مشاوره مديريت - آموزش مديريت - آموزش فروشندگي حرفه‌اي
 
نويسندگان
عضویت
نام کاربری :
پسورد :
تکرار پسورد:
ایمیل :
نام اصلی :
آمار
امروز : 3319
دیروز : 3843
افراد آنلاین : 14
همه : 5297651
 

ايران

شعري از كورش كياني


كنعان به خواب رفتم و در مصر ديدمت
از كاروان برده‌فروشان خريدمت
شب‌هاي بيشماري از اين دست در دمشق
منجر شدي به خوابم و هر شب پريدمت
از دهلي گناه لبت تا عراق شرم
برگونه‌هاي قرمز جيحون چكيدمت
يونان كه حمله كرد به چشمان ميشي‌ات
براسب زاگرس به سپاهان دويدمت
وقتي بريد موي ترا خنجر عرب
در تار و پود قالي كاشان كشيدمت
باد افاغنه كه شبي ريشه تو كند
همچون گياه مهر به دندان جويدمت
قوم مغول كه ميل به چشمان گل كشيد
در شيون تغزل حافظ خزيدمت
بانوي روز مادر و شب مهربان، وطن
در پرچمي سه رنگ به آتش كشيدمت

جهان هميشه مسافتي نارساست!

شعري از : م . مويد

( محمد حسين مهدوي )


نرگسِ هنوز


در هنوز ماند و/ كس خبرنكرد


***


گاه/ نسترن/ در انتظار/ پر كشيد


گاه/ كوچه خيال/ دردمي گريزپاي


ياس فام شد


گاه/ خشكناي يك چكاوك غريب سايه را فشرد


گاه سنگ خاره هم/ نهان گريست/


گر چه گونه تر نكرد


هر چه بود


هيچ بوده اي


به كام سر نكرد و


روزگار


خيرگي ز سر به در نكرد


***


معني نگاه بود و پيش چشم ما


كاج را/ به مه سپرد و/ سيمبر نكرد و


پشت چشم


مخمل نوازشش


شب مرا/ سحر نكرد


***


هم/ سفر نكرد


نرفت/ هم


هم/ نبود


هم/ نماند


و هم/ نيامد و مرا در اين گدار يك هزار سال و


بيشتر/ نشاند


هم/ گذر نكرد


***


با تمام اين كه/ دانش فرا


به سان مهرباني غريزه


در تمام تارتار روشني/ پديد بود


با تمام اين كه/ نخل و


سايه هاي نخل/


بخش هاي ايستاده هميشه اي شهيد بود


وجد سبز اين زبرجد رواق گفت وگوي سرخ


در محاق او/ اثر نكرد


***


راهوار را/ نخواند


يا/ نظرنكرد


***


آي/ اي عزيز من/ نگاه مي كني


چگونه انتظار


زخم پشت پلك خواب گشت؟


آي/ اي عزيز من


از گذار تو نبود/ اين كه خاك


توتياي چشم آفتاب گشت؟


***


تو ـ كجاست؟


بي تو/ پاك/ راه/ كيش/ واژه هاي ناب


گفت هاي بي نشانه اي است


روز را نگاه مي كني؟


ادامه شبانه اي است


خانه هم/ سياه پوش خانه اي است


***


تو ـ كجاست؟


هيچ كس/ دواي زخم كهنه را


مگر/ به نيشتر نكرد


***


جاي پاي تلخ/ روي گونه ماند


مادرم


چقدر اشك ريخت


گستر ستم/ فراخ بود


انتهاي شاخه تكيده/ سيب


واژگونه ماند


پاسخ كشش/ نداشت


مويه/ واكنش نداشت


سرخ هم/ تپش نداشت


راه/ سنگلاخ بود


***


گاهِ پرتويي نسيم


رازِ مويه پگاه روز هفتم مرا


به ذي طوا «رساند»


تو ـ كجاست؟


دل/ گدازه بود و/ دل گداز


آذر گدازه بيشترنكرد


***


اين همه/ شب و شبانه و شبانگي


قضا نخواست


اين همه


شب و


شبانه و شبانگي قدر نكرد


***


لخت خون و/ بخت سرنگون


سزاست


هركه را كه از كنام شرزه ها

حذر نكرد و


... نرگس هنوز


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۱۴:۲۵ ] [ مشاوره مديريت ]
دو شعر از احمد شاملو

مه
بيابان را، سراسر، مه فرا گرفته است
چراغ قريه پنهان است
موجي گرم در خون بيابان است
بيابان، خسته
لب بسته
نفس بشكسته
در هذيان گرم عرق مي ريزدش آهسته
از هر بند


بيابان را سراسر مه گرفته است مي گويد به خود عابر
سگان قريه خاموشند
در شولاي مه پنهان، به خانه مي رسم گل كو نمي داند مرا ناگاه
در درگاه مي بيند به چشمش قطره
اشكي بر لبش لبخند، خواهد گفت:
بيابان را سراسر مه گرفته است... با خود فكر مي كردم كه مه، گر
همچنان تا صبح مي پائيد مردان جسور از
خفيه گاه خود به ديدار عزيزان باز مي گشتند


بيابان را
سراسر
مه گرفته است
چراغ قريه پنهانست، موجي گرم در خون بيابان است
بيابان، خسته لب بسته نفس بشكسته در هذيان گرم مه عرق مي ريزدش
آهسته از هر بند...

مرغ باران


در تلاش شب كه ابر تيره مي بارد
روي درياي هراس انگيز
و ز فراز برج باراند از خلوت، مرغ باران مي كشد فرياد خشم آميز
و سرود سرد و پر توفان درياي حماسه خوان گرفته اوج
مي زند بالاي هر بام و سرائي موج
و عبوس ظلمت خيس شب مغموم
ثقل ناهنجار خود را بر سكوت بندر خاموش مي ريزد، -
مي كشد ديوانه واري
در چنين هنگامه
روي گام هاي كند و سنگينش
پيكري افسرده را خاموش.
مرغ باران مي كشد فرياد دائم:
- عابر! اي عابر!
جامه ات خيس آمد از باران.
نيستت آهنگ خفتن
يا نشستن در بر ياران؟ ...
ابر مي گريد
باد مي گردد
و به زير لب چنين مي گويد عابر:
- آه!
رفته اند از من همه بيگانه خو بامن...
من به هذيان تب رؤياي خود دارم
گفت و گو با يار ديگر سان
كاين عطش جز با تلاش بوسه خونين او درمان نمي گيرد.

اندر آن هنگامه كاندر بندر مغلوب
باد مي غلتد درون بستر ظلمت
ابر مي غرد و ز او هر چيز مي ماند به ره منكوب،
مرغ باران مي زند فرياد:
- عابر!
درشبي اين گونه توفاني
گوشه گرمي نمي جوئي؟
يا بدين پرسنده دلسوز
پاسخ سردي نمي گوئي؟
ابر مي گريد
باد مي گردد
و به خود اين گونه در نجواي خاموش است عار:
- خانه ام، افسوس!
بي چراغ و آتشي آنسان كه من خواهم، خموش و سرد و تاريك است.

رعد مي تركد به خنده از پس نجواي آرامي كه دارد با شب چركين.
وپس نجواي آرامش
سرد خندي غمزده، دزدانه از او بر لب شب مي گريزد
مي زند شب با غمش لبخند...
مرغ باران مي دهد آواز:
- اي شبگرد!
از چنين بي نقشه رفتن تن نفرسودت؟
ابر مي گريد
باد مي گردد
و به خود اين گونه نجوا مي كند عابر:
- با چنين هر در زدن، هر گوشه گرديدن،
در شبي كه وهم از پستان چونان قير نوشد زهر
رهگذار مقصد فرداي خويشم من...
ورنه در اين گونه شب اين گونه باران اينچنين توفان
كه تواند داشت منظوري كه سودي در نظر با آن نبندد نقش؟
مرغ مسكين! زندگي زيباست
خورد و خفتي نيست بي مقصود.
مي توان هر گونه كشتي راند بر دريا:
مي توان مستانه در مهتاب با ياري بلم بر خلوت آرام دريا راند
مي توان زير نگاه ماه، با آواز قايقران سه تاري زد لبي بوسيد.
ليكن آن شبخيز تن پولاد ماهيگير
كه به زير چشم توفان بر مي افرازد شراع كشتي خود را
در نشيب پرتگاه مظلم خيزاب هاي هايل دريا
تا بگيرد زاد و رود زندگي را از دهان مرگ،
مانده با دندانش آيا طعم ديگر سان
از تلاش بوسه ئي خونين
كه به گرما گرم وصلي كوته و پر درد
بر لبان زندگي داده ست؟
مرغ مسكين! زندگي زيباست ...
من درين گود سياه و سرد و توفاني نظر باجست و جوي گوهري دارم
تارك زيباي صبح روشن فرداي خود را تا بدان گوهر بيارايم.
مرغ مسكين! زندگي، بي گوهري اين گونه، نازيباست!

اندر سرماي تاريكي
كه چراغ مرد قايقچي به پشت پنجره افسرده مي ماند
و سياهي مي مكد هر نور را در بطن هر فانوس
و زملالي گنگ
دريا
در تب هذيانيش
با خويش مي پيچد،
وز هراسي كور
پنهان مي شود
در بستر شب
باد،
و ز نشاطي مست
رعد
از خنده مي تركد
و ز نهيبي سخت
ابر خسته
مي گريد،-
در پناه قايقي وارون پي تعمير بر ساحل،
بين جمعي گفت و گوشان گرم،
شمع خردي شعله اش بر فرق مي لرزد.
ابر مي گريد
باد مي گردد
وندر اين هنگام
روي گام هاي كند و سنگينش
باز مي استد ز راهش مرد،
و ز گلو مي خواند آوازي كه
ماهيخوار مي خواند
شباهنگام
آن آواز
بر دريا
پس به زير قايق وارون
با تلاشش از پي بهزيستن، اميد مي تابد به چشمش رنگ.

مي زند باران به انگشت بلورين
ضرب
با وارون شده قايق
مي كشد دريا غريو خشم
مي كشد دريا غريو خشم
مي خورد شب
بر تن
از توفان
به تسليمي كه دارد
مشت
مي گزد بندر
با غمي انگشت.
تا دل شب از اميد انگيز يك اختر تهي گردد.
ابر مي گريد
باد مي گردد...


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۱۴:۲۴ ] [ مشاوره مديريت ]
تا نبض صبح

آه، در ايثار سطح ها چه شكوهي است!
اي سرطان شريف عزلت!
سطح من ارزاني تو باد!
***
يك نفر آمد
تا عضلات بهشت
دست مرا امتداد داد.
يك نفر آمد كه نور صبح مذاهب
در وسط دگمه هاي پيراهنش بود.
از علف خشك آيه هاي قديمي
پنجره مي بافت.
مثل پريروزهاي فكر، جوان بود.
حنجره اش از صفات آبي سط ها
پر شده بود.
يك نفر آمد كتاب هاي مرا برد.
روي سرم سقفي از تناسب گل ها كشيد.
عصر مرا با دريچه هاي مكرر وسيع كرد.
ميز مرا زير معنويت باران نهاد.
بعد، نشستيم.
حرف زديم از دقيقه هاي مشجر،
از كلماتي كه زندگاني شان، در وسط آب مي گذشت.
فرصت ما زير ابرهاي مناسب
مثل تن گيج يك كبوتر ناگاه
حجم خوشي داشت.
***
نصفه شب بود، از تلاطم ميوه
طرح درختان عجيب شد.
رشته مرطوب خواب ما به هدر رفت.
بعد
دست در آغاز جسم آب تني كرد.
بعد، در احشاي خيس نارون باغ
صبح شد.


سهراب سپهري


زنده وار

چه غريب ماندي اي دل ! نه غمي ، نه غمگساري
نه به انتظار ياري ، نه ز يار انتظاري
غم اگر به كوه گويم بگريزد و بريزد
كه دگر بدين گراني نتوان كشيد باري
چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان
كه به هفت آسمانش نه ستاره اي ست باري
دل من ! چه حيف بودي كه چنين ز كار ماندي
چه هنر به كار بندم كه نماند وقت كاري
نرسيد آن ماهي كه به تو پرتوي رساند
دل آبگينه بشكن كه نماند جز غباري
همه عمر چشم بودم كه مگر گلي بخندد
دگر اي اميد خون شو كه فرو خليد خاري
سحرم كشيده خنجر كه ، چرا شبت نكشته ست
تو بكش كه تا نيفتد دگرم به شب گذاري
به سرشك همچو باران ز برت چه برخورم من ؟
كه چو سنگ تيره ماندي همه عمر بر مزاري
چو به زندگان نبخشي تو گناه زندگاني
بگذار تا بميرد به بر تو زنده واري
نه چنان شكست پشتم كه دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پيري كه نداشت برگ و باري
سر بي پناه پيري به كنار گير و بگذر
كه به غير مرگ دير نگشايدت كناري
به غروب اين بيابان بنشين غريب و تنها
بنگر وفاي ياران كه رها كنند ياري

هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سايه)

 

آن ها

دين راهگشا بود و تو گمگشته‌ي ديني

ترديد كن اي زاهد اگر اهل يقيني

آهو نگران است ، بزن تير خطا را

صياد دل از كف شده ! تا كي به كميني ؟

اينقدر ميانديش به دريا شدن اي رود

هرجا بروي باز گرفتار زميني

مهتاب به خورشيد نظر كرد و درخشيد

هر وقت شدي آينه ، كافيست ببيني

اي عقل بپرهيز و مگو عشق چنان است

اي عشق كجايي كه ببينند چنيني

هم هيزم سنگين‌ سري دوزخياني

هم باغ سبك‌ مايه‌ي فردوس بريني

اي عشق ، چه در شرح تو جز «عشق» بگوييم ؟

در ساده‌ترين شكلي و پيچيده‌تريني


فاضل نظري


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۳:۱۴:۲۳ ] [ مشاوره مديريت ]

پنج شعر از آزاده حسيني

1

پراكنده شدم

در سيم خاردار

در خار

در دار

در سيم هاي نازك سه تار

انگشت هايم وتر شدند

كه اضطراب هاي دايره

در مراسم انزوا و برهنگي

خود را بروز دهند.

پراكنده شدم در دليل لحظه هاي منقرض آفتاب

و در سه در صد از

هواي نجيب زمين

در روزهاي بين المللي تقويم

و قهوه

كه درختان را در آغوش مي گيرند

و شنبه –دوشنبه هاي معمولي

وحي كلاغ را

تقليد مي كنند.

پراكنده در انقباض دخترانه ي سنگ

در معدن

پرندگاني كه ماده نيستند

آواز مي خوانند

و سنگ

مائده اي ست