مشاوره مديريت - آموزش مديريت - آموزش فروشندگي حرفه‌اي
 
نويسندگان
عضویت
نام کاربری :
پسورد :
تکرار پسورد:
ایمیل :
نام اصلی :
آمار
امروز : 3374
دیروز : 1950
افراد آنلاین : 10
همه : 5159763
  فن سخنوري و ارتباط آن با عدالت

دكتر محمد رضا جلالي نائيني

از آن هنگام كه آدمي‌زاده در اين‌ سراچه‌ي تركيب،تخته‌بند تن شده و با عنوان حيوان ناطق،از ديگر آفريدگان‌ امتياز يافته است،سخن و انسان‌ هم‌زادان‌اند.

در آغاز نقش سخن از قالب صوتي‌ نخستين نيازها فراتر نمي‌رفته و نشانه‌يي بوده است از شادي يا اندوهي، كششي يا گريزي،بيزاري يا خواستني؛ امّا اندك‌اندك به همان اندازه كه خورد، خواب و خشم و شهوت،شغب و جهل و ظلمت شناخته شده و چيزي فراسوي‌ نيازهاي مادي با جان انساني سروكار يافته است،سخن نيز به عنوان نمايشگر اين جهان تازه يافته پاي به ميدان نهاده‌ است.گاه با هومر و فردوسي و وياسا، پهلواني‌ها را بازگو كرده و زماني با سقراط و بوعلي در فلسفه غرق شده،و هنگامي با پريكلس و افلاطون از مملكت‌داري دم زده و روزي با مولوي و حافظ عارف و عامي را به شور و حال‌ افكنده است.

عمر سخن به اندازه‌ي عمر جهان‌ است.جهان با همه‌ي دگرگوني‌ها و جنبش‌هايش،با همه‌ي نيك و بدش و با همه‌ي فراز و نشيبش،هر انديشه‌يي‌ كه به گيتي پاي نهاده،هر ذوقي و حالي كه در دلي زبانه كشيده،هر طنز و افسوسي كه از خاطري گذشته،همه و همه در سخن نمودار و پايدار است.

آن سخن ساده‌يي كه روزي آوايي‌ بيش نمود،امروز اندكي از اسرار آن‌ جهان و حاصل همه‌ي دريافت و كشش‌ و كوشش‌هاي مردم اين جهان را در بر دارد.پاره‌يي از كلمات آن‌قدر از بارهاي‌ مختلف عاطفي و فكري سرشارند كه‌ نمايشگر درياها و آسمان‌ها و انسان‌ها و قرن‌هايند.وقتي ما ازل و ابد و حق و فداكار و روح و ايده و آفرينش و رستاخيز مي‌شنويم،درون ما با همه‌ي جهان روبه‌روست-جهان شناخته و ناشناخته-پس اگر براي كمال-نه آن كمال مطلق كه مخصوص ذات متعال است-بل كمال نسبي آينه‌يي بتوان‌ تصور كن،آن آينه‌ي كمال‌نما سخن خواهد بود.

سخن عنوان انديشه يا احساسي‌ست كه بر زبان آمده باشد و خط تصوير ناقصي از سخن گفتن.ناقص از آن جهت كه بسياري از تأثيرات سخن به طرز بيان و زير و بم صوت‌ سخنور وابسته است و اين حالات و فراز و نشيب‌هاي صوتي و لحن ادا و حتا طرز نگاه و آرامي و كندي و شدت يا ملايمت و فصل و وصل كلمات و جملات چيزي نيست كه به نوشتن درآيد و نمايانده شود.از سوي ديگر،سخن مقدمه‌ي عمل است،خواه در دل گذرد و خواه از نهان‌خانه‌ي‌ انديشه به تجلي‌گاه زبان آيد و اگر نيك انديشيده شود جز عكس العمل كه از نام آن پيداست عمل‌ نيست و بازتابي از نقش سلسله‌ي اعصاب به شمار مي‌رود.كم‌تر عملي از انسان سرمي‌زند كه‌ سخن مقدمه‌ي آن يا عامل مستقيم آن نباشد.

نقش سخن در مسايل عاطفي فردي نيازمند تشريح نيست،چه همه بدان آشنايي دارند. رسالت پيامبران نيز كه با سخن نوشته يا ننوشته سروكار دارد،از آن‌رو كه متكي به عنايات‌ ربّاني و مسايل غيبي‌ست خارج از موضوع اين بحث است،بنابراين به تأثير سخن در اجتماع‌ پرداخته مي‌شود و بحث اجتماع و حكومت مردم(دموكراسي)را از لحاظ قدمت تاريخ بايد از يونان‌ آغاز كرد.

از آن زمان كه مفهوم حقيقي دموكراسي نخستين بار در آتن تجلي كرد،تأثير سخن و نقش‌ سخنور آشكار گرديد.آتن شهر كوچكي بود و نمايندگان طبقات مختلف مردم در هر امر مهم‌ طرف مشورت قرار مي‌گرفتند و رأي آنان مسير اقدامات هيأت حاكمه را تعيين مي‌كرد و طبيعي‌ است در چنين مجمعي كه كشتي‌ساز و فيلسوف،نانوا و اديب،بقال و سياستمدار كنار هم‌ مي‌نشينند و يكسان رأي مي‌دهند،همواره برد از آن كسي‌ست كه آراي بيش‌تري به دست آورد و اكثريت آرا به آن‌كس تعلق دارد كه با سخن خود بهتر در دل‌ها نفوذ كند و آنان را بيش‌تر به سوي خود متمايل سازد و خطر در يك جامعه‌ي دموكراسي درست در همين نقطه كمين كرده‌ است و از همين نقطه بود كه نطفه‌ي نابودي دموكراسي و نابودي يونان قديم بسته شد. زمامداران يونان به تجربه دريافتند كه عوام غالبا از دريافت عمق مسأله و حقيقت امور ناتوان‌اند و حريفي كه سخن‌آراتر و عوام‌فريب‌تر است،همواره رأي بيش‌تري به دست مي‌آورد و آن‌كه‌ مي‌خواهد عين حقيقت را با همه‌ي تلخي‌اه و دشواري‌هايش به كرسي بنشاند،در ميدان سياست‌ عقب مي‌ماند.

ازاين‌رو آنان كه به مقام بيش از فرجام و به نان بيش از نام مي‌انديشيدند،در پي يافتن‌ راه‌هايي برآمدند كه به هر قيمت هست در مجامع عمومي رأي بيش‌تر به دست آورند،اگرچه‌ طرح و نظر آن‌ها از حقيقت و ارزش كم‌تري بهره‌مند باشد و بدين‌گونه بود كه سخنوري‌ (رتوريك)فن خاصي شد و استاداني براي تعليم آن پاي پيش نهادند كه بزرگ‌ترين و نامورترين‌ آنان گرگياس بود.گرگياس پيشواي گروهي بود كه به نامه سوفيست‌ها (Sophistes) در تاريخ از آنان نام برده مي‌شود و همان كلمه است كه اعراب اصطلاح سوفسطايي را از آن ساخته‌اند و طرز استدلال و بيان آنان را سفسطه نام داده‌اند.

سوفيست‌ها كه ظاهرا نخستين پايه‌گذاران تعليمات مدرسه‌يي به سبك امروزند،خطر بزرگي‌ براي يونان و عالم بشريت بودند،زيرا استادان آنان فقط به شاگردان خود مي‌آموختند كه چه‌گونه‌ مي‌توان در مناظره و مباحثه بر حريف غلبه كرد و او را در تنگنا گرفتار و مغلوب ساخت و در نتيجه آراي موافق شنوندگان را به سوي خود جلب نمود.حال اگر در اين طرز مباحثه حق و

حقيقت پايمال شود،اهميتي ندارد زيرا آنان فقط راه غلبه‌ي لفظي و عوام‌فريبي‌ را مي‌آموختند،نه راه بحث منطقي را كه نتيجه‌ي آن كشف حقيقت است.

امّا ناگفته پيداست كه در هر جامعه‌ -از قديم و جديد-اكثريت با مردمي‌ست كه از ژرفناي مسايل‌ بي‌خبرند و اگر چنين نمي‌بود عامه و عوام بر آنان اطلاق نمي‌شد،و كلمه‌ي‌ خواص نه به معني مالي و مقامي بلكه‌ به معني آگاهان و راست‌انديشان،همواره‌ اقليت جوامع بشري را تشكيل مي‌دهند. بنابراين اگر با روش تعليماتي‌ سوفيست‌ها و به اصطلاح متداول با سفسطه و عوام‌فريبي قرار باشد آراي‌ مردم كم‌اطلاع به سويي جذب گردد، انحطاط آن‌چنان جامعه و بالنتيجه‌ تباهي و نابوي آن حتمي خواهد بود؛ همان‌گونه كه سرانجام آتن و بلكه‌ يونان قديم بر اثر اين‌گونه تعاليم جز زوال ارزش‌ها،چيز ديگر نبود.

سقراط نخستين كسي بود كه اين‌ خطر بزرگ را حس كرد و با تمام وجود و قدرت خود به مقابله با آن پرداخت. سقراط عقيده داشت كه هركس سخن‌ مي‌گويد،خاصه در پيشگاه دادگاه و قانون،بايد به حقيقت بينديشد،نه‌ غلبه‌ي لفظي و نفع مادي،و مظهر حيات اجتماع را پاسداري كند،نه حيات‌ فردي را به نظر او و پس از سقراط همه‌ي متفكران بزرگ جهان،گفته‌اند. حقيقت است كه همانند خون در عروق‌ اجتماع مي‌دود و تا برجاست،حيات‌ اجتماع نيز برجا خواهد بود.

امّا حقيقت يك مفهوم كلي انتزاعي‌ و جدا از عالم ظاهر است،و مظهر كامل‌ يا صورت مصداقي آن همان چيزي‌ست‌ كه قانون نام دارد،قانوني ك از زادن تا مردن بر سر همه‌ي افراد اجتماع سايه‌ افكنده و در پناه او هرگونه حقيقتي‌ حفظ مي‌شود،رشد مي‌كند و بارور مي‌گردد.

امّا خود قانون زبان ندارد.زبان‌ قانون،قضات و وكلاي دادگستري‌ هستند،همان‌گونه كه مأمور حفظ حرمت و حريم آن نيز مي‌باشند.سعادت‌ در پناه حقيقت به دست مي‌آيد و حقيقت‌ به شكل قانون جلوه مي‌كند و قانون‌ براي تأمين عدالت است و عدالت در (به تصوير صفحه مراجعه شود) مرحله‌ي تطبيق تجلّيات حيات بشري با مصلحت هر اجتماع آشكار مي‌شود و حدود مصالح‌ اجتماع از حدود قانون جدا نيست.

براي روشنگري هريك از مفاهيمي كه ذكر شد،بحث‌هاي بسيار لازم است و تنها براي‌ عدالت كه موضوع سخن است،مي‌توان اشاره كرد كه نظام آفرينش بر عدل استوار است،و خود كلمه‌ي عدل به معني برابري و همبستگي با مشتقات آن چون تعادل و اعتدال از يك ارتباط رياضي دقيق در عالم خلقت خبر مي‌دهد و عمق معني«بالعدل قامت السموات و الارضين»را آشكارتر مي‌سازد.اگر در اصول مذهب ما عدل به عنوان يكي از صفات الهي برشمرده شده،بسيار قابل دقت است،زيرا همان‌گونه كه معتزله يا اصحاب عدل و توحيد هم بحث كرده‌اند،عدل از ديدگاه فلسفي بدون آزادي و اختيار مفهومي ندارد،يعني چه‌گونه ممكن است خداي عادل از سوي بندگان را اسير جبر سازد و آنان از خود هيچ اختياري نداشته باشند و از سوي ديگر روز پاداش و بهشت و دوزخ و ثواب و عقاب را مطرح سازد؟كسي را مي‌شود محاكمه كرد كه با اختيار عمل ممنوعي را انجام داده يا كار لازمي را ترك كرده باشد و به همين علّت است كه در همه‌ي‌ محاكم،ديوانه و صغير و سفيه از مجازات معاف‌اند،زيرا فاقد قصد و اراده‌ي آزادند و اسير بيماري‌ و وضع تباه مغزي يا خرابي سلسله‌ي اعصاب خويشتن.

بنابراين ملاحظه مي‌شود كه مفهوم عدل برتر از آن است كه بتوان آن را فقط در قالب‌ مسايل قضايي محدود كرد.عدل با آزادي و اختيار لازمه دارد و كساني كه كارگزاران دستگاه‌ قوانين‌اند كه زمينه‌ي تربيت و تحصيل و رسيدن به مقام و نان و بالاخره حيات را براي ما فراهم‌ آورده‌اند،دور از انصاف و انسانيت است كه به اين موجودات مقدس يعني قوانين،بي‌حرمتي يا بي‌مهري يا تخطي روا داريم.قوانين اين جهان به نظر سقراط سايه‌يي از قوانين ابدي جهان معني‌ و عالم ديگرند و هر دو گروه باهم هم‌زاد و برادر.پس كسي كه با سخن خويش سبب مي‌شود تا قانوني بشكند و حقيقتي پنهان بماند،نه تنها به ولي‌نعمت خود خيانت كرده و سبب اخلال در نظام‌ بشري اين جهاني و به‌هم ريختن سلسله‌ي منظم عدالت و تعادل در اين جهان شده،بلكه قوانين‌ آن جهاني را هم كه مظهر اراده‌ي حق و ترازوي حقيقت‌اند،به خشم آورده و پايمال كرده است.

بنابراين هركس در پيشگاه دستگاه قضا لب به سخن مي‌گشايد،بايد به همه‌ي‌ مسؤوليت‌هاي اين جهاني و تعهدات انساني و اجتماعي خود و همه‌ي ميثاق بندگي خويشتن در پيشگاه حق و ارتباط باطنيش با مبدأ آفرينش بينديشد و فراموش نكند كه سخن در خدمت‌ عدالت بايد باشد و عدالت براساس اجراي قانون و قانون براي حفظ آزادي انسان‌ها و ترويج‌ حقيقت كه سعادت هر جامعه‌يي بدان وابسته است.

امّا تصور اين‌كه كسي بتواند مستقل‌ و مجزّا از جامعه،زندگاني‌ سعادتمندانه‌يي داشته و بي‌نياز از حمايت‌ قانون،باشد،دور از واقعيت و بلكه ابلهانه‌ است.به قول پريكلس-متفكر نامدار بزرگ آتن:

«جامعه همانند يك كشتي بزرگ‌ است كه همه‌ي افراد مملكتي با آن‌ سفر كنند و بديهي‌ست اگر كشتي به‌ مسير خود ادامه دهد و به مقصد برسد، همه‌ي سرنشينان آن خواهند توانست‌ به مقاصد و آمال خود برسند،ولي اگر كسي در آن كشتي تصور كند كه با تأمين منافع خود مجزّا از ديگران به‌ خوشبختي خواهد رسيد،سخت خطا كرده است،چون وقتي كشتي از رفتن‌ بازماند يا غرق شد،همه باهم نابود خواهند شد،مگر اين‌كه همه افراد آن‌ مجتمعا براي نجات كشتي و تأمين‌ مسير و حركت آن تلاش كنند كه در اين صورت ممكن است همه به هدف‌ خود برسند».

بنابراين اگر در محاكمه‌يي و بحثي‌ كسي سخن جز براي احقاق حق و تأمين و تعميم عدالت به كار برد،حاكم‌ و محكومي در آن محكمه وجود نخواهد داشت،چون وقتي حق و حقيقت لگدمال شد،هيچ‌كس روي‌ آسايش و سعادت نخواهد ديد و زيان‌ بي‌عدالتي و عدم تعادل به همه خواهد رسيد،ازاين‌روست كه سرور راستان و شير يزدان و مولاي متّقيان علي بن‌ ابي طالب عليه السلام همواره اين سخن‌ را توصيه مي‌فرمود كه:«قولوا الحق و لو علي انفسكم»حق را بگوييد،اگرچه به‌ زيان خودتان باشد.

همان‌گونه كه حقيقت در مذاق‌ سوفيست‌هاي يوناني تلخ بوده،در مذاق‌ دروغگويان عصر حاضر نيز تلخ و ناگوار است،ولي با بيداري ابناي زمان،ديگر حناي آنان رنگي ندارد و به زودي‌ خورشيد حقيقت در همه‌ي كشورهاي‌ جهان پشت سر هم طالع خواهد شد.به‌ گفته‌ي لينكلن،يك تن را مادام العمر مي‌توان فريفت و عده‌يي را براي‌ مدتي،ليكن همه را براي هميشه‌ نمي‌توان فريب داد.

(به تصوير صفحه مراجعه شود)

دادگاه مصدق

دكتر مضاهر مصفّا

اشاره:در شماره‌ي 12 ماهنامه‌ي حافظ مطلع اين شعر را چاپ كرده بوديم،اكنون با تشكر از استاد مظاهر مصفا متن كامل اين شعر را به شما ارمغان مي‌كنيم.

رفتم به دادگاه مصدّق‌ ديدم جلال و جاهِ مصدّق‌ كشتيِّ دل شكست چو برخاست‌ توفانِ اشك و آهِ مصدّق‌ بر پاكي عقيدت و نيّت‌ دو چشمِ تر گواهِ مصدّق‌ برقِ نجات مردم مشرق‌ مي‌جَست از نگاهِ مصدّق‌ كوهي ز عزم و راي نهان بود در پيكرِ چو كاهِ مصدّق‌ پنهان به هاله‌ي غم و اندوه‌ ديدم جمالِ ماهِ مصدّق‌ دنيايي از اميد نهان داشت‌ لبخندِ گاه‌گاهِ مصدّق‌ آن ابلهان كه رحم نكردند تا بر گل و گياهِ مصدّق‌ آن روسپي‌زنان كه ربودند از كفش تا كلاهِ مصدّق‌ ديدم من اي شگفت كه بودند اعضاي دادگاهِ مصدّق‌ تردامني زبون كه زماني‌ مي‌بود روسياهِ مصدّق‌ ديدم ستاده پيشِ وي افسوس‌ سروِ قدِ دوتاهِ مصدّق‌ فريادِ دل بخاست كه‌اي واي‌ آخر چه بُد گناهِ مصدّق‌ گفتم به جانِ سفله ترحّم‌ اين بود اشتباهِ مصدّق‌ هر راه كاين دَدان بنمايند چاه است و راه،راهِ مصدّق‌ فردا ز سوي شرق برآيد فريادِ دادخواهِ مصدّق‌ اي دل غمين مباش كه باشد دست خدا پناهِ مصدّق‌ ايرانيان غريو برآرند يا مرگ يا كه راهِ مصدّق     منبع :   نشريه حافظ » ارديبهشت 1384 - شماره 14  
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۳۶:۵۷ ] [ مشاوره مديريت ]

 

اشعار موضوعي براي تبليغ و سخنوري (۲)

 

سرآغاز با نام خدا

 

 اولِ دفتر به نام ايزد دانا

صانع پروردگار و حيِّ توانا

 

اكبر و اعظم خداي عالَم و آدم

صورت خوب آفريد و سيرت زيبا

 

از در بخشندگي و بنده نوازي

مرغِ هوا را نصيب و ماهي دريا


سعدي

 ***

 

به نام خداوند جان آفرين

حكيم سخن در زبان آفرين

 

خداوند بخشنده دستگير

كريم خطابخشِ پوزش پذير

 

عزيزي كه هركز درش سر بتافت

به هر در كه شد هيچ عزت نيافت


سعدي

 ***

 

به نام خداوند جان و خِرد

كزين برتر انديشه بر نگذرد


فردوسي


به نام آن كه جان را فكرت آموخت

چراغ دل به نور جان برافروخت


شبستري

 ***

 

به نام آن كه دل كاشانه اوست

چراغ هر كسي در خانه اوست


***

 

به نام آن كه گُل را رنگ و بو داد

زشبنم، لاله‌ها را آبرو داد


***

 

به نام خدا غنچه‌اي باز شد

نگاه قشنگش پُر از راز شد

 

به نام خدا غنچه لبخند زد

و با شبنمي صورتش ناز شد


مجيد ملامحمدي

 ناتواني ما در ذكر اوصاف الهي

 

 زعشق ناتمام ما جمال يار مستغني است

به آب و رنگ و خال و خط، چه حاجت روي زيبا را


حافظ

 عشق و محبت الهي

 

 يك قصه بيش نيست غم عشق و، اين عجب

كز هر زبان(1) كه مي‌شنوم نامكرّر است


حافظ

 ***

 

غيرت عشق، زبانِ همه خاصان ببُريد

كز كجا سرِّ غمش در دهنِ عام افتاد؟


حافظ

 ***

 

يا رب چه چشمه‌اي است محبت كه من از آن

يك قطره آب خوردم و دريا گريستم


***

 

غم عشق آمد و غمهاي دگر پاك ببُرد

سوزني بايد كز پاي برآرد خاري

 

______________________________

 1. كز هر كسي كه (نسخه بدل).


سفر دراز نباشد به چشم طالب دوست

به پاي، خار مغيلانْ حرير مي‌آيد


***

 

هر كه را بر سر نباشد عشق يار

بهر او پالان و افساري بيار


شيخ بهايي

 ***

 

هر چه گويم عشق را شرح و بيان

چون به عشق آيم خجل باشم از آن


مولوي

 تفسير عشق و محبت الهي

 

 گرچه تفسير زبان روشنگر است

ليك عشقِ بي‌زبان روشنتر است


مولوي

 راه و رسم خدا عاشقي

 

 اي مرغِ سحر، عشق ز پروانه بياموز

كان سوخته را جان شد و آواز نيامد

 

اين مدعيان در طلبش بي‌خبرانند

كان را كه خبر شد خبري باز نيامد


سعدي

 اطاعت الهي

 

 ابر و باد و مه و خورشيد و فلك در كارند

تا تو ناني به كف آري و به غفلت نخوري

 

جمله از بهر تو سرگشته و فرمانبردار

شرط انصاف نباشد كه تو فرمان نبري


سعدي

 حركت در مسير الهي

 

 هيچ كُنجي بي دد و دام نيست

جز به خلوتگاه حق، دلْ رام نيست

 

پناهگاه الهي

 

 حاليا دست كريم تو براي دلِ ما

سر پناهي است در اين بي‌سر و سامانيها

 

درد دل با خدا

 

 پاره‌هاي اين دلِ شكسته را

گريه هم دوباره جان نمي‌دهد


خواستم كه با تو درد دل كنم

گريه‌ام ولي امان نمي‌دهد


قيصر امين پور

 خدا، حلاّل مشكلات

 

 اي لقاي تو جواب هر سؤال

مشكل از تو حل شود بي قيل وقال

 

ترجماني هر چه ما را دردل است

دست‌گيري هر كه پايش در گِل است


مولوي

 محمد و آل محمد عليهم‌السلام

 

ماه فرو مانَد از جمال محمد

سرو نباشد به اعتدال محمد

 

قدر فلك را كمال و منزلتي نيست

در نظرِ قدرِ با كمال محمد...

 

سعدي اگر عاشقي كني و جواني

عشق محمد بس است و آل محمد


سعدي

 يادكرد اهل بيت عليهم‌السلام

 

گر نِيَم زيشان از ايشان گفته‌ام

خوش دلم كاين قصه از جان گفته‌ام

 

نامحدود بودن فضائل اهل بيت عليهم‌السلام

 

كتاب فضل تو را آب بحر كافي نيست

كه تر كني سرانگشت و صفحه بشماري


اسدي

 امام زمان عليه‌السلام

 

ديده از ديدار خوبان برگرفتن مشكل است

هر كه ما را اين نصيحت مي‌كند بي‌حاصل است...

 

گر به صد منزل فراق افتد ميان ما و دوست

همچنانش درميانِ جان شيرين، منزل است


سعدي

 

 هرگز نمي‌گيرد كسي در قلب من جاي تو را

هرگز نديدم بر لبي لبخند زيباي تو را


***

 

به صد جان ارزد آن ساعت كه جانان

نخواهم گويد و خواهد به صد جان


قسم به جان تو گفتن، طريق عزت نيست

به خاك پاي تو، كان هم عظيم سوگند است


سعدي

 امام خميني رحمه‌الله

 

از نام تو عشق را خبر خواهم كرد

با چشم تو بر افق نظر خواهم كرد


***

 

با آمدنت بهار دل پيدا شد

بلبل به نوا آمد و گلها واشد

 

اي كاش كه رفتنت نمي‌ديدم من

با رفتن تو قيامتي بر پاشد

 

تنها نه دل و سينه و سر مي‌سوزد

خورشيد و ستاره و قمر مي‌سوزد

 

هر شب كه به گلزار تو آيم بينم

كز داغ تو، ناله تا سحر مي‌سوزد


ابوالفضل فيروزي

 مقام معظم رهبري مد ظله العالي

 

 به حُسن و خُلق و وفا كس به يارِ ما نرسد

تو را در اين سخن، انكار كار ما نرسد...

 

هزار نقد به بازار كائنات آرند

يكي به سكّه صاحب عيار ما نرسد


حافظ

 ***

 

نيست بر لوح دلم جز الف قامت دوست

چه كنم حرف دگر ياد نداد استادم


حافظ

 شهيدان

 

 دعوي چه كني داعيه داران همه رفتند

شو بار سفر بند كه ياران همه رفتند

 

آن گَرد شتابنده كه در دامن صحراست

گويد چه نشيني كه سواران همه رفتند...

 

افسوس كه افسانه سرايان همه خفتند

اندوه كه اندوه گساران همه رفتند...

 


يك مـرغِ گرفتـار در اين گلشن ويـران

تنهـا به قفس مانـد و هزاران همه رفتنـد

 

تربت شهيدان الهي

 

 بعد از وفات، تربت ما در زمين مجوي

در سينه‌هاي مردم عارف، مزار ماست

زبان حال ايثارگران و بويژه جانبازان شيميايي

 

 اگر داغ دل بود، ما ديده‌ايم

اگر خون دل بود، ما خورده‌ايم

 

اگر دلْ دليل است آورده‌ايم

اگر داغْ شرط است ما بُرده‌ايم


قيصر امين‌پور

 فلسفه روزه

 

 آن كه در راحت و تنعّم زيست

او چه داند كه حالِ گرسنه چيست

 

حالِ درماندگان كسي داند

كه به احوال خويش در مانَد


سعدي

 إن أحسنتم أحسنتم لأنفسكم

 

 هر چه كني به خود كني، گر همه نيك و بد كني

كس نكند به جاي تو، آنچه به جاي خود كني


اوحدي

 بهره وري از اوقات و نقد عُمر

 

 هر وقت خوش كه دست دهد مغتنم شمار

كسي را وقوف نيست كه انجام كار چيست؟


حافظ

 اهميت وقت

 

 گر گوهري از كفت بيرون تافت

در سايه وقت مي‌توان يافت

 

گر وقت رود زدست انسان

با هيچ گهر خريد نتوان كرد

 

پرهيز از تكبر و خود بزرگ بيني

 

 در محفلي كه خورشيد اندر شمارِ ذره است

خود را بزرگ ديدن، شرط ادب نباشد

 

توقع بيجا

 

 چو تو خود كني اختر خويش را بد

مدار از فلك چشم نيك اختري را


ناصر خسرو

هر عملي عكس العملي دارد

 

 مكن بد كه بيني سرانجامِ بد

ز بد گردد اندر جهان، نام بد

 

از دست ندادن دوستان

 

 سنگي به چند سال شود لعل پاره‌اي

زِنْهار تا به يك نَفَسَش نشكني به سنگ

 

همت داشتن در كارها

 

 همت، بلند دار كه مردان روزگار

از همت بلند به جايي رسيده‌اند


ابن يمين

 تجربه

 

 آنچصاحبدلان ثباتش ده


جامي

 شناخت هنر

 

 هنر را نيست خواهان، جز هنرور

ندانَد قدرِ زر را غير زرگر


ابوالقاسم حالت

 به اشارت گفتن

 

 تلقين و درس اهل نظر، يك اشارت است

گفتم كنايتيّ و، مكرّر نمي‌كنم


حافظ

 گريه دل

 

 خنده‌ام مي‌بيني و از گريه دل غافلي

خانه ما از درون ابر است و بيرون آفتاب

 

تأثير ناگذار بودن بدون عمل پاك

 

 ذات نايافتـه از هستـي بخش

كِي توانَد كـه شود هستـي بخش

 


خشك ابـري كه بُوَد ز آب تهـي

نايد از وي صفـت آب دهـي

 

طنز

 

 بني آدم اعداي يكديگرند

كه در آفرينش، بد از بدترند

 

چو عضوي به درد آوَرَد روزگار

جهنم! دگر عضوها را چه كار

ياد آن روزها به خير (طنز)

 

او در خط مقدّم باكَش ز تير نيست

اين پشت جبهه، فرياد مي‌زند پنير نيست

 

او قامتش زبارِ غمِ عشق، خم شده

اين گريه مي‌كند كه چرا گوشت كم شده

 

او سينه‌اش شكافته از تير دشمن است

اين با دلي كباب به فكر روغن است

 

او عاشقانه بانگ بر آرد خطر كجاست؟

اين مي‌زند به سينه كه قند و شكر كجاست؟

 

او جبهه را چو كعبه حاجات مي‌كند

اين در صف مرغ، مناجات مي‌كند

 

او تيغ گرم بر صف پيكار مي‌كِشد

اين آه سرد در صف سيگار مي‌كشد

 

او با خدا در آتش خون، حال مي‌كند

اين گريه بر حواله يخچال مي‌كند

 

او در جبهه بهر دين پيكار مي‌كند

اين در صف بنزين كشتار مي‌كند


ابراهيم سيدعلوي

 

منبع :

نشريه: فقه و اصول » مبلغان » اسفند 1383 و فروردين 1384 - شماره 64


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۳۶:۵۶ ] [ مشاوره مديريت ]
 

مقاله حاضر، گزيده مهمترين مطالب كتاب «سخن و سخنوري» اثر خطيب توانا حجت الاسلام و المسلمين محمد تقي رحمه‌الله فلسفي است.

ناطق و فنّ سخن

1) سه چيز در نطق گويندگان نقش بسيار مهم و مؤثر دارد:

الف) شخصيت ناطق و قدر و منزلتي كه در افكار عمومي دارد. به هر نسبتي كه ناطق محبوب‌تر باشد و مقبوليتش در جامعه بيشتر، به همان نسبت توجه مردم به سخنش زيادتر و اثر كلامش فزون‌تر خواهد بود.

ب) موضوع مورد بحث. هر قدر موضوع به نظر مردم مهم‌تر باشد ميل آنان به استماعش بيشتر است.

ج) هنر ناطق در كيفيت القاي كلام.

حضرت علي عليه‌السلام مي‌فرمايد: «رُبَّ كَلامٍ أَنْفَذَ مِنْ سِهامٍ؛ چه‌بسا كلامي كه تأثيرش [در شنوندگان] از تيرهاي برّان و دل شكاف زيادتر است.»(1)

 

______________________________

1 ـ غرر الحكم، ص 416.

 

آگاهي و آگاه‌سازي

2) سخنور بايد از مطلبي كه مي‌خواهد مورد بحث قرار دهد، آگاه باشد، يعني بداند چه مي‌خواهد بگويد يا چه مسائلي را با شنوندگان در ميان مي‌گذارد و با چه نظم و ترتيبي آن را ادا مي‌كند.

3) آگاهي سخنران به مادّه و صورت سخن و آغاز و انجام كلام، به گفته‌هاي وي نظم و ترتيب مي‌بخشد.

4) سخنران علاوه بر خودآگاهي، بايد آگاه‌سازي هم بنمايد و در آغاز كلام موضوع بحث خود را هرچند با عبارتي كوتاه و مختصر به اطلاع شنوندگان برساند.

اقناع و ترغيب

5) سخنران بايد در موضوعي كه مورد بحث قرار مي‌دهد، آن‌قدر قوي و مسلّط باشد كه بتواند عقل شنوندگان را در صحّت و اصالت آن اقناع نمايد و آنان را با خود موافق و هم‌عقيده سازد.

حضرت علي عليه‌السلام مي‌فرمايد: « ما مِنْ طاعَةِ اللّهُ شَيْ‌ءٌ اِلاّ يَأْتي في كُرْهٍ وَ ما مِنْ مَعْصِيَةِ اللّهِ شَيْ‌ءٌ اِلاّ يَأْتي في شَهْوَةٍ؛ هيچ يك از اوامر خداوند اطاعت نمي‌شود مگر با كراهت و بي‌رغبتي و هيچ يك از معاصي صورت نمي‌پذيرد مگر با شهوت و تمايل نفساني.»(1)

سخن گفتن بدون علم

6) در آئين مقدس اسلام، سخن گفتن از روي علم و بصيرت و لب فرو بستن از آنچه نمي‌داند يكي از حقوق خداوند بر بندگان است. «عَنْ زُرارَةِ بْنِ أعْيَنْ قالَ سَأَلْتُ أبا جَعْفَرٍ عليه‌السلام ما حَقُّ اللّهِ عَلَي الْعِبادِ قالَ أَنْ يَقُولُوا مايَعْلَمُون وَ يَقِفُوا عِنْدَ مالا يَعْلَمُونَ؛ زراره مي‌گويد: از امام باقر عليه‌السلام سؤال كردم: حق خدا بر بندگان چيست؟ در پاسخ فرمود: آن را كه مي‌دانند بگويند و در چيزي كه نمي‌دانند توقف نمايند.»(2)

حضرت علي عليه‌السلام مي‌فرمايد: «دَعِ القَوْلَ فيما لاتَعْرِفُ؛ سخن گفتن را در چيزي كه نمي‌داني و از آن آگاهي نداري رها كن.»(3)

بدون علم سخن گفتن، گوينده را تحقير مي‌كند.

حضرت علي عليه‌السلام مي‌فرمايد: «تَكَلَّمُوا تُعْرَفُوا فَاِنَّ المَرْءَ مَخْبُوءٌ تَحْتَ لِسانِه؛ سخن بگوئيد تا شناخته شويد. چه آدمي زير پوشش زبان پنهان است [و چون سخن بگويد، قدر و منزلتش روشن مي‌گردد.]»(4)

زبان در دهان اي خردمند چيست كليد در گنج صاحب هنر

______________________________

1 ـ نهج البلاغه، خطبه 175.

2 ـ ميزان الحكمه، ج 5، ص 14.

3 ـ فهرست غرر، ص 333.

4 ـ نهج البلاغه، كلمه 392.پ

چو در بسته باشد چه داند كسي كه گوهر فروش است يا پيله‌ور

سخن ارتجالي

8) سخن ارتجالي به سخني گفته مي‌شود كه در صلاحيت سخنران مي‌باشد ولي در شرايطي قرار مي‌گيرد كه بدون آمادگي قبلي مجبور به سخنراني مي‌شود. اين‌گونه سخنراني‌ها را فقط افراد با تجربه و توانمند بايد بپذيرند كه اندوخته فكري و ذخيره علمي فراوان دارند.

رعايت فهم شنوندگان

9) سخنران بايد در گفته‌هاي خود مقدار درك شنوندگان را رعايت نمايد و در خور فهم آنان سخن بگويد. براي نيل به اين هدف، دو نكته بايد همواره مورد توجه خطيب باشد:

الف) ماده‌اي را كه براي بحث انتخاب مي‌نمايد، شايسته مجلس و متناسب با فهم حضار باشد كه در غير اين صورت يا به موضوع بحث ستم كرده است و يا به شنوندگان.

امام صادق عليه‌السلام مي‌فرمايد: «قامَ عيسَي بْنُ مَرْيَمَ خَطيبا في بَني اِسْرائيلَ فَقالَ يا بَني اِسْرائيلَ لاتُحَدِّثُوا الْجُهّالَ الْحِكْمَةَ فَتَظْلِمُوها وَ لاتَمْنَعُوها اَهْلَها فَتَظْلِمُوهُمْ؛ حضرت عيسي بن مريم بين بني اسرائيل براي خطابه به‌پا خاست. فرمود: اي بني اسرائيل، مطالب حكيمانه را با افراد جاهل در ميان نگذاريد كه اين ظلم به حكمت است، و آن را از افراد شايسته منع مكنيد كه ظلم به شايستگان است.»(1)

ب) در مقام سخن، درجه عقل، نيروي درك، سطح فرهنگ، ظرفيت معنوي، استعداد فكري، قدرت فراگيري، طرز تفكر و درجات صلاحيّت و شايستگي شنوندگان را بسنجد و مطالب خود را با رعايت استعداد آنان بيان نمايد، نه آنكه مراتب علمي خود را معيار قرار داده و هرچه را كه مي‌داند بگويد. حضرت علي عليه‌السلام مي‌فرمايد: «لاتَقُلْ ما لاتَعْلَمُ بَلْ لاتَقُلْ كُلَّ ماتَعْلَمُ؛ در مقام سخن، نه فقط آن را كه نمي‌داني مگوي بلكه همه دانسته‌هاي خود را نيز به زبان نياور.»(2) در جاي ديگر مي‌فرمايند: «يَنْبَغي أَنْ يَكُونَ عِلْمُ الرَّجُلِ زائِدا عَلي نُطْقِهِ وَ عَقْلُهُ غالِبا عَلي لِسانِهِ؛ شايسته و سزاوار آن است كه علم

______________________________

1 ـ امالي صدوق، ص 253.

2 ـ نهج البلاغه، كمله 382.

آدمي از نطقش فزون‌تر باشد و عقلش بر زبان وي غالب و پيروز.»(1)

تقوي و خلوص سخنور

10) تأثير كلام خطيب از بزرگترين نشانه‌هاي شخصيت او در افكار عمومي است. سخنور اسلامي، اگر به گفته‌هاي خود عمل نكند، نفوذ كلام خود را از دست مي‌دهد و مردم به امر و نهي او ترتيب اثر نمي‌دهند و گفته‌هايش را بي‌تفاوت تلقي مي‌نمايند.

عَنْ أبي عبداللّه عليه‌السلام قالَ: «اِنِّ الْعالِمَ اِذا لَمْ‌يَعْمَلْ بِعِلْمِهِ زَلَّتْ مَوْعِظَتُهُ عَنِ الْقُلُوبِ كَما يَزِلُّ الْمَطَرُ عَنِ الصَّفا؛ امام صادق عليه‌السلام فرمود: زماني كه عالم، به علم خود عمل نكند موعظه او از دل‌ها مي‌لغزد همان‌طور كه باران از روي سنگ‌هاي سخت مي‌لغزد.»(2)

عن النّبي صلي‌الله‌عليه‌و‌آله : «يا أَباذَرّ ما مِنْ خَطيبٍ اِلاّ عُرِضَتْ عَلَيْهِ خُطْبَتُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ ما أَرادَ بِها؛ رسول اكرم صلي‌الله‌عليه‌و‌آله به اباذر فرمود: هيچ خطيبي نيست مگر آن كه در قيامت خطبه او و قصدش از ايراد آن خطبه به وي عرضه مي‌شود.»(3)

مقدمه سخن

11) مقدمه از دو ديدگاه قابل بررسي است:

لزوم و عدم لزوم كه به اعتبار محتواي سخن و با توجه به شرايط به چهار قسم قابل تقسم است:

1 - ذكر مقدمه ضروري است.

2 ـ مقدمه ضرورت ندارد ولي ذكرش مفيد و ثمربخش است.

3 ـ مقدمه لازم نيست و ذكرش خلاف بلاغت است.

4 ـ ذكر مقدمه زيان‌بار و مضر است و بايد ترك شود.

كيفيت و مقدار مقدمه الف: كيفيت

12) مقدمه سخن، به منزله پلي است كه افكار شنوندگان را با اصل مطلب مرتبط مي‌كند و موجب تقريب اذهان مي‌گردد، لذا سخنور بايد آن را به‌گونه‌اي طرح‌ريزي كند و مطالبي را در آن به كار برد، كه راه‌گشاي شنوندگان، در فهم متن سخنراني باشد.

ب: مقدار

13) سخنور بايد مراقبت نمايد كه مقدمه از حدي كه متناسب است

______________________________

1 ـ غرر الحكم، ص 876.

2 ـ كافي، ج اوّل، ص 44.

3 ـ امالي شيخ طوسي، ج 2، ص 143.

تجاوز نكند و به زياده‌روي گرايش نيابد، زيرا نقش مقدمه نزديك كردن ذهن مخاطب به اصل بحث است و نه دور نمودن آن.

سخن حاوي پيام

15) اگر خطيب از مجموعه گفته‌هاي خود مطلب كوتاه و آموزنده‌اي را برگزيند و در پايان به شنوندگان خاطرنشان نمايد، سخنش حاوي پيام خواهد بود و اين خود براي سخنران امتياز مثبتي است.

مزاج متعادل

16) حالات جسمي و روحي خطيب بايد عادي و طبيعي باشد و در مواقع دردمندي، گرسنگي، بي لغات فصيح و كلمات روان مسلط باشد و ثانيا داراي ذوق طبيعي و استعداد فطري باشد.

30) سخنور فصيح، بايد سخن آفرين باشد و آن چنان خود را آماده كند و در اداي كلمات و ساختن جملات تسلّط

______________________________

1 ـ همان، ص 332.

2 ـ غرر الحكم، ص 800.

3 ـ فهرست موضوعي غرر الحكم، ص 332.

يابد كه موقع سخنراني در بن‌بست واقع نشود.

31) سخنور بايد بدون تكلّف و زحمت، مسائل مورد بحث خود را در قالب الفاظي فصيح و زيبا و جملاتي بديع و رسا، كه وافي به مقصود باشد بريزد و آن‌طور كه مي‌خواهد با بياني روشن و واضح به اطلاع شنوندگان برساند.

ضرورت تمرين

32) كسي كه مي‌خواهد خلاق سخن شود، لازم است براي خود برنامه تمرين قرار دهد و هر روز درباره يكي از آيات و روايات يا يكي از وقايع روز چندين‌بار با عبارات مختلف سخن بگويد.

33) مبلغ بايد با تمرين و ممارست زياد، سخن گفتن را ملكه نفس خويش سازد.

34) سخن گفتن در مجالس بزرگ مثل شناكردن در استخرهاي بزرگ و درياست كه نياز به تمرين و ممارست در استخرهاي كوچك دارد. پس يك سخنور ابتدا در جلسات كوچك تمرين مي‌كند سپس در جلسات بزرگ با حضور هزاران نفر سخن مي‌گويد.

زيبايي و جمال

35) از جمله اموري كه در جامعه به آدمي محبوبيّت مي‌بخشد، زيبايي و جمال است؛ خواه زيبايي ظاهري باشد و خواه از جهت باطن و اخلاق .

36) فصاحت بيان براي انسان فصيح، نوعي جمال و زيبايي است. او وقتي لب مي‌گشايد و سخن مي‌گويد، شنوندگان با ميل و رغبت به وي مي‌نگرند و با علاقه و اشتياق به سخنانش گوش مي‌دهند. «سَمِعَ النَّبِيُّ صلي‌الله‌عليه‌و‌آله عَنْ عَمِّهِ الْعَبّاسِ كَلاما فَصيحا فَقالَ لَهُ: بارَكَ اللّهُ لَكَ يا عَمُّ في جَمالِكَ أَيْ فَصاحَتِكَ(1)؛ رسول اكرم صلي‌الله‌عليه‌و‌آله از عمويش عباس بن عبد المطلب كلام فصيحي شنيد. فرمود: خداوند جمالت را يعني فصاحتت را براي تو ثابت و پايدار قرار دهد.»

گزينش لغات

37) اگر سخنران بخواهد بر الفاظ تسلط يابد، به‌گونه‌اي كه قادر شود با سهولت، آن‌ها را ضمن سخن به كار برد، بايد هركجا يك كلمه يا جمله زيبايي را شنيد يا در نوشته‌اي خواند، آن را در دفترچه‌اي يادداشت نمايد و به ذهن بسپارد، تا موقع سخنراني در جاي خود به تناسب بحث استفاده نمايد.

______________________________

1 ـ المستطرف، ج اول، ص 41.

كلمات زشت

38) متكلم فصيح بايد مراقبت كند كه در كرسي خطابه، سخنانش به لغات زشت و الفاظ قبيح آلوده نگردد و كلماتي كه بر خلاف ادب است به زبان نياورد.

39) الفاظ زشت و كلمات خلاف ادب، قدر و منزلت اجتماعي مبلغ را كاهش داده و افراد وزين را از اطراف او دور مي‌كند.

حضرت علي عليه‌السلام در اين‌باره مي‌فرمايد:

«اِيّاكَ وَ مايُسْتَهْجَنُ مِنَ الْكَلامِ فَاِنَّهُ يَحْبِسُ عَلَيْكَ اللِّئامَ و يُنَفِّرُ عَنْكَ الْكِرامَ(1)؛ از سخنان قبيح و مستهجن پرهيز نما كه زشتگويي، فرومايگان را در اطرافت نگاه مي‌دارد و عناصر شريف و بزرگوار را از گِردت پراكنده مي‌سازد.»

40) زيان زشتگويي عايد گوينده آن مي‌شود و كسي كه مردم از زبان او خائف‌اند گرفتار آتش خواهد شد.

عن النّبي صلي‌الله‌عليه‌و‌آله قالَ: «يا عَليُّ مَنْ خافَ النّاسُ مِنْ لِسانِهِ فَهُوَ مِنْ اَهْلِ النّارِ(2)؛ اي علي، كسي كه مردم از زبانش بترسند، از اهل دوزخ است.»

وقفه در كلام

41) خطيب فصيح، بايد در ضبط لغات و ساختن جملات بسيار تمرين كند كه حين سخن براي يافتن لفظ مناسب، دچار وقفه نشود و تسلسل كلامش از بين نرود.

لكنت زبان

42) عوامل زير باعث لكنت زبان و جويده و نامفهوم سخن گفتن مي‌شود:

الف) نارسايي علمي

ب) دودلي و ترديد در صحت و سقم مطلب مورد نظر

ج) خلاف عقيده و واقعيت سخن گفتن

تناسب در سرعت كلام

43) رعايت اعتدال در تندگويي و كندگويي از جمله مسائلي است كه در فصاحت متكلم اثر قابل ملاحظه‌اي دارد و خطيب بايد با تمرين آن را ملكه خود سازد.

اندازه‌گيري صدا

44) صداي خطيب، بايد معتدل و به اندازه باشد. نه آن‌قدر بلند حرف بزند كه صورت فرياد به خود بگيرد و نه آن قدر آهسته كه شنونده به سختي و با توجه بيش

______________________________

1 ـ غرر الحكم، ص 156.

2 ـ بحار، ج 74، ص 46.

از اندازه بشنود.

45) سخنران آنجا كه مي‌خواهد به مردم خطاب كند و مطلب مهمي را تذكر دهد، مقتضي است با صداي بلندتر از حد عادي سخن بگويد. و آنجا كه در مقام پندگفتن است و مي‌خواهد مردم را نصيحت كند، بهتر است آن را آهسته بيان نمايد.

بلاغت سخنور

46) خطيب بليغ كسي است كه در مقام خطابه، با توجه به مقتضيات زمان، گفته‌هايش فصيح و روان و خالي از پيچيدگي باشد.

47) سخنران بليغ، كلام را به درازا نمي‌كشاند و نيازي به اطاله سخن ندارد. «قيلَ لأِبي عبداللّه عليه‌السلام : مَاالْبَلاغَةُ؟ قالَ مَنْ عَرَفَ شَيْئا قَلَّ كَلامُهُ فيهِ وَ اِنَّما سُمِّيَ البَليغُ لأِنَّهُ يَبْلُغُ حاجَتَهُ بِأَهْوَنِ سَعْيِهِ(1)؛ از امام صادق عليه‌السلام سؤال شد: بلاغت چيست؟ در پاسخ فرمود: كسي كه چيزي را مي‌داند، درباره آن كم سخن مي‌گويد و بليغ را بليغ مي‌گويند، چون با كوشش ناچيز به نياز خود دست مي‌يابد.»

48) شكر نعمت گران‌بهاي سخن آن است كه اين نعمت، در جاي خود با اندازه‌گيري صرف شود. «عَن مُوسَي بْنِ جَعْفَرٍ عليهماالسلام قالَ يا هِشامُ مَنْ مَحي طَرائِفَ حِكْمَتِهِ بِطُولِ كَلامِهِ فَكَأَنَّما أَعانَ هَواهُ عَلي هَدْمِ عَقْنمود. به اين و به آن به‌طور مساوي نگاه مي‌كرد.»

انتقاد اصولي

63) از جمله اموري كه لازم است خطيب در كرسي سخن رعايت نمايد، اين است كه به عنوان گفتن يا انتقاد كردن، فرد مخصوصي را مخاطب نسازد و از شخص معيني نام نبرد، چراكه انتقاد علني، نه تنها در وي اثر مفيد نمي‌گذارد و او را اصلاح نمي‌كند بلكه ممكن است نتيجه معكوس نيز بدهد.

حق گويي

64) خطباي اسلامي بايد در تبليغ دين حق و نشر معارف قرآن كوشا و جدي باشند و تا جائيكه مي‌توانند حق را بگويند و از تذكرات مفيد و لازم خودداري ننمايند.

عن عليٍ عليه‌السلام قال: «أَخْسَرُ النّاسِ مَنْ قَدَرَ عَلي أَنْ يَقُولَ الْحَقَّ وَ لَمْ يَقُلْ(2)؛ علي عليه‌السلام فرمود: زيان‌كارترين مردم كسي است كه بتواند حق را بگويد، ولي لب فرو بندد و نگويد.»

رعايت هماهنگي

65) سخنرانان، براي آن كه كلامشان هرچه بهتر در شنوندگان اثر بگذارد، لازم است اصل طبيعي و فطري هماهنگي را كه از فنون مهم سخنوري است، مورد توجه قرار دهند و به‌گونه‌اي حرف بزنند كه مطلب مورد بحث آن‌ها، با كيفيت صوت، وضع قيافه، صداي خفيف يا شديد، و همچنين چگونگي حركات دست و بدنشان هماهنگ و منطبق باشد.

سخنوري و شجاعت

66) شجاعت براي خطباي ديني به شرط آن كه از مرز شرع تجاوز نكند و رنگ تهوّر به خود نگيرد، امري لازم و ضروري است.

خطيب فصيح و بليغي كه شجاع است و در پرتو اعتماد به خدا، با قاطعيت سخن مي‌گويد، در دل‌ها نفوذ بيشتر دارد و مردم را زودتر به صراط مستقيم هدايت مي‌نمايد.

فهماندن سخن

67) يكي از مسائل مهم در فن سخنوري كه اساس جلسات سخنراني بر آن استوار است، قدرت تفهيم مطالب

______________________________

1 ـ كافي، ج 8، ص 268.

2 ـ فهرست موضوعي غرر الحكم، ص 332.

است. تفهيم مطالب از راه‌هاي زير صورت مي‌گيرد:

الف) رعايت رواني كلام

خداوند متعال مي‌فرمايد: « وَ لَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّكِرٍ(1)؛ «ما قرآن كريم را براي خواندن (فهميدن و حفظ كردن) آسان نموديم. آيا كسي هست كه از اين كتاب آسان پند گيرد؟»

ب) استفاده از جملات كوتاه

اگر گاهي جملات طولاني است بايد به‌گونه‌اي باشد كه طول كلام رابطه لفظ و معني را قطع نكند.

ج) مقايسه و سنجش

خداوند متعال مي‌فرمايد: «قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الأَْعْمي وَ الْبَصيرُ أَمْ هَلْ تَسْتَوِي الْظُّلُماتُ وَ النُّورُ»(2)؛ «بگو آيا نابينا و بينا با يكديگر مساوي‌اند و آيا تاريكي‌ها و روشنايي با هم يكسان هستند؟»

پاسخگويي به شبهات

68) خطيب اسلامي، در كرسي سخن، حتي‌المقدور بايد از طرح پاره‌اي از شبهات خودداري نمايد و با توجه به سطح معلومات و درك شنوندگان به طرح شبهه بپردازد.

69) طرح شبهه بدون توجه به سطح علمي و فهم شنوندگان و قدرت بيان خطيب ممكن است ضررهاي زير را داشته باشد:

الف) بعضي از شنوندگان اصل شبهه را به خوبي فرا گيرند و آن‌چنان تحت تأثير واقع شوند كه به جواب شبهه توجه ننمايند.

ب) بيان خطيب در مقام پاسخگويي، وافي و رسا نباشد و نتواند جواب شبهه را آن طور كه بايد بدهد. در نتيجه شنونده دچار تضاد دروني شده و عمرش در كشمكش باطني طي مي‌شود.

ج) پاسخ خطيب برهاني و مستدل نباشد و نتواند شنونده را قانع نمايد، در اين صورت شبهه از خاطر شنونده زدوده نمي‌شود.

70) اگر در موردي خطيب ناچار شود شبهه‌اي را در منبر طرح نمايد و به آن پاسخ گويد، بهتر آن است كه در آغاز سخن، پاسخ شبهه را به صورت يك بحث اساسي مطرح نمايد و به‌گونه‌اي توضيح دهد كه وقتي اصل شبهه طرح مي‌شود جواب آن را همه فهميده باشند.

______________________________

1 ـ قمر/ 17.

2 ـ رعد/ 16.

نشريه مبلغان » فروردين 1381 - شماره 27


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۳۶:۵۵ ] [ مشاوره مديريت ]

 

سخنور و سخنوري


خداوند انسان را آفريد و به او بيان آموخت‌ تا از محنت سكوت و تنهائي برهاندش.كتب آسماني‌ سخنور كسي است كه،ساده،روان و گيرا سخن بگويد.موفقيت هر فرد بسته به تأثير شخصيت او بر ديگران است و شاخص اين شخصيت بيان خوب و قوه نطق و سخنوريست.در همان اولين برخورد اگر زباني گويا و بياني رسا داشته باشيم بدان شخصيت مي‌افزائيم و چنانچه‌ گفتاري ضعيف و لساني ناتوان،از آن شخصيت مي‌كاهيم.بنابرين شخصيت و قدرت بيان،دو اصل مرتبط به يكديگر و دو عامل مؤثر پيشرفت در زندگيست.بزرگان از ميان كساني برخاسته‌اند كه نطق قوي داشته و از اين راه توانسته‌اند در دل ديگران رخنه كنند.سخنوري امري نيست‌ كه با علم كلاس و مطالعه بتوان آموخت بلكه كاريست كه با عمل و تكرار و اصرار بايد فرا گرفت.

هيچگاه در آغاز سخن‌راني زبان به پوزش نگشائيد؛سخنور بايد سخن را با كلامي موزون‌ و محكم آغاز نمايد؛بيان جملاتي در شروع سخن از قبيل:«عذر ميخواهم از اين‌كه چند دقيقه‌اي وقت حضار را مي‌گيرم»يا مثلا«مجال كافي براي تهيه اين سخن‌راني نداشتم»جز اينكه از ارزش سخن بكاهد و شنونده را از همان آغاز وازده نمايد،ثمرهء ديگري نخواهد داشت.سخن‌راني متضمن نكاتي مفيد و آموزنده باشد و اين اصل را بايد قبلا با انتخاب‌ موضوعي كه اين نياز را برآورد در خاطر داشت و از تكرار جملات ممل و الفاظ مخل كه روح‌ شنونده را كسل سازد دوري بايد جست.آرامش ظاهري،ممانعت و اصالت حركات سخنور، در تأثير سخنش بسيار خيل است.سخنور شايسته كسي است كه بيانش صريح و علم و ايمانش به سخني‌ كه ميگويد در حالاتش منعكس باشد.

براي ايراد سخن‌راني منابع گوناگوني موجود است و از مجموعهء موضوعهاي مختلف‌ كه در اطراف و در اطراف و در دسترس ما است ميتوان مطابق ذوق خود موضوعي را براي سخن‌راني‌ انتخاب نمود.اصولا سخن‌ران ورزيده كسي است كه اهل مطالعه باشد-رغبت مطالعه را بايد در اشخاص بيدار نمود-چون مطالعهء وسيع،منبع اطلاعات را غني و شخص را راغب به سخن‌ گفتن ميسازد.سخنور بهنگام انتخاب موضوع اصول چهارگانه زير را:

چه بگويم-چگونه بگويم-چرا بگويم-چه وقت بگويم.

بايد در سخن‌راني در نظر گيرد و بر اين چهارپايه سخنراني را استوار سازد و پس آن را به معجون‌ عشق و علاقه و ظرافت و لطافت بياميزد تا از بيان خود نتيجه مطلوب گرفته اثر آن را آشكارا در چشم شنونده مشاهده كند.سخنور با قريحه،شيوا و رسا سخن ميگويد و از آنجا كه آدمي ساخته‌ و پرداختهء عواطف و احساسات است،با رعايت اين جنبه و حس زيبائي شنونده نيز،در عين قوت

و رسائي و توجه و اصوات كلمات،هر لفظ را بدرستي تلفظ و جملات را پرطنين و خوش آهنگ‌ ادا مي‌نمايد.

خوش پوشي و آراستگي و علاقه و توجه به ظاهر خود،مستمع را براي استماع سخن‌راني‌ برغبت مي‌آورد و سخن زماني اثر مطلوب در شنونده مي‌بخشد كه شنونده آشنائي و اطلاع گوينده‌ را به اصول فن سخنوري حس كند.چه نيكوتر كه خود سخنور مقام سخنوري را محترم شمارد و بهنگام نطق در حاليكه بيانش صميمانه و لحنش ملايم و دوستانه است،با فروتني و خوش روئي‌ علاقه و احترام خود را به شنونده ظاهر سازد و حس اعتماد و اطمينان مستمع را از اين راه جلب‌ نموده،كلامش را مؤثرتر در دل شنوندگان بنشاند.يك سخنور خوب و با ذوق بايستي روح و انديشه شنونده را زير سلطه و نفوذ خود بگيرد.

حال يادآوري اين نكته نيز لازم است كه تا سخنور به حس انتقاد از خود آراسته نگردد، سخنش به كمال نگرايد و سخنوري توانا نشود؛زيرا هر سخنور خوب در آغاز شنونده‌اي خوب‌ بوده است.براي توجه علاقه‌مندان،اصول فن سخنوري را در جملاتي كوتاه به ترتيب زير بيان ميكند:

با سيمائي گشاده و متبسم با شنوندگان روبرو شويد.

به سخن‌راني و ميز خطا به اهميت و احترام قائل شويد.

در انتخاب موضوع رعايت مقام و مكان و زمان بنمائيد و نيز عقيده حاضران را ارج گزاريد.

ترتيب فصول و نظم گفتار را در سخن‌راني بخاطر بسپريد.

به اصل مطلب بپردازيد،در گفتار خود صريح باشيدو به مغالطه‌نپردازيد.

سخن را موجز و مؤثر بيان كنيد؛حوصله حضار و وقت را از ياد نبريد.

زير و بم صدا و آهنگ كلام را در نظر داشته،سخن را بيجان و يكنواخت ادا نكنيد.

نطق را با لطائف و ظرائف بياميزيد و به چاشني شعر و داستان دلچسب سازيد.

سخن را روان و طبيعي بيان كنيد و به گرمي و يكرنگي درآميزيد.

ايمان خور دا به حقيقت و واقعيت گفتارتان عيان سازيد.

با وقف و سكوتهاي بموقع،حالت انتظار و توجه در شنوندگان ايجاد نمائيد.

بيان خود را با استفاده از الفاظ و لغات گونه گون و فراوان غني‌تر سازيد.

حس دوستي و احترام خود را به شنونده با نگاه مستقيم و آشنا به او آشكار سازيد و اين‌ حالت را تا بأخر حفظ نمائيد.

و بالاخره در پايان كار بخاطر بسپريم كه هدف از سخن‌راني،قدرت بيان و توصيف مطلبي‌ است كه اثر آن را بايد در پاسخ از قضاوت شنونده انتظار داشت.

 

منبع :

نشريه يغما » مرداد 1349 - شماره 263


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۳۶:۵۴ ] [ مشاوره مديريت ]

 

آيين سخنوري

مقدمه‌اي بر نهج البلاغه،تأليف سترگ سيد رضي

سيد تقي آل ياسين

نهج البلاغه از زمان تدوين در سال 400 هجري‌ تا به امروز-كه حدود هزار سال از عمر پر بركتش‌ مي‌گذرد-حجم بسياري از تحقيقات و نوشتارهاي‌ صاحب نظران را از طبقات مختلف به خود اختصاص داده است.

آراء و اقوال گوناگون درباره اين كتاب بي‌گمان‌ نشان از عظمت و به روز بودن آن دارد و گويي اين‌ مجموعه،نسخه‌اي است كه براي تمام ازمنه بشري‌ پيچيده شده و هر دردمندي از آن،طلب بهبودي‌ مي‌كند.

مقدمه سيد رضي بر نهج البلاغه اگرچه حجم‌ اندكي از تأليف گسترده او را در بر گرفته است ولي‌ بمانند مقدمه‌هاي مهم تحقيقي ديگر،شايان توجه‌ بسياري است،چنان كه به يك تعبير-از لحاظ روشنگري پاره‌اي حقايق-با هجده بيت آغازين‌ مثنوي كبير مولانا شباهت زيادي دارد.

حافظه شگرف،عزم راسخ و قوه تحليل قوي‌ از امتيازات در خور ذكر اين سادات علوي تبار است،به طوري كه ابو منصور ثعالبي(صاحب يتيمه‌ الدهر)كه يكي از هم عصران سيد رضي است،او را از شگفت‌ترين مردم عصر و شريف‌ترين سادات‌ عراق دانسته و مدعي است كه در شاعري هيچ كس‌ از قريش نمي‌تواند به پاي او برسد.(1)

با اين همه باز نبوغ و استعداد ذاتي سيد رضي‌ كه از او در سن ده سالگي شاعري نه چندان مبتدي‌*مقدمه سيد رضي بر نهج البلاغه،به تعبيري از لحاظ روشنگري با ابيات‌ آغازين مثنوي مولانا شباهت‌ زيادي دارد.

ساخته است هرگز نمي‌تواند شبهه جعل يا دخل و تصرف وي را در نهج البلاغه قوت ببخشد و اگر درباره رفع شبهه انتساب نهج البلاغه به سيد رضي‌ فقط به اسناد تاريخي و متواتر پيش از او و حتي قبل‌ از تولد پدرش ابو احمد،طاهر ذي المناقب بسنده‌ شود،حجت در اين‌باره بر ديگر انديشان تمام شده‌ است.(2)چه در اثبات اين قبيل دعاوي،هيچ سندي‌ بالاتر از اسناد پيش تدوين شده‌اي كه تاريخ بر صحت آنها اصرار مي‌ورزد،داراي اعتبار نيست.

ادامه اين نوشتار را با تاملات حاصل از مقدمه‌ كشاف نهج البلاغه پي مي‌گيريم:

1)سرور محدثان،سيد رضي-رحمة الله‌ عليه-در دوران جواني و پيش از پرداختن‌ نهج البلاغه،كتابي را درباره صفات پيشوايان دين‌(خصائص الائمه)شروع به تأليف كرده بود كه‌ گرفتاري‌هاي روزگار آن را ناتمام گذارد و طبع‌ حساس شارح نهج البلاغه از آن خرسند نشد.قسمت پاياني اين كتاب نيمه تمام كه با پاره‌اي از گفتار علوي مزين و به نام«الخصائص»شهرت‌ يافت،مدح و ستايش همگنان سيد را برانگيخت و سرانجام،اين تمجيدها،او را در پي افكندن كاخ‌ بلند و ديرپاي نهج البلاغه مصمم گردانيد.

مؤلف در كتاب نهج البلاغه،گهگاه به كتاب‌ پيشين خود استناد مي‌كند،از جمله در خطبه 21 پس‌ از بيان و اظهار شگفتي درباره كلام موجز و گيراي‌(تخففوا تلحقوا)«سبكبار باشيد تا زودتر ملحق‌ شويد»،مي‌نويسد:و قد نبهنا في كتاب الخصائص‌ علي عظم قدرها و شرف جوهرها.

«و ما در كتاب الخصائص،بر عظمت قدر اين‌ سخن و شرافت جوهر آن اشاره نموده‌ايم.»

با رويكرد به اعجاب دوستان سيد،از همان‌ زمان قابل پيش بيني بود كه نهج البلاغه به مراتب‌ مخاطبان بيشتري را نسبت به الخصائص براي خود دست و پا كند.بنابراين اين كتاب را بايد نقطه عطف‌ و سرآغاز تدوين نهج البلاغه دانست.

2)نام نهج البلاغه نخستين بار از سوي‌ سيد رضي بر مجموعه‌اش انتخاب شده است.به‌ عبارت ديگر سيد رضي نام مجموعه تأليفي خود را نهج البلاغه يعني«راه سخن آشكار گفتن»نهاده و با

اين براعت استهلال،خواننده را از محتواي كلي‌ كتاب آگاه ساخته است.

3)اساس كار سيد رضي گردآوري مطالب و سخنان«نقل شده»از حضرت بيانگر آن است كه‌ كلام و گفتار علوي قبل از تولد مؤلف،در تاريخ‌ ثبت و مشهور بوده است.اسناد مهمي هم كه از سوي سيد رضي به عنوان مآخذ مطالب ذكر گرديده، وجود پاره‌هاي پيشتر نهج البلاغه را اثبات مي‌كند.از جمله سيد رضي پس از نقل خطبه 32 كه شكايت‌ امام از اهل زمان را در بر دارد،مي‌نويسد:

ناداني،اين خطبه را به معاويه نسبت داده است‌ و هيچ شكي نيست كه اين خطبه از سخنان‌ امير المؤمنين است.زر را با خاك چه مناسبت،و آب شيرين را با شور چه مشابهت؟عمر و بن جاحظ كه يكه تاز ميدان بلاغت است،اين خطبه را در كتاب‌«البيان و التبيين»بيان كرده و پس از آوردن نام كسي‌ كه خطبه را به معاويه نسبت مي‌دهد،گفته است:

«اين سخنان به گفتار علي(ع)شبيه‌تر و به روش‌ آن حضرت در طبقه بندي مردم و خبر دادن از احوال‌ آنها،نزديك‌تر است،معاويه را چه كسي ديده كه‌ در گفتار خود چون زاهدان و عابدان سخن‌ براند؟»(3)

كتابهاي البيان و التبيين،تاريخ طبري،مقامات‌ ابو جعفر اسكافي،الجمل واقدي،المغازي‌ سعيد بن يحيي اموي،...پيش از سيد رضي‌ نوشته شده‌اند و وي در تدوين كتاب نهج البلاغه، از اين كتب سود جسته است.

4)محور گزينش و تدوين خطب و نامه‌هاي‌ علي(ع)از سوي سيد رضي(ره)،آرايه«بلاغت»است و وي سخنان فصيحي را در مجموعه‌اي‌ گردآورده كه از درجه شيوايي برخوردار بوده‌اند.

بنابراين نهج البلاغه مجموعه‌اي است معتبر كه‌ در نگاه اول،بر مصاديق بلاغت و سخنوري‌ امير مؤمنان استوار است و اين كه ساير پژوهندگان‌ ملل و نحل به اين در گران مايه تازي صرفا از ديدگاه‌هايي از قبيل:بينش توحيدي،حكومت و سياست،تاريخ و اخذ عبرت،احكام و مردم شناسي و مسايل ديگر نگريسته‌اند،غير از اشاره بر عظمت و شكوه اين كتاب ارجمند،چيزي‌ ديگر نمي‌تواند باشد.

5)كلمات و سخنان علي(ع)از آن هنگام كه از زير سلطه تبليغات منفي و منفور اموي به در جست‌ و وارد عرصه نقد و بحث ناقدان سخن سنج گرديد، گروه‌هاي مختلفي را تحت تأثير خود قرار داد.

ابن واضح در كتاب«مشاكلة الناس لزمانهم»كه‌ آن را اندكي قبل از نهج البلاغه نوشته است، مي‌نويسد:«علي(ع)چهار صد خطبه دارد كه در ميان ما رايج است و مردم در سخنراني‌ها از آنها استفاده مي‌كنند.»(4)

و هنگامي كه از عبد الحميد كاتب پرسيدند كه:فصاحت را از كه آموختي؟گفت:هفتاد خطبه از خطبه‌هاي اصلح-علي(ع)-را از بر كردم و اين‌ خطبه‌ها پي در پي در ذهن من همچون چشمه‌اي‌ جوشيد.(5)

دكتر ذكي نجيب نيز كه از صاحب نظران ادبيات‌ عرب است،اعتقاد دارد«هنگامي كه منتخب سخنان‌ امام علي(ع)كه شريف رضي برگزيده و بدان نام‌ نهج البلاغه نهاده است به دقت بنگريم،بي‌گمان‌ خود را در برابر دنيايي از شگفتي و ژرفاي معني‌ حيرت زده مي‌يابيم.(6)

سيد رضي در ستايش بي‌غل و غش بلاغت‌ علوي از بن جان كوشيده و از قافله سالار سپاه سخن‌(به تصوير صفحه مراجعه شود)

به عنوان سرچشمه فصاحت و منشاء بلاغت‌ ياد نموده است و در جايي ديگر اذعان دارد كه آيين و اسرار سخنوري از وي تسري يافته و بايد در اين‌ وادي تنها به او اقتدا كرد.

6)حجم سخنان جمع آوري شده توسط سيد رضي نمي‌تواند بيشتر از كلام به جامانده يا فراموش شده حضرت در ديگر اوراق تاريخي باشد.چه مؤلف در مقدمه‌اي پس از سخن گفتن درباره‌ كلام امام مي‌گويد:

«با اين همه دعوي ندارم كه من به همه گوشه و كنار گفتار امام احاطه دارم.چنان كه چيزي از آن از من دور نمانده و هيچ چيز از آن را از ياد نبرده باشم.بلكه بعيد هم نمي‌دانم آن سخناني كه به من نرسيده‌ است بيش از آن باشد كه بدان دست يافته‌ام.»

مؤيد اين سخن اشاره مروج الذهب تأليف‌ علي بن حسين مسعودي(280-345 هـ.)است كه‌ آن را حدود يك قرن قبل از تولد سيد رضي در بابي‌ تحت عنوان«ذكر لمع من كلامه و اخباره و زهده»آورده است:«امروزه چهارصد و هشتاد و اندي خطبه‌ از علي(ع)نزد مردم محفوظ است.(7)و اين در صورتي است كه سيد رضي 239 مورد از خطبه‌هاي‌ علي(ع)را در مجموعه خود ثبت كرده است.به‌ عبارت ديگر مرحوم رضي كمتر از نيمه آنچه را مسعودي در كتاب خود آورده،گزارش كرده است.و بي‌گمان اين سخن در استناد و اثبات خطب و كلام‌ امير المؤمنين در نهج البلاغه سخت به كار مي‌آيد.

درباره سخن مسعودي اين نكته شايسته تأمل‌ است كه متفكر شهيد استاد مطهري(ره)درباره لفظ«محفوظ»دقت موشكافانه‌اي به خرج داده و احتمال‌ داده‌اند كه شايد مراد از حفظ نمودن«از بر كردن و به‌ حافظه سپردن»باشد.(8)

كه اين دقيقه با رويكرد به تعدد كلام علوي‌ چندان منطقي به نظر نمي‌رسد.از طرفي در قرن‌ چهارم،سخنان امام(ع)آن قدر هم در ميان مردم‌ عادي رسوخ نكرده بود كه آنها را قادر به حفظ نمودن‌ تمام سخنان كرده باشد.

اين است كه سيد رضي خود تصريح مي‌كند در هر جا قسمتي از سخنان مولا علي(ع)را انتخاب‌ كرده و قسمتي را وانهاده است.به همين دليل وي‌ در آغاز هر سخن،حرف-من-را آورده است:من كلام له،من خطبة له،من وصية له و من كتاب له‌ عليه السلام،اين-من-را در علم نحو-من‌ تبعيضيه-مي‌گويند كه دلالت بر قسمتي يا بعضي از چيزي مي‌كند و برهان ديگري است بر افزوني‌ سخنان امير مؤمنان(ع).(9)

(1)شرح نهج البلاغه،محمد عبده،مكتب الأعام الاسلامي،قاهره‌1341 هـ.ص 12

(2)شرح نهج البلاغه،ابن ابي الحديد،به تحقيق محمد ابو الفضل ابراهيم، دار الاحياء الكتب العربيه،قاهره 1385،ج 1،ص 205-206.

(3)البيان و التبيين،عمرو بن جاحظ،به تصحيح عبد السلام هارون،ج 2، ص 60

4)پيام امام،شرح تازه بر نهج البلاغه،مكارم شيرازي و همكاران،دار الكتب‌ الاسلاميه،ج 1،ص 58

5)شرح نهج البلاغه؛ابن ابي الحديد،ج 1،ص 24

6)نهج البلاغه از كيست؟محمد حسن آل ياسين،ترجمه محمود عابدي، بنياد نهج البلاغه،تهران 1360،ص 18

7)مروج الذهب و معادن الجواهر،علي بن حسين مسعودي،مطبعه مصريه، قاهره 1346 هـ،ج 2،ص 419

8)سيري در نهج البلاغه،مرتضي مطهري،دفتر انتشارات اسلامي،قم‌1361،ص 22

9)درباره معاني من،لطفا ر ك:

ترجمه و شرح مبادي العربيه،سيد علي حسيني،انتشارات دار العلم،قم‌1373،ج 3،ص 368

گمنام‌ترين سرباز

نامدارترين سرباز فداكار در اسلام‌ امير مؤمنان علي(ع)است و او گمنام‌ترين سربازان است با كدام تفكر عرفاني،فلسفي،سياسي و با كدام‌ قلم و زبان و بيان،بشر اين سرباز گمنام را معرفي كند و بشناسد و بشناساند؟

امام خميني(ره)

 

منبع :

نشريه كيهان فرهنگي » آذر 1380 - شماره 182


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۳۶:۵۳ ] [ مشاوره مديريت ]

 

اشعار موضوعي براي تبليغ و سخنوري (۱)

 

عشق الهي و پرهيز از خودپرستي عاشق بي دل كجا با خلق عالم كار دارد بگذرد از هر دو عالم هر كه عشق يار دارد كار ما عشق است و مستي، نيستي در عين هستي بگذرد از خودپرستي هر كه با ما كار دارد

طلب عفو الهي

گر خطايي آمد از ما در وجود چشم مي‌داريم در عفو اي وَدود امتحان كردم مرا معذور دار چون ز فعل خويش گشتم شرمسار

مولوي

قرآن

گرچه دارد شيوه‌هاي رنگ رنگ من به جز عبرت نگيرم از فرنگ اي به تقليدش اسير، آزاد شو! دامن قرآن بگير، آزاد شو!

اقبال لاهوري

مصيبت امام حسين عليه‌السلام

داغي كه كهنه شد بيقين بي اثر شود وين داغ هر زمان اثرش بيشتر شود

امام زمان عليه‌السلام گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم چه بگويم كه غم از دل برود چون تو بيايي

سعدي

***

من از عالَم تو را تنهـا گُزينـم روا داري كه من غمگيـن نشينـم؟

***

در ره عشق تو اسيران بلاييم كس نيست چنين عاشق بيچاره كه ماييم

***

در آن نَفَس كه بميرم به جستجوي تو باشم مرا به باده چه حاجت كه مست روي توباشم

سعدي

امام خميني رحمه‌الله

شربتي از لب لعلش نچشيديم و برفت روي مه پيكر او سير نديديم و برفت گويي از صحبت ما نيك به تنگ آمده بود بار بربست و به گردَش نرسيديم و برفت بس كه ما فاتحه و حرز يماني خوانديم وز پي‌اش سوره اخلاص دميديم و برفت سر ز فرمان خطم گفت مكش تا نروم ما سر خويش ز خطش نكشيديم و برفت عشره مي‌داد كه از كوي ارادت نروم ديدي آخر كه چسان عشره خريديم و برفت شد چمان در چمن حسن و لطافت ليكن در گلستان وصالش نچميديم و برفت صورت او به لطافت اثر صنع خداست ما به رويش نظري سير نديديم و برفت همچو حافظ همه شب ناله و افغان كرديم كاي دريغا به وداعش نرسيديم و برفت

حافظ

شهيد و شهادت

چون جغد مگو دريغ بر خاك شهيد بس كن سخن از سينه صد چاك شهيد در هودج نور رفت تا بزم «مليك» از دامن خاك، پيكر پاك شهيد

 

حميد سبزواري شهادت، لاله‌ها را چيدني كرد به چشم دل، خدا را ديدني كرد ببوس اي خواهرم قبر برادر شهادت، سنگ را بوسيدني كرد

قيصر امين پور

مفقود الجسدها

پس از عمري غريبي بي نشاني خدا مي‌خواست در غربت نماني از آن سَروِ سرافراز تو هر چند پلاكي بازگشت و استخواني

قضا و قَدَر

نيكي و بدي كه در نهاد بشر است شادي و غمي كه در قضا و قَدَر است با چرخ مكن حواله كاندر ره عقل چرخ از تو هزار بار بيچاره‌تر است

عمل صالح و توجه به نامه اعمال

مكن كاري كه بر پا سنگت آيد جهان با اين فراخي تنگت آيد چو فردا نامه خوانان نامه خوانند تو نام خود ببيني ننگت آيد

همسر خوب

كسي بر گرفت از جهان كام دل كه يكدل بود باوي آرام دل

كَرَم و نيكوكاري

سرود مجلس جمشيد گفته‌اند اين بود كه جام باده بياور كه جم نخواهد ماند بدين رواق زبرجد نوشته‌اند به زر كه جز نكويي اهل كَرَم نخواهد ماند

حافظ

ياد نيك گذاشتن

غرض نقشي است كز ما باز ماند كه هستي را نمي‌بينم بقايي

 

مگر صاحبدلي روزي به رحمت كند در كار درويشان دعايي

سعدي

براي پايان سخنراني و نويسندگي

اين سخن پايان ندارد اي جناب گر بگويم يا نويسم صد كتاب

مولوي

استفاده از تخيّل در نويسندگي و گويندگي

زندگي خوشتر بوَد در پرده وهم و خيال صبح روشن را صفاي سايه مهتاب نيست

رهي معيري

خوب زيستن

آن شنيدي كه وقتِ زادن تو همه خندان بُدَند و تو گريان آنچنان زي كه وقتِ مردن تو همه گريان بُوَند و تو خندان

دهخدا

روش سخنوري

سخن، نرم و لطيف و تازه مي‌گوي نه بيرون از حدّ و اندازه مي‌گوي

عطار

استغناي طبع و بلند نظري

با كمال احتياج، از خلقْ استغنا خوش است با دهان خشك مردن بر لب دريا خوش است هر چه رفت از عمر، ياد آن به نيكي مي‌كنند چهره امروز در آيينه فردا خوش است

صائب تبريزي

 

منبع :

نشريه  مبلغان » فروردين و ارديبهشت 1384 - شماره 65


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۳۶:۵۲ ] [ مشاوره مديريت ]

 

برخي از بايسته هاي تبليغ و سخنوري

اشاره

نوشته‌اي كه پيش رو داريد اقتباس از دو سخنراني حجت الاسلام والمسلمين محسن قرائتي است كه يكي در جمع مبلغان خارج از كشور و ديگري در جمع مبلغان هجرت بلند مدت حوزه علميه قم ايراد گرديده است. چكيده اين دو سخنراني به صورت گزينشي و نكته‌وار ارائه مي‌شود.

* * *

1. دعوت بايد به سوي خدا باشد. از نظر قرآن كريم بهترين مردم كره زمين مبلّغين هستند، به شرط اينكه دعوت و تبليغشان به سوي خداوند تبارك و تعالي ـ نه دعوت به نفس ـ و عمل و رفتارشان صالح و خالص براي خداوند باشد. «وَمَنْ أَحْسَنُ قَوْلاً مِمَّنْ دَعا إلَي اللّه‌ِ وَعَمِلَ صالِحا وَقالَ إِنَّني مِنَ الْمُسْلِمينَ»(1)؛ «و كيست خوش گفتارتر از آن كس كه به سوي خدا دعوت نمايد و كار نيك كند و گويد: من [در برابر خدا] از تسليم شدگانم؟»

2. مبلّغ بايد سوز و عطش دروني براي هدايت مردم داشته باشد. يكي از ويژگيهايي كه خداوند تبارك و تعالي براي حضرت رسول صلي‌الله‌عليه‌و‌آله مطرح مي‌كند، همين سوز دروني و حرص

______________________________

1. فصلت/33.

براي هدايت امت است. «لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ حَريصٌ عَلَيْكُمْ بالْمُؤْمِنينَ رَئُوفٌ رَحيمٌ»(1)؛ «قطعا براي شما پيامبري از خودتان آمد. بر او دشوار است كه شما در رنج بيفتيد، به [هدايت] شما حريص، و نسبت به مؤمنان، رؤوف و مهربان است.»

و در همين رابطه در مورد پيامبر عظيم الشأن اسلام مي‌فرمايد:

«لَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ أَلاّ يَكُونُوا مُؤْمِنينَ»(2)؛ «شايد تو از اينكه [مشركان [ايمان نمي‌آورند، جان خود را تباه سازي.»

3. مبلّغ بايد بي‌تكلف باشد مثلا اگر نمي‌داند، صاف بگويد نمي‌دانم. اگر از او سؤال كردند و دانست، جواب دهد و اگر ندانست، توجيه و تفسير بي‌جهت نكند. «قُلْ ما أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ اَجْرٍ وَما أَنَا مِنَ الْمُتَكَلِّفينَ»(3)؛ «بگو: مزدي بر اين [رسالت] از شما طلب نمي‌كنم و از متكلفين نيستم [و سخنانم روشن و همراه با دليل است].»

4. مبلّغ نبايد در امر تبليغ مقلّد ديگران باشد. خطيب نبايد سعي كند مثل مرحوم فلسفي و يا سخنور ديگري سخنراني كند، بلكه بايد خودش باشد و مثل خودش سخنراني كند. «وَمِنْ آياتِهِ خَلْقُ السَّمواتِ وَالاْءَرْضِ وَاخْتِلافُ اَلْسِنَتِكُمْ وَأَلْوانِكُم اِنَّ في ذالِكَ لاَياتٍ لِلْعالِمينَ»(4)؛

«و از نشانه‌هاي اوست آفريدن آسمانها و زمين و گوناگون بودن زبانها و رنگهاي شما. هر آينه در اين كار نشانه‌هايي براي دانشمندان است.»

5. يكي از ويژگيهاي مهم مبلّغ اين است كه ساده، روان و قابل فهم براي همه بگويد. به عنوان مثال به جاي اينكه بگويد «در اين مقطع از زمان، بگويد همين حالا، يا به جاي «روند تكاملي» بگويد، «همين طور كه پيش مي‌رويم». «وَلَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرءانَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِنْ مَدَّكِرٍ»(5)؛

«وقطعا قرآن را براي پندآموزي آسان كرده‌ايم، پس آيا پند گيرنده‌اي هست؟»

______________________________

1. توبه/128.

2. شعراء/3.

3. ص/86.

4. روم/22.

5. قمر/17.

6. سخنراني بايد مفيد و مختصر و جذاب باشد و در 20 دقيقه تنظيم شود مگر اينكه، خطيب بتواند مردم را بخنداند. مرحوم فلسفي مي‌گفت: «هر كس نمي‌تواند مردم را بخنداند سر 20 دقيقه از منبر پايين بيايد.»

7. مبلّغ توانمند، كسي است كه هم مردم را بخنداند و هم بگرياند. «وَأَنَّهُ هُوَ أَضْحَكَ وَأبْكي»(1)؛

«و آنكه او خندانيد و گريانيد.»

8 . مبلّغ بايد با همه مؤمنين به يك شكل برخورد كند. جواب سلامها و برخوردهاي او نبايد نسبت به افراد متفاوت باشد، بلكه بايد بخاطر خدا با همه يكسان برخورد كند.

9. مطالب و مسائلي كه در منبر مطرح مي‌شود بايد مطابق با نياز مخاطب انتخاب شود.

10. خطيب توانا كسي است كه سخنراني خود را متنوع كند. اينكه درباره يك موضوع شبهاي متوالي صحبت شود، اشتباه است.

11. سخنران بايد در هنگام سخنراني، نگاه خود را به همه جمعيت تقسيم كند و به يك نقطه خاص خيره نشود.

12. مبلّغ بايد دسته بندي شده سخن بگويد و اول و آخر كلامش مشخص باشد. مخلوط صحبت كردن از اشتباهات بزرگ در سخنراني است.

13. از جمله هنرهاي خوب د غيرمتعظش ميدانند،طبيعي است كه هر گونه مداحي از اشخاص موجب خوشنودي شخص مورد مدح شده و از مداح‌ حتي تشكر هم ميكند.ولي با يك محاسبه نفساني سخنور را گزاف‌گو و نالايق ميشناسد،زيرا بحكم الانسان علي نفسه بصيره هركسي بحدود نقص و كمال خود بهتر از ديگران آگاه است،پس اگر واعظ مداحي‌ بيمورد را پيشه كند همانطور كه وزانت خود را از دست ميدهد؛مردود خدا و رسول نيز بوده و حتي جامعه او را بي‌اراده و ضعيف النفس ميداند،و اگر منصفانه قضاوت فرمائيد صاحبان مجالس هم اگر ارادت بچنين شخصي‌ داشته در ادامه دوستي و ارادت با او متزلزل‌اند؛مديحه‌سراياني‌ كه بعقيده خود بيوگرافي متوفي يا خدمات بانيان مجامع ديني را رعايت‌ نموده،و آنقدر دائره تعريف و تمجيد را وسعت ميدهند كه عنقاي خيال هم‌ از پرواز بقله قاف آنها عاجز است،سخت در اشتباهند.

در مجالس ترحيم وظيفه خطيب و واعظ است.كه بجاي مديحه‌سرائيها مطالب مناسب و سودمنديرا ايراد كند،مخصوصا در اطراف معاد و جهان‌ بعدي مستدلا سخنراني نموده و از علوم طبيعي در اثبات معاد استفاده نمايد در اين‌گونه مجالس كه غالبا تشريفاتي است؛شخصيتهاي ممتاز و رجال درجه‌ اول كه كمتر در انجمن‌هاي مذهبي و ديني ديده ميشودند نظر بجهات عديده‌ و حفظ موقعيت و مناسبت،شركت ميكند؛واعظ بايد درعين‌حال كه متانت‌ خود را حفظ كرده طوري جذاب و جالب سخنراني كند كه،شنونده راغب‌ بسخنان گوينده بود و بطور محسوس تحت‌تأثير مطالب خطيب قرار گيرد، راستي اين قبيل مجالس جالب‌ترين كلاس تربيت اجتماعي است؛كه بهترين فرصت را براي گويندگان د بر دارد،و باتوجه باينكه فن سخنوري، منبري،شريفترين فنون است،و تربيت اخلاقي و ديني و تكميل مراتب‌ ايمان جامعه از اين راه ممكن است:بايد گفت:

آنانكه باين فن شريف‌ مي‌پردازند و خويشتن را در رديف خطبا و گويندگان جلوه‌گر ميسازند بايد ارجمندترين طبقات بوده و واجد شرائط علمي و عملي باشند،و چنانچه اين نكات رعايت نشود و كسانيكه فاقد صلاحتي وعظ و تبليغ باشند سنگر حساس تبليغات مذهبي را اشغال نمايند نفعي در برابر نداشته،بلكه‌ زيان آن غيرقابل جبران است و چه بسا موجب ضعف عقايد ديني گشته و جمعي را بمباني عاليه دين بدبين نمايند.

گوينده مذهبي يا واعظ بايد متتبع و محيط و مجرب باشد،زيرا هر چه تجربه و احاطه و تتبعش بيشتر باشد؛اساس كلمات و سخنانش محكم‌ تر و بهتر جلب نظر مستعمين،خاصه دانشمندان از شنوگان را نموده،و موقعيتي در قلوب احراز ميكند كه منجر به پذيرفتن وعظ و اندرز گوينده خواهد شد

واعظ و مبلغ بايد قسمت اعظم وقت خود را صرف مطالعه كتب تفسير و فقه و حديث نموده؛و از اتلاف وقت و تضييع عمر برحذر باشد.

گويندگانيكه رغبتي بمطالعات نداشته.و يا آنكه صلاحيت‌ فهم مطالب كتب را ندارند.خوب است از منبر رفتن صرف‌ نظر نمايند. زيرا بي‌حالي در امر مطالعه و كتاب خواندن؛گوينده را وادار بياوه‌ گوئي و تكرار مكررات مينمايد.

مگوي آن سخن كاندر او سود نيست‌  كه از آتشت بهره جز دود نيست‌ ز دانش چه جان ترا مايه نيست‌ به از خامشي هيچ پيرايه نيست

ز-شبهه‌اي نيست.كه علم تفسير و حديث و فقه و اصول و ادبيات‌ عرب و ادبيات فارسي در رأس علوم منبري قرار دارد. زيرا قرآن و احاديث محور سخن خطيب را تشكيل داده و بيان مسائل‌ فقهي اشاره برؤس مباني اصول از مسائل مهم منبر بشمار رفته و اهميت‌ بسزائي دارد.

و ادبيات چه عربي و چه فارسي زينت سخن بوده و اگر سخنور مرتكب‌ اشتباهات ادبي شود.چنان در نظر ارباب دانش سقوط ميكند كه ديگر تمام كلماتش بي‌مغز تلقي شده و او را گوينده سطحي و قشري ميدانند. و حق هم همينست آشنائي بجغرافيائي ممالك اسلامي و همچنين علوم جديد و ادوات و ابزار كار منبري را تشكيل داده و چه بسا اشاره به آنها موجب توجه‌ شنوندگان گردد.

از علوم سياسي و اقتصادي بايد بهرهء داشته باشد.مباني منطق هميشه‌ بايد مانند تابلوي زيبا و برجسته‌اي در مقابل چشم خطيب مجسم باشد.

گوينده بايد روانشناس بوده و مقتضاي حال را رعايت كند. خلاصه آنكه واعظ و مبلغ بايد جامع المعقول و المنقول باشد.

آشنائي كامل بيكي از زبانهاي زنده دنيا جزء برنامه مبلغ و واعظ است.خاصه در اين عصر كه روابط ملل دنيا با يكديگر زياد و رشته ارتباطات‌ محكم و فاصله‌ها كوتاه و مسافرتها آسان و ساده شده است و ميتوان گفت زبان دانستن فريضه ذمهء خطيب بوده و اساس تبليغات را بدينوسيله ميتوان در اختيار جهان شرق و غرب گذارد.

ي-روايات و احاديث را از منابعي نقل كند كه بتصويب ائمه اطهار رسيده باشد«مانند كتب اربعه»و از نقل روايات ضعيفه و متشابهه كاملا بر حذر باشد.آيات متشابهه را مطرح ننموده و بطور كلي از مطرح نمودن‌ موضوعات مشكله و مسائلي كه از نقل آنها عاجز است خودداري نمايد.

دواوين شعرا را مطالعه نموده و در حفظ اشعار اخلاقي و مهيج و لطيفه‌هاي نغز حريص باشد.بكتب افسانه و اساطير و قصص مراجعه نموده‌ و از داستانهاي واقعي و شيرين براي رفع خستگي مستمعين و شنوندگان‌ استفاده نمايد.(البته بكار بردن فكاهيات بنحو مؤدبانهء باشد؛كه موجب‌ ملال خاطر حضار نگردد.»

در ذكر مصائب و مناقب خاندان پيغمبر اكرم صلّي اللّه عليه و اله از متون مقاتل‌ معتبره تجاوز ننموده و از نقل مطالب نادرست اجتناب نمايد.و بهتر اينست‌ كه ذكر مصائب جز در ايام سوگواري بنحو اختصار برگزار شود.

منبع :

نشريه جهان دانش » فروردين 1339 - شماره 1


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۳۶:۴۹ ] [ مشاوره مديريت ]

 

مطالعات بلاغي (تاريخچه و سير تحول بلاغت در غرب)

اشاره:


آنچه در پي مي‌آيد،مقالهء همكار ارجمند جناب آقاي مهدي‌ ستاريان از اصفهان است.نويسنده در اين نوشتار به بررسي تاريچه‌ و سير تحول بلاغت در غرب و نيز سرزمين‌هاي اسلامي پرداخته‌ و در پايان،ديدگاه خويش را پيرامون روش تدريس بلاغت و صور جماليه در كتاب‌هاي درسي بيان داشته است.ضمن سپاس و قدرداني از عنايت ايشان به مقوله آموزش زبان عربي،بدين وسيله‌ «ويژه‌نامهء عربي مجلهء رشد معارف اسلامي»آمادگي خود را براي‌ درج مقالات و نظريات همكاران محترم در اين زمينه اعلام مي‌دارد.


مطالعات بلاغي مهدي ستاريان‌ «تاريخچه و سير تحو بلاغت در غرب»
در آمفي تئاترهاي يونان باستان،چند موضوع توجه مردم را به خود معطوف‌ مي‌داشت كه سرآمد آن‌ها نبرد گلادياتورها،نمايشنامه و خطابه بود.در اسناد و مكتوبات اوليه در عصر هومري، از آنان با عنوان«پهلوانان ميدان سخن و به‌ جا آورندهء كارهاي دليرانه»1،ياد شده‌ است.

ذهن ارسطو متوجهء اين نكته شد كه‌ چگونه يك نقال مي‌تواند با سحر سخن، آن‌چنان توجه مردم را به خود جلب كند كه‌ مشتاقانه همچون هيجان پايان نبرد يك‌ گلادياتور،براي شنيدن كلام آخر يك‌ نقال،ساعت‌ها به او گوش و دل سپارند!؟ او كه خود در جواني آموزگار فن‌ بلاغت (rhetoric) بود،در دورهء دوم‌ اقامتش در«آتن»،به تدريس«فن‌ سخنوري»پرداخت.سرانجام،مجموعهء نوشته‌هاي گذشته‌اش و اين درس‌ها را در اثري متشكل از سه كتاب با عنوان‌ «ريطوريقا»منتشر ساخت.

هرچند كه نخستين نظريه پردازان‌ بلاغت،كوراكس و تيسياس در قرن 5 (ق.م)،در جزيرهء«سيسيل»مي‌زيستند و گرگياس،«هنر سخنوري سيسيلي»را به‌ آتن آورد،2اما كاربرد اصلي بلاغت نزد اينان،اثبات دعوي حقوقي بود.حتي‌ ارسطو نيز در نوشته‌هاي بلاغي خود راهنمايي مي‌كند كه چگونه مي‌توان‌ موضوعي را بزرگ‌تر يا كوچك‌تر جلوه داد. بيش‌ترين استفاده از وسايل اثبات ادعا، هدفي است كه ارسطو در كتاب فن بلاغت‌ بدان اشاره كرده است و اين تمام هدفي بود كه از فن بلاغت و سخنوري در دورهء باستان‌ مد نظر بوده است.

ارسطو مي‌گويد:«يونانيان حق داشتند از پروتاگوراس رنجيده خاطر باشند؛زيرا او افتخار مي‌كرد كه مي‌تواند گفتار ضعيف‌تر را به گفتاري قوي‌تر مبدل‌ سازد.»

به اين دليل و دلايلي ديگر،افلاطون‌ به نقد روش گرگياس‌3پرداخته و فن‌ سخنوري را در مكالمهء«فايدروس»،بر پايه‌اي ديگر بنا نهاده است.افلاطون از زبان گرگياس بين فن سخنوري و جنگ افزار مقايسه‌اي اين چنين را نقل كرده‌ است:«ناتواني در دفاع از خود به وسيلهء سخن،همان‌گونه زشت است كه ناتواني‌ در دفاع از خود با مشت،و حتي آن‌ زشت‌تر از اين است.»4

ارسطو در مقابل اين نظر،زبان به‌ اعتراض مي‌گشايد و مي‌گويد:«...همهء اين چيزها،اگر به درستي مورد استفاده قرار گيرند،بزرگ‌ترين سود را دربر دارند و اگر بر خلاف حق به كار برده شوند،بزرگ‌ترين‌ زيان را به بار مي‌آورند.»5 توانگري در خور سرزنش نيست،بلكه‌ سزاوار سرزنش،آن روحيه‌اي است كه‌ توانگري را در راه بد به كار مي‌برد.

سير تحول‌ بلاغت در غرب

روح حاكم بر تفكر يونان باستان منجر به آن شد كه از منظر فلسفه به كنكاش‌ بيش‌تر موضوع بپردازند.در نتيجه، مباحث ريشه شناختي با بحث پيرامون‌ منشأ زبان و رابطهء لفظ و معنا،اين‌گونه‌ شروع شد كه:«رابطهء لفظ و معنا قراردادي است يا طبيعي؟»

ارسطو رابطهء بين لفظ و معنا را قراردادي مي‌دانست و عقيده داشت: «هيچ نامي به‌طور طبيعي پديد نمي‌آيد.»6 صاحب نظران يوناني در سايهء دو بينش‌ «سامانگرا»و«سامانگريز»7به نقد و بررسي‌ آراي يكديگر مي‌پرداختند تا اين‌كه كم كم‌ در اروپا مباحث ريشه‌شناختي جاي خود را به تعبير و تفسير«كتاب مقدس»داد.اين‌ تحول يعني شروع مطالعات پيرامون«علم‌ معني» (semantics) اين مطالعات تا آن‌جا ادامه يافت كه سه ديدگاه در بررسي‌ معني ايجاد شد8:

1.معني‌شناسي زايا (Generative :semantics) اربابان اين فن معتقدند كه‌ ساخت نحوي و ساخت معنايي يكي‌ است.

2.معني‌شناسي كاربردي (Applied semantics) :اينان معتقدند كه‌ معني‌شناسي بايد صورت‌هاي زباني را در بافت اجتماعي،در موقعيت‌هاي كاربرد و با توجه به عوامل گوناگون مؤثر در آن‌ها، مطالعه كند.

3.معني‌شناسي توصيفي‌ (Descriptive semantics) :اين گروه به‌ تجزيهء خصوصيات معنايي مي‌پردازند تا حقايق را تحليل كنند.

سرانجام دامنهء اين تحولات بدان جا رسيد كه با تكيه بر ايمان به توانايي انساني‌ در به كارگيري فهم خويش،بررسي‌ موشكافهء كتاب مقدس آغاز و نهضت‌ اصلاح ديني با شعار حجيت كتاب مقدس‌ به جاي مرجعيت كليسا توسط پروتستان‌ها مطرح شود.9البته تا دههء 1920،هدف از تفسير،كشف قصد و منظور متن بود،ولي‌ كم كم به علم چگونگي فهم متون،يعني‌ «هرمنوتيك»تبديل شد كه هانري كربن از آن به«كشف المحجوب»تعبير كرده و معتقد است كه اين علم به دنبال تأويل‌ متن،به گونه‌اي است كه از رهگذر آن بتوان‌ به مراد و مضمون راستين متن رسوخ كرد.10 دامنهء تحولات جديد در اين زمينه چنان گسترده و ظريف است كه بررسي جنبه‌هاي‌ متفاوت آن مجال ديگري مي‌طلبد.

تاريخچه و سير تحول بلاغت‌ در سرزمين‌هاي اسلامي
تاريخچهء بلافت در سرزمين‌هاي‌ اسلامي

از اواخر سدهء ششم ميلادي،شبه‌ جزيرهء عربستان از نظر سخن سرايي، سرودن شعر و ايراد خطابه،نسبت به‌ تمدن‌هاي آن روزگار سرآمد بوده است؛ زيرا مي‌كوشيدند با احساس سخن بگويند تا به اعماق روح و قلب شنونده نفوذ كنند. مسابقهء ادبي بازار«عكاظ»بسيار جدي‌ برگزار مي‌شد و هر كس مي‌كوشيد،ذوقي‌ سليم را براي آفرينش اثري بديع به كار گيرد.در اين بازار گرم سخن،قرآن جهت‌ اثبات آسماني بودنش،تحدّي مي‌كند تا تمامي فصيحان و بليغان عرب به زانو درآيند.

از اوايل قرن دوم هجري كه علماي‌ ايراني مسلمان به ترجمه،تفسير و جنبه‌هاي گوناگون قرآن رو آوردند،اين‌ سؤال مطرح شد كه ويژگي اعجاز بياني‌ قرآن در چيست كه با قوت تمام با وجود معلقات سبعه،امراي كلام را به‌ تحدي مي‌كشاند!؟

بدين خاطر مسلمانان به منظور درك‌ اعجاز قرآن،به بررسي معناي آن‌ پرداختند11و از آن جا كه در اين كنكاش از دسته‌بندي ارسطو بهره جستند،اين‌ بررسي‌ها عنوان«فنون بلاغت» (rhetoric)

از اواخر سدهء ششم ميلادي،شبه جزيرهء عربستان از نظر سخن سرايي،سرودن شعر و ايراد خطابه،نسبت به تمدن‌هاي آن روزگار سرآمد بوده است؛زيرا مي‌كوشيدند با احساس سخن بگوسند تا به اعماق روح و قلب شنونده نفوذ كنند
به خود گرفت.12رفته رفته مجموعه قوانيني‌ تدوين كردند تا به كمك آن‌ها،اطمينان در صحت نحوي،در زيباتر كردن جمله براي‌ تأثير بيش‌تر بر مخاطب،بكوشند.


سير تحول علوم بلاغي در سرزمين‌هاي اسلامي
سير تحول علم بلاغت نزد مسلمانان‌ را بايد در قرن‌هاي چهارم و پنجم هجري‌ جست‌وجو كرد؛زيرا با ظهور بزرگاني‌ همچون عبد القاهر جرجاني،جاراله‌ زمخشري،سكاكي،تفتازاني و...،در مطالعات بلاغي تحول بزرگي به وجود آمد.

اولين كتاب تدوين شده در علم‌ معاني،به درستي مشخص نيست؛زيرا ويژگي‌هاي اين علم مربوط به كلام بليغان‌ است كه از آغاز به گونه‌اي ذاتي،فصاحت‌ و بلاغت در ذوق شاعر و نويسنده به كار مي‌رفته است‌13و در طول زمان،ديگران‌ «صنايع ادبي»را با آثار آن بزرگان مطابقت‌ داده‌اند.آري:

شاعري طبع روان مي‌خواهد نه معاني نه بيان مي‌خواهد

به‌هرحال از مشهورترين افراد جاحظ بوده است.14هرچند برخي جرجاني را مبتكر علم معاني و بيان دانسته‌اند15،ولي‌ مشهورترين آن است كه عبد القاهر جرجاني با كتاب«دلائل الاعجاز»،علم معاني را تكامل بخشيد.

اولين كتاب تدوين شده در علم بيان را «مجاز القرآن»از ابي عبيده شاگرد خليل‌ دانسته‌اند و جرجاني با تدوين‌ «اسرار البلاغة»،علم بيان را تكميل كرد.

پس از او،سكاكي در كتاب‌ «مفتاح العلوم»،مسائل بلاغي را گسترش‌ داد و از آن به بعد،در اصول مطرح شدهء او،تغيير محسوسي ايجاد نشده است.16

گرچه صنايع بديع،عملا در اشعار به رشد و گسترش علم بلاغت نزد مسلمانان تا قرون هفتم و هشتم هجري‌ همچنان ادامه داشت و پيوسته مفاهيمي مانند صورت و معنا،دلالت و اطلاق، روابط معنايي و...به مطالعات بلاغي‌ اضافه شدند

كار مي‌رفته‌اند،ولي اولين كتاب تدوين‌ شده در علم بديع را به ابن معتز و قدامة بن‌ جعفر نسبت داده‌اند.ابن معتز اولين بار بديع را از فصاحت و بلاغت جدا كرد و بعد سكاكي و جرجاني،انشعاباتي را ايجاد كردند و صنعت‌هاي ادبي گسترش يافتند؛ در حدي كه اين امر رو به افراط گذاشت‌ و صنايع زائد نيز ايجاد شده‌اند.شايد ذكر اين نكته خالي از لطف نباشد كه‌ مسلم بن الوليد شاعر اولين كسي است كه‌ نام«بديع»و«لطيف»را بر صنايع ادبي به‌ معناي خاص به كار برد.17

اما در زمينهء كنكاش‌هاي قرآني از منظر مطالعات معنايي،غزالي اولين گزيدهء قرآني‌ را نوشت.او معتقد بود كه مراتب گفتار قرآني از نظر اعجاز بياني،در يك درجه‌ نيستند.به عنوان مثال،آيات«سورهء تبت» را در سطح معمولي دانسته،ولي آيهء 44 «سورهء هود»را در عالي‌ترين سطح بلاغي‌ قرار داده است؛آن جا كه به زمين و آسمان‌ به عنوان دو شخصيت كامل خطاب‌ مي‌شود:«يا ارض ابلعي ماوك و يا سماء اقلعي و غيض الماء...»18

او مي‌گويد:ظرافت در تعبير«ابلعي» براي«ارض»و«اقلعي»براي«سماء»، نكاتي هستند كه فارسي زبان كم‌تر درك‌ مي‌كند.همچنين در جاي ديگر تأثير كلام‌ در آيهء«فاذاقها الله لباس الجوع و الخوف‌ بما كانوا يصنعون.»19را از آن جهت‌ فوق العاده مي‌انگارد كه علاوه بر استفاده‌ از فعل حسي«اذاق»براي«جوع»و «خوفاليت اجتماعي مي‌دانستند كه از طريق‌ آن ارتباط برقرار مي‌شود.29سيبويه اعتقاد داشت:«نحو،روشي است كه مردم بدان‌ صحبت مي‌كنند و به معناي جاده و راه‌ است.»30

اين تعريف دال بر آن است كه زبان را يك رفتار مي‌دانسته‌اند.31به همين دليل، لازمهء درك و فهم صحيح،گذر از لايهء ظاهر كلمات و نفوذ به درون متن براي‌ شناخت لايهء پنهاني جملات است.به بيان‌ ديگر،نحو و بلاغت دو بال ضروري براي‌ درك و فهم متن هستند.هر كلمه به دلايل‌ نحوي در جمله جايگاهي دارد،اما با تكيه‌ بر فنون بلاغي و ذوق و قريحه،مي‌توان‌ كلمات را با آرايش خاصي در يك ساختار نحوي صحيح به كار گرفت و با حذف و اضافه،تقدم و تأخر،ايجاز،كنايه،تشبيه‌ و...،به ترغيب مخاطب و تأثير بيش‌تر بر ذهن او همت گماشت.در واقع،اصول‌ و قواعد فنون بلاغت،قدرت انتخاب‌ بهترين واژه‌ها را افزايش مي‌دهد و براي‌ رهايي فرد از سرگرداني،مانند قوانين‌ راهنمايي و رانندگي عمل مي‌كند.

در اين زمينه،مجموعه بحث‌هاي‌ ارسطو در كتاب سوم«ريطوريقا»،گرچه‌ حاوي انبوهي از مطالب بديهي است،اما به نكاتي ظريف و عميق اشاره دارد.32به‌ عقيدهء ارسطو:

-مهم‌ترين مزيت گفتار،روشني و تناسب آن با مقام اوست.

-موقعيت و مقام افراد،نوع خاصي از سخن را مي‌طلبد.

-برخي از موضوعات،نوع خاصي از سخن را مي‌طلبند.

-با هر مخاطب بايد متناسب با وضع‌ روحي،اعتقادي(باور)و استعداد(ميزان‌ درك)او سخن گفت.

-هرگونه زياده‌روي همانند قطع‌ ناگهاني كلام مضر است؛زيرا ذهن،نه‌ طاقت آن را دارد كه بدون توقف به تفكر وادار شود و نه مي‌تواند خود را از قيد محركي كه او را به حركتي موزون به پيشرفت‌ براي رسيدن به نتيجه‌اي وادار ساخته است،يكباره آزاد كند.

-مخاطب را نبايد سرگردان كرد و نه‌ بايد سرگردان رها كرد.

-منظم فكر كردن غير از صحيح فكر كردن است.

-هر سخني كه از خطيب،با ر نظر گرفتن‌ فضاي كلي سخن و نيز با در نظر گرفتن‌ تمامي سخن او قابل بررسي است.

به‌هرحال،اگر«سخن»وسيلهء انتقال‌ افكار بلند انديشمندان به دانش پژوهان‌ است،

اگر حضرت حق،«سخن»را وسيلهء ارتباط با برگزيدگان خويش قرار داده‌ است،

اگر«بيان»،كمال بخش آفرينش انسان‌ قلمداد شده است:«خلق الانسان،علّمه‌ البيان»33،

اگر در«بيان»سحري هست:«و إنّ‌ من البيان سحرا»34،

اگر موسي،«فصاحت»برادرش‌ هارون را وسيله‌اي مناسب براي ابلاغ‌ رسالت مي‌پندارد:«و أخي هارون هو افصح منّي لسانا»35،

و اگر علي،«بلاغت»را از شرطهاي‌ تأثيرگذار در اندرز مي‌داند:«هكذا تصنع‌ المواعظ الباغة بأهلها»36،

پس بايد در كنار آموزش نكات‌ دستوري،پرده از چهرهء الفاظ كنار زد تا زيبايي‌هاي كلام جلوه‌گر شوند.زيرا سردي مطالعات زباني،گرمي ظرافت‌هاي‌ بلاغي را مي‌طلبد تا انگيزه و دقت در آموخته‌هاي زباني افزايش يابند.آري:

به حقارت نتوان كرد نظر سوي سخن‌ سخن آن است كه از عرش برين آمده‌ است

دل ما چون نكند ميل سخن كاين گوهر خاص از بهر دل ما به زمين آمده‌ است.

تك برگ‌هاي«الصور الجمالية...»در كتاب‌هاي تازه تأليف شدهء زبان عربي براي‌ دبيرستان‌ها،از آن جهت به استشهاد آيات‌ الهي نشسته‌اند كه در زبان قرآن،هر واژه‌ علاوه بر حمل معنايي خاص و القاي‌ معاني دقيق و ظريف به مقتضيات حال و مقام آيه،با به كارگيري يك روش‌ قانونمند،اعجاز بياني خود را اثبات كرده‌ است.37همچنين،هرگونه توجه به‌ جلوه‌هاي زيبا شناختي در قرآن،يك‌ خدمت چند سويه تلقي مي‌شود.

اما در روش تدريس نكات بلاغي‌ «الصور الجماليه...»،پيشنهاد مي‌شود كه‌ دبيران محترم،متناسب با حد توانايي و آگاهي خود و با در نظر گرفتن زمينه‌هاي‌ علمي و ذوقي فراگيران،دامنهء شرح و بسط موضوعات را،از بسنده كردن به حد مطرح‌ شده در كتاب تا معرفي مقالات و كتاب‌هاي مفيد و ذكر آيات و احاديث‌ بيش‌تر كه مرتبط با موضوع آن صفحه‌ هستند،گسترش دهند و در تدريس اين‌ قطعات،همچون طيفي با درجات‌ گوناگون،متناسب با استعداد فراگيران‌ بدان بنگرند تا نقض غرض نشود.


زيرنويس
(1).ايلياد،هومر.سرود يازدهم.443.

(2).گمپرتس،تئودور.متفكران يوناني.ترجمهء لطفي،محمدحسن.فصل 36(1669/3). انتشارات خوارزمي.تهران.1375.

(3).گرگياس يكي از بنيانگذاران نثر هنرمندانهء يوناني‌ است؛نثري كه كاربرد ويژه‌اش در خطابه‌هاي حقوقي‌ است.غناي فوق العادهء سبك او به اين منجر شد كه‌ فن بلاغت از وسيله به هدف تبديل شود،به تعبير ديگر،تصويرها و موشكافي‌هاي او،ديگر براي‌ روشن‌تر ساختن و زنده‌تر جلوه دادن انديشه‌ها به‌ كار نمي‌رفتند تا وسيله‌اي براي رسيدن به هدف‌ باشند،بلكه به يك معني خود به هدف تبديل شدند.

(4).گمپرتس،تئودور،متفكران يوناني.فصل 6 (488/1).

(5).ارسطو،ريطوريقا.كتاب اول.فصل اول‌ (1355 الف).افلاطون و گرگياس.456.

(6).روبينز،آر.اچ.تاريخ مختصر زبان‌شناسي. ترجمهء حق‌شناس،عليمحمد.تهران.كتاب ماد.

(7).سامان گرايان،نظامندي‌هاي زبان به صورت‌ قياسي را غالب مي‌دانند و سامانگريزان طرفدار غلبهء بي‌نظمي‌هاي زباني به صورت سماعي هستند. ارسطو و پيروان مكتب اسكندراني در يونان و نيز پيروان مكتب بصره در سرزمين‌هاي اسلامي، سامانگرايي و حاكميت«قياس»و قانونمندي را در زبان پذيرفته بودند،در حالي كه رواقيان و پيروان‌ مكتب كوفه بيش‌تر به سامانگريزي و غلبهء«سماع» در زبان پايبند بودند.

(8).ساغروانيان،جليل.فرهنگ اصطلاحات‌ زبان‌شناسي.نشر نما.1369.ص 426 و 427.

(9).ريخته گران،محمدرضا،هرمنوتيك.نشر كنگره.تهران.1378.ص 46.

(10).مجتهد شبستري،محمد.هرمنوتيك.كتاب‌ و سنت.بخش دوم:بازسازي تفكر ديني.

(11).بنت الشاطي،عايشه عبد الرحمن.اعجاز بياني قرآن.ترجمهء صابري حسين.انتشارات علمي

قو فرهنگي.تهران.1376.ص 95.

(12).لازم به تذكر است كه فرهنگ يوناني به آسيا راه‌ يافته،فرهنگ آتني محض نبود،بلكه«مكتب‌ هرمسي»بود كه از تلافي جهان بيني مصري در اسكندريه و حكمت و فلسفهء يوناني به وجود آمده‌ بود.ر ك:نصرحسين.علم و تمدن در اسلام. ترجمهء احمد آرام.نشر انديشه.1350.و نيز: Delacy o''leary .انتقال علوم يوناني به عالم‌ اسلام.ترجمهء احمد آرام.

(13).ابن ابي الاصبح المصري.بديع القرآن.ترجمهء مير لوحي،علي.انتشارات آستان قدس.مشهد. 1368.ص 19.

(14).مطلوب،احمد.معجم المصطلحات البلاغيه‌ و تطوّرها.مكتبه لبنان ناشرون.1996.ص 237.

(15).اركان،فائزه.نگاهي به دو سنت زبان‌شناسي‌ اسلامي و غربي.آيينهء پژوهش،شماره 60.ص‌ 28 تا 32.

(16).اسكندري،احمد.تاريخ ادبيات عرب. ترجمهء محمد رادمنش(عصر الدولة العباسية). انتشارات مجيد.تهران.1375.

(17).ابو الفرج اصفهاني.الاغاني(239/19). دارا الكتب المصرية.

(18).هود 11/44.

(19).نحل 16/112.

(20).نگارش بلاغت در زبان فارسي،پس از مطول‌ و مختصر،با همت افرادي همچون سيد نصر الله‌ تقوي(قرن 13)شكل گرفت و شواهد فارسي در بررسي‌هاي بلاغي رخ نمودند.هرچند تفتازاني از متقدمان و شميسا از متأخران،بر خلاف جمهور نظرياتي ارائه كرده‌اند،اما هنوز سبك نگارش و شواهد بلاغي در فارسي،براي تحول لازم به انتظار سنت شكني نشسته‌اند.

(21).دقت شود كه منظور،كنكاش در مباحث‌ نحوي نيست،بلكه بررسي‌هاي فلسفي در مباحث‌ ادبي مدنظر است.

(22) Gakalla,M.H.1938.Arbic Linguistics:. bibliography,Mancel publishing.

(23).ساغروانيان،جليل.فرهنگ اصطلاحات‌ زبان‌شناسي.نشر نما.1369.ص 5 تا 424.

(24).باطني.محمدرضا،زبان و تفكر.چاپ‌ كاويان.1349.ص 116.

(25).معين،محمد.مجموعهء مقالات.ج 2.زبان‌ از نظر روان‌شناسي.به كوشش مهدخت معين. انتشارات معين.تهران.1367.ص 5 تا 33.

(26).كلاكن،كلايد.مردم‌شناسي فرهنگي.ترجمهء اميرحسين آريان‌پور.انتشارات مركزي.ص 57.

(27).ويگو،تسكي.ل س.انديشه و زبان.ترجمهء احمد صبوري.نشر نوين.تهران.1367.ص 68 تا 72.

(28).بعدها به خاطر تأثير پذيري از تقسيمات دستور زباني يونان،«نحو»به بررسي ساخت‌ها و روابط عناصر سازندهء آن‌ها و نقش هر يك از آنها در جمله‌ تبديل شد و حتي خود سيبويه نيز ساختار زبان را در قالب نقش بررسي كرده است.به همين خاطر، «نقش‌گرايي»،توجه به مفاهيم ساخت و نقش،يكي‌ ويژگي غالب در زبان‌شناسي اسلامي قلمداد مي‌شود.

(29).از ميان نظريه‌پردازان بزرگ زبان‌شناسي غرب، فرديناند و سوسور نيز طرفدار همين نظريه هستند. 30.7.Bokalla,M.H.1938.Arbic publishing. Linguistics:biblography,Mancel

(31).مشكوة الديني،مهدي.سير زبان‌شناسي. مؤسسه انتشارات دانشگاه فردوسي مشهد.1373.

(32).ارسطو.ريطوريقا.كتاب سوم.فصل 5 تا 7.

(33).الرحمن(55/2-3).

(34).مجمع الامثال ميراني(90/1).

(35).قصص(34/28).

(36).نهج البلاغه.ترجمهء فيض الاسلام.خطبهء 184.ص 618.

(37).بنت الشاطي،عايشه عبد الرحمن.اعجاز بياني قرآن.ترجمهء حسين صابري.انتشارات علمي‌ و فرهنگي.تهران.1376.ص 19.

منبع :

نشريه رشد آموزش معارف اسلامي » پاييز 1381 - شماره 50


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۳۶:۴۷ ] [ مشاوره مديريت ]

 

پريكلس ، نخستين سخنور يوناني

بقلم آقاي جمال الدين جمالي

تاريخ تشكيلات سياسي و حقوقي در جهان‌ -9- حكماي يونان

دانشمندان و حكماي يوناني كساني بودند كه در شئون عالم و امور مربوطه‌ بآن مطالبي درك كرده و از روي طبع و فطرت نكته‌سنج و نصيحت‌گو باشند صاحبان فكر و مستعد يوناني كه اهل تحقيق بودند بتفكر در حقيقت امور عالم‌ ميپرداختند بسفر و سياحت ميرفتند در عادات و اخلاق و قوانين و رسوم ملل ديگر مطالعه و تفحص مينمودند با بزرگان و دانشمنداني در كشورهاي شرقي مانند مصر و كلده و بابل و ايران ملاقات ميكردند و در حدود امكان از اطلاعات و علوم آنان‌ استفاده مينمودند اين مطالعات كه سيري از آفاق و انفس بود با طبع مخصوص يوناني‌ كه قريحه سرشار و آزاد علمي و برهاني داشت آميخته ميشد مردمي مجرب و دانشمند بوجود ميآورد نخستين كس از اين سلسله مردم دانشمند مجرب در يونان ثالس‌ ملطي سر سلسله حكماي ايوني بود كه در اواخر قرن ششم قبل از ميلاد ميزيسته‌ ولي قابل ترديد نيست كه دانش اين طبقه از حكماي باستاني يونان بمقتضاي عصر و نبودن وسائل محدود بمقداري از مقدمات رياضي و نجوم و فرضيه‌هاي كلي متكي‌ بقرائن و قياسات راجع بكيفيت خلقت و حقيقت وجود جسمانيات بوده ولي‌ بروزات ذهني و قواي عقلائي دانشمندان يوناني در حال رشد و نمو بوده و مراحل‌ تكاملي را ميپيموده افكار حكماي آن اوان همواره بجرح و تعديل در موضوعات علمي و اخلاقي و سياسي مشغول بود دانشمندان نظريات علمي و سياسي و اجتماعي‌ خود را بوسيله سخنرانيها در مجامع عمومي بيان و در معرض افكار عمومي‌ قرار ميدادند علاوه تصميمات و انتخاب مأمورين و محاكمه متداعيين و مجروحين‌ بشرحي كه قبلا اشاره شد و در فصول آينده بتفصيل بيان خواهد شد با حضور و تصويب جمعيت و صاحبان رأي اتخاذ ميگرديد در اين جلسات در اطراف فرضيه- هاي علمي و نظريات سياسي و اجتماعي بحث و مشاوره و مباحثه بعمل ميآمد طبعا كسانيكه در تقرير و بيان زبردست‌تر در دفن سخنوري بودند بهتر و بيشر ميتوانستند جلب افكار و توجه عمومي را بنمايند در اثبات نظريات خود اعم از موضوعات علمي‌ يا سياسي يا اجتماعي توفيق بيشتري حاصل ميكردند مخصوصا كسانيكه در فن‌ سخنوري استاد بودند رأي خود را از پيش ميبردند و نزد مردم موقعيتي بيشتر احراز نموده و مرجعيت عامه پيدا ميكردند و غالبا برياست و زمام‌داري كشور ميرسيدند بنابراين يكي از عوامل مهم احراز موقعيت‌هاي اجتماعي اشخاص تقرير و بيان و نفوذ كلام بود در قرن پنجم تا قرن چهارم پيش از ميلاد غالبا مردان سياسي‌ يونان از دانشمندان سخنور بشمار ميرفتند روي اين اصل فن سخنوري كه پايه و ملاك احراز مقام و موقعيت سياسي و اجتماعي بود در يونان قديم بمرحله كمال‌ رسيد نخستين مرد سياسي و سخنور يوناني كه چهل سال در آتن فرمانروائي كرد پرتكلس بود در آتن نفوذ كلمه فوق العاده داشت مورخين نوشته‌اند اول كسيكه‌ گفتار خود را در مجامع عمومي قبلا تهيه و يادداشت ميكرد پريكلس بوده است پس‌ از پريكلس هم اغلب مردان سياسي و زمامداران يونان مخصوصا آتن سخنور بودند چون سخنوري در محاكمات از عوامل غلبه بر خصم و در حكومت دمكراسي آتن رابطه‌ مستقيم بر ترقي اشخاص داشت نسبت بفن نطق و خطابه و سخنوري مخصوصا از طرف جوانان‌ با استعداد يوناني كه جوياي نام و مقام بودند استقبال و ابراز علاقه فوق العاده شد جمعي‌ از حكما و دانشمندان موقع‌شناس و كاردان كسوت معلمي پوشيده و در مقابل دريافت اجرت فن خطابه و سخنوري را تعليم ميدادند اين جماعت سوفيست يا سوفسطائي‌ ناميده ميشدند چن تعليم سخنوري و فنون مربوطه باين فن در مقابل اجرت بود تنها كساني از علوم سوفسطائيان بهره‌مند ميشدند كه قادر بپرداخت حق التعليم بوده‌ باشند جوانان با استعداد آتني و ساير بلاد يوان كه توانائي داشتند در فراگرفتن‌ اين فن نزد حكماي يوناني بر يكديگر سبقت ميگرفتند اساتيد فن در تعليم‌ دانشجويان خود با يكديگر رقابت مينمودند لذا تنها هدف سوفسطائيان و پيروان‌ آنها غلبه بر خصم و جلب توجه عمومي بود در فرضيه‌هاي علمي و موضوعات سياسي‌ حقيقت و مصلحت در كار نبود بلكه تفوق و غلبه بر خصم هدف نهائي قرار داشت لذا سفسطه و مغالطه در مكتب سوفسطائي سهم بسزائي يافت و بهمين مناسبت اين سلسله‌ از دانشمندان بسوفسيت معروف گرديدند حتي سوفسطائيان مدعي شدند اصولا حقيقتي‌ در عالم وجود ندارد بلكه حقيقت عبارت از ادراك شخصي ميباشد و لو احساس و ادراك افراد در يكمورد متناقض باشد براي هر فرد حقيقت همان ادراك او است در اينمورد گفته(پروتاگوراس)يكي از اساتيد سوفسطائي معروف است كه(انسان‌ مقياس همه اشياء است)در مفهوم و مراد گفته(پروتاگوراس)تفسيرهاي مختلفي‌ شده بعضي گفته‌اند مراد از بيان وي اين است كه علم مخلوق حواس و ساير استعدادات انساني است و لذا ارزش علم بيش از يكنوع قرارداد بشري نيست افلاطون‌ گفته پروتاگوراس را تفسير كرده باينكه هركس آنچه انتخاب كند كه بدان معتقد باشد در حدود اعتقادش حقيقت دارد و با سلب اعتقاد شخص از منتخب حقيقت آن‌ شيئي سلب ميشود درهرحال رواج سفسطه و مغالطه در مهد علم و دانش بمنزله اعلام‌ خطري بود كه سير تكاملي معرفت را متوقف يا تبديل بجهل مركب نمايد لذا دست‌ توانائي لازم بود كه بتواند با هدف عوام فريب سوفسطائي كه مورد قبول عامه بود مبارزه كند و انقلاب عظيم تحول عقلي و سير تكاملي بروزات ذهنيه بشري را رهبري‌ نمايد جاي ترديد نيست كه هدف و مكتب سوفسطائي اخلاق مردان سياسي بلكه عامه مردم را به فساد سوق ميداد اين وظيفه سنگين را سه تن از حكماي بزرگ‌ يونان كه روابط روحي آنان برشته معنوي پيوسته بود و نسبت بيكديگر سمت‌ استادي و شاگردي داشته‌اند در عهده خود قرار دادند از اين سبب نام بلند ايشان‌ در لوحه حكماي بزرگ جهان و استاد مطلق علم و فلسفه بشمار آمدند.

اين سه حكيم بزرگوار سقراط و شاگرد او افلاطون و شاگرد افلاطون‌ ارسطو ميباشند كه در عالم كمال و دانش بشري سقراط خداوند اخلاق و افلاطون‌ مجذوب عشق و اشراق و ارسطو كاشف براهين عقلاني ميباشند.

 

منبع :

نشريه كانون » سال هشتم، ارديبهشت 1343 - شماره 2


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۳۶:۴۶ ] [ مشاوره مديريت ]

 

ديباچه اي بر علم بلاغت

الف:تعريف و فايده

بلاغت، يكي از مصادر فعل ثلاثي مجرد«بلغ-يبلغ» به معناي زبان‌آوري و سخنداني است.ابو جعفر احمد بن علي بيهقي درباره ساختار و واژه بلاغت گويد. (1) «بلغ القول بلاغة»، صار بليغا جيدا.و بلغ الرجل بلاغة اذا كان يبلغ لسانه كنه ما في قلبه». (2)

جار الله زمخشري نيز چون ابو جعفر بيهقي، «بليغ» را صفت مشترك بين انسان و كلام دانسته و مي‌گويد: «بلغ الرجل بلاغة فهو بليغ و هذا قول بليغ». (3) در زبان فارسي و عربي«بلاغي»منسوب به بلاغت، مترادف با «بليغ»به كسي كه بتواند مطلب خود را با سخني شيوا و رسا بيان كند، اطلاق مي‌شود.

مصدر ديگر فعل«بلغ»، «بلوغ»است به معني رسيدن به انتها، اعم از آنكه مكان يا زمان يا امري معين باشد (4) همان گونه كه در قرآن كريم آمده است: «و لما بلغ اشده...» (5) يعني(چون به سن بلوغ و جواني رسيد)، و سعدي شيرازي«بلاغت كردن»را به معني«بالغ شدن بكار گرفته است:

چون به ريش آمد و بلاغت كرد

مردم آميز و مهر جوي بود

«بلاغ»نيز اسمي است از ريشه«بلغ»در معناي متعددي، به معناي«تبليغ و رساندن پيغام»كه در آيه شريف«و ما علي الرسول الا البلاغ» (6) آمده است.

درباره معني اصطلاحي بلاغت از دير باز تعريف‌هاي بسياري به ما رسيده است نقل است كه علي(ع) فرمود:«البلاغة الافصاح عن حكمة مستغلقة و ابانة علم مشكل». (7)

يكي از قديمترين تعريف‌ها از ابن مقفع(مقتول به سال 142 يا 143 يا 145)است كه وقتي درباره بلاغت از او سؤال شد.گفت:«بلاغت يعني ايجاز، كه با گوش دادن و سخن گفتن و سكوت كردن يا شعر و نثر و خطابه و اشكال ديگر ظاهر مي‌شود». (8)

ابو هلال عسكري(م.395 ه-)پس از وارد شدن‌ در بحثي فلسفي كلامي، اصل فصاحت و بلاغت را يكي دانسته-زيرا هر دو براي بيان مقصود بكار مي‌روند-جز آنكه فصاحت مربوط به لفظ و بلاغت براي معناست.وي سرانجام درباره بلاغت مي‌گويد: «صفت سخني است كه منظور گوينده را به دل و جان شنونده برساند». (9)

ابن معتز(م.298 ه-)كه اولين كتاب علوم بلاغي را به رشته تحرير در آورد در وجه تسميه اين علم مي‌نويسد:«چون معني به دل شنونده وارد ميشود، بلاغت»ناميده شده است. (10)

اما تعريف معروف بلاغت يعني«مطابقت كلام با مقتضاي حال همراه با فصاحت الفاظ مفرد و مركب» تقريبا در همه كتب بلاغي با الفاظ متفاوت و معناي يكسان آمده است.خطيب قزويني(م.739 ه-) بلاغت را«مطابقة الكلام لمقتضي الحال مع فصاحته» (11) تعريف كرده است.جاحظ بصري (ابو عثمان عمرو بن بحر-م 255 ه-ق)به اصل تناسب لفظ و معني معتقد است و مي‌گويد:هر گونه سخن نيازمند همان گونه لفظ و هر نوع معنا محتاج همان نوع«اسم»است.معني سست و سبك، لفظ سست، و معناي جزيل و فاخر، كلام جزيل و فاخر مي‌خواهد. آنگاه تصريح در محل تصريح و پوشيدگي در مقام كنايه و ساده گويي در جاي خود لازم و مفيد است. (12) و در كتاب ديگري درباره مقتضاي حال مثالي مي‌آورد و مي‌گويد:همان گونه كه كلام نبايد كوچه-بازاري و مبتذل باشد، همچنين نبايد وحشي و غريب باشد، مگر آنكه گوينده عرب باديه نشين باشد. چون سخن ابتدائي و وحشي را باديه نشينان و آدمهاي غير متمدن مي‌فهمند و همان گونه كه آدمها طبقاتي دارند سخن نيز داراي طبقات و انواع مختلف است. (13)

از معاصران احمد الهاشمي در كتاب جواهر البلاغه (ص 32)، و غلامحسين آهني در كتاب معاني بيان (ص 3)، دكتر جليل تجليل دركتاب معاني و بيان (ص 6)، دكتر سيد جعفر شهيدي در مقدمه ترجمه نهج البلاغه(ص ط)دكتر شيما در معاني و بيان دانشگاه پيام نور(ص 11)و ديگران، رعايت مقتضاي حال را با كلامي فصيح، بلاغت شمرده‌اند، و جلال الدين همائي نيز مي‌نويسد:«كلام را وقتي بليغ گويند كه علاوه بر جهات فصاحت، مطابق با مقتضاي حال باشد.زيرا هر سخن جائي و هر نكته مكاني دارد.» (14)

علم بلاغت به چهار بخش عمده:1-معاني (مطابقت كلام با مقتضاي حال)2-بيان(ايراد معني واحد به طرق مختلف)3-بديع(علم زيبائي و آرايش سخن)4-عروض(ميزان سخن منظوم)تقسيم مي‌شود.

در يك نگاه به نظر مي‌رسد كه تعريف بلاغت با تعريف علم معاني يكسان و فقط در قيد فصاحت تفاوت دارد و اين تعريف جنبه‌هاي سه گانه ديگر بلاغت(بيان-بديع و عروض)را در بر نمي‌گيرد. در جواب چنين شبهه‌اي بايد گفت، تعريف بلاغت عام و فرا گير است و مقتضاي چنين كليت است.يعني مثلا علم بيان نيز با بخش‌هاي چهار گانه‌اش(تشبيح، مجاز، استعاره و كنايه)با توجه و توسل به سطح فكر خواننده و شنونده ترسيم مي شود.همچنين صنايع بديعي و آرايه‌هاي لفظي و معنوي و بحور عروضي و اوزان شعري.چون مخاطب ادب آموختگان و فرهيختگان است، خود نوعي رعايت مقتضاي حال محسوب مي‌گردد.

اما فصاحت كه همزاد بلاغت يا به عبارت بهتر تمهيد و زير بناي سخن بليغ است در لغت به معناي «ظهور و بيان»و در اصطلاح«شيوائي و سخن و گشاده زباني»را گويند.سخن فصيح(شيوا)آن است كه خالي از عيوب فصاحت و مطابق با قواعد صرفي و نحوي باشد.اما تنها«فصاحت»كافي نيست چه ««فصاحت»عاري از«بلاغت»را«لقلقه لسان»گويند.

سنايي مي گويد:

و آن كه او مدعي است در ره عشق

شير او هست كم زر و به عشق

هست در بند لقلقه مانده

از در معني و خبر رانده

(حديقه الحقيقه، تصحيح مدرس رضوي چاپ دانشگاه تهران ص 332).

و كلام را وقتي مي‌توان بليغ ناميد كه فصيح باشد، و با اصول بلاغت مطابقت كند.

اصول بلاغت چيست؟

نخست-رعايت مقتضاي حال

يعني رعايت كردن وضع شنونده و يا خواننده از جهت ميزان دريافت و مقدار اطلاع و موقعيت زمان و مكان و ويژگي‌هايي كه موجب مي‌شود گفتار يا نوشتار در شنونده و خواننده اثري مطلوب بر جاي بگذارد. زمينه رعايت اين مقتضا، روان شناسي مخاطب است، يعني آشنايي گوينده با احوال نفساني شنونده. گوينده بايد بداند آيا شنونده از موضوع خبر دارد يا بي‌خبر است، بردبار است يا بي‌قرار و كم حوصله؟ ميزان درك و فهم او چقدر است؟تا با شرايط موجود با او سخن بگويد.رعايت مقتضاي حال ايجاب مي‌كند كه با اديب به زبان سخن گفت و با كودك، در حد دانسته‌هاي لغوي و عمومي او.

مولوي مي‌گويد:

بهر طفل نو پدر تي تي كند

گرچه عقلش هندسه گيتي كند

و يا:

چون كه با كودك سر و كارم فتاد

هم زبان كودكان بايد گشاد(مثنوي ج 2/ب 3577)

پس در حقيقت تمام مباحث«علم معاني»چون ايجاز و اطناب، مساوات، و حل و فصل و...با اين رسالت به ميدان مي‌آيند كه مقتضاي حال را بسنجند و گوينده را در بيان مقصود ياري دهند.

دوم-(ايراد معناي واحد به طرق مختلف)

در اينجا شاخه ديگر«بلاغت»يعني«بيان»شكوفا مي‌شود و به ياري سخن شيواي با شكوه مي‌آيد تا هر چه بهتر گوينده را در بيان ما في الضمير ياري كند.

«تشبيه»، «مجاز»، «استعاره»و«كنايه»چهار بازوي توانمند اين رسالت‌اند.خداي تعالي فرمود:«تلك آيات الكتاب المبين» (15) -اين‌ها نشانه‌هاي كتاب بيانگرند-بيانگري قرآن و كلام خدا، دهها بار در آيات شريفه ذكر شده است، از جمله«خلق الانسان علمه البيان» (16) يا«هذا بيان للناس» (17) و در حديث شريف نبوي:«ان من البيان لسحرا».بيان سحر انگيز است. كلام خوب سحر حلال است.يك مفهوم را چند بار و هر بار به شكلي زيبا و متفاوت با شكل‌هاي پيش بيان كردن.شاعر صبح-خاقاني-را بنگريم كه چه خوب در وصف صبح، هر بار به شكلي با بياني سحر انگيز سخن مي‌گويد:

فصّاد بود صبح كه قيفال شب گشاد

خورشيد طشت خون و مه عيد خنجرش

(18) (نشترش)

(شاعر با ابزار تشبيه بليغ، صبح را به فصادي مانند كرده كه وريد بازوي شب را مي‌گشايد و طشت اين فصاد خورشيد و هلال ماه عيد فطر نيشتر اوست- هر چند استعاره مكينه نيز در بيت هست) يا در بيت زير با بكار گيري استعاره مرشحه(يوسف زرين نقاب خورشيد)صبح را وصف مي‌كند:

دوش برون شد زدلو«يوسف زرين نقاب»

كرد بر آهنگ صبح، جاي به جاي انقلاب (19)

يا در آغاز قصيده‌اي كه آن را«حرز الحجاز»خوانند و خاقاني آن را در كعبه عليا انشا و بر بالين مقدس مصطفي(ص)انشاد كرده است، در وصف رايحه خوش بامدادي با استفاده از صنعت استعاره بالكنايه و تشبيه مي‌گويد:

اختران عود شب آرند و بر آتش فكنند

خوش بسوزند و صبا خوش دم از اينجا بينند (20)

و يا در ابيات زيرين مراد شاعر از«بيضه آتشين» خورشيد و«كرته فستقي»كبودي و سبزينگي رنگ آسمان از مهتاب و نور ستارگان، و منظور او از«طفل خونين»سرخي افق هنگام طلوع خورشيد است.و همان طور كه ملاحظه مي‌شود از آرايه‌هاي بسيار و ترفندهاي شاعرانه‌اي چون تشبيه، كنايه، استعاره مصرحه و بالكنايه بهره گرفته است:

صبح چون زلف شب بر اندازد

مرغ صبح از طرب سر اندازد

كركس شب غراب وار از حلق

بيضه آتشين بر اندازد

كرته فستقي بدرد چرخ

تا به مرغ نواگر اندازد

برشكافد صبا مشيمه صبح

طفل خونين به خاور اندازد (21)

و هم او پرتوهاي طلائي خورشيد رابه پارچه زردي-كه يهوديان براي مجزا بودن از مسلمانان يا به خاطر رسوم خود بر دوش مي‌افكنده‌اند-تشبيه كرده است:

رخسار صبح پرده به عمدا بر افكند

راز دل زمانه به صحرا بر افكند...

گرداس موزونيت بخشهايي از اوستا و شعر گونگي «درخت آسوريك»و«يادگار زريران»و پاره‌اي «فهلويات»مي‌توان به خوبي دريافت كه در كنار شعر اصول آن نيز-چون نقد و بلاغت-موجود بوده است. حتي يونانيان به خاطر ارتباط با ايران از سيطره نفوذ فرهنگي و معنوي ايرانيان به دور نبوده‌اند.

در يونان باستان، از زمان سقراط بازار مباحثه و نقد ادبي گرم بوده است.افلاطون در رساله‌هاي خود به نقد نظريات استاد خود-سقراط-پرداخته و ارسطو نيز آراء و نظريات معلم خود«افلاطون»را در كتاب معروف«فن شعر»درباره زيباشناسي، نقد بررسي كرده است. (45) ارسطو در بخشي از كتاب «انواع اسم»بحثي دستوري-بلاغي دارد كه در ضمن آن به بحث مجاز و انواع آن پرداخته است، سپس گفتاري در باب فصاحت دارد كه احتراز از ركاكت و ابتذال وكلمات وحشي و بيگانه را لازمه سخن فصيج مي‌شمارد. (46) اين فن ادبي حتي در قرون بعد از ميلاد تا پايان قرون وسطي و شروع عصر رنسانس به همان شكل ارسطوئي خود پا برجا بوده و طرفداران مكتب كلاسيسم نيز در قرن هيجدهم از آن پيروي مي‌كرده‌اند ولي با ظهور«مكتب رمانتيسم»-كه يكي از اصول آن فرو ريختن ديوار تقليد از آثار كهن و سر پيچي از قواعد«كلاسيسم»بود و به قول آنها شور و احساس واقعي را تباه ميكرد- (47) اساس آن متزلزل شد و شاخه‌هاي تازه‌اي پيدا كرد كه هر يك به صورت علم جديدي در پهنه ادبيات جهان ظاهر شد.مانند معني‌شناسي، آواشناسي، سبك‌شناسي)-Stylis tics(و نقد ادبي خاص به معناي)Literary criticism(،

1-بلاغت عربي

عرب قبل از اسلام به شعر و شاعري علاقه بسيار داشته.از نكته سنجي‌ها و مباحثات شاعري آنان رواياتي در كتابهاي نقد ادبي و تاريخ ادبيات باقيمانده است (48) .ولي اصل وجود ادبيات عصر جاهلي عرب، با نوعي ترديد و دو دلي آميخته است.چنان كه از قدما ابن سلام جمحي(اديب بصري صاحب طبقات الشعراء متوفي 236 ق)، بسياري از آثار ادبي را منحول شمرده و معتقد است بيشتر آثار بجا مانده از شعراي جاهلي و اسلامي مجعول و منحول است و بعضي از آنها را جامعان و راويان شعر از خود ساخته و به شاعران نسبت داده يا افراد قبايل سروده و به شاعران خود نسبت داده‌اند.

انديشه انتحال شعر جاهلي عرب موافقان و مخالفاني داشته و دارد.از معاصران، طه حسين اديب فقيد مصري با گفتارهاي روزهاي چهارشنبه«حديث الاربعاء»در يكي از جرايد مصر به شرح نظريه خود درباره اعتقاد به انتحال شعر عرب پرداخت كه مجموعه اين گفتارها در كتابي به همين نام و پاره‌اي ديگر در مجموع«من تاريخ الادب العربي» (49) فراهم آمده است.اين اديب نابينا، سر انجام در برابر انديشه‌هاي قومي قرار گرفت و مجبور شد در بيان انديشه‌هاي خود كه فرهنگ عرب را زير سؤال مي‌برد راه اعتدال در پيش بگيرد.

اما، وجود جعل در شعر عرب، دليل بر انكار مطلق شعر جاهلي نيست و به گفته آقاي دكتر عبد الحسين زرين كوب:«جعل اين اشعار به نام شاعران نشانه اسلوبي ممتاز و مرتبط به عصر جاهلي است (50) ». عصري كه شاعران در مجالسي مانند«سوق عكاظ» گرد آمده شعر خود را بر يكديگر مي‌خواندند و داوراني چون نابغه ذبياني-كه خود شاعر بود-به قضاوت در باب بلاغت و ارزشهاي صوري و معنوي شعر آنان مي‌پرداخت.وبه اعتقاد اهل ادب آيات شريفه «الرحمن علم القرآن خلق الانسان علمه البيان» نشانگر مقام رفيع عرب جاهلي در علوم بلاغي است (51) .

2-اما بلاغت به معناي واقعي و مستقل از علوم زباني از زمان رشد و شيوع اسلام در ميان مسلمانها رواج چشمگيري يافته است و بدين جهت ما آن را بلاغت اسلامي(Islamic Rehtoric)مي‌ناميم.چه اين فن يكي از علوم قرآني است كه با نگرش زيباشناسي و كنكاش مسلمانان در باب اعجاز قرآن جوانه زد و به سرعت رو به شكوفائي نهاد، به طوري كه قدما در تعريف آن گفته‌اند:«علمي كه دقايق و اسرار عربي با آن شناخته مي‌شود و از وجوه اعجاز قرآن پرده بر مي‌دارد (52) ».

سيوطي مي‌گويد:«نويسندگان و شعراي عرب با اين نگرش در جزالت و نظم بديع و حسن سياق و دقت در محاسن ادبي قرآن علوم معاني و بيان و بديع را دريافته‌اند». (53)

ابو هلال عسگري نيز در مقدمه كتاب خود مي‌گويد:بالاترين و لازمترين دانشها پس از شناخت خداي تعالي، علم بلاغت است و آگاهي از فصاحت، زيرا با آنها مي‌توان به اعجاز قرآن پي‌برد. (54)

جار الله زمخشري كه تفسير معروف خود(الكشاف) را از بعد زيباشناسي قرآن به تحرير در آورد در مقدمه اثر خود مي‌نويسد:هر چند فقيه، گوي سبقت را از اقران خود بربايد و متكلم در علم كلام مبرز و بر جسته شود و در علم حديث، محدث سر آمد روزگار باشد و سخنور در فن خطابه استاد مسلم روزگار گردد و در علم نحو هم اسيبويه فارسي بگذرد:اما جز با فرا گرفتن دانش معاني و بيان هرگز به كمال نخواهد رسيد.

البته منظور زمخشري از«معاني و بيان»تمام علوم بلاغي است كه با آن پرده از اعجاز قرآن بر گرفته و فهم آن براي مسلمانان بهتر و كاملتر مي‌شود.پس بلاغت اسلامي با قرآن شروع مي‌شود و كم كم نصج و رواج پيدا مي‌كند و در قرون بعد به اوج تعالي مي‌رسد.

با اين بلاغت اسلامي را نمي توان چيزي جدا از بلاغت و نقد يوناني فرض كرد، چه تأثير حكمت ارسطو در بين متكلمان مسلمان و انتشار كتابهاي منطق يوناني در ميان ايشان، باعث تأثير بلاغت، نقد ادبي و حكم يوناني در بلاغت اسلامي گرديد. (55)

قدامة بن جعفر(حكيم و كاتب مسيحي كه به دست المكتفي بالله عباسي اسلام آورد و سه اثر معروف:الخراج نقد النثر و نقد الشعر از آثار اوست)در بررسي‌هاي ادبي خود خصوصا در باب مبالغه، از تأثير ارسطو و تعليمات او بي‌بهره نبوده است.عبد القاهر جرجاني نيز از طريق كتابهاي ابن سينا از تعليم حكماي يونان استفاده كرده و دو اثر بزرگ«اسرار البلاغه»و«دلائل الاعجاز»او ياد آور«فن شعر»و«فن خطابه»ارسطو است.

نخستين بار بحث تأثير بلاغت يونان در بلاغت اسلامي را دكتر طه حسين-اديب روشن ضمير مصري-در كنگره مستشرقان در ليدن(يازده سپتامبر 1931)طرح كرده (56) و افزوده است كه‌ بلاغت اسلامي در آغاز نشأت از بلاغت عربي و يوناني و ايراني مايه ور شده است و ارسطو تنها در فلسفه پيشگام نيست بلكه از جنبه مسائل بلاغي هم مي‌توان ارسطو را از پيشگامان دانست.

كتاب الشعر يا پويتيكا(بوطيقا)ي ارسطو در قرون اوليه اسلامي سه مرحله را پشت سر گذاشته است: 1-ترجمه از زبان يوناني به سرياني و پس از آن به عربي كه مترجم آن ابو بشر متي بن يونس منطقي (استاد فارابي پزشك و فيلسوف نسطوري م 350 ه-) بوده است.

2-تلخيص و تفسير كتاب مزبور توسط چند دانشمند.

3-تأثير اين كتاب در آثار بلاغي قرن چهارم هجري خصوصا در«نقد الشعر»قدامة بن جعفر و«منهاج البلغاي»حازم قرطاجني. (57)

بخش سوم كتاب«فن خطابه»ارسطو نيز همان چيزي است كه در ادب عربي«بلاغت»ناميده مي‌شود و مباحث اين فصل نه تنها اختصاص به زبان يوناني ندارد بلكه به تمام زبانها و ملت‌ها تعلق دارد. ترجمه اين كتاب به عربي در پيدايش«نقد الشعر» قدامة بن جعفر، «اسرار البلاغه»و«دلائل الاعجاز» شيخ عبد القاهر تأثير شگفتي داشته است.

و خلاصه اين كه مقارن با پايان يافتن خلافت عباسي، بلاغت اسلامي آميزه‌اي بود از اقوال حكما و متكلمين ادبا كه شيخ عبد القادر جرجاني به آن نظم تازه‌اي بخشيد.

در نوشته‌هاي جاحظ به واژه‌هائي چون استعاره و كنايه و حقيقت و مجاز بسيار بر مي‌خوريم و همين دلالت دارد بر اين كه در وضع اين اصطلاحات، متكلمان قدم پيش نهاده‌اند.جاحظ در«البيان و التبيين»نه اين اصطلاحات را طبقه‌بندي كرده و نه تعريف و آمار روشني از آنها به دست داده است، ولي مي‌توان گفت ك او تدوين علوم بلاغي را آغاز كرده است.پس از جاحظ، ابن معتز از اين اصطلاحات بهره گرفت وعقايد خود را در مورد بلاغت قرآن با آنها مطابقت داد و در«كتاب البديع»اصطلاحات مذكور را به هنگام بيان محسنات سخن، مورد استفاده قرار داد و بدين ترتيب علم بلاغت پي ريزي شد.منظور ابن معتز از«البديع»مفهوم عامي است كه مورد بحث ماست يعني«بلاغت»چنانكه اولين باب كتاب خود را اختصاص به استعاره داده و در همين كتاب از تشبيه و كنايه سخن گفته است. (58)

نكته ديگر، آميختگي مباحث بلاغت با يكديگر است.پيش از شيخ عبد القاهر-كه فن معافي را از بيان و بديع جدا كرد-همه موضوعات بلاغي درهم آميخته بود و در ضمن علوم ادبي و لابلاي مباحث قرآني مطرح مي‌شد كه آن را«علم معاني نحو» مي‌خواندند.ابو عبيده معمر بن مثني(م 280 ق)در كتاب«مجاز القرآن»كليه مفاهيم زيبائي‌شناسي قرآن مانند تشبيه، استعاره، كنايه، تقديم و تأخير، حذف، اضماء، تكرار مسند اليه و...را با عنوان«مجاز» مورد بحث قرار داد.علاوه بر كتاب«ابو عبيده»آثار ديگري از ابن در ستويه صاحب«اسرار النحو»، «اصمعي»مؤلف«اصمعيات»، سيرافي نويسنده«شرح الكتاب سيبويه و...»و بسياري ديگر با اين آميختگي به تحرير در آمده است.

سرانجام به سال 274 هجري«ابن معتز»، «كتاب البديع»را نوشت و تمام علوم بلاغي را به نام«بديع» از ديگر علوم قرآني جدا و مستقل ساخت.همزمان با «ابن معتز»«قدامة بن جعفر»كه«نقد الشعر»خود را در تطبيق با«فن شعر»ارسطو رقم زده بود، در برابر عقايد سنت گراي ابن معتز قرار گرفت و طرفداران هر دو اديب بازار بحث و جدل را رونق بخشيدند.از طرفي هر يك از مكتبهاي كلامي در اثبات اعجاز قرآن و بحث درباره نكات بلاغي قرآن طريق خود را مي‌پيمودند و اين نيز در شكوفائي بحث‌هاي بلاغت نقش ارزنده‌اي را ايفا كرد.قاضي عبد الجبار معتزلي «اعجاز القرآن»را به مشرب اهل اعتزال و«قاضي ابو بكر باقلاني»با منطق اشاعره«اعجاز القرآن»را تأليف كردند.همچنين علي بن عيسي رماني (م 386 ق)در كتاب نكت(النكت)في اعجاز القرآن با استفاده از بحث‌هاي منطقي بحث‌هاي دقيقي درباره تشبيه و استعاره مطرح كرده است و عقيد دارد كه «بديع يكي از جنبه‌هاي مهم اعجاز قرآن است ولي باقلاني باور او را در اين باب مردود دانسته است». (59)

علاوه بر سه كتاب فوق، دو رساله ديگر نيز در اين باره تأليف شده است، 1-بيان اعجاز القرآن از ابو سليمان حمد بن محمد بن ابراهيم خطابي. 2-الرساله الشافيه في الاعجاز از عبد القاهر جرجاني. (60)

آميختگي مباحث بلاغت در قرن چهارم ادامه يافت.نقد ادبي نيز در لابلاي متون تأليف شده بلاغت كم و بيش به چشم مي‌خورد.چنان كه ابو هلال عسكري(م 395 ق)كتاب«صناعتين»خود را در دو بحث عمده بلاغت-نظم و نثر-كه با مباحث نقد ادبي پيوند داد نوشت و با آنكه علماي بلاغت«قدامة بن جعفر»را از ائمه اين فن شمرده‌اند ولي مي‌بينيم كه كتاب«نقد الشهر»او بيشتر شامل مباحث نقد ادبي است تا بلاغت.حتي كتاب«البديع»ابن معتز نيز خالي از مقالات تقد ادبي