مشاوره مديريت - آموزش مديريت - آموزش فروشندگي حرفه‌اي
 
نويسندگان
عضویت
نام کاربری :
پسورد :
تکرار پسورد:
ایمیل :
نام اصلی :
آمار
امروز : 8152
دیروز : 4574
افراد آنلاین : 5
همه : 5169115

 

اصول و اخلاق مناظره (17)

- پى‏نوشت‏ها -

1- بحار الاءنوار، الجامعة لدرر اءخبار اءئمة الاطهار، مجلسى ، محمد باقر، ج 48، مؤ سسة الوفاء، بيروت ، لبنان ، 1983 ه ، ص 202.
2- نهج البلاغه ، خطبه 158.
3- لسان العرب ، ابن منظور، جمال الدين ، ج 14، ص 191، ريشه ((نظر))، تعليق و فهارس : على سيرى ، الطبعة الاولى ، دار احياء التراث العربى ، بيروت ، 1408 ه ، 1988 م .
4- معجم مقاييس اللغة ، ابن فارس بن زكريا، ابوالحسين احمد، ج 5 (ريشه نظر)، تصحيح و تعليق عبدالسلام محمد هارون ، دارالجيل ، بيروت ، بى تا.
5- المنجد فى اللغة ، معلوف ، لويس ، ص 817 (ريشه نظر)، الطبعة الثالث و الثلاثون ، بيروت ، 1992 م .
6- لغتنامه ، دهخدا، على اكبر، ج 14، ص 21562، زير نظر دكتر معين و دكتر شهيدى ، چاپ دوم از دوره جديد، مؤ سسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران ، 1377.
7- انواع ادبى و آثار آن در زبان فارسى ، رزمجو، حسين ، ص 133، چاپ اول ، مشهد، مؤ سسه چاپ و انتشارات آستان قدس رضوى ، 1370.
8- انواع ادبى ، شميسا، سيروس ، ص 261، چاپ اول ، انتشارات باغ آينه ، تهران ، 1370.
9- لسان العرب ، ج 14، ص 193.
10- كشّاف اصطلاحات فنون ، تهانوى ، محمّد، ج 2، ص 1391، انتشارات خيام (افست )، تهران ، 1967 م .
11- واژه نامه هنر شاعرى ، ميرصادقى ، ميمنت ، ذيل واژه مناظره ، چاپ اول ، كتاب مهناز، تهران ، 1373.
12- المفردات فى غريب الفاظ القرآن ، راغب اصفهانى ، ابوالقاسم الحسين بن محمّد، ص 498 (واژه نظر) چاپ دوم ، انتشارات كتابفروشى مرتضوى ، 1362.
13- كشاف الصطلاحات الفنون به نقل از لغتنامه دهخدا، ذيل واژه مناظره .
14- نفايس الفنون اواخر مقاله دوم در علوم شرعى ، قرن هفتم ، علم خلاف ، ص 137 به نقل از لغتنامه دهخدا.
15- المنطق المظفر، مظفر، محمد رضا، ج 2، ص 329، دارالتعارف ، بيروت ، 1400ه ، 1980م .
16- آداب المناظرة ، پاشا صالح ، على ، ص 7، چاپخانه فردوسى ، تهران ، سال 1317.
17- اصول فن مناظره ، حكمت ، على اصغر، چاپخانه مهر، تهران ، 1316.
18- منية المريد فى آداب المفيد و المستفيد، شهيد ثانى ، ترجمه : سيد محمد باقر حجتى ، تلخيص از صفحات 547-551، چاپ بيستم ، دفتر نشر فرهنگ اسلامى ، 1374.
19- همان .
20- آداب المناظرة ، ص 127.
21- اصول و مبادى سخنورى ، شريعتى سبزوارى ، محمّد باقر، ص ‍ 382، چاپ دوم ، مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى ، پاييز 1376.
22- همان ، صص 380-383.
23- بحار الانوار، ج 3، ص 57.
24- التحقيق فى كلمات القرآن الكريم ، المصطفوى ، الشيخ حسن ، ص ‍ 63، المجلد الاوّل ، مؤ سسة الطباعة و النشر وزارة الثقافة و الارشاد الاسلامى .
25- المفردات فى غريب الفاظ القرآن ، ص 89 (باب جدل ).
26- بقره / 197.
27- المنطق المظفر، ص 331.
28- لغتنامه دهخدا، ج 5، صص 7556-7562 (به نقل از كشاف اصطلاحات الفنون ).
29- نحل / 125.
30- مجمع البيان فى تفسير القرآن ، طبرسى ، فضل بن حسن ، ج 6، ص ‍ 605، الطبعة الاولى ، دارالمعرفة للطباعة و النشر، بيروت ، 1406 ه ق .
31- المنطق المظفر، ص 321.
32- مقدمه ابن خلدون ، ابن خلدون ، عبدالرحمن ، ج 2، ص 931 (فصل نهم )، مترجم : محمّد پروين گنابادى ، چاپ چهارم ، مركز انتشارات علمى و فرهنگى ، 1362 ه ش .
33- صنعت جدل به مشهورات حقيقيه و مسلمات استوار است كه مشهورات از مبادى مشتركه نسبت به سائل و مجيب است ، ولى مسلمات ويژه سائل است .
34- المنطق المظفر، ص 326.
35- عنكبوت / 46.
36- نحل / 125.
37- بقره / 111.
38- يس / 78.
39- همان / 79.
40- همان / 80.
41- همان / 81.
42- بحار الانوار، ج 9، ص 255.
43- نمل / 60.
44- انعام / 108.
45- بقره / 219.
46- فصلت / 34.
47- بحار الانوار، ج 9، ص 255-257.
48- نحل / 125.
49- بقره / 111؛ نمل / 64.
50- زمر / 17 و 18.
51- اسراء / 36.
52- بقره / 256.
53- كهف / 56.
54- مؤمن / 5.
55- همان / 56.
56- همان / 57.
57- تفسير نمونه ، آية اللّه مكارم شيرازى و همكاران ، ج 20، ص 137 و 138، چاپ پنجم ، دار الكتب الاسلامية ، قم ، 1367.
58- حج / 3.
59- همان / 8.
60- انعام / 121.
61- شورى / 35.
62- انفال / 6.
63- مؤمن / 56.
64- تفسير نمونه ، ج 20، صص 170-172.
65- نحل / 125.
66- منية المريد فى آداب المفيد و المستفيد، ص 503.
67- اصول كافى ، كلينى ، محمّد بن يعقوب ، ج 8، ص 167، چاپ چهارم ، دارالكتاب الاسلامية ، تهران ، 1365 ه ش .
68- محجة البيضاء فى تهذيب الاحياء، فيض كاشانى ، محce> همان / 78.
193- الميزان فى تفسير القرآن ، ج 7، ص 181-182.
194- آل عمران / 64.
195- عنكبوت / 45.
196- اسلوب الدعوة فى القرآن الكريم ، ص 76.
197- بقره / 258.
198- نازعات / 24.
199- اعراف / 103.
200- يونس / 75.
201- تفسير نمونه ، ج 6، ص 28.
202- اعراف / 104.
203- شعراء / 28.
204- همان / 29.
205- همان / 30.
206- همان / 17 و 16.
207- همان / 18.
208- همان / 19.
209- همان / 21 و 20.
210- همان / 22.
211- تفسير نمونه ، ج 15، ص 201-207.
212- شعراء / 75.
213- همان / 76 و 77.
214- صافات / 100.
215- انعام / 79.
216- انبيا / 57 و 58.
217- همان / 62.
218- همان / 63.
219- همان / 64.
220- همان / 65.
221- همان / 66 و 67.
222- الميزان فى تفسير القرآن ، ج 14، ص 443-456.
223- طه / 86.
224- بقره / 54.
225- اعراف / 138.
226- همان / 139.
227- همان / 140.
228- بقره / 258.
229- الميزان فى تفسير القرآن ، ج 2، ص 367-375.
230- طه / 65.
231- همان / 68.
232- همان / 70.
233- ترجمه الميزان فى تفسير القرآن ، ج 27، ص 201-207.
234- يونس / 76.
235- همان / 77؛ الميزان فى تفسير القرآن ، ج 10، ص 111 و 112.
236- الميزان فى تفسير القرآن ، ج 10، ص 111 و 112.
237- اعراف / 80.
238- همان / 81.
239- نمل / 54.
240- همان / 55.
241- اعراف / 82.
242- همان / 85.
243- هود / 85.
244- همان / 84.
245- سوره هاى اعراف / 85؛ هود / 84-85؛ شعراء / 181-182.
246- شعراء / 181.
247- اعراف / 85.
248- همان / 86.
249- همان / 90.
250- الميزان فى تفسير القرآن ، ج 8، ص 200-201.


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۴۳:۱۷ ] [ مشاوره مديريت ]
 

اصول و اخلاق مناظره (16)

با سرشتى پاك به دين روى بياور، اين فطرت الهى است كه مردمان را بر اساس آن آفريده است ؟ در آفرينش الهى تغييرى راه ندارد. اين دين استوار است ولى اكثر مردم نمى دانند.
خداوند در اين آيه اشاره نموده كه بهترين راه رسيدن به معارف دينى ، راه فطرت سليم انسانى است ، فطرتى كه در جوامع فاسد و تربيت هاى بد هم دگرگون نمى شود و هوسها و درگيريها آن را محو و نابود نمى كند. علت اين كه بيشتر مردم نمى توانند حق و حقيقت را به درستى دريابند آن است كه خودخواهى و عصبيت ، نور فطرتشان را خاموش كرده و طغيان و سركشى ، ميان آنان را راهيابى فطريشان به حقايق و علوم واقعى الهى ، فاصله ايجاد كرده است .
اين معنى در سنت پاك احمدى نيز مورد تاءكيد واقع شده و در روايتى از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله آمده است :
كلّ مولود يولد على الفطرة فاءبواه اللّذان يهوّدانه و ينصِّرانه و يمجّسانه (469)
هر نوزادى بر فطرت پاك الهى به دنيا مى آيد و اين پدر و مادر هستند كه او را (با تربيت خود) يهودى و يا نصرانى و يا مجوس مى كنند.
راه فطرت به هيچ وجه با بهره گيرى از عقل ، نقل ، شهود، اشراق ، و روش ‍ علمى - تجربى مخالفتى ندارد. مهم آن است كه اين راه به هيچ يك از ابزارهاى شناخت منحصر و محدود نيست ، بلكه از هر يك از اين ابزارها در جاى خود براى هدايت استفاده مى نمايد.
پيروان اين مكتب قياس و استحسان در عقيده را بى ارزش مى دانند و نيز از ظن و گمان و اجتهادات شخصى در عقايد پرهيز كرده و از به كارگيرى تعابيرى كه ((بدعت )) به شمار آمده اند، دورى مى نمايند. از نظر آنها مناظره و مناقشه در عقايد اگر براى فهميدن و فهماندن و همراه با رعايت ادب و تقوا باشد، پسنديده است . بحث و مناظره هر گاه به مرز لجاجت و خودنمايى با سخنان زشت و خلقيات سوء رسيد، امرى قبيح و ناپسند بوده و اجتناب از آن براى حفظ عقيده واجب است .(470)
بررسى شيوه هاى انبيا
شيوه بحث و جدل و مناظره از شيوه هاى تبليغى مشترك بين انبيا و اولياى الهى عليهم السّلام مى باشد. در اين مورد مشترك نيز، نفس عمل مشترك است و در بعضى از موارد در نحوه اجرا، تفاوت هايى بين روشهاى آنها مشاهده مى شود.
از جمله ويژگى هاى مناظرات انبيا عليهم السّلام اين بود كه ، در ابتداى مناظرات ، قوم خود را به خود نسبت مى دادند و آنها را با واژه ((يا قوم ؛ اى قوم من ))، مورد خطاب قرار مى دادند. اينگونه خطاب ها باعث مى شد مردم قوم ، نسبت به نبى خود احساس نزديكى كند و بهتر به سخنان آنها گوش فرا دهند.
از ديگر ويژگى هاى اين مناظرات اين است كه انبيا در بحث و گفت و گوهاى خود، با آرامش و نرمش خاص و گفتار آرام به مناظره با قوم مى پرداختند. مثلا هنگامى كه در يكى از مناظره ها به حضرت نوح عليه السّلام نسبت گمراهى دادند، در جواب آنها، تندى و پرخاش نكرد و نگفت كه خود شما گمراه هستيد، بلكه خود را از اين صفت مبرا دانست و گفت كه من فرستاده اى از طرف خدا هستم و كسى كه از طرف خدا فرستاده شده ، هرگز گمراه نيست .
مسئله ديگر جوابهاى قاطعى بود كه انبيا به سؤ الها و شبهه هاى مشركان مى دادند كه به نمونه هاى مختلفى در اين زمينه اشاره شد.
همان طور كه بيان شد، دعوت به توحيد از اهداف مشترك همه انبيا عليهم السّلام بوده كه در راستاى اين دعوت ، هر گونه شرك و دوگانه پرستى را نفى مى كردند و آنها را از عذاب روز قيامت ، كه عذابى دردناك و عظيم است ، انذار مى دادند.
همه انبيا در پاسخ به سؤ الات و شبهات مردم ، آنها را با استدلال هاى منطقى ، قانع مى نمودند و در مواردى نيز استدلال هاى باطل آنها را از اين طريق ردّ مى كردند.
همچنين در بسيارى موارد با استفاده از مدّعاى خود افراد، ادّعاى آنها را باطل مى نمودند كه در تمام اين مراحل با رعايت احترام و گفتار نرم اين ماءموريت الهى را به انجام رسانده و افراد را به توحيد و يگانه پرستى دعوت مى نمودند و در مواردى هم كه اتمام حجت مى كردند اگر ملحدان و مشركان همچنان عناد مى ورزيدند، از آنها برائت جسته و در بعضى موارد نيز آنها را نفرين مى كردند.
همان طور كه بيان شد، پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله نيز از اين شيوه تبليغى براى دعوت قوم به سوى اسلام استفاده مى كرد. در نحوه اجراى پيامبر خصوصيات مثبت و امتيازات قابل توجهى به چشم مى خورد. از جمله اين كه ، آن حضرت از طرف خداوند به اجراى اين شيوه ماءمور شده و موظف بود كه در مجادله ، نيكوترين روش را در پيش بگيرد. مجادله و مناظره اى نيز كه با نيكوترين روش اجرا مى شود، مسلما از تمام امتيازات و ويژگى هاى مثبت برخوردار است و به اين دليل مى تواند تاءثير زيادى بر جاى بگذارد.
ماءموريتى را كه خداوند به پيامبر مى دهد، مسلما بدون پشتوانه نيست و پشتوانه او عنايت الهى است . لذا مى توان گفت كه لطف و عنايت خداى متعال در مناظرات همراه و پشتيبان وى بوده و اين امر باعث تاءثير پذيرى بيشتر مردم از آن مناظره ه/SPAN>(478)
اى پيامبر بگو من نيز، اگر پروردگارم را نافرمانى كنم ، از عذاب روزى بزرگ بيمناكم .
و لو تقوّل علينا بعض الاءقاويل # لاءخذنا منه باليمين # ثمّ لقطعنا منه الوتين (479)
اگر او (پيامبر) سخنى دروغ بر ما مى بست # ما او را با قدرت مى گرفتيم # سپس رگ قلبش را قطع مى كرديم .
4. درباره امامت
مكتب اهل بيت عليهم السّلام معتقد است كه امامت به معناى نيابت از رسول اكرم در امور دنيا و دين است . همچنين امامت عهد و پيمانى الهى است كه به غير معصوم نمى رسد؛ زيرا خداوند متعال فرموده است :
و إ ذ ابتلى إ براهيم ربّه بكلمات فاءتمّهنّ قال إ نّى جاعلك للنّاس إ ماما قال و من ذرّيّتى قال لا ينال عهدى الظّالمين (480)
و هنگامى كه پروردگار ابراهيم او را به گونه اى چند بيازمود و او به خوبى از عهده آنها برآمد، خداوند فرمود من تو را امام و پيشواى مردم قرار دادم ! ابراهيم گفت : از دودمان من نيز (امامانى قرار ده ) فرمود: عهد و پيمان من به ستمكاران نمى رسد.(481)
بررسى شيوه هاى امام صادق
از تحليل و بررسى مناظرات امام صادق عليه السّلام با گروههاى مختلف كه درباره عقايد اسلامى صورت گرفته بود، استنباط مى شود كه راه امام صادق همان راه قرآن است و روش امام صادق در مناظرات كلامى مانند اهل بيت عليهم السّلام راهى ميانه است ، همان طور كه قبلا نيز بيان شد، حضرت با پيروى از كتاب خدا جدال را دو گونه مى دانند:
1. جدال اَحسن و نيكو
2. جدال غير اَحسن
امام صادق عليه السّلام اساس مناظرات خود را نيز بر همين پايه نهادند. وى علاوه بر نشر علوم در مدينه بارها حلقه درس خود را به كوفه نيز منتقل مى كرد كه به مانند قلعه و دژى مستحكم براى ظهور و انتشار تشيع بود، حضرت درسها را در مسجد كوفه ، در زاويه اى كه هم اكنون مقام امام صادق ناميده مى شود، القاء مى كردند و از احوال روات هم معلوم مى شود كه بيشتر آنها اهل كوفه بودند.(482)
اسد حيدر در كتاب الامام الصادق و المذاهب الاربعة چنين مى گويد:(483) امام صادق ، عليه اهل باطل قيام كرد و با فلاسفه ، دهريون و نيز اهل كلام و جدل ، كه سعى در ايجاد فساد و انحراف در اعتقادات مردم را داشتند، مباحثه و مناظره نمود و با نور حكمتش سخنان و سفسطه هاى باطل و فاسد آنها را باطل نمود.
امام صادق ديدگان و گوشهايش را بر وقايع و قضايايى كه در آن عصر و زمان اتفاق مى افتاد نبست ، بلكه آنها را كاملا شناخت تا با آنها برخورد نمايد. در غير اين صورت اگر امام در مقابل اين مسائل سكوت مى كردند، چگونه نحوه مواجهه با گروههاى مختلف دشمنان را متوجه مى شديم .
امام صادق نسبت به فلسفه و راه و روش فلاسفه علم كامل داشت . وى در ردّ شبهات ، مرجع زمانش بود و در اين مسئله هم شايسته ترين فرد بود. اين امر نيز به دليل احاطه كامل ايشان به علم بود؛ چرا كه او افق وسيعى در معرفت و شناخت داشت و هيچ يك از علماى عصرش چنين ويژگى را نداشتند.
بنابراين با مسائلى كه در آن زمان عليه اسلام مطرح مى كردند، چنين مقابله نمودند كه :
1. امام صادق عليه السّلام به ردّ دشمنى و نيز پاسخ گويى به احتجاجات گروههاى مختلف اكتفا نكرد، بلكه سعى نمود تعداد افرادى را در مقابله با آنها، در زمانها و مكانهاى ديگر، تربيت و تعليم نمايند.
2. امام صادق به غلات اجازه نمى داد در مورد او و اهل بيت عليهم السّلام چيزى بگويند كه در آنها وجود ندارد. در مقابل آنها با جدّيت مى ايستاد، آنها را لعن و تكفير مى نمود و از آنها تبرى مى جست .
3. امام صادق اصحاب و راويان خود را از انفصام بين قول و عمل و عقيده و سلوك بر حذر مى داشت و آنها را نصيحت مى كرد كه مردم را با رفتارتان آموزش دهيد نه با مواعظ و ارشادات .
بنابراين آنچه از سيره امام صادق نتيجه گرفته مى شود به قرار زير است .
1. ضرورت اطلاع از مشكلات عصر و ضرورت رجوع به قرآن و سنت در مواجهه با آن مشكلات و نيز ايجاد راه حل هايى كه در ضمن آن شريعت و نيز مردم حفظ شوند.
2. تكيه بر تربيت اسلامى و مواجهه با انحرافات و شبهات جديد كه در اثر تفكرات انحرافى غلط روى مى دهد.
3. سعى در تلاش در تربيت مبلغين عليه اين افكار و در مرحله بعد، نقد اين تفكرات .
4. پالايش نقطه نظرات و افكار خود از تمام مظاهر غلو. اين موارد تنها زمانى امكان پذير است كه مسلمانان و به ويژه رهبران آنها، از علما و انديشمندان ، نسبت به مسئوليت و وظيفه عميقى كه در مقابل آينده امت دارند، احساس مسئوليت نمايند.
5. امام صادق عليه السّلام در مناظرات و بحث هايش ، براى اثبات وجود خدا از طرق مختلف افراد را به توحيد دعوت مى نمود. به اين صورت كه فطرت هاى توحيدى آنها را بيدار مى كرد و به آيات و نشانه هاى پروردگار، استدلال مى نمود.
6. امام صادق نيز همانند قرآن با استدلال هاى ساده عملى و محسوس و بوت مورد اهتمام و عنايت نبوده است ؛ چرا كه اخبار و احاديث صادر شده از اين معادن علم وهبى و حكمت وحيانى ، ملاك و مرجع عقيده و عمل مسلمانان است .
لذا راه سعادت و كامروايى معنوى در پيروى از قرآن و عترت منحصر بوده و گام زدن در راههاى ديگر، گمراهى و يا به بيراهه رفتن است و تمسك به اين دو منبع بيكران ، وظيفه هر مسلمان است و نخستين گام براى اين تمسك ، آگاهى از محتواى اين دو گنجينه گرانبها مى باشد.
اءلحمد للّه الّذى هدانا لهذا و ما كنّا لنهتدى اءن هدنا اللّه (484)
ستايش خدايى را سزاست كه ما را بر اين طريق ره نمود و اگر خدا ما را ره نمى نمود، هرگز ره نمى يافتيم .


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۴۳:۱۵ ] [ مشاوره مديريت ]
 

اصول و اخلاق مناظره (15)

علّامه مجلسى در توضيح اين مناظره چنين مى نويسد:
در اين حديث امام صادق به طرز استادانه اى با اين زنديق برخورد مى كند و به آسانى او را درمان مى كند. اين زنديق دچار خودبينى و جهل مركب بود و به ابن دليل دريچه عقل خداشناسى او بسته شده بود، پايه خودبينى او تا آنجا بود كه شهرت علمى امام صادق از مدينه او را ناراحت كرده بود و به راه افتاد كه با طى مسافتهاى دور و دراز، در برخورد و بحث علمى با امام صادق ، پيروز گردد. وى وقتى در طواف به امام صادق مى رسد، به آن حضرت شانه اى مى زند! حضرت از عمل وى به دردش پى برد، هر چند امام خود حقايق نهفته را مى داند. به اين خاطر براى شكستن سد خودبينى و دريدن پرده سياه و ستبر خودخواهى كه دريچه تعقل او را بسته است ، امام يك نيشتر عميق به دآن ها معتقدند معادى دارند و ثواب و عقابى ، و عقيده دارند كه در آسمان ها معبودى است و آسمان ها آباد، و به وجود ساكنان خود معمورند. شما معتقديد كه آسمان ها ويرانند و كسى در آن ها نيست .
گويد: من اين فرصت را غنيمت دانستم و به او عرض كردم : اگر راست گويند كه آسمان خدايى دارد، چه مانعى دارد كه خود را بر خلق عيان كند و آن ها را به پرستش خود بخواند تا دو شخص از آنها هم اختلافى نكنند؟ چرا خود در پرده شده است و رسولان را براى دعوت خلقش گسيل داشته ؟ اگر به شخص خود قيام به دعوت مى كرد، براى ايمان مردم به او مؤ ثرتر بود.
فرمود: واى بر تو چطور موجودى نسبت به تو در پرده است با اينكه قدرت خود را در وجود شخص خودت به تو نشان داده است ؟ پيدا شدى در حالى كه چيزى نبودى ، بزرگت كرده با اينكه كوچك و خرد بودى ، توانايت نموده پس از اينكه ناتوان بودى ، بيمارت كرده پس از تندرستى و تندرستت كرده پس از بيمارى ، خشنودت كند پس از خشم و به خشمت آرد پس از خشنودى ، و ناراحتيت دهد پس از شادى و شاديت دهد پس از اندوه ، مهرت دهد بعد از دشمنى و دشمنى پس از مهر، به تصميمت آرد پس از سستى و به سستى اندازدت پس از تصميم ، به تو رغبت بخشد پس از هراس و هراس پس از رغبت ، اميدت دهد پس از نوميدى و نوميدى پس از اميدوارى ، آنچه در وهم و خيالت نيست به خاطرت آرد و آنچه در خاطر دارى محو كند.
وى گويد: قدرت نمايى هاى خدا را كه در وجود خود من بود پى در پى برشمرد و من نتوانستم جوابى بدهم تا آنجا كه معتقد شدم در اين گفتگويى كه ميان ما جارى است محققا او پيروزى است و حق با اوست .
گويد: ابن ابى العوجاء روز ديگر به حضور امام صادق عليه السّلام رفت و خاموش نشست و سخنى نگفت . امام به او فرمود: گويا آمده اى كه قسمتى از گفتگويى كه داشتيم را اعاده كنى ؟ عرض كرد: يابن رسول اللّه مقصودم همين است .
امام فرمود: چه بسيار شگفت آور است كه تو خدا را منكرى و مرا پسر رسول خدا مى خوانى ؟
وى گفت : اين طبق عادت بود نه عقيده .
امام فرمود: چه چيز مانع سخن گفتن توست ؟
عرض كرد: از جلال و هيبت شما زبانم ياراى سخن گفتن ندارد. من همه دانشمندان را ديده ام ، با همه متكلمان بحث كرده ام ، هرگز هيبتى چنين در دلم نيفتاده است !
امام فرمود: آرى چنين است من درِ پرستش را به روى تو مى گشايم ؛ توجه كن . سپس به او فرمود: آيا تو را ساخته اند يا موجودى غير مصنوع هستى ؟
گفت : من ساخته شده نيستم .
امام فرمود: براى من شرح بده اگر ساخته و مصنوع آفريننده اى بودى ، چه وصفى داشتى ؟
عبدالكريم مدتى ساكت شد و پاسخى نداشت و با چوبى كه پيشش بود بازى كرده و مى گفت : دراز و پهن و عميق و كوتاه و متحرك و ساكن است ، همه اينها صفت آفريده هاست !.
امام فرمود: در صورتى كه تو صفت مصنوعات را جز اينها ندانى ، بايد خود را ساخته شده و مصنوع بدانى ؛ زيرا در خودت اين امور را درك مى كنى .
عبدالكريم گفت : از من سؤ الى كردى كه هيچ كس پيش از تو از من نپرسيده است و بعد از تو هم مانند آن را از من نمى پرسند.
امام فرمود: فرض كن مى دانى كسى از اين از تو نپرسيده است . از كجا مى دانى كه بعد از اين هم نخواهند پرسيد؟ به علاوه ، اى عبدالكريم تو گفتار خود را نقض كردى ؛ زيرا تو معتقدى كه همه چيز از نخست با هم برابرند، چطور در اشيا تقديم و تاءخير قائل شدى ؟
سپس امام فرمود: اى عبدالكريم ، توضيح بيشترى به تو بدهم . بگو اگر يك كيسه جواهر دارى و كسى به تو گويد در اين كيسه سكه طلا هم هست و تو جواب بدهى كه نيست و بگويد آن دينار غير موجود را برايم توصيف كن و تو وصفت آن را ندانى ، آيا درست است كه تو ندانسته بگويى در ميان كيسه اشرفى نيست ؟ گفت : نه .
امام فرمود: سراسر جهان ، بزرگ تر و درازتر و پهن تر از يك كيسه است . شايد در اين جهان مصنوعى باشد كه ساخته خداست ، چون تو نمى توانى مصنوع را از غير مصنوع تشخيص بدهى .
ابن ابى العوجاء در دادن پاسخ عاجز ماند و بعضى از يارانش به اسلام گرويدند و بعضى با او ماندند.
روز سوم خدمت امام آمد و عرض كرد: مى خواهم سؤ الى از شما بپرسم .
امام فرمود: از هر چه مى خواهى بپرس .
گفت : دليل حدوث اجسام چيست ؟
فرمود: من هيچ جسم كوچك و بزرگى را در اين جهان درك نمى كنم جز اينكه در صورتى كه مانند آن ، به آن بپيوندند، بزرگتر مى شود و حقيقت شخصيت خود را تغيير مى دهد. اين موضوع زوال و انتقال حالت اولى است و اگر جسم قديم بود، زوال و تحولى نمى پذيرفت ؛ زيرا چيزى كه زوال پذيرد و دگرگون شود، شايسته است كه پيدا شود و نابود گردد. وجودش پس از نبود عين حدوث است ، بودنش در ازل عين نيستى اوست (زيرا فرض تحول شده و صورت جديد در ازل نبوده است ) و هرگز صفت ازليت و عدم حدوث و قِدم ، در يك چيز جمع نگردد.
ابن ابى العوجا گفت : فرض كن از نظر جريان دو حالت كوچكى و بزرگى و فرض دو زمان چنانكه فرمودى و استدلال كردى حدوث اجسام را دانستى ولى اگر همه چيز به همان حال كوچكى مى ماند، از چه راهى شما دليل بر حدوث آن داشتى ؟ امام فرمود:
1. ما روى همين عالم موجود كه خردها درشت مى شوند، بحث و گفت و گو داريم و اگر آن را از ميان برداريم و عالم ديگرى كه تو مى گويى به جاى آن بگذاريم ، دليل روشن ترى است براى حدوث ؛ زيرا بر حدوث عالم دليلى بهتر و روشن تر از اين نيست كه ما آن را از ريشه برداريم و عالم ديگرى به جاى آن بگذاريم ، ولى باز بر اساس فرض خودت به تو جواب مى دهم .
2. اگر همه چيز اين عالم جسمانى به حال كوچكى بماند، اين فرض صحيح است كه اگر بر هر خردى مثل و مانند آن افزوده شود، بزرگ تر خواهد شد. همين صحت امكان تغيير وضع ، آن را از قِدم بيرون مى آورد. چنانكه تغيير و تحول آن را در حدوث داخل مى كند. دنبال اين سخن چيزى ندارى اى عبدالكريم حرفت تمام شد. سپس عبدالكريم درماند و رسوا شد.(462)
در سال بعد ابن ابى العوجاء در حرم مكه به امام عليه السّلام برخورد و يكى از شيعيان آن حضرت به وى عرض كرد: راستى آيا ابن ابى العوجاء راه مسلمانى در پيش گرفته است ؟
امام عليه السّلام فرمود: او كور دل تر از اين است كه مسلمان شود و چون چشمش به امام افتاد گفت : اى آقا و مولاى من .
امام به او فرمود: براى چه به اينجا آمدى ؟
وى پاسخ داد: از روى عادت و همراهى روش و سنت كشور و براى تماشاى جنون و ديوانگى اين مردم كه سرهايشان را مى تراشند و سنگ مى پرانند.
امام فرمود: اى عبدالكريم ، تو هنوز به سركشى و گمراهى خود هستى ؟
وى خواست شروع به سخن گفتن كند كه امام فرمود:
در حال حج جدال روا نيست و فرمود: اگر حقيقت آن است كه تو مى گويى ما و تو هر دو نجات مى يابيم و اگر آنچه كه ما به آن معتقديم درست باشد، پس ما نجات يافته و تو هلاك مى شوى .
عبدالكريم به همراهان خود رو كرد و گفت : قلبم سوزشى و دردى گرفت ، مرا برگردانيد.(463)
مناظره سوم
عبداللّه ديصانى از هشام بن حكم پرسيد: آيا تو را پروردگارى است ؟
هشام گفت : آرى .
ديصانى : تواناست ؟
هشام : آرى ، قادر است و قاهر.
ديصانى : مى تواند دنيا را در يك تخم مرغ جاى دهد به گونه اى كه نه تخم مرغ بزرگ شود و نه دنيا كوچك گردد؟
هشام : به من مهلت جواب بده .
ديصانى : من تا يك سال به تو مهلت دادم .
هشام به خدمت امام صادق عليه السّلام رسيد و عرض كرد: يابن رسول اللّه ، عبداللّه ديصانى مسئله اى را برايم مطرح كرده كه در آن جز به شما و خدا، پناهى نيست .
امام فرمود: از تو چه پرسيده ؟ هشام سؤ ال ديصانى را بازگو كرد.
امام : اى هشام حواس تو چند تا است ؟
هشام : پنج تا.
امام : كدام يك از آن ها از همه كوچك تر است ؟
هشام : ديده من كه همه چيز را مى بيند.
امام : اندازه مركز ديد چشم تو چه قدر است ؟
هشام : به اندازه يك عدس يا كمتر از آن .
امام : به پيش روى و بالاى سرت بنگر و به من بگو چه مى بينى .
هشام : آسمان و زمين و خانه ها و كاخها و بيابانها و كوهها و نهرها را مى بينم .
امام : آنكه قادر است آنچه را كه تو مى بينى در يك عدس يا كمتر از آن درآورد، قادر است همه دنيا را در يك تخم مرغ جاى دهد به طورى كه نه دنيا كوچك شود و نه تخم مرغ بزرگ گردد.
هشام به زمين افتاد و دست و سر و پاى امام را بوسيد و عرض كرد: مرا بس ‍ است يابن رسول اللّه . سپس به منزل خود بازگشت و فرداى آن روز ديصانى به نزد او رفت و گفت : اى هشام آمدم سلامى بدهم ، نيامده ام كه پاسخ پرسش خود را بگيرم .
هشام گفت : اگر به درخواست پاسخ خود هم آمده اى اين جواب توست (و بيانات امام را به او گفت ).
ديصانى از منزل هشام بيرون آمد و به خانه امام صادق عليه السّلام رفت و چون در محضر امام نشست عرض كرد: اى جعفر بن محمد، مرا به معبودم راهنمايى كن .
امام فرمود: نامت چيست ؟ تا اين جمله را شنيد برخاست و بيرون رفت .
يارانش به او گفتند: چرا نام خود را به او نگفتى ؟
گفت : اگر به او مى گفتم نامم عبداللّه است ، مى گفت : اين كيست كه تو بنده او هستى ؟
گفتند: به حضور او برگرد و بگو از پرسيدن نامت صرف نظر كند و تو را به معبودت راهنمايى كند.
وى خدمت حضرت برگشت و گفت : اى جعفر بن محمد، از نامم مپرس و مرا به معبودم راهنمايى كن . امام به او فرمود: بنشين ، در اين ميان پسر بچه اى تخم مرغى در دست داشت با آن بازى مى كرد، امام به آن پسرك گفت : اين تخم مرغ را به من بده ، پسرك نيز آن را به امام داد.
امام فرمود: اى ديصانى ، اين تخم مرغ قلعه اى است دربسته ، پوست ضخيمى دارد و زير آن ، پوست بسيار نازكى است و زير آن پوست نازك ، مايع طلايى است كه روان است و ماده نقره اى رنگ ذوب شده . نه طلاى روان به نقره آب شده مى آميزد و نه نقره آب شده به طلاى روان ، نه مصلحى از درون آن برآيد و از نيكى آن گزارش دهد و نه مفسدى درونش رود و از تباهى آن خبر دهد، نمى توان دانست براى توليد نر آفريده شده است يا ماده . با اين حال شكافته مى شود و مانند طاووس هاى زيبا و رنگارنگ از آن بيرون مى آيد، آيا اين را درك مى كنى ؟
رواى گويد: ديصانى مدتى سر به زير افكند و سپس سر برداشت و گفت : اءشهد اءن لا اله الّا اللّه ، گواهى مى دهم كه جز خدا شايسته پرستشى نيست ، يكتاست و شريك ندارد، گواهى مى دهم كه محمد صلّى اللّه عليه و آله بنده و رسول اوست و تو به راستى امام و حجت بر خلقش هستى و من از راهى كه مى رفتم بازگشتم .(464)
مناظره چهارم
هشام بن حكم در ضمن حديث زنديقى كه خدمت امام صادق رسيده است نقل كرده است كه : امام صادق عليه السّلام در ضمن بياناتش فرمود: اينكه تو مى گويى دو مبداء وجود دارد، از اين بيرون نيست كه يا هر دو قديمند و توانا، و يا هر دو قديمند و ضعيف ، يا يكى تواناست و ديگرى ناتوان . اگر هر دو توانايند، چرا هر كدام به دفع ديگرى نپردازند و خود را در تدبير جهان بى همتا نسازند؟ اگر بگويى يكى تواناست و ديگرى ناتوان ، ثابت شود كه همان توانا خداست و آن ناتوان درمانده خدا نيست .
اگر تو بگويى كه آنها دو تا هستند، يا از هر جهت يگانه اند يا از هر جهت جدايند و بر هم امتياز دارند. وقتى ملاحظه مى كنى مى بينى خلقت رشته عظيمى دارد و گردون گردش يكنواختى و تدبير يكسان است و شب و روز و خورشيد و ماه را هم مى بينى . درستى كار و تدبير همان هم آهنگى جريان هستى دلالت دارند كه مدبّر يكى است .(465)
باز هم اگر تو مدعى دو مبداء آفرينش گردى ، بر تو لازم شود كه ميان آنها رخنه اى را معتقد شوى تا دو تا باشند. اين رخنه خود مبداء قديم سومى گردد، و بايد به سه مبداء قديم معتقد شوى و اگر به سه مبداء معتقد شدى ، لازم است دو رخنه ميان اين سه باشد و سه قديم ، پنج تا مى شود و به همين تقرير شماره بالا مى گيرد و تا از كثرت به لانهايت رسد.
هشام گويد: آن زنديق به پرسش خود ادامه داد و گفت : چه دليلى بر وجود خداى يگانه است ؟ امام عليه السّلام فرمود: وجود افعال دليل است كه سازنده اى آنها را ساخته . تو چون به ساختمان محكمى كه مصنوع است نگاه مى كنى مى دانى كه بنّايى داشته اگر چه خود بنّا را نديده اى .
زنديق : حقيقت آن خداى يگانه چيست ؟
امام : چيزى است بر خلاف هر چيز ديگر كه ديده اى و درك كرده اى .
گفته مرا به اين برگردان كه يك معنايى اثبات مى كند و مى فهماند كه او چيزى است واجد حقيقت هستى جز اينكه جسم نيست ، صورت نيست ، محسوس نيست ، قابل ستايش نيست ، در حواس خمسه نيايد، اوهام دركش نكنند، گذشت روزگارها از او نكاهد و گذشت زمانها او را دگرگون نسازد.(466)
مرحوم مجلسى در كتاب مرآت العقول در شرح اين خبر مى گويد: حكما در اثبات نبوّت برهانى دارند كه مبتنى بر مقدماتى به اين شرح است :
الف . ما را آفريدگارى است توانا.
ب . آفريدگار جسمانى و مادّى نيست و برتر از اين است كه با چشم سر، يا يكى ديگر از حواس ظاهرى ادراك و احساس شود.
ج . آفريدگار حكيم است ؛ يعنى به خير و منفعت نظام جهان ، دانا و به طرق صلاح مردم در زندگى و ادامه حيات آگاه است .
د. مردم در معاش و معاد خود به مدير و مدبّرى كه كارهاى آنان را اداره نموده و طريق زندگى دنيا و نجات از عذاب آخرت را به ايشان بياموزد، نيازمند مى باشند.
به حكم ضرورت مقنن بايد از نوع بشر باشد و مَلِك براى اين معنى صلاحيت ندارد؛ چرا كه قواى اكثر مردم قادر بر ديدن ملك نيست ، مگر آنكه به صورت بشر متشكل شوند و فقط عدّه مخصوصى كه انبيا هستند، به نيروى قدسى و روحانى مى توانند ملك را ببينند، و بر فرض اينكه ملك به صورت بشر ظاهر شود و همه او را مشاهده كنند، امر بر مردم مشتبه مى شود.
از مقدمات بالا نتيجه گرفته مى شود كه :
1. وجود پيغمبر و سفير لازم است .
2. سفير بايد انسان باشد.
3. سفير بايد داراى مزيّت و خصوصيتى باشد كه ديگران فاقد آن باشند و آن مزيّت همان معجزات و خارق عادات است .
4. لازم است كه سفير، قوانينى را براى مردم به اذن و وحى خداوند تشريح كنند.
مناظره پنجم
از عيسى بن يونس روايت شده كه ابن ابى العوجاء به خدمت امام صادق عليه السّلام آمد و گفت : يا اباعبداللّه آيا به من اجازه سؤ ال كردن مى دهى ؟ حضرت فرمود: هر سؤ الى كه مى خواهى بيان نما.
ابن ابى العوجاء گفت : چقدر شما درِ اين آستانه را مى كوبيد و به اين سنگ پناه مى بريد و اين خانه اى كه از خاك و سنگ ساخته شده را عبادت مى كنيد و در ميان صفا و مروه به مانند شتر گريزان هروله مى كنيد! هر كس ‍ در اين باره عاقلانه تفكر و تدبر نمايد، متوجه مى شود كه بنيان گذار اين افعال ، حكيمِ مدبر و صاحب نظر نمى باشد. اى اباعبداللّه تو كه بزرگ اين گروه هستى و پدرت مؤ سس آن ، علت اين كار را بيان نما؟
حضرت فرمودند: هر كس را كه خداوند عزّ و جلّ گمراه گرداند و دلش را تاريك و از رحمت دور نمايد، امر حق با نظرش موافق نيست و اصلا آمادگى اطاعت از امر خداوند را ندارد و شيطان ولىّ او مى شود و او را هلاك مى گرداند.
حضرت بارى تعالى از تمامى بندگان خواسته كه اين خانه را عبادت كنند و آنها را در انجام اين كار مختار نموده است . خداوند اين خانه را محل انبيا و قبله نمازگزاران و... قرار داده است ؛ زيرا اين خانه ، عظمت و جلال خداوند متعال است و خداوند اين خانه را قبل از گسترانيدن زمين ، ايجاد نمود.
ابن ابى العوجاء گفت : از اللّه ياد كردى ، در حالى كه او غايب است . امام صادق عليه السّلام در پاسخ فرمود: اى واى بر تو! چگونه خداوند تبارك و تعالى غايب باشد در حالى كه همواره با مخلوقات خود حاضر است و شاهد آنهاست و از رگ گردن همه به آنها نزديك تر و به اسرار آشكار و نهان آنها، آگاه است .
ابن ابى العوجاء گفت : پس خداوند در همه مكان هاست . اى اباعبداللّه هر گاه خداوند در آسمان باشد، چگونه مى تواند در زمين باشد و اگر در زمين باشد، چگونه مى تواند در آسمان هم باشد؟
حضرت فرمود: آنچه تو توصيف كردى ، صفت مخلوق است نه صفت خالق ؛ زيرا وقتى مخلوق از يك مكان به مكان ديگرى منتقل مى شود، مكان اول از او خالى مى گردد و از امور و حوادث مكان اول بى خبر مى شود. اما هيچ مكانى از خداى عظيم الشاءن خالى نيست و به هيچ مكانى نزديك تر از مكان ديگر نمى باشد.(467)
بخش ششم : نتيجه گيرى
عقايد اسلامى ، هميشه مورد بحث و بررسى مسلمانان و پژوهشگران اسلام بوده و هست و با آنكه همه مسلمانان بر اين كه مرجع عقايد اسلام ، قرآن و حديث است اتفاق نظر دارند، در طول ساليان و قرون گذشته ، ديدگاهها و آراى متفاوتى درباره عقايد اسلامى پديدار گشته است كه يكى از دلايل آن اختلاف در راه و روش بحث و بررسى و استنباط مى باشد.
راه مكتب اهل بيت عليهم السّلام چنان كه از تعليمات و آموزشهاى آنها استنباط مى شود، راه فطرت است . آنها براى مردم بيان داشته اند كه فهم صحيح عقايد اسلام ، بدون تطبيق و هماهنگى با فطرت انسانى ممكن نيست . اين بيانى است كه ريشه در كتاب و سنت دارد. زيرا در قرآن كريم آمده است :
فاءقم وجهك للدّين حنيفا فطرت اللّه الّتى فطر النّاس عليها لا تبديل لخلق اللّه ذلك الدّين القيّم و لكنّ اءكثر النّاس لا يعلمون (468)

 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۴۳:۱۴ ] [ مشاوره مديريت ]
 

اصول و اخلاق مناظره (14)

حضرت مى فرمايد: اين سخن كه مى گويى خالق و صانع جهان چرا دو تا نباشد، يا هر دو قديم و قويند، يا هر دو ضعيفند، و يا يكى ضعيف و ديگرى قوى مى باشد. اگر هر دو قوى باشند، چرا هر كدام با ديگرى مبارزه نمى كند تا در الوهيت و ربوبيّت يگانه شود، و اگر يكى قوى و ديگرى ضعيف است ، ثابت مى شود كه خداى منّان همان صانع قوى و قادر است كه يكى است .
اگر دو خدا وجود داشته باشد، يا هر دو با هم متفقند و يا متفرقند، كه در هر صورت موجبات فساد نظام عالم و مخلوقات و موجودات آن را فراهم مى كند، ولى چون همه خلايق انتظام دارند و اختلاف ليل و نهار و شمس و قمر همه موافق مقدّرات مى باشد، همه اينها دلالت بر بصير بودن مدير واحد دارد.(440)
برهان تمانع 
در پاسخ به اين سؤ ال كه چرا جايز نيست آفريننده جهان بيش از يكى باشد، دانشمندان علم كلام برهانى را به نام((برهان تمانع )) بيان مى كنند. بر اساس ‍ اين برهان وجوب وجود، مستلزم توانايى كامل به ايجاد تمام ممكنات است ، و البته توانايى بر ايجاد چيزى بدون توانايى بر رفع و دفع موانع و اضدادش ممكن نيست . چنانچه واجب الوجودى اين توانايى را نداشته باشد، ناقص خواهد بود و ناقص ، شايسته مقام خدايى نيست .
بنابراين اگر در جهان هستى دو واجب الوجود باشد، بايد هر دو تواناى على الاطلاق باشند و از فرض توانايى مطلق هر دو، عجز و ناتوانى هر دو نيز لازم مى آيد؛ زيرا توانايى مطلق هر يك مستلزم ، بلكه عين توانايى بر دفع ديگرى است .
2. زنديق با استدلالى باطل ، بيان مى كند كه اگر خدا در آسمان باشد، چگونه مى تواند در هم زمين باشد و اگر در زمين باشد، چگونه مى تواند در آسمان هم باشد؟
امام با منطق و برهانى قاطع مى گويد آنچه كه توصيف كردى ، صفت مخلوق است نه صفت خالق ؛ زيرا اين مخلوق است كه وقتى از مكانى به مكان ديگر منتقل مى شود، محل اول خالى از اوست و از جرياناتى كه در مكان اول اتفاق مى افتد، مطّلع نيست . ولى خداوند متعال هيچ مكانى از او خالى نيست .(441)
3. حدوث عالم به چه صورتى است ؟
حضرت در پاسخ مى فرمايند: همه مخلوقات خداوند را اگر به مثل آن ، خواه بزرگ و يا كوچك باشد ضميمه نماييم ، آن شى ء بزرگتر از اوّلش ‍ مى شود. پس در اين حالت زوال و انتقال وجود دارد و اين تغيير يعنى حدوث . ولى اگر قديم باشد، زوال بر آن محال است ؛ زيرا هر چه زوال و تغييرپذير باشد، جائز است كه موجود گردد؛ پس هر چه از عدم موجود شود، حادث است و هر چه از ازل باشد، قديم است و هرگز صفت حدوث و قدم در يك شى ء جمع نمى شود.(442)
4. ابو شاكر ديصانى در حضور امام صادق عليه السّلام شرفيات مى شود و مى گويد اجازه مى فرماييد از مطلبى سؤ ال كنم ؟ امام مى فرمايد: هر چه مى خواهى سؤ ال كن .
((ديصانى )) مى گويد: چه دليلى مى توانيد براى آفريننده و صانع اقامه كنيد؟
امام مى فرمايد: وجود خودم دليل وجود صانع است ؛ زيرا بر حسب تصور از دو حال خارج نيست .
الف . خود، صانع خود باشم . بنابراين دو صورت محتمل است :
1. در حالى كه بوده ام ، خود را آفريده باشم .
2. در حالى كه نبوده ام ، خود را آفريده باشم .
صورت اول باطل است ؛ چرا كه بديهى است آفريدن چيزى كه هست (موجود)، تحصيل حاصل و محال است . صورت دوم نيز باطل است ؛ زيرا بديهى است چيزى كه نيست (معدوم )، نمى تواند چيزى را بيافريند.
ب . غير، مرا آفريده باشد. بنابراين فرض ، آن غير اگر مانند خودم باشد، همين اِشكال بر او نيز وارد است . پس به ناچار بايد صانع من موجودى باشد كه مانند من نباشد؛ يعنى واجب الوجود و قديم باشد و او رب العالمين است .(443)
5. مورد خطاب قرار دادن افراد با صفات نيكو و رعايت ادب
1. حضرت امام صادق عليه السّلام ضمن گفت و گوهايش با گروههاى مختلف با استفاده از واژه هاى مؤ دبانه و احترام آميز آنها را مورد خطاب قرار مى داد. مثلا هنگامى كه زنديقى از مصر براى مناظره با حضرت به مدينه و بعد از آن به مكّه آمده بود، حضرت او را چنين خطاب مى كند: ((يا اخا اهل مصر؛ اى برادر اهل مصر)) و نتيجه مناظره وى با امام اين بود كه زنديق ايمان آورد و امام نيز يكى از اصحاب خود به نام هشام بن حكم را ماءمور تعليم آداب و شرايع اسلام به او نمود.(444)
2. ابان بن تغلب روايت مى كند كه من در خدمت حضرت ابوعبداللّه حاضر بودم كه ناگاه مردى از اهل يمن به خدمت آن امام رسيد و سلام كرد. آن حضرت جواب سلام او را داده و گفت : مرحبا يا سَعد.
3. در روايتى كه ابان بن تغلب آورده است حضرت امام صادق عليه السّلام از مردى كه پيش او آمده بود سؤ الاتى را مى پرسد و در ضمن سخنان او را با القاب محترمانه اى مورد خطاب قرار مى دهد. مثلا ((يا اءخا العرب ))؛ كه در پاسخ ، شخص نيز متقابلا ادب را رعايت مى كند.(445)
علاوه بر اين مناظرات امام صادق از شرايط كلى اخلاقى نيز برخوردار بود كه به پاره اى از آنها اشاره مى شود:
1. سعه صدر
2. برخورد هدايتى و دلسوزانه
3. شنيدن كامل ادعا
4. عدم خود ستايى هنگام غلبه
5. رعايت ادب و احترام
6. باطل كردن مدّعاى فرد با استفاده از كلام وى
براى باطل كردن مدعاى خصم ، از دو طريق مى توان عمل نمود:
1. صفتى در سخن طرف مقابل واقع شود به كنايه از چيزى كه حكم خاصى از آن اثبات گرديده و شخص آن حكم را براى غير آن شى ء اثبات نمايد.
2. حمل لفظى كه در سخن ديگرى آمده برخلاف مراد و منظور او؛ در صورتى كه با ذكر متعلق آن حَمل را بپذيرد.
از هشام بن حكم روايت شده كه گفت : ابو شاكر ديصانى گفت : در قرآن آيه اى است كه ديدگاه ما را تقويت مى كند. گفتم : كدام آيه ؟ گفت : آيه اى كه مى گويد: ((و او كسى است كه در آسمان اله است و در زمين اله است )). من پاسخش را ندانستم تا به حج رفتم و امام صادق عليه السّلام را از آن آگاه ساختم و امام فرمود: اين سخن زنديقى خبيث است ! هرگاه به سوى او بازگشتى ، به او بگو نام تو در كوفه چيست ؟ او مى گويد: فلان . بگو نام تو در بصره چيست ؟ او مى گويد: فلان و تو بگو پروردگار ما نيز به اينگونه هم در آسمان اِله ناميده مى شود و هم در زمين و هم در دريا. او در همه مكانها اِله ناميده مى شود.
هشام مى گويد: بازگشتم ، نزد ابوشاكر رفتم و آگاهش ساختم . او گفت : اين پاسخ از حجاز به اينجا رسيده است .(446)
در اين مناظره امام با بهره گيرى از كلام خصم ، راه هر گونه مناقشه اى را بسته و او را به عجز مى كشاند.
7. قرار گرفتن در جايگاه پرسشگر
امام صادق عليه السّلام در برابر شبهاتى كه زنادقه ايجاد مى كردند، به جاى بحث و استدلال هاى پيچيده ، با طرح سؤ الاتى ساده و بيدار كننده ، مخاطب را به عجز مى كشاند و اين همان چيزى است كه در شيوه مناظرات حضرت ابراهيم عليه السّلام در برخورد با نمرود مشاهده شد.
1. گاهى خود حضرت ابتدا از افراد سؤ ال مى كرد. هر كس ادعاهايى داشت ، با سؤ الاتى كه از پرسيد، آنها را متقاعد مى كرد، به جهل خودشان آگاهشان مى نمود، و آنها را آماده شنيدن حقيقت مى ساخت ؛ يعنى از مرحله انكار به مرحله شك رسيده و در اين زمان آنها آماده شنيدن حقايق و در نتيجه پذيرفتن آن مى شدند.
گاهى حضرت در مورد مسئوليت هايى كه بر عهده افراد بود، سؤ ال مى كردند تا خود افراد متوجه شوند كه طبق كتاب ، سنت و سيره ائمه عمل نمى كنند. مثلا در برخورد با ابن ابى ليلى كه از زنادقه متكلم بود و سِمت قضاوت را در حكومت بنى عباس بر عهده داشت ، اين گونه عمل كرد.(447)
2. گاهى خود حضرت از افرادى كه به قصد مناظره به حضورش ‍ مى رسيدند، سؤ الاتى را مى پرسيد تا آنها كه منكر هستند، بعد از آگاهى يافتن ، به مرحله شك و بعد از آن به مرحله آمادگى شنيدن حرف حقّ برسند. مانند مناظره مرد
)) و گاهى ((قياس و استحسان )) تكيه داشتند، توسعه و گسترش يافت . اين جريان ها با خط مرجعيت اهل بيت عليهم السّلام ، اختلاف داشت و در اين راستا اهل بيت عهده دار پاسخ گويى به ادّعاهاى آنان شدند و با پاسخ گويى به اين خطوط فكرى ، خصوصيات و ويژگى هاى مذهبشان را كه داراى مركزيت و قدرت است ، تاءييد كردند.
ابوحنيفه و پيروان مكتب او چندين قاعده را براى استخراج احكام ، به نامهاى قياس ، استحسان و مصالح مرسله ، تعيين نمودند كه حقيقت آنها عمل كردن به راءى انسان است . آنان اين قاعده ها را مانند كتاب خدا و سنّت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مدرك احكام قرار مى دادند و آن كسى كه احكام را استخراج مى كرد ((مجتهد)) و كار او را ((اجتهاد)) مى ناميدند.
شايسته است يادآور شويم كه در مكتب خلفا اجتهاد با عمل كردن به راءى خود در مقابل احكامى كه در كتاب خدا و سنت پيامبر آمده ، از زمان صحابه و سه خليفه اول بنيان گذارى شد.(455)
در اين قسمت به عنوان نمونه به چند مناظره كه در آن ، حضرت قياس و استحسان را ردّ كرده اند، اشاره مى شود.
1. ابن جميع مى گويد: به نزد جعفر بن محمّد عليه السّلام رفتم . ابن ابى ليلى و ابوحنيفه نيز با من بودند. او به ابن ابى ليلى گفت : اين مرد كيست ؟ جواب داد: او مردى است كه در دين بينا و با نفوذ است . امام فرمود: شايد به راءى خود قياس مى كند؟ سپس رو به ابوحنيفه كرد و فرمود: اى نعمان ، پدرم از جدّم روايت كرد كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((نخستين كسى كه امر دين را به راءى خود قياس كرد، ابليس بود و خداوند متعال هر كس را كه به راءى خود در دين قياس نمايد، در روز قيامت با ابليس قرين مى سازد؛ زيرا او شيطان را از طريق قياس پيروى كرده است )).
سپس امام جعفر صادق آن گونه كه در روايت ابن شبرمه آمده است از ابوحنيفه مى پرسد مى توانى بدنت را قياس كنى ؟ ابوحنيفه گفت : نه . حضرت فرمودند: پس مى دانى كه خداوند شورى در دو چشم ، تلخى در گوش ها، خنكى در بينى و عذوبت در لبها را براى چه آفريده است ؟
ابوحنيفه گفت : نه ، نمى دانم . امام صادق فرمودند: خداوند متعال به فضل خود بر فرزندان آدم چشم ها را به صورت پيه آفريده و نمك و شورى را در آن دو قرار داد تا پيه ، ديده را نبندد، و تلخى را در گوشها قرار داده تا حشرات و حيوانات در گوش نروند كه از مغز آن بخورند، و آب را در بينى قرار داده تا نفس را بالا و پايين ببرد و رايحه نيكو را بيابد، و عذوبت و گوارايى را در لبها گذاشته تا انسان ، لذت طعام و نوشيدنى خود را درك كند.
سپس از ابوحنيفه در مورد كلمه اى كه اولش شرك و آخرش ايمان است پرسيد و او در پاسخ گفت : نمى دانم . حضرت فرمود: ((لا إ له إ لّا اللّه )).
سپس فرمود: كدام يك نزد خداوند تعالى عظيم تر است قتل يا زنا؟ ابوحنيفه پاسخ داد: قتل نفس . امام فرمود: خداوند متعال در مورد قتل دو شاهد قرار داد و در زنا جز به چهار شاهد راضى نمى شود. سپس فرمودند، شاهد در زنا، به دو نفر شهادت مى دهد و در قتل نفس بر يك نفر؛ چرا كه قتل يك عمل است و زنا دو عمل .
اين نبرد كه اهل بيت وارد آن شدند، از شدت تاءثير اهل راءى كاست . آنها بر ضد اهل راءى ايستادگى كردند و در اين راه به شعار معروف شان تمسك مى جستند كه ((همانا دين خدا با عقول سنجيده نمى شود)).
2. در روايت ديگرى آمده است كه وقتى ابوحنيفه به خدمت امام صادق رسيد، امام از او پرسيد: اى ابوحنيفه ، به من خبر رسيده كه تو قياس مى كنى و اساس كار تو در احكام شرع رسول اللّه ، به قياس است ؟ وى مى گويد: بله . حضرت نيز او را از اين كار نهى مى كند و مى فرمايد اولين كسى كه قياس كرد شيطان بود. اين روايت از عيسى بن عبداللّه القرشى روايت شده است .(456)
11. محسوس نمودن امور معقول
سيد مرتضى مى نويسد كه جعد بن درهم مقدارى گل و لاى را در شيشه اى ريخت و سپس كرم و پشه توليد شد. او به اطرافيانش گفت : من خودم اين موجودات را آفريده ام زيرا من سبب خلقت آن ها شده ام . اين خبر به امام صادق عليه السّلام رسيد. امام فرمود: اگر تو خالق آنها هستى ، بگو بدانم چند كرم و چند پشه خلق نموده اى ؟ و از آنها چه تعداد نر و چه تعداد ماده است ؟ و وزن هر يك چقدر است ؟
اين زنديق هم از پاسخ دادن به امام عاجز ماند و ادّعايش به اين ترتيب باطل شد.
12. هدايت تدريجى از راه جدل ، خطابه و برهان
هشام بن حكم گويد: در مصر زنديق بود كه درباره امام صادق عليه السّلام چيزهايى شنيده بود. به مدينه آمد تا با آن حضرت مناظره كند. در مدينه حضرت را نديد، به او گفتند به مكه رفته است . او هم به مكه رفت تا امام را ببيند. هشام گويد: ما به همراه امام در حال طواف بوديم كه آن زنديق به ما برخورد كرد. در همان حال طواف شانه به شانه حضرت زد. امام به او فرمود: نامت چيست ؟ گفت : نامم عبدالملك است .
فرمود: كنيه ات چيست ؟ گفت : ابوعبداللّه .
امام فرمود: اين ملكى كه تو بنده او هستى از ملوك زمين است يا از ملوك آسمان ؟ و پسرت بنده خداى آسمان است يا خداى زمين ؟
سپس امام صادق به او فرمود: چون از طواف فارغ شدم نزد من بيا. هشام گويد: پس از طواف ، آن زنديق به حضور امام صادق رسيد و جلوى آن حضرت نشست و ما هم گرد آن حضرت بوديم .(457)
فيض كاشانى در كتاب ((وافى )) مى گويد كه استاد ما ((صدرالمحققين )) فرموده است : ((امام صادق عليه السّلام به منظور هدايت تدريجى در اين مناظره راه هاى سه گانه استدلال (جدل ، خطابه و برهان ) را پيموده و مطابق دستور خداوند در قرآن ((ادع إ لى سبيل ربّك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالّتى هى اءحسن (458))) رفتار نموده است .
الف . جدال اَحسن
امام صادق عليه السّلام اول از راه مجادله به وجه اَحسن فرمود: نامت چيست ؟ كنيه ات چيست ؟ وجه مجادله در اين گفت و گو اين است كه اسم بايد با مسمّى مطابقت داشته باشد.
ب . خطابه
سپس از راه خطابه با اين جمله استدلال مى كند كه آيا مى دانى زمين و آسمان زير و زبرى دارند؟ تا آنجا كه مى فرمايد: آيا خردمند به خود اجازه مى دهد چيزى را كه نمى داند و نمى شناسد انكار نمايد. منظور از اين بيان آن است كه خصم را از مقام انكار خارج ساخته و به مرحله شك و ترديد آورد، تا آماده قبول حقّ گردد.
خلاصه استدلال اين است كه تو براى اين كه آفريننده جهان را نديده اى ، او را انكار مى كنى و اگر ديده بودى ، انكار نمى كردى . مگر تو بر تمام جهان احاطه كامل دارى و تمام عوالم را ديده اى ؟ شايد خدا در مقام و موضعى كه تو نديده اى ، وجود داشته باشد.
اين كه مى گويى گمان مى كنم در ماوراى آسمانها نباشد، دليل عجز توست . چون به نبرد خداوند يقين ندارى ، و اگر قادر به تحصيل يقين بودى ، اين طور تغيير نمى كردى ، و عاقل چيزى را كه دليلى بر نفى آن ندارد، انكار نمى كند.
در نتيجه آن زنديق فهميد كه براى انسان خردمند زشت است كه بدون دليل قاطع چيزى را انكار كند. بنابراين اقرار نمود كه من در وجود خدا شك و ترديد دارم ؛ ممكن است وجود داشته باشد و ممكن است وجود نداشته باشد.
ج . برهان
تقرير برهان نيز به اين صورت است كه حركت يكنواخت آفتاب و ماه ، و آمد و شد يكنواخت شب و روز، دليل اضطرار آنها و مسخّر بودنشان توسط نيروى ديگرى است ؛ زيرا اگر به اختيار خود حركت مى كردند، حركت شان يكنواخت و به يك جهت نبود.
بديهى است چنانكه حركت از مشرق به مغرب ممكن است ، عكس آن يعنى حركت از مغرب به مشرق هم ممكن است ، و انتخاب اين جهت يعنى حركت از مشرق به مغرب ، اگر با رعايت مصلحت باشد، معلوم مى شود كه محرّك آنها نيروى با ادراك و اراده اى است كه ما آن را خدا مى ناميم و اگر شما او را دهر بناميد، واقعيت و حقيقت منقلب نمى شود. اگر انتخاب اين جهت بدون رعايت مصلحت باشد، ترجيح بلامرجح لازم مى آيد و ترجيح بلامرجح محال و استحاله آن اساس و پايه قانون عليّت است .
بيان كامل اين برهان به اين نحو است كه هر چيزى كه ذاتا ممكن باشد، يعنى وقوع و عدم وقوع آن روا باشد، وقوعش نيازمند عالم مرجح مى باشد. چون ترجيح بلامرجح محال است و اگر فاعل امرى بدون شعور و اراده باشد، وقوع امر ممكن از آن فاعل بر مجبور بودن او در آن امر دلالت مى نمايد؛ مگر اين كه فاعل داراى حكمت و ادراك باشد و حكمت هم عين ذاتش باشد و اگر طرف مقابل اين فرض را قبول كند، خدا را قبول كرده است .(459)
نمونه هايى از مناظرات
مناظره يكم (مناظره امام با زنديق مصرى )
امام : تو مى دانى كه زمين زير و زبرى دارد؟
گفت : آرى .
امام : زير زمين رفته اى ؟
گفت : نه .
امام : پس چه مى دانى زير زمين چيست ؟
گفت : نمى دانم ، ولى به گمانم كه زير زمين چيزى نيست .
امام : ظنّ و گمان ، اظهار درماندگى است ، نسبت به چيزى كه نتوانى يقين كنى .
امام : به آسمان بالا رفته اى ؟
زنديق : نه .
امام : مى دانى در آن چيست ؟
زنديق : نمى دانم .
امام : از تو عجب است كه نه به مشرق رسيده اى و نه به مغرب ، نه به زير زمين فرو شده اى و نه به آسمان بالا رفته اى و نه به آنجا گذر كرده اى تا بفهمى چه آفريده اى دارند در حالى كه منكر هر چه در آن هاست ، هستى . آيا خردمند چيزى را كه نداند، منكر آن مى شود؟
زنديق : هيچ كس جز تو با من اين سخن را نگفته است .
امام : پس تو در اين شك دارى ، شايد كه آن همان باشد و شايد هم نباشد.
زنديق : شايد همين طور است .
امام : اى مرد، كسى كه نمى داند، بر كسى كه مى داند، دليلى ندارد؛ اى برادر مصرى ، نادان كه دليلى ندارد. از طرف من اين نكته را خوب بفهم كه ما هرگز درباره خدا ترديدى نداريم ، مگر نمى بينى خورشيد و ماه و شب و روز m_sadiq_hosseini-mirsafi_peyneveshthaa_02.html#link403" target=_self>(403)
3. خلقت شب ، قديم است يا خلقت روز؟
روز، قبل از شب ، آفتاب ، قبل از مهتاب و زمين ، قبل از آسمان آفريده شده اند.(404)
ز. تفسير آيات 
1. از حفص بن غياث روايت شده كه روزى به مسجد الحرام وارد شدم ، در آن اثنا ديدم كه ابن ابى العوجاء از امام صادق عليه السّلام در مورد قول خداوند تعالى كه فرمود: ((كلّما نضجت جلودهم بدّلناهم جلودا غيرها ليذوقوا العذاب ))(405) سؤ ال مى كرد كه اى حضرت آن پوست ديگر چه گناهى دارد كه خداوند آن را عذاب مى نمايد؟
حضرت در پاسخ به او مى گويد: واى بر تو! اين پوست همان پوست اول است كه چون پوست اول سوزانده شد، خداوند لايه دوم پوست را بر او مى پوشاند.
در ادامه خود ابن ابى العوجاء از حضرت مى خواهد كه با مثال از محسوسات براى او توضيح بيشتر بدهد. حضرت براى اين كه به او توضيح بيشترى بدهد، مى فرمايد: اگر كسى خشتى را بردارد و آن را بشكند و بعد آن خشت شكسته را به همانجا كه برداشته بيندازد، اين همان خشت اول است كه برداشته و نيز اين غير خشت اول است ؛ زيرا خشت اول غير مكسور و صحيح بود.(406)
2. از امام صادق عليه السّلام درباره آيه ((قال بل فعله كبيرهم هذا فسئلوهم إ ن كانوا ينطقون ))(407) و عصمت حضرت ابراهيم سؤ ال نمودند. حضرت ضمن پاسخ به سؤ ال زنديق ، عصمت انبيا عليهم السّلام را چنين ثابت مى كند كه كبير آنها اين كار را نكرده و خليل الرحمن عليه السّلام هم دروغ نگفت ، بلكه حضرت به قوم گفت كه از بت ها سؤ ال كنيد. اگر آنها قدرت نطق و بيان دارند، اين كار را بت بزرگ انجام داده و اگر قادر به سخن گفتن نباشند، كار بزرگِ آنها هم نبوده است و چون بت ها ناطق نگشتند، پس ‍ حضرت ابراهيم هم دروغ نگفت .(408)
3. از حضرت درباره تفسير آيه ((اءيّتها العير إ نّكم لسارقون ))(409) و سرقت برادران يوسف سؤ ال شد. حضرت امام صادق در پاسخ فرمودند: سرقت برادران يوسف آن بود كه حضرت را از پدرش دزديدند. چون وقتى كه وكلاى حضرت گفتند: ((اءيّتها العير إ نّكم لسارقون ))، برادران در جواب گفتند كه : ((ماذا تفقدون قالوا نفقد صواع الملك ))(410) و نگفتند كه شما صواع (جام ) پادشاه را دزديده ايد.
4. ميزان در ((فاءمّا من ثقلت موازينه ))(411)، يعنى چه ؟ امام صادق عليه السّلام فرمودند: ثقلِ ميزان ، عبارت از رجحان عمل است .(412)
5. درباره آيه ((لا تدركه الاءبصار و هو يدرك الاءبصار))(413) از امام سؤ ال نمودند كه آيا بندگان خداوند را در هنگام عبادت و بندگى با چشم خود مى بينند؟ آيا خداوند با چشم سر ديده مى شود؟ آيا خداوند قادر نيست كه خود را بر مخلوقات ظاهر كند تا بندگان او را از روى صدق و يقين عبادت كنند؟
حضرت در پاسخ به اين سؤ الات فرمودند: خداوند فرموده است كه : ((قد جائكم بصائر من ربكم )) و اين به معناى بصائر عيون نيست . همچنين در آيه ((فمن اءبصر فلنفسه ))، تفسير كلام خداوند عبارت از احاطه وهم و علم به ذات قادر عالم است ؛ يعنى هر كس به ذات حضرت حق بصيرت پيدا كند، مى تواند او را ببيند. ((و من عمى فعليها)) 
(104)
و به ياد آور ابراهيم را كه به قوم خود گفت خدا را بپرستيد و از او بترسيد كه اين ، اگر بدانيد براى شما از هر چيزى بهتر است # آنچه جز خدا مى پرستيد بت هايى بيش نيست كه شما به دروغ ساخته ايد. (بدانيد) هر كه را جز خدا مى پرستيد مالك هيچ رزقى براى شما نيستند پس روزى را از خدا بطلبيد و او را بپرستيد و شكرش را بجاى آريد كه شما به سوى او باز مى گرديد.
# حضرت شعيب عليه السّلام نيز همواره مخاطبان خود را به توحيد و رعايت آن در تمام جوانب زندگى فرا مى خواند:
و إ لى مدين اءخاهم شعيبا قال يا قوم اعبدوا اللّه ما لكم من إ له غيره (105)
و به سوى اهل مدين برادرشان شعيب را فرستاديم . گفت : اى قوم من ، خدا را بپرستيد كه شما را خدايى جز او نيست .
و إ لى مدين اءخاهم شعيبا فقال يا قوم اعبدوا اللّه و ارجوا اليوم الآخر(106)
و به سوى اهل مدين برادرشان شعيب را فرستاديم . پس گفت : اى قوم من ، خدا را بپرستيد و به روز باز پسين اميد داشته باشيد.
پرسش مخالفان نيز نشان از دعوت شعيب به توحيد دارد. آنجا كه مى گويند:
قالوا يا شعيب اءصلاتك تاءمرك اءن نترك ما يعبد آباؤ نا اءو اءن نفعل فى اءموالنا ما نشؤ ا إ نّك لاءنت الحليم الرّشيد(107)
گفتند: اى شعيب آيا نمازت به تو دستور مى دهد كه آنچه را پدران ما مى پرستيدند رها كنيم و يا در اموال خود به ميل خويش تصرف نكنيم ؟ همانا تو بسيار بردبار و درستكار هستى .
امير مؤمنان على عليه السّلام در حديثى به دعوت توحيدى شعيب اشاره مى كند و مى فرمايد:
إ نّ شعيبا النّبىّ عليه السّلام دعا قومه إ لى اللّه حتّى كبر سنه و دقّ عظمه ثمّ غاب عنهم ما شاء اللّه ثم عاد إ ليهم شابا فدعاهم إ لى اللّه تعالى فقالوا ما صدّقناك شيخا فكيف نُصدّقك شابا(108)
شعيب پيامبر، قوم خود را به خدا فرا خواند تا كهنسال شد و استخوانش ‍ سست گشت . سپس به فرمان خدا تا مدت زمانى از آنها غايب شد. آنگاه به صورت جوانى به نزد ايشان بازگشت و به سوى خدا دعوتشان كرد. آنها مى گفتند: ما تو را در حالى كه شيخ و بزرگسال بودى ، اجابت نكرديم . چگونه در حال جوانيت به تو ايمان آوريم ؟
# حضرت عيسى عليه السّلام نيز كه به عنوان رسولى به سوى بنى اسرائيل مبعوث شده بود، آيات و حجت هاى روشنى براى اثبات دعوت خود ارائه داد تا مردم را به راه راست (صراط مستقيم ) هدايت نمايد.
حضرت عيسى در ابتداى كلامش خود را ((عبداللّه )) معرفى كرد تا به عبوديت خود براى خدا اعتراف نموده و حجت را بر مردم تمام نمايد.
همچنان كه در آخر كلامش گفت :
إ نّ اللّه ربّى و ربّكم فاعبدوه (109)
همانا خداوند پروردگار من و شماست ، پس او را بپرستيد.
اين امر بر مسئله توحيد مخصوصا در زمينه عبادت تاءكيد مى نمايد:
قال إ نّى عبداللّه آتانى الكتاب و جعلنى نبيّا # و جعلنى مباركا اءين ما كنت و اءوصانى بالصّلاة و الزّكاة ما دمت حيّا# و برّا بوالدتى و لم يجعلنى جبّارا شقيّا # و السّلام علىّ يوم ولدت و يوم اءموت و يوم اءبعث حيّا # ذلك عيسى ابن مريم قول الحقّ الّذى فيه يمترون # ما كان للّه اءن يتّخذ من ولد سبحانه إ ذا قضى اءمرا فإ نّما يقول له كن فيكون # و إ نّ اللّه ربّى و ربّكم فاعبدوه هذا صراط مستقيم (110)
گفت : همانا من بنده خدايم كه به من كتاب عطا فرمود و مرا پيامبر قرار داد# و هر كجا كه باشم براى جهانيان مايه بركت گردانيد و تا زنده ام به نماز و زكات سفارش كرد # و به نيكويى با مادرم توصيه كرد و مرا ستمكار و شقى نگردانيد # و سلام (خدا) بر من باد در روزى كه به دنيا آمدم و روزى كه از دنيا بروم و روزى كه زنده برانگيخته شوم # اين است عيسى بن مريم كه حقيقت حالش بيان گرديد در حالى كه در آن شك و ريب دارند # خدا هرگز فرزندى نگرفته و منزه از آن است . هر گاه به ايجاد چيزى حكم كند مى گويد موجود باش پس بى درنگ آن چيز موجود مى شود # و همانا خداوند پروردگار من و شماست ، پس او را بپرستيد كه راه راست همين است .
2. نسبت دادن قوم به خودشان
# حضرت نوح عليه السّلام به خاطر اين كه به مردم بفهماند كه او خيرخواه آنان است و مى خواهد مراتب دلسوزى خود را نسبت به آنان برساند، مى گويد: ۱۰۱۲ ][ ۱۰۱۳ ][ ۱۰۱۴ ][ ۱۰۱۵ ][ ۱۰۱۶ ][ ۱۰۱۷ ][ ۱۰۱۸ ][ ۱۰۱۹ ][ ۱۰۲۰ ][ ۱۰۲۱ ][ ۱۰۲۲ ][ ۱۰۲۳ ][ ۱۰۲۴ ][ ۱۰۲۵ ][ ۱۰۲۶ ][ ۱۰۲۷ ][ ۱۰۲۸ ][ ۱۰۲۹ ][ ۱۰۳۰ ][ ۱۰۳۱ ][ ۱۰۳۲ ][ ۱۰۳۳ ][ ۱۰۳۴ ][ ۱۰۳۵ ][ ۱۰۳۶ ][ ۱۰۳۷ ][ ۱۰۳۸ ][ ۱۰۳۹ ][ ۱۰۴۰ ][ ۱۰۴۱ ][ ۱۰۴۲ ][ ۱۰۴۳ ][ ۱۰۴۴ ][ ۱۰۴۵ ][ ۱۰۴۶ ][ ۱۰۴۷ ][ ۱۰۴۸ ][ ۱۰۴۹ ][ ۱۰۵۰ ][ ۱۰۵۱ ][ ۱۰۵۲ ][ ۱۰۵۳ ][ ۱۰۵۴ ][ ۱۰۵۵ ][ ۱۰۵۶ ][ ۱۰۵۷ ][ ۱۰۵۸ ][ ۱۰۵۹ ][ ۱۰۶۰ ][ ۱۰۶۱ ][ ۱۰۶۲ ][ ۱۰۶۳ ][ ۱۰۶۴ ][ ۱۰۶۵ ][ ۱۰۶۶ ][ ۱۰۶۷ ][ ۱۰۶۸ ][ ۱۰۶۹ ][ ۱۰۷۰ ][ ۱۰۷۱ ][ ۱۰۷۲ ][ ۱۰۷۳ ][ ۱۰۷۴ ][ ۱۰۷۵ ][ ۱۰۷۶ ][ ۱۰۷۷ ][ ۱۰۷۸ ][ ۱۰۷۹ ][ ۱۰۸۰ ][ ۱۰۸۱ ][ ۱۰۸۲ ][ ۱۰۸۳ ][ ۱۰۸۴ ][ ۱۰۸۵ ][ ۱۰۸۶ ][ ۱۰۸۷ ][ ۱۰۸۸ ][ ۱۰۸۹ ][ ۱۰۹۰ ][ ۱۰۹۱ ][ ۱۰۹۲ ][ ۱۰۹۳ ][ ۱۰۹۴ ][ ۱۰۹۵ ][ ۱۰۹۶ ][ ۱۰۹۷ ][ ۱۰۹۸ ]

درباره وبلاگ

تيم مشاوران مديريت ايران IranMCT ----------------- http://iranmct.com ---------------- Iran Management Consultants Team
پنل کاربری
نام کاربری :
پسورد :
آموزش تکنیک‌های فروشندگی حرفه‌ای فروشندگی. اخبار مدیریت و تجارتبازاریابی برندینگ. مدیریت مشاوره بازاریابیآموزش. بیزینس پلن طرح توجیهی طرح business plan. برنامه بازاریابی Marketing Planبازاریابی. مشاوره تبلیغات مشاور تبلیغات مشاور مدیریت management مشاوره مدیریت انواع بازاریابی بازاریابی. طرح توجیهیمدیریت.