مشاوره مديريت - آموزش مديريت - آموزش فروشندگي حرفه‌اي
 
نويسندگان
عضویت
نام کاربری :
پسورد :
تکرار پسورد:
ایمیل :
نام اصلی :
آمار
امروز : 3388
دیروز : 16617
افراد آنلاین : 18
همه : 4258924

 

اشعار موضوعي براي تبليغ و سخنوري (۱)

 

عشق الهي و پرهيز از خودپرستي عاشق بي دل كجا با خلق عالم كار دارد بگذرد از هر دو عالم هر كه عشق يار دارد كار ما عشق است و مستي، نيستي در عين هستي بگذرد از خودپرستي هر كه با ما كار دارد

طلب عفو الهي

گر خطايي آمد از ما در وجود چشم مي‌داريم در عفو اي وَدود امتحان كردم مرا معذور دار چون ز فعل خويش گشتم شرمسار

مولوي

قرآن

گرچه دارد شيوه‌هاي رنگ رنگ من به جز عبرت نگيرم از فرنگ اي به تقليدش اسير، آزاد شو! دامن قرآن بگير، آزاد شو!

اقبال لاهوري

مصيبت امام حسين عليه‌السلام

داغي كه كهنه شد بيقين بي اثر شود وين داغ هر زمان اثرش بيشتر شود

امام زمان عليه‌السلام گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم چه بگويم كه غم از دل برود چون تو بيايي

سعدي

***

من از عالَم تو را تنهـا گُزينـم روا داري كه من غمگيـن نشينـم؟

***

در ره عشق تو اسيران بلاييم كس نيست چنين عاشق بيچاره كه ماييم

***

در آن نَفَس كه بميرم به جستجوي تو باشم مرا به باده چه حاجت كه مست روي توباشم

سعدي

امام خميني رحمه‌الله

شربتي از لب لعلش نچشيديم و برفت روي مه پيكر او سير نديديم و برفت گويي از صحبت ما نيك به تنگ آمده بود بار بربست و به گردَش نرسيديم و برفت بس كه ما فاتحه و حرز يماني خوانديم وز پي‌اش سوره اخلاص دميديم و برفت سر ز فرمان خطم گفت مكش تا نروم ما سر خويش ز خطش نكشيديم و برفت عشره مي‌داد كه از كوي ارادت نروم ديدي آخر كه چسان عشره خريديم و برفت شد چمان در چمن حسن و لطافت ليكن در گلستان وصالش نچميديم و برفت صورت او به لطافت اثر صنع خداست ما به رويش نظري سير نديديم و برفت همچو حافظ همه شب ناله و افغان كرديم كاي دريغا به وداعش نرسيديم و برفت

حافظ

شهيد و شهادت

چون جغد مگو دريغ بر خاك شهيد بس كن سخن از سينه صد چاك شهيد در هودج نور رفت تا بزم «مليك» از دامن خاك، پيكر پاك شهيد

 

حميد سبزواري شهادت، لاله‌ها را چيدني كرد

4. مبلّغ نبايد در امر تبليغ مقلّد ديگران باشد. خطيب نبايد سعي كند مثل مرحوم فلسفي و يا سخنور ديگري سخنراني كند، بلكه بايد خودش باشد و مثل خودش سخنراني كند. «وَمِنْ آياتِهِ خَلْقُ السَّمواتِ وَالاْءَرْضِ وَاخْتِلافُ اَلْسِنَتِكُمْ وَأَلْوانِكُم اِنَّ في ذالِكَ لاَياتٍ لِلْعالِمينَ»(4)؛

«و از نشانه‌هاي اوست آفريدن آسمانها و زمين و گوناگون بودن زبانها و رنگهاي شما. هر آينه در اين كار نشانه‌هايي براي دانشمندان است.»

5. يكي از ويژگيهاي مهم مبلّغ اين است كه ساده، روان و قابل فهم براي همه بگويد. به عنوان مثال به جاي اينكه بگويد «در اين مقطع از زمان، بگويد همين حالا، يا به جاي «روند تكاملي» بگويد، «همين طور كه پيش مي‌رويم». «وَلَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرءانَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِنْ مَدَّكِرٍ»(5)؛

«وقطعا قرآن را براي پندآموزي آسان كرده‌ايم، پس آيا پند گيرنده‌اي هست؟»

______________________________

1. توبه/128.

2. شعراء/3.

3. ص/86.

4. روم/22.

5. قمر/17.

6. سخنراني بايد مفيد و مختصر و جذاب باشد و در 20 دقيقه تنظيم شود مگر اينكه، خطيب بتواند مردم را بخنداند. مرحوم فلسفي مي‌گفت: «هر كس نمي‌تواند مردم را بخنداند سر 20 دقيقه از منبر پايين بيايد.»

7. مبلّغ توانمند، كسي است كه هم مردم را بخنداند و هم بگرياند. «وَأَنَّهُ هُوَ أَضْحَكَ وَأبْكي»(1)؛

«و آنكه او خندانيد و گريانيد.»

8 . مبلّغ بايد با همه مؤمنين به يك شكل برخورد كند. جواب سلامها و برخوردهاي او نبايد نسبت به افراد متفاوت باشد، بلكه بايد بخاطر خدا با همه يكسان برخورد كند.

9. مطالب و مسائلي كه در منبر مطرح مي‌شود بايد مطابق با نياز مخاطب انتخاب شود.

10. خطيب توانا كسي است كه سخنراني خود را متنوع كند. اينكه درباره يك موضوع شبهاي متوالي صحبت شود، اشتباه است.

11. سخنران بايد در هنگام سخنراني، نگاه خود را به همه جمعيت تقسيم كند و به يك نقطه خاص خيره نشود.

12. مبلّغ بايد دسته بندي شده سخن بگويد و اول و آخر كلامش مشخص باشد. مخلوط صحبت كردن از اشتباهات بزرگ در سخنراني است.

13. از جمله هنرهاي خوب در تبليغ، استفاده از مثالهاي زيبا و مناسب است. به عنوان مثال، براي بيان ثواب نماز جماعت كه اگر 2 نفر بودند چقدر و اگر سه نفر بودند چقدر ثواب دارد تا اينكه اگر به 10 نفر رسيدند ثواب آن بي‌نهايت مي‌شود، مي‌توان اين طور گفت: «خواهر يا برادر! شما اگر يك انگشت داشته باشي چقدر توانايي داري؟ اگر 2 تا انگشت داشته باشي چقدر؟ اگر 3 تا چطور؟ با اضافه شدن تعداد انگشتان توانايي شخص بالاتر مي‌رود و آن شخص كه هر 10 انگشت را داشته باشد از عهده بي‌نهايت كار برمي‌آيد.»

مثال ديگر: سؤال مي‌شود كه چرا قرآن همه خوبيها را به خدا و همه بديها را به شخص نسبت مي‌دهد؟ مثلا

______________________________

1. نجم/43.

مي‌فرمايد:

«ما أَصابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّه‌ِ وَما أَصابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ وَاَرْسَلْناكَ لِلنّاسِ رَسُولاً وَكَفي بِاللّهِ شَهيدا»(1)؛

«هر چه از خوبي به تو مي‌رسد از جانب خداست، و آنچه از بدي به تو مي‌رسد از خود توست، و تو را به پيامبري براي مردم فرستاديم، و گواه بودن خدا بس است.»

در جواب اين سؤال مي‌توان اين طور مثال زد: زمين هميشه دور خورشيد مي‌چرخد. آن قسمت از زمين كه به طرف خورشيد است روشن و آن قسمت كه به طرف خورشيد نيست تاريك مي‌باشد. پس روشنايي زمين از خورشيد و تاريكي آن از خودش مي‌باشد.

14. مبلّغ بايد سه شرط اساسي داشته باشد، كما اينكه پيامبران الهي اين سه شرط را داشتند.

1) از مردم باشد:

«رَبَّنا وَابْعَثْ فيهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ اياتِكَ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ والْحِكْمَةَ وَيُزَكّيهِمْ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزيزُ الْحَكيمُ»(2)؛ «پروردگارا، در ميان آنان، فرستاده‌اي از خودشان برانگيز، تا آيات تو را بر آنان بخواند، و كتاب و حكمت به آنان بياموزد و پاكيزه‌شان كند، زيرا كه تو خداي شكست‌ناپذير حكيمي.»

2) در مردم باشد:

«كَما أرْسَلْنا فيكُمْ رَسُولاً مِنْكُمْ يَتْلُوا عَلَيْكُمْ ءَاياتِنا وَيُزَكّيكُمْ وَيُعَلِّمُكُمُ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ وَيُعَلِّمُكُمْ ما لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ»(3)؛«همان‌طور كه در ميان شما، فرستاده‌اي از خودتان روانه كرديم، كه آيات ما را بر شما مي‌خواند، و شما را پاك مي‌گرداند، و به شما كتاب و حكمت مي‌آموزد، و آنچه را نمي‌دانستيد به شما ياد مي‌دهد.»

3) با مردم باشد:

«فَأَنْجَيْناهُ وَالَّذينَ مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنَّا وَقَطَعْنا دابِرَ الَّذينَ كَذَّبُوا بِاياتِنا وَما كانُوا مُؤْمِنينَ»(4)؛ «پس او و كساني را كه با او بودند به رحمتي از خود رهانيديم، و كساني را كه آيات ما را دروغ شمردند و مؤمن نبودند ريشه‌كن كرديم.»

______________________________

1. نساء/79.

2. بقره/129.

3. بقره/151.

4. اعراف/72.

15. محور تمام سخنان مبلّغ در تبليغ بايد قرآن باشد. «نَحْنُ أَعْلَمُ بِما يَقُولُونَ وما أنْتَ عَلَيْهِمْ بِجَبّارٍ فَذَكِّرْ بِالْقُرءانِ مَنْ يَخافُ وَعيدِ»(1)؛

«ما به آنچه مي‌گويند آگاهتريم و تو مأمور به اجبار آنها [به ايمان]نيستي؛ پس بوسيله قرآن، كساني را كه از عذاب من مي‌ترسند متذكّر ساز.»

16. مبلّغ نبايد از تعريفهاي بي‌جاي ديگران خشنود شود. چرا كه قرآن كريم چنين انساني را بدعاقبت مي‌داند. «لا تَحْسَبَنَّ الَّذينَ يَفْرَحُونَ بِما أَتَوا ويُحِبُّونَ أَنْ يُحْمَدُوا بِما لَمْ يَفْعَلُوا فَلا تَحْسَبَنَّهُمْ بِمَفازَةٍ مِنَ الْعَذابِ وَلَهُمْ عَذابٌ أَليمٌ»(2)؛

«البته گمان مبر كساني كه بدانچه كرده‌اند شادماني مي‌كنند و دوست دارند به آنچه نكرده‌اند مورد ستايش قرار گيرند، قطعا گمان مبر كه براي آنان نجاتي از عذاب است، [بلكه] عذابي دردناك خواهند داشت.»

17. سخن مبلّغ بايد مطابق با زمان و مكان باشد، به گونه‌اي كه مخاطب حس كند آن سخن براي اوست. در اين صورت مخاطب با مطلب گره مي‌خورد.

مثال: اگر در داستان حضرت يوسف عليه‌السلام گفته شود كه ايشان برادران حسودي داشت كه به عنوان بازي او را بردند و در چاه پرت كردند و پيراهن خونين او را آوردند و...، مخاطب خواهد گفت: اين تاريخ 2000 سال قبل است و هيچ ارتباطي به زندگي ما ندارد. اما اگر گفته شود: يوسفي بود، جوانها! همه شما يوسف هستيد، يوسف را بردند، همه شما را هم مي‌برند، او را به اسم بازي بردند، شما را هم به اسم بازي مي‌برند، او را به چاه انداختند و پَرت كردند، شما را نيز پرت مي‌كنند و...، در اين صورت مخاطب احساس مي‌كند كه قرآن با او سخن مي‌گويد و شرح حال امروز اوست.

______________________________

1. ق/45.

2. آل‌عمران/188.

 

منبع :

نشريه مبلغان » تير 1382 - شماره 42


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۲۸:۵۱ ] [ مشاوره مديريت ]

 

بيان و قلم در خدمت حق و عدالت : نگاهي بتاريخ سخنوري قضائي و سخنوران نامي آن ( ۳ )

تنظيم و نوشته:

سرلشگر عبد الجواد نبهي

فصل چهارم-دنباله متن گفتار قضائي سيسرون يا بعبارت ديگر سخنان سيسرون در دفاع از ميلون

1-سخنوران بزرگ هنرشان در سخنوري مانند نقاشان معروف در خلق آثار معروف نقاشي است.يك‌ سخن از لحاظ تقسيم‌بندي بطوريكه قبلا نيز بيان گرديد تقسيماتي دارد و آن تقسيمات عبارتند از:

1-مقدمه‌2-متن(ذو المقدمه)3-نتيجه و يا پايان‌ در يك گفتار مانند مدافعات سيسرون كه شاهكار است مشكل بتوان دقيقاً فصل مشتركي بين مقدمه و متن‌ و نتيجه تعيين نمود.همانطوريكه فصل مشترك دقيق‌ رنگهاي يك تابلوي نفيس مشخص نميباشد و رنگها طوري بهم آميخته است كه مجزا ديدن آنها فقط توسط بوجود آورنده آن هنر و در فكر و تصورش امكان‌پذير است و بس،در مورد گفتار و سخن آنهم سخن نغزي مانند گفتار سيسرون نيز همينطور است و جداجدا نمودن‌ مقدمه-متن و پايان يا نتيجه تقريباً غير ممكن است،با اينهمه براي تجزيه و تحليل تا حدي ميتوان اين قسمتها را(مقدمه-متن و نتيجه)را از هم جدا نمود و چنانچه‌ در دو مقاله قبل ملاحظه گرديد اين عمل در مورد مقدمه‌ و متن مدافعات سيسرون در دفاع از ميلون انجام شد و اينك در اين مقاله بتجزيه و تحليل قسمت سوم،يعني‌ پايان و يا نتيجه مدافعات پرداخته ميشود.

2-سيسرون قبل از شروع قسمت پايان و نتيجه‌ مدافعات،داوران را آگاه ميسازد كه مدافعات او در اثر

دشمني با كلوديوس نبوده و از راه عدالت و انصاف منحرف‌ نسده است و مدافعات مشروحه زير اين مطلب را نشان‌ ميدهد.

2-مدافعات:

«اي داوران گمان نميكنم كسي اين بيانات مرا تنها» «نتيجه دشمني من با كلوديوس بداند و بگويد از روي» «خشم و كين از راه عدالت و داد منحرف شده است راست» «است كه من موجبات بسيار براي عداوت با او» «داشتم اما همه همشهريان مانند من او را دشمن» «ميدانستند و عداوت من در ضمن نفرت عمومي مستهلك» «بود درست توجه بفرمائيد سخن از مرگ كلوديوس» «ميرود اينك من بشما ميگويم چون فرض محال محال نيست» «همه‌چيز را ميتوان در عالم خيال بتصور آورد فرض» «كنيد براي مبري شدن ميلون من توانائي داشتم كه» «كلوديوس را دوباره زنده كنم و چنين ميكردم...به» «بينيد رنگ همه پريد پس كسي‌كه فرض محال زنده» «شدنش چنين هولناك باشد اگر در واقع زنده ميماند» «چه حال دست ميداد و اگر همين توانائي را براي همين» «پمپه كه امروز رئيس ماست و از او دلاورتر كسي» «نيست فرض كنيم آيا ممكن بود بچنين كاري اقدام» «كند و يا احياي اين يك نفس را موجب هلاك نفوس» «بسيار نميدانست؟پس اي داوران شما كسي را كه» «راضي نيستند زنده شود چگونه براي مرگ او كيفر» «قائل ميشويد و كسي كه قانون را پايمال ميكرد چگونه» «بنام آن قانون براي او كينه‌خواهي ميكند؟و كسيكه» «اين خار را از سر راه شما برداشته و چنين شر بزرگي» «را از شما گردانيده چگونه او را مجازات ميدهيد اين» «عمل مايه شرافت و افتخار او بايد باشد چرا بايد براي» «او طلب عفو نمود؟راست است كه او از جان خود دفاع» «كرده اما حقوق شما را محفوظ داشته است و از اين» «جهت بايد پاداش نيكو به‌بيند اما اگر با اينهمه شما» «عمل او را نپسنديد اگرچه نميدانم چگونه ميتوانيد» «نپسنديد و اگر همشهريانش از چنين كار دليرانه» «آزرده باشند بايد با كمال مناعت و خونسردي از اين» «مردم ناسپاس دوري بجويد همه در شادي و كامراني» «باشند و آنكه مايه اين كامراني شده ناكام بماند و ما» «ميدانستيم كه در نتازع با خائنان اگر تحصيل شرافت» «ميكنيم خود را هم بخطر مياندازيم و البته تا خطر» «نباشد شرافت حاصل نميشود و من خود در دوره رياستم» «اگر براي نجات دولت و ملت با آنهمه مخاطرات روبرو» «نميشدم آيا چنان فضيلتي در مي‌يافتم نشانه مردانگي» «همين است كه در راه خدمتگزاري بميهن بار شك و» «حسد و رنج و تعب برابر شوي و جان خود را بر كف» «دست نهي اما اگر بر خدمتگزار ملت است كه از اين» «مشقات بيم نكند بر ملت نيز هست كه خدمات مردمان» «بزرگ را منظور بدارد و بهرحال اگر نسبت به ميلون» «سپاسگذار باشيد او سرافراز خواهد بود و اگر هم» «نباشيد اين خوشدلي را دارد كه پيش نفس خويش» «خجل نيست اما اي داوران بدانيد كه اين سعادت را» «از بخت بلند خود و اقبال روم و فضل خداوند داريد» «و كه را ياري آنست كه منكر اين معني شود مگر آنكس» «كه پروردگار را انكار كند و روشنائي خورشيد را» «نبيند و حركات منظم و مجلل اجرام آسماني را مشاهده» «نكند و گشت روزگار را نفهمد و خرسندي نياكان را» «كه چنين آداب و رسوم و عقايد ارجمند براي ما بميراث» «گذاشته‌اند در نيايد وليكن من ميگويم آن قدرت الهي» «وجود دارد تنهاي ما كه افزارهاي سست ناپايدارند» «داراي مبدأ حس و جان ميباشند اين دستگاه پهناور با» «عظمت چگونه از چنين مبدائي تهي تواند بود؟آيا چون او» «را نمي‌بينيم بايد منكر شويم پس بايد منكر روان خويش نيز» «باشيم كه مايه حس و فكر ماست و همان جوهر مجردات است كه» «مرا جان ميدهد و خرد ميآموزد و حال آنكه او را نمي‌بينيم» «بلكه بحقيقتش پي نمي‌بريم و نميدانيم كجاست.باري» «آن قدرت و عظمت است كه همواره سعادت و شرافت» «مردم را نگاه ميدارد و اوست كه بلاي بزرگ را از ما» «گردانيده و كلوديوس را برانگيخته است كه ديوانه‌وار» «بدشمني بي‌باك حمله ببرد تا شقاوت زبون فضيلت» «شود و دستش از آزار بندگان خدا كوتاه گردد آري اي» «داوران اينكار كار بشر نبود كار پروردگار بود كه» «اين عفريت را از پا درآورد و بيدين را قرباني اماكن» «متبرك كرد پشته‌هاي مقدس و بيشه‌هاي مبارك و معبد» «هاي ويران شده كه با ديانت روميان بظهور آمده و با» «آن شريك بودند و يكنفر نابكار سايبانهاي آنها را با» «تير جور و ستم خود بخاك افكند و بجاي آنها آثار جنون»

«خويش را بر پا كرد همه بر اين امر گواهي ميدهند» «اي خداوندي كه دست كافرمنش آن غذا را درياچه‌ها» «و بيشه‌ها و كشت‌زارهاي ترا با آنهمه جنايتها و» «رسوائيها آلوده كرد مگرنه درياي غضب تو به جوش» «آمده و او را بسزاي خود و اگر جه دير رسانيد خوب» «رسانيد و آيا رفتار ناشايسته كسان خود كلوديوس بهترين» «دليل بر خشم خداوندان نيست كه بهيچوجه تشريفات» «حمل جنازه و تشييع و نوحه‌سرائي و عزاداري و آدابي» «كه در اين موقع حتي دشمن بدشمن دريغ نميكند براي» «او بجا نياوردند و جسد او را بي‌ملاحظه طعمه آتش» «ساختند؟پيداست كه خدا نخواست يكنفر پدركش» «ملعون انجام كارش بشرافت مقرون باشد.»

«حقيقت اين است كه من بر ملت روم ناگوار» «ميدانستم اين اندازه از چنين وجود ناچيزي بردباري» «كند زناكار و آلوده‌كننده مقدسات كه بود احكام هيئت» «محترم سنا را كه حقير ميشمرد دادگاهها را كه به رشوه» «ملوث ميساخت تأسيسات خردمندانه را كه همه طبقات» «ملت براي سلامت و نجات عامه برقرار كرده بودند» «پايمال ميكرد مرا كه از روم رانده بود سهل است» «دارائي مرا تاراج كرد خانه‌ام را آتش زد زن و فرزندانم» «را خوار و خفيف ساخت با پمپه منازعه نمود بزرگان» «دولت و افراد مردم را بي‌تفاوت بكشتن ميداد خانه» «برادر مرا به آتش سوزانيد و خراب كرد اتروريرا بباد» «غارت گرفت مردم را از خانه‌هاي خودشان ميراند»

«هر روز جسارتي تازه و جنوني از نو سر ميداد روم و» «ايتاليا و سراسر كشور ميدان تاخت و تاز او شده و باز» «كفايت نميكرد و قوانيني آماده مينمود كه ما را زير دست» «بندگان ما بسازد بر هرچه چشم طمع ميانداخت همه» «حقوق ساقط ميشد با اينهمه هيچكس مانع و عائق نيات» «او نبود مگر ميلون و از همين رو خداوندان آن راهزن» «نادان را بر انگيختند كه بمدعي خود حمله كند و بجز» «اين راهي براي دفع شر او نبود و خدا بدل او انداخت» «كه قصد جان يكنفر دلاور كند و از اين راه دولت و» «و ملت نجات يابد كسي كه در مرگ او مجلس سنا يعني» «خانه بزرگواري ملت را آتش بزنند در زندگانيش» «چه ميكردند؟»

3-تجزيه و تحليل:

الف-سيسرون در اين قسمت به استحضار داوران‌ ميرساند كه بيانات او در اثر دشمني با كلوديوس نبوده و از راه عدالت منحرف نشده است و عداوت او در ضمن‌ نفرت عمومي از كلوديس مستهلك ميباشد و ناچيز است.

ب-براي اثبات اين مدعا سيسرون مسئله‌اي را براي حضار مطرح ميكند و فرض مينمايد كه توانائي‌ داشته باشد كه كلوديوس را زنده كند بعد ميگويد به‌بينيد در اثر اين فرض محال چه قسم رنگ همه حضار پريد و نتيجه ميگيرد كسيكه فرض محال زنده شدنش چنين هولناك‌ باشد،اگر در واقع زنده ميماند چه حالي بهمه دست‌ ميداد.

آنوقت خطاب به داوران ميگويد:

پس اي داوران شما كسي را كه راضي نيستيد زنده‌ شود چگونه براي كشتن او كيفر قائل هستيد آنهم براي‌ كسي كه دفاع مشروع نموده است.

پ-بعد بيان ميكند كه اين خار را از سر راه برداشته‌ و چنين خطر بزرگي را از شما دور گردانيده چگونه براي‌ مرگ او كيفر قائل ميشود و برعكس كسي كه قانون را پايمال‌ ميكرد چگونه بنام آن قانون براي او كينه‌خواهي ميكنيد و از مجموعه اين بيانات نتيجه ميگيرد كه نه تنها ميلون‌ از خود دفاع كرده بلكه باكشتن كلوديوس حقوق مردم‌ روم را محفوظ داشته است و از اين جهت بايد پاداش‌ نيكو به‌بيند.

ت-همچنين سيسرون از حضار سئوال ميكند كه آيا رفتار ناشايست كلوديوس و سزاي بدي اعمال او سبب‌ نشده است كه بدست كسان و نزديكان خود بدون تشريفات‌ تشييع جنازه و دفن جسدش سوخته شود؟و ميگويد آيا اين بهترين دليل بر خشم خدايان نيست؟

4-بعد از اين مقدمه سيسرون وارد نتيجه و پايان‌ مدافعات ميگردد و بترتيب زير قسمت آخر مدافعات خود را بيان ميدارد.

5-مدافعات:

«باري بقدر كفايت حجت آرودم و شايد زياده‌روي» «هم كردم اكنون اي داوران ديگر تكليفي ندارم جز» «اينكه از شما براي دلاورترين مردم استرحام كنم اگرچه» «او خود اهل استرحام نيست و اينكه من ميكنم شايد» «خلاف رضاي اوست و ديديد كه هنگاميكه ما همه گريان» «بوديم يك اشك در چشم ميلون نديديم و چهره‌اش آرام» «و آوازش محكم و سخنش يكسان است چنين كسيرا» «بايد قدر دانست مردمان ناچيز كه خاك ميبوسند و عفو» «درخواست ميكنند طبع ما از آنها بيزار ميشود اما آنكس» «كه بيترس و باك است و با كمال سرافرازي گردن به» «شمشير مينهد از او بايد رعايت كرد خاصه كسي كه» «اينهمه خدمت كرده باشد و من همواره او را ميشنوم» «كه دعاي همشهريان را بر زبان دارد و خوشي و سعادت» «آنها را از خدا ميطلبد و دوام و بقاي روم را ميخواهد» «و ميگويد آسايشيكه من براي همشهريان فراهم كرده‌ام» «ارزاني ايشان باد هرچند كه من خود از آن بهره‌مند» «نباشم اگر در خوشي و كامراني ملت شريك نشدم باكي» «نيست چون رنج و تعب ايشان را مشاهده نميكنم ميروم» «و اول مكانيرا كه آنجا آزاد باشم پناهگاه خود قرار» «مي‌دهم و با حرمان از آرزوها و اميدواريها كه داشتم» «ميسازم بياد زماني كه تنها نگهبان ملت مظلوم بودم» «خود را در مقابل خنجر كلوديوس فداي سناي بي‌قدرت» «و بزرگان بي‌دستگاه و نيكان بي‌پشت و پناه كردم و» «ندانستم كه يكباره از من دست ميكشند و مرا رها» «مي‌كنند ترا اي سيسرون بوطن باز گزدانيدم و نمي-» «دانستم كه خود بزودي آواره ميشوم كجاست آن سنا» «و كو آن بزرگان كه ما سنگ آنها را بسينه ميزديم» «چه شد آن فريادهاي شادي كه براي ما ميراندند و چرا» «چرا خاموش شد آن زبان چرب و آن بيان نرم و شيرين تو» «كه همواره بر دلسوزي بيچارگان بكار مي‌بردي و آنها» «را آسوده مي‌كردي من كه هزار بار جان شيرين را نثار»

«شما كردم چرا از آن تفقدات و آن فصاحت و بلاغت» «بي‌نصيبم؟»

«اما اي داوران او كه اين سخنان را ميگويد مانند» «من اشك نميريزد ميبينيد كه چگونه آسوده نشسته است» «مي‌گويد من نسبت بيوفائي و ناسپاسي بهمشهريان» «نميدهم ضعيف و پراحتياطند يادآوري ميكند كه مردمان» «فقير مسكين را كه كلوديوس براي چپاول اموال شما» «برانگيخته بود،من براي حفظ جان و مال شما جلوگيري» «كردم و از دارائي خود بآنها بخشيدم تا چشمشان سير» «شود و معترض بزرگان كشور نباشند و همين زمان نيز» «مجلس سنا بارها مرا خواسته و در آشوب و هنگامه مرا» «مورد اعتماد خود ساخته و از زحمات من قدر دانسته» «و شكر گفته و من از اين تفقدات پي در پي سپاسگزارم» «و هر جا كه سرنوشت من مرا بآنجا بكشاند اين يادگارها» «را با خود ميبرم رياست من اگر رسماً اعلام نشد باك» «ندارم آرزوي من اين بود كه همشهريان مرا باين سمت» «نامزد كنند كردند از اينكه تشريفات بعمل نيامد چه» «زيان است؟مردمان بلند همت فضيلت را ميخواهند نه» «پاداش فضيلت را و زندگاني من شرافتمندانه است زيرا» «چه شرافتي بالاتر از اينكه شخص ميهن را از خطر» «رهانيده باشد؟كسانيكه مردم قدر جان‌فشاني آنها را» «بدانند البته سعادتمندند اما آنها هم كه خدمتي كرده و» «فراموشي نصيبشان شود بي‌سعادت نيستند بهترين» «پاداش فضيلت نام نيك است كه اگر عمر ميرود نام» «ميماند و غايب حاضر مي‌نمايد و مرده زنده بنظر ميآيد» «و بالاخره فضيلت است كه نردبان عروج بر فلك سروري» «و مايه نام جاوداني است و ميدانم كه ملت هميشه از» «من ياد خواهد كرد و همين امروز نيز هر جا دشمنان» «آتش كين نسبت بمن بيفروزند گروهي هم بذكر خير» «و ستايش من زبان ميگشايند.به‌بينيد كه الان مردم» «اتروري بنام من چه جشن و سروري دارند هنوز صد» «روز از مرگ كلوديوس نگذشته بود كه خبرش بهمه» «جا رفته و شاديش همه را گرفته است پس اين تن» «ناپايدار هر جا باشد تفاوت نميكند و آوازه من همه جا» «شنيده ميشود و نام من جاودان و باقي ميماند اي ميلون» «تو بارها اين سخنان را در غياب اين كسان كه اكنون» «بما گوش دارند بمن گفته‌اي اكنون من در حضور اين» «جماعت بتو ميگويم دلاوري تو برتر از آنست كه من» «بتوانم بستايم اما هرچه بزرگواري تو نمايانتر ميآيد» «اندوه من از جدائي تو بيشتر ميشود و درد اينجاست كه» «اگر ترا از من دور كنند بناليدن هم نميتوانم دل خود را» «سبك كنم و از اينكه اين ريش را بر دل من بگذارند» «نميتوانم آزرده شوم چون دشمن نيستند بلكه گرامي‌ترين» «دوستانند و كسانيكه اين مصيبت را بر من وارد سازند» «همواره در خير من كوشش داشته‌اند زيرا اي داوران» «هر زخمي شما بمن بزنيد اگرچه محكوميت ميلون باشد» «كه كاري‌ترين زخمهاست من فراموش نميكنم كه شما» «همواره بمن نوازش كرده‌ايد وليكن اگر مهر مرا از» «دل بيرون برده و سببي موجب رنجش شما از من شده» «است چرا بر ميلون خشم برانيد و خود مرا مورد قهر» «نسازيد؟چون خوشبختي من در اينست كه بميرم و چنين» «محنتي نبينم اي ميلون تنها خوشدلي كه من امروز» «دارم اينست كه آنچه تكليف دوستي و مهرباني» «و جانفشاني بود درباره تو ادا كردم براي تو» «مردم توانا را از خود رنجانيدم و خود را سپر» «تيغ دشمنان تو ساختم دست تضرع و درخواست پيش» «كسان دراز كردم تو را بدارائي خودم و فرزندانم شريك» «نمودم و امروز اگر آسيبي بتو بخواهند برسانند آنرا» «بر خود ميخرم و روا ميدارم بيش از اين چه بايدم كرد» «و چه بايدم گفت و جز اينكه هر سرنوشتي براي تو» «بنويسند خود را در آن شريك سازم چگونه از عهده» «وامداري و سپاس گزاري تو بر آيم؟بهر حال من از هيچ» «چيز دريغ ندارم و براي قبول هر پيش آمدي حاضرم» «و شما اي داوران بدانيد كه آنچه درباره ميلون حكم» «ميكنيد يا اينست كه نعمتهاي خود را بر من تمام» «ميفرمائيد يا يكسره هر منتي بر من داريد باطل» «ميسازيد.اما ميلون از اين ناله‌ها متأثر نمي‌شود و بيدي» «نيست كه از اين بادها بلرزد غربت نميداند مگر آنجا» «كه فضيلت نباشد مرگ را پايان زندگاني دنيا مي‌انگارد» «اما مصيبت نمي‌پندارد زهي سعادت او كه اين صفت دارد» «و خم بابرو نمي‌آورد اما اي داوران شما چه ميگوئيد» «آيا با خاطره‌ها كه از او داريد شخص او را ميرانيد؟» «آيا در روي زمين براي چنين مجمع فضايلي از روم كه» «زادبوم اوست جائي را شايسته‌تر ميدانيد؟اي كسانيكه» «مدافع ميهن بوده‌ايد و خون خود را چنان بيدريغ براي» «نجات ملت ريخته‌ايد از شما درخواست ميكنم كه چنين» «دلاوري از همگنان خود را باقي بگذاريد آيا ممكن است» «دادگرترين مردم را مطرود و از خود دور سازيد و او» «را بخواري و غربت بيندازيد؟واي بر من اي ميلون» «بدستياري همين روميان بزرگوار بود كه تو مرا بميهن» «باز گردانيدي و من نتوانم ترا براي ميهن نگاه بدارم؟» «بفرزندانم كه ترا مانند پدر مينگرند چه بگويم؟» «ببرادرم كه امروز متأسفانه اينجا حاضر نيست و شريك» «غم و اندوه من بوده چه جواب بدهم؟بگويم همان كسان» «كه با او سازش كردند تا مرا نجات داد با من سازش» «نكردند تا او را برهانم و در چه مورد؟در موردي كه» «همه مردم اين كشور با من هم آرزو بودند چه كسان؟» «كساني كه مرگ كلوديوس براي ايشان فوز عظيم بود.» «و درخواست‌كننده كه بود؟من بودم مگر من گناه كرده‌ام؟» «آيا نابكاريهاي كاتيلينا را كه كشف كردم و جلو گرفتم» «گناه من است؟و من ميدانم همه اين مصيبتها كه بمن اجازه» «داديد كه بروم برگردم؟آيا براي اين بود كه پيش» «چشم من اين در را بروي كساني كه آنرا بروي من» «گشوده‌اند ببنديد؟راضي مشويد كه بازگشت من باين» «شهر اندوهناكتر از مفارقتم باشد زيرا كسانيكه مرا» «باز گردانيدند از آن رانده شوند اينجا بر من زندان» «خواهد بود.» «هرچند اين نفريني است كه بميهن خود ميكنم و» «استغفار ميطلبم اما ميگويم اي كاش كلوديوس نميمرد» «ء رئيس دادرسي ميشد و من اين منظره غمناك نميديدم.» «خداوندا چه روح بزرگي باين مرد عطا فرموده‌اي كه» «ميگويد چون كلوديوس كيفري بسزا ديد اگر ما پاداش» «به ناسزا به‌بينيم باكي نيست آيا چنين كسي كه خداوند»

«او را براي شرافت اين خاك بدنيا آورده روا است كه» «دور از اين خاك از دنيا برود و جان فداي ميهن نكند؟» «بزرگواري او را همه بياد داشته باشيد و مگذاريد دور» «از اين كشور بخاك برود.كسي را كه همه شهرها براي» «بردن او آغوش ميگشايند شما رأي ميدهيد كه از شهر» «خود رانده شود؟زهي سعادت مرزي كه او را دريابد» «و بدبخت دياري كه او را براند و از دست بدهد و قدر» «نداند.»

«ديگر بس ميكنم كه نه اشك مجال گفتن ميدهد نه» «ميلون اجازه اشك ريختن همينقدر اي داوران يك» «چيز از شما درخواست دارم و بس آن اينست كه چون» «رأي ميدهيد تنها بعقيده و انصاف خود مراجعه كنيد و» «بدانيد كه آن رئيس كل كه شما را در اين قضيه بداوري» «برگزيد خواست درست‌ترين و خردمندترين و استوار-» «ترين مردم را برگزيند و اگر دلير باشيد و بي‌طرفي» «نشان دهيد و داد كنيد از هيچ رو بر شما خرده نخواهد» «گرفت.»

6-تجزيه و تحليل:

الف-در ابتداي قسمت پايان يا نتيجه سيسرون‌ يادآوري ميكند كه بقدر كافي دليل آورده و مطلب را روشن نموده است.

ب-چون در سخنوري قضائي جلب ترحم و برانگيزاندن‌ احساست داوران بنفع متهم يكي از اصول است در اينجا پس از يادآوري اينكه بقدر كافي حجت و دليل آورده‌ بلافاصله سيسرون ميگويد اي دلاورترين مردم استرحام كنم اگر چه ميلون اهل اين نيست كه براي او استرحام كنند و اينكه‌ من ميكنم شايد خلاف رضاي اوست.

سيسرون با بيان مطلب بدين نحو هم از داوران‌ تقاضاي ترحم بحال ميلون را نموده و هم شخصيت متهم‌ را بالا برده است.

پ-سيسرون در اين قسمت مطلبي را بيان ميكند كه از لحاظ جلب نظر داوران فوق العاده مهم است و از تبعيد شخص خودش ميگويد كه بدست ميلون به روم بازگشته‌ است و از زبان ميلون ميگويد:«اي سيسرون تو را بوطن‌ باز گردانيدم ولي نمي‌دانستم كه خود بزودي آواره‌ مي‌شوم.»

ملاحظه ميگردد كه براي اولين مرتبه در خاتمه‌ مدافعات سيسرون از تبعيد ميلون صحبت مينمايد و فرض‌ اين است كه مدافعات سيسرون اثر خود را نموده و درك‌ اوضاع و احوال طوري است كه ديگر مانند ابتداي مدافعات‌ صحبت از اعدام ميلون به تقاص خون كلوديوس مطرح‌ نيست بلكه پيش‌بيني ميشود داوران مجازات خفيف‌تري‌ درباره متهم رأي خواهند داد كه در نتيجه وكيل مدافع‌ همين مجازات خفيف‌تر كه تبعيد است عنوان نموده و آنرا نيز ناوارد ميداند و تقاضاي تبرئه متهم را دارد.

ت-مطلب ديگري را كه سيسرون عنوان ميكند بلند همتي متهم است و ميگويد:«مردان بلند همت فضيلت‌ را ميخواهند نه پاداش فضيلت را».و بدين ترتيب‌ ميفهماند كه ميلون با كشتن كلوديوس شر او را از سر ملت رم رفع كرده است و اين فضيلتي است كه او دارد ولي اگرچه پاداش فضيلت را نمي‌خواهد ولي شما اي‌ داوران پاداش خدمتگزاري اين مرد شريف و با فضيلت‌ را بدهيد.

ث-براي اينكه اثري كه محكوميت ميلون بر احساسات‌ و قلب وكيل مدافع او(سيسرون)وارد ميآورد بداوران‌ نشان بدهد و بطور ضمني از داوران بخواهد كه ميلون را محكوم نكنند چنين ميگويد:«اي داوران هر زخمي شما بمن بزنيد اگرچه محكوميت ميلون باشد كه كاري‌ترين‌ زخمهاست من هرگز فراموش نمي‌كنم كه شما همواره‌ بمن نوازش كرده‌ايد و حال اگر مهر مرا از دل بيرون‌ برده‌ايد و از من رنجيده‌ايد،چرا بر ميلون خشم روا داريد.بيائيد و خود مرا مورد قهر و بي‌مهري قرار دهيد.چون خوشبختي من در اين است كه بميرم و محكوميت ميلون‌ را نبينم».

ج-براي اينكه متهم را بمجازات تبعيد محكوم‌ نكنند از فضائل ميلون بدين ترتيب بيان ميدارد:«آيا در روي زمين براي چنين مجمع فضائلي(خطاب‌ به ميلون است)از روم كه زاد و بوم اوست جائي را شايسته‌تر ميدانيد».

چ-در آخرين قسمت مدافعات سيسرون از شورانگيزي‌ و تحريك احساسات فروگذار ننموده و عامل«ترغيب»را براي رهانيدن متهم از مجازات بنحو مطلوب بكار برده است.چنانچه ملاحظه ميكنيد رو به ميلون نموده‌ و ميگويد:

«واي بر من اي ميلون بدستياري همين روميان‌ بزرگوار بود كه تو مرا بميهن بازگردانيدي و من نتوانم‌ تو را براي ميهن نگاه بدارم؟بفرزندانم كه تو را مانند پدر مينگرند چه بگويم؟»

خ-در خاتمه مجدداً وكيل مدافع ميخواهد عظمت‌

و بزرگي روح ميلون(متهم)را نشان بدهد از قول وي‌ ميگويد:

«چون كلوديوس كيفر بسزا ديد اگر من(ميلون)پاداش به ناسزا به‌بينم باكي نيست.»

و بلاخره وكيل مدافع به بهترين نحو با تحريك‌ احساسات داوران و حضار مدافعات را تمام ميكند و ميگويد:

«ديگر بس ميكنم كه نه اشك مجال گفتن ميدهد و نه‌ ميلون اجازه اشك ريختن.»

پايان

منبع :

نشريه مهنامه قضايي » مرداد 1356 - شماره 137


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۲۸:۵۰ ] [ مشاوره مديريت ]

 

چگونه سخنراني تبليغي كنيم ؟

بركسانيكه مقداري از وقت خود را صرف مطالعه احكام اسلام نموده و نيز اطلاعاتي در ملل و نحل داشته باشند روشن است كه در بين قوانين آسماني كه‌ حاوي منافع مادي و معنوي بشر است و اساس و شالودهء آن خدائي و برهبري‌ رهبران آن پايه‌گذاري شده،دين مبين اسلام است.

و نيز مسلم است كه دنياي امروز باحكام عاقلانه اين آئين مقدس‌ علاقه‌مند بوده و با يك جنبش تبليغاتي نوين و صحيح ميتوان يگانه آرمان بشر را كه تأمين سعادت دو جهاني اوست معرفي كرد.

و اگر اساس تبليغات را در سه موضوع خلاصه و محدود نموده و عوامل‌ و وسائط تبليغي ديگر را تحت الشعاع اين سه اصل بدانيم دجار اشتباه‌ نشده‌ايم.

اصول سه‌گانه عبارتند از:

1-فرهنگ.

2-مطبوعات.

3-كرسي خطابه يا منبر،

1-اگر يك فرهنگ عميق و مطلع ميداشتيم.از نظر مبادلات فرهنگي‌ با كشورهاي جهان يكي از حساس‌ترين طرق اشاعه اسلام و بيداري جهانيان‌ نسبت باحكام اين دين حنيف بشمار ميرفت.

مبادلات فرهنگي و مسافرت دانشجويان بكشورهاي بيگانه ميتواند با ارمغان معارف و حقائق اسلام همراه باشد.زيرا از همين موقعيت ديگران‌ سوءاستفاده نموده و در اثر سمپاشيهاي اخلاقي افكار جوانان ما را مسموم و مضطرب ساختند.

2-جرائد و انتشارات كه:رل مهمي را در انجام وظائف تبليغي بازي كرده و موجب گمراهي يا هدايت افكار خوانندگان ميگردند زيرا صفحات جرائد و مجلات از كاخهاي مجلل و باشكوه تا كلبه‌هاي دهقاني و از شركتهاي بزرگ‌ بازرگاني تا كاسب جزء و از وزارتخانه‌ها تا دوائر كوچك طرفداراني دارد كه‌ مقداري از وقت خويش را صرف قرائت و مطالعه آنها نموده و مينمايند:

راستي اگر اين«ركن رابع مشروطيت»از اضلال خود دست بر ميداشت و بانتشار عكساي شهوت‌انگيز و مقالات جنايت‌آميز مبادرت‌ نمينمود و بجاي آن مطالب سودمند و داستانهاي اخلاقي را ميساخت و حقائق‌ ديني را با قلمهاي توانا تشريح مينمود دومين قدم را بسوي قانون فطرت سليم‌ يعني اسلام برميداشتيم.

3-كرسي‌هاي خطابه و عرشه منبر است كه براي نشر حقائق اسلام مقام ارجمندي را واجد است و چون نظر نويسنده توجه باين اصل و اساس است‌ لذا در اين موضوع تعقيب بيشتري ميشود.

ما بخوبي ميدانيم كه انقلابات بزرگ جهان و تحولات سياسي گيتي‌ از يك خطابه مهيج و متين شروع و اقناع اجتماعات نيز از همين مجري‌ بوجود آمده است.

ميتوان يك خطيب توانا را بمنزله صيّاد ماهري دانست كه در سنگر منبر و كرسي خطابه با تيرهاي سخن و كلمات مستدل صيد قلوب نموده و دلها را بجانب هدف و مقصود جلب مينمايد،بديهي است همانطور كه يك نفر صياد بايد واجد شرائطي باشد تا در تيراندازي خطا نرفته و تيرا و بهدف اصابت كند و اگر صياد در هنگام نشانه گرفتن ارتعاشي بر اندامش عارض و با هدف مشخص‌ نداشته و با اينكه اطلاعات فني او ناقص باشد با عدم موفقيت رو برو خواهد شد.

گوينده‌اي هم كه ميخواهد شنوندگان را بمطالب خودآگاه كند و يا بسخنان فصيح و بليغ خود،وي را قانع ساخته و يا بامري راغب نمايد ناگزير است كه شرائط خاصه اين فن شريف را واجد و دارا باشد.

اما شرائطي كه براي يكنفر واعظ و مبلغ ضروريست كه اگر فاقد بعضي از آن هم باشد صلاحيت منبر رفتن و وعظ و تبليغ را ندارد بطور اجمال و فهرست از اين قرار است!

الف-قبل از هرچيز بايد حس اعتمادش قوي و توجهش بخدا بوده و از زيّ خود خارج نشده و سخنش طبيعي باشد.از تفليد كوركورانه ديگران‌ اجتناب ورزيده هيچوقت مرعوب موقعيت مجلس نگردد.عذرخواهي از مستمعين ننمايد«كه بنده ناقابل در مجمع دانشمندان و افاضل عاجز از تقرير مطالب و تشريح مقاصد خويشم»اين خفض جناح يا فروتني بي‌مورد وزن‌ گوينده را پائين آورده و شنوندگانرا نسبت بوي و سخنانش بي‌اعتناء ميسازد لا بد مستمعين هك بسخنان گوينده گوش ميدهند نظر استفاده‌اي دارند وقتيكه‌ واعظ مقر،به ناداني خود و دانش شنونده باشد ديگر دليلي بر توجه بسخنان‌ گوينده باقي نميماند.

ب-مانند استادي مهربان كه دانشجويان را بسخنان شيرين و دل‌پذير و مطالب سودمند و برجسته خود آشنا ميسازد با مستمعين سخن گويد. و از هرگونه تندي و كلمات جسورانه برحذر باشد. وعد،و وعيدش،در حدود نواميس دين بوده و از دائره خوف‌ و رجاء قديم فراتر نگذارد.از نكات حكيمانه و مواعظ مشفقانه و جدال‌ (بالتي هي احسن)غفلت نورزد-از خودستائي و بلندپروازي اجتناب‌ نمايد.

دعوي مكن كه برترم از ديگران بعلم‌ چون كبر كردي از همه نادان فروتري

ملايمت و نرم‌زباني و محبت و مهرباني شيوه خطيب بوده و از اينراه‌ جلب توجه شنونده يا اقناع و ترغيب آن ميسور و مقدور است.اخلاق خوش‌ از عوامل مهمه پيشرفت دين بشمار رفته و در زندگاني پيشوايان اسلام با خط برجسته نماياني جلوه‌گر است.

درس اديب اگر بود زمزمهء محبتي‌  جمعه بمكتب آورد طفل گريز پاي را

ج-صدق در اقوال و خلوص در اعمال است-نسبت به يك سخنور و گوينده مذهبي جنايتي از اين بزرگتر نيست كه بگفتار خويش بي‌ايمان‌ بوده و عقيده‌اش برخلاف گفتارش باشد،شايد با اين روش مزوّ را نه بتوان براي‌ مدت كوتاهي جمعي را فريب داد ولي مسلم است كلاميكه رائحهء ريا و نفاق‌ از آن استشمام شود بمشام جان نرسيده و تصرفي در دلها ندارد،و زود خلاف‌ گوئي يا دورنگي گوينده را فاش ميسازد؛ميتوان ايمان راسخ و پاكي‌ عقيدت را در درجه اول سرمايه خطيب و گوينده ديني دانست،زيرا در اين صورت‌ واعظ مجموعهء وعظ و تبليغ قولي و فعلي است،بديهي است انحراف نسل‌ جوان و بي‌رغبتي و عدم تمايل آنان نسبت بمقدسات مذهبي معلول عللي است‌ كه:از آنجمله برخورد با گوينده سست‌عقيده كه با فقد سرمايه علمي و عملي در اجتماعات با سخنان فريبنده طوري جلوه‌گر شد ولي در خلوت با دروني تيره در تيرگي بسر ميبرد..

متأسفانه با نبودن فصل مميّز صوري قضاوت غلط عرف عوام اين فساد را تعميم‌ داده و امتيازي بين صالح و طالح لباس روحانيت نميگذارد،مسلم است گوينده‌اي‌ كه در گفتار و كردار خويش تبعيت از اميال شيطاني و هواي نفساني كند بر فرض‌ آشنائي باصطلاحات و قواعد علمي هم داشته باشد،عالمي است بي‌عمل،و يا دزدي است كه با چراغ علم گزيده‌تر،برد كالا.

از من بگوي عالم تفسيرگوي را گر در عمل نكوشي نادان مفسري‌ بار درخت علم ندانم بجز عمل‌ با علم اگر عمل نكني شاخ بي‌بري

5-گوينده بايد قبل از ايراد خطابه مطالب خويش را منظم نمايد زيرا اگر ناطق طرح نطق خود را تهيه نكند،يا در اثر تمرين زياد بخاطر نسپارد،هنگام ايراد سخنراني با نگراني و اضطراب مواجه گشته حتي گاهي از اين شاخه بآن شاخه رفته و سخنان بي‌مورد كه با اصل مقصد و موضوع خطابه هيچ سنخيت و مناسبت ندارد،تضييع وقت مينمايد؛بديهي‌ است اين‌گونه سخنان،ارزش شنيدن نداشته و محصولي جز«عرض خود بردن و زحمت دگران داشتن»ندارد.

هـ-خلوص نيت و قصد قربت است-بعد از فرائض و واجبات هيچيك‌ از نوافل و مستحبات مقام وعظ و تبليغ را نداشته،بلكه اتيان بواجبات و ترك محرمات نوعا محصول تبليغات ديني بوده و به يقام الفرائض و السنن‌ است در شرافت وعظ همين بس كه ذات مقدس الهي واعظ است يعظكم‌ لعلكم تذكرون عظمت تبليغ بقدري است كه از وظائف انبياء بوده و جزء سلاح نبوت بشمار ميرود.

بلغ ما انزل اليك من ربك

پس وعظ و تبليغ در رديف بهترين عبادات‌ بوده،و روشن است كه عبادت بدون قصد قربت محقق نميشود.

بر گوينده و خطيب ديني لازم است كه هنگام سخراني و قرار گرفتن بر عرشه منبر يا كرسي خطابه؛خلوص نيت را رعايت نموده فقط براي خدا سخن بگويد اجرش را از خدا بخواهد،هدفي جز ترويج دين مبين اسلام نداشته باشد

ان تنصروا الله ينصركم و يثبت اقدامكم

وعظي كه بود بهر خدا با اثر افتد  وز صفوت آن تازه شود قلب مكّدر

و-مقام شامخ سخنرا با قدح و مدح بيجا آلوده نساخته از هرگونه‌ تعريف و گزاف‌گوئي كه از حقيقت دور باشد جدا حذر كند.معلوم است‌ اگر ممدوح واجد شرائط مدح نباشد مادح نزد شنودندگان متملق و چاپلوس معرفي شده و ديگر نسبت بمطالب گوينده هرچند بلند و اساسي هم باشد وقعي ننهاده و واعظ غيرمتعظش ميدانند،طبيعي است كه هر گونه مداحي از اشخاص موجب خوشنودي شخص مورد مدح شده و از مداح‌ حتي تشكر هم ميكند.ولي با يك محاسبه نفساني سخنور را گزاف‌گو و نالايق ميشناسد،زيرا بحكم الانسان علي نفسه بصيره هركسي بحدود نقص و كمال خود بهتر از ديگران آگاه است،پس اگر واعظ مداحي‌ بيمورد را پيشه كند همانطور كه وزانت خود را از دست ميدهد؛مردود خدا و رسول نيز بوده و حتي جامعه او را بي‌اراده و ضعيف النفس ميداند،و اگر منصفانه قضاوت فرمائيد صاحبان مجالس هم اگر ارادت بچنين شخصي‌ داشته در ادامه دوستي و ارادت با او متزلزل‌اند؛مديحه‌سراياني‌ كه بعقيده خود بيوگرافي متوفي يا خدمات بانيان مجامع ديني را رعايت‌ نموده،و آنقدر دائره تعريف و تمجيد را وسعت ميدهند كه عنقاي خيال هم‌ از پرواز بقله قاف آنها عاجز است،سخت در اشتباهند.

در مجالس ترحيم وظيفه خطيب و واعظ است.كه بجاي مديحه‌سرائيها مطالب مناسب و سودمنديرا ايراد كند،مخصوصا در اطراف معاد و جهان‌ بعدي مستدلا سخنراني نموده و از علوم طبيعي در اثبات معاد استفاده نمايد در اين‌گونه مجالس كه غالبا تشريفاتي است؛شخصيتهاي ممتاز و رجال درجه‌ اول كه كمتر در انجمن‌هاي مذهبي و ديني ديده ميشودند نظر بجهات عديده‌ و حفظ موقعيت و مناسبت،شركت ميكند؛واعظ بايد درعين‌حال كه متانت‌ خود را حفظ كرده طوري جذاب و جالب سخنراني كند كه،شنونده راغب‌ بسخنان گوينده بود و بطور محسوس تحت‌تأثير مطالب خطيب قرار گيرد، راستي اين قبيل مجالس جالب‌ترين كلاس تربيت اجتماعي است؛كه بهترين فرصت را براي گويندگان د بر دارد،و باتوجه باينكه فن سخنوري، منبري،شريفترين فنون است،و تربيت اخلاقي و ديني و تكميل مراتب‌ ايمان جامعه از اين راه ممكن است:بايد گفت:

آنانكه باين فن شريف‌ مي‌پردازند و خويشتن را در رديف خطبا و گويندگان جلوه‌گر ميسازند بايد ارجمندترين طبقات بوده و واجد شرائط علمي و عملي باشند،و چنانچه اين نكات رعايت نشود و كسانيكه فاقد صلاحتي وعظ و تبليغ باشند سنگر حساس تبليغات مذهبي را اشغال نمايند نفعي در برابر نداشته،بلكه‌ زيان آن غيرقابل جبران است و چه بسا موجب ضعف عقايد ديني گشته و جمعي را بمباني عاليه دين بدبين نمايند.

گوينده مذهبي يا واعظ بايد متتبع و محيط و مجرب باشد،زيرا هر چه تجربه و احاطه و تتبعش بيشتر باشد؛اساس كلمات و سخنانش محكم‌ تر و بهتر جلب نظر مستعمين،خاصه دانشمندان از شنوگان را نموده،و موقعيتي در قلوب احراز ميكند كه منجر به پذيرفتن وعظ و اندرز گوينده خواهد شد

واعظ و مبلغ بايد قسمت اعظم وقت خود را صرف مطالعه كتب تفسير و فقه و حديث نموده؛و از اتلاف وقت و تضييع عمر برحذر باشد.

گويندگانيكه رغبتي بمطالعات نداشته.و يا آنكه صلاحيت‌ فهم مطالب كتب را ندارند.خوب است از منبر رفتن صرف‌ نظر نمايند. زيرا بي‌حالي در امر مطالعه و كتاب خواندن؛گوينده را وادار بياوه‌ گوئي و تكرار مكررات مينمايد.

مگوي آن سخن كاندر او سود نيست‌  كه از آتشت بهره جز دود نيست‌ ز دانش چه جان ترا مايه نيست‌ به از خامشي هيچ پيرايه نيست

ز-شبهه‌اي نيست.كه علم تفسير و حديث و فقه و اصول و ادبيات‌ عرب و ادبيات فارسي در رأس علوم منبري قرار دارد. زيرا قرآن و احاديث محور سخن خطيب را تشكيل داده و بيان مسائل‌ فقهي اشاره برؤس مباني اصول از مسائل مهم منبر بشمار رفته و اهميت‌ بسزائي دارد.

و ادبيات چه عربي و چه فارسي زينت سخن بوده و اگر سخنور مرتكب‌ اشتباهات ادبي شود.چنان در نظر ارباب دانش سقوط ميكند كه ديگر تمام كلماتش بي‌مغز تلقي شده و او را گوينده سطحي و قشري ميدانند. و حق هم همينست آشنائي بجغرافيائي ممالك اسلامي و همچنين علوم جديد و ادوات و ابزار كار منبري را تشكيل داده و چه بسا اشاره به آنها موجب توجه‌ شنوندگان گردد.

از علوم سياسي و اقتصادي بايد بهرهء داشته باشد.مباني منطق هميشه‌ بايد مانند تابلوي زيبا و برجسته‌اي در مقابل چشم خطيب مجسم باشد.

گوينده بايد روانشناس بوده و مقتضاي حال را رعايت كند. خلاصه آنكه واعظ و مبلغ بايد جامع المعقول و المنقول باشد.

آشنائي كامل بيكي از زبانهاي زنده دنيا جزء برنامه مبلغ و واعظ است.خاصه در اين عصر كه روابط ملل دنيا با يكديگر زياد و رشته ارتباطات‌ محكم و فاصله‌ها كوتاه و مسافرتها آسان و ساده شده است و ميتوان گفت زبان دانستن فريضه ذمهء خطيب بوده و اساس تبليغات را بدينوسيله ميتوان در اختيار جهان شرق و غرب گذارد.

ي-روايات و احاديث را از منابعي نقل كند كه بتصويب ائمه اطهار رسيده باشد«مانند كتب اربعه»و از نقل روايات ضعيفه و متشابهه كاملا بر حذر باشد.آيات متشابهه را مطرح ننموده و بطور كلي از مطرح نمودن‌ موضوعات مشكله و مسائلي كه از نقل آنها عاجز است خودداري نمايد.

دواوين شعرا را مطالعه نموده و در حفظ اشعار اخلاقي و مهيج و لطيفه‌هاي نغز حريص باشد.بكتب افسانه و اساطير و قصص مراجعه نموده‌ و از داستانهاي واقعي و شيرين براي رفع خستگي مستمعين و شنوندگان‌ استفاده نمايد.(البته بكار بردن فكاهيات بنحو مؤدبانهء باشد؛كه موجب‌ ملال خاطر حضار نگردد.»

در ذكر مصائب و مناقب خاندان پيغمبر اكرم صلّي اللّه عليه و اله از متون مقاتل‌ معتبره تجاوز ننموده و از نقل مطالب نادرست اجتناب نمايد.و بهتر اينست‌ كه ذكر مصائب جز در ايام سوگواري بنحو اختصار برگزار شود.

منبع :

نشريه جهان دانش » فروردين 1339 - شماره 1


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۲۸:۴۸ ] [ مشاوره مديريت ]

 

مطالعات بلاغي (تاريخچه و سير تحول بلاغت در غرب)

اشاره:


آنچه در پي مي‌آيد،مقالهء همكار ارجمند جناب آقاي مهدي‌ ستاريان از اصفهان است.نويسنده در اين نوشتار به بررسي تاريچه‌ و سير تحول بلاغت در غرب و نيز سرزمين‌هاي اسلامي پرداخته‌ و در پايان،ديدگاه خويش را پيرامون روش تدريس بلاغت و صور جماليه در كتاب‌هاي درسي بيان داشته است.ضمن سپاس و قدرداني از عنايت ايشان به مقوله آموزش زبان عربي،بدين وسيله‌ «ويژه‌نامهء عربي مجلهء رشد معارف اسلامي»آمادگي خود را براي‌ درج مقالات و نظريات همكاران محترم در اين زمينه اعلام مي‌دارد.


مطالعات بلاغي مهدي ستاريان‌ «تاريخچه و سير تحو بلاغت در غرب»
در آمفي تئاترهاي يونان باستان،چند موضوع توجه مردم را به خود معطوف‌ مي‌داشت كه سرآمد آن‌ها نبرد گلادياتورها،نمايشنامه و خطابه بود.در اسناد و مكتوبات اوليه در عصر هومري، از آنان با عنوان«پهلوانان ميدان سخن و به‌ جا آورندهء كارهاي دليرانه»1،ياد شده‌ است.

ذهن ارسطو متوجهء اين نكته شد كه‌ چگونه يك نقال مي‌تواند با سحر سخن، آن‌چنان توجه مردم را به خود جلب كند كه‌ مشتاقانه همچون هيجان پايان نبرد يك‌ گلادياتور،براي شنيدن كلام آخر يك‌ نقال،ساعت‌ها به او گوش و دل سپارند!؟ او كه خود در جواني آموزگار فن‌ بلاغت (rhetoric) بود،در دورهء دوم‌ اقامتش در«آتن»،به تدريس«فن‌ سخنوري»پرداخت.سرانجام،مجموعهء نوشته‌هاي گذشته‌اش و اين درس‌ها را در اثري متشكل از سه كتاب با عنوان‌ «ريطوريقا»منتشر ساخت.

هرچند كه نخستين نظريه پردازان‌ بلاغت،كوراكس و تيسياس در قرن 5 (ق.م)،در جزيرهء«سيسيل»مي‌زيستند و گرگياس،«هنر سخنوري سيسيلي»را به‌ آتن آورد،2اما كاربرد اصلي بلاغت نزد اينان،اثبات دعوي حقوقي بود.حتي‌ ارسطو نيز در نوشته‌هاي بلاغي خود راهنمايي مي‌كند كه چگونه مي‌توان‌ موضوعي را بزرگ‌تر يا كوچك‌تر جلوه داد. بيش‌ترين استفاده از وسايل اثبات ادعا، هدفي است كه ارسطو در كتاب فن بلاغت‌ بدان اشاره كرده است و اين تمام هدفي بود كه از فن بلاغت و سخنوري در دورهء باستان‌ مد نظر بوده است.

ارسطو مي‌گويد:«يونانيان حق داشتند از پروتاگوراس رنجيده خاطر باشند؛زيرا او افتخار مي‌كرد كه مي‌تواند گفتار ضعيف‌تر را به گفتاري قوي‌تر مبدل‌ سازد.»

به اين دليل و دلايلي ديگر،افلاطون‌ به نقد روش گرگياس‌3پرداخته و فن‌ سخنوري را در مكالمهء«فايدروس»،بر پايه‌اي ديگر بنا نهاده است.افلاطون از زبان گرگياس بين فن سخنوري و جنگ افزار مقايسه‌اي اين چنين را نقل كرده‌ است:«ناتواني در دفاع از خود به وسيلهء سخن،همان‌گونه زشت است كه ناتواني‌ در دفاع از خود با مشت،و حتي آن‌ زشت‌تر از اين است.»4

ارسطو در مقابل اين نظر،زبان به‌ اعتراض مي‌گشايد و مي‌گويد:«...همهء اين چيزها،اگر به درستي مورد استفاده قرار گيرند،بزرگ‌ترين سود را دربر دارند و اگر بر خلاف حق به كار برده شوند،بزرگ‌ترين‌ زيان را به بار مي‌آورند.»5 توانگري در خور سرزنش نيست،بلكه‌ سزاوار سرزنش،آن روحيه‌اي است كه‌ توانگري را در راه بد به كار مي‌برد.

سير تحول‌ بلاغت در غرب

روح حاكم بر تفكر يونان باستان منجر به آن شد كه از منظر فلسفه به كنكاش‌ بيش‌تر موضوع بپردازند.در نتيجه، مباحث ريشه شناختي با بحث پيرامون‌ منشأ زبان و رابطهء لفظ و معنا،اين‌گونه‌ شروع شد كه:«رابطهء لفظ و معنا قراردادي است يا طبيعي؟»

ارسطو رابطهء بين لفظ و معنا را قراردادي مي‌دانست و عقيده داشت: «هيچ نامي به‌طور طبيعي پديد نمي‌آيد.»6 صاحب نظران يوناني در سايهء دو بينش‌ «سامانگرا»و«سامانگريز»7به نقد و بررسي‌ آراي يكديگر مي‌پرداختند تا اين‌كه كم كم‌ در اروپا مباحث ريشه‌شناختي جاي خود را به تعبير و تفسير«كتاب مقدس»داد.اين‌ تحول يعني شروع مطالعات پيرامون«علم‌ معني» (semantics) اين مطالعات تا آن‌جا ادامه يافت كه سه ديدگاه در بررسي‌ معني ايجاد شد8:

1.معني‌شناسي زايا (Generative :semantics) اربابان اين فن معتقدند كه‌ ساخت نحوي و ساخت معنايي يكي‌ است.

2.معني‌شناسي كاربردي (Applied semantics) :اينان معتقدند كه‌ معني‌شناسي بايد صورت‌هاي زباني را در بافت اجتماعي،در موقعيت‌هاي كاربرد و با توجه به عوامل گوناگون مؤثر در آن‌ها، مطالعه كند.

3.معني‌شناسي توصيفي‌ (Descriptive semantics) :اين گروه به‌ تجزيهء خصوصيات معنايي مي‌پردازند تا حقايق را تحليل كنند.

سرانجام دامنهء اين تحولات بدان جا رسيد كه با تكيه بر ايمان به توانايي انساني‌ در به كارگيري فهم خويش،بررسي‌ موشكافهء كتاب مقدس آغاز و نهضت‌ اصلاح ديني با شعار حجيت كتاب مقدس‌ به جاي مرجعيت كليسا توسط پروتستان‌ها مطرح شود.9البته تا دههء 1920،هدف از تفسير،كشف قصد و منظور متن بود،ولي‌ كم كم به علم چگونگي فهم متون،يعني‌ «هرمنوتيك»تبديل شد كه هانري كربن از آن به«كشف المحجوب»تعبير كرده و معتقد است كه اين علم به دنبال تأويل‌ متن،به گونه‌اي است كه از رهگذر آن بتوان‌ به مراد و مضمون راستين متن رسوخ كرد.10 دامنهء تحولات جديد در اين زمينه چنان گسترده و ظريف است كه بررسي جنبه‌هاي‌ متفاوت آن مجال ديگري مي‌طلبد.

تاريخچه و سير تحول بلاغت‌ در سرزمين‌هاي اسلامي
تاريخچهء بلافت در سرزمين‌هاي‌ اسلامي

از اواخر سدهء ششم ميلادي،شبه‌ جزيرهء عربستان از نظر سخن سرايي، سرودن شعر و ايراد خطابه،نسبت به‌ تمدن‌هاي آن روزگار سرآمد بوده است؛ زيرا مي‌كوشيدند با احساس سخن بگويند تا به اعماق روح و قلب شنونده نفوذ كنند. مسابقهء ادبي بازار«عكاظ»بسيار جدي‌ برگزار مي‌شد و هر كس مي‌كوشيد،ذوقي‌ سليم را براي آفرينش اثري بديع به كار گيرد.در اين بازار گرم سخن،قرآن جهت‌ اثبات آسماني بودنش،تحدّي مي‌كند تا تمامي فصيحان و بليغان عرب به زانو درآيند.

از اوايل قرن دوم هجري كه علماي‌ ايراني مسلمان به ترجمه،تفسير و جنبه‌هاي گوناگون قرآن رو آوردند،اين‌ سؤال مطرح شد كه ويژگي اعجاز بياني‌ قرآن در چيست كه با قوت تمام با وجود معلقات سبعه،امراي كلام را به‌ تحدي مي‌كشاند!؟

بدين خاطر مسلمانان به منظور درك‌ اعجاز قرآن،به بررسي معناي آن‌ پرداختند11و از آن جا كه در اين كنكاش از دسته‌بندي ارسطو بهره جستند،اين‌ بررسي‌ها عنوان«فنون بلاغت» (rhetoric)

از اواخر سدهء ششم ميلادي،شبه جزيرهء عربستان از نظر سخن سرايي،سرودن شعر و ايراد خطابه،نسبت به تمدن‌هاي آن روزگار سرآمد بوده است؛زيرا مي‌كوشيدند با احساس سخن بگوسند تا به اعماق روح و قلب شنونده نفوذ كنند
به خود گرفت.12رفته رفته مجموعه قوانيني‌ تدوين كردند تا به كمك آن‌ها،اطمينان در صحت نحوي،در زيباتر كردن جمله براي‌ تأثير بيش‌تر بر مخاطب،بكوشند.


سير تحول علوم بلاغي در سرزمين‌هاي اسلامي
سير تحول علم بلاغت نزد مسلمانان‌ را بايد در قرن‌هاي چهارم و پنجم هجري‌ جست‌وجو كرد؛زيرا با ظهور بزرگاني‌ همچون عبد القاهر جرجاني،جاراله‌ زمخشري،سكاكي،تفتازاني و...،در مطالعات بلاغي تحول بزرگي به وجود آمد.

اولين كتاب تدوين شده در علم‌ معاني،به درستي مشخص نيست؛زيرا ويژگي‌هاي اين علم مربوط به كلام بليغان‌ است كه از آغاز به گونه‌اي ذاتي،فصاحت‌ و بلاغت در ذوق شاعر و نويسنده به كار مي‌رفته است‌13و در طول زمان،ديگران‌ «صنايع ادبي»را با آثار آن بزرگان مطابقت‌ داده‌اند.آري:

شاعري طبع روان مي‌خواهد نه معاني نه بيان مي‌خواهد

به‌هرحال از مشهورترين افراد جاحظ بوده است.14هرچند برخي جرجاني را مبتكر علم معاني و بيان دانسته‌اند15،ولي‌ مشهورترين آن است كه عبد القاهر جرجاني با كتاب«دلائل الاعجاز»،علم معاني را تكامل بخشيد.

اولين كتاب تدوين شده در علم بيان را «مجاز القرآن»از ابي عبيده شاگرد خليل‌ دانسته‌اند و جرجاني با تدوين‌ «اسرار البلاغة»،علم بيان را تكميل كرد.

پس از او،سكاكي در كتاب‌ «مفتاح العلوم»،مسائل بلاغي را گسترش‌ داد و از آن به بعد،در اصول مطرح شدهء او،تغيير محسوسي ايجاد نشده است.16

گرچه صنايع بديع،عملا در اشعار به رشد و گسترش علم بلاغت نزد مسلمانان تا قرون هفتم و هشتم هجري‌ همچنان ادامه داشت و پيوسته مفاهيمي مانند صورت و معنا،دلالت و اطلاق، روابط معنايي و...به مطالعات بلاغي‌ اضافه شدند

كار مي‌رفته‌اند،ولي اولين كتاب تدوين‌ شده در علم بديع را به ابن معتز و قدامة بن‌ جعفر نسبت داده‌اند.ابن معتز اولين بار بديع را از فصاحت و بلاغت جدا كرد و بعد سكاكي و جرجاني،انشعاباتي را ايجاد كردند و صنعت‌هاي ادبي گسترش يافتند؛ در حدي كه اين امر رو به افراط گذاشت‌ و صنايع زائد نيز ايجاد شده‌اند.شايد ذكر اين نكته خالي از لطف نباشد كه‌ مسلم بن الوليد شاعر اولين كسي است كه‌ نام«بديع»و«لطيف»را بر صنايع ادبي به‌ معناي خاص به كار برد.17

اما در زمينهء كنكاش‌هاي قرآني از منظر مطالعات معنايي،غزالي اولين گزيدهء قرآني‌ را نوشت.او معتقد بود كه مراتب گفتار قرآني از نظر اعجاز بياني،در يك درجه‌ نيستند.به عنوان مثال،آيات«سورهء تبت» را در سطح معمولي دانسته،ولي آيهء 44 «سورهء هود»را در عالي‌ترين سطح بلاغي‌ قرار داده است؛آن جا كه به زمين و آسمان‌ به عنوان دو شخصيت كامل خطاب‌ مي‌شود:«يا ارض ابلعي ماوك و يا سماء اقلعي و غيض الماء...»18

او مي‌گويد:ظرافت در تعبير«ابلعي» براي«ارض»و«اقلعي»براي«سماء»، نكاتي هستند كه فارسي زبان كم‌تر درك‌ مي‌كند.همچنين در جاي ديگر تأثير كلام‌ در آيهء«فاذاقها الله لباس الجوع و الخوف‌ بما كانوا يصنعون.»19را از آن جهت‌ فوق العاده مي‌انگارد كه علاوه بر استفاده‌ از فعل حسي«اذاق»براي«جوع»و «خوف»،از اضافهء لباس نيز بهره جسته‌ است؛آن هم نه با تعبير«بما كانوا يعملون»،بلكه با كنايهء«بما كانوا يصنعون».

رشد و گسترش علم بلاغت نزد مسلمانان تا قرون هفتم و هشتم هجري‌ همچنان ادامه داشت و پيوسته مفاهيمي‌ مانند صورت و معنا،دلالت و اطلاق، روابط معنايي و...به مطالعات بلاغي‌ اضافه شدند.20به‌هرحال،پيرامون‌ مطالعات بلاغي نزد مسلمانان چند نكته‌ قابل ذكر است:

1.از آن جهت كه مطالعات معنايي‌ در زبان‌شناسي اسلامي ريشهء ادبي-بلاغي‌ داشت و با مسائل كاربرد شناختي گره‌ خورده بود،رابطهء لفظ و معنا را برخي‌ قراردادي و برخي طبيعي فرض كردند؛ بدون آن كه به كنكاش جدي در زمينهء ريشه شناختي موضوع بپردازند.21

2.در مطالعات بلاغي مسلمانان، مفاهيم ساختاري و معنايي هر دو با هم‌ لحاظ مي‌شدند و افرادي مانند سيبويه، علاوه بر معناي صوري جمله،به معناي‌ بافت آن نيز توجه داشته است.به عنوان‌ مثال،نظريهء تصريحي سيبويه دربارهء«تعبير پاره گفتار» (enunciative) كه از نظريات‌ مهم در زبان‌شناسي محسوب مي‌شود، مبتني بر مفاهيم نحوي و كاربرد شناختي‌ است.او مي‌گويد:«دو عنصر مسند و مسند اليه در جمله ضروري‌اند ولي عنصر سومي نيز لازم است كه به قصد و نيت‌ گويندهء كلام و همچنين به تقدم و تأخر يكي‌ از عناصر در جمله مربوط مي‌شود.»22

بنابراين،درك مفهوم واقعي جمله به‌ آگاهي يافتن از قصد و نيت گوينده،حد تأثير مخاطب در ارتباط گفتاري،رابطهء گوينده و شنونده،لحن كلام و...در تعبير صحيح از پارهء گفتار نياز دارد.

3.اصطلاح«وضع الفاظ»در ميان‌ متفكران ايراني مسلمان معادل‌ "semantics" ،علم معني‌شناسي غرب‌ است‌23كه تقريبا مؤلفه‌هاي يكساني دارد،  *


ولي دامنهء رشد و توجه به جنبه‌هاي آن در شرق و غرب متفاوت است.توضيح‌ بيش‌تر آن كه در موارد زير اتفاق نظر وجود دارد:

-علم معني‌شناسي،شاخه‌اي از زبان‌شناسي است كه به مطالعهء معناي‌ الگوهاي زبان مي‌پردازد.

-نقش اساسي آن بررسي صور گوناگون انتقال و تغيير و تحول معنايي‌ است.

-موضوعش دربر گيرندهء بخش معنايي‌ دستور زبان است كه به توصيف معني‌ واژه‌ها و جملات مي‌پردازد.

-از جمله هدف‌ها و كاربردهاي آن، آموزش بهترين شيوه در بيان افكار خود براي بالاترين حد تأثيبر بر مخاطب است: چگونگي بيان افكار خود،افزايش توانايي‌ در انتخاب مناسب‌ترين واژه‌ها و ساختار، قدرت درست شنيدن و خواندن براي‌ صحيح توجيه كردن،و دريافت معناهاي‌ ممكن در بررسي واژه‌ها و جملات.


جنبه‌هاي تفاوت
-مطالعات زباني در غرب، «انسان‌مدار»،ولي در شرق«دين بنياد» بوده است.

-در قرن حاضر،غرب با خارج شدن‌ از حوزهء سنتي،در اوج پيشرفت به سر مي‌برد و با نظريه پردازي‌هاي جديد،به‌ چارچوب‌هاي نظامند نوين مي‌انديشد.

در حالي كه اوج نوآوري‌ها و تحولات زباني‌ شرق را بايد در قرن‌هاي اوليهء پس از اسلام‌ جست‌وجو كرد.مطالعات ادبي امروز در شرق،جنبهء تكميلي و تشريحي دارد و در نهايت به ترجمهء آراي جديد غرب بسنده‌ كرده است؛بدون آن كه با ريشه‌يابي‌ تاريخي،به وجوه مشترك نظريات جديد غرب با نظريات به ثبت رسيدهء زبان شناسان‌ بزرگ اسلامي در قرن‌هاي چهارم تا هشتم‌ هجري،اشاره شود.چه زيبا بود اگر دست اندركارهاي مقطع تحصيلات‌ تكميلي در دانشگاه‌ها،به اين موضوع‌ توجه ويژه‌اي مي‌كردند.


بايدها و نبايدهاي‌ آموزشي بلاغت

براي زبان نقش‌هاي گوناگوني قائلند: -از جهتي زبان را محمل انديشه‌ مي‌پندارند و معتقدند كه آن روي سكهء تفكر،سخن است.به زباني ديگر،تفكر فرايند ساكت ذهني است و سخن،فرايند اولين كتاب تدوين شده در علم بيان را «مجاز القرآن»از ابي عبيده شاگرد خليل‌ دانسته‌اند و جرجاني با تدوين«اسرار البلاغة»،علم بيان را تكميل كرد.پس از او،سكاكي در كتاب«مفتاح العلوم»،مسائل‌ بلاغي را گسترش داد و از آن به بعد،در اصول مطرح شدهء او، تغيير محسوسي ايجاد نشده است

فعاليت‌گوياي ذهن.24

-از جهتي ديگر،زبان حديث نفس‌ است.در واقع به كمك واژه‌ها، خود آگاهي‌مان را نسبت به احساسات، عواطف،حالات دروني و مرور خاطراتمان را كدگزاري و بايگاني‌ مي‌كنيم.25

-برخي مهم‌ترين نقش اجتماعي زبان‌ را ايجاد ارتباط دانسته‌اند؛از آن جهت كه‌ وسيله‌اي براي همزيستي است و تعامل‌ جوامع بشري را امكان پذير مي‌سازد.26

-و بالاخره،يكي از نقش‌هاي زبان، آفرينش ادبي است.27

علاقهء مسلمانان به قرائت صحيح، درك و فهم آيات،آموزش فرهنگ اسلامي‌ به نو مسلمانان و دفاع از حريم آيات الهي، منشأ پژوهش‌هاي زبان عربي و مطالعهء دقيق اين زبان،براي جلوگيري از تحريف‌ پس بايد در كنار آموزش نكات‌ دستوري،پرده از چهرهء الفاظ كنار زد تا زيبايي‌هاي كلام جلوه‌گر شوند.زيرا سردي‌ مطالعات زباني،گرمي ظرافت‌هاي بلاغي‌ را مي‌طلبد تا انگيزه و دقت در آموخته‌هاي‌ زباني را افزايش يابندبوده است.

از طرف ديگر،جنبهء كاربردي و آموزشي زبان عربي بر جنبهء نظري آن غلبه‌ داشته و در ابتدا ساخت واژه و صرف و نحو همگام با هم در زبان‌شناسي عربي بررسي‌ مي‌شده است.28حتي از ديدار زبان شناسان‌ بزرگ اسلامي،مفهوم اوليهء نحو،شيوهء سخن گفتن بوده است؛زيرا زبان را يك‌ فعاليت اجتماعي مي‌دانستند كه از طريق‌ آن ارتباط برقرار مي‌شود.29سيبويه اعتقاد داشت:«نحو،روشي است كه مردم بدان‌ صحبت مي‌كنند و به معناي جاده و راه‌ است.»30

اين تعريف دال بر آن است كه زبان را يك رفتار مي‌دانسته‌اند.31به همين دليل، لازمهء درك و فهم صحيح،گذر از لايهء ظاهر كلمات و نفوذ به درون متن براي‌ شناخت لايهء پنهاني جملات است.به بيان‌ ديگر،نحو و بلاغت دو بال ضروري براي‌ درك و فهم متن هستند.هر كلمه به دلايل‌ نحوي در جمله جايگاهي دارد،اما با تكيه‌ بر فنون بلاغي و ذوق و قريحه،مي‌توان‌ كلمات را با آرايش خاصي در يك ساختار نحوي صحيح به كار گرفت و با حذف و اضافه،تقدم و تأخر،ايجاز،كنايه،تشبيه‌ و...،به ترغيب مخاطب و تأثير بيش‌تر بر ذهن او همت گماشت.در واقع،اصول‌ و قواعد فنون بلاغت،قدرت انتخاب‌ بهترين واژه‌ها را افزايش مي‌دهد و براي‌ رهايي فرد از سرگرداني،مانند قوانين‌ راهنمايي و رانندگي عمل مي‌كند.

در اين زمينه،مجموعه بحث‌هاي‌ ارسطو در كتاب سوم«ريطوريقا»،گرچه‌ حاوي انبوهي از مطالب بديهي است،اما به نكاتي ظريف و عميق اشاره دارد.32به‌ عقيدهء ارسطو:

-مهم‌ترين مزيت گفتار،روشني و تناسب آن با مقام اوست.

-موقعيت و مقام افراد،نوع خاصي از سخن را مي‌طلبد.

-برخي از موضوعات،نوع خاصي از سخن را مي‌طلبند.

-با هر مخاطب بايد متناسب با وضع‌ روحي،اعتقادي(باور)و استعداد(ميزان‌ درك)او سخن گفت.

-هرگونه زياده‌روي همانند قطع‌ ناگهاني كلام مضر است؛زيرا ذهن،نه‌ طاقت آن را دارد كه بدون توقف به تفكر وادار شود و نه مي‌تواند خود را از قيد محركي كه او را به حركتي موزون به پيشرفت‌ براي رسيدن به نتيجه‌اي وادار ساخته است،يكباره آزاد كند.

-مخاطب را نبايد سرگردان كرد و نه‌ بايد سرگردان رها كرد.

-منظم فكر كردن غير از صحيح فكر كردن است.

-هر سخني كه از خطيب،با ر نظر گرفتن‌ فضاي كلي سخن و نيز با در نظر گرفتن‌ تمامي سخن او قابل بررسي است.

به‌هرحال،اگر«سخن»وسيلهء انتقال‌ افكار بلند انديشمندان به دانش پژوهان‌ است،

اگر حضرت حق،«سخن»را وسيلهء ارتباط با برگزيدگان خويش قرار داده‌ است،

اگر«بيان»،كمال بخش آفرينش انسان‌ قلمداد شده است:«خلق الانسان،علّمه‌ البيان»33،

اگر در«بيان»سحري هست:«و إنّ‌ من البيان سحرا»34،

اگر موسي،«فصاحت»برادرش‌ هارون را وسيله‌اي مناسب براي ابلاغ‌ رسالت مي‌پندارد:«و أخي هارون هو افصح منّي لسانا»35،

و اگر علي،«بلاغت»را از شرطهاي‌ تأثيرگذار در اندرز مي‌داند:«هكذا تصنع‌ المواعظ الباغة بأهلها»36،

پس بايد در كنار آموزش نكات‌ دستوري،پرده از چهرهء الفاظ كنار زد تا زيبايي‌هاي كلام جلوه‌گر شوند.زيرا سردي مطالعات زباني،گرمي ظرافت‌هاي‌ بلاغي را مي‌طلبد تا انگيزه و دقت در آموخته‌هاي زباني افزايش يابند.آري:

به حقارت نتوان كرد نظر سوي سخن‌ سخن آن است كه از عرش برين آمده‌ است

دل ما چون نكند ميل سخن كاين گوهر خاص از بهر دل ما به زمين آمده‌ است.

تك برگ‌هاي«الصور الجمالية...»در كتاب‌هاي تازه تأليف شدهء زبان عربي براي‌ دبيرستان‌ها،از آن جهت به استشهاد آيات‌ الهي نشسته‌اند كه در زبان قرآن،هر واژه‌ علاوه بر حمل معنايي خاص و القاي‌ معاني دقيق و ظريف به مقتضيات حال و مقام آيه،با به كارگيري يك روش‌ قانونمند،اعجاز بياني خود را اثبات كرده‌ است.37همچنين،هرگونه توجه به‌ جلوه‌هاي زيبا شناختي در قرآن،يك‌ خدمت چند سويه تلقي مي‌شود.

اما در روش تدريس نكات بلاغي‌ «الصور الجماليه...»،پيشنهاد مي‌شود كه‌ دبيران محترم،متناسب با حد توانايي و آگاهي خود و با در نظر گرفتن زمينه‌هاي‌ علمي و ذوقي فراگيران،دامنهء شرح و بسط موضوعات را،از بسنده كردن به حد مطرح‌ شده در كتاب تا معرفي مقالات و كتاب‌هاي مفيد و ذكر آيات و احاديث‌ بيش‌تر كه مرتبط با موضوع آن صفحه‌ هستند،گسترش دهند و در تدريس اين‌ قطعات،همچون طيفي با درجات‌ گوناگون،متناسب با استعداد فراگيران‌ بدان بنگرند تا نقض غرض نشود.


زيرنويس
(1).ايلياد،هومر.سرود يازدهم.443.

(2).گمپرتس،تئودور.متفكران يوناني.ترجمهء لطفي،محمدحسن.فصل 36(1669/3). انتشارات خوارزمي.تهران.1375.

(3).گرگياس يكي از بنيانگذاران نثر هنرمندانهء يوناني‌ است؛نثري كه كاربرد ويژه‌اش در خطابه‌هاي حقوقي‌ است.غناي فوق العادهء سبك او به اين منجر شد كه‌ فن بلاغت از وسيله به هدف تبديل شود،به تعبير ديگر،تصويرها و موشكافي‌هاي او،ديگر براي‌ روشن‌تر ساختن و زنده‌تر جلوه دادن انديشه‌ها به‌ كار نمي‌رفتند تا وسيله‌اي براي رسيدن به هدف‌ باشند،بلكه به يك معني خود به هدف تبديل شدند.

(4).گمپرتس،تئودور،متفكران يوناني.فصل 6 (488/1).

(5).ارسطو،ريطوريقا.كتاب اول.فصل اول‌ (1355 الف).افلاطون و گرگياس.456.

(6).روبينز،آر.اچ.تاريخ مختصر زبان‌شناسي. ترجمهء حق‌شناس،عليمحمد.تهران.كتاب ماد.

(7).سامان گرايان،نظامندي‌هاي زبان به صورت‌ قياسي را غالب مي‌دانند و سامانگريزان طرفدار غلبهء بي‌نظمي‌هاي زباني به صورت سماعي هستند. ارسطو و پيروان مكتب اسكندراني در يونان و نيز پيروان مكتب بصره در سرزمين‌هاي اسلامي، سامانگرايي و حاكميت«قياس»و قانونمندي را در زبان پذيرفته بودند،در حالي كه رواقيان و پيروان‌ مكتب كوفه بيش‌تر به سامانگريزي و غلبهء«سماع» در زبان پايبند بودند.

(8).ساغروانيان،جليل.فرهنگ اصطلاحات‌ زبان‌شناسي.نشر نما.1369.ص 426 و 427.

(9).ريخته گران،محمدرضا،هرمنوتيك.نشر كنگره.تهران.1378.ص 46.

(10).مجتهد شبستري،محمد.هرمنوتيك.كتاب‌ و سنت.بخش دوم:بازسازي تفكر ديني.

(11).بنت الشاطي،عايشه عبد الرحمن.اعجاز بياني قرآن.ترجمهء صابري حسين.انتشارات علمي

قو فرهنگي.تهران.1376.ص 95.

(12).لازم به تذكر است كه فرهنگ يوناني به آسيا راه‌ يافته،فرهنگ آتني محض نبود،بلكه«مكتب‌ هرمسي»بود كه از تلافي جهان بيني مصري در اسكندريه و حكمت و فلسفهء يوناني به وجود آمده‌ بود.ر ك:نصرحسين.علم و تمدن در اسلام. ترجمهء احمد آرام.نشر انديشه.1350.و نيز: Delacy o''leary .انتقال علوم يوناني به عالم‌ اسلام.ترجمهء احمد آرام.

(13).ابن ابي الاصبح المصري.بديع القرآن.ترجمهء مير لوحي،علي.انتشارات آستان قدس.مشهد. 1368.ص 19.

(14).مطلوب،احمد.معجم المصطلحات البلاغيه‌ و تطوّرها.مكتبه لبنان ناشرون.1996.ص 237.

(15).اركان،فائزه.نگاهي به دو سنت زبان‌شناسي‌ اسلامي و غربي.آيينهء پژوهش،شماره 60.ص‌ 28 تا 32.

(16).اسكندري،احمد.تاريخ ادبيات عرب. ترجمهء محمد رادمنش(عصر الدولة العباسية). انتشارات مجيد.تهران.1375.

(17).ابو الفرج اصفهاني.الاغاني(239/19). دارا الكتب المصرية.

(18).هود 11/44.

(19).نحل 16/112.

(20).نگارش بلاغت در زبان فارسي،پس از مطول‌ و مختصر،با همت افرادي همچون سيد نصر الله‌ تقوي(قرن 13)شكل گرفت و شواهد فارسي در بررسي‌هاي بلاغي رخ نمودند.هرچند تفتازاني از متقدمان و شميسا از متأخران،بر خلاف جمهور نظرياتي ارائه كرده‌اند،اما هنوز سبك نگارش و شواهد بلاغي در فارسي،براي تحول لازم به انتظار سنت شكني نشسته‌اند.

(21).دقت شود كه منظور،كنكاش در مباحث‌ نحوي نيست،بلكه بررسي‌هاي فلسفي در مباحث‌ ادبي مدنظر است.

(22) Gakalla,M.H.1938.Arbic Linguistics:. bibliography,Mancel publishing.

(23).ساغروانيان،جليل.فرهنگ اصطلاحات‌ زبان‌شناسي.نشر نما.1369.ص 5 تا 424.

(24).باطني.محمدرضا،زبان و تفكر.چاپ‌ كاويان.1349.ص 116.

(25).معين،محمد.مجموعهء مقالات.ج 2.زبان‌ از نظر روان‌شناسي.به كوشش مهدخت معين. انتشارات معين.تهران.1367.ص 5 تا 33.

(26).كلاكن،كلايد.مردم‌شناسي فرهنگي.ترجمهء اميرحسين آريان‌پور.انتشارات مركزي.ص 57.

(27).ويگو،تسكي.ل س.انديشه و زبان.ترجمهء احمد صبوري.نشر نوين.تهران.1367.ص 68 تا 72.

(28).بعدها به خاطر تأثير پذيري از تقسيمات دستور زباني يونان،«نحو»به بررسي ساخت‌ها و روابط عناصر سازندهء آن‌ها و نقش هر يك از آنها در جمله‌ تبديل شد و حتي خود سيبويه نيز ساختار زبان را در قالب نقش بررسي كرده است.به همين خاطر، «نقش‌گرايي»،توجه به مفاهيم ساخت و نقش،يكي‌ ويژگي غالب در زبان‌شناسي اسلامي قلمداد مي‌شود.

(29).از ميان نظريه‌پردازان بزرگ زبان‌شناسي غرب، فرديناند و سوسور نيز طرفدار همين نظريه هستند. 30.7.Bokalla,M.H.1938.Arbic publishing. Linguistics:biblography,Mancel

(31).مشكوة الديني،مهدي.سير زبان‌شناسي. مؤسسه انتشارات دانشگاه فردوسي مشهد.1373.

(32).ارسطو.ريطوريقا.كتاب سوم.فصل 5 تا 7.

(33).الرحمن(55/2-3).

(34).مجمع الامثال ميراني(90/1).

(35).قصص(34/28).

(36).نهج البلاغه.ترجمهء فيض الاسلام.خطبهء 184.ص 618.

(37).بنت الشاطي،عايشه عبد الرحمن.اعجاز بياني قرآن.ترجمهء حسين صابري.انتشارات علمي‌ و فرهنگي.تهران.1376.ص 19.

منبع :

نشريه رشد آموزش معارف اسلامي » پاييز 1381 - شماره 50


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۲۸:۴۷ ] [ مشاوره مديريت ]

 

پريكلس ، نخستين سخنور يوناني

بقلم آقاي جمال الدين جمالي

تاريخ تشكيلات سياسي و حقوقي در جهان‌ -9- حكماي يونان

دانشمندان و حكماي يوناني كساني بودند كه در شئون عالم و امور مربوطه‌ بآن مطالبي درك كرده و از روي طبع و فطرت نكته‌سنج و نصيحت‌گو باشند صاحبان فكر و مستعد يوناني كه اهل تحقيق بودند بتفكر در حقيقت امور عالم‌ ميپرداختند بسفر و سياحت ميرفتند در عادات و اخلاق و قوانين و رسوم ملل ديگر مطالعه و تفحص مينمودند با بزرگان و دانشمنداني در كشورهاي شرقي مانند مصر و كلده و بابل و ايران ملاقات ميكردند و در حدود امكان از اطلاعات و علوم آنان‌ استفاده مينمودند اين مطالعات كه سيري از آفاق و انفس بود با طبع مخصوص يوناني‌ كه قريحه سرشار و آزاد علمي و برهاني داشت آميخته ميشد مردمي مجرب و دانشمند بوجود ميآورد نخستين كس از اين سلسله مردم دانشمند مجرب در يونان ثالس‌ ملطي سر سلسله حكماي ايوني بود كه در اواخر قرن ششم قبل از ميلاد ميزيسته‌ ولي قابل ترديد نيست كه دانش اين طبقه از حكماي باستاني يونان بمقتضاي عصر و نبودن وسائل محدود بمقداري از مقدمات رياضي و نجوم و فرضيه‌هاي كلي متكي‌ بقرائن و قياسات راجع بكيفيت خلقت و حقيقت وجود جسمانيات بوده ولي‌ بروزات ذهني و قواي عقلائي دانشمندان يوناني در حال رشد و نمو بوده و مراحل‌ تكاملي را ميپيموده افكار حكماي آن اوان همواره بجرح و تعديل در موضوعات علمي و اخلاقي و سياسي مشغول بود دانشمندان نظريات علمي و سياسي و اجتماعي‌ خود را بوسيله سخنرانيها در مجامع عمومي بيان و در معرض افكار عمومي‌ قرار ميدادند علاوه تصميمات و انتخاب مأمورين و محاكمه متداعيين و مجروحين‌ بشرحي كه قبلا اشاره شد و در فصول آينده بتفصيل بيان خواهد شد با حضور و تصويب جمعيت و صاحبان رأي اتخاذ ميگرديد در اين جلسات در اطراف فرضيه- هاي علمي و نظريات سياسي و اجتماعي بحث و مشاوره و مباحثه بعمل ميآمد طبعا كسانيكه در تقرير و بيان زبردست‌تر در دفن سخنوري بودند بهتر و بيشر ميتوانستند جلب افكار و توجه عمومي را بنمايند در اثبات نظريات خود اعم از موضوعات علمي‌ يا سياسي يا اجتماعي توفيق بيشتري حاصل ميكردند مخصوصا كسانيكه در فن‌ سخنوري استاد بودند رأي خود را از پيش ميبردند و نزد مردم موقعيتي بيشتر احراز نموده و مرجعيت عامه پيدا ميكردند و غالبا برياست و زمام‌داري كشور ميرسيدند بنابراين يكي از عوامل مهم احراز موقعيت‌هاي اجتماعي اشخاص تقرير و بيان و نفوذ كلام بود در قرن پنجم تا قرن چهارم پيش از ميلاد غالبا مردان سياسي‌ يونان از دانشمندان سخنور بشمار ميرفتند روي اين اصل فن سخنوري كه پايه و ملاك احراز مقام و موقعيت سياسي و اجتماعي بود در يونان قديم بمرحله كمال‌ رسيد نخستين مرد سياسي و سخنور يوناني كه چهل سال در آتن فرمانروائي كرد پرتكلس بود در آتن نفوذ كلمه فوق العاده داشت مورخين نوشته‌اند اول كسيكه‌ گفتار خود را در مجامع عمومي قبلا تهيه و يادداشت ميكرد پريكلس بوده است پس‌ از پريكلس هم اغلب مردان سياسي و زمامداران يونان مخصوصا آتن سخنور بودند چون سخنوري در محاكمات از عوامل غلبه بر خصم و در حكومت دمكراسي آتن رابطه‌ مستقيم بر ترقي اشخاص داشت نسبت بفن نطق و خطابه و سخنوري مخصوصا از طرف جوانان‌ با استعداد يوناني كه جوياي نام و مقام بودند استقبال و ابراز علاقه فوق العاده شد جمعي‌ از حكما و دانشمندان موقع‌شناس و كاردان كسوت معلمي پوشيده و در مقابل دريافت اجرت فن خطابه و سخنوري را تعليم ميدادند اين جماعت سوفيست يا سوفسطائي‌ ناميده ميشدند چن تعليم سخنوري و فنون مربوطه باين فن در مقابل اجرت بود تنها كساني از علوم سوفسطائيان بهره‌مند ميشدند كه قادر بپرداخت حق التعليم بوده‌ باشند جوانان با استعداد آتني و ساير بلاد يوان كه توانائي داشتند در فراگرفتن‌ اين فن نزد حكماي يوناني بر يكديگر سبقت ميگرفتند اساتيد فن در تعليم‌ دانشجويان خود با يكديگر رقابت مينمودند لذا تنها هدف سوفسطائيان و پيروان‌ آنها غلبه بر خصم و جلب توجه عمومي بود در فرضيه‌هاي علمي و موضوعات سياسي‌ حقيقت و مصلحت در كار نبود بلكه تفوق و غلبه بر خصم هدف نهائي قرار داشت لذا سفسطه و مغالطه در مكتب سوفسطائي سهم بسزائي يافت و بهمين مناسبت اين سلسله‌ از دانشمندان بسوفسيت معروف گرديدند حتي سوفسطائيان مدعي شدند اصولا حقيقتي‌ در عالم وجود ندارد بلكه حقيقت عبارت از ادراك شخصي ميباشد و لو احساس و ادراك افراد در يكمورد متناقض باشد براي هر فرد حقيقت همان ادراك او است در اينمورد گفته(پروتاگوراس)يكي از اساتيد سوفسطائي معروف است كه(انسان‌ مقياس همه اشياء است)در مفهوم و مراد گفته(پروتاگوراس)تفسيرهاي مختلفي‌ شده بعضي گفته‌اند مراد از بيان وي اين است كه علم مخلوق حواس و ساير استعدادات انساني است و لذا ارزش علم بيش از يكنوع قرارداد بشري نيست افلاطون‌ گفته پروتاگوراس را تفسير كرده باينكه هركس آنچه انتخاب كند كه بدان معتقد باشد در حدود اعتقادش حقيقت دارد و با سلب اعتقاد شخص از منتخب حقيقت آن‌ شيئي سلب ميشود درهرحال رواج سفسطه و مغالطه در مهد علم و دانش بمنزله اعلام‌ خطري بود كه سير تكاملي معرفت را متوقف يا تبديل بجهل مركب نمايد لذا دست‌ توانائي لازم بود كه بتواند با هدف عوام فريب سوفسطائي كه مورد قبول عامه بود مبارزه كند و انقلاب عظيم تحول عقلي و سير تكاملي بروزات ذهنيه بشري را رهبري‌ نمايد جاي ترديد نيست كه هدف و مكتب سوفسطائي اخلاق مردان سياسي بلكه عامه مردم را به فساد سوق ميداد اين وظيفه سنگين را سه تن از حكماي بزرگ‌ يونان كه روابط روحي آنان برشته معنوي پيوسته بود و نسبت بيكديگر سمت‌ استادي و شاگردي داشته‌اند در عهده خود قرار دادند از اين سبب نام بلند ايشان‌ در لوحه حكماي بزرگ جهان و استاد مطلق علم و فلسفه بشمار آمدند.

اين سه حكيم بزرگوار سقراط و شاگرد او افلاطون و شاگرد افلاطون‌ ارسطو ميباشند كه در عالم كمال و دانش بشري سقراط خداوند اخلاق و افلاطون‌ مجذوب عشق و اشراق و ارسطو كاشف براهين عقلاني ميباشند.

 

منبع :

نشريه كانون » سال هشتم، ارديبهشت 1343 - شماره 2


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۲۸:۴۶ ] [ مشاوره مديريت ]

 

ديباچه اي بر علم بلاغت

الف:تعريف و فايده

بلاغت، يكي از مصادر فعل ثلاثي مجرد«بلغ-يبلغ» به معناي زبان‌آوري و سخنداني است.ابو جعفر احمد بن علي بيهقي درباره ساختار و واژه بلاغت گويد. (1) «بلغ القول بلاغة»، صار بليغا جيدا.و بلغ الرجل بلاغة اذا كان يبلغ لسانه كنه ما في قلبه». (2)

جار الله زمخشري نيز چون ابو جعفر بيهقي، «بليغ» را صفت مشترك بين انسان و كلام دانسته و مي‌گويد: «بلغ الرجل بلاغة فهو بليغ و هذا قول بليغ». (3) در زبان فارسي و عربي«بلاغي»منسوب به بلاغت، مترادف با «بليغ»به كسي كه بتواند مطلب خود را با سخني شيوا و رسا بيان كند، اطلاق مي‌شود.

مصدر ديگر فعل«بلغ»، «بلوغ»است به معني رسيدن به انتها، اعم از آنكه مكان يا زمان يا امري معين باشد (4) همان گونه كه در قرآن كريم آمده است: «و لما بلغ اشده...» (5) يعني(چون به سن بلوغ و جواني رسيد)، و سعدي شيرازي«بلاغت كردن»را به معني«بالغ شدن بكار گرفته است:

چون به ريش آمد و بلاغت كرد

مردم آميز و مهر جوي بود

«بلاغ»نيز اسمي است از ريشه«بلغ»در معناي متعددي، به معناي«تبليغ و رساندن پيغام»كه در آيه شريف«و ما علي الرسول الا البلاغ» (6) آمده است.

درباره معني اصطلاحي بلاغت از دير باز تعريف‌هاي بسياري به ما رسيده است نقل است كه علي(ع) فرمود:«البلاغة الافصاح عن حكمة مستغلقة و ابانة علم مشكل». (7)

يكي از قديمترين تعريف‌ها از ابن مقفع(مقتول به سال 142 يا 143 يا 145)است كه وقتي درباره بلاغت از او سؤال شد.گفت:«بلاغت يعني ايجاز، كه با گوش دادن و سخن گفتن و سكوت كردن يا شعر و نثر و خطابه و اشكال ديگر ظاهر مي‌شود». (8)

ابو هلال عسكري(م.395 ه-)پس از وارد شدن‌ در بحثي فلسفي كلامي، اصل فصاحت و بلاغت را يكي دانسته-زيرا هر دو براي بيان مقصود بكار مي‌روند-جز آنكه فصاحت مربوط به لفظ و بلاغت براي معناست.وي سرانجام درباره بلاغت مي‌گويد: «صفت سخني است كه منظور گوينده را به دل و جان شنونده برساند». (9)

ابن معتز(م.298 ه-)كه اولين كتاب علوم بلاغي را به رشته تحرير در آورد در وجه تسميه اين علم مي‌نويسد:«چون معني به دل شنونده وارد ميشود، بلاغت»ناميده شده است. (10)

اما تعريف معروف بلاغت يعني«مطابقت كلام با مقتضاي حال همراه با فصاحت الفاظ مفرد و مركب» تقريبا در همه كتب بلاغي با الفاظ متفاوت و معناي يكسان آمده است.خطيب قزويني(م.739 ه-) بلاغت را«مطابقة الكلام لمقتضي الحال مع فصاحته» (11) تعريف كرده است.جاحظ بصري (ابو عثمان عمرو بن بحر-م 255 ه-ق)به اصل تناسب لفظ و معني معتقد است و مي‌گويد:هر گونه سخن نيازمند همان گونه لفظ و هر نوع معنا محتاج همان نوع«اسم»است.معني سست و سبك، لفظ سست، و معناي جزيل و فاخر، كلام جزيل و فاخر مي‌خواهد. آنگاه تصريح در محل تصريح و پوشيدگي در مقام كنايه و ساده گويي در جاي خود لازم و مفيد است. (12) و در كتاب ديگري درباره مقتضاي حال مثالي مي‌آورد و مي‌گويد:همان گونه كه كلام نبايد كوچه-بازاري و مبتذل باشد، همچنين نبايد وحشي و غريب باشد، مگر آنكه گوينده عرب باديه نشين باشد. چون سخن ابتدائي و وحشي را باديه نشينان و آدمهاي غير متمدن مي‌فهمند و همان گونه كه آدمها طبقاتي دارند سخن نيز داراي طبقات و انواع مختلف است. (13)

از معاصران احمد الهاشمي در كتاب جواهر البلاغه (ص 32)، و غلامحسين آهني در كتاب معاني بيان (ص 3)، دكتر جليل تجليل دركتاب معاني و بيان (ص 6)، دكتر سيد جعفر شهيدي در مقدمه ترجمه نهج البلاغه(ص ط)دكتر شيما در معاني و بيان دانشگاه پيام نور(ص 11)و ديگران، رعايت مقتضاي حال را با كلامي فصيح، بلاغت شمرده‌اند، و جلال الدين همائي نيز مي‌نويسد:«كلام را وقتي بليغ گويند كه علاوه بر جهات فصاحت، مطابق با مقتضاي حال باشد.زيرا هر سخن جائي و هر نكته مكاني دارد.» (14)

علم بلاغت به چهار بخش عمده:1-معاني (مطابقت كلام با مقتضاي حال)2-بيان(ايراد معني واحد به طرق مختلف)3-بديع(علم زيبائي و آرايش سخن)4-عروض(ميزان سخن منظوم)تقسيم مي‌شود.

در يك نگاه به نظر مي‌رسد كه تعريف بلاغت با تعريف علم معاني يكسان و فقط در قيد فصاحت تفاوت دارد و اين تعريف جنبه‌هاي سه گانه ديگر بلاغت(بيان-بديع و عروض)را در بر نمي‌گيرد. در جواب چنين شبهه‌اي بايد گفت، تعريف بلاغت عام و فرا گير است و مقتضاي چنين كليت است.يعني مثلا علم بيان نيز با بخش‌هاي چهار گانه‌اش(تشبيح، مجاز، استعاره و كنايه)با توجه و توسل به سطح فكر خواننده و شنونده ترسيم مي شود.همچنين صنايع بديعي و آرايه‌هاي لفظي و معنوي و بحور عروضي و اوزان شعري.چون مخاطب ادب آموختگان و فرهيختگان است، خود نوعي رعايت مقتضاي حال محسوب مي‌گردد.

اما فصاحت كه همزاد بلاغت يا به عبارت بهتر تمهيد و زير بناي سخن بليغ است در لغت به معناي «ظهور و بيان»و در اصطلاح«شيوائي و سخن و گشاده زباني»را گويند.سخن فصيح(شيوا)آن است كه خالي از عيوب فصاحت و مطابق با قواعد صرفي و نحوي باشد.اما تنها«فصاحت»كافي نيست چه ««فصاحت»عاري از«بلاغت»را«لقلقه لسان»گويند.

سنايي مي گويد:

و آن كه او مدعي است در ره عشق

شير او هست كم زر و به عشق

هست در بند لقلقه مانده

از در معني و خبر رانده

(حديقه الحقيقه، تصحيح مدرس رضوي چاپ دانشگاه تهران ص 332).

و كلام را وقتي مي‌توان بليغ ناميد كه فصيح باشد، و با اصول بلاغت مطابقت كند.

اصول بلاغت چيست؟

نخست-رعايت مقتضاي حال

يعني رعايت كردن وضع شنونده و يا خواننده از جهت ميزان دريافت و مقدار اطلاع و موقعيت زمان و مكان و ويژگي‌هايي كه موجب مي‌شود گفتار يا نوشتار در شنونده و خواننده اثري مطلوب بر جاي بگذارد. زمينه رعايت اين مقتضا، روان شناسي مخاطب است، يعني آشنايي گوينده با احوال نفساني شنونده. گوينده بايد بداند آيا شنونده از موضوع خبر دارد يا بي‌خبر است، بردبار است يا بي‌قرار و كم حوصله؟ ميزان درك و فهم او چقدر است؟تا با شرايط موجود با او سخن بگويد.رعايت مقتضاي حال ايجاب مي‌كند كه با اديب به زبان سخن گفت و با كودك، در حد دانسته‌هاي لغوي و عمومي او.

مولوي مي‌گويد:

بهر طفل نو پدر تي تي كند

گرچه عقلش هندسه گيتي كند

و يا:

چون كه با كودك سر و كارم فتاد

هم زبان كودكان بايد گشاد(مثنوي ج 2/ب 3577)

پس در حقيقت تمام مباحث«علم معاني»چون ايجاز و اطناب، مساوات، و حل و فصل و...با اين رسالت به ميدان مي‌آيند كه مقتضاي حال را بسنجند و گوينده را در بيان مقصود ياري دهند.

دوم-(ايراد معناي واحد به طرق مختلف)

در اينجا شاخه ديگر«بلاغت»يعني«بيان»شكوفا مي‌شود و به ياري سخن شيواي با شكوه مي‌آيد تا هر چه بهتر گوينده را در بيان ما في الضمير ياري كند.

«تشبيه»، «مجاز»، «استعاره»و«كنايه»چهار بازوي توانمند اين رسالت‌اند.خداي تعالي فرمود:«تلك آيات الكتاب المبين» (15) -اين‌ها نشانه‌هاي كتاب بيانگرند-بيانگري قرآن و كلام خدا، دهها بار در آيات شريفه ذكر شده است، از جمله«خلق الانسان علمه البيان» (16) يا«هذا بيان للناس» (17) و در حديث شريف نبوي:«ان من البيان لسحرا».بيان سحر انگيز است. كلام خوب سحر حلال است.يك مفهوم را چند بار و هر بار به شكلي زيبا و متفاوت با شكل‌هاي پيش بيان كردن.شاعر صبح-خاقاني-را بنگريم كه چه خوب در وصف صبح، هر بار به شكلي با بياني سحر انگيز سخن مي‌گويد:

فصّاد بود صبح كه قيفال شب گشاد

خورشيد طشت خون و مه عيد خنجرش

(18) (نشترش)

(شاعر با ابزار تشبيه بليغ، صبح را به فصادي مانند كرده كه وريد بازوي شب را مي‌گشايد و طشت اين فصاد خورشيد و هلال ماه عيد فطر نيشتر اوست- هر چند استعاره مكينه نيز در بيت هست) يا در بيت زير با بكار گيري استعاره مرشحه(يوسف زرين نقاب خورشيد)صبح را وصف مي‌كند:

دوش برون شد زدلو«يوسف زرين نقاب»

كرد بر آهنگ صبح، جاي به جاي انقلاب (19)

يا در آغاز قصيده‌اي كه آن را«حرز الحجاز»خوانند و خاقاني آن را در كعبه عليا انشا و بر بالين مقدس مصطفي(ص)انشاد كرده است، در وصف رايحه خوش بامدادي با استفاده از صنعت استعاره بالكنايه و تشبيه مي‌گويد:

اختران عود شب آرند و بر آتش فكنند

خوش بسوزند و صبا خوش دم از اينجا بينند (20)

و يا در ابيات زيرين مراد شاعر از«بيضه آتشين» خورشيد و«كرته فستقي»كبودي و سبزينگي رنگ آسمان از مهتاب و نور ستارگان، و منظور او از«طفل خونين»سرخي افق هنگام طلوع خورشيد است.و همان طور كه ملاحظه مي‌شود از آرايه‌هاي بسيار و ترفندهاي شاعرانه‌اي چون تشبيه، كنايه، استعاره مصرحه و بالكنايه بهره گرفته است:

صبح چون زلف شب بر اندازد

مرغ صبح از طرب سر اندازد

كركس شب غراب وار از حلق

بيضه آتشين بر اندازد

كرته فستقي بدرد چرخ

تا به مرغ نواگر اندازد

برشكافد صبا مشيمه صبح

طفل خونين به خاور اندازد (21)

و هم او پرتوهاي طلائي خورشيد رابه پارچه زردي-كه يهوديان براي مجزا بودن از مسلمانان يا به خاطر رسوم خود بر دوش مي‌افكنده‌اند-تشبيه كرده است:

رخسار صبح پرده به عمدا بر افكند

راز دل زمانه به صحرا بر افكند...

گردون يهوديانه كتف كبود خويش

آن زرد پاره بين كه چه پيدا بر افكند (22)

مثال ديگر:

در آبگون قفص بين طاووس آتشين پر

گز پر گشادن او آفاق بست زيور (23)

آبگون قفس، استعاره از آسمان طاووس آتشين پر:استعاره از خورشيد در بيت زير«صبح»با آرايه استعاره كنايي، به جنگاوري تشبيه شده كه از حمايل آسمان خنجر خود را بيرون مي‌كشد و كوه با ديدن اين خنجر طلائي (شعاع نور)پوست خشن و بي‌ارزشش دباغي شده و به چرم با ارزشي تبديل مي‌گردد.

صبح از حمايل فلك آهيخت خنجرش

كيمخت كوه اديم شد از خنجر زرش (24)

نيز گويد:

صبح چو كام قنينه خنده بر آورد

كام قنينه چو صبح لعل تر آورد (25)

قنينه همان صراحي(كوزه شراب)است كه هنگام خارج شدن مايع صدايي شبيه قهقهه و خنده از آن بيرون مي‌آيد و«لعل تر»استعاره‌اي است براي شراب ارغواني.حاصل گفتار اين كه صبح خنديد و سرخي افق آشكار شد(بهره‌گيري)از استعاره بالكنايه، استعاره مصرحه و دو تشبيه در يك بيت).

در ديوان او از اين دست سخن بسيار است هر چند سخن به درازا مي‌كشد اما اگر چند مثال ديگر نياوريم گوئي چيزي از هنر او را در وصف صبح بيان نگرده‌ايم:

صبح زمشرق چو كرد بيرق نور آشكار

خنده زد اندر هوا بيرق او برق وار

بود چو گوگرد سرخ كز بر چرخ كبود

داد مس خاك را گونه زر عيار

خسرو چين از افق آينه چين نمود

ز آينه چرخ رفت زنگ شه زنگبار. (26)

روز چو شمعي به شب زود روو سرفراز

شب چو چراغي به روز كاسته و نيم تاب...

جبهت زرين نمود طره صبح از نقاب

عطسه شب گشت صبح خنده صبح آفتاب. (27)

رخسار صبح را نگر از برقع زرش

كز دست شاه جامه عيدست در برش

گردون به شكل مجمر عيدي به بزم شاه

صبح آتش ملمع و شب عود اذفرش

مشرق به عود سوخته دندان سپيد كرد

چون بوي عطر عيد برآمد زمجمرش... (28)

و يا قافله سالار مثنوي بزمي و اسطوره ساز داستان‌هاي عشقانه-نظامي‌گنجوي- را ببينم كه چگونه با استفاده از استعاره‌ها و تشبيهات بديع و دلنشين، همان مضمون(صبح)را توصيف كرده است:

روزي كه هواي پرنيان پوش

خلخال فلك نهاد در گوش. (29)

سيماب ستارگان در آن حرف

شد زآتش آفتاب، شنگرف

(خلخال فلك:استعاره از خورشيد)

شبگير كه چرخ لاجوردي

آراست كبوديي به زردي

خنديدن آنچنان گل زرد

آفاق به رنگ سرخ گل كرد. (30)

(گل زرد استعاره از خورشيد)

چون نور چراغ آسمان كرد

از پرده صبح سر برون كرد

در هر نظري شكفت باغي

شد هر بصري چو شب چراغي (31)

(چراغ آسمان گرد:استعاره از خورشيد)

چون شاه سوار چرخ گردان

ميدان بستد زهم نبردان

خورشيد زبيم اهل آفاق

قرابه مي نهاد بر طاق

صبح از سر شورشي كه انگيخت

قرابه شكست و مي فرو ريخت (32)

(در ابيات فوق شاه سوار چرخ، منظور خورشيد است و هم نبردان ستارگان آسمان و مراد از شكستن قرابه مي و ريختن آن در آسمان.سرخ شدن افق هنگام فلق است)مثالي ديگر:

چون خسرو صبح خيز شادان

بر تخت نشست بامدادان

روز از سر مهر سر در آورد

و آفاق به مهر سر در آورد

سوم-گيرائي و دلنشين كردن سخن با آرايه‌ها و زيورهاي علم بديع به كار بردن صنايع لفظي و معنوي علم بديع بر عذوبت و لطافت سخن مي‌افزايد.آن را گيرا و جذاب مي‌كند و نوعي موسيقي دروني و بيروني به كلام- خصوصا شعر-مي‌دهد.زيورهاي«ايهام، لف و نشر، مراعات النظير و تناسب، استخدام و...»از اين مقوله است.

بدون هيچ ترديد حافظ شيرين سخن را بايد استاد ايهام«توريه»دانست زيرا بسياري از مفردات شعر او با مهارت بي‌نظيري به تناسب الفاظ ديگر در دو يا سه معني به كار ميروند مثلا:

به هيچ دور نخواهند يافت هشيارش

چنين كه حافظ ما مست باده ازلست (34)

واژه«دور»علاوه بر معناي آشنا« زمان»به دليل ارتباط با«هوشياري، مستي و باده»ياد آور معناي «نوبت شراب در مجلس»نيز هست يا در بيت:

«مدامم»مست ميدارد نسيم جعد گيسويت

خرابم مي‌كند هر دم فريب چشم جادويت (35)

«مدام»علاوه بر معناي«هميشه و دائما»به خاطر پيوستگي به واژه«مست»در معناي ديگرش« مدامه» يعني«شراب»هم به كار رفته است.

و در بيت زير واژه پرده علاوه بر معناي«پوشش»به معناي«دستان نوا و آهنگ موسيقي»به كار رفته است.

راز درون«پرده»زرندان مست پرس

كاين حال نيست زاهد عالي«مقام»را (36)

همان گونه كه كلمه«مقام»در ارتباط با«حال» داراي يك معني و نسبت به«پرده»معناي ديگر دارد. از ديگر گويندگان فارسي مسعود سعد سلمان را بنگريم كه در بيت:

زان زلفك پرتاب و از آن ديده پر خواب

يك آستي و دامن مشك و گهر آمد (37)

چگونه با به كار بردن«لف نشر»و«مراعات نظير» سخن خود را اراسته است.يا در بيت زير كه يكي از بهترين نمونه‌هاي صنعت«جمع و تفسير»را به خواننده عرضه مي‌دارد:

مگر مشاطه بستان شدند با دو سحاب

كه اين ببستش پيرايه و آن گشاد نقاب (38)

با اين گفتار به اين نتيجه مي‌رسيم كه اولا «فصاحت»زير بنا و تمهيد بلاغت است ثانيا بلاغت چها محور و دور نمايه مهم دارد:

يكي رعايت مقتضاي حال(معاني)ديگر ايراد معناي واحد به طرق مختلف(بيان)سه ديگر رعايت جانب موسيقيايي و عذوبت الفاظ عبارات(بديع). چهارم:«عروض و قافيه»كه بايد آن را از مباحث بلاغت شمرد، چنان كه مي‌بينيم«المعجم في معابير اشعار العجم»شمس الدين محمد بن قيس رازي كه از مؤلفات اوايل قرن هفتم هجري است، در سه فن از فنون ادب:«علم عروض، علم قوافي و علم نقد الشعر» به رشته تحرير در آمده است و نيز قابل ذكر است كه وزن شعر ارتباط نزديكي با مفاهيم مورد نظر شاعر دارد و ميزان سخن منظوم است؛چنان كه«بحر متقارب فعولن فعولن...»كاملا با نوع حماسي )EPIC(مناسبت دارد و استاد طوس بي‌جهت اين وزن را در خلق اين اثر شگفت برنگزيده است، يا «بحر رمل:فاعلاتن فاعلاتن...»كه منطق الطير عطار و مثنوي معنوي در آن سروده شده‌اند بهترين وزن براي مفاهيم بلند عرفاني است و در ميان غزليات عطار نيشابوري بيشترين كار برد در بحر رمل مي‌باشد كه حدود 32% از كل 794 غزل را به خود اختصاص داده است. *

بحر هرج«مفاعلين مفاعلين...»به دليل ارتباط با فهلويات و دو بيتي‌ها، مناسب با نوع غنايي)Lyric( است چه عاشقانه و حزن انگيز باشد مثل خسرو شيرين و ليلي و مجنون نظامي و چه شاد و مترنم مثل ويس ورامين فخر الدين اسعد گرگاني و گل و نوروز خواجوي كرماني.آقاي دكتر ولي ا... ظفري در بسامدي كه از حبيات فارسي به دست داده‌اند مي‌گويند:«بيشتر زندان نامه‌ها»در بهر هزج و متفرعات آن است و حق هم همين است چه با سابقه‌اي كه از اين وزن در دوران كهن-بخصوص درباره دو بيتي‌ها(فهلويات)-داريم، سروده‌هاي موزون در اين وزن بيشتر با روح و دل ايرانيان سازگار و هم آواز است؛و چون زندان نامه شعري است تنيده از تار دل و پود جان، از اين غالبا در اين پرده ساز گرديده است.حال اگر اين نسبتها را تنها در مورد حسب حالها كه حسيبه‌هاي واقعي و دور از هر گونه تصنع و خود نمايي است بخواهيم به دست آوريم نتيجه چنين مي‌شود:از هر 64 قصيده و رباعي حسب حالي نسبتها بدين قرار است:

هزج و مزاحفات آن...46% (39) در همين نسبت بندي تنها يك در صد اوزان به بحر سريع اختصاص يافته است.كه اين نشانه تناسب بحر هزج با مضامين غنايي است.

بحر سريع نيز كه در آن اسباب از اوتاد بيشتر است، براي بيان معاني عميق مناسب نمي‌نمايد و چنان كه نظامي مخزن الاسرار خود را كه بيشتر به بازي با الفاظ و نشان دادن هنر شاعري خود پرداخته در اين بحر سروده است.

حال در يك جمع بندي بايد بگوئيم كه علم عروض و شناخت و كار برد صحيح آن در فن شعر، خود نوعي دفايت«مقتضاي حال»است كه در كنار«معاني و بيان و بديع»قرار مي‌گيرد.

تعبير فصاحت و بلاغت در شعر گويندگان ايراني با جلوه‌هاي مختلف ظهور كرده است وقتي حافظ مي‌فرمايد:

«حسد چه مي‌بري اي سست نظم بر حافظ

قبول خاطر و لطف سخن خدا دادست (40)

دو محور با ارزش يعني«قبول خاطر»و«لطف سخن»را عامل حسد شاعران سست نظم و رشك رقيبان مي‌شناسند كه مراد از اولي همان چيزي است كه باعث قبول خاطر مي‌شود يعني«مقتضاي حال»و منظور از ديگري(لطف سخن)ديگر ركن بلاغت است (*)بر اساس بسامدي كه يكي از دانشجويان تحت راهنمايي نگارنده مقاله به نام آقاي«احمد رحيم خاني ساماني»از غزليات شيخ عطار بر اساس نسخه شاد روان سعيد نفيسي ارائه داده است.اين نتيجه به طور خيلي فشرده حاصل مي‌گردد.

الف-بحر رمل مسدس با زحافات مختلف:جمعا 187 غزل از مجموع 794 غزل.

ب-بحر رمل مثمن با زحافات مختلف:جمعا 62 غزل از مجموع 794 غزل.

ج-از آنجا كه غزل يكي از بهترين قالبهاي شعر غنايي است و بحر هزج نيز متناسب با اين موضوع است جمعا 278 غزل در اين سروده شده است.اما در قياس با 166 غزل در بحر رمل مسدس محذوف در برابر 107 غزل در بحر هزج مسدس...محذوف، مقام نخست را«رمل مسدس»داراست كه بيانگر اين دعوي است.

د-در بحر رجز فقط 26، مضارع 87، منسوخ 30، 11، سريع 18 و متقارب 4 غزل سروده شده است.

چون شيوائي و رواني(فصاحت).و از آنجا كه «فصاحت»مربوط به لفظ و بلاغت صفت معني است رودكي وقتي مي‌خواهد فصاحت و بلاغت شعرش را گوشزد كند مي‌گويد:

«اينك مدحي، چنان كه طاقت من بود

لفظ همه خوب و هم به معني آسان» (41)

ديگر شاعران نيز به نوعي مفهوم بلاغت را در شعر خويش آورده‌اند، اما سعدي خود لفظ را چند بار به كار برده و در يك جا آن را«فيض آسماني»شمرده است:

«شبي زين فكرت همي سوختم

چراغ بلاغت مي‌افروختم (42) »

«زمين به تيغ بلاغت گرفته‌اي سعدي

سپاس دار كه جز فيض آسماني نيست (43) »

ب-تاريخچه

علم بلاغت آميخته با نقد ادبي از دير باز در ميان ملل متمدن رواج داشته است.به شهادت جاحظ ايرانيان در ادوار قبل از اسلام كتابهايي در باب بلاغت داشته‌اند«و هر كس بخواهد رموز بلاغت بياموزد و در علوم زباني مهارت يابد، بايد به كتاب كاروند رجوع كند (44) »با وجود اين كه هيچ اثر بلاغي از ايرانيان پيش از اسلام باقي نمانده است ولي بر اساس موزونيت بخشهايي از اوستا و شعر گونگي «درخت آسوريك»و«يادگار زريران»و پاره‌اي «فهلويات»مي‌توان به خوبي دريافت كه در كنار شعر اصول آن نيز-چون نقد و بلاغت-موجود بوده است. حتي يونانيان به خاطر ارتباط با ايران از سيطره نفوذ فرهنگي و معنوي ايرانيان به دور نبوده‌اند.

در يونان باستان، از زمان سقراط بازار مباحثه و نقد ادبي گرم بوده است.افلاطون در رساله‌هاي خود به نقد نظريات استاد خود-سقراط-پرداخته و ارسطو نيز آراء و نظريات معلم خود«افلاطون»را در كتاب معروف«فن شعر»درباره زيباشناسي، نقد بررسي كرده است. (45) ارسطو در بخشي از كتاب «انواع اسم»بحثي دستوري-بلاغي دارد كه در ضمن آن به بحث مجاز و انواع آن پرداخته است، سپس گفتاري در باب فصاحت دارد كه احتراز از ركاكت و ابتذال وكلمات وحشي و بيگانه را لازمه سخن فصيج مي‌شمارد. (46) اين فن ادبي حتي در قرون بعد از ميلاد تا پايان قرون وسطي و شروع عصر رنسانس به همان شكل ارسطوئي خود پا برجا بوده و طرفداران مكتب كلاسيسم نيز در قرن هيجدهم از آن پيروي مي‌كرده‌اند ولي با ظهور«مكتب رمانتيسم»-كه يكي از اصول آن فرو ريختن ديوار تقليد از آثار كهن و سر پيچي از قواعد«كلاسيسم»بود و به قول آنها شور و احساس واقعي را تباه ميكرد- (47) اساس آن متزلزل شد و شاخه‌هاي تازه‌اي پيدا كرد كه هر يك به صورت علم جديدي در پهنه ادبيات جهان ظاهر شد.مانند معني‌شناسي، آواشناسي، سبك‌شناسي)-Stylis tics(و نقد ادبي خاص به معناي)Literary criticism(،

1-بلاغت عربي

عرب قبل از اسلام به شعر و شاعري علاقه بسيار داشته.از نكته سنجي‌ها و مباحثات شاعري آنان رواياتي در كتابهاي نقد ادبي و تاريخ ادبيات باقيمانده است (48) .ولي اصل وجود ادبيات عصر جاهلي عرب، با نوعي ترديد و دو دلي آميخته است.چنان كه از قدما ابن سلام جمحي(اديب بصري صاحب طبقات الشعراء متوفي 236 ق)، بسياري از آثار ادبي را منحول شمرده و معتقد است بيشتر آثار بجا مانده از شعراي جاهلي و اسلامي مجعول و منحول است و بعضي از آنها را جامعان و راويان شعر از خود ساخته و به شاعران نسبت داده يا افراد قبايل سروده و به شاعران خود نسبت داده‌اند.

انديشه انتحال شعر جاهلي عرب موافقان و مخالفاني داشته و دارد.از معاصران، طه حسين اديب فقيد مصري با گفتارهاي روزهاي چهارشنبه«حديث الاربعاء»در يكي از جرايد مصر به شرح نظريه خود درباره اعتقاد به انتحال شعر عرب پرداخت كه مجموعه اين گفتارها در كتابي به همين نام و پاره‌اي ديگر در مجموع«من تاريخ الادب العربي» (49) فراهم آمده است.اين اديب نابينا، سر انجام در برابر انديشه‌هاي قومي قرار گرفت و مجبور شد در بيان انديشه‌هاي خود كه فرهنگ عرب را زير سؤال مي‌برد راه اعتدال در پيش بگيرد.

اما، وجود جعل در شعر عرب، دليل بر انكار مطلق شعر جاهلي نيست و به گفته آقاي دكتر عبد الحسين زرين كوب:«جعل اين اشعار به نام شاعران نشانه اسلوبي ممتاز و مرتبط به عصر جاهلي است (50) ». عصري كه شاعران در مجالسي مانند«سوق عكاظ» گرد آمده شعر خود را بر يكديگر مي‌خواندند و داوراني چون نابغه ذبياني-كه خود شاعر بود-به قضاوت در باب بلاغت و ارزشهاي صوري و معنوي شعر آنان مي‌پرداخت.وبه اعتقاد اهل ادب آيات شريفه «الرحمن علم القرآن خلق الانسان علمه البيان» نشانگر مقام رفيع عرب جاهلي در علوم بلاغي است (51) .

2-اما بلاغت به معناي واقعي و مستقل از علوم زباني از زمان رشد و شيوع اسلام در ميان مسلمانها رواج چشمگيري يافته است و بدين جهت ما آن را بلاغت اسلامي(Islamic Rehtoric)مي‌ناميم.چه اين فن يكي از علوم قرآني است كه با نگرش زيباشناسي و كنكاش مسلمانان در باب اعجاز قرآن جوانه زد و به سرعت رو به شكوفائي نهاد، به طوري كه قدما در تعريف آن گفته‌اند:«علمي كه دقايق و اسرار عربي با آن شناخته مي‌شود و از وجوه اعجاز قرآن پرده بر مي‌دارد (52) ».

سيوطي مي‌گويد:«نويسندگان و شعراي عرب با اين نگرش در جزالت و نظم بديع و حسن سياق و دقت در محاسن ادبي قرآن علوم معاني و بيان و بديع را دريافته‌اند». (53)

ابو هلال عسگري نيز در مقدمه كتاب خود مي‌گويد:بالاترين و لازمترين دانشها پس از شناخت خداي تعالي، علم بلاغت است و آگاهي از فصاحت، زيرا با آنها مي‌توان به اعجاز قرآن پي‌برد. (54)

جار الله زمخشري كه تفسير معروف خود(الكشاف) را از بعد زيباشناسي قرآن به تحرير در آورد در مقدمه اثر خود مي‌نويسد:هر چند فقيه، گوي سبقت را از اقران خود بربايد و متكلم در علم كلام مبرز و بر جسته شود و در علم حديث، محدث سر آمد روزگار باشد و سخنور در فن خطابه استاد مسلم روزگار گردد و در علم نحو هم اسيبويه فارسي بگذرد:اما جز با فرا گرفتن دانش معاني و بيان هرگز به كمال نخواهد رسيد.

البته منظور زمخشري از«معاني و بيان»تمام علوم بلاغي است كه با آن پرده از اعجاز قرآن بر گرفته و فهم آن براي مسلمانان بهتر و كاملتر مي‌شود.پس بلاغت اسلامي با قرآن شروع مي‌شود و كم كم نصج و رواج پيدا مي‌كند و در قرون بعد به اوج تعالي مي‌رسد.

با اين بلاغت اسلامي را نمي توان چيزي جدا از بلاغت و نقد يوناني فرض كرد، چه تأثير حكمت ارسطو در بين متكلمان مسلمان و انتشار كتابهاي منطق يوناني در ميان ايشان، باعث تأثير بلاغت، نقد ادبي و حكم يوناني در بلاغت اسلامي گرديد. (55)

قدامة بن جعفر(حكيم و كاتب مسيحي كه به دست المكتفي بالله عباسي اسلام آورد و سه اثر معروف:الخراج نقد النثر و نقد الشعر از آثار اوست)در بررسي‌هاي ادبي خود خصوصا در باب مبالغه، از تأثير ارسطو و تعليمات او بي‌بهره نبوده است.عبد القاهر جرجاني نيز از طريق كتابهاي ابن سينا از تعليم حكماي يونان استفاده كرده و دو اثر بزرگ«اسرار البلاغه»و«دلائل الاعجاز»او ياد آور«فن شعر»و«فن خطابه»ارسطو است.

نخستين بار بحث تأثير بلاغت يونان در بلاغت اسلامي را دكتر طه حسين-اديب روشن ضمير مصري-در كنگره مستشرقان در ليدن(يازده سپتامبر 1931)طرح كرده (56) و افزوده است كه‌ بلاغت اسلامي در آغاز نشأت از بلاغت عربي و يوناني و ايراني مايه ور شده است و ارسطو تنها در فلسفه پيشگام نيست بلكه از جنبه مسائل بلاغي هم مي‌توان ارسطو را از پيشگامان دانست.

كتاب الشعر يا پويتيكا(بوطيقا)ي ارسطو در قرون اوليه اسلامي سه مرحله را پشت سر گذاشته است: 1-ترجمه از زبان يوناني به سرياني و پس از آن به عربي كه مترجم آن ابو بشر متي بن يونس منطقي (استاد فارابي پزشك و فيلسوف نسطوري م 350 ه-) بوده است.

2-تلخيص و تفسير كتاب مزبور توسط چند دانشمند.

3-تأثير اين كتاب در آثار بلاغي قرن چهارم هجري خصوصا در«نقد الشعر»قدامة بن جعفر و«منهاج البلغاي»حازم قرطاجني. (57)

بخش سوم كتاب«فن خطابه»ارسطو نيز همان چيزي است كه در ادب عربي«بلاغت»ناميده مي‌شود و مباحث اين فصل نه تنها اختصاص به زبان يوناني ندارد بلكه به تمام زبانها و ملت‌ها تعلق دارد. ترجمه اين كتاب به عربي در پيدايش«نقد الشعر» قدامة بن جعفر، «اسرار البلاغه»و«دلائل الاعجاز» شيخ عبد القاهر تأثير شگفتي داشته است.

و خلاصه اين كه مقارن با پايان يافتن خلافت عباسي، بلاغت اسلامي آميزه‌اي بود از اقوال حكما و متكلمين ادبا كه شيخ عبد القادر جرجاني به آن نظم تازه‌اي بخشيد.

در نوشته‌هاي جاحظ به واژه‌هائي چون استعاره و كنايه و حقيقت و مجاز بسيار بر مي‌خوريم و همين دلالت دارد بر اين كه در وضع اين اصطلاحات، متكلمان قدم پيش نهاده‌اند.جاحظ در«البيان و التبيين»نه اين اصطلاحات را طبقه‌بندي كرده و نه تعريف و آمار روشني از آنها به دست داده است، ولي مي‌توان گفت ك او تدوين علوم بلاغي را آغاز كرده است.پس از جاحظ، ابن معتز از اين اصطلاحات بهره گرفت وعقايد خود را در مورد بلاغت قرآن با آنها مطابقت داد و در«كتاب البديع»اصطلاحات مذكور را به هنگام بيان محسنات سخن، مورد استفاده قرار داد و بدين ترتيب علم بلاغت پي ريزي شد.منظور ابن معتز از«البديع»مفهوم عامي است كه مورد بحث ماست يعني«بلاغت»چنانكه اولين باب كتاب خود را اختصاص به استعاره داده و در همين كتاب از تشبيه و كنايه سخن گفته است. (58)

نكته ديگر، آميختگي مباحث بلاغت با يكديگر است.پيش از شيخ عبد القاهر-كه فن معافي را از بيان و بديع جدا كرد-همه موضوعات بلاغي درهم آميخته بود و در ضمن علوم ادبي و لابلاي مباحث قرآني مطرح مي‌شد كه آن را«علم معاني نحو» مي‌خواندند.ابو عبيده معمر بن مثني(م 280 ق)در كتاب«مجاز القرآن»كليه مفاهيم زيبائي‌شناسي قرآن مانند تشبيه، استعاره، كنايه، تقديم و تأخير، حذف، اضماء، تكرار مسند اليه و...را با عنوان«مجاز» مورد بحث قرار داد.علاوه بر كتاب«ابو عبيده»آثار ديگري از ابن در ستويه صاحب«اسرار النحو»، «اصمعي»مؤلف«اصمعيات»، سيرافي نويسنده«شرح الكتاب سيبويه و...»و بسياري ديگر با اين آميختگي به تحرير در آمده است.

سرانجام به سال 274 هجري«ابن معتز»، «كتاب البديع»را نوشت و تمام علوم بلاغي را به نام«بديع» از ديگر علوم قرآني جدا و مستقل ساخت.همزمان با «ابن معتز»«قدامة بن جعفر»كه«نقد الشعر»خود را در تطبيق با«فن شعر»ارسطو رقم زده بود، در برابر عقايد سنت گراي ابن معتز قرار گرفت و طرفداران هر دو اديب بازار بحث و جدل را رونق بخشيدند.از طرفي هر يك از مكتبهاي كلامي در اثبات اعجاز قرآن و بحث درباره نكات بلاغي قرآن طريق خود را مي‌پيمودند و اين نيز در شكوفائي بحث‌هاي بلاغت نقش ارزنده‌اي را ايفا كرد.قاضي عبد الجبار معتزلي «اعجاز القرآن»را به مشرب اهل اعتزال و«قاضي ابو بكر باقلاني»با منطق اشاعره«اعجاز القرآن»را تأليف كردند.همچنين علي بن عيسي رماني (م 386 ق)در كتاب نكت(النكت)في اعجاز القرآن با استفاده از بحث‌هاي منطقي بحث‌هاي دقيقي درباره تشبيه و استعاره مطرح كرده است و عقيد دارد كه «بديع يكي از جنبه‌هاي مهم اعجاز قرآن است ولي باقلاني باور او را در اين باب مردود دانسته است». (59)

علاوه بر سه كتاب فوق، دو رساله ديگر نيز در اين باره تأليف شده است، 1-بيان اعجاز القرآن از ابو سليمان حمد بن محمد بن ابراهيم خطابي. 2-الرساله الشافيه في الاعجاز از عبد القاهر جرجاني. (60)

آميختگي مباحث بلاغت در قرن چهارم ادامه يافت.نقد ادبي نيز در لابلاي متون تأليف شده بلاغت كم و بيش به چشم مي‌خورد.چنان كه ابو هلال عسكري(م 395 ق)كتاب«صناعتين»خود را در دو بحث عمده بلاغت-نظم و نثر-كه با مباحث نقد ادبي پيوند داد نوشت و با آنكه علماي بلاغت«قدامة بن جعفر»را از ائمه اين فن شمرده‌اند ولي مي‌بينيم كه كتاب«نقد الشهر»او بيشتر شامل مباحث نقد ادبي است تا بلاغت.حتي كتاب«البديع»ابن معتز نيز خالي از مقالات تقد ادبي نيست.بعضي ديگر از آثار بلاغي اين قرن كه حاوي مطالب نقد ادبي نيز هستند عبارتند از:

1-عيار الشعر:از ابو الحسن محمد بن محمد بن ابراهيم طباطبا(م-322-ق) (اين كتاب به تحقيق وتعليق طه الحجازي و محمد زغلول در سال 1956 ميلادي در قاهره به چاپ رسيده است).

2-الموازنه بين شعر ابي تمام و البحتري از حسن بن بشر آمدي(م 371 ق) 3-الوساطه بين المتبني و خصومه از قاضي ابو الحسن علي بن عبد العزيز جرجاني(م.392 ق) قرن پنجم هجري نيز در تاريخ بلاغت اسلامي بسيار ارزنده است.آثار اين دوره تكميل و جمع آوري مباحث گذشته است، همان گونه كه ابن رشيق قيرواني(م 463 ق)كتاب معروف«العمده»را درباره شعر و نقد شعر تأليف كرد و كوشيد عقايد علماي‌بلاغت قبل از خود را جمع و تدوين كند.همچنين ابن سنان خفاجي(م 464 ق)كتاب«سر الفصاحه» را در اين باب نوشته است.اما شخص‌ترين آثار بلاغي اين قرن از شيخ عبد القاهر جرجاني است كه وي كتاب«دلائل الاعجاز»را در شرح اصول علم معاني و «اسرار البلاغه»را درباره مباحث تشبيه و استعاره و....كه از فروغ«علم بيان»مي‌باشند تصنيف كرده در اين جا بايد از«جار الله زمخشري»مفسر و اديب بزرگ قرن ششم و تأليفات متعدد او ياد كنيم كه با نوشتن«الكشاف»مانند معتزله به تفسير قرآن از بعد اعجاز بلاغي نگريست و به تطبيق نظريات خود و شيخ عبدالقاهر پرداخت و خود نيز مطالبي را بر آنها افزود: كتاب«اساس البلاغه»او را كه ره روش معجم و الفبائي تنظيم شده مي‌توان فرهنگي در علوم بلاغي به حساب آورد.هر چند اين كتاب بسيار موجز و مختصر است ولي شايد كتاب او اولين كوشش براي سهل الوصول كردن مباحث بلاغي براي خواننده باشد در قرن هفتم بجز«مفتاح العلوم»اثر يوسف‌ بن ابي بكر سكاكي خوارزمي(م.626 ه-)كه پس از بحث در ابواب صرف و نحو در بخش سوم كتاب خود به موضوعات معاني و بيان و فصاحت و بلاغت و بديع پرداخته است، كتاب ارزنده ديگري از ابن اثير (ضياء الدين ابو الفتح م 629 ق)به نام«المثل السائر في ادب الكاتب و الشاعر»تأليف گرديده كه شامل مباحث علم بلاغت است.اما پس از قرن ششم كم كم ابتكار و نو آوري در فنون بلاغي رو به سستي نهاده هر اثري كه بر منصه ظهور نشست جز تلخيص و شرح آثار پيشين نبود.چنان كه خطيب قزويني(م 739 ق)بخش بلاغي«مفتاح العلوم سكاكي»را تلخيص كرد و آن را«تلخيص المفتاح»ناميد و پس از او سعد الدين تفتازاني(م 791 ق)شرح‌هائي به نام «مطول»و«مختصر المعاني»بر اين كتاب نوشت.ولي اثر ارزنده‌اي كه مي‌توان آنرا از منابع علوم بلاغي به حساب آورد كتاب«البيان في علم المعاني و البديع و البيان»از علامه شرف الدين حسين بن محمد طيبي (61) است.كه نشان از تسلط نويسنده بر علوم قرآني و مفاهيم بلاغي است.

در دوران اخير و عصر حاضر نيز در ادب عربي تحقيقاتي انجام شده است كه فهرست وار به ذكر بعضي از آنها مي‌پردازيم:

1-البلاغه تطور و تاريخ دكتر شوقي خليف

2-البيان العربي دكتر بدوي طبانه

3-البلاغه الواضخه(البيان و المعاني و البديع)

5-تهذيب البلاغه دكتر عبد الهادي الفضلي

6-دراسة و نقد في مسائل بلاغيه هامة دكتر محمد فاضلي

7-جواهر البلاغه(المعاني و البيان و البديع) احمد الهاشمي

در زمينه عروض، نخستين بار خليل بن احمد بصري(م 170 ق)به جمع و تدوين اوزان شعر عربي پرداخت و پانزده بحر را استخراج كرد.پس از او ابو الحسن سعيد بلخي معروف به«اخفش اوسط» متوفي سال 215 ه-ق.بحر و عروضدانان ايراني سه بحر بر آنها افزودند.اما ايرانيان در زمينه عروض و علم قوافي بيشتر از عرب تأليف و تصنيف كرده‌اند. كه پاره‌اي از آثار آنها در صفحات بعد خواهد آمد.

3-بلاغت ايراني

به جز آثار بلاغي ايراني پيش از اسلام مانند «كاروند»-كه به دست ما نرسيده و در گذر زمان به باد فراموشي سپرده شده است، از آثار ديگري مانند «كنز القافيه»و«غاية العروضين»اثر بهرامي سرخسي نام برده‌اند كه آنها نيز از بين رفته‌اند.نظامي عروضي سمرقندي مي‌نويسد:«هر كه را طبع در نظم شعر راسخ شد و سخنش هموار گشت، روي به علم شعر آرد و عروض بخواند و گرد تصانيف استاد ابو الحسن السرخسي البهرامي گردد چون غاية العروضين و كنز القافيه... (62) ».

اديبان ايراني از ميان همه علوم بلاغي بيشتر به بديع و قافيه و عروض روي آورده‌اند و كمتر به«معاني و بيان»توجه داشته‌اند.نخستين اثر به جا مانده «برجمان البلاغه»اثر«محمد بن عمر الرادوياني»است كه آن چنان كه از قرائن بر مي‌آيد اين كتاب در قرن پنجم به تأليف رسيده، زيرا مؤلف فقط از شاعراني نام برده است كه در قرن چهارم و اوائل قرن پنجم مي‌زيسته‌اند.اين كتاب به تصحيح و اهتمام پروفسور احمد آتش و مقدمه مقاله مفصل و انتقادي شادروان ملك الشعراي بهار در تركيه و ايران(انتشارات اساطير)به چاپ رسيده است.

رادوياني در مقدمه كتاب خود از دو كتاب عروض نيز نام مي‌برد كه در عصر او تصنيف شده است ولي هيچ يك از آنها به دست ما نرسيده است:«...اندر شرح بلاغت و بيان حل صناعت...همه به تازي ديدم و به فايده وي يك گروه مردم را مخصوص ديدم مگر عروضي كي ابو يوسف و ابو العلاء شوشتري به پارسي كرده‌اند.»(ترجمان البلاغه ديباچه صفحه 2) در قرن ششم رشيد الدين و طواط كتاب«حدائق السحر في دقائق الشعر»را تأليف كرد كه تحت تأثير «ترجمان البلاغه»قرار گرفته و مطلب تازه‌اي بر آن نيفزوده است.

در قرن هفتم يكي از معتبرترين آثار بلاغت فارسي يعني«المعجم في معايير اشعار المعجم»از شمس الدين محمد بن قيس رازي در حدود سال(630 ق)به رشته تحرير در آمد.متن كتاب ساده ولي ديباچه آن بسيار متكلف و مصنوع است.محتواي كتاب عبارت است از: معني عروض و اركان و اسباب و اوتاد دواير عروضي و زحافات و ذكر بحور پانزده گانه، قافيه و حروف و حركات و عيوب آن و ذكر محاسن شعر و طرفي از صناعات مستحسن و فصلي در باب ادوات شاعري(به سبك چهار مقاله)و سرقات شعري.اين كتاب نيز به تصحيح محمد قزويني و اهتمام مدرس رضوي با مقابله شش نسخه خطي در كتابفروشي زوار تهران چاپ شده است.

همچنين در اين سده، خواجه نصير الدين طوسي رساله«معيار الاشعار»را در علم عروض و قافيه تحرير كرد كه تقريبا چيزي برگفته‌هاي پيشينيان خود نيفزوده است جز آنكه در مقدمه تعريفي فلسفي و عالمانه از شعر به دست داده است.

شرف الدين حسن بن محمد رامي تبريزي (م 795)، «حدائق السحر»رشيد الدين وطوط را در پنجاه باب شرح و تفسير كرد و 10 باب ديگر درباره اصطلاحات متأخران بر آن افزود.همچنين محمود بن عمر نجاتي، «عروض نجاتي»(الكافيه)را در باب اوزان شعر وقافيه رقم زد.

در قرن نهم نور الدين عبد الرحمن جامي دو رساله در عروض وقافيه نوشت و مقارن همين ايام ملا حسين واعظ كاشفي سبزواري كتاب«بدايع الافكار في صنايع الاشعار»را در دو بخش:«صنايع شعري»و «عيوب نظم»تحرير كرد كه يكي از آثار ارزنده اين عصر است.

اديبان متأخر و معاصر نيز به اين علم توجه نشان داده‌اند خصوصا در 10 سال اخير تحقيقات ارزنده‌اي در فن معاني، بيان و بديع تصنيف و تأليف گرديده است كه فهرست وار به ذكر پاره‌اي از آنان مي‌پردازيم: 1-مدارج البلاغه در علم بديع از رضا قلي خان هدايت

2-ابدع البدايع از شمي العلماء گرگاني

3-معالم البلاغه از محمد خليل رجائي

4-هنجار گفتار از سيد نصر الله تقوي

5-معاني بيان از علامه جلال الدين همائي

6-معاني بيان از غلامحسين آهني

7-اصول علم بلاغت از غلامحسين رضا نژاد(نوشين)

8-نقش بند سخن از دكتر جليل تجليل(مجموعه مقالات در باب بلاغت)

9-معاني و بيان از دكتر جليل تجليل(كتاب درسي دانشگاه)

10-ترجمه اسرار البلاغه عبد القاهر جرجاني از دكتر جليل تجليل

11-عروض از دكتر جليل تجليل

12-جناس در پهنه ادب فارسي از دكتر جليل تجليل

13-صناعات و فنون ادبي از علامه جلال الدين همائي

14-شعر بي‌دروغ و شعر بي‌نقاب از دكتر عبد الحسن زرين كوب

15-موسيقي شعر از دكتر محمد رضا شفيعي كدكني

16-صور خيال در شعر فارسي از دكتر محمد رضا شفيعي كدكني

17-رمز وداستانهاي رمزي در ادب فارسي از دكتر تقي پور نامداريان 18-درباره ادبيات و نقد ادبي ج 2 از دكتر خسرو فرشيدور

19-بيان از دكتر سيروس شميسا

20-بيان در شعر فارسي از دكتر بهروز ثروتيان

21-زيباشناسي سخن پارسي(1)بيان از دكتر مير جلال الدين كزازي

22-زيباشناسي سخن پارسي(2)معاني از دكتر مير جلال الدين كزازي

23-نگاهي تازه به بديع از دكتر سيروس شميسا

24-وزن شعر فارسي، دكتر پرويز ناتل خانلري

25-بحور شعر فارسي«حسن آهي»

26-عروض از دكتر سيروس شيما

27-علم عروض از محمد شهري برآبادي

28-دره نجفي«آقا سردار(نجف قلي ميرزا)

4-بلاغت در اروپا

بد نيست در پايان اين گفتار نظري هم به بلاغت در اروپا بيفكنيم:اديبان بلاغت را چنين تعريف كرده‌اند:

«سخنوري هنري است كه بكار گيري آن باعث خوب نوشتن و خوب گفتن است به طوري كه شنونده و خواننده را اقناع كند و آنها را به كاري وادارد و تشويق نمايد.» (63)

سخنوري اروپائي چهار مبحث عمده را بردارد: (64) 1-آفرينش معاني و گزينش مطالب 2-تنظيم معاني و مطالب 3-تعبير يا سخن‌پردازي 4-حركت و رفتار بسياري از مطالب بلاغي در كتابهاي اروپائي و اسلامي(فارسي و عربي)مشترك است (65) -مانند مجاز)trope(، استعاره)Metaphor(، اغراق )Hyperbole(يا)Exaggoration(.

بعضي مباحث بلاغي اختصاص به كتب فرنگي دارد و در كتابهاي فارسي و عربي يافت نمي‌شود. مانند معني آفريني)Invention(و پاره‌اي موضوعات فقط اختصاص به بلاغت اسلامي دارد مانند ارصاد، موازنه، ترصيع، مزاوجه و...كه ادب اروپائي از آنها بي‌بهره است.

يادداشتها

(1)-تاج المصادر بيهقي، ابو جعفر، 1/337، دفتر مطالعات و تحقيقات فرهنگي.

(2)-يعني هر گاه گوينده ما في الضمير خود را به شنونده برساند.

(3)-زمخشري، جار الله اساس البلاغه ذيل«بلغ».

(4)-راغب اصفهاني، المفردات ذيل همين ماده.

(5)-سوره يوسف، آيه 22.

(6)-سوره مائده، آيه 99.

(7)-يعني:بلاغت، گشودن حكمتي سر بسته و بيان دانشي دشوار است.

نقل جمله عربي از:دكتر فاضلي محمد، «دراسة و نقد في مسائل بلاغية هامة، »دفتر مطالعات و تحقيقات فرهنگي.

(8)-جاحظ، البيان و التبيين، تحقيق عبد السلام محمد هارون، چاپ مصر، 1/115.

(9)-عسكري ابوهلال، الصناعتين، تحقيق دكتر مفيد قمحه، چاپ بيروت، ص 19.

(10)-ابن المعتز، كتاب البديع، چاپ كراتشفوسكي، دار المسير، بيروت، ص 15.

(11)-خطيب قزويني، الايضاح في علوم البلاغه، چاپ قاهره ص 2.

(12)-لكل ضرب من الحديث ضرب من اللفظ و لكل نوع من المعاني نوع من الاسماء.

فالسخيف للسخيف و الخفيف و الجزل للجزل و الافصاح للافصاح و الكنايه في موضع الكنايه.

والاستر سال في موضع الاستر سال.(كتاب الحيوان-تحقيق عبد السلام محمد هارون-چاپ مصر 3/39).

(13)-جاحظ، البيان و التبين، 1/144.

(14)-معاني بيان، نشر هما، ص 39.

(15)-سوره‌يوسف، آيه 1.

(16)-سوره الرحمن، آيه 4.

(17)-سوره آل عمران، آيه 138.

(18)-ديوان خاقاني شرواني -تصحيح دكتر ضياء الدين سجادي، انتشارات زوار، ص 221.

(19)-همان، ص 47.

(20)-همان، ص 95.

(21)-همان، ص 122.

(22)-همان، ص 133.

(23)-همان، ص 191.

(24)-همان، ص 115.

(25)-همان، ص 147.

(26)-همان، ص 182.

(27)-همان، ص 42 و 45.

(28)-همان، ص 221.

(29)-نظامي گنجوي، ليلي و مجنون، تصحيح دكتر برات زنجاني، چاپ دانشگاه تهران، ص 39.

(30)-همان كتاب ص 79.

(31)-همان كتاب ص 80.

(32)-همان كتاب ص 125.

(33)-همان كتاب ص 151.

(

امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۲۸:۴۵ ] [ مشاوره مديريت ]
 

احاديث و روايات: نرمي و ملايمت

لكلّ شي‌ء قفل و قفل الايمان الرّفق

هر چيزي را قفلي است و قفل ايمان رفق و مدارا كردن است.

لغات:قفل:كليددان يا آلت فلزّي كه بدرب يا به صندوق ميزنند.

رفق:نرمي و مدارا كردن.

احاديث و روايات‌ نرمي و ملايمت

كلمه رفق در لغت عرب بمعناي نرمي و مدارا كردن آمده است كلمه رفيق هم از همين‌ ماده اشتقاق يافته است رفيق بكسي گويند كه دوست انسان بوده زحمات را متحمل‌ شده سازش و سازگاري داشته باشد.

در برابر رفق كلمه الفظّ وجود دارد كه‌ معنايش خشن و بداخلاق بودن است كلمه‌ ديگري باز بهمين معني آمده است و آن‌ عبارت است از كلمه عنف كه معناي‌ آن در كتب لغت بكسي گفته ميشود كه با افراد به تندي و خشونت رفتار نمايد.

مطالعه و بررسي در آيات قرآن اين‌ واقعيت را آشكار ميسازد كه رمز عمده پيروزي‌ پيامبر اسلام در بسيج كردن همه توده‌هاي‌ مستضعف و محروم ملايمت و نرمش او بود با اينكه همه قوانين پيامبر مترقي و حيات‌ -بخش بود با اينكه از معجزات باقيه و غير آن برخوردار بود با اينكه جبرائيل و فرشتگان در خدمتش حاضر بودند با همه‌ اينها خداوند پيروزي او را وابسته به خلق‌ و خوي ملايم او دانسته چنين ميفرمايد:

فيما رحمة من اللّه لنت لهم و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك

سوره ال‌ -عمران آيه 951 اي پيامبر با چه رحمت و لطفي از خدا بر پيروان خود نرم و ملايم‌ شدي و اگر تو تندخو و خشن بودي هر آينه‌ از اطراف تو پراكنده ميشدند بديهي است‌ علم و دانش تا حدودي انسانها را جذب‌ ميكند ولي آنچه كه با تمام وجود آدمي را بخضوع ميآورد رفتار انساني و ملايمت‌ كردن است چه از اين رهگذر زمينه سلطه‌

بر قلوب مردم فراهم ميآيد.

رسول خدا ميفرمود:لو كان الرفق خلقا يري ما كان فيما خلق اللّه شي‌ء احسن منه‌ يعني اگر رفق و مدارا كردن بصورت موجودي‌ متجسم آشكار ميگشت در ميان آفريده‌هاي‌ خدا هيچ موجودي زيباتر از خوش‌اخلاقي‌ ديده نميشد پروردگار در ارتباط با انسان‌ها هميشه رفيق بوده بر اساس رفق و مدارا با آنان رفتار مينمايد لذا با اينكه بندگان او عصيان و سركشي او را بوسيله ارتكاب‌ معاصي و گناهان انجام ميدهند خداوند بروي خود نياورده پرده‌دري ننموده بانتظار توبه و بازگشت،بآنان مهلت ميدهد و در اين كار آنچنان بزرگواري از خود نشان‌ ميدهد كه بندگان گمان ميكنند كه اصلا گناه و معصيتي نكرده‌اند امام‌ زين العابدين(ع)در دعاي ابو حمزه ثمالي‌ عرض ميكند:فبحلمك امهلتني و بسترك‌ سترتني حتّي كانك اغفلتني و من عقوبات‌ المعاصي جنبتني.

اي خدا بحلم خود مرا مهلت دادي و با پرده‌پوشي‌ات مرا پوشاندي چنانچه‌ گوئي از من غفلت ورزيده مرا از پاداش‌ گناهان دور ساختي.

در روايتي ديگر مدارا كردن و ملايمت‌ آنچنان ارزش و فضيلت يافته كه بطور اطلاق صاحب آن نزد خداوند محبوب‌تر تشخيص داده شده و پاداشش نيز از ديگران‌ بيشتر است در صورتي كه ملايمت او از ديگري بيشتر باشد با اينكه ممكن است فرد رجحان نيافته عالم و دانشمند بوده و يا خصوصيات اخلاقي ديگري را دارا باشد.

رسول خدا ميفرمود:ما اصطحب اثنان‌ الا كان اعظهما اجرا و احبهما الي الله تعالي‌ ارفقها بصاحبة.هرگاه دو نفر با يكديگر همنشيني كرده و مصاحبت گيرند محبوب‌ترين‌ آنان نزد خداوند و بزرگترين آنان از نظر اجر و پاداش آنكسي است كه نرمي و ملايمتش از ديگري بيشتر باشد.

در منطق قرآن هيچ عملي برابر با شرك با خدا نمي‌نمايد شرك بخدا ستمي‌ بزرگ ميباشد لقمان به پسرش سفارش ميكرد

لا تشرك باللّه انّ الشّرك لظلم عظيم

از برخي از احاديث رسول خدا چنين استفاده‌ ميشود كه بداخلاقي و خشن بودن با مردم‌ در رديف شرك بخدا شمار آمده يا آنكه‌ از نظر مبغوضيت و ناخوشايندي در اعداد شرك بخدا محسوب شده است.

قال رسول الله(ص)ما من عمل ابغض‌ الي الله تعالي من الا شراك بالله تعالي و العنف علي عباده.

امام محمد باقر عليه السلام ميفرمود هر چيزي را قفلي است و قفل ايمان نرمي و ملايمت است كساني كه فاقد روحيه نرمي و ملايمت هستند مثل آنست كه ايمانشان‌ چفت و بست ندارد ممكن است در يك‌ حادثه و يك جرياني همه سرمايه‌هاي ايماني‌ خود را با تندخوئي و عصبانيت بباد دهند

در خاتمه اين بحث مطرح ميگردد كه‌ چرا برخي در برخورد با حوادث خويشتن‌ را كنترل كرده با نرمش و ملايمت با مسائل‌ برخورد مي‌كنند و چرا برخي ديگر فاقد چنين روحيه بوده مشكلات فراواني بوجود ميآورند از اين گذشته نرمش و ملايمت يك‌ عامل مستقلي بوده يا پديده‌اي از رشد ذهني و عقلي است و بعبارت ديگر خيلي‌ها دوست دارند در برخورد با مسائل خيلي‌ها دوست دارند در برخورد با مسائل با نرمي‌ و ملايمت از كنار آن بگذرند ولي عده‌ زيادي عملا نمي‌توانند چنين باشند ولي‌ عده كمي بر اثر قدرت روحي اين توان را دارا بوده از كوره در نمي‌روند.

مطالعه و بررسي روايات اسلامي حاكي‌ است كه نرمي و ملايمت ثمره رشد عقلي‌ است كساني كه از عقل بيشتري برخوردار هستند قدرت كنترل و ترمز در آنان زياد ميباشد و كساني كه از اين نعمت خداداد كمتر بهره دارند كمتر مي‌توانند روش‌ ملايمت و نرمش را اختيار نمايند.

دليل اين نكته اينست كه افراد عاقل‌ سعي ميكنند با تجزيه و تحليل مسائل و مشكلات و با چرخش و انعطاف‌پذيري از درگيري جلوگيري كرده بسلامت از كنار آتش‌ جنگ و جدال و نزاع درگذرند در حقيقت‌ عقل و خرد در انسان بمنزله فنرهاي ماشين‌ است هنگامي كه ماشين بدست‌اندازها مي‌افتد فنرها با نرمش و انعطاف‌پذيري از چاله‌ها گذشته از شكستن و خرد شدن‌ جلوگيري بعمل ميآورند و اگر فنرها روزي‌ حالت فنري و انعطاف‌پذيري خود را از دست داده باشد در اولين برخورد با دست‌انداز خواهد شكست بي‌جهت نيست‌ كه رسول خدا ميفرمايد احسنكم عقلا احسنكم‌ خلقا يعني هر كه خلق و خوي بهتري دارد عقل و خردش نيز بهتر است.

بنابراين با توجه بحديث آخر چنين‌ مستفاد ميگردد رفق و ملايمت روحيه بسيار ارزنده‌اي است كه هر كه آنرا دارا باشد در دنيا فردي پيروز و موفق بوده بهمه خواسته‌ -هاي متعادل و مشروع دست يافته در روز رستاخيز نيز بهمه حظوظ اخروي خواهد رسيد

براي توضيح بيشتر مي‌توان گفت فردي‌ كه نرم و ملايم باشد هميشه در برخورد با مشكلات با عقل و انديشه به بهترين وجه‌ از كنار مساله و مشكل عبور كرده هيچگونه‌ نارسائي بوجود نخواهد آورد خواه اين‌ مشكل در محيط خانه با شوهر و همسرش‌ روي داده باشد يا در اجتماع و محل كارش‌ تحقق يافته باشد نتيجة چنين افرادي از پاشيده شدن كانون خانوادگي و تزلزل‌ اخلاقي فرزندان و فقدان امنيت خاطر جلوگيري بعمل ميآورند در خاتمه به حديثي‌ كه از رسول خدا در اين باره نقل شده است‌ اشاره مينمائيم.

قال النبي(ص)من صبر علي سوء خلق‌ امراته اعطاه اللّه من الاجر ما اعطي ايّوب‌

علي بلائه و من صبرت علي سوء خلق زوجها اعطاها اللّه مثل ثواب آسيه

رسول خدا فرمود هر كه در برابر بداخلاقي همسرش بردباري كند آنچه‌ بايوب پيامبر داده‌اند باو داده خواهد شد و هر زني بر بداخلاقي شوهرش بردباري كند آنچه بآسيه زن فرعون داده شده باو خواهند داد.

بقيه از صفحه 51

(به تصوير صفحه مراجعه شود) كه والدين يا فرزندان تفاهم بيشتري‌ ميتوانند داشته باشند نفوذ آنها در كودك‌ زيادتر است.

2-آموزش:آموزش مستقيم نيز از راه‌ و روشهاي مهم در ايجاد جرات است ولي‌ هرگز تأثيرش باندازه نقش الگو نيست.گاهي‌ يك تذكر،يك پند و اندرز خط مشي‌ها را عوض ميكند و نيز ايجاد اين تأمين كه طفل‌ نيازي به دروغ ندارد.

3-انتقاد از جبن:زماني لازم است‌ كه اگر كودك دچار خطا شده و دچار ترس‌ شده است از او انتقاد كنيم،منتها انتقادي‌ ملايم و توام با خيرخواهي.

مثلا باو بگوئيم كه:"چرا ترسيدي؟" ("جاي ترس نبود"لازم بود باجرات‌ باشي‌""پسري چون تو نبايد بزدل‌ باشد"و....

4-تلقين:تلقين هم توسط خود و هم توسط ديگران در آدمي بسيار نفوذ ميكند البته اگر از سوي افراد بزرگتر مورد احترام‌ و مخصوصا براي كودكان01/ ساله ببالا باشد بسيار مؤثر است

تلقينات بهتر است صبحها پس از بيدار -ي و شبها قبل از خواب صورت گيرد تلقين‌ درباره خود بهتر است با صداي محكم و آرام‌ و حتي جلوي آينه صورت گيرد.مثلا بدينگونه.من جرات دارم.بايد هم‌ با جرات باشم.من راست ميگويم.من‌ صريح خواهم بود.من نمي‌ترسم...

5-ذكر داستانها:داستانها،بيان‌ عمل قهرمانان و راه و رسم گذشتگان وسيله‌ خوبي براي ايجاد جرات است-داستانها بايد هدفدار و موجد حالات و رفتار ايدآلي باشد.

در كودكان حالت ايدآل‌جوئي و قهرمان‌ -پرستي است و با شنيدن داستان خود را غير مستقيم با آن الگوها تطابق ميدهد و زمينه موردنظر را در خود ايجاد ميكند.

 

منبع :

نشريه پيوند » بهمن 1360 - شماره 28


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۲۸:۴۴ ] [ مشاوره مديريت ]

 

مدارا در قرآن

بهاء الدين خرمشاهي

مدارا يعني نرمش رفتار و گفتار در معامله با ديگران و تحمل بعضي ناملايمات.مدارا از آن روي فضيلت اخلاقي‌ شمرده مي‌شود كه در بردارندهء سازگاري سازنده و مهرآميز و انسان‌دوستانه است،و احيانا ناشي از مهار حدّت و شدّت رفتار است.به اين شرح كه مدارا غالبا از انساني‌ صادر مي‌شود كه قدرت بر ترك مدارا يا اعمال قدرت يا گاه خشونت هم دارد،اما به الزام اخلاق و مهر انساني‌ بر خود مهار مي‌زند و مهرباني مي‌ورزد يا مهرآميز رفتار مي‌كند.مدارا شأن انسان قوي و در موضع قوت و قدرت‌ است،و اگر فرد ضعيفي يا فردي كه موقتا در موضع‌ ضعف و ناتواني است،نرمش و ملايمت نشان دهد،آن‌ واكنش را نمي‌توان مدارا ناميد،زيرا چاره‌اي جز آن ندارد.

خشم و خشونت در همهء انسان‌ها كم يا بيش وجود دارد.و اگر خويشتن‌داري و كف نفس نباشد،جهان‌ انساني،به سطح حيواني سقوط خواهد كرد.پس مدارا هم الزامي اخلاقي است،و هم مصلحت فردي و اجتماعي. و به همان گونه كه ابراز خشم و خشونت،خشم و خشونت بيشتري به بار مي‌آورد،اظهار مدارا و ملايمت و تحمل شدايد،به گسترش و افزايش اين سجايا مي‌انجامد و در نهايت زندگي را زيستني‌تر مي‌سازد.در همهء متون‌ مقدس ديني اعم از وحياني يا حكمي و اخلاقي و بدون‌ منشأ آسماني،و در همهء متون اخلاقي و عرفاني مدارا ممدوح شمرده شده است.

شايد بتوان مدارا را به پسنديده و ناپسند تقسيم كرد. مداراي پسنديده آن است كه به اندازه و به جا و با سنجيدن‌ همهء جوانب و پيامدها و به الزام اخلاق و مهر انساني‌ صورت گيرد.اما مداراي ناپسند،آن است كه بي‌هدف و ناشي از زبوني و تحمل بيمارگونه و غير لازم باشد.مانند اينكه انسان در برابر فحّاشي‌ها و تهمت‌زني‌ها و بدزباني‌هاي فردي هتاك همواره بيش از حد نرمش و مدارا نشان دهد و از حد تحمل عرفي و جدال احسن و عرف انساني و اخلاقي خارج گردد.اين مدارا از آن جهت‌ ناپسند است كه كمك به اثم و عدوان است و جري‌سازي‌ هتاكان و خود را در معرض بي‌آبرويي آوردن كه به قول‌ شاعر:

بيدادكشي زبوني آرد خواري خلل دروني آرد

يا به قول صائب تبريزي:

نرمي ز حد مبر كه چو دندان مار ريخت‌ هرطفل ني سواد كند تازيانه‌اش

و در همين مورد است كه قرآن مجيد هم اجازه داده است‌ كه انسان با جديت و غيريت از حريم آبرو و اعتبار و آسايش خود دفاع كنند.چنان‌كه مي‌فرمايد:

«فمن اعتدي‌ عليكم فاعتدوا عليه بمثل ما اعتدي عليكم»

(پس هركس‌ كه به شما ستم كرد،به همان گونه كه به شما ستم مي‌كند، به او«ستم»روا داريد)(بقره،آيهء 491).يا در جاي ديگر مي‌فرمايد:

«و جزاء سيّئة سيّئة مثلها»

(و جزاي هربدي‌ بدي‌اي همانند آن است...)(شوري،04)،اما بلافاصله به‌ دنبال همين عبارت مي‌افزايد:

«فمن عفا و اصلح فأجره‌ علي الله انّه لا يجب الظالمين»

(پس هركس عفو و نكوكاري/درست‌كاري كند پاداش او بر خداوند است كه‌ ستم‌كاران را دوست ندارد)همان آيه.

البته در عرف قرآن كريم«حسنه»با«سيّئه»برابر نيست و در اين موارد در حالت دفاعي و تدافعي است كه‌ براي كاستن از دامنهء خشونت،خشونت سنجيده و حساب‌شده و موقت را تجويز مي‌فرمايد.يكي از مهم‌ترين و روان‌شناسانه‌ترين آيات قرآن در اين زمينه،و در توصيه به مدارا آيهء سي و چهارم از سورهء فصّلت است:

«و لا تستوي الحسنه و لا السّيئة ادفع بالتي هي احسن‌ فاذا الذي بينك و بينه عداوة كأنّه ولي حميم»

(و نيكي و بدي برابر نيست.همواره به شيوه‌اي كه نيكوتر است‌ مجادله كن،آنگاه‌[خواهي ديد]كه كسي كه بين تو و او دشمني‌اي بود،گويي دوستي مهربان است)(فصّلت، 43).

در جاي ديگر،در سورهء رعد،بعضي صفات و كردارهاي خردمندان(اولو الالباب)را كه حق‌شناس و پاي‌بند به پيمان الهي هستند برمي‌شمارد و مي‌فرمايد:

«و الذين صبروا ابتغاء وجه ربّهم و اقاموا الصلوة و انفقوا مما رزقناهم سرّا و علانية و يدرؤن بالحسنة السّيّئة اولئك‌ لهم عقبي الدار»

(و كساني‌كه براي نيل به خشنودي‌ پروردگارشان شكيبايي پيشه كرده‌اند و نماز را برپا داشته‌اند و از هرآنچه روزي‌شان كرده‌ايم،پنهان و آشكارا مي‌بخشند و بدي را با نيكي دفع مي‌كنند،اينانند كه نيك‌ سرانجامي دارند)(رعد،22).[نيز-آيهء 45 سورهء قصص‌ ].و سعدي با الهام از اين آيات است كه مي‌گويد:

بدي را بدي سهل باشد جزا اگر مردي احسن الي من اسا.

يك نمونهء عالي و پر مثال از مداراي قرآني،تساهل با پيروان ساير اديان و حتي بي‌دينان است.چنان‌كه درسورهء كافرون خطاب به كفار مي‌فرمايد:

«لكم دينكم ولي‌ دين».

يا مي‌فرمايد:

«و لا تقولوا لمن القي اليكم السلام‌ لست مؤمنا.»

(و به كسي‌كه با شما از در تسليم‌[و اسلام‌] وارد شود،مگوييد كه مؤمن نيستي)(نساء،49).يا در آيهء مشهور به آية الكرسي مي‌فرمايد:

«لا اكراه في الدين»

(در كار دين اكراه و اجبار روا نيست)(بقره،652).همچنين:

«و لو شاء ربّك لآمن من في الارض كلّهم جميعا أفانت‌ تكره الناس حتي يكونوا مؤمنين»

(و اگر پروردگارت‌[به ارادهء حتمي‌]مي‌خواست،تمامي اهل زمين ايمان مي‌آوردند، پس آيا تو مردم را به اكراه وامي‌داري تا اينكه مؤمن‌ شوند؟)(يونس،99).همچنين:

«و لا تسبّوا الذين يدعون‌ من دون اللّه فيسبّوا اللّه عدوا بغير علم...)

(و كساني را كه‌ به جاي خداوند مي‌پرستند دشنام ندهيد،چرا كه از سر دشمني و ناداني خداوند را دشمني مي‌دهند...)(انعام، 801).

در يكي از آيات بسيار مهم قرآني،از سر مدارا با اهل‌ كتاب،همهء اقلام ايمان را كه متعدد است(ايمان به‌ خداوند،ايمان به غيب،ايمان به پيامبران،ايمان به‌ كتاب‌هاي آسماني،ايمان به فرشتگان و ايمان به قيامت)، به يك مورد آن هم توحيد است تقليل مي‌دهد تا صحبت بر منكران تمام شود،و به مدلول چون‌كه صد آمد نود هم پيش ماست،فقط توحيد و نفي شرك را برجسته‌ مي‌سازد،زيرا كسي‌كه از در توحيد وارد شود و به مبدأ معتقد باشد،در مورد معاد هم انكاري نخواهد داشت و هكذا در مورد ساير اقلان ايمان.آن آيه،آيهء 46 سورهء آل‌ عمران است:

«قل يا اهل الكتاب تعالوا الي كلمة سواء بيننا و بينكم ألا نعبد الاّ اللّه و لا نشرك به شيئا و لا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون اللّه فان تولّوا فقولوا اشهدوا بانّا مسلمون»

(بگو اي اهل كتاب بياييد بر سر سخني كه بين‌ ما و شما يكسان است بايستيم كه جز خداوند را نپرستيم‌ و براي او هيچ گونه شريكي نياوريم و هيچ كس از ما ديگري را به جاي خداوند،به خدايي برنگيرد و اگر رويگردان شدند،بگوييد شاهد باشيد كه ما فرمانبرداريم) (آل عمران،46)[نيز-آيهء 26 سورهء بقره كه رستگاري را نه در انحصار مسلمانان،بلكه همهء اهل كتاب از جمله‌ صائبين و در گرو ايمان به مبدأ و معاد و عمل صالح‌ مي‌شمارد.]

و يكي از درخشان‌ترين آيات قرآني در توجه به‌ ملايمت و مدارا و نرمش آيهء 951 سورهء آل عمران است كه‌ مي‌فرمايد:

«فبما رحمة من اللّه لنت لهم و لو كنت فظّا غليظ القلب لا نفضّوا من حولك فاعف عنهم و استغفرلهم و شاور هم في الامر...»

(به لطف رحمت الهي با آنان‌ نرم‌خويي كردي؛و اگر درشت‌خوي سخت دل بودي‌ بي‌شك از پيرامون تو پراكنده مي‌شدند؛پس از ايشان‌ درگذر و برايشان آمرزش بخواه و در كار با آنان مشورت‌ كن)(آل عمران،951).

همچنين در آيهء ديگر از فرستادن موسي و هارون‌ عليهما السلام،به نزد فرعون و دعوت او به راه حق و توحيد و صلح و صفا با بني اسرائيل سخن مي‌گويد، مي‌فرمايد:

«اذهبا الي فرعون انّه طغي.فقولا له قولا ليّنا لعلّه يتذكّر او يخشي...»

(به‌سوي فرعون برويد كه او سر پند گيرد يا خشوع و خشيت يابد...)(طه،34،44). همچنين در بعضي قصص قرآني،رفتار و گفتار شخصيت‌هاي قصه سرشار از مدارا و مهر و ملايمت‌ است؛و در ميان آنها داستان حضرت يوسف(ع) برجسته‌تر است.داستان حضرت يوسف(ع)را به نحوي‌ كه در سورهء يوسف آمده است همه مي‌دانيم.يوسف(ع) گناهي جز خوبي باطن و زيبايي مفرط ندارد.برادران‌ ناتني‌اش از اينكه او نزد پدرشان محبوب‌تر است،و نيز شايد بر جمال و كمال او رشك مي‌بردند و همداستان‌ مي‌شوند كه او را نابود كنند.سپس اين رأس شديد را يك‌ درجه تخفيف مي‌دهند و او را در بيابان به درون چاهي‌ مي‌اندازند.گذار كارواني بر سر آن چاه مي‌افتد و يوسف‌ (ع)را باز مي‌يابند و به غلامي مي‌گيرند و عزيز مصر او را مي‌خرد و به خانهء خود مي‌برد و در حق او نيكي مي‌كند.

ولي همسر عزيز دامن صبر از دست مي‌دهد و عشق خود را به يوسف(ع)ابراز مي‌دارد و از او در خلوت كام‌ مي‌خواهد.يوسف(ع)از دام اين فتنه مي‌گريزد و زليخا با غرور جريحه‌دار شده‌اش از روي مكر يوسف(ع)را عاشق خود و داراي نظر بد به خويش وانمود مي‌كند و «يوسف(ع)از دامان پاك خود به زندان مي‌رود.»از سوي‌ ديگر برادران توطئه‌گر و بدانديش يوسف(ع)خود را بي‌خبر و بي‌گناه جلوه مي‌دهند و ادعا مي‌كنند كه از (به تصوير صفحه مراجعه شود) يوسف غافل شده‌اند و گرگ او را دريده است و بدين‌سان‌ محنت عظيم و دراز آهنگ يعقوب(ع)در فراق نور چشم‌ دلبندش آغاز مي‌شود و از شدت حزن و اندوه به راستي‌ نور از چشمش مي‌رود.او در ديار و در خانهء خود كنعان‌ (در شام)كلبه‌اي به نام بيت الحزن يا بيت الاحزان ساخته‌ بوده و غالب ساعات روز و شبش را در نوحه‌سرايي بر فوت يا غيبت يوسف(ع)مي‌گذراند.سرانجام به شهادت‌ شاهدان و ژرف‌كاوي عزيز مراتب بي‌گناهي يوسف(ع) آشكار مي‌شود،و او را نديم و امين خاص خود و رييس‌ خزانه‌داري حكومت خود مي‌گرداند.و زليخا بر اثر فشار وجدان حقيقت را به همسرش باز مي‌گويد.از سوي ديگر در كنعان قحطي و خشك‌سالي پيش مي‌آيد و برادران‌ يوسف(ع)كرارا براي دريافت كمك جنسي و غله به ديار مصر و نزد عزيز و يوسف(ع)مي‌روند،بي‌آنكه يوسف‌ (ع)را بشناسند.اما يوسف(ع)كه آنان‌را به خوبي‌ مي‌شناسد،هرباره و همواره در حق آنان بزرگواري و بذل‌ و بخشش مي‌كند و حتي در پايان كه پرده از همهء رازها مي‌افتد و برادران از در عذرخواهي و بخشايش‌طلبي در مي‌آيند،يوسف(ع)حتي ملامتي را نيز در حق آنان روا نمي‌دارد.حاصل آنكه يوسف(ع)هم با زليخا كه آن‌همه‌ در حقش جفا كرده و برايش پرونده ساخته است،با احترام و بدون كينه و با ملايمت و مداراي تمام رفتار مي‌كند و هم با برادران كج‌انديش وتوطئه‌گر خود.او همواره و با همگان جوان‌مردانه و در كمال مروت و مدارا رفتار مي‌كند.حال آنكه حتي از نظر اخلاقي اجازه داشته‌ است كه هم از زليخا و هم از برادران ناجوان‌مردش انتقام‌ بگيرد.او به احسن وجه نشان مي‌دهد كه در«عفو لذتي‌ است كه در انتقام نيست».

اما چنان‌كه پيشتر هم اشاره كرديم،مداراي مفرط و ستم‌كشانه و خواري‌طلبانه در عرف قرآن كريم،روا نيست.

يك نمونه از اين مورد در رفتار ياران و معاصران و معاشران«عامي»و كم‌فرهنگ،يا بي‌فرهنگ حضرت‌ رسول(ص)با ايشان است كه وقت و بي‌وقت به حجرات‌ او سر مي‌زدند و به اصطلاح مزاحم حضور مي‌شدند.او را با صداي بلند از بيرون سرا و كاشانه‌هايش صدا مي‌زدند و در گفت‌وگو با ايشان يا همسران حضرت،ادب لازم را رعايت نمي‌كردند.و گاه و بي‌گاه و غالبا بي‌خبر و بي‌وعده‌ و بي‌دعوت،مهمان ناخوانده مي‌شدند و ساعت‌ها وقت‌ حضرت(ص)را مي‌گرفتند و آسايش او را سلب مي‌كردند و خداوند مي‌فرمايد كه پيامبر(ص)از شدت شرم حضور، اين جفاها را تحمل مي‌كند و با قاطعيت هرچه تمام‌تر به‌ آنان ادب مصاحبت و آداب معاشرت مي‌آموزد.[سورهء حجرات،آيات 1 تا 5].و در آيهء بلند پنجاه و سوم سورهء احزاب مي‌فرمايد:(اي مؤمنان وارد حجره‌هاي پيامبر نشويد،مگر آنكه به شما به صرف طعامي اجازه داده‌ شود،بي‌آنكه‌[بي‌تابانه‌]منتظر آماده شدنش باشيد؛ولي‌ چون دعوت شديد،وارد شويد،و چون غذا خورديد، پراكنده شويد،و سرگرم سخن‌گويي نشويد،چرا كه اين‌ كارتان پيامبر را رنج مي‌دهد و او را از شما شرم مي‌كند[كه‌ حقيقت را بگويد]ولي خداوند از گفتن حق شرم نمي‌كند؛ و نيز هنگامي‌كه از همسران او چيزي‌[كالايي‌]خواستيد، از پشت حجاب و حائلي آن‌را از ايشان بخواهيد،كه اين كار براي دل‌هاي شما و دل‌هاي اياشن پاكيزه‌تر است؛و شما را نرسد كه پيامبر خدا را آزار برسانيد؛و نيز نرسد كه‌ هرگز پس از او با همسرانش ازدواج كنيد.بي‌گمان اين كار از نظر خداوند سهمگين است)(احزاب،35).

در جاي ديگر از قرآن كه باز اشاره به گوشه‌اي از سيره‌ و رفتار و شخصيت رسول الله(ص)دارد،خداوند از نوع‌ ديگري از مدارا و ملايمت و سازگاري مفرط پيامبر خويش سخن مي‌گويد و نشان مي‌دهد كه حضرت رسول‌ به حق سزاوار عنوان«خلق عظيم»[سورهء قلم،آيهء 4] هستند.و آن در آيهء 16 سورهء توبه است:«و از ايشان‌ كساني هستند كه پيامبر را مي‌آزارند و مي‌گويند او زودباور است،بگو به سود شماست كه زودباور است،كه به‌ خداوند و مؤمنان ايمان دارد؛و رحمت الهي براي كساني‌ از شماست كه ايمان آورده‌اند؛و كساني‌كه پيامبر خدا را مي‌آزارند،عذاب دردناكي‌[در پيش‌]دارند.»(توبه،16).

باز مورد ديگري در سيرت و رفتار حضرت رسول‌ (ص)بوده است كه چون مدارا و ملايمت مفرط و باعث‌ سوء استفادهء بعضي از تازه مسلمانان غير راسخ در علم و ايمان بوده،لذا خداوند به لحن نفي و نهي از آن ياد مي‌فرمايد.و آن در مورد كساني است كه وقت و بي‌وقت- و به ويژه در هنگام بسيج ياران رسول اللّه براي شركت در غزوات و جهاد و مأموريت‌هاي دشوار ديگر-حضرت را در رودربايستي قرار داده و با سوء استفاده از نرم‌خويي‌ ذاتي حضرت(ص)از ميدان به در مي‌رفته‌اند و شانه از زير بار مسئوليت خالي مي‌كرده‌اند.اشاره به اين مسئله در قرآن كريم مكرر و متعدد است،و از همه بارزتر در آيات‌ 14 تا 64(و چند آيهء بعدي)سورهء توبه است:«اگر سود و ثمري زودياب و سفري سهل و ساده در پيش بود،از تو پيروي مي‌كردند،ولي راه پرمشقت بر ايشان گران آمده‌ است،و به خداوند سوگند ياد خواهند كرد كه اگر تاب و توان داشتيم،همراه شما رهسپار مي‌شديم؛خود را هلاك‌ مي‌كنند و خداوند مي‌داند كه دروغ مي‌گويند.خداوند از تو در گذرد،چرا پيش از آنكه حال راستگويان بر تو معلوم‌ گردد و دروغگويان را بشناسي،به آنان اجازه دادي؟ كساني‌كه به خداوند و روز بازپسين ايمان دارند از تو عذر و اجازه نمي‌خواهند كه‌[تن بزنند]از اينكه به مال و جانشان جهاد كنند،و خداوند از پرهيزگاران آگاه است. همانا كساني از تو عذر و اجازه مي‌خواهند كه به خداوند و روز بازپسين ايمان ندارند و دل‌هايشان مردّد است،و در شك و شبهه‌شان سرگشته‌اند...»(توبه،24-54).

به شهادت قرآن كريم،خداوند،به هنگام ضرورت، «قهر انقلابي»و قاطعيت و شدت عمل سالم را براي‌ پيروزي نهايي انقلاب اسلامي توصيه مي‌فرمايد.سورهء فتح از نظر اشارات تاريخي به آخرين سال‌هاي حيات‌ رسول اللّه و اوج‌گيري انقلاب اسلام،و صلح سنجيده و قدرت‌مندانهء حديبيه(بدون اشاره به نام آن)و سپس‌ پيروزي نهايي مسلمانان و ورود پيروزمندانهء آنان(در سپاهي دههزار نفري)به مكه بدون درگيري با سپاه‌ مخالفان و مشركان،بسيار حائز اهميت است.در آخرين‌ آيهء همين سوره است كه مي‌فرمايد:«محمد پيامبر الهي‌ است و كساني‌كه با او هستند بر كافران سخت‌گير و با خودشان مهربانند...»(فتح،92)و اگر عكس اين بود و مسلمانان به شيوه‌اي رياضت‌كشانه و عارفانهء افراطي و نامتعارف و حتي ناسالم،با خودشان سختگير و با دشمنان مهربان بودند،انقلاب اسلام در نطفه خفه مي‌شد، و يكي از عظيم‌ترين تمدن‌ها و فرهنگ‌هاي بشري پديد نمي‌آمد و جاهليت با مختصري تغيير و تحول ادامه‌ مي‌يافت.

همين است كه خداوند با هشدار تمام به صريح‌ترين‌ وجهي به رسول اللّه(ص)فرمان سخت‌گيري انقلابي‌ مي‌دهد:

(يا ايّها النبي جاهد الكفار و المنافقين و اغلظ عليهم و مأواهم جهنم و بئس المصير»

(اي پيامبر با كافران‌ و منافقان جهاد كن و با آنان درشتي كن كه سرا و سرانجامشان جهنم است و بد جايگاهي است)(سور( توبه،37،سورهء تحريم،آيه 9).همچنين مي‌فرمايد:«اي‌ مؤمنان با كساني از كفّار كه نزديك شما هستند كارزار كنيد و بايد كه در شما درشتي ببينند و بدانيد كه خداوند با پارسيان است»(توبه،321).و در پايان سورهء توبه كه از آخرين سوره‌هاي نازلهء قرآن كريم است،در يك كلام‌ حضرت رسول(ص)را چنين معرفي مي‌فرمايد:«به‌ راستي كهپيامبري از ميان خودتان به‌سوي شما آمده‌ است كه هررنج كه شما مي‌بريد،براي او گران مي‌آيد،و سخت هواخواه شماست و به مؤمنان رئوف و مهربان‌ است»(توبه،821).كه به روشني به دل‌سوزي و غم‌خواري و مدارا و مهرباني و رحم و رأفت رسول اللّه‌ (ص)اشاره دارد.

آري با توجه به توصيه توأمان شدت و صلابت در جنب مدارا و مهرباني و ملايمت در قرآن كريم است كه‌ سعدي مي‌سرايد:

درشتي و نرمي به هم در به است‌ چو رگزن كه جرّاح و مرهم نِه است   منبع :   نشريه نامه فرهنگ » زمستان 1376 - شماره 28
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۲۸:۴۳ ] [ مشاوره مديريت ]

 

اصل حكمت

قرآن مجيد از روشهاي متعدد و مؤثر تبليغي همچون: استدلال عقلي و منطقي، مجادله نيكو، مناظره، بحث آزاد و ... استفاده كرده است .

به كارگيري «حكمت‌» در امر هدايت و تبليغ يكي از اصول ارزشمندي است كه قرآن كريم در كنار «موعظه‌» و «مجادله‌» مورد توجه قرار داده است:

«ادع الي سبيل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتي هي احسن‌» (1)

«با حكمت و پند نيكو مردم را به سوي پروردگارت بخوان و با آنان به روشي كه نيكوتر است، استدلال كن‌» .

«حكمت‌» در لغت‌به معناي «منع‌» (2) است و از آنجا كه علم، دانش، منطق و استدلال، مانع از فساد و انحراف است، به آن حكمت گفته مي‌شود (3) .

در ميان مفسران درباره حقيقت‌حكمت، دو ديدگاه وجود دارد:

1 - مشهور مفسران حكمت را به معناي حجت، معرفت، كلام صواب و سخن

_______________________________

1) سوره نحل/125 .

2) طبرسي، مجمع البيان ج 6 - 5، ذيل آيه 125 سوره نحل .

3) آية‌الله مكارم شيرازي، تفسير نمونه، ج 11، ص 455 .

استوار گرفته‌اند . و بر اين باورند كه حكمت ناظر به محتواست‌يعني سخني است كه بر اساس دليل، برهان و مباني منطقي و معقول باشد ; چنانكه «زمخشري‌» در تفسير «كشاف‌» مي‌گويد:

«الحكمة: المقالة المحكمة الصحيحة و هي الدليل الموضح للحق و المزيل للشبهة‌» (1) . «حكمت، سخن استوار و درست است و آن عبارت است از دليل روشنگر حق و برطرف كننده شبهه‌» .

2 - برخي ديگر از مفسران از جمله سيد قطب در تفسير «في ظلال القرآن‌» حكمت را ناظر به محتوا ندانسته‌اند، بلكه ناظر به شيوه تبليغ مي‌دانند بدين معني كه در راه دعوت و تبليغ بايد راه حكمت را پيمود و هر چيزي را سر جاي خود نهاده و مقتضيات را منظور داشت و مطابق با مقتضاي حال عمل كرد . (2)

به نظر مي‌رسد، بين دو ديدگاه منافاتي وجود ندارد و شامل حكمت در محتوا و نيز برهان و حكمت در شيوه تبليغ و حكمت در رعايت‌حال مخاطبين و مقتضاي حال است زيرا آيات فراواني «حكمت و حكيم‌» را از اوصاف قرآن بيان نموده‌اند:

«يس و القرآن الحكيم‌» (3) «يس، سوگند به قرآن حكيم‌» .

«تلك آيات الكتاب الحكيم‌» (4) «اين آيات كتاب استوار و حكمت‌آميز است‌» .

چنين استفاده مي‌شود كه حكمت قرآن منحصر به براهين منطقي و فلسفي نيست، بلكه عموميت دارد و شامل هر دو قسم از حكمت - حكمت‌به معناي برهان و استدلال و حكمت در رعايت‌حال مخاطبين و مقتضاي حال - مي‌باشد . بر اين اساس، روشهاي «برهان و استدلال‌» و «رعايت مقتضاي حال‌» براي اصل حكمت پيشنهاد مي‌گردد:

1 - روش «برهان و استدلال‌»:

اين روش از روشهايي است كه قرآن كريم در شيوه تبليغي خود به كار برده و

_______________________________

1) زمخشري، تفسير كشاف، ج 2، ص 644 .

2) سيد قطب، تفسير في ظلال القرآن ج 5 (چاپ بيروت) . ص 292 .

3) سوره يس/آيه 2 .

4) سوره يونس/2، سوره زخرف/4، سوره بقره/151، آل عمران/58 و سوره جمعه/2 .

براهين منطقي علمي در سطوح مختلف براي مسائل گوناگوني آورده است و در موارد فراواني مخالفان را دعوت به اقامه برهان واستدلال نموده است:

«قل هاتوا برهانكم ان كنتم صادقين‌» (1) «اي پيامبر! بگو اگر راست مي‌گوييد، برهانتان را بياوريد» .

در مواردي هم به شبهات كفار، منافقين و اهل كتاب پرداخته و با براهين فلسفي به آنها پاسخ داده است; چنانكه درباره وجود خداوند مي‌فرمايد:

«ام خلقوا من غير شي‌ء ام هم الخالقون‌» (2) «آيا آنها بي سبب آفريده شده‌اند يا خود خالق خود هستند» .

اين عبارت كوتاه در حقيقت اشاره به برهان معروف عليت است كه در فلسفه و كلام براي اثبات وجود خداوند آمده است (3) . و گاهي نيز با بيان فلسفه و چرايي احكام، انسانها را براي عمل به احكام آماده مي‌سازد چنانكه نماز را ياد خدا، موجب دوري از منكرات و انحرافات اخلاقي و اجتماعي بيان مي‌كند:

«... اقم الصلوة ان الصلوة تنهي عن الفحشاء و المنكر و لذكر الله اكبر ...» (4)

«نماز را بپادار كه نماز انسان را از زشتيها و گناه باز مي‌دارد و ياد خدا بزرگتر است‌» .

و حكمت روزه را فلاح و رستگاري از زندان طبيعت و ماديت و غرائز حيواني مي‌شمرد:

«... كتب عليكم الصيام كما كتب علي الذين من قبلكم لعلكم تتقون‌» (5)

«روزه بر شما نوشته شده، همانگونه كه به كساني كه قبل از شما بودند، نوشته شده شايد پرهيزگار شويد» .

و فلسفه زكات و صدقات را طهارت مال، طهارت جسم و روح و تزكيه نفس در سايه بذل، ايثار و ... مي‌داند:

«خذ من اموالهم صدقة تطهرهم و تزكيهم ...» (6)

_______________________________

1) سوره بقره/111، سوره انبياء/24، سوره نمل/64 و سوره قصص/75 .

2) سوره طور/آيه 35 .

3) آيت‌الله، مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه ج 22، ص 452 الي 454 .

4) سوره عنكبوت/45 .

5) سوره بقره/183 .

6) سوره توبه/103 .

«از اموال آنها صدقه‌اي (زكاتي) بگير (تا به وسيله آن) آنها را پاك‌سازي و پرورش دهي‌»

2 . روش رعايت مقتضاي حال:

از آنجا كه ميزان عقل و ايمان انسانها تفاوت دارد، مبلغ بايد با هر انساني به اندازه عقل و ايمان او سخن بگويد و چيزي را از او بخواهد كه توان انجام آن را داشته باشد چنانكه رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمودند:

«انا معاشر الانبياء امرنا ان نكلم الناس علي قدر عقولهم‌» (1) «ما گروه پيامبران ماموريم كه با انسان به اندازه عقلشان سخن بگوئيم‌» .

با دقت در شيوه تبليغي قرآن نمونه‌هاي زيادي را مي‌بينيم كه رعايت مقتضاي حال نموده است و با مردم به اندازه عقل و فهمشان سخن گفته است كه نمونه هائي از آن را در روش مخاطب‌شناسي بيان نموديم .

4 - اصل مجادله به احسن

مجادله در لغت‌به معناي پيچاندن طناب است و سپس به پيچاندن طرف مقابل و گفتگو براي غلبه بر او به‌كار رفته است . به عبارت ديگر، سخن گفتن از طريق نزاع و غلبه‌جوئي را مجادله گويند (2) .

از موارد استعمال لفظ جدال در قرآن كريم به خوبي استفاده مي‌شود كه داراي مفهوم وسيعي است كه هر نوع بحث و گفتگوي طرفين را شامل مي‌شود خواه به حق باشد و يا به باطل .

مجادله بر سه قسم است: 1 - مجادله احسن 2 - مجادله حسن 3 - مجادله غير حسن (بد) .

از آنجا كه اساس شيوه تبليغي قرآن «بلاغ مبين‌» ، واقع‌نگري و حقيقت‌نگري است، مجادله به غير حسن را تجويز ننموده و شيوه مجادله احسن و مجادله حسن را به كار برده است .

_______________________________

1) ترجمه اصول كافي، جلد 1 ص 27 .

2) راغب اصفهاني، مفردات الفاظ القرآن، ص 87 .

قرآن كريم با روشهاي ذيل اصل مجادله به احسن را در شيوه تبليغي خود به كار برده است:

1 . روش مناظره - بحث آزاد

يكي از روشهاي تبليغي رهبران و پيامبران الهي در برخورد با مخالفان، بحث آزاد و منطقي بوده است كه نمونه بارز آن گفتگوي حضرت ابراهيم عليه السلام و دلايل دندان شكن او در برابر «نمرود» است و نيز احتجاج حضرت موسي عليه السلام در برابر «فرعون‌» كه قرآن اين گفتگو و مناظره را در آيه 47 تا 54 سوره عنكبوت بيان كرده است . (1)

2 - روش همراهي

گاهي براي روشن شدن حقيقت و رسيدن به هدف بايد در ظاهر تسليم طرف مقابل شد و اندك اندك ذهن او را براي قبول آن آماده ساخت . اگر مبلغ بخواهد در ابتدا بدون آمادگي مخاطب وي را به سوي حقيقت فراخواند، ممكن است‌با عكس‌العمل مواجه شود .

بر اين اساس، قرآن در مجادلات خود، روش همراهي را به كار برده است كه نمونه بارز آن در مجادلات حضرت ابراهيم عليه السلام با ستاره پرستان است كه در آغاز با آنها همراهي مي‌كند و سرانجام عقيده خود را بيان كند و پيام خويش را اعلام مي‌كند . (2)

3 - روش مقايسه‌اي

در اين روش مبلغ نوعي فرضيه سازي مي‌كند و براي رسيدن به هدف، راههايي را در مجادله پيشنهاد مي‌كند و انتخاب يكي از اين راهها را به مخاطب خويش واگذار مي‌كند و چون مخاطب با فكر و اختيار خويش يكي از راهها را بر مي‌گزيند، دليل گوينده آسانتر و راحت‌تر در او اثر مي‌بخشد .

قرآن كريم از اين روش بسيار استفاده نموده است:

_______________________________

1) آية‌الله مكارم شيرازي، تفسير نمونه، ج 16، ص 300 .

2) سوره آل عمران/8 - 76 .

«يا صاحبي السجن ءارباب متفرقون خير ام الله الواحد القهار» (1)

«اي هم بنديهاي من آيا خدايان متعدد بهتر است‌يا خداي يگانه قهار . .» .

در اين آيه بين يگانگي خدا و تعدد خدايان دروغين مقايسه شده و توحيد را اثبات مي‌نمايد .

«و ما يستوي الاعمي و البصير× و لا الظلمات و لا النور× و لا الظل و لا الحرور» (2)

«و هرگز (كافر تاريكدل) كور و (مؤمن روشن روان) بينا، يكسان نيستند و هيچ ظلمتي با نور مساوي نخواهد بود و هرگز آفتاب و سايه همرتبه نباشند» .

در اين آيه بين تاريكي‌ها و نور، و مقام كافر و مؤمن مقايسه شده است .

4 - روش پرسش و پاسخ

يكي از روشهاي تبليغ، پرسش و پاسخ است و قرآن كريم در بسياري از موارد براي اثبات حقايق مهمي نظير توحيد، نفي شرك، معاد و ... در شيوه تبليغي خود اين روش را به كار برده است كه بهترين نمونه آن حديثي است كه امام صادق عليه السلام به آن اشاره كرده و مي‌فرمايد:

مجادله به احسن همانند مطلبي است كه در آخر سوره يس در مورد منكران معاد آمده است: هنگامي كه استخوان پوسيده را در مقابل پيامبر صلي الله عليه و آله آوردند و سؤال كردند كه چه كسي قدرت زنده كردن آن را دارد؟ در پاسخ فرمودند:

«... يحييها الذي انشاها اول مرة ...» (3) «همان خدايي كه روز نخست آن را آفريده، دوباره زنده مي‌كند» (4) .

_______________________________

1) سوره يوسف/39 .

2) سوره فاطر/20 .

3) سوره يس/79 .

4) آية‌الله مكارم شيرازي، تفسير نمونه، ج 16، ص 300 .

 

منبع :

نشريه  درسهايي از مكتب اسلام » ارديبهشت 1381، سال 42 - شماره 2


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۲۸:۴۲ ] [ مشاوره مديريت ]

 

جدل در قرآن و رفع يك توهّم

چكيده:

آن‌چه كه از بررسي آيات قرآن كريم به دست مي‌آيد و بسياري از دانشمندان علوم قرآني نيز به آن معتقدند آن است كه قرآن كريم در بردارنده‌ي تمام انواع براهين و دلايل از جمله جدل (جدال احسن) مي‌باشد. همچنين توهّمي كه برخي مطرح كرده‌اند مبني بر آن كه مطالبي كه در نارسايي عقول زنان رسيده است بيانگر صفاتي است كه در ذات زن از حيث زن بودن اوست مردود است؛ چرا كه اين تعبيرها به لحاظ غلبه‌ي خارجي است كه منشأ آن، دور نگه داشتن زن از تعليم و تربيت صحيح است.

مقدمه:

دانشمندان علم منطق براي اثبات يك مطلب دو راه ذكر كرده‌اند: يكي راه دليل و برهان و ديگري راه جدل1. از نظر قرآن‌كريم، اساس دين بر بيّنه و برهان و حجّت استوار است و پيامبران نيز همواره با مردم از اين طريق سخن گفته‌اند.2 اين برهان‌ها اگر چه با

برهان‌هاي كلامي قابل مقايسه و تشبيه است؛ امّا به سبكي خاص نبوده و براي عالمان قابل استفاده است. گاهي نيز طرف مقابل، اهل منطق و برهان نيست و در برابر حقّ و حقيقت، لجاجت مي‌كند و با سر هم كردن حرف‌هاي غير منطقي، مي‌خواهد سخن باطل خود را به كرسي قبول بنشاند. در مقابل چنين شخصي، جدل و مناظره ضرورت پيدا مي‌كند.3 در اين صورت از ترتيب مقدّمات غير علمي طرف مقابل با استفاده از موضوعاتي كه او آن‌ها را قبول دارد، با شيوه‌اي خاص براي مغلوب كردن او، استفاده مي‌شود.

جدال نمودن در هنگام محاوره براي اقناع مخاطب، با شيوه‌هاي مؤثّر و پذيرفته شده در عرف محاوره است. زيرا در مواردي كه طرف حتّي باور خويش را ارج نمي‌نهد و ارزش‌هاي پذيرفته شده‌ي خويش را ناديده مي‌گيرد، با يادآوري باورهاي او، وي را متوجّه فاصله‌گيري از باورها نموده و زمينه را براي پذيرش باورهاي طرف مقابل فراهم مي‌كنيم.4 بنابراين در جدل از مقدّمات مسلّم در نزد مخاطب بهره گرفته مي‌شود؛ اگر چه در نزد سخنگو آن باورها اعتبار نداشته باشد.

* * *

جدل در قرآن:

از نظر بسياري از دانشمندان علوم قرآني، قرآن عظيم بر تمام انواع براهين و دلايل مشتمل است و همه را بر مبناي عادت عرب بيان كرده است؛ نه به شيوه‌ي متكلّمين؛ زيرا اوّلاً خداوند در آيه‌ي(4) سوره‌ي ابراهيم، فرموده است: «ما هيچ رسولي را نفرستاديم مگر به زبان قوم خودش تا براي آنان بيان كند»: و ما اَرْسَلْنا مِنْ رسولٍ الاّ بِلسانِ قَومِهِ ليُبَيِّنَ لَهُمْ؛ ثانياً خداوند متعال در محاجّه با بندگانش به بهترين شكل سخن گفته است تا عموم مردم آن‌چه كه براي قانع شدنشان لازم است و با تمام كردن حجّت بر آنان، دريابند و خواص هم در قبال آن مطالبي بيش از آن‌چه عموم فهميده‌اند، درك نمايند.5

در آيه‌ي (125) سوره‌ي نحل نيز خداوند به پيامبر دستور مي‌دهد كه در مقام دعوت مردم از سه روش استفاده كند: اوّل به وسيله‌ي حكمت؛ دوم به وسيله‌ي تحريك احساسات آن‌ها در موعظه و سوم استفاده از مقدّمات جدلي، آن‌هم به صورت زيبايي كه احساسات طرف مقابل جريحه‌دار نشود (جدال احسن).

اگر چه در كتاب علوم قرآني براي جدل، انواعي ذكر شده است، امّا آن‌چه مقصود اين نوشتار است، نوعي است كه در آن براي الزام كردن و محكوم نمودن خصم، با مقدّماتي كه عنوان كرده يا اعتقاداتي كه دارد، همراهي مي‌كند.6 نمونه‌ي آن در قرآن، جدالي است كه حضرت ابراهيم عليه‌السلام با قومش پس از شكستن بت‌ها داشته‌اند. آن حضرت فرمودند: «قالَ بَلْ فَعَلَهُ كَبيرُهُمْ هذا فاسْئَلُوهُمْ إنْ كانُوا يَنْطِقُونَ». (انبياء، آيه‌ي63) از آن‌جا كه ظاهر اين تعبير به نظر مفسّران با واقعيّت منطبق نبوده و از طرف ديگر حضرت ابراهيم، پيامبر است و معصوم هرگز دروغ نمي‌گويد، در تفسير اين آيه، مطالب مختلفي گفته‌اند؛ نظير احتمال شرطي بودن جمله در آيه، و... امّا نظر صحيح آن است كه ابراهيم عليه‌السلام به طور قطع، اين عمل را به بت‌بزرگ نسبت دادند، ولي تمام قرائن شهادت مي‌داد كه او قصد جدّي از اين سخن ندارد، بلكه مي‌خواسته است عقايد بت‌پرستان را كه خرافي و بي‌اساس بودند، به رخ آن‌ها بكشد و به آن‌ها بفهماند كه اين سنگ و چوب‌هاي بي‌جان كه حتّي نمي‌توانند يك جمله سخن بگويند و از عبادت‌كنندگانشان ياري بطلبند، چطور مي‌توانند به حلّ مشكلات آن‌ها بپردازند؟! نظير اين تعبير در سخنان روزمره‌ي ما فراوان است كه براي ابطال گفتار طرف مقابل، مسلّمات او را به صورت امر با اخبار و يا استفهام در برابرش مي‌گذاريم تا محكوم شود.7 امّا همانند آيه‌ي مذكور، آيه‌ي (18 و 19) سوره‌ي زخرف است كه به دليل ناديده گرفتن نكته‌ي مورد نظر، گروهي از مفسّرين در طرح مطالبي در خصوص ضعف عقلي زنان و يا بر شمردن برخي خصوصيّات ناپسند در مورد زنان، به خطا رفته‌اند كه نيازمند توضيحاتي است

در سوره‌ي زخرف، خداوند پس از تحكيم پايه‌هاي توحيد، از طريق برشمردن نشانه‌هايش در نظام هستي، به نقطه‌ي مقابل آن يعني مبارزه با شرك مي‌پردازد و به بررسي يكي از شاخه‌هاي آن، يعني پرستش فرشتگان اشاره مي‌كند. و در آيه (15) مي‌فرمايد: «آنها براي خداوند از ميان بندگانش جزئي قرار دادند.»

تعبير به «جزء» به اين معني است كه آن‌ها فرشتگان را فرزندان خدا مي‌شمردند؛ زيرا فرزند جزئي از وجود پدر و مادر است. قرآن انساني را كه با آن همه نعمت‌هاي الهي، راه كفران را پيش گرفته، كفران‌كننده‌ي آشكار مي‌داند، و در آيه‌ي بعد، براي محكوم كردن اين تفكّر خرافي از ذهنيّات و مسلّمات آن‌ها استفاده مي‌كند؛ چرا كه آن‌ها جنس مرد را به زن ترجيح مي‌دادند و دختر را ننگ مي‌شمردند. لذا مي‌فرمايد: «آيا از ميان مخلوقاتش، دختران را براي خود انتخاب كرده و پسران را براي شما؟» يعني چگونه خود را بر خدا ترجيح مي‌دهيد و سهم خدا را دختر قرار مي‌دهيد، با اين‌كه در پندار شما مقام دختر پايين‌تر است و سهم خود را پسر مي‌پنداريد؟! باز همين مطلب را به بيان ديگري دنبال مي‌كند و مي‌فرمايد: «هرگاه يكي از آن‌ها را به همان چيزي كه براي خداوند رحمان تشبيه قرار داده، بشارت دهند صورتش از فرط ناراحتي سياه مي‌شود و مملو از خشم و غضب مي‌گردد. اين تعبير حاكي از تفكّر خرافي مشركان در عصر جاهليّت در مورد تولّد فرزند دختر است. باز در ادامه‌ي سخن مي‌افزايد: «آيا كسي را كه در لابلاي زينت‌ها پرورش مي‌يابد و به هنگام گفتگو و كشمكش در بحث و مجادله نمي‌تواند مقصود خود را به خوبي اثبات كند، فرزند خدا مي‌دانيد و پسران را فرزند خود؟!» و در آخر آيه‌ي مورد بحث، مطلب را روشن‌تر مطرح مي‌كند و مي‌فرمايد: «آن‌ها فرشتگاني را كه بندگان خدايند، مؤنّث پنداشتند و دختران خدا معرّفي كردند.»8 مفسّران در مورد آيه‌ي (18) از اين سوره كه شاهد مثال بحث حاضر است، سه تفسير متفاوت ذكر كرده‌اند:

1. اكثر مفسّران آيه را نسبت به «بنات»9 و در مقام بيان دو صفت از صفات نكوهيده زن

دانسته‌اند كه يكي به نشو و نماي زن در تزيين و زر و زيور اشاره مي‌كند و ديگري به اين‌كه زن‌ها در مخاصمه و استيفاي حقّ خود از روي قياس برهاني و گفتار منطقي، نمي‌توانند طرف مقابل را ملزم گردانند؛ بلكه با قياسات جدلي غيربيّن پيش مي‌روند و اين دو صفت، نقطه ضعف عقل وي است و كفّار مخلوق ضعيف‌تر را به خدا منسوب كرده و پسران را كه در نظر آنان نيرومندتر و بزرگ‌منش‌ترند، به خود نسبت مي‌دادند.10

برخي اين قول را به قتاده منسوب نموده‌اند كه گفته است: «كم‌زني باشد كه به تكلّم خود اراده‌ي صحبت نمايد از براي خود مگر آن‌كه تكلّم بر او حجّت باشد نه براي او.»11 و بيشتر مواقع ديده شده است كه زني بخواهد استدلال بر حق كند و حال آن‌كه اقرار به ضرر خود كرده است.12 در تفسير «اطيب البيان» نيز آمده است: «مراد از آن، نساء كه همان بنات است، مي‌باشد كه خود را با طلا و حرير زينت مي‌دهند و نظر به ضعف بيان دارد كه نمي‌توانند حجّت خود را بيان كنند با پدران قسي القلب كه ما چه گناهي داريم كه ما را زنده به گور مي‌كنند، يا با كراهت و اهانت با ما رفتار مي‌كنند و اين تفسير مناسب با آيات قبل است».13 علاّمه طباطبايي مي‌نويسد:

يعني آيا خدا دختران را فرزند خود گرفته و يا اين مشركين‌اند كه از جنس بشر آن‌هايي را كه در ناز و نعمت و زر زيور بار مي‌آيند، فرزند خدا تصوّر كرده‌اند با اين‌كه در بيان و تقرير دليل گفته‌ي خود و اثبات ادعايشان عاجزند و دليل روشني ندارند. اين دو صفت را كه براي زنان آورده، براي اين است كه زن بالطبع داراي عاطفه و شفقت بيشتر و تعقّل ضعيف‌تري از مرد است و به عكس مرد داراي عواطف كمتري و تعقّل بيشتري است و از روشن‌ترين مظاهر قوّت عاطفه‌ي زن، علاقه شديدي است كه به زينت و زيور دارد و در تقرير حجّت و دليل كه اساسش قوّه‌ي عاقله است، ضعيف است».14

صاحب «مجمع‌البيان» نيز اين نظر را پذيرفته، مي‌نويسد: «آيا كسي را كه در زر و زيور زنانه، رشد مي‌كند، يعني دختران را براي خدا قرار مي‌دهند؛ در حالي‌كه زنان قوّت

گفتگو و بحث را ندارند.»15

2. برخي مفسّران از «ابن زيد» نقل كرده‌اند كه معناي آيه اين است كه: «آيا مي‌پرستيد كسي را كه پروريده شده باشد در زيب و زينت و ممكن نباشد او را كه به حجّت تكلّم كند؛ بلكه عاجز بود از مطلق جواب، مراد «اصنامند» كه تحليه ايشان كرده‌اند به انواع حلل»16. يعني آن‌ها را به جواهرات و طلا و حلي و حلل زينت مي‌كنند و اين‌ها قدرت بر تكلّم و اقامه حجّت بر الوهيّت خود ندارند.»17

امّا اين تفسير بعيد به نظر مي‌رسد؛ زيرا تعبير به «مَن» براي ذوي‌العقول است و اگر مقصود اصنام بود تعبير به «ما» متناسب‌تر بود.18

3. موضوع راجع به قصّه‌ي فرعون و موسي است؛ زيرا فرعون بر فرش طلاباف مي‌نشست و خود را به جواهرات زينت مي‌كرد. اين كلام فرعون است كه: «من با اين همه حلي و جواهرات نشو و نما كرده‌ام» و ضمير «هو» به موسي بر مي‌گردد كه زبانش لكنت داشت و از عهده‌ي بيان بر نمي‌آمد.19

اين تفسير نيز بسيار بعيد به نظر مي‌رسد؛ زيرا با آيات قبل هيچ تناسبي ندارد.

با نگاهي گذرا بر انواع تفاسير مطرح درباره‌ي آيه‌ي مذكور، به نظر مي‌رسد كه تفسير اوّل صحيح‌تر باشد؛ يعني آيه نظر به «بنات» دارد. امّا اين بدان معنا نيست كه پاره‌اي از مفسّران گفته‌اند كه اين دو صفت از صفات ذاتي زنان است و زبان حال خداوند متعال درباره‌ي زنان، چنين است. بلكه اين آيه از باب جدل است؛ به عبارت ديگر خداوند با تكيه بر اعتقادات و نظرات آنان نسبت به زن (دو خصوصيّت مذكور) در مقام ردّ انتساب دختر بودن فرشتگان به خود، بر آمده است. بر اساس تعريف جدل در منطق، مجيب (طرفدار يك راي و عقيده) در تقرير وضع خود، به مشهورات استناد مي‌جويد و مسائل به آن چه مجيب مسلّم مي‌دارد؛ يعني سائل به آراء و نظريات و گفته‌هاي مجيب تكيه مي‌كند و همان را به عنوان حربه عليه وي به كار مي‌گيرد. بدين گونه كه چون مسلّمات مجيب را مقدّمه استدلال قرار مي‌دهد، نتيجه هم بايد براي مجيب مورد قبول باشد و

سائل بايد با مهارت خاص، حريف را به تناقض‌گويي بكشاند يا از مسلّمات او به نتايجي كه بطلانش كاملاً آشكار است، برسد.20

در يك طرف مجادله (Dialecticien) مجيب است كه گروهي از مردم‌اند و داراي عقيده و رأيي خاصّ‌اند و تمام كوششان اين است كه الزام نشوند، و طرف ديگر، سائل يا ناقض است كه خداوند متعال مي‌باشد و مي‌خواهد عقيده‌ي آن‌ها را نقض كند. غرض سائل يا خداوند آن است كه حافظ وضع يا عقيده را به تناقض‌گويي بكشاند و از سخنان او محالي لازم آرد و بدين طريق او را مجاب كند. غرض حافظ وضع يا مجيب آن است كه در بن‌بست نيفتد و در تناقض‌گويي گرفتار نيايد.21

پس مفهوم آيه‌ي مورد بحث چنين است: «خداوند مي‌خواهد بگويد، شما كه نسبت به زن چنين ديدگاهي داريد و او را با اين صفات مي‌شناسيد و مقام آن‌ها نزد شما چنين پايين است، آيا سزاوار است كه به خداوند نسبت دهيد؟» تلقّي هر معناي ديگري، مانند آن‌چه برخي مفسّرين تصوّر كرده‌اند كه اين زبان حال خداوند است كه چنين ويژگي‌هايي را براي زنان بر شمرده است، باطل است و با آيات ديگر قرآن منافات دارد. زيرا بنا بر مفاد آيات متعدّدي از قرآن كريم،22 اوّلاً همه‌ي انسان‌ها از هر صنف، خواه زن و خواه‌مرد، از يك ذات و گوهر خلق شده‌اند و مبدأ قابلي آفرينش همه‌ي افراد يكي است؛ ثانياً اولين زن كه همسر اوّلين مرد است، از همان ذات و گوهر عيني آفريده شده نه از گوهر ديگر و نه فرع بر مرد و زائد بر او و طفيلي وي؛ بلكه خداوند اوّلين زن را از همان ذات و اصلي آفريده است كه همه‌ي مردها را از همان اصل خلق كرده است.

بنابراين اگر ما در مسايل علمي و عملي كه ملاك و معيار ارزش است، هيچ سخني از مذكر و مؤنث در قرآن نيافتيم، يقيناً از باب تبعيّت صفت از موصوف، موصوف آن‌ها نيز مذكر و مؤنث نيست؛ زيرا وقتي موصوف «روح» است و مبرّي از نشانه‌ي مذكر و مؤنث، يقيناً وصف او هم منزّه از ذكورت و انوثت است. اگر گاهي نيز تفاوتي ميان زن و مرد يافت مي‌شود، همانند تمايزي است كه ميان مردها نيز مشهود است.

مثلاً اگر زنانِ مستعد نيز مانند مردان به دانشگاه‌ها و مراكز علمي راه يابند و به فراگيري علوم و معارف الهي بپردازند و از لحاظ علمي آگاهي يابند، ديگر نمي‌توان گفت مطالبي كه در نارسايي عقول آنان رسيده است، اطلاق دارد و هيچ‌گونه انصرافي نسبت به زنان دانشمند و محقّق ندارد، و همه‌ي صفات مذكور در ذات زن و از حيث زن بودن او است. لذا اين تعبيرها به لحاظ غلبه‌ي خارجي است كه منشأ آن دور نگه داشتن اين صنف مهم و نيمه‌ي اجتماع از تعليم و تربيت صحيح است، مضافاً به اين‌كه هوشمندي و نبوغ برخي از زنان، سابقه‌ي ديرينه داشته و سبقت آنان در پذيرش اصول و مباني عقلي نسبت به مردها شواهد تاريخي دارد. چرا كه وقتي اسلام به عنوان دين جديد در جاهليّت دامنه‌دار حجاز، جلوه كرد، تشخيص حقّانيّت آن از نظر عقل نظري محتاج به هوشمندي والا و پذيرش آن از جهت عقل عملي، نيازمند به عزمي فولادين داشت تا هر گونه خطر را تحمّل كند. بنابراين كسي كه در آن شرايط پيش از ديگران مسلمان مي‌شد، از برجستگي خاص برخوردار بوده و همين سبقت، از فضايل او به شمار مي‌رفت. از اين رهگذر مي‌توان به هوشمندي زنان پي برد كه قبل از همسران خود، دين حنيف اسلام را پذيرفته و حقانيت آن را با استدلال تشخيص داده و در پرتو عزم استوار به آن ايمان آورده‌اند؛ در حالي كه مردان فراواني از پذيرش آن استنكاف داشته و در حقّانيّت آن ترديد داشتند، بلكه براي اطفاء نور آن سعي بليغ مي‌نمودند.23

در پايان به عنوان حسن ختام بايد گفت كه انسان كاملي چون اميرالمؤمنين عليه‌السلام در برخي سخنانش به انسان كامل ديگر يعني حضرت فاطمه عليهاالسلام استناد مي‌كند. يعني حضرت علي عليه‌السلام كه معصوم بوده و تمام گفته‌هايش حجّت است، براي تثبيت مطلب به سخن معصوم ديگر تمسّك مي‌كند و آن حضرت زهرا عليهاالسلام است و از اين جهت فرقي بين زن و مرد نيست. همان‌طور كه سنّت امامان حجّت است، سنّت حضرت زهرا عليهاالسلام نيز حجت شرعي و سندي فقهي است. لذا بايد گفت: اگر زن راه فراگيري علوم و معارف را پيش گيرد و زينت را رها كند، چون مرد سيره و سخنش حجّت است و اگر مرد راه علوم

الهي را رها كند و به زخارف دنيا سرگرم شود، همانند زن‌هايي از اين‌گونه خواهد بود.

از اين‌جا معلوم مي‌شود كه وصف ذاتي و لايتغيّر زن اين نيست كه سرگرم حليه و زيور بوده و در احتجاج‌هاي عقلي و مناظره‌هاي علمي و نيز مخاصمه‌ها، محروم باشد. بنابراين از آن‌جا كه اطلاق آيه درباره‌ي زنان صحيح است و از طرفي تناسب آيات، حكايت از يك مناظره (جدل) با قوم مشرك را دارد، به راحتي مي‌توان به تفسيري صحيح از آن دست يافت.

پي‌نوشت‌ها:

1. براي اطّلاعات بيشتر ر.ك: خوانساري، محمّد، «منطق صوري» تهران، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ هفتم، سال 66، صص 198-185.

2. «و لقد جائهم رسلنا بالبينات ثم ان كثيراً منهم بعد ذلك في الارض لمسرفون» مائده/32. و ر.ك: يونس/13 و انعام/149 و نساء/147.

3. جعفري، يعقوب، «سيري در علوم قرآن» تهران، انتشارات اسوه، چاپ دوم، سال 75، ص245.

4. احمدي، حبيب‌اللّه، «پژوهشي در علوم قرآن» قم، دفتر انتشارات اسلامي، چاپ اوّل، سال 76، ص255.

5. ر.ك: سيوطي، جلال‌الدين عبدالرحمن، «الاتقان في علوم القرآن» ترجمه سيدمهدي حائري قزويني، تهران، انتشارات اميركبير، چاپ اوّل، سال 63، جلد دوم، ص68، و محمود شحاته، عبداللّه «علوم‌القرآن» قاهره، مكتبه نهضه الشرق، چاپ سوم، سال 1985 م، ص361.

6. «الاتقان في علوم القرآن» پيشين، ص433 و «علوم القرآن» دكتر عبداللّه شحاته، پيشين، ص365.

7. ر.ك: حديثي از امام صادق7 در اين زمينه «تفسير نمونه» آيه‌اللّه مكارم شيرازي و جمعي از دانشمندان، تهران، انتشارات دارالكتب الاسلاميه، چاپ يازدهم، سال 73، جلد/13، ص439.

8. حج /27.

9. و اين‌كه گفته است «هو في الخصام» با اين‌كه ضمير به دختر برمي‌گردد و نفرموده است: «هي في الخصام» براي اين است كه ضمير «هو» به «مَن» برمي‌گردد.

10. بانو اصفهاني، «مخزن‌العرفان» ص12.

11. كاشاني، ملاّفتح‌اللّه، «تفسير منهج‌الصّادقين في الزام المخالفين» تهران، چاپ الاسلاميه، چاپ دوم، سال 1344 ش، جلد/8، ص241.

12. عاملي، ابراهيم، «تفسير عاملي» تهران، چاپ صدوق، چاپ اوّل، سال 63، جلد/7، ص477.

13. طيب، سيد عبدالحسين، «تفسير اطيب البيان» تهران، انتشارات اسلام، چاپ سوم، سال 66، جلد/12، ص13.

14. طباطبايي، محمّدحسين، «الميزان» ترجمه سيّدمحمّد باقر موسوي همداني، قم، دفتر انتشارات اسلامي، چاپ پنجم، سال63، جلد/18، ص134.

15. طبرسي، «مجمع‌البيان» جلد /22 ص 194.

16. منهج‌الصادقين، پيشين، جلد /8، ص241.

17. اطيب البيان، پيشين، جلد /12، ص 13 و به نقل از تفسير عاملي، پيشين، جلد /7، ص477.

18. به نقل از مجمع‌البيان، پيشين، جلد /22، ص199.

19. به نقل از اطيب البيان، پيشين، جلد /12، ص13 و العروسي الحويزي شيخ عبد علي‌بن جمعه «تفسير نورالثقلين»، قم، مطبعه العلميه، چاپ دوم، جلد /4، ص595 و قمي، علي‌بن ابراهيم، «تفسير قمي»، قم، مؤسسه دارالكتب للطباعه و النشر، چاپ سوم، جلد /2، ص282 و طوسي ابوجعفر محمّدبن الحسين بن‌علي، «تفسير التبيان» قم، مكتب الاعلام الاسلامي، چاپ اوّل، سال 140 ق جلد /9، ص 188 كه از ابن عبّاس نقل كرده است. و مولي محسن ملقّب به فيض كاشاني «تفسير صافي» مشهد، دارالمرتضي، چاپ اوّل، سال 1091 ق، جلد /4، ص386.

21و20. منطق صوري، پيشين، ص 197 و 196.

22. ر.ك: نساء /1 و اعراف /189 و زمر /6.

24و23. برگرفته از: جوادي عاملي، عبداللّه «زن در آيينه جلال و جمال» قم، نشر اسراء، چاپ دوم، سال 76، صص 80-38. در تاريخ سخن از زنان متعدّدي است كه فصاحت و بلاغت آنان در گفتار مورد تمجيد و تحسين بوده است. ر.ك: موطاء، مالك‌بن انس، «كتاب النكاح» ص370 و 371: «درباره‌ي دختر حرث بن عبدالمطلب گفته‌اند: اگر خطابه‌اي ايراد مي‌كرد ديگران را به عجز وادار مي‌نمود».

منبع :

نشريه صحيفه مبين » بهار و تابستان 1382 - شماره 29 و 30


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۲۸:۴۱ ] [ مشاوره مديريت ]

 

حكمت، موعظه و جدل بررسي راه هاي دعوت به سوي خداوند در قرآن كريم

«ادع الي سبيل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتي هي احسن»

[نحل/ 521]:

[مردم را]به راه پروردگارت با حكمت و پندهاي پسنديده فراخوان،و با آنان به‌ شيوه‌اي كه بهتر است مجادله كن.

تفاوت راه‌هاي دعوت مردم به‌سوي خداوند،نشان از تفاوت فهم و درك آنان از مسائل دارد.عده‌اي از مردم،علم و منطق را چراغ راهنماي خود قرار داده‌اند،درحالي‌كه‌ بر گروهي ديگر،احساسات حاكم است و علم و انديشه در آن‌ها جايگاه محكمي ندارد. نهايتا،كساني اهم هستند كه درهاي تفكر و انديشه را به روي خود بسته‌اند و گمان‌هاي باطل‌ خود را تنها راه حق مي‌دانند و حاضر به شنيدن نظرات ديگران نيستند.

در اين آيه،رسول اكرم(ص)مأمور شده است كه با سه طريق و روش،مردم را به‌سوي خدا دعوت كند:به‌وسيله‌ي حكمت،به‌وسيله‌ي اندرزهاي نيكو و از طريق مجادله‌ي احسن.

(به تصوير صفحه مراجعه شود)

1.حكمت

«كلمه‌ي حكمت بيست‌بار در قرآن مجيد تكرار شده و در بيش‌تر موارد توأم با كتاب است و تعليم و انزال آن از جانب خداوند و از جانب پيامبران نسبت به مردم. مراد از كتاب در آن موارد،احكام شريعت و كلمات دين،و مراد از حكمت همان‌ محكم‌كاري و تشخيص است.در بعضي از آيات،به تكاليف نيز حكمت گفته شده‌ است»[قاموس قرآن،ج 1].

در قرآن به تعدادي از پيامبران و برگزيدگان خداوند اشاره مي‌شود كه به آنان‌ حكمت عطا شده است.چنين حكمتي،نوعي حالت و خصيصه‌ي درك و تشخيص‌ است كه به‌وسيله‌ي آن مي‌توان،حق و واقعيت را درك كرد،مانع از فساد شد و كار را متقن و محكم انجام داد.

راغب در تعريف حكمت مي‌گويد:«رسيدن به حق به‌واسطه‌ي علم و عقل است.» علامه طباطبايي(ره)در تفسير آيه‌ي مورد اشاره(سوره‌ي نحل،آيه 521)بيان‌ مي‌كند:«مراد از حكمت حجتي است كه حق را نتيجه دهد؛آن هم طوري نتيجه‌ دهد كه هيچ شك و وهن و ابهامي در آن نماند.»

در قرآن،برهان‌ها و استدلال‌هاي فراواني براي اثبات وجود خداوند،جهان‌ آخرت و...آمده‌اند كه مخاطب،با انديشه،علم و تفكر به نتيجه‌ي مطلوب خواهد رسيد.در اين‌جا به دو نمونه از آن‌ها اشاره مي‌كنيم:

الف)

«لو كان فيهما الهة الا اللّه لفسدتا

[انبيا22/]:اگر در آسمان و زمين‌ غير اللّه،خداياني مي‌بود،آسمان و زمين فاسد شده بود.

اين آيه در عين سادگي و روشني،يكي از براهين فلسفي به نام«برهان تمانع»را بيان مي‌كند.خلاصه‌ي اين برهان را مي‌توان چنين بيان كرد:«ما بدون شك،نظام‌ واحدي را در اين جهان حكمفرما مي‌بينيم؛نظامي كه در همه‌ي جهان هماهنگ‌ است،قوانين ثابتي دارد و در آسمان و زمين جاري است.اين هماهنگي قوانين و نظامات آفرينش از اين حكايت مي‌كند كه از مبدأ واحدي سرچشمه گرفته‌اند. چراكه اگر مبدأها متعدد بودند و اراده‌ها متفاوت،اين هماهنگي هرگز وجود نداشت(به تصوير صفحه مراجعه شود)

سه واژه در يك آيه:

«حكمت،موعظه،جدل» بررسي راه‌هاي دعوت به‌ سوي خداوند در قرآن كريم

*محمد محمدي

(به تصوير صفحه مراجعه شود)

و همان‌چيزي كه قرآن از آن به فساد تعبير مي‌كند،در عالم به وضوح ديده مي‌شد» [تفسير نمونه‌].

ب)

«و يتفكرون في خلق السموات و الأرض ربنا ما خلقت هذا باطلا سبحانك فقنا عذاب النار»

[آل عمران191/]:و در آفرينش آسمان‌ها و زمين مي‌انديشند كه:پروردگارا!اين را بيهوده نيافريده‌اي.پاكا كه‌ تويي،ما را از عذاب دوزخ در امان بدار.»

اين آيه در وصف‌حال كساني است كه علاوه بر توجه به مقام پروردگار،تفكر هم‌ دارند و پس از انديشه در آفرينش جهان به اين نتيجه مي‌رسند كه آفرينش بيهوده و پوچ و باطل نيست.سپس خدا را از بيهوده‌كاري تنزيه مي‌كنند و از طريق باطل نبودن آفرينش‌ به اين نتيجه مي‌رسند كه جهان ديگري نيز هست كه بهشت و دوزخي دارد و آن‌گاه از دوزخ آخرت به خدا پناه»مي‌برند.

(به تصوير صفحه مراجعه شود)2.اندازه‌هاي نيكو يا موعظه‌ي حسنه

موعظه عبارت است از:دعوت و ارشاد مردم به‌سوي حق و خير و سعادت، با بياني زيبا و رسا كه شنونده را مجذوب خود كند.برخلاف حكمت كه از مباحث و برهان‌هاي عقلي استفاده مي‌كند،موعظه از عواطف و احساسات‌ بهره مي‌گيرد.

موعظه درصورتي مؤثر است كه به طريق نيكو باشد،يعني موعظه‌كننده‌ خود به آنچه كه مردم‌را دعوت مي‌كند،عامل و مقيّد باشد و كلامش از هرگونه‌ خشونت و برتري‌جويي،و تحقير و توهين دور باشد؛به‌طوري كه خيرخواه‌ بودن او در كلام و عمل مشخص شود تا با مشاهده‌ي رفتار و گفتار او،مطالب‌ در قلب شنونده تأثير بگذارند.درصورت رعايت نكردن اين‌گونه موارد،موعظه‌ اثر معكوس خواهد داشت و حس لجاجت طرف مقابل را تحريك مي‌كند.

انسان در تمام مراحل زندگي،درهر موقعيت علمي و اجتماعي،به‌ موعظه نياز دارد تا زنگار غفلت از وي زدوده شود.چنان‌كه در قرآن، خداوند،به حضرت نوح(ع)مي‌فرمايد:

«و اني اعظك ان تكون من الجاهلين»

[هود64/]و من تورا پند و موعظه مي‌كنم كه از مردم جاهل و نادان مباش.

و در سوره‌ي لقمان،خداوند چگونگي موعظه‌ي لقمان(س)به فرزندش را چنين‌ يادآوري مي‌كند كه در آن،به موضوعات اعتقادي(توحيد و معاد)،عبادي(نماز،و امر به‌معروف و نهي از منكر)و اخلاقي(تواضع و فروتني و اعتنال در راه رفتن و سخن‌ گفتن)اشاره شده است:

«و ياد كن وقتي را كه لقمان در مقام پند و موعظه به فرزندش گفت:اي پسرم!هرگز شرك به خدا نياور كه شرك ظلم بسيار بزرگي است.اين فرزندم!بدان‌[كه خدا اعمال‌ خلق را]اگرچه به‌مقدار خردلي در ميان سنگي در طبقات آسمان‌ها يا زمين پنهان باشد، همه را در محاسبه مي‌آورد كه خدا بر همه‌چيز توانا و آگاه است.اي فرزندم!نماز را برپا دار و امربه‌معروف و نهي از منكر كن و بر آنچه كه آزار بيني صبر كن و هرگز به تكبر از مردم رخ‌ متاب و در زمين با غرور قدم برمدار كه خداوند هرگز مردم متكبر را دوست نمي‌دارد.در رفتارت ميانه‌روي اختيار كن و سخن آرام گو،نه با فرياد بلند.كه زشت‌ترين صداها

صوت درازگوش است»[لقمان81/-31].

موعظه در اجتماعات كاربرد زيادي دارد،زيرا در آن‌جا فرصت و حوصله‌ي تفكر و تحقيق نيست و وقتي انديشه‌اي بر انسان عرضه شود،در فكر اين نيست كه درست يا نادرستي آن را از يكديگر تفكيك كند.و نيز در ميان عموم مردم كه قدرت تعقل‌ آنان در حدي نيست كه بتوانند از دلايلي عقلي بهره‌برند،از موعظه‌ و پند و اندرز استفاده مي‌شود.ولي همان‌گونه كه اشاره شد،اين‌ بدان‌معنا نيست كه خواص از موعظه بي‌نياز باشند.

موعظه در انسان‌هايي كه آگاهانه و از روي عناد كاري را انجام‌ مي‌دهند،تأثير ندارد چنان‌كه قوم عاد به پيامبر مي‌گويند:

قالوا سواء علينا أو عظت ام لم تكن من الواعظين

[شعراء63/]:گفتند براي ما يكسان است،چه پند دهي،چه از پنددهندگان نباشي.

(به تصوير صفحه مراجعه شود)3.مجادله‌ي احسن

طبرسي در تفسير«مجمع البيان»،ذيل آيه‌ي 23 سوره‌ي‌ هود مي‌نويسد:«جدال و مجادله به معني مقابله با خصم است‌ كه او را از رأي خود منصرف كند.»راغب اصفهاني(ره)معتقد است،جدل عبارت است از:«مذاكره به روش درگيري و غلبه‌ جستن بر ديگري،و اصل آن از جدلت الحبل،يعني ريسمان‌ را محكم بافتم و جدلت البناء،يعني ساختمان را محكم‌ ساختم.گويي دو طرف مجادله،هريك ديگري را از نظرش‌ به‌هم مي‌بافد.»

بنابراين،جدل عبارت است از:بحث و مناظره‌ي دو طرفه‌ كه در آن،هر طرف مي‌خواهد عقيده‌ي طرف مقابل را با استفاده‌ از همان مطالب و عقيده‌ي مورد قبول او رد كند.

«از نظر قرآن كريم،اساس دين بر بينه،برهان و حجت‌ استوار است و پيامبران همواره با مردم از اين طريق سخن‌ گفته‌اند.اما گاهي طرف مقابل اهل منطق و برهان نيست و در برابر حق و حقيقت لجاجت مي‌كند و با سرهم كردن حرف‌هاي‌ غيرمنطقي،مي‌خواهد سخن باطل خود را به كرسي بنشاند. در مقابل چنين شخصي،جدل و مناظره ضرورت پيدا مي‌كند» [مجله‌ي بينات،شماره‌ي 23].

جدل نيز مانند موعظه شايسته است كه نيكوتر باشد؛يعني‌ در آن،از عناد پرهيز شود و به مقدسات مقابل توهين نشود. روش و شيوه‌ي مجادله چنين بيان شده است:

«و لا تجادلوا اهل الكتاب الا بالتي هي احسن الا الذين ظلموا منهم و قولوا امنا بالذي انزل الينا و انزل اليكم و الهنا و الهكم واحد و نحن له‌ مسلمون»

[عنكبوت64/]:و يا اهل كتاب جز به شيوه‌اي كه‌نيكوتر است،مجادله مكنيد-مگر با ستمگران آنان-و بگوييد به آنچه بر ما و آنچه بر شما نازل شده است،ايمان آورده‌ايم،و خداي ما و خداي شما يكي است و ما همه فرمانبردار اوييم.

از اين آيه استفاده مي‌شود:

*بحث و مجادله بايد به طريق نيكو باشد؛يعني روش مجادله‌ كردن بايد دور از هرگونه خشونت و تحقير باشد.

*در مباحثه بايد از مسائل مشترك كه دو طرف مقابل آن‌ها را قبول دارند شروع كرد و نه از مطالبي كه موجب عناد،انكار و توهين به مقدسات طرف مقابل شود.

*بحث و مجادله با ستمگران و ظالمان اهل كتاب كه آيات‌ الهي را تحريف مي‌كنند و فرمان‌هاي الهي را به‌خاطر منافعشان‌ زير پاي مي‌گذارند،بي‌فايده است.

در ادامه،به دو نمونه از مناظره‌ي حضرت ابراهيم(ع)با ستاره‌پرستان كه در قرآن به آن اشاره شده است،توجه فرماييد:

الف)«و چون شب به تاريكي گراييد،ابراهيم ستاره‌اي‌ ديد.گفت:اين پروردگار من است.و چون آن ستاره‌ غروب كرد،گفت:من غروب‌كنندگان را دوست ندارم. و چون ماه را ديد كه برآمده است،گفت:اين پروردگار من‌ است.و چون ماه نيز پنهان شد،گفت:اگر پروردگارم را به من ننماييد،به حتم از گمراهان خواهم بود.و فردا خورشيد را در حال برآمدن ديد.گفت:اين پروردگار من‌ است،چه اين بزرگ‌تر است.و چون خورشيد نيز غروب‌ كرد،گفت:اي مردم!من از آنچه شما شريك خدا قرار مي‌دهيد،بيزارم.به جانب كسي رو كردم كه آسمان‌ها و زمين را آفريده است.من بر دين حقم و از مشركان نيستم؟ [انعام97/-47].

ب)حضرت ابراهيم(ع)،همه‌ي بت‌ها به‌جز بت بزرگ‌ را شكست و بت‌پرستان به او گفتند:«اي ابراهيم،آيا تو اين‌ كار را با خدايان ما كردي؟گفت:نه،بلكه همين بزرگ‌ترشان‌ چنين كاري كرده است.اگر سخن مي‌گويند،از آن‌ها بپرسيد. سپس‌[بت‌پرستان‌]سرهايشان را تكان دادند و گفتند:خوب‌ مي‌داني كه اين‌ها سخن نمي‌گويند.گفت:پس آيا به‌جاي‌ خداوند،چيزي را كه نه سودي به شما مي‌رساند و نه زياني، مي‌پرستيد»[انبيا56/-26].

در اين دو مناظره،حضرت ابراهيم(ع)به مردم يادآور مي‌كند:خداوند داراي جميع صفات كماليه است و اين،با آنچه كه آن‌ها مي‌پرستند،منافات دارد.

منبع :

نشريه رشد ( آموزش قرآن ) » بهار 1385 - شماره 12


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۲۸:۴۰ ] [ مشاوره مديريت ]

 

باب المراسلة و المناظرة

قد رأينا بعد الاختبار وجوب فتح هذا الباب فتحناه ترغيبا في المعارف و انهاضا للهمم و نشحيذا للاذهان. و لكنّ العهدة في ما يدرج فيه علي اصحابه فنحن براء مننه كله.و لا ما خرج عن موضوع المقنطف و نراعي في‌ الادراج و عدمه ما يأتي:(1)المناظر و النظير مشتقان من اصل واحد فمناظرك نظيرك(2)انما الغرض من المناظرة التوصل الي الحقائق.فاذا كان كاشف اغلاط غيره عظيما كان المعترف باغلاطه اعظم‌ (3)خبر الكلام ما قلّ و دلّ.فالمقالات الوافية مع الايجاز تستخار علي المطوّلة

النوموزان و تأثيره في داء السل

حضرة الافاضل منشئي المقتطف الاغر

قرأت في مقتطف يناير تقرير حضرة الفاضل الدكتور يعقوب زعرب عن النوموزان‌ و فعله في خمس حوادث مصابة بالتدرن شفيت علي يده بواسطة هذا الدواء.و قد ذهب‌ حضرته الي ان النوموزان يقتل مكروب السل و سواه من المكروبات فهو جدير بان يرجع‌ اليه قبل سواء من الادوية لا سيما في الادواء المستعصية كداء الطاعون الدملي فضلا عن‌ السل الذي جعل مدار تقريره عليه.و كنت قرأت قبلا تقارير كثيرة لاطباء معروفين مشهود لهم بالتحري و الاستقصاء اخص منهم بالذكر حضرة الدكتور نخو من كلية بيروت الذي اشتهر بشفاء بضعة عشر اصابة بالتدرن علي يده بواسطة هذا الدواء الذي جربه كثير من الاطباء في كل مكان.و مما لا جدال فيه انه عم انتشاره او كاد في اول ظهوره و لكل جديد طلاوة وراج استعماله حتي بين الطبقة الفقيرة بالرغم من غلاء ثمنه.علي ان فائدته مع كل ما قبل‌ عنه من الاطناب و الاطراء و ما قد ناله من التعضيد و التأييد لم تزل مشكوكا فيها.و ان‌ ما عزي اليه من التغلب علي مكروب السل و الفتك بغيره من الميكروبات عائد في الغالب‌ الي الوسائل الهيجينية المشروط علي المرضي العمل بها في اثناء التداوي به.و لا اقصد بقولي هذا ان اجرد النوموزان من كل ما نسب اليه من النفع في مناضلة اعضل داء عرفه‌ الانسان فقد يكون له تأثير ما علي عقل المريض فانه يشعر في بداية المعالجة بتحسن عمومي‌ لا يجوز الاغضاء عنه فيقول ان شهيته للاكل احسن من ذوي قبل و السعال اخف و طأة

و اقل و انه ينام ليله براحة لا تزعجه الحمي و لا العرق و تجده طلق الوجه رضي الخلق كأنه‌ علي ثقة من الابلال من مرضه في القريب العاجل.و هذا الشعور لا يخلو من فائدة تعود عليه بالنفع اذ تتجدد آماله بالحياة و تزيل من فكره مرارة اليأس و القنوط.و ان اتفق له‌ ان كان بمكان صحي و اقليم يلائم مرضه كاقليم سورية و لبنان قوي فيه هذا الشعور و تدرج‌ الي الشفاء.اما تأثير النوموزان في سير الداء بالذات فلم يقم دليل عليه في الاصابات التي‌ داويتها به في المستشفي الانكليزي و هي سبع و لا يجوز بناء حكم علي سبع حوادث و لكنها تكفي لاثبات الشك في حقيقة فائدته كعلاج خصيص للتدرن.و الغريب ان الاصابة التي‌ ذكرها الدكتور زعرب في راس تقريره و كانت اول اصابة اختبرت فيها فعل العلاج و هذا مما يبرهن علي ان العشرين الحقنة التي ظنها كافية لشفائها و اعادة قواها اليها بدليل رجوعها الي مزاولة عملها في المستشفي لم تكن كما ظنها وافية شافية و لا كانت الحقن التي تلتها عن يدي‌ و عددها 56 باحسن منها حظّا.و عند ذلك قرّ رأي الدكتور لا سيري مدير الاسبتالية ان‌ تذهب الممرضة المصابة الي سورية للتداوي باقليم البلاد و لكنها عادت علي اثر وصولها بيروت‌ و مشاهدتها المحل الصحي المعين لامثالها لاسباب لا محل لذكرها في هذا المقام.و هي لم تزل‌ تتوق الي النوموزان و تذكر فضله علي رغم ضعفها و هزال جسمها و لعلها اذا عرضنا عليها التداوي به ثانية الآن لا تتردد عن اظهار الرضي و القبول.و لا اتبسط في الكلام علي بقية الحوادث التي شاهدتها و عرفت فعل الدواء فيها لان ليس في ذكرها فائدة يعولّ عليها و لذلك‌ فضلت الاقتصار علي الاصابة المتقدمة فهي حجة علي من ذهب ان النوموزان يقتل ميكروب‌ السل و سواه من الميكروبات او يجب ان يرجع اليه وحده في مداواة هذه الادواء.و لا بأس من تكرار القول ان فائدة النوموزان تنحصر اولا في حمل المريض علي اتباع الوسائل‌ الصحية الهيجينية و السير عليها بكل دقة و ضبط.و ثانيا في انه منبه للجهاز العصبي و ممدّ للاوعية الدموية بحيث يشاهد علي المريض المعالج اعراض لا تعلل الاّ بذلك.و عدا عن ذلك انن‌ القول بانه يقتل ميكروب السل و انه العلاج الوحيد لهذا الداء الفاتك لا ازال ارجو اقامة الدليل عليه.هذا ما رأيت تدوينه خدمة للحقيقة و السلام

مصر الدكتور شحناشيري

متفرقات طبية

معالجة امراض القلب بالسكّر

يري الدكتور دنيسر ان امراض القلب المصحوبة بالورم و ضيق التنفس او الناتجة عن‌ امراض الكلي لا تخفف و تتلاشي بالمواد السكرية و لكنه رأي نفعا كبيرا للسكر في غير هذه‌ من امراض القلب ذلك ان امرأة تناهز السبعين من العمر اصيبت باضطراب في القلب و عدم‌ انتظام في نبضه و ازرقاق و نوبات عصبية و لكن لم تظهر عليها علامات الورم فوصف لها الدكتور دنيسر استنشاق اميل النتريبت فلم يكن لاستنشاقه نفع يذكر بل كان يريح المريضة قليلا و تتأخر رغما عن استعمال الدجتال و الستركنين و الحجامة و الفصد و استنشاق‌ الاكسجين.فاشاربان تطعم قطعا من السكر مع اللبن و صار يضيف الشراب الي الادوية التي يصفها لها و اوعز الي اهلها ان يطعموها نحو 120 غراما من السكر في احدي الليالي‌ فاصبحت بعدها مهزولة و لكن قلت الزرقة في لونها و انتظمت نبضات قلبها بعض الانتظام

و لما رأي الدكتور دنيسر ذلك مننع عنها الدجتال و جعل يعطيها 120 غراما من السكر صباحا و مثلها مساء حتي ابلّت من مرض القلب.فيجدر بالاصحاء و الضعفاء ان يأكلوا المواد السكرية من غير افراط و لا سيما العسل فانه مقوّ للجسم و القلب

اضرار السينما توغراف

بحث الدكتور جولد في تأثير السينما توغراف في البصر فوجد انه يتعب النظر و يسبب‌ الصداع و يضر باعصاب البصر و الدماغ.فلا تمر بضع سنوات علي السينما توغراف في بلد حتي يبتلي كثير من شبانه بقصر النظر و كفي به آفة لاهل هذه البلاد.و العوامل التي تؤثر في البصر عند مشاهدة البصور المتحركة هي اهتزاز الصور و سرعتها و بعد الستار الذي تظهر عليه من الناظر و اعتلال النور.و قد تبلغ سرعة الصور علي الستار الي ان يمر منها في الثانية 16 صورة و لكن الاهتزاز اشد ضررا حتي ان المشاهد لا يسعه الاّ ان يغمض جفونه شاعرا بالالم فعلي كلّ ان يقدر نظره قدره و لا يضيعه في مشاهدة ما لا طائل تحته من مشاهد الهزل و الحب و ما الي ذلك

وعند الدكتور جولد ان النظارات الزرقاء تقلل ضرر الصور المتحركة بالاعصاب الدماغية

الجراحة القديمة في الهند

كان قدماء اطباء الهند ماهرين في الجراحة فعملوا عمليات فتح المثانة و استخراج الحصاة 

و تقطيع الجنين و نزع الكتركنا(اظلام في عدسة العين البلورية)و تدل اخبارهم علي انهم‌ استخدموا حوالي 125 آلة للعمليات الجراحية الخاصة بالعين و الولادة و جبروا الكسر و اصلحوا الخلع و شفوا الرض و القيلة المائية و البواسير و الناصور الشرجي و برعوا في البتر و تشريح‌ البطن و ازالة لحمة الانف

و قال هرشبرج ان الجراحة في اوربا لم تتسنم اوجها الاّ بعد ان الّمت بكل معارف اطباء الهند و ابحاثهم و اول شاهد علي ذلك ان الاوربيين تعلموا من الهنود رقع الجرح بقطعة من‌ الجلد تنتزع من جسم الجريح او غيره

معالجة الجنين بالاكسجين

يري الدكتور شيرس ان استنشاق المرأة الحامل للاكسجين يجعل قلب جنينها يسرع في‌ عمله و قد جرب ذلك في احدي عشرة امرأة فوجد ان قلب الجنين زادت نبضاته خمسا في‌ الدقيقة في ثلاث منهنّ و خمسا و عشرين في باقيهنّ.و يمكن القول بان الزيادة اكثر من‌ ذلك لان تنشق الاكسجين يؤثر في الرحم فينقبض علي الجنين و يقلل نبضات قلبه.و وجد ايضا انه ينشط الجنين فيرتكض كثيرا.و وجه تأثير الاسكجين هو ان دورة الام الدموية متصلة بدورة الجنين فاذا كثر الاسكجين في دمها كثر في دمه فمن الحكمة اذن استعمال الاكسجين‌ عند قطع الخلاص او ابطاء القلب في عمله لانه ينشط الام و جنينها سمعان نجار

طالب طب

باب التفريط و الانتقاد

حساب

كتاب في الحساب الابتدائي الفه محمد افندي عبد الخالق اسماعيل و رسم فيه من الرسوم‌ ما يسهّل فهم المراد علي الطالب و اهداه«الي روح الاميركاني البحت كرنيليوس فان ديك‌ من خدم العلم في الشرق لا بلغة امه و ابيه بل بلغتنا العربية».و يطلب من مكتبة المنار في‌ شارع عبد العزيز بمصر

مأخذ :

المقتطف » المجلد السادس و الأربعون، 16 ربيع الأول 1333 - الجزء 2


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۲۸:۳۹ ] [ مشاوره مديريت ]
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۲۸ ][ ۲۹ ][ ۳۰ ][ ۳۱ ][ ۳۲ ][ ۳۳ ][ ۳۴ ][ ۳۵ ][ ۳۶ ][ ۳۷ ][ ۳۸ ][ ۳۹ ][ ۴۰ ][ ۴۱ ][ ۴۲ ][ ۴۳ ][ ۴۴ ][ ۴۵ ][ ۴۶ ][ ۴۷ ][ ۴۸ ][ ۴۹ ][ ۵۰ ][ ۵۱ ][ ۵۲ ][ ۵۳ ][ ۵۴ ][ ۵۵ ][ ۵۶ ][ ۵۷ ][ ۵۸ ][ ۵۹ ][ ۶۰ ][ ۶۱ ][ ۶۲ ][ ۶۳ ][ ۶۴ ][ ۶۵ ][ ۶۶ ][ ۶۷ ][ ۶۸ ][ ۶۹ ][ ۷۰ ][ ۷۱ ][ ۷۲ ][ ۷۳ ][ ۷۴ ][ ۷۵ ][ ۷۶ ][ ۷۷ ][ ۷۸ ][ ۷۹ ][ ۸۰ ][ ۸۱ ][ ۸۲ ][ ۸۳ ][ ۸۴ ][ ۸۵ ][ ۸۶ ][ ۸۷ ][ ۸۸ ][ ۸۹ ][ ۹۰ ][ ۹۱ ][ ۹۲ ][ ۹۳ ][ ۹۴ ][ ۹۵ ][ ۹۶ ][ ۹۷ ][ ۹۸ ][ ۹۹ ][ ۱۰۰ ][ ۱۰۱ ][ ۱۰۲ ][ ۱۰۳ ][ ۱۰۴ ][ ۱۰۵ ][ ۱۰۶ ][ ۱۰۷ ][ ۱۰۸ ][ ۱۰۹ ][ ۱۱۰ ][ ۱۱۱ ][ ۱۱۲ ][ ۱۱۳ ][ ۱۱۴ ][ ۱۱۵ ][ ۱۱۶ ][ ۱۱۷ ][ ۱۱۸ ][ ۱۱۹ ][ ۱۲۰ ][ ۱۲۱ ][ ۱۲۲ ][ ۱۲۳ ][ ۱۲۴ ][ ۱۲۵ ][ ۱۲۶ ][ ۱۲۷ ][ ۱۲۸ ][ ۱۲۹ ][ ۱۳۰ ][ ۱۳۱ ][ ۱۳۲ ][ ۱۳۳ ][ ۱۳۴ ][ ۱۳۵ ][ ۱۳۶ ][ ۱۳۷ ][ ۱۳۸ ][ ۱۳۹ ][ ۱۴۰ ][ ۱۴۱ ][ ۱۴۲ ][ ۱۴۳ ][ ۱۴۴ ][ ۱۴۵ ][ ۱۴۶ ][ ۱۴۷ ][ ۱۴۸ ][ ۱۴۹ ][ ۱۵۰ ][ ۱۵۱ ][ ۱۵۲ ][ ۱۵۳ ][ ۱۵۴ ][ ۱۵۵ ][ ۱۵۶ ][ ۱۵۷ ][ ۱۵۸ ][ ۱۵۹ ][ ۱۶۰ ][ ۱۶۱ ][ ۱۶۲ ][ ۱۶۳ ][ ۱۶۴ ][ ۱۶۵ ][ ۱۶۶ ][ ۱۶۷ ][ ۱۶۸ ][ ۱۶۹ ][ ۱۷۰ ][ ۱۷۱ ][ ۱۷۲ ][ ۱۷۳ ][ ۱۷۴ ][ ۱۷۵ ][ ۱۷۶ ][ ۱۷۷ ][ ۱۷۸ ][ ۱۷۹ ][ ۱۸۰ ][ ۱۸۱ ][ ۱۸۲ ][ ۱۸۳ ][ ۱۸۴ ][ ۱۸۵ ][ ۱۸۶ ][ ۱۸۷ ][ ۱۸۸ ][ ۱۸۹ ][ ۱۹۰ ][ ۱۹۱ ][ ۱۹۲ ][ ۱۹۳ ][ ۱۹۴ ][ ۱۹۵ ][ ۱۹۶ ][ ۱۹۷ ][ ۱۹۸ ][ ۱۹۹ ][ ۲۰۰ ][ ۲۰۱ ][ ۲۰۲ ][ ۲۰۳ ][ ۲۰۴ ][ ۲۰۵ ][ ۲۰۶ ][ ۲۰۷ ][ ۲۰۸ ][ ۲۰۹ ][ ۲۱۰ ][ ۲۱۱ ][ ۲۱۲ ][ ۲۱۳ ][ ۲۱۴ ][ ۲۱۵ ][ ۲۱۶ ][ ۲۱۷ ][ ۲۱۸ ][ ۲۱۹ ][ ۲۲۰ ][ ۲۲۱ ][ ۲۲۲ ][ ۲۲۳ ][ ۲۲۴ ][ ۲۲۵ ][ ۲۲۶ ][ ۲۲۷ ][ ۲۲۸ ][ ۲۲۹ ][ ۲۳۰ ][ ۲۳۱ ][ ۲۳۲ ][ ۲۳۳ ][ ۲۳۴ ][ ۲۳۵ ][ ۲۳۶ ][ ۲۳۷ ][ ۲۳۸ ][ ۲۳۹ ][ ۲۴۰ ][ ۲۴۱ ][ ۲۴۲ ][ ۲۴۳ ][ ۲۴۴ ][ ۲۴۵ ][ ۲۴۶ ][ ۲۴۷ ][ ۲۴۸ ][ ۲۴۹ ][ ۲۵۰ ][ ۲۵۱ ][ ۲۵۲ ][ ۲۵۳ ][ ۲۵۴ ][ ۲۵۵ ][ ۲۵۶ ][ ۲۵۷ ][ ۲۵۸ ][ ۲۵۹ ][ ۲۶۰ ][ ۲۶۱ ][ ۲۶۲ ][ ۲۶۳ ][ ۲۶۴ ][ ۲۶۵ ][ ۲۶۶ ][ ۲۶۷ ][ ۲۶۸ ][ ۲۶۹ ][ ۲۷۰ ][ ۲۷۱ ][ ۲۷۲ ][ ۲۷۳ ][ ۲۷۴ ][ ۲۷۵ ][ ۲۷۶ ][ ۲۷۷ ][ ۲۷۸ ][ ۲۷۹ ][ ۲۸۰ ][ ۲۸۱ ][ ۲۸۲ ][ ۲۸۳ ][ ۲۸۴ ][ ۲۸۵ ][ ۲۸۶ ][ ۲۸۷ ][ ۲۸۸ ][ ۲۸۹ ][ ۲۹۰ ][ ۲۹۱ ][ ۲۹۲ ][ ۲۹۳ ][ ۲۹۴ ][ ۲۹۵ ][ ۲۹۶ ][ ۲۹۷ ][ ۲۹۸ ][ ۲۹۹ ][ ۳۰۰ ][ ۳۰۱ ][ ۳۰۲ ][ ۳۰۳ ][ ۳۰۴ ][ ۳۰۵ ][ ۳۰۶ ][ ۳۰۷ ][ ۳۰۸ ][ ۳۰۹ ][ ۳۱۰ ][ ۳۱۱ ][ ۳۱۲ ][ ۳۱۳ ][ ۳۱۴ ][ ۳۱۵ ][ ۳۱۶ ][ ۳۱۷ ][ ۳۱۸ ][ ۳۱۹ ][ ۳۲۰ ][ ۳۲۱ ][ ۳۲۲ ][ ۳۲۳ ][ ۳۲۴ ][ ۳۲۵ ][ ۳۲۶ ][ ۳۲۷ ][ ۳۲۸ ][ ۳۲۹ ][ ۳۳۰ ][ ۳۳۱ ][ ۳۳۲ ][ ۳۳۳ ][ ۳۳۴ ][ ۳۳۵ ][ ۳۳۶ ][ ۳۳۷ ][ ۳۳۸ ][ ۳۳۹ ][ ۳۴۰ ][ ۳۴۱ ][ ۳۴۲ ][ ۳۴۳ ][ ۳۴۴ ][ ۳۴۵ ][ ۳۴۶ ][ ۳۴۷ ][ ۳۴۸ ][ ۳۴۹ ][ ۳۵۰ ][ ۳۵۱ ][ ۳۵۲ ][ ۳۵۳ ][ ۳۵۴ ][ ۳۵۵ ][ ۳۵۶ ][ ۳۵۷ ][ ۳۵۸ ][ ۳۵۹ ][ ۳۶۰ ][ ۳۶۱ ][ ۳۶۲ ][ ۳۶۳ ][ ۳۶۴ ][ ۳۶۵ ][ ۳۶۶ ][ ۳۶۷ ][ ۳۶۸ ][ ۳۶۹ ][ ۳۷۰ ][ ۳۷۱ ][ ۳۷۲ ][ ۳۷۳ ][ ۳۷۴ ][ ۳۷۵ ][ ۳۷۶ ][ ۳۷۷ ][ ۳۷۸ ][ ۳۷۹ ][ ۳۸۰ ][ ۳۸۱ ][ ۳۸۲ ][ ۳۸۳ ][ ۳۸۴ ][ ۳۸۵ ][ ۳۸۶ ][ ۳۸۷ ][ ۳۸۸ ][ ۳۸۹ ][ ۳۹۰ ][ ۳۹۱ ][ ۳۹۲ ][ ۳۹۳ ][ ۳۹۴ ][ ۳۹۵ ][ ۳۹۶ ][ ۳۹۷ ][ ۳۹۸ ][ ۳۹۹ ][ ۴۰۰ ][ ۴۰۱ ][ ۴۰۲ ][ ۴۰۳ ][ ۴۰۴ ][ ۴۰۵ ][ ۴۰۶ ][ ۴۰۷ ][ ۴۰۸ ][ ۴۰۹ ][ ۴۱۰ ][ ۴۱۱ ][ ۴۱۲ ][ ۴۱۳ ][ ۴۱۴ ][ ۴۱۵ ][ ۴۱۶ ][ ۴۱۷ ][ ۴۱۸ ][ ۴۱۹ ][ ۴۲۰ ][ ۴۲۱ ][ ۴۲۲ ][ ۴۲۳ ][ ۴۲۴ ][ ۴۲۵ ][ ۴۲۶ ][ ۴۲۷ ][ ۴۲۸ ][ ۴۲۹ ][ ۴۳۰ ][ ۴۳۱ ][ ۴۳۲ ][ ۴۳۳ ][ ۴۳۴ ][ ۴۳۵ ][ ۴۳۶ ][ ۴۳۷ ][ ۴۳۸ ][ ۴۳۹ ][ ۴۴۰ ][ ۴۴۱ ][ ۴۴۲ ][ ۴۴۳ ][ ۴۴۴ ][ ۴۴۵ ][ ۴۴۶ ][ ۴۴۷ ][ ۴۴۸ ][ ۴۴۹ ][ ۴۵۰ ][ ۴۵۱ ][ ۴۵۲ ][ ۴۵۳ ][ ۴۵۴ ][ ۴۵۵ ][ ۴۵۶ ][ ۴۵۷ ][ ۴۵۸ ][ ۴۵۹ ][ ۴۶۰ ][ ۴۶۱ ][ ۴۶۲ ][ ۴۶۳ ][ ۴۶۴ ][ ۴۶۵ ][ ۴۶۶ ][ ۴۶۷ ][ ۴۶۸ ][ ۴۶۹ ][ ۴۷۰ ][ ۴۷۱ ][ ۴۷۲ ][ ۴۷۳ ][ ۴۷۴ ][ ۴۷۵ ][ ۴۷۶ ][ ۴۷۷ ][ ۴۷۸ ][ ۴۷۹ ][ ۴۸۰ ][ ۴۸۱ ][ ۴۸۲ ][ ۴۸۳ ][ ۴۸۴ ][ ۴۸۵ ][ ۴۸۶ ][ ۴۸۷ ][ ۴۸۸ ][ ۴۸۹ ][ ۴۹۰ ][ ۴۹۱ ][ ۴۹۲ ][ ۴۹۳ ][ ۴۹۴ ][ ۴۹۵ ][ ۴۹۶ ][ ۴۹۷ ][ ۴۹۸ ][ ۴۹۹ ][ ۵۰۰ ][ ۵۰۱ ][ ۵۰۲ ][ ۵۰۳ ][ ۵۰۴ ][ ۵۰۵ ][ ۵۰۶ ][ ۵۰۷ ][ ۵۰۸ ][ ۵۰۹ ][ ۵۱۰ ][ ۵۱۱ ][ ۵۱۲ ][ ۵۱۳ ][ ۵۱۴ ][ ۵۱۵ ][ ۵۱۶ ][ ۵۱۷ ][ ۵۱۸ ][ ۵۱۹ ][ ۵۲۰ ][ ۵۲۱ ][ ۵۲۲ ][ ۵۲۳ ][ ۵۲۴ ][ ۵۲۵ ][ ۵۲۶ ][ ۵۲۷ ][ ۵۲۸ ][ ۵۲۹ ][ ۵۳۰ ][ ۵۳۱ ][ ۵۳۲ ][ ۵۳۳ ][ ۵۳۴ ][ ۵۳۵ ][ ۵۳۶ ][ ۵۳۷ ][ ۵۳۸ ][ ۵۳۹ ][ ۵۴۰ ][ ۵۴۱ ][ ۵۴۲ ][ ۵۴۳ ][ ۵۴۴ ][ ۵۴۵ ][ ۵۴۶ ][ ۵۴۷ ][ ۵۴۸ ][ ۵۴۹ ][ ۵۵۰ ][ ۵۵۱ ][ ۵۵۲ ][ ۵۵۳ ][ ۵۵۴ ][ ۵۵۵ ][ ۵۵۶ ][ ۵۵۷ ][ ۵۵۸ ][ ۵۵۹ ][ ۵۶۰ ][ ۵۶۱ ][ ۵۶۲ ][ ۵۶۳ ][ ۵۶۴ ][ ۵۶۵ ][ ۵۶۶ ][ ۵۶۷ ][ ۵۶۸ ][ ۵۶۹ ][ ۵۷۰ ][ ۵۷۱ ][ ۵۷۲ ][ ۵۷۳ ][ ۵۷۴ ][ ۵۷۵ ][ ۵۷۶ ][ ۵۷۷ ][ ۵۷۸ ][ ۵۷۹ ][ ۵۸۰ ][ ۵۸۱ ][ ۵۸۲ ][ ۵۸۳ ][ ۵۸۴ ][ ۵۸۵ ][ ۵۸۶ ][ ۵۸۷ ][ ۵۸۸ ][ ۵۸۹ ][ ۵۹۰ ][ ۵۹۱ ][ ۵۹۲ ][ ۵۹۳ ][ ۵۹۴ ][ ۵۹۵ ][ ۵۹۶ ][ ۵۹۷ ][ ۵۹۸ ][ ۵۹۹ ][ ۶۰۰ ][ ۶۰۱ ][ ۶۰۲ ][ ۶۰۳ ][ ۶۰۴ ][ ۶۰۵ ][ ۶۰۶ ][ ۶۰۷ ][ ۶۰۸ ][ ۶۰۹ ][ ۶۱۰ ][ ۶۱۱ ][ ۶۱۲ ][ ۶۱۳ ][ ۶۱۴ ][ ۶۱۵ ][ ۶۱۶ ][ ۶۱۷ ][ ۶۱۸ ][ ۶۱۹ ][ ۶۲۰ ][ ۶۲۱ ][ ۶۲۲ ][ ۶۲۳ ][ ۶۲۴ ][ ۶۲۵ ][ ۶۲۶ ][ ۶۲۷ ][ ۶۲۸ ][ ۶۲۹ ][ ۶۳۰ ][ ۶۳۱ ][ ۶۳۲ ][ ۶۳۳ ][ ۶۳۴ ][ ۶۳۵ ][ ۶۳۶ ][ ۶۳۷ ][ ۶۳۸ ][ ۶۳۹ ][ ۶۴۰ ][ ۶۴۱ ][ ۶۴۲ ][ ۶۴۳ ][ ۶۴۴ ][ ۶۴۵ ][ ۶۴۶ ][ ۶۴۷ ][ ۶۴۸ ][ ۶۴۹ ][ ۶۵۰ ][ ۶۵۱ ][ ۶۵۲ ][ ۶۵۳ ][ ۶۵۴ ][ ۶۵۵ ][ ۶۵۶ ][ ۶۵۷ ][ ۶۵۸ ][ ۶۵۹ ][ ۶۶۰ ][ ۶۶۱ ][ ۶۶۲ ][ ۶۶۳ ][ ۶۶۴ ][ ۶۶۵ ][ ۶۶۶ ][ ۶۶۷ ][ ۶۶۸ ][ ۶۶۹ ][ ۶۷۰ ][ ۶۷۱ ][ ۶۷۲ ][ ۶۷۳ ][ ۶۷۴ ][ ۶۷۵ ][ ۶۷۶ ][ ۶۷۷ ][ ۶۷۸ ][ ۶۷۹ ][ ۶۸۰ ][ ۶۸۱ ][ ۶۸۲ ][ ۶۸۳ ][ ۶۸۴ ][ ۶۸۵ ][ ۶۸۶ ][ ۶۸۷ ][ ۶۸۸ ][ ۶۸۹ ][ ۶۹۰ ][ ۶۹۱ ][ ۶۹۲ ][ ۶۹۳ ][ ۶۹۴ ][ ۶۹۵ ][ ۶۹۶ ][ ۶۹۷ ][ ۶۹۸ ][ ۶۹۹ ][ ۷۰۰ ][ ۷۰۱ ][ ۷۰۲ ][ ۷۰۳ ][ ۷۰۴ ][ ۷۰۵ ][ ۷۰۶ ][ ۷۰۷ ][ ۷۰۸ ][ ۷۰۹ ][ ۷۱۰ ][ ۷۱۱ ][ ۷۱۲ ][ ۷۱۳ ][ ۷۱۴ ][ ۷۱۵ ][ ۷۱۶ ][ ۷۱۷ ][ ۷۱۸ ][ ۷۱۹ ][ ۷۲۰ ][ ۷۲۱ ][ ۷۲۲ ][ ۷۲۳ ][ ۷۲۴ ][ ۷۲۵ ][ ۷۲۶ ][ ۷۲۷ ][ ۷۲۸ ][ ۷۲۹ ][ ۷۳۰ ][ ۷۳۱ ][ ۷۳۲ ][ ۷۳۳ ][ ۷۳۴ ][ ۷۳۵ ][ ۷۳۶ ][ ۷۳۷ ][ ۷۳۸ ][ ۷۳۹ ][ ۷۴۰ ][ ۷۴۱ ][ ۷۴۲ ][ ۷۴۳ ][ ۷۴۴ ][ ۷۴۵ ][ ۷۴۶ ][ ۷۴۷ ][ ۷۴۸ ][ ۷۴۹ ][ ۷۵۰ ][ ۷۵۱ ][ ۷۵۲ ][ ۷۵۳ ][ ۷۵۴ ][ ۷۵۵ ][ ۷۵۶ ][ ۷۵۷ ][ ۷۵۸ ][ ۷۵۹ ][ ۷۶۰ ][ ۷۶۱ ][ ۷۶۲ ][ ۷۶۳ ][ ۷۶۴ ][ ۷۶۵ ][ ۷۶۶ ][ ۷۶۷ ][ ۷۶۸ ][ ۷۶۹ ][ ۷۷۰ ][ ۷۷۱ ][ ۷۷۲ ][ ۷۷۳ ][ ۷۷۴ ][ ۷۷۵ ][ ۷۷۶ ][ ۷۷۷ ][ ۷۷۸ ][ ۷۷۹ ][ ۷۸۰ ][ ۷۸۱ ][ ۷۸۲ ][ ۷۸۳ ][ ۷۸۴ ][ ۷۸۵ ][ ۷۸۶ ][ ۷۸۷ ][ ۷۸۸ ][ ۷۸۹ ][ ۷۹۰ ][ ۷۹۱ ][ ۷۹۲ ][ ۷۹۳ ][ ۷۹۴ ][ ۷۹۵ ][ ۷۹۶ ][ ۷۹۷ ][ ۷۹۸ ][ ۷۹۹ ][ ۸۰۰ ][ ۸۰۱ ][ ۸۰۲ ][ ۸۰۳ ][ ۸۰۴ ][ ۸۰۵ ][ ۸۰۶ ][ ۸۰۷ ][ ۸۰۸ ][ ۸۰۹ ][ ۸۱۰ ][ ۸۱۱ ][ ۸۱۲ ][ ۸۱۳ ][ ۸۱۴ ][ ۸۱۵ ][ ۸۱۶ ][ ۸۱۷ ][ ۸۱۸ ][ ۸۱۹ ][ ۸۲۰ ][ ۸۲۱ ][ ۸۲۲ ][ ۸۲۳ ][ ۸۲۴ ][ ۸۲۵ ][ ۸۲۶ ][ ۸۲۷ ][ ۸۲۸ ][ ۸۲۹ ][ ۸۳۰ ][ ۸۳۱ ][ ۸۳۲ ][ ۸۳۳ ][ ۸۳۴ ][ ۸۳۵ ][ ۸۳۶ ][ ۸۳۷ ][ ۸۳۸ ][ ۸۳۹ ][ ۸۴۰ ][ ۸۴۱ ][ ۸۴۲ ][ ۸۴۳ ][ ۸۴۴ ][ ۸۴۵ ][ ۸۴۶ ][ ۸۴۷ ][ ۸۴۸ ][ ۸۴۹ ][ ۸۵۰ ][ ۸۵۱ ][ ۸۵۲ ][ ۸۵۳ ][ ۸۵۴ ][ ۸۵۵ ][ ۸۵۶ ][ ۸۵۷ ][ ۸۵۸ ][ ۸۵۹ ][ ۸۶۰ ][ ۸۶۱ ][ ۸۶۲ ][ ۸۶۳ ][ ۸۶۴ ][ ۸۶۵ ][ ۸۶۶ ][ ۸۶۷ ][ ۸۶۸ ][ ۸۶۹ ][ ۸۷۰ ][ ۸۷۱ ][ ۸۷۲ ][ ۸۷۳ ][ ۸۷۴ ][ ۸۷۵ ][ ۸۷۶ ][ ۸۷۷ ][ ۸۷۸ ][ ۸۷۹ ][ ۸۸۰ ][ ۸۸۱ ][ ۸۸۲ ][ ۸۸۳ ][ ۸۸۴ ][ ۸۸۵ ][ ۸۸۶ ][ ۸۸۷ ][ ۸۸۸ ][ ۸۸۹ ][ ۸۹۰ ][ ۸۹۱ ][ ۸۹۲ ][ ۸۹۳ ][ ۸۹۴ ][ ۸۹۵ ][ ۸۹۶ ][ ۸۹۷ ][ ۸۹۸ ][ ۸۹۹ ][ ۹۰۰ ][ ۹۰۱ ][ ۹۰۲ ][ ۹۰۳ ][ ۹۰۴ ][ ۹۰۵ ][ ۹۰۶ ][ ۹۰۷ ][ ۹۰۸ ][ ۹۰۹ ][ ۹۱۰ ][ ۹۱۱ ][ ۹۱۲ ][ ۹۱۳ ][ ۹۱۴ ][ ۹۱۵ ][ ۹۱۶ ][ ۹۱۷ ][ ۹۱۸ ][ ۹۱۹ ][ ۹۲۰ ][ ۹۲۱ ][ ۹۲۲ ][ ۹۲۳ ][ ۹۲۴ ][ ۹۲۵ ][ ۹۲۶ ][ ۹۲۷ ][ ۹۲۸ ][ ۹۲۹ ][ ۹۳۰ ][ ۹۳۱ ][ ۹۳۲ ][ ۹۳۳ ][ ۹۳۴ ][ ۹۳۵ ][ ۹۳۶ ][ ۹۳۷ ][ ۹۳۸ ][ ۹۳۹ ][ ۹۴۰ ][ ۹۴۱ ][ ۹۴۲ ][ ۹۴۳ ][ ۹۴۴ ][ ۹۴۵ ][ ۹۴۶ ][ ۹۴۷ ][ ۹۴۸ ][ ۹۴۹ ][ ۹۵۰ ][ ۹۵۱ ][ ۹۵۲ ][ ۹۵۳ ][ ۹۵۴ ][ ۹۵۵ ][ ۹۵۶ ][ ۹۵۷ ][ ۹۵۸ ][ ۹۵۹ ][ ۹۶۰ ][ ۹۶۱ ][ ۹۶۲ ][ ۹۶۳ ][ ۹۶۴ ][ ۹۶۵ ][ ۹۶۶ ][ ۹۶۷ ][ ۹۶۸ ][ ۹۶۹ ][ ۹۷۰ ][ ۹۷۱ ][ ۹۷۲ ][ ۹۷۳ ][ ۹۷۴ ][ ۹۷۵ ][ ۹۷۶ ][ ۹۷۷ ][ ۹۷۸ ][ ۹۷۹ ][ ۹۸۰ ][ ۹۸۱ ][ ۹۸۲ ][ ۹۸۳ ][ ۹۸۴ ][ ۹۸۵ ][ ۹۸۶ ][ ۹۸۷ ][ ۹۸۸ ][ ۹۸۹ ][ ۹۹۰ ][ ۹۹۱ ][ ۹۹۲ ][ ۹۹۳ ][ ۹۹۴ ][ ۹۹۵ ][ ۹۹۶ ][ ۹۹۷ ][ ۹۹۸ ][ ۹۹۹ ][ ۱۰۰۰ ][ ۱۰۰۱ ][ ۱۰۰۲ ][ ۱۰۰۳ ][ ۱۰۰۴ ][ ۱۰۰۵ ][ ۱۰۰۶ ][ ۱۰۰۷ ][ ۱۰۰۸ ][ ۱۰۰۹ ][ ۱۰۱۰ ][ ۱۰۱۱ ][ ۱۰۱۲ ][ ۱۰۱۳ ][ ۱۰۱۴ ][ ۱۰۱۵ ][ ۱۰۱۶ ][ ۱۰۱۷ ][ ۱۰۱۸ ][ ۱۰۱۹ ][ ۱۰۲۰ ][ ۱۰۲۱ ][ ۱۰۲۲ ][ ۱۰۲۳ ][ ۱۰۲۴ ][ ۱۰۲۵ ][ ۱۰۲۶ ][ ۱۰۲۷ ][ ۱۰۲۸ ][ ۱۰۲۹ ][ ۱۰۳۰ ][ ۱۰۳۱ ][ ۱۰۳۲ ][ ۱۰۳۳ ][ ۱۰۳۴ ][ ۱۰۳۵ ][ ۱۰۳۶ ][ ۱۰۳۷ ][ ۱۰۳۸ ][ ۱۰۳۹ ][ ۱۰۴۰ ][ ۱۰۴۱ ][ ۱۰۴۲ ][ ۱۰۴۳ ][ ۱۰۴۴ ][ ۱۰۴۵ ][ ۱۰۴۶ ][ ۱۰۴۷ ][ ۱۰۴۸ ][ ۱۰۴۹ ][ ۱۰۵۰ ][ ۱۰۵۱ ][ ۱۰۵۲ ][ ۱۰۵۳ ][ ۱۰۵۴ ][ ۱۰۵۵ ][ ۱۰۵۶ ][ ۱۰۵۷ ][ ۱۰۵۸ ][ ۱۰۵۹ ][ ۱۰۶۰ ][ ۱۰۶۱ ][ ۱۰۶۲ ][ ۱۰۶۳ ][ ۱۰۶۴ ][ ۱۰۶۵ ][ ۱۰۶۶ ][ ۱۰۶۷ ][ ۱۰۶۸ ][ ۱۰۶۹ ][ ۱۰۷۰ ][ ۱۰۷۱ ][ ۱۰۷۲ ][ ۱۰۷۳ ][ ۱۰۷۴ ][ ۱۰۷۵ ][ ۱۰۷۶ ][ ۱۰۷۷ ][ ۱۰۷۸ ][ ۱۰۷۹ ][ ۱۰۸۰ ][ ۱۰۸۱ ][ ۱۰۸۲ ][ ۱۰۸۳ ][ ۱۰۸۴ ][ ۱۰۸۵ ][ ۱۰۸۶ ][ ۱۰۸۷ ][ ۱۰۸۸ ][ ۱۰۸۹ ][ ۱۰۹۰ ][ ۱۰۹۱ ][ ۱۰۹۲ ][ ۱۰۹۳ ][ ۱۰۹۴ ][ ۱۰۹۵ ][ ۱۰۹۶ ][ ۱۰۹۷ ]
.: Weblog Themes By iranblag :.

درباره وبلاگ

تيم مشاوران مديريت ايران IranMCT ----------------- http://iranmct.com ---------------- Iran Management Consultants Team
پنل کاربری
نام کاربری :
پسورد :
لینک های تبادلی
فاقد لینک
تبادل لینک اتوماتیک
لینک :
خبرنامه
عضویت   لغو عضویت
امکانات وب
شمارنده
شرکت مشاوره مدیریتبازارسازی مدیریت بازاریابی. بازدید تحقیقات بازاریابیآموزش مدیریت MBAدلایل ترک تحقیقات بازاریابی تحقیقات مدیریت شرایط سخت بازارکارت امتیازی متوازنارزیابی عملکرد . نمونه مطالعات موردی.برند برندینگانواع برند معرفی 21 نوع متفاوت از برندبرندسازی branding marketing . برندسازی.تحقیقات بازاریابی انگیزه بخش http://marketingbranding.ir سبک مدیریت است مدیریت بازاربازاریابیتحقیقات بازاریابی ویژگی های .حرفه ای مشاوره اموزش مدیریت.شناسایی مشتریان .تحقیقات بازاریابی استفاده از تحقیقات بازار و بازاریابی http://marketingsales.irmarketing مدیریت برندینگ . Business Management ConsultantIran Business Management ConsultantManagement . بازاریابیانواع بازاریابی 127 نوع بازاریابیبازاریابی. بازاریابی MarketingMix آمیختهآمیزه بازاريابیمدیریت بازاریابی. اخبار مدیریت و تجارتمدیریت.مشاوره بازاریابی مدیریت آموزش تکنیک‌های فروشندگی حرفه‌ای فروشندگی. اخبار مدیریت و تجارتبازاریابی برندینگ. http://iranmct.com/news/page/12مدیریت. مدیریت مشاوره بازاریابیآموزش. بیزینس پلن طرح توجیهی طرح business plan. برنامه بازاریابی Marketing Planبازاریابی. مشاوره تبلیغات مشاور تبلیغات مشاور مدیریت management مشاوره مدیریت انواع بازاریابی بازاریابی. Business Planبیرینس پلن طرح توجیهیمدیریت. کلینیک کاشت موی طبیعی آسمان