مشاوره مديريت - آموزش مديريت - آموزش فروشندگي حرفه‌اي
 
نويسندگان
مطالب تصادفی
ترس و اضطراب; -webkit-border-horizontal-spacing: 0px; -webkit-border-vertical-spacing: 0px; -webkit-text-decorations-in-effect: none; -webkit-text-size-adjust: auto; -webkit-text-stroke-width: 0px" class=Apple-style-span>

تاريخ سخنوري

امام علي (ع) ، برترين خطيب تاريخ (5 )

از قديم الايام دو روش مهم تبليغي وجود داشته است:

1. زبان خطابه اي 2. زبان شعري

هر كدام از اين دو، موقعيتي ويژه در ميان ملل و اقوام داشته اند. گاهي يك بيت شعر، شعله اي از آتش خشم به جان عده اي افكنده و باعث سال ها جنگ و خونريزي شده است و گاهي سخن حساب شده و سنجيده و از عمق جان برخاسته اي طوفاني را مهار كرده است. اين مقاله نگاهي گذرا بر دو تن از خطيبان تاريخ اسلام است.

اولين سخنور و خطيب

در همه دوران هاي عربي و اسلامي و بلكه تاريخ بشري، هيچ كسي دربلاغت سخن منزلت حضرت علي بن ابي طالب(ع) را نداشته است.

كلام او تمامي امتيازات پر ارج سخنوري را دارد.

نهج البلاغه شاهكار علم و ادب و فصاحت و بلاغت است، در حالي كه كلام براي حضرت وسيله است نه هدف. آن حضرت مي خواستند انسان هارا هدايت كنند نه اين كه هنرنمايي كنند. اگر هدف حضرت خلق يك اثر هنري بود حتما زلزله بزرگتر و عجيب تري ايجاد مي كرد.

مرحوم شهيد مطهري مي فرمايد:

«ميخائيل نصيحه » نويسنده لبناني در مقدمه كتاب جرج جرداق گويد:

«علي(ع) تنها در ميدان جنگ قهرمان نبود، در همه جا قهرمان بود. در صفاي دل، پاكي وجدان، جذابيت سحرآميز بيان، انسانيت واقعي... او در همه ميدان ها قهرمان بود» 

 (سيري در نهج البلاغه، ص 20. )

به گفته جاحظ، ابن عباس كه خود سخنوري برجسته بود، در مقابل حضرت علي(ع) زانو مي زد و كلام آن حضرت را مي شنيد. تمامي كساني كه اهل سخن بوده و هستند با شنيدن و خواندن كلمات علي(ع)مسحور مي شوند. سخنان حضرت آن چنان عظمتي دارد كه گاهي ازشنيدنش به گريه مي افتادند و چه بسا قالب تهي مي كردند.

وقتي حضرتش خطبه معروف الغراء را القا فرمود، بدن ها لرزيد واشك ها جاري شد و دل ها به تپش افتاد. 

 ( شهيد مطهري سيري در نهج البلاغه نقل ازمرحوم سيد رضي(ره)،ص 9. )

همام بعد از شنيدن صدصفت از صفات متقين در بيان حضرت(ع) خشكيد و به زمين افتاد. وجان به جان آفرين تسليم كرد!

اعتراف سخنوران بر عظمت سخنان حضرت امير(ع)

ابن مقفع دانشمند و نويسنده عرب مي گويد:

هفتاد خطبه از خطبه هايش را حفظ كردم پس از آن ذهنم جوشيد كه جوشيد. 

 ( همان ص 11 - 12 -16.)

ابن ابي الحديد معتزلي مي گويد:

به حق، سخن علي را از سخن خالق فروتر و از سخن مخلوق فراترخوانده اند. 

 ( همان ص 11-12-16. )

او در جلد چهارم كتابش پس از شرح نامه امام(ع) به عبدالله بن عباس گويد: 

(همان ص 11-12-16.)

فصاحت را ببين كه چگونه افسار به دست اين مرد داده و مهار خود را به او سپرده است. نظم عجيب الفاظرا تماشا كن... مانند چشمه اي كه خود به خود بدون مزاحمت مي جوشد. سبحان الله... علي(ع) مافوق بشر است.

شيخ محمد عبده در مقدمه شرح خود بر نهج البلاغه گويد:

در همه مردم عرب زبان يك نفر نيست، مگر آن كه معتقد است، سخن علي(ع) بعد از قرآن و كلام نبوي، شريف ترين و بليغ ترين و پرمعناترين و جامع ترين سخنان است. 

 (همان مصدر، ص 18.)

طه حسين، اديب و نويسنده مصري در كتابش، داستان مردي را نقل مي كند كه در جريان جنگ جمل دچار ترديد مي شود. آن مرد با خود مي گويد: چطور ممكن است شخصيت هايي مثل طلحه و زبير بر خطا باشند؟! پس درد دل خود رابا علي(ع) در ميان مي گذارد. حضرت به او مي فرمايد:

«انك ملبوس عليك. ان الحق و الباطل لا يعرفان باقدار الرجال.

اعرف الحق تعرف اهله، و اعرف الباطل تعرف اهله ». 

 (همان مصدر، ص 18.)

طه حسين سپس مي گويد:

«من پس از وحي و سخن بالا، جوابي پر جلال تر و شيواتر از اين جواب نديده و نمي شناسم. 

 (همان مصدر، ص ۱۹.)


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۴۱:۵۳ ] [ مشاوره مديريت ]

تاريخ سخنوري

صعصعة بن صوحان عبدي

او از برجسته ترين ياران و شاگردان حضرت علي(ع) بود و همواره در همه جا در كنار حضرت علي(ع) بود.

امام صادق(ع) در شان و مقام و منزلت او فرموده اند:

«ما كان مع اميرالمؤمنين(ع) من يعرف حقه الا صعصعه و اصحابه وله مسجد بالكوفه معروف » 

(مجمع البحرين طريحي، ج 2، ص 359. در مفاتيح الجنان نام ومحل مسجد و اعمال آن آمده است.)

مرحوم شهيد مطهري در پاورقي كتابش آورده است:

وي از اكابر اصحاب اميرالمؤمنين و از خطباي معروف است. او جزءمعدود افرادي است كه در شب وفات حضرت امير(ع) در تشييع جنازه آن حضرت شركت كرد و پس از تدفين، كنار قبر حضرتش ايستاد. يك دست روي قلب متهيج و پر تپش خود گذاشت و با دست ديگر مشتي ازخاك برداشت و بر سر ريخت و خطابه اي پر شور و هيجان در جمع خاندان و ياران خاص حضرت ايراد كرد. 

( سيري در نهج البلاغه، ص 14. )

او از شجاعان لشكر امام و ياوران مخلص حضرتش بود.

صعصعه به حدي بليغ و فصيح بود كه گاهي حضرت علي(ع) به سخنوري او توجه خاص مي فرمود.

جاحظ در كتاب البيان گويد:

از هر دليلي بالاتر بر سخنوري او اين كه علي(ع) گاهي مي نشست واز او مي خواست سخنوري كند. 

( سيري در نهج البلاغه، ص 14. )

هنگامي كه امام علي(ع) به خلافت رسيد و در مسجد مدينه بر بيعت آن حضرت اجتماع شد، صعصعه بعد از بيعت در جملاتي كوتاه و زيباو پر ارزش گفت:

والله زينت الخلافه و ما زانتك رفعتها و ما رفعتك وهي اليك احوج منك اليها. به خدا قسم تو خلافت را آراستي و آن تو رانياراست، تو مقام آن را بالا بردي نه آن مقام تو را و آن به تونيازمندتر است تا تو به آن.

و از همه اين نكات بالاتر، امام به صراحت او را خطيب خطاب مي فرمود:

هذا الخطيب الشحشح: اين خطبه خوان ماهر و زيرك است.

سيد رضي درباره شحشح گويد:

شخص ماهر و زيرك و استاد در خطبه خواندن و تواناي در اداي سخن رسا را گفته است، و هر تندگذر در سخن و رفتار را شحشح گويند.

ابن ابي الحديد گويد:

صعصعه را فخر و سرافرازي همين بس كه مانند علي بن ابي طالب(ع)او را به مهارت، استادي و فصاحت زبان و توانايي بر سخن بستايد. 

( سيري در نهج البلاغه، ص 14. )

عقيل بن ابي طالب آن جا كه معاويه از صعصعه سؤال مي كند گويد:

اما صعصعه: فعظيم الشان عضب اللسان، قائد فرسان، قاتل اقران يرتق ما فتق و يفتق ما رتق قليل النظير. 

( مروج الذهب، ج 3، ص 37. مخاريق كلام، سخنوران برجسته. )

صعصعه منزلتي والا دارد. زباني دارد مثل شمشير برنده و فرمانده شيران شجاع و كشنده شجاعان مهار كننده شكاف ها و شكافنده قفل هااست. او كم نظير است.

اين خطيب كم نظير، از بدو تسليم در مقابل دين اسلام تا سال شصت هجري از ولايت و دين با زبان و شمشير دفاع كرد و در راه هدف ازمولايش علي(ع) جدا نشد، مگر مواقعي كه او را تبعيد و از مدينه دورش كردند و حتي در تبعيد مدافعي سر سخت براي علي(ع) بود.

احتجاجات و سخنوري هاي صعصعه

اينك به بيان نكته هايي از اين مبلغ و خطيب وارسته مي پردازيم:

1. هنگامي كه عثمان او را با عده اي به شام تبعيد نمود، معاويه براي محك زدن آنان جلساتي با آن ها داشت و گاهي برتري هاي خودش را مطرح مي كرد، روزي گفت: قريش دريافت كه ابوسفيان بهترين آن ها و پسر بهترين آن ها است، مگر آن چه خداوند براي پيامبرش محمد(ص) قرار داده، زيرا او انتخاب شده خداوند است. اگرابوسفيان پدر تمامي انسان ها بود، همه انسان ها حليم و بردباربودند.

در اين هنگام خطيب شجاع صعصعه برخاست و گفت:

دروغ گفتي. بهتر از ابوسفيان را خدا آورده است.

كسي كه خداوند او را به دست خود خلق كرد و روح بر او دميد وبه ملائكه فرمود سجده اش كنيد و در بين فرزندان او خوب و بد وزيرك و احمق وجود دارد. 

 ( مروج الذهب، ج 3، ص 40. )

2. گروهي از مردم عراق بر معاويه وارد شدند. معاويه گفت:

آفرين بر شما مردم عراق به سرزمين مقدسي گام نهاديد. زميني كه حشر و نشر در آن است و نزد برترين امير آمديد.

صعصعه از ميان برخاست و پس از حمد خداوند و درود بر رسولش(ص)گفت: معاويه! اين كه گفتي سرزمين مقدس، سوگند به جانم كه سرزمين باعث تقدس افراد نمي شود و اعمال است كه موجب ارزش است.

و حشر و نشر نيز مربوط به اعمال است. اما اين كه خود را برترين امير دانستي، برترين امير حضرت آدم(ع) است.

ديگران دسته اي نيك و برخي سفيه و احمق و برخي عالم يا جاهل هستند. معاويه برآشفت و گفت:

به خدا قسم ترا خوار و فراري شهرها خواهم ساخت.

صعصعه گفت:

«والله ان في الارض لسعه و ان في فراقك لدغه » به خدا قسم سرزمين خدا وسيع و دوري از تو راحتي است.

معاويه گفت: سهمت را قطع مي كنم.

صعصعه گفت:

«ان كان ذالك بيدك فافعل، ان العطاء و فضايل النعماء في ملكوت من لا تنفد خزائنه ولا يبيد عطاء».

معاويه گفت: با اين حرف ها خودت را به كشتن دادي.

صعصعه گفت:

لا تقتل النفس التي حرم الله الا بالحق. و من قتل مظلوما كان الله لقاتله مقيما يرهقه اليما و يجرعه حميما و يصليه جحيما. 

 (الغدير، ج 10، ص 174. )

در اين هنگام معاويه به عمروعاص گفت تو با او سخن بگو:

عمر و عاص گفت: چه چيزي تو را بر سلطنت شورانيده؟

صعصعه گفت: واي بر تو; اي پناه گاه فراريان فاسد و دشمن خيرخواهان.

3. در مورد ديگري به معاويه گفت:

«انما انت طليق ابن طليق اطلقكما رسول الله فاني تصلح الخلافه للطليق ». 

 (الغدير، ج 10، ص 174. )

تو آزاد شده فرزند آزاد شده اي. شما راپيامبر آزاد كرد. بندگان آزاد شده شايسته خلافت نيستند.

4. در يكي از اوقات كه صعصعه سخنراني مي كرد، عثمان بن عفان گفت:

ايها الناس ان هذا البجباج النفاح ما يدري من الله ولا اين الله!

صعصعه گفت:

اما قولك: ما ادري من الله. فان الله ربنا رب آباونا الاولين اما قولك: لا ادري اين الله. فان الله لبالمرصاد.

سپس قرائت كرد:

اذن للذين يقاتلون بانهم ظلموا ان الله علي نصرهم لقدير. 

 ( الغدير، ج ۹ ص ۱۴۷ . )

و مسعودي مي گويد:

براي صعصعه اخباري نيكو و كلامي در نهايت فصاحت و بلاغت و ايضاح معاني و ايجاز و اختصار است. 

 ( مروج الذهب، ج 3، ص 43، ص 46. )

و با ابن عباس مصاحبه مفصلي دارد كه در آخر ابن عباس گويد:

انت يابن صوحان باقر علم العرب. 

 (مروج الذهب، ج 3، ص 43، ص 46.)


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۴۱:۵۲ ] [ مشاوره مديريت ]
تاريخ سخنوري ابويحيي عبدالرحيم بن محمدبن محمدبن اسماعيل ابن نباته (۱)

معروف به «ابن نباته » متوفي 374 خطيب برجسته قرن چهارم هجري و سخنور حاكم بزرگ شيعه (سيف الدوله) و از خاندان بني حمدان،در حلب بين سال هاي 315 تا356 است.

او به طور غير مستقيم شاگرد مكتب حضرت علي(ع) بود.

خطبه هايش را از خطبه هاي حضرت اخذ مي كرد و سخنش را با نام حضرت آغاز مي كرد. عبدالرحيم ابن نباته، ضرب المثل خطباي عرب دردوره اسلامي است سرمايه فكري و ذوقي خود را از علي(ع) مي داند.

ابن ابي الحديد در مقدمه شرح نهج البلاغه از قول او مي آورد:

«صد فصل از سخنان علي را حفظ كردم و به خاطر سپردم و همان هابراي من گنجي پايان ناپذير بود». 

ابن نباته در خطبه هايش كه بيش تر در مورد جهاد بود و به خطبه هاي «جهاديه » معروف اند از كلمات و جملات حضرت امير(ع)استفاده مي كرد از جمله:

«ايها الناس، الي كم تسمعون الذكر فلا تعون، و الي كم تقرعون بالزجر فلا تعلقون كان اسماعكم تمج و دافع الوعظ... فالجهاد والجهاد ايها الموقنون، و الظفر الظفر ايها الصابرون ». 

غالب تمثيل هاي ابن ابي الحديد در خطبه ها و نكاتش از ابن نباته است او در جلد هفتم موازنه اي بين كلام مولي علي(ع) و ابن نباته دارد و در مقدمه مي گويد:

ما در اين جا فصولي از خطبه هاي خطيب فاضل عبدالرحيم بن نباته رحمه الله كسي كه به بالاترين درجه در سخن و سخنوري رسيد ومردم علاقه و شوق عظيمي به كلام و سخن او داشتند و كلامش در همه جا زبانزد نيكويي بود، را مي آوريم، بعد نمونه اي را ذكر مي كند.

ايها الناس تجهزوا فقد ضرب فيكم بوق الرحيل، و ابرزوا فقدقربت لكم نوق التحويل الخ. 

اين مقايسه را ابن ابي الحديد آورده تا نظريه كساني كه كلام ابن نباته را مساوي سخنان درر بار حضرت علي(ع) مي دانند ردكند، لذا مي گويد:

بدانيد كه ما منكر فضل ابن نباته و نيكويي اكثر خطبه هايش نيستيم ولكن عده اي از مردم اهل عناد و عصبيت جاهلي، گمان دارند كه كلام ابن نباته مساوي كلمات علي(ع) است. در حالي كه بين كلمات امام علي(ع) و ابن نباته هيچ تشابهي نيست.

آن در اوج عظمت و اين در حضيض كوچكي. اگر چه در عصر خودش تنها سخنور نكته دان بوده است.

در هر صورت او خودش را وامدار مكتب علي(ع) و شاگرد شاگردعلي(ع) مي دانسته و به دفاع از مكتب علي(ع) سخنوري مي كرده است.

زندگاني ابن نباته

او عبدالرحيم پسر محمدبن محمدبن اسماعيل ظاهرا از نوادگان اصبغ بن نباته،متولد 325ق و متوفي 374ق و خطيب نام آور روزگارحمدانيان است. حمدانيان به خصوص در سالهاي 315ق تا 360ق جنگ هاي متوالي و مدافعات مستمر با روميان كه به طمع اشغال شام و بيت المقدس به منطقه حكومت آن ها حمله ور مي شدند و به كشتار وتخريب سرزمينهاي اسلامي مي پرداختند، داشتند.

ابن نباته با ايراد خطبه هاي شورانگيز خويش موسوم به خطبه «جهاديه » مردم را براي ياري سيف الدوله حاكم قدرت مند شيعي مذهب حمداني تشويق مي نمود. او هميشه همراه سيف الدوله بود و ازآن جا كه سيف الدوله اكثرا در جنگ و جهاد با روميان بود، ابن نباته خطبه هاي زيادي ايراد كرد. مردم نيز شيفته خطبه هايش بودند. به خصوص كه علاوه بر استفاده از كلمات زيباي نهج البلاغه سخنانش را با آيات قرآن زيباتر مي كرد. آيات قرآن جاي ويژه اي در سخنان او داشت. 

سخنان و خطبه هاي او به سه بخش تقسيم شده است.

1 - ستايش خداوند سبحان;2 - نعت رسول مكرم اسلام(ص) و ترغيب به ترس از خدا;3 - رعايت دستورات اخلاقي و ديني،به ويژه جهاد.

شدت علاقه ابن نباته به حضرت علي(ع)

در روز جمعه اي در نماز جمعه خطبه اي ايراد نمود به نام «خطبه منام ». به هنگام شب، حضرت علي(ع) را در خواب ديد كه او را«خطيب الخطبا» ناميد و حتي دهان ابن نباته را با آب دهانش متبرك نمود. اين رويا آن قدر در او تاثير گذاشت و او رامنقلب كرد كه تا 18 روز لب به طعام و نوشيدني نگشود و در پي آن از شوق درگذشت. 

لذا به طور غيرمستقيم بلكه مستقيما تاييد شده بزرگ سخنور تاريخ علي بن ابي طالب(ع) مي باشد.


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۴۱:۵۱ ] [ مشاوره مديريت ]


كتاب آئين سخنوري

نوشته : مرحوم محمد علي فروغي

آيين‌ سُخَنْوَري‌، كتابى‌ دربارة سخنوري‌ و فن‌ خطابه‌ و شيوه‌هاي‌ آن‌، همراه‌ با گزيده‌اي‌ از خطابه‌هاي‌ سخنوران‌ مشهور جهان‌ به‌ زبان‌ پارسى‌، نوشتة سياستمدار و دانشمند معاصر ايران‌ محمدعلى‌ فروغى‌ (1256-1321ش‌). اين‌ كتاب‌ در 2 جلد است‌: جلد نخستين‌ در 4 مقاله‌ است‌ و مؤلف‌ آن‌ به‌ بيان‌ كلياتى‌ دربارة فن‌ خطابه‌ و مراحل‌ و اقسام‌ و شرايط آن‌پرداخته‌ است‌. نويسنده‌در اين‌جلد، سخنوري‌را به‌مشاوره‌اي‌ يا سياسى‌، مشاجره‌اي‌ يا قضايى‌، نمايشى‌ يا تشريفاتى‌، علمى‌ و منبري‌ تقسيم‌ كرده‌ و دربارة هر يك‌ از اين‌ اقسام‌ و چگونگى‌ آن‌ به‌ تفصيل‌ سخن‌ گفته‌ است‌. 3 قسم‌ اول‌ اقسامى‌ است‌ كه‌ در كتاب‌ خطابة ارسطو و آثار پيروان‌ او دربارة آنها بحث‌ شده‌ و قسم‌ چهارم‌ (علمى‌) و پنجم‌ (منبري‌) را او خود بر اين‌ اقسام‌ افزوده‌ است‌. وي‌ با احاطه‌اي‌ كه‌ بر آثار ادبى‌ و فلسفى‌ اروپايى‌، اسلامى‌ و ايرانى‌ داشته‌، به‌ خوبى‌ از عهدة تبيين‌ نظريات‌ خود بر آمده‌ و در مواردي‌ نيز براي‌ توضيح‌ مقاصد خود از اشعار سرايندگان‌ پارسى‌ زبان‌ دليل‌ و شاهد آورده‌ است‌. 
موضوع‌ جلد دوم‌ تاريخ‌ سخنوري‌ در اروپاست‌. نويسنده‌ بحث‌ خود را از بررسى‌ سخنوري‌ در يونان‌ قديم‌ آغاز كرده‌ و پس‌ از شرحى‌ دربارة سخنوري‌ در روم‌ قديم‌ و در ميان‌ آباي‌ مسيحى‌، رشتة بحث‌ را به‌ اروپاي‌ قرون‌ وسطى‌ و جديد كشانده‌ است‌ و در ذيل‌ هر فصل‌ نمونه‌هايى‌ از خطابه‌هاي‌ سخنوران‌ مشهور تاريخ‌ اروپا، همچون‌ دموستنس‌1، سيسرون‌2، بوسوئه‌3، فنلون‌4 و چند تن‌ ديگر از خطيبان‌ مغرب‌ زمين‌ افزوده‌ است‌. آيين‌ سخنوري‌ در موضوع‌ خود يكى‌ از كتابهاي‌ سودمند زبان‌ پارسى‌ است‌ و خواننده‌ را با سير و تحول‌ اين‌ فن‌ در اروپا آشنا مى‌كند، ولى‌ در فصول‌ مربوط به‌ فن‌ سخنوري‌ در اروپاي‌ جديد تقريباً تنها از سخنوران‌ فرانسه‌ گفت‌ و گو كرده‌ و از كشورهاي‌ ديگر مغرب‌ زمين‌ ذكري‌ به‌ ميان‌ نياورده‌ است‌. دربارة سخنوران‌ ملتهاي‌ شرقى‌ و اسلامى‌ نيز جز اشاراتى‌ كوتاه‌ چيزي‌ در اين‌ كتاب‌ ديده‌ نمى‌شود و نويسنده‌ خود بدين‌ كمبود معترف‌ است‌ (2/261). نثر كتاب‌ همانند ساير آثار محمدعلى‌ فروغى‌، فصيح‌ و روشن‌ و از نمونه‌هاي‌ خوب‌ فارسى‌ نويسى‌ جديد و معاصر به‌ شمار مى‌رود. 
جلد اول‌ اين‌ كتاب‌ در 1316ش‌ به‌ سرماية وزارت‌ معارف‌ وقت‌ و جلد دوم‌ در 1318ش‌ در تهران‌ به‌ چاپ‌ رسيده‌ و پس‌ از آن‌ نيز چند بار ديگر در تهران‌ تجديد چاپ‌ شده‌ است‌.
 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۴۱:۵۰ ] [ مشاوره مديريت ]

تاريخ سخنوري

اخطب خوارزم (موفق خوارزمي) ۵

اما مدح و ثناي محمودبن سليمان كفوي اخطب خوارزم را پس در كتائب اعلام الاخيار من فقها مذهب النعمان المختار كه در اول آن گفته : و بعد فان سنةاللّه الجليلة الجارية في بريته و نعمته اللطيفة الجارية علي خليقته ان يحدث في كل عصر من الاعصار طائفة من العلماء في المدائن و الامصار يتجاولون تجاول فرسان الطراد في مضمار النظار و يتصاولون تصاول آساد الجلاد في معترك التنظار للّه درّهم لازال كرّهم و فرّهم فجعل توفيقه رفيقهم و سهل الي اقتباس العلم طريقهم بحيث يجمع في كل منهم العلم و العمل و يشاهد فيهم حلاوة الفهم والامل فيفوض اليهم خدمة القضاء والفتوي و يفاض عليهم نعمة الدنيا والعقبي اذ يتم بحكمهم و علمهم حكم الدين و مهام الاُمّة و ينتظم برايهم و قلمهم مصلحة الخاصّة والعامة فان للّه تعالي في قضائه السابق و قدره اللاحق وقائع عجيبة ترد في اوقاتها و قضايا غريبة تجري الي غاياتها و لولا وجود تلك الطائفة العلية المتحلية بالفضائل الجليلة من يقوم بكشف قناع هذه الوقائع و من يلتزم بحل ّ مشكلات هذه البدائع و هذاهداية من اللّه تعالي والحمد للّه الذي هدانا لهذا ثم ّ الحمد للّه علي ما اسبغ من نعمائه المتوافرة و آلائه المتكاثرة علي هذاالعبد الذليل الفقير الي رحمةاللّه الجليل القدير خادم ديوان الشرع المصطفوي محمودبن سليمان الشهير بالكفوي بَصًّرَه اللّه بعيوب نفسه و ختم له بالخيرآخر نفسه و جعل يومه خيراً من امسه حيث وفقه في العقائد احقها و اتقنها و يسره من المذاهب اصوبها و اوزنها و اعطاه من العلوم اشرفها و اولاه و من الفنون الطفها و من لطائف تلك النعم الجليلة و جلائل هاتيك الاًّلاء الجزيلة ما ساقه الي جمع اخبار فقهاء الاعصار من ذوي الفتيا و قضاةالامصار من لدن نبينا محمد صلي اللّه عليه و آله و سلم الي مشايخنا في تلك الاوان حسبما قضوا وافتوا و افادوا استفادوا في دور من ادوارالزمان - الخ . كتائب الاعلام الاخيار من فقهاء مذهب النعمان المختار للمولي محمودبن سليمان الكفوي المتوفي سنة تسعين و تسعمائه ميفرمايد: الموفقبن احمدبن محمدالمكي خطيب خوارزم استادالامام ناصربن عبدالسيد صاحب المغرب ابوالمويد مولده في حدود سنة اربع و ثمانين و اربعمائه كان اديبا فاضلاً [ مع ] معرفة تامة بالفقه والادب اخذ عن نجم الدين عمر النسفي عن صدرالاسلام ابي اليسر البزدوري عن يوسف السّياري عن الحاكم النوقدي عن ابي جعفرالهندواني عن ابي بكر الاعمش عن ابي بكر الاسكاف عن ابي سليمان الجوزجاني عن محمد عن ابي حنيفة و اخذ علم العربية عن الزمخشري و اخذ عنه الفقه و العربية ناصربن عبدالسيد صاحب المغرب مات سنة ثمان و تسعين وخمسمائة. از عبارت محمد يوسف كنجي در كتاب كفايةالطالب واضح است كه كنجي اخطب را بوصف حافظ ميستايد و جلالت و عظمت شان حافظ بر ممارسين فن درايت و رجال مخفي نيست كما سبق. اما نقل محمدبن يوسف زرندي از اخطب خوارزم پس در كتاب نظم دررالسّمطين گفته : انشد الخطيب ضياالدين اخطب خوارزم الموفقبن احمد المكي رحمه اللّه :
اسدالاله و سيفه و قناته 
كالظفر يوم صياله و الناب 
جاءالنداء من السماء و سيفه 
بدم الكماة يلج في التسكاب 
لاسيف الا ذوالفقار ولا فتي 
الا علي هازم الاحزاب .
و لابي المويد الموفقبن احمد (ره ) اشعار:
لابي حنيفة ذي الفخار قرآة
مشهورة مسحولةغَسرآء
عرضت علي القراء في ايامه 
فتعجبت من حسنها القرّاء
للّه در ابي حنيفة انّه 
خضعت له القراء والفقهاء
خلف الصحابة كلّهم في علمهم 
فتضالت لجلاله الخلفاء
سلطان من في الارض من فقهائها
و هم اذا افتواله اصداء.
و انشد ابوالمويد رحمه اللّه تعالي :
نعمان قد نشر العلوم باسرها
و علا به منها ذري الاطواد
ثم انتهي منها الي الفقه الذي 
قد راح في الاغوار و الانجاد
ثم انتهي من بعده يفتي الوري 
حقا برغم معاطس الحساد
لقد ارتقي في فقهه في قلة
ذهبت مصاعدها قوي الحساد
فرق الضلال حدوا اليه مطيهم 
فهداهم و لكل قوم هاد.
رجوع به نامه دانشوران ج 4 صص 1-38 شود.

منبع : لغت نامه دهخدا


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۴۱:۴۹ ] [ مشاوره مديريت ]

تاريخ سخنوري

اخطب خوارزم (موفق خوارزمي) ۴

و نيز خوارزمي در جامع مسانيد گفته : انشدني الصدرالكبير شرف الدين احمدبن مويدبن موفق المكي الخوارزمي قال انشدني جدي البدد العلامةاخطب خطباء الشرق والغرب ابوالمويد موفقبن احمد المكي الخوارزمي رحمه اللّه لنفسه :
ايا جبلي نعمان ان حصا كما
لتحصي و لاتحصي فضائل نعمان 
جلائل كتب الفقه طالع تجد بها
دقائقنعمان شقائق نعمان .
و نيز ابوالمويد در جامع مسانيد گفته : و انشدني الصدر الكبير شرف الدين احمدبن المويد المكي الخوارزمي قال انشدني الصدر العلامة صدرالائمة ابوالمويد الموفقبن احمد المكي لنفسه :
رسول اللّه قال سراج ديني 
و امتي الهداة ابوحنيفة
قضا بعدالصحابة في الفتاوي 
لاحمد في شريعته خليفة
سدي ديباج فتياه اجتهاد
و لحمته من الرّحمن خيفة.
و نيز خوارزمي گفته : انشدني الصدر الكبير شرف الدين احمدبن مويد قال انشدني الصدر العلامة صدرالائمة ابوالمويد الموفقبن احمد المكي الخوارزمي لنفسه :
غدا مذهب النعمان خيرالمذاهب 
كذا القمر الوضاح خيرالكواكب 
تفقه في خيرالقرون مع التقي 
فمذهبه لاشك خيرالمذاهب .
و نيز در جامع مسانيد گفته : و قد ذكر خطيب خطباء خوارزم صدرالائمة ابوالمويد موفقبن احمد المكي في مناقب ابي حنيفة رضي اللّه عنه سبعمائة و ثلاثين رجلاً من مشايخ المسلمين في الاًّفاق و اقطار الارضين ممن رووا عنه رضي اللّه عنه . و نيز ابوالمويد درجامع مسانيد گفته : و اما النوع السادس من مناقبه اي مناقب ابي حنيفة و فضائله التي تفرد بها التلمذ عند اربعة آلاف من شيوخ ائمة التابعين دون من بعده اي ابي حنيفة فالدليل عليه ما اخبرنا جماعة من ثقات المشايخ عن صدرالعلامة اخطب خطباء خوارزم صدرالائمة ابي المويد موفقبن احمد المكي عن ابي حفص عمربن الامام ابي الحسن علي الزمخشري عن والده رحمه اللّه انه قال وقفت منازعة بين اصحاب الامام الاعظم ابي حنيفة و اصحاب الامام المعظم الشافعي . ففضل كل طائفة صاحبها. و نيز خوارزمي در جامع مسانيد گفته : النوع السابع من مناقبه اي مناقب ابي حنيفة التي تفرد بها انه اتفقوا له من الاصحاب ما لم يتفق لاحد من بعده والدليل عليه ما ذكره صدرالائمة ابوالمويد موفقبن احمد المكّي قال اخبرني الامام العلاّ مه ركن الاسلام ابوالفضل عبدالرحمن بن اميرويه قال نا قاضي القضاة ابوبكر عتيقبن داود اليماني في ترجيح مذهب ابي حنيفة رضي اللّه عنه علي سائرالمذاهب في كلام طويل فصيح بليغ الي ان قال : هو امام الائمة سراج الامة ضخم الدسيعة السابق الي تدوين علم الشريعة ثم ايده اللّه تعالي بالتوفيق و العصمة فجمع له من الاصحاب و الائمة عصمة منه تعالي لهذه الاّمة ما لم يجتمع في عصر من الاعصار في الاطراف والاقطار.
و نيز خوارزمي در جامع مسانيد گفته : فقد اخبرني الصدر الكبير شرف الدين احمدبن مويدبن موفقبن احمد المكي الي ان قال الخوارزمي بعد نقل عدة اخبار موضوعة و روايات مصنوعة و قد انباني الصدر الكبير شرف الدين احمدبن مويدبن موفقبن احمد المكي الخوارزمي عن جدّه صدرالائمَة ابي المويد الموفقبن احمد المكي . و محمودبن سليمان كفوي در كتاب اعلام الاخيار گفته : الشيخ الامام ابوالمويد محمدبن محمودبن محمدبن الحسن الخوارزمي الخطيب ولد سنة ثلاث و ستمائه و تفقه علي منشي النظر الاستاد نجم الملة والدين طاهربن محمد الحفصي سمع بخوارزم و قدم بغداد و سمعبها و حدث به دمشق و ولي قضاء خوارزم و خطابتها بعداخذ التتار لها ثم تركها و قدم بغداد حاجا ثم حج و جاور و رجع علي طريق ديار مصر و قدم دمشق ثم عاد الي بغداد و درس بها الي ان مات سنة خمس و خمسين و ستمائه . و عبدالقادربن محمد در جواهر مضيئة گفته : محمدبن محمودبن حسن الامام ابوالمويد الخوارزمي الخطيب مولده سنة ثلاث و تسعين و خمسمائه تفقه علي الامام طاهربن محمد الحفصي سمع بخوارزم و قدم بغداد و سمع بها و حدث به دمشق و ولي قضاء خوارزم و خطابتها بعد اخذ التاتار لها ثم تركها و قدم بغداد حاجا ثم حج و جاور و رجع علي طريق ديار مصر و قدم دمشق ثم عاد الي بغداد ودرس بها و مات بها سنة خمس و خمسين و ستمائة. و مصطفي بن عبداللّه بن عبداللّه القسطنطيني در كشف الظنون گفته : مسندالامام ابي حنيفه نعمان بن ثابت الكوفي المتوفي سنة خمسين و مائه رواه حسن بن زياد اللّولوي و رتب المسند الشيخ قاسم بن قطلوبغا الحنفي برواية الحارثي علي ابواب الفقه و له عليه الامالي في مجلدين و مختصر المسند المسمي بالمعتمد لجمال الدين محمودبن احمد القونوي الدمشقي المتوفي سنة سبعين و سبعمائة ثم شرحه و سماه المستند و جمع زوائده ابوالمويد محمدبن محمود الخوارزمي المتوفّي سنة خمس و ستين و ستمائه اوّله الحمدللّه الذي سقانا بطوله من اصفي شرائعالشرايع. - الخ . و نيز در كشف الظنون بعد ذكر اختصار اسماعيل بن عيسي اوغاتي جامع مسانيد خوارزمي را گفته : و اختصر ايضا الامام ابوالبقاء احمدبن ابي الضيا محمد القرشي العدوي المكي المتوفي سنة... اوله الحمد للّه رب العالمين - الخ .فهذا مختصر مسندالامام الاعظم الذي جمعه الامام ابوالمويد الخوارزمي حذفت الاسانيد منه و ما كان مكرراً عنه و سمّته المستند في مختصر المسند. و تاج الدين دهان در كفاية المتطلع گفته : كتاب جمع المسانيد للامام الاعظم ابي حنيفه نعمان بن ثابت الكوفي رضي اللّه تعالي عنه تاليف العلامة الخطيب قاضي القضاة ابي المويد محمدبن محمودبن محمد الخوارزمي رحمه اللّه تعالي يرويه عن الفقهاء الحنفيين . - الخ .
اما مدح و ثناي عبدالقادربن محمد حنفي اخطب خوارزم را پس در كتاب جواهر مضيئة في طبقات الحنفية ميفرمايد: الموفقبن احمدبن محمدبن المكي خطيب خوارزم استاد ناصربن عبدالسّيدصاحب المغرب ابوالمويد مولده في حدود سنة اربع و ثمانين و اربعمائة ذكره القفطي في اخبارالنحاة اديب فاضل له معرفة في الفقه والادب و روي مصنفات محمدبن الحسن عن عمربن محمدبن احمد النسفي و مات رحمه اللّه تعالي سنة ثمان و ستين و خمسمائة و اخذ علم العربيّة عن الزمخشري . اما مدح و ثناي حافظ تقي الدين ابوالطيب محمدبن احمد الفاسي اخطب خوارزم را: كان اديباً فصيحاً مفوهاً خطب بخوارزم دهراً و انشاء الخطب اقرءالنّاس و تخرج به جماعة و توفي بخوارزم في صفر سنة ثمان و ستياب الدين ادامت اين جمال از رب ذوالجلال طالب است . اما مدح و ثناي جلال الدين عبدالرحمن بن ابي بكر سيوطي اخطب خوارزم را پس در بغيةالوعاة في طبقات اللغويين و النحاة گفته : الموفقبن احمدبن ابي سعيد اسحاق ابوالمويد المعروف باخطب خوارزم قال الصفدي كان متمكناً في العربية غزيرالعلم فقيها فاضلاً اديبا شاعراً قَراءَ علي الزمخشري و له خطب و شعر. قال القفطي و قراء عليه ناصر المطرزي ولد في حدود سنة اربع وثمانين و اربعمائة و مات سنة ثمان و ستين و خمسمائة.


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۴۱:۴۹ ] [ مشاوره مديريت ]

تاريخ سخنوري

اخطب خوارزم (موفق خوارزمي) ۳

اخبرنا الشيخ الزاهد الحافظ ابوالحسن علي بن احمد العاصمي الخوارزمي قال اخبرنا شيخ القضاة اسماعيل بن احمد الواعظ قال اخبرنا ابوبكر احمدبن الحسين البيهقي الخ ، گفته و بهذا الاسناد عن احمدبن الحسين هذا قال اخبرنا ابوعبداللّه الحافظ في التاريخ قال حدّثنا ابوجعفر محمدبن احمدبن سعيد قال حدثنا محمدبن مسلم قال حدثنا عبداللّه بن موسي العبسي قال حدثنا ابوعمر الازدي عن ابي راشد الجراني عن ابي الحمراء قال : قال رسول اللّه (ص ) من اراد ان ينظر الي آدم في علمه و الي نوح في فهمه و الي يحيي بن زكريا في زهده و الي موسي بن عمران في بطشه فلينظر الي علي بن ابي طالب قال احمدبن الحسين البيهقي لم اكتبه الابهذا الاسناد. واللّه اعلم ; يعني ابوالحمراء گفت كه رسول اللّه (ص ) فرمود هر كس ميخواهد نظر كند بسوي ابوالبشرآدم در دانشش و بسوي نوح نجي اللّه در دريافتش و بسوي حضرت يحيي بن زكريا در تركش دنيا را و بسوي موسي كليم اللّه در سخت گيريش پس بايد نظر كند بسوي علي پسر ابوطالب . شيخ ابوبكر احمدبن حسين بيهقي كه اين حديث از ابوعبداللّه الحافظ بسند مذكور از ابوالحمراء روايت كرده است گفته من اين حديث همي به اين سند نوشته ام و از طريق ديگر بمن نرسيده است . و نيز در كتاب المناقب بعد نقل حديثي از شهردار ديلمي گفته : اخبرني شهردار هذا اجازة اخبرني ابي حدّثنا مكي بن دكين القاضي حدّثنا علي بن محمدبن يوسف حدّثنا الفضل الكندي حدّثنا عبداللّه بن محمدبن الحسين مولي بني هاشم بالكوفه حدّثنا علي بن الحسين حدّثنا احمدبن ابي هاشم النوفلي حدّثنا عبيداللّه بن موسي حدّثنا كامل ابوالعلاء عن ابي اسحاق السّبيعي عن ابي داود عن نفيع عن ابي الحمراء مولي النبي (ص ) قال :قال رسول اللّه صلي اللّه عليه و آله و سلم من اراد ان ينظر الي آدم في علمه و الي موسي في شدته و الي عيسي في زهده فلينظر الي هذا المقبل فاقبل علي ّ; يعني هركس كه ميخواهد نظر كند به آدم صفي در دانشش و بسوي موسي كليم در سختيش و بسوي عيسي مسيح در زهدش پس بايد دراين مرد كه پيش مي آيد بنگرد پس علي عليه السلام از پيش برآمد و نيز اخطب خوارزم در كتاب المناقب گفته : اخبرني شهردار هذا اجازة قال اخبرنا ابوالفتح عبدوس بن عبداللّه بن عبدوس الهمداني اجازة عن الشريف ابي طالب المفضل بن محمدبن طاهر الجعفري باصبهان عن الحافظ ابي بكر احمدبن موسي بن مردويه بن فورك الاصبهاني قال حدّثنا محمدبن احمدبن ابراهيم قال حدّثنا الحسين بن علي الحسين السلوي قال حدّثني سويدبن مسعربن يحيي بن حجاج النهدي قال حدثنا ابي قال حدثنا شريك عن ابي اسحاق عن الحارث الاعور صاحب راية علي قال بلغنا ان ّ النبي (ص ) كان في جمع من اصحابه فقال اريكم آدم في علمه و نوحاً في فهمه و ابراهيم في حكمته فلم يكن باسرع من ان طلع علي ّ. فقال ابوبكر يا رسول اللّه اقِسْت َ رجلا بثلثة من الرسل بخ ّ بخ ّ لهذا الرجل من هو يا رسول اللّه قال النبي صلي اللّه عليه و آله و سلم الاتعرفه يا ابابكر قال اللّه و رسوله اعلم قال ابوالحسن علي بن ابي طالب قال ابوبكر بخ بخ لك يا اباالحسن و اين مثلك يا اباالحسن - انتهي ; يعني حارث اعور بيرقدار علي عليه السلام گفت بما رسيد كه پيغمبر صلي اللّه عليه و آله يك روز در ميان جمعي از اصحاب رضوان اللّه عليهم بود پس فرمود بشما باز نمايم آدم را در دانشش و نوح را در دريافتش و ابراهيم را در حقيقت شناسيش پس در وقت علي بن ابي طالب طالع گرديد ابوبكر عرض كرد كه اي پيغمبر خدا آيا يك مرد رابسه كس از پيغمبران برانگيخته قياس كردي زهي چنين مرد يا رسول اللّه كيست آن مرد پيغمبر فرمود آيا نميشناسي او را اي ابابكر؟ ابوبكر گفت خدا و رسولش داناترند فرمود او ابوالحسن علي بن ابي طالب است ابوبكر گفت خهي ترا يا ابوالحسن و كجاست مانند تو!
فهذا ابوالمويد موفقبن احمد ايدالحق تاييداً و وفق لنصرة الصدق وسدد لذلك تسديداً حيث روي هذا الحديث الشريف من ثلث طرائق عن خيرالخلايق عليه و آله الف سلام و تحية ما درّ شارقٌ و عدّه من المناقب الفاخرة والفضائل الباهرة التي قال في صدر كتابه في حقها انها يسير من كثير فهتك ملاءة الكذب والمين و اقحم المنكرين في سكرات الحين و ابان ان ّ جحودهم عين الشطط والشين و انّه ناش من تسلّط الهوي والرين ; يعني اين ابوالمويد موفقبن احمد اخطب خوارزم است كه حق را تاييد كرده و توفيق نصرت يافته و تسديد و تصويب حقانيت كرده كه اين حديث شريف تشبيه را از سه طريق از خواجه كاينات و بهترين مخلوقات روايت فرموده است و آن خبر را از جمله مناقب فاخره و فضايل باهره اميرالمومنين عليه السلام شمرده كه در باره آنها در فاتحه كتاب اول تاليفش گفته است كه اينها اندكي از بسيارند پس اخطب خوارزم بنقل و روايت اين خبر از سه طريق پرده دروغگويان بردريده است و منكرين ثبوت و صحت اين حديث را بحالت احتضار و سكرات موت افكنده و فاش ساخته كه انكار اين خبر عين تجاوز از حدود حق و حصول در ورطه عيب است و اين انكار و جحود از استيلاء هواپرستي بر نفس و زنگگرفتگي بر دل ميباشد. و اخطب خوارزم از عمائد فقهاء و اجله نبها و اعاظم فضلا و افاخم كملا و از ثقات مشاهير واثبات نحارير و صدور اكابر و معروفين ذوي المفاخر و معتمدين ارباب المآثر است . و اساطين اعيان و مَهَره عاليشان مثل عمادالدين ابوعبداللّه محمدبن محمد الكاتب الاصفهاني و ابوالفتح ناصربن ابي المكارم عبدالسيّدبن علي المطرزي و محمدبن محمودبن الحسن بن هبةاللّه المحاسن (؟ ) المعروف بابن النجار و الوليد محمدبن محمودبن محمد الخوارزمي و ابوالصفاء صلاح الدين خليل بن ايبك الصّفدي و ابوالوفاء عبدالقادربن محمدبن محمدبن نصراللّه بن سالم القرشي و تقي الدين ابوالطّيب محمدبن ابي العباس احمدبن علي الفاسي المكّي و جلال الدّين عبدالرحمن بن كمال الدّين السيوطي و شهاب الدين احمد صاحب توضيح الدلائل علي ترجيح الفضائل و محمودبن سليمان الكفوي او را بمجاهد عظيمه و مناقب فخيمه و فضائل باهره و مدائح فاخره ستوده اند و جمعي از اعلام احبار و افاضل عالي تباراز اخطبخوارزم در كتب خود نقلها آورده اند مثل محمدبن يوسف الكنجي و محمدبن يوسف بن محمودبن الحسن الزرندي و محمدبن ابراهيم بن علي المعروف بابن الوزير الصنعاني و نورالدين علي بن محمدبن احمدبن عبداللّه المعروف بابن الصباغ المالكي و ابوالحسن علي بن عبداللّه السمهودي الحسني و شهاب الدين احمدبن حجر الهيثمي المكي و كمال الدين فخرالدين الجهرمي و احمدبن الفضل بن محمد باكثير و عبداللّه بن محمد المطيري و مولوي ولي اللّه بن حبيب اللّه الكهنوي و مولوي حيدر علي المعاصر. اما مدح و ثناي عمادالدين كاتب محمدبن محمد اصبهاني اخطبخوارزم را پس در كتاب خريدة القصر و جريدة اهل العصر علي ما نقل عنه گفته : خطيب خوارزم ابوالمويد الموفقبن احمدبن محمد المكي الخوارزمي من الافاضل الاكابر فقهاً و ادباً والاماثل الاكارم حسباً و نسباً.
و فضل و فقاهت و نبالت و مهارت و حذاقت و وثوق و اشتهار و اعتماد و اعتبار عماد كاتب عالي فخار مستغني از تبيين و اظهار است و بعضي از فضائل او بر ناظر وفيات الاعيان ابن خلكان و عبر و دول الاسلام ذهبي و مختصر في اخبارالبشر ابوالفداء و تتمةالمختصر ابن الوردي و مرآت الجنان يافعي و طبقات شافعيه اسنوي وطبقات شافعيه سبكي ياقوت حموى در معجم الادباء "41:3" در ترجمه ابو العلاء همدانى آورده‏اند، اطلاعى در دست نيست از خطب فارسى او " كه به حكم وظيفه‏اى كه در مسجد جامع خوارزم داشته ناگزير هر هفته مى‏بايست خطبه‏اى به فارسى ايراد كند" نيز اثرى بر جاى نمانده است

 

علامه اميني درباره اخطب خوارزم مي نويسد:

[كان فقيها عزيزالعلم , حافظ اطايل الشهره , محدثا كثيرالطرف , خطيبا طايرالصيت , متمكنا في العربيه , خبيرا علي السيره والتاريخ , اديبا شاعرا, له خطب و شعر مدون] .

از تاليفات او:

[كتاب مقتل الامام السبطالشهيد, سلام الله عليه , پيرويه عنه جمال الدين ابن معين كما في الاجازات . رتبه علي خمسه عشر فصلا في المجلدين واليك فهرست فصوله :

1. في ذكر شي من فضائل النبي[ ص] .

2.في فضايل ام المؤمنين خديجه بنت خويلد

3. في فضائل فاطمه بنت اسد,ام اميرالمومنين[ ع] .

4. نماذج من فضائل اميرالمومنيني و ذريته الطاهره صلوات الله عليهم .

5. في فضائل الصديقه فاطمه بنت النبي[ ص] .

6. في فصائل الحسن و والحسين الصلاه والسلام .

7. في فصائل الحسين خاصه .

8. في اخبارالنبي[ ص] عن الحسين واحواله .

9. في ماجري بينه و بين الوليد و مروان حال حياه معاويه و بعد وفاته .

10. في احواله مده مقامه بمكه و بيان ماورد عليه من كتب اهل الكوفه وارساله مسلم بن عقيل الي الكوفه و مقتله بها.

11. في خروجه من مكه الي العراق و ماجري عليه في طريقه و نزوله بالطف و مقتله بها.

12. في عقوبه قاتله وخاذله صلي الله عليه و لعن قاتله .

13. في ذكرالمصيبه به و مرثيه[ ع] .

14. في ذكر زياره تربته .

15. في انتقام مختار بن ابي عبيدالثقفي من قاتليه و خاذليه]. ( الغدير ج 4.398 و 402 و 403)

ناگفته نماند كه : مقتل الحسين خوارزمي از حيث ارزش واعتبار و مندرجات , همه جا مورد قبول نيست ازاين روي براهل منبراست كه با دقت در محتويات آن بنگرند و مطالب صحيح و مستند آن رااخذ و مطالب ناصحيح آن را دفاع كنند.


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۴۱:۴۵ ] [ مشاوره مديريت ]
 

تاريخ سخنوري

ابن جوزي ، ابوالفرج (۸)

آثار چاپ‌ شده‌: 
1. در قرآن‌ و علوم‌ قرآنى‌: زادالمسير فى‌ علم‌ التفسير، دمشق‌، در 1406ق‌ زير چاپ‌: المدهش‌، بغداد، 1348ق‌. 
2. در حديث‌ و رجال‌ حديث‌ و علوم‌ آن‌: آفة اصحاب‌ الحديث‌، به‌ كوشش‌ سيدعلى‌ ميلانى‌ حسينى‌، تهران‌، مكتبة نينوي‌ الحديثة؛ اخبار اهل‌ الرسوخ‌، قاهره‌، 1322ق‌، چاپ‌ ديگر در بمبئى‌ بدون‌ تاريخ‌. 
3. در مذاهب‌ و اصول‌ و فقه‌ و عقايد: دفع‌ الشبهة التشبيه‌ و الرد على‌ المجسمة، دمشق‌، 1345ق‌. 
4. در وعظ و اخلاق‌ و رياضات‌: بستان‌ الواعظين‌ و رياض‌ السامعين‌، قاهره‌، 1934م‌، چاپ‌ ديگر در 1963م‌؛ تلبيس‌ ابليس‌ يا الناموس‌ فى‌ تلبيس‌ ابليس‌، دهلى‌، 1323، چاپهاي‌ ديگر در قاهره‌، 1340، 1347 و 1368ق‌ (شرح‌ آن‌ گذشت‌)؛ روح‌ الارواح‌، قاهره‌، 1309ق‌؛ رؤوس‌ القوارير، قاهره‌، 1914م‌؛ صيد الخاطر، دمشق‌، 1960م‌، چاپ‌ ديگر بدون‌ تاريخ‌؛ عجيب‌ الخطب‌، تهران‌، 1274ق‌؛ لفتة الكبدالى‌ [فى‌] نصيحة الولد، مطبعة المنار، 1931م‌؛ ياقوتة المواعظ و الموعظة، قاهره‌، 1309ق‌، چاپ‌ ديگر 1322ق‌. 
5. در طب‌: تنبيه‌ النائم‌ الغمر على‌ حفظ مواسم‌ عمر، مطبعة الجوائب‌، 1885م‌؛ الطب‌ الروحانى‌، دمشق‌، 1348ق‌. 
6. در شعر و لغت‌: تقويم‌ اللسان‌ (در 1385ق‌ آماده‌ طبع‌ بوده‌ است‌). 
7. در تاريخ‌، جغرافيا، سير و حكايات‌: اخبار الظراف‌ و المتماجنين‌، دمشق‌، 1347ق‌؛ اخبار النساء، قاهره‌، چاپ‌ ديگر بيروت‌ (منسوب‌ به‌ ابن‌ قيم‌ الجوزية)؛ الاذكياء، مصر، 1277ق‌ و چاپهاي‌ ديگر 1304، 1306ق‌ و ...؛ تلقيح‌ فهوم‌ اهل‌ الاثر، چاپ‌ ناقص‌ در ليدن‌، 1892م‌، چاپ‌ كامل‌ در دهلى‌، 1869م‌، چاپ‌ ديگر 1927م‌؛ الحمقى‌ و المغفلين‌، دمشق‌، 1357ق‌، چاپ‌ ديگر با نام‌ اخبار الحمقى‌ و المغفلين‌، به‌ كوشش‌ عثمان‌ خليل‌، مصر، 1928م‌؛ الذهب‌ المسبوك‌ فى‌ سير الملوك‌، بيروت‌، 1885م‌؛ ذم‌ الهوي‌، قاهره‌، 1962م‌؛ صفوة الصفوة، حيدرآباد دكن‌، 1936-1937م‌، چاپ‌ ديگر با نام‌ صفة الصفوة، بيروت‌، 1406ق‌/1986م‌؛ مناقب‌ احمد بن‌ حنبل‌، قاهره‌، 1349ق‌؛ مناقب‌ بغداد، بغداد، 1342ق‌؛ مناقب‌ الحسن‌ البصري‌، قاهره‌، 1931م‌؛ مناقب‌ عمر بن‌ الخطاب‌ يا تاريخ‌ عمر بن‌ الخطاب‌، قاهره‌، 1347ق‌؛ مناقب‌ عمر بن‌ عبدالعزيز يا سيرة عمر بن‌ عبدالعزيز، قاهره‌، 1331ق‌، مختصر آن‌ به‌ نام‌ مختصر مناقب‌ عمر بن‌ عبدالعزيز، لايپزيگ‌، 1899م‌، و چاپ‌ ديگر آن‌ قاهره‌، 1331ق‌؛ ملتقط الحكايات‌، قاهره‌، 1309ق‌؛ المنتظم‌، حيدرآباد دكن‌، 1938-1940م‌ (شرح‌ آن‌ گذشت‌)؛ مولد النبى‌ (ص‌)، بارها به‌ چاپ‌ رسيده‌ است‌؛ الوفا فى‌ فضائل‌ المصطفى‌(ص‌)، به‌ كوشش‌ بروكلمان‌. 
آثار خطى‌: علوچى‌ از 384 اثر ابن‌ جوزي‌ 139 كتاب‌ را به‌ عنوان‌ خطى‌ معرفى‌ كرده‌ (ص‌ 206-211) و نام‌ كتابخانه‌هايى‌ را كه‌ اين‌ نسخه‌ها در آنها نگهداري‌ مى‌شود، آورده‌ و آنها را در موضوعات‌ مختلف‌ بدين‌ شرح‌ طبقه‌بندي‌ كرده‌ است‌: قرآن‌ و علوم‌ قرآنى‌، 10 اثر؛ حديث‌، رجال‌ حديث‌ و علوم‌ آن‌، 14 اثر؛ مذهب‌، اصول‌، فقه‌ و عقايد، 12 اثر؛ وعظ، اخلاق‌ و رياضات‌، 72 اثر؛ طب‌، 3 اثر؛ شعر و لغت‌، 2 اثر؛ تراجم‌ عام‌، 9 اثر؛ تراجم‌ خاص‌، 9 اثر؛ حكايات‌ و قصص‌، 5 اثر؛ تاريخ‌ يك‌ اثر؛ جغرافيا، 2 اثر (ص‌ 63 -203، 222- 239). 
مآخذ: ابراهيم‌، ناجيه‌ عبدالله‌، مقدمه‌ بر المصباح‌ المضى‌´ (نك: ابن‌ جوزي‌ در همين‌ مآخذ)؛ ابن‌ اثير، الكامل‌؛ ابن‌ تغري‌ بردي‌، النجوم‌؛ ابن‌ جبير، محمد، رحلة، بيروت‌، 1384ق‌/1964م‌؛ ابن‌ جزري‌، محمد، غاية النهاية، به‌ كوشش‌ برگشترسر، قاهره‌، 1351ق‌/1964م‌؛ ابن‌ جوزي‌، عبدالرحمان‌، آفة اصحاب‌ الحديث‌، به‌ كوشش‌ سيد على‌ ميلانى‌ حسينى‌، تهران‌، مكتبة نينوي‌ الحديثة؛ همو، تلبيس‌ ابليس‌، بيروت‌، 1368ق‌؛ همو، صفة الصفوة، به‌ كوشش‌ محمود فاخوري‌، بيروت‌، 1406ق‌/ 1986م‌؛ همو، صيد الخاطر، بيروت‌، 1407ق‌/1987م‌؛ همو، القصاص‌ و المذكرين‌، به‌ كوشش‌ ابوهاجر محمد سعيد بن‌ بسيونى‌ زغلول‌، بيروت‌، 1406ق‌/ 1986م‌؛ همو، مشيخة ابن‌ الجوزي‌، به‌ كوشش‌ محمد محفوظ، بيروت‌، 1400ق‌/1980م‌؛ همو، المصباح‌ المضى‌ہ، به‌ كوشش‌ ناجيه‌ عبدالله‌ ابراهيم‌، بغداد، 1396ق‌/1976م‌؛ همو، المنتظم‌، بيروت‌، 1357- 1359ق‌؛ ابن‌ جوزي‌، يوسف‌، تذكرة الخواص‌، بيروت‌، 1401ق‌/1981م‌؛ همو، مرآة الزمان‌، حيدرآباد دكن‌، 1371ق‌/1952م‌؛ ابن‌ خلكان‌، وفيات‌؛ ابن‌ رجب‌، عبدالرحمان‌، ذيل‌ طبقات‌ الحنابلة، قاهره‌، 1372ق‌/1953م‌؛ ابن‌ عماد، عبدالحى‌، شذرات‌ الذهب‌، قاهره‌، 1350ق‌؛ ابن‌ فرات‌، محمد، تاريخ‌، بصره‌، 1389ق‌/1969م‌؛ ابن‌ قفطى‌، على‌، تاريخ‌ الحكماء، به‌ كوشش‌ ليپرت‌، لايپزيگ‌، 1903م‌؛ ابن‌ كثير، البداية؛ ابوشامه‌، عبدالرحمان‌، تراجم‌ رجال‌ القرنين‌، به‌ كوشش‌ محمد زاهد كوثري‌، قاهره‌، 1366ق‌/1947م‌؛ ابوغده‌، عبدالفتاح‌، حاشية الرفع‌ و التكميل‌ فى‌ الجرح‌ و التعديل‌ محمد عبدالحى‌ لكنوي‌، بيروت‌، 1407ق‌؛ اثري‌، محمد بهجت‌، حاشيه‌ بر خريدة القصر و جريدة العصر (نك: عمادالدين‌ كاتب‌ در همين‌ مآخذ)؛ بستانى‌ ف‌؛ حاجى‌ خليفه‌، كشف‌؛ حالى‌، الطاف‌ حسين‌، حيات‌ سعدي‌، ترجمة نصرالله‌ سروش‌، تهران‌، 1316ش‌؛ حتى‌، فيليپ‌ خليل‌، تاريخ‌ عرب‌، ترجمة ابوالقاسم‌ پاينده‌، تهران‌، 1366ش‌؛ خوانساري‌، محمدباقر، روضات‌ الجنات‌، به‌ كوشش‌ اسدالله‌ اسماعيليان‌، قم‌، 1392ش‌؛ دارالكتب‌، فهرست‌؛ دولتشاه‌ سمرقندي‌، تذكرة الشعراء، به‌ كوشش‌ محمد رمضانى‌، تهران‌، 1338ش‌؛ ذهبى‌، محمد، تذكرة الحفاظ، حيدرآباد دكن‌، 1390ق‌/1970م‌؛ همو، دول‌ الاسلام‌، حيدرآباد دكن‌، 1365ق‌؛ همو، سير اعلام‌ النبلاء، به‌ كوشش‌ شعيب‌ ارنؤوط و محمد نعيم‌ عرقسوسى‌، بيروت‌، 1405ق‌/1985م‌؛ همو، العبر، بيروت‌، 1405ق‌/1985م‌؛ همو، المختصر المحتاج‌ اليه‌ من‌ تاريخ‌ ابن‌ دبيثى‌، بيروت‌، 1405ق‌/1985م‌؛ رازي‌، امين‌ احمد، هفت‌ اقليم‌، به‌ كوشش‌ جواد فاضل‌، تهران‌، سخاوي‌، محمد، الاعلان‌ بالتوبيخ‌ لمن‌ ذم‌ التاريخ‌، به‌ كوشش‌ روزنتال‌، بغداد، 1382ق‌/1963م‌؛ سعدي‌، «بوستان‌»، «گلستان‌»، كليات‌، به‌ كوشش‌ محمدعلى‌ فروغى‌، تهران‌، 1365ش‌؛ سيوطى‌، بغية الوعاة، قاهره‌، 1908م‌؛ همو، طبقات‌ الحفاظ، بيروت‌، 1403ق‌/ 1983م‌؛ همو، طبقات‌ المفسرين‌، بيروت‌، دارالكتب‌ العلمية؛ همو، اللا¸لى‌ المصنوعة، بيروت‌، 1403ق‌/1983م‌؛ شريف‌ رضى‌، ديوان‌، بيروت‌، 1310ق‌؛ عبدالمنعم‌، شاكر محمود، مقدمه‌ بر العسجد المسبوك‌ (نك: غسانى‌ در همين‌ مآخذ)؛ عبدالواحد، مصطفى‌، مقدمه‌ بر ذم‌ الهوي‌ عبدالرحمان‌ بن‌ جوزي‌، قاهره‌، 1381ق‌/ 1962م‌؛ علوچى‌، عبدالحميد، مؤلفات‌ ابن‌ الجوزي‌، بغداد، 1385ق‌/ 1965م‌؛ عليمى‌، عبدالرحمان‌، المنهج‌ الاحمد، به‌ كوشش‌ محمد محيى‌الدين‌ عبدالحميد، بيروت‌، 1404ق‌/ 1984م‌؛ عمادالدين‌ كاتب‌، محمد، خريدة القصر و جريدة العصر، به‌ كوشش‌ محمد بهجت‌ اثري‌، بغداد، منشورات‌ وزارة الاعلام‌؛ غسانى‌، ملك‌ اشرف‌، العسجد المسبوك‌، به‌ كوشش‌ شاكر محمود عبدالمنعم‌، بيروت‌/بغداد، 1395ق‌/ 1975م‌؛ فاخوري‌، محمود، مقدمه‌ بر صفة الصفوة (نك: ابن‌ جوزي‌، عبدالرحمان‌ در همين‌ مآخذ)؛ قرآن‌ كريم‌؛ كسائى‌، نورالله‌، مدارس‌ نظاميه‌ و تأثيرات‌ علمى‌ و اجتماعى‌ آن‌، تهران‌، 1358ش‌؛ محفوظ، محمد، مقدمه‌ بر مشيخة (نك: ابن‌ جوزي‌، عبدالرحمان‌ در همين‌ مأخذ)؛ نفيسى‌، سعيد، «مدرسة نظامية بغداد»، مهر، تهران‌، 1317ش‌، س‌ 2، شم 2؛ يافعى‌، عبدالله‌، مرآة الجنان‌، 1390ق‌/ 1970م‌؛

منبع : http://www.cgie.org.ir/shavad.asp?id=130&avaid=1048


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۴۱:۴۵ ] [ مشاوره مديريت ]

تاريخ سخنوري

ابن جوزي ، ابوالفرج (۷)

در باب‌ كثرت‌ آثار وي‌ گفته‌اند: اگر شمار جزواتى‌ را كه‌ نوشته‌ است‌ بر روزهاي‌ زندگانى‌ وي‌ تقسيم‌ كنند، معلوم‌ مى‌شود كه‌ وي‌ در هر روز 9 جزوه‌ كتابت‌ كرده‌ است‌ (ابن‌ خلكان‌، 3/141؛ قس‌: ذهبى‌، سير، 21/377) و از اين‌ جهت‌ وي‌ را با ابوجعفر محمد بن‌ جرير طبري‌ كه‌ گفته‌ شده‌ روزي‌ 40 صفحه‌ كتابت‌ مى‌كرده‌ است‌، مى‌توان‌ مقايسه‌ كرد. همچنين‌ نوشته‌اند كه‌ ابن‌ جوزي‌ تراشة قلمهايى‌ را كه‌ با آنها احاديث‌ پيامبر اكرم‌ را مى‌نوشته‌، گرد آورده‌ بود. هنگام‌ مرگ‌ وصيت‌ كرد كه‌ آب‌ غسل‌ او را با آنها گرم‌ كنند، چنين‌ كردند. اين‌ تراشه‌ها بيش‌ از مقدار مورد نياز بود (ابن‌ خلكان‌، همانجا). 
برخى‌ از محققان‌ از بسياري‌ آثار ابن‌ جوزي‌ با ناباوري‌ اظهار شگفتى‌ كرده‌اند، اما با توجه‌ به‌ اينكه‌ وي‌ حدود 90 سال‌ زندگى‌ كرده‌ و هرگز وقت‌ خود را ضايع‌ نمى‌كرده‌ است‌، جاي‌ شگفتى‌ نيست‌. خود در اغتنام‌ فرصت‌ گفته‌ است‌: گروه‌ كثيري‌، همان‌ گونه‌ كه‌ مردم‌ عادت‌ دارند، با من‌ ديدار مى‌كنند. از آنجا كه‌ وقت‌ را گرانبهاترين‌ چيزها مى‌دانم‌، اين‌ ديدارها را خوش‌ نمى‌دارم‌، اما اگر از اين‌ كار خودداري‌ كنم‌، ارتباطات‌ مألوف‌ مى‌گسلد و اگر به‌ اين‌ ديدارها ادامه‌ دهم‌، وقت‌ ضايع‌ مى‌شود. پس‌ تا آنجا كه‌ مى‌توانم‌ از ديدار سرباز مى‌زنم‌ و اگر ناگزير ديداري‌ پيش‌ آيد، كم‌ سخن‌ مى‌گويم‌ تا زمان‌ ديدار كوتاه‌ شود. افزون‌ بر اين‌، كارهايى‌ براي‌ هنگام‌ ملاقات‌، از پيش‌ آماده‌ مى‌كنم‌ تا آن‌ زمان‌ بيهوده‌ سپري‌ نشود. پس‌ قطعه‌ قطعه‌ كردن‌ كاغذ، تراشيدن‌ قلم‌، دسته‌ كردن‌ دفترها و كارهايى‌ مانند اينها را كه‌ نياز به‌ انديشيدن‌ و حضور ذهن‌ ندارد - و به‌ هر حال‌ بايد وقتى‌ نيز صرف‌ آنها شود - براي‌ اين‌ اوقات‌ مى‌نهم‌ ( صيد الخاطر، 306-307). 
با عنايت‌ به‌ آنچه‌ ابن‌ جوزي‌ خود در باب‌ شمار تأليفات‌ خويش‌ (2هزار اثر) بيان‌ كرده‌ است‌ و با توجه‌ به‌ شمار تأليفات‌ بازمانده‌ از وي‌ (حدود 384 اثر)، همانطور كه‌ از منابع‌ برمى‌آيد، بايد پذيرفت‌ كه‌ بسياري‌ از آثار وي‌ بر اثر سوانح‌ طبيعى‌، جنگها و آتش‌سوزيها از ميان‌ رفته‌ است‌ (نك: ابن‌ جوزي‌، عبدالرحمان‌، المنتظم‌، 10/190؛ ابن‌ جوزي‌، يوسف‌، مرآة، 8(1)/232؛ عليمى‌، 1/80). 
نقد آثار: به‌ رغم‌ بلندي‌ مقام‌ ابن‌ جوزي‌ در تأليف‌، وي‌ از طعن‌ و خرده‌گيري‌ علما بركنار نمانده‌ است‌. شايد سبب‌ اصلى‌ آن‌ غرور و خودپسندي‌ او بوده‌ باشد. علاوه‌ بر اين‌ بدگويى‌ بسيار او از علماي‌ ديگر مذاهب‌ و گاه‌ هم‌ مذهبان‌ خود (ابن‌ اثير، 12/171؛ ابن‌ كثير، 13/32) سبب‌ برخى‌ خرده‌گيريها نسبت‌ به‌ وي‌ شده‌ است‌. به‌ هر حال‌ در كارهاي‌ او اغلاط بسيار ديده‌ مى‌شود كه‌ منشأ آنها را مى‌توان‌ كثرت‌ تأليف‌، بازبينى‌ نكردن‌ آنها پس‌ از تصنيف‌ و ميل‌ وي‌ به‌ تأويل‌ در بعضى‌ مسائل‌ دانست‌، خاصه‌ آنكه‌ در حل‌ شبهات‌ متكلمان‌ و بيان‌ فساد آراي‌ آنان‌ تبحري‌ نداشته‌ است‌ (نك: ابن‌ رجب‌، 1/414). 
دانشمندان‌ در ارزيابى‌ آثار ابن‌ جوزي‌ نظرات‌ گوناگونى‌ اظهار كرده‌اند: ابن‌ تيميه‌ در اجوبة المصرية مى‌گويد: او در حديث‌، وعظ و مباحث‌ مربوط به‌ آنها مصنفاتى‌ دارد كه‌ كسى‌ چون‌ او تصنيف‌ نكرده‌ است‌. از بهترين‌ تصانيف‌ او كتابهايى‌ است‌ كه‌ در اخبار پيشينيان‌ گرد آورده‌، از آن‌ جمله‌ است‌ كتابهاي‌ مناقب‌ او. او مردي‌ ثقه‌ است‌، از تأليفات‌ ديگران‌ آگاهى‌ بسيار دارد و در حسن‌ ترتيب‌ و تبويب‌ و جمع‌ و نگارش‌ تواناست‌. در اين‌ زمينه‌ها برخلاف‌ بسياري‌ از مؤلفان‌ كه‌ راست‌ را از دروغ‌ باز نمى‌شناسند، ابن‌ جوزي‌ در بازشناختن‌ درست‌ از نادرست‌ بى‌نظير است‌ (ابن‌ رجب‌، 1/415-416). اما در برابر اين‌ سخن‌ گفته‌اند كه‌ وي‌ ابوالوفاء بن‌ عقيل‌ را بسيار بزرگ‌ مى‌داشته‌ و با آنكه‌ نظر او را در برخى‌ از مسائل‌ رد مى‌كرده‌، سخت‌ پيرو او بوده‌ و آنچه‌ از او مى‌يافته‌، نقل‌ مى‌كرده‌ است‌ و از آنجا كه‌ ابن‌ عقيل‌ با همة تبحرش‌ در كلام‌، در حديث‌ و آثار آگاهى‌ تام‌ نداشته‌، سخنانش‌ در اين‌ ابواب‌ پريشان‌ و ناهماهنگ‌ بوده‌ و اين‌ ناهماهنگى‌ و پريشانى‌ در سخنان‌ ابن‌ جوزي‌ نيز راه‌ يافته‌ است‌ (ابن‌ عماد، 4/331). 
ذهبى‌ از قول‌ موفق‌ عبداللطيف‌ مى‌نويسد: «در تصانيف‌ ابن‌ جوزي‌ اغلاط بسيار ديده‌ مى‌شود، زيرا او پس‌ از اتمام‌ كتاب‌ به‌ تنقيح‌ آن‌ نمى‌پرداخته‌ است‌». آنگاه‌ با تأييد اين‌ سخن‌ مى‌افزايد: به‌ سبب‌ ترك‌ مراجعه‌ به‌ كتاب‌، سخنان‌ بى‌اساس‌ در آثارش‌ مشاهده‌ مى‌شود و آن‌ قدر تأليف‌ كرده‌ است‌ كه‌ اگر عمري‌ دوباره‌ بيابد، نمى‌تواند آنها را اصلاح‌ و بازنويسى‌ كند ( سير، 21/378). ابن‌ رجب‌ هم‌ مى‌گويد: ابن‌ جوزي‌ به‌ محض‌ آنكه‌ كتابى‌ را به‌ پايان‌ مى‌برد، بى‌آنكه‌ به‌ تنقيح‌ آن‌ بپردازد، به‌ تأليف‌ كتابى‌ ديگر مى‌پرداخت‌ و گاه‌ در يك‌ زمان‌ به‌ تأليف‌ چندين‌ كتاب‌ مشغول‌ بود و اگر جز اين‌ بود، اينهمه‌ آثار متعدد گرد نمى‌آمد (1/414). همچنين‌ ابن‌ فرات‌ مى‌نويسد: صاحب‌ المعجم‌ كه‌ كتاب‌ زادالمسير ابن‌ جوزي‌ را بارها نزد او خوانده‌ بوده‌ است‌، به‌ وجود اغلاط بسياري‌ در كتابهاي‌ او اشاره‌ مى‌كند (4(2)/211). 
تأليفات‌ او را در رشته‌هاي‌ گوناگون‌ علمى‌ بايد اختصار آثار ديگران‌ به‌ حساب‌ آورد. او بى‌آنكه‌ دانشى‌ را نزد استادي‌ فرا گرفته‌ و در آن‌ صاحب‌ نظر شده‌ باشد، از كتابها نقل‌ مى‌كرد و از اين‌ روست‌ كه‌ از او نقل‌ شده‌ كه‌ گفته‌ است‌: «من‌ گرد آورنده‌ام‌ نه‌ مصنف‌» (ابن‌ رجب‌، 1/414). 
در حديث‌: ابن‌ جوزي‌ خود در باب‌ احاطه‌اش‌ بر احاديث‌ نوشته‌ است‌: «از آنجا كه‌ بيشترين‌ اشتغال‌ من‌ حديث‌ و علوم‌ مربوط به‌ آن‌ بوده‌، تقريباً مى‌توانم‌ دربارة هر حديثى‌ كه‌ بر من‌ عرضه‌ مى‌شود، بگويم‌ كه‌ صحيح‌ است‌، حسن‌ است‌، يا محال‌ ( القصاص‌، 118). اين‌ سخن‌ كاملاً با آنچه‌ علماي‌ حديث‌ چون‌ ذهبى‌ ( سير، 21/382) و سيوطى‌ ( طبقات‌ الحفاظ، 480؛ همو، اللا¸لى‌، جم) آورده‌اند، مغايرت‌ دارد. 
سيوطى‌ به‌ نقل‌ از ذهبى‌ دربارة او مى‌نويسد: ابن‌ جوزي‌ نزد ما از نظر فن‌ حديث‌ حافظ به‌ شمار نمى‌آيد، ولى‌ مى‌توان‌ او را به‌ اعتبار كثرت‌ اطلاع‌ بر حديث‌ و گردآوري‌ آن‌ حافظ خواند ( طبقات‌ الحفاظ، همانجا). وي‌ در تفسير، وعظ و تاريخ‌ مبرز، در فقه‌ حنبلى‌ متوسط و در متون‌ حديث‌ داراي‌ اطلاعى‌ كامل‌ بود، اما در شناخت‌ صحيح‌ و سقيم‌ احاديث‌ ذوق‌ محدثان‌ و نقادي‌ حافظان‌ مبرز را نداشت‌ (همو، طبقات‌ المفسرين‌، 51). همو در مقدمة كتاب‌ اللا¸لى‌ المصنوعة كه‌ در رد كتاب‌ الموضوعات‌ ابن‌ جوزي‌ تأليف‌ كرده‌، نوشته‌ است‌: وي‌ در اين‌ كتاب‌ نه‌ تنها بسياري‌ از احاديث‌ ضعيف‌، بلكه‌ صحيح‌ و حسن‌ را به‌ عنوان‌ احاديث‌ موضوعه‌ آورده‌ است‌. البته‌ امامان‌ و حافظان‌ حديث‌ از آن‌ جمله‌ ابن‌ صلاح‌ و پيروان‌ او متذكر اين‌ مطلب‌ شده‌اند، ولى‌ من‌ نيز بر آن‌ شده‌ام‌ كه‌ اين‌ كتاب‌ او را مختصر و نقد كنم‌ و اغلاط آن‌ را مشخص‌ سازم‌ (1/2؛ نيز نك: ابوغده‌، 191- 195). 
برخى‌ قراين‌ نيز نشان‌ مى‌دهد كه‌ ابن‌ جوزي‌ از تاريخ‌ عمومى‌ و اوضاع‌ و احوال‌ جهان‌ در روزگار خود اطلاع‌ چندانى‌ نداشته‌ است‌، مثلاً در صيد الخاطر (ص‌ 530) آورده‌ است‌: پس‌ از آنكه‌ قيصر (در نخستين‌ فتوحات‌ اسلام‌) هلاك‌ شد، ديگر قيصري‌ به‌ قدرت‌ نرسيد. 
در شعر: عمادالدين‌ كاتب‌ با نقل‌ 5 نمونه‌ از اشعار ابن‌ جوزي‌ در قوافى‌ مختلف‌ دربارة او مى‌نويسد: وي‌ داراي‌ عباراتى‌ مصنوع‌ و اشاراتى‌ بديع‌ و دلنشين‌ است‌ و علاقة بسيار به‌ تجنيس‌ دارد (3(1)/260- 265). برخى‌ از محققان‌ نوشته‌اند كه‌ مجموعة اشعار او به‌ 10 مجلد مى‌رسد (ابوشامه‌، 24). ابن‌ رجب‌ اشعار او را به‌ زيبايى‌ مى‌ستايد و سپس‌ افزون‌ بر اشعاري‌ كه‌ ابوشامه‌ آورده‌، ابياتى‌ از او نقل‌ مى‌كند (1/423-424). ابن‌ جوزي‌ خود در المنتظم‌ قصيده‌اي‌ را كه‌ در مدح‌ خليفه‌ المستضى‌´، مشتمل‌ بر 25 مصراع‌ با قافية «ان‌» سروده‌، نقل‌ كرده‌ است‌ (10/263-264). 
3 كتاب‌ در شعر به‌ ابن‌ جوزي‌ نسبت‌ داده‌ شده‌ است‌: احكام‌ الاشعار باحكام‌ الاشعار، ما قتله‌ من‌ الاشعار و المختار من‌ الاشعار (علوچى‌، 234). 
فهرست‌ آثار: مقام‌ علمى‌ و كثرت‌ تأليفات‌ و خدمت‌ بزرگى‌ كه‌ ابن‌ جوزي‌ به‌ ميراث‌ فرهنگ‌ اسلامى‌ كرده‌، جمعى‌ از محققان‌ را بر آن‌ داشته‌ است‌ كه‌ به‌ بحث‌ و استقصاي‌ آثار او بپردازند و ابهامات‌ و اشتباهات‌ موجود در اين‌ زمينه‌ را مرتفع‌ سازند، خاصه‌ آنكه‌ هنوز بسياري‌ از نسخ‌ خطى‌ آثار ابن‌ جوزي‌ در كتابخانه‌هاي‌ شرق‌ و غرب‌ عالم‌ پراكنده‌ است‌ و برخى‌ از آنها نيز همچنان‌ ناشناخته‌ مانده‌ است‌.
ابن‌ جوزي‌ خود نخستين‌ كسى‌ است‌ كه‌ آثار خويش‌ را فهرست‌ كرده‌ است‌ (ابن‌ رجب‌، 1/416). ابن‌ رجب‌ پيش‌ از ذكر آثار ابن‌ جوزي‌ مى‌نويسد كه‌ ابن‌ قطيعى‌ فهرست‌ ابن‌ جوزي‌ را از آثار خويش‌ به‌ خط خود او ديده‌ و احتمالاً نام‌ كتابهايى‌ ديگر از او را نيز بدان‌ افزوده‌ است‌ (همانجا). 
از فهرستهاي‌ متقدمان‌ كه‌ بگذريم‌، سيد عبدالحميد علوچى‌ كتابى‌ با عنوان‌ مؤلفات‌ ابن‌ جوزي‌ نوشته‌ و در آن‌ به‌ شمارش‌ و طبقه‌بندي‌ آثار او پرداخته‌ است‌. وي‌ در اين‌ كتاب‌، آثار چاپى‌، خطى‌ و مفقود ابن‌ جوزي‌ را بر اساس‌ منابع‌ بسيار و فهرستهاي‌ متعدد كتب‌ خطى‌ (به‌ زبان‌ عربى‌ و زبانهاي‌ ديگر، موجود در كتابخانه‌هاي‌ مختلف‌ سراسر جهان‌) معرفى‌ كرده‌ است‌ (ابن‌ كتاب‌ در بغداد (1385ق‌/1965م‌) به‌ چاپ‌ رسيده‌ است‌. سيد محمدباقر بر اين‌ كتاب‌ استدراكى‌ نوشته‌ كه‌ در مجلة المورد (ص‌ 181-190) چاپ‌ شده‌ است‌. در اين‌ استدراك‌ نام‌ 11 تأليف‌ كه‌ در كتاب‌ علوچى‌ نيامده‌، ذكر شده‌ و بر اساس‌ فهرستهاي‌ متعددي‌ كه‌ در اختيار علوچى‌ نبوده‌، عناوين‌ برخى‌ از آثار نيز تصحيح‌ شده‌ است‌. علاوه‌ بر اين‌، سيدمحمد باقر، اطلاعات‌ بسياري‌ دربارة كتابخانه‌هايى‌ كه‌ آثار ابن‌ جوزي‌ در آنها نگهداري‌ مى‌شود، به‌ دست‌ داده‌ و در پايان‌ نام‌ كتابهاي‌ خطى‌ ابن‌ جوزي‌ را كه‌ پس‌ از نشر كتاب‌ علوچى‌ به‌ چاپ‌ رسيده‌، آورده‌ است‌ (ابراهيم‌، 27- 28). به‌ گفتة محمد بهجت‌ اثري‌ در حاشية كتاب‌ خريدة القصر عمادالدين‌ كاتب‌، هلال‌ ناجى‌ نيز در مجلة المورد مستدركاتى‌ بر كتاب‌ علوچى‌ افزوده‌ است‌ (3(1)/261). 
ناجيه‌ عبدالله‌ ابراهيم‌ در مورد آثار ابن‌ جوزي‌ تحقيقات‌ تازه‌اي‌ دارد. وي‌ نكاتى‌ را كه‌ از قلم‌ علوچى‌ و سيدمحمد باقر افتاده‌، به‌ ويژه‌ كتابهايى‌ را كه‌ خود بدانها دست‌ يافته‌، به‌ عنوان‌ المستدرك‌ على‌ مصنفات‌ ابن‌ جوزي‌ آماده‌ انتشار كرده‌ است‌ (ابراهيم‌، 29). علوچى‌ آثار ابن‌ جوزي‌ را بر حسب‌ موضوعات‌ به‌ شرح‌ زير طبقه‌بندي‌ مى‌كند: الف‌ - 27 كتاب‌ در قرآن‌ و علوم‌ قرآنى‌؛ ب‌ - 42 كتاب‌ در حديث‌، رجال‌ و علوم‌ حديث‌؛ ج‌ - 54 كتاب‌ در مذاهب‌، اصول‌، فقه‌ و عقايد؛ د - 143 كتاب‌ در وعظ، اخلاق‌ و رياضات‌ كه‌ بيشترين‌ تأليفات‌ او در اين‌ زمينه‌هاست‌؛ ه - 10 كتاب‌ در طب‌؛ و - 16 كتاب‌ در شعر و لغت‌؛ ز - 92 كتاب‌ در تاريخ‌، جغرافيا، سير و حكايات‌ كه‌ مجموع‌ آنها 384 كتاب‌ مى‌شود (ص‌ 222-236). 
از ميان‌ آثار بازماندة ابن‌ جوزي‌ كه‌ نام‌ آنها پس‌ از اين‌ خواهد آمد، المنتظم‌ و تلبيس‌ ابليس‌ داراي‌ اهميتى‌ خاص‌ است‌ كه‌ در اينجا به‌ بررسى‌ آنها مى‌پردازيم‌: 
1. المنتظم‌ فى‌ تاريخ‌ الملوك‌ و الامم‌: اين‌ كتاب‌ مهم‌ترين‌ اثر ابن‌ جوزي‌ در تاريخ‌ است‌. در اين‌ كتاب‌ مؤلف‌ پس‌ از خطبه‌ كه‌ با عبارت‌ «الحمدلله‌ الذي‌ سبق‌ الازمان‌ و ابتدعها و الالوان‌ واخترعها...» شروع‌ مى‌شود، به‌ اقامة دليل‌ بر وجود خداي‌ تعالى‌ و سپس‌ ذكر نخستين‌ مخلوقات‌ مى‌پردازد و تاريخ‌ عالم‌ را از آغاز تا دوران‌ حضرت‌ رسول‌ و از آن‌ زمان‌ تا 574ق‌/1178م‌ (خلافت‌ المستضى‌´، 566 - 575ق‌/1171- 1179م‌) مى‌آورد. وي‌ حوادث‌ تاريخى‌ قبل‌ از هجرت‌ را بر حسب‌ ابواب‌ و بعد از آن‌ را به‌ ترتيب‌ سنوات‌ ذكر مى‌كند (دارالكتب‌، 8/255). در تاريخ‌ هر سال‌ نخست‌ اخبار مهم‌ و حوادثى‌ را كه‌ از نظر وي‌ جالب‌ يا شگفت‌انگيز بوده‌ است‌، مى‌آورد. سپس‌ به‌ وفيات‌ بزرگان‌ مى‌پردازد و در اين‌ بخش‌ نام‌ آنان‌ را كه‌ گاه‌ همراه‌ شرح‌ مختصري‌ از احوال‌ و آثارشان‌ است‌، به‌ ترتيب‌ الفبايى‌ ذكر مى‌كند. 
حاجى‌ خليفه‌ پس‌ از معرفى‌ المنتظم‌ و اشاره‌ به‌ فوايد جنبى‌ آن‌ در علم‌ حديث‌ از قول‌ مولا على‌ بن‌ حنابى‌، مى‌افزايد، در اين‌ كتاب‌ مطالب‌ بى‌اساس‌ و اغلاط آشكار بسيار است‌ كه‌ من‌ به‌ برخى‌ از آنها در حاشية نسخه‌اي‌ كه‌ به‌ خط مؤلف‌ است‌، اشاره‌ كرده‌ام‌، آنگاه‌ مى‌افزايد كه‌ اين‌ كتاب‌ را شيخ‌ علاءالدين‌ على‌ بن‌ محمد مشهور به‌ مصنفك‌ در 870ق‌/ 1466م‌ در ادرنه‌ در يك‌ مجلد خلاصه‌ كرده‌ و آن‌ را مختصر المنتظم‌ و ملتقط الملتزم‌ ناميده‌ است‌ (ص‌ 1850-1851). بروكلمان‌ از اين‌ كتاب‌ با عنوان‌ المنتظم‌ فى‌ ملتقط الملتزم‌ سخن‌ گفته‌ است‌ I/915) S, كه‌ به‌ نظر مى‌رسد تصحيفى‌ از نام‌ مختصر مصنفك‌ باشد. وي‌ مى‌نويسد قسمت‌ اول‌ اين‌ كتاب‌ مأخوذ از طبري‌ است‌ كه‌ مطالب‌ بسياري‌ در وفيات‌ بدان‌ افزوده‌ شده‌ است‌ و قسمتهاي‌ اخير آن‌ مقتبس‌ از الكامل‌ ابن‌ اثير است‌، هر چند كه‌ ابن‌ جوزي‌ خود در المنتظم‌ ابن‌ اثير را مورد انتقاد قرار داده‌ است‌ (همانجا). در مقايسه‌اي‌ اجمالى‌ كه‌ ميان‌ مطالب‌ المنتظم‌ و تاريخ‌ طبري‌ و همچنين‌ الكامل‌ ابن‌ اثير به‌ عمل‌ آمد، معلوم‌ شد كه‌ نظر بروكلمان‌ در مورد قسمت‌ اول‌ صحيح‌ است‌، اما اقتباس‌ قسمتهاي‌ اخير المنتظم‌ از الكامل‌ ثابت‌ نشد. بنابراين‌ و با توجه‌ به‌ سخن‌ عبدالمنعم‌ در مقدمه‌ بر كتاب‌ العسجد المسبوك‌ِ غسانى‌ كه‌ مى‌نويسد: گروهى‌ از مؤلفان‌ پس‌ از ابن‌ جوزي‌ از جمله‌ ابن‌ اثير از المنتظم‌ سود جسته‌اند (ص‌ 111). مى‌توان‌ احتمال‌ داد كه‌ بروكلمان‌ تلخيص‌ مصنفك‌ را با المنتظم‌ اشتباه‌ كرده‌ و آن‌ را با تاريخ‌ طبري‌ و الكامل‌ ابن‌ اثير مقايسه‌ نموده‌ باشد. 
ابن‌ قفطى‌ در بحث‌ از علم‌ تاريخ‌ و كتب‌ تاريخى‌، المنتظم‌ ابن‌ جوزي‌ را به‌ مثابه‌ يكى‌ از تكمله‌هاي‌ متوالى‌ تاريخ‌ طبري‌ كه‌ هر يك‌ براي‌ كامل‌ كردن‌ كتابهاي‌ پيش‌ از خود تأليف‌ شده‌، به‌ شمار آمده‌ است‌ و مى‌گويد: ذكر حوادث‌ پس‌ از المنتظم‌ را ابن‌ قادسى‌ تا 616ق‌ ادامه‌ داده‌ و آن‌ را تكميل‌ كرده‌ است‌ (ص‌ 110-111). 
ابن‌ جوزي‌ در المنتظم‌ نظير آنچه‌ در روزنامه‌هاي‌ روزگار ما مى‌آيد، از حوادث‌ گوناگون‌ سخن‌ مى‌گويد: رويدادهاي‌ مهم‌ سياسى‌، توطئه‌ها، اخبار مربوط به‌ جنگها، اخبار فرهنگى‌ (برگزاري‌ مجالس‌ وعظ و خطابه‌ و مناظره‌، تأسيس‌ مدارس‌ و نام‌ مدرسان‌ و معيدان‌ آنها...)، منازعات‌ مذهبى‌ و كلامى‌، تاريخ‌ آغاز و پايان‌ بناها، قتلها، سرقتها، نيرنگها، آتش‌ سوزيها، رويدادهاي‌ شگفت‌انگيز، اخبار مربوط به‌ خليفه‌ (شكار، سياحت‌، بيماري‌...)، گزارش‌ برخى‌ نرخها در روزهاي‌ گرانى‌ و ارزانى‌، قحط و غلاها، شيوع‌ بيماريها، سوانح‌ طبيعى‌ (طغيان‌ رودها، بارانهاي‌ شديد، تگرگهاي‌ درشت‌...)، گزارش‌ گرم‌ترين‌ روز سال‌، اخبار مربوط به‌ افطاري‌ و مهمانيها به‌ مناسبتهاي‌ مختلف‌، گزارش‌ اعدامها (دزدان‌، قاتلان‌، بدمذهبها...) و ...، تا آنجا كه‌ اگر صحت‌ اين‌ گزارشها محقق‌ گردد، مى‌توان‌ اين‌ كتاب‌، به‌ ويژه‌ جلد نهم‌ و دهم‌ آن‌ را كه‌ مقارن‌ دوران‌ زندگى‌ مؤلف‌ است‌، آيينة تمام‌ نماي‌ روزگار او دانست‌ كه‌ از لحاظ مطالعات‌ علوم‌ انسانى‌ به‌ ويژه‌ علوم‌ اجتماعى‌ حائز اهميت‌ فراوان‌ است‌ (نك: مثلاً 10/203- 208). 
6 مجلد از اين‌ كتاب‌ (ج‌ 5 -10) مشتمل‌ بر حوادث‌ و وفيات‌ سالهاي‌ 257-574ق‌/871 - 1178م‌ با برخى‌ حواشى‌ و تصحيحات‌ در 1357- 1359ق‌ در حيدرآباد دكن‌ به‌ طبع‌ رسيده‌ و در 1360-1362ق‌ فهرست‌ اعلام‌ مجلدات‌ پنجم‌ تا نهم‌ آن‌ توسط سيدظهيرالدين‌ حسن‌ تهيه‌ گرديده‌ و به‌ پايان‌ هر مجلد افزوده‌ و منتشر شده‌ است‌. 
ابن‌ جوزي‌ خود كتاب‌ المنتظم‌ را كه‌ در 10 جلد بزرگ‌ تأليف‌ كرده‌ بود، در يك‌ مجلد كوچك‌ مختصر ساخت‌ و آن‌ را شذور العقود فى‌ تاريخ‌ العهود ناميد. سخاوي‌ اين‌ كتاب‌ را به‌ خط ابن‌ جوزي‌ ديده‌ است‌ (ص‌ 304). 
سبط ابن‌ جوزي‌ مى‌نويسد تاريخ‌ نيايم‌ يعنى‌ المنتظم‌ در 574ق‌ به‌ پايان‌ رسيد. او تاريخ‌ كوچكى‌ به‌ نام‌ درة الاكليل‌ دارد كه‌ ذيلى‌ بر المنتظم‌ و حاوي‌ حوادث‌ سالهاي‌ 575 -590ق‌ (سال‌ تبعيد او به‌ واسط) است‌ و در اين‌ كتاب‌ حوادث‌ به‌ طور كامل‌ استقصا نشده‌ است‌ (ابن‌ جوزي‌، يوسف‌، مرآة، 8(1)/353). كسانى‌ ديگر نيز بر المنتظم‌ ذيلهايى‌ نوشته‌اند: محمد بن‌ احمد بن‌ محمد قادسى‌ (د 694ق‌) ذيل‌ خود را كه‌ در چند مجلد است‌، الفاخر فى‌ ذكر حوادث‌ ايام‌ الامام‌ الناصر ناميده‌ است‌. امام‌ العز ابوبكر محفوظ بن‌ معتوق‌ بن‌ البزوري‌ نيز ذيلى‌ بر المنتظم‌ دارد (سخاوي‌، همانجا). 
2. تلبيس‌ ابليس‌: ابن‌ جوزي‌ در مقدمة كوتاه‌ اين‌ كتاب‌ مى‌نويسد: پس‌ از رحلت‌ حضرت‌ رسول‌(ص‌) و درگذشت‌ ياران‌ او... هواها بازگشت‌ و بدعتها آفريد... بيشتر مردم‌ به‌ گروههاي‌ گوناگون‌ گرويدند و ابليس‌ سربرآورد تا آنان‌ را بفريبد و باطل‌ را بيارايد و تفرقه‌ افكند و گمراهان‌ را گرد هم‌ آورد... از اين‌ رو من‌ بر آن‌ شدم‌ تا با تأليف‌ تلبيس‌ ابليس‌ مردم‌ را از نيرنگهاي‌ او بر حذر دارم‌ و دامهايش‌ را بنمايانم‌ (ص‌ 4). 
ابن‌ جوزي‌ اين‌ كتاب‌ را در 13 باب‌ تأليف‌ كرده‌ كه‌ برخى‌ از ابواب‌ آن‌ خود به‌ فصول‌ و بخشهاي‌ فرعى‌ تقسيم‌ شده‌ است‌. از آنجا كه‌ فصول‌ و بخشهاي‌ اين‌ كتاب‌ تا حدود زيادي‌ بيانگر عقايد و آراي‌ ابن‌ جوزي‌ است‌. اشاره‌ به‌ مباحث‌ اصلى‌ اين‌ ابواب‌ و فصول‌، به‌ شناخت‌ بيشتر شخصيت‌ او كمك‌ مى‌كند: 
باب‌ اول‌ - در امر به‌ پيروي‌ از سنت‌ و همراهى‌ با جماعت‌: در اين‌ باب‌ ابن‌ جوزي‌ با استناد به‌ روايات‌ عامه‌ لزوم‌ پيروي‌ از «سنت‌» را بر اساس‌ تلقى‌ اهل‌ تسنن‌ از «سنت‌» تبيين‌ مى‌كند و با اشاره‌ به‌ حديث‌ افتراق‌، «اهل‌ جماعت‌» را فرقة ناجيه‌ معرفى‌ مى‌كند (ص‌ 8). 
باب‌ دوم‌ - در نكوهش‌ بدعتها و بدعت‌گزاران‌: در اين‌ باب‌ ابن‌ جوزي‌ بدعت‌ گذاران‌ را به‌ 6 گروه‌ اصلى‌ و هر گروه‌ اصلى‌ را به‌ 12 گروه‌ فرعى‌ تقسيم‌ مى‌كند. گروههاي‌ اصلى‌ بدعت‌گذار از نظر وي‌ عبارتند از حروريه‌، قدريه‌، جهميه‌، مرجئه‌، رافضه‌ و جبريه‌ (ص‌ 19-23). وي‌ از گروههاي‌ فرعى‌ رافضه‌ به‌ دو گروه‌ شيعه‌ و اماميه‌ اشاره‌ و آنها را چنين‌ معرفى‌ مى‌كند: شيعه‌ معتقد است‌ كه‌ على‌(ع‌) وصى‌ پيامبر خداست‌ و ولى‌ امر بعد از اوست‌ و امت‌ كه‌ با جز او بيعت‌ كردند. كافر شدند. اماميه‌ معتقدند كه‌ ممكن‌ نيست‌ دنيا از وجود امامى‌ از فرزندان‌ حسين‌(ع‌) خالى‌ باشد. امام‌ را جبرئيل‌ تعليم‌ مى‌دهد و هر گاه‌ بميرد، كسى‌ چون‌ او جانشينش‌ مى‌شود (ص‌ 22). 
باب‌ سوم‌ - در تحذير از فتنه‌ها و نيرنگهاي‌ ابليس‌: در اين‌ باب‌ با استناد به‌ قرآن‌ كريم‌ و احاديث‌ به‌ بيان‌ فريبكاري‌ شيطان‌ مى‌پردازد و مى‌گويد: هر انسانى‌ را شيطانى‌ است‌ و شيطان‌ همانند خون‌ در آدمى‌ جريان‌ دارد و آنگاه‌ فصلى‌ به‌ ضرورت‌ پناه‌ بردن‌ به‌ خدا از شر شيطان‌ اختصاص‌ مى‌دهد. 
باب‌ چهارم‌ - در معنى‌ تلبيس‌ و غرور: به‌ نظر وي‌ تلبيس‌ نماياندن‌ باطل‌ به‌ صورت‌ حق‌ و غرور نوعى‌ نادانى‌ است‌ كه‌ نادرست‌ را درست‌ و زشت‌ را زيبا مى‌نماياند. 
باب‌ پنجم‌ - در ذكر فريبكاري‌ ابليس‌ در اعتقادات‌ و دينها: در اين‌ باب‌ به‌ بيان‌ بطلان‌ عقايد سوفسطائيان‌، دهريان‌، طبايعيان‌ (معتقدان‌ به‌ عناصر چهارگانه‌)، ثنويان‌، فلاسفه‌ و پيروان‌ آنان‌، معتقدان‌ به‌ هياكل‌ (كسانى‌ كه‌ اجرام‌ سماوي‌ را به‌ عنوان‌ جسم‌ روحانيان‌ علوي‌ مى‌پرستند)، بت‌پرستان‌، پرستندگان‌ آتش‌ و خورشيد و ماه‌، مردم‌ دوران‌ جاهليت‌، منكران‌ نبوت‌، يهوديان‌، نصاري‌، صابئان‌، مجوس‌، منجمان‌، منكران‌ رستاخيز و تناسخيان‌ مى‌پردازد. آنگاه‌ چگونگى‌ فريبكاري‌ شيطان‌ را در اعتقادات‌ امت‌ مسلمان‌ شرح‌ مى‌دهد و در اين‌ زمينه‌ از تقليد و اجتهاد و مسائل‌ مربوط به‌ آنها سخن‌ مى‌گويد و پس‌ از بحثى‌ راجع‌ به‌ كلام‌ و نكوهش‌ متكلمان‌ كيفيت‌ فريبكاري‌ ابليس‌ را بر خوارج‌، رافضيان‌، باطنيان‌ (اسماعيليه‌، سبعيه‌، بابكيه‌، محمره‌، قرامطه‌، خرميه‌، تعليميه‌) بيان‌ مى‌كند. 
باب‌ ششم‌ - در فريفتن‌ عالمان‌: در اين‌ باب‌ تلبيس‌ شيطان‌ بر قاريان‌، محدثان‌، فقيهان‌، اهل‌ جدل‌، واعظان‌ و گويندگان‌ قصص‌، لغويان‌ و اديبان‌، شاعران‌ و دانشمندان‌ مبرز شرح‌ داده‌ مى‌شود. 
باب‌ هفتم‌ - در فريفتن‌ فرمانروايان‌ و پادشاهان‌. 
باب‌ هشتم‌ - در فريبكاري‌ در عبادات‌: در اين‌ باب‌ چگونگى‌ فريفته‌ شدن‌ عابدان‌ در تطهير، وضو، اذان‌، نماز، قرائت‌ قرآن‌، روزه‌، حج‌، جهاد، امر به‌ معروف‌ و نهى‌ از منكر بيان‌ مى‌شود. 
باب‌ نهم‌ - در فريفتن‌ زاهدان‌ و عابدان‌: وي‌ در اين‌ باب‌ ترك‌ دنيا، سرزنش‌ علما، روي‌ گردانى‌ از آموختن‌ علم‌، ترك‌ مباحات‌، پشمينه‌ پوشى‌، حب‌ جاه‌، ژوليدگى‌، ظاهر زاهدانه‌، احتراز از خريد، انگشت‌ نما شدن‌، عجب‌ به‌ عبادت‌، عمل‌ به‌ اوهام‌ و پندارها به‌ عنوان‌ «واقعه‌»ها و ... را از مصاديق‌ تلبيس‌ ابليس‌ مى‌شمارد. 
باب‌ دهم‌ - در فريفتن‌ صوفيان‌: ابن‌ جوزي‌ در آغاز اين‌ باب‌ صوفيان‌ را گروهى‌ از زاهدان‌ مى‌شمارد كه‌ با صفات‌، نشانه‌ها و احوالى‌ از زاهدان‌ بازشناخته‌ مى‌شوند. سپس‌ با استناد بر اخبار به‌ بيان‌ وجه‌ تسمية اين‌ گروه‌ به‌ صوفيه‌ و متصوفه‌ مى‌پردازد (ص‌ 161-162) و آنگاه‌ مباحثى‌ در نادرستى‌ اعتقادت‌ صوفيان‌ بيان‌ مى‌كند. 
باب‌ يازدهم‌ - در فريفتن‌ متدينان‌ در آنچه‌ شبيه‌ كرامات‌ است‌. 
باب‌ دوازدهم‌ - در فريفتن‌ مردم‌ عامى‌. 
باب‌ سيزدهم‌ - در فريفتن‌ عموم‌ مردم‌ با آرزوهاي‌ دور و دراز.
 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۴۱:۴۴ ] [ مشاوره مديريت ]

تاريخ سخنوري

ابن جوزي ، ابوالفرج (۶)

تصوف‌: ابن‌ جوزي‌ شديدترين‌ انتقادات‌ را از صوفيه‌ به‌ عمل‌ مى‌آورد و بيشترين‌ بدعتها را به‌ آنان‌ نسبت‌ مى‌دهد تا آنجا كه‌ مفصل‌ترين‌ باب‌ كتاب‌ خود، تلبيس‌ ابليس‌ (باب‌ دهم‌، ص‌ 161- 378) را به‌ «تلبيس‌ ابليس‌ بر صوفيان‌» اختصاص‌ داده‌ است‌. با اين‌ حال‌، كتابهاي‌ منفرد و مستقلى‌ در مناقب‌ عرفاي‌ بزرگ‌ همچون‌ ابراهيم‌ ادهم‌، بشر حافى‌، رابعه‌، سفيان‌ ثوري‌ و فضيل‌ بن‌ عياض‌ تأليف‌ كرده‌ است‌ (علوچى‌، 237). بدين‌ سان‌ از نظر وي‌ بايد ميان‌ صوفيان‌ و عرفاي‌ بزرگ‌ امتياز قائل‌ شد. 
نگاهى‌ به‌ عنوان‌ فصول‌ باب‌ دهم‌ تلبيس‌ ابليس‌ نموداري‌ از نظرات‌ وي‌ در باب‌ صوفيه‌ به‌ دست‌ مى‌دهد: فريبكاري‌ شيطان‌ در طهارت‌، نماز، مسكن‌، ترك‌ مال‌، لباس‌، خوردن‌ و آشاميدن‌؛ ذكر احاديثى‌ كه‌ نادرستى‌ افعال‌ صوفيان‌ را آشكار مى‌سازد. سماع‌ و رقص‌ و وجد، ادلة كراهت‌ غنا و نوحه‌سرايى‌، غناي‌ مجاز، مصاحبت‌ با نوجوانان‌، ادعاي‌ توكل‌ و ترك‌ دارايى‌ و درمان‌، ترك‌ نماز جماعت‌ و جمعه‌ و روي‌ آوردن‌ به‌ تنهايى‌ و گوشه‌نشينى‌، خشوع‌ و خضوع‌ متكلفانه‌، ترك‌ نكاح‌، امتناع‌ از داشتن‌ فرزند، سير و سياحت‌ بى‌زاد و توشه‌، اعمال‌ خلافت‌ شرع‌ در سفر، بازگشت‌ از سفر، مرگ‌ نزديكان‌، ترك‌ تحصيل‌ علم‌، برخى‌ از سخنان‌ صوفيه‌ در باب‌ قرآن‌، شطح‌ و طامات‌، منكرات‌ (اعمال‌ خلافت‌ شرع‌)، اباحيه‌ در پوشش‌ صوفيه‌ و رد شبهات‌ اباحيه‌. ابن‌ جوزي‌ در سراسر اين‌ باب‌، چنانكه‌ شيوة تأليف‌ وي‌ است‌، به‌ آيات‌ و احاديث‌ و اخبار استناد كرده‌ است‌. از مباحث‌ مهم‌ اين‌ باب‌ بحث‌ نسبتاً مفصل‌ غنا، وجد و سماع‌ است‌ (ص‌ 223-263). وي‌ پس‌ از مقدمه‌اي‌ كوتاه‌ مى‌نويسد: در موضوع‌ غنا به‌ تفصيل‌ سخن‌ گفته‌اند. بعضى‌ آن‌ را حرام‌، بعضى‌ مباح‌ و بعضى‌ مكروه‌ دانسته‌اند. بايد گفت‌: پيش‌ از اطلاق‌ حرمت‌ يا كراهت‌ يا جز آن‌ بر چيزي‌، بايد نخست‌ ماهيت‌ آن‌ را شناخت‌. واژة غنا در موارد مختلف‌ به‌ كار برده‌ مى‌شود، از آن‌ ميان‌ آواز حاجيان‌ در راه‌ حج‌ است‌ كه‌ در آن‌ اشعاري‌ در وصف‌ كعبه‌، زمرم‌ و مقام‌ ابراهيم‌ مى‌خوانند و گاه‌ همراه‌ با خواندن‌ اشعار ضربه‌اي‌ بر طبل‌ فرود مى‌آورند. اين‌ اشعار مباح‌ است‌ و خواندن‌ آنها طرب‌ انگيز نيست‌ و انسان‌ را از اعتدال‌ خارج‌ نمى‌سازد. آنچه‌ جنگجويان‌ مى‌خوانند نيز از اين‌ نوع‌ است‌ (ص‌ 223)، آنگاه‌ بحث‌ را با استناد به‌ روايات‌ پيش‌ مى‌برد و در مواردي‌ كه‌ صوفيان‌ براي‌ توجيه‌ اعمال‌ خويش‌ محملى‌ از آيات‌ و احاديث‌ تمهيد مى‌كنند، با نقد احاديث‌ و جرح‌ راويان‌ آنها نظر آنان‌ را باطل‌ مى‌شمرد (مثلاً ص‌ 250-251، نيز 168- 169). 
مخالفت‌ بنيادي‌ ابن‌ جوزي‌ با آنچه‌ بدعت‌ مى‌شمارد، او را بر آن‌ داشته‌ كه‌ حافظ ابونعيم‌ را نيز به‌ سبب‌ آنچه‌ در حلية الاولياء آورده‌ انتقاد و تقبيح‌ كند. در تلبيس‌ ابليس‌ مى‌نويسد: حافظ ابونعيم‌ اصفهانى‌ كتاب‌ حلية را براي‌ آنان‌ (صوفيان‌) تصنيف‌ كرد و در آن‌ دربارة تصوف‌ مطالب‌ ناروا و زشتى‌ آورد و از اينكه‌ ابوبكر، عمر، عثمان‌، على‌(ع‌) و بزرگان‌ صحابه‌ را از صوفيان‌ شمرد، شرم‌ نكرد (ص‌ 165). وي‌ همچنين‌ در مقدمة كتاب‌ صفة الصفوة كه‌ تلخيص‌ و تنقيح‌ خود او از حلية الاولياء است‌، مى‌نويسد: از معايب‌ حلية ذكر چيزهايى‌ است‌ از صوفيه‌ كه‌ انجام‌ دادن‌ آنها جايز نيست‌ (ص‌ 26-31) 
علم‌ كلام‌: ابن‌ جوزي‌ در مورد علم‌ كلام‌ مى‌گويد: هيچ‌ چيز براي‌ عوام‌ زيان‌ بخش‌تر از علم‌ كلام‌ نيست‌ و همان‌ طور كه‌ كودك‌ را از بيم‌ غرق‌ شدن‌ در رود، از رفتن‌ به‌ كنار آن‌ بازمى‌دارند، بايد مردم‌ را از شنيدن‌ مسائل‌ كلامى‌ و خوض‌ در آنها بازداشت‌. 
براي‌ عوام‌ تنها كافى‌ است‌ كه‌ به‌ خدا، فرشتگان‌ او، كتابهاي‌ آسمانى‌، پيامبران‌ و رستاخيز ايمان‌ داشته‌ باشند و به‌ آنچه‌ گذشتگان‌ (سلف‌) اعتقاد داشته‌اند، بسنده‌ كنند و بدانند كه‌ قرآن‌ كلام‌ خدا و مخلوق‌ است‌. استوا بر عرش‌ حقيقت‌ دارد، ولى‌ چگونگى‌ آن‌ بر ما روشن‌ نيست‌، رسول‌ خدا مردم‌ را فقط به‌ ايمان‌ مكلف‌ مى‌ساخت‌ و هرگز صحابه‌ دربارة جواهر و اعراض‌ سخن‌ نگفته‌اند، پس‌ هر كه‌ بر طريق‌ آنان‌ بميرد، مؤمن‌ و بركنار از بدعت‌ مرده‌ است‌. آنكه‌ شنا نداند و از ساحل‌ گام‌ فراتر نهد، غرق‌ شدنش‌ قطعى‌ است‌ ( صيد الخاطر، 459- 460، نيز 161- 165). 
نظر او دربارة غزالى‌: ابن‌ جوزي‌ با آنكه‌ مقام‌ علمى‌ و برخى‌ از كتابهاي‌ امام‌ ابوحامد محمد غزالى‌ (د 505ق‌) را ستوده‌، او را به‌ سبب‌ برخى‌ از محتويات‌ كتاب‌ الاحياء فى‌ علوم‌ الدين‌ به‌ باد انتقاد گرفته‌ و نوشته‌ است‌ كه‌ وي‌ در اين‌ كتاب‌ «قانون‌ فقه‌» را رها ساخته‌ و كتابش‌ را بر وفق‌ مذهب‌ صوفيه‌ تأليف‌ كرده‌ است‌. سپس‌ با نقل‌ داستانى‌ از آن‌ كتاب‌ در باب‌ مردي‌ كه‌ به‌ منظور «محو جاه‌ و مجاهده‌ با نفس‌» دست‌ به‌ سرقت‌ مى‌زند، مى‌نويسد: اينها قبيح‌ و مخالف‌ با احكام‌ فقه‌ است‌، و مى‌افزايد: نظير اين‌ سخنان‌ در اين‌ كتاب‌ بسيار است‌. من‌ اين‌ اغلاط را در كتابى‌ گرد آورده‌ و آن‌ را اعلام‌ الاحياء باغلاط الاحياء ناميده‌ام‌، در كتاب‌ ديگر خود تلبيس‌ ابليس‌ نيز به‌ برخى‌ از آنها اشاره‌ كرده‌ام‌. آنگاه‌ پس‌ از نقل‌ روايتى‌ ديگر از كتاب‌ الاحياء و نقد و جرح‌ آن‌ مى‌گويد: احاديث‌ مجعول‌ و غير صحيح‌ در الاحياء بسيار آمده‌ و سبب‌ آن‌ كم‌ اطلاعى‌ مؤلف‌ آن‌ از نقل‌ حديث‌ است‌ ( المنتظم‌، 9/169-170). ابن‌ جوزي‌ در جاي‌ جاي‌ آثار ديگرش‌ نيز ابوحامد را سرزنش‌ كرده‌ است‌ (براي‌ نمونه‌ نك: صيد الخاطر، 453). 
از مطالعة موارد انتقاد و مخالفت‌ ابن‌ جوزي‌ با غزالى‌ برمى‌آيد كه‌ زمينه‌هاي‌ اصلى‌ مخالفت‌ همان‌ زمينه‌هايى‌ است‌ كه‌ وي‌ لبة تيز حملة خويش‌ را در تلبيس‌ ابليس‌ بر آنها وارد مى‌آورد، يعنى‌ تصوف‌ و باطنى‌ گرايى‌. در تلبيس‌ ابليس‌ مى‌خوانيم‌: ابوحامد غزالى‌ كتاب‌ الاحياء را بر مذهب‌ صوفيان‌ نوشت‌ و آن‌ را با احاديث‌ باطل‌ كه‌ از بطلان‌ آنها بى‌اطلاع‌ بود، بياگند... و گفت‌: «مراد از كوكب‌ و شمس‌ و قمر كه‌ ابراهيم‌(ع‌) آنها را ديد، نورهايى‌ است‌ كه‌ حجاب‌ خداوندند و خداوند مصاديق‌ شناخته‌ شدة آنها را اراده‌ نكرده‌ است‌». اين‌ سخن‌ غزالى‌ از سنخ‌ سخنان‌ باطنيه‌ است‌. همچنين‌ او در كتاب‌ المفصح‌ بالاحوال‌ نوشته‌ است‌ كه‌ «صوفيان‌ در بيداري‌ فرشتگان‌ و ارواح‌ پيامبران‌ را مشاهده‌ مى‌كنند و صداهايى‌ از آنان‌ را مى‌شنوند و از ايشان‌ بهره‌ها مى‌گيرند. سپس‌ از مقام‌ مشاهدة صورتها برتر مى‌روند و به‌ مقاماتى‌ دست‌ مى‌يابند كه‌ در بيان‌ نمى‌گنجد». كم‌ اطلاعى‌ از سنن‌، احاديث‌ و اسلام‌ سبب‌ بيان‌ چنين‌ سخنان‌ مى‌شود... (ص‌ 166). 
حدود عقل‌: ابن‌ جوزي‌ دربارة حدود عقل‌ مى‌گويد: «بايد با عقل‌ از عقل‌ احتراز كرد» و توضيح‌ مى‌دهد كه‌ هرگاه‌ بخواهيم‌ خدا را با عقل‌ بشناسيم‌، در نخستين‌ گام‌ شناخت‌ ما به‌ حس‌ منتهى‌ مى‌شود و در تشبيه‌ مى‌غلتيم‌. پس‌ «احتراز از عقل‌ با عقل‌» اين‌ خواهد بود كه‌ دقت‌ كنيم‌ و بدانيم‌ كه‌ او جسم‌ نيست‌ و شباهتى‌ به‌ هيچ‌ چيز ندارد. گاه‌ انسان‌ عاقل‌ به‌ افعال‌ خداوند سبحان‌ مى‌نگرد و چيزهايى‌ مى‌يابد كه‌ عقل‌ برنمى‌تابد، مثل‌ دردها، ذبح‌ جانوران‌، تسلط دشمنان‌ بر اولياي‌ خدا، مصائب‌ صالحان‌ و ... كه‌ عقل‌ خو كرده‌ به‌ عادات‌، حكمتى‌ در آنها نمى‌يابد. «احتراز از عقل‌ با عقل‌» در اين‌ مورد چنين‌ است‌ كه‌ گفته‌ شود، مگر ثابت‌ نشده‌ كه‌ خداوند مالك‌ و حكيم‌ است‌ و هيچ‌ فعلى‌ را بيهوده‌ انجام‌ نمى‌دهد؟ با اين‌ بازنگري‌ عقل‌ آشكار مى‌شود كه‌ حكمت‌ او در اين‌ افعال‌ بر ما پوشيده‌ است‌. پس‌ بايد به‌ اينكه‌ او حكيم‌ است‌ تسليم‌ شد. اعتراض‌ گروه‌ بسياري‌ از مردم‌ و نيز نظر بسياري‌ از بزرگان‌ كه‌ نخستين‌ آنان‌ ابليس‌ بود، از اين‌ سنخ‌ است‌ و بدين‌ سان‌ در چاه‌ گمراهى‌ مى‌افتند. داستان‌ خضر و موسى‌(ع‌) در قرآن‌ كريم‌ (كهف‌/18/68، 78-82) نيز ناظر بر همين‌ نكته‌ يعنى‌ «احتراز از عقل‌ با عقل‌» است‌ ( صيد الخاطر، 491-492). 
جامعه‌: ابن‌ جوزي‌ دربارة گروههاي‌ مردم‌ نظراتى‌ شگفت‌ انگيز دارد: وي‌ نخست‌ مردم‌ را به‌ عالم‌ و جاهل‌ و آنگاه‌ جهال‌ را به‌ دسته‌هاي‌ زير تقسيم‌ مى‌كند و مشخصات‌ هر يك‌ را برمى‌شمارد: 
سلاطين‌: اينان‌ در جهل‌پرورش‌يافته‌اند ،لباس‌ابريشمين‌مى‌پوشند، شراب‌ مى‌نوشند، ستم‌ مى‌كنند و دستيارانى‌ چون‌ خود دارند كه‌ جملگى‌ از خير بدورند. 
بازرگانان‌: همت‌ آنان‌ مال‌ اندوزي‌ است‌ و بيشتر آنان‌ زكات‌ نمى‌ پردازند و از ربا باكى‌ ندارند. آنها به‌ ظاهر مردمانند. 
پيشه‌وران‌: آنان‌ به‌ كم‌ فروشى‌، گران‌ فروشى‌ و معاملات‌ ربوي‌ سرگرمند و سراسر روز را در بازار مى‌گذرانند و همتى‌ جز آنچه‌ بدان‌ مشغولند، ندارند. شب‌ هنگام‌ نيز چون‌ مستان‌ به‌ خواب‌ مى‌روند. جز به‌ خوردن‌ و لذت‌ بردن‌ نمى‌انديشند... اينان‌ در شمار چهار پايانند. 
اراذل‌: اينان‌ در همة امور خويش‌ پست‌ و حقيرند، كناسان‌، زباله‌ كشان‌ و نخاله‌ بران‌ از اينانند، ايشان‌ پست‌ترين‌ [ ! ] مردمند. 
بيكارگان‌ و راهزنان‌: اينان‌ جز به‌ لذتهاي‌ زودگذر نمى‌پردازند... و سرانجامشان‌ بر دار رفتن‌ و كشته‌ شدن‌ است‌. 
كشاورزان‌: اينان‌يكسره‌ در جهلندوبيشترين‌آنان‌ازنجاست‌پروايى‌ ندارند و در زمرة گاوانند [ ! ]. 
زنان‌: برخى‌ از آنان‌ زيبا و بدكارند و برخى‌ در دارايى‌ شوهران‌ خيانت‌ مى‌كنند... (همان‌، 449-450). 
دربارة اخلاق‌ عامة مردم‌ مى‌نويسد: شبانگاه‌ مى‌خوابند، گرچه‌ در حقيقت‌ روزها نيز در خوابند. بامداران‌ با حرص‌ خوكان‌، چاپلوسى‌ سگان‌، درندگى‌ شيران‌، شبيخون‌ زدن‌ گرگان‌ و فريبكاري‌ روبهان‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ اميان‌ خويش‌ برمى‌خيزند (همان‌، 472). 
او علما را به‌ مبتديان‌ و متوسطان‌ و مشهوران‌ تقسيم‌ مى‌كند و مى‌نوسد كه‌ قصد بسياري‌ از مبتديان‌ در كسب‌ علم‌ تفاخر است‌ نه‌ عمل‌. اينان‌ به‌ گمان‌ اينكه‌ علم‌، آنان‌ را از گناهان‌ باز مى‌دارد، به‌ گناه‌ مى‌گرايند. بيشتر متوسطان‌ و مشهوران‌ نيز از صاحبان‌ قدرت‌ مى‌هراسند و در برابر منكرات‌ خاموش‌ مى‌نشينند. تنها شمار اندكى‌ از دانشمندان‌ داراي‌ نيت‌ پاك‌ و مقاصد پسنديده‌اند (همان‌، 450-451).
وي‌ دانشمندانى‌ را كه‌ صرفاً در يك‌ زمينه‌ تبحر دارند، نكوهش‌ مى‌كند و كسانى‌ را كه‌ به‌ علومى‌ چون‌ كيميا مى‌پردازند، ابله‌ مى‌شمرد و كار آنان‌ را به‌ هذيان‌ تشبيه‌ مى‌كند (همان‌، 410-411، 510). وي‌ مى‌افزايد گروهى‌ از علما و وعاظ كه‌ در تنگناي‌ معاش‌ در مى‌مانند، به‌ دربار سلاطين‌ پناه‌ مى‌برند تا به‌ مال‌ دنيا دست‌ يابند، در حالى‌ كه‌ تقريباً همة ثروت‌ شاهان‌ از راه‌ نادرست‌ گرد آمده‌ است‌ (همان‌ 508). 
وي‌ اهل‌ علم‌ را از همنشينى‌ با صاحبان‌ قدرت‌ برحذر مى‌دارد و به‌ آنان‌ سفارش‌ مى‌كند كه‌ روش‌ رسول‌ خدا و صحابه‌ و تابعين‌ را پيش‌ گيرند و از مجالست‌ با علما و توجه‌ به‌ اقوال‌ گوناگون‌ و مطالعه‌ كتب‌ و اغتنام‌ فرصت‌ و عمل‌ به‌ علم‌ باز نمانند (همان‌، 411-412). 
ابن‌ جوزي‌ در صيد الخاطر فصلى‌ را به‌ فقر و آثار آن‌ اختصاص‌ داده‌ است‌ و كسانى‌ را چون‌ علما و پارسايان‌ كه‌ ماية معيشتى‌ ندارند، از در غلتيدن‌ به‌ دامن‌ پادشاهان‌ و يا عوام‌فريبى‌ بيم‌ مى‌دهد. وي‌ گروهى‌ از دانشمندان‌ را كه‌ با پيشه‌وري‌ و استنساخ‌ كتب‌ به‌ قناعت‌ روزگار مى‌گذرانند، مى‌ستايد و برخى‌ از علماي‌ زمان‌ خويش‌ را كه‌ به‌ سبب‌ دنياپرستى‌ به‌ دربار سلاطين‌ پناه‌ برده‌ يا به‌ عوام‌ فريبى‌ روي‌ آورده‌اند، سرزنش‌ مى‌كند (ص‌ 510 -512). 
حكومت‌ و سياست‌: ابن‌ جوزي‌ در باب‌ هفتم‌ از تلبيس‌ ابليس‌ مى‌نويسد: شريعت‌ سياست‌ الهى‌ است‌ و محال‌ است‌ كه‌ در آن‌ خللى‌ باشد و به‌ استناد آية «... ما فَرَّطْنا فِى‌ الكِتاب‌ِ مِن‌ شَى‌ء½...» (انعام‌/ 6/38) نظر كسانى‌ را كه‌ سياست‌ را برتر از شريعت‌ مى‌شمرند، باطل‌ مى‌داند (ص‌ 132). در امر حكومت‌ سخن‌ «المأمور معذور» را نادرست‌ مى‌شمارد، زيرا معتقد است‌ كه‌ گاه‌ فرمانرواي‌ برتر به‌ ستم‌ فرمان‌ مى‌دهد و اطاعت‌ از فرمان‌ او ياري‌ به‌ ستمكار خواهد بود (ص‌ 134). 
وي‌ ولايت‌ و حكومت‌ را به‌ شرط مراعات‌ مصالح‌ رعايا و اجراي‌ عدل‌ و پرهيز از ستم‌ خطيرترين‌ و والاترين‌ منزلت‌، پس‌ از پيامبري‌ معرفى‌ مى‌كند ( المصباح‌، 1/300) و عقيده‌ دارد كه‌ خيرخواهى‌ سلطان‌ نسبت‌ به‌ رعايا و دادگري‌ او سبب‌ فراوانى‌ نعمت‌، و بدخواهى‌ و ستم‌ او موجب‌ خشكسالى‌ مى‌گردد (همان‌، 1/289). وي‌ معتقد است‌ كه‌ رعايا دو گروهند: خواص‌ و عوام‌. نسبت‌ به‌ خواص‌ بيشتر بايد تفقد كرد، زيرا آنان‌ به‌ مثابه‌ ابزار حكومتند و اين‌ تفقد نبايد منقطع‌ گردد، زيرا گاه‌ امين‌ نيز خيانت‌ مى‌ورزد و خيرخواه‌ نيرنگ‌ مى‌بازد (همان‌، 1/276). اما عوام‌ را بايد ميان‌ بيم‌ و اميد نگهداشت‌، با آنان‌ بيشتر رفق‌ و حلم‌ ورزيد و نبايد به‌ سخنانى‌ كه‌ بر ضد يكديگر مى‌گويند، وقعى‌ نهاد، زيرا غالباً مردم‌ اغراض‌ خويش‌ را با نيرنگ‌ مى‌پوشانند (همان‌، 1/280). 
ابن‌ جوزي‌ به‌ كار بردن‌ لقب‌ «شاهنشاه‌» را براي‌ پادشاهان‌ جايز نمى‌شمرد و مى‌نويسد روايات‌ صحيح‌ دلالت‌ بر منع‌ استعمال‌ اين‌ لفظ دارد: هنگامى‌ كه‌ در 439ق‌/1047م‌ لقب‌ شاهنشاه‌ به‌ القاب‌ جلال‌ الدوله‌ ابوكاليجار افزوده‌ شد، خليفه‌ القائم‌ فرمان‌ داد كه‌ اين‌ لقب‌ در خطبه‌ها آورده‌ شود. عامه‌ از شنيدن‌ آن‌ برشوريدند و خطيبان‌ را سنگ‌ باران‌ كردند. از فقها در اين‌ باره‌ نظرخواهى‌ شد. بيشتر آنان‌ با قياس‌ اين‌ لقب‌ با عناوين‌ قاضى‌ القضاة و كافى‌ الكفاة و استدلال‌ به‌ اينكه‌ مقصود از ملك‌الملوك‌ سروري‌ بر شاهان‌ زمين‌ است‌، به‌ كار بردن‌ آن‌ را جايز شمردند. ابن‌ جوزي‌ در المنتظم‌ پس‌ از نقل‌ اين‌ مطلب‌، نظر قاضى‌ القضاة ابوالحسن‌ ماوردي‌ را كه‌ از نزديك‌ترين‌ كسان‌ به‌ جلال‌الدوله‌ و استعمال‌ آن‌ را جايز نمى‌شمرد، تأييد مى‌كند (8/97- 98؛ عليمى‌، 2/200-201). 
سيما و شخصيت‌: ابن‌ جوزي‌ را خوش‌ سيما، شيرين‌ شمايل‌ با صدايى‌ نرم‌ و حركات‌ موزون‌ وصف‌ كرده‌اند. در منابع‌ آمده‌ است‌ كه‌ ريش‌ وي‌ بر اثر نوشيدن‌ بلاذر ريخته‌ و بسيار كوتاه‌ شده‌ بود، و تا دم‌ مرگ‌ آن‌ را خضاب‌ مى‌كرد. بر اساس‌ تجاربى‌ كه‌ از دوران‌ كودكى‌ كسب‌ كرده‌ بود، اعتقاد داشت‌ كه‌ غذاي‌ نامناسب‌ سبب‌ ناتوانى‌ و بيماري‌ مى‌گردد و آدمى‌ را از عبادت‌ و كار خير باز مى‌دارد (نك: ابن‌ جوزي‌، عبدالرحمان‌، صيد الخاطر، 578). از اين‌ روي‌ بسيار مراقب‌ تندرستى‌ خويش‌ بود و آنچه‌ را براي‌ قوت‌ عقل‌ و حدت‌ ذهن‌ خود مفيد مى‌دانست‌، به‌ كار مى‌برد. خوش‌ غذا بود و خوراكش‌ بيشتر جوجه‌ و غذاهاي‌ سبك‌ بود و به‌ جاي‌ ميوه‌ از شربتها و معجونها استفاده‌ مى‌كرد و آنچه‌ شبهه‌ ناك‌ بود، نمى‌خورد، جامه‌اش‌ بهترين‌ جامه‌ها بود: جامه‌هاي‌ سفيد و نرم‌ و عطرآگين‌ (ابن‌ رجب‌، 1/412، 413؛ ابن‌ كثير، 13/32؛ ابن‌ عماد، 4/330). شيفتة كتاب‌ و مطالعه‌ بود، وقتى‌ كتابى‌ را مى‌ديد كه‌ پيش‌تر آن‌ را نديده‌ بود، حال‌ كسى‌ را مى‌يافت‌ كه‌ بر گنجى‌ دست‌ يافته‌ است‌ (ابن‌ جوزي‌، عبدالرحمان‌، صيد الخاطر، 571). بى‌بهره‌ از ذوق‌ سليم‌ نبود. حلاوت‌ مناجات‌ را چشيده‌ بود. روزها روزه‌ مى‌داشت‌ و شبها به‌ عبادت‌ برمى‌خاست‌ و در تاريكى‌ شب‌ به‌ ديدار صالحان‌ مى‌رفت‌. مداعباتش‌ لطيف‌ و شيرين‌ بود. ذهنى‌ وقاد داشت‌ و حاضرجواب‌ بود (ابن‌ رجب‌، 1/412، 413)، فى‌ البديهه‌ پاسخهاي‌ شيرين‌ و لطيف‌ مى‌داد، چنانكه‌ وقتى‌ مردي‌ از او پرسيد: تسبيح‌ گفتن‌ بهتر است‌ يا استغفار كردن‌؟ پاسخ‌ داد: جامة شوخگن‌ به‌ صابون‌ بيشتر نياز دارد تا به‌ بخور؛ از او دربارة غنا سؤال‌ شد، پاسخ‌ داد: اُقْسِم‌ُ بِالله‌ لَهُوَ لَهْوُ (ابن‌ جوزي‌، يوسف‌، مرآة، 8(2)/490؛ ابن‌ رجب‌، 1/421، 422). 
شخصيت‌ علمى‌ و مذهبى‌ ابن‌ جوزي‌ سبب‌ شده‌كه‌ وي‌ را با القابى‌ كه‌ گاه‌ بسيار مبالغه‌آميز مى‌نمايد، بخوانند: شيخ‌ العراق‌ و امام‌ الا¸فاق‌ (ابن‌ جزري‌، 375)، امام‌ الحافظ العلامة (ابن‌ تغري‌ بردي‌، 6/175). شيخ‌ الوقت‌ (ذهبى‌، دول‌، 2/79)، عالم‌ العراق‌ و واعظ الا¸فاق‌ (همو، تذكره‌، 4/1342)، الامام‌ الاوحد (ابن‌ جبير، 196)، الحبر المتكلم‌ (همو، 198). 
فرزندان‌ او: از ابن‌ جوزي‌ 3 پسر به‌ نامهاي‌ ابوبكر عبدالعزيز، ابوالقاسم‌ على‌ و ابومحمد يوسف‌ و 6 دختر به‌ نامهاي‌ رابعه‌ (مادر يوسف‌ بن‌ قزاوغلى‌ معروف‌ به‌ سبط ابن‌ جوزي‌)، شرف‌ النساء، زينب‌، جوهره‌، ست‌ العلماء كبري‌ و ست‌ العلماء صغري‌. اين‌ دختران‌ همه‌ از پدر و ديگران‌ حديث‌ شنيده‌اند. 
عبدالعزيز بر مذهب‌ احمد بن‌ حنبل‌ فقه‌ آموخت‌ و از ابوالوقت‌، ابن‌ ناصر، ارموي‌ و گروهى‌ ديگر از مشايخ‌ پدرش‌ حديث‌ شنيد و به‌ موصل‌ سفر كرد و در آنجا به‌ وعظ پرداخت‌ و قبول‌ نام‌ يافت‌. گفته‌اند كه‌ خاندان‌ شهرزوري‌ بدو رشك‌ بردند و مسمومش‌ ساختند و وي‌ در 554ق‌ درگذشت‌. 
ابوالقاسم‌ على‌ از ابن‌ بطى‌ و جز او حديث‌ شنيد. هنگامى‌ كه‌ پدرش‌ به‌ واسط برده‌ شد، به‌ كتابخانة او كه‌ در درب‌ دينار بود، دست‌ يافت‌ و آنچه‌ از آنها خواست‌، برداشت‌ و به‌ بهايى‌ كه‌ قيمت‌ مركب‌ آن‌ نمى‌شد، فروخت‌. او در 630 يك‌ بار قرآن‌ را ختم‌ مى‌كردم‌ و به‌ سبب‌ اندوهى‌ كه‌ از دوري‌ فرزندم‌ يوسف‌ داشتم‌، سورة يوسف‌ را نمى‌خواندم‌. وي‌ در 595ق‌ آزاد شد و به‌ بغداد بازگشت‌. گروه‌ كثيري‌ با شادي‌ به‌ استقبال‌ او رفتند (ذهبى‌، العبر، 3/110؛ غسانى‌، 253؛ ابن‌ رجب‌، 1/427). جمعه‌ با مردم‌ نماز خواند و شنبه‌ در مجلس‌ وعظى‌ شركت‌ كرد كه‌ در آن‌ مدرسان‌، صوفيان‌ و مشايخ‌ رباطها شركت‌ داشتند. انبوه‌ جمعيت‌ تا بدانجا بود كه‌ صداي‌ وي‌ به‌ انتهاي‌ مجلس‌ نمى‌رسيد. 
در چگونگى‌ آزادي‌ وي‌ از زندان‌ نوشته‌اند كه‌ پسرش‌ محيى‌الدين‌ يوسف‌ كه‌ خود به‌ خطابت‌ اشتغال‌ داشت‌ از مادر خليفه‌ كه‌ نسبت‌ به‌ ابن‌ جوزي‌ تعصبى‌ داشت‌، ياري‌ جست‌ و او از پسرش‌ الناصر خواست‌ تا شيخ‌ را به‌ بغداد بازگرداند. پس‌ ابن‌ جوزي‌ به‌ بغداد باز گردانده‌ شد و چون‌ گذشته‌ به‌ وعظ و درس‌ و تأليف‌ سرگرم‌ بود تا درگذشت‌ (همانجا). 
عقايد و آراء: ابن‌ جوزي‌ با اينكه‌ به‌ عنوان‌ شخصيت‌ ممتاز حنبليان‌ در روزگار خويش‌ شناخته‌ شده‌ است‌ و معاصران‌ او شوكت‌ و رونق‌مذهب‌حنبلى‌ را بر اثرمجاهدات‌وشخصيت‌علمى‌ او مى‌دانسته‌اند، بزرگانى‌ از حنبليان‌ پس‌ از او چون‌ شيخ‌ موفق‌الدين‌ مقدسى‌ در باب‌ او گفته‌اند، از تصانيف‌ وي‌ در سنت‌ و از روش‌ وي‌ در پيروي‌ از سنت‌ خشنود نيستيم‌ (ابن‌ رجب‌، 1/414- 415؛ ذهبى‌، سير، 21/381، 383). 
ابن‌ قادسى‌ پس‌ از ستايش‌ ابن‌ جوزي‌ در زهد و عبادت‌ مى‌نويسد: گروهى‌ از مشايخ‌ ائمة مذهب‌ ما از او ناخشنودند، زيرا در سخنانش‌ گرايش‌ به‌ تأويل‌ ديده‌ مى‌شود (ابن‌ رجب‌، 1/414). به‌ نظر مى‌رسد كه‌ برخى‌ از سخنان‌ وي‌ در مجالس‌ وعظ و نيز بعضى‌ از آثار وي‌ در ايجاد ناخشنودي‌ هم‌ مذهبانش‌ بى‌تأثير نبوده‌ است‌. سبط ابن‌ جوزي‌ مى‌نويسد: روزي‌ جدم‌ ابوالفرج‌ در حضور خليفه‌ الناصر و دانشمندان‌ بزرگ‌ بغداد بر منبر بود، يزيد را لعن‌ كرد، گروهى‌ برخاستند و مجلس‌ را ترك‌ كردند (ابن‌ جوزي‌، يوسف‌، تذكره‌، 261؛ قس‌: همو، مرآة، 8(2)/496). همو مى‌نويسد كه‌ جدم‌ در كتاب‌ الرد على‌ المعتصب‌ العنيد المانع‌ من‌ ذم‌ّ يزيد گفته‌: در حديث‌ آمده‌ است‌ كه‌ هر كس‌ صد يك‌ اعمال‌ يزيد را مرتكب‌ شده‌ باشد، ملعون‌ است‌... و در اين‌ زمينه‌ احاديثى‌ را كه‌ بخاري‌ و مسلم‌ در صحاح‌ خويش‌ آورده‌اند، ذكر مى‌كند (همانجا). 
نوشته‌اند كه‌ وي‌ در عصبيت‌ و تازش‌ به‌ ديگران‌ تحت‌ تأثير خطيب‌ بغدادي‌ بوده‌ و سبط او در مرآة الزمان‌ از اين‌ امر اظهار شگفتى‌ كرده‌ است‌ (محفوظ، 22). 
تشيع‌: ستايشهاي‌ ابن‌جوزي‌ از اهل‌ بيت‌ نظير ذكر فضايل‌ على‌(ع‌) (ابن‌ جوزي‌، يوسف‌، تذكره‌، 284) و حضرت‌ فاطمه‌(ع‌) (همان‌، 278) و ذكر رواياتى‌ در ستايش‌ از حضرت‌ امام‌ حسين‌(ع‌) (همان‌، 245، 246، 252) و نقل‌ حديث‌ از برخى‌ امامان‌ معصوم‌ (همان‌، 324)، بعضى‌ از بزرگان‌ شيعه‌ را بر آن‌ داشته‌ كه‌ در باب‌ شيعه‌ بودن‌ ابن‌ جوزي‌ سخن‌ گويند. خوانساري‌ (5/38) مى‌نويسد: بعيد نيست‌ كه‌ ابن‌ جوزي‌ شيعه‌ بوده‌ و بنا بر مصلحت‌ تظاهر به‌ تسنن‌ مى‌كرده‌ است‌. آنگاه‌ اين‌ دلايل‌ را براي‌ نظر خويش‌ بيان‌ مى‌كند: 1. او بر منبر روايت‌ «ردالشمس‌» را در شأن‌ على‌(ع‌) نقل‌ كرده‌ است‌. 2. چنانكه‌ جمهور علما روايت‌ كرده‌اند، روزي‌ با حضور پيروان‌ دو مذهب‌ (تشيع‌ و تسنن‌) از وي‌ سؤال‌ شد كه‌ ابوبكر افضل‌ است‌ يا على‌(ع‌)؟ وي‌ در پاسخ‌ گفت‌: «من‌ كان‌ بنته‌ فى‌ بيته‌». نيز در رجال‌ محدث‌ نيشابوري‌ آمده‌ است‌ كه‌ از وي‌ دربارة شمار امامان‌ سؤال‌ شد. وي‌ پاسخ‌ داد: «اربعة اربعة اربعة». 3. از او سؤال‌ شد چگونه‌ قتل‌ امام‌ حسين‌(ع‌) را به‌ يزيد نسبت‌ مى‌دهند، در حالى‌ كه‌ يزيد در شام‌ بود و امام‌ در عراق‌؟ وي‌ در پاسخ‌ اين‌ بيت‌ شريف‌ رضى‌ را خواند: 
سهم‌ اصاب‌ و راميه‌ بذي‌ سلم‌ من‌ بالعراق‌ لقد ابعدت‌ مرماك‌ 
(نك: شريف‌ رضى‌، 2/593). اما با توجه‌ به‌ نكات‌ زير پذيرفتن‌ تشيع‌ وي‌ درست‌ نيست‌: 
1. آنچه‌ خوانساري‌ در مورد حديث‌ «ردالشمس‌» مى‌نويسد با عبارات‌ ابن‌ جوزي‌ در همين‌ مورد در تلبيس‌ ابليس‌ (ص‌ 99) مغايرت‌ دارد: «غلو رافضيان‌ در دوستى‌ على‌(ع‌) آنان‌ را به‌ جعل‌ احاديث‌ بسياري‌ در فضايل‌ او وا داشته‌ است‌ كه‌ او خود از آن‌ احاديث‌ بيزار است‌ و من‌ برخى‌ از آنها را در كتاب‌ الموضوعات‌ آورده‌ام‌. از آن‌ جمله‌ است‌ حديث‌ ردالشمس‌. به‌ نظر مى‌رسد كه‌ خوانساري‌ در مورد اين‌ حديث‌ ابن‌ جوزي‌ را با سبط وي‌ اشتباه‌ كرده‌ باشد. زيرا سبط بن‌ جوزي‌ در تذكرة الخواص‌ سخن‌ جد خويش‌ را دربارة موضوع‌ بودن‌ اين‌ حديث‌ نفى‌ مى‌كند و مى‌نويسد سخن‌ جد من‌ كه‌ گفته‌ «اين‌ حديث‌ بلاشك‌ مجعول‌ است‌»، ادعايى‌ بى‌دليل‌ است‌...، اين‌ حديث‌ را از عدول‌ ثقه‌اي‌ روايت‌ كرده‌ايم‌ كه‌ به‌ هيچ‌ يك‌ از آنها طعنى‌ وارد نشده‌ و در اسناد آن‌ كسى‌ نيست‌ كه‌ تضعيف‌ شده‌ باشد (53 -54). 
2. تورية ابن‌ جوزي‌ در عبارت‌ «من‌ بنته‌ فى‌ بيته‌» بيش‌ از آنكه‌ تقية يك‌ شيعه‌ از اهل‌ سنت‌ باشد، ممكن‌ است‌ تقية يك‌ حنبلى‌ زيرك‌ از قدرت‌ روز افزون‌ شيعيان‌ به‌ شمار آيد، خاصه‌ آنكه‌ ذهبى‌ در سير (21/371) چنين‌ آورده‌: اين‌ سؤال‌ در زمان‌ اقتدار شعيه‌ به‌ عمل‌ آمده‌ و جواب‌ آن‌ براي‌ خشنودي‌ فريقين‌ است‌. 
3. وي‌ در كتاب‌ تلبيس‌ ابليس‌ برخى‌ از عقايد اصلى‌ شيعه‌ را ذكر مى‌كند و آنها را تلبيس‌ ابليس‌ مى‌شمارد (نك: ص‌ 22، 97). همچنين‌ برخى‌ از آراي‌ فقهى‌ شيعه‌ را از بدعتها و خرافاتى‌ مى‌داند كه‌ با اجماع‌ منافات‌ دارد (ص‌ 99). 
4. وي‌ با فاطميان‌ علناً مخالفت‌ مى‌كرد - چنانكه‌ در المنتظم‌ از آنان‌ با عنوان‌ «دولت‌ آل‌ عبيد» و از خليفة فاطمى‌ با عنوان‌ «صاحب‌ مصر» ياد مى‌كند (10/196) - و هنگامى‌ كه‌ صلاح‌الدين‌ ايوبى‌ حكومت‌ آنان‌ را برانداخت‌ (567 ق‌) و پس‌ از حدود 280 سال‌ مجدداً نام‌ خليفة عباسى‌ بر منابر مصر در خطبه‌ها آورده‌ شد، او به‌ مناسبت‌ اين‌ حادثه‌ كتاب‌ النصر على‌ مصر را تأليف‌ و به‌ المستضى‌ء تقديم‌ كرد (نك: همان‌، 10/237). 
5. به‌ عنوان‌ مبارزه‌ با بدعتها تا آنجا پيش‌ رفت‌ كه‌ بر منبر اعلام‌ كرد: خليفه‌ به‌ موجب‌ فرمانى‌ به‌ من‌ اجازه‌ داده‌ است‌ كه‌ با بدعتها مبارزه‌ كنم‌. پس‌ اگر كسى‌ را ديديد كه‌ به‌ صحابه‌ اهانت‌ روا مى‌دارد، حتى‌ اگر از وعاظ باشد، به‌ من‌ گزارش‌ دهيد تا خانة او را ويران‌ كنم‌ و او را تا ابد به‌ زندان‌ افكنم‌ (همان‌، 10/259؛ ابن‌ رجب‌، 1/407). از قراين‌ برمى‌آيد كه‌ وي‌ شيعيان‌ را از آن‌ جمله‌ محسوب‌ مى‌داشته‌ است‌. 
6. ابن‌ جوزي‌ خود در المنتظم‌ تصريح‌ مى‌كند كه‌ در 571ق‌ پس‌ از آنكه‌ همة وعاظ از سخنرانى‌ منع‌ شدند، به‌ 3 تن‌ اجازه‌ سخنرانى‌ داده‌ شد: ابن‌ جوزي‌ از حنبليان‌، قزوينى‌ از شافعيان‌ و داماد ابومنصور مظفر ابن‌ اردشير مروزي‌ عبادي‌ از حنفيان‌ (10/259). 
7. سبط ابن‌ جوزي‌ پرسش‌ و پاسخى‌ را از جدش‌ نقل‌ مى‌كند كه‌ عبدالرحمان‌ در آن‌ احاديثى‌ را به‌ منزلة نص‌ّ برخلافت‌ ابوبكر معرفى‌ كند ( مرآة، 8(2)/498). افزون‌ بر اين‌ ابن‌ جوزي‌ خود كتاب‌ آفة اصحاب‌ الحديث‌ را دربارة احاديث‌ مربوط به‌ نماز خواندن‌ ابوبكر در روزهاي‌ بيماري‌ پيامبر، كه‌ از ديدگاه‌ او نص‌ّ برخلافت‌ اوست‌، تأليف‌ كرده‌ است‌. 
با اين‌ حال‌ معرفت‌ و ارادت‌ او را نسبت‌ به‌ على‌(ع‌) نمى‌توان‌ انكار كرد. وي‌ فصلى‌ از كتاب‌ صيد الخاطر را با عنوان‌ «الحق‌ مع‌ على‌ بن‌ ابى‌ طالب‌» به‌ بيان‌ منزلت‌ والاي‌ آن‌ حضرت‌ نزد پيامبر اكرم‌ اختصاص‌ داده‌ است‌ و مى‌گويد: علما در اين‌ نظر منفقند كه‌ على‌(ع‌) نجنگيد مگر آنكه‌ مى‌دانست‌ كه‌ حق‌ با وي‌ است‌ و با اين‌ حديث‌ مشهور نبوي‌ استشهاد مى‌كند كه‌ «اللهم‌ ادر معه‌ الحق‌ كيفما دار» (ص‌ 503).
 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۴۱:۴۱ ] [ مشاوره مديريت ]
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۲۸ ][ ۲۹ ][ ۳۰ ][ ۳۱ ][ ۳۲ ][ ۳۳ ][ ۳۴ ][ ۳۵ ][ ۳۶ ][ ۳۷ ][ ۳۸ ][ ۳۹ ][ ۴۰ ][ ۴۱ ][ ۴۲ ][ ۴۳ ][ ۴۴ ][ ۴۵ ][ ۴۶ ][ ۴۷ ][ ۴۸ ][ ۴۹ ][ ۵۰ ][ ۵۱ ][ ۵۲ ][ ۵۳ ][ ۵۴ ][ ۵۵ ][ ۵۶ ][ ۵۷ ][ ۵۸ ][ ۵۹ ][ ۶۰ ][ ۶۱ ][ ۶۲ ][ ۶۳ ][ ۶۴ ][ ۶۵ ][ ۶۶ ][ ۶۷ ][ ۶۸ ][ ۶۹ ][ ۷۰ ][ ۷۱ ][ ۷۲ ][ ۷۳ ][ ۷۴ ][ ۷۵ ][ ۷۶ ][ ۷۷ ][ ۷۸ ][ ۷۹ ][ ۸۰ ][ ۸۱ ][ ۸۲ ][ ۸۳ ][ ۸۴ ][ ۸۵ ][ ۸۶ ][ ۸۷ ][ ۸۸ ][ ۸۹ ][ ۹۰ ][ ۹۱ ][ ۹۲ ][ ۹۳ ][ ۹۴ ][ ۹۵ ][ ۹۶ ][ ۹۷ ][ ۹۸ ][ ۹۹ ][ ۱۰۰ ][ ۱۰۱ ][ ۱۰۲ ][ ۱۰۳ ][ ۱۰۴ ][ ۱۰۵ ][ ۱۰۶ ][ ۱۰۷ ][ ۱۰۸ ][ ۱۰۹ ][ ۱۱۰ ][ ۱۱۱ ][ ۱۱۲ ][ ۱۱۳ ][ ۱۱۴ ][ ۱۱۵ ][ ۱۱۶ ][ ۱۱۷ ][ ۱۱۸ ][ ۱۱۹ ][ ۱۲۰ ][ ۱۲۱ ][ ۱۲۲ ][ ۱۲۳ ][ ۱۲۴ ][ ۱۲۵ ][ ۱۲۶ ][ ۱۲۷ ][ ۱۲۸ ][ ۱۲۹ ][ ۱۳۰ ][ ۱۳۱ ][ ۱۳۲ ][ ۱۳۳ ][ ۱۳۴ ][ ۱۳۵ ][ ۱۳۶ ][ ۱۳۷ ][ ۱۳۸ ][ ۱۳۹ ][ ۱۴۰ ][ ۱۴۱ ][ ۱۴۲ ][ ۱۴۳ ][ ۱۴۴ ][ ۱۴۵ ][ ۱۴۶ ][ ۱۴۷ ][ ۱۴۸ ][ ۱۴۹ ][ ۱۵۰ ][ ۱۵۱ ][ ۱۵۲ ][ ۱۵۳ ][ ۱۵۴ ][ ۱۵۵ ][ ۱۵۶ ][ ۱۵۷ ][ ۱۵۸ ][ ۱۵۹ ][ ۱۶۰ ][ ۱۶۱ ][ ۱۶۲ ][ ۱۶۳ ][ ۱۶۴ ][ ۱۶۵ ][ ۱۶۶ ][ ۱۶۷ ][ ۱۶۸ ][ ۱۶۹ ][ ۱۷۰ ][ ۱۷۱ ][ ۱۷۲ ][ ۱۷۳ ][ ۱۷۴ ][ ۱۷۵ ][ ۱۷۶ ][ ۱۷۷ ][ ۱۷۸ ][ ۱۷۹ ][ ۱۸۰ ][ ۱۸۱ ][ ۱۸۲ ][ ۱۸۳ ][ ۱۸۴ ][ ۱۸۵ ][ ۱۸۶ ][ ۱۸۷ ][ ۱۸۸ ][ ۱۸۹ ][ ۱۹۰ ][ ۱۹۱ ][ ۱۹۲ ][ ۱۹۳ ][ ۱۹۴ ][ ۱۹۵ ][ ۱۹۶ ][ ۱۹۷ ][ ۱۹۸ ][ ۱۹۹ ][ ۲۰۰ ][ ۲۰۱ ][ ۲۰۲ ][ ۲۰۳ ][ ۲۰۴ ][ ۲۰۵ ][ ۲۰۶ ][ ۲۰۷ ][ ۲۰۸ ][ ۲۰۹ ][ ۲۱۰ ][ ۲۱۱ ][ ۲۱۲ ][ ۲۱۳ ][ ۲۱۴ ][ ۲۱۵ ][ ۲۱۶ ][ ۲۱۷ ][ ۲۱۸ ][ ۲۱۹ ][ ۲۲۰ ][ ۲۲۱ ][ ۲۲۲ ][ ۲۲۳ ][ ۲۲۴ ][ ۲۲۵ ][ ۲۲۶ ][ ۲۲۷ ][ ۲۲۸ ][ ۲۲۹ ][ ۲۳۰ ][ ۲۳۱ ][ ۲۳۲ ][ ۲۳۳ ][ ۲۳۴ ][ ۲۳۵ ][ ۲۳۶ ][ ۲۳۷ ][ ۲۳۸ ][ ۲۳۹ ][ ۲۴۰ ][ ۲۴۱ ][ ۲۴۲ ][ ۲۴۳ ][ ۲۴۴ ][ ۲۴۵ ][ ۲۴۶ ][ ۲۴۷ ][ ۲۴۸ ][ ۲۴۹ ][ ۲۵۰ ][ ۲۵۱ ][ ۲۵۲ ][ ۲۵۳ ][ ۲۵۴ ][ ۲۵۵ ][ ۲۵۶ ][ ۲۵۷ ][ ۲۵۸ ][ ۲۵۹ ][ ۲۶۰ ][ ۲۶۱ ][ ۲۶۲ ][ ۲۶۳ ][ ۲۶۴ ][ ۲۶۵ ][ ۲۶۶ ][ ۲۶۷ ][ ۲۶۸ ][ ۲۶۹ ][ ۲۷۰ ][ ۲۷۱ ][ ۲۷۲ ][ ۲۷۳ ][ ۲۷۴ ][ ۲۷۵ ][ ۲۷۶ ][ ۲۷۷ ][ ۲۷۸ ][ ۲۷۹ ][ ۲۸۰ ][ ۲۸۱ ][ ۲۸۲ ][ ۲۸۳ ][ ۲۸۴ ][ ۲۸۵ ][ ۲۸۶ ][ ۲۸۷ ][ ۲۸۸ ][ ۲۸۹ ][ ۲۹۰ ][ ۲۹۱ ][ ۲۹۲ ][ ۲۹۳ ][ ۲۹۴ ][ ۲۹۵ ][ ۲۹۶ ][ ۲۹۷ ][ ۲۹۸ ][ ۲۹۹ ][ ۳۰۰ ][ ۳۰۱ ][ ۳۰۲ ][ ۳۰۳ ][ ۳۰۴ ][ ۳۰۵ ][ ۳۰۶ ][ ۳۰۷ ][ ۳۰۸ ][ ۳۰۹ ][ ۳۱۰ ][ ۳۱۱ ][ ۳۱۲ ][ ۳۱۳ ][ ۳۱۴ ][ ۳۱۵ ][ ۳۱۶ ][ ۳۱۷ ][ ۳۱۸ ][ ۳۱۹ ][ ۳۲۰ ][ ۳۲۱ ][ ۳۲۲ ][ ۳۲۳ ][ ۳۲۴ ][ ۳۲۵ ][ ۳۲۶ ][ ۳۲۷ ][ ۳۲۸ ][ ۳۲۹ ][ ۳۳۰ ][ ۳۳۱ ][ ۳۳۲ ][ ۳۳۳ ][ ۳۳۴ ][ ۳۳۵ ][ ۳۳۶ ][ ۳۳۷ ][ ۳۳۸ ][ ۳۳۹ ][ ۳۴۰ ][ ۳۴۱ ][ ۳۴۲ ][ ۳۴۳ ][ ۳۴۴ ][ ۳۴۵ ][ ۳۴۶ ][ ۳۴۷ ][ ۳۴۸ ][ ۳۴۹ ][ ۳۵۰ ][ ۳۵۱ ][ ۳۵۲ ][ ۳۵۳ ][ ۳۵۴ ][ ۳۵۵ ][ ۵۰۸ ][ ۵۰۹ ][ ۵۱۰ ][ ۵۱۱ ][ ۵۱۲ ][ ۵۱۳ ][ ۵۱۴ ][ ۵۱۵ ][ ۵۱۶ ][ ۵۱۷ ][ ۵۱۸ ][ ۵۱۹ ][ ۵۲۰ ][ ۵۲۱ ][ ۵۲۲ ][ ۵۲۳ ][ ۵۲۴ ][ ۵۲۵ ][ ۵۲۶ ][ ۵۲۷ ][ ۵۲۸ ][ ۵۲۹ ][ ۵۳۰ ][ ۵۳۱ ][ ۵۳۲ ][ ۵۳۳ ][ ۵۳۴ ][ ۵۳۵ ][ ۵۳۶ ][ ۵۳۷ ][ ۵۳۸ ][ ۵۳۹ ][ ۵۴۰ ][ ۵۴۱ ][ ۵۴۲ ][ ۵۴۳ ][ ۵۴۴ ][ ۵۴۵ ][ ۵۴۶ ][ ۵۴۷ ][ ۵۴۸ ][ ۵۴۹ ][ ۵۵۰ ][ ۵۵۱ ][ ۵۵۲ ][ ۵۵۳ ][ ۵۵۴ ][ ۵۵۵ ][ ۵۵۶ ][ ۵۵۷ ][ ۵۵۸ ][ ۵۵۹ ][ ۵۶۰ ][ ۵۶۱ ][ ۵۶۲ ][ ۵۶۳ ][ ۵۶۴ ][ ۵۶۵ ][ ۵۶۶ ][ ۵۶۷ ][ ۵۶۸ ][ ۵۶۹ ][ ۵۷۰ ][ ۵۷۱ ][ ۵۷۲ ][ ۵۷۳ ][ ۵۷۴ ][ ۵۷۵ ][ ۵۷۶ ][ ۵۷۷ ][ ۵۷۸ ][ ۵۷۹ ][ ۵۸۰ ][ ۵۸۱ ][ ۵۸۲ ][ ۵۸۳ ][ ۵۸۴ ][ ۵۸۵ ][ ۵۸۶ ][ ۵۸۷ ][ ۵۸۸ ][ ۵۸۹ ][ ۵۹۰ ][ ۵۹۱ ][ ۵۹۲ ][ ۵۹۳ ][ ۵۹۴ ][ ۵۹۵ ][ ۵۹۶ ][ ۵۹۷ ][ ۵۹۸ ][ ۵۹۹ ][ ۶۰۰ ][ ۶۰۱ ][ ۶۰۲ ][ ۶۰۳ ][ ۶۰۴ ][ ۶۰۵ ][ ۶۰۶ ][ ۶۰۷ ][ ۶۰۸ ][ ۶۰۹ ][ ۶۱۰ ][ ۶۱۱ ][ ۶۱۲ ][ ۶۱۳ ][ ۶۱۴ ][ ۶۱۵ ][ ۶۱۶ ][ ۶۱۷ ][ ۶۱۸ ][ ۶۱۹ ][ ۶۲۰ ][ ۶۲۱ ][ ۶۲۲ ][ ۶۲۳ ][ ۶۲۴ ][ ۶۲۵ ][ ۶۲۶ ][ ۶۲۷ ][ ۶۲۸ ][ ۶۲۹ ][ ۶۳۰ ][ ۶۳۱ ][ ۶۳۲ ][ ۶۳۳ ][ ۶۳۴ ][ ۶۳۵ ][ ۶۳۶ ][ ۶۳۷ ][ ۶۳۸ ][ ۶۳۹ ][ ۶۴۰ ][ ۶۴۱ ][ ۶۴۲ ][ ۶۴۳ ][ ۶۴۴ ][ ۶۴۵ ][ ۶۴۶ ][ ۶۴۷ ][ ۶۴۸ ][ ۶۴۹ ][ ۶۵۰ ][ ۶۵۱ ][ ۶۵۲ ][ ۶۵۳ ][ ۶۵۴ ][ ۶۵۵ ][ ۶۵۶ ][ ۶۵۷ ][ ۶۵۸ ][ ۶۵۹ ][ ۶۶۰ ][ ۶۶۱ ][ ۶۶۲ ][ ۶۶۳ ][ ۶۶۴ ][ ۶۶۵ ][ ۶۶۶ ][ ۶۶۷ ][ ۶۶۸ ][ ۶۶۹ ][ ۶۷۰ ][ ۶۷۱ ][ ۶۷۲ ][ ۶۷۳ ][ ۶۷۴ ][ ۶۷۵ ][ ۶۷۶ ][ ۶۷۷ ][ ۶۷۸ ][ ۶۷۹ ][ ۶۸۰ ][ ۶۸۱ ][ ۶۸۲ ][ ۶۸۳ ][ ۶۸۴ ][ ۶۸۵ ][ ۶۸۶ ][ ۶۸۷ ][ ۶۸۸ ][ ۶۸۹ ][ ۶۹۰ ][ ۶۹۱ ][ ۶۹۲ ][ ۶۹۳ ][ ۶۹۴ ][ ۶۹۵ ][ ۶۹۶ ][ ۶۹۷ ][ ۶۹۸ ][ ۶۹۹ ][ ۷۰۰ ][ ۷۰۱ ][ ۷۰۲ ][ ۷۰۳ ][ ۷۰۴ ][ ۷۰۵ ][ ۷۰۶ ][ ۷۰۷ ][ ۷۰۸ ][ ۷۰۹ ][ ۷۱۰ ][ ۷۱۱ ][ ۷۱۲ ][ ۷۱۳ ][ ۷۱۴ ][ ۷۱۵ ][ ۷۱۶ ][ ۷۱۷ ][ ۷۱۸ ][ ۷۱۹ ][ ۷۲۰ ][ ۷۲۱ ][ ۷۲۲ ][ ۷۲۳ ][ ۷۲۴ ][ ۷۲۵ ][ ۷۲۶ ][ ۷۲۷ ][ ۷۲۸ ][ ۷۲۹ ][ ۷۳۰ ][ ۷۳۱ ][ ۷۳۲ ][ ۷۳۳ ][ ۷۳۴ ][ ۷۳۵ ][ ۷۳۶ ][ ۷۳۷ ][ ۷۳۸ ][ ۷۳۹ ][ ۷۴۰ ][ ۷۴۱ ][ ۷۴۲ ][ ۷۴۳ ][ ۷۴۴ ][ ۷۴۵ ][ ۷۴۶ ][ ۷۴۷ ][ ۷۴۸ ][ ۷۴۹ ][ ۷۵۰ ][ ۷۵۱ ][ ۷۵۲ ][ ۷۵۳ ][ ۷۵۴ ][ ۷۵۵ ][ ۷۵۶ ][ ۷۵۷ ][ ۷۵۸ ][ ۷۵۹ ][ ۷۶۰ ][ ۷۶۱ ][ ۷۶۲ ][ ۷۶۳ ][ ۷۶۴ ][ ۷۶۵ ][ ۷۶۶ ][ ۷۶۷ ][ ۷۶۸ ][ ۷۶۹ ][ ۷۷۰ ][ ۷۷۱ ][ ۷۷۲ ][ ۷۷۳ ][ ۷۷۴ ][ ۷۷۵ ][ ۷۷۶ ][ ۷۷۷ ][ ۷۷۸ ][ ۷۷۹ ][ ۷۸۰ ][ ۷۸۱ ][ ۷۸۲ ][ ۷۸۳ ][ ۷۸۴ ][ ۷۸۵ ][ ۷۸۶ ][ ۷۸۷ ][ ۷۸۸ ][ ۷۸۹ ][ ۷۹۰ ][ ۷۹۱ ][ ۷۹۲ ][ ۷۹۳ ][ ۷۹۴ ][ ۷۹۵ ][ ۷۹۶ ][ ۷۹۷ ][ ۷۹۸ ][ ۷۹۹ ][ ۸۰۰ ][ ۸۰۱ ][ ۸۰۲ ][ ۸۰۳ ][ ۸۰۴ ][ ۸۰۵ ][ ۸۰۶ ][ ۸۰۷ ][ ۸۰۸ ][ ۸۰۹ ][ ۸۱۰ ][ ۸۱۱ ][ ۸۱۲ ][ ۸۱۳ ][ ۸۱۴ ][ ۸۱۵ ][ ۸۱۶ ][ ۸۱۷ ][ ۸۱۸ ][ ۸۱۹ ][ ۸۲۰ ][ ۸۲۱ ][ ۸۲۲ ][ ۸۲۳ ][ ۸۲۴ ][ ۸۲۵ ][ ۸۲۶ ][ ۸۲۷ ][ ۸۲۸ ][ ۸۲۹ ][ ۸۳۰ ][ ۸۳۱ ][ ۸۳۲ ][ ۸۳۳ ][ ۸۳۴ ][ ۸۳۵ ][ ۸۳۶ ][ ۸۳۷ ][ ۸۳۸ ][ ۸۳۹ ][ ۸۴۰ ][ ۸۴۱ ][ ۸۴۲ ][ ۸۴۳ ][ ۸۴۴ ][ ۸۴۵ ][ ۸۴۶ ][ ۸۴۷ ][ ۸۴۸ ][ ۸۴۹ ][ ۸۵۰ ][ ۸۵۱ ][ ۸۵۲ ][ ۸۵۳ ][ ۸۵۴ ][ ۸۵۵ ][ ۸۵۶ ][ ۸۵۷ ][ ۸۵۸ ][ ۸۵۹ ][ ۸۶۰ ][ ۸۶۱ ][ ۸۶۲ ][ ۸۶۳ ][ ۸۶۴ ][ ۸۶۵ ][ ۸۶۶ ][ ۸۶۷ ][ ۸۶۸ ][ ۸۶۹ ][ ۸۷۰ ][ ۸۷۱ ][ ۸۷۲ ][ ۸۷۳ ][ ۸۷۴ ][ ۸۷۵ ][ ۸۷۶ ][ ۸۷۷ ][ ۸۷۸ ][ ۸۷۹ ][ ۸۸۰ ][ ۸۸۱ ][ ۸۸۲ ][ ۸۸۳ ][ ۸۸۴ ][ ۸۸۵ ][ ۸۸۶ ][ ۸۸۷ ][ ۸۸۸ ][ ۸۸۹ ][ ۸۹۰ ][ ۸۹۱ ][ ۸۹۲ ][ ۸۹۳ ][ ۸۹۴ ][ ۸۹۵ ][ ۸۹۶ ][ ۸۹۷ ][ ۸۹۸ ][ ۸۹۹ ][ ۹۰۰ ][ ۹۰۱ ][ ۹۰۲ ][ ۹۰۳ ][ ۹۰۴ ][ ۹۰۵ ][ ۹۰۶ ][ ۹۰۷ ][ ۹۰۸ ][ ۹۰۹ ][ ۹۱۰ ][ ۹۱۱ ][ ۹۱۲ ][ ۹۱۳ ][ ۹۱۴ ][ ۹۱۵ ][ ۹۱۶ ][ ۹۱۷ ][ ۹۱۸ ][ ۹۱۹ ][ ۹۲۰ ][ ۹۲۱ ][ ۹۲۲ ][ ۹۲۳ ][ ۹۲۴ ][ ۹۲۵ ][ ۹۲۶ ][ ۹۲۷ ][ ۹۲۸ ][ ۹۲۹ ][ ۹۳۰ ][ ۹۳۱ ][ ۹۳۲ ][ ۹۳۳ ][ ۹۳۴ ][ ۹۳۵ ][ ۹۳۶ ][ ۹۳۷ ][ ۹۳۸ ][ ۹۳۹ ][ ۹۴۰ ][ ۹۴۱ ][ ۹۴۲ ][ ۹۴۳ ][ ۹۴۴ ][ ۹۴۵ ][ ۹۴۶ ][ ۹۴۷ ][ ۹۴۸ ][ ۹۴۹ ][ ۹۵۰ ][ ۹۵۱ ][ ۹۵۲ ][ ۹۵۳ ][ ۹۵۴ ][ ۹۵۵ ][ ۹۵۶ ][ ۹۵۷ ][ ۹۵۸ ][ ۹۵۹ ][ ۹۶۰ ][ ۹۶۱ ][ ۹۶۲ ][ برندينگ
پنل کاربری
نام کاربری :
پسورد :
لینک های تبادلی
فاقد لینک
تبادل لینک اتوماتیک
لینک :
خبرنامه
عضویت   لغو عضویت
امکانات وب
شمارنده
شرکت مشاوره مدیریتبازارسازی مدیریت بازاریابی. بازدید تحقیقات بازاریابیآموزش مدیریت MBAدلایل ترک تحقیقات بازاریابی تحقیقات مدیریت شرایط سخت بازارکارت امتیازی متوازنارزیابی عملکرد . نمونه مطالعات موردی.برند برندینگانواع برند معرفی 21 نوع متفاوت از برندبرندسازی branding marketing . برندسازی.تحقیقات بازاریابی انگیزه بخش http://marketingbranding.ir سبک مدیریت است مدیریت بازاربازاریابیتحقیقات بازاریابی ویژگی های .حرفه ای مشاوره اموزش مدیریت.شناسایی مشتریان .تحقیقات بازاریابی استفاده از تحقیقات بازار و بازاریابی http://marketingsales.irmarketing مدیریت برندینگ . Business Management ConsultantIran Business Management ConsultantManagement . بازاریابیانواع بازاریابی 127 نوع بازاریابیبازاریابی. بازاریابی MarketingMix آمیختهآمیزه بازاريابیمدیریت بازاریابی. اخبار مدیریت و تجارتمدیریت.مشاوره بازاریابی مدیریت آموزش تکنیک‌های فروشندگی حرفه‌ای فروشندگی. اخبار مدیریت و تجارتبازاریابی برندینگ. http://iranmct.com/news/page/12مدیریت. مدیریت مشاوره بازاریابیآموزش. بیزینس پلن طرح توجیهی طرح business plan. برنامه بازاریابی Marketing Planبازاریابی. مشاوره تبلیغات مشاور تبلیغات مشاور مدیریت management مشاوره مدیریت انواع بازاریابی بازاریابی. Business Planبیرینس پلن طرح توجیهیمدیریت. کلینیک کاشت موی طبیعی آسمان