مشاوره مديريت - آموزش مديريت - آموزش فروشندگي حرفه‌اي
 
نويسندگان
عضویت
نام کاربری :
پسورد :
تکرار پسورد:
ایمیل :
نام اصلی :
آمار
امروز : 24649
دیروز : 33261
افراد آنلاین : 37
همه : 4509113

اصول فن خطابه ( ديني ) 7


ويژگي هاي خطيب


خطيب اسلامي و خودشناسي
 


تمام تلاش هاي خطيب در ايراد خطابه هاي خود با عناوين و شكل ها و در شرائط زماني و مكاني
مختلف و براي توده هاي گوناگون با سنين و سليقه ها و سطح فهم و علم و اطلاعات متفاوت ،
آشنا كردن مخاطبان با حكمت و دليل خلقت انسان ووظائفي كه در طول حيات خوددارد و اين كه
خداوند اورا بيهوده نيافريده ، مي باشد و رسيدن به اين هدف ، مستلزم اقناع و ترغيب مستمعين
براي اقدام به خودشناسي جهت آشنائي بيشتر با تكاليف عبادي و اخلاقي و عمل به آن هاست .
با اين هدف ، لازم است پيش از آن كه خطيب ، ديگران راتشويق به خودشناسي كند ، با خويشتن خويش
آشنا شود تا بيشتر به فلسفه وجودي و تكاليف فردي ، اجتماعي و حرفه اي خود پي ببرد و تا بيشتر ،
كلامش اثرگذار شود .


خودشناسي چيست ؟


از موضوعاتي كه مورد توجه حكيمان ، علماي اخلاق وكارشناسان وحي الهي است ، موضوع شناخت
انسان است كه هر يك ، از زاويه خاصي به آن نگريسته و آن را تحديد و تعريف كرده اند .
حكما ، از آن نظر كه به تفكر و انديشه علاقه خاصي داشته و رابطه وي‍ژه اي با آن دارند ،
انسان را «حيوان ناطق» معرفي مي‌كنند و تعريف ياد شده را حد كامل انسان مي دانند و مي گويند:
« "حيوان" جنس و قدر مشترك ميان او و ديگر جانداران است ، و "ناطق" كه به معني متفكر است ،
فصل او بوده و او را از ديگر انواع حيوان جدا مي سازد».
با اين كه اين حد و تعريف، از ديدگاه متفكران ارزش بالايي دارد ، ولي از نظر علماي اخلاق ،
تعريفي ناقص است و آنان معتقدند كه نيمي از شخصيت انسان را تفكر ؛ و نيم ديگر را غرائز
و تمايلات دروني او تشكيل مي دهند و انسان ، در سايه كشش هاي دروني ، گاهي به عالي ترين
مقام ميرسد و گاهي در لب پرتگاه بدبختي قرار مي گيرد .
بنابراين ، انسان يك موجود دو شخصيتي و يا به تعبير صحيح تر، داراي شخصيت مركبي است كه
بخشي از آن را تفكر و بخشي ديگر را تمايلات عالي و يا داني تشكيل مي دهد و مسلما ، لفظ « حيوان»
نمي تواند بيانگر چنين غرائزي باشد زيرا تمايلات كوبنده انسان ، منحصر به غرائز حيواني از قبيل شهوت
و غضب نيست بلكه داراي غرائز خاص ديگري از قبيل مقام خواهي ، جاه طلبي وثروت اندوزي نيز
مي باشد كه اصولا در حيوان وجود ندارد و لفظ حيوان نمي تواند رسا باشد .
از سوي ديگر ، وحي آسماني ، به هر دو جنبه ، عنايت كامل دارد. نه مانند حكيمان ، تنها به تفكر او
اهميت داده و نه مانند علماي اخلاق ، تنها به رهبري غرائز او پرداخته بلكه معتقد است كه بايد
تفكر و انديشه انساني ، همراه با تعديل غرائز او رشد كند و اكتفا به پرورش تفكر منهاي اخلاق ؛
و يا اخلاق منهاي بينش علمي و فلسفي ، رهبري كامل انسان نيست .
قران كريم درباره اهميت تفكر و پرورش انديشه مي‌فرمايد:
الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللّهَ قِيَامًا وَقُعُودًا وَعَلَىَ جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ
هَذا بَاطِلًا سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ
( آل عمران /191)
و در آيه ديگر ، دقت در آيات خدا را نشانه بندگان خدا مي داند و مي فرمايد :
وَالَّذِينَ إِذَا ذُكِّرُوا بِآيَاتِ رَبِّهِمْ لَمْ يَخِرُّوا عَلَيْهَا صُمًّا وَعُمْيَانًا
« (فرقان /73 )
يعني : بندگان خدا كساني هستند كه وقتي به نشانه‌هاي وجود او برخوردند ، به سادگي از كنار آنها
نمي گذرند و مانند افراد كرو لال به آنها نمي‌نگرند.

در اهميت اين بخش كافي است كه قرآن به عنوان‌هاي مختلف ، در بالا بردن تفكر از واژه‌هائي
مانند : «عقل» ، «فكر» ، « لُبّ » و «نُهي» كمك گرفته و تنها ماده عقل در قرآن به صورتهاي مختلف
49 بار ، ماده فكر به همين منوال 18 بار ، ألباب كه جمع لُب به معني خرد است 16 بار و نُهي
2 بار وارد شده‌اند .

درباره تعديل غرائز كه رويه ديگر تهذيب اخلاق است ، قرآن تذكرات مهمي داده است و
در آيه‌اي مي‌فرمايد :
وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا
(شمس - آيات 7 و 8 )
و در آيه ديگر مي‌فرمايد :
وَأَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَنَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوَى
( نازعات / 40 )

ولي با اعتراف به نقش اساسي اين دو جزء در تبيين ماهيت انسان ، قرآن آن دو را معرف
كامل براي انسان نمي داند و معتقد است اين نوع تعريف ها مربوط به تبيين ماهيت او است
و براي تبيين مقام و موقعيت وجودي او ، تعريف ديگري لازم است كه مي تواند نقش مهمي
در تهذيب نفس و بازگشت او به خويش داشته باشد .

قران معتقد است انسان مانند تمام موجودات امكاني، يك موجود كاملا وابسته به جهان بالا
و فوق طبيعت است و اين وابستگي ، واقعيت هستي او را تشكيل مي دهد و غفلت از اين واقعيت ،
مساوي با غفلت از خويشتن و فراموشي آن ، فراموشي خويش است و در اين مورد مي فرمايد :
وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ أُوْلَئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ
(حشر/19)
« بسان كساني نباشيد كه خدا را فراموش كردند سرانجام خدا آنان را به خودفراموشي مبتلا ساخت»
و باز در آيۀ ديگر مي‌فرمايد:
نَسُواْ اللّهَ فَنَسِيَهُمْ إِنَّ الْمُنَافِقِينَ هُمُ الْفَاسِقُونَ
(توبه/67)
« خدا را فراموش كردند پس [خدا هم] فراموششان كرد در حقيقت اين منافقانند كه فاسقند».

از آيۀ نخست استفاده مي‌شود كه : «خدا فراموشي ، مايه خود فراموشي است» و نكته مهم آيه
اين است كه واقعيت وجود انسان ، در وابستگي به خدا ست و اين وابستگي ، مقوّم وجود و عين
هويت هستي او ست و اگر اين وابستگي را فراموش كنيم ، در حقيقت از خود بيگانه شده و
خويشتن را فراموش كرده ايم و در حقيقت ، «خدا فراموشي ، خود فراموشي است» .
و از آيه دوم استفاده مي شود كه : فراموشي خدا سبب مي شود كه او ما را فراموش كند و
سرانجام مورد بي مهري او قرار خواهيم گرفت .

وحي آسماني ، درست برخلاف نظريه «ماركسيست‌ها» ، داوري مي‌كند. تئوريسين هاي اين
مكتب الحادي ، مسأله‌اي به نام «اومانيسم» كه هدف از آن ، اصالت بخشيدن به انسان و تلطيف
روح مادي او ست را مطرح مي كنند و مي گويند : بايد انسان را از هر نوع خود بيگانگي نجات داد
و رابطه او را از غير خود قطع كرد و ارتباط او را با غير خود ، يك نوع خود بيگانگي تلقي مي كنند
از اين جهت به حذف و مالكيت اشياء پرداخته و معتقدند كه : تعلق انسان به مذهب و خدا ،
يك نوع از خود بيگانگي است و مايه همبستگي او به خارج از خويش است .

در حالي كه ماركسيست‌ها از چنين نظريه اي دفاع مي كنند اما داوري قرآن درباره مذهب و اعتقاد
به خدا ، درست بر خلاف نظر آنها است . قران معتقد است كه : مذهب و اعتقاد به خدا ، خارج از
ذات ما نيست و گرايش به ماوراء طبيعت و وابستگي به مقام بالاتر ، جزو آفرينش و فطرت ماست
و حس مذهبي ، مانند ديگر حس ها ئي مانند : حس علم گرائي و يا حس اخلاق و نيكوكاري ،
در ذات ما نهفته و با آفرينش ما عجين شده اند و اگر ما خود را از اين حس (خداگرايي)
بيگانه سازيم ، از خود بيگانه مي‌شويم نه اين كه به خود باز مي‌آييم .

 

گذشته از اين ، نسبت وجود معلول به علت (انسان نسبت به خدا) مانند نسبت معني حرفي
به معني اسمي است . هم چنان كه تفكيك معني حرفي از معني اسمي ، مايه پوچي و تباهي
معني حرفي است ، تفكيك انسان از خالق ، مايه نابودي او ست .

ما اگر بخواهيم موقعيت انسان را نسبت به خالق خود با يك مثال آنهم با تفاوت بسيار ترسيم
كنيم ، بايد بگوئيم كه موقعيت انسان ، همان موقعيت نوري است كه از يك نور افكن مي‌تابد .
انسان جاهل تصور مي‌كند كه اين نور ، از خود نورافكن است در حالي كه روشنائي و درخشندگي اش ،
به دليل اتصال به دستگاه مولد برق است و اگر ارتباط اين دو، يك لحظه قطع شود ، افسردگي ،
پريشاني و تاريكي فضا را فرا مي‌گيرد .

البته اين مثال ، با موضوع بحث فاصله زيادي دارد و نياز انسان به خدا و وابستگي او به علت خويش ،
به مراتب شديدتر از وابستگي نور يك نورافكن به مولد برق است .
قرآن براي تبيين اين نوع از موقعيت وجودي انسان ، او را به فقر توصيف كرده و مي‌فرمايد:

يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاء إِلَى اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ
( فاطر/15)

نتيجه اينكه : انسان از نظر مقام ماهوي ، همان است كه حكما و علماي اخلاق مي گويند كه
واقعيت ماهوي او را تفكر و غرائز تشكيل ميدهند و انسان ، ضمن نياز به خودشناسي ، بايد
بپذيرد كه وابستگي چنين وجودي با چنين ساختاري به خدا ، مقوم او بوده و ناديده گرفتن آن ،
ناديده گرفتن اصل هستي او ست .

تا اينجا با سه عنصر از سه ديدگاه با اجزاء حد و معرف انسان آشنا شديم و ديديم كه هر گروهي ،
از زاويه خاصي ، انسان رابررسي كرده است .
فلاسفه از ديدگاه تفكر ( چون سروكار با انديشه دارند ) ، علماي اخلاق از ديده فضائل اخلاقي و
رذائل آن ( چون سروكار با تعديل خواسته هاي نفساني دارند ) ووحي الهي در مقام ترفيع انسان
و آشنا ساختن او با معارف، بر ارتباط او با خدا تأكيددارد و خداشناسي را مايه خود شناسي مي داند
ولي در عين حال ، به اين نيز اكتفاء نمي كند بلكه ، عنصر ديگري را نيز به آن اضافه مي كند و آن
روح آينده نگري و بازگشت مجدد او به سوي خدا است در حالي كه چنين روحي در حيوان وجود
ندارد و براي توجه انسان به آن مي‌فرمايد:

إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعونَ
( بقره/156)

و در آيه ديگر مي‌فرمايد:
إِلَيْهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعًا وَعْدَ اللّهِ حَقًّا إِنَّهُ يَبْدَأُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ لِيَجْزِيَ الَّذِينَ آمَنُواْ وَعَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ
بِالْقِسْطِ وَالَّذِينَ كَفَرُواْ لَهُمْ شَرَابٌ مِّنْ حَمِيمٍ وَعَذَابٌ أَلِيمٌ بِمَا كَانُواْ يَكْفُرُونَ
(يونس/4 )

و در آيۀ ديگر مي‌فرمايد:
أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاكُمْ عَبَثًا وَأَنَّكُمْ إِلَيْنَا لَا تُرْجَعُونَ
(مؤمنون / 115)

كساني كه مي خواهند انسان را بريده از مبدأ و معاد معرفي كنند ، او را به صورت كتابي
معرفي مي كنند كه آغاز و پايان آن افتاده باشد ( اول و آخر اين كهنه كتاب افتاده است ) كه
انسان هر چقدر هم به اين كتاب نگاه كند ، قادر به شناسائي نيست چرا كه معرف كتاب ،
ديباچه و يا فصل پاياني آن است و فرض اين است كه كتاب فاقد هر دو مي باشد .

در احاديث شريفي كه از پيشوايان معصوم عليهم السلام به ما رسيده است ، بر ضرورت
خودشناسي تأكيد شده و خود شناسي ، كليد خداشناسائي معرفي شده و اين كه لازم است
انسان بينديشد و بداند از كجا آمده ؟براي چه آمده ؟ و به كجا خواهد رفت ؟


ارزش شناخت‏

v رسولُ اللَّهِ صلى الله عليه وآله : أفضَلُكُم إيماناً أفضَلُكُم مَعرِفَةً .
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله : با ايمان‏ترين شما ، با شناخت‏ترين شماست .

v الإمامُ عليٌّ عليه السلام : العِلمُ أوَّلُ دَليلٍ ، والمَعرِفَةُ آخِرُ نِهايَةٍ .
امام على عليه السلام : علم، نخستين راهنماست و شناخت (حقّ تعالى) نقطه پايان است .

v عنه عليه السلام : المَعرِفَةُ نورُ القَلبِ .
امام على عليه السلام : شناخت ، روشنايى دل است .

v الإمامُ الحسينُ عليه السلام : دِراسَةُ العِلمِ لِقاحُ المَعرِفةِ .
امام حسين عليه السلام : تحصيل دانش سبب بارورى شناخت است .

v الإمامُ الصّادقُ عليه السلام : لا يَقبَلُ اللَّهُ عَمَلاً إلّا بِمَعرِفَةٍ ، ولا مَعرِفَةً إلّا بِعَمَلٍ ،
فمَن عَرَفَ دَلَّتهُ المَعرِفَةُ عَلَى العَمَلِ ، ومَن لَم يَعمَلْ فلا مَعرِفَةَ لَهُ .
امام صادق عليه السلام : خداوند هيچ عملى را جز با شناخت نپذيرد و هيچ شناختى را
جز با عمل . پس ، هركه شناخت پيدا كند ، آن شناخت او را به عمل رهنمون شود
و كسى كه عمل نكند ، شناخت ندارد .

موانع شناخت‏

«أفَرَأيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إلهَهُ هَواهُ وَأضَلَّهُ اللَّهُ عَلَى عِلْمٍ وَخَتَمَ عَلَى‏ سَمْعِهِ وَقَلْبِهِ وَجَعَلَ
عَلَى‏ بَصَرِهِ غِشاوَةً فَمَنْ‏يَهْدِيهِ مِنْ بَعْدِ اللَّهِ أفَلاَ تَذَكَّرُونَ» .
«پس آيا ديدى كسى را كه هوسش را معبود خود گرفت و خدا او را با آن كه علم
داشت گمراه كرد و بر گوش و دلش مُهر نهاد و بر ديده‌‏اش پرده افكند؟
اگر خدا او را هدايت نكند، چه كسى هدايتش خواهد كرد؟ آيا پند نمى‏گيريد؟»

v رسولُ اللَّهِ صلى الله عليه وآله : نورُ الحِكمَةِ الجُوعُ ، والتَّباعُدُ مِنَ اللَّهِ الشِّبَعُ ، والقُربَةُ
إلَى اللَّهِ حُبُّ المَساكينِ والدُّنُوُّ مِنهُم ، لا تَشبَعوا فَيُطفَأَ نورُ المَعرِفةِ مِن قُلوبِكُم .
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله : گرسنگى ، نور حكمت است و سيرى ، مايه دور شدن
از خدا و دوست داشتن بينوايان و نزديك شدن به آنها ، موجب نزديكِ شدن به خدا .
شكمهايتان را سير نكنيد ، كه نور شناخت در دلهاى شما خاموش مى‏شود .

خودشناسى‏

v الإمامُ عليٌّ عليه السلام : مَعرِفَةُ النَّفسِ أنفَعُ المَعارِفِ .
امام‏‌على عليه السلام: خودشناسى سودمندترين شناختهاست .

v عنه عليه السلام : نالَ الفَوزَ الأكبَرَ مَن‏ظَفِرَ بِمَعرِفَةِ النَّفسِ .
امام على عليه السلام : كسى كه موفق به خودشناسى شود به بزرگترين پيروزى دست يافته است .

v عنه عليه السلام : كَيفَ يَعرِفُ غَيرَهُ مَن يَجهَلُ‏نَفسَهُ ؟!
امام على عليه السلام : كسى كه خود را نمى‏شناسد ، چگونه ديگرى را بشناسد ؟ !

v عنه عليه السلام : مَن عَرَفَ نَفسَهُ جاهَدَها ، مَن‏جَهِلَ نَفسَهُ أهمَلَها .
امام على عليه السلام : هركه نفس خود را شناخت ، به جهاد با آن برخاست و هر كه
آن را نشناخت ، به حال خود رهايش ساخت .

 

v عنه عليه السلام : مَن عَرَفَ اللَّهَ تَوَحَّدَ ، مَن عَرَفَ‏نَفسَهُ تَجَرَّدَ ، مَن عَرَفَ الدّنيا تَزَهَّدَ ،
مَن عَرَفَ النّاسَ تَفَرَّدَ .
امام على عليه السلام : هر كه خدا را شناخت، تنها شد . هر كه خود را شناخت ، مجرَّد شد .
هر كه دنيا را شناخت ، از آن دل بر كند . هركه مردم را شناخت ، تنهايى گزيد .

v عنه عليه السلام : أكثَرُ النّاسِ مَعرِفَةً لِنَفسِهِ أخوَفُهُم لِرَبِّهِ .
امام على عليه السلام : خودشناس‏ترين مردم ، خدا ترس‏ترين آنهاست.

v عنه عليه السلام : مَن عَرَفَ نَفسَهُ عَرَفَ‏رَبَّهُ .
امام على عليه السلام : هر كه خود را شناخت ، پروردگارش را شناخت.

v عنه عليه السلام : يَنبَغي لِمَن عَلِمَ شَرَفَ نَفسِهِ أن يُنَزِّهَها عَن دَناءَةِ الدّنيا .
امام على عليه السلام : كسى كه به شرافت نفس خود پى برده باشد ، سزاوار است
كه آن را از پستى دنيا منزّه دارد .

v عنه عليه السلام : يَنبَغي لِمَن عَرَفَ نَفسَهُ أن يَلزَمَ القَناعَةَ والعِفَّةَ .
امام على عليه السلام : سزاوار است كسى كه خود را شناخته است ، پايبند قناعت و عفّت باشد .

v عنه عليه السلام : يَنبَغي لِمَن عَرَفَ نَفسَهُ أن لا يُفارِقَهُ الحُزنُ والحَذَرُ .
امام على عليه السلام : كسى كه خود را شناخته است ، سزد كه اندوه و حذر از او جدا نشود .

v الإمامُ زينُ العابدينَ عليه السلام - في الدُّعاءِ - : واجعَلنا مِنَ الّذين عَرَفوا أنفُسَهُم ،
وأيقَنوا بِمُستَقَرِّهِم ، فكانَت أعمارُهُم في طاعَتِكَ تَفنى‏ .
امام سجّاد عليه السلام - در دعا - : ما را از كسانى قرار ده كه خود را شناختند و به قرارگاه
خويش يقين يافتند و از اين رو عمرشان در راه طاعت تو مى‏گذشت.

v الإمامُ الباقرُ عليه السلام - في وَصِيَّتِهِ لِجابِرٍالجُعفيِّ - : لا مَعرِفةَ كَمَعرِفَتِكَ بِنَفسِكَ .
امام باقر عليه السلام - در سفارش خود به جابر جعفى - : هيچ شناختى چون شناخت تو از نفست نيست .

 

كتاب منتخب ميزان الحكمه / بخش 34


مطالعه انفسي

با توجه به آيات واحاديثي كه نقل شد و توضيحاتي كه داده شد به ضرورت و اهميت
خودشناسي براي خداشناسي و دلائل خداشناسي ، اجمالا آشنا شديم و پي برديم كه
خودشناسي ، نزديك ترين و هموارترين مسير براي خداشناسي است چرا كه هركس
خودرا بشناسد ، طبعا تعلق خودرا خواهد شناخت و شناسائي چنين تعلق ، جدا از شناسائي
متعلق ( خدا) ، نيست و خداشناسي از خود شناسي ، سرچشمه مي گيرد.

رسول اكرم صلي الله عليه وآله مي فرمود :

أعرفكم بنفسه أعرفكم بربه
شناساترين شما به خودش ، شناساترين شما به پروردگارش مى باشد
تفسيرالمحيط الاعظم ، سيد حيدر آملى ، ج 1، پاورقى ص 244

امير مؤمنان عليه السلام مي‌فرمايد:

من عرف نفسه فقد عرف ربه
هر كه خود را شناخت ، پروردگارش را شناخته است
شرح غررالحكم و دررالحكم، (خوانسارى)، ج‏5، ص 194 و
شرح صد كلمه ، ابن ميثم ، حديث 6 از اميرالمؤ منين عليه السلام

و نكته آن نيز از توضيحات قبلي روشن شد چون مقصود از معرفت نفس ، تعلق
وجودي اوست ، شناخت اين بخش از نفس ، جدا از شناخت آغاز و پايان هستي او نيست .

در برخي از احاديث ، مطالعه انفسي ، سودمندترين وسيله براي خداشناسي معرفي
شده است . امير مؤمنان (ع) مي‌فرمايد :

«المعرفة بالنفس انفع المعرفتين»
خودشناسي و درون‌گرائي و سير در نفس خويش ، سودمندترين دو شناخت است.
شرح غررالحكم و دررالحكم، (خوانسارى) ، ج‏ 2، ص‏25

بايد ديد شناخت دوم ، كدام شناخت است كه سير انفسي از آن نافع تر است ؟
با سيري در قرآن ، مي بينيم كه براي شناخت خدا ، دو راه معرفي شده است :
1ـ شناخت آفاقي و بررسي موجودات برون از ذات .
2ـ شناخت انفسي و سير در نفس خويش .
وبه هردو راه ، در دو آيه زير ، اشاره شده است :

وَفِي الْأَرْضِ آيَاتٌ لِّلْمُوقِنِينَ وَفِي أَنفُسِكُمْ أَفَلَا تُبْصِرُونَ
ذاريات / 19ـ 20

سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِي الْآفَاقِ وَفِي أَنفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ
أَنَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ
فصلت / 53

جملۀ «و في الارض آيات» در آيه نخست و جملۀ «آياتنا في الارض» در آيه دوم اشاره
به خداشناسي از طريق مطالعه نشانه هاي وجود او در جهان خارج از وجود انسان ،
از كهكشان تا اتم و نانو ، دارد . همچنان كه جمله «وفي انفسكم» در آيۀ دوم اشاره
به خود شناسي از طريق معرفت نفس است .

 

و اما چرا از ديدگاه اميرالمومنين عليه السلام ، شناخت خدا از طريق سير انفس ،
سودمند تر از راه نخست است كه مي فرمايد: «المعرفة بالنفس انفع المعرفتين» ؟
شايد نكته اش اين باشد كه معرفت نخست ، معرفت به علم حصولي است كه انسان
در آن غرق در مفاهيم و معاني مي باشد و با چيدن صغري و كبري به نتيجه مي رسد
و در اين معرفت ، گام از محيط معاني و مفاهيم كه جايگاه همگي ذهن است فراتر
نمي گذارد و از طريق يك رشته تصورات كه حكم آئينه را دارند به حقيقتي نائل مي آيد
در حالي كه طريق دوم ، كنكاش در پيرامون مفاهيم ومعاني نيست .

در آنجا از طريق شهود و تعليق خويش به مقام واجب ، به حقيقت پي ميبرد و در پيمودن
اين طريق ، از الفاظ و مفاهيم تصورات كمك نمي‌گيرد ؛ بلكه هر چه هست ،
رؤيت و شهود باديده قلب و بينائي روح است كه از نوع شك و ترديد ، پيراسته مي‌باشد .

البته معرفت از نوع دوم و پيمودن اين طريق ، كار همگان نيست و وظيفه توده مردم ،
همان معرفت خدا از طريق آيات آفاقي است و فقط گروه هاي خاصي من جمله خطباي
اسلامي مي توانند و بايد با سير در انفس و درون گرائي ممتد به سرچشمه هستي پي برده
و وابستگي خود را مشاهده كنند و اين كار نفوس قوي و انسان هاي فوق العاده است
آنهم زير نظر «خضر» زمان و استاد مجرب ، كه دست آن ها را بگيرد و هر روز ،
از مرحله اي به مرحله ديگر ، رهبري كند تا حضور خود را در محضر خدا ، مشاهده كنند
و در نتيجه ، ضمن خودداري از هر نوع عصيان و خود خواهي ، بندگان خدارا با خدا ، آشنا كنند .

تفاوت مردم عادي با خطيب اسلامي در اين دو مرحله ، تفاوت شنيدن و ديدن است .
فرض كنيم مردم عادي ، آتش را نديده وفقط ، خصوصيات آن را شنيده اند اما .
خطيب اسلامي با طي مرحله اي ، ابتدا با ويژگي هاي آتش از طريق حس شنوائي آشنا مي شود و
در مرحله بعد ، آتش برافروخته رابا حس بينائي ، مشاهده مي كند كه تفاوت ميان اين دو مرحله ،
بسيار است وگاهي ، با احراز شرائط وويژگي هاي باطني خاص ، پيش تر مي رود و از مرحله ديدن
به چشيدن مي رسد كه در اين مرحله ، خداشناسي خطيب به حد كمال مي رسد وبا برخورداري
از قدرت روحي ومعنوي ، نفوذ كلام و پايگاه بلند و محكمي براي شناساندن حقايق به مردم ،
پيدا مي كند.

قرآن كريم به پاره اي از مراحل شهود در سوره تكاثر اشاره مي‌فرمايد:

كَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ
لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ
ثُمَّ لَتَرَوُنَّهَا عَيْنَ الْيَقِينِ
تكاثر / آيات 5 تا 7

يعني انسان در سايه تكامل يقين به مرحله اي مي رسد كه از همين جهان ، دوزخ را مشاهده مي‌كند.
از اينجا است كه معرفت انفسي بر معرفت آفاقي مزيت پيدا مي كند مانند مزيت علم حضوري
نسبت به علم حصولي .


مزيت " سير انفسي " بر " سيرآفاقي "

در تفسير كلام اميرالمومنين علي عليه السلام كه " معرفة النفس " را " انفع المعرفتين "
معرفي فرموده ، مي شود گفت كه : " سير آفاقي " ، جنبه علمي و آگاهي دارد و در اين سير ،
انسان ، با نظام جهان و قوانين حاكم بر آفرينش ، آشنا مي شود اما چه بسا ممكن است به
خداوند كه فاعل قادر و خالق اين نظام است ، توجه نشود و نظر در اين سير ، براي كشف
قدرت و عظمت خالق ، متوقف شود به اين دليل كه هر پديده اي از پديده هاي جهان ،
مانند سكه دو رويه است كه يك طرف سكه ، نظامات مادي و رويه ديگر آن ، وابستگي
به جهان برتر است .
كاشفان اسرار طبيعت در سير آفاقي ، به يك رويه توجه دارند و از رويه ديگر ، غفلت
مي كنند در حالي كه سير انفسي ،مستقيما با خامه نقاش بلكه با خود نقاش سرو كار دارد
و آن را به گونه اي لمس مي كند و پيرو راه امير مؤمنان عليه السلام مي‌شود كه از ايشان
سوال شد :

هل رأيت ربك؟ قال: ما كنت أعبد ربا لم أره.قال: كيف رأيته؟ فقال:
لم يره العيون بمشاهدة الابصار و لكن رأت القلوب بحقائق الإيمان.
آيا خدايت را ديده‏اى؟ فرمود : خدايى را كه نديده‏ام پرستش نمى‏كنم.
سؤال شد: چگونه او را ديدى؟ فرمودند:
ديده‏ها توان ديدار او را ندارند ليكن قلوب، به حقيقت ايمان، وى را
مشاهده مى‏كنند .
اصول كافى، ج 2، ص .166

خطيب اسلامي ، مي تواند با سير آفاقي و انفسي ، از حجاب‌ها ، يكي پس از ديگري بگذرد
و پس از طي مراحلي ، در خود كمالي را احساس كند و خود را در محضر خدا ببيند
و خدا را بالاتر و برتر از آن بداند كه حجابي مانع ا زشهود او شود .
خطيب اسلامي ، با درك موقعيت ، منزلت و شخصيت خود مي تواند سخنان سالار شهيدان (ع)
در دعاي عرفه را ناظر به خود بداندوبا امام حسين عليه السلام هم صدا شود كه :

خدايا ! چگونه با چيزي كه خود در وجودش نيازمند توست ، براي وجود تو دليل آورده شود؟
آيا چيزي هست كه آشكارتر از تو باشد تا وسيله آشكار كردن تو باشد؟ كي پنهاني تا نيازمند
دليلي باشي كه بر تو دلالت كند؟ و كي دوري تا آثارت وسيله رسيدن به تو باشند؟
كور باد آن چشمي كه تو را مراقب و نگهبان خود نبيند.
كيف يستدل عليك بما هو في وجوده مفتقر إليك ؟ أ يكون لغيرك من الظهور ما ليس لك
حتي يكون هو المظهر لك ؟ متي غبت حتي تحتاج إلي دليل يدل عليك ؟ و متي بعدت
حتي تكون الَثار هي التي توصل إليك ؟ عميت عين لا تراك عليها رقيبا...

دعاي عرفه ، بحار الانوار، ج 98، ص 226

 

و اين جمله امام عليه السلام در همين دعا كه مي فرمايد :

وخسرت صفقة عبد لم تجعل له من حبك نصيبا
بسيار آموزنده است به اين دليل كه : عرفا ، در تقسيم فاعل ، به فاعلي ميرسند كه
آن را " فاعل به عشق " مي گويند و احيانا خدا را " فاعل بالعشق " مي نامند چون ، فاعليت حق ،
بر ما روشن نيست و ما اين سخن را در باره بنده عارف و وارسته خدا پياده مي كنيم و ياد آور
مي‌شويم كه انسان هاي وارسته عموما كساني هستند كه محرك و انگيزه آن ها براي كار ،
خدا باشد و خطيب اسلامي وارسته خصوصا ، كسي است كه محرك و انگيزه او براي ايراد خطابه ،
خدا باشد و هرگز براي تحسين و تقبيح مردم ارزش قائل نشود.

از ضرورت هاي حرفه اي خطيب اسلامي است كه كار خود را با قرآن و سنت پيامبر تطبيق كند ،
اگر عمل او مطابق كتاب و سنت شد ، كار خود را دنبال كند و به استقبال و استدبار مردم اهميت
ندهد و اگر فعاليت تبليغي وسخنراني هاي خودرا بر خلاف اين دو يافت ، از نيمه راه برگردد و
همت و تلاش خود را بر اين دو اساس ، استوار كند .

درست است كه پشتوانه مردمي براي خطيب اسلامي ، نوعي موفقيت است و خطيب نبايد اين
پشتوانه را از دست بدهد و باصطلاح ، استقبال مردم را ناديده بگيرد اما ، آنچه مهم است اين است
كه به آن اكتفاء نكند و آن را اساس كار قرار ندهد .
اساس كار خطيب عارف اسلامي را رضاي خدا و تحسين او تشكيل مي دهد و اگر ، تحسين مردم هم
بر آن افزوده شد، چه بهتر .

امام باقر (ع) به يكي از شاگردان برجسته خود كه در معارف و اخلاق در محضر امام زانو زده است
چنين مي‌فرمايد:

واعلم بانك لاتكون لنا وليا حتي لو اجتمع عليك اهل مصرك انك رجل سوء لم يحزنك ذلك
و لو قالوا انك رجل صالح لم يسرك ذلك ولكن أعرض نفسك علي ما في كتاب الله فان كنت
سالكا لسبيله، زاهدا في تزهيده، راغبا في ترغيبه، خائفا من تخويفه، فاثبت و ابشر ، فانه لايضرك
ما قيل فيك، و ان كنت مبائنا للقرآن فماذا الذي يغرك من نفسك؟
(بحار الانوار ، ج78 ، ص 162 ، بخش مواعظ امام باقر عليه السلام).

حاصل سخن امام اين است كه:
تو در شرائطي با ما پيوند ولائي داري كه اگر مردم شهري كه
در آن زندگي مي كني ، تو را مرد بدي خواندند ، نظر و سخن آن ها ، تو را غمگين نسازد و اگر
از ديد مردم ، مردي صالح و نيكوكار بودي ، خوشحال نشوي بلكه خودرا بر كتاب خدا عرضه كن .
اگر پوينده راه او بودي و از آنچه كه او تورا بازداشته ، خويشتن را از آن بازداشتي و فرمان او را
انجام دادي و از آنچه تورا ترسانده ، ترسيدي ، در اين صورت ، پابرجا باش و مطمئن باش آنچه
در حق تو بدگوئي مي شود ، به تو ضرر نمي‌زند و اما اگر برنامه زندگي تو، مخالف قرآن شد ،
در اين صورت ،چرا فريب نفس خويش را مي‌خوري ؟

 

آنگاه امام افراد با ايمان را به دو گروه تقسيم مي‌كند :

الف : گروهي كه در طول زندگي ، گردي بر دامن آن ها ننشسته و خدا را نافرماني نمي كنند ،
اينان ، همان طبقه شامخ از گروه مومنانند كه شمار آنان نسبت به گروه دوم كمتر است .

ب : گروهي كه گام در مسير جهاد با نفس برداشته ، و بر نفس پيروز مي شوند ، و كجي هاي آن را
راست مي كنند و اگر هم روزي گردي بر دامن آنان نشست و در مسير خلاف قرار گرفتند ، فورا
به خود مي آيند و با استغفار ، رحمت خدا را جلب مي كنند ، آن ها مصداق گفتار خدا هستند كه مي‌فرمايد :

إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَواْ إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِّنَ الشَّيْطَانِ تَذَكَّرُواْ فَإِذَا هُم مُّبْصِرُونَ
اعراف / 201
در حقيقت كسانى كه [از خدا] پروا دارند چون وسوسه‏اى از جانب شيطان بديشان رسد
[خدا را] به ياد آورند و بناگاه بينا شوند

سخن «امام باقر (ع)» خطاب به «جابر بن يزيد جعفي» بود كه افتخار شاگردي هر دو امام
( امام باقر و امام صادق عليهما السلام) را داشته و در سال 128 ه. ق. در گذشته است و بايد
گفت گوش روزگار چنين پندي را پس از گفتار خدا ، كمتر شنيده است ومي تواند پيام بزرگي نيز
به همه خطيبان اسلامي باشد كه با خودشناسي ، خداي خودرا بشناسند و بدون رضايت و يا بيم و
هراس از واكنش هاي متفاوت بندگان نسبت به سخنان حق خود ، فقط به رضاي خدا بينديشند .

عبدالواحد آمدي در كتاب غررالحكم ، جمله كوتاهي از امير المومنين عليه السلام نقل مي كند
كه امام ، خودشناسي را مقدمه اخلاص معرفي مي‌كند و مي‌فرمايد:

«الكيس من عرف نفسه و أخلص اعماله»
زيرك ، كسي است كه خودرا بشناسد و اعمال خودرا خالص كند .

زيرا در شناخت خود ، به وابستگي خويش پي مي برد ، سرچشمه وجود را به دست مي آورد ،
با هدف آفرينش آشنا مي شود و خود را مانند حبابي برروي آب و يا پر كاهي سوار بر دريا ،
مشاهده مي‌كند. چنين بنده زيركي ، چاره‌اي جز اين ندارد كه به ذيل آيات الهي چنگ بزند و
همه كارها را به خاطر او انجام دهد و انگيزه اي جز كسب رضاي الهي نداشته باشد و
خطيب اسلامي زيرك ، بايد اينگونه باشد .


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۳۹:۵۷ ] [ مشاوره مديريت ]

 

اصول فن خطابه ( ديني ) 6

 


خطيب اسلامي و " تقيه "
 

 

شجاعت ، يكي از ملكات نفساني و از قواي باطني است كه برخورداري از آن براي خطيب اسلامي
ويژگي ارزشمندي است اما بهره برداري از آن ، بر اساس قواعد فقهي ، تابع احكام و شرائطي
خاص است كه توجه به اصول و شرائط " تقيه " ، از آن جمله است . به عبارت ديگر ، همانكونه
كه صراحت و قاطعيت كلام ، شرائط و ويژگي ها و جايگاه و ارزش خودرا دارد و از ضروريات ايراد
خطابه است ، درمواردي هم به دلائلي كه به آن ها اشاره خواهد شد ، تقيه ، همان ارزش و اثر
شجاعت ، قاطعيت و صراحت در كلام را دارد و عمل بر خلاف آن ، آثار و نتايج زيانبار و منفي
خواهد داشت .
در ادامه بحث شجاعت خطيب ، جهت اطلاع دانشپذيران و دانشجويان محترم ، زوايائي از موضوع
" تقيه " را مورد بحث و بررسي قرار مي دهيم .


تقيه كه از عناوين ثانويه مباحث فقهي و اعتقادي است ، در لغت از ماده «اتّقى يتّقى» و مصدر است.(1)
برخى نيز، مانند شيخ انصارى، آن را اسم مصدر دانسته‏اند.(2)
ولى در مورد تعريف اصطلاحى آن، محققان و صاحب‏نظران، سخنانى ابراز داشته‏اند كه تفاوت جوهرى،
ميان آن‏ها به چشم نمى‏خورد.
شيخ مفيد مى‏گويد:
التقية كتمان الحق و ستر الاعتقاد فيه و مكاتمة المخالفين و ترك مظاهرتهم بما يعقب ضرراً فى الدين و الدنيا؛(3)
تقيه، يعنى پنهان داشتن حق و اعتقاد به حق و مخفى كارى كردن با مخالفان و ابراز نكردن آن‏چه كه ابراز نمودنش،
موجب زيان به دين و دنيا مى‏شود.


شهيد اول مى‏نويسد:
التقية مجاملة الناس بما يعرفون و ترك ما ينكرون فى قول او فعل مخالف للحق؛(4)
تقيه؛ يعنى رفتار زيبا با غير شيعه نسبت به آن‏چه آنان خوب مى‏دانند و رها نمودن هر آن‏چه آنان زشت
مى‏شمارند، در ضمن گفتار يا كارى كه باحق، مخالف است.


شيخ انصارى در رساله تقيه خود مى‏گويد:
المراد هنا التحفظ عن ضرر الغير بموافقته فى قول او فعل مخالف للحق؛(5)
مقصود از تقيه، حفظ نمودن خود از ضرر غير است از راه همراهى نمودن با او در سخن يا عملى كه
با حق مخالف است.


در بيان مشروعيت تقيه، به چندين آيه و شمار فراوانى از روايات، استدلال مى‏شود كه در زير به
نمونه‏هايى از آن‏ها اشاره مى‏شود:
1- آيه 28 سوره آل‏عمران:
لا يتخذ المؤمنون الكافرين اولياء من دون المؤمنين و من يفعل ذلك فليس من الله فى شى‏ء الا ان
تتقوا منهم تقاة؛
اهل ايمان نبايد به جاى مؤمنان، كافران را دوست خود بگيرند و هر كس چنين كند، در هيچ چيز، از خدا
نيست، مگر اين‏كه از آنان به نوعى، تقيه كنيد.
2 - آيه 106 سوره نحل:
من كفر بالله من بعد ايمانه الا من اكره و قلبه مطمئن بالايمان...؛
هر كس پس از ايمان آوردن به خدا، كفر ورزد (كيفرى بزرگ در انتظار او است) مگر آن كس كه
به اين كار اكراه شود، در حالى كه قلبش به ايمان اطمينان دارد....
3 - روايت عبدالله بن‏ابى‏يعفور:
سمعت اباعبدالله -عليه‏السلام- يقول: التقية تُرس المؤمن و التقية حرز المؤمن؛(6)
شنيدم امام صادق‏عليه السلام- مى‏فرمود: تقيه، سپر مؤمن و حافظ او است.
4 - روايت ابوعمر اعجمى از امام صادق -عليه‏السلام-:
لا دين لمن لا تقية له؛(7)

كسى كه اهل تقيه نيست، دين ندارد.
5 - روايتى از على -عليه‏السلام-:
التقية من افضل اعمال المؤمنين يصون بها نفسه و اخواته عن الفاجرين؛(8)
تقيه، در زمره بهترين كارهاى مؤمنان است ومؤمن با آن، خود و هم مذهبى‏هاى خود را از آزار فاسقان حفظ مى‏كند.
6 - روايت مسعدة بن‏صدقه از امام صادق -عليه‏السلام-:
فكل شى‏ء يعمل المؤمنون بينهم لمكان التقية مما لا يؤدّى الى الفساد فى الدين فانه جائز؛(9)
هر كارى كه اهل ايمان به منظور تقيه، در ميان خود انجام مى‏دهند، در صورتى كه سبب تباهى در دين نشود، جايز است.
7 - روايتى از امام باقر -عليه‏السلام-:
التقية فى كل شى‏ء يضطر اليه ابن‏آدم فقد احلّه الله له؛(10)
تقيه در هر چيزى است كه آدمى به آن مضطر شود، خداوند چنين كارى را براى او حلال نموده‏است.
8 - روايتى ديگر از آن حضرت:
التقية فى كل ضرورة؛(11)
تقيه در هر مورد ضرورتى است.

در ميان تمام محققانى كه درباره تقيه بحث نموده‏اند، كسى به دقت و ظرافت امام راحل(ره)
به تقسيمات تقيه، توجه ننموده‏است.(12) معظم‏له براى تقيه به اعتبارات گوناگون، تقسيماتى چند،
در نظر گرفته‏است كه مى‏توان آن‏ها را به گونه زير ترسيم و تنظيم نمود:

خوف‏ازوقوع ضرربرجان‏ياآبرويا مال‏خود
تقيه خوفى خوف از وقوع ضرر بر ديگر مؤمنان‏
خوف از وقوع ضرر بر حوزه اسلام‏
1 - تقيه به حسب ذات آن‏
تقيه مدارايى‏

تقيه انسان‏هاى معمولى‏
2 - تقيه به حسب متّقى (تقيه كننده)
تقيه سران دينى و غير دينى جامعه‏

تقيه از كفار و نامسلمانان‏
تقيه از سلاطين و حاكمان اهل‏سنت‏
3 - تقيه به حسب متقى منه تقيه از فقها و قضات اهل سنت‏
تقيه از عوام اهل‏سنت‏
تقيه از سلاطين يا عوام شيعه‏

تقيه در انجام حرام‏
تقيه در ترك واجب
4 - تقيه به حسب متقى فيه‏
تقيه در ترك شرط و جزء يا انجام مانع و قاطع‏
تقيه در عمل بر طبق موضوع خارجى‏(13)

 

همان‏گونه كه در تقسيمات ديديم، گاهى ممكن است انسان مجبور شود از عوام شيعه نيز تقيه نمايد.
مى‏توان براى اين قسم تقيه، از تقيه علما و فقهايى مثال آورد كه گاهى روى مصالحى، ناچار به كتمان
برخى حقايق، حتى از مقلدان خود مى‏شوند. از اين‏رو مرحوم آيتالله بروجردى، هنگام بحث درباره نماز
مسافر در اماكن چهارگانه تخيير(14) در توجيه روايات دلالت كننده بر وجوب قصر در اين اماكن مى‏گويد:
شايد صدور اخبار دلالت كننده بر قصد نماز در اين مسئله، به سبب تقيه نمودن ائمه - عليهم‏السلام -
از برخى از شيعيان سست مذهب باشد، چنان‏كه اين نكته از روايات، ظاهر مى‏شود؛ زيرا عقايد و سليقه‏هاى
شيعيان، اختلاف جدى داشته‏اند. همان‏گونه كه فقهاى امروزى نيز از برخى از مقلدان خود، تقيه مى‏كنند و
نمى‏توانند براى آنان فتاواى واقعى خود را بيان نمايند و از باب اضطرار، آراى خود را به گونه‏اى اظهار مى‏دارند
كه با ديدگاه‏ها و آن‏چه در ارتكاز مردم است، مخالف نباشد.(15)
مقصود ايشان از خبر ابى‏شبل، روايت زير است:
عن ابى‏شبل، قال: قلت لابن‏عبدالله -عليه‏السلام-: أزور قبر الحسين -عليه‏السلام-؟ قال: نعم زر الطيب
و أتمّ الصلاة عنده، قلت: بعض اصحابنا يرى التقصير؟ قال: انما يفعل ذلك الضعفة.(16)

همان‏گونه كه از تقسيمات تقيه نيز روشن مى‏شود، هدف از تقيه، هميشه حفظ جان و مال و دورى از خطر
و ضرر نيست، بلكه مى‏توان هدف مهم‏تر از آن را حفظ مذهب و جلوگيرى از زوال آن دانست. امام راحل
اين قسم تقيه را، در مقابل اذاعه و افشا مى‏گيرد و در بيان اهميت آن مى‏نويسد:
يظهر من كثير من الروايات ان التقية التى بالغ الائمة -عليهم‏السلام- فى شأنها هى هذه التقية، فنفس اخفاء
الحق فى دولة الباطل واجبة و تكون المصلحة فيه جهات سياسية دينية، و لولا التقية لصار المذهب فى
معرض الزوال و الانقراض؛(17)

از بسيارى روايات، ظاهر مى‏شود كه تقيه مورد تأكيد و اهتمام ائمه -عليهم‏السلام- اين نوع تقيه بوده‏است.
بر اساس اين روايات، نفس پنهان داشتن حق در دوران حكم‏رانى باطل، واجب است، و مصلحت اين پنهان‏كارى،
در جنبه‏هاى سياسى و دينى آن است، و بايد گفت اگر تقيه نبود، مذهب شيعه در معرض زوال و انقراض،
قرار مى‏گرفت.

روايات فراوانى نيز بر اهميت اين قسم تقيه، وارد شده‏است. از جمله امام صادق -عليه‏السلام- بنابر روايت
صحيحه هشام بن‏سالم در تفسير آيه «و يدرؤن بالحسنة السيئة»(18) فرموده‏است:
الحسنة التقية، و السيئة الاذاعة.(19)
حسنه، عبارت است از تقيه و سيئه، عبارت است از افشا نمودن.
در روايت سليمان بن‏خالد نيز از قول آن حضرت آمده‏است:
يا سليمان انّكم على دين من كتمه أعزّه الله و من اذاعه اذلّه الله.(20)
اى سليمان! دينى كه شما بر آنيد، به گونه‏اى است كه اگر شخص، آن را مكتوم دارد، خدا او را عزيز سازد،
و اگر آن را فاش نمايد، او را خوار گرداند.
آن حضرت برحسب روايت ديگرى، به معلّى بن‏خنيس فرموده‏است:
يا معلّى اكتم امرنا و لا تذعه فانّه من كتم امرنا و لا يذيعه اعزّه الله فى‏الدنيا، و جعله نوراً بين عينيه، يقوده
الى الجنة، يا معلّى ان التقية دينى و دين آبائى، و لا دين لمن لا تقية له، يامعلى ان‏الله يحبّ أن يعبد
فى السرّ كما يحبّ ان يعبد فى العلانيةو المذيع لامرنا كالجاحدله.(21)
اى معلّى! امر ما را پنهان‏دار، و آن را فاش مساز! كه هر كس امر ما را پنهان دارد و آن را فاش نسازد،
خدا او را در دنيا عزت دهد و آن را نورى قرار دهد در جلو رويش كه او را به بهشت رهنمون شود.
اى معلى! تقيه، دين من و دين پدران من است و دين ندارد كسى كه اهل تقيه نيست.
اى معلى! خدا دوست مى‏دارد در نهان پرستش شود، همان‏گونه كه دوست دارد آشكارا پرستش گردد،
و افشا كننده امر ما، مانند كسى است كه منكر امر ما باشد.
چنان‏كه برخى از محققان گفته‏اند،(22) گاهى ممكن است غرض از تقيه، حفظ وحدت مسلمانان و
جلب محبت آنان و از بين بردن كينه‏ها و كدورت‏ها باشد. البته اين در موردى است كه اظهار عقيده
و دفاع از آن، انگيزه مهم‏تر نباشد، همان‏گونه كه گاهى ممكن است انسان به خاطر مصلحت ديگرى،
مانند تبليغ رسالت به نحو نيكو، به تقيه روى آورد. همه اين موارد تقيه، در يك ملاك اشتراك دارند
و آن عبارت است از مخفى نمودن عقيده يا اظهار خلاف آن به خاطر مصلحتى مهم‏تر.
برحسب روايتى كه آن را هشام كندى نقل مى‏كند، امام صادق -عليه‏السلام- خطاب به گروهى
از شيعيان فرمود:
مبادا كارى كه موجب توبيخ و عيب‏گيرى بر شما شود، انجام دهيد، همانا فرزند ناباب با كار خود،
موجب بدنام شدن پدر خود مى‏شود. براى كسى كه نسبت به او گرايش و تمايل داريد؛
يعنى ائمه -عليهم‏السلام- زينت باشيد، نه مايه زشتى و انزجار.
با عشيره‏ها و طوائف ايشان (اهل‏سنت) اتصال و رفت و آمد داشته‏باشيد، بيماران آنان را عيادت كنيد،
و بر جنازه‏هاى‏شان حاضر شويد، آنان در هيچ كار خيرى بر شما پيشى نگيرند كه شما در انجام كار
خير بر آن‏ها اولى هستيد.
حضرت پس از اين توصيه‏هاى مهم اجتماعى و وحدت آفرين، مى‏فرمايد:
«والله ما عُبد الله أحبّ اليه من الخبأ»(23) و راوى مى‏پرسد: «خَبَأ» چيست؟ حضرت پاسخ مى‏دهد: تقيه.
برحسب روايت ديگرى آن حضرت فرموده‏است:
رحم‏الله عبداً اجترّ مودّة الناس الى نفسه فحدّثهم بما يعرفون، و ترك ما ينكرون.(24)
خدا رحمت كناد بنده‏اى كه دوستى مردم را به سوى خود جلب كند، پس براى آن‏ها حديث كند
آن‏چه را مى‏شناسند و رها كند آن‏چه را انكار مى‏نمايند (يا حديث كند آن‏چه را كه معروف مى‏دانند
و رها كند آن‏چه را كه منكر مى‏شمارند).

البته ممكن است در اين‏جا رواياتى را به عنوان معارض با روايت بالا قلمداد كرد، از جمله روايت زير از زراره:
سألت أباجعفر -عليه‏السلام- عن الصلاة خلف المخالفين، فقال: ما هم عندى الا بمنزلة الجدر؛(25)
از امام باقرعليه السلام- درباره نماز گزاران پشت سر مخالفين شيعه پرسيدم، حضرت فرمود: ايشان
در نظر من نيستند مگر همانند ديوار.
و مانند آن روايت زير از على بن‏راشد است كه مى‏گويد:
قلت لابى‏جعفر -عليه‏السلام-: ان مواليك قد اختلفوا فأصلّى خلفهم جميعاً، فقال: لا تصل الا خلف
من تثق بدينه.(26)
به امام باقرعليه السلام- عرض كردم: پيروان و دوستدارانت، با هم اختلاف نظر دارند، آيا مى‏توانم
پشت سر همه ايشان نماز بخوانم؟ حضرت فرمود: نماز مخوان مگر پشت سر كسى كه به دين او اطمينان دارى.
ولى مى‏توان در پاسخ اين شبهه، چنان‏كه امام راحل نوشته‏است‏(27) گفت:
اين‏گونه روايات ناظر به حكم اولى است، و در نتيجه منافاتى با روايات باب تقيه كه ناظر به حكم
ثانوى است، ندارد. برخى روايات نيز سخن معظم‏له را به خوبى تأييد مى‏كند، مانند روايت
زير از اسماعيل جعفى:
قلت لابى‏جعفر -عليه‏السلام-: رجل يحبّ اميرالمؤمنين -عليه‏السلام- و لا يتبرأ من عدوه و يقول:
هو احبّ الىّ ممن خالفه، فقال: مخلّط و هو عدوّ فلا تصلّ خلفه و لا كرامة الا ان تتقيه....(28)
به امام باقرعليه السلام- عرض كردم: مردى اميرالمؤمنين‏عليه السلام- را دوست دارد و از دشمن
او تبرى نمى‏جويد و مى‏گويد: اميرالمؤمنين، پيشِ من محبوب‏تر است از كسى كه با او مخالفت مى‏ورزد.
حضرت فرمود: چنين شخصى، خلطكننده و دشمن است، پس پشت سرش نماز مگذار و او را
كرامتى نيست، مگر اين‏كه از او تقيه نمايى.
در اين روايت، حكم اولى و ثانوى خواندن نماز پشت سر مخالف، آمده‏است.

 

يكى از امور مهم، درباره قاعده تقيه، شناخت دقيق مجارى آن است. در اهميت اين شناخت
همين بس كه امام صادق -عليه‏السلام- بنا بر نقل مسعدة بن‏صدقه، فرمود:
للتقية مواضع من ازالها عن مواضعها لم تستقم له؛(29)
تقيه، مواردى دارد كه اگر انسان آن را از اين موارد بردارد، او را به كار نيايد.
امام رضا -عليه‏السلام- نيز بنابر روايتى در احتجاج طبرسى، در مذمت گروهى از شيعيان فرمود:
لدعواكم انكم شيعة اميرالمؤمنين -عليه‏السلام- و انتم فى اكثر اعمالكم مخالفون، و مقصّرون فى
كثير من الفرائض، و تتهاونون بعظيم حقوق اخوانكم فى الله، و تتقون حيث لا تجب التقية،
و تتركون حيث لابد من التقية؛(30)
شما خود را شيعه اميرالمؤمنين‏عليه السلام- مى‏خوانيد و حال آن‏كه در بسيارى از كارها مخالف
او هستيد و در بسيارى از واجبات كوتاهى و درباره حقوق بزرگ برادران دينى خود سستى مى‏كنيد.
شما در جايى كه واجب نيست، تقيه مى‏كنيد و در جايى كه اين كار لازم است، آن را ترك مى‏نماييد.

پس از اين مقدمه كوتاه بايد گفت:
چنان‏كه از ظاهر ادله تقيه و برداشت‏هاى اهل فن از آن‏ها استفاده مى‏شود، قاعده تقيه، در تمامى
احكام دين و همه موارد ضرورى، بلكه در برخى مواقع غير ضرورى، قابل اجرا و عمل است.
تنها روايات، مواردى را استثنا كرده‏اند كه توضيحى در اين زمينه مى‏آيد.
قرآن كريم به طور مطلق مى‏فرمايد: «الّا أن تتقوا منهم تقاة»؛(31) يعنى ترس از كفار را مجوّز
دوستى با آنان قرار داده كه اين شامل ترس جانى، مالى، آبرويى، و نيز ترس به‏خاطر از بين رفتن
كيان دينى و مذهبى و به خطر افتادن مصالح جامعه تشيع و تضعيف جبهه اسلام در مقابل كفر و... مى‏شود.

در بيش‏تر رواياتى كه ذكر نموديم نيز چنين گستره و ميدان وسيعى، قابل استفاده است، مثلاً در
روايت شماره پنج، نه تنها هدف از تشريع تقيه، صيانت و حفظ خود شخص از خطرات فاجرين، مطرح
شده، صيانت از برادران ايمانى نيز به عنوان يكى از اهداف آن، قلمداد گرديده‏است.
نيز موضوع تقيه، در روايت ششم، «كل شى‏ء يعمل المؤمن»، و در روايت هفتم «كل شى‏ء يضطرّ اليه
ابن‏آدم» و در روايت هشتم «كل ضرورة» قرار داده شده، كه همگى به صراحت، عموميت و شمول
دارند. تنها در روايت ششم، قيد «...مما لا يؤدّى الى الفساد فى الدين» آمده‏است، كه توضيح آن خواهد آمد.
مرحوم طبرسى، در ذيل آيه «لا يتخذ المؤمنون الكافرين أولياء...»(32) مى‏نويسد:
فى هذه الآيت دلالة على ان التقية جائزة فى الدين عند الخوف على النفس و قال اصحابنا: انها
جائزة فى الاقوال كلها عند الضرورة، و ربما وجبت فيها لضرب من اللطف و الاستصلاح...؛(33)
آيه مزبور دليل بر اين است كه هنگام ترس بر جان، تقيه جايز است. دانش‏مندان ما در صورت
ضرورت، تقيه را در همه اقوال، جايز مى‏دانند و گاهى تقيه از باب لطف و صلاح انديشى، واجب مى‏گردد.
مرحوم كاشف الغطاء نيز در بيان عموميت قلمرو تقيه مى‏نويسد:
تستوى فيها العبادات و المعاملات و الاحكام من الفتوى و القضاء و الشهادة على خلاف الحق، فيحرم
لها الواجب، و يجب لها الحرام، و تتبدل لها جميع الأحكام؛(34)


در جايز بودن تقيه، تفاوتى ميان عبادات و معاملات و احكام و فتوا و قضاوت و شهادت دادن برخلاف
حق، نيست. از باب تقيه، واجب، حرام و حرام، واجب مى‏گردد و به طور كلى، همه احكام در ظرف
تقيه، دگرگون مى‏شوند.

شيخ انصارى با تقسيم تقيه به اقسام پنج‏گانه واجب، مستحب، حرام، مكروه، و مباح، به بيان مورد هر
يك از اين اقسام مى‏پردازد و مى‏نويسد:
تقيه واجب در موردى است كه ضررى متوجه انسان شود، و دفع آن نيز واجب باشد - و اين دفع
متوقف بر تقيه باشد - و مثال‏هاى اين قسم، فراوان است. تقيه مستحب آن است كه بتوان با آن،
از پيش‏آمد ضرر، پرهيز نمود به اين ترتيب كه ترك آن تدريجاً، به زيان منجر شود، مانند ترك
مدارا با عامه و معاشرت نكردن با ايشان در بلاد آن‏ها، چه اين‏كه غالباً اين عمل به جدايى بين شخص
و آن‏ها و در نتيجه، پيش‏آمد ضرر، منجر مى‏شود.
تقيه مباح، در موردى است كه دورى از ضرر و تحمل آن، در نظر شارع، مساوى باشد، مانند تقيه كردن
در اظهار جمله كفرآميز - بنابر آن‏چه گروهى از اصحاب گفته‏اند - تقيه مكروه، در موردى است كه ترك
تقيه و تحمل ضرر، از تقيه كردن - و دورى از ضرر - اولى باشد، چنان‏كه برخى در مورد اظهار كلمه كفر،
چنين نظرى دارند... و تقيه حرام، جايى است كه مسئله خون در ميان باشد.(35)

در گسترده بودن ميدان عمل به اين قاعده، بايد اين نكته را افزود كه على‏رغم آن‏چه در آغاز به ذهن
مى‏آيد، مدلول ادله تقيه، تنها تقيه از مخالفان مذهبى نيست، بلكه تقيه از كفار را نيز در بر مى‏گيرد
كه اينك به توضيح آن مى‏پردازيم.
مورد بيش‏تر روايات اين باب، تقيه از مسلمانان غير شيعه است، به همين سبب شيخ انصارى، بيانى دارد
كه حاصل آن چنين است:
يشترط ان يكون التقية من مذهب المخالفين؛ لانه المتيقن من الادلة الواردة فى الاذن فى العبادات على
وجه التقية لان المتبادر من التقية، التقية من مذهب المخالفين، فلا يجرى فى التقية عن الكفار او ظلمة الشيعة؛(36)
شرط اين است كه تقيه از مذهب غير شيعه باشد؛ زيرا قدر يقينى و متبادر از دليل‏هايى كه انجام عبادات
به گونه تقيه را اجازه مى‏دهد، تقيه از مذهب ايشان است. بنابراين كافران و ستم‏كنندگان به شيعه
مورد تقيه نيستند.
ولى همان‏گونه كه عمومات و اطلاقات بسيارى از روايات نشان مى‏دهد و بسيارى از محققان نيز يادآور
شده‏اند، از كافران نيز مى‏توان تقيه نمود. حتى خود شيخ نيز پس از عبارت مزبور مى‏نويسد:
لكن فى رواية مسعدة بن‏صدقة ما يظهر منه عموم الحكم لغير المخالفين مع كفاية عمومات التقية فى ذلك.
ولى در روايت مسعدة بن‏صدقة، عبارتى است كه از آن عموميت داشتن حكم نسبت به غير مخالفين،
ظاهر مى‏شود، افزون بر اين‏كه عمومات تقيه در اين‏باره، كافى است.

مرحوم كاشف الغطاء به گونه‏اى صريح‏تر مى‏نويسد:
و لا يختلف فيها الحال بين ما يكون من كافر و غير ذى ملة او ملّى حربى او ذمّى‏او مسلم مخالف او موافق
لان مدارها على وجوب حفظ ما يلزم حفظه عقلاً او شرعاً؛(37)

در باب تقيه، تفاوتى ميان كافر و بى‏دين و كافر حربى و ذمى و مسلمان سنى و شيعه نيست؛ زيرا مدار
تقيه بر حفظ نمودن هر چيزى است كه حفظ آن به حكم عقل يا شرع، لازم است.
آن‏چه به روشنى اين عموميت را تأييد مى‏كند و بر آن دلالت دارد، دو آيه‏اى است كه در آغاز بحث
آورديم.(38) و مورد آن دو، تقيه از كافران است. از همين باب است تقيه ابراهيم -عليه‏السلام-
از بت‏پرستان زمان خود و تقيه مؤمن آل‏فرعون از فرعون و قومش كه در قرآن ذكر شده‏است.


نتيجه‏اى كه مى‏توان از عمومات و اطلاقات ادله تقيه گرفت اين است كه دولت اسلامى نيز مى‏تواند
در صورت نياز و ايجاب كردن مصالح مهم‏تر اسلام و مسلمين، در مقابل جبهه كفر و استكبار، تقيه
نمايد و به خاطر مصالح اهم، با كافران مماشات كند و در برخى زمينه‏ها، با آنان ابراز هم‏آهنگى و
موافقت نمايد و اگر در شمول عمومات و اطلاقات مزبور نيز ترديد داشته‏باشيم - به اين سبب كه
به حسب ظاهر، مورد همه آن‏ها، اشخاص حقيقى و مكلفين است - در اين جهت ترديدى نيست كه
مى‏توان نسبت به مورد مفروض، تنقيح مناط نمود؛ زيرا همان‏گونه كه اشاره رفت مناط در اين قاعده،
قانون اهم و مهم است كه در فرض مزبور نيز جارى است، بلكه مى‏توان گفت: اگر افراد براى حفظ
مصالح شخصى خود بتوانند تقيه كنند، به طريق اولى دولت اسلامى مى‏تواند براى حفظ مصالح اسلام
و مسلمين، تقيه نمايد؛ چون قانون اهم و مهم، در اين مورد، نمود و بروز بيش‏ترى پيدا مى‏كند.

برخى روايات نيزاين نكته را تأييد مى‏كنند،مانند روايت زيراز امام مجتبى -عليه‏السلام-:
ان التقية يصلح الله بها امة لصاحبها مثل ثواب اعمالهم، فان تركها، اهلك امة، تاركها شريك من اهلكهم؛(39)
خداوند به وسيله تقيه، امتى را اصلاح مى‏كند، براى تقيه كننده پاداشى، مانند پاداش كارهاى آن امت است.
در صورت ترك شدن تقيه، امتى تباه مى‏شود و ترك‏كننده تقيه - در گناه - شريك تباه‏كننده آن امت است.
در اين روايت، سخن از صلاح و هلاكت يك امت به خاطر تقيه و ترك تقيه است، و روشن است كه
بارزترين نمود اين مسئله، در مورد دولت و نظام اسلامى است و شايد بتوان مماشات پيامبر -صلى‏الله عليه
و آله- با كافران قريش در صلح حديبيه و حذف تعبير «بسم‏الله» و نوشتن «بسمك اللهم» به جاى آن را -
كه خواسته كفار بود- نيز نوعى تقيه دولت اسلامى با جبهه كفر به حساب آورد.

اين قاعده نيز، مانند برخى قواعد ديگر، موارد استثنا دارد. فقهايى مانند شيخ انصارى، با عنوان تقيه حرام،
به اين موارد اشاره كرده‏اند. آن‏چه مى‏توان با استفاده از دليل‏هاى تقيه، و قانون اهم و مهم، به عنوان
موارد استثناى اين قانون برشمرد، امور زير است:

الف - تقيه در هر كارى كه موجب فساد دين و متزلزل شدن اركان و محو شعائر آن و تقويت كفر شود؛
به ديگر سخن، تقيه در هر امرى كه ابراز آن مهم‏تر از حفظ جان و مال و آبرو باشد، حرام است؛
يعنى امورى كه براى حفظ آن‏ها، جهاد و دفاع و جان‏فشانى واجب شده‏است.
البته غالباً تشخيص اين موارد، كار مجتهد است، نه مقلد؛ چرا كه در بيش‏تر موارد، اين تشخيص، بدون
تتبع در ادله شرعى، و وقوف بر مذاق شارع، حاصل نمى‏شود. اين مورد استثنا را علاوه بر آن‏كه مى‏توان
از قانون اهم و مهم استفاده نمود، روايت مسعدة بن‏صدقه كه پيش‏تر گذشت نيز بر آن دلالت دارد.
ب - تقيه در قتل؛ يعنى هرگاه جان يا مال يا آبروى انسان در گرو كشتن انسان بى‏گناهى باشد، انسان
نمى‏تواند به خاطر نيل به اين مقصود، تقيه كند و دست به قتل بزند.
روايات متعددى بر حرمت چنين تقيه‏اى دلالت دارند، از جمله روايتى از محمدبن مسلم كه برحسب
آن امام باقر -عليه‏السلام- فرمود:
انما جعل التقية ليحقن بها الدم فاذا بلغ الدم فليس تقية؛(40)
تقيه به منظور حفظ خون، تشريع شده، از اين‏رو اگر كار به خون‏ريزى برسد، در آن مورد، تقيه روا نيست.
ج - در دسته‏اى از روايات، تقيه در امورى، مانند نوشيدن شراب و نبيذ و مسح كردن بر كفش، هنگام
وضو، ممنوع اعلام شده‏است. از جمله در روايتى از ابوعمر اعجمى مى‏خوانيم كه حضرت صادق -عليه‏السلام- فرمود:
التقية فى كل شى‏ء الا فى النبيذ و المسح على الخفّين؛(41)
در هر كارى تقيه روا است، مگر در نوشيدن نبيذ و مسح كردن بر پاپوش.

 

در روايت ديگرى زراره مى‏گويد:
قلت له: فى مسح الخفين تقيه؟ فقال: ثلاثة لا اتقى فيهنّ احداً: شرب المسكر، و المسح
على الخفين و متعة الحج.(42)

پرسشى كه اين‏جا پيش مى‏آيد اين است كه مقصود از اين استثنا چيست و تقيه در اين امور،
چه تفاوتى با تقيه در ديگر موارد دارد؟
مى‏توان در پاسخ اين پرسش، يكى از وجوه زير را مطرح نمود:(43)
1 - مراد از نفى تقيه در اين حديث، مواردى است كه مشقت اندكى به همراه داشته‏باشد،
مشقتى كه به مرز ترس بر جان يا مال نرسد، چنان‏كه شيخ طوسى، حديث را چنين تأويل كرده‏است.
2 - مقصود حضرت اين باشد كه من در فتوا دادن به حرمت اين امور، از احدى تقيه نمى‏كنم؛ چون
حرمت اين امور، در مذهب مخالفين نيز روشن و معلوم است.
3 - امور سه‏گانه فوق، غالباً مورد انكار اهل‏سنت نيست؛ زيرا ايشان متعه حج، حرمت مسكر و كندن
كفش جهت شستن پا را انكار نمى‏كنند، لذا تقيه در اين موارد بى‏وجه است.
4 - مراد اين باشد كه چون در اين موارد، ضررى متوجه شخصى نيست، تقيه وجهى ندارد.
5 - حضرت با گفتن «لا اتقى فى ثلاث» تنها حكم شخص را بيان كرده و اين حكم مربوط به ديگران نيست.
مؤيد اين احتمال اين است كه مرحوم كلينى، در ذيل اين حديث، جمله‏اى از زراره نقل مى‏كند كه نشان
مى‏دهد زراره از اين گفتار امام حكم ويژه حضرت را فهميده‏است. آن جمله چنين است: «و لم يقل
الواجب عليكم الّا تتقوا فيهنّ ابداً».

به هر حال، بايد گفت: در اين‏گونه موارد نيز اگر ضرورت ايجاب كرد، مثلاً جان انسان به خطر افتاد،
شخص مى‏تواند تقيه كند و مرتكب اين امور باشد؛ زيرا مسلّماً حفظ جان از ننوشيدن نبيذ يا مسح
ننمودن بر كفش، مهم‏تر است. صاحب جواهر نيز پس از ذكر احتمالات پنج‏گانه فوق مى‏نويسد:
لم نعثر على عامل بهذه الرواية او من استثنى ذلك من عمومات التقية؛(44)
نيافتيم كسى را كه به اين روايت عمل كرده‏باشد، يا مورد آن را از عموم‏هاى تقيه، استثنا نموده‏باشد.

محقق بجنوردى مى‏گويد:
آن‏چه درباره استحباب يا وجوب تقيه گفتيم، مربوط به زمان‏هاى پيشين و عصر سلاطين جور مى‏باشد،
كه چه بسا ترك تقيه در آن زمان‏ها به قتل امام -عليه‏السلام- يا گروهى از مؤمنين، منجر مى‏شد، اما
در اين زمان‏ها كه بحمدالله، محذور و مشكلى در عمل نمودن به عبادات و معاملات بر طبق مذهب
حق نيست، موضوعى براى تقيه يافت نمى‏شود.(45)
ملاحظه روشنى كه بر گفتار اين محقق داريم اين است كه اولاً: هنوز هم در برخى مناطق كه شيعه
در اقليت هستند، خوف جانى و مالى، وجود دارد. كشتار و ترور شيعيان به دست برخى از گروه‏هاى
متعصب پاكستان، شاهدى است بر اين سخن؛ ثانياً: جواز برخى از اقسام تقيه، مانند تقيه مدارايى، منوط
به خوف جانى و مالى نيست، بلكه مى‏توان يكى از اهداف تجويز آن را، ايجاد الفت و وحدت و هم‏آهنگى
در صفوف مسلمانان دانست. مى‏توان در ايام برگزارى مراسم حج، ضرورت اين امر را به خوبى احساس
نمود. البته هم‏چنان‏كه گفتيم، جواز چنين تقيه‏اى، منوط به اين است كه مصلحت اهم در ابراز و ارائه عقايد
و اعمال حق نباشد، لذا بايد تعيين موارد و مواقع عمل به اين قسم تقيه را، موكول به نظر و تشخيص فقيه كرد.


ممكن است تصور شود تقيه از ويژگى‏هاى مذهب تشيع است و در ميان ديگر مسلمانان،
چيزى به نام تقيه، معنا ندارد، حال آن‏كه گرچه علماى اهل‏سنت، اين موضوع را تحت عنوان
باب و قاعده‏اى مستقل بحث نكرده‏اند، ولى در برخى مناسبت‏ها، از آن سخن به ميان آورده‏اند
و حتى مى‏توان گفت بيش‏تر قريب به اتفاق آنان، مشروعيت آن را، دست‏كم به صورت فى الجمله،
پذيرفته‏اند. قرطبى در ذيل آيه «من كفر باللّه من بعد ايمانه الا من اُكره...» نوشته‏است:

قال الحسن: التقية جائزة للمؤمن الى يوم القيامة؛(46)
حسن گفته‏است: براى مؤمن تا روز قيامت، تقيه جايز است.

هم‏چنين نوشته‏است:

اهل علم بر اين مطلب اجماع دارند كه هرگاه كسى اكراه به كفر شود به نحوى كه بترسد
- در صورت تسليم نشدن - كشته مى‏شود، در صورتى كه اظهار كفر نمايد، ولى قلباً مؤمن باشد،
گناهى بر او نيست و همسرش از او جدا نمى‏شود، و محكوم به كفر نيست. اين فتواى مالك
و كوفيّون و شافعى است. تنها محمد بن‏حسن گفته‏است: اين شخص اگر اظهار شرك نمايد،
به حسب ظاهر مرتد است - گرچه بينه و بين‏الله بر اسلام باقى است - و همسرش از او جدا مى‏شود،
و هر گاه بميرد، بر او نماز خوانده نمى‏شود، و در صورتى كه پدرش بميرد، از او ارث نمى‏برد
و اين قولى است كه از نظر كتاب و سنت، مردود است.(47)

وى در ذيل آيه «الّا ان تتقوا منهم تقاة» نيز مى‏نويسد:
معاذ بن‏جبل و مجاهد گفته‏اند: تقيه در آغاز ظهور اسلام و پيش از نيرومند شدن مسلمانان،
مشروعيت داشت، ولى امروز كه مسلمانان نيرومند شده‏اند، مشروعيت ندارد... و بعضى گفته‏اند:
هرگاه مؤمن در ميان كافران باشد، و بر جان خود بترسد، مى‏تواند با آنان مداراى زبانى داشته‏باشد
و تقيه حلال نيست، مگر با ترس بر قتل يا بريده شدن اعضاى بدن يا آزار و اذيت بزرگ.(48)

فخرالدين رازى نيز، در ذيل آيه مزبور، پس از بيان معناى تقيه، مى‏گويد:
تقيه داراى احكام و آثار فراوانى است، و سپس برخى از آن‏ها را يادآور مى‏شود مانند:
1 - تقيه در جايى است كه انسان در ميان گروهى از كفار باشد و از آن‏ها نسبت به جان و مال خود
بترسد، پس با آن‏ها مداراى زبانى مى‏نمايد، به اين نحو كه نسبت به آن‏ها اظهار دشمنى نكند،
بلكه جايز است سخنى بگويد كه موهم محبت و دوستى با آن‏ها است، ولى به شرطى كه خلاف
آن را در دل داشته‏باشد.
2 - در جايى كه تقيه جايز است، اگر انسان اظهار ايمان - و ترك تقيه - نمايد، فضيلت بيش‏ترى دارد.
3 - ظاهر آيه مزبور، بر اين دلالت دارد كه تقيه، تنها نسبت به كافران غالب و پيروز، جايز است،
ولى مذهب شافعى اين است كه براى حفظ جان، چنين كارى نسبت به مسلمين نيز جايز است،
در صورتى كه گروهى از آن‏ها غالب و دسته‏اى ديگر از آن‏ها مغلوب باشند.
4 - تقيه براى حفظ جان، جايز است و آيا اين كار به منظور حفظ مال نيز جايز است يا خير؟ حكم به
جواز محتمل است به دليل اين‏كه پيامبر -صلى‏الله عليه و آله- فرموده‏است: «حرمة مال المسلم
كحرمة دمه»، و نيز فرموده‏است: «من قتل دون ماله فهو شهيد».
5 - مجاهد گفته‏است جواز تقيه، مربوط به صدر اسلام است كه در آن زمان مؤمنين ضعيف بودند
و پس از نيرومند شدن اسلام، اين كار جايز نيست، ولى عوف از حسن اين سخن را نقل نموده‏است
كه «تقيه براى مؤمنين تا روز قيامت جايز است» و قول دوم اولى است؛ زيرا دفع ضرر جانى، به مقدار
امكان جايز است.(49)

از آن‏چه گفتيم، به خوبى روشن مى‏شود كه ديدگاه اهل‏سنت در اصل جواز و مشروعيت تقيه، تفاوت
چندانى با ديدگاه شيعه در اين زمينه ندارد، گرچه مى‏توان در فروع و احكام مربوط به آن تفاوت‏هاى
اساسى ميان علماى اين دو گروه يافت.

مذهب شيعه نيز در اين زمينه اهتمام ويژه نشان داده به نحوى كه موضوع تقيه، به عنوان يكى از
اصول اساسى و مسلم در فقه شيعه درآمده و جاى‏گاه خاص خود را پيدا نموده‏است.


منابع :

 

1 . اسماعيل بن‏حماد جوهرى، الصحاح، ماده وقى.
2 . مرتضى انصارى، مكاسب، ص‏320.
3 . شيخ مفيد، تصحيح الاعتقاد، ص‏137.
4 . شهيد اول، القواعد و الفوائد، ج‏2، ص‏155.
5 . مرتضى انصارى، همان.
6 . حر عاملى، وسائل الشيعة، ج‏11، ابواب الأمر بالمعروف، باب‏24، ح‏6.
7 . همان، ح‏2.
8 . همان، باب‏28، ح‏3.
9 . همان، باب‏25، ح‏6.
10 . همان، ح‏2.
11 . همان، ح‏8.
12 . امام خمينى، الرسائل، مبحث تقيه، ص‏174 - 175.
13 . مانند افطار در روزى كه اهل‏سنت عيد فطر مى‏دانند، ولى در نزد شيعه عيد نيست.
14 . يعنى مسجد الحرام، مسجد النبى، مسجد كوفه، حرم حسينى‏عليه السلام- كه
مسافر در آن‏ها بين قصر و اتمام مخير است.
15 . سيدحسين طباطبائى بروجردى، البدر الزاهر فى صلاة الجمعة و المسافر، ص‏328.
16 . حر عاملى، وسائل الشيعة، ج‏5، ابواب صلاة المسافر، باب‏25، ح‏12.
17 . امام خمينى، الرسائل، ص‏185.
18 . رعد (13) آيه‏22 و قصص (22) آيه‏24.
19 . حر عاملى، همان، ج‏11، ابواب الامر و النهى، باب‏24، ح‏1.
20 . همان، باب‏32، ح‏1.
21 . همان، باب‏24، ح‏23.
22 . ناصر مكارم شيرازى، القواعد الفقهية، ج‏1، ص‏410.
23 . حر عاملى، وسائل الشيعة، ج‏11، ابواب الامر بالمعروف، باب‏26، ح‏2.
24 . همان، باب‏26، ح‏49.
25 . همان، ج‏5، ابواب صلاة الجماعة، باب‏10، ح‏1.
26 . همان، ح‏2.
27 . امام خمينى، الرسائل، ص‏200.
28 . حر عاملى، وسائل الشيعة، ج‏5، ابواب صلاة الجماعة، باب‏10، ح‏3.
29 . همان، ج‏11، ابواب الامر و النهى، باب‏25، ح‏6.
30 . همان، ح‏9.
31 . آل‏عمران (3) آيه‏28.
32 . همان.
33 . فضل طبرسى، مجمع البيان، ج‏2، ص‏430.
34 . جعفر شوشترى، كشف الغطاء، ص‏57.
35 . مرتضى انصارى، مكاسب، ص‏320.
36 . همان، ص‏321.
37 . جعفر شوشترى، كشف الغطاء، ص‏57.
امام خمينى نيز در اشاره به اطلاق روايات تقيه مى‏نويسد:
«لا اشكال فى شمولها بالنسبة الى المتقى منه كافراً كان او مسلماً، مخالفاً او غيرهما،
و كون كثير من اخبارها ناظراً الى المخالفين لا يوجب اختصاصها بهم لعدم اشعار فيها
على كثرتها لذلك، و ان كان بعض اقسامها مختصاً بهم» (الرسائل، ص‏177).
38 . آل‏عمران (3) آيه‏26 و نحل (16) آيه‏106.
39 . حر عاملى، وسائل الشيعة، ج‏11، ابواب الامر بالمعروف، باب‏28، ح‏4.
40 . همان، باب‏31، ح‏1.
41 . همان، ح‏2.
42 . همان، باب‏25، ح‏5.
43 . محمدحسن نجفى، جواهر الكلام، ج‏2، ص‏237.
44 . همان.
45 . ميرزا حسن بجنوردى، القواعد الفقهية، ج‏5، ص‏47.
46 . قرطبى، الجامع لاحكام القرآن، ج‏10، ص‏190.
47 . همان، ص‏182.
48 . همان، ج‏4، ص‏38.
49 . فخرالدين رازى، التفسير الكبير، ج‏8، ص‏13.


بحث شجاعت خطيب و موضوع تقيه را با نقل توضيحي از تفسيرنمونه كه ذيل تفسير
آيه 106 سوره نحل آمده است ، به پايان مي بريم .

مسلمانان راستين ، دست پروردگان پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) روح مقاومت
عجيبى در برابر دشمنان داشتند، و چنانكه مي دانيم بعضى از آنها همچون ((پدر عمار)) حتى حاضر
نمى شدند جمله اى با زبان مطابق ميل دشمن بگويند، هر چند قلبشان مملو از ايمان به خدا و
عشق به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) بود، و در اين راه جان خود را نيز از دست مى دادند.
و بعضى همچون خود عمار، كه حاضر مى شدند با زبان جمله اى بگويند باز وحشت سر تا پاى
وجودشان را فرا مى گرفت ، و خود را مسئول و مقصر مى دانستند، و تا
پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) به آنها اطمينان نمى داد كه عملشان به عنوان يك تاكتيك
براى حفظ جان خويشتن شرعا جايز بوده است آرام نمى يافتند!

در حالات ((بلال )) مى خوانيم هنگامى كه اسلام آورد، و شجاعانه به دفاع از منطق اسلام و حمايت
از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) برخاست ، مشركان او را تحت فشار شديد قرار دادند،
تا جائى كه او را به ميان آفتاب سوزان مى كشاندند و صخره بزرگى روى سينه او مى گذاشتند
و به او مى گفتند: بايد به خدا مشرك شوى .
او خوددارى مى كرد و در حالى كه نفسهايش به شماره افتاده بود، پيوسته مى گفت :
((احد، احد)) (او خداى يگانه است او خداى يكتاست ) سپس مى گفت بخدا سوگند اگر مى دانستم
سخنى از اين ناگوارتر بر شما است آنرا مى گفتم !

و در حالات ((حبيب بن زيد)) انصارى مى خوانيم هنگامى كه مسيلمه كذاب او را دستگير كرده بود،
از او پرسيد آيا تو گواهى مى دهى كه محمد رسول خدا است ؟ گفت آرى .
سپس از او سوال كرد آيا گواهى مى دهى كه من رسول خدايم ؟ حبيب از طريق سخريه گفت :
من گفتار تو را نمى شنوم ! مسيلمه و پيروانش بدن او را قطعه قطعه كردند و او همچون كوه استوار ماند.

و از اين گونه صحنه هاى تكان دهنده در تاريخ اسلام مخصوصا در حالات مسلمانان نخستين و
ياران ائمه اهل بيت (عليهمالسلام ) فراوان است .
به همين دليل محققان گفته اند كه در اين گونه موارد، شكستن سد تقيه و عدم تسليم در برابر دشمن
جايز است ، هر چند به قيمت جان انسان تمام شود چرا كه هدف بر پا داشتن پرچم توحيد و اعلاى
كلمه اسلام است ، مخصوصا در آغاز دعوت پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) اين امر اهميت
خاصى داشته است .

با اين حال شك نيست كه تقيه در اين گونه موارد نيز جائز است ، و در موارد پائين تر از آن واجب ،
و بر خلاف آنچه افراد ناآگاه مى پندارند تقيه (البته در موارد خاص خود نه در همه جا) نه نشانه
ضعف است ، و نه ترس از انبوه دشمن و نه تسليم در برابر فشار، بلكه تقيه يكنوع تاكتيك
حساب شده براى حفظ نيروهاى انسانى و هدر ندادن افراد مومن در راه موضوعات كوچك و
كم اهميت محسوب مى شود.

 

در همه دنيا معمول است كه اقليتهاى مبارز، براى واژگون كردن اكثريتهاى خودكامه
ستمگر و متجاوز، غالبا از روش ‍ ((استتار)) استفاده مى كنند، جمعيت زير زمينى تشكيل مى دهند،
برنامه هاى سرى دارند، و بسيار مى شود كه خود را به لباس ديگران در مى آورند، و حتى به
هنگام دستگير شدن سخت مى كوشند كه واقع كار آنها مكتوم بماند، تا نيروهاى گروه خود را
بيهوده از دست ندهند، و براى ادامه مبارزه ذخيره كنند.

هيچ عقلى اجازه نمى دهد كه در اين گونه شرائط، مبارزاني كه در اقليت هستند، علنا و آشكارا
خود را معرفى كنند و به آسانى از طرف دشمن شناسائى و نابود گردند.
به همين دليل تقيه قبل از آنكه يك برنامه اسلامى باشد يك روش ‍ عقلانى و منطقى براى همه
انسانهائى است كه در حال مبارزه با دشمن نيرومندى بوده و هستند.

در روايات اسلامى نيز مى خوانيم كه تقيه به يك سپر دفاعى ، تشبيه شده است .
امام صادق (عليهالسلام ) مى فرمايد: التقية ترس المومن و التقية حرز المومن :
((تقيه سپر مومن است ، و تقيه وسيله حفظ مومن است )).
(توجه داشته باشيد كه تقيه در اينجا تشبيه به سپر شده و سپر ابزارى است كه تنها در ميدان
جنگ و مبارزه با دشمن براى حفظ نيروهاى انقلابى از آن استفاده مى شود).
و اگر مى بينيم در احاديث اسلامى ، تقيه نشانه دين و علامت ايمان ، و نه قسمت از مجموع
ده قسمت دين شمرده شده است همه به خاطر همين است .

البته بحث در زمينه تقيه بسيار گسترده است كه اينجا جاى شرح و بسط آن نيست ، تنها هدف
اين بود كه بدانيم آنچه را بعضى در مذمت تقيه مى گويند دليل ناآگاهى و بى اطلاعى آنها از
شرائط تقيه و فلسفه آن است .

بدون شك مواردى وجود دارد كه در آنجا تقيه كردن حرام است و آن در موردى است كه تقيه
به جاى اينكه سبب حفظ نيروها شود مايه نابودى يابه خطر افتادن مكتب گردد، و يا فساد عظيمى
ببار آورد، در اين گونه موارد بايد سد تقيه را شكست و پى آمدهاى آنرا هر چه بود پذيرا شد

تفسير نمونه جلد 11 صفحه 424 تا 426


خلاصه بحث شجاعت خطيب اسلامي

> شجاعت به معناي همت ، جرأت و حد وسط بين تهور و ترس است .
> شجاعت ، از ملكات نفساني و حالات برجسته و شايسته روحي است كه در ضمير و باطن افراد
شجاع وجوددارد و لازمه ايراد خطابه اسلامي و يكي از ويژگي هاي ارزشمند باطني خطيب اسلامي است .
> خطيب اسلامي ، با شهامت و پايداري درراه حق ، با احساس وظيفه ديني ، اتكال به خداوند ، اعتماد
به توانمندي هاي خود و در كمال صراحت و قوت بيان ، به ايراد خطابه پرداخته و از حدود الهي
و ارزش ها ، تبليغ و دفاع مي كند .
> خطيب شجاع اسلامي ، دربرخورد با مشكلات و ناملايمات ، هرگز كلام خودرا نفي و انكار و ابراز
پشيماني نمي كند .
> شجاعت ، درجات و مراتبي متفاوت مانند ساير ملكات نفساني دارد و به قدر و اندازه همت
هر خطيب است .
> پيامبران الهي و جانشينان برحق آن ها ، دراوج برخورداري از نيروي ايمان به خداو همت واراده و
شجاعت براي ابلاغ رسالات الهي بودند و خطيب اسلامي ، براي انجام وظيفه اش ، مي بايست آن
بزرگواران را مرجع و مقتداي خود قرار دهد .
> لازم است خطيب اسلامي به ضد ارزش هاي اخلاقي و جرائم و جنايات اجتماعي و اقتصادي ،
بي تفاوت نباشد و در عين شجاعت و رعايت اعتدال ، به تهور و بي باكي نيز گرايش پيدا نكند
وتحت تإثير احساس قرار نگيرد تا ايراد خطابه هايش ، نتيجه مثبت و مطلوب وپايدار داشته باشد .
> هدف مقدس و مهم براي خطيب اسلامي ، جلب رضاي خداست و ازسرزنش و ملامت و انتقاد
ديگران و نفوذ و اقتدار زورگويان ، متجاوزان و گنهكاران ، بيم و هراسي ندارد و درراه انجام وظيفه
امر به معروف و نهي از منكر ، جز از خدا ، از هيچ كس نمي ترسد و خشنودي خدا براي او ،
مقدم بر همه چيز است .
> خطيب اسلامي از كم بودن شمار اهل حق ، دچاروحشت نمي شود وحق را مي گويد گرچه برزيانش باشد .
> ازنتايج و آثار شجاعت خطيب و قاطعيت بيان او ، اثرگذاري سريع و نفوذ كلام او در مخاطبان است .
> شجاعت ، ازذخاير باارزش معنوي است كه با ايمان به خدا و اتكاء و اتكال به او و با تمرين و ممارست ،
حاصل مي شود .
> عالي ترين مرتبه شجاعت ، در اختيار و انحصار پيامبران الهي و جانشينان برگزيده آن ها بوده و
هيچ خطيبي به هر اندازه كه شجاع باشد ، به پايه آن ها نمي رسد اما مي تواند با تقويت ايمان و
تحكيم مباني ديني خود و شناخت وظيفه ، به مراتبي والا از شجاعت براي روياروئي با رخدادها و
حوادث هر قدر هم ناگوار و سنگين باشد ، نائل شود و با قلبي سرشار از ياد خدا و با دلي آرام
و مطمئن و بدون وحشت ، به وظايف خود عمل كند .


براي مطالعه بيشتر

بلند همّتى‏

v رسولُ اللَّهِ صلى الله عليه وآله : إنّ اللَّهَ تعالى‏ يُحِبُّ مَعالِيَ الاُمورِ وأشرافَها ، ويَكرَهُ سَفسافَها .
پيامبرخدا صلى الله عليه وآله : خداوند متعال كارهاى والا و شريف را دوست دارد و كارهاى
پست و حقير را خوش ندارد .

v الإمامُ عليٌّ عليه السلام : قَدرُ الرّجُلِ على‏ قَدرِ هِمَّتِهِ .
امام على عليه السلام : ارزش آدمى ، به قدر همّت اوست .

v عنه عليه السلام : مَن شَرُفَت هِمَّتُهُ عَظُمَت قِيمَتُهُ .
امام على عليه السلام : هركه همّتش والا باشد ، ارزشش عظيم شود .

v الإمامُ زينُ العابدينَ عليه السلام - في الدُّعاءِ - : أسألُكَ مِن الشَّهادَةِ أقسَطَها ،
ومِن العِبادَةِ أنشَطَها ... ومِن الهِمَمِ أعلاها .
امام سجّاد عليه السلام - در دعا - : (بار خدايا ،) از گواهى و شهادت ، عادلانه‌‏ترين
آن را از تو مسألت دارم و از عبادت ، با نشاطترين آن را ... و از همّت عاليترين آن را .

v الإمامُ الباقرُ عليه السلام : لاشَرَفَ كبُعدِ الهِمَّةِ .
امام باقر عليه السلام : هيچ شرافت و افتخارى چون بلند همّتى نيست.

نتايج بلند همّتى‏

v الإمامُ عليٌّ عليه السلام : الحِلمُ والأناةُ تَوأمانِ يُنتِجُهُما عُلُوُّ الهِمَّةِ.
امام على عليه السلام : بردبارى و وقار دو همزادند كه از بلندى همّت زاده مى‏شوند .

v عنه عليه السلام : الكَرَمُ نَتيجَةُ عُلُوِّ الهِمَّةِ .
امام على عليه السلام : كَرَم داشتن ، زاييده بلندى همّت است .

v عنه عليه السلام : الفِعلُ الجَميلُ يُنبئُ عَن عُلُوِّ الهِمَّةِ .
امام على عليه السلام : كردار زيبا، گوياى‏بلند همّتى است .

v عنه عليه السلام : بقَدرِ الهِمَمِ تَكونُ الهُمومُ .
امام على عليه السلام : اندوه‏ها به ‏اندازه همّت‏ها است.

v عنه عليه السلام : على‏ قَدرِ الهِمَّةِ تَكونُ الحَمِيَّةُ .
امام على عليه السلام : غيرت (داشتن از زشتى‏ها) به اندازه همّت است .

v عنه عليه السلام : شَجاعَةُ الرّجُلِ على‏ قَدرِ هِمَّتِهِ .
امام على عليه السلام : شجاعت مرد، به‏ اندازه همّت اوست .

v الإمامُ الباقرُ عليه السلام : اِستَجلِبْ عِزَّ اليأسِ بِبُعدِ الهِمَّةِ .
امام باقرعليه السلام: عزّت طمع نداشتن را با بلندى همّت به دست آر.

كوتَه همّتى‏

v الإمامُ عليٌّ عليه السلام : مَن صَغُرَت هِمَّتُهُ بَطَلَت فَضيلَتُهُ .
امام على عليه السلام : هر كه همّتش كوچك باشد ، فضيلتش از بين برود .

v عنه عليه السلام : مِن صِغَرِ الهِمَّةِ حَسَدُ الصَّديقِ علَى النِّعمَةِ .
امام على عليه السلام : حسادت‏بر نعمتِ دوست، از دون ه

امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۳۹:۵۵ ] [ مشاوره مديريت ]

اصول فن خطابه ( ديني )  5

ويژگي هاي خطيب اسلامي

ويژگي هاي باطني خطيب

 


ويژگي دوم : شجاعت

ويژگي دوم و مهم ترين ويژگي خطيب پس از هماهنگي گفتارورفتار ( قصد قربت ، اخلاص و تقوا ) ،
ويژگي شجاعت است كه از ملكات نفساني و حالات برجسته و مثبت روحي است كه در ضمير و
باطن افراد شجاع وجوددارد .
در بحث و بررسي شجاعت ، واژه ها و اصطلاحات ديگري دررابطه با برخي حالات روحي وجوددارد
كه يا متضاد با شجاعت ، يا مترادف و يا مربوط به مراتب ديگري از شجاعت هستند كه هر كدام
عنوان و تعريف خاص خودرا دارند و لازم است پيش از ورود به بحث شجاعت خطيب ، با اين حالات
و تعاريف آن ها از نظر علم لغت و علم اخلاق ، آشنا شويم

اين واژه ها ، عبارتند از :
شهامت ، جرأت ، همّ ، همت ، جُبن ، تهَوُّر ، خوف ، حميّت ، غيرت

تعريف شَجاعت

شَجاعت ( به فتح حرف اول ) ، همان همت است و صاحب كتاب مجمع البحرين ، همت را اينگونه تعريف
كرده است كه : " الهمُّ بالامر ، حديث النفس بفعله " يعني همت گماردن به هر امري ، عبارت از آن
چيزي است كه آدمي ، انجام آن را در باطن خود مي گويد و با نفس خويشتن ، حديث مي نمايد .
( مجمع البحرين واژه شجاعت )

شجاعت ، اين اصطلاح اخلاقي است و يكي از كيفيات نفسانيه است و از اقسام خُلق است .
ملا صدرا در تعريف شجاعت مي گويد : " هي الخلق الذي يصدر عنه الافعال المتوسط بين افعال التهور و الجبن "
و تهور و جبن ، دوطرف افراط و تفريط آن هستند و از رذائل اند .
( اسفار / ج2 / ص 38 )

خواجه نصيرالدين طوسي مي گويد : " شجاعت آن است كه نفس غضبي ، نفس ناطقه را انقياد نمايد تا در امور
هولناك ، مضطرب نشود و اقدام بر حسب رأي او كند تا هم فعلي كه كند ، جميل شود و هم صبري كه نمايد ،
محمود باشد . "
( اخلاق ناصري / ص 74 )

شجاعت به معناي جرأت است و مرد شجاع كسي است كه بي پروا باشد و مُقدِم و اقدام كننده به جنگ ،
خواه ضعيف باشد و خواه نيرومند .
( الفروق في اللغة / ابو هلال عسكري / ص 268 )

جرأت

جرأت ، نيروي قلب است كه انگيزه اقدام عليه نا خوشايندي هاست . بنابراين ، شجاعت بيانگر جرأت است .
( الفروق في اللغة / ابو هلال عسكري / ص 268 )

شهامت

شهامت در لغت به معناي " خشونة الجانب " يعني درشت خوي مي باشد و اصل كلمه از " شيهم " به معناي
" خارپشت نر " مي باشد و از اين جهت خداي را " شهم " نگويند .
( الفروق في اللغة / ابوهلال عسكري / ص 267 )

شهامت ، اصطلاح اخلاقي است و آن بود كه نفس حريص گردد بر اقتناي امور عظام از جهت توقع ذكر جميل
اخلاق ناصري / ص 76

همّ

يكي از كيفيات نفسانيه است وآن ، عبارت از كيفيتي است كه به دنبال آن ، حركت روح است به داخل بدن
و خارج آن كه : " يتبعها حركة الروح "
( اسفار / ج2 / صفحه 50 )
و نيز عبارت از عقد قلب است بر فعل چيزي از انجام آن اعم از خير يا شر .
( دستورالعلما / ج3 / ص 477 )
و نيز ، همّ عبارت از قصد و غم است يعني عقد قلب است براي انجام كاري اعم از خوب و بد .

هِمَه

عبارت از توجه قلب و قصد آن بود با تمام قوا به جانب حق و غيره براي حصول كمال براي او و غيره .
( دستورالعلما / ج3 / ص 477 )


حميّت

اين اصطلاح اخلاقي است و آن بود كه در محافظت ملت يا حرمت از چيزهائي كه محافظت
از او واجب بود تهاون ننمايد .
( اخلاق ناصري ص 77 )

تهوّر

اين اصطلاح اخلاقي است و در طرف افراط شجاعت است و اقدام بود بر آنچه اقدام كردن
برآن ، جميل نباشد .
( اخلاق ناصري / ص 83 - اسفار / ج2 / ص38 )

جُبن

جبن يعني ترس و ضد شجاعت است و از اصطلاحات اخلاقي است
( اخلاق ناصري / ص 62 )

خوف

اين اصطلاح عرفاني است و به معني ترس است و ازجمله منازل و مقامات طريق آخرت ، خوف است
و آن ، انزعاج قلب و انسلاخ او از طمأنينت امن به توقع مكروهي ممكن الحصول است .
( فرهنگ علوم عقلي / ص 254 )

غيرت

اين اصطلاح عرفاني است و عبارت از كراهت مشاركت غيراست در آنچه براي نفس در آن حظّ است از
مال و جاه و غيرآن و غيرت به اين معني ، مذموم است زيرا منشأ آن حسداست اما غيرت كه براي حق
باشد به اين كه راضي نشود كه دل او به غير مشغول شود و به آنچه حق راضي است ، ممدوح و
مطلوب است اما غيرتي كه از قِبَل حق است ارجاع عبد است به سوي آنچه راضي است از جهت حفظ و صيانت بنده .

غيرت از جمله لوازم محبت است و هيچ محب نبود مگر غيور و مراد از غيرت ، حميت است بر طلب
قطع تعلق محبوب از غير و يا تعلق غير از محبوب و آن را سه گونه است : غيرت محب ، غيرت
محبوب و غيرت محبت و بر اولياء الله فرض است .
غيرت عارف بر خداست كه نمي خواهد غيري در ميان باشد و غيرت حق بر عارف هم چنين است
كه اورا از آلايش هستي پاك دارد .
غيرت ، نتيجه حيرت است و شرط صحت صحبت است .
غيرت ، در غايت شفقت است و غيرت بردن با دوست حق است و از نشانه هاي شجاعت است .
( حاشيه بر شرح رساله قشيريه / ص202 - شرح منازل / ص 154 )

همّ و همت

تفاوت ميان همّ و همت آن است كه " همت " ، عزم قوي و همّ نيرومندي است كه جايگاه و موقعيتش
والاست و به همين جهت است كه آدمي بدان ستوده مي شود و مي گويند : " فلانٌ ذوهمة و ذوعزيمة "
يعني فلاني داراي همت است و صاحب عزم و اراده . ليكن سخن آنان كه مي گويند : " فلان بعيدالهمة و
كبيرالعزيمة " ، يعني : فلاني همت والا دارد و عزم بزرگ . از اين جهت است كه بعضي از همت ها ،
والاتروبزرگ تر از برخي ديگراست و حقيقت مطلب آن كه او به كارهاي بزرگ ، اهتمام مي ورزد .

و لغت " همّ " يعني انديشه دربرطرف كردن امر ناخوشايند و جلب چيز خوشايند و از همين باب است
كه مي گويند : " اَهَمُّ بحاجتي " يعني به حاجت و نياز خود ، اهتمام مي ورزم . و كلمه " همّ " به معناي
خواسته دل نيز به كار مي رود . خداي بزرگ فرموده است : " ولقد هَمَّت به هَمَّ بها "
( بخشي از آيه 24 سوره يوسف ) يعني آن زن ( زليخا ) بركارزشت قصد كرد و مصمم شد ولي يوسف ،
آرزوي آن را دردل داشت ( البته برهان رب يعني روح ايمان و قداست وي و مقام عصمت ، در اين وسط ، مانع بود . )


ودليل برتري اين تأويل آن است كه انبياء صلوات الله عليهم ، قصد كارهاي ناشايست نمي كنند و اين
سخن ، كه كلمه اي در عبارتي معاني مختلفي داشته باشد ، نظير : " ان الله و ملائكته يصلون علي النبي
( بخشي از آيه 56 سوره احزاب ) مي باشد كه كلمه " صلوة " از جانب خدا ، رحمت است و از سوي
ملائكه ، استغفار و از طرف انسان ها ، به معناي دعاست و كلمه " همّ " وقتي با حزن به كاررود ، همان
چيزي است كه بدن را مي گدازد
( الفروق في اللغة / ابوهلال عسكري / صفحه 333 )

در مورد آيه 24 سوره يوسف ، اين توضيح لازم است كه همّ و خواسته دل همسر عزيز مصر كه تصميم
بر كامجوئي از يوسف داشت با لام تأكيد و حرف " قد" آمده و نهايت كوشش آن زن را كه دراين راه
به كاربرده نشان مي دهد ولي خواسته دل يوسف مشروط است و با جمله " لولا ان رأي برهان ربه "
كه درواقع برهان رب ، يعني روح ايمان و تقوا و تربيت نفس و شجاعت و بالاخره ، مقام عصمت كه
در اين وسط حائل شد و به عبارت ديگر، " همّ " و خواسته دل يوسف مشروط بود و در واقع ، قداست
روح و مقام تقوا و شجاعتي كه يوسف داشت ، اورا از چنين كاري باز مي داشت .

تفاوت ميان عزم و همّ

عزم ، اراده دل است بر انجام چيزي و نفاذ در آن ولي ، همّ ، چند نوع ممكن است باشد :
1 - عزم بر كاري مانند آيه :
إِذْ هَمَّ قَوْمٌ أَن يَبْسُطُواْ إِلَيْكُمْ أَيْدِيَهُمْ
سوره مائده آيه 11
يعني : صَمَّمواالنية كه در واقع قصد كاري كردند و در اين صورت ، مترادف عزم است .
2 - چيزي در قلب خطوركند ، هرچند كه قصداجراي آن نباشد همچون آيه :
إِذْ هَمَّت طَّآئِفَتَانِ مِنكُمْ أَن تَفْشَلاَ وَاللّهُ وَلِيُّهُمَا وَعَلَى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ
سوره آل عمران آيه 122
يعني وقتي كه چيزي در دل خطور كند ( رجوع كنيد : فروق اللغات جزائري ص 133 )

خَشيَت

عبارت از تألم قلب است به سبب توقع و انتظار امر مكروهي در آينده كه گاه به واسطه ارتكاب
كثرت جنايت است و گاه به واسطه معرفت جلال خداست و هيبت و خشيت انبياء از اين قرار است .
(دستورالعلماء / ج2 / ص 82 )

سيد نورالله جزائري در باره تفاوت ميان خوف و خشيت ، از قول محقق طوسي ، سخن گفته
و خلاصه آن ، اين است ( رجوع كنيدبه فروق اللغات جزائري صفحه 95 و 96 )
اين دو كلمه ، اگرچه در لغت به يك معني مي باشد ولي در نظر اهل دل ، تفاوت ظريفي ميان اين
دو كلمه وجوددارد بدين معني كه خوف ، ترس و تالم نفس است از عقابي كه انسان به سبب ارتكاب
منهيات و كوتاهي در طاعات خدا ، انتظار آن را دارد و اين مرحله ، براي اكثر مردم هست ؛ گو اينكه
مراتب آن ، متفاوت است و مرحله عالي آن ، براي اندكي از مردم پيش مي آيد ليكن خشيت ،
حالتي است كه دربرابر درك عظمت خالق و هيبت او ، حاصل مي شود و اين حالت ، حاصل نمي شود
مگر براي آنان كه به كبرياء و عظمت خداوند ، به خوبي آگاهند و لذت قرب حق را چشيده اند
و روي همين اصل است كه قران در آيه إِنَّمَا يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاء
آيه 28سوره فاطر ، كلمه " يخشي " را به كاربرده و نه كلمه " يخاف " و نيز در آيه
وَيَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَيَخَافُونَ سُوءَ الحِسَابِ آيه 21 سوره رعد كه خدا مومنان را وصف مي كند ، خشيت
را براي خداي سبحان آورده و خوف را براي ترس از عذاب و سوء حساب .

هم چنين ، كساني كه رسالات الهي را ابلاغ مي كنند با كلمه " يخشونه " وصف مي كند
الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسَالَاتِ اللَّهِ وَيَخْشَوْنَهُ وَلَا يَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا اللَّهَ وَكَفَى بِاللَّهِ حَسِيبًا
سوره احزاب آيه 39
يعني شجاعت در بيان براي تبليغ از پيام هاي خداوندي ، منحصر در خشيت از قادر متعال است و مبلغ
ارزش ها ، درراه انجام وظيفه اش ، از هيچ كس ، بيم و هراسي ، ندارد .

نتيجه تعاريف مختلف اخلاقي ، عرفاني و فلسفي شجاعت

شجاعت ، همان همت است . شجاعت ، حد وسط بين تهور و ترس است . حد اعتدال غضب را شجاعت
گويند و طرف افراط را تهور و طرف نقصان را جُبن گويند واز حد اعتدال آن كه عفت است ،
خُلق ، كرم ، نجدت ، شهامت ، حلم ، ثبات ، كظم غيظ ، وقار و غير اين ها ، منشعب مي شود و از طرف
افراط آن ، كبر ، عُجب و غيره منشعب مي شود و از طرف تفريط آن ، مهابت ، ذلت ، خساست ،
ضعف حميت ، عدم غيرت و حقارت نفس ، منشعب مي شود .


الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسَالَاتِ اللَّهِ وَيَخْشَوْنَهُ وَلَا يَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا اللَّهَ وَكَفَى بِاللَّهِ حَسِيبًا

(پيامبران پيشين ) كسانى بودند كه تبليغ رسالتهاى الهى مى كردند و (تنها) از او مى ترسيدند
و از هيچكس جز خدا واهمه نداشتند، و همين بس ‍ كه خداوند حسابگر
(و پاداش دهنده اعمال آنها) است .
سوره احزاب آيه 39

به دليل اهميت ويژگي شجاعت در خطيب و به عنوان مهم ترين خصيصه اي كه خطيب را
موفق به جلب رضاي باريتعالي درراه انجام وظيفه خطيرش مي كند ، تفسير آيه مباركه
فوق كه بيانگر لزوم و ضرورت خشيت از خدا و برخورداري از شجاعت براي مبلغين
رسالات الهي است ، از تفسير نمونه ، نقل مي شود .

مبلغان راستين كيانند؟

نخستين آيه مورد بحث - به تناسب بحثى كه در آخرين آيه از آيات پيشين ، در باره پيامبران گذشته بود
- به يكى از مهمترين برنامه هاى عمومى انبياء اشاره كرده ، مى فرمايد: ((پيامبران پيشين كسانى بودند كه
تبليغ رسالتهاى الهى مى كردند و از او مى ترسيدند و از هيچكس جز خدا واهمه نداشتند))
تو نيز در تبليغ رسالتهاى پروردگار نبايد كمترين وحشتى از كسى داشته باشى هنگامى كه به تو دستور مى دهد
يك سنت غلط جاهلى را در زمينه ازدواج با همسر مطلقه فرزند خوانده در هم بشكن و با زينب همسر
مطلقه زيد ازدواج كن هرگز نبايد در انجام اين وظيفه كمترين نگرانى از ناحيه گفتگوى اين و آن به خود
راه دهى كه اين سنت همگى پيامبران است .

اصولا كار پيامبران در بسيارى از مراحل شكستن اينگونه سنتها است و اگر بخواهند كمترين ترس و وحشتى
به خود راه بدهند در انجام رسالت خود پيروز نخواهند شد قاطعانه بايد پيش روند، حرفهاى ناموزون
بدگويان را به جان خريدار شوند و بى اعتنا به جوسازيها و غوغاى عوام و توطئه فاسدان و مفسدان به
برنامه هاى خود ادامه دهند چرا كه همه حسابها به دست خدا است .
لذا در پايان آيه مى فرمايد: ((همين بس كه خداوند حافظ اعمال بندگان و حسابگر و جزا دهنده آنها است ))
(و كفى بالله حسيبا)
هم حساب ايثار و فداكارى پيامبران را در اين راه نگه مى دارد و پاداش ‍ مى دهد و هم سخنان ناموزن و
ياوه سراى دشمنان را محاسبه و كيفر مى دهد.
در حقيقت جمله ((كفى بالله حسيبا)) دليلى است براى اين موضوع كه رهبران الهى نبايد در ابلاغ رسالات خود
وحشتى داشته باشند چون حسابگر زحمات آنها و پاداش دهنده خدا است .

نكته ها:

1 - منظور از ((تبليغ )) در اينجا همان ((ابلاغ )) و رسانيدن است ، و هنگامى كه ارتباط با ((رسالات الله ))
پيدا كند مفهومش اين مى شود كه آنچه را خدا به عنوان وحى به پيامبران تعليم كرده به مردم تعليم كنند،
و از طريق استدلال و انذار و بشارت و موعظه و اندرز در دلها نفوذ دهند.

2 - ((خشيت )) به معنى ترس تواءم با تعظيم و احترام است ، و از همين رو با خوف كه اين ويژگى در آن نيست
متفاوت است ، و گاه به معنى مطلق ترس نيز به كار مى رود.
در بعضى از مؤ لفات محقق طوسى سخنى در تفاوت اين دو واژه آمده است كه در حقيقت ناظر به معنى عرفانى
آن مى باشد، نه معنى لغوى ، او مى گويد: ((خشيت و خوف هر چند در لغت به يك معنى (يا نزديك به يك معنى )
مى باشند، ولى در عرف صاحبدلان در ميان اين دو فرقى است ، و آن اينكه : ((خوف )) به معنى ناراحتى درونى از
مجازاتى است كه انسان به خاطر ارتكاب گناهان يا تقصير در طاعات انتظار آن را دارد، و اين حالت براى اكثر مردم
حاصل مى شود، هر چند مراتب آن بسيار متفاوت است ، و مرتبه اعلاى آن جز براى گروه اندكى حاصل نمى شود.

اما ((خشيت )) حالتى است كه به هنگام درك عظمت خدا و هيبت او، و ترس از مهجور ماندن از انوار فيض او براى
انسانى حاصل مى شود، و اين حالتى است كه جز براى كسانى كه واقف به عظمت ذات پاك و مقام كبرياى او
هستند و لذت قرب او را چشيده اند حاصل نمى گردد و لذا در قرآن اين حالت را مخصوص بندگان عالم و آگاه
شمرده و مى فرمايد: انما يخش الله من عباده العلماء.

3 - پاسخ به يك سؤ ال - ممكن است گفته شود كه اين آيه با جمله اى كه در آيات قبل گذشت تضاد دارد
چه اينكه در اينجا مى گويد: پيامبران الهى تنها از خدا مى ترسند و از غير او ترس و واهمه اى ندارند، ولى در
آيات گذشته آمده بود: تو در دل خود چيزى را پنهان مى كردى كه خدا آشكار كرد، ((و از مردم ترس داشتى
در حالى كه بايد از خدا بترسى )) ((و تخشى الناس و الله احق ان تخشاه )).

ولى با توجه به دو نكته پاسخ اين سؤ ال روشن مى شود:
نخست اينكه : اگر پيغمبر ترس و وحشتى داشت به خاطر اين بود كه مبادا شكستن اين سنت براى جمع زيادى
قابل هضم و تحمل نباشد و به همين جهت در ايمان خود نسبت به مبانى اسلام متزلزل گردند، چنين خشيتى
در حقيقت به ((خشيت از خدا)) باز مى گردد.
ديگر اينكه پيامبران در تبليغ رسالت الهى هرگز گرفتار ترس و وحشت از كسى نمى شوند، اما در مسائل زندگى
شخصى و خصوصى مانعى ندارد كه از يك موضوع خطرناك مانند زخم زبانهاى مردم بيم داشته باشند، و يا
همچون موسى (عليه السلام ) به هنگامى كه عصا را افكند و اژدها شد مطابق طبع بشرى ترسيد، اينگونه ترس
و وحشت اگر افراطى نباشد عيب و نقص ‍ نيست ، و حتى شجاعترين افراد در زندگى خود گاه با آن روبرو
مى شوند، عيب و نقص آن است كه در زندگى اجتماعى در انجام وظيفه الهى بترسد.


4 - آيا پيامبران تقيه مى كنند؟

جمعى از آيه فوق استفاده كرده اند كه براى انبياء هرگز تقيه كردن در ابلاغ رسالت جائز نيست ،
زيرا قرآن مى گويد: و لا يخشون احدا الا الله .
ولى بايد توجه داشت ((تقيه )) انواعى دارد، تنها يك نوع از آن ((تقيه خوفى )) است كه طبق آيه فوق
در مورد دعوت انبياء و ابلاغ رسالت منتفى است .
ولى تقيه اقسام ديگرى نيز دارد، از جمله ((تقيه تحبيبى )) و ((پوششى )) است .
منظور از ((تقيه تحبيبى )) آن است كه گاه انسان براى جلب محبت طرف مقابل عقيده خود را مكتوم
مى دارد تا بتواند نظر او را براى همكارى در اهداف مشترك جلب كند.
و منظور از ((تقيه پوششى )) آن است كه گاه براى رسيدن به هدف بايد نقشه ها و مقدمات را كتمان كند،
چرا كه اگر برملا گردد و دشمنان از آن آگاه شوند ممكن است آن را خنثى كنند.

زندگى انبياء مخصوصا پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) پر است از اينگونه تقيه ها، زيرا مى دانيم
در بسيارى از مواقع هنگامى كه حركت به سوى ميدان نبرد مى كرد مقصد خود را مخفى مى داشت ،
نقشه هاى جنگى او كاملا در خفا كشيده مى شد، و استتار كه نوعى از تقيه است در تمام مراحل اجرا مى گشت .
گاه براى بيان حكمى از روش مرحله اى كه نوعى از تقيه است استفاده مى كرد. فى المثل مساله
((تحريم ربا)) يا ((شرب خمر)) در يك مرحله بيان نشد، بلكه به فرمان خدا در چندين مرحله صورت گرفت
يعنى از مراحل سبكتر شروع شد تا به حكم نهائى و اصلى رسيد.

به هر حال تقيه معنى وسيعى دارد كه همان ((پوشاندن واقعيتها براى پرهيز و اجتناب از به خطر افتادن
هدفها است )) و اين چيزى است كه در ميان همه عقلاى جهان وجود دارد و رهبران الهى هم براى رسيدن
به هدفهاى مقدسشان در پاره اى از مراحل آن را انجام مى دهند، چنانكه در داستان حضرت ((ابراهيم ))
(عليه السلام ) قهرمان توحيد مى خوانيم كه او مقصدش را از ماندن در شهر در آن روز كه بت پرستان
براى مراسم عيد به خارج شهر مى رفتند مكتوم داشت ، تا از يك فرصت مناسب براى در هم كوبيدن
بتها استفاده كند.

و نيز ((مؤ من آل فرعون )) براى اينكه بتواند در مواقع حساس به موسى (عليه السلام ) كمك كند و او را
از قتل نجات دهد ايمان خود را مكتوم مى داشت . و به همين جهت قرآن از او نه عظمت ياد كرده ،
به هر حال تنها تقيه خوفى است كه بر پيامبران مجاز نيست به انواع ديگر تقيه .

گر چه سخن در اين زمينه بسيار است اما با حديثى پر معنى و جامع از امام صادق (عليه السلام ) اين بحث
را پايان مى دهيم امام (عليه السلام ) فرمود: التقية دينى و دين آبائى ، و لا دين لمن لا تقية له و التقية
ترس الله فى الارض ، لان مؤ من آل فرعون لو اظهر الاسلام لقتل :
((تقيه آئين من و آئين پدران من است ، كسى كه تقيه ندارد دين ندارد، تقيه سپر نيرومند پروردگار
در زمين است ، چرا كه اگر مؤ من آل فرعون ايمان خود را اظهار مى كرد مسلما كشته مى شد))
(و رسالت او در حفظ آئين موسى به هنگام خطر انجام نمى شد).


5 - شرط پيروزى در تبليغات - آيه فوق دليل روشنى است بر اينكه شرط اساسى براى پيشرفت
در مسائل تبليغاتى قاطعيت و اخلاص و عدم وحشت از هيچكس جز از خدا است .

آنها كه در برابر فرمانهاى الهى خواسته هاى اين و آن و تمايلات بى رويه گروهها و جمعيتها را در نظر
مى گيرند، و با توجيهاتى حق و عدالت را تحت الشعاع آن قرار مى دهند، هرگز نتيجه اساسى نخواهند
گرفت ، هيچ نعمتى برتر از نعمت هدايت نيست ، و هيچ خدمتى برتر از اعطاء اين نعمت به انسانى
نمى باشد، و به همين دليل پاداش اين كار برترين پاداشها است ، لذا در حديثى از امير مؤ منان
مى خوانيم كه مى فرمايد:

((هنگامى كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مرا به سوى يمن فرستاد فرمود با هيچكس
پيكار مكن مگر آنكه قبلا او را دعوت به سوى حق كنى ، و ايم الله لئن يهدى الله على يديك رجلا
خير مما طلعت الشمس و غربت : به خدا سوگند اگر يك انسان به دست تو هدايت شود براى
تو بهتر است از تمام آنچه خورشيد بر آن طلوع و غروب مى كند)).

و باز به همين دليل است كه مبلغان راستين بايد نيازى به مردم نداشته باشند و نه ترسى از هيچ
مقامى كه آن ((نياز)) و اين ((ترس )) بر افكار و اراده آنها خواه و ناخواه اثر مى گذارد.

يك مبلغ الهى به مقتضاى : و كفى بالله حسيبا تنها به اين مى انديشد كه حسابگر اعمال او خدا است ،
و پاداشش به دست او است ، و همين آگاهى و عرفان به او در اين راه پر نشيب و فراز مدد مى دهد.


و مرحوم علامه طباطبائي در تفسير آيه فوق مي نويسند :

كلمه الذين بيانگر موصول قبلى ، يعنى الذين خلوا من قبل است ،اشاره به فرق بين
خوف و خشيت و اينكه خوف به انبياء (عليهم السلام )نسبت داده مى شود ولى خشيت
از غير خدا از آنان نفى شده و كلمه خشيه به معناى تاثر مخصوصى در قلب است
كه از برخورد با ناملايمات دست مى دهد، واى بسا به آن چيزى هم كه سبب تاثر قلب
مى شود خشيت بگويند، مثلا بگويند: خشيت ان يفعل بى فلان كذا - مى ترسيدم فلانى با
من فلان كار را بكندو انبياء از خدا مى ترسند، نه از غير خدا، براى اينكه در نظر آنان هيچ
موثرى در عالم نيست مگر خدا و اين كلمه غير از كلمه خوف است ، زيرا كلمه خوف به
معناى توقع و احتمال دادن پيش آمد مكروهى است ، ولى كلمه خشيت همان طور كه
گفتيم به معناى تاثر قلب از چنين احتمالى است ، و خلاصه كلمه خشيت به معناى حالت
و امرى است قلبى ، و كلمه خوف به معناى امرى است عملى ، و به همين جهت خوف را
به انبياء هم مى توان نسبت داد،

ولى خشيت از غير خدا را نمى توان به ايشان نسبت داد، در قرآن هم مى بينيم با اينكه خشيت
از غير خدا را از ايشان نفى كرده ، نسبت خوف را به ايشان داده ، مثلا از موسى (عليه السلام )
نقل فرموده كه گفت : ففررت منكم لما خفتكم و در خصوص رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم )
فرموده : و اما تخافن من قوم خيانه البته اين معنايى كه براى دو كلمه خوف و خشيت گفتيم ،
معناى اصلى اين دو كلمه است ، و منافات ندارد كه گاهى ببينيم با آن دو معامله مترادف كنند،
و هر دو را به يك معنا استعمال نمايند

از آنچه گذشت روشن شد كه خشيت بطور كلى از انبياء نفى شده ، هر چند كه از ظاهر سياق
بر مى آيد كه تنها در تبليغ رسالت دچار خشيت از غير خدا نمى شوند، علاوه بر اينكه تمام افعال
انبياء مانند اقوالشان ، جنبه تبليغ را دارد، و فعل آنان عينا مانند قولشان براى مردم حجت ،
و بيانگر وظائف خدايى است ، پس اگر ظاهر سياق مى رساند كه در مقام تبليغ رسالت از غير
خدا خشيت ندارند، تمامى حركات و سكنات و اقوال ايشان را شامل مى شود
و كفى بالله حسيبا- حسيبا يعنى محاسبا خدا براى محاسب بودن و به حساب آوردن اعمال كوچك
و بزرگ شما كافى است ، پس واجب است كه از او خشيت داشته باشيد، و از غير او دچار خشيت نشويد

ترجمه تفسير الميزان جلد 16 صفحه 486


شجاعت كه هم سطح همت وحد وسط بين تهور و جُبن در افراد مختلف است ، يكي از
ويژگي هاي پسنديده براي همه انسان هاست .
اين ملكه نفساني و حالت خاص روحي كه در ضمير و باطن شجاعان وجوددارد ، به وقت نياز
استفاده از آن ، خودرا مي نماياند و مي توان آثار اين قدرت پنهان در باطن را در اعضاء ظاهري
بدن مشاهده كرد .

شجاعت ، در عرصه هاي نبرد با دشمن ،نيرو بخش دست و پاي مرد سلحشور است و اورا
با گام هائي پرشتاب و استوار ، به سوي دشمن ، به پيش مي برد . با چشم هائي تيزبين تر از
حالت عادي ، تحركات دشمن را رصد مي كند . با تدبيري شجاعانه ، نقشه هاي جنگي نويني
عليه دشمن را ترسيم مي كند و با دست هائي نيرومند ، از ابزار و سلاح جنگي ، استفاده مي كند
و بدون ترس ، به دشمن ، يورش مي برد ، دربرابرش ايستادگي مي كند و با وي ، مي جنگد .

در مقام خطابه نيز ، خطيبي كه با درك مقام خداوند ، احساس وظيفه ديني مي كند ، فقط به
خدا اتكال دارد و براي تحمل مشكلات و نا ملايمات ، تمرين كرده و توانمندي هاي خودرابه
لطف خدا ، باوردارد ، زبانش گويا مي شود و با شجاعت و در كمال صراحت و قوت ، سخن
مي گويد و از حدودالهي تبليغ و دفاع مي كند .

ثبات و پايداري درراه حق ، عامل مهمي براي عزت و عظمت خطيب است و اگر خطيب شجاع ،
بر اساس وظيفه ديني خود ، مطلب حقي را عنوان كرد و با مشكلي مواجه شد ، هر گز كلام
خودرا نفي و انكار و ابراز پشيماني نمي كند . درراه خدا ، سختي هارا تحمل مي كند و از هر اقدام
و عملي كه نشانه خواري و حقارت و ذلت نفس است ، پرهيز مي كند و همين ويژگي هاي باطني ،
موجب نجاتش مي شود چرا كه اهل حق است .

به اين نكته هم بايد توجه داشت كه ملكه شجاعت ،درباطن خطيب شجاع ، درجات و مراتب
متفاوتي مانند ساير ملكات نفساني دارد و به اندازه همت اوست و به هر نسبت كه همت او
بيشتر ونيرومندترباشد ، شجاعتش بيشتر و كلامش اثر گذارتر خواهد بود .
اميرالمومنين علي عليه السلام مي فرمود :

شَجاعَةُ الرجل علي قدر همته
شجاعت هر انسان به قدر همت اوست .

ميزان الحكمه / ج5 / ص27


نمونه هاي تاريخي شجاعت تبليغي

در طول تاريخ زندگي بشر ، بيشتر مردم ، هميشه اسير پيروي ناآگاهانه از نياكان نادانشان
بوده اند . اسير هوي پرستي كه منشأ تمام گناهان و پلشتي هاست و گرفتار شرك و عقايد
باطل و نابخردانه بوده اند و پيامبران خدا و جانشينان برگزيده آن ها ، مأموريت و رسالت
داشتند آن هارابه توحيد ، تقوا و صدق در گفتار و رفتار دعوت و به مسيري كه انتهايش
سعادت است ، راهنمائي كنند و انجام اين تكليف الهي ، بدون توكل به خدا ، بدون برخورداري
از روحي نيرومند و بدون شجاعت ، ممكن نبود گرچه ، رتبه ها و اندازه بُرد مأموريت آنان ،
تفاوت داشت اما يكي از وجوه مشترك نفساني آنان ، شجاعت به قدر انجام تكليف ووظيفه
محوله از سوي خدا بود .

برجسته ترين نمونه دربرخورداري از شجاعت براي تبليغ رسالات الهي ومصداق كامل آيه شريفه :

الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسَالَاتِ اللَّهِ وَيَخْشَوْنَهُ وَلَا يَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا اللَّهَ وَكَفَى بِاللَّهِ حَسِيبًا

پيامبر بزرگوار اسلام است كه درطول تمام دوراني كه مأمور مبارزه با شرك و جاهليت و
ناآگاهي و مسئول ابلاغ اوامر الهي و بازداشتن مردم از منهيات بود ، هيچ خوف ووحشت و
ضعفي ازآن حضرت ديده نشد وبا تمام توان و شجاعت ، به تبليغات خود ادامه داد و در
برابر فشارها و كارشكني هاي مخالفين و مشركين ، مقاومت و ايستادگي كرد .

ماجراي فشار مشركان به ابوطالب ، عموي پيامبر عزيز اسلام براي تسليم برادرزاده اش به
دشمنان و پايداري آن حضرت دراجراي برنامه تبليغي خود براي پيروزي اسلام ، يكي از بسيار
نمونه هاي شجاعت تبليغي رسول اكرم صلي الله عليه و آله است كه ناشي از ايمان حضرتش
به قادر متعال و اخلاص و اطمينان قلبي اش به پشتيباني ذات اقدس الهي بود كه به چنان استواري
و پايداري و شجاعتي وصف ناپذير دست يافته بود .


پيامبر گرامي اسلام ، در پاسخ به درخواست ابوطالب كه پيامبر از برنامه تبليغي خود
و دعوت مردم به حق صرفنظر كند ، فرمود :

اي عمو ! سوگند به خدا ! اگر اين مردم ، خورشيدرا دردست راست و ماه را در دست
چپ من قراردهند كه از نظام تبليغي خود و انجام وظيفه ام منصرف شوم ، نخواهم پذيرفت
و برنامه ام را ترك نمي كنم تا خداوند اسلام را پيروز كند يا در اين راه ، به فيض شهادت نائل شوم !

سخنان شجاعانه ونافذ پيامبر كه برخاسته از عمق روح ايمان او و همراه با ريزش قطره هائي از اشك
از چشمان مباركش بود ، ابوطالب را منقلب و قسم يادكرد وگفت :

پسر برادرم ! هرچه مي خواهي بگو ! از تو دفاع مي كنم و تورا در مقابل هيچ تهديدي ،
تسليم دشمن نمي كنم !

( سيره ابن هشام / ج1 و 2 / ص 266 )

نمونه ديگري از شجاعت پيامبران خدا در ابلاغ رسالات الهي ، پايمردي حضرت ابراهيم خليل الرحمن
علي نبينا و عليه السلام است كه با همتي بلند و شجاعتي بي نظير ، اراده كرد تنهاي تنها ، به مبارزه
با تمام مردم مشرك شهر برخيزد و در اين عزم و تصميم ، از برخورد خشمگنانه و انتقامجوئي
بت پرستان ، خوف ووحشتي به خودراه نداد و با قدرت و همت و رشادتي غير قابل وصف ،
وظيفه تبليغي خودرا به انجام رساند ونشان افتخارآميز " امت قانت " و درجه رفيعه " حنيف " را
از خداي بزرگ ، دريافت كرد .

اِنََّ ابراهيمَ كان اُمَّةً قانِتاً لِلّه حنيفا

( سوره نحل ، آيه 120 )


يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ مَن يَرْتَدَّ مِنكُمْ عَن دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ
عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرِينَ يُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَلاَ يَخَافُونَ لَوْمَةَ لآئِمٍ ذَلِكَ
فَضْلُ اللّهِ يُؤْتِيهِ مَن يَشَاءُ وَاللّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ

اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد هر كس از شما از دين خود برگردد به زودى خدا گروهى
[ديگر] را مى‏آورد كه آنان را دوست مى‏دارد و آنان [نيز] او را دوست دارند [اينان] با
مؤمنان فروتن [و] بر كافران سرفرازند در راه خدا جهاد مى‏كنند و از سرزنش هيچ ملامتگرى
نمى‏ترسند اين فضل خداست آن را به هر كه بخواهد مى‏دهد و خدا گشايشگر داناست
آيه 54 سوره مائده

خطيب اسلامي نبايد به اين دليل كه با بيان حقايق وذكر واقعيت ها در خطابه اش ، مورد سرزنش
و ملامت ديگران قرار مي گيرد ، از انجام وظيفه اش خودداري كند و يا اگر در برابر شخص با نفوذ
و مقتدر و ستمگري ، به ايراد خطابه پرداخت ؛ به دليل ناخوشايندي او از شنيدن كلام حق و اين احتمال
كه ممكن است آسيب و ضرري از جانب ظالم متوجه او شود ، بترسد و در انجام وظيفه اش ، كوتاهي كند .

پيامبر اكرم (ص) مي فرمود :

هان ! مبادا ترس از مردم مانع از آن شود كه كسى حقّ را بداند و نگويد . بدانيد كه برترين جهاد
سخن حقّى است كه در برابر فرمانرواى ستمگر و منحرف گفته شود
رسولُ اللَّهِ صلى الله عليه وآله : ألا ! لا يمنعنّ رجلاً مهابة النّاس أن يتكلّم بالحقّ إذا عِلمه ،
ألا ! إنّ أفضَل الجِهاد كَلمة حقٍّ عِند سُلطان جائِر
كتاب منتخب ميزان الحكمه / بخش 15

ويا در مقام ايراد خطابه ، از امر به معروف و نهي از منكر ، امتناع كند چرا كه مي ترسد
عده اي ممكن است ناخشنود شوند .

ازسخنان پيامبربزرگوار اسلام است كه :

هان ! مبادا هراس از مردم مانع از آن شود كه فردى از شما حقّ را ببيند و نگويد .
(كه حقّ‏گويى) نه اجلى را نزديك مى‏كند و نه رزق و روزيى را دور مى‏گرداند

ألا لا يَمنَعَنَّ أحَدَكُم هَيبَةُ النّاسِ أن يَقولَ الحَقَّ إذا رَآهُ أن يَذَّكَّرَ بِعِظَمِ اللَّهِ ،
لا يُقَرِّبُ مِن أجَلٍ ولا يُبعِدُ مِن رِزقٍ .
كتاب منتخب ميزان الحكمه / بخش 36


رسالت اصلي خطيب اسلامي و مبلغ و داعي ديني ، پشتيباني از دين و مقدسات الهي است و فقط ،
ترس او از مقام خداست كه توانائي و قدرت بر انجام وظيفه و شجاعت در او ، پديد مي آورد و
درراه ابلاغ رسالات الهي ، از شمار كم اهل حق ، دچاروحشت نمي شود .

اميرالمومنين عليه السلام مي فرمود :

در مسير هدايت ، بخاطر كمي طرفداران ، وحشت نكنيد .
يا ايهاالناس ! لا تَستَوحَشوا في طريق الهُدي لِقِلّةِ اهله
نهج البلاغه / خطبه 201

نكته مهمي كه بايد به آن توجه داشت اين است كه قدرت ، حتي در مسائل عبادي و شرعي ،
شرط انجام فعل است و به اين اصل ، قران كريم نيز ، تأكيد دارد :

لا يُكَلِّفُ الله نفسا الا وسعها
(بقره / آيه 286 )

ويا :
و لله علي الناس حج البيت من استطاع اليه سبيلا
(آل عمران / آيه 97 )

و اساسا اقدام به هركاري ، لازمه اش استطاعت و برخورداري از توان لازم براي انجام همان كاراست
اما ، در برخي كارها ، مثل ديدن و شنيدن ، خداوند قدرت تكويني به بندگان عنايت فرموده و ابزار
آن هارا در اختيارش گذاشته و براي انجام برخي امور ، نياز به قدرت اكتسابي است .

قدرت بر ايراد خطابه نيز در مدار همين قاعده است . آفريدگار بزرگ ، ابزار بيان و سخن را كه
عقل و زبان باشد ، در اختيار انسان قرار داده اما براي ايراد خطابه ، تنها داشتن عقل و زبان و فقط
قدرت بر تكلم كافي نيست .

خطيب مي بايست هم دانش و اطلاعات و هنر لازم و كافي را براي القاء مطالب و انتقال مفاهيم به
مخاطبان به دست آورد تا مقصد خودرا جامع و صحيح بيان كند و مهم تر از همه ، شجاعت و جسارت
كافي براي ايراد خطابه در شرائط گوناگون را داشته باشد .

خوف وترسي كه به دليل نا برخورداري از شجاعت به هنگام ايراد خطابه بر خطيب چيره و مستولي
مي شود ، حتي با داشتن آگاهي هاي مختلف و سرمايه هاي لازم ديگر ، مانع از انجام وظيفه او به
نحو احسن است و بايد در صدديافتن ريشه هاي استيلا وغلبه خوف و وحشت برروح خودبه هنگام
ايراد خطابه باشد تا از انجام وظيفه الهي خود ، بي نصيب و محروم نماند و به اجر و ثواب ابلاغ
رسالات الهي ، نائل شود .


خطيب اسلامي ، مغز متفكرو چشم بيدار جامعه و در صدر ديدبانان شجاع براي رصد شرايط و
اوضاع اخلاقي ، فرهنگي و اجتماعي امت اسلامي است . بنابراين لازم است :

- وظيفه شناس ، مسئوليت شناس و مسئوليت پذير باشد .
- در انجام وظيفه ، بصير و بينا و شجاع باشد و در تقويت اين ويژگي ها ، به اولياء الله ، تأسي
و اقتداء كند .
- در مقام ايراد خطابه ، با شجاعت به ناروائي ها وگناهان ، اعتراض كند .
- به جرائم و جنايات اجتماعي و اقتصادي ، بي تفاوت نباشد .
- تحت تأثير احساس قرار نگيرد .
- معتدل باشد و به تهور و بي باكي كه مغاير منطق است ، گرايش نكند .
- از مرزهاي ترسيم شده دين حق ، فراتر نرود . موازين شرع مقدس را درسخنان خويش
رعايت كند و ايراد خطابه اش ، موافق رضاي خدا باشد .
- پيش از هر خطابه اي ، انديشه هاي خودرا با شرع مقدس مطابقه كند ؛ اگر موافق و مرضي
اسلام بود بگويد و اگر مخالف رضاي خدا ورسالات الهي بود ، از گفتن بپرهيزد .
- از مرز اسلام تجاوز نكند ، به منطقه ممنوعه وارد نشود تا از خطر انحراف ، مصون و محفوظ بماند .
- درراه اقامه حق و عدل ، با شجاعت و صراحت سخن بگويد ، آماده پذيرش خطرات و مكروهات طبع باشد .
- باطني آرام ووجداني مطمئن داشته باشد . نگراني و تشويش به خودراه ندهد . خودرا نبازد و توان
روحي خودرا از دست ندهد .
- براي رهائي از خطر ، سخنان خودرا بر خلاف واقع ، تكذيب و ابراز ندامت نكند . به زبوني و ذلت نفس
و خواري تن درندهد .
- بيان حقايق را وظيفه ديني خودبداند و سخن انتقادي خودرا به گونه اي منكر نشود و پس نگيرد ،
خواستار عفو و اغماض نشود ودرراه خدا ، مهياي تحمل عوارض و پي آمدهاي به ظاهر ناگوار آن باشد.
- داعي الي الله و خطيب اسلامي كه با تأسي به پيامبران بزرگوار و ائمه معصومين عليهم السلام ، ارشاد
و هدايت مردم را به عهده گرفته و براي دين حق ، با ايراد خطابه ، فراخوان مي دهد و كاري مقدس را
برگزيده ، نبايد در گفته هايش ، ضعف و سستي احساس شود و بر عكس ، بايد درشجاعت و سخن گوئي
با قوت و صراحت ، همانند پيامبران باشد چرا كه شجاعت و نيروي باطني ، درقاطعيت كلام و اثرگذاري
آن در مخاطبان ، آثار جاودانه و مثبت دارد .

 


اميرالمومنين عليه السلام مي فرمود :

چگونگي بيان گوينده ، حاكي از نيروي باطني و قوت ضمير اوست .
بيان الرجل ينبئ عن قوه جنانه
غررالحكم ص 343

امام صادق عليه السلام مي فرمود :

وقتي باطن آدمي صحيح و منزه از نقص باشد ، آشكارش ، قوي و نيرومند خواهد بود .
انَّ السَريرة اذا صحت قويت العلانية
وسائل / ج1 / ص47


v الإمامُ عليٌّ عليه السلام - مِن وصاياهُ لابْنِهِ الحُسينِ عليه السلام - : يا بُنيَّ ، اُوصيكَ بتَقْوى‏ اللَّهِ
في الغِنى‏ والفَقرِ ، وكَلِمَةِ الحقِّ في الرِّضا والغَضَبِ .

امام على عليه السلام - از سفارشهاى آن حضرت به فرزندش حسين عليه السلام - : فرزندم!
تو را سفارش مى‏كنم به ترس از خدا در توانگرى و تهيدستى و گفتن حقّ در حال خشنودى و خشم.
كتاب منتخب ميزان الحكمه / بخش 15


v الإمامُ الكاظمُ عليه السلام : قُلِ الحقَّ وإنْ كانَ فيهِ هَلاكُكَ ، فإنَّ فيهِ نَجاتَكَ ... ودَعِ الباطِلَ وإنْ كانَ
فيهِ نَجاتُكَ فإنّ فيهِ هَلاكَكَ .

امام كاظم عليه السلام : حقّ را بگو اگر چه نابودى تو در آن باشد ؛ زيرا كه نجات تو در آن است ...
و باطل را فروگذار هر چند نجات تو در آن باشد ؛ زيرا كه (در واقع) نابودى تو در آن است
كتاب منتخب ميزان الحكمه / بخش 15


v رسولُ اللَّهِ صلى الله عليه وآله : أتْقى‏ النّاسِ مَن قالَ الحقَّ فيما لَهُ وعَلَيهِ .

پيامبر خدا صلى الله عليه وآله : با تقواترين مردم كسى است كه حقّ را بگويد ، چه به سودش
باشد چه به زيانش .


v الإمامُ عليٌّ عليه السلام : في قائمةِ سَيفٍ مِن سُيوفِ رسولِ اللَّهِ صلى الله عليه وآله صَحيفَةٌ فِيها ...
قُلِ الحقَّ ولو على‏ نفسِكَ .

امام على عليه السلام : بر نوشته دسته شمشيرى از شمشيرهاى حضرت رسول چنين آمده بود :
حقّ را بگو هر چند عليه خودت .


v عنه عليه السلام : إنّ أفْضلَ النّاسِ عندَ اللَّهِ مَن كانَ العَملُ بالحقِّ أحَبَّ إليهِ - وإنْ نَقَصَهُ وكَرَثَهُ -
مِن الباطِلِ وإنْ جَرَّ إلَيهِ فائدةً وزادَهُ .

امام على عليه السلام : برترين مردم نزد خدا كسى است كه عمل به حقّ را از عمل به باطل
بيشتر دوست داشته باشد ، اگر چه براى او زيانمند و غمبار باشد و باطل برايش سودمند و فزاينده
كتاب منتخب ميزان الحكمه / بخش 15

 الإمامُ الباقرُ عليه السلام : لَمّا حَضَرَتْ أبي عليَّ ابنَ الحسينِ‏عليه السلام الوَفاةُ ضَمَّني إلى‏ صَدْرِهِ ثُمَّ قالَ :
أيْ بُنيَّ ، اُوصيكَ بِما أوْصاني أبي حِينَ حَضَرَتْهُ الوَفاةُ وبما ذَكَرَ أنّ أباهُ عليه السلام أوصاهُ بهِ : أيْ بُنَيَّ ،
اصبِرْ على‏ الحقِّ وإنْ كانَ مُرّاً .

امام باقر عليه السلام : چون هنگام رحلت پدرم على بن الحسين عليه السلام فرا رسيد مرا در آغوش گرفت
و فرمود : فرزندم ! من به تو همان سفارشى را مى‏كنم كه پدرم در هنگام فرا رسيدن رحلتش به من كرد
و فرمود كه پدر او نيز به وى همان سفارش را كرده است: فرزندم! حقّ را تحمّل كن هرچند تلخ باشد
كتاب منتخب ميزان الحكمه / بخش 15


v الإمامُ الحسينُ عليه السلام : مَن طَلَبَ رِضا اللَّهِ‏ بِسَخَطِ الناسِ كَفاهُ اللَّهُ اُمُورَ الناسِ ،
ومَن طَلَبَ رِضا الناسِ بِسَخَطِ اللَّهِ ، وَكَلَهُ اللَّهُ إلى النّاسِ ، والسلامُ .

امام حسين عليه السلام : هركه خشنودى خدا را با ناخشنودى مردم بطلبد ، خداوند
او را از امور مردم بى‏نياز كند و هركه خشنودى مردم را با ناخشنود كردن خدا بجويد ،
خداوند او را به مردم واگذارد . والسلام .
كتاب منتخب ميزان الحكمه / بخش 22


v عنه عليه السلام : أمَرَنا رَسولُ اللَّهِ صلى الله عليه وآله أن‏نَلقى‏ أهلَ المَعاصي بِوُجوهٍ مُكفَهِرَّةٍ .

امام على عليه السلام : رسول خداصلى الله عليه وآله به ما دستور داد كه با افراد گنهكار، با چهره‌‏اى
گرفته و درهم كشيده رو به رو شويم
كتاب منتخب ميزان الحكمه / بخش 36


v عنه‏عليه السلام: اعلَموا أنَّ الأمرَ بِالمَعروفِ والنَّهيَ عَنِ المُنكَرِ لَم يُقَرِّبا أجَلاً ، ولَم يَقطَعا رِزقاً .

امام على عليه السلام : بدانيد كه امر به معروف و نهى از منكر ، اجل كسى را نزديك نكرده‌‏اند
و روزى كسى را نبريده‌‏اند
كتاب منتخب ميزان الحكمه / بخش 36

وجود شجاعت در خطيب و قاطعيت بيان او و همراهي و درآميختن كلام او با استدلال و منطق ،
موجب اطمينان خاطر شنوندگان ازسخنان خطيب و باعث موافق و هماهنگ كردن مخاطبان با
انديشه هاي خطيب وقانع كردن آنان و سبب اثرگذاري سريع و نفوذ كلام خطيب و گوينده
درروح و عقل شنوندگان است كه مهم ترين هدف هرسخن متين و هر خطابه محكمي است .

سيره پيامبر گرامي اسلام صلي الله عليه وآله و ائمه معصومين عليهم السلام ، در ايراد خطابه ها ،
قضاوت ها ، گفتگوهاي عادي با مردم ،امر به معروف و نهي از منكر ، نصايح ، مناظرات و احتجاجات ،
سيره اي درآميخته با شجاعت و قاطعيت بيان بود كه توجه و عمل به اين سيره براي خطيب اسلامي ،
نشانه ايمان قوي و شجاعت او درحسن انجام وظيفه تبليغ ديني است .

مورخان ، محدثان و سيره نويسان ، موارد بسياري از شجاعت دركلام و بيان اولياء الله ، ثبت كرده اند
كه به مناسبت ايام شهادت حضرت جوادالائمه عليه السلام ، به ذكر نمونه اي از شجاعت اين امام همام ،
اكتفا مي كنيم .

مرحوم حاج شيخ محمد هاشم خراساني مولف كتاب منتخب التواريخ به نقل از كتاب مفتاح الفلاح
شيخ بهائي مي نويسد :

وقتي حضرت جوادالائمه عليه السلام به بغداد تشريف فرما شدند ، پيش ازآن كه مأمون آن حضرت
را ملاقات كند ، روزي به قصد خروج از شهروبراي شكار ، از كوچه هاي بغداد عبور مي كرد .
در كوچه اي به كودكاني رسيد كه در مسير ايستاده بودند و امام جواد عليه السلام نيز در ميان آن ها
بود . كودكان با مشاهده كوكبه مأمون ، هركدام به سمت و سوئي فراركردند اما حضرت جواد عليه السلام
با وقار و متانت ، همانجا ايستاد وقرار را بر فرار ، ترجيح داد .

مأمون نزديك تر شد و با مشاهده انوار امامت و جلالت آن حضرت ، شگفت زده شد و ايستاد .
از حضرت جواد عليه السلام كه درآن هنگام يازده ساله بود پرسيد :
چرا مانند سايركودكان ازسرراه دورنشدي و توقف كردي ؟!
حضرت با شجاعت پاسخ دادند :
اول اين كه : راه تنگ نبود تا با كناررفتن من ، راه عبورت بازشود !
دوم اين كه : مرتكب جرمي نشده بودم تا از تو فرار كنم !
سوم اين كه : گمان نمي كنم تو كسي را بدون آن كه جرمي مرتكب شده باشد ، مجازات كني !

مأمون با شنيدن سخنان قاطع و شجاعانه كودكي يازده ساله و از مشاهده حسن و جمال او ،
شگفت زده شد و پرسيد :
نام تو چيست ؟
حضرت فرمود : نام من محمد است .
مأمون پرسيد : پسر كيستي ؟
حضرت فرمود : من فرزند حضرت علي بن موسي الرضا عليه السلام هستم .
مأمون با شناختن آن حضرت ، شرمنده شد و راه صحرادر پيش گرفت .

( منتخب التواريخ / ص 744 )


عموما ، همه كساني كه به يگانه هستي بخش ايمان دارند و اوامر اورا بي چون وچرا اجرا مي كنند
و خطباي متعهد اسلامي و داعيان الي الله خصوصا كه كلامشان توأم با ياد حضرت حق و براي رضاي
اوست ، قطعا از نعمت وويژگي شجاعت چه درگفتار و چه دررفتار ، بهره مندند و بخاطر تهديد
و تطميع هيچ كس ، دچارهراس ووحشت نمي شوند ، خودرا گم نمي كنند و دست از انجام وظيفه
نمي كشند چرا كه به اين باور و نتيجه رسيده اند كه اگر شجاع نباشند و ازدين خدا سخن نگويند
و حمايت نكنند و اوامر الهي را كه مخالف هواي نفس و اعمال نامشروع مردم است ، ابلاغ نكنند
و در مقابل تهديد ابرقدرت هاي دنيا پرست و زورگو خودرا ببازند و دربرابر مكاتب الحادي و
فرقه هاي گمراه و گمراه كننده نايستند ومدافع حق نباشند و يا بر اثر ترس از آسيب رساني
گنهكاران و آن ها كه از مسيرهاي خلاف شرع ، ثروت هاي بي حساب مي اندوزند و طبقاتي از
جامعه را به فقر و فحشاء و جنايت مبتلا مي كنند ، عقب نشيني و سكوت كنند ، به دين مقدس
اسلام خيانت كرده اند وموجب شرمندگي و سر افكندگي مسلمانان خواهند شد.

از مو

امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۳۹:۵۴ ] [ مشاوره مديريت ]

اصول فن خطابه ( ديني ) 4

توكل خطيب ديني به خداوند

 


آيات توكل در قران كريم
فاطر : 2 ، 10 والزمر : 38 والشورى‏ : 10 والفتح : 11 والتغابن : 13 والجنّ : 22 والأنعام : 80 والأحزاب : 17 .

«وَتَوَكَّلْ عَلَى الْحَيِّ الَّذِي لَا يَمُوتُ وَسَبِّحْ بِحَمْدِهِ وَكَفَى‏ بِهِ بِذُنُوبِ عِبَادِهِ خَبِيراً» .
«و بر آن زنده‌‏اى كه نمى‏ميرد توكّل كن و به ستايش او تسبيح گوى و همين بس
كه او به گناهان بندگانش آگاه است».

v الإمامُ عليٌّ عليه السلام : الإيمانُ لَهُ أركانٌ أربعَةٌ : التَّوكُّلُ علَى اللَّهِ ، وتَفويضُ الأمرِ إلَى اللَّهِ ،
والرِّضا بِقَضاء اللَّهِ ، والتِّسليمُ لأمرِ اللَّهِ‏‌عزّ و عجل .
امام على عليه السلام : ايمان چهارركن دارد: توكّل بر خدا ، واگذارى كار به خدا ، راضى بودن
به قضاى خدا و تسليم بودن در برابر فرمان خداوند عزّ و جل .

v عنه عليه السلام : التَّوكُّلُ حِصنُ الحِكمَةِ .
امام على عليه السلام : توكّل ، دژ حكمت است .

v عنه‏‌عليه السلام : التَّوكُّلُ علَى اللَّهِ نَجاةٌ مِن كُلِّ سُوءٍ، وحِرزٌ مِن كُلِّ عَدُوٍّ.
امام على عليه السلام : توكّل بر خداوند، مايه نجات از هر بدى و محفوظ ماندن از هر دشمنى است

v جَبرئيلُ عليه السلام - لَمّا سألَهُ النّبيُّ صلى الله عليه وآله عنِ التَّوكُّلِ علَى اللَّهِ - : العِلمُ بأنّ الَمخلوقَ
لا يَضُرُّ ولا يَنفَعُ ، ولا يُعطي ولا يَمنَعُ ، واستِعمالُ اليَأسِ مِن الخَلقِ ، فإذا كانَ العَبدُ كذلكَ لَم يَعمَلْ لأحَدٍ
سِوَى اللَّهِ ، ولَم يَرْجُ ولَم يَخَفْ سِوَى اللَّهِ ، ولَم يَطمَعْ في أحَدٍ سِوَى اللَّهِ ، فهذا هُو التَّوكُّلُ .
جبرئيل عليه السلام - در پاسخ به سؤال پيامبرصلى الله عليه وآله از او درباره توكّل بر خداوند متعال - :
دانستن اين مطلب كه مخلوق نه زيانى مى‏زند و نه سودى مى‏رساند ، نه اعطا مى‏كند و نه جلوگيرى
مى‏كند و بركندن چشم اميد از خلق . هرگاه بنده چنين باشد ، ديگر براى احدى‏جز خداوند كار نمى‏كند
و اميد و بيمش از كسى جز خداوند نيست و چشم طمع به هيچ كس جز خدا ندارد . اين است توكّل .

v أبو بَصيرٍ عن الإمامِ الصّادقِ عليه السلام : لَيسَ شَي‏ءٌ إلّا ولَهُ حَدٌّ . قلتُ : جُعِلتُ فِداكَ ، فما حَدُّ التَّوَكُّلِ ؟ قالَ :
اليَقينُ . قلتُ : فما حَدُّ اليَقينِ ؟ قالَ : ألّا تَخافَ مَعَ اللَّهِ شَيئاً .
امام صادق عليه السلام - در پاسخ به ابو بصير - : هيچ چيز نيست ، مگر اين كه حدّ و نهايتى دارد . عرض كردم :
فدايت شوم ، حدّ و نهايت توكّل چيست ؟ فرمود : يقين . عرض كردم : حدّ و نهايت يقين چيست ؟ فرمود :
اين كه از چيزى جز خدا نترسى .

v رسولُ اللَّهِ صلى الله عليه وآله : مَن أحَبَّ أن يَكونَ أقوَى النّاسِ فلْيَتَوكَّلْ علَى اللَّهِ تعالى‏ .
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله : هر كه دوست دارد نيرومندترين مردم باشد ، بايد به خداوند متعال توكّل كند .


كتاب منتخب ميزان الحكمه / بخش 59

شيطان

v الإمامُ الصّادقُ عليه السلام : قالَ إبليسُ : خَمسَةُ (أشياءَ) ليسَ لي فيهِنَّ حِيلَةٌ وسائرُ الناسِ
في‏قَبضَتي : مَنِ اعتَصَمَ بِاللَّهِ عن نيّةٍ صادِقَةٍ واتَّكَلَ علَيهِ في جَميعِ اُمُورِهِ ، ومَن كَثُرَ تَسبيحُهُ
في لَيلِهِ ونَهارِهِ ، ومَن رَضِيَ لأخِيهِ المؤمِنِ بما يَرضاهُ لنفسِهِ ، ومَن لَم يَجزَعْ على المُصيبةِ
حينَ تُصِيبُهُ ، ومَن رَضِيَ بما قَسَمَ اللَّهُ لَهُ ولَم يَهتَمَّ لِرِزقِهِ .
امام صادق عليه السلام : ابليس گفت : پنج نفرند كه هيچ چاره‏اى براى آنها ندارم ، اما ديگر
مردمان در مشت من هستند : هركه با نيّت درست به خدا پناه برد و در همه كارهايش
به او تكيه كند ؛ كسى كه شب و روز بسيار تسبيحِ خدا گويد ؛ كسى كه براى برادر مؤمنش
آن پسندد كه براى خود مى‏پسندد ؛ كسى كه هر گاه مصيبتى به او مى‏رسد ، بيتابى نمى‏كند
و هر كسى كه به آنچه خداوند قسمتش كرده ، خرسند است و غم روزيش را نمى‏خورد .

v الإمامُ عليٌّ عليه السلام : أكثِرِ الدُّعاءَ تَسلَمْ مِن سَورَةِ الشَّيطانِ .
امام على عليه السلام : زياد دعا كن ، تا از گزند شيطان محفوظ مانى .

v الإمامُ عليٌّ عليه السلام : يا كُمَيلُ ، إنَّ إبليسَ لا يَعِدُ عن نفسِهِ ، وإنّما يَعِدُ عن رَبِّهِ لِيَحمِلَهُم على‏
مَعصِيَتِهِ فَيُوَرِّطَهُم .
امام على عليه السلام : اى كميل ! ابليس از طرف خود وعده نمى‏دهد ، بلكه از جانب پروردگارش
وعده مى‏دهد تا آنان را به معصيت او وا دارد و در ورطه هلاكتشان افكند .

v الإمامُ الصّادقُ عليه السلام : لقد نَصَبَ إبليسُ حَبائلَهُ في دارِ الغُرورِ ، فما يَقصِدُ فيها إلّا أولِياءَنا .
امام صادق عليه السلام : ابليس در اين سراى پر فريب ، دامهاى خود را پهن كرده و هدف او كسى
جز دوستدارانِ ما نيست .

v الإمامُ عليٌّ عليه السلام : اِحذَرُوا عَدوّاً نَفَذَ في الصُّدورِ خَفِيّاً ، ونَفَثَ في الآذانِ نَجِيّاً .
امام على عليه السلام : بپرهيزيد از آن دشمنى كه پنهانى در سينه‌‏ها نفوذ مى‏كند و آهسته
در گوشها افسون مى‏دمد .

v الإمامُ عليٌّ عليه السلام : أحمَدُ اللَّهَ وأستَعِينُهُ على‏ مَداحِرِ الشَّيطانِ ومَزاجِرِهِ (مَزاحِرِهِ) ،
والاعتِصامِ مِن حَبائلِهِ ومَخاتِلِهِ .
امام على عليه السلام : خدا را مى‏ستايم و در امورى كه باعث راندن و دور كردن شيطان و
محفوظ ماندن از دامها و نيرنگهايش مى‏شود ، از او يارى مى‏طلبم .

درس گرفتن از رفتار خداوند با ابليس‏

v الإمامُ عليٌّ عليه السلام : فاعتَبِرُوا بما كانَ مِن فِعلِ اللَّهِ بِإبليسَ ؛ إذ أحبَطَ عَمَلَهُ الطَّويلَ
وجَهدَهُ الجَهِيدَ وكانَ قد عَبَدَ اللَّهَ سِتَّةَ آلافِ سَنَةٍ ، لايُدرى‏ أمِن سِني الدُّنيا أم مِن سِني الآخِرَةِ
عن كِبْرِ ساعَةٍ واحِدَةٍ .
امام على عليه السلام : از كارى كه خدا با ابليس كرد درس بگيريد ؛ چه ، كار دراز مدّت و
كوششهاى توانفرساى او را ، به سبب لحظه‏‌اى تكبّر ، باطل ساخت . او شش هزار سال خدا
را پرستش كرده بود كه معلوم نيست آيا از سالهاى دنياست يا از سالهاى آخرت

كتاب منتخب ميزان الحكمه / بخش 27

نيت

v الإمامُ عليٌّ عليه السلام : النِّيَّةُ أساسُ العَمَلِ .
امام على عليه السلام : نيّت ، شالوده كار است .

v الإمامُ زينُ العابدينَ عليه السلام : لا عَمَلَ إلّا بِنِيَّةٍ .
امام سجّاد عليه السلام : عمل ، جز به نيّت نيست .

v عنه صلى الله عليه وآله - لَمّا أغزى‏ علِيّاً عليه السلام فيِ سَرِيَّةٍ ، فقالَ رجُلٌ لأخٍ لَهُ : اُغْزُ بِنا في
سَرِيّةِ علِيٍّ لَعلَّنا نُصيبُ خادِماً أو دابَّةً أو شَيئاً نَتَبَلَّغُ بهِ - : إنّما الأعمالُ بالنِّيّاتِ ، ولكُلِّ امرئٍ ما نَوى‏ ،
فمَن غَزا ابتِغاءَ ما عِندَ اللَّهِ فَقد وَقَعَ أجرُهُ علَى اللَّهِ ، ومَن غَزا يُريدُ عَرَضَ الدُّنيا أو نَوى‏ عِقالاً
لَم يَكُن لَهُ إلّا ما نَوى‏ .
أمالي الطوسي : هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه وآله على عليه السلام را به فرماندهى سپاهى ،
روانه جنگى كرد ، مردى به برادر خود گفت : با ما در سپاه على به جنگ بيا ، شايد غلامى يا چهارپايى
يا چيزى كه به دردمان بخورد به دست بياوريم . رسول خدا صلى الله عليه وآله فرمود : جز اين
نيست كه اعمال به نيّت‏هاست و براى هركس همان چيزى است كه نيّتش را دارد . پس هركه
براى تحصيل آنچه نزد خداست بجنگد ، بى‏گمان اجرش با خداست و هركس براى رسيدن به
متاع دنيا يا به نيّت زانو بند شترى بجنگد او را (نصيب و پاداشى) جز همانچه برايش جنگيده‏ است ، نباشد .

v عنه عليه السلام : على‏ قَدرِ النِّيَّةِ تَكونُ مِن اللَّهِ العَطِيَّةُ .
امام على عليه السلام : عطاى خداوند به هركس ، به اندازه نيّت (او) است .

v الإمامُ الباقرُ عليه السلام : إذا عَلِمَ اللَّهُ تعالى‏ حُسنَ نِيَّةٍ مِن أحَدٍ ، اكتَنَفَهُ بالعِصمَةِ .
امام باقر عليه السلام : هرگاه خداوند متعال در كسى حُسن نيّتى ببيند ، او را در پناه خود نگه دارد .

v رسولُ اللَّهِ صلى الله عليه وآله : يا أبا ذرٍّ، لِيَكُن‏لَكَ في كُلِّ شَي‏ءٍ نِيَّةٌ صالِحَةٌ، حتّى‏ في النَّومِ والأكلِ .
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله : اى ابوذر، بايد در هركارى نيّتى پاك داشته باشى حتّى در خوابيدن و خوردن .

v الإمامُ الصّادقُ عليه السلام : لابُدَّ لِلعَبدِ مِن خالِصِ النِّيَّةِ في كُلِّ حَرَكَةٍ وسُكونٍ ؛ لأ نَّهُ إذا لَم يَكُن
هذا المَعنى‏ يَكونُ غافِلاً .
امام صادق عليه السلام : آدمى بايد در تمام حركات و سكنات خود نيّت خالص داشته باشد ؛
زيرا اگر اين معنا در كار نباشد ، در شمار غافلان است .

v رسولُ اللَّهِ صلى الله عليه وآله : يا أبا ذرٍّ، لِيَكُن‏لَكَ في كُلِّ شَي‏ءٍ نِيَّةٌ صالِحَةٌ، حتّى‏ في النَّومِ والأكلِ .
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله : اى ابوذر، بايد در هركارى نيّتى پاك داشته باشى حتّى در خوابيدن و خوردن .

v الإمامُ الصّادقُ عليه السلام : لابُدَّ لِلعَبدِ مِن خالِصِ النِّيَّةِ في كُلِّ حَرَكَةٍ وسُكونٍ ؛ لأ نَّهُ إذا لَم يَكُن هذا المَعنى‏ يَكونُ غافِلاً .
امام صادق عليه السلام : آدمى بايد در تمام حركات و سكنات خود نيّت خالص داشته باشد ؛ زيرا اگر اين معنا
در كار نباشد ، در شمار غافلان است .

v رسولُ اللَّه صلى الله عليه وآله : أفضَلُ العَمَلِ النِّيَّةُ الصّادِقَةُ .
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله : برترين عمل ، نيّت صادق است .

منتخب كتاب ميزان الحكمه / بخش 55

ادامه احاديث امر به معروف و نهي از منكر

كمترين مرتبه نهى از منكر

v رسولُ اللَّهِ صلى الله عليه وآله : مَن رَأى‏ مِنكُم مُنكَراًفَلْيُغَيِّرْهُ بِيَدِهِ ، فإن لَم يَستَطِعْ فبِلِسانِهِ ،
فإن لَم يَستَطِعْ فبِقَلبِهِ وذلكَ أضعَفُ الإيمانِ .
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله : هر يك از شما منكرى را ديد ، بايد با دست خود آن را تغيير دهد .
اگر نتوانست ، با زبانش تغيير دهد (و اعتراض كند) و باز اگر نتوانست ، در قلبش آن را انكار كند
و اين ضعيف‏ترين مرحله ايمان است .

v عنه صلى الله عليه وآله : ألا لا يَمنَعَنَّ أحَدَكُم هَيبَةُ النّاسِ أن يَقولَ الحَقَّ إذا رَآهُ أن يَذَّكَّرَ بِعِظَمِ اللَّهِ ،
لا يُقَرِّبُ مِن أجَلٍ ولا يُبعِدُ مِن رِزقٍ .
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله : هان ! مبادا هراس از مردم مانع از آن شود كه فردى از شما حقّ را
ببيند و نگويد . (كه حقّ‏گويى) نه اجلى را نزديك مى‏كند و نه رزق و روزيى را دور مى‏گرداند .

v الإمامُ عليٌّ عليه السلام : مَن‏تَرَكَ إنكارَ المُنكَرِ بقَلبِهِ ويَدِهِ ولِسانِهِ فهُوَ مَيِّتٌ بَينَ الأحياءِ .
امام على عليه السلام : كسى كه در برابر منكر با دل و دست و زبان خويش اعتراض نكند ، او
مرده‏اى است در ميان زندگان .

v عنه عليه السلام : أمَرَنا رَسولُ اللَّهِ صلى الله عليه وآله أن‏نَلقى‏ أهلَ المَعاصي بِوُجوهٍ مُكفَهِرَّةٍ .
امام على عليه السلام : رسول خداصلى الله عليه وآله به ما دستور داد كه با افراد گنهكار، با چهره‌‏اى
گرفته و درهم كشيده رو به رو شويم .

v الإمامُ الصّادقُ عليه السلام : حَسبُ المُؤمِنِ عِزّاًإذا رَأى‏ مُنكَراً أن يَعلَمَ اللَّه‌ُ‏عزّ و عجل مِن‏قَلبِه إنكارَهُ.
امام صادق عليه السلام : براى عزّت مؤمن همين كافى است كه هر گاه منكرى را ببيند ، خداوند
عزّ و جل بداند كه در دل آن را انكار مى‏كند .

كتاب منتخب ميزان الحكمه / بخش 36

مراقبت

v عنه عليه السلام : يَنبَغِي أن يكونَ الرجُلُ‏مُهَيمِناً عَلى‏ نَفسِهِ ، مُراقِباً قَلبَهُ حافِظاً لِسانَهُ .
امام على عليه السلام : سزاوار است كه آدمى نگهبان نفس خود و مراقب دل و نگهدار زبان خويش باش

د . إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلَيْكُمْ رَقِيبَاً» .
«همانا خداوند مراقب شماست» .


«ما يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلّا لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ» .
«(آدمى) هيچ سخنى نمى‏گويد، مگر آن كه در كنار او مراقبى آماده است» .

v الإمامُ عليٌّ عليه السلام : اِعلَمُوا عِبادَاللَّهِ أَنَ‏علَيكُم رَصَداً مِن أنفُسِكُم، وعُيُوناً من جَوارِحِكُم ،
وحُفَّاظَ صِدْقٍ يَحفَظُونَ أعمالَكُم ، وعَدَدَ أنفاسِكم ، لا تَستُرُكُم مِنهُم ظُلمَةُ لَيلٍ داجٍ ، ولا يُكِنُّكُم
مِنهُم بابٌ ذو رِتاجٍ .
امام على عليه السلام : بدانيد اى بندگان خدا كه ديده‏‌بانانى از وجود شما و جاسوسانى از اعضاى
بدن شما و نگهبانان صادقى بر شما گماشته شده‌‏اند كه اعمال شما و شمار نَفَسهايتان را ثبت مى‏كنند .
نه سياهى شب تار (اعمال) شما را از ديد آنها پوشيده مى‏دارد و نه دروازه محكم و بسته ،
شما را از آنان مخفى مى‏كند .

كتاب منتخب ميزان الحكمه / بخش 23

خشنودي خدا

v الإمامُ الحسينُ عليه السلام : مَن طَلَبَ رِضا اللَّهِ‏ بِسَخَطِ الناسِ كَفاهُ اللَّهُ اُمُورَ الناسِ ،
ومَن طَلَبَ رِضا الناسِ بِسَخَطِ اللَّهِ ، وَكَلَهُ اللَّهُ إلى النّاسِ ، والسلامُ .
امام حسين عليه السلام : هركه خشنودى خدا را با ناخشنودى مردم بطلبد ، خداوند
او را از امور مردم بى‏نياز كند و هركه خشنودى مردم را با ناخشنود كردن خدا بجويد ،
خداوند او را به مردم واگذارد . والسلام .

كتاب منتخب ميزان الحكمه / بخش 22

براي مطالعه بيشتر

احاديثي در زمينه حق و حق گوئي

v الإمامُ عليٌّ عليه السلام : الحقُّ أقوى‏ ظَهيرٍ .
امام على عليه السلام : حقّ ، نيرومندترين پشتيبان است .

v عنه عليه السلام : ألَا وإنَّ الحَقَّ مَطايا ذُلُلٌ ، رَكِبَها أهلُها واُعطُوا أزِمَّتَها ، فسارَتْ بِهِمُ الهُوَيْنا
حتّى‏ أتَتْ ظِلّاً ظَليلاً .
امام على عليه السلام : آگاه باشيد ! حقّ ، مركبهايى رام هستند كه صاحبانشان بر آنها نشستند
و زمام آنها را به دست گرفتند . پس ، اين مركبها سواران خودرا به آرامى و ملايمت بردند
تا به سايه‏اى گسترده رسيدند .

v عنه عليه السلام : مَن يَطلُبِ العِزَّ بغَيرِ حقٍّ يَذِلَّ ، ومَن عانَدَ الحقَّ لَزِمَهُ الوَهْنُ .
امام على عليه السلام : هركه به جز حقّ جوياى عزّت شود به ذلّت در افتد وهركه با حقّ
عناد ورزد خوار گردد .

v الإمامُ الصّادقُ عليه السلام : لَيس مِن باطلٍ يَقومُ بإزاءِ الحقِّ إلّا غلَبَ الحقُّ الباطِلَ ، وذلكَ قولُهُ :
«بَلْ نَقْذِفُ بالحَقِّ على‏ الباطِلِ فيَدْمَغُهُ ...» .
امام صادق عليه السلام : هيچ باطلى‏نيست كه در برابر حقّ بايستد مگر آن كه حقّ بر باطل چيره
شود و اين سخن خداوند است : «بلكه حقّ را بر سر باطل مى‏زنيم تا آن را درهم كوبد ...»

v عنه عليه السلام : العِزُّ أنْ تَذِلَّ للحقِّ إذا لَزِمَكَ .
امام صادق عليه السلام : عزّت و ارجمندى آن است كه چون با حقّ رو به رو شدى در برابر آن فروتنى كنى .

v الإمامُ عليٌ‏عليه السلام: إنَّ الحقَّ ثَقيلٌ مَرِي‏ءٌ ، وإنّ الباطِلَ خَفيفٌ وَبِي‏ءٌ.
امام على عليه السلام : همانا حقّ سنگين است ، امّا گوارا و باطل سبك و آسان است ، اما كشنده .

v الإمامُ الباقرُ عليه السلام : لَمّا حَضَرَتْ أبي عليَّ ابنَ الحسينِ‏عليه السلام الوَفاةُ ضَمَّني إلى‏ صَدْرِهِ ثُمَّ قالَ :
أيْ بُنيَّ ، اُوصيكَ بِما أوْصاني أبي حِينَ حَضَرَتْهُ الوَفاةُ وبما ذَكَرَ أنّ أباهُ عليه السلام أوصاهُ بهِ : أيْ بُنَيَّ ،
اصبِرْ على‏ الحقِّ وإنْ كانَ مُرّاً .

امام باقر عليه السلام : چون هنگام رحلت پدرم على بن الحسين عليه السلام فرا رسيد مرا در آغوش گرفت
و فرمود : فرزندم ! من به تو همان سفارشى را مى‏كنم كه پدرم در هنگام فرا رسيدن رحلتش به من كرد
و فرمود كه پدر او نيز به وى همان سفارش را كرده است: فرزندم! حقّ را تحمّل كن هرچند تلخ باشد .

لزوم حقّ گويى هر چند به زيان خود

v رسولُ اللَّهِ صلى الله عليه وآله : أتْقى‏ النّاسِ مَن قالَ الحقَّ فيما لَهُ وعَلَيهِ .
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله : با تقواترين مردم كسى است كه حقّ را بگويد ، چه به سودش
باشد چه به زيانش .

v الإمامُ عليٌّ عليه السلام : في قائمةِ سَيفٍ مِن سُيوفِ رسولِ اللَّهِ صلى الله عليه وآله صَحيفَةٌ فِيها ...
قُلِ الحقَّ ولو على‏ نفسِكَ .
امام على عليه السلام : بر نوشته دسته شمشيرى از شمشيرهاى حضرت رسول چنين آمده بود :
حقّ را بگو هر چند عليه خودت .

v عنه عليه السلام : إنّ أفْضلَ النّاسِ عندَ اللَّهِ مَن كانَ العَملُ بالحقِّ أحَبَّ إليهِ - وإنْ نَقَصَهُ وكَرَثَهُ -
مِن الباطِلِ وإنْ جَرَّ إلَيهِ فائدةً وزادَهُ .
امام على عليه السلام : برترين مردم نزد خدا كسى است كه عمل به حقّ را از عمل به باطل
بيشتر دوست داشته باشد ، اگر چه براى او زيانمند و غمبار باشد و باطل برايش سودمند و فزاينده .

v الإمامُ الكاظمُ عليه السلام : قُلِ الحقَّ وإنْ كانَ فيهِ هَلاكُكَ ، فإنَّ فيهِ نَجاتَكَ ... ودَعِ الباطِلَ وإنْ كانَ
فيهِ نَجاتُكَ فإنّ فيهِ هَلاكَكَ .
امام كاظم عليه السلام : حقّ را بگو اگر چه نابودى تو در آن باشد ؛ زيرا كه نجات تو در آن است ...
و باطل را فروگذار هر چند نجات تو در آن باشد ؛ زيرا كه (در واقع) نابودى تو در آن است .


گفتن حقّ در حال خشنودى و خشم‏

v رسولُ اللَّهِ صلى الله عليه وآله : ألا ! لا يمنعنّ رجلاً مهابة النّاس أن يتكلّم بالحقّ إذا عِلمه ،
ألا ! إنّ أفضَل الجِهاد كَلمة حقٍّ عِند سُلطان جائِر .
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله : هان ! مبادا ترس از مردم مانع از آن شود كه كسى حقّ را
بداند و نگويد . بدانيد كه برترين جهاد سخن حقّى است كه در برابر فرمانرواى ستمگر و
منحرف گفته شود .

v الإمامُ عليٌّ عليه السلام - مِن وصاياهُ لابْنِهِ الحُسينِ عليه السلام - : يا بُنيَّ ، اُوصيكَ بتَقْوى‏ اللَّهِ
في الغِنى‏ والفَقرِ ، وكَلِمَةِ الحقِّ في الرِّضا والغَضَبِ .
امام على عليه السلام - از سفارشهاى آن حضرت به فرزندش حسين عليه السلام - : فرزندم!
تو را سفارش مى‏كنم به ترس از خدا در توانگرى و تهيدستى و گفتن حقّ در حال خشنودى و خشم.

حقّ پذيرى‏

v رسولُ اللَّهِ صلى الله عليه وآله : اقْبَلِ الحَقَّ مِمَّن أتاكَ بهِ - صَغيرٌ أو كَبيرٌ - وإن كانَ بَغيضاً ،
وارْدُدِ الباطِلَ على‏ مَن جاءَ بهِ مِن صَغيرٍ أو كَبيرٍ وإنْ كانَ حَبيباً .
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله : حقّ را از هركس كه برايت آورد كوچك باشد يا بزرگ بپذير
هر چند دشمنت باشد و باطل را - كوچك يا بزرگ - هر كه گويد به خودش برگردان هرچند دوستت باشد .

معيار شناخت حقّ‏

v الإمامُ عليٌّ عليه السلام : إنّ الحقَّ لايُعرَفُ بالرِّجالِ ، اعْرِفِ الحقَّ تَعرِفْ أهلَهُ .
امام على عليه السلام : حقّ به شخصيتها شناخته نمى‏شود ؛ خود حق را بشناس تا پيروان آن را بشناسى .
حقّ دو جانبه است‏

v الإمامُ عليٌّ عليه السلام : الحقُّ أوْسَعُ الأشياءِ في التَّواصُفِ ، وأضْيَقُها في التَّناصُفِ ، لا يَجْري لأحدٍ إلّا جَرى‏
عَلَيهِ ، ولا يَجْري علَيهِ إلّا جَرى‏ لَهُ ، ولَو كانَ لأحَدٍ أنْ يَجْريَ لَهُ ولا يَجْريَ علَيهِ لَكانَ ذلكَ خالِصاً للَّهِ سُبحانَهُ .
امام على عليه السلام : دايره حقّ در توصيف و گفتار گسترده‏ترين چيزهاست ، امّا در عمل تنگترين
دايره ‏هاست . كسى را حقى نيست جز آن كه بر او نيز حقى است و بر او حقى نيست جز آن كه او را
نيز (بر ديگرى) حقى است . اگر بنا بود كسى را حقى باشد امّا بر او حقّى نه ، آن كس فقط خداى سبحان بود .

v عنه عليه السلام : لا تَمْنَعَنّكُم رِعايةُ الحقِّ لأحدٍ عن إقامَةِ الحقِّ علَيهِ .
امام على عليه السلام : رعايت و احترام حقّ كسى مانع از اجراى حقّ بر وى نشود .

v الإمامُ الصّادقُ عليه السلام : مَن عَظّمَ دِينَ اللَّهِ عظّمَ حقَّ إخْوانِهِ ، ومَنِ اسْتَخَفَّ بدِينهِ اسْتَخَفَّ بإخْوانِهِ .
امام صادق عليه السلام : هر كه دين خدا را ارج نهد ، به حقوق برادران خود نيز ارج مى‏نهد و هركه
دين خدا را خفيف شمارد ، به برادران خود نيز اهميّتى ندهد .

v عنه عليه السلام : ما عُبِدَ اللَّهُ بشي‏ءٍ أفضَلَ مِن أداءِ حقِّ المؤمنِ .
امام صادق عليه السلام : خداوند به چيزى برتر از اداى حقّ مؤمن عبادت نشده است .


كتاب منتخب ميزان الحكمه / بخش 15


حكمت‏

«يُؤْتِي الْحِكْمَةَ مَنْ يَشَاءُ وَمَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً كَثِيراً وَما يَذَّكَّرُ إِلّا أُولُوا الْأَلْبابِ» .
«به هركه خواهد حكمت عطا كند و به هركه حكمت عطا شود نيكى فراوان داده شده است
و جز خردمندان پند نپذيرند» .

v المسيحُ عليه السلام : إنّ الحِكمَةَ نُورُ كُلِّ قَلبٍ .
مسيح عليه السلام : همانا حكمت روشنايى هر دلى است .

v لُقمانُ عليه السلام - مِن وصيَّتِهِ لابنهِ - : يا بُنَيّ ، تَعلَّمِ الحِكمَةَ تَشْرُفْ ؛ فإنَّ الحِكمَةَ تَدُلُّ على‏ الدِّينِ ،
وتُشَرِّفُ العَبْدَ على‏ الحُرِّ ، وتَرفَعُ المِسكينَ على‏ الغَنيِّ ، وتُقَدِّمُ الصَّغيرَ على‏ الكَبيرِ .
لقمان عليه السلام - از سفارشهاى او به فرزندش - : فرزندم ! حكمت بياموز تا ارجمند شوى ! زيرا كه حكمت ،
به دين رهنمون مى‏شود و بنده را بر آزاده شرافت مى‏بخشد و تهيدست را از ثروتمند بالاتر برد و
كوچك را از بزرگ پيش مى‏اندازد .

v رسولُ اللَّهِ صلى الله عليه وآله : كَلِمَةُ الحِكمَةِ يَسْمَعُها المؤمنُ خَيرٌ مِن عِبادَةِ سَنةٍ .
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله : سخن حكيمانه ‏اى را كه مؤمن بشنود بهتر از عبادت يك سال است .

v عنه صلى الله عليه وآله : كادَ الحَكيمُ أنْ يَكونَ نَبيّاً .
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله : حكيم به پيامبرى نزديك است .

v الإمامُ عليٌّ عليه السلام : الحِكمَةُ رَوضَةُ العُقَلاءِ ، ونُزْهَةُ النُّبَلاءِ .
امام على عليه السلام : حكمت گلزار خردمندان است و گردشگاه فرزانگان .

v عنه عليه السلام : الحِكمَةُ شَجَرةٌ تَنْبُتُ في القَلبِ ، وتُثْمِرُ على‏ اللِّسانِ.
امام على عليه السلام : حكمت درختى است كه در دل مى‏رويد و بر زبان به بار مى‏نشيند .

v عنه عليه السلام : مَن عُرِفَ بالحِكمَةِ لَحَظَتْهُ العُيونُ بالوَقارِ والهَيبةِ .
امام على عليه السلام : هركس به حكمت شناخته شود ، چشمها با ديده وقار و شكوه به او بنگرند .

حكمت گمشده مؤمن است‏

v الإمامُ عليٌّ عليه السلام : الحِكمَةُ ضَالّةُ المؤمنِ ، فاطْلُبوها ولَو عندَ المُشرِكِ تكونوا أحَقَّ بها وأهلَها .
امام على عليه السلام : حكمت گمشده مؤمن است ، پس آن را گر چه نزد مشرك بجوييد كه
شما بدان سزاوارتر و شايسته ‏تريد .

v عنه عليه السلام : الْحِكْمَةُ ضالَّةُ المُؤْمِنِ ، فخُذِ الحِكْمَةَ ولَو مِن أهلِ النِّفاقِ .
امام على عليه السلام : حكمت گمشده مؤمن است ، پس آن را گر چه از منافقان فرا گيريد .

كارهايى كه برازنده حكيم نيست‏

v الإمامُ عليٌّ عليه السلام : لَيس بحَكيمٍ مَن قصَدَ بحاجَتِهِ غَيرَ حَكيمٍ (كريم) .
امام على عليه السلام : حكيم نيست كسى كه نياز خود را نزد شخص غير حكيم (كريم) برد .

v عنه عليه السلام : ليسَ الحَكيمُ مَن لَم يُدارِ مَن لا يَجِدُ بُدّاً مِن مُداراتِهِ .
امام على عليه السلام : از حكمت بى بهره است آن كه مدارا نكند با كسى كه چاره‏اى
جز مدارا با او ندارد .
تفسير حكمت‏

v الإمامُ عليٌّ عليه السلام : أوّلُ الحِكمَةِ تَرْكُ اللَّذّاتِ ، وآخِرُها مَقْتُ الفانِياتِ .
امام على عليه السلام : نخستين گام حكمت وانهادن لذتهاست و آخرين گام آن دشمن
داشتن هر آنچه فانى مى‏شود .

v عنه عليه السلام : مِن الحِكمَةِ أنْ لا تُنازِعَ مَن فَوقَكَ ، ولا تَسْتَذِلَّ مَن دُونَكَ ، ولا تَتَعاطى
‏ ما ليسَ في قُدْرَتِكَ ، ولا يُخالِفَ لِسانُكَ قَلبَكَ ، ولا قَولُكَ فِعلَكَ ، ولا تَتَكلّمَ فيما لا تَعلَمُ ،
ولا تَتْرُكَ الأمرَ عِندَ الإقْبالِ وتَطْلُبَهُ عِندَ الإدْبارِ .
امام على عليه السلام : از حكمت است كه با بالا دست خود نستيزى و فرو دست خود را خوار نشمارى
و به كارى كه در توان تو نيست نپردازى و زبانت با دلت و گفتارت با كردارت ناسازگار نباشد و درباره
آنچه نمى‏دانى سخن نگويى و كار را آن گاه كه به تو روى مى‏آورد رهايش نكنى و چون از تو روى گرداند
به دنبالش بروى .

v الإمامُ الباقرُ عليه السلام : وقد سألَهُ أبو بصيرٍ عن قولِ اللَّهِ : «ومَن يُؤْتَ الحِكْمَةَ ...» : هِي طاعَةُ اللَّهِ
ومَعرِفَةُ الإمامِ .
امام باقر عليه السلام - در پاسخ به سؤال ابوبصير از آيه «و به هركس حكمت عطا شود ...» - : مراد از
حكمت فرمانبرى از خدا و شناخت امام است .

v الإمامُ الصّادقُ عليه السلام : إنّ الحِكمَةَ المَعرِفَةُ والتَّفَقّهُ في الدِّينِ ، فمَن فَقِهَ مِنكُم فهُو حَكيمٌ .
امام صادق عليه السلام : همانا حكمت عبارت است از شناخت و فهم دين ؛ پس هر يك از شما كه
در دين فقيه و فهيم باشد حكيم است .

v الإمام الكاظم عليه السلام : قيلَ لِلُقمانَ : ما يَجْمَعُ مِن حِكْمتِكَ ؟ قالَ : لا أسْألُ عَمّا كُفِيتُهُ ، ولا أتَكَلّفُ ما لا يَعْنيني .
امام كاظم عليه السلام : به لقمان گفته شد : چكيده حكمت تو چيست ؟ گفت : از آنچه مى‏دانم نمى‏پرسم
و براى آنچه به من مربوط نمى‏شود خود را به زحمت نمى‏اندازم .


رأس حكمت‏

v رسولُ اللَّهِ صلى الله عليه وآله : رأسُ الحِكمَةِ مَخافَةُ اللَّهِ .
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله : ترس از خدا رأس حكمت است .

v عنه صلى الله عليه وآله : إنّ أشْرَفَ الحَديثِ ذِكْرُ اللَّهِ ، ورأسَ الحِكمَةِ طاعَتُهُ .
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله : بهترين سخن ياد خداست و رأس حكمت اطاعت از اوست .

v عنه صلى الله عليه وآله : إنّ الرِّفْقَ رأسُ الحِكمَةِ .
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله : مدارا كردن در رأس حكمت است .

v الإمامُ عليٌّ عليه السلام : رأسُ الحِكمَةِ لُزومُ الحقِّ وطاعَةُ الُمحِقِّ.
امام على عليه السلام : پايبندى به حقّ و فرمانبرى از كسى كه برحق مى‏باشد اساس حكمت است .

آنچه حكمت مى‏آورد

v الإمامُ عليٌّ عليه السلام : اغْلِبِ الشّهْوَةَ تَكمُلْ لكَ الحِكمَةُ .
امام على عليه السلام : بر شهوت و خواهش نفس چيره شو ، حكمتت به كمال مى‏رسد .

v عنه عليه السلام : لا حِكمَةَ إلّا بعِصْمَةٍ .
امام على عليه السلام : حكمت جز با خويشتندارى از گناه به دست نمى‏آيد .

v الإمامُ الصّادقُ عليه السلام : مَن زَهِدَ في الدُّنيا أثْبَتَ اللَّهُ الحِكمَةَ في قَلبِهِ ، وأنْطَقَ بها لِسانَهُ .
امام صادق عليه السلام : هركه به دنيا پشت كند خداوند حكمت را در دلش استوار گرداند
و زبانش را به آن گويا سازد .

آنچه مانع كسب حكمت مى‏شود

v رسولُ اللَّهِ صلى الله عليه وآله : القَلبُ يَتَحمّلُ الحِكمَةَ عند خُلُوِّ البَطْنِ ، القَلبُ يَمُجُّ الحِكمَةَ
عند امْتِلاءِ البَطْنِ .
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله : آن گاه كه معده خالى باشد ، دل حكمت را مى‏پذيرد ؛ زمانى
كه معده پر باشد دل حكمت را بيرون مى‏افكند .

v الإمامُ عليٌّ عليه السلام : لاتَجْتَمِعُ الشَّهوَةُ والحِكمَةُ .
امام على عليه السلام : شهوت و حكمت با هم جمع نمى‏شوند .

v الإمامُ الصّادقُ عليه السلام : الغَضَبُ مَمْحَقةٌ لقَلبِ الحكيمِ ، ومَن لم يَمْلِكْ غَضَبَهُ لَم يَمْلِكْ عَقلَهُ .
امام صادق عليه السلام : خشم ، دل حكيم را تباه مى‏كند و كسى كه اختيار خشم خود را نداشته باشد
اختيار عقل خويش را ندارد .


 الإمامُ الكاظمُ عليه السلام : إنّ الزَّرعَ يَنْبُتُ في السَّهلِ ولا يَنْبُتُ في الصَّفا ، فكذلكَ الحِكمَةُ تَعْمُرُ
في قَلبِ المُتواضِعِ ، ولا تَعْمُرُ في قَلبِ المُتَكبِّرِ الجبّارِ ؛ لأنَّ اللَّهَ جَعلَ التَّواضُعَ آلةَ العَقلِ .
امام كاظم عليه السلام : همانا زراعت در زمين نرم مى‏رويد و بر روى سنگ نمى‏رويد . حكمت
نيز چنين است در دلهاى افتاده آبادان مى‏شود و در دل خودستاى گردن فراز پرورش نمى‏يابد ؛
زيرا كه خداوند افتادگى را ابزار خِرد قرار داده است .

v الإمامُ الهاديُ عليه السلام : الحِكمَةُ لا تَنْجَعُ في الطِّباعِ الفاسِدَةِ.
امام هادى عليه السلام : حكمت در جانهاى فاسد مؤثر و مفيد نمى‏افتد .

آثار حكمت‏

v الإمامُ عليٌّ عليه السلام : مَن ثَبتَتْ لَهُ الحِكمَةُ عَرَفَ العِبرَةَ .
امام على عليه السلام : هر كه حكمت در دلش جاى گيرد ، عبرت شناس شود .

v الإمامُ الصّادقُ عليه السلام : كَثرةُ النَّظَرِ في الحِكمَةِ تَلْقَحُ العَقلَ .
امام صادق عليه السلام : انديشيدن زياد در حكمت خرد را بارور مى‏سازد .

مراقبت از حكمت‏

v الإمامُ عليٌّ عليه السلام : إنّ الحُكَماءَ ضَيَّعوا الحِكمَةَ لَمّا وَضَعوها عِند غَيرِ أهْلِها .
امام على عليه السلام : حكيمان آن گاه حكمت را تباه كردند كه آن را در اختيار نا اهلان گذاشتند .

v الإمامُ الكاظمُ عليه السلام : لا تَمْنَحوا الجُهّالَ الحِكمَةَ فتَظْلِموها ، ولا تَمْنَعوها أهْلَها فتَظْلِموهُم .
امام كاظم عليه السلام : حكمت را در اختيار نادانان مگذاريد كه به آن ستم كرده‏ايد و آن
را از اهلش دريغ نكنيد كه به آنان ستم روا داشته‏ايد .

كتاب منتخب ميزان الحكمه / بخش 15

 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۳۹:۵۳ ] [ مشاوره مديريت ]

اصول فن خطابه ( ديني )  3

هماهنگي گفتار و رفتار خطيب ديني


( اخلاص - تقوا )


مسلمان پرهيزگار و شايسته كسي است كه پيام هاي رهائي بخش خداي متعال را بدون تأخير ،
بي چون و چرا و بدون كاهش و افزايش ، به كاربندد و ضمن پرهيز ازآنچه نهي فرموده ،
به آنچه امرفرموده ، با اخلاص و بي قيد و شرط ، عمل كند .
خطيب يا خطيبه اسلامي ، تافته جدابافته از ديگران نيست و پيش از آنكه سخندان و سخنور باشد ،
خود يكي از آحاد مسلمين است ووظيفه دارد به تعاليم الهي و مقررات اسلامي كه برنامه رفتاري
پيامبر گرامي اسلام صلي الله عليه و آله و ائمه معصومين عليهم السلام و تكليف همه علماء و خطباء
و توده ها و اقشار مسلمين است ، مؤمنانه و مخلصانه عمل كند و قبل از آن كه بر كرسي خطابه
در مجالس و محافل ، پيرامون احكام الهي به ايراد خطابه بپردازد ، خود ، عامل به آن ها باشد چراكه
دين حق ، فقط براي مردم ، نيامده است و خطيب و خطيبه اي كه معارف ديني را تبليغ مي كند ،
سزاوارتر از ديگران براي اجراي دقيق تمام آموزه هاي ديني و هماهنگي گفتارورفتار خويش است
تا كلامش نافذ و رفتارش براي ديگران ، سر مشق باشد .

امام صادق عليه السلام ، به عبدالله بن جندب فرمود :
خدا رحمت كند گروهي را كه چراغ روشن و كانون و پايگاه نور هستند . با رفتار و تلاش هاي خود ،
مردم را به سوي ما دعوت مي كنند .
رحم اللّه قوما كانوا سراجا و منارا، كانوا دعاة الينا باعمالهم و بجهود طاقتهم
تحف العقول / ص 301

بدون ترديد ، به كاربستن ظرائف و لطائف وورود به راز و رمزهاي فن خطابه ، سبب افزايش گيرائي
بيان شده و به كلام خطيب و خطيبه ، جاذبه و زيبائي مي بخشد اما ، اخلاص ، پرهيزگاري و هماهنگي
گفتار و رفتار خطيب ، به مراتب مهم تر و اثرگذار تر از ارائه علم و هنر خطابه است چراكه همگرائي
گفتار و رفتار واعظ ، تبليغ عملي از ارزش هاي انساني و ديني و كارامدترين روش تبليغ و مورد تأكيد
حضرات معصومين عليهم السلام است كه همگان را دعوت به استفاده از اين شيوه تبليغي كرده اند .

امام صادق(ع) مي فرمود:
برشما باد ترس از خدا و پارسايي و كوشش (در راه علم و تقوا) و راست گويي
و امانت داري و خوش خلقي و نيك همسايه داري و با غير زباننان مردم‌ را به‌ مذهب‌ خويش‌ دعوت‌ كنيد،
زينت‌ ما باشيد، ننگ‌ ما نباشيد
عليكم بتقوي الله والورع والاجتهاد و صدق الحديث و اداءالامانه و حسن الخلق و حسن الجوار و كونوا
دعاة الي انفسكم بغير السنتكم و كونوا لنا زينا و لاتكونوا علينا شيناً.
بحار الانوار / ج75 / ص199 /ح 25 - وسايل الشيعه، ج 8، ص401


اميرالمؤمنين عليه السلام به مردي كه درخواست موعظه كرده بود ، ضمن شمارش برخي كارها
كه نبايد انجام دهد ، اين تذكررا نيز به اوداد كه :

دررديف كساني نباشد كه از ناروائي ها ديگران را نهي مي كند و خود پرهيز نمي كند . به اموري امر
مي كند كه خودش انجام نمي دهد . صالحان را دوست دارد اما مطابق اعمال آن ها ، رفتار نمي كند .
دشمن گناهكاران است و خود يكي از آنان است
ينهي و لا ينتهي و يأمر بما لا يأتي... يحب الصالحين و لا يعمل عملهم ويبغض المذنبين و هو أحدهم
سفينة البحار / ج2 / ص 671 (وعظ )

امام صادق عليه السلام مي فرمود :
هرگاه عالم به علم خود عمل نكند ، موعظه او از دل ها مي لغزد و در دل ها ، جاي نمي گيرد .
مثل باران كه ازروي سنگ هاي سخت مي لغزد و فرو مي افتد .
ان العالم اذا لم يعمل بعلمه زلت موعظته عن القلوب كما يزل المطر عن الصفاة
كافي / ج1 / ص 44

از پيشوايان معصوم عليهم السلام ، روايات بسياري با تأكيد بر ارزش و اهميت و لزوم هماهنگي گفتار و رفتار ،
در كتب اخبار وجوددارد كه شايسته است دانشجويان محترم علوم حديث ، توجه بيشتري به عمق كلام
معصومين عليهم السلام دراين زمينه داشته باشند تا تدريس و تبليغ و مديريت آن ها ، اثرگذار باشد .

در خطبه 175 نهج البلاغه ، اين عبارت را از اميرالمؤمنين عليه السلام مي خوانيم كه :
اي مردم ! سوگند به خدا كه هيچگاه شمارا به طاعتي ترغيب ننمودم مگر آن كه خود ، پيش از شما به آن
سبقت گرفتم و هيچ وقت شمارا از معصيتي نهي نكردم مگر آن كه خودرا پيش از شما ، از آن باز داشتم .
ايها الناس والله ما احثكم علي طاعه الا و اسبقكم اليها ولاانها كم عن معصيه الا و اتناهي قبلكم عنها

در مورد ديگري فرموده اند :
براي گمراهي يك انسان ، كافي است كه مردم را به چيزي امر كند كه خود ،
عامل به آن نيست و از چيزي نهي كند كه خود از آن باز نمي ايستد .
كفي بالمرا غواية ان يامرالناس بمالا ياتمر به و ينهاهم عما لا ينتهي عنه
فهرست غرر / ص 408

و فرموده است كه :
بهترين سخن آن است كه عمل خوب گوينده ، آن را تصديق كند .
احسن المقال ، ما صدقه حسن الفعال
غرر / ص 560

و درروايتي ديگر از اميرالمؤمنين عليه السلام نقل شده است كه فرمود :
با غير زبان خود ، خير و خوبي را به مردم ياددهيد و آنان را به نيكوكاري دعوت كنيد با اعمال
پسنديده خود و هميشه ، در عمل ، ملازم راستي و تقوا باشيد .
علموا الناس الخير بغير السنتكم و كونوا دعاه القوم بفعلكم‏و الزموا الصدق والورع

تاريخ يعقوبي / ص 152‏

يكي از آثار اخلاص و تقوا براي خطيب ، جبران ضعف او در به كارگيري فن خطابه است .
ممكن است خطيبي در ايراد خطابه ، نطّاق ، نيرومند و چيره باشد اما به دليل فقدان اخلاص و تقوا و
ناهماهنگي گفتار و رفتار ، علاوه بر بي اثربودن كلامش در مخاطبان ، از اعتباري شايسته نيز در جامعه ،
برخوردار نخواهد بود و ممكن است خطيبي در ايراد خطابه ، ضعيف باشد اما ، هماهنگي قول و عملش
كه ناشي از اخلاص و تقواي اوست ، مردم را در مقابل كلامش تسليم و اثرپذير و شخصيت و ارزش
خودرا در جامعه ، والا و برجسته مي كند .

يكي ديگر از آثار شگفت انگيز اخلاص ، دگرگوني قلب بنده درستكار و مخلص است كه خاستگاه بينش
و دانائي مي شود و زلال حكمت را برزبان ، جاري مي كند .

از پيامبر بزرگوار اسلام (ص) نقل شده است كه فرمود :
بنده اي نيست كه چهل روز رفتارش را براي خدا خالص كند مگر اين كه چشمه هاي حكمت از قلبش
برزبانش جاري و ظاهر شود .
ما من عبد يخلص العمل اللَّه تعالى اربعين يوماً الا ظهرت ينابيع الحكمة من قلبه على لسانه؛
محجة البيضاء، ج 8، ص 126.
جامع السعادات / ج2 / ص 313

در نظام فريبكاري ووسه انگيزي شيطان ، اين قاعده حاكم است كه براي گمراهي هرگروه خاص از بندگان
خدا ، شيطاني متناسب با ويژگي هاي فردي و شخصيت اجتماعي و حرفه و تخصص افراد همان گروه از سوي
ابليس اعزام مي شود . براي وسوسه و فريب و گمراه كردن كارگري بي سواد و ساده لوح ، شيطاني
درشأن او ، و براي ضلالت و اغواي يك عالم ، شيطاني دانشمند و با تجربه ، مامور مي شود كه گفته اند :
شيطان الفقهاء فقيه الشياطين و به مناسبت اين بحث مي توانيم بگوئيم : شيطان الخطباء خطيب الشياطين .
براي ضلالت ووسوسه خطيب و بازداشت او از رويكرد به اخلاص و تقوا ، شيطاني عالم و هنرمند و با تخصص
در فن خطابه و آشنا با راز و رمزهاي آن ، اعزام مي شود .
گام نخست براي موفقيت خطيب يا خطيبه اسلامي ، قصد قربت ، رويكرد به هماهنگي گفتار و كردار و باور
اخلاص و تقوا به عنوان رأس فضيلت ها و شرط قبول و صحت اعمال است و خطيب از شرّ شيطان نيز رها
نخواهد شد مگر اخلاص داشته باشد كه شيطان خود وعده داده است :
إِلاَّ عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ
سوره الحجر / آيه 40

وظيفه اي كه انجامش را خطيب به عهده گرفته ، نتيجه اش هدايت مردم است . اگر به قصد قربت و با اخلاص
و براي جلب رضاي خدا باشد ، عبادت بزرگي است كه افزون بر اجر اخروي ، از پاداش در اين جهان نيز ،
بي نصيب نخواهد بود .
حضرت فاطمه زهراء سلام الله عليها فرموده است :
هركس عبادت خالص و بي رياي خودرا به سوي خدا بالا فرستد ، خداي بزرگ هم بهترين خير و مصلحت اورا
در اين جهان ، براي او فرو مي فرستد .
من اصعد الي الله خالص عبادته اهبط الله عزوجل اليه افضل مصلحته
مجموعه ورام / ج2 /ص 108


احترام به باور مردم كه توقع دارند خطيب اسلامي آنچه را مي گويد ، عمل كند ، وظيفه واعظ و
سخنوراست و اگر جزاين باشد ، موجبات تحقير و كاهش رتبه اجتماعي و كاهش مقام و منزلت علمي
و ديني او ، در جامعه فراهم مي شود و از ديدگاه مردم ، خطيب اسلامي غيرعامل به مواعظ و نصائح
خود ، عنصري متخلف ووظيفه ناشناس خواهد بود .
پيامبر گرامي اسلام مي فرمود :
مثل عالمي كه به مردم خير و خوبي را آموزش مي دهد و خودش به آن عمل نمي كند ، همانند
چراغي است كه مردم را روشن مي كند و خودرا مي سوزاند .
مثل الذي يعلّم الخير و لا يعمل به مثل السراج يضيء للناس و يحرق نفسه
ميزان الحكمه / ج9 / ص54

علاوه بر ناگواري هائي كه دردنيا متوجه واعظ غيرمتعظ مي شود ، مجازات اخروي نيز در انتظار او خواهد
بود و در آتشي كه خود در اين جهان برافروخته است ، خواهد سوخت .
رسول اكرم (ص) به اباذر فرمود :
اباذر ! درقيامت ، گروهي از اهل بهشت به گروهي از اهل دوزخ اشراف مي يابند . ازآنان مي پرسند :
چه عاملي شمارا وارد آتش نموده است با آن كه ما در پرتو آموزش هاي شما به بهشت راه يافتيم ؟ !
پاسخ مي دهند : ما شمارا به خوبي و درستكاري امر مي كرديم ولي خودمان عمل نمي كرديم !
يا أباذر :ي طلع قوم من أهل الجنة على قوم من أهل النار فيقولون: ما أدخلكم النار؟
وقد دخلنا الجنة بتأديبكم وتعليمكم!! فيقولون إنا كنا نأمر بالخير ولا نفعله !
امالي شيخ طوسي / ج2 / ص140

 

موضوع ديگري كه خطيب در آخرت با آن مواجه خواهد شد ، عرضه خطابه خطيب و سوال از انگيزه خطيب
در طرح برخي از موضوعات ضمن خطابه اش و حسابرسي خداوند مي باشد كه قبلا در بحث تعريف
خطيب اسلامي و با استناد به آيه شريفه الذين يبلغون رسالات الله ..... به آن اشاره كرديم .
رسول اكرم (ص) به اباذر فرمود :
يا اباذر ! ما من خطيب الا عرضت عليه خطبته يوم القيامه و ما اراد بها
هيچ خطيبي نيست مگر آن كه در قيامت ، خطبه او و قصدش از ايراد آن خطبه ، به وي عرضه مي شود .
امالي شيخ طوسي / ج2 / ص 143

 


امام صادق عليه السلام از پيامبربزرگوار اسلام روايت نموده كه :
در قيامت ، شديدترين افسوس و پشيماني ، از آن كسي است كه بنده اي را به خدا دعوت نموده
و آن بنده ، دعوت را پذيرفته و اوامر الهي را اطاعت كرده و بر اثر پذيرش و اطاعت خداوند ،
بنده مطيع را به بهشت برده ولي دعوت كننده را درآتش دوزخ ، جاي داده اند به اين دليل
كه به دستور خداي متعال عمل نكرده و از هواي نفس ، پيروي كرده است .

أَشَدَّ أَهْلِ النّارِ نِدامَةً وَ حَسْرَةً رَجُلٌ دَعا عَبْدًا إِلَى اللّهِ فَاسْتَجابَ لَهُ وَ قَبِلَ مِنْهُ فَأَطاعَ اللّهَ
فَأَدْخَلَهُ اللّهُ الْجَنَّةَ وَ أَدْخَلَ الدّاعِىَ النّارَ بِتَرْكِهِ عِلْمَهُ.
مشكوة الانوار / ص 141

از ديگر آثار قصد قربت ، اخلاص و تقواي خطيب اسلامي ، گرايش و اهتمام او به طهارت ( وضو) ،
تلاوت آياتي از قران كريم ، دعا و توكل به خدا ، پيش از ايراد خطابه و با هدف اشراف بر بيان و
اثر گذار بودن خطبه و پذيرش دعوت او به ارزش ها ، از سوي مخاطبان است .

طهارت ( وضو )
وضو ، نور است و چنانچه خطيب پيش از ايراد هر خطابه ، خودرا ملزم به رعايت اين سنت حسنه كند
و با وضو ، بر كرسي خطابه بنشيند ، بياني شيرين و دلپذير خواهدداشت و از توفيق بيشتري براي ارشاد
مخاطبان ، برخوردار خواهد شد .

تلاوت آياتي از قران كريم و دعا
قران كريم ، پناهگاه محكم و آرام بخشي براي صيانت خطيب ازآفت ها و آسيب هاي روحي و جسمي ناشي
از حضور در جمع ، ايراد سخنراني و القاء مطالب و مقاصد است .
پيش از حضور در جمع و قرار گرفتن در جايگاه سخنراني ، شايسته است خطيب مخلص ، با تلاوت برخي
از آيات قران كريم مانند آية الكرسي ( سوره بقره / آيه 255 ) و دعاي حضرت موسي علي نبينا و عليه السلام :
رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي وَيَسِّرْ لِي أَمْرِي وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِّسَانِي يَفْقَهُوا قَوْلِي
( سوره طه / آيه 25 تا 28 )
قصد قربت كند و بدون ترس و نگراني و
بدون لكنت زبان ، خطابه اش را با موفقيت ، ايراد كند .
هم چنين ، ذكر شريف ماشاء الله لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم ، توسل به
ائمه اطهار عليهم السلام و زمزمه دعاهائي كه براي چنين موقعيت هائي توصيه شده ، در پيروزي
خطيب ، آثار شگفتي دارد و خطيب را براي ايراد خطابه اي توأم با نفوذ و اثرگذاري كلام در مخاطبان
و بياني بدون لكنت و چالش و لغزش ، تجهيز و تقويت مي كند .

توكل بر خدا
انسان ، در طول زندگي ، در معرض بارها لغزش و سقوط از اوج و بلنداي ارزش ها به حضيض
ضد ارزش هاست و افرادي از گروه هائي خاص به دلائلي ، بيشتر مواجه با لغزش هاي گوناگون
مي شوند .
خطيب ، يكي از چهره هاي مورد توجه مردم و انگشت نماي اقشار مختلف جامعه است و به
همين دليل ، احتمال روياروئي و برخورد او با عوامل موثر در ايجاد جريان هاي مخرّب ، بي ارزش ،
ضد ارزش و مغاير با شئون خطيب اسلامي ، بيشتر است كه بعدا ، در مبحث آسيب شناسي خطيب
و خطابه ، توضيح داده خواهد شد .
توكل برخدا ، از ضرورت هاي زندگي همه مومنان براي برخورداري از سلامت و امنيت و نعمت هاي
ديگر خداوند است اما خطيب ، نياز بيشتري به توكل بر خدا ، به منظور برخورداري از توفيق الهي
براي تبليغ رسالت هاي ديني و جاري شدن كلام حق برزبانش توأم با بصيرت و شجاعت از طريق
ايراد خطابه هائي متين و محكم و اثرگذار و بدون لغزش ، دارد و اگر بر خدا توكل كند ،
خداوند اورا كفايت مي كند ومن يتوكل علي الله فهو حسبه .

نتيجه
از ضرورت هاي اوليه ورود به عرصه خطابه اسلامي براي داوطلبي كه حائز شرائط خاص فعاليت
و اشتغال در اين حوزه خطير و مقدس است ، شناسائي و به موقع اجرا گذاشتن تمام نكته هاي پيدا
و پنهان پيش نيازهاي اصلي اين فن شريف يعني : قصد قربت ، اخلاص ، تقوا ، شرح صدر ، وظيفه شناسي ،
مسئوليت شناسي و مسئوليت پذيري اجتماعي است كه نهايتا ، موجب توانمندي خطيب براي مديريت
اخلاق خود و هماهنگي گفتار و رفتارش مي شود .
براي نيل به اين مقصود ، شايسته است خطيب ، اولا ، قران كريم را كتاب راهنماي خود قرار دهد و با تفسير
آياتي كه مربوط به سيره تبليغي پيامبران بزرگوار و آياتي كه مربوط به تزكيه نفس ، اخلاص ، تقوا ،
امر به معروف و نهي از منكر است ، هميشه مأنوس باشد و با جهاد مداوم اكبر كه مبارزه با نفس امّاره است
و با تمرين و ممارست معنوي ، " هماهنگي گفتارورفتار " رادر خود ، ملكه كند .
ثانيا ، علاوه بر ژرف نگري در سخنان اولياي گرانقدر اسلام پيرامون قصد قربت ، اخلاص و تقوا كه حاوي
نكته ها و آموزه هاي بسياردقيق و ظريف است ، سيره عملي آن بزرگواران را نيز در زمينه ابلاغ
رسالت هاي الهي و تبليغ ارزش هاي ديني و هماهنگي گفتارورفتار آنان را ، الگو قرار داده و در خود ،
عملياتي كند تا به نفوذ كلام در مخاطبان و اثر گذاري بر جامعه ، دسترسي پيدا كند .

با دقت اگر به زندگي پيامبر بزرگوار اسلام نگاه كنيم ، مي بينيم سيره نظري و عملي آن حضرت ،
هماهنگ و همگرا بود و موجب شد مردم با اطمينان خاطر به آئين نوظهوراسلام در عصر جاهليت
و دوران بدويت ، با علاقه اي شديد ، گرايش پيدا كنند چرا كه مي ديدند پيامبر دين حق ،
به گفته هاي خود عمل مي كند و پيش از آن كه رسالت هاي الهي را تبليغ كند ، خود به موقع اجرا
مي گذارد و همين هماهنگي گفتار و كردار پيامبر ، يكي از مهم ترين دلائل گرايش مردم به اسلام
و پايداري و توسعه آخرين مكتب الهي بود .

در باب هماهنگي گفتارورفتار ، اخلاص و تقواي خطيب اسلامي ، تذكر اين نكته مهم ضروري است كه
خطيب اسلامي ، وظيفه اش را با قصد قبول عمل او از سوي خداوند متعال انجام مي دهد و بنا به تأكيد
روايات ، شرط قبول عمل ، خلوص نيت است .
اميرالمومنين علي عليه السلام مي فرمود :
عليك بالاخلاص فانه سبب قبول الاعمال
فهرست موضوعي غررالحكم ، ص 93
بر تو باد كه عملت را با خلوص نيت انجام دهي چرا كه خلوص نيت ، موجب قبول اعمال است .
ونيز فرموده است :
من لم يصحب الاخلاص عمله لم يقبل
كسي كه عمل خوبي را بدون اخلاص انجام دهد ، در پيشگاه الهي ، مورد قبول واقع نمي شود .
فهرست موضوعي غررالحكم ، ص 93

بحث " هماهنگي گفتارورفتار " خطيب را با نقل كلام امام صادق عليه السلام كه موعظه وواعظ
برتر را تعريف فرموده است ، به پايان مي بريم :
بهترين و زيباترين پند و اندرزها آن است كه سخن ازمرز درستي و راستي ، و عمل ، ازمرز اخلاص
و پاكي ، فراتر نرود .
اَحسَنُ المَوعظة مالا تَجاوَزَ القولُ حَدّ الصِدق والعَمَلُ حَدَّالاِخلاص
مصباح الشريعه / ص49

" هماهنگي گفتار و رفتار " ، يعني : به درستي و راستي سخن گفتن و پاك و خالص و بي ريا
عمل كردن واين ويژگي ، نشانه بزرگي براي شناسائي خطيب اسلامي است .

خلاصه بحث " هماهنگي گفتارورفتار "

( قصدقربت - اخلاص - تقوا )

> اجراي احكام دين حق ، تكليف همه مسلمانان است و همه ، ملزم به رعايت اوامر و نواهي الهي هستند .

> مقررات اسلامي ، برنامه اجرائي و رفتاري پيامبر گرامي اسلام (ص) و ائمه معصومين (ع) و تكليف همه
علماء ، خطباء و توده هاي مختلف مسلمين است .

> خطيب اسلامي ، عضوي از جامعه مسلمانان است و پيش از آن كه ديگران را به احكام الهي آشنا كند ،
خود بايد گفتارورفتارش را هماهنگ كند تا كلامش نافذ و رفتارش براي مخاطبان ، سرمشق باشد .

> هماهنگي گفتارورفتار خطيب ، تبليغ عملي از ارزش هاي ديني و مؤثرترين شيوه تبليغ و روش تبليغي
پيامبرگرانقدر اسلام و ائمه معصومين عليهم السلام از تعاليم و معارف اسلامي است .

> روايات بسياري از اولياي محترم اسلام درزمينه ارزش ها و آثار شگفت " هماهنگي گفتار و رفتار " علما
و وعاظ و خطباي اسلامي وارد شده كه بايد دستور كار وعاظ و سخنوران اسلامي باشد .

> به فرموده امام صادق عليه السلام ، " زماني كه عالم به علم خود عمل نكند ، موعظه او از دل ها ،
مي لغزد و دردل ها جاي نمي گيرد . مثل باران ، كه از روي سنگ هاي سخت ، مي لغزد و فرو مي افتد .

> از آثار اخلاص ، يكي هم اين است كه بر اساس فرموده پيامبر عزيز ما ، قلب بنده مخلص ، دگرگون
مي شود و حتي اگر چهل روز رفتارش را براي خدا ، خالص كند ( و براي خوشايند ديگران حرفي نزند و
كاري نكند ) ، خداوند چشمه هاي حكمت را از قلبش برزبانش ، جاري مي كند .

> خطيب تواناي بدون اخلاص و تقوا ، كلامش بي اثر ، و خطيب ضعيف و ناتوان از نظر به كارگيري هنر
خطابه اما پرهيزگار و با اخلاص ، كلامش نافذ ومورد احترام وتوجه مردم است .

> شيطان ، بيشتر از اقشار ديگر ، دركمين علماء و خطباء براي ضلالت و اغواي آن هاست مگر علماء و
خطبائي كه پرهيزگارو با اخلاص باشند .

> اين كه خطيب اسلامي ، خود عامل به مواعظ و نصائح خود و گفتار و رفتارش هماهنگ باشد ، حق
مردم است و خطيب بايد به حق و باور و توقع مردم ، احترام بگذارد و گرنه ، عنصري متخلف و
وظيفه ناشناس ، از ديدگاه مردم خواهد بود .


> تلاش خطيب ، اگر به قصد قربت و همراه با اخلاص و تقوا باشد ، عبادت است و به فرموده حضرت
فاطمه زهرا سلام الله عليها ،علاوه بر اجر اخروي ، از پاداش دراين جهان نيز ، بهره مند خواهد شد .

> علاوه بر ناگواري هائي كه دردنيا متوجه واعظ غير متعظ مي شود ، حسرت و ندامت و مجازات اخروي
نيز در انتظار او خواهد بود .
پيامبر گرامي اسلام فرموده است : " خطيبي نيست مگر آن كه در قيامت ، خطبه و قصدش از ايراد آن خطبه ،
به وي عرضه مي شود " و حسابرسي كلمه به كلمه خطابه هايش ، با خداوند است .

> از پيش نيازهاي اصلي فن شريف خطابه اسلامي ، قصد قربت ، اخلاص ، تقوا ، شرح صدر ، وظيفه شناسي ،
مسئوليت شناسي ، مسئوليت پذيري و دسترسي به مديريت قوي بر اخلاق تبليغي است .

> يكي از عوامل مهم در توسعه و پايداري دين مبين اسلام و گسترش و دوام مذهب برحق جعفري و گرايش
همراه با اطمينان خاطر و علاقه شديد مردم به پذيرش تعاليم اسلامي ، هماهنگي گفتارورفتار پيامبر بزرگوار
اسلام (ص) و ائمه معصومين عليهم السلام است .

> شايسته است خطيب اسلامي ، با آيات مربوط به سيره تبليغي پيامبران بزرگوار و آيات مربوط به تزكيه
نفس ، اخلاص ، تقوا، امر به معروف و نهي از منكر و ساير آيات اخلاقي قران كريم و هم چنين با روايات
پيامبرعزيز اسلام و اهل بيت بزرگوارش در زمينه ويژگي هاي خطيب اسلامي و با سيره نظري و عملي آن
بزرگواران و هماهنگي گفتارورفتارشان در ابلاغ رسالت ها و تبليغ آئين اسلام ، مأنوس باشد و با جهاد اكبر
كه مبارزه با نفس امّاره است و تمرين و ممارست ، هماهنگي گفتارورفتاررا ملكه خود براي ايراد خطابه هاي
تبليغي اثرگذار كند .

> موعظه برتروزيباي هرواعظ و خطيب ، ، به فرموده امام صادق عليه السلام ، با دو نشانه همراه است :
صداقت در كلام و اخلاص در عمل .

> گرايش و اهتمام خطيب به وضو ، تلاوت آياتي از قران كريم ، دعا و اتكال به خدا پيش از ايراد خطابه هايش ،
نشانه هائي از اخلاص و از آثار قصد قربت و تقواي اوست و در اشراف او بربيان و تأثيركلامش در مخاطبان ،
آثارشگفتي دارد .

براي مطالعه بيشتر

برگزيده اي از احاديث مربوط به مباحث گذشته

بهترين سخن‏

v رسولُ اللَّهِ صلى الله عليه وآله : أحسَنُ الكلامِ كلامُ اللَّهِ .
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله : بهترين سخن ، سخن خداست.


v الإمامُ عليٌّ عليه السلام : أحسَنُ الكلامِ ما لا تَمُجُّهُ الآذانُ ولا يُتعِبُ فَهمُهُ الأفهامَ .
امام على عليه السلام : بهترين سخن ، آن است كه گوشها از شنيدن آن رنجه و بيزار نشود و فهميدن آن ،
انديشه‏ها را به رنج نيندازد .


v عنه عليه السلام : أحسَنُ الكلامِ مازانَهُ حُسن‌ُ‏النِّظامِ ، وفَهِمَهُ الخاصُّ والعامُّ .
امام على عليه السلام : بهترين سخن ، آن است كه به انسجام زيبا (حُسن تأليف و تركيب) آراسته باشد
و خاصّ و عام آن را بفهمند .


v عنه عليه السلام : خَيرُ الكلامِ ما لا يُمِلُّ ولا يَقِلُّ .
امام على عليه السلام : بهترين سخن آن است كه نه (طولانى باشد و) ملال آورَد و نه اندك باشد (و ابهام فزايد) .


ارزش و برترى خوش سخنى‏


«وَقُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً» .
«و با مردم (به زبان) خوش سخن بگوييد».


«وَقُلْ لِعِبادِي يَقُولُوا الَّتِي هِي أَحْسَنُ إِنَّ الشَّيْطانَ يَنْزَغُ بَيْنَهُمْ إِنَّ الشَّيْطانَ كانَ لِلْإِنسانِ عَدُوّاً مُبِيناً» .
«و به بندگانم بگو: آنچه را كه بهتر است بگويند. همانا شيطان، ميانشان را بر هم مى‏زند. راستى
كه شيطان براى انسان دشمنى آشكار است».


v رسولُ اللَّهِ صلى الله عليه وآله - لمّا سَألَهُ رجُلٌ عن أفضَلِ الأعمالِ - : إطعامُ الطَّعامِ ، وإطيابُ الكلامِ .
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله - در پاسخ به مردى كه پرسيد برترين كارها كدام است ؟ - :
اطعام كردن و نيكو سخن گفتن .


v الإمامُ زينُ العابدينَ‏عليه السلام : القَولُ الحَسَنُ يُثرِي المالَ، ويُنمي الرِّزقَ ، ويُنسِئُ في الأجَلِ ،
ويُحَبِّبُ إلَى الأهلِ ، ويُدخِلُ الجَنَّةَ .
امام سجّاد عليه السلام : گفتار نيك ، دارايى را زياد مى‏كند و روزى را افزايش مى‏دهد و اجل را
به تأخير مى‏اندازد و انسان را نزد خانواده محبوب مى‏گرداند و (شخص را) به بهشت مى‏برد .


v الإمامُ الباقرُعليه السلام - في قولِ اللَّه‌ِ‏عزّ و عجل : «وقُولُوا للنّاسِ حُسْناً» - : قولوا للناسِ أحسَنَ ما
تُحِبُّونَ أن يُقالَ فيكُم .
امام باقر عليه السلام - درباره آيه «و با مردم (به زبان) خوش سخن بگوييد» - : بهترين سخنى را كه
دوست داريد درباره شما گفته شود ، به مردم بگوييد .


v الإمامُ الصّادقُ عليه السلام : مَعاشِرَ الشِّيعَةِ ، كونوا لنا زَيناً ولا تكونوا علَينا شَيناً ، قولوا لِلناسِ حُسناً ،
واحفَظُوا ألسِنَتَكُم ، وكُفُّوها عنِ الفُضولِ وقَبيحِ القَولِ .
امام صادق عليه السلام : اى گروه شيعه ! مايه زيور ما باشيد و باعث عيب و ننگ ما نباشيد .
با مردم نيكو سخن بگوييد و زبانهايتان را نگه داريد و از زياده‏‌گويى و سخن زشت ، بازشان داريد .


كتاب منتخب ميزان الحكمه / بخش 48

نصيحت و خيرخواهي

«أُبَلِّغُكُمْ رِسَالَاتِ رَبِّي وَأَنَا لَكُمْ نَاصِحٌ أَمِينٌ» .
«پيام‏هاى پروردگارم را به شما مى‏رسانم و من براى شما خيرخواهى امين هستم».

v رسولُ اللَّهِ صلى الله عليه وآله : قالَ اللَّهُ‏عزّ و عجل : أحَبُّ ما تَعَبَّدَ لي بهِ عَبدي ، النُّصحُ لي .
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله : خداوند عزّ و جل فرمود : محبوبترين چيزى كه بنده‏‌ا‌م به وسيله آن
مرا عبادت كرد ، خيرخواهى (و خلوص) براى من است .

v عنه صلى الله عليه وآله - لأصحابهِ - : الدِّينُ النَّصيحَةُ ، قُلنا : لِمَن ؟ قالَ : للَّهِ ، ولكِتابِهِ ، ولرَسولِهِ ،
ولأئمَّةِ المُسلِمينَ ، وعامَّتِهِم .
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله - خطاب به اصحاب خود - : دين ، نصيحت و خيرخواهى است . عرض كرديم :
نصيحت و خيرخواهى براى چه كسى ؟ فرمود : براى خدا ، براى كتاب او ، براى پيامبر او ، براى پيشوايان
مسلمانان و براى همه مردم .

v عنه صلى الله عليه وآله : إنّ أعظَمَ النّاسِ مَنزِلَةً عِندَ اللَّهِ يَومَ القِيامَةِ أمشاهُم في أرضِهِ بالنَّصيحَةِ لِخَلقِهِ .
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله : با منزلت‏ترين مردم نزد خداوند در روز قيامت ، كسى است كه در راه
خيرخواهى براى خلق او بيش از ديگران قدم بر دارد .

v الإمامُ عليٌّ عليه السلام : امحَضْ أخاكَ النَّصيحَةَ ، حَسَنةً كانَت أو قَبيحَةً .
امام على عليه السلام : برادرت را خالصانه نصيحت كن ، خواه آن نصيحتشود و راه‏ها امن مى‏گردد و
درآمدها حلال مى‏شود و حقوق و اموالِ به زور گرفته شده به صاحبانش بر مى‏گردد و
زمين آبادان مى‏شود و از دشمنان انتقام گرفته مى‏شود و كارها سامان مى‏پذيرد .

خطر رها كردن امر به معروف و نهى از منكر

v رسولُ اللَّهِ صلى الله عليه وآله : لَتَأمُرُنَّ بِالمَعروفِ ولَتَنهُنَّ عَنِ المُنكَرِ ، أو لَيَعُمَّنَّكُم عَذابُ اللَّهِ .
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله : يا امر به معروف و نهى از منكر مى‏كنيد ، يا عذاب خدا همه
شما را فرا مى‏گيرد .

v الإمامُ عليٌّ عليه السلام - مِن وَصِيَّتِهِ لِلحَسَنَينِ عليهما السلام بعدَ أن ضَرَبَهُ ابنُ مُلجَمٍ - :
لا تَترُكوا الأمرَ بِالمَعروفِ والنَّهيَ عَنِ المُنكَرِ فَيُوَلّى‏ عَلَيكُم شِرارُكُم ثُمَّ تَدعونَ فلا يُستَجابُ لَكُم .
امام على عليه السلام - سفارش آن حضرت به حسنين عليهما السلام پس از ضربت خوردن
توسط ابن‏ملجم - : امر به معروف و نهى ازمنكر را رها مكنيد ، كه در اين صورت اشرار شما
زمام امورتان را به دست مى‏گيرند و آن گاه هر چه دعا كنيد ، مستجاب نخواهد شد .

. شرايط كسى كه امر به معروف مى‏كند

v رسولُ اللَّهِ صلى الله عليه وآله : مَن أمَرَ بِمَعروفٍ فليَكُنْ أمرُهُ ذلكَ بِمَعروفٍ .
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله : كسى كه امر به معروف مى‏كند ، بايد اين كار را با شيوه خوبى انجام دهد .

v عنه صلى الله عليه وآله - لَمّا قيلَ لَهُ : لا نَأمُرُ ولا نَنهى‏ إلّا بِما عَمِلنا بِهِ أو انتَهَينا عَنهُ كُلِّهِ - :
لا ، بَل مُروا بِالمَعروفِ وإن لَم تَعمَلوا بِهِ كُلِّهِ ، وانهَوا عَنِ المُنكَرِ وإن لَم تَنتَهوا عَنهُ كُلِّهِ .
رسول خدا صلى الله عليه وآله - در پاسخ به اين سخن كه گفته شد : ما تنها به چيزهايى امر و نهى مى‏كنيم
كه خودمان به طور كامل آنها را رعايت كنيم - : نه ، بلكه به خوبيها فرمان دهيد هر چند خودتان به همه
آنها عمل نكنيد و از زشتيها باز داريد ، گرچه خود از همه آنها خوددارى نورزيد .

v الإمامُ عليٌّ عليه السلام : إنّي لأَرفَعُ نَفسي أن أنهى‏ النّاسَ عَمّا لَستُ أنتَهي عَنهُ ، أو آمُرَهُم بِما لا أسبِقُهُم إلَيهِ بعَمَلي .
امام على عليه السلام : من شأن خود را بالاتر از آن مى‏دانم كه آنچه را خودم ترك نمى‏كنم ، مردم را
از آنها باز دارم ، يا به كارى فرمانشان دهم كه خود جلوتر به آن عمل نكنم .

v عنه عليه السلام : لَعَنَ اللَّهُ الآمِرينَ بِالمَعروفِ‏التّارِكينَ لَهُ ، والنّاهينَ عَنِ المُنكَرِ العامِلينَ بِهِ .
امام على عليه السلام : نفرين خدا بر كسانى كه به خوبى فرمان مى‏دهند و خود آن را فرو مى‏گذارند
و بر كسانى كه از زشتى باز مى دارند و خود مرتكب آن مى‏شوند .

v عنه عليه السلام : وانهَوا عَنِ المُنكَرِ وتَناهَوا عَنهُ ؛ فإنَّما اُمِرتُم بِالنَّهيِ بَعدَ التّناهي .
امام على عليه السلام : نهى از منكر كنيد و خود از آن باز ايستيد ؛ زيرا دستور داريد كه ابتدا
خود از كار زشت باز ايستيد و سپس ديگران را نهى كنيد .

v الإمامُ الصّادقُ عليه السلام : إنَّما يَأمُرُ بِالمَعروفِ ويَنهى‏ عَنِ المُنكَرِ مَن كانَت فيهِ ثَلاثُ خِصالٍ :
عامِلٌ بِما يَأمُرُ بِهِ وتارِكٌ لِما يَنهى‏ عَنهُ ، عادِلٌ‏فيما يَأمُرُ عادِلٌ فيما يَنهى‏ ، رَفيقٌ فيما يَأمُرُ ورَفيقٌ فيما يَنهى‏ .
امام صادق عليه السلام : كسى (بايد) امر به معروف و نهى از منكر كند كه سه خصوصيت در او باشد :
(اوّل) به آنچه فرمان مى‏دهد ، خود عمل كند و آنچه را نهى مى‏كند ، خود نيز ترك گويد . (دوم)
در امر و نهى خود عدالت را رعايت كند و (سوم) در امر و نهيش ، طريق ملايمت و نرمى پيش گيرد .

كتاب منتخب ميزان الحكمه / بخش 36

ورع ( پارسائي )

v عنه عليه السلام : مَن أحَبَّنا فلْيَعمَلْ بعَمَلِنا ولْيَستَعِنْ بالوَرَعِ ؛ فإنّهُ أفضَلُ ما يُستَعانُ
بهِ في‏أمرِ الدُّنيا والآخِرَةِ .
امام على عليه السلام : هر كه ما را دوست دارد بايد به‏كردار ما رفتار كند و از پارسايى مدد گيرد ؛
زيرا كه پارسايى ، بهترين مدد رسان در كار دنيا و آخرت است .

v الإمامُ عليٌّ عليه السلام : ثَمَرَةُ الوَرَعِ صَلاحُ‏النَّفسِ والدِّينِ .
امام على عليه السلام : نتيجه پارسايى، درست‏شدن نفس و دين است .

v عنه عليه السلام : الوَرَعُ يحجِزُ عَنِ ارْتِكابِ الَمحارِمِ .
امام على عليه السلام : پارسايى، مانع‏ارتكاب حرام‏ها مى‏شود .

v عنه عليه السلام : الوَرَعُ أساسُ التَّقوى‏ .
امام على عليه السلام : پارسايى ، بنياد تقواست .

v عنه عليه السلام : لا يَزكو العِلمُ بغَيرِ وَرَعٍ .
امام على عليه السلام : علم (و معرفت)بدون پارسايى رشد نمى‏يابد .

v عنه عليه السلام - في وصيَّتِهِ لِعَمرِو بنِ‏سعيدٍ - : اُوصيكَ بتَقوَى اللَّهِ والوَرَعِ والاجتِهادِ ،
واعلَم أ نّهُ لا يَنفَعُ اجتِهادٌ لا وَرَعَ فيهِ .
امام صادق عليه السلام - خطاب به عمرو بن سعيد - : تو را به تقواى الهى و پارسايى
و كوشش (در عبادت) سفارش مى‏كنم و بدان كه كوششى كه در آن پارسايى نباشد ، سودى نمى‏دهد .

v رسولُ اللَّهِ صلى الله عليه وآله : كُفَّ عَن مَحارِمِ اللَّهِ تَكُن أورَعَ النّاسِ .
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله : از حرام‏هاى‏خدا باز ايست، تا پارساترين مردم باشى .

v الإمامُ عليٌّ عليه السلام : أورَعُ النّاسِ أنزَهُهُم عَنِ المَطالِبِ .
امام على عليه السلام : پارساترين مردم ، دورترين آنها از خواهش‏ها و نيازخواهى است

كتاب منتخب ميزان الحكمه / بخش 57 .


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۳۹:۵۲ ] [ مشاوره مديريت ]

 

اصول فن خطابه ( ديني )  2

خطابه در خدمت تبليغ

از روش هاي مختلفي مي توان براي تبليغ استفاده كرد اما ، هيچ شيوه اي نمي تواند اثرگذاري تبليغ عملي را داشته باشد چرا كه نتيجه تبليغ عملي و غير مستقيم ، پايدارتر ، عميق تر و بابردي وسيع تر مي باشد . 

به عنوان نمونه ، آموزه هاي فرهنگ و حماسه عاشورا ، به ويژه ، سيره امام حسين عليه السلام ،
سرشار از تبليغات عملي و غير مستقيم است كه با نگاهي به فهرست حوادث زندگي حضرت
اباعبدالله عليه السلام و يارانش - ازروزحركت از مدينه تا روز شهادت در كربلا - ، رفتارهاي زيبائي
را مي بينيم كه هر كدام از آن ها ، جلوه اي بديع از تبليغ عملي هدف ها و منويات نهضت عاشورا
و پاسداري از حريم حقايق اسلام و معارف اهل بيت عليهم السلام ، مي باشد .

پايداري در راه هدف ، همراه نمودن اهل بيت و زنان و كودكان ، رفتار صميمانه و توام با مهرباني
با خانواده و كودكان و ياران در اوج بحران هاي روحي ، مصادره كاروان طاغوت ، برخورد با لشكر
حرّ و آب دادن به سربازان او ، اقامه نماز در ظهر عاشورا ، ترك تمام مكروهات ، انجام تمام مستحبات ،
روزه داري درروز عاشورا تا افطار نزد پيامبر (ص) ، هدايت دشمنان به دين خدا ، ايراد خطابه هاي قاطع
و روشنگر و كوبنده ، حوادث شب عاشورا ، رد امان نامه توسط حضرت عباس سلام الله عليه و صدها
مورد ديگر كه همه ، تبليغ عملي و درس انسان بودن و آزادي و غيرت و شرف و خلاصه ، آموزش غير
مستقيم تمام فضائل و كمالات انساني مي باشد .

نمونه هاي بسيار از سيره عملي و تبليغ غير مستقيم در تاريخ حيات اهل بيت عليهم السلام وجوددارد كه
تأمّل در آن ها ، سبب رويكرد ما به بهترين شيوه تبليغ مي شود .

بعد از واقعه عاشورا ، مردان قبيله بني اسد هنگام خاكسپاري جسد مطهر امام حسين عليه السلام ، در كتف
و شانه آن حضرت ، اثرزخمي ديدند كه با جراحت هاي جنگي تفاوت داشت . زخم كهنه اي بود كه هيچ
شباهتي به زخم هاي روز عاشورا نداشت .
از امام سجاد عليه السلام در مورد آن پرسيدند . امام زين العابدين عليه السلام فرمودند : اين زخم ،
در اثر حمل بار و كيسه هاي غذا و هيزم به خانه هاي بيوه زنان و يتيمان و مستمندان مي باشد كه پدرم
شب ها بردوش خود ، آن هارا حمل مي كرد .

المناقب / ج4 / ص66 - بحارالانوار / ج44 / ص 190

 

 

پس از روش عملي ، شيوه هاي متفاوتي براي تبليغ وجوددارد . روش هائي مانند :
كتابت و تاليف ، انتشار روزنامه و مجله ، اجراي نمايشنامه هاي راديوئي و تله تئاتر ، نمايش هاي
هنري روي صحنه در تئاتر و نمايش هاي خياباني ، فيلم هاي سينمائي ، انيميشن ، نقاشي ،
ويدئو كليپ ، ديوارنويسي ، بنر و بيلبورد ، تيزرهاي تلويزيوني ، كنفرانس و سمينار ، مصاحبه
و مناظره ، بدنه اتوبوس هاي شهري ، فضاي ايستگاه هاي مترو ، تراكت و پلاكارد ، لوح فشرده ،
ابزار و فضاهاي اينترنتي مانند تالار گفتگو ، وب سايت ، وبلاگ و مسنجرها ، تابلوهاي بزرگ كنار
جاده ها ، sms و mms از طريق موبايل و غير اين ها

اما ، هيچ شيوه اي نمي تواند اثر گذاري خطابه را در جامعه ، داشته باشد چراكه با به كار گيري
بعد هنري خطابه و درآميختن اين هنر با انديشه و علم و اخلاص ، خطيب مي تواند فكر و
عقيده اي را تقويت و يا آن را ناتوان سازد و به بياني ديگر ، مباني يك فكر ، يك فلسفه و تعاليم
و معارف يك دين و آئين را مي توان با اتكاء به اصول ودقايق و ظرائف علمي و هنري خطابه ،
تقويت يا تضعيف كرد .

خطيب ، به سبب حضور دركنار مردم و حضور درمتن جامعه و استفاده از سيره عملي تبليغ و
برخوردهاي صميمانه و اخلاق مدار با مخاطبان و مردم كوچه و بازار و حضور و همراهي در شادي
و عزاي مردم و رفع حوائج آنان در حد توان و پاسخ به سوالات پرسشگران پس از سخنراني ها
و رفع ابهامات آن ها و قرار گرفتن طرف شور مخاطبان در برخورد با مشكلات ، توجه به جوانان ،
محرم و سنگ صبور بودن براي مردم و رعايت دهها نكته ظريف و دقيق و باريك تر از مو ،
چنان به شهرت و محبوبيت و نفوذي در جامعه دسترسي پيدا مي كند كه مي تواند با استفاده
از اين سرمايه و پشتوانه بزرگ و با استفاده از اين قابليت ها ، خطابه هاي عالمانه و هنرمندانه
خودرا در خدمت تبليغ ، و تبليغ را در خدمت پايداري و توسعه ارزش ها قرار دهد و بندگان
خدارا به آنچه حق است ، آشنا سازد .

 


1

تعريف " وعظ " و " موعظه "

ادْعُ إِلِى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُم بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ إِنَّ رَبَّكَ
هُوَ أَعْلَمُ بِمَن ضَلَّ عَن سَبِيلِهِ وَهُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِين

با حكمت و اندرز نيكو به راه پروردگارت دعوت كن و با آنان به [شيوه‏اى] كه
نيكوتر است مجادله نماى در حقيقت پروردگار تو به [حال] كسى كه از راه او
منحرف شده داناتر و او به [حال] راه‏يافتگان [نيز] داناتر است

سوره مبازكه نحل / آيه 125

يكي از عنوان هائي كه براي خطيب اسلامي به كار برده مي شود ، عنوان " واعظ " ، اسم فاعل از " وعظ " است .
براي تكميل مباحث فصل اول آموزش فن خطابه ، فصل " چرائي و ضرورت هاي خطابه و تعاريف " ، و آشنائي با
معناي موعظه و وعظ ، به بررسي كوتاهي در مورد اين واژه مي پردازيم .
علامه محقق مرحوم شيخ فخرالدين طريحي نجفي ، در كتاب لغت شناسي خود به نام مجمع البحرين ، وعظ و
موعظه را اينگونه تعريف كرده است :
وعظ ، يعني هشدار و توجه دادن و ترساندن ديگران از سوء عاقبت و بد فرجامي و مقصود از موعظه حسنه ،
قران است و در برخي از دعاها آمده است كه : اعوذ بك ان تجعلني عظة لغيري يعني پناه مي برم به تو كه
بد فرجامي من ، موجب موعظه و بيداري و عبرت ديگران قرار گيرد .
موعظه ، عبارت است از سفارش به تقوي و رويكرد به طاعات و پرهيز از گناهان و پرهيز از مغرور شدن به دنيا
و جلوه هاي فريبنده آن .

مجمع البحرين / ص 344 / چاپ 1339 تهران

در احاديث شريف ، توجه خاص و سفارش بسيار به موعظه شده و ائمه معصومين عليهم السلام ، اززاويه هاي مختلف ،
موعظه را مورد تاكيد قرار داده اند كه در بحث قبلي ، شماري ازاحاديث مربوط به واعظ دروني را نقل كرده
وشماري ديگر، درپايان بحث معناي وعظ و موعظه ، نقل خواهد شد .
قران كريم نيز ، در مواردي كلمه موعظه به كار برده و در موارد ديگر ، از صيغه ها وافعال مختلف گرفته شده
از مصدر وعظ ، به مناسبت هاي مختلف ، سخن گفته است .

يكي از آيات ، آيه اي است كه در طليعه اين بحث ذكر شد و شايسته است با نگاهي به تفسير اين آيه از
ديدگاه مرحوم علامه طباطبائي در تفسير الميزان ،بيشتر با موعظه و نقش و جايگاه واعظ ، آشنا شويم .

 


2

ادْعُ إِلى سبِيلِ رَبِّك بِالحِْكْمَةِ وَ الْمَوْعِظةِ الحَْسنَةِ وَ جادِلْهُم بِالَّتى هِىَ أَحْسنُ ...

شكى نيست در اينكه از آيه استفاده مى شود كه اين سه قيد، يعنى ((حكمت )) و ((موعظه )) و
((مجادله ))، همه مربوط به طرز سخن گفتن است ، رسول گرامى مامور شده كه به يكى از اين
سه طريق دعوت كند كه هر يك براى دعوت ، طريقى مخصوص است ، هر چند كه جدال به
معناى اخصش دعوت به شمار نمى رود.

معناى ((حكمت ))، ((موعظه )) و ((مجادله ))

و اما معنى ((حكمت )) - بطورى كه در مفردات آمده به معناى اصابه حق و رسيدن به آن به وسيله
علم و عقل است ، و اما ((موعظه )) بطورى كه از خليل حكايت شده به اين معنا تفسير شده كه
كارهاى نيك طورى يادآورى شود كه قلب شنونده از شنيدن آن بيان ، رقت پيدا كند، و در نتيجه
تسليم گردد، و اما جدال بطورى كه در مفردات آمده عبارت از سخن گفتن از طريق نزاع و
غلبه جوئى است .
دقت در اين معانى به دست مى دهد كه مراد از حكمت (و خدا داناتر است ) حجتى است كه حق را
نتيجه دهد آنهم طورى نتيجه دهد كه هيچ شك و وهن و ابهامى در آن نماند، و موعظه عبارت از
بيانى است كه نفس ‍ شنونده را نرم ، و قلبش را به دقت در آورد، و آن بيانى خواهد بود كه آنچه
مايه صلاح حال شنونده است از مطالب عبرت آور كه آثار پسنديده و ثناى جميل ديگر آن را
در پى دارد دارا باشد.
و جدال عبارت است از: دليلى كه صرفا براى منصرف نمودن خصم از آنچه كه بر سر آن نزاع
مى كند بكار برود ، بدون اينكه خاصيت روشنگرى حق را داشته باشد، بلكه عبارت است اينكه
آنچه را كه خصم خودش به تنهايى و يا او و همه مردم قبول دارند بگيريم و با همان ادعايش
را رد كنيم .
بنا بر اين ، اين سه طريقى كه خداى تعالى براى دعوت بيان كرده با همان سه طريق منطقى ،
يعنى برهان و خطابه و جدل منطبق مى شود.
مراد از موعظه حسنه و جدال احسن در آيه : ((ادع الىسبيل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة
وجادلهم بالتى هى احسن ))
چيزى كه هست خداى تعالى موعظه را به قيد حسنه مقيد ساخته و جدال را هم به قيد التى هى
احسن مقيد نموده است ، و اين خود دلالت دارد بر اينكه بعضى از موعظه ها حسنه نيستند، و
بعضى از جدالها حسن (نيكو) و بعضى ديگر احسن (نيكوتر) و بعضى ديگر اصلا حسن ندارند و
گر نه خداوند موعظه را مقيد به حسن و جدال را مقيد به احسن نمى كرد.

 


3

و بعيد نيست تعليلى كه در ذيل آيه كرده و فرموده : ((ان ربك هو اعلم بمن ضل عن سبيله
و هو اعلم بالمهتدين )) وجه تقييد مذكور را روشن كند، و معنا چنين شود :
خداى سبحان داناتر است به حال كسانى كه از دين حق گمراه گشتند همچنانكه او داناتر است
به حال راه يافتگان ، پس او مى داند تنها چيزى كه در اين راه مفيد است همانا حكمت و موعظه
و جدال است ، اما نه هر موعظه و جدال بلكه مراد موعظه حسنه و جدال احسن است .

اعتبار صحيح هم اين معنا را تاييد مى كند، براى اينكه راه خداى تعالى اعتقاد حق و عمل حق است و
پر واضح است كه دعوت به حق بوسيله موعظه ، مثلا از كسى كه خودش به حق عمل نمى كند و
به آنچه موعظه مى كند، متعظ نمى شود هر چند به زبان دعوت به حق است ولى عملا دعوت
به خلاف حق است ، همچنين دعوت به حق بوسيله مجادله با مسلمات كاذب خصم ، هر چند اظهار
حق است ، و ليكن چنين مجادله اى احياء باطل نيز هست و يا مى توانى بالاتر از اين بگويى ، و آن
اين است كه چنين مجادله اى احياء حق است با كشتن حقى ديگر، مگر اينكه منظور از چنين
مجادله اى صرف مناقضه باشد نه احياء حق .

از اينجا روشن مى شود كه حسن موعظه از جهت حسن اثر آن در احياء حق مورد نظر است ،
و حسن اثر وقتى است كه واعظ خودش به آنچه وعظ مى كند متعظ باشد، و از آن گذشته در
وعظ خود آنقدر حسن خلق نشان دهد كه كلامش در قلب شنونده مورد قبول بيفتد، قلب با
مشاهده آن خلق و خوى ، رقت يابد و پوست بدنش جمع شود و گوشش آن را گرفته و چشم
در برابرش خاضع شود.

و اگر از راه جدال دعوت مى كند بايد كه از هر سخنى كه خصم را بر رد دعوتش تهييج مى كند
و او را به عناد و لجبازى واداشته بر غضبش اندازد بپرهيزد و مقدمات كاذب را هر چند كه خصم
راستش بپندارد بكار نبندد مگر همانطور كه گفتيم جنبه مناقضه داشته باشد ، و نيز بايد از بى عفتى
در كلام و از سوء تعبير اجتناب كند و به خصم خود و مقدسات او توهين ننمايد و فحش و ناسزا
نگويد و از هر نادانى ديگرى بپرهيزد چون اگر غير اين كند درست است كه حق را احياء كرده
اما همانطور كه فهميديد با احياء باطل و كشتن حقى ديگر احياء كرده است ، و جدال ، از موعظه
بيشتر احتياج به حسن دارد، و بهمين جهت خداوند موعظه را مقيد كرده به حسن ولى جدال را
مقيد نمود به احسن (بهتر).

 


4

وجه ترتيب در ذكر حكمت و موعظه و جدال در آيه و بيان ضعف سخن بعضى مفسرين درباره آن

اين را هم بگوييم كه ترتيب در حكمت و موعظه و جدال ترتيب به حسب افراد است ، يعنى از آنجايى
كه تمامى مصاديق و افراد حكمت خوب است لذا اول آن را آورد چون موعظه دو قسم بود:

يكى خوب ، و يكى بد، و آنكه بدان اجازه داده شده موعظه خوب است لذا دوم آن را آورد،
و چون جدال سه قسم بود، يكى بد، يكى خوب ، يكى خوبتر، و از اين سه قسم تنها قسم سوم مجاز
بود لذا آن را سوم ذكر كرد، و آيه شريفه از اين جهت كه كجا حكمت ، كجا موعظه ، و كجا جدال
احسن را بايد بكار برد، ساكت است و اين بدان جهت است كه تشخيص ‍ موارد اين سه به عهده
خود دعوت كننده است ، هر كدام حسن اثر بيشترى داشت آن را بايد بكار بندد.

و ممكن است كه در موردى هر سه طريق بكار گرفته شود، و در مورد ديگرى دو طريق و در
مورد ديگرى يك طريق ، تا ببينى حال و وضع مورد چه اقتضايى داشته باشد.

اين را گفتيم تا معلوم شود اينكه بعضى پنداشته اند كه ظاهر آيه ، امر به رسول خدا
(صلى الله عليه و آله و سلم ) است به اينكه در همه موارد هر سه طريق را بكار گيرد صحيح
نيست زيرا آيه دلالت ندارد بر اينكه نسبت به همه موارد و همه مدعوين بايد هر سه طريق
را بكار بست ، بله در تمامى و مجموع همه مدعوين البته هر سه طريق بكار مى رود.

و نيز تا فساد گفتار بعضى ديگر روشن شود كه گفته اند: ترتيب در سه طريق مذكور در آيه
ترتيب به حسب فهم مردم و استعداد پذيرفتن حق است ، بعضى از خواص كه داراى دلهايى
نورانى و قوى و با استعدادند و حقايق عقلى را زود مى پذيرند و زود و به شدت در برابر
مبادى عالى مجذوب گشته ، با علم و يقين الفت و انس زيادى دارند دعوتشان بايد از راه
حكمت يعنى برهان صورت گيرد.

و بعضى عوام هستند كه دلهاى تاريك و استعدادى ضعيف داشته و الفتشان بيشتر با محسوسات
است ، و دلبستگى شان بيشتر با رسوم و عادات است ، چنين كسانى سر و كارى با برهان نداشته ،
و آن را نمى پذيرند، ولى معاند با حق هم نيستند، اينگونه اشخاص را بايد با موعظه حسنه
به راه آورد.

بعضى ديگر معاند و لجبازند، باطل را سرمايه خود كرده و مى خواهند با آن حق را سركوب نمايند
و از راه مكابره و لجبازى با دهنهايشان نور خدا را خاموش نمايند، مردمى هستند كه آراى باطل
در دلهايشان رسوخ نموده ، تقليد از مذهبهاى خرافى نياكان و اسلاف بر آنان چيره گشته ،
ديگر نه برهان ، آنان را بسوى حق هدايت مى كند و نه موعظه سوقشان مى دهد، اين دسته اند
كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) مامور شده از راه مجادله آنان را دعوت كند.

 


5

وجه فساد اين تفسير اين است كه هر چند وجهى دقيق است ، و ليكن اين نتيجه را نمى دهد
كه هر طريق مختص به كسانى باشد كه مناسب آن طريقند، زيرا گاه مى شود كه موعظه
و مجادله در خواص هم اثر مى گذارد، همچنانكه گاهى در معاندين هم مؤ ثر ميافتد و گاه
مى شود كه مجادله به نحو احسن در باره عوام كه الفتشان همه با رسوم و عادات است
نيز مؤ ثر مى شود، پس نه در لفظ آيه دليلى بر اين اختصاص داريم ، و نه در خارج و
واقع امر.

و نيز اين را گفتيم تا فساد گفتار بعضى ديگر روشن شود كه گفته اند: مجادله
به نحو احسن اصلا دعوت نيست ، بلكه غرض از آن چيز ديگرى است مغاير با دعوت و
آن صرف اقناع دشمن و ساكت نمودن او است ، تا ديگر نپندارد كه سرمايه اى علمى دارد،
و نتواند با حق بجنگد، صاحب اين حرف سپس گفته : و لذا مى بينيم كه مساله جدال در آيه
شريفه عطف به آن دو نشده و نفرموده : ((ادع الى سبيل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة
و الجدال الاحسن )) بلكه سياق را بهم زده و جدال را در سياقى ديگر آورده و فرموده :
((و جادلهم بالتى هى احسن )).

وجه فساد اين حرف اين است كه گوينده آن از حقيقت قياس جدلى غفلت ورزيده زيرا قانع
و ساكت نمودن خصم ، هر چند نتيجه قياس ‍ جدلى است ليكن اين نتيجه دائمى نيست ،
چه بسا اتفاق ، مى افتد اين قياس جدلى از مقدماتى كه مقبول و يا مسلم خصم است مركب
مى شود و منظور از آن ساكت نمودن او نيست ، مانند قياسهاى جدلى در امور عملى و علوم
غير يقينى از قبيل فقه و اصول و اخلاق و فنون ادبيات و مراد، الزام و اسكات هم نيست ،

علاوه بر اين ، اسكات و الزام هم در جاى خود به قدر خود دعوت است همانطور كه موعظه
دعوت است ، تنها صورت آن دو تفاوت مى كند بله اين را قبول داريم كه اگر قرآن كريم
مجادله به نحو احسن را عطف بر آن دو نكرد، و بخاطر آن سياق را عوض نمود كه در
مجادله معنايى از منازعه و غلبه بر خصم خوابيده است .

ترجمه تفسير الميزان جلد 12 صفحه 534 تا 538

 


تعريف خطيب اسلامي

الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسَالَاتِ اللَّهِ وَيَخْشَوْنَهُ وَلَا يَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا اللَّهَ وَكَفَى بِاللَّهِ حَسِيبًا
همان كسانى كه پيامهاى خدا را ابلاغ مى‏كنند و از او مى‏ترسند و از هيچ كس
جز خدا بيم ندارند و خدا براى حسابرسى كفايت مى‏كند
آيه 39 / سوره احزاب

واعظ ، منبري ، ناطق ، سخنران مذهبي ، سخنور ديني ، مبلّغ ديني و خطيب اسلامي ، عنوان هائي است
براي كساني كه به روش گفتاري و با رعايت اصول علمي و هنري فن خطابه ، مخاطبان را به تعاليم و
معارف اسلامي آشنا و آن هازا براي اجراي احكام اخلاقي و عبادي دين مبين اسلام ، قانع و ترغيب مي كنند
كه دراين مبحث ، از عنوان " خطيب اسلامي " ، استفاده مي كنيم .
بطور كلي ، هركس ، حقيقتا ،درهرزمان ،مبلغ اسلام باشد ، مصداق آيه مباركه ابتداي اين بحث است
و خطيب اسلامي ، كسي است كه به مفاد و پيام هاي اين آيه شريفه ، عمل كند .
پيام الهي در اين آيه ، پيام شخصي نيست بلكه پيام كلي است چراكه خداوند متعال ، در ابتدا ،
موصول " الّذين" را ذكر مي كند تا موضوع را كلي قراردهد و به تعبير كارشناسان علم اصول ،
قضيه ، قضيه خارجيه نيست بلكه ، قضيه حقيقيه است و آيه ، متوجه همه مبلغيني است كه در
هرروزگاري ، آمده و خواهندآمد .در اين آيه شريفه ،
وظائف وويژگي هائي براي خطباي اسلامي ترسيم و تعيين شده است كه بررسي مي كنيم :

وظيفه اول ، رساندن پيام هاي الهي
كارشناسان علم نحو معتقدند كه كلمه " الّذين " جزء مبهمات است و صله اي كه پس از آن مي آيد ،
" الّذين " را از ابهام بيرون مي آورد . " الذين يبلغون رسالات .. " يعني كساني كه پيام هاي الهي را
ابلاغ مي كنند .
بر اين اساس ، نخستين وظيفه خطيب اسلامي ، شناخت پيام هاي الهي و رساندن اين پيام ها ، به مردم است
يعني پيام هائي كه از طريق انبياء و اولياء ، خصوصا پيامبر گرامي اسلام (ص) و ائمه معصومين عليهم السلام ،
آمده است .

وظيفه دوم ، عدالت و ترس از مقام خدا
" و يخشونه " ، يعني خطيبان اسلامي از مقام خدا مي ترسند . امانتدار هستند و پيام الهي را كم و زياد نمي كنند ،
واقعيت هارا مي گويند و مردم را با حقيقت ها ، آشنا مي كنند .
ترس از مقام خدا ، همان عدالت است و خطيب اسلامي كه از مقام خدا ترس دارد ، عادل است و به عدالت
مي رسد كه يك حالت خداترسي است كه خطيب اسلامي ، به لطف و قدرت عدالت ، نه گناه كبيره مي كند
و نه بر صغيره ، اصراردارد .
خطيب اسلامي ، تريبون و منبر خودرا براساس ترس از ديگران و يا ترس و نگراني اززيان و خسارت درامورمادي
و دنيائي ، تنظيم نمي كند .

وظيفه سوم ، شهامت در حق خواهي و حق گوئي
خطيب اسلامي ، كسي است كه با توجه به آمادگي مردم ، آمادگي محيط و با رعايت شرائط مقررديگر
كه بر فضاي تبليغي حاكم است ، خردمندانه و آگاهانه ، وارد ميدان تبليغ مي شود و با تأسي به سيره
رسول اكرم (ص) دررعايت شرائط تبليغ ، بدون ترس و بيم ، حق را مي گويد و پيام هاي الهي را ابلاغ مي كند .

وظيفه چهارم ، توجه به حسابرسي خدا
" وكفي بالله حسيبا " ، توجه به حسابرسي خداوند متعال ، وظيفه ديگر خطيب اسلامي و يكي از پيام هاي
آيه شريفه تبليغ پيام هاي الهي است .
خطيب اسلامي بايد دقت كند كلمه به كلمه اي كه مي گويد ، حسابرسي مي شود و حسابگرش خداست
و بايد پاسخگوباشد كه به سود يا زيان اسلام سخن گفته و براي رضاي خدا و يا رضاي غيرخدا بوده يا نه ؟
اين بخش پاياني آيه شريفه ، وظيفه خطيب اسلامي را سنگين مي كند چرا كه به پرونده فعاليت هاي تبليغي
او ، خدا رسيدگي مي كند " وكفي بالله حسيبا ".

 


توجه امير كلام به فن خطابه

ايراد خطابه ، هنر پيامبران و اولياء و زنان و مردان الهي است و به كمك همين فن و با هماهنگي
گفتارورفتار خود و موعظه و بيان حكمت ها ، بشررا ازتاريكي ووحشت جهل و ظلم ، به روشني و
آرامش علم و عدل و احسان ، هدايت كردند .

اولياي دين مبين اسلام هم با توجه به آثار گسترده خطابه در جامعه و نقش پايداري كه در هدايت
انسان ها دارد ، عنايت خاص به بيان ارزش ها و دقائق و ظرائف كلام و تكلم و خطابه داشتند و
به همين جهت ، خطابه در فرهنگ اسلام ، به اوج شكوفائي خودرسيد و نام سخنوران بزرگي در
تاريخ فرهنگ و تمدن اسلام ، به ثبت رسيده كه بسياري از آن ها ، به " خطيب " معروف شده اند .
خطباي زبردست وشهير و توانائي مانند : خطيب حفصكي ، خطيب رازي ، خطيب تبريزي ، خطيب
مصري ، خطيب دمشقي و ...

در فصل " تاريخ خطابه و خطباي بزرگ " خواهيم گفت كه پيش ازاسلام و در عصر جاهليت ،
عرب جاهلي ، از فنون گفتاري ، فقط شعررا خوب مي دانسته و مي سروده آن هم با معني و مفهوم
محدود به دليل محدوديت فكري و آثار ضعيف و اندكي از خطابه عرب جاهلي باقيمانده و هيچ
كتابي ازآن دوره ، دردست نيست .

اكثم بن صيفي و قيس بن ساعده ايادي ، از خطباي معروف عرب درروزگار جاهليت هستند كه
در كتاب مجموعه اي از خطبه هاي عرب جاهليت به نام " جمهرة العرب " ، خطبه هائي ازآن ها
باقي مانده اما ازلحاظ معني و مفهوم ، بسيارساده و بسيط بوده و داراي ارزش برابري با خطابه هاي
پس از ظهور اسلام در ميان عرب نيستند .

پس از بعثت پيامبر اكرم (ص) كه منتهي به بناي فرهنگ و تمدن با شكوه اسلامي شد ، شعر ،
معني يافت و خطابه ، شگفتي سازشد .
در خطابه هاي رسول اكرم (ص) ، مسائل اخلاقي ، اجتماعي و حكمت ها ، موج مي زند ومعارفي
هست كه هيچ نشان و اثري از آن ها ، در خطبه هاي عصرجاهليت عرب نيست .

پس از پيامبر اكرم (ص) ، اميرمومنان ، حضرت علي بن ابيطالب(ع) ، امير كلام است و آن دو بزرگوار ،
در صدر خطيبان تاريخ بشر و اسلام ، جاي دارند .

دليل رشد و تعالي خطابه در فرهنگ اسلام اين است كه اميران كلام ، پيامبر عزيز اسلام (ص) ،
حضرت امير (ع) وساير معصومين (ع) ، علاوه برآن كه خوب سخن مي گفتند و سخنان خوب
مي گفتند ، به آموزش تمام فنون و لطائف سخن گفتن چه در بعد معني و مفهوم سخن يعني
كلام حكمت آميز و " سخنِ خوب گفتن " و چه دربعد هنري آن ، يعني " خوب سخن گفتن " ،
اهتمام خاص داشتند و به فرزندان و خويشان و اصحاب خود ،نكته هائي را يادآورمي شدند

 

 

روايت شده كه امير كلام ، حضرت علي بن ابيطالب عليه السلام ، به فرزندش حضرت
مجتبي عليه السلام فرمود : برخيز ، خطبه اي بخوان ، كه من كلامت را بشنوم .
حضرت مجتبي عليه السلام برخاست و اين خطبه را خواند :

حمد براي خداوندي است كه هركس تكلم كند ، سخن اورا مي شنود . هركس ، سكوت كند ،
از انديشه وي آگاه است. هركس ، زنده باشد ، رزقش برعهده اوست و هركس ، بميرد ،
بازگشتش به سوي خداوند است . آنگاه ، برحضرت محمد و آلش ، درود فرستاد .
سپس ، فرمود : قبرها ، جايگاه ماست و قيامت ، وعده گاه ما . خداوند ، درآن روز، طبق
رفتاري كه در دنيا داشته ايم ، با ما برخورد خواهد كرد . علي عليه السلام ، دري است
كه هركس به آن داخل شود ، درامان است و هركس ازآن خارج شود،گرفتار كفر و
ناامني است . اين سخن من است و از خداي بزرگ ، براي خودم و براي شما ، طلب مغفرت مي كنم .

درپايان حديث آمده است كه حضرت امير (ع) ، پس از پايان خطبه ، كنار فرزند آمد و
مراتب رضايت خاطر خودرااز سخنراني او ، ابراز فرمود .

وقت ديگري ، حضرت اميرمومنان (ع) به فرزندش حضرت مجتبي (ع) فرمود :
برخيز و خطبه اي بخوان تا كلامت را بشنوم . آن حضرت برخاست و چنين فرمود :

سپاس خدايى را سزاست كه يگانه است و بدون شبيه ، جاودانه است بدون ساخته شدن ،
پايدار است بدون سختى ، آفريدگار است بدون رنج و مشقت ، توصيف شده است بدون
آنكه نهايتى داشته باشد، شناخته قلوب از هيبتش در شگفتى ، و عقول از عزتش حيران ،
و گردنها در برابر قدرتش ‍ خاضع است .
نهايت قدرتش بر قلب خطور نكرده ، و كنه جلالت او را مردم نمى يابند، و در نهايت ،
عظمتش توصيف گران عاجز مى باشند، دانش دانايان به او نرسد، و فكر متفكرين به
تدبير امور او راه ندارد، داناترين مردم به و كسى است كه او را به حد و نهايتى
توصيف نكند، ابصار را درك كرده و اما ابصار او را درك نمى كنند، و او دانا و آگاهست .
اما بعد على عليه السلام درگاهى است كه هر كه داخل آن شود مؤمن بوده و هر كه از آن
خارج گردد كافر است اين گفتار را مى گويم و از خداى بزرگ براى خود و شما طلب بخشش دارم .

 


روايت شده : گروهى از مردم كوفه به امام حسن عليه السلام طعنه زدندكه قادر نيست كلام
خود را بيان كند . اين سخن به گوش اميرالمؤمنين عليه السلام رسيد ، امام حسن عليه السلام را
خواست و فرمود: پسر پيامبر ! مردم كوفه در مورد تو سخنى مى گويند كه آن را زشت مى شمارم ،
خود را به مردم بنمايان .
امام حسن عليه السلام فرمود : من هنگامى كه چشمانم به شما مى افتد ، قادر به سخن گفتن
نيستم .

آن حضرت فرمود: من به كنارى مى روم ، ندا داده شد و مردم ، جمع شدند، حضرت مجتبي (ع) ،
بالاى منبر رفت و خطبه اى بسيار كوتاه و بليغ خواند كه مردم گريستند . آنگاه فرمود:

اى مردم ! در سخن پروردگاراتان بينديشيد، كه فرموده : خداوند آدم و نوح و خاندان ابراهيم
و خاندان عمران را بر جهانيان برگزيد، كه بعضى از آنها ، فرزندان يكديگرند، و خدا شنوا و دانا است .
پس ما فرزندان آدم ، و از تيره نوح و از برگزيدگان ابراهيم ، و سلاله اسماعيل و خاندان
محمديم صلى الله عليه و آله
ما در ميان شما مانند آسمان برافراشته ، و زمين گسترده ، و خورشيد درخشان ، و همانند درخت
زيتونى هستيم كه به شرق و غرب متمايل نبوده و زيتونش ، بركت داده شده است .

پيامبر ، ريشه آن ، و على ، ساقه آن و سوگند به خدا كه ما ميوه آن درختيم ، هر كه به شاخه اى
از شاخه هاى آن چنگ زند ، نجات يافته ، و هر كه از آن تخلف ورزد ، در آتش ، فرو مي افتد .

در پايان ، حضرت على عليه السلام ، از آخر جمعيت برخاست ، در حاليكه رداء ايشان از پشت
سرش كشيده مى شد، به بالاي منبر رفت ، كنار امام حسن عليه السلام قرار گرفت و
بين چشم هاى ايشان را بوسيد، و فرمود:
پسر پيامبر ! حجتت را بر مردم ثابت كرده ، و اطاعتت را واجب ساختى . پس واى بر كسى كه
با تو مخالفت كند !

روايت شده هنگامى كه امام على عليه السلام از جنگ جمل فارغ شد، بيمار شد . روز جمعه
و انجام نماز جمعه فرا رسيد، از اين رو ، به پسرش امام حسن عليه السلام فرمود:
پسرم ! نماز جمعه را همراه مردم به جاى آور، امام به مسجد رفت ، آنگاه كه بر منبر
قرار گرفت ، حمد و ثناى الهى گفت و بر پيامبر درود فرستاد، سپس فرمود:

اى مردم ! خداوند ما را براى خود اختيار كرد، و براى دينش به ما خشنود شد، و بر مخلوقاتش
ما را برگزيد، و كتاب و وحي خودرا را بر ما نازل فرمود، و سوگند به خدا كسى از حق ما
چيزى را نخواهد كاست ، جز آنكه خداوند در اين دنيا و در جهان ديگر ، از حقش مى كاهد،
دولتى عليه ما حكومت نمى كند، جز آنكه سرانجام به نفع ما خواهد بود، و خبر آن را
بزودى خواهيد دانست .

آنگاه نماز جمعه را خواند ، سخنانش به گوش پدر رسيد . هنگامى كه بازگشت ،
چشمانش پر از اشك شد ، او را در آغوش گرفت و بين چشمان آن حضرت را بوسيد،
و فرمود : پدر و مادرم فدايت باد ، فرزندانى كه بعضى از بعضى ديگرند،
و خداوند شنوا و دانا است .
بحار الانوار / ج75 / ص 114

اميرالمومنين عليه السلام ، گاهي يارانش را نيز امر مي فرمود كه خطبه بخوانند تا براي تبليغ ،
مهارت هاي لازم در ايراد خطابه را فرا گيرند .
امام صادق عليه السلام مي فرمود :
" در ميان اصحاب علي عليه السلام ، به جز " صعصعة بن صوحان " و يارانش ،
كسي امام علي عليه السلام را نشناخت "
تنقيح المقال / ج 2 / ص 99

" صعصعة بن صوحان " و برادرش " سيحان بن صوحان " هردو خطيب بودند كه خطبه هاي صعصعه ،
در مصادر ، نقل شده است .

 

 

 

توجه پيامبراكرم (ص) و اهل بيت (ع) به تبليغ و مبلغ

پيامبر عزيز اسلام (ص) و اهل بيت عليهم السلام ، علاوه بر هماهنگي گفتار و رفتار خود به عنوان
اثرگذارترين روش تبليغي و علاوه بر تاكيد به تبليغ گفتاري و ستايش مبلغان ديني و علاوه بر
اينكه به ايراد خطبه هاي تبليغي اهتمام داشتند ، براي پايداري و گسترش معارف و تعاليم اسلام ،
اقدام به آموزش و اعزام مبلغ به مناطق محتلف مي كردند .

از اميرالمومنين عليه السلام روايت شده كه فرمود :
وقتي رسول گرامي مرا ماموريمن نمود ، به من فرمود : با هيچ يك از اهالي قتال مكن تا اورا
به آئين الهي دعوت نمائي . به خدا سوگند ، اگر پروردگار ، به دست تو ، يك نفررا هدايت كند ،
براي تو بهتر است از آن چه آفتاب برآن طلوع و غروب مي كند . درحالي كه حكومت آن ،
پهنه وسيع براي تو باشد اي علي !
مجموعه ورام / ج 2 / ص277

پيامبر اكرم (ص) ، به جز اميرالمومنين (ع) ، افراد ديگري را نيز به مناطقي براي تبليغ دين
اعزام فرمود .
پس از بيعت عقبه با انصار ، " مصعب بن عمير " را براي آموزش قران و تعليم و تبليغ دين ،
پيش از هجرت ، به مدينه فرستاد .
گروهي ديگررا نيز پس از هجرت و تشكيل حكومت اسلامي ، به نواحي مدينه اعزام كرد كه
شماري از مبلغان دين ، به دست دشمنان به شهادت رسيدند كه به شهداي " بئرمعونه "
شهرت دارند
سيره ابن هشام / ج 2 / ص 76

درسال پاياني زندگي ، پيامبراكرم (ص) ، " معاذ بن جبل " را به يمن اعزام فرمود و اورا پياده
تا خارج شهرمدينه ، همراهي كرد . معاذ به پيامبر عرض كرد : ازاين كه من سواره باشم
و شما پياده ، ناراحتم . پيامبر (ص) فرمود : " يا معاذ ! اِنَّما اَحتَسِبُ خُطايَ في سَبيلِ الله " .
من اين گام هايم را به حساب خدا مي گذارم
و سفارش هاي لازم را درامر تبليغ و روش هاي ارشاد و مردم ، يادآورشدند .
بحارالانوار / ج 74 / ص 126

اهل بيت عليهم السلام نيز پس از پيامبر اكرم (ص) ، توجه خاصي به مبلغان و موضوع تبليغ
داشتند . امام باقر عليه السلام در مسجد مدينه ، جايگاه خاصي براي تبليغ اختصاص داده بود .
" ابان بن تغلب " كه يكي از بزرگان اصحاب امام باقر عليه السلام است ، هنگامي كه به مدينه آمد ،
در همان مكاني كه امام باقر(ع) در مسجد رسول خدا (ص) جلوس مي فرمود ، به امر آن حضرت
نشست و مردم از او استفاده كردند و امام به او فرمود :
" يا ابان ! اِجلِس في مسجدِالمدينه واَفتِ الناس فَاِنّي اُحِبُ اَن يُري في شيعَتي مِثلُك "
ابان ! در مسجد مدينه بنشين و پاسخ پرسش هاي مردم را بده . دوست دارم بين شيعيانم مثل تو ،
حضورداشته باشد .
جامع الرواة / ج1 / ص 9

بيشتر اصحاب امام صادق عليه السلام ، اهل كوفه بودند كه پس از كسب علم و اخلاق از آن بزرگوار ،
به كوفه برگشتند و به تبليغ دين و ارشاد مردم پرداختند .
درعصرغيبت نيز ، سنّت توجه به تبليغ كه ازدوران معصومين عليهم السلام به جاي مانده بود ، مورد
توجه بزرگان ديني قرار داشته و با عنايت به آثار ارزشمند تبليغ در گسترش آموزه هاي ديني ،
علما و دانشمندان اسلامي ، در فرصت هاي مقتضي ، انجام وظيفه مي كردند و يا اقدام به اعزام
مبلغان به مناطق مختلف مي كردند كه تا هنوز ادامه دارد .

 


تبليغ ، از ديدگاه قران كريم

حسن ختام و فصل الخطاب مباحث مربوط به فصل نخست آموزش فن خطابه ، آشنائي با واژه ها ي
به كاررفته براي امر خطير تبليغ رسالت هاي الهي در قران كريم است .
علاوه بر كلمه هاي صادر شده از مصادر تبليغ ، بلاغ و دعوت كه در مباحث قبلي به آن ها اشاره شد ،
واژه هاي ديگري نيز كه هر كدام حاكي از ضرورت تبليغ و ناظر به مرتبه اي از مراتب و مراحل
تبليغ است ، درآيات بسياري از قران كريم به كاررفته كه به برخي از آن ها ، با نقل آيات مربوطه ،
استناد مي شود :

انذار

وَأَنْ أَتْلُوَ الْقُرْآنَ فَمَنِ اهْتَدَى فَإِنَّمَا يَهْتَدِي لِنَفْسِهِ وَمَن ضَلَّ فَقُلْ إِنَّمَا أَنَا مِنَ الْمُنذِرِينَ
و اينكه قرآن را بخوانم پس هر كه راه يابد تنها به سود خود راه يافته است و هر كه
گمراه شود بگو من فقط از هشداردهندگانم .
سوره نمل / آيه 92

عَلَى قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنذِرِينَ
تا از [جمله] هشداردهندگان باشى
سوره شعراء / آيه 194

وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا فِيهِم مُّنذِرِينَ
و حال آنكه مسلما در ميانشان هشداردهندگانى فرستاديم
صافات / 72

وَأَنذِرْهُمْ يَوْمَ الْحَسْرَةِ إِذْ قُضِيَ الْأَمْرُ وَهُمْ فِي غَفْلَةٍ وَهُمْ لَا يُؤْمِنُونَ
و آنان را از روز حسرت بيم ده آنگاه كه داورى انجام گيرد و حال آنكه آنها [اكنون]
در غفلتند و سر ايمان آوردن ندارند
مريم / 39

تبشير

وَمَا نُرْسِلُ الْمُرْسَلِينَ إِلاَّ مُبَشِّرِينَ وَمُنذِرِينَ
و ما پيامبران [خود] را جز بشارتگر و هشداردهنده نمى‏فرستيم
انعام / 48

رُّسُلًا مُّبَشِّرِينَ وَمُنذِرِينَ لِئَلاَّ يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ وَكَانَ اللّهُ عَزِيزًا حَكِيمًا
پيامبرانى كه بشارتگر و هشداردهنده بودند تا براى مردم پس از [فرستادن] پيامبران در مقابل خدا
[بهانه و] حجتى نباشد و خدا توانا و حكيم است
نساء / 165

 


ذكر

فَذَكِّرْ فَمَا أَنتَ بِنِعْمَتِ رَبِّكَ بِكَاهِنٍ وَلَا مَجْنُونٍ
پس اندرز ده كه تو به لطف پروردگارت نه كاهنى و نه ديوانه
الطور / 29

نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَا يَقُولُونَ وَمَا أَنتَ عَلَيْهِم بِجَبَّارٍ فَذَكِّرْ بِالْقُرْآنِ مَن يَخَافُ وَعِيدِ
ما به آنچه مى‏گويند داناتريم و تو به زور وادارنده آنان نيستى پس به [وسيله]
قرآن هر كه را از تهديد [من] مى‏ترسد پند ده
ق 45

فَذَكِّرْ إِن نَّفَعَتِ الذِّكْرَى
پس پند ده اگر پند سود بخشد
سوره الاعلي / 9

فَذَكِّرْ إِنَّمَا أَنتَ مُذَكِّرٌ
پس تذكر ده كه تو تنها تذكردهنده‏اى
سوره الغاشيه / 21

بلاغ

وَإِن تُكَذِّبُوا فَقَدْ كَذَّبَ أُمَمٌ مِّن قَبْلِكُمْ وَمَا عَلَى الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلَاغُ الْمُبِينُ
و اگر تكذيب كنيد قطعا امتهاى پيش از شما [هم] تكذيب كردند و بر
پيامبر [خدا] جز ابلاغ آشكار [وظيفه‏اى] نيست
عنكبوت 18

وَمَا عَلَيْنَا إِلاَّ الْبَلاَغُ الْمُبِينُ
و بر ما [وظيفه‏اى] جز رسانيدن آشكار [پيام] نيست
يس 17

تبليغ

يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ
اى پيامبر آنچه از جانب پروردگارت به سوى تو نازل شده ابلاغ كن
مائده / 67

قران و تاكيد به سفر براي آموزش هاي تبليغي

وَمَا كَانَ الْمُؤْمِنُونَ لِيَنفِرُواْ كَآفَّةً فَلَوْلاَ نَفَرَ مِن كُلِّ فِرْقَةٍ مِّنْهُمْ طَآئِفَةٌ لِّيَتَفَقَّهُواْ فِي الدِّينِ
وَلِيُنذِرُواْ قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُواْ إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ
مؤ منان همگى نتوانند سفر كنند، چرا از هر گروه از ايشان دسته اى سفر نكنند تا در كار دين ،
دانش اندوزند، و چون بازگشتند قوم خويش را بيم دهند، شايد آنان بترسند
سوره توبه / 122
بنا به اهميت و ضرورت تبليغ رسالت هاي الهي و تبليغ ازارزش ها و تعاليم و معارف اسلامي
و تربيت مبلغ ديني ، قران كريم به سفرآموزشي افرادي تاكيد دارد كه اگر زمينه هاي فراگيري
دانش ديني براي آن ها در وطن فراهم نيست ، كوچ كنند تا پس از يادگيري احكام ديني ، جهت
تبليغ آموخته ها ، به وطن خود بازگردند و ديگران را با معارف اسلامي آشنا سازند و اين سفارش
قران در كنار آيات ديگر مربوط به تبليغ ، حكايت از ضرورت و اهميت بسيار تبليغ دارد وتوجه شايسته
همه دلسوختگان مكتب اهل بيت عليهم السلام را براي برنامه ريزي گسترده جهت انجام بهينه اين
رسالت بزرگ الهي ، جلب مي كند.

 


خلاصه مباحث فصل اول

تعريف بيان

بيان ، آشكار ساختن چيزي و كلمه اي است با مفهوم و معنائي گسترده تر از نطق و شامل غير نطق ( قلم )
هم مي شود .
قران كريم ، در سوره مباركه الرحمن ، به نعمت آموزش بيان پس از نام خود ، آموزش قران و آفرينش انسان ،
تصريح فرموده است :
الرَّحْمَنُ عَلَّمَ الْقُرْآنَ خَلَقَ الْإِنسَانَ عَلَّمَهُ الْبَيَانَ
خداي رحمان ، قران را آموزش داد ، انسان را خلق فرمود و " بيان " ، آموخت

زبان در خدمت بيان

زبان گويا و قدرت تكلم در انسان ، از نعمت هاي الهي و موجب امتياز انسان نسبت به حيوانات است
اما اگررها شود و به وسيله عقل مهار نشود ، زيان بخش و خطرساز است .

آسيب شناسي بيان

زبان و بيان اگر محكوم عقل نباشند ، موجب مفاسد و اختلالاتي بزرگ و جبران ناپذير مي شوند .
گناهاني مانند دروغگوئي ، سخن چبني ، غيبت ، ايراد اتهام و افتراء به ديگران ، استهزاء ، ياوه گوئي و ... ،
از جمله آسيب ها و مفاسدي است كه منشأ آن ها ، زبان و بيان بدون تعقل است .

سكوت يا بيان ؟

دررواياتي كه در اهميت نطق و بيان وارد شده و آن را در كنارعقل قرار داده اند ، نيروي تكلم و آفرينش اين سرمايه
ارزشمند در وجود آدمي را تبيين مي كنند و رواياتي كه به خموشي و سكوت ، اشاره دارند ، تربيت اخلاقي و بازداشت
زبان از گناه و ناپاكي را مورد توجه قرار داده اند

عقل ، پشتيبان زبان و بيان

كمال و فضيلت انسان ، استفاده از قابليت ها و ظرفيت هاي موجود در عقل و بيان با يكديگراست
يعني اززبان براي بيان رهنمودها و هدايت هاي عقل ، و از عقل ، به عنوان پشتيبان زبان و بيان ،
براي بيان كلمه ها و عباراتي خردمندانه ووزين ، استفاده كند .

قلم ، شاخه اي از بيان

قلم ، شاخه اي از بيان است و چه بسا ، درروزگار ما كه شمار بيشتري از مخاطبان ، از نعمت خواندن
و نوشتن برخوردارند ، در مواردي ، ارزش و اعتبار كتابت ، بيش از لفظ و سخن و بيان باشد .

تعريف خطابه

خطابه ، ويژگي ، ملكه و قدرتي است در خطيب كه به كمك آن ها ، ايراد سخن ، القاي معاني
و ارائه مقاصد مي كند .
بيان خطيب ، برآمده از ملكه اي است كه با تمرين و ممارست ، حاصل مي شود و خطيب مي تواند
با گفتار سليس و هيجان انگيز خود ، مخاطبان را به انجام يا ترك عملي ، قانع و ترغيب كند .

موضوع خطابه

موضوع خطابه ، ايراد خطابه ، وعظ و سخنراني است .

فايده خطابه

هدايت انسان ها به سوي ارزش ها و تشويق مخاطبان به انديشيدن و به كارگيري عقل براي
گرايش به خير و صلاح و سعادت است .

 


فرق فن بيان و فن خطابه

فن بيان ، دايره علمي و فني بسيار محدودتري نسبت به فن خطابه دارد و درخدمت صاحبان
حرفه هائي خاص در جامعه است .
فن خطابه ، به دليل نياز اين فن به آگاهي هاي مختلف علمي و تمرين و ممارست بسيار ، جايگاهي
رفيع و حوزه اي وسيع تر از فن بيان دارد .

تعريف علم

علم ، رسيدن به حقيقت پديده ها و اشياء و تلاش و كنكاش براي نفوذ درژرفاي هرچيز ، خواه آن پديده ،
آن شيء ، معنوي باشد و يا مادي .

تعريف هنر

هنر ، مجسم ساختن و به تصوير كشيدن آگاهي ها و حقايق و صورتي براي علم و شكلي براي ماده است
و به كمك آن مي توان چهره اي زيبا و دوست داشتني و قابل فهم از علم ، ارائه كرد .

خطابه ، علم است يا هنر ؟

يك خطابه كامل و فني ، تركيبي از علم و هنر است و هر خطابه كه خالي از علم يا هنر باشد ،
خطابه نيست و يا خطابه اي غير علمي و يا غير هنري است .

تعريف منطق

منطق ، علمي است كه فكر انسان را هدايت مي كند و يا علم به قواعد و قوانيني است كه رعايت آن ها ،
موجب مصونيت فكر از خطاست و يا علمي است دستوري كه دستور درست فكركردن را به انسان ،
آموزش مي دهد .
منطق ، يكي از علومي است كه خطيب بايد براي مصون بودن از خطاي فكري درمسير هدايت مردم ،
به قواعد و قوانين آن ، اشراف داشته باشد .

تعريف نطق

سخن گفتن به آوا و حروف است كه سبب شناخت معاني مي شود .

تعريف ناطق

معني لغوي آن ، گوينده و در اصطلاح ، خطيب ، سخنران و سخنور مي باشد .

 


تعريف تبليغ و مبلّغ

تبليغ و ابلاغ يعني رساندن ، و بلوغ و بلاغ يعني رسيدن به هدف نهائي و

امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۳۹:۵۱ ] [ مشاوره مديريت ]

 

تاريخ سخنوري

امام علي (ع) ، برترين خطيب تاريخ (۴)

در ايجاز و اطناب

علي در خطب خود، هنگام اقتضاي مقام به اطناب مي پردازد، تتابع جملات را بكار ميبرد، زيرا  ميداند كه مخاطبانش نياز به تفهيم بيشتري دارند كه نمونه آن خطب مفصل اوست . بر عكس ، گاه نيز به اقتضاي مقال ، كلام مجمل و موجز است و دوگونه معني را مي رساند ، در اين مورد تكرار و تتابع را بكار نمي برد ، يك كلمه را مهمل نمي گذارد ، كمتر حرف و كلمه را استعمال مي كند ، اما از حيث معني پربار است و يك جمله آن كتابي تفسير دارد .

اينك نمونه اي از صدها سخنان امام :

«فان الغاية امامكم، و ان وراءكم الساعة تحدوكم، تخففوا، تلحقوا، فانما ينتظر باولكم آخركم » . 

همانا آخرت جلو است، قيامت شما را از پس مي راند ، و بخود ميخواند ، وزر و وبال خويش را سبك كنيد ، تا بتوانيد به كاروان برسيد . آنكه اول رفت ، انتظار آخري را دارد ، تا همه با هم به سر منزل نهايي برسند ، و با ساير رفتگان پيوند خورد

نهج البلاغه : خطبه 21

لطف اين كلام را نمي توان به قلم آورد كه فصاحت و بلاغت چون زيبايي ئي است كه يدرك و لايوصف . اين همه معني با اين ايجاز جز به اعجاز حمل نتوان كرد .

مثالي ديگر:

«خالطوا الناس مخالطة ، ان متم معها بكوا عليكم ، و ان عشتم حنوا اليكم »

چنان با مردم درآميزيد كه اگر مرديد ، بر شما بگريند ، و اگر مانديد بپذيرند .

نهج البلاغه : حكمت 9

كه يك دنيا مكارم اخلاق در سطر كوتاهي گنجانده شده است ، با الفاظي ساده و بي تكلف و فصيح ، و اين جمله كوتاه هم نمونه ديگر و همچون ظرفي را ماند كه دريايي در آن گنجانده شده باشد .

«اشرف الغني، ترك المني » .

شريف ترين توانگري ، ترك آرزوهاست .

نهج البلاغه : حكمت 33

و نيز:

«رب قول انفذ من صول » . 

بسا سخني كه از حمله نافذتر است .

نهج البلاغه : حكمت 388

كه ذوق خوانندگان را بي نياز از توصيف و تفسير مي كند .

اين سطر حماسي نيز شاهكار توصيف است و ظاهرا آنرا در جنگ جمل خطاب به طلحه و زبير و ياران آنها فرموده است :

«وقد ارعدوا، وابرقوا، و مع هذين الامرين الفشل ، ولسنا نرعد حتي نوقع ، و لانسيل حتي نمطر» . 

با اينكه براي جنگ جوش و خروش انداختند و رعد و برق بپا كردند ، با اينحال بزدلي و سستي آنها آشكار شد . ما چنين نيستيم كه بخروشيم و سانحه برپا نكنيم و خبر از سيل بدهيم و نباريم .

نهج البلاغه : كلام 9

و در همين ايجاز و اطناب ، در القاي منظور، طبيبي را ماند كه مطابق حال مريض نسخه دهد . اگر مستمع او ذهنش خالي بود و ترديد و انكاري بر مفاد كلامش نداشت ، به چنين كسي بطور ساده القا مي كند ، چنانكه مي گويد :

اذا قدرت علي عدوك، فاجعل العفو عنه شكرا للقدرة عليه . 

چون بر دشمن پيروز شدي ، به شكرانه توانايي بر انتقام ، از گناه او بگذر .

نهج البلاغه : حكمت 10

و چون شنونده را در شك و ترديد بيند ، در آن به ادات تاكيد متوسل مي شود مانند :

ان اخوف ما اخاف عليكم اثنان، اتباع الهوي ، و طول الامل . . . الا و ان الدنيا قدولت حذاء، فلم يبق منها الا صبابة . . .. 

نهج البلاغه : خطبه 42

كه در اينجا جمله را به «ان » و «الا» مؤكد كرده است ، و اگر مستمع در انكار باشد يا در جهل كامل است ، سوگند نيز بكار ميبرد . مانند خطبه شقشقيه  با مطلع :

اما والله لقد تقمصها فلان .

تا منكر باور كند و شك را به يقين آورد و منظور از خطابه كه اقناع است انجام داده باشد .

اگر به سخنان امام نظر بيندازيم در جملاتي كه خطاب به اهل كوفه است كه با وي حيله گري كرده اند و نيز خوارج ، تمام رموز تاكيد را بكار برده است ، زيرا خطاب به اين گونه مردم اين نوع سخن را اقتضا داشته است، شايد و باشد كه اثر بخشد و از گمراهي خارج شوند .  

حسن مطلع

يكي از رموز بلاغت ، حسن مطلع است (يا حسن ابتدا ، براعت مطلع ، براعت استهلال) و آن ، چنان است كه شاعر و خطيب تلاش كند تا اول بيت يا خطبه ، سخن مطبوع و مصنوع و لفظ لطيف و معني غريب و بديع بكار برد . طوري باشد كه شنونده را در همان وحله اول به طرف خود جلب كند و در اشتياق و انتظار شنيدن ادامه كلام نگهدارد .

اين نكته علاوه بر اينكه سخن را مي آرايد ، مخاطب را نيز در قبول كلام بعدي آماده و در حقيقت ذوق او را قبلا تسخير مي كند ، خاصه در مسائل خطابي كه غالبا با برهان سروكار ندارد .

امام (ع) نيز در اين موارد در صدر قرار دارد، و عجيب تر آنكه همه را دفعتا مي آفريند ، از پيش تجربه و تمرين نكرده و به صرف ديدن شنونده ،  مي داند چه بايد بگويد و چگونه روحش را تسخير كند . در خبر است كه شعر قفل است، و مفتاح آن مطلعش مي باشد .

مثال از بيت محمد بن وهب:

«ثلاثة تشرق الدنيا ببهجتها

شمس الضحي و ابواسحق و القمر»

يا بيت محمد بن هاني از قصيده اش:

«ماشئت لاما شائت الاقدار

فاحكم و انت الواحد القهار»

امام (ع) وقتي مي شنود خوارج مي گويند : لاحكم الا لله و اين سخن دهن به دهن مي گردد  ،

چنين ايراد سخن مي كند :

«كلمة حق يراد بها الباطل، نعم انه لا حكم الا لله ، و لكن هؤلاء يقولون : لا امرة الا لله : و انه لابد للناس من امير بر، اوفاجر يعمل في امرته المؤمن، و يستمتع فيها الكافر . . .» . 

( خطبه 17 )

با توجه به تناسب و لطف و ارتباط جمله اول سخن با مطالب بعد ، معني چنين است:

سخن حقي است كه باطل از آن خواسته اند آري فرمان، فرمان خداست، اما اينان حكومت و قانون را منكرند . بي ترديد مردم از داشتن زمامدار ناگزيرند چه نيكوكار و چه تبهكار، تا در پرتو حكومتش مؤمن به كار و سازندگي پردازد و كافر زندگي كند . . .

يا مطلع كلام ششم امام است و اهميت و ارزش آنرا وقتي درك مي كنيم كه شان ايرادش را بدانيم و او جمله اول را كه تمثيل است ، وقتي ادا مي كند كه طلحه و زبير نقض بيعت كرده مي گريزند و مردم از او مي خواهند كه در پي آنها نرفته و به جنگ نپردازد كه شايد هم احتمال مي دادند علي عليه السلام  شكست بخورد . او در اين مورد سخن را با اين جمله آغاز مي كند:

«والله لااكون كالضبع، تنام علي طول اللدم . . .»

( نهج البلاغه ، صبحي صالح خ 6 )

بخدا سوگند كه من چون كفتار خفته نيستم .

در اينجا مخاطب مي فهمد كه علي چه مي خواهد بگويد . فوري درك مي كند كه غرض او نفي درخواست پند گويان و اثبات شهامت و پايداري و مصلحت روز و مبارزه است . سپس مي گويد:

«. . . حتي يصل اليها طالبها و يختلها راصدها و لكني اضرب بالمقبل الي الحق المدبر عنه و بالسامع المطيع العاصي المريب ابدا، حتي ياتي علي يومي، فوالله ما زلت مدفوعا عن حقي مستاثرا علي منذ قبض الله نبيه (ص) حتي يوم الناس هذا» . 

( نهج البلاغه ، صبحي صالح خ 6 )

بخدا سوگند، من كفتار نيستم كه در سوراخ خود بخسبم و شكارچي با فريب حركت چوب ، مرا گول بزند و صيد كند . ولي من به كمك آنكه روي به حق آورده مي گويم كسي را كه پشت به آن كرده و به باطل گرائيده است و بياري موافقان، مخالف را از بين مي برم و تا هنگام مرگ بر اين پيمان استوارم . از روزي كه پيامبر خدا رحلت كرده تا امروز، از حقم ممنوع بودم ، و ديگران بر من برتري داشتند .

در هنگامي كه مردم را به جنگ شاميان مي خواند، و دستور داده بود كه در خارج شهر متمركز شده و بشهر نيايند، تا آماده حركت باشند، ولي برخي از آنان پنهاني به شهر مي آيند و مراجعت نمي كنند و جمعيت كافي فراهم نمي شود، امام به كوفه برگشته خطاب به مردم چنين مي گويد:

اف لكم .

اف بر شما، واي بر شما .

علي خداوند اخلاق و ادب است، مردم دوست است، با اين حال ، سخن را با اين مطلع آغاز مي كند . چرا ؟

براي آنكه مخاطبانش مردم جبان ، از جنگ فراري و بي حميت هستند .او مقتضي ميداند كه چنين مطلعي خطاب به آنها بياورد، باشد كه غيرت آنان به جوش آيد، و سپس بقيه خطبه را مي خواند كه به شماره 34 است و به رعايت اختصار ، نقل نمي كنيم، و مطلع مي رساند كه امام چه مي خواهد بگويد .

مطلع خطبه 35 و نيز خطبه معروف قاصعه به شماره 192، در تناسب مطلع با مفاد خطب نيز دليل بارزي بر دعوي ماست و از اين قبيل در نهج البلاغه فراوان است .

مقام تشبيه در سخن

بلغا مي دانند كه تشبيه ، جمال خاصي به كلام مي بخشد، و آن مقصود را از پرده پنهان در مي آورد، دوري را نزديك مي كند، به معني ، رفعت و وضوح مي دهد .

تشبيه مشاركت دو امر است در يك معني و در اصطلاح عبارت است از الحاق امري به ديگري در وصفي كه مخصوص بدان است . مثلا اگر بخواهند كسي را به شجاعت توصيف كنند ، مي گويند به غايت شجاع است و اين سخن عاري است ، اما اگر بگوييد: او مانند شير است، آن را تشبيه نامند، و بديهي است كه نيروي اين سخن به مراتب بيش از عبارت عادي است . و آن نيز اقسامي دارد كه در علم بيان متعرض است و جاي آن اينجا نيست .

در سخنان امام ، اين صنعت و اقسام آن زياد ديده مي شود، چنانكه در فضيلت علم گويد:

«العلم نهر والحكمة بحر والعلماء حول النهر يطوفون والحكماء وسط البحر يفوضون و العارفون في سفن النجاة يسيرون » .

امام براي دانش صحنه اي ساخته و آنرا تجسم داده است، علم را به نهر تشبيه نموده و حكمت را به دريا، جمعي را نشان مي دهد كه در اطراف نهرند (علما) ، و عده اي را تصوير مي كند در وسط دريا شناورند (حكما) و اشخاصي را كه راكب سفينه اند براي نجات از اين عالم (ارباب معرفت) .

قدرت تشبيه و زيبايي آن و رعايت نكات فني انسان را به اعجاب وامي دارد كه چگونه علم را از پرده خفا بيرون زده و تمام جهات و آثار و خصوصيات آن را مشخص نموده است ، و اهميت ظرافت طبع و لطافت تشبيه از آنجا بهتر مفهوم مي شود  كه او در عصري بكار مي برد كه بزرگترين فصحاي عرب ، چون امرؤالقيس صاحب معلقه مشهور كه امام در يكي از كلمات قصارش از او نام مي برد، تشبيهاتش چقدر بدوي و در دائره فكر محدودي سير مي كند . از جمله: صحراي خشك را به شكم گورخر، و زوزه گرگ را به ناله مرد عيالمند، و سرگين آهو را به دانه فلفل و انگشتان ظريف معشوق را به مسواك خشن يا كرمهاي ناحيه طبي، چه تشبيهات تهوع آوري! و نيز درندگان معروف را به پيازهاي گل آلود .

اينك متن سخنان او در مواردي كه ذكر شد:

تري بعر الارام في عرصاتها

و قيعانها كانه حب فلفل 

هنوز پشكل هاي آهوان سپيد را در جلو خانه ها و كنار غديرهاشان چون دانه هاي فلفل مي بيني .

و تعطو برخص غير شئن كانه

اساريع ظبي او مساويك اسحل 

از اين روي انگشتاني نرم و لطيف دارد چون كرمهاي سرزمين «وظبي » و يا چون مسواكهايي كه از شاخه نرم «اسحل » تراشيده باشند

و واد كجوف العير قفر قطعته

به الذئب يعوي كالخليع المعيل 

بياباني خشك و بي آب و گياه چون شكم گورخران، راهم را بگرفت، از هر سو زوزه گرگان گرسنه چون ناله عيالمند بگوش مي رسيد .

كان السباع فيه غرقي عشية

بار جائه القصوي انا بيش عنصل 

و درندگان سيل زده مغروق چون پيازهاي گل آلود اين سو و آن سو بر جاي ماندند .

طرفه بن العبد كه او نيز از سرآمدان فصحاي عرب است و صاحب معلقه ديگر، كشتي مسافري را كه در دريا ميرود، تشبيه به كودكي كرده كه هنگام بازي خاك نرم را مي شكافد .

يشق حباب الماء حيزومها

بهاكما قسم الترب المفايل باليد  

آنگاه كه سينه كشتي اش امواج دريا را برمي درد مانند كودكي است كه هنگام بازي خاك نرم را با دست مي شكافد .

عمرو بن كلثوم معروف، بازوان معشوق را بدست و پاي شتر جوان تشبيه مي كند .

ذراعي عيطل ادماء بكر

هجان اللون لم تقرا جنينا

نخست بازواني سپيد بيني كه مانند دست و پاي ناقه اي كه هنوز رنج زاييدن نچشيده فربه و استوار است .

استعاره نيز كه همان تشبيه اختصاري است در كلمات امام زياد است و از هنر كنايه نيز حداكثر استفاده را بكار برده كه فصحا را به حيرت مي اندازد و ميتوانيد در خطبه هاي7 و 9 نمونه هاي آن را بجوييد

تمثيل

تمثيل را كه در فن بلاغت مقام رفيعي است نيز استادانه و ماهرانه بكار مي گيرد، گاهي خود مثل ميزند و زماني از ديگران مي آورد، از آيات قرآني گرفته تا اشعار شعرا، يا امثله سائر. مي خواهد كلام را رنگين كند، و به معني تجسم دهد، شاهد بياورد و در ديد چشم هاي كم نور در آيد و قلوب تاريك را روشن كند و از بيانش نتيجه گيرد .

بعنوان نمونه به سطور زير كه ساخته خود امام (ع) است توجه كنيد:

«فصيرها في حوزة خشناء، يغلظ كلامها، و يخشن مسها، و يكثر العثار فيها، و الاعتذار منها، فصاحبها كراكب الصعبة، ان اشنق لها خرم، و ان اسلس لها تقحم . .» . 

نهج البلاغه، صبحي صالح، خ 3 .

آنگاه خلافت در حوزه خشن قرار گرفت با مردي شد كه سخنش درشت بود و حضورش محنت زا . بسيار اشتباه مي كرد و عذر آن را ميخواست، چنين طبعي مانند كسي است كه بر شتر سركش و چموش سوار باشد، كه اگر بخواهد مهارش را بطرف خود كشد، بينيش پاره مي شود و اگر از او بگذرد براه هلاكش مي كشاند .

با اين مثال وضع شخصي را نشان مي دهد كه در تله گير كرده، نه پاي قرار دارد و نه راه فرار .

و در همين خطبه بيتي از اعشي را آورده و به آن تمثل جسته تا مطلب خود را قوت بخشد و از اين قبيل امثله در طي خطب زياد است .

در نود مورد ، آيات قرآن را تضمين كرده و به سخن خود جلال بخشيده است، مانند آيه 30 سوره يونس در خطبه 222 .

در اينجا ، اين گفتار به پايان مي رسد كه از حد متعارف خارج نشود، و چون در جستجوي نقل شاهدي براي استعمال آيات بوديم، و بدون اراده كتاب نهج البلاغه را گشوديم، خطبه مذكور به نظر رسيد و قرائت آن كه به قصد پيدا كردن آيه بود، چنان نويسنده را تحت تاثير قرار داد (با اينكه بارها آن را خوانده است) كه دريغم آمد مقاله را بدون (حسن مقطع) ختم كند، ناگزير چند سطري از آغاز و انجام آن نقل و تمام ترجمه را تقديم مي دارد تا بدانند وقتي مي گوييم: علي سرسلسله خطباي جهان است ، بي جهت نيست و راه اغراق نپيموده ايم . او در اين خطبه چنان دنيا و قبر و مسير انسان را توصيف كرده ، كه آدمي خود را در تمامي مراحلي كه او مي گويد حاضر مي بيند، و گويي خود اين سفر را آغاز و انجام داده، يا در حال سير اين سفر است . قرائتش، استماعش، اعصاب را مي لرزاند، انسان را از دنيا بيزار مي كند . آدمي را به جايي مي برد كه خواهد رفت، قبل از اينكه رفته باشد، گويي فيلمي است كه به تماشايش نشسته ايم  . به قدري بيان علي عليه السلام در اينجا استوار است، كه شما الفاظ را

نمي بينيد، جملات را تشخيص نمي دهيد، جز معني و حقيقت و واقع در مغز شما راه نمي يابد، در حال معراجيد، چنان در تخيل فرو مي رويد كه نمي فهميد هنوز اينجا هستيد.

«دار بالبلاء محفوفة و بالغدر معروفة، لاتدوم احوالها و لايسلم نزالها، احوال مختلفه و تارات متصرفة، العيش فيها مذموم والامان منها معدوم و انما اهلها فيها اغراض مستهدفة، ترميهم بسهامها و تفنيهم بحمامها و اعلموا عبادالله انكم و ما انتم فيه من هذه الدنيا علي سبيل من قدمضي قبلكم، ممن كان اطول منكم اعمارا و اعمر ديارا . . . فكيف بكم لو تناهت بكم الامور و بعثرت القبور: «هنالك تبلوا كل نفس ما اسلفت وردوا الي الله مولاهم الحق و ضل عنهم ماكانوا يفترون » . 

نهج البلاغه، صبحي صالح، خ 3 .

دنيا سرايي است پر از درد و رنج ، به مكر و دغل و ناراستي معروف، بهيچ حالتي پايدار نيست، اهلش جان بدر نبرند، احوالش دگرگون است، هر روز بنوبتي گردد، زندگيش ناخوش است، سلامتي در آن ناياب است، مردمش آماج بلاها، هر دم تيري مي افكند، آنها را به فنا مي كشاند .

بدانيد اي بندگان خدا، شما و آنچه در اين دنياست، بهمان طريق پيشينيان سير مي كنيد كه از شما عمرشان درازتر، و خانمانشان آبادتر، و آثارشان بهتر بود، كردند و گذاشتند و رفتند، آوازشان خاموش شد، يادهاشان فرو نشست، تنهاشان پوسيد، خانه هايشان خالي ماند و آثارشان محو گرديد . كاخهاي محكم بنيان برافراشته، و بالش و بسترها را با سنگهاي بهم پيوسته، و قبرهاي فرورفته، و سنگ لحد، معاوضه كردند، قبرهائيكه در فضاي ويراني بنا شده، و با خاك انباشته شده است .

گورها بهم نزديك است، ولي ساكنان آن غريبند، بين مردم يك محله هستند كه همه در وحشت و اضطرابند، و در عين اينكه كاري ندارند، در باطن گرفتاريهاي فراواني دارند .

به وطن جديد خود مانوس نمي شوند، چون همسايگان بهم نزديك نمي گردند، با اينكه مجاور يكديگرند، و خانه هاشان نزديك بهم است، چگونه ميتوانند ديد و بازديد كنند، كه پوسيدگي آنها را متلاشي ساخته، و از سنگ و خاك مرطوب اعضاي آنها را خورده است .

گمان كنيد هم اكنون شما جاي آنهائيد، و براهي كه رفته اند هستيد، و اين گورها شما را گرو گرفته اند و جائيكه همه را فرا خواهد گرفت، شما را در بر گرفته است، در اين وقت به شما چه دست خواهد داد، وقتي كه مردگان را زنده كنند، و از قبر خارج نمايند!) ؟

«در اينجاست كه هر كس به آنچه از پيش فرستاده امتحان مي گردد، به سوي خدايي كه مالك آنهاست، برمي گردد، و آنچه را كه افترا مي بستند، بكارشان نيايد» . 

گفتار : علي عليه السلام سرسلسله خطيبان جهان ، با استفاده از قران كريم ، نهج البلاغه صبحي صالح ، كتاب معلقات سبع عبدالحميد آيتي ، سيري در نهج البلاغه مرحوم شهيد مطهري و كتاب امام علي عليه السلام بزرگ ترين خطيب تاريخ نوشته احمد سپهر خراساني از انتشارات بنياد نهج البلاغه ، تهيه ، تنظيم ، ترجمه و تقديم شد .

 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۳۹:۴۹ ] [ مشاوره مديريت ]

 

تاريخ سخنوري

امام علي (ع) ، برترين خطيب تاريخ (۳)

وقتي جواب ما سائل را قانع مي كند كه مستدل باشد و براي بيان استدلال ناگزيريم او را با بزرگترين خطيبان عالم در ترازوي سنجش قرار دهيم ، هم از لحاظ اخلاقي و كمالات معنوي ، و غرض از ايراد خطب و هم ارزش فني آنها كه نمونه اي از قسمت اخير را در بالا ذكر كرديم

از لحاظ شايستگي اخلاقي خطيب و علو نفس ، ما در هيچ تاريخي نمي بينيم كه او را به صفات : عدل ، تقوا ، زهد ، حكمت ، دانش ، فداكاري , خلوص و ... نستوده باشد ، هر چند مورخ و واصف ضد اسلام و ضد علي باشد . ( قولي است كه جملگي بر آنند ) در حاليكه با مطالعۀ شرح حال ساير خطباي عالم ، از يونان گرفته تا روم و عرب كه خداوندان اين فن بودند و ساير ممالك ، چه قبل از اسلام و چه بعد از آن ، الي زماننا هذا , نه كمتر ، بلكه حتي يكنفر را نمي جوئيم كه با علي پهلو بزند و مستجمع كمالات صوري و معنوي باشد .

لو لا عجايب صنع الله ما نجت

تلك الفضايل في لحم و لا عصب

كدام خطيبي را جسته ايد كه فن خود و حتي شخص خود را در راه خدا و براي خلق خدا مصروف كرده باشد و خود ذرۀ طمع دنيايي حتي به قدر خردلي نداشته باشد ؟  

اسامي مشاهيري را كه بعنوان نمونه نقل كرديم ، براي اين بود كه بياد آوريد ، غرض هر يك جز كسب رياست و قدرت و حطام دنيوي چيز ديگري نبوده ، و اگر هم گاهي به يكي دو نفر بر مي خوريم ، از جهات ديگرش بي نقص نمي بينيم . 

چطور علي ( عليه السلام ) جامع صفات كمال است ؟ براي آنكه در وجود علي , تمام صفات كمال جمع است : سياست و تدبير ، عدل و تقوا , دانش و عرفان ، رحمت و رأفت ، شجاعت و سطوت ، بيان و تقرير ، عمل و كار , فصاحت و بلاغت . او همه اين صفات را دارد آنهم در حد اعلا . شما چه كسي را مي جوئيدكه داراي اين صفات متضاد باشد ، تا ما با علي در يك ترازو قرار دهيم ؟  

بخاطر داريد كه قبلا گفتيم كمتر خطيبي وجود داشته كه خطب خود را بداهتا و ارتجالا ادا كرده باشد . خطيبان سخنان خود را قبلاً تهيه و در تنظيم آن زمان بسيار مصروف مي كرده ، چنانچه يكي از آنان براي تهيه يك خطبه ده سال رنج كشيده است . و اما علي , او در هر جا و هر مورد و در هر حالت كه اقتضا كرده , ايستاده و گوهر افشاني كرده است . بدون سابقه و تمرين قبلي ، و ديدن مدرسه و استاد ، و خواندن ادبيات و معاني بيان

اين نيز يكي از صدها خصايص علي است كه در ديگران يا نيست ، و اگر هم هست ، در حد شاذ و نادر و در مواردي بخصوص .

يكي ديگر از خصايص علي عليه السلام اين است كه جامعيت دارد ، هم خودش هم سخنانش . يعني آنچه خوبان همه دارند او تنها دارد . خودش جامع است ، كلامش نيز جامع است . چه : سخنش ، در عين سادگي ، شور انگيز و در عين رواني ، گاهي در پيچيدگي تصنعات قرار مي گيرد ، مشحون است از صنايع لفظي و معنوي . در حالتي كه دارد مرسل پيش مي رود ، مسجع مي شود ، جائي كه تأثير مي خواهد ( تأثير بيشتري ) به انواع تأكيد و تشبيه و استعاره و مجاز دست مي زند . تمثيل را ماهرانه بكار مي برد ، از آيات گرفته تا اشعار و مثل هاي سائر . 

اگر مثال مناسبي نيابد ، از خود مي سازد تا مقصود را مجسم كند . هر كلمه اي را بجايش مي گذارد و اذا رأيتهم حسبتهم لولو امنثوراً . حسن مطلع و مقطع را زياد دارد ، چه لازمه تفهيم و تفهم و سرعت تأثير و باقي ماندن اثر در مستمع است . زينت فواصل و زيبايي تقديم و تأخير را در نظر دارد . كلامش خالي از الفاظ ركيك ، تعقيد ، اشتقاقات شاذ و نادر يا مخالف قياس زمان است ، منفور الاستعمال ندارد  

مجازهاي مستهجن ، تشبيهات مستشبع در آن ديده نمي شود ، عذوبت نطق و قدرت طبع و طلاقت لسان را كسي مانند علي عليه السلام ندارد ، آنهم در حد جامعيّت ، لطف تركيب الفاظ را با حسن اداري معني در همه جا رعايت نموده است ، گفتارش هم همه بديهه است ، تحمل تهيه آنرا حتي براي يك سطر تاريخ نشان نمي دهد 

همه مرتجل و خلق الساعه است ، از لحاظ معني حاوي مكارم اخلاق است و حاكي مصالح مردم . چيزي نيست كه بشر را فايده بخشد و در آن نباشد و سخنانش از آن حكايت نكند . هم آيت و عيد است و هم مژدۀ اميد . در عين اينكه كار و كوشش را مي ستايد ، خلايق را از دام علايق گريز مي دهد . راهنماي زندگي ، تزكيۀ نفس ، تقويت روح ، انسانيت مطلق است . درس شجاعت ، مناعت ، فضيلت ، كرم و تمام فضايل مي دهد . از جنگ سخن مي گويد ، از اقتصاد ، از سياست ، از مديريت و از همه چيز ، از قرار خاك تا مدار افلاك ، عجزالواصفون عن صفته . دوست و دشمن ، دانا و كانا ، عابد و عاصي ، داني و قاصي ، راستي به برتري او معترفند ، سنجش

علي عليه السلام، با ساير خطبا مقايسۀ عذار سپيد ماه ، با گيسوي شب سياه است  

آنچه ستوديم ، همه از سخنانش پيداست ، استشهاد از بيانات او براي آنچه گفتيم ، ميدان وسيعي مي خواهد . چه اينهمه كمال را ، نمي توان با جمال نشان داد و جلوۀ صباح را با نور مصباح شناساند و براي آنكه سخن را دفعتا كوتاه نكرده و نتيجه اي گرفته باشيم ، سيري كلي در محسنات خطب نموده ، يا ذكر شواهدي از آن ، باشد كه اداي تكليف شده باشد هر چند ناقص .


سجع در كلام امام علي عليه السلام


مي دانيم كه رعايت سجع در ميان سخنوران و خطبا معمول بوده ، حتي بين يونانيان و روميان ، و در ميان سخنرانان عرب نيز بشدت رواج داشته تا جائي كه غالب آنها ، جز به سجع سخن نمي گفته اند . اين قيد به حد تكلف رسيده بود به نحوي كه گاه سخن را از زيبايي مي انداخت .

و نيز مي دانيم كه سجع در نثر، در حكم قافيه در شعر است، كلام را زينت مي بخشد و آهنگين مي كند و اگر در آن افراط نشود و بندرت به كاررود و بجا باشد ، ترديدي نيست كه چنين سخني زيباتر به گوش ميرسد و حافظه زودتر آن را مي پذيرد و در ذهن و ذائقه مخاطبان بهتر جا مي گيرد .مانند اين آيات شريفه :

«ما لكم لا ترجون لله وقارا، و قد خلقكم اطوارا»

نوح : 13 و 14

و يا:

«الم نجعل الارض مهادا والجبال اوتادا»    

نبأ : 6 و 7

«فيها سرر مرفوعة ، و اكواب موضوعة »   

غاشيه : 13 و 14

كه چقدرآهنگين و خوش ادا شده است .

سجع اقسامي دارد ، كه علم بديع به آن ها پرداخته است . امام با آنكه سخنش مرسل است و بهترين اسلوب سخن نيز همان است ، گاه كلامش را با يكي دو سجع نمكين مي كند ، و چون زياد به كار نمي برد و بموقع استعمال ميكند و بدون اينكه تعمدي داشته باشد از زبانش جاري مي شود، نه تنها به سخنش تصنع نمي بخشد، بلكه آن را زيباتر مي كند، چنانچه خطاب به اهل بصره مي فرمايد :

كنتم جندالمراة ، و اتباع البهيمة ، رغا فاجبتم ، و عقر فهربتم . اخلاقكم دقاق، و عهدكم شقاق ، و دينكم نفاق ، و ماؤكم زعاق . والمقيم بين اظهركم مرتهن بذنبه ، والشاخص عنكم متدارك برحمة من ربه . كاني بمسجدكم كجؤجوء سفينه ، قد بعث الله عليهاالعذاب من فوقها و من تحتها ، و غرق من في ضمنها     

شمايان لشكريان آن زن بوديد ، و از شتر او فرمانبري كرديد ، و به نعره آن زبان بسته پاسخ داديد ، و آنگاه كه از پاي افتاد ، گريختيد . اخلاقتان ناپسند، پيمانتان سست ، آيينتان دورويي ، و آبتان شوراب . آن كس كه بين شما ماند ، كيفر گناهي است كه بيند و آنگاه كه كوچ كند ، دوباره مشمول رحمت خدا شود . گويي مي بينم كه مسجدتان در سيلاب فرورفته و جز بلنداي آن چونان سينه كشتي چيزي نمانده است ، و خداوند از فراز و نشيب بر آن عذاب فرستاده و آنجا هر چه هست در آب شده است 

نهج البلاغه : كلام 13

در معني نيز مناسب مقتضاي حال و كوبنده است و نيز تشبيهي بجا آورده شده است .

و در وصف قران چنين آمده :

و ان القرآن ظاهره انيق ، و باطنه عميق ، لاتفني بعجائبه ، و لا تنقضي غرائبه ، و لا تكشف الظلمات الابه     

ظاهر قرآن زيبا و باطن آن ژرفا ، شگفتي هاي آن تمام نشدني ، و شگرفي هاي آن پايان ناپذير است و تاريك ها جز بدان روشن نشود      .

نهج البلاغه : كلام 18

سجع هاي امام معمولا جز يكي دو مرتبه تكرار نمي شود و فورا يا عوض مي شود ، يا كلام مرسل مي شود . جز موارد نادر كه احساس ملال و سنگيني در آن نشود و بيشتر دو سجعي است مانند:

اشرف الغني ترك المني . 

نهج البلاغه : حكمت 33

يا:

«من اطال الامل، اساءالعمل » . 

نهج البلاغه : حكمت 35

كه دو جمله اخير داراي ترصيع است، و اين صنعت اگر بدون تكلف آورده شود كلام را زيباتر مي كند، مانند آيه:

«ان الابرار لفي نعيم، و ان الفجار لفي جحيم »   

انفطار : 13 و 14

يا اين عبارت حريري در مقامه صنعانيه وي:

«و هو يطبع الاسجاع بجواهر لفظه ، و يقرع الاسماع بزواجر وعظه » .

به اين عبارات مسجع عهد جاهلي توجه شود كه چقدر ثقيل به طبع مي آيد و از گفته هاي صحارالعبدي است :

«ارض سهلها جبل ، و ماؤها وشل ، و تمرها دقل ، و عدوها بطل ، و خيرها قليل و شرها طويل ، والكثير بها قليل ، والقليل بها ضايع ، و ماورائها شرمنها» .

سنجش اين سخن با سخنان علي ، مقايسه مناره بلند ، به د امن الوند است ، يا شب ظلماني با روز نوراني  .

تمام نهج البلاغه مشحون از شواهد برتري آن با ساير سخنان سخنوران است كه به قصد فتح بابي ، نمونه هائي نقل شد .  


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۳۹:۴۷ ] [ مشاوره مديريت ]

 

تاريخ سخنوري

امام علي (ع) ، برترين خطيب تاريخ (۲)

ابتدا ببينيم ابن نباته كه بود ؟

او عبدالرحيم پسر محمدبن محمدبن اسماعيل ظاهرا از نوادگان اصبغ بن نباته،متولد 325ق و متوفي 374ق و خطيب نام آور روزگارحمدانيان است. حمدانيان به خصوص در سالهاي 315ق تا 360ق جنگ هاي متوالي و مدافعات مستمر با روميان كه به طمع اشغال شام و بيت المقدس به منطقه حكومت آن ها حمله ور مي شدند و به كشتار وتخريب سرزمين هاي اسلامي مي پرداختند، داشتند.

ابن نباته با ايراد خطبه هاي شورانگيز خويش موسوم به خطبه «جهاديه » مردم را براي ياري سيف الدوله حاكم قدرت مند شيعي مذهب حمداني تشويق مي نمود. او هميشه همراه سيف الدوله بود و ازآن جا كه سيف الدوله اكثرا در جنگ و جهاد با روميان بود، ابن نباته خطبه هاي زيادي ايراد كرد. مردم نيز شيفته خطبه هايش بودند. به خصوص كه علاوه بر استفاده از كلمات زيباي نهج البلاغه سخنانش را با آيات قرآن زيباتر مي كرد. آيات قرآن جاي ويژه اي در سخنان او داشت

سخنان و خطبه هاي او به سه بخش تقسيم شده است :

1 - ستايش خداوند سبحان
2 - نعت رسول مكرم اسلام(ص) و ترغيب به ترس از خدا
3 - رعايت دستورات اخلاقي و ديني،به ويژه جهاد.
شدت علاقه ابن نباته به حضرت علي(ع)

در روز جمعه اي در نماز جمعه خطبه اي ايراد نمود به نام «خطبه منام ». به هنگام شب، حضرت علي(ع) را در خواب ديد كه او را«خطيب الخطبا» ناميد و حتي دهان ابن نباته را با آب دهانش متبرك نمود. اين رويا آن قدر در او تاثير گذاشت و او رامنقلب كرد كه تا 18 روز لب به طعام و نوشيدني نگشود و در پي آن از شوق درگذشت
لذا به طور غيرمستقيم بلكه مستقيما تاييد شده بزرگ سخنور تاريخ علي بن ابي طالب(ع) مي باشد.

در اينجا رشتۀ سخن را بدست ابن ابي الحديد مي دهيم ، چه او در شرح معروف خود اين مقايسه را انجام داده و كار ما را آسان كرده است ، او يكي از خطب جهاديه ابن نباته را با يكي از خطبه هاي جهاديه امام مقايسه كرده است و بدو لحاظ نقل سخن او بر اظهار نظر ما ارجحيّت دارد ، يكي آنكه در مذهب با ما هم طريقه نيست ، و ديگر آنكه براي چنين قضاوتي اصلحيّت و اعلميّت دارد . اينكه در ابتدا به نقل متن خطبۀ جهاديۀ ابن نباته پرداخته ، سپس مقايسه را مي آوريم و به رعايت اختصار از نقل خطابه امام كه مفصل و به شماره27است ، صرفنظر كرده و خوانندگان را به متون نهج البلاغه كه در دسترس همه است ارجاع مي دهيم .

ايها الناس ، الي كم تسمعون الذكر فلا تعون (!) و الي كم تقرعون بالزجر فلا تقلعون (!) كاّن اسماعكم تمج و دائع الوعظ ، و كان قلوبكم بها استكبار عن الحفظ ، و عدوكم يعمل في دياركم عمله ، و يبلغ بتخلّفكم عن جهاد امله ، و حرخ بهم الشيطان ، الي باطله فاجابوه ، و ندبكم الرّحمن الي حقه فخالفتموه ، و هذه البهائم تناضل عن ذمارها ، و هذه الطير تموت حميه دون او كارها ، بلا كتاب انزل عليها ، و لا رسول ارسل اليها ، و انتم اهل العقول و الأفهام ، و اهل الشرايع و الأحكام ، تندون من عدوكم نديد الأبل ، و تدرعون له مدارع العجز و الفشل ، و انتم لا الله اولي بالغز واليهم ، و احري بالمغار عليهم ، لانكم امناء الله علي كتابه ، و المصّدقون بعقابه و ثوابه ، حضكم الله بالنجده و البأس ، و جعلكم خير امه اخرجت للنّاس ، فاين حميه الأيمان ؟ و اين بصيره الايقان ؟ و اين الاشفاق من لهب النيّران ؟ و اين الثقة بضمان الرّحمن ؟ فقد قال الله في القرآن : « بلي ان تصبروا و تتقوا ».( آل عمران )

فاشترط عليكم التقوي و الصبّر ، و ضمن لكم المعونه و النّصر ، افنتنهمونه في ضمانه ؟ ام تشكون في عدله و احسانه ؟ فسابقوا رحمكم الله الي الجهاد بقلوب نقته و نفوس ابيه ، و اعمال رضية ، و وجوه مضية ، و خذوا بعزائم التشمير ، و اكشفوا عن روسكم عار التقصير ، و هبو نفوسكم لمن هو املك بها منكم ، و لا تركنوا الي الجزع ، فانه لا يدفع الموت عنكم . ( و لا تكونوا كالذين كفروا و قالوا لاخوانهم اذا ضربوا في الأرض أو كانوا غزّي
لؤ كانوا عندنا ماماتوا و ما قتلوا ليجعل الله ذلك حسرة في قلوبهم و الله يحيي و يميت و الله بما تعلمون بصير .( آل عمران )

فالجهاد ، الجهاد ايّها لموقنون ، و الظفر ، الظفر ايها الصّابرون ! الجنة ، الجنة ايها الراغبون ! النّار ، النّار ايها الراهبون ! فان الجهاد اثبت قواعد الايمان ، و اوسع ابواب الرضوان ، و ارفع درجات الجنان ، و ان من ناصح الله لبين منزلتين مرغوب فيهما ، مجمع علي تفضيلها : اما السعادة بالظفر في العاجل ، و اما الفوز بالشهادة في الاجل ، و اكره المنزلتين اليكم اعظمهما نعمة عليكم فانصروا الله فان نصره حرز من الهلكات حريز ، « و لينصرن الله من ينصره لقوي عزيز ».( حج ).

احتياجي به ترجمه نيست ، هم به رعايت اختصار نوشتار ، و هم از اينكه مراد از نقل آن تبيين مقام فصاحت و بلاغت سخن است ، و اين امر جز به زبان اصلي مفهوم نمي شود

ابن ابي الحديد پس از نقل تمام خطبه 27 امام ( عليه السلام ) كه مطلع آن اين است :
اما بعد ، فاّن الجهاد باب من ابواب الجنه ، چنين مي گويد

خطبه ابن نباته را با خطبه امام مقايسه كنيد ، و از دايرۀ انصاف دور نشويد ، و نسبت اين دو با هم ، مانند نسبت شمشير چوبين با تيغ پولادين است . از خطبه ابن نباته ، سستي و تكلف و خامي مي ريزد ، اكثر الفاظ نابجا بكار رفته و از لطافت و پختگي و زيبايي بيرون است مانند : كاّن اسماعكم تمج و دائع الوعظ ، و كان قلوبكم بها استكبار عن الحفظ !

و همينطور : تندون من عدوكم نديد الابل و تدرعون له مدارع العجز و الفشل .
كه از اين قبيل در اين خطبه و ساير خطب او زياد است ، و با همۀ اين نقص ها اين كلام مسروق از امام است مي گويد

اما بعد ، ان الجهاد باب من ابواب الجنه و ابن نباته اين معني را گرفته و چنين مي گويد :
فان الجهاد اثبت قواعد الايمان و اوسع ابواب الرضوان و ارفع درجات الجنان ! و نيز اين عبارت امام : من اجتماع هؤلاء القوم علي باطلهم و تفرقكم عن حقكم .

او اين عبارت را ساخته است : صرخ بهم الشّيطان الي باطله فاجابوه و ندبكم الرّحمن الي حقّه فخالفتموه و همچنين از اين گفتۀ امام :

قد دعوتكم الي قتال هولاء القوم ... چنين به هم بافته است : كم تسمعون الذكر فلاتعون و تقرعون بالزّحر فلاتقلعون . و نيز از امام است :

حتي شنت عليكم الغارات و ملكت عليكم الأوطان . ابن نباته آن را گرفته و چنين گويد : و عدوكم يعمل في دياركم عمله و يبلغ بتخلفكم عن جهاد اصله

در اينجا ابن ابي الحديد به مقايسۀ خطبۀ جهاديه ديگري از ابن نباته مي پردازد كه براي احتراز از اطاله ، از نقل آن خودداري و خوانندگان را به صفحات 80 تا 85 جلد دوم شرح ابن ابي الحديد ارجاع مي دهيم .

اكنون بر مي گرديم به مقايسه اي هم از قبل از اسلام :

اين خطبه از اكثم ابن صيفي يكي از خطيبان نامدار عصر جاهليت است :

اسمعواوعوا ، تعلموا و تعلموا ، تفهموا و تفهموا ، ليل داج ، و نهار سراج و الارض مهاد و الجبال اوتاد و الاول كالاخرون كل ذالك بلاء فصلوا ارحامكم و اصلحوا ارحامكم فهل رأيتم من هلك رجع نشر الدار امامكم و الظن كما تعلمون
اين خطبه به نام قس بن ساعده ثبت شده است كه او نيز از سر آمدان عصر جاهليت بوده است ، كه حتي پيغمبر وي را ستوده است

البته در قضاوت نبايد انصاف را از دست داد و به تعصّب گرائيد . در ميان گفتار اين سخنرانان جملات زيبايي ديده مي شود ، حتي معاني دلكشي ، اما با چند جملۀ زيبا و چند عبارت فصيح نمي توان به جنگ كسي رفت كه تمام سخنانش فصيح و گفتارش بليغ و معانيش زيباست . البته براي عرب بدوي كه رشد خطب را درنيافته و سخنان علي را هنوز نشنيده ، شايد كلمات مسجّع و جملات كوتاه قسّ بن ساعده و اكثم بن صيفي و نظاير آنان را مي پسنديده ، و احياناً مجذوب مي شده ، ولي سخنان محدود آنها كجا و وسعت بيان و قدرت تركيب جملات و تنوّع موضوعات و رعايت محسنات ، و تراوش معاني مختلف و مفاهيم گوناگون علي كجا ، حتي در عصر فلسفه يونان و در عصر طلاقت عرب . كدام مستمع است كه با استماع الفاظي چند فشرده ، و غالباً داراي غرابت و تعقيد و اختصاري نامطلوب و در حكم رمز و ايماء قانع شود ، و تحت تأثير قرار گيرد و نتيجه اي كه از خطبه منظور است حاصل گردد ؟ چنانچه مكرر اشاره شد ، شرح محاسن سخنان امام و مقايسه با يك يك سخنوران را كتابي نه ، بلكه كتابهايي كافي نخواهد بود و بهتر همان است كه به جزئيات نپرداخته ، بحثي كلي در اين باره نموده و اين بحث را خاتمه دهيم .


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۳۹:۴۶ ] [ مشاوره مديريت ]
 

تاريخ سخنوري

امام علي (ع) ، برترين خطيب تاريخ (۱)


اگر به تاريخ جهان از منظر فن خطابه نگاه كنيم ، بي ترديد ، به درستي عنوان فوق اعتراف خواهيم كرد . اين ادعا ، نه از روي غيرت ديني است  و نه از سر تعبد فكري ؛ و حتي اثبات اين خصيصه را هم فضيلت تامّه براي علي عليه السلام نمي دانيم ؛ چه ، آن بزرگوار ، چنان آراسته به فضائل  و كمالات است كه خطيب بودنش در برابر ساير نيكي هايش ، يك از هزار ؛ و اندكي از بسيار است .
توضيح عنوان اين نوشته ، مستلزم بيان چند امربه عنوان مقدمه است كه بي آن ، اذهان را متوجه حقيقت موضوع نمي كند و آن ، نخست تعريفي دوباره البته به اجمال از خطابه و خطيب است و دوم صفات و خصايص خطيبان بزرگ ، سوم نحوه كارآن ها و در آخر، مقايسه با حضرتش .
تعريف خطابه
خطابه عبارت است از : گفتاري هيجان انگيز كه به منظور انجام يا ترك عملي ، به طور سليس براي جمع گفته شود و سخن از موضوعات قانع كننده باشد .  معني اقناع دراين مورد آن است كه مخاطب و شنونده ، گفته را تعقل و تصديق كند ، هرچند آن تصديق به برهان نباشد و به طوري كه از تعريف مذكور  استنباط مي شود ، نكته مهم درخطابه ، صرف تأثير سخن و اقناع شنونده ، قلبا و عقلا هست يعني مخاطب را بايد معتقد و متقاعد كرد و نوع گفتار و مقصود  هرچه باشد ، فرقي نمي كند . چه اضلال و تخدير باشد و چه ارشاد و تذكير . به اين جهت هم صفات خطيب ناديده گرفته شده است ( اگرچه كسي برحسن آن انكارندارد ) بنابراين ، آن كه به سخنش ، خلقي را به گمراهي مي كشد و كسي كه قومي را از گمراهي مي رهاند ، هردورا " خطيب " مي گويند و سخنش را هم " خطبه " و " خطابه " مي خوانند . هم چنين ، شرط حتمي نشده است كه نوع سخن از لحاظ فني چگونه ادا شود ، نثرباشد يا شعر ، مسجّع باشد يا مرسل  يا تركيبي ازهمه ؛ و آيا خطيب بايد به ارتجال سخن گويد يا قبلا آن را تهيه كرده باشد ؛ و نيز متن خطبه ها از خودش باشد يا از ديگران نقل كند و هم چنين ،  درآن چه مي گويد ، مومن باشد يا نه و لازم است داراي سجاياي اخلاقي باشد يا خير ؟ ( قبلا سجاياي اخلاقي را در مورد خطيب اسلامي تعريف كرديم نه مطلق خطبا )
اكنون قبل از آن كه بخواهيم از اين تعريف نتيجه بگيريم ، سخن را متوجه چند تن از خطباي نامدار جهان و اجمالي از مختصات آن ها كه ارتباط با فن خطابه دارد  و براي مقايسه به كار مي آيد ، مي كنيم .
مي دانيم كه درميان ملت هاي جهان ، ملل يونان ، روم و عرب (به ترتيب ) در فن خطابه ، گوي تفوق را از اقوام ديگر ربوده بودند . ارسطو ، فيلسوف يوناني ، اولين كسي است كه اين فن را سامان بخشيد و تحت انضباط درآورد و راجع به آن ، كتابي به نام " ريطوريقا " Rhetorique نوشت و جزء منطق و يكي از صناعات  خمس است ؛ و نيز ، واقفيم كه پيش از ميلاد حضرت عيسي بن مريم (ع) ، اكثر دولت هاي سرزمين يونان ، حكومت ملي داشتند ؛ يعني در امور اجتماعي ملت انجمن  ساخته بود و مشاوره مي نمود و تصميم هاي مهم ، اتخاذ مي كرد . دراين مشورت و گفت و گو ، طبعا كساني كه داناتر و خردمندتربودند و آراء ايشان به صواب  نزديك تر بود ، طرف توجه واقع مي شدند و مخصوصا اگر در تقرير و بيان زبردست بودند ، رأي خودرا پيش مي بردند و نزد قوم ، قدر و منزلت مي يافتند  و مرجع امور واقع مي شدند و به رياست و زمامداري مي رسيدند ؛ و چون اين مقام را وسيله سخنوري و تأثير كلام دريافته بودند ، آن هارا " خطيب " مي ناميدند .
نخستين كسي كه در يونان (آتن) دراين فن نمايش مخصوص يافت و به مهارت رسيد ، پريكليس Pericles نامي بود كه به وسيله همين قدرت بيان ، چهل سال  بر مسند قدرت نشست و كشوررا اداره كرد اما ، با همه شهرت و نيروئي كه دراين فن كسب كرده بود ، گفتارهاي خودرا قبلا تهيه و پس از بررسي هاي لازم ،  درجمع ادا مي كرد .
درآن عهد ، خطباي بزرگي به عرصه ظهوررسيدند و ازميان آن ها ، دسته اي پيداشدند كه منظورشان از سخنوري ، غلبه بر حريفان بود و به همين جهت ، جدل  و مغالطه را باب كردند و رايج ساختند . بديهي است اين شيوه ، علاوه براين كه راه صحيحي نبود ، موجب فساد اخلاق عامه را فراهم مي كرد و اين هارا " سوفسطائي "  مي ناميدند . ازهمين روست كه سقراط مخالف آن بود و جان خودرا نيز دراين راه ازدست داد .
افلاطون و ارسطو ، دنباله مجاهدات سقراط را گرفتند منتها ، خطابه هاي افلاطون دونوع بود : دسته اي به شيوه ناپسند و دسته اي معقولانه و تابع حكمت و حقايق امور . پس از آن ها ، " ايسوكراتس " Isocrates ظهوركرد كه فن خطابه را نيز تدريس مي كرد و معتقد به تكلف و تصنع بود ، به حدي كه يكي از خطبه هايش را ظرف ده سال تكميل كرد !
سرآمد و خاتم خطباي يونان ، " دموستنس " Demosthenes است . او نيز گفتارهاي خودرا قبلا تهيه مي كرد و تمرين مي نمود و در مقابل آينه مي ايستاد و آن هارا تكرار  مي كرد و بلند مي خواند و با حركات هنرمندانه ، سعي مي كرد سخنش بهتر در دل ها جاگيرد .
به طوري كه استنباط مي شود ، موضوع و غرض خطبه هاي اين خطيبان ، سياست و كسب قدرت و نفوذ در خلق و شهرت و مال اندوزي بود . به قول ويل دورانت ،  مورخ نامدار : " گاهگاهي كفايت آن را داشتند كه درراه وطن خدمات شريفي انجام دهند ولي سخنوري را چندان با سفسطه و غرض ورزي و سياست بازي آميخته بودند كه حتي در ميان مبارزات انتخاباتي عصرما نيز سابقه ندارد

ازمجموع مطالعه تاريخ خطابه در يونان ، نتايج زير به دست مي آيد :

1 – موضوع و غرض سخنرانان ، امور مادي و دنيوي بود و به مسائل اخلاقي توجه نداشتند و اگرهم كساني دراين راه قدم برداشته اند ، ضمني بوده و نه اصلي .

2 – سخنرانان با همه شهرت و مقامي كه داشته اند و با همه رنج هائي كه دركسب معلومات مقدماتي برده اند و غالبا حرفه آنان بوده است ، با اين حال ، در ارتجال و بديهه خواني دست نداشته و خطبه هاي خودرا قبلا تهيه مي كردند و حتي برخي خطبه هارا از ديگران مي گرفتند و يا مي خريدند . استاداني بودند كه كارشان ، تهيه خطبه بود مانند ايسوكراتس .

3 – غرور و تعصب و به كاربردن مثال هاي مبتذل بين آنان رايج و متداول بود تا جائي كه حتي درگفتارهاي دموستنس كه بزرگ ترين خطيب بود ديده مي شد . خاصه در موضوع هاي قضائي و محاكماتي ؛ و نمونه بارز آن ، خطبه هائي است كه بين او و آشينس مبادله شده كه به تمام معني دور از جنبه انساني و اخلاقي است .

4 – خطبا ، غالبا داراي سجاياي اخلاقي نبودند و حتي برخي ، موجبات فساد جامعه را فراهم مي كردند مانند سوفسطائيان .

5 – فن خطابه را نزد استادان خاصي تعليم مي گرفتند و تمرين مي كردند و علومي چون : معاني ، بيان و ادبيات مي خواندند و ازفقه و سياست نيز ، بي بهره نبودند . تمرين را زياد پاي بند بودند چنان كه دموستنس ، غاري براي خود تهيه كرده بود و ماه ها درآن بسر مي برد و مخفيانه به تمرين مي پرداخت و دراين مدت ، يك طرف صورت خودرا مي تراشيد كه نتواند از كنج انزواي خويش بيرون آيد . با همه اين احوال ، ذي فن بودند نه ذو فنون .

6 – از جنبه اخلاقي و صفات عالي نيز اگر بعضي عاري بودند اما جامع محسنات شمرده نمي شدند .

اكنون ، سري به روم و خارج از حوزه يونان بزنيم .
اعاظم خطباي روم كه شهرت جهاني دارند ، عبارتند از : كاتن Caton سياستمدار معروف ، سيسرون Ciceron ، يحيي زرين دهان ، اگوستين Saint Augustin ، لوترآلماني Luther كه در مذهب مسيح انقلابي به وجود آورد ، بوسوئه Bossuet ، بوردالو Bourdaloue و فنلن Fenelon فرانسوي كه اينان نيز داراي همان خصايصي بودند كه براي يونانيان گفتيم و نياز به تكرار و تفصيل نيست . تاريخ گواه ماست .

جهان سومي كه بايد مورد مطالعه قرار دهيم تا دعوي ما در رابطه با عنوان اين نوشته ، قدرت دفاع بيشتري گيرد ، دنياي عرب است ؛ همان عربي كه علي عليه السلام از ميان آن ها برخاست .

عرب پيش از اسلام چيزي نداشت و درسايه شمشير و ضيافت و فصاحت زندگي مي كرد . شمشير ، حافظ حقوق او بود و ضيافت ، دليل بر روح انساني او ؛ و به جاي كتابت و تحرير ، فصاحت و تقرير را در فيصله جدال و نزاع و صلح و اصلاح به كار مي برد . از اين روست كه قريحه خطابه و شعر كه مولود بيان است ، درآن ها ، راه به كمال برد . درجائي كه منطق و استدلال كمتر نفوذ دارد ، كلام مرسل و شعر بهتر كار مي كند ؛ چه ، اين دونوع كلام ، با تخيل بيشتر سروكاردارد تا با برهان و تعقل . شعر زبان دل و روح است و خطابه و كلام مرسل ، فاصله بين استدلال و تخيل ؛ و انفعالات نفساني ملت ها در اين دو موضوع نهفته است . از اين روست كه در عرب ، خطبه و شعر ، واجد مقام بلندي است و در ميان آنان ، خطباي بزرگي ظهور كردند از قبيل : هاني بن قبيصه سخنران عصر جاهليت كه خطبه معروف : ( هالك معذور ، خير من تاج فرور ) در جنگ قار از اوست و كلامي مسجع است و ديگر ، مرثد الخير كه خطبه اي به نام ( اصلاح ذات البين ) از او به جاست و پر از تكلفات لفظي است .

از مشاهير خطباي جاهليت ، بايد به اكثم بن صيفي ، قُسّ بن ساعده و كعب بن لُؤَي اشاره كرد كه نمونه خطبه هاي آن ها ، در متون تاريخ عرب يافت مي شود و همه ، متصنع ، متكلف و شبيه به نوشته هاي ابوالقاسم حريري و حميدي است .

در عصر اسلامي ، فن خطابه ، مقام خودرا ازدست نداد بلكه تحول شگرفي درآن به وجود آمد . سبك خطابي عصر جاهليت كه درقيد سجع و افكار محدود وموضوع هاي بدوي بود ، جنبش اسلامي را كفايت نمي كرد . پيامبر بزرگوار اسلام (ص) و جانشينان او به ويژه ، علي بن ابيطالب عليه السلام ، خطابه را از زمين به آسمان بردند و پس ازآن هم اين رويّه دنبال شد و دردوران خلفاي اموي و عباسي و حتي ادوار بعد رايج بود و خطباي برجسته اي پا به عرصه وجود گذاشتند كه از آن جمله است : ابن سماك معاصر رشيد ، در قرن سوم هجري ، سعيدبن اسماعيل نيشابوري ، در قرن چهارم عبد الرحيم بن محمد حذاقي فارقي ، و درهمان قرن ، شيخ ابو علي دقاق نيشابوري ، درقرن ششم ابن جوزي معروف و معاصر او اخطب خوارزم ، و در قرون بعد ، از قبيل شيخ ابراهيم سقاء و بسياري ديگر كه مقصود تاريخ نگاري نيست ، بلكه اشاره اي است بر اين كه فن خطابه قطع نشده و در هر عصري سرآمداني داشته و از هريك ، خطابه هائي باقي است .

از جمله سرآمدان خطباي اسلامي ، ابن نُباته است كه خطبه هاي بسيار از او باقي است و مستقلا نيز به چاپ رسيده و به قدري اين شخص معروف است و شهرت فني دارد كه بعضي معاندان و غرض ورزان براي آن كه امام را تحقير كنند ، نوشته اند علاوه بر اين كه تمام خطبه ها از امام نيست ، آن هائي هم كه هست به مرتبه اي نيست كه از عهده ديگران بر نيايد و از جمله شواهدي كه مي آورند ، خطبه هاي ابن نُباته است . مي خواستم مقايسه را از خطبه هاي پيش از اسلام آغاز كنم و بعد به نمونه هاي پس از اسلام بپردازم ولي چون بدون قصد به ابن نباته رسيديم ، نخست به او مي پردازيم سپس به پيش از اسلام بر مي گرديم چون هدف دراين مبحث ، نگارش تاريخ نيست بلكه نوعي قضاوت و اظهار نظر است و اقامه دليل ، نياز به ترتيب زماني ندارد .



امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۳۹:۴۵ ] [ مشاوره مديريت ]

 

تمرين هائي براي افزايش تمركز به هنگام سخنراني


تمركز بر نقطه سياه


قديمي ترين تمركز كه تاريخي بسيار كهن دارد و در بيشتر فرهنگهاي باستاني و بومي و در ميان قبايل بدوي و بسياري از انجمنها و دسته هاي قديمي وجود داشته، تمركز بر نقطه سياه است.

امروز نيز خيره شدن به نقطه سياه و تمركز بر آن، يكي از اساسي ترين تمرينهاي مانيتيست ها و هيپنوتيست هاست. اشخاصي كه تمرينات مختلف تمركز بر نقطه سياه را انجام داده اند در برتري و تأثير گذاري نقطه سياه توافق كامل دارند.

روش تمركز

يك نقطه سياه به قطر ۱ تا ۳ سانتيمتر بر روي يك زمينه سفيد قرار دهيد. اگر اين را با مداد سياه بر روي كاغذ مي كشيد، كاغذ شما نبايد خط دار باشد. اين نقطه را طوري روي ديوار نصب كنيد كه وقتي مقابل آن مي نشينيد، نقطه سياه مقابل پيشاني شما باشد. به فاصله دو متري از ديوار بنشينيد و در يك وضعيت راحت قرار بگيريد. به خاطر اين كه در طول تمركز بر نقطه سياه احساس ناراحتي نكنيد و يا پايتان خواب نرود توصيه مي كنيم روي صندلي بنشينيد و در اين وضعيت نقطه سياه در فاصله دو متري شما و در مقابل پيشاني تان روي ديوار باشد.

براي ايجاد وضعيتي راحت تر و ريلكسيشن بيشتر مي توانيد چند نفس عميق بكشيد و پس از آن كه به مغز خود اكسيژن فراوان رسانديد، خود را براي اين تمرين ذهني و فكري آماده كنيد و حتي بهتر آن است كه ريلكس را نيز انجام دهيد، عضلات چشم و صورت را رها كنيد و پس از راحتي عميق بلافاصله چشمها را باز كنيد و به نقطه سياه خيره شويد. قبل از آن كه چشمها را باز كنيد، مي توانيد به خود تلقين كنيد كه من بلافاصله پس از باز كردن چشمهايم، با اشتياق و علاقه فراوان به نقطه سياه خيره خواهم شد و تمام توجه و تمركز خود را با تمام وجود به نقطه سياه معطوف مي كنم.

اين كه مي گوييم بعد از ريلكس بلافاصله چشمهايتان را باز كنيد به معناي آن نيست كه تند و سريع چشمهاي خود را باز كنيد. پلكها را بايد به آرامي باز كنيد. كاملاً در نقطه سياه فرو رويد. به تدريج تمركز خود را از وسط نقطه سياه به حد فاصل نقطه سياه و سفيدي كاغذ معطوف كنيد. بهتر آن است كه كم كم چشم خود را در اين دايره سياه حركت دهيد. اين چرخش مي تواند در جهت حركت عقربه هاي ساعت يا بر خلاف جهت آن باشد.

پس از مدتي كه اين چرخش را دور تا دور اين دايره انجام داديد، بلافاصله يكباره و ناگهاني به نقطه سياه برگرديد و به تمامي در آن خيره شويد. ممكن است اين سياهي براي لحظاتي تمام ميدان بينايي شما را اشغال كند. اگر در اين خيرگي و تمركز و توجه، احساس كرديد چشمهايتان مي سوزد، پلكهاي خود را كمي به حالت نيمه بسته در آوريد و به اصطلاح چشم خود را ريز كنيد. پس از اين استراحت نسبي، چشم را بيشتر باز كنيد و خيرگي را دوباره شروع كنيد.

در اين تمرين نگذاريد كه فكرتان به جاهاي ديگر برود و هر وقت احساس كرديد فكرتان منحرف شده است، مجدداً با تمركز بيشتري به نقطه سياه بينديشيد. پس از مدتي كه در يك محيط ساكت و آرام با بدن ريلكس، به طور فعال اين تمرين را انجام مي دهيد، مي بينيد كه دقايق زيادي را بدون توجه به مسايل ديگر فقط در نقطه سياه بوده ايد. از آنجا كه اين تمرين را براي اولين بار انجام مي دهيد، ممكن است در ابتدا نقطه سياه برايتان ناملموس باشد اما تداوم اين تمرين كم كم شما را با نقطه سياه مأنوس مي كند.

در لحظاتي از اين تمرين و حتي شايد در طول تمرين ديوار يا كاغذ سفيدي كه نقطه سياه روي آن است نيز در ميدان ديد شما قرار دارد. اما توجه و تمركز شما در مركز اين ميدان و روي نقطه سياه است. ممكن است در طول تمرين شما اشكال يا سايه هايي را به صورت تصاوير خطوط يا نقاط مبهم روي ديوار يا اطراف نقطه سياه ببينيد. اين مسأله كاملاً طبيعي است و نبايد شما را نگران كند يا از ادامه تمرين باز دارد.


تمركز بر دواير متحد المركز


اين تمرين نيز تشابه فراواني با تمرين نقطه سياه دارد؛ اما برتري آن اين است كه مي توان به افكار خود نيز اجازه جولان دهيم و حتي آنها را روي دواير مي گسترانيم. براي اين تمرين روي يك زمينه سفيد، نقطه اي به قطر يك سانتي متر بكشيد و سپس با استفاده از يك پرگار به قطر۲  سانتيمتر دايره اي دور آن رسم كنيد. بعد با حفظ همان مركز پرگار، دايره هايي به قطر۳، ۴، ۵، ۶، و ۷ سانتيمتر بكشيد. سپس اين دايره ها را با مداد سياه پر رنگ و ضخيم تر كنيد، به شكلي كه حالت منظم خود را از دست ندهند. مجدداً اين را روي ديوار نصب كنيد. در فاصله ۲ متري آن قرار بگيريد. ارتفاع آن تا حد پيشاني شما باشد. تمرين را شروع كنيد. بدن را ريلكس نماييد و چند نفس عميق بكشيد. ابتدا روي بزرگ ترين دايره نگاه كنيد. براي اين منظور نگاهتان را طوري در وسط قرار دهيد كه وسط، مبهم باشد و دايره بزرگتر در حوزه ديد شما قرار گيرد. طوري كه گويي نقطه تمركز شما همان دايره بزرگتر باشد. حتي مي توانيد تمامي دواير كوچكتر داخلي را يك نقطه سياه رسم كنيد و به بزرگترين دايره فكر كنيد. پس از حدود ۴۰ ثانيه به دايره دوم بياييد و همين كار را در همين مدت زمان روي دايره دوم انجام دهيد. حالا به دايره سوم، چهارم، پنجم و … بياييد. روي هر دايره ۴۰ ثانيه تمركز مي كنيد و همين طور به دواير داخلي تر مي آييد. بهتر آن است كه همين طور كه به داخل مي آييد، مدت زمان توقف خود را روي هر دايره چند ثانيه افزايش دهيد. اين كار را آن قدر ادامه دهيد كه به نقطه سياه برسيد و سپس روي نقطه سياه، مانند تمرين قبل تمركز كنيد. حدود ۳ الي ۵ دقيقه در نقطه سياه متمركز باشيد. سپس بدون انحراف فكر و بر هم زدن توجه و تمركز، اين بار همين مسير را برگرديد. يعني: دايره به دايره از داخل به بيرون برويد، دايره ها را به ترتيب و با آرامش و تأني نگاه كنيد و روي هر دايره ۴۰ ثانيه متمركز باشيد.


تمركز بر شعله شمع


تمركز بر نقطه نوراني يا شعله شمع هم قدمتي كمتر از نقطه سياه ندارد. راه اساسي پرورش تمركز و پرورش فكر در تمرينهاي يوگا و هيپنوتيزم، تمركز بر شعله شمع است.

اگرچه معمولاً تمركز بر شعله شمع براي افراد، جذاب و گيراست و با علاقه بيشتري هم آن را دنبال مي كنند، شما توجه داشته باشيد كه اين گيرايي و جذابيت كاملاً نسبي است. يعني ممكن است هر كس براي خود تمريني را مؤثرتر تشخيص دهد يا از آن نتيجه بهتري بگيرد. ما ضمن توضيح متداولترين روشهاي تمركز، به شما پيشنهاد مي كنيم كه بيشتر به تمريني بپردازيد كه براي شما مؤثرتر است و از جذابيت بيشتري برخوردار است. با اين همه، تجربه نشان داده است كه افراد از همنشيني با شعله شمع و تمركز بر آن اظهار رضايت فراوان مي كنند.


روش تمرين


فضاي اتاق را تاريك كنيد و شمعي روشن نماييد. مسلماً اگر اين تمرين را در شب انجام دهيد، به شرط آن كه خوابتان نبرد، مؤثرتر است. شعله شمع را تا آنجا بالا بياوريد كه وقتي مي نشينيد بتوانيد به طور افقي به آن نگاه كنيد.

طبق معمول ابتدا چشمها را ببنديد، تمرين ريلكس و تنفس آگاهانه و عميق را انجام دهيد. عضلات را رها كنيد اما ستون فقرات صاف باشد. به آرامي چشمهاي خود را باز كنيد و به شعله شمع خيره شويد. صرفاً به شعله و آتش نگاه نكنيد. بلكه فضاي پيرامون شعله را كه به صورت هاله اي روشن، دور تا دور شمع ديده مي شود نگاه كنيد. در مرحله اول، بيش از يك تا دو دقيقه اين تمرين را انجام ندهيد. پس از اين زمان، پلكها را ببنديد و عضلات صورت را به ويژه، ريلكس كنيد. در ريلكس عضلات صورت، به آرامش عضلات چشم توجه كنيد. حالا همين كار را با چشمهاي بسته در ذهن خود انجام دهيد. شعله شمع را در ذهنتان مجسم كنيد و به آن خيره شويد. پس از آن يكي دو دقيقه پلكها را به آرامي باز كنيد و با نگاه خيره خود به شعله شمع هجوم ببريد. هر وقت احساس كرديد كه فكرتان منحرف شد، كافي است به قسمتي از شعله شمع توجه و تمركز كنيد. حركت، تغييرها، نوسانها و تغيير رنگ آن قسمت از شعله را در نظر بگيريد. بعد از دو دقيقه دوباره به آرامي چشمها را ببنديد، صورت را ريلكس كنيد و به تجسم ذهني شعله شمع مشغول شويد. اين رفت و برگشت را چندين بار انجام دهيد تا اين كه چشمهايتان كاملاً خسته شوند.

نكته اي را كه بايد تأكيد كنيم اين است كه اين تمرين و تمرينهاي نظير آن را با بي حوصلگي و فشار و زور انجام ندهيد بلكه با اشتياق فراوان، تمرين كنيد. اگر بتوانيد با نگاه كردن به دور شعله شمع هاله هاي نوراني را از هم مجزا كنيد و هر بار به يكي از اين هاله ها تمركز كنيد عالي است. تمرين را پس ازيك نگاه سه دقيقه اي به شعله شمع خاتمه دهيد و پس از آن چشمها را ببنديد و دراز بكشيد.


تمركز بر گل سرخ


تمركز بر گل سرخ، يكي از معروفترين و متداولترين تمرينهاي مراقبه يا مديتيشن است بدون ذكر مانترا. يعني بدون تمركز و بدون تمركز در گل سرخي كه در دست داريد، غرق شويد. اين تمرين اساس تقويت تمركز فكر است. يعني تمركز بر هيچ، تمركز غير ارادي كه زير بناي تمركز فكر است. شما آگاهانه نگاه مي كنيد و خيره مي شويد اما پس از آن تمركز ارادي انجام نمي دهيد بلكه نگاهتان را در گل سرخ رها مي كنيد. اين تمركز به هيچ، به تمرين نياز دارد كه البته تمريني بسيار گيرا و لذت بخش است. همين طور مي توانيد در يك پارك بنشينيد، به گوشه اي از طبيعت خيره شويد و حالتي وانهاده به خود بگيريد. منظره اي را نگاه مي كنيد، بدون فكر و بدون تمركز. هم عضلات راحتند و هم نگاه. شما هر وقت بتوانيد اين توانايي “تمركز نداشتن” را در خود ايجاد كنيد، خود به خود توانايي “تمركزداشتن” خود را بهبود بخشيده ايد. در واقع توانايي تمركز نداشتن، عبارت است از ديدن يك مجموعه، بدون تمركز به چيزي خاص. در عدم تمركز، تمام تلاش تمرين كننده به مشاهده برابر و يكسان همه چيز معطوف مي گردد و هر جزيي از اين مجموعه به اندازه ديگر اجزا مشاهده مي شود و شما آن قدر در اين تلاش غرق مي شويد كه بر هيچ فكر خاصي هم تمركز نداريد و فكر شما اسير جزييات تصوير نمي شود. شما در “كليت” منظره اي غرق شده ايد و همه چيز اين منظره پيش چشم شما برابر و يكسان است.

هميشه در برنامه هاي خود، در بين تمرينات تمركز، تمرين عدم تمركز را نيز انجام دهيد. انجام متناوب اين تمرينها با هم در پيشرفت و موفقيت شما تأثيري چشمگير خواهد داشت. با تمرين عدم تمركز حواس، شما احساس خواهيد كرد كه خيلي عميق تر از قبل مفهوم تمركز را در مي يابيد و دستيابي به تمركز براي شما خيلي آسان تر از قبل است. در واقع در تمرين عدم تمركز شما در خود خلأيي ايجاد مي كنيد كه براي تمرين تمركز شما را آماده و مهيا مي كند. ما توصيه مي كنيم هر وقت مي خواهيد تمركزي جدي داشته باشيد، مثلاً مي خواهيد كتابي را با تمركز عالي بخوانيد يا مسأله اي را با تمركز عالي براي خود حل و فصل كنيد، ابتدا تمرين وانهادگي و عدم تمركز را انجام دهيد.


تمرين پرش آگاهانه فكر


آخرين تمريني كه براي تمركز فكر به شما توصيه مي كنيم تمرين پرش آگاهانه فكر است. شما به اين شكل ياد مي گيريد كه هر زمان كه روي يك موضوع خاص فكر مي كنيد، به سرعت فكر خود را بر موضوعي ديگر متمركز كنيد. براي اين منظور شما آرام و ريلكس مي نشينيد و به يك موضوع فكر مي كنيد. هر موضوعي را كه دلتان مي خواهد انتخاب كنيد و به آن توجه كنيد. اين موضوع مي تواند تصويري عيني و يا تجسمي ذهني داشته باشد. مثلاً به ماه فكر كنيد كه در تاريكي آسمان، روشن است و نور مي دهد. بعد از چند دقيقه كه كاملاً فكر خود را متوجه تصوير نموديد، خيلي سريع برگرديد و فوراً به يك موضوع مورد علاقه ديگر فكر كنيد. مثلاً به يك درخت. مراقب باشيد وقتي به درخت فكر مي كنيد، فكر قبلي يا تصوير ماه به ذهنتان نيايد و كاملاً به جزييات درخت فكر كنيد. بعد از چند دقيقه به فكر خود جهش دهيد و به موضوع سومي فكر كنيد. توجه داشته باشيد كه روي هر سوژه بايد حدود دو دقيقه توقف كنيد. اين تمرين اگر چه ممكن است در ابتدا كمي مشكل باشد و افكار و تصاوير قبلي برايتان مزاحمت ايجاد كنند، اما خيلي زود پس از چند روز تمرين برايتان راحت مي شود.



امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۳۹:۴۴ ] [ مشاوره مديريت ]

 

دانش ، تخصص و بصيرت ، نياز چهارم فن بيان


بسيارند كساني كه هميشه از خود يا ديگران مي پرسند ما چرا نمي توانيم همچون
سخنوران ماهر سخنراني كنيم ؟
برخي از ايشان را اين گونه مي توان پاسخ گفت : چون
حرفي براي گفتن نداري ؛ و گرنه ، نمي توانستي كه سخنراني
نكني . گوي وميدان ،
چابك سوار مي خواهد . دانش و بصيرت و زبان گويا ، نمايندگان ذهن هوشمند و نكته دان
اند .
اگر معدن ذوق و استعداد جبلي نيز باشيم ولي گفتني نداشته باشيم ، مهارتي
در سخنراني نخواهيم يافت . آن كه
خاموش است ، نمي درخشد و آن كه فاقد است ، نمي
بخشد ( فاقد شيئ ، معطي شيئ نمي تواند بود ) آيا جز اين است
كه قلم بي جوهر نمي
نويسد و ابر خشك نمي بارد ؟

 


خشك ابري كه بود زآب تهي

نايد از وي صفت آب دهي
ذات نايافته از هستي بخش
كي تواند كه شود هستي بخش

بايد چنان بود كه نتوان نگفت و ننوشت ؛ چنان كه مولوي مي گفت : " خون كه مي جوشد منش از شعر رنگي مي زنم "
و حافظ از آتش دل ، چون خََُِم مِي مي جوشيد ؛ اگر چه گاه به اجبار مهر بر لب مي زد :

گرچه ازآتش دل چون خم مي درجوشم
مهر برلب زده ، خون مي خورم و خاموشم

چنين مهر برلب زدگاني ، اگر بگويند ، نيكو مي گوند و بردل مي نشانند ، آري :

آن را كه دل از عشق پرآتش باشد
هرنكته كه گويد پرآتش باشد

خطيب و ناطق سخنور ، بايد دررشته اي از علوم و فنون يا در يكي از هنرهاي روزگار خود ، تخصص و دستي توانا داشته باشد ؛
وگرنه ، هرچه صنعت كند و سخن بيارايد اما بدون علم و تخصص و بصيرت ، دلي را مجذوب نخواهد كرد .

قاعده آن نيست كه هركه حرف خوب دارد ، خوب هم سخن بگويد ؛ اما مي توان گفت هركه خوب سخن مي گويد ، به حتم
حرف خوبي داشته است كه چنين خوب از عهده برآمده است . پس آن كه هنوز چراغ معنا در جان خود نيفروخته و فاقد دانش
و تخصص و بصيرت است ، مصلحت آن است كه مشتري نجويد .

اي كه در معنا زشب خامش تري
گفتِ خودرا چند جوئي مشتري ؟

دوباره نگاهي به فهرست خطبا و ناطقان زبردست اگر بيندازيم ، درمي يابيم كه آنان همگي صاحبان انديشه هاي بكر و تازه بودند ،
اگرچه خطا يا ناپخته . دوباره گويي آن چه را كه ديگران بارها و بارها گفته اند ، نام كسي را در شمار سخنوران نمي نشاند . آري ؛
هيچ كس نمي تواند هرچه مي گويد ، نغز و تازه باشد ؛ اما بايد در باره آن چه مي گوئيم ، بسيار خوانده و فراوان انديشيده باشيم ؛
چنان كه اهل فن ، حق اظهارنظر در باره آن را به ما بدهند .

 


گروهي سخنراني را تكليف خود مي دانند و از سر تعهد ، سخن مي مي گويند ؛ غافل از آن كه خواندن و انديشيدن ،
تكليف تر است و تعهد بيشتري مي طلبد . چگونه است كه سخن گفتن را تكليف مي دانيم اما تخصص يافتن و علم
و بصيرت و هزار نكته باريك را كه پيش از سخنراني لازم است ، نمي بينيم ؟ آن كدام تكليف است كه زبان را مي جنباند
اما چشم مارا به روي صدها كتاب و مقاله نمي گشايد ؟ مارا بر كرسي خطابه مي نشاند اما جور درس و كلاس و استاد را
بر ما آسان نمي كند ؟ اگر تكليف است ، نخست براي خواندن و دانستن و يافتن بصيرت و تخصص است ، آنگاه براي
سخن گفتن . ورنه ، به گفته صائب تبريزي ، بهتر از مهر خموشي هنري نيست مارا :


اي كه از عالم معنا خبري نيست تورا
بهتر از مهر خموشي هنري نيست تورا


جذابيت و برتري بسياري از سخنراني ها نه در زبان و بيان ، كه در محتواي منطقي و دلنشين آن ها است . ما گاه خطابه اي را
مي شنويم و سخت مجذوب آن مي شويم . آيا همه كشش و مغناطيس يك خطابه ، در كوششي است كه گوينده آن در ادبيات
سخنوري خود كرده است ؟


اگر از شنيدن يك سخنراني لدت نبرديم ، كدام يك را متهم كنيم : معنا يا لفظش را ؟ هيچ ترديد نبايد كرد كه گاه نا مرغوبي و
نادلخواهي يك سخنراني ، هيچ گونه ربطي به نوع بيان آن ندارد . گفتار ، هرقدر كه با فطرت و خرد مخاطب و شنونده سازگارتر
باشد ، شنيدني تراست هرچند با زبان و بياني سست و ناهموار . آري ؛ اگر حسن صورت ، ملاحت معنارا مدد دهد ، چنان خواهد شد
كه آرزومنديم .


حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
آري به اتفاق جهان مي توان گرفت


اما نبايد همه تقصيرات را برگردن بيان گذاشت و از شيوه سخن توقع معجزه داشت . مهارت هاي سخنوري و ايراد خطابه ، از انواع
تردستي يا شعبده بازي نيست كه بتواند زاغ را هماي سعادت نماياند و آب لطف بر كلام سخيف ريزد .
سارتر ، فيلسوف و نويسنده نامدار فرانسوي مي گفت : " ادبيات ، اگر همه چيز نباشد ، هيچ خواهد بود "
( بابك احمدي ، سارتر كه مي نوشت ، نشر مركز ، 1384 ، ص 465 )
گويا مرادش اين است كه ادبيات تهي از انديشه و بينش ، موجوديت آبرومندي ندارد .


ادبيات و خاصه ، بيان و خطابه ، مجموعه اي از فعاليت هاي ذهني و انديشگي است كه راه پيوند فرم و محتوارا به آفرينندگان
اثر نشان مي دهد .


هنر ، اگر همچون پوسته نازك ، گرد هسته معنا نپيچد ، هنر نيست ؛ كاريكاتور سرگرم كننده اي است كه گاه خنده اي را نيز
بر نمي انگيزد . ادبياتي كه فقط ادب ورزي است و بس ، شأني بيش از ديگر تفننات زباني و حتي يدي ندارد . اين سخن ، هرگز
به معناي موافقت با ادبيات ابزاري و مخالفت با نظريه " هنر براي هنر " نيست . بيشتر بدان معناست كه خطبا وناطقان و
قلمزنان را نمي زيبد كه فقر علمي خودرا در ميان هياهوي كلمات و گرد و خاك هيجانات زباني بپوشانند . بايد اطمينان داشت كه
غناي ادبي ، آن نيرو و پايداري را ندارد كه فقر علمي را از نظرها مخفي نگه دارد .

 


تاريخ و آن چه اكنون ميراث بشري شمرده مي شود ، بهترين گواهان بر بقاي اصلح و فناي فريبندگان است . چگونه مي توان
ناجنسي متاع را در پوشش تبليغات پوشاند و - مثلا – از زيبا گوئي سپر بلا ساخت ؟ از آن دو ، يكي عهده دار وظيفه ديگري نمي تواند
بود . اما خرّما و خوشا آن روز كه آن دو ، در آغوش هم خسبند و آرام گيرند :
مرج البحرين يلتقيان بينهما برزخ لا يبغيان فبايّ آلاء ربّكما يكذبان يخرج منهما اللوء لو والمرجان فبايّ آلاء ربكما يكذبان
( الرحمن : 22 – 19 )


ناقه زبان و قلم معجزه مي كند اگر به اشارت صالح بجنبند ؛ ساقه سخن شفا بخش است اگر از سينه عيسي برويد . اگر خطبه هاي
اميرالمومنين علي عليه السلام نغز است و نهج بلاغت ، چون مغز معنا و معرفت نيز هست .


به زبان فلسفي ، لفظ در بيان به مثابه " صورت " است و معنا همچون " ماده " . در فلسفه آموخته ايم كه ماده ، تاصورت نپذيرد
و تشخص نيابد ، پا به عرصه وجود نمي گذارد :
" الشيء ما لم يتشخص لم يوجد " . شيئيت خطابه ، مواد آن است و البته صورتش را از بيان و زبان مي گيرد . هريك بدون ديگري ،
" هيولي " است . اگر معنائي ، صورت گري نشده باشد ، هرگز وجود نيافته است ؛ اگر چه بارها برزبان جاري شده باشد .
هم چنين " صورت " ، هيچ حظي از وجود ندارد مگر در سايه معنا . شاهد معنا ، در گرد و خاك خوش رقصي زبان فراموش نمي شود ،
مگر در در ديده آنان كه از مجلس انس و خطابه ، جز نقل و نبات آن را نمي شناسند .


هم بدين رو است كه قران گرامي ، تفقه و انذاررا در آيه نفر ( توبه : آيه 122 ) كنار هم نشانده و در غياب يكي ، از ديگري سخن
نگفته است . شايد يكي از حكمت هاي تقدم تفقه بر انذار در اين آيت كريمه ، آن باشد كه پيش از انذار و ابلاغ بايد فقه ورزيد
و فهم درست گرد آورد . انذار اگر زاده تفقه نباشد ، زائده اي است كه از ديانت مي كاهد و بر دلزدگي مي افزايد .


سخن ، آن نيست كه مارا نيازي به فرم آموزي و صورت پردازي نيست ؛ حقيقت اين است كه اقبال و ادبار مخاطب و شنونده فهيم ،
همگي و هميشه در گرو بيان و زيبائي هاي صوري نيست . سماع بيان نمي تواند مجلس معرفت را چنان گرم كند كه كسي جاي خالي
مطرب انديشه را نبيند . ، آراستن باطل و تزئين دعاوي پوچ ، اگر سودي داشت ، جاء الحق و زهق الباطل ( اسراء : آيه 81 ) راست
نبود و كف ، ماندگارتر از دريا مي نمود ؛ حال آن كه : فاما الزبد فيذهب جفاء ( رعد : آيه 17 )

با استفاده از نوشته هاي استاد رضا بابائي

با تصرف


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۳۹:۴۲ ] [ مشاوره مديريت ]

زبان و سكوت و سخن در سخنان بزرگان


كسي كه كوچكترين قسمت رازي را فاش كند بقيه آنرا هم نمي تواند حفظ كند . ريشتر

ديگران خيلي زود بازخورد رفتار ما را نشان مي دهند . درستي و نادرستي كردارمان را در نگاه و سخن ديگران خواهيم يافت . ارد بزرگ


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۳۹:۴۰ ] [ مشاوره مديريت ]
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۲۸ ][ ۲۹ ][ ۳۰ ][ ۳۱ ][ ۳۲ ][ ۳۳ ][ ۳۴ ][ ۳۵ ][ ۳۶ ][ ۳۷ ][ ۳۸ ][ ۳۹ ][ ۴۰ ][ ۴۱ ][ ۴۲ ][ ۴۳ ][ ۴۴ ][ ۴۵ ][ ۴۶ ][ ۴۷ ][ ۴۸ ][ ۴۹ ][ ۵۰ ][ ۵۱ ][ ۵۲ ][ ۵۳ ][ ۵۴ ][ ۵۵ ][ ۵۶ ][ ۵۷ ][ ۵۸ ][ ۵۹ ][ ۶۰ ][ ۶۱ ][ ۶۲ ][ ۶۳ ][ ۶۴ ][ ۶۵ ][ ۶۶ ][ ۶۷ ][ ۶۸ ][ ۶۹ ][ ۷۰ ][ ۷۱ ][ ۷۲ ][ ۷۳ ][ ۷۴ ][ ۷۵ ][ ۷۶ ][ ۷۷ ][ ۷۸ ][ ۷۹ ][ ۸۰ ][ ۸۱ ][ ۸۲ ][ ۸۳ ][ ۸۴ ][ ۸۵ ][ ۸۶ ][ ۸۷ ][ ۸۸ ][ ۸۹ ][ ۹۰ ][ ۹۱ ][ ۹۲ ][ ۹۳ ][ ۹۴ ][ ۹۵ ][ ۹۶ ][ ۹۷ ][ ۹۸ ][ ۹۹ ][ ۱۰۰ ][ ۱۰۱ ][ ۱۰۲ ][ ۱۰۳ ][ ۱۰۴ ][ ۱۰۵ ][ ۱۰۶ ][ ۱۰۷ ][ ۱۰۸ ][ ۱۰۹ ][ ۱۱۰ ][ ۱۱۱ ][ ۱۱۲ ][ ۱۱۳ ][ ۱۱۴ ][ ۱۱۵ ][ ۱۱۶ ][ ۱۱۷ ][ ۱۱۸ ][ ۱۱۹ ][ ۱۲۰ ][ ۱۲۱ ][ ۱۲۲ ][ ۱۲۳ ][ ۱۲۴ ][ ۱۲۵ ][ ۱۲۶ ][ ۱۲۷ ][ ۱۲۸ ][ ۱۲۹ ][ ۱۳۰ ][ ۱۳۱ ][ ۱۳۲ ][ ۱۳۳ ][ ۱۳۴ ][ ۱۳۵ ][ ۱۳۶ ][ ۱۳۷ ][ ۱۳۸ ][ ۱۳۹ ][ ۱۴۰ ][ ۱۴۱ ][ ۱۴۲ ][ ۱۴۳ ][ ۱۴۴ ][ ۱۴۵ ][ ۱۴۶ ][ ۱۴۷ ][ ۱۴۸ ][ ۱۴۹ ][ ۱۵۰ ][ ۱۵۱ ][ ۱۵۲ ][ ۱۵۳ ][ ۱۵۴ ][ ۱۵۵ ][ ۱۵۶ ][ ۱۵۷ ][ ۱۵۸ ][ ۱۵۹ ][ ۱۶۰ ][ ۱۶۱ ][ ۱۶۲ ][ ۱۶۳ ][ ۱۶۴ ][ ۱۶۵ ][ ۱۶۶ ][ ۱۶۷ ][ ۱۶۸ ][ ۱۶۹ ][ ۱۷۰ ][ ۱۷۱ ][ ۱۷۲ ][ ۱۷۳ ][ ۱۷۴ ][ ۱۷۵ ][ ۱۷۶ ][ ۱۷۷ ][ ۱۷۸ ][ ۱۷۹ ][ ۱۸۰ ][ ۱۸۱ ][ ۱۸۲ ][ ۱۸۳ ][ ۱۸۴ ][ ۱۸۵ ][ ۱۸۶ ][ ۱۸۷ ][ ۱۸۸ ][ ۱۸۹ ][ ۱۹۰ ][ ۱۹۱ ][ ۱۹۲ ][ ۱۹۳ ][ ۱۹۴ ][ ۱۹۵ ][ ۱۹۶ ][ ۱۹۷ ][ ۱۹۸ ][ ۱۹۹ ][ ۲۰۰ ][ ۲۰۱ ][ ۲۰۲ ][ ۲۰۳ ][ ۲۰۴ ][ ۲۰۵ ][ ۲۰۶ ][ ۲۰۷ ][ ۲۰۸ ][ ۲۰۹ ][ ۲۱۰ ][ ۲۱۱ ][ ۲۱۲ ][ ۲۱۳ ][ ۲۱۴ ][ ۲۱۵ ][ ۲۱۶ ][ ۲۱۷ ][ ۲۱۸ ][ ۲۱۹ ][ ۲۲۰ ][ ۲۲۱ ][ ۲۲۲ ][ ۲۲۳ ][ ۲۲۴ ][ ۲۲۵ ][ ۲۲۶ ][ ۲۲۷ ][ ۲۲۸ ][ ۲۲۹ ][ ۲۳۰ ][ ۲۳۱ ][ ۲۳۲ ][ ۲۳۳ ][ ۲۳۴ ][ ۲۳۵ ][ ۲۳۶ ][ ۲۳۷ ][ ۲۳۸ ][ ۲۳۹ ][ ۲۴۰ ][ ۲۴۱ ][ ۲۴۲ ][ ۲۴۳ ][ ۲۴۴ ][ ۲۴۵ ][ ۲۴۶ ][ ۲۴۷ ][ ۲۴۸ ][ ۲۴۹ ][ ۲۵۰ ][ ۲۵۱ ][ ۲۵۲ ][ ۲۵۳ ][ ۲۵۴ ][ ۲۵۵ ][ ۲۵۶ ][ ۲۵۷ ][ ۲۵۸ ][ ۲۵۹ ][ ۲۶۰ ][ ۲۶۱ ][ ۲۶۲ ][ ۲۶۳ ][ ۲۶۴ ][ ۲۶۵ ][ ۲۶۶ ][ ۲۶۷ ][ ۲۶۸ ][ ۲۶۹ ][ ۲۷۰ ][ ۲۷۱ ][ ۲۷۲ ][ ۲۷۳ ][ ۲۷۴ ][ ۲۷۵ ][ ۲۷۶ ][ ۲۷۷ ][ ۲۷۸ ][ ۲۷۹ ][ ۲۸۰ ][ ۲۸۱ ][ ۲۸۲ ][ ۲۸۳ ][ ۲۸۴ ][ ۲۸۵ ][ ۲۸۶ ][ ۲۸۷ ][ ۲۸۸ ][ ۲۸۹ ][ ۲۹۰ ][ ۲۹۱ ][ ۲۹۲ ][ ۲۹۳ ][ ۲۹۴ ][ ۲۹۵ ][ ۲۹۶ ][ ۲۹۷ ][ ۲۹۸ ][ ۲۹۹ ][ ۳۰۰ ][ ۳۰۱ ][ ۳۰۲ ][ ۳۰۳ ][ ۳۰۴ ][ ۳۰۵ ][ ۳۰۶ ][ ۳۰۷ ][ ۳۰۸ ][ ۳۰۹ ][ ۳۱۰ ][ ۳۱۱ ][ ۳۱۲ ][ ۳۱۳ ][ ۳۱۴ ][ ۳۱۵ ][ ۳۱۶ ][ ۳۱۷ ][ ۳۱۸ ][ ۳۱۹ ][ ۳۲۰ ][ ۳۲۱ ][ ۳۲۲ ][ ۳۲۳ ][ ۳۲۴ ][ ۳۲۵ ][ ۳۲۶ ][ ۳۲۷ ][ ۳۲۸ ][ ۳۲۹ ][ ۳۳۰ ][ ۳۳۱ ][ ۳۳۲ ][ ۳۳۳ ][ ۳۳۴ ][ ۳۳۵ ][ ۳۳۶ ][ ۳۳۷ ][ ۳۳۸ ][ ۳۳۹ ][ ۳۴۰ ][ ۳۴۱ ][ ۳۴۲ ][ ۳۴۳ ][ ۳۴۴ ][ ۳۴۵ ][ ۳۴۶ ][ ۳۴۷ ][ ۳۴۸ ][ ۳۴۹ ][ ۳۵۰ ][ ۳۵۱ ][ ۳۵۲ ][ ۳۵۳ ][ ۳۵۴ ][ ۳۵۵ ][ ۳۵۶ ][ ۳۵۷ ][ ۳۵۸ ][ ۳۵۹ ][ ۳۶۰ ][ ۳۶۱ ][ ۳۶۲ ][ ۳۶۳ ][ ۳۶۴ ][ ۳۶۵ ][ ۳۶۶ ][ ۳۶۷ ][ ۳۶۸ ][ ۳۶۹ ][ ۳۷۰ ][ ۳۷۱ ][ ۳۷۲ ][ ۳۷۳ ][ ۳۷۴ ][ ۳۷۵ ][ ۳۷۶ ][ ۳۷۷ ][ ۳۷۸ ][ ۳۷۹ ][ ۳۸۰ ][ ۳۸۱ ][ ۳۸۲ ][ ۳۸۳ ][ ۳۸۴ ][ ۳۸۵ ][ ۳۸۶ ][ ۳۸۷ ][ ۳۸۸ ][ ۳۸۹ ][ ۳۹۰ ][ ۳۹۱ ][ ۳۹۲ ][ ۳۹۳ ][ ۳۹۴ ][ ۳۹۵ ][ ۳۹۶ ][ ۳۹۷ ][ ۳۹۸ ][ ۳۹۹ ][ ۴۰۰ ][ ۴۰۱ ][ ۴۰۲ ][ ۴۰۳ ][ ۴۰۴ ][ ۴۰۵ ][ ۴۰۶ ][ ۴۰۷ ][ ۴۰۸ ][ ۴۰۹ ][ ۴۱۰ ][ ۴۱۱ ][ ۴۱۲ ][ ۴۱۳ ][ ۴۱۴ ][ ۴۱۵ ][ ۴۱۶ ][ ۴۱۷ ][ ۴۱۸ ][ ۴۱۹ ][ ۴۲۰ ][ ۴۲۱ ][ ۴۲۲ ][ ۴۲۳ ][ ۴۲۴ ][ ۴۲۵ ][ ۴۲۶ ][ ۴۲۷ ][ ۴۲۸ ][ ۴۲۹ ][ ۴۳۰ ][ ۴۳۱ ][ ۴۳۲ ][ ۴۳۳ ][ ۴۳۴ ][ ۴۳۵ ][ ۴۳۶ ][ ۴۳۷ ][ ۴۳۸ ][ ۴۳۹ ][ ۴۴۰ ][ ۴۴۱ ][ ۴۴۲ ][ ۴۴۳ ][ ۴۴۴ ][ ۴۴۵ ][ ۴۴۶ ][ ۴۴۷ ][ ۴۴۸ ][ ۴۴۹ ][ ۴۵۰ ][ ۴۵۱ ][ ۴۵۲ ][ ۴۵۳ ][ ۴۵۴ ][ ۴۵۵ ][ ۴۵۶ ][ ۴۵۷ ][ ۴۵۸ ][ ۴۵۹ ][ ۴۶۰ ][ ۴۶۱ ][ ۴۶۲ ][ ۴۶۳ ][ ۴۶۴ ][ ۴۶۵ ][ ۴۶۶ ][ ۴۶۷ ][ ۴۶۸ ][ ۴۶۹ ][ ۴۷۰ ][ ۴۷۱ ][ ۴۷۲ ][ ۴۷۳ ][ ۴۷۴ ][ ۴۷۵ ][ ۴۷۶ ][ ۴۷۷ ][ ۴۷۸ ][ ۴۷۹ ][ ۴۸۰ ][ ۴۸۱ ][ ۴۸۲ ][ ۴۸۳ ][ ۴۸۴ ][ ۴۸۵ ][ ۴۸۶ ][ ۴۸۷ ][ ۴۸۸ ][ ۴۸۹ ][ ۴۹۰ ][ ۴۹۱ ][ ۴۹۲ ][ ۴۹۳ ][ ۴۹۴ ][ ۴۹۵ ][ ۴۹۶ ][ ۴۹۷ ][ ۴۹۸ ][ ۴۹۹ ][ ۵۰۰ ][ ۵۰۱ ][ ۵۰۲ ][ ۵۰۳ ][ ۵۰۴ ][ ۵۰۵ ][ ۵۰۶ ][ ۵۰۷ ][ ۵۰۸ ][ ۵۰۹ ][ ۵۱۰ ][ ۵۱۱ ][ ۵۱۲ ][ ۵۱۳ ][ ۵۱۴ ][ ۵۱۵ ][ ۵۱۶ ][ ۵۱۷ ][ ۵۱۸ ][ ۵۱۹ ][ ۵۲۰ ][ ۵۲۱ ][ ۵۲۲ ][ ۵۲۳ ][ ۵۲۴ ][ ۵۲۵ ][ ۵۲۶ ][ ۵۲۷ ][ ۵۲۸ ][ ۵۲۹ ][ ۵۳۰ ][ ۵۳۱ ][ ۵۳۲ ][ ۵۳۳ ][ ۵۳۴ ][ ۵۳۵ ][ ۵۳۶ ][ ۵۳۷ ][ ۵۳۸ ][ ۵۳۹ ][ ۵۴۰ ][ ۵۴۱ ][ ۵۴۲ ][ ۵۴۳ ][ ۵۴۴ ][ ۵۴۵ ][ ۵۴۶ ][ ۵۴۷ ][ ۵۴۸ ][ ۵۴۹ ][ ۵۵۰ ][ ۵۵۱ ][ ۵۵۲ ][ ۵۵۳ ][ ۵۵۴ ][ ۵۵۵ ][ ۵۵۶ ][ ۵۵۷ ][ ۵۵۸ ][ ۵۵۹ ][ ۵۶۰ ][ ۵۶۱ ][ ۵۶۲ ][ ۵۶۳ ][ ۵۶۴ ][ ۵۶۵ ][ ۵۶۶ ][ ۵۶۷ ][ ۵۶۸ ][ ۵۶۹ ][ ۵۷۰ ][ ۵۷۱ ][ ۵۷۲ ][ ۵۷۳ ][ ۵۷۴ ][ ۵۷۵ ][ ۵۷۶ ][ ۵۷۷ ][ ۵۷۸ ][ ۵۷۹ ][ ۵۸۰ ][ ۵۸۱ ][ ۵۸۲ ][ ۵۸۳ ][ ۵۸۴ ][ ۵۸۵ ][ ۵۸۶ ][ ۵۸۷ ][ ۵۸۸ ][ ۵۸۹ ][ ۵۹۰ ][ ۵۹۱ ][ ۵۹۲ ][ ۵۹۳ ][ ۵۹۴ ][ ۵۹۵ ][ ۵۹۶ ][ ۵۹۷ ][ ۵۹۸ ][ ۵۹۹ ][ ۶۰۰ ][ ۶۰۱ ][ ۶۰۲ ][ ۶۰۳ ][ ۶۰۴ ][ ۶۰۵ ][ ۶۰۶ ][ ۶۰۷ ][ ۶۰۸ ][ ۶۰۹ ][ ۶۱۰ ][ ۶۱۱ ][ ۶۱۲ ][ ۶۱۳ ][ ۶۱۴ ][ ۶۱۵ ][ ۶۱۶ ][ ۶۱۷ ][ ۶۱۸ ][ ۶۱۹ ][ ۶۲۰ ][ ۶۲۱ ][ ۶۲۲ ][ ۶۲۳ ][ ۶۲۴ ][ ۶۲۵ ][ ۶۲۶ ][ ۶۲۷ ][ ۶۲۸ ][ ۶۲۹ ][ ۶۳۰ ][ ۶۳۱ ][ ۶۳۲ ][ ۶۳۳ ][ ۶۳۴ ][ ۶۳۵ ][ ۶۳۶ ][ ۶۳۷ ][ ۶۳۸ ][ ۶۳۹ ][ ۶۴۰ ][ ۶۴۱ ][ ۶۴۲ ][ ۶۴۳ ][ ۶۴۴ ][ ۶۴۵ ][ ۶۴۶ ][ ۶۴۷ ][ ۶۴۸ ][ ۶۴۹ ][ ۶۵۰ ][ ۶۵۱ ][ ۶۵۲ ][ ۶۵۳ ][ ۶۵۴ ][ ۶۵۵ ][ ۶۵۶ ][ ۶۵۷ ][ ۶۵۸ ][ ۶۵۹ ][ ۶۶۰ ][ ۶۶۱ ][ ۶۶۲ ][ ۶۶۳ ][ ۶۶۴ ][ ۶۶۵ ][ ۶۶۶ ][ ۶۶۷ ][ ۶۶۸ ][ ۶۶۹ ][ ۶۷۰ ][ ۶۷۱ ][ ۶۷۲ ][ ۶۷۳ ][ ۶۷۴ ][ ۶۷۵ ][ ۶۷۶ ][ ۶۷۷ ][ ۶۷۸ ][ ۶۷۹ ][ ۶۸۰ ][ ۶۸۱ ][ ۶۸۲ ][ ۶۸۳ ][ ۶۸۴ ][ ۶۸۵ ][ ۶۸۶ ][ ۶۸۷ ][ ۶۸۸ ][ ۶۸۹ ][ ۶۹۰ ][ ۶۹۱ ][ ۶۹۲ ][ ۶۹۳ ][ ۶۹۴ ][ ۶۹۵ ][ ۶۹۶ ][ ۶۹۷ ][ ۶۹۸ ][ ۶۹۹ ][ ۷۰۰ ][ ۷۰۱ ][ ۷۰۲ ][ ۷۰۳ ][ ۷۰۴ ][ ۷۰۵ ][ ۷۰۶ ][ ۷۰۷ ][ ۷۰۸ ][ ۷۰۹ ][ ۷۱۰ ][ ۷۱۱ ][ ۷۱۲ ][ ۷۱۳ ][ ۷۱۴ ][ ۷۱۵ ][ ۷۱۶ ][ ۷۱۷ ][ ۷۱۸ ][ ۷۱۹ ][ ۷۲۰ ][ ۷۲۱ ][ ۷۲۲ ][ ۷۲۳ ][ ۷۲۴ ][ ۷۲۵ ][ ۷۲۶ ][ ۷۲۷ ][ ۷۲۸ ][ ۷۲۹ ][ ۷۳۰ ][ ۷۳۱ ][ ۷۳۲ ][ ۷۳۳ ][ ۷۳۴ ][ ۷۳۵ ][ ۷۳۶ ][ ۷۳۷ ][ ۷۳۸ ][ ۷۳۹ ][ ۷۴۰ ][ ۷۴۱ ][ ۷۴۲ ][ ۷۴۳ ][ ۷۴۴ ][ ۷۴۵ ][ ۷۴۶ ][ ۷۴۷ ][ ۷۴۸ ][ ۷۴۹ ][ ۷۵۰ ][ ۷۵۱ ][ ۷۵۲ ][ ۷۵۳ ][ ۷۵۴ ][ ۷۵۵ ][ ۷۵۶ ][ ۷۵۷ ][ ۷۵۸ ][ ۷۵۹ ][ ۷۶۰ ][ ۷۶۱ ][ ۷۶۲ ][ ۷۶۳ ][ ۷۶۴ ][ ۷۶۵ ][ ۷۶۶ ][ ۷۶۷ ][ ۷۶۸ ][ ۷۶۹ ][ ۷۷۰ ][ ۷۷۱ ][ ۷۷۲ ][ ۷۷۳ ][ ۷۷۴ ][ ۷۷۵ ][ ۷۷۶ ][ ۷۷۷ ][ ۷۷۸ ][ ۷۷۹ ][ ۷۸۰ ][ ۷۸۱ ][ ۷۸۲ ][ ۷۸۳ ][ ۷۸۴ ][ ۷۸۵ ][ ۷۸۶ ][ ۷۸۷ ][ ۷۸۸ ][ ۷۸۹ ][ ۷۹۰ ][ ۷۹۱ ][ ۷۹۲ ][ ۷۹۳ ][ ۷۹۴ ][ ۷۹۵ ][ ۷۹۶ ][ ۷۹۷ ][ ۷۹۸ ][ ۷۹۹ ][ ۸۰۰ ][ ۸۰۱ ][ ۸۰۲ ][ ۸۰۳ ][ ۸۰۴ ][ ۸۰۵ ][ ۸۰۶ ][ ۸۰۷ ][ ۸۰۸ ][ ۸۰۹ ][ ۸۱۰ ][ ۸۱۱ ][ ۸۱۲ ][ ۸۱۳ ][ ۸۱۴ ][ ۸۱۵ ][ ۸۱۶ ][ ۸۱۷ ][ ۸۱۸ ][ ۸۱۹ ][ ۸۲۰ ][ ۸۲۱ ][ ۸۲۲ ][ ۸۲۳ ][ ۸۲۴ ][ ۸۲۵ ][ ۸۲۶ ][ ۸۲۷ ][ ۸۲۸ ][ ۸۲۹ ][ ۸۳۰ ][ ۸۳۱ ][ ۸۳۲ ][ ۸۳۳ ][ ۸۳۴ ][ ۸۳۵ ][ ۸۳۶ ][ ۸۳۷ ][ ۸۳۸ ][ ۸۳۹ ][ ۸۴۰ ][ ۸۴۱ ][ ۸۴۲ ][ ۸۴۳ ][ ۸۴۴ ][ ۸۴۵ ][ ۸۴۶ ][ ۸۴۷ ][ ۸۴۸ ][ ۸۴۹ ][ ۸۵۰ ][ ۸۵۱ ][ ۸۵۲ ][ ۸۵۳ ][ ۸۵۴ ][ ۸۵۵ ][ ۸۵۶ ][ ۸۵۷ ][ ۸۵۸ ][ ۸۵۹ ][ ۸۶۰ ][ ۸۶۱ ][ ۸۶۲ ][ ۸۶۳ ][ ۸۶۴ ][ ۸۶۵ ][ ۸۶۶ ][ ۸۶۷ ][ ۸۶۸ ][ ۸۶۹ ][ ۸۷۰ ][ ۸۷۱ ][ ۸۷۲ ][ ۸۷۳ ][ ۸۷۴ ][ ۸۷۵ ][ ۸۷۶ ][ ۸۷۷ ][ ۸۷۸ ][ ۸۷۹ ][ ۸۸۰ ][ ۸۸۱ ][ ۸۸۲ ][ ۸۸۳ ][ ۸۸۴ ][ ۸۸۵ ][ ۸۸۶ ][ ۸۸۷ ][ ۸۸۸ ][ ۸۸۹ ][ ۸۹۰ ][ ۸۹۱ ][ ۸۹۲ ][ ۸۹۳ ][ ۸۹۴ ][ ۸۹۵ ][ ۸۹۶ ][ ۸۹۷ ][ ۸۹۸ ][ ۸۹۹ ][ ۹۰۰ ][ ۹۰۱ ][ ۹۰۲ ][ ۹۰۳ ][ ۹۰۴ ][ ۹۰۵ ][ ۹۰۶ ][ ۹۰۷ ][ ۹۰۸ ][ ۹۰۹ ][ ۹۱۰ ][ ۹۱۱ ][ ۹۱۲ ][ ۹۱۳ ][ ۹۱۴ ][ ۹۱۵ ][ ۹۱۶ ][ ۹۱۷ ][ ۹۱۸ ][ ۹۱۹ ][ ۹۲۰ ][ ۹۲۱ ][ ۹۲۲ ][ ۹۲۳ ][ ۹۲۴ ][ ۹۲۵ ][ ۹۲۶ ][ ۹۲۷ ][ ۹۲۸ ][ ۹۲۹ ][ ۹۳۰ ][ ۹۳۱ ][ ۹۳۲ ][ ۹۳۳ ][ ۹۳۴ ][ ۹۳۵ ][ ۹۳۶ ][ ۹۳۷ ][ ۹۳۸ ][ ۹۳۹ ][ ۹۴۰ ][ ۹۴۱ ][ ۹۴۲ ][ ۹۴۳ ][ ۹۴۴ ][ ۹۴۵ ][ ۹۴۶ ][ ۹۴۷ ][ ۹۴۸ ][ ۹۴۹ ][ ۹۵۰ ][ ۹۵۱ ][ ۹۵۲ ][ ۹۵۳ ][ ۹۵۴ ][ ۹۵۵ ][ ۹۵۶ ][ ۹۵۷ ][ ۹۵۸ ][ ۹۵۹ ][ ۹۶۰ ][ ۹۶۱ ][ ۹۶۲ ][ ۹۶۳ ][ ۹۶۴ ][ ۹۶۵ ][ ۹۶۶ ][ ۹۶۷ ][ ۹۶۸ ][ ۹۶۹ ][ ۹۷۰ ][ ۹۷۱ ][ ۹۷۲ ][ ۹۷۳ ][ ۹۷۴ ][ ۹۷۵ ][ ۹۷۶ ][ ۹۷۷ ][ ۹۷۸ ][ ۹۷۹ ][ ۹۸۰ ][ ۹۸۱ ][ ۹۸۲ ][ ۹۸۳ ][ ۹۸۴ ][ ۹۸۵ ][ ۹۸۶ ][ ۹۸۷ ][ ۹۸۸ ][ ۹۸۹ ][ ۹۹۰ ][ ۹۹۱ ][ ۹۹۲ ][ ۹۹۳ ][ ۹۹۴ ][ ۹۹۵ ][ ۹۹۶ ][ ۹۹۷ ][ ۹۹۸ ][ ۹۹۹ ][ ۱۰۰۰ ][ ۱۰۰۱ ][ ۱۰۰۲ ][ ۱۰۰۳ ][ ۱۰۰۴ ][ ۱۰۰۵ ][ ۱۰۰۶ ][ ۱۰۰۷ ][ ۱۰۰۸ ][ ۱۰۰۹ ][ ۱۰۱۰ ][ ۱۰۱۱ ][ ۱۰۱۲ ][ ۱۰۱۳ ][ ۱۰۱۴ ][ ۱۰۱۵ ][ ۱۰۱۶ ][ ۱۰۱۷ ][ ۱۰۱۸ ][ ۱۰۱۹ ][ ۱۰۲۰ ][ ۱۰۲۱ ][ ۱۰۲۲ ][ ۱۰۲۳ ][ ۱۰۲۴ ][ ۱۰۲۵ ][ ۱۰۲۶ ][ ۱۰۲۷ ][ ۱۰۲۸ ][ ۱۰۲۹ ][ ۱۰۳۰ ][ ۱۰۳۱ ][ ۱۰۳۲ ][ ۱۰۳۳ ][ ۱۰۳۴ ][ ۱۰۳۵ ][ ۱۰۳۶ ][ ۱۰۳۷ ][ ۱۰۳۸ ][ ۱۰۳۹ ][ ۱۰۴۰ ][ ۱۰۴۱ ][ ۱۰۴۲ ][ ۱۰۴۳ ][ ۱۰۴۴ ][ ۱۰۴۵ ][ ۱۰۴۶ ][ ۱۰۴۷ ][ ۱۰۴۸ ][ ۱۰۴۹ ][ ۱۰۵۰ ][ ۱۰۵۱ ][ ۱۰۵۲ ][ ۱۰۵۳ ][ ۱۰۵۴ ][ ۱۰۵۵ ][ ۱۰۵۶ ][ ۱۰۵۷ ][ ۱۰۵۸ ][ ۱۰۵۹ ][ ۱۰۶۰ ][ ۱۰۶۱ ][ ۱۰۶۲ ][ ۱۰۶۳ ][ ۱۰۶۴ ][ ۱۰۶۵ ][ ۱۰۶۶ ][ ۱۰۶۷ ][ ۱۰۶۸ ][ ۱۰۶۹ ][ ۱۰۷۰ ][ ۱۰۷۱ ][ ۱۰۷۲ ][ ۱۰۷۳ ][ ۱۰۷۴ ][ ۱۰۷۵ ][ ۱۰۷۶ ][ ۱۰۷۷ ][ ۱۰۷۸ ][ ۱۰۷۹ ][ ۱۰۸۰ ][ ۱۰۸۱ ][ ۱۰۸۲ ][ ۱۰۸۳ ][ ۱۰۸۴ ][ ۱۰۸۵ ][ ۱۰۸۶ ][ ۱۰۸۷ ][ ۱۰۸۸ ][ ۱۰۸۹ ][ ۱۰۹۰ ][ ۱۰۹۱ ][ ۱۰۹۲ ][ ۱۰۹۳ ][ ۱۰۹۴ ][ ۱۰۹۵ ][ ۱۰۹۶ ][ ۱۰۹۷ ]
.: Weblog Themes By iranblag :.

درباره وبلاگ

تيم مشاوران مديريت ايران IranMCT ----------------- http://iranmct.com ---------------- Iran Management Consultants Team
پنل کاربری
نام کاربری :
پسورد :
لینک های تبادلی
فاقد لینک
تبادل لینک اتوماتیک
لینک :
خبرنامه
عضویت   لغو عضویت
امکانات وب
شمارنده
شرکت مشاوره مدیریتبازارسازی مدیریت بازاریابی. بازدید تحقیقات بازاریابیآموزش مدیریت MBAدلایل ترک تحقیقات بازاریابی تحقیقات مدیریت شرایط سخت بازارکارت امتیازی متوازنارزیابی عملکرد . نمونه مطالعات موردی.برند برندینگانواع برند معرفی 21 نوع متفاوت از برندبرندسازی branding marketing . برندسازی.تحقیقات بازاریابی انگیزه بخش http://marketingbranding.ir سبک مدیریت است مدیریت بازاربازاریابیتحقیقات بازاریابی ویژگی های .حرفه ای مشاوره اموزش مدیریت.شناسایی مشتریان .تحقیقات بازاریابی استفاده از تحقیقات بازار و بازاریابی http://marketingsales.irmarketing مدیریت برندینگ . Business Management ConsultantIran Business Management ConsultantManagement . بازاریابیانواع بازاریابی 127 نوع بازاریابیبازاریابی. بازاریابی MarketingMix آمیختهآمیزه بازاريابیمدیریت بازاریابی. اخبار مدیریت و تجارتمدیریت.مشاوره بازاریابی مدیریت آموزش تکنیک‌های فروشندگی حرفه‌ای فروشندگی. اخبار مدیریت و تجارتبازاریابی برندینگ. http://iranmct.com/news/page/12مدیریت. مدیریت مشاوره بازاریابیآموزش. بیزینس پلن طرح توجیهی طرح business plan. برنامه بازاریابی Marketing Planبازاریابی. مشاوره تبلیغات مشاور تبلیغات مشاور مدیریت management مشاوره مدیریت انواع بازاریابی بازاریابی. Business Planبیرینس پلن طرح توجیهیمدیریت. کلینیک کاشت موی طبیعی آسمان