مشاوره مديريت - آموزش مديريت - آموزش فروشندگي حرفه‌اي
 
نويسندگان
مطالب تصادفی
ترس و اضطرابدارا با آنان رفتار مينمايد لذا با اينكه بندگان او عصيان و سركشي او را بوسيله ارتكاب‌ معاصي و گناهان انجام ميدهند خداوند بروي خود نياورده پرده‌دري ننموده بانتظار توبه و بازگشت،بآنان مهلت ميدهد و در اين كار آنچنان بزرگواري از خود نشان‌ ميدهد كه بندگان گمان ميكنند كه اصلا گناه و معصيتي نكرده‌اند امام‌ زين العابدين(ع)در دعاي ابو حمزه ثمالي‌ عرض ميكند:فبحلمك امهلتني و بسترك‌ سترتني حتّي كانك اغفلتني و من عقوبات‌ المعاصي جنبتني.

اي خدا بحلم خود مرا مهلت دادي و با پرده‌پوشي‌ات مرا پوشاندي چنانچه‌ گوئي از من غفلت ورزيده مرا از پاداش‌ گناهان دور ساختي.

در روايتي ديگر مدارا كردن و ملايمت‌ آنچنان ارزش و فضيلت يافته كه بطور اطلاق صاحب آن نزد خداوند محبوب‌تر تشخيص داده شده و پاداشش نيز از ديگران‌ بيشتر است در صورتي كه ملايمت او از ديگري بيشتر باشد با اينكه ممكن است فرد رجحان نيافته عالم و دانشمند بوده و يا خصوصيات اخلاقي ديگري را دارا باشد.

رسول خدا ميفرمود:ما اصطحب اثنان‌ الا كان اعظهما اجرا و احبهما الي الله تعالي‌ ارفقها بصاحبة.هرگاه دو نفر با يكديگر همنشيني كرده و مصاحبت گيرند محبوب‌ترين‌ آنان نزد خداوند و بزرگترين آنان از نظر اجر و پاداش آنكسي است كه نرمي و ملايمتش از ديگري بيشتر باشد.

در منطق قرآن هيچ عملي برابر با شرك با خدا نمي‌نمايد شرك بخدا ستمي‌ بزرگ ميباشد لقمان به پسرش سفارش ميكرد

لا تشرك باللّه انّ الشّرك لظلم عظيم

از برخي از احاديث رسول خدا چنين استفاده‌ ميشود كه بداخلاقي و خشن بودن با مردم‌ در رديف شرك بخدا شمار آمده يا آنكه‌ از نظر مبغوضيت و ناخوشايندي در اعداد شرك بخدا محسوب شده است.

قال رسول الله(ص)ما من عمل ابغض‌ الي الله تعالي من الا شراك بالله تعالي و العنف علي عباده.

امام محمد باقر عليه السلام ميفرمود هر چيزي را قفلي است و قفل ايمان نرمي و ملايمت است كساني كه فاقد روحيه نرمي و ملايمت هستند مثل آنست كه ايمانشان‌ چفت و بست ندارد ممكن است در يك‌ حادثه و يك جرياني همه سرمايه‌هاي ايماني‌ خود را با تندخوئي و عصبانيت بباد دهند

در خاتمه اين بحث مطرح ميگردد كه‌ چرا برخي در برخورد با حوادث خويشتن‌ را كنترل كرده با نرمش و ملايمت با مسائل‌ برخورد مي‌كنند و چرا برخي ديگر فاقد چنين روحيه بوده مشكلات فراواني بوجود ميآورند از اين گذشته نرمش و ملايمت يك‌ عامل مستقلي بوده يا پديده‌اي از رشد ذهني و عقلي است و بعبارت ديگر خيلي‌ها دوست دارند در برخورد با مسائل خيلي‌ها دوست دارند در برخورد با مسائل با نرمي‌ و ملايمت از كنار آن بگذرند ولي عده‌ زيادي عملا نمي‌توانند چنين باشند ولي‌ عده كمي بر اثر قدرت روحي اين توان را دارا بوده از كوره در نمي‌روند.

مطالعه و بررسي روايات اسلامي حاكي‌ است كه نرمي و ملايمت ثمره رشد عقلي‌ است كساني كه از عقل بيشتري برخوردار هستند قدرت كنترل و ترمز در آنان زياد ميباشد و كساني كه از اين نعمت خداداد كمتر بهره دارند كمتر مي‌توانند روش‌ ملايمت و نرمش را اختيار نمايند.

دليل اين نكته اينست كه افراد عاقل‌ سعي ميكنند با تجزيه و تحليل مسائل و مشكلات و با چرخش و انعطاف‌پذيري از درگيري جلوگيري كرده بسلامت از كنار آتش‌ جنگ و جدال و نزاع درگذرند در حقيقت‌ عقل و خرد در انسان بمنزله فنرهاي ماشين‌ است هنگامي كه ماشين بدست‌اندازها مي‌افتد فنرها با نرمش و انعطاف‌پذيري از چاله‌ها گذشته از شكستن و خرد شدن‌ جلوگيري بعمل ميآورند و اگر فنرها روزي‌ حالت فنري و انعطاف‌پذيري خود را از دست داده باشد در اولين برخورد با دست‌انداز خواهد شكست بي‌جهت نيست‌ كه رسول خدا ميفرمايد احسنكم عقلا احسنكم‌ خلقا يعني هر كه خلق و خوي بهتري دارد عقل و خردش نيز بهتر است.

بنابراين با توجه بحديث آخر چنين‌ مستفاد ميگردد رفق و ملايمت روحيه بسيار ارزنده‌اي است كه هر كه آنرا دارا باشد در دنيا فردي پيروز و موفق بوده بهمه خواسته‌ -هاي متعادل و مشروع دست يافته در روز رستاخيز نيز بهمه حظوظ اخروي خواهد رسيد

براي توضيح بيشتر مي‌توان گفت فردي‌ كه نرم و ملايم باشد هميشه در برخورد با مشكلات با عقل و انديشه به بهترين وجه‌ از كنار مساله و مشكل عبور كرده هيچگونه‌ نارسائي بوجود نخواهد آورد خواه اين‌ مشكل در محيط خانه با شوهر و همسرش‌ روي داده باشد يا در اجتماع و محل كارش‌ تحقق يافته باشد نتيجة چنين افرادي از پاشيده شدن كانون خانوادگي و تزلزل‌ اخلاقي فرزندان و فقدان امنيت خاطر جلوگيري بعمل ميآورند در خاتمه به حديثي‌ كه از رسول خدا در اين باره نقل شده است‌ اشاره مينمائيم.

قال النبي(ص)من صبر علي سوء خلق‌ امراته اعطاه اللّه من الاجر ما اعطي ايّوب‌

علي بلائه و من صبرت علي سوء خلق زوجها اعطاها اللّه مثل ثواب آسيه

رسول خدا فرمود هر كه در برابر بداخلاقي همسرش بردباري كند آنچه‌ بايوب پيامبر داده‌اند باو داده خواهد شد و هر زني بر بداخلاقي شوهرش بردباري كند آنچه بآسيه زن فرعون داده شده باو خواهند داد.

بقيه از صفحه 51

(به تصوير صفحه مراجعه شود) كه والدين يا فرزندان تفاهم بيشتري‌ ميتوانند داشته باشند نفوذ آنها در كودك‌ زيادتر است.

2-آموزش:آموزش مستقيم نيز از راه‌ و روشهاي مهم در ايجاد جرات است ولي‌ هرگز تأثيرش باندازه نقش الگو نيست.گاهي‌ يك تذكر،يك پند و اندرز خط مشي‌ها را عوض ميكند و نيز ايجاد اين تأمين كه طفل‌ نيازي به دروغ ندارد.

3-انتقاد از جبن:زماني لازم است‌ كه اگر كودك دچار خطا شده و دچار ترس‌ شده است از او انتقاد كنيم،منتها انتقادي‌ ملايم و توام با خيرخواهي.

مثلا باو بگوئيم كه:"چرا ترسيدي؟" ("جاي ترس نبود"لازم بود باجرات‌ باشي‌""پسري چون تو نبايد بزدل‌ باشد"و....

4-تلقين:تلقين هم توسط خود و هم توسط ديگران در آدمي بسيار نفوذ ميكند البته اگر از سوي افراد بزرگتر مورد احترام‌ و مخصوصا براي كودكان01/ ساله ببالا باشد بسيار مؤثر است

تلقينات بهتر است صبحها پس از بيدار -ي و شبها قبل از خواب صورت گيرد تلقين‌ درباره خود بهتر است با صداي محكم و آرام‌ و حتي جلوي آينه صورت گيرد.مثلا بدينگونه.من جرات دارم.بايد هم‌ با جرات باشم.من راست ميگويم.من‌ صريح خواهم بود.من نمي‌ترسم...

5-ذكر داستانها:داستانها،بيان‌ عمل قهرمانان و راه و رسم گذشتگان وسيله‌ خوبي براي ايجاد جرات است-داستانها بايد هدفدار و موجد حالات و رفتار ايدآلي باشد.

در كودكان حالت ايدآل‌جوئي و قهرمان‌ -پرستي است و با شنيدن داستان خود را غير مستقيم با آن الگوها تطابق ميدهد و زمينه موردنظر را در خود ايجاد ميكند.

 

منبع :

نشريه پيوند » بهمن 1360 - شماره 28


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۳۶:۴۴ ] [ مشاوره مديريت ]

 

مدارا در قرآن

بهاء الدين خرمشاهي

مدارا يعني نرمش رفتار و گفتار در معامله با ديگران و تحمل بعضي ناملايمات.مدارا از آن روي فضيلت اخلاقي‌ شمرده مي‌شود كه در بردارندهء سازگاري سازنده و مهرآميز و انسان‌دوستانه است،و احيانا ناشي از مهار حدّت و شدّت رفتار است.به اين شرح كه مدارا غالبا از انساني‌ صادر مي‌شود كه قدرت بر ترك مدارا يا اعمال قدرت يا گاه خشونت هم دارد،اما به الزام اخلاق و مهر انساني‌ بر خود مهار مي‌زند و مهرباني مي‌ورزد يا مهرآميز رفتار مي‌كند.مدارا شأن انسان قوي و در موضع قوت و قدرت‌ است،و اگر فرد ضعيفي يا فردي كه موقتا در موضع‌ ضعف و ناتواني است،نرمش و ملايمت نشان دهد،آن‌ واكنش را نمي‌توان مدارا ناميد،زيرا چاره‌اي جز آن ندارد.

خشم و خشونت در همهء انسان‌ها كم يا بيش وجود دارد.و اگر خويشتن‌داري و كف نفس نباشد،جهان‌ انساني،به سطح حيواني سقوط خواهد كرد.پس مدارا هم الزامي اخلاقي است،و هم مصلحت فردي و اجتماعي. و به همان گونه كه ابراز خشم و خشونت،خشم و خشونت بيشتري به بار مي‌آورد،اظهار مدارا و ملايمت و تحمل شدايد،به گسترش و افزايش اين سجايا مي‌انجامد و در نهايت زندگي را زيستني‌تر مي‌سازد.در همهء متون‌ مقدس ديني اعم از وحياني يا حكمي و اخلاقي و بدون‌ منشأ آسماني،و در همهء متون اخلاقي و عرفاني مدارا ممدوح شمرده شده است.

شايد بتوان مدارا را به پسنديده و ناپسند تقسيم كرد. مداراي پسنديده آن است كه به اندازه و به جا و با سنجيدن‌ همهء جوانب و پيامدها و به الزام اخلاق و مهر انساني‌ صورت گيرد.اما مداراي ناپسند،آن است كه بي‌هدف و ناشي از زبوني و تحمل بيمارگونه و غير لازم باشد.مانند اينكه انسان در برابر فحّاشي‌ها و تهمت‌زني‌ها و بدزباني‌هاي فردي هتاك همواره بيش از حد نرمش و مدارا نشان دهد و از حد تحمل عرفي و جدال احسن و عرف انساني و اخلاقي خارج گردد.اين مدارا از آن جهت‌ ناپسند است كه كمك به اثم و عدوان است و جري‌سازي‌ هتاكان و خود را در معرض بي‌آبرويي آوردن كه به قول‌ شاعر:

بيدادكشي زبوني آرد خواري خلل دروني آرد

يا به قول صائب تبريزي:

نرمي ز حد مبر كه چو دندان مار ريخت‌ هرطفل ني سواد كند تازيانه‌اش

و در همين مورد است كه قرآن مجيد هم اجازه داده است‌ كه انسان با جديت و غيريت از حريم آبرو و اعتبار و آسايش خود دفاع كنند.چنان‌كه مي‌فرمايد:

«فمن اعتدي‌ عليكم فاعتدوا عليه بمثل ما اعتدي عليكم»

(پس هركس‌ كه به شما ستم كرد،به همان گونه كه به شما ستم مي‌كند، به او«ستم»روا داريد)(بقره،آيهء 491).يا در جاي ديگر مي‌فرمايد:

«و جزاء سيّئة سيّئة مثلها»

(و جزاي هربدي‌ بدي‌اي همانند آن است...)(شوري،04)،اما بلافاصله به‌ دنبال همين عبارت مي‌افزايد:

«فمن عفا و اصلح فأجره‌ علي الله انّه لا يجب الظالمين»

(پس هركس عفو و نكوكاري/درست‌كاري كند پاداش او بر خداوند است كه‌ ستم‌كاران را دوست ندارد)همان آيه.

البته در عرف قرآن كريم«حسنه»با«سيّئه»برابر نيست و در اين موارد در حالت دفاعي و تدافعي است كه‌ براي كاستن از دامنهء خشونت،خشونت سنجيده و حساب‌شده و موقت را تجويز مي‌فرمايد.يكي از مهم‌ترين و روان‌شناسانه‌ترين آيات قرآن در اين زمينه،و در توصيه به مدارا آيهء سي و چهارم از سورهء فصّلت است:

«و لا تستوي الحسنه و لا السّيئة ادفع بالتي هي احسن‌ فاذا الذي بينك و بينه عداوة كأنّه ولي حميم»

(و نيكي و بدي برابر نيست.همواره به شيوه‌اي كه نيكوتر است‌ مجادله كن،آنگاه‌[خواهي ديد]كه كسي كه بين تو و او دشمني‌اي بود،گويي دوستي مهربان است)(فصّلت، 43).

در جاي ديگر،در سورهء رعد،بعضي صفات و كردارهاي خردمندان(اولو الالباب)را كه حق‌شناس و پاي‌بند به پيمان الهي هستند برمي‌شمارد و مي‌فرمايد:

«و الذين صبروا ابتغاء وجه ربّهم و اقاموا الصلوة و انفقوا مما رزقناهم سرّا و علانية و يدرؤن بالحسنة السّيّئة اولئك‌ لهم عقبي الدار»

(و كساني‌كه براي نيل به خشنودي‌ پروردگارشان شكيبايي پيشه كرده‌اند و نماز را برپا داشته‌اند و از هرآنچه روزي‌شان كرده‌ايم،پنهان و آشكارا مي‌بخشند و بدي را با نيكي دفع مي‌كنند،اينانند كه نيك‌ سرانجامي دارند)(رعد،22).[نيز-آيهء 45 سورهء قصص‌ ].و سعدي با الهام از اين آيات است كه مي‌گويد:

بدي را بدي سهل باشد جزا اگر مردي احسن الي من اسا.

يك نمونهء عالي و پر مثال از مداراي قرآني،تساهل با پيروان ساير اديان و حتي بي‌دينان است.چنان‌كه درسورهء كافرون خطاب به كفار مي‌فرمايد:

«لكم دينكم ولي‌ دين».

يا مي‌فرمايد:

«و لا تقولوا لمن القي اليكم السلام‌ لست مؤمنا.»

(و به كسي‌كه با شما از در تسليم‌[و اسلام‌] وارد شود،مگوييد كه مؤمن نيستي)(نساء،49).يا در آيهء مشهور به آية الكرسي مي‌فرمايد:

«لا اكراه في الدين»

(در كار دين اكراه و اجبار روا نيست)(بقره،652).همچنين:

«و لو شاء ربّك لآمن من في الارض كلّهم جميعا أفانت‌ تكره الناس حتي يكونوا مؤمنين»

(و اگر پروردگارت‌[به ارادهء حتمي‌]مي‌خواست،تمامي اهل زمين ايمان مي‌آوردند، پس آيا تو مردم را به اكراه وامي‌داري تا اينكه مؤمن‌ شوند؟)(يونس،99).همچنين:

«و لا تسبّوا الذين يدعون‌ من دون اللّه فيسبّوا اللّه عدوا بغير علم...)

(و كساني را كه‌ به جاي خداوند مي‌پرستند دشنام ندهيد،چرا كه از سر دشمني و ناداني خداوند را دشمني مي‌دهند...)(انعام، 801).

در يكي از آيات بسيار مهم قرآني،از سر مدارا با اهل‌ كتاب،همهء اقلام ايمان را كه متعدد است(ايمان به‌ خداوند،ايمان به غيب،ايمان به پيامبران،ايمان به‌ كتاب‌هاي آسماني،ايمان به فرشتگان و ايمان به قيامت)، به يك مورد آن هم توحيد است تقليل مي‌دهد تا صحبت بر منكران تمام شود،و به مدلول چون‌كه صد آمد نود هم پيش ماست،فقط توحيد و نفي شرك را برجسته‌ مي‌سازد،زيرا كسي‌كه از در توحيد وارد شود و به مبدأ معتقد باشد،در مورد معاد هم انكاري نخواهد داشت و هكذا در مورد ساير اقلان ايمان.آن آيه،آيهء 46 سورهء آل‌ عمران است:

«قل يا اهل الكتاب تعالوا الي كلمة سواء بيننا و بينكم ألا نعبد الاّ اللّه و لا نشرك به شيئا و لا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون اللّه فان تولّوا فقولوا اشهدوا بانّا مسلمون»

(بگو اي اهل كتاب بياييد بر سر سخني كه بين‌ ما و شما يكسان است بايستيم كه جز خداوند را نپرستيم‌ و براي او هيچ گونه شريكي نياوريم و هيچ كس از ما ديگري را به جاي خداوند،به خدايي برنگيرد و اگر رويگردان شدند،بگوييد شاهد باشيد كه ما فرمانبرداريم) (آل عمران،46)[نيز-آيهء 26 سورهء بقره كه رستگاري را نه در انحصار مسلمانان،بلكه همهء اهل كتاب از جمله‌ صائبين و در گرو ايمان به مبدأ و معاد و عمل صالح‌ مي‌شمارد.]

و يكي از درخشان‌ترين آيات قرآني در توجه به‌ ملايمت و مدارا و نرمش آيهء 951 سورهء آل عمران است كه‌ مي‌فرمايد:

«فبما رحمة من اللّه لنت لهم و لو كنت فظّا غليظ القلب لا نفضّوا من حولك فاعف عنهم و استغفرلهم و شاور هم في الامر...»

(به لطف رحمت الهي با آنان‌ نرم‌خويي كردي؛و اگر درشت‌خوي سخت دل بودي‌ بي‌شك از پيرامون تو پراكنده مي‌شدند؛پس از ايشان‌ درگذر و برايشان آمرزش بخواه و در كار با آنان مشورت‌ كن)(آل عمران،951).

همچنين در آيهء ديگر از فرستادن موسي و هارون‌ عليهما السلام،به نزد فرعون و دعوت او به راه حق و توحيد و صلح و صفا با بني اسرائيل سخن مي‌گويد، مي‌فرمايد:

«اذهبا الي فرعون انّه طغي.فقولا له قولا ليّنا لعلّه يتذكّر او يخشي...»

(به‌سوي فرعون برويد كه او سر پند گيرد يا خشوع و خشيت يابد...)(طه،34،44). همچنين در بعضي قصص قرآني،رفتار و گفتار شخصيت‌هاي قصه سرشار از مدارا و مهر و ملايمت‌ است؛و در ميان آنها داستان حضرت يوسف(ع) برجسته‌تر است.داستان حضرت يوسف(ع)را به نحوي‌ كه در سورهء يوسف آمده است همه مي‌دانيم.يوسف(ع) گناهي جز خوبي باطن و زيبايي مفرط ندارد.برادران‌ ناتني‌اش از اينكه او نزد پدرشان محبوب‌تر است،و نيز شايد بر جمال و كمال او رشك مي‌بردند و همداستان‌ مي‌شوند كه او را نابود كنند.سپس اين رأس شديد را يك‌ درجه تخفيف مي‌دهند و او را در بيابان به درون چاهي‌ مي‌اندازند.گذار كارواني بر سر آن چاه مي‌افتد و يوسف‌ (ع)را باز مي‌يابند و به غلامي مي‌گيرند و عزيز مصر او را مي‌خرد و به خانهء خود مي‌برد و در حق او نيكي مي‌كند.

ولي همسر عزيز دامن صبر از دست مي‌دهد و عشق خود را به يوسف(ع)ابراز مي‌دارد و از او در خلوت كام‌ مي‌خواهد.يوسف(ع)از دام اين فتنه مي‌گريزد و زليخا با غرور جريحه‌دار شده‌اش از روي مكر يوسف(ع)را عاشق خود و داراي نظر بد به خويش وانمود مي‌كند و «يوسف(ع)از دامان پاك خود به زندان مي‌رود.»از سوي‌ ديگر برادران توطئه‌گر و بدانديش يوسف(ع)خود را بي‌خبر و بي‌گناه جلوه مي‌دهند و ادعا مي‌كنند كه از (به تصوير صفحه مراجعه شود) يوسف غافل شده‌اند و گرگ او را دريده است و بدين‌سان‌ محنت عظيم و دراز آهنگ يعقوب(ع)در فراق نور چشم‌ دلبندش آغاز مي‌شود و از شدت حزن و اندوه به راستي‌ نور از چشمش مي‌رود.او در ديار و در خانهء خود كنعان‌ (در شام)كلبه‌اي به نام بيت الحزن يا بيت الاحزان ساخته‌ بوده و غالب ساعات روز و شبش را در نوحه‌سرايي بر فوت يا غيبت يوسف(ع)مي‌گذراند.سرانجام به شهادت‌ شاهدان و ژرف‌كاوي عزيز مراتب بي‌گناهي يوسف(ع) آشكار مي‌شود،و او را نديم و امين خاص خود و رييس‌ خزانه‌داري حكومت خود مي‌گرداند.و زليخا بر اثر فشار وجدان حقيقت را به همسرش باز مي‌گويد.از سوي ديگر در كنعان قحطي و خشك‌سالي پيش مي‌آيد و برادران‌ يوسف(ع)كرارا براي دريافت كمك جنسي و غله به ديار مصر و نزد عزيز و يوسف(ع)مي‌روند،بي‌آنكه يوسف‌ (ع)را بشناسند.اما يوسف(ع)كه آنان‌را به خوبي‌ مي‌شناسد،هرباره و همواره در حق آنان بزرگواري و بذل‌ و بخشش مي‌كند و حتي در پايان كه پرده از همهء رازها مي‌افتد و برادران از در عذرخواهي و بخشايش‌طلبي در مي‌آيند،يوسف(ع)حتي ملامتي را نيز در حق آنان روا نمي‌دارد.حاصل آنكه يوسف(ع)هم با زليخا كه آن‌همه‌ در حقش جفا كرده و برايش پرونده ساخته است،با احترام و بدون كينه و با ملايمت و مداراي تمام رفتار مي‌كند و هم با برادران كج‌انديش وتوطئه‌گر خود.او همواره و با همگان جوان‌مردانه و در كمال مروت و مدارا رفتار مي‌كند.حال آنكه حتي از نظر اخلاقي اجازه داشته‌ است كه هم از زليخا و هم از برادران ناجوان‌مردش انتقام‌ بگيرد.او به احسن وجه نشان مي‌دهد كه در«عفو لذتي‌ است كه در انتقام نيست».

اما چنان‌كه پيشتر هم اشاره كرديم،مداراي مفرط و ستم‌كشانه و خواري‌طلبانه در عرف قرآن كريم،روا نيست.

يك نمونه از اين مورد در رفتار ياران و معاصران و معاشران«عامي»و كم‌فرهنگ،يا بي‌فرهنگ حضرت‌ رسول(ص)با ايشان است كه وقت و بي‌وقت به حجرات‌ او سر مي‌زدند و به اصطلاح مزاحم حضور مي‌شدند.او را با صداي بلند از بيرون سرا و كاشانه‌هايش صدا مي‌زدند و در گفت‌وگو با ايشان يا همسران حضرت،ادب لازم را رعايت نمي‌كردند.و گاه و بي‌گاه و غالبا بي‌خبر و بي‌وعده‌ و بي‌دعوت،مهمان ناخوانده مي‌شدند و ساعت‌ها وقت‌ حضرت(ص)را مي‌گرفتند و آسايش او را سلب مي‌كردند و خداوند مي‌فرمايد كه پيامبر(ص)از شدت شرم حضور، اين جفاها را تحمل مي‌كند و با قاطعيت هرچه تمام‌تر به‌ آنان ادب مصاحبت و آداب معاشرت مي‌آموزد.[سورهء حجرات،آيات 1 تا 5].و در آيهء بلند پنجاه و سوم سورهء احزاب مي‌فرمايد:(اي مؤمنان وارد حجره‌هاي پيامبر نشويد،مگر آنكه به شما به صرف طعامي اجازه داده‌ شود،بي‌آنكه‌[بي‌تابانه‌]منتظر آماده شدنش باشيد؛ولي‌ چون دعوت شديد،وارد شويد،و چون غذا خورديد، پراكنده شويد،و سرگرم سخن‌گويي نشويد،چرا كه اين‌ كارتان پيامبر را رنج مي‌دهد و او را از شما شرم مي‌كند[كه‌ حقيقت را بگويد]ولي خداوند از گفتن حق شرم نمي‌كند؛ و نيز هنگامي‌كه از همسران او چيزي‌[كالايي‌]خواستيد، از پشت حجاب و حائلي آن‌را از ايشان بخواهيد،كه اين كار براي دل‌هاي شما و دل‌هاي اياشن پاكيزه‌تر است؛و شما را نرسد كه پيامبر خدا را آزار برسانيد؛و نيز نرسد كه‌ هرگز پس از او با همسرانش ازدواج كنيد.بي‌گمان اين كار از نظر خداوند سهمگين است)(احزاب،35).

در جاي ديگر از قرآن كه باز اشاره به گوشه‌اي از سيره‌ و رفتار و شخصيت رسول الله(ص)دارد،خداوند از نوع‌ ديگري از مدارا و ملايمت و سازگاري مفرط پيامبر خويش سخن مي‌گويد و نشان مي‌دهد كه حضرت رسول‌ به حق سزاوار عنوان«خلق عظيم»[سورهء قلم،آيهء 4] هستند.و آن در آيهء 16 سورهء توبه است:«و از ايشان‌ كساني هستند كه پيامبر را مي‌آزارند و مي‌گويند او زودباور است،بگو به سود شماست كه زودباور است،كه به‌ خداوند و مؤمنان ايمان دارد؛و رحمت الهي براي كساني‌ از شماست كه ايمان آورده‌اند؛و كساني‌كه پيامبر خدا را مي‌آزارند،عذاب دردناكي‌[در پيش‌]دارند.»(توبه،16).

باز مورد ديگري در سيرت و رفتار حضرت رسول‌ (ص)بوده است كه چون مدارا و ملايمت مفرط و باعث‌ سوء استفادهء بعضي از تازه مسلمانان غير راسخ در علم و ايمان بوده،لذا خداوند به لحن نفي و نهي از آن ياد مي‌فرمايد.و آن در مورد كساني است كه وقت و بي‌وقت- و به ويژه در هنگام بسيج ياران رسول اللّه براي شركت در غزوات و جهاد و مأموريت‌هاي دشوار ديگر-حضرت را در رودربايستي قرار داده و با سوء استفاده از نرم‌خويي‌ ذاتي حضرت(ص)از ميدان به در مي‌رفته‌اند و شانه از زير بار مسئوليت خالي مي‌كرده‌اند.اشاره به اين مسئله در قرآن كريم مكرر و متعدد است،و از همه بارزتر در آيات‌ 14 تا 64(و چند آيهء بعدي)سورهء توبه است:«اگر سود و ثمري زودياب و سفري سهل و ساده در پيش بود،از تو پيروي مي‌كردند،ولي راه پرمشقت بر ايشان گران آمده‌ است،و به خداوند سوگند ياد خواهند كرد كه اگر تاب و توان داشتيم،همراه شما رهسپار مي‌شديم؛خود را هلاك‌ مي‌كنند و خداوند مي‌داند كه دروغ مي‌گويند.خداوند از تو در گذرد،چرا پيش از آنكه حال راستگويان بر تو معلوم‌ گردد و دروغگويان را بشناسي،به آنان اجازه دادي؟ كساني‌كه به خداوند و روز بازپسين ايمان دارند از تو عذر و اجازه نمي‌خواهند كه‌[تن بزنند]از اينكه به مال و جانشان جهاد كنند،و خداوند از پرهيزگاران آگاه است. همانا كساني از تو عذر و اجازه مي‌خواهند كه به خداوند و روز بازپسين ايمان ندارند و دل‌هايشان مردّد است،و در شك و شبهه‌شان سرگشته‌اند...»(توبه،24-54).

به شهادت قرآن كريم،خداوند،به هنگام ضرورت، «قهر انقلابي»و قاطعيت و شدت عمل سالم را براي‌ پيروزي نهايي انقلاب اسلامي توصيه مي‌فرمايد.سورهء فتح از نظر اشارات تاريخي به آخرين سال‌هاي حيات‌ رسول اللّه و اوج‌گيري انقلاب اسلام،و صلح سنجيده و قدرت‌مندانهء حديبيه(بدون اشاره به نام آن)و سپس‌ پيروزي نهايي مسلمانان و ورود پيروزمندانهء آنان(در سپاهي دههزار نفري)به مكه بدون درگيري با سپاه‌ مخالفان و مشركان،بسيار حائز اهميت است.در آخرين‌ آيهء همين سوره است كه مي‌فرمايد:«محمد پيامبر الهي‌ است و كساني‌كه با او هستند بر كافران سخت‌گير و با خودشان مهربانند...»(فتح،92)و اگر عكس اين بود و مسلمانان به شيوه‌اي رياضت‌كشانه و عارفانهء افراطي و نامتعارف و حتي ناسالم،با خودشان سختگير و با دشمنان مهربان بودند،انقلاب اسلام در نطفه خفه مي‌شد، و يكي از عظيم‌ترين تمدن‌ها و فرهنگ‌هاي بشري پديد نمي‌آمد و جاهليت با مختصري تغيير و تحول ادامه‌ مي‌يافت.

همين است كه خداوند با هشدار تمام به صريح‌ترين‌ وجهي به رسول اللّه(ص)فرمان سخت‌گيري انقلابي‌ مي‌دهد:

(يا ايّها النبي جاهد الكفار و المنافقين و اغلظ عليهم و مأواهم جهنم و بئس المصير»

(اي پيامبر با كافران‌ و منافقان جهاد كن و با آنان درشتي كن كه سرا و سرانجامشان جهنم است و بد جايگاهي است)(سور( توبه،37،سورهء تحريم،آيه 9).همچنين مي‌فرمايد:«اي‌ مؤمنان با كساني از كفّار كه نزديك شما هستند كارزار كنيد و بايد كه در شما درشتي ببينند و بدانيد كه خداوند با پارسيان است»(توبه،321).و در پايان سورهء توبه كه از آخرين سوره‌هاي نازلهء قرآن كريم است،در يك كلام‌ حضرت رسول(ص)را چنين معرفي مي‌فرمايد:«به‌ راستي كهپيامبري از ميان خودتان به‌سوي شما آمده‌ است كه هررنج كه شما مي‌بريد،براي او گران مي‌آيد،و سخت هواخواه شماست و به مؤمنان رئوف و مهربان‌ است»(توبه،821).كه به روشني به دل‌سوزي و غم‌خواري و مدارا و مهرباني و رحم و رأفت رسول اللّه‌ (ص)اشاره دارد.

آري با توجه به توصيه توأمان شدت و صلابت در جنب مدارا و مهرباني و ملايمت در قرآن كريم است كه‌ سعدي مي‌سرايد:

درشتي و نرمي به هم در به است‌ چو رگزن كه جرّاح و مرهم نِه است   منبع :   نشريه نامه فرهنگ » زمستان 1376 - شماره 28
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۳۶:۴۳ ] [ مشاوره مديريت ]

 

اصل حكمت

قرآن مجيد از روشهاي متعدد و مؤثر تبليغي همچون: استدلال عقلي و منطقي، مجادله نيكو، مناظره، بحث آزاد و ... استفاده كرده است .

به كارگيري «حكمت‌» در امر هدايت و تبليغ يكي از اصول ارزشمندي است كه قرآن كريم در كنار «موعظه‌» و «مجادله‌» مورد توجه قرار داده است:

«ادع الي سبيل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتي هي احسن‌» (1)

«با حكمت و پند نيكو مردم را به سوي پروردگارت بخوان و با آنان به روشي كه نيكوتر است، استدلال كن‌» .

«حكمت‌» در لغت‌به معناي «منع‌» (2) است و از آنجا كه علم، دانش، منطق و استدلال، مانع از فساد و انحراف است، به آن حكمت گفته مي‌شود (3) .

در ميان مفسران درباره حقيقت‌حكمت، دو ديدگاه وجود دارد:

1 - مشهور مفسران حكمت را به معناي حجت، معرفت، كلام صواب و سخن

_______________________________

1) سوره نحل/125 .

2) طبرسي، مجمع البيان ج 6 - 5، ذيل آيه 125 سوره نحل .

3) آية‌الله مكارم شيرازي، تفسير نمونه، ج 11، ص 455 .

استوار گرفته‌اند . و بر اين باورند كه حكمت ناظر به محتواست‌يعني سخني است كه بر اساس دليل، برهان و مباني منطقي و معقول باشد ; چنانكه «زمخشري‌» در تفسير «كشاف‌» مي‌گويد:

«الحكمة: المقالة المحكمة الصحيحة و هي الدليل الموضح للحق و المزيل للشبهة‌» (1) . «حكمت، سخن استوار و درست است و آن عبارت است از دليل روشنگر حق و برطرف كننده شبهه‌» .

2 - برخي ديگر از مفسران از جمله سيد قطب در تفسير «في ظلال القرآن‌» حكمت را ناظر به محتوا ندانسته‌اند، بلكه ناظر به شيوه تبليغ مي‌دانند بدين معني كه در راه دعوت و تبليغ بايد راه حكمت را پيمود و هر چيزي را سر جاي خود نهاده و مقتضيات را منظور داشت و مطابق با مقتضاي حال عمل كرد . (2)

به نظر مي‌رسد، بين دو ديدگاه منافاتي وجود ندارد و شامل حكمت در محتوا و نيز برهان و حكمت در شيوه تبليغ و حكمت در رعايت‌حال مخاطبين و مقتضاي حال است زيرا آيات فراواني «حكمت و حكيم‌» را از اوصاف قرآن بيان نموده‌اند:

«يس و القرآن الحكيم‌» (3) «يس، سوگند به قرآن حكيم‌» .

«تلك آيات الكتاب الحكيم‌» (4) «اين آيات كتاب استوار و حكمت‌آميز است‌» .

چنين استفاده مي‌شود كه حكمت قرآن منحصر به براهين منطقي و فلسفي نيست، بلكه عموميت دارد و شامل هر دو قسم از حكمت - حكمت‌به معناي برهان و استدلال و حكمت در رعايت‌حال مخاطبين و مقتضاي حال - مي‌باشد . بر اين اساس، روشهاي «برهان و استدلال‌» و «رعايت مقتضاي حال‌» براي اصل حكمت پيشنهاد مي‌گردد:

1 - روش «برهان و استدلال‌»:

اين روش از روشهايي است كه قرآن كريم در شيوه تبليغي خود به كار برده و

_______________________________

1) زمخشري، تفسير كشاف، ج 2، ص 644 .

2) سيد قطب، تفسير في ظلال القرآن ج 5 (چاپ بيروت) . ص 292 .

3) سوره يس/آيه 2 .

4) سوره يونس/2، سوره زخرف/4، سوره بقره/151، آل عمران/58 و سوره جمعه/2 .

براهين منطقي علمي در سطوح مختلف براي مسائل گوناگوني آورده است و در موارد فراواني مخالفان را دعوت به اقامه برهان واستدلال نموده است:

«قل هاتوا برهانكم ان كنتم صادقين‌» (1) «اي پيامبر! بگو اگر راست مي‌گوييد، برهانتان را بياوريد» .

در مواردي هم به شبهات كفار، منافقين و اهل كتاب پرداخته و با براهين فلسفي به آنها پاسخ داده است; چنانكه درباره وجود خداوند مي‌فرمايد:

«ام خلقوا من غير شي‌ء ام هم الخالقون‌» (2) «آيا آنها بي سبب آفريده شده‌اند يا خود خالق خود هستند» .

اين عبارت كوتاه در حقيقت اشاره به برهان معروف عليت است كه در فلسفه و كلام براي اثبات وجود خداوند آمده است (3) . و گاهي نيز با بيان فلسفه و چرايي احكام، انسانها را براي عمل به احكام آماده مي‌سازد چنانكه نماز را ياد خدا، موجب دوري از منكرات و انحرافات اخلاقي و اجتماعي بيان مي‌كند:

«... اقم الصلوة ان الصلوة تنهي عن الفحشاء و المنكر و لذكر الله اكبر ...» (4)

«نماز را بپادار كه نماز انسان را از زشتيها و گناه باز مي‌دارد و ياد خدا بزرگتر است‌» .

و حكمت روزه را فلاح و رستگاري از زندان طبيعت و ماديت و غرائز حيواني مي‌شمرد:

«... كتب عليكم الصيام كما كتب علي الذين من قبلكم لعلكم تتقون‌» (5)

«روزه بر شما نوشته شده، همانگونه كه به كساني كه قبل از شما بودند، نوشته شده شايد پرهيزگار شويد» .

و فلسفه زكات و صدقات را طهارت مال، طهارت جسم و روح و تزكيه نفس در سايه بذل، ايثار و ... مي‌داند:

«خذ من اموالهم صدقة تطهرهم و تزكيهم ...» (6)

_______________________________

1) سوره بقره/111، سوره انبياء/24، سوره نمل/64 و سوره قصص/75 .

2) سوره طور/آيه 35 .

3) آيت‌الله، مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه ج 22، ص 452 الي 454 .

4) سوره عنكبوت/45 .

5) سوره بقره/183 .

6) سوره توبه/103 .

«از اموال آنها صدقه‌اي (زكاتي) بگير (تا به وسيله آن) آنها را پاك‌سازي و پرورش دهي‌»

2 . روش رعايت مقتضاي حال:

از آنجا كه ميزان عقل و ايمان انسانها تفاوت دارد، مبلغ بايد با هر انساني به اندازه عقل و ايمان او سخن بگويد و چيزي را از او بخواهد كه توان انجام آن را داشته باشد چنانكه رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمودند:

«انا معاشر الانبياء امرنا ان نكلم الناس علي قدر عقولهم‌» (1) «ما گروه پيامبران ماموريم كه با انسان به اندازه عقلشان سخن بگوئيم‌» .

با دقت در شيوه تبليغي قرآن نمونه‌هاي زيادي را مي‌بينيم كه رعايت مقتضاي حال نموده است و با مردم به اندازه عقل و فهمشان سخن گفته است كه نمونه هائي از آن را در روش مخاطب‌شناسي بيان نموديم .

4 - اصل مجادله به احسن

مجادله در لغت‌به معناي پيچاندن طناب است و سپس به پيچاندن طرف مقابل و گفتگو براي غلبه بر او به‌كار رفته است . به عبارت ديگر، سخن گفتن از طريق نزاع و غلبه‌جوئي را مجادله گويند (2) .

از موارد استعمال لفظ جدال در قرآن كريم به خوبي استفاده مي‌شود كه داراي مفهوم وسيعي است كه هر نوع بحث و گفتگوي طرفين را شامل مي‌شود خواه به حق باشد و يا به باطل .

مجادله بر سه قسم است: 1 - مجادله احسن 2 - مجادله حسن 3 - مجادله غير حسن (بد) .

از آنجا كه اساس شيوه تبليغي قرآن «بلاغ مبين‌» ، واقع‌نگري و حقيقت‌نگري است، مجادله به غير حسن را تجويز ننموده و شيوه مجادله احسن و مجادله حسن را به كار برده است .

_______________________________

1) ترجمه اصول كافي، جلد 1 ص 27 .

2) راغب اصفهاني، مفردات الفاظ القرآن، ص 87 .

قرآن كريم با روشهاي ذيل اصل مجادله به احسن را در شيوه تبليغي خود به كار برده است:

1 . روش مناظره - بحث آزاد

يكي از روشهاي تبليغي رهبران و پيامبران الهي در برخورد با مخالفان، بحث آزاد و منطقي بوده است كه نمونه بارز آن گفتگوي حضرت ابراهيم عليه السلام و دلايل دندان شكن او در برابر «نمرود» است و نيز احتجاج حضرت موسي عليه السلام در برابر «فرعون‌» كه قرآن اين گفتگو و مناظره را در آيه 47 تا 54 سوره عنكبوت بيان كرده است . (1)

2 - روش همراهي

گاهي براي روشن شدن حقيقت و رسيدن به هدف بايد در ظاهر تسليم طرف مقابل شد و اندك اندك ذهن او را براي قبول آن آماده ساخت . اگر مبلغ بخواهد در ابتدا بدون آمادگي مخاطب وي را به سوي حقيقت فراخواند، ممكن است‌با عكس‌العمل مواجه شود .

بر اين اساس، قرآن در مجادلات خود، روش همراهي را به كار برده است كه نمونه بارز آن در مجادلات حضرت ابراهيم عليه السلام با ستاره پرستان است كه در آغاز با آنها همراهي مي‌كند و سرانجام عقيده خود را بيان كند و پيام خويش را اعلام مي‌كند . (2)

3 - روش مقايسه‌اي

در اين روش مبلغ نوعي فرضيه سازي مي‌كند و براي رسيدن به هدف، راههايي را در مجادله پيشنهاد مي‌كند و انتخاب يكي از اين راهها را به مخاطب خويش واگذار مي‌كند و چون مخاطب با فكر و اختيار خويش يكي از راهها را بر مي‌گزيند، دليل گوينده آسانتر و راحت‌تر در او اثر مي‌بخشد .

قرآن كريم از اين روش بسيار استفاده نموده است:

_______________________________

1) آية‌الله مكارم شيرازي، تفسير نمونه، ج 16، ص 300 .

2) سوره آل عمران/8 - 76 .

«يا صاحبي السجن ءارباب متفرقون خير ام الله الواحد القهار» (1)

«اي هم بنديهاي من آيا خدايان متعدد بهتر است‌يا خداي يگانه قهار . .» .

در اين آيه بين يگانگي خدا و تعدد خدايان دروغين مقايسه شده و توحيد را اثبات مي‌نمايد .

«و ما يستوي الاعمي و البصير× و لا الظلمات و لا النور× و لا الظل و لا الحرور» (2)

«و هرگز (كافر تاريكدل) كور و (مؤمن روشن روان) بينا، يكسان نيستند و هيچ ظلمتي با نور مساوي نخواهد بود و هرگز آفتاب و سايه همرتبه نباشند» .

در اين آيه بين تاريكي‌ها و نور، و مقام كافر و مؤمن مقايسه شده است .

4 - روش پرسش و پاسخ

يكي از روشهاي تبليغ، پرسش و پاسخ است و قرآن كريم در بسياري از موارد براي اثبات حقايق مهمي نظير توحيد، نفي شرك، معاد و ... در شيوه تبليغي خود اين روش را به كار برده است كه بهترين نمونه آن حديثي است كه امام صادق عليه السلام به آن اشاره كرده و مي‌فرمايد:

مجادله به احسن همانند مطلبي است كه در آخر سوره يس در مورد منكران معاد آمده است: هنگامي كه استخوان پوسيده را در مقابل پيامبر صلي الله عليه و آله آوردند و سؤال كردند كه چه كسي قدرت زنده كردن آن را دارد؟ در پاسخ فرمودند:

«... يحييها الذي انشاها اول مرة ...» (3) «همان خدايي كه روز نخست آن را آفريده، دوباره زنده مي‌كند» (4) .

_______________________________

1) سوره يوسف/39 .

2) سوره فاطر/20 .

3) سوره يس/79 .

4) آية‌الله مكارم شيرازي، تفسير نمونه، ج 16، ص 300 .

 

منبع :

نشريه  درسهايي از مكتب اسلام » ارديبهشت 1381، سال 42 - شماره 2


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۳۶:۴۲ ] [ مشاوره مديريت ]

 

جدل در قرآن و رفع يك توهّم

چكيده:

آن‌چه كه از بررسي آيات قرآن كريم به دست مي‌آيد و بسياري از دانشمندان علوم قرآني نيز به آن معتقدند آن است كه قرآن كريم در بردارنده‌ي تمام انواع براهين و دلايل از جمله جدل (جدال احسن) مي‌باشد. همچنين توهّمي كه برخي مطرح كرده‌اند مبني بر آن كه مطالبي كه در نارسايي عقول زنان رسيده است بيانگر صفاتي است كه در ذات زن از حيث زن بودن اوست مردود است؛ چرا كه اين تعبيرها به لحاظ غلبه‌ي خارجي است كه منشأ آن، دور نگه داشتن زن از تعليم و تربيت صحيح است.

مقدمه:

دانشمندان علم منطق براي اثبات يك مطلب دو راه ذكر كرده‌اند: يكي راه دليل و برهان و ديگري راه جدل1. از نظر قرآن‌كريم، اساس دين بر بيّنه و برهان و حجّت استوار است و پيامبران نيز همواره با مردم از اين طريق سخن گفته‌اند.2 اين برهان‌ها اگر چه با

برهان‌هاي كلامي قابل مقايسه و تشبيه است؛ امّا به سبكي خاص نبوده و براي عالمان قابل استفاده است. گاهي نيز طرف مقابل، اهل منطق و برهان نيست و در برابر حقّ و حقيقت، لجاجت مي‌كند و با سر هم كردن حرف‌هاي غير منطقي، مي‌خواهد سخن باطل خود را به كرسي قبول بنشاند. در مقابل چنين شخصي، جدل و مناظره ضرورت پيدا مي‌كند.3 در اين صورت از ترتيب مقدّمات غير علمي طرف مقابل با استفاده از موضوعاتي كه او آن‌ها را قبول دارد، با شيوه‌اي خاص براي مغلوب كردن او، استفاده مي‌شود.

جدال نمودن در هنگام محاوره براي اقناع مخاطب، با شيوه‌هاي مؤثّر و پذيرفته شده در عرف محاوره است. زيرا در مواردي كه طرف حتّي باور خويش را ارج نمي‌نهد و ارزش‌هاي پذيرفته شده‌ي خويش را ناديده مي‌گيرد، با يادآوري باورهاي او، وي را متوجّه فاصله‌گيري از باورها نموده و زمينه را براي پذيرش باورهاي طرف مقابل فراهم مي‌كنيم.4 بنابراين در جدل از مقدّمات مسلّم در نزد مخاطب بهره گرفته مي‌شود؛ اگر چه در نزد سخنگو آن باورها اعتبار نداشته باشد.

* * *

جدل در قرآن:

از نظر بسياري از دانشمندان علوم قرآني، قرآن عظيم بر تمام انواع براهين و دلايل مشتمل است و همه را بر مبناي عادت عرب بيان كرده است؛ نه به شيوه‌ي متكلّمين؛ زيرا اوّلاً خداوند در آيه‌ي(4) سوره‌ي ابراهيم، فرموده است: «ما هيچ رسولي را نفرستاديم مگر به زبان قوم خودش تا براي آنان بيان كند»: و ما اَرْسَلْنا مِنْ رسولٍ الاّ بِلسانِ قَومِهِ ليُبَيِّنَ لَهُمْ؛ ثانياً خداوند متعال در محاجّه با بندگانش به بهترين شكل سخن گفته است تا عموم مردم آن‌چه كه براي قانع شدنشان لازم است و با تمام كردن حجّت بر آنان، دريابند و خواص هم در قبال آن مطالبي بيش از آن‌چه عموم فهميده‌اند، درك نمايند.5

در آيه‌ي (125) سوره‌ي نحل نيز خداوند به پيامبر دستور مي‌دهد كه در مقام دعوت مردم از سه روش استفاده كند: اوّل به وسيله‌ي حكمت؛ دوم به وسيله‌ي تحريك احساسات آن‌ها در موعظه و سوم استفاده از مقدّمات جدلي، آن‌هم به صورت زيبايي كه احساسات طرف مقابل جريحه‌دار نشود (جدال احسن).

اگر چه در كتاب علوم قرآني براي جدل، انواعي ذكر شده است، امّا آن‌چه مقصود اين نوشتار است، نوعي است كه در آن براي الزام كردن و محكوم نمودن خصم، با مقدّماتي كه عنوان كرده يا اعتقاداتي كه دارد، همراهي مي‌كند.6 نمونه‌ي آن در قرآن، جدالي است كه حضرت ابراهيم عليه‌السلام با قومش پس از شكستن بت‌ها داشته‌اند. آن حضرت فرمودند: «قالَ بَلْ فَعَلَهُ كَبيرُهُمْ هذا فاسْئَلُوهُمْ إنْ كانُوا يَنْطِقُونَ». (انبياء، آيه‌ي63) از آن‌جا كه ظاهر اين تعبير به نظر مفسّران با واقعيّت منطبق نبوده و از طرف ديگر حضرت ابراهيم، پيامبر است و معصوم هرگز دروغ نمي‌گويد، در تفسير اين آيه، مطالب مختلفي گفته‌اند؛ نظير احتمال شرطي بودن جمله در آيه، و... امّا نظر صحيح آن است كه ابراهيم عليه‌السلام به طور قطع، اين عمل را به بت‌بزرگ نسبت دادند، ولي تمام قرائن شهادت مي‌داد كه او قصد جدّي از اين سخن ندارد، بلكه مي‌خواسته است عقايد بت‌پرستان را كه خرافي و بي‌اساس بودند، به رخ آن‌ها بكشد و به آن‌ها بفهماند كه اين سنگ و چوب‌هاي بي‌جان كه حتّي نمي‌توانند يك جمله سخن بگويند و از عبادت‌كنندگانشان ياري بطلبند، چطور مي‌توانند به حلّ مشكلات آن‌ها بپردازند؟! نظير اين تعبير در سخنان روزمره‌ي ما فراوان است كه براي ابطال گفتار طرف مقابل، مسلّمات او را به صورت امر با اخبار و يا استفهام در برابرش مي‌گذاريم تا محكوم شود.7 امّا همانند آيه‌ي مذكور، آيه‌ي (18 و 19) سوره‌ي زخرف است كه به دليل ناديده گرفتن نكته‌ي مورد نظر، گروهي از مفسّرين در طرح مطالبي در خصوص ضعف عقلي زنان و يا بر شمردن برخي خصوصيّات ناپسند در مورد زنان، به خطا رفته‌اند كه نيازمند توضيحاتي است

در سوره‌ي زخرف، خداوند پس از تحكيم پايه‌هاي توحيد، از طريق برشمردن نشانه‌هايش در نظام هستي، به نقطه‌ي مقابل آن يعني مبارزه با شرك مي‌پردازد و به بررسي يكي از شاخه‌هاي آن، يعني پرستش فرشتگان اشاره مي‌كند. و در آيه (15) مي‌فرمايد: «آنها براي خداوند از ميان بندگانش جزئي قرار دادند.»

تعبير به «جزء» به اين معني است كه آن‌ها فرشتگان را فرزندان خدا مي‌شمردند؛ زيرا فرزند جزئي از وجود پدر و مادر است. قرآن انساني را كه با آن همه نعمت‌هاي الهي، راه كفران را پيش گرفته، كفران‌كننده‌ي آشكار مي‌داند، و در آيه‌ي بعد، براي محكوم كردن اين تفكّر خرافي از ذهنيّات و مسلّمات آن‌ها استفاده مي‌كند؛ چرا كه آن‌ها جنس مرد را به زن ترجيح مي‌دادند و دختر را ننگ مي‌شمردند. لذا مي‌فرمايد: «آيا از ميان مخلوقاتش، دختران را براي خود انتخاب كرده و پسران را براي شما؟» يعني چگونه خود را بر خدا ترجيح مي‌دهيد و سهم خدا را دختر قرار مي‌دهيد، با اين‌كه در پندار شما مقام دختر پايين‌تر است و سهم خود را پسر مي‌پنداريد؟! باز همين مطلب را به بيان ديگري دنبال مي‌كند و مي‌فرمايد: «هرگاه يكي از آن‌ها را به همان چيزي كه براي خداوند رحمان تشبيه قرار داده، بشارت دهند صورتش از فرط ناراحتي سياه مي‌شود و مملو از خشم و غضب مي‌گردد. اين تعبير حاكي از تفكّر خرافي مشركان در عصر جاهليّت در مورد تولّد فرزند دختر است. باز در ادامه‌ي سخن مي‌افزايد: «آيا كسي را كه در لابلاي زينت‌ها پرورش مي‌يابد و به هنگام گفتگو و كشمكش در بحث و مجادله نمي‌تواند مقصود خود را به خوبي اثبات كند، فرزند خدا مي‌دانيد و پسران را فرزند خود؟!» و در آخر آيه‌ي مورد بحث، مطلب را روشن‌تر مطرح مي‌كند و مي‌فرمايد: «آن‌ها فرشتگاني را كه بندگان خدايند، مؤنّث پنداشتند و دختران خدا معرّفي كردند.»8 مفسّران در مورد آيه‌ي (18) از اين سوره كه شاهد مثال بحث حاضر است، سه تفسير متفاوت ذكر كرده‌اند:

1. اكثر مفسّران آيه را نسبت به «بنات»9 و در مقام بيان دو صفت از صفات نكوهيده زن

دانسته‌اند كه يكي به نشو و نماي زن در تزيين و زر و زيور اشاره مي‌كند و ديگري به اين‌كه زن‌ها در مخاصمه و استيفاي حقّ خود از روي قياس برهاني و گفتار منطقي، نمي‌توانند طرف مقابل را ملزم گردانند؛ بلكه با قياسات جدلي غيربيّن پيش مي‌روند و اين دو صفت، نقطه ضعف عقل وي است و كفّار مخلوق ضعيف‌تر را به خدا منسوب كرده و پسران را كه در نظر آنان نيرومندتر و بزرگ‌منش‌ترند، به خود نسبت مي‌دادند.10

برخي اين قول را به قتاده منسوب نموده‌اند كه گفته است: «كم‌زني باشد كه به تكلّم خود اراده‌ي صحبت نمايد از براي خود مگر آن‌كه تكلّم بر او حجّت باشد نه براي او.»11 و بيشتر مواقع ديده شده است كه زني بخواهد استدلال بر حق كند و حال آن‌كه اقرار به ضرر خود كرده است.12 در تفسير «اطيب البيان» نيز آمده است: «مراد از آن، نساء كه همان بنات است، مي‌باشد كه خود را با طلا و حرير زينت مي‌دهند و نظر به ضعف بيان دارد كه نمي‌توانند حجّت خود را بيان كنند با پدران قسي القلب كه ما چه گناهي داريم كه ما را زنده به گور مي‌كنند، يا با كراهت و اهانت با ما رفتار مي‌كنند و اين تفسير مناسب با آيات قبل است».13 علاّمه طباطبايي مي‌نويسد:

يعني آيا خدا دختران را فرزند خود گرفته و يا اين مشركين‌اند كه از جنس بشر آن‌هايي را كه در ناز و نعمت و زر زيور بار مي‌آيند، فرزند خدا تصوّر كرده‌اند با اين‌كه در بيان و تقرير دليل گفته‌ي خود و اثبات ادعايشان عاجزند و دليل روشني ندارند. اين دو صفت را كه براي زنان آورده، براي اين است كه زن بالطبع داراي عاطفه و شفقت بيشتر و تعقّل ضعيف‌تري از مرد است و به عكس مرد داراي عواطف كمتري و تعقّل بيشتري است و از روشن‌ترين مظاهر قوّت عاطفه‌ي زن، علاقه شديدي است كه به زينت و زيور دارد و در تقرير حجّت و دليل كه اساسش قوّه‌ي عاقله است، ضعيف است».14

صاحب «مجمع‌البيان» نيز اين نظر را پذيرفته، مي‌نويسد: «آيا كسي را كه در زر و زيور زنانه، رشد مي‌كند، يعني دختران را براي خدا قرار مي‌دهند؛ در حالي‌كه زنان قوّت

گفتگو و بحث را ندارند.»15

2. برخي مفسّران از «ابن زيد» نقل كرده‌اند كه معناي آيه اين است كه: «آيا مي‌پرستيد كسي را كه پروريده شده باشد در زيب و زينت و ممكن نباشد او را كه به حجّت تكلّم كند؛ بلكه عاجز بود از مطلق جواب، مراد «اصنامند» كه تحليه ايشان كرده‌اند به انواع حلل»16. يعني آن‌ها را به جواهرات و طلا و حلي و حلل زينت مي‌كنند و اين‌ها قدرت بر تكلّم و اقامه حجّت بر الوهيّت خود ندارند.»17

امّا اين تفسير بعيد به نظر مي‌رسد؛ زيرا تعبير به «مَن» براي ذوي‌العقول است و اگر مقصود اصنام بود تعبير به «ما» متناسب‌تر بود.18

3. موضوع راجع به قصّه‌ي فرعون و موسي است؛ زيرا فرعون بر فرش طلاباف مي‌نشست و خود را به جواهرات زينت مي‌كرد. اين كلام فرعون است كه: «من با اين همه حلي و جواهرات نشو و نما كرده‌ام» و ضمير «هو» به موسي بر مي‌گردد كه زبانش لكنت داشت و از عهده‌ي بيان بر نمي‌آمد.19

اين تفسير نيز بسيار بعيد به نظر مي‌رسد؛ زيرا با آيات قبل هيچ تناسبي ندارد.

با نگاهي گذرا بر انواع تفاسير مطرح درباره‌ي آيه‌ي مذكور، به نظر مي‌رسد كه تفسير اوّل صحيح‌تر باشد؛ يعني آيه نظر به «بنات» دارد. امّا اين بدان معنا نيست كه پاره‌اي از مفسّران گفته‌اند كه اين دو صفت از صفات ذاتي زنان است و زبان حال خداوند متعال درباره‌ي زنان، چنين است. بلكه اين آيه از باب جدل است؛ به عبارت ديگر خداوند با تكيه بر اعتقادات و نظرات آنان نسبت به زن (دو خصوصيّت مذكور) در مقام ردّ انتساب دختر بودن فرشتگان به خود، بر آمده است. بر اساس تعريف جدل در منطق، مجيب (طرفدار يك راي و عقيده) در تقرير وضع خود، به مشهورات استناد مي‌جويد و مسائل به آن چه مجيب مسلّم مي‌دارد؛ يعني سائل به آراء و نظريات و گفته‌هاي مجيب تكيه مي‌كند و همان را به عنوان حربه عليه وي به كار مي‌گيرد. بدين گونه كه چون مسلّمات مجيب را مقدّمه استدلال قرار مي‌دهد، نتيجه هم بايد براي مجيب مورد قبول باشد و

سائل بايد با مهارت خاص، حريف را به تناقض‌گويي بكشاند يا از مسلّمات او به نتايجي كه بطلانش كاملاً آشكار است، برسد.20

در يك طرف مجادله (Dialecticien) مجيب است كه گروهي از مردم‌اند و داراي عقيده و رأيي خاصّ‌اند و تمام كوششان اين است كه الزام نشوند، و طرف ديگر، سائل يا ناقض است كه خداوند متعال مي‌باشد و مي‌خواهد عقيده‌ي آن‌ها را نقض كند. غرض سائل يا خداوند آن است كه حافظ وضع يا عقيده را به تناقض‌گويي بكشاند و از سخنان او محالي لازم آرد و بدين طريق او را مجاب كند. غرض حافظ وضع يا مجيب آن است كه در بن‌بست نيفتد و در تناقض‌گويي گرفتار نيايد.21

پس مفهوم آيه‌ي مورد بحث چنين است: «خداوند مي‌خواهد بگويد، شما كه نسبت به زن چنين ديدگاهي داريد و او را با اين صفات مي‌شناسيد و مقام آن‌ها نزد شما چنين پايين است، آيا سزاوار است كه به خداوند نسبت دهيد؟» تلقّي هر معناي ديگري، مانند آن‌چه برخي مفسّرين تصوّر كرده‌اند كه اين زبان حال خداوند است كه چنين ويژگي‌هايي را براي زنان بر شمرده است، باطل است ات اسلام، چاپ سوم، سال 66، جلد/12، ص13.

14. طباطبايي، محمّدحسين، «الميزان» ترجمه سيّدمحمّد باقر موسوي همداني، قم، دفتر انتشارات اسلامي، چاپ پنجم، سال63، جلد/18، ص134.

15. طبرسي، «مجمع‌البيان» جلد /22 ص 194.

16. منهج‌الصادقين، پيشين، جلد /8، ص241.

17. اطيب البيان، پيشين، جلد /12، ص 13 و به نقل از تفسير عاملي، پيشين، جلد /7، ص477.

18. به نقل از مجمع‌البيان، پيشين، جلد /22، ص199.

19. به نقل از اطيب البيان، پيشين، جلد /12، ص13 و العروسي الحويزي شيخ عبد علي‌بن جمعه «تفسير نورالثقلين»، قم، مطبعه العلميه، چاپ دوم، جلد /4، ص595 و قمي، علي‌بن ابراهيم، «تفسير قمي»، قم، مؤسسه دارالكتب للطباعه و النشر، چاپ سوم، جلد /2، ص282 و طوسي ابوجعفر محمّدبن الحسين بن‌علي، «تفسير التبيان» قم، مكتب الاعلام الاسلامي، چاپ اوّل، سال 140 ق جلد /9، ص 188 كه از ابن عبّاس نقل كرده است. و مولي محسن ملقّب به فيض كاشاني «تفسير صافي» مشهد، دارالمرتضي، چاپ اوّل، سال 1091 ق، جلد /4، ص386.

21و20. منطق صوري، پيشين، ص 197 و 196.

22. ر.ك: نساء /1 و اعراف /189 و زمر /6.

24و23. برگرفته از: جوادي عاملي، عبداللّه «زن در آيينه جلال و جمال» قم، نشر اسراء، چاپ دوم، سال 76، صص 80-38. در تاريخ سخن از زنان متعدّدي است كه فصاحت و بلاغت آنان در گفتار مورد تمجيد و تحسين بوده است. ر.ك: موطاء، مالك‌بن انس، «كتاب النكاح» ص370 و 371: «درباره‌ي دختر حرث بن عبدالمطلب گفته‌اند: اگر خطابه‌اي ايراد مي‌كرد ديگران را به عجز وادار مي‌نمود».

منبع :

نشريه صحيفه مبين » بهار و تابستان 1382 - شماره 29 و 30


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۳۶:۴۱ ] [ مشاوره مديريت ]

 

حكمت، موعظه و جدل بررسي راه هاي دعوت به سوي خداوند در قرآن كريم

«ادع الي سبيل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتي هي احسن»

[نحل/ 521]:

[مردم را]به راه پروردگارت با حكمت و پندهاي پسنديده فراخوان،و با آنان به‌ شيوه‌اي كه بهتر است مجادله كن.

تفاوت راه‌هاي دعوت مردم به‌سوي خداوند،نشان از تفاوت فهم و درك آنان از مسائل دارد.عده‌اي از مردم،علم و منطق را چراغ راهنماي خود قرار داده‌اند،درحالي‌كه‌ بر گروهي ديگر،احساسات حاكم است و علم و انديشه در آن‌ها جايگاه محكمي ندارد. نهايتا،كساني اهم هستند كه درهاي تفكر و انديشه را به روي خود بسته‌اند و گمان‌هاي باطل‌ خود را تنها راه حق مي‌دانند و حاضر به شنيدن نظرات ديگران نيستند.

در اين آيه،رسول اكرم(ص)مأمور شده است كه با سه طريق و روش،مردم را به‌سوي خدا دعوت كند:به‌وسيله‌ي حكمت،به‌وسيله‌ي اندرزهاي نيكو و از طريق مجادله‌ي احسن.

(به تصوير صفحه مراجعه شود)

1.حكمت

«كلمه‌ي حكمت بيست‌بار در قرآن مجيد تكرار شده و در بيش‌تر موارد توأم با كتاب است و تعليم و انزال آن از جانب خداوند و از جانب پيامبران نسبت به مردم. مراد از كتاب در آن موارد،احكام شريعت و كلمات دين،و مراد از حكمت همان‌ محكم‌كاري و تشخيص است.در بعضي از آيات،به تكاليف نيز حكمت گفته شده‌ است»[قاموس قرآن،ج 1].

در قرآن به تعدادي از پيامبران و برگزيدگان خداوند اشاره مي‌شود كه به آنان‌ حكمت عطا شده است.چنين حكمتي،نوعي حالت و خصيصه‌ي درك و تشخيص‌ است كه به‌وسيله‌ي آن مي‌توان،حق و واقعيت را درك كرد،مانع از فساد شد و كار را متقن و محكم انجام داد.

راغب در تعريف حكمت مي‌گويد:«رسيدن به حق به‌واسطه‌ي علم و عقل است.» علامه طباطبايي(ره)در تفسير آيه‌ي مورد اشاره(سوره‌ي نحل،آيه 521)بيان‌ مي‌كند:«مراد از حكمت حجتي است كه حق را نتيجه دهد؛آن هم طوري نتيجه‌ دهد كه هيچ شك و وهن و ابهامي در آن نماند.»

در قرآن،برهان‌ها و استدلال‌هاي فراواني براي اثبات وجود خداوند،جهان‌ آخرت و...آمده‌اند كه مخاطب،با انديشه،علم و تفكر به نتيجه‌ي مطلوب خواهد رسيد.در اين‌جا به دو نمونه از آن‌ها اشاره مي‌كنيم:

الف)

«لو كان فيهما الهة الا اللّه لفسدتا

[انبيا22/]:اگر در آسمان و زمين‌ غير اللّه،خداياني مي‌بود،آسمان و زمين فاسد شده بود.

اين آيه در عين سادگي و روشني،يكي از براهين فلسفي به نام«برهان تمانع»را بيان مي‌كند.خلاصه‌ي اين برهان را مي‌توان چنين بيان كرد:«ما بدون شك،نظام‌ واحدي را در اين جهان حكمفرما مي‌بينيم؛نظامي كه در همه‌ي جهان هماهنگ‌ است،قوانين ثابتي دارد و در آسمان و زمين جاري است.اين هماهنگي قوانين و نظامات آفرينش از اين حع الجرح بقطعة من‌ الجلد تنتزع من جسم الجريح او غيره

معالجة الجنين بالاكسجين

يري الدكتور شيرس ان استنشاق المرأة الحامل للاكسجين يجعل قلب جنينها يسرع في‌ عمله و قد جرب ذلك في احدي عشرة امرأة فوجد ان قلب الجنين زادت نبضاته خمسا في‌ الدقيقة في ثلاث منهنّ و خمسا و عشرين في باقيهنّ.و يمكن القول بان الزيادة اكثر من‌ ذلك لان تنشق الاكسجين يؤثر في الرحم فينقبض علي الجنين و يقلل نبضات قلبه.و وجد ايضا انه ينشط الجنين فيرتكض كثيرا.و وجه تأثير الاسكجين هو ان دورة الام الدموية متصلة بدورة الجنين فاذا كثر الاسكجين في دمها كثر في دمه فمن الحكمة اذن استعمال الاكسجين‌ عند قطع الخلاص او ابطاء القلب في عمله لانه ينشط الام و جنينها سمعان نجار

طالب طب

باب التفريط و الانتقاد

حساب

كتاب في الحساب الابتدائي الفه محمد افندي عبد الخالق اسماعيل و رسم فيه من الرسوم‌ ما يسهّل فهم المراد علي الطالب و اهداه«الي روح الاميركاني البحت كرنيليوس فان ديك‌ من خدم العلم في الشرق لا بلغة امه و ابيه بل بلغتنا العربية».و يطلب من مكتبة المنار في‌ شارع عبد العزيز بمصر

مأخذ :

المقتطف » المجلد السادس و الأربعون، 16 ربيع الأول 1333 - الجزء 2


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۳۶:۳۹ ] [ مشاوره مديريت ]
گفت و گو در قرآن كريم

محمدمهدي كريمي‌نيا(1)

چكيده:

چندي است كه بازار تعامل بين اديان و تمدنها گرم است. هر كس از ديدگاه خويش، به اين بحث پرداخته است. نظر قرآن به عنوان وحي آسماني، بسيار حائز اهميت مي‌باشد. در اين نوشتار، نويسنده ابتدا واژه گفت‌وگو را بررسي كرده سپس به زمينه‌ها و پيش‌شرطهاي لازم براي گفت و گو مي‌پردازد. موانع گفت و گو و انواع گفت و گوهايي كه در قرآن آمده، موضع ديگري است كه نويسنده آن را مورد كاوش قرار داده است.

مقدمه

در عصر حاضر، گفت و گو از واژه‌هاي بسيار رايج در عرصه فرهنگ، سياست و اجتماع است. در اين راستا،اصطلاح گفت و گوي اديان و گفت و گوي تمدنها نيز مورد بحث و بررسي مي‌باشد. يكي از پرسشهاي اساسي اين است كه اسلام، چه ديدگاهي نسبت به گفت و گو دارد؟ و آيا آن را به عنوان يك روش مسالمت‌آميز در تعامل با پيروان اديان و مذاهب ديگر قبول دارد يا خير؟ و به طور مشخص ديدگاه قرآن كريم در اين باره چيست؟

مهمترين هدف اين پژوهش بيان ديدگاه قرآن كريم در خصوص گفت و گوي مسالمت‌آميز با مذاهب و عقايد مخالف است و اين كه اساس رفتار با پيروان مذاهب،رفتار صلح‌آميز و استفاده از روش منطقي بوده و رد بر نظريه كساني است كه مي‌گويند:

«مادامي كه اسلام باقي است، صلح و سازش پيروان اسلام، حتّي با كليميها و مسيحيها و از اين بالاتر با ساير افراد بشر، يك مسأله لاينحلي خواهد بود.»(1)

به عبارت ديگر، يكي از علل ضرورت اينگونه پژوهشها «نسبت‌دادن‌خشونت‌به‌اسلام»است.عده‌اي اساس روابط اسلام با غير مسلمانان را بر جنگ و خصومت مي‌دانند.اين اشتباه از اينجا ناشي مي‌شود كه اسلام، اهميت بسياري به جهاد داده است. همين برداشت باعث شده است كه پاره‌اي از نويسندگان از قبيل منتسكيو، متفكر فرانسوي، اسلام را دين شمشير بداند. وي در كتاب روح القوانين مي‌گويد:

«يكي از بدبختيهاي بشر اين است كه هر فاتحي ديانت خود را بر جامعه مغلوب، تحميل كند. ديانت اسلام كه به زور شمشير بر مردم تحميل شده، چون اساس آن متكي بر جبر و زور بوده، باعث بدبختي و شدت شده است.»(2)

واضح است كه اينگونه تبليغات عليه مسلمانان صورت گرفته و مي‌گيرد و در نهايت، روح همزيستي مسالمت‌آميز ملل جهان و اساس گفت و گو ميان اديان، تمدنها و عقايد گوناگون را مورد آسيب جدي قرار خواهد داد و اين در حالي است كه بر اساس شواهد و ادلّه روشن، «گفت و گوي مسالمت‌آميز در اسلام» اثبات مي‌گردد. گوستاو لوبون مي‌گويد:

«تساهل مذهبي اسلام نسبت به مذهب يهود و نصاري... خيلي بندرت مي‌توان در مذاهب ديگر مشاهده نمود.»(3)

همچنين مي‌گويد:

«اخلاق مسلمانان صدر اسلام از اخلاق امتهاي روي زمين و بخصوص ملتهاي نصراني به طور نماياني بهتر و برتر بوده است. آنان در عدالت، ميانه‌روي، مهرباني، گذشت، وفاي به عهد و بلندهمتي مشهور و معروف بودند و رفتارشان با ديگر ملتهاي اروپايي، بخصوص آنهايي كه در زمان جنگهاي صليبي بودند، متفاوت بود.»(4)

گفتار اول: واژه گفت و گو

اين واژه هر چند در ظاهر، ساده مي‌نمايد، ولي واژه‌اي است كه به تازگي با بار معنايي جديدي مطرح شده و قداست و گيرايي خاصي در اذهان پديد آورده است. اين بار معنايي،

______________________________

1- سخن لوريمر قاضي و حقوقدان اروپايي قرن نوزدهم، درباره همكاري جامعه ملل با ملتهاي مسلمان به نقل از: عباس‌علي عميد زنجاني، اسلام و همزيستي مسالمت‌آميز، دار الكتب الاسلامية، تهران، 1344، ص 13.

2- منتسكيو، روح القوانين، ترجمه علي اكبر مهتدي، ص 671 .

3- گوستاو لوبون، تمدن اسلام و عرب، ج 4، ص 148 .

4- به نقل از: دكتر محمد رحيم عيوضي، راهكارهاي مناسب در عرصه گفت و گوي تمدنها، چيستي گفت و گوي تمدنها، ص 351.

«مادامي كه اسلام باقي است، صلح و سازش پيروان اسلام، حتّي با كليميها و مسيحيها و از اين بالاتر با ساير افراد بشر، يك مسأله لاينحلي خواهد بود.»(1)

به عبارت ديگر، يكي از علل ضرورت اينگونه پژوهشها «نسبت‌دادن‌خشونت‌به‌اسلام»است.عده‌اي اساس روابط اسلام با غير مسلمانان را بر جنگ و خصومت مي‌دانند.اين اشتباه از اينجا ناشي مي‌شود كه اسلام، اهميت بسياري به جهاد داده است. همين برداشت باعث شده است كه پاره‌اي از نويسندگان از قبيل منتسكيو، متفكر فرانسوي، اسلام را دين شمشير بداند. وي در كتاب روح القوانين مي‌گويد:

«يكي از بدبختيهاي بشر اين است كه هر فاتحي ديانت خود را بر جامعه مغلوب، تحميل كند. ديانت اسلام كه به زور شمشير بر مردم تحميل شده، چون اساس آن متكي بر جبر و زور بوده، باعث بدبختي و شدت شده است.»(2)

واضح است كه اينگونه تبليغات عليه مسلمانان صورت گرفته و مي‌گيرد و در نهايت، روح همزيستي مسالمت‌آميز ملل جهان و اساس گفت و گو ميان اديان، تمدنها و عقايد گوناگون را مورد آسيب جدي قرار خواهد داد و اين در حالي است كه بر اساس شواهد و ادلّه روشن، «گفت و گوي مسالمت‌آميز در اسلام» اثبات مي‌گردد. گوستاو لوبون مي‌گويد:

«تساهل مذهبي اسلام نسبت به مذهب يهود و نصاري... خيلي بندرت مي‌توان در مذاهب ديگر مشاهده نمود.»(3)

همچنين مي‌گويد:

«اخلاق مسلمانان صدر اسلام از اخلاق امتهاي روي زمين و بخصوص ملتهاي نصراني به طور نماياني بهتر و برتر بوده است. آنان در عدالت، ميانه‌روي، مهرباني، گذشت، وفاي به عهد و بلندهمتي مشهور و معروف بودند و رفتارشان با ديگر ملتهاي اروپايي، بخصوص آنهايي كه در زمان جنگهاي صليبي بودند، متفاوت بود.»(4)

گفتار اول: واژه گفت و گو

اين واژه هر چند در ظاهر، ساده مي‌نمايد، ولي واژه‌اي است كه به تازگي با بار معنايي جديدي مطرح شده و قداست و گيرايي خاصي در اذهان پديد آورده است. اين بار معنايي،

______________________________

1- سخن لوريمر قاضي و حقوقدان اروپايي قرن نوزدهم، درباره همكاري جامعه ملل با ملتهاي مسلمان به نقل از: عباس‌علي عميد زنجاني، اسلام و همزيستي مسالمت‌آميز، دار الكتب الاسلامية، تهران، 1344، ص 13.

2- منتسكيو، روح القوانين، ترجمه علي اكبر مهتدي، ص 671 .

3- گوستاو لوبون، تمدن اسلام و عرب، ج 4، ص 148 .

4- به نقل از: دكتر محمد رحيم عيوضي، راهكارهاي مناسب در عرصه گفت و گوي تمدنها، چيستي گفت و گوي تمدنها، ص 351.

پيام‌آور ارتباط صميمي، دوستانه و مخلصانه افراد، اديان و تمدنهاي مختلف با يكديگر است.

گفت و گو تركيب عطفي به معناي صحبت، بحث، سخن،محاوره و مكالمه است.اين واژه كه اغلب در نوشتارهاي امروزي، بدون واو و متصل به يكديگر نوشته مي‌شود غلط مشهور است؛ چه اين كه كتب لغت معتبر(1)، آن را به صورت تركيب عطفي گفت و گو ثبت نموده‌اند. اين واژه در ادبيات سابق، بيشتر به صورت گفت و شنود نوشته يا بيان مي‌شد. به نظر مي‌رسد واژه گفت و شنود گوياتر و روشنتر از واژه گفت و گو باشد؛ زيرا نشان دهنده اين معناست كه طرفينِ گفتمان، مكالمه دو جانبه داشته، هم سخن مي‌گويند و هم به سخن فرد مقابل گوش مي‌دهند.

با اين حال، هر گاه واژه «گفت و گوي»؛ يعني همراه با ياء بيان شود، معنايي ديگر از آن داده مي‌شود. لغت نامه دهخدا، براي واژه گفت و گوي اين معاني را مي‌نويسد: هنگامه پرخاش،مشاجره،بحث و جنجال.(2)

زمين كرده ضحاك پر گفت و گوي به گرد جهان را بدين جست و جوي نشد سير ضحاك از آن جست و جوي شد از كار گيتي پر از گفت و گوي(3)گفت و گو را مي‌توان معادله واژه conversation گرفت كه منظور از آن گفت و شنود، مكالمه، محاوره و مذاكره است.(4) در اين حالت، ممكن است فرد با فرد يا جامعه با جامعه با عقايد و مذاهب گوناگون به مكالمه و مذاكره بپردازند. به نظر مي‌رسد مكالمه اديان و مذاهب با يكديگر وافي به مقصود نيست؛ چه اين كه مكالمه، در موارد فوري و ضروري، آن هم در سطحي نازل صورت مي‌گيرد. از اين رو، منظور ما از گفت و گو، مكالمه نمي‌باشد.

ممكن است گفت و گو را به معناي ارتباط (communication)(5) گرفت. در اين حالت منظور از گفت و گوي اديان و مذاهب، ارتباط اين دينها با يكديگر است. از آنجايي كه در طول تاريخ، اديان و مذاهب به گونه‌اي با يكديگر ارتباط طبيعي داشته‌اند، نمي‌توان از گفت و گو، ارتباط را اراده كرد؛ چون به هيچ وجه وافي به مقصود نبوده و معناي واقعي گفت و گو را نمي‌رساند.

______________________________

1- علي اكبر دهخدا، لغت نامه، ج 12، ص 19188؛ حسن انوري، فرهنگ سخن، ج 6، ص 6198 .

2- همان.

3- ابوالقاسم فردوسي، شاهنامه.

4- عباس آريان‌پور كاشاني و منوچهر آريان‌پور كاشاني، فرهنگ دانشگاهي، انگليسي به فارسي، ج 1، ص 471.

5- همان، ص 432.

اگر گفت و گو را معادل سخنراني و گفت و گوي علمي (discourse)(1) بگيريم، در اين حالت، بالاتر از سطح مكالمه يا ارتباط خواهد بود و منظور از آن، گفت وگوي فرهيختگان و دانشمندان اديان، ملتها و تمدنها با يكديگر است و از آن به گفتمان نيز تعبير شده است.

علاوه بر آن، مي‌توان گفت و گو را معادل ديالوگ (dialogue)(2) دانست كه همانند واژه discourse بار معنايي قوي‌تري از مكالمه و ارتباط دارد.

با توجه به آنچه گذشت مي‌توان اين نتيجه را گرفت كه منظور از گفت و گو بحث علمي و مبادله اطلاعات و انديشه‌ها از طريق گفت و شنود است؛ يعني عالمان و صاحب نظران مسلمان و متفكران ساير اديان و مذاهب، با استفاده از همه علوم عقلي و نقلي و همين طور آداب و رسوم بر گرفته از دين و يا ساير رسوم اجتماعي، طي نشستهاي علمي در باره محتوا و ويژگيهاي دين، عقايد و فرهنگ خود، به منظور دستيابي به حقيقتهاي فطري و مشترك به گفت و گو نشسته و همديگر را در مسير رسيدن به اهداف مشترك ياري نمايند.(3)

گفتار دوم: زمينه‌ها و پيش‌شرطهاي گفت و گو از نگاه قرآن

منظور از زمينه‌ها و پيش شرطهاي گفت و گو، اموري است كه فراهم آوردن و مراعات آنها در تمام مراحل گفت و گو لازم و ضروري است. به برخي از اين موارد اشاره مي‌كنيم:

الف) پذيرش دو طرف يا چند طرف: يكي از پيش‌فرضهاي آغازين گفت و گو، پذيرش دو طرف يا چند طرف است كه با استفاده از علائم، از جمله كلام به شكلهاي مختلف با يكديگر تبادل معنا مي‌نمايند. اين امر مورد پذيرش قرآن كريم است. البته پذيرش طرف مقابل به معناي حقانيت او نيست، بلكه منظور اين است كه گفت و گو وقتي تحقق پيدا مي‌كند كه هر يك از طرفين، سخن طرف ديگر را بشنود و با يكديگر به تبادل آرا و عقايد بپردازند. حضرت موسي عليه‌السلام مأمور مي‌شود حتي با فرعون، دشمنترين دشمنان خدا، به گفت و گو بپردازد و آيات الهي را به او ابلاغ كند:

آن گاه بعد از آنان، موسي را با آيات خود به سوي فرعون و سران قومش فرستاديم.(4)

شما دو نفر (موسي و هارون) به سوي فرعون برويد؛ همانا او سركشي كرده است.(5)

______________________________

1- همان، ص 614 .

2- همان، ص 592 .

3- ر.ك.: محمد رضا لاجوردي،گفت و گوي تمدنها در قرآن، پايان نامه كارشناسي ارشد رشته الهيات و معارف اسلامي، مؤسسه آموزشي، پژوهشي امام خميني قدس‌سره ، 1379، صص 152-151.

4- اعراف / 103.

5- طه / 43.

اهميت پذيرش طرف مقابل، به گونه‌اي است كه اين حق حتي براي مشركان به رسميت شناخته شده است:

«وَ إِنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ اسْتَجارَكَ فَأَجِرْهُ حَتّي يَسْمَعَ كَلامَ اللّهِ ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَعْلَمُونَ»(1)

يعني: و اگر يكي از مشركان از تو پناه خواست پناهش ده تا كلام خدا را بشنود، سپس او را به مكان امنش برسان؛ چرا كه آنان قومي نادانند.

ب) اصل آگاهي و علم: طرفين گفت و گو بايد با آگاهي و علم به مذاكره بپردازند. كرامت و ارزش آدمي به علم و دانش است و به واسطه تعليم اسماي الهي و دريافت تعاليم حق، مسجود ملائكه شد و فرشتگان را به كرنش و تعظيم واداشت.(2)

خداوند از انسان مي‌خواهد نسبت به آنچه علم ندارد، پيروي نكند:

«وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُوءادَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْوءُلاً»(3)

يعني: و چيزي را كه بدان علم نداري دنبال مكن؛ زيرا گوش و چشم و قلب، همه مورد پرسش واقع خواهند شد.

خداوند انسان را شنوا و بينا قرار داد تا راه را دريابد(4) و مي‌فرمايد: خداوند شما را از شكم مادرانتان خارج نمود در حالي كه هيچ چيز نمي‌دانستيد.(5)

و نيز مي‌فرمايد: اي كساني كه ايمان آورده‌ايد، اگر فاسقي برايتان خبري آورد، نيك وارسي كنيد، مبادا به ناداني، گروهي را آسيب برسانيد و (بعد) از آنچه كرده‌ايد، پشيمان شويد.(6)

ج) لزوم پذيرش اختلاف اقوام، ملل و زبانها: اختلاف انسانها از نظر زبان، مليت و غيره نبايد مانع گفت و گو شود. قرآن كريم به صراحت قبايل و گروه‌ها را پذيرفته است و اختلاف بين رنگها و زبانها را از آيات الهي مي‌شمارد:

«يا أَيُّهَا النّاسُ إِنّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثي وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا»(7)

______________________________

1- توبه / 6.

2- بقره / 34ـ30.

3- اسراء / 36.

4- نقل به مضمون از آيات 3ـ2 سوره دهر.

5ـ نحل / 78.

6- حجرات / 6.

7- حجرات / 13.

يعني: اي مردم! ما شما را از مرد و زني آفريديم، و شما را ملت ملت و قبيله قبيله گردانيديم تا با يكديگر شناسايي متقابل حاصل كنيد.

«وَمِنْ‌آياتِهِ‌خَلْقُ‌السَّماواتِ‌وَالأَْرْضِ‌وَاخْتِلافُ‌أَلْسِنَتِكُمْ‌وَأَلْوانِكُمْ‌إِنَ‌فِيذلِكَ‌لآَياتٍ‌لِلْعالِمِينَ»(1)

يعني: و از نشانه‌هاي او آفرينش آسمانها و زمين و اختلاف زبانهاي شما و رنگهاي شماست. قطعا در اين (امر) براي دانشوران نشانه‌هايي است.

گوناگوني انسانها از نظر رنگ، نژاد ،مليت و زبان، تفاوتي در انسانيت انسان پديد نمي‌آورد. بسياري از اختلافها و جنگها ناشي از اين امر است كه گروهي خود را از نظر نژاد و مليت، برتر از ديگران مي‌دانند. همين امر باعث بروز جنگ جهاني دوم، از سوي نازيهاي آلمان شد. آنان خواهان برتري و تسلط بر ساير نژادها و ملل بودند. طبيعي است در چنين حالتي، جايي براي گفت وگو و شناخت حقايق باقي نمي‌ماند؛ در حالي كه قرآن كريم گوناگوني انسانها از نظر نژاد، مليت و... را وسيله‌اي براي شناخت يكديگر مي‌داند .

بنابراين، شناخت ملتها جز از راه گفت و گو و تبادل نظر و در سطح بالاتر، گفتمان امكان ندارد. آيات ديگر قرآن كه بر سير و حضور در بين ساير اقوام و ملل تأكيد دارد نيز ناظر بر همين تعريف و شناخت است. دستورات اسلامي مبتني بر اخذ حكمت و دانش، حتي از زبان بيگانگان جز از طريق ايجاد رابطه و برقراري ارتباط و مفاهمه، امكان‌پذير نيست .

د) امكان حصول تفاهم و وحدت: هر چند انسانها گوناگون آفريده شده‌اند،با اين حال، زمينه‌هاي فراواني براي ايجاد تفاهم و همكاري بر اساس اصول مشترك وجود دارد. يكي از پيش‌فرضهاي گفت و گو اين است كه بتوان به وسيله گفت و گو به اصول مشترك دست يافت و بر اساس آن با يكديگر تعاون و همكاري داشت. همكاري بين مسلمانان و اهل كتاب بر اساس اصول مشترك، مورد تأكيد قرآن كريم است :

«قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ تَعالَوْا إِلي كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ أَلاّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّهَ وَ لا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَ لا يَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنّا مُسْلِمُونَ»(2)

يعني: بگو: اي اهل كتاب! بياييد بر سر سخني كه ميان ما و شما يكسان است بايستيم كه جز خدا را نپرستيم و چيزي را شريك او نگردانيم و بعضي از ما، بعضي ديگر را به جاي خدا، به خدايي نگيرد. پس اگر (از اين پيشنهاد) اعراض كردند، بگوييد: شاهد باشيد كه ما مسلمانيم(نه شما).

______________________________

1- روم / 22.

2- آل‌عمران / 64.

در آيات‌سابق از همين‌سوره، به طور مستقيم دعوت به سوي اسلام‌بود، ولي در اين‌آيه،به نقطه‌هاي مشترك بين اسلام و اهل كتاب توجه شده است. قرآن كريم به مسلمانان مي‌آموزد كه اگر كساني حاضر نبودند در تمام اهداف مقدستان با شما همكاري كنند، از پا ننشينيد و بكوشيد دست‌كم در قسمتي كه با شما اشتراك هدف دارند، همكاري آنان را جلب‌كنيد و آن را پايه‌براي پيشبرد اهداف مقدستان‌قرار دهيد.

ه) آزادي فكر و انديشه و انتخاب راه: يكي از پيش‌فرضهاي گفت و گو، قبول آزادي فكر و انديشه است. هيچ يك از طرفين گفت و گو نمي‌تواند عقايد و افكار خويش را به ديگري تحميل كند. در قسمتي از آيات قرآن كريم، اين اصل تعقيب شده است كه اساسا طبيعت اعتقادات قلبي و مسائل وجداني به گونه‌اي است كه اكراه و اجبار بر نمي‌دارد. اگر فردي به حكم اجبار و فشار، معتقدات و دستورات يك مذهب را در ظاهر بپذيرد، هرگز دليل آن نيست كه او در قلب و وجدان خويش آن را پذيرا گشته است:

«لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ»(1)

در دين اكراه راه ندارد؛ چرا كه راه از بيراه به روشني آشكار شده است.

«وَ لَوْ شاءَ رَبُّكَ لآَمَنَ مَنْ فِي الأَْرْضِ كُلُّهُمْ جَمِيعاً أَ فَأَنْتَ تُكْرِهُ النّاسَ حَتّي يَكُونُوا مُوءْمِنِينَ»(2)

يعني: اگر پروردگارت مي‌خواست تمامي اهل زمين (بدون اين‌كه اختياري داشته باشند) ايمان مي‌آوردند، پس آيا تو مردم را به اكراه وا مي‌داري تا اين كه مؤمن شوند؟!

منطق آزادي فكر و انديشه در عملكرد و روش پيامبر اكرم و ائمه اطهار عليهم‌السلام وجود داشت. پيامبر اسلام با نصاراي نجران به گفت و گو پرداخت. آنان از پذيرش حق خودداري كردند. در نهايت در مورد مباهله (درخواست از خدا براي رسوايي دروغگو) توافق نمودند.(3) در روايات اسلامي وارد شده است كه وقتي پاي مباهله به ميان آمد، نمايندگان مسيحيان نجران از پيامبر مهلت خواستند تا در اين باره بينديشند و با بزرگان خود مشورت كنند. بالاخره از اقدام به مباهله خودداري كرده، حاضر به مصالحه شدند و شرايط ذمه را پذيرفتند.(4) پذيرش شرايط ذمه و مصالحه از سوي پيامبر اكرم صلي‌الله‌عليه‌و‌آله و نه اجبار آنان به اسلام يا جنگ با آنان يا مباهله و نفرين آنان، نشان‌دهنده روحيه منطقي و آزادانديشي آن حضرت است. سيره امام صادق عليه‌السلام مبتني بر بحث و گفت و گو با گروه‌هاي

______________________________

1- بقره / 256.

2- يونس / 99.

3- ر.ك.: آيه شصت و يكم سوره آل عمران و تفسير آن.

4- ناصر مكارم شيرازي و ديگران، تفسير نمونه، ج 2، ص 439.

غيرمذهبي، مثل ملحدين، مشركين و دهريون و نيز گروه‌هايي از اهل كتاب بود. امام با اين افراد، برخوردي حكيمانه همراه با حلم و صبر داشت. ادعاها و ادله آنها را با متانت و صبوري مي‌شنيد و از ادله خود خصم براي رد مدعاي آنان و اثبات اعتقادات اسلامي استفاده مي‌كرد (در اصطلاح منطق به آن، «جدل» گفته مي‌شود.) مهمترين ابزار امام صادق عليه‌السلام در برخورد با اين گروه‌ها همان اخلاق معنوي و روحيه بردباري و گفت و گوي مسالمت‌آميز بود كه سرانجام مخاطب را به تسليم وادار مي‌كرد و كار به جايي مي‌رسيد كه زبان به ستايش و مدح امام مي‌گشود.(1)

و) خوش بيني نسبت به ديگران: يكي ديگر از پيش‌فرضهاي گفت و گو، خوش‌بين بودن و احترام به طرف گفت و گوست. همه انسانها از فطرت الهي بهره‌مندند. اگر فشارها و هوسها برداشته شود، پاكي و اصالت آنان ظاهر مي‌گردد. از اين رو، قرآن كريم، تمسخر ديگران را ممنوع ساخته و از مسلمانان مي‌خواهد كه اقوام ديگر را مسخره نكنند:

«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا يَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسي أَنْ يَكُونُوا خَيْراً مِنْهُمْ وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ عَسي أَنْ يَكُنَّ خَيْراً مِنْهُنَّ وَ لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ وَ لا تَنابَزُوا بِالأَْلْقابِ.»(2)

يعني: اي كساني كه ايمان آورده‌ايد، نبايد قومي، قوم ديگر را ريشخند كند،شايد آنها از اينها بهتر باشند و نبايد زناني، زنان ديگر را ريشخند كنند، شايد آنها از اينها بهتر باشند و از يكديگر عيب مگيريد و به همديگر لقبهاي زشت مدهيد.

ز) جدي گرفتن پيام گفت و گو: قرآن كريم از رفتار و عملكرد عده‌اي از مخالفان و معاندان حكايت مي‌كند كه هر گاه پيام جدي وحي را از زبان پيامبر خدا مي‌شنيدند، او را تكذيب كرده و به او نسبت سحر و جادو،(3) شاعر(4) و ديوانه(5) مي‌دادند و در مواردي سخنان وحي را اسطوره پيشينيان(6) معرفي مي‌كردند. اين امر، نشان‌دهنده رفتار ناپسند آنان در گفت و گو با پيامبر خداست و به دليل ضعف و پيش‌داوري خويش و بدون توجه به پيام گفت و گو، از شنيدن پيام وحي خودداري مي‌كردند.

پيامبران خدا در گفت و گو با مردم بسيار جدي بودند و در رساندن پيام خداوند متعال به مردم از كوتاهي و سهل‌انگاري خودداري مي‌كردند. در قضيه گاو بني اسرائيل، حضرت موسي عليه‌السلام به‌مردم‌گفت:

______________________________

1- محمدمهدي كريمي‌نيا، همزيستي مسالمت‌آميز در اسلام و حقوق بين الملل، پايان نامه، صص 311 ـ 310.

2- حجرات / 11.

3- مائده / 110؛ انعام / 7؛ يونس / 76؛ هود / 7؛ انبيا / 3؛ نمل / 13؛ قصص / 36 و آيات متعدد ديگر.

4- انبيا / 5؛ صافات / 36؛ طور / 30؛ حاقه / 41.

5- حجر / 6؛ شعراء / 27؛ صافات / 36؛ دخان / 14؛ ذاريات / 39 و 59؛ طور / 29؛ قلم / 51 و آيات متعدد ديگر.

6- انعام / 29؛ انفال / 31؛ نحل / 24؛ مؤمنون / 83؛ نمل / 68؛ احقاف / 17؛ قلم / 15؛ مطففين / 13.

خدا به شما فرمان مي‌دهد كه: ماده گاوي را سر ببريد، گفتند: آيا ما را به ريشخند مي‌گيري؟ گفت: پناه مي‌بريم به خدا كه از جاهلان باشم.(1)

ن) احترام به افكار، فرهنگ و مقدسات يكديگر: قرآن كريم ضمن تكريم و احترام به پيامبران و كتب آسماني سابق، آنها را تصديق مي‌كند. حدود بيست آيه قرآن كريم در تصديق و تأييد تورات و انجيل است. اساسا اين سنت الهي است كه هر پيامبري، پيامبر پيشين را تأييد و هر كتاب آسماني، كتاب آسماني سابق را تصديق مي‌نمايد (ناگفته نماند تأييد تورات و انجيل از سوي قرآن كريم، به معناي تأييد تورات يا انجيل فعلي نيست؛ چون دست تحريف آن دو را در امان نداشته است):

«وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتابِ وَ مُهَيْمِناً عَلَيْهِ فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللّهُ»(2)

يعني: و كتاب آسماني (قرآن) را به‌راستي و درستي بر تو نازل كرديم كه همخوان (مصدق)با كتابهاي آسماني پيشين و حاكم بر آنهاست. پس در ميان آنان بر وفق آنچه خداوند نازل كرده است، داوري كن.

قرآن كريم از مسلمانان مي‌خواهد كه كافران را دشنام و ناسزا ندهند؛ چه اين كه آنان نيز در مقابل و از روي دشمني به خدا ناسزا مي‌گويند(3) و نيز از مؤمنين مي‌خواهد با كساني كه دين شما را به ريشخند و بازي گرفته‌اند، دوست نشوند.(4)

گفتار سوم: اصول و قواعد حاكم بر گفت و گو از نظر قرآن

ماهيت گفت و گو چگونه بايد باشد و طرفين، در گفت و گو با يكديگر بايد از چه اصول و قواعدي پيروي كنند؟ به چند مورد از اصول يا ويژگيهاي حاكم بر گفت و گو از نظر قرآن كريم توجه مي‌كنيم:

الف) برخورداري از منطق و استدلال: آيات زيادي از قرآن كريم، انسانها را به تأمل، تعقل(5) و تفكر(6) دعوت مي‌كند. حكمت،(7) موعظه(8) و جدال احسن(9) از اصول مسلم قرآن كريم است. صاحب

______________________________

1- بقره / 67.

2- مائده / 48.

3- انعام / 108.

4- مائده / 57.

5- حديد / 17؛ بقره / 164؛ نحل / 12 و آيات فراوان ديگر.

6ـ بقره / 219؛ روم / 8؛ اعراف / 176 و آيات فراوان ديگر .

7ـ بقره / 231؛ نحل / 125؛ زخرف / 63.

8- آل عمران / 138؛ اعراف / 145؛ يونس / 57 و آيات ديگر.

9- نحل / 125؛ عنكبوت / 46.

خرد و انديشه كسي است كه به سخنان مخاطب گوش فرا مي‌دهد و بهترين آن را گزينش مي‌كند.(1) اين عده، تنها كساني هستند كه راه به سوي هدايت و سعادت دارند. گفت و گوهاي خشونت‌آميز يا جدال غير احسن با اصول قرآني ناسازگار است و پيامد آن چيزي جز كينه و دشمني نيست.(2)

ب) آشكار بودن پيام گفت و گو: گفت و گوهاي پيامبران الهي با مردم صريح و روشن بود و هر گاه مردم نيازمند توضيح و شرح بودند، با مهرباني و نرمش، مقصود كلام الهي را براي آنان روشن مي‌ساختند. قرآن كريم در آيات متعددي، خود را مبين(3) يا آشكار و واضح معرفي مي كند.

ج) پرهيز از تحميل و اجبار: قرآن كريم هرچند پيام خويش را با قاطعيت بيان مي‌كند، با اين حال در قبول دين، اكراهي نيست؛(4) راه هدايت را نشان داديم، خواه شاكر باش يا كافر(5).

پيامبر اسلام، رسول(6) و مبلّغ(7) بود و در آيات متعددي، تنها وظيفه پيامبر، بلاغ(8) يا رساندن پيام به مردم بود. پيمان مدينه كه بر اساس آن، مسلمانان مدينه با كفار آن شهر، يهوديان و مسيحيان پيمان ترك مخاصمه بستند، نشان‌دهنده مطلب فوق است. با اين حال، قرآن كريم به اهل كتاب خطاب مي‌كند چنانچه ايمان بياوريد، براي شما خير به دنبال دارد.(9)

گفتار چهارم: اهداف گفت و گو

در اينجا به برخي از اهداف و آثار گفت و گو از نظر قرآن كريم، اشاره مي‌كنيم:

الف) پايان دادن به دشمنيها: اختلافهاي انسانها به علل و عوامل گوناگون بستگي دارد. گاه منشأ آن سلطه گري، استثمار و غارت گروهي نسبت به گروه ديگر است كه در اين حالت، راهي جز مقابله و دفع ستم و ظلم آنان وجود ندارد. در واقع، در چنين حالتي، زمينه‌اي براي گفت و گوي مسالمت‌آميز وجود ندارد.

يكي ديگر از عوامل اختلافها؛ اختلاف نظر و ديدگاه‌هاي گوناگون در مسائل اعتقادي، اجتماعي و ديني است. بهترين راه براي حل اختلافها و يا دست كم توافق بر سر اصول و اهداف مشترك،

______________________________

1- زمر / 18ـ17.

2ـ انفال / 6؛ هود / 32؛ كهف / 54 و آيات ديگر.

3- مائده / 15؛ انعام / 59؛ يونس / 61؛ يوسف / 1 و آيات ديگر.

4- بقره / 256.

5- انسان / 3.

6- آل عمران / 81، 86 و144؛ نساء / 171ـ170؛ مائده / 67 و...

7- مائده / 67؛ اعراف / 62 و 79؛ جن / 28 و...

8- آل عمران / 20؛ مائده / 92؛ ابراهيم / 52 و...

9- آل عمران / 110.

پذيرش گفت و گوست. قرآن كريم به مسلمانان دستور مي‌دهد كه با جدال احسن و گفت و گوي مسالمت‌آميز با اهل كتاب سخن بگويند و روابط خود را بر اساس اصول مشترك قرار دهند:

«وَ لا تُجادِلُوا أَهْلَ الْكِتابِ إِلاّ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ إِلاَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ وَ قُولُوا آمَنّا بِالَّذِي أُنْزِلَ إِلَيْنا وَ أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ وَ إِلهُنا وَ إِلهُكُمْ واحِدٌ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ»(1)

يعني: و با اهل كتاب، جز به شيوه‌اي كه نيكوتر است، مجادله نكنيد، مگر كساني از آنها كه مرتكب ظلم و ستم شده‌اند و بگوييد: به آنچه بر ما و بر شما نازل شده ايمان آورده‌ايم و خداي ما و خداي شما يكي است و ما همه فرمانبردار اوييم.

بايد توجه داشت كه رسيدن به اصول مشترك با اهل كتاب، آنگونه كه قرآن كريم مطرح مي‌فرمايد، انتظار حداقلي است؛ نه انتظار حداكثري. انتظار حداكثري اين است كه اهل كتاب، اسلام را به طور كامل بپذيرند و زير بار دين خدا بروند.

از نظر قرآن كريم، اگر بدي را به وسيله خوبي پاسخ دهيم، دشمنيها پايان يافته و بلكه به دوستي صميمي تبديل مي‌شود:

«وَ لا تَسْتَوِي الْحَسَنَةُ وَ لاَ السَّيِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِي بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ عَداوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِيٌّ حَمِيمٌ»(2)

يعني: و نيكي با بدي يكسان نيست. ( بدي را) به آنچه خود بهتر است دفع كن، آنگاه كسي كه ميان تو و ميان او دشمني است ،گويي دوستي يكدل مي‌گردد.

هر كس بدي كند انتظار مقابله به مثل را دارد، بويژه افراد بدكردار؛ زيرا خود از اين قماشند و گاه يك بدي را چند برابر پاسخ مي‌گويند، هنگامي كه ببينند طرف مقابل نه تنها بدي را به بدي پاسخ نمي‌دهد، بلكه با خوبي و نيكي به مقابله بر مي‌خيزد، وجدانشان تحت فشار شديدي قرار مي‌گيرد، شرمنده شده و احساس حقارت مي‌كنند و براي طرف مقابل عظمت قائل مي‌شوند. اينجاست كه كينه‌ها و دشمنيها برطرف شده و محبت و صميميت جاي آن را مي‌گيرد.(3)

ب) فراهم ساختن زمينه هدايت: اساسا هدف پيامبران، بزرگان و مصلحان از گفت و گو با مخاطبان خود، زمينه‌سازي هدايت انسانهاست. اين مهم، زماني فراهم مي‌شود كه مخاطبين نيز پيام گفت و گو را بشنوند. از نظر قرآن كريم، خردمند و صاحب انديشه كسي است كه از ميان سخنان گوناگون، بهترين را انتخاب كند.

______________________________

1- عنكبوت / 46.

2- فصلت / 34.

3- ناصر مكارم شيرازي و ديگران، پيشين، ج 2، ص 281.

«فَبَشِّرْ عِبادِ الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِكَ الَّذِينَ هَداهُمُ اللّهُ وَ أُولئِكَ هُمْ أُولُوا الأَْلْبابِ»(1)

يعني: پس بشارت ده به آن بندگان من كه به سخن گوش فرا مي‌دهند و بهترين آن را پيروي مي‌كنند، اينانند كه خدا ايشان را هدايت و راهنمايي كرد، و اينان همان خردمندانند.

اسلام، داراي منطق آزاد انديشي است. بسياري از مذاهب، پيروان خود را از مطالعه و بررسي سخنان ديگران نهي مي‌كنند؛ چرا كه بر اثر ضعف منطقي كه به آن گرفتارند، اين هراس را دارند كه منطق ديگران برتري پيدا كند و پيروانشان را از دستشان بگيرد! در حالي كه اسلام، سياست دروازه‌هاي باز را به اجرا در آورده و بندگان راستين خداوند را كساني مي‌داند كه اهل تحقيق هستند؛ نه از شنيدن سخنان ديگران وحشت دارند، نه تسليم بي قيد و شرط مي‌شوند و نه هر وسوسه را مي‌پذيرند.(2)

ج) ايجاد تفاهم و وحدت و همكاري بين اقوام و ملتها: از طريق گفت و گو، نه تنها مي‌توان دشمنيها و جنگها را پايان داد، بلكه مي‌توان همكاري و وحدت اقوام، ملتها و اديان را بر اساس اصول مشترك پديد آورد. آيات قرآن كريم، در برخورد با مشركان و اهل كتاب، مختلف است. از مشركان و كافران مي‌خواهد كه به خدا و روز جزا ايمان آورند، ولي آنگاه كه اهل كتاب از پذيرش سخن حق خودداري مي‌كنند، از آنان مي‌خواهد بر سر اصول مشترك توافق و همكاري داشته باشند. يكي از آيات مهم در اين باره، آيه شصت و چهارم سوره آل عمران است كه پيشتر بيان شد. پيامبر اسلام صلي‌الله‌عليه‌و‌آله غالبا در نامه به سران كشورهاي مسيحي به اين آيه استناد مي‌فرمود.

محور يگانه پرستي، يكي از اصول مشترك است كه قرآن كريم بدان توجه و تأكيد دارد:

«قُلْ إِنَّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لِلّهِ مَثْني وَ فُرادي ثُمَّ تَتَفَكَّرُوا ما بِصاحِبِكُمْ مِنْ جِنَّةٍ إِنْ هُوَ إِلاّ نَذِيرٌ لَكُمْ بَيْنَ يَدَيْ عَذابٍ شَدِيدٍ»(3)

يعني: بگو: من فقط به شما يك اندرز مي‌دهم كه دو دو و به‌تنهايي براي خدا به پاخيزيد، سپس بينديشيد كه رفيق شما هيچ گونه ديوانگي ندارد. او شما را از عذاب سختي كه در پيش است جز هشداردهنده‌اي (بيش) نيست.

______________________________

1- زمر / 18ـ17.

2- ناصر مكارم شيرازي و ديگران، پيشين، ج 19، صص 416ـ415.

3- سبأ / 46.

گفتار پنجم: موانع گفت و گو

الف) پيروي از گمان وظن: هر گاه يكي از طرفين يا هر دو از ظن و گمان پيروي كنند، از رسيدن به حقيقت باز مي‌مانند. قرآن دستور مي‌دهد از چيزي كه علم نداريد پيروي نكنيد.(1) اصولاً يكي از مشكلات پيامبران الهي در گفت و گو با مردم و رساندن پيام خداوند به آنان، تبعيت عده زيادي از مردم از گمانهاي به دور از واقعيت و علم است. از اين رو، ظن و گمان، مورد سرزنش قرآن كريم است.(2)

ب) تقليد كوركورانه: عده‌اي، تنها آيين گذشتگان خود را مبنا و ملاك هدايت قرار مي‌دهند و با وجودي كه اين آيينها و عقايد از واقعيت و علم دور هستند، همچنان لجبازي كرده و بر گفته‌هاي خويش پاي مي‌فشرند. اين عده سد راه انبيا بودند. تقليد بي‌چون و چرا از پيشينيان مورد نكوهش قرآن كريم است.(3)

ج) عناد و ستيزه جويي: از نظر قرآن كريم، عده‌اي در مقابل كلام حق، مجادله و ستيزه جويي مي‌كنند. اين عده پس از مشاهده ادله و براهين روشن، به انكار و لجبازي روي مي‌آوردند.(4) در چنين حالتي، هيچ گاه شخصي به حقيقت و هدايت دست نمي‌يابد و گفت و گو خالي از فايده است.

مراء (جدالگري) نوعي از مجادله است كه شخص از سويي در حيرت است و از سويي ديگر، با طرف مقابل به انكار و ناباوري مي‌پردازد و تلاش مي‌كند مطالب و ديدگاه‌هاي طرف مقابل را از زبان وي بشنود و براي غلبه بر وي، آنها را رد كند و انكار نمايد.

بنابراين، جدالگري در مجادله‌هاي باطل به كار گرفته مي‌شود و نه گفتمانهاي حق؛ زيرا گفتمان حق، عبارت است از گفت و گويي كه در آن، هدف گفت و گوكننده، روشن كردن حق و پاسخگويي به شبهه‌هايي كه مطرح شده است، مي‌باشد. به هر حال، گفت و گوكننده چه بر حق باشد و چه بر باطل، روا نيست جدال به مفهوم بيان شده را انجام دهد.(5) قرآن كريم مي‌فرمايد:

با حكمت و اندرز نيكو، به راه پروردگارت دعوت نما و با آنها به روشي كه نيكوتر است، استدلال و مناظره كن.(6)

______________________________

1- اسراء / 36.

2- نجم / 28؛ جاثيه / 24؛ ص / 27؛ انعام / 116؛ يونس / 39؛ نور / 15.

3- مائده / 108؛ زخرف / 23؛ بقره / 170؛ يونس / 78؛ انبياء / 54-53؛ شعراء / 74.

4- كهف / 22.

5- محمد محمدي ري‌شهري، گفت و گوي تمدنها در قرآن و روايات، ص 91.

6ـ نحل / 125.

د) پيروي از هواهاي نفساني و تمايلات شيطاني: هرگاه شخص به دنبال هواپرستي خويش باشد و در پي تأمين مال، جاه، شهوت و... باشد، از دستيابي به حقيقت باز مي‌ماند. معبود عده‌اي، هواي نفساني آنان است(1) و عده‌اي از شيطان تبعيت مي‌كنند.(2) براي اين عده، گفت و گو بي‌فايده است.

ه) ياري‌جويي‌از باطل: قرآن‌كريم، درباره‌قوم نوح و ديگر اقوام، در مبارزه با كلام حق‌چنين‌مي‌گويد:

«وَ جادَلُوا بِالْباطِلِ لِيُدْحِضُوا بِهِ الْحَقَّ ...»(3)

يعني: و به وسيله باطل جدال نمودند تا حقيقت را با آن پايمال كنند.

گفتار ششم: انواع گفت و گو در قرآن كريم

در اينجا لازم است درباره انواع گفت و گو سخن بگوييم. براي اين منظور، لازم است واژه‌هاي قال، قيل، قالوا، يقولون و مانند آن را مورد توجه قرار دهيم. آيات بسيار زيادي در قرآن كريم از نوعي مكالمه، گفتمان، جدال، مشافهه، سؤال و پاسخ و يا سؤالهاي در تقدير و پاسخهاي مناسب با آن، حكايت دارد. حتي آنجا كه از حوادث گذشته و سرگذشت اقوام خبر مي‌دهد و يا آيات خدا را برمي‌شمرد، انگيزه‌هايي براي سؤال است كه گاه پاسخهاي لازم را به دنبال دارد.(4) نمونه‌هايي از اين گفت و گوها را يادآور مي‌شويم:

الف) گفت و گوهاي تبليغي

آياتي از قرآن كريم بر مسأله تبليغ دين و ابلاغ رسالت اشاره دارد و به دليل اهميت آن، خداوند از پيامبرش مي‌خواهد كه آن را به مردم برساند و هيچ گونه سهل‌انگاري و كوتاهي روا ندارد.

«يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ إِنَّ اللّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرِينَ»(5)

يعني: اي پيامبر! آنچه از جانب پروردگارت به سوي تو نازل شده، ابلاغ كن و اگر نكني هيچ پيامي از او را نرسانده‌اي. و خدا تو را از (گزند) مردم نگاه مي‌دارد. خدا گروه كافران را هدايت نمي‌كند.

گاه درمواردي كه پيامبر با انكارها و كارشكنيها مواجه مي‌شد، خود را مبلّغ معرفي مي‌كرد:

«أُبَلِّغُكُمْ رِسالاتِ رَبِّي وَ أَنَا لَكُمْ ناصِحٌ أَمِينٌ»(6)

______________________________

1- جاثيه / 23.

2- حج / 3.

3- غافر / 5.

4- ر.ك.: سازمان مدارك انقلاب اسلامي، چيستي گفت و گوي تمدنها، ص 515.

5- مائده / 67.

6- اعراف / 68؛ آيات مشابه ديگر از اين قرار است: اعراف / 62، 79 و 93؛ احقاف / 23؛ هود / 57.

يعني: پيامهاي الهي را به شما مي‌رسانم و براي شما خير خواهي امينم.

اهميت تبليغ و ارسال پيامهاي الهي به گونه‌اي است كه در چندين آيه، اينگونه بيان شده است كه پيامبر هيچ وظيفه‌اي جز بلاغ و رساندن آشكار تعاليم الهي ندارد:

«فَهَلْ عَلَي الرُّسُلِ إِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبِينُ»(1)

يعني: و آيا جز ابلاغ آشكار بر پيامبران وظيفه‌اي است؟

ب) گفت و گوهاي ارشادي

گفت و گو در صورتي مؤثر مي‌افتد كه از هر گونه خشونت، تحقير طرف مقابل، تحريك حس لجاجت و مانند آن، خالي باشد. قرآن كريم از پيامبر مي‌خواهد كه با اندرز نيكو و حالت ارشادي با طرف مقابل به گفت و گو پرداخته و از بهترين روشهاي خطابي استفاده كند:

«ادْعُ إِلي سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ»(2)

يعني: با حكمت و اندرز نيككُمْ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ»(1)

يعني: بگو: اگر راست مي‌گوييد، دليل خود را بياوريد.

در اينگونه گفت و گوها خداوند از مخاطبين مي‌خواهد دليل خويش را اقامه كنند و به طور غيرمستقيم به آنان مي‌فهماند كه شما راستگو نيستيد. از اين رو، تعبير «ان كنتم صادقين» در قرآن كريم زياد به كار رفته است.(2) قرآن كريم در موارد مختلف، براي اثبات ادعاهاي خود به استدلالهاي عقلي روي مي‌آورد، مانند:

«لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلاَّ اللّهُ لَفَسَدَتا»(3)

يعني: اگر در آسمان‌و زمين، جز الله‌خدايان ديگري‌بود،فاسد مي‌شدند(و نظام‌جهان به‌هم مي‌خورد.)

گفتار هفتم: انواع گفت و گو به لحاظ مخاطب

الف) گفت و گوي انسان با خود: منظور از اين نوع گفت و گو، گفت و گوي دروني يا تعقل، تفكر و تذكر است. آياتي از قرآن كريم با «اذكروا» شروع مي‌شود كه از اين طريق، مخاطبين را به انديشه بيشتر فرا مي‌خواند. در پايان برخي آيات چنين آمده است: چرا تعقل نمي‌كنيد،(4) چرا متذكر نمي‌شويد،(5) چرا فكر نمي‌كنيد.(6) اينگونه آيات نيز، انسان را به گفت و گو با خويشتن دعوت مي‌كند.

ب) گفت و گو با خدا: اين نوع گفت و گو نه تنها ممكن است، بلكه به بشر دستور داده شده است كه با خدا سخن بگويد و با او راز و نياز نمايد. خداوند نيز اجابت دعوت مي‌نمايد.

______________________________

1- بقره / 111؛ نمل / 64.

2- مانند: بقره / 23 و 94؛ آل عمران / 93، 168 و183؛ انعام / 40 و 143؛ اعراف / 106 و 196؛ يونس / 38؛ هود / 13؛ صافات / 157و...

3ـ انبياء / 22.

4- «افلا تعقلون»: آل عمران / 65؛ انعام / 32؛ اعراف / 169؛ صافات / 138؛ قصص / 60؛ مؤمنون / 80؛ انبياء / 67؛ يوسف / 109؛ هود / 51؛ يونس / 16.

5- «افلا تتذكرون»: انعام / 80؛ سجده / 4. «افلا تذكرون»: يونس / 3؛ هود / 24 و 30؛ نحل / 17؛ مؤمنون / 85؛ صافات / 155؛ جاثيه / 23.

6- «افلا تتفكرون»: انعام / 50.

«فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ»؛(1) يعني: پس مرا ياد كنيد، تا شما را ياد كنم.

«وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدّاعِ إِذا دَعانِ فَلْيَسْتَجِيبُ

امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۳۶:۳۸ ] [ مشاوره مديريت ]

 

جدل و نمونه هاي آن در قران كريم

چكيده


واژه، «جدل»، «جدال»و«مجادله»، از كلمه«جدل»گرفته شده كه از «فتل»به معناي تابيدن و پيچيدن مي‌باشد، گويي دو نفر كه با يكديگر بحث مي‌كنند، هريك از آنها ديگري را با رأي و نظرش مي‌پيچاند.پس معناي لغوي جدل، شدّت دشمني، گفتگو و مناظره و دليل آوردن بر ردّ يكديگر است و معناي اصطلاحي واژه مذكور عبارت است از طريقه مناظره، فنّ احتجاج از طريق سؤال و جواب و روش محاوره سقراط كه از طريق طرح سؤالات پياپي و وادار ساختن طرف به تناقض‌گويي و مغلوب كردن وي بوده است.

كلمه«جدل»و مشتقّات آن، بيست و نه بار در قرآن كريم به كار رفته است ودر مجادله حقّ و مجادله باطل و در مجادله به معناي دفاع، استعمال شده است.

در اين مقاله، مفهوم جدل در منطق و قرآن مقايسه شده و ضمن بررسي «انواع جدل در قرآن كريم»، نمونه‌هايي از آيات الهي بيان شده است كه پيشينيان آن را در مبحث فوق ذكر نكرده‌اند.

واژه‌هاي كليدي:جدل، مجادله، مناظره، صناعت جدل، قياس جدلي، جدل در قرآن، جدال أحسن، انواع جدل، استدلال.

مقدمه
انسان از طريق مباحثه، مناظره و گفتگو مي‌تواند به حلّ مشكلات بپردازد، البّته اين در صورتي است كه دو طرف بحث، طالب حق باشند و يا حد اقل اگر يك طرف از طريق عناد و لجاج وارد مي‌شود، غرض اصلي طرف مقابل، كشف حقيقت مي‌باشد.اما هرگاه بحث و گفتگو در ميان كساني روي دهد كه هركدام تنها براي برتري‌جويي بر ديگري، و به كرسي نشاندن حرف خويش به ستيزه و جدال برخيزد، نتيجه‌اي جز دور شدن از حقيقت و ايجاد كينه و خصومت نخواهد داشت.

وقتي با واژه جدل و مشتّقات آن در قرآن كريم مواجه مي‌شويم، ابتدا امري مذموم و ناپسند به ذهن متبادر مي‌گردد و اين سوالات براي انسان مطرح مي‌شود كه آيا جدال در تمام موارد نكوهيده است؟و با توجه به اين‌كه صناعت جدل، يكي از صناعات خمس در منطق مي‌باشد، آيا جدل در قرآن كريم به همان مفهومي است كه در منطق به كار رفته است؟و نيز علاوه بر آياتي كه سيوطي در الاتقان، مبحث«انواع اصطلاحات متداول در علم جدل»به عنوان نمونه آورده، كدام آيات در قرآن كريم با اصطلاحاتي كه در مبحث مذكور مطرح شده، قابل تطبيق است؟

يافتن پاسخي مناسب براي اين پرسش‌ها، و پراكنده بودن موضوع جدل در كتب مختلف، نگارنده را بر آن داشت كه درباره موضوع مذكور به تحقيق بپردازد و مقاله‌اي را در اين زمينه فراهم آورد.

واژه جدل و مشتقّات آن در قريا بطلان آن رهبري شود خواه آن رأي از فقه باشد يا علوم ديگر 2p}.

يكي از اصطلاحات صناعات جدل-كه بخشي از صناعات خمس در منطق است-كلمه «جدل»مي‌باشد كه همگان منازعه و دشمني شديد و سرسختي و لجاجت نمودن در خصومت گفتاري است، و بيشتر اوقات همراه است با بكار گرفتن حيله‌هايي كه گاه گاهي به دور از عدل و انصاف است و به همين جهت دين اسلام به خصوص در مورد حج و اعتكاف از مجادله نهي كرد.

علماي منطق عرب اين كلمه را نقل كردند و آن را در صناعتي كه به يوناني«طوبيقا»ناميده مي‌شود، به كار بردند؛و اين لفظ جدل از ميان ساير الفاظ، مناسب‌ترين لفظ عربي به معناي اين صناعت است، حتي از الفاظي مانند مناظره، محاوره و مباحثه نيز مناسب‌تر است.اگرچه هريك از آن الفاظ تا حدودي مناسب اين صناعت است، همان طور كه كلمه مناظره نيز در اين صناعت به كار رفته است و آنرا«آداب مناظره»گفته‌اند و كتاب‌هايي با اين نام تأليف شده است 3p}.ابن سينا (1).عميد، 1/988؛و نيز بنگريد به:معين 2/1588، 1589؛آريانپور كاشاني 1/529.p}

(2).دهخدا/255.p}

(3)مظفّر/311.p}

معتقد است كه جدل را نبايد با مناظره اشتباه كرد.زيرا كه در مناظره دو تن كه به عقيده متقابل معتقدند با يكديگر به بحث مي‌پردازند، بدون اين‌كه قصد الزام يكديگر را داشته باشند.بلكه غرض اصلي آنها كشف حقيقت است و همين‌كه حقّ بودن يكي از دو طرف نقيض معلوم شد، طرف مخالف به آن اذعان مي‌كند 1p}.

خداي تعالي در قرآن كريم مي‌فرمايد:«ادع الي سبيل ربّك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالّتي هي احسن»(نحل/125):[اي رسول ما]خلق را با حكمت و برهان و موعظه نيكو به راده خدا دعوت كن و با بهترين طريق مناظره كن».چنان‌كه گفته‌اند-در آيه فوق-مراد از «حكمت»برهان است، و مراد از«موعظه حسنه»خطابه، مراد از«جادلهم»جدل 2p}مي‌باشد.

لفظ جدل را برخورد استعمال آن فنّ نيز اطلاق مي‌كنند، همان‌طور كه بر ملكه استعمال آن (صناعت)اطلاق كرده‌اند، آن‌گاه با استعمال فن مذكور، قولي را قصد مي‌كنند كه از مشهورات يا مسلّما مورد قبول فرد ديگر(خصم)تشكيل شده و بر قواعد آن فنّ جريان دارد، و به آن(فنّ جدل)، «قياس جدلي»يا«حجّت جدلي»يا«قول جدلي»نيز مي‌گويند.اما به كسي كه آن صناعت را بكار ببرد، «مجادل»يا«جدلي‌ Dialecticien »مي‌گويند 3p}.

از ديدگاه علاّمه حلّي، جدل، صناعتي علمي است كه مي‌توان با آن(صناعت)، -به اندازه ممكن-با استفاده از مقدّمات مسلّمه، بر هر مطلوبي كه بخواهد و حفظ هر وضعي كه پيش آيد، استدلال كرد، بهصورتي كه هيچ نقضي به آن رو نكند 4p}.

واژه جدل در قرآن كريم
كلمه«جدل»و مشتّقات آن بيست و نه بار در قرآن كريم به كار رفته است.

(1).خوانساري، 2/225؛و هم‌چنين بنگريد به:ابن سينا/35.p}

(2).پيشين/234؛و نيز بنگريد به:طوسي/531.p}

(3).مظفّر/311؛و هم‌چنين بنگريد به:مشكوة الديني/675.p}

(4).حلّي/232؛و نيز بنگريد به:مظفر/314؛طوسي/444؛ابن سينا/24.p}

اصطلاح«جدل»علاوه بر آن‌كه در منطق، عبارت از قياسي است كه از مشهورات و مسلّمات فراهم مي‌آيد، در اصطلاح دانشمندان علوم قرآني و تفسير به معني استدلال و قياس برهاني نيز استعمال شده است.

در«معجم الفاظ قرآن كريم»آياتي كه در آن، مادّه«جدل»به كار رفته، به دو دسته تقسيم گرديده و معناي كلمه مذكور متناسب با آن(تقسيم)، بيان شده است:

(1)جدل الرّجل جدلا فهو جدل:خاصم

دشمني آن مرد شديد شد، پس او سخت مجادله‌كننده است:دشمني‌كننده.

و«جدل»به معناي خصومت كردن در انديشه و و عقيده است و بر شدّت دشمني و منازعه سخت اطلاق مي‌شود.

به‌طور مثال«جدلا»در آيه«و كان الانسان اكثر شي‌ء جدلا(كهف/54)»يعني منازعه و خصومت در اعتقاد و دشمني ورزيدن به باطل؛و در آيه«و قالواء الهتنا خير ام هو ما ضربوه لك الا جدلا(زخرف/58)»به معناي افراط و زياده‌روي در خصومت، مي‌باشد.

(2)جادل مجادلة و جدالا(ع):خاصم

با او مخاصمه كرد:با او ستيز و كشمكش كرد.

ممكن است جدال، بنا حقّ و با گفتار باطل باشد تا-با آن باطل-حقّ را بر گرداند-و ممكن است جدال، بحقّ باشد تا باطل را رد كند 1p}.

مثلا:«جادلوا»در آيه«و همّت كلّ امّة برسولهم ليأخذوه و جادلوا بالباطل ليدحضوا به الحقّ (غافر/5)و هر امّتي همّت مي‌گماشت كه پيغمبر خود را دستگير(و هلاك)گرداند و با جدال و گفتار باطل، برهان حقّ را پايمال سازد.»، و«تجادلوا»در آيه«و لا تجادلوا اهل الكتاب الاّ بالّتي هي احسن(عنكبوت/46):و شما مسلمانان با(يهود و نصاري و مجوس)اهل كتاب جز به نيكوترين طريق بحث و مجادله نكنيد»، به دو مورد مذكور(جدال باطل و حقّ)اشاره مي‌كند.

(1).مجمع اللغة العربية 1/184، 185.p}

واژه«جدل»دو بار، و كلمه«جدال»نيز دو بار، و مشتّقاتي از باب«مجادله»بيست و پنج بار در قرآن كريم به كار رفته است.

قرشي در«قاموس قرآن»بيان مي‌دارد كه كلمه«جدل»ومشتقّات آن، در مجادله حقّ و مجادله باطل و در مجادله به معناي دفاع، در قرآن كريم به كار رفته است و همه در معنا يكي است و فرق در مصاديق است؛مانند:«و لا تجادل عن الّذين يختانون انفسهم(نساء/107):از كساني كه به خود خيانت مي‌كنند دفاع مكن»؛«تجادل»در آيه فوق، مربوط به مورد سوّم(مجادله به معناي دفاع)است.-با رجوع به آياتي كه در آن مادّه جدل به كار رفته، مي‌توان گفت-اكثر استعمال اين صيغه در قرآن در منازعه و مخاصمه ناحقّ است 1p}.

در كتاب«وجوه قرآن»در مورد كلمه«جدال»آمده است:

بدان كه جدال در قرآن بر دو وجه باشد:

وجه نخستين جدال به معناي خصومت كردن بود چنان‌كه خداي در سوره هود/74، گفت: فلمّا ذهب عن ابراهيم الرّوع و جاءته البشري يجادلنا في قوم لوط»يعني يخاصمنا؛و در سوره رعد/13، گفت:«و هم يجادلون في اللّه»يعني‌و هم يخاصمون النّبيّ عليه السّلام في حقّ اللّه؛و در سوره مؤمن/5، گفت:«و همّت كلّ امة برسولهم ليأخذوه و جادلوا بالباطل»يعني خاصموا بالباطل.و از اين معنا در قرآن بسيار است.

و وجه دوم جدال به معني با كسي كاويدن و ستيهيدن بود.چنان‌كه در سوره بقره.197، گفت:«فلا رفث و لا فسوق و لا جدال في الحجّ»يعني و لا مرآء في الحجّ»يعني و لا مرآء في الحجّ؛ و در سوره هود/32، گفت:«قالوا يا نوح قد جادلتنا فاكثرت جدالنا»يعني فاكرت مرآءنا؛و در سوره مؤمن/4، گفت:«ما يجادل في آيات اللّه الاّ الّذين كفروا»يعني ما يماري» 2p}

(1).قرشيّ 1/22، 23.p}

(2).محقّق/63، 64.p}

نمونه‌هايي از آيات قرآن كريم در ارتباط با انواع جدل و استدلال
ابو زهره در كتاب«معجزه بزرگ»يكي از انواع اعجاز قرآن را اعجاز از رهگذر جدل و استدلال مي‌داند و براي آن، انواعي بر مي‌شمارد و سيوطي نيز در«الاتقان»اصطلاحاتي را در ارتباط با علم جدل و استدلال، بيان مي‌دارد.

در اين‌جا پاره‌اي از روش‌ها و اصول استدلال 1p}، انواع اصطلاحات متداول در علم جدل 2p}و نمونه‌هايي از آيات قرآن كريم در ارتباط با آن، ذكر مي‌گردد:

1-استدلال از راه تعريف
استدلال از راه تعريف به اين كيفيت است كه دليل مدّعا از خود«موضوع»مورد بحث گرفته شود، مثل اين‌كه از حقيقت خود بت‌ها دليل بياوريم كه آنها شايستگي پرستش را ندارند و يا از راه بيان صفات خدا، اثبات شود كه تنها او سزاوار پرستش است.بنابراين وقتي موضوع سخن، ذات باري است، از راه بيان صفات و آفرينش هستي، براي اثبات الوهيّت او، استدلال مي‌شود و ذات باري جز به صفات او شناخته نمي‌شود.نمونه اين نوع استدلال آيات زير است:

انّ اللّه فالق الحب‌ه و النّوي يخرج الحيّ من الميّت و مخرج الميّت من الحيّ ذلكم اللّه فانّي تؤفكون...سبحانه و تعالي عمّا يصفون(انعام/95-100)

خداوند(در زير زمين)دانه و هسته خرما را مي‌شكافد و زنده را از مرده و مرده از زنده پديد آرد، آن‌كه چني تواند كرد، خداست، پس چگونه نسبت خدايي را به ديگران مي‌دهيد؟...خداوند از همه اين نسبت‌ها برتر و منزّه است 3p}.

(1).استدلالي كه از منابع ذاتي، يعني ذات موضوع برگرفته شده و شبيه برهان منطقي است-هرچند از آن بالاتر است-شش مورد يا منبع مي‌باشد:1-تعريف، يعني شناخت ماهيت 2-تجزيه، يعني ذكر اجزاء موضوع 3-تعميم و سپس تخصيص 4-علت و معلوم 5-مقابله 6-تشبيه آوردن امثال.«ابو زهره/418».p}

(2).در«الاتقان 2/1057»آمده است:«در ارتباط با علم جدل انواعي را اصطلاح كرده‌اند»بنابراين«انواع جدل»از جانب خداي متعال مطرح نشده، و اهل ادب آن را-پس از نزول قرآن-وضع كرده‌اند.p}

(3).ابو زهره/418، 419.p}

در اين آيات، از راه تعريف خدا، خدايي او به اثبات مي‌رسد 1p}.
2-استدلال از راه تجزيه
استدلال از راه تجزيه به اين كيفيت است كه با ذكر اجزاء موضوع و كاوش در آنها، مدعا اثبات مي‌شود.مثل حكم قطعي و بديهي بر اين‌كه اثر، دليل بر مؤثر و هستي، نشانه آفريدگار است و نيروهاي بشري و عقل‌هاي سالم، دليل آن است كه آفريدگار تمام هستي از اتم تا كهكشان، يك نيرو، يعني نيروي خداوند سبحان است.

اين موضوع را قرآن كريم گاهي از راه تجزيه بيان مي‌كند، استدلال تجزيه‌اي مانند:

قل الحمد لله و سلام علي عباده الّذين اصطفي اللّه خير امّا يشركون...قل هاتوا برهانكم ان كنتم صادقين.(نمل/59-64).

اي رسول ما بگو ستايش مخصوص خداست و سلام بر بندگان برگزيده خدا، آيا خداي(قادر و آفريننده جهان)بهتر و پرستش را سزاوارتر است يا آنان كه شريك خدا مي‌شماريد؟...بگو اگر راست مي‌گوييد(و مدّعايي غير از اين داريد)بر آن دليل بياوريد 2p}.

در اين آيات از راه تجربه و ذكر اجزاء موضوع به استدلال مي‌پردازد، گرچه همه اجزاء را به طور كامل بيان نمي‌كند، البته سبك استدلال اين است كه هر جزئي به تنهايي دليل بر يكتايي و خالقيت و مديريت خدا بر جهان آفرينش باشد 3p}.

3-استدلال از راه ذكر خاص بعد از عام
اين استدلال به اين صورت است كه قضيه به صورت عام و كلّي بيان مي‌شود و مدّعا توسّط آن اجمالا به اثبات مي‌رسد سپس جزئيات قضيه ذكر مي‌گردد و ثابت مي‌شود كه هر جزء يا مجموع اجزاء مي‌توانند مدعا را اثبات كنند.و از اين‌جا راستي و درستي ادّعاهاي كلي و عمومي، يعني (1).پيشين‌p}

(2).ابو زهره/422، 421.p}

(3).پيشين.p}

يكتاپرستي و خضوع براي خداوند و اطاعت از رسول او كه متن و اساس دين است، معلوم مي‌شود مانند گفتگوي موسي و فرعون:

قال فمن ربّكما يا موسي.قال ربّنا الّذي اعطي كلّ شي‌ء خلقه ثمّ هدي...انّ في ذلك لايات لاولي النّهي.(طه/49-54)

فرعون گفت:اي موسي خداي شما كيست؟پاسخ داد كه خداي ما كسي است كه همه چيز را آفريد و سپس به راه كمالش هدايت كرد...كه در اين، نشانه‌هاي حق براي خردمندان پديدار است 1p}.

مشاهده مي‌كنيم كه در اين جريان به‌طور كلّي و كامل درباره خدا سخن مي‌گويد و در پرتو آن، خدايي كه همه چيز را آفريده و نيكو آفريده و همه را رهنمون ساخته است، شناخته مي‌شود و با كلامي جامع، معناي ربوبيّت و عبادت و كمال خدايي را روشن مي‌سازد و از زبان موسي مي‌فرمايد:«ربّنا الّذي اعطي كلّ شّي‌ء خلقه ثمّ هدي»و پس از اين تعميم و كلّي گويي به بيان افراد و جزئيات آن مي‌پردازد و با ذكر آن به فرعون و اهل مصر-كه دامدار و كشاورز بودند- هشدار مي‌دهد و سخن را با چيزي كه مناسب آنان مي‌باشد و نعمت براي همه محسوب مي‌شود، به پايان مي‌برد و مي‌فرمايد:«كلوا و ارعوا انعامكم...» 2p}

4-استدلال از راه علّت و معلول
اساس اين نوع استدلال، ارتباط بين قضايايي است كه تصوّر مي‌رود اجزاي حقايق در جهان هستي باشند، يعني برخي از چيزها علّت وجودي پاره‌اي از چيزهاي ديگر باشد، و هر اندازه چنين رابطه‌اي قوي و نيرومند باشد، استدلال نيز به همان اندازه قوي و محكم است، زيرا وقتي علّت و سبب تحقّق پيدا كرد، معلول و مسبّب نيز كه نتيجه وجود آن است، پديد خواهد آمد و بين اين دو ملازمه عقلي يا عادي وجود دارد و هرگاه معلول ذكر شود، كشف كننده علّت خواهد بود، زيرا ذكر نتيجه با يكي از دو مقدّمه ديگر است و نيز نتيجه در بردارنده مقدّمه است، مثلا هرگاه از (1)ابو زهره/424، 423.p}

(2).پيشين.p}

حرمت شراب سخن به ميان آيد و عقل بخواهد فلسفه وعلّت تحريم رابشناس، مي‌تواند از راه اوصاف شراب به آن(سبب تحريم)، دست يابد.اين نوع استدلال كه علّت جزء دليل است، در قرآن فراوان به چشم مي‌خورد، مانند آيات قتال 1p}:

و قاتلوا في سبيل اللّه الّذين يقاتلونكم و لا تعتدوا انّ اللّه لا يحبّ المعتدين...فلا عدوان الاّ علي الظّالمين.(بقره/190-193)

در راه خدا با آنان كه به جنگ و دشمني شما برخيزند جهاد كنيد، ولي ستمكار نباشيد كه خدا ستمكاران را دوست ندارد...كه ستم جز بر ستمكاران روا نيست 2p}.

در اين آيات علّت و فلسفه تشريع جهاد دو امر ذكر شده است، يكي تجاوز و ستم و ديگري آسيب رسيدن به دين مؤمنان و اگر اين دو امر از بين رفت، ديگر جنگ و جهاد معنا ندارد 3p}.

5-استدلال از راه مقابله(مقايسه)
مقابله در مقايسه بين دو چيز يا دو مطلب و يا دو شخص، براي اين است كه معلوم شود كه كدام يك در كاري معيّن، مؤثرتر و مفيدتر است و وقتي مشخص شد كه يكي از آن دو چنين است، طبعا بر ديگري برتري و فضيلت دارد، اين روش يكي از اصول استدلال است كه در قرآن فراوان ديده مي‌شود، زيرا مشركان به پرستش سنگ‌هايي كه خود ساخته بوند يا موجوداتي را كه خدا آفريده بود، مي‌پرداختند و معتقد بودند كه اين‌ها در هستي تأثير دارند يا مي‌توانند شرّ و بدي را دفع كنند يا خير و خوبي بياورند، پس مقايسه بين خداوند متعال با معبودهاي باطل آنان، اصلي بود كه عقيده آنان را ابطال مي‌كرد، نظير 4p}:

افمن يخلق كمن لا يخلق افلا تذكّرون.و ان تعدّوا نعمة اللّه أن تحصوها لا تحصوها انّ اللّه لغفور رحيم.(نحل/17، 18).

(1).ابو زهره/424، 425.p}

(2).الهي قمشه‌اي/24.p}

(3).ابو زهره/425.p}

(4).پيشين/427.p}


آيا خدايي كه خلق كرده مانند آن كس است كه خلق نكرده، آيا متذكر و هوشيار نمي‌شويد؟ اگر بخواهيد كه نعمت‌هاي بي‌حدّ و حصر خدا را شماره كنيد هرگز نتوانيد كه خدا بسيار غفور و مهربان است 1p}.

6-استدلال از راه تشبيه و مثل
يكي از روش‌هاي استدلال در قرآن‌كه به واسطه آن قدرت خداوند متعال و راستي و درستي دين حق و قرآن ثابت مي‌شود، استدلال در قالب تشبيه و مثال است و خداوند در قرآن كريم مي‌فرمايد:ما از طريق آوردن مثال، حقايق را بيان مي‌كنيم.مثال آوردن از انواع تشبيه است و هدف از آن، توضيح حقايق والا و تشريح امر غايب و غير محسوس و معاني كلّي از راه تشبيه به امر حسّي و مشاهده جزئيات مي‌باشد.نمونه اين نوع استدلال در سوره بقره آمده كه هدف از تشبيه-چه تشبيه به امر ناچيز باشد و چه امر بزرگ-بيان حقيقت است، مي‌فرمايد 2p}:

انّ اللّه لا يستحيي ان يضرب مثلا ما بعوضة فما فوقها فامّا الّذين امنوا فيعلمون انّه الحقّ من ربّهم... و ما يضلّ به الا الفاسقين.(بقره/26)

خداوند باك از آن ندارد كه به پشه و چيزي بزرگ‌تر از آن مثل زند، پس آنها كه ايمان آورده‌اند مي‌دانند كه مثل از جانب پروردگار آنهاست و امّا كافران مي‌گويند:خدا از مثل چه مقصودي دارد؟(پاسخ آن است كه)به واسطه آن بسياري را گمراه و بسياري را هدايت مي‌كند و بدان گمراه نمي‌كند مگر فاسقان را 3p}.

7-قياس خلف
قياس خلف عبارت است از اثبات چيزي از راه بطلان و نفي نقيض آن.زيرا دو نقيض باهم جمع نمي‌شوند همان‌طور كه هيچ جا از يكي از آن دو خالي نيست.مثل مقابله بين وجود و عدم و (1).الهي قمشه‌اي/204.p}

(2).ابو زهره/430.p}

(3).پيشين/431.p}

مثل مقاله بين نفي امر معيّن در زمان و مكان معيّن، با اثبات آن امر در همان زمان و مكان.پس اگر يك طرف با دليل نفي شد، طرف ديگر اثبات مي‌گردد.بنابراين دليل خلف آن است كه با ردّ نقيض، حقّ ثابت شود و قرآن كريم در استدلالات خود با ابطال پرستش بت‌ها، توحيد و خداپرستي را اثبات مي‌كند.از مواردي كه در قرآن كريم از روش قياس خلف براي اثبات توحيد، استفاده شده، اين آيه است: 1p}

لو كان فيهما الهة الاّ اللّه لفسدتا فسبحان اللّه ربّ العرش عمّا يصفون.(انبياء/22)

اگر در آسمان و زمين بجر خداي يكتا خداياني وجود داشت؛همانا خلل و فساد در آسمان راه مي‌يافت.پس بدانيد كه پادشاه ملك وجود، خداي يكتاست و از اوصاف و اوهام مشركان جاهل پاك و منزّه است 2p}.

متكلّمان اظهار مي‌دارند كه اگر براي آسمان‌ها و زمين غير از خدا، خداي ديگري باشد، به علّت اراده‌هاي و خواست‌هاي مختلف آنان، آسمان‌ها و زمين، دچار فساد و تباهي مي‌شود و چون در اين دو، نظم و شايستگي حكم فرماست، پس تعدّد خدايان كه عامل فساد است، باطل ميگردد و در نتيجه توحيد و يكتايي خدا به اثبات مي‌رسد و خداوند از آنچه كه مشركان او را توصيف مي‌كنند، پاك و منزّه مي‌شود، متكلّمان اين دليل را دليل تمانع مي‌نامند، يعني بت‌پرستي و شرك به علّت امتناع فساد، ممتنع و محال است، پس وحدانيت خدا ثابت مي‌شود 3p}.

8-تمثيل
تمثيل آن است كه استدلال‌كننده، مدّعاي خود را به امري كه نزد مخاطب، معلوم و قطعي است، يا به امري واضح و غير قابل انكار، قياس كند و جهت جامع و امر مشترك بين آن دو را بيان دارد، قرآن كريم از اين روش به دقيق‌ترين و محكم‌ترين شكل آن استفاده كرده و حقايق قرآن را در مقايسه با امور عقلي روشن، تشريح و ثابت كرده است، مثلا بسياري از دليل‌هاي قيامت و (1).ابو زهره/448، 449.p}

(2).الهي قمشه‌اي/248.p}

(3).ابو زهره/449؛و نيز بنگريد به:سيوطي 2/1057.p}

توانايي خدا بر آن را برپايه مقايسه و تشبيه آن به آفرينش ابتدايي جهان و خلقت انسان-كه اموري بديهي و غير قابل انكار است-استوار مي‌باشد؛مانند: 1p}

قل امر ربّي بالقسط و اقيموا وجوهكم عند كلّ مسجد و ادعوه مخلصين له الدّين كما بداكم تعودون(اعراف/29)

بگو اي رسول ما، پروردگار من شما را به عدل و درستي امر كرده و نيز فرموده كه در هر عبادت روي به حضرت او آريد و خدا را از سر اخلاص بخوانيد كه چنان‌چه شما را در اوّل بيافريد، بار ديگر به سويش باز آييد 2p}.

خداوند در اين آيه، بعث و دوباره زنده شدن مردگان را تشبيه و قياس به آفرينش ابتدايي فرموده است.اين نوع سخن، حقايق مشكل و دور از ذهن را نزديك و فهم آن را آسان مي‌سازد كه خدا بر همه چيز تواناست 3p}.

9-سبر و تقسيم
يكي از انواع متداول در علم جدل و استدلال عبارت از اصطلاح«سبر و تقسيم» 4p}است.در اين نوع استدلال مجادله‌كننده تمام اقسام موضوع مورد بحث را مي‌شمارد و روشن مي‌كند كه ادّعاي طرف مقابل بر هيچ كدام از اقسام مذكور منطبق نيست و ازاين‌رو نمي‌تواند مورد قبول واقع شود و با اين بيان، ادّعاي طرف مقابل را باطل مي‌كند 5p}.

(1).پيشين/453.p}

(2).الهي قمشه‌اي/118.p}

(3).ابو زهره/454؛و نيز بنگريد به:سيوطي 2/1056.p}

(4).در منطق نوين آمده است:«سبر و تقسيم»قياس مقسّم استثنائي مي‌باشد كه جزء اوّلش قضيه منفصله‌اي است كه اجزاء متعدّد داشته و همه اجزاء غير از يكي رفع مي‌شوند تا همان يكي ثابت گردد.دليل تقسيم و سبر چنين تشكيل مي‌شود كه اولا كلّيه عناويني كه بر موضوع اوّل صادق هستند به‌طور ترديد كه كدام يك علّت حكم هستند نام برده مي‌شوند.پس از آن عمل سبر را جاري مي‌سازند يعني علّت بودن يكايك آنها را باطل مي‌كنند تا عنوان مشترك باقي بماند و علّت بودن آن يكي ثابت گردد. سبر در لغت به معناي اندازه‌گيري گودي زخم است و چون اندازه‌گيري زخم با دقّت عمل مي‌شود و باطل كردن شقوق محتمله نيز با دقّت انجام مي‌شود، سبر ناميده شده است.(مشكوة الديني/577).p}

(5).ابو زهره/450، 451.p}

آيه‌هاي زير را مي‌توان يكي از مثال‌هاي سير و تقسيم برشمرد كه مي‌فرمايد:

ثمانية ازواج من الضّأن اثنين و من المعز اثنين قّل آلذّكرين حرّم أم الانثيين امّا اشتملت عليه ارحام الانثيين نبّؤني بعلم ان كنتم صادقين.و من الابل اثنين و من البقر اثنين قل آلذّكرين حرّم ام الانثيين امّا اشتملت عليه ارحام الانثيين ام كنتم شهداء اذ وصيّكم اللّه بهذا فمن اظلم ممّن افتري علي اللّه كذبا ليظلّ النّاس بغير علم انّ اللّه لا يهدي القوم الظّالمين(انعام/143، 144).

اين چهارپاياني كه در حمل و باربري و سواري و افتراش مورد استفاده قرار مي‌گيرند عبارت از هشت جفت و هشت فرد چهارپا است:از جنس گوسفند، دو عدد نر و مادّه، و از جنس بز دو عدد نر و مادّه.اي پيامبر به اين مشركين-كه حلال خدا را حرام برشمردند-بگو آيا خداوند متعال گوسفند و بز نر را حرام كرده يا گوسفند و بز مادّه را و يا آن برّه‌اي را كه رحم گوسفند و بز مادّه با خود حمل مي‌كند، تحريم كرده است؟(اعمّ از آن‌كه اين برّه، نر و يا مادّه باشد).اگر شما در تحريم و تحليل اين‌گونه اقلام به راستي سخن مي‌گوييد مرا به دليلي كه علم ايجاد مي‌كند و صحّت انتساب چنين تحريم و تحليلي را به خدا تأييد مي‌نمايد آگاه سازيد.سپس خداوند بقيه ازواج هشت گانه را بر مي‌شمارد):و از جنس شتر دو عدد نر و مادّه(كه با رقم فوق مجموعا به هشت فرد مي‌رسند)اي پيامبر به مشركين بگو آيا خدا شتر و گاو نر، و يا شتر و گاو مادّه را تحريم كرده و يا آنچه شتر و گاو مادّه در رحم خود دارند، حرام نموده است؟و يا اين‌كه آن‌گاه كه خداوند متعال شما را بدان توصيه كرد، حضور داشتيد؟!پس بنابراين چه كسي ظالم‌تر از كسي است كه به دروغ بر خدا افتراء مي‌بندد و تحريم و يا تحليل چيزي را به او نسبت مي‌دهد تاP align=justify>يقولون لئن رجعنا الي المدينه ليخرجنّ الأعزّ منها الاذلّ و للّه العزّة و لرسوله و للمؤمنين و لكنّ المنافقين لا يعلمون.(منافقون/8)

منافقين، يعني عبد اللّه بن ابيّ و دارو دسته او مي‌گويند:اگر ما از غزوه«بني المصطلق»به مدينه باز گرديم بايد عزيزتران(كنايه از خودشان)، ذليل‌تران(كنايه از نبيّ اكرم(ص)و ياران او)را از مدينه بيرون رانند.[امّا خداوند متعال اين ديد تحقيرآميز منافقين را نسبت به مؤمنين، مردود اعلام كرده و مي‌فرمايد:]عزّت و عظمت از آن خدا و رسول او و مؤمنان است.[او به اسلام و مسلمين والائي مي‌دهد و اين دين را بر همه اديان ديگر برتري مي‌بخشد]؛لكن منافقين نمي‌دانند و نسبت به صفات الهي و عزّتي كه سزاي اولياي اوست، در جهل و بي‌خبري بسر مي‌برند. 3p}

(1).الهي قمشه‌اي/169.p}

(2).مكارم شيرازي 9/38، 39.p}

(3).طبرسي 5/444، 445.p}

پس صفت و واژه«الاعزّ»در سخن منافقين به عنوان كنايه از خودشان مطرح شده است؛و نيز صفت و واژه«الأذل»را منافقين به عنوان كنايه از مؤمنين مورد استفاده قرار دادند.آنگاه همين منافقين حكم اخراج مؤمنين را از مدينه براي گروه خودشان اثبات كردند؛امّا خداوند متعال در ردّ منطق و ديد و داوري آنان، صفت عزّت را براي غير آنها مقرّر كرده است كه عبارت از خدا و رسول او مؤمنين هستند 1p}؛

و نيز خداي تعالي مي‌فرمايد:

قالوا انّا تطيّرنا بكم لئن لم تنتهوا لنرجمنّكم و ليمسّسنّكم منّا عذاب اليم.قالوا طائركم معكم ائن ذكّرتم بل انتم قوم مسرفون(يس/18، 19)

باز منكران گفتند كه اي داعيان رسالت، اما وجود شما را به فال بد مي‌دانيم، اگر از اين دعوي دست بر نداريد البتّه سنگسارتان خواهيم كرد و از ما به شما رنج و شكنجه سخت خواهد رسيد. رسولان گفتند:اي مردم نادان آن فال بد كه مي‌گوئيد اگر بفهميد و متذكّر شويد(آن جهلي است كه)با خود شماست، بلكه شما مردمي مسرف هستيد. 2p}

منكران به خاطر مشكلاتي كه در زندگي برايشان پيش آمد، وجود رسولان را به فال بد گرفتند و به خيال باطل خود شوم بودن را براي آنان اثبات كردند، درحالي‌كه همان صفت براي خودشان اثبات شد.

و هم‌چنين پروردگار متعال مي‌فرمايد:

و قالت اليهود يد اللّه مغلولة غلّت ايديهم و لعنوا بما قالوا بل يداه مبسوطتان ينفق كيف يشاء... (مائده/64)

يهود گفتند دست خدا بسته است(و ديگر تغييري در خلقت نمي‌دهد و چيزي از عدم به وجود نخواهد آمد)به واسطه اين گفتار دروغ دست آنها بسته شده به لعن خدا گرفتار گرديدند بلكه دو دست خدا(دست قدرت و رحمت او)گشاده است و هرگونه بخواهد انفاق مي‌كنند... 3p}

(1).سيوطي 2/1058.p}

(2).الهي قمشه‌اي/341.p}

(3).پيشين/91.p}

يهود در مورد سرنوشت و قضا و قدر و تفويض معتقد بودند كه در آغاز خلقت خداوند همه چيز را معيّن كرد و آنچه بايد انجام گرفته است و حتّي خود او هم عملا نمي‌تواند تغييري در آن ايجاد كند 1p}.آنها در رابطه با آياتي نظير«و اقرضوا اللّه قرضا حسنا»(مزّمّل/20)و به خدا قرض نيكو دهيد»مسلمين را مسخره كرده و مي‌خواستند بگويند اين چه خدايي است كه براي ترويج و احياي دين خود، آنقدر قدرت مالي ندارد كه حاجت خود را برطرف كند و ناچار دست نياز به سوي بندگانش دراز مي‌كند؟! 2p}

ابو الفتوح متذكّر مي‌گردد كه سبب نزول آيه آن بود كه خداي تعالي از فضل و رحمت خود نعمت بر جهودان فراخ كرده بود پيش از آمدن رسول تا ايشان توانگرترين مردمان بودند، چون بر رسول خدا(ص)كفر آوردند و با او لجاج كردند خداي تعالي آن نعمت را از ايشان باز گرفت و به بدل توانگري، ايشان را درويشي داد و به بدل عزّت، مذلّت.چون چنين بود جماعتي از ايشان گفتند:«يد اللّه مغلولة».

طبري اظهار مي‌دارد كه ابن عبّاس گفت:مقصود يهود نه آن بود كه دست‌هاي خدا بسته است، بلكه شكايت داشتند كه بخيل است و آنچه دارد نگاه مي‌دارد 3p}.

بنابراين يهوديان قصد داشتند با سخنان باطل، عجز خدا را اثبات كنند، اما به سبب بطلان گفتارشان، مورد نفرين خداوند قرار گرفتند و عجز خودشان اثبات شد.

ب-قسم دوم قول به موجب اين است:واژه و تعبيري كه در سخن طرف مقابل آمده است برخلاف مواد و منظور وي حمل و توجيه گردد و البته لازم است اين نكته در نظر گرفته شود كه بايد لفظ و تعبير-با افزودن متعلّق آن-قابل چنين حمل و توجيهي باشد؛و من تاكنون نديده‌ام كسي راجع به اين قسم، مثالي را از قرآن ايراد كرده باشد؛درحالي‌كه من در اين باره به (1).مكارم شيرازي 4/450.p}

(2).طباطبائي 6/32.p}

(3).عاملي 3/317.p}

آيه‌اي از قرآن دست يافتم كه در ارتباط با قسم دوم«قول به موجب»مي‌باشد و آن آيه، اين است: 1p}

و منهم الّذين يؤذون النّبيّ و يقولون هو اذن خير لكم يؤمن باللّه و يؤمن للمؤمنين و رحمة للّذين امنوا منكم و الّذين يؤذون رسول اللّه لهم عذاب اليم.(توبه/61)

گروهي از منافقين، نبي اكرم(ص)را مي‌آزارند و مي‌گويند:او سرتاپا گوش شنوا است كه به هر سخني گوش فرا مي‌دهد و آن را قبول مي‌كند.اي پيامبر به آنها بگو كه او گوش شنوايي براي خير است و آنچه خير شما است به آن گوش فرا مي‌دهد؛و همواره داراي آمادگي براي شنيدن و دريافت وحي است و فقط خبري كه از جانب خدا مي‌رسد و نيز گزارش‌هاي مؤمنين را باور كرده و بدان گوش فرا مي‌دهد، نه اخبار و گت و آموزشي خواه نا خواه يك رشته‌ مطالب جنبي خواهد داشت كه هر چه سالم‌تر باشد نتيجهء نيكوتري به دست‌ خواهد آمد.

و مقوصد از مجادلهء پسنديده،همان قانع كردن افراد با مقبولات آنان‌ است،كه به حق علاقه‌مند و معتقد شوند،گر چه نحوه ارشاد آنان استدلالي‌ نباشد و ادلّه در محيط استدلال،نارسا باشد.

گر چه مرحوم فيض كاشاني رحمه اللّه تعالي در ذيل اين آيهء شريفه، نظر ديگري دارند و مطلق مجادلهء اصطلاحي را مردود و مجادلهء احسن را نوعي‌ از خطابه اصطلاحي دانسته و موعظه را قسم ديگري از خطابه مي‌شمرند2.

اما بهر صورت دعوت مردم به راه مستقيم از مقولهء ارشاد و هدايت‌ كردن و زمينه فكري و اعتقادي سالم انسانها است كه با ايمان و اعتقاد بر مبدأ و معاد و قبول رسالت رسول اكرم صلي اللّه عليه و آله و سلم و مطالب‌ آوردهء آن حضرت،راه و رسم زندگي خود را انتخاب مي‌كنند و بسياري از مردم‌ (1)-روشن است كه آيهء شريفه راه‌هاي دعوت به طرف خدا را بيان مي‌كند و تعدد راه دعوت، غير از تعدّد راه خدا است كه به آن دعوت مي‌شود.

(2)-تفسير صافي.

با اين انتخاب،سعادت خويش را تأمين و تضمين مي‌نمايند.

امّا همانطور كه مي‌دانيم ارشاد و هدايت فكري و روشن كردن حق و باطل براي عامهء مردم گرچه بزرگترين نقش را در سعادت جامعه دارد،ولي‌ براي نجات جامعهء انساني كافي نيست،زيرا هميشه هستند انسانهائي كه‌ دانسته پا روي حق گذاشته و در زندگي اجتماعي و مدني،حقوق ديگران را مورد تجاوز قرار مي‌دهند كه براي جلوگيري از آنان و برقراري نظم و عدالت به‌ قدرت و حكومت نياز هست كه در بحث‌هاي ضرورت حكومت به تفصيل‌ بررسي شده است.

در اسلام نيز براي به نتيجه رسيدن اين دعوت،تشكيل يك حكومت و سيستم و روش كار آن و صلاحيتهاي لازم در كارگردانان اين حكومت و حتي‌ شخص حاكم بطور دقيق و كامل مورد توجه بوده و همهء ابعاد آن مشخص شده‌ است.

زبان حكمت و ارشاد

اسلام براي دعوت عامه مردم و ارشاد و هدايت آنان زبان خاصي‌ داشته و دارد كه در قرآن كريم،و اخبار و روايات و سيره و روش عملي ائمه‌ اطهار صلوات اللّه عليهم اجمعين،ملاحظه مي‌فرمائيد و هر يك از روشهاي‌ حكمت و استدلال،يا موعظه و نصيحت،و يا جدال نيكو در موارد متعدد بكار گرفته شده كه اين مقال را گنجايش تفصيل و ذكر تمام موارد آن نيست و فقط نمونه‌هائي از آن ذكر مي‌شود:

1-مثلا در بحث توحيد هر سه روش ديده مي‌شود:

الف-برهان(قياس شرطي):

لو كان فيهما الهة الاّ اللّه لفسدتا

(الانبياء،23)

اگر در آسمان و زمين خداياني جز«اللّه»وجود داشت،آسمان و زمين فاسد مي‌شدند(و نظام جهان به هم مي‌خورد).

ب-موعظه و خطابه:

ذلك بانّ اللّه يولج اللّيل و يولج النّهار في اللّيل و انّ اللّه سميع‌ بصير-ذلك بانّ اللّه هو الحقّ و انّ ما يدعون من دونه هو الباطل و انّ اللّه هو العليّ‌ الكبير-الم‌تر انّ اللّه انزل من السّماء ماء فتصبح الارض مخصرّة انّ اللّه لطيف   خبير....يا ايّها النّاس ضرب مثل فاستمعوا له انّ الّذين تدعون من دون اللّه لن‌ يخلفوا ذبابا و لو اجتمعوا له و ان يسلبهم الذّباب شيئا لا يستنقذوه منه ضعف‌ الطّالب و المطلوب

(الحج،61،62،63،-....73)

اين بخاطر آن است كه خداوند،شب را در روز و روز را در شب داخل‌ مي‌كند و خداوند شنوا و بيناست.

اين به خاطر آن است كه حق است و آنچه را غير از او مي‌خوانند باطل است‌ و خداوند بلند مقام وبزرگ است.

آيا نديدي،خداوند از آسمان آبي فرستاد و زمين(بر اثر آن)سرسبز و خرم‌ مي‌گردد و خداوند لطيف و خبير است.

اين مردن مثلي زده شده است گوش به آن فرا دهيد:كساني را كه غيز از خدا مي‌خوانيد،هرگز نمي‌توانند مگسي را بيآفرينند،هر چند براي اين كار دست‌ به دست هم دهند و هر گاه مگس،چيزي از آنها بربايد،نمي‌توانند آن را باز پس گيرند،هم اين طلب كنندگان ناتوانند و هم آن طلب شده‌ها(هم‌ اين عابدان و هم آن معبودان).

ج-جدال:

و كذلك نري ابراهيم ملكوت السّموات و الارض و ليكون من الموقنين- فلمّا جنّ عليه اللّيل رءا كوكبا قال هذا ربّي فلمّا افل قال لا احبّ الافلين-فلمّا رءا القمر بازعا قال هذا ربّي فلمّا افل قال...و حاجّه قومه،قال اتحاجّوني في‌ اللّه و قد هدين و لا اخاف ما تشركون به الاّ ان يشاء ربّي شيئا وسع ربّي كلّ شي‌ء علما افلا تتذكّرون

(الانعام،75،80)

اين چنين ملكوت آسمانها و زمين را به ابراهيم نشان داديم تا اهل يقين‌ گردد.

هنگامي كه(تاريكي)شب او را پوشانيد،ستاره‌اي مشاهده كرد،گفت: اين خداي من است،اما وقتي كه غروب كرد گفت غروب كنندگان را دوست ندارم.

و هنگامي كه ماه را ديد(كه سينه افق را)مي‌شكافد،گفت اين خداي من‌ است،ولي وقتي كه(آن هم)افول كرد گفت...

قوم او(ابراهيم)با وي به گفتگو پرداختند،گفت چرا دربارهء خدا با من‌ گفتگو مي‌كنيد،در حالي كه خداوند مرا(با دلايل روشن)هدايت كرده و من از آن چه كه شما شريك(خدا)قرار مي‌دهيد نمي‌ترسم(و به من زياني‌ نمي‌رسد)مگر اينكه پروردگارم چيزي را بخواهد،علم پروردگارا ندرز و اگر از موعظه و نصيحت استفاده شود به شكل زير بنائي و توجيهي است،در مقام حكومت‌ مثلا به مردم گفته مي‌شود:روزه خواري در ملأ عام جرم است و مجازات دارد، گر چه اصل افطار شرعا براي طرف جائز باشد.

در زبان حكومت گفته مي‌شود توليد،توزيع،خريد،فروش و مصرف‌ مشروبات الكلي جرم و داراي مجازات است كه اگر در محكمه‌اي ثابت‌ شود،كسي آشكارا روزه خواري كرده يا مشروبات الكلي را توليد،توزيع... نموده است مجازات مي‌شود.اما اگر فردي در خفا مرتكب گناه شده ولي در محكمهء اسلامي ثابت نشده باشد ربطي به حكومت نداشته و خود در پيشگاه‌ الهي مأخوذ خواهد بود مگر اينكه توبه و استغفار كند،تا در قيامت معذب

نباشد.

و در يك كلام:در حكومت اسلامي كه در حقيقت حاكميّت احكام‌ و قوانين الهي است،زبان بيان اين احكام غير از بان اجراء آنها در بين مردم‌ است،اول زبان دعوت است و دوم زبان قانون و حكومت و به نظر ما ايهء شريفهء:

و لتكن منكم امّة يدعون الي الخير و يأمرون بالمعروف و ينهون عن‌ المنكر...

داراي دو فصل است:

اول:دعوت به خير كه به تفسير بعضي،مقصود از«خير»كل دين‌ اسلام است يعني بايد از شما امتي باشد كه بندگان خدا را دعوت به اسلام‌ كند.

دوم:امر به معروف و نهي از منكر كه مربوط به آمر و ناهي است و نياز به قدرت اجرائي دارد و بدون قدرت اجراء،امر و نهي تحقق واقعي نخواهد داشت و اگر به حب و بغض قلبي نسبت به معروف و منكر و يا گفتن و نوشتن‌ زباني و قلمي و سائر مراتب،بدون قدرت اجراء،امر يا نهي گفته‌اند،تأويل و تشبيه است.

بدين ترتيب آنچه در دائرهء امور حكومتي قرار دارد،زبان قانون است، زبان حكم،دستور،و امر و نهي،بدون استدلال و استنتاج و موعظه و نصيحت‌ و دعوت و اگر مسئولين نظام حكومتي هم در مديريّت از آنها استفاده مي‌كنند به عنوان تكيه گاه و زير بناء حكومت و قانون است.

آيا قانونگذاري ضرورت دارد؟

روشن‌ترين نتيجه‌اي كه از اين بحث گرفته مي‌شود پاسخ به اين‌ سئوال است؟در اوائل پيروزي انقلاب اسلامي بخصوص زمان تعيين شكل‌ حكومت و تنظيم قانون اساسي مكرار گفته مي‌شد.قوهء مقننه چه مفهومي دارد؟ با آنكه در شرع مقدس اسلام تمام احكام و دستورات شرعي به گونه‌اي‌ مشخص و روشن است كه هيچ موضوعي نيست كه حكم آن از نظر اسلام‌ نا معلوم باشد و براي ادارهء امت اسلامي از رسائل عمليه مي‌توان استفاده كرد و

نيازي به قانونگذاري نيست،و حتي پس از رسميت يافتن مجلس شوراي‌ اسلامي و گذشتن زماني از عمر تقنين در نظام جمهوري اسلامي گفته مي‌شد:

كار مجلس شوراي اسلامي تغيير عبارات رساله‌ها است و اين چه كار بيهوده و نامرغوبي است؟!و در پاسخ معمولا چنين مي‌آيد كه در يك نظام‌ حكومتي،مسائل جديد و روز مره فراوان است كه براي تصميم گيري دربارهء آنها و مشخص كردن خط مشي سياسي از اداره امور،قانون لازم است كه البته‌ به حكم اصل چهارم قانون اساسي بايد همهء اين قوانين طبق مقررات شرع‌ اسلام باشد.

نتيجهء بحث

گر چه اين حرفها درست است اما از يك نكته غفلت شده كه بيشتر بايد به آن توجه كرد كه شكل مسائل حكومتي اسلام غير از كل مسائل آن‌ است،حكومت اسلامي خود ابزاري است براي رساندن امت اسلامي به‌ هدفهاي اصلي از آفرينش انسان،بر خلاف ديگر حكومتها كه خود هدف‌ هستند ويا ضرورت و لزوم نظم زندگي فقط براي زندگي انسان،حكومتي را ايجاب كرده و حكومتها براي زندگي انسانها و انسانهائي براي حكومتها زندگي مي‌كنند.

ولي در اسلام،هدف،ارزش‌هاي الهي است كه همه پيامبران بخاطر آنها مبعوث شده‌اند و براي رساندن انسانها به آن مقامات كتابهاي آسماني‌ نازل شده است و پيامبر اسلام(ص)و قرآن كريم نيز براي همين ارزشها آمده‌اند، كه از راه دعوت-با اقسام گوناگون-و طرق ديگر اقدام شود.

پس حكومت اسلامي يكي از راه‌هاي تأمين اين ارزشها است،و بدين جهت زبان حكومت و مقررات و قوانين مربوط به آن شكل ديگري دارد به ترتيبي كه گفتيم:ساده،خلاصه،صريح،خالي از هر نوع استدلال و استنتاج بر اساس احكام و اهداف اسلامي خواهد بود،چه در مسائل مستحدثه‌ و نيازهاي روز مره و چه در قوانين ثابت و كلي و دائم چون قانون منحصر به‌ مسائل مستحدث نبوده و نيست و احكام و عبارات رساله‌هاي عمليه به خصوص‌ در مواردي كه فتواي مراجع مختلف باشد،براي مجريان و مسئولين اداره امت‌ و نظام حكومت كافي نيست و بايد به شكل روشن و مشخص به دست مجري

داد چه دستگاه قضائي،چه دستگاه اجرائي.

***

مجموعه قوانين مدني

براي شاهد اين بحث و نشان دادن بهترين نمونه كار قانونگذاري در ايران مي‌توان مجموعه قوانين مدني را نام برد كه بر اساس يك دوره فقه‌ اسلامي توسط مطلعين فقيه و دانشمند تهيه شده و داراي 1335 ماده است و در دوره هاي ششم و نهم و دهم قانونگذاري ايران تصويب شده در نظام جمهوري‌ اسلامي هم توسط كميسيون قضائي و حقوقي مجلس شوراي اسلامي‌ اصلاحاتي در آن به عمل آمده،ملاحظه مي‌فرمائيد كه از ماده اول عبارات‌ «بايد و نبايد»«موظف است»،«لازم الاجراء است»،«مجري خواهد بود»، «نافذ است»بكار برده شده‌1و حتي در تعاريف و موضوعات و حقوق تا عقود و ايقاع مشاوره مديريت ]

 

آزادي بيان در اسلام

سيّد حسين اسحاقي

چكيده:

آزادي موهبتي است الهي كه خداي متعال به انسان عطا فرمود اما از آنجا كه انسان موجودي ضعيف است، براي او هم حجت دروني (عقل) و هم حجت بيروني (پيامبران) قرار داد تا انسان را به سوي كمال و اهداف عاليه الهي رهنمون سازند ولي در عين حال بشر در انتخاب راه صواب و خطا آزاد است. در اين مقاله نويسنده با استفاده از آيات، روايات، سيره پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله و ائمه عليهم‌السلام ثابت مي‌كند اسلام نه تنها به پيروان خود، آزادي اظهار عقيده در تمامي عرصه‌هاي عقيدتي، سياسي و اجتماعي را مي‌دهد و كتمان حق را حرام و بيان حقايق را براي مردم واجب مي‌داند بلكه براي غير مسلمانان قائل به آزادي بيان مي‌باشد و در اين راستا در برخورد با انديشه‌هاي مخالف اسلام، دستور مي‌دهد كه با حكمت، موعظه حسنه و جدال احسن با آنها مناظره شود. اسلام علاوه بر آزادي نطق و بيان، آزادي قلم را نيز در اين رديف قرار داده است كه البته آزادي قلم آميخته با آزادي نطق و بيان مي‌باشد و هر يك ملازم ديگري است. بايد توجه داشت كه اسلام در عين حالي كه آزادي بيان و قلم را براي همگان، در جامعه اسلامي پذيرفته است ولي حدود و مقرراتي را براي آن مشخص كرد تا جامعه دچار هرج و مرج نگردد.

تبيين موضوع

آزادي انسان در انتخاب عقيده، امري است ضروري. تسخير قلوب كه لازمه باور و ركن اعتقادات است با اكراه ممكن و ميسّر نمي‌گردد. از اين رو اسلام، آزادي انتخاب و ايمان آگاهانه را به عنوان اصلي از اصول اساسي مكتب، پذيرفته و مردمان را از اكراه و اجبار بر دين باز داشته است. قتال و جنگ نيز، نه به خاطر دعوت و اجبار بر دين كه در راه رفع موانع دعوت و جلوگيري از فتنه و ستم، تشريع و تجويز شده است.

آنچه به دنبال اين موضوع، بايد مورد بحث قرار گيرد، آزادي بيان و انتشار عقيده مي‌باشد، كه آيا در اسلام انسانها از چنين حقي برخوردار هستند يا خير؟

تبيين واژه بيان

راغب اصفهاني درباره اين واژه مي‌نويسد:

«بين: يقال بان و استبان و تبيَّن... و البيانُ، الكشفُ عن الشي‌ء و هو اعمٌّ من النطق، مختص بالانسان و يسمي ما بين به بيانا.»(1)

همچنين بيان در لغت به معناي آشكار كردن و روشن ساختن، هويدايي، ظاهر كردگي و سخن رسا و فصيح كه از ما في الضمير خبر دهد، مي‌باشد.(2)

قاموس قرآن نيز مي‌نويسد:

«بان: آشكار و ظاهر شد، گويند بان الشي بيانا؛ يعني آشكار و روشن شد. انظر كيف تبين لهم الايات (مائده / 75)، بيان به معني كشف و از نطق اعم است و اسم مصدر نيز مي‌آيد: هذا بيان للناس و هدي (آل عمران / 138)، خلق الانسان علمه البيان (رحمن / 4)، ثم انّ علينا بيانه (قيامه / 19)، در مجمع البيان، تبيان و بيان هر دو يك معني دارد.»(3)

از مجموع معاني لغوي بر مي‌آيد كه ممكن است بيان، به وسيله نطق يا كتابت و يا اشاره باشد كه در هر حال مطلبي را آشكار ساخته و پرده از روي آن بر مي‌دارد. امروزه بيان در قالب سخنراني، مطبوعات، كتاب، اعلاميه و رسانه‌ها و... نمود مي‌يابد.

اهميت و ضرورت آزادي بيان

بدون شك، آزادي از بزرگترين نعمتهاي زندگي و از گرانبهاترين سرمايه‌هاي سعادت مادي و معنوي انسان است. ميل به آزادي و حريت با سرشت بشر آميخته شده و از مطبوع‌ترين و گواراترين تمايلات طبيعي آدمي است. در انديشه اسلامي، تكريم انسان كه آيات متعدد قرآن و روايات مأثوره، بيانگر آن است، مفهوم بسيار لطيف و در عين حال وسيع و گسترده‌اي دارد كه همه ارزشها و

______________________________

1 ـ راغب اصفهاني، المفردات، صص 69ـ68.

2 ـ دكتر خليل جر، فرهنگ لاروس، ترجمه سيد حميد طبيبيان، ص 299.

3 ـ سيد علي اكبر قرشي، قاموس قرآن، مجلد 1 و 2، ص 257.

خوبيها و كمالات انساني، از جمله آزادي را در خود جاي داده و اصلي است محكم و متقن در معرفي و بيان مقام و منزلت انسان؛ از اين روي، حريت، نه تنها يكي از حقوق مسلّمه انسان بلكه از مشخصات و حدود و موجوديت او به شمار آمده است. آفريدگار جهان با همه سلطه و سيطره‌اي كه بر همه موجودات دارد، انسان را در حدود و اختياراتي كه بدو بخشيده است، مطلقا، ملزم به عمل نساخته و فعاليت او را مانند حيوانات محدود به قواي طبيعي و غريزي ننموده، بلكه تنها به وسيله امر، نهي و ارشاد به عواقب امور، افعال و حركات او را تحت انضباط و انتظام در آورده و سرنوشت انسان را به اراده و اختيار او دانسته است.

در مكتب اسلام، بيدار ساختن انسانها و رهانيدن آنان از قيد و بندهاي گوناگون و بندگي انسانهايي همانند آنان، از عاليترين هدفهاي انبيا به شمار مي‌رود.

«و يضع عنهم إصرهم و الاغلال كانت عليهم»

اعراف / 157.

نيل به آزادي و نجات خويش از انواع بندگيهاي پنهان و آشكار، از مهمترين مقاصد هر مسلماني است كه مي‌بايست همواره در تشويق باشد تا مبادا لحظه‌اي در يكتاپرستي و توحيد، در تزلزل افتد و طوق بندگي و عبوديت غير خدا را بر گردن نهد و در نتيجه، گوهر ارزشمند آزادي را به رايگان از دست بدهد.

با چنين تلقي و نگرشي كه اسلام به منزلت انسان و مرتبت او دارد، نسبت به خصوص آزادي بيان و اظهار عقيده، كه از مهمترين مظاهر آزادي انساني است، ديدگاه اسلام بخوبي روشن مي‌گردد زيرا اسلام، آن را جزء حقوق مسلّم انساني شمرده و به انسان، از آن جهت كه انسان مي‌باشد اين آزادي را داده است.

در همين راستا، بيان و قلم كه جلوه‌هاي اين نوع آزادي است مورد تقديس و تكريم قرار گرفته است

الرحمن / 5ـ4

 و خداوند متعال، نعمت بيان را در رديف نعمت خلقت و آفرينش انسان برشمرده و به قلم و آنچه از آن مي‌طراود سوگند ياد نموده است.

امام صادق عليه‌السلام محيطي را كه در آن، آزادي‌بيان عقيده‌باشد، تبلور زندگي خوب و انساني مي‌شمارد. اسماعيل بصير مي‌گويد: امام صادق عليه‌السلام فرمود:

آيا شما مي‌توانيد در مكاني گرد آييد و با يكديگر به گفتگو بپردازيد و آنچه را كه مي‌خواهيد اظهار داريد و از هر كس انتقاد كنيد (بيزاري جوييد) و به هر كس مي‌خواهيد ابراز دوستي و محبت كنيد؟ گفتم: آري. فرمود: آيا زندگي و لذّت مفهومي جز اين دارد؟(1)

1 ـ روضه كافي، ج 8، ص 229: «تقعدون في مكان فتحدثون و تقولون ما شئتم و تبرؤون ممن شئتم و تولون من شئتم؟ قلت نعم. قال و هل العيش إلاّ هكذا.»

رمز ترقي انديشه‌ها و بهره‌هاي ناشي از آن، در اظهار نظر و تضارب آرا نهفته است. ابتكارو خلاقيت، مرهون محيط آزاد اجتماعي مي‌باشد. آزادي گفتار، وحدت و همبستگي را در جامعه گسترش مي‌دهد و با كاهش حقد و كينه‌ها، نقاط ضعف، سستي و نارساييهاي پنهان يك جامعه را آشكار مي‌كند و در نهايت، مانع از بروز استبداد، اختناق و طغيان اجتماعي مي‌گردد.

در مقابل، جلوگيري از بروز افكار و عقايد، موجب تنبلي مغزها و سلب قوه ابتكار مي‌گردد. افراد، قالبي بار مي‌آيند، جوانه‌هاي استعداد مي‌خشكد، حركت و تحول افول مي‌كند. زمينه نفاق، اختلاف، پنهان كاري و نافرماني به وجود مي‌آيد و موجبات انحراف و بدعت نيز پديدار مي‌گردد.

گذشته از اين، جهات ديگري نيز در باره آزادي بيان مطرح است كه اهميت و حساسيت آن را آشكار مي‌سازد:

1ـ در طول تاريخ، حكّام جائر از دين استفاده‌هاي ناروايي كرده‌اند و استبداد ديني را به خدمت مقاصد شوم خود در آورده‌اند. در تاريخ مسيحيّت سردمداران كليسا به نام دفاع از ديانت چه بسيار زبانها را بريده و قلمها را شكسته‌اند و در تاريخ اسلام نيز، با آن همه توصيه‌ها و سيره روشن پيشوايان صدر اسلام، به آزادي بيان، در زمان تسلط و نفوذ بني اميه و بني عباس، از ديانت سوء استفاده‌هاي بي شمار كردند و به اسم دين، به قلع و قمع بسياري از زبان‌آوران و بزرگان دين پرداختند. اين حركت پليد، در دوران خفقان حكومتهاي مستبد، از جمله معاويه، بنيان نهاده شد. در تحليل تاريخ اسلام، فصلي را به «پايان آزادي ابراز عقيده» اختصاص داده‌اند و معاويه را سردمدار اين جريان قلمداد كرده‌اند. در اين رابطه قضايايي را، همچون برخورد معاويه با حجر بن عدي و يارانش و مروان بن حكم با سود بن مخرمه و تهديد حجاج به قتل عبدالله بن عمر در پاسخ اعتراض وي به طولاني شدن خطبه نماز جمعه، اعتراض شخصي نسبت به طولاني شدن خطبه عقبة بن وليد و  كشته شدن وي به خاطر اين اعتراض و نيز تهديد مردم مدينه توسط عبدالملك مروان به سبب سفارش وي به تقوا، نقل مي‌كنند.

ر.ك.: مهدي پيشوايي، سيره پيشوايان؛ اديب عادل، زندگاني تحليلي پيشوايان ما؛ جعفر سبحاني، دورنمايي از زندگي پيشوايان اسلام؛ باقر شريف قرشي، حياة الامام الحسن؛ عمر فروخ، تاريخ صدر الاسلام و الدوله الامويه؛ سيد جعفر شهيدي، تاريخ تحليلي اسلام تا پايان امويان.

2ـ در مقابل، همواره استعمارگران از دموكراسي و آزادي عقيده و بيان سوء استفاده‌هاي بسياري كرده‌اند. به نام آزادي بيان و عقيده شديدترين ضربه‌ها بر آزادي وارد آورده‌اند و در لواي آن، بويژه در كشورهاي جهان سوم و اسلامي، به ايجاد تفرقه و مسلك سازي پرداخته‌اند و ارزشهاي والاي ديني و انساني را به بازي گرفته‌اند. جديدترين ترفند دشمنان آزادي را هم اينك در دفاع همه جانبه آنان از سلمان رشدي، مشاهده مي‌كنيم كه در لواي آزادي بيان و عقيده، به مقدسات ميليونها انسان توهين روا مي‌دارند و اين در حالي است كه به اسم دفاع از قانون، مانع آزاديهاي مشروع مسلمانان در انجام فرايض در بسياري از سرزمينهاي مدعي دموكراسي، مي‌شوند.

3ـ اكثر صاحبنظران اسلامي اصل آزادي بيان را قبول دارند ولي در ابعاد آن دچار اختلاف شده‌اند.

بنابراين، ابعاد گوناگون موضوع، مي‌بايست مورد دقت قرار بگيرد. از جمله، آيا آزادي حقي است مربوط به همه انسانها و يا ويژه گروهي خاص؟

نكته ديگر، قلمرو اين آزادي است كه آيا تنها عرصه سياسي و اجتماعي را شامل مي‌شود و يا مسائل مربوط به عقيده و انديشه را نيز در بر مي‌گيرد؟

بايد مشخص گردد كه آيا در تمام مسائل اسلامي، اعم از اصول و فروع، حق تحقيق و تفحص وجود دارد يا اين كه به مسائل اجتماعي و سياسي اختصاص پيدا مي‌كند و مسلمانان، از اظهار نظر در مسائل اعتقادي و اصول دين محرومند؟ نكته ديگر اين كه حدود آزادي بايد بر اساس متون ديني معتبر مشخص گردد و گرنه اصل وجود حد و مرز براي آزادي، از جمله آزادي بيان، امري است عقلايي و مورد پذيرش همگان.

در تمامي ابعاد ياد شده، اختلاف نظر، تا مرز افراط و تفريط، وجود دارد. بر اين اساس، ارائه نظر، مبتني بر منابع معتبر اسلامي، با توجه به ابعاد مختلف، امري است لازم و ضروري كه ما در اين نوشتار بر آنيم تا به قدر امكان، به اين موضوع بپردازيم.

آزادي بيان در قرآن

الف) آزادي بيان براي مسلمانان

سؤال اين است كه آيا اسلام به پيروان خود، حق آزادي اظهار عقيده، در تمامي عرصه‌هاي عقيدتي، سياسي و اجتماعي را اعطا نموده است يا خير؟

در نصوص ديني وظايف و دستوراتي براي مسلمانان مقرر گرديده كه انجام هر كدام از آنها، مستلزم وجود آزادي بيان براي پيروان دين است و بدون آزادي بيان در متن دين، بويژه در قلمرو مسائل سياسي و اجتماعي، انجام چنين وظايفي امكان‌پذير نيست، از جمله:

1ـ امر به معروف و نهي از منكر

جايگاه امر به معروف و نهي از منكر بر كسي پوشيده نيست. آيات متعدد قرآن و احاديث فراوان از ائمه معصومين عليهم‌السلام نشانگر عظمت و اهميت اين فريضه مهم ديني است. اسلام بر اساس اين دستور، مسلمانان را موظف نموده كه با تشخيص «معروف» و «منكر» در راه گسترش معروف و زدودن منكر از پيكر جامعه با هر وسيله ممكن، تلاش نمايند و بدين وسيله از فساد مسلمانان و انحراف جامعه و نظام اسلامي جلوگيري كنند و سلامت نظام اسلامي را از انحرافات داخلي و خارجي تضمين نمايند. انجام اين وظيفه مراتبي دارد كه زبان و قلم (بيان) از جمله مهمترين آنهاست.

منكر را، به دست و زبان و دل انكار مي‌كنند، اينان تمام خصال نيك را در خويش جمع نموده‌اند.

نهج البلاغه، حكمت 366

بنابراين، وجود چنين دستور مهمي در پيكره دين مبتني بر آن است كه اسلام آزادي بيان و ابراز عقيده را، به عنوان اصل مسلم، پذيرفته باشد و به پيروان خود اجازه ابراز عقيده در برابرانحرافات فردي و اجتماعي داده باشد، تا اين كه زمينه مساعد براي اجراي اين واجب فراهم گردد و گرنه اين همه تأكيد در مورد امر به معروف و نهي از منكر بي معنا و به دور از واقعيت خارجي خواهد بود.

مشورت

مسأله تشويق به مشورت، ريشه در قرآن، سنت و سفارشهاي ائمه عليهم‌السلام دارد كه انسانها را همواره در راستاي حل معضلات، مشكلات و رهيابي به نظرات صائب به مشورت راهنمايي كرده‌اند.

«... من شاور الرجال شاركهم في عقولهم.»

نهج البلاغه، حكمت 366.

در اهميت مشورت و نظرخواهي از ديگران همين بس كه خداوند، به پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله با اين كه عقل كامل بوده و با وحي الهي ارتباط دارد، فرمان مي‌دهد كه با اهل نظر مشورت كند.

«... وَ شاورهم في الامر...»(1)

بر اساس اين دستور الهي، پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله با ياران خود در موارد متعدد مانند: جنگ بدر، احد، خندق و... به رايزني و مشورت مي‌پرداخت و به آنان اجازه اظهار نظر و انتقاد مي‌داد و گاهي از رأي خويش، به منظور احترام به رأي و نظر اكثريت صرف نظر مي‌كرد.

اساسا در اسلام، افكاري هستند كه نياز به بحث و بررسي دارند و بايد در جايگاه خود طرح و با بحث و گفتگو شفاف‌سازي شوند چنانكه اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام فرموده‌اند:

رأيها را برخي بر برخي ديگر عرضه كنيد كه رأي درست اينگونه پديد مي‌آيد، همچون شيري كه براي بيرون كردن كره آن، در ميان مشك مي‌ريزند و مي‌زنند.(2)

يا در اهميت بهره‌گيري از ديدگاههاي ديگران و استقبال از افكار موافق و مخالف مي‌فرمايند:

براي خردمند سزاوار است كه رأي ديگران را به نظريات خود بيافزايد و دانسته‌هاي حكيمان را به دانستنيهايش اضافه كند.(3)

از تشويق و ترغيب‌هايي كه در آيات و روايات، نسبت به شور، مشورت و استفاده از آراي ديگران شده، به روشني معلوم مي‌گردد كه اسلام، طالب محيط و جامعه‌اي است كه انسانها بتوانند در آن، آزادانه به اظهار رأي و عقيده خود در امر جامعه و يكديگر بپردازند، تا در پرتو تضارب آراي موافق و مخالف، گزينش بهترين رأي ميسّر گردد و گرنه حق اظهار عقيده، در موضوع مورد مشورت، تشويق و ترغيب به آن بي مورد خواهد بود.

2ـ نصيحت و خيرخواهي

خيرخواهي كه در متون ديني از آن به «نصح» تعبير شده است، پايه و اساس آن، حديث معروف پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله : «كلُّكم راع و كلُّكم مسؤول عن رعيّته.»(4) مي‌باشد، كه مسلمانان را موظف مي‌نمايد تا نسبت به آحاد مسلمانان، بويژه پيشوايان دين خيرخواه و نيك انديش باشند و آنان را از طريق ارائه نظريات و انديشه‌هاي خيرخواهانه و اصلاحي، ياري رسانند و با انتقاد سازنده، كه نشأت گرفته از تعهد

______________________________

1 ـ آل عمران / 159.

2 ـ عبدالواحد التميمي الآمدي، غررالحكم، ج 1، ص 71.

3 ـ همان، ج 3، ص 408.

4 ـ محمدي ري شهري، ميزان الحكمه، ج 4، ص 327.

اسلامي باشد، آنان را از فرو افتادن در مسير انحرافها، بازدارند. در كتب روايي، محدّثين بزرگوار، بابي را به عنوان «ما امر النبي صلي‌الله‌عليه‌و‌آله بالنصيحة لائمة المسلمين»(1) اختصاص داده‌اند.

حضرت علي عليه‌السلام آن را از حقوق پيشوايان دين بر رعيّت، برشمرده است:

«و اما حقي عليكم فالوفاء بالبيعة و النصيحة في المشهد و المغيب.»(2)

يعني: حق من بر شما (رعيّت) وفاي به بيعت و نصيحت و خيرخواهي در حضور و غياب من است.

همچنين در راستاي هر چه بهتر انجام گرفتن اين وظيفه مهم، به مسلمانان يادآور مي‌شود:

با من آن طور كه با جباران سخن مي‌گوييد، سخن مگوييد و چنانچه از روي ترس، از گفتن حق در برابر مردمان متكبر خودداري مي‌كنيد، با من از گفتن حق، خودداري نكنيد و با من با ظاهرسازي برخورد نكنيد و درباره‌ام گمان بي‌جا نبريد كه گفتن حق بر من سنگين باشد و يا بخواهيد مرا به بزرگي تعظيم كنيد، چون كسي كه حق و يا پيشنهاد و عدل بر او سنگين باشد، عمل بدان بر او سنگين‌تر است. پس، از سخن بحق و يا مشورت در عدل با من دريغ نورزيد.(3)

3ـ نهي از كتمان حق

از اصول ديگري كه لزوم آزادي بيان را تثبيت مي‌كند، حرمت كتمان حق و لزوم بيان حقايق براي مردمان است. بر اين اساس قرآن مي‌فرمايد:

«قُلْ هذِهِ سَبِيلِي أَدْعُوا إِلَي اللّهِ عَلي بَصِيرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِي وَ سُبْحانَ اللّهِ وَ ما أَنَا مِنَ‌الْمُشْرِكِينَ»(4)

قرآن به پيامبر اسلام صلي‌الله‌عليه‌و‌آله فرمان مي‌دهد كه:

يعني: بگو اين راه من است كه با بصيرت و بينش، همگان را به سوي خدا دعوت مي‌كنيم، من و هر كسي كه راه مرا برگزيند و دعوت مرا دنبال كند و پاك است خدا و من از مشركان نيستم.

همانطور كه پيداست، پيامبران با بصيرت به دعوت مي‌پردازند و ديگران را هدايت مي‌كنند.

از سوي ديگر خداوند، در موارد متعدد، از كساني كه از روي هوس يا ترس و طمع به كتمان حق و خود سانسوري روي مي‌آورند، نكوهش كرده و خواستار تبيين حقايق شده است.

______________________________

1 ـ محمد بن يعقوب كليني، اصول كافي، ج 1، ص 403.

2 ـ نهج البلاغه، خطبه 216.

3 ـ همان.

4 ـ يوسف / 108.

«لِمَ تَلْبِسُونَ الْحَقَّ بِالْباطِلِ وَ تَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ»(1)

يعني: چرا حق را با باطل پوشانده و آگاهانه به كتمان حق روي مي‌آوريد.

همچنين، كساني را كه از اداي شهادت سرباز زده و به اخفاي حقايق مي‌پردازند، ظالمترين مردم معرفي نموده است:

«وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ كَتَمَ شَهادَةً عِنْدَهُ مِنَ اللّهِ»(2)

يعني: و چه كسي ستمكارتر است از آن‌كس كه گواهي و شهادت الهي را كه نزد اوست، كتمان مي‌كند.

در خصوص عالمان و دانشمندان، اين وظيفه سنگين‌تر مي‌شود. عالمان، مي‌بايست در وقتي كه افكار انحرافي و بدعت‌آميز آشكار مي‌شود، حق را از باطل آشكار كنند و بدعت را از سنت بازشناسانند و گرنه مشمول لعن الهي واقع خواهند شد:

آنگاه كه بدعت در ميان امّتم آشكار شد عالمان مي‌بايست علم خود را آشكار كنند و گرنه مشمول لعن خدا واقع مي‌شوند.(3)

لزوم بيان حق و ممنوعيت كتمان، با آزادي بيان در تلازم است و گرنه جايي براي نكوهش از كتمان و لزوم بيان باقي نخواهد بود.

آنچه تاكنون ذكر شد تبيين اين نكته است كه در نظام اسلامي، مسلمانان حق آزادي بيان و اظهار عقيده در مسائل عقيدتي، سياسي و اجتماعي را دارند، البته با رعايت حدودي كه در جهت اين آزادي معين گشته تا وسيله‌اي براي تجاوز به ارزشهاي اسلامي و انساني ديگر نگردد، كه در ادامه، بدان اشاره خواهيم كرد.

ب ـ آزادي بيان براي غير مسلمان

در راستاي حفظ آزادي بيان عقيده براي غير مسلمانان، در نصوص ديني، وظايف و دستورهاي مهمي به مسلمانان، در برخورد با انديشه‌هاي مخالف داده شده كه تمامي آنها نشأت گرفته از پايبندي اسلام به دادن اين حق آزادي به غير مسلمانان است. از جمله:

جدال احسن: جدال احسن كه به معناي مجادله نيكو و كاوشي طرفيني براي يافتن و كشف

______________________________

1 ـ آل عمران / 71.

2 ـ بقره / 140.

3 ـ محمدبن يعقوب كليني، پيشين، ص 54.

حق مي‌باشد، از موضوعاتي است كه قرآن كريم در آيات متعدد به آن تشويق و ترغيب كرده و آن را شيوه برخورد با مخالفان و منكران رسالت پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله شمرده است از جمله:

«ادْعُ إِلي سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ»(1)

يعني: با حكمت و اندرز نيكو به راه پروردگارت دعوت كن و با آنان به طريقي كه نيكوتر است مناظره كن.

«وَ لا تُجادِلُوا أَهْلَ الْكِتابِ إِلاّ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ»(2)

يعني: با اهل كتاب، جز به روشي كه نيكوتر است مجادله نكنيد.

تعبير به «احسن» تعبير جامعي است كه تمام روشهاي صحيح و مناسب مناظره و مباحثه را شامل مي‌شود، چه در الفاظ و محتواي سخن و چه در آهنگ گفتار و حركات ديگر.

بدون شك، اين ترغيب و تشويق در صورتي ارزشمند و با معناست كه شريعت مقدس اسلام، به طرف مقابل فرصت ابراز عقيده و نظر مخالف را داده و او را در ارائه نظر و انديشه خويش آزاد گذاشته باشد و گرنه در صورت نبود ميدان براي بيان و اظهار عقيده به مخالفان، دستور به جدال احسن، بي‌معنا خواهد بود.

2ـ گزينش بهترين: هر انديشه‌اي، به مقدار سهمي كه از واقع‌نمايي داشته باشد، مورد احترام اسلام است. از اين رو، قرآن كريم مسلمانان را به انتخاب بهترين انديشه و سخن دعوت مي‌كند؛ زيرا انسان بر اساس فطرت، حق و رشد را طالب است و به هر سخني كه گوش مي‌دهد به آن اميد گوش مي‌دهد كه در آن حقي بيابد.

«... فَبَشِّرْ عِبادِ الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ»(3)

يعني: بندگان مرا بشارت ده، آنهايي كه به سخنان گوش فرا مي‌دهند و بهترين آن را برمي‌گزينند.

طبق اين آيه شريفه، خداوند بندگان راستين خود را كساني مي‌داند كه به سخناني كه گفته مي‌شود، بدون در نظر گرفتن گوينده و خصوصيات ديگر، گوش فرا مي‌دهند و با نيروي عقل و خرد بهترين آنها را بر مي‌گزينند و هيچ‌گونه تعصب و لجاجتي در كار آنان نيست و هيچ گونه محدوديتي در فكر و انديشه آنان وجود ندارد. آنان جوياي حقند و تشنه حقيقت، هر جا آن را بيابند از آن استقبال مي‌كنند.

______________________________

1 ـ نحل / 125.

2 ـ عنكبوت / 46.

3 ـ زمر / 18ـ17.

قرآن كريم، شخص پيامبر اسلام را نمونه عالي سعه صدر و تحمل آراي مخالف مي‌شمرد به گونه‌اي كه از جانب برخي نادانان مورد سرزنش قرار مي‌گيرد و به حضرتش مي‌گويند: «هو اُذُنٌ» او گوش است.

قرآن در پاسخ اينان مي‌فرمايند: «قل اُذُنُ خَيْرٍ لكم»(1): نيكو گوشي براي شماست.

3ـ برهان‌طلبي: قرآن مجيد، افزون بر آن كه پيروان خود را به تبعيت از دليل و برهان فراخوانده است، همواره از مخالفان و معارضان خود نيز، دليل و برهان طلب مي‌كند. به عنوان نمونه در مقام احتجاج با مشركان مي‌فرمايد:

آيا علاوه بر خداوند خدايي وجود دارد؟ اگر راست مي‌گوييد دليل و برهان خويش رابياوريد.(2)

در مقام تخطئه پندارهاي غلط اهل كتاب، همين معنا را يادآور شده و مي‌فرمايد:

گفتند: جز آنان كه يهودي يا نصراني باشند به بهشت داخل نخواهند شد. اين آرزوهاي ايشان است، بگو: اگر راست مي‌گوييد برهانتان را بياوريد.(3)

لازمه تحدي و برهان‌طلبي قرآن اين است كه اسلام به مخالفان آزادي داده است، تا آرا و عقايد خود را بي‌پروا و با استدلال و برهان، بيان كنند. در غير اين صورت، تحدي (برهان‌طلبي) بي‌معنا خواهد بود.

4ـ نقل آرا و نظرات مخالفين: يكي ديگر از شيوه‌هاي قرآن در مقام برخورد با آرا و انديشه‌هاي مخالفان، اين است كه، كفرآميزترين سخن آنان را همراه با استدلالهايشان نقل مي‌نمايد و سپس به نقد و ايراد آن مي‌پردازد.

«قال الذين كفروا...»، «قال الذين اشركوا...» و تعبيرات مشابه آن، بيانگر اين حقيقت است و به تعبير استاد شهيد مرتضي مطهري اگر مادّيين و غير خداپرستان افكاري داشته‌اند و استدلالهايي كرده‌اند همان است كه در كتب مذهبي آمده و بر زبان ائمه عليه‌السلام جاري شده و بدين وسيله به ثبت رسيده است.(4)

اين شيوه قرآن دليل بسيار روشن ديگري است بر اين كه نه تنها مخالفان در بيان عقيده و آراي

______________________________

1 ـ توبه / 61.

2 ـ نحل / 64.

3 ـ بقره / 111.

4 ـ ر.ك.: مرتضي مطهري، پيرامون جمهوري اسلامي، صص 96 و 132.

خويش آزادند كه مسلمانان به ثبت و ضبط دقيق نظرات آنان، كه ضرورت يك برخورد صحيح با افكار ديگران است، تشويق شده‌اند. از نصوص ديني كه به طور خلاصه بدان اشاره شد، به اين نتيجه مي‌رسيم كه از ديدگاه اسلام، آزادي بيان، حتي براي ملحدان و منكران دين، امري روشن و بديهي است و همه افراد، مجازند در برابر منطق اسلام به بحث و استدلال بپردازند و نظر خود را ارائه دهند و ابراز انديشه و عقيده از جانب هر كس كه باشد محترم است و مسلمانان موظف به برخورد صحيح و نيكو با سخنان و عقايد مخالف مي‌باشند.

مطلب ديگر كه در تأييد نصوص ياد شده، داراي اهميت فراوان مي‌باشد، برخورداري اسلام از منطق قوي، در برابر مخالفان فكري خويش است. از سيره پيامبر اكرم صلي‌الله‌عليه‌و‌آله و ائمه اطهار عليهم‌السلام در گفتگو با صاحبان عقايد و آراي باطل نيز مي‌توان بر آزادي بيان استدلال كرد.

آزادي بيان در سيره معصومان

شيوه برخورد پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله و ائمه معصومين عليهم‌السلام با افكار مخالف بخوبي بيانگر وجود محيطي آزاد براي بيان انديشه‌هاي مخالف در اسلام است. از سيره اين بزرگان به روشني، مي‌توان دريافت كه آنان نه تنها با گفتار، كه در عمل نيز سعي داشته‌اند محيطي سالم براي تضارب آرا در جامعه ايجاد نمايند، همگان، بدون ترس و دلهره آنچه را مي‌انديشند بيان كنند و به نقد و بررسي آراي ديگران بپردازند.

بنابراين، شناخت و آگاهي از اين سيره سند زنده و گويايي است بر حقانيت ادعاي ما در زمينه آزادي بيان در اسلام.

الف) سيره پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله

با نگاهي گذرا به تاريخ اسلام در مي‌يابيم كه علماي ملتهاي مختلف از يهود، نصاري، دهري، مشرك و... به مدينه، مركز حاكميت اسلام، مي‌آمدند و در كمال آزادي به اظهار عقايد خويش مي‌پرداختند. ساعتها با پيامبر اسلام صلي‌الله‌عليه‌و‌آله مناظره و گفتگوي عقيدتي داشتند و آن حضرت، با سعه صدر كامل و به دور از تنگ‌نظريها و حساسيتهاي بي مورد، به سخنان آنان گوش مي‌داد و با استفاده از باورهاي خود آنان، به اقامه دليل بر حقانيت اسلام و رسالت خويش مي‌پرداخت.

به عنوان نمونه، به يكي از مناظرات آن حضرت با شنيد، برآشفت و فرياد زد: «اي دشمنان خدا خالق و مدبّر را انكار مي‌كنيد؟!» ابن ابي العوجاء، كه مفضّل را نمي‌شناخت گفت:

از كدام گروهي؟ اگر از اهل كلامي، بيا با هم به بحث بنشينيم و اگر از ياران جعفر بن محمد هستي كه او با ما، اين گونه سخن نمي‌گويد. گاهي حرفهاي تندتر و كفرآميزتر از اينها كه شنيدي، در محضر وي مي‌گوييم، ولي او با كمال بردباري و متانت، حرفهاي ما را مي‌شنود و صبر مي‌كند، تا جايي كه كلمه‌اي باقي نماند و در مدتي كه ما سخن مي‌گوييم چنان با دقت و حوصله حرفها و دلايل ما را گوش مي‌دهد كه ما گمان مي‌كنيم، تسليم عقيده ما شده است و پس از آن، با ملايمت تمام و مهرباني و با جملاتي كوتاه و پر مغز شروع به ارائه پاسخ مي‌كند. تو اگر از ياران او هستي بسان او با من سخن بگو.(1)

در پرتو اين گونه برخوردها بود كه علماي اهل كتاب، مشركان و مادّيين آن زمان، اظهار عجز و ناتواني مي‌كردند و خاضعانه سر تسليم فرود مي‌آوردند و يا حداقل حاضر مي‌شدند به سخناني كه نفي باورهاي آنان را در پي داشت گوش فرا دهند.

در زمان امام رضا عليه‌السلام ، مأمون عباسي، يكي از تشكيل‌دهندگان اين مجالس مناظره و مباحثه بود. پس از آمدن امام رضا عليه‌السلام به خراسان، مأمون به فضل بن سهل دستور داد كه علماي اديان مختلف را براي مناظره با امام رضا عليه‌السلام دعوت كند. علماي زيادي از اهل اديان مختلف، در آن جلسه شركت داشتند، از جمله، جاثليق (اسقف نصرانيان)، رأس الجالوت (رئيس و عالم يهوديان)، رؤساي صائبين، هربذ اكبر (عالم و رئيس زرتشتيان) و برخي ديگر از علماي زرتشتي و متكلمين زبردست از اديان مختلف و...

امام رضا عليه‌السلام در مجلس مناظره حاضر شدند و هر يك از افراد مذكور، عقايد، شبهات و سؤالات

______________________________

1 ـ همان، ج 3، ص 153.

خود را با كمال آزادي مطرح ساختند و حضرت نيز با كمال آرامش و با استدلال از كتب خود آنان، به آنان پاسخ داد.(1)

اين برخورد منطقي امام رضا عليه‌السلام چنان در اين جمع عالمان و دانشمندان غير مسلمان تأثير گذاشت كه برخي از آنان اسلام آوردند و از مدافعين اسلام شدند.

حدود آزادي بيان

از مطالب گذشته روشن شد كه اسلام، آزادي بيان و قلم را براي همگان، در جامعه اسلامي، پذيرفته، ولي حدود و مقرراتي را براي آن مشخص كرده است. اين محدوديتها و شرايط، بيش از آن كه مقرراتي دست و پاگير و سانسوري تحمل‌ناپذير باشد، دستور العمل‌هايي است در راستاي استفاده بهتر از آزادي، كه در صورت عدم رعايت آن، نه تنها آزادي همگان در جامعه تحقق پيدا نمي‌كند كه به مقوله ضد ارزش تبديل خواهد گرديد و هرج و مرج فرهنگي ايجاد خواهد شد. مهمترين محدوديتهايي كه در اين زمينه وجود دارد، عبارتند از:

الف) ممنوعيت توهين به مقدسات

يكي از مطالبي كه در مقام بيان عقيده و فكر مي‌بايست رعايت گردد، خودداري از توهين به مقدسات اسلامي است. اساسا، اهانت به مقدسات ديگران و برخورد غيرمنطقي، نه تنها كمكي، در اثبات مدعا و مطلب نخواهد داشت كه موجبات تنفر، انزجار و عكس العمل طرف مقابل را نيز بر مي‌انگيزاند و چنين عملي در هيچ شرايطي، از كسي پذيرفته نيست.

اسلام مسلمانان را از اهانت به مقدسات ديگران بر حذر داشته و مي‌فرمايد:

كساني كه دعوت به غيرخداوند مي‌كنند (كفار) را دشنام ندهيد؛ زيرا آنها نيز همين كار را با خداي شما خواهند كرد.(2)

حضرت علي عليه‌السلام وقتي در جنگ صفين شنيد كه يارانش شاميان را دشنام مي‌دهند فرمودند:

من خوش ندارم كه شما دشنام دهنده باشيد اما اگر كردارشان را تعريف و حالات آنان را بازگو مي‌كرديد به سخن راست نزديكتر و عذرپذيرتر بود. خوب بود به جاي دشنام آنان مي‌گفتيد: خدايا! خون ما و آنها را حفظ كن، بين ما و آنان اصلاح فرما و آنان را از گمراهي به راه راست هدايت كن تا آنان كه جاهلند حق را بشناسند و آنان كه با حق مي‌ستيزند پشيمان شده به حق باز گردند.(3)

______________________________

1 ـ همان، ج 10، صص 318ـ299.

2 ـ انعام / 108.

3 ـ نهج‌البلاغه، خطبه 206.

خود نيز، اجازه توهين به مقدسات اسلامي را تحت هيچ عنواني، تحمل نمي‌كند و براي توهين كننده به مقدسات اسلامي مجازاتهاي شديدي را در نظر گرفته است.

ب) ممنوعيت هتك افراد

بايد در قلم و بيان، عرض و آبروي انسانها حفظ گردد و آزادي بيان را وسيله‌اي براي هتك شخصيتهاي محترم و بدگويي از يكديگر قرار ندهند.

امام صادق عليه‌السلام مي‌فرمايد:

«اذل الناس من اهان الناس.»(1): خوارترين مردم كسي است كه مردم را خوار بدارد.

در روايت ديگر آمده است:

كسي كه چيزي را نقل مي‌كند و قصدش تحقير و كوباندن شخصيت افراد و ساقط كردن آنها از چشم‌مردم باشد خداوند او را از ولايت خود به طرف ولايت شيطان بيرون خواهد ساخت.(2)

بنابراين، آبروي مسلمان داراي احترام است و يكي از وظايف مردم پاسداري از آن است.

پيامبر گرامي اسلام در اين باره مي‌فرمايد:

هر كس پرده‌اي از روي آبروي برادر خود بردارد پرده‌هايي از آتش او را فرا مي‌گيرد.(3)

در روايت ديگر آمده است:

اخلاق مؤمن از بزرگي و عظمت و توانايي‌هاي خداوند است پس تمسخر اخلاق مؤمن يا رد گفتار او رد خداوند است.(4)

شايان ذكر است كه حرمت توهين به اشخاص اختصاص به مسلمانان ندارد بلكه اهانت كافر ذمي نيز ممنوع و حرام است.

از همه اين دستورات بر مي‌آيد كه آزادي بيان محدود به حفظ كرامت، آبرو و حيثيت افراد است.

ج) ممنوعيت افشاي اسرار و شايعه‌پراكني و وجوب دفاع از حيثيت نظام

هر نظامي داراي اسراري است كه بر كتمان و مستور ماندن آن از ديد نامحرمان و نااهلان مي‌كوشد و آن كس كه مبادرت به افشا و كشف آن نمايد خائن محسوب مي‌شود و آزادي بيان از وي سلب مي‌گردد.

______________________________

1 ـ علامه مجلسي، پيشين، ج 72، ص 143.

2 ـ همان، ص 168.

3 ـ همان، ج 75، ص 253.

4 ـ همان، ج 72، ص 142.

نظام اسلامي نيز، از اين برنامه جدا نبوده و داراي اسراري است كه هيچ كس آزاد نيست به نشر و افشاي آن بپردازد.

قرآن كريم از پخش اطلاعات امنيتي مسلمانان صريحا نهي نموده و انتشار اسرار نظام اسلامي و مسلمانان را، گرچه به داعيه دلسوزانه باشد، به عنوان خيانت ياد كرده و مردم را از خيانت به خدا و رسول، كه در اينجا يكي از مصاديق بارزش همان افشاي اسرار اسلام مي‌باشد، بر حذر داشته است:

اي مؤمنان به خداوند و پيامبرش خيانت نورزيد.(1)

همچنين قرآن كريم مردماني كه اخبار و اطلاعات را، بدون تحقيق و بررسي، در جامعه منتشر ساخته و اعتماد عمومي را متزلزل مي‌سازند، نكوهش كرده و خواستار ارجاع شايعات و اخبار به صاحب نظران و آگاهان گرديده است:

هنگامي كه خبري از پيروزي و شكست به آنها برسد، (بدون تحقيق) آن را شايع مي‌سازند و اگر آن را به پيامبر و پيشوايان، ارجاع دهند، از ريشه‌هاي مسائل آگاه خواهند شد.(2)

آبرو و حيثيت نظام اسلامي نيز از مسائلي است كه بايد از تعرض دشمنان محفوظ بماند. در هتك حيثيت نظام، كه در مواردي به هتك حرمت اسلام بر مي‌گردد، هيچ كس آزاد نيست.

امام خميني قدس‌سره فرموده‌اند:

«تذكر خوب است، اما هاي و هوي خوب نيست... ما بايد در فكر اسلام باشيم... بايد فكر بكنيد كه اگر صحبتي بر خلاف باشد، كه يك وقت، خداي نخواسته، به حيثيت جمهوري اسلامي صدمه بزند، ازش جلوگيري كنيد. خودتان را بازداريد...در عين حالي كه بايد همه جا مناقشه باشد، لكن مناقشات طلبگي و مناقشات علمي...»(3)

اما نكته‌اي كه مي‌بايست مورد دقت قرار بگيرد اين كه، مرز بين خيرخواهي و توطئه و مرز بين اموري كه مربوط به حيثيت، اسرار نظام و انتشار آن، مايه ضعف و سستي نظام است با اموري كه نشر آن موجب آگاهي مردم و تقويت نظام مي‌گردد، مرزي است دقيق، كه مي‌بايست به درستي تشريح گردد؛ چه بسا اشتباه بين اين دو، گاه، خسارت بزرگي را به بار آورده است و شخصيتهايي هتك شده‌اند.

______________________________

1 ـ انفال / 27.

2 ـ نساء / 83.

3 ـ امام خميني قدس‌سره ، صحيفه نور، سخنراني 26/2/59.

د) ممنوعيت توطئه

از محدوديتهاي ديگر آزادي بيان و بلكه ساير آزاديها، حقوق سياسي و اجتماعي، آن است كه هيچ شهروندي در زير لواي نشر، تبليغ افكار، مكتب و حزب، اغراض سياسي فاسد را دنبال نكند و هواي براندازي را در سر نپروراند و گرنه، نظام اسلامي مجاز خواهد بود كه از نظر و آزادي بيان اين گونه افراد، جلوگيري كند. اين مسأله‌اي است كه محتاج به استدلال نيست و همه عقلا بر اين مطلب هم‌داستانند و در تمام كشورهاي مدعي دموكراسي نيز اين قاعده اعمال مي‌شود.

ماجراي تخريب «مسجد ضرار» و سوزاندن آن توسط پيامبر، بر اين مبتني بود كه گروهي، با اهداف توطئه‌گرانه، قصد داشتند از مسجد، كمينگاهي براي كفار و نقطه نفوذي براي بيگانگان فراهم آورند.

آنان كه مسجدي ساختند براي زيان به مسلمانان و تقويت كفر و تفرقه بين مؤمنان و كمين‌گاهي براي آناني كه با خدا و پيامبرش از پيش مبارزه كرده‌اند. آنان سوگند ياد مي‌كنند كه نظري جز نيكي نداشته‌ايم ؛ اما خداوند گواهي مي‌دهد كه آنان دروغگو هستند.(1)

نكته مهم در سلب آزادي آنان، همان به كار گرفتن روش منافقانه و تزويري بود كه از ناحيه عده‌اي به ظاهر مسلمان، به وقوع پيوسته بود.

به همين دليل است كه امام خميني قدس‌سره ، خطاب به آن عده از روشنفكران كه به خاطر سلب آزادي انتشار روزنامه‌اي متخلف فرياد بر آورده‌اند، فرمودند:

«يك روزنامه‌اي، كه بر خلاف مقاصد ملت و مقاصد اسلام است و بي اذن هم منتشر مي‌شده، جلويش گرفته مي‌شود، يك دفعه مي‌بينيم در روزنامه، آن طايفه از روشنفكران، شروع مي‌كنند به اعتراض كه خير. خوب، قلم آزاد است؛ اما هر قلمي و بياني آزاد است؟ اما هر بيان؟ يك بيان است كه مملكت را به دامن ابرقدرتها مي‌اندازد. آيا اين بيان آزاد است؟ باز هم بگوييم كه شما آزاديد به واسطه كلمه آزادي بايد حدود آزادي آن چيزي باشد كه ملت مي‌خواهد، نه اين كه بر خلاف ملت... آزادي موازين دارد.»(2)

ه) ممنوعيت سرپيچي از مقررات و تعهدات

از موانع و حدود ديگر آزاديهاي سياسي و آزادي بيان، سرپيچي از مقررات جامعه اسلامي و قراردادهاي نظام اسلامي، براي غير مسلمانان است.

______________________________

1 ـ توبه / 107.

2 ـ امام خميني قدس‌سره ، پيشين.

نظام اسلامي، مي‌بايست در مقابل تعهدات، جان، مال و آزادي بيان و مذهب را براي اقليتها حفظ كند و آنان نيز ملزم به انجام وظايف و تعهدات خود هستند و در صورت وفاي به پيمان،حق آزادي بيان، تبليغ مذهب و انتشار كتاب را دارند و گر

امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۳۶:۳۵ ] [ مشاوره مديريت ]

 

سير تحول قصه در فرهنگ اسلامي-ايراني‌ از آغاز تا سقوط بغداد


دكتر مهدي محبتي

عضو هيأت علمي دانشگاه زنجان‌

چكيده


تحول مفهوم قصه در فرهنگ اسلامي-ايراني چندان كه بايد مورد توجه و دقت‌ صاحب‌نظران قرار نگرفته است.توجه به گسترش روزافزون قلمرو قصه در جهان‌ مدرن و كشف و تبيين موضع اسلام در باب قصه،اين توجه و امعان نظر را دوچندان مي‌كند.هم‌چنين،تمايز مباني هنري و در نتيجه،تفاوت ديدگاه‌هاي‌ متفكران مسلمان و ايراني دربارهء حقيقت،معنا،قلمرو و حتي پيدايش و گسترش‌ قصه در اسلام،پرداخت جدي و دقيق به قصه را امري ناگزير مي‌سازد تا-ضمن‌ بيان درست ديدگاه اسلامي در اين‌باره-هم جاي‌گاه قصه در قرآن و سنت‌ مسلمانان روشن شود و هم پاره‌اي از رازهاي ادبي قرآن كريم(در قلمرو بيان‌ هنري)بيش‌تر نمايان شود.بر همين مبنا در اين مقاله كوشش شده تا نخست با تكيه بر آيات قرآن،معناي دقيق لغوي و كاربردي قصه در اسلام روشن شود؛ سپس به صورتي مستدل و مستند،شيوهء تكوين قصه و سير تحول آن در فرهنگ‌ اسلامي-ايراني بررسي مي‌شود و از اسباب اختلاف ديدگاه‌ها و افول نهايي‌ قصه،سخن به ميان مي‌آيد؛هم‌چنين به مهم‌ترين قصه‌گويان حوزه‌هاي مختلف‌ بلاد اسلامي اشاره خواهد شد.


كليدواژه‌ها:
قصه،قصه‌گو،تكوين قصه‌ها،طبقات قصه‌گويان اسلامي-ايراني.


1-معناي قصه
واژهء قصه در قرآن-و متون صدر اسلامي-هيچ‌گاه به صورتي مستقل و مجرد نيامده؛بلكه همواره در بطن يك فضاي دلالي-معنايي خاص به كار رفته است؛ بدين معنا كه واژهء قصه در قرآن غالبا به معناي خبر،دريافت خبر و رساندن اخبار يك واقعه است؛مثلا:

«تلك القري نقص عليك من انبائها
(اعراف101/)و:

كلا نقص عليك انباء الرسل ما نثبّت به فؤادك
(هود021/)و:

نحن نقص عليك‌ انباءهم بالحق
(كهف31/)».

اين فضاي دلالت‌محور،هميشه در ضمن قصه و مشتقات آن به كار مي‌رود؛ چون نوع خطاب قرآني به گونه‌اي است كه برخي مفاهيم بنيادين مثل دقّت، راست‌كاري و جست‌وجو با معناي قصه درآميخته است؛چنان‌كه وقتي مي‌گويد

«و قالت اخته قصيّه،فبصرت به عن جنب و هم لا يشعرون
(قصص11/»، جست‌وجوي دقيق و كنجكاوي،در متن آن مندرج است.در موضعي ديگر، معناي حق با صدق و يقين در قصّه هم‌راه گشته است:

«إن الحكم إلا اللّه،يقص‌ الحق و هو خير الفاصلين
(انعام75/)».ضمن آن‌كه در بطن معناي«قص»، مفاهيمي ديگر هم‌چون اعتبار،تدبر و موعظه هم درج شده است؛از جمله:


«فاقصص القصص لعلم يتفكرون
(اعراف671/)»؛نيز:

«لقد كان في قصصهم‌ عبرة لاولي الألباب
(يوسف111/)».نهايتا قرآن كنش قصه‌گويي را با مفهوم زيبايي‌ و نيك‌خواهي درمي‌آميزد كه:

«نحن نقص عليك أحسن القصص
(يوسف3/)».بنابراين،قصه در قرآن خبري است كه با دقّت،درستي،حق‌جويي،باورمندي، عبرت‌گيري،تدبّر و نيكي هم‌ذات است.همين شيوهء خاص نگاه به قصّه است‌ كه فرهنگ نوين اسلام را در باب قصه-به صورتي عام-مي‌آفريند و همين فضاي‌ معنايي تازه است كه معنا و ارزش‌هاي قصه را در اسلام نشان مي‌دهد و اساسا بر همين مبناست كه به آيه‌هاي قرآن،قصه نيز مي‌توان گفت؛چون آيه در ذات‌ خود نوعي معناي قصّوي هم دارد.چنان‌كه طبري(م 013 هـ ق.)هم دقيقا به‌ همين مفهوم،كل آيات قرآني را چيزي جز قصه‌هاي پياپي نمي‌بيند.1

2-پيدايش قصه در اسلام
قصه‌گو در فرهنگ اسلامي-با يك تحول عميق معنايي نسبت به دوران جاهلي-به كسي گفته مي‌شد كه اخبار را پي مي‌گرفت و به دقت آن‌ها را از گوشه و كنار جمع مي‌كرد و با مضاميني خاص و معنادار مثل درستي،تدبير و عبرت‌ مي‌آميخت؛بدين معنا كه قصه-كه يك هنر خلاقانه بود-نقش و معنايي همانند تاريخ مي‌يافت و قصه‌گو هم از يك آفرينش‌گر پرذوق،به خبرگزاري تبديل شد كه مي‌توانست اخبار گذشته را خوب بيان كند و نگذارد نكته‌اي ناراست يا حرفي نامستند وارد سنت نوپاي مسلمانان شود؛به همين دليل،قصه از همان‌ آغاز ظهور در فرهنگ اسلامي با اخبار و تاريخ آميخته و اندك‌اندك وعظ و تعليم نيز در بطن آن گنجانده شد؛چنان‌كه پس از مدتي كوتاه،قصه‌گو خبرداني‌ پندآموز شد كه هدفش صرفا بسط آموزه‌هاي ديني بود.2در اين مفهوم،قصه‌گو يعني:كسي كه با فن روايت آشناست و هدفش كشف و سپس پيروي از معاني‌ قصّه است.بديهي است كه اين معناي جديد قصه،برگرفته از فضايي بود كه با رواج قرائت قرآن پيدا شده بود؛چون در باب قرآن مي‌گفتند:«تلاوت قرآن»؛3حال آن‌كه مرادشان قرائت قرآن بود.قاري در اين فرهنگ يعني كسي كه‌ از محفوظات سينه‌اش،آيه به آيه پيروي مي‌نمايد و قصه‌گو نيز-مثل قاري-كسي‌ است كه اخبار و وقايع را به ترتيب ظهور تاريخي دنبال مي‌كند.4

در حقيقت قصه‌گويي قرآن بيش‌تر بر عبرت‌گيري و تعليم استوار بود تا لذت‌ و سرگرمي و چيزهاي ديگر؛بر همين مبنا،به‌ترين نمونهء قصه در اسلام،بيان‌ سرگذشت پيشينيان و عبرت‌آموزي از ماجراهاي آن‌هاست و به همين دليل،تمام‌ حكايات و افسانه‌هاي جاهلي هم كه به سنت اسلامي منتقل شده‌اند،از همين‌ فضاي دلالي خاص خارج نمي‌شوند؛چون آن‌ها هم اساسا در راستاي همين‌ هدف‌ها تدوين شده‌اند.از همين‌جاست كه قصه در قرن اوّل و دوم هجري‌ شديدا ديني و ملتزم مي‌شود؛تا حدي كه هيچ‌يك از گردآورندگان قصه-و نيز قصه‌گويان-جرأت عدول از اين قوانين را ندارند....

اين‌كه در سنت اسلامي،قصه نبايد به امور عادي و مادي زندگي توجه كند و يا مسائل ريز زندگي را-برخلاف رمان-بازگويد،نيز از همين ديدگاه مايه‌

مي‌گيرد؛چنان‌كه نهي قصه‌گويان از ترغيب مردمان به لذايذ دنيايي نيز از همين‌جا سرچشمه مي‌گيرد.در واقع قصه در سنت اسلامي از اين ديدگاه،درست‌ برخلاف سنت رمان‌نويسي مدرن است؛زيرا در رمان هدف بنيادين و اصلي، كشف زندگي اين جهاني و دعوت مردمان به درك و استفاده از آن است؛ در حالي كه هدف اصلي قصه در اسلامي،طرد اين لذايذ و ترك زندگي اين جهاني‌ براي رسيدن به عالمي فراتر است.در قصهء مدرن،هرچه تصوير و تفسير زندگي‌ عيني،قوي‌تر و هنري‌تر باشد،رمان كامل‌تر است؛در حالي كه در فرهنگ اسلامي، اين دنيا هرچه خوارتر و زارتر بيان شود،قصه كامل‌تر است.تنها نقطهء اشتراك‌ در اين دو سنت،القاي هدف با استفاده از شگردهاي هنري است؛هر چند در دو جهت و ساحت متفاوت:يكي كاربرد همهء امكانات هنري براي ديدن و چشيدن‌ همين زندگي و ديگر،بسيج همهء ابزارهاي ادبي براي نديدن اين زندگي و بريدن‌ از آن.در يكي،حيات اين جهاني غايت قصه و عين معنا مي‌شود؛در حالي كه در ديگري،حيات اين جهاني فقط ابزار حياتي ديگر و معناي قصه،در فراخواندن به‌ حيات اخروي است.5همين نوع نگاه به قصه و قصه‌گويي و لزوم تكامل شكلي‌ و ساختي قصه براي تأثير پند و موعظه،از اوايل قرن سوم،«سنت كلامي-معنوي»خاصي را در باب اهميت وجود قصه‌ها در قرآن كريم به وجود آورد و مباحثي‌ درازدامن را مطرح نمود؛به گونه‌اي كه گاه شدت اين مباحث به حدّي بود كه‌ برخي از اهل كلام و بلاغت،اساسا قصه را يكي از وجوه مهم اعجاز قرآن‌ شمردند و از آميزش دو ساحت مهم قصه‌گويي در قرآن-با ارزش و اهميتي‌ يك‌سان-خبر دادند:يكي ذكر اخبار گذشتگان بدون تعليم و آموزش خاص و ديگر،بيان هنرمندانه و شگفت‌آور آن.6

در ميان منتقدان،باقلاني(م.304)مشروح‌تر از همه به اين جنبه از قرآن‌ پرداخت و صراحتا گفت:پيامبر(ص)كه امي،نانويسا و ناخواناست و آثار و قصه‌هاي گذشتگان را نمي‌داند و با اين همه به‌ترين گفته‌ها را در باب وقايع و اخبار مهم بشري-از ظهور آدم تا بعثت خويش مي‌آورد-قطعا كلامش اعجاز است.7سكاكي نيز(م.626)با تأسي به باقلاني،شيوهء قصه‌پردازي قرآن را مهم‌ترين وجه اعجاز قرآن دانست.8

مجموعهء گفتار و كردار پيامبر(ص)هم در طول زندگي،مؤيد چنين برداشتي از فايده و كاركرد قصه-حتّي قصه‌هاي جاهلي-بود.گفتهء معروف پيامبر(ص)-كه ابن جوزي به تفصيل در بخش سوم كتاب القصاص آورده است-كه سه‌گونه‌ قصه‌گو بيش‌تر نداريم:امير،مأمور و فريب‌خورده‌9نيز بدين معناست كه قصه‌گو:

1.يا اميري است كه با شئون دنيايي مردم آشناست و با قصه آن‌ها را پند مي‌دهد و آگاهشان مي‌سازد؛

2.يا مأموري است كه امير او را به كار پندآموزي گماشته است.در هر دو مورد قصّه‌گو وظيفه‌اي جز خدمت به اهداف دين ندارد؛

3.سومين،كسي است كه سري پر از هوس دارد و مي‌خواهد با نرم ساختن‌ دل‌هاي مردم از طريق قصه به رياست آنان برسد.فقط اين‌گونه افراد در نگاه ديني‌ مطرودند؛چون انگيزهء آن‌ها شخصي است نه ديني.پيامبر(ص)هم در طول‌ زندگي با اين گروه از قصه‌گويان-جاهلي كردار-جنگيده است.كساني كه از نقل قصه‌ها و اخبار،اغراض شخصي خود را پي مي‌گرفتند؛نه مصالح مسلمانان‌ و اسلام را.اين‌كه پيامبر(ص)آن‌ها را فريب‌كار ناميده و حكم را به همهء اعصار بعد سرايت داده است،بدان خاطر است كه تمام كساني را كه مي‌خواهند از راه‌ قصه‌گويي دكاني براي خود بگشايند،نيز دربر بگيرد.

در كل،با ظهور اسلام،قصه‌ها اگر با فضاي معنوي خاص اسلامي موافقت و مطابقت داشتند،ماندگار مي‌شدند وگرنه امكان ظهور و شيوع نمي‌يافتند؛چنان‌كه‌ مثلا تميم بن اوس الداري با همهء ضعف گفته‌ها و قصه‌هايش از جمله قصهء مجعول‌«جساسه»01امكان رشد و گسترش در جامعهء اسلامي يافت-و از قضا مشهور و معتبر هم شد-امّا بسياري از قصّه‌ها و افسانه‌هايي كه لب پيامشان هم‌خوان با دعوت اسلام نبود،از ميان رفت.

3-شيوهء تدوين قصه‌ها

به احتمال بسيار،جمع‌آوري اخبار مرتبط با حديث و قصه در اسلام از اواسط قرن اول-به صورتي پراكنده-شروع شد و در قرن دوم به نوعي تدوين ابتدايي‌ رسيد.نخستين راويان كه طبقهء اول قصاص را تشكيل مي‌دهند و دو تن بيش‌

نيستند-عمرو بن زبير و ابان بن عثمان-در سال‌هاي 49 هـ ق و 501 هـ ق از دنيا رفته‌اند.زهري(م.421)و موسي بن عقبه(م.141)زمينه‌هاي سنت شفاهي را آماده‌ كردند و به ابن اسحاق(م.151 هـ)و در نهايت به ابن هشام(م.312)رساندند.با ابن هشام سيره‌نويسي پيامبر(ص)در آغاز قرن سوم،شكل غالب گفته‌هاي نهايي‌ و تثبيت‌شدهء خود را يافت و در ضمن اين تدوين و تثبيت،كه با فضاي تازه‌ موافقت نداشت،طرد شد و آن‌چه هماهنگ و هم‌خوان بود،ماند؛چون-به قول‌ مسعودي-اصحاب شريعت،به جد مانع و منكر نشر آن‌ها بودند.منع و انكاري‌ كه نهايتا موجبات اسقاط و فراموشي بخش مهمي از آن‌ها را فراهم ساخت و يا رنگ و بويي اسلامي به اين روايات بخشيد.11

در باب اين‌كه چه كساني نخستين بار از قصّه به عنوان يك نوع ادبي-در ميان‌ مسلمانان-بهره بردند،اختلاف نظر بسيار است.اين‌كه پيامبر(ص)از قول تميم‌ داري حكايت جساسه را بازمي‌گويد،نشان آن است كه قصه از عهد پيامبر(ص)وجود داشته است؛چنان‌كه بازگويي خطبه‌هايي از قس بن ساعده خطيب نيز مؤيد همين نوع نگاه است.

در مجموع،از تميم داري به عنوان نخستين فرد قصه‌گو در فرهنگ مسلمانان‌ نام برده مي‌شود؛هر چند تميم،قصه‌گويي مضخرم است كه شيوهء قديم‌ قصه‌گويي-مثل نضر بن حارث و قس بن ساعده-را دنبال مي‌كند.با گسترش و استحكام مباني اسلامي و مرگ قصه‌گويان ديگر،تميم شاخص‌ترين چهرهء قصه‌گويي روزگار خود شد.

بنابراين در جامعهء اسلامي،قصه از وقتي كه جامهء دين به خود گرفت،عزت و قبول يافت و در شهرهاي مسلمانان به صورت مجالس و محافل،در مساجد و بازارها گسترده شد؛هر چند با شيوع آن،مخالفان و معارضاني نيز يافت؛به ويژه‌ پس از قرن سوم كه حلقه بر قصّاص تنگ و قصه‌ها به كلي از مساجد رانده شد و نهايتا چند ديدگاه عمده دربارهء پيدايش قصه-به قرار ذيل-شكل گرفت:

1.هيچ‌كس در زمان پيامبر(ص)و خلفاي راشدين قصه نمي‌گفته و ظهور قصه‌ها بعد از قتل عثمان بوده است.اين ديدگاه متعلق به عبد اللّه بن عمر(م.37)و پيروان اوست كه ديرگاهي،ديدگاه مسلط بر مسلمانان بود؛

2.قصه از عهد خلفاي راشدين و به ويژه خلافت عمر بن خطاب،آغاز شد و در سرزمين‌هاي اسلامي گسترش يافت.اين ديدگاه چندان پرطرف‌دار نبود؛

3.قصه از زمان پيامبر(ص)آغاز شد،چنان‌كه وجود تميم و نضر به‌ترين گواه‌ وجود و شيوع قصه در آن روزگار است.اين ديدگاه چندان مخالفي نداشت.21

ترديدي نيست كه قصه در روزگار پيامبر(ص)و خلفاي راشدين شناخته‌ شده و رايج بوده است؛چنان‌كه قصه‌گويي،خود حرفه‌اي بوده است كه برخي‌ از طريق آن ارتزاق و بدان افتخار مي‌كرده‌اند و هم‌گام با قاري و محدث وارد مساجد شده‌اند.در حقيقت قاري،محدث و قصه‌گو،يك مثلث مرتبط و واحد تلقي مي‌شده‌اند و مدت‌ها بعد است-احتمالا پس از قرن اول-كه اين مثلث‌ مرتبط نوآيين اسلامي از هم گسسته مي‌شود؛بدين صورت كه با حذف قصه‌گو و جمع و اتحاد قاري-محدث،يك تن جاي هر سه را مي‌گيرد و در آن واحد، شخصي پيدا مي‌شود كه هم قاري است،هم محدث و هم واعظ(-قصه‌گو)؛ هم‌چنان كه امام جماعت مسجد هم هست.انتساب قصه‌گويي به فتنه(قتل‌ عثمان)نيز،بيش‌تر برخاسته از يك موضع سياسي-اخلاقي ويژه در تاريخ‌ فرهنگ مسلمانان است تا واقعيتي تاريخي؛زيرا بعد از قتل عثمان،جعل اسناد به قدري زياد شد كه عراق«دار الضرب»نام گرفت و مالك بن انس را واداشت كه‌ بگويد:احاديث اهل عراق را مثل احاديق اهل كتاب بدانيد؛آن‌ها را نه راست‌ بدانيد و نه دروغ؛31به همين دليل پس از اين حادثه هركس حديثي نقل مي‌كرد، بي‌درنگ از او سند خواسته مي‌شد؛در حالي كه پيش از آن،اعتماد چندان زياد بود كه هيچ‌كس،گمان دروغ به ديگري نداشت.41

قصه‌گويان اصراري بليغ داشتند كه قصه را ساخته و معلول مسائل و حوادث‌ فتنه‌ها(قتل عثمان و خوارج)ندانند و اثبات كنند كه قصه از عهد خود پيامبر(ص)آغاز شده است.به همين جهت،از اصحاب فتنه تبري و در باب رواج قصه‌ از آغاز اسلامي،احاديث زيادي نقل مي‌كردند؛از جمله:«روزي پيامبر(ص)قصه‌گويي را ديد.قصه‌گو به محض ديدن پيامبر(ص)خاموش ماند.پيامبر(ص)گفت:قصه بگو كه اگر از شبگير تا طلوع خورشيد بنشينم و قصه بشنوم،برايم‌ خوشايندتر از آن است كه چهار برده در راه خدا آزاد كنم.»51

به طور كلي مي‌توان گفت نخستين كساني كه در فرهنگ مسلمانان قصه گفته‌اند(به ترتيب تاريخي):تميم داري(م.083)،عبيد بن عمر(م.093)،اسود بن سريع‌(م.04)حروريه(خوارج) بوده‌اند.

4-زمان و مكان قصه‌گويي‌ها

در آغاز ظهور اسلام،مسجد محل قصه‌گويي بود؛اگرچه تميم داري فقط در مسجد پيامبر(ص) قصّه مي‌گفت.قصه‌گويان بعد از نماز صبح به ترتيب‌ برمي‌خاستند و مردم را به ايمان و ترس از حق دعوت مي‌كردند.نخستين كسي‌ كه در مسجد مدينه-بعد از نماز صبح-قصه گفت،عبيد بن عمير بود و بعد از او ابو حازم قصه‌گو و در پي آن دو،اسود بن سريع كه در مسجد جامع بصره در گوشه‌اي مي‌ايستاد و قصه مي‌گفت.61

اين الگوي قصه‌گويي به زودي در سرتاسر بلاد اسلامي جاري شد و مورد تأييد خلفاي عصر هم قرار گرفت؛چنان‌كه سعيد بن جبير و سليمان تججّبي، خولاني،ابو الخير بزني و حضرمي نيز در مساجد مختلف به همين شيوه سرگرم‌ قصه‌گويي بودند.71

به احتمال قوي،معاوية بن ابو سفيان نخستين خليفه‌اي بود كه قصه را از مسجد به كاخ دمشق برد و به گفته‌هاي قصه‌گويان دربارهء كاخ‌هاي افسانه‌اي‌ گوش سپرد و سپس در پي او،هشام بن عبد الملك،سليمان بن حبيب محاربي را و عمر بن عبد العزيز،محمد بن قيس مدني را رسما قصه‌گوي دربار خود كردند و گاه مناصب مهم نيز بدان‌ها بخشيدند.81

اين شيوه ادامه داشت و گسترش مي‌يافت تا اين‌كه در نيمهء قرن دوم،صالح‌ مرّي در بصره ظاهر شد و سنّت قصه‌گويي جديدي را رواج داد و غوغايي‌ برانگيخت.صالح،قصه‌هايش را با آهنگي حزين مي‌خواند و تأثيري عميق بر جمع مي‌گذاشت؛چندان كه سفيان ثوري او را نه قصه‌گو كه«نذير الامّه»مي‌خواند.صالح،خود در حين قصه‌گويي مثل زنان شوهرمرده،غرق اشك و اندوه مي‌شد و شنوندگانش را هم در دريايي از حزن و غم فرو مي‌برد و حتي به‌

صيحه و شيهه و رعشه وامي‌داشت.روش كار او چنين بود كه اگر قصه‌هايش در دل‌ها اثر مي‌كرد و جگرها را مي‌سوزاند،كلامش را ادامه مي‌داد وگرنه از آن‌ مقام مي‌رفت.اندوه عميق صالح در قصه‌هايي كه از او نقل كرده‌اند،هويداست.91عمل صالح،شباهت بسياري داشت به شيوهء كار حسن بصري و رابعه كه هم‌زمان‌ او بودند و به«بكّائين»شهرت داشتند و در نقل قصه،غالبا از قرآن مدد مي‌گرفتند.

در قصر ساير خلفاي اسلام هم تمايل شديدي براي شنيدن قصه‌ها وجود داشت؛به ويژه از آن جهت كه قصّه رنگ و بوي پندآموزي و ديني داشت.عمر بن‌ خطاب،عمر بن عبد العزيز و خصوصا علي(ع)شديدا به اين شيوهء قصه‌گويي‌ متمايل بودند.02

5-مهم‌ترين قصه‌گويان

توجه جدي به كاركرد پندآموزانه و معنوي قصه،باعث شده بود كه غالب‌ قصه‌گويان قرن اول و پاره‌اي از قصه‌گويان قرن دوم،افرادي متّقي باشند و گاه‌ برخي از آن‌ها از صحابه يا تابعان،يا تابعان تابعان به شمار روند كه نام و نشان‌ آن‌ها را در جدول ذيل مي‌توان ديد:

6-افول قصه و قصه‌گويي

قصه‌گويي-مثل شعر و خطابه-چندي نپاييد كه مرتبه و جايگاه خود را از دست داد و به سيري نزولي گرفتار و از اقبال عمومي محروم شد؛مساجد و محافل مهم را از دست داد و به بازارها و مكان‌هاي عام و نازل رانده شد و-به ويژه پس از قرن‌هاي سوم و چهارم-جاي خود را به موضوعاتي ديني‌تر سپرد.

در سنت اسلامي،قصه‌گويي پناه‌گاهي نسبتا مستحكم براي گسترش مواعظ و آموزه‌هاي ديني شده بود؛اما با گسترش آفاق جديد،كم‌كم قصه از رنگ و بوي‌ صرفا ديني درآمد و مثل اشعار ابو نؤاس و ابو تمام شكل‌ها و نكته‌هاي تازه‌اي را كه لزوما ديني هم نبودند؛تجربه كرد.بر همين اساس قصه‌گويان به دو گروه‌ عمدهء نوگرايان و سنت‌گرايان تقسيم شده بودند.

همت اصلي سنت‌گرايان ترس و انذار مردمان و انگيزهء عمدهء نوگرايان، لذّت و سرگرمي شنوندگان.البته ريشهء اين دوگانه‌گرايي از صدر اسلام در بطن‌ اين ديدگاه‌ها وجود داشت و پوشيده و آرام رشد مي‌كرد.چنان‌كه نوشته‌اند،

عبيد بن عمير نزد عايشه رفت و عايشه بي‌درنگ بدو گفت:كمي سبك‌تر،چرا اين همه سخت و سنگين قصه مي‌گويي؟22نظير اين گفته‌ها در كلمات صحابه و تابعان فراوان پيدا مي‌شود:«ابو بكر روزي قصه‌گويي را ديد كه خيلي پرگويي‌ مي‌كرد؛گفت:كاش كسي به او مي‌گفت:برخيز و دو ركعت نماز بخوان.»32اين‌ موضع بسيار متفاوت است با آن‌چه كه مثلا معاويه-كمي بعد-در قبال‌ سحبان بن وائل داشت و خلفاي اموي و عباسي هم در برابر قصه‌گويان دربار خويش داشتند.

اين تحولات عظيم فرهنگي و تغيير نقش و جهت قصه‌گويي،كم‌كم‌ زمينه‌هاي طرد و انكار و بدگويي و تخفيف قصه و قصه‌گويان را فراهم كرد.زمينه‌اي كه با كلام ابو هريره-در واقع-آغاز شده بود و اندك‌اندك رشد و گسترش مي‌يافت.ابو هريره از پيامبر(ص)نقل مي‌كند كه:«به زودي گروهي پيدا مي‌شوند و سخناني مي‌گويند كه شما و پدرانتان نشنيده‌ايد.قصد آن‌ها گم‌راهي و دورسازي شما از دين پيامبرتان(ص)است.از آن‌ها بترسيد و بدانيد كه آن‌ها به جز قصه‌گويان كسان ديگري نيستند.»42

در واقع وجود دو صفت عمده بود كه قصه‌گويان را آماج چنين سرزنش‌هايي‌ ساخت:فريب‌كاري و گزافه‌گويي.اينان غالبا كساني بودند كه بدون هيچ پشتوانهء حكومتي يا فرهنگي،قصه مي‌گفتند و در دل،هواي رياست بر مردم را داشتند و بسيار رياكار و خيال‌پرداز هم بودند.حكايات و افسانه‌هاي گذشتگان را-با حذف و اضافات بسيار-روايت مي‌كردند؛در حالي كه اصل مسلم روايت، رعايت امانت است.

در حقيقت ابن اسحاق،ابن هشام،واقدي،ابن سعد،ابن سلام و ابن قتيبه در رويارويي با چنين خطراتي،كتاب‌هاي سيره و طبقات خود را تأليف كردند تا نقش و جاي‌گاه مورخان و محدثان و مفسران را از قصه‌گويان متمايز و وظايف‌ قصه‌گويان را در حد و حدود بيان عبرت‌هاي تاريخي و حكايات و افسانه‌ها محدود كنند.52

اين موج نوخاسته،كم‌كم همهء قصه‌گويان را-از بزرگ و كوچك-فراگرفت‌ و مهارت هنري آنان را هم-كه غالبا محدثان را خشمگين مي‌كرد-شديدا زير

سئوال برد.بزرگ‌ترين ايراد محدثان بر قصه‌گويان اين بود كه قصه‌گويان كاملا سرسپرده و تسليم قواعد حديث نبوي نيستند.مثلا يحيي بن معين دربارهء صالح‌ مرّي-كه جزء بزرگ‌ترين چهره‌هاي قصه‌گويي اسلام بود-مي‌گفت:او فقط قصه‌گوست و نه هيچ چيز ديگر؛سخنانش هم پر از ضعف و نقص است.چنان‌كه علي بن مديني دربارهء او مي‌گفت:صالح اصلا كسي نيست؛او ناقصي‌ ضعيف است.او حفص هم مي‌گفت:«احاديثي ضعيف مي‌آورد،با حرف‌هاي‌ باورنكردني»و ابراهيم بن يعقوب جوزجاني او را«قصه‌گويي سست‌سخن»مي‌خواند.62

تنازع بين حديث و قصه،تنازع عميق‌تري را به دنبال آورد و مسأله را به‌ جدال دين و قصه كشاند كه در نهايت به هر دو آسيب رساند و اندك‌اندك‌ قصه‌گويي را به مثابه خطري جدي براي دين فرانمود و گفته‌هايي اين چنين را رايج ساخت:جز قصه‌گويان-كس ديگري-دين مردم را فاسد نمي‌كند و دانش(-حديث)نمي‌ميرد مگر به دست قصه‌گويان.

قصه در اين ديدگاه مشتي موهومات مضر تلقي شد كه جز وقت‌كشي، بهره‌اي به شنونده نمي‌رساند؛حال آن‌كه شنيدن حديث،هر لحظه‌اش براي‌ مخاطب مفيد است.از همين ديدگه بود كه بسياري از بزرگان مثل ابن عمر،مردم‌ را از هم‌نشيني با قصه‌گويان پرهيز مي‌دادند و پشت آن‌ها نماز نمي‌خواندند،با آن‌ها دست نمي‌دادند و پيوسته زمينه و زمانه را عليه آنان آماده‌تر مي‌كردند تا كم‌كم هر حديث سست و بي‌اعتباري را«از برساخته‌ها و اراجيف قصه‌گويان‌ قلمداد مي‌كردند»72و قصه‌گويان را مشتي افراد سست‌ايمان منفعت‌پرست‌ مي‌شناساندند كه چشم ديدن يك‌ديگر را ندارند و از موجبات اصلي ظهور انواع‌ غوغاها و بدعت‌ها در دين هستند.برخي ديگر نيز-مثل ابن عمر-تا بدان‌جا پيش رفتند كه فتنهء خوارج را از نتايج ظهور قصه‌گويان فرانمودند.82بزرگاني مثل‌ احمد بن حنبل(م.142)هم به صراحت مي‌گفتند:دروغگوترين مردمان دو دسته‌اند:قصه‌گويان و گدايان.محمد بن كثير صغاني نشست با آنان را نشانهء كم‌خردي و نامردي مي‌دانست و مي‌گفت:اگر روزي زمام حكومت به دستم‌ افتد،ريشهء هرچه قصه‌گوست از بن برمي‌كنم؛چه اينان دروغگوترين افرادي‌

هستند كه از خدا و رسول هم شرم نمي‌كنند و نسبت‌هاي ناروا به خدا و رسولش مي‌دهند و شنوندگاني بدتر از خود را جلب مي‌كنند.92

تقريبا تمامي اين نكته‌گيري‌هاي تند از وقتي شروع شد كه قصه‌گويان از طبقات ممتاز جامعه بريدند و به تودهء مردم پيوستند.در واقع تفسيق و تكفير احمد حنبل هم دقيقا در مقابله با شكل‌گيري همين وضعيت جديد بود؛كه مبادا هستهء جديدي در فرهنگ اسلامي شكل بگيرد كه از حوزهء نفوذ فقها و محدثان‌ بيرون باشد.جملهء معروف:«من الكبائر،قاص يقص علي قصاص»03و نيز درگيري‌هاي شديد او با قصه‌گويان در محافل و مساجد بسيار-از جمله درگيري‌ شخصي او با قصه‌گويي گم‌نام در مسجد رصّافه-همه ناظر به همين مسأله‌ است.13كتب حديث و تاريخ،آكنده از تنازع‌هاي بي‌پايان ميان محدثان و قصه‌گويان است كه براي گريز از تطويل فقط يك نمونه نقل مي‌كنيم:

«مبرد مي‌گويد:قصه‌گويي را ديدم كه يك‌سره از هرم بن حيان‌ حديث نقل مي‌كند.روزي هرم او را در مسجدي ديد كه‌ مي‌گويد:هرم بن حيان براي ما نقل كرد كه...و پيوسته هرم هرم‌ مي‌گفت.هرم بدو گفت:تو هرم را مي‌شناسي؟من خود هرمم!كي به تو چنين حديثي گفتم؟مرد گفت:عجيب است!مرد حسابي!51 نفر به نام هرم بن حيان در مسجد با من نماز مي‌خوانند؛تو واقعا فكر مي‌كني فقط تو هرم بن حياني؟»23

البته قدرت اصلي قصه‌گويان هم در همين سلطهء عجيبشان بر ذهن و دل عوام‌-از طريق نقل افسانه‌هاي جذّاب-بود.عاميان،قصه‌گوها را مصدر اصلي خبرها مي‌دانستند و بدان‌ها اعتماد كامل داشتند؛چنان كه روزي مادر ابو حنيفه مسأله‌اي‌ از پسرش پرسيد و ابو حنيفه جوابش داد.مادر گفت:نه!قبول ندارم؛بايد بروم و ببينم«زرعهء قصه‌گو»چه مي‌گويد.فقط او!33قصه‌گويان حتي نام مادر بلقيس را كه جني بود و پدرش انسي!مي‌دانستند و براي مردم مي‌گفتند.43

از نيمهء دوم قرن سوم كه سلطهء قصه‌گويان بر توده‌ها مسجل شد،خطر بالقوه‌ اي را با خود آورد:خطر سوء استفادهء قصاص از خوش‌باوري عوام؛مخصوصا كه‌ قصه‌گويان از مساجد بيرون رانده شده و وظيفهء ديني خود را كه وعظ بود،

به كلي از ياد برده بودند؛چنان‌كه شنوندگان آن‌ها هم كم‌كم محافل قصه‌گويي را راه‌بردي براي اهداف خود-كه گاهي اوقات از اغراض سياسي هم خالي نبود-ساخته بودند.اين نگراني پيوسته رو به گسترش بود تا اين‌كه بسياري از علما در ردّ قصاص كتاب نوشتند و در پاره‌اي موارد هم رسما از طرف حكومت و عمال‌ خليفه براي فتنهء قصاص و بدكاري‌هايشان مأموريت يافتند.53هرچه زمان پيش‌تر مي‌آمد،حوزهء نفوذ قصه‌گويان گسترش مي‌يافت و رجال شريعت‌پناه را بيش‌تر به‌ فكر چاره فرو مي‌برد؛چنان‌كه قشيري-مثلا از بيم تمايل به آن‌ها،بعد از فراز و نشيب‌هايي-تصوف را شعار خود ساخت تا جذب قصه‌گويان نشود.63افول معتزله نيز باعث شد كه نوع ديگري از قصه‌گويي به نام«قصص الرقاعه و شعر الرقاعه»رواج يابد كه مبتذل‌ترين نوع قصه بود و در دست صوفي مشرباني‌ مثل غزالي-كه حكايات و شعرهايي دربارهء معراج و اسراء مي‌گفتند-بسيار شايع شده بود.اوج اين ديدگاه منحط در كتابي از نور الدين محمد بن محمد بن‌ عبد العزيز الاسعدي-ديوانه‌وشي مختال-به نام سلامة الزرجون في الخلاعة و المجون،هويدا شد.73

ريشهء منازعات قصه‌گويان را با حكومت‌ها و عمّالشان،بايد در مسأله‌هايي‌ عميق‌تر جست و آن،نزاع‌هايي بود كه از ديرباز ميان دو رويكرد عقلي و نقلي‌ به دين درگرفته بود.قصه‌گويان با خوارداشت-و گاه حذف اسنادها و تكيه بر ذوق و هنر قصه‌گويي-عملا در شمار اصحاب عقل درآمده بودند؛چنان‌كه در«جريان محنت»هم نقش مهمي در بسط و استحكام آراء معتزله و اصحاب«قديم‌ بودن»قرآن ايفا كرده بودند.83

اين رويكرد نسبتا عقلاني،هم‌راه با تسخير قلوب مردم و شركت در اغتشاشات سياسي،كم‌كم قصه‌گويان را در معرض تهمت‌هايي شديد قرار داد و عمال حكومت را مجبور كرد كه قصه‌گويان را«كذابان مضحك»و«جعالان‌ منحرف»و در يك كلام«اصحاب بدعت»و نهايتا دشمنان قرآن و رسول بنامند و چنين استدلال كنند كه:قصه اساسا نوعي تأويل مطرود و تفسير به رأي است كه‌ بر هيچ اصل و اساسي استوار نيست و ذاتا مخالف خط و مشيي است كه خدا و پيامبر(ص)براي مسلمانان ترسيم كرده‌اند.در واقع همهء اين تهمت‌ها از آن‌جا

نشأت مي‌گرفت كه قصه‌گويان،فضاي دلالي-معنايي خاصي را در افق فكر مسلمانان-به ويژه توده‌هاي مردم-گشوده بودند.احتمالا معناي نمادين اين باور عمومي كه قصه‌گو بايد حتما«كور و پير»باشد،ناشي از همين ديدگاه است كه‌ قصه‌گو چيزهاي تازه را نبيند و نداند؛چون نابيناي پير،نه عقلش امكان پيدايش‌ نكته‌هاي تازه را،به ويژه در باب دين(-بدعت)به او مي‌دهد و نه چشمي دارد كه فضاهاي تازه(معنوي،اجتماعي و...)را ببيند و تجربه كند.در آن هنگام‌ جملاتي از اين نوع بسيار رايج شد:«من تمام آيه القصاص ان يكون القاص‌ اعمي و يكون شيخا بعيدا.»و نيز:«ان القاص الاعمي،احسن من المبصر.»93

7-نگاهي كوتاه به مباني تئوريك قصه در اسلام

به نظر مي‌رسد اين مدعاي عام هم كه«قصه در قرآن اصالت ندارد و فقط از جهت پيام و دعوتي كه در آن هست؛مورد توجه و عنايت است»،چندان عميق‌ و درست نبوده باشد؛زيرا اين نگاه بيش‌تر از آن‌كه برخاسته از كاركردهاي هنري‌ قرآن كريم باشد،زادهء ديدگاه‌هايي است كه مدت‌ها پس از رحلت پيامبر(ص)بر فرهنگ اعتقادي مسلمانان غلبه يافت.

داوري درست دربارهء چنين مسألهء مهمي،آن‌گاه ميسر و ممكن خواهد بود كه‌ داور،ملاك و ميزان نگاه خود را به مسألهء اعجاز قرآن كريم،روشن ساخته باشد و بتواند به صورتي دقيق،شكل و محتوا و نوع رابطهء آن‌ها را با يكديگر در قرآن‌ درك نمايد.ترديدي نيست كه داوري عام تاريخي،در ابزاري بودن قصه در قرآن،اساسا بر مبناي تصور تمايز شكل از محتوا نهاده شده است؛بدين صورت‌ كه ما در اثر ادبي دو ركن متمايز به نام پيام(-معنا/عبارت)و شكل(-قصه/لفظ)داريم كه در هر متن ادبي-بنا بر انگيزه‌هاي آفرينندهء اثر-يكي از اين دو، اصل و مبنا قرار مي‌گيرد و ديگري فرع و ابزار.اين مبنا و تصور،در عين آن‌كه‌ خالي از معنا و حقيقتي نيست،كاملا ابتدايي و به دور از درك حقيقت ابعاد كلامي اثر ادبي است؛مبنا و تصوري كه پيام و معنا را امري مستقل و مجزا از لفظ و صورت مي‌داند و بر آن باور است كه-به قول قدما-اثر ادبي به مثابه‌ انساني است كه روح آن،معنا و جسم آن،شكل و قالب است.

ريشهء بسياري از بدفهمي‌هاي اعجاز هنري آثار ادبي مسلمانان-و از جمله‌ قرآن-همين تمثيل/تشبيه نادرست بوده و هست؛در حالي كه به هيچ روي‌ نمي‌توان كلام را همسان آدمي انگاشت و با تشبيه آن بدين،براي سخن،روح و جسم تراشيد؛چنان‌كه دربارهء خود آدمي هم،تفكيك دقيق و كامل جسم و روح‌ او ممكن نيست و اين دو در سيري صعودي و نزولي يك حقيقت واحد بيش‌ نيستند.

اگر مبناي قضاوت ما آن ديدگاه مسلط و عام باشد،بايد سجع/جناس اين‌ جملهء سعدي-مثلا-امري فرعي و ثانوي باشد كه مي‌توان آن‌ها را برداشت و واژه‌اي ديگر گذاشت و پيام را هم‌چنان نگه داشت:«آن‌چه كه نپايد،دل‌بستگي را نشايد»؛در حالي كه تمام بار معنايي اين جمله(نه فقط زيبايي آهنگ و امثال آن)بر روي همين سجع/جناس است؛به نحوي كه هر گونه جابه‌جايي و تغيير كلمات‌ نه فقط زيبايي جمله را به هم مي‌ريزد،كه اساسا معنا را به كلي دگرگون مي‌كند.در آياتي مثل:«الرحمن،علم القرآن،خلق الانسان»يا:«و قيل يا ارض ابعلي ماءك و يا سماء اقلعي»هم امر بر همين منوال است؛چنان‌كه در ساخت و بافت‌ قصه‌هاي قرآن هم جز اين نيست.

در واقع،به هيچ روي نمي‌توان شكل و ساخت قصه‌هاي قرآني را امري ثانوي و ابزاري به شمار آورد و از كنار آن‌ها به عنوان موضوعاتي فرعي گذشت.چون‌ شكل قصه‌هاي قرآني و نحوهء روايت در آن‌ها،جزئي از متن قرآن كريم است و يكي از سه ركن اعجاز آن.چنان‌كه مثلا در قصهء«لوط»تمام بار معنايي جمله در نوع روايت و تصويري است كه در كلمهء يسعي-مردي شتابان و هراسان-مي‌آفريند و همهء وجود و ذهن شنونده/بيننده را تسخير مي‌سازد:

«و جاء من‌ اقصي المدينه رجل يسعي قال يا قوم اتبعوا المرسلين».

همين گونه است تصاوير-روايت‌ها در آياتي مثل:

«و العاديات ضبحا، فالموريات قدحا،فالمغيرات صبحا».

تمامي قرآن پر از تصويرهايي روايت‌گر است كه«قصه-روايت-معنا»در كمال‌ يگانگي،يگانگي كامل حق و سخنان او را بيان مي‌كنند.

شكل قصه و نوع روايت در قرآن كاملا متناسب با فرهنگي است كه اين‌ قصه‌ها و روايت‌ها در بطن آن به وجود مي‌آيد و از نظر ساخت هم در كمال‌ هماهنگي و تناسب با زمينه‌هايي است كه پيام پيامبر(ص)-به عنوان كلام‌ خداوند-در پي«ابلاغ»آن است؛بدين معنا كه قصهء قرآني در متن فرهنگي كه‌ آفريده مي‌شود-و با توجه به اهداف و آمالي كه آن فرهنگ و دعوت دارد-ساختي كامل دارد و از حيث زبان و شكل و روايت و معنا كاملا هماهنگ است.اين قصه‌ها در جوهر دروني آن فرهنگي كه پيامبر(ص)آورده است-مثل ابعاد بلاغي قرآن-ابزار و فروع نيستند؛بلكه خود جزئي از پيامي هستند كه هم‌خوان‌ با دو ركن ديگر،قصد القاي يك معناي واحد-يعني ديدن جهان و ديده برچيدن‌ از آن-را دارند.

نكتهء شايستهء توجه اين‌كه شكل كامل قصه و كمالي شكلي قصه،غايت و منتهاي آفريدن آن نيست؛بلكه تكامل اين شكل و ساخت،خود مرحله‌اي در ديدن(-بصيرت)است و سپس ديده گذر دادن(-عبرت از ريشه عبور نگاه)و اين بسيار متفاوت است از ابزاري ديدن قصه و فرعي دانستن آن.در نگاه ابزاري، قصه اصالت ندارد و كمال و پرداخت آن،هدف گوينده نيست؛زيرا فقط معناست كه اصل است؛در حالي كه در نگاه دوم،قصه خود اصالت دارد و بايد در كمال فرم،روايت شود؛اما نهايت كمال و اصالت اين فرم،معطوف به خود نيست.تعبير احسن القصص براي قصه‌هاي قرآن برخاسته از چنين نگاهي است‌ و عبرت و معنا فقط يكي از سه ركن قصهء كامل قرآني است.از اين منظر، هيچ‌گاه نمي‌توان ميان پيام قرآن و شكل روايت و الفاظ آن،دوگانگي قائل شد و با تمثيلي انسان‌وار،آن دو را به روح و جسد تعبير كرد.

در حقيقت،كل قرآن،يك اثر بي‌همتاست كه لفظ و شكلش عين معناست و معنا و پيامش مندرج در شكل و لفظ.قصه‌اش عين پيام است و پيامش متن قصه.اين نكته‌اي است بسيار ظريف كه غالب تحليل‌گران مسائل ادبي،درك درستي از آن ندارند و گاه با سنجيدن قصه‌اي قرآني با رمان‌هاي معاصر و داستان‌هاي جديد، چنين نتيجه مي‌گيرند كه قصه‌هاي قرآن«فرم كاملي»ندارند يا در متن سنت‌هاي‌ قصه‌نويسي جديد نمي‌گنجد؛اين قياس مع الفارق است.چون ساخت و فرم‌

قصه‌هاي قرآني را بايد صرفا در متن و زمينهء پيامي كه در آن پيدا شده است، سنجيد و ديد كه آيا شكل اين قصه‌ها براي القاء و تأثيرگذاري چنان دعوت و پيامي،كامل و در كمال فرم هست يا خير؟

بديهي است كه آن نگاهي كه به جزئيات زندگي روزمره و تصوير لايه‌هاي‌ زير و ريز حيات اجتماعي و فردي-كه مطلوب و مقصود قصهء مدرن است-توجه مي‌كند،در قرآن نخواهد بود؛زيرا هدف قصهء قرآني اساسا رو به دنيا نيست؛بلكه غايت پيدايش اين تكامل فرم،گذار از زندگي روزمره و چشم‌پوشي‌ از حيات دروغين پر از لهو و سرگرمي‌اي است كه نه اصالت دارد و نه بقا و نه‌ ارزش.در اين ديدگاه،زمان و مكان تاريخي و وحدت‌هاي چهارگانه و همهء عناصر قصهء مدرن،حتي اصل علّيت،دگرگون مي‌شود تا قصه در كمال شكل‌ خود،فقط نمايندهء آن پيام باشد و بس.چنان‌كه آتش به راحتي از سوزندگي‌ مي‌افتد و براساس ذات خود عمل نمي‌كند؛چون خدا به آتش دستور مي‌دهد كه:

«يا نار كوني بردا و سلاما»

و دريا شكافته مي‌شود؛چون فرمان مي‌رسد كه:دريا شكافته شو!

اين نوع قصه و روايت،بسيار متفاوت است از روايت‌هايي كه بايد متكي به‌ دليل باشد و علت واقعهء بعدي؛كه بحث تفصيلي آن مجال فراخ مي‌طلبد.

پي‌نوشت‌ها

--------------

(1).طبري:محمد بن جرير:جامع البيان في تفسير القرآن،بيروت،ج 1:ص 63.

(2).از جمله:نك به:ابن عماد حنبلي:شذرات الذهب في اخبار من ذهب،بيروت:ص 9 و نيز:ثعالبي،ابو منصور:التمثيل و المحاضره،تحقيق عبد الفتاح محمد الحلو،قاهره،جلد دوم:ص 071؛غزالي،محمد:احياء علوم الدين،جلد 2:733؛مكي،ابو طالب:قوت القلوب،جلد 2:ص 47؛ابن جوزي:القصاص و المذكرين،بخش سوم و ششم و تلبيس ابليس:ص 32.

(3).تلاوت از ريشهء تلو است و تلو يعني پيروي كردن و به دنبال چيزي آمدن كه تالي و متلو از همين ريشه است.نك به:مادهء تلو در لسان العرب ابن منظور و مفردات راغب اصفهاني.

(4).مناوي،عبد الرئوف:فيض القدير،قاهره،جلد 1:ص 97.

(5).ثعالبي:قصص الانبياء:ص 5-2.

(6).رماني،ابو الحسن و خطابي،ابو سليمان و جرجاني،عبد القاهر:ثلاث رسائل في اعجاز القرآن،تحقيق محمد خلف اللّه و محمد زغلول سلام،قاهره:ص 32،52 و نيز:سيوطي:الاتقان في علوم القرآن،قاهره،جلد 2:ص 81؛نيز نك به:رازي،فخر الدين:مباحث المشرقيه‌ في علم الايات و الطبيعيات،تهران،جلد 2:ص 325.

(7).باقلاني:اعجاز القرآن،تحقيق السبد احمد صقر،قاهره:ص 34.

(8).سكاكي،مفتاح العلوم:تصحيح اكرم عثمان،بغداد:ص 667.

(9).ابن جوزي:القصاص و المذكرين،بخش سوم؛نيز،نك به:سجستاني،ابو داوود:سنن‌ ابي داوود،قاهره،جلد 2:ص 092 و ابو طالب مكّي:قوت القلوب،جلد 1:ص 591.

(01).خلاصهء اين قصه كه تميم بن اوس داري آن را روايت مي‌كند،عبارت است از:تميم و يارانش-كه 03 تن بوده‌اند-روزي در كشتي مي‌نشينند و دچار طوفان دريا مي‌شوند و نزديك‌ يك ماه اسير امواج مي‌مانند تا به ناچار در جزيره‌اي پياده مي‌شوند و ناگاه جنبندهء پرمويي را مي‌بينند كه هيچ پيدا نيست چه نوع جانوري است.اين جانور كه اسمش را همان‌جا«جساسه»مي‌گذارند،به حرف مي‌آيد و تميم و يارانش را به صومعه‌اي در جزيره مي‌خواند.تميم و هم‌راهان به دير مي‌روند و ناگهان انسان عظيم الجثه‌اي را پوشيده در آهن مي‌بينند.مرد از تميم‌ مي‌پرسد از نخل بيان و درياچهء طبريه و چشمهء زغر[در شام‌]چه خبر؟و بعد مي‌پرسد كه آيا پيامبري در مدينه ظهور كره است كه بعد به مدينه هجرت كند؟چون پاسخش را مي‌دهند، مرد مي‌گويد ظهور او بشارت آمدن مسيحي است كه اجازهء ظهورش داده شده است.او به زودي زمين و شهرهايش را مي‌گردد،مگر مكه و مدينه را؛كه خود گفته است ورود به آن‌ دو شهر بر من حرام است؛چه هر گاه خواهان دخول به آن دو شهر مي‌شوم،فرشته‌اي تيغ در دست مي‌آيد و بازم مي‌دارد و ديگر آن‌كه بر هر منفذي از آن دو شهر فرشتگاني هستند كه از آن‌ها پاسداري مي‌كنند.(نووي،شرح صحيح مسلم،قاهره،جلد 81:صص 87-38 و سنن‌ ترمذي،جلد 4،ابن كثير:النهاية البداية في الفتن و الملاحم،تحقيق محمد ابو عبينه،رياض، ج 1:صص 49-69 و مقدسي:البدء و التاريخ،جلد 2:ص 291.

--------------

(11).مسعودي،مروج الذهب،جلد 2:ص 67.

(21).مقريزي:المواعظ و الاعتبار،بيروت،جلد 3:ص 991؛ابو طالب مكي:قوت القلوب،جلد 2:ص 12.ابن عساكر:تاريخ الكبير،جلد 3،ص 75 و حاجي خليفه:كشف الظنون،جلد 2:ص 9091.

(31).المنتقي من منهاج السنه:ص 88.

(41).ذهبي:ميزان الاعتدال،جلد 1:ص 3.

(51)ابن كثير،جلد 3:ص 18 و تحذير الخواص:ص 16؛مسند احمد،جلد 5:ص 663.

(61).محمد بن اسحاق فاكهي:اخبار مكه،تحقيق عبد الملك دهيش،بيروت،جلد 2:ص 833؛ جاحظ:البرصان و العرجان و العميان،تحقيق محمد موسي الخولي:صص 131-231؛ ابن سعد:طبقات الكبري،جلد 7:ص 14 و ابن حجر عسقلاني:الاصابه،تحقيق محمد بجاوي، بيروت:جلد 1:ص 47.

(71).سيوطي:حسن المحاضره،تحقيق ابو الفضل ابراهيم،قاهره،جلد 2:ص 441.

(81).ابن كثير:جلد 3:ص 18 و تحذير الخواص:ص 16؛مسند احمد،جلد 5:ص 663.

(91).سير اعلام النبلاء،جلد 8:ص 74 و تاريخ بغداد،جلد 9:ص 803:نيز:حلية الاولياء،جلد9:ص 761.

(02).ابن كثير:البدايه و النهايه،جلد 9:ص 42؛فيض القدير،جلد 1:ص 87؛حلية الاولياء،جلد 4:ص 631.

--------------

(12).نام و نشان مجموعهء اين شخصيت‌ها برگرفته از اين منابع است:ابن سعد:طبقات كبير، جلد 6:ص 991 و جلد 7:ص 511؛شذرات الذهب،جلد 1:صص،011،001،631،541،051؛ سيوطي:طبقات الحفاظ(تحقيق علي محمد عبد الرحمان،بيروت،جلد 51:صص 92،57؛ تهذيب الاسماء و اللغات،جلد 2:صص 941،161،612،562 و جلد 5:ص 184؛غزالي،احياء علوم الدين،جلد 1:ص 43؛جاحظ:البيان و التبيين،جلد 1:صص 361،291،391؛ابن خلكان:وفيات الاعيان و انباء ابناء الزمان،تحقيق احسان عباس،بيروت،جلد 2،صص 671،273،473،694؛خطيب بغدادي:تاريخ بغداد،بيروت،جلد 1:ص 512؛ابن جوزي:القصاص و المذكرين،صص 87،85،35.

.ابن سعد:طبقات الكبري،جلد 5:ص 364؛اخبار مكه،جلد 2:ص 933 و مجمع الزوائد،جلد 1:ص 981.

(32).تفسير ابن كثير،جلد 4:ص 6؛حلية الاولياء،جلد 5:ص 172؛مشاهير الامصار،جلد 1:ص 611.

(42).ابو شجاع شيرويه الهمداني،الفردوس بما ثور الخطاب،تحقيق سعيد بسيوني،بيروت، جلد 2:ص 203.

(52).خطيب بغدادي:جلد 9:ص 903؛نيز ابن جوزي:المنتظم،جلد 5:ص 221؛ابن اثير:الكامل، قاهره:3531،جلد 6:ص 27.

(62).همان،جلد 2:ص 56؛ياقوت حموي:معجم البلدان،جلد 1:ص 571.

(72).خطيب بغدادي:الجامع لاخلاق الراوي و آداب السامع.تحقيق محمود الطبحان،رياض، جلد 2:صص 461-561.

(82).قوت القلوب،جلد 2:ص 25 و احياء علوم الدين،جلد 1:ص 43.كم‌كم در اين زمينه‌ ضرب المثلهايي ساخته شد؛از جمله:«القاص لا يجب القاص»و نظاير آن؛نك به:ميداني:مجمع الامثال،تحقيق محيي الدين عبد الحميد،بيروت،جلد 2:ص 031؛راغب اصفهاني:التمثيل‌ و المحاضره في محاورات الشعراء و الادباء،بيروت،جلد 1:صص 331 و 071.

(92).المستطرف:ص 99؛قوت القلوب،جلد 2:ص 52.

(03).طبقات الحنابله،جلد 1:ص 042.

--------------

(13).تفسير قرطبي،جلد 1:ص 97؛سير اعلام النبلاء،جلد 11:ص 68.

(23).وفيات الاعيان،جلد 2:ص 55 و نيز نك به:تاريخ يعقوبي،جلد 2:ص 722.

(33).تاريخ بغداد،جلد 31:ص 663.

(43).جاحظ:رسائل،تحقيق عبد السلام هارون،قاهره:4691 م.،صص 173-273.

(53).ابن جوزي:المنتظم،جلد 9:ص 3؛ابن جوزي:تلبيس ابليس،صص 62،721،661؛نيز:ياقوت:معجم الادباء،جلد 8:ص 741.

(63).البداية و النهاية،جلد 1:ص 552.

$(document).ready(function() { $('#rate_p53246').rating('rate.php?pid=53246', {maxvalue:5, curvalue:0}); });

امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۳۶:۳۳ ] [ مشاوره مديريت ]
 

ظرايف و دقايق فن‌ نمايشنامه‌ نويسي

حسن رفيع

آموزش تئاتر

تعالي فرهنگ و هنر،يكي از آرمان‌هاي انقلاب اسلامي ايران بوده‌ و هست.ما نيز در اين زمينه مي‌كوشيم‌ تا با تهيه و چاپ مطالبي كه جنبه‌ آموزشي دارند در دست‌يافتن به اين‌ هدف مراكز آموزشي را يادي دهيم.«نمايشنامه‌نويسي»كه از فنون‌ ارزشمند ادب و هنر است موضوع-نخستين مطلبي است كه در اين زمينه‌ برگزيديم و علاقه‌مندان به اين فن‌ مي‌توانند با مطالعه مقاله آموزشي زير به چگونگي ساخت يك اثر نمايشي‌ بويژه از نظر فن و تكنيك آشنائي پيدا كنند.

مقدمه

منظور اصلي از تدوين و نگارش اين مقاله‌ آشنانمودن اذهان هنرجويان و افراد علاقمند به‌ تئاتر است و جز اين داعيهء ديگري نيز در بين‌ نيست.براي شناساندن هنر تئاتر به مردم در ابتدا بايد روشن نمود كه تئاتر چيست و از چه عواملي‌ تركيب يافته است.

تئاتر بيانگر پيامي است كه بوسيله بازيگر در صحنه نمايش براي تماشاگر اجرا مي‌گردد.بنابراين‌ تئاتر نياز به دو دسته از مردم دارد.الف:مجريان‌ يا بازيگران كه پيامي را القا مي‌كنند.ب:شنوندگان و بينندگان كه پيام را دريافت مي‌دارند.

در دنياي تئاتر به غيراز پيام‌دهنده(مجري)و پيام‌گيرنده(تماشاگر)شخصيت ديگري نيز بنام كارگردان وجود دارد كه هماهنگ‌كنندهء ارتباط بين مجري و تماشاگر است.در واقع دنياي‌ تئاتر از سه دنياي كوچكتر تشكيل مي‌گردد.دنياي‌ نويسنده كه پيام‌دهنده و دنياي تماشاگر كه پيام-گيرنده است و دنياي كارگردان كه مسئول ارتباط بين اين دو دنياست.بازيگران و ديگر اركان اجراي‌ نمايشنامه جزو دنياي كارگردان محسوب مي‌شوند.

فصل اول فن نمايشنامه‌نويسي

شخصي كه مسئوليت نوشتن يك نمايشنامه‌ با موضوع و هدفي مشخص را به‌عهده ميگيرد، نمايشنامه‌نويس نام دارد و كار وي بيان تفكرات‌ خويش،توسط الفاظ با در نظر گرفتن زمينه و امكانات‌ صحنه است.در اين فصل فن نمايشنامه‌نويسي مورد بررسي قرار مي‌گيرد.

بخش اول‌ هدف يا موضوع نمايشنامه

نمايشنامه‌نويس قبل از شروع به نوشتن‌ نمايشنامه‌اش بايد بداند چه ميخواهد بنويسد،در واقع قدم اول اين است كه تفكرات خود را متمركز و آنگاه با بكارگرفتن سبك و اسلوب مناسبي،فكر اصلي خود را به روي كاغذ بياورد.

بطور خلاصه هر نمايشنامه موفقي بايد داراي‌ هدفي مشخص باشد.

هدف چيست؟هدف همان انگيزه يا نيروي‌ محركي است كه كليه اعمال و رفتار ما بخاطر آن‌ صورت مي‌گيرد.هدف يا موضوع در واقع خلاصه و چكيده نمايشنامه كه متشكل است از:1-كار-اكتر يا شخصيت داستان 2-اختلاف‌ها و تضادها3-نتيجهء داستان.

موضوع يا هدف نمايشنامه اعتقاد و نظري است‌ كه نمايشنامه‌نويس حتما بايد در اثبات آن موضع‌ قاطع خود را مشخص نمايد.به كلامي،ديگر براي‌ اينكه به داستان خود روح ببخشد،بايد از يك‌ طرف دعوا حمايت كند.مهم آن نيست كه تماشاگر با نويسنده موافق يا مخالف باشد،مهم آن است كه‌ او حرف و مدعاي خود را به اثبات برساند.

نگفته ندارد كسي با تو كار و ليكن چو گفتي دليلش بيار

انقلاب اسلامي ايران در جامعهء ما به پيش‌ مي‌رود،اما متأسفانه مي‌بينيم كه هنرمندان ما يعني‌ كسانيكه در جامعه بايد پيشرو باشند،از اكثر مردم‌ عقب افتاده‌اند.چرا؟شايد بدليل نادربودن اين‌ انقلاب و ايدئولوژي آن‌كه نه شرقي و نه غربي‌ است و هنرمند هنوز خود را با اين جريان منطبق‌ ننموده است.با درك اين واقعيت هنرمند متعهد بايد خود را حركت داده و موضع خود را بازيابد.براي نيل به اين هدف در اين برهه از زمان با تغيير بنيادي هنر،هنرمند مي‌تواند با روش و برداشتي‌ انقلابي جاي خود را حفظ نمايد.براي دسترسي به‌ اين منظور پرورش و آموزش ضرورت تام دارد.هنرمند پس از تزكيهء نفساني براي تحقق هدف جديد كه‌ اخلاق اسلامي است آنرا براي مردم مطرح مي‌كند و آموزش مي‌دهد.

براي وصول به اين هدف،مي‌توان تا حد زيادي از قصص قرآن،اين سرچشمهء علم و اخلاق‌ و نيز از سخنان و زندگاني معصومين و همچنين از حماسه‌ها و داستانها و سخنان بزرگان و حكما و گاهي حتي مردم كوچه و بازار كمك و ياري جست‌ همچنين آندسته از نمايشنامه‌نويساني كه اطلاعات‌ كافي درباره ادبيات اسلامي ندارند مي‌توانند در پي ستمگريهاي جنگ تحميلي اخير،هم‌وغم خود را به خيالات خام و پريشان‌حالي اختصاص ندهند و با بررسي و تحقيق درست و كافي در زمينهء اين‌ جنگ تحميلي نمايشنامه‌هايي بنويسند.

نبايد از نظر دور داست كه اين يك آغاز است‌ آغاز سفري طولاني كه مي‌خواهيم از نو حركت‌ كنيم و دوباره از ريشه بروئيم و برويانيم،در نتيجه‌ اين‌رويش فرهنگي به كندي صورت خواهد گرفت، لذا نبايد اين تلاش سرسري گرفته شود يا كندي‌ آن،ما را از حركت بازدارد.

همانطور كه قبلا تذكر داده شد براي برپايي‌ يك تئاتر،نخست به نمايشنامه‌نويس نياز است‌ هنر نويسندگي مانند ديگر هنرها در بعضي ذاتي و شكوفاست و در برخي ديگر اين استعداد نهفته است‌ كه در واقع در اين جزوه كوشش بعمل آمده است‌ تا آندسته از هنرمندانيكه استعدادشان شكوفا نگشته‌ است به شكوفائي آنان كمك نمايد.براي اين منظور پس از مروري بر عوامل اجراي يك نمايشنامه به‌ تشريح آنها مي‌پردازيم.

براي اجراي يك نمايشنامه در سالن تئاتر، تهيه‌كننده نيازمند همكاري دو گروه است:نخست

كادر هنري شامل،نمايشنامه‌نويس،كارگردان، بازيگران،طراحان صحنه،لباس،نور و صدا و گروه‌ ديگر يعني كادر فني كه عبارتند از كمك كارگردان‌ منشي صحنه،همكاران فني،خياط،نورپرداز،نجار و نقاشي و غيره.

در اين‌جا وظيفه كادر هنري و كيفيت كار آنرا بطور خلاصه مورد مطالعه قرار مي‌دهيم.

بخش دوم‌ كاراكتر يا شخصيت نمايش

1-ساختمان يك نمايشنامه:

نمايشنامه از چندين جزء تشكيل مي‌شود كه‌ مهمترين آنها يا بقولي استخوان‌بندي آن،كاراكتر يا شخصيت نمايشنامه است.

براي پروراندن شخصيت نمايشنامه،لازم است‌ نويسنده بطور كلي اين شخصيت را از سه بعد شناسائي كامل كرده باشد تا بتواند آنرا در صحنه‌ توجيه كند و قابل‌قبول جلوه دهد.اين سه بعد عبارتند از شكل ظاهري شخصيت،موقعيت‌ اجتماعي و شخصيت و وضعيت رواني،كه در واقع‌ نتيجهء دو عامل قبلي‌ست،براي روشن‌شدن اين‌ سه عامل قدري توضيح مي‌دهيم:

الف:شكل ظاهري شخصيت نمايشنامه

آشكارترين ابزار براي شناختن يك انسان‌ شكل ظاهري اوست،قدبلند است يا قدكوتاه، بيش از حد چاق است يا لاغر،ناقص العضو است، در صورتش اثر سوختگي ديده مي‌شود.تحقيق در مورد شكل ظاهري و اثر آن در روحيه شخصيت‌ نمايشنامه از اهميت خاصي برخوردار است.

ب:موقعيت اجتماعي شخصيت نمايشنامه

اين شخصيت در كجا و در چه محيطي بدنيا آمده؟در چه محيط اجتماعي بزرگ شده،وضع تحصيلات‌ و محيط تحصيلات او چگونه بوده؟(كلمه محيط تكرار شده است تا نشانگر اهميت آن باشد زيرا محيط به هرشكل كه باشد خواه مستقيم يا غير مستقيم در شكل‌گيري آن موثر است).از چه‌چيز-هائي خوشش ميايد و از چه‌چيزهايي رنج ميبرد، پدر و مادر او از چه قشر و اجتماعي هستند،آيا اين‌ شخصيت نمايش از طبقه پدر و مادرش از نظر اجتماعي جدا شده است،آيا پدر و مادر او تحصيل-كرده هستند،همدوره‌هاي دبستاني،و دبيرستاني‌ او چه‌كساني‌اند،دوستانش از چه قماشي هستند اينها نمونه‌اي از هزاران سئوالي است كه نويسنده‌ نمايشنامه قبل از نوشتن داستان بايد درباره شخصيت‌ نمايشنامه بداند.اين شخصيت چگونه لباس مي‌پوشد اهل تهران است يا شهرستان يا روستا،موقعيت‌ شغلي او چيست،چگونه امرار معاش ميكند،اهل‌ مطالعه است يا از خواندن متنفر،تفريحات او چيست؟

پرواضح است كه اين مطالب لازم نيست،در متن نمايشنامه نوشته شود،بلكه آگاهي به اين‌ اطلاعات به نويسنده نمايشنامه كمك مي‌كند تا شخصيت نمايشنامه را خوب و كامل بپرورداند،در نتيجه نمايشنامهء او مي‌تواند هرجائي بدون نياز به‌ نمايشنامه‌نويس اجرا گردد.

ج-وضعيت رواني

بعد از شكل ظاهري و موقعيت اجتماعي-نويسنده،بايد در رابطه با وضع رواني شخصيت‌ نمايشنامه مطالعه‌اي كرده باشد كه در واقع‌ اين عامل سوم نتيجه دو عامل قبلي است.مجموعه‌ اين سه عامل شخصيت يا كاراكتر موردنظر را مي‌سازد.

مثلا يك شخصيت نمايشنامه مريض است‌ ولي خود نمي‌داند(البته نويسندهء نمايشنامه اين‌ بيماري را مي‌داند)و اين مرض تأثير در رابطهء او با اشياء و افراد ديگر نمايشنامه دارد.

2-قدم بعدي شناخت اجتماع يا محيط زندگي‌ شخصيت نمايشنامه است.شخصيت داستاني شما در كجا و چه محيطي پرورش يافته است.محيط، عامل بسيار مهمي است كه بر روحيه و در نتيجه‌ رفتار انسان تأثير مي‌گذارد.

يك شخصيت داستان ممكن است مدام در تغيير و تحول باشد،با كوچكترين تغييري در محيط زندگاني،احتمالا تغييراتي در رفتار او پيش خواهد آمد كه تعادل روحي‌اش را برهم مي‌زند،شخصيت

نمايشنامه مجموعه است از عناصر فيزيكي و واضح‌ است كه محيط در مواقع معين اثري قاطع بر آن دارد.

3-شخصيت نمايشنامه چه مي‌گويد و چگونه‌ بيان مي‌كند.

نمايشنامه در واقع تفكرات و اعتقادات نمايش‌ نامه‌نويس را بيان مي‌كند و چگونگي آن بستگي‌ به روش و اسلوب بيان نمايشنامه‌نويس دارد.نمايشنامه‌نويس بايد موضوع يا هدف نمايشنامه‌ خود را مشخص كند و به آن فكر يا موضوع،جان‌ ببخشد،و بدين‌طريق است كه داستان يا فكر شما از نمايشنامه جدا نخواهد بود و يك قسمت از بناي‌ كلي را تشخيص مي‌دهد.

در اينجا با مثالي اين قسمت از كار نمايشنامه‌ نويسي را توضيح ميدهيم:

ميخواهيم داستاني بنويسيم كه در آن وضع‌ دادگاه‌هاي رژيم پهلوي را نشان بدهيم.شخصيت‌ اين نمايشنامه قاضي است كه بايد در يك محاكمه‌ شركت كند و بنفع يا ضرر متهمي راي بدهد.خوب‌ است كه اين قاضي را از نظر خصوصيات و مشخصات‌ بررسي نمائيم.

الف:از لحاظ شكل ظاهري

جنس:مرد

سن:بالاي شصت

قد:يك متر و شصت و پنج

رنگ مو:رنگ‌شده سياه براق

رنگ چشم:آبي

رنگ پوست:سفيد

قامت:خميده

قيافه:با عينك ذره‌بيني قوي

وضع لباس:خوش‌لباس است

وضع بهداشت:بيماري غيرقابل علاجي دارد ولي‌ ظاهرا مشهود نيست

علامت:آبله‌رو

عادات و حركات غيرعادي:ندارد

ب:از نظر موقعيت اجتماعي

از طبقهء مرفه است.پدرش سمسار و مادرش‌ بي‌سواد بوده،در انتظار زمان بازنشستگي است و مقيد به پذيرائي با سيگار برگ در دفتر كار خود، دوست و همكاراني دارد ولي آنها از او زرنگ‌تر هستند و زير بار اين محاكمه نرفته‌اند،ايمان و اعتقاد مذهبي درست و حسابي هم ندارد.

زندگي در خانه:خانواده‌اش در آمريكا بسر ميبرند و او با خدمتكارش زندگي مي‌كند.

ج:از نظر وضعيت روحي

از قد كوتاه خود و نداشتن زيبائي صورت رنج‌ ميبرد.زياد پايبند اخلاق نيست.جاه‌طلب و فرصت‌ طلب است.

خلق‌وخو:خوش‌برخورد است،خرافاتي است.خلاصه داستان:

زمان:سال 1349 يكي از اعضاء دربار،در يك كلوب شبانه دستگير شده است.قاضي بايد در باره او حكم كند.محل اتفاق داستان در دفتر كار قاضي است تا چندساعت ديگر او بايد در دادگاه‌ حاضر شود.رئيس شهرباني و ساواك او را در فشار قرار داده‌اند تا قاضي حكم به محكوميت متهم دهد، از طرف ديگر از اشخاص بانفوذ پيغام رسيده كه‌ متمم بايد بي‌گناه اعلام شود.قاضي نمي‌تواند تصميم‌ بگيرد.و تا آخر نمايش نيز تصميم او روشن نيست‌ ولي روشن است كه او برنده نخواهد بود.قاضي‌ فكر مي‌كرد كه با اين محاكمه ميتواند آخرين‌ كار خود را ارائه دهد و توسط آن اشخاص بانفوذ حكم بازنشستگي خود را دريافت دارد.با آمد و رفت‌هاي شخصيت‌هاي ديگر داستان،بر قاضي معلوم‌ مي‌شود كه در چه تله‌اي افتاده است و از نحوه‌ برداشت‌هاي او اين سه بعد يا«سه عامل شخصيت‌ داستان»روشن مي‌شود.حال فرض كنيم كه بجاي‌ اين قاضي يك قاضي باوجدان و متعهد بود،هرگز پايان داستان اينگونه پيش نمي‌آمد.عمل قاضي‌ درست بخاطر شخصيت يا كاراكتر اصلي اوست‌ كه باعث شده در اين تله گير بيفتد و آنهم در آخرين‌ محاكمه دوران قضاوتش.

اكنون بدون توجه باينكه اين اثر چگونه‌ نوشته شده است،نويسنده بايد شخصيت داستان-يا در اينجا قاضي را خوب بشناسد تا براي تماشاگر

آنچه درباره او گفته ميشود قانع‌كننده باشد،بطور مثال آيا عقايد و رفتار قاضي از مراحلي گذشته و بالا و پائين داشته و يا اينكه او شخص ثابت و بدون‌ تغييري معرفي مي‌شود.نمايشنامه‌نويس بايد شناخت‌ خود را از شخصيت داستان،اثر برخوردها،و تضاد داستان و نتيجه آن را به تماشاگر القا نمايد و نه‌ اينكه مانند خواندن كتاب،داستان را براي تماشاگر بازگو كند.

4-رشد و نمو شخصيت نمايشنامه

بطور كلي در ادبيات اگر شخصيت داستان‌ تغيير كند بايد گفت كه آن قطعه ادبي خوب تصنيف‌ نگرديده است.هرچيز در طبيعت متغير است حال‌ اگر در مسير صحيح قرار گيرد اين تغيير رو به تكامل‌ خواهد بود،و اگر در راه غلط باشد رو به فنا.

انسان نيز مانند ديگر مخلوقات در طبيعت‌ متغير است.حال اين تغيير اگر رو به تكامل باشد يا رو به فنا بستگي به آن سه عامل كه قبلا گفته‌ شد،دارد.فردي كه در جواني شرور و پرمدعا بوده‌ و در پيري متواضع و سربزير ميشود،شايد دليلش‌ كبر سن باشد،يا مثلا جوانيكه صداقت نداشته پس‌ از يك برخورد روحي با موضوعي تغييري بنيادي‌نموده و صداقت و امانت‌داري جزء لاينفك اخلاق‌ او مي‌شود.مطالعات دقيق روشن مي‌كند كه حتي‌ ايمان و عقيدهء مذهبي-سياسي نيز قابل تغيير است‌ يعني عميقتر يا سطحي‌تر مي‌گردد.

ذات و فطرت شخصيت نمايشنامه در نتيجه‌ زدوخورد و مبارزه داستان كه هميشه با هدف‌ و تصميم همراه است معين مي‌گردد.خلاصه آنكه‌ هيچ‌كس نيست كه در مقابل حوادثي كه در زندگي او موثر است ثابت و يكسان باقي بماند(با يك استثناء كه مورد بحث ما نيست).

با بررسي نمايشنامه‌هاي معروف دنيا مي‌توان‌ اين ادعا را ثابت كرد.بطور مثال:

داستان اتللو(شكسپير)با عشق شروع ميشود و با قتل و آدمكشي پايان مي‌يابد.

داستان هداگابلر(ايبسن)با خودخواهي و خودپسندي آغاز مي‌شود و با خودكشي پايان‌ مي‌يابد.

داستان مكبث(شكسپير)با جاه‌طلبي شروع‌ مي‌شود و با آدمكشي خاتمه مي‌يابد.

داستاني كه در اين‌جاآورديم با تصميم و حيله‌گري قاضي شروع مي‌شود و با ترديد و ضعف‌ وي پايان مي‌يابد.براي نشان‌دادن اين تغيير در شخصيت نمايشنامه،نمايشنامه‌نويس بايد طوري‌ افكارش را به الفاظ تبديل كند كه قابل فهم‌ و همچنين قابل پذيرش باشد.براي اين منظور لازم‌ است كه نمايشنامه‌نويس از جايي داستان را شروع‌ كند كه كم‌وبيش رفتار و روحيات شخصيت-نمايشنامه كاملا معرفي گردد.فرد را بايد مانند زمين فرض كنيم و بذر ميوه يا هدفي را كه در موضوع‌ نمايشنامه در نظر داريم در مغز او بكاريم.فرضا اين بذر،ميوه‌اش«جاه‌طلبي»است.اين بذر برخلاف‌ فطرت انساني اين شخص نمو ميكند.براي به ثمر رسيدن اين ميوه(جاه‌طلبي)بذر شروع به ريشه‌ دوانيدن در جسم و روح او نموده و با آن به مخالفت‌ و جدال ميپردازد.اين شخص از خودنمائي بيزار است،ولي اين پديده ذهني او را وادار به اخذ تصميمات غيرانساني مينمايد.

بطور خلاصه آنچه كه با اين بذر جاه‌طلبي‌ مبارزه مي‌كند،همان سه عامل يعني شكل ظاهري، موقعيت اجتماعي و وضعيت رواني اين فرد است.نمايشنامه‌نويس مي‌بايد اين تغيير و تحول را طوري‌ توصيف و بيان نمايد تا بري تماشاگر كاملا قابل‌ درك و فهم باشد.

مثلا در داستان ما اگر قاضي نميتواند تصميم‌ بگيرد بعلت اين است كه هدف و نيت او واقعا احقاق‌ حق نيست و قضاوت را به اين منظور قبول نكرده‌ است،بلكه براي جلوانداختن دريافت حكم باز-نشستگي،اين محاكمه را پذيرفته است.مشكلي‌ كه براي وي پيش‌آمده براستي لاينحل است و بهمين دليل او نميتواند تصميم بگيرد.در واقع اين‌ ترديد و ضعف«نمو»شخصيت نمايشنامه است‌ كه در طي مبارزه و اختلاف در آن داخل شده.حال اين نمو ميتواند منفي يا مثبت باشد ولي بهر-صورتي كه هست بايد حقيقي و زنده جلوه نمايد.براي حقيقي و زنده جلوه‌دادن يك نمايشنامه موفق

بايد تغيير و تحول شخصيت تدريجي صورت پذيرد براي روشن‌شدن امر بهتر است به نمايشنامه خودمان‌ بپردازيم.

از ابتداي نمايشنامه كه قاضي با تصميم قاطع‌ يك محاكمه را انتخاب ميكند تا مرحله نهائي‌ واقعا نميداند چه تصميم بگيرد.

قدم اول:سروان شهرباني را كه ماجراي اين‌ پرونده را ميداند صدا ميزند و از او توضيح ميخواهد سروان براي قاضي روشن ميكند كه مقامات بالا بهيچ‌وجه نميخواهند كه متهم محكوم شود.

قدم دوم:در ضمن سروان توضيح ميدهد كه‌ موضوع بسيار جدي است زيرا پاي مأمورين امنيتي‌ نيز در اين ماجرا به ميان كشيده شده است.

قدم سوم:ورود مامور امنيتي به دفتر كار قاضي‌ بدون دعوت و اظهار اينكه مقامات بالا لازم ميدانند كه قاضي متهم را حتما محكوم نمايد،اگرچه او از افراد سرشناس است.

قدم چهارم:كم‌وبيش ترس بر قاضي مستولي‌ ميشود و متوجه ميشود كه انتخاب اين محاكمه‌ اصلا با پيش‌بيني‌هاي قبلي وي كه براي آينده خود در نظر گرفته بود مناسب نيست.

قدم پنجم:ترديد ناگهاني قاضي در صحنه‌ محاكمه يعني محلي كه سابقا بطورمصمم درباره‌ متهمين قضاوت مينمود.

بطور خلاصه يك نمايشنامه خوب مي‌بايد از يك نقطه شروع و بتدريج به نقطه مقابل برسد.

5-شخصيت نمايشنامه بايد داراي توان و نيروي‌ تصميم باشد.

قهرمان نمايشنامه اگر داراي توان و نيروي‌ تصميم نباشد براي پيش‌بردن داستان موثر نخواهد بود.همچنانكه در يك مسابقه ورزشي اگر مبارزه‌ در كار نباشد مسابقه‌اي در ميان نخواهد بود،در نمايشنامه هم همينطور است.

اگر اختلاف و تضادي وجود نداشته باشد، نمايشنامه بوجود نخواهد آمد.با داشتن قهرمان‌ قوي و مصمم در مقابل تضادها و اختلافات است‌ كه نمايشنامه مي‌تواند استخواندار باشد،در غيراينصورت اگر فقط يكي از طرفين دعوا قوي باشد آن نمايشنامه موفقيتي بدست نخواهد آورد.

نمايشنامه‌نويس مي‌تواند در ابتدا شخصيت‌ نمايشنامه را با يك فرد ضعيف النفس شروع كند ولي اين فرد بتدريج قدرت و اراده پيدا كند يا بالعكس در آغاز شخص پرقدرتي باشد ولي در پايان‌ نمايش ضعيف شود.در نمايشنامه خودمان،قاضي‌ در اول داستان،شخص پرقدرتي است كه بتدريج‌ قواي خود را در مقابل رقبا از دست مي‌دهد.البته‌ باوجود ضعف تدريجي،قاضي بايد توانائي و نيروي‌ آنرا داشته باشد كه در مقابل رقباي خود يعني‌ مامورين شهرباني و امنيتي مقاومت كند.چه در غيراينصورت همان مشكل موضوع مثال قهرمان‌ بي‌رقيب پيش مي‌آيد.

بطور خلاصه يك ضعف ايماني كه شايد بنظر مهم نيايد،احتمال دارد كه نقش اصلي‌ را در يك اثر هنري بزرگ داشته باشد.اين قاضي‌ يك عمر قضاوت نموده و هميشه موفق بوده است و اين آخرين مرتبه است كه به محاكمهء متهمي ميرود اگرچه او معرف ضعف و فساد و اضمحلال يك رژيم‌ است ولي شخصيت وي همچنان قوي است زيرا در طول سالهاي قضاوت هميشه موفق بوده است.

چگونه ممكن است كه شخص هم قوي باشد و هم ضعيف در اين يك تناقص است.قاضي داراي‌ يك‌چنين تناقصي است زيرا تابحال موفق بوده ولي‌ چون اينبار در مقابل رقيبي ايستاده كه قبلا همان‌ رقيب به‌عنوان دوست وي بوده و بخاطر تغيير موقعيت است كه اين جابجائي صورت گرفته،در نتيجه قاضي بدون اطلاع با مكافات عمل خويش‌ مواجه مي‌شود.او هيچ‌وقت در اين قبيل محاكمات‌ شخصا قضاوت نكرده بلكه هميشه راي دادگاه به‌ او ابلاغ مي‌شده است.

خلاصه آنكه وقتي تناقص در كار نباشد جدال‌ و اختلافي در كار نخواهد بود و وقتي تناقص بود براي پرباركردن اثر هنري بايد هردو طرف دعوا پرقدرت و مصمم باشند و پيروزي يكي بر ديگري‌ تدريجي و منطقي جلو برود.يعني آنكه شخصيت‌ نمايشنامه در طول نمايش ضعيف بوده است بتدريج‌ در پايان قوي گردد و بالعكس اگر در طول نمايش

مصمم بوده است در پايان نمايشنامه نتواند تصميم‌ قاطع بگيرد.

6-شخصيت يا داستان كدام بهتر است؟

دراين‌باره نظريات مختلفي ابراز شده است، بعضي معتقدند كه داستان از اهميت بيشتري بر-خوردار است و برخي ديگر شخصيت نمايشنامه را ركن اصلي نمايشنامه مي‌دانند.ما در اين‌جا با گروه اخير موافق هستيم.ناگفته نماند كه عناصر يك نمايشنامه يعني مكالمه و تصنيف شخصيت و غيره مانند حلقه‌هاي زنجيري بهم متصل هستند.اصولا آثار بزرگ هنري از شخصيت شروع شده و رشد كرده است.حتي اگر نمايشنامه‌نويس قبلا داستان را در ذهن خود طرح كرده باشد،بمحض‌ اينكه شخصيت‌هاي داستان در ذهن او ظاهر مي‌شوند اجبارا داستان به رأي و ويژگي داستان تغيير مي‌يابد زيرا كه كيفيت موضوع نمايشنامه از فطرت و سرشت‌ شخصيت نمايشنامه سرچشمه مي‌گيرد.

نتيجه اينكه شخصيت نمايشنامه،داستان‌ نمايشنامه را خلق مي‌كند و عكس آن صادق نيست‌ دليل ما اين است كه ما انسان را در مقابل كردار و رفتار خود مسئول مي‌دانيم و به جبر و سرنوشت‌ محتوم اعتقاد نداريم.چرا كه معتقديم هر فرد اگر كار خوب انجام دهد پاداش و در صورت عمل‌ خلاف جزاي خود را خواهد گرفت.همچنانكه قرآن‌ مجيد ميفرمايد:هركس كار نيك كند بنفع خود و هركه كار بد كند بزيان خويش كرده است‌1.

و از آنجا كه هنر تئاتر بيانگر زندگي فردي و اجتماعي انسان(در محدوده صحنه)است،لذا اين‌ اصل بايد در روي صحنه نيز تحقق يابد.براي اين منظور اين اختلاف و تضاد نيست كه شخصيت نمايشنامه‌ را هدايت مي‌كند بلكه شخصيت نمايشنامه اس‌ كه وجودش اين تضاد را نمايان مي‌سازد.

7-شخصيت اصلي نمايشنامه يا شخصيت محور

شخصيت اصلي نمايشنامه را قهرمان مي‌نامند كه نام لاتين آن«پروتاگونيست»است.شخصيت‌ محور شخصيتي است كه اختلافات و تضادها را در داستان ايجاد مي‌كند و سبب آن مي‌شود كه قهرمان‌ بداند چه مي‌خواهد و داستان را بدلخواه خود جلوه‌ ببرد.بايد توجه داشت كه يك قهرمان فقط بخاطر اضطرار مجبور است قهرمان باشد نه بخاطر اينكه‌ خود علاقمند است كه قهرمان باشد.

شخصي كه در اختلافات و تضادهاي نمايش‌ نامه با قهرمان داستان مخالفت مي‌ورزد،شخصيت‌ مخالف يا«آنتاگونيست»ناميده مي‌شود.

احساسات قهرمان داستان بايد بهمان شدت و قوت شخصيت مخالف باشد.همانطور كه قبلا گفته‌ شد شخصيت مخالف بايد در نيرو و قدرت همسنگ‌ قهرمان باشد زيرا عزم و ارادهء دو طرف دعوا موجب‌ پيدايش اختلاف و تضاد مي‌شود.

قهرمان يا شخصيت محور ميتواند دو نوع تغيير يا نمو داشته باشد:تغيير مثبت و تغيير منفي.تغيير مثبت آنست كه از روي قدرت باشد و در راه اثبات‌ وجود خويش است و تغيير منفي آنست كه هيچگونه‌ حالت ارتجاعي يا نيروي دروني براي مبارزه بر له‌ ايده خود نداشته و در واقع مبارزه منفي مي‌كند.قهرمان نمايش بايد از اعتدال و ميانه‌روي دوري‌ گزيند و مصمم و مقتدر باشد.

در نمايشنامهء خودمان اگر غيراز شخص قاضي‌ شخصيت ديگري را مطرح مي‌كرديم تاب و تحمل‌ مبارزه با مقامات امنيتي را نمي‌توانست داشته باشد، در نتيجه يك طرف دعوا بسيار قوي‌تر از طرف ديگر مي‌گرديد و نمايشنامه ناموفق پايان مي‌يافت.

8-هماهنگي و يكنواختي

هماهنگي،توازن تضاد بين دو قطب شخصيت‌ نمايشنامه است.براي درك بيشتر هماهنگي به‌ بررسي يك نمايشنامه بپردازيد و دقيقا آنرا مطالعه‌ كنيد تا دو طرف دعوا را خوب درك كنيد،و بنگريد كه چگونه اين دو رقيب در مقابل يكديگر صف-آرائي مي‌كنند و براي پيروزي بر يكديگر هم‌ توان مي‌جنگند.نمايشنامه‌نويس مي‌تواند اين دو شخصيت قهرمان و مخالف را در قالب يك شخصيت‌ نشان دهد كه با خود و تناقضات دروني خويش‌ در جنگ است يا بصورت يك شخصيت عليه شخصيت‌ ديگر يا يك شخصيت عليه يك اجتماع برانگيخته‌ شده است.بطور خلاصه هماهنگي همان هم‌زور

بودن دو رقيب در اختلاف و تضاد است.درحاليكه‌ نمايشنامه‌نويس بايد از يك‌نواختي بشدت پرهيز نمايد.يكنواختي و يك‌شكل‌بودن باعث ركود و تكراري‌شدن نمايشنامه مي‌شود و تماشاگر را خسته‌ مي‌كند.براي هماهنگي دو قطب مخالف با خلق‌ و خوي معلوم در مقابل هم قرار مي‌گيرند و حركت‌ خود را از يك نقطه به نقطه مقابل تنظيم مي‌كنند تا مراحل تضاد و اختلاف در اين برخورد بوجود آيد و پيروزي يكي بر ديگري پايان كار باشد،و در ضمن بهيچ‌وجه نبايد سازش در كار باشد.

حركات و ترفندهاي دو جناح نبايد يكي باشد بلكه با دو سبك مختلف بايد اين دو جناح عليه‌ هم بجنگند و در غيراينصورت يكنواختي بوجود خواهد آمد.بايد دقت شود كه افراد دو جناح اگر چه هم‌زور هستند ولي طرق مبارزه‌شان عليه يكديگر يكسان نبوده و يا شايد زمين تا آسمان باهم فرق‌ داشته باشند.در واقع مخالف حركت اصلي و طريق‌ مخالف حركت فرعي است در يك نمايشنامه انقلابي‌ حركت اصلي بيداري مردم و پيروزي بر ظالم است‌ و(در اين حركت اصلي)سه عامل شخصيت افراد نمايش حركت‌هاي فرعي خواهند داشت.يعني مبارزه‌ايكه يك شخص باسواد مي‌كند با مبارزه‌ايكه در همان راه شخص بي‌سواد مي‌كند يكنواخت و يكجور نيست.نتيجه آنكه نمايشنامه-نويس بايد از ابتدا تا انتهاي نمايشنامه خود مصنف‌ يك اختلاف و تضاد كه بنابه موضوع و هدف‌ نمايشنامه است،باشد و نمو يا تحول را در شخصيت‌ داستان ايجاد نمايد.بطور خلاصه نمايشنامه از ابتدا تا انتها عبارت است از بيان يك مقابل ضدين‌ كه بنابه موضوع و هدف نمايشنامه به نتيجه ميرسد و نمايشنامه‌اي موفق خواهد بود كه در اين مقابله‌ ضدين هماهنگي ايجاد كند و يكنواختي نداشته باشد

9-مقابله ضدين

پس از اينكه هماهنگي در يك نمايشنامه به‌ نحو مطلوب تنظيم شد آنگاه براي اطمينان بايد به‌ مقابله ضدين پرداخت.مقابله ضدين،اختلاف يا ضديتي است كه حد وسط يا نقطه سازشي ندارد.

فرضا براي مقابله ضدين،قهرمان داستان كه عاشق‌ آزادي است براي نيل به هدفش از جان‌گذشتگي‌ خواهد نمود و در مقابل او شخصيت مخالف طرفدار محدودكردن آزادي‌ها است.در اين جدال با يك‌ هماهنگي قدرت در اين مقابله ضدين آنقدر باهم‌ مبارزه خواهند كرد تا يكي بر ديگري چيره گردد.روشن است كه مقابله ضدين بايد منطقي بوده و سرسري گرفته نشود.زيرا اين مقابله ضدين است كه‌ كل اختلاف و تضاد داستان را بوجود مي‌آورد.اگر علت مقابله ضدين معلوم نباشد به خودي خود كافي است كه نمايشنامه ناموفق پايان پذيرد.يك‌بار ديگر متذكر ميشويم كه قهرمان داستان‌ ملزم و مجبور به پيروزي است درغيراينصورت اين‌ پيروزي منطقي نخواهد بود.

نبايد از نظر دور داشت كه مقابله ضدين زماني‌ صورت مي‌گيرد كه دو ضد توسط امري باهم مقابله‌ نمايند.بطور مثال،اگر زن و شوهري كه از نظر اخلاق و رفتار در تضاد كامل هستند،در كنار هم‌ زندگي زناشوئيشان را ادامه مي‌دهند حتما دليل‌ اين مقابله بايد روشن شود درغيراينصورت تماشاگر از نمايشنامه‌نويس خواهد پرسيد كه چرا اين زوج‌ از هم جدا نميشوند.براي حل اين مسئله نمايشنامه‌ نويس بايد دليل منطقي داشته باشد.اين دليل بايد به محكمي تضاد بين زن و شوهر باشد تا هماهنگي‌ بوجود آيد.

اين قانون در هر مقابله ضدين بايد روشن باشد يعني ارتباط منطقي اين مقابله بايد براي تماشاگر قابل لمس باشد.اگر اين رابطه قوي و ناگسستني‌ نباشد اختلاف‌ها هرگز به نقطه اوج خود نخواهد رسيد.براي مثال اگر دو دوست يكي سيگاري و ديگري متنفر از سيگاركشيدن در يك شهر صنعتي‌ مشغول كار هستند و در يك اطاق كوچك باهم‌ زندگي مي‌كنند بايد روشن شود كه چرا دوستي كه‌ از سيگار تنفر دارد دوست سيگاري خود را ترك نمي‌كند و اطاق ديگري اجاره نمي‌نمايد.پاسخ داده مي‌شود چون اطاق گير نمي‌آيد،مخارج گران است و آنها آمده‌اند كار كنند تا بدين‌وسيله جوابگوي خانواده‌ خود باشند خلاصه همانقدر كه ضديت در بين اين

دو دوست شدت دارد به همان اندازه زندگي مشترك‌ آن دو در اطاق بايد دليل محكم داشته باشد.

حاصل اينكه پس از پيداكردن موضوع و محل به امانت‌ گذارد و از سمسار قول ميگيرد كه ساعت را به خود او با منفعت بيشتر برگرداند.ممكن است از نمايش‌ نامه‌نويس بپرسيد،چرا راه پول قرض‌گرفتن را از قهرمان نمايشنامه سد نموده‌اي،در پاسخ به اين‌ سئوال بايد گفته شود كه نمايشنامه‌نويس قهرمان‌ داستان را متعهد معرفي مي‌كند و او ميداند كه براي‌ مدتها اداي اين قرض غيرممكن است و از طرفي‌ او كسي را ندارد كه به وي پول قرض دهد.در ضمن در ادامه داستان پاي سمسار و شحخصي كه‌ ميخواهد ساعت را بقيمت بيشتري بخرد به ميان‌ مي‌آيد.دوباره تاكيد مي‌كنيم كه موضوع و هدف‌ داستان است كه نمايشنامه را محدود مي‌كند تا تنها راهي را كه قهرمان براي به اثبات‌رساندن‌ موضوع دارد دنبال كند.اگر ما اختلاف و تضاد را جدا و بطور مستقل مورد بررسي قرار دهيم‌ اشتباه محض خواهد بود،زيرا اختلاف و تضاد كه‌ بظاهر مقابله دروني دو نيروي مخالف است در باطن از اوضاع و حالات مختلفي سرچشمه مي‌گيرند،كه اين‌ اوضاع و حالات كه بتدريج شديدتر و بغرنجتر ميشود در نهايت به لحظه انفجار مي‌رسند.

مثلا در داستان اخير كه قهرمان داستان نقش‌ كارگردان را بازي مي‌كند،ميخواهيم بدانيم آيا اكنون در نمايشنامه نشانه‌اي از زمينه پيدايش‌ لحظه انفجار ديده ميشود.البته،ولي نمايشنامه‌ نويس دريچه اطميناني براي اين لحظه تعبيه كرده‌ است(ساعت پدر)پس اين نكته را نبايد از نظر دور داشت.اكنون قدري شكل ظاهري قهرمان‌ داستان(كارگردان)را مورد مطالعه قرار مي‌دهيم‌ مي‌دانيم خوش‌رو و خوش‌قامت سات،دست‌هاي‌ مردانه‌اي دارد،اگرچه در سنين نوجواني است و اين‌ دستها از كار زياد و پشتكار و مصمم‌بودن او سخن‌ مي‌گويند.موقعيت اجتماعي او بسيار حساس است‌ بدين‌معني كه او بخاطر موقعيت خانواده‌اش مجبور به كاركردن است از طرفي چون به علم و هنر بي‌ اندازه عشق ميورزد در نتيجه در مدرسه از دانش-آموزان ممتاز بحساب مي‌آيد و بخاطر همين دو-موضوع است كه او بهيچ‌عنوان شكست را نمي-پذيرد و تا پايان جدال پيش خواهد رفت.نتيجه‌ آنكه اختلاف و تضاد از خود شخصيت نمايشنامه‌ نشأت مي‌گيرد و اگر ما منشاء يك دعوا را بخواهيم‌ بدانيم بايد شخصيت نمايشنامه را كاملا بشناسسيم.و از آنجائي كه انسانها تحت‌تأثير محيط خود قرار مي‌گيرند لذا نبايد بررسي محيط را نيز فراموش كنيم‌ اگرچه يك اختلاف و تضاد بصورت ظاهريك امر بديهي است ولي در باطن علل و دلايل مختلفي آنرا بوجود مي‌آوردند.

2-انواع اختلاف يا تضاد

الف-تضاد ساكن يا بي‌حركت

همچنانكه قبلا اشاره رفت اگر شخصيت نمايش‌ نامه نتواند به موقع تصميم بگيرد و در آن لحظه درجا بزند،ايجاد تضاد ساكن كرده است.روشن است‌ كه نمايشنامه‌نويس در اين مورد قابل سرزنش‌ است زيرا كه چنين شخصيتي را براي نمايشنامه‌ انتخاب نموده است.فرضا در نمايشنامه دوم اگر قهرمان داستان(كارگردان)نتواند پول تهيه كند و به قدم‌زدن ادامه دهد نمي‌توان انتظار حركتي را داشت.اگرچه قدم‌زدن و نگران‌بودن خود حركت‌ است ولي جدال و مبارزه عليه قطب مخالف نيست.جدال فقط در اثر اراده و تصميم بوجود مي‌آيد نه‌ خودبخود.تنها اظهار غم و ندانم‌كاري براي‌ مبارزه كافي نيست و اراده و عمل بايد در كار باشد حتي نمايشنامه‌نويس مي‌تواند الفاظ حساسي را براي قهرمان بنويسد.ولي اين كلمات و عبارات‌ جاي عمل را هرگز نخواهند گرفت براي روشن‌شدن‌ مطلب قدري از مكالمات نمايشنامه را مي‌آوريم.

بازيگر:چطور مي‌توانم با اين لباس خود را در نقش‌ يك كارمند اداره حس كنم؟

كارگردان:بسيار خوب درباره‌اش فكر خواهم‌ كرد تا شايد بتوانم آنرا تهيه كنم.

بازيگر:شما گفتيد حتي پول براي خريد فيلتر رنگي‌ براي نورافكن را نداريد.

كارگردان:از يك كت‌وشلواري مي‌توانم دست‌ دومش را خريداري كنم.

بازيگر:خيال مي‌كنيد يك‌دست كت و شلوار را، كت‌شلواري چند ميدهد؟لااقل دويست تومان

كارگردان:پس بايد از يك جاي ديگر اين لباس‌ را تهيه كنم.

بازيگر:مثلا كجا؟

كارگردان:نميدانم ولي درباره‌شا فكر خواهم كرد(شروع به قدم‌زدن ميكند).

بازيگر:(درحاليكه بي‌تفاوت است)پس خبرش‌ را به من بدهيد؟

كارگردان:(مي‌ايستد با ترديد)خبرش را بدهم؟ مگر داري تمرين را تعطيل مي‌كني؟

بازيگر:(خسته)خوب اين صحنه را بيش از ديگر قسمت‌ها تكرار كرديم و فقط ميماند قسمت آخر آنهم‌ باشد بعد از خريد لباس.

كارگردان:قول مي‌دهم لباس آماده شود.

بازيگر:چطور؟

كارگردان:نمي‌دانم،حالا نمي‌دانم،تو ميگوئي چه‌ بكنم؟

بازيگر:اين جزو مسئوليت‌هاي كارگردان است.

كارگردان:درباره‌اش فكر مي‌كنم؟

بازيگر:(ميماند)لباس كي حاضر مي‌شود؟

اين مكالمه امكان دارد براي مدتي ادامه‌ پيدا كند ولي هيچ تغييري در دو شخصيت نمايش‌ داده نمي‌شود.هردو شخصيت در يك وضعيت‌ روحي قرار دارند.هيچ‌كدام نميتواند تصميم بگيرند حتي بازيگر كه علاقه‌مند به تمرين با لباس نمايش‌ است حركت مثبتي براي تهيه لباس ندارد.تنها نويسنده مي‌داند كه كارگردان كي تصميم قطعي‌ خواهد گرفت،در نتيجه مي‌گوئيم اين دو شخصيت‌ براي نمايش مفيد نيستند و توان مبارزه و پيشبرد موضوع را ندارند.كارگردان از نقطه بي‌تصميمي‌ شروع كرده و در پايان مكالمه نيز تصميم نگرفته‌ است.بازيگر نيز از نقطهء يأس شروع مي‌كند و در همان نقطه درجا ميزند.

فرضا شخصيت نمايشنامه از نقطه بطالت و گمراهي حركت ميكند تا به اوج شهرت و شايستگي‌ برسد.بررسي اين مراحل كمك به نمايشنامه-نويس خواهد نمود.حال فرض كنيم كه هر نمايشنامه‌اي نه قسمت دارد تا از يك نقطه به نقطه‌ مقابل يا پايان نمايش حركت كند.بايد براي‌ هر قسمت زمان و مكالمات معيني در نظر گرفته شود تا تماشاگر خسته نشود،گاهي ممكن است براي‌ رسيدن به اوج مبارزه يك قسمت از نمايشنامه مدت‌ نسبتا زيادي طول بكشد تا اثر بيشتري بر روي‌ تماشاگر داشته باشد.ولي اين نبايد جزو عادات‌ خوب نمايشنامه‌نويس بحساب آيد.بطور خلاصه‌ براي دوري از يك تضاد بي‌حركت،نمايشنامه‌نويس‌ بايد از تكرار يك مطلب خود را برحذر دارد.

ب:تضاد يا جهش

براي رهائي از تضاد ساكن،نمايشنامه-نويس كم‌تجربه ممكن است راه‌حل فوري(جهش)

را انتخاب كند و قهرمان را از خطر بي‌حركتي نجات‌ دهد.درحاليكه خطر تضاد با جهش كمتر از تضاد ساكن نيست.تضاد ساكن خسته‌كننده است‌ و

امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۳۶:۳۱ ] [ مشاوره مديريت ]
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۲۸ ][ ۲۹ ][ ۳۰ ][ ۳۱ ][ ۳۲ ][ ۳۳ ][ ۳۴ ][ ۳۵ ][ ۳۶ ][ ۳۷ ][ ۳۸ ][ ۳۹ ][ ۴۰ ][ ۴۱ ][ ۴۲ ][ ۴۳ ][ ۴۴ ][ ۴۵ ][ ۴۶ ][ ۴۷ ][ ۴۸ ][ ۴۹ ][ ۵۰ ][ ۵۱ ][ ۵۲ ][ ۵۳ ][ ۵۴ ][ ۵۵ ][ ۵۶ ][ ۵۷ ][ ۵۸ ][ ۵۹ ][ ۶۰ ][ ۶۱ ][ ۶۲ ][ ۶۳ ][ ۶۴ ][ ۶۵ ][ ۶۶ ][ ۶۷ ][ ۶۸ ][ ۶۹ ][ ۷۰ ][ ۷۱ ][ ۷۲ ][ ۷۳ ][ ۷۴ ][ ۷۵ ][ ۷۶ ][ ۷۷ ][ ۷۸ ][ ۷۹ ][ ۸۰ ][ ۸۱ ][ ۸۲ ][ ۸۳ ][ ۸۴ ][ ۸۵ ][ ۸۶ ][ ۸۷ ][ ۸۸ ][ ۸۹ ][ ۹۰ ][ ۹۱ ][ ۹۲ ][ ۹۳ ][ ۹۴ ][ ۹۵ ][ ۹۶ ][ ۹۷ ][ ۹۸ ][ ۹۹ ][ ۱۰۰ ][ ۱۰۱ ][ ۱۰۲ ][ ۱۰۳ ][ ۱۰۴ ][ ۱۰۵ ][ ۱۰۶ ][ ۱۰۷ ][ ۱۰۸ ][ ۱۰۹ ][ ۱۱۰ ][ ۱۱۱ ][ ۱۱۲ ][ ۱۱۳ ][ ۱۱۴ ][ ۱۱۵ ][ ۱۱۶ ][ ۱۱۷ ][ ۱۱۸ ][ ۱۱۹ ][ ۱۲۰ ][ ۱۲۱ ][ ۱۲۲ ][ ۱۲۳ ][ ۱۲۴ ][ ۱۲۵ ][ ۱۲۶ ][ ۱۲۷ ][ ۱۲۸ ][ ۱۲۹ ][ ۱۳۰ ][ ۱۳۱ ][ ۱۳۲ ][ ۱۳۳ ][ ۱۳۴ ][ ۱۳۵ ][ ۱۳۶ ][ ۱۳۷ ][ ۱۳۸ ][ ۱۳۹ ][ ۱۴۰ ][ ۱۴۱ ][ ۱۴۲ ][ ۱۴۳ ][ ۱۴۴ ][ ۱۴۵ ][ ۱۴۶ ][ ۱۴۷ ][ ۱۴۸ ][ ۱۴۹ ][ ۱۵۰ ][ ۱۵۱ ][ ۱۵۲ ][ ۱۵۳ ][ ۱۵۴ ][ ۱۵۵ ][ ۱۵۶ ][ ۱۵۷ ][ ۱۵۸ ][ ۱۵۹ ][ ۱۶۰ ][ ۱۶۱ ][ ۱۶۲ ][ ۱۶۳ ][ ۱۶۴ ][ ۱۶۵ ][ ۱۶۶ ][ ۱۶۷ ][ ۱۶۸ ][ ۱۶۹ ][ ۱۷۰ ][ ۱۷۱ ][ ۱۷۲ ][ ۱۷۳ ][ ۱۷۴ ][ ۱۷۵ ][ ۱۷۶ ][ ۱۷۷ ][ ۱۷۸ ][ ۱۷۹ ][ ۱۸۰ ][ ۱۸۱ ][ ۱۸۲ ][ ۱۸۳ ][ ۱۸۴ ][ ۱۸۵ ][ ۱۸۶ ][ ۱۸۷ ][ ۱۸۸ ][ ۱۸۹ ][ ۱۹۰ ][ ۱۹۱ ][ ۱۹۲ ][ ۱۹۳ ][ ۱۹۴ ][ ۱۹۵ ][ ۱۹۶ ][ ۱۹۷ ][ ۱۹۸ ][ ۱۹۹ ][ ۲۰۰ ][ ۲۰۱ ][ ۲۰۲ ][ ۲۰۳ ][ ۲۰۴ ][ ۲۰۵ ][ ۲۰۶ ][ ۲۰۷ ][ ۲۰۸ ][ ۲۰۹ ][ ۲۱۰ ][ ۲۱۱ ][ ۲۱۲ ][ ۲۱۳ ][ ۲۱۴ ][ ۲۱۵ ][ ۲۱۶ ][ ۲۱۷ ][ ۲۱۸ ][ ۲۱۹ ][ ۲۲۰ ][ ۲۲۱ ][ ۲۲۲ ][ ۲۲۳ ][ ۲۲۴ ][ ۲۲۵ ][ ۲۲۶ ][ ۲۲۷ ][ ۲۲۸ ][ ۲۲۹ ][ ۲۳۰ ][ ۲۳۱ ][ ۲۳۲ ][ ۲۳۳ ][ ۲۳۴ ][ ۲۳۵ ][ ۲۳۶ ][ ۲۳۷ ][ ۲۳۸ ][ ۲۳۹ ][ ۲۴۰ ][ ۲۴۱ ][ ۲۴۲ ][ ۲۴۳ ][ ۲۴۴lank">۳۹۶ ][ ۳۹۷ ][ ۳۹۸ ][ ۳۹۹ ][ ۴۰۰ ][ ۴۰۱ ][ ۴۰۲ ][ ۴۰۳ ][ ۴۰۴ ][ ۴۰۵ ][ ۴۰۶ ][ ۴۰۷ ][ ۴۰۸ ][ ۴۰۹ ][ ۴۱۰ ][ ۴۱۱ ][ ۴۱۲ ][ ۴۱۳ ][ ۴۱۴ ][ ۴۱۵ ][ ۴۱۶ ][ ۴۱۷ ][ ۴۱۸ ][ ۴۱۹ ][ ۴۲۰ ][ ۴۲۱ ][ ۴۲۲ ][ ۴۲۳ ][ ۴۲۴ ][ ۴۲۵ ][ ۴۲۶ ][ ۴۲۷ ][ ۴۲۸ ][ ۴۲۹ ][ ۴۳۰ ][ ۴۳۱ ][ ۴۳۲ ][ ۴۳۳ ][ ۴۳۴ ][ ۴۳۵ ][ ۴۳۶ ][ ۴۳۷ ][ ۴۳۸ ][ ۴۳۹ ][ ۴۴۰ ][ ۴۴۱ ][ ۴۴۲ ][ ۴۴۳ ][ ۴۴۴ ][ ۴۴۵ ][ ۴۴۶ ][ ۴۴۷ ][ ۴۴۸ ][ ۴۴۹ ][ ۴۵۰ ][ ۴۵۱ ][ ۴۵۲ ][ ۴۵۳ ][ ۴۵۴ ][ ۴۵۵ ][ ۴۵۶ ][ ۴۵۷ ][ ۴۵۸ ][ ۴۵۹ ][ ۴۶۰ ][ ۴۶۱ ][ ۴۶۲ ][ ۴۶۳ ][ ۴۶۴ ][ ۴۶۵ ][ ۴۶۶ ][ ۴۶۷ ][ ۴۶۸ ][ ۴۶۹ ][ ۴۷۰ ][ ۴۷۱ ][ ۴۷۲ ][ ۴۷۳ ][ ۴۷۴ ][ ۴۷۵ ][ ۴۷۶ ][ ۴۷۷ ][ ۴۷۸ ][ ۴۷۹ ][ ۴۸۰ ][ ۴۸۱ ][ ۴۸۲ ][ ۴۸۳ ][ ۴۸۴ ][ ۴۸۵ ][ ۴۸۶ ][ ۴۸۷ ][ ۴۸۸ ][ ۴۸۹ ][ ۴۹۰ ][ ۴۹۱ ][ ۴۹۲ ][ ۴۹۳ ][ ۴۹۴ ][ ۴۹۵ ][ ۴۹۶ ][ ۴۹۷ ][ ۴۹۸ ][ ۴۹۹ ][ ۵۰۰ ][ ۵۰۱ ][ ۵۰۲ ][ ۵۰۳ ][ ۵۰۴ ][ ۵۰۵ ][ ۵۰۶ ][ ۵۰۷ ][ ۵۰۸ ][ ۵۰۹ ][ ۵۱۰ ][ ۵۱۱ ][ ۵۱۲ ][ ۵۱۳ ][ ۵۱۴ ][ ۵۱۵ ][ ۵۱۶ ][ ۵۱۷ ][ ۵۱۸ ][ ۵۱۹ ][ ۵۲۰ ][ ۵۲۱ ][ ۵۲۲ ][ ۵۲۳ ][ ۵۲۴ ][ ۵۲۵ ][ ۵۲۶ ][ ۵۲۷ ][ ۵۲۸ ][ ۵۲۹ ][ ۵۳۰ ][ ۵۳۱ ][ ۵۳۲ ][ ۵۳۳ ][ ۵۳۴ ][ ۵۳۵ ][ ۵۳۶ ][ ۵۳۷ ][ ۵۳۸ ][ ۵۳۹ ][ ۵۴۰ ][ ۵۴۱ ][ ۵۴۲ ][ ۵۴۳ ][ ۵۴۴ ][ ۵۴۵ ][ ۵۴۶ ][ ۵۴۷ ][ ۵۴۸ ][ ۵۴۹ ][ ۵۵۰ ][ ۵۵۱ ][ ۵۵۲ ][ ۵۵۳ ][ ۵۵۴ ][ ۵۵۵ ][ ۵۵۶ ][ ۵۵۷ ][ ۵۵۸ ][ ۵۵۹ ][ ۵۶۰ ][ ۵۶۱ ][ ۵۶۲ ][ ۵۶۳ ][ ۵۶۴ ][ ۵۶۵ ][ ۵۶۶ ][ ۵۶۷ ][ ۵۶۸ ][ ۵۶۹ ][ ۵۷۰ ][ ۵۷۱ ][ ۵۷۲ ][ ۵۷۳ ][ ۵۷۴ ][ ۵۷۵ ][ ۵۷۶ ][ ۵۷۷ ][ ۵۷۸ ][ ۵۷۹ ][ ۵۸۰ ][ ۵۸۱ ][ ۵۸۲ ][ ۵۸۳ ][ ۵۸۴ ][ ۵۸۵ ][ ۵۸۶ ][ ۵۸۷ ][ ۵۸۸ ][ ۵۸۹ ][ ۵۹۰ ][ ۵۹۱ ][ ۵۹۲ ][ ۵۹۳ ][ ۵۹۴ ][ ۵۹۵ ][ ۵۹۶ ][ ۵۹۷ ][ ۵۹۸ ][ ۵۹۹ ][ ۶۰۰ ][ ۶۰۱ ][ ۶۰۲ ][ ۶۰۳ ][ ۶۰۴ ][ ۶۰۵ ][ ۶۰۶ ][ ۶۰۷ ][ ۶۰۸ ][ ۶۰۹ ][ ۶۱۰ ][ ۶۱۱ ][ ۶۱۲ ][ ۶۱۳ ][ ۶۱۴ ][ ۶۱۵ ][ ۶۱۶ ][ ۶۱۷ ][ ۶۱۸ ][ ۶۱۹ ][ ۶۲۰ ][ ۶۲۱ ][ ۶۲۲ ][ ۶۲۳ ][ ۶۲۴ ][ ۶۲۵ ][ ۶۲۶ ][ ۶۲۷ ][ ۶۲۸ ][ ۶۲۹ ][ ۶۳۰ ][ ۶۳۱ ][ ۶۳۲ ][ ۶۳۳ ][ ۶۳۴ ][ ۶۳۵ ][ ۶۳۶ ][ ۶۳۷ ][ ۶۳۸ ][ ۶۳۹ ][ ۶۴۰ ][ ۶۴۱ ][ ۶۴۲ ][ ۶۴۳ ][ ۶۴۴ ][ ۶۴۵ ][ ۶۴۶ ][ ۶۴۷ ][ ۶۴۸ ][ ۶۴۹ ][ ۶۵۰ ][ ۶۵۱ ][ ۶۵۲ ][ ۶۵۳ ][ ۶۵۴ ][ ۶۵۵ ][ ۶۵۶ ][ ۶۵۷ ][ ۶۵۸ ][ ۶۵۹ ][ ۶۶۰ ][ ۶۶۱ ][ ۶۶۲ ][ ۶۶۳ ][ ۶۶۴ ][ ۶۶۵ ][ ۶۶۶ ][ ۶۶۷ ][ ۶۶۸ ][ ۶۶۹ ][ ۶۷۰ ][ ۶۷۱ ][ ۶۷۲ ][ ۶۷۳ ][ ۶۷۴ ][ ۶۷۵ ][ ۶۷۶ ][ ۶۷۷ ][ ۶۷۸ ][ ۶۷۹ ][ ۶۸۰ ][ ۶۸۱ ][ ۶۸۲ ][ ۶۸۳ ][ ۶۸۴ ][ ۶۸۵ ][ ۶۸۶ ][ ۶۸۷ ][ ۶۸۸ ][ ۶۸۹ ][ ۶۹۰ ][ ۶۹۱ ][ ۶۹۲ ][ ۶۹۳ ][ ۶۹۴ ][ ۶۹۵ ][ ۶۹۶ ][ ۶۹۷ ][ ۶۹۸ ][ ۶۹۹ ][ ۷۰۰ ][ ۷۰۱ ][ ۷۰۲ ][ ۷۰۳ ][ ۷۰۴ ][ ۷۰۵ ][ ۷۰۶ ][ ۷۰۷ ][ ۷۰۸ ][ ۷۰۹ ][ ۷۱۰ ][ ۷۱۱ ][ ۷۱۲ ][ ۷۱۳ ][ ۷۱۴ ][ ۷۱۵ ][ ۷۱۶ ][ ۷۱۷ ][ ۷۱۸ ][ ۷۱۹ ][ ۷۲۰ ][ ۷۲۱ ][ ۷۲۲ ][ ۷۲۳ ][ ۷۲۴ ][ ۷۲۵ ][ ۷۲۶ ][ ۷۲۷ ][ ۷۲۸ ][ ۷۲۹ ][ ۷۳۰ ][ ۷۳۱ ][ ۷۳۲ ][ ۷۳۳ ][ ۷۳۴ ][ ۷۳۵ ][ ۷۳۶ ][ ۷۳۷ ][ ۷۳۸ ][ ۷۳۹ ][ ۷۴۰ ][ ۷۴۱ ][ ۷۴۲ ][ ۷۴۳ ][ ۷۴۴ ][ ۷۴۵ ][ ۷۴۶ ][ ۷۴۷ ][ ۷۴۸ ][ ۷۴۹ ][ ۷۵۰ ][ ۷۵۱ ][ ۷۵۲ ][ ۷۵۳ ][ ۷۵۴ ][ ۷۵۵ ][ ۷۵۶ ][ ۷۵۷ ][ ۷۵۸ ][ ۷۵۹ ][ ۷۶۰ ][ ۷۶۱ ][ ۷۶۲ ][ ۷۶۳ ][ ۷۶۴ ][ ۷۶۵ ][ ۷۶۶ ][ ۷۶۷ ][ ۷۶۸ ][ ۷۶۹ ][ ۷۷۰ ][ ۷۷۱ ][ ۷۷۲ ][ ۷۷۳ ][ ۷۷۴ ][ ۷۷۵ ][ ۷۷۶ ][ ۷۷۷ ][ ۷۷۸ ][ ۷۷۹ ][ ۷۸۰ ][ ۷۸۱ ][ ۷۸۲ ][ ۷۸۳ ][ ۷۸۴ ][ ۷۸۵ ][ ۷۸۶ ][ ۷۸۷ ][ ۷۸۸ ][ ۷۸۹ ][ ۷۹۰ ][ ۷۹۱ ][ ۷۹۲ ][ ۷۹۳ ][ ۷۹۴ ][ ۷۹۵ ][ ۷۹۶ ][ ۷۹۷ ][ ۷۹۸ ][ ۷۹۹ ][ ۸۰۰ ][ ۸۰۱ ][ ۸۰۲ ][ ۸۰۳ ][ ۸۰۴ ][ ۸۰۵ ][ ۸۰۶ ][ ۸۰۷ ][ ۸۰۸ ][ ۸۰۹ ][ ۸۱۰ ][ ۸۱۱ ][ ۸۱۲ ][ ۸۱۳ ][ ۸۱۴ ][ ۸۱۵ ][ ۸۱۶ ][ ۸۱۷ ][ ۸۱۸ ][ ۸۱۹ ][ ۸۲۰ ][ ۸۲۱ ][ ۸۲۲ ][ ۸۲۳ ][ ۸۲۴ ][ ۸۲۵ ][ ۸۲۶ ][ ۸۲۷ ][ ۸۲۸ ][ ۸۲۹ ][ ۸۳۰ ][ ۸۳۱ ][ ۸۳۲ ][ ۸۳۳ ][ ۸۳۴ ][ ۸۳۵ ][ ۸۳۶ ][ ۸۳۷ ][ ۸۳۸ ][ ۸۳۹ ][ ۸۴۰ ][ ۸۴۱ ][ ۸۴۲ ][ ۸۴۳ ][ ۸۴۴ ][ ۸۴۵ ][ ۸۴۶ ][ ۸۴۷ ][ ۸۴۸ ][ ۸۴۹ ][ ۸۵۰ ][ ۸۵۱ ][ ۸۵۲ ][ ۸۵۳ ][ ۸۵۴ ][ ۸۵۵ ][ ۸۵۶ ][ ۸۵۷ ][ ۸۵۸ ][ ۸۵۹ ][ ۸۶۰ ][ ۸۶۱ ][ ۸۶۲ ][ ۸۶۳ ][ ۸۶۴ ][ ۸۶۵ ][ ۸۶۶ ][ ۸۶۷ ][ ۸۶۸ ][ ۸۶۹ ][ ۸۷۰ ][ ۸۷۱ ][ ۸۷۲ ][ ۸۷۳ ][ ۸۷۴ ][ ۸۷۵ ][ ۸۷۶ ][ ۸۷۷ ][ ۸۷۸ ][ ۸۷۹ ][ ۸۸۰ ][ ۸۸۱ ][ ۸۸۲ ][ ۸۸۳ ][ ۸۸۴ ][ ۸۸۵ ][ ۸۸۶ ][ ۸۸۷ ][ ۸۸۸ ][ ۸۸۹ ][ ۸۹۰ ][ ۸۹۱ ][ ۸۹۲ ][ ۸۹۳ ][ ۸۹۴ ][ ۸۹۵ ][ ۸۹۶ ][ ۸۹۷ ][ ۸۹۸ ][ ۸۹۹ ][ ۹۰۰ ][ ۹۰۱ ][ ۹۰۲ ][ ۹۰۳ ][ ۹۰۴ ][ ۹۰۵ ][ ۹۰۶ ][ ۹۰۷ ][ ۹۰۸ ][ ۹۰۹ ][ ۹۱۰ ][ ۹۱۱ ][ ۹۱۲ ][ ۹۱۳ ][ ۹۱۴ ][ ۹۱۵ ][ ۹۱۶ ][ ۹۱۷ ][ ۹۱۸ ][ ۹۱۹ ][ ۹۲۰ ][ ۹۲۱ ][ ۹۲۲ ][ ۹۲۳ ][ ۹۲۴ ][ ۹۲۵ ][ ۹۲۶ ][ ۹۲۷ ][ ۹۲۸ ][ ۹۲۹ ][ ۹۳۰ ][ ۹۳۱ ][ ۹۳۲ ][ ۹۳۳ ][ ۹۳۴ ][ ۹۳۵ ][ ۹۳۶ ][ ۹۳۷ ][ ۹۳۸ ][ ۹۳۹ ][ ۹۴۰ ][ ۹۴۱ ][ ۹۴۲ ][ ۹۴۳ ][ ۹۴۴ ][ ۹۴۵ ][ ۹۴۶ ][ ۹۴۷ ][ ۹۴۸ ][ ۹۴۹ ][ ۹۵۰ ][ ۹۵۱ ][ ۹۵۲ ][ ۹۵۳ ][ ۹۵۴ ][ ۹۵۵ ][ ۹۵۶ ][ ۹۵۷ ][ ۹۵۸ ][ ۹۵۹ ][ ۹۶۰ ][ ۹۶۱ ][ ۹۶۲ ][ ۹۶۳ ][ ۹۶۴ ][ ۹۶۵ ][ ۹۶۶ ][ ۹۶۷ ][ ۹۶۸ ][ ۹۶۹ ][ ۹۷۰ ][ ۹۷۱ ][ ۹۷۲ ][ ۹۷۳ ][ ۹۷۴ ][ ۹۷۵ ][ ۹۷۶ ][ ۹۷۷ ][ ۹۷۸ ][ ۹۷۹ ][ ۹۸۰ ][ ۹۸۱ ][ ۹۸۲ ][ ۹۸۳ ][ ۹۸۴ ][ ۹۸۵ ][ ۹۸۶ ][ ۹۸۷ ][ ۹۸۸ ][ ۹۸۹ ][ ۹۹۰ ][ ۹۹۱ ][ ۹۹۲ ][ ۹۹۳ ][ ۹۹۴ ][ ۹۹۵ ][ ۹۹۶ ][ ۹۹۷ ][ ۹۹۸ ][ ۹۹۹ ][ ۱۰۰۰ ][ ۱۰۰۱ ][ ۱۰۰۲ ][
نام کاربری :
پسورد :
لینک های تبادلی
فاقد لینک
تبادل لینک اتوماتیک
لینک :
خبرنامه
عضویت   لغو عضویت
امکانات وب
شمارنده
[قالب وبلاگ : فتا بلاگ] [Weblog Themes By : themzha.com] شرکت مشاوره مدیریتبازارسازی مدیریت بازاریابی. بازدید تحقیقات بازاریابیآموزش مدیریت MBAدلایل ترک تحقیقات بازاریابی تحقیقات مدیریت شرایط سخت بازارکارت امتیازی متوازنارزیابی عملکرد . نمونه مطالعات موردی.برند برندینگانواع برند معرفی 21 نوع متفاوت از برندبرندسازی branding marketing . برندسازی.تحقیقات بازاریابی انگیزه بخش http://marketingbranding.ir سبک مدیریت است مدیریت بازاربازاریابیتحقیقات بازاریابی ویژگی های .حرفه ای مشاوره اموزش مدیریت.شناسایی مشتریان .تحقیقات بازاریابی استفاده از تحقیقات بازار و بازاریابی http://marketingsales.irmarketing مدیریت برندینگ . Business Management ConsultantIran Business Management ConsultantManagement . بازاریابیانواع بازاریابی 127 نوع بازاریابیبازاریابی. بازاریابی MarketingMix آمیختهآمیزه بازاريابیمدیریت بازاریابی. اخبار مدیریت و تجارتمدیریت.مشاوره بازاریابی مدیریت آموزش تکنیک‌های فروشندگی حرفه‌ای فروشندگی. اخبار مدیریت و تجارتبازاریابی برندینگ. http://iranmct.com/news/page/12مدیریت. مدیریت مشاوره بازاریابیآموزش. بیزینس پلن طرح توجیهی طرح business plan. برنامه بازاریابی Marketing Planبازاریابی. مشاوره تبلیغات مشاور تبلیغات مشاور مدیریت management مشاوره مدیریت انواع بازاریابی بازاریابی. Business Planبیرینس پلن طرح توجیهیمدیریت. کلینیک کاشت موی طبیعی آسمان