مشاوره مديريت - آموزش مديريت - آموزش فروشندگي حرفه‌اي
 
نويسندگان
عضویت
نام کاربری :
پسورد :
تکرار پسورد:
ایمیل :
نام اصلی :
آمار
امروز : 3346
دیروز : 1950
افراد آنلاین : 10
همه : 5159735

 

مطالعات و تمرين هاي ضروري براي سخنراني ، گويندگي و گفتگو

۱۴- خود شناسي ، خود آگاهي ، تعالي شخصيت ( ۱۶ )

دفترچه ساعتي

 

رفتار انسان تابع چيست ؟

تابع دو چيز:

   1- عقل      

   2- احساس: 

    1- احساسي كه از منشاء عقل و روحيه سالم است .

    2- احساسي كه از منشاء عصبي و ناسالم است (نفس اماره)

آيا مي شود كاري كرد كه رفتار ما تابع عقلمان باشد؟

بله كار خودشناسي اينست كه رفتار ما را تابع عقلمان كند.

خاصيت فكر:

هر فكري كه در ذهن پيدا مي شود قوه محركي دارد كه خودبخود ما را به سمت انجام آن مي كشد ، مگر اينكه افكار مختلفي در مغزما جريان پيدا كند كه آنرا ترمز كند.

مثال : مي خواهم بروم سينما و فيلم مورد علاقه ام را ببينم به ذهنم مي آيد كه فردا  امتحان دارم و منصرف مي شوم .

نقش افكار مختلف :

در هر آن افكار مختلفي در مغز ما جريان پيدا مي كند كه اين افكار يا آگاهند يا غير آگاه . هريك از اين افكار مي خواهد اولين كاري باشد كه انجام مي شود.

اگر يك سينماي شلوغ آتش بگيرد هر كسي سعي مي كند كه هرچه سريعتر از در فرار كند, در نتيجه همه هجوم مي آورند به سمت در, و همين هجوم باعث از بين رفتن تعداد زيادي زيردست و پا و بسته شدن مسير خروج و سوختن عده كثيري در آتش مي شود. افكار ما هم براي انجام شدن هجوم مي آورند و حاصل آنست كه از حركت بازمي مانيم و كارهاي مهم فداي كارهاي غيرمهم شده و بار اضطراب برايمان مي ماند.

فوايد دفترچه ساعتي :

11- تخليه و رها شدن ذهن:

با نوشتن برنامه روزانه ذهن تخليه شده و انرژي آن صرف خلاقيت مي شود و كارآئي ذهن بالا مي رود.

12- تقويت قدرت تمركز

نبوغ ، اكثرا" به علت هوش فوق العاده نيست بلكه به علت تمركز اختياري اشخاص است .

تمركز مهمترين عامل اكتشافات و اختراعات است .

با تنظيم دفترچه ساعتي مي توانيم در هر لحظه روي يك برنامه تمركز كنيم و خاطرمان جمع باشد كه بقيه كارهايمان در وقت خودشان انجام مي شوند.

13- جلب احترام و دوستي ساير انسانها:

با برنامه ريزي و انجام به موقع كارها و خوش قولي رابطه دوستي با ديگران عميق تر مي شود و احترام بيشتري پيدا مي كنيم و قابليت اعتمادمان پيش ديگران بالا مي رود.

حاصل برنامه ريزي خوش قولي است و آدم خوش قول دوستي هايش عميق تر و دوستانش بيشترند و محبوب تر است و مورد احترام ديگران و همكاري و مساعدت افراد بيشتري را دريافت مي كند.

14- حاصل كلي دفترچه ساعتي :

الف )

   تقويت قوه خلاقه

   تقويت تمركز

    بالابردن كارآئي مغز و ذهن

    بالابردن رضايت از خود و آرامش دروني

    بالابردن اعتماد بنفس

ب )

رفع قسمت اعظم تشويش ها

رفع قسمت اعظم دودلي ها

رفع قسمت اعظم خستگي ناخواسته و مزمن

رفع قسمت اعظم تنبلي ها

رفع قسمت اعظم عنادبخودها

كم شدن فشار بر حافظه

مضرات نداشتن دفترچه ساعتي :

1- وقتي كاري انجام نمي شود در انسان احساس نارضايتي ايجاد مي شود.عدم رضايت از خود عناد به خود را بالا ميبرد.

2- وقتي كه تعداد كارهاي انجام نشده زياد مي شود در ذهن اضطرابهاي محسوس و نامحسوس ايجاد مي شود كه به تشويش هاي عذاب آور و از دست دادن تمركز ذهن منجر مي شود.

موانع دفترچه ساعتي :

الف : آگاه نبودن از فوايد و اثرات آن

ب   : كمال طلبي :

كمال طلب كسي است كه همه چيز را در حد كمال مي خواهد و از خود انتظار دارد كه هرچه را اراده كرده در لحظه و به بهترين نحو انجام دهد و از انجام هيچ كاري راضي نيست .

چون نوشتن دفترچه ساعتي او را از يك موجود عظيم ونامحدود و تخيلي به دره محدود واقعيتها سقوط مي دهد، از اين كار ناراضي شده و با دليل تراشي از انجام آن سرباز مي زند.

ج   شرطي به بكن نكن:

 كسانيكه در كودكي خيلي بكن و نكن شنيده اند نسبت به برنامه هاي مقرر احساس قيد مي كنند و نسبت به دفترچه ساعتي ترمز دارند.

د    : زخم غرورتوانائي:

كسانيكه به توانائي هاي خود مغروراند و آنرا نامحدود مي بينند با نوشتن دفترچه ساعتي محدوديت توانائي خود را لمس كرده و زخم غرور توانائي مي خورند و از آن احتراز مي كنند.

از نيمه كاره گذاشتن و فراموش كردن فترچه ساعتي در روزهاي اول نگران نشويد و عناد بخود پيدا نكنيد.

ه    : توقعات بيجا از خود:

در هنگام نوشتن دفترچه ساعتي كارهاي زيادي را كه از عهده انجامش در يك روز بر نمي آئيم مي نويسيم و وقتي موفق به انجامش نمي شويم دچار ترمز در نوشتن دفترچه ساعتي مي شويم .

و    : عناد بخود

خاصيت عناد بخود آنست كه از هر چه بنفع ماست دوري مي كنيم ،پس نوشتن دفترچه ساعتي هم كه به نفع ماست از آن خودداري مي كنيم .

آغاز خودشناسي با دفترچه ساعتي :

1- همانطور كه كارهاي انجام شده در دفترچه ساعتي روحيه و اراده ما را قوي مي كند ، كارهاي انجام نشده  ممكن است روحيه مان را ضعيف كند.

راه رفع اين مشكل

 آنست كه تك تك كارهاي مهم انجام نشده را دوباره بنويسيم و اگر انجام نشد آنرا واكنش سنجي كنيم .

2- مطالعه عوامل بازدارنده نوشتن برنامه ساعتي اولين قدم در خودشناسي است . به عبارت ديگر اولين قدم در خودشناسي شناخت است و بادقت روي كارهاي انجام نشده وبه تعويق افتاده مي توان به اين شناخت رسيد .و سپس با قبول آن ها مي توان تمرين خاص بهبود و دوباره سازي روحيه را شروع كرد.

روش عملكرد:

1- تهيه يك كاغذ بيكاره باضافه يك دفترچه بغلي كه در كنار هر صفحه آن ساعات روز مشخص شده.

2- همه كارهايمان را ليست كنيم حتي كارهاي جزئي مثل مسواك زدن.

3- تعيين بهترين ساعت و روز انجام كار در كاغذ بيكاره وبه تر تيب روز وساعت نوشتن آنها در دفتر ساعتي.

4- قراردادن يك " – " جلوي هر كار كه در ليست نوشته شده

5- هر دو ساعت به دو ساعت كارهاي دو ساعت قبل را مرور كرده و هركدام را كه در وقت تعيين شده انجام داده ايم علامت – آنرا به + تبديل مي كنيم.

6- بر روي كارهائي كه انجام نشده و ديگر نيازي به انجامشان نيست خط مي كشيم .

7- كارهائي را كه انجام نشده و انجامشان ضروريست و به علت كارهاي فوري تر و يا اهمال خودمان انجام نشده را در جاي ديگر در همان روز و يا روز ديگر مي گنجانيم.

8 – كارهاي انجام نشده در طول هفته را بررسي وواكنش سنجي كنيم كه چرا انجام نشده اند.

نحوه دسته بندي كارها:

كارها را به سه دسته تقسيم مي كنيم

1- كارهاي رورزمره مثل :

غذاخوردن

خوابيدن

مسواك و نخ دندان زدن

استحمام و نظافت

چاي و عصرانه و يا ميوه خوردن

اطو كاري

ورزش

2- كارهائي كه مربوط به رشد و پيشرفت و ترقي و يا مسئوليتهاي ما مي شود مثل :

درس خواندن

كاركردن اعم از كار بيرون و يا درخانه

مطالعه

خريد

خودشناسي

تنظيم دفترچه ساعتي

2-    كارهاي تفنني و سرگرمي مثل :

بازي با كامپيوتر و رفتن روي شبكه اينترنت

تماشاي تلويزيون

رفتن به سينما وتاتر وغيره

رفتن به سفر

بررسي كارهائي كه انجام نشده:

بررسي كارهاي انجام نشده يكي از بهترين و مهمترين عوامل پي بردن به عصبيتها وشناخت آنها است.در زير به اجزاء اين بررسي مي پردازيم.

 
نحوه اثر كردن شرطي
   همانطور كه گفته شد وقتي دو محرك همزمان اتفاق بيفتد و اين همزماني براي حداقل بيست و يك روز تكرار شود ، با حذف هر يك از محركها محرك دوم همان اثر وقوع محرك اول را خواهد داشت.
البته اگر محرك دوم به مدت طولاني رخ دهد و محرك اول رخ ندهد به تدريج اثرش كم ميشود.
مثلا" پاولوف بعد از اينكه سگش به صداي زنگ شرطي شد ، مدتي به اين كار يعني به صدا در آوردن زنگ و ندادن غذا ادامه داد و بتدريج  حالت شرطي در سگ از بين رفت و ديگر با به صدا  در آوردن زنگ معده اش ترشح نكرد.
 
 
نتيجه مهم :
   پس مي توان نتيجه گرفت كه با تمرين مناسب و تكرار مي توان شرطي ها ي غلط را از بين برد.
 
آيا شرطي درست هم وجود دارد؟
 
   بلي مثل شرطي شدن به مقررات و علائم راهنمائي و رانندگي. چون وقتي به محض ديدن چراغ زرد يا قرمز پايمان روي ترمز ميرود، در واقع با استفاده از يك شرطي صحيح و سالم از جان خودمان محافظت كرده و از خطر تصادف جلوگيري مي كنيم.
   وقتي پس از مدتي كه يك مسير مشخص را از محل كار به خانه مان طي مي كنيم ديگر بدون اينكه بخواهيم دنبال مسير درست بگرديم ، ناخودآگاه آن مسير را مي پيمائيم واين يك شرطي صحيح است.
يا وقتي سازي را تمرين مي كنيم پس از مدتي بدون اينكه فكر كنيم انگشتانمان در محل صحيح روي ساز قرار ميگيرد ، به اين معني كه از تكنيك شرطي شدن درست استفاده كرده ايم.
 
شرطي هاي بد كدامند؟
   به شرطيهائي بد ميگوئيم كه در ما بصورت نيروهاي بازدارنده ، انفعالي و واكنش ناخواسته وتخريبي عمل مي كنند.
مثال 1: مثلاْ به محض شروع به خواندن كتاب و يا يادگرفتن مطلبي خوابمان ميگيرد.
 
          آيا كتاب خواندن خواب آور است ؟؟؟ خير.
          پس از دو حال خارج نيست
1        - يا ديد چشممان مشكل دارد و بايد عينك مناسب تهيه كنيم
2        - يا به كتاب خواندن شرطي غلط دارم.
راه حل حالت اول ساده است و با مراجعه به چشم پزشك حل ميشود. ولي اگر عينك مشكل را برطرف نكرد بايد دنبال شرطي غلط به كتاب خواندن بگرديم.
ولي گاهي اين شرطيها در سنين پائين اتفاق افتاده و ما چيزي از آن به خاطر نمي آوريم وفقط اثرات آن را تجربه مي كنيم.
 
پس چاره چيست؟
چاره آنست كه احساسي مناسب و در خور كتاب خواندن براي خود ايجاد كنيم.
چطور؟
1-    فوايد كتاب خواندن را براي خودمان در يك ليست بنويسيم و دائم مرور كنيم.
 
2- ساعتي را براي مطالعه انتخاب كنيم كه استراحت كافي كرده ايم و محيط مان هم آرام و مناسب براي مطالعه است.
 
3-    آن را همراه با يك عامل دلنشين كنيم .
4- در اوقات فراغت و بخصوص هنگام ريلكس مرتب خود را مجسم كنيم كه با شوق و حضور ذهن كتاب مي خوانيم.
 
 
مثال 1: در زمان تحصيلم وقتي يك موزيك ملايم با صداي خيلي كم پخش ميشد حضور ذهن بيشتري   براي خواندن و يادگيري داشتم، و يا درسهاي حفظ كردني را يك دور مي خواندم و سپس در حاليكه قدم ميزدم براي خودم تكرار مي كردم تا خواب آلوده نشوم.
 
 
مثال 2: نسبت به كاري كه مايه پيشرفتم بود كُند كاربودم و آنرا پشت گوش مي انداختم.
مثلا" اگر قرار بود از شخصيتي كه براي انجام كارم خيلي مهم بود وقت بگيرم به بهانه هاي مختلف آنرا پشت گوش مي انداختم. وقتي آنرا واكنش سنجي كردم متوجه شدم كه تابوي پز و پيشرفت و پرخاش دارم . اين يك شرطي بزرگ و تابو براي مهرطلب و مانع پيشرفت او ست.
 
شرطي هاي عصبي:
 
   شش دسته شرطي مهم است كه در واقع مادر همه شرطيهاست و به آنها شش آفت دوستي ميگوئيم و عبارتند از:
 
         تحكم : اين شرطي به مفهوم آنست كه وقتي ديگري با ما با تحكم صحبت مي كند بي   اختيار احساس ، فكر ، گفتار ، رفتار و عكس العملي نشان مي دهيم كه ناخودآگاه و غير قابل كنترل و ناخواسته و آزار دهنده است.
                   يا ممكن است كه ما رفتار عادي وي را تحكم تلقي كنيم.
تحقير: وقتي ديگري با نگاه ، رفتار و گفتارش ما را تحقير مي كند ، احساس ، فكر ،گفتار و يا  رفتاري غير قابل كنترل و ناخواسته از ما سر مي زند كه برايمان آزار دهنده است.
                   يا ممكن است كه ما رفتار عادي وي را تحقير تلقي كنيم.
 
تحميل:  وقتي ديگري به ما كاري يا وضعيتي را تحميل مي كند عكس العملمان در اختيار خودمان نيست تا زير بار آن تحميل نرويم . و يا ممكن است كه بدون اينكه تحميلي به ما شده باشد ما آنرا تحميل فرض كنيم.
 
سه رفتار فوق را "سه ت " منفي مي ناميم.
 
ملامت : اگر كسي ما را در مورد خاصي ملامت كند احساس ، فكر ، رفتار و گفتاري از ما سر ميزند كه ناخودآگاه و غير قابل كنترل است و دلخواهمان نيست.
 
                   يا ممكن است كه ما رفتار عادي وي را ملامت تلقي كنيم.
 
مخالفت : اگر كسي با ما در موردي مخالفت كند دچار احساس ، فكر ، رفتار و گفتاري مي شويم كه ناخواسته و غير قابل كنترل است و روابطمان را تيره مي كند.
                يا ممكن است كه ما رفتار عادي وي را مخالفت تلقي كنيم.
 
 
مچگيري: اگر كسي اشتباهات ما را پيدا كرده و از ما مچ گيري كند دچار احساس ، فكررفنار و گفتاري مي شويم كه ناخواسته و غير قابل كنترل است و روابطمان را تيره مي كند.
                  يا ممكن است كه ما رفتار عادي وي را مچگيري تلقي كنيم.
 
 
سه رفتار فوق را "سه ميم " منفي مي ناميم.
 
چرا اين شرطي ها مهم اند؟
 
    اين شرطي ها احساس حقارت را ايجاد كرده و پايه گذار تمام عصبيتها درفرد هستند، كه حاصل آن ايجاد خود ايده آلي در وي است. پس شناخت شرطيها كمك به شناخت ورفع عصبيتها ميكند.
آيا هميشه اين ديگرانند كه به ما "سه ت" و "سه ميم" منفي را اعمال مي كنند؟ يا بيش از هر كس خودمان اين آفتها را اعمال مي كنيم؟
 
 
 
چطور اين شرطي ها در ما راسخ مي شوند؟
 
   اگر رفتاري كه با كودك ميشود پر از اين آفتها (تحكم ، تحميل ، تحقير، ملامت ، مخالفت ، مچگيري) باشد سبب ايجاد احساس حقارت در كودك و سپس شكل گرفتن خود ايده آلي در او ميشود و بتدريج دادن اين آفتها دروني مي شود.
به عبارت ديگر فرد خودش دائم به خود تحكم و خود را تحقير كرده و انجام كارهائي را به خود تحميل مي كند و دائم خود را ملامت و از خود مچگيري مي كند. حتي بسيار پيش مي آيد كه با خود مخالفت مي كند.
     در بعضي مواقع تمام اين آفتها را به ديگران تعكيس كرده و روي آنها اعمال مي كند.
ماحصل تمام اين آفتها آنست كه فرد به دامن يكي از عصبيتهاي مهرطلبي ، برتري طلبي و عزلت طلبي و يا مقداري از هريك گرفتار ميشود.
هر بار كه به كودكي :
-          تحكم مي كنيم
-          اورا تحقير مي كنيم
-          و يا انجام كاري را به او تحميل مي كنيم
-          و يا ملامتش مي كنيم
-          و يا از اشتباهاتش يك كوه مي سازيم و از او مچگيري مي كنيم
-          و يا به شدت با او مخالفت مي كنيم
با زبان بي زباني به او مي فهمانيم كه دوست داشتني و محبوب وقابل احترام نيست،
مي فهمانيم كه عرضه و توانائي انجام كاري را ندارد.
مي فهمانيم كه او صاحب اختيار و تعيين كننده نيست و مائيم كه تصميم مي گيريم و تحميل مي كنيم.
مي فهمانيم كه موجودي حقير و به درد نخور وناخواستني است.
 
گاهي اين تحكم ( بكن ونكن) در يك غلاف محبت آميز پيچيده شده و اطرافيان با "جانم" و "عمرم" كودك راوادار به اطاعت محض مي كنند و يا با دادن سرويسهاي اضافي به كودك وانجام كارهائي كه از عهده خودش بر ميآيد احساس هاي نامطلوب فوق را در او تحكيم مي كنيم.
وقتي به او اجازهانتخاب كردن نمي دهيم.
وقتي به او اجازه ابراز وجود, اظهار عقيده وبروز احساسات واقعي اش را نمي دهيم.
 
   اين رفتارها توام مي شود با احساس حقارت ، ناخواستني بودن ، ناتواني كه همه ايجاد كننده اضطراب در كودك است، واز طرفي كودك نيازمند به مراقبت, توجه و علاقه ما به خودش است پس دائم با اين رفتارها به كودك القا مي كنيم كه:
-          يا بايد تابع ما شود(مهرطلب) ،
-           يا بايد روشي در پيش بگيرد كه ما را تابع خودش كند(برتري طلب) و
-           يا براي در امان ماندن از شر ما از ما فاصله بگيرد(عزلت طلب).
     در واقع چون اين رفتارها در وي شرطي شده هر بار كه خودش آن رفتار را با خود و يا ديگري انجام مي دهد و يا ديگري با او انجام مي دهد دچار همان احساس هاي نامطلوب و آزار دهنده حقارت ، ناخواستني بودن ، ناتواني مي شود و اضطرابش بالا ميرود و اين خود باعث تحكيم بيش از پيش اين شرطي ها مي شود كه منتهي به بالا رفتن عناد بخود دركودك مي شود.
 
اثر سوء شرطي ها چيست؟
چون واكنش ما در مقابل شرطيهاي بد ناخواسته ، ناخودآگاه و غير قابل كنترل است پس اثر سوئي در روابط ما با خودمان ، كارمان ، ديگران و محيط اطرافمان مي گذارد كه ضمن بالا بردن عناد بخود ما را از رشد و ترقي ، بهبود روابط انساني و آرامش فكري و لاجرم روحي باز ميدارد. اين اثرات را مي توان در موارد زير بررسي كرد:
 
1- وقتي كسي ما را تحقير مي كند و يا ما كسي را تحقير مي كنيم:
-          عناد بخودمان بالا ميرود
-          احساس حقارتمان عميقتر مي شود
-          خود ايده آليمان بزرگتر مي شود
-          اضطرابمان بالا مي رود
 
حال اگر نقطه ديدمان را عوض كنيم يعني :
-          از خود بپرسيم كه من چه نيازي به تحقير ديگران دارم؟
-          آيا او مرا تحقير كرد يا من رفتار او را به تحقير تعبير كردم؟
-          اگر او مرا تحقير كرده:
1-    شايد رفتار بهتري بلد نيست.
2-    شايد نسبت به آدمي شبيه من قبلا" شرطي بدي داشته و حال روي من منعكس ميكند.
3-    شايد احساس حقارت درونيش را روي من تعكيس مي كند.
 
با پرسيدن اين سوالها ضمن اينكه از فشار و رنج احساس حقارت خلاص مي شويم ، به توفيق درك ديگران نيز نائل مي شويم.
2- وقتي كسي به ما تحكم ميكند رفتار ناخودآگاه و كنترل نشده خود را  واكنش سنجي كنيم:
    آيا در مقابل تحكم :
   1- مضطرب شده و فرمانبرداري مي كنم ؟    (مهرطلبي )
2- حالت تهاجمي به خود مي گيرم ؟ (برتري طلبي)
3- فرار را بر قرار ترجيح ميدهم ؟ (عزلت طلبي)
 
آيا من خود به ديگران تحكم ميكنم؟ چرا ؟ واكنش سنجي كنيم.
 
3- وقتي كسي به من تحميل مي كند چه ميكنم؟
      1- زير بار تحميل ميروم و با خوشروئي خواسته طرف را انجام ميدهم ولي بشدت احساس تحميل مي كنم ؟ (مهرطلب)
     2- قبول ميكنم كه آن كار را انجام دهم ولي فراموش مي كنم و يا با احسالس تحميل انجام ميدهم (عزلت طلب)
- من اصولا" به هر كاري كه به من پيشنهاد كنند جواب رد داده و احساس تحميل مي كنم حتي اگر به نفعم باشد (عزلت طلب)
3- اگر كسي كاري را به من تحميل كند سرش داد ميزنم و به او تحكم مي كنم و از انجامش سرباز ميزنم (برتري طلب)
 
اگر كسي مرا ملامت و از من مچگيري و با من مخالفت كند و من :
1- احساس مي كنم كه حق با اوست من موجودي قابل ملامت و خطاكارم و حق با كسي است كه با من مخالفت ميكند پس مهر طلبم
2- خيلي برايم فرق نمي كند كه ديگران با من چه برخوردي داشته باشند و عكس العمل خاصي به آنها نشان نميدهم ولي از درون ناشاد و ناراضي هستم پس من عزلت طلبم.
3- به شدت عصباني شده و پرخاش ميكنم و به هيچكس اجازه مخالفت و مچگيري و ملامت خودم را نمي دهم بلكه فقط به خودم حق مي دهم با ديگران اين رفتار را به كنم پس من برتري طلب هستم.
 
با توجه به موارد فوق چه عصبيتي نسبت به كدام آفت حساس تر است؟؟
-    مهرطلب : در مقابل تحقير ، ملامت ،تحكم ، تحميل حساس تر است. يعني كوچكترين استنباط او از عدم تاييد اورا دچار احساس حقارت, ملامت خود وتحميل مي كند.
-    عزلت طلب : در مقابل تحميل حساس تر است. يعني حتي اگر از او خواهش كنند احساس تحميل مي كند.
-    برتري طلب: در مقابل مخالفت, مچگيري و ملامت حساس تر است. يعني حتي همفكري ديگران را به  مخالفت, مچگيري و ملامت تعبير مي كند.
 
فوايد شرطي زدائي:
1-    مي توانيم بدون واكنش تند و عصبي و با آرامش و متانت و محكم به حق و حقوق خود برسيم.
2- عزلت طلبي مان را كم كنيم ، چون حساسيت هاي شرطي باعث كم رنگ كردن احساسات براي فرار از هر رودرروئي ودر نتيجه باعث از خود بيگانگي مي شود.
3- رابطه مان با خودمان خوب ميشود، چون دليل بسياري از عناد بخود هاي ما ، عكس العمل هاي ناخواسته و ناخودآگاه مان است كه ناشي از بازتاب هاي شرطي در ماست.
4- رابطه مان با كارمان بهتر ميشود چون بسياري از موارد را كه تحميل ، ملامت ، مخالفت و مچگيري تلقي مي كنيم حذف شده و كارمان را با روحيه سالمتر و خلاقيت بيشتر انجام ميدهيم.
5- بسياري از رنجش هايمان از بين ميرود چون يك دليل حفظ و مرور رنجشها ، شرطيها وبازتابهاي شرطيمان است.
6- اضطرابمان كم ميشود چون دادن شش آفت و گرفتن آن اضطراب را بالا ميبرد و با پيدا كردن قدرت اينكه به كسي آفت ندهيم ، به اين قدرت ميرسيم كه آفت دادن ديگران هم ما را نيازارد ودر نتيجه اضطرابمان پايين مي آيد.
7- بخوبي درك مي كنيم كه آدم بد وجود ندارد و آنكه بدش مي خوانند يا مريض است و نابالغ و يا شرطي و بد عادت.
8-    حلم و تولرانسمان بالا ميرود ، چون عكس العمل هايمان بيشتر در اختيار خودمان است.
9-    قدرت درك ديگران در ما بالا ميرود.
10-                       مي توانيم در روابطمان با ديگران حد و حدود لازم را نگه داريم.
11-                       اعتماد به نفس و رضايت از خود بيشتري به دست مي آوريم.
12-                       چون با تمرين مستمر ، كمتر به ديگران آفت ميدهيم در نتيجه محبوب تر ميشويم.
 
چطور بازتاب هاي شرطي را در خودمان پيدا كنيم؟
گاهي اوقات :
-          مضطربيم
-          عصباني هستيم
-          بيقراريم
-          خوابمان نمي برد و يا بر عكس پرخواب مي شويم
-          بي جهت رابطه اي را خراب مي كنيم
-          بدون علت در خودمان فرو ميرويم
-          افسرده هستيم
-          كسل هستيم
-          شاديهاي بيش از اندازه واغراق آميز داريم
و نمي دانيم چمان شده است. وقتي واكنش سنجي مي كنيم متوجه بازتاب شرطي به شش آفت در خودمان مي شويم . مثلا" يادمان مي آيد كه از بعد از اينكه فلان كس با نگاه تحقيرآميز به ما نگاه كرد و يا فلان حرف توهين آميز را به ما گفت و يا به ما تحكم كرد و يا كاري را به ما تحميل كرد و يا خلاصه ما را ملامت و يا با ما مخالفت و يا از ما مچگيري كرد حالمان خراب شده است.
 
چگونه شرطي زدائي كنيم:
1-    اول شرطي هايمان را پيدا كنيم وبنويسيم
2-    ضعيف ترين شرطيمان را انتخاب كنيم
3-    براي رفع آن يك احساس مثبت را يه عنوان جايگزين انتخاب كنيم.
4-    رفتار از پيش تعيين شده ايجادكنيم.
5- جمله تلقيني براي خودمان بنويسيم كه به جاي احساس منفي و عكس العمل غلط ، احساس مثبت و عكس العمل مناسب را به ما القاء كند.
6-    
مثال :
" من در برخورد با ملامت ، مخالفت ، مچ گيري ، تحكم ، تحقير ، تحميل – ملايم ، متين ، مهربان ، متبسم و منطقي هستم "
 
7-    اين تلقين را هر دوساعت يكبار و حداقل به مدت بيست و يك روز تكرار كنيم .
8-    در حالت ريلكس سعي كنيم خود را در وضعيت جمله تلقيني تجسم و حس كنيم.
9-    از تمرين هاي كمكي زير بهره ببريم:
1 - حسن جوئي از خود و ديگران.
2 - تمرين وتكرار دائم مهر به خود و مهر به ديگران.
3 - تمرين نيكي بيني.
4 - رنجش زدائي مستمر وپيگير.

http://new.behravanpana.com/tabid/76/language/fa-IR/Default.aspx


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۲۲:۱۰ ] [ مشاوره مديريت ]

 

مطالعات و تمرين هاي ضروري براي سخنراني ، گويندگي و گفتگو

۱۴- خود شناسي ، خود آگاهي ، تعالي شخصيت ( ۱۴ )

رفتارگرايي و خود شناسي

مي دانيم كه انجام هر عملي انگيزه انجام آنرا در انسان تحكيم مي كند.

از طرفي هيچ كس مسئول احساس خود نيست(چون در اختيار و تابع او نيست)ولي همه آدمها مسئول رفتار خود هستند،و اگر فهميدند كار بدي كرده اند بايد جبران كنند.

رفتار گرايي چه حسني دارد؟

آيا وقتي ما رفتارهاي  مهرطلبانه، برتري طلبانه و يا عزلت طلبانه را با واكنش سنجي پيدا كرديم كار خودشناسي پايان يافته؟ خير پيدا كردن اين رفتارها آغاز خودشناسي است و كار اصلي اين است كه اين رفتارها را با رفتار اصيل از پيش تعيين شده جايگزين و اصلاح كنيم تا رفتار سالم در ما تحكيم شود.

بعلاوه مي دانيم كه ذهن ما تجربه واقعي را از تصوير ذهني كه عملاً مجسم مي كنيم تميز نمي دهد و اين هر دو يك اثر دارد.

ريشه رفتارها

ريشه رفتارهاي ما چهار عين(علاقه،عناد،عقيده و عادت)است كه در اثر تكرار بعضي رفتارها و گرفتن جايزه هايش در ما راسخ شده است.

 نمونه رفتارهي كه باعث تحكيم عصبيتها مي شود

مهر طلب:

- با آري گفتن بدون اختيار: مهر طلبيش را تحكيم مي كند.

- با مقايسه منفي با ديگران: مهرطلبيش را تحكيم مي كند.

- يا تجسم صحنه هاي رنج آور و شكنجه آور: عناد بخود را تحكيم مي كند.

- تجسم رنجش هاي گذشته: احساس اجحاف و احساس قرباني بودن را تحكيم مي كند.

- خدمت بيشتر به ديگران: احساس بي ارزشي و حقارت خودش را زيادتر مي كند.

برتري طلب:

- با تجسم رنجش هاي گذشته: كينه توزي را تقويت مي كند.

- مردي كه به زنهاي ديگر نگاه جنسي مي كند: نسبت به زن خود دچار پارانويا شده و ميل به طلاق و جدائي در او زياد ميشود.

- شخصي كه زيور آلات و جواهراتش را از خدمتكارش پنهان مي كند: نسبت به خدمتكارش بيشتر ظنين ميشود.

- مجيز گويي به بالا دست: سلطه جويي به زير دست را تحكيم ميكند.

- ايراد گرفتن از ديگران: احساس حقارت در خودش را تحكيم مي كند.

عزلت طلب:

-       هرچه بيشتر از قيد فرار مي كند: شرطيش نسبت به قيد بيشتر مي شود.

-       هرچه گريزش از ديگران بيشتر مي شود: احساس تحميلش بيشتر مي شود.

-       هرچه بيشتر به زندگي سطحي ادامه مي دهد: احساس بي ارزشيش بيشتر مي شود.

 راه چاره

1 -  ديدن رفتار و واكنش سنجي روي آن رفتار .(تشخيص درد) آيا اين واكنش،انگيزه و احساس ايجاد شده صحيح است؟

واكنش سنجي كمك مي كند بفهميم احساس ناخوشايند، عناد، و حسادتي كه در ما ايجاد شده ناشي از كدام رفتار ما بوده، پس رفتارمان را اصلاح مي كنيم.

پيدا كردن علت رفتار (علت درد). چرا آن نياز در من ايجاد شد؟

2 -  تعيين رفتار جايگزين و تمرين و تصوير ذهني مكرر روي آن. چه كنم واكنش صحيح شود؟

3 -  كدام باورمان اشتباه بوده پس باورمان را اصلاح مي كنيم.

4 -  آيا در اصل احساس من صحيح است و بايد به آن گوش دهم؟ احساس همراه با هر رفتار را نبايد ناديده گرفت و يا انكار كرد،بلكه بايد منشاء آنرا يافت.

5 -  مهروكين و ترس همه در ماست و ياٌس و اميد هيچكدام دائمي نيست و دوام هر يك در دست ماست.وقتي من كسي را دوست دارم،همينطور كه او براي خودش راه مي رود به من نشاط و شادي مي دهد.(من اين قدرت را به او داده ام).و وقتي كسي را دوست ندارم و از او بيزارم ،وجود او و راه رفتنش مرا آزار مي دهد(من اين اختيار و قدرت را به او داده ام)كه مرا آزار دهد.پس هرگونه سركوب و انكار احساسات ممكن است باعث تشديد آن احساس و يا به كلي بي شوق و شور شدن من نسبت به آن امر شود.

6 -  شخص كينه توز و انتقامجو: همه كارش رنگ كينه توزي و انتقامجوئي دارد.

7 -  بجاي ملامت كردن خود براي كارهاي مضّري كه كرده ايم خود را به انجام كارهاي خوبي كه نكرده ايم تشويق كنيم. وقتي كسي را كه دوست داريم، مي بوسيم مهرمان به او بيشتر مي شود.وقتي براي كسي كه از او متنفريم كف ميزنيم نفرتمان افزايش مي يابد پس سعي كنيم نفرتمان را كم كنيم.

8 -  بهترين راه كنترل رفتار و فكرمان به دست خودمان است. فكر و رفتار به دست ماست و حالت و احساس به دست فكر و رفتارمان است. حالت شاد به خود گرفتن مارا شاد مي كند. (سر بالا،شانه ها عقب،سينه جلوو قامت راست). (گاهي هم موثر نيست). پس ساير تحكيم كننده ها را با شناخت.

9 -  براي رفع عادت بد ،ابتدا بايد نگرشمان (attitude)  را به موضوع عوض كنيم. مثلاًاگر نگرشمان را نسبت به موضوعي كه باعث عصبانيتمان ميشود عوض كنيم عصبانيتمان تمام مي شود.

10 -  بايدتمرين رفتار از پيش تعيين شده را جايگزين رفتار عصبي وياعادت ناخواسته امان كنيم.

http://new.behravanpana.com/tabid/78/language/fa-IR/Default.aspx


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۲۲:۰۹ ] [ مشاوره مديريت ]


مطالعات و تمرين هاي ضروري براي سخنراني ، گويندگي و گفتگو

۱۴- خود شناسي ، خود آگاهي ، تعالي شخصيت ( ۱۳ )

تخيلات آرزوئي(روياي روزانه-Day Dream)

وقتي آرزو مي كنيم و آرزوهايمان را در تخيل مي بينيم اميدواريم،متحيريم،معتقد مي شويم،برنامه مي ريزيم و خود را در حالت رسيده به آرزو مي بينيم پس تخيلات مي توانند مولد و سازنده باشند و ما را در رسيدن به اهدافمان كمك كنند.

وقتي كه تخيلات ما در اختيار عصبيت قرار مي گيرند و اختيار كار ، زندگي ، رشد و پيشرفت را از ما مي گيرند و ما را از حقيقت دور مي كنند آنوقت غير مولد و در خدمت نيازهاي عصبي امان هستند.

ماهيت تخيل آرزوئي:

تخيل آرزوئي ديد آرزوئي،اعتقاد آرزوئي و احساس آرزوئي است.اين تخيل يك واكنش طبيعي در مقابل نيازهاي ذهني بشر است .مثل تب كه بازتاب طبيعي بدن در مقابل هجوم ميكروبهاست.وقتي اين نياز اصيل باشد تبديل به انگيزه براي پيشرفت در عالم واقع مي شودو وقتي عصبي باشد بازتاب عصبيتها بوده و اگرچاره اي برايش پيدا نكنيم باعث ركود فكري و مانع از پيشرفتمان در عالم واقع مي شود.

مثالهائي از تخيلات آرزوئي عصبي:

1-شخص در تخيلش ميبيند كه ديگران متوجه درستكاري و صداقت او شده و تحسينش مي كنند.

2-در ذهنش خود را صاحب فرزندي ايده آل مي بيند.

3-شخص خود را در حال مقابله به مثل با كسي كه به او بدقولي كرده مي بيند.

4-جوان گوشه گير خود را بزرگترين قهرمان ورزشي،نابغه،كازانوا و يا دون ژوئن مي بيند.

5-تين ايجرها تخيلاتشان غلوآميز تر و دراماتيزه تر است.

6-مادام بواري دائم خود را در تجربيات رومانتيك تخيل مي كند.در حالي كه به دليل نوعي كمال طلبي مرموز، ا و امام زاده بودن را هم تخيل مي كند كه نشان دهنده تضاد در اوست.

7-تخيل آرزوئي لزوماً يك روياي بلند و داستاني نيست.،بلكه مي تواند يك صحنه گذرا باشد.مثل مادري كه در حين رسيدگي به فرزندانش و يا شانه كردن مويش خود را به صورت شخصيتي كه در فيلمها ديده تصور مي كند.گويي در دو دنيا زندگي مي كند.

8-پدري خود را پدري ،كارفرمائي و عاشقي كامل تخيل مي كند.

9-فردي خود يا نزديكانش را در صحنه دلخراشي تجسم مي كند.

10-فردي ،ديگري را كه به او ظلم كرده، در صحنه دلخراش تخيل مي كند.

11-شخص خود را در حال مقابله به مثل با كسي كه به او خلف وعده كرده و يا كلك زده مي بيند.

12-فرد خود را در حال محاكمه مي بيند در حاليكه بي گناه است.

13-تخيل راجع به جسم خود كه به فرم ايده آليست و فرد خود را مثل يك مانكن خوش هيكل و زيبا مي بيند.

14-فرد كسي را كه دزدي و خيانت كرده به صورت آدمي سلامت و قابل اعتماد و مهربان مجسم مي كند.

15-فرد خود را آسيب ناپذير،قادر به پاك كردن درد و رنج از خود،داراي احساسات عميق،با اعتماد به نفس،رنجكش،عاشق و همدرد تصور مي كند.

16-فرد خود را در حالي مي بيند كه ديگران از هوش او مبهوت شده اند.

17-فرد خود را در حال اجراي يك كنسرت و يا ايراد سخنراني مي بيند و مردم را مي بيند كه برايش كف مي زنند و هورا مي كشند.

18-فرد خود را در نقش ناجي بشر مي بيند.

19-فردخود را سوار بر يك ماشين آخرين مدل ميبيند كه همه غرق در حيرت و بهت زده اند.

20-فرد خود را در كنار زيباترين زن يا خوش تيپ ترين آقا، در حاليكه ديگران به او غبطه مي خورند مي بيند.

ريشه تخيلات آرزوئي عصبي:

اين تخيلات بازتاب نياز هاي عصبي ماست كه اجباري و تخيلي اماره است.

1-بايد هاي تحقق نيافته بصورت تخيل آرزوئي بروز مي كنند.

2-واكنش جبراني احساس حقارت بصورت تخيل آرزوئي بروز مي كند.

3-چون اجباري و غير اختياري است شخص مجبور است آنرا اطاعت كند حتي اگر به ضرر خود واقعي اش باشد.

4-نياز به برتري همه جانبه و بدون استثناء دارد.

5-نقش ابزاري خاص براي ايده آليزه كردن خودرا دارد.مثل تشنه اي كه در بيابان دنبال سراب مي دود،شخص براي رفع عطش به رسيدن به خود ايده آلي دنبال تخيلات آرزوئي مي دود.

6-نياز به جلال و شكوه عصبي.

7-نياز به انتقام جوئي.

8-نياز به محبت.

عوامل تشديد كننده:

رنجش، زخم غرور، آزار حقارت، عنادبخود، تضاد، توقعات عصبي، احساس اجحاف و اضطراب.

عوارض تخيلات آرزوئي:

1-بي تفاوت شدن نسبت به خود،ديگران،واقعيات و حقايق.

2-از بايد ها سرچشمه مي گيرندو خود ايجاد كننده بايدها هستند.

3-پناه بردن و باقي ماندن در عالم خيال.

4-تبديل شدن از يك تخيل آرزوئي مثل پدر،مادر و يا كارفرما كامل بودن به فردي بوالهوس و دون ژوان.

5-تبديل شدن به فردي منافات با احساسات اصيل و آرزوهاي واقعي خود فرد و منافع او.

6-فرو رفتن در قعر تخيلات، آدمي را خنگ مي كند.

7-هر چند كه حاصل تضاد ، اضطراب و ... است و موقتاًاز شدت اين موارد كم مي كند ولي ادامه يافتن آن باعث بالا رفتن اين موارد مي شود.

نحوه برخورد با تخيلات آرزوئي:

تخيلات آرزوئي نوعي مكانيزم دفاعي ذهن است مثل تب كه نوعي مكانيزم دفاعي بدن در مقابل هجوم ميكروبهاست.

ولي آيا بايد به آن بي توجه ماند؟

اگر تب در بدن انسان از حدوداًچهل درجه بالاتر رود و يا مدت طولاني ادامه يابد خود باعث ايجاد ضايعه در جسم انسان مي شود.تخيل آرزوئي نيز براي ايجاد تعادل در ذهن بشر ايجاد ميشود ولي اگر ميزان آن از حد به در رود و كار و زندگي را مختل كند ضرر و خسارتش جبران ناپذير شده و فرد را دچار از خود بيگانگي شديد مي كند.

پس چه بايد كرد؟

استاد: جلوي تخيلات آرزوئي و گريه را نبايد گرفت.

به عبارت ديگر تخيل آرزوئي را با قدرت اراده نبايد كنار گذاشت بلكه بايد نيازهاي ايجاد كننده آن را شناسايي كرده و اين نيازها را برطرف كرد.

1-اولين قدم ديدن تخيل و مكتوب كردن آن است.

2-واكنش سنجي و پيدا كردن نياز عصبي خوراك دهنده به اين تخيل (كي به ذهن آمد؟چه مي خواهد؟).

3-برنامه ريزي كردن براي رفع نيازهاي عصبي:

   1- نياز به مهر با تمرين مهر اصيل به خود و ديگران.

   2- نياز به تائيد ديگران(تمرين حسن جوئي از خود و ديگران و تمرين اعتماد به نفس).

   3- نياز بهفخر طلبي.تمرين حسن جوئي از خود و ديگران،مهر اصيل به خود و ديگران،تمرين پذيرش خود و ديگران همانگونه كه هستيم.

   4-نياز به پول و ثروت:برنامه ريزي براي توسعه كار و درآمد به شرطي كه فخر طلبي نباشد.

   5-نياز به برقراري ارتباط با ديگران:برنامه ريزي رفتارگرايانه براي حضور در مجالس ،محافل و محشور شدن با اقوام و فاميل و دوستان و حتي غريبه ها.

   6-نياز به مهر طلبي:برنامه ريزي براي جايگزين كردن رفتارهاي مهر طلبانه با رفتارهاي اصيل.

   7-نياز به برتري طلبي:جايگزين كردن رفتارهاي برتري طلبانه و انتقام جويانه با رفتارهاي مهر آميزو اصيل.

   8-نياز به انتقامجوئي:تمرين مهر اصيل و رنجش زدائي.

   9-عناد بخود:ريشه يابي و تمرين مهر بخود.

http://new.behravanpana.com/tabid/81/language/fa-IR/Default.aspx


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۲۲:۰۸ ] [ مشاوره مديريت ]


مطالعات و تمرين هاي ضروري براي سخنراني ، گويندگي و گفتگو

۱۴- خود شناسي ، خود آگاهي ، تعالي شخصيت ( ۴۵ )

خودآگاهي طبقاتي 

خودآگاهي طبقاتي يك شكل از اشكال مختلف خودآگاهي اجتماعي است . خودآگاهي طبقاتي ، يعني آگاهي به خود در رابطه‏اش با طبقه‏ اجتماعي كه با آنها زيست مي‏كند .

در جامعه‏هاي طبقاتي ، خواه ناخواه هر فرد در يك قشر خاص و يك طبقه‏ء خاص از نظر زندگي و برخورداريها و محروميتها قرار دارد . درك موضع‏ طبقاتي و مسؤوليت طبقاتي ، خودآگاهي طبقاتي است .
 
بلكه بر اساس برخي نظريه‏ها انسان ما وراي طبقه‏اي كه در آن است ، " خود " ي ندارد ، خود هر كسي " وجدان " اوست ، مجموعه‏ء احساسها ، انديشه‏ها ، دردها و گرايشهاي اوست ، و اينها همه در " طبقه‏ " شكل مي‏گيرد . اين است كه به عقيده‏ء اين گروه ، انسان نوعي فاقد خود است ، يك موجود انتزاعي است نه عيني ، موجود عيني در طبقه تعين مي‏يابد ، انسان وجود ندارد ، اشراف يا توده وجود دارد ، تنها در جامعه‏ء بي طبقه‏ است كه اگر واقعيت يابد ، انسان واقعيت پيدا مي‏كند ، پس در جامعه‏ء طبقاتي ، خودآگاهي اجتماعي منحصر است به خودآگاهي طبقاتي . ~~
 
خودآگاهي طبقاتي ، طبق اين بيان ، مساوي است با " سود آگاهي " ، زيرا بر اين فلسفه مبتني است كه حاكم اصلي بر فرد و زير بناي شخصيت فرد ، منافع مادي است ، همچنانكه در ساختمان اجتماع ، نهاد اساسي و زير بنا نهاد اقتصادي است و آن چيزي كه به افراد يك طبقه " وجدان مشترك " ، " ذوق مشترك " ، " قضاوت مشترك " مي‏دهد ، زندگي مادي مشترك و سود مشترك است .
 
زندگي طبقاتي بينش طبقاتي مي‏دهد و بينش طبقاتي سبب‏ مي‏شود كه انسان ، جهان و جامعه را از آن دريچه‏ء خاص ببيند و با عينك‏ خاص مشاهده كند و از ديدگاه طبقاتي تفسير نمايد . درونش خواه ناخواه‏ درد طبقاتي و تلاش و جهت گيري اجتماعي‏اش طبقاتي خواهد بود . ماركسيسم‏ به چنين خودآگاهي‏اي معتقد است . اين نوع خودآگاهي را مي‏توان خودآگاهي‏ماركسيستي ناميد

 

منبع:كتاب انسان در قرآن
شهيد مطهري
صفحه62


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۲۲:۰۷ ] [ مشاوره مديريت ]

 

مطالعات و تمرين هاي ضروري براي سخنراني ، گويندگي و گفتگو

۱۴- خود شناسي ، خود آگاهي ، تعالي شخصيت ( ۴۴ )

انسان از خود بيگانه 
 

آيا امكان دارد انسان با خود بيگانه شود؟

در ميان موجودات جهان فقط انسان است كه مي تواند هويت واقعي خود را دگرگون سازد و همچنين مي‌تواند هويت واقعي خويش را با علم آگاهانه حضوري بيابد و يا از خود غافل شود.
 
هويت واقعي خود، يعني روح انساني خود را بفروشد و از خود بيگانه شود. البته مساله از خود بيگانگي، فرع پذيرش هويت مشترك و ثابت انساني است و كساني كه به كلي منكر سرشت انساني هستند منطقاً نمي‌توانند مساله ازخود بيگانگي را در چهار چوب مكتب خود طرح كنند.
 

بيگانگي انسان از خود، يكي از مهم‌ترين مسايل انسان‌شناختي است كه در زبان‌هاي اروپايي با واژه اليناسيون (alienation)از آن ياد مي‌شود.
 

اين واژه در طول زمان، گاه مفهومي با بار ارزشي مثبت داشته و گاهي بار ارزشي منفي و ضد ارزش و به دست پيروان هگل حقيقي در نظر گرفته مي شود كه حركت در مسير مخالف آن، به غفلت و فراموشي آن حقيقت براي او مي‌انجامد و غفلت از آن هويت واقعي انسان راتحت سيطره نيروهاي غير خودي قرار مي دهد تا جايي كه موجودي فروتر از خويش را خود مي پندارد.
 
ريشه‌هاي اوليه مساله از خود بيگانگي را بايد در تعاليم اديان آسماني جستجو كرد.اين اديان آسماني هستند كه بيشتر و پيش از هر متفكر و مكتبي اين مساله را با بيانهاي گوناگون طرح كرده‌اند.
 
با اين همه در مباحث علوم انساني و اجتماعي، طرح و تبيين مفهوم از خود بيگانگي به صورت فني و علمي به دانشمندان سده هجدهم و نوزدهم برميگردد.
 
از نگاه ايشان رابطه دين و از خود بيگانگي آن است كه هر سه دين را موجب از خود بيگانگي بشر مي‌دانند و معتقدند بشر زماني خويشتن راباز مي‌يابد كه دين را كنار نهد و دست كم تا دين بر انديشه بشري حاكم است از خود بيگانگي گريبان گير آدمي است.
 
اين سخن دقيقاً نقطه مقابل بينش اديان آسمان به ويژه اسلام و قرآن در مساله از خود بيگانگي است.
 

منبع: كتاب انسان شناسي
نويسنده: محمود رجبي
صفحه: 69-71


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۲۲:۰۶ ] [ مشاوره مديريت ]

 

امام علي عليه السلام :

جَميلُ القولِ دليلُ وُفُورِ العَقلِ

زيبايي سخن، نشانه فزونْ خِرَدي است  .

 

مُعجَم الفاظ غُرَر الحِكَم و دُرَر الكَلِم  : 946


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۲۲:۰۵ ] [ مشاوره مديريت ]

 

مطالعات و تمرين هاي ضروري براي سخنراني ، گويندگي و گفتگو

۱۴- خود شناسي ، خود آگاهي ، تعالي شخصيت ( ۱۲ )

ترس  و اضطراب

ترس و اضطراب مترادف هم هستند. زيرا هر دو واكنش رواني شخص در مقابل يك خطر هستند.

هر دو عوارض فيزيكي و جسمي مشابهي دارند مثل :

لرزش دست

عرق كردن

تندشدن ضربان قلب

نفس نفس زدن

ولي تفاوتهائي نيز باهم دارند

اگر مادري فرزندش دچار سرماخوردگي و يا كورك شده ، ولي ميترسد كه مبادا بچه از دست برود= اضطراب

اگر مادري فرزندش دچار بيماري صعب العلاج شده و ميترسد مبادا او را ازدست بدهد = ترس

اگر كسي در يك نقطه مرتفع ولي كاملا" امن ايستاده ولي ميترسد كه بيفتد= اضطراب

اگر كسي به هنگام كوهنوردي در برف و كولاك شديد گير كرده و راه را گم كرده حالتي كه در او ايجاد ميشود ترس است.

 

پس نتيجه ميگيريم :

ترس واكنشي است متناسب با خطري كه شخص با آن روبروست.

اضطراب واكنشي است نسبت به يك خطر واهي و تصوري

اين تعريف در عين اينكه صحيح است ولي جامع و دقيق نيست

براي اينكه بدانيم واكنش عاطفي فرد صحيح است يا نه ، بايد فرهنگ و اجتماع خاص فرد را در نظر گرفت مثلا"

يك فرد قبيله اي كه اعتقاد و قلبي قوي دارد كه كشتن فلان حيوان او را دچار مصيبت مي كند اگر اين حيوان بخصوص را شكار كند ، دچار ترس و دلهره شديد ميشود.

از نظر ما ترس او بي مبنا و بي تناسب با خطر است. ولي او صدها دليل منطقي مي آورد تا برعكس آنرا ثابت كند.

ساختمان روحي و شرايط دروني شخص عصبي هم همينطوراست. او واقعا" احساس مي كند كه مواجه با يك خطر جدي و حقيقي است.

وقتي شخص در لبه پرتگاهي امن دچار حالت ترس و اضطراب ميشود ناشي از تضاد است.

در او دو نيرو يا كشش متضاد وجود دارد كه خودش از آن بي خبر است :

1-     تمايلات خودتخريبي است يا بقول فرويد غريزه مرگ

2-     غريزه حيات

او بحكم غريزه خود تخريبي مي خواهد خود را پرت كند ولي غريزه حيات مانع ميشود. پس:

از برخورد اين دو نيروي متضاد اضطراب بوجود ميايد.

در ظاهر اضطراب و ترس او بي معناست ولي او چون اسير نيروهاي متضادي است كه خود روي آنها كنترلي ندارد ، بنابراين:

آيا ميتوان گفت ترس و اضطراب او نسبت واهي و بي تناسبي باخطر است.

مسلما" نه .

براي او خطر وجود دارد ولي عامل آن دروني است.

تعريف: با اين تفاصيل تعريف را اصلاح مي كنيم :

هم ترس و هم اضطراب واكنش روحي متناسب با خطر هستند ولي در مورد ترس عامل خطر در خارج است ولي در مورد اضطراب عامل خطر منشا دروني و شخصي دارد.

 

نقش اضطراب در زندگي فرد عصبي:

فرد عصبي اگر متوجه اضطراب خود باشد و آنرا قبول كند نا خودآگاه دنبال علت خارجي ميگردد. در حاليكه علت يا عامل اصلي در درون خود اوست.

مثلا" ميگويد:

علت اضطراب من فقر مالي است.

يا امري طبيعي است كه انسان هنگام صحبت كردن در جمع دچار هراس شود.

عده اي گاهگاهي دچار اضطراب ميشوند بدون اينكه علت را بدانند بعضي ها فقط مي بينيد كه :

-         كسل هستند

-         بي حوصله و بيقرارند

-         احساس بي كفايتي مي كنند

-         در روابط جنسي خود با مشكلاتي رويرو ميشوند

ولي نمي دانند علت تمام اين عوارض اضطراب متراكمي است كه در عمق وجودشان پنهان است.

ممكن است بعد از مدتها روانكاوي بيادشان بيفتد كه در گذشته خوابهاي هولناك ميديدند يا بي دليل دچار دلشوره و نگراني ميشدند.

تازه آگاهي آنها به خودشان مانند كسي است كه در تاريكي چيزي نمي بينند ولي پس از مدتي ماندن در تايكي اشياء را تشخيص ميدهند بطور مبهم و تيره.

غرض از بيان اين مطلب اينست كه :

در همه ما مقدار زيادي اضطراب نهفته است بي آنكه خودمان نسبت به آن آگاه باشيم.

تمام رفتارها ، عكس العمل ها و احتياجات رواني .... بطور كل مجموعه زندگيمان تحت تاثير همين اضطراب پنهان و عميق است.

شخص عصبي به حيله هاي مختلف متوسل ميشود تا اضطراب خود را حس نكند و نسبت به آن ناآگاه بماند . چرا؟

1-     مهمترين دليل عذاب آور بودن آن است.

2-     به هنگام ترس وجو د انسان يك كيفيت دفاعي پرتحرك ، مثبت و فعال پيدا مي كند.

ولي به هنگام اضطراب كيفيت روحي مايوس ، بي دفاع ، بي تحرك و ناتوان در او ايجاد ميشود.

اين يك تفاوت عمده ترس و اضطراب است.

كسيكه تشنه قدرت است بهمين دليل از اضطراب بيزار است.

3-     در خالت اضطراب انسان كنترل خود را از دست ميدهد و رفتار غير منطقي ، نامعقول و غير مشخص مي كند.

4-     شخص عصبي نمي خواهد به خودش اعتراف كند كه دچار اضطراب است.

او نمي خواهد ديگران بفهمند وجودش اسر نيروهاي غيرقابل كنترل دروني است.

بنابراين حالت عصبي خودش را از ديگران و حتي خودش پنهان ميكند. در حاليكه اگربه خودش اعتراف  كند در پي رفع آن بر مي آيد.

5-     شخص عصبي بعلت اسارت در پنجه عوامل ناشناخته دروني ، ياس و ناتواني ، انواع تضاد،ترس ،احساس حقارت و بي لياقتي قادر نيست دست به تركيب شخصيت خود بزند. بنابراين ترجيح ميدهد نسبت به آنها ناآگاه بماند تا اينكه مجبور شود شخصيت خود را تغيير دهد.

اصولا" چنين چيزي را در خود نمي بيند.

حالا فرد عصبي براي نا آگاه ماندن نسبت به اضطراب دروني خود به تاكتيك هاي زير متوسل ميشود مانند:

-         تاكتيك منطق تراشي

-         تاكتيك انكار

-         تخدير

-         اجتناب

 

1-    منطق تراشي:

يعني فرد عصبي تلاش مي كند براي اضطراب خود دلايل و عوامل خارجي بيابد. و منشاء اضطراب را از درون خود به بيرون منتقل كند.

مثلا" مادري بعلت اضطراب ، دائم دلواپس بچه هايش است . سعي مي كند بخودش بقبولاند كه خطري بچه هايش را تهديد مي كند.

هر قدر بخواهيد به او بقبولانيد كه علتي براي دلواپسي وجود ندارد و منشا دروني است قبول نمي كند. زيرا:

بطور ناخودآگاه ترجيح ميدهد ريشه مسئله را در خارج از خود ببيند نه در وجود خودش بنابراين ميگويد:

نديدي بچه فلاني ديروز زمين خورد و دستش شكست؟ ويا

مگر دو سال پيش بچه فلان دوستم با ماشين تصادف نكرد؟ و امثال اين ها.

اگر بگوئيد چرا مادرهاي ديگر نگراني تو را ندارند ميگويد: من اصولا" مادري استثنائي ، وظيفه شناس و فداكارم.

يك قاعده كلي وجود دارد.

هرگاه كسي مي كوشد تا رفتار ها و حالت هاي غير منطقي خود را موجه جلوه بدهد، يا با سماجت و اصرار از موضوعي دفاع مي كند محققا" آن حالت يا آن موضوع برايش نقش دفاعي بسيار مهم دارد.

بهر شكل براي يك شخص عصبي كه واقعا" انسان ضعيف و ناتوان است منطق تراشي ، رتوش و ماست مالي كردن آسانتر است از ريشه كن ساختن واقعي آنها

 

بنابراين اولين كسي كه چوبش را خواهد خورد خود اين مادر است كه هميشه در اضطراب بسر ميبرد و بعد بچه ها كه محكوم به تحمل مادري عصبي ، ناسازگار و ناهنجار هستند

2-    انكار

در اينجا شخص عصبي تلاش مي كند تا اضطراب خود را در ضمير ناخودآگاه نگه دارد و از ورود آن به قسمت هشيار ذهن جلوگيري كند

در اينصورت اضطراب پنهان ولي عوارض آن هويداست.

مثل :

- لرزش دست

عرق كردن

تپش قلب

حرف زدن نا آرام يا با هيجان

حالت تهوع

گاهي حالت غش

كه همه ناشي از اضطراب پنهان است.

اين عوامل در مورد ترس هم وجود دارد ولي در مورد ترس شخص هم به عامل خطر وقوف دارد و هم به احساس ترس و هم به عوامل ناشي از آن

در حاليكه در مورد اضطراب شخص فقط مي بيند كه مثلا" تپش قلب دارد يا بي دليل دستش عرق مي كند.

تاكتيك انكار نا آگاهانه است ولي گاهي شخص دانسته و آگاهانه هم سعي ميكند اضطراب خود را انكار كند مانند سربازي كه دچار ترس است ولي براي غلبه بر آن كارهاي متهورانه مي كند.

يا هر زمان دختري را نام مي برد كه بشدت مضطرب است ولي در اطاق تاريك تنها مي خوابد.

شب ها در باغ قدم ميزند.

اين ها تماما" سرپوش گذاشتن روي قضيه است در حاليكه عامل اصلي اضطراب دست نخورده در عمق وجودش هست.

گاهي ديده شده فرد عصبي نسبت به ديگران خشونت و نفرت شديد و مبالغه آميزي نشان ميدهد . در اينجا خشم و نفرت سرپوشي است براي پنهان كردن ترس و اضطراب.

يعني در اينجا ترس و اضطراب شكل خشم و نفرت را به خود گرفته است و هدفش انكار ترس و اضطراب است.

3-    تخدير

بعضي افراد عصبي براي اينكه نيش اضطراب را در خود حس نكنند به چيزهائي پناه ميبرند مانند

-   الكل و مواد مخدر

-   غرق در فعاليت ها و مشغوليات اجتماعي ميشوند

-   يا چنان غرق در كار ميشوند كه از احساس دروني خود بي خبر مي مانند.

در واقع كار براي آنها يك تكليف اجباري است تكليفي كه از درون بر آن ها تكليف شده.

حتي روزهاي تعطيل بي قرار و نا آرامند و مي خواهند خود را سرگرم كنند.

بعضي ها به خواب پناه ميبرند در حاليكه احساس خستگي يا ميل به خواب ندارند.

عده اي به نزديكي جنسي پناه ميبرند.

دفع شهوت اضطرابشان را مخفي ميكند.

چنين افرادي اگر امكان دفع شهوت بطور طبيعي نداشته باشند حتب به راههاي غير طبيعي و انحرافي پناه ميبرند.

 

4-    اجتناب

اجتناب اساسي ترين تاكتيك براي مواجه نشدن با اضطراب و عوارض آن است

تعريف:

يعني شخصي آگاخهانه يا بطور نا آگاه خود را از هر فكر ، احساس ، هر موقعيت كه احتمال تحريك اضطراب در آن باشد دور نگه ميدارد.

بهمين دليل كارها را به عقب مي اندازد يا تصميمات مهم نميگيرد و يا مرتبا" آن ها را به عقب مي اندازد.

تاكتيك اجتناب سبب ميشود كه فرد عصبي از تاكتيك هاي ديگر نيز استفاده كند مثلا"

به ميهماني نمي رود زيرا از آشنا شدن با افراد بخصوصي مي ترسد ولي ميگويد: دون شان من است كه با اين سن و سال در فلان ميهماني شركت كنم.

تاكتيك اجتناب عوارضي نيز دارد كه مهمترين آن ها ترمز هاي روحي است.

اين تاكتيك خود بخود باعث ميشود كه شخص بر مقدار زايدي از رفتار ، احساسات ، افكار ، تمايلات ، احتياجات و حتي امكانات دروني خود ترمز بگذارد و از تجلي آن ها جلوگيري كند.

در نتيجه از نظر مادي و معنوي زندگيش كيفيتي فقيرانه محدود و بي رونق خواهد داشت.

گاهي افراد به ترمز هاي روحي خود آگاهند ولي شدت و ضعف دارد.

فردي كه ترمز روحي اش خيلي شديد نيست مي تواند به يك سخنراني گوش بدهد و نظر انتقادي هم پيدا كند ولي جرات ابرازش را ندارد.

شخصي ديگر كمي شديدتر است به سخنراني گوش ميدهد ولي حتي به ذهنش خطور نمي كند كه آنچه شنيده ممكن استن انتقاد و ايرادي نيز وجود داشته باشد(او در احساس انتقاد هم دچار مشكل است)

شخص ديگري ممكن است دچار آنچنان ترمزهاي روحي شديدي باشد كه حتي از گوش كردن به يك مطلب عاجز بماند.

اين ترمزها در همه ما هست و شدت و ضعف نيز دارد ولي ممكن است ما از آن آگاه نباشيم زيرا به شخصيت خود به چنين صورتي عادت كرده ايم و فكر نمي كنيم كه شخصيت ما مي تواند كيفيتي بهتر از اين داشته باشد.

اين ترمزها نه تنها مانع انجام خيلي كارها ميشوند بلكه كاري را هم كه شخص انجام ميدهد تحت تاثير مخرب خود قرار داده و كيفيت آن را پائين مي آورد مثلا"

-   كار را انجام ميدهد ولي با فشار و اكراه.

-   بيش از حد خستگي جسمي و روحي احساس ميكند

-   احساس شادي از انجام كار نمي كند

-   دلشوره و اضطرابش بالا است

همين دلشوره موجب ميشود تا كار را با وقار و متانت انجام ندهد بلكه با دست پاچگي و ناشيانه و غير متشخصانه انجام ميدهد.

اگر اضطراب شديد باشد انجام هر كاري براي او يك تشخص اگر چه خشم و نفرت را پنهان كرده ولي در گوشه اي از ذهنش بر وجود چنين احساسي آگاهي دارد.

احساسي انفجار آميز و غير قابل كنترل كه بدنبال فرصتي است براي خارج شدن.

نتيجه آن نوعي احساس اضطراب و نگراني توام با احساس شرم ، دوروئي و بي صداقتي است.

مانند كسي كه مواد منفجره زيادي به همراه دارد و هميشه ميترسد ديگران بفهمند.

پس دائما" در حال دلشوره و اضطرابي مبهم و بي دليل است كه در خيلي از آدم ها وجود دارد.

بخاطر مخرب بودن اين احساس ، شخص عصبي وجودش را در خود تحمل نميكند و بنابراين دفاع طبيعي وجود او حكم ميكند كه مسئله را روي ديگري تعكيس كند.

مثلا" اگر من به دلايلي از شما نفرت دارم يا خشم دارم فكر ميكنم شما چنين احساسي نسبت به من داريد.

چنين تعكيس موجب ميشود تا اين احساس بد من نسبت به شما عمق بيشتري مي يابد.

وچون جنين احساسي نسبت به شما دارم بخودم حق ميدهم كه از شما متنفر باشم (و اين است كه قضيه را بدتر ميكند)

گاهي تعكيس نسبت به فردي نيست كه نسبت به او واقعا" كينه و رنجش داريم بلكه روي ديگران يا حتي حيوانات و اشيا تعكيس ميشود.

پس بهر صورت خشم و نفرت سركوب شده بطور اجتناب ناپذيري منجر به اضطراب ميشود كه البته هميشه ظاهر نميگردد.

اضطراب كه خود نتيجه و معلول عناد و نفرت است بعد از اينكه شدت يافت خود بصورت عاملي در ميايد كه عناد و نفرت را تشديد ميكند.

در حقيقت اضطراب و نفرت تشكيل يك دايره فشار را ميدهند و بطور خودكار و مدام يكديگر را تشديد و تقويت مي كنند.

http://new.behravanpana.com/tabid/69/language/fa-IR/Default.aspx


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۲۲:۰۴ ] [ مشاوره مديريت ]

 

تمرين هاي ضروري براي سخنراني ، گويندگي و گفتگو

۱۴- خود شناسي ، خود آگاهي ، تعالي شخصيت ( ۱۱ )
  

بلاي بايد

شخص عصبي توقعات زيادي از دنيا و مردم دنيا و خودش پيدا ميكند

مثلا" انتظار دارد:

-         برايش استثناهائي و امتيازاتي قائل شوند

-         اطاعتش كنند و در خدمتش باشند              تا احساس ابهت و جلال و شكوه كند

-         تحسين و تمجيدش كنند

-         

-         

-         خوش شانس باشد(توقع از طبيعت و سرنوشت )

-         هرگز مريض نشود

-         پيرو شكسته نشود                         غرور دانائي و توانائي

-         اتفاق سوئي برايش رخ ندهد

اگر اين چنين نشود مردم و دنيا مقصرند و وظيفه نشناس و گرنه او همان آدم والامقام ، خوب ، ممتاز و همه چيز لايقي است كه بود.

نياز عصبيت = ساختن و پرداختن خود ايده آلي

 

مشخصه خود ايده آلي:

-         ابهت

-         جلال و بزرگي

-         شكوه

-         عظمت

صفات خود ايده آلي:

-         عدالت و انصاف

-         آسيب ناپذيري

-         عفت

-         وقار

-         بردباري و تحمل

-         خدمتگزاري

-         دوست داشتن همه كس

-         شجاعت

-         سخاوتمندي

-         گذشت و سليم بودن

-         قدرت

-         دانائي

-         شكست ناپذيري

-         بيكرانگي و سيري ناپذيري

 

ولي همه اين مشخصه ها و صفات بدلي است.

يعني چه ؟

يعني اينكه فرد تصويري ايده آلي و بي عيب و نقص را در ذهنش ميسازد و صفات بارزي را به او نسبت ميدهد و از خودش توقع پيدا مي كند كه آنگونه باشد.

چون اين صفات ذاتي خودش نيست و يك توقع عصبي است پس حكم بايد را پيدا ميكند.

يعني اينكه حالت اجبا ، اضطرار و اماره دارد پس به همين دليل به آن ريكتاتور دروني ، فرمانده دروني ، جبار و يا بلا ميگوئيم.

در واقع شخص به جاي درك احساسات ، خواسته ها و علائق اصيل و دروني خودش به حكم اين بايدها خود را مجبور ميكند :

-         فلان طور باشد

-         رفتارش فلان طور باشد

-         احساسش نسبت به فلان كس فلان طور باشد

-         بايد فلان اطلاعات را داشته باشد

-         فلان اطلاعات را نبايد داشته باشد

و اگر اين بايدها را به جا نياورد بر او همان ميرود كه در يك حكومت ديكتاتوري به يك متمرد ميرود.

مثال : چهره و اندامش بايد مطابق آخرين مد پاريس باشد.

         قبلا" فقط آرايش صورت مد عوض ميكرد حالا به بركت جراحي پلاستيك حتي شكل بيني و چسم و گونه و لب و غيره هم بايد مطابق مد باشد.

مثال : دوستي داشتيم در دوران دانشجوئي كه وقتي در مهماني هاي جمعي شركت ميكرد موقع نشستن روي صندلي حتما" روي يك صندلي بلند مي نشست و حتما" سعي ميكرد كه يكطرفه روي صندلي نشسته كاملا" صاف و شق و رق بنشيند و پاهايش جفت و كشيده و دستهايش به فرم پرنسس هائي كه نشسته اند تا نقاش از آنها پرتره بكشد و سرش بالا باشد و خيلي با ناز و وقار باشد و جواب همه را خيلي مختصر و پرنسس مآب ميداد. وقتي به او مي كفتيم تو چرا اينكار را ميكني ميگفت كه اين رفتار مخصوص آدم هاي با كلاس و متجدد است.

اين دختر خانم به جاي اينكه از هم صحبتي هم سن و سال هاي خودش لذت ببرد و با آن ها شاد و راحت باشد چند ساعتي را در ژست و فيگور ميگذراند چون " بايد" دروني اش به او حكم ميكرد كه براي كسب برتري كه در لفاف كلاس بالا و نجدد پيچيده شده بود ، رفتار صميمي ، شاد و راحت را رها كرده و در چنگ يك رفتار مصنوعي اسير شود.

مثال : خانمي از همكارهايم بدليل مهرطلبي و غرور خواستني بودن شديد معتقد بود كه حتما" بايد ازدواج كند. چون بدليل عصبيتهايش رفتار ناخوشايند داشت كسي توجهي به او نشان نمي داد و اين جبر و بايدي كه از درون داشت او را وادار كرد تا با يك مرد عصبي تر از خودش كه آدمي غير مسئول و هيز و... بود ازدواج كرده و همچنان به زندگي با آن مرد بچسبد. در حاليكه تمام كينه اي را كه به او و به خودش داشت ، روي  مادر شوهر بيچاره اش تعكيس ميكرد و بعضي از همكاران را وادار مي كرد كه از طريق تلفن مزاحم او شوند.

مثال : من بدليل غرور دانائي بايد داشتم كه راجع به همه چيز اطلاعات داشته باشم حالا اين مطلب ربطي به كار و علائق من دارد يا ندارد برايم مهم نبود.

مثال: دوستي داشتم كه خيلي بايد داشت كه مد روز و فرهيخته و روشنفكر به نظر بيايد. براي همين منظور ميرفت كلاس آشنائي با موسيقي كلاسيك و كلي صفحه و نوار در اين رابطه مي خريد و گوش ميداد تا همطراز روشنفكرهاي تازه به دوران رسيده شود. ولي ناخودآگاه وقتي با خودش آهنگي را زمزمه ميكرد همان موسيقي اصيل و يا كوچه بازاري خودمان بود.

 

بعضي انواع بايدها:

-         بايد عفيف باشد.

-         بايد عادل و منصف باشد.

-         بايد متواضع باشد.

-         بايد شوهر، همسر، مادر ، خواهر ، برادر و همكار ايده آل باشد.

-         بايد قادر به تحمل همه چيز باشد.

-         بايد همه كس را دوست داشته باشد.

-         بايد همه چيز در نظرش كم اهميت باشد.

-         نبايد هرگز آزرده شود

-         نبايد به كسي و يا چيزي وابستگي پيدا كند

-         بايد اجتماعي باشد و از زندگي لذت ببرد.

يا برعكس بايد فوق لذت هاي زودگذر و سطحي باشد.

-         بايد متجدد و امروزي باشد

-         بايد قوي الاراده باشد و احساسات خود را كنترل كند

-         بايد خيلي فهيم و دانا باشد و همه چيز را پيش بيني و درك كند.

-         بايد مشكلات خود و ديگران را خيلي زود حل كند.

-         نبايد هرگز احساس خستگي كند و يا مريض شود.

-         بايد زرنگ و كاربر باشد.

پس در واقع بايد هرچه را كه نشانه بزرگي و شخصيت ممتاز و عالي است را داشته باشد و

نبايد هر چه را كه نشانه كوچكي و حقارت و بي ارزشي است را داشته باشد و اگر دارد مخفي كند.

آيا انسان اصيل و طبيعي فاقد اين صفات است؟

خير انسان اصيل و طبيعي هم اين صفات را دارد ولي احساسات و تمايلات و خواسته ها و عملكردهاي آدم طبيعي به طيب خاطر ، به اختيار و انعطاف پذير است.

در حاليكه در آدم عصبي اين احساسات خواسته ها ، تمايلات و عملكرد ها بدلي ، اجباري ، خشك و بي اختيار است .

شخص طبيعي امكانات ، محدوديتها و واقعيات  را در نظر ميگيرد.

شخص عصبي توقعات نامحدود ، غير ممكن و دور از واقعيتي از خود و ديگران دارد.

صفات آدم عصبي متناقض و متضاد است چون خواستگاه آنها مهرطلبي ، برتري طلبي و عزلت طلبي است.

كه با هم در تضاد است.

 

مشخصه هاي اصلي بايد هاي عصبي:

1-     فرد كوچكترين توجهي به امكان پذير بودن آن ندارد

مثال : فرد از خود انتظار دارد كه در همه زمينه هاي موسيقي ، اقتصاد، سياست ، ستاره شناسي ، اتم و..... دانشمندي كامل باشد، ضمنا" شوهر ايده آْ ، كارمند خوب و وظيفه شناس و نوع دوست و فداكار و غيره باشد.

2-  شخص عصبي يا تقصير همه كوتاهي ها را به گردن خودش مي اندازد و يا ديگران و درواقع به جاي رفع مشكل دنبال مقصر ميگردد.

به جاي حل مشكلات خود را ملامت و سرزنش مي كند چون براي خود ايده آلي سخت است كه بپذيرد كه او توانائي كامل انجام دادن بعضي كارها را ندارد.

تحمل ديدن نقص را در خودش ندارد پس يا بايد صريح آنرا رفع و يا انكارش كند و يا به گردن ديگران بيندازد.

 

مثالهائي براي رفع و رجوع نقص ها:

1-  فراموش كردن احساسات منفي نسبت به پدر و مادر بخصوص موارد مربوط به دوران كودكي ("بايد مهربان بودن به پدر ومادر)

2-     محكوم كردن پدر و مادر و ديگران در مورد ناتواني ها و كاستي هاي خود(نياز به نديدن نقص ها)

3-     سرزنش و ملامت خود براي خطاهاي گذشته به جاي اصلاح اشنباهات گذشته

4-     پناه بردن به تخيل براي رفع نقصهاي خود

5-     جواني كه بايد دارد كه شجاع باشد:

-   اگر از شنا مي ترسد سعي ميكند شنا ياد بگيرد.

-   اگر از صحبت كردن در حضور ديگران مي ترسد سعي ميكند اين كار را عمدا" انجام دهد.

 

بايد هاي برتري طلبانه:

1-     تو هميشه  بايد ير ديگران كلاه بگذاري و از آنها سوء استفاده كني

2-     تو هميشه بايد به سادگي خدعه و تزوير كني

3-     تو هميشه بايد در هر رقابتي به هر قيمت كه شده ديگران را شكست دهي

 

بايدهاي مهرطلبانه:

1-     بايد با همه كس مهربان و رئوف باشد

2-     بايد همه را دوست بدارد(برعكس برتري طلب كه از دوست داشتن ديگران فراريست)

3-  بايد همه را خوب و دوست داشتني و مورد اعتماد بداند(بر عكس برتري طلب كه همه را دزد و خطاكار ميداند)

4-     بايد به همه سرويس بدهد و به هيچ كس نه نگويد

5-     بايد همه را از خودش راضي نگه دارد

مكانيسم هاي دفاعي نقص بايد:

وقتي فرد عصبي بايدش نقض ميشود دچار احساس حقارت ، بي ارزشي ، خفت مي شود و براي اينكه اين حالات را نبيند به "بايد" ديگري ميدان عمل ميدهد كه تو بايد بقدري منطقي ، قوي و تحمل پذير باشي كه از هيچ چيز ناراحت و عصباني نشوي و بازتاب اين مكانيسم در رفتار شخص به فرمهاي زير مشاهده مي شود:

1-     حساسيت شديد به سرزنش و ملامت (حتي اگر خيلي ملايم باشد)

2-     تعكيس بايدها و توقعاتش از خود به ديگران (توقع بيرحمانه از خود و نسبت دادن آن به ديگران)

3-     نا رضايتي از خود و از ديگران

4-  تعكيس تمام عناد ، حقارت ، خشم ، عصبانيت ناشي از بايدها و نبايدهايش به ديگران و همچنين تعكيس و نقض آين بايدها و نبايدها به ديگران و تيره كردن روابط

5-  منغير بودن احساسات از عشق به بي تفاوتي يا به نفرت ، در واقع در يك بلاتكليفي به سر مي برد كه تكليفش با خودش و ديگران معلوم نيست.

6-  گاهي به علت نقض يك بايد در ما حالتهاي منفي مثل ترس ، اضطراب ،نااميدي  و بيچارگي در شخص ايجاد ميشود ولي بايد ديگري به او حكم مي كند كه تو بايد به قدري منطقي و قوي و پرتحمل باشي كه هيچ چيز ناراحت و مايوس و مضطربت نكند. به اين ترتيب فرد ناراحتي را به عنق وجودش ميراند گاهي هم به منصرف سازهائي مثل الكل و مواد مخدرو اشتغال به امور شهوي پناه ميبرد تا خود را كرخت كرده و عمق احساساتش را نبيند.

بعد از مدتي خودشناسي و درك اينكه خواستگاه اين بايدها عصبي است فرد به اين نتيجه ميرسد كه لازمست اين بايدها و نبايد ها را رها كند ولي هنوز خود واقعي آنقدر قوي نشده كه بتواند بدون اين بايدها به مسئوليتهايش ادامه بدهد و از اينكه بدون اين بايدها به زندگي ادامه دهد مضطرب ميشود ولي با قوي شدن خود واقعي اين اضطراب از بين ميرود و متوجه مي شود كه بدون اين زور و فشار ها هم مي توان زندگي پويا و شادي را گذراند.

تعكيس فشار بايدهاست

اجرا نكردن بايدها= گرفتار شدن به شلاق عناد بخود . تنبيه ، تحقير،شكنجه ، تخريب ، آزار خود + هراس و اضطراب

 

بايدها و تضاد:

بايدها در انسان ايجاد تضاد مي كند مثلا":

-         بايد با همه مهربان باشيم يا بايد سر همه كلاه بگذارم و آنهارا استثمار كنم

-         بايد به رفيقم پول قرض بدهم ، يا ندهم

-         بايد وقتم را صرف رفاه خانواده ام كنم ، يا بايد به پيشرفت شغلي ام بپردازم

تعكيس بايدها(در اغلب موارد بايدها تعكيس مي شود روي ديگران)

 

بايد
 حالت تعكيس شده
 
بايد بهترين عاشق باشي

بايد همه چيز بداني و همه كاري را كامل انجام دهي

 

بايد از هر قيدي فرا كني

انتظاراتي از خودمان داريم
 وقتي موفق نميشود نسبت به معشوق خود عناد و خشم پيدا مي كند

فكر ميكند ديگران اين توقع را از او دارند

برعكس توقعاتي كه فكر ميكند ديگران از او دارند عمل مي كند

هديه عيد نمي دهد چون فكر ميكند ديگران از او توقع دارند

ار نوشتن نامه طفره ميرود

از به موقع حاضر شدن در اداره طفره ميرود

از انجام وعده هائي كه به ديگران داده طفره ميرود و فراموش ميكند

وقتي ديگران هم همين انتظارات را از ما دارند از آنها ميرنجيم و مقاومت مي كنيم
 

عامل شناسائي بايد:

-         احساس قيد و فشار از انجام يك كار و اصرار به انجام آن كار

-         احساس خستگي و كوفتگي دائمي

-         احساس گير افتادگي

-         تشويش و بيحوصلگي

-         تنبلي و بيكارگي

http://new.behravanpana.com/tabid/68/language/fa-IR/Default.aspx


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۲۲:۰۳ ] [ مشاوره مديريت ]

 

تمرين هاي ضروري براي سخنراني ، گويندگي و گفتگو

۱۴- خود شناسي ، خود آگاهي ، تعالي شخصيت ( ۱۰ )

مهرورزي

مهر اصيل و اينكه چرا به نفع من است كه ديگران را دوست بدارم

در فرهنگ لغت عميد مهر اينگونه معني شده است :

مهر: محبت , دوستي

- رب النوع آريائي كه قبل از ظهور زرتشت نام يكي از خدايان بوده

- خورشيد , آفتاب

- ماه هفتم هر سال شمسي (نام ماههاي شمسي در فارسي نام فرشتگان مقرب درگاه ايزد يكتاست)

- ميترا كه در اوستا و يا باستان ميشر و ميترا و درسانسكريت ميتره و در پهلوي ميتر بوده است.

- در گات ها كلمه ميتره به معني عهد و پيمان آمده است .

- مهر در اوستا از آفريدگان اهورا محسوب شده است و ايزد محافظ عهد و پيمان و از اين رو   فرشته فروغ و روشنائي است .   

از كلمه مهر, كلمه مهرگان را داريم كه به معني متعلق به مهر و يا مهر جان است كه مهمترين عيد ايرانيان جنوب غربي, عيد بغ ميتر ( خداي نور و آفتاب يعني مهر), در ماه باغباديش روز شانزدهم مهر و به مدت بيست و يك روز.

روز اول شانزدهم مهر كه روز مهرگان عامه و روز ششم كه رام روز, روز بيست و يكم را روز خاصه مي گفتند.

همانطور كه در فرهنگ عميد آمده مهر در فارسي نامي براي خورشيد است كه نماد فرشته فروغ و روشنائي است . خورشيدي كه بي توقع و بدون در خواست مزد و بدون منت به همه كس و همه چيز مي تابد و گرمي مي دهد. مايه حيات و نشاط و سرسبزي زمين است, كه نمادي از مهر اصيل و بي انتظار است .

و چه اسم درستي ايرانيان باستان روي خورشيد گذاشته اند كه نشاندهنده قدمت شناخت مهر اصيل در اين مرز و بوم است . مهري كه به زمين گرمي مي بخشد و حيات را در آن جاري ميسازد و هيچ انتظاري در پشت آن نيست . مهري كه شامل حال همه است و بي دريغ است, براي سازندگي خود و ديگران است. چه , آنكه بي توقع مهر مي ورزد, روز به روز خودش بالنده تر و سرفرازتر مي شود و به خود واقعي اش اين فرصت را ميدهد كه با اين تجربه مدام بالنده تر و قوي تر شود. به قول رفتار گرايان انجام هر عمل انگيزه انجام آن را بيشتر تحكيم مي كند. و آن فرد عصبي اي كه اين مهر را دريافت مي كند, مرجع و ماخذي مي يابد تا فطرت پاك و از ياد رفته خود را به خاطر بياورد و خود واقعي از پنجره زندان عصبيت به باغ پر گل و ريحان زندگي سالم نظر بيفكند و جاني تازه گرفته و غل و زنجيرهاي عصبيت را از پاي خود باز كرده و از اين زندان رهائي يابد .

و چه زيباست وقتي در ماه مهر ابرهاي رحمت سد راه خورشيد ميشوند و بر زمين حجابي ميشوند تا در فراق خورشيد به خودسازي بپردازد و باران مهر مي بارد تا گياهان برگهاي ظاهر را بريزند و ريشه ها را كه نماد درون و باطن گياه است عميق تر و قوي تر سازند و جوانه هاي بهاري ديگر را برويانند .

و چه خوب گفت استاد كه وقتي مهر بي انتظار جيره بندي ميشود فرد مقابل فرصت ميابد يا بخودش نزديك تر شود و بيشتر روي پاي خودش بايستد و متكي به ديگري نباشد . ريشه هاي خود واقعي اش عميق تر شود و خود را براي جوانه زدن و شكوفا شدن و تجربه كردن بهار در جان و روحش آماده كند .همانطور كه وقتي ابرهاي سياه روي خورشيد را مي پوشانند, اين چشمه نور همچنان به پرتوافشاني ادامه ميدهد, به هنكام جيره بندي مهر اصيل, احساس مهرمان ادامه داردولي به عمد و برنامه ريزي شده است ولي ابرازش نميكنيم .

با تشكر و سپاس به درگاه پروردكار عالم كه به ما توفيق داد  تا عطر جان فزاي اين باغ را به مشام جانما ن برسانيم .آرزو ميكنم كه همگي در پرورش اين مهر در دل و جان خود و ديگران هر روز بيش از ديروز توانا و پيگير شويم .

مهر اصيل را اينگونه تعريف ميكنيم :

مهري كه بي انتظار است و توقعي پشت آن نيست .

مهري كه بي قيد و شرط است .

مهري كه صادقانه است .

مهري كه به اختيار وكنترل شده است ومي توان آنرا به اختيار جيره بندي كرد است .

فوائد مهر اصيل :

1-           بهترين جايگزين برا ي انگيزه هاي عصبي و انتقامجويانه است .

2-           اضطراب اساسي را در خودمان و ديگران كم ميكند, چرا كه اينجاد اين اضطراب بدليل عدم دريافت مهر اصيل است .

3-           آنقدر نياز به جلب مهر در انسان شديد است كه اغلب با نياز غريزي به س="arial, helvetica, sans-serif">چرا قرآن از برگزيدگي انسان سخن مي‏گويد؟

مي‏خواهد بگويد : تويك‏ موجود " تصادفي " نيستي كه جريانات كوروكر ، - مثلا اجتماع تصادفي اتمها - تو را به وجود آورده باشد ، تويك موجود انتخاب شده و برگزيده‏اي ، و به همين دليل رسالت و مسؤوليت داري . بدون‏ شك انسان در جهان خاكي قوي‏ترين و نيرومندترين موجودات است . اگر زمين‏ و موجودات زميني را در حكم يك " قريه " فرض كنيم ، انسان كدخداي اين‏ قريه است . ولي بايد ببينيم كه آيا انسان يك كدخداي انتخاب شده و برگزيده است و يا يك كدخدايي كه به زور و قلدري خود را تحميل كرده است‏ ؟


فلسفه‏هاي مادي ، قدرت حاكمه‏ء انسان را صرفا ناشي از زور و قدرت انسان‏ مي‏دانند . و مدعي هستند كه انسان به علل تصادفي داراي زور و قدرت شده‏ است . بديهي است كه با اين فرض ، " رسالت " و " مسؤوليت " براي‏ انسان بي‏معني است .


چه رسالتي و چه مسؤوليتي ؟ از طرف چه كسي و در مقابل چه كسي ؟ اما از نظر قرآن ، انسان يك كدخداي انتخاب شده زمين است و به حكم‏ شايستگي و صلاحيت ، نه صرفا زور و چنگال تنازع ، از طرف ذي صلاحيت‏ترين‏ مقام هستي ، يعني ذات خداوند ، برگزيده و انتخاب و به تعبير قرآن " اصطفا " شده است ، و به همين دليل مانند هر برگزيده ديگر " رسالت " و " مسؤوليت " دارد : رسالت از طرف خدا ، و مسؤوليت در پيشگاه او .

اعتقاد به اينكه انسان موجودي انتخاب شده است و هدفي از انتخاب در كار است ، نوعي آثار رواني و تربيتي در افراد به وجود مي‏آورد ، و اعتقاد به اينكه انسان نتيجه‏ء يك سلسله تصادفات بي هدف است ، نوعي ديگر آثار رواني و تربيتي در افراد به وجود مي‏آورد ، و اعتقاد به اينكه انسان نتيجه‏ يك سلسله تصادفات بي هدف است ، نوعي ديگر آثار رواني و تربيتي در انسان به وجود مي‏آورد .

خودشناسي به معني اين است كه انسان مقام واقعي خويش را در عالم وجود درك كند ، بداند خاكي محض نيست ، پرتوي از روح الهي‏ در او هست ، بداند كه در معرفت مي‏تواند بر فرشتگان پيشي بگيرد ، بداند كه او آزاد و مختار و مسؤول خويشتن و مسؤول افراد ديگر و مسؤول آباد كردن‏ جهان و بهتر كردن جهان است ( او شما را از زمين بيافريد و عمران آن را از شما خواست ) هو أنشأكم من الارض و استعمركم فيها »( هود / 61 )بداند كه او امانتدار الهي است ، بداند كه بر حسب تصادف ، برتري نيافته است تا استبداد بورزد و همه چيز را براي‏ شخص خود تصاحب كند و مسؤوليت و تكليفي براي خويشتن قائل نباشد .


__منبع:كتاب انسان در قرآن
شهيد مطهري صفحه27


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۲۲:۰۱ ] [ مشاوره مديريت ]

 

تمرين هاي ضروري براي سخنراني ، گويندگي و گفتگو

۱۴- خود شناسي ، خود آگاهي ، تعالي شخصيت ( ۸ )

عزلت طلبي

عزلت طلبي را عطش استقلال و بي نيازي و استعفاي از زندگي هم مي نامند.

در بررسي موارد مهر طلبي و برتري طلبي گفته شد كه وقتي نوزاد انسان از

-   امنيت عاطفي

-   مهر اصيل

-   توجه كافي

-   تنبيه به جا و به اندازه

-   تشويق به جا و به اندازه

برخوردار نمي شود احساس حقارت در او رشد ميكند و هر چه احساس حقارت بيشتر مي شود فرد در ذهن خودش يك خود ايده آلي بزرگتر خلق ميكند.

 -حال اگر سعي كند خشم و عناد خود را كمتر بروز دهد و ظاهر مهربانتري داشته باشد، مي شود مهر طلب. (شكل زير)

-   حركت و

-   تلاش

براي بدست آوردن چيزي مثل

-   كسب برتري و برجستگي

-   جلب عشق و محبت

-   موفقيت، قدرت و پيروزي

داشته باشند، ولي عزلت طلب بيشتر از هر چيز احتياج دارد و مجبور است كه چيزي نخواهد. او طالب زندگي

-   بي ماجرا

-   بدون اصطكاك

-   بدون مزاحمت

-   در سطح پائين

-   بي درد و رنج

-   بي دردسر

است و شور و شوقي ندارد.

پس عزلت طلب خصوصيتا" باعث

-   تضييق و محدوديت

-   اجتناب و نخواستن

-   انجام ندادن است .

-   

هر چند كه همه تيپهاي عصبي دچار نوعي

-   تسليم

-   عدم دخالت موثر و مصممانه در زندگي

-   انواع ترمزها و محدوديتهاي معنوي

هستند اما در تيپ عزلت طلب استعفاي از زندگي به عنوان راه حل اساسي تضادها انتخاب شده است.

عوارض عزلت طلبي:

1-  شخص تماشاگر زندگي خودش است يعني مسائل و مشكلات زندگي خود را درك و احساس نمي كند و از خود بيگانه است حتي احساسات خود را نيز درك نميكند.

2-     كم كم نسبت بديگران هم حالت تماشاچي پيدا ميكند.

3-     تضادهايش را واپس رانده و نمي بيند ، اگر ببيند بشدت دچار اضطراب ميشود.

4-     از هر گونه تلاشي براي رشد و يا پيشرفت باز ميماند و بيزار است.

5-     هيچ آرزوئي به دل راه نميدهد.

6-  استعدادهاي خود را يا بكلي منكر مي شود و يا خيلي كمتر از آن كه هست مي بيند در اين صورت خود را شايسته يك زندگي محدود مي بيند و اگر اتفاقا" يا توسط روانكاو متوجه استعدادهايش شود و يا او را تشويق به يشرفت كنند ناراحت و مشوش و مضطرب ميشود.

7-     در تخيل ممكن است:

-   آهنگ عالي بسازد

-   تابلوهاي زيبا نقاشي كند

-   كتابها بنويسد

ولي در عمل هيچ اقدامي نميكند و تخيل را جانشين آرزوها و كوششهاي واقعي مي كند.

8-     دائم در حال دليل تراشي و توجيه عدم كوشش خود است .

-   فلان كتاب چه ارزشي دارد كه من براي نوشتنش كوشش كنم و از تفكر در مورد مسائل مهمتر باز بمانم.

-   وارد آن حزب و يا سياست شدن به شخصيت ممتاز من لطمه ميزند.

9-     تنبلي روز افزون كه حاصل بيزاري از كوشش است گريبانگير عزلت طلب است.

10- كارها را عقب مي اندازد و از انجام هر كاري فرار ميكند.

11- اگر ناگزير به  انجام كاري باشد آنرا با

-   بيحوصلگي

-   احساس خستگي

-   كسالت و بيحالي

-   مقاومت باطني

-   احساس تحميل

انجام داده و نتيجه كارش غير قابل ملاحظه خواهد بود.

12- هدف و نقشه مشخص و قاطع و معين در زندگي ندارد

-   چه در امور كلي

-   چه در امور جزئي

-   چه دراز مدت

-   چه كوتاه مدت

13-هيچ وقت از خودش نمي پرسد كه از زندگي چه ميخواهد (برعكس برتري طلب منتقم كه دائم در حال نقشه كشيدن است)

14-در جستجوي آرامش است و متوجه است كه رنج ها ، تشويش ها، و هيجاناتي دارد ، ولي ميخواهد كه اينها بدون زحمت از بين بروند و ديگران مثلا" روانكاو اين مشكلات را برايش رفع كند (مثل دندانپزشك كه بدون كمك مريض دندانش  را ميكشد)

15- از هرگونه تغيير وحشت دارد و مضطرب ميشود مثل

- تغيير محل زندگي

- تعيير شغل

- و حتي تغيير خودش

       حتي اين امر را تعكيس كرده و ديگران را هم غير قابل تغيير مي بيند.

16- زندگي بنظرش پوچ و بي ارزش مي آيد. چرا؟

چون بدليل ترمزهاي روحي تمام تمايلاتش را از بين برده و كم رنگ كرده در حاليكه مهر طلب تمايلات گستاخانه و تهاجمي خود را ترمز كرده و برتري طلب تمايلات مهر آميز و نياز مندي خود را سركوب كرده است.

17- قدمي براي بهبود زندگي اش بر نمي دارد:

-   اگر مجرد است ازدواج نمي كند.

-   اگر متاهل است و ناراضي ، جرات و همت جدائي ندارد.

-   نمي تواند راسا" تصميم بگيرد و خانه و يا ماشين بخرد حتما" بايد    ديگران كمكش كنند.

18- دنبال زندگي آسان و راحت و بي دردسر است و از هر رنج و كوششي فراريست.

19- از اينكه چيزي يا كسي را آنقدر دوست داشته باشد كه وابسته و نيازمند آن شود فراريست مثل دوست داشتن:

-   يك همسر زيبا

-   يك شهر زيبا

-   يك تفريح خوب

-   يك كار خوب

20- ميگويد دوري و دوستي  و از هر رابطه نزديك، صمصيمي، پرمعني  و عميق پرهيز ميكند.

21- از هيچكس در كارهايش كمك نميخواهد، حاضر به همه نوع كمك  و همكاريست ولي بشرط اينكه ارتباطش با ديگري صميمي نشود و انتظار تشكر هم ندارد.

22- ارتباط جنسي تقريبا" تنها پلي است كه او را به ديگران مرتبط ميكند ، كه آن هم زودگذر است و رابطه عميق و دائمي نمي تواند داشته باشد. در واقع از هر رابطه عميق عشقي فراريست و از اين شاخه به آن شاخه مي پرد.

23- گاهي هم فراتر رفته و فقط به تخيلات و روياهاي عاشقانه و جنسي اكتفا ميكند.

24- بر خلاف مهر طلب كه دوست دارد در طرف عشقي خودش ذوب و مستحيل شود ، عزلت طلب سعي ميكند كه يك فاصله عاطفي و معنوي بين خودش و كسي كه ناگزير است با او رابطه مداوم داشته باشد( مثل همسرش) حفظ كند.

حتي اگر احساسات عميق و پرشوري داشته باشد آنرا ابراز نكرده و براي خلوت خود نگاه ميدارد تا مبادا باعث پيوستگي او و طرف مقابلش شود.

25-       نسبت به:

- لباس پوشيدن

- رعايت آداب و رسوم جامعه

- نوشتن جواب نامه

- پرداخت بدهي در موعد مقرر

- دادن هديه

- فشار و اجبار

- تحت نفوذ واقع شدن

- قيد و الزام

- بستن كراوات

- يقه لباس تنگ و يا لباس تنگ

- عضو يك دسته يا گروه و يا حزب شدن

- تبعيت از نظم و ترتيب و مقررات

- تن دادن به ازدواج

حساسيت و دافعه شديد دارد.

26-   عكس العمل او نسبت به موارد رديف 25 بصورت اعتراض و جدال نيست بلكه كارهائي را كه جنبه "بايد" داشته باشد را يا به تعويق مي اندازد و يا فراموش ميكند.

27- در عزلت طلب خستگي و تنبلي عمومي و محدود ساختن آرزوها

        متناسب با ميزان حساسيت او در مقابل اجبار و فشار است.

28-   در مقابل انتظار و توقع ديگران چه از طرف مردم و چه از طرف مقررات و سنت ها ولو به نفع خودش, حساسيت نشان داده و آنرا نوعي زور و فشار تلقي ميكند. حتي در اين امر تعكيس هم ميكند و گناه زور و فشار تصميم هاي خودش را به گردن ديگران مي اندازد. 

مثال :

جواني با نامزدش قرار داشت و در همان زمان به مهماني هم دعوت شده بود، تصميم گرفت به مهماني نرفته و به ديدار نامزدش برود ولي فشار ناشي از تصميم خودش را روي نامزدش تعكيس كرد و گناه نرفتن به مهماني را به گردن او انداخت و او را متهم كرد به اينكه ميلش را به او تحميل كرده است.

29-   تنبلي، خستگي عمومي باضافه بي توقعي از خود و از ديگران باعث ميشود كه عزلت طلب از هر گونه تغيير بيزار باشد حتي اگر از وضع موجود كار و شغل و همسرش ناراضي باشد اعتراض نكرده و كوششي در جهت تغيير آنها نمي كند. ولي گاهي هم برعكس از نظر بيروني دائم در حال تغيير و اعتراض است ولي از نظر دروني از هر تغييري بيزار است.

هر سه تيپ عزلت طلب، مهر طلب و برتري طلب از تغيير بيزارند ولي برتري طلب از تغيير در جهت مهرطلبي و پرداختن به جنبه هاي مهرطلبانه وجودش بيزار است .

مهر طلب از تغيير در جهت جنبه هاي برتري طلبانه وجودش بيزار است. ولي عزلت طلب از هرگونه تغييري بيزار است.

را حل هاي مهر طلب، برتري طلب و عزلت طلب هر سه براي گريز از تضاد است . ولي چون عزلت طلب همه كشش هاي درونيش را از كار مي اندازد، خود را از مداخله فعالانه در زندگيش خلاص ميكند و اين حس را روي ديگران تعكيس ميكند و فكر ميكند كه اين ديگرانند كه قابل تغيير نيستند.

انواع تيپ عزلت طلب:

1-     عزلت طلب مزمن : كه همه مثالها در مورد او صادق است.

2-  عزلت طلب متمرد: اين گروه براي حفظ آزادي و استقلال بي پايان خود مدام در حال طغيان و رد و طرد همه چيز است.

3-     عزلت طلب گياهي: كه داراي يك زندگي سطحي و كم مايه است.

عزلت طلب مزمن:

1-  اگر تمايلش به مهر طلبي اش بيشتر باشد ، عليرغم فاصله معنوي كه بين خود و ديگران قائل ميشود ولي خدماتي انجام ودر ازاي آن هيچ پاداش و عوضي هم نميخواهد.(البته اين را از تعالي روح خود ميداند كه خدمت بي انتظار ميكند).

2-     قادر به انجام كار روزمره و روتين هست (البته با احساس قيد و فشار و بدون شور و. شوق)

علت كاركردنش:

1-     نياز مادي و كسب معاش

2-     نياز به احساس مفيد بودن

3-     تبعيت از عادت

كار كردنش بدون شور وشوق است و از به كار بردن قدرت خلاقيت دچار اضطراب ميشود.

3-  آميزش با انسانها برايش لذت بخش نيست و احساس قيد و فشار ميكند در حاليكه در تنهائي هم هيچگونه كاري انجام نميدهد، حتي مطالعه كتاب هم او را در قيد و فشار قرار ميدهد پس:

-   يا مي خوابد 

-   يا خيالبافي ميكند

-   يا به موسيقي گوش ميدهد

-   يا به سير و گشت و ديدن مناظر طبيعي مي پردازد

-   يا تلويزيون تماشا مي كند.

4-  بي آنكه صريحا" بداند از احساس بيهودگي و بي ثمري رنج ميبرد و ترس شديد دارد. به همين دليل طوري برنامه ريزي ميكند كه كمتر وقت آزاد داشته و يا بيكارباشد.

مثلا" اگر در روزهاي تعطيل بيكار باشد دچار تشويش و بيحوصلگي مي شود چون احساس بيكارگي و ناچيزي ميكند.

5-  اما گاهي خستگي و بيحالي و تنفر از كار كردن بقدري شديد است كه شخص تا آنجا كه بتواند از انجام هر كاري خودداري مي كند.

1-     اگر وضع ماليش خوب باشد ابدا" كار نمي كند.

2-     اگر وضع ماليش خوب نباشد كارهاي موقت و به اندازه گذران زندگي كار ميكند.

3-     حتي ممكن است كار نكند و يك زندگي انگلي داشته باشد.

      بهر صورت زندگيش را در حداقل ممكن نگه ميدارد و كاركردنش بيشتر حالت سرگرمي دارد.

6-     تنبلي اش روز به روز شديد تر ميشود و علاوه بر كار كردن فكرش نيز دچار تنبلي مي شود.

عوامل خارجي مثل يك نامه، بحث با روانكاو، يك ملاقات در ذهنش سائقهائي ايجاد مي كند ولي خيلي زود از بين رفته و به همان حال منگي و كرختي خودش بر ميگردد.

7-     يكي از عوامل رنج عزلت طلب همان تنبلي افكار و احساسات و فاصله گرفتن از ديگرانست.

عزلت طلب متمرد:

عزلت طلب اصولا" بدليل عطش آزادي و استقلال درونا" عاصي و متمرد ولي در بيرون رام و سربراه است.

مقاومت دروني او گاهي منفي و گاهي بصورت ميل به تمرد و طغيان ظاهر مثبت به خود ميگيرد و با مقررات و سنتها و محدوديتهاي جامعه به صراحت مخالفت مي ورزد و تمرد ميكند و از محيط خانه ، اجتماع و كار و شغلش ناراضي و گله مند ميشود كه اين بازتاب قيدها و بندها و بايدهاي دروني خودش است.

عزلت طلب گياهي:

اين تيپ زندگي سطحي و كم مايه اي دارد:

1-     احساساتش عمق و شدت ندارد.

2-     آدمها برايش بي تفاوتند.

3-  دوستي هايش سطحي و زود گذر است . تا كسي را مي بيند ميگويد به به چه آدم خوبي ، چه دختر زيبائي، چه دوست مهرباني ولي همينكه از نظرش دور ميشوند آنها را فراموش مي كند.

4-     به كوچكترين اتفاقي نسبت به دوستان و آشنايان خود بي علاقه ميشود ولي دنبال علت واقعي آن نيست.

5-  لذات و تفريحاتش خيلي سطحي است ( امور شهوي – خوردن مشروب – كشيدن سيگار- حرف بيهوده – ابراز نظر نسنجيده) و يا هر منصرف ساز ديگر.

6-     علائقش سطحي است.

7-     نظر خاصي راجع به چيزي ندارد.

8-     تابع نظر ديگران است و به نظر آنها اهميت ميدهد.

روش زندگي سطحي و كم مايه اش به سه دسته است:

1-  زندگي را به مسخره ، شوخي و تفريح ميگيرد. براي همين ظاهرا" به نظر پرشور و شوق و خوشگذران مي آيد ولي در واقع او ميخواهد خود را از رنج بيهودگي و ناچيزي خلاص كند.

 مثلا:

-   يا تمام وقت خود را صرف كاباره ها و مجالس رقص ومهماني ميكند.

-   يا تمام وقت خود را صرف جمع آوري تمبر ، كبريت ، سيگار و .... ميكند.

-   يا خيلي شكم پرست ميشود.

-   زياد سينما و تئاتر ميرود و از اين قبيل مشغوليات دارد( آنهم فيلم هاي  پرهيجان و ترسناك)

-   اهل هيچ بحث جدي و عميقي نيست و فقط به مسائل سطحي مي پردازد.

-   شعارش اينست كه :

-   اي بابا دنيا مسخره است.

-   هيچ چيز جدي در دنيا وجود ندارد.

-   حرفهاي مردم عادي بي ارزش است.

و در واقع به اين وسيله ضمن اينكه ارزشهاي موجود را نفي ميكند ، ادعاي روشنفكري هم ميكند.

 2- به نوعي ابن الوقت است كه با اين روش موفقيتهاي اتفاقي هم دارد كه اين توفيقها بيشتر براي كسب پرستيژ است مثل ازدواج با يك دختر سرشناس و پولدار تا احساس كند كه از حالت صفر بودن نجات يافته است :

   - پول بيشتر را براي داشتن زندگي بي دغدغه و دردسر مي خواهد.

- نياز به زيركي و هوشياري را ابزاري براي آن ميداند كه هر كاري دلش خواست بكند و زرنگ باشد و گير نيفتد.

3- بيشتر از هر چيز نياز دارد كه با محيط همرنگ باشد:

1- احساسات و افكار اصيل و واقعي ندارد.

2- شخصيت كم نور و غير برازنده ايست.

3- آنطور فكر و عمل و احساس مي كند كه يه نظر ديگران صحيح است.

4- در هيچ زمينه اي عقيده اي از خودش ندارد.

5- عواطف و معنوياتش به نحو بارزي كرخت و منگ شده است .

 فرقش با گروه بالا آنست كه آنها اين كرختي و منگي را نشان نمي دهند ولي او نشان ميدهد.

منطق تراشي :

شخص عزلت طلب، از عوارض عزلت طلبي,  مثل حساسيت در مقابل فشار و اجبار و عطش استقلال و بي نيازي به اين عصبيت در خودش پي ميبرد ولي مكانيسمهاي دفاعي ذهنش شروع به منطق تراشي كرده و او اين حالات را به نشانه عقل و خرد تعبير و تفسير مي كند.

در عزلت طلب هر دو نمود مهرطلبي و برتري طلبي به چشم ميخورد و تا جائيكه مخل عزلت گزيني او نشود سركوب نمي شود.

مثال : عزلت طلب در تخيل مي تواند خيلي كارهاي بزرگ انجام دهد و يا صفات ممتازي را به خود نسبت دهد و خود را برتر از ديگران مي بيند و به خود مغرور است و حتي گوشه گيريش را ناشي از عقل و خرد خود ميداند و نسبت به

-   عطش استقلال

-   بي نيازي و عدم احتياج به ديگران

-   مقاومتش  در مقابل تحمل فشار

-   مبرا بودنش از چشم و هم چشمي

غرور پيدا مي كند.

توقعات عصبي اش مثل

-   اينكه كسي مخل تنهائي و خلوتش نشود.

-   اينكه كسي از او چيزي نخواهد.

-   اينكه كسي مسئوليتي بر او بار نكند.

را نيز به روش خودش ارضاء مي كند.

اگر به تيپ برتري طلب گرايش داشته باشد:

برتري طلبي اش مناسب حال عزلت طلبي اش است . مثلا:

-   تمايلات جاه طلبانه و ميل به پيشرفت سازنده و مثبت را در خود خفه كرده  است.

-   ميل انتقام گرفتن درش نيست.

-   عملا" نمي خواهد برتري و قدرت بدست آورد.

-   ميل به تسلط و رهبري ديگران در او نيست.

-   

اگر به مهرطلبي هايش نزديك باشد:

-   خود را خيلي دست كم ميگيرد و احساس كم ارزشي مي كند.

-    خجالتي است و كم اظهار وجود ميكند.

-   ميل به خدمتگذاري و كمك به ديگران دارد لذا نيروي زيادي صرف آن ميكند.

-   جرات ابراز وجود ندارد و در مقابل حمله و تحميل ديگران حالت بي دفاعي دارد.

-   تقصير هر پيش آمدي را به گردن ميگيرد چون جرات ملامت و سرزنش ديگران را ندارد.

-   خيلي مواظب است كه احساسات ديگران را جريحه دار نكند.

-  زود تسليم ميشود و تمكين ميكند(براي فرار از اصطكاك و رودرروئي و مقابله در حاليكه مهر طلب بدليل نياز به مهر اين كار را مي كند ولي عزلت طلب عطشي به جلب مهر ندارد.

-   چون هم دست مهرطلبي و هم برتري طلبي اش را بسته در نتيجه يك حالت منفي دارد.

غرور هاي عزلت طلب:

همانطور كه مهر طلب و برتري طلب ضعفهاي خود را به قوت تعبير و تفسير كرده و نسبت به آن غرور پيدا ميكند عزلت طلب هم همينطور عمل ميكند.

مثال :

1-  بي رغبتي خود به كار و كوشش را به اين صورت در مي آورد كه من مافوق رقابتهاي مبتذل و مخرب معمولي هستم . هدف هاي فكري من بالاتر از اين كارها و مشغوليت هاي عاديست.

2-  نياز خود به حفظ فاصله با ديگران را به آزادي و استقلال و بي نيازي شخصيتي خود تفسير ميكند و اين منطق سازي در عزلت طلبي بسيار ديرپاست و با خودشناسي عميق به آن پي ميبرد و اين نياز عصبي توجيه شده در استقلال و آزادي باعث مي شود كه او از:

1-     از هر ميل، خواسته و آرزوي خود به راحتي صرف نظر كند.

2-     از دوستي و بستگي با ديگران پرهيز كند.

3-     از داشتن احتياجات متعدد خودداري كند.

4-     از دست زدن به بعضي كارها خودداري كند.

چون هر يك به نحوي آزادي اش را به خطر مي اندازد. پس مورد علاقه اش نيست و اشتياقي به آن ندارد.

از قيد  و بند و نظم و ديسيپلين و مقررات بيزار است و ممكن است هرگز به باغ وحش نرود چون ديدن حيوانات در قفس برايش آزاردهنده و غير قابل تحمل است (البته آدم خوديافته هم دوست ندارد حيوانات را درقفس ببيند ولي از ديدن آنها دچار خفقان هم نمي شود).

عزلت طلب دوست دارد هر وقت هر كاري دلش خواست انجام دهد ولي چون تمايلات پرشورش خفه شده اقدام به كارهاي زيادي نمي كند. پس جنبه ديگر روحيه اش غلبه ميكند, يعني به ديگران اجازه دخالت در كارها و زندگيش نداده و به قوانين و مقررات پشت ميكند.

به عبارت ديگر طالب آزادي براي انجام كار نيست بلكه رهائي از همه چير را مي خواهد.

ريشه هاي عزلت طلبي:

در رابطه با دلايل عزلت طلبي سوالاتي مطرح است :

1-     علت عطش آزادي طلبي چيست ؟

2-     چه ضروريات و مقتضيات دروني منشاء اين احتياجات است؟

3-     هدف اين عطش چيست؟

براي پاسخ به اين سوالها بايد به عقب برگرديم و ببينيم محيط اين افراد در بچگي چگونه بوده؟

1-  در محيط اوليه ايشان فشار و تسلط خرد كننده اطرافيان طوري بوده كه بچه نمي توانسته با صراحت عليه آن اعتراض و طغيان كند.

2-     كنترل ديگران روي او به حدي بوده كه  كودك قدرت مخالفت نداشته.

3-     يا اينكه زور و فشار اطرافيان غير صريح و نامحسوس بوده و او نمي توانسته علنا" مخالفت كند.

4-     ممكن است كه به او ابراز محبت مي شده ، منتهي به طريقي كه بجاي دلگرمي در او ايجاد نفرت ميكرده. مثلا:

    سخن ، وسيله براى بهترين عبادت يا زشت ترين معصيت
    حضرت على عليه السّلام فرمود :

   قَالَ الصَّادِقُ عليه السلام قَالَ أَمِيرُ المُؤمِنِينَ عَلِيُّ بنُ أَبِي طَالِبٍ عليه السلام لَيسَ عَلَى الجَوَارِحِ أَخَفُّ مَئُونَةً وَأَفضَلُ مَنزِلَةً وَأَعظَمُ قَدراً عِندَ اللَّهِ مِنَ الكَلَامِ فِي رِضَاءِ اللَّهِ وَلِوَجهِهِ وَنَشرِ آلَائِهِ وَنَعمَائِهِ فِي عِبَادِهِ أَلَا تَرَى أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ لَم يَجعَل فِيمَا بَينَهُ وَبَينَ رُسُلِهِ مَعنًى يَكشِفُ مَا أَسَرَّ إِلَيهِم مِن مَكنُونَاتِ عِلمِهِ وَمَخزُونَاتِ وَحيِهِ غَيرَ الكَلَامِ وَكَذَلِكَ بَينَ الرُّسُلِ وَالاُمَمِ ثَبَتَ بِهَذَا أَنَّهُ أَفضَلُ الوَسَائِلِ وَالكُلَفِ وَالعِبَادَةِ وَكَذَلِكَ لَا مَعصِيَةَ أَثقَلُ عَلَى العَبدِ وَأَسرَعُ عُقُوبَةً عِندَ اللَّهِ وَأَشَدُّهَا مَلَامَةً وَأَعجَلُهَا سَآمَةً عِندَ الخَلقِ مِنه .
    امير مؤمنين على بن ابى طالب صلوات الله عليهما فرموده اند : (در ميان عبادات و طاعاتى كه از اعضاء و جوارح انسان سر مى زند ، عبادتى كم زحمت تر و كم مؤنه تر و در عين حال گرانبهاتر نزد خدا از سخن وجود ندارد ؛ البته در صورتى كه كلام براى رضاى خدا و به قصد بيان رحمت و گسترش نعمت هاى او باشد ، زيرا بر همه مشهود است كه خداوند ميان خود و پيامبرانش جهت كشف اسرار و بيان حقايق و اظهار علوم پنهانى خود چيزى را جز كلام واسطه قرار نداده و وحى و تفهيم مطالب به وسيله كلام صورت گرفته است ، چنانكه ميان پيامبران و مردم نيز وسيله اى جز سخن براى ابلاغ رسالت وجود ندارد ؛ از اينجا روشن مى شود كه سخن بهترين وسيله و ظريف ترين عبادت است و همچنين هيچ گناهى نزد خداوند سنگين تر و به كيفر نزديكتر و پيش مردم نكوهيده تر و ناراحت كننده تر از سخن نيست .
مستدرك ج9 ص29
اصولا يكى از نشانه هاى انسان عاقل آن است كه بيجا سخن نمى گويد ، زيرا زبان ، بيان كننده ميزان عقل آدمى است ، چنانكه امير مؤمنان عليه السّلام فرمود : تَكَلَّمُوا تُعرَفُوا فَإِنَّ المَرءَ مَخبُوءٌ تَحتَ لِسَانِهِ شرح نهج البلاغة ج19 ص340
    سخن بگوييد تا شناخته شويد چرا كه انسان در زير زبان خود پنهان است .

آدمى مخفى است در زير زبان چونك بادى پرده را در هم كشيد كاندر آن خانه گهر يا گندم است يا در او گنج است و مارى بركران بى تأمّل او سخن گفتى چنان  اين زبان پرده است بر درگاه جان سرّ صحن خانه شد بر ما پديد گنج زر يا جمله مار و كژدم است زانك نبود گنج زر بى پاسبان كز پس پانصد تأمّل ديگران

    به هر حال ، انسان عاقل و دور انديش اول فكر مى كند آنگاه سخن مى گويد .

   مُحَمَّدُ بنُ الحُسَينِ الرَّضِيُّ فِي نَهجِ البَلَاغَةِ عَن أَمِيرِ المُؤمِنِينَ عليه السلام أَنَّهُ قَالَ لِسَانُ العَاقِلِ وَرَاءَ قَلبِهِ وَقَلبُ الاَحمَقِ وَرَاءَ لِسَانِهِ
    امير مؤمنان عليه السّلام فرمود : زبان عاقل در پشت قلب او جاى دارد و قلب احمق پشت زبان اوست .
وسائل الشيعة ج15 ص281
    مرحوم سيّد رضى هنگامى كه اين جمله را در نهج البلاغه نقل مى كند ، مى گويد : اين جمله از كلمات شگفت انگيز و پر ارزش مولا امير المؤمنين عليه السّلام است و مقصود اين است كه انسان عاقل زبان خود را پيش از مشورت كردن و انديشيدن به سخن نمى گشايد ، ولى احمق قبل از اينكه فكر و انديشه كند سخن مى گويد .
    بنابر اين ، گويى زبان عاقل دنباله رو قلب اوست ولى قلب احمق از زبانش تبعيت مى كند . همين مضمون در عبارت ديگرى از آن حضرت نقل شده است كه فرمود :

   قَلبُ الاَحمَقِ فِي فِيهِ وَلِسَانُ العَاقِلِ فِي قَلبِه
    قلب احمق در دهان او و زبان عاقل در قلب اوست .
نهج البلاغة ص476
    و در جاى ديگر آمده است :

   ... إِنَّ لِسَانَ المُؤمِنِ مِن وَرَاءِ قَلبِهِ وَإِنَّ قَلبَ المُنَافِقِ مِن وَرَاءِ لِسَانِهِ لِأَنَّ المُؤمِنَ إِذَا أَرَادَ أَن يَتَكَلَّمَ بِكَلَامٍ تَدَبَّرَهُ فِي نَفسِهِ فَإِن كَانَ خَيراً أَبدَاهُ وَإِن كَانَ شَرّاً وَارَاهُ وَإِنَّ المُنَافِقَ يَتَكَلَّمُ بِمَا أَتَى عَلَى لِسَانِهِ لَا يَدرِي مَاذَا لَهُ وَمَاذَا عَلَيهِ وَلَقَد قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه وآله وسلم لَايَستَقِيمُ إِيمَانُ عَبدٍ حَتَّى يَستَقِيمَ قَلبُهُ وَلَا يَستَقِيمُ قَلبُهُ حَتَّى يَستَقِيمَ لِسَانُه ...
    زبان مؤمن در پس قلب او و قلب (عقل) منافق پشت زبان اوست ؛ يعنى مؤمن هرگاه بخواهد سخنى بگويد نخست مى انديشد ، اگر نيك بود مى گويد و اگر ناپسند بود از گفتن آن خوددارى مى كند ؛ اما شخص دو رو و منافق ، آنچه بر زبانش جارى مى شود مى گويد و نمى داند كدام سخن به سود او و كدام سخن به زيانش تمام مى شود .
    سپس فرمود : رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرموده است : (ايمان هيچ بنده اى درست نمى شود مگر اينكه قلبش درست شود و قلبش درست نمى شود تا آنكه زبان او راست و مستقيم شود ...
شرح نهج البلاغة ج10 ص28
    خلاصه آنكه انسان بايد هنگام سخن گفتن تأمّل كند و بيهوده سخن نگويد كه اگر در گفتار ، زمام اختيار را از كف داد ، عواقب سوء و زيانبارى به دنبال خواهد داشت .
    انسان تا