مشاوره مديريت - آموزش مديريت - آموزش فروشندگي حرفه‌اي
 
نويسندگان
عضویت
نام کاربری :
پسورد :
تکرار پسورد:
ایمیل :
نام اصلی :
آمار
امروز : 4032
دیروز : 1950
افراد آنلاین : 12
همه : 5160421
تاريخ سخنوري ابويحيي عبدالرحيم بن محمدبن محمدبن اسماعيل ابن نباته (۱)

معروف به «ابن نباته » متوفي 374 خطيب برجسته قرن چهارم هجري و سخنور حاكم بزرگ شيعه (سيف الدوله) و از خاندان بني حمدان،در حلب بين سال هاي 315 تا356 است.

او به طور غير مستقيم شاگرد مكتب حضرت علي(ع) بود.

خطبه هايش را از خطبه هاي حضرت اخذ مي كرد و سخنش را با نام حضرت آغاز مي كرد. عبدالرحيم ابن نباته، ضرب المثل خطباي عرب دردوره اسلامي است سرمايه فكري و ذوقي خود را از علي(ع) مي داند.

ابن ابي الحديد در مقدمه شرح نهج البلاغه از قول او مي آورد:

«صد فصل از سخنان علي را حفظ كردم و به خاطر سپردم و همان هابراي من گنجي پايان ناپذير بود». 

ابن نباته در خطبه هايش كه بيش تر در مورد جهاد بود و به خطبه هاي «جهاديه » معروف اند از كلمات و جملات حضرت امير(ع)استفاده مي كرد از جمله:

«ايها الناس، الي كم تسمعون الذكر فلا تعون، و الي كم تقرعون بالزجر فلا تعلقون كان اسماعكم تمج و دافع الوعظ... فالجهاد والجهاد ايها الموقنون، و الظفر الظفر ايها الصابرون ». 

غالب تمثيل هاي ابن ابي الحديد در خطبه ها و نكاتش از ابن نباته است او در جلد هفتم موازنه اي بين كلام مولي علي(ع) و ابن نباته دارد و در مقدمه مي گويد:

ما در اين جا فصولي از خطبه هاي خطيب فاضل عبدالرحيم بن نباته رحمه الله كسي كه به بالاترين درجه در سخن و سخنوري رسيد ومردم علاقه و شوق عظيمي به كلام و سخن او داشتند و كلامش در همه جا زبانزد نيكويي بود، را مي آوريم، بعد نمونه اي را ذكر مي كند.

ايها الناس تجهزوا فقد ضرب فيكم بوق الرحيل، و ابرزوا فقدقربت لكم نوق التحويل الخ. 

اين مقايسه را ابن ابي الحديد آورده تا نظريه كساني كه كلام ابن نباته را مساوي سخنان درر بار حضرت علي(ع) مي دانند ردكند، لذا مي گويد:

بدانيد كه ما منكر فضل ابن نباته و نيكويي اكثر خطبه هايش نيستيم ولكن عده اي از مردم اهل عناد و عصبيت جاهلي، گمان دارند كه كلام ابن نباته مساوي كلمات علي(ع) است. در حالي كه بين كلمات امام علي(ع) و ابن نباته هيچ تشابهي نيست.

آن در اوج عظمت و اين در حضيض كوچكي. اگر چه در عصر خودش تنها سخنور نكته دان بوده است.

در هر صورت او خودش را وامدار مكتب علي(ع) و شاگرد شاگردعلي(ع) مي دانسته و به دفاع از مكتب علي(ع) سخنوري مي كرده است.

زندگاني ابن نباته

او عبدالرحيم پسر محمدبن محمدبن اسماعيل ظاهرا از نوادگان اصبغ بن نباته،متولد 325ق و متوفي 374ق و خطيب نام آور روزگارحمدانيان است. حمدانيان به خصوص در سالهاي 315ق تا 360ق جنگ هاي متوالي و مدافعات مستمر با روميان كه به طمع اشغال شام و بيت المقدس به منطقه حكومت آن ها حمله ور مي شدند و به كشتار وتخريب سرزمينهاي اسلامي مي پرداختند، داشتند.

ابن نباته با ايراد خطبه هاي شورانگيز خويش موسوم به خطبه «جهاديه » مردم را براي ياري سيف الدوله حاكم قدرت مند شيعي مذهب حمداني تشويق مي نمود. او هميشه همراه سيف الدوله بود و ازآن جا كه سيف الدوله اكثرا در جنگ و جهاد با روميان بود، ابن نباته خطبه هاي زيادي ايراد كرد. مردم نيز شيفته خطبه هايش بودند. به خصوص كه علاوه بر استفاده از كلمات زيباي نهج البلاغه سخنانش را با آيات قرآن زيباتر مي كرد. آيات قرآن جاي ويژه اي در سخنان او داشت. 

سخنان و خطبه هاي او به سه بخش تقسيم شده است.

1 - ستايش خداوند سبحان;2 - نعت رسول مكرم اسلام(ص) و ترغيب به ترس از خدا;3 - رعايت دستورات اخلاقي و ديني،به ويژه جهاد.

شدت علاقه ابن نباته به حضرت علي(ع)

در روز جمعه اي در نماز جمعه خطبه اي ايراد نمود به نام «خطبه منام ». به هنگام شب، حضرت علي(ع) را در خواب ديد كه او را«خطيب الخطبا» ناميد و حتي دهان ابن نباته را با آب دهانش متبرك نمود. اين رويا آن قدر در او تاثير گذاشت و او رامنقلب كرد كه تا 18 روز لب به طعام و نوشيدني نگشود و در پي آن از شوق درگذشت. 

لذا به طور غيرمستقيم بلكه مستقيما تاييد شده بزرگ سخنور تاريخ علي بن ابي طالب(ع) مي باشد.


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۴۱:۵۱ ] [ مشاوره مديريت ]


كتاب آئين سخنوري

نوشته : مرحوم محمد علي فروغي

آيين‌ سُخَنْوَري‌، كتابى‌ دربارة سخنوري‌ و فن‌ خطابه‌ و شيوه‌هاي‌ آن‌، همراه‌ با گزيده‌اي‌ از خطابه‌هاي‌ سخنوران‌ مشهور جهان‌ به‌ زبان‌ پارسى‌، نوشتة سياستمدار و دانشمند معاصر ايران‌ محمدعلى‌ فروغى‌ (1256-1321ش‌). اين‌ كتاب‌ در 2 جلد است‌: جلد نخستين‌ در 4 مقاله‌ است‌ و مؤلف‌ آن‌ به‌ بيان‌ كلياتى‌ دربارة فن‌ خطابه‌ و مراحل‌ و اقسام‌ و شرايط آن‌پرداخته‌ است‌. نويسنده‌در اين‌جلد، سخنوري‌را به‌مشاوره‌اي‌ يا سياسى‌، مشاجره‌اي‌ يا قضايى‌، نمايشى‌ يا تشريفاتى‌، علمى‌ و منبري‌ تقسيم‌ كرده‌ و دربارة هر يك‌ از اين‌ اقسام‌ و چگونگى‌ آن‌ به‌ تفصيل‌ سخن‌ گفته‌ است‌. 3 قسم‌ اول‌ اقسامى‌ است‌ كه‌ در كتاب‌ خطابة ارسطو و آثار پيروان‌ او دربارة آنها بحث‌ شده‌ و قسم‌ چهارم‌ (علمى‌) و پنجم‌ (منبري‌) را او خود بر اين‌ اقسام‌ افزوده‌ است‌. وي‌ با احاطه‌اي‌ كه‌ بر آثار ادبى‌ و فلسفى‌ اروپايى‌، اسلامى‌ و ايرانى‌ داشته‌، به‌ خوبى‌ از عهدة تبيين‌ نظريات‌ خود بر آمده‌ و در مواردي‌ نيز براي‌ توضيح‌ مقاصد خود از اشعار سرايندگان‌ پارسى‌ زبان‌ دليل‌ و شاهد آورده‌ است‌. 
موضوع‌ جلد دوم‌ تاريخ‌ سخنوري‌ در اروپاست‌. نويسنده‌ بحث‌ خود را از بررسى‌ سخنوري‌ در يونان‌ قديم‌ آغاز كرده‌ و پس‌ از شرحى‌ دربارة سخنوري‌ در روم‌ قديم‌ و در ميان‌ آباي‌ مسيحى‌، رشتة بحث‌ را به‌ اروپاي‌ قرون‌ وسطى‌ و جديد كشانده‌ است‌ و در ذيل‌ هر فصل‌ نمونه‌هايى‌ از خطابه‌هاي‌ سخنوران‌ مشهور تاريخ‌ اروپا، همچون‌ دموستنس‌1، سيسرون‌2، بوسوئه‌3، فنلون‌4 و چند تن‌ ديگر از خطيبان‌ مغرب‌ زمين‌ افزوده‌ است‌. آيين‌ سخنوري‌ در موضوع‌ خود يكى‌ از كتابهاي‌ سودمند زبان‌ پارسى‌ است‌ و خواننده‌ را با سير و تحول‌ اين‌ فن‌ در اروپا آشنا مى‌كند، ولى‌ در فصول‌ مربوط به‌ فن‌ سخنوري‌ در اروپاي‌ جديد تقريباً تنها از سخنوران‌ فرانسه‌ گفت‌ و گو كرده‌ و از كشورهاي‌ ديگر مغرب‌ زمين‌ ذكري‌ به‌ ميان‌ نياورده‌ است‌. دربارة سخنوران‌ ملتهاي‌ شرقى‌ و اسلامى‌ نيز جز اشاراتى‌ كوتاه‌ چيزي‌ در اين‌ كتاب‌ ديده‌ نمى‌شود و نويسنده‌ خود بدين‌ كمبود معترف‌ است‌ (2/261). نثر كتاب‌ همانند ساير آثار محمدعلى‌ فروغى‌، فصيح‌ و روشن‌ و از نمونه‌هاي‌ خوب‌ فارسى‌ نويسى‌ جديد و معاصر به‌ شمار مى‌رود. 
جلد اول‌ اين‌ كتاب‌ در 1316ش‌ به‌ سرماية وزارت‌ معارف‌ وقت‌ و جلد دوم‌ در 1318ش‌ در تهران‌ به‌ چاپ‌ رسيده‌ و پس‌ از آن‌ نيز چند بار ديگر در تهران‌ تجديد چاپ‌ شده‌ است‌.
 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۴۱:۵۰ ] [ مشاوره مديريت ]

تاريخ سخنوري

اخطب خوارزم (موفق خوارزمي) ۵

اما مدح و ثناي محمودبن سليمان كفوي اخطب خوارزم را پس در كتائب اعلام الاخيار من فقها مذهب النعمان المختار كه در اول آن گفته : و بعد فان سنةاللّه الجليلة الجارية في بريته و نعمته اللطيفة الجارية علي خليقته ان يحدث في كل عصر من الاعصار طائفة من العلماء في المدائن و الامصار يتجاولون تجاول فرسان الطراد في مضمار النظار و يتصاولون تصاول آساد الجلاد في معترك التنظار للّه درّهم لازال كرّهم و فرّهم فجعل توفيقه رفيقهم و سهل الي اقتباس العلم طريقهم بحيث يجمع في كل منهم العلم و العمل و يشاهد فيهم حلاوة الفهم والامل فيفوض اليهم خدمة القضاء والفتوي و يفاض عليهم نعمة الدنيا والعقبي اذ يتم بحكمهم و علمهم حكم الدين و مهام الاُمّة و ينتظم برايهم و قلمهم مصلحة الخاصّة والعامة فان للّه تعالي في قضائه السابق و قدره اللاحق وقائع عجيبة ترد في اوقاتها و قضايا غريبة تجري الي غاياتها و لولا وجود تلك الطائفة العلية المتحلية بالفضائل الجليلة من يقوم بكشف قناع هذه الوقائع و من يلتزم بحل ّ مشكلات هذه البدائع و هذاهداية من اللّه تعالي والحمد للّه الذي هدانا لهذا ثم ّ الحمد للّه علي ما اسبغ من نعمائه المتوافرة و آلائه المتكاثرة علي هذاالعبد الذليل الفقير الي رحمةاللّه الجليل القدير خادم ديوان الشرع المصطفوي محمودبن سليمان الشهير بالكفوي بَصًّرَه اللّه بعيوب نفسه و ختم له بالخيرآخر نفسه و جعل يومه خيراً من امسه حيث وفقه في العقائد احقها و اتقنها و يسره من المذاهب اصوبها و اوزنها و اعطاه من العلوم اشرفها و اولاه و من الفنون الطفها و من لطائف تلك النعم الجليلة و جلائل هاتيك الاًّلاء الجزيلة ما ساقه الي جمع اخبار فقهاء الاعصار من ذوي الفتيا و قضاةالامصار من لدن نبينا محمد صلي اللّه عليه و آله و سلم الي مشايخنا في تلك الاوان حسبما قضوا وافتوا و افادوا استفادوا في دور من ادوارالزمان - الخ . كتائب الاعلام الاخيار من فقهاء مذهب النعمان المختار للمولي محمودبن سليمان الكفوي المتوفي سنة تسعين و تسعمائه ميفرمايد: الموفقبن احمدبن محمدالمكي خطيب خوارزم استادالامام ناصربن عبدالسيد صاحب المغرب ابوالمويد مولده في حدود سنة اربع و ثمانين و اربعمائه كان اديبا فاضلاً [ مع ] معرفة تامة بالفقه والادب اخذ عن نجم الدين عمر النسفي عن صدرالاسلام ابي اليسر البزدوري عن يوسف السّياري عن الحاكم النوقدي عن ابي جعفرالهندواني عن ابي بكر الاعمش عن ابي بكر الاسكاف عن ابي سليمان الجوزجاني عن محمد عن ابي حنيفة و اخذ علم العربية عن الزمخشري و اخذ عنه الفقه و العربية ناصربن عبدالسيد صاحب المغرب مات سنة ثمان و تسعين وخمسمائة. از عبارت محمد يوسف كنجي در كتاب كفايةالطالب واضح است كه كنجي اخطب را بوصف حافظ ميستايد و جلالت و عظمت شان حافظ بر ممارسين فن درايت و رجال مخفي نيست كما سبق. اما نقل محمدبن يوسف زرندي از اخطب خوارزم پس در كتاب نظم دررالسّمطين گفته : انشد الخطيب ضياالدين اخطب خوارزم الموفقبن احمد المكي رحمه اللّه :
اسدالاله و سيفه و قناته 
كالظفر يوم صياله و الناب 
جاءالنداء من السماء و سيفه 
بدم الكماة يلج في التسكاب 
لاسيف الا ذوالفقار ولا فتي 
الا علي هازم الاحزاب .
و لابي المويد الموفقبن احمد (ره ) اشعار:
لابي حنيفة ذي الفخار قرآة
مشهورة مسحولةغَسرآء
عرضت علي القراء في ايامه 
فتعجبت من حسنها القرّاء
للّه در ابي حنيفة انّه 
خضعت له القراء والفقهاء
خلف الصحابة كلّهم في علمهم 
فتضالت لجلاله الخلفاء
سلطان من في الارض من فقهائها
و هم اذا افتواله اصداء.
و انشد ابوالمويد رحمه اللّه تعالي :
نعمان قد نشر العلوم باسرها
و علا به منها ذري الاطواد
ثم انتهي منها الي الفقه الذي 
قد راح في الاغوار و الانجاد
ثم انتهي من بعده يفتي الوري 
حقا برغم معاطس الحساد
لقد ارتقي في فقهه في قلة
ذهبت مصاعدها قوي الحساد
فرق الضلال حدوا اليه مطيهم 
فهداهم و لكل قوم هاد.
رجوع به نامه دانشوران ج 4 صص 1-38 شود.

منبع : لغت نامه دهخدا


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۴۱:۴۹ ] [ مشاوره مديريت ]

تاريخ سخنوري

اخطب خوارزم (موفق خوارزمي) ۴

و نيز خوارزمي در جامع مسانيد گفته : انشدني الصدرالكبير شرف الدين احمدبن مويدبن موفق المكي الخوارزمي قال انشدني جدي البدد العلامةاخطب خطباء الشرق والغرب ابوالمويد موفقبن احمد المكي الخوارزمي رحمه اللّه لنفسه :
ايا جبلي نعمان ان حصا كما
لتحصي و لاتحصي فضائل نعمان 
جلائل كتبلاعظم ابي حنيفه نعمان بن ثابت الكوفي رضي اللّه تعالي عنه تاليف العلامة الخطيب قاضي القضاة ابي المويد محمدبن محمودبن محمد الخوارزمي رحمه اللّه تعالي يرويه عن الفقهاء الحنفيين . - الخ .
اما مدح و ثناي عبدالقادربن محمد حنفي اخطب خوارزم را پس در كتاب جواهر مضيئة في طبقات الحنفية ميفرمايد: الموفقبن احمدبن محمدبن المكي خطيب خوارزم استاد ناصربن عبدالسّيدصاحب المغرب ابوالمويد مولده في حدود سنة اربع و ثمانين و اربعمائة ذكره القفطي في اخبارالنحاة اديب فاضل له معرفة في الفقه والادب و روي مصنفات محمدبن الحسن عن عمربن محمدبن احمد النسفي و مات رحمه اللّه تعالي سنة ثمان و ستين و خمسمائة و اخذ علم العربيّة عن الزمخشري . اما مدح و ثناي حافظ تقي الدين ابوالطيب محمدبن احمد الفاسي اخطب خوارزم را: كان اديباً فصيحاً مفوهاً خطب بخوارزم دهراً و انشاء الخطب اقرءالنّاس و تخرج به جماعة و توفي بخوارزم في صفر سنة ثمان و ستين و خمسمائه ذكره هكذا الذّهبي في تاريخ الاسلام و ذكره الشيخ محيي الدين عبدالقادر الحنفي في طبقات الحنفية و قال ذكره القفطي في اخبارالنحاة اديب فاضل له معرفة بالفقه والادب و روي مصنّفات محمدبن الحسن عن عمربن محمدبن احمد النسفي - انتهي . نقلا عن نسخة بخط العرب وقعت الي العبد العميد بلطف الرّب المجيد بعد الفحص المديد و الطّلب الشديد.
تقي الدين فاسي گويد كه اخطب خوارزم صاحب اين شرح احوال را در كتاب عقد ثمينش بر وجه مزبور مذكور ساخته علماء قرن نهم هجريست ولادتش در هفتصد و هفتاد و پنج بشهر مكه روي نمود و در مكه و مدينه نشو و نما كرد و در سال هفتصد و هشتاد و سه با مادرش بمدينه آمد و زماني آنجا ماند تا آنجا كه گفته است تقي الدين بعلم حديث عنايتي هر چه تمامتر مبذول داشت و آثار بسيار گذاشت و افادات آورد و مردم از وجود او سودها بردند و از وي اخذ حديث و علم كردند و آن دانشور بزرگوار هم تدريس كرد و هم فتوي داد و هم در حرمين شريفين مكه و مدينه و در قاهره و دمشق و بلاد يمن جمله مسموعات و مرويات و مولفاتش تحديث نمود و روايت فرمود و ائمه عصر از وي استماع آن احاديث و تصانيف كردند و اينك جمعي از آن مستمعين در مكه حيات دارند شيخ ما ابن حجر در معجم مشايخ خويش علامه فاسي راذكر كرده و گفته است كه تقي الدين فاسي چند حديث بزمان خود براي من روايت نمود و اولاد مرا اجازه روايت و رخصت نقل حديث داد و چون درگذشت در جاي خود مانندي نگذاشت و شيخ ما ابن حجر غير واحدي از تصنيفات تقي الدين را تقريض نوشته و تقي الدين خود بشاگردي استاد ما ابن حجر و تقدم او بر جميع علماء وقت حتي استاد ايشان حضرت شيخ اجل زين الدين عراقي اعتراف ميكرد و اذعان مياورد چنانكه اين معني در كتاب جواهر ثبت آمده است و جمال الدين بن موسي معجم مشايخ براي علامه فاسي تخريج نموده و ترتيب داده ولي قبل از تبييض و اكمال وفات يافت و معجم مزبور ناتمام ماند تقي الدين را در علم حديث و تاريخ و سير دستي دراز و حافظه اي گشاده بود و به اخبار و آثار محل توطنش مكه معظمه اعتناء و اهتمام نمود و معالم و معاهد آن شهر شريف را احيا كرد و مواضع و مطالب مجهولش معلوم ساخت و مآثر و مزايايش تجديد كرد و اعيان و رجالش را ترجمه كرد پس اين عنايت و بذل اهتمام در جهات و عناوين مزبوره تاريخي شد جامع موسوم بكتاب شفاءالغرام باخبار البلدالحرام در دو مجلد و مشاراليه در اين تاريخ جميع مطاوي كتاب ابوالوليد محمدبن عبداللّه ارزقي را درج كرده و از مابعد عهد ازرقي بلكه متروكات و ساقطات او را نيز اضافه و استدراك كرده و اين كتاب حافل را آن عالم فاضل خودبنفسه چند بار اختصار كرده و هم در موضوع مكه مباركه و عنوان مزبور كتاب العقدالثمين في تاريخ البلدالامين را در چهار مجلد پرداخت و در اين كتاب جماعتي را از حكام مكه و واليان و قاضيان و خطيبان و پيشوايان و موذّنان و گروهي از علماء و روات بومي و متوطنين و مدفونين از بيگانه و كساني كه در آن خطه مقدسه و يا ملحقات و منضمات آن صاحب ذكر خير و يا اثري جميل هستند ترجمه كرده است و شرح احوال نوشته و اسامي را بحروف معجم مرتب ساخته آنگاه خود آن تاريخ مفصل را مختصر نموده و بر سيرالنبلاء تاليف شيخ شمس الدين محمدبن احمد ذهبي و بر كتاب تقييد ابن نقطه تذييل برنگاشت و كتابي ديگر در آخريات ميپرداخت كه بيشتر بسواد آمده است و در اذكار و دعوات و مناسك حج بمذهب امام محمدبن ادريس شافعي و امام مالك بن انس فراهم ساخت و حيات الحيوان كمال الدين دميري را مختصر ساخت و مشايخ اجازه اخبار اربعين متباينات و فهرست را كه هر دو خود از تصانيف وي ميباشد تخريج نمود و همچنين براي مشايخ و مجيزين جمعي از اساتيدش تراجم برنگاشت و اسامي ايشان به رسم تخريج برآورد. و اما مدح و ثنا و وصف و اطراي سيد شهاب الدين احمد اخطب خوارزم را پس در كتاب توضيح الدلائل علي ترجيح الفضائل گفته : و لم يزل اصحاب العلم والعرفان لايبرحون عن ظل موالاته في القرون والاعصار و ارباب الحق والايقان يبوحون بفضل مصافاته في البلدان و الامصار و يجهرون بتخصيصه بالمدائح و المناقب نثراً و نظماً و يشيرون الي ما له من المدائح والمراتب ارغاما للاًّناف و هضما كالامام الهمام والعالم القمقام و الحبر الفاضل الزكي الحافظ الخطيب و الناقد النجيب ضياءالدين موفقبن احمد المكي فانّه اندرج في سلك مادحيه بنظام نظمه واندمج في فلك ناصحيه بعصام عزمه حيث قال فيه و نثر الدّرر من فيه :
اَسدالاله و سيفُه ُ و قناتُه ُ
كالظفر يوم صياله و الناب 
جاء النّداء من السّماءو سيفُه ُ
بدم الكماة يلح في التّسكاب 
لاسيف الا ذوالفقار ولا فتي 
الا علي ّ هازِم الاحزاب .
ازعبارتي كه شهاب الدين احمد در توضيح الدلائل و ترجيح الفضائل آورده ظاهرست كه [ اقوال ] اخطب خوارزم مثل حافظبن مردويه كه امام مطلق است از روي روايت و درايت ميباشد كه جمال علم بماثور اسانيد و مشهور مسانيد او حاصل است و شهاب الدين ادامت اين جمال از رب ذوالجلال طالب است . اما مدح و ثناي جلال الدين عبدالرحمن بن ابي بكر سيوطي اخطب خوارزم را پس در بغيةالوعاة في طبقات اللغويين و النحاة گفته : الموفقبن احمدبن ابي سعيد اسحاق ابوالمويد المعروف باخطب خوارزم قال الصفدي كان متمكناً في العربية غزيرالعلم فقيها فاضلاً اديبا شاعراً قَراءَ علي الزمخشري و له خطب و شعر. قال القفطي و قراء عليه ناصر المطرزي ولد في حدود سنة اربع وثمانين و اربعمائة و مات سنة ثمان و ستين و خمسمائة.


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۴۱:۴۹ ] [ مشاوره مديريت ]

تاريخ سخنوري

اخطب خوارزم (موفق خوارزمي) ۳

اخبرنا الشيخ الزاهد الحافظ ابوالحسن علي بن احمد العاصمي الخوارزمي قال اخبرنا شيخ القضاة اسماعيل بن احمد الواعظ قال اخبرنا ابوبكر احمدبن الحسين البيهقي الخ ، گفته و بهذا الاسناد عن احمدبن الحسين هذا قال اخبرنا ابوعبداللّه الحافظ في التاريخ قال حدّثنا ابوجعفر محمدبن احمدبن سعيد قال حدثنا محمدبن مسلم قال حدثنا عبداللّه بن موسي العبسي قال حدثنا ابوعمر الازدي عن ابي راشد الجراني عن ابي الحمراء قال : قال رسول اللّه (ص ) من اراد ان ينظر الي آدم في علمه و الي نوح في فهمه و الي يحيي بن زكريا في زهده و الي موسي بن عمران في بطشه فلينظر الي علي بن ابي طالب قال احمدبن الحسين البيهقي لم اكتبه الابهذا الاسناد. واللّه اعلم ; يعني ابوالحمراء گفت كه رسول اللّه (ص ) فرمود هر كس ميخواهد نظر كند بسوي ابوالبشرآدم در دانشش و بسوي نوح نجي اللّه در دريافتش و بسوي حضرت يحيي بن زكريا در تركش دنيا را و بسوي موسي كليم اللّه در سخت گيريش پس بايد نظر كند بسوي علي پسر ابوطالب . شيخ ابوبكر احمدبن حسين بيهقي كه اين حديث از ابوعبداللّه الحافظ بسند مذكور از ابوالحمراء روايت كرده است گفته من اين حديث همي به اين سند نوشته ام و از طريق ديگر بمن نرسيده است . و نيز در كتاب المناقب بعد نقل حديثي از شهردار ديلمي گفته : اخبرني شهردار هذا اجازة اخبرني ابي حدّثنا مكي بن دكين القاضي حدّثنا علي بن محمدبن يوسف حدّثنا الفضل الكندي حدّثنا عبداللّه بن محمدبن الحسين مولي بني هاشم بالكوفه حدّثنا علي بن الحسين حدّثنا احمدبن ابي هاشم النوفلي حدّثنا عبيداللّه بن موسي حدّثنا كامل ابوالعلاء عن ابي اسحاق السّبيعي عن ابي داود عن نفيع عن ابي الحمراء مولي النبي (ص ) قال :قال رسول اللّه صلي اللّه عليه و آله و سلم من اراد ان ينظر الي آدم في علمه و الي موسي في شدته و الي عيسي في زهده فلينظر الي هذا المقبل فاقبل علي ّ; يعني هركس كه ميخواهد نظر كند به آدم صفي در دانشش و بسوي موسي كليم در سختيش و بسوي عيسي مسيح در زهدش پس بايد دراين مرد كه پيش مي آيد بنگرد پس علي عليه السلام از پيش برآمد و نيز اخطب خوارزم در كتاب المناقب گفته : اخبرني شهردار هذا اجازة قال اخبرنا ابوالفتح عبدوس بن عبداللّه بن عبدوس الهمداني اجازة عن الشريف ابي طالب المفضل بن محمدبن طاهر الجعفري باصبهان عن الحافظ ابي بكر احمدبن موسي بن مردويه بن فورك الاصبهاني قال حدّثنا محمدبن احمدبن ابراهيم قال حدّثنا الحسين بن علي الحسين السلوي قال حدّثني سويدبن مسعربن يحيي بن حجاج النهدي قال حدثنا ابي قال حدثنا شريك عن ابي اسحاق عن الحارث الاعور صاحب راية علي قال بلغنا ان ّ النبي (ص ) كان في جمع من اصحابه فقال اريكم آدم في علمه و نوحاً في فهمه و ابراهيم في حكمته فلم يكن باسرع من ان طلع علي ّ. فقال ابوبكر يا رسول اللّه اقِسْت َ رجلا بثلثة من الرسل بخ ّ بخ ّ لهذا الرجل من هو يا رسول اللّه قال النبي صلي اللّه عليه و آله و سلم الاتعرفه يا ابابكر قال اللّه و رسوله اعلم قال ابوالحسن علي بن ابي طالب قال ابوبكر بخ بخ لك يا اباالحسن و اين مثلك يا اباالحسن - انتهي ; يعني حارث اعور بيرقدار علي عليه السلام گفت بما رسيد كه پيغمبر صلي اللّه عليه و آله يك روز در ميان جمعي از اصحاب رضوان اللّه عليهم بود پس فرمود بشما باز نمايم آدم را در دانشش و نوح را در دريافتش و ابراهيم را در حقيقت شناسيش پس در وقت علي بن ابي طالب طالع گرديد ابوبكر عرض كرد كه اي پيغمبر خدا آيا يك مرد رابسه كس از پيغمبران برانگيخته قياس كردي زهي چنين مرد يا رسول اللّه كيست آن مرد پيغمبر فرمود آيا نميشناسي او را اي ابابكر؟ ابوبكر گفت خدا و رسولش داناترند فرمود او ابوالحسن علي بن ابي طالب است ابوبكر گفت خهي ترا يا ابوالحسن و كجاست مانند تو!
فهذا ابوالمويد موفقبن احمد ايدالحق تاييداً و وفق لنصرة الصدق وسدد لذلك تسديداً حيث روي هذا الحديث الشريف من ثلث طرائق عن خيرالخلايق عليه و آله الف سلام و تحية ما درّ شارقٌ و عدّه من المناقب الفاخرة والفضائل الباهرة التي قال في صدر كتابه في حقها انها يسير من كثير فهتك ملاءة الكذب والمين و اقحم المنكرين في سكرات الحين و ابان ان ّ جحودهم عين الشطط والشين و انّه ناش من تسلّط الهوي والرين ; يعني اين ابوالمويد موفقبن احمد اخطب خوارزم است كه حق را تاييد كرده و توفيق نصرت يافته و تسديد و تصويب حقانيت كرده كه اين حديث شريف تشبيه را از سه طريق از خواجه كاينات و بهترين مخلوقات روايت فرموده است و آن خبر را از جمله مناقب فاخره و فضايل باهره اميرالمومنين عليه السلام شمرده كه در باره آنها در فاتحه كتاب اول تاليفش گفته است كه اينها اندكي از بسيارند پس اخطب خوارزم بنقل و روايت اين خبر از سه طريق پرده دروغگويان بردريده است و منكرين ثبوت و صحت اين حديث را بحالت احتضار و سكرات موت افكنده و فاش ساخته كه انكار اين خبر عين تجاوز از حدود حق و حصول در ورطه عيب است و اين انكار و جحود از استيلاء هواپرستي بر نفس و زنگگرفتگي بر دل ميباشد. و اخطب خوارزم از عمائد فقهاء و اجله نبها و اعاظم فضلا و افاخم كملا و از ثقات مشاهير واثبات نحارير و صدور اكابر و معروفين ذوي المفاخر و معتمدين ارباب المآثر است . و اساطين اعيان و مَهَره عاليشان مثل عمادالدين ابوعبداللّه محمدبن محمد الكاتب الاصفهاني و ابوالفتح ناصربن ابي المكارم عبدالسيّدبن علي المطرزي و محمدبن محمودبن الحسن بن هبةاللّه المحاسن (؟ ) المعروف بابن النجار و الوليد محمدبن محمودبن محمد الخوارزمي و ابوالصفاء صلاح الدين خليل بن ايبك الصّفدي و ابوالوفاء عبدالقادربن محمدبن محمدبن نصراللّه بن سالم القرشي و تقي الدين ابوالطّيب محمدبن ابي العباس احمدبن علي الفاسي المكّي و جلال الدّين عبدالرحمن بن كمال الدّين السيوطي و شهاب الدين احمد صاحب توضيح الدلائل علي ترجيح الفضائل و محمودبن سليمان الكفوي او را بمجاهد عظيمه و مناقب فخيمه و فضائل باهره و مدائح فاخره ستوده اند و جمعي از اعلام احبار و افاضل عالي تباراز اخطبخوارزم در كتب خود نقلها آورده اند مثل محمدبن يوسف الكنجي و محمدبن يوسف بن محمودبن الحسن الزرندي و محمدبن ابراهيم بن علي المعروف بابن الوزير الصنعاني و نورالدين علي بن محمدبن احمدبن عبداللّه المعروف بابن الصباغ المالكي و ابوالحسن علي بن عبداللّه السمهودي الحسني و شهاب الدين احمدبن حجر الهيثمي المكي و كمال الدين فخرالدين الجهرمي و احمدبن الفضل بن محمد باكثير و عبداللّه بن محمد المطيري و مولوي ولي اللّه بن حبيب اللّه الكهنوي و مولوي حيدر علي المعاصر. اما مدح و ثناي عمادالدين كاتب محمدبن محمد اصبهاني اخطبخوارزم را پس در كتاب خريدة القصر و جريدة اهل العصر علي ما نقل عنه گفته : خطيب خوارزم ابوالمويد الموفقبن احمدبن محمد المكي الخوارزمي من الافاضل الاكابر فقهاً و ادباً والاماثل الاكارم حسباً و نسباً.
و فضل و فقاهت و نبالت و مهارت و حذاقت و وثوق و اشتهار و اعتماد و اعتبار عماد كاتب عالي فخار مستغني از تبيين و اظهار است و بعضي از فضائل او بر ناظر وفيات الاعيان ابن خلكان و عبر و دول الاسلام ذهبي و مختصر في اخبارالبشر ابوالفداء و تتمةالمختصر ابن الوردي و مرآت الجنان يافعي و طبقات شافعيه اسنوي وطبقات شافعيه سبكي و طبقات شافعيه اسدي و ابجدالعلوم مولوي صديق حسن خان مخفي نيست . اما مدح و ثناء ابوالفتح ناصربن عبدالسيّد مطرزي حنفي اخطب خوارزم را پس بر متتبع ايضاح شرح مقامات حريري تصنيف مطرزي مخفي نيست كه گاهي او را به امام اجل علامه وصف مينمايد و گاهي بمولاي الصدر السعيد الشهيد صدرالصّدور و گاهي بصدرالائمة و اخطب خطباء خوارزم ملقب مي كند و گاهي مولاي الصدر العلامة و گاهي مولاي الصدر الكبير در حق اواطلاق ميكند و جابجا استناد و استدلال و احتجاج به روايات و افادات او مينمايد در ايضاح گفته : فما يدل علي زهده [اي اويس القرني ] ما اخبرني به الامام الاجل العلامة ابوالمويد موفقبن احمد المكي .
و نيز در ايضاح گفته و اما قوله و اَحد جناحي الدنيا فقد اخبرني مولاي الصدر السّعيد الشهيد صدرالصّدور ابوالمويد موفقبن احمد المكي . و نيز در ايضاح گفته : حدثنا صدرالامة اخطب خطباء خوارزم موفقبن احمدالمكي ثم الخوارزمي قال اخبرني السّيد الامام المرتضي ابوالفضل الحسيني في كتابه . و نيز در ايضاح گفته : اخبرني مولاي الصدر عن فخر خوارزم انه قال . و نيز در ايضاح گفته : اخبرني مولاي الصدر العلامة قال : قال فخر خوارزم. و نيز در ايضاح گفته : سمعت مولاي الصدر الكبير العلامة يقول سمعت فخر خوارزم يقول . و نيز در ايضاح گفته : سمعت هذا الحكاية عن مولاي الصدر في مناقب ابي حنيفة باسناده الي ابي يوسف . اما مدح و ثنا و وصف اطّراي عالم جليل الفخاربن النجار اخطب خوارزم را پس در تذييل خود بر تاريخ بغداد علي ما نقل عنه السيّد الجليل علي بن طاوس طاب ثراه في كتاب اليقين گفته : موفقبن احمد المكي كان خطيب خوارزم و كان فقيها فاضلاً اديباً شاعراً بليغاً من تلامذة الزمخشري و ابن النجار از اساطين كبار و ائمه عالي نجار و جهابذه والاتبار است و مناقب و محامد او سابقاً در مجلد رسالةالطير مذكور است .
اما تبجيل و تعظيم و تكريم و تفخيم ابوالمويد محمدبن محمود خوارزمي اخطب خوارزم را و احتجاج واستدلال و استناد به روايات و افادات او پس در جامع مسانيد ابي حنيفة بعد ذكر قول منسوب بشافعي : الناس عيال ابي حنيفه في الفقه گفته و قد نظم هذا المعني اخطب الخطباء شرقاً و غرباً ابوالمويد المكي الخوارزمي علي ما انشدني الصدرالكبير شرف الدّين احمدبن موفق المكي الخوارزمي قال انشدني الصدر العلامة اخطب خطباء الشرق والغرب صدرالائمة ابوالمويّد موفقبن احمد المكّي الخوارزمي لنفسه في عدّة ابيات له يمدح بها ابا حنيفة:
ائمة هذه الدّنياجميعاً
بلا ريب ٍ عيال ابي حنيفه .


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۴۱:۴۸ ] [ مشاوره مديريت ]

تاريخ سخنوري

اخطب خوارزم (موفق خوارزمي) ۲

موفق بن احمدبن محمد مكّي خوارزمي . ملقب به اخطب ، خطيب . در نامه دانشوران آمده : اگرچه بعنوان خطيب خوارزمي و به كنيه اي كه ابوالمويد است هم اشتهار داردو لكن به اخطب خوارزم پيش از آن دو عنوان و بيش از اسمش كه موفق بن احمدبن محمد است شهرت دارد. لهذا شرح احوال او را در ذيل عنوان اخطب خوارزم بياورديم . اين دانشور جليل و استاد نبيل در فن فقه و علم حديث و صناعت ادب مسلم زمان و مقدم اقران بوده است و جمعي كثير از مشاهير نحارير در اين فنون نزد وي تلمذ نموده و شيخ ابوالفتح ناصربن عبدالسيد مطرزي از عظماء علماي حنفيه ، حديث بسيار از او گرفته . بر جاراللّه علامه زمخشري صاحب الكشاف شاگردي كرده است و او را در انشاءخطب و نظم اشعار مهارت كامل حاصل بوده و مشهورترين كتب وي كه بر صفحه روزگار باقي مانده و مطاوي و مطالب آن در ميان علما امت مورد تداول و تلقي افتاده كتاب مناقب است كه از اخبار و احاديث ماثوره در حق حضرت اميرالمومنين سلام اللّه عليه يسيري از كثير در آن كتاب بقلم آن محدث نحرير جاري گرديده و كتب و مصنفاتي كه در موضع مناقب آل اللّه عليهم صلوات اللّه پرداخته شده مشحون است از نقل و روايت از كتاب مسطور مولي مصطفي بن عبداللّه قسطنطيني . در زير عنوان مناقب علي بن ابي طالب رضي اللّه تعالي عنه گفته : للامام احمدبن حنبل ذكر في فضايل العشرة و لابي المويد موفقبن احمد الخوارزمي . الخ .
و اخطب خوارزم را كتابي نيز در مناقب ابوحنيفه است . كاتب چلبي مذكور در زير عنوان مناقب الامام الاعظم ابي حنيفة النعمان نوشته : و الامام موفقبن احمد المكي الخوارزمي اَلًّف َ كتاباً رتبه علي اربعين باباً و توفي سنة ثمان و ستين و خمسة مائة.
صاحب روضات الجنات در ترجمه علامه زمخشري گفته و نام ابوالمويد ملقب به اخطب خوارزم موفق بن احمدبن ابي سعيد است نه محمد چنانكه صاحب رجال زعم برده و اين موفقبن احمد صاحب فقه و ادب و حديث و خطب و اشعار و كتابي در مناقب اهل بيت اطهار است سلام اللّه عليهم و علامه سيوطي در بغيةالوعاة في طبقات النحاة گفته كه وي در سال پانصد و شصت و هشت از سراي فاني درگذشت و مقصود از صاحب رجال در عبارت جامع روضات كه گفته است در اسم اخطب خوارزم بخطا رفته و بجاي موفق محمد نگاشته ، محدث نيشابوري ميرزا محمد اخباري متاخر است كه در كتاب رجال خود اخطب خوارزم را در باب محمدين عنوان كرده و همانا از بابت اشتراك كنيت و نسبت و منصب خطابت نام اخطب خوارزمرا به نام ابوالمويد خوارزمي اشتباه كرده چه اسم ابوالمويد خوارزمي كه هم از مشاهير نحارير علماي عصر مستعصم خليفه عباسي است محمد بوده و به يك سال قبل از قتل خليفه و استيلاي تاتار بر بغداد وفات يافته و از مردم خوارزم بود و شغل خطيبي نيز مدتي داشته ودر زماني كه غولان مغولستان سلطان محمد خوارزمشاه رااز تخت پادشاهي ممالك اسلام ازعاج كردند و بر قلمرو او عموماً و بر خطه خوارزم خصوصاً دست يافتند اين ابوالمويد محمد خطيب خوارزمي بقضاء خوارزم منصوب گرديد و بعد از مدتي اين منصب را از كراهت اختلاط تُرك ترك گفت چنانكه در جواهر مضيئة تاليف شيخ عبدالقادربن محمد حنفي و غيرها مذكور است سيد اجل استادالاساتذه و نقادالجهابذه فخرالحفاظ الكابرين و ذخرالفحول المعاصرين امير حامد حسين الهندي صاحب عقبات الانوار في امامة الائمة الاطهار در مجلد سادس از كتاب مستطاب عقبات كه آن مجلد را در كلام بر حديث شريف تشبيه تلفيق و تصنيف كرده است و بر منكرين ثبوت و صحت و روايت آن كه بعضي از متاخرين محدثين اهل سنت و جماعت ميباشند انكار شديد آورده و حديث تشبيه را خود از طرق اهل سنت و جماعت به اعلي درجه اثبات رسانيده و از جمعي كثير و جَمّي غفير از ثقات محدثين و مشايخ مسندين اين خبر را نقل كرده از آن جمله است اخطب خوارزم صاحب اين ترجمه كه در كتاب مناقب اميرالمومنين عليه السلام روايت حديث تشبيه كرده و از چند طريق اين منقبت عظمي و مكرمت كبري را نقل كرده و رسم معتاد و سيرت مالوف و سنت جاريه صاحب عقبات الانوار است كه از جهت تشييد اساس احتجاج و اتقان بنيان استدلال هر حديث كه از هر طريق اثبات ميكند نقله و روات و رجال آن طريق را ترجمه ميفرمايد و شرح احوال و مراتب وثاقت و عدالت ايشان را از كتب معتبره قوم ايراد مي كند و غالباً بر سبيل استطراد و تصحيح اعتماد و استناد بر شهادت موثقين و معدلين ايشان تراجم موثقين و معدلين را نيز از مظان ّ معتبر و مواطن معتمد اخراج كرده و در خلال سخن مندرج ساخته و هكذا بقدر مساس الحاجة در ذكر مراتب اعتبار نقله آن اخبار كه محل تنازع و تشاجر است بكوشيده فبناء علي هذه السيرة المالوفة و السنة الجارية و الرّسم المعتاد و الشرط المنعقد عليه الكتاب آنجناب شرح احوال و ترجمه اخبار اخطب خوارزم را در ضمن وجه شانزدهم از وجوه اثبات حديث تشبيه و ابطال انكارش عنوان كرده و از مواضع كثير و مواقع معتبر بر حالات و اخبار وي دست يافته و نقل نموده است و بمقتضاي سبك مشاراليه و اسلوب سابقالذكر بتراجم معدلين و موثقين وي نيز المام فرموده و براحوال كساني كه از اخطب خوارزم روايت ميكنند نيز اشارت آورده و عبارات آن جماعت را هم كه مشتمل است بر نقل و روايت از اخطب خوارزم از كتب ايشان اخراج كرده و در ضمن سخن اندراج داده است و احياناً تعرفه آن كتب را هم از كشف الظنون بل و غيره بازنموده و گاهي علي عادته المتعارفة از فاتحه تصانيف و تاليفاتي كه از آنها نقل كلام ميكند نيز لختي بعينها مياورد تا بر شرائط و التزامات و تعهدات مصنف آنها و يا بر جهات و مطالب ديگر كه در مقام احتجاج و استدلال بكار است تنبيه فرموده باشد علي الجمله آن مير نحرير و حبر كبير مئونه تتبع و تجشم استقراء را در اين ترجمه و بسياري از تراجم علماء عظام و فحول فخام از ما كفايت فرموده است . شكر اللّه مساعيه و اَيًّده في مستقبل عمره كما ايّده في ماضيه . و ما در هر ترجمه و شرح احوالي كه از عقبات الانوار نقل ميكنيم تصرفي كه ضرور داريم فقط ترجمان برخي از عبائر عربيه است كه براي خروج از عهده شرطي كه در ابتداي تاليف اين نامه نامي التزام شده است ناچار ميبايد جميع تراجم اين كتاب را بر يك نسق و اسلوب ساخت و گرنه ذكر احوال ديگر رجال بر سبيل اجمال در ضمن شرح اخبار كسي بمناسبات و تقريباتي كه پيش مي آيد در حقيقت خود اكمال شرح احوال آنكس است علاوه آنكه در كتب رجاليه هرچه اسامي رجال و مصاديق موضوع تاليف بيشتر مذكور افتد و مكرر معرفي شوند مطلوب است اگرچند هريك از آنها عنوان مخصوص و ترجمه عليحده نيز داشته باشند. باري صاحب عقبات الانوار ميفرمايد وجه شانزدهم از وجوه اثبات حديث تشبيه و ابطال انكار مخاطب وجيه آنكه ابوالمويد موفقبن احمد ابي سعيد اسحاق المعروف باخطب خوارزم اين حديث شريف را بطرق متعدده روايت كرده چنانچه در كتاب المناقب بعد نقل حديثي به اين اسناد:


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۴۱:۴۶ ] [ مشاوره مديريت ]

تاريخ سخنوري

اخطب خوارزم (موفق خوارزمي) ۱

حافظ ابو المؤيد "يا ابو محمد"موفق "ح 484 - ح 568 ق" فرزند احمد بن ابى سعيد اسحاق مكى خوارزمى، فقيه و محدث واديب و مورخ و شاعر گرچه مذهب حنفى داشت اما احاديث فضائل امير المؤمنين على "ع" وساير ائمه اطهار "ع" را در كتب خود جمع آورده و آثارش مورد استناد و اعتماد علماي ىشيعى مذهب است صاحب الغدير "389 :4" او را در زمره شعراى غدير دانسته و شرح احوالش را همراه با بيست و هفت بيت از قصيده بائيه كه در مدح حضرت على"ع" سروده نقل كرده است مطلع آن قصيده چنين است:

·         الاهل من فتى كأبى تراب

·         امام طاهر فوق التراب؟

يعنى آيا هيچ جوانمردى چون امام پاك، ابو تراب،بر روى خاك پيدا مى‏شود؟

اصلش از مكه بود ولى بيشتر زندگى را درخوارزم به سر برد و همانجا تحصيل علم نمود و به تدريس و خطابه و تأليف پرداخت سالهادر مسجد جامع خوارزم وظيفه خطابه را بر عهده داشت و در سخنگويى توانا و مورد توجه همگان بود ازينرو او را اخطب الخطباء و به اختصار اخطب خوارزم لقب دادند يوسف الياس سركيس در كتاب معجم المطبوعات العربية و المستعربة "مصر 1346 ق" به نقل ازالجواهر المضيئة فى طبقات الحنفية "تأليف عبد القادر بن محمد قرشى" نام 35 تن ازمشايخ اجازه و اساتيد او و هفت تن از شاگردانش را ذكر كرده است

استادان معروف او نجم الدين عمر نسفى "م 537ق" و محمود بن عمر جار اللَّه زمخشرى "م 538 ق" و عبد الملك بن ابى القاسم كروخىهروى "م 548 ق" و ابو الحسن برهان غزنوى "م 551 ق" بوده‏اند

شاگردان مشهور او نيز برهان الدين مطرزى خوارزمى "م 610 ق" و مسلم بن على بن الاخت و طاهر بن ابى المكارم خوارزمى و ابن شهرآشوب سروى مازندرانى "م 588 ق" بوده‏اند كه آثار اخطب خوارزم بيشتر به وسيله ايشان روايت شده است تأليفات اخطب خوارزم به ترتيبى كه در الغدير "402 :4" ذكرشده از اين قرار است:

كتاب فضائل امير المؤمنين "ع" معروف به مناقب كه در سال 1324 ق به چاپ رسيده و علماى شيعى و سنى اخبار آن را در كتب خويش روايت كرده‏اند؛ مناقب امام ابو حنيفه "چاپ حيدر آباد، 1321 ق"؛ رد الشمس لامير المؤمنين"ع" كه ابن شهرآشوب در مناقب آل ابى طالب از آن روايت كرده است؛ الاربعين فى مناقب الامين و وصية امير المؤمنين "ع" كه خود اخطب در كتاب فضائل امير المؤمنين "ع" ونيز ابن شهرآشوب از آن روايت كرده‏اند؛ كتاب قضايا اميرالمؤمنين "ع" در داوريها واحكامى كه از حضرت على "ع" روايت شده است ابن شهرآشوب در مناقب "484 :1" برخى ازاين قضايا را نقل كرده است؛ كتاب مقتل الامام السبط در دو مجلد كه شامل پانزده فصل است و از فصل هفتم به بعد فاجعه كربلا و شرح شهادت امام حسين "ع" و اخبار وارده درباره آن حضرت و تفصيل خون خواهى مختار بن ابى عبيده ثقفى و گرفتن انتقام ازقاتلان امام را بيان كرده است و ديوان شعر اخطب كه حاج خليفه در كشف الظنون "524 :1"آن را ديده و توصيف كرده است

از خطب و كلمات و اشعار تازى اخطب خوارزم جزآنچه خود او در دو كتاب المناقب و مقتل الامام السبط نقل نموده يا آنچه ابن شهرآشوب ساروى در مناقب و بياضى در الصراط المستقيم و ياقوت حموى در معجم الادباء "41:3" در ترجمه ابو العلاء همدانى آورده‏اند، اطلاعى در دست نيست از خطب فارسى او " كه به حكم وظيفه‏اى كه در مسجد جامع خوارزم داشته ناگزير هر هفته مى‏بايست خطبه‏اى به فارسى ايراد كند" نيز اثرى بر جاى نمانده است

 

علامه اميني درباره اخطب خوارزم مي نويسد:

[كان فقيها عزيزالعلم , حافظ اطايل الشهره , محدثا كثيرالطرف , خطيبا طايرالصيت , متمكنا في العربيه , خبيرا علي السيره والتاريخ , اديبا شاعرا, له خطب و شعر مدون] .

از تاليفات او:

[كتاب مقتل الامام السبطالشهيد, سلام الله عليه , پيرويه عنه جمال الدين ابن معين كما في الاجازات . رتبه علي خمسه عشر فصلا في المجلدين واليك فهرست فصوله :

1. في ذكر شي من فضائل النبي[ ص] .

2.في فضايل ام المؤمنين خديجه بنت خويلد

3. في فضائل فاطمه بنت اسد,ام اميرالمومنين[ ع] .

4. نماذج من فضائل اميرالمومنيني و ذريته الطاهره صلوات الله عليهم .

5. في فضائل الصديقه فاطمه بنت النبي[ ص] .

6. في فصائل الحسن و والحسين الصلاه والسلام .

7. في فصائل الحسين خاصه .

8. في اخبارالنبي[ ص] عن الحسين واحواله .

9. في ماجري بينه و بين الوليد و مروان حال حياه معاويه و بعد وفاته .

10. في احواله مده مقامه بمكه و بيان ماورد عليه من كتب اهل الكوفه وارساله مسلم بن عقيل الي الكوفه و مقتله بها.

11. في خروجه من مكه الي العراق و ماجري عليه في طريقه و نزوله بالطف و مقتله بها.

12. في عقوبه قاتله وخاذله صلي الله عليه و لعن قاتله .

13. في ذكرالمصيبه به و مرثيه[ ع] .

14. في ذكر زياره تربته .

15. في انتقام مختار بن ابي عبيدالثقفي من قاتليه و خاذليه]. ( الغدير ج 4.398 و 402 و 403)

ناگفته نماند كه : مقتل الحسين خوارزمي از حيث ارزش واعتبار و مندرجات , همه جا مورد قبول نيست ازاين روي براهل منبراست كه با دقت در محتويات آن بنگرند و مطالب صحيح و مستند آن رااخذ و مطالب ناصحيح آن را دفاع كنند.


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۴۱:۴۵ ] [ مشاوره مديريت ]
 

تاريخ سخنوري

ابن جوزي ، ابوالفرج (۸)

آثار چاپ‌ شده‌: 
1. در قرآن‌ و علوم‌ قرآنى‌: زادالمسير فى‌ علم‌ التفسير، دمشق‌، در 1406ق‌ زير چاپ‌: المدهش‌، بغداد، 1348ق‌. 
2. در حديث‌ و رجال‌ حديث‌ و علوم‌ آن‌: آفة اصحاب‌ الحديث‌، به‌ كوشش‌ سيدعلى‌ ميلانى‌ حسينى‌، تهران‌، مكتبة نينوي‌ الحديثة؛ اخبار اهل‌ الرسوخ‌، قاهره‌، 1322ق‌، چاپ‌ ديگر در بمبئى‌ بدون‌ تاريخ‌. 
3. در مذاهب‌ و اصول‌ و فقه‌ و عقايد: دفع‌ الشبهة التشبيه‌ و الرد على‌ المجسمة، دمشق‌، 1345ق‌. 
4. در وعظ و اخلاق‌ و رياضات‌: بستان‌ الواعظين‌ و رياض‌ السامعين‌، قاهره‌، 1934م‌، چاپ‌ ديگر در 1963م‌؛ تلبيس‌ ابليس‌ يا الناموس‌ فى‌ تلبيس‌ ابليس‌، دهلى‌، 1323، چاپهاي‌ ديگر در قاهره‌، 1340، 1347 و 1368ق‌ (شرح‌ آن‌ گذشت‌)؛ روح‌ الارواح‌، قاهره‌، 1309ق‌؛ رؤوس‌ القوارير، قاهره‌، 1914م‌؛ صيد الخاطر، دمشق‌، 1960م‌، چاپ‌ ديگر بدون‌ تاريخ‌؛ عجيب‌ الخطب‌، تهران‌، 1274ق‌؛ لفتة الكبدالى‌ [فى‌] نصيحة الولد، مطبعة المنار، 1931م‌؛ ياقوتة المواعظ و الموعظة، قاهره‌، 1309ق‌، چاپ‌ ديگر 1322ق‌. 
5. در طب‌: تنبيه‌ النائم‌ الغمر على‌ حفظ مواسم‌ عمر، مطبعة الجوائب‌، 1885م‌؛ الطب‌ الروحانى‌، دمشق‌، 1348ق‌. 
6. در شعر و لغت‌: تقويم‌ اللسان‌ (در 1385ق‌ آماده‌ طبع‌ بوده‌ است‌). 
7. در تاريخ‌، جغرافيا، سير و حكايات‌: اخبار الظراف‌ و المتماجنين‌، دمشق‌، 1347ق‌؛ اخبار النساء، قاهره‌، چاپ‌ ديگر بيروت‌ (منسوب‌ به‌ ابن‌ قيم‌ الجوزية)؛ الاذكياء، مصر، 1277ق‌ و چاپهاي‌ ديگر 1304، 1306ق‌ و ...؛ تلقيح‌ فهوم‌ اهل‌ الاثر، چاپ‌ ناقص‌ در ليدن‌، 1892م‌، چاپ‌ كامل‌ در دهلى‌، 1869م‌، چاپ‌ ديگر 1927م‌؛ الحمقى‌ و المغفلين‌، دمشق‌، 1357ق‌، چاپ‌ ديگر با نام‌ اخبار الحمقى‌ و المغفلين‌، به‌ كوشش‌ عثمان‌ خليل‌، مصر، 1928م‌؛ الذهب‌ المسبوك‌ فى‌ سير الملوك‌، بيروت‌، 1885م‌؛ ذم‌ الهوي‌، قاهره‌، 1962م‌؛ صفوة الصفوة، حيدرآباد دكن‌، 1936-1937م‌، چاپ‌ ديگر با نام‌ صفة الصفوة، بيروت‌، 1406ق‌/1986م‌؛ مناقب‌ احمد بن‌ حنبل‌، قاهره‌، 1349ق‌؛ مناقب‌ بغداد، بغداد، 1342ق‌؛ مناقب‌ الحسن‌ البصري‌، قاهره‌، 1931م‌؛ مناقب‌ عمر بن‌ الخطاب‌ يا تاريخ‌ عمر بن‌ الخطاب‌، قاهره‌، 1347ق‌؛ مناقب‌ عمر بن‌ عبدالعزيز يا سيرة عمر بن‌ عبدالعزيز، قاهره‌، 1331ق‌، مختصر آن‌ به‌ نام‌ مختصر مناقب‌ عمر بن‌ عبدالعزيز، لايپزيگ‌، 1899م‌، و چاپ‌ ديگر آن‌ قاهره‌، 1331ق‌؛ ملتقط الحكايات‌، قاهره‌، 1309ق‌؛ المنتظم‌، حيدرآباد دكن‌، 1938-1940م‌ (شرح‌ آن‌ گذشت‌)؛ مولد النبى‌ (ص‌)، بارها به‌ چاپ‌ رسيده‌ است‌؛ الوفا فى‌ فضائل‌ المصطفى‌(ص‌)، به‌ كوشش‌ بروكلمان‌. 
آثار خطى‌: علوچى‌ از 384 اثر ابن‌ جوزي‌ 139 كتاب‌ را به‌ عنوان‌ خطى‌ معرفى‌ كرده‌ (ص‌ 206-211) و نام‌ كتابخانه‌هايى‌ را كه‌ اين‌ نسخه‌ها در آنها نگهداري‌ مى‌شود، آورده‌ و آنها را در موضوعات‌ مختلف‌ بدين‌ شرح‌ طبقه‌بندي‌ كرده‌ است‌: قرآن‌ و علوم‌ قرآنى‌، 10 اثر؛ حديث‌، رجال‌ حديث‌ و علوم‌ آن‌، 14 اثر؛ مذهب‌، اصول‌، فقه‌ و عقايد، 12 اثر؛ وعظ، اخلاق‌ و رياضات‌، 72 اثر؛ طب‌، 3 اثر؛ شعر و لغت‌، 2 اثر؛ تراجم‌ عام‌، 9 اثر؛ تراجم‌ خاص‌، 9 اثر؛ حكايات‌ و قصص‌، 5 اثر؛ تاريخ‌ يك‌ اثر؛ جغرافيا، 2 اثر (ص‌ 63 -203، 222- 239). 
مآخذ: ابراهيم‌، ناجيه‌ عبدالله‌، مقدمه‌ بر المصباح‌ المضى‌´ (نك: ابن‌ جوزي‌ در همين‌ مآخذ)؛ ابن‌ اثير، الكامل‌؛ ابن‌ تغري‌ بردي‌، النجوم‌؛ ابن‌ جبير، محمد، رحلة، بيروت‌، 1384ق‌/1964م‌؛ ابن‌ جزري‌، محمد، غاية النهاية، به‌ كوشش‌ برگشترسر، قاهره‌، 1351ق‌/1964م‌؛ ابن‌ جوزي‌، عبدالرحمان‌، آفة اصحاب‌ الحديث‌، به‌ كوشش‌ سيد على‌ ميلانى‌ حسينى‌، تهران‌، مكتبة نينوي‌ الحديثة؛ همو، تلبيس‌ ابليس‌، بيروت‌، 1368ق‌؛ همو، صفة الصفوة، به‌ كوشش‌ محمود فاخوري‌، بيروت‌، 1406ق‌/ 1986م‌؛ همو، صيد الخاطر، بيروت‌، 1407ق‌/1987م‌؛ همو، القصاص‌ و المذكرين‌، به‌ كوشش‌ ابوهاجر محمد س align=justify>در باب‌ كثرت‌ آثار وي‌ گفته‌اند: اگر شمار جزواتى‌ را كه‌ نوشته‌ است‌ بر روزهاي‌ زندگانى‌ وي‌ تقسيم‌ كنند، معلوم‌ مى‌شود كه‌ وي‌ در هر روز 9 جزوه‌ كتابت‌ كرده‌ است‌ (ابن‌ خلكان‌، 3/141؛ قس‌: ذهبى‌، سير، 21/377) و از اين‌ جهت‌ وي‌ را با ابوجعفر محمد بن‌ جرير طبري‌ كه‌ گفته‌ شده‌ روزي‌ 40 صفحه‌ كتابت‌ مى‌كرده‌ است‌، مى‌توان‌ مقايسه‌ كرد. همچنين‌ نوشته‌اند كه‌ ابن‌ جوزي‌ تراشة قلمهايى‌ را كه‌ با آنها احاديث‌ پيامبر اكرم‌ را مى‌نوشته‌، گرد آورده‌ بود. هنگام‌ مرگ‌ وصيت‌ كرد كه‌ آب‌ غسل‌ او را با آنها گرم‌ كنند، چنين‌ كردند. اين‌ تراشه‌ها بيش‌ از مقدار مورد نياز بود (ابن‌ خلكان‌، همانجا). 
برخى‌ از محققان‌ از بسياري‌ آثار ابن‌ جوزي‌ با ناباوري‌ اظهار شگفتى‌ كرده‌اند، اما با توجه‌ به‌ اينكه‌ وي‌ حدود 90 سال‌ زندگى‌ كرده‌ و هرگز وقت‌ خود را ضايع‌ نمى‌كرده‌ است‌، جاي‌ شگفتى‌ نيست‌. خود در اغتنام‌ فرصت‌ گفته‌ است‌: گروه‌ كثيري‌، همان‌ گونه‌ كه‌ مردم‌ عادت‌ دارند، با من‌ ديدار مى‌كنند. از آنجا كه‌ وقت‌ را گرانبهاترين‌ چيزها مى‌دانم‌، اين‌ ديدارها را خوش‌ نمى‌دارم‌، اما اگر از اين‌ كار خودداري‌ كنم‌، ارتباطات‌ مألوف‌ مى‌گسلد و اگر به‌ اين‌ ديدارها ادامه‌ دهم‌، وقت‌ ضايع‌ مى‌شود. پس‌ تا آنجا كه‌ مى‌توانم‌ از ديدار سرباز مى‌زنم‌ و اگر ناگزير ديداري‌ پيش‌ آيد، كم‌ سخن‌ مى‌گويم‌ تا زمان‌ ديدار كوتاه‌ شود. افزون‌ بر اين‌، كارهايى‌ براي‌ هنگام‌ ملاقات‌، از پيش‌ آماده‌ مى‌كنم‌ تا آن‌ زمان‌ بيهوده‌ سپري‌ نشود. پس‌ قطعه‌ قطعه‌ كردن‌ كاغذ، تراشيدن‌ قلم‌، دسته‌ كردن‌ دفترها و كارهايى‌ مانند اينها را كه‌ نياز به‌ انديشيدن‌ و حضور ذهن‌ ندارد - و به‌ هر حال‌ بايد وقتى‌ نيز صرف‌ آنها شود - براي‌ اين‌ اوقات‌ مى‌نهم‌ ( صيد الخاطر، 306-307). 
با عنايت‌ به‌ آنچه‌ ابن‌ جوزي‌ خود در باب‌ شمار تأليفات‌ خويش‌ (2هزار اثر) بيان‌ كرده‌ است‌ و با توجه‌ به‌ شمار تأليفات‌ بازمانده‌ از وي‌ (حدود 384 اثر)، همانطور كه‌ از منابع‌ برمى‌آيد، بايد پذيرفت‌ كه‌ بسياري‌ از آثار وي‌ بر اثر سوانح‌ طبيعى‌، جنگها و آتش‌سوزيها از ميان‌ رفته‌ است‌ (نك: ابن‌ جوزي‌، عبدالرحمان‌، المنتظم‌، 10/190؛ ابن‌ جوزي‌، يوسف‌، مرآة، 8(1)/232؛ عليمى‌، 1/80). 
نقد آثار: به‌ رغم‌ بلندي‌ مقام‌ ابن‌ جوزي‌ در تأليف‌، وي‌ از طعن‌ و خرده‌گيري‌ علما بركنار نمانده‌ است‌. شايد سبب‌ اصلى‌ آن‌ غرور و خودپسندي‌ او بوده‌ باشد. علاوه‌ بر اين‌ بدگويى‌ بسيار او از علماي‌ ديگر مذاهب‌ و گاه‌ هم‌ مذهبان‌ خود (ابن‌ اثير، 12/171؛ ابن‌ كثير، 13/32) سبب‌ برخى‌ خرده‌گيريها نسبت‌ به‌ وي‌ شده‌ است‌. به‌ هر حال‌ در كارهاي‌ او اغلاط بسيار ديده‌ مى‌شود كه‌ منشأ آنها را مى‌توان‌ كثرت‌ تأليف‌، بازبينى‌ نكردن‌ آنها پس‌ از تصنيف‌ و ميل‌ وي‌ به‌ تأويل‌ در بعضى‌ مسائل‌ دانست‌، خاصه‌ آنكه‌ در حل‌ شبهات‌ متكلمان‌ و بيان‌ فساد آراي‌ آنان‌ تبحري‌ نداشته‌ است‌ (نك: ابن‌ رجب‌، 1/414). 
دانشمندان‌ در ارزيابى‌ آثار ابن‌ جوزي‌ نظرات‌ گوناگونى‌ اظهار كرده‌اند: ابن‌ تيميه‌ در اجوبة المصرية مى‌گويد: او در حديث‌، وعظ و مباحث‌ مربوط به‌ آنها مصنفاتى‌ دارد كه‌ كسى‌ چون‌ او تصنيف‌ نكرده‌ است‌. از بهترين‌ تصانيف‌ او كتابهايى‌ است‌ كه‌ در اخبار پيشينيان‌ گرد آورده‌، از آن‌ جمله‌ است‌ كتابهاي‌ مناقب‌ او. او مردي‌ ثقه‌ است‌، از تأليفات‌ ديگران‌ آگاهى‌ بسيار دارد و در حسن‌ ترتيب‌ و تبويب‌ و جمع‌ و نگارش‌ تواناست‌. در اين‌ زمينه‌ها برخلاف‌ بسياري‌ از مؤلفان‌ كه‌ راست‌ را از دروغ‌ باز نمى‌شناسند، ابن‌ جوزي‌ در بازشناختن‌ درست‌ از نادرست‌ بى‌نظير است‌ (ابن‌ رجب‌، 1/415-416). اما در برابر اين‌ سخن‌ گفته‌اند كه‌ وي‌ ابوالوفاء بن‌ عقيل‌ را بسيار بزرگ‌ مى‌داشته‌ و با آنكه‌ نظر او را در برخى‌ از مسائل‌ رد مى‌كرده‌، سخت‌ پيرو او بوده‌ و آنچه‌ از او مى‌يافته‌، نقل‌ مى‌كرده‌ است‌ و از آنجا كه‌ ابن‌ عقيل‌ با همة تبحرش‌ در كلام‌، در حديث‌ و آثار آگاهى‌ تام‌ نداشته‌، سخنانش‌ در اين‌ ابواب‌ پريشان‌ و ناهماهنگ‌ بوده‌ و اين‌ ناهماهنگى‌ و پريشانى‌ در سخنان‌ ابن‌ جوزي‌ نيز راه‌ يافته‌ است‌ (ابن‌ عماد، 4/331). 
ذهبى‌ از قول‌ موفق‌ عبداللطيف‌ مى‌نويسد: «در تصانيف‌ ابن‌ جوزي‌ اغلاط بسيار ديده‌ مى‌شود، زيرا او پس‌ از اتمام‌ كتاب‌ به‌ تنقيح‌ آن‌ نمى‌پرداخته‌ است‌». آنگاه‌ با تأييد اين‌ سخن‌ مى‌افزايد: به‌ سبب‌ ترك‌ مراجعه‌ به‌ كتاب‌، سخنان‌ بى‌اساس‌ در آثارش‌ مشاهده‌ مى‌شود و آن‌ قدر تأليف‌ كرده‌ است‌ كه‌ اگر عمري‌ دوباره‌ بيابد، نمى‌تواند آنها را اصلاح‌ و بازنويسى‌ كند ( سير، 21/378). ابن‌ رجب‌ هم‌ مى‌گويد: ابن‌ جوزي‌ به‌ محض‌ آنكه‌ كتابى‌ را به‌ پايان‌ مى‌برد، بى‌آنكه‌ به‌ تنقيح‌ آن‌ بپردازد، به‌ تأليف‌ كتابى‌ ديگر مى‌پرداخت‌ و گاه‌ در يك‌ زمان‌ به‌ تأليف‌ چندين‌ كتاب‌ مشغول‌ بود و اگر جز اين‌ بود، اينهمه‌ آثار متعدد گرد نمى‌آمد (1/414). همچنين‌ ابن‌ فرات‌ مى‌نويسد: صاحب‌ المعجم‌ كه‌ كتاب‌ زادالمسير ابن‌ جوزي‌ را بارها نزد او خوانده‌ بوده‌ است‌، به‌ وجود اغلاط بسياري‌ در كتابهاي‌ او اشاره‌ مى‌كند (4(2)/211). 
تأليفات‌ او را در رشته‌هاي‌ گوناگون‌ علمى‌ بايد اختصار آثار ديگران‌ به‌ حساب‌ آورد. او بى‌آنكه‌ دانشى‌ را نزد استادي‌ فرا گرفته‌ و در آن‌ صاحب‌ نظر شده‌ باشد، از كتابها نقل‌ مى‌كرد و از اين‌ روست‌ كه‌ از او نقل‌ شده‌ كه‌ گفته‌ است‌: «من‌ گرد آورنده‌ام‌ نه‌ مصنف‌» (ابن‌ رجب‌، 1/414). 
در حديث‌: ابن‌ جوزي‌ خود در باب‌ احاطه‌اش‌ بر احاديث‌ نوشته‌ است‌: «از آنجا كه‌ بيشترين‌ اشتغال‌ من‌ حديث‌ و علوم‌ مربوط به‌ آن‌ بوده‌، تقريباً مى‌توانم‌ دربارة هر حديثى‌ كه‌ بر من‌ عرضه‌ مى‌شود، بگويم‌ كه‌ صحيح‌ است‌، حسن‌ است‌، يا محال‌ ( القصاص‌، 118). اين‌ سخن‌ كاملاً با آنچه‌ علماي‌ حديث‌ چون‌ ذهبى‌ ( سير، 21/382) و سيوطى‌ ( طبقات‌ الحفاظ، 480؛ همو، اللا¸لى‌، جم) آورده‌اند، مغايرت‌ دارد. 
سيوطى‌ به‌ نقل‌ از ذهبى‌ دربارة او مى‌نويسد: ابن‌ جوزي‌ نزد ما از نظر فن‌ حديث‌ حافظ به‌ شمار نمى‌آيد، ولى‌ مى‌توان‌ او را به‌ اعتبار كثرت‌ اطلاع‌ بر حديث‌ و گردآوري‌ آن‌ حافظ خواند ( طبقات‌ الحفاظ، همانجا). وي‌ در تفسير، وعظ و تاريخ‌ مبرز، در فقه‌ حنبلى‌ متوسط و در متون‌ حديث‌ داراي‌ اطلاعى‌ كامل‌ بود، اما در شناخت‌ صحيح‌ و سقيم‌ احاديث‌ ذوق‌ محدثان‌ و نقادي‌ حافظان‌ مبرز را نداشت‌ (همو، طبقات‌ المفسرين‌، 51). همو در مقدمة كتاب‌ اللا¸لى‌ المصنوعة كه‌ در رد كتاب‌ الموضوعات‌ ابن‌ جوزي‌ تأليف‌ كرده‌، نوشته‌ است‌: وي‌ در اين‌ كتاب‌ نه‌ تنها بسياري‌ از احاديث‌ ضعيف‌، بلكه‌ صحيح‌ و حسن‌ را به‌ عنوان‌ احاديث‌ موضوعه‌ آورده‌ است‌. البته‌ امامان‌ و حافظان‌ حديث‌ از آن‌ جمله‌ ابن‌ صلاح‌ و پيروان‌ او متذكر اين‌ مطلب‌ شده‌اند، ولى‌ من‌ نيز بر آن‌ شده‌ام‌ كه‌ اين‌ كتاب‌ او را مختصر و نقد كنم‌ و اغلاط آن‌ را مشخص‌ سازم‌ (1/2؛ نيز نك: ابوغده‌، 191- 195). 
برخى‌ قراين‌ نيز نشان‌ مى‌دهد كه‌ ابن‌ جوزي‌ از تاريخ‌ عمومى‌ و اوضاع‌ و احوال‌ جهان‌ در روزگار خود اطلاع‌ چندانى‌ نداشته‌ است‌، مثلاً در صيد الخاطر (ص‌ 530) آورده‌ است‌: پس‌ از آنكه‌ قيصر (در نخستين‌ فتوحات‌ اسلام‌) هلاك‌ شد، ديگر قيصري‌ به‌ قدرت‌ نرسيد. 
در شعر: عمادالدين‌ كاتب‌ با نقل‌ 5 نمونه‌ از اشعار ابن‌ جوزي‌ در قوافى‌ مختلف‌ دربارة او مى‌نويسد: وي‌ داراي‌ عباراتى‌ مصنوع‌ و اشاراتى‌ بديع‌ و دلنشين‌ است‌ و علاقة بسيار به‌ تجنيس‌ دارد (3(1)/260- 265). برخى‌ از محققان‌ نوشته‌اند كه‌ مجموعة اشعار او به‌ 10 مجلد مى‌رسد (ابوشامه‌، 24). ابن‌ رجب‌ اشعار او را به‌ زيبايى‌ مى‌ستايد و سپس‌ افزون‌ بر اشعاري‌ كه‌ ابوشامه‌ آورده‌، ابياتى‌ از او نقل‌ مى‌كند (1/423-424). ابن‌ جوزي‌ خود در المنتظم‌ قصيده‌اي‌ را كه‌ در مدح‌ خليفه‌ المستضى‌´، مشتمل‌ بر 25 مصراع‌ با قافية «ان‌» سروده‌، نقل‌ كرده‌ است‌ (10/263-264). 
3 كتاب‌ در شعر به‌ ابن‌ جوزي‌ نسبت‌ داده‌ شده‌ است‌: احكام‌ الاشعار باحكام‌ الاشعار، ما قتله‌ من‌ الاشعار و المختار من‌ الاشعار (علوچى‌، 234). 
فهرست‌ آثار: مقام‌ علمى‌ و كثرت‌ تأليفات‌ و خدمت‌ بزرگى‌ كه‌ ابن‌ جوزي‌ به‌ ميراث‌ فرهنگ‌ اسلامى‌ كرده‌، جمعى‌ از محققان‌ را بر آن‌ داشته‌ است‌ كه‌ به‌ بحث‌ و استقصاي‌ آثار او بپردازند و ابهامات‌ و اشتباهات‌ موجود در اين‌ زمينه‌ را مرتفع‌ سازند، خاصه‌ آنكه‌ هنوز بسياري‌ از نسخ‌ خطى‌ آثار ابن‌ جوزي‌ در كتابخانه‌هاي‌ شرق‌ و غرب‌ عالم‌ پراكنده‌ است‌ و برخى‌ از آنها نيز همچنان‌ ناشناخته‌ مانده‌ است‌.
ابن‌ جوزي‌ خود نخستين‌ كسى‌ است‌ كه‌ آثار خويش‌ را فهرست‌ كرده‌ است‌ (ابن‌ رجب‌، 1/416). ابن‌ رجب‌ پيش‌ از ذكر آثار ابن‌ جوزي‌ مى‌نويسد كه‌ ابن‌ قطيعى‌ فهرست‌ ابن‌ جوزي‌ را از آثار خويش‌ به‌ خط خود او ديده‌ و احتمالاً نام‌ كتابهايى‌ ديگر از او را نيز بدان‌ افزوده‌ است‌ (همانجا). 
از فهرستهاي‌ متقدمان‌ كه‌ بگذريم‌، سيد عبدالحميد علوچى‌ كتابى‌ با عنوان‌ مؤلفات‌ ابن‌ جوزي‌ نوشته‌ و در آن‌ به‌ شمارش‌ و طبقه‌بندي‌ آثار او پرداخته‌ است‌. وي‌ در اين‌ كتاب‌، آثار چاپى‌، خطى‌ و مفقود ابن‌ جوزي‌ را بر اساس‌ منابع‌ بسيار و فهرستهاي‌ متعدد كتب‌ خطى‌ (به‌ زبان‌ عربى‌ و زبانهاي‌ ديگر، موجود در كتابخانه‌هاي‌ مختلف‌ سراسر جهان‌) معرفى‌ كرده‌ است‌ (ابن‌ كتاب‌ در بغداد (1385ق‌/1965م‌) به‌ چاپ‌ رسيده‌ است‌. سيد محمدباقر بر اين‌ كتاب‌ استدراكى‌ نوشته‌ كه‌ در مجلة المورد (ص‌ 181-190) چاپ‌ شده‌ است‌. در اين‌ است، تأسيس‌ مدارس‌ و نام‌ مدرسان‌ و معيدان‌ آنها...)، منازعات‌ مذهبى‌ و كلامى‌، تاريخ‌ آغاز و پايان‌ بناها، قتلها، سرقتها، نيرنگها، آتش‌ سوزيها، رويدادهاي‌ شگفت‌انگيز، اخبار مربوط به‌ خليفه‌ (شكار، سياحت‌، بيماري‌...)، گزارش‌ برخى‌ نرخها در روزهاي‌ گرانى‌ و ارزانى‌، قحط و غلاها، شيوع‌ بيماريها، سوانح‌ طبيعى‌ (طغيان‌ رودها، بارانهاي‌ شديد، تگرگهاي‌ درشت‌...)، گزارش‌ گرم‌ترين‌ روز سال‌، اخبار مربوط به‌ افطاري‌ و مهمانيها به‌ مناسبتهاي‌ مختلف‌، گزارش‌ اعدامها (دزدان‌، قاتلان‌، بدمذهبها...) و ...، تا آنجا كه‌ اگر صحت‌ اين‌ گزارشها محقق‌ گردد، مى‌توان‌ اين‌ كتاب‌، به‌ ويژه‌ جلد نهم‌ و دهم‌ آن‌ را كه‌ مقارن‌ دوران‌ زندگى‌ مؤلف‌ است‌، آيينة تمام‌ نماي‌ روزگار او دانست‌ كه‌ از لحاظ مطالعات‌ علوم‌ انسانى‌ به‌ ويژه‌ علوم‌ اجتماعى‌ حائز اهميت‌ فراوان‌ است‌ (نك: مثلاً 10/203- 208). 
6 مجلد از اين‌ كتاب‌ (ج‌ 5 -10) مشتمل‌ بر حوادث‌ و وفيات‌ سالهاي‌ 257-574ق‌/871 - 1178م‌ با برخى‌ حواشى‌ و تصحيحات‌ در 1357- 1359ق‌ در حيدرآباد دكن‌ به‌ طبع‌ رسيده‌ و در 1360-1362ق‌ فهرست‌ اعلام‌ مجلدات‌ پنجم‌ تا نهم‌ آن‌ توسط سيدظهيرالدين‌ حسن‌ تهيه‌ گرديده‌ و به‌ پايان‌ هر مجلد افزوده‌ و منتشر شده‌ است‌. 
ابن‌ جوزي‌ خود كتاب‌ المنتظم‌ را كه‌ در 10 جلد بزرگ‌ تأليف‌ كرده‌ بود، در يك‌ مجلد كوچك‌ مختصر ساخت‌ و آن‌ را شذور العقود فى‌ تاريخ‌ العهود ناميد. سخاوي‌ اين‌ كتاب‌ را به‌ خط ابن‌ جوزي‌ ديده‌ است‌ (ص‌ 304). 
سبط ابن‌ جوزي‌ مى‌نويسد تاريخ‌ نيايم‌ يعنى‌ المنتظم‌ در 574ق‌ به‌ پايان‌ رسيد. او تاريخ‌ كوچكى‌ به‌ نام‌ درة الاكليل‌ دارد كه‌ ذيلى‌ بر المنتظم‌ و حاوي‌ حوادث‌ سالهاي‌ 575 -590ق‌ (سال‌ تبعيد او به‌ واسط) است‌ و در اين‌ كتاب‌ حوادث‌ به‌ طور كامل‌ استقصا نشده‌ است‌ (ابن‌ جوزي‌، يوسف‌، مرآة، 8(1)/353). كسانى‌ ديگر نيز بر المنتظم‌ ذيلهايى‌ نوشته‌اند: محمد بن‌ احمد بن‌ محمد قادسى‌ (د 694ق‌) ذيل‌ خود را كه‌ در چند مجلد است‌، الفاخر فى‌ ذكر حوادث‌ ايام‌ الامام‌ الناصر ناميده‌ است‌. امام‌ العز ابوبكر محفوظ بن‌ معتوق‌ بن‌ البزوري‌ نيز ذيلى‌ بر المنتظم‌ دارد (سخاوي‌، همانجا). 
2. تلبيس‌ ابليس‌: ابن‌ جوزي‌ در مقدمة كوتاه‌ اين‌ كتاب‌ مى‌نويسد: پس‌ از رحلت‌ حضرت‌ رسول‌(ص‌) و درگذشت‌ ياران‌ او... هواها بازگشت‌ و بدعتها آفريد... بيشتر مردم‌ به‌ گروههاي‌ گوناگون‌ گرويدند و ابليس‌ سربرآورد تا آنان‌ را بفريبد و باطل‌ را بيارايد و تفرقه‌ افكند و گمراهان‌ را گرد هم‌ آورد... از اين‌ رو من‌ بر آن‌ شدم‌ تا با تأليف‌ تلبيس‌ ابليس‌ مردم‌ را از نيرنگهاي‌ او بر حذر دارم‌ و دامهايش‌ را بنمايانم‌ (ص‌ 4). 
ابن‌ جوزي‌ اين‌ كتاب‌ را در 13 باب‌ تأليف‌ كرده‌ كه‌ برخى‌ از ابواب‌ آن‌ خود به‌ فصول‌ و بخشهاي‌ فرعى‌ تقسيم‌ شده‌ است‌. از آنجا كه‌ فصول‌ و بخشهاي‌ اين‌ كتاب‌ تا حدود زيادي‌ بيانگر عقايد و آراي‌ ابن‌ جوزي‌ است‌. اشاره‌ به‌ مباحث‌ اصلى‌ اين‌ ابواب‌ و فصول‌، به‌ شناخت‌ بيشتر شخصيت‌ او كمك‌ مى‌كند: 
باب‌ اول‌ - در امر به‌ پيروي‌ از سنت‌ و همراهى‌ با جماعت‌: در اين‌ باب‌ ابن‌ جوزي‌ با استناد به‌ روايات‌ عامه‌ لزوم‌ پيروي‌ از «سنت‌» را بر اساس‌ تلقى‌ اهل‌ تسنن‌ از «سنت‌» تبيين‌ مى‌كند و با اشاره‌ به‌ حديث‌ افتراق‌، «اهل‌ جماعت‌» را فرقة ناجيه‌ معرفى‌ مى‌كند (ص‌ 8). 
باب‌ دوم‌ - در نكوهش‌ بدعتها و بدعت‌گزاران‌: در اين‌ باب‌ ابن‌ جوزي‌ بدعت‌ گذاران‌ را به‌ 6 گروه‌ اصلى‌ و هر گروه‌ اصلى‌ را به‌ 12 گروه‌ فرعى‌ تقسيم‌ مى‌كند. گروههاي‌ اصلى‌ بدعت‌گذار از نظر وي‌ عبارتند از حروريه‌، قدريه‌، جهميه‌، مرجئه‌، رافضه‌ و جبريه‌ (ص‌ 19-23). وي‌ از گروههاي‌ فرعى‌ رافضه‌ به‌ دو گروه‌ شيعه‌ و اماميه‌ اشاره‌ و آنها را چنين‌ معرفى‌ مى‌كند: شيعه‌ معتقد است‌ كه‌ على‌(ع‌) وصى‌ پيامبر خداست‌ و ولى‌ امر بعد از اوست‌ و امت‌ كه‌ با جز او بيعت‌ كردند. كافر شدند. اماميه‌ معتقدند كه‌ ممكن‌ نيست‌ دنيا از وجود امامى‌ از فرزندان‌ حسين‌(ع‌) خالى‌ باشد. امام‌ را جبرئيل‌ تعليم‌ مى‌دهد و هر گاه‌ بميرد، كسى‌ چون‌ او جانشينش‌ مى‌شود (ص‌ 22). 
باب‌ سوم‌ - در تحذير از فتنه‌ها و نيرنگهاي‌ ابليس‌: در اين‌ باب‌ با استناد به‌ قرآن‌ كريم‌ و احاديث‌ به‌ بيان‌ فريبكاري‌ شيطان‌ مى‌پردازد و مى‌گويد: هر انسانى‌ را شيطانى‌ است‌ و شيطان‌ همانند خون‌ در آدمى‌ جريان‌ دارد و آنگاه‌ فصلى‌ به‌ ضرورت‌ پناه‌ بردن‌ به‌ خدا از شر شيطان‌ اختصاص‌ مى‌دهد. 
باب‌ چهارم‌ - در معنى‌ تلبيس‌ و غرور: به‌ نظر وي‌ تلبيس‌ نماياندن‌ باطل‌ به‌ صورت‌ حق‌ و غرور نوعى‌ نادانى‌ است‌ كه‌ نادرست‌ را درست‌ و زشت‌ را زيبا مى‌نماياند. 
باب‌ پنجم‌ - در ذكر فريبكاري‌ ابليس‌ در اعتقادات‌ و دينها: در اين‌ باب‌ به‌ بيان‌ بطلان‌ عقايد سوفسطائيان‌، دهريان‌، طبايعيان‌ (معتقدان‌ به‌ عناصر چع‌ بود، بياگند... و گفت‌: «مراد از كوكب‌ و شمس‌ و قمر كه‌ ابراهيم‌(ع‌) آنها را ديد، نورهايى‌ است‌ كه‌ حجاب‌ خداوندند و خداوند مصاديق‌ شناخته‌ شدة آنها را اراده‌ نكرده‌ است‌». اين‌ سخن‌ غزالى‌ از سنخ‌ سخنان‌ باطنيه‌ است‌. همچنين‌ او در كتاب‌ المفصح‌ بالاحوال‌ نوشته‌ است‌ كه‌ «صوفيان‌ در بيداري‌ فرشتگان‌ و ارواح‌ پيامبران‌ را مشاهده‌ مى‌كنند و صداهايى‌ از آنان‌ را مى‌شنوند و از ايشان‌ بهره‌ها مى‌گيرند. سپس‌ از مقام‌ مشاهدة صورتها برتر مى‌روند و به‌ مقاماتى‌ دست‌ مى‌يابند كه‌ در بيان‌ نمى‌گنجد». كم‌ اطلاعى‌ از سنن‌، احاديث‌ و اسلام‌ سبب‌ بيان‌ چنين‌ سخنان‌ مى‌شود... (ص‌ 166). 
حدود عقل‌: ابن‌ جوزي‌ دربارة حدود عقل‌ مى‌گويد: «بايد با عقل‌ از عقل‌ احتراز كرد» و توضيح‌ مى‌دهد كه‌ هرگاه‌ بخواهيم‌ خدا را با عقل‌ بشناسيم‌، در نخستين‌ گام‌ شناخت‌ ما به‌ حس‌ منتهى‌ مى‌شود و در تشبيه‌ مى‌غلتيم‌. پس‌ «احتراز از عقل‌ با عقل‌» اين‌ خواهد بود كه‌ دقت‌ كنيم‌ و بدانيم‌ كه‌ او جسم‌ نيست‌ و شباهتى‌ به‌ هيچ‌ چيز ندارد. گاه‌ انسان‌ عاقل‌ به‌ افعال‌ خداوند سبحان‌ مى‌نگرد و چيزهايى‌ مى‌يابد كه‌ عقل‌ برنمى‌تابد، مثل‌ دردها، ذبح‌ جانوران‌، تسلط دشمنان‌ بر اولياي‌ خدا، مصائب‌ صالحان‌ و ... كه‌ عقل‌ خو كرده‌ به‌ عادات‌، حكمتى‌ در آنها نمى‌يابد. «احتراز از عقل‌ با عقل‌» در اين‌ مورد چنين‌ است‌ كه‌ گفته‌ شود، مگر ثابت‌ نشده‌ كه‌ خداوند مالك‌ و حكيم‌ است‌ و هيچ‌ فعلى‌ را بيهوده‌ انجام‌ نمى‌دهد؟ با اين‌ بازنگري‌ عقل‌ آشكار مى‌شود كه‌ حكمت‌ او در اين‌ افعال‌ بر ما پوشيده‌ است‌. پس‌ بايد به‌ اينكه‌ او حكيم‌ است‌ تسليم‌ شد. اعتراض‌ گروه‌ بسياري‌ از مردم‌ و نيز نظر بسياري‌ از بزرگان‌ كه‌ نخستين‌ آنان‌ ابليس‌ بود، از اين‌ سنخ‌ است‌ و بدين‌ سان‌ در چاه‌ گمراهى‌ مى‌افتند. داستان‌ خضر و موسى‌(ع‌) در قرآن‌ كريم‌ (كهف‌/18/68، 78-82) نيز ناظر بر همين‌ نكته‌ يعنى‌ «احتراز از عقل‌ با عقل‌» است‌ ( صيد الخاطر، 491-492). 
جامعه‌: ابن‌ جوزي‌ دربارة گروههاي‌ مردم‌ نظراتى‌ شگفت‌ انگيز دارد: وي‌ نخست‌ مردم‌ را به‌ عالم‌ و جاهل‌ و آنگاه‌ جهال‌ را به‌ دسته‌هاي‌ زير تقسيم‌ مى‌كند و مشخصات‌ هر يك‌ را برمى‌شمارد: 
سلاطين‌: اينان‌ در جهل‌پرورش‌يافته‌اند ،لباس‌ابريشمين‌مى‌پوشند، شراب‌ مى‌نوشند، ستم‌ مى‌كنند و دستيارانى‌ چون‌ خود دارند كه‌ جملگى‌ از خير بدورند. 
بازرگانان‌: همت‌ آنان‌ مال‌ اندوزي‌ است‌ و بيشتر آنان‌ زكات‌ نمى‌ پردازند و از ربا باكى‌ ندارند. آنها به‌ ظاهر مردمانند. 
پيشه‌وران‌: آنان‌ به‌ كم‌ فروشى‌، گران‌ فروشى‌ و معاملات‌ ربوي‌ سرگرمند و سراسر روز را در بازار مى‌گذرانند و همتى‌ جز آنچه‌ بدان‌ مشغولند، ندارند. شب‌ هنگام‌ نيز چون‌ مستان‌ به‌ خواب‌ مى‌روند. جز به‌ خوردن‌ و لذت‌ بردن‌ نمى‌انديشند... اينان‌ در شمار چهار پايانند. 
اراذل‌: اينان‌ در همة امور خويش‌ پست‌ و حقيرند، كناسان‌، زباله‌ كشان‌ و نخاله‌ بران‌ از اينانند، ايشان‌ پست‌ترين‌ [ ! ] مردمند. 
بيكارگان‌ و راهزنان‌: اينان‌ جز به‌ لذتهاي‌ زودگذر نمى‌پردازند... و سرانجامشان‌ بر دار رفتن‌ و كشته‌ شدن‌ است‌. 
كشاورزان‌: اينان‌يكسره‌ در جهلندوبيشترين‌آنان‌ازنجاست‌پروايى‌ ندارند و در زمرة گاوانند [ ! ]. 
زنان‌: برخى‌ از آنان‌ زيبا و بدكارند و برخى‌ در دارايى‌ شوهران‌ خيانت‌ مى‌كنند... (همان‌، 449-450). 
دربارة اخلاق‌ عامة مردم‌ مى‌نويسد: شبانگاه‌ مى‌خوابند، گرچه‌ در حقيقت‌ روزها نيز در خوابند. بامداران‌ با حرص‌ خوكان‌، چاپلوسى‌ سگان‌، درندگى‌ شيران‌، شبيخون‌ زدن‌ گرگان‌ و فريبكاري‌ روبهان‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ اميان‌ خويش‌ برمى‌خيزند (همان‌، 472). 
او علما را به‌ مبتديان‌ و متوسطان‌ و مشهوران‌ تقسيم‌ مى‌كند و مى‌نوسد كه‌ قصد بسياري‌ از مبتديان‌ در كسب‌ علم‌ تفاخر است‌ نه‌ عمل‌. اينان‌ به‌ گمان‌ اينكه‌ علم‌، آنان‌ را از گناهان‌ باز مى‌دارد، به‌ گناه‌ مى‌گرايند. بيشتر متوسطان‌ و مشهوران‌ نيز از صاحبان‌ قدرت‌ مى‌هراسند و در برابر منكرات‌ خاموش‌ مى‌نشينند. تنها شمار اندكى‌ از دانشمندان‌ داراي‌ نيت‌ پاك‌ و مقاصد پسنديده‌اند (همان‌، 450-451).
وي‌ دانشمندانى‌ را كه‌ صرفاً در يك‌ زمينه‌ تبحر دارند، نكوهش‌ مى‌كند و كسانى‌ را كه‌ به‌ علومى‌ چون‌ كيميا مى‌پردازند، ابله‌ مى‌شمرد و كار آنان‌ را به‌ هذيان‌ تشبيه‌ مى‌كند (همان‌، 410-411، 510). وي‌ مى‌افزايد گروهى‌ از علما و وعاظ كه‌ در تنگناي‌ معاش‌ در مى‌مانند، به‌ دربار سلاطين‌ پناه‌ مى‌برند تا به‌ مال‌ دنيا دست‌ يابند، در حالى‌ كه‌ تقريباً همة ثروت‌ شاهان‌ از راه‌ نادرست‌ گرد آمده‌ است‌ (همان‌ 508). 
وي‌ اهل‌ علم‌ را از همنشينى‌ با صاحبان‌ قدرت‌ برحذر مى‌دارد و به‌ آنان‌ سفارش‌ مى‌كند كه‌ روش‌ رسول‌ خدا و صحابه‌ و تابعين‌ را پيش‌ گيرند و از مجالست‌ با علما و توجه‌ به‌ اقوال‌ گوناگون‌ و مطالعه‌ كتب‌ و اغتنام‌ فرصت‌ و عمل‌ به‌ علم‌ باز نمانند (همان‌، 411-412). 
ابن‌ جوزي‌ در صيد الخاطر فصلى‌ را به‌ فقر و آثار آن‌ اختصاص‌ داده‌ است‌ و كسانى‌ را چون‌ علما و پارسايان‌ كه‌ ماية معيشتى‌ ندارند، از در غلتيدن‌ به‌ دامن‌ پادشاهان‌ و يا عوام‌فريبى‌ بيم‌ مى‌دهد. وي‌ گروهى‌ از دانشمندان‌ را كه‌ با پيشه‌وري‌ و استنساخ‌ كتب‌ به‌ قناعت‌ روزگار مى‌گذرانند، مى‌ستايد و برخى‌ از علماي‌ زمان‌ خويش‌ را كه‌ به‌ سبب‌ دنياپرستى‌ به‌ دربار سلاطين‌ پناه‌ برده‌ يا به‌ عوام‌ فريبى‌ روي‌ آورده‌اند، سرزنش‌ مى‌كند (ص‌ 510 -512). 
حكومت‌ و سياست‌: ابن‌ جوزي‌ در باب‌ هفتم‌ از تلبيس‌ ابليس‌ مى‌نويسد: شريعت‌ سياست‌ الهى‌ است‌ و محال‌ است‌ كه‌ در آن‌ خللى‌ باشد و به‌ استناد آية «... ما فَرَّطْنا فِى‌ الكِتاب‌ِ مِن‌ شَى‌ء½...» (انعام‌/ 6/38) نظر كسانى‌ را كه‌ سياست‌ را برتر از شريعت‌ مى‌شمرند، باطل‌ مى‌داند (ص‌ 132). در امر حكومت‌ سخن‌ «المأمور معذور» را نادرست‌ مى‌شمارد، زيرا معتقد است‌ كه‌ گاه‌ فرمانرواي‌ برتر به‌ ستم‌ فرمان‌ مى‌دهد و اطاعت‌ از فرمان‌ او ياري‌ به‌ ستمكار خواهد بود (ص‌ 134). 
وي‌ ولايت‌ و حكومت‌ را به‌ شرط مراعات‌ مصالح‌ رعايا و اجراي‌ عدل‌ و پرهيز از ستم‌ خطيرترين‌ و والاترين‌ منزلت‌، پس‌ از پيامبري‌ معرفى‌ مى‌كند ( المصباح‌، 1/300) و عقيده‌ دارد كه‌ خيرخواهى‌ سلطان‌ نسبت‌ به‌ رعايا و دادگري‌ او سبب‌ فراوانى‌ نعمت‌، و بدخواهى‌ و ستم‌ او موجب‌ خشكسالى‌ مى‌گردد (همان‌، 1/289). وي‌ معتقد است‌ كه‌ رعايا دو گروهند: خواص‌ و عوام‌. نسبت‌ به‌ خواص‌ بيشتر بايد تفقد كرد، زيرا آنان‌ به‌ مثابه‌ ابزار حكومتند و اين‌ تفقد نبايد منقطع‌ گردد، زيرا گاه‌ امين‌ نيز خيانت‌ مى‌ورزد و خيرخواه‌ نيرنگ‌ مى‌بازد (همان‌، 1/276). اما عوام‌ را بايد ميان‌ بيم‌ و اميد نگهداشت‌، با آنان‌ بيشتر رفق‌ و حلم‌ ورزيد و نبايد به‌ سخنانى‌ كه‌ بر ضد يكديگر مى‌گويند، وقعى‌ نهاد، زيرا غالباً مردم‌ اغراض‌ خويش‌ را با نيرنگ‌ مى‌پوشانند (همان‌، 1/280). 
ابن‌ جوزي‌ به‌ كار بردن‌ لقب‌ «شاهنشاه‌» را براي‌ پادشاهان‌ جايز نمى‌شمرد و مى‌نويسد روايات‌ صحيح‌ دلالت‌ بر منع‌ استعمال‌ اين‌ لفظ دارد: هنگامى‌ كه‌ در 439ق‌/1047م‌ لقب‌ شاهنشاه‌ به‌ القاب‌ جلال‌ الدوله‌ ابوكاليجار افزوده‌ شد، خليفه‌ القائم‌ فرمان‌ داد كه‌ اين‌ لقب‌ در خطبه‌ها آورده‌ شود. عامه‌ از شنيدن‌ آن‌ برشوريدند و خطيبان‌ را سنگ‌ باران‌ كردند. از فقها در اين‌ باره‌ نظرخواهى‌ شد. بيشتر آنان‌ با قياس‌ اين‌ لقب‌ با عناوين‌ قاضى‌ القضاة و كافى‌ الكفاة و استدلال‌ به‌ اينكه‌ مقصود از ملك‌الملوك‌ سروري‌ بر شاهان‌ زمين‌ است‌، به‌ كار بردن‌ آن‌ را جايز شمردند. ابن‌ جوزي‌ در المنتظم‌ پس‌ از نقل‌ اين‌ مطلب‌، نظر قاضى‌ القضاة ابوالحسن‌ ماوردي‌ را كه‌ از نزديك‌ترين‌ كسان‌ به‌ جلال‌الدوله‌ و استعمال‌ آن‌ را جايز نمى‌شمرد، تأييد مى‌كند (8/97- 98؛ عليمى‌، 2/200-201). 
سيما و شخصيت‌: ابن‌ جوزي‌ را خوش‌ سيما، شيرين‌ شمايل‌ با صدايى‌ نرم‌ و حركات‌ موزون‌ وصف‌ كرده‌اند. در منابع‌ آمده‌ است‌ كه‌ ريش‌ وي‌ بر اثر نوشيدن‌ بلاذر ريخته‌ و بسيار كوتاه‌ شده‌ بود، و تا دم‌ مرگ‌ آن‌ را خضاب‌ مى‌كرد. بر اساس‌ تجاربى‌ كه‌ از دوران‌ كودكى‌ كسب‌ كرده‌ بود، اعتقاد داشت‌ كه‌ غذاي‌ نامناسب‌ سبب‌ ناتوانى‌ و بيماري‌ مى‌گردد و آدمى‌ را از عبادت‌ و كار خير باز مى‌دارد (نك: ابن‌ جوزي‌، عبدالرحمان‌، صيد الخاطر، 578). از اين‌ روي‌ بسيار مراقب‌ تندرستى‌ خويش‌ بود و آنچه‌ را براي‌ قوت‌ عقل‌ و حدت‌ ذهن‌ خود مفيد مى‌دانست‌، به‌ كار مى‌برد. خوش‌ غذا بود و خوراكش‌ بيشتر جوجه‌ و غذاهاي‌ سبك‌ بود و به‌ جاي‌ ميوه‌ از شربتها و معجونها استفاده‌ مى‌كرد و آنچه‌ شبهه‌ ناك‌ بود، نمى‌خورد، جامه‌اش‌ بهترين‌ جامه‌ها بود: جامه‌هاي‌ سفيد و نرم‌ و عطرآگين‌ (ابن‌ رجب‌، 1/412، 413؛ ابن‌ كثير، 13/32؛ ابن‌ عماد، 4/330). شيفتة كتاب‌ و مطالعه‌ بود، وقتى‌ كتابى‌ را مى‌ديد كه‌ پيش‌تر آن‌ را نديده‌ بود، حال‌ كسى‌ را مى‌يافت‌ كه‌ بر گنجى‌ دست‌ يافته‌ است‌ (ابن‌ جوزي‌، عبدالرحمان‌، صيد الخاطر، 571). بى‌بهره‌ از ذوق‌ سليم‌ نبود. حلاوت‌ مناجات‌ را چشيده‌ بود. روزها روزه‌ مى‌داشت‌ و شبها به‌ عبادت‌ برمى‌خاست‌ و در تاريكى‌ شب‌ به‌ ديدار صالحان‌ مى‌رفت‌. مداعباتش‌ لطيف‌ و شيرين‌ بود. ذهنى‌ وقاد داشت‌ و حاضرجواب‌ بود (ابن‌ رجب‌، 1/412، 413)، فى‌ البديهه‌ پاسخهاي‌ شيرين‌ و لطيف‌ مى‌داد، چنانكه‌ وقتى‌ مردي‌ از او پرسيد: تسبيح‌ گفتن‌ بهتر است‌ يا استغفار كردن‌؟ پاسخ‌ داد: جامة شوخگن‌ به‌ صابون‌ بيشتر نياز دارد تا به‌ بخور؛ از او دربارة غنا سؤال‌ شد، پاسخ‌ داد: اُقْسِم‌ُ بِالله‌ لَهُوَ لَهْوُ (ابن‌ جوزي‌، يوسف‌، مرآة، 8(2)/490؛ ابن‌ رجب‌، 1/421، 422). 
شخصيت‌ علمى‌ و مذهبى‌ ابن‌ جوزي‌ سبب‌ شده‌كه‌ وي‌ را با القابى‌ كه‌ گاه‌ بسيار مبالغه‌آميز مى‌نمايد، بخوانند: شيخ‌ العراق‌ و امام‌ الا¸فاق‌ (ابن‌ جزري‌، 375)، امام‌ الحافظ العلامة (ابن‌ تغري‌ بردي‌، 6/175). شيخ‌ الوقت‌ (ذهبى‌، دول‌، 2/79)، عالم‌ العراق‌ و واعظ الا¸فاق‌ (همو، تذكره‌، 4/1342)، الامام‌ الاوحد (ابن‌ جبير، 196)، الحبر المتكلم‌ (همو، 198). 
فرزندان‌ او: از ابن‌ جوزي‌ 3 پسر به‌ نامهاي‌ ابوبكر عبدالعزيز، ابوالقاسم‌ على‌ و ابومحمد يوسف‌ و 6 دختر به‌ نامهاي‌ رابعه‌ (مادر يوسف‌ بن‌ قزاوغلى‌ معروف‌ به‌ سبط ابن‌ جوزي‌)، شرف‌ النساء، زينب‌، جوهره‌، ست‌ العلماء كبري‌ و ست‌ العلماء صغري‌. اين‌ دختران‌ همه‌ از پدر و ديگران‌ حديث‌ شنيده‌اند. 
عبدالعزيز بر مذهب‌ احمد بن‌ حنبل‌ فقه‌ آموخت‌ و از ابوالوقت‌، ابن‌ ناصر، ارموي‌ و گروهى‌ ديگر از مشايخ‌ پدرش‌ حديث‌ شنيد و به‌ موصل‌ سفر كرد و در آنجا به‌ وعظ پرداخت‌ و قبول‌ نام‌ يافت‌. گفته‌اند كه‌ خاندان‌ شهرزوري‌ بدو رشك‌ بردند و مسمومش‌ ساختند و وي‌ در 554ق‌ درگذشت‌. 
ابوالقاسم‌ على‌ از ابن‌ بطى‌ و جز او حديث‌ شنيد. هنگامى‌ كه‌ پدرش‌ به‌ واسط برده‌ شد، به‌ كتابخانة او كه‌ در درب‌ دينار بود، دست‌ يافت‌ و آنچه‌ از آنها خواست‌، برداشت‌ و به‌ بهايى‌ كه‌ قيمت‌ مركب‌ آن‌ نمى‌شد، فروخت‌. او در 630ق‌ در حالى‌ كه‌ پدر او را ترك‌ كرده‌ بود، بى‌آنكه‌ وي‌ را ببيند، درگذشت‌. ابومحمد يوسف‌ ملقب‌ به‌ محيى‌الدين‌ بسيار حديث‌ شنيد، فقه‌ آموخت‌ و بر روش‌ درست‌ و اخلاق‌ پسنديده‌ باليد. او بود كه‌ سبب‌ رهايى‌ پدر شد و پس‌ از مرگ‌ پدر، به‌ وعظ پرداخت‌ و شغل‌ پدر را به‌ بهترين‌ نحو ادامه‌ داد. مدتى‌ ولايت‌ حسبة بغداد بدو سپرده‌ شد و مدتى‌ نيز عهده‌دار انشاي‌ مكاتبات‌ خلفا به‌ پادشاهان‌ گرديد و سرانجام‌ به‌ مقام‌ استاد داري‌ المستعصم‌ رسيد (ابن‌ جوزي‌، يوسف‌، مرآة، 8(2)/502 -503). 
ابن‌ جوزي‌ پس‌ از آخرين‌ وعظ خود در 17 رمضان‌ 957 بيمار شد و پس‌ از 5 روز در شب‌ جمعه‌ ميان‌ نماز مغرب‌ و عشا در خانة خود در قطفتا (محله‌اي‌ در شرق‌ بغداد) درگذشت‌. 
گزارشهايى‌ كه‌ در باب‌ تشييع‌ جنازة او در دست‌ است‌، شخصيت‌ اجتماعى‌ و نفوذ وي‌ در مردم‌ را نشان‌ مى‌دهد: در سوگ‌ او بازارها بسته‌ شد و مردم‌ بغداد براي‌ تشييع‌ جنازه‌ گرد آمدند. انبوه‌ جمعيت‌ تا بدانجا بود كه‌ جنازة او تا وقت‌ نماز جمعه‌ به‌ گوري‌ كه‌ در مقبرة احمد بن‌ حنبل‌ براي‌ وي‌ آماده‌ شده‌ بود، نرسيد و بزرگان‌ مذهب‌ نتوانستند بر او نماز بگزارند و از كفن‌ او جز اندكى‌ باقى‌ نماند (ابن‌ جوزي‌، يوسف‌، مرآة، 8(2)/449- 500؛ ابن‌ رجب‌، 1/428- 429؛ ابن‌ تغري‌ بردي‌، 6/175). 
گفته‌اند كه‌ وصيت‌ كرد شعري‌ را كه‌ بدين‌ مضمون‌ سروده‌ بود، بر قبرش‌ بنويسند: «اي‌ بسيار بخشاينده‌، اي‌ كه‌ از گناهكاران‌ در مى‌گذري‌، گناهكاري‌ به‌ اميد بخشايش‌ گناهانش‌ نزد تو آمده‌ است‌. من‌ مهمانم‌ و سزاي‌ مهمان‌ جز احسان‌ نيست‌» (ابن‌ جوزي‌، يوسف‌، مرآة، 8(2)/502). 
آثار: ابن‌ جوزي‌ از 13 سالگى‌ به‌ تأليف‌ پرداخت‌ (ابن‌ رجب‌، 1/416) و از آنجا كه‌ تا پايان‌ عمر از نوشتن‌ باز نايستاد، شمار آثارش‌ بسيار است‌. قدرت‌ ذهنى‌ شگفت‌انگيزش‌ نيز او را ياري‌ داده‌ است‌. ابن‌ دبيثى‌ مى‌گويد: «كسى‌ را نمى‌شناسم‌ كه‌ بيش‌ از ابن‌ جوزي‌ در رشته‌هاي‌ گوناگون‌ علمى‌ تأليف‌ كرده‌ باشد. جزوه‌اي‌ ديدم‌ كه‌ اختصاص‌ به‌ نام‌ كتابهاي‌ او داشت‌ (ذهبى‌، المختصر، 238). ناجيه‌ عبدالله‌ ابراهيم‌ مى‌نويسد كه‌ من‌ اين‌ جزوه‌ را كه‌ در دو ورق‌ تنظيم‌ شده‌، تصحيح‌ و آماده‌ نشر كرده‌ام‌ (ص‌ 26). 
ابن‌ تيميه‌ در اجوبة المصرية مى‌نويسد: ابن‌ جوزي‌ تصنيفات‌ و تأليفات‌ بسيار در زمينه‌هاي‌ مختلف‌ دارد. من‌ يك‌ بار آثار او را شمردم‌، بيش‌ از هزار تصنيف‌ بود. پس‌ از آن‌ باز آثاري‌ از او ديدم‌ كه‌ در آن‌ شمارش‌ به‌ حساب‌ نياورده‌ بودم‌ (ابن‌ رجب‌، 1/415). در منابع‌ آمده‌ است‌ كه‌ دربارة تأليفات‌ ابن‌ جوزي‌ از خود او سؤال‌ شد. در پاسخ‌ گفت‌: «بيش‌ از 360 تصنيف‌ است‌ كه‌ برخى‌ از آنها 20 مجلد و برخى‌ فقط يك‌ جزوه‌ است‌» (ابن‌ رجب‌، 1/413). سبط ابن‌ جوزي‌ مى‌نويسد: از او شنيدم‌ كه‌ در اواخر عمر بر بالاي‌ منبر مى‌گفت‌ «من‌ با اين‌ دو انگشتم‌ 2 هزار مجلد كتاب‌ نوشته‌ام‌» (ابن‌ جوزي‌، يوسف‌، مرآة، 8(2)/482).
 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۴۱:۴۲ ] [ مشاوره مديريت ]

تاريخ سخنوري

ابن جوزي ، ابوالفرج (۵)

گروه‌ بيشماري‌ از امامان‌، حافظان‌، فقيهان‌ و جز اينها، حديث‌ از وي‌ شنيده‌ و تصانيفش‌ را بر او خوانده‌اند. 
گروهى‌ نيز از او روايت‌ كرده‌اند كه‌ از آن‌ جمله‌اند: پسرش‌، صاحب‌ علامه‌ محيى‌الدين‌ يوسف‌، استاد دارالمستعصم‌؛ پسر ديگرش‌، على‌ ناسخ‌؛ نوه‌اش‌، ابوالمظفر شمس‌الدين‌ يوسف‌ بن‌ قزاوغلى‌ (معروف‌ به‌ سبط ابن‌ جوزي‌)؛ شيخ‌ موفق‌الدين‌ ابن‌ قدامه‌؛ حافظ عبدالغنى‌؛ ابن‌ دبيثى‌؛ ابن‌ قطيعى‌؛ ابن‌ نجار؛ ضيا؛ يلدانى‌؛ ابن‌ خليل‌؛ ابن‌ عبدالدائم‌؛ نجيب‌ عبداللطيف‌ حرانى‌ كه‌ او آخرين‌ شاگرد وي‌ در سماع‌ حديث‌ بوده‌ است‌ (همانجا؛ ذهبى‌، سير، 21/367). 
گروهى‌ ديگر از او اجازة روايت‌ اخذ كرده‌اند. از آن‌ جمله‌اند: ابن‌ جبير اندلسى‌؛ زكى‌الدين‌ عبدالعظيم‌ منذري‌؛ صائن‌ الدين‌ محمد بن‌ انجب‌ نعال‌ بغدادي‌؛ ناصح‌الدين‌ بن‌ حنبلى‌ واعظ (ابراهيم‌، 1/36)؛ شيخ‌ شمس‌الدين‌ عبدالرحمان‌؛ احمد بن‌ ابى‌ الخير؛ خضر بن‌ حمويه‌؛ قطب‌ بن‌ عصرون‌ (ذهبى‌، همانجا) و الفخر على‌ بن‌ بخاري‌ كه‌ آخرين‌ اينان‌ بوده‌ است‌ (ابن‌ رجب‌، 1/425). 
منازعات‌ دينى‌ - سياسى‌: ابن‌ جوزي‌ جز وعظ و تدريس‌ و گاه‌ شركت‌ در مناظرات‌ علماي‌ مذاهب‌ مختلف‌ (ابن‌ جوزي‌، المنتظم‌، 10/258) و تأليف‌ كه‌ تقريباً سراسر اوقات‌ او را اشغال‌ مى‌كرد، به‌ كاري‌ ديگر نپرداخت‌ و حتى‌ جز براي‌ سفر حج‌ از بغداد خارج‌ نشد (همان‌، 10/120، 182؛ ابن‌ رجب‌، 1/411). با آنكه‌ خلفا و صاحبان‌ قدرت‌ بدو عنايت‌ داشتند ( المنتظم‌، 10/284؛ ابن‌ رجب‌، 1/409)، هيچ‌ سمت‌ رسمى‌ و سياسى‌ بر عهده‌ نگرفت‌ و به‌ رغم‌ آنكه‌ مكرر در صيد الخاطر (مثلاً ص‌ 508، 511، جم) و ديگر آثارش‌ چون‌ تلبيس‌ ابليس‌ ارتباط علما با دولتمردان‌ را نكوهش‌ و تقبيح‌ مى‌كند، از جاي‌ جاي‌ المنتظم‌ برمى‌آيد كه‌ خود با خلفا، وزرا و ديگر صاحبان‌ قدرت‌ در ارتباط بوده‌ است‌ (مثلاً 10/257، 259، جم). در دو مورد چنانكه‌ خود مى‌گويد خليفه‌ مسئوليتى‌ به‌ وي‌ مى‌سپارد: نخست‌ اينكه‌ در 569 ق‌ كه‌ همة وعاظ جز 3 تن‌ از تشكيل‌ مجالس‌ ممنوع‌ مى‌شوند، وي‌ به‌ عنوان‌ تنها خطيب‌ حنبليان‌ بغداد تعبين‌ مى‌گردد (همان‌، 10/242)، اما اين‌ سمت‌ را نمى‌توان‌ مقامى‌ رسمى‌ و دولتى‌ شمرد، زيرا منشأ آن‌ بيشتر قبول‌ عامى‌ بوده‌ كه‌ وي‌ نزد هم‌ مذهبان‌ خود داشته‌ است‌. مورد ديگر اينكه‌ در 571ق‌ به‌ پيشنهاد صاحب‌ المخزن‌ و فرمان‌ خليفه‌ به‌ عنوان‌ مسئول‌ مبارزه‌ با بدعتها (تفتيش‌ عقايد) برگزيده‌ مى‌شود (همان‌، 10/259)، كه‌ اين‌ سمت‌ نيز به‌ نظر مى‌رسد بيش‌ از آنكه‌ جنبة حكومتى‌ داشته‌ باشد، صبغة مذهبى‌ دارد و با توجه‌ به‌ تعصبى‌ كه‌ ابن‌ جوزي‌ نسبت‌ به‌ اهل‌ بدعت‌ داشته‌، و در آثارش‌ به‌ ويژه‌ تلبيس‌ ابليس‌ و صيدالخاطر تجلى‌ يافته‌ (نك: ابن‌ رجب‌، 1/403)، احتمالاً وي‌ شرعاً خود را مكلف‌ به‌ پذيرفتن‌ اين‌ شغل‌ مى‌دانسته‌ است‌. 
منازعات‌ و مبارزات‌ او در خطابه‌ها و جلسات‌ درس‌ با فرقه‌ها و گروههايى‌ كه‌ وي‌ آنان‌ را اهل‌ بدعت‌ مى‌شمرد و نيز اقدامات‌ شديدي‌ كه‌ وي‌ به‌ عنوان‌ مسئول‌ مبارزه‌ با بدعتها به‌ عمل‌ آورد، موجب‌ گرفتاري‌ او در سالهاي‌ پايانى‌ عمر شد: 
در سبب‌ گرفتاري‌ وي‌ نوشته‌اند: ابن‌ يونس‌ حنبلى‌ در 583ق‌/1187م‌ كه‌ وزارت‌ الناصر را بر عهده‌ داشت‌، احتمالاً به‌ اشارة ابن‌ جوزي‌ و با حضور وي‌، مجلسى‌ بر ضد عبدالسلام‌ بن‌ عبدالوهاب‌ بن‌ عبدالقادر جيلى‌ منعقد ساخت‌ و در آن‌ فرمان‌ داد تا كتابخانة وي‌ را به‌ سبب‌ احتوا بر كتابهاي‌ زندقه‌ و ستاره‌پرستى‌ و علوم‌ اوايل‌ بسوزانند و مدرسة نياي‌ او را از وي‌ بازستانند و به‌ ابن‌ جوزي‌ بسپارند (ابن‌ رجب‌، 425-426). 
در 590 ق‌ الناصر وزارت‌ خويش‌ را به‌ ابوالمظفر مؤيدالدين‌ محمد ابن‌ احمد معروف‌ به‌ ابن‌ قصاب‌ كه‌ شيعه‌ بود، سپرد. وي‌ ابن‌ يونس‌ حنبلى‌ را بازداشت‌ كرد و ياران‌ او را تحت‌ تعقيب‌ قرار داد. عبدالسلام‌ بن‌ عبدالوهاب‌، ابن‌ جوزي‌ را به‌ عنوان‌ مردي‌ ناصبى‌ و از فرزندان‌ ابوبكر و يكى‌ از بزرگ‌ترين‌ ياران‌ يد در شام‌ بود و امام‌ در عراق‌؟ وي‌ در پاسخ‌ اين‌ بيت‌ شريف‌ رضى‌ را خواند: 
سهم‌ اصاب‌ و راميه‌ بذي‌ سلم‌ من‌ بالعراق‌ لقد ابعدت‌ مرماك‌ 
(نك: شريف‌ رضى‌، 2/593). اما با توجه‌ به‌ نكات‌ زير پذيرفتن‌ تشيع‌ وي‌ درست‌ نيست‌: 
1. آنچه‌ خوانساري‌ در مورد حديث‌ «ردالشمس‌» مى‌نويسد با عبارات‌ ابن‌ جوزي‌ در همين‌ مورد در تلبيس‌ ابليس‌ (ص‌ 99) مغايرت‌ دارد: «غلو رافضيان‌ در دوستى‌ على‌(ع‌) آنان‌ را به‌ جعل‌ احاديث‌ بسياري‌ در فضايل‌ او وا داشته‌ است‌ كه‌ او خود از آن‌ احاديث‌ بيزار است‌ و من‌ برخى‌ از آنها را در كتاب‌ الموضوعات‌ آورده‌ام‌. از آن‌ جمله‌ است‌ حديث‌ ردالشمس‌. به‌ نظر مى‌رسد كه‌ خوانساري‌ در مورد اين‌ حديث‌ ابن‌ جوزي‌ را با سبط وي‌ اشتباه‌ كرده‌ باشد. زيرا سبط بن‌ جوزي‌ در تذكرة الخواص‌ سخن‌ جد خويش‌ را دربارة موضوع‌ بودن‌ اين‌ حديث‌ نفى‌ مى‌كند و مى‌نويسد سخن‌ جد من‌ كه‌ گفته‌ «اين‌ حديث‌ بلاشك‌ مجعول‌ است‌»، ادعايى‌ بى‌دليل‌ است‌...، اين‌ حديث‌ را از عدول‌ ثقه‌اي‌ روايت‌ كرده‌ايم‌ كه‌ به‌ هيچ‌ يك‌ از آنها طعنى‌ وارد نشده‌ و در اسناد آن‌ كسى‌ نيست‌ كه‌ تضعيف‌ شده‌ باشد (53 -54). 
2. تورية ابن‌ جوزي‌ در عبارت‌ «من‌ بنته‌ فى‌ بيته‌» بيش‌ از آنكه‌ تقية يك‌ شيعه‌ از اهل‌ سنت‌ باشد، ممكن‌ است‌ تقية يك‌ حنبلى‌ زيرك‌ از قدرت‌ روز افزون‌ شيعيان‌ به‌ شمار آيد، خاصه‌ آنكه‌ ذهبى‌ در سير (21/371) چنين‌ آورده‌: اين‌ سؤال‌ در زمان‌ اقتدار شعيه‌ به‌ عمل‌ آمده‌ و جواب‌ آن‌ براي‌ خشنودي‌ فريقين‌ است‌. 
3. وي‌ در كتاب‌ تلبيس‌ ابليس‌ برخى‌ از عقايد اصلى‌ شيعه‌ را ذكر مى‌كند و آنها را تلبيس‌ ابليس‌ مى‌شمارد (نك: ص‌ 22، 97). همچنين‌ برخى‌ از آراي‌ فقهى‌ شيعه‌ را از بدعتها و خرافاتى‌ مى‌داند كه‌ با اجماع‌ منافات‌ دارد (ص‌ 99). 
4. وي‌ با فاطميان‌ علناً مخالفت‌ مى‌كرد - چنانكه‌ در المنتظم‌ از آنان‌ با عنوان‌ «دولت‌ آل‌ عبيد» و از خليفة فاطمى‌ با عنوان‌ «صاحب‌ مصر» ياد مى‌كند (10/196) - و هنگامى‌ كه‌ صلاح‌الدين‌ ايوبى‌ حكومت‌ آنان‌ را برانداخت‌ (567 ق‌) و پس‌ از حدود 280 سال‌ مجدداً نام‌ خليفة عباسى‌ بر منابر مصر در خطبه‌ها آورده‌ شد، او به‌ مناسبت‌ اين‌ حادثه‌ كتاب‌ النصر على‌ مصر را تأليف‌ و به‌ المستضى‌ء تقديم‌ كرد (نك: همان‌، 10/237). 
5. به‌ عنوان‌ مبارزه‌ با بدعتها تا آنجا پيش‌ رفت‌ كه‌ بر منبر اعلام‌ كرد: خليفه‌ به‌ موجب‌ فرمانى‌ به‌ من‌ اجازه‌ داده‌ است‌ كه‌ با بدعتها مبارزه‌ كنم‌. پس‌ اگر كسى‌ را ديديد كه‌ به‌ صحابه‌ اهانت‌ روا مى‌دارد، حتى‌ اگر از وعاظ باشد، به‌ من‌ گزارش‌ دهيد تا خانة او را ويران‌ كنم‌ و او را تا ابد به‌ زندان‌ افكنم‌ (همان‌، 10/259؛ ابن‌ رجب‌، 1/407). از قراين‌ برمى‌آيد كه‌ وي‌ شيعيان‌ را از آن‌ جمله‌ محسوب‌ مى‌داشته‌ است‌. 
6. ابن‌ جوزي‌ خود در المنتظم‌ تصريح‌ مى‌كند كه‌ در 571ق‌ پس‌ از آنكه‌ همة وعاظ از سخنرانى‌ منع‌ شدند، به‌ 3 تن‌ اجازه‌ سخنرانى‌ داده‌ شد: ابن‌ جوزي‌ از حنبليان‌، قزوينى‌ از شافعيان‌ و داماد ابومنصور مظفر ابن‌ اردشير مروزي‌ عبادي‌ از حنفيان‌ (10/259). 
7. سبط ابن‌ جوزي‌ پرسش‌ و پاسخى‌ را از جدش‌ نقل‌ مى‌كند كه‌ عبدالرحمان‌ در آن‌ احاديثى‌ را به‌ منزلة نص‌ّ برخلافت‌ ابوبكر معرفى‌ كند ( مرآة، 8(2)/498). افزون‌ بر اين‌ ابن‌ جوزي‌ خود كتاب‌ آفة اصحاب‌ الحديث‌ را دربارة احاديث‌ مربوط به‌ نماز خواندن‌ ابوبكر در روزهاي‌ بيماري‌ پيامبر، كه‌ از ديدگاه‌ او نص‌ّ برخلافت‌ اوست‌، تأليف‌ كرده‌ است‌. 
با اين‌ حال‌ معرفت‌ و ارادت‌ او را نسبت‌ به‌ على‌(ع‌) نمى‌توان‌ انكار كرد. وي‌ فصلى‌ از كتاب‌ صيد الخاطر را با عنوان‌ «الحق‌ مع‌ على‌ بن‌ ابى‌ طالب‌» به‌ بيان‌ منزلت‌ والاي‌ آن‌ حضرت‌ نزد پيامبر اكرم‌ اختصاص‌ داده‌ است‌ و مى‌گويد: علما در اين‌ نظر منفقند كه‌ على‌(ع‌) نجنگيد مگر آنكه‌ مى‌دانست‌ كه‌ حق‌ با وي‌ است‌ و با اين‌ حديث‌ مشهور نبوي‌ استشهاد مى‌كند كه‌ «اللهم‌ ادر معه‌ الحق‌ كيفما دار» (ص‌ 503).
 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۴۱:۴۱ ] [ مشاوره مديريت ]

تاريخ سخنوري

ابن جوزي ، ابوالفرج (۴)

خلفاي‌ ناتوان‌ عباسى‌، امرا و وزراي‌ جاه‌طلب‌ و علماي‌ غافل‌ بغداد چنان‌ سرگرم‌ بازيهاي‌ سياسى‌، درگيريها و قدرت‌ جوييهاي‌ فردي‌، منازعات‌ كلامى‌ و كشمكشهاي‌ مذهبى‌ بودند كه‌ نه‌ تنها اقدامى‌ در برانگيختن‌ مسلمانان‌ و گسيل‌ كردن‌ نيرو براي‌ مقابله‌ انجام‌ نگرفت‌، بلكه‌ استمداد مكرر گروههايى‌ از مردم‌ جنگ‌زدة شام‌ كه‌ به‌ بغداد پناه‌ مى‌آوردند، نيز بى‌پاسخ‌ ماند (حتى‌، 807 -822). 
در آثار ابن‌ جوزي‌ هم‌، چنانكه‌ انتظار مى‌رود، به‌ نكاتى‌ كه‌ حكايت‌ از همدردي‌ و نگرانى‌ وي‌ در برابر اين‌ تصادم‌ بزرگ‌ كند، بر نمى‌خوريم‌، حتى‌ در المنتظم‌، بزرگ‌ترين‌ تأليف‌ تاريخى‌ او نيز بجز خبرهايى‌ كوتاه‌ از اين‌ درگيريها كه‌ گاه‌ از لابه‌لاي‌ حوادث‌ هر سال‌ به‌ دست‌ مى‌دهد، چيز قابل‌ توجهى‌ نمى‌يابيم‌. 
زندگى‌ اجتماعى‌ - فرهنگى‌: مى‌توان‌ گفت‌ كه‌ زندگى‌ اجتماعى‌ - فرهنگى‌ ابن‌ جوزي‌ با نخستين‌ مجالس‌ وعظ وي‌ آغاز مى‌شود و بيشترين‌ ماية شهرت‌ وي‌ نيز همين‌ بعد زندگانى‌ اوست‌ كه‌ تا پايان‌ عمر در آثار خود او و ديگران‌ منعكس‌ شده‌ است‌: 
خطابه‌ و وعظ: نخستين‌ بار در 520ق‌/1126م‌ كه‌ هنوز كودكى‌ 9 ساله‌ بود، بر منبر رفت‌. خود مى‌نويسد كه‌ مرا نزد ابوالقاسم‌ على‌ بن‌ يعلى‌ علوي‌ هروي‌ بردند. او سخنانى‌ از وعظ به‌ من‌ آموخت‌ و پيراهنى‌ بر من‌ پوشاند و آنگاه‌ كه‌ براي‌ وداع‌ با مردم‌ بغداد در رباطى‌ نزديك‌ باروي‌ شهر نشست‌، مرا بر منبر فرستاد. من‌ آنچه‌ از وي‌ آموخته‌ بودم‌، در اجتماعى‌ كه‌ نزديك‌ به‌ 50 هزار تن‌ مى‌شد، بيان‌ كردم‌ ( المنتظم‌ 9/259). 
ابن‌ جوزي‌ در زمان‌ وزارت‌ ابن‌ هبيره‌، (544 -560ق‌) با سخنرانيهاي‌ خويش‌ كه‌ هر جمعه‌ در منزل‌ او برگزار مى‌شد، به‌ شهرت‌ رسيد (ابن‌ رجب‌، 1/403). خطوط اصلى‌ محتواي‌ خطبه‌هاي‌ وي‌ احياء قدرت‌ خلافت‌، دفاع‌ شديد از سنت‌، رد بدعت‌ و مخالفت‌ با اهل‌ بدعت‌، ستايش‌ از امام‌ احمد و پيروان‌ او و سرزنش‌ مخالفان‌ آنان‌ بود (نك: همانجا؛ 2 EI). در مجالس‌ وعظ ابن‌ جوزي‌ خلفا، وزرا، دانشمندان‌ و بزرگان‌ شركت‌ مى‌كردند. وي‌ خود در المنتظم‌ به‌ برخى‌ از اين‌ مجالس‌ اشاره‌ مى‌كند. مثلاً مى‌نويسد كه‌ پس‌ از درگذشت‌ المقتضى‌ و در آغاز خلافت‌ المستنجد (ربيع‌الاول‌ 555) مجلسى‌ براي‌ سوگواري‌ به‌ مدت‌ 3 روز در بيت‌ النوبه‌ منعقد شد كه‌ من‌ در آن‌ سخن‌ راندم‌... المستنجد در پايان‌ ماه‌ سوگواري‌ پدرش‌ به‌ من‌ و گروهى‌ از دولتمردان‌ و دانشمندان‌ خلعت‌ بخشيد و به‌ من‌ اجازه‌ داد كه‌ در جامع‌ قصر سخنرانى‌ كنم‌. از 28 ربيع‌الا¸خر در اين‌ جامع‌ به‌ وعظ پرداختم‌. در اين‌ مجلس‌ پيوسته‌ بين‌ 10 تا 15 هزار تن‌ شركت‌ مى‌جستند (10/193-194). 
در دورة خلافت‌ المستضى‌ء (566 - 575ق‌/1171- 1179م‌)، ابن‌ جوزي‌ به‌ اوج‌ شهرت‌ خويش‌ رسيد، تا آنجا كه‌ به‌ عنوان‌ بزرگ‌ترين‌ واعظ حنبليان‌ شناخته‌ مى‌شد. در 21 جمادي‌ الاول‌ 574 خليفه‌ فرمان‌ داد كه‌ صفه‌اي‌ در جامع‌ قصر براي‌ جلوس‌ و سخنرانى‌ شيخ‌ ابوالفتح‌ بن‌ منى‌ فقيه‌ حنبلى‌ بسازند و در جمادي‌ الا¸خر همين‌ سال‌ فرمان‌ داد كه‌ قبر احمد بن‌ حنبل‌ را بازسازي‌ كنند. پيروان‌ ديگر مذاهب‌ از اين‌ كارها كه‌ براي‌ حنبليان‌ انجام‌ مى‌گرفت‌ - و پيش‌ از آن‌ معمول‌ نبود - سخت‌ آزرده‌ شدند. ابن‌ جوزي‌ مى‌گويد: مردم‌ به‌ من‌ مى‌گفتند: گرايش‌ خليفه‌ به‌ حنابله‌ به‌ خاطر تو و از تأثير كلام‌ توست‌... و من‌ بر اين‌، خداي‌ را سپاس‌ مى‌گويم‌ (همان‌، 10/283-284). 
در 527ق‌ شيخ‌ و استاد وي‌ ابوالحسن‌ بن‌ زاغونى‌ كه‌ در جامع‌ منصور، نزديك‌ قبر معروف‌، در باب‌ بصره‌ و نيز در مسجد ابن‌ فاعوس‌ مجلس‌ درس‌ و وعظ و مناظره‌ داشت‌، درگذشت‌. ابوعلى‌ بن‌ راذانى‌ جاي‌ وي‌ را در اين‌ مجلس‌ گرفت‌ و به‌ سبب‌ خردسالى‌ ابن‌ جوزي‌ از سپردن‌ آن‌ به‌ وي‌ خودداري‌ شد. پس‌ وي‌ نزد انوشروان‌ وزير رفت‌ و فصلى‌ در مواعظ ايراد كرد و بدين‌ سان‌ اجازه‌ يافت‌ كه‌ در جامع‌ منصور به‌ وعظ بنشيند. خود مى‌گويد: در نخستين‌ روز مجلس‌ من‌ همة فقهاي‌ بزرگ‌ مذهب‌ ما، چون‌ عبدالواحد بن‌ شنيف‌ و ابوعلى‌ بن‌ قاضى‌ و ابوبكر ابن‌ عيسى‌ و ابن‌ قسامى‌ و جز اينان‌ حضور داشتند. آنگاه‌ در مسجد نزديك‌ قبر معروف‌ و باب‌ بصره‌ و نهر معلى‌ سخن‌ راندم‌. اين‌ مجالس‌ همچنان‌ ادامه‌ يافت‌ و مورد استقبال‌ قرار گرفت‌ (همان‌، 10/30). 
ابن‌ جبير ضمن‌ مشاهدات‌ خويش‌ از بغداد (580ق‌/1184م‌) در گزارش‌ «مجالس‌ علم‌ و وعظ» با ستايشى‌ مبالغه‌آميز از شخصيت‌ علمى‌، ادبى‌ و دينى‌ ابن‌ جوزي‌ تصويري‌ روشن‌ از يك‌ از مجالس‌ وعظ او به‌ دست‌ مى‌دهد: بامداد روز شنبه‌ در مجلس‌ شيخ‌ فقيه‌... ابن‌ جوزي‌ كه‌ در برابر منزل‌ او در ساحل‌ شرقى‌ دجله‌ برپا مى‌شد، حاضر شدم‌. پس‌ از جلوس‌ وي‌ بر منبر و پيش‌ از شروع‌ خطابه‌ بيست‌ و چند تن‌ قاري‌ با همخوانى‌ و ترتيبى‌ خاص‌ آياتى‌ از قرآن‌ مجيد را تلاوت‌ كردند. آنگاه‌ وي‌ به‌ خطابه‌ پرداخت‌ و در آغاز هر بخش‌ از سخن‌ خويش‌ اوايل‌ آيات‌ خوانده‌ شده‌ و در پايان‌ هر بخش‌ اواخر آن‌ آيات‌ را همچون‌ قافيه‌ مى‌آورد و در عين‌ حال‌ ترتيب‌ آيات‌ را نيز حفظ مى‌كرد... سخن‌ او دلها را شيفته‌ مى‌ساخت‌ و به‌ پرواز درمى‌آورد و جانها را مى‌گداخت‌ تا آنجا كه‌ بانگ‌ ناله‌ برمى‌خاست‌ و گنهكاران‌ فرياد توبه‌ و استغاثه‌ برمى‌كشيدند و چون‌ پروانگان‌ كه‌ خود را به‌ شعلة شمع‌ مى‌زنند، به‌ پاي‌ وي‌ مى‌افتادند... و گروهى‌ از خود بى‌ خود مى‌شدند... آنگاه‌ طرح‌ مسائل‌ آغاز شد و از هر سوي‌ مجلس‌ رقعه‌هاي‌ سؤال‌ به‌ سوي‌ وي‌ روان‌ گشت‌. او سريعاً بدانها پاسخ‌ مى‌داد، بيشترين‌ فايدة مجالس‌ او همين‌ پاسخ‌ به‌ پرسشها بود (ص‌ 196- 198؛ قس‌: ابن‌ رجب‌، 1/411). 
ابن‌ جبير از دو مجلس‌ ديگر وي‌ در همان‌ سال‌ گزارش‌ مى‌دهد: يكى‌ در سحرگاه‌ پنجشنبه‌ 11 صفر در باب‌ بدر در صحنى‌ از كاخهاي‌ خليفه‌ و ديگري‌ در روز شنبه‌ 13 صفر در همانجا. در گزارش‌ مجلس‌ اول‌ آورده‌ است‌ كه‌ در اين‌ مجلس‌، علاوه‌ بر عموم‌ مردم‌، خليفه‌ و مادرش‌ و كسانى‌ ديگر از حرم‌ او حاضر بودند (همان‌، 198- 199، 200). 
ابن‌ جوزي‌ بارها در المنتظم‌ به‌ مجالس‌ خود و استقبال‌ مردم‌ از آنها اشاره‌ مى‌كند. مثلاً در يك‌ جا مى‌نويسد: به‌ فرمان‌ خليفه‌ در پنجشنبه‌ 5 رجب‌ 570 بعد از نماز عصر مجلسى‌ در باب‌ بدر تشكيل‌ شد. مردم‌ از هنگام‌ نماز صبح‌ شروع‌ به‌ گرفتن‌ جا براي‌ خويش‌ كردند، هر صفه‌ به‌ 18 نفر به‌ بهاي‌ 18 قيراط كرايه‌ داده‌ شد. سرانجام‌ كار بدانجا رسيد كه‌ برخى‌ حاضر شدند براي‌ نشستن‌ در كنار آن‌ 18 تن‌ 6 قيراط بپردازند (10/252). در جاي‌ ديگر مى‌گويد: در روز عاشوراي‌ 571ق‌ به‌ فرمان‌ خليفه‌ مجلسى‌ در حضور وي‌ برپا شد. مردم‌ از نيمه‌ شب‌ براي‌ شنيدن‌ سخنان‌ من‌ به‌ باب‌ بدر روي‌ آوردند. انبوه‌ جمعيت‌ بيش‌ از حد بود، تا آنجا كه‌ درها را بستند. ناگزير گروه‌ بيشماري‌ در راههاي‌ پيوسته‌ به‌ اين‌ مكان‌ ايستادند (همان‌،10/256).در جايى‌ديگر آورده‌ است‌ كه‌ در 11رمضان‌ 572 در خانة ظهيرالدين‌ صاحب‌ المخزن‌ به‌ وعظ نشستم‌. خليفه‌ حضور داشت‌، به‌ عامة مردم‌ نيز اجازة ورود داده‌ شد. در اين‌ مجلس‌ چنان‌ سخن‌ گفتم‌ كه‌ همه‌ شگفت‌ زده‌ شدند، تا آنجا كه‌ ظهيرالدين‌ به‌ من‌ گفت‌ كه‌ خليفه‌ به‌ وي‌ گفت‌ است‌: «اين‌ مرد چنان‌ سخن‌ مى‌گويد كه‌ گويى‌ از آدميان‌ نيست‌» (همان‌، 10/265). 
ابن‌ جوزي‌ در بسياري‌ جاها به‌ مجالس‌ ديگر خود اشاره‌ مى‌كند كه‌ در آنها خليفه‌، وزرا، دولتمردان‌، علما، فقها، قضات‌، شيوخ‌ و بزرگان‌ و ديگر طبقات‌ مردم‌ شركت‌ داشتند. گفته‌ شده‌ كه‌ شمار شركت‌ كنندگان‌ اين‌ مجالس‌ گاه‌ به‌ 100 هزار تن‌ مى‌رسيده‌ است‌ (همان‌، 10/284، جم: نك: ذهبى‌، العبر، 3/119؛ يافعى‌، 3/489). در اين‌ مجالس‌ غالباً عدة زيادي‌ از روي‌ تنبيه‌ توبه‌ مى‌كردند و بعضى‌ از شدت‌ تأثير موي‌ از سر مى‌كندند (ابن‌ جوزي‌، همان‌، 10/263، 267، 269). به‌ گفتة خود او بيش‌ از 100 هزار تن‌ به‌ دست‌ او توبه‌ كردند ( القصاص‌، 117) و بيش‌ از 100 هزار [؟] تن‌ نيز به‌ دست‌ وي‌ اسلام‌ آوردند (همانجا). ولى‌ سبط او مى‌نويسد: هزار تن‌ يهودي‌ و نصرانى‌ به‌ دست‌ وي‌ مسلمان‌ شدند (ابن‌ جوزي‌، يوسف‌، مرآة، 8(2)/482). نوشته‌اند كه‌ المستضى‌ء پيوسته‌، حتى‌ در هنگام‌ بيماري‌ در مجالس‌ وعظ او شركت‌ مى‌جست‌ (ابن‌ رجب‌، 1/407). 
از كارهاي‌ بى‌سابقة ابن‌ جوزي‌ بيان‌ يك‌ دوره‌ تفسير قرآن‌ بر منبر است‌. خود مى‌گويد: در 17 جمادي‌ الاول‌ 570 تفسير قرآن‌ را بر منبر به‌ پايان‌ رساندم‌. پس‌ در همانجا سجدة شكر به‌ جاي‌ آوردم‌ و گفتم‌ از زمان‌ نزول‌ قرآن‌ تاكنون‌ واعظى‌ را نمى‌شناسم‌ كه‌ همة قرآن‌ را در مجلس‌ وعظ تفسير كرده‌ باشد ( المنتظم‌، 10/251). 
ابن‌ جوزي‌ در مجالسى‌ كه‌ خليفه‌ حاضر بود، به‌ موعظة وي‌ مى‌پرداخت‌. چنانكه‌ خود در المنتظم‌ آورده‌، در مجلس‌ خطاب‌ به‌ خليفه‌ گفت‌: «اي‌ اميرالمؤمنين‌ اگر دربارة تو سخن‌ گويم‌، از تو مى‌ترسم‌ و اگر سكوت‌ كنم‌ بر تو مى‌ترسم‌، اما من‌ به‌ سبب‌ محبت‌ به‌ تو ترس‌ بر تو را بر ترس‌ خويش‌ از تو مقدم‌ مى‌دارم‌» (10/285). 
تدريس‌ و شاگردان‌: جز خطابه‌ و وعظ، تدريس‌ بخش‌ مهمى‌ از زندگى‌ اجتماعى‌ ابن‌ جوزي‌ را در برمى‌گرفت‌. وي‌ استادي‌ بزرگ‌ و مدرسى‌ توانا بود و چنانكه‌ خود مى‌گويد در 5 مدرسه‌ تدريس‌ مى‌كرده‌ است‌ (همان‌، 10/284)، اما در منابع‌ به‌ 4 مدرسة ذيل‌ اشاره‌ شده‌ است‌: 
1. ابن‌ شمحل‌: اين‌ مدرسه‌ را ابن‌ شمحل‌ در مأمونيه‌ ساخت‌ و ابن‌ جوزي‌ مدتى‌ در آن‌ معيد ابوحكيم‌ نهروانى‌ بود. سپس‌ اين‌ مدرسه‌ بدو سپرده‌ شد و در آن‌ به‌ تدريس‌ پرداخت‌ (همان‌، 10/201). 
2. بنفشه‌: اين‌ مدرسه‌ خانة نظام‌الدين‌ ابونصر بن‌ جهير بود. بنفشه‌ آن‌ را خريد و مدرسه‌ كرد و به‌ ابوجعفر صباغ‌ سپرد. كليد مدرسه‌ مدتى‌ در دست‌ او بود. سپس‌ از وي‌ باز ستد و بدون‌ درخواست‌ ابن‌ جوزي‌ به‌ وي‌ سپرد. اين‌ مدرسه‌، چنانكه‌ ابن‌ جوزي‌ مى‌نويسد، طبق‌ وقف‌ نامة آن‌، وقف‌ پيروان‌ احمد بن‌ حنبل‌ بوده‌ است‌ (همان‌، 10/252-253). ابن‌ جوزي‌ از 25 شعبان‌ 570 درس‌ خود را در اين‌ مدرسه‌ با حضور قاضى‌ القضاة، حاجب‌ الباب‌ و فقهاي‌ بغداد آغاز كرد (همانجا). 
3. شيخ‌ عبدالقادر: اين‌ مدرسه‌ تا زمان‌ وزارت‌ ابن‌ يونس‌ حنبلى‌ (583 -584ق‌) در دست‌ عبدالسلام‌ بن‌ عبدالوهاب‌ بن‌ عبدالقادر جيلى‌ بود. در اين‌ سال‌ پس‌ از متهم‌ ساختن‌ وي‌ و سوزاندن‌ كتابهايش‌ مدرسة نياي‌ او را نيز از وي‌ برگرفتند و به‌ ابن‌ جوزي‌ سپردند (ابن‌ رجب‌، 1/425-426). 
4. درب‌ دينار: اين‌ مدرسه‌ را ابن‌ جوزي‌ در درب‌ دينار ساخت‌ و كتابهاي‌ خود را بر آن‌ وقف‌ كرد (ذهبى‌، سير، 21/383). خود مى‌گويد: در 3 محرم‌ 570 كار در اين‌ مدرسه‌ را آغاز كردم‌ و در آن‌ روز 14 مبحث‌ در رشته‌هاي‌ مختلف‌ علمى‌ تدريس‌ كردم‌ ( المنتظم‌، 10/250). 
گروهى‌ از نويسندگان‌ و محققان‌ متقدم‌ و معاصر، چون‌ دولتشاه‌ سمرقندي‌ (ص‌ 152)، رازي‌ (1/197)، حالى‌ (ص‌ 4) و سعيد نفيسى‌ (ص‌ 125) ابن‌ جوزي‌ را به‌ غلط از مدرسان‌ مدرسة نظامية بغداد و استاد سعدي‌، شاعر نامدار ايران‌ (ح‌ 600 -694ق‌) دانسته‌اند. به‌ احتمال‌ قوي‌ منشأ اين‌ اشتباه‌ اشارتى‌ است‌ كه‌ سعدي‌ در «بوستان‌» (ص‌ 350) به‌ تحصيلات‌ خويش‌ در نظامية بغداد كرده‌ و در «گلستان‌» (ص‌ 80) از «شيخ‌ اجل‌ ابوالفرج‌ بن‌ جوزي‌» به‌ عنوان‌ استاد خود نام‌ برده‌ است‌. با توجه‌ به‌ تاريخ‌ وفات‌ ابن‌ جوزي‌ (597 ق‌) و تاريخ‌ ولادت‌ سعدي‌ و تاريخ‌ احتمالى‌ ورود او به‌ بغداد (ح‌ 621ق‌) اين‌ سخن‌ نمى‌تواند درست‌ باشد، و ابن‌ جوزي‌ مذكور در «گلستان‌» بايد ابوالفرج‌ جمال‌ الدين‌ عبدالرحمان‌ بن‌ يوسف‌، پسر ابومحمد محيى‌الدين‌ يوسف‌ و نوادة ابوالفرج‌ عبدالرحمان‌ بن‌ على‌ بن‌ جوزي‌ باشد كه‌ در 631ق‌ به‌ نيابت‌ پدرش‌ كه‌ از سوي‌ المستنصر به‌ سفارت‌ مصر رفته‌ بود، مدرس‌ كرسى‌ حنبلى‌ در مدرسة مستنصريه‌ گرديد و در 656 ق‌ در زمان‌ سقوط بغداد به‌ دست‌ تاتار كشته‌ شد (نك: كسائى‌، 200-202). 
افزون‌ بر اين‌ خواجه‌ نظام‌الملك‌، بانى‌ و واقف‌ مدرسة نظامية بغداد، در وقف‌ نامه‌ شرط كرده‌ بود كه‌ مدرسه‌ و املاك‌ِ موقوفة آن‌ در اصل‌ و فرع‌ وقف‌ بر پيروان‌ شافعى‌ است‌ و بايد مدرسان‌ و واعظان‌ و كتابدار آن‌ همه‌ شافعى‌ مذهب‌ باشند ( المنتظم‌، 9/66). بنابراين‌ نمى‌توان‌ پذيرفت‌ كه‌ مردي‌ چون‌ ابن‌ جوزي‌ كه‌ از كودكى‌ بر مذهب‌ حنبلى‌ باليده‌ و به‌ عنوان‌ واعظ و چهرة برجستة حنبليان‌ بغداد شهرت‌ يافته‌، با مدرسة نظامية بغداد ارتباطى‌ داشته‌ باشد، و بدين‌ سان‌ سخن‌ فؤاد بستانى‌ نيز كه‌ ابن‌ جوزي‌ را از شاگردان‌ و مدرسان‌ نظاميه‌ دانسته‌، مردود است‌ (نك: بستانى‌ ف‌). 
گروه‌ زيادي‌ در رشته‌هاي‌ مختلف‌ علمى‌ از ابن‌ جوزي‌ بهره‌مند شده‌ و جمعى‌ كتابهايى‌ را نزد او خوانده‌اند، از آن‌ جمله‌اند: طلحة العلثى‌ و ابوعبدالله‌ بن‌ تيميه‌، خطيب‌ حرّان‌ كه‌ كتاب‌ زاد المسير او را در تفسير نزد او خوانده‌ است‌ (ابن‌ رجب‌، 1/425).
 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۴۱:۴۰ ] [ مشاوره مديريت ]

تاريخ سخنوري

ابن جوزي ، ابوالفرج (۳)

$(document).ready(function() { $('#rate_p53529').rating('rate.php?pid=53529', {maxvalue:5, curvalue:0}); });

امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۴۱:۳۹ ] [ مشاوره مديريت ]
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۶۳۹ ][ ۶۴۰ ][ ۶۴۱ ][ ۶۴۲ ][ ۶۴۳ ][ ۶۴۴ ][ ۶۴۵ ][ ۶۴۶ ][ ۶۴۷ ][ ۶۴۸ ][ ۶۴۹ ][ ۶۵۰ ][ ۶۵۱ ][ ۶۵۲ ][ ۶۵۳ ][ ۶۵۴ ][ ۶۵۵ ][ ۶۵۶ ][ ۶۵۷ ][ ۶۵۸ ][ ۶۵۹ ][ ۶۶۰ ][ ۶۶۱ ][ ۶۶۲ ][ ۶۶۳ ][ ۶۶۴ ][ ۶۶۵ ][ ۶۶۶ ][ ۶۶۷ ][ ۶۶۸ ][ ۶۶۹ ][ ۶۷۰ ][ ۶۷۱ ][ ۶۷۲ ][ ۶۷۳ ][ ۶۷۴ ][ ۶۷۵ ][ ۶۷۶ ][ ۶۷۷ ][ ۶۷۸ ][ ۶۷۹ ][ ۶۸۰ ][ ۶۸۱ ][ ۶۸۲ ][ ۶۸۳ ][ ۶۸۴ ][ ۶۸۵ ][ ۶۸۶ ][ ۶۸۷ ][ ۶۸۸ ][ ۶۸۹ ][ ۶۹۰ ][ ۶۹۱ ][ ۶۹۲ ][ ۶۹۳ ][ ۶۹۴ ][ ۶۹۵ ][ ۶۹۶ ][ ۶۹۷ ][ ۶۹۸ ][ ۶۹۹ ][ ۷۰۰ ][ ۷۰۱ ][ ۷۰۲ ][ ۷۰۳ ][ ۷۰۴ ][ ۷۰۵ ][ ۷۰۶ ][ ۷۰۷ ][ ۷۰۸ ][ ۷۰۹ ][ ۷۱۰ ][ ۷۱۱ ][ ۷۱۲ ][ ۷۱۳ ][ ۷۱۴ ][ ۷۱۵ ][ ۷۱۶ ][ ۷۱۷ ][ ۷۱۸ ][ ۷۱۹ ][ ۷۲۰ ][ ۷۲۱ ][ ۷۲۲ ][ ۷۲۳ ][ ۷۲۴ ][ ۷۲۵ ][ ۷۲۶ ][ ۷۲۷ ][ ۷۲۸ ][ ۷۲۹ ][ ۷۳۰ ][ ۷۳۱ ][ ۷۳۲ ][ ۷۳۳ ][ ۷۳۴ ][ ۷۳۵ ][ ۷۳۶ ][ ۷۳۷ ][ ۷۳۸ ][ ۷۳۹ ][ ۷۴۰ ][ ۷۴۱ ][ ۷۴۲ ][ ۷۴۳ ][ ۷۴۴ ][ ۷۴۵ ][ ۷۴۶ ][ ۷۴۷ ][ ۷۴۸ ][ ۷۴۹ ][ ۷۵۰ ][ ۷۵۱ ][ ۷۵۲ ][ ۷۵۳ ][ ۷۵۴ ][ ۷۵۵ ][ ۷۵۶ ][ ۷۵۷ ][ ۷۵۸ ][ ۷۵۹ ][ ۷۶۰ ][ ۷۶۱ ][ ۷۶۲ ][ ۷۶۳ ][ ۷۶۴ ][ ۷۶۵ ][ ۷۶۶ ][ ۷۶۷ ][ ۷۶۸ ][ ۷۶۹ ][ ۷۷۰ ][ ۷۷۱ ][ ۷۷۲ ][ ۷۷۳ ][ ۷۷۴ ][ ۷۷۵ ][ ۷۷۶ ][ ۷۷۷ ][ ۷۷۸ ][ ۷۷۹ ][ ۷۸۰ ][ ۷۸۱ ][ ۷۸۲ ][ ۷۸۳ ][ ۷۸۴ ][ ۷۸۵ ][ ۷۸۶ ][ ۷۸۷ ][ ۷۸۸ ][ ۷۸۹ ][ ۷۹۰ ][ ۷۹۱ ][ ۷۹۲ ][ ۷۹۳ ][ ۷۹۴ ][ ۷۹۵ ][ ۷۹۶ ][ ۷۹۷ ][ ۷۹۸ ][ ۷۹۹ ][ ۸۰۰ ][ ۸۰۱ ][ ۸۰۲ ][ ۸۰۳ ][ ۸۰۴ ][ ۸۰۵ ][ ۸۰۶ ][ ۸۰۷ ][ ۸۰۸ ][ ۸۰۹ ][ ۸۱۰ ][ ۸۱۱ ][ ۸۱۲ ][ ۸۱۳ ][ ۸۱۴ ][ ۸۱۵ ][ ۸۱۶ ][ ۸۱۷ ][ ۸۱۸ ][ ۸۱۹ ][ ۸۲۰ ][ ۸۲۱ ][ ۸۲۲ ][ ۸۲۳ ][ ۸۲۴ ][ ۸۲۵ ][ ۸۲۶ ][ ۸۲۷ ][ ۸۲۸ ][ ۸۲۹ ][ ۸۳۰ ][ ۸۳۱ ][ ۸۳۲ ][ ۸۳۳ ][ ۸۳۴ ][ ۸۳۵ ][ ۸۳۶ ][ ۸۳۷ ][ ۸۳۸ ][ ۸۳۹ ][ ۸۴۰ ][ ۸۴۱ ][ ۸۴۲ ][ ۸۴۳ ][ ۸۴۴ ][ ۸۴۵ ][ ۸۴۶ ][ ۸۴۷ ][ ۸۴۸ ][ ۸۴۹ ][ ۸۵۰ ][ ۸۵۱ ][ ۸۵۲ ][ ۸۵۳ ][ ۸۵۴ ][ ۸۵۵ ][ ۸۵۶ ][ ۸۵۷ ][ ۸۵۸ ][ ۸۵۹ ][ ۸۶۰ ][ ۸۶۱ ][ ۸۶۲ ][ ۸۶۳ ][ ۸۶۴ ][ ۸۶۵ ][ ۸۶۶ ][ ۸۶۷ ][ ۸۶۸ ][ ۸۶۹ ][ ۸۷۰ ][ ۸۷۱ ][ ۸۷۲ ][ ۸۷۳ ][ ۸۷۴ ][ ۸۷۵ ][ ۸۷۶ ][ ۸۷۷ ][ ۸۷۸ ][ ۸۷۹ ][ ۸۸۰ ][ ۸۸۱ ][ ۸۸۲ ][ ۸۸۳ ][ ۸۸۴ ][ ۸۸۵ ][ ۸۸۶ ][ ۸۸۷ ][ ۸۸۸ ][ ۸۸۹ ][ ۸۹۰ ][ ۸۹۱ ][ ۸۹۲ ][ ۸۹۳ ][ ۸۹۴ ][ ۸۹۵ ][ ۸۹۶ ][ ۸۹۷ ][ ۸۹۸ ][ ۸۹۹ ][ ۹۰۰ ][ ۹۰۱ ][ ۹۰۲ ][ ۹۰۳ ][ ۹۰۴ ][ ۹۰۵ ][ ۹۰۶ ][ ۹۰۷ ][ ۹۰۸ ][ ۹۰۹ ][ ۹۱۰ ][ ۹۱۱ ][ ۹۱۲ ][ ۹۱۳ ][ ۹۱۴ ][ ۹۱۵ ][ ۹۱۶ ][ ۹۱۷ ][ ۹۱۸ ][ ۹۱۹ ][ ۹۲۰ ][ ۹۲۱ ][ ۹۲۲ ][ ۹۲۳ ][ ۹۲۴ ][ ۹۲۵ ][ ۹۲۶ ][ ۹۲۷ ][ ۹۲۸ ][ ۹۲۹ ][ ۹۳۰ ][ ۹۳۱ ][ ۹۳۲ ][ ۹۳۳ ][ ۹۳۴ ][ ۹۳۵ ][ ۹۳۶ ][ ۹۳۷ ][ ۹۳۸ ][ ۹۳۹ ][ ۹۴۰ ][ ۹۴۱ ][