مشاوره مديريت - آموزش مديريت - آموزش فروشندگي حرفه‌اي
 
نويسندگان
مطالب تصادفی
ترس و اضطراب زماني احسن است كه داعي از هر سخني كه مخالف را در ردّ دعوتش تهييج مي‌كند و او را به عناد و لجبازي وا داشته،بر غضبش مي‌افزايد بپرهيزد‌ و نيز از بي‌عفتي در كلام و از سوء تعبير اجتناب كند و به معتقدات و مقدسات مخالف خود توهين نكرده و ناسزا نگويد.

الميزان،533/12

انتخاب احسن شعار هر مسلمان در حيات ايماني و قرآني خويش است زيرا،آن،دعوت قرآن كريم است كه انسان را در تمامي عرصه‌اي حيات بشري بدان فرا‌مي‌خواند:

إدفع بالتي هي أحسن….(فصلت،41/34)

و قل لعبادي يقولوا الّتي هي أحسن انّ الشيطان ينزغ بينهم….(اسراء،17/53)

و إذا حييتم بتحية فحيوا بأحسن منها….(نساء،4/86)

و اتبعوا أحسن ما انزل اليكم من ربكم….(زمر،39/55)

من وحي القرآن ،396/13

و پر واضح است كه اختيار احسن در انجام رسالت و ابلاغ وحي يكي از مصاديق اين دعوت عام است كه اسلام در حيطهٔ حيات اجتماعي تشريع نموده است و آنچنان كه رسول مكرم اسلام از آن تبعيت نموده و به وجه احسن آن را در ابلاغ رسالت خود به انجام رسانده،ما نيز موظف به دعوت به سوي نيكي ها و خيرات به طريق احسن مي‌باشيم.

http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/208569?sta=%u062c%u062f%u0627%u0644+%u0627%u062d%u0633%u0646


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۳۶:۲۹ ] [ مشاوره مديريت ]
  از ديدگاه قران ، شيوه گفتار و رفتار مسلمانان با غير مسلمانان مقدّمه

ارتباط گسترده بين كشورها و ملت‌ها از ويژگي دنياي امروز است، و به همين روي، كشورهاي اسلامي و مسلمانان نيز از داشتن رابطه با كشورهاي بيگانه و ملت‌هاي غيرمسلمان گريزي ندارند. در عين حال، در اين ارتباط علاوه بر حفظ منافع ملّي، پاي‌بندي به اصول ارزشي و دستورات ديني، كه قرآن كريم و روايات بيان مي‌كند، بسيار ضروري است. يكي از اين اصول(1) «اصل نفي لطه كافران بر مسلمانان» (نفي سبيل) است كه بر تمام اصول ديگر حاكميت دارد. اين اصل برگرفته از سخن خداوند متعال است كه مي‌فرمايد: (وَ لَن يَجْعَلَ اللّهُ لِلْكَافِرِينَ عَلَي الْمُؤْمِنِينَ سَبِيلاً)؛ (نساء: 14) و خداوند هرگز بر [زيان [مؤمنان براي كافران راه [تسلطي] قرار نداده است.

«سبيل» در نظر لغت‌دانان به معناي طريق و راه،(2) و كلمه «علي» به معناي قدرت بر تصرف يا به معناي ضرر است.

با توجه به «لن» نافيه كه دلالت بر نفي ابد مي‌كند(3) و نكره آمدن «سبيل» كه نكره در سياق نفي بوده و مفيد عموم است،(4)از اين آيه استفاده مي‌شود كه خداوند متعال هرگز براي كافران نسبت به اهل ايمان راه تسلط باز نگذاشته و باز نخواهد گذاشت.(5) طبق اين آيه شريفه تمام روابط بايد بر اساس اين اصل، برنامه‌ريزي و كنترل شود و ارتباط ميان مسلمانان و كافران نبايد به گونه‌اي باشد كه ذلّت جامعه اسلامي از آن استشمام شود. بنابراين، از هر نوع ارتباطي كه جامعه اسلامي را به جامعه كفر وابسته كند بايد دوري شود. در اين نوشتار براي پرهيز از تطويل بحث، تنها برخي از روابط اخلاقي و اجتماعي بررسي مي‌گردند:

1. رعايت عدالت در برخوردها

قرآن كريم، هدف از فرو فرستادن كتاب‌هاي آسماني و آمدن پيامبران را فراهم كردن زمينه اجراي قسط و عدالت در جامعه مي‌داند(6) و بدون محدود كردن اجراي قسط و عدل به مورد خاصي، از مؤمنان مي‌خواهد آن را در همه زمينه‌ها رعايت كنند.(7)پيامبر گرامي اسلام صلي‌الله‌عليه‌و‌آله نيز همانند پيامبران ديگر به اجراي عدالت در همه امور مأمور بود.(8) خداوند متعال در مورد داوري به عدالت در ميان كافران به آن حضرت مي‌فرمايد: «فَإِن جَآؤُوكَ فَاحْكُم بَيْنَهُم أَوْ أَعْرِضْ عَنْهُمْ وَإِن تُعْرِضْ عَنْهُمْ فَلَن يَضُرُّوكَ شَيْئا وَ إِنْ حَكَمْتَ فَاحْكُم بَيْنَهُمْ بِالْقِسْطِ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ»(مائده: 42)؛ اگر [كافران [نزد تو آمدند [يا] ميان آنان داوري كن يا از ايشان روي برتاب و اگر از آنان روي برتابي هرگز زياني به تو نخواهند رسانيد و اگر داوري مي‌كني پس به عدالت در ميانشان حكم كن كه خداوند دادگران را دوست مي‌دارد.

آيه ديگري، از مؤمنان مي‌خواهد كه حتي با دشمنان خويش، به عدالت رفتار كنند و به آنان هشدار مي‌دهد مبادا دشمني آنان شما را به گناه و ترك عدالت وادار كند:

«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ كُونُواْ قَوَّامِينَ لِلّهِ شُهَدَاء بِالْقِسْطِ وَلاَ يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَي أَلاَّ تَعْدِلُواْ اعْدِلُواْ هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَي وَاتَّقُواْ اللّهَ إِنَّ اللّهَ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ.»(مائده: 8)

بنابراين، رفتار عادلانه در مورد دشمن نيز مطلوب بوده و كفر كافر، مانع اجراي عدالت درباره وي نمي‌شود.(9)

از آنچه گذشت اين نتيجه به دست مي‌آيد كه همان‌گونه كه رعايت قسط و عدل با مسلمانان مطلوب خداوند متعال است، رعايت آن با غير مسلمانان نيز مطلوب خداوند و وظيفه حاكم اسلامي و همه مسلمانان مي‌باشد. بنابراين، ما مأمور به اجراي عدالت با همه افراد و در تمام حالات هستيم.(10)

شايان ذكر است كه عدالت و رعايت آن در برخوردها اختصاص به كافران غيرحربي(11) ندارد و شامل كافران حربي(12) نيز مي‌شود.

2. نيكي كردن به پيمان‌داران

با توجه به اينكه قرآن كريم، انفاق در آساني و سختي، فرو خوردن خشم، گذشت از مردم، و احترام به پدر و مادر را از مصاديق احسان مي‌شمارد(13) روشن مي‌شود كه احسان به معناي پاسخ دادن كار خير با خير بيشتر از آن و كار شرّ به شرِّ كمتر از آن است. بر اساس آيات قرآن، همان‌گونه كه احسان به مسلمانان مطلوب آفريدگار جهانيان است، احسان به غيرمسلمان غيرحربي نيز مطلوب خداوند مي‌باشد. تا جايي كه در آيات شريفه، به صله رحم به صورت مطلق تأكيد شده است(14) و در خصوص پدر و مادر مشرك كه سعي در مشرك نمودن فرزند خويش دارند، سفارش به برخورد نيكو و پسنديده نموده، مي‌فرمايد:

«وَإِن جَاهَدَاكَ عَلي أَن تُشْرِكَ بِي مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلاَ تُطِعْهُمَا وَ صَاحِبْهُمَا فِي الدُّنْيَا مَعْرُوفا» (لقمان: 15)؛ و اگر تو را وادارند تا در باره چيزي كه تو را بدان دانشي نيست به من شرك‌ورزي، از آنان فرمان مبر ولي در دنيا به خوبي با آنان معاشرت كن.

به تصريح قرآن كريم، احسان شامل غير مسلمان حربي نمي‌شود:

«لاَ يَنْهَاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِينَ لَمْ يُقَاتِلُوكُمْ فِي الدِّينِ وَلَمْ يُخْرِجُوكُم مِّن دِيَارِكُمْ أَن تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا إِلَيْهِمْ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ إِنَّمَا يَنْهَاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِينَ قَاتَلُوكُمْ فِي الدِّينِ وَأَخْرَجُوكُم مِّن دِيَارِكُمْ وَ ظَاهَرُوا عَلَي إِخْرَاجِكُمْ»(ممتحنه: 8 و 9)؛ خدا شما را از كساني كه در [كار [دين با شما نجنگيده و شما را از ديارتان بيرون نكرده‌اند باز نمي‌دارد كه با آنان نيكي كنيد و با ايشان عدالت ورزيد؛ زيرا خدا دادگران را دوست مي‌دارد. فقط خدا شما را از دوستي با كساني باز مي‌دارد كه در [كار [دين با شما جنگ كرده و شما را از خانه‌هايتان بيرون رانده و در بيرون‌راندنتان با يكديگر همپشتي كرده‌اند.

از سياق آيات و ويژگي‌هايي كه در اين دو آيه آمده روشن مي‌شود كه منظور از كساني كه با مسلمانان نجنگيده و آنان را از ديارشان بيرون نكرده‌اند، كافراني هستند كه با پيامبر اكرم صلي‌الله‌عليه‌و‌آله و مسلمانان بر ترك جنگ، بيرون نراندن مسلمانان و كمك نكردن دشمن بر ضرر مسلمانان عهد و پيمان بسته بودند، همان‌گونه كه بيشتر مفسّران مراد از اين افراد را كافران معاهد دانسته‌اند.(15)

بر اساس آيه، همانند احسان به مستمندان جامعه اسلامي، احسان به مستمندان جوامع غير مسلمان نيز مورد رضايت خداوند است. براي مثال، اگر غير مسلمانان، كه با مسلمانان معاهده و

پيمان دارند، دچار قحطي و خشكسالي يا سيل و زلزله و مانند آن شوند، مسلمانان بايد به افراد آن جامعه كمك كنند.

3. امانت‌داري و پاي‌بندي به عهد و پيمان

به دليل آنكه شكستن پيمان نوعي مكر و حيله است و موجب پايمال شدن حقوق افراد مي‌شود، عقل انساني، پاي‌بندي به عهد و پيمان را ضروري و لازم مي‌بيند. از اين‌رو، قرآن كريم، التزام به عهد را امري ضروري دانسته و در آيات فراواني با عبارت‌هاي مختلف بر وفاي به عهد و پيمان در همه مصاديق آن تأكيد و به تمام معنا درباره آن سخت‌گيري كرده و پيمان‌شكنان را نكوهش نموده و به آنان وعده عذاب سخت داده است.(16)

مقابل، از كساني كه به عهد خويش وفا كنند تمجيد كرده است و در پاره‌اي از آيات، پاي‌بند بودن به عهد و پيمان در برابر خالق و خلق از ويژگي مؤمنان و نمازگزاران شمرده شده، گويي از ايمان سرچشمه گرفته و خيانت در آن از نقص يا فقدان ايمان است:

«وَالَّذِينَ هُمْ لِأَمَانَاتِهِمْ وَعَهْدِهِمْ رَاعُونَ.» (مؤمنون: 8 / معارج: 32)

آيات ديگري، مسلمانان را بر التزام به قراردادها و پيمان‌هاي خود با غير مسلمانان حتي اگر طرف قرارداد مشركان باشند، فرمان مي‌دهد و از همگان مي‌خواهد كه به اين نوع از قراردادها پاي‌بند باشند؛ از جمله مي‌فرمايد: «إِلاَّ الَّذِينَ عَاهَدتُم مِّنَ الْمُشْرِكِينَ ثُمَّ لَمْ يَنقُصُوكُمْ شَيْئا وَلَمْ يُظَاهِرُواْ عَلَيْكُمْ أَحَدا فَأَتِمّواْ إِلَيْهِمْ عَهْدَهُمْ إِلَي مُدَّتِهِمْ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ»(توبه: 4)؛ اگر آن مشركاني كه با آنان پيمان بسته‌ايد و چيزي از [تعهدات خود نسبت به [شما فروگذار نكرده و كسي را بر ضد شما پشتيباني ننموده‌اند، پس پيمان اينان را تا [پايان [مدتشان تمام كنيد؛ چرا كه خدا پرهيزگاران را دوست دارد.

خداوند متعال در آيات نخستين سوره توبه، كه پس از فتح مكه نازل شد، بيزاري خويش و رسولش را نسبت به مشركان اعلام نموده و امان را از آنان برداشته و مسلمانان را موظف مي‌كند سرزمين مكه را از پليدي شرك پاك سازند. قرآن كريم در اين آيه خون همه مشركان را هدر دانسته، مي‌فرمايد: «بَرَاءةٌ مِّنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَي الَّذِينَ عَاهَدتُّم مِّنَ الْمُشْرِكِينَ..»؛ [اين آيات [اعلام بيزاري [و عدم تعهد [است از طرف خدا و پيامبرش نسبت به آن مشركاني كه با ايشان پيمان بسته‌ايد. و در آيه چهارم، مشركاني را كه با مسلمانان عهدي داشته و آن را نقض نكرده‌اند از حكم ياد شده استثنا مي‌كند و به مسلمانان فرمان مي‌دهد كه بر سر پيمان خود با آنان باشند.

«لَمْ يَنقُصُوكُمْ شَيْئا» يعني عهد را به طور مستقيم و با كشتار مسلمانان نشكسته باشند و «وَلَمْ يُظَاهِرُواْ عَلَيْكُمْ أَحَدا» يعني به صورت غير مستقيم و با ياري دشمنان مسلمانان بر ضد آنان عهد خويش را نشكسته باشند.(17)

بنابراين، التزام به قراردادهاي بين‌المللي مورد تأكيد قرآن است تا جايي كه به مسلمانان دستور مي‌دهد اگر طرف قرارداد مشركان باشند تا زماني كه آن‌ها به عهد خود استقامت مي‌ورزند شما هم استقامت كنيد و از تقواي الهي خارج نشويد:

«إِلاَّ الَّذِينَ عَاهَدتُّمْ عِندَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ فَمَا اسْتَقَامُواْ لَكُمْ فَاسْتَقِيمُواْ لَهُمْ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ» (توبه: 7)؛ مگر با كساني كه كنار مسجدالحرام پيمان بسته‌ايد، پس تا با شما [بر سر عهد] پايدارند با آنان پايدار باشيد؛ زيرا خدا پرهيزگاران را دوست مي‌دارد.

بنابراين، قرآن كريم هر نوع عهد و پيمان و قرارداد(18) را ـ فردي يا گروهي با مسلمانان يا غير مسلمانان، به ضرر يا نفع فرد باشد ـ واجب مي‌داند و تنها موردي كه پاي‌بندي به عهد و پيمان را ضروري نمي‌داند موردي است كه طرف مقابل پيمان‌شكني كرده باشد.(19)

4. جدال احسن با اهل كتاب هنگام دعوت به توحيد و اسلام

اسلام به رعايت ادب و دوري جستن از عناد و لجبازي و بي‌عفتي در سخن گفتن هنگام دعوت نمودن اهل كتاب به توحيد و اسلام عنايت خاص دارد و از مؤمنان مي‌خواهد با آنان جز به نيكوترين روش مجادله نكنند:

«وَلاَ تُجَادِلُوا أَهْلَ الْكِتَابِ إِلاَّ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ إِلاَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ وَقُولُوا آمَنَّا بِالَّذِي أُنزِلَ إِلَيْنَا وَأُنزِلَ إِلَيْكُمْ وَإِلَهُنَا وَإِلَهُكُمْ وَاحِدٌ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُون»(عنكبوت: 46)؛ و با اهل كتاب جز به [شيوه‌اي] كه بهتر است مجادله مكنيد مگر [با[ كساني از آنان كه ستم كرده‌اند و بگوييد به آنچه به سوي ما نازل شده و [آنچه] به سوي شما نازل گرديده ايمان آورديم و خداي ما و خداي شما يكي است و ما تسليم اوييم.

خداي سبحان در آيه پيش از اين آيه به رسول اكرم صلي‌الله‌عليه‌و‌آله فرمان مي‌دهد تا از راه تلاوت آيات قرآن انسان‌ها را به راه خدا و توحيد دعوت نمايد. خداوند در اين آيه به چگونگي دعوت اهل كتاب اشاره نموده و از پيامبرش مي‌خواهد كه با اهل كتاب جز به بهترين نوع مجادله سخن نگويد.

از ديد مفسّران، مراد از جدال احسن(20) يا بهترين روش مناظره، روشي است كه در آن از سخني كه طرف مقابل را به دشمني بيشتر و لجبازي وامي‌دارد، دوري شود و از بي‌عفتي در سخن و توهين به مقدسات طرف مقابل پرهيز گردد و هر دو طرف خواهان روشن شدن حق باشند.(21)

آيه در ادامه، به قرينه سياق، گروهي را از حكم جدال احسن در گفت‌وگو استثنا مي‌كند، اينان گروه معاند از اهل كتابند كه نرمي و مهرباني در سخن و يا استفاده از برهان هنگام گفت‌وگو در آن‌ها اثري ندارد: «إِلاَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ.»اين آيه تأييد ديگري است بر اين مطلب كه احسان و نيكي شامل غير مسلمان حربي نمي‌شود.

5. دوستي نكردن با غير مسلمانان

دوستي و مهرباني با همنوعان از ويژگي‌هايي است كه در وجود انسان به وديعت نهاده شده است؛ چرا كه انسان اجتماعي آفريده شده و به تنهايي قادر به برآوردن نيازمندي‌هاي خويش نيست. بنابراين، نيازهاي مادي و معنوي انسان، وي را به ايجاد رابطه با افراد و محبت به آنان بر مي‌انگيزد.

گرچه ميل به دوست‌يابي، فطري انسان است، ولي اين ميل بايد با هدف آفرينش انسان همسو باشد و در اين قالب جريان يابد. به دليل آنكه دوست مي‌تواند تأثيرات قابل توجهي در روحيّه فرد بگذارد، دين مبين اسلام سفارش فراواني بر دقت در انتخاب دوست و پرهيز از دوستي‌هايي كه ممكن است در انسان اثر منفي بگذارد مي‌نمايد. از اين‌رو، خداوند سبحان در آيات بسياري به عدم دوستي مسلمانان با كافران و مشركان سفارش مي‌كند؛ مانند:

«لاَّ يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكَافِرِينَ أَوْلِيَاءَ مِن دُوْنِ الْمُؤْمِنِينَ»(آل عمران: 28)؛ مؤمنان نبايد كافران را به جاي مؤمنان به دوستي بگيرند.

با توجه به قيد «من دون المؤمنين» كه در اين آيه و برخي ديگر از آيات نهي‌كننده از دوستي كافران آمده است(22) روشن مي‌شود كه هر نوع دوستي با كافران كه جاي باشد، اطلاق مي‌شود.(25) مراد از «مِن دُونِكُمْ»يعني من دون المؤمنين.

واژه «خبال» در لغت به معناي تباهي و فساد است و جمله «لاَ يَأْلُونَكُمْ خَبَالاً» به اين معنا است كه در تباهي و فساد نسبت به شما كوتاهي نمي‌كنند. اين جمله علت نهي از همراز گرفتن غير مسلمان است.

جمله «لاَ تَتَّخِذُواْ بِطَانَةً» نكره در سياق نفي بوده و مفيد عموم مي‌باشد. در اين آيه، خداوند سبحان مؤمنان را از اختلاط با كافران، در اين اندازه كه آن‌ها را از خواص خويش به حساب بياورند، نهي فرموده است و دليل اين نهي را كوتاهي نكردن آنان از هيچ شرّ و فسادي نسبت به مؤمنان، بيان داشته است.(26) با توجه به اطلاق آيه، و قيد «مِن دُونِكُمْ» و دليلي كه در ذيل آيه آمده است، همراز گرفتن از كافران (فرد، جمع و دولت) بر مسلمانان جايز نيست.

7. پيروي نكردن از كافران

قرآن كريم در آيات متعدد(27) مسلمانان را از پيروي كافران برحذر مي‌دارد. اين آيات دو گونه‌اند:

الف. آياتي كه از پيروي كافران به صورت مطلق نهي مي‌كند؛ مانند: «فَلَا تُطِعِ الْكَافِرِينَ وَجَاهِدْهُم بِهِ جِهَادا كَبِيرا» (فرقان: 52)؛ پس از كافران اطاعت مكن، و با [الهام گرفتن از [قرآن با آنان به جهادي بزرگ بپرداز.

ب. آياتي كه به يكي از موارد و مصاديق اطاعت در امور شرعي اشاره كرده و برحذر مي‌دارد؛ مانند: «وَلاَ تَأْكُلُواْ مِمَّا لَمْ يُذْكَرِ اسْمُ اللّهِ عَلَيْهِ وَإِنَّهُ لَفِسْقٌ وَإِنَّ الشَّيَاطِينَ لَيُوحُونَ إِلَي أَوْلِيَآئِهِمْ لِيُجَادِلُوكُمْ وَإِنْ أَطَعْتُمُوهُمْ إِنَّكُمْ لَمُشْرِكُونَ»(انعام: 121)؛ و از آنچه نام خدا بر آن برده نشده است مخوريد؛ چرا كه آن قطعا نافرماني است و در حقيقت، شيطان‌ها به دوستان خود وسوسه مي‌كنند تا با شما ستيزه نمايند و اگر اطاعتشان كنيد قطعا شما هم مشركيد.

بر اساس اين آيه، خداوند متعال خوردن گوشت ميته را حرام كرده است، با توجه به اين كه حرمت و حليت گوشت ميته از احكام شرعي است و اگر مسلمانان از مشركان در خوردن گوشت ميته اطاعت نمايند، در امر شرعي از آنان اطاعت نموده‌اند و مانند ايشان مشرك خواهند شد.(28)

8. نرمي و سازش نكردن با كافران

«وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَيُدْهِنُونَ» (قلم: 9)؛ دوست دارند كه نرمي كني تا نرمي نمايند.

واژه «ادهان» از ماده «دهن» به معناي روغن است. «ادهان» و «تدهين» به معناي روغن مالي، كنايه از نرمي، مدارا و روي خوش نشان دادن است.(29) مراد از آن در اينجا، سستي در امر دين و كنار آمدن با كافران است، چنان‌كه مفسّران يادآور شده‌اند افران به پيامبر اكرم صلي‌الله‌عليه‌و‌آله پيشنهاد كرده بودند">

[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۳۶:۲۶ ] [ مشاوره مديريت ]
 

تحليل گفتمان حكايت جدال سعدي و مدعي با نظر به مؤلفه‌هاي گفت وگو

چكيده

يكي از پنج سخنگوي فرهنگ و ادب ايراني و يكي از سه پيامبر شعر فارسي و بي‌شك يكي از مردمي‌ترين شاعران جهان شيخ اجل سعدي شيرازي است. او در مجموعه آثار خويش به تبيين مسائل و آموزه‌هايي مي‌پردازد كه در صورت تحقق آن، طرح مدينه فاضله و انسان كاملي متصور خواهد بود كه جميع صفات فاضله اخلاقي ـ انساني اعم از تسامح، تواضع، فروتني، تقوا و خويشتن‌داري، استدلال و روحيه پرسشگري، خرد و دانش محوري و از همه مهم‌تر توجه به همنوع و بني‌آدم بر اساس گفت‌وگو بر آن حاكم مي‌شود. اين مقاله ضمن بيان تناقض سعدي در حوزة تئوري و زندگي عملي در جريان گفت‌ وگو، نوع نگاه او را به پديده گفت وگو و مؤلفه‌هاي آن تحليل مي‌كند. به نظر نگارنده سعدي در يك نگاه اهل گفت وگو ـ به معناي منطقي و ارسطويي ـ نبوده و حكايت جدال سعدي با مدعي نمونه جامع و كامل اين باور است، اگر چه از نظر نگاه به مؤلفه‌هاي گفت وگو و تبيين آن گفت وگوگرا است. البته اين مسئله نه به شخص سعدي، كه به فرهنگ و هنجار غالب جوامع گذشته برمي‌گردد كه بر اساس سلطان و رعيت و شبان و رمه طبقه‌بندي مي‌شده و گفت وگو را برنمي‌تابيده است. اين مقاله ضمن تبيين اهميت گلستان با توجه به اصل گفت‌ وگو و مؤلفه‌هاي آن در حوزه تئوري‌پردازي، سعي مي‌كند بزرگ‌ترين حكايت اين اثر (حكايت جدال سعدي با مدعي) را با توجه به نگاه ساختارگرايانه و التزام او به اصول گفت وگو تجزيه و تحليل كند.

مقدمه

سعدي شاعري مجرب و سرد و گرم روزگار چشيده است. نزديك يك قرن زيسته و در طول مسافرت‌هاي مختلف، اكناف و اقصاي عالم را گرديده(1) و از سرزمين هند تا ديار طرابلس را ديده است. اين سير آفاقي و اين حشر و نشر با طيف‌هاي مختلف ـ از هر قوم و نژاد ـ از او شخصيتي ساخته كه در مبادي و مسائل مختلف داد سخن داده است. او به واسطه معاشرت و ملازمت با اقوام مختلف و وسعت مشرب و ديدگاه فراگير جهاني، تفاخر و تفاضل مربوط به رنگ، نژاد، مليت، زبان و … را بي‌اعتبار دانسته و همواره به نوع انسان مي‌انديشد. او در مجموعه آثارش سعي دارد با القائات و تعليمات خود روان آدمي را از رذائل زدوده، به مكارم اخلاقي چون تواضع، مردمي، گذشت، جوانمردي، همدلي، همدردي، مدارا و تسامح، عزت نفس، حقيقت‌جويي، خردگرايي، آزادي و آزادگي، صداقت و از همه مهم‌تر توجه به كرامات انسان بيارايد.

مطابق اين بينش، شعر سعدي در سه ساحت اخلاق، هنر و معرفت (نيكويي، زيبايي و دانايي) بيشترين بسامد را نسبت به شاعران ديگر داراست. سعدي در مجموعه آثار خويش از خواننده نه انحصار و انزوا در برج عاج ـ بدون توجه به همنوع ـ بلكه تعهد و مسئوليت نسبت به جامعه و خلق را مي‌طلبد. لذا بر تعهد‌ناپذيري و در نيام ماندن ذوالفقار علي و در كام ماندن زبان خويش حسرت مي‌خورد و حتي محافظه كاري در چنين حالتي را گناه مي‌داند(2):

اگر چه پيش خردمند خامشي ادب است به وقـــت مصــلحت آن به كه در سخن كوشي

(سعدي، 53:1373)

اگر در طول ادب فارسي و هنر جهاني، چند نويسنده در توصيف جامعه آرماني ـ موجود يا مطلوب ـ برجسته شده‌اند، يكي از آنها شيخ اجل سعدي شيرازي است. او آرامش و آسايش انساني در چنين جامعه‌اي را در گرو كم خواهي و قناعت مي‌داند؛ چرا كه صياد، بي روزي ماهي از دجله نگيرد و ماهي هم بي اجل حتي بر خشكي نميرد. (همان: 118) راه وصول به آرامش و قناعت هم عدم سؤال و درخواست، بي‌اعتنايي به مال و مقام، مذمت طمع و بخل، كم خوردن و ... است. (همان) همچنين در آن جامعه نه رعيت در طاعت ملوك كه ملوك در خدمت رعيت خواهند بود (همان: 80) و نان خود خوردن بهتر از كمر خدمت حاكمان بستن تلقي مي‌شود (همان: 83) و غم نان داشتن بر تشويش جهان‌داري (حكومت) بركشيده ‌شده است. (همان: 98) و عدالت فردي چنان معتبر و مسلم است كه ابتدايي‌ترين لوازم حيات (نمك) هم توسط حاكم به قيمت متداول مرسوم ستانده و عدول از آن، اسباب ظلم در جهان قلمداد مي‌شود. (همان: 74) در جامعه موجود و مطلوب سعدي نه تنها مردمان به صورت جمع كه در باطن و حقيقت هم ـ برخلاف جماعت صوفيان ـ با هم مرتبط و ملازم‌اند. (همان: 97). سعدي در آثارش از كليت جامعه و پيكره واحدي سخن مي‌گويد كه بعد از گذشت 700 سال مبشر ضمير ناخودآگاه جمعي و بشري ايراني و سخنگوي وجدان و فرهنگ شكوهمند انساني ـ در كنار فردوسي، مولانا، حافظ ـ تلقي مي‌شود. سعدي جامعه‌اي را تصوير مي‌كند كه سلطاني عادل و عالم از بهر پاس رعيت بر آن حاكم بوده و ضمن رعايت اصل تفكيك نقش‌ها، تفاوت ميان طبقات نيز بر اساس علم و خرد تنظيم مي‌گردد؛ البته حاكم چنين جامعه‌اي بايد از توده‌هاي مختلف مردم آگاهي داشته و خويشاوندگرايي؛ اصل تفكيك نقش‌ها و سپردن اعمال به طبقات نباشد:

چنان است در مهتري شرط زيست كه هر كهتري را بداني كه كيست

(سعدي، 179:1377)

در روزگاراني كه جنگ‌هاي صليبي و خشونت‌طلبي رسميت يافته و هر فرقه خود را ميزان حق و حقيقت تام مي‌دانست و ديگران را باطل و گمراه تصور مي‌كرد و شعله‌هاي جنگ و خونريزي به سبب همين داعيه‌ها بيش و بيشتر مي‌شد و همواره بحث بر سر بهترين ـ اعم از ملت، مذهب، نژاد و …‌ـ بود سعدي خودپسندي‌ها و تفرعن‌هاي جاهلي را نكوهش و از اين دشمني‌هاي كودكانه با قهرخند شاعرانه ياد مي‌كند و از راه تمثيل به مناظره يهود و مسلمان اشاره مي‌كند كه مطابق بينش‌هاي مذهبي متعصبان به تكفير و انكار ديگري منجر شده است (سعدي، 75:1373).

به طور كلي و با مطالعه موضوعي[2] گلستان سعدي مي‌بينيم كه اين كتاب تصويرگر دنياي واقعيت‌ها و حقايق‌ است و در آن زشتي‌ها و زيبايي‌هاي موجود در جوامع عصر نويسنده و تناقضات و تضادهاي آن تصوير شده است. مسائلي چون پاسداري از رفاه مردم، امنيت و حفظ صلح در جامعه، استخدام و نظام استخدامي، تدابير جلب جهانگرد، دادورزي، نظارت بر كار كارگزاران، حق طلبي، نصيحت نيوشي، آيين جنگ و تدبير سپاه و … عمده‌ترين مسائل و مطالبي است كه در گلستان تصوير شده است. مجموعه اين ويژگي‌ها و مشخصات محملي شده تا گلستان به عنوان زيباترين اثر منثور فارسي تلقي شود (رزمجو، ذكر جميل سعدي، 1366: 29) و آوازه او با در نورديدن زمان و مكان، حيات جاودانه يابد. در نگاه ساختاري به عناصر داستاني و كميت حكايات اين اثر، جامعه موجود سعدي را در قالب حكايات و داستان‌هاي مختلف ملاحظه مي‌كنيم كه عمده‌ترين اصل حاكم بر آن ـ كه تئوري بنيادي سعدي است ـ عدالت و رفاه خلق و توجه به نكات نغز اخلاقي ـ اجتماعي است كه جملگي از اهداف و ثمره‌هاي گفت وگوي فرهنگ‌ها و اقوام مختلف است. در ميان اين ابواب هشت‌گانه بيشترين حكايت از نظر كميت مربوط به باب دوم (در اخلاق درويشان) و كمترين حكايت متعلق به باب ششم (در ضعف و پيري) است:

جدول شمارة 1: باب‌هاي گلستان و تعداد حكايت‌هاي هر باب

بابعنـوانتعداد حكايت

1در سيرت پادشاهان41

2در اخلاق درويشان47

3در فضيلت قناعت29

4در فوائد خاموشي14

5در عشق و جواني20

6در ضعف و پيري9

7در تأثير تربيت19

8در آداب صحبت102

(كلمات قصار)

در مجموع، دويست و هشتاد و اندي حكايت و كلمات قصاري كه در گلستان سعدي آمده تصويري كامل و تام از جامعه عصر سعدي با تمام نشيب و فراز آن است. علي‌رغم اهميت و ارزش فراوان اين اثر و بينش اين سويه و دقيق سعدي نسبت به پديده ها و واقعيت‌ها، در موارد خاص چهره واقعي و حقيقي سعدي كمرنگ مي‌شود. به زعم نگارنده سعدي در برخي از اين حكايات كه از زندگي شخصي خود ـ حتي به فرض تخيلي و هنري بودن ـ و ارتباط دو سويه كلامي با ديگران سخن گفته، وارد جرياني مي شود كه در نگاه كلان نه به شخص او، بلكه به سير جامعه و روابط اجتماعي جوامع كلاسيك برمي‌گردد كه رابطه «تو ـ من و من ـ تويي» را بر نمي تابيده است و سير و جريان ارتباطي از «من به تو» بوده است؛ به همين جهت به جانب ديگر اجازه بروز و ظهور نمي‌داده است. اين دسته از حكايات كه در قالب گفت وگو تنظيم و بيان شده، با گفتارهاي مونولوگي او ـ در هيأت پند و اندرز و تعليم ـ تفاوت اساسي دارد و از تصوير حقيقي و منطبق با واقع پرده برمي‌دارد.

سعدي در مقام بيان گفت وگو و مؤلفه‌هاي آن

يكي از مسائلي كه در ضمن خواندن اين اثر (گلستان) در ذهن نگارنده نقش بسته، اين است كه سعدي در پردازش مولفه‌هاي گفت وگو و در ميان ساير نويسندگان آثار منثور بيش از همه ـ مستقيم و غيرمستقيم ـ داد سخن داده و با آوردن حكايات و داستان‌هاي مختلف در هفت باب نخست و جملات قصار در باب هشتم، جامعه‌اي را تصوير مي‌كند كه همه اعضاي آن بدون تجاوز به حقوق همنوع، با مدارا و حاكميت عقل و دانش زندگي كرده و ملكه حقيقت‌جويي و استدلال خواهي را بدون عجب و غرور كاذب و پيش‌داوري و غرض‌ورزي خواهانند.

درين جامعه گفت وگو محور كه انسان ـ بماهو انسان ـ عزيز شمرده مي‌شود، تعامل‌ ميان اجزاء و اعضاي آن به گونه‌اي است كه همزيستي مسالمت‌آميز و مداراجويانه در گفت وگوي حق محورانه شرط بقاي آن تلقي مي‌شود؛ لذا مهم‌ترين ويژگي اين جامعه بر اساس مؤلفه‌هاي گفت وگو از ديد سعدي به قرار ذيل است:

ـ اعتماد دو سويه و عدم سوء ظن و نگراني و خوف از برتري ديگري در استدلال و جدالاحسن (سعدي، 1373: 177 و 86)؛

ـ خردگرايي و دانش محوري(3) ؛

ـ توجه به ماقال و سخن نه تكيه صرف بر متكلم(4) ؛

ـ تسامح و تساهل و پرهيز از هر گونه تعصب جاهلي(5)؛ در انديشه سعدي از آن جايي كه بني‌آدم اعضاي يك گوهر تلقي مي‌شوند، راه به سوي حق نامحدود بوده و سخن از حق تام و تمام، باطل و انتساب آن به خويش زاينده چالش‌ها و زداينده تفاهم و مدارا تلقي مي‌شود؛ لذا مدارا حتي با دشمن نيز تجويز مي‌شود؛

ـ گوش دادن (شنيدن) و سكوت در گفت وگو(6) ؛

ـ استدلال و پرسش‌گري از راه جدال احسن و تمثيل؛ سعدي در غالب حكايات از طريق منطق گفت وگو چه به صورت تك‌گويي و چه به كمك استدلال منطقي و برهاني وقايع زندگي را تبيين مي‌كند و بدون تحميل نظر خويش، خواننده را به مرز اقناع مي‌رساند (همان: 162 و 184)؛

ـ عدم عجب و كبر نسبت به سويه ديگر(7)؛ سعدي به كرات، عوامل و صفات جانبي و عرضي را نه مايه تفاخر دانسته و نه خود بدان مي‌بالد؛ به همين دليل خويش را آزاده افتاده و افتاده آزاده مي‌داند (همان: 56)؛

ـ سنخيت و جايگاه فرهنگي مشترك(8) ؛

ـ تقوا و خويشتن‌داري در گفت وگو(9)؛ يعني عدم افراط و تفريط در حوزه كلام و سخن گفتن بجا و منطقي كه با توجه به اقتضائات و شرايط كلامي و زماني تنظيم مي‌شود (همان: 67 ، 85 ، 148 و 145).

با وجود اين و با وجود اهميت و ضرورتي كه سعدي نسبت به مسائل فوق ـ در حوزه تئوري و نظريه‌پردازي ـ قائل ‌است، دقيقه‌ ديگري ـ به زعم مؤلف ـ در حوزه زندگي عملي سعدي وجود دارد كه با مسائل فرهنگي، اجتماعي و طبقاتي جامعه گذشته ايران گره خورده است.

حال اين مسئله مطرح مي‌شود كه آيا سعدي در زندگي شخصي و اجتماعي خود اهل گفت وگو و مدارا بوده يا فقط در مقام نظريه‌پردازي و تئوريزه كردن اصول و روابط انساني بوده است؟ در گلستان سعدي قراين مختلفي وجود دارد كه مويّد نظريه اخير است؛ البته اين مسئله مهم و دقيقي است كه پاسخ به آن نيازمند تحقيقي جامعه شناختي و آسيب شناسانه است و اثبات اين امر نشانه اين است

كه سعدي نه به عنوان فرد، بلكه به عنوان يك طيف و طبقه، نمادي از انسان جوامع شرقي ـ ايراني است كه دچار آفت تناقض در گفتار (نوشتار) و كردار شده است.

يكي از نكاتي كه در نقد و سبك‌شناسي تكويني (فقه‌اللغه يا واژه‌شناسي) مطرح بوده و در آگاهي خواننده از شخصيت نويسنده و گوينده راهگشا است، تأمل در محور افقي و همنشيني واژگان[3] و شناخت و يافتن واژگاني است كه نويسنده بر آن تأكيد مي‌ورزد. سعدي در گلستان، علي‌رغم معرفي و تحليل عناصر گفت وگو و دعوت به پذيرش مؤلفه‌هاي آن، در چند مورد ـ به ويژه در زندگي عملي و شخصي ـ خلاف جريان و هنجار ياد شده حركت كرده است؛ از جمله وقتي كه در معرض تيغ انتقاد قرار گيرد:

«غالب گفتار سعدي طرب انگيزست و طيبت آميز و كوته نظران را بدين علت زبان طعن دراز گردد كه مغز دماغ بيهوده كردن و دود چراغ بي فايده خوردن كار خردمندان نيست و ليكن بر راي روشن صاحبدلان …» (همان: 191).

در اين جملات سعدي منتقدان كلام خويش را ـ به فرض نادرست بودن حجت آنها ـ برنمي‌تابد و مؤيدان كلام خود را صاحبدل (عارف) و منتقدان را كوته بين و طاعن مي‌خواند. حال آنكه يكي از اصول و شرايط اساسي در گفت وگو، پرسش و مسئله دار بودن و پرهيز از هرگونه تعصب و جزميت است. همچنان كه وقتي در هيأت يك انسان محافظه كار ظاهر مي‌شود حتي به دوستي دوستان نيز اعتماد ندارد، حال آنكه يكي از شروط آغازين گفت وگو اعتماد نمودن به ديگري و عدم سوء ظن و بدگماني است:

«دشمني ضعيف كه در طاعت آيد و دوستي نمايد، مقصود وي جز آن نيست كه دشمني قوي گردد و گفته‌اند بر دوستي دوستان اعتماد نيست تا به تملق دشمنان چه رسد.» (همان: 171).

علاوه بر شواهد فوق كه نمونه‌هاي فراواني هم دارد، در گلستان حكايتي به زبان گفت وگو بيان شده كه تأمّل و نگاه سبك‌شناسانه ـ تكويني ـ به آن مويّد مدّعاي نگارنده است و نشان مي‌دهد كه سعدي در گفت وگوي عملي و ارتباط‌هاي دو سويه كلامي چندان موفق نبوده است. اين داستان كه نشان دهنده زندگي اجتماعي سعدي و ارتباط گفتاري او با مردم است، داستان جدال او با مدعي است. هر چند اين داستان در زندگي واقعي و تاريخ حيات سعدي رخ نداده و تنها يك داستان صرف[4] باشد.

اين حكايت كه از زبان خود سعدي و به سبك و روايت اول شخص نقل مي‌شود، اين واقعيت ـ هرچند غير حقيقت ـ را در ذهن خواننده متصور مي‌سازد كه سعدي هرچند مبلغ و متشرّع مولفه‌هاي

گفت وگوست،‌ اهل گفت وگو به معناي سقراطي و افلاطوني آن؛ يعني حقيقت طلبي و همپايگي و پذيرش طرف مقابل به عنوان يك سوي فرايند ارتباطي كلامي نيست. در اين نوع گفت وگو مبادله انديشه و بحث درباره عقايد، به ويژه هنگامي كه بحثي باز و صريح براي رسيدن به تفاهم و هماهنگي در آن باشد، جريان مي‌يابد و راه وصول به آن نيز دل سپردن و شنيدن (گوش دادن) كلام ديگري است (مهاجراني، 1381: 2). سعدي در اين حكايت ـ هر چند خيالي و طنزآميز باشد ـ خلاف اين دقيقه عمل كرده و به اصول و مؤلفه‌هاي گفت وگو پايبند نيست.

نگاهي به ساختار[5] و تصوير[6] حكايت جدال سعدي با مدعي

يكي از طولاني‌ترين و بلكه مفصل‌ترين حكايات سعدي در گلستان، حكايتي است كه در آخر باب هفتم آمده است. زبان اين حكايت از نظر نوع روايت آميزه‌اي از اول شخص و نوعي گزارش گفت‌وگويي است كه سعدي ميان خود و مدعي ترتيب مي‌دهد. ساختار اين گفت وگو و حكايت روايي همان طور كه از فحوا و مضمون آن بر مي‌آيد، در ابتدا دو بعدي بوده و به صورت گفت وگوي ميان سعدي و مدعي شكل مي‌گيرد:

گوينده شنونده

سعدي (من) مدعي (تو)

شنونده گوينده

در ادامه روايت و اوج گرفتن چالش‌ها[7]، شخصيت سومي (قاضي) وارد مي‌شود كه اين مرحله از داستان را با زاويه ديد سه‌گانه همراه مي‌سازد:

قاضي

در اين حكايت ابتدا گفت وگوي ميان سعدي و مدعي برقرار شده و چون اين گفت وگو به جدال و در نهايت نامدارايي و چالش منتهي مي شود، شخص سوم (قاضي) وارد گفت وگو مي‌شود. آنچه ازين داستان برمي‌آيد، اين است: بيش از آنكه شخص سعدي با قواعد بازي منصفانه[8] گفت وگو آشنا باشد و خود را ملزم به رعايت آن بداند، اين قاضي است كه اصول گفت وگو را با صداقت و عدالت تمام در گفتار و كردار ـ بدون جلب منفعتي يا دفع ضرري ـ رعايت كرده است؛ چرا كه در يك گفت وگوي عدالت محور، سخن از اين نخواهد بود كه كدام حق و كدام باطل است؛ به همين دليل تمام حقيقت را بدون انحصار طلبي و جزم انديشي ـ چنان كه سعدي در آغاز اين حكايت ادعا دارد، ـ نه به مدعي و نه به سعدي، بلكه با تأمل و بدون پيش‌داوري، علي‌السويه به هر دو منسوب مي‌دارد و به همين علت توانسته جدال آن دو را به گفت وگوي منتهي به مدارا و صلح مبدل سازد و دوستي و تفاهم را به جاي دشنام و ستيزه و جدال نشاند:

«قاضي چو سخن بدين غايت رسانيد و از حد قياس ما اسب مبالغه در گذرانيد، به مقتضاي حكم قضا رضا داديم و از مامضي در گذشتيم و بعد از مجارا طريق مدارا گرفتيم و سر به تدارك بر قدم يكديگر نهاديم و بوسه بر سر و روي ]هم[ داديم.» (سعدي، 168:1373).

نقد و تحليل ساختار محتوايي حكايت از نظر شخصيت‌هاي داستاني

ـ عنوان حكايت (جدال سعدي با مدعي در بيان توانگري و درويشي) هرچند بر ساخته سعدي نباشد، برخلاف ادعاي سعدي كه سخنش را برهاني[9] مي‌داند، برازنده موضوع حكايت است و نشان مي‌دهد بيش از آنكه گفت وگو و جدل احسن باشد، جدال و مناظره ـ نه كشف حقيقت ـ است.

ـ موضوع گفت وگو شرف و كرامت توانگري يا درويشي است.

ـ آغاز حكايت توصيف صحنه گفت وگو است و سعدي در اين جملات در 4 سطر قصد تخريب شخصيت مقابل خويش را دارد يكي در صورت درويشان نه بر صفت ايشان در محفلي ديدم نشسته و شنعتي در پيوسته و...» (همان: 162).

ـ كلام سعدي: 15 سطر در دفاع از عقيده خويش (ستايش توانگري).

آغاز گفت وگو ميان سعدي و مدعي:

ـ كلام مدعي: 1 سطر؛

ـ كلام سعدي: (10 سطر) كه با عبارت «گفتم خاموش» آغاز مي‌شود.

اولين قرينه در اين گفت وگوي جدال برانگيز، كه نشان از ادعاي نگارنده دارد، لحن گفتار سعدي است كه حريم كلمات و تقدس واژه‌ها را رعايت نمي‌كند و اين نشان از واقعيت تاريخي جامعه استبداد زده خودكامه گراي گذشته ما دارد كه انتقاد را بر نمي‌تابيده است و همواره مهر خاموشي بر دهان منتقدان و معترضان ـ نه متعرضان ـ خويش مي‌نهاده است. سعدي نيز به زعم نگارنده در اين حكايت زبان گوياي طبقه حاكم و اشراف (اريستوكرات) است.

ـ توصيف: «حالي كه من سخن بگفتم عنان طاقت درويش از دست تحمل برفت و تيغ زبان بركشيد و اسب فصاحت در ميدان وقاحت جهانيد.» (همان: 164).

كلام مدعي (7 سطر)

كلام سعدي (1 سطر)

كلام مدعي (5 سطر)

كلام سعدي (2 سطر)

كلام مدعي (3 سطر)

كلام سعدي (26 سطر)

كلام مدعي (1 سطر)

ـ كلام سعدي (1 سطر) در قالب جملات عاطفي و تحريضي و اتهامي به جاي استدلال و جدالاحسن (تو بر مال كريمان حسرت مي‌خوري) فضاي گفت وگو را از حالت طبيعي و دوسويه خارج مي‌كند.

ـ توصيف (10 سطر) در اين قسمت از حكايت گفت وگو به جدال و ستيزه تبديل مي‌شود و به دليل شكست جريان گفت وگو، ضلع سومي (قاضي) در ساختار حكايت ظاهر مي‌شود كه نقش[10] كشاف حقيقت را بر عهده دارد. ضمن اينكه نشان‌دهنده اهميت شخص ثالث عادل در ارتباط‌هاي كلامي دو سويه است كه نقش تعديل كننده در گفت وگو را بازي مي‌كند؛

ـ گفت وگوي قاضي با سعدي (10 سطر).

ـ گفت وگوي قاضي با مدعي ( 10 سطر).

در پايان سخن، سعدي به مصالحه و آشتي خود با مدعي اشاره و حقيقت را از زبان قاضي نسبي معرفي مي‌كند.

از نظر آماري كميت جملات و گفتار شخصيتهاي حكايت به شرح زير است:

توصيف و تصوير صحنه گفت وگو: 16 سطر.

گفتار و كلام از زبان سعدي: 55 سطر (860 واژه).

گفتار و كلام از زبان مدعي: 17 سطر (255 واژه).

گفتار و كلام از زبان قاضي: 20 سطر (10 سطر با سعدي، 10 سطر با مدعي).

قاضي

(162 واژه) 10 سطر 10 سطر (152 واژه)

سعدي 55 سطر مدعي

17 سطر

نمودار شماره 2: كميت گفت و گو و ميزان اختصاص زمان به سويه ديگر براي بيان عقايد

چنان كه ملاحظه مي‌شود در اين ديالوگ تناسب ميان گفتار و شنيدار دو سوي كلام، از نظر كميت واژگان و فرصتي كه گوينده براي بيان عقايد دارد، رعايت نشده است.

گوينده حدود 830 واژه شنونده

(سعدي) (مدعي)

شنونده حدود 255 واژه گوينده

لذا «شنيدن» به عنوان يكي از پيش شرط‌هاي جريان گفت وگو ميان سعدي و مدعي ـ كه بالابرنده ميزان درك مشترك و تعاون است ـ از جانب يكي رعايت نشده است و حال آنكه اين اصل ـ تعادل و اعتدال در شنيدار و گفتار ـ ميان قاضي و دو سوي ديگر مراعات شده است. ساير مطالب و مسائل قابل توجه و ويژگيهاي ديالوگ قاضي با دو ضلع ديگر كلام به قرار زير است:

ـ دادن نيمي از حقيقت به سعدي و نيم ديگر به مدعي با استدلال و شواهد برهاني و يقيني؛

ـ عدم جزميت و تعصب؛

ـ خردگرايي و توجه به معرفت و دانش از جانب قاضي؛

ـ حقيقت جوست تا حقيقت محور؛

- طبع آرام و معتدل و چهره مسالمت آميز و مداراپسند؛

ـ توجه به ماقال دارد تا من قال و دليل آن توجه متساوي به هردوست (منطق هر دو را شنيد)؛

ـ اهل تامل و تفكر است (عدم پيش‌بيني و پيش‌داوري در صدور حكم) «چون منطق ما بشنيد سر به جيب تفكر فرو برد و پس از تامل بسيار سر برآورد و گفت» (همان: 167)؛

ـ گوش سپردن يكسان به سخن دو سوي كلام؛

ـ داشتن زبان مشترك و درك كلام آن دو؛

ـ صداقت در كلام و كردار؛

ـ انسان سالاري و عشق به مقام و كرامت انساني؛

ـ خويشتن دار در ميزان و مرتبت سخن گويي و اعتدال در گفتار.

عيوب و موانع گفتار سعدي و آن چيزي كه گفت وگوي آن دو را به بن بست مي‌كشاند به اجمال چنين است:

ـ در غلتيدن به مونولوگ به جاي ديالوگ. 830 واژه سعدي در مقابل 255 واژه‌اي كه مدعي به كار مي‌برد، شاهد مدعاست و اتفاقاً يكي از دلايل شكست جريان گفت وگو اين است كه زبان به جاي زايايي كلامي و گفت وگويي، در قيد تك گويي و مونولوگ بوده و حاصل اين جريان آن خواهد شد كه «]او[ گريبانم دريد ]و من[ زنخدانش گرفتم» (همان: 166)؛

ـ كنترل كننده جريان و ميدان گفت وگو خود سعدي است. حال آنكه گفت وگو بايد به صورت جرياني و ميداني و بدون تمركز و يا با مديريت شخص ثالث اداره شود؛

ـ گفت وگوهايي كه در آن آزادگي و آزادي لازم در بيان نباشد، خود به جاي صلح و آشتي موجب گرفتاري است: «و ما در اين گفتار و هر دو به هم گرفتار؛ هر بيدقي كه براندي به دفع آن بكوشيدمي» (همان)؛

ـ مخاطب خويش را به دليل نداشتن حجت و دليل، ذليل مي‌خواند: «دليلش نماند ذليلش كردم» و حال آنكه شكست در گفت به معني ذلت و خواري نيست؛

ـ به جاي كشف حقيقت و بدون اغراض شخصي، درصدد غلبه بر حريف است: «مرا سخن سخت آمد گفتم ...» (همان: 163)؛

ـ عدم مدارا در حوزه گفتار تا حدي كه به دشنام و ستيزه مي انجامد تا جايي كه سعدي در گزينش و چينش واژگان در محور جانشيني تعمدا در مقابل دشنام واژه سقط(10)را به كار مي‌برد: «دشنامم داد، سقطش گفتم. گريبانم دريد، زنخدانش گرفتم» (همان: 166)؛

به جاي جدال احسن به جدال صرف تكيه مي‌كند و گواه بر اين واقعيت عنوان حكايت است؛

ـ توهين و ناسزاگويي از دو جانب كه بيشتر از عدم رعايت ميل به حقيقت‌جويي ـ به عنوان يكي از مولفه‌ها و شروط لازم و صحت گفت وگو ـ نشأت گرفته است؛

ـ به جاي شنيدن كلام مخاطب در صدد پاسخگويي به گوينده برمي‌آيند؛ يعني به جاي گوش دادن از سر اراده به اجبار تن به شنيدن داده‌اند.

از اين موارد استثنا كه غالباً در هيأت ديالوگ تهيه و تنطيم شده است بگذريم، سعدي در حوزه گفتار، تك گويي و نقل حكايات يكي از استوانه‌ها و پايه‌گذاران تئوري گفت وگو و مؤلفه‌هاي آن محسوب مي‌شود كه مي‌تواند بدون هيچ اغراق يكي از بزرگ‌ترين شاعران مدافع شعر صلح، دوستي و گفت وگو تلقي شود. چنان كه در 8 باب گلستان از جامعه‌اي سخن مي‌گويد كه در صورت رعايت پاره‌اي از لوازم گفت وگو و احترام به حقوق همنوع و ملل؛ صلح و آشتي و كرامت انسان در آن نهادينه خواهد شد. در چنين جامعة آرماني نه اعضا به اجبار به گفت وگو تن مي‌دهند و نه بدون هيچ ريا و دورويي به ظاهر جمع و به معني پريشان ـ مانند تصوف و متصوفه ـ (همان: 97) خواهند بود، بلكه ضمن پاسداشت حقوق همنوع، مولفه‌هاي گفت وگو را مي‌پذيرند و به آن باور خواهند داشت.

نتيجه ‌گيري

سعدي در گلستان و به ويژه در بزرگ‌ترين حكايت آن، از بين مؤلفه‌هاي گفت وگو به پاره‌اي از اصول آن (گوش دادن آگاهانه، تسامح و تساهل، جدال احسن و تقوا و خويشتن‌داري در گفت وگو) ملتزم نبوده و اين عدم التزام و تناقض در گفتار و كردار، نه به شخص گوينده و متكلم اين حكايات ـ حتي به فرض تخيلي بودن ـ كه به هنجار و فرهنگ غالب جامعه گذشته‌ ما برمي‌گردد و سعدي تصوير كننده جامعه ياد شده است، ضمن اينكه هدف ما تنها نگاه به ساختار داستان جدال سعدي با مدعي بوده كه با نگاه سبك‌شناسي تكويني تحليل شده است و حتي با فرض تخيلي بودن داستان تصور نگارنده در عدم تعهد شخصيت اول داستان به اصول گفت وگو پا بر جا خواهد بود.

پي‌نوشت

1. در اقصاي عالم بگشتم بسـي

تمتـع به هـر گوشـه‌اي يافتـم

بسر بردم ايـام بـا هـر كسي

زهر خرمني خوشه‌اي يافتم

(سعدي، 161:1377)

2. چوكاري بي‌فضول مـن برآيـد

و گر بينم كه نابينا و چاه است

مرا در وي سخن گفتن نشايد

اگـر خاموش بنشينم گنـاه اسـت

(سعدي، 83:1373)

3. از ديد سعدي عظمت انسان نه به سن و سال كه به عقل است و خردورزي پادشاه بر ساير صفات او مقدم است (همان: 170) و از آن جايي كه علم سلاح مبارزه با شيطان تلقي مي‌شود ملاك انسانيت و تفضيل او نيز محسوب مي‌شود (همان: 181).

4. او گوهرست گو صدفش در جهان مباش

در يتيــم را همــه كــس مشتــري بـــود

(همان: 121)

5. از ديد سعدي مدارا به دو قسم مداراي اختياري (با زبردست) و مداراي اضطراري (با زيردست) تقسيم مي‌شود كه گونه نخست مثبت و ارزشمند است. (همان: 160، 109، 123).

6. ضرورت تفكر و انديشه قبل از گفتار آن سوي ديگر سكه سكوت است كه سعدي به كرات بر آن تكيه كرده است (همان: 83 و 183).

7. سعدي در اين باور خويش چنان استوارست كه نگاه حقارت آلود پادشاه نسبت به رعيّت را نكوهتر مي‌كند (همان: 107) و آن دو را در جوهر انسانيت مشترك مي‌يابد و حتي نگاه منفي نسبت به عاصي هم، قبيح تلقي مي‌شود (همان: 104).

8. نمونه بارز و روشن اين باور سعدي حكايت زاغ و طوطي است كه دو سوي سخن به دليل عدم مجاورت و تقريب زيستي (فرهنگي) از مصاحبت با هم در عذاب هستند. (همان: 139) حكايت روباه و شتر باب عدم مصاحبت و گفت وگو با نادان (همان: 94) جدال دانشمند و ابله (همان: 129) مناظره عالم و ملحد (همان: 129) جدال حكيم و جاهل (همان: 177، 179) سنخيّت عامل و عمل باب (همان:160) سنخيت در عالم طبيعت (همان: 179) سنخيت در ظاهر و باطن (همان: 119) سنخيت در گفتار (همان: 178، 180).

9. سخن را سراست اي خردمند وبن

خداوند تدبيـر و فرهنـگ و هـوش

ميــاور سخــن در ميــان سخـن

نگويد سخـن تا نبينـد خمـوش

(همان: 130)

10. چنان كه در گفت و گوي عيسي با ابليس در منطق‌الطير حضرت عيسي چنين خطاب مي‌كند:

عيسي مريم بدو گفت اي سقط

مي نداني هيچ و ره كردي غـلط

منابع

حديدي، جواد (1356) برخورد انديشه‌ها، چاپ اول، تهران، توس.

ذكر جميل سعدي (1366) 3 جلد، چاپ دوم، تهران، آستان قدس.

زرين كوب، عبدالحسين (1381) حديث خوش سعدي، چاپ دوم، تهران، سخن.

سعدي شيرازي، (1377) كليات سعدي، محمدعلي فروغي، چاپ دوم، تهران، نامك.

سعدي، مصلح‌بن عبدالله (1373) گلستان، تصحيح و توضيح غلامحسين يوسفي، چاپ سوم، تهران، خوارزمي.

شمس‌الدين محمد، آملي، محمدبن‌محمود (1380) نفايس الفنون، چاپ اول، تهران، فردوس.

موحد، ضياء (1378) سعدي، چاپ سوم، تهران، طرح نو.

مهاجراني، عطاءالله (1381) «سخنراني‌عطاءالله مهاجراني» پيام يونسكو، شماره 379، سال 33.

* برگرفته از بخشي از طرح پژوهشي «بررسي زمينه ما و عناصر گفتگوي فرهنگ‌ها و تمدن‌ها در ادبيات فارسي» كه در پژوهشكده علوم انساني و اجتماعي انجام گرفته است.

http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/70007?sta=%u062c%u062f%u0627%u0644+%u0627%u062d%u0633%u0646


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۳۶:۲۵ ] [ مشاوره مديريت ]

 

قرآن مكتب گفتگو

خداوند سبحان‌ با بندگان‌ ضعيفش‌ كه‌ جز از ناحيه‌ رحمت‌ او هيچ‌ وجودي‌ ندارند وارد گفتگو مي‌شود و به‌ اشكالات‌ و پرسش‌هاي‌ آنان‌ پاسخ‌ مي‌دهد. با اين‌ شيوه‌ قرآني‌، سوال‌ اين‌ است‌ كه‌ آيا ديگر كسي‌ مي‌تواند خود را برتر از ديگران‌ بداند و با كسي‌ گفتگو نكند؟

قرآن‌ كريم‌ با اختصاص‌ آيات‌ زيادي‌ به‌ گفتگو (مشتقات‌ «ق‌ و ل‌» در قرآن‌ 1722 بار در قرآن‌ كريم‌ تكرار شده‌ است‌.)(1) با ديگران‌ به‌ تمامي‌ انسانها آموخته‌ است‌ كه‌ از هر گونه‌ تندي‌ بپرهيزند و با برخورد فكري‌ و عقيدتي‌ با مخالفان‌ روبه‌رو شوند.

در سوره‌ طور آيات‌ 29 تا 33 اوج‌ تحمل‌ در گفتگو با مخالفين‌ را مي‌بينيم‌. در اين‌ آيات‌، تمام‌ صفات‌ مذمومي‌ كه‌ به‌ خداوند و پيامبرش‌ نسبت‌ داده‌ بودند درج‌ گرديده‌ و به‌ هريك‌ با سماحت‌ پاسخ‌ داده‌ شده‌ است‌:

«پس‌ اندرز ده‌ كه‌ تو به‌ لطف‌ پروردگارت‌ نه‌ كاهني‌ و نه‌ ديوانه‌.»

يا مي‌گويند: «شاعري‌ است‌ كه‌ انتظار مرگش‌ را مي‌بريم‌ (و چشم‌ به‌ راه‌ بد زمانه‌ بر اوييم‌).»

بگو: «منتظر باشيدكه‌ [ من‌ ] نيز با شما از منتظرانم‌.» آيا پندارهايشان‌ آنان‌ را به‌ اين‌ [ موضعگيري‌ ] وا مي‌دارد يا [ نه‌ ] ، آنها مردمي‌ سركشند؟

يا مي‌گويند:«آن‌ را بربافته‌» [ نه‌ ] بلكه‌ باور ندارند.

يكي‌ از نويسندگان‌ (هرچند مسأله‌ قابل‌ تامل‌ مي‌باشد) در يكي‌ از نمودارهاي‌ خود از آيات‌ قرآن‌، به‌ عنوان‌ «ديالوگ‌» نشان‌ داده‌ است‌ كه‌ واژه‌ «قال‌»، با مشتقات‌ آن‌ بعد از كلمه‌ «الله‌» بيشتر از ساير كلمات‌ آمده‌ است‌ و از نظر كميت‌ و تعداد دفعات‌ در مجموعه‌ سيستم‌ فراواني‌ مقام‌ دوم‌ رادارد. نويسنده‌ نتيجه‌ مي‌گيرد:

«اين‌ تأكيد و توجه‌ دلالت‌ از حكمتي‌ مي‌كند كه‌ ارزش‌ مطالعه‌ و بررسي‌ دارد»(2)

يعني‌ پيامبر (ص‌) باب‌ گفتگو را برروي‌ همگان‌ گشود و جدال‌ به‌ احسن‌ را پايه‌ گذاشت‌ و به‌ پيروان‌ اديان‌ فرصت‌ فكر كردن‌ داد تا با دين‌ خود را از تحريف‌ بيالايند وحق‌ را با باطل‌ نپوشانند و به‌ آيات‌ خدا كفر نورزند.

«يا اهل‌ الكتاب‌ لم‌ تكفرون‌ بايات‌ الله‌ و انتم‌ تشهدون‌ يا اهل‌ الكتاب‌ لم‌ تلبسون‌ الحق‌ بالباطل‌ و تكتمون‌ الحق‌ و انتم‌ تعلمون‌»(3)

«اي‌ اهل‌ كتاب‌، چرا به‌ آيات‌ خدا كفر مي‌ورزيد با آنكه‌ خود [ به‌ درستي‌ آن‌ ] گواهي‌ مي‌دهيد؟ اي‌ اهل‌ كتاب‌، چرا حق‌ را به‌ باطل‌ در مي‌آميزيد و حقيقت‌ را كتمان‌ مي‌كنيد، با اينكه‌ خود مي‌دانيد؟»

بنابراين‌ پيامبر (ص‌) همه‌ جا مأمور به‌ «گفتگو» بود و ترور و تهمت‌ فكري‌ را همه‌ جا ناروا مي‌دانست‌.

گفتگوي‌ پيامبران‌ با مخالفان‌

قرآن‌ كريم‌ با طرح‌ شبهات‌ ملحدان‌ و مخالفان‌ و بحث‌ و مناظره‌، پيامبران‌ با آنان‌، همگان‌ را به‌ آزادي‌ انديشه‌ تشويق‌ مي‌نمايد. بحث‌ و جدل‌ شيطان‌ با خدا، گفتگوي‌ هابيل‌ و قابيل‌، مناظره‌ ابراهيم‌ (ع‌) با نمرود، مناظره‌ موسي‌ (ع‌) با فرعون‌،... و نيز شبهات‌ فراوان‌ مخالفان‌ پيامبر گرامي‌ اسلام‌ (ص‌) همگي‌، فضايي‌ مناسب‌ و آزاد براي‌ تلاوت‌ كنندگان‌ قرآن‌ مهيا مي‌سازد تا به‌ انديشيدن‌ در جهان‌ خلقت‌ و آفريدگار آن‌ بپردازند.

با پي‌جويي‌ بيانات‌ قرآن‌ در مورد پيامبران‌ و رسولان‌ سلف‌، در مي‌يابيم‌ كه‌ آنان‌ در كمال‌ ملايمت‌، با حكمت‌ و اندرز نيكو و جدالاحسن‌ با مخالفينشان‌ روبه‌رو مي‌شدند هرچند كه‌ با دگرگوني‌ زمان‌، چگونگي‌ و شكل‌ اين‌ مباحثات‌ دگرگون‌ مي‌شود. در اين‌ مختصر به‌ برخي‌ از نمونه‌هاي‌ اين‌ رويارويي‌ مي‌پردازيم‌:

همگام‌ با ابراهيم‌ (ع‌)

ابراهيم‌ (ع‌) با عقايد منحرف‌ زمانش‌ كه‌ گروهي‌ ستارگان‌ را به‌ خدايي‌ پذيرفته‌ بودند، دسته‌اي‌ ديگر ماه‌ راخدا مي‌پنداشتند و گروه‌ سوم‌ خورشيد را خدا مي‌شمردند مواجه‌ بود. ايشان‌ در چند گفتگوي‌ طولاني‌ با قومش‌ به‌ مباحثه‌ پرداخت‌. در آيات‌ 76 تا 80 سوره‌ انعام‌ بقول‌ علامه‌ طباطبايي‌ (ره‌) حتي‌ تحقير بت‌ها را نيز مدنظر نداشته‌ است‌.(4)

در اينجا به‌ ذكر آيات‌ شريفه‌ فوق‌ مي‌پردازيم‌:

«فلما رءا الشمس‌ بازغة‌ قال‌ هذا ربي‌ هذا اكبر فلما افلت‌ قال‌ يا قوم‌ اني‌ بري‌ء مما تشركون‌ اني‌ وجهت‌ وجهي‌ للذي‌ فطر السموات‌ و الارض‌ حنيفا و ما انا من‌ المشركين‌ و حآجه‌ قومه‌ قال‌ اتحاجوني‌ في‌الله‌ و قد هدان‌ و لا اخاف‌ ما تشركون‌ به‌ الا ان‌ يشاء ربي‌ شيئا وسع‌ ربي‌ كل‌ شي‌ء علما افلا تتذكرون‌»

پس‌ چون‌ خورشيد را برآمده‌ ديد، گفت‌: «اين‌ پروردگار من‌ است‌. اين‌ بزرگتر است‌». وهنگامي‌ كه‌ افول‌ كرد، گفت‌: «اي‌ قوم‌ من‌، من‌ از آنچه‌ [ براي‌ خدا ] شريك‌ مي‌سازيد بيزارم‌.» من‌ از روي‌ اخلاص‌، پاكدلانه‌ روي‌ خود را به‌ سوي‌ كسي‌ گردانيدم‌ كه‌ آسمانها و زمين‌ را پديد آورده‌ است‌ و من‌ از مشركان‌ نيستم‌ و قومش‌ با او به‌ ستيزه‌ پرداختند. گفت‌: «آيا با من‌ درباره‌ خدا محاجه‌ مي‌كنيد و حال‌ آنكه‌ او مرا راهنمايي‌ كرده‌ است‌؟ و من‌ از آنچه‌ شريك‌ او مي‌سازيد بيمي‌ ندارم‌، مگر آنكه‌ پروردگارم‌ چيزي‌ بخواهد. علم‌ پروردگارم‌ به‌ هرچيزي‌ احاطه‌ يافته‌ است‌. پس‌ آيا متذكر نمي‌شويد؟

گفتگوي‌ ديگر ابراهيم‌ (ع‌) با پدر (عمويش‌ آزر) و قومش‌ است‌ كه‌ در اين‌ آيات‌ در حين‌ گفتگو آن‌ را به‌ حقانيت‌ دين‌ خود اقرار وامي‌ دارد:

«اذقال‌ لابيه‌ و قومه‌ ما هذه‌ التماثيل‌ التي‌ انتم‌ لها عاكفون‌ قالوا و جدنا اباءنالها عابدين‌ قال‌ لقد كنتم‌ انتم‌ و اباوكم‌ في‌ ضلال‌ مبين‌ قالوا اجئتنا بالحق‌ ام‌ انت‌ من‌ اللاعبين‌ قال‌ بل‌ ربكم‌ رب‌ السموات‌ و الارض‌ الذي‌ فطر هن‌ و انا علي‌ ذلكم‌ من‌ الشاهدين‌ و تالله‌ لاكيدن‌ اصنامكم‌ بعد ان‌ تولوا مدبرين‌ فجعلهم‌ جذاذا الاكبيراً لهم‌ لعلهم‌ اليه‌ يرجعون‌ قالوا من‌ فعل‌ هذا بالهتنا انه‌ لمن‌ الظالمين‌ قالوا سمعنا فتي‌ يذكرهم‌ يقال‌ له‌ ابراهيم‌ قالوا فاتوا به‌ علي‌ اعين‌ الناس‌ لعلهم‌ يشهدون‌ قالوا ءانت‌ فعلت‌ هذا بالهتنا ياابراهيم‌ قال‌ بل‌ فعله‌ كبيرهم‌ هذا فسئلوهم‌ ان‌ كانوا ينطقون‌»(5)

آنگاه‌ كه‌ به‌ پدر خود و قومش‌ گفت‌: «اين‌ مجسمه‌هايي‌ كه‌ شما ملازم‌ آنها شده‌ايد چيستند؟» گفتند: «پدران‌ خود را پرستندگان‌ آنها يافتيم‌.» گفت‌: «قطعا شما و پدرانتان‌ در گمراهي‌ آشكاري‌ بوديد.»

گفتند: «آيا حق‌ را براي‌ ما آورده‌اي‌ يا تو از شوخي‌ كنندگاني‌؟»

گفت‌: « [ نه‌ ] بلكه‌ پروردگارتان‌، پروردگار آسمانها و زمين‌ است‌، همان‌ كسي‌ كه‌ آن‌ها را پديد آورده‌ است‌، و من‌ بر اين‌ [ واقعيت‌ ] از گواهانم‌ و سوگند به‌ خدا كه‌ پس‌ از آنكه‌ پشت‌ كرديد و رفتيد، قطعا در كار بتانتان‌ تدبيري‌ خواهم‌ كرد.» پس‌ آنها را ــ جز بزرگترشان‌ را ــ ريزريز كرد، باشد كه‌ ايشان‌ به‌ سراغ‌ آن‌ بروند. گفتند: «چه‌ كسي‌ با خدايان‌ ما چنين‌ [ معامله‌اي‌ ] كرده‌،كه‌ او واقعا از ستمكاران‌ است‌؟»

گفتند: «شنيدم‌ جواني‌، از آنها [ به‌ بدي‌ ] ياد مي‌كرد كه‌ به‌ او ابراهيم‌ گفته‌ مي‌شود.»

گفتند: «پس‌ او را در برابر ديدگان‌ مردم‌ بياوريد، باشد كه‌ آنان‌ شهادت‌ دهند.»

گفتند: «اي‌ ابراهيم‌، آيا تو با خدايان‌ ما چنين‌ كردي‌؟»

گفت‌: « [ نه‌ ] بلكه‌ آن‌ را اين‌ بزرگترشان‌ كرده‌ است‌، اگر سخن‌ مي‌گويند از آنها بپرسيد.»

همگام‌ با نوح‌ (ع‌)

بعد از ابراهيم‌(ع‌) بانوح‌ مواجه‌ مي‌شويم‌ كه‌ ايشان‌ موضعش‌ را در برابر قوم‌ خود با خيرخواهي‌ و دلسوزي‌ بيان‌ مي‌دارد و بنا به‌ فرمايش‌ علامه‌ طباطبايي‌:

«بيشتر احتجاجهايي‌ كه‌ قرآن‌ كريم‌ از آن‌ جناب‌ نقل‌ كرده‌، از باب‌ مجادله‌ بالتي‌ هي‌ احسن‌؛ مجادله‌ به‌ بهترين‌ طريق‌» مي‌باشد.»(6)

در آيه‌ شريفه‌ نيز اينگونه‌ بيان‌ گرديده‌ است‌:

«لقد ارسلنا نوحا الي‌ قومه‌ فقال‌ يا قوم‌ اعبدوا الله‌ مالكم‌ من‌ اله‌ غيره‌ اني‌ اخاف‌ عليكم‌ عذاب‌ يوم‌ عظيم‌ قال‌ الملا من‌ قومه‌ انا لنراك‌ في‌ ضلال‌ مبين‌ قال‌ يا قوم‌ ليس‌ بي‌ ضلالة‌ و لكني‌ رسول‌ من‌ رب‌العالمين‌...»(7)

همانا نوح‌ را به‌ سوي‌ قومش‌ فرستاديم‌. پس‌ گفت‌: «اي‌ قوم‌ من‌، خدا را بپرستيد كه‌ براي‌ شما معبودي‌ جز او نيست‌، من‌ از عذاب‌ روزي‌ سترگ‌ بر شما بيمناكم‌» سران‌ قومش‌ گفتند: «واقعا ما تو را در گمراهي‌ آشكاري‌ مي‌بينم‌.»

گفت‌: «اي‌ قوم‌ من‌ هيچگونه‌ گمراهي‌ در من‌ نيست‌، بلكه‌ من‌ فرستاده‌اي‌ از جانب‌ پروردگار جهانيانم‌.

گفتگوي‌ نوح‌ (ع‌) با منكران‌ رسالتش‌ در سوره‌ هود آيات‌ 25 تا 35 آمده‌ كه‌ به‌ ذكر اين‌ آيه‌ شريفه‌ اشاره‌ مي‌نمائيم‌ كه‌ در كمال‌ سفاهت‌ درخواست‌ عذاب‌ مي‌نمايند:

«قالوا يا نوح‌ قد جادلتنا فاكثرت‌ جدالنا فاتنا بما تعدنا ان‌ كنت‌ من‌ الصادقين‌»(8)

گفتند: «اين‌ نوح‌، واقعا با ما جدال‌ كردي‌ و بسيار [ هم‌ ] جدال‌ كردي‌. پس‌ اگر از راستگوياني‌ آنچه‌ را [ از عذاب‌ خدا ] به‌ ما وعده‌ مي‌دهي‌ براي‌ ما بياور».

ادامه‌ گفتگوي‌ نوح‌ در آيات‌ 26ـ23 سوره‌ مومنون‌ و 117ـ106 سوره‌ شعرا آمده‌ است‌.

همگام‌ با هود و صالح‌ (عليهما السلام‌)

بر همين‌ منوال‌ به‌ هود و صالح‌ (ع‌) با شيوه‌ ملايمشان‌ كه‌ روح‌ مسالمت‌ جويي‌ داشتند و در راه‌ دعوت‌ قومشان‌ به‌ سوي‌ خدا از آن‌ بهره‌ مي‌جستند برمي‌خوريم‌.

ايشان‌ به‌ قومش‌ مي‌فرمايند:

«... قال‌ يا قوم‌ اعبدوا الله‌ مالكم‌ من‌ اله‌ غيره‌ افلاتتقون‌»(9)

اي‌ قوم‌ من‌، خدا را بپرستيد كه‌ براي‌ شما معبودي‌ جز او نيست‌، پس‌ آيا پرهيزگاري‌ نمي‌كنيد؟»

كه‌ در پاسخ‌ به‌ ايشان‌ سران‌ قوم‌ ايشان‌ را به‌ سفاهت‌ منتسب‌ مي‌نمودند:

«قال‌ الملا الذين‌ كفروا من‌ قومه‌ انا نراك‌ في‌ سفاهة‌ و انا لنظنك‌ من‌ الكاذبين‌»(10)

سران‌ قومش‌ كه‌ كافر بودند، گفتند: «در حقيقت‌، ما تو را در [ نوعي‌ ] سفاهت‌ مي‌بينيم‌ و جدا تو را از دروغگويان‌ مي‌پنداريم‌.»

پاسخ‌ هود در مقابل‌ اين‌ تهمت‌ بسيار با صداقت‌ و ساده‌ بيان‌ شده‌:

«قال‌ يا قوم‌ ليس‌ بي‌سفاهة‌ و لكني‌ رسول‌ من‌ رب‌ العالمين‌ ابلغكم‌ رسالات‌ ربي‌ و انا لكم‌ ناصح‌ امين‌»(11)

گفت‌: «اي‌ قوم‌ من‌، در من‌ سفاهتي‌ نيست‌، ولي‌ من‌ فرستاده‌اي‌ از جانب‌ پروردگار جهانيانم‌ پيام‌هاي‌ پروردگارم‌ را به‌ شما مي‌رسانم‌ و براي‌ شما خيرخواهي‌ امينم‌.»

گفتگوي‌ صالح‌ (ع‌) نيز در آيات‌ شريفه‌ 79ـ73 سوره‌ اعراف‌، و آيات‌ 65ـ61 سوره‌ هود و آيات‌ 47ـ45 سوره‌ نمل‌ آمده‌ است‌.

همگام‌ با موسي‌ (ع‌)

موسي‌ (ع‌) با سركشي‌ و طغيان‌ فرعون‌ روبرو است‌، اما موظف‌ است‌ از ابتدا با سخن‌ گفتن‌ آغاز كند شگفت‌ آن‌ است‌ كه‌ فرعون‌ مي‌گفت‌: «انا ربكم‌ الاعلي‌» اما در برابر او نيز تعبير قرآني‌ (لعل‌ = شايد) كه‌ دلالت‌ بر اميد دارد، بكار رفته‌ است‌:

«اذهبا الي‌ فرعون‌ انه‌ طغي‌ فقولا له‌ قولا لينا لعله‌ يتذكر او يخشي‌»(12)

به‌ سوي‌ فرعون‌ برويد كه‌ او به‌ سركشي‌ برخاسته‌، و با او سخن‌ نرم‌ گوييد، شايد كه‌ پند پذيرد يا بترسد.

ساير گفتگوهاي‌ موسي‌ (ع‌) با فرعون‌ در آيات‌ اعراف‌ 122ـ104 و يونس‌ 81ـ75 و طه‌ 47ـ70 و شعرا 16ـ48 قابل‌ ذكر است‌.

گفتگو با مخالفان‌ در قاموس‌ پيامبر (ص‌)

تاريخ‌ اسلام‌، بيانگر آن‌ است‌ كه‌ زشت‌ترين‌ نوع‌ برخورد از جانب‌ مشركان‌ و سران‌ قريش‌ با پيامبر اسلام‌ (ص‌) صورت‌ گرفت‌ و شخصيت‌ بي‌نظيرش‌ آماج‌ تيرهاي‌ تهمت‌ و دشنام‌ كوردلان‌ واقع‌ شد، اما پاسخ‌ آن‌ حضرت‌ همواره‌ با كرامت‌ نفس‌ و برخاسته‌ از مجد و بزرگمنشي‌ ويژه‌ او بود كه‌ به‌ مصداق‌ آيه‌ شريفه‌ رفتار مي‌نمود:

«ولا تسبواالذين‌ يدعون‌ من‌ دون‌الله‌ فيسبوا الله‌ عدوا بغير علم‌»(13)

و آنهايي‌ را كه‌ جز خدا مي‌خوانند دشنام‌ مدهيد كه‌ آنان‌ از روي‌ دشمني‌ [ و ] به‌ ناداني‌، خدا را دشنام‌ خواهند داد.

ايشان‌ پيوسته‌ از در گفتگو و همسخني‌ با آنان‌ رو به‌ رو مي‌شد. هيچگاه‌ مانند آنان‌ برخورد نمي‌فرمود و همچنانكه‌ در آيه‌ شريفه‌ 34 سوره‌ فصلت‌ نيز آمده‌ است‌ مقابله‌ به‌ مثل‌ نمي‌فرمود:

«ولا تستوي‌ الحسنة‌ و لاالسيئة‌ ادفع‌ بالتي‌ هي‌ احسن‌»

و نيكي‌ با بدي‌ يكسان‌ نيست‌. [ بدي‌ را ] به‌ آنچه‌ خود بهتر است‌ دفع‌ كن‌.

علامه‌ طباطبايي‌ در ذيل‌ اين‌ آيه‌ شريفه‌ مي‌فرمايد:

«و چون‌ معلوم‌ است‌ كه‌ خوبي‌ و بدي‌ يكسان‌ نيست‌ لاجرم‌ تو بدي‌هاي‌ مردم‌ را بهترين‌ عكس‌العمل‌ دفع‌ كن‌ تا آن‌ كسي‌ كه‌ بين‌تو و او دشمني‌ هست‌ چنان‌ از دشمني‌ دست‌ بردارد كه‌ گويي‌ دوستي‌ مهربان‌ است‌.»(14)

و به‌ گفته‌ سعدي‌:

«بدي‌ را بدي‌ سهل‌ باشد جز

اگر مردي‌ احسن‌ الي‌ من‌ اسا»(15)

ظرافت‌ عمل‌ پيامبر (ص‌) در اين‌ است‌ كه‌ در محيط‌ دعوت‌ ايشان‌ جامعه‌ در جهالت‌ غوطه‌ور بود و اعراب‌ جاهلي‌ چنان‌ به‌ بت‌پرستي‌ سرگرم‌ بودند كه‌ هيچگونه‌ نغمه‌ مخالف‌ را تحمل‌ نمي‌كردند.از سوي‌ ديگر، مبلغين‌ سرسخت‌ يهود و نصاري‌ سعي‌ در گسترش‌ مذهب‌ خويش‌ در ميان‌ اعراب‌ داشتند در چنين‌ فضائي‌ آن‌ حضرت‌ توانست‌ انسانهاي‌ بي‌شماري‌ را جذب‌ تعاليم‌ حيات‌ بخش‌ اسلام‌ نمايد واين‌ همه‌، براثر برخورد شايسته‌ آن‌ حضرت‌، به‌ويژه‌ درمباحثات‌ و مناظرات‌ اعتقادي‌ با اقشار مختلف‌ جامعه‌ آن‌ روزگار از قبيل‌ علماء يهود و نصاري‌ بود، كه‌ گاهي‌ ساعتها به‌ سعه‌ صدر به‌ سخنان‌ آن‌ گوش‌ مي‌داد.(16)

در كتاب‌ «احتجاج‌» طبرسي‌ از امام‌ حسن‌ عسكري‌ (ع‌) نقل‌ شده‌ كه‌ فرمود: از پدرم‌، امام‌ دهم‌ سئوال‌ كردم‌ آيا پيامبر اسلام‌ (ص‌) با يهوديان‌ و مشركين‌ در برابر سرزنشهاو بهانه‌ گيريهايشان‌ به‌ بحث‌ و گفتگو و احتجاج‌ مي‌پرداخت‌؟ پدرم‌ فرمود: بله‌ به‌ مراتب‌ چنين‌ شدو يك‌ نمونه‌ آن‌ وقتي‌ بود كه‌ پيامبر (ص‌) در كنار خانه‌ خدا نشسته‌ بود و «عبدالله‌بن‌ ابي‌امية‌ مخزومي‌» در برابراو قرار گرفت‌ و گفت‌ «اي‌ محمد تو ادعاي‌ بزرگي‌ كرده‌اي‌ و سخنان‌ وحشتناك‌ و هول‌ انگيزي‌ مي‌گويي‌! تو چنين‌ مي‌پنداري‌ كه‌ رسول‌ پروردگار عالمياني‌؟ اما پروردگار جهانيان‌ و خالق‌ همه‌ مخلوقات‌ شايسته‌ نيست‌ رسولي‌ مثل‌ تو ــ انساني‌ همانند ما ــ داشته‌ باشد. تو همانند ما غذا مي‌خوري‌ و همچون‌ ما در بازارها راه‌ مي‌روي‌!»

پيامبر (ص‌) عرضه‌ داشت‌ بار پروردگارا تو همه‌ سخنان‌ را مي‌شنوي‌ و به‌ هرچيز عالمي‌ آنچه‌ را بندگان‌ تو مي‌گويند مي‌داني‌ (گويا پيامبر تقاضا داشت‌ خدا جواب‌ آنها را بدهد) كه‌ در اين‌ هنگام‌ آيات‌ فوق‌ براي‌ جواب‌ نازل‌ شد.(17)

ابزارهاي‌ گفتگوي‌ پيامبر (ص‌) با مخالفان‌ 1ـ ارتباط‌ و تماسهاي‌ فردي‌

اين‌ شيوه‌ ارتباطي‌ پيامبر (ص‌) مخصوصا در دوره‌ مكه‌ بسيار مشاهده‌ مي‌شد، ايشان‌ بارها با سران‌ شرك‌، محاجه‌ مي‌فرمود و به‌ اميد نرم‌ نمودن‌ دل‌هاي‌ سياهشان‌ با آنان‌ به‌ گفتگو مي‌نشست‌. در يكي‌ از اين‌ احتجاجها به‌ او پيشنهاد مال‌، سلطنت‌، مقام‌ و... شد پيامبر (ص‌) با متانت‌ پاسخ‌ داد آنگاه‌ از ايشان‌ معجزاتي‌ مانند دورنمودن‌ كوهها، جاري‌ ساختن‌ انهار و فرستادن‌ فرشته‌ به‌ سوي‌ آنان‌ مي‌خواستند. بار ديگر رسول‌ خدا (ص‌) پاسخ‌ دادند، او را متهم‌ نمودند كه‌ از مردمي‌ به‌ نام‌ رحمان‌ در شهر يمامه‌ تعليم‌ مي‌گيرد و...(18)

از ديگر محاجاتي‌ كه‌ در اين‌ دوره‌ رخ‌ داده‌ مي‌توان‌ به‌تصميم‌ قريش‌ به‌ فرستادن‌ «نضر» و «عقبة‌ بن‌ابي‌ معيط‌» از سوي‌ احبار و علماي‌ يهود و پرسش‌ نمودن‌ راجع‌ به‌ رسول‌ خدا و مطرح‌ نمودن‌ آن‌ سه‌ سوال‌ مشهور (جوانان‌ اصحاب‌ كهف‌، ذوالقرنين‌، روح‌) و پاسخي‌ كه‌ از طرف‌ خدا! نازل‌ گرديد،(19) اشاره‌ نمود.

همچنين‌ گويند: «روزي‌ رسول‌ خدا (ص‌) با وليدبن‌ مغيرة‌ و چند تن‌ ديگر در مسجد نشسته‌ بود نضربن‌ حارث‌ (از شياطين‌ و از دشمنان‌ رسول‌ خدا (ص‌) بود و داستانهاي‌ رستم‌ و اسفنديار را در هر مجلس‌ كه‌ پيامبر (ص‌) مي‌نشست‌ نقل‌ مي‌كرد) وارد مسجد شد و به‌ نزد آن‌ حضرت‌ آمد و نشست‌. رسول‌ خدا (ص‌) شروع‌ به‌ سخن‌ كرد و نضر در مقام‌ پاسخ‌ سخنان‌ آن‌ حضرت‌ برآمد و ايراد كرد. بالاخره‌ حضرت‌ او را محكوم‌ كرد سپس‌ اين‌ آيات‌ را بر نضر و آنانكه‌ حاضر بودند تلاوت‌ فرمود:(20)

انكم‌ و ما تعبدون‌ من‌ دون‌الله‌ حصب‌ جهنم‌ انتم‌ لها واردون‌ لوكان‌ هولاء الهة‌ ما وردوها و كل‌ فيها خالدون‌ لهم‌ فيها زفير و هم‌ فيها لايسمعون‌»(21)

در حقيقت‌، شما و آنچه‌ غير از خدا مي‌پرستيد، هيزم‌ دوزخيد. شما درآن‌ وارد خواهيد شد. اگر اينهاخداياني‌ [ واقعي‌ ] بودند در آن‌ وارد نمي‌شدند، و حال‌ آنكه‌ جملگي‌ در آن‌ ماندگارند. براي‌ آنها در آنجا ناله‌اي‌ زار است‌ و در آنجا (چيزي‌) نمي‌شنوند.

2ـ حضور در ميان‌ قبايل‌ براي‌ دعوت‌

اين‌ طريق‌ از ارتباط‌ و گفتگو با منكران‌ رسالت‌ پيامبر (ص‌) در ابتداي‌ رسالت‌ از جايگاه‌ خاصي‌ برخوردار بود. سفر به‌ طائف‌ را مي‌توان‌ به‌ عنوان‌ يكي‌ از نمونه‌هاي‌ مهم‌ اينگونه‌ حضورها دانست‌. پس‌ از مرگ‌ ابوطالب‌، پيامبر (ص‌)، به‌ سوي‌ قبله‌ ثقيف‌ (كه‌ در طائف‌ سكونت‌ داشتند) حركت‌ كرد. پس‌ از چند گفتگوي‌ بي‌حاصل‌، عزم‌ بازگشت‌ به‌ وطن‌ نمود كه‌ توسط‌ اوباش‌ و اراذل‌ تحريك‌ شده‌ شهر مورد دشنام‌ و استهزاء قرار گرفت‌. در پي‌ همين‌ آزار و اذيت‌ها بود كه‌ ايشان‌ دست‌ دعا به‌ درگاه‌ پروردگار بلند كرده‌ و گفت‌: «پروردگارا! من‌ شكايت‌ ناتواني‌ و بي‌پناهي‌ خود و استهزاء و بيزاري‌ مردم‌ را نسبت‌ به‌ خود پيش‌ تو مي‌آورم‌ اي‌ مهربان‌ترين‌ مهربانها! تو پروردگار ناتوانان‌ و فقيران‌ و خداي‌ مني‌ مرا دراينجا بدست‌ كه‌ مي‌سپاري‌؟ بدست‌ بيگانگاني‌ كه‌ با ترشروئي‌ با من‌ رفتار كنند؟ يا دشمن‌ كه‌ مالك‌ سرنوشت‌ من‌ شود؟(22)

رسول‌ خدا (ص‌) در هر فرصتي‌ كه‌ براي‌ پيشرفت‌ اسلام‌ مخصوصا در موسم‌ آمدن‌ قبايل‌ به‌ مكه‌، نزد آنها مي‌رفت‌ و ايشان‌ را به‌ دين‌ اسلام‌ و ياري‌ خويش‌ مي‌طلبيد، به‌ طوري‌ كه‌ ابن‌هشام‌ مي‌نويسد:

«براي‌ حركت‌ آن‌ حضرت‌ كافي‌ بود كه‌ بشنود مرد محترمي‌ از روساي‌ قبايل‌ يا ديگران‌ به‌ شهر مكه‌ آمده‌ است‌، كه‌ آن‌ حضرت‌ به‌ محض‌ شنيدن‌ برمي‌خاست‌ و به‌ دنبال‌ آن‌ مرد مي‌رفت‌ و او را به‌ دين‌ خود دعوت‌ مي‌كرد و از او ياري‌ مي‌طلبيد.»(23)

از جمله‌ قبايلي‌ كه‌ بدين‌گونه‌ رسول‌ خدا (ص‌) به‌ ميان‌ آنها رفته‌ و يا با بزرگان‌ آنها ديدار نموده‌ و ابن‌هشام‌ ذكر نموده‌ مي‌توان‌ به‌ «كنده‌»، «كلب‌»، «بنو خيفة‌»، «بني‌ عامر»، «بني‌ عمروبن‌ عوف‌» و... اشاره‌ نمود.(24)

از ديگر ديدارهاي‌ مهم‌ پيامبر مي‌توان‌ به‌ ديدار با جوانان‌ قبيله‌ اوس‌(25)، شش‌ نفر از قبيله‌ خزرج‌(26) كمي‌ پيش‌ از بيعت‌ عقبه‌ اول‌

اشاره‌ نمود كه‌ تاثير سرنوشت‌ سازي‌ بر تاريخ‌ اسلام‌ داشت‌.

3ـ پذيرفتن‌ وفدهاو هيئت‌هاي‌ نمايندگي‌

پس‌ از فتح‌ مكه‌ و جنگ‌ تبوك‌ در سال‌ نهم‌ هجري‌، هيئت‌هاي‌ اعزامي‌ از هر سو به‌ مدينه‌ روآوردند. به‌ همين‌ مناسبت‌ آن‌ سال‌ را سال‌ «وفود» ناميدند. سيره‌ نويسان‌ فهرستي‌ از اين‌«وفدها» يا «هيئتهاي‌ نمايندگي‌» رانوشته‌اند كه‌ به‌ برخي‌ از آنها و برخورد اجمالي‌ پيامبر (ص‌) با آنان‌ اشاره‌ مي‌كنيم‌:

از جمله‌ هيئت‌هاي‌ اعزامي‌، وفد بني‌ تميم‌ بود كه‌ چون‌ رسول‌ خدا درميان‌ اطاق‌ بود آنها فرياد زدند: «اي‌ محمد به‌ نزد ما بيرون‌ بيا!» اين‌ فرياد رسول‌ خدا (ص‌) را ناراحت‌ كرد ولي‌ حضرت‌ از اطاق‌ خويش‌ بيرون‌ آمد و به‌ نزد ايشان‌ رفت‌.(27) سپس‌ با آن‌ حضرت‌ گفتند: «ما آمده‌ايم‌ تابا تو مفاخره‌ كنيم‌ و ببينيم‌ آيا كداميك‌ از ما افتخارات‌ بيشتري‌ دارد» رسول‌ خدا به‌ آنها اجازه‌ داد و در پاسخ‌ ايشان‌ به‌ «ثابت‌بن‌ قيس‌» فرمود: «برخيز و پاسخ‌ او را بگو» ثابت‌ نيز به‌ پاسخ‌ برخاست‌. در پايان‌، افراد مزبور، مسلمان‌ شدند و رسول‌ خدا نيز به‌ هريك‌ جايزه‌ خوبي‌ داد.(28)

از ديگر قبيله‌ها مي‌توان‌ به‌ پذيرفتن‌ «خمام‌بن‌ تعلبة‌» به‌عنوان‌ نماينده‌ قبيله‌ «بني‌ سعدبن‌ بكر» اشاره‌ نمود كه‌ طي‌ گفتگو و سوالات‌ متعدد در مسجد ــ كه‌ در ابتداي‌ آن‌ گرفتن‌ قول‌ از پيامبر (ص‌) مبني‌ بر درشتي‌ و عدم‌ ناراحتي‌ پيامبر (ص‌) بود ــ به‌ اسلام‌ گرويد و قبيله‌ وي‌ نيز به‌ دنبالش‌ به‌ اسلام‌ گرويدند.(29)

اين‌ هيئتها معمولا شامل‌ روساي‌ قبايل‌ مي‌شدند. آنان‌ چند روزي‌ را كه‌ در مدينه‌ مي‌ماندند، ميهمان‌ رسول‌ خدا بودند و ايشان‌ به‌ اين‌ برگزيدگان‌ قبيله‌ احترام‌ مي‌گذاشتند. اين‌ احترام‌ سبب‌ مي‌شد تا به‌ رسول‌ خدا (ص‌) علاقه‌مند شوند. كافي‌ بود رئيس‌ يك‌ قبيله‌ اسلام‌ را بپذيرد، به‌ دنبال‌ آن‌، گاه‌ تمام‌ افراد قبيله‌ اسلام‌ را مي‌پذيرفتند. نام‌ 75 هيئت‌ كه‌ در مدينه‌ خدمت‌ رسول‌ خدا (ص‌) رسيده‌ بودند بطور منظم‌ در كتب‌ سيره‌ ذكر شده‌ است‌.(30)

4ـ اعزام‌ مبلغ‌ به‌ شهرها و قبايل‌

اعزام‌ مبلغ‌ نزد منكران‌ رسالت‌، شيوه‌ ديگري‌ در گفتگو محسوب‌ مي‌شود كه‌ پيامبر (ص‌) همواره‌ از آن‌ استفاده‌ فرمودند. «مصعب‌بن‌ عمير» از جمله‌ اولين‌ مبلغ‌ها بود كه‌ پس‌ از بيعت‌ عقبه‌ اولي‌ به‌ همراه‌ 12 نفر از مردان‌ مدينه‌ به‌ آن‌ شهر رفت‌ و قرآن‌ و دستورات‌ اسلام‌ را بديشان‌ مي‌آموخت‌.(31) اين‌ اعزامها، گه‌گاه‌ نيز به‌ درخواست‌ و پيشنهاد افراد يا قبايل‌ صورت‌ مي‌گرفت‌ مانند اعزام‌ معاذبن‌ جبل‌ به‌ حمير كه‌ پيامبر هنگام‌ فرستادن‌ او سفارش‌هاي‌ مفيد و ارزشمندي‌ در جهت‌ تبليغ‌ بهتر بيان‌ فرمود. همچنين‌ اعزام‌ «عمربن‌ حزم‌» به‌ سوي‌ خاندان‌ بني‌الحارث‌ و خالدبن‌ وارد به‌ سوي‌ همدان‌.(32)

از جمله‌ موارد ديگر، اعزام‌ معاذبن‌جبل‌ به‌ يمن‌ است‌ كه‌ پيش‌ از آغاز مأموريت‌، با دستورالعمل‌ ارشاد و دعوت‌ او را بدرقه‌ راهش‌ مي‌فرمايد: «يامعاذ يسر و لا تعسر و بشر و لاتنفر»(33)

5ـ مكاتبه‌ با سران‌ حكومت‌ها

پيامبر (ص‌)، علاوه‌ بر تماس‌ با طبقات‌ ضعيف‌ و گمنام‌ جامعه‌، سراغ‌ بزرگان‌ و سران‌ اقوام‌ و قبايل‌ مي‌رفت‌. در دوران‌ مدينه‌ نيز زماني‌ كه‌ قبايل‌ و اقوام‌ اطراف‌ و اكناف‌ اعم‌ از بت‌پرست‌، يهودي‌ و غيره‌ را به‌ اسلام‌ دعوت‌ مي‌كرد. در همان‌ موقع‌ با ارسال‌ نامه‌هاي‌ دعوت‌ به‌ امرا و پادشاهان‌ بلاد مختلف‌، نداي‌ حق‌ را با قدرت‌ و صلابت‌ برنده‌ و گويا به‌ گوش‌ آنان‌ مي‌رساند. بدين‌ ترتيب‌ يكي‌ از مهمترين‌ شيوه‌هاي‌ گفتگوي‌ پيامبر (ص‌)، پس‌ از تحكيم‌ پايه‌هاي‌ حاكميت‌ در مدينه‌، ارسال‌ نامه‌هاي‌ مستقيم‌ براي‌ دعوت‌ پادشاهان‌ قطب‌هاي‌ مهم‌ قدرت‌ آن‌ زمان‌ بود. حاصل‌ اين‌ مكاتبات‌ كه‌ رقم‌ آنها را مختلف‌ ذكر كرده‌اند و ابن‌ هشام‌ تنها ده‌ نامه‌ را با ذكر نام‌ نامه‌رسان‌ نقل‌ كرده‌، در مجموع‌ موفقيت‌آميز بود به‌طوري‌ كه‌ شهيد مطهري‌ مي‌نويسد:

«اگر بعضي‌ از آنها جواب‌ ندادند ولي‌ بسياري‌شان‌ جواب‌هاي‌ بسيار محترمانه‌ ومتواضعانه‌ دادند. فرستاده‌ پيغمبر اكرم‌ را احترام‌ كردند، همراه‌ او هدايايي‌ براي‌ حضرت‌ فرستادند و بالاخره‌ جواب‌ مودبانه‌ دادند.»(34)

نامه ‌هاي‌ پيامبر (ص‌)، گرچه‌ با انشاء و عبارات‌ متنوعي‌ تحرير يافته‌ بود، اما همه‌ آن‌ها اسكلت‌ و اصول‌ مشتركي‌ داشتند. مودبانه‌ بودند و برخلاف‌ شيوه‌ قدرتمندان‌، اثري‌ از تهديد و اجبار در آنها مشاهده‌ نمي‌شد. خطاب‌ نامه‌ها به‌«عظيم‌» مي‌باشد كه‌ معادل‌ «پادشاه‌» در زبان‌ فارسي‌ است‌. همچنين‌ نامه‌ها با عبارت‌ «السلام‌ علي‌ من‌ اتبع‌ الهدي‌» (درود بر كسي‌ كه‌ از هدايت‌ پيروي‌ نمايد) آغاز يافته‌ مي‌شود.

از ديگر اصولي‌ كه‌ پيامبر در نامه‌نگاري‌هاي‌ خود بكار مي‌برد، تكيه‌ بر مشتركات‌ بوده‌ تا نكات‌ افتراق‌؛ مثلا در نامه‌ به‌ مقوقس‌ حاكم‌ مصر كه‌ مسيحي‌ بود، آيه‌ شريفه‌ «قل‌ يا اهل‌ الكتاب‌ تعالوا الي‌ كلمة‌ سواء بيننا و بينكم‌...» را نوشته‌اند و در نامه‌ به‌ نجاشي‌ (حاكم‌ حبشه‌) از عيس‌بن‌ مريم‌ (ع‌) ياد كرده‌اند.

آنچه‌ برشمرديم‌، شمه‌اي‌ از برخوردهاي‌ بزرگوارانه‌ پيامبر (ص‌) با مخالفانش‌ بود. در پايان‌ اين‌ فصل‌ لازم‌ به‌ يادآوري‌ است‌ كه‌ اين‌ برخوردها در مقابل‌ كساني‌ بود كه‌ به‌ شهادت‌ آيات‌ قرآن‌ و سيره‌ آن‌ بزرگوار، ايشان‌ را آماج‌ شديدترين‌ دشنام‌ وتهمت‌ قرار داده‌ بودند كه‌ اجمالا به‌ 6 مورد از اين‌ سخنان‌ باطل‌، براي‌ نشان‌ دادن‌ عظمت‌ آن‌ بزرگوار (به‌ مصداق‌: تعرف‌ الاشياء باضدادها) اشاره‌ مي‌كنيم‌.

1ـ اتهام‌ دروغگويي‌: «وقال‌ الكافرون‌ هذا ساحر كذاب‌» (سوره‌ ص‌، آيه‌ 4.)

2ـ اتهام‌ اذن‌ بودن‌ (تصديق‌ مي‌كند و مي‌شنود هرآنچه‌ گفته‌ شود): «و منهم‌ الذين‌ يوذون‌ النبي‌ و يقولون‌ هو اذن‌» (سوره‌ توبه‌، آيه‌ 61.)

3ـ اتهام‌ سحر: «قال‌ الكافرون‌ ان‌ هذا لساحرمبين‌» (سوره‌ يونس‌، آيه‌ 2.)

4ـ اتهام‌ شاعر بودن‌: «ام‌ يقولون‌ شاعر نتربص‌ به‌ ريب‌ المنون‌» (سوره‌ طور، آيه‌ 30.)

5ـ اتهام‌ كهانت‌: «فذكر فما انت‌ بنعمت‌ ربك‌ بكاهن‌ و لامجنون‌» (سوره‌ طور، آيه‌ 29.)

6ـ اتهام‌ مقطوع‌ النسل‌ بودن‌: «ان‌ شانئك‌ هو الابتر.» (سوره‌ كوثر، آيه‌ 3.)

شيوه‌ هاي‌ گفتگو

در سوره‌ نحل‌ آيه‌ 125 ابزارهاي‌ برخورد با ديگران‌، چنين‌ آمده‌ است‌:

«ادع‌ الي‌ سبيل‌ ربك‌ بالحكمة‌ و الموعظة‌ الحسنة‌ و جادلهم‌ بالتي‌ هي‌ احسن‌»

با حكمت‌ و اندرز نيكو به‌ راه‌ پروردگارت‌ دعوت‌ كن‌ و با آنان‌ به‌ [ شيوه‌اي‌ ] كه‌ نيكو است‌ مجادله‌ نماي‌.

حكمت‌ = استدلال‌ (برهان‌)

آيه‌ شريفه‌ فوق‌، ابتدا حكمت‌ را بيان‌ نموده‌ است‌. تعاريف‌ گوناگوني‌ از حكمت‌ ارائه‌ شده‌ است‌. علامه‌ سيدمحمدحسين‌ فضل‌الله‌ پس‌ از بحثي‌ طولاني‌ در اين‌ باره‌، مي‌فرمايند:

«منظور از حكمت‌، گام‌ برداشتن‌ در مسير آگاهي‌ از واقعيات‌ اجتماعي‌ است‌، و اينكه‌ اجتماعت‌ را بشناسي‌ و امكانات‌ و ضوابط‌ عقلي‌

و فكري‌ و اجتماعي‌ و انساني‌ آن‌ را بررسي‌ كني‌ و در ابتداي‌ راهت‌ همه‌ آنها را زير نظر داشته‌ باشي‌.»(35)

اين‌ بيان‌ به‌ تعبير ايشان‌ همانند تعريف‌ بلاغت‌ (همسازگاري‌ با مقتضيات‌ زماني‌) است‌ كه‌ به‌ شيواترين‌ وجه‌ معني‌ فوق‌ را تداعي‌ مي‌نمايد.(36)

مي‌توان‌ با جرأت‌ گفت‌ كه‌ همه‌ گفتگوهاي‌ پيامبر آميخته‌ با استدلال‌ بود و اين‌ شيوه‌ را خداوند حكيم‌ فراروي‌ ايشان‌ نهاده‌ بودند. در سراسر آيات‌ قرآن‌ نيز شيوه‌ خردگرايانه‌ ملاحظه‌ مي‌گردد و جايي‌ مي‌فرمايد: «قل‌ هاتوا برهانكم‌ ان‌ كنتم‌ صادقين‌»(37)

اصولاً معارف‌ عقلي‌ در برابر كساني‌ جاذبه‌ دارد كه‌ قابليت‌ درك‌ آن‌ را داشته‌ باشند. اين‌ شيوه‌ به‌ گفته‌ محمدابوزهره‌ براي‌ كساني‌ به‌ كار مي‌رود كه‌:

«بحث‌هاي‌ عقلي‌ و فلسفي‌ بر آنان‌ چيره‌ شده‌ است‌ و بيشترين‌ وقت‌ خود را دراينگونه‌ مسائل‌ گذرانده‌اند و هر جامعه‌شناسي‌ پس‌ از تحقيق‌ در مي‌يابد كه‌ اين‌ گونه‌ افراد، درصد كمي‌ از مردم‌ راتشكيل‌ مي‌دهند، زيرا بيشترمردم‌ براثر گرفتاريهاي‌ گوناگون‌ مثل‌ كشاورزي‌ و صنعت‌ و... فرصت‌ چنين‌ انديشه‌ها و تفكرات‌ علمي‌ را ندارند».(38)

جدال‌ به‌ شيوه‌ برتر

مرحوم‌ طبرسي‌ در ذيل‌ آيه‌ 125 سوره‌ نحل‌ «وجادلهم‌ بالتي‌ هي‌ احسن‌» در رابطه‌ با معني‌ لغوي‌ جدال‌ مي‌گويد: جدال‌ و مجادله‌ به‌ معني‌ مقابله‌ با خصم‌ است‌ كه‌ او را از راي‌ خود منصرف‌ كند و آن‌ از جدل‌ به‌ معني‌ تابيدن‌ شديد است‌ و مطلوب‌ از جدال‌، آن‌ است‌ كه‌ طرف‌ از راي‌ خود برگردد. جهت‌ تأثيرپذيري‌ امر مجادله‌ و مناظره‌، قيد «بالتي‌ هي‌ احسن‌» آمده‌ است‌. زيرا با رعايت‌ اين‌ امر، از هرگونه‌ تحقيرو توهين‌ دوري‌ گزيده‌ مي‌شودو تمام‌ جنبه‌هاي‌ انساني‌ حفظ‌ مي‌گردد.

«افرادي‌ كه‌ تعصب‌ مذهبي‌ يا غيرمذهبي‌ بر فكر آنان‌ چيره‌ شده‌ و احساسات‌ بر انديشه‌هايشان‌ مستولي‌ گشته‌ وآن‌ را خاموش‌ ساخته‌ است‌. و تعصب‌ آدمي‌ را از درك‌ و احساس‌ حقيقت‌، كر و كور مي‌كند و نفس‌ را جز با درمانهاي‌ سخت‌ نمي‌توان‌ تسليم‌ حق‌ و راستي‌ كرد زيرا دارو و درمان‌ نفس‌ سخت‌تر از دارو و درمان‌ جسم‌ است‌. با اينگونه‌ افراد بايد فقط‌ از راه‌ جدل‌ برخورد كرد و يا چيزهايي‌ كه‌ نزد آنهامسلم‌ و مورد قبول‌ است‌، آنان‌ را محكوم‌ و حق‌ را برايشان‌ روشن‌ كرد.

اين‌ دسته‌ شمارشان‌ از دسته‌ اول‌ بيشتر است‌، ولي‌ عامه‌ مردم‌ و اكثريت‌ غالب‌ را تشكيل‌ نمي‌دهند و شايد مقصودخداوند از قرآن‌: «ولاتجادلوا اهل‌ الكتاب‌ الابالتي‌ هي‌ احسن‌» همين‌ دسته‌ باشد.»(39)

موعظه‌ حسنه‌

استفاده‌ از عواطف‌ انسانها از ديگر شيوه‌هاست‌ كه‌ با تحريك‌ عواطف‌ مي‌توان‌ توده‌ مردم‌ را به‌ حق‌ متوجه‌ ساخت‌. مي‌توان‌ گفت‌ كه‌: «در حقيقت‌ حكمت‌ از بعد عقلي‌ وجود انسان‌ استفاده‌ مي‌كند وموعظه‌ حسنه‌ از بعد عاطفي‌».(40)

موعظه‌ حالت‌ فردي‌ دارد و با توجه‌ به‌ حساسيت‌ها و نكات‌ رواني‌ فرد انجام‌ مي‌گيرد. همانطور كه‌ خليل‌ گفته‌:

«كارهاي‌ نيك‌ طوري‌ يادآوري‌ شود كه‌ قلب‌ شنونده‌ از شنيدن‌ آن‌ بيان‌ رقت‌ پيدا كند، و در نتيجه‌ تسليم‌ گردد.»(41)

پي‌نوشت‌ها

1ـ روحاني‌، محمود المعجم‌ «الاحصايي‌ لالفاظ‌ القرآن‌ الكريم‌»، آستان‌ قدس‌ رضوي‌، جلد اول‌، چاپ‌ دوم‌، 1372.

2ـ بازرگان‌، عبدالعلي‌، «آزادي‌ در قرآن‌»، انتشارات‌ شركت‌ قلم‌، 1363، ص‌ 61.

3ـ سوره‌ آل‌عمران‌، آيات‌ 70 و 71.

4ـ طباطبايي‌، محمد حسين‌، پيشين‌، ج‌ 7، ص‌ 224 و 225 (ذيل‌ آيه‌ مورد نظر)

5ـ سوره‌ انبياء، آيه‌ 52 تا 63.

6ـ طباطبايي‌، محمدحسين‌، پيشين‌، ج‌ 10، ص‌ 295 (ذيل‌ آيه‌ مربوطه‌)

7ـ سوره‌ اعراف‌، آيه‌ 59 تا 61

8ـ سوره‌ هود، آيه‌ 32.

9 و 10 و 11ـ آيات‌ 65 تا 68 سوره‌ الاعراف‌ (ادامه‌ گفتگوي‌ هود در آيات‌ 57ـ50 سوره‌ هود و آيات‌ 139ـ124 سوره‌ شعرا و آيات‌ 23ـ21 سوره‌ احقاف‌ آمده‌ است‌).

12ـ سوره‌ طه‌، آيات‌ 43 و 44

13ـ سوره‌ انعام‌، آيه‌ 108.

14ـ طباطبايي‌، محمدحسين‌، «ترجمه‌ تفسير الميزان‌»، ج‌ 17، ص‌ 588.

15ـ «گلستان‌ سعدي‌»، تصحيح‌ غلامحسن‌ يوسفي‌، چاپ‌ چهارم‌، تهران‌، خوارزمي‌، 1372، باب‌ دوم‌ بيت‌ 1486.

16ـ آن‌چه‌ مي‌گوئيم‌ درباره‌ رفتار با دشمنان‌ است‌ كه‌ در عصر ما كمتر با دوست‌ اينگونه‌ برخورد مي‌نمائيم‌ تا چه‌ برسد به‌ دشمن‌، اين‌ در حالي‌ است‌ كه‌ پيامبر كمتر همت‌ به‌ تكفير مي‌بست‌ همچنانكه‌ در قضيه‌ «وليدبن‌ عقبه‌» در سال‌ نهم‌ هجري‌ پيامبر از اتهام‌ تكفير بني‌مصطلق‌ روي‌ گرداند. (شأن‌ نزول‌ آيه‌ 7 سوره‌ حجرات‌)

17ـ نورالثقلين‌، ج‌ 4، ص‌ 6.

18ـ ابن‌هشام‌، پيشين‌، ج‌ 1، ص‌ 1ـ180 و 179.

19ـ ابن‌ هشام‌، پيشين‌، ج‌ 1، ص‌ 188ـ183.

20ـ ابن‌ هشام‌، ج‌ 1، ص‌ 225، 226.

21ـ سوره‌ انبياء، آيه‌ 98 تا 100.

22ـ ابن‌ هشام‌، پيشين‌، ج‌ 1، ص‌ 271ـ269.

23ـ ابن‌ هشام‌، پيشين‌، ج‌ 1، ص‌ 275 و 276.

24ـ ابن‌ هشام‌، پيشين‌، ج‌ 1، ص‌ 276ـ274.

25ـ ابن‌ هشام‌، پيشين‌، ج‌ 1، ص‌ 277.

26ـ ابن‌ هشام‌، پيشين‌، ج‌ 1، ص‌ 278.

27ـ دراين‌باره‌، آيه‌ 4 از سوره‌ حجرات‌ نازل‌ شد.

28ـ ابن‌ هشام‌، پيشين‌، ج‌ 2، ص‌ 352ـ350.

29ـ همان‌، ص‌ 353.

30ـ از جمله‌ مي‌توان‌ به‌ «تاريخ‌ پيامبر اسلام‌»، نوشته‌ محمدابراهيم‌ آيتي‌، چاپ‌ ششم‌، دانشگاه‌ تهران‌، 1378، رجوع‌ كرد.

31ـ ابن‌ هشام‌، پيشين‌، ج‌ 1، ص‌ 281.

32ـ براي‌ توضيح‌ بيشتر، ر.ك‌: ابن‌ هشام‌، پيشين‌، ج‌ 4، ص‌ 194.

33ـ همان‌، ج‌ 2، ص‌ 292، (همچنين‌ علي‌بن‌ محمدبن‌ اثير، «الكامل‌ في‌التاريخ‌»، ج‌ 2، بيروت‌، دار صادر، 1385 ق‌، ص‌ 66).

34ـ مطهري‌، مرتضي‌، سيري‌ در سيره‌ نبوي‌، ص‌ 208.

35 و 36ـ فضل‌الله‌، محمدحسين‌، «شيوه‌هاي‌ دعوت‌ و تبليغ‌ از ديدگاه‌ قرآن‌»، ترجمه‌ مرتضي‌ دهقان‌ طرزجاني‌، انتشارات‌ ياسر، ج‌ اول‌، 1359، ص‌ 44.

37ـ سوره‌ نمل‌، آيه‌ 64.

38ـ ابوزهره‌، محمد، «معجزه‌ بزرگ‌ پژوهشي‌ در علوم‌ قرآن‌»، مترجم‌ محمود ذبيحي‌، مشهد: آستان‌ قدس‌ رضوي‌، 1370، چاپ‌ اول‌، ص‌ 441.

39ـ محمد ابو زهره‌، پيشين‌، ص‌ 441.

40ـ ناصر مكارم‌ شيرازي‌، تفسير نمونه‌، ذيل‌ آيه‌ شريفه‌.

41ـ طباطبايي‌، محمدحسين‌، پيشين‌، ج‌ 12، ص‌ 533.

 

منبع :

نشريه: قرآن و حديث » گلستان قرآن » دي 1380 - شماره 101


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۳۶:۲۴ ] [ مشاوره مديريت ]
منطق صورت

روشهاي منطقي استدلال دو گونه‌اند:1-منطق صورت، 2-منطق ماده، و هر يك از اين دو، اقسامي دارند.

روشهاي استدلال از نظر منطق صورت، به دو نوع كلّي تقسيم مي‌شوند:1-روش استدلال مباشري، 2-روش استدلال غير مباشري.

در روش استدلال مباشري، استدلال، تنها يك قضيه كافي است، و از طريق آن، بر مطلوب استدلال مي‌شود و معرفت نويني بدست مي‌آيد.اين نوع از استدلال داراي اقسامي است كه در دو باب جداگانه از كتابهاي منطقي بررسي گرديده‌اند.يكي باب عكس و توابع آن، و ديگري باب تناقض قضايا و ملحقات آن.

در روش استدلال غير مباشري، استدلال، يك قضيه كافي نبوده، بلكه دو يا چند قضيه به عنوان حدّ وسط، مورد استفاده قرار ميگيرند.استدلال غير مباشري، سه نوع معروف دارد كه عبارتنداز:قياس، استقراء و تمثيل.

بحث پيرامون اقسام ياد شده استدلال از گنجايش و رسالت اين مقاله بيرون است.علاقمندان مي‌توانند به كتابهاي منطقي مراجعه نمايند. (1)

نكته‌اي كه يادآوري آن لازم است اين كه از اقسام ياد شده، همه انواع روشهاي استدلال مباشري و نيز استدلال قياسي يقين‌آور مي‌باشند.ولي روش تمثيل، مفيد يقين نيست، و استقراء نيز در دو صورت مفيد يقين است، يكي استقراء تام، و ديگري استقراء ناقص معلّل، اما استقراء ناقص غير معلّل، فقط مفيد احتمال و ظنّ است.

منطق ماده يا صناعات پنجگانه

تا اين‌جا سخن پيرامون روشهاي استدلال از نظر منطق صورت بود.روش استدلال از نظر منطق ماده نيز اقسامي دارد كه اصطلاحا به صناعتهاي پنجگانه (صناعات خمس)معروفند كه عبارتنداز:

1-صناعت برهان

2-صناعت جدل

3-صناعت خطابه

4-صناعت شعر

5-صناعت مغالطه

مبناي اين تقسيم، نوع قضايايي است كه در استدلال بكار مي‌روند و نيز هدف بكارگيري استدلال مي‌باشد.

توضيح آنكه هر گاه قضاياي تشكيل دهنده استدلال، از يقينيات باشند و هدف از استدلال، يافتن و اثبات حقيقت باشد، آن را برهان مي‌نامند.

و هر گاه قضاياي مورد استفاده در استدلال از مشهورات(آنچه مورد قبول همگان يا گروه خاصي مي‌باشد)و يا مسلمات(آنچه مورد قبول طرف مقابل است)باشند و هدف، الزام يا اقناع طرف مقابل باشد، آن را جدل گويند.

و هر گاه قضاياي استدلال از مظنونات و مقبولات بوده و غرض از استدلال، اقناع مخاطب يا مخاطبان و مانند آن باشد، استدلال را خطابه نامند.

و هر گاه مواد استدلال را سخنان تخيلي تشكيل دهد، آن را شعر نامند.

و بالأخره هر گاه مواد استدلال را قضاياي نادرستي تشكيل دهند كه به گونه‌اي با يقينيات و يا مشهورات داراي شباهت ميباشند(مشبّهات)و مورد قبول قوه و هم قرار گرفته‌اند، هر چند عقل از قبول آنها اباء دارد (وهميات)، در اين صورت استدلال، مغالطه ناميده مي‌شود.

پيرامون هر يك از اين صناعتهاي پنجگانه، مطالبي مورد بحث قرار گرفته كه بررسي آنها مربوط به بحثهاي مفصل منطقي است و غرض در اين بحث يادآوري نكات كلّي اين مباحث مي‌باشد.بنابراين بحث درباره روشهاي منطقي استدلال را در همين جا پايان داده و به بررسي روش بحثهاي كلامي مي‌پردازيم.

روش بحثهاي كلامي

اينك كه به طور اجمال با روش‌هاي مختلف استدلال آشنا شديم، بايد ببينيم در بحثهاي كلامي از كدام روش استدلال استفاده مي‌شود؟پاسخ اين سؤال اين است ه روش استدلالهاي كلامي متنوع و مختلف بوده، و چه از نظر صورت و جه از نظر ماده منحصر در روش خاصي نيست و اينك تفصيل اين مجمل:

در گذشته دانستيم كه موضوع علم كلام خداشناسي است، (2) يعني شناخت خدا و صنات ذاتي و فعلي او، اعم از افعال تكويني و تشريعي، و نيز دانستيم كه علم كلام داراي غايات و رسالتهاي مختلف است (3) كه عبارتنداز:

1-خداشناسي تحقيقي(تحصيل معرفت يقيني در زمينه اصول عقايد).

2-اثبات موضوعات و مادي ساير علوم ديني.

3-ارشاد مسترشدان و الزام معاندان.

4-دفاع از اصول و عقايد ديني.

با توجه به موضع و غايات علم كلام، يادآور مي‌شويم كه در رابطه با غايت نخست(و نيز غايت دوم مگر در مباحثه)روش استدلال، بايد از گونه روش مفيد يقين باشد؛بنابراين از نظر صورت، بهره‌گيري از روش تمثيل مجاز نخواهد بود، همان گونه كه از روش استقراء غير معلّل نيز نمي‌توان استفاده كرد، ولي بهره‌گيري از روش استدلال مباشر و نيز روش قياس و استقراء معلّل، مجاز مي‌باشد.

و از نظر منطق ماده نيز فقط بايد از روش برهان بهره گرفت، زيرا روشهاي ديگر افاده يقين نمي‌كنند و اصولا كاربرد آن روشها در جايي است كه پاي مباحثه و محاوره با ديگران در ميان باشد كه از مورد بحث بيرون است.

ولي در رابطه با دو غايت ديگر، بهره‌گيري از همه روشهاي استدلال مجاز خواهد بود و انتخاب روش، بر عهده متكلم است كه با در نظر گرفتن تفاوتهاي فكري و روحي مخاطبان و طرفهاي بحث و نيز شرايط مختلف ديگر از نظر زماني، مكاني و غيره شيوه استدلال مناسب را برگزيند.و در نتيجه در مواردي، بهره‌گيري از شيوه برهان جايز نبوده و بايد از روش جدل يا خطابه استفاده شود.و نيز در مواردي بكار بردن روش قياسي‌

ميسور و نافع نبوده و بايد از روش استقراء و تمثيل بهره‌گيري شود.

تا اينجا دو نكته روشن گرديد:

1-انديشه كساني كه روش استدلالهاي كلامي را منحصر در روش جدل دانسته و آن را معرف بحثهاي كلامي مي‌شناسند، صحيح نيست؛زيرا همان گونه كه بيان گرديد، اولا در رابطه با غايت اخير نيز روش بحث منحصر در بهره‌گيري از شيوه استدلال جدلي نبوده و از روش خطابه يا برهان نيز مي‌توان استفاده نمود.

2-گاهي تصور مي‌شود كه بهره‌گيري از روش جدل و يا هر روش ديگري كه افاده يقين نكرده و تنها مفيد اقناع يا الزام باشد مايه نقصان بشمار مي‌رود، ولي اين تصور نادرست، ناشي از ناآگاهي يا غفلت از غايت كلام و رسالت متكلم است و گويا تصوّر شده كه مخاطبان بحثهاي كلامي هميشه كساني هستند كه آمادگي لازم براي دريافت استدلالهاي برهاني را دارند، و نيز تصور شده كه سر و كار متكل هميشه با كساني است كه جوياي حقيقت بوده و قصد جدال و خصومت ندارند، ولي نادرستي هر دو تصور آشكار است.

قرآن و شيوه بحثهاي كلامي

قرآن كريم در زمينه دعوت به يكتاپرستي، سه شيوه را پيشنهاد داده است كه عبارتنداز:

1-روش حكمت(برهان)،

2-روش موعظه پسنديده(خطابه)،

3-روش جدال احسن.

چنانكه مي‌فرمايد«ادع الي سبيل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتي هي أحسن ان ربك هو أعلم بمن ضلّ عن سبيله و هو أعلم بالمهتدين(نحل /125).

از آنجا كه دعوت شدگان به راه خدا، از نظر افكار و روحيات متفاوت بوده و داراي اهداف و موضع‌گيريهاي مختلف در برابر مناديان توحيد مي‌باشند، بر دعوت‌كنندگان لازم است تا به روشهاي مختلف دعوت آشنا بوده و در هر مقام، روش مناسب با آن را بكار گيرند، و مهمترين اين روشها شيوه‌هاي بازگو شده در آيه كريمه است.البته معناي اين سخن اين نيست كه روشهاي مزبور مانعة الجمع بوده و بهره‌گيري از همه آنها در يك مسأله و در مورد يك فرد يا گروه همسان امكان‌پذير نمي‌باشد، زيرا اصل مزبور جنبه غالبي و اكثري داشته و با موارد نادر منافات ندارد.

سخني از علامه طباطبائي

علامه طباطبائي، در تفسير آيه فوق، كلام سنجيده‌اي دارد كه به اختصار يادآور مي‌شويم:

1-ترديدي نيست كه از آيه مزبور استفاده مي‌شود كه روشهاي سه‌گانه:حكمت، موعظه و مجادله از شيوه‌هاي بحث و گفتگو مي‌باشند و پيامر(ص) مأموريت يافته است تا در طريق دعوت به آئين الهي از تمام روشهاي مزبور بهره بگيرد.

2-حكمت(چنانكه در مفردات راغب آمده» به دريافت حق بر پايه علم و انديشه تفسير شده است، و موعظه(چنانكه خليل گفته)عبارت است از يادآوري امور پسنديده به گونه‌اي دلنشين، و جدال(چنانكه در مفردات آمده)عبارت است از گفتگو بر سبيل منازعه و غلبه يافتن بر خصم.

3-تأمل در معاني ياد شده بيانگر اين مطلب است كه حكمت، عبارت است از دليلي كه به گونه‌اي استوار و ترديدناپذير و دور از ابهام حق را افاده مي‌كند، و موعظه، عبارت است از سخنان پندآميز كه چون بيانگر مصالح و مفاسد و سود و زيان شنونده مي‌باشد، موجب لينت نفس و رقت قلب او مي‌گردد، و جدال، عبارت است از دليلي كه هدف از بكارگيري آن افاده حق نيست، بلكه مقصود، غلبه يافتن بر رقيب در مباحثه و گفتگو است،

و براي دست يافتن به اين هدف از قضاياي مورد قبول عموم مردم يا آنچه مورد قبول خسم مي‌باشد استفاده مي‌شود.

4-بنابراين، اصطلاح حكمت و موعظه و جدال كه در كلام الهي آمده است بر اصطلاح برهان، خطابه و جدل در فن منطق منطبق مي‌گردد.

5-از آيه استفاده مي‌شود كه همه مصاديق روش حكمت و برهان نيكو است، ولي روش خطابه به دو قسم نيكو و غير نيكو تقسيم مي‌گردد، و تنها بكارگيري قسم نخست مطلوب است و روش جدل داراي سه قسم:غير نيكو، نيكو و نيكوتر است و تنها قسم اخير مطلوب مي‌باشد.

6-در آيه، راجع به بكارگيري روشهاي مزبور در دعوت به يكتاپرستي و اينكه روشهاي ياد شده را در مورد چه كساني بايد بكار گرفت، سخني نيامده است و ملاك در اين باره حسن تأثير و دست‌يابي به مطلوب -يعني آشكار شدن حق-مي‌باشد.براين اساس در برخي از موارد استعمال همه طرق ياد شده جايز خواهد بود و در موردي ديگر بكارگيري دو طريق و احيانا فقط بكارگيري يك طريق جايز مي‌باشد.

7-برخي گفته‌اند:روش جدال به احسن از طرق دعوت نبوده و غرض از آن چيزي جز الزام و افحام نيست و به همين جهت در آيه، موعظه حسنه بر حكمت عطف گرديده، ولي در مورد جدال، سياق آيه تغيير كرده و فعل و جمله«جادلهم بالتي هي احسن» بر جمله«ادع الي سبيل ربك»عطف گرديده است.

اين نظريه از غفلت از حقيقت قياس جدلي ناشي گرديده است، زيرا اگر چه الزام و افحام غايت قياس جدلي است، ولي غايت دائمي آن نمي‌باشد و در مواردي و به ويژه در امور عملي و نيز علوم غير يقيني مانند فقه، اصول، اخلاق و فنون ادبي، قياس جدلي مورد استفاده قرار مي‌گيرد و مقصود از آن الزام و افحام نمي‌باشد.گذشته بر اين الزام و افحام نيز مشتمل بر دعوت است همان گونه كه موعظه حسنه مفيد آن مي‌باشد، و اما وجه تغيير سياق اين است كه جدال، در برگيرنده معناي منازعه و مغالبه است. (4)

جدال احسن كدام است؟

از امام حسن عسكري(ع)روايت شده كه فرمود:

نزد حضرت صادق(ع)جدال در دين مطرح شد، برخي گفتند:پيامبر(ص)و امامان(ع)از آن نهي كرده‌اند، امام صادق(ع)فرمود:به طور مطلق از آن نهي نشده، بلكه از جدال غير احسن نهي گرديده است، چنانكه قرآن فرموده است«لا تجادلوا اهل الكتاب الابالتي هي احسن»(عنكبوت/46)

و نيز فرموده است:«ادع الي سبيل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتي هي احسن».

از آن حضرت درباره معناي جدال احسم و غير احسن سؤال شد، فرمود:جدال غير احسن آن است كه بافردي كه اهل باطل است به جدال برخيزي و نتواني سخن باطل او را با دليل مردودسازي بلكه به انكار سخن او اكتفا ورزي و يا آنكه او سخن حقي را مطرح نموده و هدف او اين است كه از آن به گونه‌اي بر سخن باطل خود بهره گيرد و تو از بيم آنكه او به چنين هدفي دست نيابد آن مطلب حق را انكارنمايي، چنين جدالي بر پيروان ما روانيست، زيرا مايه تقويت مخالفان و تضعيف شيعيان مي‌گردد.

امّا جدال أحسن، همان است كه خداوند به پيامبر(ص)تعليم نمود، آنجا كه به او فرمود:تا با فردي كه درصدد انكار معاد برآمده گفت:«من يحيي العظام و هي رميم»به جدال برخاسته و بگويد:«يحيها الذي انشأها أول مرة و هو بكل خلق عليم»و نيز به او بگويد: «الذي جعل لكم من الشجر الاخضر نارا»، و نيز به او بگويد:«اوليس الذي خلق السموات و الارض بقادر علي ان يخلق مثلهم»(يس/78-71 اين جدال احسن است زيرا پرده از شبهات كافران برگرفته و عذر آنان را قطع مي‌نمايد. (5)

(1)-از جمله ر.ك:اساس الاقتباس، خواجه نصير الدين طوسي، المنطق، شيخ محمد رضا مظفر، و المنطق الصوري، عبد الرحمن بدوي.

(2)-ر ك:كيهان انديشه، شماره 43، موضوع علم كلام، از نگارنده.

(3)-ر ك:همان، شماره 43مدخل علم كلام، از نگارنده.

(4)-الميزان، علامه محمد حسين طباطبائي، ج 12، ص 374-371.

(5)-احتجاج طبرسي، نشر المرتضي، مشهد، ص 21 و 22.P}

http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/26086?sta=%u062c%u062f%u0627%u0644+%u0627%u062d%u0633%u0646


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۳۶:۲۳ ] [ مشاوره مديريت ]

 

پس از پيروزي شكوهمند انقلاب اسلامي ايران به رهبري امام راحل قدس‌سره ، تفكر اسلامي بويژه انديشه ناب شيعه، پاي به عرصه‌اي جديد در جهان امروز نهاده و فعاليتهاي فرهنگي و اعتقادي و مذاكرات علمي با ديگران را بيش از پيش ضروري ساخته است. جهان امروز با تجربه موفق انقلاب اسلامي، تشنه چشمه‌سار زلال معارف نوراني اسلام گرديده است. از طرفي مخالفان تئوري حاكميت ديني هم، نوعي رويارويي فرهنگي با دين اسلام را در دستور كار خود قرار داده و پرسشهايي را در مورد دين اسلام مطرح نموده‌اند كه مسؤوليت متفكران اسلامي را صد چندان نموده است. امّا سؤال اين است كه براي ترويج معارف ديني چه روشي پسنديده‌تر بوده و كارايي بيشتري خواهد داشت؟

توجّه به پيام دلنواز قرآن راهگشاي ماست آنجا كه مي‌فرمايد:

«ادع الي سبيل ربّك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتي هي احسن»(1)

همچنين در فراز ديگر، در باره شيوه مجادله فرهنگي با اهل كتاب مي‌فرمايد:

«لاتجادلوا اهل الكتاب إلاّ بالتي هي احسن»(2)

بر اساس اين دو آيه شريفه، مسلمانان موظفند حتي با غير مسلمانان، در مسائل فرهنگي و مذاكرات علمي، به شيوه جدال احسن رفتار نمايند.

______________________________

1 - نحل/125.

2 - عنكبوت/46.

 

شايسته است در اين مختصر، با استعانت از آيات نوراني قرآن، به شيوه ترويج دين و ادبيات نقد و مجادله و مباحثه با مخالفان بپردازيم.

در دو آيه ياد شده، سه روش برخورد فرهنگي و تبليغ ديني مورد توصيه قرار گرفته است:

1- روش «تعقّلي» و برخورد حكيمانه با مسائل ديني كه عبارت است از ترويج دين با بيان و تحليل عقلي. اين روش در قرآن به حسن و قبح متصف نشده است زيرا روش برهاني و تعقلي همواره نيكو و نزد عقلا پسنديده است. اين روش غالبا براي اهل علم و خواص كاربرد دارد.(1)

2- روش «موعظه حسنه» كه عبارت است از تبليغ دين با زباني نيك و خوش. اين روش كه در منطق، به خطابه شهرت دارد غالبا براي پند و اندرز به عامه مردم كارايي دارد.(2)

بر پايه ديدگاه برخي از مفسرين، حسن موعظه تنها به دليل حسن اثر آن براي احياي حق، مورد نظر است و حسن اثر آنگاه محقق مي‌گردد كه واعظ خود نيز به آنچه مي‌گويد متصف باشد و علاوه بر آن، در وعظ خود آنقدر حسن خلق نشان دهد كه سخنش در جان شنونده زمينه پذيرش بيابد.(3)

3- روش «جدال احسن» كه غالبا براي معاندين و منكرين به كار گرفته مي‌شود.(4)

«جدال» كه در علم منطق از آن به «جدل» ياد مي‌كنند، عبارت است از دليلي كه براي منصرف كردن خصم از آنچه بر آن اصرار مي‌ورزد و بر آن اختلاف دارد، به كار مي‌رود بدون آن كه روشن شدن حق مورد نظر باشد. بلكه آنچه كه خصم خود به تنهايي و يا به همراه تمام مردم قبول دارند، مورد استناد قرار گيرد.(5)

______________________________

1 - ملا محسن فيض كاشاني، الصافي في تفسير كلام الله، دار المرتضي، چاپ اول، مشهد، ج3، ص162.

2 - همان.

3 - علامه سيد محمد حسين طباطبايي، الميزان في تفسير القرآن، دار الكتب الاسلاميه، تهران، چاپ چهارم، 1361، ج12، ص399.

4 - ملا محسن فيض كاشاني، پيشين.

5 - علامه طباطبايي، پيشين.

 

امّا «جدال أحسن» آن است كه با مدارا، وقار، آرامش و نرمش همراه باشد.(1) جدال آنگاه نيكوست كه با درشتخويي، طعنه و توهين همراه نباشد.(2)

نظر به لزوم روش «جدال احسن»، بر اساس روايتي پيامبر اكرم صلي‌الله‌عليه‌و‌آله به مسلمانان چنين امر فرموده‌اند كه:

اهل كتاب را در ادعاي خود نه تصديق كنيد و نه تكذيب بلكه بگوييد، به خدا و كتاب و رسولش ايمان داريم. پس اگر باطلي اظهار نمودند آنان را تصديق نكنيد و اگر حقي بيان داشتند تكذيبشان نكنيد.(3)

بر پايه روايتي كه از امام صادق عليه‌السلام در باره جدال احسن نقل گرديده است، رعايت شيوه جدال احسن، از ويژگيهاي علماي دين شمرده شده و جدال با دشمنان دين به روش غير احسن، براي شيعيان حرام عنوان گرديده است.(4)

امّا با وجود آن كه قرآن كريم مسلمانان را به مجادله احسن امر فرموده است، يك مورد را استثنا نموده و آن موردي است كه مسلمانان مورد ظلم و ستم قرار گيرند،(5) كه در اين صورت بايد اقدامات مقتضي ديگري متناسب با نوع رفتار خصم، به كار گرفته شود. اما در اين باره كه مقصود از ستم چيست، ديدگاههاي متفاوتي مطرح شده است از جمله برخي از مفسرين بر اين عقيده‌اند كه مقصود از ظلم در اين آيه شريفه، به قرينه سياق آيه، اين است كه مجادله به گونه‌اي باشد كه نرمش، مدارا و نزديك شدن به دشمن در گفتگو، موجب اين تلقي گردد كه مسلمانان در موضع ضعف قرار دارند و در

______________________________

1 - شيخ ابو جعفر طوسي، التبيان في تفسير القرآن، مكتب الاعلام الاسلامي، چاپ اول، قم، 1409ق. ج 6، ص439؛ امين الدين طبرسي، مجمع البيان في تفسير القرآن، دار احياء التراث العربي، بيروت، ج 3، ص 392.

2 - علامه طباطبايي، پيشين، ج 16، ص 143.

3 - ملا محسن فيض كاشاني، پيشين، ج 4، ص 119.

4 - احمد بن علي الطبرسي، الاحتجاج، نشر المرتضي، مشهد، 1403ق.، ج 1، ص 21؛ تفسير منسوب به امام حسن عسكري عليه‌السلام ، مدرسه امام مهدي(عج)، قم، 1409ق.، ص 527: «... فالجدال بالتي هي أحسن قد قرنه العلماء بالدين، و الجدال بغير التي هي احسن محرّم حرّمه الله تعالي علي شيعتنا...»

5 - عنكبوت/46: «...الّا الذين ظلموا منهم...»

نتيجه مذاكره و گفتگو را بر ذلّت مسلمانان حمل نمايند.(1)

در پايان توجه به اين نكته ضروري است كه اصل مجادله و مذاكره علمي در باره اسلام براي كساني توصيه مي‌شود كه توان علمي لازم را براي اين كار داشته باشند. امّا كساني كه چنين توانايي را ندارند(2) و يا با وجود توانايي علمي به دلايلي در مذاكرات و مباحثات خود با دشمن، براي احقاق حقي، حق ديگري را باطل جلوه مي‌دهند، چنين مجادله‌اي غير احسن و ناپسند خواهد بود.(3)

بنابراين، رعايت سه اصل ياد شده بويژه مجادله به شيوه احسن، بر همه اهل قلم كه از جانب دين اسلام سخن مي‌گويند، امري پسنديده بلكه لازم است. خداوندا، ما را به اين ويژگي نيكو متصف گردان.

______________________________

1 - علامه طباطبايي، پيشين، ج 16، ص 143.

2 - غافر/56: «انّ الذين يجادلون في آيات الله بغير سلطان أتاهم، إنْ في صدورهم إلّا كبر ما هم ببالغيه...»

3 - تفسير منسوب به امام حسن عسكري عليه‌السلام ، پيشين، ص 529: «... اما الجدال بغير التي هي احسن، أن تجحد حقا لايمكنك أن تفرق بينه و بين باطل من تجادله و انّما تدفعه عن باطله بأن تجحد الحق فهدا هو المحرم لانك مثله جحد هو حقا و جحدت انت حقا آخر.

http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/24524?sta=%u062c%u062f%u0627%u0644+%u0627%u062d%u0633%u0646


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۳۶:۲۲ ] [ مشاوره مديريت ]
 

جدال احسن

مهندس علي پايا

دفاع بد از هر موضع و موضوعي گاه از مهلك‌ترين‌ حملات خصم زيان بارتر و خسارت آورتر است.مصيبت‌ آنگاه افزون مي‌شود كه مدافع،مدعي دفاع از ديانت و اسلام باشد.اينكه در شرع مقدس اين همه بر رعايت‌ شرايط امر به معروف و نهي از منكر تأكيد شده است از اين روست كه دفاع بد،به امر منكر و نهي از معروف،و در نهايت به مشوّه شدن چهرهء دين منجر مي‌شود.معلم‌ محترم ما آقاي دكتر داوري در مقالهء اخير خود با عنوان‌ «علم و آزادي آري،التقاط نه»مدعي دفاع از اسلام و ديانت شده‌اند و دفاعي بد از اسلام و ديانت به عمل‌ آورده‌اند.

دفاع ايشان دفاع بدي است زيرا به عوض‌ رعايت ادب قرآني كه مي‌فرمايد:

«ادع الي سبيل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتي هي احسن»

بناي كار را بر ناسزا و دشنام‌ و تهمت و بهتان بر مخاطبيني گذارده‌اند كه آنانرا مسلمان و در خط انقلاب محسوب داشته‌اند.دفاع‌ ايشان دفاع بدي است زيرا به عوض پاسخگويي به‌ شيوه‌اي متين و مستدل بناي كار را بر تحريف آراي‌ مخاطب و خلط مباحث و مقولات مختلف،و تمسك به‌ شيوه‌هاي مغالطي گذارده‌اند.

دفاع ايشان دفاع بدي است زيرا بي‌آنكه پرواي‌ درك دقيق و عميق سخنان حريف و نيز توضيحات‌ مخاطب را داشته باشند به رد و طرد آن اقدام كرده‌اند.

صاحب اين قلم چندي پيش در يادداشتي به‌ پاره‌اي اشتباهات كه در نقد آقاي دكتر داوري از كتاب‌ جامعهء باز راه يافته،اشاره كرده بود به اين نيت كه از رهگذر اين خرده گيري طلبگي،اولا اگر مطلبي به‌ نادرست به خوانندگان عرضه شده امكان تصحيح آن‌ فراهم آيد،ثانيا الگوي مناسبي براي بحث و برخورد سالم آرا به نحو عملي ارائه گردد تا به مصداق«حياة العلم بالنقد و الرد»راه رشد معرفت اصيل و نافع باز و هموار گردد.آقاي دكتر داوري در مقالهء جوابيه خود بر خلاف انتظاري كه از يك معلم فاضل مي‌رفت،به جاي‌ آنكه به گونه‌اي شايسته و اصولي به انتقادات مطروحه‌ پاسخ گويند و از اين طريق نه فقط درس علم و حكمت‌ كه الفباي بحث و مناظره به شيوهء اسلامي را به‌ خوانندگان و شاگردان آموزش دهند،سلسلهء خصومت‌ جنباندند و با خشم و تعصب بر مخاطبان تاختند و نسبت‌هاي ناروا بر ايشان بستند كه زهي تأسف.

اين قلم به حكم كريمه«...و اذا مرّوا باللغو مرّو كراما»و به حرمت مقام تعليم،از آنچه كه به ناروا بر قلم آقاي دكتر داوري جاري شده در مي‌گذرد و در اين‌ يادداشت صرفا به تحليل و بررسي مطالب اساسي مقالهء اخير معلم فاضل خود مي‌پردازد.

*** گفته شد كه دفاع آقاي دكتر داوري دفاع بدي است اما دلايل آن:

اولا ايشان به شيوهء برخي از متكلمين‌1به هيچيك‌ از انتقاداتي كه به دعاوي ايشان در مقالهء نخست شده‌ بود پاسخ نگفته‌اند و روشن نساخته‌اند كه آيا آن‌ انتقادات بجا بوده است يا نه و به اين ترتيب خواننده‌اي‌ كه بحث را دنبال كرده در ابهام مي‌ماند و در نمي‌يابد كه در مورد آن دعاوي بالاخره حق با كه بوده است؟

بي‌پاسخ گذاردن انتقادات اصولي،با دعوي دفاع‌ از حق و حقيقت سازگار نيست.بدين معني كه‌ اگر كسي به اشتباه خود پي برد بايد صميمانه بدان‌ اعتراف كند و در پي تدارك آن بر آيد،2و اگر نيز سخن ناقد را درست نيافت با دليل و برهان آنرا رد كند و نه با تكيه به مقبولات و مشهورات و احيانا خداي‌ ناكرده جنجال و تبليغات.

آقاي دكتر داوري در پاسخ انتقاداتي كه به مقالهء نخست ايشان شده بود،در مقالهء اخير تنها به يك مورد اشاره كرده‌اند و آن مورد تحريف آراي حريف بود كه‌ متأسفانه در آن مقاله بوفور به چشم مي‌خورد.آقاي‌ دكتر داوري با نوعي سعهء صدر اين موارد متعدد تحريف‌ را صرفا يكي دو غلط چاپي(و نه حتي سهو القلم)به‌ شمار آورده‌اند كه اگر چنين باشد بايد از مسئولين‌ كيهان فرهنگي گله كرد كه چرا مقالهء ايشان را آنچنان‌ مغلوط چاپ كرده‌اند كه قسمت اعظم نقل قولهاي‌ ايشان از كتاب جامعهء باز به صورت تحريف آشكار آراي نويسنده در آمده!

ثانيا،ايشان در مقالهء خود به عرض تكيه بر برهان،بناي كار را بر استفاده از انواع شيوه‌ها،مغالطي‌ گذارده‌اند،موارد ذيل تنها چند نمونه‌اند:

مرقوم فرموده‌اند:«من پوپري نيستم كه هنر تخطئه بدانم و مطالبي از سنخ او جعل كنم»و متأسفانه‌ در همان حال هم مخاطبين را به انحاي مختلف تخطئه‌ كرده‌اند و هم مطالبي بديشان نسبت داده‌اند كه به هيچ‌ روي بر قلم آنان جاري نشده است.في المثل در جايي‌ چنين آورده‌اند:«مي‌گويند ما از آن جهت به پوپر توجه‌ داريم،كه درس منطق علم و آزاديخواهي مي‌دهد و اين‌ درسها نه فقط با ديانت منافات ندارد بلكه مؤيد آن‌ است.»اين قلم هر چه كوشيد نتوانست عبارتي نظير، شبيه،و يا حتي قريب به مضمون عبارت فوق در يادداشت خود پيدا كند،سهل است در مقالاتي نيز كه‌ از سوي ديگران دربارهء كتاب جامعهء باز نوشته شده‌ بود نيز چنين عبارتي نيافت.

ايشان خود را«كسي كه سي و چند سال كتاب‌ فلسفه خوانده است»معرفي كرده‌اند و مخاطبين را «مقدمات نخوانده»،«ناآشنا با فلسفه»و«بي‌اطلاع» خوانده‌اند و به اين ترتيب تلويحا اين نكته را القا كرده‌اند كه تنها خود ايشان صلاحيت اظهار نظر در اين‌ گونه مسائل را دارند و ديگران فاقد چنين صلاحيتي‌ هستند.اين استدلال به چند دليل نادرست است: نخست آنكه صرف كتاب خواندن و معلم ديدن موجب‌ صاحبنظر شدن نمي‌شود.بسا كسان كه دهها سال عمر خود را در پاي درس اساتيد به خواندن متون و جزوات‌ صرف كرده‌اند،لكن اطلاعاتشان از حد محفوظات‌ تجاوز نكرده و قوهء استنباط و استنتاجشان رشد ناكرده‌ باقي مانده است.

ديگر آنكه صرف كتاب خواندن دليل اطلاع از همهء مسائل و موضوعات-و لو در يك حوزهء معرفتي‌ مشخص و محدود-نمي‌شود.معناي اين سخن اين است‌ كه في المثل يك فيزيكدان يا يك پزشك متخصص‌ نمي‌تواند ادعا كند كه در باب همهء مسائل و موضوعات‌ مطروحه در علم فيزيك يا دانش پزشكي داراي تخصص‌ و تبحر است.حداكثر اين است كه مدعي شود در كنار دانش تخصصي در يك شعبهء خاص،اطلاعاتي كلي و اجمالي از ديگر شعبه‌ها نيز دارد.از قضا امروزه به دليل‌ تخصصي شدن همهء زمينه‌هاي معرفتي،عالمان علم‌ آشنا،بشدت از درگير شدن و اظهار نظر در زمينه‌هايي‌ كه يا مستقيما با دانش تخصصي آنان ارتباط ندارد و يا ميزان اطلاع تفصيلي و تحقيقي ايشان دربارهء آن اندك‌ و ناچيز است،پرهيز مي‌كنند و اين نه تنها نقطه ضعفي‌ در كار ايشان به شمار نمي‌رود كه به عكس نشانهء آگاهي آنان از ميزان توانايي‌هاي خويش و شناخت‌ صحيح حوزهء عمل خود است.

فلسفه نيز چون ديگر شعبه‌هاي دانش بشري از تخصصي شدن كه لازمهء رشد معرفت است بر كنار نمانده است.يعني امروز نمي‌توان يك متفكر اصيل را سراغ گرفت كه دعوي تخصص در همهء شعبه‌ها و رشته‌هاي فلسفي نيز فلسفهء اولي(متافيزيك)،فلسفهء اخلاق،فلسفهء علم،فلسفهء منطق،فلسفه زبان فلسفهء ذهن،و امثالهم داشته باشد.هر معلم و مدرس جدي‌ فلسفه،حداكثر در يك يا دو رشته،صاحب اطلاع‌ تفصيلي و تخصصي است و در خصوص ساير رشته‌ها، احيانا اطلاعاتي بيش و كم اجمالي و غير تحقيقي دارد.

اين عدم اطلاع از مسائل تخصصي همهء رشته‌ها، همچنانكه گفته شد نه تنها نقطهء ضعف به شمار نمي‌رود كه به عكس نشانهء قوت است و بدين معني است كه‌ مدرس يا معلم يا متفكر،هم و انرژي و توان فكري خود را مصروف آشنايي دقيق و تحقيقي با مسائل تخصصي‌ يك يا دو حوزهء نزديك به هم ساخته و بدين ترتيب از خطر مبدل شدن به«همه دان هيچ ندان»احتراز كرده‌ است.

معلم فاضل ما آقاي دكتر داوري نيز يقينا بر همين‌ طريقه مشي كرده‌اند.تا آنجا كه راقم اين سطور به ياد دارد،مطالعات عمدهء ايشان بيشتر در باب فلسفه‌هاي‌ اگزيستانس،و يا آراي فلاسفهء سيستم ساز آلماني در قرون هجده و نوزده،و احيانا فلسفهء كلاسيك غرب بوده‌ و به زمينه‌هايي نظير فلسفهء علم،فلسفهء ذهن و فلسفهء منطق كه پژوهش در آن نياز به آشنايي جدي با علوم‌ جديد،رياضيات،و منطق دارد،كمتر پرداخته‌اند.

و بالاخره نكتهء سوم در مورد عدم درستي‌ استدلال ايشان،دعوي عدم آشنايي مخاطبان با مقدمات نسخه است.اين دعوي در عين اينكه بايد از نظر انطباق با واقع مورد بررسي قرار گيرد و صحت و سقم آن مشخص گردد،به لحاظ منطقي ربطي به‌ محتواي مقالات مخاطبان ندارد،بدين معني كه‌ محتواي آن مقالات با قطع نظر و بطور مستقل از سابقه‌ و زمينهء نويسندگان قابل بررسي و نقادي است و حكم‌ يكي را با ديگري نبايد خلط كرد.كما اينكه محتواي‌ مقالهء خود ايشان نيز با قطع نظر از اطلاع يا عدم اطلاع‌ تفصيلي ايشان از مباحث تخصصي فلسفهء علم مورد نقادي و بررسي قرار گرفته است،كه در بخش سوم اين‌ يادداشت به آن خواهيم پرداخت.

آقاي دكتر داوري به اين قلم اعتراض كرده‌اند كه‌ از شيوهء مذموم«استفاده از هر وسيله براي كوبيدن‌ خصم»استفاده كرده است.خوانندگاني كه يادداشت‌ نخست اين قلم را خوانده‌اند لابد قضاوت مي‌كنند كه‌ اگر مقصود از«هر وسيله»التزام به«عقل و منطق و برهان»و مباني استدلال منطقي و پرهيز از كم و زياد كردن آراي حريف و نقل بي‌كم و كاست و نقد دقيق‌ سخنان مخاطب است،البته حق با ايشان است اما اگر مقصود از«هر وسيله»تمسك به تحريف سخنان‌ مخاطب،مددگيري از انواع شيوه‌هاي مغالطي،از جمله‌ خلط مبحث و بر آميختن آراي گوناگون،و نسبت دادن‌ مطالبي ناروا به مخاطب و امثال و اشباه اين روش است‌ البته اين قلم از آن بسيار دورست.

در جاي ديگر نيز آقاي دكتر داوري بر اين قلم خرده‌ گرفته‌اند كه چرا نتايج منطقي برخي از اقوال را كه‌ ايشان به پيروي از استاد خود مطرح كرده‌اند،روشن‌ ساخته است.ايشان از اين نحوهء استنتاج با بر چسب‌ «صورت مثالي و نمونهء استدلال پوپري»ياد كرده‌اند.

در پاسخ اين اعتراض بايد گفت اگر استنتاج‌ منطقي يك قضيه از مقدماتي مشخص،نوعي استدلال‌ پوپري است در اين صورت بايد گفت همهء فرزانگان‌ و حكماي مسلمان از صدر اسلام تاكنون،پوپري بوده‌اند و خبر نداشته‌اند!چرا كه همهء اين بزرگواران در تعليماتشان از اين نوع استنتاجات منطقي استفاده‌ كرده‌اند.از آن بالاتر خداي تبارك و تعالي هم كه مكرر در مكرر در قرآن كريم استدلالات منطقي مطرح‌ ساخته لابد-نعوذ بالله-اول پوپري عالم بايد محسوب‌ شود!

ثالثا آنچه كه تا اينجا ذكر شد مختصري بود در رابطه با«روش»بحث و«شيوه»برخورد علمي آقاي‌ دكتر داوري و در حكم مقدمه‌اي براي ورود به بحث‌ دربارهء مطلب اصلي مقالهء اخير ايشان.

لب مطلب مقاله اخير آقاي دكتر داوري را مي‌توان‌ به صورت استدلال قياسي ذيل ارائه داد:

مقدمهء 1:آراي پوپر مخالف شريعت است.

مقدمه 2:مسلماناني كه به نشر آراي او مبادرت‌ ورزيده‌اند اين آرا را باطن شريعت قرار داده و ولايت‌ پوپر را در اصول تفكر پذيرفته‌اند.

نتيجه:خطر دو قبله‌اي شدن،التقاط،و بالاخره‌ الحاد،جوانان مسلمان را تهديد مي‌كند.

براي تعيين صحت استدلال فوق بايد صحت مقدمات را مورد بررسي قرار داد.در اينجا و پرسش اساسي بايد پاسخ داده شود.

الف:وقتي مي‌گوييم مسلماني آراي يك متفكر را باطن دين خود قرار داده منظورمان چيست؟

ب:اينكه مي‌گوئيم آراي پوپر مخالف شريعت است دقيقا يعني چه؟

اما در مورد الف:

آيا اگر مسلماني به بررسي و مطالعهء انتقادي آراي‌ متفكري پرداخت و در سخن او كوشيد تا صحيح را از سقيم باز شناسد و حق هر كدام را چنان كه شايسته‌ است ادا نمايد بدين معني كه اگر در آراي آن متفكر مطلبي را مطابق حق و واقع و موافق عقل و برهان يافت‌ بدان ملزم شود و اگر سخني خلاف واقع و معارض خرد و منطق مشاهده كرد آن را طرد و رد كند،در چنين‌ صورتي آيا در حق آن مسلمان بايد گفت كه ولايت آن‌ متفكر را پذيرفته و آراي او را باطن شريعت قرار داده؟

ما در واقع با چه«ملاكي»و براساس كدام‌ «معيار»حكم مي‌كنيم كه كسي ولايت ديگري را در اصول تفكر پذيرفته و انديشه‌هاي وي را باطن دين خود قرار داده؟يك چنين ملاكي طبعا بايد براي همگان‌ قابل دسترسي،بررسي،و آزمايش باشد،والا اگر يك‌ ملاك روشن و مشخص و مقبول ارائه نشود مي‌توان در حق همهء كساني كه به بررسي،مطالعه،و معرفي آراي‌ متفكران ديگر پرداخته‌اند گفت كه اين سان همگي‌ يكسره آراي آن متفكران را باطن شريعت خود قرار داده‌ و ولايت ايشان را پذيرفته‌اند.

يك چنين حكم كلي شايد پيش از همه(اگر نه‌ بيش از همه)دامن خود آقاي دكتر داوري را بگيرد كه‌ در آثار خود با اعجاب و شيفتگي از متفكراني نظير نيچه و هايدگر سخن به ميان آورده‌اند و در معرفي آنان‌ طريق مبالغه پيموده‌اند.

متأسفانه در هيچ يك از دو مقالهء آقاي دكتر داوري‌ «ملاك دقيق و مشخصي»براي تعيين اين مطلب‌ نمي‌توان يافت.ايشان در عوض همه جا مخاطبين را متهم ساخته‌اند كه به دام دروغ و دروغ زدگي پوپري‌ افتاده و آراي غير ديني و ضد ديني او را باطن دين خود قرار داده‌اند،بي‌آنكه در هيچ جا براي اين دعاوي بزرگ‌ و اتهامات سنگين دليلي ذكر كنند.حال آنكه عرضهء دليل و اقامهء برهان اساسي‌ترين شرط به كرسي‌ نشاندن مدعاست.اگر قرار باشد هر ادعايي به صرف‌ تكرار يا به ضرب جار و جنجال و يا به اعتبار شهرت‌ گوينده پذيرفته شود كه بايد گفت«و علي الاسلام‌ سلام!»

جايي كه خداي تبارك و تعالي سخن خود را متكي بر«برهان»مي‌كند و از مدعي طلب برهان‌ مي‌كند بر بنده نرسد كه بي‌دليل و برهان دعوي حق و حقيقت كند.اينكه فرزانگان مسلمان به تأكيد مي‌گويند نحن ابناء الدليل بروشني نشان آن است كه در نزد ايشان سخن بي‌بنياد وزني ندارد و آنان در پذيرش و قبول هر قول به استواري و درستي خود آن قول‌ مي‌نگرند نه به اسم و شهرت گوينده.در هر حال از آنجا كه آقاي دكتر داوري دعوي بزرگي مطرح كرده‌اند بر عهدهء ايشان است كه اولا ملاكي دقيق،روشن و مقبول ارائه دهند تا به مدد آن روشن شود مقصود از قبول ولايت يك متفكر چيست و چه شرايطي دارد؟ثانيا به وجهي معقول و مستدل با به كارگيري«ملاك‌ مزبور»نشان دهند كه مخاطبين ايشان در دام دروغ و دروغ زدگي افتاده‌اند و آراي ديگري را باطن دين خود قرار داده‌اند.

و اما در مورد ب:

پوپر چنانكه آقاي دكتر داوري توجه داده‌اند يك‌ «فيلسوف علم»است.نگاهي به ليست آثاري كه منتشر ساخته روشن مي‌سازد كه در چه زمينه‌هايي قلم زده‌ است.اين آثار هيچ يك مستقيما با مسائل و موضوعات‌ ديني ارتباط ندارند به علاوه حوزه‌هايي كه پوپر به‌ تحقيق و پژوهش در آن پرداخته هيچ يك حوزهء مسائل‌ مذهبي نيست.پس كدام بخش از سخنان اوست كه به‌ زعم آقاي دكتر داوري مخالف شريعت است؟ايشان‌ بطور جسته و گريخته در مقالهء خود به اين جهت‌ اشاراتي داشته‌اند،از اين رو براي روشن شدن بحث‌ خلاصه‌اي از دعاوي ايشان را مي‌آوريم و آنگاه صحت‌ اين دعاوي را مورد بررسي قرار مي‌دهيم.

1.مرقوم فرموده‌اند:«پوپر با مطلق اعتقاد مخالف‌ است.او نه فقط يقين حقيقي و يقين عيني را بي‌معني‌ مي‌داند بلكه يقين علمي را هم منكر است.در نظر او فقط يك چيز يقيني وجود دارد و آن متدولوژي خود اوست كه يكسان بايد بر علوم طبيعت و علوم انساني‌ اطلاق شود.(علم توحيد كه به نظر او بي‌وجه است) اصلا علم يقيني در نظر او همين متدولوژي است.»در اين بيان چند اشكال كوچك وجود دارد كه ذيلا اشاره‌ مي‌شود:

اولا معلم محترم ما قطعا توجه دارند كه هيچ كس‌ نمي‌تواند با مطلق اعتقاد مخالف باشد و اين امر منطق‌ محال است آن هم به دليل ساده كه خود مخالف‌ بودن با مطلق اعتقاد،نوعي اعتقاد است.

ثانيا«يقين عيني»را كه فرموده‌اند يقينا خود ايشان هم بي‌معني مي‌دانند زيرا چنان كه توجه‌ دارند«يقين»،يك حالت رواني dnimfoetats است‌ و عيني دانستن آن ظاهرا وجهي ندارد،مگر آنكه ايشان‌ از اين اصطلاح خود ساخته معناي خاصي را مرا مي‌كنند كه بر همگان روشن نيست.

ثالثا در باب«يقين حقيقي»نيز نفرموده‌اند كه‌ مقصود چيست و حصول چنين يقيني در كدام حوزه‌ مورد نظر ايشان بوده است؟آيا مقصود يقيني است كه‌ در رياضيات بدان دست مي‌يابند كه در اين صورت‌ توجه دارند كه اعتبار اين نوع يقين محدود است به‌ حدودي كه توسط آكسيوم‌ها smoixA مشخص‌ مي‌شود.يا آنكه متصور يقين مناطقي است كه طبعا هر عاقلي منكر آن نيست.شايد هم مقصود يقين ديني‌ است كه امري فردي و شخصي است و مربوط است به‌ ارتباط هر فرد با حضرت حق جلّ و علا و ربطي به‌ بحث‌هاي فلسفي ندارد.به هر حال تا مقصود ايشان‌ يقين حقيقي دريافته نشود نمي‌توان در اين باب اظهار نظر كرد.

رابعا در باب«يقين علمي»اگر ايشان لطف كنند و به‌ شيوه‌اي مستدل نشان دهند كه چگونه مي‌توان در علوم‌ تجربي به يقين دست يافت در آن صورت به بشريه‌ خدمت بسيار بزرگي كرده‌اند و موفق شده‌اند معضلي‌ بگشايند كه لااقل از دويست سال پيش تاكنون انديشه‌ متفكران بزرگي را به خود مشغول داشته و تلاشها عظيم فكري براي حل آن تاكنون به نتيجه نرسيده‌ است.

خامسا اگر مقصود از يقين علمي و يقين عيني‌ يقين حقيقي كه مرقوم فرموده‌اند،اصطلاح مشبه‌ علم اليقين،عين اليقين،حق اليقين باشد كه در قرآن‌ مجيد و در لسان شرع از آن سخن به ميان آمده است‌ آن صورت چنان كه توجه دارند،زمينه و فضاي ؟؟؟ txetnoc مربوط خواهد بود به مراتب يقين كه‌ ايمان ديني براي سالك پديد مي‌آيد كه ارتباطي‌ بحثهاي مربوط به فلسفهء علم در مورد يقين نخواهد

داشت،كما اينكه حتي معناي ان واژه‌ها نيز در فرهنگ‌ ديني با معنايي كه در فرهنگ فلسفي از آن مستفاد مي‌شود بكلي متفاوت خواهد بود،في المثل چنانكه‌ گذشت واژهء يقين عيني با توجه اصطلاحي اين كلمات‌ در فرهنگ فلسفي امروز،افادهء معناي محصّلي‌ نمي‌كند.حال آنكه در فرهنگ ديني معناي مشخصي از آن دريافت مي‌شود.طبعا در مواردي از اين قبيل بايد به خطر اشتراك لفظ توجه داشت كه اشتراك لفظ دائم‌ رهزن است.

2.آقاي دكتر داوري در باب«متدولوژي علوم» مطالب و نكات مهمي را متذكر شده‌اند كه از هر حيث‌ شايستهء تأمل و امعان نظر است.از جمله در جايي از مقاله خود چنين اظهار نظر كرده‌اند كه:«در متدولوژي‌ علوم جديد خشيت محو مي‌شود.»و در توضيح اين‌ سخن آورده‌اند كه:«متدولوژي جاي خشيت را مي‌گيرد.»

ظاهرا ايشان در اين مورد يكبار ديگر مرتكب‌ خطاي منطقي خلط مبحث شده‌اند زيرا اگر قرار باشد چيزي جاي چيز ديگري را بگيرد بايد با آن«سنخيت» داشته باشد و از قول ايشان چنين بر مي‌آيد كه تصور كرده‌اند متدولوژي چيزي است از سنخ خشيت و خوف‌ الهي.

حال آنكه چنين نيست به اين دليل ساده كه يك عالم، مثلا يك فيزيكدان،مي‌تواند«موحد»باشد،«خشيت» هم داشته باشد و در عين حال با استفاده از«متدولوژي‌ صحيح»به برخي از رازهاي هستي در حوزهء تحقيق‌ خود دست يابد،در عين حال فيزيكدان ديگري‌ مي‌تواند«ملحد»باشد،«خشيت»هم نداشته باشد لكن باز هم با استفاده از متدولوژي صحيح از پاره‌اي‌ رازهاي هستي در حوزهء تحقيق خود پرده بر دارد. كما اينكه عكس حالات فوق نيز صادق است يعني‌ مي‌توان موحد بود و خشيت داشت و متدولوژي‌ نادرست به كار گرفت و در تحقيقات علمي به هيچ جا نرسيد و يا ملحد بود و خشيت نداشت و با متدولوژي‌ ناصحيح دائما در پژوهشهاي علمي در جا زد.

متدولوژي علوم«منطقا»از ايمان ديني و خشيت الهي‌ عالمان متمايز است و با آن دو هم سنخ نيست تا بتواند جايشان را بگيرد.دليل منطقي اين امر هم اين است كه‌ «متدولوژي»محمول هيچ يك از«خشيت»يا«ايمان» واقع نمي‌شود و بر آن دو حمل نمي‌گردد تا تو هم وحدت‌ و اين هماني ميان آنها برود.

3.آقاي دكتر داوري در جاي ديگر از مقالهء خود اظهار داشته‌اند:«اصلا ما به اين متدولوژي چه نيازي‌ داريم؟مگر علم نياز به تبليغ دارد؟مگر پژوهندگان و علما پژوهش خود را متوقف كرده و منتظر مانده‌اند تا از امثال پوپر«درس پژوهش»بياموزند.»اگرچه ايشان‌ در هيچ جاي مقالهء خود مشخص نساخته‌اند كه دقيقا مقصودشان از«متدولوژي»چيست ولي با توضيحات‌ پراكنده‌اي كه اينجا و آنجا داده‌اند و از جمله در يكجا اشاره كرده‌اند كه:«بر خلاف آنچه مي‌پندارند متدولوژي«بيان صرف طريقهء پژوهش»نيست.»روشن‌ مي‌شود كه ايشان تصور كرده‌اند لااقل يكي از وظايف‌ متدولوژي بيان طريقه پژوهش و آموختن روش تحقيق‌ به عالمان است حال آنكه اين تصور درست نيست.

لفظ متدولوژي دست كم به دو معني به كار مي‌رود.معناي اولي كه در تسامح از اين لفظ مستفاد مي‌شود(كه در اين معنا با متد علمي معادل است) برخي«دستور العملها و قواعد»است كه به منظور ازدياد مهارتها و توانائيهاي عملي پژوهشگر،و بالا بردن‌ دقت و صحت نتايج پژوهش توصيه و تجويز مي‌گردد. همهء دانشجويان رشته‌هاي علوم-اعم از علوم طبيعي يا انساني-با اين نوع قواعد تحقيق در همان سالهاي اول‌ تحصيل آشنا مي‌شوند في المثل يك جزوهء راهنماي‌ تحقيق در علوم اجتماعي به دانشجويان ياد مي‌دهد كه‌ استفاده از پرسشنامه براي جمع آوري اطلاعات بهتر است و يا روش مصاحبهء حضوري،و جزوهء مشابهي به‌ دانشجويان رشتهء فيزيك مي‌آموزد كه براي انجام يك‌ آزمايش دقيق چه تدابيري بايد اتخاذ كنند و يا كدام‌ مدل يا آلگوريتم را براي تفسير داده‌هاي يك تحقيق‌ مورد استفاده قرار دهند.3 متد به اين معني معمولا از سوي خود پژوهشگران و دست اندر كاران علوم تنظيم و تنسيق مي‌گردد.

متدولوژي به معناي دوم نوعي كاوش عقلي و فعاليت تحليلي است كه طي آن«فيلسوفان علم» (به تصوير صفحه مراجعه شود)

با پژوهش در ساختمان نظريه‌هاي علمي و با دقت‌ در شيوهء عمل عالمان و دانشمندان مي‌كوشند به‌ پرسشهايي از قبيل آنچه در ذيل مي‌آيد پاسخ دهند:

*چه مشخصه‌هايي«دانش تجربي»را از ساير انواع‌ معرفت متمايز مي‌سازد؟

*با كدام ملاك مي‌توان در خصوص برتري يك تئوري‌ نسبت به تئوريهاي رقيب،تصميم گرفت.

*تئوريهاي علمي از نظر معرفت بخشي و واقع نمايي چه‌ نقشي بازي مي‌كنند؟

*مدلها از حيث كمك به اكتشاف قوانين تازه چه مقام‌ و موقعي دارند؟

*تبيين علمي صحيح چه مشخصاتي دارد؟

چنانكه ديده مي‌شود،در متدولوژي به معناي‌ دوم،فيلسوف علم،روش پژوهش علمي را به دانشمند ديكته يا تجويز نمي‌كند،بلكه مي‌كوشد تا«معرفت‌ علمي»را كالبد شكافي كند و ويژگيهاي آن را هر چه‌ دقيقتر و جامعتر مشخص سازد.به اين اعتبار، متدولوژي در معناي دوم نوعي فعاليت«معرفت‌ شناسانه» cimetsipE است و شاخه‌اي از علم المعرفت‌ يا شناخت شناسي ygolometsipE را تشكيل مي‌دهد. 4.از مقالهء آقاي دكتر داوري چنين بر مي‌آيد كه ايشان‌ پنداشته‌اند در مغرب زمين مجموعهء«واحدي»از قضايا و احكام دربارهء علم وجود دارد كه«متدولوژي»ناميده‌ مي‌شود و در اين متدولوژي علاوه بر آنكه خشيت از بين‌ مي‌رود،فرض بر اين است كه:«علم صرف اعتبار بشر است.»و در آن:«عالم نه يك كل حقيقي كه اجزاي‌ بي‌ربط و هاويهء مظلمي انگاشته مي‌شود كه بشر خود بنياد انگار بدان صورت و نظم مي‌دهد.»اين پندار متأسفانه صحيح نيست به اين دليل كه هم اكنون به عدد فيلسوفان برجستهء علم،فلسفهء علم و به تبع آن‌ متدولوژي وجود دارد و چنين نيست كه مجموعهء «واحدي»به نام متدولوژي كه مورد قبول همهء فلاسفهء علم باشد يافت شود.

ظاهرا منشأ اشتباه ايشان آن بوده است كه از پيشرفتهاي اخير در فلسفهء علم به نحو تفصيلي اطلاع‌ نيافته‌اند و متدولوژي را مرادف آنچه كه فلاسفهء علم‌ «پوزيتيويست»در نيمهء نخست قرن اخير عرضه‌ داشته‌اند،گرفته‌اند.همهء آنچه كه آقاي دكتر داوري‌ در مقالهء خود در باب«متدولوژي»نگاشته‌اند-صرفنظر از برخي لغزشهاي منطقي-به آراي فلسفيوي‌ فلاسفهء ماترياليست و فيزيكاليست غربي بشدت مورد حمله قرار گرفته و آنان او را به دليل عدم اعتقاد به‌ تفسيري مادي از عالم مورد سرزنش قرار مي‌دهند.

اينجا لازمست براي رفع يك شبهه كه اتفاقا در مقالهء آقاي دكتر داوري بدان تصريح نيز شده بود توضيح داده شود كه مطالعهء آراي پوپر يا هر متفكر ديگر به معني قبول دربست اين آراء نيست،بلكه صرفا در حكم قدمي است براي آشنايي با موانع و مشكلات راه و احيانا تمهيد مقدمات براي غلبه بر برخي از اين‌ مشكلات،البته به شرط آنكه توفيق الهي يار گردد كه‌ و اللّه ولي التوفيق.5

7.توضيحات آقاي دكتر داوري در مورد ارتباط علم و دين نيز غير دقيق و شبهه انگيز است.ايشان مرقوم‌ داشته‌اند:«اولا علم به معني جديد به هستي كاري‌ ندارد،ثانيا هستي و بايد و نظر و عمل در مقابل هم‌ و جدا از هم نيستند كه تصدي يكي را به علم و ديگري را به دين بسپاريم...وقتي بحث در هستي‌ها و بايدها را ميان علم و دين تقسيم‌ مي‌كنند،فلسفه و عرفان و علم توحيد هم كنار گذاشته مي‌شود،هيچ،علم جديد و متدولوژي هم‌ جاي اصول دين را مي‌گيرد.»

در پاسخ اين توضيحات بايد ياد آور شد كه اولا علم‌ به معني جديد به هستي كار دارد منتها هستي مقيد به‌ قيد ماده.بحث دربارهء مطلق هستي-يا به تعبير دقيقتر موجود بما هو موجود-بر عهدهء فلسفه اولي است و اينكه‌ در علم تجربي از هستي مطلق يا مطلق هستي بحث‌ نمي‌كنند نه تنها نقطه ضعف آن نيست كه به عكس نشان‌ آن است كه دانشمندان و عالمان،حوزهء عمل خود را مي‌شناسند و در محدودهء مجاز و چهار چوب مقرر عمل‌ مي‌كنند و مرتكب خطاي بزرگ خلط مقولات‌ نمي‌شوند و ادعاي بي‌جا در خصوص حوزه‌هايي كه‌ خارج از محدودهء عمل آنهاست نمي‌كنند.

ثانيا در فلسفهء اخلاق در پاسخ مغالطهء كساني كه‌ معتقد به تأسيس نوعي اخلاق مبتني بر علم تجربي- اخلاق علمي-هستند،توضيح داده مي‌شود كه كار و وظيفهء اصلي علم تجربي توصيف و تبيين پديدارها و امور واقع-هستي‌هاي مقيد به قيد ماده-است و نه‌ صدور حكم اخلاقي و يا امر يا نهي.و نيز توضيح داده‌ مي‌شود كه منطقا نمي‌توان از يك حكم توصيفي محض‌ دربارهء پديدارها و يا امور عالم طبيعت،يك قضيهء تكليفي-مبتني بر امر و نهي-استنتاج كرد و بنابراين‌ دعوي همه كساني كه مدعي تأسيس اخلاق علمي و استنتاج ارزشهاي اخلاقي و ديني از توصيفات علمي‌ بوده‌اند ادعاي باطلي است.

ثالثا«تقسيم هستي‌ها و بايدها ميان علم و دين»كه‌ اشاره كرده‌اند معناي محصلّي ندارد و هيچ علم آشناي‌ دين مداري مرتكب چنين خلط منطقي آشكاري‌ نمي‌گردد.به علاوه نظر و عمل را هم كه اشاره كرده‌اند علاوه بر آنكه مرادف هستي و بايد نيست،به معاني‌ مختلف به كار مي‌رود-في المثل مي‌گويند علوم نظري، اخلاق نظري،علوم عملي و كاربردي و بالاخره اخلاق‌ عملي-و اگر مقصود«از نظر»همان توصيف و تبيين‌ امور و پديدارهاي طبيعت و مقصود از«عمل»تكليف‌ها و امر و نهي‌هاي اخلاقي است و مراد از ذكر آن دو تعيين حوزه هر يك از علم و دين-اخلاق-بنحو دقيق و صحيح است،در آن صورت روشن نيست كه چگونه‌ چنين تفكيكي كه براي پرهيز از مغالطات منطقي‌ صورت مي‌گيرد سبب كنار گذاشتن فلسفه،عرفان و علم توحيد مي‌شود.طبعا بر عهدهء ايشان است كه نشان‌ دهند چگونه اين نحوه تفكيك منطقي منجر به كنار گذاشتن علم توحيد مي‌گردد.

رابعا از توضيحات گذشته روشن مي‌شود كه‌ «اصول دين»و«متدولوژي»به دو حوزهء بكلي متفاوت‌ تعلق دارند و تنها در صورتي يكي جاي ديگري را مي‌گيرد كه به معاني دقيق اين واژه‌ها و نيز به حد و مرز و حوزهء كاربرد و اطلاق هر يك از آنها توجه نكنند،و به‌ قصد و غرض يا از سر ناآگاهي و عدم اطلاع،اين‌ مرزهاي دقيق را در هم بريزند و احكام آن دو را با ديگري خلط كنند.

در پايان مقال يادآور مي‌گردد كه بحث و روشنگري دربارهء مسائل مطروحه در دو مقالهء اخير آقاي‌ دكتر داوري،همچنان كه ايشان توجه داده‌اند حائز اهميت فراوان است لكن به نظر مي‌رسد صفحات يك‌ نشريهء غير تخصصي براي طرح اين گونه مباحث‌ چندان مناسب نباشد اگر آقاي دكتر داوري در مقام‌ سرپرست گروه فلسفه،با دعوت از صاحبنظران به‌ برگزاري كنفرانسي براي بررسي و تحقيق مسائل فوق‌ اقدام كنند،گامي شايسته و ان شاء اللّه بركت خيز در مسير صواب خواهد بود.

(1).استاد گرانقدر ما مرحوم شهيد مطهري-قدس سره-در مقدمهء كتاب عدل الهي ضمن بازگويي اجمالي سير تطور بحثهاي كلامي‌ در ميان فرق مختلف به نكته‌اي در خور توجه،در تاريخ انديشه‌هاي‌ عقلي در جهان اسلام اشاره مي‌كنند.ايشان متذكر مي‌شوند كه‌ مدافعان و نمايندگان دو مكتب بزرگ كلامي در ميان اهل سنت‌ يعني مكتب«اشعري»و مكتب«معتزلي»در دفاع از آراي خود از شيوه‌اي خاص استفاده مي‌كردند.بدين معني كه به عوض‌ پاسخگويي به اشكالات و انتقاداتي كه از سوي طرف مقابل مطرح‌ شده بود و به عوض تلاش براي جبران ضعفهاي نظام فكري خود، صرفا به القاي شبهه در مورد نظرات حريف مي‌پرداختند و مي‌كوشيدند صحت و درستي نظرات خود را با دعوي بي‌اعتباري‌ آراي مخالف به كرسي بنشانند،بدون آنكه بتوانند بخوبي از ديدگاههاي خود دفاع نمايند و از عهدهء اشكالاتي كه بر خود آنها وارد است بر آيند.مرحوم مطهري در ادامهء گفتار خود توضيح‌ مي‌دهند كه چگونه مكتب كلامي-عقلي شيعه در برابر اين شيوهء صرفا«نقضي»،با تأسيس يك نظام نيرومند فكري،علاوه بر نقض‌ آراي نادرست ساير مكاتب كلامي،با شيوه‌اي«حلي و اثباتي» ديدگاه بر حق و موضع صحيح را در اين نزاع طولاني در تاريخ‌ انديشه‌هاي كلامي-فلسفي آشكار مي‌سازد.

(2).اعتراف به اشتباه و عدول از آن از سنت‌هاي بسيار پسنديدهء رايج در حوزه‌هاي علم و معرفت اسلامي بوده است.نمونه‌هاي برخورد متواضعانهء استادان با شاگرداني كه احيانا اشتباهي را بديشان‌ متذكر شده،و روش پخته و متين استادان در توصيهء عملي به‌ شاگردان در خصوص خضوع در برابر حق و پرهيز از مكابره به‌ قدري فراوان است كه ذكر آنها مثنوي هفتاد من كاغذ را مي‌طلبد.

(3).فرق متد علمي به معناي اول با تكنيك يا شگرد يا فن اين است كه‌ اولي مجموعهء قواعد كلي و عامي است كه به منزلهء يك چهار چوب‌ كلي سير حركت پژوهشگر را به سمت هدفي معين مشخص‌ مي‌سازد.و دومي مجموعه‌اي از دستور العملهاي جزيي‌تر و نزديك‌تر به عمل است كه كاربرد آن بيش و كم به توانايي فردي‌ محقق،ارتباط پيدا مي‌كند.

در مقام مثال مي‌توان متد علمي را به قواعد كلي رانندگي‌ تشبيه كرد كه هر راننده‌اي آن را در ابتداي كار مي‌آموزد.شگردها يا تكنيكها عبارت است از مهارتها و ظرافتهاي عملي خاصي كه در اثر ممارست و تجربه براي هر راننده حاصل مي‌شود و در نهايت‌ نحوهء رانندگي او را از ديگران متمايز مي‌كند.اين شگردهاي‌ جزيي‌تر را نيز مي‌توان آموزش داد،لكن كاربرد آن به مهارت‌ فردي بيشتري نيازمند است.

(4).نكته‌اي كه توضيح اجمالي آن ضروري است اينكه در ميان فلاسفه‌ علم تنها آن گروه از ايشان كه به فعاليت علمي به گونهء نوعي فعاليت‌ معقول lanoitar مي‌نگرند و قائلند كه تاريخ علم را مي‌توان‌ بنحو معقول بازسازي كرد به وجود متد علمي(متدولوژي)به‌ معناي دوم اعتقاد دارند هر چند كه خود بر سر متد واحدي براي‌ علم به وحدت نظر نرسيده‌اند.در برابر اين گروه از فلاسفهء علم، گروه ديگري قرار دارند كه اساسا قائل به اين امر كه بتوان تاريخ‌ علم را به شيوه‌اي معقول بازسازي كرد نيستند و بنابراين معتقدند هيچ نوع متدولوژي(متد علمي)وجود ندارد و اكتشاف تئوريهاي‌ تازه و پيشرفت در علم تحت هيچ قاعده و روشي در نمي‌آيد.

(5).استاد شهيد مرحوم مطهري رضوان اللّه عليه در سالهائي كه صاحب‌ اين قلم،سعادت درك محضر ايشان را داشت ضرورت آشنايي‌ جدي با آراي فلسفي غرب را مكررا يادآور مي‌شدند ايشان بر اين‌ اعتقاد بودند كه بايد كساني از حوزه و دانشگاه چنان پرورش يابند كه قطع نظر از صلاحيتهاي اخلاقي و ايماني در عرصهء نظر سه‌ خصلت را همراه هم كسب كنند.

يكي آنكه با معارف اسلامي آشنايي عميق داشته باشند.ديگر آنكه در حوزه‌هاي كار خود با فرهنگها و فلسفه‌هاي غربي به نحو جدي آشنا باشند و بالاخره آنكه اهل اجتهاد و تحليل و استنباط باشند.تحصيل فلسفهء علم در واقع عمل به بخشي از توصيهء علمي‌ استاد است.

http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/17983?sta=%u062c%u062f%u0627%u0644+%u0627%u062d%u0633%u0646


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۳۶:۲۱ ] [ مشاوره مديريت ]

 

سخنور و سخنوري

 خداوند انسان را آفريد و به او بيان آموخت‌ تا از محنت سكوت و تنهائي برهاندش. كتب آسماني‌ سخنور كسي است كه،ساده،روان و گيرا سخن بگويد.موفقيت هر فرد بسته به تأثير شخصيت او بر ديگران است و شاخص اين شخصيت بيان خوب و قوه نطق و سخنوريست.در همان اولين برخورد اگر زباني گويا و بياني رسا داشته باشيم بدان شخصيت مي‌افزائيم و چنانچه‌ گفتاري ضعيف و لساني ناتوان،از آن شخصيت مي‌كاهيم.بنابرين شخصيت و قدرت بيان،دو اصل مرتبط به يكديگر و دو عامل مؤثر پيشرفت در زندگيست.بزرگان از ميان كساني برخاسته‌اند كه نطق قوي داشته و از اين راه توانسته‌اند در دل ديگران رخنه كنند.سخنوري امري نيست‌ كه با علم كلاس و مطالعه بتوان آموخت بلكه كاريست كه با عمل و تكرار و اصرار بايد فرا گرفت.

 هيچگاه در آغاز سخن‌راني زبان به پوزش نگشائيد؛سخنور بايد سخن را با كلامي موزون‌ و محكم آغاز نمايد؛بيان جملاتي در شروع سخن از قبيل:«عذر ميخواهم از اين‌كه چند دقيقه‌اي وقت حضار را مي‌گيرم»يا مثلا«مجال كافي براي تهيه اين سخن‌راني نداشتم»جز اينكه از ارزش سخن بكاهد و شنونده را از همان آغاز وازده نمايد،ثمرهء ديگري نخواهد داشت.سخن‌راني متضمن نكاتي مفيد و آموزنده باشد و اين اصل را بايد قبلا با انتخاب‌ موضوعي كه اين نياز را برآورد در خاطر داشت و از تكرار جملات ممل و الفاظ مخل كه روح‌ شنونده را كسل سازد دوري بايد جست.آرامش ظاهري،ممانعت و اصالت حركات سخنور، در تأثير سخنش بسيار خيل است.سخنور شايسته كسي است كه بيانش صريح و علم و ايمانش به سخني‌ كه ميگويد در حالاتش منعكس باشد.

 براي ايراد سخن‌راني منابع گوناگوني موجود است و از مجموعهء موضوعهاي مختلف‌ كه در اطراف و در اطراف و در دسترس ما است ميتوان مطابق ذوق خود موضوعي را براي سخن‌راني‌ انتخاب نمود.اصولا سخن‌ران ورزيده كسي است كه اهل مطالعه باشد-رغبت مطالعه را بايد در اشخاص بيدار نمود-چون مطالعهء وسيع،منبع اطلاعات را غني و شخص را راغب به سخن‌ گفتن ميسازد.سخنور بهنگام انتخاب موضوع اصول چهارگانه زير را:

 چه بگويم-چگونه بگويم-چرا بگويم-چه وقت بگويم.

 بايد در سخن‌راني در نظر گيرد و بر اين چهارپايه سخنراني را استوار سازد و پس آن را به معجون‌ عشق و علاقه و ظرافت و لطافت بياميزد تا از بيان خود نتيجه مطلوب گرفته اثر آن را آشكارا در چشم شنونده مشاهده كند.سخنور با قريحه،شيوا و رسا سخن ميگويد و از آنجا كه آدمي ساخته‌ و پرداختهء عواطف و احساسات است،با رعايت اين جنبه و حس زيبائي شنونده نيز،در عين قوت

و رسائي و توجه و اصوات كلمات،هر لفظ را بدرستي تلفظ و جملات را پرطنين و خوش آهنگ‌ ادا مي‌نمايد.

 خوش پوشي و آراستگي و علاقه و توجه به ظاهر خود،مستمع را براي استماع سخن‌راني‌ برغبت مي‌آورد و سخن زماني اثر مطلوب در شنونده مي‌بخشد كه شنونده آشنائي و اطلاع گوينده‌ را به اصول فن سخنوري حس كند.چه نيكوتر كه خود سخنور مقام سخنوري را محترم شمارد و بهنگام نطق در حاليكه بيانش صميمانه و لحنش ملايم و دوستانه است،با فروتني و خوش روئي‌ علاقه و احترام خود را به شنونده ظاهر سازد و حس اعتماد و اطمينان مستمع را از اين راه جلب‌ نموده،كلامش را مؤثرتر در دل شنوندگان بنشاند.يك سخنور خوب و با ذوق بايستي روح و انديشه شنونده را زير سلطه و نفوذ خود بگيرد.

 حال يادآوري اين نكته نيز لازم است كه تا سخنور به حس انتقاد از خود آراسته نگردد، سخنش به كمال نگرايد و سخنوري توانا نشود؛زيرا هر سخنور خوب در آغاز شنونده‌اي خوب‌ بوده است.براي توجه علاقه‌مندان،اصول فن سخنوري را در جملاتي كوتاه به ترتيب زير بيان ميكند:

 با سيمائي گشاده و متبسم با شنوندگان روبرو شويد.

 به سخن‌راني و ميز خطا به اهميت و احترام قائل شويد.

 در انتخاب موضوع رعايت مقام و مكان و زمان بنمائيد و نيز عقيده حاضران را ارج گزاريد.

 ترتيب فصول و نظم گفتار را در سخن‌راني بخاطر بسپريد.

 به اصل مطلب بپردازيد،در گفتار خود صريح باشيدو به مغالطه‌نپردازيد.

 سخن را موجز و مؤثر بيان كنيد؛حوصله حضار و وقت را از ياد نبريد.

 زير و بم صدا و آهنگ كلام را در نظر داشته،سخن را بيجان و يكنواخت ادا نكنيد.

 نطق را با لطائف و ظرائف بياميزيد و به چاشني شعر و داستان دلچسب سازيد.

 سخن را روان و طبيعي بيان كنيد و به گرمي و يكرنگي درآميزيد.

 ايمان خور دا به حقيقت و واقعيت گفتارتان عيان سازيد.

 با وقف و سكوتهاي بموقع،حالت انتظار و توجه در شنوندگان ايجاد نمائيد.

 بيان خود را با استفاده از الفاظ و لغات گونه گون و فراوان غني‌تر سازيد.

 حس دوستي و احترام خود را به شنونده با نگاه مستقيم و آشنا به او آشكار سازيد و اين‌ حالت را تا بأخر حفظ نمائيد.

 و بالاخره در پايان كار بخاطر بسپريم كه هدف از سخن‌راني،قدرت بيان و توصيف مطلبي‌ است كه اثر آن را بايد در پاسخ از قضاوت شنونده انتظار داشت.

نشريه: زبان و ادبيات » يغما » مرداد 1349 - شماره 263


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۳۶:۲۰ ] [ مشاوره مديريت ]
rawing

حروف زير خط دار در منوها نشانة اين مطلب هستند كه اين حروف با همراهي كليد Alt از صفحه كليد باعث گشودن منوي مربوطه مي شوند . دانستن كليدهاي ميانبر براي كاربران حرفه اي ضروري است و باعث افزايش سرعت توليد مي شود . همچنين در مقابل برخي از دستورات پركاربرد مانند آنچه كه در منوي File ديده مي شود كليدهاي ميانبر نوشته شده اند . مثلاً CTRT+N اجراي دستور New است .

در منوي Insert با اين دستورات و عناوين روبرو مي شويم :

New Slide : ايجاديك صفحه اسلايد جديد به مجموعة اسلايدهاي پرونده .

Duplicate Slide : ايجاد يك رونوشت از اسلايد جاري .

Slide Number : درج شماره براي اسلايدها مانند شماره صفحات كتاب .

Date and Time : تاريخ و زمان .

Comment : ايجاد مكاني براي درج توضيحات مربوط به عناصر روي صفحه بدون نمايش در پروژه نهايي .

Slides from Files : دريافت اسلايد از طريق پرونده هاي ديگر پاورپونيت

Slides from Outlines : دريافت اسلايد از طريق پرونده هاي نرم افزارهاي ديگر آفيس يا ويندوز

Pictures : انتخاب و درج تصاوير كه از طريق زير منوهاي اين بخش صورت مي گيرد .

o      Clipart                 : بخشي براي تهية آرشيو از تصاوير موجود بر روي هارد

o      From file                 : انتخاب و انتقال فايل تصويري از هر مسير مشخص .

o      From Scanner or Camera                 : از طريق دوربين ديجيتالي يا اسكنر .

Text Box : ايجاد جعبة متن براي ورود متون .

Movie & Sound : درج صدا و فيلم با قالب هاي رايج در ويندوز .

Chart : نمودار و گراف هاي آمار با امكان ورود اطلاعات و ساخت مستقيم .

Table : ايجاد جداول براي ورود مرتب اطلاعات .

اجراي يك نمايش :

      كليد ميانبر F5 در صفحه كليد و يا انتخــاب گــزينة View Show  از منوي Slide Show باعث اجراي تمام صفحه ( Full Screen ) از پرونده مي شود . پس از اجرا به صورت پيش فرض با فشار كليك سمت چپ ماوس اسلايدها به صورت خودكار به نمايش در مي آيند و به ترتيب ديده مي شوند . براي خروج از اين حالت كافيست كه كليد Esc را بزنيم .

ذخيره و بازيابي پرونده ها :

    كليه عمليات مربوط به ايجاد ، ذخيره و بازيابي فايل ها از طريق منوي فايل صورت مي گيرد : جهت فعال كردن منوها بدون ماوس از كليد Alt استفاده مي كنيم و به كمك كليدهاي فلش دار مكان نما در آنها حركت و با Enter دستورات مورد نظر را برمي گزينيم .

New : ايجاد يك پرونده جديد كه از طريق نمايش قاب وظايف صورت مي گيرد .

Open : بازيابي يك پروندة ذخيره شده

Close : خروج و بستن پروندة باز شدة جاري

Save : ذخيرة پروندة جاري ، اين دستور كه با كليدهاي ميانبر CTRL+S  از پركاربردترين دستورات است در هر مرحله از تكميل پروژه مورد استفاده قرار مي گيرد و بعد از يك بار ذخيره سازي با تعيين محل ، به صورت خودكار آخرين تغييرات را در فايل جاري ثبت مي كند .

Save as : اگر خواسته باشيم كه تغييرات ايجاد شده در پرونده در فايل جديدي ذخيره و نگهداري شود و فايل باز شده قبلي بدون تغيير باقي بماند از اين دستور بهره مي گيريم .

Save as Web Page : پرونده جاري را به صورت صفحات تحت اينترنت ذخيره مي كند و توسط برنامة Internet Explorer  امكان مشاهده آنها وجود خواهد داشت .

Search : جستجوي يك عبارت در داخل متون وارد شده در اسلايدها .

Web Page Preview : پيش نمايش تحت اينترنت اسلايدها .

Page Setup : تعيين مشخصاتي براي صفحات از جمله افقي يا عمودي بودن يا سايز كاغذ چاپ به صورتهاي مختلف .

Print Preview : پيش نمايش چاپ قبل از انجام آن كه بسته به سايز كاغذ و نوع چاپگر است .

Print : چاپ اسلايدها كه مي تواند بسته به كاربرد آنها در سايزهاي مختلف و بر روي انواع كاغذ يا طلق صورت بگيرد .

Send to : امكانات متنوعي براي ارسال و صدور فايل به بخش هاي مختلف از جمله نرم افزار Word فراهم مي كند .

Exit : خروج از برنامة Power Point  ، در صورتي كه سند جاري ذخيره شده نشده باشد برنامه قبل از خروج از شما پرسش زير را خواهد پرسيد :

Do you want to save the changes?

در صورت انتخاب گزينة Yes مراحل ذخيره سازي صورت مي گيرد و No بدون ذخيره سازي از برنامه خارج مي شود . Cancel بدون هيچ اقدامي ما را به برنامه باز مي گرداند .

ايجاد تغييرات :

منوي Edit امكانات بسياري را براي ويرايش فايل فراهم مي كند :

   Ctrl+Z = Undo برگشت به حالت هاي قبل از تغييرات با انتخاب مكرر .

  Ctrl+Y = Redo عكس Undo عمل مي كند .

  Ctrl+C = Copy ذخيرة يك عنصريا شي در حافظه موقت براي انتقال به بخشهاي ديگر .

 Ctrl+V = Paste انتقال عنصر ذخيره شده توسط دستور Copy به يك محل .

      Ctrl+X = Cut حذف و انتقال يك عنصر در حافظه براي Past نمودن در جايي ديگر . 

                     Clear : يا كليد ميانبر Delete باعث حذف يك شئي مي گردد .

           Select All : تمام عناصر موجود بر روي صفحه را انتخاب مي كند .

    Delete Slide : اسلايد جاري را از پرونده حذف مي كند .

                       Find : يافتن يك عبارت متني در فايل باز شده جاري .

              Replace : جابجايي يك عبارت با عبارت ديگر كه خصوصاً در متون حجيم كاربرد دارد و در همه جاي متن قابل اعمال است .

لازم به توضيح است كه هر گونه تغييراتي در فايل بدون استفاده از دستور Save در آن ثبت نمي شود .

ايجاد جلوه هاي ويژه :

        چشمگيرترين ويژگي برنامة پاورپونيت امكان ايجاد جلوه هاي ويژه در نمايش هاي توليد شده توسط آن است كه هم در تك تك اسلايدها و هم هنگام عبور از يك اسلايد به اسلايد ديگر قابل اعمال است . به منوي Slide show مراجعه كنيد . انتخاب دستور Slide Transition باعث نمايش قابليت هاي اين بخش در روي صفحه مي شود . به اين ترتيب شما مي توانيد نمايش يك صفحه را با افكت خاص همراه كنيد . همچنين سرعت هر يك از جلوه هاي ويژه قابل تنظيم بوده و نحوه انتقال را به صفحة بعد مي توان به صورت خودكار ( Automatically after ) بعد از يك زمان تعريف شده  تعيين كرد و يا آنرا به صورت پيش فرض با كليك ماوس ( On Mouse click ) قرار داد .

مي توان يك افكت را با انتخاب گزينة Apply to All slides به تمام صفحات و اسلايدها نسبت داد.

براي انتساب يك انيميشن يا جلوة حركتي به عناصر روي يك اسلايد ابتدا گزينه Animation Schemes را انتخاب مي كنيم . سپس عنصر يا شي مورد نظر اعم از متن يا گرافيك را انتخاب كرده و يكي از انيميشن هاي موجود در پنجرة ظاهر شده را كليك مي كنيم . پس از انتساب انيميشن ها مي توانيم تنظيماتي را اعم از سرعت اجرا يا اولويت بندي آنها در اسلايد را در بخش Custom Animation انجام دهيم . جهت تغيير ترتيب اجراي هر انيميشن كافيست كه در ليست ظاهر شده به كمك ماوس عناصر مختلف را گرفته و به محل مورد نظر در ليست منتقل كنيم تاترتيب اجراي آن تعيين شود . همچنين مي توان رَوند اجراي انيميشن را به صورت هاي زير تعيين نمود :

            On Click = با فشار كليك ماوس .

   With Previous = با ظهور اسلايد .

  After Previous = پس از ظهور اسلايد .

تنظيم نمايش منوها و دستورات برنامه بر روي صفحة كاري  :

         به منوي View مراجعه كنيد :

Toolbars : بخش نمايش ابزارهاي مختلف بر روي صفحه است . كافيست يكايك ابزارها را فعال كرده و از امكانات هر يك بهره ببريد . به عنوان مثال ابزارهاي Picture امكاناتي را براي ويرايش تصاوير در اختيار مي گذارد ويا Word Art بخشي براي توليد حروف فانتزي است .

Zoom = فضاي كاري را به نسبت صفحه بزرگ و كوچك مي كند .

Color/Gray Scale = نمايش هاي ما را به دو صورت رنگي يا سياه و سفيد در مي آورد .

Slide Sorter = نمايش تمام اسلايدها در فضاي كاري .

Normal = نمايش چيدمان معمولي صفحه و ابزارها .

قالب بندي اشياء :

     منوي Format به قالب بندي اشياء كمك مي كند . اگر شيئي از جنس حروف باشد مي توانيم وارد بخش Font شده و تنظيماتي را روي آن اعمال كنيم . و يا چيدمان اشياء را در بخش Alignment تغيير دهيم . در بخش Background مي توانيم رنگ زمينه را تعيين كنيم . علاوه بر اين بر روي ميله ابزار استاندارد برنامه ابزار Format Painter به شكل يك برس ديده مي شود و ما را قادر مي سازد تا به راحتي تمام تنظيمات انجام شده بر روي يك شي را بر روي اشياء ديگر منتقل كنيم . مثلاً اگر متني را با فونت Arial و سايز 48% داشته باشيم و بخواهيم كه متن هاي ديگر را نيز با همين قالب داشته باشيم كافيست ابتدا شي مذكور را انتخاب كرده ، روي علامت Format Painter زده و پس از انتخاب هر متن ديگر توسط ماوس قالب آن شي در شي جديد اعمال مي شود .

ابزارهاي جانبي :

      در بخش Tools امكاناتي مانند غلط ياب املائي ، تعيين زبان برنامه ، ماكروها ( براي انجام اعمال تكراري ) به چشم مي خورند . آخرين گزينه از اين منو Options است كه تمامي تنظيمات برنامه پاورپوينت در آن صورت مي گيرد . تنظيماتي مانند مشخصات كاربر در برگ نشان General از اين دستور .

قالب هاي فايل صادره از پاورپونيت :

      پرونده هاي ساخته شده از طريق پاورپونيت داراي تنوع زيادي هستند ، هنگام ذخيره سازي از طريق Save as در انتهاي پنجرة ظاهر شده جعبة بازشوندة Save as type را بگشائيد تا تمام قالب ها را ببينيد به عنوان مثال  :

* . ppt ( Power.Point.templates ) = فايلهاي معمولي برنامه       .

       * . pps ( Power.Point.show ) = فايلهاي نمايشي كه بدون درنگ اجرا مي شوند .

همينطور مواردي مربوط به صفحات وب يا

 قالبهاي گرافيكي معروف مانند jpg   و gif  ديده مي شود  ˜

ايجاد آلبوم عكس در پاورپوينت

1- در منوي Insert زير منوي Picture گزينه New photo album را كليك نماييد .

2- عكس هاي خود را از اسكنر , دوربين و يا پرونده خاص در آلبوم قرار دهيد.

3- پس از ايجاد تنظيمات دلخواه خود , دكمه Create  را كليك نماييد .

4- آلبوم را با نام دلخواه خود ذخيره نماييد .

 


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۳۶:۱۸ ] [ مشاوره مديريت ]

فردوسي‌ و كاربرد فن بيان در داستان‌سرايي

 دكتر علي محمد پشت‌دار*


اشاره:

 دربارهء استاد توس و اثر حماسي-ادبي او كتاب،مقاله و پايان‌نامه‌ به زبان‌هاي فارسي و غير فارسي بسيار نوشته شده است.كتاب‌ها و مقالات‌ متعدد با عنوان«كتابشناسي فردوسي»،خودگواه اين مطلب است.

 غرض نگارنده در اين گفتار،مداهنه و تعريف و تمجيد از فردوسي‌ نيست؛چه،به نظر مي‌رسد زمان ستودن شاعران و هنرمندان با اوصاف‌ كليشه‌اي،چون«ستارگان آسمان ادب»و چه و چه سال‌هاست سپري‌ شده و ديگرنه كسي به اين‌گونه نوشته‌ها امتيازي مي‌دهد و نه جايي‌ براي چاپ آنها پيدا مي‌شود.حق نيز همين است.اگر مقصد زبان،«پيام» است و اگر خود زبان اصل پيام است،بيان كلام به مقتضاي حال شنونده‌ (مخاطب)با بهره‌گيري از شگردهاي هنري،بيان هنرمندانه و ادبي است. سخنور فرزانه‌اي چون فردوسي،كه مسلما تحصيلات رايج روزگار خود را در حد كمال پشت سر نهاده و با آثار گويندگان و نويسندگان پيش از خود و همعصر خود آشنا بوده است،به گواه منظومهء ساختهء او،به ظرايف زبان و بيان و رعايت احوال مخاطب و اقتضاي احوال خود و متن و غايت سخن،كه‌ همانا اثرگذاري و برانگيختن عواطف مختلف در شنونده است،تسلط كافي‌ دارد.مقالهء حاضر به‌طور مختصر به«فن بيان»استاد توس در داستان حماسي‌ «رستم و اسفنديار»پرداخته و فراز و فرود داستان‌سرايي فردوسي را با سحر بيان‌ و بهره‌گيري او از شگردهاي زباني و هنري تا حدودي شرح داده است. كمتر كسي در ميان ايرانيان يافت مي‌شود كه فردوسي و اثر بزرگ‌ ادبي او،يعني شاهنامه،را نخوانده يا نشنيده باشد.از جملهء داستان‌هاي‌ حماسي و پهلواني شاهنامه،داستان رستم و اسفنديار است.فردوسي به طور كلي در تمام داستان‌هاي شاهنامه و به ويژه در اين داستان،در قدرت وصف‌ صحنه‌ها،زمان وقوع حادثه،ويژگي‌هاي جسمي پهلوانان و حتي اسب‌هاي‌ ايشان،كم‌نظير،بلكه بي‌نظير است.در اينجا غرض روايت داستان نيست؛ بلكه يادكرد قدرت به كارگيري زبان در اثر بخشيدن به واژه‌ها و كلمات از سوي استان سخن،فردوسي،است،تا معلوم گردد در فراروند داستان و زمينه‌چيني و معرفي شخصيت‌ها و نقل حوادث چگونه مي‌توان فقط با تعداد كلمات محدود،اين همه شور و احساس و عاطفه،خشم و غم و شادي و در يك كلام،حماسه آفريد.

 اكنون براي نمونه،از هر بخش از داستان،طبق تقسيم‌بندي‌ داستان‌هاي هيجان‌انگيز(-ملودرام)،فقط به موارد استفاده از قدرت بيان و تأثير عاطفي زبان از طريق كلمات صامت و بي‌جان اشاره مي‌شود.


الف.زمينه‌چيني(چگونگي ورود به فضاي داستان):


1.كنون خورد بايد مي‌خوشگوار كه مي‌بوي مشك آيد از جويبار 2.هوا پر خروش و زمين پر ز جوش‌ خنك آنكه دل شاد دارد به نوش‌ 3.همه بوستان زير برگ گل است‌ همه كوه پر لاله و سنبل است‌ 4.نگه كن سحرگاه تا بشنوي‌ ز بلبل سخن گفتن پهلوي‌ 5.همي نالد از مرگ اسفنديار ندارد به جز ناله زو يادگار

(فردوسي،بي‌تا:270-271)

 در سه بيت نخست،زمان شروع داستان را ياد مي‌كند،كه در فصل‌ بهار است.به تعبير اهل ادب،قصه‌گو با اين توصيف،تغزّلي ساخته است. سپس از همين فصل بهار كه همهء بوستان زير برگ گل است و زمان، زمان شادي و مي‌نوشيدن،و بلبلي كه در اين هنگام شاد و سرمست‌ است،كمك مي‌گيرد و همان بلبل آوازخوان و نغمه‌گو را با آوردن«ناله»،

غمگين و نوحه‌سرا مي‌كند و به نقل از او مي‌گويد كه داغدار مرگ اسفنديار است.قصه‌گو از اين طريق در نهايت ايجاز(-در بيت پنجم)در 10 كلمه‌ به شنونده پايان غم‌انگيز زندگي يكي از قهرمانان داستان را اطلاع مي‌دهد. اظهار همين نكته،يعني گفتن نتيجهء داستان در همان آغاز به‌طور سربسته و ايجاز،از مهم‌ترين شگردهاي ادبي در زبان فارسي است،كه در اصطلاح به‌ آن«براعت استهلال»،(-نشان داد پايان داستان در اوج توانايي و برتري) گويند.


ب.شروع داستان به نقل از بلبل:


6.ز بلبل شنيدم يكي داستان‌ كه برخواند از گفتهء باستان‌ 7.چنين گفت با مادر اسفنديار كه با من همي بد كند شهريار 8.غمي شد ز گفتار او مادرش‌ همه پرنيان خار شد در برش

(همان:217)

 در بيت ششم،آهنگ شروع نرم و ملايم است؛درست به آهنگ عبارت‌ معروف در آغاز داستان‌هاي ايراني،«يكي بود يكي نبود»،مي‌ماند.روزي‌ اسفنديار نزد مادرش،كتايون،آمد و از پدرش،گشتاسب،و بي‌وفايي او گله‌ و شكايت كرد.مادر از اينكه ديد پسرش غمگين است،دو چندان غمگين‌ گشت؛گويي لباس حرير(پرنيان)،با آن همه لطافت بر تن او خار و مايهء آزاد شد.

 روايت داستان از زبان بلبل،خود استعاره‌اي بديع است و تشبيه پرنيان‌ به خار نيز تشبيهي تضادانگيز و پارادوكس آفرين است و اين‌چنين سودجويي‌ از قدرت بيان از عهدهء هركسي ساخته نيست.


ج.بحران(ياد كردن گره و مشكل داستان):


9.چو بگذشت شب گرد كرده عنان‌ برآورد خورشيد رخشان سنان‌ 10.نشست از بر تخت زر شهريار بشد پيش او فرخ اسفنديار 11.بدو گفت شاها،انوشه بدي‌ توي بر زمين فرّهء ايزدي‌ 12.بهانه كنون چيست؟من بر چي‌ام؟ پس از رنج،پويان ز بهر كي‌ام؟ 13.به فرزند پاسخ چنين داد شاه‌ كه از راستي بگذري،نيست راه‌ 13.از اين بيش كردي كه گفتي تو كار كه يار تو بادا جهان كردگار

(همان:221 و 224)

 در بيت 9 استعاره‌اي مكنيه دربارهء شب آمده است؛يعني شب را به‌ سواركاري تشبيه كرده كه مهار و عنان اسب خويش را به عقب كشيده و رفته است و از پس او خورشيد درخشان اشعات نوراني و نيزه مانند خود را، همچون نيزه‌اندازي كه آمادهء پرتاب است،بيرون آورده،و در مجموع،يعني‌ شب رفته و روز آمده است.

 گشتاسب بر تخت خود مي‌نشيند و اسفنديار،پسرش،با شتاب پيش او مي‌رود؛ابتدا او را دعا مي‌گويد؛سپس به پدر شكايت خود را عرضه مي‌دارد كه:اي پدر،هر كاري كه گفتي،انجام دادم.به من بگو كاستي و گناه‌ من چيست كه به وعدهء خود وفا نمي‌كني و با دست خود تاج بر سر من‌ نمي‌گذاري؟پدر در پاسخ مي‌گويد:من از تو سپاسگذارم؛حتي كارهايي كه‌ كرده‌اي،بيشتر از اين است كه خود گفتي.فقط يك كار ديگر مانده است‌ كه اگر آن را به نحو احسن به جا آوري،تاج و تخت من از آن تو خواهد بود؛ آن كار،دستگير كردن رستم،پسر زال،است؛چه،از وقتي كه من تاج بر سر گذاشته‌ام،او براي تجديد پيمان نزد من نيامده است.ممكن است خيال‌ خودسري و خودرأيي در سر پرورانده باشد.تو به زابلستان برو و رستم را دست بسته نزد من آر تا تاج و تخت خود را به تو تقديم كنم:


15.سوي سيستان رفت بايد كنون‌ به كار آوري زور و بند و فسون‌ 16.برهنه كني تيغ و كوپال را به بند آوري رستم زال را 17.سپارم به تو تاج و تخت كلاه‌ نشانم بر تخت بر پيشگاه

(همان:224)

 در بيان عوامل بحران و گره خوردن داستان،ملاحظه مي‌شود كه‌ داستان سراي توس در اوج لطافت و رواني سخن،ترتيب و نظم منطقي‌ صحنه‌ها و حوادث را به خوبي رعايت مي‌كند.


د.اوج گيري:

 اسفنديار ضمن دفاع از رستم و ذكر خوبي‌هاي او براي ايران و ايرانيان، به فرمان پدر سر به اطاعت مي‌نهد و راهي زابلستان مي‌شود:


18.به شبگير،هنگام بانگ خروس‌ ز درگاه برخاست آواي كوس‌ 19.چو پيلي به اسب اندرآورد پاي‌ بياورد چون باد لشكر ز جاي‌ 20.وز آنجا بيامد سوي هيرمند همي بود ترسان ز بيم گزند

(همان:229-230)

 به هنگام صبح زود كه هوا گرگ و ميش است و خروس بانگ برداشته‌ است،اسفنديار از پاي تخت به سوي هيرمند در زابلستان حركت مي‌كند. ابتدا پسرش،بهمن،را نزد رستم مي‌فرستد و موضوع را مسالمت‌جويانه با وي در ميان مي‌گذارد.بهمن وقتي نزد رستم مي‌آيد كه وي در شكارگاه‌ مشغول خوردن كباب گورخر است:


21.نگه كرد بهمن به نخجيرگاه‌ بديد آن بَرِ پهلوان سپاه‌ 22.درختي گرفته به چنگ اندرون‌ بَرِ او نشسته بسي رهنمون‌ 23.يكي نرّه گوري زده بر درخت‌ نهاده بر خويش كوپال و رخت‌ 24.به دل گفت بهمن كه اين رستم است‌ و يا آفتاب سپيده دم است؟

(همان:237)

 در سه بيت اخير،قدرت توصيف فردوسي از چگونه كباب خوردن رستم‌ شگفت‌انگيز و حماسي است.بهمن جوان با ديدن اين صحنه،تصويري‌ پرهيبت و سهمناك از رستم در ذهن خود پيدا مي‌كند و ترس خود از رويارويي پدر با چنين پهلواني را بر زبان مي‌آورد:


25.همي گفت گر فرخ اسفنديار كند با چنين نامور كارزار 26.تن خويش در جنگ رسوا كند همان به كه با او مدارا كند

(همان:237)

 بهمن با ملاطفت و اظهار دوستي نزد رستم مي‌رود.رستم نيز او را در آغوش مي‌گيرد و پذيرايي كامل به جا مي‌آورد؛سپس بهمن موضوع را با رستم در ميان مي‌گذارد و رستم در پاسخ مي‌گويد:


27.ز من پاسخ اين بر به اسفنديار كه‌اي شير دل مهتر نامدار 28.هر آن كس كه دارد روانش خرد سر مايهء كارها بنگرد 29.سخن‌هاي ناخوش ز من دور دار به بدها دل ديو رنجور دار 30.مگوي آنچه هرگز نگفته‌ست كس‌ به مردي بكن باد را در قفس

(همان:240-241)

 رستم پاسخ مي‌گويد كه:سلام مرا به اسفنديار،آن سرور شيردلان‌ برسان و بگو عاقبت‌انديشي كار خردمندان است،.پايان اين كار را بنگر و هرگونه فكر بد و سوءانديشه را دربارهء من از فكر و مغز خود بيرون كن. اسفنديار با شنيدن پاسخ رستم،خود قصد ديدار رستم مي‌كند و نزد او مي‌آيد. ابتدا مطالب به آرامي و صلح‌جويانه ردّوبدل مي‌شود؛ولي پس از مذاكرات‌ فراوان،رستم از رفتن به نزد گشتاسب،آن هم دست بسته و مانند بندگان، سر باز مي‌زند؛بنابراين مذاكره به مبارزه و نبرد كشيده مي‌شود.


و.نقطهء اوج(-گره‌گشايي):


31.نشست از بر رخش چون پيل مست‌ يكي گرزهء گاو پپكر به دست‌ 32.بيامد دمان تا به نزديك آب‌ سپه را به ديدار او بد شتاب‌ 33.به گيتي چنان دان كه رستم منم‌ فروزندهء تخم نيرم منم‌ 34.نخواهم كه چون تو يكي شهريار تبه دارد از چنگ من روزگار

 ابتدا اين دو رجزخواني مي‌كنند.رستم بر رخش چون فيلي مست و غرّان سوار مي‌شود و با گرزي به بزرگي سر گاو،با شتاب و سرعت فراوان‌ به كنار رود هيرمند مي‌آيد و مقابل اسفنديار خود را معرفي مي‌كند و به او مي‌گويد نمي‌خواهم شهرياري چون تو به دست من كشته شود.اسفنديار نيز در پاسخ رستم را تحقير مي‌كند و مي‌گويد:


35.چنين گفت با رستم اسفنديار كه‌اي نيك دل مهتر نامدار 36.من ايدون شنيده‌ستم از بخردان‌ بزرگان بيداردل موبدان‌ 37.كه دستانِ بدگوهر و ديوزاد به گيتي فزوني ندارد نژاد


38.تنش تيره بُد،موي و رويش سپيد چو ديدش دل سام،شد نااميد 39.بدو گفت رستم كه آرام‌گير چه گويي سخن‌هاي نادلپذير 40.كنون داددِه باش و بشنو سخن‌ از اين نامبردار مرد كهن‌ 41.همي گفت كاي داور كاردگر بگردان تو از ما بد روزگار

(همان:255 و 256 و 261،277)

 اسفنديار شروع به تحقير نژادي رستم مي‌كند؛ولي رستم با خونسردي‌ و آرامش او را به ترك اين‌گونه سخنان دعوت مي‌كند و از او مي‌خواهد به عدالت و داد بگرايد و از خدا مي‌خواهد اين بلا را از ايشان دور كند؛ولي‌ اسفنديار بر تصميم خود پاي مي‌فشرد تا سرانجام دو پهلوان درگير مي‌شوند:
 
42.چو شد روز،رستم بپوشيد گبر نگهبان تن كرد بر گبر ببر 43.خروشيد كاي فرخ اسفنديار هماوردت آمد،برآراي كار

(همان:278 و 279)

 تصويرسازي در اين دو بيت در اوج است.گويي خواننده مشغول ديدن‌ فيلم سينمايي دو پهلوان است؛يكي غرق در لباس و زره جنگي و سوار بر اسب،فرياد برمي‌آورد:اي اسفنديار فرخ و فرخنده‌نژاد،همرزم و همتاي تو آمد؛آمادهء نبرد باش:


44.چو بشنيد اسفنديار اين سخن‌ از آن شير پرخاشجوي كهن‌ 45.بخنديد و گفت اينك آراستم‌ بدانگه كه از خواب برخاستم

(همان:279)

 اسفنديار با تظاهر به اينكه شاد و خندان است و روحيهء بالايي دارد، اعلام آمادگي مي‌كند.


46.چو نزديك گشتند پير و جوان‌ دو شير سرافراز و دو پهلوان‌ 47.خروش آمد از بارهء هر دو مرد تو گفتي بدريّد دشت نبرد

(همان:279)

 پير در اينجا صفت جناب رستم است و جوان،صفت اسفنديار.از نظر ادبي،ذكر صفت و حذف موصوف،خود كنايه است و ايجاد نوعي مبالغه‌ مي‌كند و اين شگرد براي شدت دادن به قدرت تخيل است.مجددا آنها را به دو شير جنگي تشبيه مي‌كند.خروش و شيههء اسبان هر دو پهلوان چنان‌ فضاي ميدان نبرد را دربرمي‌گيرد كه گويي دشت نبرد به دو نيم پاره‌پاره‌ گشته است؛اوج اغراق و تصويرگري.


هـ فرود:

 پهلوانان پس از چند نبرد طولاني،حريف يكديگر نمي‌شوند.رستم، خسته و مجروح نزد پدرش زال مي‌آيد و چاره‌اي مي‌جويد.پدرش از سيمرغ‌ كمك مي‌خواهد.سيمرغ حاضر مي‌شود و او را به انتخاب چند تير از چوب گز مأمور مي‌كند كه فقط با آنها بايد چشم اسفنديار را نشانه بگيرد.اينجا مشكل‌ داستان حل مي‌شود و ماجرا با مرگ اسفنديار پايان مي‌پذيرد.


48.وزان روي رستم به ايوان رسيد

مر آن را بر آن‌گونه دستان بديد 49.زواره،فرامرز گريان شدند از آن خستگي‌هاش بريان شدند 50.بدو گفت زال اي پسر،گوش دار سخن چون به يادآوري،هوش دار 51.همه كارها جهان را در است‌ مگر مرگ،كان را دري ديگر است‌ 52.يكي چاره دانم من اين را گزين‌ كه سيمرغ را يار خوانم برين‌ 53.چنين گفت سيمرغ كز راه مهر بگويم كنون با تو راز سپهر 54.بدو گفت شاخي گزين راست‌تر سرش برتري و تنش كاست‌تر 55.بدان گز بود هوش اسفنديار تو اين چوب را خوارمايه مدار 56.تهمتن گز اندر كمان راند زود بر آن‌سان كه سيمرغ فرموده بود 57.بزد تير بر چشم اسفنديار سيه شد جهان پيش آن نامدار

(همان:291،293-294،297-298 و 304)


ي.نتيجه‌گيري: 58.هم آنگه سر نامبردار شاه‌ نگون اندرآمد ز پشت شاه‌ 59.پشوتن برو جامه را كرد چاك‌ خروشان به سر بر همي كرد خاك‌ 60.همي شت بهمن به خاك اندرون‌ بماليد رخ را بدان گرم خون

(همان:306 و 309)

 آهنگ سخن داستان‌سرا در سه بيت بالا حزن‌انگيز و در عين حال، تصوير سوگ حماسي و مرگ پهلواني چون اسفنديار است،كه برادر و پسرش‌ بر بالين نيمه جان او خاك بر سر مي‌زنند و فغان برمي‌آورند.اسفنديار در لحظات واپسين از زندگي خود به رستم و اطرافيان چنين مي‌گويد:


61.چنين گفت با رستم اسفنديار


كه اكنون سرآمد مرا روزگار 62.زمانه چنين بود و بود آنچه بود سخن هرچه گويم،بيايد شنود 63.بهانه تو بودي پدر بُد زمان‌ نه رستم،نه سيمرغ و تير و كمان‌ 64.چنين گفت پس با پشوتن كه من‌ نجويم همي زين جهان جز كفن‌ 65.چه گفت آن جهان ديده دهقان پير كه نگريزد از مرگ پيكان تير

(همان:308-309 و 310-311)

 اسفنديار در لحظات پايان زندگي،مرگ خود را تقدير و سرنوشت قلمداد مي‌كند و به رستم مي‌گويد تو گناهي مرتكب نشده‌اي.فردوسي در توصيف‌ آوردن تابوت اسفنديار به نزد پدر و ديدن زن و مادر و فرزندان جنازهء او را و فرياد و فغان برادران و ايرانيان چنان صحنه‌آرايي و تصويرپردازي كرده است‌ كه هر خواننده‌اي بي‌اختيار سوگنامهء خاندان اسفنديار را نه فقط با شنيدن‌ كلمه‌ها،بلكه با ديدن از وراي كلمات،با تمام تأثر و اندوه حس مي‌كند.براي‌ پرهيز از طولاني شدن اين مبحث،از ذكر آن ابيات صرفنظر شد.

 خوانندگان محترم توجه دارند كه هنر تصويرآفريني فردوسي،از ميان‌ داستان‌سرايان در ادب فارسي منظوم،در نوع حماسه و قدرت وصف، كم‌نظير است؛در عين حال،ادب دوستان ايران زمين مي‌دانند كه ما شاعران‌ و هنرمندان بزرگ ديگري نيز داريم كه در ميدان داستان‌سرايي در نوع‌ غنايي و عرفاني،چه در قالب نظم و چه در قالب نثر،با واژه‌ها نه فقط تصويرگري و صحنه‌آرايي كرده‌اند،بلكه گاهي با كلام سحرآميز خود مشمول سخن پرمغز و ارزشمند پيامبر بزرگ اسلام شده‌اند كه فرمود:«إنّ‌ من الشّعر لحكمة و إنّ من البيان لسحرا»:همانا برخي از اشعار حكمت‌ (-علم)است و برخي از گفته‌ها سحرآميز.

 نظامي گنجوي در داستان‌هاي خسرو و شيرين،ليلي و مجنون و هفت‌پيكر، در نوع غنايي با كلمات و جمله‌ها چنان تابلوهاي نغز و پرمغزي آفريده است‌ كه شايد در پهنهء ادب جهان بي‌مانند باشد؛و مثنوي معنوي حماسه‌اي‌ عرفاني و بزرگ است.

 بر داستان‌نويسان علاقه‌مند به هنر نويسندگي فرض است تا با تدبّر و تأمّل در آثار داستان‌پردازان بزرگ ايران،با نمونه‌هاي عالي طرز بيان و اسلوب گفتار آنان آشنا گردند و از اين گنجينهء پربها در جلب قلوب مخاطبان‌ خود و پرواز دادن خيال آنان به دنياي پر رمز و راز سنّت داستان‌سرايي،به‌ نحو احسن بهره جويند.داستان‌نويسي در سرزميني كه زبان ملي و بومي‌ آن،قند شيرين فارسي است،بدون آشنايي با آثار گذشتگان،«بر يخ معما نوشتن»و به قول حضرت استاد فردوسي؛«باد در مشت داشتن»است.


پي‌نوشت

 (*)استاديار دانشگاه پيام‌نور تهران.


كتابنامه

 -فردوسي،ابو القاسم،بي‌تا،شاهنامهء فردوسي.زيرنظر برتلس(با همكاري). چاپ مسكو،(افست)تهران:مير.

http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/543181?sta=%u0641%u0646+%u0628%u06cc%u0627%u0646


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۳۶:۱۵ ] [ مشاوره مديريت ]

فن‌بيان و سخنوري

 * جعفر وفا كارشناس ارشد معارف‌ از شيوه‌هاي مؤثر تبليغ،رساندن پيام‌هاي تربيتي و توسعهء فرهنگ و آموزش‌ «سخنراني»است سخنراني هنگامي تأثير زيادي خواهد گذاشت كه داراي نظام‌ منسجم،ويژگي‌ها،و مهارت‌هاي لازم باشد.چنين گفتاري مطلوب عام و خاص‌ خواهد بود؛چنان‌كه حضرت علي(ع)مي‌فرمايد:

 «احسن الكلام ما زانه احسن النّظام و فهمه الخاصّ و العامّ»1

 بهترين سخن آن است كه با نظام نيكو آراسته باشد و خواصّ و عوام‌ آن را بفهمند.

 خطابه و بيان،از دو نظر بايد در ميزان نقد و تحليل قرار گيرد:

 يكي از نظر محتوا و قلب گفتار و ديگري از نظر قالب ظاهري و شكل و بافت.

 در مورد اوّل در مقالهء نخست،به اختصار مطالبي بيان شد و اينك محور دوم، يعني قالب ظاهري.

 قالب و ساختار ظاهري متن يك سخنراني نيز بايد محكم و استوار و داراي‌شرايط خاصّي باشد تا از عهدهء ابلاغ پيام دروني خود،برآيد چرا كه شيوهء بيان، همسنگ خود پيام،و حتّي گاه مهم‌تر است.در اين مقاله،بعضي از مهم‌ترين‌ شرايط ظاهري يك سخنراني را بررسي مي‌كنيم.


1-فصاحت و بلاغت

 مجموع حرف‌ها،كلمه‌ها و كلاّ بافت ادبي جملات به مثابهء جلد و جامهء رويين‌ گفتار است كه نسبت زيبايي،نظم و دقت در انتخاب آن‌ها،موجب ترغيب شنونده‌ به شنيدن آن مي‌شود و مفاهيم آن را به سرعت بر دل مي‌نشاند.سخني كه‌ اين صفات را در حدّ مطلوب داشته باشد،«فصيح»است.فصاحت در اصطلاح‌ عبارت است از:


«به كار بردن الفاظ و روشن و روان،زودفهم،مطلوب و معمول ادب دوستان‌ و نويسندگان و شاعران»

2

 خطيب برجسته و سخنور مجّرب،بايد سخن خود را به شكل زيبا و پسنديده‌ آرايش دهد و با اسلوب صحيح،شفّاف و به دور از پيچيدگي‌هاي لفظي و معنوي و تكلّف و تصنّع،مخاطبانش را ترغيب نمايد در حّدي كه مخاطب يا پرسش‌گر،به‌ محض دريافت پاسخ يا پيام مستقيم،جوهرهء آن را دريابد و قانع گشته و ساكت‌ بماند.تنها داشتن فصاحت و جمال جمله،وافي مقصود نيست بلكه«بلاغت»نيز شرط كمال و ركن بنادين سخنوري است و آن عبارت است از:


«دخالت دادن زمان و مكان،شخصيّت و شايستگي مخاطب،در بافت كلام».

4

 يعني گفتار در عين اختصار و قابل فهم و درك بودن براي مخاطب،به‌ مقتضاي حال و حوصله و ظرفيّت او نيز باشد از امام صادق(ع)سؤال شد «بلاغت»چيست؟فرمود:

 «كسي كه چيزي را مي‌داند و دربارهء آن كم سخن مي‌راند و اين‌كه بليغ‌ را بليغ مي‌گويند،براي آن است كه با كوشش ناچيز به نياز خود دست مي‌يابد.»5

 بنابراين آن‌چه گفتيم در بلاغت بايد سه حالت رعايت شود:

 الف-گفتار به هدف موردنظر نزديك باشد؛

 ب-دور از زوايد و كلمات و جملات تحميلي و اضافي باشد؛

 ج-در عبارت كم،معاني بسيار،بگنجاند.

 در اين صورت يك مربّي سخنور و خطيب توانمند،هرچند كم گويد،افراد زيادي جذب سخنانش خواهند بود؛زيرا كه سخن كم و گل‌چين شده،به مانند عسل است كه كم‌حجم،پر خاصيّت و پرخريدار است.

 عوامل امدادي فصاحت و بلاغت:گوينده بايد براي تقويت فصاحت و بلاغت‌ و سامان‌دهي و زيباسازي گفتار و جملات خود،از امور مدد جويد؛از جمله:

 الف-استعاره،كنايه،تمثيل و تشبيه به ويژه پوشاندن جامهء محسوس بر پيكر معقول به‌سان قرآن مجيد كه علم را به نور و روشناي و جهل را به تاريكي تشبيه‌ مي‌كند.6و ارزش امامت و حضور امام را به ارزش آب زلال و گوارا غيبت او را به فرو رفتن آب در زمين مانند مي‌سازد.7

 ب-بهره‌گيري از حكايات شيرين،پندهاي تاريخي،قطعاتي نغز،از شعر متعهد و نثر ادبي و حكيمانه و ضرب المثل‌هاي مايه‌دار در ميان مردم،در اين مورد نيز قرآن آينهء يك خطيب خوب است كه دست‌كم نيم‌رخ خود را در آن مي‌تواند ديد چرا كه آن به مناسبت‌هايي،از حوادث تاريخي امم گذشته سخن به ميان‌ مي‌آورد.و سخناني از لقمان،ذي القرنين،مؤمن آل ياسين و بلقيس نقل مي‌كند.8

 و نيز به برخي از ضرب المثل‌هاي عرب پيش از اسلام،اشاره دارد.همچون‌ گريستن آسمان و زمين بر هلاكت يك قوم و يا يك شخص:


«فما بكت عليهم السّماء و الارض و ما كانوا منظرين»

9

 نه آسمان بر آنان‌[فرعونيان‌]گريست و نه زمين،و نه به آن‌ها مهلتي داده شد.

 ج-استخدام روش و اصل موازنه و مقايسهء دو مفهوم كه در انتقال معاني‌و

كشف حقايق،نقش تعيين‌كننده دارد؛چرا كه يكي از راه‌هاي شناخت پديده‌هاي‌ مادي و غيرمادي سنجش هريك از آن‌ها،با قطب مخالفشان است«تعرف‌ الاشياة باضدادها»01و اين يك روش قرآني است همچون مقايسهء نور با ظلمت‌ يا علم با جهل؛سردي با حرارت؛مؤمن با كافر؛شب با روز؛بينا با نابينا؛مرده با زنده؛بهشت با دوزخ و...11

 در مقايسه دو ضدّ با يك امر«مجهول»با«معلوم ذهني»بايد دقّت نمود كه‌ لا اقل يكي از آنها بر شنونده معلوم باشد؛مثلا اگر دربارهء عظمت آفرينش‌ ستارگان و شگفتي‌هاي زمين و آسمان صحبت مي‌كنيد به جاي آن‌كه بگوييد، فاصلهء نزديك‌ترين ستاره به زمين 53 تريليون ميل است،بگوييد:فاصلهء نزديك‌ترين ستاره بر ما به حدّي است كه اگر قطاري سريع السّير بخواهد با آخرين سرعت حركت كند،پس از 84 ميليون سال به آن خواهد رسيد يا اگر در ستارهء مزبور آوازي خوانده شده،صداي آن،بعد از سه ميليون و هشتصد هزار سال به ما مي‌رسد؛زيرا كه واژهاي«تريليون»و«ميل»براي اكثر مردم‌ ناشناس است.


2-هدفمندي و شورآفريني

 ايجاد رغبت و انگيزهء مثبت،جهت انجام اعمال خوب و مقدّس و ايجاد نفرت‌ و انگيزهء منفي براي ترك كارهاي ناشايست،از ديگر اصول نظام گفتاري و فنّ‌ خطابه است.خطيب بايد سخنان هدفدار و مقدّس خود را با شيوه‌هايي بيان كند كه دردل شنونده شادي و عشق و نشاط و اميد بيافريند تا او را براي عمل به آن‌ تحريك نمايد و نسبت به امرو ناشايست،چنان سردي،افسردگي و تنفّر پديد آورد كه مخاطب به محض شنيدن متحوّل شود و تصيم بر ترك آن گيرد.رسول‌ اكر صلي الله عليه و آله در اين‌باره اسوهء حسنه و گوياترين الگوست.آن حضرت‌ در مواردي خاص،هنگامي كه براي ايراد سخنراني برمي‌خاست و خطبه مي‌خواند چشم‌هايش سرخ مي‌شد،صدايش بلند مي‌گشت و حالت خشمش شدّت‌

مي‌گرفت،گويا به ارتشيان هشدار مي‌دهد و به آنان اعلام خطر مي‌نمايد.

 آن حضرت با اينكه بسيار حليم و خوش‌خلق،گشاده‌روي و متبسّم بود،اما موقع نزول قرآن و ايراد نطق و موعظه بر مردم تبسّم بر لب نداشت.21و يك‌ خطيب بايد چنين باشد.


3-انسجام سخن

 فرش زيبا با گل‌هاي رنگارنگ و طبيعت‌نما،زادهء انتظام و انسجام رشته‌ نخ‌هاي هماهنگ و يك‌نواخت و به هم فشرده است.اگر در بين نخ‌هاي اصلي آن‌ فاصله ايجاد مي‌شد،هرگز قالي اين زيبايي را نداشت،چون رابطهء نقشه‌ها و گل‌ها و غنچه‌ه از هم گسست.سخنراني نيز بايد منسجم باشد؛يعني مطالب به هم‌ پيوند داشته باشد و توالي و روابط موزون رعايت شود.جمله‌ها مثل حلقه‌هاي‌ زنجير به هم پيوند بخورد.انسجام سخن بر دو ركن استوار است و از دو چشمه‌ سار،جاري مي‌گردد:يكي چراها و ديگري،نتيجه‌ها.انسان هميشه از خود مي‌پرسد:چرا فلان احساس توليد شد؟و نتيجهء آن چيست؟تا انسان به علّت و نتايج مسأله پي نبرد،آغاز و انجام آن را نداند و از مقدّمه،به نتيجه نرسد،در واقع موضوع را نفهميده است.

 با يك تشبيه مي‌توان انسجام گفتار را در قالب ترتيب اعداد،بيان كرد:

 سخن منسجم:(1،2،3،4،5،6).

 سخن غيرمنسجم:(2،1،4،3،5).(31)

 در پرتو انسجام كلام بايد توجه نمود كه گوينده اوّلا مطالبش مستدل و يكسان‌ باشد و دچار تناقض‌گويي نشود.ثانيا روشن و صريح،دور از ابهام و مطلق‌گويي و زلال و شفّاف سخن بگويد به زلالي دوربين ظريف كه در روشنايي كامل عكس‌ مي‌گيرد.كسي كه مبهم مي‌گويد،به عكّاسي مي‌ماند كه در فضاي مه‌آلود، عكس بگيرد،مسلم است كه چنين عكسي،هرچند از صحنه زيبا گرفته شود باز به‌ خوبي منعكس نمي‌شود.مطلب خوب در قالب خوشايند،جام صاف و بلوريني‌ است كه بادهء معنا را مطبوع،نشان مي‌دهد.

 سخنراني و حتي تدريس آزاد،بدون انسجام ظاهري و بدون رعايت اصول و نظام گفتاري،مانند آب مطبوع است كه در ظرف چركين و نامطلوب،به لب‌ تشنه‌اي عرضه شود.هرچند مي‌خورد ولي برايش گوارا نخواهد بود.

 نخستين عامل انسجام سخن و شفاف گفتن آن:«طبيعي»و به دور از تصنّع و تشبّه صحبت كردن است،ديگر،آن‌كه گوينده خود،موضع سخن را خوب‌ فهميده باشد؛كسي كه موضوع را به‌طور سطحي بفهمد،نمي‌تواند روشن بيان كند، انديشمندي مي‌گويد:


«چيزي كه خوب درك شود،صريح و روشن بيان مي‌شود و براي گفتن‌ ان،كلمات به آساني و طلاقت و پياپي در مي‌رسد و گوينده دچار گنگي نمي‌شود.»

41


4-ساماندهي و هنرنمايي

 جذب افراد براي گوش سپاري به سخنراني،و جلب افكار و احساس مخاطبان، نيازمند ساماندهي هنري است.و آن هم با انجام اموري امكان‌پذير است كه ما به‌ برخي از آن‌ها اشاره مي‌كنيم:

 1-آهنگ گفتار:به‌طور فطري و به مقتضاي حكمت و خلقت الهي،صداي‌ افراد،به هنگام صحبت،پيوسته در نوسان است و به تناسب نوع گفتار و حالات‌ روحي گوينده و شخصيّت او،دائم كم و زياد مي‌شود،ولي اين حالات در سخنراني‌ها بايد به‌طور محسوس و برجسته اعمال شود و گوينده صداي خود را از نظر شدّت‌ وحدّت،تغيير دهد و از حالت يكنواختي خارج كند،چه از نظر نوع و سطح گفتار و چه از نظر سرعت و آهستگي و آرامش و خشونت و آن،اثر خاص رواني در شنوندگان مي‌گذارد.زيرا بخشي از زيبايي دريا جذر و مدّ آن است؛امواج‌ خروشان از آن پديد مي‌آيد و هم آن،و سبب پيدايش ابر و باران مي‌گردد.

 برخي از زيبايي و تاثير خطابه نيز به نغمه و صوت سخنران بستگي دارد

كلمات آهنگين و آواي هماهنگ بر جمال و آثار سخن مي‌افزايد؛مثلا در جملات‌ سؤالي بايد لحن سخن نيز سؤالي باشد،يا در جايي كه از ظلم ظالمي سخن مي‌راند بايد با صداي تند و هيبت‌آميز و با خشونت بدان بپردازد،به گونه‌اي كه چهرهء ظالم در نظر شنونده تجسّم يابد و اگر در مظلوميّت ستم‌ديده‌اي صحبت مي‌كند، بايد با صداي شكسته و آرام و لرزان سخن بگويد و حتي نام او را نيز با لحن‌ مظولمانه به زبان آورد،تا سيماي مظلوم در ذهن مخاطب،به تصوير درآيد.

 زيرا هرگاه،سخن در سيره به ثمر نشيند و در سيما ظهور يابد،و گفتار با كردار هماهنگ شود و زبان حال به ياري زبان مقال بشتابد فعل و قول قرين هم گردند اثر سريع و ثابت به جاي مي‌گذارد.آن شاكي و مدّعي كه در محكمه،براي‌ اظهاراتش شاهد عيني به همراه دارد و بر دعوي‌اش گواهي مي‌دهد؛شكايتش بهتر بر دل حاكم مي‌نشيند و زودتر به نتيجه مي‌رسد.حضرت علي(ع)مي‌فرمايد:

 «أصدق المقال ما نطق به لسان الحال»51

 راست‌ترين سخن آن است كه زبان حال گوياي آن باشد.


بيان شوق چه حاجت،كه سوز آتش دل‌ توان شناخت ز سوزي كه در سخن باشد

 توجّه به اين حقيقت«روان گفتاري»معلوم مي‌كند كه سخنراني و تبليغ زباني، يك هنر است و خطيب،يك هنرپيشه؛او به تنهايي بايد در نقش‌هاي مختلف‌ بازي كند؛گاهي،جامه كودكي و جواني بر تن كند،گاهي جامهء پيري و كهنسالي، زماني در كسوت عارف و زاهد ظاهر شود و زماني در شكل يك فرمانده نظامي يا سرباز فداكار نقش مثبت و مؤثر ايفا كند وگرنه نمي‌توان از زبان آنها سخن بگويد و خاطرات خوب و بد تاريخ را در زندگي رنگارنگ كودكان و نوجوانان و پيرمردان و عارفان و نظاميان و سربازان و ديگر اقشار مختلف بجويد و بر جويندگان حقيقت‌ بسرايد.اگر يك سخنور،نتواند نقش هنري خود را در بيان مطالب به خوبي القا كند و شخصيّت فراگير و جمعي خود را نشان دهد و بهترين روش بينديشد،در حقيقت سخنراني او با خود سخن گفتن است نه با مردم!

ب-مطلع وجود:ناطق بايد نگاه مستقيم و عادلانه به حضار داشته باشد،آنان‌ كه هنگام صحبت،به يك نقطه خيره مي‌شوند،يا به افراد معدودي مي‌نگرند، رابطه‌اي با شنوندگان برقراي نمي‌كند،بلكه او با خويشتن هم‌صحبت مي‌شود. پيامبر اسلام،هنگام ايراد خطابه و صحبت در حلقه و جلسه‌هاي خصوصي،به‌ مخاطبان و حاضران عادلانه نگاه مي‌كرد.زيرا كه چشم مطلع وجود آدمي است و شخصيت هركسي در نگاه وي نهفته است.استاد يا سخنراني كه به‌طور مساوي به‌ مستمعان نظر نمي‌افكند در حقيقت شخصيت خود را به همهء آنان عرضه نمي‌كند. طبيعي است كه سخنان او نيز غايبانه تلقّي خواهد شد و كم‌ارزش.

 ج-پرهيز از تقليد:به‌طور طبيعي و بدون تقليد،صبحت كردن،گوينده را در نظر مخاطبان،شخصيّت مستقل،نشان مي‌دهد،اما اگر از لحن گفتار يا روش‌ خاص برخي تقليد كند،به عنوان شخصيت پيرو و تابع و ملّقد قلمداد مي‌شود.

 د-مشاركت خطابي:«خطابي»سخن گفتن با مستمعان،آنها را در صحبت و فكر خود،شريك كردن است؛مثلا سخنران بايد بگويد:«...اكنون شما مي‌پرسيد دليل تو بر اين مطلب چيست؟خيلي خوب:بگذاريد دليل آن را برايتان توضيح‌ دهم.»خطابه‌هاي پيشوايان ديني ما داراي اين ويژگي است.بهره‌گيري از ضماير خطابي همانند شما،تو...دليل بر آن است.

 اين طرز گفتار،به كلاس و مجلس روح تازه مي‌دمد و خطابه و درس را جاندار مي‌سازد و آن را از حال جمود،خارج مي‌كند و به مطالب حرارت و نتيجه‌ قدرت تأثير بيشتري مي‌دهد.

 هـ-سخنران ماهر،ماهيّت دورني خود را در لحظه‌لحظهء سخنراني،مي‌گنجاند و آنچه كه باور قلبي دارد بر زبان مي‌آورد به ويژه در مسائل اخلاقي،تربيتي و عرفاني وگرنه از طرح آن خودداري مي‌نمايد.

 و-پس از بيان مطالب مهم و كليدي،اندكي مكث مي‌كند و آن را با اسلوب‌ صحيح و پسنديده تكرار مي‌نمايد؛همان روشي كه نويسندهء ماهر در نوشته خود، نكات مهم را با خط درشت برجسته و پررنگ و ممتاز مي‌كند!

*پي‌نوشت‌ها:


--------------

(1)-غرر الحكم ص 012،دفتر تبليغات اسلامي،چاپ اول.

(2)-جواهر البلاغه،ص 7،احمد الهاشمي،دار احياء التراث العربي،چاپ دوازدهم.

 (3)-بحار الانوار،ج 47،ص 131.

 (4)-جواهر البلاغه،ص 43-53.

 (5)-تحف العقول،ابن شعبه،ص 953.

 (6)-سورهء فاطر،آيهء 81-22.

 (7)-ر.ك.سورهء ملك آيهء 03،بگو«به من خبر دهيد اگر آب‌هاي(سرزمين)شما در زمين فرو رود،چه كسي مي‌تواند آب جاري و گوارا در دسترس شما قرار دهد؟!»

 امام باقر(ع)فرمود:اين آيه دربارهء امام مهدي(عج)است يعني اگر امام شما پنهان شود و ندانيد كجاست چه كسي براي شما امامي مي‌فرستد كه اخبار آسمانها و زمين و حلال و حرام خدا را براي شما شرح دهد؟(ر.ك.تفسير نمونه،ج 42،ص 953.)

 (8)-به ترتيب سورهء لقمان،آيهء 31-91،سورهء كهف،آيهء 78-89،سوره يس،آيهء 72- 92.سورهء نمل،آيهء 92-53.

 (9)-سورهء دخان،آيهء 92،براي توضيح بيشتر،ر.ك.«ردّ پاي وحي در بوستان مثل»،ص‌ 53،نوشته جعفر وفا.انتشارات جامعهء مدرسين.

 (01)-ر.ك.همان كتاب،ص 79.


--------------

(11)-براي توضيح بيشتر،ر.ك.همان،ص 09-69.

(21)-ر.ك.ميزان الحكمة،ج 03،ص 94 و سفينة البحار،ج 1،ص 614.

 (31)-روشها،جواد محدّثي،ص 271.

 (41)-تراز،اسد اله مبشّري،ص 55.

 (51)-غرر الحكم،ص 712.

http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/336020?sta=%u0641%u0646+%u0628%u06cc%u0627%u0646


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۳۶:۱۴ ] [ مشاوره مديريت ]
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۲۸ ][ ۲۹ ][ ۳۰ ][ ۳۱ ][ ۳۲ ][ ۳۳ ][ ۳۴ ][ ۳۵ ][ ۳۶ ][ ۳۷ ][ ۳۸ ][ ۳۹ ][ ۴۰ ][ ۴۱ ][ ۴۲ ][ ۴۳ ][ ۴۴ ][ ۴۵ ][ ۴۶ ][ ۴۷ ][ ۴۸ ][ ۴۹ ][ ۵۰ ][ ۵۱ ][ ۵۲ ][ ۵۳ ][ ۵۴ ][ ۵۵ ][ ۵۶ ][ ۵۷ ][ ۵۸ ][ ۵۹ ][ ۶۰ ][ ۶۱ ][ ۶۲ ][ ۶۳ ][ ۶۴ ][ ۶۵ ][ ۶۶ ][ ۶۷ ][ ۶۸ ][ ۶۹ ][ ۷۰ ][ ۷۱ ][ ۷۲ ][ ۷۳ ][ ۷۴ ][ ۷۵ ][ ۷۶ ][ ۷۷ ][ ۷۸ ][ ۷۹ ][ ۸۰ ][ ۸۱ ][ ۸۲ ][ ۸۳ ][ ۸۴ ][ ۸۵ ][ ۸۶ ][ ۸۷ ][ ۸۸ ][ ۸۹ ][ ۹۰ ][ ۹۱ ][ ۹۲ ][ ۹۳ ][ ۹۴ ][ ۹۵ ][ ۹۶ ][ ۹۷ ][ ۹۸ ][ ۹۹ ][ ۱۰۰ ][ ۱۰۱ ][ ۱۰۲ ][ ۱۰۳ ][ ۱۰۴ ][ ۱۰۵ ][ ۱۰۶ ][ ۱۰۷ ][ ۱۰۸ ][ ۱۰۹ ][ ۱۱۰ ][ ۱۱۱ ][ ۱۱۲ ][ ۱۱۳ ][ ۱۱۴ ][ ۱۱۵ ][ ۱۱۶ ][ ۱۱۷ ][ ۱۱۸ ][ ۱۱۹ ][ ۱۲۰ ][ ۱۲۱ ][ ۱۲۲ ][ ۱۲۳ ][ ۱۲۴ ][ ۱۲۵ ][ ۱۲۶ ][ ۱۲۷ ][ ۱۲۸ ][ ۱۲۹ ][ ۱۳۰ ][ ۱۳۱ ][ ۱۳۲ ][ ۱۳۳ ][ ۱۳۴ ][ ۱۳۵ ][ ۱۳۶ ][ ۱۳۷ ][ ۱۳۸ ][ ۱۳۹ ][ ۱۴۰ ][ ۱۴۱ ][ ۱۴۲ ][ ۱۴۳ ][ ۱۴۴ ][ ۱۴۵ ][ ۱۴۶ ][ ۱۴۷ ][ ۱۴۸ ][ ۱۴۹ ][ ۱۵۰ ][ ۱۵۱ ][ ۱۵۲ ][ ۱۵۳ ][ ۱۵۴ ][ ۱۵۵ ][ ۱۵۶ ][ ۱۵۷ ][ ۱۵۸ ][ ۱۵۹ ][ ۱۶۰ ][ ۱۶۱ ][ ۱۶۲ ][ ۱۶۳ ][ ۱۶۴ ][ ۱۶۵ ][ ۱۶۶ ][ ۱۶۷ ][ ۱۶۸ ][ ۱۶۹ ][ ۱۷۰ ][ ۱۷۱ ][ ۱۷۲ ][ ۱۷۳ ][ ۱۷۴ ][ ۱۷۵ ][ ۱۷۶ ][ ۱۷۷ ][ ۱۷۸ ][ ۱۷۹ ][ ۱۸۰ ][ ۳۳۳ ][ ۳۳۴ ][ ۳۳۵ ][ ۳۳۶ ][ ۳۳۷ ][ ۳۳۸ ][ ۳۳۹ ][ ۳۴۰ ][ ۳۴۱ ][ ۳۴۲ ][ ۳۴۳ ][ ۳۴۴ ][ ۳۴۵ ][ ۳۴۶ ][ ۳۴۷ ][ ۳۴۸ ][ ۳۴۹ ][ ۳۵۰ ][ ۳۵۱ ][ ۳۵۲ ][ ۳۵۳ ][ ۳۵۴ ][ ۳۵۵ ][ ۳۵۶ ][ ۳۵۷ ][ ۳۵۸ ][ ۳۵۹ ][ ۳۶۰ ][ ۳۶۱ ][ ۳۶۲ ][ ۳۶۳ ][ ۳۶۴ ][ ۳۶۵ ][ ۳۶۶ ][ ۳۶۷ ][ ۳۶۸ ][ ۳۶۹ ][ ۳۷۰ ][ ۳۷۱ ][ ۳۷۲ ][ ۳۷۳ ][ ۳۷۴ ][ ۳۷۵ ][ ۳۷۶ ][ ۳۷۷ ][ ۳۷۸ ][ ۳۷۹ ][ ۳۸۰ ][ ۳۸۱ ][ ۳۸۲ ][ ۳۸۳ ][ ۳۸۴ ][ ۳۸۵ ][ ۳۸۶ ][ ۳۸۷ ][ ۳۸۸ ][ ۳۸۹ ][ ۳۹۰ ][ ۳۹۱ ][ ۳۹۲ ][ ۳۹۳ ][ ۳۹۴ ][ ۳۹۵ ][ ۳۹۶ ][ ۳۹۷ ][ ۳۹۸ ][ ۳۹۹ ][ ۴۰۰ ][ ۴۰۱ ][ ۴۰۲ ][ ۴۰۳ ][ ۴۰۴ ][ ۴۰۵ ][ ۴۰۶ ][ ۴۰۷ ][ ۴۰۸ ][ ۴۰۹ ][ ۴۱۰ ][ ۴۱۱ ][ ۴۱۲ ][ ۴۱۳ ][ ۴۱۴ ][ ۴۱۵ ][ ۴۱۶ ][ ۴۱۷ ][ ۴۱۸ ][ ۴۱۹ ][ ۴۲۰ ][ ۴۲۱ ][ ۴۲۲ ][ ۴۲۳ ][ ۴۲۴ ][ ۴۲۵ ][ ۴۲۶ ][ ۴۲۷ ][ ۴۲۸ ][ ۴۲۹ ][ ۴۳۰ ][ ۴۳۱ ][ ۴۳۲ ][ ۴۳۳ ][ ۴۳۴ ][ ۴۳۵ ][ ۴۳۶ ][ ۴۳۷ ][ ۴۳۸ ][ ۴۳۹ ][ ۴۴۰ ][ ۴۴۱ ][ ۴۴۲ ][ ۴۴۳ ][ ۴۴۴ ][ ۴۴۵ ][ ۴۴۶ ][ ۴۴۷ ][ ۴۴۸ ][ ۴۴۹ ][ ۴۵۰ ][ ۴۵۱ ][ ۴۵۲ ][ ۴۵۳ ][ ۴۵۴ ][ ۴۵۵ ][ ۴۵۶ ][ ۴۵۷ ][ ۴۵۸ ][ ۴۵۹ ][ ۴۶۰ ][ ۴۶۱ ][ ۴۶۲ ][ ۴۶۳ ][ ۴۶۴ ][ ۴۶۵ ][ ۴۶۶ ][ ۴۶۷ ][ ۴۶۸ ][ ۴۶۹ ][ ۴۷۰ ][ ۴۷۱ ][ ۴۷۲ ][ ۴۷۳ ][ ۴۷۴ ][ ۴۷۵ ][ ۴۷۶ ][ ۴۷۷ ][ ۴۷۸ ][ ۴۷۹ ][ ۴۸۰ ][ ۴۸۱ ][ ۴۸۲ ][ ۴۸۳ ][ ۶۳۶ ][ ۶۳۷ ][ ۶۳۸ ][ ۶۳۹ ][ ۶۴۰ ][ ۶۴۱ ][ ۶۴۲ ][ ۶۴۳ ][ ۶۴۴ ][ ۶۴۵ ][ ۶۴۶ ][ ۶۴۷ ][ ۶۴۸ ][ ۶۴۹ ][ ۶۵۰ ][ ۶۵۱ ][ ۶۵۲ ][ ۶۵۳ ][ ۶۵۴ ][ ۶۵۵ ][ ۶۵۶ ][ ۶۵۷ ][ ۶۵۸ ][ ۶۵۹ ][ ۶۶۰ ][ ۶۶۱ ][ ۶۶۲ ][ ۶۶۳ ][ ۶۶۴ ][ ۶۶۵ ][ ۶۶۶ ][ ۶۶۷ ][ ۶۶۸ ][ ۶۶۹ ][ ۶۷۰ ][ ۶۷۱ ][ ۶۷۲ ][ ۶۷۳ ][ ۶۷۴ ][ ۶۷۵ ][ ۶۷۶ ][ ۶۷۷ ][ ۶۷۸ ][ ۶۷۹ ][ ۶۸۰ ][ ۶۸۱ ][ ۶۸۲ ][ ۶۸۳ ][ ۶۸۴ ][ ۶۸۵ ][ ۶۸۶ ][ ۶۸۷ ][ ۶۸۸ ][ ۶۸۹ ][ ۶۹۰ ][ ۶۹۱ ][ ۶۹۲ ][ ۶۹۳ ][ ۶۹۴ ][ ۶۹۵ ][ ۶۹۶ ][ ۶۹۷ ][ ۶۹۸ ][ ۶۹۹ ][ ۷۰۰ ][ ۷۰۱ ][ ۷۰۲ ][ ۷۰۳ ][ ۷۰۴ ][ ۷۰۵ ][ ۷۰۶ ][ ۷۰۷ ][ ۷۰۸ ][ ۷۰۹ ][ ۷۱۰ ][ ۷۱۱ ][ ۷۱۲ ][ ۷۱۳ ][ ۷۱۴ ][ ۷۱۵ ][ ۷۱۶ ][ ۷۱۷ ][ ۷۱۸ ][ ۷۱۹ ][ ۷۲۰ ][ ۷۲۱ ][ ۷۲۲ ][ ۷۲۳ ][ ۷۲۴ ][ ۷۲۵ ][ ۷۲۶ ][ ۷۲۷ ][ ۷۲۸ ][ ۷۲۹ ][ ۷۳۰ ][ ۷۳۱ ][ ۷۳۲ ][ ۷۳۳ ][ ۷۳۴ ][ ۷۳۵ ][ ۷۳۶ ][ ۷۳۷ ][ ۷۳۸ ][ ۷۳۹ ][ ۷۴۰ ][ ۷۴۱ ][ ۷۴۲ ][ ۷۴۳ ][ ۷۴۴ ][ ۷۴۵ ][ ۷۴۶ ][ ۷۴۷ ][ ۷۴۸ ][ ۷۴۹ ][ ۷۵۰ ][ ۷۵۱ ][ ۷۵۲ ][ ۷۵۳ ][ ۷۵۴ ][ ۷۵۵ ][ ۷۵۶ ][ ۷۵۷ ][ ۷۵۸ ][ ۷۵۹ ][ ۷۶۰ ][ ۷۶۱ ][ ۷۶۲ ][ ۷۶۳ ][ ۷۶۴ ][ ۷۶۵ ][ ۷۶۶ ][ ۷۶۷ ][ ۷۶۸ ][ ۷۶۹ ][ ۷۷۰ ][ ۷۷۱ ][ ۷۷۲ ][ ۷۷۳ ][ ۷۷۴ ][ ۷۷۵ ][ ۷۷۶ ][ ۷۷۷ ][ ۷۷۸ ][ ۷۷۹ ][ ۷۸۰ ][ ۷۸۱ ][ ۷۸۲ ][ ۷۸۳ ][ ۷۸۴ ][ ۷۸۵ ][ ۷۸۶ ][ ۷۸۷ ][ <>۹۳۹ ][ ۹۴۰ ][ ۹۴۱ ][ ۹۴۲ ][ ۹۴۳ ][ ۹۴۴ ][ ۹۴۵ ][ ۹۴۶ ][ ۹۴۷ ][ ۹۴۸ ][ ۹۴۹ ][ ۹۵۰ ][ ۹۵۱ ][ ۹۵۲ ][ ۹۵۳ ][ ۹۵۴ ][ ۹۵۵ ][ ۹۵۶ ][ ۹۵۷ ][ ۹۵۸ ][ ۹۵۹ ][ ۹۶۰ ][ ۹۶۱ ][ ۹۶۲ ][ ۹۶۳ ][ ۹۶۴ ][ ۹۶۵ ][ ۹۶۶ ][ ۹۶۷ ][ ۹۶۸ ][ ۹۶۹ ][ ۹۷۰ ][ ۹۷۱ ][ ۹۷۲ ][ ۹۷۳ ][ ۹۷۴ ][ ۹۷۵ ][ ۹۷۶ ][ ۹۷۷ ][ ۹۷۸ ][ ۹۷۹ ][ ۹۸۰ ][ ۹۸۱ ][ ۹۸۲ ][ ۹۸۳ ][ ۹۸۴ ][ ۹۸۵ ][ ۹۸۶ ][ ۹۸۷ ][ ۹۸۸ ][ ۹۸۹ ][ ۹۹۰ ][ ۹۹۱ ][ ۹۹۲ ][ ۹۹۳ ][ ۹۹۴ ][ ۹۹۵ ][ ۹۹۶ ][ ۹۹۷ ][ ۹۹۸ ][ ۹۹۹ ][ ۱۰۰۰ ][ ۱۰۰۱ ][ ۱۰۰۲ ][ ۱۰۰۳ ][ ۱۰۰۴ ][ ۱۰۰۵ ][ ۱۰۰۶ ][ ۱۰۰۷ ][ ۱۰۰۸ ][ ۱۰۰۹ ][ ۱۰۱۰ ][ ۱۰۱۱ ][ ۱۰۱۲ ][ ۱۰۱۳ ][ ۱۰۱۴ ][ ۱۰۱۵ ][ ۱۰۱۶ ][ ۱۰۱۷ ][ ۱۰۱۸ ][ ۱۰۱۹ ][ ۱۰۲۰ ][ ۱۰۲۱ ][ ۱۰۲۲ ][ ۱۰۲۳ ][ ۱۰۲۴ ][ ۱۰۲۵ ][ ۱۰۲۶ ][ ۱۰۲۷ ][ ۱۰۲۸ ][ ۱۰۲۹ ][ ۱۰۳۰ ][ ۱۰۳۱ ][ ۱۰۳۲ ][ ۱۰۳۳ ][ ۱۰۳۴ ][ ۱۰۳۵ ][ ۱۰۳۶ ][ ۱۰۳۷ ][ ۱۰۳۸ ][ ۱۰۳۹ ][ ۱۰۴۰ ][ ۱۰۴۱ ][ ۱۰۴۲ ][ ۱۰۴۳ ][ ۱۰۴۴ ][ ۱۰۴۵ ][ ۱۰۴۶ ][ ۱۰۴۷ ][ ۱۰۴۸ ][ ۱۰۴۹ ][ ۱۰۵۰ ][ ۱۰۵۱ ][ ۱۰۵۲ ][ ۱۰۵۳ ][ ۱۰۵۴ ][ ۱۰۵۵ ][ ۱۰۵۶ ][ ۱۰۵۷ ][ ۱۰۵۸ ][ ۱۰۵۹ ][ ۱۰۶۰ ][ ۱۰۶۱ ][ ۱۰۶۲ ][ ۱۰۶۳ ][ ۱۰۶۴ ][ ۱۰۶۵ ][ ۱۰۶۶ ][ ۱۰۶۷ ][ ۱۰۶۸ ][ ۱۰۶۹ ][ ۱۰۷۰ ][ ۱۰۷۱ ][ ۱۰۷۲ ][ ۱۰۷۳ ][ ۱۰۷۴ ][ ۱۰۷۵ ][ ۱۰۷۶ ][ ۱۰۷۷ ][ ۱۰۷۸ ][ ۱۰۷۹ ][ ۱۰۸۰ ][ ۱۰۸۱ ][ ۱۰۸۲ ][ ۱۰۸۳ ][ ۱۰۸۴ ][ ۱۰۸۵ ][ ۱۰۸۶ ][ ۱۰۸۷ ][ ۱۰۸۸ ][ ۱۰۸۹ ][ ۱۰۹۰ ][ ۱۰۹۱ ][ ۱۰۹۲ ][ ۱۰۹۳ ][ ۱۰۹۴ ][ ۱۰۹۵ ][ ۱۰۹۶ ][ ۱۰۹۷ ]
.: Weblog Themes By iranblag :.

درباره وبلاگ

تيم مشاوران مديريت ايران IranMCT ----------------- http://iranmct.com ---------------- Iran Management Consultants Team
پنل کاربری
نام کاربری :
پسورد :
لینک های تبادلی
فاقد لینک
تبادل لینک اتوماتیک
لینک :
خبرنامه
عضویت   لغو عضویت
امکانات وب
شمارنده
شرکت مشاوره مدیریتبازارسازی مدیریت بازاریابی. بازدید تحقیقات بازاریابیآموزش مدیریت MBAدلایل ترک تحقیقات بازاریابی تحقیقات مدیریت شرایط سخت بازارکارت امتیازی متوازنارزیابی عملکرد . نمونه مطالعات موردی.برند برندینگانواع برند معرفی 21 نوع متفاوت از برندبرندسازی branding marketing . برندسازی.تحقیقات بازاریابی انگیزه بخش http://marketingbranding.ir سبک مدیریت است مدیریت بازاربازاریابیتحقیقات بازاریابی ویژگی های .حرفه ای مشاوره اموزش مدیریت.شناسایی مشتریان .تحقیقات بازاریابی استفاده از تحقیقات بازار و بازاریابی http://marketingsales.irmarketing مدیریت برندینگ . Business Management ConsultantIran Business Management ConsultantManagement . بازاریابیانواع بازاریابی 127 نوع بازاریابیبازاریابی. بازاریابی MarketingMix آمیختهآمیزه بازاريابیمدیریت بازاریابی. اخبار مدیریت و تجارتمدیریت.مشاوره بازاریابی مدیریت آموزش تکنیک‌های فروشندگی حرفه‌ای فروشندگی. اخبار مدیریت و تجارتبازاریابی برندینگ. http://iranmct.com/news/page/12مدیریت. مدیریت مشاوره بازاریابیآموزش. بیزینس پلن طرح توجیهی طرح business plan. برنامه بازاریابی Marketing Planبازاریابی. مشاوره تبلیغات مشاور تبلیغات مشاور مدیریت management مشاوره مدیریت انواع بازاریابی بازاریابی. Business Planبیرینس پلن طرح توجیهیمدیریت. کلینیک کاشت موی طبیعی آسمان