع، طبرسي، مترجم: عبدالعلي صاحبي، مشهد، انتشارات قدس رضوي، چ 1، 1377، ج 6، ص 721. 
[3] . زخرف، 71. 
[4] . سجده، 17. 
[5] . علوم القرآن عند المفسرين، مركز الثقافه و المعارف القرآنيه، قم، مكتبه الاعلام الاسلامي، ج 2، ص 450.محمدرضا هفت تنانيان

http://www.andisheqom.com/Files/quranshenasi.php?idVeiw=3955&level=4&subid=3955&page=1



امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۵۲:۴۶ ] [ مشاوره مديريت ]

زبان فارسي و هجوم كلمات خارجي

محمد شريف شايق

اين كه زبان يك پديدة اجتماعي است و در مسيرزمان دست خوش تحولات مي گردد، چيزي است كه زبان شناسان نيز به آن معترف و اين روند در هر زباني به وفور ديده مي شود. البته اين تغييرات دربخش هاي مختلف زبان به وقوع مي پيوندد.

مهم ترين اين تحول در بخش واژه هاي زبان قابل رويت است كه با گذشت زمان معناي برخي از واژه ها تغيير مي خورد، مثلا در زبان فارسي دري واژه مزخرف درقرن پنجم و ششم به معناي خوب و نيكو به كار مي رفته در حالي كه امروز به معناي زشت و بد استفاده مي شود. همچنان برخي از واژه ها به مرور زمان از كار مي افتند حتا به اندازه يي كه به اصل زبان بيگانه مي شوند. و اين ديگرگوني در تمام زبان هاي زنده دنيا به ميان مي آيد.

اما چيزي كه در اين نوشته مي خواهم به آن بپردازم، سرازير شدن موج از كلمات زبان هاي بيگانه به زبان فارسي در شرايط كنوني افغانستان است كه مي تواند ماية نگراني باشد زيرا تدوام چنين وضعيتي مي تواند ضربة سختي به زبان فارسي وارد كند، زيرا واژه هاي فعال اين زبان به مرور زمان به فراموشي سپرده مي شوند و جاي آن ها را واژه هاي زبان بيگانه مي گيرد. چنانكه امروزدرافغانستان ديده مي شود، كاربرد كلمات زبان انگليسي به جاي واژه هاي فارسي دري نوعي افتخار پنداشته مي شود، برخي ها فكر مي كنند كه استعمال واژه هاي انگليسي به جاي كلمات فارسي دلالت بر ترقي فكري آنان مي كند.

اين روند نا ميمون را بيشتر در گفتار افراد بلند رتبه دولتي، مكاتب و نوشته هاي ادارات دولت و حتا رسانه هاي دولتي مي توان سراغ گرفت.

 

كاربركلمات خارجي درگفتار و مكاتب رسمي: گاهي ديده مي شود زماني كه برخي از مقامات دولتي و شخصيت هايي كه بنام كارشناس و نظريه پرداز در رسانه هاي تصويري مصاحبه مي كنند، چنان كلمات انگليسي به كار مي برند كه بسياري مردم از حرف هاي آنان چيزي نمي دانند. كلمات پاليسي، استراتژيك، پروسه، پروگرام، راپور، ماركيتنگ كلماتي اند مي خواهند با استفاده از آن خود را كارشناس، متخصص و ... و انمود كنند،

و اين روند در ادارات دولتي يك مورد نيست بلكه در هر بخشي به صراحت ديده مي شود، و اين هم به عنوان مثال به صحبتي كوتاهي يك مامور انگليسي دان دولتي توجه كنيد كه با آمر خود حرف زده است:

 جناب رئيس صاحب سلام

وعليكم سلام بفرمائيد، امركنيد!

ببخشيد صاحب اين يك ليترlatter (نامه يا مكتوب) است كه ما اين را «درفت»draft (يعني پيش نويس) كرديم، و براي شما آورديم كه شما اين را ساين sign(امضا) كنيد و بعد ما آن را سيند send (ارسال) مي كنيم و اين براي Capacity building (ظرفيت سازي) ما بسيارEffective (اثرگزار يا موثر) است. به همين گونه ده ها مورد ديگر.

 همچنان كلمات:file، media program, register, visit, invitation,تقريبا كلماتي اند كه به واژه هاي فعال زبان فارسي مبدل گرديده اند و در موسسات غير دولتي و دولتي افغانستان كاربرد فعال دارند.

همين گونه در مكاتيب رسمي دولتي نيز اين موضوع زياد به چشم مي خورد كه كلمات انگليسي را با رسم الخط فارسي با دنياي از غرور و افتخار اين گونه مي نويسند، مانند آپديت، درفت، ليتر، سيند، ريسيف، لوكل، استركچر، ميتنيگ، ميت، اپاينت مينت، ريسك، پيكچر، سكيچول تايم، فايننس منيستر، فون نمبر، ديدلاين و ... امثال آن كلمات هستند كه درمكاتب رسمي استعمال مي شوند.

 

درزبان رسانه ها: اگر چه كه وزير صاحب اطلاعات و فرهنگ به اين امر توجه زياد دارد كه خبرنگاران را به جرم استفاده از كلمات خارجي! مجازات كردند ولي در روزنامه هاي دولتي علاوه بر دي دي آر و پي پي آر و «اسپيشل فورس» و شاپ و چينج و ... ده ها كلمة ديگر زبان پشتو را به نام ترمينالوژي ملي جايگزين واژه هاي فعال زبان فارسي ساخته اند درحالي كه مطابق اصول روزنامه نگاري، در اطلاع رساني بايد از اصيل ترين كلمات همان زبان استفاده شود.

در تلويزيون دولتي گوينده درجريان طرح پرسشي كلمة «مسيج» را دوبار تكرار كرد و مهمان برنامه درحالي با دستانش اشاره مي كرد متواتر واژة «سيركل» و « راپور»را كه در فارسي معادل آن ها وجود دارد، استفاده مي كرد.

 

در لوحه ها و تبليغات: از اثر سعي و تلاش همه جانبه مقامات وزارت اطلاعات وفرهنگ جمهوري اسلامي افغانستان ديده مي شود كه از كراچي بولاني فروشي گرفته تا كمپني ها و فروشگاه هاي بزرگ همه جا واژه هاي خارجي به جاي كلمات و براساس دستور زبان فارسي استعمال شده است، مانند بيف برگر احمدزي، چكن سوپ ... گالري .... صالون عروسي كابل گرين .... كمپيوتر ستور.... صالون فيشن ... پرودكشن .... در حالي مي شود آن را هم به زبان فارسي و هم به زبان انگليسي با حفظ رسم الخط هر دو زبان نوشت.

 

در رسانه ها گفتاري: تنها در شهر كابل راديو هاي نشرات ميكنند كه نتايج كارشان جز ترويج فحشا، فرهنگ و زبان بيگانه مفادي ديگري براي اين كشور جنگ زده ندارند. به وفور شنيده مي شود كه گويندگان اين راديو ها زماني كه با شنونده ها از طريق تيلفون صحبت مي كنند، حتا جملات انگليسي را به كار مي برند، مانند هلو چطور هستيد گود مارنينگ.

اما چيزي كه قابل نگراني است اين كه اين روند رو به افزايش با گذشت هر روز بيشتر مي شود ولي متاسفانه مرجعي وجود ندارد كه در مقابل اين وضعيت از زبان و ادب اين كشور دفاع كند. تنها چيزي كه تا هنوز كمي توانسته است در مقابل اين موج مقابله كند، برخي از رسانه هاي چاپي و ديداري اند. كه دربرابر اين موج كلمات خارجي دست به تركيب سازي زده اند.

ادامة اين وضع در درازمدت مي تواند پيامدهاي جبران ناپذيري داشته باشد و اگر زبان فارسي دري يك زبان بدون پشتوانة تاريخي و ادبي مي شد بدون شك در چنين يك وضعيتي حالا تضعيف مي شد و به مرور زمان نابود ميگرديد. ولي با وجود آن هم تداوم اين روند قابل نگراني است. و شايد هم ترويج واژه هاي انگليسي در زبان فارسي مانند ديگر امور جز از برنامه هاي پلان شده خارجي ها باشد و كساني را با دادن پول به اجراي آن گماشته باشند.

و امروز بر فرهنگيان و قلم به دستان اين سرزمين است كه از زبان خود دفاع كنند و نگذارند كاخ بلند نظم فارسي از اثر بي توجهي نسل امروز از باد و باران گزند ببيند و سال ها رنج بزرگان اين خطة تاريخي به هدر برود.

 بسي رنج بردم در اين سال سي
عجم زنده كردم بدين پارسي
پي افگندم از نظم كاخ بلند
كه از باد وباران نيابد گزند


همچنان رسانه ها از همه بيشتر مسؤوليت دارند تا با روشن ساختن اذهان عامه در برابر اين موج به صورت سامانمند مقابله كنند و نگذارند كه زبان فارسي از گذشته تاريخي خويش جدا ساخته شود.

با وجود اين نا بساماني آيا راه حلي براي جلوگيري از آن وجود دارد؟ بلي اگر مقامات مسؤول فرهنگي از دايرة تنگ تعصب پروري و تعبيض بيرون بيايند ودر صدد يافتن راه حلي براي اين مسأله برآيند به راه هاي فراوان وجود دارد از جمله دولت مي تواند نهادي مانند اكادمي علوم ايجاد كند و نخبه گان فرهنگي را بدون در نظرداشت ساير مسايل به كار بگمارد تا در برابر هر كلمه تازه وارد كه معادل آن در زبان ما وجود ندارد تركيب سازي كنند. و همچنان از كاربرد واژه هاي خارجي در رسانه ها تبلغات ولوحه ها نيز جلوگيري كند و اين مسأله تا اندازه يي جدي گرفته شود كه متخلفين مجازات شوند.

گُل نيست،‌ ماه نيست، دل ماست پارسي
غوغاي كُه، ترنم درياست پارسي

http://archive.khawaran.com/ShaeqSharif_ZabaneFarsi.htm


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۵۲:۴۵ ] [ مشاوره مديريت ]
نگاهي درباره فصاحت زبان فارسي۶ تير ۱۳۸۷پرويز ناتل خانلري

دكتر پرويز ناتل خانلري در اين مقاله‌ از غلط‌هاي رايج زمانه خود مي‌گويد

از وقتي كه ايرانيان با زبان‌ها و ادبيات اروپايي سر و كار پيدا كردند لغات و اصطلاحات و تعبيرات تازه‌اي ‌وارد زبان فارسي شد. مسلم است كه جلو اين نفوذ را نمي‌توان گرفت، و خواه و ناخواه معاني تازه‌اي كه از بيگانگان اقتباس مي‌شود الفاظ بيگانه‌اي نيز همراه دارد. در مورد تعبيرات و استعارات نيز حال همين است. اما هيچ مانعي ندارد كه در اين كار سليقه و ذوقي به كار ببريم.

نقش بازي كردن

از جمله تعبيراتي كه تازه از اروپائيان تقليد كرده‌ايم رل بازي كردن است. مي‌نويسيم: فلاني در اين كار رل مهمي بازي مي‌كند. يعني: دخالت و تاثير بسيار دارد. اين تعبير براي اروپائيان كه قرن‌هاست نمايش با زندگاني اجتماعي ايشان رابطه دارد بسيار صريح و روشن است و نزد ما جز تقليد صرف نيست. بدتر آنكه تازه ميهن پرستي ما گل كرده و به جاي رل كه كلمه بيگانه است نقش گذاشته‌ايم. وقتي ميگوئيم: نقش مهمي بازي مي‌كند باز قابل اغماض است. اما ديده مي‌شود در روزنامه‌ها مثلا مي‌نويسند: نقش تركيه در جنگ و مرادشان تاثير و دخالت است!

شرايط – اوضاع

يكي از غلط‌هايي كه بر اثر بي دقتي و سهل انگاري بعضي از نويسندگان در اين ايام معمول شده استعمال شرايط به جاي اوضاع است. مي‌نويسند: «تعليمات اجباري در شرايط امروز ايران» و مرادشان در اوضاع يا در وضع امروزي است. شرط و شريطه معني معيني دارند و هرگز در زبان ما به معني وضع و اوضاع به كار نرفته و نمي‌رود. منشا اين خطا آنجاست كه كلمه Condition در فرانسه و انگليسي، هم به معني شرط و هم به معني وضع است؛ و نويسندگاني كه با يكي از اين زبان‌ها آشنائي دارند و بدبختانه زبان خود را نمي‌دانند گمان كرده‌اند كه در فارسي هم بايد تلفظ واحدي حاكي از اين هر دو معني باشد. اين گمان درست نيست، چنانكه در زبان ما نيز الفاظ بسيار هست كه هر يك معاني متعدد دارد و براي هر معني آن‌ها در زبان‌هاي ديگر لفظي خاص بايد يافت.

دراز نويسي

در همه زبان‌هاي معروف دنيا كلام فصيح عبارتي است كه در آن با كمترين الفاظ معني مقصود را صريح و روشن بيان كرده باشند. مي‌گويند زبان لاتيني فصيح‌ترين زبان دنيا بوده است زيرا كه در آن مي‌توان مقصود را به كوتاه‌ترين عبارت بيان كرد. نويسندگان چند قرن اخير ما، نمي‌دانم چرا، خلاف اين روش را پيش گرفته و گمان كرده‌اند هر چه عبارت را درازتر كنند فصبح‌تر است. نمونه اين فصاحب عجيب در نامه‌هاي اداري و مقالات روزنامه بسيار ديده مي‌شود از آن جمله:

به مورد اجرا گذاردن به جاي كردن

اقدام مقتضي به عمل آوردن به جاي كردن

مورد تعقيب قرار دادن به جاي دنبال كردن

اطلاع حاصل نمودن به جاي دريافتن

خريداري كردن به جاي خريدن

حضور به هم رسانيدن به جاي حاضر شدن

بر عليه

غالبا همين كه قلم به دست مي‌گيريم طبيعي‌ترين و ساده‌ترين شيوه اداي جمله را، كه درست‌ترين شيوه نيز هست، فراموش مي‌كنيم و تركيبي نادرست مي‌سازيم كه يا ماخوذ از زبان‌هاي بيگانه است و يا معمول هيچ زباني نيست! مثلا مي‌نويسيم. «بر عليه … مبارزه كنيد». اولا برعليه چيست؟ عليه=بر او. برعليه= بر براو!

اين تركيب زشت را بي سوادهاي اخير در آورده‌اند. وگرنه در تمام ادبيات فارسي تركيبي به اين بد تركيبي نيست. به جاي آن به ضد و به خلاف و امثال آن گفته‌اند و امروز هم مي‌توان گفت.

ثانيا در فارسي نه بر عليه چيزي يا كسي مبارزه مي‌كنند و نه به ضد آن؛ بلكه با چيزي يا كسي مي‌جنگند و پيكار مي‌كنند و مصاف مي‌دهند و مبارزه و ستيزه مي‌كنند:

چو جنگ آوري با كسي در ستيز / كه از وي گزيرت بود، يا گريز (سعدي)

شاهد اين معني در ادبيات فارسي فراوان است. اما آسان تر از همه كار اين است كه خودتان در خيابان گريبان باربري را بگيريد و از اون بپرسيد كه اگر مزدش را ندهيد بر عليه شما دعوا مي‌كند يا با شما؟

خانه فقير

در زبان فارسي جاري دو گروه اسمي:

اسم+متمم اسم (مضاف البه)

اسم+صفت

از نظر چگونگي انتساب اجزاء يكسانند، يعني در هر دو مورد آنچه دو جزء گروه را به يكديگر پيوند مي‌دهد حرف نشانه‌اي است كه در تلفظ كهن مانند «ياي مجهول» ادا مي‌شده و هنوز اين گونه تلفظ در بعضي از كشورهاي فارسي زبان و حتي در لهجه بعضي نواحي ايران باقي است.

اما در تلفظ رسمي امروز مانند مصوت كوتاه كسره ادا مي‌شود و در اصطلاح آن را «كسره اضافه» مي‌خوانند.

ديوار ِ خانه

ديوار ِ سفيد

اين نكته نيز در خور توجه است كه در فارسي مانند بسياري از زبان‌هاي ديگر صفت ممكن است جانشين اسم شود، يعني هر گاه صفتي به موصوف معين اختصاص داشته باشد، يا يكي از موصوف‌ها به سببي در ذهن اهل زبان بيشتر به داشتن يك صفت شناخته شده باشد، يا قرينه‌اي لفظي يا معنوي براي يادآوري موصوف موجود باشد، در اين حالات از ذكر اسم بي نياز مي‌شويم و صفت را جانشين موصوف مي‌كنيم.

كلمه «جوان» صفت است. اين كلمه را براي وصف انسان، چه زن و چه مرد، و براي همه جانداران، چه نر و چه ماده مي‌توان به كار برد. اما وقتي مي‌گوئيم:

جواني را ديدم

شنونده فارسي زبان در مي‌يابد كه مراد «مرد جوان» است، نه زن جوان و نه يكي ديگر از جانداران، و هر گاه موصوف ديگري در نظر باشد بايد آن را ذكر كرد.

اين نكته را نيز به ياد بياوريم كه بعضي از صفت‌ها در زبان جاري به جاندار اختصاص دارد و بعضي به بيجان، و بعضي به هر دو گروه.

دانا، نادان، عاقل، احمق، هشيار، عاشق، فقير، غني، همه صفت‌هاي انسان است و به مجاز مي‌توان به بعضي از جانداران ديگر نيز نسبت داد، اما نسبت آنها به موصوف بيجان ممكن نيست. يعني درخت عاقل، سنگ نادان، خانه فقير، كتاب عاشق، نامه دلبر، به صورت صفت و موصوف نمي‌توان گفت، زيرا كه در اين حال چون اين صفات به انسان اختصاص دارد شنونده اين تركيب را معادل «اسم+متمم اسم» يا به عبارت ديگر «اضافه ملكي» تلقي مي‌كند و تنها اين معني را از آن در مي‌يابد. يعني:

خانه فقير= خانه مرد فقير

نه خانه‌اي كه صفت فقر به آن نسبت داده شده است.

در زبان‌هايي كه نسبت لفظي «اسم+اسم» و «اسم+صفت» متفاوت است اين ترديد ميان دو تركيب، يا اين شبهه در ادراك معني پيش نمي‌آيد، مثلا در زبان فرانسوي براي اين دو مورد، دو استعمال مختلف وجود دارد:

La maison du pauvre

une maison pauvre

و در انگليسي نيز:

The poor’ home

A poor home

به اين سبب يك نوع ساختمان صفت در فارسي به وجود آمده است تا در مواردي كه صفتي مختص جاندار را به موصوف بي جان يا اسم معني نسبت مي‌دهيم براي رفع شبهه آن گونه صفت را به كار مي‌بريم، و آن عبارت است كه از افزودن جزء «-انه» به آخر صفتي كه به انسان مختص است. عاقل صفت انسان است.

عاقلي را ديدم= مرد عاقل ..

يا با آوردن موصوف در صورت لزوم:

زن عاقلي مي‌گفت: …

اما اگر بگوئيم: «فكر عاقلي بود» آنچه از جمله دريافته مي‌شود اين است: «فكر متعلق به مرد (يا انسان) عاقلي بود» نه اينكه صفت «عاقل» متعلق به «فكر» باشد. اگر بخواهيم «فكر» را با اين صفت توصيف كنيم كلمه عاقل را به صورت «عاقلانه» در مي‌آوريم.

فكر عاقلانه‌اي كردي

به اين طريق عبارت «خانه فقير» و «رفتار عاقل» هم براي فارسي زبانان مفيد معاني «خانه متعلق به مرد فقير» و «رفتار شخص عاقل» است، و كلمات فقير و مسكين هرگز صفت خانه و گفتار را بيان نمي‌كند، مگر آنكه «خانه فقيرانه» و «رفتار عاقلانه» گفته مي‌شود.

***

همه كساني كه زبان فارسي را از پدر و مادر خود آموخته‌اند، بي آنكه به اين نكات توجه داشته باشند، چگونگي استعمال اين صفات را مي‌دانند و هر كلمه را درست به جاي خود به كار مي‌برند. اما در اين روزگار اخير كه ترجمه نوشته‌ها و ادبيات خارجي رواج بسيار يافته است، بسيارند مترجماني كه از ناداني گمان مي‌برند زبان فارسي بايد از حيث قواعد مطابق با يكي از زبان‌هاي اروپائي باشد، و بنابراين، بي توجه به اين نكات دقيق در ترجمه‌هاي خود عبارت‌هائي مانند: «خانه مسكين» و «انديشه فقير» را به كار مي‌برند.

بعضي از نويسندگان هم به گمان آنكه اين گونه استعمال رايج روز و نشانه تجدد است آن را تقليد و تكرار مي‌كنند و عجب آنكه جلوه‌ي اين ناداني‌ها در شعر «موج نو» هم ديده مي‌شود.

عبارتهاي ياجوج و ماجوج

يك بار در مجله سخن از «زبان ياجوج ماجوج» گفتگو كرديم. از اين زبان مبارك هر روز در نوشته‌هاي اداري و روزنامه‌اي نمونه‌هاي عالي مي‌يابيم و دور نيست كه كم كم «زبان ياجوج ماجوج» جاي زبان فارسي را بگيرد.

چند روز پيش نامه‌اي به من رسيد. يك جا كتابخانه‌اي تاسيس كرده‌اند و «بخشنامه» اي به همه كساني كه با كتاب سر و كار دارند فرستاده‌اند تا به اين كتابخانه كمك كنند. مضمون اين نامه براي من تازگي نداشت. در كشور ما اعتقاد عمومي بر آن است كه هر كس كتاب يا مقاله مي‌نويسد علاوه بر وقتي كه در اين راه صرف مي‌كند، وظيفه دارد كه نوشته خود را چاپ كند و به رايگان براي كساني بفرستد كه لطف كرده‌اند و يك قفسه جاي كتاب خريده‌اند و مي‌خواهند براي خدمت به جامعه آنرا از كتاب مجاني پر كنند. به اين سبب است كه هفته‌اي چندين نامه از احمد آباد و شريف آباد و حسن آباد و علي آباد و جبلسا و جابلقا به من مي‌‌رسد كه مضمون همه آنها اين است كه اي بزرگوار، ما يك كتابخانه تاسيس كرده‌ايم كه فقط كتاب ندارد. حالا به جرم اينكه كتابي نوشته‌اي از جيب خود مايه بگذار و چند نسخه از كتاب‌هاي خود را رايگان براي ما بفرست.

اما متن نامه‌ها …. موسس محترم كتابخانه اهل كشور ياجوج ماجوج است. نمونه زبان او چند سطر از نامه‌اي است كه تازه رسيده است. درست آنرا از روي نمونه چاپي نقل مي‌كنم:

«… لذا به همت عالي آن جناب نيازمند -و استمداد جسته- تا در اين امر اجتماعي بزرگ شركت -و دفتر كتابخانه را به خط خود مزين- و زندانيان را مفتخر – و نام نيك خود را به يادگار بگذاريد.»

«آن جناب» كه منم براي فهم اين كلمات مشكل‌ها دارم:

۱- كه نيازمند؟ كي نيازمند؟ نيازمند هست يا نيست؟

۲- كه استمداد جسته؟ كي استمداد جسته؟ استمداد را چگونه مي‌توان جست؟ مگر خود كلمه «استمداد» به معني مدد جستن نيست؟ پس «مدد جستن» را جسته؟ كار غريبي كرده.

۳- كه شركت؟ كه مزين؟ كه مفتخر؟

وقتي اين نامه را خواندم گمان كردم كه در سرزمين «ياجوج و ماجوج» كاغذ كمياب است و به اين سبب عبارت‌ها را تلگرافي مي‌نويسند تا كمتر جا بگيرد و كاغذ كمتر مصرف شود. اما ديدم كه نصف آن صفحه سفيد است.

درماندم كه چه ضرورتي پيش آمده تا اين طور سر و گوش و دم جمله‌ها را مي‌برند و كلماتي نامفهوم را دنبال هم مي‌اندازند. هنوز هم اين مشكل براي من حل نشده است.

بي تفاوت

اين روزها در روزنامه‌ها و مجله‌ها، بحثي در گرفته است درباره آنكه چرا مردم «بي تفاوت» شده‌اند. اگر كسي كه زبان مادري‌اش فارسي باشد عنوان اين مقاله‌ها را بخواند و بگذرد اين انديشه به خاطرش مي‌آيد كه در زمان ما: همه مردم ايران در صورت و سيرت با هم چنان شبيه شده‌اند كه با يكديگر از هيچ جهت «تفاوت» ندارند. پس از خواندن متن بعضي از آنها خواننده تازه مي‌فهمد كه مقصود چيز ديگري است. اما، آن «چيز» چيست؟

نمي‌دانم كدام مترجم شتابزده كه نه زبان مادري خود را مي‌دانسته و نه با زبان‌هاي فرانسوي يا انگليسي آشنا بوده است، نخستين بار كلمه indifferant را در يكي از زبان‌ها ديده و معني درست آن را نفهميده، از روي لفظ آن را «بي تفاوت» ترجمه كرده است.

راست است كه در زبان فرانسوي – كه اين كلمه از آن به انگليسي رفته است – يك لفظ different وجود دارد كه به معني «تفاوت» است؛ و صورت منفي آن indifferent مي‌شود. اما اين لفظ در آن زبان فقط به معني مجازي به كار مي‌رود. يعني اگر در زبان فرانسوي بخواهند اين معني را بيان كنند كه چيزي با چيز ديگر تفاوت ندارد عبارت Sans difference را به كار مي‌برند و كلمه indifferent هيچ مفهومي ندارد. همچنين است در زبان انگليسي كه كلمات difference و Without difference در معني «تفاوت» و «بي تفاوت» به كار مي‌رود.

گمان نمي‌كنم براي خوانندگان توضيح معني «تفاوت» لازم باشد. اين كلمه كه در زبان عربي از باب تفاعل است نسبت ميان دو امر را بيان مي‌كند. در فارسي هم هميشه اين لفظ را در همين مورد به كار برده‌اند.

«تفاوت» در زبان فارسي يعني كم شدن قدر يا ارزش يا مقدار امري نسبت به امر ديگر:

ميان ماه من تا ماه گردون / تفاوت از زمين تا آسمان است

يعني در مقايسه ميان اين دو «ماه» معلوم مي‌شود كه «كمبود» ماه آسمان اين قدر زياد است. يا در شعر سعدي:

تفاوتي نكند قدر پادشائي را / گر التفات كند كمترين گدائي را

يعني قدر پادشاه در دو حال مختلف «التفات كردن» و «التفات نكردن» به گدا كم و زياد نمي‌شود.

و همچنين در شعر حافظ:

صلاح كار كجا و من خراب كجا / ببين تفاوت ره از كجاست تا بكجا

مقصود شاعر اين است كه «كم و بيشي» يا «اختلاف» در مورد مقايسه «صلاح كار» با «حال خراب گوينده» بسيار است.

اما در آنچه نويسندگان امروز از كلمه «بي تفاوت» اراده مي‌كنند هيچيك از اين معاني منظور نيست. مي‌گويند مردم نسبت به امور كشوري «بي تفاوت» هستند. يعني چه؟ يعني «ميان مردم با امور كشوري فرقي نيست» پس «مردم خودشان امور كشوري هستند». عجبا! چه طور مي‌شود كه «مردم» بشوند «امور كشوري»؟ آيا مقصود نويسنده همين است؟

فارسي زبان بعد از خواندن آن مقاله‌ها تازه مي‌فهمد كه نه، مقصود اين نيست. ميرخواهند بگويند كه مردم به حوادث و اوضاع كشور «اعتنا» ندارند. اينجا ديگر تعجب از نويسنده پيش مي‌آيد. خوب، آدم دانا، تو كه مقاله مي‌نويسي هرگز از مادرت نشنيده‌اي كه هزار بار گفته است: «من به فلان زن اعتنا نكردم ..»يا «فلاني به اين چيزها اعتنا ندارد». يا «در حمام به او اعتناي سگ هم نكردم» و صدها جمله و عبارت رايج و معمول مانند اين؟

علت شيوع اين گونه كلمه‌هاي بي معني اين است كه در نظر نويسندگان امروز هر كلمه و هر شيوه استعمالي كه به گمان ايشان از يك زبان خارجي ترجمه و نقل قول شده باشد نشانه تجدد و علم است و فوري «مد» مي‌شود و همه كوركورانه و نفهميده براي خودنمائي، از آن استقبال مي‌كنند. عجبتر آنكه همين كسان سنگ دفاع از زبان فارسي را هم بر سينه مي‌زنند. راستي كه «بي تفاوتي» امروز بسيار رواج دارد. اما معني درست آن، به حكم قواعد زبان فارسي، اين است كه نويسندگان اين گونه عبارت‌ها با «نمي‌دانم كه و چه» بكلي «بي تفاوت» هستند.

برگرفته از: كتاب دستور زبان فارسي


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۵۲:۴۴ ] [ مشاوره مديريت ]

بلاغت قرآن -بخش 4

8. طباق:

طباق عبارت است از كنار هم آوردن دو معناى مخالف هم از نوع تضاد، تضايف، عدم و ملكه يا سلب و ايجاب كه ممكن است با دو اسم يا فعل يا حرف صورت پذيرد؛ براى نمونه در آيه «تَحسَبُهُم اَيقاظـًا وهُم رُقودٌ»(كهف/18،18) كه حاوى دو واژه خواب و بيدار است و آيه «تُؤتى المُلكَ مَن تَشاءُ وتَنزِعُ المُلكَ مِمَّن تَشاءُ و تُعِزُّ مَن تَشاءُ وتُذِلُّ مَن تَشاء»(آل‌‌عمران/3،26) كه دادن و گرفتن پادشاهى و عزت و ذلت را كنار هم جمع كرده است و در آيه «لَها ما كَسَبَت وعَلَيها ما اكتَسَبَت»(بقره/2،286) كه دو مفهوم برخوردارى انسان از دستاوردهايش و مسئوليت وى در برابر اعمالش را در كنار هم آورده است.[172] اين آرايه گاه در خصوص رنگهايى كه كنايه از برخى صفات هستند به كار رفته و به آن تدريج گفته مى‌‌شود؛ مانند «و مِنَ الجِبالِ جُدَدٌ بيضٌ وحُمرٌ مُختَلِفٌ اَلونُها وغَرابيبُ سود»(فاطر/35،27) كه رنگهاى سفيد و سرخ و سياه را كنايه از روشنى و وضوح راههاى بيابانى و كوهستانى ذكر كرده است.[173]در صورتى كه آرايه طباق دو تا دو تا يا بيشتر به كار رود، مقابله ناميده مى‌‌شود؛ مانند «فَليَضحَكوا قَليلاً وليَبكوا كَثيرًا»(توبه/9،82) كه خنده كم در برابر گريه زياد آمده است يا «فَاَمّا مَن اَعطى واتَّقى * و صَدَّقَ بِالحُسنى * فَسَنُيَسِّرُهُ لِليُسرى * و اَمّا مَن بَخِلَ واستَغنى * و كَذَّبَ بِالحُسنى * فَسَنُيَسِّرُهُ لِلعُسرى» (ليل /92، 5 ـ 10) كه بخشش، تقوا، تصديق و نتيجه آنها آسانى در برابر بخل، بى نيازى از خدا، تكذيب و نتيجه آنها دشوارى آمده است.[174] (‌‌‌‌صنايع بديعى)

منابع

الاتقان فى علوم القرآن؛ اثر القرآن فى تطور النقد العربى؛ الاحكام فى اصول الاحكام، ابن حزم؛ ادب الكاتب؛ ارشاد العقل السليم الى مزايا القرآن الكريم، ابى‌‌السعد؛ اسرار البلاغه؛ اساليب البيان فى القرآن؛ الاسلوب فى الاعجاز البلاغى للقرآن الكريم؛ الاصفى فى تفسير القرآن؛ اضواء البيان فى ايضاح القرآن بالقرآن؛ الاعتقاد؛ الاعجاز البيانى للقرآن؛ اعجاز القرآن، باقلانى؛ اعجاز القرآن بين المعتزلة والاشاعره؛ اعجاز القرآن و اثره فى تطور النقد الادبى؛ الامثال فى‌‌القرآن؛ الامثال من الكتاب والسنه؛ الايضاح فى علوم البلاغه؛ بحارالانوار؛ البحر المحيط فى التفسير؛ البديع؛ بديع القرآن؛ البرهان فى علوم القرآن؛ بلوغ‌‌الارب فى معرفة احوال العرب؛ البليغ فى المعانى والبيان والبديع؛ البيان والتبيين؛ تأويل مشكل القرآن؛ تاريخ آداب العربيه؛ تاريخ الادب العربى؛ تاريخ الادب العربى فى الجاهلية و صدر اسلام؛ تاريخ الامم والملوك، طبرى؛ تاريخ النقد الادبى؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ تراثنا (فصلنامه)؛ ترتيب كتاب‌‌العين؛ التعاريف؛ التعريفات؛ تفسير‌‌جوامع الجامع؛ تفسير الصافى؛ تفسير القمى؛ التفسير‌‌الكبير؛ تفسير و مفسران؛ تلخيص البيان فى مجازات القرآن؛ التلخيص فى علوم البلاغه؛ تنوير المقباس من تفسير ابن‌‌عباس؛ تيسير الكريم الرحمن فى كلام المنان؛ ثلاث رسائل فى اعجاز القرآن؛ جامع‌‌البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ جمهرة اشعار العرب؛ جواهرالبلاغة فى‌‌المعانى والبيان والبديع؛ دلائل‌‌الاعجاز فى علم المعانى؛ روح‌‌المعانى فى تفسير القرآن العظيم؛ السجع فى القرآن؛ السيرة النبويه، ابن كثير؛ السيرة النبويه، ابن هشام؛ صبح الاعشى فى صناعة الانشاء؛ الصناعتين؛ صنايع معنوى و شواهد قرآنى؛ الطبقات الكبرى؛ عرائس‌‌المجالس فى قصص الانبياء؛ عمدة‌‌القارى؛ فتح القدير؛ فجرالاسلام؛ فى الادب الجاهلى؛ القاموس المحيط؛ قواعد الشعر؛ كتاب الحيوان؛ كتاب الفهرست؛ كتاب النقائض (نقائض جرير والفرزاق)؛ الكشاف؛ كشف الظنون عن اسامى الكتب والفنون؛ الكليات معجم فى المصطلحات والفروق اللغويه؛ مؤلفات جرجى زيدان الكامله؛ المثل السائر؛ مجاز القرآن؛ مجمع الامثال؛ مجمع‌‌البيان فى تفسير القرآن؛ مختصر المعانى؛ مذاهب التفسيرالاسلامى؛ المسائل الصاغانيه؛ المستطرف فى كل فن مستظرف؛ المستقصى فى امثال العرب؛ المطول فى شرح تلخيص المفتاح؛ معانى الشعر؛ معانى القرآن، فراء؛ المعتبر فى شرح المختصر؛ معجم مقاييس اللغه؛ معجم‌‌الفروق اللغويه؛ المغنى فى ابواب التوحيد والعدل؛ مفتاح العلوم؛ المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام؛ مقدمه ابن خلدون؛ الممتع‌‌فى عالم الشعر؛ منهاج البلغاء و سراج الادباء؛ موسوعة السرد العربى؛ الميزان فى تفسير القرآن؛ الناصريات؛ نظرية اعجاز القرآن عندالجرجانى؛ نظم الدرر فى تناسب الآيات والسور، بقاعى؛ النكت فى اعجاز القرآن؛ واژه‌‌هاى دخيل در قرآن مجيد؛ هدية العارفين اسماء المؤلفين و آثار المصنفين.على معمورى
دائرة المعارف قرآن كريم

[1]. مقاييس اللغه، ج 1، ص 301 - 302، «بلغ».[2]. الفروق اللغويه، ص 30.[3]. براى نمونه نك: القاموس المحيط، ج 1، ص 2، «بلغ»؛ مختصرالمعانى، ص 14، 23.[4]. مختصر المعانى، ص 25؛ كشف الظنون، ج 1، ص 13.[5]. مختصر المعانى، ص 20 - 23؛ التعريفات، ج 1، ص 66؛ التعاريف، ص 143.[6]. الكليات، ص 236.[7]. مختصر المعانى، ص 14 ـ 20.[8]. المسائل الصانيه، ص 121؛ تيسير الكريم، ص 744.[9]. الكشاف، ج 2، ص 635؛ جوامع الجامع، ج 2، ص 394؛ فتح القدير، ج 3، ص 195.[10]. تفسير ابى السعود، ج 4، ص 178؛ الميزان، ج 4، ص 160.[11]. نك: الاحكام، ابن حزم، ج 1، ص 32.[12]. البحر المحيط، ج 5، ص 519؛ الاصفى، ج 1، ص 663.[13]. الكشاف، ج 2، ص 429؛ الصافى، ج 3، ص 156.[14]. تفسير قمى، ج 2، ص 217.[15]. المسائل الصاغانيه، ص 120 ـ 121.[16]. نك: الناصريات، ص 222؛ المعتبر، ج 2، ص 169؛ تفسير و مفسران، ج 1، ص 137.[17]. الكشاف، ج 4، ص 123.[18]. نك: جوامع الجامع، ج 2، ص 202.[19]. مجمع البيان، ج 5، ص 356.[20]. درباره اين اميرنشينها و تأثيرات تمدنى آنها در شبه جزيره نك: مؤلفات جرجى زيدان، ج 10، ص 227 - 353. [21]. المفصل، ج 9، ص 91 ـ 93. [22]. نك: واژه‌‌هاى دخيل، ص 6 ـ 27.[23]. المفصل، ج 8، ص 726 ـ 729.[24]. المفصل، ج 8، ص 553.[25]. ر.ك، بلوغ الارب، ج 1، ص 264 - 278. [26]. المفصل، ج 8، ص 586 - 588. [27]. نك: البيان و التبيين، ج 1، ص 104؛ مقدمه ابن خلدون، ص 555. [28]. المفصل، ج 7، ص 378. [29]. المفصل، ج 9، ص 91 - 93. [30]. المفصل، ج 8، ص 626 - 628. [31]. المفصل، ج 8، ص 624 - 625. [32]. براى نمونه نك: فى الادب الجاهلى، ص 107؛ تاريخ‌‌آداب العرب، ص 139.[33]. المفصل، ج 8، ص 629 - 670. [34]. بلوغ الارب، ج 3، ص 182 - 181؛ المفصل، ج 8، ص 379 - 384 ، 792 - 773؛ ج 9، ص 908 - 406؛ تاريخ الادب العربى، ج 1، ص 91 - 73. [35]. نك: المستطرف، ص 511 - 513؛ صبح الاعشى، ج 1، ص 398؛ تاريخ الادب العربى، ص 88.[36]. السجع فى القرآن، ص 5 ـ 17. [37]. تاريخ الادب العربى، ج 1، ص 51.[38]. موسوعة السرد العربى، ص 56. [39]. المفصل، ج 8، ص 745، و براى آگاهى بيشتر از قواعد ادبى سجع نك: صبح الاعشى، ج 2، ص 302 - 306؛ منهاج البلغاء و سراج الادباء، 11. [40]. المفصل، ج 8، ص 754. [41]. تفسير قرطبى، ج 7، ص 3 - 4؛ التعاريف، ج 1، ص 202. [42]. براى مشاهده مطالعه‌‌اى آمارى در اين باره نك: السجع فى القرآن، 15.[43]. نك: كشف الظنون، ج 2، ص 1524، فتح البارى، ج 10، ص 182 - 186. [44]. ر.ك: اعجاز القرآن، ص 58؛ مقدمه ابن خلدون، ص 101.[45]. الاعتقاد، ص 626؛ ثلاث رسائل فى اعجاز القرآن، ص 98.[46]. ر.ك: الاتقان، ج2، ص 209. [47]. الصناعتين، ص 260 ـ 265.[48]. ر.ك: موسوعة السرد العربى، ص 62. [49]. ر.ك: الصناعتين، ص 260 - 261؛ المثل السائر، ج 1، ص 196؛ اعجاز القرآن، ص 58، حتى 83 - 91. [50]. البيان و التبيين، ص 155.[51]. الصناعتين، ص 260 ـ 261؛ المثل السائر، ج 1، ص 196؛ صبح الاعشى، ج 2، ص 304.[52]. ر.ك: الممتع فى علم الشعر، ص 11 ـ 24؛ موسوعة السرد العربى، ص 55.[53]. مجمع البيان، ج 8، ص 287 - 288.[54]. البيان و التبيين، ص 574؛ الاحتجاج، ج 1، ص 411.[55]. ر.ك: موسوعة السرد العربى، ص 62.[56]. ر.ك: الكشاف، ج 4، ص 26 ـ 27، 66.[57]. ر.ك: المفصل، ج 6، ص 733 - 734.[58]. المفصل، ج 8، ص 748.[59]. تاريخ الادب العربى فى الجاهلية و صدرالاسلام، ص 53.[60]. تاريخ الادب العربى فى الجاهلية و صدرالاسلام، ص 60.[61]. براى مطالعه امثال معروف عرب ر.ك: مجمع الامثال؛ المستقصى فى امثال العرب.[62]. براى مطالعه امثال قرآن نك: الامثال من‌‌الكتاب والسنه؛ الامثال فى القرآن، ص 173 - 268.[63]. ر.ك: موسوعة السرد العربى، 86 - 92.[64]. درباره اهداف قصه در قرآن نك: عرائس المجالس، ص 2 ـ 3.[65]. نك: مجمع‌‌البيان، ج 4، ص 460؛ ج 6، ص 150؛ ج 7، ص 203، 281،400؛ ج 9، ص 146؛ ج 10، ص 89، 293.[66]. السيرة النبويه، ابن هشام، ج 1، ص 195؛ الكامل، ج‌‌2، ص 73؛ مجمع البيان، ج 4، ص 29.[67]. نك: جامع البيان، ج 9، ص 305؛ تفسير قرطبى، ج 6، ص 405.[68]. نك: تاريخ طبرى، ج 2، ص 158؛ السيرة النبويه، ابن هشام، ج 2، ص 471.[69]. براى مطالعه بيشتر نك: موسوعة السرد العربى، ص 89 ـ 91.[70]. در اين باره نك: فجر الاسلام، ص 195.[71]. نك: الاتقان، ج 2، ص 318؛ فى الادب الجاهلى، ص 71.[72]. ر.ك: مقدمه ابن خلدون، ص 244 ، 417 ـ 420؛ المفصل، ج 8، ص 248 -251؛ تاريخ الادب العربى، ج 1، ص 38.[73]. السيرة النبويه، ابن هشام، ج 1، ص 189 - 191؛ الطبقات، ج 4، ص 241؛ السيرة النبويه، ابن‌‌كثير، ج‌‌1، ص 498 - 506.[74]. تفسير قرطبى، ج 1، ص 24 - 25؛ البرهان فى علوم القرآن، ج 1، ص 293 - 294؛ الاتقان، ج 1، ص 346 - 347.[75]. الاعجاز البيانى للقرآن و مسائل ابن الازرق، ص 309 ـ 600.[76]. الفهرست، ص 37.[77]. همان.[78]. همان.[79]. الفهرست، 41.[80]. هدية العارفين، ج 1، ص 59.[81]. الكليات، ص 422 - 423.[82]. نك: اعجاز القرآن و اثره فى تطور النقد الادبى، ص 33.[83]. نك: اعجاز القرآن بين المعتزله و الاشاعره، ص 224 ـ 225.[84]. براى مشاهده نمونه‌‌اى از اين قبيل ديدگاهها نك: البيان والتبيين، ج 1، ص 86.[85]. ثلاث رسائل فى اعجاز القرآن، ص 75.[86]. همان، 76.[87]. نك: تاريخ النقد العربى، ص 66 ـ 67.[88]. ثلاث رسائل فى اعجاز القرآن، ص 76 ـ 114.[89]. ثلاث رسائل فى اعجاز القرآن، ص 75 ـ 76.[90]. ثلاث رسائل فى اعجاز القرآن، ص 97 ـ 98.[91]. ثلاث رسائل فى اعجاز القرآن، 24.[92]. ثلاث رسائل فى اعجاز القرآن، 29.[93]. ثلاث رسائل فى اعجاز القرآن، ص 25 ـ 30.[94]. ثلاث رسائل فى اعجاز القرآن، 29.[95]. ثلاث رسائل فى اعجاز القرآن، ص 26 ـ 27.[96]. اعجاز القرآن، ص 107 ـ 111.[97]. اعجاز القرآن، ص 113.[98]. اعجاز القرآن، ص 56 ـ 65.[99]. اعجاز القرآن، ص 300 ـ 303.[100]. المغنى، ج 16، ص 197-199.[101]. نك: ثلاث رسائل فى اعجاز القرآن، ص 107.[102]. المغنى، ج 16، ص 199.[103]. المغنى، ج 16، ص 197-199.[104]Religion:Ijaz
[105]. دلائل الاعجاز، ص 36 ـ 38.[106]. دلائل الاعجاز، ص 64.[107]. نك: دلائل الاعجاز، ص 69.[108]. نك: دلائل الاعجاز، ص 74 ـ 85.[109]. براى آگاهى بيشتر نك: نظرية اعجاز القرآن عند عبدالقاهر الجرجانى، ص 197 ـ 344؛ الاسلوب فى الاعجاز البلاغى، ص 182 ـ 186، 250 ـ 262.[110]. دلائل الاعجاز، ص 69.[111]. دلائل الاعجاز، ص 44.[112]. دلائل الاعجاز، ص 43.[113]. ثلاث رسائل فى اعجاز القرآن، ص 117.[114]. دلائل الاعجاز، ص 50 ـ 54.[115]. براى آگاهى بيشتر نك: اعجاز القرآن بين المعتزلة و الاشاعره، ص 169 ـ 200.[116]. تراثنا، ش 13، ص 195 ـ 246.[117]. براى نمونه نك: تفسير بقاعى، ص 65 ـ 69.[118]. براى مشاهده نمونه‌‌اى از اين آثار نك: اعجاز القرآن و اثره فى تطور النقد الادبى؛ الاسلوب فى الاعجاز البلاغى.[119]. نك: التفسير الكبير، ج 2، ص 115؛ بحارالانوار، ج 17، ص 166.[120]. نك: التفسير الكبير، ج 2، ص 116.[121]. نك: أثر القرآن فى تطور النقد العربى، ص 193 ـ 194.[122]. براى نمونه نك: ترتيب العين، ص 102 ، 131 ، 341.[123]. براى نمونه ر. ك: كتاب النقائض، ج 1، ص 182؛ جمهرة اشعار العرب، ص 11.[124]. براى نمونه ر. ك: معانى الشعر؛ البديع.[125]. براى نمونه ر. ك: «قواعد الشعر» ثعلب و نيز براى مشاهده فهرست نسبتاً كاملى از آرايه‌‌هاى بديعى با ذكر شواهد قرآنى هر يك نك: صنايع معنوى و شواهد قرآنى.[126]. ادب الكاتب، ص 15، 22، 24، 25.[127]. براى نمونه ر. ك: بخشهاى مربوط از كتاب البرهان فى علوم القرآن؛ الاتقان.[128]. براى آگاهى بيشتر و نيز بررسى متن قرآن از جهت پيراستگى از اين ويژگيهاى منفى نك: اساليب البيان فى القرآن، 70 ـ 109.