مشاوره مديريت - آموزش مديريت - آموزش فروشندگي حرفه‌اي
 
نويسندگان
عضویت
نام کاربری :
پسورد :
تکرار پسورد:
ایمیل :
نام اصلی :
آمار
امروز : 3757
دیروز : 4574
افراد آنلاین : 13
همه : 5164720

 

منطق گرايي،حكمت،موعظهٔ حسنه و جدال أحسن

يكي از ويژگي‌هاي ذاتي نوع بشر،خردورزي و منطق گرايي است.بدين ترتيب كه انسان بر حسب فطرت خود از ترتيب به جاي مبادي صحيح به نتايج قهري آنها پي مي‌برد و در اين صورت به امتناع فكري نائل مي‌گردد.از اين رو در قرآن كريم، بهره‌گيري از حكمت، موعظهٔ حسنه و جدال احسن به عنوان اسلوب‌هاي دعوت الهي معرفي شده‌اند:ادع الي سبيل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالّتي هي احسن….(نحل،16/125) كلمهٔ «حكمت» به مفهوم «قرار دادن هر چيز در جاي خود يا انجام درست امور» اشاره مي‌كند و آيهٔ شريفه،در حقيقت در مقام تبيين اسلوب دعوت عملي به منظور هدايت و ارشاد مردم به دين مي‌باشد و به اين حقيقت اشاره مي‌كند كه القاء حقايق مجرده بودن بررسي شرايط و فضاي موجود ممكن نيست و لذا منظور از حكمت،عمل بر اساس احتساب شرايط موجود مي‌باشد كه در آن بايستي شرايط عقلي،فكري،روحي و اجتماعي افراد لحاظ گشته و پيش از هر گونه عملي بدان‌ها توجه شود.از اين رو ملاحظه مي شود كه اسلوب دعوت به دين الهي از جانب پيامبران مختلف،يكسان نبوده و در دعوت يك پيامبر نيز در مواجهه با اقشار مختلف مردم،نوع و اسلوب دعوت،متفاوت بوده است زيرا هر داعي الي الله موظف است كه با بررسي شرايط و فضاي فيزيكي،اعتقادي و طبيعت مخاطبين خود،اسلوب دعوت خويش را تغيير دهد،كه البته ارتكاز بر قواعد اخلاقي در اسلوب اسلامي جزء مبادي عمومي دعوت مي‌باشد.

من وحي القرآن، 392/13 396

بنابراين،ويژگي خاص دعوت پيامبر اسلام،دعوت بر اساس حكمت است يعني دعوت مردم به حق،بر اساس اقتضاي حال فكري،اعتقادي و اجتماعي آنان.و اين خود روشي مؤثر در جلب مخاطب و تكثر در تعداد مؤمنين است.

اسلوب دوم در دعوت به حق موعظهٔ حسنه است.بدون شك دعوت توأم با رفق و محبت،در قلب نفوذ كرده و در ذهن رسوخ مي‌كند.

و اسلوب سوم،جدال أحسن است كه عبارت است از بهره‌گيري از معتقد مخالف واستدلال به گونه‌اي كه آن اعتقاد ابطال شود. البته بايد افزود كه قيد «حسنه» براي موعظه و قيد «أحسن» براي جدال،مفيد اين معناست كه راه خداي تعالي،اعتقاد به حق و عمل به حق است و موعظه زماني حق و حسنه است كه موعظه‌گر خود معتقد به حق و عامل به موعظه باشد و نيز آنچنان حسن خلق نشان دهد كه كلامش در قلب شنونده مورد قبول واقع شود،و جدال زماني احسن است كه داعي از هر سخني كه مخالف را در ردّ دعوتش تهييج مي‌كند و او را به عناد و لجبازي وا داشته،بر غضبش مي‌افزايد بپرهيزد‌ و نيز از بي‌عفتي در كلام و از سوء تعبير اجتناب كند و به معتقدات و مقدسات مخالف خود توهين نكرده و ناسزا نگويد.

الميزان،533/12

انتخاب احسن شعار هر مسلمان در حيات ايماني و قرآني خويش است زيرا،آن،دعوت قرآن كريم است كه انسان را در تمامي عرصه‌اي حيات بشري بدان فرا‌مي‌خواند:

إدفع بالتي هي أحسن….(فصلت،41/34)

و قل لعبادي يقولوا الّتي هي أحسن انّ الشيطان ينزغ بينهم….(اسراء،17/53)

و إذا حييتم بتحية فحيوا بأحسن منها….(نساء،4/86)

و اتبعوا أحسن ما انزل اليكم من ربكم….(زمر،39/55)

من وحي القرآن ،396/13

و پر واضح است كه اختيار احسن در انجام رسالت و ابلاغ وحي يكي از مصاديق اين دعوت عام است كه اسلام در حيطهٔ حيات اجتماعي تشريع نموده است و آنچنان كه رسول مكرم اسلام از آن تبعيت نموده و به وجه احسن آن را در ابلاغ رسالت خود به انجام رسانده،ما نيز موظف به دعوت به سوي نيكي ها و خيرات به طريق احسن مي‌باشيم.

http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/208569?sta=%u062c%u062f%u0627%u0644+%u0627%u062d%u0633%u0646


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۳۶:۲۹ ] [ مشاوره مديريت ]
  از ديدگاه قران ، شيوه گفتار و رفتار مسلمانان با غير مسلمانان مقدّمه

ارتباط گسترده بين كشورها و ملت‌ها از ويژگي دنياي امروز است، و به همين روي، كشورهاي اسلامي و مسلمانان نيز از داشتن رابطه با كشورهاي بيگانه و ملت‌هاي غيرمسلمان گريزي ندارند. در عين حال، در اين ارتباط علاوه بر حفظ منافع ملّي، پاي‌بندي به اصول ارزشي و دستورات ديني، كه قرآن كريم و روايات بيان مي‌كند، بسيار ضروري است. يكي از اين اصول(1) «اصل نفي لطه كافران بر مسلمانان» (نفي سبيل) است كه بر تمام اصول ديگر حاكميت دارد. اين اصل برگرفته از سخن خداوند متعال است كه مي‌فرمايد: (وَ لَن يَجْعَلَ اللّهُ لِلْكَافِرِينَ عَلَي الْمُؤْمِنِينَ سَبِيلاً)؛ (نساء: 14) و خداوند هرگز بر [زيان [مؤمنان براي كافران راه [تسلطي] قرار نداده است.

«سبيل» در نظر لغت‌دانان به معناي طريق و راه،(2) و كلمه «علي» به معناي قدرت بر تصرف يا به معناي ضرر است.

با توجه به «لن» نافيه كه دلالت بر نفي ابد مي‌كند(3) و نكره آمدن «سبيل» كه نكره در سياق نفي بوده و مفيد عموم است،(4)از اين آيه استفاده مي‌شود كه خداوند متعال هرگز براي كافران نسبت به اهل ايمان راه تسلط باز نگذاشته و باز نخواهد گذاشت.(5) طبق اين آيه شريفه تمام روابط بايد بر اساس اين اصل، برنامه‌ريزي و كنترل شود و ارتباط ميان مسلمانان و كافران نبايد به گونه‌اي باشد كه ذلّت جامعه اسلامي از آن استشمام شود. بنابراين، از هر نوع ارتباطي كه جامعه اسلامي را به جامعه كفر وابسته كند بايد دوري شود. در اين نوشتار براي پرهيز از تطويل بحث، تنها برخي از روابط اخلاقي و اجتماعي بررسي مي‌گردند:

1. رعايت عدالت در برخوردها

قرآن كريم، هدف از فرو فرستادن كتاب‌هاي آسماني و آمدن پيامبران را فراهم كردن زمينه اجراي قسط و عدالت در جامعه مي‌داند(6) و بدون محدود كردن اجراي قسط و عدل به مورد خاصي، از مؤمنان مي‌خواهد آن را در همه زمينه‌ها رعايت كنند.(7)پيامبر گرامي اسلام صلي‌الله‌عليه‌و‌آله نيز همانند پيامبران ديگر به اجراي عدالت در همه امور مأمور بود.(8) خداوند متعال در مورد داوري به عدالت در ميان كافران به آن حضرت مي‌فرمايد: «فَإِن جَآؤُوكَ فَاحْكُم بَيْنَهُم أَوْ أَعْرِضْ عَنْهُمْ وَإِن تُعْرِضْ عَنْهُمْ فَلَن يَضُرُّوكَ شَيْئا وَ إِنْ حَكَمْتَ فَاحْكُم بَيْنَهُمْ بِالْقِسْطِ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ»(مائده: 42)؛ اگر [كافران [نزد تو آمدند [يا] ميان آنان داوري كن يا از ايشان روي برتاب و اگر از آنان روي برتابي هرگز زياني به تو نخواهند رسانيد و اگر داوري مي‌كني پس به عدالت در ميانشان حكم كن كه خداوند دادگران را دوست مي‌دارد.

آيه ديگري، از مؤمنان مي‌خواهد كه حتي با دشمنان خويش، به عدالت رفتار كنند و به آنان هشدار مي‌دهد مبادا دشمني آنان شما را به گناه و ترك عدالت وادار كند:

«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ كُونُواْ قَوَّامِينَ لِلّهِ شُهَدَاء بِالْقِسْطِ وَلاَ يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَي أَلاَّ تَعْدِلُواْ اعْدِلُواْ هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَي وَاتَّقُواْ اللّهَ إِنَّ اللّهَ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ.»(مائده: 8)

بنابراين، رفتار عادلانه در مورد دشمن نيز مطلوب بوده و كفر كافر، مانع اجراي عدالت درباره وي نمي‌شود.(9)

از آنچه گذشت اين نتيجه به دست مي‌آيد كه همان‌گونه كه رعايت قسط و عدل با مسلمانان مطلوب خداوند متعال است، رعايت آن با غير مسلمانان نيز مطلوب خداوند و وظيفه حاكم اسلامي و همه مسلمانان مي‌باشد. بنابراين، ما مأمور به اجراي عدالت با همه افراد و در تمام حالات هستيم.(10)

شايان ذكر است كه عدالت و رعايت آن در برخوردها اختصاص به كافران غيرحربي(11) ندارد و شامل كافران حربي(12) نيز مي‌شود.

2. نيكي كردن به پيمان‌داران

با توجه به اينكه قرآن كريم، انفاق در آساني و سختي، فرو خوردن خشم، گذشت از مردم، و احترام به پدر و مادر را از مصاديق احسان مي‌شمارد(13) روشن مي‌شود كه احسان به معناي پاسخ دادن كار خير با خير بيشتر از آن و كار شرّ به شرِّ كمتر از آن است. بر اساس آيات قرآن، همان‌گونه كه احسان به مسلمانان مطلوب آفريدگار جهانيان است، احسان به غيرمسلمان غيرحربي نيز مطلوب خداوند مي‌باشد. تا جايي كه در آيات شريفه، به صله رحم به صورت مطلق تأكيد شده است(14) و در خصوص پدر و مادر مشرك كه سعي در مشرك نمودن فرزند خويش دارند، سفارش به برخورد نيكو و پسنديده نموده، مي‌فرمايد:

«وَإِن جَاهَدَاكَ عَلي أَن تُشْرِكَ بِي مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلاَ تُطِعْهُمَا وَ صَاحِبْهُمَا فِي الدُّنْيَا مَعْرُوفا» (لقمان: 15)؛ و اگر تو را وادارند تا در باره چيزي كه تو را بدان دانشي نيست به من شرك‌ورزي، از آنان فرمان مبر ولي در دنيا به خوبي با آنان معاشرت كن.

به تصريح قرآن كريم، احسان شامل غير مسلمان حربي نمي‌شود:

«لاَ يَنْهَاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِينَ لَمْ يُقَاتِلُوكُمْ فِي الدِّينِ وَلَمْ يُخْرِجُوكُم مِّن دِيَارِكُمْ أَن تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا إِلَيْهِمْ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ إِنَّمَا يَنْهَاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِينَ قَاتَلُوكُمْ فِي الدِّينِ وَأَخْرَجُوكُم مِّن دِيَارِكُمْ وَ ظَاهَرُوا عَلَي إِخْرَاجِكُمْ»(ممتحنه: 8 و 9)؛ خدا شما را از كساني كه در [كار [دين با شما نجنگيده و شما را از ديارتان بيرون نكرده‌اند باز نمي‌دارد كه با آنان نيكي كنيد و با ايشان عدالت ورزيد؛ زيرا خدا دادگران را دوست مي‌دارد. فقط خدا شما را از دوستي با كساني باز مي‌دارد كه در [كار [دين با شما جنگ كرده و شما را از خانه‌هايتان بيرون رانده و در بيرون‌راندنتان با يكديگر همپشتي كرده‌اند.

از سياق آيات و ويژگي‌هايي كه در اين دو آيه آمده روشن مي‌شود كه منظور از كساني كه با مسلمانان نجنگيده و آنان را از ديارشان بيرون نكرده‌اند، كافراني هستند كه با پيامبر اكرم صلي‌الله‌عليه‌و‌آله و مسلمانان بر ترك جنگ، بيرون نراندن مسلمانان و كمك نكردن دشمن بر ضرر مسلمانان عهد و پيمان بسته بودند، همان‌گونه كه بيشتر مفسّران مراد از اين افراد را كافران معاهد دانسته‌اند.(15)

بر اساس آيه، همانند احسان به مستمندان جامعه اسلامي، احسان به مستمندان جوامع غير مسلمان نيز مورد رضايت خداوند است. براي مثال، اگر غير مسلمانان، كه با مسلمانان معاهده و

پيمان دارند، دچار قحطي و خشكسالي يا سيل و زلزله و مانند آن شوند، مسلمانان بايد به افراد آن جامعه كمك كنند.

3. امانت‌داري و پاي‌بندي به عهد و پيمان

به دليل آنكه شكستن پيمان نوعي مكر و حيله است و موجب پايمال شدن حقوق افراد مي‌شود، عقل انساني، پاي‌بندي به عهد و پيمان را ضروري و لازم مي‌بيند. از اين‌رو، قرآن كريم، التزام به عهد را امري ضروري دانسته و در آيات فراواني با عبارت‌هاي مختلف بر وفاي به عهد و پيمان در همه مصاديق آن تأكيد و به تمام معنا درباره آن سخت‌گيري كرده و پيمان‌شكنان را نكوهش نموده و به آنان وعده عذاب سخت داده است.(16)

مقابل، از كساني كه به عهد خويش وفا كنند تمجيد كرده است و در پاره‌اي از آيات، پاي‌بند بودن به عهد و پيمان در برابر خالق و خلق از ويژگي مؤمنان و نمازگزاران شمرده شده، گويي از ايمان سرچشمه گرفته و خيانت در آن از نقص يا فقدان ايمان است:

«وَالَّذِينَ هُمْ لِأَمَانَاتِهِمْ وَعَهْدِهِمْ رَاعُونَ.» (مؤمنون: 8 / معارج: 32)

آيات ديگري، مسلمانان را بر التزام به قراردادها و پيمان‌هاي خود با غير مسلمانان حتي اگر طرف قرارداد مشركان باشند، فرمان مي‌دهد و از همگان مي‌خواهد كه به اين نوع از قراردادها پاي‌بند باشند؛ از جمله مي‌فرمايد: «إِلاَّ الَّذِينَ عَاهَدتُم مِّنَ الْمُشْرِكِينَ ثُمَّ لَمْ يَنقُصُوكُمْ شَيْئا وَلَمْ يُظَاهِرُواْ عَلَيْكُمْ أَحَدا فَأَتِمّواْ إِلَيْهِمْ عَهْدَهُمْ إِلَي مُدَّتِهِمْ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ»(توبه: 4)؛ اگر آن مشركاني كه با آنان پيمان بسته‌ايد و چيزي از [تعهدات خود نسبت به [شما فروگذار نكرده و كسي را بر ضد شما پشتيباني ننموده‌اند، پس پيمان اينان را تا [پايان [مدتشان تمام كنيد؛ چرا كه خدا پرهيزگاران را دوست دارد.

خداوند متعال در آيات نخستين سوره توبه، كه پس از فتح مكه نازل شد، بيزاري خويش و رسولش را نسبت به مشركان اعلام نموده و امان را از آنان برداشته و مسلمانان را موظف مي‌كند سرزمين مكه را از پليدي شرك پاك سازند. قرآن كريم در اين آيه خون همه مشركان را هدر دانسته، مي‌فرمايد: «بَرَاءةٌ مِّنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَي الَّذِينَ عَاهَدتُّم مِّنَ الْمُشْرِكِينَ..»؛ [اين آيات [اعلام بيزاري [و عدم تعهد [است از طرف خدا و پيامبرش نسبت به آن مشركاني كه با ايشان پيمان بسته‌ايد. و در آيه چهارم، مشركاني را كه با مسلمانان عهدي داشته و آن را نقض نكرده‌اند از حكم ياد شده استثنا مي‌كند و به مسلمانان فرمان مي‌دهد كه بر سر پيمان خود با آنان باشند.

«لَمْ يَنقُصُوكُمْ شَيْئا» يعني عهد را به طور مستقيم و با كشتار مسلمانان نشكسته باشند و «وَلَمْ يُظَاهِرُواْ عَلَيْكُمْ أَحَدا» يعني به صورت غير مستقيم و با ياري دشمنان مسلمانان بر ضد آنان عهد خويش را نشكسته باشند.(17)

بنابراين، التزام به قراردادهاي بين‌المللي مورد تأكيد قرآن است تا جايي كه به مسلمانان دستور مي‌دهد اگر طرف قرارداد مشركان باشند تا زماني كه آن‌ها به عهد خود استقامت مي‌ورزند شما هم استقامت كنيد و از تقواي الهي خارج نشويد:

«إِلاَّ الَّذِينَ عَاهَدتُّمْ عِندَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ فَمَا اسْتَقَامُواْ لَكُمْ فَاسْتَقِيمُواْ لَهُمْ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ» (توبه: 7)؛ مگر با كساني كه كنار مسجدالحرام پيمان بسته‌ايد، پس تا با شما [بر سر عهد] پايدارند با آنان پايدار باشيد؛ زيرا خدا پرهيزگاران را دوست مي‌دارد.

بنابراين، قرآن كريم هر نوع عهد و پيمان و قرارداد(18) را ـ فردي يا گروهي با مسلمانان يا غير مسلمانان، به ضرر يا نفع فرد باشد ـ واجب مي‌داند و تنها موردي كه پاي‌بندي به عهد و پيمان را ضروري نمي‌داند موردي است كه طرف مقابل پيمان‌شكني كرده باشد.(19)

4. جدال احسن با اهل كتاب هنگام دعوت به توحيد و اسلام

اسلام به رعايت ادب و دوري جستن از عناد و لجبازي و بي‌عفتي در سخن گفتن هنگام دعوت نمودن اهل كتاب به توحيد و اسلام عنايت خاص دارد و از مؤمنان مي‌خواهد با آنان جز به نيكوترين روش مجادله نكنند:

«وَلاَ تُجَادِلُوا أَهْلَ الْكِتَابِ إِلاَّ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ إِلاَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ وَقُولُوا آمَنَّا بِالَّذِي أُنزِلَ إِلَيْنَا وَأُنزِلَ إِلَيْكُمْ وَإِلَهُنَا وَإِلَهُكُمْ وَاحِدٌ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُون»(عنكبوت: 46)؛ و با اهل كتاب جز به [شيوه‌اي] كه بهتر است مجادله مكنيد مگر [با[ كساني از آنان كه ستم كرده‌اند و بگوييد به آنچه به سوي ما نازل شده و [آنچه] به سوي شما نازل گرديده ايمان آورديم و خداي ما و خداي شما يكي است و ما تسليم اوييم.

خداي سبحان در آيه پيش از اين آيه به رسول اكرم صلي‌الله‌عليه‌و‌آله فرمان مي‌دهد تا از راه تلاوت آيات قرآن انسان‌ها را به راه خدا و توحيد دعوت نمايد. خداوند در اين آيه به چگونگي دعوت اهل كتاب اشاره نموده و از پيامبرش مي‌خواهد كه با اهل كتاب جز به بهترين نوع مجادله سخن نگويد.

از ديد مفسّران، مراد از جدال احسن(20) يا بهترين روش مناظره، روشي است كه در آن از سخني كه طرف مقابل را به دشمني بيشتر و لجبازي وامي‌دارد، دوري شود و از بي‌عفتي در سخن و توهين به مقدسات طرف مقابل پرهيز گردد و هر دو طرف خواهان روشن شدن حق باشند.(21)

آيه در ادامه، به قرينه سياق، گروهي را از حكم جدال احسن در گفت‌وگو استثنا مي‌كند، اينان گروه معاند از اهل كتابند كه نرمي و مهرباني در سخن و يا استفاده از برهان هنگام گفت‌وگو در آن‌ها اثري ندارد: «إِلاَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ.»اين آيه تأييد ديگري است بر اين مطلب كه احسان و نيكي شامل غير مسلمان حربي نمي‌شود.

5. دوستي نكردن با غير مسلمانان

دوستي و مهرباني با همنوعان از ويژگي‌هايي است كه در وجود انسان به وديعت نهاده شده است؛ چرا كه انسان اجتماعي آفريده شده و به تنهايي قادر به برآوردن نيازمندي‌هاي خويش نيست. بنابراين، نيازهاي مادي و معنوي انسان، وي را به ايجاد رابطه با افراد و محبت به آنان بر مي‌انگيزد.

گرچه ميل به دوست‌يابي، فطري انسان است، ولي اين ميل بايد با هدف آفرينش انسان همسو باشد و در اين قالب جريان يابد. به دليل آنكه دوست مي‌تواند تأثيرات قابل توجهي در روحيّه فرد بگذارد، دين مبين اسلام سفارش فراواني بر دقت در انتخاب دوست و پرهيز از دوستي‌هايي كه ممكن است در انسان اثر منفي بگذارد مي‌نمايد. از اين‌رو، خداوند سبحان در آيات بسياري به عدم دوستي مسلمانان با كافران و مشركان سفارش مي‌كند؛ مانند:

«لاَّ يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكَافِرِينَ أَوْلِيَاءَ مِن دُوْنِ الْمُؤْمِنِينَ»(آل عمران: 28)؛ مؤمنان نبايد كافران را به جاي مؤمنان به دوستي بگيرند.

با توجه به قيد «من دون المؤمنين» كه در اين آيه و برخي ديگر از آيات نهي‌كننده از دوستي كافران آمده است(22) روشن مي‌شود كه هر نوع دوستي با كافران كه جاي دوستي با مؤمنان را بگيرد، مصداق دوستي نهي شده در آيات است.

بر اساس آيات، دوستي دو نوع است: موالات قلبي و موالات عملي.

1. موالات قلبي: اگر ايمان در قلب فرد مسلمان رسوخ نكرده باشد و يا دل مريض باشد، به انگيزه‌هاي گوناگون دوستي كافران را در دل مي‌گيرد. از اين‌رو، خداوند متعال پس از نهي از دوستي با كافران، مي‌فرمايد: «قُلْ إِن تُخْفُواْ مَا فِي صُدُورِكُمْ أَوْ تُبْدُوهُ يَعْلَمْهُ اللّهُ وَيَعْلَمُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الاَرْضِ وَاللّهُ عَلَي كُلِّ شَيْ‌ءٍ قَدِيرٌ»(آل عمران: 29)؛ بگو اگر آنچه در سينه‌هاي شماست نهان داريد يا آشكارش كنيد خدا آن را مي‌داند و [نيز [آنچه را در آسمان‌ها و آنچه را در زمين است مي‌داند و خداوند بر هر چيزي تواناست.

در آيه ديگر مي‌فرمايد: «تُسِرُّونَ إِلَيْهِم بِالْمَوَدَّةِ وَأَنَا أَعْلَمُ بِمَا أَخْفَيْتُمْ وَمَا أَعْلَنتُمْ وَمَن يَفْعَلْهُ مِنكُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَوَاء السَّبِيلِ»(ممتحنه: 1)؛ [شما] پنهاني با آنان رابطه دوستي برقرار مي‌كنيد، در حالي كه من به آنچه پنهان داشتيد و آنچه آشكار نموديد داناترم و هر كس از شما چنين كند قطعا از راه درست منحرف گرديده است.

2. موالات عملي: اين نوع دوستي بدترين نوع دوستي با كافران است و در قالب‌ها و شكل‌هاي مختلف و با انگيزه‌هاي گوناگون ممكن است ظهور پيدا كند كه در اينجا، به يك نمونه آن اشاره مي‌گردد:

در آيه 52 مائده پس از نهي از دوستي با كافران مي‌فرمايد: «فَتَرَي الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ يُسَارِعُونَ فِيهِمْ يَقُولُونَ نَخْشَي أَن تُصِيبَنَا دَآئِرَةٌ»؛ از اين‌رو، كساني را كه در دلشان بيماري ـ شك و نفاق ـ است مي‌بيني كه در [دوستي] آنان مي‌شتابند، مي‌گويند: مي‌ترسيم كه ما را رويداد بدي رسد.

«دائره» به معناي خط محيط است و به حادثه و بلايي كه در دنيا مي‌گردد و به انسان مي‌رسد 

اطلاق مي‌شود.(23) بنابراين، يكي از انگيزه‌هاي دوست شدن با آنان، پناهنده شدن به آنان و ياري جستن از آنان در گرفتاري‌ها و وادث ناگوار است.

6. همراز نگرفتن از كافران

خداوند متعال در آيه 118 آل عمران مي‌فرمايد: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ لاَ تَتَّخِذُواْ بِطَانَةً مِّن دُونِكُمْ لاَ يَأْلُونَكُمْ خَبَالاً...»؛ اي كساني كه ايمان آورده‌ايد، از غير خودتان همراز مگيريد، كه در كار شما از هيچ تباهي فروگذار نكنند ... .

واژه «بطانة» مقابل «ظهارة» به معناي آستر لباس است.(24) مفرد، جمع، مذكر و مؤنث اين واژه يكي است. اين واژه به ورت استعاره به فردي كه از باطن و راز دروني آدمي آگاه باشد، اطلاق مي‌شود.(25) مراد از «مِن دُونِكُمْ»يعني من دون المؤمنين.

واژه «خبال» در لغت به معناي تباهي و فساد است و جمله «لاَ يَأْلُونَكُمْ خَبَالاً» به اين معنا است كه در تباهي و فساد نسبت به شما كوتاهي نمي‌كنند. اين جمله علت نهي از همراز گرفتن غير مسلمان است.

جمله «لاَ تَتَّخِذُواْ بِطَانَةً» نكره در سياق نفي بوده و مفيد عموم مي‌باشد. در اين آيه، خداوند سبحان مؤمنان را از اختلاط با كافران، در اين اندازه كه آن‌ها را از خواص خويش به حساب بياورند، نهي فرموده است و دليل اين نهي را كوتاهي نكردن آنان از هيچ شرّ و فسادي نسبت به مؤمنان، بيان داشته است.(26) با توجه به اطلاق آيه، و قيد «مِن دُونِكُمْ» و دليلي كه در ذيل آيه آمده است، همراز گرفتن از كافران (فرد، جمع و دولت) بر مسلمانان جايز نيست.

7. پيروي نكردن از كافران

قرآن كريم در آيات متعدد(27) مسلمانان را از پيروي كافران برحذر مي‌دارد. اين آيات دو گونه‌اند:

الف. آياتي كه از پيروي كافران به صورت مطلق نهي مي‌كند؛ مانند: «فَلَا تُطِعِ الْكَافِرِينَ وَجَاهِدْهُم بِهِ جِهَادا كَبِيرا» (فرقان: 52)؛ پس از كافران اطاعت مكن، و با [الهام گرفتن از [قرآن با آنان به جهادي بزرگ بپرداز.

ب. آياتي كه به يكي از موارد و مصاديق اطاعت در امور شرعي اشاره كرده و برحذر مي‌دارد؛ مانند: «وَلاَ تَأْكُلُواْ مِمَّا لَمْ يُذْكَرِ اسْمُ اللّهِ عَلَيْهِ وَإِنَّهُ لَفِسْقٌ وَإِنَّ الشَّيَاطِينَ لَيُوحُونَ إِلَي أَوْلِيَآئِهِمْ لِيُجَادِلُوكُمْ وَإِنْ أَطَعْتُمُوهُمْ إِنَّكُمْ لَمُشْرِكُونَ»(انعام: 121)؛ و از آنچه نام خدا بر آن برده نشده است مخوريد؛ چرا كه آن قطعا نافرماني است و در حقيقت، شيطان‌ها به دوستان خود وسوسه مي‌كنند تا با شما ستيزه نمايند و اگر اطاعتشان كنيد قطعا شما هم مشركيد.

بر اساس اين آيه، خداوند متعال خوردن گوشت ميته را حرام كرده است، با توجه به اين كه حرمت و حليت گوشت ميته از احكام شرعي است و اگر مسلمانان از مشركان در خوردن گوشت ميته اطاعت نمايند، در امر شرعي از آنان اطاعت نموده‌اند و مانند ايشان مشرك خواهند شد.(28)

8. نرمي و سازش نكردن با كافران

«وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَيُدْهِنُونَ» (قلم: 9)؛ دوست دارند كه نرمي كني تا نرمي نمايند.

واژه «ادهان» از ماده «دهن» به معناي روغن است. «ادهان» و «تدهين» به معناي روغن مالي، كنايه از نرمي، مدارا و روي خوش نشان دادن است.(29) مراد از آن در اينجا، سستي در امر دين و كنار آمدن با كافران است، چنان‌كه مفسّران يادآور شده‌اند افران به پيامبر اكرم صلي‌الله‌عليه‌و‌آله پيشنهاد كرده بودند كه از تعرّض به خدايان ايشان كوتاه بيايد و آن‌ها را از شرك و بت‌پرستي نهي نكند و احيانا با آنان موافقت نمايد و آن‌ها نيز در مقابل به پرودگار حضرت متعرض نشوند.(30)

آيه ديگري كه از پيشنهاد كافران به آن حضرت در كنار آمدن در امر دين پرده برمي‌دارد(31) آيات 73ـ75 سوره اسراء است كه مي‌فرمايد:

«وَإِن كَادُواْ لَيَفْتِنُونَكَ عَنِ الَّذِي أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ لِتفْتَرِيَ عَلَيْنَا غَيْرَهُ وَإِذا لاَّتَّخَذُوكَ خَلِيلاً وَ لَوْلاَ أَن ثَبَّتْنَاكَ لَقَدْ كِدتَّ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيْئا قَلِيلاً إِذا لَّأَذَقْنَاكَ ضِعْفَ الْحَيَاةِ وَضِعْفَ الْمَمَاتِ ثُمَّ لاَ تَجِدُ لَكَ عَلَيْنَا نَصِيرا»؛ و چيزي نمانده بود كه تو را از آنچه به سوي تو وحي كرده‌ايم گمراه كنند تا غير از آن را بر ما ببندي و در آن صورت تو را به دوستي خود بگيرند و اگر تو را استوار نمي‌داشتيم قطعا نزديك بود كمي به سوي آنان متمايل شوي. در آن صورت حتما تو را دو برابر [در [زندگي و دو برابر [پس از [مرگ [عذاب [مي‌چشانيديم، آن‌گاه در برابر ما براي خود ياوري نمي‌يافتي.

9. ياري نكردن كافران بر ضد مسلمانان

با توجه به اينكه آيات نهي از دوستي كافران، اطلاق دارند و مقيّد به مورد خاصي نشده‌اند و نيز وقتي پناهنده شدن به آنان، همراز گرفتن از آنان، اطاعت از آنان، و نرمي و سازش با آنان جايز نشده، به طريق اولي ياري آنان به ضرر مسلمانان نيز جايز نخواهد بود.

ياري رساندن به كافران دو صورت دارد:

الف. مسلمان زير پرچم كافران قرار گرفته و با مسلمانان وارد جنگ شود.

ب. در حال كراهت و بي‌ميلي آنان را بر عليه مسلمانان ياري كند.(32)

10. فروتن نبودن در برابر كافران

از آيات قرآن به روشني استفاده مي‌شود كه مؤمنان در مقابل يكديگر فروتن و مهربان و بر كافران سختگير و سرفرازند؛ چنان‌كه فرمود: «مُّحَمَّدٌ رَّسُولُ اللَّهِ وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاء عَلَي الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُم»(فتح: 29)؛ محمّد فرستاده خداست، و كساني كه با اويند، بر كافران سختگير و در ميان خود مهربانند.

و نيز فرمود: «... فَسَوْفَ يَأْتِي اللّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَي الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَي الْكَافِرِين...»(مائده: 54)؛ به زودي خدا گروهي را مي‌آورد كه آنان را دوست مي‌دارد و آنان او را دوست دارند. [اينان] با مؤمنان، فروتن، بر كافران سخت و گردن فرازند.

بنابراين، فروتني و خواري در برابر كافران جايز نيست.

11. شركت نكردن در محافل كافران

خداوند متعال درباره ويژگي بندگان رحمان مي‌فرمايد: «وَالَّذِينَ لاَ يَشْهَدُونَ الزُّورَ وَإِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِرَاما»(فرقان: 72)؛ و آنان كه در مجالس باطل حضور نيابند و چون بر بيهوده و ناپسند بگذرند با بزرگواري بگذرند.

مفسّران دو احتمال تفسيري براي اين آيه بيان داشته‌اند:

1. واژه «الزور» به معناي لهو و باطل بوده و «شهادت» به معناي حاضر شدن است و معناي آيه اين است كه بندگان رحمان در مجالس لهو و باطل حضور نمي‌يابند.

2. واژه «الزور» به معناي دروغ و «شهادت» به معناي گواهي دادن است و «الزور» مفعول مطلق براي «لايشهدون» است و تقدير آيه چنين است: «لايشهدون شهادة الزور.» بنابراين احتمال، آنچه در آيه ويژگي بندگان رحمان شمرده شده، گواهي دروغ ندادن است.(33)

احتمال نخست به واقع نزديك‌تر است؛ زيرا اولاً، در روايات فراواني «زور» به مجالس اهل لهو مانند مجلس غنا تفسير شده است؛(34) ثانيا، بر اساس اين احتمال، «الزور» مفعولٌ‌به است و نياز به تقدير ندارد، در حالي كه بنابر احتمال دوم كلمه شهاده در تقدير گرفته مي‌شود؛ ثالثا، ذيل آيه مؤيّد احتمال نخست است؛ چرا كه مرور بر لغو به معناي گذر كردن بر اهل لغو است در حالي كه آنان سرگرم لغو باشند و براساس اين جمله، بندگان رحمان وقتي به اهل لغو، كه سرگرم لغو هستند، مي‌گذرند از آنان روي مي‌گردانند و با آنان اختلاط نمي‌كنند.

بنابراين، يكي از ويژگي‌هاي بندگان رحمان اين است كه در مجالس باطل حضور نمي‌يابند و يكي از مصاديق آن، محافل باطل كافران است.(35)

12. استغفار نكردن براي كافران

استغفار مؤمن بر كافر، به هر انگيزه و هدفي باشد، در آيات قرآن امري ناپسند شمرده شده است: «مَا كَانَ لِلنَّبِيِّ وَالَّذِينَ آمَنُواْ أَن يَسْتَغْفِرُواْ لِلْمُشْرِكِينَ وَلَوْ كَانُواْ أُوْلِي قُرْبَي مِن بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُمْ أَصْحَابُ الْجَحِيمِ»(توبه: 113)؛ پيامبر و كساني را كه ايمان آورده‌اند نسزد كه براي مشركان، هرچند خويشاوند باشند، آمرزش بخواهند پس از آنكه برايشان روشن شد كه آن‌ها اهل دوزخند.

بر اساس اين آيه، شايسته نيست كه پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله و مؤمنان براي مشركان از خداوند

طلب آمرزش نمايند، هرچند مشرك از خويشاوندان و نزديكان استغفاركننده باشد. آيه ديگر ضمن بيان اسوه و سرمشق بودن حضرت ابراهيم عليه‌السلام براي موحّدان، اسوه بودن آن حضرت در استغفار بر سرپرستش را استثنا مي‌كند.(36) گرچه بر اساس آيه 114 توبه، استغفار ابراهيم عليه‌السلام نه به دليل دوستي آن حضرت نسبت به سرپرستش، بلكه به سبب دادن وعده به وي بود تا شايد از شرك توبه كند و به خداي يگانه ايمان آورد، بدين روي، وقتي كه سرپرستش به حال شرك مرد و آن حضرت فهميد كه وي دشمن خداست، از وي بيزاري جست.(37)

آيه ديگري از نماز خواندن بر مرده‌هاي منافقان كه كافر باطني‌اند نهي مي‌فرمايد: «وَلاَ تُصَلِّ عَلَي أَحَدٍ مِّنْهُم مَّاتَ أَبَدا وَلاَ تَقُمْ عَلَيَ قَبْرِهِ إِنَّهُمْ كَفَرُواْ بِاللّهِ وَرَسُولِهِ وَمَاتُواْ وَهُمْ فَاسِقُونَ» (توبه: 84) و [اي پيامبر [هرگز بر مرده‌اي از آنان نماز مگزار و بر سر قبرش نايست؛ چرا كه آنان به خدا و پيامبر او كافر شدند و در حال فسق مرده‌اند.

علت نهي از نماز گزاردن بر آنان و نايستادن بر قبر منافق، مرگ با حالت كفر به خدا و رسول بيان شده است و اين علت در مورد كافران ظهور بيشتري دارد؛ زيرا آن‌ها كفر خود را ابراز نيز كرده‌اند. بنابراين، استغفار بر مرده كافر به هيچ عنوان جايز نمي‌باشد.

از اين آيات برمي‌آيد كه كسي كه با حال كفر مي‌ميرد ديگر راهي به سوي نجات ندارد و آمرزش‌خواهي براي او لغو و بي‌نتيجه است.

13. دشنام ندادن و ناسزا نگفتن به غير مسلمانان

يكي از مسائل اخلاقي در ارتباط با غير مسلمانان دوري جستن از دشنام و ناسزا گفتن به آنان است. قرآن مي‌فرمايد: «وَلاَ تَسُبُّواْ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِن دُونِ اللّهِ فَيَسُبُّواْ اللّهَ عَدْوا بِغَيْرِ عِلْمٍ»(انعام 108)؛ و آن‌هايي را كه جز خدا را مي‌خوانند دشنام مدهيد كه آنان از روي دشمني [و] به ناداني خدا را دشنام خواهند داد.

فطرت انسان اقتضا مي‌كند از آنچه در نزد او مقدس است دفاع كند و با كساني كه به حريم مقدس وي تجاوز مي‌كنند به مقابله برخيزد. از اين‌رو، در اين آيه به مسلمانان دستور مي‌دهد كه مبادا به مشركان و كفار و آنچه در نزد آنان مقدس است، دشنام دهيد؛ چرا كه مشركان نيز در مقام دفاع برآمده و حريم مقدس خداي متعال را مورد هتك قرار مي‌دهند كه اگر چنين شود خود مؤمنان باعث هتك حرمت و جسارت به مقام كبريايي خداوند شده‌اند.(38)

اي ديگر پس از بيان كساني كه بايد مورد احسان واقع شوند، مي‌فرمايد:

«وَقُولُواْ لِلنَّاسِ حُسْنا.»(بقره: 83) بنابر نظر علامه طباطبائي، اين جمله كنايه از خوشرفتاري و حسن معاشرت با مردم است(39) و با توجه به تعبير «ناس» روشن مي‌شود كه مسلمانان مأمور به حسن معاشرت با همه مردم، اعمّ از مؤمن و كافر هستند.

كمترين مطلبي كه از اين آيه استفاده مي‌شود اين است كه مسلمانان مأمور به گفتار حسن با همه مردم هستند. بنابراين، دشنام دادن و ناسزا گفتن به كافران جايز نمي‌باشد.

14. منع فساد در روي زمين و لزوم احترام به خون انسان‌ها

ممنوع بودن فساد، خون‌ريزي و كارهايي از اين قبيل، از امور فطري بوده و از طبيعت و سرشت پاك انساني سرچشمه مي‌گيرد و به دليل آنكه دين اسلام موافق با فطرت و عقل سليم است، با تباهي و نسل‌كشي به شدت برخورد مي‌كند،(40) تا جايي كه آيات شريفه به تبه‌كاران وعده عذاب داده و اعلام مي‌دارد كه آنان از رحمت خداوند به دور هستند(41) و خداوند تباهي و تبه‌كاران ر وست ندارد.(42) فسادكاري ويژگي سخت‌ترين دشمنان الهي، منافقان و اسراف‌كاران است.(43) خداوند تازيانه عذاب را بر فرعونيان به سبب تبه‌كاريشان فرود آورد و عذاب كافران نيز به دليل همين كارشان افزوده خواهد شد.(44) و از سوي ديگر، اسلام با مصاديق فساد و تبه‌كاري، از جمله آدم‌كشي و نيز زنده به گور كردن دختران، به شدت مبارزه نموده و آدم‌كشي بناحق را به مثابه كشتار همه مردم مي‌داند.(45) از آيات ياد شده و آيات ديگر به خوبي اصل ياد شده استفاده مي‌شود. در ذيل به بيان يك نمونه از هركدام بسنده مي‌كنيم:

منع فساد در روي زمين: «وَلاَ تُفْسِدُواْ فِي الاَرْضِ بَعْدَ إِصْلاَحِهَا وَادْعُوهُ خَوْفا وَطَمَعا إِنَّ رَحْمَتَ اللّهِ قَرِيبٌ مِّنَ الُْمحْسِنِين» (اعراف: 56)؛ و در زمين پس از اصلاح آن فساد مكنيد و با بيم و اميد او را بخوانيد كه رحمت خدا به نيكوكاران نزديك است.

حرمت كشتار بناحق انسان‌ها: «وَلاَ تَقْتُلُواْ النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللّهُ إِلاَّ بِالْحَقِّ ذَلِكُمْ وَصَّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُون»(انعام: 151)؛(46) و نفسي را كه خدا حرام گردانيده جز بحق مكشيد. اين‌هاست كه [خدا] شما را به [انجام دادن] آن سفارش كرده است باشد كه بينديشد.

بر اساس اين اصل بود كه وقتي در اسلام حكم جهاد وضع شد، شرايط و قيدهايي معين گرديد تا با جنگ‌هايي كه به هدف طمع در اموال مردم يا منافع ملي ملت‌ها و يا اهداف ديگر صورت مي‌پذيرد فرق داشته باشد و منجر به فساد و ويراني نباشد.

15. استفاده از طعام و ذبايح غيرمسلمانان

آيا طعام و غذاي كفار براي مسلمانان حلال است يا نه؟ در صورت مثبت بودن جواب، آيا طعام شامل ذبايح نيز مي‌شود يا مراد از آن فقط حبوبات است؟

پيش از ورود به بحث يادآوري اين نكته لازم است كه از ديدگاه همه دانشمندان اسلامي، ذبايح مشركان حرام است؛(47) چر ه بر اساس شرايطي كه در شرع مقدس آمده، انجام نمي‌شود. و درباره طعام آنان نيز هيچ آيه‌اي وارد نشده است. امّا درباره ذبايح اهل كتاب اكثر فقهاي اهل سنت، به حلال بودن آن‌ها و اكثر فقهاي شيعه به حرمت آن‌ها حكم داده‌اند.(48) با توجه به اختلافي كه مينه ذبايح اهل كتاب وجود دارد، پرسشي كه ما بايد دنبال پاسخ آن از قرآن كريم باشيم، حلال بودن يا نبودن طعام و ذبايح اهل كتاب است. البته در ضمن بحث به طعام مشركان نيز اشاره خواهد شد.

تنها آيه‌اي كه به روشني درباره طعام اهل كتاب سخن مي‌گويد، آيه 5 مائده است كه مي‌فرمايد: «الْيَوْمَ أُحِلَّ لَكُمُ الطَّيِّبَاتُ وَطَعَامُ الَّذِينَ أُوتُواْ الْكِتَابَ حِلٌّ لَّكُمْ وَطَعَامُكُمْ حِلُّ لَّهُمْ ...»؛ امروز چيزهاي پاكيزه براي شما حلال شده و طعام كساني كه اهل كتابند براي شما حلال و طعام شما براي آنان حلال است.

با نگاه نخست به آيه ممكن است چنين قضاوت شود كه همان‌گونه كه هر نوع غذاي مسلمانان بر اهل كتاب حلال است، غذاهاي آنان نيز بر مسلمانان حلال است؛ چرا كه كلمه «طعام» در آيه به صورت مطلق به كار رفته است و هيچ نوع قيدي ندارد. ولي با توجه به اينكه ممكن است آيه ديگر يا روايتي اين آيه را مقيّد كند، لازم است به دقت تمام احتمالات مطرح در مورد آيه را بررسي كنيم. اين احتمالات عبارتند از:(49)

1. همه انواع غذاها اعم از غير گوشتي و گوشتي (تذكيه‌پذير و تذكيه‌ناپذير)؛

2. غذاهاي غير گوشتي و گوشتي قابل تذكيه، مانند گوسفند؛(50)

3. حبوباتي مانند گندم و لوبيا؛

4. حبوبات و غذاهاي پخته كه از گوشت ذبيحه خود آنان تهيه نشده باشد.

واژه «طعام» در كتاب‌هاي لغوي مشهور عرب به معناي «ما يؤكل»، «هو المأكول» و اسم جامع «لكل ما يؤكل» يعني هر چيزي كه خورده شود، آمده است.(51) البته برخي گفته‌اند: اهل حجاز وقتي واژه طعام را به صورت مطلق و بدون قيد به كار مي‌برند دانه گندم را اراده مي‌كنند.(52) ولي اين مطلب با آيات قرآن كه به لغت حجاز نازل شده است، سازگار نيست؛ زيرا قرآن در بيشتر موارد اين واژه را به مطق معناي خوردني مانند آب و هر نوع غذايي به كار مي‌برد.(53) بنابراين، وقتي اين واژه بدون هيچ قرينه‌اي بر اراده معنايي خاص استعمال شده، طبق قاعده بايد به همين معناي رايج در قرآن حمل شود كه همان مفهوم عام غذا و خوردني است.

گرچه واژه طعام بر اساس معناي لغوي و بيشتر كاربردهاي قرآني بر همه انواع غذاها، اعم از غير گوشتي و گوشتي، قابل حمل است، اما با توجه به روايات(54) و آيات ديگر اين اطلاق مقيّد شده و شامل گوشت تذكيه‌ناپذير (مانند خوك) و تذكيه‌پذير (مانند گوسفند) نمي‌شود.

علت اينكه «َطَعَامُ الَّذِينَ أُوتُواْ الْكِتَابَ»شامل گوشت خوك نمي‌شود اين است كه علاوه بر اينكه طعام در آيه بر اساس روايات، شامل ذبايح اهل كتاب نمي‌شود، آمدن جمله «وَطَعَامُ الَّذِينَ أُوتُواْ الْكِتَابَ»پس از «الطَّيِّبَاتُ» از نوع ذكر خاص بعد از عام است، بنابراين، طعام اهل كتاب بايد مصداقي از طيّبات باشد و حال آنكه در آيات ديگر(55) از جمله در دو آيه پيش از اين آيه، گوشت خوك، فسق، پليد و گناه ناميده شده است و به روشني حرمت آن بيان شده است:

«حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَالْدَّمُ وَلَحْمُ الْخِنْزِيرِ وَمَا أُهِلَّ لِغَيْرِ اللّهِ بِهِ ...»(مائده: 3)؛ بر شما حرام شده است مردار و خون و گوشت‌خوك و آنچه به نام غير خدا كشته شده باشد.

و امّا علت اينكه «َطَعَامُ الَّذِينَ أُوتُواْ الْكِتَابَ»شامل آنچه تذكيه‌پذير است مانند گوسفند، نمي‌شود اين است كه علاوه بر اينكه طعام در آيه بر اساس روايات شامل ذبيحه اهل كتاب نمي‌شود، تذكيه و ذبح حيوانات قابل تذكيه توسط اهل كتاب شرايط ذبح شرعي را ندارد؛ از جمله نام خدا را بر آن نمي‌برند و آيه 121 سوره انعام نيز به اين مطلب تأكيد دارد: «وَلاَ تَأْكُلُواْ مِمَّا لَمْ يُذْكَرِ اسْمُ اللّهِ عَلَيْهِ وَإِنَّهُ لَفِسْقٌ وَإِنَّ الشَّيَاطِينَ لَيُوحُونَ إِلَي أَوْلِيَآئِهِمْ لِيُجَادِلُوكُمْ وَإِنْ أَطَعْتُمُوهُمْ إِنَّكُمْ لَمُشْرِكُونَ»؛ و از آنچه نام خدا بر آن برده نشده است مخوريد؛ چرا كه آن قطعا نافرماني است و در حقيقت شيطان‌ها به دوستان خود وسوسه مي‌كنند تا با شما ستيزه نمايند و اگر اطاعتشان كنيد قطعا شما هم مشركيد.

بنابراين، هر آنچه كه اسم خدا بر آن برده نشود فسق بوده و تناول كردن آن ناروا مي‌باشد.(56) علاوه بر آن، خوردن از گوشت نين حيواني بر اساس آيه 120 انعام گناه محسوب مي‌شود: «وَذَرُواْ ظَاهِرَ الاِثْمِ وَبَاطِنَهُ إِنَّ الَّذِينَ يَكْسِبُونَ الاِثْمَ سَيُجْزَوْنَ بِمَا كَانُواْ يَقْتَرِفُونَ.»گرچه مضمون آيه مطلق است و از تمامي گناهان ظاهري و باطني نهي مي‌كند، ولي سياق آيات قبل و بعد(57) نشان مي‌دهد كه مقصود از «الاِثْمِ» همان خوردن از گوشت حيواني است كه موقع ذبح اسم خدا بر آن برده نشده است.

ناگفته نماند كه بر اساس آيات تنها در صورتي حرمت ذبايح اهل كتاب ثابت است كه هنگام ذبح نام خدا را نبرند، اما پيش از اين گفته شد كه روايات به صورت مطلق ذبايح اهل كتاب را حرام اعلام مي‌دارند.

به نظر مي‌رسد مراد از طعام در آيه مورد بحث وجه چهارم از احتمالات است و آنچه از اهل كتاب بر مسلمانان حلال شمرده شده است انواع غذاهاي پخته شده به دست اهل كتاب است؛ البته در صورتي كه غذاي آنان از گوشت ذبيحه خود آنان تهيه نشده باشد و يقين به نجاست عرضي (نجس شدن با مانند شراب يا آبجو و مانند آن‌ها) نداشته باشيم. بنابراين، هم غذا شدن با اهل كتاب و ميهمان شدن نزد آنان و ميهمان كردن آن‌ها كه پيش از نزول آيه بر مسلمانان ممنوع بود، حلال شمرده شده است.(58) و اين مطلب را با دقت در مفهوم دو جمله «وَطَعَامُ الَّذِينَ أُوتُواْ الْكِتَابَ حِلٌّ لَّكُمْ وَطَعَامُكُمْ حِلٌّ لَّهُمْ»مي‌توان فهميد؛ چرا كه مفاد «وَطَعَامُكُمْ حِلٌّ لَّهُمْ» اين نيست كه فقط حبوبات مسلمانان براي اهل‌كتاب حلال است، و غذاهاي پخته مسلمانان براي آنان حرام است، بلكه مقصود از طعام در اين جمله، مفهوم عام آن است. وحدت سياق هر دو قسمت اقتضامي‌كند كه واژه طعام در هر دو فراز، در يك مفهوم به‌كار برده شوند، چنان‌كه علامه طباطبائي مي‌نويسد: «حليت طعام در آيه شامل غذايي است كه از گوشت حيوان غير قابل تذكيه مانند خوك و قابل تذكيه مانند گوسفند تهيه نشده باشد.»(59)

بنابراين، گرچه «طعام» مفهوم وسيعي در كتب لغت دارد، اما آياتي كه گوشت خوك را حرام معرفي كرده و نيز آيات و رواياتي كه از حرمت گوشتي كه موقع ذبح، نام خدا بر آن برده نشده، مقيد معناي طعام در اين آيه است و آن را به غذاهاي ديگري همچون غذاي پخته، حبوبات، نان و غيره محدود مي‌كند.(60)

پي‌نوشت‌ها

1ـ اصول ديگر عبارتند از: اصل وجوب دعوت به توحيد، اصل تأليف قلوب، اصل نفي اجبار در پذيرش دين، اصل مقابله به مثل و...

2ـ ر.ك: احمد بن فارس، معجم مقاييس اللغه / احمدبن محمد الفيومي، مصباح المنير / راغب اصفهاني، مفردات الفاظ القرآن.

3ـ ر.ك: [جامع المقدمات [محمدبن عبدالغني اردبيلي، شرح‌النموزج، ص 581.

4ـ ر.ك: رشيد رضا، تفسير القرآن الحكيم، (المنار)، ج 5 ص 466.

5ـ ر.ك: سيد محمدكاظم مصطفوي، القواعد، ص 299.

6ـ «لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَالْمِيزَانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ.» (حديد: 57)

7ـ نساء: 3، 58، 127، 135 / انعام: 152 / بقره: 282 / مائده: 8 و 95 / حجرات: 9 / يونس: 47، 54، ممتحنه: 8، نحل: 90.

8ـ «وَأُمِرْتُ لاِءَعْدِلَ بَيْنَكُمُ» (شوري: 15)، «قُلْ أَمَرَ رَبِّي بِالْقِسْطِ.» (اعراف: 29)

9ـ ر.ك: محمدبن احمد الانصاري القرطبي، الجامع لاحكام القرآن، ج 6، ص 109 و 110 / سيد محمدحسين طباطبائي، الميزان، ج 5، ص 254 / فضل بن حسن طبرسي، مجمع‌البيان، ج 2، ص 168.

10ـ آياتي از قرآن كريم كه در آن ستمگران و ظالمان مورد نكوهش واقع شدند، مؤيّد اين اصل مي‌باشند. مانند: انعام: 21، 47 / فرقان: 37.

11ـ واژه غير حربي در مقابل حربي، به كافراني گفته مي‌شود كه در حال حاضر در جنگ نظامي با مسلمانان نباشند و در عمل (مانند: محاصره اقتصادي مسلمانان و كمك به دشمنان اسلام) يا در لفظ (مانند: تهديد مسلمانان به جنگ) نسبت به مسلمانان اعلام جنگ نكرده باشند و به نوعي با مسلمانان عهد و پيماني داشته و يا در اعتزال و بي‌طرفي به سر ببرند.

12ـ حربي به كافري گفته مي‌شود كه يا سرجنگ با مسلمانان دارد يا منتسب به قومي است كه در محاربه با مسلمانان است، فرقي نمي‌كند كه محاربه بالفعل باشد، يعني در حال جنگ باشند يا جنگشان منتظرالوقوع باشد.

13ـ آل عمران: 134 / مائده 13 / اسراء: 23 / احقاف: 15. بر اساس آيات، كساني كه به ترتيب اهميت و نزديكي به انسان بايد بايد مورد برّ و احسان واقع شوند عبارتند از: پدر و مادر، خويشان، يتيمان، تهيدستان، همسايه نزديك و همسايه دور و يار همنشين؛ چنانكه مي‌فرمايد: «وَاعْبُدُواْ اللّهَ وَلاَ تُشْرِكُواْ بِهِ شَيْئا وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانا وَبِذِي الْقُرْبَي وَالْيَتَامَي وَالْمَسَاكِينِ وَالْجَارِ ذِي الْقُرْبَي وَالْجَارِ الْجُنُبِ وَالصَّاحِبِ بِالجَنبِ وَابْنِ السَّبِيلِ وَمَا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ.» (نساء: 36) از موارد ياد شده به مورد نخست تأكيد زيادي در آيات اختصاص يافته است. (بقره: 83، 180، 215 / انعام: 151 / اسراء: 23 / احقاف: 15.)

14ـ نساء: 1 / بقره: 27 / رعد: 21.

15ـ فضل بن حسن طبرسي، پيشين، ج 5، ص 272 / سيد محمدحسين طباطبائي، الميزان، ج 19، ص 268 / ناصر مكارم شيرازي و ديگران، تفسير نمونه، ج 24، ص 29 و 31 / محمد بن احمد انصاري قرطبي، پيشين، داراحياء التراث العربي، بيروت، 1416، ج 18، ص 59 / دكتر وهبة زهيلي، التفسير المنير في العقيده و الشريعه و المنهج، بيروت، دارالفكر، 1418، ج 27، ص 135 / محمدبن علي بن محمد شوكاني، فتح القدير، دارالكلم الطيب، بيروت، 1419، چ دوم، ج 5، ص 254 / فخرالدين محمدبن عمر رازي، مفاتيح الغيب، (التفسير الكبير)، ج 29، ص 303.

16ـ نحل: 91/ انعام: 152/ بقره: 177/ رعد: 20/ احزاب: 15 / مائده: 1 / اسراء: 34)

17ـ سيد محمدحسين طباطبائي، پيشين، ج 9، ص 154 / محمود بن عمر زمخشري، الكشاف عن حقايق غوامض التنزيل، ج 2، ص 246 / عبدالله ابي عمر بن محمد، بيضاوي، انوار التنزيل و اسرار التأويل، ج 2، ص 168 / محمد بن عبدالله (ابن عربي)، احكام القرآن، ج 2، ص 456.

18ـ مانند عقد مهادنه و صلح، عقد ذمه، عقد امان، عقد تحكيم (عقد العهد علي حكم الامام)، قرارداد ارضي (نوعي صلح بر روي زمين)، عقود معيّن مالي؛ مانند: عقد تجارت، شركت، اجاره، رهن و... ر.ك: عباسعلي عميدزنجاني، فقه سياسي، ص 9.

19ـ انفال: 56ـ58 / توبه: 12.

20ـ سبب مقيد شدن جدال به احسن، اين است كه جدال سه گونه است احسن، حسن، و غير حسن و گرنه مقيد شدن جدال به احسن معنايي نداشت.

21ـ ر.ك: محمد بن جرير طبري، جامع‌البيان عن تأويل آي القرآن، ج 7، ص 663 / آلوسي، روح المعاني، ج 8، ص 376 / فضل بن حسن طبرسي، پيشين، ج 3، ص 392 / سيد محمدحسين طباطبائي، پيشين، ج 12، ص 398 / يوسف قرضاوي، غير المسلمين في المجتمع الاسلامي، چ 3، قاهره، مكتبة وهبة، 1413 ق، ص 6. در روايتي از امام حسن عسكري عليه‌السلام جدال غير احسن، به جدالي اطلاق شده است كه در حال جدال وقتي طرف مقابل مطلب باطلي را بيان مي‌دارد آن را با دليل و برهان خداپسند رد نكني، بلكه يا مطلب باطل را

بدون دليل انكار كني يا مطلب حقي را كه باطل‌گرا براي به كرسي نشاندن حرف باطلش بدان تمسك جسته از ترس اينكه مطلب حق به نفع باطل‌گرا باشد انكار نمايي. و يكي از مصاديق جدال احسن در روايت، آيه 80 و 81 يس بيان شده است كه مي‌فرمايد: «قَالَ مَنْ يُحْيِي الْعِظَامَ وَهِيَ رَمِيمٌ قُلْ يُحْيِيهَا الَّذِي أَنشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ وَهُوَ بِكُلِّ خَلْقٍ عَلِيمٌ.» (عبدالله بن علي بن الجمعة الحويزي، نور الثقلين، ج 4، ص 162) در نتيجه، جدال احسن در روايات، به معناي برهان و استدلال است.

22ـ آل عمران: 118 / نساء: 139ـ144.

23ـ راغب اصفهاني، مفردات الفاظ القرآن.

24ـ وجه ناميده‌شدن آستر به اين نام اين است كه آستر لباس از رويه آن (ظهاره) به بدن نزديك‌تر است.

25ـ ر.ك: راغب اصفهاني، پيشين، / فضل بن حسن طبرسي، ج 1، ص 429.

26ـ ر.ك: فضل بن حسن طبرسي، ج 1، ص 492 / فخر رازي، تفسير كبير، ج 8، ص 209 / سيد محمدحسين طباطبائي، پيشين، ج 3، ص 426 / محمدبن احمد الانصاري القرطبي، پيشين، ج 4، ص 178.

27ـ احزاب: 1، 48 / قلم: 8 / انسان: 24 / علق: 19 / عنكبوت: 8 / لقمان: 15 / آل عمران: 100ـ 149.

28ـ ر.ك: محمدبن حسن طوسي، التبيان، ج 4 ص 256 / فضل بن حسن طبرسي، پيشين، ج 2، ص 358 / فيض كاشاني، تفسير صافي، ج 2، ص 152 / محمد مشهدي قمي، كنزالدقائق و بحرالغرائب، ج 4، ص 434 / سيد محمدحسين طباطبائي، پيشين، ج 7، ص 353. البته شرك داراي مراتبي است و شرك در آيه از نوع شرك اصطلاحي نيست، بلكه شرك عملي محسوب مي‌شود.

29ـ راغب اصفهاني، پيشين.

30ـ ر.ك: محمد بن جرير طبري، جامع‌البيان عن تأويل اي القرآن، بيروت، دارالكتب العلميه، 1420 ه.، ج 12، ص 182 / عبدالله بن محمد بيضاوي، انوار التنزيل و اسرار التأويل، بيروت، مؤسسه العلمي للمطبوعات، 1410 ه.، ج 4، ص 305 / ابوجعفر محمدبن حسن طوسي، پيشين، ج 10، ص 76 / فضل بن حسن طبرسي، پيشين، / ج 5، ص 332 / سيد محمدحسين طباطبائي، پيشين، ج 20، ص 29.

31ـ پيشنهاد كافران در اسباب النزول نيشابوري، ص 165 / جلال‌الدين سيوطي، اسباب النزول، ص 186 / فضل بن حسن طبرسي، پي

امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۳۶:۲۸ ] [ مشاوره مديريت ]
  مناظره و جدل،آفت بزرگ رسانه‌ها

مدخل

در رسانه‌هاي صوتي و تصويري،مطبوعات‌ و نشست‌هاي خاص،گاهي مباحثي به مناظره و بحث آزاد گذاشته مي‌شود.

آنچه از رسانه‌ها و مطبوعات پخش يا منتشر مي‌شود،تأثيري مثبت يا منفي بر افكار عمومي‌ مي‌گذارد.

گاهي رعايت نكردن«اصول»در اين‌گونه‌ بحث‌ها،موجب افزايش تنش در جامعه و ابهام‌ در افكار مي‌شود.

گاهي هم برخي با استفاده از رسانه‌هاي‌ همگاني و زير نام بحث آزاد و گفتمان به القائات‌ سوء و شبهه پراكني و تخريب و جوسازي‌ مي‌پردازند و افكار عمومي را مشوّش و مشوب‌ مي‌سازند.

از اين‌رو بجاست كه در بحث از«اخلاق‌ رسانه‌اي و مطبوعاتي»،به موضوع جدل و مناظره و اصول و آداب آن،همچنين به عوارض‌ و آفات آن اشاره شود.

وقتي چنين گفتگوها و بحث‌هايي در يك‌ جلسهء كوچك و با حضور افراد معدود صورت‌ مي‌گيرد،تأثير مثبت و منفي آن بر همان جمع‌ است.اما وقتي چنين بحث‌هايي به تريبون‌هاي‌ عمومي و نشريات كشوري و رسانه‌هاي ملي‌ كشيده مي‌شود،بازتاب آن‌هم-چه مثبت و چه‌ منفي-عموميت مي‌يابد و از حساسيّت بيشتري‌ برخوردار مي‌گردد.

اينك نگاهي به موضوع مناظره و جدل،از منظر منابع اسلامي. 

جدال و مراء

آن‌گونه كه نطق،براي بيان و تبيين است، نه براي دروغ و تحريف،

و همچنان كه آموزش«سلاح»،براي دفاع‌ و جهاد است،نه براي ترساندن مردم و بستن‌ گردنه‌ها و غارت خلايق و سرقت منازل،

علم و منطق هم،وسيله بحث براي رسيدن‌ به حق است،نه براي تظاهر و خودنمايي و فضل فروشي!

اين،كاربرد بي‌جاي علم و سوء استفاده از ابزار است.

اساسا جدال،نوعي بيراهه و كژي در راهيابي‌ به حق است.

خللي به نام جدل

ميان افراد،در راستاي فهميدن و ادراك، رابطه‌اي طرفيني است.در اين ارتباط دو جانبه،

يكي مي‌فهماند،يكي مي‌فهمد(افهام و فهم).

يكي مي‌آموزد،يكي فرا مي‌گيرد(تعليم و تعلّم).

يكي مي‌باوراند،ديگري باور مي‌كند و مي‌پذيرد(اقناع و اقتناع).

اين رابطه ميان دو فرد يا دو گروه،گاهي‌ حالت رواني طبيعي دارد و گاهي غير طبيعي‌ است.

يا آلوده است،يا آميخته به لجاجت،

يا قصور در بيان يكي است و يا در فهم آن‌ ديگر.

گاهي تفهيم و تبيين،نتيجه نمي‌دهد و عقيم مي‌ماند و طرف مقابل،در حالت ريب، شك،ابهام،انكار و ترديد باقي مي‌ماند.

و يا نمي‌خواهد بپذيرد و زير بار رود.

و با بحث كننده به زور و تحميل،مي‌خواهد حرف خود را به كرسي بنشاند و طرف را وادار به‌ پذيرش كلامش سازد.

«جدل»،يكي از اين عارضه‌هاي سوء و شيوه‌هاي غلط و نوعي«خلل»در رابطهء تفهيم‌ و تفاهم است.

اگر اين رابطه،به صورت صحيح و با وجود همه شرايطش و با استفاده از روش‌هاي مناسب‌ در بحث،تحقق پذيرد،حق روشن خواهد شد و طرف را هم به موضع باور و پذيرش خواهد كشاند كه گفته‌اند:

«الحقيقة بنت البحث؛حقيقت،زادهء بحث‌ است».

البته بحثي درست و روي اصول و معيار.

اگر فهماندن يا فهميدن،از حالت غير طبيعي‌ و غير سالم و غير عادي برخوردار باشد،اين نوع‌ بحث،نازا و عقيم است و به بار نمي‌نشيند.

اگر دو طرف،به نيت انگيزهء روشن‌ شدن«حق»در يك مسأله و موضوع،«مباحثه»كنند،فرزند سالم و كامل و زيبايي به نام‌«حقيقت»به«دنياي باور»پا مي‌نهد.اما اگر شيوه غلط باشد و اين عمل زايندگي،به صورت‌ كورتاژ،يا اعمال فشار باشد،مولود«ناقص‌ الخلقه»خواهد بود،يا بيمار و ناسالم،يامرده به‌  دنيا خواهد آمد،يا بحث كننده را سر«زا»خواهد كشت.

مي‌گوييد نه؟مجادله‌اي شديد را بنگريد!كدامش به ثمر نشسته است؟

بيراههء جدل

دلايلْ قوي بايد و معنوي‌ نه رگهاي گردن به حجت قوي‌1

برخي دوست دارند هميشه يك تنه به قاضي‌ بروند و همواره،نتيجهء بحث،طبق رأي آنان‌ باشد.

عده‌اي علاقه‌مندند هميشه«احسنت»بشنوند و تحمل نقد و نظر مخالفي را ندارند.

اين،خصلتي جبّارانه در مسير دانش است.جايگاه چنين افرادي كه غرور علمي و لجاجت و يك‌دندگي،اجازه نمي‌دهد حرف مخالفي را بشنوند يا بپذيرند،دوزخ است.

جدل،صفت و عمل زشتي است،هر چند با آيات قرآني باشد.كشمكش‌هاي بيهوده در بحث،نابخردانه است،هر چند در مسائل‌ اعتقادي باشد.

امام صادق عليه السّلام در حديثي،ضمن بر شمردن‌ اقسام طالبان علم،يك دسته را هم كساني‌ مي‌داند كه علم را براي جهل و جدال فرا مي‌گيرند.و مي‌فرمايد:

«صاحبان ناداني و جدل،آزار دهنده‌اند و جدالگر،در مجامع مردان،گفتگو از علم و اوصاف حلم مي‌كنند،لباس خشوع به بر مي‌كنند،ولي از پرهيزكاري خالي‌اند،خداوند دماغشان را خرد كند و كمر بندشان را پاره‌ سازد».2

سعدي گويد:

«هر كه با داناتر از خود،مجادله كند تا بدانند كه«دانا»ست،بدانند كه«نادان»است».3

بي‌جهت نيست كه اولياي دين،اين همه از اين بيراهه در بحث و تفهيم،انتقاد و نكوهش‌ كرده‌اند.به بعضي از اين احاديث اشاره مي‌كنيم:

امام صادق عليه السّلام:

«من طلب العلم ليباهي به العلماء او يماري به السفهاء او يصرف به وجوه‌ الناس اليه فليتبوّء مقعده من النّار،انّ‌ الرّياسة لا تصلح الاّ لاهلها؛4هركس علم‌ بجويد تا به وسيله آن بر دانشمندان مباهات و فخرفروشي كند،يا با سفيهان،ممارات و جرّ و بحث نمايد،يا چهره‌ها را به سوي خود برگرداند،جاي خود را در دوزخ آماده سازد.همانا رياست،جز براي اهلش شايسته نيست».

با همين مضمون و مشابه آن،احاديث‌ فراواني است.

در كتاب‌هاي حديثي،فصول متعدد و عناوين مستقلي در باب همين نحوه برخوردها به چشم مي‌خورد.5

شيوهء مراء،ناشي از عدم صداقت است و مفهوم آن،به تعبير مرحوم نراقي:عبارت است از طعن در سخن ديگري براي آشكار ساختن خلل‌ آن و هدفي جز تحقير و توهين نيست و مرائي،  مي‌خواهد برتري و هوش را بنماياند.جدال، نوعي از مراء است كه به مسائل اعتقادي و تثبيت آنها بستگي دارد.مراء و جدال،غير از موارد استثناء شده،از كارهاي ناپسند،و ريشهء بسياري از بدي‌ها و فتنه‌هاست.6

و درختي است كه در زمينهء كبر و غرور انسان رشد مي‌كند و منشأ جدال،به تعبير قرآن،«كبر دروني»است و آنان كه بي‌دليل،در آيات‌ الهي مجادله مي‌كنند،در سينه‌هايشان كبر است.7

«جدال احسن»چيست؟

در آيهء

جادلهم بالّتي هي احسن،

8سه‌ شيوه و ابزار دعوت به«راه خدا»بيان شده‌ است:

1.حكمت.

2.موعظه نيكو.

3.جدال احسن(نيكوتر).

در مجادلهء نيكو،كاوشي طرفيني براي يافتن‌ و كشف حق است،نه تلاش براي مچ‌گيري از طرف مقابل و گيرانداختن او در مخمصه‌ها!و نه تحميل عقيده،و نه تحقير و توهين،در بحث‌ بايد طرف،اطمينان يابد بر صداقت تو،تا در دلش آمادگي پذيرش پديد آيد.

حبّ ذات در افراد وجود دارد.اگر اين تصور در طرف بحث تو باشد كه برگشتن از رأي يا پذيرش نظر تو،نوع عقب‌نشيني و شكست‌ است،هرگز نخواهد پذيرفت.

در«جدال احسن»،به اين علاقهء به ذات كه‌ در طرف است،بايد توجه كني تا شخصيت خود را خرد شده احساس نكند و هويت خويش را سالم بيابد.

در«جدال احسن»هدف،آشكار شدن«حق»است،نه به كرسي نشستن حرف ما و شكست‌ حريف،به هر وسيله كه باشد!

تحميل،حالت عكس العملي پديد مي‌آورد و به موضع‌گيري وا مي‌دارد.

در جدال احسن،بحث كننده بايد از هرچه‌ كه حساسيت طرف را بر مي‌انگيزد و او را خشمگين و عصبي مي‌سازد و او را در رأي‌ باطلش تثبيت مي‌كند،پرهيز كند و از حرف‌هاي‌ زشت و تعبيرات زننده،بپرهيزد و گرنه«جدال‌ بهتر»نخواهد بود.

از امام صادق عليه السّلام فرق جدال به احسن و غير احسن را پرسيدند.پاسخ فرمود:«جدال‌ ناپسند،آن است كه با پيرو باطلي بحث كني و او باطلي را باز گويد و تو نتواني با حجت الهي‌ پاسخ آن را بگويي،آن‌گاه سخن او را انكار كني،يا حقي راكه آن باطل پرست،به كمك‌ آن مي‌خواهد باطل خويش را به كرسي بنشاند، انكار كني،تا مبادا او بر تو غلبه يابد؛چون‌ نمي‌داني چگونه بايد پاسخش را بگويي.

اين گونه بحث،بر پيروان ما حرام است كه‌ وسيله‌اي براي امتحان و فتنهء برادران ضعيف‌ خود و پيروان باطل گردند.پيروان باطل،ضعف‌ شما را در جدل و بحث،دليل درستي مدعاي‌  خودشان قرار مي‌دهند و ضعيف ايمانان هم‌ سست مي‌شوند.

اما جدال نيكو و احسن،آن است كه خدا به‌ پيامبرش فرمان داده،تا با منكران قيامت و زندگي دوبارهء پس از مرگ،بحث كند».

حضرت،پس از ذكر آياتي كه در اين مورد و در رفع شبهات و اشكالات مشركان است، مي‌فرمايد:

«پس اين است كه جدال به روش بهتر،چون‌ راه را بر بهانه‌گيري‌هاي كافران مي‌بندد و شبهه‌هاي آنان را مي‌زدايد.ولي در جدال‌ به«غير احسن»،چون نمي‌تواني ميان حق و باطل جدايي بيفكني و باطل را پاسخگو باشي، حق را منكر مي‌شوي.اين حرام است،چون تو هم مانند او حق را انكار كرده‌اي...».9

مي‌بينيم كه هم«شيوه»،عامل تعيين‌ كننده است،هم‌انگيزه،ارزشگذار است و هم‌ هدف،معيار خوبي و بدي جدال مي‌شود.و اگر هدف شايسته در كار نباشد،رها كردن، شايسته‌تر است و به تقوا نزديكتر.

«جدال احسن»،روش مطلوبي است كه‌ خداوند،خود،در آيات قرآن به گستردگي،آن را به كار گرفته است و در كنار آن،از مجادلهء بدون‌ دانش و آگاهي هم نهي نموده است.01

اولياي دين نيز،از شيوهء جدال احسن با مخالفان و پيروان عقايد باطله استفاده‌ مي‌كردند.11و علماي بسياري اين«سنّت‌ حسنه»را داشته‌اند و در گفتگوهاي شفاهي يا مكاتبات و يا تأليفات،بر مبناي منطق و برهان، متين و محترمانه،به نشر حق و ردّ باطل‌ مي‌پرداختند.

«الرحلة المدرسية»محمد جواد بلاغي، يك نمونه است.

«المراجعات»سيد شرف الدين،شاهد ديگر.

و...«الغدير»علامهء اميني،سندي ديگر بر اين‌گونه جدال‌هاي احسن.

اين روش را،عالمانه ديني ما و ياران امامان‌ شيعه،از«پيامبر و آل»فرا گرفته‌اند و خود آن‌ حضرت،به فرمان الهي،همراه با حكمت و موعظهء حسنه،از جدال و بحث نيكو هم بهره‌ مي‌گرفت.

سيرهء ائمه دين،اسوهء ما،در اين گونه‌ كارهاست و حالت‌ها و رفتارها و شيوه‌هاي آنان‌ را بايد از اين ديد،مورد دقت‌نظر قرار داد.

چه وقت،با دشمن بحث مي‌كردند؟چه‌ موقع،اعراض از بحث مي‌كردند؟در چه‌ شرايطي،سكوت مي‌كردند و چه هنگام،ياران را امر به سكوت مي‌نمودند و هنگام بحث،چه‌ شيوه‌اي داشتند؟

اگر بحث،براي افزايش«معرفت»و«ارشاد»گمراهان باشد،اگر پرسيدن،به نيت‌ كشف حقيقت باشد و پاسخ گفتن،به قصد كمك‌ به اين هدف،ديگر چه جاي خصومتي و كشمكشي؟

«بحث طلبگي»در محيطهاي علمي و حوزه‌ها،از«رنگ جدال احسن»برخوردار است.

امام امت(قدس سره)مي‌فرمايد:

«...دو تا طلبه،وقتي كه با هم مي‌نشينند و...صحبت مي‌كنند،گاهي مي‌رسد به فرياد،اين‌ فرياد مي‌زند سر او،او فرياد مي‌زند سر او براي‌ مطلب؛اما همه به دنبال اينند كه حق را پيدا كنند،بعد هم كه مباحثه تمام شد،دو تا رفيق‌ هستند مي‌روند با هم مي‌نشينند و چاي‌ مي‌خورند.اين جور اشكال،اشكال سازنده است.اشكال مدرسه‌اي،اشكال طلبگي،اشكال سازنده‌ است».21

مناظره،معركهء جنگ نيست!رينگ«بوكس»نيست!بحث كننده،«گلادياتور»نيست كه‌ در«سيرك جدل»به جان حريف افتد!

مناظره،خلع سلاح يك محارب فكري و مفسد عقيدتي است،يا برخورد سازنده و تفاهم‌ لطيف،براي رسيدن به ديدگاه حق است،و نبايد به عمليات سمپاشي و شك پراكني و لجن مالي‌ تبديل گردد.و نبايد به«خصومت»بيانجامد.

ناسالم بودن جريان بحث و جدال،در تاريخ‌ اسلام،چه فتنه‌ها برپا كرده و چه مسلك‌هاي‌ جديد و فرقه بازي‌هاي گونه‌گون پديد آورده‌ است و به مخاصمات،كتك‌كاري‌ها،اخراج‌ها، تكفيرها،تهمت‌ها و تفرقه‌ها كشيده شده، به خصوص ميان فرقه‌هاي چهارگانهء اهل‌سنت و علمايشان و هوادارانشان.و گاهي به آتش‌ كشيدن بازارها و مدرسه‌ها و كشتارها را در پي داشته است و هر دسته‌اي،مال و جان طرف‌ مقابل را هدر دانسته است.31

سنّت بحث آزاد

گرچه شنيند حرف مخالف،دشوار است،اما تحمل كردن و صبور بودن و از كوره در نرفتن،«شجاعت»است.

«تحمل ناپذيري»نسبت به افكار ديگران، راه را به روي يك بحث آزاد و مناظرهء سالم‌ مي‌بندد و تكفير و تفسيق و تهديد،هيچ وقت‌ جلوي فكري را نمي‌گيرد و انديشه‌اي را از رسوخ‌ و نفوذ،باز نمي‌دارد.

ليكن،بايد آمادگي قبول و حسن نيت و قدرت درك طرف مقابل را سنجيد و به همان‌ ميزان،پيش رفت.

اگر استعداد پذيرش نباشد،قوي‌ترين بحّاث‌ هم‌كاري از پيش نم برد و تيغش در ميدان‌ جدل نمي‌برد و اگر لجاجت و عناد در كار باشد كه بدتر!

توصيه امام صادق عليه السّلام چنين است:

«با مردم«مخاصمه»نكنيد،مردم‌ اگر«توانايي»داشته باشند كه ما را دوست‌ بدارند،دوست مي‌دارند.خداوند از مردم ميثاق و پيمان گرفته و كسي در آن ميثاق،هرگز كم و زياد نم تواند بكند».41

بر سر مسائل مكتبي و اعتقادي و پذيرش‌ ولايت ائمه هم،نبايد با ديگران كه فاقد زمينهء لازم‌اند،جر و بحث و دعوا كرد.

مردي خدمت امام صادق عليه السّلام رسيد و گفت:من فردي مخاصمه‌گر هستم و با هركس كه‌ علاقه دارم وارد اين امر شود(خط ولايت ائمه و تشيع)،بحث و جدال مي‌كنم.حضرت فرمود:

«با كسي دعوا و مخاصمه نكن!هرگاه خدا براي بنده‌اي خيري اراده كند،در دلش خطي‌ مي‌اندازد كه يكي از شما،احساس مي‌كنيد دوست داريد او را ببينيد!».51

كشش قلبي به سوي هم،زمينه ساز قبول و پذيرش و حق‌گرايي است.

آداب مناظره

فيض كاشاني براي«مناظره»،شروط و آدابي‌ مي‌شمارد،ازا ين قرار:

1.هدف،بايد رسيدن به حق و آشكار شدن‌ آن باشد،نه آشكار شدن درستي نظر من و وفور علم...!كه اين مراء است و از آن نهي شده‌ است.قصد«حق»،از آن‌جا دانسته مي‌شود كه‌ اميد تأثير و پذيرش در طرف باشد.و اگر بداند كه بي‌تأثير است و طرف از رأي خود بر نمي‌گردد،اين مناظره جايز نيست،چون آفاتي‌ بر آن مترتب مي‌شود.

2.مناظره كننده،مجتهد و صاحب‌نظر در مسأله باشد و اگر«حق»بر زبان طرف جاري‌ شد،از موضع فكري خود،به رأي طرف عدول‌ كند.

3.اهم و مهم مسأله و ضرورت بحث و مجادله را محاسبه كند.

4.مناظره،كمتر در ملأ عام باشد؛زيرا در حضور مردم،انگيزه‌هاي«ريا»و«حرص»و«برتري جويي»بيشتر آشكار مي‌شود و عمل‌ مي‌كند.

5.در پي‌جويي حق،مثل آن باشد كه دنبال‌ گمشده‌اي است كه اگر يافت،خوشحال شود، هر چند در كلام حريف باشد و او را ياور خويش‌ در يافتن گمشده ببيند،نه دشمن.

6.هرگاه رقيب مي‌خواهد از سؤالي به‌ سؤالي و از دليلي به دليلي ديگر منتقل شود، جلوگير نشود؛بلكه او را در رسيدن به مقصود و نكتهء مورد نظر،ياري كند.

7.با كساني مناظره كند كه استقلال علمي‌ دارند،تا اگر جوياي حق است،از آنان بهره ببرد.بسياري،از بحث و مناظره با زبردستان و پختگان پرهيز مي‌كنند،تا مبادا حقي بر زبان‌ آنان جاري شود،بلكه بيشتر علاقه‌مند به بحث‌ با افراد پايين‌تر و ضعيف‌ترند تا باطل خود را ترويج كنند.61

ورود در اين ميدان،تسلط كافي را مي‌طلبد.

بحث كننده،بايد سخندان و قوي باشد،نه‌ بافنده و پشت سرهم انداز و هوچي!ظرفيت‌ لازم را داشته باشد،نه كم عمق و بي‌جنبه!نقد آراء را با نقد شخصيت‌ها،خلط نكند.به جاي‌ بحث آزاد و منطقي،انتقام‌جويي ننمايد.در قضاوت و نظر،تحت تأثير شخصيت مثبت يا منفي طرف قرار نگيرد،انصاف را از كف ندهد.

ضعف در محاجّه،باعث انكار حق و زيربار حرف‌هاي روشن‌تر نرفتن مي‌شود و اگر انسان از عهده برنيايد،در دل خود،احساس شكست و نسبت به طرف،احساس كينه و حسد مي‌كند.

كساني كه به‌خاطر نداشتن وضع علمي‌ مطلوب،با گروهك‌ها بحث سياسي مي‌كنند،يا با پيروان و ايدئولوگ‌هاي مكاتب،به بحث‌ ايدئولوژيك مي‌پردازند،خود مي‌برند و جذب آنان‌ مي‌شوند و سندي براي ضعف مكتب به حساب‌ مي‌آيند.

بي‌جهت نيست كه خواندن كتب ضلال‌ براي افراد،حرام است،جز عده‌اي محدود،با شرايط لازم.و بي‌جهت نيست كه ائمه،ياران‌ خود را از چنين بحث‌هايي منع مي‌كردند،مگر افرادي خاص را(كه اشاره خواهد شد).

اگر انسان شايستگي‌هاي اخلاقي لازم را در نيت،روش و عمل مناظره نداشته باشد،خود در چاه ويلي مي‌افتد كه رها شدن از آن،بسي‌ دشوار است.

آفات مناظره

مرحوم فيض،باز در اين زمينه،بحث‌ گسترده‌اي تحت عنوان«آفات مناظره»دارد كه‌ چكيدهء آن تقديم مي‌شود:

«مناظره،كه براي چيره شدن بر خصم و مغلوب ساختن او و اظهار برتري نزد مردم است، سرچشمهء همهء اخلاق زشت نزد خداي متعال‌ است،صفاتي كه نزد شيطان پسنديده است!آن‌ كه عشق به برتري و جاه‌طلبي در بحث و مباهات به ديگران دارد،اين كشش،تمام‌ ناپسندي‌هاي دروني را تحريك مي‌كند و رذايلي از مناظره پديد مي‌آيد كه عبارت‌اند از:

1.حسد:چون نمي‌تواند برتر از خود را در بحث و مجادله ببيند،حسد در دلش شعله‌ مي‌كشد.

2.تكبّر:خود را برتر از مردم مي‌پندارد و گرفتار برتري طلبي و خود بزرگ‌بيني مي‌شود.

3.كينه:بحث كننده،نسبت به هواداران‌ طرف مقابلش،در دل احساس كينه مي‌كند.

4.غيبت:معمولا بحث كننده،در غياب‌ رقيبش،حرف‌هاي او را نقل مي‌كند و به بدگويي‌ از او مي‌پردازد،يا بدگويي ديگران را تصديق‌ مي‌كند.

5.خودستايي:(تزكيهء نفس)اين گرچه‌ راست باشد،ولي زشت است كه انسان خود را ستايش كند و خويش را به برتري و فضل...منسوب نمايد.چيزي كه در بحث،فراوان پيش‌ مي‌آيد.

6.تجسّس:دنبال عيوب دگيران بودن،تا نقاط ضعف و لغزش‌هاي حريفان را كشف كند و به رخ بكشد و بي‌آبرو سازد.

7.خوشحالي از ناراحتي مردم و غمگين از خوشي آنان:اين حالت در ارتباط با رقيب بحث پيش مي‌آيد و از اوضاع نابسامان‌ طرف مقابل خرسند مي‌شود.

8.زيربار حق نرفتن و حرص به‌ كشمكش بي‌جا:براي بحث كننده،گاهي‌  مبغوض‌ترين چيز آن است كه حق،بر زبان‌ حريفش آشكار شود.

9.ريا:تلاش در جهت جلب نظر و توجه و تمايل مردم به خود»71.

01.حسد،دشمني،صف‌بندي و...از طبيعي‌ترين عوارض اين‌گونه مباحثات است،به‌ خصوص آنجا كه با منطق نتوانند حرف تو را پاسخ گويند،به برهان قاطعي همچون چماق‌ و«هو»متوسّل مي‌شوند.

توان و ظرفيت لازم

جدال احسن و بحث آزاد،كار هر كس‌ نيست.

هم‌سعهء صدر و وسعت نظر مي‌خواهد،هم‌ تسلط بر مطلب،هم قدرت بر استدلال لازم‌ دارد،هم حوصلهء نتيجه‌گيري.

گايه هجوم بايد كرد،گاهي دفاع نمود، گاهي حمله را ردّ كرد،گاهي بايد حلقهء محاصرهء كلامي را شكست،گاهي بايد بال زد و پر كشيد، و از دام بيرون جست و...چنين هم نيست كه‌ هر كس وارد اين ميدان شود،بتواند توفيق يابد.

در عصر ائمه،برخي از اصحاب،به مجادلات‌ كلامي و فلسفي با مخالفان و مادّيون و دهريون‌ مي‌پرداختند.

برخي قوي بودند و پيروز.

برخي ناتوان بودند و درمانده.

امام صادق عليه السّلام،برخي را اجازهء بحث مي‌داد، برخي را تشويق به مباحثه و مناظره مي‌كرد، برخي را هم نهي مي‌نمود.اين،نشان دهندهء تفاوت شيوهء آنان و اختلاف قدرت بحث و توانايي لازم بر اين امر مهم است و آن حضرت‌ هم،طبق ظرفيت و توانشان،ارزش‌گذاري‌ مي‌كردو تشويق مي‌نمود يا منع مي‌كرد.

«هشام بن حكم»،يكي از اين چهره‌هاي‌ برجسته در بحث و مجادلات است.

و«مؤمن الطّاق»،قهرمان ديگري در ميدان مناظره!

هشام،زباني صريح و حقگو و بياني نافذ و گيرا داشت.مناظرات خيره كننده‌اش،خطري‌ عظيم براي حكومت به حساب مي‌آمد.تا آنجا كه خليفهء مقتدري همچون هارون الرشيد، درباره‌اش گفت:زبان هشام،بيش از هزار شمشير،در دلها نافذ و برّاست.

اين سخن را وقتي بر زبان آورد كه مخفيانه‌ در يك جلسهء طولاني بحث هشام،پشت پرده به‌ گوش ايستاده بود و قدرت و تسلط او را در بحث‌ ديد و اظهار كرد:«با زنده بودن او،يك ساعت‌ هم حكومت من دوام نمي‌آورد!به خدا سوگند، نفوذ بيانش در دل‌ها،بيش از صد هزار شمشير است».81

اين دليل چيرگي او د رمناظره‌هاست،و امام‌ صادق عليه السّلام درباره‌اش فرمود:

«ناصرنا بقلبه و لسانه و يده؛هشام،با دل و زبان و دست،ياور ماست».91

مؤمن الطّاق(محمد بن علي بن نعمان‌ كوفي)نيز از اين چهره‌ها بود و مورد عنايت‌ خاص امام صادق عليه السّلام.ابو خالد كابلي مي‌گويد:

مؤمن الطاق را در حرم پيامبر ديدم كه‌ نشسته و جمعي دور او حلقه زده‌اند و او بحث‌ مي‌كند و به سؤالاتشان پاسخ مي‌دهد.نزديك او رفتم و گفتم:

-امام صادق عليه السّلام ما را از بحث،نهي كرده‌ است.

-آيا به تو دستور داده است كه به من‌ بگويي؟

-نه به خدا،ولي مرا دستور داده تا با كسي‌ بحث نكنم.

-تو برو و از فرمانش اطاعت كن.

ابو خالد كابلي مي‌گويد:

حضور حضرت صادق عليه السّلام رسيدم و ماجراي‌ مؤمن الطاق را به وي گفتم.حضرت لبخندي زد و فرمود:

«اي ابو خالد!مؤمن الطاق با مردم سخن‌ مي‌گويد و(پيش از آن كه گرفتار آيد)پرواز مي‌كند،اما تو اگر بحث كني،همين كه بالهايت‌ را قيچي كنند،نمي‌تواني پرواز كني».02

استعداد لازم در بحث،در اين‌گونه موارد آشكار مي‌شود.

برخي مي‌افتند،برخاستن نمي‌توانند.بعضي‌ محاصره مي‌شوند،راه گريز نمي‌يابند.بعضي‌ خوب بحث مي‌كنند،اما قدرت نتيجه‌گيري‌ ندارند.عده‌اي نقاط ضعف طرف را پيدا نمي‌كنند.جمعي در بحث،از اين شاخه به آن‌ شاخه مي‌پرند.

اسلوب و تسلط و مهارت،بسيار مهم است.و امام صادق عليه السّلام دقيقا به شيوهء مباحثات اصحاب‌ خود آشنا بود و بر همان مبنا،برخي را اجازه‌ مي‌داد و بعضي را منع مي‌كرد.

آموختن شيوهء صحيح مناظره،هم از جهت‌ برخورد اخلاقي با طرف و هم از لحاظ استواري‌ سخن و گيرايي بيان و صلابت منطق،از مهم‌ترين عوامل توفيق در اين كار است.

عوارض جدل

هر چند جدل،خود عارضه و آفتي در پيكر علم است

و هر چند كه مراء و جدال،يك بيماري‌ اخلاقي و انحرافي رفتاري است،اما...باز هم به‌ عواقب و آثار سوء اين عارضه بايد نگريست.

جدل،قدر و ابهّت انسان را مي‌كاهد،باعث‌ گستاخي بي‌ادبان و بهانه جويان مي‌شود، دشمني و بد دلي بر مي‌انگيزد،تفرقه و نفاق‌ مي‌آفريند،و گاهي هم،تزلزل فكري و انحراف‌ عقيدتي پيش مي‌آورد.

امام علي عليه السّلام مي‌فرمايد:

«من طلب الدّين بالجدل تزندق؛12هر كه از راه جدل،در پي دين‌يابي باشد،سر از كفر و زندقه در مي‌آورد».

و نيز مي‌فرمايد:

«ايّاكم و المراء و الخصومة،فانّهما يمرضان القلوب عليالأخوان و ينبت‌ عليهما النّفاق؛22از مراء و دشمني بپرهيزيد، كه اين دو(جدل و مخاصمه)دل‌ها را نسبت به‌ برادران،بيمار مي‌سازد و براساس آنها،نفاق‌ مي‌رويد».

اثر«نفاق آوري»به طور مكرر در روايات‌ بيان شده است؛همچنين عارضهء كينه و كدورت‌ و خصومت،پيامد طبيعي جدال‌هايي است كه بر اساس حق استوار نباشد و انگيزه،تنها غلبه بر حريف باشد.

آفت ديگر آن،«دلمردگي»است و ديگر، كوردلي و«بيمار دلي».بازگشت اين آثار سوء، همه به«دل»است.

در يك حديث،چهار چيز به عنوان«آنچه‌ دل را مي‌ميراند»،بيان شده،كه يكي هم‌ مجادله و جرّ و بحث با«احمق»است.

و در حديث است كه:نه با«حليم»جدل‌ كنيد،نه با«سفيه».حليم،دور و طرد مي‌كند و نادان،پست و خوار مي‌سازد.32

امام صادق عليه السّلام مي‌فرمايد:

«لاتمارين حليما و لا سفيها،فإنّ الحليم‌ يقليك و السّفيه يؤذيك؛42نه با بردبار دانا مراء و جدال كن و نه با سفيه نادان؛زيرا كه‌ انسان بردبار،كينهء تو را مخفيانه در دل مي‌گيرد و سفيه،آشكارا به آزارت بر مي‌خيزد».

و در سخن ديگر مي‌فرمايد:

«جدال با علما،عداوت آنان را در پي‌دارد و جرّ و بحث با سفيهان،دشنام و بدگويي‌شان را».52

جدال‌هاي دشمن ساخته

جدل دشمن‌ساز و نفاق‌آور و رشته گسل، گاهي دام دشمن است.يكي از تورهاي«تفرقه‌ بينداز و حكومت كن»است.

«جدل دشمن ساخته»،آن بحثي است كه‌ دشمن،به دهان دوستان مي‌افكند تا«مشغول»سازد.دشمن،«مسأله»مي‌سازد تا«سرگرم»سازد.

و در اين سرگرم شدن به مسائل ساخته و پرداختهء دشمن،چه سوء استفاده‌هاست كه‌ نمي‌شود،چه جيب‌هاست كه زده نمي‌شود،چه‌ غارت‌هاست كه انجام نمي‌گيرد!

«جنگ زرگري»را شنيده‌ايد!

مناقشات شديد لفظي،براي هدفي ديگر، البته پنهان!

آنان كه در اين گونه مناقشات،وارد گود و ميدان مي‌شوند،غافل‌اند كه گاهي سر نخ،دست‌ ديگران است و«معركه گردانان»پشت صحنه‌ مخفي شده‌اند و دو نفر،يا دو گروه يا دو فرقه و مذهب را به جان هم انداخته‌اند تا از آب«جدل‌ آلود»،ماهي سياست بگيرند.

امام امت،اين بيدارگر اعصار و قرون، هميشه در چنين موقعيت‌هايي فرياد هشياري و نداي آگاهي سرمي‌دارد؛برخي شنيده و مي‌پذيرفتند،ولي بعضي،ناشنيده از آن‌ مي‌گذشتند.

امام راحل(ره)پيش از انقلاب،در ارتباط با جنجال‌ها و مناقشات شديد و معركه گيرهاي‌ رنگارنگ و جدل‌هاي تند و مشغول كننده بر سر مسأله«كتاب شهيد جاويد»،«كشتن آقاي‌ شمس‌آبادي»و«آثار دكتر شريعتي»بارها و بارها هشدار داد كه:اينها،دام دشمن است تا فرصت‌هايتان به اينها بگذرد و از مسائل اصلي‌تر غافل بمانيد.

مگر نه اين است كه براي اغفال از جبهه و دشمن اصلي،هميشه جبههء فرعي مي‌گشايند و مسألهء كوچك را بزرگ مي‌كنند و«مسأله»مي‌سازند تا نيروها در اين جدال‌ها و تحليل‌ها به‌ تحليل رود؟!

و ما چه غافليم اگر:

«زنداني لفظ و اصطلاحيم و خوشيم!».

***سخن را همين جا به پايان بريم و از گرفتار شدن در دام‌هاي شيطاني«جدل،مراء و مخاصمات»،به خداوند پناه مي‌بريم.

پي‌نوشت‌ها

(1).سعدي(امثال و حكم،دهخدا،ج 2،ص 818).

(2).كافي،ج 1،ص 94؛محجة البيضاء،ج 1،ص 821.

(3).گلستان سعدي،باب هشتم.

(4).كافي،ج 1،ص 74؛محجة البيضاء،ج 1 ص 721.

(5).ر.ك:بحار الانوار،ج 07،ص 693،ج 2،ص 421 و831 و ج 9 و 01(احتياجات)؛اصول الكافي ج 2، ص 003؛كنز العمال،ج 01،ص 581؛سفينة البحار،ج 2، ص 135 و 695 و ج 1،ص 122؛الحياة،ج 2،ص‌123 و 223 و منابع حديثي ديگر.

(6).جامع السعادات،نراقي،ج 2،ص 282.

(7).مؤمن65/.

(8).نحل421/.

(9).بحرا الانوار،ج2،ص 521 و ج 9،ص 552.

(01).از جمله،ر.ك:حج2/ و 7؛آل عمران56/؛مؤمن53/و 55.

(11).ر.ك:احتجاج طبرسي و بحار الانوار،ج 9 و 01.

(21).صحيفه نور،ج 71،ص 79.

(31).براي آشنايي با اين گونه مناقشات و جدال‌هاي‌ انحرافي،ر.ك:الامام الصادق و المذاهب الأربعه،ج 1، ص 681-002،تحت عنوان:حركة التنازع بين المذاهب.

(41).بحار الانوار،ج 2،ص 231،ح 12 و ص 431،ح 82.

(51).همان،ص 331،ح 72.

(61).محجة البيضاء،ج 1،ص 99.

(71).همان،ص 201(تلخيص).

(81).بحار الانوار،ج 84،ص 404 و 204.

(91).همان،ص 402.

(02).الامام الصادق،اسد حيدر،ج 2،ص 07؛حياة الامام‌ موسي بن جعفر،باقر شريف القرشي،ج 2،ص 313.

(12).محجة البيضاء،ج 1،ص 701،به نقل از اعتقادات‌ صدوق.

(22).كافي،ج 2،ص 003.

(32).الامام الصادق و المذاهب الاربعه،ج 1،ص 683.

(42).اصول كافي،ج 2،ص 103،ح 3.

(52).لاتجادل العلماء و لا تمار السفهاء،فيغضبك العلماء و يشتمك السفهاء.(وسائل الشيعه،ج 21،ص 73،ح 3).

منبع :

نشريه قرآن و حديث » فرهنگ كوثر » زمستان 1388 - شماره 80


امتیاز:
 
بازدید:
هر كهتري را بداني كه كيست

(سعدي، 179:1377)

در روزگاراني كه جنگ‌هاي صليبي و خشونت‌طلبي رسميت يافته و هر فرقه خود را ميزان حق و حقيقت تام مي‌دانست و ديگران را باطل و گمراه تصور مي‌كرد و شعله‌هاي جنگ و خونريزي به سبب همين داعيه‌ها بيش و بيشتر مي‌شد و همواره بحث بر سر بهترين ـ اعم از ملت، مذهب، نژاد و …‌ـ بود سعدي خودپسندي‌ها و تفرعن‌هاي جاهلي را نكوهش و از اين دشمني‌هاي كودكانه با قهرخند شاعرانه ياد مي‌كند و از راه تمثيل به مناظره يهود و مسلمان اشاره مي‌كند كه مطابق بينش‌هاي مذهبي متعصبان به تكفير و انكار ديگري منجر شده است (سعدي، 75:1373).

به طور كلي و با مطالعه موضوعي[2] گلستان سعدي مي‌بينيم كه اين كتاب تصويرگر دنياي واقعيت‌ها و حقايق‌ است و در آن زشتي‌ها و زيبايي‌هاي موجود در جوامع عصر نويسنده و تناقضات و تضادهاي آن تصوير شده است. مسائلي چون پاسداري از رفاه مردم، امنيت و حفظ صلح در جامعه، استخدام و نظام استخدامي، تدابير جلب جهانگرد، دادورزي، نظارت بر كار كارگزاران، حق طلبي، نصيحت نيوشي، آيين جنگ و تدبير سپاه و … عمده‌ترين مسائل و مطالبي است كه در گلستان تصوير شده است. مجموعه اين ويژگي‌ها و مشخصات محملي شده تا گلستان به عنوان زيباترين اثر منثور فارسي تلقي شود (رزمجو، ذكر جميل سعدي، 1366: 29) و آوازه او با در نورديدن زمان و مكان، حيات جاودانه يابد. در نگاه ساختاري به عناصر داستاني و كميت حكايات اين اثر، جامعه موجود سعدي را در قالب حكايات و داستان‌هاي مختلف ملاحظه مي‌كنيم كه عمده‌ترين اصل حاكم بر آن ـ كه تئوري بنيادي سعدي است ـ عدالت و رفاه خلق و توجه به نكات نغز اخلاقي ـ اجتماعي است كه جملگي از اهداف و ثمره‌هاي گفت وگوي فرهنگ‌ها و اقوام مختلف است. در ميان اين ابواب هشت‌گانه بيشترين حكايت از نظر كميت مربوط به باب دوم (در اخلاق درويشان) و كمترين حكايت متعلق به باب ششم (در ضعف و پيري) است:

جدول شمارة 1: باب‌هاي گلستان و تعداد حكايت‌هاي هر باب

بابعنـوانتعداد حكايت

1در سيرت پادشاهان41

2در اخلاق درويشان47

3در فضيلت قناعت29

4در فوائد خاموشي14

5در عشق و جواني20

6در ضعف و پيري9

7در تأثير تربيت19

8در آداب صحبت102

(كلمات قصار)

در مجموع، دويست و هشتاد و اندي حكايت و كلمات قصاري كه در گلستان سعدي آمده تصويري كامل و تام از جامعه عصر سعدي با تمام نشيب و فراز آن است. علي‌رغم اهميت و ارزش فراوان اين اثر و بينش اين سويه و دقيق سعدي نسبت به پديده ها و واقعيت‌ها، در موارد خاص چهره واقعي و حقيقي سعدي كمرنگ مي‌شود. به زعم نگارنده سعدي در برخي از اين حكايات كه از زندگي شخصي خود ـ حتي به فرض تخيلي و هنري بودن ـ و ارتباط دو سويه كلامي با ديگران سخن گفته، وارد جرياني مي شود كه در نگاه كلان نه به شخص او، بلكه به سير جامعه و روابط اجتماعي جوامع كلاسيك برمي‌گردد كه رابطه «تو ـ من و من ـ تويي» را بر نمي تابيده است و سير و جريان ارتباطي از «من به تو» بوده است؛ به همين جهت به جانب ديگر اجازه بروز و ظهور نمي‌داده است. اين دسته از حكايات كه در قالب گفت وگو تنظيم و بيان شده، با گفتارهاي مونولوگي او ـ در هيأت پند و اندرز و تعليم ـ تفاوت اساسي دارد و از تصوير حقيقي و منطبق با واقع پرده برمي‌دارد.

سعدي در مقام بيان گفت وگو و مؤلفه‌هاي آن

يكي از مسائلي كه در ضمن خواندن اين اثر (گلستان) در ذهن نگارنده نقش بسته، اين است كه سعدي در پردازش مولفه‌هاي گفت وگو و در ميان ساير نويسندگان آثار منثور بيش از همه ـ مستقيم و غيرمستقيم ـ داد سخن داده و با آوردن حكايات و داستان‌هاي مختلف در هفت باب نخست و جملات قصار در باب هشتم، جامعه‌اي را تصوير مي‌كند كه همه اعضاي آن بدون تجاوز به حقوق همنوع، با مدارا و حاكميت عقل و دانش زندگي كرده و ملكه حقيقت‌جويي و استدلال خواهي را بدون عجب و غرور كاذب و پيش‌داوري و غرض‌ورزي خواهانند.

درين جامعه گفت وگو محور كه انسان ـ بماهو انسان ـ عزيز شمرده مي‌شود، تعامل‌ ميان اجزاء و اعضاي آن به گونه‌اي است كه همزيستي مسالمت‌آميز و مداراجويانه در گفت وگوي حق محورانه شرط بقاي آن تلقي مي‌شود؛ لذا مهم‌ترين ويژگي اين جامعه بر اساس مؤلفه‌هاي گفت وگو از ديد سعدي به قرار ذيل است:

ـ اعتماد دو سويه و عدم سوء ظن و نگراني و خوف از برتري ديگري در استدلال و جدالاحسن (سعدي، 1373: 177 و 86)؛

ـ خردگرايي و دانش محوري(3) ؛

ـ توجه به ماقال و سخن نه تكيه صرف بر متكلم(4) ؛

ـ تسامح و تساهل و پرهيز از هر گونه تعصب جاهلي(5)؛ در انديشه سعدي از آن جايي كه بني‌آدم اعضاي يك گوهر تلقي مي‌شوند، راه به سوي حق نامحدود بوده و سخن از حق تام و تمام، باطل و انتساب آن به خويش زاينده چالش‌ها و زداينده تفاهم و مدارا تلقي مي‌شود؛ لذا مدارا حتي با دشمن نيز تجويز مي‌شود؛

ـ گوش دادن (شنيدن) و سكوت در گفت وگو(6) ؛

ـ استدلال و پرسش‌گري از راه جدال احسن و تمثيل؛ سعدي در غالب حكايات از طريق منطق گفت وگو چه به صورت تك‌گويي و چه به كمك استدلال منطقي و برهاني وقايع زندگي را تبيين مي‌كند و بدون تحميل نظر خويش، خوانندjustify>ـ عدم جزميت و تعصب؛

ـ خردگرايي و توجه به معرفت و دانش از جانب قاضي؛

ـ حقيقت جوست تا حقيقت محور؛

- طبع آرام و معتدل و چهره مسالمت آميز و مداراپسند؛

ـ توجه به ماقال دارد تا من قال و دليل آن توجه متساوي به هردوست (منطق هر دو را شنيد)؛

ـ اهل تامل و تفكر است (عدم پيش‌بيني و پيش‌داوري در صدور حكم) «چون منطق ما بشنيد سر به جيب تفكر فرو برد و پس از تامل بسيار سر برآورد و گفت» (همان: 167)؛

ـ گوش سپردن يكسان به سخن دو سوي كلام؛

ـ داشتن زبان مشترك و درك كلام آن دو؛

ـ صداقت در كلام و كردار؛

ـ انسان سالاري و عشق به مقام و كرامت انساني؛

ـ خويشتن دار در ميزان و مرتبت سخن گويي و اعتدال در گفتار.

عيوب و موانع گفتار سعدي و آن چيزي كه گفت وگوي آن دو را به بن بست مي‌كشاند به اجمال چنين است:

ـ در غلتيدن به مونولوگ به جاي ديالوگ. 830 واژه سعدي در مقابل 255 واژه‌اي كه مدعي به كار مي‌برد، شاهد مدعاست و اتفاقاً يكي از دلايل شكست جريان گفت وگو اين است كه زبان به جاي زايايي كلامي و گفت وگويي، در قيد تك گويي و مونولوگ بوده و حاصل اين جريان آن خواهد شد كه «]او[ گريبانم دريد ]و من[ زنخدانش گرفتم» (همان: 166)؛

ـ كنترل كننده جريان و ميدان گفت وگو خود سعدي است. حال آنكه گفت وگو بايد به صورت جرياني و ميداني و بدون تمركز و يا با مديريت شخص ثالث اداره شود؛

ـ گفت وگوهايي كه در آن آزادگي و آزادي لازم در بيان نباشد، خود به جاي صلح و آشتي موجب گرفتاري است: «و ما در اين گفتار و هر دو به هم گرفتار؛ هر بيدقي كه براندي به دفع آن بكوشيدمي» (همان)؛

ـ مخاطب خويش را به دليل نداشتن حجت و دليل، ذليل مي‌خواند: «دليلش نماند ذليلش كردم» و حال آنكه شكست در گفت به معني ذلت و خواري نيست؛

ـ به جاي كشف حقيقت و بدون اغراض شخصي، درصدد غلبه بر حريف است: «مرا سخن سخت آمد گفتم ...» (همان: 163)؛

ـ عدم مدارا در حوزه گفتار تا حدي كه به دشنام و ستيزه مي انجامد تا جايي كه سعدي در گزينش و چينش واژگان در محور جانشيني تعمدا در مقابل دشنام واژه سقط(10)را به كار مي‌برد: «دشنامم داد، سقطش گفتم. گريبانم دريد، زنخدانش گرفتم» (همان: 166)؛

به جاي جدال احسن به جدال صرف تكيه مي‌كند و گواه بر اين واقعيت عنوان حكايت است؛

ـ توهين و ناسزاگويي از دو جانب كه بيشتر از عدم رعايت ميل به حقيقت‌جويي ـ به عنوان يكي از مولفه‌ها و شروط لازم و صحت گفت وگو ـ نشأت گرفته است؛

ـ به جاي شنيدن كلام مخاطب در صدد پاسخگويي به گوينده برمي‌آيند؛ يعني به جاي گوش دادن از سر اراده به اجبار تن به شنيدن داده‌اند.

از اين موارد استثنا كه غالباً در هيأت ديالوگ تهيه و تنطيم شده است بگذريم، سعدي در حوزه گفتار، تك گويي و نقل حكايات يكي از استوانه‌ها و پايه‌گذاران تئوري گفت وگو و مؤلفه‌هاي آن محسوب مي‌شود كه مي‌تواند بدون هيچ اغراق يكي از بزرگ‌ترين شاعران مدافع شعر صلح، دوستي و گفت وگو تلقي شود. چنان كه در 8 باب گلستان از جامعه‌اي سخن مي‌گويد كه در صورت رعايت پاره‌اي از لوازم گفت وگو و احترام به حقوق همنوع و ملل؛ صلح و آشتي و كرامت انسان در آن نهادينه خواهد شد. در چنين جامعة آرماني نه اعضا به اجبار به گفت وگو تن مي‌دهند و نه بدون هيچ ريا و دورويي به ظاهر جمع و به معني پريشان ـ مانند تصوف و متصوفه ـ (همان: 97) خواهند بود، بلكه ضمن پاسداشت حقوق همنوع، مولفه‌هاي گفت وگو را مي‌پذيرند و به آن باور خواهند داشت.

نتيجه ‌گيري

سعدي در گلستان و به ويژه در بزرگ‌ترين حكايت آن، از بين مؤلفه‌هاي گفت وگو به پاره‌اي از اصول آن (گوش دادن آگاهانه، تسامح و تساهل، جدال احسن و تقوا و خويشتن‌داري در گفت وگو) ملتزم نبوده و اين عدم التزام و تناقض در گفتار و كردار، نه به شخص گوينده و متكلم اين حكايات ـ حتي به فرض تخيلي بودن ـ كه به هنجار و فرهنگ غالب جامعه گذشته‌ ما برمي‌گردد و سعدي تصوير كننده جامعه ياد شده است، ضمن اينكه هدف ما تنها نگاه به ساختار داستان جدال سعدي با مدعي بوده كه با نگاه سبك‌شناسي تكويني تحليل شده است و حتي با فرض تخيلي بودن داستان تصور نگارنده در عدم تعهد شخصيت اول داستان به اصول گفت وگو پا بر جا خواهد بود.

پي‌نوشت

1. در اقصاي عالم بگشتم بسـي

تمتـع به هـر گوشـه‌اي يافتـم

بسر بردم ايـام بـا هـر كسي

زهر خرمني خوشه‌اي يافتم

(سعدي، 161:1377)

2. چوكاري بي‌فضول مـن برآيـد

و گر بينم كه نابينا و چاه است

مرا در وي سخن گفتن نشايد

اگـر خاموش بنشينم گنـاه اسـت

(سعدي، 83:1373)

3. از ديد سعدي عظمت انسان نه به سن و سال كه به عقل است و خردورزي پادشاه بر ساير صفات او مقدم است (همان: 170) و از آن جايي كه علم سلاح مبارزه با شيطان تلقي مي‌شود ملاك انسانيت و تفضيل او نيز محسوب مي‌شود (همان: 181).

4. او گوهرست گو صدفش در جهان مباش

در يتيــم را همــه كــس مشتــري بـــود

(همان: 121)

5. از ديد سعدي مدارا به دو قسم مداراي اختياري (با زبردست) و مداراي اضطراري (با زيردست) تقسيم مي‌شود كه گونه نخست مثبت و ارزشمند است. (همان: 160، 109، 123).

6. ضرورت تفكر و انديشه قبل از گفتار آن سوي ديگر سكه سكوت است كه سعدي به كرات بر آن تكيه كرده است (همان: 83 و 183).

7. سعدي در اين باور خويش چنان استوارست كه نگاه حقارت آلود پادشاه نسبت به رعيّت را نكوهتر مي‌كند (همان: 107) و آن دو را در جوهر انسانيت مشترك مي‌يابد و حتي نگاه منفي نسبت به عاصي هم، قبيح تلقي مي‌شود (همان: 104).

8. نمونه بارز و روشن اين باور سعدي حكايت زاغ و طوطي است كه دو سوي سخن به دليل عدم مجاورت و تقريب زيستي (فرهنگي) از مصاحبت با هم در عذاب هستند. (همان: 139) حكايت روباه و شتر باب عدم مصاحبت و گفت وگو با نادان (همان: 94) جدال دانشمند و ابله (همان: 129) مناظره عالم و ملحد (همان: 129) جدال حكيم و جاهل (همان: 177، 179) سنخيّت عامل و عمل باب (همان:160) سنخيت در عالم طبيعت (همان: 179) سنخيت در ظاهر و باطن (همان: 119) سنخيت در گفتار (همان: 178، 180).

9. سخن را سراست اي خردمند وبن

خداوند تدبيـر و فرهنـگ و هـوش

ميــاور سخــن در ميــان سخـن

نگويد سخـن تا نبينـد خمـوش

(همان: 130)

10. چنان كه در گفت و گوي عيسي با ابليس در منطق‌الطير حضرت عيسي چنين خطاب مي‌كند:

عيسي مريم بدو گفت اي سقط

مي نداني هيچ و ره كردي غـلط

منابع

حديدي، جواد (1356) برخورد انديشه‌ها، چاپ اول، تهران، توس.

ذكر جميل سعدي (1366) 3 جلد، چاپ دوم، تهران، آستان قدس.

زرين كوب، عبدالحسين (1381) حديث خوش سعدي، چاپ دوم، تهران، سخن.

سعدي شيرازي، (1377) كليات سعدي، محمدعلي فروغي، چاپ دوم، تهران، نامك.

سعدي، مصلح‌بن عبدالله (1373) گلستان، تصحيح و توضيح غلامحسين يوسفي، چاپ سوم، تهران، خوارزمي.

شمس‌الدين محمد، آملي، محمدبن‌محمود (1380) نفايس الفنون، چاپ اول، تهران، فردوس.

موحد، ضياء (1378) سعدي، چاپ سوم، تهران، طرح نو.

مهاجراني، عطاءالله (1381) «سخنراني‌عطاءالله مهاجراني» پيام يونسكو، شماره 379، سال 33.

* برگرفته از بخشي از طرح پژوهشي «بررسي زمينه ما و عناصر گفتگوي فرهنگ‌ها و تمدن‌ها در ادبيات فارسي» كه در پژوهشكده علوم انساني و اجتماعي انجام گرفته است.

http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/70007?sta=%u062c%u062f%u0627%u0644+%u0627%u062d%u0633%u0646


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۳۶:۲۵ ] [ مشاوره مديريت ]

 

قرآن مكتب گفتگو

خداوند سبحان‌ با بندگان‌ ضعيفش‌ كه‌ جز از ناحيه‌ رحمت‌ او هيچ‌ وجودي‌ ندارند وارد گفتگو مي‌شود و به‌ اشكالات‌ و پرسش‌هاي‌ آنان‌ پاسخ‌ مي‌دهد. با اين‌ شيوه‌ قرآني‌، سوال‌ اين‌ است‌ كه‌ آيا ديگر كسي‌ مي‌تواند خود را برتر از ديگران‌ بداند و با كسي‌ گفتگو نكند؟

قرآن‌ كريم‌ با اختصاص‌ آيات‌ زيادي‌ به‌ گفتگو (مشتقات‌ «ق‌ و ل‌» در قرآن‌ 1722 بار در قرآن‌ كريم‌ تكرار شده‌ است‌.)(1) با ديگران‌ به‌ تمامي‌ انسانها آموخته‌ است‌ كه‌ از هر گونه‌ تندي‌ بپرهيزند و با برخورد فكري‌ و عقيدتي‌ با مخالفان‌ روبه‌رو شوند.

در سوره‌ طور آيات‌ 29 تا 33 اوج‌ تحمل‌ در گفتگو با مخالفين‌ را مي‌بينيم‌. در اين‌ آيات‌، تمام‌ صفات‌ مذمومي‌ كه‌ به‌ خداوند و پيامبرش‌ نسبت‌ داده‌ بودند درج‌ گرديده‌ و به‌ هريك‌ با سماحت‌ پاسخ‌ داده‌ شده‌ است‌:

«پس‌ اندرز ده‌ كه‌ تو به‌ لطف‌ پروردگارت‌ نه‌ كاهني‌ و نه‌ ديوانه‌.»

يا مي‌گويند: «شاعري‌ است‌ كه‌ انتظار مرگش‌ را مي‌بريم‌ (و چشم‌ به‌ راه‌ بد زمانه‌ بر اوييم‌).»

بگو: «منتظر باشيدكه‌ [ من‌ ] نيز با شما از منتظرانم‌.» آيا پندارهايشان‌ آنان‌ را به‌ اين‌ [ موضعگيري‌ ] وا مي‌دارد يا [ نه‌ ] ، آنها مردمي‌ سركشند؟

يا مي‌گويند:«آن‌ را بربافته‌» [ نه‌ ] بلكه‌ باور ندارند.

يكي‌ از نويسندگان‌ (هرچند مسأله‌ قابل‌ تامل‌ مي‌باشد) در يكي‌ از نمودارهاي‌ خود از آيات‌ قرآن‌، به‌ عنوان‌ «ديالوگ‌» نشان‌ داده‌ است‌ كه‌ واژه‌ «قال‌»، با مشتقات‌ آن‌ بعد از كلمه‌ «الله‌» بيشتر از ساير كلمات‌ آمده‌ است‌ و از نظر كميت‌ و تعداد دفعات‌ در مجموعه‌ سيستم‌ فراواني‌ مقام‌ دوم‌ رادارد. نويسنده‌ نتيجه‌ مي‌گيرد:

«اين‌ تأكيد و توجه‌ دلالت‌ از حكمتي‌ مي‌كند كه‌ ارزش‌ مطالعه‌ و بررسي‌ دارد»(2)

يعني‌ پيامبر (ص‌) باب‌ گفتگو را برروي‌ همگان‌ گشود و جدال‌ به‌ احسن‌ را پايه‌ گذاشت‌ و به‌ پيروان‌ اديان‌ فرصت‌ فكر كردن‌ داد تا با دين‌ خود را از تحريف‌ بيالايند وحق‌ را با باطل‌ نپوشانند و به‌ آيات‌ خدا كفر نورزند.

«يا اهل‌ الكتاب‌ لم‌ تكفرون‌ بايات‌ الله‌ و انتم‌ تشهدون‌ يا اهل‌ الكتاب‌ لم‌ تلبسون‌ الحق‌ بالباطل‌ و تكتمون‌ الحق‌ و انتم‌ تعلمون‌»(3)

«اي‌ اهل‌ كتاب‌، چرا به‌ آيات‌ خدا كفر مي‌ورزيد با آنكه‌ خود [ به‌ درستي‌ آن‌ ] گواهي‌ مي‌دهيد؟ اي‌ اهل‌ كتاب‌، چرا حق‌ را به‌ باطل‌ در مي‌آميزيد و حقيقت‌ را كتمان‌ مي‌كنيد، با اينكه‌ خود مي‌دانيد؟»

بنابراين‌ پيامبر (ص‌) همه‌ جا مأمور به‌ «گفتگو» بود و ترور و تهمت‌ فكري‌ را همه‌ جا ناروا مي‌دانست‌.

گفتگوي‌ پيامبران‌ با مخالفان‌

قرآن‌ كريم‌ با طرح‌ شبهات‌ ملحدان‌ و مخالفان‌ و بحث‌ و مناظره‌، پيامبران‌ با آنان‌، همگان‌ را به‌ آزادي‌ انديشه‌ تشويق‌ مي‌نمايد. بحث‌ و جدل‌ شيطان‌ با خدا، گفتگوي‌ هابيل‌ و قابيل‌، مناظره‌ ابراهيم‌ (ع‌) با نمرود، مناظره‌ موسي‌ (ع‌) با فرعون‌،... و نيز شبهات‌ فراوان‌ مخالفان‌ پيامبر گرامي‌ اسلام‌ (ص‌) همگي‌، فضايي‌ مناسب‌ و آزاد براي‌ تلاوت‌ كنندگان‌ قرآن‌ مهيا مي‌سازد تا به‌ انديشيدن‌ در جهان‌ خلقت‌ و آفريدگار آن‌ بپردازند.

با پي‌جويي‌ بيانات‌ قرآن‌ در مورد پيامبران‌ و رسولان‌ سلف‌، در مي‌يابيم‌ كه‌ آنان‌ در كمال‌ ملايمت‌، با حكمت‌ و اندرز نيكو و جدالاحسن‌ با مخالفينشان‌ روبه‌رو مي‌شدند هرچند كه‌ با دگرگوني‌ زمان‌، چگونگي‌ و شكل‌ اين‌ مباحثات‌ دگرگون‌ مي‌شود. در اين‌ مختصر به‌ برخي‌ از نمونه‌هاي‌ اين‌ رويارويي‌ مي‌پردازيم‌:

همگام‌ با ابراهيم‌ (ع‌)

ابراهيم‌ (ع‌) با عقايد منحرف‌ زمانش‌ كه‌ گروهي‌ ستارگان‌ را به‌ خدايي‌ پذيرفته‌ بودند، دسته‌اي‌ ديگر ماه‌ راخدا مي‌پنداشتند و گروه‌ سوم‌ خورشيد را خدا مي‌شمردند مواجه‌ بود. ايشان‌ در چند گفتگوي‌ طولاني‌ با قومش‌ به‌ مباحثه‌ پرداخت‌. در آيات‌ 76 تا 80 سوره‌ انعام‌ بقول‌ علامه‌ طباطبايي‌ (ره‌) حتي‌ تحقير بت‌ها را نيز مدنظر نداشته‌ است‌.(4)

در اينجا به‌ ذكر آيات‌ شريفه‌ فوق‌ مي‌پردازيم‌:

«فلما رءا الشمس‌ بازغة‌ قال‌ هذا ربي‌ هذا اكبر فلما افلت‌ قال‌ يا قوم‌ اني‌ بري‌ء مما تشركون‌ اني‌ وجهت‌ وجهي‌ للذي‌ فطر السموات‌ و الارض‌ حنيفا و ما انا من‌ المشركين‌ و حآجه‌ قومه‌ قال‌ اتحاجوني‌ في‌الله‌ و قد هدان‌ و لا اخاف‌ ما تشركون‌ به‌ الا ان‌ يشاء ربي‌ شيئا وسع‌ ربي‌ كل‌ شي‌ء علما افلا تتذكرون‌»

پس‌ چون‌ خورشيد را برآمده‌ ديد، گفت‌: «اين‌ پروردگار من‌ است‌. اين‌ بزرگتر است‌». وهنگامي‌ كه‌ افول‌ كرد، گفت‌: «اي‌ قوم‌ من‌، من‌ از آنچه‌ [ براي‌ خدا ] شريك‌ مي‌سازيد بيزارم‌.» من‌ از روي‌ اخلاص‌، پاكدلانه‌ روي‌ خود را به‌ سوي‌ كسي‌ گردانيدم‌ كه‌ آسمانها و زمين‌ را پديد آورده‌ است‌ و من‌ از مشركان‌ نيستم‌ و قومش‌ با او به‌ ستيزه‌ پرداختند. گفت‌: «آيا با من‌ درباره‌ خدا محاجه‌ مي‌كنيد و حال‌ آنكه‌ او مرا راهنمايي‌ كرده‌ است‌؟ و من‌ از آنچه‌ شريك‌ او مي‌سازيد بيمي‌ ندارم‌، مگر آنكه‌ پروردگارم‌ چيزي‌ بخواهد. علم‌ پروردگارم‌ به‌ هرچيزي‌ احاطه‌ يافته‌ است‌. پس‌ آيا متذكر نمي‌شويد؟

گفتگوي‌ ديگر ابراهيم‌ (ع‌) با پدر (عمويش‌ آزر) و قومش‌ است‌ كه‌ در اين‌ آيات‌ در حين‌ گفتگو آن‌ را به‌ حقانيت‌ دين‌ خود اقرار وامي‌ دارد:

«اذقال‌ لابيه‌ و قومه‌ ما هذه‌ التماثيل‌ التي‌ انتم‌ لها عاكفون‌ قالوا و جدنا اباءنالها عابدين‌ قال‌ لقد كنتم‌ انتم‌ و اباوكم‌ في‌ ضلال‌ مبين‌ قالوا اجئتنا بالحق‌ ام‌ انت‌ من‌ اللاعبين‌ قال‌ بل‌ ربكم‌ رب‌ السموات‌ و الارض‌ الذي‌ فطر هن‌ و انا علي‌ ذلكم‌ من‌ الشاهدين‌ و تالله‌ لاكيدن‌ اصنامكم‌ بعد ان‌ تولوا مدبرين‌ فجعلهم‌ جذاذا الاكبيراً لهم‌ لعلهم‌ اليه‌ يرجعون‌ قالوا من‌ فعل‌ هذا بالهتنا انه‌ لمن‌ الظالمين‌ قالوا سمعنا فتي‌ يذكرهم‌ يقال‌ له‌ ابراهيم‌ قالوا فاتوا به‌ علي‌ اعين‌ الناس‌ لعلهم‌ يشهدون‌ قالوا ءانت‌ فعلت‌ هذا بالهتنا ياابراهيم‌ قال‌ بل‌ فعله‌ كبيرهم‌ هذا فسئلوهم‌ ان‌ كانوا ينطقون‌»(5)

آنگاه‌ كه‌ به‌ پدر خود و قومش‌ گفت‌: «اين‌ مجسمه‌هايي‌ كه‌ شما ملازم‌ آنها شده‌ايد چيستند؟» گفتند: «پدران‌ خود را پرستندگان‌ آنها يافتيم‌.» گفت‌: «قطعا شما و پدرانتان‌ در گمراهي‌ آشكاري‌ بوديد.»

گفتند: «آيا حق‌ را براي‌ ما آورده‌اي‌ يا تو از شوخي‌ كنندگاني‌؟»

گفت‌: « [ نه‌ ] بلكه‌ پروردگارتان‌، پروردگار آسمانها و زمين‌ است‌، همان‌ كسي‌ كه‌ آن‌ها را پديد آورده‌ است‌، و من‌ بر اين‌ [ واقعيت‌ ] از گواهانم‌ و سوگند به‌ خدا كه‌ پس‌ از آنكه‌ پشت‌ كرديد و رفتيد، قطعا در كار بتانتان‌ تدبيري‌ خواهم‌ كرد.» پس‌ آنها را ــ جز بزرگترشان‌ را ــ ريزريز كرد، باشد كه‌ ايشان‌ به‌ سراغ‌ آن‌ بروند. گفتند: «چه‌ كسي‌ با خدايان‌ ما چنين‌ [ معامله‌اي‌ ] كرده‌،كه‌ او واقعا از ستمكاران‌ است‌؟»

گفتند: «شنيدم‌ جواني‌، از آنها [ به‌ بدي‌ ] ياد مي‌كرد كه‌ به‌ او ابراهيم‌ گفته‌ مي‌شود.»

گفتند: «پس‌ او را در برابر ديدگان‌ مردم‌ بياوريد، باشد كه‌ آنان‌ شهادت‌ دهند.»

گفتند: «اي‌ ابراهيم‌، آيا تو با خدايان‌ ما چنين‌ كردي‌؟»

گفت‌: « [ نه‌ ] بلكه‌ آن‌ را اين‌ بزرگترشان‌ كرده‌ است‌، اگر سخن‌ مي‌گويند از آنها بپرسيد.»

همگام‌ با نوح‌ (ع‌)

بعد از ابراهيم‌(ع‌) بانوح‌ مواجه‌ مي‌شويم‌ كه‌ ايشان‌ موضعش‌ را در برابر قوم‌ خود با خيرخواهي‌ و دلسوزي‌ بيان‌ مي‌دارد و بنا به‌ فرمايش‌ علامه‌ طباطبايي‌:

«بيشتر احتجاجهايي‌ كه‌ قرآن‌ كريم‌ از آن‌ جناب‌ نقل‌ كرده‌، از باب‌ مجادله‌ بالتي‌ هي‌ احسن‌؛ مجادله‌ به‌ بهترين‌ طريق‌» مي‌باشد.»(6)

در آيه‌ شريفه‌ نيز اينگونه‌ بيان‌ گرديده‌ است‌:

«لقد ارسلنا نوحا الي‌ قومه‌ فقال‌ يا قوم‌ اعبدوا الله‌ مالكم‌ من‌ اله‌ غيره‌ اني‌ اخاف‌ عليكم‌ عذاب‌ يوم‌ عظيم‌ قال‌ الملا من‌ قومه‌ انا لنراك‌ في‌ ضلال‌ مبين‌ قال‌ يا قوم‌ ليس‌ بي‌ ضلالة‌ و لكني‌ رسول‌ من‌ رب‌العالمين‌...»(7)

همانا نوح‌ را به‌ سوي‌ قومش‌ فرستاديم‌. پس‌ گفت‌: «اي‌ قوم‌ من‌، خدا را بپرستيد كه‌ براي‌ شما معبودي‌ جز او نيست‌، من‌ از عذاب‌ روزي‌ سترگ‌ بر شما بيمناكم‌» سران‌ قومش‌ گفتند: «واقعا ما تو را در گمراهي‌ آشكاري‌ مي‌بينم‌.»

گفت‌: «اي‌ قوم‌ من‌ هيچگونه‌ گمراهي‌ در من‌ نيست‌، بلكه‌ من‌ فرستاده‌اي‌ از جانب‌ پروردگار جهانيانم‌.

گفتگوي‌ نوح‌ (ع‌) با منكران‌ رسالتش‌ در سوره‌ هود آيات‌ 25 تا 35 آمده‌ كه‌ به‌ ذكر اين‌ آيه‌ شريفه‌ اشاره‌ مي‌نمائيم‌ كه‌ در كمال‌ سفاهت‌ درخواست‌ عذاب‌ مي‌نمايند:

«قالوا يا نوح‌ قد جادلتنا فاكثرت‌ جدالنا فاتنا بما تعدنا ان‌ كنت‌ من‌ الصادقين‌»(8)

گفتند: «اين‌ نوح‌، واقعا با ما جدال‌ كردي‌ و بسيار [ هم‌ ] جدال‌ كردي‌. پس‌ اگر از راستگوياني‌ آنچه‌ را [ از عذاب‌ خدا ] به‌ ما وعده‌ مي‌دهي‌ براي‌ ما بياور».

ادامه‌ گفتگوي‌ نوح‌ در آيات‌ 26ـ23 سوره‌ مومنون‌ و 117ـ106 سوره‌ شعرا آمده‌ است‌.

همگام‌ با هود و صالح‌ (عليهما السلام‌)

بر همين‌ منوال‌ به‌ هود و صالح‌ (ع‌) با شيوه‌ ملايمشان‌ كه‌ روح‌ مسالمت‌ جويي‌ داشتند و در راه‌ دعوت‌ قومشان‌ به‌ سوي‌ خدا از آن‌ بهره‌ مي‌جستند برمي‌خوريم‌.

ايشان‌ به‌ قومش‌ مي‌فرمايند:

«... قال‌ يا قوم‌ اعبدوا الله‌ مالكم‌ من‌ اله‌ غيره‌ افلاتتقون‌»(9)

اي‌ قوم‌ من‌، خدا را بپرستيد كه‌ براي‌ شما معبودي‌ جز او نيست‌، پس‌ آيا پرهيزگاري‌ نمي‌كنيد؟»

كه‌ در پاسخ‌ به‌ ايشان‌ سران‌ قوم‌ ايشان‌ را به‌ سفاهت‌ منتسب‌ مي‌نمودند:

«قال‌ الملا الذين‌ كفروا من‌ قومه‌ انا نراك‌ في‌ سفاهة‌ و انا لنظنك‌ من‌ الكاذبين‌»(10)

سران‌ قومش‌ كه‌ كافر بودند، گفتند: «در حقيقت‌، ما تو را در [ نوعي‌ ] سفاهت‌ مي‌بينيم‌ و جدا تو را از دروغگويان‌ مي‌پنداريم‌.»

پاسخ‌ هود در مقابل‌ اين‌ تهمت‌ بسيار با صداقت‌ و ساده‌ بيان‌ شده‌:

«قال‌ يا قوم‌ ليس‌ بي‌سفاهة‌ و لكني‌ رسول‌ من‌ رب‌ العالمين‌ ابلغكم‌ رسالات‌ ربي‌ و انا لكم‌ ناصح‌ امين‌»(11)

گفت‌: «اي‌ قوم‌ من‌، در من‌ سفاهتي‌ نيست‌، ولي‌ من‌ فرستاده‌اي‌ از جانب‌ پروردگار جهانيانم‌ پيام‌هاي‌ پروردگارم‌ را به‌ شما مي‌رسانم‌ و براي‌ شما خيرخواهي‌ امينم‌.»

گفتگوي‌ صالح‌ (ع‌) نيز در آيات‌ شريفه‌ 79ـ73 سوره‌ اعراف‌، و آيات‌ 65ـ61 سوره‌ هود و آيات‌ 47ـ45 سوره‌ نمل‌ آمده‌ است‌.

همگام‌ با موسي‌ (ع‌)

موسي‌ (ع‌) با سركشي‌ و طغيان‌ فرعون‌ روبرو است‌، اما موظف‌ است‌ از ابتدا با سخن‌ گفتن‌ آغاز كند شگفت‌ آن‌ است‌ كه‌ فرعون‌ مي‌گفت‌: «انا ربكم‌ الاعلي‌» اما در برابر او نيز تعبير قرآني‌ (لعل‌ = شايد) كه‌ دلالت‌ بر اميد دارد، بكار رفته‌ است‌:

«اذهبا الي‌ فرعون‌ انه‌ طغي‌ فقولا له‌ قولا لينا لعله‌ يتذكر او يخشي‌»(12)

به‌ سوي‌ فرعون‌ برويد كه‌ او به‌ سركشي‌ برخاسته‌، و با او سخن‌ نرم‌ گوييد، شايد كه‌ پند پذيرد يا بترسد.

ساير گفتگوهاي‌ موسي‌ (ع‌) با فرعون‌ در آيات‌ اعراف‌ 122ـ104 و يونس‌ 81ـ75 و طه‌ 47ـ70 و شعرا 16ـ48 قابل‌ ذكر است‌.

گفتگو با مخالفان‌ در قاموس‌ پيامبر (ص‌)

تاريخ‌ اسلام‌، بيانگر آن‌ است‌ كه‌ زشت‌ترين‌ نوع‌ برخورد از جانب‌ مشركان‌ و سران‌ قريش‌ با پيامبر اسلام‌ (ص‌) صورت‌ گرفت‌ و شخصيت‌ بي‌نظيرش‌ آماج‌ تيرهاي‌ تهمت‌ و دشنام‌ كوردلان‌ واقع‌ شد، اما پاسخ‌ آن‌ حضرت‌ همواره‌ با كرامت‌ نفس‌ و برخاسته‌ از مجد و بزرگمنشي‌ ويژه‌ او بود كه‌ به‌ مصداق‌ آيه‌ شريفه‌ رفتار مي‌نمود:

«ولا تسبواالذين‌ يدعون‌ من‌ دون‌الله‌ فيسبوا الله‌ عدوا بغير علم‌»(13)

و آنهايي‌ را كه‌ جز خدا مي‌خوانند دشنام‌ مدهيد كه‌ آنان‌ از روي‌ دشمني‌ [ و ] به‌ ناداني‌، خدا را دشنام‌ خواهند داد.

ايشان‌ پيوسته‌ از در گفتگو و همسخني‌ با آنان‌ رو به‌ رو مي‌شد. هيچگاه‌ مانند آنان‌ برخورد نمي‌فرمود و همچنانكه‌ در آيه‌ شريفه‌ 34 سوره‌ فصلت‌ نيز آمده‌ است‌ مقابله‌ به‌ مثل‌ نمي‌فرمود:

«ولا تستوي‌ الحسنة‌ و لاالسيئة‌ ادفع‌ بالتي‌ هي‌ احسن‌»

و نيكي‌ با بدي‌ يكسان‌ نيست‌. [ بدي‌ را ] به‌ آنچه‌ خود بهتر است‌ دفع‌ كن‌.

علامه‌ طباطبايي‌ در ذيل‌ اين‌ آيه‌ شريفه‌ مي‌فرمايد:

«و چون‌ معلوم‌ است‌ كه‌ خوبي‌ و بدي‌ يكسان‌ نيست‌ لاجرم‌ تو بدي‌هاي‌ مردم‌ را بهترين‌ عكس‌العمل‌ دفع‌ كن‌ تا آن‌ كسي‌ كه‌ بين‌تو و او دشمني‌ هست‌ چنان‌ از دشمني‌ دست‌ بردارد كه‌ گويي‌ دوستي‌ مهربان‌ است‌.»(14)

و به‌ گفته‌ سعدي‌:

«بدي‌ را بدي‌ سهل‌ باشد جز

اگر مردي‌ احسن‌ الي‌ من‌ اسا»(15)

ظرافت‌ عمل‌ پيامبر (ص‌) در اين‌ است‌ كه‌ در محيط‌ دعوت‌ ايشان‌ جامعه‌ در جهالت‌ غوطه‌ور بود و اعراب‌ جاهلي‌ چنان‌ به‌ بت‌پرستي‌ سرگرم‌ بودند كه‌ هيچگونه‌ نغمه‌ مخالف‌ را تحمل‌ نمي‌كردند.از سوي‌ ديگر، مبلغين‌ سرسخت‌ يهود و نصاري‌ سعي‌ در گسترش‌ مذهب‌ خويش‌ در ميان‌ اعراب‌ داشتند در چنين‌ فضائي‌ آن‌ حضرت‌ توانست‌ انسانهاي‌ بي‌شماري‌ را جذب‌ تعاليم‌ حيات‌ بخش‌ اسلام‌ نمايد واين‌ همه‌، براثر برخورد شايسته‌ آن‌ حضرت‌، به‌ويژه‌ درمباحثات‌ و مناظرات‌ اعتقادي‌ با اقشار مختلف‌ جامعه‌ آن‌ روزگار از قبيل‌ علماء يهود و نصاري‌ بود، كه‌ گاهي‌ ساعتها به‌ سعه‌ صدر به‌ سخنان‌ آن‌ گوش‌ مي‌داد.(16)

در كتاب‌ «احتجاج‌» طبرسي‌ از امام‌ حسن‌ عسكري‌ (ع‌) نقل‌ شده‌ كه‌ فرمود: از پدرم‌، امام‌ دهم‌ سئوال‌ كردم‌ آيا پيامبر اسلام‌ (ص‌) با يهوديان‌ و مشركين‌ در برابر سرزنشهاو بهانه‌ گيريهايشان‌ به‌ بحث‌ و گفتگو و احتجاج‌ مي‌پرداخت‌؟ پدرم‌ فرمود: بله‌ به‌ مراتب‌ چنين‌ شدو يك‌ نمونه‌ آن‌ وقتي‌ بود كه‌ پيامبر (ص‌) در كنار خانه‌ خدا نشسته‌ بود و «عبدالله‌بن‌ ابي‌امية‌ مخزومي‌» در برابراو قرار گرفت‌ و گفت‌ «اي‌ محمد تو ادعاي‌ بزرگي‌ كرده‌اي‌ و سخنان‌ وحشتناك‌ و هول‌ انگيزي‌ مي‌گويي‌! تو چنين‌ مي‌پنداري‌ كه‌ رسول‌ پروردگار عالمياني‌؟ اما پروردگار جهانيان‌ و خالق‌ همه‌ مخلوقات‌ شايسته‌ نيست‌ رسولي‌ مثل‌ تو ــ انساني‌ همانند ما ــ داشته‌ باشد. تو همانند ما غذا مي‌خوري‌ و همچون‌ ما در بازارها راه‌ مي‌روي‌!»

پيامبر (ص‌) عرضه‌ داشت‌ بار پروردگارا تو همه‌ سخنان‌ را مي‌شنوي‌ و به‌ هرچيز عالمي‌ آنچه‌ را بندگان‌ تو مي‌گويند مي‌داني‌ (گويا پيامبر تقاضا داشت‌ خدا جواب‌ آنها را بدهد) كه‌ در اين‌ هنگام‌ آيات‌ فوق‌ براي‌ جواب‌ نازل‌ شد.(17)

ابزارهاي‌ گفتگوي‌ پيامبر (ص‌) با مخالفان‌ 1ـ ارتباط‌ و تماسهاي‌ فردي‌

اين‌ شيوه‌ ارتباطي‌ پيامبر (ص‌) مخصوصا در دوره‌ مكه‌ بسيار مشاهده‌ مي‌شد، ايشان‌ بارها با سران‌ شرك‌، محاجه‌ مي‌فرمود و به‌ اميد نرم‌ نمودن‌ دل‌هاي‌ سياهشان‌ با آنان‌ به‌ گفتگو مي‌نشست‌. در يكي‌ از اين‌ احتجاجها به‌ او پيشنهاد مال‌، سلطنت‌، مقام‌ و... شد پيامبر (ص‌) با متانت‌ پاسخ‌ داد آنگاه‌ از ايشان‌ معجزاتي‌ مانند دورنمودن‌ كوهها، جاري‌ ساختن‌ انهار و فرستادن‌ فرشته‌ به‌ سوي‌ آنان‌ مي‌خواستند. بار ديگر رسول‌ خدا (ص‌) پاسخ‌ دادند، او را متهم‌ نمودند كه‌ از مردمي‌ به‌ نام‌ رحمان‌ در شهر يمامه‌ تعليم‌ مي‌گيرد و...(18)

از ديگر محاجاتي‌ كه‌ در اين‌ دوره‌ رخ‌ داده‌ مي‌توان‌ به‌تصميم‌ قريش‌ به‌ فرستادن‌ «نضر» و «عقبة‌ بن‌ابي‌ معيط‌» از سوي‌ احبار و علماي‌ يهود و پرسش‌ نمودن‌ راجع‌ به‌ رسول‌ خدا و مطرح‌ نمودن‌ آن‌ سه‌ سوال‌ مشهور (جوانان‌ اصحاب‌ كهف‌، ذوالقرنين‌، روح‌) و پاسخي‌ كه‌ از طرف‌ خدا! نازل‌ گرديد،(19) اشاره‌ نمود.

همچنين‌ گويند: «روزي‌ رسول‌ خدا (ص‌) با وليدبن‌ مغيرة‌ و چند تن‌ ديگر در مسجد نشسته‌ بود نضربن‌ حارث‌ (از شياطين‌ و از دشمنان‌ رسول‌ خدا (ص‌) بود و داستانهاي‌ رستم‌ و اسفنديار را در هر مجلس‌ كه‌ پيامبر (ص‌) مي‌نشست‌ نقل‌ مي‌كرد) وارد مسجد شد و به‌ نزد آن‌ حضرت‌ آمد و نشست‌. رسول‌ خدا (ص‌) شروع‌ به‌ سخن‌ كرد و نضر در مقام‌ پاسخ‌ سخنان‌ آن‌ حضرت‌ برآمد و ايراد كرد. بالاخره‌ حضرت‌ او را محكوم‌ كرد سپس‌ اين‌ آيات‌ را بر نضر و آنانكه‌ حاضر بودند تلاوت‌ فرمود:(20)

انكم‌ و ما تعبدون‌ من‌ دون‌الله‌ حصب‌ جهنم‌ انتم‌ لها واردون‌ لوكان‌ هولاء الهة‌ ما وردوها و كل‌ فيها خالدون‌ لهم‌ فيها زفير و هم‌ فيها لايسمعون‌»(21)

در حقيقت‌، شما و آنچه‌ غير از خدا مي‌پرستيد، هيزم‌ دوزخيد. شما درآن‌ وارد خواهيد شد. اگر اينهاخداياني‌ [ واقعي‌ ] بودند در آن‌ وارد نمي‌شدند، و حال‌ آنكه‌ جملگي‌ در آن‌ ماندگارند. براي‌ آنها در آنجا ناله‌اي‌ زار است‌ و در آنجا (چيزي‌) نمي‌شنوند.

2ـ حضور در ميان‌ قبايل‌ براي‌ دعوت‌

اين‌ طريق‌ از ارتباط‌ و گفتگو با منكران‌ رسالت‌ پيامبر (ص‌) در ابتداي‌ رسالت‌ از جايگاه‌ خاصي‌ برخوردار بود. سفر به‌ طائف‌ را مي‌توان‌ به‌ عنوان‌ يكي‌ از نمونه‌هاي‌ مهم‌ اينگونه‌ حضورها دانست‌. پس‌ از مرگ‌ ابوطالب‌، پيامبر (ص‌)، به‌ سوي‌ قبله‌ ثقيف‌ (كه‌ در طائف‌ سكونت‌ داشتند) حركت‌ كرد. پس‌ از چند گفتگوي‌ بي‌حاصل‌، عزم‌ بازگشت‌ به‌ وطن‌ نمود كه‌ توسط‌ اوباش‌ و اراذل‌ تحريك‌ شده‌ شهر مورد دشنام‌ و استهزاء قرار گرفت‌. در پي‌ همين‌ آزار و اذيت‌ها بود كه‌ ايشان‌ دست‌ دعا به‌ درگاه‌ پروردگار بلند كرده‌ و گفت‌: «پروردگارا! من‌ شكايت‌ ناتواني‌ و بي‌پناهي‌ خود و استهزاء و بيزاري‌ مردم‌ را نسبت‌ به‌ خود پيش‌ تو مي‌آورم‌ اي‌ مهربان‌ترين‌ مهربانها! تو پروردگار ناتوانان‌ و فقيران‌ و خداي‌ مني‌ مرا دراينجا بدست‌ كه‌ مي‌سپاري‌؟ بدست‌ بيگانگاني‌ كه‌ با ترشروئي‌ با من‌ رفتار كنند؟ يا دشمن‌ كه‌ مالك‌ سرنوشت‌ من‌ شود؟(22)

رسول‌ خدا (ص‌) در هر فرصتي‌ كه‌ براي‌ پيشرفت‌ اسلام‌ مخصوصا در موسم‌ آمدن‌ قبايل‌ به‌ مكه‌، نزد آنها مي‌رفت‌ و ايشان‌ را به‌ دين‌ اسلام‌ و ياري‌ خويش‌ مي‌طلبيد، به‌ طوري‌ كه‌ ابن‌هشام‌ مي‌نويسد:

«براي‌ حركت‌ آن‌ حضرت‌ كافي‌ بود كه‌ بشنود مرد محترمي‌ از روساي‌ قبايل‌ يا ديگران‌ به‌ شهر مكه‌ آمده‌ است‌، كه‌ آن‌ حضرت‌ به‌ محض‌ شنيدن‌ برمي‌خاست‌ و به‌ دنبال‌ آن‌ مرد مي‌رفت‌ و او را به‌ دين‌ خود دعوت‌ مي‌كرد و از او ياري‌ مي‌طلبيد.»(23)

از جمله‌ قبايلي‌ كه‌ بدين‌گونه‌ رسول‌ خدا (ص‌) به‌ ميان‌ آنها رفته‌ و يا با بزرگان‌ آنها ديدار نموده‌ و ابن‌هشام‌ ذكر نموده‌ مي‌توان‌ به‌ «كنده‌»، «كلب‌»، «بنو خيفة‌»، «بني‌ عامر»، «بني‌ عمروبن‌ عوف‌» و... اشاره‌ نمود.(24)

از ديگر ديدارهاي‌ مهم‌ پيامبر مي‌توان‌ به‌ ديدار با جوانان‌ قبيله‌ اوس‌(25)، شش‌ نفر از قبيله‌ خزرج‌(26) كمي‌ پيش‌ از بيعت‌ عقبه‌ اول‌

اشاره‌ نمود كه‌ تاثير سرنوشت‌ سازي‌ بر تاريخ‌ اسلام‌ داشت‌.

3ـ پذيرفتن‌ وفدهاو هيئت‌هاي‌ نمايندگي‌

پس‌ از فتح‌ مكه‌ و جنگ‌ تبوك‌ در سال‌ نهم‌ هجري‌، هيئت‌هاي‌ اعزامي‌ از هر سو به‌ مدينه‌ روآوردند. به‌ همين‌ مناسبت‌ آن‌ سال‌ را سال‌ «وفود» ناميدند. سيره‌ نويسان‌ فهرستي‌ از اين‌«وفدها» يا «هيئتهاي‌ نمايندگي‌» رانوشته‌اند كه‌ به‌ برخي‌ از آنها و برخورد اجمالي‌ پيامبر (ص‌) با آنان‌ اشاره‌ مي‌كنيم‌:

از جمله‌ هيئت‌هاي‌ اعزامي‌، وفد بني‌ تميم‌ بود كه‌ چون‌ رسول‌ خدا درميان‌ اطاق‌ بود آنها فرياد زدند: «اي‌ محمد به‌ نزد ما بيرون‌ بيا!» اين‌ فرياد رسول‌ خدا (ص‌) را ناراحت‌ كرد ولي‌ حضرت‌ از اطاق‌ خويش‌ بيرون‌ آمد و به‌ نزد ايشان‌ رفت‌.(27) سپس‌ با آن‌ حضرت‌ گفتند: «ما آمده‌ايم‌ تابا تو مفاخره‌ كنيم‌ و ببينيم‌ آيا كداميك‌ از ما افتخارات‌ بيشتري‌ دارد» رسول‌ خدا به‌ آنها اجازه‌ داد و در پاسخ‌ ايشان‌ به‌ «ثابت‌بن‌ قيس‌» فرمود: «برخيز و پاسخ‌ او را بگو» ثابت‌ نيز به‌ پاسخ‌ برخاست‌. در پايان‌، افراد مزبور، مسلمان‌ شدند و رسول‌ خدا نيز به‌ هريك‌ جايزه‌ خوبي‌ داد.(28)

از ديگر قبيله‌ها مي‌توان‌ به‌ پذيرفتن‌ «خمام‌بن‌ تعلبة‌» به‌عنوان‌ نماينده‌ قبيله‌ «بني‌ سعدبن‌ بكر» اشاره‌ نمود كه‌ طي‌ گفتگو و سوالات‌ متعدد در مسجد ــ كه‌ در ابتداي‌ آن‌ گرفتن‌ قول‌ از پيامبر (ص‌) مبني‌ بر درشتي‌ و عدم‌ ناراحتي‌ پيامبر (ص‌) بود ــ به‌ اسلام‌ گرويد و قبيله‌ وي‌ نيز به‌ دنبالش‌ به‌ اسلام‌ گرويدند.(29)

اين‌ هيئتها معمولا شامل‌ روساي‌ قبايل‌ مي‌شدند. آنان‌ چند روزي‌ را كه‌ در مدينه‌ مي‌ماندند، ميهمان‌ رسول‌ خدا بودند و ايشان‌ به‌ اين‌ برگزيدگان‌ قبيله‌ احترام‌ مي‌گذاشتند. اين‌ احترام‌ سبب‌ مي‌شد تا به‌ رسول‌ خدا (ص‌) علاقه‌مند شوند. كافي‌ بود رئيس‌ يك‌ قبيله‌ اسلام‌ را بپذيرد، به‌ دنبال‌ آن‌، گاه‌ تمام‌ افراد قبيله‌ اسلام‌ را مي‌پذيرفتند. نام‌ 75 هيئت‌ كه‌ در مدينه‌ خدمت‌ رسول‌ خدا (ص‌) رسيده‌ بودند بطور منظم‌ در كتب‌ سيره‌ ذكر شده‌ است‌.(30)

4ـ اعزام‌ مبلغ‌ به‌ شهرها و قبايل‌

اعزام‌ مبلغ‌ نزد منكران‌ رسالت‌، شيوه‌ ديگري‌ در گفتگو محسوب‌ مي‌شود كه‌ پيامبر (ص‌) همواره‌ از آن‌ استفاده‌ فرمودند. «مصعب‌بن‌ عمير» از جمله‌ اولين‌ مبلغ‌ها بود كه‌ پس‌ از بيعت‌ عقبه‌ اولي‌ به‌ همراه‌ 12 نفر از مردان‌ مدينه‌ به‌ آن‌ شهر رفت‌ و قرآن‌ و دستورات‌ اسلام‌ را بديشان‌ مي‌آموخت‌.(31) اين‌ اعزامها، گه‌گاه‌ نيز به‌ درخواست‌ و پيشنهاد افراد يا قبايل‌ صورت‌ مي‌گرفت‌ مانند اعزام‌ معاذبن‌ جبل‌ به‌ حمير كه‌ پيامبر هنگام‌ فرستادن‌ او سفارش‌هاي‌ مفيد و ارزشمندي‌ در جهت‌ تبليغ‌ بهتر بيان‌ فرمود. همچنين‌ اعزام‌ «عمربن‌ حزم‌» به‌ سوي‌ خاندان‌ بني‌الحارث‌ و خالدبن‌ وارد به‌ سوي‌ همدان‌.(32)

از جمله‌ موارد ديگر، اعزام‌ معاذبن‌جبل‌ به‌ يمن‌ است‌ كه‌ پيش‌ از آغاز مأموريت‌، با دستورالعمل‌ ارشاد و دعوت‌ او را بدرقه‌ راهش‌ مي‌فرمايد: «يامعاذ يسر و لا تعسر و بشر و لاتنفر»(33)

5ـ مكاتبه‌ با سران‌ حكومت‌ها

پيامبر (ص‌)، علاوه‌ بر تماس‌ با طبقات‌ ضعيف‌ و گمنام‌ جامعه‌، سراغ‌ بزرگان‌ و سران‌ اقوام‌ و قبايل‌ مي‌رفت‌. در دوران‌ مدينه‌ نيز زماني‌ كه‌ قبايل‌ و اقوام‌ اطراف‌ و اكناف‌ اعم‌ از بت‌پرست‌، يهودي‌ و غيره‌ را به‌ اسلام‌ دعوت‌ مي‌كرد. در همان‌ موقع‌ با ارسال‌ نامه‌هاي‌ دعوت‌ به‌ امرا و پادشاهان‌ بلاد مختلف‌، نداي‌ حق‌ را با قدرت‌ و صلابت‌ برنده‌ و گويا به‌ گوش‌ آنان‌ مي‌رساند. بدين‌ ترتيب‌ يكي‌ از مهمترين‌ شيوه‌هاي‌ گفتگوي‌ پيامبر (ص‌)، پس‌ از تحكيم‌ پايه‌هاي‌ حاكميت‌ در مدينه‌، ارسال‌ نامه‌هاي‌ مستقيم‌ براي‌ دعوت‌ پادشاهان‌ قطب‌هاي‌ مهم‌ قدرت‌ آن‌ زمان‌ بود. حاصل‌ اين‌ مكاتبات‌ كه‌ رقم‌ آنها را مختلف‌ ذكر كرده‌اند و ابن‌ هشام‌ تنها ده‌ نامه‌ را با ذكر نام‌ نامه‌رسان‌ نقل‌ كرده‌، در مجموع‌ موفقيت‌آميز بود به‌طوري‌ كه‌ شهيد مطهري‌ مي‌نويسد:

«اگر بعضي‌ از آنها جواب‌ ندادند ولي‌ بسياري‌شان‌ جواب‌هاي‌ بسيار محترمانه‌ ومتواضعانه‌ دادند. فرستاده‌ پيغمبر اكرم‌ را احترام‌ كردند، همراه‌ او هدايايي‌ براي‌ حضرت‌ فرستادند و بالاخره‌ جواب‌ مودبانه‌ دادند.»(34)

نامه ‌هاي‌ پيامبر (ص‌)، گرچه‌ با انشاء و عبارات‌ متنوعي‌ تحرير يافته‌ بود، اما همه‌ آن‌ها اسكلت‌ و اصول‌ مشتركي‌ داشتند. مودبانه‌ بودند و برخلاف‌ شيوه‌ قدرتمندان‌، اثري‌ از تهديد و اجبار در آنها مشاهده‌ نمي‌شد. خطاب‌ نامه‌ها به‌«عظيم‌» مي‌باشد كه‌ معادل‌ «پادشاه‌» در زبان‌ فارسي‌ است‌. همچنين‌ نامه‌ها با عبارت‌ «السلام‌ علي‌ من‌ اتبع‌ الهدي‌» (درود بر كسي‌ كه‌ از هدايت‌ پيروي‌ نمايد) آغاز يافته‌ مي‌شود.

از ديگر اصولي‌ كه‌ پيامبر در نامه‌نگاري‌هاي‌ خود بكار مي‌برد، تكيه‌ بر مشتركات‌ بوده‌ تا نكات‌ افتراق‌؛ مثلا در نامه‌ به‌ مقوقس‌ حاكم‌ مصر كه‌ مسيحي‌ بود، آيه‌ شريفه‌ «قل‌ يا اهل‌ الكتاب‌ تعالوا الي‌ كلمة‌ سواء بيننا و بينكم‌...» را نوشته‌اند و در نامه‌ به‌ نجاشي‌ (حاكم‌ حبشه‌) از عيس‌بن‌ مريم‌ (ع‌) ياد كرده‌اند.

آنچه‌ برشمرديم‌، شمه‌اي‌ از برخوردهاي‌ بزرگوارانه‌ پيامبر (ص‌) با مخالفانش‌ بود. در پايان‌ اين‌ فصل‌ لازم‌ به‌ يادآوري‌ است‌ كه‌ اين‌ برخوردها در مقابل‌ كساني‌ بود كه‌ به‌ شهادت‌ آيات‌ قرآن‌ و سيره‌ آن‌ بزرگوار، ايشان‌ را آماج‌ شديدترين‌ دشنام‌ وتهمت‌ قرار داده‌ بودند كه‌ اجمالا به‌ 6 مورد از اين‌ سخنان‌ باطل‌، براي‌ نشان‌ دادن‌ عظمت‌ آن‌ بزرگوار (به‌ مصداق‌: تعرف‌ الاشياء باضدادها) اشاره‌ مي‌كنيم‌.

1ـ اتهام‌ دروغگويي‌: «وقال‌ الكافرون‌ هذا ساحر كذاب‌» (سوره‌ ص‌، آيه‌ 4.)

2ـ اتهام‌ اذن‌ بودن‌ (تصديق‌ مي‌كند و مي‌شنود هرآنچه‌ گفته‌ شود): «و منهم‌ الذين‌ يوذون‌ النبي‌ و يقولون‌ هو اذن‌» (سوره‌ توبه‌، آيه‌ 61.)

3ـ اتهام‌ سحر: «قال‌ الكافرون‌ ان‌ هذا لساحرمبين‌» (سوره‌ يونس‌، آيه‌ 2.)

4ـ اتهام‌ شاعر بودن‌: «ام‌ يقولون‌ شاعر نتربص‌ به‌ ريب‌ المنون‌» (سوره‌ طور، آيه‌ 30.)

5ـ اتهام‌ كهانت‌: «فذكر فما انت‌ بنعمت‌ ربك‌ بكاهن‌ و لامجنون‌» (سوره‌ طور، آيه‌ 29.)

6ـ اتهام‌ مقطوع‌ النسل‌ بودن‌: «ان‌ شانئك‌ هو الابتر.» (سوره‌ كوثر، آيه‌ 3.)

شيوه‌ هاي‌ گفتگو

در سوره‌ نحل‌ آيه‌ 125 ابزارهاي‌ برخورد با ديگران‌، چنين‌ آمده‌ است‌:

«ادع‌ الي‌ سبيل‌ ربك‌ بالحكمة‌ و الموعظة‌ الحسنة‌ و جادلهم‌ بالتي‌ هي‌ احسن‌»

با حكمت‌ و اندرز نيكو به‌ راه‌ پروردگارت‌ دعوت‌ كن‌ و با آنان‌ به‌ [ شيوه‌اي‌ ] كه‌ نيكو است‌ مجادله‌ نماي‌.

حكمت‌ = استدلال‌ (برهان‌)

آيه‌ شريفه‌ فوق‌، ابتدا حكمت‌ را بيان‌ نموده‌ است‌. تعاريف‌ گوناگوني‌ از حكمت‌ ارائه‌ شده‌ است‌. علامه‌ سيدمحمدحسين‌ فضل‌الله‌ پس‌ از بحثي‌ طولاني‌ در اين‌ باره‌، مي‌فرمايند:

«منظور از حكمت‌، گام‌ برداشتن‌ در مسير آگاهي‌ از واقعيات‌ اجتماعي‌ است‌، و اينكه‌ اجتماعت‌ را بشناسي‌ و امكانات‌ و ضوابط‌ عقلي‌

و فكري‌ و اجتماعي‌ و انساني‌ آن‌ را بررسي‌ كني‌ و در ابتداي‌ راهت‌ همه‌ آنها را زير نظر داشته‌ باشي‌.»(35)

اين‌ بيان‌ به‌ تعبير ايشان‌ همانند تعريف‌ بلاغت‌ (همسازگاري‌ با مقتضيات‌ زماني‌) است‌ كه‌ به‌ شيواترين‌ وجه‌ معني‌ فوق‌ را تداعي‌ مي‌نمايد.(36)

مي‌توان‌ با جرأت‌ گفت‌ كه‌ همه‌ گفتگوهاي‌ پيامبر آميخته‌ با استدلال‌ بود و اين‌ شيوه‌ را خداوند حكيم‌ فراروي‌ ايشان‌ نهاده‌ بودند. در سراسر آيات‌ قرآن‌ نيز شيوه‌ خردگرايانه‌ ملاحظه‌ مي‌گردد و جايي‌ مي‌فرمايد: «قل‌ هاتوا برهانكم‌ ان‌ كنتم‌ صادقين‌»(37)

اصولاً معارف‌ عقلي‌ در برابر كساني‌ جاذبه‌ دارد كه‌ قابليت‌ درك‌ آن‌ را داشته‌ باشند. اين‌ شيوه‌ به‌ گفته‌ محمدابوزهره‌ براي‌ كساني‌ به‌ كار مي‌رود كه‌:

«بحث‌هاي‌ عقلي‌ و فلسفي‌ بر آنان‌ چيره‌ شده‌ است‌ و بيشترين‌ وقت‌ خود را دراينگونه‌ مسائل‌ گذرانده‌اند و هر جامعه‌شناسي‌ پس‌ از تحقيق‌ در مي‌يابد كه‌ اين‌ گونه‌ افراد، درصد كمي‌ از مردم‌ راتشكيل‌ مي‌دهند، زيرا بيشترمردم‌ براثر گرفتاريهاي‌ گوناگون‌ مثل‌ كشاورزي‌ و صنعت‌ و... فرصت‌ چنين‌ انديشه‌ها و تفكرات‌ علمي‌ را ندارند».(38)

جدال‌ به‌ شيوه‌ برتر

مرحوم‌ طبرسي‌ در ذيل‌ آيه‌ 125 سوره‌ نحل‌ «وجادلهم‌ بالتي‌ هي‌ احسن‌» در رابطه‌ با معني‌ لغوي‌ جدال‌ مي‌گويد: جدال‌ و مجادله‌ به‌ معني‌ مقابله‌ با خصم‌ است‌ كه‌ او را از راي‌ خود منصرف‌ كند و آن‌ از جدل‌ به‌ معني‌ تابيدن‌ شديد است‌ و مطلوب‌ از جدال‌، آن‌ است‌ كه‌ طرف‌ از راي‌ خود برگردد. جهت‌ تأثيرپذيري‌ امر مجادله‌ و مناظره‌، قيد «بالتي‌ هي‌ احسن‌» آمده‌ است‌. زيرا با رعايت‌ اين‌ امر، از هرگونه‌ تحقيرو توهين‌ دوري‌ گزيده‌ مي‌شودو تمام‌ جنبه‌هاي‌ انساني‌ حفظ‌ مي‌گردد.

«افرادي‌ كه‌ تعصب‌ مذهبي‌ يا غيرمذهبي‌ بر فكر آنان‌ چيره‌ شده‌ و احساسات‌ بر انديشه‌هايشان‌ مستولي‌ گشته‌ وآن‌ را خاموش‌ ساخته‌ است‌. و تعصب‌ آدمي‌ را از درك‌ و احساس‌ حقيقت‌، كر و كور مي‌كند و نفس‌ را جز با درمانهاي‌ سخت‌ نمي‌توان‌ تسليم‌ حق‌ و راستي‌ كرد زيرا دارو و درمان‌ نفس‌ سخت‌تر از دارو و درمان‌ جسم‌ است‌. با اينگونه‌ افراد بايد فقط‌ از راه‌ جدل‌ برخورد كرد و يا چيزهايي‌ كه‌ نزد آنهامسلم‌ و مورد قبول‌ است‌، آنان‌ را محكوم‌ و حق‌ را برايشان‌ روشن‌ كرد.

اين‌ دسته‌ شمارشان‌ از دسته‌ اول‌ بيشتر است‌، ولي‌ عامه‌ مردم‌ و اكثريت‌ غالب‌ را تشكيل‌ نمي‌دهند و شايد مقصودخداوند از قرآن‌: «ولاتجادلوا اهل‌ الكتاب‌ الابالتي‌ هي‌ احسن‌» همين‌ دسته‌ باشد.»(39)

موعظه‌ حسنه‌

استفاده‌ از عواطف‌ انسانها از ديگر شيوه‌هاست‌ كه‌ با تحريك‌ عواطف‌ مي‌توان‌ توده‌ مردم‌ را به‌ حق‌ متوجه‌ ساخت‌. مي‌توان‌ گفت‌ كه‌: «در حقيقت‌ حكمت‌ از بعد عقلي‌ وجود انسان‌ استفاده‌ مي‌كند وموعظه‌ حسنه‌ از بعد عاطفي‌».(40)

موعظه‌ حالت‌ فردي‌ دارد و با توجه‌ به‌ حساسيت‌ها و نكات‌ رواني‌ فرد انجام‌ مي‌گيرد. همانطور كه‌ خليل‌ گفته‌:

«كارهاي‌ نيك‌ طوري‌ يادآوري‌ شود كه‌ قلب‌ شنونده‌ از شنيدن‌ آن‌ بيان‌ رقت‌ پيدا كند، و در نتيجه‌ تسليم‌ گردد.»(41)

پي‌نوشت‌ها

1ـ روحاني‌، محمود المعجم‌ «الاحصايي‌ لالفاظ‌ القرآن‌ الكريم‌»، آستان‌ قدس‌ رضوي‌، جلد اول‌، چاپ‌ دوم‌، 1372.

2ـ بازرگان‌، عبدالعلي‌، «آزادي‌ در قرآن‌»، انتشارات‌ شركت‌ قلم‌، 1363، ص‌ 61.

3ـ سوره‌ آل‌عمران‌، آيات‌ 70 و 71.

4ـ طباطبايي‌، محمد حسين‌، پيشين‌، ج‌ 7، ص‌ 224 و 225 (ذيل‌ آيه‌ مورد نظر)

5ـ سوره‌ انبياء، آيه‌ 52 تا 63.

6ـ طباطبايي‌، محمدحسين‌، پيشين‌، ج‌ 10، ص‌ 295 (ذيل‌ آيه‌ مربوطه‌)

7ـ سوره‌ اعراف‌، آيه‌ 59 تا 61

8ـ سوره‌ هود، آيه‌ 32.

9 و 10 و 11ـ آيات‌ 65 تا 68 سوره‌ الاعراف‌ (ادامه‌ گفتگوي‌ هود در آيات‌ 57ـ50 سوره‌ هود و آيات‌ 139ـ124 سوره‌ شعرا و آيات‌ 23ـ21 سوره‌ احقاف‌ آمده‌ است‌).

12ـ سوره‌ طه‌، آيات‌ 43 و 44

13ـ سوره‌ انعام‌، آيه‌ 108.

14ـ طباطبايي‌، محمدحسين‌، «ترجمه‌ تفسير الميزان‌»، ج‌ 17، ص‌ 588.

15ـ «گلستان‌ سعدي‌»، تصحيح‌ غلامحسن‌ يوسفي‌، چاپ‌ چهارم‌، تهران‌، خوارزمي‌، 1372، باب‌ دوم‌ بيت‌ 1486.

16ـ آن‌چه‌ مي‌گوئيم‌ درباره‌ رفتار با دشمنان‌ است‌ كه‌ در عصر ما كمتر با دوست‌ اينگونه‌ برخورد مي‌نمائيم‌ تا چه‌ برسد به‌ دشمن‌، اين‌ در حالي‌ است‌ كه‌ پيامبر كمتر همت‌ به‌ تكفير مي‌بست‌ همچنانكه‌ در قضيه‌ «وليدبن‌ عقبه‌» در سال‌ نهم‌ هجري‌ پيامبر از اتهام‌ تكفير بني‌مصطلق‌ روي‌ گرداند. (شأن‌ نزول‌ آيه‌ 7 سوره‌ حجرات‌)

17ـ نورالثقلين‌، ج‌ 4، ص‌ 6.

18ـ ابن‌هشام‌، پيشين‌، ج‌ 1، ص‌ 1ـ180 و 179.

19ـ ابن‌ هشام‌، پيشين‌، ج‌ 1، ص‌ 188ـ183.

20ـ ابن‌ هشام‌، ج‌ 1، ص‌ 225، 226.

21ـ سوره‌ انبياء، آيه‌ 98 تا 100.

22ـ ابن‌ هشام‌، پيشين‌، ج‌ 1، ص‌ 271ـ269 align=justify>3-تأمل در معاني ياد شده بيانگر اين مطلب است كه حكمت، عبارت است از دليلي كه به گونه‌اي استوار و ترديدناپذير و دور از ابهام حق را افاده مي‌كند، و موعظه، عبارت است از سخنان پندآميز كه چون بيانگر مصالح و مفاسد و سود و زيان شنونده مي‌باشد، موجب لينت نفس و رقت قلب او مي‌گردد، و جدال، عبارت است از دليلي كه هدف از بكارگيري آن افاده حق نيست، بلكه مقصود، غلبه يافتن بر رقيب در مباحثه و گفتگو است،

و براي دست يافتن به اين هدف از قضاياي مورد قبول عموم مردم يا آنچه مورد قبول خسم مي‌باشد استفاده مي‌شود.

4-بنابراين، اصطلاح حكمت و موعظه و جدال كه در كلام الهي آمده است بر اصطلاح برهان، خطابه و جدل در فن منطق منطبق مي‌گردد.

5-از آيه استفاده مي‌شود كه همه مصاديق روش حكمت و برهان نيكو است، ولي روش خطابه به دو قسم نيكو و غير نيكو تقسيم مي‌گردد، و تنها بكارگيري قسم نخست مطلوب است و روش جدل داراي سه قسم:غير نيكو، نيكو و نيكوتر است و تنها قسم اخير مطلوب مي‌باشد.

6-در آيه، راجع به بكارگيري روشهاي مزبور در دعوت به يكتاپرستي و اينكه روشهاي ياد شده را در مورد چه كساني بايد بكار گرفت، سخني نيامده است و ملاك در اين باره حسن تأثير و دست‌يابي به مطلوب -يعني آشكار شدن حق-مي‌باشد.براين اساس در برخي از موارد استعمال همه طرق ياد شده جايز خواهد بود و در موردي ديگر بكارگيري دو طريق و احيانا فقط بكارگيري يك طريق جايز مي‌باشد.

7-برخي گفته‌اند:روش جدال به احسن از طرق دعوت نبوده و غرض از آن چيزي جز الزام و افحام نيست و به همين جهت در آيه، موعظه حسنه بر حكمت عطف گرديده، ولي در مورد جدال، سياق آيه تغيير كرده و فعل و جمله«جادلهم بالتي هي احسن» بر جمله«ادع الي سبيل ربك»عطف گرديده است.

اين نظريه از غفلت از حقيقت قياس جدلي ناشي گرديده است، زيرا اگر چه الزام و افحام غايت قياس جدلي است، ولي غايت دائمي آن نمي‌باشد و در مواردي و به ويژه در امور عملي و نيز علوم غير يقيني مانند فقه، اصول، اخلاق و فنون ادبي، قياس جدلي مورد استفاده قرار مي‌گيرد و مقصود از آن الزام و افحام نمي‌باشد.گذشته بر اين الزام و افحام نيز مشتمل بر دعوت است همان گونه كه موعظه حسنه مفيد آن مي‌باشد، و اما وجه تغيير سياق اين است كه جدال، در برگيرنده معناي منازعه و مغالبه است. (4)

جدال احسن كدام است؟

از امام حسن عسكري(ع)روايت شده كه فرمود:

نزد حضرت صادق(ع)جدال در دين مطرح شد، برخي گفتند:پيامبر(ص)و امامان(ع)از آن نهي كرده‌اند، امام صادق(ع)فرمود:به طور مطلق از آن نهي نشده، بلكه از جدال غير احسن نهي گرديده است، چنانكه قرآن فرموده است«لا تجادلوا اهل الكتاب الابالتي هي احسن»(عنكبوت/46)

و نيز فرموده است:«ادع الي سبيل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتي هي احسن».

از آن حضرت درباره معناي جدال احسم و غير احسن سؤال شد، فرمود:جدال غير احسن آن است كه بافردي كه اهل باطل است به جدال برخيزي و نتواني سخن باطل او را با دليل مردودسازي بلكه به انكار سخن او اكتفا ورزي و يا آنكه او سخن حقي را مطرح نموده و هدف او اين است كه از آن به گونه‌اي بر سخن باطل خود بهره گيرد و تو از بيم آنكه او به چنين هدفي دست نيابد آن مطلب حق را انكارنمايي، چنين جدالي بر پيروان ما روانيست، زيرا مايه تقويت مخالفان و تضعيف شيعيان مي‌گردد.

امّا جدال أحسن، همان است كه خداوند به پيامبر(ص)تعليم نمود، آنجا كه به او فرمود:تا با فردي كه درصدد انكار معاد برآمده گفت:«من يحيي العظام و هي رميم»به جدال برخاسته و بگويد:«يحيها الذي انشأها أول مرة و هو بكل خلق عليم»و نيز به او بگويد: «الذي جعل لكم من الشجر الاخضر نارا»، و نيز به او بگويد:«اوليس الذي خلق السموات و الارض بقادر علي ان يخلق مثلهم»(يس/78-71 اين جدال احسن است زيرا پرده از شبهات كافران برگرفته و عذر آنان را قطع مي‌نمايد. (5)

(1)-از جمله ر.ك:اساس الاقتباس، خواجه نصير الدين طوسي، المنطق، شيخ محمد رضا مظفر، و المنطق الصوري، عبد الرحمن بدوي.

(2)-ر ك:كيهان انديشه، شماره 43، موضوع علم كلام، از نگارنده.

(3)-ر ك:همان، شماره 43مدخل علم كلام، از نگارنده.

(4)-الميزان، علامه محمد حسين طباطبائي، ج 12، ص 374-371.

(5)-احتجاج طبرسي، نشر المرتضي، مشهد، ص 21 و 22.P}

http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/26086?sta=%u062c%u062f%u0627%u0644+%u0627%u062d%u0633%u0646


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۳۶:۲۳ ] [ مشاوره مديريت ]

 

پس از پيروزي شكوهمند انقلاب اسلامي ايران به رهبري امام راحل قدس‌سره ، تفكر اسلامي بويژه انديشه ناب شيعه، پاي به عرصه‌اي جديد در جهان امروز نهاده و فعاليتهاي فرهنگي و اعتقادي و مذاكرات علمي با ديگران را بيش از پيش ضروري ساخته است. جهان امروز با تجربه موفق انقلاب اسلامي، تشنه چشمه‌سار زلال معارف نوراني اسلام گرديده است. از طرفي مخالفان تئوري حاكميت ديني هم، نوعي رويارويي فرهنگي با دين اسلام را در دستور كار خود قرار داده و پرسشهايي را در مورد دين اسلام مطرح نموده‌اند كه مسؤوليت متفكران اسلامي را صد چندان نموده است. امّا سؤال اين است كه براي ترويج معارف ديني چه روشي پسنديده‌تر بوده و كارايي بيشتري خواهد داشت؟

توجّه به پيام دلنواز قرآن راهگشاي ماست آنجا كه مي‌فرمايد:

«ادع الي سبيل ربّك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتي هي احسن»(1)

همچنين در فراز ديگر، در باره شيوه مجادله فرهنگي با اهل كتاب مي‌فرمايد:

«لاتجادلوا اهل الكتاب إلاّ بالتي هي احسن»(2)

بر اساس اين دو آيه شريفه، مسلمانان موظفند حتي با غير مسلمانان، در مسائل فرهنگي و مذاكرات علمي، به شيوه جدال احسن رفتار نمايند.

______________________________

1 - نحل/125.

2 - عنكبوت/46.

 

شايسته است در اين مختصر، با استعانت از آيات نوراني قرآن، به شيوه ترويج دين و ادبيات نقد و مجادله و مباحثه با مخالفان بپردازيم.

در دو آيه ياد شده، سه روش برخورد فرهنگي و تبليغ ديني مورد توصيه قرار گرفته است:

1- روش «تعقّلي» و برخورد حكيمانه با مسائل ديني كه عبارت است از ترويج دين با بيان و تحليل عقلي. اين روش در قرآن به حسن و قبح متصف نشده است زيرا روش برهاني و تعقلي همواره نيكو و نزد عقلا پسنديده است. اين روش غالبا براي اهل علم و خواص كاربرد دارد.(1)

2- روش «موعظه حسنه» كه عبارت است از تبليغ دين با زباني نيك و خوش. اين روش كه در منطق، به خطابه شهرت دارد غالبا براي پند و اندرز به عامه مردم كارايي دارد.(2)

بر پايه ديدگاه برخي از مفسرين، حسن موعظه تنها به دليل حسن اثر آن براي احياي حق، مورد نظر است و حسن اثر آنگاه محقق مي‌گردد كه واعظ خود نيز به آنچه مي‌گويد متصف باشد و علاوه بر آن، در وعظ خود آنقدر حسن خلق نشان دهد كه سخنش در جان شنونده زمينه پذيرش بيابد.(3)

3- روش «جدال احسن» كه غالبا براي معاندين و منكرين به كار گرفته مي‌شود.(4)

«جدال» كه در علم منطق از آن به «جدل» ياد مي‌كنند، عبارت است از دليلي كه براي منصرف كردن خصم از آنچه بر آن اصرار مي‌ورزد و بر آن اختلاف دارد، به كار مي‌رود بدون آن كه روشن شدن حق مورد نظر باشد. بلكه آنچه كه خصم خود به تنهايي و يا به همراه تمام مردم قبول دارند، مورد استناد قرار گيرد.(5)

______________________________

1 - ملا محسن فيض كاشاني، الصافي في تفسير كلام الله، دار المرتضي، چاپ اول، مشهد، ج3، ص162.

2 - همان.

3 - علامه سيد محمد حسين طباطبايي، الميزان في تفسير القرآن، دار الكتب الاسلاميه، تهران، چاپ چهارم، 1361، ج12، ص399.

4 - ملا محسن فيض كاشاني، پيشين.

5 - علامه طباطبايي، پيشين.

 

امّا «جدال أحسن» آن است كه با مدارا، وقار، آرامش و نرمش همراه باشد.(1) جدال آنگاه نيكوست كه با درشتخويي، طعنه و توهين همراه نباشد.(2)

نظر به لزوم روش «جدال احسن»، بر اساس روايتي پيامبر اكرم صلي‌الله‌عليه‌و‌آله به مسلمانان چنين امر فرموده‌اند كه:

اهل كتاب را در ادعاي خود نه تصديق كنيد و نه تكذيب بلكه بگوييد، به خدا و كتاب و رسولش ايمان داريم. پس اگر باطلي اظهار نمودند آنان را تصديق نكنيد و اگر حقي بيان داشتند تكذيبشان نكنيد.(3)

بر پايه روايتي كه از امام صادق عليه‌السلام در باره جدال احسن نقل گرديده است، رعايت شيوه جدال احسن، از ويژگيهاي علماي دين شمرده شده و جدال با دشمنان دين به روش غير احسن، براي شيعيان حرام عنوان گرديده است.(4)

امّا با وجود آن كه قرآن كريم مسلمانان را به مجادله احسن امر فرموده است، يك مورد را استثنا نموده و آن موردي است كه مسلمانان مورد ظلم و ستم قرار گيرند،(5) كه در اين صورت بايد اقدامات مقتضي ديگري متناسب با نوع رفتار خصم، به كار گرفته شود. اما در اين باره كه مقصود از ستم چيست، ديدگاههاي متفاوتي مطرح شده است از جمله برخي از مفسرين بر اين عقيده‌اند كه مقصود از ظلم در اين آيه شريفه، به قرينه سياق آيه، اين است كه مجادله به گونه‌اي باشد كه نرمش، مدارا و نزديك شدن به دشمن در گفتگو، موجب اين تلقي گردد كه مسلمانان در موضع ضعف قرار دارند و در

______________________________

1 - شيخ ابو جعفر طوسي، التبيان في تفسير القرآن، مكتب الاعلام الاسلامي، چاپ اول، قم، 1409ق. ج 6، ص439؛ امين الدين طبرسي، مجمع البيان في تفسير القرآن، دار احياء التراث العربي، بيروت، ج 3، ص 392.

2 - علامه طباطبايي، پيشين، ج 16، ص 143.

3 - ملا محسن فيض كاشاني، پيشين، ج 4، ص 119.

4 - احمد بن علي الطبرسي، الاحتجاج، نشر المرتضي، مشهد، 1403ق.، ج 1، ص 21؛ تفسير منسوب به امام حسن عسكري عليه‌السلام ، مدرسه امام مهدي(عج)، قم، 1409ق.، ص 527: «... فالجدال بالتي هي أحسن قد قرنه العلماء بالدين، و الجدال بغير التي هي احسن محرّم حرّمه الله تعالي علي شيعتنا...»

5 - عنكبوت/46: «...الّا الذين ظلموا منهم...»

نتيجه مذاكره و گفتگو را بر ذلّت مسلمانان حمل نمايند.(1)

در پايان توجه به اين نكته ضروري است كه اصل مجادله و مذاكره علمي در باره اسلام براي كساني توصيه مي‌شود كه توان علمي لازم را براي اين كار داشته باشند. امّا كساني كه چنين توانايي را ندارند(2) و يا با وجود توانايي علمي به دلايلي در مذاكرات و مباحثات خود با دشمن، براي احقاق حقي، حق ديگري را باطل جلوه مي‌دهند، چنين مجادله‌اي غير احسن و ناپسند خواهد بود.(3)

بنابراين، رعايت سه اصل ياد شده بويژه مجادله به شيوه احسن، بر همه اهل قلم كه از جانب دين اسلام سخن مي‌گويند، امري پسنديده بلكه لازم است. خداوندا، ما را به اين ويژگي نيكو متصف گردان.

______________________________

1 - علامه طباطبايي، پيشين، ج 16، ص 143.

2 - غافر/56: «انّ الذين يجادلون في آيات الله بغير سلطان أتاهم، إنْ في صدورهم إلّا كبر ما هم ببالغيه...»

3 - تفسير منسوب به امام حسن عسكري عليه‌السلام ، پيشين، ص 529: «... اما الجدال بغير التي هي احسن، أن تجحد حقا لايمكنك أن تفرق بينه و بين باطل من تجادله و انّما تدفعه عن باطله بأن تجحد الحق فهدا هو المحرم لانك مثله جحد هو حقا و جحدت انت حقا آخر.

http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/24524?sta=%u062c%u062f%u0627%u0644+%u0627%u062d%u0633%u0646


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۳۶:۲۲ ] [ مشاوره مديريت ]
 

جدال احسن

مهندس علي پايا

دفاع بد از هر موضع و موضوعي گاه از مهلك‌ترين‌ حملات خصم زيان بارتر و خسارت آورتر است.مصيبت‌ آنگاه افزون مي‌شود كه مدافع،مدعي دفاع از ديانت و اسلام باشد.اينكه در شرع مقدس اين همه بر رعايت‌ شرايط امر به معروف و نهي از منكر تأكيد شده است از اين روست كه دفاع بد،به امر منكر و نهي از معروف،و در نهايت به مشوّه شدن چهرهء دين منجر مي‌شود.معلم‌ محترم ما آقاي دكتر داوري در مقالهء اخير خود با عنوان‌ «علم و آزادي آري،التقاط نه»مدعي دفاع از اسلام و ديانت شده‌اند و دفاعي بد از اسلام و ديانت به عمل‌ آورده‌اند.

دفاع ايشان دفاع بدي است زيرا به عوض‌ رعايت ادب قرآني كه مي‌فرمايد:

«ادع الي سبيل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتي هي احسن»

بناي كار را بر ناسزا و دشنام‌ و تهمت و بهتان بر مخاطبيني گذارده‌اند كه آنانرا مسلمان و در خط انقلاب محسوب داشته‌اند.دفاع‌ ايشان دفاع بدي است زيرا به عوض پاسخگويي به‌ شيوه‌اي متين و مستدل بناي كار را بر تحريف آراي‌ مخاطب و خلط مباحث و مقولات مختلف،و تمسك به‌ شيوه‌هاي مغالطي گذارده‌اند.

دفاع ايشان دفاع بدي است زيرا بي‌آنكه پرواي‌ درك دقيق و عميق سخنان حريف و نيز توضيحات‌ مخاطب را داشته باشند به رد و طرد آن اقدام كرده‌اند.

صاحب اين قلم چندي پيش در يادداشتي به‌ پاره‌اي اشتباهات كه در نقد آقاي دكتر داوري از كتاب‌ جامعهء باز راه يافته،اشاره كرده بود به اين نيت كه از رهگذر اين خرده گيري طلبگي،اولا اگر مطلبي به‌ نادرست به خوانندگان عرضه شده امكان تصحيح آن‌ فراهم آيد،ثانيا الگوي مناسبي براي بحث و برخورد سالم آرا به نحو عملي ارائه گردد تا به مصداق«حياة العلم بالنقد و الرد»راه رشد معرفت اصيل و نافع باز و هموار گردد.آقاي دكتر داوري در مقالهء جوابيه خود بر خلاف انتظاري كه از يك معلم فاضل مي‌رفت،به جاي‌ آنكه به گونه‌اي شايسته و اصولي به انتقادات مطروحه‌ پاسخ گويند و از اين طريق نه فقط درس علم و حكمت‌ كه الفباي بحث و مناظره به شيوهء اسلامي را به‌ خوانندگان و شاگردان آموزش دهند،سلسل