مشاوره مديريت - آموزش مديريت - آموزش فروشندگي حرفه‌اي
 
نويسندگان
عضویت
نام کاربری :
پسورد :
تکرار پسورد:
ایمیل :
نام اصلی :
آمار
امروز : 4823
دیروز : 40915
افراد آنلاین : 44
همه : 4414572

تاريخ سخنوري

ابن جوزي ، ابوالفرج (۵)

گروه‌ بيشماري‌ از امامان‌، حافظان‌، فقيهان‌ و جز اينها، حديث‌ از وي‌ شنيده‌ و تصانيفش‌ را بر او خوانده‌اند. 
گروهى‌ نيز از او روايت‌ كرده‌اند كه‌ از آن‌ جمله‌اند: پسرش‌، صاحب‌ علامه‌ محيى‌الدين‌ يوسف‌، استاد دارالمستعصم‌؛ پسر ديگرش‌، على‌ ناسخ‌؛ نوه‌اش‌، ابوالمظفر شمس‌الدين‌ يوسف‌ بن‌ قزاوغلى‌ (معروف‌ به‌ سبط ابن‌ جوزي‌)؛ شيخ‌ موفق‌الدين‌ ابن‌ قدامه‌؛ حافظ عبدالغنى‌؛ ابن‌ دبيثى‌؛ ابن‌ قطيعى‌؛ ابن‌ نجار؛ ضيا؛ يلدانى‌؛ ابن‌ خليل‌؛ ابن‌ عبدالدائم‌؛ نجيب‌ عبداللطيف‌ حرانى‌ كه‌ او آخرين‌ شاگرد وي‌ در سماع‌ حديث‌ بوده‌ است‌ (همانجا؛ ذهبى‌، سير، 21/367). 
گروهى‌ ديگر از او اجازة روايت‌ اخذ كرده‌اند. از آن‌ جمله‌اند: ابن‌ جبير اندلسى‌؛ زكى‌الدين‌ عبدالعظيم‌ منذري‌؛ صائن‌ الدين‌ محمد بن‌ انجب‌ نعال‌ بغدادي‌؛ ناصح‌الدين‌ بن‌ حنبلى‌ واعظ (ابراهيم‌، 1/36)؛ شيخ‌ شمس‌الدين‌ عبدالرحمان‌؛ احمد بن‌ ابى‌ الخير؛ خضر بن‌ حمويه‌؛ قطب‌ بن‌ عصرون‌ (ذهبى‌، همانجا) و الفخر على‌ بن‌ بخاري‌ كه‌ آخرين‌ اينان‌ بوده‌ است‌ (ابن‌ رجب‌، 1/425). 
منازعات‌ دينى‌ - سياسى‌: ابن‌ جوزي‌ جز وعظ و تدريس‌ و گاه‌ شركت‌ در مناظرات‌ علماي‌ مذاهب‌ مختلف‌ (ابن‌ جوزي‌، المنتظم‌، 10/258) و تأليف‌ كه‌ تقريباً سراسر اوقات‌ او را اشغال‌ مى‌كرد، به‌ كاري‌ ديگر نپرداخت‌ و حتى‌ جز براي‌ سفر حج‌ از بغداد خارج‌ نشد (همان‌، 10/120، 182؛ ابن‌ رجب‌، 1/411). با آنكه‌ خلفا و صاحبان‌ قدرت‌ بدو عنايت‌ داشتند ( المنتظم‌، 10/284؛ ابن‌ رجب‌، 1/409)، هيچ‌ سمت‌ رسمى‌ و سياسى‌ بر عهده‌ نگرفت‌ و به‌ رغم‌ آنكه‌ مكرر در صيد الخاطر (مثلاً ص‌ 508، 511، جم) و ديگر آثارش‌ چون‌ تلبيس‌ ابليس‌ ارتباط علما با دولتمردان‌ را نكوهش‌ و تقبيح‌ مى‌كند، از جاي‌ جاي‌ المنتظم‌ برمى‌آيد كه‌ خود با خلفا، وزرا و ديگر صاحبان‌ قدرت‌ در ارتباط بوده‌ است‌ (مثلاً 10/257، 259، جم). در دو مورد چنانكه‌ خود مى‌گويد خليفه‌ مسئوليتى‌ به‌ وي‌ مى‌سپارد: نخست‌ اينكه‌ در 569 ق‌ كه‌ همة وعاظ جز 3 تن‌ از تشكيل‌ مجالس‌ ممنوع‌ مى‌شوند، وي‌ به‌ عنوان‌ تنها خطيب‌ حنبليان‌ بغداد تعبين‌ مى‌گردد (همان‌، 10/242)، اما اين‌ سمت‌ را نمى‌توان‌ مقامى‌ رسمى‌ و دولتى‌ شمرد، زيرا منشأ آن‌ بيشتر قبول‌ عامى‌ بوده‌ كه‌ وي‌ نزد هم‌ مذهبان‌ خود داشته‌ است‌. مورد ديگر اينكه‌ در 571ق‌ به‌ پيشنهاد صاحب‌ المخزن‌ و فرمان‌ خليفه‌ به‌ عنوان‌ مسئول‌ مبارزه‌ با بدعتها (تفتيش‌ عقايد) برگزيده‌ مى‌شود (همان‌، 10/259)، كه‌ اين‌ سمت‌ نيز به‌ نظر مى‌رسد بيش‌ از آنكه‌ جنبة حكومتى‌ داشته‌ باشد، صبغة مذهبى‌ دارد و با توجه‌ به‌ تعصبى‌ كه‌ ابن‌ جوزي‌ نسبت‌ به‌ اهل‌ بدعت‌ داشته‌، و در آثارش‌ به‌ ويژه‌ تلبيس‌ ابليس‌ و صيدالخاطر تجلى‌ يافته‌ (نك: ابن‌ رجب‌، 1/403)، احتمالاً وي‌ شرعاً خود را مكلف‌ به‌ پذيرفتن‌ اين‌ شغل‌ مى‌دانسته‌ است‌. 
منازعات‌ و مبارزات‌ او در خطابه‌ها و جلسات‌ درس‌ با فرقه‌ها و گروههايى‌ كه‌ وي‌ آنان‌ را اهل‌ بدعت‌ مى‌شمرد و نيز اقدامات‌ شديدي‌ كه‌ وي‌ به‌ عنوان‌ مسئول‌ مبارزه‌ با بدعتها به‌ عمل‌ آورد، موجب‌ گرفتاري‌ او در سالهاي‌ پايانى‌ عمر شد: 
در سبب‌ گرفتاري‌ وي‌ نوشته‌اند: ابن‌ يونس‌ حنبلى‌ در 583ق‌/1187م‌ كه‌ وزارت‌ الناصر را بر عهده‌ داشت‌، احتمالاً به‌ اشارة ابن‌ جوزي‌ و با حضور وي‌، مجلسى‌ بر ضد عبدالسلام‌ بن‌ عبدالوهاب‌ بن‌ عبدالقادر جيلى‌ منعقد ساخت‌ و در آن‌ فرمان‌ داد تا كتابخانة وي‌ را به‌ سبب‌ احتوا بر كتابهاي‌ زندقه‌ و ستاره‌پرستى‌ و علوم‌ اوايل‌ بسوزانند و مدرسة نياي‌ او را از وي‌ بازستانند و به‌ ابن‌ جوزي‌ بسپارند (ابن‌ رجب‌، 425-426). 
در 590 ق‌ الناصر وزارت‌ خويش‌ را به‌ ابوالمظفر مؤيدالدين‌ محمد ابن‌ احمد معروف‌ به‌ ابن‌ قصاب‌ كه‌ شيعه‌ بود، سپرد. وي‌ ابن‌ يونس‌ حنبلى‌ را بازداشت‌ كرد و ياران‌ او را تحت‌ تعقيب‌ قرار داد. عبدالسلام‌ بن‌ عبدالوهاب‌، ابن‌ جوزي‌ را به‌ عنوان‌ مردي‌ ناصبى‌ و از فرزندان‌ ابوبكر و يكى‌ از بزرگ‌ترين‌ ياران‌ ابن‌ يونس‌ به‌ ابن‌ قصاب‌ معرفى‌ كرد و گفت‌ مدرسة نياي‌ مرا گرفتند و به‌ او سپردند و با مشورت‌ او كتابخانة من‌ سوزانده‌ شد. ابن‌ قصاب‌ اين‌ داستان‌ را به‌ الناصر كه‌ به‌ شيعيان‌ گرايش‌ داشت‌ و با ابن‌ جوزي‌ ميانه‌اي‌ نداشت‌ و گاه‌گاه‌ نيز در مجالس‌ وعظ او مورد سرزنش‌ قرار مى‌گرفت‌، در ميان‌ نهاد. پس‌ خليفه‌ فرمان‌ داد تا ابن‌ جوزي‌ را به‌ عبدالسلام‌ واگذارند. عبدالسلام‌ به‌ خانة ابن‌ جوزي‌ آمد، او را دشنام‌ داد، با وي‌ تندي‌ كرد، بر خانه‌ و كتابخانة او مهر نهاد و خانواده‌اش‌ را پراكنده‌ ساخت‌ (ابو شامه‌، 6؛ ذهبى‌، سير، 21/377؛ ابن‌ رجب‌، 1/425-426). 
ابن‌ جوزي‌ را در بند كردند و با كشتى‌ به‌ واسط بردند و در خانه‌اي‌ در «درب‌ الديوان‌» باز داشتند و كسى‌ را براي‌ خدمت‌ و دربانى‌ او گماشتند. در اين‌ مدت‌ كسانى‌ نزد او مى‌رفتند و از او حديث‌ مى‌شنيدند و وي‌ از آنجا اشعار بسياري‌ به‌ بغداد فرستاد. بدين‌ سان‌ 5 سال‌ را در آنجا سپري‌ كرد. ابن‌ رجب‌ مى‌افزايد: در حالى‌ كه‌ 80 سال‌ داشت‌، خود همة كارهاي‌ خويش‌ را انجام‌ مى‌داد: جامه‌ مى‌شست‌، غذا مى‌پخت‌ و آب‌ از چاه‌ مى‌كشيد. او اجازه‌ نداشت‌ كه‌ براي‌ استحمام‌ يا كاري‌ ديگر از خانه‌ خارج‌ شود (همانجا). از ابن‌ جوزي‌ نقل‌ شده‌ است‌ كه‌ گفت‌: در اين‌ مدت‌ روزي‌ يك‌ بار قرآن‌ را ختم‌ مى‌كردم‌ و به‌ سبب‌ اندوهى‌ كه‌ از دوري‌ فرزندم‌ يوسف‌ داشتم‌، سورة يوسف‌ را نمى‌خواندم‌. وي‌ در 595ق‌ آزاد شد و به‌ بغداد بازگشت‌. گروه‌ كثيري‌ با شادي‌ به‌ استقبال‌ او رفتند (ذهبى‌، العبر، 3/110؛ غسانى‌، 253؛ ابن‌ رجب‌، 1/427). جمعه‌ با مردم‌ نماز خواند و شنبه‌ در مجلس‌ وعظى‌ شركت‌ كرد كه‌ در آن‌ مدرسان‌، صوفيان‌ و مشايخ‌ رباطها شركت‌ داشتند. انبوه‌ جمعيت‌ تا بدانجا بود كه‌ صداي‌ وي‌ به‌ انتهاي‌ مجلس‌ نمى‌رسيد. 
در چگونگى‌ آزادي‌ وي‌ از زندان‌ نوشته‌اند كه‌ پسرش‌ محيى‌الدين‌ يوسف‌ كه‌ خود به‌ خطابت‌ اشتغال‌ داشت‌ از مادر خليفه‌ كه‌ نسبت‌ به‌ ابن‌ جوزي‌ تعصبى‌ داشت‌، ياري‌ جست‌ و او از پسرش‌ الناصر خواست‌ تا شيخ‌ را به‌ بغداد بازگرداند. پس‌ ابن‌ جوزي‌ به‌ بغداد باز گردانده‌ شد و چون‌ گذشته‌ به‌ وعظ و درس‌ و تأليف‌ سرگرم‌ بود تا درگذشت‌ (همانجا). 
عقايد و آراء: ابن‌ جوزي‌ با اينكه‌ به‌ عنوان‌ شخصيت‌ ممتاز حنبليان‌ در روزگار خويش‌ شناخته‌ شده‌ است‌ و معاصران‌ او شوكت‌ و رونق‌مذهب‌حنبلى‌ را بر اثرمجاهدات‌وشخصيت‌علمى‌ او مى‌دانسته‌اند، بزرگانى‌ از حنبليان‌ پس‌ از او چون‌ شيخ‌ موفق‌الدين‌ مقدسى‌ در باب‌ او گفته‌اند، از تصانيف‌ وي‌ در سنت‌ و از روش‌ وي‌ در پيروي‌ از سنت‌ خشنود نيستيم‌ (ابن‌ رجب‌، 1/414- 415؛ ذهبى‌، سير، 21/381، 383). 
ابن‌ قادسى‌ پس‌ از ستايش‌ ابن‌ جوزي‌ در زهد و عبادت‌ مى‌نويسد: گروهى‌ از مشايخ‌ ائمة مذهب‌ ما از او ناخشنودند، زيرا در سخنانش‌ گرايش‌ به‌ تأويل‌ ديده‌ مى‌شود (ابن‌ رجب‌، 1/414). به‌ نظر مى‌رسد كه‌ برخى‌ از سخنان‌ وي‌ در مجالس‌ وعظ و نيز بعضى‌ از آثار وي‌ در ايجاد ناخشنودي‌ هم‌ مذهبانش‌ بى‌تأثير نبوده‌ است‌. سبط ابن‌ جوزي‌ مى‌نويسد: روزي‌ جدم‌ ابوالفرج‌ در حضور خليفه‌ الناصر و دانشمندان‌ بزرگ‌ بغداد بر منبر بود، يزيد را لعن‌ كرد، گروهى‌ برخاستند و مجلس‌ را ترك‌ كردند (ابن‌ جوزي‌، يوسف‌، تذكره‌، 261؛ قس‌: همو، مرآة، 8(2)/496). همو مى‌نويسد كه‌ جدم‌ در كتاب‌ الرد على‌ المعتصب‌ العنيد المانع‌ من‌ ذم‌ّ يزيد گفته‌: در حديث‌ آمده‌ است‌ كه‌ هر كس‌ صد يك‌ اعمال‌ يزيد را مرتكب‌ شده‌ باشد، ملعون‌ است‌... و در اين‌ زمينه‌ احاديثى‌ را كه‌ بخاري‌ و مسلم‌ در صحاح‌ خويش‌ آورده‌اند، ذكر مى‌كند (همانجا). 
نوشته‌اند كه‌ وي‌ در عصبيت‌ و تازش‌ به‌ ديگران‌ تحت‌ تأثير خطيب‌ بغدادي‌ بوده‌ و سبط او در مرآة الزمان‌ از اين‌ امر اظهار شگفتى‌ كرده‌ است‌ (محفوظ، 22). 
تشيع‌: ستايشهاي‌ ابن‌جوزي‌ از اهل‌ بيت‌ نظير ذكر فضايل‌ على‌(ع‌) (ابن‌ جوزي‌، يوسف‌، تذكره‌، 284) و حضرت‌ فاطمه‌(ع‌) (همان‌، 278) و ذكر رواياتى‌ در ستايش‌ از حضرت‌ امام‌ حسين‌(ع‌) (همان‌، 245، 246، 252) و نقل‌ حديث‌ از برخى‌ امامان‌ معصوم‌ (همان‌، 324)، بعضى‌ از بزرگان‌ شيعه‌ را بر آن‌ داشته‌ كه‌ در باب‌ شيعه‌ بودن‌ ابن‌ جوزي‌ سخن‌ گويند. خوانساري‌ (5/38) مى‌نويسد: بعيد نيست‌ كه‌ ابن‌ جوزي‌ شيعه‌ بوده‌ و بنا بر مصلحت‌ تظاهر به‌ تسنن‌ مى‌كرده‌ است‌. آنگاه‌ اين‌ دلايل‌ را براي‌ نظر خويش‌ بيان‌ مى‌كند: 1. او بر منبر روايت‌ «ردالشمس‌» را در شأن‌ على‌(ع‌) نقل‌ كرده‌ است‌. 2. چنانكه‌ جمهور علما روايت‌ كرده‌اند، روزي‌ با حضور پيروان‌ دو مذهب‌ (تشيع‌ و تسنن‌) از وي‌ سؤال‌ شد كه‌ ابوبكر افضل‌ است‌ يا على‌(ع‌)؟ وي‌ در پاسخ‌ گفت‌: «من‌ كان‌ بنته‌ فى‌ بيته‌». نيز در رجال‌ محدث‌ نيشابوري‌ آمده‌ است‌ كه‌ از وي‌ دربارة شمار امامان‌ سؤال‌ شد. وي‌ پاسخ‌ داد: «اربعة اربعة اربعة». 3. از او سؤال‌ شد چگونه‌ قتل‌ امام‌ حسين‌(ع‌) را به‌ يزيد نسبت‌ مى‌دهند، در حالى‌ كه‌ يزيد در شام‌ بود و امام‌ در عراق‌؟ وي‌ در پاسخ‌ اين‌ بيت‌ شريف‌ رضى‌ را خواند: 
سهم‌ اصاب‌ و راميه‌ بذي‌ سلم‌ من‌ بالعراق‌ لقد ابعدت‌ مرماك‌ 
(نك: شريف‌ رضى‌، 2/593). اما با توجه‌ به‌ نكات‌ زير پذيرفتن‌ تشيع‌ وي‌ درست‌ نيست‌: 
1. آنچه‌ خوانساري‌ در مورد حديث‌ «ردالشمس‌» مى‌نويسد با عبارات‌ ابن‌ جوزي‌ در همين‌ مورد در تلبيس‌ ابليس‌ (ص‌ 99) مغايرت‌ دارد: «غلو رافضيان‌ در دوستى‌ على‌(ع‌) آنان‌ را به‌ جعل‌ احاديث‌ بسياري‌ در فضايل‌ او وا داشته‌ است‌ كه‌ او خود از آن‌ احاديث‌ بيزار است‌ و من‌ برخى‌ از آنها را در كتاب‌ الموضوعات‌ آورده‌ام‌. از آن‌ جمله‌ است‌ حديث‌ ردالشمس‌. به‌ نظر مى‌رسد كه‌ خوانساري‌ در مورد اين‌ حديث‌ ابن‌ جوزي‌ را با سبط وي‌ اشتباه‌ كرده‌ باشد. زيرا سبط بن‌ جوزي‌ در تذكرة الخواص‌ سخن‌ جد خويش‌ را دربارة موضوع‌ بودن‌ اين‌ حديث‌ نفى‌ مى‌كند و مى‌نويسد سخن‌ جد من‌ كه‌ گفته‌ «اين‌ حديث‌ بلاشك‌ مجعول‌ است‌»، ادعايى‌ بى‌دليل‌ است‌...، اين‌ حديث‌ را از عدول‌ ثقه‌اي‌ روايت‌ كرده‌ايم‌ كه‌ به‌ هيچ‌ يك‌ از آنها طعنى‌ وارد نشده‌ و در اسناد آن‌ كسى‌ نيست‌ كه‌ تضعيف‌ شده‌ باشد (53 -54). 
2. تورية ابن‌ جوزي‌ در عبارت‌ «من‌ بنته‌ فى‌ بيته‌» بيش‌ از آنكه‌ تقية يك‌ شيعه‌ از اهل‌ سنت‌ باشد، ممكن‌ است‌ تقية يك‌ حنبلى‌ زيرك‌ از قدرت‌ روز افزون‌ شيعيان‌ به‌ شمار آيد، خاصه‌ آنكه‌ ذهبى‌ در سير (21/371) چنين‌ آورده‌: اين‌ سؤال‌ در زمان‌ اقتدار شعيه‌ به‌ عمل‌ آمده‌ و جواب‌ آن‌ براي‌ خشنودي‌ فريقين‌ است‌. 
3. وي‌ در كتاب‌ تلبيس‌ ابليس‌ برخى‌ از عقايد اصلى‌ شيعه‌ را ذكر مى‌كند و آنها را تلبيس‌ ابليس‌ مى‌شمارد (نك: ص‌ 22، 97). همچنين‌ برخى‌ از آراي‌ فقهى‌ شيعه‌ را از بدعتها و خرافاتى‌ مى‌داند كه‌ با اجماع‌ منافات‌ دارد (ص‌ 99). 
4. وي‌ با فاطميان‌ علناً مخالفت‌ مى‌كرد - چنانكه‌ در المنتظم‌ از آنان‌ با عنوان‌ «دولت‌ آل‌ عبيد» و از خليفة فاطمى‌ با عنوان‌ «صاحب‌ مصر» ياد مى‌كند (10/196) - و هنگامى‌ كه‌ صلاح‌الدين‌ ايوبى‌ حكومت‌ آنان‌ را برانداخت‌ (567 ق‌) و پس‌ از حدود 280 سال‌ مجدداً نام‌ خليفة عباسى‌ بر منابر مصر در خطبه‌ها آورده‌ شد، او به‌ مناسبت‌ اين‌ حادثه‌ كتاب‌ النصر على‌ مصر را تأليف‌ و به‌ المستضى‌ء تقديم‌ كرد (نك: همان‌، 10/237). 
5. به‌ عنوان‌ مبارزه‌ با بدعتها تا آنجا پيش‌ رفت‌ كه‌ بر منبر اعلام‌ كرد: خليفه‌ به‌ موجب‌ فرمانى‌ به‌ من‌ اجازه‌ داده‌ است‌ كه‌ با بدعتها مبارزه‌ كنم‌. پس‌ اگر كسى‌ را ديديد كه‌ به‌ صحابه‌ اهانت‌ روا مى‌دارد، حتى‌ اگر از وعاظ باشد، به‌ من‌ گزارش‌ دهيد تا خانة او را ويران‌ كنم‌ و او را تا ابد به‌ زندان‌ افكنم‌ (همان‌، 10/259؛ ابن‌ رجب‌، 1/407). از قراين‌ برمى‌آيد كه‌ وي‌ شيعيان‌ را از آن‌ جمله‌ محسوب‌ مى‌داشته‌ است‌. 
6. ابن‌ جوزي‌ خود در المنتظم‌ تصريح‌ مى‌كند كه‌ در 571ق‌ پس‌ از آنكه‌ همة وعاظ از سخنرانى‌ منع‌ شدند، به‌ 3 تن‌ اجازه‌ سخنرانى‌ داده‌ شد: ابن‌ جوزي‌ از حنبليان‌، قزوينى‌ از شافعيان‌ و داماد ابومنصور مظفر ابن‌ اردشير مروزي‌ عبادي‌ از حنفيان‌ (10/259). 
7. سبط ابن‌ جوزي‌ پرسش‌ و پاسخى‌ را از جدش‌ نقل‌ مى‌كند كه‌ عبدالرحمان‌ در آن‌ احاديثى‌ را به‌ منزلة نص‌ّ برخلافت‌ ابوبكر معرفى‌ كند ( مرآة، 8(2)/498). افزون‌ بر اين‌ ابن‌ جوزي‌ خود كتاب‌ آفة اصحاب‌ الحديث‌ را دربارة احاديث‌ مربوط به‌ نماز خواندن‌ ابوبكر در روزهاي‌ بيماري‌ پيامبر، كه‌ از ديدگاه‌ او نص‌ّ برخلافت‌ اوست‌، تأليف‌ كرده‌ است‌. 
با اين‌ حال‌ معرفت‌ و ارادت‌ او را نسبت‌ به‌ على‌(ع‌) نمى‌توان‌ انكار كرد. وي‌ فصلى‌ از كتاب‌ صيد الخاطر را با عنوان‌ «الحق‌ مع‌ على‌ بن‌ ابى‌ طالب‌» به‌ بيان‌ منزلت‌ والاي‌ آن‌ حضرت‌ نزد پيامبر اكرم‌ اختصاص‌ داده‌ است‌ و مى‌گويد: علما در اين‌ نظر منفقند كه‌ على‌(ع‌) نجنگيد مگر آنكه‌ مى‌دانست‌ كه‌ حق‌ با وي‌ است‌ و با اين‌ حديث‌ مشهور نبوي‌ استشهاد مى‌كند كه‌ «اللهم‌ ادر معه‌ الحق‌ كيفما دار» (ص‌ 503).
 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۴۱:۴۱ ] [ مشاوره مديريت ]

تاريخ سخنوري

ابن جوزي ، ابوالفرج (۴)

خلفاي‌ ناتوان‌ عباسى‌، امرا و وزراي‌ جاه‌طلب‌ و علماي‌ غافل‌ بغداد چنان‌ سرگرم‌ بازيهاي‌ سياسى‌، درگيريها و قدرت‌ جوييهاي‌ فردي‌، منازعات‌ كلامى‌ و كشمكشهاي‌ مذهبى‌ بودند كه‌ نه‌ تنها اقدامى‌ در برانگيختن‌ مسلمانان‌ و گسيل‌ كردن‌ نيرو براي‌ مقابله‌ انجام‌ نگرفت‌، بلكه‌ استمداد مكرر گروههايى‌ از مردم‌ جنگ‌زدة شام‌ كه‌ به‌ بغداد پناه‌ مى‌آوردند، نيز بى‌پاسخ‌ ماند (حتى‌، 807 -822). 
در آثار ابن‌ جوزي‌ هم‌، چنانكه‌ انتظار مى‌رود، به‌ نكاتى‌ كه‌ حكايت‌ از همدردي‌ و نگرانى‌ وي‌ در برابر اين‌ تصادم‌ بزرگ‌ كند، بر نمى‌خوريم‌، حتى‌ در المنتظم‌، بزرگ‌ترين‌ تأليف‌ تاريخى‌ او نيز بجز خبرهايى‌ كوتاه‌ از اين‌ درگيريها كه‌ گاه‌ از لابه‌لاي‌ حوادث‌ هر سال‌ به‌ دست‌ مى‌دهد، چيز قابل‌ توجهى‌ نمى‌يابيم‌. 
زندگى‌ اجتماعى‌ - فرهنگى‌: مى‌توان‌ گفت‌ كه‌ زندگى‌ اجتماعى‌ - فرهنگى‌ ابن‌ جوزي‌ با نخستين‌ مجالس‌ وعظ وي‌ آغاز مى‌شود و بيشترين‌ ماية شهرت‌ وي‌ نيز همين‌ بعد زندگانى‌ اوست‌ كه‌ تا پايان‌ عمر در آثار خود او و ديگران‌ منعكس‌ شده‌ است‌: 
خطابه‌ و وعظ: نخستين‌ بار در 520ق‌/1126م‌ كه‌ هنوز كودكى‌ 9 ساله‌ بود، بر منبر رفت‌. خود مى‌نويسد كه‌ مرا نزد ابوالقاسم‌ على‌ بن‌ يعلى‌ علوي‌ هروي‌ بردند. او سخنانى‌ از وعظ به‌ من‌ آموخت‌ و پيراهنى‌ بر من‌ پوشاند و آنگاه‌ كه‌ براي‌ وداع‌ با مردم‌ بغداد در رباطى‌ نزديك‌ باروي‌ شهر نشست‌، مرا بر منبر فرستاد. من‌ آنچه‌ از وي‌ آموخته‌ بودم‌، در اجتماعى‌ كه‌ نزديك‌ به‌ 50 هزار تن‌ مى‌شد، بيان‌ كردم‌ ( المنتظم‌ 9/259). 
ابن‌ جوزي‌ در زمان‌ وزارت‌ ابن‌ هبيره‌، (544 -560ق‌) با سخنرانيهاي‌ خويش‌ كه‌ هر جمعه‌ در منزل‌ او برگزار مى‌شد، به‌ شهرت‌ رسيد (ابن‌ رجب‌، 1/403). خطوط اصلى‌ محتواي‌ خطبه‌هاي‌ وي‌ احياء قدرت‌ خلافت‌، دفاع‌ شديد از سنت‌، رد بدعت‌ و مخالفت‌ با اهل‌ بدعت‌، ستايش‌ از امام‌ احمد و پيروان‌ او و سرزنش‌ مخالفان‌ آنان‌ بود (نك: همانجا؛ 2 EI). در مجالس‌ وعظ ابن‌ جوزي‌ خلفا، وزرا، دانشمندان‌ و بزرگان‌ شركت‌ مى‌كردند. وي‌ خود در المنتظم‌ به‌ برخى‌ از اين‌ مجالس‌ اشاره‌ مى‌كند. مثلاً مى‌نويسد كه‌ پس‌ از درگذشت‌ المقتضى‌ و در آغاز خلافت‌ المستنجد (ربيع‌الاول‌ 555) مجلسى‌ براي‌ سوگواري‌ به‌ مدت‌ 3 روز در بيت‌ النوبه‌ منعقد شد كه‌ من‌ در آن‌ سخن‌ راندم‌... المستنجد در پايان‌ ماه‌ سوگواري‌ پدرش‌ به‌ من‌ و گروهى‌ از دولتمردان‌ و دانشمندان‌ خلعت‌ بخشيد و به‌ من‌ اجازه‌ داد كه‌ در جامع‌ قصر سخنرانى‌ كنم‌. از 28 ربيع‌الا¸خر در اين‌ جامع‌ به‌ وعظ پرداختم‌. در اين‌ مجلس‌ پيوسته‌ بين‌ 10 تا 15 هزار تن‌ شركت‌ مى‌جستند (10/193-194). 
در دورة خلافت‌ المستضى‌ء (566 - 575ق‌/1171- 1179م‌)، ابن‌ جوزي‌ به‌ اوج‌ شهرت‌ خويش‌ رسيد، تا آنجا كه‌ به‌ عنوان‌ بزرگ‌ترين‌ واعظ حنبليان‌ شناخته‌ مى‌شد. در 21 جمادي‌ الاول‌ 574 خليفه‌ فرمان‌ داد كه‌ صفه‌اي‌ در جامع‌ قصر براي‌ جلوس‌ و سخنرانى‌ شيخ‌ ابوالفتح‌ بن‌ منى‌ فقيه‌ حنبلى‌ بسازند و در جمادي‌ الا¸خر همين‌ سال‌ فرمان‌ داد كه‌ قبر احمد بن‌ حنبل‌ را بازسازي‌ كنند. پيروان‌ ديگر مذاهب‌ از اين‌ كارها كه‌ براي‌ حنبليان‌ انجام‌ مى‌گرفت‌ - و پيش‌ از آن‌ معمول‌ نبود - سخت‌ آزرده‌ شدند. ابن‌ جوزي‌ مى‌گويد: مردم‌ به‌ من‌ مى‌گفتند: گرايش‌ خليفه‌ به‌ حنابله‌ به‌ خاطر تو و از تأثير كلام‌ توست‌... و من‌ بر اين‌، خداي‌ را سپاس‌ مى‌گويم‌ (همان‌، 10/283-284). 
در 527ق‌ شيخ‌ و استاد وي‌ ابوالحسن‌ بن‌ زاغونى‌ كه‌ در جامع‌ منصور، نزديك‌ قبر معروف‌، در باب‌ بصره‌ و نيز در مسجد ابن‌ فاعوس‌ مجلس‌ درس‌ و وعظ و مناظره‌ داشت‌، درگذشت‌. ابوعلى‌ بن‌ راذانى‌ جاي‌ وي‌ را در اين‌ مجلس‌ گرفت‌ و به‌ سبب‌ خردسالى‌ ابن‌ جوزي‌ از سپردن‌ آن‌ به‌ وي‌ خودداري‌ شد. پس‌ وي‌ نزد انوشروان‌ وزير رفت‌ و فصلى‌ در مواعظ ايراد كرد و بدين‌ سان‌ اجازه‌ يافت‌ كه‌ در جامع‌ منصور به‌ وعظ بنشيند. خود مى‌گويد: در نخستين‌ روز مجلس‌ من‌ همة فقهاي‌ بزرگ‌ مذهب‌ ما، چون‌ عبدالواحد بن‌ شنيف‌ و ابوعلى‌ بن‌ قاضى‌ و ابوبكر ابن‌ عيسى‌ و ابن‌ قسامى‌ و جز اينان‌ حضور داشتند. آنگاه‌ در مسجد نزديك‌ قبر معروف‌ و باب‌ بصره‌ و نهر معلى‌ سخن‌ راندم‌. اين‌ مجالس‌ همچنان‌ ادامه‌ يافت‌ و مورد استقبال‌ قرار گرفت‌ (همان‌، 10/30). 
ابن‌ جبير ضمن‌ مشاهدات‌ خويش‌ از بغداد (580ق‌/1184م‌) در گزارش‌ «مجالس‌ علم‌ و وعظ» با ستايشى‌ مبالغه‌آميز از شخصيت‌ علمى‌، ادبى‌ و دينى‌ ابن‌ جوزي‌ تصويري‌ روشن‌ از يك‌ از مجالس‌ وعظ او به‌ دست‌ مى‌دهد: بامداد روز شنبه‌ در مجلس‌ شيخ‌ فقيه‌... ابن‌ جوزي‌ كه‌ در برابر منزل‌ او در ساحل‌ شرقى‌ دجله‌ برپا مى‌شد، حاضر شدم‌. پس‌ از جلوس‌ وي‌ بر منبر و پيش‌ از شروع‌ خطابه‌ بيست‌ و چند تن‌ قاري‌ با همخوانى‌ و ترتيبى‌ خاص‌ آياتى‌ از قرآن‌ مجيد را تلاوت‌ كردند. آنگاه‌ وي‌ به‌ خطابه‌ پرداخت‌ و در آغاز هر بخش‌ از سخن‌ خويش‌ اوايل‌ آيات‌ خوانده‌ شده‌ و در پايان‌ هر بخش‌ اواخر آن‌ آيات‌ را همچون‌ قافيه‌ مى‌آورد و در عين‌ حال‌ ترتيب‌ آيات‌ را نيز حفظ مى‌كرد... سخن‌ او دلها را شيفته‌ مى‌ساخت‌ و به‌ پرواز درمى‌آورد و جانها را مى‌گداخت‌ تا آنجا كه‌ بانگ‌ ناله‌ برمى‌خاست‌ و گنهكاران‌ فرياد توبه‌ و استغاثه‌ برمى‌كشيدند و چون‌ پروانگان‌ كه‌ خود را به‌ شعلة شمع‌ مى‌زنند، به‌ پاي‌ وي‌ مى‌افتادند... و گروهى‌ از خود بى‌ خود مى‌شدند... آنگاه‌ طرح‌ مسائل‌ آغاز شد و از هر سوي‌ مجلس‌ رقعه‌هاي‌ سؤال‌ به‌ سوي‌ وي‌ روان‌ گشت‌. او سريعاً بدانها پاسخ‌ مى‌داد، بيشترين‌ فايدة مجالس‌ او همين‌ پاسخ‌ به‌ پرسشها بود (ص‌ 196- 198؛ قس‌: ابن‌ رجب‌، 1/411). 
ابن‌ جبير از دو مجلس‌ ديگر وي‌ در همان‌ سال‌ گزارش‌ مى‌دهد: يكى‌ در سحرگاه‌ پنجشنبه‌ 11 صفر در باب‌ بدر در صحنى‌ از كاخهاي‌ خليفه‌ و ديگري‌ در روز شنبه‌ 13 صفر در همانجا. در گزارش‌ مجلس‌ اول‌ آورده‌ است‌ كه‌ در اين‌ مجلس‌، علاوه‌ بر عموم‌ مردم‌، خليفه‌ و مادرش‌ و كسانى‌ ديگر از حرم‌ او حاضر بودند (همان‌، 198- 199، 200). 
ابن‌ جوزي‌ بارها در المنتظم‌ به‌ مجالس‌ خود و استقبال‌ مردم‌ از آنها اشاره‌ مى‌كند. مثلاً در يك‌ جا مى‌نويسد: به‌ فرمان‌ خليفه‌ در پنجشنبه‌ 5 رجب‌ 570 بعد از نماز عصر مجلسى‌ در باب‌ بدر تشكيل‌ شد. مردم‌ از هنگام‌ نماز صبح‌ شروع‌ به‌ گرفتن‌ جا براي‌ خويش‌ كردند، هر صفه‌ به‌ 18 نفر به‌ بهاي‌ 18 قيراط كرايه‌ داده‌ شد. سرانجام‌ كار بدانجا رسيد كه‌ برخى‌ حاضر شدند براي‌ نشستن‌ در كنار آن‌ 18 تن‌ 6 قيراط بپردازند (10/252). در جاي‌ ديگر مى‌گويد: در روز عاشوراي‌ 571ق‌ به‌ فرمان‌ خليفه‌ مجلسى‌ در حضور وي‌ برپا شد. مردم‌ از نيمه‌ شب‌ براي‌ شنيدن‌ سخنان‌ من‌ به‌ باب‌ بدر روي‌ آوردند. انبوه‌ جمعيت‌ بيش‌ از حد بود، تا آنجا كه‌ درها را بستند. ناگزير گروه‌ بيشماري‌ در راههاي‌ پيوسته‌ به‌ اين‌ مكان‌ ايستادند (همان‌،10/256).در جايى‌ديگر آورده‌ است‌ كه‌ در 11رمضان‌ 572 در خانة ظهيرالدين‌ صاحب‌ المخزن‌ به‌ وعظ نشستم‌. خليفه‌ حضور داشت‌، به‌ عامة مردم‌ نيز اجازة ورود داده‌ شد. در اين‌ مجلس‌ چنان‌ سخن‌ گفتم‌ كه‌ همه‌ شگفت‌ زده‌ شدند، تا آنجا كه‌ ظهيرالدين‌ به‌ من‌ گفت‌ كه‌ خليفه‌ به‌ وي‌ گفت‌ است‌: «اين‌ مرد چنان‌ سخن‌ مى‌گويد كه‌ گويى‌ از آدميان‌ نيست‌» (همان‌، 10/265). 
ابن‌ جوزي‌ در بسياري‌ جاها به‌ مجالس‌ ديگر خود اشاره‌ مى‌كند كه‌ در آنها خليفه‌، وزرا، دولتمردان‌، علما، فقها، قضات‌، شيوخ‌ و بزرگان‌ و ديگر طبقات‌ مردم‌ شركت‌ داشتند. گفته‌ شده‌ كه‌ شمار شركت‌ كنندگان‌ اين‌ مجالس‌ گاه‌ به‌ 100 هزار تن‌ مى‌رسيده‌ است‌ (همان‌، 10/284، جم: نك: ذهبى‌، العبر، 3/119؛ يافعى‌، 3/489). در اين‌ مجالس‌ غالباً عدة زيادي‌ از روي‌ تنبيه‌ توبه‌ مى‌كردند و بعضى‌ از شدت‌ تأثير موي‌ از سر مى‌كندند (ابن‌ جوزي‌، همان‌، 10/263، 267، 269). به‌ گفتة خود او بيش‌ از 100 هزار تن‌ به‌ دست‌ او توبه‌ كردند ( القصاص‌، 117) و بيش‌ از 100 هزار [؟] تن‌ نيز به‌ دست‌ وي‌ اسلام‌ آوردند (همانجا). ولى‌ سبط او مى‌نويسد: هزار تن‌ يهودي‌ و نصرانى‌ به‌ دست‌ وي‌ مسلمان‌ شدند (ابن‌ جوزي‌، يوسف‌، مرآة، 8(2)/482). نوشته‌اند كه‌ المستضى‌ء پيوسته‌، حتى‌ در هنگام‌ بيماري‌ در مجالس‌ وعظ او شركت‌ مى‌جست‌ (ابن‌ رجب‌، 1/407). 
از كارهاي‌ بى‌سابقة ابن‌ جوزي‌ بيان‌ يك‌ دوره‌ تفسير قرآن‌ بر منبر است‌. خود مى‌گويد: در 17 جمادي‌ الاول‌ 570 تفسير قرآن‌ را بر منبر به‌ پايان‌ رساندم‌. پس‌ در همانجا سجدة شكر به‌ جاي‌ آوردم‌ و گفتم‌ از زمان‌ نزول‌ قرآن‌ تاكنون‌ واعظى‌ را نمى‌شناسم‌ كه‌ همة قرآن‌ را در مجلس‌ وعظ تفسير كرده‌ باشد ( المنتظم‌، 10/251). 
ابن‌ جوزي‌ در مجالسى‌ كه‌ خليفه‌ حاضر بود، به‌ موعظة وي‌ مى‌پرداخت‌. چنانكه‌ خود در المنتظم‌ آورده‌، در مجلس‌ خطاب‌ به‌ خليفه‌ گفت‌: «اي‌ اميرالمؤمنين‌ اگر دربارة تو سخن‌ گويم‌، از تو مى‌ترسم‌ و اگر سكوت‌ كنم‌ بر تو مى‌ترسم‌، اما من‌ به‌ سبب‌ محبت‌ به‌ تو ترس‌ بر تو را بر ترس‌ خويش‌ از تو مقدم‌ مى‌دارم‌» (10/285). 
تدريس‌ و شاگردان‌: جز خطابه‌ و وعظ، تدريس‌ بخش‌ مهمى‌ از زندگى‌ اجتماعى‌ ابن‌ جوزي‌ را در برمى‌گرفت‌. وي‌ استادي‌ بزرگ‌ و مدرسى‌ توانا بود و چنانكه‌ خود مى‌گويد در 5 مدرسه‌ تدريس‌ مى‌كرده‌ است‌ (همان‌، 10/284)، اما در منابع‌ به‌ 4 مدرسة ذيل‌ اشاره‌ شده‌ است‌: 
1. ابن‌ شمحل‌: اين‌ مدرسه‌ را ابن‌ شمحل‌ در مأمونيه‌ ساخت‌ و ابن‌ جوزي‌ مدتى‌ در آن‌ معيد ابوحكيم‌ نهروانى‌ بود. سپس‌ اين‌ مدرسه‌ بدو سپرده‌ شد و در آن‌ به‌ تدريس‌ پرداخت‌ (همان‌، 10/201). 
2. بنفشه‌: اين‌ مدرسه‌ خانة نظام‌الدين‌ ابونصر بن‌ جهير بود. بنفشه‌ آن‌ را خريد و مدرسه‌ كرد و به‌ ابوجعفر صباغ‌ سپرد. كليد مدرسه‌ مدتى‌ در دست‌ او بود. سپس‌ از وي‌ باز ستد و بدون‌ درخواست‌ ابن‌ جوزي‌ به‌ وي‌ سپرد. اين‌ مدرسه‌، چنانكه‌ ابن‌ جوزي‌ مى‌نويسد، طبق‌ وقف‌ نامة آن‌، وقف‌ پيروان‌ احمد بن‌ حنبل‌ بوده‌ است‌ (همان‌، 10/252-253). ابن‌ جوزي‌ از 25 شعبان‌ 570 درس‌ خود را در اين‌ مدرسه‌ با حضور قاضى‌ القضاة، حاجب‌ الباب‌ و فقهاي‌ بغداد آغاز كرد (همانجا). 
3. شيخ‌ عبدالقادر: اين‌ مدرسه‌ تا زمان‌ وزارت‌ ابن‌ يونس‌ حنبلى‌ (583 -584ق‌) در دست‌ عبدالسلام‌ بن‌ عبدالوهاب‌ بن‌ عبدالقادر جيلى‌ بود. در اين‌ سال‌ پس‌ از متهم‌ ساختن‌ وي‌ و سوزاندن‌ كتابهايش‌ مدرسة نياي‌ او را نيز از وي‌ برگرفتند و به‌ ابن‌ جوزي‌ سپردند (ابن‌ رجب‌، 1/425-426). 
4. درب‌ دينار: اين‌ مدرسه‌ را ابن‌ جوزي‌ در درب‌ دينار ساخت‌ و كتابهاي‌ خود را بر آن‌ وقف‌ كرد (ذهبى‌، سير، 21/383). خود مى‌گويد: در 3 محرم‌ 570 كار در اين‌ مدرسه‌ را آغاز كردم‌ و در آن‌ روز 14 مبحث‌ در رشته‌هاي‌ مختلف‌ علمى‌ تدريس‌ كردم‌ ( المنتظم‌، 10/250). 
گروهى‌ از نويسندگان‌ و محققان‌ متقدم‌ و معاصر، چون‌ دولتشاه‌ سمرقندي‌ (ص‌ 152)، رازي‌ (1/197)، حالى‌ (ص‌ 4) و سعيد نفيسى‌ (ص‌ 125) ابن‌ جوزي‌ را به‌ غلط از مدرسان‌ مدرسة نظامية بغداد و استاد سعدي‌، شاعر نامدار ايران‌ (ح‌ 600 -694ق‌) دانسته‌اند. به‌ احتمال‌ قوي‌ منشأ اين‌ اشتباه‌ اشارتى‌ است‌ كه‌ سعدي‌ در «بوستان‌» (ص‌ 350) به‌ تحصيلات‌ خويش‌ در نظامية بغداد كرده‌ و در «گلستان‌» (ص‌ 80) از «شيخ‌ اجل‌ ابوالفرج‌ بن‌ جوزي‌» به‌ عنوان‌ استاد خود نام‌ برده‌ است‌. با توجه‌ به‌ تاريخ‌ وفات‌ ابن‌ جوزي‌ (597 ق‌) و تاريخ‌ ولادت‌ سعدي‌ و تاريخ‌ احتمالى‌ ورود او به‌ بغداد (ح‌ 621ق‌) اين‌ سخن‌ نمى‌تواند درست‌ باشد، و ابن‌ جوزي‌ مذكور در «گلستان‌» بايد ابوالفرج‌ جمال‌ الدين‌ عبدالرحمان‌ بن‌ يوسف‌، پسر ابومحمد محيى‌الدين‌ يوسف‌ و نوادة ابوالفرج‌ عبدالرحمان‌ بن‌ على‌ بن‌ جوزي‌ باشد كه‌ در 631ق‌ به‌ نيابت‌ پدرش‌ كه‌ از سوي‌ المستنصر به‌ سفارت‌ مصر رفته‌ بود، مدرس‌ كرسى‌ حنبلى‌ در مدرسة مستنصريه‌ گرديد و در 656 ق‌ در زمان‌ سقوط بغداد به‌ دست‌ تاتار كشته‌ شد (نك: كسائى‌، 200-202). 
افزون‌ بر اين‌ خواجه‌ نظام‌الملك‌، بانى‌ و واقف‌ مدرسة نظامية بغداد، در وقف‌ نامه‌ شرط كرده‌ بود كه‌ مدرسه‌ و املاك‌ِ موقوفة آن‌ در اصل‌ و فرع‌ وقف‌ بر پيروان‌ شافعى‌ است‌ و بايد مدرسان‌ و واعظان‌ و كتابدار آن‌ همه‌ شافعى‌ مذهب‌ باشند ( المنتظم‌، 9/66). بنابراين‌ نمى‌توان‌ پذيرفت‌ كه‌ مردي‌ چون‌ ابن‌ جوزي‌ كه‌ از كودكى‌ بر مذهب‌ حنبلى‌ باليده‌ و به‌ عنوان‌ واعظ و چهرة برجستة حنبليان‌ بغداد شهرت‌ يافته‌، با مدرسة نظامية بغداد ارتباطى‌ داشته‌ باشد، و بدين‌ سان‌ سخن‌ فؤاد بستانى‌ نيز كه‌ ابن‌ جوزي‌ را از شاگردان‌ و مدرسان‌ نظاميه‌ دانسته‌، مردود است‌ (نك: بستانى‌ ف‌). 
گروه‌ زيادي‌ در رشته‌هاي‌ مختلف‌ علمى‌ از ابن‌ جوزي‌ بهره‌مند شده‌ و جمعى‌ كتابهايى‌ را نزد او خوانده‌اند، از آن‌ جمله‌اند: طلحة العلثى‌ و ابوعبدالله‌ بن‌ تيميه‌، خطيب‌ حرّان‌ كه‌ كتاب‌ زاد المسير او را در تفسير نزد او خوانده‌ است‌ (ابن‌ رجب‌، 1/425).
 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۴۱:۴۰ ] [ مشاوره مديريت ]

تاريخ سخنوري

ابن جوزي ، ابوالفرج (۳)

اوضاع‌ و احوال‌ روزگار او: دوران‌ زندگى‌ ابن‌ جوزي‌ مقارن‌ با خلافت‌ 6 تن‌ از خلفاي‌ عباسى‌ است‌: المسترشد (512 - 529ق‌/1118- 1135م‌)، الراشد (529 -530ق‌)، المقتفى‌ (530 - 555ق‌)، المستنجد (555 -566ق‌)، المستضى‌ء (566 - 575ق‌) و الناصر (575 -622ق‌). 
بغداد در اين‌ روزگار همچون‌ ديگر شهرها و مانند بسياري‌ از دورانهاي‌ ديگر پرآشوب‌ و محل‌ برخوردهاي‌ تعصب‌ آميز بين‌ فرقه‌هاي‌ مختلف‌ و گروههاي‌ كلامى‌ و مذاهب‌ فقهى‌ بود كه‌ به‌ صورتهاي‌ گوناگون‌، مانند مناظره‌، مجادله‌ و منازعات‌ شديد، جلوه‌گر مى‌شد. در اين‌ برخوردها با انتقال‌ قدرت‌ از خليفه‌اي‌ به‌ خليفة ديگر و گاه‌ با عزل‌ و نصب‌ وزيري‌، يا با روي‌ كار آمدن‌ اميري‌، فرقه‌اي‌ يا گروهى‌ بر ديگر گروهها تفوق‌ مى‌يافت‌. همچنين‌ گاه‌ اتفاق‌ مى‌افتاد كه‌ برخى‌ از علما با قدرت‌ بيان‌ يا شخصيت‌ علمى‌ يا مذهبى‌ خويش‌ خليفه‌ يا وزيري‌ را متمايل‌ به‌ مذهب‌ خويش‌ سازند و موجبات‌ برتري‌ گروه‌ و رونق‌ مذهب‌ خويش‌ را فراهم‌ آورند و مخالفان‌ را از صحنه‌ خارج‌ و منزوي‌ كنند. ذكر نمونه‌هايى‌ از وقايع‌ مذكور در المنتظم‌ مى‌تواند تا اندازه‌اي‌ نشان‌ دهندة سيماي‌ فكري‌ و اجتماعى‌ آن‌ روزگار باشد: 
در 515ق‌ قاضى‌ ابوالقاسم‌ اسماعيل‌ بن‌ ابى‌ العلاء صاعد بن‌ محمد بخاري‌ معروف‌ به‌ ابن‌ دانشمند، مدرس‌ حنفيان‌، به‌ بغداد آمد و در خانة سلطان‌ به‌ وعظ نشست‌. سلطان‌ و خواص‌ در مجلس‌ او حضور يافتند. شافعيان‌ به‌ دارالخلافه‌ شكايت‌ بردند كه‌ ابن‌ دانشمند در باب‌ بزرگان‌ مذهب‌ او بى‌اعتنايى‌ روا مى‌دارد (9/224). 
ابوالفتوح‌ محمد بن‌ فضل‌ اسفراينى‌ معروف‌ به‌ ابن‌ معتمد (487- 538ق‌) در رباط خويش‌ مجلس‌ داشت‌ و بر مذهب‌ اشعري‌ سخن‌ مى‌گفت‌. سخنان‌ او فتنه‌ها و لعنها برانگيخت‌ و ميان‌ او و ابوالحسن‌ على‌ ابن‌ حسين‌ غزنوي‌ (د 551ق‌) معارضاتى‌ درگرفت‌. يكديگر را بر منبر دشنام‌ مى‌دادند. ابوالحسن‌ غزنوي‌ نزد سلطان‌ رفت‌ و گفت‌: ابوالفتوح‌ فتنه‌انگيز است‌ و بارها در بغداد آشوب‌ بر پا كرده‌، صواب‌ آن‌ است‌ كه‌ او را از شهر اخراج‌ كنند. پس‌ سلطان‌ فرمان‌ داد، و ابوالفتوح‌ در رمضان‌ همان‌ سال‌ اخراج‌ شد (10/107- 108، 110-111). 
ابوالحسن‌ غزنوي‌ كه‌ به‌ نوشتة ابن‌ جوزي‌ تمايل‌ به‌ تشيع‌ داشت‌ و براي‌ خاندان‌ خلافت‌ احترام‌ چندانى‌ قائل‌ نبود، پس‌ از مرگ‌ سلطان‌ مسعود (547ق‌/1152م‌) خود گرفتار شد، اموالش‌ مصادره‌ گشت‌ و او را از سخنرانى‌ بازداشتند (10/168، نيز نك: 125). 
در آغاز خلافت‌ المستضى‌´، ابوالمظفر محمد بن‌ محمد بروي‌ (د 567ق‌) به‌ تبليغ‌ مذهب‌ اشعري‌ و ذم‌ حنابله‌ پرداخت‌ (10/239). به‌ نوشتة ابن‌ جوزي‌ وي‌ در نظاميه‌ در سخنرانى‌ خود گفت‌ اگر كار در دست‌ من‌ بود، بر حنبليان‌ جزيه‌ تعيين‌ مى‌كردم‌. از اين‌ رو خود و زن‌ و فرزند كوچكش‌ به‌ دست‌ حنبليان‌ مسموم‌ و كشته‌ شدند (همانجا، حاشيه‌). 
منازعات‌ و اختلافات‌ فرقه‌ها و مذاهب‌ گاه‌ چنان‌ بالا مى‌گرفت‌ كه‌ منتهى‌ به‌ منع‌ وعاظ از جلوس‌ بر منبر مى‌شد، چنانكه‌ در المنتظم‌ آمده‌، از اواسط 550ق‌ تا آغاز 552ق‌ وعاظ بجز 3 تن‌ از سخنرانى‌ بر منابر منع‌ شده‌ بودند (10/169). 
در لابه‌لاي‌ رويدادهايى‌ كه‌ ابن‌ جوزي‌ در المنتظم‌ آورده‌ است‌، به‌ رغم‌ فشارهاي‌ فراوان‌ علماي‌ اهل‌ سنت‌ و دولتمردان‌ عباسى‌، نشانه‌هايى‌ از تلاشهاي‌ شيعيان‌ اثنا عشري‌ براي‌ كسب‌ قدرت‌ به‌ چشم‌ مى‌خورد: 
در 547ق‌ مردي‌ متصوف‌ كه‌ مردم‌ را موعظه‌ مى‌كرد، دستگير شد. او را به‌ ديوان‌ بردند. نزد وي‌ الواحى‌ از گل‌ يافتند كه‌ بر آنها نام‌ امامان‌ دوازده‌گانه‌ نوشته‌ شده‌ بود. پس‌ او را به‌ اتهام‌ رفض‌ سر برهنه‌ در محلة باب‌ النوبى‌ گرداندند و پس‌ از تأديب‌ خانه‌نشين‌ كردند (10/147- 148). 
همچنين‌ در 559ق‌ محتسب‌ به‌ فرمان‌ وزير گروهى‌ از حصيربافان‌ را در شهر گرداند، جرم‌ آنان‌ اين‌ بود كه‌ نام‌ دوازده‌ امام‌ را بر حصيرها نوشته‌ بودند (10/208). 
گزارشهاي‌ ديگر نيز از زمينة مساعد براي‌ پذيرش‌ تشيع‌ حكايت‌ مى‌كند. چنانكه‌ ابن‌ جوزي‌ يكى‌ از علل‌ توجه‌ مردم‌ به‌ صدقة بن‌ وزير واسطى‌ را كه‌ در بغداد بر منبر مى‌رفت‌، سخنان‌ رفض‌آميز وي‌ ذكر مى‌كند (10/204). رفتن‌ المقتفى‌ در 553ق‌ به‌ زيارت‌ مرقد امام‌ حسين‌(ع‌) نيز مى‌تواند يكى‌ از نشانه‌هاي‌ نفوذ و قدرت‌ تشيع‌ در اين‌ دوران‌ باشد (نك: 10/1/18). در وقايع‌ سال‌ 571ق‌ نيز آمده‌ است‌ كه‌ تشيع‌ در اين‌ ايام‌ نيرو گرفته‌ بوده‌ است‌، تا آنجا كه‌ صاحب‌ المخزن‌ به‌ خليفه‌ مى‌نويسد كه‌ ابن‌ جوزي‌ را بايد در مبارزه‌ با بدعتها تقويت‌ كرد (10/259؛ ابن‌ رجب‌، 1/407). در اين‌ دوران‌ تصوف‌ نيز زمينة مساعدي‌ براي‌ رشد يافت‌. گزارشهايى‌ اين‌ سخن‌ را تأييد مى‌كند: بنفشه‌، كنيز محبوب‌ خليفه‌ المستضى‌´، در بازار مدرسه‌ رباطى‌ براي‌ زنان‌ صوفى‌ بنا نهاد و خود آن‌ را گشود و در آن‌ سخنرانى‌ كرد و آن‌ را به‌ خواهر ابوبكر صوفى‌، شيخ‌ رباط روزنى‌، اختصاص‌ داد (ابن‌ جوزي‌، عبدالرحمان‌، المنتظم‌، 10/271). ابوالحسن‌ محمد بن‌ مظفر بن‌ على‌ بن‌ مسلمه‌ (د 542ق‌) خانة خود در دارالخلافه‌ را رباط صوفيه‌ كرد (همان‌، 10/129). 
ابن‌ جوزي‌ در صيد الخاطر تصويري‌ اين‌ چنين‌ از روزگار خود ارائه‌ مى‌كند: از اين‌ روزگار و مردم‌ آن‌ سخت‌ بپرهيز، نيكى‌ و ايثارگري‌ بر جاي‌ نمانده‌ است‌، كسى‌ نيست‌ كه‌ در انديشة مردم‌ باشد و كسى‌ نيست‌ كه‌ به‌ ياري‌ درويشان‌ برخيزد. اعانتها يا به‌ عنوان‌ اداي‌ نذر است‌ يا همراه‌ با استخفاف‌ (ص‌ 469). در جاي‌ ديگر مى‌نويسد كه‌ بيشتر دولتمردان‌ از بيم‌ بركناري‌ از منصب‌ تن‌ به‌ اجراي‌ فرمانهاي‌ ستمكارانة فرمانروايان‌ مى‌دهند و بسياري‌ كسان‌ را ديده‌ام‌ كه‌ براي‌ كسب‌ مقام‌ قضا يا شهادت‌ از بذل‌ مال‌ دريغ‌ نمى‌كنند و هدف‌ آنان‌ از اين‌ كار جاه‌طلبى‌ است‌. آنان‌ - گاه‌ با دريافت‌ مبلغى‌ ناچيز و گاه‌ از بيم‌ صاحبان‌ قدرت‌ - بر آنچه‌ شناختى‌ از آن‌ ندارند، شهادت‌ خلاف‌ واقع‌ مى‌دهند (ص‌ 445). 
دربارة مدارس‌ مى‌گويد: تأسيس‌ مدارس‌ در روزگار ما مخاطره‌ آميز است‌ زيرا گروه‌ كثيري‌ از متفقهان‌ براي‌ آموختن‌ علم‌ جدل‌ در آنها سكنى‌ مى‌گزينند، از علوم‌ شريعت‌ روي‌ مى‌گردانند، از آمد و رفت‌ به‌ مساجد دوري‌ مى‌جويند و به‌ مدرسه‌ و القاب‌ بسنده‌ مى‌كنند (ص‌ 475). 
دربارة رباطها و خانقاهها نيز مى‌نويسد: آنها خالى‌ از هرگونه‌ فايده‌اند، زيرا صوفيان‌ در آنها بساط جهل‌ و تن‌ پروري‌ مى‌گسترند و آواي‌ محبت‌ و قرب‌ دروغين‌ سر مى‌دهند، از اشتغال‌ به‌ آموختن‌ سرباز مى‌زنند و سيرة عرفاي‌ راستين‌ چون‌ سري‌ و جنيد را ترك‌ مى‌كنند (همانجا). 
ابن‌ جوزي‌ روزگار خويش‌ را دوران‌ ريا، شهرت‌ طلبى‌، عوام‌ فريبى‌ و مريد پروري‌ مى‌خواند و مى‌نويسد: كسانى‌ را در جامة پارسايان‌ مى‌بينيم‌ كه‌ بهترين‌ غذاها را مى‌خورند، با توانگران‌ دوستى‌ دارند، از درويشان‌ دوري‌ مى‌جويند، بدون‌ حاجبان‌ و خادمان‌ خويش‌ جايى‌ نمى‌روند، بر مردم‌ تكبر مى‌ورزند، از اينكه‌ مولانا خوانده‌ شوند، لذت‌ مى‌برند و روزگار خود را به‌ بيهودگى‌ تباه‌ مى‌كنند (همان‌، 485). بيشتر سلاطين‌ از راههاي‌ نادرست‌ مال‌ گرد مى‌آورند و در راههاي‌ ناشايست‌ خرج‌ مى‌كنند. گويى‌ آن‌ اموال‌ نه‌ از آن‌ خدا كه‌ از آن‌ خودشان‌ است‌. دانشمندان‌ نيز يا بر اثر فقر يا از بيم‌ نام‌ و جان‌ با آنان‌ همراهى‌ مى‌كنند (همان‌، 510). 
نكتة تأمل‌ برانگيز در عصر ابن‌ جوزي‌ (سدة 6ق‌/12م‌) سكوت‌ نسبتاً آشكار دستگاه‌ خلافت‌ و بزرگان‌ بغداد در برابر يكى‌ از بزرگ‌ترين‌ رويدادهاي‌ تاريخ‌ جهان‌، يعنى‌ جنگهاي‌ صليبى‌ (490-690ق‌/1094- 1291م‌) است‌ كه‌ ميان‌ مسلمانان‌ و مسيحيان‌ و به‌ بيانى‌ ديگر ميان‌ شرق‌ و غرب‌، نزديك‌ به‌ 200 سال‌ ادامه‌ داشت‌. ابن‌ جوزي‌ به‌ عنوان‌ مسلمانى‌ دانشمند و مورخ‌ روزگار خود تقريباً معاصر و شاهد دو دوره‌ از اين‌ جنگها بوده‌ است‌: دورة فتوحات‌ صليبيان‌ يعنى‌ تصرف‌ بخش‌ بزرگى‌ از شام‌ و تشكيل‌ امارت‌ نشينهاي‌ لاتينى‌ در شهرهاي‌ بيت‌المقدس‌، انطاكيه‌، طرابلس‌ و رها (اورفا)، و دورة واكنش‌ مسلمانان‌ در مقابل‌ صليبيان‌ به‌ سركردگى‌ سرداران‌ رشيد جامعة اسلامى‌ چون‌ عمادالدين‌ زنگى‌، نورالدين‌ زنگى‌ و سپس‌ صلاح‌الدين‌ ايوبى‌ و باز پس‌ گيري‌ بيت‌المقدس‌ و ديگر شهرهاي‌ مهم‌ كه‌ تقريباً خود جوش‌ و بى‌ارتباط با مركز خلافت‌ تحقق‌ يافت‌.
 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۴۱:۳۹ ] [ مشاوره مديريت ]

تاريخ سخنوري

ابن جوزي ، ابوالفرج (۲)

تحصيلات‌واستادان‌: آنچه‌ ابن‌جوزي‌ در مشيخةووفيات‌المنتظم‌ در باب‌ مشايخ‌ و استادان‌ خود آورده‌ است‌، تصوير نسبتاً روشنى‌ از آموخته‌هاي‌ او به‌ دست‌ مى‌دهد و با توجه‌ به‌ تاريخ‌ درگذشت‌ استادانش‌ معلوم‌ مى‌شود كه‌ وي‌ در دوران‌ كودكى‌ و نوجوانى‌ در مجالس‌ درس‌ بسياري‌ از بزرگان‌ علم‌ و ادب‌ حضور يافته‌ و از آنان‌ در علوم‌ متداول‌ زمان‌ اجازة كتبى‌ يا شفاهى‌ اخذ كرده‌ است‌. مشهورترين‌ استادان‌ وي‌ اينانند: 
1. ابوالفضل‌ محمد بن‌ ناصر بن‌ على‌ بن‌ عمر بغدادي‌ (467-550ق‌/ 1075- 1155)، معروف‌ به‌ سلامى‌، حافظ و اديب‌ كه‌ نخستين‌ آموزشها و هدايت‌ و ارشاد علمى‌ و اخلاقى‌ وي‌ را بر عهده‌ داشت‌ (مشيخة، 53). 
2. ابوالقاسم‌ على‌ بن‌ يعلى‌ علوي‌ هروي‌ كه‌ نخستين‌ استاد خطابة وي‌ است‌ و به‌ تشويق‌ همو بود كه‌ ابن‌ جوزي‌ در 9 سالگى‌ به‌ منبر رفت‌ (همان‌، 114- 115؛ نيز نك: بخش‌ وعظ و خطابه‌ در همين‌ مقاله‌). 
3. ابوالسعادات‌ احمد بن‌ احمد... بن‌ متوكل‌ (د 521ق‌/1127م‌) كه‌ به‌ وي‌ حديث‌ آموخت‌ و اجازه‌اي‌ به‌ خط خويش‌ به‌ او داد كه‌ در آن‌ نسبت‌ خود را تا منصور دوانيقى‌ رسانده‌ بود ( مشيخة، 65 -67، المنتظم‌، 10/7). 
4. فاطمه‌ بنت‌ حسين‌ بن‌ حسن‌ بن‌ فضلوية رازي‌ (بنت‌ محمد بن‌ حسين‌بن‌فضلويةرازي‌بزاز: مشيخة، 198) كه‌ ابن‌جوزي‌ كتاب‌ ذم‌الغيبة ابراهيم‌ حربى‌ را به‌ قرائت‌ استادش‌، ابوالفضل‌ محمد بن‌ ناصر، نزد وي‌ خواند. همچنين‌ مجالسى‌ از ابن‌ سمعون‌ و مسند شافعى‌ و جز آنها را از او آموخت‌. فاطمه‌ واعظى‌ متعبد بود و در رباط خويش‌ به‌ تعليم‌ زنان‌ اشتغال‌ داشت‌. وي‌ در 521ق‌ هنگامى‌ كه‌ ابن‌ جوزي‌ 10 ساله‌ بود، درگذشت‌ ( مشيخة، 198- 199، المنتظم‌، 10/7- 8). 
5. ابوعبدالله‌ حسين‌ بن‌ محمد بن‌ عبدالوهاب‌ (د 524ق‌/1130م‌)، نحوي‌، لغوي‌ و شاعر معروف‌ به‌ بارع‌ كه‌ به‌ وي‌ حديث‌ آموخت‌ و اجازة كتبى‌ داد ( مشيخة، 73- 75، المنتظم‌، 10/16- 19). 
6. ابونصر احمد بن‌ محمد بن‌ عبدالقاهر طوسى‌ (د 525ق‌) كه‌ به‌ وي‌ حديث‌ آموخت‌ و اجازه‌ داد كه‌ همة روايات‌ او را نقل‌ كند ( مشيخة، 110-111، المنتظم‌، 10/21). 
7. ابوالقاسم‌ هبةالله‌ بن‌ محمد شيبانى‌ كاتب‌ (د 525ق‌) كه‌ همة مسند احمد بن‌ حنبل‌ و تمامى‌ غيلانيات‌ و اجزاء المزكى‌ را به‌ وي‌ آموخت‌. ابن‌ جوزي‌ مى‌نويسد كه‌ جز اينها را نيز به‌ قرائت‌ استاد و شيخش‌، ابوالفضل‌ محمد بن‌ ناصر، از وي‌ آموخته‌ و كتابت‌ كرده‌ است‌ ( مشيخة، 53 -54، المنتظم‌، 10/24). 
8. ابوالعز احمد بن‌ عبيدالله‌ معروف‌ به‌ ابن‌ كادش‌ (د 526ق‌) كه‌ به‌ او اجازه‌ داد تا آنچه‌ از وي‌ شنيده‌ است‌، روايت‌ كند ( المنتظم‌، 10/28). 
9. ابوالحسن‌ على‌ بن‌ عبيدالله‌ زاغونى‌ (د 527ق‌)، محدث‌، نحوي‌، لغوي‌، فقيه‌ و خطيب‌ كه‌ ابن‌ جوزي‌ با وي‌ مصاحبت‌ داشت‌ و از او حديث‌ و فقه‌ و وعظ فراگرفت‌ ( مشيخة، 79-81، المنتظم‌، 10/30، 32). 
10. ابوبكر محمد بن‌ عبدالله‌ عامري‌ (د 530ق‌/1136م‌)، معروف‌ به‌ ابن‌ جنازه‌، محدث‌، فقيه‌ و واعظ متصوف‌ كه‌ به‌ وي‌ حديث‌ و تفسير آموخت‌ ( مشيخة، 142- 145، المنتظم‌، 10/64). 
11. ابوالقاسم‌ نصر بن‌ حسين‌ مقري‌ معروف‌ به‌ ابن‌ حبار (د 531ق‌) كه‌ نزد وي‌ قرائات‌ قرآن‌ آموخت‌ ( المنتظم‌، 10/71). 
12. ابوبكر احمد بن‌ محمد بن‌ احمد دينوري‌ (د 532ق‌)، فقيه‌ و محدث‌ و استاد مناظره‌ كه‌ ابن‌ جوزي‌ مدتى‌ در درسهاي‌ او شركت‌ جست‌ ( المنتظم‌، 10/73). 
13. ابوسعد اسماعيل‌ بن‌ احمد مؤذّن‌ نيشابوري‌ (د 532ق‌)، فقيه‌ بزرگ‌ كه‌ به‌ او اجازة كتبى‌ داد تا همة روايات‌ او را نقل‌ كند ( مشيخة، 109-110، المنتظم‌، 10/74). 
14 و 15. ابوالمظفر عبدالمنعم‌ بن‌ عبدالكريم‌ بن‌ هوازن‌ قشيري‌ (د 532ق‌) و ابوالقاسم‌ زاهر بن‌ طاهر شحامى‌ (د 533ق‌) كه‌ به‌ وي‌ اجازة روايت‌ داده‌اند ( المنتظم‌، 10/75، 80). 
16. شافع‌ بن‌ عبدالرشيد جيلى‌ (د 541ق‌) كه‌ ابن‌ جوزي‌ در كودكى‌ در حلقة درس‌ وي‌ حضور مى‌يافته‌ و كسب‌ علم‌ مى‌كرده‌ است‌ (همان‌، 10/121-122). 
از استادان‌ وي‌ آنان‌ كه‌ نامشان‌ در ذيل‌ مى‌آيد، اغلب‌ به‌ وي‌ اجازة نقل‌ حديث‌ داده‌اند: 
17. ابوبكر وجيه‌ بن‌ طاهر نيشابوري‌ (همان‌، 10/124). 
18. ابوشجاع‌ عمر بن‌ ابى‌الحسن‌ بسطامى‌ (د 542ق‌/1147م‌) كه‌ كتاب‌ شمائل‌النبى‌ ابوعيسى‌ترمذي‌ و جز آن‌ را به‌ وي‌ آموخت‌ ( مشيخة، 141-142، المنتظم‌، 10/128). 
19. ابوالفتح‌ عبدالملك‌ بن‌ ابى‌ القاسم‌ عبدالله‌ بن‌ ابى‌ سهل‌ كروخى‌ (د 548ق‌/1153م‌) كه‌ ابن‌ جوزي‌ جامع‌ ترمذي‌ و مناقب‌ احمد بن‌ حنبل‌ و جز اينها را از وي‌ شنيده‌ است‌ ( مشيخة، 87 - 88، المنتظم‌، 10/154). 
20. ابواسحاق‌ ابوالوقت‌ عبدالاول‌ بن‌ عيسى‌ سجزي‌ هروي‌ (د 553ق‌/1158م‌)، مدرس‌ حديث‌ در نظامية بغداد (ابن‌ خلكان‌، 2/392) كه‌ صحيح‌ بخاري‌ را به‌ روايت‌ داوودي‌ و نيز مسند دارمى‌ و منتخب‌ مسند عبد بن‌ حميد را براي‌ ابن‌ جوزي‌ روايت‌ كرده‌ است‌ (ابن‌ جوزي‌، عبدالرحمان‌، المنتظم‌، 10/177، 182-183). 
21. ابوحكيم‌ ابراهيم‌ بن‌ دينار نهروانى‌ (د 556ق‌/1161م‌)، عالم‌ بر مذهب‌ و خلاف‌ و فرائض‌ و مدرس‌ مدرسة ابن‌ شمحل‌ و مدرسة باب‌ الازج‌. ابن‌ جوزي‌ خود مى‌گويد: قرآن‌ و مذهب‌ و فرائض‌ را نزد وي‌ آموختم‌ و مدتى‌ در مدرسة ابن‌ شمحل‌ معيد او بودم‌ و پس‌ از او مدرسه‌ به‌ من‌ سپرده‌ شد و من‌ در آنجا به‌ تدريس‌ پرداختم‌ ( مشيخة، 184-186، المنتظم‌، 10/201-202؛ ابن‌ رجب‌، 1/404). 
22. ابوالبركات‌ سعدالله‌ بن‌ محمد بن‌ على‌ بن‌ احمدي‌ (د 557ق‌/ 1162م‌) كه‌ ابن‌ جوزي‌ كتاب‌ السنة لالكائى‌ را به‌ روايت‌ طريثيئى‌ از او شنيد ( المنتظم‌، 10/204، مشيخة، 191-193: سعدالله‌ بن‌ على‌ ابن‌ محمد بن‌ حمدي‌). 
23-31. ابوبكر محمد بن‌ عبدالباقى‌ انصاري‌ ( مشيخة، 54 - 58، المنتظم‌، 10/92-94)؛ ابوالقاسم‌اسماعيل‌ بن‌احمدسمرقندي‌( مشيخة، 82 - 85، المنتظم‌، 10/98)؛ ابونصر احمد بن‌ منصور بن‌ احمد (حمد ابن‌منصور بن‌حمد: مشيخة، 163-164) صوفى‌همدانى‌ ( المنتظم‌، 10/99-100)؛ حافظ ابوالبركات‌ عبدالوهاب‌ بن‌ مبارك‌ انماطى‌ ( مشيخة، 85 -86، المنتظم‌، 10/108، صيد الخاطر، 200)؛ ابوالمعالى‌ عبدالخالق‌ بن‌ احمد بن‌ عبدالصمد شيبانى‌، معروف‌ به‌ ابن‌ البدن‌ ( مشيخة، 101-103، المنتظم‌، 10/109)؛ ابوالحسن‌ محمد بن‌ احمد، معروف‌ به‌ ابن‌ صرما ( مشيخة، 111-113، المنتظم‌، 10/110)؛ ابومنصور محمد بن‌ عبدالملك‌ بن‌ حسن‌ بن‌ ابراهيم‌ بن‌ خيرون‌ مقري‌، آخرين‌ كسى‌ كه‌ از جوهري‌ ( صاحب‌ صحاح‌ ) با اجازه‌ روايت‌ كرده‌ است‌ ( مشيخة، 81 -82، المنتظم‌، 10/115)؛ ابوسعد احمد بن‌ محمد بغدادي‌ اصفهانى‌ ( مشيخة، 93-96، المنتظم‌، 10/116-117)؛ ابومنصور موهوب‌ بن‌ احمد جواليقى‌ (د 540ق‌) مدرس‌ ادب‌ در نظامية بغداد (سيوطى‌، بغية، 401) كه‌ ابن‌ جوزي‌ نزد وي‌ حديث‌، غريب‌ الحديث‌، ادب‌ و لغت‌ آموخت‌ و كتاب‌ المعرب‌ و ديگر تصانيفش‌ را نزد او خواند ( مشيخة، 124-126، المنتظم‌، 10/31، 118، صيد الخاطر، 200). 
ابن‌ جوزي‌ در جاي‌ جاي‌ المنتظم‌ به‌ ويژه‌ در وفيات‌ آن‌ (ج‌ 9، 10) بيش‌ از 70 تن‌ و در مشيخة 89 تن‌ (ص‌ 197-202) از استادان‌ خود را نام‌ مى‌برد كه‌ بسياري‌ از آنان‌ به‌ وي‌ اجازة روايت‌ داده‌اند (ابن‌ رجب‌، 1/401).
 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۴۱:۳۸ ] [ مشاوره مديريت ]

تاريخ سخنوري

ابن جوزي ، ابوالفرج (۱)

اِبْن‌ِ جَوزي‌، ابوالفرج‌ جمال‌ الدين‌ عبدالرحمان‌ بن‌ على‌ بن‌ محمد ابن‌ على‌ بن‌ عبدالله‌ بن‌ حُمادي‌ بن‌ محمد بن‌ جعفر جوزي‌ قرشى‌ تيمى‌ بكري‌ بغدادي‌ (ح‌ 511 -597ق‌/1117-1201م‌)، مورخ‌، واعظ، مفسر و فقيه‌ حنبلى‌. نسب‌ عبدالرحمان‌ به‌ محمد فرزند ابوبكر، نخستين‌ خليفه‌، مى‌رسد (ذهبى‌، تذكره‌، 4/1342). شهرت‌ وي‌ به‌ ابن‌ جوزي‌ به‌ سبب‌ نسبت‌ جدّ او به‌ فرضة الجوزه‌ (بارانداز جوزه‌) در بصره‌ يا محلة جوز در غرب‌ بغداد است‌ (ابن‌ جوزي‌، يوسف‌، مرآة، 8(2)/481؛ ابن‌ خلكان‌، 3/142؛ قس‌: ذهبى‌، همانجا). برخى‌ از راويان‌ در نقل‌ روايات‌ از ابن‌ جوزي‌، وي‌ را به‌ سبب‌ اشتغال‌ خانواده‌اش‌ به‌ تجارت‌ مس‌، صفار نيز خوانده‌اند (ذهبى‌، همان‌، 4/1344؛ قس‌: ابن‌ خلكان‌، همانجا). 
عبدالرحمان‌ در محلة درب‌ حبيب‌ (يا باب‌ حبيب‌) بغداد به‌ دنيا آمد (ابن‌ رجب‌، 1/400). تولد او را بين‌ سالهاي‌ 508 -512ق‌/1114- 1118م‌ نوشته‌اند. ابن‌ رجب‌ دربارة سال‌ ولادت‌ او دو روايت‌ از خود وي‌ به‌ دست‌ مى‌دهد: نخست‌ اينكه‌ او به‌ خط خود نوشته‌ بوده‌ است‌ كه‌: «سال‌ ولادتم‌ دقيقاً معلوم‌ نيست‌، اين‌ قدر مى‌دانم‌ كه‌ در 514ق‌ كه‌ پدرم‌ درگذشت‌، حدوداً سه‌ ساله‌ بوده‌ام‌»؛ ديگر آنكه‌: «در سال‌ درگذشت‌ استادم‌، ابن‌ زاغونى‌ (527ق‌)، به‌ سن‌ بلوغ‌ رسيدم‌» (همانجا). بدين‌ سان‌ تولد وي‌ در 511 يا 512ق‌ خواهد بود. 
ابن‌ جوزي‌ كودكى‌ را در رفاه‌، صلاح‌ و عفاف‌ (ابن‌ جوزي‌، عبدالرحمان‌، صيد الخاطر، 578؛ ابن‌ رجب‌، 1/412) و به‌ سرپرستى‌ مادر و عمه‌اش‌ سپري‌ كرد، با كسى‌ آميزش‌ نداشت‌ و با كودكان‌ بازي‌ نمى‌كرد (ابن‌ كثير، 13/32). خود مى‌گويد كه‌ مادر التفات‌ چندانى‌ به‌ وي‌ نداشته‌ است‌ (عبدالواحد، 4، به‌ نقل‌ از صيد الخاطر ). عمه‌اش‌ او را براي‌ كسب‌ علم‌ به‌ داييش‌، ابوالفضل‌ محمد بن‌ ناصر بغدادي‌ سپرد (ابن‌ رجب‌، 1/400، 412؛ ابن‌ خلكان‌، 4/293؛ ذهبى‌، همانجا؛ ابن‌ عماد، 4/330). خود در المنتظم‌ مى‌نويسد كه‌ ابوالفضل‌ عهده‌دار آموختن‌ حديث‌ به‌ من‌ شد و من‌ مسند احمد بن‌ حنبل‌ و ديگر كتابهاي‌ مهم‌ و اصلى‌ را به‌ قرائت‌ او نزد شيوخ‌ شنيدم‌ و به‌ خاطر سپردم‌ (10/162-163، نيز 7- 8، 164). نيز در مشيخة آورده‌: شيخ‌ ما ابن‌ ناصر مرا در كودكى‌ نزد شيوخ‌ مى‌برد، و عوالى‌ (احاديث‌ داراي‌ اسناد عالى‌) را به‌ گوش‌ من‌ مى‌رساند و همة سماعات‌ مرا به‌ خط خود مى‌نوشت‌ و از آنان‌ براي‌ من‌ اجازه‌ مى‌گرفت‌. پس‌ آنگاه‌ كه‌ معنى‌ طلب‌ علم‌ را دريافتم‌، داناترين‌ استادان‌ و فهيم‌ترين‌ محدثان‌ را براي‌ ملازمت‌ برمى‌گزيدم‌ و به‌ فضل‌ استادان‌ نظر داشتم‌، نه‌ به‌ شمار آنان‌ (ص‌ 53؛ ابن‌ رجب‌، 1/401). 
نخستين‌ سماع‌ ابن‌ جوزي‌ در 5 سالگى‌ (516ق‌) بود (ذهبى‌، همان‌، 4/1342). خود در صيد الخاطر مى‌نويسد: من‌ از كودكى‌ شيفتة دانش‌ بودم‌، پس‌ بدان‌ پرداختم‌؛ آنگاه‌ علاقه‌مند شدم‌ كه‌ همة رشته‌هاي‌ علوم‌ را بياموزم‌ و در صدد بر آمدم‌ كه‌ هر رشته‌ را نيز به‌ كمال‌ فرا گيرم‌ (ص‌ 59). نيز مى‌افزايد: تحمل‌ سختيها در راه‌ كسب‌ دانش‌ در كام‌ جان‌ من‌ از عسل‌ برايم‌ شيرين‌تر بود، در كودكى‌ قرصى‌ چند نان‌ خشك‌ بر مى‌داشتم‌ و براي‌ آموختن‌ حديث‌ بيرون‌ مى‌رفتم‌ و بر كنار نهر عيسى‌ مى‌نشستم‌، آن‌ نام‌ را بدون‌ آب‌ نمى‌توانستم‌ بخورم‌، پس‌ لقمه‌اي‌ نام‌ مى‌خوردم‌ و با آن‌ جرعه‌اي‌ آب‌ مى‌نوشيدم‌، چشم‌ همت‌ من‌ چيزي‌ جز لذت‌ كسب‌ دانش‌ نمى‌ديد (همان‌، 316). شيفتة مطالعه‌ بود. خود مى‌نويسد: از مطالعه‌ سير نمى‌شوم‌. فهرست‌ كتابهاي‌ وقف‌ شده‌ بر مدرسة نظاميه‌ را كه‌ بالغ‌ بر 000 ،6مجلد است‌. ديده‌ام‌. همچنين‌ فهرست‌ كتابهاي‌ ابوحنفيه‌، حميدي‌، شيخ‌ عبدالوهاب‌ بن‌ ناصر و ابومحمد بن‌ خشاب‌ را هم‌ كه‌ چندين‌ بار چهار پا بود، ديده‌ام‌. بيش‌ از 000 ،20مجلد [ اِ ] مطالعه‌ كرده‌ام‌ و هنوز در طلب‌ آموختنم‌ (همان‌، 571 -572).
 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۴۱:۳۷ ] [ مشاوره مديريت ]

تاريخ سخنوري 

ابن جوزي ، محي الدين


اِبْن‌ِ جَوزي‌، محيى‌الدين‌ ابومحمد (و ابوالمحاسن‌: ابن‌ رجب‌، 2/258؛ يا ابوالمظفر؛ يونينى‌، 1/332) يوسف‌ بن‌ عبدالرحمان‌ (13 ذيقعدة 580 - مق صفر 656ق‌/15 فورية 1185 - فورية 1258م‌)، فقيه‌، اصولى‌، واعظ و محتسب‌ حنبلى‌ مذهب‌ بغداد و استاذالدار (رئيس‌ تشريفات‌ دربار) آخرين‌ خليفة عباسى‌. وي‌ فرزند كهتر ابوالفرج‌ عبدالرحمان‌ بن‌ جوزي‌ (ه م‌) است‌. در بغداد زاده‌ شد، نزد پدرش‌ و كسانى‌ چون‌ يحيى‌ بن‌ اسعد بن‌ بوش‌ و ابومنصور عبدالله‌ بن‌ محمد بن‌ عبدالسلام‌ و ابن‌ مغطوش‌ و ابوالحسن‌ بن‌ محمد بن‌ يعيش‌، ذاكر بن‌ كامل‌ و ابن‌ كليب‌ حديث‌ شنيد (ابن‌ رجب‌، همانجا؛ ذهبى‌، 23/373) و قرائات‌ را در واسط نزد ابن‌ باقلانى‌ فرا گرفت‌ (يونينى‌، 1/334- 335) و از مستعصم‌ خليفه‌ اجازة روايت‌ يافت‌ (ابن‌ كثير، 13/204). وي‌ همچنين‌ از شيخ‌ ضياءالدين‌ عبدالوهاب‌ بن‌ سكينه‌ خرقه‌ گرفت‌ (ابن‌ رجب‌، همانجا).  در 17 سالگى‌ پدرش‌ درگذشت‌ و مادر خليفه‌ الناصر حمايت‌ از او را به‌ عهده‌ گرفت‌ و به‌ اشارت‌ همو، پس‌ از وعظ در برابر فقيهان‌ بغداد اجازه‌ يافت‌ كه‌ به‌ جاي‌ پدر به‌ وعظ بنشيند و خليفه‌ او را خلعت‌ داد (ابن‌ شاكر، 4/352؛ ابن‌ رجب‌، 2/259). اما به‌ گفتة ابن‌ ساعى‌ (9/231، 232) كه‌ كهن‌ترين‌ مأخذ دربارة محيى‌الدين‌ است‌، وي‌ در ذيعقدة 604ق‌/1208م‌ پس‌ از آنكه‌ قاضى‌ القضاة ابوالقاسم‌ بن‌ دامغانى‌ شهادت‌ او را پذيرفت‌، منصب‌ حسبت‌ دو سوي‌ بغداد يافت‌ و اندكى‌ بعد به‌ وعظ نشست‌ و همچنين‌ به‌ نظارت‌ اوقاف‌ عامه‌ و نيز اوقاف‌ جامع‌ سلطان‌ منصوب‌ شد (ابن‌ رجب‌، 2/258؛ ابن‌ كثير 13/49). ابن‌ منصبها براي‌ فقيه‌ جوانى‌ چون‌ او كه‌ 24 سال‌ بيش‌ نداشت‌، اسباب‌ شگفتيها بود و كنايه‌ها، چنانكه‌ وقتى‌ فخرالدين‌ ابن‌ تيمية خطيب‌ در 605ق‌ وارد بغداد شد و در «باب‌ پدر» وعظ كرد، به‌ تعريض‌ بر محيى‌الدين‌ خرده‌ گرفت‌ كه‌ بر جاي‌ فقيهان‌ و واعظان‌ بزرگ‌ تكيه‌ زده‌ است‌ (همو، 13/51). شايد همين‌ واكنشها سبب‌ شد كه‌ خليفه‌ در 609ق‌ ابتدا وي‌ را از حسبت‌ و سپس‌ از نظارت‌ بر اوقاف‌ عزل‌ كند و وي‌ در خانه‌ به‌ وعظ و افتا و تدريس‌ پرداخت‌، اما در 615 ق‌ دوباره‌ به‌ شغل‌ حسبت‌ منصوب‌ شد (ابن‌ رجب‌، همانجا) و در آغاز سال‌ بعد فرمانى‌ مبنى‌ بر تشديد مبارزه‌ با منكرات‌ صادر كرد (ابن‌ كثير، 13/82). در 623ق‌ از سوي‌ خليفه‌ الظاهر با خلعتهايى‌ نزد ايوبيان‌ مصر و شام‌ رفت‌ (ابن‌ واصل‌، 4/175، 176) تا آنان‌ را از اتحاد با جلال‌الدين‌ خوارزمشاه‌ باز دارد (ابن‌ كثير، 13/112).  وي‌ در همان‌ سفر به‌ مصر نزد الكامل‌ ايوبى‌ رفت‌ و در اين‌ ديدارها هدايايى‌ كلان‌ از ايوبيان‌ دريافت‌ داشت‌. وي‌ با همين‌ اموال‌ توانست‌ مدرسة جوزيه‌ را در دمشق‌ بنا كند (همو، 13/30، 112). توفيق‌ سياسى‌ ابن‌ جوزي‌ در اين‌ سفر سبب‌ شد كه‌ از آن‌ پس‌ از سوي‌ خليفه‌ به‌ رسالت‌ نزد ايوبيان‌ كه‌ در آن‌ وقت‌ پراكنده‌ شده‌ و با يكديگر كشمكشها داشتند، گسيل‌ شود. چنانكه‌ در 630ق‌ بار ديگر به‌ مصر نزد الكامل‌ رفت‌ و سپس‌ در نزاع‌ ميان‌ الصالح‌ اسماعيل‌ و الكامل‌ واسطة صلح‌ شد (همو، 13/135، 148). نيز در سالهاي‌ 634 و 635ق‌ به‌ مصر نزد الكامل‌، به‌ حلب‌ نزد العزيز، به‌ دمشق‌ نزد الاشرف‌ كه‌ همه‌ از ايوبيان‌ بودند، فرستاده‌ شد، همچنين‌ به‌ آسياي‌ صغير نزد علاءالدين‌ كيقباد سلجوقى‌ به‌ رسالت‌ رفت‌ و شگفت‌ آنكه‌ اين‌ اميران‌ همه‌ در همان‌ ايام‌ درگذشتند و محمود بن‌ ارشد سنجاري‌ در شعري‌، محيى‌الدين‌ را سفير عزرائيل‌ خواند (يونينى‌، 1/333) و الناصر داوود ايوبى‌ امير كرك‌ در شعري‌ خطاب‌ به‌ خليفه‌ مى‌گويد: آيا او رسول‌ است‌ يا مرده‌ شوي‌ (همو، 1/334؛ قس‌: قلقشندي‌، 2/80). با اينهمه‌ در روزگار حكومت‌ العادل‌ ايوبى‌ در مصر، به‌ رسالت‌ نزد او رفت‌ (ابن‌خلكان‌، 6/247). محيى‌الدين‌ در 632ق‌ علاوه‌ بر حسبت‌ كه‌ بر عهده‌ داشت‌ به‌ تدريس‌ در مدرسة مستنصرية بغداد نيز گمارده‌ شد (ابن‌ كثير، 13/211) و وي‌ هرگاه‌ به‌ سفر مى‌رفت‌، پسر خود جمال‌الدين‌ عبدالرحمان‌ را به‌ تدريس‌ در آن‌ مدرسه‌ و حسبت‌ بغداد مى‌گماشت‌ (ابن‌ شاكر، 4/352؛ ابن‌ رجب‌ 2/261). چون‌ ابن‌ علقمى‌ استاد الدار مستعصم‌ به‌ وزارت‌ منصوب‌ شد (642ق‌) محيى‌الدين‌ به‌ جاي‌ او برگزيده‌ شد (ابن‌ كثير، 13/164) و تا هنگام‌ يورش‌ هلاكو به‌ بغداد در همان‌ شغل‌ بود و چون‌ مغولان‌ وارد شهر شدند، او را با 3 فرزندش‌ جمال‌ الدين‌، شرف‌ الدين‌، تاج‌الدين‌ و بسياري‌ از رجال‌ دربار خلافت‌ به‌ فرمان‌ هلاكو به‌ قتل‌ رساندند (ابن‌ خلكان‌، 3/142؛ يونينى‌، 1/340).  ابن‌ جوزي‌ را مردي‌ دانشمند و با هيبت‌ و مردم‌ دوست‌ وصف‌ كرده‌اند كه‌ سلاطين‌ و امرا او را حرمت‌ مى‌نهادند و مى‌ستودند (ذهبى‌، 23/373؛ ابن‌ شاكر، 4/352). سالهايى‌ كه‌ محيى‌الدين‌ به‌ تدريس‌ در خانه‌ و مدرسة مستنصريه‌ اشتغال‌ داشت‌ و يا در مصر و شام‌ به‌ هنگام‌ مأموريتهاي‌ سياسى‌ حديث‌ مى‌گفت‌ (ابن‌ رجب‌، 2/260)، بسيار كسان‌ از محضر او استفاده‌ كردند كه‌ بعدها از دانشمندان‌ مشهور عصر خود شدند كه‌ از آن‌ ميان‌ مى‌توان‌ اينان‌ را نام‌ برد: تاج‌الدين‌ احمد بن‌ فوطى‌، كه‌ از استاد خود به‌ عنوان‌ «الصاحب‌ السعيد» و «شيخنا» ياد كرده‌ است‌ (4(1)/523، 769، 4(2)/753). ابن‌ قصاب‌ فقيه‌ حنبلى‌ و مدرس‌ مستنصريه‌، ابن‌ البدايع‌ فقيه‌، دمياطى‌ و شهاب‌ الدين‌ احمد حنبلى‌ كه‌ از محيى‌الدين‌ حديث‌ شنيدند يا اجازة روايت‌ گرفتند (همو، 4(1)/513، 552؛ ذهبى‌، 23/373؛ ابن‌ شاكر، 1/86). او جز مدرسة جوزيه‌ كه‌ در دمشق‌ بنياد نهاد، در محلة حلبة بغداد نيز ساختمان‌ مدرسه‌اي‌ را آغاز كرد كه‌ به‌ انجام‌ نرسيد، اما ظاهراً دارالقرآن‌ و آرامگاهى‌ در محلة حربيّة بغداد براي‌ خود ساخت‌ (ابن‌ رجب‌، 2/259). پسران‌ محيى‌الدين‌ نيز از بزرگان‌ عصر خود به‌ شمار مى‌رفتند، خاصه‌ جمال‌ الدين‌ عبدالرحمان‌ (606 -656ق‌/1209- 1258م‌) مردي‌ دانشمند و محدث‌ و واعظ بود و هنگامى‌ كه‌ پدرش‌ استادالدار بود، وي‌ در مستنصريه‌ تدريس‌ مى‌كرد و حسبت‌ بغداد را نيز بر عهده‌ داشت‌ و همچون‌ پدر به‌ رسالت‌ به‌ مصر نيز رفت‌ (همو، 2/261؛ يونينى‌، همانجا).  آثار: الايضاح‌ فى‌ الجدل‌، يا الايضاح‌ لقوانين‌ الاصطلاح‌ كه‌ در محرم‌ 627ق‌ آن‌ را در 5 باب‌ تأليف‌ كرد (حاجى‌ خليفه‌، 1/213) و نسخه‌اي‌ از آن‌ در كتابخانة لاله‌لى‌ هست‌ I/920) S, )؛ GAL, المذهب‌ الاحمد فى‌ مذهب‌ احمد كه‌ به‌ چاپ‌ رسيده‌ است‌ (زركلى‌، 8/236)، معادن‌ الابريز فى‌ تفسير الكتاب‌ العزيز (ابن‌ رجب‌، 2/260) كه‌ نشانى‌ از آن‌ به‌ دست‌ نيامد؛ ديوان‌ شعر (كحاله‌، 13/308). همچنين‌ ابن‌ رجب‌ (2/261) و يونينى‌ (1/337) و قنوجى‌ (ص‌ 246، 247) اشعاري‌ از او نقل‌ كرده‌اند.  مأخذ: ابن‌ خلكان‌، وفيات‌؛ ابن‌ رجب‌، عبدالرحمان‌، الذيل‌ على‌ طبقات‌ الحنابلة، به‌ كوشش‌ محمد حامد الفقى‌، قاهره‌، 1372ق‌/1953م‌؛ ابن‌ ساعى‌، على‌، الجامع‌ المختصر، به‌ كوشش‌ مصطفى‌ جواد، بغداد، 1353ق‌/1934م‌؛ ابن‌ شاكر، محمد، فوات‌ الوفيات‌، به‌ كوشش‌ احسان‌ عباس‌، بيروت‌، 1973م‌؛ ابن‌ فوطى‌، عبدالرزاق‌، مجمع‌ الا¸داب‌، به‌ كوشش‌ مصطفى‌ جواد، دمشق‌، 1384ق‌/ 1962م‌؛ ابن‌ كثير، البداية؛ ابن‌ واصل‌، محمد، مفرج‌ الكروب‌، به‌ كوشش‌ حسين‌ محمد ربيع‌ و سعيد عبدالفتاح‌ عاشور، قاهره‌، 1972م‌؛ حاجى‌ خليفه‌، كشف‌ الظنون‌، استانبول‌، 1941م‌؛ ذهبى‌، محمد، سير اعلام‌ النبلاء، به‌ كوشش‌ بشار عواد معروف‌ و يحيى‌ هلال‌ السرحان‌، بيروت‌، 1405ق‌/ 1985م‌؛ زركلى‌، خيرالدين‌، الاعلام‌، بيروت‌، 1986م‌؛ قلقشندي‌، احمد، مآثر الانافة، به‌ كوشش‌ عبدالستار احمد فراج‌، كويت‌، 1964م‌؛ قنوجى‌، صديق‌، التاج‌ المكلل‌، به‌ كوشش‌ عبدالحكيم‌ شرف‌الدين‌، بمبئى‌، 1383ق‌/1963م‌؛ كحاله‌، عمررضا، معجم‌المؤلفين‌، بيروت‌، 1957م‌؛ يونينى‌، موسى‌، ذيل‌ مرآة الزمان‌، حيدرآباد دكن‌، 1374ق‌/1954م‌؛ نيز: GAL,S.  منبع : http://www.cgie.org.ir/shavad.asp?id=123&avaid=1049

امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۴۱:۳۶ ] [ مشاوره مديريت ]

تاريخ سخنوري

ابن نباته ، عبدالرحيم(۲)

اِبْنِ نُباته، عبدالرحيم بن محمدبن اسماعيل‌بن نباتۀ فارقي (335-374ق/946-984م)، خطيب نام‌آور روزگار حمدانيان. برخي نام او را عبدالرحمن نيز آورده‌اند (ابن اثير، نصراللّه، 3/204). وي از ميّافارقين در ديار بكر برخاسته بود (ابن اثير، علي، 3/294؛ ابن خلكان، 3/156) و فرزندان او تا اوايل سدۀ 7ق در همانجا مي‌زيسته‌اند (ابن اثير، علي، همانجا) و در ميان آنان خطيباني صاحب نام ظهور كرده‌اند (همانجا؛ نيز نك‍ : ابن فوطي، 4 (1)/390-391، 593-594؛ ابن تغري بردي، 4/146). از باب انتساب به همين شهر است كه گاه به او نسبت فارقي داده‌اند، اما نمي‌دانيم چرا يافعي (2/403)، عامري (ص 321) و ابن عماد (3/83) زادگاه او را عسقلان و محل اقامت وي را مصر دانسته‌اند.  از زندگي اين خطيب اطلاعي جز چند روايت ترديدآميز در دست نيست. ابن خلكان از قول ابن ازرق فارقي (ﻫ م) گويد: ابن نباته در 335ق زاده شد و در 374ق در ميافارقين درگذشت و در همانجا به خاك سپرده شد (3/157؛ قس: يافعي، 2/404، كه سال ولادت او را 350ق نقل كرده؛ ابن قنفذ، 231، وفات او را در 409ق؛ دانسته؛ زركلي، 3/348، كه محل وفات او را حلب نوشته است).  بنابر سخن ابن خلكان و منابع ديگر ابن نباته 39 سال زيسته است، امّا ذهبي گويد كه وي از 351ق به بعد به ايراد خطبه پرداخت و در آن زمان خود خطيبي شناخته شده بود(نك‍ : ابن نباته، 191-195) و با متنبي مجالست داشته است. از اين‌رو ولادتش بايد پيش از 335ق بوده باشد (ذهبي، سير، 16/322، تاريخ، 559، قس، العبر، 2/143). سخن ابن‌شداد (3 (1)/305-306) و ابن تغري بردي (3/322) نيز همين معني را مي‌رساند. به روايت آن دو، سپاهيان روم در 348ق پس از پيشروي در سرزمينهاي اسلامي و كشتار و تخريب، به سوي دياربكر روي اوردند و به ميافارقين رسيدند و آنجا را مدتي در محاصره گرفتند. در اين روزگار بود كه ابن نباته به ايراد خطابه‌هاي شورانگيز خويش موسوم به «خطب جهاديه» پرداخت (نك‍ : ابن نباته، 187-190، جم‍ ؛ كانار، 129-132).  ابن نباته، چنانكه گفته شد، در حلب با متنبي ديدار و مجالست داشته است و به روايتي، بخشي از ديوان شاعر را نزد وي استماع كرده (ابن خلكان، 3/156) و همراه او در دربار سيف‌الدولۀ حمداني (حك‍ 333-356ق) خدمت مي‌كرده است (همانجا؛ ابن شداد، 3 (1)/302). وي در حلب، منصب خطابت را از طرف سيف‌الدوله عهده‌دار شد (ابن خلكان، همانجا؛ ذهبي، سير، 16/321) و از آنجا در سيف‌الدوله همواره در جهاد و كارزار بود، ابن نباته خطبه‌هاي بسياري دربارۀ جهاد پرداخت تا مردم را بدان تكليف شرعي ترغيب كند و به ياري سيف‌الدوله برانگيزد (ابن خلكان، همانجا). در برخي از اين خطبه‌ها از سيف‌الدوله (نك‍ : ابن نباته، 279، 283-286) و فرزندش ابوالمكارم (همو، 279-280) به تمجيد ياد شده است. با اين حال، برخي وظيفۀ خطيبي او را در حلب پس از مرگ سيف‌الدوله مي‌دانند (ذهبي، همان، 16/322) و صفدي اساساً دربارۀ خطابت او در حلب ترديد كرده است (الوافي، 18/388).  ابن نباته در موصل نيز به ايراد خطبه‌هايي دربارۀ جهاد پرداخته است (نك‍ : ابن نباته، 232-235) و در يكي از آنها (همو، 235-237) نام ناصرالدولۀ حمداني را به توريه آورده و از او ستايش كرده است. در هر حال اين خطبه‌ها مايۀ شهرت او گشت و وي در ادب سرآمد شد (نك‍ : ابن خلكان، همانجا). خطبه‌هاي او را اغلب مؤلفان (ابن اثير، علي، همانجا؛ ابن خلكان، همانجا؛ ابوالفداء، 1 (4)/14؛ ابن شاكر، عيون، 83؛ صفدي، همانجا) ستوده و بر بلاغت، فصاحت، معاني نو و سلاست عبارات وي گواه گرفته‌اند (ذهبي، همان، 16/321-322). مردم شيفتۀ خطبه‌هاي او بودند و آنها را برترين خطبه‌ها مي‌شمردند (ياقوت، 13/53؛ ابن اثير، نصراللّه، 1/278؛ ابن ابي‌الحديد، 7/211). برخي اين خطبه‌ها را حفظ مي‌كرده‌اند و گاهي تدريس مي‌شده (ابن فوطي، 4 (1٩/311، 390-391؛ ذهبي، همان، 23/355) و نيز عبارات آن مورد بحث قرار مي‌گرفته است (نك‍ : سبكي، 8/136). چنانكه صفدي (نصره‌الثائر، 64-65) حفظ بخشي از خطبه‌هاي ابن نباته را در پرورش قريحۀ نويسندگي لازم مي‌شمرد.  گفتني است كه خطبه‌ها و نوشته‌هاي حضرت علي(ع) بر خطبه‌هاي ابن نباته، تأثير و نفوذي انكارناپذير گذارده است. به روايت صفدي (الوافي، همانجا) و ابن شاكر (عيون، همانجا) از سبط ابن جوزي، ابن نباته سخنان علي(ع) (نهج‌البلاغه) را از حفظ داشته و بيشتر كلمات و خطبه‌هاي خويش را از معاني آن بر مي‌گرفته است. او خود مي‌گويد: «گنجي پايان‌ناپذير از خطبه‌ها را حفظ كردم و از مواعظ علي‌بن ابي‌طالب(ع) 100 فصل را به خاطر سپردم» (ابن‌ابي‌الحديد، 1/24، به نقل از ابن نباته). بدين‌سان وي در رعايت فنون بديع و زيورهاي لفظي و معنوي، دقت و وسواسي تمام داشت. برخلاف مقامات حريري كه به لحاظ وقوف بر ساكن، به اعراب كلمات وقعي نمي نهد، سجع ابن نباته تماماً معرب است (صفدي، ابن شاكر، همانجاها) و سجع را با موازنه جمع كرده است (مبارك، 196). وي در ترصيع نيز دستي توانا داشته و شواهدي از آن در المثل‌السائر (ابن اثير، نصراللّه، 1/363-364) آمده است. از ديگر فنون ادبي، تضمين و درج ايات قرآن در كلام است كه در سخن ابن نباته جاي ويژه‌اي دارد و به فراواني به كار گرفته شده است. ابن اثير مواردي از اين نوع را در خطبه‌هاي او نشان داده و از بهترين نمونه‌هاي اين فن شمرده است (همو، 3/204-205). جز اينها، خيال‌انگيزي نيز در نثر ابن نباته بيش و كم نمودار است و صحنه‌هايي چون صحراي عرفات، ميدان رزم، تهاجم دشمن، دنياطلبي و مانند آن را مصوّر ساخته است (نك‍ : ابن نباته، 172، 179-180، 184، 233، 236-237، 380-381؛ مبارك، 197-198).  خطبه‌هاي ابن نباته از سه قسمت تشكيل شده است: ستايش خدا و نعت پيامبر(ص)، ترغيب به ترس از خدا و روز رستاخيز و رعايت دستورهاي اخلاقي و ديني به‌ويژه وظيفۀ جهاد و درخواست ياري و رحمت الهي كه با آيه‌اي از قرآن پايان مي‌يابد (EI2) . ابن نباته در ضمن خطبه‌هايي كه به مناسبتهاي گوناگون پرداخته، به برخي از رخدادهاي مهم روز نيز اشاره كرده است كه از آن ميان مي‌توان اين موارد را برشمرد: پيروزي نجا، غلام سيف‌الدوله، بر روميان در شعبان 351ق/962م (ابن نباته، 275-278)، تسخير حلب به دست روميان در ذيقعدۀ همان سال (همو، 191-198)، تدابيري كه در صفر 352 براي دفاع از ميافارقين اتخاذ شد (همو. 199-202)، ورود مجاهدان داوطلب از خراسان به اين شهر در ذيقعدۀ همان سال (همو، 202-207) و كشته شدن نيكفوروس فوكاس امپراتور بيزانس در 969م (همو، 238-240؛ EI2).  با اينهمه، سخن سنجان، خطبه‌هاي ابن نباته را در معرض نقد نهاده و از ديد آرايش ظاهر و نيز محتوا بر او خرده‌ها گرفته‌اند. ابن ابي‌الحديد كه در پيشاپيش اين گروه است، پس از ذكر بخشهايي از سخنان و خطب او دربارۀ معاد و جهاد (2/93، 5/151-152، 7/212، 214-215، 11/162، 13/114) و اعتراف به فضل و تقدم وي بر ديگر خطيبان و حيسن بيشتر خطبه‌هاي او (7/211، 216)، گفتار وي را در مقايسه با كلام حضرت علي(ع)، نارسا، تصنّعي، تكلف‌آميز و و متأثر از واژگان نوخاستگان مي‌شمرد (2/80-85، 7/211-216) و جاهاي چند را كه برگرفته و مسروق از كلام اميرالمؤمنين(ع) است، نشان مي‌دهد (2/80-85). ابن اثير نيز از برخي موارد كه وي با استعمال پاره‌اي الفاظ، از فصاحت دور افتاده است، ياد مي‌كند (ابن اثير، نصراللّه، 1/238؛ نك‍ : ابن نباته، 4) و بيشتر سجعهاي او را فاقد شرايط كامل مي‌داند (ابن اثير، نصراللّه، 1/278-279). تاج‌الدين كندي كه بر خطب او شرح و حاشيه نوشته (صفدي، همان، 18/390؛ حاجي خليفه، 1/714)، مواردي از فساد معني، اعراب، تصريف و لغت را در خطب او نشان داده است (صفدي، همانجا) و موفق‌الدين عبداللطيف‌بن يوسف بغدادي در شرح خويش بر خطب او (نك‍ : ابن شاكر، فوات، 2/386؛ GAL, S, I/881) به اين ايرادها پاسخ گفته است (صفدي، همانجا). مبارك نيز خطبه‌هاي او را از نظر انديشه و محتوا، سطحي و كم‌مايه مي‌داند. به گفتۀ وي، ابن نباته همواره از مرگ و معاد سخن مي‌گويد و در خطبه‌هاي جهاديۀ او نيز چيزي كه نشان از ژرفاي انديشه و بلندي خيال داشته و شايستۀ جاودانگي باشد، به دشواري يافت مي‌شود (1/198-199).  از مذهب ابن نباته اطلاع دقيقي در دست نيست. صفدي (همان، س18/388) با استشهاد به برخي كلمات وي گفته است كه از آنها بوي گرايش به اعتزال مي‌آيد و شوشتري (1/545) او را از دوستداران اهل بيت برشمرده است. گويند ابن نباته پس از آنكه خطبۀ منام (نك‍ : ابن نباته، 94-97) را در روز جمعه ايراد كرد، به هنگام شب پيامبر(ص) را در خواب ديد كه او را خطيب‌الخطباء خواند و گرامي داشت. وي از تأثير آن رؤيا چنان مسرور و منقلب شد كه تا 18 روز لب به طعام و نوشيدني نگشود و در پي آن درگذشت (ابن خلكان، 3/156-157).  ديوان خطب ابن نباته كه تنها اثر برجاي ماندۀ اوست، در حدود سال 620ق/1223م به همراه خطبه‌هاي پسر او ابوطاهر محمدبن عبدالرحيم و خطبه‌هاي نواده‌اش ابوالفرج طاهر، گرداوري شده است (آلوارت، III/437-438). اين كتاب تاكنون چندين‌بار در قاهره و بمبئي و نيز در بيروت با شرح كاملي از طاهر افندي الجزائري به چاپ رسيده است.  كساني ديگر نيز كه بر اين ديوان شرح نوشته‌اند، اينانند: 1. ابوالبقاءِِ عُكري (ابن خلكان، 3/100؛ نيز نك‍ : GAL, I/92; GAL, S, I/150)؛ 2. عثمان‌بن يوسف قليوبي (حاجي خليفه، همانجا)؛ 3. عبدالرحيم‌بن ابراهيم بارزي (نك‍ : طاهر افندي، 13؛ GAL, S، همانجا) كه به ايرادهاي وارد بر خطب ابن نباته پاسخ گفته است؛ 4. سري‌الدين بن‌هاني (طاهر، افندي، همانجا)؛ 5. نسفي (حاجي، خليفه، همانجا). افزون بر اين، گزيده‌هايي از اين كتاب در برخي كتابخانه هاي جهان نگهداري مي‌شود (نك‍ : GAL، همانجا). 
مآخذ: ابن ابي‌الحديد، عبدالحميدبن هبه‌اللّه، شرح نهج‌البلاغه، به كوشش محمد ابوالفضل ابراهيم، قاهره. 1959-1961م؛ ابن اثير، علي‌بن محمد، اللباب، بيروت، دارصادر؛ ابن اثير، نصراللّه‌بن محمد، المثل‌السائر، به كوشش احمد حوفي و بدوي طبانه، قاهره، 1379-1381ق/1959-1962م؛ ابن تغري بردي، النجوم؛ ابن خلكان، وفيات؛ ابن شاكر كتبي، محمد، عيون‌التواريخ (حوادث 365-402ق)، نسخۀ خطي كتابخانۀ احمد ثالث استانبول، شم‍ 2922؛ همو، فوات‌الوفيات، به كوشش به كوشش احسان عباس، بيروت، 1974م؛ ابن شداد، محمدبن علي، الاعلاق‌الخطيره، به كوشش يحيي عباره، دمشق، 1978م؛ ابن عماد، عبدالحي‌بن احمد، شذرات‌الذهب، قاهره، 1350ق؛ ابن فوطي، عبدالرزاق‌بن احمد، تلخيص مجمع‌الآداب في معجم‌الالقاب، به كوشش مصطفي جواد، دمشق، 1962م؛ ابن قنفذ، احمدبن حسن، الوفيات، به كوشش عادل نويهض، بيروت، 1403ق/1983م؛ ابن نباته، عبدالرحيم‌بن محمد، ديوان خطب، با مقدمه و شرح طاهر افندي الجزائري، بيروت، 1311ق؛ ابوالفداء، المختصر في اخبارالبشر، بيروت، 1960م؛ حاجي خليفه، كشف؛ ذهبي، محمدبن احمد، تاريخ‌الاسلام (حوادث 351-380ق)، به كوشش عمر عبدالسلام تدمري، بيروت، 1409ق/1989م؛ همو، سيراعلام النبلاء، به كوشش شعيب ارنؤوط و اكرم بوشي، بيروت، 1404ق/1984م؛ همو، العبر، به كوشش محمد سعدبن بسيوني زغلول، بيروت، 1405ق/1985م؛ زركلي، اعلام؛ سبكي، عبدالوهاب‌بن علي، طبقات‌الشافعيه الكبري، به كوشش عبدالفتاح محمد حلو و محمود محمد طناحي، قاهره، 1971م؛ شوشتري، نوراللّه، مجالس‌المؤمنين، تهران، 1365ش؛ صفدي، خليل بن ايبك، نصره الثائر علي‌المثل السائر، به كوشش محمدعلي سلطاني، دمشق، 1972م؛ همو، الوافي بالوفيات، به كوشش ايمن سيد، بيروت، 1408ق/1988م؛ طاهر افندي الجزائري، مقدمه و شرح بر ديوان خطب (نك‍ : هم‍ ، ابن نباته)؛ عامري، يحيي‌بن ابي‌بكر، غربال‌الزمان، به كوشش محمد ناجي زعبي‌العمر، دمشق، 1405ق/1985م؛ كانار، ماريوس، نخب تاريخيه و ادبيه جامعه‌الأخبار الامير سيف‌الدوله‌الحمداني، الجزائر، 1934م؛ مبارك، زكي، النثرالفني في‌القرن‌الرابع، بيروت، 1352ق/1934م؛ يافعي، عبداللّه‌بن اسعد، مرآه‌الجنان، بيروت، 1390ق/1970م؛ ياقوت، ادبا؛ نيز: 
Ahlwardt; EI2; GAL; GAL, S.  محمدرضا ناجي
منبع : http://www.cgie.org.ir/shavad.asp?id=123&avaid=1851

امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۴۱:۳۵ ] [ مشاوره مديريت ]

هنر گفتاري و نوشتاري امام علي عليه السلام (7) :


شـعر

 

شعراز هنرهاي‌ كلامي‌ محسوب‌ مي‌شود. ازآنجاكه‌ جوهر تخيّل‌ و توصيف‌و تشبيه‌ و نازك‌ خيالي‌ و لطيف‌ گويي‌ و نكته‌ سنجي‌ و گزيده‌ گويي‌، هنرشاعران‌ است‌ و به‌ كارگيري‌ عنصر وزن‌ و آهنگ‌ در شعر، از اوّليات‌ آن‌ است‌،شاعر را هنرمندي‌ مي‌توان‌ شمرد كه‌ ابزار كارش‌ واژه‌ است‌ و با قدرت‌ خيال‌،از واژه‌ها پيكر تراشي‌ مي‌كند و با كلمات‌ به‌ نقاشي‌ مي‌پردازد و با تسلّط‌ بروزن‌ و قافيه‌ و صناعات‌ ادبي‌ و مراعات‌ ايجاز در كلام‌ و عروض‌ در آهنگ‌،تصويري‌ بديع‌ ارائه‌ مي‌دهد. به‌ قول‌ ابراهيم‌ عبدالقادر مازني‌ از شعراي‌ مصر:

نقاشي‌، شعر ساكت‌ است‌ و شعر، نقاشي‌ گوياست‌.

نه‌ در صدد تعريف‌ شعريم‌، نه‌ بيان‌ اقسام‌ يا اهميّت‌ آن‌. پس‌ از توضيحي‌ كه‌دربارة‌ بعد هنري‌ شعر گذشت‌، به‌ هنر شعري‌ اميرالمؤمنين‌(ع) اشاره‌ مي‌كنيم‌.

حضرت‌علي‌(ع) هم‌ شاعري‌ چيره‌دست‌ بود، هم‌ شعرشناس‌ ماهري‌ به‌شمارمي‌آمد، هم‌ شاعرشناس‌ دقيقي‌ بود، هم‌ خودش‌ سروده‌هاي‌ فراوان‌ دارد، هم‌در ضمن‌ نامه‌ها و خطبه‌ها، به‌ شعر شاعران‌ عرب‌ تمثّل‌ جسته‌ و شاهد آورده‌است‌ و اين‌ آشنايي‌ گستردة‌ او را با سروده‌هاي‌ شاعران‌ ديگر مي‌رساند.

آن‌ حضرت‌، به‌ تناسب‌ مضمون‌ و نكته‌اي‌ كه‌ بيان‌ مي‌كند، گاهي‌ شعري‌ ازشاعري‌ مي‌آورد. در خطبه‌هاو نامه‌هاي‌ متعددي‌ از نهج‌البلاغه‌، نمونه‌هايي‌ رامي‌توان‌ ديد.

شعر شناسي‌ و نقد و ارزيابي‌ شعر، از ويژگيهاي‌ ديگر آن‌ حضرت‌ است‌. ازعلي‌(ع) مي‌پرسند:

سرآمد همة‌ شاعران‌ كيست‌؟ امام‌ در پاسخ‌ مي‌فرمايد: هرچند شاعران‌همه‌ در يك‌ وادي‌ راه‌ نپيموده‌اند كه‌ بتوان‌ پيشتاز را شناخت‌، ليكن‌ اگراز تعيين‌ شاعرترين‌ شاعران‌ چاره‌اي‌ نباشد، سرآمد آنان‌ آن‌ پادشاه‌گمراه‌ (يعني‌ امرءالقيس‌) است‌.

شعر مطلوب‌ از ديدگاه‌ اميرالمؤمنين‌(ع) آن‌ است‌ كه‌ هم‌ شاعرِ آن‌ از نظرفكري‌ و اعتقادي‌ در مسير صحيح‌ و حق‌ باشد، هم‌ سروده‌ها از نظر محتواارزشمند و پرنكته‌ باشد. اين‌ را از سخن‌ آن‌ حضرت‌ دربارة‌ سروده‌هاي‌پدرش‌ حضرت‌ ابوطالب‌ مي‌توان‌ به‌ دست‌ آورد. نقل‌ شده‌ است‌ كه‌ حضرت‌علي‌(ع) دوست‌ داشت‌ و خوشش‌ مي‌آمد كه‌ شعر ابوطالب‌ نقل‌ و مدوّن‌ شود ومي‌فرمود شعر ابوطالب‌ را ياد بگيريد و به‌ فرزندانتان‌ ياد دهيد، چرا كه‌ او بردين‌ خدا بود و در شعر او نيز دانش‌ فراواني‌ نهفته‌ است‌.

اين‌ معيار ارزش‌گذاري‌ امام‌ براي‌ شعر ابوطالب‌، بسيار ارزنده‌ وراهگشاست‌، تا در ارزيابي‌ آثار ادبي‌ و شعري‌، قضاوت‌ درستي‌ داشته‌ باشيم‌.

اما دربارة‌ اشعار خود آن‌ حضرت‌، به‌ يقين‌ سروده‌هايي‌ داشته‌ و درمناسبت‌هاي‌ گوناگون‌ شعر گفته‌ و خوانده‌ است‌. حتّي‌ ديواني‌ منسوب‌ به‌اميرالمؤمنين‌(ع) است‌ كه‌ حاوي‌ 1500 بيت‌ در مفاهيم‌ اخلاقي‌ و موضوعات‌اندرز آميز است‌، هر چند عدّه‌اي‌ انتساب‌ اين‌ ديوان‌ را به‌ آن‌ حضرت‌ موردخدشه‌ قرار داده‌ و نپذيرفته‌اند، امّا در اصل‌ شاعربودن‌ امام‌، شبهه‌اي‌ نيست‌ ونمونه‌هاي‌ فراواني‌ در كتب‌ حديث‌ و سيره‌ از اشعار علي‌(ع) نقل‌ شده‌ است‌.

شعر از هنرهاي‌ رايج‌ و پسنديده‌ نزد عرب‌ در همة‌ دوره‌هابوده‌ است‌.پيشوايان‌ دين‌ نيز كه‌ از هر جهت‌ سرآمد روزگار بودند، در زمينة‌ شعر هم‌ اين‌برتري‌ را داشتند. امام‌ علي‌ از اين‌ جهت‌ نيز پيشوا و الگوست‌.

مرحوم‌ علامه‌ اميني‌ در كتاب‌ «الغدير»، وقتي‌ به‌ بيان‌ سروده‌هاي‌ شاعران‌دربارة‌ حادثة‌ غدير و فضايل‌ اميرالمؤمنين‌ مي‌پردازد، به‌عنوان‌ تبرك‌ از نام‌مقدّس‌ علي‌بن‌ ابي‌طالب‌(ع) آغاز مي‌كند كه‌ فصيح‌ترين‌ عرب‌ و داناترين‌ مردم‌به‌ مفاهيم‌ كلام‌ عرب‌ است‌ و اشعاري‌ از او مي‌آورد.

در كتاب‌ «معجم‌ اشعار المعصومين‌» نيز، مجموعة‌ اشعاري‌ كه‌ در كتاب‌بحارالانوار علامة‌ مجلسي‌ از معصومين‌ نقل‌ شده‌، گردآوري‌ شده‌ ومفصّل‌ترين‌ بخش‌ اين‌ كتاب‌، به‌ اشعار علي‌بي‌ابي‌طالب‌ اختصاص‌ دارد(حدود90 صفحه‌).

امام‌ علي‌(ع) هم‌ خودش‌ قريحة‌ شعري‌ داشت‌، هم‌ از آنجاكه‌ پدربزرگوارش‌ ابوطالب‌ شاعر بود، اين‌ ميراث‌ ادبي‌ و ذوق‌ شعري‌ به‌ فرزند هم‌سرايت‌ كرده‌ بود.


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۴۱:۳۵ ] [ مشاوره مديريت ]

هنر گفتاري و نوشتاري امام علي عليه السلام (6) : 


 تمثيل‌

 

يكي‌ از نمونه‌هاي‌ هنرمندي‌ در انديشه‌ و بيان‌ و قلم‌، قدرت‌ «تمثيل‌» است‌.در اصطلاح‌ ادبي‌، تمثيل‌ آن‌ است‌ كه‌ براي‌ تفهيم‌ بهتر موضوعات‌ و مباحث‌عقلي‌ و فلسفي‌ و حتّي‌ اعتقادي‌ و اخلاقي‌، از مثالهاي‌ محسوس‌ و ملموس‌استفاده‌ شود تا آن‌ نكتة‌ معقول‌، به‌ كمك‌ يك‌ مثال‌ محسوس‌ بهتر فهميده‌ شود.تمثيل‌، يا تشبيه‌ معقول‌ به‌ محسوس‌، در ادبيات‌ فارسي‌ و شعر هم‌ به‌ عنوان‌ يك‌«سبك‌» مطرح‌ است‌ و در «سبك‌ هندي‌» اغلب‌ از اينگونه‌ تمثيل‌ها استفاده‌مي‌شود، مثل‌ اين‌ شعر:

من‌ از روييدن‌ خار سر ديوار دانستم‌كه‌ ناكس‌ كس‌ نمي‌گردد به‌ اين‌ بالانشيني‌ها

و بيشتر چنين‌ است‌ كه‌ نكته‌اي‌ عقلي‌ و معنوي‌ در مصرع‌ اوّل‌ مطرح‌ مي‌شودو در مصرع‌ دوم‌ يك‌ تمثيل‌ محسوس‌ براي‌ آن‌ آورده‌ مي‌شود. مثل‌ اين‌شعرصائب‌:

نيست‌ درمان‌ مردم‌ كج‌ بحث‌ را جز خامشي‌ماهي‌ لب‌ بسته‌، خون‌ در دل‌ كند قلاّب‌ را

يا اين‌ شعر ديگر از او:

به‌ خاموشي‌ توان‌ شد گوهر اسرار را مَحرم‌صدف‌ تا بست‌ از گفتار لب‌، شد مخزن‌ دريا

بهره‌گيري‌ از تمثيل‌ در آيات‌ قرآن‌ و روايات‌ اهل‌بيت‌ و كلمات‌ انبياي‌الهي‌ بسيار است‌ و اينگونه‌ مَثل‌ها همراه‌ با توضيح‌ و شرح‌، به‌ صورت‌هاي‌مختلف‌ تدوين‌ و چاپ‌ شده‌ است‌. به‌ خاطر تأثيرگذاري‌ تمثيل‌ و كمك‌ به‌فهم‌ بهتر مطلب‌ و به‌ يادماندن‌ و بر دل‌ نشستن‌، اديبان‌ خوش‌ ذوق‌ و گويندگان‌ باقريحه‌ از تمثيل‌ بهره‌هاي‌ فراواني‌ برده‌اند و حكايات‌ تمثيلي‌ كه‌ در «مثنوي‌»آمده‌، يكي‌ از اين‌ نمونه‌هاست‌. برخي‌ از عالمان‌ دين‌ نيز از اين‌ شيوه‌ درتبليغات‌ مذهبي‌ بهره‌ گرفته‌ و مي‌گيرند و موفقيّت‌ در بهره‌گيري‌ از اين‌ شيوه‌،نتيجة‌ ذوق‌ سرشار و نگاه‌ نكته‌بين‌ و طبع‌ لطيف‌ و هنرمند است‌.

در كلمات‌ حضرت‌ علي‌(ع) نمونه‌هاي‌ فراواني‌ از تمثيلات‌ ديده‌ مي‌شودكه‌ به‌ چند مورد اشاره‌ مي‌شود:

انّما مَثَل‌ُ الدنيا مَثَل‌الحَيَّة‌ِ، لَيِّن‌ٌ مَسُّها، قاتِل‌ٌ سَمُّها' ....

مَثَل‌ دنيا مِثل‌ مار است‌، كه‌ لمس‌ كردن‌ آن‌ نرم‌ و خوشايند است‌، امّا زهر آن‌كشنده‌ است‌. فريب‌ خوردة‌ جاهل‌ به‌ سوي‌ آن‌ جذب‌ مي‌شود، امّا عاقل‌ فرزانه‌از آن‌ مي‌گريزد.

به‌ برخي‌ ديگر از اين‌ تمثيلات‌ (بدون‌ آوردن‌ متن‌ عربي‌ حديث‌) توجّه‌كنيد:

مَثَل‌ آل‌ محمد، همچون‌ ستارگان‌ آسمان‌ است‌ كه‌ هرگاه‌ ستاره‌اي‌ غروب‌مي‌كند، ستاره‌اي‌ ديگر طلوع‌ مي‌نمايد.

مَثل‌ من‌ در ميان‌ شما، مَثل‌ چراغي‌ در تاريكي‌ است‌ كه‌ هر كس‌ نزد اين‌چراغ‌ آيد، از فروغ‌ آن‌ بهره‌ مي‌گيرد.

مَثل‌ كساني‌ كه‌ دنيا را خوب‌ شناخته‌اند، همچون‌ مسافراني‌اند كه‌ از منزلگاه‌ويران‌ و خشك‌، دل‌ كنده‌ و به‌ آباداني‌ روي‌ آورند. ولي‌ كساني‌ كه‌ فريب‌ دنياخورده‌ و از آخرت‌ دل‌ كنده‌اند، به‌ كساني‌ مي‌مانند كه‌ در منزلگاهي‌ پرنعمت‌بوده‌اند و به‌ جاي‌ خشك‌ و بي‌توشه‌ رو كرده‌اند.

مَثل‌ دنيا و آخرت‌، مِثل‌ مردي‌ است‌ كه‌ دو زن‌ دارد، هرگاه‌ يكي‌ از آن‌ دورا راضي‌ كند، زن‌ ديگر از او مي‌رنجد.

مَثل‌ دنيا مِثل‌ سايه‌ توست‌، كه‌ اگر بايستي‌ سايه‌ هم‌ مي‌ايستد. و اگر دنبال‌سايه‌ات‌ بروي‌ از تو دور مي‌شود.

مَثل‌ منافق‌، مانند گياه‌ حَنظل‌ است‌، كه‌ برگهايش‌ سبز و خرّم‌ است‌، امّا طعم‌آن‌ تلخ‌ است‌. و مَثل‌ مؤمن‌ مانند تُرنج‌ است‌ كه‌ هم‌ بوي‌ آن‌ و هم‌ طعم‌ آن‌ خوش‌و نيكوست‌.

كسي‌ كه‌ سرپرست‌ قومي‌ مي‌شود، بايد پيش‌ از مردم‌ خودش‌ را درست‌ واستوار كند، وگرنه‌ مِثل‌ كسي‌ خواهد بود كه‌ مي‌خواهد ساية‌ يك‌ چوب‌ راراست‌ كند، پيش‌ از آنكه‌ خود آن‌ چوب‌ را راست‌ سازد.

حكومت‌ و پادشاهي‌ مثل‌ رودخانه‌اي‌ بزرگ‌ است‌ كه‌ نهرها و جدول‌هايي‌از آن‌ منشعب‌ مي‌شود. اگر آب‌ رودخانه‌ شيرين‌ باشد، آب‌ نهرها هم‌ شيرين‌است‌ و اگر آن‌ شور باشد، اين‌ها هم‌ شوراست‌.

شگفت‌ است‌ كه‌ وقتي‌ در تاريكي‌ غذايي‌ جلوي‌ مردم‌ مي‌گذارند، چراغ‌روشن‌ مي‌كنند تا ببينند چه‌ چيزي‌ وارد شكمشان‌ مي‌شود، ولي‌ وقتي‌ غذاي‌جان‌ به‌ آنان‌ عرضه‌ مي‌شود، چراغ‌ فكرشان‌ را روشن‌ نمي‌كنند تا از پيامدهاي‌جهل‌ و گناه‌ سالم‌ بمانند.

طناب‌هاي‌ ضخيم‌، از نخهاي‌ نازك‌ بافته‌ مي‌شود و يك‌ قلعه‌ و آبادي‌مستحكم‌ از خشت‌ به‌ وجود مي‌آيد و يك‌ جرقّة‌ كوچك‌، شهري‌ بزرگ‌ را به‌آتش‌ مي‌كشد.

اگر برادر و دوستي‌ داشتي‌ كه‌ از آن‌ رفاقت‌، چندان‌ خشنود نبودي‌، آن‌ رابر مردم‌ فاش‌ مكن‌، زيرا همين‌ دوست‌ (كه‌ خيلي‌ هم‌ مورد پسند تو نيست‌) مثل‌شمشير كُند در خانة‌ انسان‌ است‌، كه‌ دشمن‌ را مي‌ترساند، در حالي‌ كه‌ دشمن‌نمي‌داند آن‌ شمشير، كُند است‌ يا تيز!

دنيا و آخرت‌ مثل‌ مشرق‌ و مغرب‌ مي‌مانند كه‌ هر كس‌ به‌ سمت‌ هركدام‌برود، از آن‌ يكي‌ دور مي‌شود. دنيادوستي‌ و آخرت‌ دوستي‌ نيز چنين‌ است‌.

كسي‌ كه‌ دعوت‌ مي‌كند ولي‌ خودش‌ عمل‌ نمي‌كند، مثل‌ تيراندازي‌ است‌ كه‌بدون‌ زِه‌، تيرمي‌افكند (كه‌ جلو نخواهد رفت‌).

حضرت‌ علي‌(ع) به‌ كسي‌ كه‌ دربارة‌ دشمنش‌ به‌ نحوي‌ سخن‌چيني‌ مي‌كردكه‌ به‌ زيان‌ خودش‌ هم‌ بود، فرمود:

تو مثل‌ كسي‌ هستي‌ كه‌ بر خودش‌ نيزه‌ مي‌زند، تا نوك‌ نيزه‌، فردي‌ را كه‌پشت‌ سر او سوار بر مركب‌ شده‌، بكشد.

گزينش‌ دوست‌، مثل‌ وصله‌اي‌ است‌ كه‌ براي‌ لباس‌ انتخاب‌ مي‌كني‌. پس‌ اين‌وصله‌ را هم‌شكل‌ و همسان‌ انتخاب‌ كن‌.

اينها نمونه‌هايي‌ چند، از انبوه‌ تمثيل‌هايي‌ است‌ كه‌ درسخنان‌ اميرمؤمنان‌به‌كار رفته‌ و در نهج‌البلاغه‌، از اين‌ دست‌ تمثيلات‌، فراوان‌ است‌ و قدرت‌ امام‌را بر استخدام‌ مثالهاي‌ محسوس‌ براي‌ تفهيم‌ مطالب‌ عقلي‌ مي‌رساند و نشانة‌چيره‌دستي‌ آن‌ پيشواي‌ بلاغت‌ و سخنوري‌ در بهره‌گيري‌ از اين‌ هنر است‌.

 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۴۱:۳۴ ] [ مشاوره مديريت ]

هنر گفتاري و نوشتاري امام علي عليه السلام (5) :


تصوير بياني‌ از زيبايي‌ها و شگفتيها

 

جهان‌ هستي‌ پر از زيبايي‌ها و شگفتي‌هاست‌. خداي‌ جميل‌ و توانا درعرصة‌ وجود هنرنمايي‌ كرده‌ و همگان‌ را به‌ مشاهدة‌ عجايب‌ خلقت‌ و مظاهرجمال‌ دعوت‌ كرده‌ است‌.

با صدهزار جلوه‌ برون‌ آمدي‌ كه‌ من‌با صد هزار ديده‌ تماشا كنم‌ تو را ديده‌هاي‌ جمال‌ شناس‌، اگر زبان‌ و بياني‌ زيبا داشته‌ باشد، مي‌تواند اين‌زيبايي‌ها را در منظر همه‌ قرار دهد و عالميان‌ را از درك‌ و مشاهدة‌ اين‌ همه‌زيبايي‌ و اتقان‌ و نظم‌ و شگفتي‌، به‌ اعجاب‌ وا دارد و كامياب‌ سازد.

درسخنان‌ حضرت‌علي‌(ع) نمونه‌هاي‌ فراواني‌ وجود دارد كه‌ به‌ كمك‌ بيان‌هنرمندانة‌ خويش‌، «عجايب‌ صنع‌» را در چشم‌ انداز مشهود انسان‌ قرار مي‌دهد.

چون‌ اميرالمؤمنين‌، نگاه‌ زيباشناس‌ دارد، زيبايي‌هاي‌ هستي‌ را بهتر درك‌مي‌كند. جمال‌ را در هر چيز به‌ وضوح‌ مي‌بيند، در باران‌، در آسمان‌ پرستاره‌،در حركت‌ِ سيّارات‌، استواري‌ كوهها، رويش‌ بهار، خلقت‌ طاووس‌، طبيعت‌،وزش‌ بادها، امواج‌ دريا، وجود انسان‌، جهان‌ فرشتگان‌ و...

از اين‌ رهگذر، مردم‌ را به‌ جاي‌ تفكّر در ذات‌ِ خالق‌ (كه‌ هرگز به‌ جايي‌نمي‌رسد) به‌ تدبّر و دقت‌ در مخلوقات‌ فرا مي‌خواند و همة‌ هستي‌ را يك‌تابلوي‌ بزرگ‌، پر از هزاران‌ «آيه‌» و «نشانه‌» بر وجود خداي‌ توانا و حكمت‌ وتدبير او مي‌داند.

هنر توصيف‌، از توابع‌ علم‌ بلاغت‌ است‌. با اين‌ هنر، موجودات‌ را آنگونه‌كه‌ هست‌ مي‌توان‌ نماياند و زواياي‌ پنهان‌پديده‌ها و شگفتي‌هاي‌ دور از چشم‌سطحي‌ نگران‌ را مي‌توان‌ برجسته‌ ساخت‌ و حضرت‌ علي‌(ع) چه‌ خوب‌ از اين‌هنر بهره‌ گرفته‌ است‌ و در خطبه‌هاي‌ نهج‌البلاغه‌، با قلم‌موي‌ كلمات‌، به‌ ترسيم‌اين‌ تابلوهاي‌ هنري‌ پرداخته‌ است‌. اين‌ جزوه‌، هرگز گنجايش‌ بحث‌ گسترده‌ دراين‌ زمينه‌ را ندارد، تنها به‌ اشاراتي‌ بسنده‌ مي‌شود.

در خطبة‌ اوّل‌ نهج‌البلاغه‌، ترسيمي‌ از خلقت‌ هستي‌، نقش‌ آب‌ در پيدايش‌موجودات‌، فرشتگان‌، آفرينش‌ آدم‌، ظهور انبياي‌ الهي‌ و بعثت‌ پيامبر خاتم‌انجام‌ گرفته‌ است‌.

در خطبة‌ 91 كه‌ به‌ خطبة‌ «اشباح‌» معروف‌ است‌، با زيباترين‌ تعابير به‌وصف‌ خداي‌ متعال‌، آسمان‌ها و شهاب‌ها و سيّارات‌، فرشتگان‌، زمين‌، آب‌،كوهها، جوي‌ها، ابرها، درياها، رعد و برق‌ و باران‌، نور و روشنايي‌، فلسفة‌خلقت‌ و راز بعثت‌ و ... پرداخته‌ است‌.

در خطبة‌ 192 كه‌ به‌ خطبة‌ «قاصعه‌» معروف‌ است‌، با بياني‌ زيبا از اوصاف‌كبريايي‌ خدا، آزمون‌ الهي‌ نسبت‌ به‌ فرشتگان‌، عصيان‌ ابليس‌، زشتي‌ كبر،سرگذشت‌ پيشينيان‌، فروتني‌ و خاكساري‌ پيامبران‌، جلوة‌ معنوي‌ كعبه‌،سازندگي‌ها و كبرزدايي‌هاي‌ عبادات‌، زشتي‌ عصبيّت‌ و غرور، عبرت‌ ازتاريخ‌، شرح‌ مجاهدات‌ خود با مشركان‌ و ... سخن‌ گفته‌ است‌. ترسيم‌ خانة‌ كعبه‌در اين‌ خطبه‌، از شاهكارهاي‌ توصيفي‌ به‌ شمار مي‌آيد.

در خطبه‌اي‌ كه‌ به‌ خلقت‌ شگفت‌ طاووس‌ پرداخته‌ است‌، ابتدا به‌ ابداعات‌آفرينشي‌ و نوآوري‌هاي‌ خدا درپهنة‌ خلقت‌ و در آفرينش‌ پرندگان‌ مختلف‌پرداخته‌ و همه‌ را شواهدي‌ روشن‌ برصنع‌ لطيف‌ و ظريف‌ پروردگار و قدرت‌شگفت‌ او مي‌داند كه‌ هر كدام‌ كافي‌ است‌ خردها و دلها را به‌ توحيد، نرم‌ و رام‌سازد و از زيبايي‌ جمال‌ و تعدّد رنگها و دلربايي‌ پرها و جذّابيت‌ حركات‌ آن‌مي‌گويد و مي‌افزايد:

پرهاي‌ طاووس‌ از دو چيز پديد آمده‌ است‌، يكي‌ ني‌ كه‌ مثل‌ نقرة‌ سفيدِپرداخته‌ است‌، ديگري‌ رشته‌هاي‌ زرّين‌ و زمرّدين‌ كه‌ همچون‌ هاله‌ ازدو سمت‌ آن‌ روييده‌ است‌. اگربخواهي‌ آن‌ را به‌ روييدني‌هاي‌ زمين‌تشبيه‌ كني‌، همچون‌ دسته‌ گلي‌ ديده‌پرور است‌ كه‌ از بوته‌ گلهاي‌گوناگون‌ بهاران‌ چيده‌ شده‌ است‌ و اگر به‌ جامه‌ها همانندش‌ كني‌ مثل‌جامه‌هاي‌ پر زرِوبرِ، يا همچون‌ ديباي‌ سبز مليله‌ دوزي‌ شده‌ ومرواريد نشان‌ است‌، يا مانند استبرقي‌ كه‌ از يمن‌ آورده‌اند واگر آن‌ را به‌زيب‌ و زيورها تشبيه‌ كني‌، گويا نگين‌هاي‌ رنگارنگي‌ روي‌ نيم‌دايرة‌سيمگون‌ آراسته‌ است‌. با ناز و ادا راه‌ مي‌رود و با دقت‌ به‌ بالها و دمش‌مي‌نگرد. سرمست‌ از زيبايي‌ لباسش‌ و جلوة‌ سينه‌ريز آراسته‌اش‌ قهقهه‌سرمي‌ دهد، امّا همين‌ كه‌ نگاهش‌ به‌ پاهايش‌ مي‌افتد، دردمندانه‌ از عمق‌جان‌ ناله‌ سر مي‌دهد، چرا كه‌ پاهايش‌ همچون‌ پاي‌ خروس‌ دورگه‌،خاكستري‌ و بدرنگ‌ است‌ و از قوزك‌ پايش‌ خاري‌ پنهان‌ بر دميده‌است‌. كاكلش‌ همچون‌ تاجي‌ بر تاركش‌ زيبا و تماشايي‌ است‌ و گلوي‌زيبايش‌ مانند صُراحي‌ است‌، از بالا كه‌ به‌ سر مي‌پيوندد، باريك‌ است‌و از پايين‌ كه‌ به‌ روي‌ شكم‌ و سينه‌ استوار مي‌شود، پهن‌ و برجسته‌ ونيلي‌رنگ‌ است‌. آفتاب‌ كه‌ بر سينه‌اش‌ مي‌تابد، گويي‌ چمنزار خرّمي‌است‌ پوشيده‌ از آيينه‌هاي‌ جلا يافته‌ و به‌ سبزه‌ آميخته‌. در شكاف‌ گوش‌طاووس‌ خطي‌ نازك‌ است‌ به‌ نازكي‌ نيش‌ قلم‌ و به‌ رنگ‌ گل‌بابونه‌، سفيدو يكنواخت‌ كه‌ در ميان‌ سياهي‌ لالة‌ گوشش‌ جلوه‌اي‌ ويژه‌ دارد. كمتررنگي‌ است‌ كه‌ طاووس‌ از آن‌ بهره‌اي‌ نداشته‌ باشد و به‌ خود نياراسته‌ وبا جلا دادن‌ و پرداختنش‌ آن‌ را فريباتر نساخته‌ باشد. رنگهاي‌ طاووس‌همانند گلهاي‌ پراكنده‌اي‌ است‌ كه‌ باران‌ بهار و آفتاب‌ تابستان‌ دگرگونش‌نمي‌سازد... .

و اين‌ توصيف‌ دقيق‌ و ظريف‌ ادامه‌ مي‌يابد و در پايان‌ به‌ قدرت‌نمايي‌ خدادر آفرينش‌ منتهي‌ مي‌شود كه‌ زبان‌ و بيان‌ ستايشگران‌ و وصف‌كنندگان‌ ازدرك‌ و بيان‌ و ترسيمش‌ ناتوان‌ است‌ و پاي‌ خِرد در گِل‌ نشسته‌ و زبان‌ دروصفش‌ بسته‌ است‌ و در ادامه‌ به‌ ترسيم‌ بهشت‌ و نعمتها و زيبايي‌هايش‌مي‌پردازد.

در خطبه‌اي‌ ديگر (خطبة‌ 185) به‌ شگفتيهاي‌ خلقت‌ حيوانات‌ ديگري‌همچون‌ مورچه‌ و ملخ‌ مي‌پردازد و مي‌فرمايد:

به‌ مورچه‌ بنگريد! با اين‌ جثّه‌ كوچك‌ و اندام‌ ريز و شكل‌ هماهنگ‌ ودقيق‌ كه‌ با نگاه‌ چشم‌ نمي‌توان‌ به‌ ظرافتش‌ راه‌ يافت‌ و با انديشه‌ به‌ آن‌ پي‌برد، چگونه‌ روي‌ زمين‌ راه‌ مي‌رود، براي‌ خوراكش‌ تلاش‌ مي‌كند،دانه‌ها را به‌ لانه‌ برده‌، انبار مي‌كند، در تابستان‌ گرم‌، توشه‌ زمستان‌ سردفراهم‌ مي‌سازد، خداوند روزي‌ او را به‌ فراخور حالش‌ فراهم‌ساخته‌است‌ و از او هم‌ غافل‌ نيست‌، حتي‌ اگر لابه‌لاي‌ گِل‌ خشك‌ بلولديا روي‌ سنگ‌خارا راه‌ رود. به‌ دستگاه‌ گوارش‌ او بينديشيد، به‌ سر وچشم‌ و گوش‌ و گردن‌ و شكم‌ و پهلوهايش‌ بنگريد، خلقتي‌ عجيب‌ ووصف‌ناپذير خواهيد ديد. خداي‌ توانا او را روي‌ چهار دست‌ و پاي‌نازكش‌ برپا داشته‌ و به‌ جنب‌وجوش‌ واداشته‌ است‌. آفرينندة‌ اين‌ حيوان‌ظريف‌ و آن‌ نخل‌بزرگ‌ و پرارج‌، يكي‌ است‌ ....

در ادامه‌ به‌ جلوه‌هايي‌ از مظهر قدرت‌ خداوند در طبيعت‌ و آسمان‌ و آب‌و هوا و ماه‌ و خورشيد و گياهان‌ و درختان‌ مي‌پردازد و درس‌ توحيد مي‌دهد وباز به‌ آفرينش‌ «ملخ‌» اشاره‌ دارد:

اگر بخواهي‌ دربارة‌ ملخ‌ برايت‌ بگويم‌، كه‌ خداوند براي‌ او دو چشم‌سرخ‌ قرار داده‌ و در آن‌ها دو حدقة‌ ماه‌گون‌ و تابان‌. گوشهايش‌ پنهان‌ودهانش‌ همچون‌ گل‌ خندان‌ است‌. حواسش‌ را تند و قوي‌ و دندانهايش‌را براي‌ بريدن‌ و جويدن‌ تيز ساخته‌ و دستهايش‌ را مثل‌ داس‌ آفريده‌ كه‌كشاورزان‌ در كشتزارهايشان‌ از آن‌ مي‌هراسند و هر چه‌ مي‌كوشند، توان‌ِدفع‌ آن‌ را ندارند. كِشت‌ را بي‌ پروا درو مي‌كند و مي‌خورد و كام‌مي‌جويد، در حالي‌كه‌ همة‌ خلقت‌ و اندامش‌ به‌ اندازة‌ يك‌ انگشت‌كوچك‌ هم‌ نيست‌! منزّه‌ است‌ خدايي‌ كه‌ آنچه‌ در آسمانها و زمين‌ است‌،خاضعانه‌ سر بر آستان‌ او نهاده‌اند و طوق‌ طاعت‌ به‌ گردن‌ افكنده‌ و گوش‌به‌ فرمان‌ اويند. روزي‌ همه‌ را تعيين‌ كرده‌ و شماره‌ پرها و حتي‌ دم‌زدن‌آنها را هم‌ مي‌داند و آنها را كه‌ بر آب‌ پامي‌زنند يا بر زمين‌ ره‌ مي‌پويندمي‌داند و مي‌شناسد، اين‌ كلاغ‌ است‌ و آن‌ عقاب‌، اين‌ كبوتر است‌ و آن‌شترمرغ‌. به‌ هر پرنده‌ نامي‌ داده‌ و روزي‌ بخشيده‌ و ابرها و باران‌ها راواداشته‌ كه‌ زمين‌ را سيراب‌ كنند و گياهان‌ را برويانند و بر طراوت‌ آنهابيفزايند.

باز هم‌ در خطبه‌اي‌ ديگر، نشاني‌ از عظمت‌ قدرت‌ الهي‌ را در خلقت‌«خفاش‌» نشان‌ مي‌دهد و مي‌فرمايد:

از لطايف‌ صنع‌ پروردگار و شگفتيهاي‌ آفرينش‌ او و حكمتهاي‌پيچيده‌اش‌، يكي‌ هم‌همين‌ خفاشهاست‌ كه‌ روشنايي‌ كه‌ هرچيز رامي‌گشايد، براي‌ آنان‌ چشم‌ آزار است‌ و تاريكي‌ كه‌ چشم‌ هر بيننده‌ رافرو مي‌بندد، ديدگان‌ آنها را باز و بينا مي‌كند! ديدگاني‌ كه‌ از نور فروزان‌خورشيد نمي‌توانند هنگام‌ پروازبه‌ اين‌سو و آن‌سو بهره‌ گيرند، از گشت‌و گذار در آفتاب‌ روي‌ برمي‌تابند و در گريز از نور، در پناهگاههايشان‌مي‌خوابند، روزها پلكها بر حدقه‌ها مي‌افكنند و شب‌ را چراغ‌ راهشان‌ساخته‌، در پي‌ رزِ و روزي‌ به‌ تلاش‌ مي‌پردازند، تيرگي‌ شب‌، مانع‌عبور شبانه‌ آنان‌ نيست‌. باز چون‌ خورشيد نقاب‌ از چهره‌ برمي‌گيرد وفروغ‌ روزانه‌ آغاز مي‌شود به‌ سوراخهايشان‌ مي‌خزند و پلك‌ بر هم‌مي‌نهند و دستاورد شبانه‌ را مي‌خورند. منزّه‌ است‌ خدايي‌ كه‌ شب‌ رابراي‌ خفّاش‌، روز معاش‌آور ساخته‌ و روز را ماية‌ آرامش‌ و قرارش‌پرداخته‌ و بالهايي‌ از جنس‌ گوشت‌ همچون‌ گوش‌ برايش‌ قرار داده‌،بدون‌ پر هرگاه‌ بخواهد مي‌پرد و درپي‌ حاجت‌ خود مي‌رود. بالهايي‌ كه‌پر و ني‌پر در آنها نيست‌، امّا رگ‌ و ريشه‌هايي‌ در آن‌ آشكار است‌،بالهايي‌ نه‌ نرم‌ و نازك‌ كه‌ هنگام‌ پرواز پاره‌ شوند و نه‌ سخت‌ و زمخت‌،كه‌ از سنگيني‌شان‌ پرواز نتوانند ....

موارد فراوان‌ ديگري‌ دركلام‌ علي‌(ع) ديده‌ مي‌شود كه‌ به‌ ترسيم‌ هنرمندانه‌و دقيق‌ و ظريف‌ پديده‌هاي‌ جوّي‌، حيوانات‌ صحرايي‌، رفتارهاي‌ انساني‌،روحيات‌ بشر، صحنه‌هاي‌ رزم‌ و ... پرداخته‌ و صنعت‌ توصيف‌ را به‌ اوج‌ خودرسانده‌ است‌.

 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۴۱:۳۳ ] [ مشاوره مديريت ]

هنر گفتاري و نوشتاري امام علي عليه السلام (4)

موسيقي كلمات 


 

هنرمند فصيح‌ و بليغ‌، در به‌ كارگيري‌ واژه‌ها و استخدام‌ تعابير و ساختارجملات‌، به‌ تأثير گذاري‌ آهنگ‌ كلمات‌ در دل‌ و جان‌ شنونده‌ و خواننده‌ دقت‌مي‌كند و از اين‌ موسيقي‌ كلامي‌ در نفوذ در اعماق‌ روح‌ مخاطب‌، بهره‌مي‌گيرد.

يكي‌ از رموز دلنشيني‌ و اثرگذاري‌ و جاذبة‌ كلام‌ علوي‌ در همين‌ نكته‌ نهفته‌است‌. عرب‌ زبانان‌ اديب‌ و نكته‌ سنج‌، به‌ اين‌ حقيقت‌ بيشتر واقفند و از آن‌ لذّت‌مي‌برند. در اينجا به‌ توصيف‌ يكي‌ از برجسته‌ترين‌ ادباي‌ عرب‌ زبان‌ مسيحي‌ ازكلام‌ مولا اشاره‌ مي‌كنيم‌، كه‌ خود شيفتة‌ هنر بياني‌ آن‌ حضرت‌ است‌. آري‌...«جرج‌ جرداق‌». وي‌ دراين‌باره‌ مي‌نويسد:

علي‌ بن‌ ابي‌طالب‌، از ذوق‌ سرشار هنر و بيان‌ زيباي‌ سخن‌ آنچنان‌بهره‌اي‌ دارد كه‌ او را در روزگاران‌ از ديگران‌ ممتاز ساخته‌ است‌....
شكل‌ سخن‌ با مفهوم‌ آن‌ به‌ هم‌ در آميخته‌ است‌، بمانند گرمي‌ با آتش‌ ونور با خورشيد و هوا با جوّ، و تو در برابر اين‌ سخن‌، چناني‌ كه‌ گويي‌در برابر سيل‌ خروشاني‌ كه‌ مي‌جوشد و دريايي‌ كه‌ مي‌توفد و تندبادي‌كه‌ مي‌وزد و چون‌ از روشني‌ هستي‌ و زيبايي‌ آفرينش‌ سخن‌ مي‌گوند،چنان‌ است‌ كه‌ گويي‌ بر صفحة‌ جانت‌ با قلمهايي‌ از اختران‌ آسمان‌مي‌نگارد.          
 
گفتارش‌ چون‌ شرارة‌ برق‌ و خندة‌ آسمان‌ در شبهاي‌ تاريك‌ زمستان‌است‌... .      
 
آهنگ‌ در فرهنگ‌ امام‌، ضرورتي‌ فنّي‌ است‌ كه‌ طبع‌ اعجازگر امام‌ آن‌ رابا هنر سخن‌ گفتن‌ درآميخته‌، چنانكه‌ گويي‌ هر دو از پايگاه‌ واحدي‌برخاسته‌اند كه‌ نثر را همچون‌ شعر، به‌ آهنگ‌ و وزن‌ مي‌آرايد و مفهوم‌كلام‌ را با صورت‌ لفظ‌ و طبيعت‌ سخن‌ همراه‌ مي‌سازد.      
 
از آهنگ‌ سخن‌ امام‌، نغمه‌هايي‌ بر مي‌خيزد كه‌ ترانة‌ گفتار را به‌ ديگرنغمه‌ باز مي‌گرداند و آنچنان‌ گوش‌ را مي‌نوازد كه‌ هرگز آهنگهايي‌ چنين‌موزون‌ و دلنشين‌ به‌ گوش‌ كسي‌ نرسيده‌ است‌ ....       
 
در همة‌ دوران‌هاي‌ عربي‌ هيچ‌ كس‌ در بلاغت‌ سخن‌ به‌ پايگاه‌ والاي‌علي‌ نرسيده‌ است‌ و گفتار نرم‌ و دلنشين‌ امام‌ از مظاهر شخصيّت‌ برين‌اوست‌ و همچنين‌ بيان‌ نيرومندي‌ كه‌ از طبع‌ سرشار و اعجاز انديشه‌اش‌بر مي‌خيزد و همة‌ امتيازات‌ پر ارج‌ سخنوري‌ را حائز است‌ ....       
 
ذوق‌ بلند و سرشار، بلاغت‌ تسخير كننده‌، ذخاير بي‌پايان‌ِ دانش‌ ممتاز،دلايل‌ استوار، قدرت‌ پرتوان‌ اقناع‌ و نبوغ‌ در بديهه‌ گويي‌  ازبرتري‌هاي‌ خدادادي‌ و بي‌نظيري‌ است‌ كه‌ تنها در شخصيت‌ والاي‌امام‌، تجلّي‌ كرده‌ است‌ ....           
 
الفاظ‌، گاهي‌ چنان‌ زيباست‌ كه‌ گويي‌ نسيم‌ صبحگاهي‌ بوي‌ ارغوان‌ به‌همراه‌ دارد و گاه‌ آهنگي‌ به‌ مانند فرياد جنگاوران‌ در ميدان‌ نبرد و گاهي‌همچون‌ شمشير دودم‌، تند و برنده‌ است‌ و گاهي‌ مانند نقاب‌ بر چهرة‌بعضي‌ عواطف‌ مي‌افتد، تا از شدّت‌ و حرارتشان‌ بكاهد و برخي‌ گفتار،مثل‌ خندة‌ آسمان‌ در شبهاي‌ تاريك‌ زمستان‌ است‌ و برخي‌ ديگركوبنده‌ است‌ و سخناني‌ نيز مانند جويباري‌ آرام‌ است‌ كه‌ از چشمه‌هاي‌صاف‌ جريان‌ مي‌يابد ....  
 
سخني‌ كه‌ اگر بر دروازة‌ دلها بكوبد، همچون‌ تندري‌ همه‌ چيز را در هم‌مي‌شكند و اگر تباهي‌ و تبهكاران‌ را بترساند، باصدايي‌ مهيب‌ و برقي‌جهنده‌ انفجار يابد و اگر دري‌ به‌ روي‌ خرد و آگاهي‌ مردم‌ بگشايد،ديگر باب‌هاي‌ استدلال‌ را به‌ رويشان‌ فرو مي‌بندد و اگر تو را به‌ انديشه‌بخواند،با پايگاه‌ حس‌ّ و ريشة‌ انديشه‌ات‌ همراه‌ گردد و به‌ هر سويت‌ كه‌بخواهد بكشاند و تو را به‌ هستي‌ پيوند دهد و همة‌ نيروهاي‌ دروني‌ات‌را با هماهنگي‌ و يگانگي‌ بسيج‌ كند ....

نقل‌ اين‌ سخن‌ گر چه‌ طولاني‌ شد، ولي‌ كلام‌ اديبي‌ هنرمند و اهل‌ ذوق‌ است‌كه‌ شيفتة‌ مقام‌ انساني‌ و بلاغت‌ ادبي‌ و شخصيت‌ عظيم‌ آن‌ امام‌ همام‌ است‌ ودربارة‌ آن‌ حضرت‌، كتابي‌ عظيم‌ نگاشته‌ است‌، و اعتراف‌ او به‌ جايگاه‌ رفيع‌كلمات‌ِ آهنگين‌ و دلنشين‌ علي‌(ع)، براي‌ ما حجّت‌ است‌.

كلمات‌ علي‌(ع) به‌ زبان‌ عربي‌ است‌. آنچه‌ هم‌ از آهنگ‌ واژه‌ها و موسيقي‌كلمات‌ و هماهنگي‌ تعابير و دلنشيني‌ تصاوير گفته‌ شود، براي‌ عرب‌ زبانان‌ وآشنايان‌ به‌ ادبيات‌ عرب‌ ملموس‌ است‌. ترجمة‌ فارسي‌ سخنان‌ امام‌، هرگزمنتقل‌ كنندة‌ آن‌ زيبايي‌هاي‌ واژگاني‌ نيست‌. هر چند برخي‌ از نويسندگان‌كوشيده‌اند تا ترجمه‌اي‌ شيوا و ادبي‌ و آهنگين‌ از نهج‌البلاغه‌ ارائه‌ دهند، امّااين‌ كپي‌ها هرگز با اصل‌ برابر نيست‌.

حضرت‌ در پيامي‌ نظامي‌ به‌ فرزندش‌ محمد حنفيّه‌ چنين‌ دستور مي‌دهد:

كوهها اگر پراكنده‌ شوند، تو پابرجا باش‌، دندانها را برهم‌ بفشار، كاسة‌سر را به‌ خداوند واگذار، پاي‌ را بر زمين‌ استوار كن‌، به‌ آخرين‌ صف‌دشمن‌ چشم‌ بدوز، هيبت‌ دشمن‌ را از نظر دور كن‌ و بدان‌كه‌ پيروزي‌ ازجانب‌ خداي‌ سبحان‌ است‌.


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۴۱:۳۲ ] [ مشاوره مديريت ]


هنر گفتاري و نوشتاري امام علي عليه السلام (3)

از مهمترين‌ شاخه‌هاي‌ هنر، كه‌ در آن‌ واژه‌ و تعبير، براي‌ بيان‌ زيبا و نافذ وماندگار مقصود و انتقال‌ پيام‌ و انديشه‌ به‌ مخاطب‌ به‌ كار گرفته‌ مي‌شود، فن‌ّخطابه‌ و هنر نگارش‌ است‌. قلم‌ و بيان‌، دو ابزار مهم‌ّ در تأثيرگذاري‌ بر ديگران‌به‌ شمار مي‌رود، آن‌ هم‌ نه‌ هر نوشته‌ و سخني‌، بلكه‌ نوشته‌هاي‌ برخوردار ازجلوه‌هاي‌ ادب‌ و هنر و گفته‌هاي‌ سرشار از عناصر تأثيرگذار و جذّاب‌ وماندگار.

آنچه‌ در ادبيات‌ و علم‌ معاني‌ و بيان‌ به‌ آن‌ «فصاحت‌» و «بلاغت‌» گفته‌مي‌شود و در علم‌ بديع‌، به‌ صناعات‌ ادبي‌ اطلاق‌ مي‌شود، چه‌ در گفتار و چه‌ درنوشته‌هاي‌ حضرت‌ علي‌(ع) وجود دارد. علاوه‌ بر آنكه‌ آن‌ حضرت‌ نسبت‌ به‌جاذبه‌هاي‌ سخن‌، حرف‌ و نظر دارد، خودش‌ نيز در به‌كارگيري‌ آن‌ عناصر،سرآمد همگان‌ است‌ و امير بيان‌ و پيشواي‌ بلاغت‌ شمرده‌ مي‌شود.

دربارة‌ زيبايي‌ سخن‌، چنين‌ معياري‌ مي‌دهد:

احسن‌ُ الكلام‌ِ مازانَه‌ُ حُسن‌ُ النِظام‌ وَ فَهِمَه‌ُ الخاص‌ّ و العام‌. زيباترين‌ وبهترين‌ سخن‌ آن‌ است‌ كه‌ نظام‌ نيكو آن‌ را آراسته‌ باشد و خواص‌ وعموم‌ مردم‌ آن‌ را بفهمند.

اين‌ تعبير و معيار، در بردارندة‌ همة‌ ملاك‌هاي‌ هنرمندي‌ در ارائة‌ يك‌كلام‌ زيبا و سخن‌ جاودانه‌ و دلنشين‌ است‌. آراستگي‌ كلام‌ به‌ «حسن‌ نظام‌»، همة‌علم‌ بلاغت‌ و فصاحت‌ و خطابه‌ را در برمي‌گيرد.

وي‌ همچنين‌ مي‌فرمايد:

آفة‌ الكلام‌ِ الاطالة‌. آفت‌ سخن‌، طول‌ دادن‌ است‌.

اين‌ نيز اشاره‌ به‌ يكي‌ از عوامل‌ ضدّ جاذبه‌ در گفتار است‌.

نوشته‌ و سخن‌ هر كس‌، ميزان‌ هنرمندي‌ او را در «بيان‌ فكر» و «ترسيم‌واقعيات‌» نشان‌ مي‌دهد. آنچه‌ را كه‌ سعدي‌ گفته‌ است‌:

تا مرد سخن‌ نگفته‌ باشدعيب‌ و هنرش‌ نهفته‌ باشد

بر گرفته‌ از اين‌ كلام‌ حضرت‌ امير است‌ كه‌:

المرءُ مَخبوءٌ تَحت‌َ لِسانه‌. آدمي‌ مخفي‌ است‌ در زير زبان‌.

«گزيده‌گويي‌» يكي‌ از هنرهاي‌ كلامي‌ است‌. مردم‌ از سخنان‌ نغز، كوتاه‌ وپر معني‌ استقبال‌ مي‌كنند و اينگونه‌ كلمات‌، در حافظه‌ها مي‌ماند و به‌ضرب‌المثل‌ تبديل‌ مي‌شود.

حضرت‌ علي‌(ع) در اين‌ زمينه‌ نيز هنري‌ بي‌بديل‌ دارد، بخش‌ِ سوّم‌نهج‌البلاغه‌، «كلمات‌ قصار» است‌.سخنان‌ كوتاه‌ و گويا و پرمعناي‌ او شهرتي‌بسزا يافته‌ است‌. در مجموعة‌ ديگري‌ از سخنان‌ وي‌ كه‌ به‌ نام‌ «غررالحكم‌»معروف‌ است‌، هزاران‌ كلمة‌ قصار مي‌بينيم‌ كه‌ در عين‌ اختصار، دريايي‌ ازمفاهيم‌ بلند را در خود جا داده‌ است‌.

«ابن‌ ابي‌الحديد» نيز در جلد بيستم‌ شرح‌ خود بر نهج‌البلاغه‌، افزون‌ بركلمات‌ قصاري‌ كه‌ در نهج‌البلاغه‌ آمده‌ است‌، تعداد 998 سخن‌ كوتاه‌ ديگرآورده‌ كه‌ به‌ آن‌ امام‌ بلاغت‌ نسبت‌ داده‌ شده‌ است‌.

كم‌ گوي‌ و گزيده‌گوي‌، چون‌ دُرتا از كم‌ تو جهان‌ شود پُر

براستي‌ كه‌ كلمات‌ قصار علي‌ بن‌ ابي‌طالب‌، چه‌ در جاذبه‌هاي‌ لفظي‌ وتعبيري‌ و چه‌ از جهت‌ غناي‌ محتوايي‌، بسي‌ ارجمند و جاودانه‌ است‌.

گزيده‌هايي‌ از خطبه‌ها، نامه‌ها و كلمات‌ قصار آن‌ حضرت‌ را كه‌ سيّد رضي‌گرد آورده‌ است‌، نام‌ «نهج‌البلاغه‌» بر آن‌ نهاده‌ است‌ و راستي‌ كه‌ شيوه‌ و روش‌بلاغت‌ و شيوايي‌ گفتار و نوشتار را بايد از علي‌(ع) آموخت‌ و اين‌ كتاب‌جاودانه‌، تابلوي‌ زيبايي‌ از كلمات‌ ماندگار آن‌ پيشواي‌ بلاغت‌ و سخنوري‌است‌.

به‌ گفتة‌ مورّخان‌، خطبه‌هاي‌ زيباي‌ آن‌ حضرت‌، حتّي‌ سالها پيش‌ از آنكه‌سيد رضي‌ نهج‌البلاغه‌ را گرد آورد، مورد توجّه‌ مردم‌ بوده‌ و صدها خطبة‌ او رااز حفظ‌ داشتند و عدّه‌اي‌ از سخنوران‌ مشهور عرب‌ گفته‌اند كه‌ فصاحت‌ وسخنوري‌ خويش‌ را مديون‌ صد خطبه‌ از سخنان‌ اميرالمؤمنين‌اند كه‌ در حافظه‌داشته‌اند.

جالب‌ است‌ بدانيد كه‌ «ابن‌ابي‌ الحديد» كه‌ از ادباي‌ عرب‌ و از مشهورترين‌شارحان‌ نهج‌البلاغه‌ است‌، دربارة‌ يكي‌ از خطبه‌هاي‌ امام‌ علي‌(ع) كه‌ دربارة‌مرگ‌ و عوالم‌ پس‌ از آن‌ و عبرت‌آموزي‌ از درگذشتگان‌ است‌، چنين‌اعتراف‌ مي‌كند:

سوگند به‌ كسي‌ كه‌ همة‌ امت‌ها به‌ او سوگند مي‌خورند، من‌ اين‌ خطبه‌ رادر مدّت‌ پنجاه‌ سال‌ تا كنون‌ بيش‌ از هزار بار خوانده‌ام‌. هيچ‌ بار آن‌ رانخواندم‌ مگر آنكه‌ در من‌ خشيت‌ و خوف‌ و پندي‌ ايجاد كرد و در دلم‌تأثير نهاد و مرا به‌ لرزه‌ آورد. هيچ‌ بار در آن‌ تأمل‌ نكردم‌ مگر آنكه‌ به‌ يادمردگان‌ از خويشاوندان‌ و نزديكان‌ و دوستانم‌ افتادم‌ و چنين‌ تصوّركردم‌ كه‌ آن‌ را كه‌ حضرت‌ به‌ توصيف‌ حالش‌ پرداخته‌، خود من‌ هستم‌.در اين‌ زمينه‌ بسيار از خطبا و فصحا داد سخن‌ داده‌اند و من‌ آنها رامكرّر خوانده‌ام‌، ولي‌ هيچ‌كدام‌، تأثير كلام‌ اميرالمؤمنين‌ را بر من‌نداشته‌ است‌ ....

مگر «همام‌» نبود كه‌ وقتي‌ توصيف‌ حضرت‌ را از ويژگيهاي‌ متقين‌ شنيد،تاب‌ نياورد، خروشي‌ برآورد و قالب‌ تهي‌ كرد؟ با آنكه‌ خودش‌ به‌ اصرار ازحضرت‌ خواسته‌ بود كه‌ اهل‌ تقوا را برايش‌ وصف‌ كند.

اينگونه‌ است‌ كه‌ سخن‌ حضرت‌ و جاذبه‌هاي‌ كلامي‌ او، اعصار و قرون‌ رادر نورديده‌ و هم‌ به‌ لحاظ‌ ظرافت‌ها و هنرمندي‌هاي‌ تعبيري‌ در كلام‌ او، و هم‌به‌ خاطر مفاهيم‌ بلند و ملكوتي‌ سخنانش‌، در انحصار زمان‌ خويش‌ نمانده‌ است‌و به‌ جهت‌ چند بطني‌ بودن‌ آن‌ كلمات‌ و ابعاد تودرتو و ژرفش‌، در عصر غيرخودش‌ هم‌ مخاطب‌ براي‌ پيام‌هاي‌ او فراوان‌ است‌. اگر سخن‌ حضرت‌ علي‌(ع)را پايين‌تر از كلام‌ خدا و فراتر از كلام‌ بشر دانسته‌اند، تنها نه‌ از حيث‌فصاحت‌ و بعد ادبي‌، بلكه‌ از نظر محتواي‌ متعالي‌ آن‌ نيز چنين‌ است‌.

اديب‌ فرهيخته‌ و نويسندة‌ فرزانه‌، استاد محمدرضا حكيمي‌، دربارة‌ «كلام‌جاودانة‌» آن‌ حضرت‌، سخنها دارد و در آغاز نوشتارش‌ مي‌نويسد:

سخن‌ گفتن‌ دربارة‌ «سخن‌ علي‌» نيز دشوار است‌، به‌ همان‌ اندازه‌ كه‌سخن‌ گفتن‌ دربارة‌ خود علي‌(ع). اين‌ «كلام‌ جاودانه‌» را، كلامي‌ بايد تاآن‌ را بشناساند و در سُرايش‌ عظمت‌هايش‌ روزگار بگذارد. اينجاپهنه‌اي‌ و ژرفايي‌ و عظمتي‌ است‌ بيگانه‌ با نهايت‌ها. چه‌ بيشمارانديشمندان‌ و فرزانگان‌ و ژرفنگراني‌ كه‌ خاموش‌ ماندن‌ را سخت‌تردانستند و سكوت‌ را گوياتر شمردند و چه‌ بسيار فرهيختگان‌ وسخنوران‌ و شاعران‌ كه‌ قهرمانان‌ بزرگ‌ و پيروز پهنه‌هاي‌ سخن‌ وسخنوري‌ بودند، ليكن‌ در اين‌ پهنة‌ بيكران‌ و عرصة‌ سترگ‌ نيارستندپوييد ....

«خطابه‌»، يكي‌ از عمده‌ترين‌ هنرهاي‌ گفتاري‌ بشر از دير زمان‌ تا كنون‌ بوده‌است‌، يعني‌ نوعي‌ گفتار هيجان‌انگيز، تأثيرگذار، بازدارنده‌ يا برانگيزنده‌، كه‌هم‌ عقل‌ را قانع‌ كند، هم‌ دل‌ را تسليم‌ سازد. فلاسفه‌اي‌ چون‌ ارسطو و افلاطون‌دربارة‌ اين‌ فن‌ّ، كتاب‌ نوشته‌ و حدود آن‌ را تعريف‌ كرده‌اند. يونان‌ قديم‌ وروم‌، خطيبان‌ چيره‌دستي‌ داشته‌اند، مانند دموستنس‌، كاتن‌، سيسرون‌،اگوستين‌، لوتر و در قرون‌ بعدي‌ كساني‌ مانند بوسوئه‌، بوردالوست‌، فنلن‌.

در دنياي‌ عرب‌ نيز، چه‌ در عصر جاهليت‌ و چه‌ پس‌ از ظهور اسلام‌ وسده‌هاي‌ بعد، خطباي‌ برجسته‌ و نامداري‌ بوده‌اند كه‌ مي‌توان‌ از كساني‌ چون‌:هاني‌ بن‌ قبيصه‌، اكثم‌ بن‌ صيفي‌، قس‌ّ بن‌ ساعده‌، كعب‌ بن‌ لؤي‌، ابن‌ سّماك‌،سعيدبن‌ اسماعيل‌ نيشابوري‌، ابوعلي‌ دقّاق‌، ابن‌ جوزي‌، اخطب‌ خوارزم‌، ابن‌نباته‌ و ... نام‌ برد.

ابن‌ نباته‌ يكي‌ از خطباي‌ زبردست‌ قرن‌ چهارم‌ است‌ و خطابه‌هايش‌ مشهوراست‌. خطبه‌اي‌ در برانگيختن‌ بر جهاد دارد. اميرالمؤمنين‌(ع) نيز در خطبة‌ 27نهج‌البلاغه‌ مردم‌ را به‌ جهاد برمي‌انگيزد و خطبة‌ جهاديّة‌ او معروف‌ است‌. ابن‌ابي‌الحديد، شارح‌ِ نهج‌البلاغه‌ اين‌ دو خطبه‌ را با هم‌ مقايسه‌ مي‌كند و مي‌گويد:

«در خطبة‌ ابن‌ نباته‌ را با خطبة‌ امام‌ مقايسه‌ كنيد و از دايرة‌ انصاف‌ دورنشويد، نسبت‌ اين‌ دو با هم‌ مانند نسبت‌ شمشير چوبين‌ با تيغ‌ پولادين‌است‌ ...، خطبة‌ ابن‌ نباته‌، هر چند بهره‌هايي‌ از صناعات‌ بديعي‌ دارد،امّا در حضيض‌ زمين‌ است‌ و كلام‌ اميرمؤمنان‌ در اوج‌ آسمان‌ است‌».

مي‌بينيم‌ كه‌ حضرت‌ علي‌(ع) در هنر سخنوري‌ و خطابه‌ نيز سرآمد است‌ واگر به‌ او «بزرگترين‌ خطيب‌ تاريخ‌» لقب‌ داده‌اند، گزاف‌ نيست‌. و اگر او را«خداوند سخن‌ در منبر و خداوند قلم‌ در نهج‌البلاغه‌» شمرده‌اند، توصيفي‌بجاست‌. كيست‌ كه‌ سخنان‌ آن‌ پيشوا را بخواند و بشنود و مسحور جاذبه‌هاي‌كلامي‌ و شيفتة‌ گوهرهاي‌ درخشان‌ نهفته‌ در گنجينة‌ كلمات‌ مولا نشود؟!

ابن‌ ابي‌ الحديد، مي‌گويد:

معاويه‌ كه‌ علي‌(ع) را بنيانگذار فصاحت‌ براي‌ قريش‌ دانسته‌ است‌،راست‌ مي‌گويد. اگر همة‌ فصحاي‌ عرب‌ در مجلسي‌ گرد آيند و اين‌خطبه‌ (اشاره‌ به‌ خطبة‌ 216 كه‌ پيشتر از آن‌ ياد شد) بر آنان‌ تلاوت‌شود، همه‌ در برابر آن‌ به‌ سجده‌ خواهند افتاد، همان‌ گونه‌ كه‌ شاعران‌ درمقابل‌ مصرعي‌ از شعر «عدي‌ّ بن‌ رقاع‌» به‌ سجده‌ افتادند، و وقتي‌ علّت‌را از آنان‌ پرسيدند، گفتند: همان‌ گونه‌ كه‌ شما جاي‌ سجدة‌ واجب‌ درقرآن‌ را مي‌شناسيد، ما هم‌ مواضع‌ سجود در شعر را مي‌شناسيم‌!

آنگاه‌ در اشاره‌ به‌ جامعيت‌ و چند بعدي‌ بودن‌ كلام‌ علي‌ و شخصيت‌علي‌(ع) مي‌افزايد:

من‌ همواره‌ در شگفتم‌ از مردي‌ كه‌ به‌ هنگامة‌ نبرد، خطابه‌اي‌ مي‌خواندكه‌ طبع‌ حماسي‌ آن‌ با سرشت‌ شيران‌ و پلنگان‌ متناسب‌ است‌ و در همان‌حال‌، وقتي‌ زبان‌ به‌ موعظه‌ مي‌گشايد، سخني‌ مي‌گويد به‌سان‌ سرشت‌راهبان‌ تارك‌ دنيا كه‌ هرگز نه‌ گوشتي‌ خورده‌ و نه‌ خوني‌ ريخته‌اند. گاهي‌در چهرة‌ بسطام‌ بن‌ قيس‌ و عُتيبه‌ بن‌ حارث‌ و عامربن‌ طفيل‌ آشكارمي‌شود، گاهي‌ در صورت‌ سقراط‌، فيلسوف‌ يوناني‌، گاهي‌ يوحنّا وگاهي‌ در سيماي‌ الهي‌ مسيح‌ بن‌ مريم‌!

 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۴۱:۳۱ ] [ مشاوره مديريت ]

هنر گفتاري و نوشتاري امام علي عليه السلام (۲)

 جمال‌ برتر

آنچه‌ جوهرة‌ جمال‌ و زيبايي‌ را تشكيل‌ مي‌دهد، يعني‌ دقت‌، ظرافت‌،نازك‌ كاري‌، دلربايي‌، توازن‌، هماهنگي‌، پيوند اجزاء، تناسب‌ِ اشياء و ... و به‌همين‌ لحاظ‌، روح‌ انسان‌ را به‌ سوي‌ خود جذب‌ مي‌كند، در يك‌ نگاه‌ عميق‌تر،فراتر از مادّيات‌ و محسوسات‌ است‌.

زيبايي‌ را تنها در ظريف‌ كاري‌ محسوس‌ و تناسب‌ و توازن‌ رنگها، صداهاو اجزاي‌ يك‌ چيز نبايد جستجو كرد. قلمرو جمال‌، فراتر از دنياي‌ حس‌ّ است‌.

نه‌ جمال‌، تنها جمال‌ صوري‌ و زيبايي‌ حسّي‌ است‌، و نه‌ هنر، فقط‌ هنر مادي‌و محسوس‌.

اگر زيبايي‌ را در نگاه‌ بيننده‌ جستجو كنيم‌، از زاوية‌ ديد علي‌ (ع)، همة‌هستي‌ زيباست‌ و زيبايي‌ هم‌ تنها در صدا و چهره‌ و منظره‌ و خط‌ّ خلاصه‌نمي‌شود. نگاه‌ جمال‌ شناس‌ و جمال‌ ياب‌ آن‌ حضرت‌، اعماق‌ وجود رامي‌كاود و با نگاهي‌ فراتر از مادّيات‌، زيبايي‌ را حتّي‌ در مفاهيم‌ و مقوله‌هاي‌ذهني‌، روحي‌ و رفتاري‌ هم‌ درك‌ مي‌كند و آن‌ را مي‌ستايد و مي‌شناساند. ازاين‌ نظر و نگاه‌، حلم‌ و بردباري‌، وقار، دانش‌، صدق‌ و عفاف‌، زيباست‌ وزيبايي‌ است‌. اين‌ مفاهيم‌ در كلمات‌ علي‌(ع) اينگونه‌ جلوه‌ يافته‌ است‌:

زينت‌ باطن‌ها، زيباتر از زينت‌ ظاهرهاست‌.

زينت‌، به‌ زيبايي‌ و نيكويي‌ صواب‌ و حقيقت‌ است‌، نه‌ به‌ نيكويي‌ لباس‌.

زيبايي‌ مرد، حلم‌ است‌.

زيبايي‌ مرد، وقار اوست‌.

زيبايي‌ مرد زيبايي‌ و حسن‌ دروني‌ است‌.

بردباري‌، زينت‌ اخلاق‌ و رفتار است‌.

زيبايي‌ خرد، زيبايي‌ درون‌ و برون‌ است‌.

دانش‌، جمالي‌ است‌ كه‌ پنهان‌ نمي‌ماند.

راستي‌، زيبايي‌ انسان‌ است‌ و پاية‌ ايمان‌.

و اينكه‌ ... صدق‌ و راستي‌، انسان‌ را مي‌آرايد.

عفاف‌، زينت‌ فقر است‌ و سپاس‌، زينت‌ توانگري‌.

زينت‌ عبادت‌، خشوع‌ است‌، زينت‌ رياست‌، بخشش‌ و بزرگواري‌ است‌،زينت‌ِ علم‌، حلم‌ و بردباري‌ است‌، زينت‌ حكومت‌، عدالت‌ است‌

زيبايي‌ آشكار، زيبايي‌ چهره‌ است‌، ولي‌ زيبايي‌ باطن‌، جمال‌ِ درون‌است‌.

از مجموعة‌ اينگونه‌ سخنان‌ مي‌توان‌ نتيجه‌ گرفت‌ كه‌ «زيبايي‌» در نگاه‌حضرت‌ علي‌(ع) در زيبايي‌هاي‌ صوتي‌، تصويري‌، حسّي‌ و مادي‌ خلاصه‌نمي‌شود و در عالم‌ هستي‌ بسياري‌ از زيبايي‌هاي‌ فرا حسي‌ وجود دارد كه‌ از آن‌به‌ «جمال‌ برين‌» ياد مي‌كنيم‌ و تحليل‌ مجموعة‌ آنچه‌ در نگاه‌ علوي‌ «زيبا» ديده‌مي‌شود، از حوصلة‌ اين‌ نوشتة‌ مختصر بيرون‌ است‌.

 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۴۱:۳۰ ] [ مشاوره مديريت ]
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۲۸ ][ ۲۹ ][ ۳۰ ][ ۳۱ ][ ۳۲ ][ ۳۳ ][ ۳۴ ][ ۳۵ ][ ۳۶ ][ ۳۷ ][ ۳۸ ][ ۳۹ ][ ۴۰ ][ ۴۱ ][ ۴۲ ][ ۴۳ ][ ۴۴ ][ ۴۵ ][ ۴۶ ][ ۴۷ ][ ۴۸ ][ ۴۹ ][ ۵۰ ][ ۵۱ ][ ۵۲ ][ ۵۳ ][ ۵۴ ][ ۵۵ ][ ۵۶ ][ ۵۷ ][ ۵۸ ][ ۵۹ ][ ۶۰ ][ ۶۱ ][ ۶۲ ][ ۶۳ ][ ۶۴ ][ ۶۵ ][ ۶۶ ][ ۶۷ ][ ۶۸ ][ ۶۹ ][ ۷۰ ][ ۷۱ ][ ۷۲ ][ ۷۳ ][ ۷۴ ][ ۷۵ ][ ۷۶ ][ ۷۷ ][ ۷۸ ][ ۷۹ ][ ۸۰ ][ ۸۱ ][ ۸۲ ][ ۸۳ ][ ۸۴ ][ ۸۵ ][ ۸۶ ][ ۸۷ ][ ۸۸ ][ ۸۹ ][ ۹۰ ][ ۹۱ ][ ۹۲ ][ ۹۳ ][ ۹۴ ][ ۹۵ ][ ۹۶ ][ ۹۷ ][ ۹۸ ][ ۹۹ ][ ۱۰۰ ][ ۱۰۱ ][ ۱۰۲ ][ ۱۰۳ ][ ۱۰۴ ][ ۱۰۵ ][ ۱۰۶ ][ ۱۰۷ ][ ۱۰۸ ][ ۱۰۹ ][ ۱۱۰ ][ ۱۱۱ ][ ۱۱۲ ][ ۱۱۳ ][ ۱۱۴ ][ ۱۱۵ ][ ۱۱۶ ][ ۱۱۷ ][ ۱۱۸ ][ ۱۱۹ ][ ۱۲۰ ][ ۱۲۱ ][ ۱۲۲ ][ ۱۲۳ ][ ۱۲۴ ][ ۱۲۵ ][ ۱۲۶ ][ ۱۲۷ ][ ۱۲۸ ][ ۱۲۹ ][ ۱۳۰ ][ ۱۳۱ ][ ۱۳۲ ][ ۱۳۳ ][ ۱۳۴ ][ ۱۳۵ ][ ۱۳۶ ][ ۱۳۷ ][ ۱۳۸ ][ ۱۳۹ ][ ۱۴۰ ][ ۱۴۱ ][ ۱۴۲ ][ ۱۴۳ ][ ۱۴۴ ][ ۱۴۵ ][ ۱۴۶ ][ ۱۴۷ ][ ۱۴۸ ][ ۱۴۹ ][ ۱۵۰ ][ ۱۵۱ ][ ۱۵۲ ][ ۱۵۳ ][ ۱۵۴ ][ ۱۵۵ ][ ۱۵۶ ][ ۱۵۷ ][ ۱۵۸ ][ ۱۵۹ ][ ۱۶۰ ][ ۱۶۱ ][ ۱۶۲ ][ ۱۶۳ ][ ۱۶۴ ][ ۱۶۵ ][ ۱۶۶ ][ ۱۶۷ ][ ۱۶۸ ][ ۱۶۹ ][ ۱۷۰ ][ ۱۷۱ ][ ۱۷۲ ][ ۱۷۳ ][ ۱۷۴ ][ ۱۷۵ ][ ۱۷۶ ][ ۱۷۷ ][ ۱۷۸ ][ ۱۷۹ ][ ۱۸۰ ][ ۱۸۱ ][ ۱۸۲ ][ ۱۸۳ ][ ۱۸۴ ][ ۱۸۵ ][ ۱۸۶ ][ ۱۸۷ ][ ۱۸۸ ][ ۱۸۹ ][ ۱۹۰ ][ ۱۹۱ ][ ۱۹۲ ][ ۱۹۳ ][ ۱۹۴ ][ ۱۹۵ ][ ۱۹۶ ][ ۱۹۷ ][ ۱۹۸ ][ ۱۹۹ ][ ۲۰۰ ][ ۲۰۱ ][ ۲۰۲ ][ ۲۰۳ ][ ۲۰۴ ][ ۲۰۵ ][ ۲۰۶ ][ ۲۰۷ ][ ۲۰۸ ][ ۲۰۹ ][ ۲۱۰ ][ ۲۱۱ ][ ۲۱۲ ][ ۲۱۳ ][ ۲۱۴ ][ ۲۱۵ ][ ۲۱۶ ][ ۲۱۷ ][ ۲۱۸ ][ ۲۱۹ ][ ۲۲۰ ][ ۲۲۱ ][ ۲۲۲ ][ ۲۲۳ ][ ۲۲۴ ][ ۲۲۵ ][ ۲۲۶ ][ ۲۲۷ ][ ۲۲۸ ][ ۲۲۹ ][ ۲۳۰ ][ ۲۳۱ ][ ۲۳۲ ][ ۲۳۳ ][ ۲۳۴ ][ ۲۳۵ ][ ۲۳۶ ][ ۲۳۷ ][ ۲۳۸ ][ ۲۳۹ ][ ۲۴۰ ][ ۲۴۱ ][ ۲۴۲ ][ ۲۴۳ ][ ۲۴۴ ][ ۲۴۵ ][ ۲۴۶ ][ ۲۴۷ ][ ۲۴۸ ][ ۲۴۹ ][ ۲۵۰ ][ ۲۵۱ ][ ۲۵۲ ][ ۲۵۳ ][ ۲۵۴ ][ ۲۵۵ ][ ۲۵۶ ][ ۲۵۷ ][ ۲۵۸ ][ ۲۵۹ ][ ۲۶۰ ][ ۲۶۱ ][ ۲۶۲ ][ ۲۶۳ ][ ۲۶۴ ][ ۲۶۵ ][ ۲۶۶ ][ ۲۶۷ ][ ۲۶۸ ][ ۲۶۹ ][ ۲۷۰ ][ ۲۷۱ ][ ۲۷۲ ][ ۲۷۳ ][ ۲۷۴ ][ ۲۷۵ ][ ۲۷۶ ][ ۲۷۷ ][ ۲۷۸ ][ ۲۷۹ ][ ۲۸۰ ][ ۲۸۱ ][ ۲۸۲ ][ ۲۸۳ ][ ۲۸۴ ][ ۲۸۵ ][ ۲۸۶ ][ ۲۸۷ ][ ۲۸۸ ][ ۲۸۹ ][ ۲۹۰ ][ ۲۹۱ ][ ۲۹۲ ][ ۲۹۳ ][ ۲۹۴ ][ ۲۹۵ ][ ۲۹۶ ][ ۲۹۷ ][ ۲۹۸ ][ ۲۹۹ ][ ۳۰۰ ][ ۳۰۱ ][ ۳۰۲ ][ ۳۰۳ ][ ۳۰۴ ][ ۳۰۵ ][ ۳۰۶ ][ ۳۰۷ ][ ۳۰۸ ][ ۳۰۹ ][ ۳۱۰ ][ ۳۱۱ ][ ۳۱۲ ][ ۳۱۳ ][ ۳۱۴ ][ ۳۱۵ ][ ۳۱۶ ][ ۳۱۷ ][ ۳۱۸ ][ ۳۱۹ ][ ۳۲۰ ][ ۳۲۱ ][ ۳۲۲ ][ ۳۲۳ ][ ۳۲۴ ][ ۳۲۵ ][ ۳۲۶ ][ ۳۲۷ ][ ۳۲۸ ][ ۳۲۹ ][ ۳۳۰ ][ ۳۳۱ ][ ۳۳۲ ][ ۳۳۳ ][ ۳۳۴ ][ ۳۳۵ ][ ۳۳۶ ][ ۳۳۷ ][ ۳۳۸ ][ ۳۳۹ ][ ۳۴۰ ][ ۳۴۱ ][ ۳۴۲ ][ ۳۴۳ ][ ۳۴۴ ][ ۳۴۵ ][ ۳۴۶ ][ ۳۴۷ ][ ۳۴۸ ][ ۳۴۹ ][ ۳۵۰ ][ ۳۵۱ ][ ۳۵۲ ][ ۳۵۳ ][ ۳۵۴ ][ ۳۵۵ ][ ۳۵۶ ][ ۳۵۷ ][ ۳۵۸ ][ ۳۵۹ ][ ۳۶۰ ][ ۳۶۱ ][ ۳۶۲ ][ ۳۶۳ ][ ۳۶۴ ][ ۳۶۵ ][ ۳۶۶ ][ ۳۶۷ ][ ۳۶۸ ][ ۳۶۹ ][ ۳۷۰ ][ ۳۷۱ ][ ۳۷۲ ][ ۳۷۳ ][ ۳۷۴ ][ ۳۷۵ ][ ۳۷۶ ][ ۳۷۷ ][ ۳۷۸ ][ ۳۷۹ ][ ۳۸۰ ][ ۳۸۱ ][ ۳۸۲ ][ ۳۸۳ ][ ۳۸۴ ][ ۳۸۵ ][ ۳۸۶ ][ ۳۸۷ ][ ۳۸۸ ][ ۳۸۹ ][ ۳۹۰ ][ ۳۹۱ ][ ۳۹۲ ][ ۳۹۳ ][ ۳۹۴ ][ ۳۹۵ ][ ۳۹۶ ][ ۳۹۷ ][ ۳۹۸ ][ ۳۹۹ ][ ۴۰۰ ][ ۴۰۱ ][ ۴۰۲ ][ ۴۰۳ ][ ۴۰۴ ][ ۴۰۵ ][ ۴۰۶ ][ ۴۰۷ ][ ۴۰۸ ][ ۴۰۹ ][ ۴۱۰ ][ ۴۱۱ ][ ۴۱۲ ][ ۴۱۳ ][ ۴۱۴ ][ ۴۱۵ ][ ۴۱۶ ][ ۴۱۷ ][ ۴۱۸ ][ ۴۱۹ ][ ۴۲۰ ][ ۴۲۱ ][ ۴۲۲ ][ ۴۲۳ ][ ۴۲۴ ][ ۴۲۵ ][ ۴۲۶ ][ ۴۲۷ ][ ۴۲۸ ][ ۴۲۹ ][ ۴۳۰ ][ ۴۳۱ ][ ۴۳۲ ][ ۴۳۳ ][ ۴۳۴ ][ ۴۳۵ ][ ۴۳۶ ][ ۴۳۷ ][ ۴۳۸ ][ ۴۳۹ ][ ۴۴۰ ][ ۴۴۱ ][ ۴۴۲ ][ ۴۴۳ ][ ۴۴۴ ][ ۴۴۵ ][ ۴۴۶ ][ ۴۴۷ ][ ۴۴۸ ][ ۴۴۹ ][ ۴۵۰ ][ ۴۵۱ ][ ۴۵۲ ][ ۴۵۳ ][ ۴۵۴ ][ ۴۵۵ ][ ۴۵۶ ][ ۴۵۷ ][ ۴۵۸ ][ ۴۵۹ ][ ۴۶۰ ][ ۴۶۱ ][ ۴۶۲ ][ ۴۶۳ ][ ۴۶۴ ][ ۴۶۵ ][ ۴۶۶ ][ ۴۶۷ ][ ۴۶۸ ][ ۴۶۹ ][ ۴۷۰ ][ ۴۷۱ ][ ۴۷۲ ][ ۴۷۳ ][ ۴۷۴ ][ ۴۷۵ ][ ۴۷۶ ][ ۴۷۷ ][ ۴۷۸ ][ ۴۷۹ ][ ۴۸۰ ][ ۴۸۱ ][ ۴۸۲ ][ ۴۸۳ ][ ۴۸۴ ][ ۴۸۵ ][ ۴۸۶ ][ ۴۸۷ ][ ۴۸۸ ][ ۴۸۹ ][ ۴۹۰ ][ ۴۹۱ ][ ۴۹۲ ][ ۴۹۳ ][ ۴۹۴ ][ ۴۹۵ ][ ۴۹۶ ][ ۴۹۷ ][ ۴۹۸ ][ ۴۹۹ ][ ۵۰۰ ][ ۵۰۱ ][ ۵۰۲ ][ ۵۰۳ ][ ۵۰۴ ][ ۵۰۵ ][ ۵۰۶ ][ ۵۰۷ ][ ۵۰۸ ][ ۵۰۹ ][ ۵۱۰ ][ ۵۱۱ ][ ۵۱۲ ][ ۵۱۳ ][ ۵۱۴ ][ ۵۱۵ ][ ۵۱۶ ][ ۵۱۷ ][ ۵۱۸ ][ ۵۱۹ ][ ۵۲۰ ][ ۵۲۱ ][ ۵۲۲ ][ ۵۲۳ ][ ۵۲۴ ][ ۵۲۵ ][ ۵۲۶ ][ ۵۲۷ ][ ۵۲۸ ][ ۵۲۹ ][ ۵۳۰ ][ ۵۳۱ ][ ۵۳۲ ][ ۵۳۳ ][ ۵۳۴ ][ ۵۳۵ ][ ۵۳۶ ][ ۵۳۷ ][ ۵۳۸ ][ ۵۳۹ ][ ۵۴۰ ][ ۵۴۱ ][ ۵۴۲ ][ ۵۴۳ ][ ۵۴۴ ][ ۵۴۵ ][ ۵۴۶ ][ ۵۴۷ ][ ۵۴۸ ][ ۵۴۹ ][ ۵۵۰ ][ ۵۵۱ ][ ۵۵۲ ][ ۵۵۳ ][ ۵۵۴ ][ ۵۵۵ ][ ۵۵۶ ][ ۵۵۷ ][ ۵۵۸ ][ ۵۵۹ ][ ۵۶۰ ][ ۵۶۱ ][ ۵۶۲ ][ ۵۶۳ ][ ۵۶۴ ][ ۵۶۵ ][ ۵۶۶ ][ ۵۶۷ ][ ۵۶۸ ][ ۵۶۹ ][ ۵۷۰ ][ ۵۷۱ ][ ۵۷۲ ][ ۵۷۳ ][ ۵۷۴ ][ ۵۷۵ ][ ۵۷۶ ][ ۵۷۷ ][ ۵۷۸ ][ ۵۷۹ ][ ۵۸۰ ][ ۵۸۱ ][ ۵۸۲ ][ ۵۸۳ ][ ۵۸۴ ][ ۵۸۵ ][ ۵۸۶ ][ ۵۸۷ ][ ۵۸۸ ][ ۵۸۹ ][ ۵۹۰ ][ ۵۹۱ ][ ۵۹۲ ][ ۵۹۳ ][ ۵۹۴ ][ ۵۹۵ ][ ۵۹۶ ][ ۵۹۷ ][ ۵۹۸ ][ ۵۹۹ ][ ۶۰۰ ][ ۶۰۱ ][ ۶۰۲ ][ ۶۰۳ ][ ۶۰۴ ][ ۶۰۵ ][ ۶۰۶ ][ ۶۰۷ ][ ۶۰۸ ][ ۶۰۹ ][ ۶۱۰ ][ ۶۱۱ ][ ۶۱۲ ][ ۶۱۳ ][ ۶۱۴ ][ ۶۱۵ ][ ۶۱۶ ][ ۶۱۷ ][ ۶۱۸ ][ ۶۱۹ ][ ۶۲۰ ][ ۶۲۱ ][ ۶۲۲ ][ ۶۲۳ ][ ۶۲۴ ][ ۶۲۵ ][ ۶۲۶ ][ ۶۲۷ ][ ۶۲۸ ][ ۶۲۹ ][ ۶۳۰ ][ ۶۳۱ ][ ۶۳۲ ][ ۶۳۳ ][ ۶۳۴ ][ ۶۳۵ ][ ۶۳۶ ][ ۶۳۷ ][ ۶۳۸ ][ ۶۳۹ ][ ۶۴۰ ][ ۶۴۱ ][ ۶۴۲ ][ ۶۴۳ ][ ۶۴۴ ][ ۶۴۵ ][ ۶۴۶ ][ ۶۴۷ ][ ۶۴۸ ][ ۶۴۹ ][ ۶۵۰ ][ ۶۵۱ ][ ۶۵۲ ][ ۶۵۳ ][ ۶۵۴ ][ ۶۵۵ ][ ۶۵۶ ][ ۶۵۷ ][ ۶۵۸ ][ ۶۵۹ ][ ۶۶۰ ][ ۶۶۱ ][ ۶۶۲ ][ ۶۶۳ ][ ۶۶۴ ][ ۶۶۵ ][ ۶۶۶ ][ ۶۶۷ ][ ۶۶۸ ][ ۶۶۹ ][ ۶۷۰ ][ ۶۷۱ ][ ۶۷۲ ][ ۶۷۳ ][ ۶۷۴ ][ ۶۷۵ ][ ۶۷۶ ][ ۶۷۷ ][ ۶۷۸ ][ ۶۷۹ ][ ۶۸۰ ][ ۶۸۱ ][ ۶۸۲ ][ ۶۸۳ ][ ۶۸۴ ][ ۶۸۵ ][ ۶۸۶ ][ ۶۸۷ ][ ۶۸۸ ][ ۶۸۹ ][ ۶۹۰ ][ ۶۹۱ ][ ۶۹۲ ][ ۶۹۳ ][ ۶۹۴ ][ ۶۹۵ ][ ۶۹۶ ][ ۶۹۷ ][ ۶۹۸ ][ ۶۹۹ ][ ۷۰۰ ][ ۷۰۱ ][ ۷۰۲ ][ ۷۰۳ ][ ۷۰۴ ][ ۷۰۵ ][ ۷۰۶ ][ ۷۰۷ ][ ۷۰۸ ][ ۷۰۹ ][ ۷۱۰ ][ ۷۱۱ ][ ۷۱۲ ][ ۷۱۳ ][ ۷۱۴ ][ ۷۱۵ ][ ۷۱۶ ][ ۷۱۷ ][ ۷۱۸ ][ ۷۱۹ ][ ۷۲۰ ][ ۷۲۱ ][ ۷۲۲ ][ ۷۲۳ ][ ۷۲۴ ][ ۷۲۵ ][ ۷۲۶ ][ ۷۲۷ ][ ۷۲۸ ][ ۷۲۹ ][ ۷۳۰ ][ ۷۳۱ ][ ۷۳۲ ][ ۷۳۳ ][ ۷۳۴ ][ ۷۳۵ ][ ۷۳۶ ][ ۷۳۷ ][ ۷۳۸ ][ ۷۳۹ ][ ۷۴۰ ][ ۷۴۱ ][ ۷۴۲ ][ ۷۴۳ ][ ۷۴۴ ][ ۷۴۵ ][ ۷۴۶ ][ ۷۴۷ ][ ۷۴۸ ][ ۷۴۹ ][ ۷۵۰ ][ ۷۵۱ ][ ۷۵۲ ][ ۷۵۳ ][ ۷۵۴ ][ ۷۵۵ ][ ۷۵۶ ][ ۷۵۷ ][ ۷۵۸ ][ ۷۵۹ ][ ۷۶۰ ][ ۷۶۱ ][ ۷۶۲ ][ ۷۶۳ ][ ۷۶۴ ][ ۷۶۵ ][ ۷۶۶ ][ ۷۶۷ ][ ۷۶۸ ][ ۷۶۹ ][ ۷۷۰ ][ ۷۷۱ ][ ۷۷۲ ][ ۷۷۳ ][ ۷۷۴ ][ ۷۷۵ ][ ۷۷۶ ][ ۷۷۷ ][ ۷۷۸ ][ ۷۷۹ ][ ۷۸۰ ][ ۷۸۱ ][ ۷۸۲ ][ ۷۸۳ ][ ۷۸۴ ][ ۷۸۵ ][ ۷۸۶ ][ ۷۸۷ ][ ۷۸۸ ][ ۷۸۹ ][ ۷۹۰ ][ ۷۹۱ ][ ۷۹۲ ][ ۷۹۳ ][ ۷۹۴ ][ ۷۹۵ ][ ۷۹۶ ][ ۷۹۷ ][ ۷۹۸ ][ ۷۹۹ ][ ۸۰۰ ][ ۸۰۱ ][ ۸۰۲ ][ ۸۰۳ ][ ۸۰۴ ][ ۸۰۵ ][ ۸۰۶ ][ ۸۰۷ ][ ۸۰۸ ][ ۸۰۹ ][ ۸۱۰ ][ ۸۱۱ ][ ۸۱۲ ][ ۸۱۳ ][ ۸۱۴ ][ ۸۱۵ ][ ۸۱۶ ][ ۸۱۷ ][ ۸۱۸ ][ ۸۱۹ ][ ۸۲۰ ][ ۸۲۱ ][ ۸۲۲ ][ ۸۲۳ ][ ۸۲۴ ][ ۸۲۵ ][ ۸۲۶ ][ ۸۲۷ ][ ۸۲۸ ][ ۸۲۹ ][ ۸۳۰ ][ ۸۳۱ ][ ۸۳۲ ][ ۸۳۳ ][ ۸۳۴ ][ ۸۳۵ ][ ۸۳۶ ][ ۸۳۷ ][ ۸۳۸ ][ ۸۳۹ ][ ۸۴۰ ][ ۸۴۱ ][ ۸۴۲ ][ ۸۴۳ ][ ۸۴۴ ][ ۸۴۵ ][ ۸۴۶ ][ ۸۴۷ ][ ۸۴۸ ][ ۸۴۹ ][ ۸۵۰ ][ ۸۵۱ ][ ۸۵۲ ][ ۸۵۳ ][ ۸۵۴ ][ ۸۵۵ ][ ۸۵۶ ][ ۸۵۷ ][ ۸۵۸ ][ ۸۵۹ ][ ۸۶۰ ][ ۸۶۱ ][ ۸۶۲ ][ ۸۶۳ ][ ۸۶۴ ][ ۸۶۵ ][ ۸۶۶ ][ ۸۶۷ ][ ۸۶۸ ][ ۸۶۹ ][ ۸۷۰ ][ ۸۷۱ ][ ۸۷۲ ][ ۸۷۳ ][ ۸۷۴ ][ ۸۷۵ ][ ۸۷۶ ][ ۸۷۷ ][ ۸۷۸ ][ ۸۷۹ ][ ۸۸۰ ][ ۸۸۱ ][ ۸۸۲ ][ ۸۸۳ ][ ۸۸۴ ][ ۸۸۵ ][ ۸۸۶ ][ ۸۸۷ ][ ۸۸۸ ][ ۸۸۹ ][ ۸۹۰ ][ ۸۹۱ ][ ۸۹۲ ][ ۸۹۳ ][ ۸۹۴ ][ ۸۹۵ ][ ۸۹۶ ][ ۸۹۷ ][ ۸۹۸ ][ ۸۹۹ ][ ۹۰۰ ][ ۹۰۱ ][ ۹۰۲ ][ ۹۰۳ ][ ۹۰۴ ][ ۹۰۵ ][ ۹۰۶ ][ ۹۰۷ ][ ۹۰۸ ][ ۹۰۹ ][ ۹۱۰ ][ ۹۱۱ ][ ۹۱۲ ][ ۹۱۳ ][ ۹۱۴ ][ ۹۱۵ ][ ۹۱۶ ][ ۹۱۷ ][ ۹۱۸ ][ ۹۱۹ ][ ۹۲۰ ][ ۹۲۱ ][ ۹۲۲ ][ ۹۲۳ ][ ۹۲۴ ][ ۹۲۵ ][ ۹۲۶ ][ ۹۲۷ ][ ۹۲۸ ][ ۹۲۹ ][ ۹۳۰ ][ ۹۳۱ ][ ۹۳۲ ][ ۹۳۳ ][ ۹۳۴ ][ ۹۳۵ ][ ۹۳۶ ][ ۹۳۷ ][ ۹۳۸ ][ ۹۳۹ ][ ۹۴۰ ][ ۹۴۱ ][ ۹۴۲ ][ ۹۴۳ ][ ۹۴۴ ][ ۹۴۵ ][ ۹۴۶ ][ ۹۴۷ ][ ۹۴۸ ][ ۹۴۹ ][ ۹۵۰ ][ ۹۵۱ ][ ۹۵۲ ][ ۹۵۳ ][ ۹۵۴ ][ ۹۵۵ ][ ۹۵۶ ][ ۹۵۷ ][ ۹۵۸ ][ ۹۵۹ ][ ۹۶۰ ][ ۹۶۱ ][ ۹۶۲ ][ ۹۶۳ ][ ۹۶۴ ][ ۹۶۵ ][ ۹۶۶ ][ ۹۶۷ ][ ۹۶۸ ][ ۹۶۹ ][ ۹۷۰ ][ ۹۷۱ ][ ۹۷۲ ][ ۹۷۳ ][ ۹۷۴ ][ ۹۷۵ ][ ۹۷۶ ][ ۹۷۷ ][ ۹۷۸ ][ ۹۷۹ ][ ۹۸۰ ][ ۹۸۱ ][ ۹۸۲ ][ ۹۸۳ ][ ۹۸۴ ][ ۹۸۵ ][ ۹۸۶ ][ ۹۸۷ ][ ۹۸۸ ][ ۹۸۹ ][ ۹۹۰ ][ ۹۹۱ ][ ۹۹۲ ][ ۹۹۳ ][ ۹۹۴ ][ ۹۹۵ ][ ۹۹۶ ][ ۹۹۷ ][ ۹۹۸ ][ ۹۹۹ ][ ۱۰۰۰ ][ ۱۰۰۱ ][ ۱۰۰۲ ][ ۱۰۰۳ ][ ۱۰۰۴ ][ ۱۰۰۵ ][ ۱۰۰۶ ][ ۱۰۰۷ ][ ۱۰۰۸ ][ ۱۰۰۹ ][ ۱۰۱۰ ][ ۱۰۱۱ ][ ۱۰۱۲ ][ ۱۰۱۳ ][ ۱۰۱۴ ][ ۱۰۱۵ ][ ۱۰۱۶ ][ ۱۰۱۷ ][ ۱۰۱۸ ][ ۱۰۱۹ ][ ۱۰۲۰ ][ ۱۰۲۱ ][ ۱۰۲۲ ][ ۱۰۲۳ ][ ۱۰۲۴ ][ ۱۰۲۵ ][ ۱۰۲۶ ][ ۱۰۲۷ ][ ۱۰۲۸ ][ ۱۰۲۹ ][ ۱۰۳۰ ][ ۱۰۳۱ ][ ۱۰۳۲ ][ ۱۰۳۳ ][ ۱۰۳۴ ][ ۱۰۳۵ ][ ۱۰۳۶ ][ ۱۰۳۷ ][ ۱۰۳۸ ][ ۱۰۳۹ ][ ۱۰۴۰ ][ ۱۰۴۱ ][ ۱۰۴۲ ][ ۱۰۴۳ ][ ۱۰۴۴ ][ ۱۰۴۵ ][ ۱۰۴۶ ][ ۱۰۴۷ ][ ۱۰۴۸ ][ ۱۰۴۹ ][ ۱۰۵۰ ][ ۱۰۵۱ ][ ۱۰۵۲ ][ ۱۰۵۳ ][ ۱۰۵۴ ][ ۱۰۵۵ ][ ۱۰۵۶ ][ ۱۰۵۷ ][ ۱۰۵۸ ][ ۱۰۵۹ ][ ۱۰۶۰ ][ ۱۰۶۱ ][ ۱۰۶۲ ][ ۱۰۶۳ ][ ۱۰۶۴ ][ ۱۰۶۵ ][ ۱۰۶۶ ][ ۱۰۶۷ ][ ۱۰۶۸ ][ ۱۰۶۹ ][ ۱۰۷۰ ][ ۱۰۷۱ ][ ۱۰۷۲ ][ ۱۰۷۳ ][ ۱۰۷۴ ][ ۱۰۷۵ ][ ۱۰۷۶ ][ ۱۰۷۷ ][ ۱۰۷۸ ][ ۱۰۷۹ ][ ۱۰۸۰ ][ ۱۰۸۱ ][ ۱۰۸۲ ][ ۱۰۸۳ ][ ۱۰۸۴ ][ ۱۰۸۵ ][ ۱۰۸۶ ][ ۱۰۸۷ ][ ۱۰۸۸ ][ ۱۰۸۹ ][ ۱۰۹۰ ][ ۱۰۹۱ ][ ۱۰۹۲ ][ ۱۰۹۳ ][ ۱۰۹۴ ][ ۱۰۹۵ ][ ۱۰۹۶ ][ ۱۰۹۷ ]
.: Weblog Themes By iranblag :.

درباره وبلاگ

تيم مشاوران مديريت ايران IranMCT ----------------- http://iranmct.com ---------------- Iran Management Consultants Team
پنل کاربری
نام کاربری :
پسورد :
لینک های تبادلی
فاقد لینک
تبادل لینک اتوماتیک
لینک :
خبرنامه
عضویت   لغو عضویت
امکانات وب
شمارنده
شرکت مشاوره مدیریتبازارسازی مدیریت بازاریابی. بازدید تحقیقات بازاریابیآموزش مدیریت MBAدلایل ترک تحقیقات بازاریابی تحقیقات مدیریت شرایط سخت بازارکارت امتیازی متوازنارزیابی عملکرد . نمونه مطالعات موردی.برند برندینگانواع برند معرفی 21 نوع متفاوت از برندبرندسازی branding marketing . برندسازی.تحقیقات بازاریابی انگیزه بخش http://marketingbranding.ir سبک مدیریت است مدیریت بازاربازاریابیتحقیقات بازاریابی ویژگی های .حرفه ای مشاوره اموزش مدیریت.شناسایی مشتریان .تحقیقات بازاریابی استفاده از تحقیقات بازار و بازاریابی http://marketingsales.irmarketing مدیریت برندینگ . Business Management ConsultantIran Business Management ConsultantManagement . بازاریابیانواع بازاریابی 127 نوع بازاریابیبازاریابی. بازاریابی MarketingMix آمیختهآمیزه بازاريابیمدیریت بازاریابی. اخبار مدیریت و تجارتمدیریت.مشاوره بازاریابی مدیریت آموزش تکنیک‌های فروشندگی حرفه‌ای فروشندگی. اخبار مدیریت و تجارتبازاریابی برندینگ. http://iranmct.com/news/page/12مدیریت. مدیریت مشاوره بازاریابیآموزش. بیزینس پلن طرح توجیهی طرح business plan. برنامه بازاریابی Marketing Planبازاریابی. مشاوره تبلیغات مشاور تبلیغات مشاور مدیریت management مشاوره مدیریت انواع بازاریابی بازاریابی. Business Planبیرینس پلن طرح توجیهیمدیریت. کلینیک کاشت موی طبیعی آسمان