مشاوره مديريت - آموزش مديريت - آموزش فروشندگي حرفه‌اي
 
نويسندگان
مطالب تصادفی
ترس و اضطرابرتي بازي، رشوه و ... لغو و برگزاري مجدد شد.

پس از يكسال و در موعد مقرر در حالي كه هنوز مناقصه هم برگزار نشده بود، مسؤل ساخت نيمه پل در جهنم به ستوه آمد و خطاب به جهنميان گفت: «آبرويمان را برديد، حتماً حالا بهشتي ها پل را سر وقت و با كيفيت بالا ساخته اند.»

وقتي به سر محل پروژه رفتند ديدند خبري از نيمه پل بهشتي ها هم نيست! با تعجب از مسؤل بهشتي ها پرسيدند: «شما چرا نيمه پل را نساختيد؟!»

جواب دادند: «اسناد مناقصه تهيه شده و اعلاميه برگزاري مناقصه را هم همان ماه اول انتشار داديم ولي ظاهراً هيچ پيمانكاري در بهشت نيست. چون هيچكس تا حالا براي گرفتن اسناد مناقصه مراجعه نكرده!»

شما چطور خالي مي كنيد؟

مردي به هنگام بازديد از يك بيمارستان رواني، از روان‌ پزشك پرسيد: «شما چطور مي‌فهميد كه يك بيمار رواني به بستري شدن در بيمارستان نياز دارد يا نه؟»

روانپزشك گفت: «ما وان حمام را پر از آب مي‌كنيم و يك قاشق چايخوري، يك فنجان و يك سطل جلوي بيمار مي‌گذاريم و از او مي‌خواهيم كه وان را خالي كند.»

مرد گفت: «آهان! فهميدم. آدم عادي بايد سطل را بردارد چون بزرگتر است.»

روانپزشك گفت: «نه! آدم عادي درپوش زير آب وان را بر مي‌دارد... شما مي‌خواهيد تختتان كنار پنجره باشد؟»




امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۱ مرداد ۱۳۹۴ ] [ ۰۹:۲۸:۵۶ ] [ مشاوره مديريت ]
خواهر روحاني در كلاس مدرسه  مقابل دانش آموزان نوجوان، ايستاده بود. او در حالي كه يك سكه يك دلاري نقره در دستش بود گفت: به دختر يا پسري كه بتواند نام بزرگترين مردي را كه در اين دنيا زيسته است بگويد، اين يك دلاري را جايزه مي دهم.

يك پسر خردسال ايتاليايي گفت: منظورتان ميكل آنژ نيست؟

خواهر روحاني جواب داد: خير، ميكل آنژ يك هنرمند برجسته به حساب مي آيد، لكن بزرگترين مردي كه دنيا به خود ديده نيست.

يك دختر خردسال يوناني گفت: آيا ارسطو بود؟

خواهر روحاني جواب داد: خير، ارسطو يك متفكر بزرگ و پدر علم منطق بود اما بزرگترين مردي كه در دنيا زندگي ميكرده، محسوب نمي شود.

بالاخره يك پسر خردسال يهودي گفت: مي دانم چه كسي است، او عيسي مسيح است.

خواهر روحاني جواب داد صحيح است و يك دلاري را به او داد.

خواهر روحاني كه از جواب پسربچه يهودي قدري شگفت زده شده بود، در زنگ تفريح او را در زمين ورزش يافت و از او پرسيد: آيا واقعا اعتقاد داري كه عيسي مسيح بزرگترين مردي است كه دنيا به خود ديده ؟

پسربچه جواب داد: البته نه، هر كسي مي داند كه بزرگترين مرد موسي بود. اما معامله شوخي بردار نيست!

به نقل از كتاب بزرگترين اصل مديريت در دنيا نوشته مايكل لوبوف



امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۱ مرداد ۱۳۹۴ ] [ ۰۹:۲۸:۵۵ ] [ مشاوره مديريت ]

شكارچي پرنده سگ جديدي خريده بود، سگي كه ويژگي منحصر به فردي داشت. اين سگ ميتوانست روي آب راه برود. شكارچي وقتي اين را ديد نمي توانست باور كند و خيلي مشتاق بود كه اين را به دوستانش بگويد. براي همين يكي از دوستانش را به شكار مرغابي در بركه اي آن اطراف دعوت كرد.

او و دوستش شكار را شروع كردند و چند مرغابي شكار كردند. بعد به سگش دستور داد كه مرغابي هاي شكار شده را جمع كند. در تمام مدت چند ساعت شكار، سگ روي آب مي دويد و مرغابي ها را جمع مي كرد. صاحب سگ انتظار داشت دوستش درباره اين سگ شگفت انگيز نظري بدهد يا اظهار تعجب كند، اما دوستش چيزي نگفت.

در راه برگشت، او از دوستش پرسيد آيا متوجه چيز عجيبي در مورد سگش شده است؟

دوستش پاسخ داد: «آره، در واقع، متوجه چيز غيرمعمولي شدم. سگ تو نمي تواند شنا كند.»

شرح حكايت

بعضي از افراد هميشه به ابعاد و نكات منفي توجه دارند. روي وجوه منفي تيم هاي كاري متمركز نشويد. با توجه به جنبه هاي مثبت و نقاط قوت، در كاركنان و تيم هاي كاري ايجاد سه اي برداشته و به سوي باغ به راه افتادند....! وزير اول كه به دنبال راضي كردن شاه بود بهترين ميوه ها و با كيفيت ترين محصولات را جمع آوري كرده و پيوسته بهترين را انتخاب مي كرد تا اينكه كيسه اش پر شد...!  وزير دوم با خود فكر مي كرد كه شاه اين ميوه ها را براي خود نمي خواهد و احتياجي به آنها ندارد و درون كيسه را نيز نگاه نمي كند، پس با تنبلي و اهمال شروع به جمع كردن نمود و خوب و بد را از هم جدا نمي كرد تا اينكه كيسه را با ميوه ها پر نمود…
وزير سوم كه اعتقاد داشت شاه به محتويات اين كيسه اصلا اهميتي نمي دهد. كيسه را با علف و برگ درخت و خاشاك پر نمود !!!
روز بعد پادشاه دستور داد كه وزيران را به همراه كيسه هايي كه پر كرده اند بياورند و وقتي وزيران نزد شاه آمدند، به سربازانش دستور داد، سه وزير را گرفته و هركدام را
جدا گانه با كيسه اش به مدت سه ماه زنداني كنند…!!!
                

امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۱ مرداد ۱۳۹۴ ] [ ۰۹:۲۸:۵۱ ] [ مشاوره مديريت ]

چهار دانشجو كه به خودشان اعتماد كامل داشتند يك هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابي به خوشگذراني پرداختند. اما وقتي به شهر خود برگشتند متوجه شدند كه در مورد تاريخ امتحان اشتباه كرده اند و به جاي سه شنبه ، امتحان دوشنبه صبح بوده است . بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا كنند و علت جا ماندن از امتحان را براي او توضيح دهند .

آن ها به استاد گفتند : « ما به شهر ديگري رفته بوديم كه در راه برگشت لاستيك خودرومان پنچر شد و از آن جايي كه زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولاني نتوانستيم كسي را گير بياوريم و از او كمك بگيريم ، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم . »

استاد فكري كرد و پذيرفت كه آن ها روز بعد بيايند و امتحان بدهند . چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آن ها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يك ورقه امتحاني را داد و از آن ها خواست كه شروع كنند...

آن ها به اولين مسأله نگاه كردند كه 5 نمره داشت . سوال خيلي آسان بود و به راحتي به آن پاسخ دادند. سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازي پشت ورقه پاسخ بدهند كه سوال اين بود :

« كدام لاستيك پنچر شده بود ؟ »



امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۱ مرداد ۱۳۹۴ ] [ ۰۹:۲۸:۵۰ ] [ مشاوره مديريت ]

زن وشوهري بيش از ۶۰ سال با يكديگر زندگي مشترك داشتند. آنها همه چيز را به طور مساوي بين خود تقسيم كرده بودند. در مورد همه چيز با هم صحبت مي كردند و هيچ چيز را از يكديگر مخفي نميكردند مگر يك چيز: يك جعبه كفش در بالاي كمد پيرزن بود كه از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نكند و در مورد آن هم چيزي نپرسد.در همه ي اين سال ها پيرمرد آن را ناديده گرفته بود و در مورد جعبه فكر نمي كرد. اما بالاخره يكروز پيرزن به بستر بيماري افتاد و پزشكان از او قطع اميد كردند.

ادامه اين داستان در ادامه مطلب.

 

در حالي كه با يكديگر امور باقي را رفع رجوع مي كردند پيرمرد جعبه كفش را از بالاي كمد آورد و نزد همسرش برد. پيرزن تصديق كرد كه وقت آن رسيده كه همه چيز را در مورد آن جعبه به شوهرش بگويد. واز او خواست تا در جعه را باز كند. وقتي پيرمرد در جعبه را باز كرد دو عروسك بافتني و دسته اي پول بالغ بر ۹۵هزار دلار پيدا كرد. پيرمرد در اين باره ازهمسرش سوال كرد.

پيرزن گفت:”هنگامي كه ما قول و قرار ازدواج گذاشتيم مادر بزرگم به من گفت كه راز خوشبختي زندگي مشترك در اين است كه هيچ وقت مشاجره نكنيد. او به من گفت كه هر وقت از دست تو عصباني شدم بايد ساكت بمانم و يك عروسك ببافم.”

پيرمرد به شدت تحت تاثير قرار گرفت. تمام سعي خود را به كار برد تا اشك هايش سرازير نشود. فقط دو عروسك در جعبه بودند. پس همسرش فقط دو بار در طول تمام اين سا هاي زندگي و عشق از او رنجيده بود. از اين بابت در دلش شادمان شد.

سپس به همسرش رو كرد و گفت:”عزيزم، خوب، اين در مورد عروسك ها بود. ولي در مورد اين همه پول چطور؟ اينها از كجا آمده؟”

پيرزن در پاسخ گفت: ” آه عزيزم، اين پولي است كه از فروش عروسك ها بدست آورده ام.”



امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۱ مرداد ۱۳۹۴ ] [ ۰۹:۲۸:۴۹ ] [ مشاوره مديريت ]
گويند در زمان دانيال نبى يك روز مردى پيش او آمد و گفت : اى دانيال امان از دست شيطان ، دانيال پرسيد: مگر شيطان چه كرده ؟ مرد گفت : هيچى ، از يك طرف شما انبياء و اولياء به ما درس دين و اخلاق مى دهيد و از طرف ديگر شيطان نمى گذارد رفتار ما درست باشد، كار خوب بكنيم و از بديها دورى نماييم . دانيال پرسيد: چطور نمى گذارد؟ آيا لشكر مى كشد و با شما جنگ مى كند و شما را مجبور مى كند كه كار بد كنيد. مرد گفت : نه ، اين طور كه نه ، ولى دايم ما را وسوسه مى كند، كارهاى بد را در نظر ما جلوه مى دهد. شب و روز، ما را فريب مى دهد و نمى گذارد ديندار و درست كردار باشيم .

ادامه مطلب بخونيد جالب ميشه!
دانيال گفت : بايد توضيح بدهى كه شيطان چه مى كند، ببينم ، آيا مثلا وقتى مى خواهى نماز بخوانى شيطان نمى گذارد نمازت را بخوانى ؟ آيا وقتى مى خواهى پولى را در راه خدا بدهى شيطان مانع مى شود و نمى گذارد؟ آيا وقتى مى خواهى به مسجد بروى شيطان طناب به گردنت مى اندازد و تو را به قمارخانه مى برد؟ آيا وقتى مى خواهى با مردم خوب حرف بزنى شيطان توى دهانت مى رود و از زبان تو با مردم حرف بد مى زند؟ آيا وقتى مى خواهى با مردم معامله بكنى شيطان مى آيد و زوركى از مردم پول زياد مى گيرد و در جيب تو مى ريزد؟ آيا اين كارها را مى كند؟
مرد گفت نه : اين كارها را نمى تواند بكند ولى نمى دانم چطور بگويم كه شيطان در همه كارى دخالت مى كند، يك جورى دخالت مى كند كه تا مى آييم سرمان را بچرخانيم ما را فريب مى دهد، من از دست شيطان عاجز شده ام ، همه گناههاى من به گردن شيطان است . دانيال گفت : تعجب مى كنم كه تو اينقدر از دست شيطان شكايت دارى ، پس چرا شيطان هيچ وقت نمى تواند مرا فريب بدهد، من هم مثل توام ، شايد تو بى انصافى مى كنى كه گناه خودت را به گردن شيطان مى گذارى .
مرد گفت : نه من خيلى دلم مى خواهد خوب باشم ولى شيطان با من دشمنى دارد و نمى گذارد خوب باشم . دانيال گفت : خيلى عجيب است ، كجا زندگى مى كنى ؟ مرد گفت : همين نزديكى ، توى آن محله ، و از دست شيطان مردم هم خيال مى كنند كه من آدم بدى هستم ، نمى دانم چه كار كنم ، دانيال پرسيد: اسم شما چيست ؟ مرد گفت : اسمم عم اوغلى است .
دانيال گفت عجب ، عجب پس اين عم اوغلى تويى .
مرد گفت : چه طور مگر شما درباره من چيزى مى دانيد؟ دانيال گفت : من تا امروز خبرى از تو نداشتم ، ولى اتفاقا ديروز شيطان آمد اينجا پيش من و از تو شكايت داشت و گفت : امان از دست اين عم اوغلى .
مرد گفت : شيطان از من شكايت داشت چه شكايتى ؟
دانيال گفت : شيطان مى گفت : من از دست اين عم اوغلى عاجز شده ام ، عم اوغلى خيلى مرا اذيت مى كند، عم اوغلى در حق من خيلى ظلم مى كند... آن وقت از من خواهش كرد كه تو را پيدا كنم و قدرى نصيحتت كنم كه دست از سر شيطان بردارى . مرد گفت : خوب شما نپرسيديد كه عم اوغلى چه كار كرده ؟ دانيال گفت : همين را پرسيدم كه عم اوغلى چه كار كرده ؟ شيطان جواب داد كه هيچى ، آخر من شيطانم و مورد لعنت خدا هستم . روز اول كه از خدا مهلت گرفتم در اين دنيا بمانم براى كارهايم قرار و مدارى گذاشتم ، قرار شده است كه تمام بدى ها در اختيار من باشد و تمام خوبيها در اختيار دينداران ، ولى اين عم اوغلى مرتب در كارهاى من دخالت مى كند، پايش را توى كفش من مى كند، و بعد دشنام و ناسزايش را به من مى دهد. مثلا مى تواند نماز بخواند ولى نمى خواند، مى تواند روزه بگيرد ولى نمى گيرد، پولش را مى تواند در كار خير خرج كند ولى نمى كند. صد تا كار زشت و بد هم هست كه مى تواند از آن پرهيز كند ولى پرهيز نمى كند و آن وقت گناه همه اينها را به گردن من مى اندازد. شراب مال من است عم اوغلى مى رود و مى خورد، دو رنگى و حيله بازى از هنرهاى مخصوص من است ولى عم اوغلى در كارهايش حقه بازى مى كند، مسجد خانه خداست و ميخانه و قمار خانه مال من است ولى او عوض اين كه به مسجد برود دايم جايش در خانه من است . بد زبانى و بد اخلاقى مال من است ولى عم اوغلى به اينها هم ناخنك مى زند. چه بگويم اى دانيال كه اين عم اوغلى مرتب بر سر من كلاه مى گذارد و آن وقت تا كار به جاى باريك مى كشد مى گويد بر شيطان لعنت . وقتى معامله مى كند و مردم را در خريد و فروش فريب مى دهد پولش را در جيبش مى ريزد ولى تهمتش را به من مى زند، آخر من كى دست او را گرفته ام و روزه اش را باطل كرده ام . آخر اى دانيال من چه هيزم ترى به اين عم اوغلى فروخته ام . من چه ظلمى به اين مرد كرده ام كه دست از سر من بر نمى دارد. خواهش مى كنم شما كه هميشه مرا نصيحت مى كنيد اين عم اوغلى را احضار كنيد و بگوييد دست از سر من بردارد و... شيطان اين چيزها را گفت و خيلى شكايت داشت و من هم در صدد بودم كه تو را پيدا كنم و بگوييم پايت را از كفش شيطان در بياورى . خوب ، وقتى تو در كارهاى شيطان دخالت مى كنى او هم حق دارد، در كارهاى تو دخالت كند و روزگارت را سياه كند. اما تو مى گويى كه شيطان هرگز به زور و جبر تو را از راه به در نبرده و فقط وسوسه كرده ، در اين صورت تو بايد به وسوسه او گوش ندهى و سعى كنى به گفتار و رفتار نيك پايبند باشى ، آن وقت تو هم مى شوى مثل دانيال ، و نه تو از شيطان گله دارى و نه او از تو شكايت دارد. وقتى تو خودت بد مى كنى و بر شيطان لعنت مى كنى شيطان هم حق دارد كه از تو شكايت كند. تو بايد آن قدر خوب باشى كه شيطان نتواند تو را لعنت كند. عم اوغلى با شنيدن اين حرفها خيلى شرمنده شد و جواب داد: حق با شماست ، تقصير از خودم بود كه دست به كارهاى شيطان مى زدم ، بايد خودم خوب باشم و گرنه شيطان گناه مرا به گردن نمى گيرد، اى لعنت بر شيطان



امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۱ مرداد ۱۳۹۴ ] [ ۰۹:۲۸:۴۸ ] [ مشاوره مديريت ]
حالتي را تصور كنيد كه همه بدهكارند و هركس براساس اعتبارش زندگي ميكند.ناگهان، مردي ثروتمند وارد شهر مي شود. او وارد تنها هتل شهر شده، اسكناس 100 پوندي را روي پيشخوان هتل ميگذارد و براي بازديد اتاق هتل و انتخاب آن به طبقه بالا مي رود. صاحب هتل اسكناس را برميدارد و در اين فاصله مي رود و بدهي خودش را به قصاب مي پردازد. قصاب اسكناس را با عجله به مزرعه پرورش خوك مي برد و بدهي خود را به مزرعه دار مي پردازد. مزرعه دار، اسكناس را با شتاب براي پرداخت بدهي اش به تامين كننده خوراك دام و سوخت ميدهد.تامين كننده سوخت و خوراك دام براي پرداخت بدهي خود اسكناس را با شتاب به داروغه شهر كه به او بدهكار بود ميدهد. داروغه اسكناس را با شتاب به هتل مي آورد زيرا او به صاحب هتل بدهكار بود چون هنگاميكه دوست خودش را يكشب به هتل آورد اتاق را با اعتبارش كرايه كرده بود تا بعدا پولش را بپردازد.حالا هتل دار اسكناس را روي پيشخوان گذاشته است.در اين هنگام توريست پس از بازديد اتاق هاي هتل برميگردد و اسكناس 100 پوندي خود را برميدارد و مي گويد از اتاق ها خوشش نيامد و شهر را ترك مي كند.در اين فرايند هيچكس صاحب پول نشده است. ولي بهر حال همه شهروندان در اين هنگامه بدهي بهم ندارند همه بدهي هايشان را پرداخته اند و با يك انتظار خوشبينانه اي به آينده نگاه مي كنند.                 

                

امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۱ مرداد ۱۳۹۴ ] [ ۰۹:۲۸:۴۶ ] [ مشاوره مديريت ]

يه كلاغ و يه خرس سوار هواپيما بودن كلاغه سفارش چايي ميده چايي رو كه ميارن

يه كميشو ميخوره باقيشو مي پاشه به مهموندار

مهمون دار ميگه چرا اين كارو كردي؟

كلاغه ميگه دلم خواست پررو بازيه ديگه پررو بازي! چند دقيقه ميگذره باز كلاغه

سفارش نوشيدني ميده باز يه كميشو ميخوره باقيشو ميپاشه به مهموندار


ادامه مطلب...

مهمون دار ميگه : چرا اين كارو كردي؟

كلاغه ميگه دلم خواست پررو بازيه ديگه پررو بازي !

بعد از چند دقيقه كلاغه چرتش ميگيره

خرسه كه اينو ميبينه به سرش ميزنه كه اونم يه خورده تفريح كنه …

مهمون دارو صدا ميكنه ميگه يه قهوه براش بيارن قهوه رو كه ميارن

يه كميشو ميخوره باقيشو ميپاشه به مهمون دار مهموندار ميگه چرا اين كارو كردي؟

خرسه ميگه دلم خواست پررو بازيه ديگه پررو بازي

اينو كه ميگه يهو همه مهمون دارا ميريزن سرش و كشون كشون تا دم در هواپيما ميبرن

كه بندازنش بيرون خرسه كه اينو ميبينه شروع به داد و فرياد ميكنه

كلاغه كه بيدار شده بوده بهش ميگه: آخه خرس گنده تو كه بال نداري مگه مجبوري پررو بازي دربياري !!!!!!!!

 

نكته مديريتي : قبل از تقليد از ديگران منابع خود را به دقت ارزيابي كنيد..



امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۱ مرداد ۱۳۹۴ ] [ ۰۹:۲۸:۴۳ ] [ مشاوره مديريت ]
پرسيدم: چطور مي توان بهتر زندگي كرد؟

جواب داد: گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير، با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو. ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .

شك هايت را باور نكن و هيچگاه به باورهايت شك نكن. زندگي