مشاوره مديريت - آموزش مديريت - آموزش فروشندگي حرفه‌اي
 
نويسندگان
عضویت
نام کاربری :
پسورد :
تکرار پسورد:
ایمیل :
نام اصلی :
آمار
امروز : 4654
دیروز : 4574
افراد آنلاین : 9
همه : 5165617
گفت و گو در قرآن كريم

محمدمهدي كريمي‌نيا(1)

چكيده:

چندي است كه بازار تعامل بين اديان و تمدنها گرم است. هر كس از ديدگاه خويش، به اين بحث پرداخته است. نظر قرآن به عنوان وحي آسماني، بسيار حائز اهميت مي‌باشد. در اين نوشتار، نويسنده ابتدا واژه گفت‌وگو را بررسي كرده سپس به زمينه‌ها و پيش‌شرطهاي لازم براي گفت و گو مي‌پردازد. موانع گفت و گو و انواع گفت و گوهايي كه در قرآن آمده، موضع ديگري است كه نويسنده آن را مورد كاوش قرار داده است.

مقدمه

در عصر حاضر، گفت و گو از واژه‌هاي بسيار رايج در عرصه فرهنگ، سياست و اجتماع است. در اين راستا،اصطلاح گفت و گوي اديان و گفت و گوي تمدنها نيز مورد بحث و بررسي مي‌باشد. يكي از پرسشهاي اساسي اين است كه اسلام، چه ديدگاهي نسبت به گفت و گو دارد؟ و آيا آن را به عنوان يك روش مسالمت‌آميز در تعامل با پيروان اديان و مذاهب ديگر قبول دارد يا خير؟ و به طور مشخص ديدگاه قرآن كريم در اين باره چيست؟

مهمترين هدف اين پژوهش بيان ديدگاه قرآن كريم در خصوص گفت و گوي مسالمت‌آميز با مذاهب و عقايد مخالف است و اين كه اساس رفتار با پيروان مذاهب،رفتار صلح‌آميز و استفاده از روش منطقي بوده و رد بر نظريه كساني است كه مي‌گويند:

«مادامي كه اسلام باقي است، صلح و سازش پيروان اسلام، حتّي با كليميها و مسيحيها و از اين بالاتر با ساير افراد بشر، يك مسأله لاينحلي خواهد بود.»(1)

به عبارت ديگر، يكي از علل ضرورت اينگونه پژوهشها «نسبت‌دادن‌خشونت‌به‌اسلام»است.عده‌اي اساس روابط اسلام با غير مسلمانان را بر جنگ و خصومت مي‌دانند.اين اشتباه از اينجا ناشي مي‌شود كه اسلام، اهميت بسياري به جهاد داده است. همين برداشت باعث شده است كه پاره‌اي از نويسندگان از قبيل منتسكيو، متفكر فرانسوي، اسلام را دين شمشير بداند. وي در كتاب روح القوانين مي‌گويد:

«يكي از بدبختيهاي بشر اين است كه هر فاتحي ديانت خود را بر جامعه مغلوب، تحميل كند. ديانت اسلام كه به زور شمشير بر مردم تحميل شده، چون اساس آن متكي بر جبر و زور بوده، باعث بدبختي و شدت شده است.»(2)

واضح است كه اينگونه تبليغات عليه مسلمانان صورت گرفته و مي‌گيرد و در نهايت، روح همزيستي مسالمت‌آميز ملل جهان و اساس گفت و گو ميان اديان، تمدنها و عقايد گوناگون را مورد آسيب جدي قرار خواهد داد و اين در حالي است كه بر اساس شواهد و ادلّه روشن، «گفت و گوي مسالمت‌آميز در اسلام» اثبات مي‌گردد. گوستاو لوبون مي‌گويد:

«تساهل مذهبي اسلام نسبت به مذهب يهود و نصاري... خيلي بندرت مي‌توان در مذاهب ديگر مشاهده نمود.»(3)

همچنين مي‌گويد:

«اخلاق مسلمانان صدر اسلام از اخلاق امتهاي روي زمين و بخصوص ملتهاي نصراني به طور نماياني بهتر و برتر بوده است. آنان در عدالت، ميانه‌روي، مهرباني، گذشت، وفاي به عهد و بلندهمتي مشهور و معروف بودند و رفتارشان با ديگر ملتهاي اروپاييني و منوچهر آريان‌پور كاشاني، فرهنگ دانشگاهي، انگليسي به فارسي، ج 1، ص 471.

5- همان، ص 432.

اگر گفت و گو را معادل سخنراني و گفت و گوي علمي (discourse)(1) بگيريم، در اين حالت، بالاتر از سطح مكالمه يا ارتباط خواهد بود و منظور از آن، گفت وگوي فرهيختگان و دانشمندان اديان، ملتها و تمدنها با يكديگر است و از آن به گفتمان نيز تعبير شده است.

علاوه بر آن، مي‌توان گفت و گو را معادل ديالوگ (dialogue)(2) دانست كه همانند واژه discourse بار معنايي قوي‌تري از مكالمه و ارتباط دارد.

با توجه به آنچه گذشت مي‌توان اين نتيجه را گرفت كه منظور از گفت و گو بحث علمي و مبادله اطلاعات و انديشه‌ها از طريق گفت و شنود است؛ يعني عالمان و صاحب نظران مسلمان و متفكران ساير اديان و مذاهب، با استفاده از همه علوم عقلي و نقلي و همين طور آداب و رسوم بر گرفته از دين و يا ساير رسوم اجتماعي، طي نشستهاي علمي در باره محتوا و ويژگيهاي دين، عقايد و فرهنگ خود، به منظور دستيابي به حقيقتهاي فطري و مشترك به گفت و گو نشسته و همديگر را در مسير رسيدن به اهداف مشترك ياري نمايند.(3)

گفتار دوم: زمينه‌ها و پيش‌شرطهاي گفت و گو از نگاه قرآن

منظور از زمينه‌ها و پيش شرطهاي گفت و گو، اموري است كه فراهم آوردن و مراعات آنها در تمام مراحل گفت و گو لازم و ضروري است. به برخي از اين موارد اشاره مي‌كنيم:

الف) پذيرش دو طرف يا چند طرف: يكي از پيش‌فرضهاي آغازين گفت و گو، پذيرش دو طرف يا چند طرف است كه با استفاده از علائم، از جمله كلام به شكلهاي مختلف با يكديگر تبادل معنا مي‌نمايند. اين امر مورد پذيرش قرآن كريم است. البته پذيرش طرف مقابل به معناي حقانيت او نيست، بلكه منظور اين است كه گفت و گو وقتي تحقق پيدا مي‌كند كه هر يك از طرفين، سخن طرف ديگر را بشنود و با يكديگر به تبادل آرا و عقايد بپردازند. حضرت موسي عليه‌السلام مأمور مي‌شود حتي با فرعون، دشمنترين دشمنان خدا، به گفت و گو بپردازد و آيات الهي را به او ابلاغ كند:

آن گاه بعد از آنان، موسي را با آيات خود به سوي فرعون و سران قومش فرستاديم.(4)

شما دو نفر (موسي و هارون) به سوي فرعون برويد؛ همانا او سركشي كرده است.(5)

______________________________

1- همان، ص 614 .

2- همان، ص 592 .

3- ر.ك.: محمد رضا لاجوردي،گفت و گوي تمدنها در قرآن، پايان نامه كارشناسي ارشد رشته الهيات و معارف اسلامي، مؤسسه آموزشي، پژوهشي امام خميني قدس‌سره ، 1379، صص 152-151.

4- اعراف / 103.

5- طه / 43.

اهميت پذيرش طرف مقابل، به گونه‌اي است كه اين حق حتي براي مشركان به رسميت شناخته شده است:

«وَ إِنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ اسْتَجارَكَ فَأَجِرْهُ حَتّي يَسْمَعَ كَلامَ اللّهِ ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَعْلَمُونَ»(1)

يعني: و اگر يكي از مشركان از تو پناه خواست پناهش ده تا كلام خدا را بشنود، سپس او را به مكان امنش برسان؛ چرا كه آنان قومي نادانند.

ب) اصل آگاهي و علم: طرفين گفت و گو بايد با آگاهي و علم به مذاكره بپردازند. كرامت و ارزش آدمي به علم و دانش است و به واسطه تعليم اسماي الهي و دريافت تعاليم حق، مسجود ملائكه شد و فرشتگان را به كرنش و تعظيم واداشت.(2)

خداوند از انسان مي‌خواهد نسبت به آنچه علم ندارد، پيروي نكند:

«وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُوءادَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْوءُلاً»(3)

يعني: و چيزي را كه بدان علم نداري دنبال مكن؛ زيرا گوش و چشم و قلب، همه مورد پرسش واقع خواهند شد.

خداوند انسان را شنوا و بينا قرار داد تا راه را دريابد(4) و مي‌فرمايد: خداوند شما را از شكم مادرانتان خارج نمود در حالي كه هيچ چيز نمي‌دانستيد.(5)

و نيز مي‌فرمايد: اي كساني كه ايمان آورده‌ايد، اگر فاسقي برايتان خبري آورد، نيك وارسي كنيد، مبادا به ناداني، گروهي را آسيب برسانيد و (بعد) از آنچه كرده‌ايد، پشيمان شويد.(6)

ج) لزوم پذيرش اختلاف اقوام، ملل و زبانها: اختلاف انسانها از نظر زبان، مليت و غيره نبايد مانع گفت و گو شود. قرآن كريم به صراحت قبايل و گروه‌ها را پذيرفته است و اختلاف بين رنگها و زبانها را از آيات الهي مي‌شمارد:

«يا أَيُّهَا النّاسُ إِنّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثي وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا»(7)

______________________________

1- توبه / 6.

2- بقره / 34ـ30.

3- اسراء / 36.

4- نقل به مضمون از آيات 3ـ2 سوره دهر.

5ـ نحل / 78.

6- حجرات / 6.

7- حجرات / 13.

يعني: اي مردم! ما شما را از مرد و زني آفريديم، و شما را ملت ملت و قبيله قبيله گردانيديم تا با يكديگر شناسايي متقابل حاصل كنيد.

«وَمِنْ‌آياتِهِ‌خَلْقُ‌السَّماواتِ‌وَالأَْرْضِ‌وَاخْتِلافُ‌أَلْسِنَتِكُمْ‌وَأَلْوانِكُمْ‌إِنَ‌فِيذلِكَ‌لآَياتٍ‌لِلْعالِمِينَ»(1)

يعني: و از نشانه‌هاي او آفرينش آسمانها و زمين و اختلاف زبانهاي شما و رنگهاي شماست. قطعا در اين (امر) براي دانشوران نشانه‌هايي است.

گوناگوني انسانها از نظر رنگ، نژاد ،مليت و زبان، تفاوتي در انسانيت انسان پديد نمي‌آورد. بسياري از اختلافها و جنگها ناشي از اين امر است كه گروهي خود را از نظر نژاد و مليت، برتر از ديگران مي‌دانند. همين امر باعث بروز جنگ جهاني دوم، از سوي نازيهاي آلمان شد. آنان خواهان برتري و تسلط بر ساير نژادها و ملل بودند. طبيعي است در چنين حالتي، جايي براي گفت وگو و شناخت حقايق باقي نمي‌ماند؛ در حالي كه قرآن كريم گوناگوني انسانها از نظر نژاد، مليت و... را وسيله‌اي براي شناخت يكديگر مي‌داند .

بنابراين، شناخت ملتها جز از راه گفت و گو و تبادل نظر و در سطح بالاتر، گفتمان امكان ندارد. آيات ديگر قرآن كه بر سير و حضور در بين ساير اقوام و ملل تأكيد دارد نيز ناظر بر همين تعريف و شناخت است. دستورات اسلامي مبتني بر اخذ حكمت و دانش، حتي از زبان بيگانگان جز از طريق ايجاد رابطه و برقراري ارتباط و مفاهمه، امكان‌پذير نيست .

د) امكان حصول تفاهم و وحدت: هر چند انسانها گوناگون آفريده شده‌اند،با اين حال، زمينه‌هاي فراواني براي ايجاد تفاهم و همكاري بر اساس اصول مشترك وجود دارد. يكي از پيش‌فرضهاي گفت و گو اين است كه بتوان به وسيله گفت و گو به اصول مشترك دست يافت و بر اساس آن با يكديگر تعاون و همكاري داشت. همكاري بين مسلمانان و اهل كتاب بر اساس اصول مشترك، مورد تأكيد قرآن كريم است :

«قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ تَعالَوْا إِلي كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ أَلاّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّهَ وَ لا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَ لا يَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنّا مُسْلِمُونَ»(2)

يعني: بگو: اي اهل كتاب! بياييد بر سر سخني كه ميان ما و شما يكسان است بايستيم كه جز خدا را نپرستيم و چيزي را شريك او نگردانيم و بعضي از ما، بعضي ديگر را به جاي خدا، به خدايي نگيرد. پس اگر (از اين پيشنهاد) اعراض كردند، بگوييد: شاهد باشيد كه ما مسلمانيم(نه شما).

______________________________

1- روم / 22.

2- آل‌عمران / 64.

در آيات‌سابق از همين‌سوره، به طور مستقيم دعوت به سوي اسلام‌بود، ولي در اين‌آيه،به نقطه‌هاي مشترك بين اسلام و اهل كتاب توجه شده است. قرآن كريم به مسلمانان مي‌آموزد كه اگر كساني حاضر نبودند در تمام اهداف مقدستان با شما همكاري كنند، از پا ننشينيد و بكوشيد دست‌كم در قسمتي كه با شما اشتراك هدف دارند، همكاري آنان را جلب‌كنيد و آن را پايه‌براي پيشبرد اهداف مقدستان‌قرار دهيد.

ه) آزادي فكر و انديشه و انتخاب راه: يكي از پيش‌فرضهاي گفت و گو، قبول آزادي فكر و انديشه است. هيچ يك از طرفين گفت و گو نمي‌تواند عقايد و افكار خويش را به ديگري تحميل كند. در قسمتي از آيات قرآن كريم، اين اصل تعقيب شده است كه اساسا طبيعت اعتقادات قلبي و مسائل وجداني به گونه‌اي است كه اكراه و اجبار بر نمي‌دارد. اگر فردي به حكم اجبار و فشار، معتقدات و دستورات يك مذهب را در ظاهر بپذيرد، هرگز دليل آن نيست كه او در قلب و وجدان خويش آن را پذيرا گشته است:

«لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ»(1)

در دين اكراه راه ندارد؛ چرا كه راه از بيراه به روشني آشكار شده است.

«وَ لَوْ شاءَ رَبُّكَ لآَمَنَ مَنْ فِي الأَْرْضِ كُلُّهُمْ جَمِيعاً أَ فَأَنْتَ تُكْرِهُ النّاسَ حَتّي يَكُونُوا مُوءْمِنِينَ»(2)

يعني: اگر پروردگارت مي‌خواست تمامي اهل زمين (بدون اين‌كه اختياري داشته باشند) ايمان مي‌آوردند، پس آيا تو مردم را به اكراه وا مي‌داري تا اين كه مؤمن شوند؟!

منطق آزادي فكر و انديشه در عملكرد و روش پيامبر اكرم و ائمه اطهار عليهم‌السلام وجود داشت. پيامبر اسلام با نصاراي نجران به گفت و گو پرداخت. آنان از پذيرش حق خودداري كردند. در نهايت در مورد مباهله (درخواست از خدا براي رسوايي دروغگو) توافق نمودند.(3) در روايات اسلامي وارد شده است كه وقتي پاي مباهله به ميان آمد، نمايندگان مسيحيان نجران از پيامبر مهلت خواستند تا در اين باره بينديشند و با بزرگان خود مشورت كنند. بالاخره از اقدام به مباهله خودداري كرده، حاضر به مصالحه شدند و شرايط ذمه را پذيرفتند.(4) پذيرش شرايط ذمه و مصالحه از سوي پيامبر اكرم صلي‌الله‌عليه‌و‌آله و نه اجبار آنان به اسلام يا جنگ با آنان يا مباهله و نفرين آنان، نشان‌دهنده روحيه منطقي و آزادانديشي آن حضرت است. سيره امام صادق عليه‌السلام مبتني بر بحث و گفت و گو با گروه‌هاي

______________________________

1- بقره / 256.

2- يونس / 99.

3- ر.ك.: آيه شصت و يكم سوره آل عمران و تفسير آن.

4- ناصر مكارم شيرازي و ديگران، تفسير نمونه، ج 2، ص 439.

غيرمذهبي، مثل ملحدين، مشركين و دهريون و نيز گروه‌هايي از اهل كتاب بود. امام با اين افراد، برخوردي حكيمانه همراه با حلم و صبر داشت. ادعاها و ادله آنها را با متانت و صبوري مي‌شنيد و از ادله خود خصم براي رد مدعاي آنان و اثبات اعتقادات اسلامي استفاده مي‌كرد (در اصطلاح منطق به آن، «جدل» گفته مي‌شود.) مهمترين ابزار امام صادق عليه‌السلام در برخورد با اين گروه‌ها همان اخلاق معنوي و روحيه بردباري و گفت و گوي مسالمت‌آميز بود كه سرانجام مخاطب را به تسليم وادار مي‌كرد و كار به جايي مي‌رسيد كه زبان به ستايش و مدح امام مي‌گشود.(1)

و) خوش بيني نسبت به ديگران: يكي ديگر از پيش‌فرضهاي گفت و گو، خوش‌بين بودن و احترام به طرف گفت و گوست. همه انسانها از فطرت الهي بهره‌مندند. اگر فشارها و هوسها برداشته شود، پاكي و اصالت آنان ظاهر مي‌گردد. از اين رو، قرآن كريم، تمسخر ديگران را ممنوع ساخته و از مسلمانان مي‌خواهد كه اقوام ديگر را مسخره نكنند:

«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا يَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسي أَنْ يَكُونُوا خَيْراً مِنْهُمْ وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ عَسي أَنْ يَكُنَّ خَيْراً مِنْهُنَّ وَ لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ وَ لا تَنابَزُوا بِالأَْلْقابِ.»(2)

يعني: اي كساني كه ايمان آورده‌ايد، نبايد قومي، قوم ديگر را ريشخند كند،شايد آنها از اينها بهتر باشند و نبايد زناني، زنان ديگر را ريشخند كنند، شايد آنها از اينها بهتر باشند و از يكديگر عيب مگيريد و به همديگر لقبهاي زشت مدهيد.

ز) جدي گرفتن پيام گفت و گو: قرآن كريم از رفتار و عملكرد عده‌اي از مخالفان و معاندان حكايت مي‌كند كه هر گاه پيام جدي وحي را از زبان پيامبر خدا مي‌شنيدند، او را تكذيب كرده و به او نسبت سحر و جادو،(3) شاعر(4) و ديوانه(5) مي‌دادند و در مواردي سخنان وحي را اسطوره پيشينيان(6) معرفي مي‌كردند. اين امر، نشان‌دهنده رفتار ناپسند آنان در گفت و گو با پيامبر خداست و به دليل ضعف و پيش‌داوري خويش و بدون توجه به پيام گفت و گو، از شنيدن پيام وحي خودداري مي‌كردند.

پيامبران خدا در گفت و گو با مردم بسيار جدي بودند و در رساندن پيام خداوند متعال به مردم از كوتاهي و سهل‌انگاري خودداري مي‌كردند. در قضيه گاو بني اسرائيل، حضرت موسي عليه‌السلام به‌مردم‌گفت:

______________________________

1- محمدمهدي كريمي‌نيا، همزيستي مسالمت‌آميز در اسلام و حقوق بين الملل، پايان نامه، صص 311 ـ 310.

2- حجرات / 11.

3- مائده / 110؛ انعام / 7؛ يونس / 76؛ هود / 7؛ انبيا / 3؛ نمل / 13؛ قصص / 36 و آيات متعدد ديگر.

4- انبيا / 5؛ صافات / 36؛ طور / 30؛ حاقه / 41.

5- حجر / 6؛ شعراء / 27؛ صافات / 36؛ دخان / 14؛ ذاريات / 39 و 59؛ طور / 29؛ قلم / 51 و آيات متعدد ديگر.

6- انعام / 29؛ انفال / 31؛ نحل / 24؛ مؤمنون / 83؛ نمل / 68؛ احقاف / 17؛ قلم / 15؛ مطففين / 13.

خدا به شما فرمان مي‌دهد كه: ماده گاوي را سر ببريد، گفتند: آيا ما را به ريشخند مي‌گيري؟ گفت: پناه مي‌بريم به خدا كه از جاهلان باشم.(1)

ن) احترام به افكار، فرهنگ و مقدسات يكديگر: قرآن كريم ضمن تكريم و احترام به پيامبران و كتب آسماني سابق، آنها را تصديق مي‌كند. حدود بيست آيه قرآن كريم در تصديق و تأييد تورات و انجيل است. اساسا اين سنت الهي است كه هر پيامبري، پيامبر پيشين را تأييد و هر كتاب آسماني، كتاب آسماني سابق را تصديق مي‌نمايد (ناگفته نماند تأييد تورات و انجيل از سوي قرآن كريم، به معناي تأييد تورات يا انجيل فعلي نيست؛ چون دست تحريف آن دو را در امان نداشته است):

«وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتابِ وَ مُهَيْمِناً عَلَيْهِ فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللّهُ»(2)

يعني: و كتاب آسماني (قرآن) را به‌راستي و درستي بر تو نازل كرديم كه همخوان (مصدق)با كتابهاي آسماني پيشين و حاكم بر آنهاست. پس در ميان آنان بر وفق آنچه خداوند نازل كرده است، داوري كن.

قرآن كريم از مسلمانان مي‌خواهد كه كافران را دشنام و ناسزا ندهند؛ چه اين كه آنان نيز در مقابل و از روي دشمني به خدا ناسزا مي‌گويند(3) و نيز از مؤمنين مي‌خواهد با كساني كه دين شما را به ريشخند و بازي گرفته‌اند، دوست نشوند.(4)

گفتار سوم: اصول و قواعد حاكم بر گفت و گو از نظر قرآن

ماهيت گفت و گو چگونه بايد باشد و طرفين، در گفت و گو با يكديگر بايد از چه اصول و قواعدي پيروي كنند؟ به چند مورد از اصول يا ويژگيهاي حاكم بر گفت و گو از نظر قرآن كريم توجه مي‌كنيم:

الف) برخورداري از منطق و استدلال: آيات زيادي از قرآن كريم، انسانها را به تأمل، تعقل(5) و تفكر(6) دعوت مي‌كند. حكمت،(7) موعظه(8) و جدال احسن(9) از اصول مسلم قرآن كريم است. صاحب

______________________________

1- بقره / 67.

2- مائده / 48.

3- انعام / 108.

4- مائده / 57.

5- حديد / 17؛ بقره / 164؛ نحل / 12 و آيات فراوان ديگر.

6ـ بقره / 219؛ روم / 8؛ اعراف / 176 و آيات فراوان ديگر .

7ـ بقره / 231؛ نحل / 125؛ زخرف / 63.

8- آل عمران / 138؛ اعراف / 145؛ يونس / 57 و آيات ديگر.

9- نحل / 125؛ عنكبوت / 46.

خرد و انديشه كسي است كه به سخنان مخاطب گوش فرا مي‌دهد و بهترين آن را گزينش مي‌كند.(1) اين عده، تنها كساني هستند كه راه به سوي هدايت و سعادت دارند. گفت و گوهاي خشونت‌آميز يا جدال غير احسن با اصول قرآني ناسازگار است و پيامد آن چيزي جز كينه و دشمني نيست.(2)

ب) آشكار بودن پيام گفت و گو: گفت و گوهاي پيامبران الهي با مردم صريح و روشن بود و هر گاه مردم نيازمند توضيح و شرح بودند، با مهرباني و نرمش، مقصود كلام الهي را براي آنان روشن مي‌ساختند. قرآن كريم در آيات متعددي، خود را مبين(3) يا آشكار و واضح معرفي مي كند.

ج) پرهيز از تحميل و اجبار: قرآن كريم هرچند پيام خويش را با قاطعيت بيان مي‌كند، با اين حال در قبول دين، اكراهي نيست؛(4) راه هدايت را نشان داديم، خواه شاكر باش يا كافر(5).

پيامبر اسلام، رسول(6) و مبلّغ(7) بود و در آيات متعددي، تنها وظيفه پيامبر، بلاغ(8) يا رساندن پيام به مردم بود. پيمان مدينه كه بر اساس آن، مسلمانان مدينه با كفار آن شهر، يهوديان و مسيحيان پيمان ترك مخاصمه بستند، نشان‌دهنده مطلب فوق است. با اين حال، قرآن كريم به اهل كتاب خطاب مي‌كند چنانچه ايمان بياوريد، براي شما خير به دنبال دارد.(9)

گفتار چهارم: اهداف گفت و گو

در اينجا به برخي از اهداف و آثار گفت و گو از نظر قرآن كريم، اشاره مي‌كنيم:

الف) پايان دادن به دشمنيها: اختلافهاي انسانها به علل و عوامل گوناگون بستگي دارد. گاه منشأ آن سلطه گري، استثمار و غارت گروهي نسبت به گروه ديگر است كه در اين حالت، راهي جز مقابله و دفع ستم و ظلم آنان وجود ندارد. در واقع، در چنين حالتي، زمينه‌اي براي گفت و گوي مسالمت‌آميز وجود ندارد.

يكي ديگر از عوامل اختلافها؛ اختلاف نظر و ديدگاه‌هاي گوناگون در مسائل اعتقادي، اجتماعي و ديني است. بهترين راه براي حل اختلافها و يا دست كم توافق بر سر اصول و اهداف مشترك،

______________________________

1- زمر / 18ـ17.

2ـ انفال / 6؛ هود / 32؛ كهف / 54 و آيات ديگر.

3- مائده / 15؛ انعام / 59؛ يونس / 61؛ يوسف / 1 و آيات ديگر.

4- بقره / 256.

5- انسان / 3.

6- آل عمران / 81، 86 و144؛ نساء / 171ـ170؛ مائده / 67 و...

7- مائده / 67؛ اعراف / 62 و 79؛ جن / 28 و...

8- آل عمران / 20؛ مائده / 92؛ ابراهيم / 52 و...

9- آل عمران / 110.

پذيرش گفت و گوست. قرآن كريم به مسلمانان دستور مي‌دهد كه با جدال احسن و گفت و گوي مسالمت‌آميز با اهل كتاب سخن بگويند و روابط خود را بر اساس اصول مشترك قرار دهند:

«وَ لا تُجادِلُوا أَهْلَ الْكِتابِ إِلاّ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ إِلاَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ وَ قُولُوا آمَنّا بِالَّذِي أُنْزِلَ إِلَيْنا وَ أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ وَ إِلهُنا وَ إِلهُكُمْ واحِدٌ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ»(1)

يعني: و با اهل كتاب، جز به شيوه‌اي كه نيكوتر است، مجادله نكنيد، مگر كساني از آنها كه مرتكب ظلم و ستم شده‌اند و بگوييد: به آنچه بر ما و بر شما نازل شده ايمان آورده‌ايم و خداي ما و خداي شما يكي است و ما همه فرمانبردار اوييم.

بايد توجه داشت كه رسيدن به اصول مشترك با اهل كتاب، آنگونه كه قرآن كريم مطرح مي‌فرمايد، انتظار حداقلي است؛ نه انتظار حداكثري. انتظار حداكثري اين است كه اهل كتاب، اسلام را به طور كامل بپذيرند و زير بار دين خدا بروند.

از نظر قرآن كريم، اگر بدي را به وسيله خوبي پاسخ دهيم، دشمنيها پايان يافته و بلكه به دوستي صميمي تبديل مي‌شود:

«وَ لا تَسْتَوِي الْحَسَنَةُ وَ لاَ السَّيِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِي بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ عَداوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِيٌّ حَمِيمٌ»(2)

يعني: و نيكي با بدي يكسان نيست. ( بدي را) به آنچه خود بهتر است دفع كن، آنگاه كسي كه ميان تو و ميان او دشمني است ،گويي دوستي يكدل مي‌گردد.

هر كس بدي كند انتظار مقابله به مثل را دارد، بويژه افراد بدكردار؛ زيرا خود از اين قماشند و گاه يك بدي را چند برابر پاسخ مي‌گويند، هنگامي كه ببينند طرف مقابل نه تنها بدي را به بدي پاسخ نمي‌دهد، بلكه با خوبي و نيكي به مقابله بر مي‌خيزد، وجدانشان تحت فشار شديدي قرار مي‌گيرد، شرمنده شده و احساس حقارت مي‌كنند و براي طرف مقابل عظمت قائل مي‌شوند. اينجاست كه كينه‌ها و دشمنيها برطرف شده و محبت و صميميت جاي آن را مي‌گيرد.(3)

ب) فراهم ساختن زمينه هدايت: اساسا هدف پيامبران، بزرگان و مصلحان از گفت و گو با مخاطبان خود، زمينه‌سازي هدايت انسانهاست. اين مهم، زماني فراهم مي‌شود كه مخاطبين نيز پيام گفت و گو را بشنوند. از نظر قرآن كريم، خردمند و صاحب انديشه كسي است كه از ميان سخنان گوناگون، بهترين را انتخاب كند.

______________________________

1- عنكبوت / 46.

2- فصلت / 34.

3- ناصر مكارم شيرازي و ديگران، پيشين، ج 2، ص 281.

«فَبَشِّرْ عِبادِ الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِكَ الَّذِينَ هَداهُمُ اللّهُ وَ أُولئِكَ هُمْ أُولُوا الأَْلْبابِ»(1)

يعني: پس بشارت ده به آن بندگان من كه به سخن گوش فرا مي‌دهند و بهترين آن را پيروي مي‌كنند، اينانند كه خدا ايشان را هدايت و راهنمايي كرد، و اينان همان خردمندانند.

اسلام، داراي منطق آزاد انديشي است. بسياري از مذاهب، پيروان خود را از مطالعه و بررسي سخنان ديگران نهي مي‌كنند؛ چرا كه بر اثر ضعف منطقي كه به آن گرفتارند، اين هراس را دارند كه منطق ديگران برتري پيدا كند و پيروانشان را از دستشان بگيرد! در حالي كه اسلام، سياست دروازه‌هاي باز را به اجرا در آورده و بندگان راستين خداوند را كساني مي‌داند كه اهل تحقيق هستند؛ نه از شنيدن سخنان ديگران وحشت دارند، نه تسليم بي قيد و شرط مي‌شوند و نه هر وسوسه را مي‌پذيرند.(2)

ج) ايجاد تفاهم و وحدت و همكاري بين اقوام و ملتها: از طريق گفت و گو، نه تنها مي‌توان دشمنيها و جنگها را پايان داد، بلكه مي‌توان همكاري و وحدت اقوام، ملتها و اديان را بر اساس اصول مشترك پديد آورد. آيات قرآن كريم، در برخورد با مشركان و اهل كتاب، مختلف است. از مشركان و كافران مي‌خواهد كه به خدا و روز جزا ايمان آورند، ولي آنگاه كه اهل كتاب از پذيرش سخن حق خودداري مي‌كنند، از آنان مي‌خواهد بر سر اصول مشترك توافق و همكاري داشته باشند. يكي از آيات مهم در اين باره، آيه شصت و چهارم سوره آل عمران است كه پيشتر بيان شد. پيامبر اسلام صلي‌الله‌عليه‌و‌آله غالبا در نامه به سران كشورهاي مسيحي به اين آيه استناد مي‌فرمود.

محور يگانه پرستي، يكي از اصول مشترك است كه قرآن كريم بدان توجه و تأكيد دارد:

«قُلْ إِنَّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لِلّهِ مَثْني وَ فُرادي ثُمَّ تَتَفَكَّرُوا ما بِصاحِبِكُمْ مِنْ جِنَّةٍ إِنْ هُوَ إِلاّ نَذِيرٌ لَكُمْ بَيْنَ يَدَيْ عَذابٍ شَدِيدٍ»(3)

يعني: بگو: من فقط به شما يك اندرز مي‌دهم كه دو دو و به‌تنهايي براي خدا به پاخيزيد، سپس بينديشيد كه رفيق شما هيچ گونه ديوانگي ندارد. او شما را از عذاب سختي كه در پيش است جز هشداردهنده‌اي (بيش) نيست.

______________________________

1- زمر / 18ـ17.

2- ناصر مكارم شيرازي و ديگران، پيشين، ج 19، صص 416ـ415.

3- سبأ / 46.

گفتار پنجم: موانع گفت و گو

الف) پيروي از گمان وظن: هر گاه يكي از طرفين يا هر دو از ظن و گمان پيروي كنند، از رسيدن به حقيقت باز مي‌مانند. قرآن دستور مي‌دهد از چيزي كه علم نداريد پيروي نكنيد.(1) اصولاً يكي از مشكلات پيامبران الهي در گفت و گو با مردم و رساندن پيام خداوند به آنان، تبعيت عده زيادي از مردم از گمانهاي به دور از واقعيت و علم است. از اين رو، ظن و گمان، مورد سرزنش قرآن كريم است.(2)

ب) تقليد كوركورانه: عده‌اي، تنها آيين گذشتگان خود را مبنا و ملاك هدايت قرار مي‌دهند و با وجودي كه اين آيينها و عقايد از واقعيت و علم دور هستند، همچنان لجبازي كرده و بر گفته‌هاي خويش پاي مي‌فشرند. اين عده سد راه انبيا بودند. تقليد بي‌چون و چرا از پيشينيان مورد نكوهش قرآن كريم است.(3)

ج) عناد و ستيزه جويي: از نظر قرآن كريم، عده‌اي در مقابل كلام حق، مجادله و ستيزه جويي مي‌كنند. اين عده پس از مشاهده ادله و براهين روشن، به انكار و لجبازي روي مي‌آوردند.(4) در چنين حالتي، هيچ گاه شخصي به حقيقت و هدايت دست نمي‌يابد و گفت و گو خالي از فايده است.

مراء (جدالگري) نوعي از مجادله است كه شخص از سويي در حيرت است و از سويي ديگر، با طرف مقابل به انكار و ناباوري مي‌پردازد و تلاش مي‌كند مطالب و ديدگاه‌هاي طرف مقابل را از زبان وي بشنود و براي غلبه بر وي، آنها را رد كند و انكار نمايد.

بنابراين، جدالگري در مجادله‌هاي باطل به كار گرفته مي‌شود و نه گفتمانهاي حق؛ زيرا گفتمان حق، عبارت است از گفت و گويي كه در آن، هدف گفت و گوكننده، روشن كردن حق و پاسخگويي به شبهه‌هايي كه مطرح شده است، مي‌باشد. به هر حال، گفت و گوكننده چه بر حق باشد و چه بر باطل، روا نيست جدال به مفهوم بيان شده را انجام دهد.(5) قرآن كريم مي‌فرمايد:

با حكمت و اندرز نيكو، به راه پروردگارت دعوت نما و با آنها به روشي كه نيكوتر است، استدلال و مناظره كن.(6)

______________________________

1- اسراء / 36.

2- نجم / 28؛ جاثيه / 24؛ ص / 27؛ انعام / 116؛ يونس / 39؛ نور / 15.

3- مائده / 108؛ زخرف / 23؛ بقره / 170؛ يونس / 78؛ انبياء / 54-53؛ شعراء / 74.

4- كهف / 22.

5- محمد محمدي ري‌شهري، گفت و گوي تمدنها در قرآن و روايات، ص 91.

6ـ نحل / 125.

د) پيروي از هواهاي نفساني و تمايلات شيطاني: هرگاه شخص به دنبال هواپرستي خويش باشد و در پي تأمين مال، جاه، شهوت و... باشد، از دستيابي به حقيقت باز مي‌ماند. معبود عده‌اي، هواي نفساني آنان است(1) و عده‌اي از شيطان تبعيت مي‌كنند.(2) براي اين عده، گفت و گو بي‌فايده است.

ه) ياري‌جويي‌از باطل: قرآن‌كريم، درباره‌قوم نوح و ديگر اقوام، در مبارزه با كلام حق‌چنين‌مي‌گويد:

«وَ جادَلُوا بِالْباطِلِ لِيُدْحِضُوا بِهِ الْحَقَّ ...»(3)

يعني: و به وسيله باطل جدال نمودند تا حقيقت را با آن پايمال كنند.

گفتار ششم: انواع گفت و گو در قرآن كريم

در اينجا لازم است درباره انواع گفت و گو سخن بگوييم. براي اين منظور، لازم است واژه‌هاي قال، قيل، قالوا، يقولون و مانند آن را مورد توجه قرار دهيم. آيات بسيار زيادي در قرآن كريم از نوعي مكالمه، گفتمان، جدال، مشافهه، سؤال و پاسخ و يا سؤالهاي در تقدير و پاسخهاي مناسب با آن، حكايت دارد. حتي آنجا كه از حوادث گذشته و سرگذشت اقوام خبر مي‌دهد و يا آيات خدا را برمي‌شمرد، انگيزه‌هايي براي سؤال است كه گاه پاسخهاي لازم را به دنبال دارد.(4) نمونه‌هايي از اين گفت و گوها را يادآور مي‌شويم:

الف) گفت و گوهاي تبليغي

آياتي از قرآن كريم بر مسأله تبليغ دين و ابلاغ رسالت اشاره دارد و به دليل اهميت آن، خداوند از پيامبرش مي‌خواهد كه آن را به مردم برساند و هيچ گونه سهل‌انگاري و كوتاهي روا ندارد.

«يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ إِنَّ اللّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرِينَ»(5)

يعني: اي پيامبر! آنچه از جانب پروردگارت به سوي تو نازل شده، ابلاغ كن و اگر نكني هيچ پيامي از او را نرسانده‌اي. و خدا تو را از (گزند) مردم نگاه مي‌دارد. خدا گروه كافران را هدايت نمي‌كند.

گاه درمواردي كه پيامبر با انكارها و كارشكنيها مواجه مي‌شد، خود را مبلّغ معرفي مي‌كرد:

«أُبَلِّغُكُمْ رِسالاتِ رَبِّي وَ أَنَا لَكُمْ ناصِحٌ أَمِينٌ»(6)

______________________________

1- جاثيه / 23.

2- حج / 3.

3- غافر / 5.

4- ر.ك.: سازمان مدارك انقلاب اسلامي، چيستي گفت و گوي تمدنها، ص 515.

5- مائده / 67.

6- اعراف / 68؛ آيات مشابه ديگر از اين قرار است: اعراف / 62، 79 و 93؛ احقاف / 23؛ هود / 57.

يعني: پيامهاي الهي را به شما مي‌رسانم و براي شما خير خواهي امينم.

اهميت تبليغ و ارسال پيامهاي الهي به گونه‌اي است كه در چندين آيه، اينگونه بيان شده است كه پيامبر هيچ وظيفه‌اي جز بلاغ و رساندن آشكار تعاليم الهي ندارد:

«فَهَلْ عَلَي الرُّسُلِ إِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبِينُ»(1)

يعني: و آيا جز ابلاغ آشكار بر پيامبران وظيفه‌اي است؟

ب) گفت و گوهاي ارشادي

گفت و گو در صورتي مؤثر مي‌افتد كه از هر گونه خشونت، تحقير طرف مقابل، تحريك حس لجاجت و مانند آن، خالي باشد. قرآن كريم از پيامبر مي‌خواهد كه با اندرز نيكو و حالت ارشادي با طرف مقابل به گفت و گو پرداخته و از بهترين روشهاي خطابي استفاده كند:

«ادْعُ إِلي سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ»(2)

يعني: با حكمت و اندرز نيكو به راه پروردگارت دعوت كن و با آنان به آن (شيوه‌اي) كه نيكوتر است، مجادله نماي.

ج) گفت و گوهاي تعليمي

برخي گفت و گوهاي قرآني به منظور تعليم مخاطب و در جواب پرسشهايي است كه از پيامبر اكرم صلي‌الله‌عليه‌و‌آله صورت گرفته است. از پيامبر گرامي اسلام درباره موضوعات مختلف پرسشهايي شده است، مانند: هلال ماه،(3) قتال و كارزار در ماه‌هاي حرام،(4) چگونگي انفاق،(5) خمر و ميسر،(6) يتيمان،(7) حلال‌ها،(8) حيض،(9) قيامت،(10) انفال،(11) روح،(12) ذي‌القرنين،(13) كوه‌ها،(14) نزول كتاب از آسمان.(15)

______________________________

1- نحل / 35؛ آيات مشابه ديگر از اين قرار است: نحل / 82؛ نور / 54؛ عنكبوت / 18؛ يس / 17؛ شوري / 48؛ تغاين / 12.

2- نمل / 125.

3- بقره / 189.

4- بقره / 217.

5- بقره / 219.

6- همان.

7- بقره / 220.

8- مائده / 4.

9- بقره / 222.

10- اعراف / 187؛ نازعات / 42؛ احزاب / 63؛ قيامت / 6.

11- انفال / 1.

12- اسراء / 85.

13- كهف / 83.

14- طه / 105.

15- نساء / 153.

«يَسْئَلُكَ النّاسُ عَنِ السّاعَةِ قُلْ إِنَّما عِلْمُها عِنْدَ اللّهِ وَ ما يُدْرِيكَ لَعَلَّ السّاعَةَ تَكُونُ قَرِيباً»(1)

يعني: مردم از تو درباره رستاخيز مي‌پرسند؛ بگو: علم آن فقط نزد خداست. و چه مي‌داني؟ شايد رستاخيز نزديك باشد.

ج) گفت و گوهاي فقهي و آموزشي(استفتايي)

برخي گفت و گوهاي قرآني، در قالب استفتا يا پرسشهاي فقهي و آموزشي است. عده‌اي از مردم در امري دچار ترديد مي‌شدند. از اين رو، به پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله مراجعه كرده و مشكل فكري‌خويش را حل مي‌كردند.

«وَ يَسْتَفْتُونَكَ فِي النِّساءِ قُلِ اللّهُ يُفْتِيكُمْ فِيهِنَّ وَ ما يُتْلي عَلَيْكُمْ فِي الْكِتابِ فِي يَتامَي النِّساءِ اللاّتِي لا تُوءْتُونَهُنَّ ما كُتِبَ لَهُنَّ وَ تَرْغَبُونَ أَنْ تَنْكِحُوهُنَّ وَ الْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الْوِلْدانِ وَ أَنْ تَقُومُوا لِلْيَتامي بِالْقِسْطِ وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ فَإِنَّ اللّهَ كانَ بِهِ عَلِيماً»(2)

يعني: و درباره زنان، رأي تو را مي‌پرسند. بگو: خدا درباره آنان به شما فتوا مي‌دهد و نيز درباره آنچه در قرآن بر شما تلاوت مي‌شود: در مورد زنان يتيمي كه حق مقرر آنان را به ايشان نمي‌دهيد و تمايل به ازدواج با آنان داريد و درباره كودكان ناتوان و اين كه با يتيمان از روي عدل و درستي رفتار كنيد، پاسخگوي شماست. و هر كار نيكي انجام دهيد، قطعا خدا به آن داناست.

در موارد ديگري نيز از پيامبر اكرم صلي‌الله‌عليه‌و‌آله پرسش و استفتا شده است، مانند: كلاله،(3) استفتاي دوست حضرت يوسف عليه‌السلام درباره هفت گاو،(4) استفتاي پادشاه مصر از سران قوم خويش در باره تعبير خوابي كه ديده بود،(5) استفتاي ملكه سبا با سران قوم خويش درباره نامه حضرت سليمان عليه‌السلام .(6)

باتوجه به گفت و گوهاي استفتايي در قرآن كريم معلوم مي‌شود كه استفتا هميشه به معناي طلب فتوا و پاسخ به پرسشهاي فقهي و آموزشي نيست، بلكه در مواردي خداوند در مقام استفهام انكاري و

______________________________

1- احزاب / 63.

2- نساء / 127.

3- نساء / 176.

4- يوسف / 46.

5- يوسف / 43 و 41.

6- نمل / 32.

در رد ديدگاه كافران و منكران، از آنان استفتا يا كسب جواب مي‌كند:

«فَاسْتَفْتِهِمْ أَ لِرَبِّكَ الْبَناتُ وَ لَهُمُ الْبَنُونَ»(1)

پس از مشركان جويا شود: آيا پروردگارت را دختران و آنان را پسران است؟!

«فَاسْتَفْتِهِمْ أَ هُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمْ مَنْ خَلَقْنا»(2)

يعني: پس، از كافران بپرس: آيا ايشان‌از نظر آفرينش سخت‌ترندياكساني‌كه(در آسمانها)خلق‌كرديم؟

ه) گفت و گوهاي احساسي (تحريكي)

در پاره‌اي از آيات، استفاده از حواس، تشويق شده است؛ مثلاً در قرآن، براي عدم تساوي موحد و مشرك در پيشگاه خداوند مي‌فرمايد:

«...قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الأَْعْمي وَ الْبَصِيرُ أَمْ هَلْ تَسْتَوِي الظُّلُماتُ وَ النُّورُ...»(3)

يعني: بگو: آيا نابينا و بينا يكسانند؟ يا تاريكيها و روشنايي برابرند؟

هنگامي كه حضرت موسي عليه‌السلام از آزار و اذيت و كارشكنيهاي قوم خويش خسته شد، از عواطف و احساسات آنان استفاده كرد:

«وَ إِذْ قالَ مُوسي لِقَوْمِهِ يا قَوْمِ لِمَ تُوءْذُونَنِي وَ قَدْ تَعْلَمُونَ أَنِّي رَسُولُ اللّهِ إِلَيْكُمْ...»(4)

يعني: و ياد كن هنگامي را كه موسي به قوم خود گفت: اي قوم من! چرا آزار مي‌دهيد، با اين كه مي‌دانيد من فرستاده خدا به سوي شما هستم؟...

و) گفت و گوهاي اقناعي

«وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الأَْرْضَ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ لَيَقُولُنَّ اللّهُ فَأَنّي يُوءْفَكُونَ»(5)

يعني: هر گاه از آن‌ها بپرسي چه كسي آسمان‌ها و زمين را آفريده، و خورشيد و ماه را مسخر كرده است؟ مي‌گويند: الله، پس با اين حال چگونه از عبادت خدا منحرف مي‌شوند؟

«وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ نَزَّلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَحْيا بِهِ الأَْرْضَ مِنْ بَعْدِ مَوْتِها لَيَقُولُنَّ اللّهُ»(6)

يعني: و اگر از آنها بپرسي: چه كسي از آسمان، آبي نازل كرد و به وسيله آن، زمين را بعد از

______________________________

1- صافات / 149.

2- صافات / 11.

3- رعد / 16.

4- صف / 5.

5- عنكبوت / 61.

6- عنكبوت / 63.

مردنش احيا نمود؟ مي‌گويند: خدا.

ز) گفت و گوهاي استدلالي

مهمترين بخش گفت و گوها، گفت و گوهاي استدلالي است:

«قُلْ هاتُوا بُرْهانَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ»(1)

يعني: بگو: اگر راست مي‌گوييد، دليل خود را بياوريد.

در اينگونه گفت و گوها خداوند از مخاطبين مي‌خواهد دليل خويش را اقامه كنند و به طور غيرمستقيم به آنان مي‌فهماند كه شما راستگو نيستيد. از اين رو، تعبير «ان كنتم صادقين» در قرآن كريم زياد به كار رفته است.(2) قرآن كريم در موارد مختلف، براي اثبات ادعاهاي خود به استدلالهاي عقلي روي مي‌آورد، مانند:

«لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلاَّ اللّهُ لَفَسَدَتا»(3)

يعني: اگر در آسمان‌و زمين، جز الله‌خدايان ديگري‌بود،فاسد مي‌شدند(و نظام‌جهان به‌هم مي‌خورد.)

گفتار هفتم: انواع گفت و گو به لحاظ مخاطب

الف) گفت و گوي انسان با خود: منظور از اين نوع گفت و گو، گفت و گوي دروني يا تعقل، تفكر و تذكر است. آياتي از قرآن كريم با «اذكروا» شروع مي‌شود كه از اين طريق، مخاطبين را به انديشه بيشتر فرا مي‌خواند. در پايان برخي آيات چنين آمده است: چرا تعقل نمي‌كنيد،(4) چرا متذكر نمي‌شويد،(5) چرا فكر نمي‌كنيد.(6) اينگونه آيات نيز، انسان را به گفت و گو با خويشتن دعوت مي‌كند.

ب) گفت و گو با خدا: اين نوع گفت و گو نه تنها ممكن است، بلكه به بشر دستور داده شده است كه با خدا سخن بگويد و با او راز و نياز نمايد. خداوند نيز اجابت دعوت مي‌نمايد.

______________________________

1- بقره / 111؛ نمل / 64.

2- مانند: بقره / 23 و 94؛ آل عمران / 93، 168 و183؛ انعام / 40 و 143؛ اعراف / 106 و 196؛ يونس / 38؛ هود / 13؛ صافات / 157و...

3ـ انبياء / 22.

4- «افلا تعقلون»: آل عمران / 65؛ انعام / 32؛ اعراف / 169؛ صافات / 138؛ قصص / 60؛ مؤمنون / 80؛ انبياء / 67؛ يوسف / 109؛ هود / 51؛ يونس / 16.

5- «افلا تتذكرون»: انعام / 80؛ سجده / 4. «افلا تذكرون»: يونس / 3؛ هود / 24 و 30؛ نحل / 17؛ مؤمنون / 85؛ صافات / 155؛ جاثيه / 23.

6- «افلا تتفكرون»: انعام / 50.

«فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ»؛(1) يعني: پس مرا ياد كنيد، تا شما را ياد كنم.

«وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدّاعِ إِذا دَعانِ فَلْيَسْتَجِيبُ

امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۲۸:۳۸ ] [ مشاوره مديريت ]

 

جدل و نمونه هاي آن در قران كريم

چكيده


واژه، «جدل»، «جدال»و«مجادله»، از كلمه«جدل»گرفته شده كه از «فتل»به معناي تابيدن و پيچيدن مي‌باشد، گويي دو نفر كه با يكديگر بحث مي‌كنند، هريك از آنها ديگري را با رأي و نظرش مي‌پيچاند.پس معناي لغوي جدل، شدّت دشمني، گفتگو و مناظره و دليل آوردن بر ردّ يكديگر است و معناي اصطلاحي واژه مذكور عبارت است از طريقه مناظره، فنّ احتجاج از طريق سؤال و جواب و روش محاوره سقراط كه از طريق طرح سؤالات پياپي و وادار ساختن طرف به تناقض‌گويي و مغلوب كردن وي بوده است.

كلمه«جدل»و مشتقّات آن، بيست و نه بار در قرآن كريم به كار رفته است ودر مجادله حقّ و مجادله باطل و در مجادله به معناي دفاع، استعمال شده است.

در اين مقاله، مفهوم جدل در منطق و قرآن مقايسه شده و ضمن بررسي «انواع جدل در قرآن كريم»، نمونه‌هايي از آيات الهي بيان شده است كه پيشينيان آن را در مبحث فوق ذكر نكرده‌اند.

واژه‌هاي كليدي:جدل، مجادله، مناظره، صناعت جدل، قياس جدلي، جدل در قرآن، جدال أحسن، انواع جدل، استدلال.

مقدمه
انسان از طريق مباحثه، مناظره و گفتگو مي‌تواند به حلّ مشكلات بپردازد، البّته اين در صورتي است كه دو طرف بحث، طالب حق باشند و يا حد اقل اگر يك طرف از طريق عناد و لجاج وارد مي‌شود، غرض اصلي طرف مقابل، كشف حقيقت مي‌باشد.اما هرگاه بحث و گفتگو در ميان كساني روي دهد كه هركدام تنها براي برتري‌جويي بر ديگري، و به كرسي نشاندن حرف خويش به ستيزه و جدال برخيزد، نتيجه‌اي جز دور شدن از حقيقت و ايجاد كينه و خصومت نخواهد داشت.

وقتي با واژه جدل و مشتّقات آن در قرآن كريم مواجه مي‌شويم، ابتدا امري مذموم و ناپسند به ذهن متبادر مي‌گردد و اين سوالات براي انسان مطرح مي‌شود كه آيا جدال در تمام موارد نكوهيده است؟و با توجه به اين‌كه صناعت جدل، يكي از صناعات خمس در منطق مي‌باشد، آيا جدل در قرآن كريم به همان مفهومي است كه در منطق به كار رفته است؟و نيز علاوه بر آياتي كه سيوطي در الاتقان، مبحث«انواع اصطلاحات متداول در علم جدل»به عنوان نمونه آورده، كدام آيات در قرآن كريم با اصطلاحاتي كه در مبحث مذكور مطرح شده، قابل تطبيق است؟

يافتن پاسخي مناسب براي اين پرسش‌ها، و پراكنده بودن موضوع جدل در كتب مختلف، نگارنده را بر آن داشت كه درباره موضوع مذكور به تحقيق بپردازد و مقاله‌اي را در اين زمينه فراهم آورد.

واژه جدل و مشتقّات آن در قرآن كريم، در مجادله به باطل و مجادله به حقّ به كار رفته است؛ ولي بيشتر موارد، اين واژه در مجادله به باطل استعمال شده است.

قرآن كريم گاهي بدون آنكه با مخالفان مجادله‌اي صورت پذيرد به اثبات و توضيح حقايق مربوط به عقايد و احكام مي‌پردازد.مانند:آيات(95-100)سوره انعام كه از راه بيان صفات و آثار خدا، اثبات مي‌شود كه تنها او سزاوار پرستش است و گاهي به هنگام جدال و گفتگو با مشركان و اهل كتاب، واقعيات را اثبات مي‌كند.مانند:آيات(23-34)سوره شعرا كه مربوط به مجادله‌

حضرت موسي(ع)و فرعون است و در آن، ناتواني فرعون در پوشاندن چهره زيباي حق، آشكار مي‌گردد.

روش قرآن در محكوم كردن خصم مختلف است، گاهي خصم از طريق كلام خودش مغلوب مي‌شود، مانند:آيه(8)سوره منافقون و گاهي از طريق پذيرفتن مقدّمه سخنش، بطلان نتيجه مورد نظر او(خصم)اثبات مي‌گردد.مانند:آيات(76-79)سوره انعام.

با مطالعه و بررسي آيات مي‌توان گفت:جدالي مورد تأييد قرآن است كه هدف از آن اثبات حقّ باشد و موجب هدايت خصم گردد، يعني به جدال احسن امر مي‌كند و از مجادله باطل كه توأم با عناد و لجاج و خصومت و مغالطه است و غرض از آن، اثبات امري باطل و دور از واقعيت است، نهي مي‌كند.

معناي لغوي جدل
واژه‌هاي«جدل»، «جدال»و«مجادله»كه باب مفاعله همان جدل است، از«جدل»گرفته شده و جمع آن، «جدول»مي‌باشد.«جدل»يعني سخت و سفت، و به هريك از اعضاي بدن و استخوان ميان كاواك 1p}دست و پا و قلم، و استخوان مغزدار دست‌ها و پاها، و استخوان درشت محكم، «جدل»گفته مي‌شود 2p}؛و«جدال»يعني بحث و گفتگو كردن به طريقي كه با خصومت و ستيزه همراه باشد و اصلش از«جدلت الحيل»، به معناي طناب را بافتم و تاب دادم، است؛يعني طنابش را محكم بافتم و تاب دادم؛و گفته‌اند:«جدال»بر وزن«فعال»از كلمه«مجادلة»گرفته شده و اصلش از لفظ«جدل»است كه از«فتل»به معناي تابيدن و پيچيدن مي‌باشد؛پس گويي دو نفر كه با يكديگر بحث مي‌كنند، هريك از آنها ديگري را با رأي و نظرش مي‌پيچاند.و گفته‌اند اصل در جدال به زمين زدن است و اين‌كه انسان هم صحبت خود را به زمين سخن كه همان جدالة 3p}است، (1).كاواك:كاوّك:ميان تهي، بي‌مغر، مجوف.p}

(2).دهخدا، حرف ج/254-274.p}

(3).جدالة:زمين‌داري شن و ماسه.p}

بزند 1p}و«مخاصمه»، «مجادله»ناميده شده زيرا هريك از دو خصم قصد مي‌كند كه معاشر و مصاحبش را از رأي و نظرش برگرداند(برتابد) 2p}و جدل به معني شدّت دشمني، توانايي و مهارت در دشمني، گفتگو و مناظره و دليل آوردن بر ردّ يكديگر است.و«جدل»يعني نيرومند و استوار، سخت‌ستيز، سخت خصومت، سخت در جدال، كسي كه در خصومت و نزاع سرسخت است.و به برده، بنده و نوجوان، «جادل»گويند وقتي كه رشد كند و قوي و نيرومند شود 3p}.و«جديل»از كلمه «جدل»گرفته شده است يعني بند بافته شده، مهارت تافته از پوست و رسن چرمين، ريسمان تافته شده از چرم يا مو در گردن شتر يا ناقه، حمايل كه در گردن اندازند، وشاح 4p}.و«جديلة»به كابك 5p} كبوتران و مانند آن گويند، يا قفسي است كه براي كبوتران و مانند آن از ني بافته شده باشد؛و به گيس بافته نيز گفته مي‌شود 6p}».

با توجّه به مفاهيمي كه براي واژه«جدل»و مشتّقات آن ذكر شد، مي‌توان به اين نتيجه دست يافت كه معناي استحكام، قدرت، قوّت، بافتن، تاباندن و پيچاندن، در كلماتي كه از مادّه«جدل» اشتقاق يافته، نهفته شده است و بنياد آنرا تشكيل مي‌دهد.

معناي اصطلاحي جدل
جدل:(Dialectique)f(,Dialectic)E(( واژه جدل«ديالكتيك»اصطلاحا عبارت است از:طريقه مناظره، روش جدل و محاوره منطقي، فنّ احتجاج از طريق سؤال و جواب.روش محاوره سقراط كه از طريق طرح سؤال‌هاي پياپي و (1).راغب اصفهاني/89، 90.p}

(2).رازي، 5/181.p}

(3).طبرسي 1/532.p}

(4).وشاح:حمايل جواهر نشاني كه زنان بندند.حمايلي كه قاضيان و نمايندگان در مراسم رسمي بندند.p}

(5).كابّك:كابوك:لانه مرغ:زنبيلي كه از سقف آويزان كنند تا كبوتران در آن آشيانه كند:كاوك و كاووك هم گفته‌اند.p}

(6).دهخدا، حرف ج/254، 274؛و هم‌چنين درباره مجموع اين مطالب بنگريد به:علامه طباطبايي 11/317:ابن منظور 11/103، 105؛معلوف/82؛«خازن 3/10؛طبيبيان 1/727، 728 و 1/2181؛انزابي‌نژاد 1/602؛معين 1/1218؛قرشي 1/22، 23؛شعراني 1/ 126.127؛حقّي بروسوي 6/4؛مكارم شيرازي 20/15، 20/21.p}

وادار ساختن طرف به تناقض‌گويي و مغلوب كردن وي بوده، امروزه به منطق مكتب كارل ماركس هم گفته مي‌شود 1p}.

در اصطلاح استدلال‌هاي فقهي، جدل عبارت از شناختن آداب مناظره‌اي است كه ميان پيروان مذهب فقهي و جز آنان روي مي‌دهد.اين فن هنگامي متداول شد كه باب مناظره در رد و قبول مسائل توسعه يافت و هريك از مناظره‌كنندگان در استدلال و پاسخ دادن هنگام بحث و ستيزه به روشي لگام گسيخته سخن مي‌گفتند و برخي از اين سخنان و دلائل درست و برخي نادرست بود. ازاين‌رو پيشوايان ناگزير شدند آداب و احكامي وضع كنند تا مناظره‌كنندگان در رد و قبول بر وفق آن قوانين سخن گويند و وضع استدلال‌كننده و پاسخ دهنده روشن گردد كه چگونه رواست به استدلال پردازد و به چه كيفيتي دست از استدلال باز دارد و در چه جايي اعتراض كند و يا به معارضه برخيزد و كجا بايد سكوت كند و خصم به سخن و استدلال پردازد.و به همين سبب گفته‌اند:جدل عبارت از شناسايي قواعد، حدود و آداب استدلالي است كه به وسيله آن انسان به حفظ عقيده و رأيي يا بطلان آن رهبري شود خواه آن رأي از فقه باشد يا علوم ديگر 2p}.

يكي از اصطلاحات صناعات جدل-كه بخشي از صناعات خمس در منطق است-كلمه «جدل»مي‌باشد كه همگان منازعه و دشمني شديد و سرسختي و لجاجت نمودن در خصومت گفتاري است، و بيشتر اوقات همراه است با بكار گرفتن حيله‌هايي كه گاه گاهي به دور از عدل و انصاف است و به همين جهت دين اسلام به خصوص در مورد حج و اعتكاف از مجادله نهي كرد.

علماي منطق عرب اين كلمه را نقل كردند و آن را در صناعتي كه به يوناني«طوبيقا»ناميده مي‌شود، به كار بردند؛و اين لفظ جدل از ميان ساير الفاظ، مناسب‌ترين لفظ عربي به معناي اين صناعت است، حتي از الفاظي مانند مناظره، محاوره و مباحثه نيز مناسب‌تر است.اگرچه هريك از آن الفاظ تا حدودي مناسب اين صناعت است، همان طور كه كلمه مناظره نيز در اين صناعت به كار رفته است و آنرا«آداب مناظره»گفته‌اند و كتاب‌هايي با اين نام تأليف شده است 3p}.ابن سينا (1).عميد، 1/988؛و نيز بنگريد به:معين 2/1588، 1589؛آريانپور كاشاني 1/529.p}

(2).دهخدا/255.p}

(3)مظفّر/311.p}

معتقد است كه جدل را نبايد با مناظره اشتباه كرد.زيرا كه در مناظره دو تن كه به عقيده متقابل معتقدند با يكديگر به بحث مي‌پردازند، بدون اين‌كه قصد الزام يكديگر را داشته باشند.بلكه غرض اصلي آنها كشف حقيقت است و همين‌كه حقّ بودن يكي از دو طرف نقيض معلوم شد، طرف مخالف به آن اذعان مي‌كند 1p}.

خداي تعالي در قرآن كريم مي‌فرمايد:«ادع الي سبيل ربّك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالّتي هي احسن»(نحل/125):[اي رسول ما]خلق را با حكمت و برهان و موعظه نيكو به راده خدا دعوت كن و با بهترين طريق مناظره كن».چنان‌كه گفته‌اند-در آيه فوق-مراد از «حكمت»برهان است، و مراد از«موعظه حسنه»خطابه، مراد از«جادلهم»جدل 2p}مي‌باشد.

لفظ جدل را برخورد استعمال آن فنّ نيز اطلاق مي‌كنند، همان‌طور كه بر ملكه استعمال آن (صناعت)اطلاق كرده‌اند، آن‌گاه با استعمال فن مذكور، قولي را قصد مي‌كنند كه از مشهورات يا مسلّما مورد قبول فرد ديگر(خصم)تشكيل شده و بر قواعد آن فنّ جريان دارد، و به آن(فنّ جدل)، «قياس جدلي»يا«حجّت جدلي»يا«قول جدلي»نيز مي‌گويند.اما به كسي كه آن صناعت را بكار ببرد، «مجادل»يا«جدلي‌ Dialecticien »مي‌گويند 3p}.

از ديدگاه علاّمه حلّي، جدل، صناعتي علمي است كه مي‌توان با آن(صناعت)، -به اندازه ممكن-با استفاده از مقدّمات مسلّمه، بر هر مطلوبي كه بخواهد و حفظ هر وضعي كه پيش آيد، استدلال كرد، بهصورتي كه هيچ نقضي به آن رو نكند 4p}.

واژه جدل در قرآن كريم
كلمه«جدل»و مشتّقات آن بيست و نه بار در قرآن كريم به كار رفته است.

(1).خوانساري، 2/225؛و هم‌چنين بنگريد به:ابن سينا/35.p}

(2).پيشين/234؛و نيز بنگريد به:طوسي/531.p}

(3).مظفّر/311؛و هم‌چنين بنگريد به:مشكوة الديني/675.p}

(4).حلّي/232؛و نيز بنگريد به:مظفر/314؛طوسي/444؛ابن سينا/24.p}

اصطلاح«جدل»علاوه بر آن‌كه در منطق، عبارت از قياسي است كه از مشهورات و مسلّمات فراهم مي‌آيد، در اصطلاح دانشمندان علوم قرآني و تفسير به معني استدلال و قياس برهاني نيز استعمال شده است.

در«معجم الفاظ قرآن كريم»آياتي كه در آن، مادّه«جدل»به كار رفته، به دو دسته تقسيم گرديده و معناي كلمه مذكور متناسب با آن(تقسيم)، بيان شده است:

(1)جدل الرّجل جدلا فهو جدل:خاصم

دشمني آن مرد شديد شد، پس او سخت مجادله‌كننده است:دشمني‌كننده.

و«جدل»به معناي خصومت كردن در انديشه و و عقيده است و بر شدّت دشمني و منازعه سخت اطلاق مي‌شود.

به‌طور مثال«جدلا»در آيه«و كان الانسان اكثر شي‌ء جدلا(كهف/54)»يعني منازعه و خصومت در اعتقاد و دشمني ورزيدن به باطل؛و در آيه«و قالواء الهتنا خير ام هو ما ضربوه لك الا جدلا(زخرف/58)»به معناي افراط و زياده‌روي در خصومت، مي‌باشد.

(2)جادل مجادلة و جدالا(ع):خاصم

با او مخاصمه كرد:با او ستيز و كشمكش كرد.

ممكن است جدال، بنا حقّ و با گفتار باطل باشد تا-با آن باطل-حقّ را بر گرداند-و ممكن است جدال، بحقّ باشد تا باطل را رد كند 1p}.

مثلا:«جادلوا»در آيه«و همّت كلّ امّة برسولهم ليأخذوه و جادلوا بالباطل ليدحضوا به الحقّ (غافر/5)و هر امّتي همّت مي‌گماشت كه پيغمبر خود را دستگير(و هلاك)گرداند و با جدال و گفتار باطل، برهان حقّ را پايمال سازد.»، و«تجادلوا»در آيه«و لا تجادلوا اهل الكتاب الاّ بالّتي هي احسن(عنكبوت/46):و شما مسلمانان با(يهود و نصاري و مجوس)اهل كتاب جز به نيكوترين طريق بحث و مجادله نكنيد»، به دو مورد مذكور(جدال باطل و حقّ)اشاره مي‌كند.

(1).مجمع اللغة العربية 1/184، 185.p}

واژه«جدل»دو بار، و كلمه«جدال»نيز دو بار، و مشتّقاتي از باب«مجادله»بيست و پنج بار در قرآن كريم به كار رفته است.

قرشي در«قاموس قرآن»بيان مي‌دارد كه كلمه«جدل»ومشتقّات آن، در مجادله حقّ و مجادله باطل و در مجادله به معناي دفاع، در قرآن كريم به كار رفته است و همه در معنا يكي است و فرق در مصاديق است؛مانند:«و لا تجادل عن الّذين يختانون انفسهم(نساء/107):از كساني كه به خود خيانت مي‌كنند دفاع مكن»؛«تجادل»در آيه فوق، مربوط به مورد سوّم(مجادله به معناي دفاع)است.-با رجوع به آياتي كه در آن مادّه جدل به كار رفته، مي‌توان گفت-اكثر استعمال اين صيغه در قرآن در منازعه و مخاصمه ناحقّ است 1p}.

در كتاب«وجوه قرآن»در مورد كلمه«جدال»آمده است:

بدان كه جدال در قرآن بر دو وجه باشد:

وجه نخستين جدال به معناي خصومت كردن بود چنان‌كه خداي در سوره هود/74، گفت: فلمّا ذهب عن ابراهيم الرّوع و جاءته البشري يجادلنا في قوم لوط»يعني يخاصمنا؛و در سوره رعد/13، گفت:«و هم يجادلون في اللّه»يعني‌و هم يخاصمون النّبيّ عليه السّلام في حقّ اللّه؛و در سوره مؤمن/5، گفت:«و همّت كلّ امة برسولهم ليأخذوه و جادلوا بالباطل»يعني خاصموا بالباطل.و از اين معنا در قرآن بسيار است.

و وجه دوم جدال به معني با كسي كاويدن و ستيهيدن بود.چنان‌كه در سوره بقره.197، گفت:«فلا رفث و لا فسوق و لا جدال في الحجّ»يعني و لا مرآء في الحجّ»يعني و لا مرآء في الحجّ؛ و در سوره هود/32، گفت:«قالوا يا نوح قد جادلتنا فاكثرت جدالنا»يعني فاكرت مرآءنا؛و در سوره مؤمن/4، گفت:«ما يجادل في آيات اللّه الاّ الّذين كفروا»يعني ما يماري» 2p}

(1).قرشيّ 1/22، 23.p}

(2).محقّق/63، 64.p}

نمونه‌هايي از آيات قرآن كريم در ارتباط با انواع جدل و استدلال
ابو زهره در كتاب«معجزه بزرگ»يكي از انواع اعجاز قرآن را اعجاز از رهگذر جدل و استدلال مي‌داند و براي آن، انواعي بر مي‌شمارد و سيوطي نيز در«الاتقان»اصطلاحاتي را در ارتباط با علم جدل و استدلال، بيان مي‌دارد.

در اين‌جا پاره‌اي از روش‌ها و اصول استدلال 1p}، انواع اصطلاحات متداول در علم جدل 2p}و نمونه‌هايي از آيات قرآن كريم در ارتباط با آن، ذكر مي‌گردد:

1-استدلال از راه تعريف
استدلال از راه تعريف به اين كيفيت است كه دليل مدّعا از خود«موضوع»مورد بحث گرفته شود، مثل اين‌كه از حقيقت خود بت‌ها دليل بياوريم كه آنها شايستگي پرستش را ندارند و يا از راه بيان صفات خدا، اثبات شود كه تنها او سزاوار پرستش است.بنابراين وقتي موضوع سخن، ذات باري است، از راه بيان صفات و آفرينش هستي، براي اثبات الوهيّت او، استدلال مي‌شود و ذات باري جز به صفات او شناخته نمي‌شود.نمونه اين نوع استدلال آيات زير است:

انّ اللّه فالق الحب‌ه و النّوي يخرج الحيّ من الميّت و مخرج الميّت من الحيّ ذلكم اللّه فانّي تؤفكون...سبحانه و تعالي عمّا يصفون(انعام/95-100)

خداوند(در زير زمين)دانه و هسته خرما را مي‌شكافد و زنده را از مرده و مرده از زنده پديد آرد، آن‌كه چني تواند كرد، خداست، پس چگونه نسبت خدايي را به ديگران مي‌دهيد؟...خداوند از همه اين نسبت‌ها برتر و منزّه است 3p}.

(1).استدلالي كه از منابع ذاتي، يعني ذات موضوع برگرفته شده و شبيه برهان منطقي است-هرچند از آن بالاتر است-شش مورد يا منبع مي‌باشد:1-تعريف، يعني شناخت ماهيت 2-تجزيه، يعني ذكر اجزاء موضوع 3-تعميم و سپس تخصيص 4-علت و معلوم 5-مقابله 6-تشبيه آوردن امثال.«ابو زهره/418».p}

(2).در«الاتقان 2/1057»آمده است:«در ارتباط با علم جدل انواعي را اصطلاح كرده‌اند»بنابراين«انواع جدل»از جانب خداي متعال مطرح نشده، و اهل ادب آن را-پس از نزول قرآن-وضع كرده‌اند.p}

(3).ابو زهره/418، 419.p}

در اين آيات، از راه تعريف خدا، خدايي او به اثبات مي‌رسد 1p}.
2-استدلال از راه تجزيه
استدلال از راه تجزيه به اين كيفيت است كه با ذكر اجزاء موضوع و كاوش در آنها، مدعا اثبات مي‌شود.مثل حكم قطعي و بديهي بر اين‌كه اثر، دليل بر مؤثر و هستي، نشانه آفريدگار است و نيروهاي بشري و عقل‌هاي سالم، دليل آن است كه آفريدگار تمام هستي از اتم تا كهكشان، يك نيرو، يعني نيروي خداوند سبحان است.

اين موضوع را قرآن كريم گاهي از راه تجزيه بيان مي‌كند، استدلال تجزيه‌اي مانند:

قل الحمد لله و سلام علي عباده الّذين اصطفي اللّه خير امّا يشركون...قل هاتوا برهانكم ان كنتم صادقين.(نمل/59-64).

اي رسول ما بگو ستايش مخصوص خداست و سلام بر بندگان برگزيده خدا، آيا خداي(قادر و آفريننده جهان)بهتر و پرستش را سزاوارتر است يا آنان كه شريك خدا مي‌شماريد؟...بگو اگر راست مي‌گوييد(و مدّعايي غير از اين داريد)بر آن دليل بياوريد 2p}.

در اين آيات از راه تجربه و ذكر اجزاء موضوع به استدلال مي‌پردازد، گرچه همه اجزاء را به طور كامل بيان نمي‌كند، البته سبك استدلال اين است كه هر جزئي به تنهايي دليل بر يكتايي و خالقيت و مديريت خدا بر جهان آفرينش باشد 3p}.

3-استدلال از راه ذكر خاص بعد از عام
اين استدلال به اين صورت است كه قضيه به صورت عام و كلّي بيان مي‌شود و مدّعا توسّط آن اجمالا به اثبات مي‌رسد سپس جزئيات قضيه ذكر مي‌گردد و ثابت مي‌شود كه هر جزء يا مجموع اجزاء مي‌توانند مدعا را اثبات كنند.و از اين‌جا راستي و درستي ادّعاهاي كلي و عمومي، يعني (1).پيشين‌p}

(2).ابو زهره/422، 421.p}

(3).پيشين.p}

يكتاپرستي و خضوع براي خداوند و اطاعت از رسول او كه متن و اساس دين است، معلوم مي‌شود مانند گفتگوي موسي و فرعون:

قال فمن ربّكما يا موسي.قال ربّنا الّذي اعطي كلّ شي‌ء خلقه ثمّ هدي...انّ في ذلك لايات لاولي النّهي.(طه/49-54)

فرعون گفت:اي موسي خداي شما كيست؟پاسخ داد كه خداي ما كسي است كه همه چيز را آفريد و سپس به راه كمالش هدايت كرد...كه در اين، نشانه‌هاي حق براي خردمندان پديدار است 1p}.

مشاهده مي‌كنيم كه در اين جريان به‌طور كلّي و كامل درباره خدا سخن مي‌گويد و در پرتو آن، خدايي كه همه چيز را آفريده و نيكو آفريده و همه را رهنمون ساخته است، شناخته مي‌شود و با كلامي جامع، معناي ربوبيّت و عبادت و كمال خدايي را روشن مي‌سازد و از زبان موسي مي‌فرمايد:«ربّنا الّذي اعطي كلّ شّي‌ء خلقه ثمّ هدي»و پس از اين تعميم و كلّي گويي به بيان افراد و جزئيات آن مي‌پردازد و با ذكر آن به فرعون و اهل مصر-كه دامدار و كشاورز بودند- هشدار مي‌دهد و سخن را با چيزي كه مناسب آنان مي‌باشد و نعمت براي همه محسوب مي‌شود، به پايان مي‌برد و مي‌فرمايد:«كلوا و ارعوا انعامكم...» 2p}

4-استدلال از راه علّت و معلول
اساس اين نوع استدلال، ارتباط بين قضايايي است كه تصوّر مي‌رود اجزاي حقايق در جهان هستي باشند، يعني برخي از چيزها علّت وجودي پاره‌اي از چيزهاي ديگر باشد، و هر اندازه چنين رابطه‌اي قوي و نيرومند باشد، استدلال نيز به همان اندازه قوي و محكم است، زيرا وقتي علّت و سبب تحقّق پيدا كرد، معلول و مسبّب نيز كه نتيجه وجود آن است، پديد خواهد آمد و بين اين دو ملازمه عقلي يا عادي وجود دارد و هرگاه معلول ذكر شود، كشف كننده علّت خواهد بود، زيرا ذكر نتيجه با يكي از دو مقدّمه ديگر است و نيز نتيجه در بردارنده مقدّمه است، مثلا هرگاه از (1)ابو زهره/424، 423.p}

(2).پيشين.p}

حرمت شراب سخن به ميان آيد و عقل بخواهد فلسفه وعلّت تحريم رابشناس، مي‌تواند از راه اوصاف شراب به آن(سبب تحريم)، دست يابد.اين نوع استدلال كه علّت جزء دليل است، در قرآن فراوان به چشم مي‌خورد، مانند آيات قتال 1p}:

و قاتلوا في سبيل اللّه الّذين يقاتلونكم و لا تعتدوا انّ اللّه لا يحبّ المعتدين...فلا عدوان الاّ علي الظّالمين.(بقره/190-193)

در راه خدا با آنان كه به جنگ و دشمني شما برخيزند جهاد كنيد، ولي ستمكار نباشيد كه خدا ستمكاران را دوست ندارد...كه ستم جز بر ستمكاران روا نيست 2p}.

در اين آيات علّت و فلسفه تشريع جهاد دو امر ذكر شده است، يكي تجاوز و ستم و ديگري آسيب رسيدن به دين مؤمنان و اگر اين دو امر از بين رفت، ديگر جنگ و جهاد معنا ندارد 3p}.

5-استدلال از راه مقابله(مقايسه)
مقابله در مقايسه بين دو چيز يا دو مطلب و يا دو شخص، براي اين است كه معلوم شود كه كدام يك در كاري معيّن، مؤثرتر و مفيدتر است و وقتي مشخص شد كه يكي از آن دو چنين است، طبعا بر ديگري برتري و فضيلت دارد، اين روش يكي از اصول استدلال است كه در قرآن فراوان ديده مي‌شود، زيرا مشركان به پرستش سنگ‌هايي كه خود ساخته بوند يا موجوداتي را كه خدا آفريده بود، مي‌پرداختند و معتقد بودند كه اين‌ها در هستي تأثير دارند يا مي‌توانند شرّ و بدي را دفع كنند يا خير و خوبي بياورند، پس مقايسه بين خداوند متعال با معبودهاي باطل آنان، اصلي بود كه عقيده آنان را ابطال مي‌كرد، نظير 4p}:

افمن يخلق كمن لا يخلق افلا تذكّرون.و ان تعدّوا نعمة اللّه أن تحصوها لا تحصوها انّ اللّه لغفور رحيم.(نحل/17، 18).

(1).ابو زهره/424، 425.p}

(2).الهي قمشه‌اي/24.p}

(3).ابو زهره/425.p}

(4).پيشين/427.p}


آيا خدايي كه خلق كرده مانند آن كس است كه خلق نكرده، آيا متذكر و هوشيار نمي‌شويد؟ اگر بخواهيد كه نعمت‌هاي بي‌حدّ و حصر خدا را شماره كنيد هرگز نتوانيد كه خدا بسيار غفور و مهربان است 1p}.

6-استدلال از راه تشبيه و مثل
يكي از روش‌هاي استدلال در قرآن‌كه به واسطه آن قدرت خداوند متعال و راستي و درستي دين حق و قرآن ثابت مي‌شود، استدلال در قالب تشبيه و مثال است و خداوند در قرآن كريم مي‌فرمايد:ما از طريق آوردن مثال، حقايق را بيان مي‌كنيم.مثال آوردن از انواع تشبيه است و هدف از آن، توضيح حقايق والا و تشريح امر غايب و غير محسوس و معاني كلّي از راه تشبيه به امر حسّي و مشاهده جزئيات مي‌باشد.نمونه اين نوع استدلال در سوره بقره آمده كه هدف از تشبيه-چه تشبيه به امر ناچيز باشد و چه امر بزرگ-بيان حقيقت است، مي‌فرمايد 2p}:

انّ اللّه لا يستحيي ان يضرب مثلا ما بعوضة فما فوقها فامّا الّذين امنوا فيعلمون انّه الحقّ من ربّهم... و ما يضلّ به الا الفاسقين.(بقره/26)

خداوند باك از آن ندارد كه به پشه و چيزي بزرگ‌تر از آن مثل زند، پس آنها كه ايمان آورده‌اند مي‌دانند كه مثل از جانب پروردگار آنهاست و امّا كافران مي‌گويند:خدا از مثل چه مقصودي دارد؟(پاسخ آن است كه)به واسطه آن بسياري را گمراه و بسياري را هدايت مي‌كند و بدان گمراه نمي‌كند مگر فاسقان را 3p}.

7-قياس خلف
قياس خلف عبارت است از اثبات چيزي از راه بطلان و نفي نقيض آن.زيرا دو نقيض باهم جمع نمي‌شوند همان‌طور كه هيچ جا از يكي از آن دو خالي نيست.مثل مقابله بين وجود و عدم و (1).الهي قمشه‌اي/204.p}

(2).ابو زهره/430.p}

(3).پيشين/431.p}

مثل مقاله بين نفي امر معيّن در زمان و مكان معيّن، با اثبات آن امر در همان زمان و مكان.پس اگر يك طرف با دليل نفي شد، طرف ديگر اثبات مي‌گردد.بنابراين دليل خلف آن است كه با ردّ نقيض، حقّ ثابت شود و قرآن كريم در استدلالات خود با ابطال پرستش بت‌ها، توحيد و خداپرستي را اثبات مي‌كند.از مواردي كه در قرآن كريم از روش قياس خلف براي اثبات توحيد، استفاده شده، اين آيه است: 1p}

لو كان فيهما الهة الاّ اللّه لفسدتا فسبحان اللّه ربّ العرش عمّا يصفون.(انبياء/22)

اگر در آسمان و زمين بجر خداي يكتا خداياني وجود داشت؛همانا خلل و فساد در آسمان راه مي‌يافت.پس بدانيد كه پادشاه ملك وجود، خداي يكتاست و از اوصاف و اوهام مشركان جاهل پاك و منزّه است 2p}.

متكلّمان اظهار مي‌دارند كه اگر براي آسمان‌ها و زمين غير از خدا، خداي ديگري باشد، به علّت اراده‌هاي و خواست‌هاي مختلف آنان، آسمان‌ها و زمين، دچار فساد و تباهي مي‌شود و چون در اين دو، نظم و شايستگي حكم فرماست، پس تعدّد خدايان كه عامل فساد است، باطل ميگردد و در نتيجه توحيد و يكتايي خدا به اثبات مي‌رسد و خداوند از آنچه كه مشركان او را توصيف مي‌كنند، پاك و منزّه مي‌شود، متكلّمان اين دليل را دليل تمانع مي‌نامند، يعني بت‌پرستي و شرك به علّت امتناع فساد، ممتنع و محال است، پس وحدانيت خدا ثابت مي‌شود 3p}.

8-تمثيل
تمثيل آن است كه استدلال‌كننده، مدّعاي خود را به امري كه نزد مخاطب، معلوم و قطعي است، يا به امري واضح و غير قابل انكار، قياس كند و جهت جامع و امر مشترك بين آن دو را بيان دارد، قرآن كريم از اين روش به دقيق‌ترين و محكم‌ترين شكل آن استفاده كرده و حقايق قرآن را در مقايسه با امور عقلي روشن، تشريح و ثابت كرده است، مثلا بسياري از دليل‌هاي قيامت و (1).ابو زهره/448، 449.p}

(2).الهي قمشه‌اي/248.p}

(3).ابو زهره/449؛و نيز بنگريد به:سيوطي 2/1057.p}

توانايي خدا بر آن را برپايه مقايسه و تشبيه آن به آفرينش ابتدايي جهان و خلقت انسان-كه اموري بديهي و غير قابل انكار است-استوار مي‌باشد؛مانند: 1p}

قل امر ربّي بالقسط و اقيموا وجوهكم عند كلّ مسجد و ادعوه مخلصين له الدّين كما بداكم تعودون(اعراف/29)

بگو اي رسول ما، پروردگار من شما را به عدل و درستي امر كرده و نيز فرموده كه در هر عبادت روي به حضرت او آريد و خدا را از سر اخلاص بخوانيد كه چنان‌چه شما را در اوّل بيافريد، بار ديگر به سويش باز آييد 2p}.

خداوند در اين آيه، بعث و دوباره زنده شدن مردگان را تشبيه و قياس به آفرينش ابتدايي فرموده است.اين نوع سخن، حقايق مشكل و دور از ذهن را نزديك و فهم آن را آسان مي‌سازد كه خدا بر همه چيز تواناست 3p}.

9-سبر و تقسيم
يكي از انواع متداول در علم جدل و استدلال عبارت از اصطلاح«سبر و تقسيم» 4p}است.در اين نوع استدلال مجادله‌كننده تمام اقسام موضوع مورد بحث را مي‌شمارد و روشن مي‌كند كه ادّعاي طرف مقابل بر هيچ كدام از اقسام مذكور منطبق نيست و ازاين‌رو نمي‌تواند مورد قبول واقع شود و با اين بيان، ادّعاي طرف مقابل را باطل مي‌كند 5p}.

(1).پيشين/453.p}

(2).الهي قمشه‌اي/118.p}

(3).ابو زهره/454؛و نيز بنگريد به:سيوطي 2/1056.p}

(4).در منطق نوين آمده است:«سبر و تقسيم»قياس مقسّم استثنائي مي‌باشد كه جزء اوّلش قضيه منفصله‌اي است كه اجزاء متعدّد داشته و همه اجزاء غير از يكي رفع مي‌شوند تا همان يكي ثابت گردد.دليل تقسيم و سبر چنين تشكيل مي‌شود كه اولا كلّيه عناويني كه بر موضوع اوّل صادق هستند به‌طور ترديد كه كدام يك علّت حكم هستند نام برده مي‌شوند.پس از آن عمل سبر را جاري مي‌سازند يعني علّت بودن يكايك آنها را باطل مي‌كنند تا عنوان مشترك باقي بماند و علّت بودن آن يكي ثابت گردد. سبر در لغت به معناي اندازه‌گيري گودي زخم است و چون اندازه‌گيري زخم با دقّت عمل مي‌شود و باطل كردن شقوق محتمله نيز با دقّت انجام مي‌شود، سبر ناميده شده است.(مشكوة الديني/577).p}

(5).ابو زهره/450، 451.p}

آيه‌هاي زير را مي‌توان يكي از مثال‌هاي سير و تقسيم برشمرد كه مي‌فرمايد:

ثمانية ازواج من الضّأن اثنين و من المعز اثنين قّل آلذّكرين حرّم أم الانثيين امّا اشتملت عليه ارحام الانثيين نبّؤني بعلم ان كنتم صادقين.و من الابل اثنين و من البقر اثنين قل آلذّكرين حرّم ام الانثيين امّا اشتملت عليه ارحام الانثيين ام كنتم شهداء اذ وصيّكم اللّه بهذا فمن اظلم ممّن افتري علي اللّه كذبا ليظلّ النّاس بغير علم انّ اللّه لا يهدي القوم الظّالمين(انعام/143، 144).

اين چهارپاياني كه در حمل و باربري و سواري و افتراش مورد استفاده قرار مي‌گيرند عبارت از هشت جفت و هشت فرد چهارپا است:از جنس گوسفند، دو عدد نر و مادّه، و از جنس بز دو عدد نر و مادّه.اي پيامبر به اين مشركين-كه حلال خدا را حرام برشمردند-بگو آيا خداوند متعال گوسفند و بز نر را حرام كرده يا گوسفند و بز مادّه را و يا آن برّه‌اي را كه رحم گوسفند و بز مادّه با خود حمل مي‌كند، تحريم كرده است؟(اعمّ از آن‌كه اين برّه، نر و يا مادّه باشد).اگر شما در تحريم و تحليل اين‌گونه اقلام به راستي سخن مي‌گوييد مرا به دليلي كه علم ايجاد مي‌كند و صحّت انتساب چنين تحريم و تحليلي را به خدا تأييد مي‌نمايد آگاه سازيد.سپس خداوند بقيه ازواج هشت گانه را بر مي‌شمارد):و از جنس شتر دو عدد نر و مادّه(كه با رقم فوق مجموعا به هشت فرد مي‌رسند)اي پيامبر به مشركين بگو آيا خدا شتر و گاو نر، و يا شتر و گاو مادّه را تحريم كرده و يا آنچه شتر و گاو مادّه در رحم خود دارند، حرام نموده است؟و يا اين‌كه آن‌گاه كه خداوند متعال شما را بدان توصيه كرد، حضور داشتيد؟!پس بنابراين چه كسي ظالم‌تر از كسي است كه به دروغ بر خدا افتراء مي‌بندد و تحريم و يا تحليل چيزي را به او نسبت مي‌دهد تا مردم را -ندانسته-گمراه سازد؛چه محققا خداوند متعال مردمي را كه به خويشتن و ديگران ظلم مي‌كنند به پاداش رهنمون نخواهد ساخت 1p}.

سبر و تقسيم در اين دو آيه بدين صورت مي‌باشد كه چون كفّار يك بار خوردن گوشت چهارپايان نر را تحريم نمودند و باري ديگر گوشت چهارپايان مادّه را حرام قلمداد كردند، خداوند متعال از طريق سبر و تقسيم نظريه آنها را مردود اعلام كرد؛لذا فرمود:خلق و آفرينش و (1).طبرسي 2/581، 582.p}

آفريده‌هاي از آن خداوند تعالي است كه از هر صنفي از چهارپاياني كه در دو آيه مذكور ياد شده است، نرينه و مادينه را آفريد.بنابراين تحريم آن حيواناتي كه شما ياد كرديد، از كجا نشأت گرفته است؟يعني علّت تحريم آن حيواناتي كه شما مشخّص كرده‌ايد، چيست؟يا اين تحريم به خاطر نر بودن و يا به علّت مادّه بودن آنهاست و يا بدان جهت كه رحم حيوانات آن را دربرگرفته، اعمّ از آن‌كه نر و يا مادّه باشد و يا براي تحريم آنها علّتي را نمي‌توان كشف كرد، بلكه تحريم آنها تعبّدي است و نيازي به ذكر علّت ندارد، به اين معنا كه اين تحريم از جانب خدا به دست آمده است.تحريمي كه از جانب خدا به دست آمده، يا از طريق وحي و ارسال رسول بوده است و يا از راه شنيدن كلام رسول و مشاهده تلقّي و دريافت اين تحريم از رسول.و معناي«ام كنتم شهداء اذ وصيّكم اللّه بهذا(انعام/144)»در ضمن دو آيه مورد بحث عبارت از همين امر است(كه آيا آن‌گاه كه خداوند متعال شما را توصيه مي‌كرد و آنها را تحريم نمود، حاضر و ناظر بوده‌ايد كه اين تحريم را به او نسبت مي‌دهيد) 1p}.

و نيز خداي تعالي مي‌فرمايد:

فلمّا جنّ عليه اللّيل را كوكبا قال هذا ربّي فلمّا افل قال لا احبّ الآفلين.فلمّا رآ القمر بازغا قال هذا ربّي فلمّا قال لئن لم يهدني ربّي لاكوننّ من القوم الضّالين.فلمّا رآ الشّمس بازغة قال هذا ربّي هذا اكبر فلمّا قال يا قوم انّي بري‌ء ممّا تشركون.انّي وجّهت للّذي فطر السّموات و الارض حنيفا و ما انا من المشركين.(انعام/76-79).

پس چون شب تاريك نمودار شد ستاره رخشاني ديد.گفت:اين پروردگار من است.پس چون آن ستاره غروب كرد و نابود شد، گفت:من چيزي كه نابود گردد به خدائي نخواهم گرفت. پس چون ماه تابان را ديد براي هدايت قوم گفت:اين خداي من است.وقتي كه آن هم نابود شد، ماه‌پرستان را متذكّر ساخت كه آن نيز خدا نباشد.و گفت:اگر خداي من مرا هدايت نكند همانا كه من از گروه گمراهان عالم خواهم بود.پس چون خورشيد درخشان را ديد باز براي ارشاد قوم گفت:اين است خداي من، اين از آن ستاره و ماه باعظمت‌تر است.چون آن نيز نابود گرديد، (1).سيوطي 2/1057، 1058.p}

گفت:اي گروه مشركان از آن‌چه شما شريك خدا قرار مي‌دهيد، از همه بيزارم.من با ايمان خالص روي به سوي خدائي آوردم كه آفريننده آسمان‌ها و زمين است و من هرگز با مشركان موافق نخواهم بود. 1p}

سبر و تقسيم در آيه مذكور بدين صورت است كه ستاره، ماه و خورشيد به ترتيب به عنوان خدا فرض مي‌شوند و حضرت ابراهيم(ص)براي ردّ هريك از آنها دليل مي‌آورد تا اين‌كه خداي حقيقي اثبات گردد.

در تفسير نمونه آمده است:«هذا ربّي»به عنوان يك خبر قطعي نيست، بلكه به عنوان يك فرض و احتمال، براي تفكّر و انديشيدن است، درست مثل اين‌كه ما مي‌خواهيم در علّت حادثه‌اي پي‌جويي كنيم، تمام احتمال‌ها و فرض‌ها را يك يك مورد مطالعه قرار مي‌دهيم و لوازم هريك را بررسي مي‌كنيم تا علّت حقيقي را بيابيم و چنين چيزي نه كفر است و نه حتّي دلالت بر نفي ايمان مي‌كند، بلكه راهي است براي تحقيق بيشتر و شناسايي بهتر و رسيدن به مراحل بالاتر ايمان 2p}.

10-قول به موجب
از ديدگاه ابن ابي الاصبع، تعريف«قول به موجب»آن است كه سخن خصم و كسي كه با او مجادله مي‌شود، از طريق مضمون كلام خود او مردود واقع شود 3p}؛مانند اين آيه:

ام يقولون افتريه قل فاتوا بعشر سور مثله مفتريات و ادعوا من استطعتم من دون اللّه ان كنتم صادقين.فان لم يستجيبوا لكم فاعلموا انّما انزل بعلم اللّه...(هود/13، 14)

آيا كافران مي‌گويند اين قرآن وحي الهي نيست خود او بهم بسته و به خدا نسبت مي‌دهد بگو اگر راست مي‌گوييد شما هم با كمك همه فصحاي عرب بدون وحي خدا، ده سوره مانند اين (1).الهي قمشه‌اي/106.p}

(2).مكارم شيرازي 5/312.p}

(3).سيوطي 2/1058.p}

قرآن بياوريد.س هرگاه كافران جواب ندادند در اين صورت شما مؤمنان يقين بدانيد كه اين كتاب به علم ازلي خدا نازل شده است 1p}.

در آيه مذكور خداي متعال از طريق فحواي سخن كافران(كه مي‌گفتند پيامبر آيات قرآن را به خدا افترا بسته)، كلام‌شان را رد كرده و مي‌فرمايد:اگر راست مي‌گوييد كه اين‌ها ساخته و پرداخته مغز بشر است، شما هم ده سوره مانند آن بر بافته شده‌ها(سوره‌هاي دروغين)، بياوريد و از هركس مي‌توانيد جز خدا براي اين كار دعوت كنيد؛امّا اگر آنها دعوت شما مسلمانان را اجابت نكردند و حاضر نشدند لا اقل ده سوره همانند اين سوره‌ها بياورند، بدانيد كه اين ضعف و ناتواني نشانه آن است كه اين آيات از علم الهي سرچشمه گرفته و الاّ اگر ساخته فكر بشر بود، آنها هم بشرند 2p}.

دانشمند ديگري معتقد است كه قول به موجب بر دو قسم است:

الف-قسم اول بدين صورت است كه صفتي به عنوان كنايه از چيزي در كلام خصم مطرح گردد.نمونه و مثال براي اين مورد عبارت از آيه زير است كه خداوند متعال مي‌فرمايد:

يقولون لئن رجعنا الي المدينه ليخرجنّ الأعزّ منها الاذلّ و للّه العزّة و لرسوله و للمؤمنين و لكنّ المنافقين لا يعلمون.(منافقون/8)

منافقين، يعني عبد اللّه بن ابيّ و دارو دسته او مي‌گويند:اگر ما از غزوه«بني المصطلق»به مدينه باز گرديم بايد عزيزتران(كنايه از خودشان)، ذليل‌تران(كنايه از نبيّ اكرم(ص)و ياران او)را از مدينه بيرون رانند.[امّا خداوند متعال اين ديد تحقيرآميز منافقين را نسبت به مؤمنين، مردود اعلام كرده و مي‌فرمايد:]عزّت و عظمت از آن خدا و رسول او و مؤمنان است.[او به اسلام و مسلمين والائي مي‌دهد و اين دين را بر همه اديان ديگر برتري مي‌بخشد]؛لكن منافقين نمي‌دانند و نسبت به صفات الهي و عزّتي كه سزاي اولياي اوست، در جهل و بي‌خبري بسر مي‌برند. 3p}

(1).الهي قمشه‌اي/169.p}

(2).مكارم شيرازي 9/38، 39.p}

(3).طبرسي 5/444، 445.p}

پس صفت و واژه«الاعزّ»در سخن منافقين به عنوان كنايه از خودشان مطرح شده است؛و نيز صفت و واژه«الأذل»را منافقين به عنوان كنايه از مؤمنين مورد استفاده قرار دادند.آنگاه همين منافقين حكم اخراج مؤمنين را از مدينه براي گروه خودشان اثبات كردند؛امّا خداوند متعال در ردّ منطق و ديد و داوري آنان، صفت عزّت را براي غير آنها مقرّر كرده است كه عبارت از خدا و رسول او مؤمنين هستند 1p}؛

و نيز خداي تعالي مي‌فرمايد:

قالوا انّا تطيّرنا بكم لئن لم تنتهوا لنرجمنّكم و ليمسّسنّكم منّا عذاب اليم.قالوا طائركم معكم ائن ذكّرتم بل انتم قوم مسرفون(يس/18، 19)

باز منكران گفتند كه اي داعيان رسالت، اما وجود شما را به فال بد مي‌دانيم، اگر از اين دعوي دست بر نداريد البتّه سنگسارتان خواهيم كرد و از ما به شما رنج و شكنجه سخت خواهد رسيد. رسولان گفتند:اي مردم نادان آن فال بد كه مي‌گوئيد اگر بفهميد و متذكّر شويد(آن جهلي است كه)با خود شماست، بلكه شما مردمي مسرف هستيد. 2p}

منكران به خاطر مشكلاتي كه در زندگي برايشان پيش آمد، وجود رسولان را به فال بد گرفتند و به خيال باطل خود شوم بودن را براي آنان اثبات كردند، درحالي‌كه همان صفت براي خودشان اثبات شد.

و هم‌چنين پروردگار متعال مي‌فرمايد:

و قالت اليهود يد اللّه مغلولة غلّت ايديهم و لعنوا بما قالوا بل يداه مبسوطتان ينفق كيف يشاء... (مائده/64)

يهود گفتند دست خدا بسته است(و ديگر تغييري در خلقت نمي‌دهد و چيزي از عدم به وجود نخواهد آمد)به واسطه اين گفتار دروغ دست آنها بسته شده به لعن خدا گرفتار گرديدند بلكه دو دست خدا(دست قدرت و رحمت او)گشاده است و هرگونه بخواهد انفاق مي‌كنند... 3p}

(1).سيوطي 2/1058.p}

(2).الهي قمشه‌اي/341.p}

(3).پيشين/91.p}

يهود در مورد سرنوشت و قضا و قدر و تفويض معتقد بودند كه در آغاز خلقت خداوند همه چيز را معيّن كرد و آنچه بايد انجام گرفته است و حتّي خود او هم عملا نمي‌تواند تغييري در آن ايجاد كند 1p}.آنها در رابطه با آياتي نظير«و اقرضوا اللّه قرضا حسنا»(مزّمّل/20)و به خدا قرض نيكو دهيد»مسلمين را مسخره كرده و مي‌خواستند بگويند اين چه خدايي است كه براي ترويج و احياي دين خود، آنقدر قدرت مالي ندارد كه حاجت خود را برطرف كند و ناچار دست نياز به سوي بندگانش دراز مي‌كند؟! 2p}

ابو الفتوح متذكّر مي‌گردد كه سبب نزول آيه آن بود كه خداي تعالي از فضل و رحمت خود نعمت بر جهودان فراخ كرده بود پيش از آمدن رسول تا ايشان توانگرترين مردمان بودند، چون بر رسول خدا(ص)كفر آوردند و با او لجاج كردند خداي تعالي آن نعمت را از ايشان باز گرفت و به بدل توانگري، ايشان را درويشي داد و به بدل عزّت، مذلّت.چون چنين بود جماعتي از ايشان گفتند:«يد اللّه مغلولة».

طبري اظهار مي‌دارد كه ابن عبّاس گفت:مقصود يهود نه آن بود كه دست‌هاي خدا بسته است، بلكه شكايت داشتند كه بخيل است و آنچه دارد نگاه مي‌دارد 3p}.

بنابراين يهوديان قصد داشتند با سخنان باطل، عجز خدا را اثبات كنند، اما به سبب بطلان گفتارشان، مورد نفرين خداوند قرار گرفتند و عجز خودشان اثبات شد.

ب-قسم دوم قول به موجب اين است:واژه و تعبيري كه در سخن طرف مقابل آمده است برخلاف مواد و منظور وي حمل و توجيه گردد و البته لازم است اين نكته در نظر گرفته شود كه بايد لفظ و تعبير-با افزودن متعلّق آن-قابل چنين حمل و توجيهي باشد؛و من تاكنون نديده‌ام كسي راجع به اين قسم، مثالي را از قرآن ايراد كرده باشد؛درحالي‌كه من در اين باره به (1).مكارم شيرازي 4/450.p}

(2).طباطبائي 6/32.p}

(3).عاملي 3/317.p}

آيه‌اي از قرآن دست يافتم كه در ارتباط با قسم دوم«قول به موجب»مي‌باشد و آن آيه، اين است: 1p}

و منهم الّذين يؤذون النّبيّ و يقولون هو اذن خير لكم يؤمن باللّه و يؤمن للمؤمنين و رحمة للّذين امنوا منكم و الّذين يؤذون رسول اللّه لهم عذاب اليم.(توبه/61)

گروهي از منافقين، نبي اكرم(ص)را مي‌آزارند و مي‌گويند:او سرتاپا گوش شنوا است كه به هر سخني گوش فرا مي‌دهد و آن را قبول مي‌كند.اي پيامبر به آنها بگو كه او گوش شنوايي براي خير است و آنچه خير شما است به آن گوش فرا مي‌دهد؛و همواره داراي آمادگي براي شنيدن و دريافت وحي است و فقط خبري كه از جانب خدا مي‌رسد و نيز گزارش‌هاي مؤمنين را باور كرده و بدان گوش فرا مي‌دهد، نه اخبار و گزارش‌هاي منافقين را.او رحمت براي گروه مؤمنان است.و كساني كه رسول خدا(ص)را مي‌آزارند، براي آنها درآخرت عذابي دردناك در انتظار است 2p}.

جماعتي از منافقين-از جمله:جلاس بن سويد، شاس بن قيس، مخشي بن حمير و رفاعة بن عبد المنذر و...-در خلوت، ناشايسته‌هائي به پيغمبر نسبت مي‌دادند، يكي از آنها گفت:خاموش باشيد كه اگر به سمع او رسد جميع شما رسوا شديد.گفتند:او گوش شنوا دارد، ما هرچه خواهيم مي‌گوئيم.چون خدمتش رويم، قسم مي‌خوريم كه نگفته‌ايم باور مي‌كند؛آنگاه اين آيه نازل شد؛ و گفته‌اند:اين آيه درباره مردي به نام نبتل بن حارث نازل شد.او مردي سياه‌چهره، سرخ‌چشم، سوخته‌گونه و زشت‌رو بود كه سخنان پيامبر(ص)را به گوش منافقان مي‌رسانيد، به او گفتند:اين كار را نكن، او در پاسخ گفت:محمّد كسي است كه هركس چيزي به او بگويد باور مي‌كند، ما هرچه بخواهيم مي‌گوئيم آنگاه به نزد او مي‌رويم و برايش قسم مي‌خوريم و او هم قسم ما را باور مي‌كند.محمّد بن اسحاق و ديگران گفته‌اند:نبتل كسي است كه پيامبر(ص)درباره او فرمود: هركه مي‌خواهد شيطان را ببيند به نبتل بن حارث بنگرد.

خداي متعال در اين آيه مي‌فرمايد:بعضي از منافقين آنانند كه پيامبر(ص)را اذيت مي‌كنند و مي‌گويند:ا و مردي خوش‌باور است كه هرچه ما مي‌گوييم مي‌شنود و باور مي‌كند.تسميه (1).سيوطي 2/1059.p}

(2).طبرسي 3/68.p}

حضرت به جارحه مخصوصه به جهت مبالغه است، يعني گوئيا از فرط استماع همه حواس او سماع شده و گوش گشته، چنان‌كه جاسوس را عين گويند براي مبالغه. 1p}

بنابراين منظور منافقين از كلمه«اذن»اين بوده است كه پيامبر اكرم(ص)به سخن آنها گوش فرا مي‌داد و گزارش آنها را باور مي‌كرد؛ولي خداوند اين كلمه را برخلاف مراد و منظور آنها حمل نموده و به آنها اعلام كرده است كه به هيچ‌وجه آن حضرت گوشش را در اختيار گزارش‌هاي دروغين منافقين قرار نمي‌دهد و سخن آنها را باور نمي‌كنمد.بلكه گوش او شنواي خير و گزارش‌هاي راستين خدا و مؤمنان مي‌باشد.

11-تسليم
يكي از انواع جدل و استدلال، عبارت از«تسليم»و قبول فرضي امري محال مي‌باشد.به اين معنا كه يك امر محال، يا منفي فرض شود و يا با حرف امتناع، (يعني«لو»مشروط فرض گردد تا موضوع موردنظر-به خاطر امتناع وقوع شرط آن-به عنوان يك امر ممتنع الوقوع تلقّي شود. آن‌گاه همين امر ممتنع الوقوع در جهت جدول و احتجاج و مماشات با خصم، مسلّم فرض گردد تا در صورت فرض وقوع آن امر محال، بي‌فائده بودن چنين فرضي ثابت و روشن شود 2p}مانند اين آيه:

ولو فتحنا عليهم بابا من السّماء فظّلوا فيه يعرجون.لقالوا انّما سكّرت ابصارنا بل نحن قوم مسحورون.(حجر/14، 15)

و اگر ما براي اين كافران امّتت دري از آسمان بگشائيم تا دا

امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۲۸:۳۷ ] [ مشاوره مديريت ]
  لسان حكمت‌ زبان‌ حكومت

محمد يزدي‌ قال اللّه تعالي:

ادع الي سبيل ربّك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم‌ بالّتي هي احسن انّ ربّك هو اعلم بمن ضلّ عن سبيله و هو اعلم بالمهتدين

1

با حكمت و اندرز نيكو به راه پروردگارت دعوت نما و با آنها به طريقي كه‌ نيكوتر است استدلال و مناظره كن،پروردگار تو از هر كسي بهتر مي‌داند چه‌ كساني از طريق او خارج و گمراه شده و چه كساني هدايت يافته‌اند.

دعوت مردن به راه خدا،شيوه‌هاي فراواني دارد بخصوص با توجه به‌ حديث شريفي كه مي‌گويد:هر يك از بندگان خدا را به خالق خود راهي‌ است كه ديگران نمي‌توانند از آن راه بروند،طبعا هر كس را بايد به همان راه‌ خود و از راه متناسب با آن دعوت نمود،امّا اين راه‌ها،خصوصي و فردي است‌ و مربوط به تك تك افراد مي‌باشد.

ولي در اين آيهء شريفه،راههاي عمومي و كلي دعوت براي عموم مردم‌ كه به شكل دسته جمعي مي‌توان آنان را دعوت نمود،به سه دسته طبقه بندي‌ شده است:

(1)-سورهء نحل،ايهء 125.

1-حكمت

2-موعظه نيكو

3-مجادله پسنديده‌1

مفسرين عظام معمولا فرموده‌اند:مقصود از حكمت،همان برهان‌ منطقي است(قسم اول از قياس كه نوع اول از حجت-موضوع علم منطق- است)،و در اين نوع از برهان منطقي با وجود حد وسط،حكم از محمول‌ كبري،روي موضوع صغري مي‌رود كه براي اهل استدلال محكم‌ترين راه‌ است.

و مقصود از موعظه،نوع خطابه‌اي است كه بيشتر با ذكر نمونه و مثال‌ و تجربه و استفادهء صحيح از عواطف انسانها و تحريك ادراك و عقل است‌ كه خود در باطن استدلال كرده و به نحوي به نتيجه برسد و نيكو بودن آن مربوط به نحوهء برخورد و انتخاب مثال و زبان بحث است،بخصوص با توجه به‌ آموزشهاي جنبي و غير مستقيم كه هر دعوت و آموزشي خواه نا خواه يك رشته‌ مطالب جنبي خواهد داشت كه هر چه سالم‌تر باشد نتيجهء نيكوتري به دست‌ خواهد آمد.

و مقوصد از مجادلهء پسنديده،همان قانع كردن افراد با مقبولات آنان‌ است،كه به حق علاقه‌مند و معتقد شوند،گر چه نحوه ارشاد آنان استدلالي‌ نباشد و ادلّه در محيط استدلال،نارسا باشد.

گر چه مرحوم فيض كاشاني رحمه اللّه تعالي در ذيل اين آيهء شريفه، نظر ديگري دارند و مطلق مجادلهء اصطلاحي را مردود و مجادلهء احسن را نوعي‌ از خطابه اصطلاحي دانسته و موعظه را قسم ديگري از خطابه مي‌شمرند2.

اما بهر صورت دعوت مردم به راه مستقيم از مقولهء ارشاد و هدايت‌ كردن و زمينه فكري و اعتقادي سالم انسانها است كه با ايمان و اعتقاد بر مبدأ و معاد و قبول رسالت رسول اكرم صلي اللّه عليه و آله و سلم و مطالب‌ آوردهء آن حضرت،راه و رسم زندگي خود را انتخاب مي‌كنند و بسياري از مردم‌ (1)-روشن است كه آيهء شريفه راه‌هاي دعوت به طرف خدا را بيان مي‌كند و تعدد راه دعوت، غير از تعدّد راه خدا است كه به آن دعوت مي‌شود.

(2)-تفسير صافي.

با اين انتخاب،سعادت خويش را تأمين و تضمين مي‌نمايند.

امّا همانطور كه مي‌دانيم ارشاد و هدايت فكري و روشن كردن حق و باطل براي عامهء مردم گرچه بزرگترين نقش را در سعادت جامعه دارد،ولي‌ براي نجات جامعهء انساني كافي نيست،زيرا هميشه هستند انسانهائي كه‌ دانسته پا روي حق گذاشته و در زندگي اجتماعي و مدني،حقوق ديگران را مورد تجاوز قرار مي‌دهند كه براي جلوگيري از آنان و برقراري نظم و عدالت به‌ قدرت و حكومت نياز هست كه در بحث‌هاي ضرورت حكومت به تفصيل‌ بررسي شده است.

در اسلام نيز براي به نتيجه رسيدن اين دعوت،تشكيل يك حكومت و سيستم و روش كار آن و صلاحيتهاي لازم در كارگردانان اين حكومت و حتي‌ شخص حاكم بطور دقيق و كامل مورد توجه بوده و همهء ابعاد آن مشخص شده‌ است.

زبان حكمت و ارشاد

اسلام براي دعوت عامه مردم و ارشاد و هدايت آنان زبان خاصي‌ داشته و دارد كه در قرآن كريم،و اخبار و روايات و سيره و روش عملي ائمه‌ اطهار صلوات اللّه عليهم اجمعين،ملاحظه مي‌فرمائيد و هر يك از روشهاي‌ حكمت و استدلال،يا موعظه و نصيحت،و يا جدال نيكو در موارد متعدد بكار گرفته شده كه اين مقال را گنجايش تفصيل و ذكر تمام موارد آن نيست و فقط نمونه‌هائي از آن ذكر مي‌شود:

1-مثلا در بحث توحيد هر سه روش ديده مي‌شود:

الف-برهان(قياس شرطي):

لو كان فيهما الهة الاّ اللّه لفسدتا

(الانبياء،23)

اگر در آسمان و زمين خداياني جز«اللّه»وجود داشت،آسمان و زمين فاسد مي‌شدند(و نظام جهان به هم مي‌خورد).

ب-موعظه و خطابه:

ذلك بانّ اللّه يولج اللّيل و يولج النّهار في اللّيل و انّ اللّه سميع‌ بصير-ذلك بانّ اللّه هو الحقّ و انّ ما يدعون من دونه هو الباطل و انّ اللّه هو العليّ‌ الكبير-الم‌تر انّ اللّه انزل من السّماء ماء فتصبح الارض مخصرّة انّ اللّه لطيف   خبير....يا ايّها النّاس ضرب مثل فاستمعوا له انّ الّذين تدعون من دون اللّه لن‌ يخلفوا ذبابا و لو اجتمعوا له و ان يسلبهم الذّباب شيئا لا يستنقذوه منه ضعف‌ الطّالب و المطلوب

(الحج،61،62،63،-....73)

اين بخاطر آن است كه خداوند،شب را در روز و روز را در شب داخل‌ مي‌كند و خداوند شنوا و بيناست.

اين به خاطر آن است كه حق است و آنچه را غير از او مي‌خوانند باطل است‌ و خداوند بلند مقام وبزرگ است.

آيا نديدي،خداوند از آسمان آبي فرستاد و زمين(بر اثر آن)سرسبز و خرم‌ مي‌گردد و خداوند لطيف و خبير است.

اين مردن مثلي زده شده است گوش به آن فرا دهيد:كساني را كه غيز از خدا مي‌خوانيد،هرگز نمي‌توانند مگسي را بيآفرينند،هر چند براي اين كار دست‌ به دست هم دهند و هر گاه مگس،چيزي از آنها بربايد،نمي‌توانند آن را باز پس گيرند،هم اين طلب كنندگان ناتوانند و هم آن طلب شده‌ها(هم‌ اين عابدان و هم آن معبودان).

ج-جدال:

و كذلك نري ابراهيم ملكوت السّموات و الارض و ليكون من الموقنين- فلمّا جنّ عليه اللّيل رءا كوكبا قال هذا ربّي فلمّا افل قال لا احبّ الافلين-فلمّا رءا القمر بازعا قال هذا ربّي فلمّا افل قال...و حاجّه قومه،قال اتحاجّوني في‌ اللّه و قد هدين و لا اخاف ما تشركون به الاّ ان يشاء ربّي شيئا وسع ربّي كلّ شي‌ء علما افلا تتذكّرون

(الانعام،75،80)

اين چنين ملكوت آسمانها و زمين را به ابراهيم نشان داديم تا اهل يقين‌ گردد.

هنگامي كه(تاريكي)شب او را پوشانيد،ستاره‌اي مشاهده كرد،گفت: اين خداي من است،اما وقتي كه غروب كرد گفت غروب كنندگان را دوست ندارم.

و هنگامي كه ماه را ديد(كه سينه افق را)مي‌شكافد،گفت اين خداي من‌ است،ولي وقتي كه(آن هم)افول كرد گفت...

قوم او(ابراهيم)با وي به گفتگو پرداختند،گفت چرا دربارهء خدا با من‌ گفتگو مي‌كنيد،در حالي كه خداوند مرا(با دلايل روشن)هدايت كرده و من از آن چه كه شما شريك(خدا)قرار مي‌دهيد نمي‌ترسم(و به من زياني‌ نمي‌رسد)مگر اينكه پروردگارم چيزي را بخواهد،علم پروردگار من آن چنان

وسيع است كه همه چيز را در بر مي‌گيرد،آيا متذكر(و بيدار)نمي‌شويد؟

زبان حكومت

اما اسلام براي ادارهء امت و اقامهء عدالت و اجراء حدود الهي،زبان‌ ديگري دارد،زبان صريح،خلاصه،بيانگر متن مقصود،خالي از هر گونه‌ استدلال يا استنتاج به شكل دستور و امر و نهي،بكن و نكن،بايد و نبايد، ممنوع است و مجاز است،متخلف چنين مجازات مي‌شود،كيفر اين جرم‌ اعدام،حبس،جريمه و...است به عنوان مثال:

1-

و السّارق و السّارقة فاقطعوا ايديهما جزاء بما كسبا نكالا من اللّه و اللّه‌ عزيز حكيم

1

1-دست مرد دزد و زن دزد را به كيفر عملي كه انجام داده‌اند به عنوان‌ يك مجازات الهي قطع كنيد و خداوند توانا و حكيم است.

*** 2-

الزّانية و الزّاني فاجلدوا كلّ واحد منهما مائة جلدة و لا تأخذكم بهما رأفة في دين اللّه ان كنتم تؤمنون باللّه و اليوم الاخر و ليشهد عذابهما طائفة من‌ المؤمنين

2

2-زن و مرد زناكار را هر يك،صد تازيانه بزنيد و هرگز در دين خدا رأفت‌ (و محبت كاذب)شما را نگيرد،اگر به خدا و روز جزا ايمان داريد،و بايد گروهي از مؤمنان مجازات،آنا را شاهد باشند.

*** 3-

انّما جزاء الّذين يحاربون اللّه و رسوله ويسعون في الارض فسدا ان‌ يقتّلوا او يصلّبوا او نقطّع ايديهم و ارجلهم من خلاف او ينفوا من الارض ذلك لهم‌ خزي في الدّنيا و لهم في الاخرة عذاب عظيم

3.

كيفر آناني كه با خدا و پيامبر به جنگ برمي‌خيزند و در روي زمين دست به‌ فساد مي‌زنند(و با تهديد اسلحه به زبان و مال و ناموس مردم حمله مي‌برند) اين است كه به قتل برسند و يا به دار آويخته گردند،و يا دست راست و (1)-سوره مائده،آيه 38.

(2)-سوره النور،آيه 2.

(3)-سورهء مائده،آيه 33.

پاي چپ آنها بريده شود و يا از سرزمين خويش تبعيد گردند،اين رسوائي‌ آنها در دنيا است و در آخرت(هم)مجازات سنگيني دارند.

*** 4-

و الّذين يرمون المحصنات ثمّ لم يأتوا باربعة شهداء،فاجلدوهم‌ ثمانين جلدة و لا تقبلو لهم شهادة ابدا و اولئك هم الفاسقون

1.

4-و كساني كه زنان پاكدامن را متهم(به زنا)مي‌كنند و چهار شاهد(بر ادعاي خود)نمي‌آورند،آنان را هشتاد تازيان بزنيد و شهادتشان را هرگز نپذيريد و آنان فاسق هستند.

ملاحظه مي‌فرمائيد كه بيان چه قدر رسا و صريح و خلاصه است: مرد و زن دزد را بايد دستشان را قطع نمود.

زن و مرد زناكار را بايد يكصد تازيان زد و اين شلاق زدن هم بايد در ملأ عام و در برابر چشم جمعي از مؤمنين باشد،2و اين هر دو حق اللّه است كه‌ با گذشت افراد نمي‌توان از آنها گذشت‌3.

محارب با خدا و رسول و مفسد في الارض به يكي از امور ذيل كيفر مي‌شود:

قتل،به دار آويختن،دست چپا و پاي راست يه به عكس را قطع‌ كردن،تبعيد.

كساني كه نسبت زنا به زنان پاك مي‌دهند و نمي‌توانند آن را با چهار شاهد ثابت كنند،بايد هشتاد ضربه شلاق بخورند و فاسق مي‌شوند و شهادتشان‌ قبول نمي‌شود.

زبان حكومت درست مثل زبان قضاوت و قاضي است كه پس از شنيدن استدلالات طرفين دعوا و جرح و تعديل همهء حرفها،به عنوان رفع خصومت و قطع دعوا و حكم،خلاصه و صريح و روشن،بدون هيچ استدلال و استنتاج‌ مي‌گويد و يا مي‌نويسند:آقاي فلان محكوم به...مي‌باشد،چه آنكه قضاوت، فصلي از حكومت است،اگر استدلال و استنتاجي باشد هم در مراحل قبل‌ (1)-سورهء النور،آيه 4.

(2)-در تقدم زن بر مرد در زنا به عكس سرقت نكته‌اي قابل دقت است.

(3)-كه از جملهء«نكالا من اللّه»در آيهء اول و«لا تأخذ كم بهما رأفة في دين اللّه»در آيهء دوم‌ استفاده مي‌شود.

از حكم و براي روشن‌تر شدن موضوع است تا حكم صحيح‌تر و به حق نزديكتر صادر شود،اما پس از صدور حكم،اجراء آن طبق مفاد مكتوب و يا ملفوظ قطعي و لازم بوده هيچ مقامي نمي‌تنواند آن را نقض كند.

مقررات و قوانين حكومتي و فرامين و دستورات حكومت در كل نظام‌ حاكم اسلامي نيز چنين است.

درست است كه احكام الهي بر پنج قسم است وجوب،حرمت، استحباب،كراهت،اباحه و مفهوم و معني هر يك به تفصيل در جاي خود بيان شده است.اما در فصل حكومت اسلامي زبان استحباب و كراهت‌ به عنوان حاكم و حكومت به كار برده نمي‌شود،زبان موعظه و نصيحت‌ در كار حكومت نيست،زبان استدلال و برهان،زبان قانون نيست،مسألهء جواز و اباحه در قانون و حكومت به شكل حق مطرح است و واژهء«مي‌توانند»، «نمي‌توانند»،به كار برده مي‌شود.گر چه همهء اينها در اسلام به مقدار زيادي‌ مورد توجه قرار دارد و حتي در جريان امور حكومتي از آنها استفاده مي‌شود اما زبان حكومت نيست.

آنچه در زبان حكومت است:بايد و نبايد،امر و نهي،مي‌تواند و نمي‌تواند و مجازات تخلف از دستورات حاكم مي‌باشد.

درست است كه همكه اوامر و نواهي شرعي بر اساس مصالح و مفاسد پايه گذاري شده و دستورات حاكم اسلامي هيچ گاه لغو جزاف نيست،اما زبان بيان مصالح و مفاسد و رابطه آنها با تشريع،غير از زبان حكومت و اداره‌ امت است،زبان مديريّت،دستور دارد نه پند وا ندرز و اگر از موعظه و نصيحت استفاده شود به شكل زير بنائي و توجيهي است،در مقام حكومت‌ مثلا به مردم گفته مي‌شود:روزه خواري در ملأ عام جرم است و مجازات دارد، گر چه اصل افطار شرعا براي طرف جائز باشد.

در زبان حكومت گفته مي‌شود توليد،توزيع،خريد،فروش و مصرف‌ مشروبات الكلي جرم و داراي مجازات است كه اگر در محكمه‌اي ثابت‌ شود،كسي آشكارا روزه خواري كرده يا مشروبات الكلي را توليد،توزيع... نموده است مجازات مي‌شود.اما اگر فردي در خفا مرتكب گناه شده ولي در محكمهء اسلامي ثابت نشده باشد ربطي به حكومت نداشته و خود در پيشگاه‌ الهي مأخوذ خواهد بود مگر اينكه توبه و استغفار كند،تا در قيامت معذب

نباشد.

و در يك كلام:در حكومت اسلامي كه در حقيقت حاكميّت احكام‌ و قوانين الهي است،زبان بيان اين احكام غير از بان اجراء آنها در بين مردم‌ است،اول زبان دعوت است و دوم زبان قانون و حكومت و به نظر ما ايهء شريفهء:

و لتكن منكم امّة يدعون الي الخير و يأمرون بالمعروف و ينهون عن‌ المنكر...

داراي دو فصل است:

اول:دعوت به خير كه به تفسير بعضي،مقصود از«خير»كل دين‌ اسلام است يعني بايد از شما امتي باشد كه بندگان خدا را دعوت به اسلام‌ كند.

دوم:امر به معروف و نهي از منكر كه مربوط به آمر و ناهي است و نياز به قدرت اجرائي دارد و بدون قدرت اجراء،امر و نهي تحقق واقعي نخواهد داشت و اگر به حب و بغض قلبي نسبت به معروف و منكر و يا گفتن و نوشتن‌ زباني و قلمي و سائر مراتب،بدون قدرت اجراء،امر يا نهي گفته‌اند،تأويل و تشبيه است.

بدين ترتيب آنچه در دائرهء امور حكومتي قرار دارد،زبان قانون است، زبان حكم،دستور،و امر و نهي،بدون استدلال و استنتاج و موعظه و نصيحت‌ و دعوت و اگر مسئولين نظام حكومتي هم در مديريّت از آنها استفاده مي‌كنند به عنوان تكيه گاه و زير بناء حكومت و قانون است.

آيا قانونگذاري ضرورت دارد؟

روشن‌ترين نتيجه‌اي كه از اين بحث گرفته مي‌شود پاسخ به اين‌ سئوال است؟در اوائل پيروزي انقلاب اسلامي بخصوص زمان تعيين شكل‌ حكومت و تنظيم قانون اساسي مكرار گفته مي‌شد.قوهء مقننه چه مفهومي دارد؟ با آنكه در شرع مقدس اسلام تمام احكام و دستورات شرعي به گونه‌اي‌ مشخص و روشن است كه هيچ موضوعي نيست كه حكم آن از نظر اسلام‌ نا معلوم باشد و براي ادارهء امت اسلامي از رسائل عمليه مي‌توان استفاده كرد و

نيازي به قانونگذاري نيست،و حتي پس از رسميت يافتن مجلس شوراي‌ اسلامي و گذشتن زماني از عمر تقنين در نظام جمهوري اسلامي گفته مي‌شد:

كار مجلس شوراي اسلامي تغيير عبارات رساله‌ها است و اين چه كار بيهوده و نامرغوبي است؟!و در پاسخ معمولا چنين مي‌آيد كه در يك نظام‌ حكومتي،مسائل جديد و روز مره فراوان است كه براي تصميم گيري دربارهء آنها و مشخص كردن خط مشي سياسي از اداره امور،قانون لازم است كه البته‌ به حكم اصل چهارم قانون اساسي بايد همهء اين قوانين طبق مقررات شرع‌ اسلام باشد.

نتيجهء بحث

گر چه اين حرفها درست است اما از يك نكته غفلت شده كه بيشتر بايد به آن توجه كرد كه شكل مسائل حكومتي اسلام غير از كل مسائل آن‌ است،حكومت اسلامي خود ابزاري است براي رساندن امت اسلامي به‌ هدفهاي اصلي از آفرينش انسان،بر خلاف ديگر حكومتها كه خود هدف‌ هستند ويا ضرورت و لزوم نظم زندگي فقط براي زندگي انسان،حكومتي را ايجاب كرده و حكومتها براي زندگي انسانها و انسانهائي براي حكومتها زندگي مي‌كنند.

ولي در اسلام،هدف،ارزش‌هاي الهي است كه همه پيامبران بخاطر آنها مبعوث شده‌اند و براي رساندن انسانها به آن مقامات كتابهاي آسماني‌ نازل شده است و پيامبر اسلام(ص)و قرآن كريم نيز براي همين ارزشها آمده‌اند، كه از راه دعوت-با اقسام گوناگون-و طرق ديگر اقدام شود.

پس حكومت اسلامي يكي از راه‌هاي تأمين اين ارزشها است،و بدين جهت زبان حكومت و مقررات و قوانين مربوط به آن شكل ديگري دارد به ترتيبي كه گفتيم:ساده،خلاصه،صريح،خالي از هر نوع استدلال و استنتاج بر اساس احكام و اهداف اسلامي خواهد بود،چه در مسائل مستحدثه‌ و نيازهاي روز مره و چه در قوانين ثابت و كلي و دائم چون قانون منحصر به‌ مسائل مستحدث نبوده و نيست و احكام و عبارات رساله‌هاي عمليه به خصوص‌ در مواردي كه فتواي مراجع مختلف باشد،براي مجريان و مسئولين اداره امت‌ و نظام حكومت كافي نيست و بايد به شكل روشن و مشخص به دست مجري

داد چه دستگاه قضائي،چه دستگاه اجرائي.

***

مجموعه قوانين مدني

براي شاهد اين بحث و نشان دادن بهترين نمونه كار قانونگذاري در ايران مي‌توان مجموعه قوانين مدني را نام برد كه بر اساس يك دوره فقه‌ اسلامي توسط مطلعين فقيه و دانشمند تهيه شده و داراي 1335 ماده است و در دوره هاي ششم و نهم و دهم قانونگذاري ايران تصويب شده در نظام جمهوري‌ اسلامي هم توسط كميسيون قضائي و حقوقي مجلس شوراي اسلامي‌ اصلاحاتي در آن به عمل آمده،ملاحظه مي‌فرمائيد كه از ماده اول عبارات‌ «بايد و نبايد»«موظف است»،«لازم الاجراء است»،«مجري خواهد بود»، «نافذ است»بكار برده شده‌1و حتي در تعاريف و موضوعات و حقوق تا عقود و ايقاعات و عهد و قراردادها تا نكاح و طلاق و صلح و...با آنكه احكام و مقررات اسلامي زير بنا بوده اما با زبان خاص قانون تنظيم شده است،شما در سراسر اين مجموعه كه بايد گفت يك دوره خلاصه فقه اسلام در امور مدني‌ است حتي براي نمونه يك جا استدلال يا استنتاج نمي‌بينيد و يا در اموري كه‌ مناسبت دارد پند و اندرز به چشم نمي‌خورد.

بعد از اين مجموعه بهترين نمونه در نظام جمهوري اسلامي ايران قانون‌ اساسي جمهوري اسلامي ايران است كه داراي دوازده فصل و يكصد و هفتاد و پنج اصل است و در هيچ يك از اين اصول كمترين نشاني از مقدمه چيني و استدلال يا نتيجه گيري و نشانه‌هاي زبان دعوت و حكمت ديده نمي‌شود،همه‌ جا با زبان خاص قانون به ترتيبي كه گفته شد مسائل بيان شده است حتي در قسمتي از اصل اول كه مي‌گويد:

ملت ايران بر اساس اعتقاد ديرينه‌اش به حكومت حق و عدل قرآن در پي انقلاب اسلامي پيروزمند خود به رهبري مرجع عاليقدر تقليد آية اللّه العظمي‌ امام خميني در همه پرسي دهم و يازدهم فروردين ماه يكهزار و سيصد و نود و نه‌ هجري قمري با اكثريت 2/98%كليه كساني كه حق رأي داشتند به آن راي‌ مثبت داد.

(1)-مواد يكم تا دهم.

كه اخبار از واقعيّتهاي بزرگ تاريخي است به تأسيس اين حكومت شده‌ گر چه مي‌تواند در واقع يك استدلال باشد اما زبان،زبان استدلال نيست.

بعد در مهمترين اصل اين قانون يعني اصل چهارم ملاحظه مي‌فرمائيد با آنكه جاي استدلال يا حداقل اشاره‌اي به ادله است بطور صريح و خلاصه و ساده گفته است:

كليه قوانين و مقررات مدني،جزائي،مالي،اقتصادي،اداري، فرهنگي،نظامي،سياسي و غير اينها بايد بر اساس موازين اسلامي باشد،اين‌ اصل بر اطلاق يا عموم همه اصول وقوانين و مقررات ديگر حاكم است‌ (تشخيص اين امر به عهده فقهاي شوراي نگهبان است).

و همچنين مجموعه مصوبات شوراي انقلاب را كه خود كتاب قطوري‌ است،ملاحظه مي‌فرمائيد كه با زبان قانونگذاري در محيط اسلامي به گونه‌اي‌ خاص تنظيم شده است،و گر چه در اثر تراكم كار و كمي زمان و تقسيم كار به‌ كميسيونهاي مختلف با افراد كم،نواقصي در ان ديده مي‌شود،كه كاملا طبيعي است و در آئين نامه داخلي مجلس شوراي اسلامي،كميسيون خاصي‌ براي رسيدگي به اين مصوبات پيش بيني شده است.

بعد مجموعه مصوبات دوره اول مجلس شوراي اسلامي را ملاحظه‌ مي‌فرمائيد،به خصوص قانون مجازاتهاي اسلامي حدود،ديات،قصاص كه‌ همان احكام اسلام است كه با زبان قانون تنظيم شده و براي اجراء به دست‌ قضات عظام و ساير مجريان داده شده است.

در پايان نتيجه مي‌گيريم:كه در نظام جمهوري اسلامي ايران،در قانون نويسي و قانونگذاري،ضمن آنكه بايد در چهار چوبه احكام و مقررات‌ اسلامي حركت كرد به اين نكات بايد توجه نمود:صراحت و روشني، خودداري از بكار بردن كلمات مشترك و مبهم،خودداري از ذكر دليل و مترتب كردن نتيجه كه اين هر دو معمولا در مقدمات توجيهي طرحها و لوايح آورده‌ مي‌شود،خودداري از موعظه و نصيحت،مشخص كردن دائره آن در حوزه كار برد،ذكر مرجع تشخيص در موارد لازم و...

بقيه از صفحهء 53

11-ماده قصّ:

نحن نقصّ عليك احسن القصص

(يوسف/3)

و كلا نقصّ عليك من انباء الرّسل ما نثبّت به فؤادك

(هود/120)و همچنين آيات:(57)از سورهء انعام و(118)از سورهء نحل و(164)از سورهء نساء و(78)از سورهء غافر و(101)از سورهء اعراف و(100)از سورهء هود و(13)از سورهء كهف و(99)از سوره‌ طه.

12-ماده فرض:

انّ الّذي فرض عليك القران لرادّك الي معاد

(قصص/85)

سورة انزلناها و فرضناها

(نور/1)

نتيجه گيري:

اين آيات-كلا آنچه تاكنون گذشت-كه بعضي مربوط به‌ همهء قران و بعضي مربوط به بخشي از قرآن است،با تعبيرات مختلف‌ اين ادعا را كه قرآن از طرف خدا نازل شده،ثابت مي‌كند،همچنين‌ آياتي كه اين كتاب را به عنوان«كلام الله»،«آيات الله»و مانند آنها،توصيف كرده و آن را حق و صدق شمرده(كه قبلا در عناوين‌ مفرده ياد شد)1بر اين مطلب دلالت دارد.آيات ديگري نيز وجود دارد كه با صراحت اين ادعا را بيان مي‌كند مانند:آيهء دوم سورهء بقره:

ذلك‌ الكتاب لا ريب فيه

و آيهء(37)يونس:

و ما كان هذا القران ان يفتري من‌ دون اللّه و لكن تصديق الّذي بين يديه و تفصيل الكتاب لا ريب فيه من ربّ‌ العالمين

.

(1)-رجوع كنيد به:شماره 3و 4 از دوره دوم همين مجله.

 

منبع :

نشريه  قرآن و حديث » نور علم » آبان 1365 - شماره 18


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۲۸:۳۶ ] [ مشاوره مديريت ]

 

آزادي بيان در اسلام

سيّد حسين اسحاقي

چكيده:

آزادي موهبتي است الهي كه خداي متعال به انسان عطا فرمود اما از آنجا كه انسان موجودي ضعيف است، براي او هم حجت دروني (عقل) و هم حجت بيروني (پيامبران) قرار داد تا انسان را به سوي كمال و اهداف عاليه الهي رهنمون سازند ولي در عين حال بشر در انتخاب راه صواب و خطا آزاد است. در اين مقاله نويسنده با استفاده از آيات، روايات، سيره پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله و ائمه عليهم‌السلام ثابت مي‌كند اسلام نه تنها به پيروان خود، آزادي اظهار عقيده در تمامي عرصه‌هاي عقيدتي، سياسي و اجتماعي را مي‌دهد و كتمان حق را حرام و بيان حقايق را براي مردم واجب مي‌داند بلكه براي غير مسلمانان قائل به آزادي بيان مي‌باشد و در اين راستا در برخورد با انديشه‌هاي مخالف اسلام، دستور مي‌دهد كه با حكمت، موعظه حسنه و جدال احسن با آنها مناظره شود. اسلام علاوه بر آزادي نطق و بيان، آزادي قلم را نيز در اين رديف قرار داده است كه البته آزادي قلم آميخته با آزادي نطق و بيان مي‌باشد و هر يك ملازم ديگري است. بايد توجه داشت كه اسلام در عين حالي كه آزادي بيان و قلم را براي همگان، در جامعه اسلامي پذيرفته است ولي حدود و مقرراتي را براي آن مشخص كرد تا جامعه دچار هرج و مرج نگردد.

تبيين موضوع

آزادي انسان در انتخاب عقيده، امري است ضروري. تسخير قلوب كه لازمه باور و ركن اعتقادات است با اكراه ممكن و ميسّر نمي‌گردد. از اين رو اسلام، آزادي انتخاب و ايمان آگاهانه را به عنوان اصلي از اصول اساسي مكتب، پذيرفته و مردمان را از اكراه و اجبار بر دين باز داشته است. قتال و جنگ نيز، نه به خاطر دعوت و اجبار بر دين كه در راه رفع موانع دعوت و جلوگيري از فتنه و ستم، تشريع و تجويز شده است.

آنچه به دنبال اين موضوع، بايد مورد بحث قرار گيرد، آزادي بيان و انتشار عقيده مي‌باشد، كه آيا در اسلام انسانها از چنين حقي برخوردار هستند يا خير؟

تبيين واژه بيان

راغب اصفهاني درباره اين واژه مي‌نويسد:

«بين: يقال بان و استبان و تبيَّن... و البيانُ، الكشفُ عن الشي‌ء و هو اعمٌّ من النطق، مختص بالانسان و يسمي ما بين به بيانا.»(1)

همچنين بيان در لغت به معناي آشكار كردن و روشن ساختن، هويدايي، ظاهر كردگي و سخن رسا و فصيح كه از ما في الضمير خبر دهد، مي‌باشد.(2)

قاموس قرآن نيز مي‌نويسد:

«بان: آشكار و ظاهر شد، گويند بان الشي بيانا؛ يعني آشكار و روشن شد. انظر كيف تبين لهم الايات (مائده / 75)، بيان به معني كشف و از نطق اعم است و اسم مصدر نيز مي‌آيد: هذا بيان للناس و هدي (آل عمران / 138)، خلق الانسان علمه البيان (رحمن / 4)، ثم انّ علينا بيانه (قيامه / 19)، در مجمع البيان، تبيان و بيان هر دو يك معني دارد.»(3)

از مجموع معاني لغوي بر مي‌آيد كه ممكن است بيان، به وسيله نطق يا كتابت و يا اشاره باشد كه در هر حال مطلبي را آشكار ساخته و پرده از روي آن بر مي‌دارد. امروزه بيان در قالب سخنراني، مطبوعات، كتاب، اعلاميه و رسانه‌ها و... نمود مي‌يابد.

اهميت و ضرورت آزادي بيان

بدون شك، آزادي از بزرگترين نعمتهاي زندگي و از گرانبهاترين سرمايه‌هاي سعادت مادي و معنوي انسان است. ميل به آزادي و حريت با سرشت بشر آميخته شده و از مطبوع‌ترين و گواراترين تمايلات طبيعي آدمي است. در انديشه اسلامي، تكريم انسان كه آيات متعدد قرآن و روايات مأثوره، بيانگر آن است، مفهوم بسيار لطيف و در عين حال وسيع و گسترده‌اي دارد كه همه ارزشها و

______________________________

1 ـ راغب اصفهاني، المفردات، صص 69ـ68.

2 ـ دكتر خليل جر، فرهنگ لاروس، ترجمه سيد حميد طبيبيان، ص 299.

3 ـ سيد علي اكبر قرشي، قاموس قرآن، مجلد 1 و 2، ص 257.

خوبيها و كمالات انساني، از جمله آزادي را در خود جاي داده و اصلي است محكم و متقن در معرفي و بيان مقام و منزلت انسان؛ از اين روي، حريت، نه تنها يكي از حقوق مسلّمه انسان بلكه از مشخصات و حدود و موجوديت او به شمار آمده است. آفريدگار جهان با همه سلطه و سيطره‌اي كه بر همه موجودات دارد، انسان را در حدود و اختياراتي كه بدو بخشيده است، مطلقا، ملزم به عمل نساخته و فعاليت او را مانند حيوانات محدود به قواي طبيعي و غريزي ننموده، بلكه تنها به وسيله امر، نهي و ارشاد به عواقب امور، افعال و حركات او را تحت انضباط و انتظام در آورده و سرنوشت انسان را به اراده و اختيار او دانسته است.

در مكتب اسلام، بيدار ساختن انسانها و رهانيدن آنان از قيد و بندهاي گوناگون و بندگي انسانهايي همانند آنان، از عاليترين هدفهاي انبيا به شمار مي‌رود.

«و يضع عنهم إصرهم و الاغلال كانت عليهم»

اعراف / 157.

نيل به آزادي و نجات خويش از انواع بندگيهاي پنهان و آشكار، از مهمترين مقاصد هر مسلماني است كه مي‌بايست همواره در تشويق باشد تا مبادا لحظه‌اي در يكتاپرستي و توحيد، در تزلزل افتد و طوق بندگي و عبوديت غير خدا را بر گردن نهد و در نتيجه، گوهر ارزشمند آزادي را به رايگان از دست بدهد.

با چنين تلقي و نگرشي كه اسلام به منزلت انسان و مرتبت او دارد، نسبت به خصوص آزادي بيان و اظهار عقيده، كه از مهمترين مظاهر آزادي انساني است، ديدگاه اسلام بخوبي روشن مي‌گردد زيرا اسلام، آن را جزء حقوق مسلّم انساني شمرده و به انسان، از آن جهت كه انسان مي‌باشد اين آزادي را داده است.

در همين راستا، بيان و قلم كه جلوه‌هاي اين نوع آزادي است مورد تقديس و تكريم قرار گرفته است

الرحمن / 5ـ4

 و خداوند متعال، نعمت بيان را در رديف نعمت خلقت و آفرينش انسان برشمرده و به قلم و آنچه از آن مي‌طراود سوگند ياد نموده است.

امام صادق عليه‌السلام محيطي را كه در آن، آزادي‌بيان عقيده‌باشد، تبلور زندگي خوب و انساني مي‌شمارد. اسماعيل بصير مي‌گويد: امام صادق عليه‌السلام فرمود:

آيا شما مي‌توانيد در مكاني گرد آييد و با يكديگر به گفتگو بپردازيد و آنچه را كه مي‌خواهيد اظهار داريد و از هر كس انتقاد كنيد (بيزاري جوييد) و به هر كس مي‌خواهيد ابراز دوستي و محبت كنيد؟ گفتم: آري. فرمود: آيا زندگي و لذّت مفهومي جز اين دارد؟(1)

1 ـ روضه كافي، ج 8، ص 229: «تقعدون في مكان فتحدثون و تقولون ما شئتم و تبرؤون ممن شئتم و تولون من شئتم؟ قلت نعم. قال و هل العيش إلاّ هكذا.»

رمز ترقي انديشه‌ها و بهره‌هاي ناشي از آن، در اظهار نظر و تضارب آرا نهفته است. ابتكارو خلاقيت، مرهون محيط آزاد اجتماعي مي‌باشد. آزادي گفتار، وحدت و همبستگي را در جامعه گسترش مي‌دهد و با كاهش حقد و كينه‌ها، نقاط ضعف، سستي و نارساييهاي پنهان يك جامعه را آشكار مي‌كند و در نهايت، مانع از بروز استبداد، اختناق و طغيان اجتماعي مي‌گردد.

در مقابل، جلوگيري از بروز افكار و عقايد، موجب تنبلي مغزها و سلب قوه ابتكار مي‌گردد. افراد، قالبي بار مي‌آيند، جوانه‌هاي استعداد مي‌خشكد، حركت و تحول افول مي‌كند. زمينه نفاق، اختلاف، پنهان كاري و نافرماني به وجود مي‌آيد و موجبات انحراف و بدعت نيز پديدار مي‌گردد.

گذشته از اين، جهات ديگري نيز در باره آزادي بيان مطرح است كه اهميت و حساسيت آن را آشكار مي‌سازد:

1ـ در طول تاريخ، حكّام جائر از دين استفاده‌هاي ناروايي كرده‌اند و استبداد ديني را به خدمت مقاصد شوم خود در آورده‌اند. در تاريخ مسيحيّت سردمداران كليسا به نام دفاع از ديانت چه بسيار زبانها را بريده و قلمها را شكسته‌اند و در تاريخ اسلام نيز، با آن همه توصيه‌ها و سيره روشن پيشوايان صدر اسلام، به آزادي بيان، در زمان تسلط و نفوذ بني اميه و بني عباس، از ديانت سوء استفاده‌هاي بي شمار كردند و به اسم دين، به قلع و قمع بسياري از زبان‌آوران و بزرگان دين پرداختند. اين حركت پليد، در دوران خفقان حكومتهاي مستبد، از جمله معاويه، بنيان نهاده شد. در تحليل تاريخ اسلام، فصلي را به «پايان آزادي ابراز عقيده» اختصاص داده‌اند و معاويه را سردمدار اين جريان قلمداد كرده‌اند. در اين رابطه قضايايي را، همچون برخورد معاويه با حجر بن عدي و يارانش و مروان بن حكم با سود بن مخرمه و تهديد حجاج به قتل عبدالله بن عمر در پاسخ اعتراض وي به طولاني شدن خطبه نماز جمعه، اعتراض شخصي نسبت به طولاني شدن خطبه عقبة بن وليد و  كشته شدن وي به خاطر اين اعتراض و نيز تهديد مردم مدينه توسط عبدالملك مروان به سبب سفارش وي به تقوا، نقل مي‌كنند.

ر.ك.: مهدي پيشوايي، سيره پيشوايان؛ اديب عادل، زندگاني تحليلي پيشوايان ما؛ جعفر سبحاني، دورنمايي از زندگي پيشوايان اسلام؛ باقر شريف قرشي، حياة الامام الحسن؛ عمر فروخ، تاريخ صدر الاسلام و الدوله الامويه؛ سيد جعفر شهيدي، تاريخ تحليلي اسلام تا پايان امويان.

2ـ در مقابل، همواره استعمارگران از دموكراسي و آزادي عقيده و بيان سوء استفاده‌هاي بسياري كرده‌اند. به نام آزادي بيان و عقيده شديدترين ضربه‌ها بر آزادي وارد آورده‌اند و در لواي آن، بويژه در كشورهاي جهان سوم و اسلامي، به ايجاد تفرقه و مسلك سازي پرداخته‌اند و ارزشهاي والاي ديني و انساني را به بازي گرفته‌اند. جديدترين ترفند دشمنان آزادي را هم اينك در دفاع همه جانبه آنان از سلمان رشدي، مشاهده مي‌كنيم كه در لواي آزادي بيان و عقيده، به مقدسات ميليونها انسان توهين روا مي‌دارند و اين در حالي است كه به اسم دفاع از قانون، مانع آزاديهاي مشروع مسلمانان در انجام فرايض در بسياري از سرزمينهاي مدعي دموكراسي، مي‌شوند.

3ـ اكثر صاحبنظران اسلامي اصل آزادي بيان را قبول دارند ولي در ابعاد آن دچار اختلاف شده‌اند.

بنابراين، ابعاد گوناگون موضوع، مي‌بايست مورد دقت قرار بگيرد. از جمله، آيا آزادي حقي است مربوط به همه انسانها و يا ويژه گروهي خاص؟

نكته ديگر، قلمرو اين آزادي است كه آيا تنها عرصه سياسي و اجتماعي را شامل مي‌شود و يا مسائل مربوط به عقيده و انديشه را نيز در بر مي‌گيرد؟

بايد مشخص گردد كه آيا در تمام مسائل اسلامي، اعم از اصول و فروع، حق تحقيق و تفحص وجود دارد يا اين كه به مسائل اجتماعي و سياسي اختصاص پيدا مي‌كند و مسلمانان، از اظهار نظر در مسائل اعتقادي و اصول دين محرومند؟ نكته ديگر اين كه حدود آزادي بايد بر اساس متون ديني معتبر مشخص گردد و گرنه اصل وجود حد و مرز براي آزادي، از جمله آزادي بيان، امري است عقلايي و مورد پذيرش همگان.

در تمامي ابعاد ياد شده، اختلاف نظر، تا مرز افراط و تفريط، وجود دارد. بر اين اساس، ارائه نظر، مبتني بر منابع معتبر اسلامي، با توجه به ابعاد مختلف، امري است لازم و ضروري كه ما در اين نوشتار بر آنيم تا به قدر امكان، به اين موضوع بپردازيم.

آزادي بيان در قرآن

الف) آزادي بيان براي مسلمانان

سؤال اين است كه آيا اسلام به پيروان خود، حق آزادي اظهار عقيده، در تمامي عرصه‌هاي عقيدتي، سياسي و اجتماعي را اعطا نموده است يا خير؟

در نصوص ديني وظايف و دستوراتي براي مسلمانان مقرر گرديده كه انجام هر كدام از آنها، مستلزم وجود آزادي بيان براي پيروان دين است و بدون آزادي بيان در متن دين، بويژه در قلمرو مسائل سياسي و اجتماعي، انجام چنين وظايفي امكان‌پذير نيست، از جمله:

1ـ امر به معروف و نهي از منكر

جايگاه امر به معروف و نهي از منكر بر كسي پوشيده نيست. آيات متعدد قرآن و احاديث فراوان از ائمه معصومين عليهم‌السلام نشانگر عظمت و اهميت اين فريضه مهم ديني است. اسلام بر اساس اين دستور، مسلمانان را موظف نموده كه با تشخيص «معروف» و «منكر» در راه گسترش معروف و زدودن منكر از پيكر جامعه با هر وسيله ممكن، تلاش نمايند و بدين وسيله از فساد مسلمانان و انحراف جامعه و نظام اسلامي جلوگيري كنند و سلامت نظام اسلامي را از انحرافات داخلي و خارجي تضمين نمايند. انجام اين وظيفه مراتبي دارد كه زبان و قلم (بيان) از جمله مهمترين آنهاست.

منكر را، به دست و زبان و دل انكار مي‌كنند، اينان تمام خصال نيك را در خويش جمع نموده‌اند.

نهج البلاغه، حكمت 366

بنابراين، وجود چنين دستور مهمي در پيكره دين مبتني بر آن است كه اسلام آزادي بيان و ابراز عقيده را، به عنوان اصل مسلم، پذيرفته باشد و به پيروان خود اجازه ابراز عقيده در برابرانحرافات فردي و اجتماعي داده باشد، تا اين كه زمينه مساعد براي اجراي اين واجب فراهم گردد و گرنه اين همه تأكيد در مورد امر به معروف و نهي از منكر بي معنا و به دور از واقعيت خارجي خواهد بود.

مشورت

مسأله تشويق به مشورت، ريشه در قرآن، سنت و سفارشهاي ائمه عليهم‌السلام دارد كه انسانها را همواره در راستاي حل معضلات، مشكلات و رهيابي به نظرات صائب به مشورت راهنمايي كرده‌اند.

«... من شاور الرجال شاركهم في عقولهم.»

نهج البلاغه، حكمت 366.

در اهميت مشورت و نظرخواهي از ديگران همين بس كه خداوند، به پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله با اين كه عقل كامل بوده و با وحي الهي ارتباط دارد، فرمان مي‌دهد كه با اهل نظر مشورت كند.

«... وَ شاورهم في الامر...»(1)

بر اساس اين دستور الهي، پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله با ياران خود در موارد متعدد مانند: جنگ بدر، احد، خندق و... به رايزني و مشورت مي‌پرداخت و به آنان اجازه اظهار نظر و انتقاد مي‌داد و گاهي از رأي خويش، به منظور احترام به رأي و نظر اكثريت صرف نظر مي‌كرد.

اساسا در اسلام، افكاري هستند كه نياز به بحث و بررسي دارند و بايد در جايگاه خود طرح و با بحث و گفتگو شفاف‌سازي شوند چنانكه اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام فرموده‌اند:

رأيها را برخي بر برخي ديگر عرضه كنيد كه رأي درست اينگونه پديد مي‌آيد، همچون شيري كه براي بيرون كردن كره آن، در ميان مشك مي‌ريزند و مي‌زنند.(2)

يا در اهميت بهره‌گيري از ديدگاههاي ديگران و استقبال از افكار موافق و مخالف مي‌فرمايند:

براي خردمند سزاوار است كه رأي ديگران را به نظريات خود بيافزايد و دانسته‌هاي حكيمان را به دانستنيهايش اضافه كند.(3)

از تشويق و ترغيب‌هايي كه در آيات و روايات، نسبت به شور، مشورت و استفاده از آراي ديگران شده، به روشني معلوم مي‌گردد كه اسلام، طالب محيط و جامعه‌اي است كه انسانها بتوانند در آن، آزادانه به اظهار رأي و عقيده خود در امر جامعه و يكديگر بپردازند، تا در پرتو تضارب آراي موافق و مخالف، گزينش بهترين رأي ميسّر گردد و گرنه حق اظهار عقيده، در موضوع مورد مشورت، تشويق و ترغيب به آن بي مورد خواهد بود.

2ـ نصيحت و خيرخواهي

خيرخواهي كه در متون ديني از آن به «نصح» تعبير شده است، پايه و اساس آن، حديث معروف پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله : «كلُّكم راع و كلُّكم مسؤول عن رعيّته.»(4) مي‌باشد، كه مسلمانان را موظف مي‌نمايد تا نسبت به آحاد مسلمانان، بويژه پيشوايان دين خيرخواه و نيك انديش باشند و آنان را از طريق ارائه نظريات و انديشه‌هاي خيرخواهانه و اصلاحي، ياري رسانند و با انتقاد سازنده، كه نشأت گرفته از تعهد

______________________________

1 ـ آل عمران / 159.

2 ـ عبدالواحد التميمي الآمدي، غررالحكم، ج 1، ص 71.

3 ـ همان، ج 3، ص 408.

4 ـ محمدي ري شهري، ميزان الحكمه، ج 4، ص 327.

اسلامي باشد، آنان را از فرو افتادن در مسير انحرافها، بازدارند. در كتب روايي، محدّثين بزرگوار، بابي را به عنوان «ما امر النبي صلي‌الله‌عليه‌و‌آله بالنصيحة لائمة المسلمين»(1) اختصاص داده‌اند.

حضرت علي عليه‌السلام آن را از حقوق پيشوايان دين بر رعيّت، برشمرده است:

«و اما حقي عليكم فالوفاء بالبيعة و النصيحة في المشهد و المغيب.»(2)

يعني: حق من بر شما (رعيّت) وفاي به بيعت و نصيحت و خيرخواهي در حضور و غياب من است.

همچنين در راستاي هر چه بهتر انجام گرفتن اين وظيفه مهم، به مسلمانان يادآور مي‌شود:

با من آن طور كه با جباران سخن مي‌گوييد، سخن مگوييد و چنانچه از روي ترس، از گفتن حق در برابر مردمان متكبر خودداري مي‌كنيد، با من از گفتن حق، خودداري نكنيد و با من با ظاهرسازي برخورد نكنيد و درباره‌ام گمان بي‌جا نبريد كه گفتن حق بر من سنگين باشد و يا بخواهيد مرا به بزرگي تعظيم كنيد، چون كسي كه حق و يا پيشنهاد و عدل بر او سنگين باشد، عمل بدان بر او سنگين‌تر است. پس، از سخن بحق و يا مشورت در عدل با من دريغ نورزيد.(3)

3ـ نهي از كتمان حق

از اصول ديگري كه لزوم آزادي بيان را تثبيت مي‌كند، حرمت كتمان حق و لزوم بيان حقايق براي مردمان است. بر اين اساس قرآن مي‌فرمايد:

«قُلْ هذِهِ سَبِيلِي أَدْعُوا إِلَي اللّهِ عَلي بَصِيرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِي وَ سُبْحانَ اللّهِ وَ ما أَنَا مِنَ‌الْمُشْرِكِينَ»(4)

قرآن به پيامبر اسلام صلي‌الله‌عليه‌و‌آله فرمان مي‌دهد كه:

يعني: بگو اين راه من است كه با بصيرت و بينش، همگان را به سوي خدا دعوت مي‌كنيم، من و هر كسي كه راه مرا برگزيند و دعوت مرا دنبال كند و پاك است خدا و من از مشركان نيستم.

همانطور كه پيداست، پيامبران با بصيرت به دعوت مي‌پردازند و ديگران را هدايت مي‌كنند.

از سوي ديگر خداوند، در موارد متعدد، از كساني كه از روي هوس يا ترس و طمع به كتمان حق و خود سانسوري روي مي‌آورند، نكوهش كرده و خواستار تبيين حقايق شده است.

______________________________

1 ـ محمد بن يعقوب كليني، اصول كافي، ج 1، ص 403.

2 ـ نهج البلاغه، خطبه 216.

3 ـ همان.

4 ـ يوسف / 108.

«لِمَ تَلْبِسُونَ الْحَقَّ بِالْباطِلِ وَ تَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ»(1)

يعني: چرا حق را با باطل پوشانده و آگاهانه به كتمان حق روي مي‌آوريد.

همچنين، كساني را كه از اداي شهادت سرباز زده و به اخفاي حقايق مي‌پردازند، ظالمترين مردم معرفي نموده است:

«وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ كَتَمَ شَهادَةً عِنْدَهُ مِنَ اللّهِ»(2)

يعني: و چه كسي ستمكارتر است از آن‌كس كه گواهي و شهادت الهي را كه نزد اوست، كتمان مي‌كند.

در خصوص عالمان و دانشمندان، اين وظيفه سنگين‌تر مي‌شود. عالمان، مي‌بايست در وقتي كه افكار انحرافي و بدعت‌آميز آشكار مي‌شود، حق را از باطل آشكار كنند و بدعت را از سنت بازشناسانند و گرنه مشمول لعن الهي واقع خواهند شد:

آنگاه كه بدعت در ميان امّتم آشكار شد عالمان مي‌بايست علم خود را آشكار كنند و گرنه مشمول لعن خدا واقع مي‌شوند.(3)

لزوم بيان حق و ممنوعيت كتمان، با آزادي بيان در تلازم است و گرنه جايي براي نكوهش از كتمان و لزوم بيان باقي نخواهد بود.

آنچه تاكنون ذكر شد تبيين اين نكته است كه در نظام اسلامي، مسلمانان حق آزادي بيان و اظهار عقيده در مسائل عقيدتي، سياسي و اجتماعي را دارند، البته با رعايت حدودي كه در جهت اين آزادي معين گشته تا وسيله‌اي براي تجاوز به ارزشهاي اسلامي و انساني ديگر نگردد، كه در ادامه، بدان اشاره خواهيم كرد.

ب ـ آزادي بيان براي غير مسلمان

در راستاي حفظ آزادي بيان عقيده براي غير مسلمانان، در نصوص ديني، وظايف و دستورهاي مهمي به مسلمانان، در برخورد با انديشه‌هاي مخالف داده شده كه تمامي آنها نشأت گرفته از پايبندي اسلام به دادن اين حق آزادي به غير مسلمانان است. از جمله:

جدال احسن: جدال احسن كه به معناي مجادله نيكو و كاوشي طرفيني براي يافتن و كشف

______________________________

1 ـ آل عمران / 71.

2 ـ بقره / 140.

3 ـ محمدبن يعقوب كليني، پيشين، ص 54.

حق مي‌باشد، از موضوعاتي است كه قرآن كريم در آيات متعدد به آن تشويق و ترغيب كرده و آن را شيوه برخورد با مخالفان و منكران رسالت پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله شمرده است از جمله:

«ادْعُ إِلي سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ»(1)

يعني: با حكمت و اندرز نيكو به راه پروردگارت دعوت كن و با آنان به طريقي كه نيكوتر است مناظره كن.

«وَ لا تُجادِلُوا أَهْلَ الْكِتابِ إِلاّ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ»(2)

يعني: با اهل كتاب، جز به روشي كه نيكوتر است مجادله نكنيد.

تعبير به «احسن» تعبير جامعي است كه تمام روشهاي صحيح و مناسب مناظره و مباحثه را شامل مي‌شود، چه در الفاظ و محتواي سخن و چه در آهنگ گفتار و حركات ديگر.

بدون شك، اين ترغيب و تشويق در صورتي ارزشمند و با معناست كه شريعت مقدس اسلام، به طرف مقابل فرصت ابراز عقيده و نظر مخالف را داده و او را در ارائه نظر و انديشه خويش آزاد گذاشته باشد و گرنه در صورت نبود ميدان براي بيان و اظهار عقيده به مخالفان، دستور به جدال احسن، بي‌معنا خواهد بود.

2ـ گزينش بهترين: هر انديشه‌اي، به مقدار سهمي كه از واقع‌نمايي داشته باشد، مورد احترام اسلام است. از اين رو، قرآن كريم مسلمانان را به انتخاب بهترين انديشه و سخن دعوت مي‌كند؛ زيرا انسان بر اساس فطرت، حق و رشد را طالب است و به هر سخني كه گوش مي‌دهد به آن اميد گوش مي‌دهد كه در آن حقي بيابد.

«... فَبَشِّرْ عِبادِ الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ»(3)

يعني: بندگان مرا بشارت ده، آنهايي كه به سخنان گوش فرا مي‌دهند و بهترين آن را برمي‌گزينند.

طبق اين آيه شريفه، خداوند بندگان راستين خود را كساني مي‌داند كه به سخناني كه گفته مي‌شود، بدون در نظر گرفتن گوينده و خصوصيات ديگر، گوش فرا مي‌دهند و با نيروي عقل و خرد بهترين آنها را بر مي‌گزينند و هيچ‌گونه تعصب و لجاجتي در كار آنان نيست و هيچ گونه محدوديتي در فكر و انديشه آنان وجود ندارد. آنان جوياي حقند و تشنه حقيقت، هر جا آن را بيابند از آن استقبال مي‌كنند.

______________________________

1 ـ نحل / 125.

2 ـ عنكبوت / 46.

3 ـ زمر / 18ـ17.

قرآن كريم، شخص پيامبر اسلام را نمونه عالي سعه صدر و تحمل آراي مخالف مي‌شمرد به گونه‌اي كه از جانب برخي نادانان مورد سرزنش قرار مي‌گيرد و به حضرتش مي‌گويند: «هو اُذُنٌ» او گوش است.

قرآن در پاسخ اينان مي‌فرمايند: «قل اُذُنُ خَيْرٍ لكم»(1): نيكو گوشي براي شماست.

3ـ برهان‌طلبي: قرآن مجيد، افزون بر آن كه پيروان خود را به تبعيت از دليل و برهان فراخوانده است، همواره از مخالفان و معارضان خود نيز، دليل و برهان طلب مي‌كند. به عنوان نمونه در مقام احتجاج با مشركان مي‌فرمايد:

آيا علاوه بر خداوند خدايي وجود دارد؟ اگر راست مي‌گوييد دليل و برهان خويش رابياوريد.(2)

در مقام تخطئه پندارهاي غلط اهل كتاب، همين معنا را يادآور شده و مي‌فرمايد:

گفتند: جز آنان كه يهودي يا نصراني باشند به بهشت داخل نخواهند شد. اين آرزوهاي ايشان است، بگو: اگر راست مي‌گوييد برهانتان را بياوريد.(3)

لازمه تحدي و برهان‌طلبي قرآن اين است كه اسلام به مخالفان آزادي داده است، تا آرا و عقايد خود را بي‌پروا و با استدلال و برهان، بيان كنند. در غير اين صورت، تحدي (برهان‌طلبي) بي‌معنا خواهد بود.

4ـ نقل آرا و نظرات مخالفين: يكي ديگر از شيوه‌هاي قرآن در مقام برخورد با آرا و انديشه‌هاي مخالفان، اين است كه، كفرآميزترين سخن آنان را همراه با استدلالهايشان نقل مي‌نمايد و سپس به نقد و ايراد آن مي‌پردازد.

«قال الذين كفروا...»، «قال الذين اشركوا...» و تعبيرات مشابه آن، بيانگر اين حقيقت است و به تعبير استاد شهيد مرتضي مطهري اگر مادّيين و غير خداپرستان افكاري داشته‌اند و استدلالهايي كرده‌اند همان است كه در كتب مذهبي آمده و بر زبان ائمه عليه‌السلام جاري شده و بدين وسيله به ثبت رسيده است.(4)

اين شيوه قرآن دليل بسيار روشن ديگري است بر اين كه نه تنها مخالفان در بيان عقيده و آراي

______________________________

1 ـ توبه / 61.

2 ـ نحل / 64.

3 ـ بقره / 111.

4 ـ ر.ك.: مرتضي مطهري، پيرامون جمهوري اسلامي، صص 96 و 132.

خويش آزادند كه مسلمانان به ثبت و ضبط دقيق نظرات آنان، كه ضرورت يك برخورد صحيح با افكار ديگران است، تشويق شده‌اند. از نصوص ديني كه به طور خلاصه بدان اشاره شد، به اين نتيجه مي‌رسيم كه از ديدگاه اسلام، آزادي بيان، حتي براي ملحدان و منكران دين، امري روشن و بديهي است و همه افراد، مجازند در برابر منطق اسلام به بحث و استدلال بپردازند و نظر خود را ارائه دهند و ابراز انديشه و عقيده از جانب هر كس كه باشد محترم است و مسلمانان موظف به برخورد صحيح و نيكو با سخنان و عقايد مخالف مي‌باشند.

مطلب ديگر كه در تأييد نصوص ياد شده، داراي اهميت فراوان مي‌باشد، برخورداري اسلام از منطق قوي، در برابر مخالفان فكري خويش است. از سيره پيامبر اكرم صلي‌الله‌عليه‌و‌آله و ائمه اطهار عليهم‌السلام در گفتگو با صاحبان عقايد و آراي باطل نيز مي‌توان بر آزادي بيان استدلال كرد.

آزادي بيان در سيره معصومان

شيوه برخورد پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله و ائمه معصومين عليهم‌السلام با افكار مخالف بخوبي بيانگر وجود محيطي آزاد براي بيان انديشه‌هاي مخالف در اسلام است. از سيره اين بزرگان به روشني، مي‌توان دريافت كه آنان نه تنها با گفتار، كه در عمل نيز سعي داشته‌اند محيطي سالم براي تضارب آرا در جامعه ايجاد نمايند، همگان، بدون ترس و دلهره آنچه را مي‌انديشند بيان كنند و به نقد و بررسي آراي ديگران بپردازند.

بنابراين، شناخت و آگاهي از اين سيره سند زنده و گويايي است بر حقانيت ادعاي ما در زمينه آزادي بيان در اسلام.

الف) سيره پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله

با نگاهي گذرا به تاريخ اسلام در مي‌يابيم كه علماي ملتهاي مختلف از يهود، نصاري، دهري، مشرك و... به مدينه، مركز حاكميت اسلام، مي‌آمدند و در كمال آزادي به اظهار عقايد خويش مي‌پرداختند. ساعتها با پيامبر اسلام صلي‌الله‌عليه‌و‌آله مناظره و گفتگوي عقيدتي داشتند و آن حضرت، با سعه صدر كامل و به دور از تنگ‌نظريها و حساسيتهاي بي مورد، به سخنان آنان گوش مي‌داد و با استفاده از باورهاي خود آنان، به اقامه دليل بر حقانيت اسلام و رسالت خويش مي‌پرداخت.

به عنوان نمونه، به يكي از مناظرات آن حضرت با علماي اديان ديگر، اشاره مي‌كنيم:

علي عليه‌السلام فرمود: روزي علماي يهود، نصاري، دهريه، زرتشتيان، و مشركان عرب نزد پيامبر جمع‌شدند.

يهوديان گفتند اي محمد: ما معتقديم عزير پسر خداست. آمده‌ايم تا ببينيم تو چه مي‌گويي. اگر از ما پيروي نمايي، پس ما بحق از تو پيشي داريم و اگر مخالفت نمايي با تو مخاصمه مي‌نماييم.

علماي ديگر نيز، پس از بيان عقايد خود، جمله‌هايي همانند يهوديان به زبان آوردند و آن حضرت را به مناظره دعوت كردند. پس از آن، پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله ، با كمال متانت به هر يك از آنان پاسخ گفت؛ بدون اين كه در مقابل عقايد باطل آنان تندي و خشونت نشان دهد و يا اظهار ناراحتي نمايد.(1)

اين شيوه برخورد، از جانب پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله به گونه‌اي مستمر در زندگي آن حضرت وجود داشته است، چنان كه در روايتي آمده است:

امام حسن عسكري عليه‌السلام از پدرش سؤال مي‌كند كه آيا پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله با يهود و مشركان، مناظره و محاجّه داشته است. امام، در پاسخ به استمرار اين سيره اشاره مي‌كند و مي‌فرمايد: آري، مناظره‌هاي بسيار زيادي داشته‌اند. امام، سپس برخي از آيات را كه، بيانگر مناظره و محاجه پيامبر با يهود و اهل كتاب است، نقل مي‌كند و آنگاه مناظره‌اي از پيامبر را با سران مشركان قريش، به عنوان نمونه مي‌آورد.(2)

ب) سيره علي عليه‌السلام

علي عليه‌السلام همانند پيامبر اسلام صلي‌الله‌عليه‌و‌آله از رويارويي و استماع سخنان پيروان ديگر اديان، اظهار ناراحتي نمي‌كردند؛ بلكه با آغوش باز از آنان استقبال مي‌كردند و با آنان به بحث و گفتگو مي‌پرداختند. علماي اديان، با كمال آزادي، عقايد، پرسشها و شبهات خود را مطرح مي‌كردند و علي عليه‌السلام نيز، با كمال احترام‌به سخنان آنان گوش مي‌دادند و سپس به آنها پاسخ مي‌گفتند. حتي در برخي از موارد، مانع از برخوردهاي تند و خشن در برخي از مسلمانان در برابر شبهات و يا پرسشهاي اهل كتاب و يا زنادقه مي‌شدند و با برخوردهاي منطقي عملاً نشان مي‌دادند كه در برخورد با آراي مخالف، تنها منطق و استدلال كارساز است و بس.

به عنوان نمونه: روزي علي عليه‌السلام ، در مسجد سخنراني مي‌كرد و عده‌اي از مسلمانان و غير مسلمانان به سخنان وي گوش مي‌دادند. آن حضرت فرمود:

«سلوني قبل ان تفقدوني...»

______________________________

1 ـ علامه مجلسي، بحارالانوار، ج 9، صص 267ـ257.

2 ـ همان، ص 269.

پيش از آن كه از ميان شما بروم هر چه مي‌خواهيد از من سؤال كنيد، تا به شما پاسخ بگويم.

مردي از يهوديان با كمال آزادي گفت:

«ايها المدعي لما لايعلم و المتقدم لما لايفهم أنا اسألك فاجب.»

اي كسي كه ادعا مي‌كني چيزي را كه نمي‌داني و پيش‌داوري مي‌كني آنچه را كه نمي‌فهمي. اينك سؤال مي‌كنم، جواب ده.

اصحاب امام خشمگين شدند و در انديشه بودند كه به آن مرد تعرض كنند. حضرت آنان را از اين كار منع كرد و فرمود:

او را رها كنيد... با فشار و زور و بدون منطق و دليل، حجتهاي الهي را نمي‌توان ثابت كرد.(1)

سپس حضرت، رو به آن مرد يهودي كرد و فرمود: سؤالات خود را مطرح كن تا پاسخ گويم. او نيز تمام شبهات خود را طرح و پاسخ آن را دريافت كرد.

علي عليه‌السلام با اين برخورد منطقي، سيره حسنه‌اي را استحكام بخشيد كه مي‌بايد سرمشق همه مسلمانان، بويژه عالمان و مبلغان دين، در برخورد با افكار مخالف، قرار گيرد.

ج) ساير ائمه عليهم‌السلام

سيره و برخورد عملي ديگر امامان و رهبران الهي، بيانگر استمرار سيره پيامبر و امام علي عليه‌السلام ، در برخورد با عقايد و شبهات اربابان اديان مختلف مي‌باشد.

در زمان امام باقر و امام صادق و امام رضا عليهم‌السلام ، كه تقريبا محيطي آزاد براي گسترش معارف اسلامي پديد آمده بود و امامان، فرصتي را در راه نشر فرهنگ اسلام و تفسير قرآن پيدا كرده بودند، افراد گوناگوني را، از غير مسلمانان، مشاهده مي‌كنيم كه آزادانه در محضر آنان رفت و آمد مي‌كردند و به بحث و تحقيق، درباره عقيده خود مي‌پرداختند و سؤالات و شبهات خود را با كمال آزادي در آن مجالس مطرح مي‌كردند و ائمه نيز، با متانت و احترام، به آنان پاسخ مي‌گفتند. گاه، اين قبيل مناظرات، در مدينه و در مسجد پيامبر، انجام مي‌گرفت. امام صادق عليه‌السلام و شاگردانش، نه تنها به منع آنان نمي‌پرداختند كه با كمال خوش‌رويي به سخنان آنان گوش فرا مي‌دادند و به مناظره و مباحثه با آنان مي‌پرداختند. اشخاصي همانند ابن ابي العوجاء، ابو شاكر ديصاني و... در مجالس ائمه عليه‌السلام حاضر مي‌شدند و افكارشان را در زمينه خداشناسي، نبوت و... بيان مي‌كردند و درباره قرآن و پيامبر اسلام

______________________________

1 ـ همان، ج 10، ص 126.

به مناقشه مي‌پرداختند و ائمه عليه‌السلام نيز، بدون برانگيختن احساسات و يا طرد آنان، به مناقشات آنان پاسخ مي‌دادند.

يك نمونه اين برخوردها را از زبان يكي از محلدان مي‌شنويم:

ابن ابي العوجاء، با رفقاي مادي مسلكش، در مسجد پيامبر نشسته بودند و درباره شخصيت پيامبر و انكار صانع عالم، سخن مي‌گفتند. مفضّل، كه از شاگردان امام صادق عليه‌السلام بود، وقتي سخنان كفرآميز آنان را شنيد، برآشفت و فرياد زد: «اي دشمنان خدا خالق و مدبّر را انكار مي‌كنيد؟!» ابن ابي العوجاء، كه مفضّل را نمي‌شناخت گفت:

از كدام گروهي؟ اگر از اهل كلامي، بيا با هم به بحث بنشينيم و اگر از ياران جعفر بن محمد هستي كه او با ما، اين گونه سخن نمي‌گويد. گاهي حرفهاي تندتر و كفرآميزتر از اينها كه شنيدي، در محضر وي مي‌گوييم، ولي او با كمال بردباري و متانت، حرفهاي ما را مي‌شنود و صبر مي‌كند، تا جايي كه كلمه‌اي باقي نماند و در مدتي كه ما سخن مي‌گوييم چنان با دقت و حوصله حرفها و دلايل ما را گوش مي‌دهد كه ما گمان مي‌كنيم، تسليم عقيده ما شده است و پس از آن، با ملايمت تمام و مهرباني و با جملاتي كوتاه و پر مغز شروع به ارائه پاسخ مي‌كند. تو اگر از ياران او هستي بسان او با من سخن بگو.(1)

در پرتو اين گونه برخوردها بود كه علماي اهل كتاب، مشركان و مادّيين آن زمان، اظهار عجز و ناتواني مي‌كردند و خاضعانه سر تسليم فرود مي‌آوردند و يا حداقل حاضر مي‌شدند به سخناني كه نفي باورهاي آنان را در پي داشت گوش فرا دهند.

در زمان امام رضا عليه‌السلام ، مأمون عباسي، يكي از تشكيل‌دهندگان اين مجالس مناظره و مباحثه بود. پس از آمدن امام رضا عليه‌السلام به خراسان، مأمون به فضل بن سهل دستور داد كه علماي اديان مختلف را براي مناظره با امام رضا عليه‌السلام دعوت كند. علماي زيادي از اهل اديان مختلف، در آن جلسه شركت داشتند، از جمله، جاثليق (اسقف نصرانيان)، رأس الجالوت (رئيس و عالم يهوديان)، رؤساي صائبين، هربذ اكبر (عالم و رئيس زرتشتيان) و برخي ديگر از علماي زرتشتي و متكلمين زبردست از اديان مختلف و...

امام رضا عليه‌السلام در مجلس مناظره حاضر شدند و هر يك از افراد مذكور، عقايد، شبهات و سؤالات

______________________________

1 ـ همان، ج 3، ص 153.

خود را با كمال آزادي مطرح ساختند و حضرت نيز با كمال آرامش و با استدلال از كتب خود آنان، به آنان پاسخ داد.(1)

اين برخورد منطقي امام رضا عليه‌السلام چنان در اين جمع عالمان و دانشمندان غير مسلمان تأثير گذاشت كه برخي از آنان اسلام آوردند و از مدافعين اسلام شدند.

حدود آزادي بيان

از مطالب گذشته روشن شد كه اسلام، آزادي بيان و قلم را براي همگان، در جامعه اسلامي، پذيرفته، ولي حدود و مقرراتي را براي آن مشخص كرده است. اين محدوديتها و شرايط، بيش از آن كه مقرراتي دست و پاگير و سانسوري تحمل‌ناپذير باشد، دستور العمل‌هايي است در راستاي استفاده بهتر از آزادي، كه در صورت عدم رعايت آن، نه تنها آزادي همگان در جامعه تحقق پيدا نمي‌كند كه به مقوله ضد ارزش تبديل خواهد گرديد و هرج و مرج فرهنگي ايجاد خواهد شد. مهمترين محدوديتهايي كه در اين زمينه وجود دارد، عبارتند از:

الف) ممنوعيت توهين به مقدسات

يكي از مطالبي كه در مقام بيان عقيده و فكر مي‌بايست رعايت گردد، خودداري از توهين به مقدسات اسلامي است. اساسا، اهانت به مقدسات ديگران و برخورد غيرمنطقي، نه تنها كمكي، در اثبات مدعا و مطلب نخواهد داشت كه موجبات تنفر، انزجار و عكس العمل طرف مقابل را نيز بر مي‌انگيزاند و چنين عملي در هيچ شرايطي، از كسي پذيرفته نيست.

اسلام مسلمانان را از اهانت به مقدسات ديگران بر حذر داشته و مي‌فرمايد:

كساني كه دعوت به غيرخداوند مي‌كنند (كفار) را دشنام ندهيد؛ زيرا آنها نيز همين كار را با خداي شما خواهند كرد.(2)

حضرت علي عليه‌السلام وقتي در جنگ صفين شنيد كه يارانش شاميان را دشنام مي‌دهند فرمودند:

من خوش ندارم كه شما دشنام دهنده باشيد اما اگر كردارشان را تعريف و حالات آنان را بازگو مي‌كرديد به سخن راست نزديكتر و عذرپذيرتر بود. خوب بود به جاي دشنام آنان مي‌گفتيد: خدايا! خون ما و آنها را حفظ كن، بين ما و آنان اصلاح فرما و آنان را از گمراهي به راه راست هدايت كن تا آنان كه جاهلند حق را بشناسند و آنان كه با حق مي‌ستيزند پشيمان شده به حق باز گردند.(3)

______________________________

1 ـ همان، ج 10، صص 318ـ299.

2 ـ انعام / 108.

3 ـ نهج‌البلاغه، خطبه 206.

خود نيز، اجازه توهين به مقدسات اسلامي را تحت هيچ عنواني، تحمل نمي‌كند و براي توهين كننده به مقدسات اسلامي مجازاتهاي شديدي را در نظر گرفته است.

ب) ممنوعيت هتك افراد

بايد در قلم و بيان، عرض و آبروي انسانها حفظ گردد و آزادي بيان را وسيله‌اي براي هتك شخصيتهاي محترم و بدگويي از يكديگر قرار ندهند.

امام صادق عليه‌السلام مي‌فرمايد:

«اذل الناس من اهان الناس.»(1): خوارترين مردم كسي است كه مردم را خوار بدارد.

در روايت ديگر آمده است:

كسي كه چيزي را نقل مي‌كند و قصدش تحقير و كوباندن شخصيت افراد و ساقط كردن آنها از چشم‌مردم باشد خداوند او را از ولايت خود به طرف ولايت شيطان بيرون خواهد ساخت.(2)

بنابراين، آبروي مسلمان داراي احترام است و يكي از وظايف مردم پاسداري از آن است.

پيامبر گرامي اسلام در اين باره مي‌فرمايد:

هر كس پرده‌اي از روي آبروي برادر خود بردارد پرده‌هايي از آتش او را فرا مي‌گيرد.(3)

در روايت ديگر آمده است:

اخلاق مؤمن از بزرگي و عظمت و توانايي‌هاي خداوند است پس تمسخر اخلاق مؤمن يا رد گفتار او رد خداوند است.(4)

شايان ذكر است كه حرمت توهين به اشخاص اختصاص به مسلمانان ندارد بلكه اهانت كافر ذمي نيز ممنوع و حرام است.

از همه اين دستورات بر مي‌آيد كه آزادي بيان محدود به حفظ كرامت، آبرو و حيثيت افراد است.

ج) ممنوعيت افشاي اسرار و شايعه‌پراكني و وجوب دفاع از حيثيت نظام

هر نظامي داراي اسراري است كه بر كتمان و مستور ماندن آن از ديد نامحرمان و نااهلان مي‌كوشد و آن كس كه مبادرت به افشا و كشف آن نمايد خائن محسوب مي‌شود و آزادي بيان از وي سلب مي‌گردد.

______________________________

1 ـ علامه مجلسي، پيشين، ج 72، ص 143.

2 ـ همان، ص 168.

3 ـ همان، ج 75، ص 253.

4 ـ همان، ج 72، ص 142.

نظام اسلامي نيز، از اين برنامه جدا نبوده و داراي اسراري است كه هيچ كس آزاد نيست به نشر و افشاي آن بپردازد.

قرآن كريم از پخش اطلاعات امنيتي مسلمانان صريحا نهي نموده و انتشار اسرار نظام اسلامي و مسلمانان را، گرچه به داعيه دلسوزانه باشد، به عنوان خيانت ياد كرده و مردم را از خيانت به خدا و رسول، كه در اينجا يكي از مصاديق بارزش همان افشاي اسرار اسلام مي‌باشد، بر حذر داشته است:

اي مؤمنان به خداوند و پيامبرش خيانت نورزيد.(1)

همچنين قرآن كريم مردماني كه اخبار و اطلاعات را، بدون تحقيق و بررسي، در جامعه منتشر ساخته و اعتماد عمومي را متزلزل مي‌سازند، نكوهش كرده و خواستار ارجاع شايعات و اخبار به صاحب نظران و آگاهان گرديده است:

هنگامي كه خبري از پيروزي و شكست به آنها برسد، (بدون تحقيق) آن را شايع مي‌سازند و اگر آن را به پيامبر و پيشوايان، ارجاع دهند، از ريشه‌هاي مسائل آگاه خواهند شد.(2)

آبرو و حيثيت نظام اسلامي نيز از مسائلي است كه بايد از تعرض دشمنان محفوظ بماند. در هتك حيثيت نظام، كه در مواردي به هتك حرمت اسلام بر مي‌گردد، هيچ كس آزاد نيست.

امام خميني قدس‌سره فرموده‌اند:

«تذكر خوب است، اما هاي و هوي خوب نيست... ما بايد در فكر اسلام باشيم... بايد فكر بكنيد كه اگر صحبتي بر خلاف باشد، كه يك وقت، خداي نخواسته، به حيثيت جمهوري اسلامي صدمه بزند، ازش جلوگيري كنيد. خودتان را بازداريد...در عين حالي كه بايد همه جا مناقشه باشد، لكن مناقشات طلبگي و مناقشات علمي...»(3)

اما نكته‌اي كه مي‌بايست مورد دقت قرار بگيرد اين كه، مرز بين خيرخواهي و توطئه و مرز بين اموري كه مربوط به حيثيت، اسرار نظام و انتشار آن، مايه ضعف و سستي نظام است با اموري كه نشر آن موجب آگاهي مردم و تقويت نظام مي‌گردد، مرزي است دقيق، كه مي‌بايست به درستي تشريح گردد؛ چه بسا اشتباه بين اين دو، گاه، خسارت بزرگي را به بار آورده است و شخصيتهايي هتك شده‌اند.

______________________________

1 ـ انفال / 27.

2 ـ نساء / 83.

3 ـ امام خميني قدس‌سره ، صحيفه نور، سخنراني 26/2/59.

د) ممنوعيت توطئه

از محدوديتهاي ديگر آزادي بيان و بلكه ساير آزاديها، حقوق سياسي و اجتماعي، آن است كه هيچ شهروندي در زير لواي نشر، تبليغ افكار، مكتب و حزب، اغراض سياسي فاسد را دنبال نكند و هواي براندازي را در سر نپروراند و گرنه، نظام اسلامي مجاز خواهد بود كه از نظر و آزادي بيان اين گونه افراد، جلوگيري كند. اين مسأله‌اي است كه محتاج به استدلال نيست و همه عقلا بر اين مطلب هم‌داستانند و در تمام كشورهاي مدعي دموكراسي نيز اين قاعده اعمال مي‌شود.

ماجراي تخريب «مسجد ضرار» و سوزاندن آن توسط پيامبر، بر اين مبتني بود كه گروهي، با اهداف توطئه‌گرانه، قصد داشتند از مسجد، كمينگاهي براي كفار و نقطه نفوذي براي بيگانگان فراهم آورند.

آنان كه مسجدي ساختند براي زيان به مسلمانان و تقويت كفر و تفرقه بين مؤمنان و كمين‌گاهي براي آناني كه با خدا و پيامبرش از پيش مبارزه كرده‌اند. آنان سوگند ياد مي‌كنند كه نظري جز نيكي نداشته‌ايم ؛ اما خداوند گواهي مي‌دهد كه آنان دروغگو هستند.(1)

نكته مهم در سلب آزادي آنان، همان به كار گرفتن روش منافقانه و تزويري بود كه از ناحيه عده‌اي به ظاهر مسلمان، به وقوع پيوسته بود.

به همين دليل است كه امام خميني قدس‌سره ، خطاب به آن عده از روشنفكران كه به خاطر سلب آزادي انتشار روزنامه‌اي متخلف فرياد بر آورده‌اند، فرمودند:

«يك روزنامه‌اي، كه بر خلاف مقاصد ملت و مقاصد اسلام است و بي اذن هم منتشر مي‌شده، جلويش گرفته مي‌شود، يك دفعه مي‌بينيم در روزنامه، آن طايفه از روشنفكران، شروع مي‌كنند به اعتراض كه خير. خوب، قلم آزاد است؛ اما هر قلمي و بياني آزاد است؟ اما هر بيان؟ يك بيان است كه مملكت را به دامن ابرقدرتها مي‌اندازد. آيا اين بيان آزاد است؟ باز هم بگوييم كه شما آزاديد به واسطه كلمه آزادي بايد حدود آزادي آن چيزي باشد كه ملت مي‌خواهد، نه اين كه بر خلاف ملت... آزادي موازين دارد.»(2)

ه) ممنوعيت سرپيچي از مقررات و تعهدات

از موانع و حدود ديگر آزاديهاي سياسي و آزادي بيان، سرپيچي از مقررات جامعه اسلامي و قراردادهاي نظام اسلامي، براي غير مسلمانان است.

______________________________

1 ـ توبه / 107.

2 ـ امام خميني قدس‌سره ، پيشين.

نظام اسلامي، مي‌بايست در مقابل تعهدات، جان، مال و آزادي بيان و مذهب را براي اقليتها حفظ كند و آنان نيز ملزم به انجام وظايف و تعهدات خود هستند و در صورت وفاي به پيمان،حق آزادي بيان، تبليغ مذهب و انتشار كتاب را دارند و گر

امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۲۸:۳۴ ] [ مشاوره مديريت ]

 

سير تحول قصه در فرهنگ اسلامي-ايراني‌ از آغاز تا سقوط بغداد


دكتر مهدي محبتي

عضو هيأت علمي دانشگاه زنجان‌

چكيده


تحول مفهوم قصه در فرهنگ اسلامي-ايراني چندان كه بايد مورد توجه و دقت‌ صاحب‌نظران قرار نگرفته است.توجه به گسترش روزافزون قلمرو قصه در جهان‌ مدرن و كشف و تبيين موضع اسلام در باب قصه،اين توجه و امعان نظر را دوچندان مي‌كند.هم‌چنين،تمايز مباني هنري و در نتيجه،تفاوت ديدگاه‌هاي‌ متفكران مسلمان و ايراني دربارهء حقيقت،معنا،قلمرو و حتي پيدايش و گسترش‌ قصه در اسلام،پرداخت جدي و دقيق به قصه را امري ناگزير مي‌سازد تا-ضمن‌ بيان درست ديدگاه اسلامي در اين‌باره-هم جاي‌گاه قصه در قرآن و سنت‌ مسلمانان روشن شود و هم پاره‌اي از رازهاي ادبي قرآن كريم(در قلمرو بيان‌ هنري)بيش‌تر نمايان شود.بر همين مبنا در اين مقاله كوشش شده تا نخست با تكيه بر آيات قرآن،معناي دقيق لغوي و كاربردي قصه در اسلام روشن شود؛ سپس به صورتي مستدل و مستند،شيوهء تكوين قصه و سير تحول آن در فرهنگ‌ اسلامي-ايراني بررسي مي‌شود و از اسباب اختلاف ديدگاه‌ها و افول نهايي‌ قصه،سخن به ميان مي‌آيد؛هم‌چنين به مهم‌ترين قصه‌گويان حوزه‌هاي مختلف‌ بلاد اسلامي اشاره خواهد شد.


كليدواژه‌ها:
قصه،قصه‌گو،تكوين قصه‌ها،طبقات قصه‌گويان اسلامي-ايراني.


1-معناي قصه
واژهء قصه در قرآن-و متون صدر اسلامي-هيچ‌گاه به صورتي مستقل و مجرد نيامده؛بلكه همواره در بطن يك فضاي دلالي-معنايي خاص به كار رفته است؛ بدين معنا كه واژهء قصه در قرآن غالبا به معناي خبر،دريافت خبر و رساندن اخبار يك واقعه است؛مثلا:

«تلك القري نقص عليك من انبائها
(اعراف101/)و:

كلا نقص عليك انباء الرسل ما نثبّت به فؤادك
(هود021/)و:

نحن نقص عليك‌ انباءهم بالحق
(كهف31/)».

اين فضاي دلالت‌محور،هميشه در ضمن قصه و مشتقات آن به كار مي‌رود؛ چون نوع خطاب قرآني به گونه‌اي است كه برخي مفاهيم بنيادين مثل دقّت، راست‌كاري و جست‌وجو با معناي قصه درآميخته است؛چنان‌كه وقتي مي‌گويد

«و قالت اخته قصيّه،فبصرت به عن جنب و هم لا يشعرون
(قصص11/»، جست‌وجوي دقيق و كنجكاوي،در متن آن مندرج است.در موضعي ديگر، معناي حق با صدق و يقين در قصّه هم‌راه گشته است:

«إن الحكم إلا اللّه،يقص‌ الحق و هو خير الفاصلين
(انعام75/)».ضمن آن‌كه در بطن معناي«قص»، مفاهيمي ديگر هم‌چون اعتبار،تدبر و موعظه هم درج شده است؛از جمله:


«فاقصص القصص لعلم يتفكرون
(اعراف671/)»؛نيز:

«لقد كان في قصصهم‌ عبرة لاولي الألباب
(يوسف111/)».نهايتا قرآن كنش قصه‌گويي را با مفهوم زيبايي‌ و نيك‌خواهي درمي‌آميزد كه:

«نحن نقص عليك أحسن القصص
(يوسف3/)».بنابراين،قصه در قرآن خبري است كه با دقّت،درستي،حق‌جويي،باورمندي، عبرت‌گيري،تدبّر و نيكي هم‌ذات است.همين شيوهء خاص نگاه به قصّه است‌ كه فرهنگ نوين اسلام را در باب قصه-به صورتي عام-مي‌آفريند و همين فضاي‌ معنايي تازه است كه معنا و ارزش‌هاي قصه را در اسلام نشان مي‌دهد و اساسا بر همين مبناست كه به آيه‌هاي قرآن،قصه نيز مي‌توان گفت؛چون آيه در ذات‌ خود نوعي معناي قصّوي هم دارد.چنان‌كه طبري(م 013 هـ ق.)هم دقيقا به‌ همين مفهوم،كل آيات قرآني را چيزي جز قصه‌هاي پياپي نمي‌بيند.1

2-پيدايش قصه در اسلام
قصه‌گو در فرهنگ اسلامي-با يك تحول عميق معنايي نسبت به دوران جاهلي-به كسي گفته مي‌شد كه اخبار را پي مي‌گرفت و به دقت آن‌ها را از گوشه و كنار جمع مي‌كرد و با مضاميني خاص و معنادار مثل درستي،تدبير و عبرت‌ مي‌آميخت؛بدين معنا كه قصه-كه يك هنر خلاقانه بود-نقش و معنايي همانند تاريخ مي‌يافت و قصه‌گو هم از يك آفرينش‌گر پرذوق،به خبرگزاري تبديل شد كه مي‌توانست اخبار گذشته را خوب بيان كند و نگذارد نكته‌اي ناراست يا حرفي نامستند وارد سنت نوپاي مسلمانان شود؛به همين دليل،قصه از همان‌ آغاز ظهور در فرهنگ اسلامي با اخبار و تاريخ آميخته و اندك‌اندك وعظ و تعليم نيز در بطن آن گنجانده شد؛چنان‌كه پس از مدتي كوتاه،قصه‌گو خبرداني‌ پندآموز شد كه هدفش صرفا بسط آموزه‌هاي ديني بود.2در اين مفهوم،قصه‌گو يعني:كسي كه با فن روايت آشناست و هدفش كشف و سپس پيروي از معاني‌ قصّه است.بديهي است كه اين معناي جديد قصه،برگرفته از فضايي بود كه با رواج قرائت قرآن پيدا شده بود؛چون در باب قرآن مي‌گفتند:«تلاوت قرآن»؛3حال آن‌كه مرادشان قرائت قرآن بود.قاري در اين فرهنگ يعني كسي كه‌ از محفوظات سينه‌اش،آيه به آيه پيروي مي‌نمايد و قصه‌گو نيز-مثل قاري-كسي‌ است كه اخبار و وقايع را به ترتيب ظهور تاريخي دنبال مي‌كند.4

در حقيقت قصه‌گويي قرآن بيش‌تر بر عبرت‌گيري و تعليم استوار بود تا لذت‌ و سرگرمي و چيزهاي ديگر؛بر همين مبنا،به‌ترين نمونهء قصه در اسلام،بيان‌ سرگذشت پيشينيان و عبرت‌آموزي از ماجراهاي آن‌هاست و به همين دليل،تمام‌ حكايات و افسانه‌هاي جاهلي هم كه به سنت اسلامي منتقل شده‌اند،از همين‌ فضاي دلالي خاص خارج نمي‌شوند؛چون آن‌ها هم اساسا در راستاي همين‌ هدف‌ها تدوين شده‌اند.از همين‌جاست كه قصه در قرن اوّل و دوم هجري‌ شديدا ديني و ملتزم مي‌شود؛تا حدي كه هيچ‌يك از گردآورندگان قصه-و نيز قصه‌گويان-جرأت عدول از اين قوانين را ندارند....

اين‌كه در سنت اسلامي،قصه نبايد به امور عادي و مادي زندگي توجه كند و يا مسائل ريز زندگي را-برخلاف رمان-بازگويد،نيز از همين ديدگاه مايه‌

مي‌گيرد؛چنان‌كه نهي قصه‌گويان از ترغيب مردمان به لذايذ دنيايي نيز از همين‌جا سرچشمه مي‌گيرد.در واقع قصه در سنت اسلامي از اين ديدگاه،درست‌ برخلاف سنت رمان‌نويسي مدرن است؛زيرا در رمان هدف بنيادين و اصلي، كشف زندگي اين جهاني و دعوت مردمان به درك و استفاده از آن است؛ در حالي كه هدف اصلي قصه در اسلامي،طرد اين لذايذ و ترك زندگي اين جهاني‌ براي رسيدن به عالمي فراتر است.در قصهء مدرن،هرچه تصوير و تفسير زندگي‌ عيني،قوي‌تر و هنري‌تر باشد،رمان كامل‌تر است؛در حالي كه در فرهنگ اسلامي، اين دنيا هرچه خوارتر و زارتر بيان شود،قصه كامل‌تر است.تنها نقطهء اشتراك‌ در اين دو سنت،القاي هدف با استفاده از شگردهاي هنري است؛هر چند در دو جهت و ساحت متفاوت:يكي كاربرد همهء امكانات هنري براي ديدن و چشيدن‌ همين زندگي و ديگر،بسيج همهء ابزارهاي ادبي براي نديدن اين زندگي و بريدن‌ از آن.در يكي،حيات اين جهاني غايت قصه و عين معنا مي‌شود؛در حالي كه در ديگري،حيات اين جهاني فقط ابزار حياتي ديگر و معناي قصه،در فراخواندن به‌ حيات اخروي است.5همين نوع نگاه به قصه و قصه‌گويي و لزوم تكامل شكلي‌ و ساختي قصه براي تأثير پند و موعظه،از اوايل قرن سوم،«سنت كلامي-معنوي»خاصي را در باب اهميت وجود قصه‌ها در قرآن كريم به وجود آورد و مباحثي‌ درازدامن را مطرح نمود؛به گونه‌اي كه گاه شدت اين مباحث به حدّي بود كه‌ برخي از اهل كلام و بلاغت،اساسا قصه را يكي از وجوه مهم اعجاز قرآن‌ شمردند و از آميزش دو ساحت مهم قصه‌گويي در قرآن-با ارزش و اهميتي‌ يك‌سان-خبر دادند:يكي ذكر اخبار گذشتگان بدون تعليم و آموزش خاص و ديگر،بيان هنرمندانه و شگفت‌آور آن.6

در ميان منتقدان،باقلاني(م.304)مشروح‌تر از همه به اين جنبه از قرآن‌ پرداخت و صراحتا گفت:پيامبر(ص)كه امي،نانويسا و ناخواناست و آثار و قصه‌هاي گذشتگان را نمي‌داند و با اين همه به‌ترين گفته‌ها را در باب وقايع و اخبار مهم بشري-از ظهور آدم تا بعثت خويش مي‌آورد-قطعا كلامش اعجاز است.7سكاكي نيز(م.626)با تأسي به باقلاني،شيوهء قصه‌پردازي قرآن را مهم‌ترين وجه اعجاز قرآن دانست.8

مجموعهء گفتار و كردار پيامبر(ص)هم در طول زندگي،مؤيد چنين برداشتي از فايده و كاركرد قصه-حتّي قصه‌هاي جاهلي-بود.گفتهء معروف پيامبر(ص)-كه ابن جوزي به تفصيل در بخش سوم كتاب القصاص آورده است-كه سه‌گونه‌ قصه‌گو بيش‌تر نداريم:امير،مأمور و فريب‌خورده‌9نيز بدين معناست كه قصه‌گو:

1.يا اميري است كه با شئون دنيايي مردم آشناست و با قصه آن‌ها را پند مي‌دهد و آگاهشان مي‌سازد؛

2.يا مأموري است كه امير او را به كار پندآموزي گماشته است.در هر دو مورد قصّه‌گو وظيفه‌اي جز خدمت به اهداف دين ندارد؛

3.سومين،كسي است كه سري پر از هوس دارد و مي‌خواهد با نرم ساختن‌ دل‌هاي مردم از طريق قصه به رياست آنان برسد.فقط اين‌گونه افراد در نگاه ديني‌ مطرودند؛چون انگيزهء آن‌ها شخصي است نه ديني.پيامبر(ص)هم در طول‌ زندگي با اين گروه از قصه‌گويان-جاهلي كردار-جنگيده است.كساني كه از نقل قصه‌ها و اخبار،اغراض شخصي خود را پي مي‌گرفتند؛نه مصالح مسلمانان‌ و اسلام را.اين‌كه پيامبر(ص)آن‌ها را فريب‌كار ناميده و حكم را به همهء اعصار بعد سرايت داده است،بدان خاطر است كه تمام كساني را كه مي‌خواهند از راه‌ قصه‌گويي دكاني براي خود بگشايند،نيز دربر بگيرد.

در كل،با ظهور اسلام،قصه‌ها اگر با فضاي معنوي خاص اسلامي موافقت و مطابقت داشتند،ماندگار مي‌شدند وگرنه امكان ظهور و شيوع نمي‌يافتند؛چنان‌كه‌ مثلا تميم بن اوس الداري با همهء ضعف گفته‌ها و قصه‌هايش از جمله قصهء مجعول‌«جساسه»01امكان رشد و گسترش در جامعهء اسلامي يافت-و از قضا مشهور و معتبر هم شد-امّا بسياري از قصّه‌ها و افسانه‌هايي كه لب پيامشان هم‌خوان با دعوت اسلام نبود،از ميان رفت.

3-شيوهء تدوين قصه‌ها

به احتمال بسيار،جمع‌آوري اخبار مرتبط با حديث و قصه در اسلام از اواسط قرن اول-به صورتي پراكنده-شروع شد و در قرن دوم به نوعي تدوين ابتدايي‌ رسيد.نخستين راويان كه طبقهء اول قصاص را تشكيل مي‌دهند و دو تن بيش‌

نيستند-عمرو بن زبير و ابان بن عثمان-در سال‌هاي 49 هـ ق و 501 هـ ق از دنيا رفته‌اند.زهري(م.421)و موسي بن عقبه(م.141)زمينه‌هاي سنت شفاهي را آماده‌ كردند و به ابن اسحاق(م.151 هـ)و در نهايت به ابن هشام(م.312)رساندند.با ابن هشام سيره‌نويسي پيامبر(ص)در آغاز قرن سوم،شكل غالب گفته‌هاي نهايي‌ و تثبيت‌شدهء خود را يافت و در ضمن اين تدوين و تثبيت،كه با فضاي تازه‌ موافقت نداشت،طرد شد و آن‌چه هماهنگ و هم‌خوان بود،ماند؛چون-به قول‌ مسعودي-اصحاب شريعت،به جد مانع و منكر نشر آن‌ها بودند.منع و انكاري‌ كه نهايتا موجبات اسقاط و فراموشي بخش مهمي از آن‌ها را فراهم ساخت و يا رنگ و بويي اسلامي به اين روايات بخشيد.11

در باب اين‌كه چه كساني نخستين بار از قصّه به عنوان يك نوع ادبي-در ميان‌ مسلمانان-بهره بردند،اختلاف نظر بسيار است.اين‌كه پيامبر(ص)از قول تميم‌ داري حكايت جساسه را بازمي‌گويد،نشان آن است كه قصه از عهد پيامبر(ص)وجود داشته است؛چنان‌كه بازگويي خطبه‌هايي از قس بن ساعده خطيب نيز مؤيد همين نوع نگاه است.

در مجموع،از تميم داري به عنوان نخستين فرد قصه‌گو در فرهنگ مسلمانان‌ نام برده مي‌شود؛هر چند تميم،قصه‌گويي مضخرم است كه شيوهء قديم‌ قصه‌گويي-مثل نضر بن حارث و قس بن ساعده-را دنبال مي‌كند.با گسترش و استحكام مباني اسلامي و مرگ قصه‌گويان ديگر،تميم شاخص‌ترين چهرهء قصه‌گويي روزگار خود شد.

بنابراين در جامعهء اسلامي،قصه از وقتي كه جامهء دين به خود گرفت،عزت و قبول يافت و در شهرهاي مسلمانان به صورت مجالس و محافل،در مساجد و بازارها گسترده شد؛هر چند با شيوع آن،مخالفان و معارضاني نيز يافت؛به ويژه‌ پس از قرن سوم كه حلقه بر قصّاص تنگ و قصه‌ها به كلي از مساجد رانده شد و نهايتا چند ديدگاه عمده دربارهء پيدايش قصه-به قرار ذيل-شكل گرفت:

1.هيچ‌كس در زمان پيامبر(ص)و خلفاي راشدين قصه نمي‌گفته و ظهور قصه‌ها بعد از قتل عثمان بوده است.اين ديدگاه متعلق به عبد اللّه بن عمر(م.37)و پيروان اوست كه ديرگاهي،ديدگاه مسلط بر مسلمانان بود؛

2.قصه از عهد خلفاي راشدين و به ويژه خلافت عمر بن خطاب،آغاز شد و در سرزمين‌هاي اسلامي گسترش يافت.اين ديدگاه چندان پرطرف‌دار نبود؛

3.قصه از زمان پيامبر(ص)آغاز شد،چنان‌كه وجود تميم و نضر به‌ترين گواه‌ وجود و شيوع قصه در آن روزگار است.اين ديدگاه چندان مخالفي نداشت.21

ترديدي نيست كه قصه در روزگار پيامبر(ص)و خلفاي راشدين شناخته‌ شده و رايج بوده است؛چنان‌كه قصه‌گويي،خود حرفه‌اي بوده است كه برخي‌ از طريق آن ارتزاق و بدان افتخار مي‌كرده‌اند و هم‌گام با قاري و محدث وارد مساجد شده‌اند.در حقيقت قاري،محدث و قصه‌گو،يك مثلث مرتبط و واحد تلقي مي‌شده‌اند و مدت‌ها بعد است-احتمالا پس از قرن اول-كه اين مثلث‌ مرتبط نوآيين اسلامي از هم گسسته مي‌شود؛بدين صورت كه با حذف قصه‌گو و جمع و اتحاد قاري-محدث،يك تن جاي هر سه را مي‌گيرد و در آن واحد، شخصي پيدا مي‌شود كه هم قاري است،هم محدث و هم واعظ(-قصه‌گو)؛ هم‌چنان كه امام جماعت مسجد هم هست.انتساب قصه‌گويي به فتنه(قتل‌ عثمان)نيز،بيش‌تر برخاسته از يك موضع سياسي-اخلاقي ويژه در تاريخ‌ فرهنگ مسلمانان است تا واقعيتي تاريخي؛زيرا بعد از قتل عثمان،جعل اسناد به قدري زياد شد كه عراق«دار الضرب»نام گرفت و مالك بن انس را واداشت كه‌ بگويد:احاديث اهل عراق را مثل احاديق اهل كتاب بدانيد؛آن‌ها را نه راست‌ بدانيد و نه دروغ؛31به همين دليل پس از اين حادثه هركس حديثي نقل مي‌كرد، بي‌درنگ از او سند خواسته مي‌شد؛در حالي كه پيش از آن،اعتماد چندان زياد بود كه هيچ‌كس،گمان دروغ به ديگري نداشت.41

قصه‌گويان اصراري بليغ داشتند كه قصه را ساخته و معلول مسائل و حوادث‌ فتنه‌ها(قتل عثمان و خوارج)ندانند و اثبات كنند كه قصه از عهد خود پيامبر(ص)آغاز شده است.به همين جهت،از اصحاب فتنه تبري و در باب رواج قصه‌ از آغاز اسلامي،احاديث زيادي نقل مي‌كردند؛از جمله:«روزي پيامبر(ص)قصه‌گويي را ديد.قصه‌گو به محض ديدن پيامبر(ص)خاموش ماند.پيامبر(ص)گفت:قصه بگو كه اگر از شبگير تا طلوع خورشيد بنشينم و قصه بشنوم،برايم‌ خوشايندتر از آن است كه چهار برده در راه خدا آزاد كنم.»51

به طور كلي مي‌توان گفت نخستين كساني كه در فرهنگ مسلمانان قصه گفته‌اند(به ترتيب تاريخي):تميم داري(م.083)،عبيد بن عمر(م.093)،اسود بن سريع‌(م.04)حروريه(خوارج) بوده‌اند.

4-زمان و مكان قصه‌گويي‌ها

در آغاز ظهور اسلام،مسجد محل قصه‌گويي بود؛اگرچه تميم داري فقط در مسجد پيامبر(ص) قصّه مي‌گفت.قصه‌گويان بعد از نماز صبح به ترتيب‌ برمي‌خاستند و مردم را به ايمان و ترس از حق دعوت مي‌كردند.نخستين كسي‌ كه در مسجد مدينه-بعد از نماز صبح-قصه گفت،عبيد بن عمير بود و بعد از او ابو حازم قصه‌گو و در پي آن دو،اسود بن سريع كه در مسجد جامع بصره در گوشه‌اي مي‌ايستاد و قصه مي‌گفت.61

اين الگوي قصه‌گويي به زودي در سرتاسر بلاد اسلامي جاري شد و مورد تأييد خلفاي عصر هم قرار گرفت؛چنان‌كه سعيد بن جبير و سليمان تججّبي، خولاني،ابو الخير بزني و حضرمي نيز در مساجد مختلف به همين شيوه سرگرم‌ قصه‌گويي بودند.71

به احتمال قوي،معاوية بن ابو سفيان نخستين خليفه‌اي بود كه قصه را از مسجد به كاخ دمشق برد و به گفته‌هاي قصه‌گويان دربارهء كاخ‌هاي افسانه‌اي‌ گوش سپرد و سپس در پي او،هشام بن عبد الملك،سليمان بن حبيب محاربي را و عمر بن عبد العزيز،محمد بن قيس مدني را رسما قصه‌گوي دربار خود كردند و گاه مناصب مهم نيز بدان‌ها بخشيدند.81

اين شيوه ادامه داشت و گسترش مي‌يافت تا اين‌كه در نيمهء قرن دوم،صالح‌ مرّي در بصره ظاهر شد و سنّت قصه‌گويي جديدي را رواج داد و غوغايي‌ برانگيخت.صالح،قصه‌هايش را با آهنگي حزين مي‌خواند و تأثيري عميق بر جمع مي‌گذاشت؛چندان كه سفيان ثوري او را نه قصه‌گو كه«نذير الامّه»مي‌خواند.صالح،خود در حين قصه‌گويي مثل زنان شوهرمرده،غرق اشك و اندوه مي‌شد و شنوندگانش را هم در دريايي از حزن و غم فرو مي‌برد و حتي به‌

صيحه و شيهه و رعشه وامي‌داشت.روش كار او چنين بود كه اگر قصه‌هايش در دل‌ها اثر مي‌كرد و جگرها را مي‌سوزاند،كلامش را ادامه مي‌داد وگرنه از آن‌ مقام مي‌رفت.اندوه عميق صالح در قصه‌هايي كه از او نقل كرده‌اند،هويداست.91عمل صالح،شباهت بسياري داشت به شيوهء كار حسن بصري و رابعه كه هم‌زمان‌ او بودند و به«بكّائين»شهرت داشتند و در نقل قصه،غالبا از قرآن مدد مي‌گرفتند.

در قصر ساير خلفاي اسلام هم تمايل شديدي براي شنيدن قصه‌ها وجود داشت؛به ويژه از آن جهت كه قصّه رنگ و بوي پندآموزي و ديني داشت.عمر بن‌ خطاب،عمر بن عبد العزيز و خصوصا علي(ع)شديدا به اين شيوهء قصه‌گويي‌ متمايل بودند.02

5-مهم‌ترين قصه‌گويان

توجه جدي به كاركرد پندآموزانه و معنوي قصه،باعث شده بود كه غالب‌ قصه‌گويان قرن اول و پاره‌اي از قصه‌گويان قرن دوم،افرادي متّقي باشند و گاه‌ برخي از آن‌ها از صحابه يا تابعان،يا تابعان تابعان به شمار روند كه نام و نشان‌ آن‌ها را در جدول ذيل مي‌توان ديد:

6-افول قصه و قصه‌گويي

قصه‌گويي-مثل شعر و خطابه-چندي نپاييد كه مرتبه و جايگاه خود را از دست داد و به سيري نزولي گرفتار و از اقبال عمومي محروم شد؛مساجد و محافل مهم را از دست داد و به بازارها و مكان‌هاي عام و نازل رانده شد و-به ويژه پس از قرن‌هاي سوم و چهارم-جاي خود را به موضوعاتي ديني‌تر سپرد.

در سنت اسلامي،قصه‌گويي پناه‌گاهي نسبتا مستحكم براي گسترش مواعظ و آموزه‌هاي ديني شده بود؛اما با گسترش آفاق جديد،كم‌كم قصه از رنگ و بوي‌ صرفا ديني درآمد و مثل اشعار ابو نؤاس و ابو تمام شكل‌ها و نكته‌هاي تازه‌اي را كه لزوما ديني هم نبودند؛تجربه كرد.بر همين اساس قصه‌گويان به دو گروه‌ عمدهء نوگرايان و سنت‌گرايان تقسيم شده بودند.

همت اصلي سنت‌گرايان ترس و انذار مردمان و انگيزهء عمدهء نوگرايان، لذّت و سرگرمي شنوندگان.البته ريشهء اين دوگانه‌گرايي از صدر اسلام در بطن‌ اين ديدگاه‌ها وجود داشت و پوشيده و آرام رشد مي‌كرد.چنان‌كه نوشته‌اند،

عبيد بن عمير نزد عايشه رفت و عايشه بي‌درنگ بدو گفت:كمي سبك‌تر،چرا اين همه سخت و سنگين قصه مي‌گويي؟22نظير اين گفته‌ها در كلمات صحابه و تابعان فراوان پيدا مي‌شود:«ابو بكر روزي قصه‌گويي را ديد كه خيلي پرگويي‌ مي‌كرد؛گفت:كاش كسي به او مي‌گفت:برخيز و دو ركعت نماز بخوان.»32اين‌ موضع بسيار متفاوت است با آن‌چه كه مثلا معاويه-كمي بعد-در قبال‌ سحبان بن وائل داشت و خلفاي اموي و عباسي هم در برابر قصه‌گويان دربار خويش داشتند.

اين تحولات عظيم فرهنگي و تغيير نقش و جهت قصه‌گويي،كم‌كم‌ زمينه‌هاي طرد و انكار و بدگويي و تخفيف قصه و قصه‌گويان را فراهم كرد.زمينه‌اي كه با كلام ابو هريره-در واقع-آغاز شده بود و اندك‌اندك رشد و گسترش مي‌يافت.ابو هريره از پيامبر(ص)نقل مي‌كند كه:«به زودي گروهي پيدا مي‌شوند و سخناني مي‌گويند كه شما و پدرانتان نشنيده‌ايد.قصد آن‌ها گم‌راهي و دورسازي شما از دين پيامبرتان(ص)است.از آن‌ها بترسيد و بدانيد كه آن‌ها به جز قصه‌گويان كسان ديگري نيستند.»42

در واقع وجود دو صفت عمده بود كه قصه‌گويان را آماج چنين سرزنش‌هايي‌ ساخت:فريب‌كاري و گزافه‌گويي.اينان غالبا كساني بودند كه بدون هيچ پشتوانهء حكومتي يا فرهنگي،قصه مي‌گفتند و در دل،هواي رياست بر مردم را داشتند و بسيار رياكار و خيال‌پرداز هم بودند.حكايات و افسانه‌هاي گذشتگان را-با حذف و اضافات بسيار-روايت مي‌كردند؛در حالي كه اصل مسلم روايت، رعايت امانت است.

در حقيقت ابن اسحاق،ابن هشام،واقدي،ابن سعد،ابن سلام و ابن قتيبه در رويارويي با چنين خطراتي،كتاب‌هاي سيره و طبقات خود را تأليف كردند تا نقش و جاي‌گاه مورخان و محدثان و مفسران را از قصه‌گويان متمايز و وظايف‌ قصه‌گويان را در حد و حدود بيان عبرت‌هاي تاريخي و حكايات و افسانه‌ها محدود كنند.52

اين موج نوخاسته،كم‌كم همهء قصه‌گويان را-از بزرگ و كوچك-فراگرفت‌ و مهارت هنري آنان را هم-كه غالبا محدثان را خشمگين مي‌كرد-شديدا زير

سئوال برد.بزرگ‌ترين ايراد محدثان بر قصه‌گويان اين بود كه قصه‌گويان كاملا سرسپرده و تسليم قواعد حديث نبوي نيستند.مثلا يحيي بن معين دربارهء صالح‌ مرّي-كه جزء بزرگ‌ترين چهره‌هاي قصه‌گويي اسلام بود-مي‌گفت:او فقط قصه‌گوست و نه هيچ چيز ديگر؛سخنانش هم پر از ضعف و نقص است.چنان‌كه علي بن مديني دربارهء او مي‌گفت:صالح اصلا كسي نيست؛او ناقصي‌ ضعيف است.او حفص هم مي‌گفت:«احاديثي ضعيف مي‌آورد،با حرف‌هاي‌ باورنكردني»و ابراهيم بن يعقوب جوزجاني او را«قصه‌گويي سست‌سخن»مي‌خواند.62

تنازع بين حديث و قصه،تنازع عميق‌تري را به دنبال آورد و مسأله را به‌ جدال دين و قصه كشاند كه در نهايت به هر دو آسيب رساند و اندك‌اندك‌ قصه‌گويي را به مثابه خطري جدي براي دين فرانمود و گفته‌هايي اين چنين را رايج ساخت:جز قصه‌گويان-كس ديگري-دين مردم را فاسد نمي‌كند و دانش(-حديث)نمي‌ميرد مگر به دست قصه‌گويان.

قصه در اين ديدگاه مشتي موهومات مضر تلقي شد كه جز وقت‌كشي، بهره‌اي به شنونده نمي‌رساند؛حال آن‌كه شنيدن حديث،هر لحظه‌اش براي‌ مخاطب مفيد است.از همين ديدگه بود كه بسياري از بزرگان مثل ابن عمر،مردم‌ را از هم‌نشيني با قصه‌گويان پرهيز مي‌دادند و پشت آن‌ها نماز نمي‌خواندند،با آن‌ها دست نمي‌دادند و پيوسته زمينه و زمانه را عليه آنان آماده‌تر مي‌كردند تا كم‌كم هر حديث سست و بي‌اعتباري را«از برساخته‌ها و اراجيف قصه‌گويان‌ قلمداد مي‌كردند»72و قصه‌گويان را مشتي افراد سست‌ايمان منفعت‌پرست‌ مي‌شناساندند كه چشم ديدن يك‌ديگر را ندارند و از موجبات اصلي ظهور انواع‌ غوغاها و بدعت‌ها در دين هستند.برخي ديگر نيز-مثل ابن عمر-تا بدان‌جا پيش رفتند كه فتنهء خوارج را از نتايج ظهور قصه‌گويان فرانمودند.82بزرگاني مثل‌ احمد بن حنبل(م.142)هم به صراحت مي‌گفتند:دروغگوترين مردمان دو دسته‌اند:قصه‌گويان و گدايان.محمد بن كثير صغاني نشست با آنان را نشانهء كم‌خردي و نامردي مي‌دانست و مي‌گفت:اگر روزي زمام حكومت به دستم‌ افتد،ريشهء هرچه قصه‌گوست از بن برمي‌كنم؛چه اينان دروغگوترين افرادي‌

هستند كه از خدا و رسول هم شرم نمي‌كنند و نسبت‌هاي ناروا به خدا و رسولش مي‌دهند و شنوندگاني بدتر از خود را جلب مي‌كنند.92

تقريبا تمامي اين نكته‌گيري‌هاي تند از وقتي شروع شد كه قصه‌گويان از طبقات ممتاز جامعه بريدند و به تودهء مردم پيوستند.در واقع تفسيق و تكفير احمد حنبل هم دقيقا در مقابله با شكل‌گيري همين وضعيت جديد بود؛كه مبادا هستهء جديدي در فرهنگ اسلامي شكل بگيرد كه از حوزهء نفوذ فقها و محدثان‌ بيرون باشد.جملهء معروف:«من الكبائر،قاص يقص علي قصاص»03و نيز درگيري‌هاي شديد او با قصه‌گويان در محافل و مساجد بسيار-از جمله درگيري‌ شخصي او با قصه‌گويي گم‌نام در مسجد رصّافه-همه ناظر به همين مسأله‌ است.13كتب حديث و تاريخ،آكنده از تنازع‌هاي بي‌پايان ميان محدثان و قصه‌گويان است كه براي گريز از تطويل فقط يك نمونه نقل مي‌كنيم:

«مبرد مي‌گويد:قصه‌گويي را ديدم كه يك‌سره از هرم بن حيان‌ حديث نقل مي‌كند.روزي هرم او را در مسجدي ديد كه‌ مي‌گويد:هرم بن حيان براي ما نقل كرد كه...و پيوسته هرم هرم‌ مي‌گفت.هرم بدو گفت:تو هرم را مي‌شناسي؟من خود هرمم!كي به تو چنين حديثي گفتم؟مرد گفت:عجيب است!مرد حسابي!51 نفر به نام هرم بن حيان در مسجد با من نماز مي‌خوانند؛تو واقعا فكر مي‌كني فقط تو هرم بن حياني؟»23

البته قدرت اصلي قصه‌گويان هم در همين سلطهء عجيبشان بر ذهن و دل عوام‌-از طريق نقل افسانه‌هاي جذّاب-بود.عاميان،قصه‌گوها را مصدر اصلي خبرها مي‌دانستند و بدان‌ها اعتماد كامل داشتند؛چنان كه روزي مادر ابو حنيفه مسأله‌اي‌ از پسرش پرسيد و ابو حنيفه جوابش داد.مادر گفت:نه!قبول ندارم؛بايد بروم و ببينم«زرعهء قصه‌گو»چه مي‌گويد.فقط او!33قصه‌گويان حتي نام مادر بلقيس را كه جني بود و پدرش انسي!مي‌دانستند و براي مردم مي‌گفتند.43

از نيمهء دوم قرن سوم كه سلطهء قصه‌گويان بر توده‌ها مسجل شد،خطر بالقوه‌ اي را با خود آورد:خطر سوء استفادهء قصاص از خوش‌باوري عوام؛مخصوصا كه‌ قصه‌گويان از مساجد بيرون رانده شده و وظيفهء ديني خود را كه وعظ بود،

به كلي از ياد برده بودند؛چنان‌كه شنوندگان آن‌ها هم كم‌كم محافل قصه‌گويي را راه‌بردي براي اهداف خود-كه گاهي اوقات از اغراض سياسي هم خالي نبود-ساخته بودند.اين نگراني پيوسته رو به گسترش بود تا اين‌كه بسياري از علما در ردّ قصاص كتاب نوشتند و در پاره‌اي موارد هم رسما از طرف حكومت و عمال‌ خليفه براي فتنهء قصاص و بدكاري‌هايشان مأموريت يافتند.53هرچه زمان پيش‌تر مي‌آمد،حوزهء نفوذ قصه‌گويان گسترش مي‌يافت و رجال شريعت‌پناه را بيش‌تر به‌ فكر چاره فرو مي‌برد؛چنان‌كه قشيري-مثلا از بيم تمايل به آن‌ها،بعد از فراز و نشيب‌هايي-تصوف را شعار خود ساخت تا جذب قصه‌گويان نشود.63افول معتزله نيز باعث شد كه نوع ديگري از قصه‌گويي به نام«قصص الرقاعه و شعر الرقاعه»رواج يابد كه مبتذل‌ترين نوع قصه بود و در دست صوفي مشرباني‌ مثل غزالي-كه حكايات و شعرهايي دربارهء معراج و اسراء مي‌گفتند-بسيار شايع شده بود.اوج اين ديدگاه منحط در كتابي از نور الدين محمد بن محمد بن‌ عبد العزيز الاسعدي-ديوانه‌وشي مختال-به نام سلامة الزرجون في الخلاعة و المجون،هويدا شد.73

ريشهء منازعات قصه‌گويان را با حكومت‌ها و عمّالشان،بايد در مسأله‌هايي‌ عميق‌تر جست و آن،نزاع‌هايي بود كه از ديرباز ميان دو رويكرد عقلي و نقلي‌ به دين درگرفته بود.قصه‌گويان با خوارداشت-و گاه حذف اسنادها و تكيه بر ذوق و هنر قصه‌گويي-عملا در شمار اصحاب عقل درآمده بودند؛چنان‌كه در«جريان محنت»هم نقش مهمي در بسط و استحكام آراء معتزله و اصحاب«قديم‌ بودن»قرآن ايفا كرده بودند.83

اين رويكرد نسبتا عقلاني،هم‌راه با تسخير قلوب مردم و شركت در اغتشاشات سياسي،كم‌كم قصه‌گويان را در معرض تهمت‌هايي شديد قرار داد و عمال حكومت را مجبور كرد كه قصه‌گويان را«كذابان مضحك»و«جعالان‌ منحرف»و در يك كلام«اصحاب بدعت»و نهايتا دشمنان قرآن و رسول بنامند و چنين استدلال كنند كه:قصه اساسا نوعي تأويل مطرود و تفسير به رأي است كه‌ بر هيچ اصل و اساسي استوار نيست و ذاتا مخالف خط و مشيي است كه خدا و پيامبر(ص)براي مسلمانان ترسيم كرده‌اند.در واقع همهء اين تهمت‌ها از آن‌جا

نشأت مي‌گرفت كه قصه‌گويان،فضاي دلالي-معنايي خاصي را در افق فكر مسلمانان-به ويژه توده‌هاي مردم-گشوده بودند.احتمالا معناي نمادين اين باور عمومي كه قصه‌گو بايد حتما«كور و پير»باشد،ناشي از همين ديدگاه است كه‌ قصه‌گو چيزهاي تازه را نبيند و نداند؛چون نابيناي پير،نه عقلش امكان پيدايش‌ نكته‌هاي تازه را،به ويژه در باب دين(-بدعت)به او مي‌دهد و نه چشمي دارد كه فضاهاي تازه(معنوي،اجتماعي و...)را ببيند و تجربه كند.در آن هنگام‌ جملاتي از اين نوع بسيار رايج شد:«من تمام آيه القصاص ان يكون القاص‌ اعمي و يكون شيخا بعيدا.»و نيز:«ان القاص الاعمي،احسن من المبصر.»93

7-نگاهي كوتاه به مباني تئوريك قصه در اسلام

به نظر مي‌رسد اين مدعاي عام هم كه«قصه در قرآن اصالت ندارد و فقط از جهت پيام و دعوتي كه در آن هست؛مورد توجه و عنايت است»،چندان عميق‌ و درست نبوده باشد؛زيرا اين نگاه بيش‌تر از آن‌كه برخاسته از كاركردهاي هنري‌ قرآن كريم باشد،زادهء ديدگاه‌هايي است كه مدت‌ها پس از رحلت پيامبر(ص)بر فرهنگ اعتقادي مسلمانان غلبه يافت.

داوري درست دربارهء چنين مسألهء مهمي،آن‌گاه ميسر و ممكن خواهد بود كه‌ داور،ملاك و ميزان نگاه خود را به مسألهء اعجاز قرآن كريم،روشن ساخته باشد و بتواند به صورتي دقيق،شكل و محتوا و نوع رابطهء آن‌ها را با يكديگر در قرآن‌ درك نمايد.ترديدي نيست كه داوري عام تاريخي،در ابزاري بودن قصه در قرآن،اساسا بر مبناي تصور تمايز شكل از محتوا نهاده شده است؛بدين صورت‌ كه ما در اثر ادبي دو ركن متمايز به نام پيام(-معنا/عبارت)و شكل(-قصه/لفظ)داريم كه در هر متن ادبي-بنا بر انگيزه‌هاي آفرينندهء اثر-يكي از اين دو، اصل و مبنا قرار مي‌گيرد و ديگري فرع و ابزار.اين مبنا و تصور،در عين آن‌كه‌ خالي از معنا و حقيقتي نيست،كاملا ابتدايي و به دور از درك حقيقت ابعاد كلامي اثر ادبي است؛مبنا و تصوري كه پيام و معنا را امري مستقل و مجزا از لفظ و صورت مي‌داند و بر آن باور است كه-به قول قدما-اثر ادبي به مثابه‌ انساني است كه روح آن،معنا و جسم آن،شكل و قالب است.

ريشهء بسياري از بدفهمي‌هاي اعجاز هنري آثار ادبي مسلمانان-و از جمله‌ قرآن-همين تمثيل/تشبيه نادرست بوده و هست؛در حالي كه به هيچ روي‌ نمي‌توان كلام را همسان آدمي انگاشت و با تشبيه آن بدين،براي سخن،روح و جسم تراشيد؛چنان‌كه دربارهء خود آدمي هم،تفكيك دقيق و كامل جسم و روح‌ او ممكن نيست و اين دو در سيري صعودي و نزولي يك حقيقت واحد بيش‌ نيستند.

اگر مبناي قضاوت ما آن ديدگاه مسلط و عام باشد،بايد سجع/جناس اين‌ جملهء سعدي-مثلا-امري فرعي و ثانوي باشد كه مي‌توان آن‌ها را برداشت و واژه‌اي ديگر گذاشت و پيام را هم‌چنان نگه داشت:«آن‌چه كه نپايد،دل‌بستگي fy>(62).همان،جلد 2:ص 56؛ياقوت حموي:معجم البلدان،جلد 1:ص 571.

(72).خطيب بغدادي:الجامع لاخلاق الراوي و آداب السامع.تحقيق محمود الطبحان،رياض، جلد 2:صص 461-561.

(82).قوت القلوب،جلد 2:ص 25 و احياء علوم الدين،جلد 1:ص 43.كم‌كم در اين زمينه‌ ضرب المثلهايي ساخته شد؛از جمله:«القاص لا يجب القاص»و نظاير آن؛نك به:ميداني:مجمع الامثال،تحقيق محيي الدين عبد الحميد،بيروت،جلد 2:ص 031؛راغب اصفهاني:التمثيل‌ و المحاضره في محاورات الشعراء و الادباء،بيروت،جلد 1:صص 331 و 071.

(92).المستطرف:ص 99؛قوت القلوب،جلد 2:ص 52.

(03).طبقات الحنابله،جلد 1:ص 042.

--------------

(13).تفسير قرطبي،جلد 1:ص 97؛سير اعلام النبلاء،جلد 11:ص 68.

(23).وفيات الاعيان،جلد 2:ص 55 و نيز نك به:تاريخ يعقوبي،جلد 2:ص 722.

(33).تاريخ بغداد،جلد 31:ص 663.

(43).جاحظ:رسائل،تحقيق عبد السلام هارون،قاهره:4691 م.،صص 173-273.

(53).ابن جوزي:المنتظم،جلد 9:ص 3؛ابن جوزي:تلبيس ابليس،صص 62،721،661؛نيز:ياقوت:معجم الادباء،جلد 8:ص 741.

(63).البداية و النهاية،جلد 1:ص 552.

$(document).ready(function() { $('#rate_p60234').rating('rate.php?pid=60234', {maxvalue:5, curvalue:0}); });

امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۲۸:۳۲ ] [ مشاوره مديريت ]
 

ظرايف و دقايق فن‌ نمايشنامه‌ نويسي

حسن رفيع

آموزش تئاتر

تعالي فرهنگ و هنر،يكي از آرمان‌هاي انقلاب اسلامي ايران بوده‌ و هست.ما نيز در اين زمينه مي‌كوشيم‌ تا با تهيه و چاپ مطالبي كه جنبه‌ آموزشي دارند در دست‌يافتن به اين‌ هدف مراكز آموزشي را يادي دهيم.«نمايشنامه‌نويسي»كه از فنون‌ ارزشمند ادب و هنر است موضوع-نخستين مطلبي است كه در اين زمينه‌ برگزيديم و علاقه‌مندان به اين فن‌ مي‌توانند با مطالعه مقاله آموزشي زير به چگونگي ساخت يك اثر نمايشي‌ بويژه از نظر فن و تكنيك آشنائي پيدا كنند.

مقدمه

منظور اصلي از تدوين و نگارش اين مقاله‌ آشنانمودن اذهان هنرجويان و افراد علاقمند به‌ تئاتر است و جز اين داعيهء ديگري نيز در بين‌ نيست.براي شناساندن هنر تئاتر به مردم در ابتدا بايد روشن نمود كه تئاتر چيست و از چه عواملي‌ تركيب يافته است.

تئاتر بيانگر پيامي است كه بوسيله بازيگر در صحنه نمايش براي تماشاگر اجرا مي‌گردد.بنابراين‌ تئاتر نياز به دو دسته از مردم دارد.الف:مجريان‌ يا بازيگران كه پيامي را القا مي‌كنند.ب:شنوندگان و بينندگان كه پيام را دريافت مي‌دارند.

در دنياي تئاتر به غيراز پيام‌دهنده(مجري)و پيام‌گيرنده(تماشاگر)شخصيت ديگري نيز بنام كارگردان وجود دارد كه هماهنگ‌كنندهء ارتباط بين مجري و تماشاگر است.در واقع دنياي‌ تئاتر از سه دنياي كوچكتر تشكيل مي‌گردد.دنياي‌ نويسنده كه پيام‌دهنده و دنياي تماشاگر كه پيام-گيرنده است و دنياي كارگردان كه مسئول ارتباط بين اين دو دنياست.بازيگران و ديگر اركان اجراي‌ نمايشنامه جزو دنياي كارگردان محسوب مي‌شوند.

فصل اول فن نمايشنامه‌نويسي

شخصي كه مسئوليت نوشتن يك نمايشنامه‌ با موضوع و هدفي مشخص را به‌عهده ميگيرد، نمايشنامه‌نويس نام دارد و كار وي بيان تفكرات‌ خويش،توسط الفاظ با در نظر گرفتن زمينه و امكانات‌ صحنه است.در اين فصل فن نمايشنامه‌نويسي مورد بررسي قرار مي‌گيرد.

بخش اول‌ هدف يا موضوع نمايشنامه

نمايشنامه‌نويس قبل از شروع به نوشتن‌ نمايشنامه‌اش بايد بداند چه ميخواهد بنويسد،در واقع قدم اول اين است كه تفكرات خود را متمركز و آنگاه با بكارگرفتن سبك و اسلوب مناسبي،فكر اصلي خود را به روي كاغذ بياورد.

بطور خلاصه هر نمايشنامه موفقي بايد داراي‌ هدفي مشخص باشد.

هدف چيست؟هدف همان انگيزه يا نيروي‌ محركي است كه كليه اعمال و رفتار ما بخاطر آن‌ صورت مي‌گيرد.هدف يا موضوع در واقع خلاصه و چكيده نمايشنامه كه متشكل است از:1-كار-اكتر يا شخصيت داستان 2-اختلاف‌ها و تضادها3-نتيجهء داستان.

موضوع يا هدف نمايشنامه اعتقاد و نظري است‌ كه نمايشنامه‌نويس حتما بايد در اثبات آن موضع‌ قاطع خود را مشخص نمايد.به كلامي،ديگر براي‌ اينكه به داستان خود روح ببخشد،بايد از يك‌ طرف دعوا حمايت كند.مهم آن نيست كه تماشاگر با نويسنده موافق يا مخالف باشد،مهم آن است كه‌ او حرف و مدعاي خود را به اثبات برساند.

نگفته ندارد كسي با تو كار و ليكن چو گفتي دليلش بيار

انقلاب اسلامي ايران در جامعهء ما به پيش‌ مي‌رود،اما متأسفانه مي‌بينيم كه هنرمندان ما يعني‌ كسانيكه در جامعه بايد پيشرو باشند،از اكثر مردم‌ عقب افتاده‌اند.چرا؟شايد بدليل نادربودن اين‌ انقلاب و ايدئولوژي آن‌كه نه شرقي و نه غربي‌ است و هنرمند هنوز خود را با اين جريان منطبق‌ ننموده است.با درك اين واقعيت هنرمند متعهد بايد خود را حركت داده و موضع خود را بازيابد.براي نيل به اين هدف در اين برهه از زمان با تغيير بنيادي هنر،هنرمند مي‌تواند با روش و برداشتي‌ انقلابي جاي خود را حفظ نمايد.براي دسترسي به‌ اين منظور پرورش و آموزش ضرورت تام دارد.هنرمند پس از تزكيهء نفساني براي تحقق هدف جديد كه‌ اخلاق اسلامي است آنرا براي مردم مطرح مي‌كند و آموزش مي‌دهد.

براي وصول به اين هدف،مي‌توان تا حد زيادي از قصص قرآن،اين سرچشمهء علم و اخلاق‌ و نيز از سخنان و زندگاني معصومين و همچنين از حماسه‌ها و داستانها و سخنان بزرگان و حكما و گاهي حتي مردم كوچه و بازار كمك و ياري جست‌ همچنين آندسته از نمايشنامه‌نويساني كه اطلاعات‌ كافي درباره ادبيات اسلامي ندارند مي‌توانند در پي ستمگريهاي جنگ تحميلي اخير،هم‌وغم خود را به خيالات خام و پريشان‌حالي اختصاص ندهند و با بررسي و تحقيق درست و كافي در زمينهء اين‌ جنگ تحميلي نمايشنامه‌هايي بنويسند.

نبايد از نظر دور داست كه اين يك آغاز است‌ آغاز سفري طولاني كه مي‌خواهيم از نو حركت‌ كنيم و دوباره از ريشه بروئيم و برويانيم،در نتيجه‌ اين‌رويش فرهنگي به كندي صورت خواهد گرفت، لذا نبايد اين تلاش سرسري گرفته شود يا كندي‌ آن،ما را از حركت بازدارد.

همانطور كه قبلا تذكر داده شد براي برپايي‌ يك تئاتر،نخست به نمايشنامه‌نويس نياز است‌ هنر نويسندگي مانند ديگر هنرها در بعضي ذاتي و شكوفاست و در برخي ديگر اين استعداد نهفته است‌ كه در واقع در اين جزوه كوشش بعمل آمده است‌ تا آندسته از هنرمندانيكه استعدادشان شكوفا نگشته‌ است به شكوفائي آنان كمك نمايد.براي اين منظور پس از مروري بر عوامل اجراي يك نمايشنامه به‌ تشريح آنها مي‌پردازيم.

براي اجراي يك نمايشنامه در سالن تئاتر، تهيه‌كننده نيازمند همكاري دو گروه است:نخست

كادر هنري شامل،نمايشنامه‌نويس،كارگردان، بازيگران،طراحان صحنه،لباس،نور و صدا و گروه‌ ديگر يعني كادر فني كه عبارتند از كمك كارگردان‌ منشي صحنه،همكاران فني،خياط،نورپرداز،نجار و نقاشي و غيره.

در اين‌جا وظيفه كادر هنري و كيفيت كار آنرا بطور خلاصه مورد مطالعه قرار مي‌دهيم.

بخش دوم‌ كاراكتر يا شخصيت نمايش

1-ساختمان يك نمايشنامه:

نمايشنامه از چندين جزء تشكيل مي‌شود كه‌ مهمترين آنها يا بقولي استخوان‌بندي آن،كاراكتر يا شخصيت نمايشنامه است.

براي پروراندن شخصيت نمايشنامه،لازم است‌ نويسنده بطور كلي اين شخصيت را از سه بعد شناسائي كامل كرده باشد تا بتواند آنرا در صحنه‌ توجيه كند و قابل‌قبول جلوه دهد.اين سه بعد عبارتند از شكل ظاهري شخصيت،موقعيت‌ اجتماعي و شخصيت و وضعيت رواني،كه در واقع‌ نتيجهء دو عامل قبلي‌ست،براي روشن‌شدن اين‌ سه عامل قدري توضيح مي‌دهيم:

الف:شكل ظاهري شخصيت نمايشنامه

آشكارترين ابزار براي شناختن يك انسان‌ شكل ظاهري اوست،قدبلند است يا قدكوتاه، بيش از حد چاق است يا لاغر،ناقص العضو است، در صورتش اثر سوختگي ديده مي‌شود.تحقيق در مورد شكل ظاهري و اثر آن در روحيه شخصيت‌ نمايشنامه از اهميت خاصي برخوردار است.

ب:موقعيت اجتماعي شخصيت نمايشنامه

اين شخصيت در كجا و در چه محيطي بدنيا آمده؟در چه محيط اجتماعي بزرگ شده،وضع تحصيلات‌ و محيط تحصيلات او چگونه بوده؟(كلمه محيط تكرار شده است تا نشانگر اهميت آن باشد زيرا محيط به هرشكل كه باشد خواه مستقيم يا غير مستقيم در شكل‌گيري آن موثر است).از چه‌چيز-هائي خوشش ميايد و از چه‌چيزهايي رنج ميبرد، پدر و مادر او از چه قشر و اجتماعي هستند،آيا اين‌ شخصيت نمايش از طبقه پدر و مادرش از نظر اجتماعي جدا شده است،آيا پدر و مادر او تحصيل-كرده هستند،همدوره‌هاي دبستاني،و دبيرستاني‌ او چه‌كساني‌اند،دوستانش از چه قماشي هستند اينها نمونه‌اي از هزاران سئوالي است كه نويسنده‌ نمايشنامه قبل از نوشتن داستان بايد درباره شخصيت‌ نمايشنامه بداند.اين شخصيت چگونه لباس مي‌پوشد اهل تهران است يا شهرستان يا روستا،موقعيت‌ شغلي او چيست،چگونه امرار معاش ميكند،اهل‌ مطالعه است يا از خواندن متنفر،تفريحات او چيست؟

پرواضح است كه اين مطالب لازم نيست،در متن نمايشنامه نوشته شود،بلكه آگحلي گذشته و بالا و پائين داشته و يا اينكه او شخص ثابت و بدون‌ تغييري معرفي مي‌شود.نمايشنامه‌نويس بايد شناخت‌ خود را از شخصيت داستان،اثر برخوردها،و تضاد داستان و نتيجه آن را به تماشاگر القا نمايد و نه‌ اينكه مانند خواندن كتاب،داستان را براي تماشاگر بازگو كند.

4-رشد و نمو شخصيت نمايشنامه

بطور كلي در ادبيات اگر شخصيت داستان‌ تغيير كند بايد گفت كه آن قطعه ادبي خوب تصنيف‌ نگرديده است.هرچيز در طبيعت متغير است حال‌ اگر در مسير صحيح قرار گيرد اين تغيير رو به تكامل‌ خواهد بود،و اگر در راه غلط باشد رو به فنا.

انسان نيز مانند ديگر مخلوقات در طبيعت‌ متغير است.حال اين تغيير اگر رو به تكامل باشد يا رو به فنا بستگي به آن سه عامل كه قبلا گفته‌ شد،دارد.فردي كه در جواني شرور و پرمدعا بوده‌ و در پيري متواضع و سربزير ميشود،شايد دليلش‌ كبر سن باشد،يا مثلا جوانيكه صداقت نداشته پس‌ از يك برخورد روحي با موضوعي تغييري بنيادي‌نموده و صداقت و امانت‌داري جزء لاينفك اخلاق‌ او مي‌شود.مطالعات دقيق روشن مي‌كند كه حتي‌ ايمان و عقيدهء مذهبي-سياسي نيز قابل تغيير است‌ يعني عميقتر يا سطحي‌تر مي‌گردد.

ذات و فطرت شخصيت نمايشنامه در نتيجه‌ زدوخورد و مبارزه داستان كه هميشه با هدف‌ و تصميم همراه است معين مي‌گردد.خلاصه آنكه‌ هيچ‌كس نيست كه در مقابل حوادثي كه در زندگي او موثر است ثابت و يكسان باقي بماند(با يك استثناء كه مورد بحث ما نيست).

با بررسي نمايشنامه‌هاي معروف دنيا مي‌توان‌ اين ادعا را ثابت كرد.بطور مثال:

داستان اتللو(شكسپير)با عشق شروع ميشود و با قتل و آدمكشي پايان مي‌يابد.

داستان هداگابلر(ايبسن)با خودخواهي و خودپسندي آغاز مي‌شود و با خودكشي پايان‌ مي‌يابد.

داستان مكبث(شكسپير)با جاه‌طلبي شروع‌ مي‌شود و با آدمكشي خاتمه مي‌يابد.

داستاني كه در اين‌جاآورديم با تصميم و حيله‌گري قاضي شروع مي‌شود و با ترديد و ضعف‌ وي پايان مي‌يابد.براي نشان‌دادن اين تغيير در شخصيت نمايشنامه،نمايشنامه‌نويس بايد طوري‌ افكارش را به الفاظ تبديل كند كه قابل فهم‌ و همچنين قابل پذيرش باشد.براي اين منظور لازم‌ است كه نمايشنامه‌نويس از جايي داستان را شروع‌ كند كه كم‌وبيش رفتار و روحيات شخصيت-نمايشنامه كاملا معرفي گردد.فرد را بايد مانند زمين فرض كنيم و بذر ميوه يا هدفي را كه در موضوع‌ نمايشنامه در نظر داريم در مغز او بكاريم.فرضا اين بذر،ميوه‌اش«جاه‌طلبي»است.اين بذر برخلاف‌ فطرت انساني اين شخص نمو ميكند.براي به ثمر رسيدن اين ميوه(جاه‌طلبي)بذر شروع به ريشه‌ دوانيدن در جسم و روح او نموده و با آن به مخالفت‌ و جدال ميپردازد.اين شخص از خودنمائي بيزار است،ولي اين پديده ذهني او را وادار به اخذ تصميمات غيرانساني مينمايد.

بطور خلاصه آنچه كه با اين بذر جاه‌طلبي‌ مبارزه مي‌كند،همان سه عامل يعني شكل ظاهري، موقعيت اجتماعي و وضعيت رواني اين فرد است.نمايشنامه‌نويس مي‌بايد اين تغيير و تحول را طوري‌ توصيف و بيان نمايد تا بري تماشاگر كاملا قابل‌ درك و فهم باشد.

مثلا در داستان ما اگر قاضي نميتواند تصميم‌ بگيرد بعلت اين است كه هدف و نيت او واقعا احقاق‌ حق نيست و قضاوت را به اين منظور قبول نكرده‌ است،بلكه براي جلوانداختن دريافت حكم باز-نشستگي،اين محاكمه را پذيرفته است.مشكلي‌ كه براي وي پيش‌آمده براستي لاينحل است و بهمين دليل او نميتواند تصميم بگيرد.در واقع اين‌ ترديد و ضعف«نمو»شخصيت نمايشنامه است‌ كه در طي مبارزه و اختلاف در آن داخل شده.حال اين نمو ميتواند منفي يا مثبت باشد ولي بهر-صورتي كه هست بايد حقيقي و زنده جلوه نمايد.براي حقيقي و زنده جلوه‌دادن يك نمايشنامه موفق

بايد تغيير و تحول شخصيت تدريجي صورت پذيرد براي روشن‌شدن امر بهتر است به نمايشنامه خودمان‌ بپردازيم.

از ابتداي نمايشنامه كه قاضي با تصميم قاطع‌ يك محاكمه را انتخاب ميكند تا مرحله نهائي‌ واقعا نميداند چه تصميم بگيرد.

قدم اول:سروان شهرباني را كه ماجراي اين‌ پرونده را ميداند صدا ميزند و از او توضيح ميخواهد سروان براي قاضي روشن ميكند كه مقامات بالا بهيچ‌وجه نميخواهند كه متهم محكوم شود.

قدم دوم:در ضمن سروان توضيح ميدهد كه‌ موضوع بسيار جدي است زيرا پاي مأمورين امنيتي‌ نيز در اين ماجرا به ميان كشيده شده است.

قدم سوم:ورود مامور امنيتي به دفتر كار قاضي‌ بدون دعوت و اظهار اينكه مقامات بالا لازم ميدانند كه قاضي متهم را حتما محكوم نمايد،اگرچه او از افراد سرشناس است.

قدم چهارم:كم‌وبيش ترس بر قاضي مستولي‌ ميشود و متوجه ميشود كه انتخاب اين محاكمه‌ اصلا با پيش‌بيني‌هاي قبلي وي كه براي آينده خود در نظر گرفته بود مناسب نيست.

قدم پنجم:ترديد ناگهاني قاضي در صحنه‌ محاكمه يعني محلي كه سابقا بطورمصمم درباره‌ متهمين قضاوت مينمود.

بطور خلاصه يك نمايشنامه خوب مي‌بايد از يك نقطه شروع و بتدريج به نقطه مقابل برسد.

5-شخصيت نمايشنامه بايد داراي توان و نيروي‌ تصميم باشد.

قهرمان نمايشنامه اگر داراي توان و نيروي‌ تصميم نباشد براي پيش‌بردن داستان موثر نخواهد بود.همچنانكه در يك مسابقه ورزشي اگر مبارزه‌ در كار نباشد مسابقه‌اي در ميان نخواهد بود،در نمايشنامه هم همينطور است.

اگر اختلاف و تضادي وجود نداشته باشد، نمايشنامه بوجود نخواهد آمد.با داشتن قهرمان‌ قوي و مصمم در مقابل تضادها و اختلافات است‌ كه نمايشنامه مي‌تواند استخواندار باشد،در غيراينصورت اگر فقط يكي از طرفين دعوا قوي باشد آن نمايشنامه موفقيتي بدست نخواهد آورد.

نمايشنامه‌نويس مي‌تواند در ابتدا شخصيت‌ نمايشنامه را با يك فرد ضعيف النفس شروع كند ولي اين فرد بتدريج قدرت و اراده پيدا كند يا بالعكس در آغاز شخص پرقدرتي باشد ولي در پايان‌ نمايش ضعيف شود.در نمايشنامه خودمان،قاضي‌ در اول داستان،شخص پرقدرتي است كه بتدريج‌ قواي خود را در مقابل رقبا از دست مي‌دهد.البته‌ باوجود ضعف تدريجي،قاضي بايد توانائي و نيروي‌ آنرا داشته باشد كه در مقابل رقباي خود يعني‌ مامورين شهرباني و امنيتي مقاومت كند.چه در غيراينصورت همان مشكل موضوع مثال قهرمان‌ بي‌رقيب پيش مي‌آيد.

بطور خلاصه يك ضعف ايماني كه شايد بنظر مهم نيايد،احتمال دارد كه نقش اصلي‌ را در يك اثر هنري بزرگ داشته باشد.اين قاضي‌ يك عمر قضاوت نموده و هميشه موفق بوده است و اين آخرين مرتبه است كه به محاكمهء متهمي ميرود اگرچه او معرف ضعف و فساد و اضمحلال يك رژيم‌ است ولي شخصيت وي همچنان قوي است زيرا در طول سالهاي قضاوت هميشه موفق بوده است.

چگونه ممكن است كه شخص هم قوي باشد و هم ضعيف در اين يك تناقص است.قاضي داراي‌ يك‌چنين تناقصي است زيرا تابحال موفق بوده ولي‌ چون اينبار در مقابل رقيبي ايستاده كه قبلا همان‌ رقيب به‌عنوان دوست وي بوده و بخاطر تغيير موقعيت است كه اين جابجائي صورت گرفته،در نتيجه قاضي بدون اطلاع با مكافات عمل خويش‌ مواجه مي‌شود.او هيچ‌وقت در اين قبيل محاكمات‌ شخصا قضاوت نكرده بلكه هميشه راي دادگاه به‌ او ابلاغ مي‌شده است.

خلاصه آنكه وقتي تناقص در كار نباشد جدال‌ و اختلافي در كار نخواهد بود و وقتي تناقص بود براي پرباركردن اثر هنري بايد هردو طرف دعوا پرقدرت و مصمم باشند و پيروزي يكي بر ديگري‌ تدريجي و منطقي جلو برود.يعني آنكه شخصيت‌ نمايشنامه در طول نمايش ضعيف بوده است بتدريج‌ در پايان قوي گردد و بالعكس اگر در طول نمايش

مصمم بوده است در پايان نمايشنامه نتواند تصميم‌ قاطع بگيرد.

6-شخصيت يا داستان كدام بهتر است؟

دراين‌باره نظريات مختلفي ابراز شده است، بعضي معتقدند كه داستان از اهميت بيشتري بر-خوردار است و برخي ديگر شخصيت نمايشنامه را ركن اصلي نمايشنامه مي‌دانند.ما در اين‌جا با گروه اخير موافق هستيم.ناگفته نماند كه عناصر يك نمايشنامه يعني مكالمه و تصنيف شخصيت و غيره مانند حلقه‌هاي زنجيري بهم متصل هستند.اصولا آثار بزرگ هنري از شخصيت شروع شده و رشد كرده است.حتي اگر نمايشنامه‌نويس قبلا داستان را در ذهن خود طرح كرده باشد،بمحض‌ اينكه شخصيت‌هاي داستان در ذهن او ظاهر مي‌شوند اجبارا داستان به رأي و ويژگي داستان تغيير مي‌يابد زيرا كه كيفيت موضوع نمايشنامه از فطرت و سرشت‌ شخصيت نمايشنامه سرچشمه مي‌گيرد.

نتيجه اينكه شخصيت نمايشنامه،داستان‌ نمايشنامه را خلق مي‌كند و عكس آن صادق نيست‌ دليل ما اين است كه ما انسان را در مقابل كردار و رفتار خود مسئول مي‌دانيم و به جبر و سرنوشت‌ محتوم اعتقاد نداريم.چرا كه معتقديم هر فرد اگر كار خوب انجام دهد پاداش و در صورت عمل‌ خلاف جزاي خود را خواهد گرفت.همچنانكه قرآن‌ مجيد ميفرمايد:هركس كار نيك كند بنفع خود و هركه كار بد كند بزيان خويش كرده است‌1.

و از آنجا كه هنر تئاتر بيانگر زندگي فردي و اجتماعي انسان(در محدوده صحنه)است،لذا اين‌ اصل بايد در روي صحنه نيز تحقق يابد.براي اين منظور اين اختلاف و تضاد نيست كه شخصيت نمايشنامه‌ را هدايت مي‌كند بلكه شخصيت نمايشنامه اس‌ كه وجودش اين تضاد را نمايان مي‌سازد.

7-شخصيت اصلي نمايشنامه يا شخصيت محور

شخصيت اصلي نمايشنامه را قهرمان مي‌نامند كه نام لاتين آن«پروتاگونيست»است.شخصيت‌ محور شخصيتي است كه اختلافات و تضادها را در داستان ايجاد مي‌كند و سبب آن مي‌شود كه قهرمان‌ بداند چه مي‌خواهد و داستان را بدلخواه خود جلوه‌ ببرد.بايد توجه داشت كه يك قهرمان فقط بخاطر اضطرار مجبور است قهرمان باشد نه بخاطر اينكه‌ خود علاقمند است كه قهرمان باشد.

شخصي كه در اختلافات و تضادهاي نمايش‌ نامه با قهرمان داستان مخالفت مي‌ورزد،شخصيت‌ مخالف يا«آنتاگونيست»ناميده مي‌شود.

احساسات قهرمان داستان بايد بهمان شدت و قوت شخصيت مخالف باشد.همانطور كه قبلا گفته‌ شد شخصيت مخالف بايد در نيرو و قدرت همسنگ‌ قهرمان باشد زيرا عزم و ارادهء دو طرف دعوا موجب‌ پيدايش اختلاف و تضاد مي‌شود.

قهرمان يا شخصيت محور ميتواند دو نوع تغيير يا نمو داشته باشد:تغيير مثبت و تغيير منفي.تغيير مثبت آنست كه از روي قدرت باشد و در راه اثبات‌ وجود خويش است و تغيير منفي آنست كه هيچگونه‌ حالت ارتجاعي يا نيروي دروني براي مبارزه بر له‌ ايده خود نداشته و در واقع مبارزه منفي مي‌كند.قهرمان نمايش بايد از اعتدال و ميانه‌روي دوري‌ گزيند و مصمم و مقتدر باشد.

در نمايشنامهء خودمان اگر غيراز شخص قاضي‌ شخصيت ديگري را مطرح مي‌كرديم تاب و تحمل‌ مبارزه با مقامات امنيتي را نمي‌توانست داشته باشد، در نتيجه يك طرف دعوا بسيار قوي‌تر از طرف ديگر مي‌گرديد و نمايشنامه ناموفق پايان مي‌يافت.

8-هماهنگي و يكنواختي

هماهنگي،توازن تضاد بين دو قطب شخصيت‌ نمايشنامه است.براي درك بيشتر هماهنگي به‌ بررسي يك نمايشنامه بپردازيد و دقيقا آنرا مطالعه‌ كنيد تا دو طرف دعوا را خوب درك كنيد،و بنگريد كه چگونه اين دو رقيب در مقابل يكديگر صف-آرائي مي‌كنند و براي پيروزي بر يكديگر هم‌ توان مي‌جنگند.نمايشنامه‌نويس مي‌تواند اين دو شخصيت قهرمان و مخالف را در قالب يك شخصيت‌ نشان دهد كه با خود و تناقضات دروني خويش‌ در جنگ است يا بصورت يك شخصيت عليه شخصيت‌ ديگر يا يك شخصيت عليه يك اجتماع برانگيخته‌ شده است.بطور خلاصه هماهنگي همان هم‌زور

بودن دو رقيب در اختلاف و تضاد است.درحاليكه‌ نمايشنامه‌نويس بايد از يك‌نواختي بشدت پرهيز نمايد.يكنواختي و يك‌شكل‌بودن باعث ركود و تكراري‌شدن نمايشنامه مي‌شود و تماشاگر را خسته‌ مي‌كند.براي هماهنگي دو قطب مخالف با خلق‌ و خوي معلوم در مقابل هم قرار مي‌گيرند و حركت‌ خود را از يك نقطه به نقطه مقابل تنظيم مي‌كنند تا مراحل تضاد و اختلاف در اين برخورد بوجود آيد و پيروزي يكي بر ديگري پايان كار باشد،و در ضمن بهيچ‌وجه نبايد سازش در كار باشد.

حركات و ترفندهاي دو جناح نبايد يكي باشد بلكه با دو سبك مختلف بايد اين دو جناح عليه‌ هم بجنگند و در غيراينصورت يكنواختي بوجود خواهد آمد.بايد دقت شود كه افراد دو جناح اگر چه هم‌زور هستند ولي طرق مبارزه‌شان عليه يكديگر يكسان نبوده و يا شايد زمين تا آسمان باهم فرق‌ داشته باشند.در واقع مخالف حركت اصلي و طريق‌ مخالف حركت فرعي است در يك نمايشنامه انقلابي‌ حركت اصلي بيداري مردم و پيروزي بر ظالم است‌ و(در اين حركت اصلي)سه عامل شخصيت افراد نمايش حركت‌هاي فرعي خواهند داشت.يعني مبارزه‌ايكه يك شخص باسواد مي‌كند با مبارزه‌ايكه در همان راه شخص بي‌سواد مي‌كند يكنواخت و يكجور نيست.نتيجه آنكه نمايشنامه-نويس بايد از ابتدا تا انتهاي نمايشنامه خود مصنف‌ يك اختلاف و تضاد كه بنابه موضوع و هدف‌ نمايشنامه است،باشد و نمو يا تحول را در شخصيت‌ داستان ايجاد نمايد.بطور خلاصه نمايشنامه از ابتدا تا انتها عبارت است از بيان يك مقابل ضدين‌ كه بنابه موضوع و هدف نمايشنامه به نتيجه ميرسد و نمايشنامه‌اي موفق خواهد بود كه در اين مقابله‌ ضدين هماهنگي ايجاد كند و يكنواختي نداشته باشد

9-مقابله ضدين

پس از اينكه هماهنگي در يك نمايشنامه به‌ نحو مطلوب تنظيم شد آنگاه براي اطمينان بايد به‌ مقابله ضدين پرداخت.مقابله ضدين،اختلاف يا ضديتي است كه حد وسط يا نقطه سازشي ندارد.

فرضا براي مقابله ضدين،قهرمان داستان كه عاشق‌ آزادي است براي نيل به هدفش از جان‌گذشتگي‌ خواهد نمود و در مقابل او شخصيت مخالف طرفدار محدودكردن آزادي‌ها است.در اين جدال با يك‌ هماهنگي قدرت در اين مقابله ضدين آنقدر باهم‌ مبارزه خواهند كرد تا يكي بر ديگري چيره گردد.روشن است كه مقابله ضدين بايد منطقي بوده و سرسري گرفته نشود.زيرا اين مقابله ضدين است كه‌ كل اختلاف و تضاد داستان را بوجود مي‌آورد.اگر علت مقابله ضدين معلوم نباشد به خودي خود كافي است كه نمايشنامه ناموفق پايان پذيرد.يك‌بار ديگر متذكر ميشويم كه قهرمان داستان‌ ملزم و مجبور به پيروزي است درغيراينصورت اين‌ پيروزي منطقي نخواهد بود.

نبايد از نظر دور داشت كه مقابله ضدين زماني‌ صورت مي‌گيرد كه دو ضد توسط امري باهم مقابله‌ نمايند.بطور مثال،اگر زن و شوهري كه از نظر اخلاق و رفتار در تضاد كامل هستند،در كنار هم‌ زندگي زناشوئيشان را ادامه مي‌دهند حتما دليل‌ اين مقابله بايد روشن شود درغيراينصورت تماشاگر از نمايشنامه‌نويس خواهد پرسيد كه چرا اين زوج‌ از هم جدا نميشوند.براي حل اين مسئله نمايشنامه‌ نويس بايد دليل منطقي داشته باشد.اين دليل بايد به محكمي تضاد بين زن و شوهر باشد تا هماهنگي‌ بوجود آيد.

اين قانون در هر مقابله ضدين بايد روشن باشد يعني ارتباط منطقي اين مقابله بايد براي تماشاگر قابل لمس باشد.اگر اين رابطه قوي و ناگسستني‌ نباشد اختلاف‌ها هرگز به نقطه اوج خود نخواهد رسيد.براي مثال اگر دو دوست يكي سيگاري و ديگري متنفر از سيگاركشيدن در يك شهر صنعتي‌ مشغول كار هستند و در يك اطاق كوچك باهم‌ زندگي مي‌كنند بايد روشن شود كه چرا دوستي كه‌ از سيگار تنفر دارد دوست سيگاري خود را ترك نمي‌كند و اطاق ديگري اجاره نمي‌نمايد.پاسخ داده مي‌شود چون اطاق گير نمي‌آيد،مخارج گران است و آنها آمده‌اند كار كنند تا بدين‌وسيله جوابگوي خانواده‌ خود باشند خلاصه همانقدر كه ضديت در بين اين

دو دوست شدت دارد به همان اندازه زندگي مشترك‌ آن دو در اطاق بايد دليل محكم داشته باشد.

حاصل اينكه پس از پيداكردن موضوع و هدف نمايشنامه قدم بعدي روشن‌نمودن مقابله‌ ضدين«قهرامان»و مخالف نمايش است.نمايشنامه‌ نويس بايد اين دو قهرمان را آزمايش كند و قدرت‌ هريك را به مقدار ديگري دريابد تا يك مبارزه‌ جالب و ديدني صورت گيرد و پيروزي بايد نصيب‌ يكي از دو قهرمان شود.البته با در نظر گرفتن موضوع‌ و هدف نمايشنامه كه در طول نمايش،نمايشنامه‌ نويس درصدد اثبات آن بوده است.

بخش سوم‌ اختلاف يا تضاد

الف-ماجرا چگونه نشات مي‌گيرد.

همچنانكه باد در نتيجهء يك رشته فعل و انفعالات يك قسمت از هوا كه تقريبا تمام زمين را پوشانيده است بوجود مي‌آيد،هر ماجرائي براي‌ بوقوع پيوستن نياز به علت دارد.همچنانكه بدون‌ اين تغييرات طبيعي باد بوجود نخواهد آمد.هيچ‌ داستان و ماجرائي هم بدون علت بوقوع نخواهد پيوست.نمايشنامه‌نويس بادي بداند علت بوجود آمدن اختلاف يا تضاد در نمايشنامهء او از كجا سر-چشمه مي‌گيرد.اصولا در اكثر نمايشنمامه‌ها تضادها و اختلافات به چهار نوع تقسيم مي‌شوند:اول‌ تضاد بي‌حركت يا ساكن،دوم جهنده،سوم صعود تدريجي و چهارم با پيش‌بيني قبلي.تفاوت اين چهار قسم تضاد توضيح داده خواهد شد.در ابتدا به خود اختلاف يا تضاد مي‌پردازيم و نحوه بوجودآوردن‌ آنرا بررسي مي‌كنيم.نمايشنامه‌اي را فرض مي‌كنيم‌ شخصيت قهرمان اين نمايشنامه هنرجويي است‌ متعهد كه ميخواهد كارگرداني نمايشنامه‌اي‌ را در مدرسه بعهده بگيرد.قدم اول در ميان‌ گذاردن اين تصميم با مدير مدرسه و درخواست‌ سالن بزرگ مدرسه براي اجراي نمايشنامه است.متأسفانه مدير اين اجازه را نمي‌دهند،زيرا گروه‌ هنري مدرسه كه فعاليت‌هاي تئاتر مدرسه را بعهده‌ دارند،سالن را قبلا در اختيار گرفته‌اند.قهرمان‌ داستان(كارگردان)از اين موضوع ناراحت ميشود و پس از بحث طولاني بناچار قبول مي‌كند كه در يكي از كلاسهاي كه نسبتا بزرگ است نمايشنامه‌ را اجرا كند.در مرحله بعدي علاقمند است كه فلان‌ نمايشنامه را كارگرداني كند.در روز فلان از داوطلبان علاقمند امتحان بعمل خواهد آورد.در روز مقرر متاسفانه همكاري خوبي بعمل نمي‌آيد، زيرا كارگردان براي اولين بار است كه ميخواهد كار هنري بكند و بچه‌هاي مدرسه اعتماد كامل‌ به كار او ندارند.اين ضربه ديگري است به روحيه‌ قهرمان داستان.پس از تلاش و تعهدات فراوان‌ كارگردان بازيگران خود را انتخاب مي‌كند و بعد از مدتي تمرين متوجه مي‌شود كه براي اجرا نياز به مقداري پول دارد،ولي چگونه اين پول را تامين‌ كند،درحاليكه او پول پس‌اندازشده‌اي ندارد و آنچه كه از كار بعد از مدرسه بدست مياورد به‌ مادر خود مي‌دهد،زيرا پدر خود را از دست داده و سرپرستي دو خواهر كوچكتر نيز با اوست.مخارج‌ سنگين اين خانواده به كارگردان اجازه نمي‌دهد كه مبلغي را براي خريد لباس و دكور نمايشنامه‌ مصرف كند،بخصوص كه موعد پرداخت اجاره‌خانه‌ نيز نزديك است.در اينجا قهرمان شكسته مي‌شود، مي‌داند كه اين اولين اثر اوست و بايد موفق شود در غيراينصورت شكست او حتمي است.از طرف‌ ديگر مسئوليت خانواده پشت او را خم كرده و با خود فكر مي‌كند فايده داخل‌شدن به كار هنري‌ چيست؟در منزل مادر و خواهران كوچك خود را مي‌بيند كه باعث شكست هنري وي شده‌اند،ولي‌ از طرفي مسئوليت او را مجبور به قبول اين واقعيت‌ مي‌كند.ناگزير است براي تأمين مالي خود و خانواده‌اش دست به اقدام جدي بزند.ملاحظه ميشود كه مبدأ اين برخورد و تضاد روحي است و تمام‌ اختلافات بايد در محيط و موقعيت اجتماعي شخصيت‌ نمايشنامه(كارگردان نمايشنامه در اين مثال)جستجو گردد در نتيجه قدم بعدي دقت در روحيه قهرمان‌ داستان است.آيا او شكست را مي‌پذيرد يا قدرت‌ مبارزه را دارد و تا پيروزي نهائي تحمل ضربات را خواهد نمود.

نمايشنامه‌نويس بايد بمقدار كافي مطالعه‌ درباره قهرمان داستان داشته باشد،آيا اين قهرمان‌ بنيه و توان مقابله با اين ناملايمات را دارد؟آيا مي‌تواند برنامه‌اي ترتيب دهد كه هم كار هنري-اش ادامه پيدا كند و هم خانوادهء او در فشار قرار نگيرد؟قهرمان داستان دودل است و نميداند چه بكند.قدم مي‌زند،ولي تصميم نمي‌تواند بگيرد در نتيجهء اين بي‌ارادگي،نمايشنامه بحالت بي‌حركت‌ يا ساكن درمي‌آيد و از اين به بعد نمايش ملال-انگيز و خسته‌كننده مي‌شود،زيرا قهرمان نمايشنامه‌ قدرت كافي را براي تحمل ناملايمات ندارد.نمايشنامه‌نويس بايد بشدت از انتخال اين‌چنين‌ قهرماناني خودداري كند.نمايشنامه‌نويس بايد با يك آينده‌نگري قهرمان را تصور كند و در آن‌ لحظه راه نجاتي براي او خلق نمايد.اين لحظه را آغاز حركت داستان مي‌ناميم و آن لحظه‌اي است‌ كه قهرمان داستان تصميم خود را مي‌گيرد و خود را نه‌تنها آمادهء مبارزه با رقيب خود(قهرمان مخالف)مي‌نمايد،بلكه به او حمله‌ور مي‌شود.از اينجاي‌ داستان نمايشنامه از حالت سكون به حالت هيجان‌ تبديل مي‌شود.بدين‌ترتيب كه قهرمان به ياد مي‌آورد كه از پدرش يك ساعت بغلي به ارث برده‌ است كه براي او بسيار باارزش است،زيرا نه فقط اين تنها يادگار پدر است بلكه او در نظر دارد ساعت‌ را به همسر آيندهء خواهر خود هديه كند و اين‌ موضوع را خواهر وي نيز ميداند.قهرمان براي‌ رسيدن به هدف بنابه عواملي كه از باطن محيط زندگي او نشأت گرفته،مصمم ميشود اين قيد اخلاقي‌ را كنار زده و ساعت را به سمسار محل به امانت‌ گذارد و از سمسار قول ميگيرد كه ساعت را به خود او با منفعت بيشتر برگرداند.ممكن است از نمايش‌ نامه‌نويس بپرسيد،چرا راه پول قرض‌گرفتن را از قهرمان نمايشنامه سد نموده‌اي،در پاسخ به اين‌ سئوال بايد گفته شود كه نمايشنامه‌نويس قهرمان‌ داستان را متعهد معرفي مي‌كند و او ميداند كه براي‌ مدتها اداي اين قرض غيرممكن است و از طرفي‌ او كسي را ندارد كه به وي پول قرض دهد.در ضمن در ادامه داستان پاي سمسار و شحخصي كه‌ ميخواهد ساعت را بقيمت بيشتري بخرد به ميان‌ مي‌آيد.دوباره تاكيد مي‌كنيم كه موضوع و هدف‌ داستان است كه نمايشنامه را محدود مي‌كند تا تنها راهي را كه قهرمان براي به اثبات‌رساندن‌ موضوع دارد دنبال كند.اگر ما اختلاف و تضاد را جدا و بطور مستقل مورد بررسي قرار دهيم‌ اشتباه محض خواهد بود،زيرا اختلاف و تضاد كه‌ بظاهر مقابله دروني دو نيروي مخالف است در باطن از اوضاع و حالات مختلفي سرچشمه مي‌گيرند،كه اين‌ اوضاع و حالات كه بتدريج شديدتر و بغرنجتر ميشود در نهايت به لحظه انفجار مي‌رسند.

مثلا در داستان اخير كه قهرمان داستان نقش‌ كارگردان را بازي مي‌كند،ميخواهيم بدانيم آيا اكنون در نمايشنامه نشانه‌اي از زمينه پيدايش‌ لحظه انفجار ديده ميشود.البته،ولي نمايشنامه‌ نويس دريچه اطميناني براي اين لحظه تعبيه كرده‌ است(ساعت پدر)پس اين نكته را نبايد از نظر دور داشت.اكنون قدري شكل ظاهري قهرمان‌ داستان(كارگردان)را مورد مطالعه قرار مي‌دهيم‌ مي‌دانيم خوش‌رو و خوش‌قامت سات،دست‌هاي‌ مردانه‌اي دارد،اگرچه در سنين نوجواني است و اين‌ دستها از كار زياد و پشتكار و مصمم‌بودن او سخن‌ مي‌گويند.موقعيت اجتماعي او بسيار حساس است‌ بدين‌معني كه او بخاطر موقعيت خانواده‌اش مجبور به كاركردن است از طرفي چون به علم و هنر بي‌ اندازه عشق ميورزد در نتيجه در مدرسه از دانش-آموزان ممتاز بحساب مي‌آيد و بخاطر همين دو-موضوع است كه او بهيچ‌عنوان شكست را نمي-پذيرد و تا پايان جدال پيش خواهد رفت.نتيجه‌ آنكه اختلاف و تضاد از خود شخصيت نمايشنامه‌ نشأت مي‌گيرد و اگر ما منشاء يك دعوا را بخواهيم‌ بدانيم بايد شخصيت نمايشنامه را كاملا بشناسسيم.و از آنجائي كه انسانها تحت‌تأثير محيط خود قرار مي‌گيرند لذا نبايد بررسي محيط را نيز فراموش كنيم‌ اگرچه يك اختلاف و تضاد بصورت ظاهريك امر بديهي است ولي در باطن علل و دلايل مختلفي آنرا بوجود مي‌آوردند.

2-انواع اختلاف يا تضاد

الف-تضاد ساكن يا بي‌حركت

همچنانكه قبلا اشاره رفت اگر شخصيت نمايش‌ نامه نتواند به موقع تصميم بگيرد و در آن لحظه درجا بزند،ايجاد تضاد ساكن كرده است.روشن است‌ كه نمايشنامه‌نويس در اين مورد قابل سرزنش‌ است زيرا كه چنين شخصيتي را براي نمايشنامه‌ انتخاب نموده است.فرضا در نمايشنامه دوم اگر قهرمان داستان(كارگردان)نتواند پول تهيه كند و به قدم‌زدن ادامه دهد نمي‌توان انتظار حركتي را داشت.اگرچه قدم‌زدن و نگران‌بودن خود حركت‌ است ولي جدال و مبارزه عليه قطب مخالف نيست.جدال فقط در اثر اراده و تصميم بوجود مي‌آيد نه‌ خودبخود.تنها اظهار غم و ندانم‌كاري براي‌ مبارزه كافي نيست و اراده و عمل بايد در كار باشد حتي نمايشنامه‌نويس مي‌تواند الفاظ حساسي را براي قهرمان بنويسد.ولي اين كلمات و عبارات‌ جاي عمل را هرگز نخواهند گرفت براي روشن‌شدن‌ مطلب قدري از مكالمات نمايشنامه را مي‌آوريم.

بازيگر:چطور مي‌توانم با اين لباس خود را در نقش‌ يك كارمند اداره حس كنم؟

كارگردان:بسيار خوب درباره‌اش فكر خواهم‌ كرد تا شايد بتوانم آنرا تهيه كنم.

بازيگر:شما گفتيد حتي پول براي خريد فيلتر رنگي‌ براي نورافكن را نداريد.

كارگردان:از يك كت‌وشلواري مي‌توانم دست‌ دومش را خريداري كنم.

بازيگر:خيال مي‌كنيد يك‌دست كت و شلوار را، كت‌شلواري چند ميدهد؟لااقل دويست تومان

كارگردان:پس بايد از يك جاي ديگر اين لباس‌ را تهيه كنم.

بازيگر:مثلا كجا؟

كارگردان:نميدانم ولي درباره‌شا فكر خواهم كرد(شروع به قدم‌زدن ميكند).

بازيگر:(درحاليكه بي‌تفاوت است)پس خبرش‌ را به من بدهيد؟

كارگردان:(مي‌ايستد با ترديد)خبرش را بدهم؟ مگر داري تمرين را تعطيل مي‌كني؟

بازيگر:(خسته)خوب اين صحنه را بيش از ديگر قسمت‌ها تكرار كرديم و فقط ميماند قسمت آخر آنهم‌ باشد بعد از خريد لباس.

كارگردان:قول مي‌دهم لباس آماده شود.

بازيگر:چطور؟

كارگردان:نمي‌دانم،حالا نمي‌دانم،تو ميگوئي چه‌ بكنم؟

بازيگر:اين جزو مسئوليت‌هاي كارگردان است.

كارگردان:درباره‌اش فكر مي‌كنم؟

بازيگر:(ميماند)لباس كي حاضر مي‌شود؟

اين مكالمه امكان دارد براي مدتي ادامه‌ پيدا كند ولي هيچ تغييري در دو شخصيت نمايش‌ داده نمي‌شود.هردو شخصيت در يك وضعيت‌ روحي قرار دارند.هيچ‌كدام نميتواند تصميم بگيرند حتي بازيگر كه علاقه‌مند به تمرين با لباس نمايش‌ است حركت مثبتي براي تهيه لباس ندارد.تنها نويسنده مي‌داند كه كارگردان كي تصميم قطعي‌ خواهد گرفت،در نتيجه مي‌گوئيم اين دو شخصيت‌ براي نمايش مفيد نيستند و توان مبارزه و پيشبرد موضوع را ندارند.كارگردان از نقطه بي‌تصميمي‌ شروع كرده و در پايان مكالمه نيز تصميم نگرفته‌ است.بازيگر نيز از نقطهء يأس شروع مي‌كند و در همان نقطه درجا ميزند.

فرضا شخصيت نمايشنامه از نقطه بطالت و گمراهي حركت ميكند تا به اوج شهرت و شايستگي‌ برسد.بررسي اين مراحل كمك به نمايشنامه-نويس خواهد نمود.حال فرض كنيم كه هر نمايشنامه‌اي نه قسمت دارد تا از يك نقطه به نقطه‌ مقابل يا پايان نمايش حركت كند.بايد براي‌ هر قسمت زمان و مكالمات معيني در نظر گرفته شود تا تماشاگر خسته نشود،گاهي ممكن است براي‌ رسيدن به اوج مبارزه يك قسمت از نمايشنامه مدت‌ نسبتا زيادي طول بكشد تا اثر بيشتري بر روي‌ تماشاگر داشته باشد.ولي اين نبايد جزو عادات‌ خوب نمايشنامه‌نويس بحساب آيد.بطور خلاصه‌ براي دوري از يك تضاد بي‌حركت،نمايشنامه‌نويس‌ بايد از تكرار يك مطلب خود را برحذر دارد.

ب:تضاد يا جهش

براي رهائي از تضاد ساكن،نمايشنامه-نويس كم‌تجربه ممكن است راه‌حل فوري(جهش)

را انتخاب كند و قهرمان را از خطر بي‌حركتي نجات‌ دهد.درحاليكه خطر تضاد با جهش كمتر از تضاد ساكن نيست.تضاد ساكن خسته‌كننده است‌ و

امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۲۸:۳۰ ] [ مشاوره مديريت ]

 

منطق گرايي،حكمت،موعظهٔ حسنه و جدال أحسن

يكي از ويژگي‌هاي ذاتي نوع بشر،خردورزي و منطق گرايي است.بدين ترتيب كه انسان بر حسب فطرت خود از ترتيب به جاي مبادي صحيح به نتايج قهري آنها پي مي‌برد و در اين صورت به امتناع فكري نائل مي‌گردد.از اين رو در قرآن كريم، بهره‌گيري از حكمت، موعظهٔ حسنه و جدال احسن به عنوان اسلوب‌هاي دعوت الهي معرفي شده‌اند:ادع الي سبيل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالّتي هي احسن….(نحل،16/125) كلمهٔ «حكمت» به مفهوم «قرار دادن هر چيز در جاي خود يا انجام درست امور» اشاره مي‌كند و آيهٔ شريفه،در حقيقت در مقام تبيين اسلوب دعوت عملي به منظور هدايت و ارشاد مردم به دين مي‌باشد و به اين حقيقت اشاره مي‌كند كه القاء حقايق مجرده بودن بررسي شرايط و فضاي موجود ممكن نيست و لذا منظور از حكمت،عمل بر اساس احتساب شرايط موجود مي‌باشد كه در آن بايستي شرايط عقلي،فكري،روحي و اجتماعي افراد لحاظ گشته و پيش از هر گونه عملي بدان‌ها توجه شود.از اين رو ملاحظه مي شود كه اسلوب دعوت به دين الهي از جانب پيامبران مختلف،يكسان نبوده و در دعوت يك پيامبر نيز در مواجهه با اقشار مختلف مردم،نوع و اسلوب دعوت،متفاوت بوده است زيرا هر داعي الي الله موظف است كه با بررسي شرايط و فضاي فيزيكي،اعتقادي و طبيعت مخاطبين خود،اسلوب دعوت خويش را تغيير دهد،كه البته ارتكاز بر قواعد اخلاقي در اسلوب اسلامي جزء مبادي عمومي دعوت مي‌باشد.

من وحي القرآن، 392/13 396

بنابراين،ويژگي خاص دعوت پيامبر اسلام،دعوت بر اساس حكمت است يعني دعوت مردم به حق،بر اساس اقتضاي حال فكري،اعتقادي و اجتماعي آنان.و اين خود روشي مؤثر در جلب مخاطب و تكثر در تعداد مؤمنين است.

اسلوب دوم در دعوت به حق موعظهٔ حسنه است.بدون شك دعوت توأم با رفق و محبت،در قلب نفوذ كرده و در ذهن رسوخ مي‌كند.

و اسلوب سوم،جدال أحسن است كه عبارت است از بهره‌گيري از معتقد مخالف واستدلال به گونه‌اي كه آن اعتقاد ابطال شود. البته بايد افزود كه قيد «حسنه» براي موعظه و قيد «أحسن» براي جدال،مفيد اين معناست كه راه خداي تعالي،اعتقاد به حق و عمل به حق است و موعظه زماني حق و حسنه است كه موعظه‌گر خود معتقد به حق و عامل به موعظه باشد و نيز آنچنان حسن خلق نشان دهد كه كلامش در قلب شنونده مورد قبول واقع شود،و جدال زماني احسن است كه داعي از هر سخني كه مخالف را در ردّ دعوتش تهييج مي‌كند و او را به عناد و لجبازي وا داشته،بر غضبش مي‌افزايد بپرهيزد‌ و نيز از بي‌عفتي در كلام و از سوء تعبير اجتناب كند و به معتقدات و مقدسات مخالف خود توهين نكرده و ناسزا نگويد.

الميزان،533/12

انتخاب احسن شعار هر مسلمان در حيات ايماني و قرآني خويش است زيرا،آن،دعوت قرآن كريم است كه انسان را در تمامي عرصه‌اي حيات بشري بدان فرا‌مي‌خواند:

إدفع بالتي هي أحسن….(فصلت،41/34)

و قل لعبادي يقولوا الّتي هي أحسن انّ الشيطان ينزغ بينهم….(اسراء،17/53)

و إذا حييتم بتحية فحيوا بأحسن منها….(نساء،4/86)

و اتبعوا أحسن ما انزل اليكم من ربكم….(زمر،39/55)

من وحي القرآن ،396/13

و پر واضح است كه اختيار احسن در انجام رسالت و ابلاغ وحي يكي از مصاديق اين دعوت عام است كه اسلام در حيطهٔ حيات اجتماعي تشريع نموده است و آنچنان كه رسول مكرم اسلام از آن تبعيت نموده و به وجه احسن آن را در ابلاغ رسالت خود به انجام رسانده،ما نيز موظف به دعوت به سوي نيكي ها و خيرات به طريق احسن مي‌باشيم.

http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/208569?sta=%u062c%u062f%u0627%u0644+%u0627%u062d%u0633%u0646


امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰۵:۲۸:۲۷ ] [ مشاوره مديريت ]
  از ديدگاه قران ، شيوه گفتار و رفتار مسلمانان با غير مسلمانان مقدّمه

ارتباط گسترده بين كشورها و ملت‌ها از ويژگي دنياي امروز است، و به همين روي، كشورهاي اسلامي و مسلمانان نيز از داشتن رابطه با كشورهاي بيگانه و ملت‌هاي غيرمسلمان گريزي ندارند. در عين حال، در اين ارتباط علاوه بر حفظ منافع ملّي، پاي‌بندي به اصول ارزشي و دستورات ديني، كه قرآن كريم و روايات بيان مي‌كند، بسيار ضروري است. يكي از اين اصول(1) «اصل نفي لطه كافران بر مسلمانان» (نفي سبيل) است كه بر تمام اصول ديگر حاكميت دارد. اين اصل برگرفته از سخن خداوند متعال است كه مي‌فرمايد: (وَ لَن يَجْعَلَ اللّهُ لِلْكَافِرِينَ عَلَي الْمُؤْمِنِينَ سَبِيلاً)؛ (نساء: 14) و خداوند هرگز بر [زيان [مؤمنان براي كافران راه [تسلطي] قرار نداده است.

«سبيل» در نظر لغت‌دانان به معناي طريق و راه،(2) و كلمه «علي» به معناي قدرت بر تصرف يا به معناي ضرر است.

با توجه به «لن» نافيه كه دلالت بر نفي ابد مي‌كند(3) و نكره آمدن «سبيل» كه نكره در سياق نفي بوده و مفيد عموم است،(4)از اين آيه استفاده مي‌شود كه خداوند متعال هرگز براي كافران نسبت به اهل ايمان راه تسلط باز نگذاشته و باز نخواهد گذاشت.(5) طبق اين آيه شريفه تمام روابط بايد بر اساس اين اصل، برنامه‌ريزي و كنترل شود و ارتباط ميان مسلمانان و كافران نبايد به گونه‌اي باشد كه ذلّت جامعه اسلامي از آن استشمام شود. بنابراين، از هر نوع ارتباطي كه جامعه اسلامي را به جامعه كفر وابسته كند بايد دوري شود. در اين نوشتار براي پرهيز از تطويل بحث، تنها برخي از روابط اخلاقي و اجتماعي بررسي مي‌گردند:

1. رعايت عدالت در برخوردها

قرآن كريم، هدف از فرو فرستادن كتاب‌هاي آسماني و آمدن پيامبران را فراهم كردن زمينه اجراي قسط و عدالت در جامعه مي‌داند(6) و بدون محدود كردن اجراي قسط و عدل به مورد خاصي، از مؤمنان مي‌خواهد آن را در همه زمينه‌ها رعايت كنند.(7)پيامبر گرامي اسلام صلي‌الله‌عليه‌و‌آله نيز همانند پيامبران ديگر به اجراي عدالت در همه امور مأمور بود.(8) خداوند متعال در مورد داوري به عدالت در ميان كافران به آن حضرت مي‌فرمايد: «فَإِن جَآؤُوكَ فَاحْكُم بَيْنَهُم أَوْ أَعْرِضْ عَنْهُمْ وَإِن تُعْرِضْ عَنْهُمْ فَلَن يَضُرُّوكَ شَيْئا وَ إِنْ حَكَمْتَ فَاحْكُم بَيْنَهُمْ بِالْقِسْطِ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ»(مائده: 42)؛ اگر [كافران [نزد تو آمدند [يا] ميان آنان داوري كن يا از ايشان روي برتاب و اگر از آنان روي برتابي هرگز زياني به تو نخواهند رسانيد و اگر داوري مي‌كني پس به عدالت در ميانشان حكم كن كه خداوند دادگران را دوست مي‌دارد.

آيه ديگري، از مؤمنان مي‌خواهد كه حتي با دشمنان خويش، به عدالت رفتار كنند و به آنان هشدار مي‌دهد مبادا دشمني آنان شما را به گناه و ترك عدالت وادار كند:

«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ كُونُواْ قَوَّامِينَ لِلّهِ شُهَدَاء بِالْقِسْطِ وَلاَ يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَي أَلاَّ تَعْدِلُواْ اعْدِلُواْ هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَي وَاتَّقُواْ اللّهَ إِنَّ اللّهَ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ.»(مائده: 8)

بنابراين، رفتار عادلانه در مورد دشمن نيز مطلوب بوده و كفر كافر، مانع اجراي عدالت درباره وي نمي‌شود.(9)

از آنچه گذشت اين نتيجه به دست مي‌آيد كه همان‌گونه كه رعايت قسط و عدل با مسلمانان مطلوب خداوند متعال است، رعايت آن با غير مسلمانان نيز مطلوب خداوند و وظيفه حاكم اسلامي و همه مسلمانان مي‌باشد. بنابراين، ما مأمور به اجراي عدالت با همه افراد و در تمام حالات هستيم.(10)

شايان ذكر است كه عدالت و رعايت آن در برخوردها اختصاص به كافران غيرحربي(11) ندارد و شامل كافران حربي(12) نيز مي‌شود.

2. نيكي كردن به پيمان‌داران

با توجه به اينكه قرآن كريم، انفاق در آساني و سختي، فرو خوردن خشم، گذشت از مردم، و احترام به پدر و مادر را از مصاديق احسان مي‌شمارد(13) روشن مي‌شود كه احسان به معناي پاسخ دادن كار خير با خير بيشتر از آن و كار شرّ به شرِّ كمتر از آن است. بر اساس آيات قرآن، همان‌گونه كه احسان به مسلمانان مطلوب آفريدگار جهانيان است، احسان به غيرمسلمان غيرحربي نيز مطلوب خداوند مي‌باشد. تا جايي كه در آيات شريفه، به صله رحم به صورت مطلق تأكيد شده است(14) و در خصوص پدر و مادر مشرك كه سعي در مشرك نمودن فرزند خويش دارند، سفارش به برخورد نيكو و پسنديده نموده، مي‌فرمايد:

«وَإِن جَاهَدَاكَ عَلي أَن تُشْرِكَ بِي مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلاَ تُطِعْهُمَا وَ صَاحِبْهُمَا فِي الدُّنْيَا مَعْرُوفا» (لقمان: 15)؛ و اگر تو را وادارند تا در باره چيزي كه تو را بدان دانشي نيست به من شرك‌ورزي، از آنان فرمان مبر ولي در دنيا به خوبي با آنان معاشرت كن.

به تصريح قرآن كريم، احسان شامل غير مسلمان حربي نمي‌شود:

«لاَ يَنْهَاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِينَ لَمْ يُقَاتِلُوكُمْ فِي الدِّينِ وَلَمْ يُخْرِجُوكُم مِّن دِيَارِكُمْ أَن تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا إِلَيْهِمْ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ إِنَّمَا يَنْهَاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِينَ قَاتَلُوكُمْ فِي الدِّينِ وَأَخْرَجُوكُم مِّن دِيَارِكُمْ وَ ظَاهَرُوا عَلَي إِخْرَاجِكُمْ»(ممتحنه: 8 و 9)؛ خدا شما را از كساني كه در [كار [دين با شما نجنگيده و شما را از ديارتان بيرون نكرده‌اند باز نمي‌دارد كه با آنان نيكي كنيد و با ايشان عدالت ورزيد؛ زيرا خدا دادگران را دوست مي‌دارد. فقط خدا شما را از دوستي با كساني باز مي‌دارد كه در [كار [دين با شما جنگ كرده و شما را از خانه‌هايتان بيرون رانده و در بيرون‌راندنتان با يكديگر همپشتي كرده‌اند.

از سياق آيات و ويژگي‌هايي كه در اين دو آيه آمده روشن مي‌شود كه منظور از كساني كه با مسلمانان نجنگيده و آنان را از ديارشان بيرون نكرده‌اند، كافراني هستند كه با پيامبر اكرم صلي‌الله‌عليه‌و‌آله و مسلمانان بر ترك جنگ، بيرون نراندن مسلمانان و كمك نكردن دشمن بر ضرر مسلمانان عهد و پيمان بسته بودند، همان‌گونه كه بيشتر مفسّران مراد از اين افراد را كافران معاهد دانسته‌اند.(15)

بر اساس آيه، همانند احسان به مستمندان جامعه اسلامي، احسان به مستمندان جوامع غير مسلمان نيز مورد رضايت خداوند است. براي مثال، اگر غير مسلمانان، كه با مسلمانان معاهده و

پيمان دارند، دچار قحطي و خشكسالي يا سيل و زلزله و مانند آن شوند، مسلمانان بايد به افراد آن جامعه كمك كنند.

3. امانت‌داري و پاي‌بندي به عهد و پيمان

به دليل آنكه شكستن پيمان نوعي مكر و حيله است و موجب پايمال شدن حقوق افراد مي‌شود، عقل انساني، پاي‌بندي به عهد و پيمان را ضروري و لازم مي‌بيند. از اين‌رو، قرآن كريم، التزام به عهد را امري ضروري دانسته و در آيات فراواني با عبارت‌هاي مختلف بر وفاي به عهد و پيمان در همه مصاديق آن تأكيد و به تمام معنا درباره آن سخت‌گيري كرده و پيمان‌شكنان را نكوهش نموده و به آنان وعده عذاب سخت داده است.(16)

مقابل، از كساني كه به عهد خويش وفا كنند تمجيد كرده است و در پاره‌اي از آيات، پاي‌بند بودن به عهد و پيمان در برابر خالق و خلق از ويژگي مؤمنان و نمازگزاران شمرده شده، گويي از ايمان سرچشمه گرفته و خيانت در آن از نقص يا فقدان ايمان است:

«وَالَّذِينَ هُمْ لِأَمَانَاتِهِمْ وَعَهْدِهِمْ رَاعُونَ.» (مؤمنون: 8 / معارج: 32)

آيات ديگري، مسلمانان را بر التزام به قراردادها و پيمان‌هاي خود با غير مسلمانان حتي اگر طرف قرارداد مشركان باشند، فرمان مي‌دهد و از همگان مي‌خواهد كه به اين نوع از قراردادها پاي‌بند باشند؛ از جمله مي‌فرمايد: «إِلاَّ الَّذِينَ عَاهَدتُم مِّنَ الْمُشْرِكِينَ ثُمَّ لَمْ يَنقُصُوكُمْ شَيْئا وَلَمْ يُظَاهِرُواْ عَلَيْكُمْ أَحَدا فَأَتِمّواْ إِلَيْهِمْ عَهْدَهُمْ إِلَي مُدَّتِهِمْ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ»(توبه: 4)؛ اگر آن مشركاني كه با آنان پيمان بسته‌ايد و چيزي از [تعهدات خود نسبت به [شما فروگذار نكرده و كسي را بر ضد شما پشتيباني ننموده‌اند، پس پيمان اينان را تا [پايان [مدتشان تمام كنيد؛ چرا كه خدا پرهيزگاران را دوست دارد.

خداوند متعال در آيات نخستين سوره توبه، كه پس از فتح مكه نازل شد، بيزاري خويش و رسولش را نسبت به مشركان اعلام نموده و امان را از آنان برداشته و مسلمانان را موظف مي‌كند سرزمين مكه را از پليدي شرك پاك سازند. قرآن كريم در اين آيه خون همه مشركان را هدر دانسته، مي‌فرمايد: «بَرَاءةٌ مِّنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَي الَّذِينَ عَاهَدتُّم مِّنَ الْمُشْرِكِينَ..»؛ [اين آيات [اعلام بيزاري [و عدم تعهد [است از طرف خدا و پيامبرش نسبت به آن مشركاني كه با ايشان پيمان بسته‌ايد. و در آيه چهارم، مشركاني را كه با مسلمانان عهدي داشته و آن را نقض نكرده‌اند از حكم ياد شده استثنا مي‌كند و به مسلمانان فرمان مي‌دهد كه بر سر پيمان خود با آنان باشند.

«لَمْ يَنقُصُوكُمْ شَيْئا» يعني عهد را به طور مستقيم و با كشتار مسلمانان نشكسته باشند و «وَلَمْ يُظَاهِرُواْ عَلَيْكُمْ أَحَدا» يعني به صورت غير مستقيم و با ياري دشمنان مسلمانان بر ضد آنان عهد خويش را نشكسته باشند.(17)

بنابراين، التزام به قراردادهاي بين‌المللي مورد تأكيد قرآن است تا جايي كه به مسلمانان دستور مي‌دهد اگر طرف قرارداد مشركان باشند تا زماني كه آن‌ها به عهد خود استقامت مي‌ورزند شما هم استقامت كنيد و از تقواي الهي خارج نشويد:

«إِلاَّ الَّذِينَ عَاهَدتُّمْ عِندَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ فَمَا اسْتَقَامُواْ لَكُمْ فَاسْتَقِيمُواْ لَهُمْ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ» (توبه: 7)؛ مگر با كساني كه كنار مسجدالحرام پيمان بسته‌ايد، پس تا با شما [بر سر عهد] پايدارند با آنان پايدار باشيد؛ زيرا خدا پرهيزگاران را دوست مي‌دارد.

بنابراين، قرآن كريم هر نوع عهد و پيمان و قرارداد(18) را ـ فردي يا گروهي با مسلمانان يا غير مسلمانان، به ضرر يا نفع فرد باشد ـ واجب مي‌داند و تنها موردي كه پاي‌بندي به عهد و پيمان را ضروري نمي‌داند موردي است كه طرف مقابل پيمان‌شكني كرده باشد.(19)

4. جدال احسن با اهل كتاب هنگام دعوت به توحيد و اسلام

اسلام به رعايت ادب و دوري جستن از عناد و لجبازي و بي‌عفتي در سخن گفتن هنگام دعوت نمودن اهل كتاب به توحيد و اسلام عنايت خاص دارد و از مؤمنان مي‌خواهد با آنان جز به نيكوترين روش مجادله نكنند:

«وَلاَ تُجَادِلُوا أَهْلَ الْكِتَابِ إِلاَّ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ إِلاَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ وَقُولُوا آمَنَّا بِالَّذِي أُنزِلَ إِلَيْنَا وَأُنزِلَ إِلَيْكُمْ وَإِلَهُنَا وَإِلَهُكُمْ وَاحِدٌ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُون»(عنكبوت: 46)؛ و با اهل كتاب جز به [شيوه‌اي] كه بهتر است مجادله مكنيد مگر [با[ كساني از آنان كه ستم كرده‌اند و بگوييد به آنچه به سوي ما نازل شده و [آنچه] به سوي شما نازل گرديده ايمان آورديم و خداي ما و خداي شما يكي است و ما تسليم اوييم.

خداي سبحان در آيه پيش از اين آيه به رسول اكرم صلي‌الله‌عليه‌و‌آله فرمان مي‌دهد تا از راه تلاوت آيات قرآن انسان‌ها را به راه خدا و توحيد دعوت نمايد. خداوند در اين آيه به چگونگي دعوت اهل كتاب اشاره نموده و از پيامبرش مي‌خواهد كه با اهل كتاب جز به بهترين نوع مجادله سخن نگويد.

از ديد مفسّران، مراد از جدال احسن(20) يا بهترين روش مناظره، روشي است كه در آن از سخني كه طرف مقابل را به دشمني بيشتر و لجبازي وامي‌دارد، دوري شود و از بي‌عفتي در سخن و توهين به مقدسات طرف مقابل پرهيز گردد و هر دو طرف خواهان روشن شدن حق باشند.(21)

آيه در ادامه، به قرينه سياق، گروهي را از حكم جدال احسن در گفت‌وگو استثنا مي‌كند، اينان گروه معاند از اهل كتابند كه نرمي و مهرباني در سخن و يا استفاده از برهان هنگام گفت‌وگو در آن‌ها اثري ندارد: «إِلاَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ.»اين آيه تأييد ديگري است بر اين مطلب كه احسان و نيكي شامل غير مسلمان حربي نمي‌شود.

5. دوستي نكردن با غير مسلمانان

دوستي و مهرباني با همنوعان از ويژگي‌هايي است كه در وجود انسان به وديعت نهاده شده است؛ چرا كه انسان اجتماعي آفريده شده و به تنهايي قادر به برآوردن نيازمندي‌هاي خويش نيست. بنابراين، نيازهاي مادي و معنوي انسان، وي را به ايجاد رابطه با افراد و محبت به آنان بر مي‌انگيزد.

گرچه ميل به دوست‌يابي، فطري انسان است، ولي اين ميل بايد با هدف آفرينش انسان همسو باشد و در اين قالب جريان يابد. به دليل آنكه دوست مي‌تواند تأثيرات قابل توجهي در روحيّه فرد بگذارد، دين مبين اسلام سفارش فراواني بر دقت در انتخاب دوست و پرهيز از دوستي‌هايي كه ممكن است در انسان اثر منفي بگذارد مي‌نمايد. از اين‌رو، خداوند سبحان در آيات بسياري به عدم دوستي مسلمانان با كافران و مشركان سفارش مي‌كند؛ مانند:

«لاَّ يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكَافِرِينَ أَوْلِيَاءَ مِن دُوْنِ الْمُؤْمِنِينَ»(آل عمران: 28)؛ مؤمنان نبايد كافران را به جاي مؤمنان به دوستي بگيرند.

با توجه به قيد «من دون المؤمنين» كه در اين آيه و برخي ديگر از آيات نهي‌كننده از دوستي كافران آمده است(22) روشن مي‌شود كه هر نوع دوستي با كافران كه جاي دوستي با مؤمنان را بگيرد، مصداق دوستي نهي شده در آيات است.

بر اساس آيات، دوستي دو نوع است: موالات قلبي و موالات عملي.

1. موالات قلبي: اگر ايمان در قلب فرد مسلمان رسوخ نكرده باشد و يا دل مريض باشد، به انگيزه‌هاي گوناگون دوستي كافران را در دل مي‌گيرد. از اين‌رو، خداوند متعال پس از نهي از دوستي با كافران، مي‌فرمايد: «قُلْ إِن تُخْفُواْ مَا فِي صُدُورِكُمْ أَوْ تُبْدُوهُ يَعْلَمْهُ اللّهُ وَيَعْلَمُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الاَرْضِ وَاللّهُ عَلَي كُلِّ شَيْ‌ءٍ قَدِيرٌ»(آل عمران: 29)؛ بگو اگر آنچه در سينه‌هاي شماست نهان داريد يا آشكارش كنيد خدا آن را مي‌داند و [نيز [آنچه را در آسمان‌ها و آنچه را در زمين است مي‌داند و خداوند بر هر چيزي تواناست.

در آيه ديگر مي‌فرمايد: «تُسِرُّونَ إِلَيْهِم بِالْمَوَدَّةِ وَأَنَا أَعْلَمُ بِمَا أَخْفَيْتُمْ وَمَا أَعْلَنتُمْ وَمَن يَفْعَلْهُ مِنكُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَوَاء السَّبِيلِ»(ممتحنه: 1)؛ [شما] پنهاني با آنان رابطه دوستي برقرار مي‌كنيد، در حالي كه من به آنچه پنهان داشتيد و آنچه آشكار نموديد داناترم و هر كس از شما چنين كند قطعا از راه درست منحرف گرديده است.

2. موالات عملي: اين نوع دوستي بدترين نوع دوستي با كافران است و در قالب‌ها و شكل‌هاي مختلف و با انگيزه‌هاي گوناگون ممكن است ظهور پيدا كند كه در اينجا، به يك نمونه آن اشاره مي‌گردد:

در آيه 52 مائده پس از نهي از دوستي با كافران مي‌فرمايد: «فَتَرَي الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ يُسَارِعُونَ فِيهِمْ يَقُولُونَ نَخْشَي أَن تُصِيبَنَا دَآئِرَةٌ»؛ از اين‌رو، كساني را كه در دلشان بيماري ـ شك و نفاق ـ است مي‌بيني كه در [دوستي] آنان مي‌شتابند، مي‌گويند: مي‌ترسيم كه ما را رويداد بدي رسد.

«دائره» به معناي خط محيط است و به حادثه و بلايي كه در دنيا مي‌گردد و به انسان مي‌رسد 

اطلاق مي‌شود.(23) بنابراين، يكي از انگيزه‌هاي دوست شدن با آنان، پناهنده شدن به آنان و ياري جستن از آنان در گرفتاري‌ها و وادث ناگوار است.

6. همراز نگرفتن از كافران

خداوند متعال در آيه 118 آل عمران مي‌فرمايد: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ لاَ تَتَّخِذُواْ بِطَانَةً مِّن دُونِكُمْ لاَ يَأْلُونَكُمْ خَبَالاً...»؛ اي كساني كه ايمان آورده‌ايد، از غير خودتان همراز مگيريد، كه در كار شما از هيچ تباهي فروگذار نكنند ... .

واژه «بطانة» مقابل «ظهارة» به معناي آستر لباس است.(24) مفرد، جمع، مذكر و مؤنث اين واژه يكي است. اين واژه به ورت استعاره به فردي كه از باطن و راز دروني آدمي آگاه باشد، اطلاق مي‌شود.(25) مراد از «مِن دُونِكُمْ»يعني من دون المؤمنين.

واژه «خبال» در لغت به معناي تباهي و فساد است و جمله «لاَ يَأْلُونَكُمْ خَبَالاً» به اين معنا است كه در تباهي و فساد نسبت به شما كوتاهي نمي‌كنند. اين جمله علت نهي از همراز گرفتن غير مسلمان است.

جمله «لاَ تَتَّخِذُواْ بِطَانَةً» نكره در سياق نفي بوده و مفيد عموم مي‌باشد. در اين آيه، خداوند سبحان مؤمنان را از اختلاط با كافران، در اين اندازه كه آن‌ها را از خواص خويش به حساب بياورند، نهي فرموده است و دليل اين نهي را كوتاهي نكردن آنان از هيچ شرّ و فسادي نسبت به مؤمنان، بيان داشته است.(26) با توجه به اطلاق آيه، و قيد «مِن دُونِكُمْ» و دليلي كه در ذيل آيه آمده است، همراز گرفتن از كافران (فرد، جمع و دولت) بر مسلمانان جايز نيست.

7. پيروي نكردن از كافران

قرآن كريم در آيات متعدد(27) مسلمانان را از پيروي كافران برحذر مي‌دارد. اين آيات دو گونه‌اند:

الف. آياتي كه از پيروي كافران به صورت مطلق نهي مي‌كند؛ مانند: «فَلَا تُطِعِ الْكَافِرِينَ وَجَاهِدْهُم بِهِ جِهَادا كَبِيرا» (فرقان: 52)؛ پس از كافران اطاعت مكن، و با [الهام گرفتن از [قرآن با آنان به جهادي بزرگ بپرداز.

ب. آياتي كه به يكي از موارد و مصاديق اطاعت در امور شرعي اشاره كرده و برحذر مي‌دارد؛ مانند: «وَلاَ تَأْكُلُواْ مِمَّا لَمْ يُذْكَرِ اسْمُ اللّهِ عَلَيْهِ وَإِنَّهُ لَفِسْقٌ وَإِنَّ الشَّيَاطِينَ لَيُوحُونَ إِلَي أَوْلِيَآئِهِمْ لِيُجَادِلُوكُمْ وَإِنْ أَطَعْتُمُوهُمْ إِنَّكُمْ لَمُشْرِكُونَ»(انعام: 121)؛ و از آنچه نام خدا بر آن برده نشده است مخوريد؛ چرا كه آن قطعا نافرماني است و در حقيقت، شيطان‌ها به دوستان خود وسوسه مي‌كنند تا با شما ستيزه نمايند و اگر اطاعتشان كنيد قطعا شما هم مشركيد.

بر اساس اين آيه، خداوند متعال خوردن گوشت ميته را حرام كرده است، با توجه به اين كه حرمت و حليت گوشت ميته از احكام شرعي است و اگر مسلمانان از مشركان در خوردن گوشت ميته اطاعت نمايند، در امر شرعي از آنان اطاعت نموده‌اند و مانند ايشان مشرك خواهند شد.(28)

8. نرمي و سازش نكردن با كافران

«وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَيُدْهِنُونَ» (قلم: 9)؛ دوست دارند كه نرمي كني تا نرمي نمايند.